Mahmud Tarzi
Az ha dahan to khani 1331/1913
صبر از فراق تو همه لحظه غرق خونست
کتاب هذا بمورخه یوم یکشنبه ۹ برج میزان
سنه ۱۳۱۴ بمقابل ۴ روپیه کابلی ۱۳۰۴ از دوکان
[؟] رمضان سراج بقومش [؟] ابتیاع
خریداری شد
فی تحریر ۱۹ میزان سنه ۱۳۱۴
از مکتب حبیبیه که شامل بستم
دریافت حقوق برای خریداری
معارف مقالات امانت آورده
[؟] حواله اوست
مورخه ۸ دلو سنه ۱۳۱۶
ادویه که برای محکم کردن دندانها و بسته شدن خون کرم مفید است
هلیله، بلیله، آمله بنفشه، گل سرخ، اقاقیا، شب یمانی، و طباشیر
عاقر قرحا :
این همه اشیای فوق را مساوی کوفته بعد از خوردن طعام
استعمال نمایند. فقط مریضه[؟]
« وفات سردار محمد صدیق سنبل ١٣٢٥ در کابل و دفن آن در هدا »
—( صاحب و مالك مطبعۀ عنايت )—
شهزادۀ جوانبخت معظم
( معين السلطنه سردار عنايت الله خان )
کتبخانه
مطبعه
عنایت
عدد
( ۳ )
از هر دهنی
واز هر چمن سمنی
مؤلفش
محمود طرزی
در دارالسلطنۀ کابل در مطبعۀ عنایت بزیور طبع آراسته گردیده است
سنه ۱۳۳۱
( ۲ )
هو
بسم الله الرحمن الرحیم
یکدو سخن در باب طبع کتاب
سابق برین يك ناول فنی که عزیزی بنیان محمود بيك طرزی از ترکی ترجمه کرده بود طبع و نشر نمودیم . و آن خطوۀ اول مطبوعات ( مطبعة عنایت ) بود . درینبار طبع و نشر يك اثر دیگر ادیب مشارالیه را که بعنوان ( از هر دهن سخنی , و از هر چمن سمنی ) میباشد در مطبعهٔ عنایت امر و اجازه نمودیم .
۱ عزیزی بنیان موصوف يك اثری بنام دبستان معارف در سالهای پیش که در شام شریف اقامت داشت تالیف و تدوین کرده بود که از هر رقم سخن را در ان جمع نموده بود . کتاب مذکور چون بمطالعهٔ ما رسید سخنان نو و بافایده و شیرینی در ان دیدیم . لذا چنان مناسب دیده شد که هر
عه معنی گام
معنی قدم
عه
دو چیز باچیز
باهم پیوستگی
و ربط دادن
بمعنی جمع نمودن
عه
عه جمع نمودن و تالیف کردن
( ۳ )
رقم سخن آنرا جداگانه کتابی تشکیل بدهد تا در حجم افزونی نکند ، ومطا
لعه آن برای خوانندگان آسان شود ، وهم در طبع آن سهولت آید .
این است که اولا قسم ( ادبیات ) آنرا بعنوان فوق يك كتابي تشكيل داده
طبع آنرا آرزو نمودیم . و امید از کرم حضرت باریتعالی جل وعلی داریم که
بسایۂ مراحم آیه قبله وکعبه اقدسم ( اعلیحضرت سراج الملة والدين )
روحی له فداه (مطبعهٔ عنایت ) بسی آثار مفیدهٔ سود مندی بروی کار آرد .
ومن الله التوفيق
امضا
عنایت الله معين السلطنه -
(٤)
ادبیات
افادۀ مرام
بعد ادای ما وجب علینا
و دعای اعلحضرت (سراج الملة و لدین) پادشاه معارف اکتفاه مابر قارئین کرام پوشیده نماند ! موادیکه در تحت عنوان «ادبیات» مینکاریم عبارت از بعضی تخیلات شاعرانه . و نکات عارفانه و نشیده های عاشقانه و لطائفهء ظریفانه . آثار قلمیۀ اصول جدیده . و غیر ذالك میباشد .
گر چه علوم ادبیه بر چند علوم معتنه ئیکه عبارت از صرف و نحو . و بدیع و بیان . ولغت وسائره باشد اطلاق میشود ولی موادیکه ما در تحت عنوان «ادبیات» مینکاریم با وجودیکه مستقلاً از علوم مذکوره ادبیه باحث و ناطق نیست باز هم سراسر از علوم مذکور بدر هم نخواهد بود . چونکه موضوع علم مذکوره که محض از برای ادبیات گردیده نیست بجز آن که تحریر و تقریر بواسطۀ قوانین وقواعد موضوعۀ علوم مذکوره در تحت دائرۀ انتظام و اسلوب و ترکیب قاعدۀ کلام در امده از چیز هائیکه موجب شین و عیب بوده باشد محافظه و وقایه گردد .
اجله حكما اکثر با محاسن و فضایل ادبیه تزیین ذات وصفات کرده اند . از
( ٥ )
تاریخ حکما چنان معلوم میشود که « افلاطون » در آوان صباوت به شعر و انشاء خیلی حریص بوده است و از انسبب در فن شعر و انشاء خیلی ماهر گردیده بود و بسی ابیات محزنه و اشعار مطربه انشاء کرده است و دو قصیدهٔ بسیار غرای مشار الیه نیز از جمله اشعار منشده اش در تاریخ حکما مسطور و مضبوط است . رئیس الحکماء شیخ ابو علی سینا نیز در خصوص شعر و انشاء و موسیقی و لغت و دیگر فنون ادبیه بسی اثرهای معتنای گرانبها گذاشته است و کذالك بسی حکمای مشهورهٔ دیگر نیز در فن شعر و انشاء که از مواد ادبیه است خیلی زحمتها بر خود هموار داشته اند . والحاصل ادبیات از فنون معتنای بسیار گران بهائیست که اگر بر صحایف رخسار شاهد آثار نفیسه اثری از ان نباشد حسن و جمال آن اثر از محاسن خال و خط عاری خواهد بود . لاجرم (دبستان معارف) ما نخواست که ازین حسن و جمال محروم ماند . و اینست که قسم ادبیات آنرا جداگانه يك اثری ترتیب دادم و اسم آنرا( از هر دهن سخنی و از هر چمن سمنی ) گذاشتم . ولی چنان گمان نشود که سراسر از خط و خال و می و محبوب بحث خواهد راند نی بلکه اکثر از آثار نثریه ادبیهٔ جدیده تشکیل یافته است . فقط
امضا
( محمود طرزی )
( ٦ )
پروانه
در موسم بهار در مرغزار پر از هاری (كرمك) بیچاره در میان برگها
و سبزهای کنار جویبار خزیده، بريك (پروانه) حصر نظر دقت نموده
بود که پروانه برنگهای ملون قلم صنع قدرت زینت و آرایش یافته از كل بر گلی
و از سبزه بر سبزه میگردید ، وهر لحظه بزیبائی و رعنائی وجود خویشتن
مینازید . و برخوديك پيرهن ميباليد .
كرمك بيچاره كه از شرم عدم لطافت و ظرافت خویش در تحت حجباب
برگها و سبزه هامانده بود بعد از دقت وملاحظۀ بسیاری که بحال مسعودانۀ
پروانه جانانه نمود آهی حسرتانۀ کشیده با خود چنین ترنم ساز آواز گردید :
آه ! در ميان طالع ناساز من وبخت باسعادت این پروانه تا چه درجه فرق
عظیم، و تا چه پایه مبانیت بزرگی واقع شده است . قلم خوش رقم قدرت جمیع
لطافتهارا به او بخشیده ، و مرا نیز از انهمه ظرافت و لطافت سراسر محروم
گذاشته ! . او از همه صنایع سحر پردازانۀ لطائت های خلقت استفاده کرده :
ولی در وجود نابود من بیچاره هیچ يك زياتی باقی نمانده ! از نظارۀ خوش
منظرۀ آن بدعۀ خلقت همه کس محظوظ و مسرور ، و از دیدن بدهیئت
من عاجز هركس مقبوض ومنفور میگردند ! شاعران شیرین زبان
(V)
عاشقان بیتاب جان فشانرا به او تشبیه و ستایش میکنند، و من بیچاره را در
مقام ذم و هجو تقبیح و نکوهش میورزند ! ازهار گلزار بوجود نازنین
او افتخار ، و از دیدن من به تب لرزه آزار میانند ! مسکن و نشیمن او از
هار طراوت نثار ، مأوا و مأمن من نیز کاهای کنار جویبار مقرر گردیده!
گلهای عبیر آمیز روح انگیز گلشن او را بر سر و چشم خود جا داده از بادۀ
خوشگوار روایح طیبه اش سرمست و بخود میسازند ! و من بدبخت بیچاره
را اگر احیاناً در پای گلبن به بینند از بیم آزار ریشۀ شان به تیغ ستم باغبان
پاره پاره مینماید! شمعهای محافل انس از برای دیدار با کمال او سر تا پا میسوزد،
گلهای گلستان از برای استحصال بوسه شیرین او خود را بهزاران رنگ و بو
جلوه میدهد.
کرمک بیچاره در اثنای این حسب حال بود که بناگهان جمعیت زیادی از
اطفال مکتب آزاد شده داخل مرغزار پر ازهار گردیدند ، و چون پروانه
خوشرنگ شوخ و شنگ را دیدند از پی گرفتن آن دویدن آغازیدند . خدا
میداند که در انحال در دل هريك از ایشان در خصوص بچنگ آوردن پروانه
تا بچه درجه شوق و آرزو جا گرفته بود! پروانه وامانده، از برای رهانیدن جان
نازنین، و تخلیص بدن سیمین خویش در اطراف گلستان بتکاپوی گریز بود.
لیکن غافل از انکه : شوق ، و آرزو ، وجد و جهد چنان چیزیستکه طایر
بلند پرواز معرفت و کمالرا بدام میآورد چه جای پروانه بیچاره !!!
و الحاصل بر حال اسف اشتمال پروانه بزینت ظاهری مغرورانه هزار
( ٨ )
افسوس که در مدت قلیل گریبان جان بدست آرزو کشان خویش داده گرفتار آمد .
پس بنا بر مؤدای اینشعر چون آبحیات :
بیت
چوگنجشکیست مرغ دل بدست طفل بدخوئی
که از جان دوست تر دارد ولیکن میکشد زودش
پروانه بیچاره بدست دوستان نادان ترك دغدغه حیات گرفت : یکی از اطفال پرهای نگارینش، و دیگری سر نازنینش، و دیگری بقیه وجود سیمینش را بخاك مذلت پامال ساخته در ما بین خودشان ضبط و تقسیم نمودند . اینستکه نتیجه :
مصرع
دشمن طاؤس آمد پر او
منتج ، و محقق گردیده حیوان بیچاره پارچه پارچه گردید .
§ كرمك بیچاره چون بچشم بصیرت ، و دیده عبرت احوال حسرت اشتمال پروانه را مشاهده نموده گفت که :
ایواه ! من بیهوده تأسف ورشك میبرم ، باید من بر حال خویشتن بنازم ،
( ٩ )
و لحظه بلحظه بثنا و شکر آن بپردازم ؛ چونکه درینجهان پر نیرنک هر
لحظه به رنك وجود خویشتن را در نظر مردم جلوه دادن ، و خو شرنك
داشتن چیز بس گرانبہائی بوده که درعوض آن جان گرامیرا بباد دادن
لازم میآید . پس اگر کسی ازمآل اینمصرع بلبل نغمه طراز شیر از که :
مصرع
کلاه دلکشت اما به ترك سر نمیارزد
صرف نظرنموده بهوای رعونت ، و خود آرائی ، و جلوه نمائی براید البته
سر گرامیرا مانند پروانه غافل بباد داده باخاك سيه يكسان خواهد گردید.
لا جرم به تحقیق دانستم که درینجهان ناپایدار هر چه آسایش وراحتيکه هست
همه درگوشه نشینی و انزو است که گفته اند :
مصرع
هیچ آفت نرسد گوشۀ تنہائیرا
انتہا
( 10 )
يك نشيدۀ وجد آور عمر الفارض
۱ زدني بفرط الحب فيك تحيرا وارحم حشى بلظى هواك تسعرا
۲ واذا سألتك ان اراك حقيقتاً فاسمح ولا تجعل جوابی لن ترا
۳ یا قلب انت وعدتني في حبهم صبراً فحاذر ان تضيق وتضجرا
٤ ان العزام هو الحياة فمت به صبا فحقك ان تموت وتعذرا
٥ قل للذين تقدموا قبلي ومن بعدى ومن اضحى لا شجاني يرا
٦ عنی خذوا و بی اقتدوا و بی اسمعوا وتحدثوا بصبابتي بين الورا
۷ ولقد خلوت مع الحبيب وبيننا سر ارق من النسيم اذا سرى
۸ واباح طرفی نظرة آملتها نغدوت معروفاً وكنت منكراً
۹ فدهشت بين جماله وجلاله وغدا لسان الحال عنى مخبراً
١٠ فادر لحاظك في محاسن وجهه تلقى جميع الحسن فيه مصورا
١١ لو ان كل الحسن يكمل صورتا و راه كان مهللاً ومكبرا
شرح بیت اول
= ۱ =
غلبۀ عشق ، وافراط محبتیکه بر من دلباختۀ آواره از راه لطف و
عنایت ارزانی داشته ؛ تحیر مرا بر خویش بداندرجه افزوده که از جهان
و مافيها بجز حیرت دگر چیزی سامعه خراش هوشم نمیگردد . و من هنوز
( ١١ )
دل بستهٔ محبت ، و لب تشنهٔ حیرتم . میخواهم که لحظه بلحظه حیرت و محبتم
مشتد و مزد اد گردد .
لکن تو بر حال دل حیرت منزلم که محروق آتش عشقت عطف لحاظهٔ
مرحمت بنما که عشقت آن بیچارهٔ از جهان آواره را درمیان آتشهای دایم
الاشتعالی نهاده است .
=٢=
مطلب اعلی ، ومقصد اقصای دل حرمان منزلم ؛ تماشای جمال با کمال
مقدس تست . از استدعای تجلی جمال با کمالت لحظهٔ فارغ نیم . دایما آرزو
کش آنم که ترا بوجه دلخواه خویش دیدار کنم ، و در پیش جمالت مانند شعلهٔ
جواله طواف محروقانهٔ اجرا نمایم . پس تو نیز عاشق نوازی فرما ، از ناز
بی نیازی درگذر ، به لطف و کرم مالا نهایه ات دیده بجواب ( لن ترانی )
عاشق دیدارت را مسوزان .
=٣=
ایدل بیتاب ناتوان ! هنگامیکه گرفتار پنجهٔ قهرمان عشق قتال گردیدی
آیا با من عهد نه بستی که در هر حال و همه احوال ملازم صبر و ثبات خواهی
گردید ؟ حالا که گرفتار آمدهٔ بر وعد خویش ثابت قدم و با حذر باش که ناله
و فریادت را نشنوم .
( ۱۲ )
=٤=
عشق حیات جاودانی ، و شهراه شهرستان زندگانیست . اگر حیات ابدی و زندگانی لم یزلی آرزو داری خود را شهید مشهد حضرت عشق گردان . که شرف و شان عاشقان شوریده سامان در ینراه فدای جان کردن و ازین محفل بادهٔ شهادت نوشیدنست !
=٦-٥=
معاشر عشاقیکه قبل از من گذشته اند ، و یا آنکه بعد از من میآیند ، و یا آنانیکه همعصر من اندهمه رایکان یکان از من بگوئید : که بیائید حقیقت عشق را از من بیاموزید . و در طریق عشق بمن پیروی نمائید ، وکلمات حکمت آیات عشق را از من بشنوید . تا آنکه سخنانیکه باخلق میگوئید منحصر بر احوال عاشقانهٔ من باشد و آوازهٔ عشق من جهانرا احاطه نماید .
=٩-٨-٧=
با دلدار و فاکردارم همخلوت انس و الفت گردیدم . در مابین ما از نسیم سحرگهی نازکتر و لطیفتر يك سر روحانی موجود بود . نگاه جانکاه دلربایش که انعطاف شفقت اوصاف او من عاشق گمنام را معروف جهان داشته است وقتیکه هم آغوش نگاه حسرت آلودم گردید در انحال در میان جلال و جمال او مدهوش مانده بودم . و از خودی خود هیچ خبری نداشتم .
( ۱۳ )
اما این استعزاقم بزبان حال تا یکدرجه تعریف و بیان کرده میتوانست .
= ۱۱ - ۱۰ =
نظری بر محاسن وجه محبوب نازنینم بینداز ! تا آنکه جمیع لطافت وملا
حتیکه در کائنات موجود است همه کی را در ان مجتمع و متجلی بینی . در عالم
كون ومکان هر انقدر خوبیها ودلربائیهائیکه موجود است اگر همه کی
در یکجا جمع آمده محبوب مکملی تجسم نماید باز هم هنکامیکه جانان دلستانم را
بنگرد بی اختیار تهلیل و تکبیر میگوید .
ملاحظه
( اعلاترین معارف چیست ؟ ) اگر این سوال عالی را عارفی جواب بدهد
آن جواب عبارت از همین دو کلمه خواهد بود :
-- معرفته الله !
( منتهای معرفته الله چیست ؟ ) این سوالرا نيز همين يك كلمه جواب كافى
شمرده میشود : ( حیرت )
حضراتیکه کتاب حکمتنامه کائنات را که هر کلمه از ان معرف حقیقت حق
است به کشافی شرح صدرای نبوت به نحو اوراق صرف هائی از برخوانده
( ١٤ )
اند ؛ نهایت الامر به اعتراف ( ما عرفناك ) اظهار عجز کرده اند .
انسان عاجزیکه بدانستن حقایق مكونات امکان نمییابد بحقیقت ممکن دکون
چگونه پی تواند برد ؟ عقل محدوديكه ماهیت وجود خویشتر را بخوبی نمی
شناسد از معرفت حقیقت ذات حکیم خرد بخش که کتاب کائنات از دفتر
حکمت بیغایت او ماند ورقپاره بی سروپایست چنان بیان نماید !
ازدیاد معرفت مستلزم ایجاد حیرت میگردد ، کثرت تدقیق آثار ! عظمت
و جلالت مؤثر را که بر جميع عظمة های مالا نهایه عوالم بیغایه محیط است در
نظر ها تعظم و تجسم میدهد . دران عظمت و جسامت حیرت تامی آمده
نظر عارف حق بین ر ا استيلاء میکند ، در ان بحر بی پایان عقل و فکر محو و نابود
میگردد . عارف در سفینه حیرت نشسته سیر دریای معرفت میکند .
حلاوت روحانی ئیکه درینحیرت خدا جویانه موجود است منزه از دائرة
تعریف ، و مبرا از حدود توصیف است . هر قدر که معرفت ظهور کند
حیرت همانقدر میبالد ، هر قدر حیرت ببالد لذت و حلاوت از ان میافزاید .
حضرت رسول قریشی صلی الله علیه و آله و سلم که اعظم و اکرم خداشنا
سانست از رب جلیل خویش تزييد ( تحير فی ذات الله ) را طلب مینماید
( این الفارض ) که از افاضل عرفای امت است اگر طالب ازدیاد حیرت گردد
هیچ بعدی ندارد . < انتها >
( ۱۵ )
از کلام حضرت طرزی ، از رسالهٔ اشعار عراق وحجاز
نوبهار
در سرابستانیکه در ( دمشق شام ) داشتم نشسته بودم : که طلیعهٔ
سلطان عالم گیر بهار همعنان موکب جمشید زرین کلاه نوروزی از دور
پیدا شد .
تحريك سر انگشت نسیم سحر یکه مفتح الابواب درهای بستهٔ کلستانست
در سر ابستانمرا چون دل باز اهل جود و کرم از هم کشاد .
تا نظر میکردم دیدم که لعبتان سیمین ساق شکوفه ، ونوجوانان کلکون
قبای غنچه ، وعروسان کل پیرهن کل و لاله در سر ابستان بی مهابا در امدند ،
وبجستی و چالاکی ، و شوخی و شنگی بر سر شاخهای اشجار بر امدند .
بعضی سرگرم پیاله گردانی ، و بعضی مشغول کاسه بازی ، و کسانی همدم
عشوه نمائی ، و جمعی دمساز جلوه پردازی ، یکی از خندهٔ عشرت سراپا
دهن گردیده ، و یکی از مستی سرشار دیگر یراتنك در بر کشیده ، دیگری
از اهتراز شوق بر خود يك پیرهن بالیده بود .
تا مژگان بر هم سودم ! دیدم که شکوفه از سر شاخ عزت بر سر خاك مذلت
( ١٦ )
افتاده ، و غنچه به پنجه بيطاقتی قبای گلرنگ تنگ را چاک چاک ساخته ، وگل
از حسرت پیراهن رنگین را تا دامن دریده ، ولاله از غصه کلاه لعل گونرادر
زیرپا افگنده ، خوبان چمن رخت کوچ در آغوش کشیده ، درختان باغ
بارسفر بردوش بسته – بر شاخسار از جای غنچه وگل خاک ادبارریخته .
و اطفال سبزه در فراق نوجوانان چمن و خوبان گلشن در پای اشجاربارنك
شکسته و خاطر خسته در ماتم نشسته . نه از غنچه نمودی و نه ازگل اثربودی
بود .
در آن فرصت اینغزلر ابنوای راستی دراهنك عشاق و پرده خسروانی
بصد عبرت و پشیمانی سرودم :
غزل
برك شکوفه از بغل شاخ سر کشید
يا بيضه های غنچه گل بال و پرکشید
آیا زشاخ غنچه گل سر کشیده است
يا خود برشته دانه لعل و گهر کشید
برك سمن نه برکل سوری فتاده است
جراح باد پنبه بزخم جگر کشید
در چاك چاك پيرهن غنچه خارها
چون نوك ناوك است که از زخم سر کشید
تا دولت بهار بعالم کشد لوا
از نامیه سپاه بكو و کمر کشید
يك ساله راه آمده کل در هوای باغ
این زحمت سفر همه بهر ثمر کشید
( ۱۷ )
در برك سبز غنچه کل نیست آشکار طوطی ز شاخ سر بامید شکر کشید
گفتم که وجه عشرت کل را سبب چه بود خندید غنچه و ز بغل مشت زر کشید
برك شكوفه بر کل نرکس فتاده دید (طرزی) زکفتههای کلیم ایندرر کشید:
« برك شكوفه رقعه معشوق باغ بود » « نرکس از انکرفته و بر چشم تر کشید »
بر دوش خنده بود بنای ثبات کل تالب کشود رخت بملك دکر کشید
تارنك شعله غنچه بر افروخت در چمن کل چون شرر ز رخنه دیوار سر کشید
بر طبع غنچه بسکه کران کشت بار کل نابسته رخت بار بعزم سفر کشید
فریاد سار و بلبل و قمری بلند شد خود را ز باغ غنچه از ینشور و شر کشید
طوطی غنچه از سر شاخ درخت کل زود آنچنان پرید که کوئی تو پر کشید
کل زیر بار حاصل یکروزه خسته شد (طرزی) ملال طبع زطول سفر کشید
غزل محمود طرزی م
چشمت اران بحال دل من نظر کند مستان همیشه پاس دل شیشه کرکند
از بزم غیر زود كذران كلفته اش منزل دوشب بخانه عقرب قمر کند
شد جانشین شام سر زلف تو بچدل ای مردم شهر است خیال سفر کند
چون ابر نازکی که شود ماه را نقاب زیر نقاب روی تو زیب در کرند
در استانبول سنه ۱۳۰۸ (محمود طرزی)
( ۱۸ )
محسنات رسایل
موقوته
درینعصر ترقی حصر که عصر چار دهم از هجرت نبویه میباشد ترقی و اعتلا
ئیکه در خصوص علوم و فنون بر روی کار آمده حقیقتاً شایان دقت وسزا
وار حیرت است .
در خصوص توسیع ، و انتشار این امر مهم روزانه در هر يك مطبعه از
مطابع قطعات عظیمه ، و بلاد جسیمه اگر تحقیقات بعمل آید مشاهده
میشود که بمیلونها خروارهای کاغذ در تحت تضییقات ماکنه های مطبعه ها در آ
مده به انواع آثار فنی . و حکمی آراسته و پیراسته میگردند. و ازینست که تنها
در يك مملكت ( المانيا ) ، و ( انکلتره ) در ظرف يك سال ( ٢٥٤٩٢ ) نوع
تألیف از مؤلفات متنوعه طبع و نشر گردیده است .
و این یکی نیز امر معلوم و قضیهٔ بدهی ست : که ترقی و اعتلای جوهر دکا
بر اوج اعلای فضل و حکمت که غایت قصو است بر استحضار نردبان عالی
نشان نطق وکلام مربوط و منوطست . زیرا که اگر این گوهر عالی گران بها
نبودی جوهر دکار اثمره و استفاده از حکمت و معرفت حاصل نگشتی .
مثلاً اگر در شخص ابکمی قوه ذھنیه و عقلیه که خاصه انسانست موجود بوده
( ۱۹ )
باشد آیا آن جوهر ذکا و عقلش از فضایل حکمیه و علوم عالیه ثمره حاصل
میکند ؟ و اسباب عدم تحصیل او بجز عدم قوه نطقیه اش دیگر چیزی هست؟
پس بخوبی معلوم گردید که تحصیل حکمت و معرفت محض موقوف بر نطق
و کلامست .
نطق و کلام اگر چه بر هر سخنی که از مخرج فم بدر آید اطلاق میشود ولی
مقصد ما درینجا کلام عبارت است از همان کلام مستلزم الفوایدیکه در کارگاه
بدیعه دماغ بزور و قوت ماکنه های تعقل و تفکر هزاران پیچتاب خورده
و عض و ثمینش از هم جدا گشته بعد از ان بر روی صحایف اوراق رسائل عالیه
از نوك خامه شیرین چکامه در ریزد تا آنکه سر خوانندگان و بینندگانرا نرد
بان اعتلای جوهر ذکا گردد .
در اعصار ماضیه مؤلفات متنوعه که از باب علوم و اصحاب فنون ترتیب داده
گذاشته اند و متأخرین از ان حصه یاب منفعت گردیده اند بر اثبات سخن
ما فوق ما شاهد و ناطق عدلیست . اما آثار علمیه و فنیه که خواه از متقدمین باشد
و خواه از متأخرین اگر منحصر در يك علم و يك فن بوده باشد در انحال ثمره
و فائده آن مرهمان کسانیر ام حصر میماند که در همان علم و فن متوغل و
مشتغل باشند . حالا نمک علم و معرفت چیزی نیست که در ید احتقار و
و احتکار در آید بلکه علم يك غذای معنویست که قریحه شخص فکر و ذکای
( ۲۰ )
جنس حیوان ناطقه را اعاشه میکند ، و چنانچه مأکل و مشارب ما به الحیات
وجود صوری اوست علم و معرفت نیز مدار حیات مادی و معنوی اوست .
لاجرم کتب مفیده متعدده که در علوم متنوعه بدیعه مانند علم حقوق ،
و علم اخلاق ، وفن تشریح ، وطب ، وهندسه ، وحکمت ، وهئیت ، واد
بیات ، و تاریخ وغیره ذالك تالیف وتصنیف گردیده آمده است هريك از
کتب علوم مسرورةالبیان موجب استفاده همان کسانیست که در همان علم و همان
فن مألوف ومشغول باشند .
اما کتب نافعه مفیده که بعنوان ( رسائل موقوته ) در معرض انظار عمومی
جلوه گر می گردد بر اکثر علوم وفنون عالیه و محاکمات حکمیه ونکات ادبیه،
و مقالات تاریخیه ، و کشفیات صناعیه ، وغرائب طبیعیه، وموادهیئتیه ، و
احوالات امصار وبلدان جغرافیه، وعادات واطوار اقوام وحشیه ومدنیه،
و بسی مواد مفیده سائره شامل و محیط است که اگر در حق او گفته شود
( آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری ) مبالغه بس بعیدی نخواهد بود .
رسائل موقوته از برای توسیع فکر ، وانجلای ذهن ، و تنشیط قلوب ،
وتهذیب اخلاق ، وتنسيق اطوار ، وتکثیر معلومات عموم قارئین خویش
خدمت بی اندازه و غیرت بلا نهایه بهم میرساند .
رسائل موقوته مانند ( نخل ) غیرتمندیست که از برای حاصل نمودن شهد
( ۲۱ )
خوشگوار معلومات ومكتسبات عمومی بر ازهار بوقلمون هر علم و فن ،
و شاخسار گوناگون انواع ذكا وفطن نشسته ، و از ان همه ازهار طراوت
نثار ، وفواكه عذوبت دثار همان جوهر منتخب ، وخلاصه مستحب آنرا
که محصل ومستلزم عسل شیرین منافع عمومی است بکام جان قارئین با اذهان
خویش می چکاند .
رسائل موقوته مشابه کلزار پر ازهار بدایع آثاریستکه مشام جان خواننده ،
ودماغ روان مطالعه کننده را لحظه بلحظه بروایح عنبر بیز روح انگیز گلهای
متنوعه رنگارنگ معلومات بافرهنك خويش تازه میسازد .
رسائل موقوته کوه سنگین با تمکینی ست که چنانچه دامن منفعت پیرا منش
به انواع جواهر آبدار متعلقست جواب اسئله هر کس را نیز با عکس صدا
از همان زمین ناطقست .
رسائل موقوته مانند صفحه کتاب کائنات است : که لحظه بلحظه و دمبدم
در تنوع و تجدد است .
قارئین کرام از مطالعه رسائل موقوته چسان مستفید ، وچگونه متلذذ
نشوند ! که در اثنای مطالعه چون بر يك صفحه عطف نظر نمایند از
ادبیات چون آبحیات يك مقاله ؛ در صفحه دیگر از علوم بدیعه و فنون
غريبه يك مبحثی ؛ در ورق دیگر از تهذیب اخلاق وتوسيع معلومات
( ۲۲ )
يك بنده . بعد از ان از احوال عالم و اطوار امم يك صفحه . بعد از احوال
مشاهیر و حوادث تاریخ عتیق و جدید يك ورقی . و متعاقب آن از احوال
اقوام وحشیه و مدنیه ، و کشفیات ، و سیاحات ديار بعيده ، وحوادثات
طبيعية ، مسائل و جغرافیه ، وریاضیه ، و نوادرات غربيه حكمية فنيه يك
يك فقره می بینند که در انحال چون هر کس موافق طبيعت ، ومطابق
مسلك خویش مبحثی و مقاله بیابند البته محظوظيت فوق العاده حس
خواهند فرمود . لاجرم مقتضی انصاف چنانست که در انوقت محرر و
مؤلف آنرا که در انراه هزاران مشقتها را بر خود هموار داشته و خونهای
جگر خورده از گوشه خاطر فراموش نداشته بدعائی و یا تحسینی دلشاد
فرمایند .
بيا تا استفاده رسائل موقوته و محسنات آنرا از دیگر نقطه نظر نیز
ملاحظه نمائیم .
اولا این يك را بخوبی باید دانست که امر تنوع وفعل تجدد چنان
ماده مهم و عمل اهمیست که مدار جمیع محاسن کتاب کائنات ؛ و اسباب
جمله تزئین موجودات از ان ظاهر و هویدا گردیده است و بریکانکی و
فردیت حضرت صانع بيچون ، و قوت كامله ، وقدرت بالغه آن واحد
( ۲۳ )
بچند و چون جلت کلمته نیز دلیل ساطع و برهان قاطعی آمده است زیرا
که بجز قدرت عظیمهٔ کاملهٔ حضرت قادر قیوم الشان چسان میشود که
اینقدر عوالم بلانهایهٔ بی پایان به انواع و اشکال مخالف که اگر بنظر امعان
ملاحظه شود در جمیع عوالم عضوی و غیر عضوی دو چیز با همدیگر بيك
شكل و يك هیأت دیده نمیشود بلکه هر يك نوع به ترتیب جدا گانه عرصه پیرای
ظهور گردیده است ! پس معلومست که تنوع احوال وتجدد امثالیکه در
همه اشیای عوالم مالانهایه موجود است چنانچه باعث زینت ، و مدار محاسن
صحایف اوراق کائنات گردیده همچنان برهان بسیار اقوایی نیز بر قدرت
و سطوت عظیمهٔ حضرت حیّ لایزال آمده است تنوع ، وتجدد چنان
مادۀ مهمیست که انسانرا در هر حال و همه احوال موجب انبساط تازه و محظو
ظیت بی اندازه میگردد .
مصنوعات خارقه نمای طبیعت که بدین نظر ربانی و بدین پایه محير العقول ظهور
مینماید هیچ انکار نمیشود که بادی آنهمه نظر ربانی بجز تجدد هر دم ،
وتنوع دمبدم دگر چیزی نیست !
اکملیت ، واشرفیت نشاء انسانی بجز کیفیات متخالفه ، و طبایع مختلفه ،
و سیر در مدارج متفاوته ، وتقلب اطوار ، و تقالیب احوال بر دگر هیچ
چیزی اطلاق نمیشود !
( ٢٤ )
در علم موسیقی اجرا کنندۀ آهنگ و صدا تنوع سازها ، و تجدد تارهاست .
حلاوت بخش قوۀ نفسانی ، تنوع بودن طعامها و شرابهاست .
از نظارۀ بستان ، و منظرۀ چمنستان چیزیکه مورث انبساط ، و موجب
نشاط روح و قلب میگردد همانا بجز تجدد مناظر ، و تنوع ازهار و اشجار
دگر چیزی نیست !
و الحاصل اگر به تعداد قسم جزئی از تنوعات طبیعیه که جناب حکیم
مطلق و خلاق طبیعت به حکمت بالغه و ارادۀ ازلیۀ خویش در عالم اجسام
تودیع فرموده اقدام ورزیم صحایف محدودۀ این رساله رانی بلکه بمجلدها
کتاب نوشتن لازم می آید .
پس ما بر صدد بحث خود رجعت کرده بر ادعای واقع خویش تکرار
میکنیم که لذت و لطافت و مرغوبیت همه در امر تنوع مودوعست .
بناءً عليه رسائل موقوته نیز بحسب تنوع بودن مندرجاتش مرغوب
عالم گردیدن و موجب استفادۀ کلی شدنش از شبهه و شك مبراست .
مبنی بر اسباب مسبوطه در پایتخت بهیۀ کثیر المعرفۀ ( استانبول ) بنا بر
همت و غیرت ارباب قلم ازینمقوله آثار نافعه ، و ازینگونه رسائل متنوعه خیلی
به نظر عاجزانۀ بنده رسیده که از مطالعۀ آنها قلبم محظوظ ، و فکرم را
وسعت حاصل گردیده لاجرم صاحبان تحریر آنرا بتريك ، و دوام انتشار
( ٢٥ )
آنرا از دل و جان آرزو مندم ، ومأمولست که مطالعه ( دبستان معارف )
مانیز با وجود عدم سرمایه و کم بضاعتی خویش موجب ملل و کد ر قاریین
گرام نگردد و چون اصول تحریر ، ومسلك تقریر دبستان معارف مابر
شیوۀ تحریر و تقریر معلومات فنون عصر حاضر اتخاذ شده لا جرم از
بعضی کسانیکه از تر قیحات حاضره و شیوهٔ السنهٔ جدیده بخبراند عفو
میطلبم . . . .
فی سنهٔ ١٣٠٧ در شام شریف برای مقدمهٔ
رسالهٔ موقوتهٔ « دبستان معارف » تألیف خود محمودطرزی تحریر شده
یأس بعد الامل
این مقاله از کلام در ربار حضرت قبله ام ( طرزی ) صاحب است که در سنهٔ ١٣٠٧
بصورت مکتوب برای این حقیر که در استانبول بودم فرستاده بودند .
هنگا میکه نه ماه به انتظار ولادت ولد نور چشم خجسته اطوارم
«محمودطرزی» بنفس شماری گذشت ، ورشتهٔ املها از عقد های یأس و
حسرت گسسته بتار حقیقت پیوست ــ یعنی زمان فرحت توامان ولادت
( ٢٦ )
آن ثمره نهال زندگانی در رسید و در حالتیکه در قلوب حسرت آمود جمیع
اعضای عائله انفاس انواع فرح و شادمانی میدمید ، و هر يك در باغچه
سینه گونه گونه کلهای امید و از هار آرزو میکارید . کسانی در تقطیع
البسه اش میکوشید ، و جمعی در احضار مائده اش میطپید ، و بعضی در پی
دایه میدوید ، و دیگری در جلب همسایه کوشش میورزید .
من نیز در تصویر صورت ارسال تلغراف ببریکه پدرش تفکر داشتم چونکه
در انوقت نور چشمی بنا بر عرض و تقدیم کتاب ( اخلاق حمیده ) که مدتی در
امر تألیف و تذهیب آن رنجها برده بودم به استان معدلت پاسبان همایون پادشاه
مراحم اكتناه حضرت ( سلطان عبد الحمید خان غازی ) خلد الله ملكه بدر علية
استانبول رفته بود . و قبل ازین بدو سه روز مر ا بعرضه شدن کتاب و مظهر
قبول گردیدن آن و احسان بی پایان سلطان ذی شوکت و شان که در خصوص
ضم معاش و خصوصات سائره صادر شده بود بواسطۀ تلغراف بتريك نموده بود
لاجرم من نیز میخواستم تا آن نور دیده را بچنین خبر فرحت اثر بتريك نمايم.
و الحاصل در حالتیکه گوش هوش ، و چشم خردم همه کی منتظر پیام
مژده آواز آن میبود بناکهان در عوض بشارت ولادت خبر جانکاه
دکرکونی سامعه خراش هوشم گردید که ازان هوشم از سر پرید ، و قلبم
دربر طپید ، واعضایم از هم پاشید ، و بدنم بر خود لرزید .
( ۲۷ )
این خبر دلخراش مگر خبر سقط شدن آن طفل صغیرۀ نازنین بود که قبل از انکه چشمش بر روی دنیا از هم باز شود بدار دنیا نارسیده از دنیا در گذشت ، و در يك آن واحد ساغر عشرت آمال همۀ ما را بسنك فراق ابدی خویش در هم شکست .
سر طبیب اردوی پنجم همایون حضرت فریق عثمان نوری پاشا با چند نفر جراحان دیگر آمده بواسطۀ ماکنه های مهیب شدید البطئ مرده اش بیرون کشیدند . بعد رفتن ایشان من نیز رفتم تا جگر گوشۀ خود را به بینم . بلی رفتم و دیدم ! اما چه دیدم ! ! تن نازنینش در خاك و خون کشیده . و بدن لطیفش کبود گشته ، مغز استخوان سرش در پوست آب شده . از مشاهدۀ اینحالت بر خود لرزیدم از بی نیازی تجلی جلال کبریائی ترسیدم . بحضرت يحيى على نبينا و عليه السلام پناه بردم سر مباركش را در دامن مبارکش بریده دیدم ؛ به آستان فلك پاسبان حضرت ( رسول الثقلين صلى الله عليه وسلم ( التجا بردم دندان مبارکش را شهید یافتم ؛ بدركاه ملك پناه ( کعبه معظمه ) ملتجی شدم آنرا بسنك منجنيق حجاج ظالم ویران وعبد الله ابن زبیر را در و بردار بیداد آویزان نگریستم :
( بمدینه طیبه منوره ) گریختم آنرا از مقدمه ( حره ) خراب یافتم : بدر گاه ( فاطمة الزهرا ) دو یدم در انجا ( حسنين رضى الله عنهما ) و
( ۲۸ )
حضرت ( علی ) کرم الله وجه را کشته و خون آلود نظاره کردم .
پس از چار طرف و شش جهت راه را بر خود مسدود و جای گریز را
مفقود یافتم . لاجرم بدل قوی بذیل رحمت عام ( ففر وا الى الله ) دست
توسل زده از بیم و هراس نفسانی نجات یافتم . و بر کبریائی و عظمت جلال
او سبحانه تعالی اقرار نموده بر عجز و ناتوانی بشریۀ انسانی نیز اعتراف
ورزیدم . ایندو غزل آتی را در انوقت و هنگام ( يأس بعد الامل ) انشاء
نمودم !!!!
غزل
« ۱ »
تنها نه شیشه دل ما را شکست و ریخت
شد مست، ساغر و خم و مینا شکست و ریخت
دیشب بيك کرشمه که از روی ناز کرد
اسباب عیش ما همه یکجا شکست و ریخت
جام امید و ساغر لبریز آرزو
از ناز پیش چشم تمنا شکست و ریخت
( ۲۹ )
بر روی غنچه رنك بر نکی شکست باد
کز درد ساغر دل گلها شکست و ریخت
می خشك شد بشیشه ز بس اضطراب دل
جام ز دست ذوق تقاضا شکست و ریخت
طوفان گریه ام نزند چون ز دیده جوش ؟
در دانه ام ز جنبش در یاشکست و ریخت
مانند جام بر دل چون آبگینه ام
از دستم اوفتاد و ز صد جا شکست و ریخت
طمع امید و جام تمنا و آرزو
خم جمله را بزیر کف پاشکست و ریخت
پای خیال و خاطر اندیشه زخم شد
از بس بسینه شیشه دلها شکست و ریخت
زین پس امید نفع بسودای سود نیست
مینای نقد و مایه سودا شکست و ریخت
مینا شکست و باده گلگون بخاك ریخت
امروز ساز عشرت فردا شکست و ریخت
جام عبارت و می معنی گفتگو
حیرت گرفت و بر لب گویا شکست و ریخت
( ٣٠ )
گفتم که وا کنم دل خونین خویش را
افسوس کان زدست مداوا شکست و ریخت
چون جام عشرتم که شکست از جفای چرخ
اشکم درون دیده بینا شکست و ریخت
محمود گو بیا و ببین بزم عشرتم
ساغر نگون فتاده و مینا شکست و ریخت
یا رب چه سحر داشت غم هجر روی یار
کز بار غصه ام همه اعضا شکست و ریخت
( طرزی ) ز دل چسان نکنم قطع آرزو
پیمانه امید تمنا شکست و ریخت
غزل
« ۲ »
در مشهد شهیدان هنگام ترکتازی
رنك ديت نگیرد خون شهید نازت
( ۳۱ )
چون چنك ناز گیری در بزم بی نیازی
از جای نغمه بیرون خون میچکد ز سازت
از دوش مهد راحت طفل دلم چو بسمل
در خون طپد زشادی در پیش چنك بازت
بر آتش عتابت از سوز دل چه پرسی
هردم چو شمع سوزم در بوته گدازت
صد پاره بود زین پیش از خنجر تو جانم
صد چاك ساخت امروز دلرا زبان کا زت
خون شهید تیغت مضمون بینیازیست
از خط زخم خواند مضمون سرّ رازت
از طرز حسن نازت از بسکه در هراسم
سر تا بپا نیازم در معبد نمازت
صدبار اگر شهیدم سازی به خنجر ناز
از نو حیات یابم از لعل جاننوازت
با صد نیازمندی (طرزی) زعجز گوید
یارب پناه خواهم از ناز بینیازت
( ۳۲ )
نالۂ گلی
از آثار ادبیۀ عثمانی بعبارات شیرین فارسی ترجمه شده
ورد در لطافت ، ونزاکت فریدیرا دیدم که در میان کل ولای رهگذری
بنهایت پژمرده گی ، وغایت افسرده گی افتاده ، واز انهمه رعنائی وزیبائی
که داشته بود در جسم لطیفش اثری نمانده ، وبرگهای لطافت سیمایش در
زیر پای هرکس و ناکس ازهم ریخته و پاشیده . رنك باده رنگش مانند
نگهت هوائی گشته ، وبوی جان بخش دلفریپش در گلهای رهگذر حلول
نموده به لسان حال و جسم پامال چنین حسب حال میداشت :
طبیعت ! مرا برای تفریح روح ، وتنشيط قلب این ساکنان بی انصاف
کرهٔ ارض بوجود وظهور آورده بود . من آن نوباوهٔ گلشن ، ونوردیدهٔ
چمن بودم که در وقت افتتاح باب شگفتنم هر کس بزیارت من شتاب مینمودند
، ومرا بکمال ذوق وشوق ، وغایت حیرت وآرزو تماشا میکردند ، واز
رایحۀ جانخش روح افزایم تعطیر مشام جان میفرمودند .
از حسن خلق ، وشیوهٔ رفتی که طبیعت مرا احسان نموده بود به جلب
قلب که تامه موفق گردیده بودم ، اثر آثار خلق کریمم تنها بر انسانهای
( ۲۳ )
از وفا دور نی بلکه بر حیوانات خالی از شعور نیز اثر کرده بود! حتی بلبلان شیدا، و عندلیبان خوشنوا فدائی وار برمن نقد جان نثار میداشتند، و در پیش جمال با کمال با صفایم بیخودانه و مدهوشانه ناله ها میکردند و فغانها میبرآوردند، ومن ایشانرا بسینه شفقت پیشه ام گرفته از شراب خوشگوار محبت و باده سرشار نگهتم مست و بیخود میساختم.
درمیان برگهای لطافت ادایم بجز حسن و نور ، و فرحت و سرور دگر چیزی مستور نبود.
بوسه های دلستانانه، سخنهای عاشقانه، نگاهای مشتاقانه، نکته های شاعرانه، گردشهای ساغر و پیمانه، نواهای مطربان خوش ترانه همه در حضور با فرحت و سرور من تعاطی میشد!
مرغکان خوشنوا، پروانه های دلربا، حشرات متنوعه مزین به الوان خوشنما، پیش از طلوع شمس جهان آرا بعزم زیارت بافیض و لطافتم سبقت و شتاب میورزیدند! و در دانه های درر شبنم شادابی را که سما از برای عرض تحسین و آفرین بر من نثار فرموده بود جمع می آوردند، و آن قطرات نشاء بخش مسرت آیات را بمقام باده خوشگوار، بنوشیده ازان ...؟
مست گردیده به گلزار ان ترنمها مینمودند .
من يك مجموعه حکمت بودم! محرر م نوك خامه قدرت بود : ماهر ترین شاعران و دانا ترین فیلسوفان زمان برای مطالعه من میآمدند.
( ٣٤ )
من يك لوحهٔ اعجاز طبیعت بودم ! مصورم رسام کائنات بود : سحر پر
داز ترین رسامان جهان ، و کاملترین نقاشان دوران بتقلید من میکوشید
ند ، ولی کارشان بعجز و حیرت منجر میشد .
يك صبح وقتی بود ! که هنوز از دم عیسی نفس نسیم سحر کهی حیات
تازه عادتم را تجدید ننموده بودم ، و رایحهٔ عنبر ریز روح انگیزم را هنوز
به گلشن نشر نکرده بودم كه يك دست جفا پرست و فاشکست ظالمی بر من
هجوم نموده بسر انگشت ظلم و جفا ، و پنجه غدارانه ستم نما مرا از گلبن
با وفایم بشدت ، و ضجرت تمامی جدا گردانید که از ان شدت بدنم لرزید ،
و گلبنم که مرا بخون جگر پر ورده بود از جدائی من همچون صاعقه
خورده بر خویش طپید ، بستان سرا از فرقتم ماتم سرای گردید ،
گلبن وفا مامنم خاك بر سر باد نمود ، گلشن در حیرتم بخون ماتم نشست ،
عندلیبان دلباخته بسوز و فغان صحن چمن را صحرای رستخیز ساختند .
لکن چه فایده ! انسانهای ظالم خود پرست بر حال همنوع و همجنس
خویش کجامر حمت دارند تا که بر من بیچاره ببخشائید !
آیا نمیپرسید که مرا بجه گناه ، و کدام جفا و اذا از کنار شفقت دتار گلبن
مرحمت مأمنم جدا نمودند ؟
بگویم که چرا ! برای کامل ساختن زينت يك چار پنج ساعتى فى
خويش ! . . . . .
( ٣٥ )
اگرچه این خدمت جزئی عاجزانه ام خیلی جزئی و بی اهمیت است ولی
در مقابل آنهمه ظلم و جفای انسانها چون از من بدیشان منفعت و مکرمتی
رسید متسلی و مفتخر میبودم .
بعد از مرور هشت نه دقیقه خودرا در نقطه تلاقی انظار عاشقان ــ
یعنی درمیان دو پستان دختر دوشیزه ملك منظر دلستانی مشاهده نمودم
که بر فستان حریر چون قماش جان بکمال ناز و ادا آویخته بود . و چون
آنحال سعادت اشتمال مرا عاشقان بیتاب و توانش میدیدند میشنیدم که
با خود چنین میگفتند :
( اینچه سعادت عظما ، ودولت اعلاست که مر این ورد سعادت انما را
نصیب گردیده ! ایکاش عاشق شیدا آب حیات خویش را صرف آبیاری
این کل رعنا مینمود ! )
قلب جوان دختر دلستان از طپش و پرش شدتناکی که داشت مرا هر لحظه
در حرکت و اهتزاز میداشت . و من از هر طپش آن تکرار کلمه ( عشق )
را میشنیدم.
عشاق مشتاق نا بکامش که برای نیم نگاه التفات جانستانش هزاران بلیه ای
جان مهیا نشسته بودند در حق من چون التفات و رعایت دختر پری پیکر را
بداندرجه مشاهده مینو دند رشک و حسد زیادی میبردند .
والحاصل بدینحال نیز مغبوط و محسود بودم . دختر مه لقا آنروز مرا
( ٣٦ )
تا بشام از سینهٔ آئینه مثال خویش دور نفرمود .
وقتيكه بخوابگاه خویش میدرآمد مرا از سینهٔ دلبرانهٔ خود براورده
بعد از چند دفعه بوئیدن در نزد بستر خواب خویش بر سر میز بنهاد .
وقتیکه آفتاب عالم تاب ، بطلاکاری صحایف اوراق کتاب کائنات با قلمهای
زرین شعاعی بر تخت افق برامد ، دختر آفتاب چاکر نوجوان نیز برغم
خورشید جهان آرا خوابگاه خود را ترک نموده در پیش آئینه دوید، وبطور
مغرورانه واداهای دلفریبانه بزینت و زیب حسن وجمال باکمال خویش
پرداخت ، وگرمی بازار شهشوار یکه تاز شمس عالم آرا را کساد ساخت .
وبعد از ان از گوشهٔ چشم بطرف من نیز عطف نظری فرمود . ولی چون
من بیچارهٔ آواره را از لطافت وطراوت اولی عاری دید ، برداشته بمیان گل
وخاك بر رهگذر هر پاك وناپاك بینداخت ! حالا بنگرید این انسانهای ظالم
اقبال پرست رعونت ادارا که من بیچاره را در زیر اقدام غدارانهٔ خویش
مالیده میگذرند ! . . .
ای دختر مه پیکر بحسن وجوانی خود سر ! بخوبی بدانکه چنانچه بجز
ذات پاك با صفات حضرت لایتغیر دیگر جميع کائنات وجمله موجودات را
تغیر وتبدل طبیعی است ، روزی خواهد آمد که تو نیز چون من بیچارهٔ
آواره از ینهمه لطافت و ملاحت محروم و مهجور مانده لگد کوب خزان
حسن وجمال خواهی گردید .
انتها
( ۳۷ )
یکدو
غزل
از طرز، طرزی
بدوش توکل منه بار خودرا و لینعمت خویش کن کار خود را
تواضع بود پشت بان قصر تن را به پشتی نگهدار دیوار خو د را
مکن سر گرانی بار باب حاجت مکن بار افتا ده کان بار خود را
بدرویش ده توشه آنجهانرا بمنزل ببر ئی تعب بار خود را
مگیر از لب خویش مهر خموشی مکن رخنه دیوار گلزار خو د را
زدندان ترا داده اند آسیائی که سازی ملایم تو گفتار خود را
حساب خود اینجا کن آسوده دلشو میفگن بروز جزا کار خو د را
نگردد خجل از محک سیم خالص مصفا کن از زرق کردار خو د را
تو آموز ( صائب ) زار باب جاهی که سازی چو کفار کردار خود را
چو تبخاله بردار خود بار خود را میفگن بدوش کسی کار خود را
چو خواهی رسی بر در وصل جانان بیفگن ز پا زود دیوار خود را
( ۳۸ )
مکن شوخ چشمی ببزم محبت به آداب کن رام دلدار خود را
چو خواهی بری سود سودای دنیا بیا را باخلاص بازار خود را
قیامی قعودی ركوعی سجودی بکاری سحر کن شب تار خود را
ازین چرخه کهنه چرخ بگذر تو خود تاب ده رشته تار خود را
بخون دل غنچه آرزوها چوگل ساز رنگین سر خار خود را
بگفتار سردو بکردار بد مزن زخم غیرت دل یار خود را
اگر در ره او بدل راست گردی بسر کج کن از ناز دستار خود را
ز سوراخ عقد گهر سر برازم همواری تارشته ام تار خود را
میاویز در گوشهای خسان گهرهای غلطان گفتار خود را
بگلگونه رنگ خون معانی بزن غازه رخسار اشعار خود را
شود راست کار تو ( طرزی ) چو صائب که سازی چو گفتار کردار خود را
برگز نوشته
اوائل ربیع الاول بود ؛ که شهریار مکارم دثار فیض آثار ( بهار )
یقین اقدام حیات التزام همایونی اقالیم گلزار را از دستبرد قهرمان ( شتا )
خلاصی داده بعدالت عادلانه و مکارم رحیمانه نوجوانان گلستانرا که
( ۳۹ )
از تضییقات شدیدهٔ مظالم سرما از جمیع سر و سامان عاری شده بودند سر
از نو بخلعتهای بوقلمون سرفراز و ممتاز ساخته بود !
از جمله ! بر ساق تازه نهال بیمثالیکه از احکام شدیدهٔ غالبانهٔ عاملان ستم
کاران صرصرهای شدید بهزاران زحمت تخلیص گریبان نموده بود ( برك
نورسته ) زمردین رنك بس زرنك بنهايت طراوت. و غایت لطافت گهوارهٔ
شاخ را بقدوم سعادت لزوم خویش آرایش داده از کتم عدم بعرصهٔ
وجود ظهور نموده بود !
برك نورستهٔ طراوت سیما در ابتداء نشو و نما بحمایهٔ مراحم آیهٔ مشفقانهٔ
مادر فیض آور ( باران ) حیات رسان نیسانی خزیده ؛ و از پستان دایهٔ
مهر آیهٔ سحاب شفقت نشان شیر صفا ضمیر مرحمت را نوشیده بدان
وجه تربیه و اعاشه اش میسر شده بود !
و گاه گاهی که مادر فیض رسان باران را غیوبیت حاصل میشدی همشیرهٔ
صغیرهٔ خوش خمیره اش اعنی ( شبنم ) بیگم برك نورستهٔ شیر خواره را
حسبتةً للطراوت اعاشه و حمایه نموده از حلق نازکش قطرات عاطفت را
دریغ نمیفرمود !
و چون پدر عالی گهر زرین کمرش یعنی ( آفتاب ) عالمتاب که معطئی حیات
حیوانات ، و مورث نشاط نباتات ، و حامئی کافهٔ موجوداتست از سیاحت
( ٤٠ )
نصف كرهٔ جنوبی معاودت فرمود ، برك نورستهٔ خجسته از اقتباس انوار
حیات نثار شمس عالم آرا یوماً فیوم به تزنید طراوت ، و تزيين لطافت
كوشيده گاه در آغوش شفقت همدوش مادر از پستان دایهٔ سحاب شیر لطفی
مينوشيدی ، وگاه در ساعد خواهر مرحمت سیر تربیهٔ دیدی ، وگاه بنظر
نور اثر پدر مظاهر تلطفی كردیدی ، و بدنیصورت لحفله بلحظه كسب رشد
و بهره وری مینمودی .
الحاصل برك نورستهٔ ناز پرورده بدينگونه نشو و نما يافته آوازهٔ كمال
لطافت ، و طنطنهٔ صيت جمال و طراوتش به اطراف واكناف عالم عكس
انداز شهرت گردید . و نظر شفقت و توجه عمومی را بسوی خويش
جلب نموده بسایه اندازی طرب و بهجت ابتدا ورزيد !
از اقالیم حاره كاروانهای لا يعد ولا یحصی از طيور رنگارنگ بادسوار
مهاجرت گردیده سيل سيل بزيارت برك نورسته می آمدند . و هريك
بلسان آهنگر سان خلقی خودها در پردهای راستی نوابه نغمات مخالف
صدازير و بم سازهای سیاحتنامه های مشهودات شان را برای تسلی قلب آن
نوباوهٔ گلستان طراوت مينواختند . و بدانصورت بتفریح قلب ، و تنشیط
صدر برك نوجوان صرف سعی و همت میكردند .
بعضی از مرغكان خوش الحان حکایت ایام راحت و رفاهیت انجام
(٤١)
خودش را که در مزارع و اراضی منبته واسعه ممالک متمدنه و بلاد معموره
بسر آورده ، و حالا درینجا بسلامت و عافیت وارد گردیده و بعد از انکه
موسم صیف را درینجا بگذراند باز پس بسوی مملکت خویش عودت میکند
تفصیل و بیان میداد. و بعضی نیز از احوالات شدیده ممالک حاره ، وصعو
بات مهالك بلاد وحشیه که نوع بشر با وجود اینهمه اختراعات بدیعه
و کشفیات عجیبه حاضره به تقرب و استكشاف آن هنوز موفق نگردیده
اند ؛ و او آنهمه مهالك ومخائف متعدده را بسر گرفته و بجسارت تام
و شجاعت مالاکلام از انهمه گذشته است مفتخراً ومباهاتاً عرض وحكايه
مینمود. وکسانیکه در اثنای سیاحت بر كلبه خرابه درویش دلریشیکه
در گوشۀ جنگل و یا صحرائی واقع شده بود داخل شده حال فقر و ضرورت
آنرا از قرار یکه دیده بود بعرض آورده عبادت و فضیلت و اخلاقیکه
در انکلبه مشاهده نموده بود بر شماتت وثروت وقيل وقال ممالك جسيمة
متمدنه ترجیح میداد . و کسانی نیز از گله های صیاد ان ظالم که بر و اندا
خته بودند ، و دامهای مختلفه که برای او نهاده بودند چگونگی رهائی
وسلامتی خود را تعداد ، وظلم و تعدیات نوع بشر را يكان يكان تذكار
میکردند .
پروانه دلداده نیز همچون بوسه آرزو و هوس توشه عاشق لب تشنه
( ٤٢ )
که بجستجوی لب شکرین محبوبه نازنین بیتاب و پر اضطراب باشد از کل
بر گلی و از شاخ بشاخی پریده از زیارت برك دلر باقصور نمیکردی و یکچند
دفعه که بر اطرف شاخسار بیخار لطافت نثارش طواف کردی بوسهٔ
شیرینی نیز از جمال با کمالش میگرفتی .
برك نورسته بحسن و جوانی دلبسته بدینصورت روز بروز دائره الفت
و محبت و دلر بایی را توسیع میداد ، و بگمان آنکه بجميع محظو ظات ممكن
الحصول ایندنیای ناپایدار واصل شده است صفا و انشراح را بدرجهٔ
اعلا رسانیده بود و اين يك را هیچ بخاطر نمی آورد که احوال عالم
يكدایرهٔ بیسرو پائست که نقطهٔ کمال آن به اضمحلالش متصلست ! . .
روزی از روزها برك نورسته از گردش عالم وارسته با دختر باد صبا بلعب
و صفا تنها به تنها نشسته بود كه يك كرم ظالم بی پروا که از اول شب بطمع
اکل و بلع آن بیچارهٔ غافلنمادر يك گوشهٔ نهال اختفا نموده بود دندانرا
بسوهان حرص و طمع تیز کرده بشدت وز برت تمامی بر برك جوا
نمرك هجوم نمود .
برگك بیچاره چون این بلای ناگهظهور را بدید هوشش از سر پریده
و قلبش در بر طپید ، و در پنجه غدر وظلم کرم ظالم هلاك خودرا مصمم
فهمید . و بعجز و نیاز آغازید ، ولی از قلب سنگین آن ظالم شفقت
(٤٣)
و مرحمتی در بارهٔ خود ندید!
و چون محققست که غداران ظالم حرکات ظالمانه و ستمهای غدارانهٔ
خود را بصورت مشروعه و انواع کلمات حکیمانه بر مظلومان بیسرو سا
مان به اثبات میرسانند ، و در همه اعمال ظالمانه حق را بطرف خود میدانند،
و در پیشرفت جور و ستم خود ها انواع ملاحظات حیله کارانه ، و اقسام
تفکرات دسیسه پردازانه ایراد مینمایند این غدار ظالم نیز در راه ترویج
و تحقیق مرام خویش مطالعات فیلسوفانهٔ آتی را بیان داده میگوید :
« ای برك نورسته از احوال عالم وارسته بدانکه در طبایع کافه موجودات
اینجهان بی ثبات مادهٔ تمدید حیات و تن پروری از ازل مرکوز و مودو
عست که حصول آن نیز بر اکل و بلع همدیگر موقوف و منوط میباشد
لا جرم این فعل آکلیت و مأکولیت مر جمیع مخلوقات موجوده را امر
مجبوری و فعل طبیعی است!
« دقت بفرما انسانها ، و حیوانات ، و حشرات خرنده و پرنده که از ان
جمله یکی منم اگر از اثمار درختان ، و سبزوات و حبوبات مزارع و بساتین
، و ازهار ، و چون تو برگهای تر و تازه هر يك حصهٔ خود را برداشته اکل
و بلع نکنند امر حیات و تعیش شان چگونه میسر خواهد گردید !
« اولا قسم حیوانات را بنگر که سباع درنده با وجود یکه یکدیگر خود
( ٤٤ )
را پاره پاره کرده و باز بدان هم قناعت نکرده سائر حیوانات مونسه حتی انسانها را نیز بدست آورده دفع گرسنگی مینمایند . حیوانات مؤنسه سائره از انواع سبزهای خضرا و نباتات اعلا به تن پروری و فربهي خود کوشیده اند نهایت الامر آنهمه گوشتهای فربه و چرب شان ماکول انسانها میگردد .
« مرغهای طایریکه در جوّ هوا به پرواز ند به اکل و بلع همدیگر خویش اکتفا نکرده روی زمین را نیز زیارت میکنند و بعد از انکه از میوه و حبوبات مزارع و بساتین تناول نمایند مانند من بیچاره کرمها و حشرات سائره را که از همچون تو برگهای نورسته تعیش نموده ایم گرفته بلع مینمایند و عاقبت الامر ایشان نیز بدام اغفال صیادان گرفتار آمده مدار تزئین سفرۀ توانگران و اسباب تسکین جوع گرسنگان میگردند .
« انسانهائیکه خود را بی ضرر و مبرا از شور و شر میشمارند حیوانات صحرائی و کوهی و هوایی و بحری و حبوبات و اثمار شجری ومزروعی را مأکل اتخاذ نموده اند ، و هنگامیکه بخاك تیرۀ فنا می افتد موجوداتیکه در خصوص اتفاق و اعاشۀ شان خدمت کرده بودند بعضی بالذات و بعضی بالواسطه به استرداد حصه های خود ها قایم و دایم میشوند .
« درختان و نهالان و چون تو برگهای نوجوان که خود تانرا معصوم
( ٤٥ )
ومظلوم ترین موجودات بیشمارید شما هم عامسم نی بلکه آشامید ! آبهائیکه
از امطار وانهار میریزد آنرا گرفته مینوشید آیا نمیدانید که در هر قطرهٔ
آن هزاران حیوان ( میقر وسقو بیه ) موجود است وشما برهیچ یك
از انها ترحم نیاورده جذب وبلع میکنید .
« فقط انحال تنها برموجودات ارضیه منحصر نی بلکه عوالم سماویه
نیز تابع این قاعده است . آیا کرهٔ قمر اینهمه نورانیت وضیا پاشی ئی که
بظهور میآ ورد بجز اخذ وضیای شمس دگر چیزی هست ؟ کرهٔ ارض
که این همه توالی لیل و نهار را برروی کار میآورد آیا قوهٔ حیاتیهٔ موجو
دات وانتظام سائرهٔ اموراتش بجز اقتباس انوار خورشید ضیادار ، واکل
وبلع حرارت کرهٔ شمس وکرهٔ هوادیگر چه چیز است ؟
کرهٔ هواکه ما به الحیات من وتو وسائر موجودات کرهٔ ارض است آیا
حرارت ، وبرودت و کثافت و لطافتی که بهم میرساند مأخذ ومجذب آن غیر
از عوالم شمسیه دگر چیزی هست ؟
« برفها ، وجاله وبارانهائیکه ابرها از برای اعاشه و اعانه و اتفاق کرهٔ ارض
وساکنان آن مبذول میدارد آیا حصول آنهمه بجز آنکه بمعاونت شمس
وقمراجزای متعددهٔ از بحر وبرهمان کرهٔ ارض گرفته وبلع نموده دکر چیزی
هست ؟ »
برگك جوانمرك به این درجهٔ قوهٔ نطقیه ودلایل حکمیه وبراهین فیلسوفا
( ٤٦ )
نه که کرم ظالم بسط و تمهید نهاد مقاومت را خارج از حوصلهٔ طاقت دیده
و رضا بقضا داده در پنجهٔ آزار کرم غدار تسلیم روح طراوت و لطافت
نمود ، وعکس صدائیکه از ژغ ژغ جویدن دندانهای کرم بی آزرم حاصل
میشد ازان این بیت آتی تشکیل مینمود :
بیت
دنیا همه آکل است و مأکول تنهایی گزین که هست معقول
تماشای
تشریح خانه
روز اوّل کانون ثانی سنهٔ هزار و دو صد و نود هشت بود که استاد
طبیعت ، اهالی استانبول را معادل بهترین روزی از روزهای فصل بهار
يك نهار لطافت نثار نوروزی احسان نموده بود . از ابرهای مظلم مدهشیکه
دو روز قبل ازان عالم را در تحت تضییقات ثقلت سمات خود در انجماد و
انقباض سنگینی در آورده بود در انروز نشاط اندوز هیچ يك اثری دیده
نمیشد ! گويا يد مقتدرانهٔ طبیعت بقوهٔ ماکنهٔ ذی قوت حباله زراندود جر
الاثقال حرارت آنهمه بارهای ثقیلهٔ سحاب با کثافترا برداشته بيك افق
دیگر انداخته بود! در روی هوا بجز بعضی دودهای دودکش های واپور
( ٤٧ )
دگر غباری منظور نبود !
در انروز همۀ اشیابه پیروئی سمای صفا سیما در خنده و نشاط بودند .
من نیز از برای آنکه ازین لطافت فوق العاده هوای باصفا بخوبی استفاده
کنم بکوچه بر امدم . و یکقدری گردیده بسر کوپری یعنی جسر رسیدم.
در انجا یکقوۀ معنوی نظرم را بسمت ( سرای طوپقپو ) جلب نموده رفقا
ئیکه در مکتب طبیۀ آنسمت داشتم بخاطرم آورد . دریا نیز مانند سماحال
لطیف و راکدی کسب نموده بود . دريك صندالی ـ یعنی کشتئی كوچك
نشسته راست بسوی ( برون سرای ) حرکت نمودم .
صندال بعد از چند دقیقه مگر در نزد ( ریختم ) سرای تقرب جسته
است ؛ و من هنوز بتماشای خوارقات طبیعت غوطه خوار گرداب حیرت
مانده ام ! تا آنکه بنابر اخطار صندال جی بخود آمده از صندال بر امدم .
و برریختم بگردش مبادرت ورزیدم . و چون در آن حدود باطراف
نظر مینمودم صحایف تاریخ که درینخصوص تحریر شده مانده است بخاطرم
آمده از خواب غفلتم بیدار مینمود . و وقایع عجیبه و حوادث غریبه را که در
ینجا گذران نموده است در نظرم تجسم داده ناپایهداری و بیوفائی دنیای دو
نرا بنظرم پدیدار میفرمود . ازین تاثیرات در اقلیم حواسم گاه عظمت ،
و گاه حیرت ، و گاه مسرت ، و گاه مخزونیت حاصل میشد .
(٤٨)
بعد از ساعتی در مکتب مذکور داخل اتاق رفقای عزیزم گردیدم . و پس از لحظه بنابر تکلیف شان بتماشای تشریح خانه مکتب مذکور برفتم . و چون داخل ایندائره گردیدم خنده استهز ایانه موتر ا بمقابل حیات ؛ و تواضع ذلیلا نه حیاترا بمقابل موت مشاهده نمودم .
اموات را دیدم که پارچه پارچه مینمودند !
آیا چرا ؟
برای منفعت و استفاده ارباب حیات ! ...
بدلالت رفقا به نزد میزی تقرب جستم . بر سر آن میز تحف انسانی را دیدم . باخود گفتم که اینهمه افکارات عالیه که دنیا بر آن تنگی میکند آیا بدینقدر چیز كوچك چسان میگنجد ؟
پس از ان بمیز دیگری نزدیک شدم . مغز دماغی را مشاهده نمودم . باخود اندیشیدم که این پارچه نرم كوچك عجیب الخلقت چگونه انسانر ا مظهر اینقدر کشفیات بدیعه و معلو مات غریبه نموده است . انسانرا به احوالات سماوی ، ومعلومات ارضی دلالت کننده ، و در قعور بحورره سپارنده ، جبالهای عظیمه راشکافنده ، بحور جسیمه را باهم اتصال و التصاق دهنده، مسافات بعیده را باهم تقریب کننده بر روی هوا بسیاحت و ادار نده ، بعدالت و جنایت سوق نماینده ، خنده و گریه دهنده تخویف و تشجیع
( ٤٩ )
کننده و الحاصل منبع ومنشاء جمیع حسیات انسانی همان پارچۀ كوچك
نرم عجيب الخلقت را یافتم . وساعتی متحیرانه و متعجبانه در آن بدیعه خلقت
نظر دوخته این بیت را چند دفعه تکرار نموده در گذشتم :
( فرد )
« سبحان من تحير فى صنعه العقول » « سبحان من بقدرته يعجز الفحول »
پس از ان ازین میز گذشته بصالون دیگری داخل شدم در انجا بر سر
میز يك معدۀ تشریح شده را دیدم . و گفتم آنچیز یکه ما را از جنت طرد
و تبعید نموده ، و از مرتبه ملکی محروم داشته ، و به بلیات عظیمه و جنایات
جسيمه القا نموده ، کذب و عصیان و جنایت را در نظر ما مقبول پنداشته ،
و ما را مر تکب جميع افعال قبیحه نموده ، خوف و خشیت الهی را سراسر
از قلب ما بدر آورده ، جمیع سعادات دنیوی و اخروی را از ما سلب داشته
و الحاصل در دنیا آنچه افعال قبيحه و اعمال ناشایسته که با شد همین پوست
پارۀ منحوس كريه المنظر ما زاعامل و فاعل آن گردانیده است . پس يك
مدتى بکمال دقت وحدت بطرف او دیده بعصمت و قیومی پروردگار از
شر این شرير خبیث كريه المنظر پناه جستم .
نمیدانم از عدم ائتلافم بود یا چه بود در مزاجم يك انحرافی حس نمودم .
لاجرم از رفقا نیاز رخصت نموده این سیاحت را نهایت دادم .
( ٥٠ )
از سفر استانبول فی ١٨ شوال سنه ١٣٠٥ محمود طرزی
آشیان بلبل
از آثار «قامیل فلاماریون» عیناً ترجمه شده
که حکیم ، شاعر ، فیلسوف
اورو پاست
از يك جنگل بسیار لطیفی میگذشتم . نظرم بريك آشیان بلبلی برخو
رد . در میان این آشیان چار دانه چوچه موجود بود . بسببی که هنوز
بال و پر نکشیده بودند از حرکت اهتزاز کارانه بسیار خفیف و روحپرور
نسیم بهاری متأثر شده میلرزیدند، و بیکدیگر خود شان آنقدر نزديك
میشدند که تنها سرهای كوچك شان و چشمان مهره مانند سیاه شان
دیده میشد .
از تخم هنوز نو برآمده بودند. از دنیا هنوز خبر ندارند! دردها، کو
( ٥١ )
هها ، آبشارها ، چمنزارها هست یا نیست نمیدانستند .
بیچاره گگها ! ... چه قدر عاجز و چه قدر بی قدرت بودند ! اگر
بهمین حال ترک شوند از سردی و گرسنه گی هلاک شدن شان محقق بود .
لکن حضرت خالق تعالی برای این چوچه گگها دو عدد حامی مشفق
تعیین فرموده که آنها هم عبارت از پدر و مادر شانست که در یک کنار آشیان
بپا ایستاده بودند .
سبحان الله ! در انقدر وجودهای كوچك حكم بالغه خلقت آن جوهر
بزرک عشق ومحبت ، و آن حس رقیق عجیب پدری و مادریرا چسان گنجا
نیده است ؟ چون بغور مینگریستم میدیدم که در هر طپش دل شان یک حس
شفقت و محبت بزرگی درباره اولاد شان موجود بود .
بسوی آشیان خم میشدند ، غذائی را که بمنقار آورده بودند به چوچه
گگهای خود تقدیم می کردند . این چار چوچه بلبل بچه گونه یک تلا
شی و چقدر یک هوسی گردنهای خود شانرا دراز می کردند ، ومنقار
های خود شانرا میکشادند که از دیدن آن حقیقتاً انسانرا حیرت دست
میداد. کوشش تغلبکارانه ربودن لقمه بزرگتر را ، و قاعده طبیعیه گرسنه
گذاشتن قوی زبونتر خود را در میان حواس این بلبلکهای معصوم که هنوز ،
دنیار انمیشنا سند ، وحیات را نمیدانند که چیست ؟ بکمال خوبی عياناً
( ٥٢ )
. مشاهده میشد .
شعاعات زرین شمس خاوری از میان برگهای زمردین آسای درختان
برین اشیانه سعادت نور ها می افشاند . شر شر آب يك جویبار لطیفی که از
نزدیك اشیان در جریان بود، و بوهای گوناگون ظریف گلهائیکه سواحل
دلنشین پرسبزه جویبار را تزئین داده بود هوای نسیم را معطر مینمود .
پدر و والده گاه گاه خدمت تقسیم غذا را تعطیل کرده بيك طور نظر ربا
یانه ئیکه مخصوص مرغانست ، و يك شفقت مفتونانه ئیکه محسوس حسیات
پدران و مادران است بتماشای چوچه گگهای خود شان مستغرق
میشدند . بعد از کمی زوج وزوجه بیکدیگر خود شان یکنظر ساکتانه
سودا کارانه انداخته ، منقار بمنقار و گردن بگردن میشد ند . . . . و
بمعانقه عاشقانه آغاز میکردند !
چه محبوب يك عائله ! ... چه لذيد يك عمر ! ...
بعد از داد و ستد این بوسه های عاشقانه از او ضاع شان چنان معلوم
میشد که این دو بلبل با همدیگر مداوله افکار و مشاوره حال میکردند ،
و همچنین حرکات شان دیده شد که بعد از ین مشاوره ، بلبل نرپرواز کرده
برفت . بلبل ماده به آهسته گی در آشیان فرو آمده بال شفقت خودر ابرچو
چه گگهای بیچاره خود که از تاثیر نسیم رعشه دار بودند کشاده بنشست .
( ٥٣ )
برای تماشای منظرهٔ حیرت فزای اطراف سر خود را از آشیان بیکوضع
بلندی گرفته بود . چوچه ها در زیر بال و سینه اش خزیده بودند .
بسیار وقت نگذشته بود . بلبل نر عودت نمود . منقار خود را بسوی
مادهٔ خود دراز کرد ، و نفقهٔ را که آورده بود به او داد .
واه واه ! چه طعام مسعودانه ؟ . . . بلبل ماده لقمهٔ را که رفیقش آور
ده بود . بچنان يك محظوظیتی میگرفت که از کمال لذت و محبت پرهایش ،
همیطپید و همهٔ وجودش همیلرزید ! بلبل نر به اینصورت یکچند با زرفت
و بیامد . رفیقهٔ خود را سیر کرد .
این حیوانکها ، پیش از پانزده روز دگر گونه يك زندگانی داشتند .
آن حیات شان با اینحیات شان فرق کلی دارد . در آنوقت از شاخی بشاخی
میپریدند . به نغمه های عاشقانه یکدیگر خود شانرا نوازشها ، مدحها و
ثناها میگفتند . والحاصل در يك ذوق و صفای آزادانهٔ نشاط آورانه میزی
ستند . با هم میپریدند ، عشق میباختند ، غزل میسرائیدند . حالا نکه
در ینوقت همه احوال شان تبدیل یافته . مانند اول نمیپرند ، نمیخوانند ،
عشق بازی نمیکنند .
آیا چرا ؟ چونکه حالا برای يك عائله پدر و مادر شده اند ! . . در ینوقت
در خصوص بجا آوردن وظایف پدری و مادری کوشش میورزیدند .
( ٥٤ )
برای تعایش و نفقه و اسباب استراحت چوچه گگهای خود حصر وجود کرده اند .
احتمال دارد که چوچه گگها از ین شفقت پدر و مادر خود شان بیخبر باشند ؟ احتمال که بمجرد بال و پر کشیدن ، و صنعت پرواز را از آنها آموختن این والدین پر شفقت خود شانرا کلیاً ترك كنند ؟
شفقت پدری و مادری به جویبار میماند :
جریان طبیعی آن دایما از بالا به پایا نست ! به عکس آن هیچگاه نمیگردد .
آیا این يك جوره بلبل در باب اولاد های خود چه می اندیشند ؟ هیچ شبهه نیست که اینها از فکر تربیه و تعلیم دختران و پسران خود آزادند که چگونه علم و صنعت بیاموزند ، و کدام پیشه و هنر را مدار معیشت و زندگانی خود بسازند . اندیشه اینرا هم ندارند که برای رفاهیت استقبال اولاد خود شان جمع زر و مال بکنند . اما با وجود اینهم صورت معیشت و زندگانی اینها را اگر بنظر امعان حکمت نظر کنیم بابسی اسرار های عالی محاط می یابیم .
آیا بلبلك ماده که پار سال خود او نیز چوچه گك عاجزه بود و امسال اول بار والده شده است بنا ساختن این اشیانه پر صنعت را که در ان تخم
( ٥٥ )
نهاده از كدام مكتب فن معماری آموخته است؟
به این آشیان بنظر غور و حكمت نظر كنید. به بینید كه طرز بنا و ساختن آن عیناً و تماماً بهمان آشیانه پدر و مادر بلبل ماده كه پارسال او دران بزرك شده است مشابهت دارد. آیا این مطابقت و برابری صنعت از چیست؟ آیا چرا بدیگر صورت و دیگر طرز ساختن بنا وانشا نمیکنند؟
آیا به او که گفته است که برای جان یافتن تخمها حرارت لازم است؟ آیا اینرا چسان دانسته که بعد از انکه برین تخمها پانزده روز بنشیند از هريك ازین تخمها يکيك چوچه گكی میبراید؟ آن مرغ تیز پرواز آتشین مزاج كه از شاخی بشاخی میپرید ، و پنجدقیقه در يكجا قرار نمیگرفت آیا بسوق كدام حس ، وشوق كدام روح به اینچنین يك وضع تحملفرسا هفته ها می نشیند. و طاقت می آورد؟ وقتی که چوچه گكها میبر ایند آیا بمادر شان که تعلیم میدهد که آنها محتاج غذا میباشند؟ هر طرف را دور میكند، غذای موافق معده های نازك آن چوچه گكها را انتخاب میكند ، و بمنقار خود گرفته میآورد، آیا این صنعت بسیار نازك و مهم را از که تعلم نموده ؟ آیا آن کدام حسیست که طبیعت او را بيك پا ايستادن و بخواب رفتن عادت داده ، آیا کدام حسیست كه برای نگهبانی
( ٥٦ )
وگرمی آنهـا روزها بيك وضع نا آرامی برسینه وجاغر میخوابد ؟
فکر خود را يکقدری پیشتر سوق بکنیم :
آیا آن تخمی را که منشاء نسلهای بی نهایت حيوانات که ساخته ، و
از کدام ماشین بعمل آمده ؟ آیا آن تخم حیاتی را که در مرکز بیضه
موضوع است کدام قدرت خوارق نما خلق کرده است ؟
چه حادثه عقل براندازانه ؟
در درون مايع بيضه بعد از يك كم وقت يك مخلوقی دیگری که به پدر و ما
در شبیهه است بحرکت می افتد ! زردئی تخم بيك تناسخ بزرك اعجا زنمائی
گرفتار آمده جاندار میشود ! قسم زلال سفید آن غذای این مخلوق
جدید میگردد ! آهسته آهسته اعضای وجود چوچه كك تشكل وتكمل
کرده میرود ! در ظرف یکچند روز بالها و پنجه ها معلوم میشود ! سر
از سینه جدا میشود ! پس معلوم شد که وقت چاك نمو دن محبس قفس
بیضه وی دررسیده است . . .
برای بجا آوردن خدمت شکستاندن محبس بر منقار كوچك نازك آن
مخلوق جدید در درون تخم يك پوش سخت و کلفتی پیدا میشود که بعداز
بجا آوردن خدمت آن پوش پس می افتد . با این پوش غلیظ و سخت منقار
خود بیضه را می شکند وسرك كوچك خود را میبرارد . وبمدد حرکت
( ٥٧ )
دادن بالهای خود سراسر از محبس خلاص میشود .
ای آشیان بلبل ! تو از برای من يك نسخه کبرای حکمتی ! که بقدر همه عوا
لمی که مسلك شمس را تشکیل داده بزرگی !
ای ذات واحد بیهمتا ! ای خالق یگانه همه این عوالم بی منتها ! کو
چکترین مخلوقاتت بقدر بزرگترین مخلوقاتت حکمت آمیز و عبرت انگیز
است !!! . .
انتها
ما
تی
ق
مل
س
س
آن
داز
نقار
کن
( ٥٨ )
یک دو غزل محمود طرزی
= ١ =
تحصیل
معارف گلستانی دان ، که ریحانش بود تحصیل
معارف عندلیبی خوان ، که الحانش بود تحصیل
اگر اهل معارف بگذرد باقی بود نامش
حیات جاودان علمست و برهانش بود تحصیل
مئی بزم معارف میدهد از جهل آزادی
خسارت دیدگانرا رفع خسرانش بود تحصیل
معارف شد غذای روح و جای آن بود مکتب
جهالت درد بیدرمان و درمانش بود تحصیل
معارف جمع آگاهی بود اندر زبان ما
که از شر جهالت ها نگهبانش بود تحصیل
بیا ( محمود ) از فیض معارف تازه کن جانرا
بنای قصر جان عرفان و ارکانش بود تحصیل
( ٥٩ )
= ٢ =
غزل دیگر
بگذشت و رفت
وقت شعر و شاعری بگذشت و رفت
وقت سحر و ساحری بگذشت و رفت
وقت اقدام است و سعی و جد و جهد
غفلت و تن پروری بگذشت و رفت
عصر عصر موتر و ریل است و برق
گامهای اشتری بگذشت و رفت
کیمیا از جمله اشیا زر کشد
وقت اکسیر آوری بگذشت و رفت
فحم، عفریت سیه صنعت پری
قصه دیو و پری بگذشت و رفت
تلگراف آرد خبر از شرق و غرب
قاصد و نامه بری بگذشت و رفت
سیم آهن در سخن آمد چو برق
تیلفون بشنو کری بگذشت و رفت
کوه ها سوراخ و برها بحر شد
جانشینی زاگھری بگذشت و رفت
شد هوا جو لا نگاه آدمی
رشك بی بال و پری بگذشت و رفت
گفت (محمود) این سخن را و برفت
سعی کن تنبلگری بگذشت و رفت
فی ١٢ رمضان سنه ١٣٢٨ در پغمان (محمود طرزی)
( ٦٠ )
ترجمۀ شعر فرانسوی
(ویقتورهوغو) از شاعران مشهور فرانس است . این قطعۀ شعر او
بزبان فرانسوی از جملۀ اثار بدیعۀ ادبیاتش شمرده میشود الحق مضمون
نوخوبیست از فرانسوی به ترکی بفارسی مضمون آنرا ترجمه نمودم :
§ قطعه §
ملك زرين بال جمال ؛ بعكس لطافت مثال خود را از جوهر فرد
(حسن) مملو ساخته ؛ و بر تخت مرصع ظرافت نشسته ، و يك چوچه
كك شيرينك كوچك بال بسیار خوش جمال كاوله گك خود را با خود بر
داشته از افلاك عظیمۀ بی انتها عازم کرۀ زمین خاکی باصفا گردید .
در يك دشت فراخ همه چمنزار سراسر پر از هار ؛ بر يك تپۀ كوچك
زمرد مثال تخت سلطنت جمال را وضع نمود .
چوچه ککش شیپور در از تیز آواز خود را بشدّت بدمید . از هر هر
طرف خیلها ، سیلها ، گروهها ، فرقه های خوبان پریرویان جهان بر
( ٦١ )
اطراف تخت پری حسن و جمال گرد آمدند ، و بدامن بوسئی منعم پر شو
کت و شان حسن و آن خودشان يك بر دیگر پیشقدمی ورزیدند .
ملیکه حسن و جمال بکس خود را باز کرده به تقسیم حسن و نیکوئی
آغاز نمود :
پریرویان انگلیز یرا يك گلگونه سرخی پر لطافت فجر شمالی آسا
احسان نمود .
خوش جمالان اسپانیولی را با یکدسته خرمن موهای سیاه فامی مزین
فرمود .
دلبران سیمین بدن ایتالی را دو چشم درخشندۀ سوزنده کوه آتش
فشان ( وه زو ) مانندی عطا فرمود .
خوبان حلاوت نشان المان را دو صف دندان سفید منتظم چون سلك
گهر بخشید .
مهرویان رومی نژادانرا در پیکرهای خمیر مایه لطافت شان يك آن و ادا.
و ناز و عشوه های بدیعه تودیع نمود .
والحاصل همه زنان ترك و عجم و عرب و هند و کشمیر را نیز بی بهره
فیض و عاطفت نگذاشته و بکس خود را تکانده خواست پرواز کند که دفعةً
محبوبه تمکین دلنشین ملکوتی قرین فرانسوی نژاد دست توسل در دامن
( ٦٢ )
چون خرمن گلش انداخته فریاد برآورد که :
- انصاف ! انصاف ! ای ملیکه حسن و جمال ! این جاریه خود را سوا
سرفراموش لطف و عاطفت خود فرمودید ؟
ملیکه حسن و جمال را محجوبیت بزرگی دست داده زبان اعتذار کشوده گفت :
- ای دخترک مهرپرور من ! عفو کن از بسکه بمن نزدیک بودی تراندیدم.
این را گفته حاضرین را خطاب نمود :
- ای دلبران جهان خوبی ! ای پریرویان چمنستان محبوبی ! چنانچه
محبوبه نزدیک من دست توسل بدامن من زده من هم چنگ شفاعت بشفقت
شما میزنم . مرا بجز آنکه مروّت شما ازین خجالت وارهاند دیگر
امیدگاهی نماند زیرا بکسم خالی ، و دستم تهی ماند .
پریرویان و محبوبه گان حاضره بطرف همدیگر خود شان یک نظری
انداخته بمروت آغاز نهادند .
انگلیز از سرخی نجر شمالی و درخساره ها و لبهای آنرا غازه نمود،
اسپانیولی از سیاهی موهای وافر خود زلف او را شانه و مژگانهای بلند
برگشته اش را سرمه کشید . ایتالی سوزنده گی نگاههای وه زو مانند
خود را در چشمان سیاهش حل ومزج ساخت . المانی از دندانهای خود
لبانش را تبسم جانفشانی آموخت . رومی بدن سیمین خود را بتعلیم
( ٦٣ )
عشوه و ادایش مأمور نمود .
و الحاصل ترکی ، عربی ، عجمی ، هندی ، کشمیری هر يك از حركات ،
فضیلت ، نزاکت ، حلاوت باو بخشیده دلبر دلربای فرانسوی مظهر این
مصرع برجسته گردید :
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری انتها
قطعه برفی
از زبان بنده درگاه اله میرزا محمد عزیز كاتب دار الترجمه تركى بطريق
مبارك باد برف گفته شده .
چار شنبه كه روز سعد و نكوست خاص از بهر ديدن رخ دوست
ليك ايام سردئى سرما از سماريخت برف بر سر ما
از خدای كریم بی منت عزت بيك ما بصد عزت
از برای تفنن خاطر باد مکشوف خاطر عاطر
ليك باشد چه خوش بموسم برف چای و قیماق پس چه ماند حرف
قطعه جوابیە از زبان محمود بيك طرزی
برف برد است و فرد در خنکی دیدنش لرزه ممات آرد
( ٦٤ )
آتش و ، شیر چای و خانه کرم دل و جانرا صفا ؛ حیات آرد
چند روپیه ز بهر آتش و چای قاصدم بهر آن ذوات آرد
نیست در دست حبه دیگر ورنه صدها چنین برات آرد
نوش جان باد چای بر احباب گر بشغل خودش ثبات آرد
فی البدیهه سرودم این ابیات برف باری چنین نکات آرد
فی ٥ ماه ذالحجه سنه ۱۳۲۸ ( محمود طرزی )
روزی در باغ رفته بودم
روزی ! برای مشاهده اشیائیکه ایادی قدم در میدان حدوث عالم ایجاد و اختراع نموده ؛ وحکمت حکیم علیم مطلق و قدرت قادر قدیم بر حق بر لوحه کائنات بنوك خامه رسام طبیعت خارج از لعب وعبث احداث و ابداع فرموده ، متفکراً و متخشعاً از خانه بر آمده داخل روضه فرح فزا و باغچه دلکشائی گردیده بودم .
اما چه حديقة فرح فزا ! که چمن پیرای باد بهاری زمین دلنشین عنبر آگینش را به اطلس سبز خوش قماش نباتات خضرای لطافت ادا ، و ريا حین
( ٦٥ )
طراوت نثار کلهای غنچه قبا مفروش داشته بود ، وهوای حیات بخش
باصفایش از دلهای خون آلود عشاق جگرخون رفع هرگونه اکدار و
هموم را لحظه بلحظه اجرا مینمود ؛ انهار باصفایش شفا بخش قلوب هر
جگر خون ، وازهار گوناگونش به مجوهر ات قطرات ژاله ها مشحون
بود ؛ دانه های شبنم که بر گل سوری افتاده بود ؛ رخسار عرق آلودمحبوب
جانستانر ا بنظرها مجسم مینمود .
شاخسار اشجار بهم پیوسته مانند عشاق مشتاقیكه ببلای هجران نا
بکار مدت مدیدی گرفتار آیند و بعد از هزاران گردش لیل ونهاربوصل
همدیگر رسیده باشند یکدیگر را هم چنان در آغوش گرفته بودندوصدا های
حزینانه که از تاثر هبوب نسیم سر ایشانر اعارض میشد صوت فریاد و
فغان دو عاشق شوریده را بگوشم میرسانید که در هنگام وداع مجبورانه همد
یگر از جگر برمیآرند .
چه خوش ، چه شیرین عالم تنهائیست ! آیاچه میشدی که درینجا با یاروفا
شعارم حسب حالی میکردم ؛ و از نظاره جمال با کمالش کلهای می چیدم ، و در
پیش گلزار حسن خدا دادش مانند عندلیب هجران نصیب ناله ها میزدم
و شکایت ایام درد انجام جدائی را بیانها میدادم ! . . .
من بدین اندیشه مبهوت وحیران . و به سوی اینهمه نقوش متنوعهٔ
( ٦٦ )
خاصۀ رسام کائنات نگران بودم که اشیای بدیعۀ منظورهام یکان یکان
بلسان حال عرض ما فی البال نموده گفتند :
« که آیا از ما بهتر مجیب و از ما خوشتر ندیم ، و از ما احسن رفیقی ترا کجا
میسر میگردد ؟ در ین اشیای موجودهٔ که در تحت نظرت معاینه افتاده
بچشم بصیرت قدری دقت نما که هريك بدیعهٔ قدرت ، ومحفظۀ اسرار حکمت
است . اگر چه تو او را در ظاهر حال صامت و جامد می بینی اما هر يك از
ایشان بلسان حال بیان حقیقت میکنند ! اگر صاحب ذوق سلیمی
و سر صحبت داری پردهٔ غفلت را از گوش برداشته از لسان صامت ایشان
بیان حقیقت را بشنو : »
نسیم باغ
دران باغچهٔ دلگشا ، وحدیقهٔ روح افزا ! اول چیزیکه حیات بخش
دلها ، و تصفیه ساز ارواح مینمود «هوای نسیمی» بود که بوزش خفیف ،
و الحان لطیف احوال لطافت نشان شریف دلپذیرش را بیان نموده میگفت:
« ای زائر ! من رجای هر محبی را به حبیبش ؛ وشکوای هرعلیلی را به
طبیبش میرسانم ؛ واسرار و اخبار یکه بمن رسد چنانکه بشنوم ، و چنان
( ٦٧ )
چه حفظ کنم بی کم و زیادی به سامع خود نقل و بیان میکنم .
« مصاحبان و رفیقان من از لطافت . و انستم استصحاب صفوت
میکنند ، و از برکت انفاس مبارکم قرین بهجت و مسرت میگردند . اگر
رفیقم خوب باشد از غایت صفائی که دارم خو یش در من اثر ؛ واگر بدبود
بدیش وجودم را ابتر میکند .
« من حیات بخش کائناتم ، من صفا بخش موجو داتم ؛ (کره ارض )
را مانند طفل بیدست و پائی در آغوش شفقت ومرحمت گرفته تربیت
و اعاشه میکنم ؛ اگر من نباشم کرۀ ارض از ینهمه حسن وزینتیکه بوجود
موجودات خود دارد محروم میماند نباتات ، حیوانات ، حتی جمادات
نیز از برکت انفاس مبارکۀ من اکتساب فیض و نشاط ، واستحصال نمو و
حیات مینمایند .
«اشجار بوزید نم مسلوب الغبار ، از هار به هبوبم لطافت دثار ، اثمار
بوجودم نمودار ، فیض اسحار نیز به اخبارم پدیدار میگردند .
« با هتزاز لطیفم مریضان رنجور ، و علیلان از راحت دور صحت و
عافیت میگیرند ؛ بهبوب خفیفم عاشقان مأسور ، و مشتاقان مهجور نجات
و راحت مییابند . رایحۀ شمیم عطر محبت را بمشام عشاق ناکام من میر
سانم . و به بوی گیسوی عنبرین دلا رام دماغ مشتا قان بی آرام را من
( ٦٨ )
معطر میگردانم ؛ رهروان بادیۀ پیمای منازل محبت منتظر هبوب من اند
، وسحر خیزان شب بیدار مقاصد سعادت زنده ببوی مرغوب من ؛
مخاطب خطاب دردمندان دلفکار منم پیامبر حسب حال عاشقان زار نیز منم.
در همه حال ملایم الاعطاف وسریع الانعطاف ، سهل الائتلافم ، قدر رفق
وملائمتم را ارباب لطف ورأفت میدانند ، وقیمت کمال صفوتم را اصحاب
ذوق وطبیعت مییابند .
« وزیدنم که بر صور مختلفه وقوع مییابد گمان نشود که از اثر طغیان
وعصیان من است ! نی بلکه من در هر فصل وهر موسم بصورت انفع
وهیئت اصلح میوزم :
« در موسم ربیع از جانب شمال بوزش میآیم . در عروق درختان
عاليشان ، ونهالان نوجوان آبحیات خوشگوار طراوت ورطوبت را
رسانیده به ازهار رنگارنك ، وبرگهای زمردین رنگ مانند عروسان
ناز پرور هر هفت کردۀ حجلۀ حسن و جمال ترصيع و تزئین میدهم ! نباتات
را که از دستبرد یغمای خانه بر انداز عساکر ظلم آور سرما سراسر از توشه
وبرك محروم مانده اند از محال مختلفۀ بعيده ومحلات متنوّعۀ عدیده نمیم
را به آب سحاب تبدیل ، وبر وجود عاری از نموء شان که از شدت برد
حكم كالمعدوم را گرفته اند تقطیر وتحویل داده سر از نو رونق بخش
( ٦٩ )
انظار عالم میگردانم .
« در موسم تابستان ! از جانب شرق و زیدن میگیرم . اشجار را به
انواع اثمار تزیین میدهم ؛ در روان اجسام حرارت غریزی میریزم ؛
از باده کرم سر شار حرارت همه اشیار ا مست میکنم ؛ از فیض قدوم
منفعت لزوم من همه حبوبات وثمرات بکمال میرسند ؛ عالم را در بنوقت
عرق آلو در خاوت و طراوت میگردانم ! گاهی که در يك سر ابستان جنت
نشانی گذرم افتد در انجا بيك محبو به سیم اندام گلبدنی تصادف میکنم
که در زیر درختان با هم چسپیده نسرین و یاسمن بر تخت ناز پروری افتاده ؛
و از شدت حرارت ساعد سیمین و سینه لطیفش را کشاده ؛ و بر بالین
استغنا تکیه زده است . من چون اینحال آن دلبر پری مثا لرا مشاهده
کنم آهسته آهسته خودم را بر وایح گلهای خوشبو معطر ساخته
و بروی آبهای نقره فام جاری گذری کرده و ازان طراوت و رطوبتی
جذب نموده به اهتزاز بسیار لطیف خفیفی بر سینه آئینه مثال چون نقره
خامش که قطره های عرق مانند دانه های گوهر در پای لطافت بر آن
افتاده است وزیدن میگیرم وموجب تفریح روح و تقویه بدنش میگردم؛
و بدینخدمت با سعادتیکه خودم را نائل وموفق مینگرم از فرحت بر خود
میبالم تا بحد یکه جهاتر افرا میگیرم !
*
( ۷۰ )
« در موسم خریف ! از جانب جنوب هبوب مینمایم ، اشجار را ازبار
گران برك و بار رهائی میدهم ؛ چمن های بساتین دلنشین را به برگهای زر
مثال نگارین رشك نگارخانه چین میسازم ؛ درختان و نباتاترا بيك قوه
کهربائی از حالتی بحالت دیگر میدرازم ؛ اثمار و مزارع را بکمال رسانیده
از روی زمین بر میچینم ، جهانرا بيك پرده زرکار اطلس زردی
میپوشانم .
« در موسم شتا ! از جانب غرب میوزم ؛ همه اشیا را از شدت قهر
و تندی خویم جامد وصامت میکنم ؛ آبها را از جریان می اندازم ؛
درختان را عریان میکنم ؛ از بیم وزش من کسی را مجال گشت و گذار
نداده بزنجیر های یخ در زندان برف محبوس میگردانم .
« پس بنگر که من با وجود اینهمه بیرنگی و بی وجودی و نابودی که
از غایت ضعف دیده نمیشوم تا چه درجه حکمتها مستتر دارم . من در ظاهر
حال اگر چه وجودم را کسی نمی بیند ولی خالق مطلقم در من بسی
حكمتها مظمر داشته و مرا خیلی جوهر عزیزی آفریده است . »
انتها
(۷۱)
فقر وشتا
روزی از روزهای زمستان که (کرۀ هوا) به ثقلت و برودت احمال
طاقت فرسای برفهای ثقلت بخشا طاقت نیاورده همه را بر زمین انداخته بود
در اطاق فوقانی خویش در پیش پنجره ئیکه بسوی کوچه ناظر بود نشسته
دیدم : که فقر و احتیاج يك زن بیوۀ بینوایۀ بیچاره را از کلبه احزانش به بر
آمدن مجبور نموده بود .
این زن بعنوان والده حایز بود . یعنی دو طفل یتیم صغیری با خود داشت.
و چون کسی که یتیمان بدبخت او را در تحت حمایه خود بودیعت گذارد در
عالم امکان مرزن بیچاره را میسر نبود لاجرم مجبور بود که با خود همراه
دارد . طفل صغیریرا که بسینۀ ریش برهنه اش چسبانیده بود شدت شتای
عالم را ایندفعة اول بود که حس مینمود . چیزی نمیگفت ، ولی میگریست
و بدینحرکت خویش تألم سر مار افهام مینمود . بگریستن و اظهار تألم
نمودن مجبور بود : زیرا بجز گلیم پارۀ هزار پینه ئیکه بجای قونداق در آن
پیچیده بود دگر چیزی در بر نداشت ، و بجز پستان های خشکیده مادرش
که بسبب گرسنگی چند روزه از شیر اثری ندارد قوت دیگر هم او را در عالم
( ۷۲ )
نبود پس بجز گریه کردن دگر چه چیزیست که او را مدد رساند؟
طفل دیگر چون بسن سه و چهار سال قدم نهاده بود، ناچار بره رفتن مجبور بود. گریه کرده و فریاد زده و نعره کشیده و ( یخ بستم) گفته براه میرفت. در نعره زدن و فریاد کشیدن حقداشت. چونکه با پاپوشهای پاره پاره که جراب را کاهی ندیده بر سر برفهای چون زمهریر و یخهای چون زنجیر در تك و پوبود. از شقهای زیر جامه پاره پاره اش چهره حزین نکبت و فلاکت نمایان میشد !...
در انروز در کوچه و بازار بجز باد تند سرد دگر هیچکس در گردش نبود. در هر طرف سکوت و تنهائی حکم میراند. در انروز عالم از دستبرد برد زمستان مشابه مزارستان مینمود !...
فقیره زن که از شدت برد قلبش مانند برك ميلر زيد. وازگرسنگی بدنش میطپید ، و بر حال رقت مآل جگر پاره ها يش اشك حسرت میبا رید، شنیدم که شتا را مخاطب نموده میگفت :
«ای زمستان آفت رسان! فقرا، از دهشت شدت مظالم قهر مانیه ات در موسم صیف نیز بجان میلرزند. برای آنها در بستان عالم گو یا بهار هیچ خلق نشده است. زیرا که چون بیائی اجساد، و چون نیامده از خوف آمدن خود ارواح شانرا چون یخ منجمد میگردانی. قهر و شدت را
( ۷۳ )
همه کی برفقر احصر میکنی ، ولی بتوانگران اظهار تواضع مینمائی
بلی اگرچه در خانههای ایشان نیز بد رآمدن میکوشی ولی موفق نمیشوی
بنگر بسوی این دهنهای آتشفشان بخاری های شان که هر يك طوپهای
خانه ویرانیست که از برای محو و پریشان کردن تو و عساکرت تهیه و آماده
کرده اند . وتو چون پریشانی ومغلوبیت را از آلات ناریۀ ایشان محقق
میدانی بسوی ایشان اصلا تقرب نمیجوئی حقار تیکه در خویش از
توانگران مشاهده میکنی . انتقام آنر از مامیکشی . پس بنگر چقدر ظالم
بیانصافی ای زمستان ! ...
S بعدازان بسوی مناظر توانگران که تفت وبخار آتشهای بخاریهای
شان ، بابویهای اطعمههای گوناگون شان تاچخهای دور باش عساکر سرما
و گرسنگی بود متوجه شده بدین گفتار رقت آثار مبادرت ورزید .
«ای توانگرانی که جناب رازق مطلق شمارا درناز ونعیم مستغرق کردا
نیده ؛ مرحمت کنید ، وبه امداد ما برسید ، مارا نیز بسلا حیکه از خصم
جانستان ما یعنی زمستان برهاند مسلح گردانید . براطفال بیچاره یتیمۀ
من ببخشائید که ایشان نیز مانند اولاد شما از بطن مادر تولد نموده ،
از زمین نروئیده اند . بخوبی بدانید که چنانچه شما از نوع بنی بشرید ما نیز
از همان نوعیم . نه نباتیم ، ونه جماد ! پس اینک را در زیر نظر آورده دقت
( ٧٤ )
نمائید که اگر آنقدر مطلق شعار ابحاك ما و ، ما را بحال شما میداشت که مانع
میتوانست شد ، شما در خانه های گرم و بسترهای نرم نشسته و میخوابید،
و مادر کلبه های سرد و خاکهای سخت تعیش و زندگانی میکنیم . شما از
طعامهای لذیذ لذتیاب میگردید ، و ما بسی روزها که برای لب نان خشکی
بدرجه هلاك میرسیم . شما اولاد های تانرا در قونداقهای زر بفت و کم
خواب میپیچید ، و ما پارچه کهنه سانی نیز نمی یابیم . پس قیاس نفس نموده،
و حال ما را بر خود و حال خود را بر ما مقایسه کرده به تشکر انهمه نعم گوناگو
نیکه قادر توانا شما را ارزانی داشته بر احوال ما فقرا مرحمت کنید تا نعمت تان
مزید گردد . »
اگر سوال شود ! که روح انسانی را زیاده تر تهدید کننده ، و لرزه دهنده
در دنیا چه چیز است ؟ جواب آن ایندو کلمه مختصره خواهد بود «فقر
و ـ شتا » انتها
حکمت حق
جل و علا
بر بینایان منظر تحقیق اینمعنی مشاهد ، و معین است که هيچ يك فعلی از
( ٧٥ )
افعال فعال مطلق وجود او برحق اگر چه معلل به اغراض نیست اما خالی از
حکم و مصالح وغایات و ثمرات هم نیست . چونکه اگر معلل باغراض بودی
حدوث در فعل او تعالی لازم آمدی ، واگر خالی از مصاحت بودی فعل
حکیم عبث و بیفائده شدی ! پس اگر در هردّره از ذّرّات اکوان ، و حقا
یق عالم امکان بنظر تحقیق و دیدۀ تدقیق ملاحظه رود بحکم «اعطی کل
شیئی خلقه ثم هدی» هر یکرا غایتی و مصلحتی یابند که بمنزلۀ ثمره آن باشد
چنانچه مقدمات اینسخن در علم الهیات به براهین قاطعه مثبت گردیده است،
و بسبب غیر محدود بودن حکم حکیم علیم استقصا کردن در اینباب مقدور
بشر نیست . زیرا که در همۀ موجودات عالم ارواح ، و جملهٔ کائنات عالم
اجساد در کلیات و جزئیات وجود هر مرجود حکمت بالغه او سبحانه تعالی
مستتر و مضمر است که هر يك از آن دلیلی باهر و برهان ظاهر برکمال كبرياء
حضرت الوهیت اوست چنانچه خود میفرماید«و ماخلقنا السموات والارض
و مابینهما لاعبين» پس عقل قاصر انسانی از استقصای آنهمه حکم مالا
نهایه لابد عاجز میماند ولی با وجود آنهم علمای عالمین ، و حکمای عارفین
در نصوص لايعد ولا يحصی کتب و رسائل تحریر و تألیف نموده اند واگر
تا ما دام القیامه نیز سخن رانند هنوز قاصر و عجز شان ظاهر خواهد بود ما
نند مفاد و حکم قرآن مجید و فرقان حمید را که از زمان نزول آن تا بحال
( ٧٦ )
بصدها هزار بار تفسیر نموده اند و اگر تا مادام قیامت نیز کنند هنوز گنجایش
دارد . چنانچه جناب عالم جلیل حضرت ( شاه عبدالعزیز ) در تفسیر بینظیر
خویش بدین مناسبت این فرد را که :
یکعمر میتوان سخن از زلف یار گفت در بند آن مباش که مضمون نمانده است
بغایت مناسبت ذکر نموده اند .
اصل مرام از تبئین اینهمه کلام آنکه ؛ حضرت استاد مکرم و معلم عالم افخم من
جناب ( شیخ محمد اکرم ) از تفسیر ( ملا نظام ) در ذیل حکم بالغه خلاق عالم
عبارت سراسر حکمت آتی را نقل نمودند . و چون جمعیت شیرازه صحایف
این اوراق پریشان با مثال اینگونه سخنان منوط ومربو طست لا جرم
مرقوم رقم تدوین و مسطور قلم تبئین نمودیم .
بقای نوع انسان بسه چیز متعلقست : اول تنفس که عبارت از بلع (هوا)
ست . استلزام هوا مر بقای حیات انسانرا بدرجه ایستکه اگر بقدر ( ٥ )
دقیقه از بلع آن محروم مانند حیات شان مبدل بممات گردد . دوم شرب
( ماء ) که بدرجه ثانی مر حیات انسانی را واقع شده است و نسبت باول احتیاج
بدان کمتر است ؛ چه میتواند شد که انسان یکشبانه روز بعدم آن اعدام
نشود . سوم اکل ( طعام ) که درجه ثالث است مر حیات انسانرا .
و احتیاج بدان نسبت بآند واقل و اهو نست ؛ چه میتواند شد که اگر در
( ۷۷ )
استحصال آن مانعی آید لااقل دوسه روز انسان طاقت بتواند .
و اين يك نيز معلوم ارباب فهوم است که هر چيزيرا كه رواج و احتياج
قومی بدان بیشتر باشد آنچيز بالطبع استلزام قیمت میکند .
مثلاً در کارگاهها و فابريقه های تجارتی هرگاه از انواع اجناس هر انجنس
که رواجش بیشتر بود ، و احتیاج نیز بدان اکثر قیمت آن نیز ازید باشد
حالا نكه حضرت حکیم مطلق و رازق برحق جلت حكمته از غایت شفقت
و مرحمتی که درباره این نوع شریف مبذول داشته در کارگاه عاطفت كبـ
ریائی خویش مایحتاج ثلاثۀ مذکور ره را باسهل وجوه میسر گردانیده .
چنانچه بلع هوا که اهمیت آن بر حیات انسانرا بدرجه اول واقعشده
بهیچ مصرف و آلۀ موقوف ننموده ، و شرب ما که درجه دوم است بر
آلۀ جزوئی دلو وكاسه ، واكل طعام که درجه ثالث است آنرا متعلق
بسعی و عمل و حرکت و تشبث فرموده است و مجوهرات و امثال آن که
مستلزم حیات انسانی نیست آنرا ذی قیمت و نهایت غالی نمود . حالا
آنکه قضیه بالعکس اقتضا می نمود زیرا لوازمات جوهر گرانبهای حیات
شایسته قیمت و سزاوار گرانبهائیست .
پس بمقابله این لطف نمایان و احسان بی پایان که رازق انس و جان
در حق انسان مبذول داشته انصاف آنستکه در طاعت و عبادت و شکران
( ۷۸ )
نعمت او سبحانه تعالی اقصی الغایت والنهایه جهد و کوشش نمائیم . عامل اوامر . و مجتنب از نواهی او باشیم . و در پیروی رسول مقبول او صلی الله علیه و آله و سلم تهاون و تکاسل نورزیم .
کن للحق عبداً فعبد الحق حراً انتها
خانه تن آدمی
حضرت امام ( فخر الدین رازی ) در باقیات الصالحات نام کتاب فوائد انتساب خویش در خصوص بدن انسانی چنین میفرماید :
« بدن انسانی خانه ایست که از مایحتاج بیت هر انچه انسانرا بدان احتیاج افتد در انخانه موجود است .
اولا باید دانست که هر سرا را غرفهٔ لازم است ، و سرای بدن انسانرا (سر) بمنزلهٔ غرفه ایست که بر موضع بلندی وا قعشده است . و هر غرفه را مناظری لازم است که آن هفت سوراخ کلهٔ انسان مناظر آن غرفه است . باب این سرا ( دهان ) است ؛ و ( بینی ) همان طاقیست که بر سر باب موضوعت . و ( شفتین ) همچون دو در آن بابست ، و
( ۷۹ )
( دندانها ) هم چون در بانانند مر سرا را ، ( زبان ) کار گذار ، و هر دو
( چشم ) دیده بانی باشند ، و ( گوشها ) جاسوسانند که صاحب خانه را
از اخبار خارج مطلع گردانند : و ( پشت ) دیوار اساس آن سر است ،
و ( سینه ) بمنزلۀ صحن سرا باشد ، ( قلب ) ، و ( دماغ ) دو اطاق آرا
سته و پیراستۀ صاحب خانه بود ، ( شش ) بادزن ، و ( جگر ) شر ابدار ،
( خونی ) که در انست بمنزلۀ شراب قایم بود ، و ( معده ) مانند مطبخ ،
و ( سپرز ) حوضی ست که در مطبخ باشد ، و ( زهره ) چون سلاخ خانه ،
و ( رگها ) بمنزلۀ رهگذار هاست . ( امعاً ) چون مبرز ، ومثانه چون
آبخانه. و هر دو رهگذار نجاست همچون معابریست که مزخرفات از انجا بیر
ون رود ، و ( استخوان ) ها بمنزلۀ اخشا بیست که بنای خانه بر آن باشد،
و ( گوشت ) همچون گلیست که خانه را بدان اندود نموده اند ، و ( پوست )
بمنزلۀ گل خوشرنگی ست که برای زینت بر دیوار خانه مالند .
خانۀ تن آدمی عبارت از ین است ؛ و این یکرا نیز باید دانست که هر خانه
را صاحبی لازم است . مالك وصاحب ایندار نیز عبارت از حضرت روح
است که اطلاق ( نفس ناطقه ) نیز بر ان میشود . قلب ، ودماغ محل راحت
ودیوان عام اینذات بزرگوار است . دخول روح در جسد بمنزلۀ دخول
پادشا هست در سرا ، زهی سرا ، وخھی پاد شاه ! .
( ۸۰ )
یا کامنزها آفریدگارا ! سلطانی چون تو خداوندیرا سزد که به امر نافذ
از لئی ( قل الروح من امر ربی ) روح را پاد شاه و بدترا مملکت آن مقرر
نمودی ، و اینقدر مصالح مر این مسافر پنجه روزه را آماده گردانیدی تا
آنکه روح در مملکت خویش مشغول معرفت و محبت تو گردد . تعالی شانه
الله اكبر ! ....
انتها
عدالت خداوندی
امروز که یوم دوشنبه ١٥ شهر رجب المرجب سنه ۱۳۰۸ ست جریده
(اختر) از (در سعاده) آمده در صفحه ٢٠٥ نمره ٢٦ آن بعنوان
فوق تفصیلی دیده شد که واقعاً جای عبرت و بصیرت است لهذا ما نیز آنرا
درینجا مینکاریم تا بمراتب عبرت و و ثوق مطالعه کنندگان بیفزاید
و بعدالت عادل مطلق اعتراف نمایند .
روز نامه مذکور از روز نامه (خدمت) منطبعه (ازمیر) نقل کرده
میگوید : که در طوفان پیشتر یکه از کثرت بارش در بعض جاها خرابیهای
زیادی بهم رسید در محله بالائی از میر خانه مرد فقیری نیز رفته رفته قریب
به انهدام بوده است . بیچاره بایکی از دوستانش مشورت میکند که آیا چه
( ٨١ )
باید کرد ! پولی ندارم که خانه را تعمیر کنم و اگر تعمیر نکنم میترسم که
روزی بسر اهل و عیالم فرو آید ازین رهگذر بکار خود حیرانم چه کنم؟
آن دوست بداندیش نیز از در خیر خواهی برآمده او را اندرز میکند
که ترا باغچه کوچکیست آنرا فروخته خرج تعمیر خانه کن چونکه خانه
ترا در هر حال از باغچه لابدتر است .
آن مرد ساده لوح نیز قبول کرده باغچه اش را بسی عدد لیرای عثمانی
فروخته وجه را میگیرد . رفیق بد اندیش باز از در نصیحت برآمده می
گوید که دشمنان پول نقد بسیاراند میباید که کیسه پولت را شب در زیر با
لین بنهی و هوشیار باشی که در صندوق و یا جای دیگر نگذاری . صاحب
خانه این اندرز را نیز از دوست خود پذیرفته بگفته او عمل میکند .
آن مرد ناجوانمرد بخیال اینکه آن پولرا بتقریبی به چنك آرد با زن
خودش مشورت کرده قرار میگذارد که شبانگاه هر دو پس از خوابیدن
بخانه او رفته زن طفل آنانرا ربوده بدر برد و چون آنمرد بازنش بفریاد
طفل که جگر پاره شان است سراسیمه از خواب بتعقیب آن پردازند او
نیز از زیر بالین پولرا برداشته بدر رود و همین طور میکنند .
ولیکن حالا عدالت عادل حقیقی را بنگر که چه میکند : مرد بد سرشت
بعد از آنکه زنش طفل صغیر مظلوما نرا بدر میبرد و پدر و مادر بفریاد جگر
( ٨٢ )
پارهٔ شان از پی زن میدوند پولرا از زیر بالین مظلوم بدر آورده میخوا
هد تا بگریزد خانه فرو می آید .
آنگاه نیز صاحب خانه که طفل شانرا از نیمهٔ راه گرفته برگشته بودند
خانه را خراب یافته چون از دسیسه و حادثه که بر انمرد بد نهاد گذشته بود
آگاهی نداشتند سجدهٔ شکر خدا وندیرا بجا آورده گمان نمودند که آن
ملکی بود که طفل شانرا در ربود تا بدان حکمت از انمهلکه همهٔ شان نجات
یابند . فردا فعله می گذارند که خاک و خشت را یکسو کرده اول پولرا
بچنگ آرند تا سپس به تعمیر پردازند در اثنای کار کردن فعله ناگاه پای
آنمرد از زیر خاک نمایان میشود .
حالا جای حیرت اینست که پس از ان که خاک را از روی آن تبه روزگار
دور میکنند می بینند که همان کیسه را سخت در چنگ فشرده و بدان حال
فضاحت آمیز دم در کشیده است .
فاعتبرو یا اولی الابصار * انتها *
سیاحات
* از سیاحتنامهٔ در سعادهٔ استانبول *
( ۸۳ )
یک شبی
که در بوغاز دلنواز گذرانیده ام
سیاحتنامۀ در سعادة استانبول عبارت از سیاحتنامۀ ایستکه در سنۀ
۱۳۰۶ هجری بنا بر امر حضرت والد بزرگوارم از شام بسوی در سعا
ده اجرا نموده ام . مقصد ازین سفر تقدیم نمودن کتاب فوائد انتساب
( اخلاق حمیده ) میباشد که به اعتاب حضرت خلافت پناهی عرض
و تقدیم نمایم . پس از ابتدای حرکتم از شام الی انتهای رجعتم را یکان
یکان در قید تحریر آورده بعنوان « سیاحتنامۀ در سعاده » کتابی تشکیل
داده ام . ازین سیاحتنامۀ عاجزانه ام احوال جغرافی و تاریخی و حکومتی
و معلومات مفیدۀ در سعاده تا یکدرجه بخوبی مفهوم قارئین کرام میگر
دد . اینست که بعضی پارچه های شیرین آنرا در صحائف دبستان معارف
نیز گاه گاهی بنظر قارئین کرام جلوه میدهیم که از انجمله یکپارچۀ ادبی
آن عنوان ما فوقست :
یوم دوشنبه ساعت ۹ و نیمی بود که بعزم تفرج از محل اقامتگاهم بسوی
( ٨٤ )
« کوپری » یعنی جسر برآمده بودم ! وقتا که بر سرکوپری رسیدم ساعت
باقی بودن یکنیم ساعت را بغروب شمس اشعار مینمود .
کسیکه آرزوی مشاهده کثرت وغلبهٔ نفوس اینپایتخت عظما را داشته
باشد ، باید که در اوقات صبح ، وطرفهای مغرب بر سر کوپری بیاید !
زیرا این شهر مینو بهر بنام ( بلاد ثلاثه ) بر سه پارچه منقسم میباشد که
اول آنرا « استانبول » و ثانیش را « غلطه مع بيك اوغلی » وثالثش را
« اسکدار وحیدر پاشا » مینامند . قطعهٔ استانبول وغلطه را از قطعهٔ
اسکدار بحریکه از شعبات بحر سفید است و در آخر بوغاز بابحر سیاه می
آمیزد تفریق داده ، و قطعهٔ استانبولرا از قطعهٔ غلطه نیز شاخچهٔ بحر کو
چکی که آنرا « آلتون بوینوزی » که ترجمه اش ( شاخچهٔ طلا ) است فرق
و جدا گردانیده است .
حالا کوپری این سه قطعه را مدار وصول و مرکز مقبولیست که قطعهٔ
استانبولر اباقطعهٔ غلطه مع بيك اوغلی رأساً بهم وصل داده، و قطعهٔ اسکدار را
بدو قطعهٔ مذکور بمناسبت استیشنهای و اپور های کوچکی که در آنطرفها
در حمل ونقل نفوس گشت و گذار دارند معناً متصل گردانیده است . و
این نیز گفته شده بود که دوائر جسیمهٔ حکومتی مانند ( باب عالی ) و ( دائرهٔ
مالیه ) و ( دائرهٔ عدلیه ) و ( دائرهٔ معارف عمومیه ) و ( دائرهٔ تجارت و نا
( ٨٥ )
فعه ) و ( باب والای سر عسکرى ) و ( مدارس ) ، وتكايا ، ومكاتب ،
وجوامع شريفه على الاكثر در قطعه استانبول ؛ وموقع اشياى
نفیسه ، وصرا في وتجارات جسیمه و ذوق وعشرت و كيف و صفا نيز
اکثر در سمت غلطه وبيك اوغلى ؛ و محلات صیفیه ها . و سیرانگاه ها و
تنزه و تفرج نيز جملۀ در بوغاز دلنواز واسکدار و قاضی کوی واطه ها وا
قع شده است که ممر و معبر عمومی اینهمه باز هم جناب کوپری حسینتر از
پریست .
پس در اوقات صباح جميع عالم از برای تسویه امورات خود شان که اکثر
ازین سه حالت بدر نیست بحرکت آمده از سر کوپری مرور مینمایند .
و در طرفهای شام نیز از کار و بار خودها فارغ گردیده بمحلات خود شان
عودت میکنند . لاجرم در بند و وقت البته انسان تا یکدرجه بدیدن غلبه
نفوس این شهر شهیر موفق میگردد .
كمر دلبران سیمین بر بمنا سبتیکہ در میان شهرستان حسن و جمال افتاده
نازکخیالان عالم معانی در توصیف و تعریف آن داد موشگافیهــای لطیفی
داده اند ، ولى نوك خامه شان از مو خالی نشده تا که سخن شان را تکمیل نما
یند ! پایتخت عالی بخت استانبول که حسن ولطافت را نیز پایتخت است مانند
محبوب نازنين بيعیوبیست که کوپری بمثابه کمر آن دل نشین واقعشده .
( ٨٦ )
پس اگر در حق توصیف و تعریف آن هر قدر سخن رانیم باز هم ناتمام
خواهد ماند .
والحاصل هنگامیکه بر سر جسر رسیدم آفتاب جهانتاب برطرف
صفحه افق باقلم زرین شعاعی اعلانی مینگاشت : که بعد از یکدیم ساعت
جهانرا از دیدار فرحت آثار خویش محروم خواهم نمود .
هوا بنهایت لطافت ، دریا بغایت سکونت ، وبمناسبت تقرب غروب
شمس ، عالم نیز بسوی خانه ولانه خودشان در سیر و حرکت بودند . سکو
نت بحر و لطافت هوا مجبورم نمود برانکه قدری دریائی شوم و ازین هوای
بانشاط ، ومنظره عمومی این شهر با انبساط استفاده نمایم . لاجرم بعزم
رفتن [بوغاز] بی انباز وملاقات محب دلنوازم [......] در اسکله
لب جسر آمده تکت محل مقصودم را گرفته بر سطح فوقانی درجه اول
واپور باسرور برقعه که رویش بسوی رفتار واپور است نشستم . بعد از
مرور بخد دقیقه واپور بر خط مستقیمی که یکسر بسوی بوغاز تمدید یافته
برفتن آغاز نمود .
حالا چون اسم بوغاز درینجا تذکار یافت لازم آمد که شمه در وصف
چگونگی آن نیز عرض نمایم . اگر چه تفصیلات محلات عمده این شهر
مینو بهر در سیاحتنامه عاجزانه ام سبقت نموده است ولی درینجا چون قاز
( ۸۷ )
تین گرام از لفظ بوغاز منتظر چگونگی اوصاف آن میشوند لاجرم
بمختصری از ترجمه احوال این محل بینظیر که بدیعه لطافت وودیعه طبیعت
است اگر سخن را نیم خالی از مناسبت نخواهد بود .
(بوغاز) در لسان ترکی (گلوگاه) را می گویند . ودر اصطلاح ( جغرا
فیون) نیز بر محلاتی اطلاق میشود که بحر در ما بین دوکوه یا تپه ها بعرض
کمی واقع شده باشد که از ین سبب چنین جاها با بوغاز که گلو گاهست مشابهت تا
می بهم میرساند . لاجرم بوغاز لطافت طراز استانبول نیز چونکه تپه های
زمردین فام ساحل خوش نمای قطعه اروپا که جانب غربی ، وساحل
دلکشای قطعه خطه اسیا که جانب شرقی بحر ائینه سیما را احاطه داشته
است بدینمناسبت عنوان بوغازر ابحق سزاوار گردیده حتی بعضی از ارباب
فن ( ژه ء ولوژی ) از قرار فن چنان استنباط نموده اند که قبل از عصر
های بیشماری ایندو ساحل باهم ملصق ویکوجو د بوده اند ولی بعد از آن
بوقوعات وتبدلات جسیمه کره ارض که از ابتدای خلقتش تا بحال دیده
و می بیند از هم جدا گردیده بحر سیاه با بحر سفید آمیخته اند . وچون
انسان بنظر دقت بسوی وضع وهئیت این محل که یگانه بدیعه طبیعت است
نظر اندازد اینسخن فن طبقات الارض را تا یکدرجه تصدیق میکند .
زیر ااز خاصیت آبستکه چون اول ابتدا بجر یان نماید بصو رت مار پیچ در
( ۸۸ )
میگذرد . لاجرم بوغاز بی انباز نیز از ابتدا تا انتهایش که بقدر دو سه سا
عت مسافه دارد مانند زلفان محبوبان جانستان خم و پیچ نمایانی دارد که
این يك نيز بر تصدیق قول فن ژء ولوژی شاهد عدلیست .
کسانیکه کتب احوال عالم را مطالعه نموده باشند و یا آنکه خودشان
بطریق سیاحت از احوال عالم خبر گرفته باشند میدانند که در خصوص
لطافت طبیعت ، و اهمیت ترکیب و وضعیت هیچ يك پایتختی به بوغاز بی
انباز استانبول مقابله نمیتواند . چونکه اولا اين يك را از نظر دقت
دور نباید داشت که بوغاز بی انباز این شهر مینو بهر را برد و قطعهٔ
عظیمهٔ کرهٔ ارض که عبارت از آسیا . و اوروپا باشد پر تو نثار ، و بر دو بحر
جسیمهٔ که عبارت از بحر سفید و بحر سیاه باشد در يك نقطه جامع وسزا
وار گردانیده است .
سواحل شرقی بوغاز لطافت طراز که عبارت از سمت قطعهٔ آسیاست
به اسم « ساحل اناطول » و سواحل غربیش نیز بنام « ساحل روم ایلی »
مسمی میباشد . از حد کوپری یعنی جسر تا به محلیکه آنرا « فنار » تسمیه
میکنند . بوغاز اعتبار میشود از جسر تا به فنار بقدر دوسه ساعت راه
بحر سفید امتداد یافته که هر گاه انسان به فنار واصل میشود بعد از آن به
بحر پر تلاطم سیاه تصادف میکند که از انجا تا نظر کار میکند بجز بحر
دگر چیزی دید
کوچکی که مانن
در میان این تپ
سراپاهای چ
وان مرتبه تو
بدلك قائق م
كوچك غايت
مسیح ابتسام م
میل و نخل
گر چران
يك قطعه احد
و در بحالت
انطا کیه ی
نمیده ام ،
وانجاء
یا قصرفن
واود
( ٨٩ )
دگر چیزی دیده نمیشود . دو طرفه این سواحل به تپه های پست و بلند
کوچکی که مانند یکپارچه زمرد سبز و خرم افتاده تشکیل یافته است که بحر
در میان این تپه ها مانند نهر نقره فامی در جریانست . محلات بانشاط و
سرایه های جسیمه حکومتی ، وعمارات صیفیه دولتی ، وباغچه ها وعما
رات مزینه وكلا وكبرا ، ومواقع سیر وصفا جمله در همین دو ساحل ازم
معادل کا ئن میباشد . قومپانیۀ بنام [ شرکت خیریه ] و اپور های كوچك
كوچك غايت لطیف ومزینی درمیان بوغاز بگشت و گذار وا داشته که از
صبح تا بشام مانند ماهیهای بحر لطافت فریاد زده وشناوری کرده در راه
حمل و نقل اهالی خدمت و غیرت میکنند . تعریف و تو صیف اسا
کل ومحلات مینو مشاكل بوغاز دلنوازچون در سیاحتنامۀ عاجزانه امیکان
یگان بمهۀ احوال تاريخية ماضیه وعمارات عالیه اش مذکور ومسطور است
و درينجا تعريفات آنها سخن را تطويل ميدهد لاجرم همینقدر معلوماتیکه
اعطا نمودیم کافی بنظر آمده حالا ماپس بر « شبیکه در بو غاز دلنواز گذرا
نیده ام » مراجعت مینمائیم .
والحاصل واپور بر خط مستقیمی که یکسر بسوی بوغاز بی انباز تمدید
یافته برفتن آغاز نمود .
واپور گویا ازید بیضای ساقی بزم محبت باده خوشگوار حضرت عشق
( ۹۰ )
را كشيده كه مانند سرمستان صحرای بیخودی با آنكه بحر از سلاسل امواج
هر لحظه بپايش زنجير مينهد ولی او آنهمه سلاسل را بقوت احتراق محبت
از هم گسلانيده برفتار مستانه كه دارد دوام ميورزد . چسان مستانه رفتار
ننمايد ! و چگونه بیخودانه زنجير از هم نكسلاند ! آتش عشقيكه در ماكينه
جگرش در اشتعال است او را كجا می گذارد كه در راه محبت تكاسل ورزد دود
آهشر روی فلك را تيره ميسازد . وفرياد جانكاهش دل كوه را بلرزه
ميدرارد. تيزی رفتارش جگر بحر را از هم ميشكافد .
واپور درينوقت از اسكله ( بشكطاش ) گذشته در داخل بوغاز در تك
و تاز است .
سبحان الله ! نظاره اين شهر باصفا تا بچه درجه فرح بخش دلهاست !
شعاع كهربائی شمس جهان آرا عکسیكه بر بلورهای پنجره های عمارات عالی
دو طرفه ساحل می اندازد . وبحر باصفا كه آنهمه عكوس متجلای متلا
لا را در مر آت سينه بی كينه اش منعكس میگرداند انسان چنان گمان میبرد
كه گویا مذهب بدايع آثار شمس خاوری بانوک فرچه زرين تار شعاعی
بطلاكاری صفحه ممتازی آب از بوغاز دلنواز که بلطافت هوا . وخوبی
منظره دلكشا . وطراوت تپه های خضر اورق اول كتاب ارض است مبا
شرت ورزیده ؛ متن بحر لطافت ادا را زر افشان گردانیده . وحاشيه
( ۹۱ )
خضرای خوشنما را بجدول طلا ، و تحریر زنگار جدول کشیده و قطعهٔ
کاغذ آبی رنگ سما را بپازچه های كوچك و بزرك سحاب پارهٔ پارهٔ که از
تقرب غروب شمس الوان مختلفهٔ یافته ابری نموده است .
و الحاصل بغروب نیمساعت باقی بود که بمحل مقصودم واصل شدم . وقتا
که واپور در اسکله توقف ورزید کسیکه دیدن او مرا مجبور آمدن اینجا
داشته دیدم که استقبالم میکند . حالا نكقبل ازین از آمدنم هیچ خبری
ندارد . مگرا و را الكتريك تلغراف محبت خبر داده بود ! خلاصه دست
همدیگر را گرفته از اسکله بر جادهٔ مستقیم ریختم کنار در یا بحرکت افتادیم .
تا آنکه جاده بسوی دست چپ رو ببالا میل نموده بباب باغچهٔ جنت مثال
قصر بیقصور خوش بستی واصل گردیدیم مگراین باغچه و قصر عالی صیفیهٔ
آن محب دلنواز است . شب را تا بساعت پنج به بزم الفت و بادهٔ سرشار
محبت بهر گونه ساز و صحبت بسر آور ده بعد از آن هر کس بخوابگاه خو
یش مراجعت نمودند . خوابگاه مرا در یکی از او تاقهای درجهٔ اول آن
قصر لطافت حصر که مناظرش بسوی دریای صفا سیما ناظر بود مقرر
نمودند .
تا بساعت هفت شب بخواب راحتی رفته از خودئی خود هیچ خبری
نداشتم . تا آنکه هوای لطیف جانخش روح افزایی از پنجرهٔ مقابل رویم
( ۹۲ )
آمده از خواب غفلتم بیدار نمود . درون خانه را از انوار ضیا نثار مهتاب
پر از انوار یافتم . از جابر خاسته در نزد پنجره که يك پله اش باز بود آمده
پله دیگر شمرانیز گشاده برای کسب هوا واستفادهٔ منظرهٔ بی همتا بر سر قنبه
بنشستم . در آن اثنا اول چیزیکه نظرم را جذب نمود هما نا دریا بود .
اما چه دریا ! دریائیکه ید صانع قدرت گویا در میان قبه های زمرد یکپارچه
الماسی وضع نموده . مهتاب عالم تاب جهانرا در زیر انوار خویش چنان
مستغرق نموده بود که گویا فراشان چابکدست طبیعت کوه ، و صحرا . و در
یای بوغاز باصفا را از برای پا انداز حسن و لطافت به برگهای گلهای نسرین
و نسترن تفریش نموده است . انعکاس اضويهٔ لامپه های قصور برسرور
دو طرفهٔ ساحل با شعشعه پاشیٔ شعاع قمر و انجم خوش هیاکل معظم گر
دیده بحر عديم المماثل بوغاز لطافت منزل را بنظرها چنان جلوه میداد
که گويانلك مينا فام بنابر عرض تحسین حسن و جمال بیمثال بوغاز عديم
الهمال جواهر گرانبهای دفئینه غیر محدودش راجميعاً بر يکقطعه دلنشین
نثار فرموده !
الله الله ! تاثیراتیکه فرمانفرمای لیل بر حسیات انسانی اجرا میدارد
تا چه درجه سودا آمیز است ! کائناترا هرانقدر که سکونت استیلا میکند،
حسياتراهمانقدر وسعت حاصل میشود !
( ۹۳ )
در انلحظه بجز من سودا مزاج دیگر هیچ کسی از اعضای موجوده
قصر سعادت حصر بیدار نمینمود . بلی اگر تشویش افکار و سودای
بیشمار یکه مرا در خصوص انجام مقصد خیر مرصد خدمت با سعادت وا
لابزرگوارم دامنگیر خیال است دیگر یرانیز میبود البته ایشان نیز مانند
من به نشستن مجبور میشدند . والحاصل بنده نیز ازین سکونت وسکوت
عمومی استفاده خوبی کرده بودم . از هر طرف که گوش میگرفتم بجز
سکوت دگر چیزی نمیشنیدم . باز هم اگر صدایی بگوشم میرسید همانا شل
شل دلربای موجه های كوچك كوچك خوشنمای بحر صفا سیما بود که ما
نند عاشق جنون مشرب زنجیر بپا كف دست محبو به ساحل لطافت ادا
را پی هم بوسه میزد ؛ و گاه گاهی که تکرر نغمات بلبلان بیقرار از شاخ
سار باغچه های جنت مثال دور و نزديك بگوشم میرسید هوشم میپرید،
و قلبم میطپید ؛ و برقابت آن بعضاً آواز خواننده کان موسیقی شنا سیکه
مستانه و بخودانه از پای عمارت در عالم مهتاب میگذشتند و تغنی مینمودند
بی اختیار بفریادم می آورد .
در هر طرف که نظر میانداختم مناظر تطز ربای بوغاز دلنو از بدیگر گونه
جلوه مینمود . انوار قمر ضیا نثار بوغاز بی انباز را ببارش باران نور شاداب نمو
ده بود . موجه های لطیف دریای پر انوار که از پرتو ضیای مهتاب گویا از يك
( ٩٤ )
پاره نور مجسم مخلوق گردیده تموج عرق خجلت عاشقی را بخواطر میداد
که از حسن گرم پر نور محبوبش غرق عرق بیخودی گردیده باشد .
سبحان الله ! اینچه موقع دلکشا، و اینچه موضع فرح افزائیست که هر قدر
مینگرم هما نقدر تشنهٔ دیدن دیگر میشوم ! نظرم را چه حرص و آزی
حاصل شده که از جای خواب راحت نظارهٔ حیرت را پسندیده ! عجبا
تحریص کننده اش چیست ؟ آیا بجز الوان نعمتهای گوناگون طبیعت که در
خوان مزین بوغاز فرح طینت چیده شده است دگر چیزی هست ؟ قوهٔ
نظر مضراب قوهٔ مفکره ام گردیده ازین الواح طبیعت بدایع تا چه درجه
غرائبات اعجاز نما تصور میکند !
والحاصل در حالتیکه نظرم از حسن چنین منظرهٔ دلربا بگرداب حیرت
فرو رفته بود ناگهان طبیعت تبدیل حرکت ورزیده در کرهٔ هوا حال عجیب
وانقلاب غریبی ظهور نمود ؛ لطافت وصفا ؛ بوغاز بی انباز را وداع نموده
یعنی در حالتیکه از عدم وزش هوای نسیمی در اوراق اشجار يك اهتزاز
جزئی هم مشاهده نمیشد از جانب بحر سیاه باد پر زور ناكم ظهوری به پنجهٔ
قهر و شدت ابرهای مظلم کثافت پیرا کلوگاه بوغاز بی انباز را فشردن
گرفت . در ارض وسما ، و در بحر و هوا تبدل و انقلاب کلی نمایان گردید
بلبلان تر نهساز شاخسار ذوق وصفا بنغمات دلربا یانهٔ شان نهایت داده به
( ٩٥ )
آشیانهای شان سر در زیر بال سکوت و سكونت كشيدند ! نغمه طرازان
آهنك راستی از زبردستی این مضراب انقلاب مخالف به ترك نواهای
شهنازانه شان گفته بچابكنی هر چه تمامتر رو به گریز نهادند !
الله الله ! ازین باد شدید البطش ناگهانی چها بر روی کار آمد ! صداهای
مهیبی که از اغصان اشجار بگوشم میرسید وجودم میلرزید . گویا از
بیداد باد به حضور خسرو طبیعت داد و بیداد مینمودند ! به به در یارا
چه حالت پیش آمد ! ! دهشت فریادها و فغانهای امواج جبل آسایش
جگرم را آب میگردانید . لطمه های امواجش از ساحل گذشته برقالد
برجهای پای عمارت میرسید گویا خیال بلع نمودن جهانرا مصمم نموده
بود ! نه از سمای با صفا اثری ماند. و نه از ضیای مهتاب ضیاتاب نشانی ! قهر
مان بادظلم بنیاد از اطراف واکناف کائنات لشكر عظیم دهشت اندازی
جمع آوری نموده ملك خوبى و شهرستان آرامی را سراسر ضبط و تحز
یب نمود . پاره های سحاب پر آب سیاه لحظه بلحظه بلند میشدند ، و به
تضییقات شدیدهٔ قهرمان باد تاب آور مقاومت نگردیده در استیلای روی
سمايك برديگر سبقت میورزیدند. ازین انقلاب بیحساب بگرداب حیرت
فرو رفتم . چسان متحیر نگردم ! که آن منظره خوب روی ملك آسا كه
قبل از نجدقیقه نظارۀ آن قلوب عالمیرا احیا مینمود دفعةً بچنين منظرهٔ
( ٩٦ )
بد روی عفریت نما که از هیبتش وجود جهانرا تب لرزه ممات میگرفت
تبدل ورزید !
بقدر پنجدقیقه نگذشته بود که از شدت بادخانه آباد ... يك ابر كثيف
ظلمت بنیادی بعمل آمده جمله سمارا استیلا نمود . و بعوض انوار عالم
افروز ماه جهان آرا که پیش ازین عالم را مستغرق ضیای باصفا میداشت
ظلمت تیره کثافت اندود مهیبی مخوفی قایم گردید . برق لمعه پاش از جوف
سحاب ظلمت قماش درخشیدن گرفت ، رعد سامعه خراش درمیان جو
کره نسیمی زلزلۀ عظیمی انداخت . بعد از لحظه باران ژاله آمیزی نیز
بباریدن آغاز نمود . اماچه باران ! باز انیکه گویا شدت رعد وسوزش برق
تمام کره نسیمی را به آب تحویل داده وبريختن ابتدا نموده است ! شدت
باد و هیبت رعد ، و درخشیدن برق وصا چمه های ژاله بفر و بستن پنجره
ئیکه در نزدش نشسته بودم مجبورم ساخت . بستم لکن بعد از مرور
زمان کمی قیامتی برپا شد پنجره ها را گویا به گله های صد منی زدن گرفته
اند . هر قدر به بستنش سعی نمودم باد ظلم آباد همانقدر بکشا دنش همت
ورزید . آخر الامر از بستن پنجره عاجز مانده بيك گوشۀ گریخته
خزیدم . شمعیکه در داخل اتاق من در سوختن ثابت قدم بود مقاومتش را
با قهر مان باد غیر ممکن دانسته و آخر الامر بترك دغدغه حيات گفته مرا
(۹۷۶)
در میان ظلمت بسیار تیره گذاشت .
طوفان رفته رفته کسب شدت مینمود . صدای هولناك سامعه خراش که از
ین حوادث طبیعت متولد میشد لحظه بلحظه بر خوف و خشیتم می افزود ..
تار یکی ئیکه از خاموش شدن شمع در درون خانه حاصل شده بود با ظلمت
مهیب خارجی انظام نموده اتاقم بعینه صورت قبریرا گرفته خودم را زنده در گور
میدیدم از صداهای مخوف و مهیب زلزله سماوی رعد ، و از چکاچاك صا
عقه و برق چنان گمان میبردم که قیامت بر پا شده است . لاجرم هر دو گو
شم را بدستمالی محکم بستم تا آنکه از شنیدن آن صداهای جگرخراش
گوشم را راحتی حاصل آید ؛ و هر دو چشمم را پوشیدم که تا از ان ظلمت
پر هراس چشمانم را زحمتی نرسد در انحال بر سر تختیکه خزیده بودم
خودم را مانند میت نامتحر کی حسن مینمودم یکمدت کمی نمیدانم که
بخواب رفته ام یا در بحر استغراق غوطه خورده ام ؟ بهرصورت از جهان
بیخبر بودم ! تا انکه بعد از ساعتی چشمم باز شد !
الله الله چه می بینم ! ! اینکه می بینم به بیداریست یارب یا بخواب ؟
دیدم که او تاقم باز غرق نور ، و جهان از انهمه ولوله و دهشت در
حضور مانده بود . چون از ان حال مظلم دهشت انگیز هيچيك اثری ند
یدم بی اختیار از خوابگاه هم بر خواسته به نزد پنجره آمدم و بر سر آرام
( ۹۸ )
چوکی بنشستم .
وقتیکه از پنجره بسوی خارج احاله نظر نمودم عالم را جمله باز غرق انوار
قمر ضیا دار دیدم ! کو یا صور اسرافیل دمیده که بعد از چنان قیامت پر
شور و شر ، کائناترا حیات تازه دیگر حاصل آمده بود .
در همه اشیا بجز لطافت ، و در همه موجودات بجز طراوت دیگر چیزی
دیده نمیشد . ماه عالم آرا کویا مانند دلبر دلر بائیکه تاب و طاقت مستو ریرا
نداشته باشد نقاب سحابرا از هم پاره پاره کرده جمیع عالمرا بعرض جمال
باکمال پر نور خویش نائل هزار گونه ذوق و سرور گردانیده بود . آن
باد هیبت بنیادیکه بوغاز دلنواز از دهشت آن در داد و بیداد بود . بيك نسيم
صبای لطافت ادای روح افزای تحول نمو ده بود . ولوله دهشت انگیزیکه
پیش از يك لحظه عالمرا به شور رستخیزی انداخته بود بيك سكوت و سكونت
طراوت نمای لطیفی تقلب ورزیده بود .
اخلال کننده سکوت و سکونتی که کائنات را فرا گرفته بود از هیچ
طرف دیده و شنیده نمیشد ؛ مگر چهچهه حزينانه بلبلان خوش الحان
که قدوم حیات بخشای سحر را با همدیگر تبشیر مینمودند !! لحظه بلحظه
میدیدم که اطراف افق را محلول نوری احاطه مینمود . ساعت بساعت
جهان منور شده میرفت ! رؤس جبال و نوکهای اشجار مستغرق انوار میگر
( ۹۹ )
دید عجبا اینحال از چه پیش می آمد !! مگر نفس مسیحادم سلطان صبحدم به
احیای عالم میپرداخت !
در انحال وقتیکه از پنجره بسوی تپه های خضرای بوغاز لطافت ادا
وبحر صفا سیما حصر نظر دقت مینمودم چنان گمان میبردم که بحر
محبوبه نازنین سیمین اندامیست که وجود لطافت آمودش را سراسر
برهنه کرده و بر بالین های اطلس سبز بوته داری تکیه زده افتاده است !
اشجار را سقای باران آنچنان شست و شو ننموده بود که از دیدن آن
قلب انسانرا نشاط بی اندازه حاصل نشود ! سبزه زارراچنان طراوتی
حاصل نشده بود که انسان در حق آن دعای ورد قدح نخواند !
پس در انحال طراوت سبزه زار ، ولطافت هو ا بخاطرم آورد که
درینوقت ازینکه در نزد پنجره نشسته باشم اگر در باغچه رفته در زیر
درخت گلی بنشینم البته زیاده تر موجب انشراح صدر وتفریح روح
خواهد گردید ! لاجرم به احتیاط تمامی برخواسته و بی آنکه کسی را
از حرکتم بیدار کنم از نردبان فرو آمده داخل باغچه ارم مثالیکه قصر
کوچك بیمثالرا احاطه داشته است گردیدم . در اول امرگلهای رنگارنگی
که دائر آما دار قصر بیقصور را پیچانیده بود یکان یکان زیارت نموده ، وبر
لب حوض با صفائیکه در وسط باغچه بینظیر واقعست ، وضویی تازه
( ۱۰۰ )
ساخته و بر سر صقهٔ سبز و خرمی که در زیر درختهای بهم پیچیده نسرین
سفید واقع شده بود به ادای فریضهٔ معبود یگانهٔ خویش موفق گردیدم.
بعد از ان بخاطرم گذشت که پیش از انکه شمس جهان آراء طلوع نماید
اگر یکقدری بر کنار ساحل با صفا بر صحرای که عبارت از دامن این تپه
های خضرا است قدمی بزنم هیچ عیبی نخواهد داشت! پس از در باغ بر
آمده مدت مدیدی تا مسافهٔ بعیدی بر کنار دریای لطافت پیرا قدم زدن
گرفتم.
سبحان الله ! استانبول چه پایتخت عالی بختیست که چنانچه دولت ،
و عظمت ، و مدنیت را پایتخت است لطافت طبیعیه و محاسن اصلیه را نیز
پایتخت اصلی و مرکز طبیعی اتخاذ گردیده !
استانبول ، دلبر نازنین بانمکینیست که قلوب زائرین و سائرین خود ش را
بکمند مار پیچ زلف عنبرین بوغاز بی انباز چنان ضبط و تسخیر نموده که
انفکاکش را محال میپندارد .
کسانیکه کتب جغرافیا و آثارات احوال عالم را مطالعه نموده باشند
میدانند که منظرهٔ طبیعیه و حسن عمومیهٔ اینشهر مینو بهر را در تمام کرهٔ
ارض دیگر پایتختی حائز نیست. ولی اینرا نیز بگوئیم که در استانبول
بوغاز بی انباز نیز بهترین و زیباترین نقاط این پایتخت عظما میباشد!
( ۱۰۱ )
بوغاز را اگر نگارستان لطافت گويم روا ، واگر مجمع جميع محاسن
طبیعت خوانم سزا است . زیرا طبیعت نفیسترین و مزین ترین الواح
لطافتش را در انجا موضوع داشته است . اگر کسی بنظر باریکانه شاعرا
نه بسوی هیئت اصلی ووضع طبیعی این محل دلفریب نظر اندازد ، چنان
گمان میبرد که ساحل دلربای قطعهٔ اسیا با ساحل خوشنمای قطعهٔ او رو پا از
بسکه بر حسن و ملاحت همدیگر واله وحیران گردیده اند بیتابانه ومضطربانه
خواسته اند تا همدیگر را در آغوش کشند ، واز وصال همدیگر صفای باکمال
حاصل کنند ولی درین اثنا دریای با صفا در میان ایشان درآمده مانع هم
آغوشی آیند ومستاق نابکام گردیده است حتی در بعضی جهاتش دیده
میشود که از غایت شوق ونهایت ذوقی هم آغوشی یکدیگر از آب حذر نکرده
تا بسیار جائی در آب دویده اند وچون دانسته اند که غرق خواهند شد
پیش ازان برفتن جسارت نتوانسته اند .
والحاصل در ان صحرای فرح افزا که از یکطرف با باغچه ها و قصرهای عالی
نشان، واز یکطرف با دریای لطافت رسان محاط بود تا قریب طلوع شمس جهان
آرا گردش نموده پس بسوی محل خویش عودت نمودم . در اثنای عودت
بر پیشگاه باغچهٔ بسیار عالی گذر کردم . باغچهٔ مذکور بداند رجه با صفا
و بدان پایه خوشنما بود که نظر بینندگانرا بسی اشغال مینمود. در وسط
( ۱۰۲ )
این باغچه جنت نظير يك قصر بسیار دلپذیری نیز واقع شده بود . روایح عطر
بیز گلهای چنبیلیكه بر در و دیوار پنجره های عمارت دلنشین برآمده بود
مجبورم بر توقف ساخت . هنوز مشام جانم از آن رایحۀ عنبر بیز حظ کاملی
نبرداشته بود که آواز حزین بسیار دلنشین ( پیانو ) قوۀ سامعه ام را در
اهتراز آورد . دقت نمودم ! صدای پیانو را از همان قصر دلپذیر شنیدم .
آهنگ پیانو در مقام راست به نواهای كوچك و بزرك نغمه طراز هواهای
عاشقانه میبود . بعد از لحظۀ که پیانو حصه خود را ادا نمود با آن ساز خوش
اهتراز آواز جانگداز نوازندۀ پیانو نواز نیز دمساز گردید ! از شنیدن آن
آواز چنان گمان نمودم که طایر روحم پرواز نمود ! بلی پرواز نمود ! اما نکجا ؟
تا بشاخسار گلزار عشق ! مگر خواننده و نوازندۀ این ساز جان نواز و این
آواز دلگداز دختر مه پیکر دلنوازی بود که گویا در رشتۀ ساز سحر پرداز
خویش قوۀ الکتریقی اعماز داشته بود که از شنیدن آن در وجوم لرزش
وطپش الكتريك زده گی راحس مینمودم . خوانندۀ دلربا اتول برداشت
خواندنرا از نیمطلع ترکی ابتدا نمود :
عاشقه ذوق ايلمك ، لايق دكلدريار سز
بلمك ، كوردکمی ؟ بردم كولديكك كانز ار سز
ناله و فريادى ترك اتمه ، كوكل ! ليل ونهار عاشقك كجمز زمانی چونکه آه زارسز
( ١٠٣ )
آه ! شنیدن این آواز جانخراش چقدر بیقرارم نمود ! خود مرا در
گرداب حیرت فرو رفته میدیدم ! از خودئی وجودم هیچ خبری نداشتم
افکار غربت و جدائی حضور والد بزرگوارم بخاطر آمده بی اختیار
فریاد کشیدم و نعره ها زدم ، حرکات عاشقانه شام جنت مشامم به هیجان
آمده بسی گریستم . من در انحال بیخودی بودم ، که قوه مادئی آمده
از انحال استغراقم رهائی داد ! رهائی دهنده ام مگر مهماندار جان نوازم
بودکه بازویم را گرفته میجنبانید ، و حال استغراق مضطربانه ام را میدید
و از احوالم میپرسید . تا آنکه گفت چرا اینقدرم در تشویش انداختی . !
گفتم چه تشویش . گفت وقتیکه از خواب بر خواستم ترا نیافتم در باغچه
آمده از هر گوشه اش خبر گرفتم باز هم از تو اثری نجستم . ازین سبب خیلی
در مراق افتادم . بیتابانه از باغ برامدم . اینست که مدو جزر دریا بدینطرفم
رهبری نمود .
گفتم خطا کردم ! ولی حالا اینقدر رجا دارم که اگر تا ختام این پیانو مسا
عده فرمائی تا درینجا ایستاده باشیم مر ا احیا خواهی فرمود .
گفت — در نزد ما هم پیانو موجود است اگر آرزو داری ازین
بهتر خواهی شنید . خلاصه دست همدیگر را گرفته آهسته آهسته داخل
باغچۀ بینظیر گردیدیم و تا بوقت ظهر از هر گونه مصاحبه وموانسۀ الفت و
( ١٠٤ )
محبت ، واكل وشرب باللذت ، وساز و سرود خوش صحبت بسر آورده
از همدیگر وداع نمودیم . مهمان نواز دلنواز تا به اسکله بمشایعتم نیز نازل
فرمود . بعد از لحظه در و اپور بودم . تا آنکه واپور بحرکت افتاده و مانند
عاشقان بیقرار چند جا کنار ساحل را بوسیده دو ساعت بغروب مانده در
نزد کوپرتئ حسینتز از پری توقف نمود . همه عالم فرو آمدند . من حالا
هنوز خودم را در ان باغچه جنت نظیر در میان همان قصر دلپذیر میدیدم.
الحاصل اینست که سیاحت یکشبانه روزئی که در بوغاز دلنواز گذرانیده ام
بدینجا ختام یافت . . . .
از سیاحتنامه استانبول که در سنه ١٣٠٦ هجری
بامر والد بزرگوارم بسوی در سعاده
اجرا داشته ام منقولست
( محمود طـر زی )
( ١٠٥ )
از سیاحتنامۀ
آمریکا
للوی وحشیان
معلوم است که از برای خوابانیدن اطفال صغیره زنان هر وطن بعضی سخنان و کلمات مخصوصۀ استعمال میکنند که عثمانیان آنرا «ننی» و در بلاد ما بلسان عوام آنرا «للو» میخوانند. حتی این للو خواندن در میان بنی بشر آنقدر تعمم نموده که مردمان وحشی جنگلی آدم خوار بلاد امریکای شمالی نیز اطفال خودشانرا به للو میخوابانند.
یکی از سیاحان امریکای شمالی در سیاحتنامۀ خویش للو خواندن زن آمریکائی را که طفلش را در گهوارۀ سبد مانندی نهاده و از شاخ درختی آویخته بوده است نقل و تحریر داشته، و جناب (احمد مدحت) افندی که از ادیبان تحریر عثمانیانست در (قرق انبار) نام رسالۀ موقوتۀ خویش للوی وحشی مذکور را بالترجمه نقل و بیان، و تطبیق آنرا با للو خواندن نسوان طرفهای خودشان نیز بطرز بسیار ظریفانه و بلسان بسیار
( ١٠٦ )
سادۀ ادیبانه ظاهر وعیان نموده اند .
ما نیز در پنجا للوی وحشی را در ذیل سیاحات دبستان معارف خودمان
ترجمه نموده نقل میدهیم . ولی تطبیق آن که عبارت از للوی زنان اسنا
نبولست بمناسبت ترکی بودنش ترك نموده با یکدو للو خواندن زنان بلاد
خودما که در لایعنی بودن از للو خواندن زنان استانبول بصد درجه اعجب
واغر بست تطبیق میدهیم :
سیاح امریکای شمالی میگوید : كکر وزی از روزها در جنگلی رسیده
دیدم که زن وحشی در گهواره ئیکه از شاخهای درختان مانند سبدی
ساخته بود . و طفل شیر خواره اش را دران خوا بانیده و از شاخ درختی
آویخته بود سبد مذکرر راجنبانیده و بلسان خود چیزی میگفت من
از وضع و هئیت کلامش دانستم که آنچیزیکه میخواند للو خواهد بود .
ومقصود من چونکه سیاحت و خبر گرفتن از احوال خصوصی وحشیان
این سرزمین است لاجرم خواستم تاللوی این وحشیان را نیز شنیده در
سیاحتنامۀ خویش درج نمایم . پس قلا و وز بومی را که با من همراه بود گفتم
که بر کلامهای للو خواندن زن مذکوره دقت نموده یگان یگان بمن بفهماند .
قلاووز ترجمان من سخنان زن مذکور را بمن ترجمه مینمود . ومن نیز
آنرا مینکا شتم اینست که از قرار آتی مذکور میگردد :
( ۱۰۷ )
« بخواب روای بچه گکم بخواب رو ، که خواب راحت و سلامت ترا
درینزمان میسر ست ! »
« خواب شو خواب ! که پستان مادرت مر ترا چنان رزقیست که خود
بخور دبد هنت میآید . توهنوز از برای تحصيل يك لقمه رزق مجورنهٔ
بر انکه جانت را به تهلکه ها بیندازی »
« گریه مکن ، سعادتمند ترین ایام عمرت را بگریه کردن مگذران زیرا
که چون این ایام سعادت انجامت را بگذرانی بعد از ان مانند من و پدرت
که بر حال راحت اشتمال تو رشك و حسرت میبریم تو نیز در انوقت بر حال
راحت و بیغمی دیگر اطفال اشك حسرت خواهی بارید . »
« خواب شو خواب ! ای جگر پارهٔ مادر که درین زمان سعادت انجام
مجبور و مکلف نیستی بر انکه خود را از برای صید آهوئی در پنجهٔ گرگها
بنهی . و یا از برای جمع نمودن چندانه میوه در میان جنگل به پنجهٔ سباع و
بهایم پاره پاره گردی . چنانچه برادر بزرگت چندروز پیش ازین درینراه
به پنجهٔ خرس کوهی میوهٔ حیاتش را پامال خزان ممات نمود »
« ای پسرك نازنين من چرا خواب راحتت را بگریهٔ زحمت مبادله میکنی .
چونکه تو مجبور و مکلف نهٔ بر انکه اگر در نیمشبی که بخواب شیرین باشی و
دفعهٔ شبیخون قبایل مدعی ظہور نماید سرسام و بیہوشانہ بر خواسته
( 108 )
سینه ات را سپر تیر و سنان دشمنان نمائی . »
ای نور دیده گك مادر تو بجز خواب راحت دگر چیزی مکن چونکه
در خصوص زندگانی و معیشت بهر چیزیکه محتاج باشی آنچیز در سینه
مادرت ترا حاضر ، و برای انسان هر بلائیکه متصور باشد برای دفع آن
مادرت دایما آماده و حاضر میباشد . »
حالا یکدو فقره تمثیلا از للو خواندن طرفهای ما نیز بشنوید که نسبت به
للوی وحشی امریکائی تا بچه درجه بمعنی و تا چه پایه مضحك چیزی بوده
است :
« آللو بچه للو ، پس در بچه للو ، بابه ات بشکار رفته ، مادرت پس کار
رفته . »
( آللوی مبهاره ، مبهاره بگهواره . گهوراه طلاکاری . بند و بارش
مرواری »
فاعتبر و یا اولو الابصار --
از قرق انباز نام رساله موقوته در سنه
1308 نقل و ترجمه گردید
انتها
( ۱۰۹ )
محاورة سیاحی با یکی
از وحشیان
امریکای
شمالی
یکی از سیاحان ( امریکای شمالی ) که باسم ( هسکه دندز ) موسومست
چنین روایت و نقل کرده میگوید :
در یکموسم تابستانی در بحر « هودسون » که در قطعهٔ امریکای شمالی
کائنست در میان يك ( شالوپای ) ماهیگیران اهالی « هولانده » ئي نينکه از
سواحل مملكت [ غرونلاند ] بودند بسير وسياحت مشغول بودم . در
میان شالوپهٔ مذکور یکی از امریکائیان بومیئی نیز موجود بود که مدت مد
یدی در نزد انگلیزان بسر آورده لسان انگلیزیرا بخوبی آموخته است ،
و یکچندی با ماهیگیران هولانده یی نیز رفاقت کرده يك كمي لسان فلمنك
را نیز میدانسته است . اصل مقصد من از نشستن این شالوپه آنست که
سواحل وحشیهٔ آنطرفها را که از انسانیت ابداً بهرهٔ ندارند به امنیت کاملهٔ
سیر و سیاحت نمایم .
( ۱۱۰ )
الحاصل صید ماهی کرده کرده تا آنکه به مصب گاه نهر [ شورنل ] که
در سواحل غربی هود سون کائنست رسیدیم . يك نيم شبی بود که من
در طرف دنبال کشتی بخواب بودم که ناگهان يك قيل وقال وزد وخورد
بسیار هولناکی مرا از خواب بیدار نمود . مگر در انجواريك قبيله از وحشیان
مردم خواری سکنا داشته اند که در نیم شب بقصد اخذ ویغمای شالویهٔ
ما برما هجوم و شبیخون زده اند .
مردم هولاندیان کشتی ما بچابکدستی تمام با تفنك های دو لوله شان
بمقابله و مقاتلهٔ وحشيان مسارعت ورزیدند . پس بمناسبت تاريكشی شب
و قوت اسلحهٔ ناریهٔ هولاندۂ ئیان بعد از چند دست تفنك انداختن ،
وحشیان بیچاره از صداهای مهیب تفنك رم خورده فرار کردند . وماهی
گیران شالویه مظفراً ومنصوراً عودت نمودند .
من که بر سطح کشتی بر آمده منتظر عودت ماهیگیران بودم ؛ دیدم که
در پیش پیش ماهیگیران يك چیز سیاهی مانند چوچهٔ گاومیشی در دوید
نست . مگر اين يك وحشیئی بوده که رفقایش را گم کرده . و راه گریز ش
را نیز نیافته سراسیمه شده است . وقتا که ماهیگیران وحشیئی بیچاره را
در یافتند خواستند تا پاره پاره اش گردانند لکن من فرياد بر اور دم که
خبردار وحشی را اذیتی نداده زنده اش بیارید . لاجرم سالماً به شالویه
( ۱۱۱ )
آورده بمش تسلیم نمودند .
من نیز وحشی را گرفته بطرف جای خودم آوردم بیچاره از ترس
جان مانند برك بید برخود لرزان بود . من اگرچه بنا بر ازاله خوف
و بیمش اظهار بشاشت وخنده مسرت مینمودم ولی او خنده مرا بر
خندۀ استهزای غضب وحدت قیاس نموده بر خوف وخشتش می افز
ود تا آنکه به بسیار دلاسا ومحبت دلش قدری بجا آمده خوف ورعبش
کم گردید .
اینوحشی اگرچه عمرش مقدار پنجاه سال مینماید اما مانند جوانان
بیست ساله قوتمند وچالاك است .
مقصد من با این وحشی مکالمه کردنست . تا آنکه بدانم که وحشیان این
سرزمین را چگونه عادت ومعیشت ، وعقل وفکرشان بکدام طریق
مسلك خدمت دارد . پس بدینمقصد وحشی مونسی را که در شالویه
ما موجود بود طلبیده خواستم تا در میان من و او ترجمانی نماید .
وحشی اسیر وقتیکه وحشی مونس ما را بدید بمناسبت جنسیت خیلی
مسرور گردید . و از جای خود حرکتی کرده چنانچه او را جاخالی
میکند با او معامله نمود . ولی با وجود آنهم علامت کین وغضب از چهره
اش پدیدار بود . وحشی ما با وحشی اسیر یکچند کلمه تعاطی کردند . ولی
( ۱۱۲ )
چه فائده که وحشی ما بلسان وحشی اسیر بکمال مهارت واقف نیست لاجرم دانستم که بخواهش طبع محاوره با او دست نخواهد داد مع هذا عزم خودم را باطل نکردم .
وحشی ما وحشی اسیر را مخاطب نموده گفت : « مترس چرا میترسی! این افندی ترا نمیکشد » . او بجوابش گفت : « وای ایشان مگر گوشت نمیخورند ؟ » پس ازین سخنش معلوم کردید که چنان گمان میبرد که ما او را کشته خواهیم خورد . لاجرم همین مکالمه اول مرا اساس اتخاذ نموده با وحشی مذکور بواسطه ترجمان ابتدا بمحاوره نموده
گفتم — آیا شما مگر انسانرا میخورید ؟
گفت — چه کنیم ، تقدیر آلهیست !
گفتم — به به ! چسان تقدیر آلهی ؟
الله از خوردن یکدیگر انسانها گاهی خوشنود نمیگردد !
گفت — پس ما را که آموخت که گوشت همدیگر خودمانرا بخوریم؟ غیر از اله دیگر کسی هست ؟ چنانچه خرسها و گرگها و پلنك ها را خدا آموخته است ما را نیز که از انجمله ایم خدا آموخته است .
گفتم — اینچه سخنیست که تو میگوئی ؟ آیا بدین عمل ترا کدام کس امر نموده ؟
( ۱۱۳ )
گفت — خدا، زیرا اگر او امر نمینمود ، گوشت خورده نمیتوانستم
برای خوردن سنك وخاك چون امر نکرده است نمیتوانیم که از آن چیزی
بخوریم . چونکه انسان هر کاریكه میکنند البته آنرا الله امر کرده میبا
شد، وهر کاریراکه نمیکند مطلقا الله نگفته میباشد . » پس ازین سخن
وحشی چنان معلوم گردید که ایشانرا اعتقاد مذهبی اگر چه بر
وحدانیت باری تعالی هست ولی انسانرا فاعل مختار نمیدانند .
پس ازان گفتم — اگر چنین باشد ما نیز انسانیم ، آیا چرا یکدیگر
خود مانرا نمیخوریم ؟
گفت — چونکه شما همه از يك جنس سفیدید ، و سفیدان همه يك
عائله ويكرك و ریشه میباشند . آیا اگر از دیگر عائله بیابید باز هم نخو ا
هید خورد ؟
گفتم — خیر ، از گوشت انسان اگر از هر جنس و هر عائله که باشد
اصلا و قطعا نمیخوریم . در انجا بيك گوشت قاقی که آویخته بودیم اشا
رت نموده گفت — پس اینچه چیز است ؟
گفتم — این گوشت انسان نیست گوشت حیوانست .
گفت — پس چسبان گفتید که ما از گوشت دیگر جنس و عائله نیز
نمیخوریم . آیا همه ما يك حیوان نیستیم ؟ مرغ وجمله طیور حیوا نیست
( ١١٤ )
که بعائلة پرنده منسوب میباشند؛ خرس و كرك و بوزینه و غیره حیوا
نیست که بعائله دو پا منسوب میباشند . آیا گوشت همۀ اینها يك گوشت
نیست ؟
پس ازین افاده وحشی دانستم که اساس اعتقاد اینها با اعتقاد هنود
یکیست . چونکه هنود نیز کافۀ ذیروح را يك حیوان اعتبار میکنند . اما در
مابین هنود و ایشان اینقدر فرقی هست که هندیان گوشت جمیع ذی حیاترا
بر خود حرام کرده اند ؛ و وحشیان امریکا جمله لحوم جاندار را بلا استثنا
بر خود حلال پنداشته اند . باز بر استنطاق خود دوام نموده گفتم
خوب، حالا اينك را بگو كه شما امشب چرا بر سر ما شب خون زدید؟
گفت - از برای آنکه شما را صید نموده از گوشت شیرین لذیذ شما
لذتی حاصل نمائیم. چونکه گوشت شما هم لذید، و هم بغایت چرب و لطیف است.
چنانچه من قبل از ده سال یکبار یکی از جنس شما را صید نموده خورده
بودم تا بحال لذت آن از دهنم غائب نشده است . لکن امشب ماشما را گرفته
نتوانستیم . حالا شما ما را گرفته خواهید خورد . چنانچه ما بشکار
خرس میرویم اگر خرس بچنگ ما بیفتد ما او را میخوریم ؛ و اگر ما بچنك
او بیفتیم او ما را میخورد .
گفتم - وقتیکه بر قبیلۀ دیگری از خودتان هجوم نمائید نیز چنین معا
( 115 )
حیوا
وشت
مابه خواهید نمود ؟
گفت – بلی ، آیا آن قبیله حیوان نیست ؟ همه گی یکسا نست .
گفتم – بنگر که ما این امریکائی که از جنس تست چسان خوب
نگهداشته واورا نخورده ایم !
گفت – شما اینرا برادر خوانده اید ، از ان سبب گوشت او بر شماحرام
هنود
ما در
تیا ترا
گردیده .
ستثنا
گفتم
دیده
شما
است.
نورده
گرفته
شکار
يچيك
گفتم – بیا تا ترا نیز برادر خوانیم و در حق تو احسان هانمائیم .
گفت -- خیر اگر در حق من احسان کردن میخواهید مرا آزاد
گردانید .
گفتم – چون چنین ست تو ما را برادر بخوان .
گفت – خیر من شمارا میخورم .
ازین محاوره که تا بدنجا با و حشئی مذکور سبقت نمود اینقدر دانستم
که اولا این وحشیان دروغ گفتن و خاطر کسی را گرفتن اصلا و قطعا نمی
شناسند. واگر باکسی عرض اخوت نمودند گوشت آن برایشان حرام
میگردد . پس بازبر استطاقم دوام نموده :
گفتم – حالا بگذار اینسخنا نرا ! بیا که با تو برادر شده به قبیله ات
برویم . واز تویکدختری گرفته باهم اقربا شویم.
نین معا
( ۱۱۶ )
وحشی ازینسخن من حدت و حیرت و تعجب زیادی کرده :
گفت -- آیا تو دختران مارا گرفته ؟
گفتم -- نی نگرفته ام .
گفت -- پس اینچه سخنیست که تو میگوئی ! هر گاه گرفتی بعد از ان
خواه گوشتش را بخور ، و خواه با او جفت شو . من درینجا زنده دخترهم
در قبیله تو چسان دختر را میگیری ؟
پس از معلومات مفسره که از وحشی مونس خویش گرفتم دانستم
که درمابین اقوام وحشیهٔ این سرزمین اصول دادن و گرفتن دختر بنکاح
و کابین هیچ جاری و عادت نشده است بلکه هر گاه يك قبیله بر قبیلهٔ دیگر
دست بیابند در اثنای اکل اسرادختران جمیله را اکل نکرده استقراش
میکنند . باز بر محاورهٔ خویش دوام نموده :
گفتم -- بیابگذار این سخنانرا . تو مرا باخود برادر کرده بقبیله ات
ببربنگر در نزد من چه خوب طپانچه ها و تفنك ها موجود است که بواسطهٔ
آنها هر جنس حیوانر ابسهولت از برایت شکار میکنم .
گفت -- نی نی ! توحیوان سفیدی ومن حیوان سیاه . برادرئی ماو
توغیرممکن است . توباین شیطانها ( که مقصدش از طپانچه ها و تفنك هـا
بود ) مرا و اولادهای مرا شکار کرده خواهی خورد .
( ۱۱۷ )
گفتم – استغفر الله ! من گاهی ترا و اولاد هایت را شکار نمیکنم .
ما را شکار کردن انسان هیچ شایسته و پسندیده نمیباشد .
گفت – پس چون چنین است مرا چرا شکار کردید .
گفتم – ما ترا شکار نکرده ایم . بلکه با تو اختلاط و گفتگو کردن
میخواهیم .
گفت – ما و ترا گفتگو و اختلاط چه لازم است . انسان با زن خویش
گفتگو میکند . حالانکه تو هم مردی و من هم مرد پس گفتگو و اختلاط
ما و تو چه مناسبت با هم دارد . » مگر در نزد این وحشیان مصاحبت
و حسن الفت در مابین خودشان نیز عادت نبوده است . الا بازن و فرزند
شان ؛ حتی در میان قبیلهٔ خود نیز بجان همدیگر شان قصد
میکرده اند .
پس گفتم – بنگر ! مادر میان این شالو په پانزده نفر موجودیم .
همیشه يك بادیگر خودمان صحبت و الفت میکنیم ، و یکدیگر خود را مثل
برادر میدانیم .
گفت – اینعمل شما خیلی شنیع است . چونکه انسان با هم برادر
نمیشود . اگر امروز با هم برادر باشید فردا باز یکدیگر تانرا خواهید
خورد . پس ازینکه ظاهر آبا هم برادر شده از شر یکدیگرتان غافل کردید .
( ۱۱۸ )
بهتر و اولی آنستکه با همدیگر دشمن بوده دایما از شر همدیگر خود تارا
محفوظ و متنبه بدارید .
گفتم — خیر ! ما چنین نیستیم . زندگانی و معیشت ما بجمعیت و معا
ونت همدیگر ماء و قوفست . اگر تنها بسر خود بمانیم معیشت ما میسر
نمیشود .
گفت — حالا دانستم که شما خیلی مردم ترسنده و خوفناك و بغایت كاهل
و تنبلانید که مانند ( قوندوزها ) میباشید [ قوندوز حیوانیست از حیوا
نات ذو معیشتین که هم در آب و هم در خشکه زندگانی میکنند و بسیار تر
سنده و دائما بجمعیت بسر میارند ] . اگر مانند شیر و خرس جوز
میبودید گاهی چنین شین و بیعاریرا بر خود قبول نمیکردید . « پس ازین
سخنان وحشی دانستم که این وحشیانرا حال وحشت و حیوانیت
چنان متمکن طبیعت گردیده که ( به آب کوثر و زمزم سفید نتوانکرد . )
لاجرم گفتم — حالا اگر ترا رها کنم مسرور میشوی ؟
گفت — بلی بسیار مسرور و متشکر میشوم .
گفتم — پس اگر مرا در یکجا بیابی با من چه خواهی کرد ؟
گفت — من نیز ترا آزاد خواهم کرد . پس بشکرانه اینکه از چنین
وحشتی که از حیوان مفترس هیچ فرقی ندارد باز هم فکر مکافات را گرفتم
( ۱۱۹ )
او را آزاد کردم .
حالا از خلاصه و نتیجه این محاوره که با وحشی دست داد اینقدر دا
نستم که در مردم این قبیله وحشیان شمالی از انسانی و انسانیت هیچ يك
اثری نبوده هر يك از یشان همانایک مفترسی اند لا جرم بر چنین حال
اسف اشتمال بنی نوعم خیلی حسرت و تأسف نمودم .[ از قرق انبار
ترجمه شده ] . انتها
چند شعر
برحکم حضرت امام اعظم
( رضی الله عنه )
الا تو بوا الى رب الا نام وكونوباالصلاح على الدوام
الا لا تطلبوا الا حلالاً الا لا تسبلو سبل الحرام
ولا تعثو بما نالت يداكم ولا تأسو على فوت المرام
اله الخلق يدعوكم جميعاً من الدنيا الى دار السلام
( ۱۲۰ )
مآل ایات
ببارگاه لا یزال رب الانام توبه کنید ؛ وبر صلاح دائمی مداومت
ورزید ! غیر از حلال دگر چیزی مطلبید ! راه حرام را جستجو مکنید
بچیزیکه دست تان برسد آنرا بمکاره و خبایث اخلال و افساد مکنید !
اله عالم جل و نعم همه شما را از دنیا بدارالسلام دعوت میکند !
تجبيه
موذن حضرت نبی القریشی م
صلى الله عليه وسلم جناب بلال
حبشی رضی الله عنه
تيقظو اتیقظو ايانيام قدهزم الفجر جنودالظلام
يا نائماً فانتبه عن نومه ليلك قداسرع في الانهزام
ياذ الذى استغرق فى نومه انت تنام ربك لا ينام
فهل تقول انى مذنب مشتغل الليل بطيب المنام
( ۱۲۱ )
ربك يدعوك الى بابه قم واسئل العفو بغير انتقام
صل على سيدنا المصطفى احمدنا الهادى عليه السلام
مال
ای کسانیکه بخواب نازید ! بیدار شوید . زیرا سپاه مظفر فجر جنود
ظلمت آلود شب را منهزم و پریشان نمود !
ای آنکه در خواب غفلت مستغرق گشته . ازینقدر غفلت متنبه شو !
چونکه شبت ترا در غفلت گذاشته و خودش در گذشتن شتابان
گردید .
تو اگر چه مستغرق نومی ! تو اگر چه میخوابی ! خالق متعالت جل و
علی هیچ نمیخوابد ! شب همه شب مشغول نو می آیا هیچ میگوئی که
گنه کارم ؟
جناب حق تر ابباب مرحمتش دعوت میکند ! برخیز قبل از انکه مظهر
انتقام شوی از حضرت غفارالذنوب مغفرت طلب کن ! درود بفرست
برسند و سید و هادی صراط مستقیم ما یعنی حضرت محمد مصطفی صلی الله و
عليه وسلم .
انتها
( ۱۲۲ )
عرض حال
دست چپ
از زمانهای بسیار مدیدی در عالم و افواه ناس اعتقادی و اعتیادی
جاریست که کاریکه از دست راست میآید چپ از عهده آن نمی بر آید !
چونکه همیشه می بینیم که در جمله اعمال مهمه عالیه مانند نقاشی
و حکاکی و رسامی و غير ذالك دست چپ بجز آنکه ادنا معا ونتی بدست
راست برساند دیگر بر هیچ يك ازین اعمال مقتدر نمیشود . و ازینست
که از زمانهای قدیم تا بحال در همه جا و همه احوال دست راست را بر دست
چپ ترجیح و تفوق میدهند .
ولی بعضی از حکمای متقدمین و اکثر حکمای متأخرین درین مسئله
خیلی تحقیق بعمل آورده اند ؛ و در تقدیم و ترجیح دست راست بر دست چپ
هیچ يك سببی و حکمتی نیافته اند . چونکه دست چپ و دست راست هر دو
بطرز و سیاق واحد مخلوق گردیده اند، و خواه در وضع و هیئت، و خواه در
ترکیب و ترتیب و خواه در جمیع خصوصات سائره دست راست از دست
( ۱۲۳ )
چپ هیچ فرقی ندارد ، واز و در هیچ عمل پس نمیماند . मगर اینهمه اعتقاد واعتماد یکه درکاملی دست راست و عاطلی دست چپ نشأت نموده بجز آن نیست که از اول حال وبد و اعمال جمیع اشغال و افعال مهمه را بر دست راست حصر و حمل نموده اند ، و دست چپ را سراسر از ان محروم گذاشته اند . واين يك بدهی و آشکار است که اگر از اول امر خدمات دست راست بر دست چپ حواله میشد . حال بالعكس آن میبود . چنانچه دیده میشود که بعضی اشخاص صحرائی و یا شهری چون نان خوردن وسنك زدن واعمال مهمۀ سائره را از آغاز شناختن دست چپ و راست بر دست چپ حواله نموده اند بر تغییر دادن آن مقتدر نمیگردند . حتی بنده در خانه خود دو کس را دیده ام که بدست چپ خیاطت میکنند . ودر مسجد امویه شخصی را دیدم که بدست چپ هم مینوشت و هم جدول میکشید .
انسانهای اینعصر حاضر بیچاره دست چپ را که مدتیست از کار و اقتدار محروم مانده بود در هر شغل وعمل با دست راست که برادر و هم سر اوست برابر کرده اند ، و بدان افکار اند که هر کاریکه دست راست بکند دست چپ نیز از عهده آن کار بدر اید . لاجرم اطفال صغیره را از اول امر شناختن دست چپ و راست هر دو دست شانرا بکار میدارند لہذا در مردم
( ١٢٤ )
اوروپا حالا فرق دست چپ وراست هیچ باقی نمانده .
اهمیت این مسئله را انسان درهر مکاتب صنایع که درزمان حاضر مدار
مدنیت میباشند بخوبی مشاهده میکند . و چون این یک نیز بدهی و آشکار
است که جمیع کارهای عظیم ، و اعمال جسیم بجز تکثر ایادی یعنی بسیا
ری دستها صورت نمی بندد لهذا انسان نیز در اعمال خویش بدو دست
پر منفعتی که حضرت خالق عالم جل تعالی شانه مخصوص از برای او عطا
فرموده و زندگانی اورا بر و موقوف داشته بهمه حال محتا جست . پس
فناً و حکمتاً نمی شاید که انسان یکدست خودش را بیکار دارد ، واورا از
جمیع اعمال نفیسه محروم گذارد .
از فیلسوفان بسیار مشهور و ماهر دنیای جدید یعنی قطعه امریکاکه
« فرانقلن » نام دارد از برای تفهیم نمودن وشیوع دادن این ماده مهمه
خیلی سعیها وکوششها نموده است . حتی از لسان حال دست چپ يك
عرض حالی نیزترتیب و تحریر نموده است که بمناسبت لطیف وشیرین بودن
آن ترجمه اش را خالی از مناسبت نیافتیم :
صورت عرض حال
صاحبان مكرم . ومربیان افخم خودم را بزبان بیزبانی عرض نیازی
( ١٢٥ )
میکنم. و در حق عاجزانهٔ از کار و عمل ماندهٔ خود حسن توجه شانرا
تمنا، و ازالهٔ کم التفاتی شانرا که در حق من روا داشتهاند رجا مینمایم.
من با برادرم اعنی دست راست توأئم. فرق مادر تفوق يك بر دیگر هيچ
نیست. حتی هردوی ما يكجا با هم از برای سعی و کوشش خلق شده ایم.
لکن هزار افسوس که مربیان مهربان من بیچاره را سراسر از نظر عاطفت
دور انداخته اند، و توجه تامی که در حق برادرم روا میفرمایند، در حق
من عاجز عاطل بنابر بعضی اعتقادات باطل آنرا به تحقیر و تذلیل بدل میدارند.
از سن طفولیتم فوقیت برادر بسن و سال برابر مرا بر من ادعا نمودند.
و برای تعلیم نوشتن، و رسم ساختن، و صنایع دیگر مرا او را معلمها
تعیین نمودند. و مرا از وقتیکه تولد نمودم همچنان بی تربیه گذاشتند. و
حسن توجه شانرا سراسر از من دریغ فرمودند.
معاذالله اگر گاهی قلمی برای نوشتن، و یا فورچهٔ برای نقاشی، و یا
سوزنی برای خیاطی به كلك گيرم؛ و یا لقمهٔ نانی بردارم هزاران تکدیر و
توبیخ از خود و بیگانه میشنوم. و موجب هر گونه تعییب و تقبیح میگردم که
از خجالات ناگوار بر كم سعادتی خویشتن خیلی متأسف ميشوم.
بخاطر عاطر مربیان افخم نرسد که این شکایات عاجزانه ام برای حرص
شرف و شان خواهد بود! نی نی! ! بلکه سبب این شکایاتم خیلی اهمیت
( ١٢٦ )
بزرگی دارد . مثلا خدانخواسته اگر وقتی برادرم را خسته کی ویا بیماری
پیش آمد . مربیان معظم حوایج مقتضیه ما به الحیات خودشانرا بواسطهٔ
کدام کس آماده و تدارک خواهند نمود ؟
بر حال اسف اشتمال خود چسان تأسف نکنم که مربیان مکرم در
بارهٔ تعلیم و تربیهٔ من بیچاره آنقدر اهمال ورزیده اندکه مقتدر بر نوشتن این
عرض حال رقیت مآلی که تقدیم خاکپای عالی نمودم نیز نشدم حتی بعجز
و الحاح به برادرم مجبور شدم .
از عاطفت ومکرمت حضرات اکرم استرحام میکنم که من عاجز را مظهر
لطف وعنایت فرموده چنانچه در حق برادرم هرگونه تربیت وتعلیم را
دریغ نفرموده اند در حق عاجزانهٔ بنده نیز دریغ نفرمایند تا در خدمات
صاحبان خویش بابرادرم برابر باشم . باقی در همه حال امر از شماست .
انتها
اختلاف طبایع
معلوم ارباب عقولست که خالق وقادر قیوم کائنات و رازق اعلم حکیم
موجودات جلت حکمته ؛ اشیای موجودهٔ این جهانرا بحکمت بالغهٔ خو
( ۱۲۷ )
ایش چنان بر صورت منتظم و هیئت انظم بر صحایف عالم مرتسم فرموده که هر یک از انها لسان شهادتیست که شاهد و ناطق بر واحدیت و قادریت، و صمدانیت آن صانع قدیمست .
زهی صانع یگانه ! و خهی خلاق زمانه که از برای اظهار حکم بلا نهایه . و اعلام علوم غیر محدوده ذات اقدس خویش لوحۀ کائنات را که عقول جمیع ذوی العقول از تحدید حدود آن مانند نقطه در وسط دائره متحیر و سرگردان میماند صفحۀ قرار داد ، و طبیعت را که قوۀ متفکرۀ جمله متفکران بدایع قدرت در خوارقأت وغرائبأت محیر العقول آن به بمثابۀ او هام لا تجزائیه میماند قلمی مقرر فرمود که بواسطۀ آن اینقدر بدایع قدرت ، و اینقدر صنایع حکمت را بر صحایف عوالم بلا نهایه به نهجی مرتسم ساخت که اگر بنظر تحقیق و دیدۀ تدقیق ملاحظه شود در جمیع اینهمه نقوش بدیعه و رسوم غریبه دو نقش را بريك شكل و يك طرز نمی بینیم، بلكه قلم قدرت تمامی اشیای موجودۀ کائنات را بر اقسام و انواع متخالفۀ متنوعه ترسیم نموده كه يكى بدان دیگر مناسبت و مشابهت نمیرساند .
در حالتیكه افلاك ، و اجرام و خاك ، آب ، جماد و نبات ، وحيوان و انسان همه کی ریختۀ يك قلم صانع بیچون است لکن هر يك از ان به شكل وهيئت دگرگونست . و اگر در هر يك ازين اقسام باز يك ملاحظه نمائیم ، هر قسمی
( ۱۲۸ )
از انرا بر ملائین انواع منشعب و منقسم مینگریم که باز هر يك از انها در عالم خود مستقل انواع و حالاتی دارد که فرق و مبانیت بآن دیگر میرساند .
مثلا اگر در يك نوع حیوانی تدبر و تفکر کرده آید آنقدر عوالم در آن موجود است که عقل قاصر انسانی از ادراك تعداد آن عاجز میماند . و باز چون در حیوانات تنها در يك نوع انسانی که در بادئی نظر خیلی ساده و از تنوع آزاده بنظر میآید تدقیق و تعمیق کرده شود آنقدر انواع مختلف ، و طبایع متخالف در آن مییابیم که بعقل نمیگنجد .
در حالتیکه فی حالة هذا در جمیع کرۀ ارض از قرار تحقیقات و تدقیقاتیکه بعمل آورده اند يك ملیار و پنجصد ملیون نفوس انسانی موجود است آیا اینهمه از پشت يك پدر و شکم يك مادر بوجود نیامده اند ؟ پس یکدفعه ملاحظه نما که در جمیع اینهمه نفوس موجوده کدام دو کس بر يك شكل و يك صورت بنظر میآید ؟ و کدام ملت بادیگر ملت در اخلاق وعادات موافقت بهم میرساند ؟ وکدام قوم بادیگر قوم در البسه ، واطعمه ومساكن وخصوصات سائره مشاکلت بهم می آرد ؟
«سبحان من تحير فى صنعه العقول : . سبحان من بقدرته يعجز الفحول »
که ن
به معنی بیان
و آشکار ساختن
حالا مقصد از تبین اینهمه کلام آنکه جناب ( احمد مدحت ) افندی که یکی از اجلهٔ ادبا و مهرۀ حکمای عثمانیانند در ( قرق انبار ) نام
( ۱۲۹ )
اثر بینظیر خویش در تحت عنوان (اختلاف طبایع) مقالۀ بسیار شیرین
و ظریفی نگاشته اند. مقالۀ مذکور چون خالی از حکمت، و عاری از معرفت
نبود لاجرم به ترجمۀ آن مبادرت ورزیدیم.
از ینمقالۀ مذکوره چنانچه حکم بالغۀ حکیم مطلق جل و علی در خصوص
تنوع و تجدد امثالیکه در طبایع اقوام و ملل بنی نوع بشر موجود است
مبین میگردد، همچنان بعضی احوالات خصوصی بعضی اقوام نیز
بوضوح می انجامد. واين يك نيز بوضوح میرسد که عادت وطبیعتیکه
در نزد يك قومی موجود است نمی شاید که قوم دیگر آنرا تعییب و تقبیح
نماید. زیرا این مسئلهٔ اختلاف طبایع اهمیت خیلی عجبی دارد، والحاصل
این مسئله اختلاف طبایع من کل الوجوه خالی از حکمت و استفاده نیست.
لکن درینجا چون تغییر و تطبیق اصول تحریر انسانرا از مقصد دور می
انداخت لاجرم ما نیز ترجمۀ آنرا بر همان شیوۀ که ادیب مومئی الیه اتخاذ
نموده است لازم دانستیم.
ادیب مشار الیه اول برداشت سخن را چنین نموده میگوید :
« کلمات ولغاتیکه در يك لسانی موجود میباشد بسا میشود که بسیاری
ازان الفاظ ولغات در لسان دیگر موجود نمیشود. مثلا در السنهٔ طبیعی
مردم ممالك حاره که تمام عمر خودشانرا در حرارت جهنم مثال زیر خط
( ۱۳۰ )
استوا میگذرانند هرگاه لغتی و یا لفظی که معانی [ ییخ ] و [ برف ] را افاده
کند موجود نشود هیچ بعدی ندارد . کذالك در السنة اهالی قطبهای
شمالی که مدت عمر خود را در زیر برفها و یخیها صرف مینمایند هرگاه کما
تیکه معانی سردابخانه و بادپکه را ظاهر گرداند پیدا نشود باز هم هیچ مبا
لغه ندارد ؟ لکن در جمله السنة که در میان اقوام و ملل کره ارض جاری و
متداولست آیا چنان الفاظ و لغاتیکه معانی [ نيك ] و [ بد ] را افاده نکنند
موجود میشود ؟ خیر ! اینست که تنها این مسئله را هیچ احتمالی داده نمی
شود . بلکه در جمیع السنة معانی لغات نيك و بد موجود است .
پس معلوم شد که مؤدای این خوب و بد در هر ملت و در نظر همه اقوام
و عشیرت معین و معلوم است . یعنی در میان جمله اقوام مسكونه كره ارض
امر طبیعی است که هرگاه يك چیزی که بنظر شان پسندیده و گوارا آید
آنرا ( خوب ) و چیزیکه بنظرشان زشت و نابجا آید آنر [ بد ] میگویند .
لاجرم ما در اینجا يك چیز یرا مقایسه و موازنه میکنیم که طبایع جمیع
امم آنرا پسندیده می پندارند .
حالا آنچیزیکه از برای موازنه اختلاف طبایع شایان اتخاذ مقیاس و
میزان بنظر میآید همانا « آلات موسیقی » و حب « حسن و جمال » نسوان
است . چونکه در میان عموم اولاد بنی بشر رغبت استماع موسیقی ، و
میل و محبت حسن و جمال زنان بنهایت درجه تعمم کرده است . و چون
( ۱۳۱ )
اینمقایسه خیلی اهمیت و اعتنا دارد لاجرم ما نیز آنرا مدار مقایسه اتخاذ نمو
ده وجه اختلاف طبایعی که در ان خصوص مر اولاد بنی بشر را عائد است
ظاهر میگردانیم .
و معتنا بودن آن نیز آزاده قید بیان است زیرا اینقدر طبایع که بريك
نقطه اجتماع نماید البته مهم و معتنا خواهد بود .
و این مقایسه را بر همه اخماس بنی بشر تطبیق نموده در پنج رنك مختلف
که همه انسانها بر همین پنج رك منقسم است اجراء مینمائیم .
جغرافیون عصر حاضر همه نفوس روی زمین را «۱،۵۱۱،۰۰۰،۰۰۰»
تعداد نموده اند، و این عد درا بر پنج عرق یعنی بر پنج رنك تفريق داده اند
و آن پنج عرق عبارتست از « عرق ابیض » ، و « عرق أصفر » ، و
«عرق اسود » ، و « عرق احمر » و « عرق ماليز » .
حالا اگر یکی از شاعران چینی را که بعرق اصفر منسو بست تکلیف کنیم
که در وجدان خود يك محبوبه چینی را تصور کرده توصیف و تعریف نماید
آیا چسان تعریف خواهد کرد ؟ این است که از بقرار تعریف میکند :
تعریف محبوبه چینی از لسان
شاعر چینی
( ۱۳۲ )
«دلم بردلبری مبتلا شده است که خرام لرزان لرزان قامت موزونش
جگرم را پر از خون نموده . آن پایهای لطافت ادای كوچك كوچك كه
که نزاکت و لطافت آنرا از اول ولادت در میان قالب های پولادی گرفته
و تربیه داده است ، چنان دلربا و نزاکت ادا افتاده است که گویا پایهای مانند
برک گل طفل نازنینی ست که در میان گهواره نازی افتاده باشد و از زیر رو
پوش نمایان شده باشد که هر گاه انسان آنرا می بیند میخواهد که بر چشم
و روی خود بمالد . وقتیکه خرامان خرامان ولرزان لرزان بسوی من
میآید آن پایهای دلر با از غایت کوچکی و لطافت به ثقلت وجود سیمین
نمود نازنینش طاقت نیاورده مانند میوه رسیده شاخسار لطافت بر زمین
افتادن میخواهد ، و من آغوش آرزو ام را کشاده منتظر افتاد نش می
میشوم که بلکه در آغوش من بیفتد .
دنباله های چشم های کج اندازش مانند دو نوك هلال نو آسا چنان
بسوی شقیقه هایش میلان نموده که عقل و فکرم را همه گی به یغما داده .
و گمان میبرم که ایندو نوك چشم مخمور آن مه لقا که دائما بسوی بالا نگرا
نست مطلقا در امر آمدن در نزد من از فلك در احتراز ست . »
از قراریکه معلوم است : در نزدملت چین درجه غایت الغایۀ حسن و جما
ل زنان کوچکی فوق العادۀ پایهاست پس هر محبوبه که پایهایش کو چک تر
( ۱۳۳ )
باشد محبوب تر و پسندیده تر است . لاجرم پایهای بنات صغیره شانرا از
ابتدای آوان طفولیت در میان قالب های پولادی گرفته تا یکمدت معین
در انجا تربیه میدهند . وقتا که بزرگ میشوند پایهای شان نسبت به بدن و
تنه شان مانند نقطه موهومی میماند که از ان سبب در وقت راه رفتن بیچار
گان خیلی بزحمت اندر میشوند بلکه بعضی هیچ مقتدر برفتن هم نمیشوند.
وكذالك چشمهای کج نیز از مزیات حسن وجمال محبوبه گان چینیان عد
میشود . اینستکه شاعر چینی بنا بر اسباب مسروده محبوبه اش را چنانچه
مذکور گردید توصیف و تعریف میکند .
حالا نکه اگر این محبو به را حالا بریکی از شعرای ملك روم كه بعرق
ابیض مینویسد عرض و تقدیم نمائیم شاعر رومی از توصیف چنان محبوبه
تنفر نموده بجواب شاعر چینی چنین مقابله خواهد نمود :
« ای شاعر چینی ! این دختر لنك شلرا که پایهایش بر حالت طبیعی
خویش پرورش نیافته و مانند پایهای دختران جنئی افسانه های اساطیر
کج و مکعب مانده با آن چشمهای کانج کج که انسان از دیدن آن مخوف وهرا
س میافتد چسان محبوبه اتخاذ کرده و بر کدام اعضای قشنك ، وکدام
رفتار لنكالنك ايندختر كانج لنك عاشق گشته . »
پس اگر بشاعر رومی گفته شود که وصف محبوبه خودش را بیان
( ١٣٤ )
کند آیا میدانید که چگونه توصیف خواهد نمود؟ هیچ شبهه نیست که
او نیز بدینگونه مدح و ثنا خواهد گفت :
وصف محبوبه رومی از لسان
شاعر رومی
« وصف محبوبه مرا از لسان قاصر من میپرسند ! من چسان مدح آن
آفت جانرا بتوانم که بمجرد گرفتن نامش از خود بی خبر میگردم .
شکل و سیمای بی همتای آن دلربا در سیاه خانه چشم تاریکم مانند نور
ضیا پاش جهان آرا شعشعه پاشی میکند .
رخساره چون بدر منیرش که گاه گاه از زیر طره زرین دلنشینش که
گویا از رشته جان آفتابش بافته اند لمعه میزند قلبم را کجایارا که از دیدن آن
خودداری تواند . ابروان خونریز آن مه لقا دو تیغ زرین کاریست که اثر خون
مختق در ان ظاهر و هویداست گویا چشمان بادامی فتان جلادش که بلباس
فیروزه رنگی ملبس گردیده اند از برای قصد قتل عاشق بیچاره بر سر برده
است تا کدام عاشق مسعود و بختیاری باشد که نایل شهادت آن گردد !
« بینی سیمینش که مانند غنچه گلاب گلزار حسن و جمالست بر آن لبهای
( ١٣٥ )
ياقوت فام نازك لطيف و آن چشمۀ آبحیات دهان شکرین خضر راه عشاق
نا بکام گردیده است. از من دگر چیزی مپرسید با وجود اینهمه پریشانیکه
از زلفش بمن اثر کرده بهمین قدر وصفی که کردم قناعت کنید . »
بیائید حالا اینمحبوبه را بريك شاعر (مغول) يعنی ( تاتار ) عرض
بکنیم . میدانید که تاتار تا بچه درجه از ین تنفر خواهد نمود ! اگر در تز
ئيف و بدئی محبوب رومی هر قدر اختصار ورزد باز هم اینقدر خواهد گفت:
« ای رومی بخرد ! اینچیزیکه تو تعریف میکنی نمیدانی که چه قدر بد
چهره و تا چه پایه مستکره چیزیست . معایب روی سفید منحوسش را
میخواهد که با موهای چون کاکل جوارئی خود مستور سازد ، آیا این
چشمیکه تو میگوئی چگونه چشمیست ؟ گویا از طرف شقیقه هایش طناب
انداخته و کش گرفته اند که صورت بادامیرا پیدا کرده . بیائید محبوبۀ
این را که محبوبۀ چینی را نمی پسندد تماشا کنید ! آ ــ آدم ! چیز یکه آنرا
بینی میگویند باید بزرگ و هموار و دو پره های فراخ نمودار داشته باشد .
پره های بینی كوچك محبوبۀ ترا گویی بریده اند و يك چيزی لوله مانندی
گذاشته اند . بگذار از برای خدا اینچنین منحوس بدسیما را . »
پس اگر شاعر مغولی محبوبۀ خودش را وصف وثنا بگوید البته از قرار
آتی خواهد گفت :
( ١٣٦ )
وصف محبوبة مغولی ازلسان
شاعر مغولی
« آه محبوبه من كه بيك جهان می ارزد من چسان حيران او نگردم كه هیئت عموميه يعنی همه وجه دلبر من دائماليك شكر خنده تصویر میکند . وجرا چنین نباشد بآن پیشانی کلوله و آن رخساره های برامده بغیراز خنده چه میزیبد !
« ای زمره عشاق آیا درموسم كدو هیچ شده باشد كه در يك باغچه کدو زاری داخل شده باشید ؟ آيا لطافت زردئی آن کدوها را هیچ دقت نکرده اید؟ اینستکه رنك رخساره محبوبه من بدان کدوهای بستان حسن و جمال میماند . صانع حقیقی دو چشم شوخ آن فتنه زمانرا به پرکار قدرت مانند دو بدر منیر گرد و مدور رسم نموده است . آخ ! چه بگویم ازان دولب شکرین که هرگاه بدهنم بگیرم تمام دهنم بدان مملو میشود وگمان میبرم كه يك مشت نقل شکر پاره را بدهن انداخته ام ، برسر آند ولب شکرین بینی ناز نین را ببین كه بینی محبوبه شاعر رومی باد هانش در يك پره آن میگنجد. محبوبراهمچنین بینی مکمل باید بود . »
حالا بفرمائید صاحب من ! شاعر رومی كه این تحقیر اولی را از شاعر
( ۱۳۷ )
مغولی بشنود اگر بر اخذ انتقام بر آید میدانید که چه خواهد گفت ؟ چه میگوید ؟ اینستکه چنین میگوید :
« آفرین تاتار بابا ! چه خوب ماهیتت را بمیدان برآوردی ! اینچنین چیز منحوسی را که گویا شقیقه هایش را زور کرده و پیشانیش را بیرون برآورده اند چسان محبوبه اتخاذ کرده ، و کجای او را پسندیده . چشمها چشم نیست ! گویا دو سوراخیست که با برمه آنرا شکافته اند . رنك رویش را هیچ ذکر کردن لازم نیست . چونکه اگر بخاطر انسان بگذرد بی اختیار قی زدن خواهد گرفت ! آه از بینی او ! گویا در وقت آفرینش دست قضا از خلطهای پر از گند آن آلوده شده و از قهر يك مشت بسیار محکمی بران زده است که همچنان پهن و فراخ مانده است . آه ازان لبها که چه لبهاست! گویا در وقتیکه از خمره دوشاب شیره را کشیده و میخورده است بناگهان يك زنبوری ظهور کرده و آنرا گزیده است که اینچنین سطبر شده و آماس کرده بنظر میآید . حالا اگر بچنین لبها کسی افتخار بکند همانا شترها باید کرد و غیر از ان دیگری را نشاید . »
درین اثنا اگر يك شاعر زنگی را در میان بیاریم آیا او چه خواهد گفت، و او محبوبه خود شرا چگونه وصف خواهد کرد ؟ بدیهی ست که شاعر زنگی در خصوص لب و بینی و چشم تاتار بابا را ذی حق میشمارند . چونکه
( ۱۳۸ )
اگر چشم و بینی و لب محبوبه خودش را تعریف کند همچنین خواهد
گفت از همه زیاده تر امتیازی داده، و چشم و بینی و لب را برای مغول وا
گذاشته باقی بدینصورت تعریف کردن خواهد گرفت :
تعریف محبوبه زنگی از لسان شاعر
- زنگی -
افندیان ! در همۀ شما نقدان شعور می بینم . چونکه اگر شعور میداشتید
باید که ثنا و ستایش محبوبه را از من سوال میکردید . شما در حالتیکه محاسن
محبوبه تان تا ترایکان یکان بیان میکردید يك عيب بسیار بزرگی که در عالم
ازین بدتر هيچ يك عیبی تصور نمیشود سراسر فراموش کرده اید . چیست
آن عیب بزرگ که بر رنگ و روهای ایشان مشاهده میشود ، و چون انسان
آنرا می بیند دلش برهم میخورد که شما آنرا سفیدی تعبیر میکنید ؟ در
چولها و بیابانها گاهی که خاك و غبار روی محبوبة مرا استیلا میکند و من
چون بر روی او مانند محبوبه بان شما آن رنگ منحوس سفید را مشاهده
میکنم همان لحظه سراسیمه و بیتابانه او را از خالت مستکره خبر میدهم
و او نیز در حال داخل خانه ئی بست خویش گردیده و مشک روغن را
باز کرده بر روی چون مشك سیاه خویش مالیدن میگیرد . آخ ! آنزمان
( ۱۳٩ )
آنرنك منحوس اولی زائل شده بجای آن آنقدر براق و بر قناك يك
رنك سیاهی میآید که زاغها و قوزغونها و کرگسها از رشك آن هلاك
میشوند . یا برادر لطافت و طراوتیکه در ین رنك سیاه من ملاحظه میکنم
اگر شما را نیز قدری شعوری میبود و بامن درینملاحظه شريك ميشديد
آنگاه بدیدن همچنین محبوبه های منحوسیکه تا بحال در اوصاف آن
کوشیدید هیچ تنزل نمی کردید . محبوبه ام وقتیکه از شدت خنده قهقهه
بر سر ریگها لوت زدن میگیرد در انوقت دندانهای چون کودئی سفیدش
از زیر آن لبهای برگشته خوش نمایش مانند نور انوری بدرخشیدن میآید
که من از مشاهده این حالات دلربایانه اش ماعدا از انکه چون شعله جواله
چند دفعه بردو رش چرخ بلاگردانی زنم بر سینه های چون دو مشك
روغنش از شادی و خوشی يك لوتی هم میزنم . وعلی الخصوص درمیان
آن دندانهای درخشان زبان چون پارچۀ مر جانش که مرا هزار گونه
وعد و وعید میدهد آنچنان يك رنك لطیفی اظهار میکند که از دیدن آن
سراسر عقل و هوشم میپرد .
« شما محبوبه های تانرا که بدینقدر زر و زیور ، والماسات و گوهرتز
ئین میدهید آیا در نخصوص از طبیعت هيچيك فتوائی گرفته اید ؟ آیا
نمی بینید که طبیعت از برای تزئین روی دلبرانه شب سیاه چه هزاران ستا
( ١٤٠ )
ره های درخشان تعیین و تعبیه کرده است؟ حالا نکدشب هر انقدر که سیاه و تاريک تر باشد زینتهایش نیز همانقدر درخشنده تر و بازینت تر میگردد. آه آه ! من وقتیکه محبوبه جان ستانمرا که بهزارهها کودی و پارچه های صدف آرایش یافته در آغوش میکشم ـ چنان گمان میبرم که آسمان يك شب بسيار تاريکي را بمعه ستارکان و کهکشا نش در آغوش کرده ام . هم چه حاجت بدینقدر کلام وقتیکه شما از رنك محبوبه من يك نقطۀ بروی محبوبه خودتان مشاهده كنيد « خال سیاه ـ خال سیاه » گفته فریادها میبرارید. آخ محبوبه من که از فرق تا قدم يك قطعه خال سیاه است . »
شاعر چینی ، و رومی ، و مغو لی در حالتیکه به تحقیر و ترئیف محبوب زنجی به اینسخنان که : بگذر ازیچنین زغال نیم سو خته منحوس را که از گرفتن اسم او دلهای انسان از رویش بترسیاه میشود . » مشغول باشند. که بناگاه از يك طرف يك شاعر امریکائی بمیدان بر آمده در اثبات حقیقت میدانید که چه خواهد گفت ؟ البته از قرار آتی بیان خواهد گرفت :
تعریف محبوبه امریکائی از لسان
شاعر امریکائی
باشید باشید افندیان ! شما همه گی تان درین باب مخطی اید . من در
( ١٤١ )
میان شما حقیقت را بیان میکنم . در خصوص چشم حق بدست چینی،
و در حق ابرو نیز رومی ، و در باب لب و بینی حق بید. غولی ، و در خصوص
رنك نیز تا یکدرجه زنجیر اذی حق میپندارم اما آن آفت جان که مرا
دیوانه و از عقل و هوش بیگانه نموده است اوصافیکه شما کردید چون بر
وی لطیف ، وسیمای ظریف آن محبوب دلر با تطبیق میکنم هر كدام
تانرا تا یکد رجه ذی حق میدانم . دنباله های چشم محبو به من مانند
نوکهای بروت شاعر رومی تاب خورده و بینیش مانند یکدانه انجیر کوهی
برون بر آمده. ولبهایش همچون شفتالوی تازه آبدار بلکه گرده تر و تازه
تر. و زبان دل نشانش از میان آن لبها مانند تخم آن شفتالو بنظرم جلوه
گر میگردد . و این چهره دلارارا دوا بروی مقوس طويل عريض احا
طه کرده است که از دیدن آن قر بان شدن مر اضر و ریست . آخ ازرنك و
جود آن – آخ از رنگ وجود آن ! در بخصوص اگر چه تا یکدرجه شاعر
زنجی را حق میدهم اما از برای خدا بگوئید که در عالم از فجر شمالی بهتر و
خوبتر چیزی هست ؟ آیا سبب اینهمه لطافت فجر شمالی بجز همان سرخی
رنك دگر چه چیز است؟ اینستکه محبوبه من نيز بر نك اين نور سرخ فجر
است و قتیکه او را در آغوش میگیرم چنان کمان میبرم که آن فجر لطیف
شمالی را در آغوش کرده ام . آه آه ! اگر از خرام آن دلا رام سخن رانم
( ١٤٢ )
گمان میبرم که دلهای همۀ تان آب گردد. آیا هیچگاهی شده باشد که در میان
جنگل بيك خرس سیاه عظیم الجثه تصادف کرده باشید؟ اینسکه تمکین
خرام دلبر ناز نین من نیز از خرام آن حیوان مبارك لطیف هیچ فرقی ندا
رد. بسر شما سو کند! که اگر فیلان جنگلی این رفتار قامت خوش قوارۀ
محبوبۀ مرا بنگرد از رشك و حسد هلاك خواهند شد . »
حالا در حق شاعر امریکائی اعتراضهائیکه آن چهار شاعر دیگر بکنند
بغیر از قارئین کرام که حکم اتخاذ شود باقی کسی نماند آیا حالا اگر شما او
صاف مذکوره را در نظر خود موازنه کنید چسان حکم خواهید کرد؟
هیچ شبهه نیست که شاعر رومی را ذی حق خواهید شمرد. زیرا در
حس با او مشترکید. اما اگر خودتانرا از حواس ایشان خارج
ومستقل مطلق فرض کرده و بنظر عبرت يكبار اینمسئله را تحقیق ومطالعه
فرمایند در انحال البته هيچيك را در خصوص پسندشد کان شان لوم و توبیخ
نخواهید کرد. بلکه از یندرجه اختلاف طبایع متحیر گردیده بر قدرت کامله
خالق مطلق اعتراف خواهید نمود .
موازنه ئیکه تا بحال در خصوص اختلاف طبایع نمودیم بر افکار ملیه پنج
ملت بزرگی اجرا شد. حالانکه این اختلاف افکار مذکوره در میان ملل نی
بلکه در مابین افراد بنی بشر نیز بنهایت درجه تعمم کرده است .
( ١٤٣ )
مثلا بعضی کسانرا می بینیم که از يك محبوبه نازك اندام گندم گون ریزه
پزه سیه موی سیه چشمی ممنون و مسرور میشود . دیگری نیز نازنین میانه
بالائی خوش گوشت خوش اندام خرمائی موئی کبود چشمیرا عرض خواهش
میکند. و کذالك ديگری بر خلاف آن میبراید و هلم جرا . والحاصل هر کس
همانجیز که طبیعتش بر ان قرار گیرد همانچیز او را مقبول و شایسته میآید
و بر دیگری که بر خلاف آن باشد متعرض بر امده جرح و تنقید میکند .
حالا نکه اگر این موازنه و مقایسه ما را بنظر عبرت و دیده حقیقت تحقیق
وغور رسی نمایند جرح و ایراد را هیچ محل باقی نمیماند .
اختلاف طبایعیکه در خصوص نغمات و آلات موسیقی موجود میباشد
برای آن جداگانه میزانی گرفتن لازم است : مثلا مردم (اوروپا) هرگاه
در اوپه رای بزرك «پاریس » موزیقه که بر اصول ایتالیان يك هوای فاجعی
بنوازد بمجرد شنیدن آن زار زار بگریه در آمده هزارگونه وجد ومسرت
برای شان پیدا میشود بالعكس آن محمد افندی ما از ثقلت صوت و صدای آن
سردشده و تنفر کرده میایستد. و چون دره ولو یخانه غلطه ـ « استانبول»
نی نواز باشی در مقام حجاز هوائی ومقامی نواختن گیرد محمد افندی جگرش
پاره پاره شده اظهار تأسف و تحسر میکند. و چون اوروپائی آنرا میشنود
چنان گمان میبرد که نی چوپانی بنواختن آمده .
( ١٤٤ )
حالا هرگاه يك چینی ئی ويايك زنگی را داخل مولویخانه استانبول ،
و یا اوپە رای بزرك پاریس گردانیم نه از نی مولوی و نه از موزیکۀ پاریس
هيچ يك حظی نمیبر دارند . چینی از هشتصد نوع سازهای خود شان هر
يك مقامی که دلشان بخواهد همانرا نواخته مسرور میگردند . زنگی نیز از
همان طراق طراقی که عبارت ازده پانزده تخته پارچه هائیکه مانند تخته های فال
بینانست در پیش رویهای شان نهاده و بدو د و چوب یکرنگی بر آن تخته ها
نواخته و طراق طراقی که از انها بر میاید موجب محظوظیت و باعث مسروریت
شان میگردد ، حالا نکه اینها همۀ شان موز یقه را خوب میگویند ، و همۀ
شان حتی زنگی نیز از طراق طراق خود شان متلذذ میشوند .
و در حق موز یقه نیز اختلاف طبایع تنها در میان ملل نی بلکه در میان
افراد بیشتر وزیاده تر تعمم کرده است . مثلا محمد افندی از مقام حجاز حظ
میکند . وعثمان بيك مقام حسینی میخواهد . و حسن آغا مقام راست
را می پسندد. وكذاك از زنجيان نيز يكیرا می بینی که از وزن طراق طراق
« طاق طاقه طاق طاق طاق طاق طوق » خوش گردیده وقتیکه به آنصوت
طراق طراقی بشنود از غلیان عشق بر خاسته بر قص میدر آید . و دیگرش
نیز از اصول طراق طراق [ طبق طبق طبق طبق طاق طاق ] بسیار محظوظ
شده از تاثیر آن زار زار بگریه میدر آید .
( 145 )
والحاصل در عالم چقدر که چهره های انسانها مختلف است طبیعتها یشان
نیز همانقدر اختلاف دارد. السنهء ملتها چقدر که متنوعست طبیعتها یشان
نیز متغیر است اگریك لفظ ولغتی در ما بين دولسان مشترك باشد باز هم می
بينیم كه در احکام آن لفظ ولغت اختلافی موجود است .
خلاصه كلام در طبایع انسانی مسئله اختلاف آنقدر تعمیم کرده که دو انسان
گاهی بر يك طبع ويك فكر ديده نمی شود . کجا دو انسان ! بلکه در جمیع کا
ئنات و تمامی موجودات دو نوع و دو شیئ را بريك شكل ويك هيئت يافتن
مشکل است .
دريك باغچۀ پر از اشجار و اثماری رفته دقت کنید که همۀ اشجار و جملهٔ
ازهار در حالتيکه از يك آب و يك هوا و يك حرارت ويك خاك تربيه واعا
شه میشوند باز هم می بينی كه يك شجر سیب و دیگری آلو و آن یکی بهی
و آندیگری انار بار میآرد . آیا اعظم برهانی و اکبر دلیلی بر كمال قدرت و
غايت حكمت آن حضرت حکیم قادر جل و علی ازین زیاده چه با شد ؟
پس اگر مدققین زمان در تدقيقات حکمیه خود شان بر یند قیقه حکم
نمایند در هيچ يك حكم خود خطا نخواهند کرد . وکسانیکه بخیال آن
افتاده اند که همه عالم را بيك قانون دعوت كنند نیز بر ان دعوای خودشان
اصرار نخواهند کرد ! .... انتها
( ١٤٦ )
م تنہائی م
من مائل این و آن نباشم مایل شده ام بیار خاموش
من جاهل عالمان نباشم تنهایی و علم میزند جوش
تنهایی مرا صفای جانست
تنهایی مرا غذا توانست
مفتون شده ام به آنچنان یار خاموش نشیند و دهد در
آن یار کتاب ومن گرفتار چون گنج شدم زمعنیش پر
در عالم وحدتست کارم
گیرم قلم و گهر نگارم
يك نو سخن لطيف مشرب گويد چه سخن به بیز با نان
يك تازه زبان عشق یا رب مگذار شود جدا ز جانان
تنهایی و وصل یار از من
قصر عظمت ترا نشیمن
یارب چه غمست اینکه انسان گردیده بزندگی گرفتار
از بهر حیات خود بسی جان کرده تلف و ز عیش بیزار
دنیا همه آکل است و مأكول
تنهایی گزین که هست معقول
( ١٤٧ )
مؤنس ز کتاب چیست بهتر گوید سخن و ضرر نیارد
گوید سخنی چو آب گوهر خاموشی او ملال آرد
تنهایی گزین که مردم دهر
از شهد سخن ترا دهد زهر
داغ غم عشق تا که بر دل زد مهر ختام کار خود را
عقل و خرد م بماند در گل جویم همه دم نگار خود را
تنهایی و وصل یار توأم
از روز ازل شدند باهم
گر دست دهد کتاب و شاهد با يك منى كهنه صفا ناك
گاهی نروم به پیش زاهد آن زاهد خشك پر خطر ناك
تنهایی و یار و شیشه می
بهتر ز قصور خسرو و کی
در جلال آباد سنه ١٣٢٩ کلام محمود طرزی
انتها
یکدو غزل معشوقانه عربی
هز والقدود وار هفو سمر القنا و تقلد واعوض السيوف الاعینا
( ١٤٨ )
و تقدموا للعاشقين فكلهم طلب النجاة لنفسهم الا انا
لما بدا فى حلة من سندس قالت غصون البان ما ابقى لنا
و بخده و بثغره و عذاره ماء الحياة و بارق و المنحنا
يا قلبه القاسى ورقة خصره لم لا نقلت من ههنا الى ههنا
لو ان رقة خصره فى قلبه ما كان جار على المحب و لا حبنا
شبهته للبدر قال ظلمتنى يا عاشقى والله ظلما بينا
من اين للبدر المنير ذوائباً او شامة او ورد خد يحبنا
البدر ينقص و الكمال لطلعتى فلا جل هذا صرت منه احسنا
غزل دوم
يا من حكى ورد الرياض بخده وقنا قضيب الخيزران بقده
كل السيوف قواطع ان جردت وسيف لحظك قاطع فى غمده
ان شئت تقتلنى فانت محكم من ذا يعارض سيداً فى عبده
يا محسناً الا الى و منعماً الا على و مخلف فى وعده
فبحق من خلق الهوا و بلى به اهل الغرام و اخصنى باشده
لا تستمع قول الوشاة فربما نقل العزول عن المحب بضده
( 149 )
غزل
از کلام درر بار والد بزرگوارم حضرت طرزی صاحب
که از مکه مکرمه فرستاده اند
فرزند من !
بحضور حضرت ( کعبه ) میباشم . قصد میکنم که خواهشی نخواهم ،
وهیچ دعائی نکنم . لحظه نگذشته جلوۀ می بینم که بیخواست هزاران
دعا بر زبان میگذرد . اینمضمونرا مطلعی بستم آن مطلع بمقطع منتهی
شد . یعنی غزل غرائی گردید . اینست که برای آن فرزند مینگارم :
چو محراب خم ابروی او در چشم ما آید
دعا بخواست برلب از دل بیمدعا آید
بطوف معبد شوقش به اظهار عبودیت
بعزم سجده سرها یکقدم چابك زپا آید
پئی رنك عبادت ریختم عمری درین مینا
که از سعی طواف او بدل شاید صفا آید
( 150 )
ندانم ای گل از طرف كدامين باغ ميآئی
توچون آئی فضا آید ، صفا آید، هوا آید
به استقبال آن باغ بهار حسن بيرنگى
مقدم يكقدم بوی گل از باد صبا آید
نگاه حكمت العینش شناسد بس كه نبض دل
اشارت گر كند رنگ شفايش از دوا آید
نمی جنم زجا گر بر سر من آسيا گردد
نمیخيزم اگر برق من از كوه بلا آید
بالا ازسرو ، دردازگل، ستم ازغنچه ميريزد
بعزم فتنه در گلشن چو آن بالا بلا آید
سبك از بزم يار آشنا بيگانه وش خيزم
خرامان سوی من گر آن بت دير آشنا آید
به بزم وصل از بس كشته چشمم محو ديدارش
نگه از ذوق يکمژگان زچشم من جدا آید
زبس دارم هوای گردسرد گرديدنش(طرزى)
دلم يكناله چابكتر بکویش ازصدا آید
حاجى صاحب ( طرزى ) افغان از حرم کعبه فی 27 رمضان سنه 1317
انتها
( ١٥١ )
ظلمت
توحید خالق وحید بشیوۀ ادبیات طرز جدید.
اوه ! اینچه عمیق ظلمت ! آسمان گویا بر رخسار دلارای خویش جالۀ
سیاه نازك بافی کشیده که باز هم چهرۀ نور فشانش از ان نمایانست .
آه ! اینچه طویل سکونت ! جهان ، گویا از سیاهئی ظلمت شب سرمه در
گلو کرده که از هیچ طرف نه صدائیست و نه نوائی !
مگر صدای جانفزای « نهر » که از وسط بیشه زار در جریانست با قوۀ
سامعه دلنشینی ها دارد .
هبوب هوای نسیمی شاخهای اشجار بهم چسپیدۀ بیشۀ تیره و تار را عه با هم وزیدن
گاه گاهی که در اهتزاز میآرد ، طایر قدسئی قوۀ مفکره را آشیان بند عه جنبیدن
تفکرات شاخسار صنایع صانع قدیم حکیم میگرداند .
در کنار بیشه بپای درخت میشۀ نشسته بودم . نظرم را بسما دوخته،
و حرکات موزو نانۀ اجرام سماویه در خشنده را دقت مینمودم . گاه گاه
نظرم ابرهای مظلم پاره پارۀ از هم متفرقه را که بنا بر تحريك طبیعت در
حرکت بودند تعقیب مینمود ، و از اشکال غریبۀ که از قطع مسافه ایشانرا
( ١٥٢ )
حاصل میشد گلهای لذت میربود، نهایت الامر محو و نابود شدنش را
میدیدم ، و با خود میسرودم :
چیست که زوال ندارد ؟ الله الله ! !!
فکر بشر در تماشای کدام بدیعه ، و نظارۀ کدام صنعتش حیران نمیماند؟
لوحۀ قدسی فضای نامتناهی ، دماغ را تا چه درجه علویت ، افکار
را چقدر سکونت ، قلب را تا چه درجه استراحت می بخشد ! ؟
يارب ! هر صورتی را علویتی ، هر وجهی را الطافی می بخشی عظمت
خالقانه ات در هر جسم هر لحظه بدگر صورت تجلی میکند .
صنع دست قدرتت بدیعه را که بظهور آرد ، از تکرار آن مبراست .
دو زمان بیکدیگر مشابه نیست . مخلوقائیکه غیر از علم محیط اکمل ذات
پاکت دیگر احدی آنرا تحدید کرده نمیتواند، هیچ يك بدیگری نمیماند .
از بزرگترین مصنوعاتت تا بکوچکترین مخلوقاتت آنقدر خوارق بد
یعه مندرج دارد که عقل و فکر از ادراك حقيقئی آن عاجز و قاصر است.
ایچه عظمت ! ایچه علویت !
در توصیف عظمت قدرتت ، وعلویت شانت هر قدر معانی غریبه گفته
شود باز هم مضمون لنك است .
آنقدر عظیمی که بزرگی آسمان نامتناهی در نزد کبریائیت نسبت جزء
( 153 )
فرد را به فضای نامتناهی نیز قبول نمیکند . بداندرجه بزرگی که نسبت
به علوت در تعریف کوچکی کائنات هر قدر يك سخن کو چکی گفته شود
بازهم بزرك است .
عظمت و علوتیت را نی ؛ بلکه ؛ بیان بدایع صنایع قدرت بالغه ات را نیز
معانی دانان طبیعت معترف عجز و قصور کشته اند . . . . . .
عظیم توئی ، جلیل توئی ، یارب ! ! ! . . .
فلاکت
فلاکت ، عبارتست از احوال و وقایعیكه آسایش و سکون روح انسانا را
به قلق و اضطراب ، و راحت و رفاهیت فکر و قلب انسان را به انواع الم و
عذاب مبادله میکند . ؛ و آرزو و حسیات انسا نرا غیر موافق چیزها
بظهور میآ ورد ؛ و گاهی صحت وجود ، و هم ثروت موجود انسانرا ابتر و
زایل میکند . که هر گاه کسی آماجگاه همچنین اسباب نا گهظهور فلاکت
شود آنشص را عنوان ( فلاکت زده ) میدهند .
انسان فلاکت زده ، مستغرق کرداب مأیوسیت ؛ و غوطه خوار لجهٔ
حیرت میگردد . فلاکتی که او را تنها از یکطرف احاطه کرده باشد رفته
( ١٥٤ )
رفته هر طرفش را استیلا میکند . به هر سو که رخ گرداند سیلی رد میخورد،
بهر کار یکه تشبث کند پنجه اش از ان میشکند .
کسیکه او را به دلنوازی و تسلی قبول کند هیچ نمییابد . بیچاره بدبخت
که از مهاجمات غم والم بیتاب و بیدرمان مانده از برای لحظۀ مکث و آرام
در پس درها حلقه میزند . لکن بازکننده نمییابد . از تعب و مشاق
بی پایان بجان آمده بجستجوی محلی میشود که لحظۀ بر ان تکیه زند . لکن
هزار افسوس که بجز تنۀ درختان رهگذر هادگر تکیه گاهی نمیجوید !
فلاکت، چنان علت ساری و جاریست که هیچکس از پنجه قهر ظهور
ناگهانی آن تخلیص گریبان نمیتواند . اگرچه به بساز تدابیر مراجعت
کند ، وهرقدر متيقظانه حرکت نماید ولی تدابير تحفظیۀ علت فلاکت نا
گهانی خیلی مشکلست .
پس چون از پنجه قهر فلاکت ناگهانی مقدره خلاصی وفرار غیر ممکن
است لاجرم انسانرا حرکت عاقلانه باید که وجود و روح خویشتن را
بجوشن صبر واستقامت ، وزره تسلیم و شهامت بپوشاند ، و بسلاح
جسارت مسلح کردد تا از تیر باران قهر مان فلاکت جان بسلامت برد .
ورنه در وقت ظهور فلاکت مقدر تأثرات روح انسانرا دوچار اضطراب
ومأ يوسيت میگرداند ؛ اعضای بدنرا رخاوت میدهد ؛ وقوا و عقل را
( 155 )
ضعیف میسازد :
در چنین حال انسان بر چاره خویشتن مقتدر نمیشود ؛ چونکه در ینو
قت عقل بشر از محاکمه عاجز میماند . پس بهمه حال انسان باید که یأس و
حرمان را از دل بدر کرده ثبات و استقامت و حرکات عاقلانه را از دست
ندهد ؛ لحظه لحظه منتظر فرج بوده چشم امیدر از کرم و عاطفت حضرت
کاشف الهم وفارج الغم بر نکند .
ويك چاره این لشکر فلاکت اینست : که انسان همیشه در وقت نعمت و
رفاهیت فلاکت زده را دستگیری نماید که در زمان فلاکت خیلی معا ونت
اینعمل را خواهد دید .
مدنیت
مدنیتکه ضد آن بدویت میباشد عبارت است از معیشت و زندگانی انسانها
در زیرلوای سعادت انتهای « هیئت اجتماعیه » که این هیئت اجتماعیه نوع
انسانی لزوم و فائدۀ « مدنیت » را درک نموده ، و قواعد و اصول مرعیه آنرا یکی شدن ویگانگی
مرعی الاجرا داشته با هم اجتماع و اتحاد ور زند . داشتن
( 156 )
چنانچه دیده میشود : که بعضی انسانهای وحشیه چون لزوم مدنیت
را حس ننموده اند از طریق جمعیت و اصول معیشت هیچ بهره ندیده
اند .
انسانها از هنگامیكه تأسیس و تفریق لسان مر ایشانرا میسر شده ، و بعضی
وسائل حیاتیه چون گندم ، و آتش بدست شان افتاده منفردأ زندگانی
نتوانستن خود شانر ا حس و درك نموده اند . و چون محقق دانسته اند
که بدون اجتماع و اتحاد معیشت و زندگانی شان محالست لاجرم سرخود
شانرا بيك يك مركز اتحادی اتخاذ نموده به تشکیل هیئت اجتماعیه مجبور
شده اند . و رفته رفته بسی قواعد و اصول که کافل دوام و بقای این هیئت
شود اختراع نموده اند که مؤخراً این قواعد و نظاماترا بايك يك قوهٔ
ضابطهٔ دیگر نیز تائید و تحکیم نموده اند که مخالفت کنندگان این قواعد را
بجزاهای گوناگون گرفتار آورده اند .
اگر تواریخ هر کدام از جمعیات مدنیه را بکشائیم در خصوص هیئت
اجتماعیه خیلی قواعد وقوانین بنظر مطالعه میدراید که اگر بنظر دقت
تدقیق شود بخوبی معلوم میگردد که کافهٔ قوانین وقواعد موضوعه از برای
تکفل و تشييد مدنيت گذاشته شده است .
و هرگاه بقواعد موضوعهٔ مدنیت متابعت نشود یعنی هر کس در هر
عه مقررات
تبا تبیین
( ١٥٧ )
حال وافعال خود در مقام لایسئل باشند پس بدین تقدیر به شیرازه جمعیت
انحلال کلی طاری می شود که بدان سبب اقبال و کمال از عالم رو گردان میشود. عه فرود آینده از جا کا
در هر ملت و قوی که هیئت اجتماعیه اولتر تشکیل یافته باشد بالطبع و ظاهر شونده بر شی
ناگاه. تقدم مدنیت آن قوم تسلیم میشود. از صحائف تواریخ چنان بنظر می آید که
ابتداء آثار اجتماعیه در اقوام چین و آریه ظهور نموده است . از تدقیقات
عمیقه ئیکه در تاریخ این دو قوم بعمل آمده به یقین پیوسته که تاریخ مدنیت
از زمان چینیان و آریائیان ابتدا نموده است .. تعاقب چینیان و آریائیان
مر کادانیان ، و مصریان ، و بعده به یونانیان و عربان ، و از همه بعد تر به
اورو پائیان انتقال نموده . و از هر ملتی و هر قومیکه جدائی اختیار کرده
آن ملت را به هجران مدید و حرمان شدیدی گرفتار کرده گذاشته است .
قومیکه بر مدنیت عتیقه خویش ثبات و استقامت کامله ورزیده اند هانا
چینیانند که از اعصار قدیم تاحال مدنیت شان بر يك قرار و يك استقرار
است نه ازان ترقی و نه از ان تدنی کرده است . و محض ازان است که از
بلای محرومیت و مهجور یتیکه دیگر اقوام بدان گرفتار آمده اند خلاصی
یافته اند . پس ازین یك چنان معلوم میشود که مدنیت نیز مانند مادیات
دیگر دلیل زوال آن ترقی اوست .
بلکه گفته میشود که مدنیت از يك حيثيت با انسان مطابقت و مشا
(١٥٨)
بهمت تامه دارد. مثلا انسان در هر خطوه هم تمدید حیات و هم تقدم بممات
میکند. همچنان مدنیت نیز در هر لحظه هم بيك اوج كمال تقدم، و هم به
حضیض انحطاط تقرب ميورزد .
مدنیت نیز همچون انسان تولد میکند. و بر مدارج مختلفه و مراتب
متفاوته سير و دور مینماید . ونهايت الامر بنابر فحوای (کل شیئی هالك
الا وجهه ) فوت شده فانی میشود. وفنای آن وقتیست که نوامیس
آلهی مرعی نباشد .
واكر حال حاضر مدنیت را بحال ماضی آن قیاس کنیم : چنان کمان
میشود که در استقبال این مدنیت حاضره اور و پائیان که حالا بدرجهٔ
اقصی، ورتبۀ اعلا واصل شده است از میان برخواسته بدیگر ملل
انتقال نماید.
حتی در ينز مان ما نیز مشاهده می يابيم که مدنیت خودرا حالا بقطعهٔ
( امریکا ) انداخته، و در قطعهٔ مذكور بدرجۀ واصل شده که مدنيت او
روپائیان حالا فراموش میشود .
آيا در امریکا بدرجهٔ کمال ابداً دوام خواهد کرد؟ هيهات هيهات !!!
( کل حال يزول )
( ١٥٩ )
محاوره در مابين علوم
و فنون
شبی از شبهای زمستان که بسیاهی کوی سبقت از زلف محبوبان جانستان
ربوده ؛ و بدرازی و رسائی از آه جانکاه عاشقان نشاندا ده ؛ و به سردی
و خنکی از دل برودت منزل افسر ده دلان خبر آور ده ؛ بدو ده ظلمت
اندوده تاریکی تیره درون سرمه سکونت و خاموشی در کلوی عالم و عالمیان
کشیده ؛ و به کفن پوشانی برفهای ثقالت بخشا جهانرا مشابه مزارستان
نموده ؛ و پای حرکت و رفتار آدمیانرا بسلاسل یخهای چون سنك خارا
در کشیده ؛ مرا نیز در گوشه اطاق در لطافت و نظافت طاقم که بهر گونه
آلات مدافعة عسكر تغلب اثر سر ما مجهز و مکمل شده بود محصور و مجبور
نموده بود !
تا آنکه شش ساعت از شب گذشت ، و دیده کانم را خواب شیرین از هم
فرونه بست . سکوت و سکوتی که عالم را استیلا نموده بود ، و اهل سرا را
سائر عالم رویا ؛ بر انم واداشت که انیسی و حبیبی بجویم تا لحظه با او مصاحبت
کنم ، و حبیبی و رفیقی بکف آرم که ساعتی با او منادمت نمایم .
از هر سو که اثر جستم بجز بی اثری و سکونت چیزی ندیدم ، و بر هر
( ١٦٠ )
طرف که گوش نهادم بغیر از خامشی و سکوت چیزی نشنیدم .
درینعالم سکوت و خاموشی عمومی آوازیکه بگوش هوشم رسید ؛ همانا
صدای جان افزای حیات بخشای قراءت سعادت آیت فرقان عظیم رب
کریم بود که از سمت اطاق مقابل، احیاکنندهٔ دل هر مرده دل میگردید .
آیا قاریٔ آن کیست ؟ مگر ذات عالی صفات حضرت والد بزرگوارم
( حضرت طرزیست ) که بر شمع جمال با کمال چون کوکب دری شاهد هویت
وجود خود را پروانه سان قربان نموده ، و در طریق عبودیت معبود
با عظمت قلب و سرور وح و جانرا آینه سان حیران داشته ، و بدین سبب
مردمک عین عالمیان گشته . زهی سادت ! خهی هدایت !
والحاصل در انعالم تنهایی چون کسی بمصاحبت و مرافقتم دستگیری
ننمودبرپا خواستم که بخوابم ، و دیدگانم را مجبورانه بپوشانم . که ناگهان
از کتابخانهٔ معرفت آشیانه ام که در سمت رأس تخت خوابگاهم موضوع ،
و از کتب نادرهٔ بدیعه مانند سینهٔ اهل عرفان بجواهر آبدار حکمت و معرفت
مملو بود فریادی برآمد : «که ای غفلت پسند ناپسند چسان شد که اینسان
دمساز دائمی ، و حبیبان معرفت طراز همد میت را سراسر فراموش
کردی ، و امشب بخلاف عادت از چمنستان معرفت ثمرایشان بهره ور
نگشتی ، و از بستان نظارهٔ ذی استفادهٔ ایشان کلهای حکمت نربودی .»
( ١٦١ )
این آواز خوش نواز مضراب بیداری غفلتم گردید ، وسر رشته گم کرده
محبتم بکف رسید پس بی تابانه ومشتاقانه چون عاشق گم کرده جانانه بر
کرسی که در نزد آن معرفت خانه مو ضوع بود بنشستم ، واز هر گونه
صحبت های حکیمانه ، وتأد يبات ادبيا نه شان مستفيد شدم . وبنابر
خوش طبعثی احباب این محاوره را از لسان حال ایشان نگاشته گذاشتیم .
«ما نباشیم ولیکن اثر ما خواهد بود » :
حکمت
اولا آغاز مجادله ومحاوره را ( حکمت ) و « تاریخ » با هم نهادند .
حکمت - تاریخ را مخاطب نموده گفت : که ای تاریخ ! اگر ترا خیال
رقابت ، وهم سرئی من در سر باشد باید که آنرا از سر بدراری . زیرا
چیزیکه تو از ان بحث میکنی عبارتست از بعضی وقوعات وحوادثات
مرده فرسوده هزار ساله که اگر هر قدر مطالعه وملاحظه شود اصلاحی
وتغییری در آن راه نمییابد ؛ اگر چه موضوع بحثت احوال انسانها که
اشرف آشییاست باشد ولی توتنها از حوادثات ، ووقوعات ، وحکایات
( ١٦٢ )
آنها بحث و بیان میکنی . حالا آنکه مواد مبحوثۀ تو نسبت بدیگر کیفیات انسانی که موضوع بحث منست نسبت قطره را بحر هم نمیگیرد .
من اس اساس هر گونه علوم و فنونم و مبنای هر قسم مباحث و مکالم، جمیع حوادثات طبیعیه ، و کیفیات مادیه و معنویه ، و خواص اشیاء ، و احوال سما ، و چگونگئی هوا ، و اطوار اجزا ، و اشکال بدیعه ، و اجسام غریبه در ضمن وجود بهبود من مندرج و مند مجست .
انسانها اگر آرزو کش توسيع مكتسبات ، وتحصیل معلومات بوده باشند باید که حکمت بیاموزند . زیرا اگر از حکمت صرف نظر نمایند در جمیع علوم و فنون حکم بی بصر را میگیرند و بعنوان حكيم وعاقل نائل نمیشوند .
چیزیکه صحائف اجزا ينو بدان افتخار می کند ، و اوراق فرسودۀ تو اتزئین مید هدنیست بجز تراجم احوال کسانیکه در من توغل و اشتغال نموده اند ، و از سایۀ معرفت پایه من بعنوان عالم دانشمند و حکیم خرد مند معنون گشته اند .
بسیاری از انسانها در مکتب فیض مکسب من چیزی که نمیدانستنددانا، و بمسائليکه نمیرسیدند آگاه و بیناشده اند . چونکه من هر چیزی که بگویم بدهی و معقول است ، وسخن مدرك ومعقول . در نزد هر ذوی العقوله احسن و مقبول .
( ١٦٣ )
تاریخ
تاریخ — چون اینهمه دلائل واضحه و براهین قاطعه حکمت را بشنید
لحظه تأمل نموده بگفت : « اگر چه در حق سائر علوم و فنون جهت شا
مله ذات حکمت سمات شما قابل انکار نیست ولی این يك را نیز بخاطر عاطر
باید داشت که بنابر قاعدۀ دور و تسلیم ؛ و افکارات عالیۀ عتیقۀ حکمت و
فلسفه بواسطۀ خدمات مشکورۀ من دوراً بعد دور و عصراً بعد عصر دو
ران و انتقال نموده است تا آنکه این ترقی و اعتلای حاضره را که ذات عالی
سرکار بدان افتخار مینمایند حائز و سزاوار گردیده است . پس ذم و قد
حی را که بر مخلص خود میفرمائید هیچ شایسته و سزاوار نمی بینم !
و چون محققست که نوع بشر بر ایجاد و اختراع هیچ چیزی دفعهً و
وهله بصورت مکمل و هیئت منتظم مقتدر نمیشوند . بلکه بالتدریج به
تحصیل کمالات و معارف مجبور اند مثلا یکی از دیگری يك نكته شنیده
بر آن فکر دیگری زیاده میکنند ، و همچنان آندیگر از دیگری مسئله گر
فته بران اساس تازۀ تأسیس می نهند ، و كذالك آنشخص از شخص
( 164 )
دیگر قضیه استماع نموده از ان نتیجه اخراج میدهند . لاجرم در بخصوص
خدمت و معاونت و استفاده کلئی که از من میشود بهیچ وجه از ان چشم
پوشی نشاید و انکار از ان نباید .
من ! حالات ، وشئونات ، اعمال ، و اقوال اقوام و ملل سابقه را ضبط
و تحریر میکنم . شما نیز آنها را در پیش نظر مطالعه گرفته بعضی نتایج
حکیمانه ، و معقولات عاقلانه و محاکمات فلسفانه از ان استخراج و استحصال
میکنید . بخوبی بدانید که اگر همت عاملانه ، وقوت مخبرانه من نمیبود
يك قسم بزرگ شما عاطل و ناقص میماند . و این مفاخر و مباهات حالائی شما
بدین نسبت نمیبود .
ارخیولوژی
« آرخیولوژی » یعنی « فن آثار عتیقه » که از علوم معتنا بهای این عصر
حاضر است چون این محاوره حکمت ، وتاریخ را ملاحظه نموده گفت : -
«اگر چه بنده شما نیز تا یکدرجه برادر عالی جنابم تاریخ را بر کلام صداقت
اشتمالش ذی حق میشمارم ولی بر تصحیح و توضیح اینقدرش خودم را
مجبور میپندارم . که اگر من درین اعصار اخیره بواسطه سعی و اقدام
( ١٦٥ )
بعضی مربیان با خبرت ذی فکرت از بطن مادر شفقت گسترم یعنی
( طبقات زمین ) تولد نمی یافتم برادر والا گهرم اعنی تاریخ به بسی غلطهای
بیشمار ، و نقصانهای بسیاری برمیخورد .
از زمانیکه تولد یافته ام تا بحال خیلی نقایص تاریخ را اصلاح و اکمال نموده ام ،
حالا نیز شب و روز در اصلاح و تصحیحش بجان و دل میکوشم . پس
بشان و شرف جناب تاریخ نمیزیبد که اینهمه خدمات نمایان و منافع بی
پایان مرا کتم و اخفا نماید . اگر من ظهور نمی نمودم تاریخ بیچاره از
احوالات دولتهای جسیمه ، و حکومات عظیمه ( آشور ) و ( بابل ) که
در ارض راه عراق عرب واقعست چه بیان مینمود ؟ و کذالك از احوال
( مصر قدیم ) چه میگفت . ، چونکه بمناسبت کثرت قدیمی آنها در
صحائف آثار و اوراق اخبار خبری و اثری قید و ضبط نشده است . این
یکدو مثالیست ورنه خدمتهای نمایان دیگر من نیز ظاهر و نمایانست . »
جغرافیا
جغرافیا — از میان برخاسته گفت : « شما هر يك بتعداد محسنات
( ١٦٦ )
خودتان مشغول گشته دیگر انرا هیچ بخاطر نمی آرید . شما را اخطار ،
و از خواب غفلت بیدار ، و از مستی رعونت هشیار کرده میگویم -
که اگر من نباشم هيچيك از شما کاری نمی توانید کرد ، و دعوئی خودتانرا
بسر رسانیده نمیتوانید « زیرا این يك امر بدهی و آشکار یستکه چنانچه
هر هر ماده و جسمیرا ازمانی لازم باشد كذالك مكاني مر اورا لابد وضرو
ر یست پس اینست که آن مکان را تعیین و تخصیص کننده بنده شما اعنی
جغرافیه ام . و اين يك را نيز میدانم که بواقعی تصدیق خواهید کردکه
افکار و ملاحظات حكما تابع تأثیرات آب و هوای ممالکیست که در ان تولد
و نشو و نماکرده باشند . پس در جات آن تأثيراترا بغیر از من کیست که
تعریف و تبیین بتواند ؟
« تاریخ حوادثات ، و وقوعاتیرا که حکایه میکند محلات و مواقع آنرا
بجز بنده که مبین میگرداند ؟
« ممالک و مداین عیقه را که از برای تحریات آرخیولوژی مستعدو آماده
باشد بغیر از من کدام کس ارائه میتواند ؟
« پس چون قضیه چنین باشد انکار نباید کنید که اکملیت
و اتمیت معلومات معطیه شما همه گی از سایه فیض آیه این مخلص
شما است . »
( ١٦٧ )
اخلاق
اخلاق – چون اینهمه مباحثه و مجادله را بگوش هوش بشنید
برپا خاسته گفت : « ای برادران و ای اخوان من ! محاوره و مجادله که تا
بحالا باهمدیگر نمودید بنده همه را شنیدم ، و معاونت و مظاهر تيكه يك باديگر
میرسانید مخلص تان همه را تصدیق هم میکنم ولیکن به تصحیح اساس
مباحثهٔ شما خودم را خیلی مجبور می بینم .
اولا این يك راه ملاحظه کنید : که اگر قوانین موضوعه و قواعد مربو
طهٔ من درمیان نباشد ، و انسانها در مکتب فیض مکسب من آن قواعد
موضوعهٔ مربوطه را که عبارت از کسب اخلاق حسنه ، و نفی اعمال
شنیعه است از بر نکنند ! بخواندن و تعلم هیچ یکی از شما سر فرو نخواهند
آورد .
حکمت را علت میشمارند ، و تاریخ ؛ را تاريك . آرخیولوژی ؛ را
ژاژی میخوانند ، و جغرافیه ؛ را مالیخولیا .
از هر چیزی مقدم انسانها باید قواعد کلیه را که من وضع و تأسیس نموده
ام تحصیل بکنند تا فوائد و منافع شما یانرا دانسته در تحصیل شما صرف غیرت
( ١٦٨ )
و بذل همت نمایند . و اگر از تحلیه و تخلیه من صرف نظر نموده در اول امر به
تحصیل و تعلم شما پردازد در انحال شما او را منتفع نی بلکه بسی متضرر میگردانید.
چونکه در انوقت کبر و غرور که از مطرودان و مردودان بارگاه منست
بسبب دانستن شما ایشانرا حاصل آمده منفور خاص و عام میگردند .
آیا نمی بینید کسانرا که چون حسن اخلاق و تربیه و آداب را از دست
گذاشته اند از بلایای وادی تنگنای جهالت هیچ خلاص نمیتوانند شد !
پس بنابرین دلائل واضحه مبینه که عرض نمودم باید که تقدم و تفضل
مخلص تانرا بر علوم و فنون سائره تصدیق و تأمین فرمایند .
منطق
منطق — برپا خواسته گفت : که در تحصیل علوم و فنون دخل کلی
ئیکه حضرت اخلاق دارد انکار هیچ ازان شایسته و سزاوار نیست .
ولی با وجود آن باز هم بدینقدر عرض خالی از غرض جسارت و مبادرت
میکنم — که انسان اگر هر قدر مهذب اخلاق حسنه باشد باز هم بدانستن
من محتاجست . چونکه این يك امر بس بدهی و اشکاریست که اگر قوه
عقلیه و فکریه انسانرا رصانت و متانت لازمه حاصل نشود ، و از برای
اخذ و جذب و قبول نقوش بدیعه علوم و فنون باستعداد کامله واصل نگردد
( ١٦٩ )
مقتدر بر تحصیل هیچ يك از علوم و فنون نخواهد گردید . اینست که مخلص
شما یعنی منطق عقل و فکر انسانها را تربیه و پرورش داده مقتدر بر تحصیل
و تعلم شمایان میگردانم .
و دیگر اینکه از مؤدای اسم من چنان مفهوم میشود که مدار نطقیم ،
و چیزیکه انسانرا از حیوانات عجم تفریق میکند بجز قوۀ نطقیۀ عقلیه
دگر چیزی نیست . و حکمت ، و تاریخ و سائر علوم و فنون عبارت از همان
نطق است . پس اگر مرا ندانند از حکمت و تاریخ و اخلاق وغیره چسان
استفاده خواهند نمود ؟
کسانیکه از اصول عقلیه ، و نطقیۀ من بیخبر باشند ، و بصغرا و کبرای
من عرض منسوبیت بهم نرسانند از هیچ قضیۀ علمیه و فنیه نتیجۀ خیری
نخواهند دید . حتی معلومات مکتسبۀ شان نیز تا معاونت و مددگاری
عائلی من نباشد در اذهان به انتظام تام جاگیر نده نمیشود .
و الحاصل من چون مربی عقول و افکارم لاجرم مخلق حسن جناب اخلا
ق نمیزیبد که از ین محاسن و منافع عقلیۀ بدهیۀ مخلص خود انکار فرمایند . »
ریاضیات
ریاضیات ـ چون اینهمه نطق منطق را مسموع نمود گفت : « که
( ۱۷۰ )
افادات رفیق ذی توفیقم منطق اگر چه جملتهً قرین حق و صواب ، و مقبول
رأی اولوالابابست . ولیکن این يك مسئله نیز روشن و مبرهن بر اصحا
بست : که عقل و فکری که منطق آنرا تربیه میکند ، و مستعد محاکمات ،
و مناقشات علمیه میگرداند اولاً آنرا صفا و انجلای با ضیای لابدو لازم
است تا آنکه نقوش بدیعهٔ علوم و فنون در ان منعکس گردد . پس اینست
که آن صفا و انجلا محض از سایهٔ مهر آیهٔ من حاصل میشود !
« الحق اگر چه در جریان مباحث علمیه حرکت بر تطبیقات قواعد
منطقیه متوقف است ؛ اما استعداد در خصوص تطیقات بوجود
ریاضیات نشو و نما مییابد . مباحثات حکمیه نیز اکثر بواسطهٔ دلائل مجسمه
و براهین بدیهیهٔ علوم ریاضیه بموقع ثبوت میرسد . مسائل اقصر خطوط بین
الخطین اخلاق نیز از برکت جادهٔ مستقیم من بروی کار میآید . عملیات
آرخیولوژی ، و نظریات جغرافی نیز اکثر به تطیقات من متوقف و مر
بوط است . لاجرم لزوم تحصیل و تعلم من بهمه حال بدیهی و آشکار است»
هیئت
هیئت - گفت : بلی در ینخصوص حق فیاضی جناب ریاضی بهیچصورت
( ۱۷۱ )
انکار نمیشود، ولی این يك را نیز از خاطر نباید کشید که اگر من نمیبودم
حیثیت و اعتبار یکدامر وزه روز مر اور اشامل است بمنزله كان لم يكن میبود.
من اين يك را مصر آ ادعا میکنم : که خواه حکمت ، و جغرافیا ، وخواه
منطق وریاضیات وغير ها همه کی بوجود من قائم ودائمند . زیرا کتاب
کائنات را که بدرقه کافه علوم و فنونست ، بلکه مطرح جميع اشياء ومو
جودات مخلوقۀ قادر بیچونست انسانر امن مینمایم ، و وسعت فضای نامتناهی
و جسامت و ابعاد اجرام سماوی را نیز من انسان ضعیف را تعلیم می کنم .
و از نتیجه آنستکه انسان بر وحدانیت وعظمت وكبريائى خالق بر حق ،
وقادر و احد مطلق خویش اقرار ، و بر عجز وناتوانى ، وخضوع وخشوع
بندگی خود اصرار نموده تحصیل تهذیب اخلاق نیز اور امیسر میگردد.»
شعر
شعر — چون اینهمه مباحثات طویله را مسموع نمود برخاسته گفت:
« که هر یکی از شما از دری سخنی کشاده به ادعای تفوق يك بر دیگر میبر آئید،
و احتیاج و ارتباط متقابله خودتانراهم انکار و هم تصدیق میکنید ، ومرا
سراسر از خاطر بر آورده هیچ اهمیتی نمیدهید . پس معلوم شمابا شد که
( ۱۷۲ )
جميع كائنات وموجودات از اجرام متلالی سماوی ، گرفته تا به اجسام
نامی وغیر نامئی ارضی جمله بيك زنجیر غیر منفكه مظبوطی بسته و مربوط
است که آنرا جناب برادر محترم ما یعنی حکمت بلسان خویشتن « قوة جا
ذبه » تعبیر میفرمایند ، و در اصطلاح شعر ما آنرا « عشق و محبت » میخوا
نیم . اینستکه موضوع بحث بنده عبارت از ان جو هر یکدانه نفیس ، و هما
ن گوهر در دانه بدیع است .
اجرام سماوی در جو فضای نامتناهی بهمین قوه قویه مظبوط وقایم،
وکره ارض تا مرغ و ماهی نیز بهمین جاذبه بدیعه مر بوط و دایم است .
انسان ، و نبات ، وحیوان و غیره جمله گی بهمین قوه قویه بدیعه قدرت
نشوونما ، ووجود وبقا مییابد .
اگر همین قوه بدیعه و جود نمیداشتی یکی از شماو جود نمیگرفتی اگر
همین جاذبه غریبه نبودی هیچ قلبی به تحصیل و تعلیم شما رغبت و میلان
نمینمودی . پس اینست که تجسم دهنده این ماده مهمه اصلیه منم ، و مجسم
کننده این بدیعه قدرت الهیه را نیز منم .
احوال مشاهیر ، ور و ایات دلپذیریکه تاریخ روایت میکند اگر بجواهر
زواهر آبدار من تزيين و تشهیر نیابد از خواندن آن قلو بر انشاطی
حاصل نشود . اگر استعارات غريبه ومضامين بديعة من نباشد علم
( ۱۷۳ )
هیئت ، و حکمت مانند گنگی بدیدۀ حسرت بمعجزات سماویه ، و اشیای مو
جوده عطف نظر حیرت انداخته لال و بیمجال میماند .
« پس چون اینحالات حاضره موجود باشد از احتیا جیکه بمن دارید
بحث نکردن تان خیلی شایان تعجب دیده میشود . »
ادبیات
ادبیات ــ چون اینهمه مقالات و محاکمات ایشانرا شنید برخاسته
بیان نمود : « که برادران ! مباحثه و مجادلۀ تانرا خیلی تطویل دادید .
امّا اين يك را سراسر فراموش كرديد ـــ كه وجود هر يكی از شما بواسطۀ
لسان بميدان آمده ، حالا نكند تنظيم دهنده و اصلاح كنندۀ لسانها نیز
ذات فضیلت سمات ( ادبیات ) است .
هر يك از منتسبين شما در اول امر باید که در دبستان من از معلمان ذی
عرفان صرف ، ونحو ، لغت ، واصول کتابت و آثار مشاهیر ، و اشعار
دلپذیر تعلم وتدريس ورزند تا آنکه برای تحصیل شما ایشانرا استعدادی
حاصل آید ، ومضامین غریبه و معانی بدیعه رابیان نماید ، و گوی فصاحت
و بلاغت را از میدان برباید .
( ١٧٤ )
« و اگر تصحیح و تحصیل لسان ایشانرا میسر نشود از اصطلاحات
مشکلهٔ شما آیاچه خواهند فهمید ؟ پس چون بخوبی میدانم که این ادعا
و دعوای مراهمهٔ شما بلا شك و شبهه تصدیق و قبول میفرمائید ،
و درینخصوص البته مرا ذی حق میشمارید لاجرم زیاده بر ین حاجت
به تطویل کلام نمی بینم . »
رساله موقوته
بعد از شنیدن اینهمه قیل و قال « رسالهٔ موقوته » از میان بر خواسته
بدين يك كلمهٔ مختصره مجادله و محاوره ر اختتام داده گفت : که معین
و مدر گار شکر گفتارم یعنی حضرت « شعر » ترجمهٔ احوال ، و چگونگی
بحث و مقال ؛ و کیفیت منافع و استفادهٔ بیشمار مرا بدين يك مصرع
مختصر که :
« آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری »
خلاصه و اکمال فرموده است . لاجرم به تطویل مقال حاجت ندارم .
انتها
[ رسالهٔ موقوته ، عبارت از همچنین کتا بها ئیست که از هر دهن سخنی گوید ، و از
هر چمن سمنی بوید ]
( ۱۷٥ )
مشاهدة خانه کعبه بنظر عشق وجلوه محبوبیانه او
فرزند !
روزی ، در حضور پر نور حضرت (كعبه ) واله وحيران ، آشفته
وپريشان نشسته بودم. وبنظر عشق، ودیده شوق بر او نظاره میکردم.
گاهی بر قد وقامت قیامت خیزش بحيرت مینگریستم ، ولحظه بر بالای
بلند بالابلای فتنه انگیزش بحسرت میدیدم .
بره آورد طرز تمكين خرام آهسته رفتارش « ازل » دو قدم باستقبال
پیش نهاده ، واز پیش باز آیی شوخیهای رميدن آهوانه بی آهویش
( ابد ) يك ميدان پشت سر افتاده .
دمی در مجمع عشاق بالب خندان خرامان وغزلخوان در عاشق نوازی،
وساعتی در مجلس جانباز ان دامن پياكشان، و آستین افشان در سر اندازی .
تا بعزم جلوه از جا بر میخیزد بشوق تماشا جهانی چون مینا بخون آر
زو تا گلو می نشیند . و چون بقصد ناز از پائشیند دو عالم از ذوق تمنا از سر
جان بر میخیزد .
نی یارای رو برویش ديدن ونی طاقت چشم از روی او پوشیدن .
چنان حسن جهان آرایش دلربا افتاده ، و برنگی تجلی رخسار
سراپا زیبایش بعالم گیری پای پیش نهاده که عاشقان جانباز دلداده عريان
( ١٧٦ )
سراپا برهنه از شش جهت و چهار طرف يك بك . دودو ، ده ده نی ! بلكه
صد صد ، وهزار هزار عمری بسعی طواف کویش از وادی ترك تعلق
احرام بسته ، و وجود خودرا از آلایش دنیوی محروم ساخته ، و به آب
شور اشك چون زمزم غسل سراپابر آورده ، وبمئی ناب مینای با صفای
منا وضوی چهار اندام کرده ، و از خاك پاك قد مكاه خلوت ابراهیمی بر
سمت و ادی مروۀ باصفا گذشته ، وبکوه معارف عرفان عرفات عرفانر
آمده، وبرمیت جسم مرده دلان بیجان خود از سر اخلاص باچهار تکبیر
نمازجنازه خوانده و نسای طبیعت را از ثلاث و رباع که مواليد ثلاثه وعنا
صر رابعه است بسه سنگریزۀ جمرۀ ثالث بكلمهما طلاق ثلاثه داده، وخود
را از جمیع علایق مجرد ساخته ، و بپاکثی خلق سر پندار بی پا ، و فرق
نفس بادر هوا را از موی خود بینی پاك تراشیده ، وحاجثی جانرا از جمیع
آلایش صغیره وکبیره حلال نموده . وبعد از همۀ این اشغال به بلدۀ جان
پاك ،ووطن باطنی ،صفای عالم ارواح مراجعت کرده ، ودر بيت الشرف
(ادخلی فی جنتی )بناز و احترام. و اعزاز واکرام ساکن و آرام نشسته است.
لاجرم من ( طرزی افغان ) بعد از همۀ این تردد های نمایان در پیش
روى بزرك . وكوچك ، وراست ومخالف مقام شناسان پردۀ قانون دا
ئرۀ حجاز ، بنغمۀ آواز ساز دلنواز خوش آواز این غزل دور ودراز
( ۱۷۷ )
را بصد سوز و گداز نواختم :
S غزل معشوقانه ، در جلوه محبوبهانه S
« کعبه »
عجب معشوق بی پروا بعالم کرده ام پیدا !
بظاهر در میان خلق و در باطن بود تنها .
بپا دامن کشان از طرز ناز جلوه میآید
گریبان چاك و دست افشان و خندان آن بت یکتا
قیامت میشود تا یکقدم از ناز بر دارد
سر ا پا شور استغنا ز ناز بینیازیها
نگار شوخ و شنگی فتنه سازی سحر پردازی
بلب شیرین برخ رنگین بقد از عالم بالا
به بیرنگی زبس رنگ طراز جلوه ها دارد
ندانم قطره خوانم یا گهر یا موج یا دریا
بسان کعبه معشوق سیه پوشی نمیباشد
ولی در چشم ظاهر بین بود چون خانه برپا
تجلی حق از هر گوشه ایخانه میریزد
بظاهر گرچه در لفظ است پنهان صورت معنی
( ۱۷۸ )
جهانی از صفا در سعی طوفش میدود بیخود
گهی تا مروه وز مزدم گهی تا عمره ومینا
ز بس از ناودانش آب رحمت میچکد هردم
ز فرق تشنگان یکقدر و دا امواج او با لا
تعالی الله ز شان وشوکت و جاه و جلال او
که بر پا پشدستی میکنند در سجده اش سر ها
نیاید در بیان تو صیف حسن بیمثال او
که گر مژگان کشابی بر رخش دل میرود از جا
بگفتن بر نیا بد تا نه بینی روی زیبایش
شنیده کی بود ما نند دیده بشنوای دانا
صدای ذکر تسبیح خلایق بر درش هر شب
بگوش ملاء اعلا رسد تا مسجد اقصی
برهنه پا سر و بی پا بکویش هر طرف بینی
غریب ومنعم وشاه و گدا و عاشق وشیدا
ازیندر هیچکس نومید ( طرزی ) بر نمیگر دد
در اغوش تمنا آورد دنیا و ما فیها
در بیت الله زاد الله شرفها تحریر یافته ودر دمشق شام شریف برای
مؤلف عاجز ( محمود طرزی ) فرستاده شده سنه ۱۳۰۹
( ۱۷۹ )
یکدو قطعهٔ لطیفه آمیز کمال
«خجندی»
یکی از مصاحبان (خواجه کمال خجندی) که میر عبدالله نام داشت و از کرگوشی آلام. همیشه از صحبت خواجه تشرف نموده احراز استفاده مینمود. لکن خواجه را طبیعت از صحبت مصاحبهٔ آواز بلند خیلی بیزار و بامیر مذکور مجبوراً برفع صوت بسخن گفتن مجبور بود.
بعضی از احبا چون از مشرب خواجه آگاه بودند روزی بحضور خواجه عرض نمودند: «که از صحبت این آدم حضرت خواجه را خیلی بزحمت می بینم چونکه حضرت برفع صوت سخن گفتن را دوست نمیدارند، و این شخص نیز تا بفریاد بلند بگوئی نمی فهمد. ایکاش به حضور کم رسیدی تا راحت خواجه را مخل نگردیدی.»
لاجرم اینسخن احباب خواجه را مجبور بر انشاد این قطعه گردانیده است. که حقیقتاً از ظرافت خالی نیست: عه زیر کشیدن دو گوش طبیعی
قطعه
ما ز تشریف میر عبدالله
نیک آسوده و قوی شادیم
نیست ما را ز صحبتش گله
لیکن از گوش او بفریادیم
( ۱۸۰ )
دیگر
یکی از صوفیان بی بینی که گاه گاهی بصحبت حضرت خواجه تشرف
مینمود . بعضی از ارباب انف بیعیب ( خودبینی ) او را تعییب می نمودند .
روزی در مجلس احباب بحضور خواجه باز در حق این بیچاره بی بینی
هر کس چیزی میگفت .
لاجرم جناب خواجه نیز از برای آنکه اهل بزم را از عیب جوئی صوفی
بازدارند قطعهٔ آتی را انشاد نمودند :
قطعه
بما آنصوفی ببریده بینی بغیر از عجز و مسکینی ندارد
نشاید جرم خود بینی بروست که آن بیچاره خودبینی ندارد
( ۱۸۱ )
رومان
( رومان ) ، کلمه ایست از السنة بلاد غریبیه یعنی قطعهٔ اوروپا که بر حکایات
شوق انگیز ، وروایات عشق آمیز اطلاق میشود .
روما نها ، اگر چه بلسان اجنبیه ، وبطرز وتحریر انشای غریبیه
طبع ونشر میگردد ، ولی مقصد اصلی از ان واساس کلئی آن برا نست
که ترویج افکار ؛ وتحريك تحرير ، وتقرير انشاء ، ومدار تسلی ؛ وتفر
یح ذهن ؛ وتنشيط فكر از مطا لعه ویا تحریر آن حاصل گردد . یعنی بعد
از انکه ذهن از مطالعات عمیقهٔ علوم وفنون مدققه کسالت وبطالت حاصل
کند مطالعهٔ رومان او را تا یکدرجه مدار تسلی ، وموجب تفنن قلب ،
وانشراح صدرش گردد .
پس اینستکه ما نیز بنا بر تفنن قلب قارئین گرام بتحریر وترجمهٔ این رو
مان آنی که معنی تحت اللفظ آن حکایه ، وافسانه میآید ابتدا نمودیم .
این رومان یعنی افسانه ! در تحت عنوان « فلورا » در ( انواردکا ) نام
رسالهٔ موقوتهٔ فنی وادبی — از لسان فرانسوی بلسان عذب البیان عثمانی
ترجمه شده است . که ما نیز از انجا بلسان چون آب روان دری ترجمه
( ۱۸۲ )
و نقل نموده ایم .
وضع تحریر و انشای رومان چونکه بلسان فرانسوی میباشد لاجرم
مانیز بهمان شیوه و اصول تحریر که با اصول تحریر حکایات فارسی تا یکدرجه
مباینت میرساند مینگاریم . تا آنکه اصول تحریر شعر و انشای لسان اجنبیه
نیز تا یکدرجه بر قارئین همز بان روشن گردد .
فلورا
يك صباح ذی انشراح بسیار لطیفی بود : که شاعری از برای تماشای
معجزات طبیعت بر آمده بر ذروۀ يك لاش بسیار مرتفع ساحل بحر که
بلندی
بسوی دریا میلان خفیفی هم داشت غوطه خو از گرداب تفکرات شاعرانه
خود نشسته بود .
این لاش را کسیکه از دور میدید چنان گمان میبرد – که حالا بدریا
خواهد افتاد .
شاعر ، در میان سه چیز بسیار و اسعیکه دریا ، و صحرا ، و سما باشد
مانده بود .
بحر ، راکد بود ، سما صاف ، شاعر ، صامت بود صحرا فراخ !
خاموش
عمه آب ایستاده
که جاری و روان
نباشد
( ۱۸۳ )
هيچيك صدائی که ارباب تفکر را تعجیز کند شنیده نمیشد. تنها!.....
سكوت ! .....
گويا يك دست معنوی، بزنجیر بسیار قوی سکونت ، دست و پای هر چیزیرا
بسته ، و برشته سکوت دهان همه اشیا را دوخته بود .
شاعر ، درمیان این سکوت روح پرور ستاره بسیار لطیف آسمان
خیالراتما شا میکرد .
§ آفتاب جهانتاب از گوشه افق طلوع نمود . صبا بهبوب ، دریا تموج
خفیف مرغوب ابتداء ورزید مرغان چمن نیز به ترنم دمساز گردیدند .
چشمان شاعر ، در حالتیکه اموج كوچك كوچك لطيف دریا را تعقیب
میداشت ناگهان بمسافه دو صد قدم بريك (صندال ) یعنی کشتی کوچکی
تصادف نمود . دقت کرد : درمیان کشتی آدمیرا بخواب دید ، کشتی را
نیز امواج آهسته آهسته بسوی ساحل میانداخت .
بعد از کمی کشتی بسنگهای ساحل مصادمه نمود. آدمیکه در میان آن
دراز افتاده هنوز حرکت نمیکند !
شـاعر ، متفکر گردیده از جائیکه نشسته بود فرو آمد ، بسوی کشتی
بحركت افتـاد . وقتیکه بکشتی تقرب نمود — از برای شناختن کسیکه در
کشتی افتاده بود بیتـاب گردید . اما بشنا ختن آن موفق نشد . چونکه
( ١٨٤ )
( شابفه ) ( ١ ) حصیر نازکباف نائم بر رویش افتاده، و ( مانتوئی ) حریر
سیاهی یعنی خفتان درازیکه مخصوص نسوان اورو پاست در بر داشت نیز و
جودش را کاملاً مستور نموده بود . شاعر ، چند دفعه بر نائم مذکور
آواز هم داد . لکن هیهات ! نه جوابی شنید ، و نه حرکتی دید .
نهایت الامر بیتاب گردیده داخل صندال گردید . از روی نائم شابقۀ
اش را بر داشت .....
آیاچه دید ؟ یکدختر نی نی ! بلکه یک پری !
شاعر ، چنان پنداشت که دختر ملک سیما بخواب بسیار عمیقی رفته
است . ولی رنگ شکسته خون آلود دختر خطا بودن این حکم شاعر را
اشعار مینمود . شاعر در اثنا ئیکه اینحالت دختر را دقت میکرد . دفعۀ
چشمش بخنجریکه در سینۀ دختر خلیده بود ، و خون لاله رنگی که ازان
در جریان آمده بود تصادف نمود. فریادی زده بچابکی تمام خنجر را از
سینۀ دختر بدر آورد . درین اثنا دختر نیز چشمان آهو مثالش را
کمی از هم باز نمود . بعد از ان در میان شاعر ، و دختر این محاوره
جریان نمود :
دختر ــ گفت : آیا بر من دلت میسوزد ؟ دل مسوزان ! بلکه خنجر را
( ١ ) شابفه یعنی کلاه فرنگیشی که نسوانرا مخصوصست
( ١٨٥ )
زیاده تر بقلبم فروبر !
شاعر - گفت : چرا ؟
دختر - گفت : چونکه قلبم مستحق اینجزا است . . .
شاعر - گفت : این خنجر را کدام دست جفـاپرست بسینه آئینه
مثالت فروزانده است ؟
دختر - گفت : عشق . . . . .
شاعر - گفت : آیا عشق ؟ !
دختر - گفت : بلی !
بنابرین شاعر بتفکر فرورفت . دختر نیز چشمانش را فروبست .
یکد و دقیقه بدین وتیره گذشت . بعد ازان شاعر - گفت که : اسم شما
و پدرتان چیست ؟ و در کجا اقامت دارید ؟
دختر ، بی آنکه چشمانش را بکشاید این جوابرا داد :
اسم من ( فلورا ) ، و اسم پدرم موسیو ( ویسمان ) است و در قشلاق
صیفیهٔ خودمان که بدینجا خیلی قریب است اقامت گزینیم .
شاعر پدر دختر را و صیفیهٔ شانرا قبل از ین میشناخت لاجرم کشتی
رایدان سمت گردانیده به پرکشیدن کشتی مسارعت ورزید . در ظرف
پنجد قیقه کشتی بصیفیهٔ مذکور تقرب جست . چند نفر از خدمتگاران
( ١٨٦ )
بر کنار بحر منتظر ورود کشتی بودند . لکن نه بدینصورت ! پس بنابر
اشارت شاعر بی آنکه صدا و فریادی بلند سازند دختر را بر داشته در یکی
از او تاقهای قریب عمارات صیفیه بردند . و باز بنا بر امر شاعر یکی از
خدمتگار ان به آوردن جراح بسوی قصبه بشتافت پدر دختر و مادرش و جمله
کسانیکه در صیفیه بودند از واقعه مدهشه مذکوره خبر دار گردیده سرا
سیمه بسوی دختر شتافتند . شاعر واقعه را همانقدر که دیده و از زبان
دختر شنیده بود بی کم وز یاد به ایشان بیان نمود . در اثنای این محاوره
جراح نیز داخل او تاق گردید .
کسانیکه دختر را احاطه کرده بودند از هم پاشیدند . جراح در نزد
فراش دختر رفته زخمش را معاینه نمود . بعد از معاینه و ترتیب ادویه
مقتضیه ، و تعریف صورت استعمال آن رو بمادر دختر آورده گفت که :
— غصه مکشید . زخم ماده وازل خیلی خفیف است . خنجر به استخوا
ن قبورغه تصادف نموده مانع از داخل شدن گردیده است و بهیچ آلت دا
خلی ضرری نرسانیده است . هیچ افکار و اندوه مکشید که در خصوص
حیات مادموازل هیچ تهلکه نیست. و این بیهوشی او راسبب کثرت سیلان
خو نست . حالا امر بفر مائید تا مادموازل را بر تختش برده بخوابانند .
و ادویه و معالجاتیکه ترتیب نموده ام عمل نمائید . وقت شام آمده باز زیا
( ۱۸۷ )
رت خواهم نمود .
پس دختر را بر قالیچه خوابانیده بر تختش رسانیدند . در ین اثنا پدر
دختر شاعر را مخاطب نموده گفت :
- افندی ! به این لطف نمایانیکه الی الابد خاطر نشان خاندان ما کردیده
نمیدانم که ذات عالئی شما را بچه چیز مقابله نمائیم . از ین سبب گرفتار
خلجان زیادی میباشم . لطفا شهرت خودتان و اقامتکاه تانرا بیان بفر
مائید تا یکروزی بالذات آمده به ایفای تشکر پردازیم .
شاعر – کفت : استغفر الله افندی ! من هیچ چیزی نکرده ام که مو
جب تشکر باشد بلکه وظیفه انسانیت را ایفا کرده ام . مقابله آن نیز التفا
تیکه در حق من فرمودید کافیست . يك لطف عال العالی که از شما امیدوارم
همانستکه تا هنگام شفا یافتن مادمو ازل هر روز از دربان خبر گیر اباشم . اکر
این مساعده را در حق بنده اجرا فر مائید حقیقتا افتخار بیشمار میکنم .
پدر دختر – کفت : افتخار بمن عائد است . لکن اقامتکاه خودتانرا
بیان نفرمودید . مطلقا بشرف زیارت شما نائل خواهم شد .
شاعر – کفت : تشکر میکنم افندی من ! از صیفیه شمابه بعد ده
دقیقه در فلان قریه در عمارت صیفیه که داریم اقامت کزینیم .
پدر دختر – کفت : خیلی مبارك ! بهمه حال بصیفیه تان آمده تعجیز
( ۱۸۸ )
میکنیم .
شاعر - گفت : استغفر الله ! مشرف میفرمائید .
درین اثنا والده دختر نیز بشاعر تقرب جسته تشکرات زیاد خودش
را عرض نمود . بعد ازان از هم وداع کرده شاعر برفت .
شاعر بمجردیکه از صیفیه بر آمد بسرعت فوق العاده برفتن ابتدا نمود.
بعد از دو سه دقیقه در اجزاء خانه قصبه داخل گردید . جراحرا در انجا
یافت.مقصد شاعر از ملاقات جراح بجز اخذ معلومات مفصله در خصوص
جریحه فلورا دگر چیزی نبود . بقدر نیم ساعت گفتگو کردند. جراح
بکرات و مرات بی تهلکه بودن جریحه فلورا را بشاعر تبیین ، و قلب شاعر
را بدان تطمین نمود .
شاعر ، هنگامیکه بسوی اقامتگاه خویش عودت میکرد . بسوی
صیفیه فلورا نظری انداخته با خود چنین زمزمه نمود :
« -- فلورا ! امین باش : اگر ترا نائل گردم ، همان خنجر یکه از سینه بلور
مثالت کشیده ام بجگر پاره پاره شده ام فرو خواهم راند » مگر طایر فکر و
روح شاعر بیچاره بيك دیدن نادیده در شاخسار زلف كمستانه رنگ تابدار
فلورا آشیان بند ابدی گردیده بود .
سه ماه بعد ازین وقعه یعنی در یکی از روزهای ماه تموز ، در وقت زوالی
( ۱۸۹ )
هر گاه در باغچه اقامتگاه صیفیه ( فلورا ) داخل میشدید میدیدید که
یکدختر مه پیکر ملك منظر یکه بسن هجده سالگی قدم نهاده ، وبه
اقصای بلاد ملك حسن و دلبری واصل گردیده بر سر يك قنبه چوبینی
یعنی چوکیهای طولانی که از برای نشستن در محلات باغچه ها همیشه
موجود میباشد نشسته ، وسر لطافت افسرشرا بر دست راست خویش
تکیه داده . و بدست چپش نيز يك كتابی گرفته است . و وزش نسیم عطر
بیزی نیز زلفان چون رشته جان کستانه رنگش را بر پیراهن فرنگی
لاجور در نگش پریشان داشته است .
حالا دانستید که این دختر حور چاکر قمر پیکر که بود ؟ ایندختر ملك
سیما ، فلورای باناز وادا بود که از جریحه سینه آئینه مثالش هيچيك اثری
باقی نمانده صحت كامله فوق العاده حاصل کرده بود .
وباز در همان صيفيه بaddrسی چهل قدم دور تر در میان درختان بهم
پیوست بید و چناريك جوانیکه بسن بیست یا بیست و پنج سالگی قدم نهاده،
وبدریای ناپیدا کنار عشق که بجای آب آتش دارد جدیداً در افتاده
مشاهده میکردید . که بنظر حسرت ودیده حیرت این منظره دل کش
را تما شا مینمود .
این جوان نیز همان شاعر يستكه میشناسید ! ! !
( ۱۹۰ )
بعد از انکه شاعر يك مدتی این وضع دلنشین فلورا را تماشا نمود آهسته آهسته نزدیکش رفته ــ گفت :
ــ وقت شریف تان بخیر باد ماد موازِل ! اینست که از برای وظیفه که بمن حواله فرمودید شما را بتعجیز نمودن مجبور شدم از ینر و عفوم فرمائید .
ــ فلورا نیز : استغفر الله ! من نیز منتظر تشریف شما بودم ولی چون آمدن تانرا حس ننمودم تعظیمات لازمه که در خورد شاگرد باستادست اجرا نتوانستم نمود . لاجرم طلب عفو حصۀ منست .
اینرا گفته بر پا خواست . وشاعر را گرفته داخل عمارت گردیدند .
فلورا ، بریکی از چوکیهائیکه در اطراف میز موضوع بود نشسته شاعر را نیز بمقابل خویشتن بنشانید . وکتابیكه بدستش داشت بسوی شاعر دراز کرده گفت :
ــ درسی که دیروز گرفته ام . بزهنم بوجه دلخواه جا گرفته است . پس حالا میخواهم که از بر بخوانمش تا آنکه افرین شما را در حق خویشتن بشنوم .
شاعر کتاب را گرفته ــ گفت : بلی هیچ شبهه نیست . درسیكه
( ۱۹۱ )
دیروز باهم در آن مذاکره نموده ایم مهمترین اقسام ادبیاتست بفرمائید
تا بشنوم .
پس فلورا نیز بتقرير و تفسیر درس خویشتن ابتدا نمود .
حالا تفصیل کیفیت جریحه فلورا ، و چگونگی درس گرفتن او را از
شاعر نیز قدری لازم آمد که بیان کنیم :
مگر فلورا را نامزدی بود جوان ، بغایت حسن و آن . که مرغ قلب فلورا
بدام محبت آن صید گشته بود . و در راه عشق و محبت آن نامزد ، فلورا
نیز به نشان عشق نامزد شده بود . تا آنکه آن نامزد ناجوانمرد طریق
بیوفائی را گرفت . و بطمع چند خز پاره زرودینار فلورا را ترك كرده،
وبادیگری ازدواج نمود. فلورا نیز از اندوه بسیار موت را بر حیات خویش
بهتر دید . وبقصد آنکه از مرده اش نیز کسی خبر نیابد در کشتی نشسته در
یائی شد . و چون از صیفیۀ اقامتگاه خویش دور افتاد خنجریرا که باخود
داشت بسینه اش فرو راند. تا همان بود که آن موت او سبب حیات شاعر گردید.
وزخم اومر قلب شاعر را مرهم .
وقتا که جریحه فلورا روبه التیام نهاد . شاعر نیز با ایشان برفت و آمد
مبادرت ورزید . پدر فلورا نیز از طرف فلورا بنا بر عرض تشکر و منت
داری چند دفعة بصيفيۀ شاعر تنزل نموده پس بدینمنا سبت در میان فلورا
( ۱۹۲ )
وشاعر رسم وداد ومحبت يوماً فيوم در تزاید بود و رفته رفته چنانچه گردش زمان ازجریحه اش اثری نگذاشت اسباب اینجرحه را نیز سراسر از قلبش محو و نابود گردانید .
تا آنکه روزی فلورا شاعر را مخاطب نموده گفت :
— از شما يك چيزی رجا میکنم . اما نمیدانم قبول خواهید فرمود یا نه ؟
شاعر — گفت : بفرمائید افندى من! بنده به انفاذ هر امر شما حاضرم.
فلورا — گفت : بلی عنايت و لطف شما را در حق خودم دائما ملاحظه میکنم . لهذا بدینعرض عاجزانه جسارت میورزم : که اگر لطف فرموده در هفته يكبار يادو بار مخلص تانرا از فن ادبیات بعضی درسھائی بدھید خیلی منتدار عنایت شما خواهم شد .
شاعر — گفت : بسر و چشم افندى من ! اگر آرزو بفرمائید سر از فردا هر روز به اجرای این امر شما مهيا ام . اما اگر این آرزوی خودتانرا يكدفعه بجناب پدر عالی سیرت تان عرض بکنید خیلی مناسب خواهد بود.
فلورا — گفت : خیلی خوب فرمودید . بنده نیز چون استشاره پدرم را درینخصوص از لوازمات میدانستم لهذا قبل از انكه بخدمت شما عرض نمایم پدرم را اخبار نموده بودم . و از افادۀ ایشان چنان معلوم گردید که اگر مخلصۀ خود تانرا لایق این شرف به بینید ایشان نیز متشکر
( ۱۹۳ )
خواهند شد .
شاعر — گفت : بسیار مبارك . چون چنین است فردا آمدن مخلص
تانرا بساعت چند مساعده میفرمائید ؟
فلورا — گفت : این راه میباید که خود جناب تعیین بفرمائید .
شاعر — بعد از قدری تفکر گفت : اگر مناسب باشد در وقت چاشت .
فلورا — گفت : خیلی خوب خیلی خوب ! فردادر وقت چاشت تشر
یف شما را منتظرم .
اینست که بنا برینقرار داد شاعر هر روز بصیغیۀ فلورا رفت و آمد را
بنا گذاشت . وایندرسیکه پیش ازین درصفحۀ ما قبل بیان کردیم بیست
و ششمین در سیست که فلورا از شاعر گرفته بود .
والحاصل « شاعر » بعد از انکه درس ( فلورا ) را شنید ، و تحسینیکه
درخوردش بود ایفا نمود درس تازۀ دیگر را داده از حضور فلورا وداع
نمود ، وبچابکی تمام از كوشك بدر آمد .
وقتیکه فلورا در كوشك تنها بماند آهسته آهسته قدم زدن وعمیق عمیق
تفکر کردن بنا نهاد بعد از ان توقف نموده خود بخود این سوالرا ایراد
کرد [ آیا باز اینچه سود ابسرم جا گرفته ؟ گمان میبرم که حالاباز مرغ دلم
بشاخسار عشق پرواز کردن میخواهد . مگراین معلم نبود ! بلکه استاد
عشقم گردید ! بلی بلی ! حواسم را دگر گونه می بینم . بخوبی میدانم که
( ١٩٤ )
مرغ دلم را باز سر از نو این جوان آفت جان صید نموده است .]
باز یکقدری قدم زده در نزد آئینۀ زنگار قد نمائی که بر میز گذاشته شده بود
تقرب ورزید . و لحظه حسن و جمال باکمال خودش را دقت نموده باز
با خود زمزمه فرمود :
[ آیا او نیز مرا دوست خواهد داشت یانی ؟ نمیدانم که این مسئله را
چگونه معلوم خواهم کرد ؟
بعد از قدری تفکر به نزد میز نوشتن برفت . و يك كاغذی گرفته این
شعر شاعر مشهور ( و يقتور هوغو ) را بنوشت که مضمونش اینست :
[ محبوب شدن تا چه درجه چیز بزرگیست . ولی چیزیکه از انهم بزرگتر
است همانا محب یافتن است ]
پس از ان اندیشید که این کاغذ را در جائی بگذارد که شاعر آنرا به بیند .
آخر الامر از میان کتابی که شاعر او را از ان درس میدهد بهتر و مناسب
تر جائی نیافت . بعد از ان کتابرا برداشته باز کرد . در محل درس يك
کاغذ بسیار خوش نقاشی چهار قات کرده یافت . بكمال تعجب و تلاش
کاغذ را باز کرد . خط مکتوبرا بيك نظر بشناخت . مگر خط جناب
شاعر بود . شاعر ماهر بر آن کاغذ لطیف بمرکب آبی رنگی این سطور
آتی را نگاشته بود :
محبوب شدن گر چه بود کار بزرگی زان به بود آنکس که اگر یافت حبیبش
( ١٩٥ )
مكتوب
« ای یگانه اختر آسمان جمال !
« انسان اگر هر قدر بدرجهٔ غایت الغایهٔ سعادت واصل شود باز هم قناعت نمیکند .
« سعادت ، و بختیاری من از روزیکه با شما مصادف گشتم ابتدا نمود . ماد موازل ! ترا قلب شکستهٔ ناتوانم در اول ملاقات محبوبه اتخاذ نمود . این مسئله بدایت سعادتم گردید . بعد ازان التفات تانرا نائل شدم . این نیز سعادت و بختیاریم را تأمین و تزئید نمود . بعد ازان بشرف خواجه گی شما سرفراز شدم . این نیز درجهٔ اعلای سعادتم را اشعار نمود . بدینواسطه هر روز بنظارهٔ جمال با کمال شمانیز موفق شدم . و مافوق اینهمه نور محبتی نیز از بعضی اطوار و حرکات شما در حق خود حس نمودم . آیا برای عاشق دلباخته ازین عظیمتر چه سعادتی خواهد بود ؟ حالا نکه بنده بدین هم قناعت نمیکنم . بلکه سر محبتی که اگر با بنده داشته باشید میخواهم که از لسان مبارك تان بشنوم . و هم اجرای اینعرض گستا خانه ام را فردا از شما نیاز دارم ! ! ! اما اگر حیا مانع این اعلان گردد باز هیچ
( ١٩٦ )
ضرری نیست . بعوض آن بر سر لطافت افسر خويش يك دسته کل آبی رنگی
بزنید . تا آنكه اين رنك لطیف از لسان مبارك تان وكالت نمايد . هرگاه
فردا بحضور شما مشرف شوم ، و ديگر رنك گلی بر سر مبارك بيبنم
لابد التجأ گاهم من از خواهد بود . و اين يك را نیز عرض کنم : رنك
آبی را که از رنگهای دیگر انتخاب کرده ام سببش . آنكه هم خوشرنك
است ، و هم بوجود آنخمیر مایه لطافت خیلی زیب میدهد . حتی طبیعت
نیز برای اکمال حسن و جمال آن ملك مثال بدو چشم سرمست سماوی
عرض احتیاج ورزیده . بخاکپای فلورا سوگند ! که از هنگامیکه آندو
چشم شوخ افلاك صباحت وملاحت را ديده ام بدیدن فضای نامتناهی
تنازل نمیکنم . آیا برای من دلباخته بهتر ازین سما کجاست ؟ آه از انسا عتیکه
فردا بحضورت مشرف شوم ، ورنك کل سرترا دیگر رنگی بیابم .»
فلورا بعد از انکه اینمکتو برا بخواند بوسیده در مدالیه بغل خویش
نگهداشت . و كاغذيكه خودش نوشته بود پاره کرده بینداخت چونکه
لزومی برای آن باقی نماند . و کتاب در سش را گرفته از كوشك برامد .
و بر کنار نهر یکه از زیر در ختان عرعر و شمشاد در وسط باغچه صيفيه
در جریان بود برفت : تا بوقت مغرب در انجا بنشست . صداهای دل نشین نهر
باصفا ، وزمن مه های شكرین مرغان خوش الحانرا شنید . گلهاى رنكاً
( ۱۹۷ )
رنگی که در اطراف نهر شگفته بودند ، و پروانه های خوشرنگی که بیتابانه و مشتاقانه آنها را زیارت مینمودند ، و چوچه های صغیرۀ مرغان متنوعۀ که سرهای شانرا بانتظار قدوم مادران و پدران خویش از آشیانه ها برآورده بودند همه رایگان یگان سیر کرده برای طعام شام پس بکوشک عودت نمود . و بعد از صرف شام در يك كشتی نشسته بگردش دریا برآمد . لکن پدر و مادرش هنوز دهشت آن واقعۀ هولناك سابق را فراموش نکرده بودند لاجرم برای محافظۀ دختر یکدو خدمتگاری نیز ترفیق کردند .
حالا نکه حالا اینچنین احتیاطها را هیچ لزومی نبود . زیرا فلورا بعد ازین مردن نی بلکه زندگانی میخواست .
دختر پری پیکر ، تا به نیم شب بر روی بحر گردش نمود . بعد ازان بصیفیه آمده بخواب بسیار شیرینی فرو رفت . در عالم خواب ازدواج خود را با شاعر بدید !
فردا بمجردیکه از خواب برخاست یکسر بباغچه فرو آمد . و گلهای خوشرنك با غچه رایگان یگان تماشا کرده یکدسته گل آبی رنگ بسیار لطیفی انتخاب نمود . اما برای چه ؟ برای احیا نمودن شاعر !
شاعر ، بوقت معین خویش بصیفیه آمد . از فلورا جویا شد . گفتند
( ۱۹۸ )
در کو شکست . او نیز بسوی کو شك پوئيد . لکن در وا زۀ كوشك را باز کرده بداخل شدن هیچ جسارت نمیتوانست . دلش میطپید . بدنش میلرزید . آیا چرا ؟ چونکه رنك كل سر فلورا را نمیدانست !
در پس در شاهی را منتظر بودند. آیا که ؟ یا سعادت یا مصیبت ! امروز باز شدن ایندر بروی او یا مدخل جنت ، یا ممر جهنم میگردید . در پس در بایستاد ، بگرداب تفکر فرو رفت ، پنج شش دقیقه بدینصورت گذشت . چند دفعه دستش را به پیچ در وازه هم برد ، ولی باز پس کشید . نهايت الامر در حالتیکه چشمانش بسوی سماء و قلب و بدنش در آزار و جفا بود پیچ در وازه را تاب داده در را بکشاد .
فلورا ، بريك در از چو كئی اطلس گلداری در از کشیده بخوابرفته بود. ساعد سیمین یمینش را تا بحد بازوی بلورینش برهنه کرده از در از چوکی آویخته بود ، و بدست یسار آئینه کردارش کتابیكه درس محبت را از ان بسبق می آموخت گرفته ، و نصف آخری پستانهای چون لجهٔ سیمایش را بدان پوشیده بود . لكن سینه بیكینه آئینه مثال باصفایش با سر پستانهای چون نار خندان لطافت نمایش ظاهر ونمایان بود ، سرعشق افسر دلبرانه اش بسوی سینهٔ چون آئینه اش تمایل نموده ، وزلفان چون رشتهٔ جان کستانه رنگش نصف کمی از رخسار گلرنگش را بايك قسمی از
( ۱۹۹ )
بازوی سیمین صفا آهنگش پوشیده از در از چوکی آویخته بود ، پیراهن لاجودر رنگی که در بر داشت قدری بالا بر آمده ساق در لطافت طاق بلورینش را تا بحد زانوی دلکشش نمایان کرده بود . پاپوشهای زرد وزش بزمین افتاده ، و پایهای کوچک لطیفش را جراب های کلابی رنك ابریشمینش حائل تماشا نمی گردید . آیا بر سر لطافت افسرش چه بود ؟ بلی بلی ! ! بريك گوشۀ سر نازنینش نیز یکدسته کل آبی رنگی بس قشنگی که از نیلوفر وسوسن وسنبل تشکیل یافته مانند اکلیلی نهاده ، وطره طرار خرمائی رنگشرا بدان پیراسته بود !
شاعر ، از دیدن اینحالت خوش هئیت فلورا که صورت مجسم ازدواج ( حسن ) را با ( عشق ) تصویر ، و بلسان خواب ساخته گی تقریر میداد مظفرانه ، و منصورانه داخل گردید. و آهسته آهسته بفلورا تقرب ورزید. وبنابر ایفای تشکر لبهای از آتش عشق تفیدۀ خویشتن را بر لبهای شکرین کلرنك فلورا كه يك تبسم بسیار لطیفی تشکیل داده بود بنهاد . . . . ای بوسه نخستین ! اگر جمیع لذائد جهانرا با هم مزج کنند باز هم معادل بلذت تويك لذتی محصول نمیآید !
بوسه چیست ؟ لسان عاشقانه روح ! تماس دولب بایکدیگر ، معانقۀ دو روح باهمدیگر است .
( ۲۰۰ )
والحاصل ، فلورا تبسمی کرده چشمانش را باز نمود . شاعر نیز گریه
کرده بر پاهای فلورا بیفتاد ، و به اشک خونین خویش پای های نازنین فلو
را را رنگین ساخت . و گفت :
— فلورا فدایت گردم ! این عاشق مسکین خود تانرا بجسارتیکه از وصا
در گشته عفو فرمائید . جگر خراشی «عشق» را خود تان نیز چشیده
اید و آلام آنرا بخوبی میدانید پس بگوئید که بنده بدین گستاخی معذوریم.
و مرحمت شما را سزاوار نیستم ؟
فلورا — گفت : اینست که خواهشت را بجا آوردم ، دگر چه !
شاعر — گفت : بلی تشکر میکنم ! ولی میخواهم که از لسان مبارکتان
نیز بشنوم که آیا مرا دوست دارید یانی ؟ و آیا بنده تانرا بعاشقنی خود
قبول فرمائید یا نی ؟ چونکه بتلفظ این کلمۀ حیات پرور میخواهم که روحم
را به اقطار اثیریۀ عالم خیال اصعاد نمائید !
فلورا — گفت : چون خواهش شماست این بلی تنها بلسان نی بلکه
قلباً میگویم که ترا دوست دارم . اگر دوست نمیداشتم امر تانرا اجرا
نمیکردم ! اگر دوست نمیداشتم درس گرفتن را حیله نمی ساختم حالا
اطمینان قلبت حاصل گردید ؟ دگر چیزیکه باقی نماند ؟
شاعر — ( قطرات گریۀ شادی بر رخسارش دویده ) — گفت : يك
( ٢٠١ )
— چیز دیگر : . . .
فلورا گفت — : چه چیز ؟
شاعر — گفت : هر روز تکرار اینکلمه . . .
پس فلورا خندیدن گرفت . الحق حالت شاعر شایستهٔ خندیدن بود ؛
زیرا از کثرت شادی نمیدانست که چه طلب کند ، و چه بگوید . شاعر را
حضرت پیر عشق بحالت پانزده سال پیش ازینش رجعت قهقری داده
بود . یعنی طفلش ساخته بود !
درین اثنا ، یکی دروازهٔ كوشك را دق الباب نمود .
فلورا — گفت : چه کسی ؟ داخل شو !
دروازه باز شد . يك خدمتکاری درامد .
فلورا — گفت : چه خبر است ؟
خدمتکار — بکمال ادب و تعظیم ، گفت : مهمانان آمده اند. و جناب
مادموازل را منتظر نشسته اند .
فلورا — گفت : بسیار خوب میآئیم.
خدمتکار برفت . بعده فلورا شاعر را مخاطب نموده گفت :
— مهمانانیکه آمده اند از احباب عزیز ماست . تاييك هفته درینجاخواهند
بود. بفرمائید تا برویم ، و ترا با ایشان معارفه نمایم . در میان ایشان موسیو
( ۲۰۲ )
( ادوار ) خیلی ظریف الطبع يك جوانیست . طبع شما از وخيلي حظ
خواهد گرفت . چونکه او نیز شاعر است . و دیگر ماد موازك ( ماری)
نام یکدختر پری پیکر یستکه موسیو ادوار از جان و دل بر او عاشق است .
و ماری نیز او را خیلی دوست میداشته است .
شاعر ــ گفت مگر مهمانان همدرد است . بسیار خوب بفرمائید .
لاجرم هر دو از كوشك بدرامـدند و در نزد مهمانان برفتند .
وقتیکه فلو را داخل صالون مهمانان گردید صالونرا يك شماتت شادمانی
استیلا نمود . ازهمه اولتر ماد موازل ماری دست بگردن فلورا انداخته
چند دفعه همدیگر را بوسیدند . بعدازان علی الترتیب مهمانان فلورا را .
فلوراه مهمانانرا بوسید . بعد از همه موسیو ادوار نیز بکمال تعظیم دست
لطافت پیوست فلورا را ببوسید . شاعر ما ، همچون هیکلی در پیش در ایستاده
بود . و بنظر رشك وغيرت غضوبانه بوسندگان فلورا را تماشا میکرد شاعر
تا بحال در میان عادات ملل این عادت دست بوسی را خیلی شایسته و پسندیده
میدانست . لکن امروز و جدانش حکم نمود که در دنیا ازین بدتر عادتی
هیچ نخواهد بود !
بعد از ان فلورا خواجه خود را بهر يك از مهمانان پر زانته یعنی تعرف
نمود . ادوار بعد از انکه شاعر را بکمال تعظیم سلامی بداد گفت :
( ۲۰۳ )
افندی من ! بنده شما را خوب میشنا سم .
شاعر — گفت : تشکر میکنم افندی من ! لکن بنده هیچ بخاطرم
نمیآید که با جناب در دیگر جا ها ملاقی شده باشم .
ادوار — گفت : بلی همچین است ! ولی فرقهٔ شعرا چون یکدیگر شانرا
از عکس صدای کهسار سخن میشناسند لهذا بنده را نیز بعضی اشعار
آبدار جناب بشما معارفه نموده است .
شاعر — گفت : خیلی تشکر میکنم ! آیا کدام هزیانهای بنده بدرد
سرشما فرصت یافته خواهد بود ؟
ادوار — گفت : استغفر الله ! لطافتهائیکه در اشعار شما موجود است
جميع بدایع پرستان معانی را حیران میسازد . مخلص شما نیز از همه زیاده تر
منظومه را که در تحت عنوان (رشك) انشاد فرموده اید خیلی پسندیده ام.
شاعر — گفت : اینهمه لطفیكه میفرمائید از حسن ظن شماست . ورنه
آن خز فپاره ها را قدر و اعتباری نیست .
مقصد ادوار چون از تذکار منظومهٔ رشك شاعر لطیفهٔ پهلو داری بود
لاجرم شاعر این یك را نیز علاوه کرده گفت :
— ( رشك ) را در منظومه که فرمودید بقرار واقعی تصویر نتوانسته ام ،
حالا میخواهم که در انخصوص يك چیز نوی بقلم آرم . زیرا حقیقت
( ٢٠٤ )
معنی رشك حالا به بنده تان معلوم کردید .
در حالتیکه ایندو شاعر درین مکالمه بودند ماد مو ازل فلورا ماد موازل ماریرا در خصوص پیانو نواختن تکلیف میکرد ، این تکلیف فلورا را رجا ها و زاری های دیگران نیز همراهی کرده ماریرا مجبوراً بر چو کی پیش روی پیانو بنشاندند . و بدستش يك ورق نوطۀ نیز بدادند .
دختر پیانو نواز ، هم به پیانو نواختن . وهم بدلالت نوطۀ که در دست داشت یکغزل بسیار حزن انگیز یرا خواندن گرفت .
غزل مذکور چون يك خنجر جگر شکافی از برای عشاق مشتاق نا بکام بود ، وماری نیز آنرا بصدای محرق ، ونوای خیلی حزینی مینواخت لاجرم بر رخساره های شاعر قطرات اشك حسرت بی اختیار دویدن گرفت . وچون عادت اهل اورو پاست که بر يك چیز بدیع وغریب که خواه درمقام تحسین باشد وخواه در خصوص مزاح كف بهم میزنند ، لهذا در حالیکه چشمهای شاعر بقطرات اشك از هم پوشیده بوديك كف زدن شدیدی در صالون به اهتزاز آمد . شاعر بیچاره بگمان آنکه در مقام تحسین دختر پیانو نواز کف میزنند - بی آنکه چشمانش را بکشاید - بکف زدن مبادرت ورزید . اما کف زدن شاعر را چون خندۀ قهقهۀ عمومی پیروی نمود مجبوراً چشمانش را از هم کشود . اما چه می بیند ؟ مگر
( ٢٠٥ )
كف زدن اهل محفل در خصوص تحسین ماری نی بلکه در مقام مزاح گریۀ
شاعر است .
لاجرم شاعر بیچاره خیلی محجوب و شرمسار گردیده ( چنانچه
عادتست ) بر پا خواسته عرض اعتذار نمود .
والحاصل این چهار جوان ظرافت توامان آنروز را بيك سرور و نشاط
فوق العادة بسر رسانیده قرار دادند که فردا را بصید افکنی و شکار اندازی
در جنگل شمالی صیفیه بسر آرند . و چون فردا قبل از طلوع آفتاب براه
می افتادند لاجرم شاعر آنشب را نیز در صیفیۀ فلورا بماند و این نیز از برای
او سعادت و بختیاری گردید .
این اول رومانیست که خوانده و همینقدر آنرا
که در انوار ذکا نام رساله موقوته یافته بودم
ترجمه کردم . اگر چه این رومان ناتمامست
ولی چون اول رومانیست که مرا بر ترجمهٔ
رومان نویسی تحريك و تشويق
نموده خیلی دوستش میدارم
در دمشق الشام
سنه ۱۳۰۹
محمود طرزی
( ٢٠٦ )
عشق
حالتیکه آنرا «عشق» میگویند. هرگاه خلاصه تر، و مجملتر تعریف،
و توضیحی در صدد آن بیان نمائیم ! میباید گفت : که
( عشق ، عبارت از جمع شدن )
( ، و گرد آمدن حواس ظاهره و حوا )
( س باطنهٔ انسان است در محل )
( و مکان واحد . )
حواس ظاهره ، و باطنه خواه مشهودات خارجیه ، و خواه تخیلات
داخلیهٔ بعضی اعضا را بيك قوهٔ حادهٔ الکتریکیه بنهايت سرعت ،
و غايت قوت در محفظهٔ دماغ ایصال داده در انجا بر لوحهٔ قوهٔ مفکره آنرا
محكوك و مثبت میگرداند. و رفته رفته آن نقش در انجا قایم و مثبت گردیده،
و آن لوحهٔ مقدسه را سراسر استیلا نموده برای دیگر نقوش محلی باقی نمیگذارد.
پس اینحالت مذکوره را « عشق » و شخصیکه بدین صفت موصوف
گردد آنرا «عاشق» میگویند .
در صدد اثبات این مقصد، تنها همين يك دلیل کفایت میکند که : مرد
عمله قوت کے
دریافت
( ۲۰۷ )
عاشق ـ قوهٔ باصرهاش بجز رؤیت دیدار محبوب ، وقوهٔ سامعهاش بجز
شنیدن آوازو پیغام محبوب ، وقوهٔ لامسهاش بجز از لمس وجود و متعلقات
محبوب ، وقوهٔ شامهاش بجز شمیم زلف مشکین و یا یادگار محبوب ، وقوهٔ
ذائقهاش بجز بوسهٔ لب شکرین محبوب بدیگر چیزی پرداختنش از محالاتست.
وكذلك حواس باطنیهٔ مرد عاشق نیز بجز اشتغال محبوب بدیگر چیزی
صرف شدنش غیرقابل است : مثلا در قوهٔ مدرکهٔ عاشق بجز تصور ادراك
دلدار ، و در قوهٔ تخلیهٔاش بجز خیال وصال یار ، و در قوهٔ متصرفهاش
بجز تذکر حسن و جمال گلعذار ، و در قوهٔ واهمهاش بجز وهم و بیم فراق
و حرمان نابکار ، و در قوهٔ حافظهاش بجز محافظه و نگهبانی عشق ومحبت
محبوبهٔ جفاکار دگر چیزی صورتپذیر نیست . و این حواس عشرهٔ عاشقان
دلباخته بداندرجه کسب لذت ، و اخذ قوت از متعلقات محبوبهاش بر میگیرد
که لذایذ جمیع کائنات ، و اشیای جمیع موجودات در نظرش خوار و بیمقدار میماند.
در خصوص اثبات اینمسئله که ( عشق عبارت از اجتماع حواس است
در محل واحد . ) حکما و مدققین خیلی مختلف شدهاند . حتی بعضی از
مدققین هر يك از حواس بشریه را در حرکات و اموراتش مستقل ومستبد
قرار داده اجتماع جملهٔ حواس بشریه را در يك محل محال پنداشتهاند . و در
صدد اثبات آن گفتهاندکه : (مثلا يك گل خوشرنك بسیار قشنگی دیده
( ۲۰۸ )
میشود که قوۀ باصره از صورت بدیعه ولطافت عجیبهٔ آن حیران میماند .
ولی قوۀ شامه از رایحهٔ آن هیچ حظی نمیگیرد . و گیرم که قوۀ باصره و شامه
در استلذاذ آن اتفاق هم نمایند ولی قوۀ لامسه از زخم خارش بیزار و در آزار
میشود . نی بلکه ! حالت عشق ، یك مرضیست که بر پیهای انسانی مسلط شده
انسانر از همه کارها باز میدارد . )
اینست که بعضی از مدققین چنین حکم نموده اند . ولی باب اعتراض بر حکم
این گروه همیشه مفتوح است . زیرا حالت عشق تنها بر اشخاصیکه پیهای شان
ضعیف باشد نی بلکه بر هر نوع انسان مستولی میتواند شد .
و این يك نیز بنا بر تدقیقات اخیره اظهر من الشمس گردیده که مرجع
و مرصد کافهٔ حواس انسانی [ دماغ ] یعنی مغز است. و حواس انسانیرا اگر
چه یك استقالیتی باشد باز هم استقلالیت ایشان همان استقلالیتی است که از طرف
مرجع شان یعنی دماغ مر ایشانرا تحدید شده است . چنانچه اگر مرکز سلطنت
دماغ را تعبیر نمائیم ، حواس بمنزلۀ ولایتها و والی ولایتها مشابهت تامه بهم میر
ساند . پس ولات حوادثات ولایات را بمرجع و مرکز اخبار میکنند . حواس
نیز حوادث موظفهٔ خودشانرا در آن واحد بدماغ ایصال مینمایند . و دماغ
نیز آن خبر را در دفتر خویش ثبت نموده بمحاکمهٔ آن مشغول میشود .
مثلا میگویند فلان بر يك دلبر نازنینی عاشق شد . اما چسان عاشق شد!
( ۲۰۹ )
اولا آن دلبر را یکبار بدید . حسن و ملاحت آن دلبر قوه نظر اورا جلب
نمود. و چون مرکز قوه مذکوره ماغست همان لحظه در انجا مثبوت گردید .
و دماغ در انجام محاکمات آن حسن و جمال که نظر بدو خبر داده است مشغول
گردید. درین حالت که هنوز آن دلبر نازنین تنها قوه نظر مرد عاشق را
جلب نمود يك دفعه صدای جانفزای باهتزاز آن دلبر را نیز میشنود . که
این صدا قوه سامعه مرد عاشق را نیز جلب نموده بدفتر دماغ محكوك ميگردد.
پس چون این دو حواس مرد عاشق بدین صورت بر آن محبوبه منحصر
گردید قوه ذایقه اش نیز آرزو کش بوسه شیرینش میگردد . و چون این
سه حس باهم اجتماع نمودند قلب را نیز با خود یار و دمساز کرده دل مرد
عاشق نیز بسوی آن محبوبه میلان مینماید . و هلم جرا !
و چون یکبار اغلب حواس خمسه ظاهره و باطنه آن عاشق بیچاره بمحبوبه
اش مشغول گردید دماغش نیز بمحاکمات احوال محبوبه مشغول مانده به اغفا
لات ، والقائات قوای حاسه سائره گوش نمی نهند . حتی اگر یکی از
حواس بر محاکمه دماغ اعتراض نماید دماغ بقهر و شدت تمام آنرا رد میکند .
چنانچه عاشقان جانباخته در محبوبه خودشان جميع قصورات را حسنات
می بیند .
والحاصل حکمای متأخرین برین اعتقاد تمام آورده اند که حالت [ عشق ]
( ٢١٠ )
عبارت ( از اجتماع حواس خمسة ظاهره و باطنه است در محل واحد . ) و در بخصوص بد لائل حکمیه و براهین عقلیه رسائل و کتب کثیری املا نموده اند . که درینجا بهمین قدر اکتفا نموده بشرح و بسط زیاد آن نپرداختیم .
صباوت
طفلی و دامان مادر خوش بهشتی بوده است
تا بپای خود روان گشتیم سر گردان شدیم
ای زمان سعادت اقتران ( صباوت ) ! هر انقدر که از من جدائی و دوری جستی ، راحت و سعادت و رفاهیت و بیغمی نیز با تو رفیق طریق گردیده از من وداع نمودند !
هر انقدر که دل وفا منزلم از تو جدائی نمیخواهد ، تو همانقدر به تباعد ، و مفارقت میکوشی . در زمان راحت توامان نشاط آور سلطنتت قلمرو ملك دلم تا چه درجه معمور ، و روح و فکرم تا چه پایه مسرور ، و از غمهای جهان به هزارها فرسخ دور بودم . حالا چون آن ایام مسرت انجام را بخاطر میارم ، از آتش فراقت خاك بر سر باد میکنم ، و از هوای شوقت آب سرشك خونین از دیدگانم میریزم ! اما تو در عوض آنکه بر من هجران کشیده مرحمتی نمائی ، و بر حال اسف اشتمالم رقتی فرمائی ، بالعکس لحظه بلحظه در
( ۲۱۱ )
قطع مسافهٔ جدائی میکوشی ، اما چسان جدائی ! جدائیکه امید برگشتن
آن هرگز مامول نیست . گویا شاعر برای تو این شعر را گفته :
( اگر در وقت رفتن گفت می آیم مکن باور
که او جانست چون جان میرود دیگر نمی آید )
از وقتیکه از تو جدا گردیده ام ، راحت ، و انبساط ، فرحت ، و نشاط
قلب خراب آبادم را وداع. و جای آنهارا انواع الم و اضطراب استیلا نمودند.
حقد و حسد ، انواع تقاضای نفس که در عصر سعادت حصر تو اسم شانرا
نیز نشنیده بودم ، و چندی نگذشته بود که اطراف ، و جوانبم را احاطه
نمودند ، و نسبت بتفارق ، و بتباعد تو تقرب و تزاید مینمایند . حالا هیچ
کاری نمیتوانم ، و هیچ سخنی نمیگویم تا آنکه کین و غضب ، و عرق بغض و
حسد عالمیرابر خود تحریک نکنم .
آه ! چه خوش بود زمانیکه حزن و کدررا نمیشناختم که چیست ! از
مال دنیا ، وحب ادخار آن بغیر از همان چند پارچه آلات لهو و لعبیکه با
اقران خویش با آن بازی میکردم دگر هیچ چیزیرا نمیدانستم . اضطراب
و بیراحتی بس جزءی من نظر شفقت و مرحمت مادر مهربانم را بر من
جلب مینمود . ناخوشی بسیار خفیف من بادی اضطراب خیلی ثقیل پدر
شفقت گسترم میگردید . حتی بعضی اوقات محض از برای آنکه نایل
( ۲۱۲ )
همچنین التفاتهای و شفقتهای نازنینانه والدین مهربانم کردم . و همچنین
معاملات محبتانه دلنوازانه ایشانرا مظهر شوم خودم را قصداً محزون و کذباً
مریض هم میساختم. و تنها از والدین، و اقربا و متعلقات خویش نی بلک!
از هر کس خواه مرد و خواه زن در حق خویش اثر لطف و مرحمت مشاهده
می نمودم . يك آدم بسیار بیگانه با من مانند یکدوست بسیار مخلصی معامله
می نمود .
لکن حالا هیهات ! هیهات ! بهر طرف که نظر می اندازم بجز
کين، وغرض دگر چیزی نمی نگرم . و اگر احیاناً دوست و احبابی هم
بیابم آثار مودتش را با غراض گوناگون، و حیل بوقلمون مبنی می یابم.
کسانیکه خود را مادون من میشمار ند بمداهنه و چاپلوسی، و کسانیکه خود
شانر امافوق من میدانند برسومات ظاهرداری مرا از خود متنفر میسازند.
محبوبه كان بیرحم جانستان، و دلبران جفا کیش با حسن و آن که لحظه
بلحظه به خنجر جفا وستم قلوب هزاران عشاق جان فشانرا پاره پاره
مینمودند . ، و از فرط تغافل و استغنا بسوی کسی نظر نمی انداختند،
و از غایت حسن و ناز و ادا بر پشت پای خویش نظر نمی کردند در آنزمان
سعادت نشان لبان شکرین خودشانر از رویم بر نمی داشتند . ومرا در آغوش
لطافت همدوش نازنین، بر ساعد صفا فروش سیمین خویش بر میگرفتند،
( ۲۱۳ )
و بانواع تکلمات شیرین ، و باقسام تلطفات شکرین نوارشم می نمودند .
يك تبسم بسیار جزء ی من باعث خنده قهقهة همه شان میگردید . واگر
كلمة بسیار خفیفی از زبان بیزبانی من می شنیدند از فرحت بسیار هزار
بارم بسینه آئینه مثال خود شان می چسپانیدند . که اگر چه من از انهمه
حسن معامله به تنک آمده اظهار اضطراب و بکا هم مینمودم . لکن
ایشان از آثار محبت ، و ابراز شفقت ابدأرو نمی گردانیدند . حتی گاه گاهی
بنابر اسکات بکا و اضطرابم بعوض پستان مادر لبان شکرین خویش را نیز
بدهنم میگذاشتند ، و من آنرا میکیدم . حالا تکدر شوقـت ميل ورغبتم
را به استغنا و تغافل ، و آرزو و محبتم را بعقوبت وجفا مقابله مینمایند .
خلاصه ای زمان صباوت ! تو موجب سعادت ، وباعث هر گونه راحتم
بودی . اشک حسرتی که در فراق ابدیت از دیده خون فشانم میریزد
بجز آنکه آتش یأس و اضطرابم را زیاده تر اشتعال نماید بدگر چیزی موفق
نمیگردد .
ای عیش گذشته کذکر باز نگردی
رفتی تو زدست و نروی هیچ زیاد م
انتها
( ٢١٤ )
طفل نوزاد
در خانه توانگر چسانست ؟ و در خانه فقیر چگونه ؟
هر گاهی که در خانه ذی حشمانه ( توانگر ) پرزر و گوهری طفل نوزادی از کتم عدم بعرصه عالم قدم می نهد . آن خانه از فرح و سرور ، و شادی و حبو ر مملو میشود . بتريك کنندگانیکه از هر طرف می آیند خارج حساب و شمار است . هدایا و تحایفیکه از خویش و اقربا مانند باران میریزد خارج حد وقیاسست . مژده دهندگان میدوند ، زرها و دینارها افشانده میشود .
زاچه بر تخت طلا کار و مزینی میخوابد . لمعه پاشی گل الماس شعشعه پاشیکه بر پیشانی او آویخته است الوان سبعه را بصورت بسیار لطیفی باطراف انتشار میدهد . ماکولات چرب و نرم و مشروبات لذیذه سرد و گرم در میان طبقهای مزین چینی بر سره نیز های بلوری برای اشتهای زاچه موجود میباشد. کنیز کان پری چهره ، و سریه کان خوش خمیره در اطراف فراش زاچه ،معذوره برای اجرای اوامر ، و فرمانش دامن در میان
( ٢١٥ )
خدمت ایستاده اند . قابله کان متعدده ، ودایه کان متنوعه صف بسته
خدمت اند .
طفل نوزاد را بعد از انکه در قماشهای اطلس وکم خواب قونداق نمایند
بيك شل کشمیری پیچانیده برنها لین چه پر قوی اطلس خارائی در نزد
فراش نرم ولطیف زیبای مادر مغرور پر زر وزیورش میخوا بانند . و
بيك لحافیچه زردوزش میپوشانند . خلق خانه مانند پروانه به اطرافش
میگردند . هر آرزو ومرادز اچه رادر آن واحدمجاه یارند . طفل بمجرد
گریه کردن پستان پر از شیر دایه کان متعدده در دهانش میرسد .
پس این طفلیکه بدین صورت ، واینچنین کیفیت گهواره پیرای عالم شهود
گردد سعادت ، وثروت ، و اقبال از هر طرف و هر گوشه او را طبعاً استقبال
میکند . حالا نکه هنوز هیچ معلوم نیست که اینطفل اینقدر لطف ( جمعیت
بشریه ) راچگونه مقابله ، و در راه مدنیت انسـانیه و ( هیئت اجتماعیه )
چسان معا ماه خواهد نمود . ؟
حالا نیز یکقدری درکلبه ویرانه فقیر بیچاره عطف نظر کنیم که درینجا
نيز يك طفل نوزادی بوجود آمده است . لکن تاثیرات اینولادت با آن
ولادت سراسر دگرگون افتاده است ! از تزئینات و مسراتی که در خانه
توانگر مشاهده کرده اید درینجا هیچ اثری نیست . بسبب ولادت این
( ٢١٦ )
طفل معصوم کلبه ویرانه بيك ماتم خانه تحول نموده ! چونکه در تمام عالم
امکان يكدو گزسانی نیافته اند که آنطفل معصوم را در آن به پیچـنـد
لاجرم مجبور شده اند که با کهنه پاره ای پارچه پارچه زیر پائیهای خود شان
پیچانیده اند .
پدر و مادرش در حالتیکه هر دو سالم بودند بمعاونت سعی دست هم دیگر
از صبح تا بشام بہزار گونه تعب ومشت يك لقمه نان شب خود شانرا پیدا
میکردند . زن محنت مسکن هر انقدر که وقت حملش تقرب ورزید از کار
وعمل بدست کشیدن مجبور کردید. سکته که ازین رهگذر در دخل وخرج
قوت لایموت یومیه شان وارد آمد البته بفروختن ریز و پاش شکسته و ریخته
که در گوشه و کنار کلبه در میان خاك توده ها افتاده بود لزوم دیدند .
یکچندی نیز از بقال و قصاب بقرض گرفتن مجبور شدند . تا آنکه درین
اثناز ائیدن زن بیچاره نیز تقرب ورزید . لکن در دست و چنگ بیچاره
گان هیچ چیزی باقی نماند . قرض کهنه کنگی خودشانرا چونکه ایفا نکرده
اند لاجرم اهل دکاکین بقرض هم چیزی نمیدهند .
پس حالا در چنین احوال فلاکت اشتمال شوهر بیچاره چه کند ؟ گدائی
کردن را بناموس خویشین عار میداند . اگر بکسا نـیـکه شناخته اوست
مراجعت کند آنها نیز مانند خودش فقیر الحال پریشان روز کاری اند
( ۲۱۷ )
که امید فائده از انهم مأمول نیست . لاجرم فقیر مرد در مانده به کار خو
یشتن بیچاره میماند . و بگرداب تفکر فرو میرود که غبار یأس و الم بی نانی
و گرسنه گی چشمه هایش را کرد آلود میکند . درین اثنا فقیره زن بیچاره
که درد زه بیتابش کرده از شدت درد و کثرت وجع ، و غایت جوع و
نهایت جزع لحظه بلحظه فریاد و فغانش زیاده میشود . فقیر مرد بیچاره
از سببیکه هيچيك تدبیری نمييا بد بکار خویشتن در مانده میگردد ، و بر
سر آنهمه فلاکت ، و مصیبت جوع و گرسنگی فغانهای جانکاه زن بیچ[؟]
ره نیز فقیر مرددر مانده را سر اسر از عقل بیگانه میسازد . هیچیک چاره
و تدبیری نمییابد . در گرداب یأس و نا امیدی آن بیچاره سر اسر ناپدید
میگردد . نغان و فریادزن بیچاره نیز رفته رفته امتداد میگیرد . هر نعره
زن سنك سنگینی ست که بر سر آن مغروق بحر یأس والم میخورد . آخر
الامر نا امید میشود از استمداد و مددکاری جمیع ابنای جنس خویش
منقطع الامل میگردد در چشمانش دود نا امیدی می پیچد . از ان دود
حسرت اندود در سمای دماغش سحاب یأس و الم پیدا می شود . از ان
سحاب طوفان حساب باران سرشك خونینش باریدن میگیرد . تموج
طوفان بلاخیزیکه در بحر دماغ مرد فقیر در حرکت و هیجانست بواسطهٔ
قنالهای عروق و اعصاب به بعضی عضلات چهره اش انتقال میکند .
( ۲۱۸ )
و آن عضلات را منقبض نموده درجه یأس و الم را از رخسار فلاکت آثارش
ظاهر و عیان میگرداند .
پس طفلیکه از میان چنین گردباد یأس آور الم پدر، و آنچنان شورش
طوفان اثر و غم مادر بساحهٔ دنیا قدم نهد اول کسیکه او را استقبال کند ها
تا ضرورت و سفالت خواهد بود ! این معصوم بیچاره بمجردیکه به دنیا میآید
زنجیر ضرورت ، و اغلال سفالت بگردنش افتاده در زندان محنت نشان
فلاکت محبوس میگردد. درین کلبهٔ تنك و تاریکی که شمس جهان آرا با
آنهمه عاطفت و مکرمت بی اندازه که در حق جمیع موجودات ( منظومهٔ
شمسیهٔ ) خویش اجرا میدارد بعمر ها آن گوشهٔ ویرانه را بیکذرهٔ ضیا و
و حرارت ذی منفعت خویش تلطیف و تلطیف نفرموده است. و هوای
نسیمی باو جود آنهمه حیات بخشی بی اندازه که در حق جمیع مكونات
( کره ارض ) که مانند طفل ناز نین عدیم المثلی بآغوش شفقت ممدوش
خویش چپانیده است روا میدارد يك مقدار جزءی نیز بدان خرابه
نشر ننموده است. و گیرم که بسبب محذوریت عدم خلا محال مجبورا املا
نموده باشد بازهم آنرا ببعضی غازات مضره که از تکون تعفنات اطراف آن
حدود تشکیل یافته اخلال و افساد نموده ، و بحالت سم مهلکی تحویل داده
و بعد از آن آنکلبه ویرانه را املا نموده است .
( ۲۱۹ )
حالا ملاحظه فرمائید ! طفلیکه در چنین محلی و بدینصورت پر ملالی
بزاید در عوض قونداق هر گاه کهنه پاره زیر پائی را بیابد نیز بر و بسیار است!
طفل گریه جوع ، و ناله خشوع میکند . مادر گرسنه فلاکت چاکر ش
پستانهائیکه از گرسنه گشی چند روزه مانند پارچه نمد گردیده بدهن او
میدهد . طفل بیچاره نیز آنرا میمکد. لكن هیهات ! شیر کجاست ! یکچند
قطره آب شیر مانندی میچکد . ولی بعد از چند روز آنهم منقطع می گردد.
زیرا نان خوردن نمییابد تا آنکه شیر ازان حاصل شود .
این طفلیکه از ابنای جنس انسانیست نه از نوع حیوانات بیابانی رفته رفته
بدینحال فلاکت ، و سفالت اشتمال بزرگ میشود . اما قوة عقلیه ، و دماغ فکریه
اش را پرده سفالت ، و عظای فلاکت میپوشد . و قلب و نفسش را سحاب
شدیده ضرورت ، و الام فقدان معیشت فشار میدهد . زنجیر ذلت و پا
مالی ، و تشدید سفالت و سرگردانی پای توسع نشو و نمایش را می بندد .
بلکه ترکیبات کیمیوی و شکل و هیئت طبیعی اش را نیز اخلال میکند .
پس از برای چنین بیچاره کان وقوعات متواليه حیات عبارت از يك محبس ،
و اشكنجه ضیق النفسی است که بعد از انکه یکچندی نفس میشمارند چنانچه
محکومان زندان عاملان بعد از ختام محبوسیت آزاد میگردند ایشان نیز
همچنان فرحان و شادان بترك دغدغه حیات میگویند .
( ٢٢٠ )
آيا جمعيت بشریه چنین بد بختان بیسرو سامانرا که جمیع حیات شان
عبارت از يك فریاد و فغانست بمقابل کدام جنایت ، و معادل کدام قباحت
شان بدین جزا مستحق می بینند ؟ حالآنکه ایشان نیز از نوع انسانی شماست
نه از نوع بهایم ، ونبات ، و جماد !
ای توانگران عالی نسب، و ای صاحب ثروتان با حسب ، که اقبال و سعادت شما
را از هر طرف استقبال میکند . بدانید که اینچنین بیچارگان نیز از هم نوع انسان،
و مانند شمایان ذی جانند بر حال چنین درماندگان مرحمت کنید ، و مروت
نمائید. آیا نمی اندیشید از ینکه : هرگاه دست قدرت قادر ذو الجلال شما را بحال
ایشان ، و ایشانرا مانند شمایان میساخت چه مانع میشد؟ پس قیاس کنید !
و زرهای سرخیکه در مخازن و صنادیق می اندوزید از ان چه فائده می بینید ؟
اگر یکقدری از ان زرها را بر حال چنین اشخاص و مال خودتان مصروف
سازید چه ضرر می کشید ؟ نی بلکه در انحال از اجزای هیئت اجتماعیه محسوب
گردیده از اثر و در دنیا و آخرت سر فراز میگردید . انتها
تعشق
يك شیره مهابت منظر ، بریکدختر پری پیکر
(مرآت عالم) نام رساله مصور عثمانی از جریدهای اوروپايك حکایۀ
( ۲۲۱ )
بسیار غریبی در تحت عنوان مافوق درج صحایف رساله لذیذة المطالعه
خویش نموده ، و تصویر اینحکایه را نیز بطرز بسیار دلنشینی مطبوع ساخته
که ما نیز حکایه مذکوره را بلسان فارسی ترجمه نموده داخل اوراق پریشان
این اثر ناچیزانه نمودیم .
ناقل موصوف روایت کرده میگوید که : (موسیو بولیو) نام توانگر
معتبر شهر پاریس ، تربیه و تعلیم حیوانات وحشیه را از برای خودمدار
تسلی ، و مشغولیت مخصوصی قرار داده ، در میان باغچه سرای خویش
از برای حیوانات مختلفه و وحوش متنوعه محلات مخصوصه جداگانه
ساخته ، و انواع حیوانات مختلفه را مانند بوزینهگان ، گوزن ، و آهو
های کوهی ، و گاوهای دشتی ، و خرس ، و پلنك وغيره ذالك را در انجا
نگاه میداشته است . در میان اینحیوانات يك (شیری) نیز موجود بود که
بسن یکماهه گی از (جزایر غرب) برای او آورده بودند . جمله اینحیوا
نات چنان باموسیو بولیو مالوف و مانوس شده بودند که بامومی الیه بنظر
ابویت و حس مربیت معامله و رفتار مینمودند .
این موسیو بولیو را یکدختر پری پیکری دوشیزه پاکیزه اختری نیز بود که
در حسن و جمال قدم بر ذروه کمال نهاده ، و در لطافت و دلبری باقصی الغایۀ
جمال رسیده بود !
( ۲۲۲ )
(کرهٔ ارض) بوجود آن یگانه اختر حسن و جمال از پيك خویش یعنی بدر منیر مستغنی و بی نیاز گردیده بود . بلی بدر تمام بود ! چونکه بسن چارده سالگی قدم نهاده بود ! اسمش مادمو ازل ژان بود ! نی بلکه آفت جان و جهان بود !
و الحاصل چنانچه موسیو بولیو با حیوانات وحشیهٔ خویش مانوس و مألوف شده بود، دختر پری پیکرش نیز بمناسبت شطارت و سرخوشی جوانی زیاده تر انس و الفت پیدا کرده بود . اما شیر با دختر بداندرجه الفت و محبتی گرفته بود که هر گاه مادمو ازل ژان در قفس شیر داخل میشد شیر مانند گربه در زیر پاهای او بر زمین میغلطید ، و از آمدنش علناً و ظاهراً اظهار فرح و شادمانی مینمود . ژان نیز در حق شیر بچهٔ خویش یوماً فیوم تزئید لطف و محبت کرده بعضی وقت طعام خود را نیز در قفس شیر با هم یکجا تناول میکرد . و بغیر از وقت خواب از شیر هیچ جدائی نمیجست . ژان هر انقدر که محبتش را باشیر زیادت میداد شیر ازان زیاده تر بدو میل و محبت مینمود . ژان هر وقتیکه داخل قفس شیر میشد و بر زمین می نشست شیر خود را در بغل او انداخته چنانچه یك عاشق بسیار دلسوخته بر روی معشوقهٔ خود نظر کند . همچنان بر روی ژان با حسن و آن نظر میدوخت . و قطرات اشك حسرت عاشقانه اش را در دامن
( ۲۲۳ )
لطافت پیرا من ژان میاندوخت . روزیکه مادموازل ژان بسوی قفس
شیر دیرتر میآمد فریاد و فغانهای شیر بعیوق میرسید . و تاژ ان نمیآ مـداز
خورد و خواب سراسر محروم میماند .
تا آنکه رفته رفته شیر بچه يك شیر عظیم الجثه مهابت منظری گردیده بود.
ژان نیز بسن هجده نوزده سالکی قدم نهاده یکدلبر پری پیکری گشته بود.
لكن ژان چون از جنس حیوان نبود لاجرم مدت عمر خودش را
با حیوان نمیتوانست بسر بیا رد . نی بلکه انسان بودلهذا وقت آن رسید
که بعنوان والده موصوف گشته يك عائله از ذریت خویش تشکیل بدهد
یعنی نوعروس حجلهٔ لطافت ، وسعادت گردد .
پس موسیو ( هانری ) نام جوان خوش چهرهٔ توانگری ماد موازل
ژان را طلبکار گردید. و چون موسیو هانری از اصحاب ثروت و جنسیت،
و من كل الوجوه شایسته و سزاو از زوجیت ماد موازل ژان بود لاجرم
موسیو بولیه نیز به رای دختر خویش بخواهش موسیو هانری موافقت
نمود . والحاصل ماد موازل ژان نامزد موسیو هانری گردید .
موسیو هانری نیز از برای مشاهده جمال نامزد جوان خویش بخانه موسیو
پی هم رفت و آمد گرفت .
یکروزی بود که سه روز باجرای رسم از دواج شان باقی مانده بود .
( ٢٢٤ )
درینروز باز داماد نوجوان بعزم زیارت نوعروس بالطافت و آن خویش
آمده بود. ژان دست در بازوی نامزد خویش انداخته بنابرانکه شیر ،
و حیوانات سائره خودش را بدو نماید در باغچه بیاورد . و از همه پیشتر
برای نشان دادن شیر بسوی قفس آهنین شتاب نمود .
شیر وقتیکه درمیان بازوی محبوبه خویش يك جوان بیگانه را مشاهده
نمود مانند عاشقی که از دیدن رقیب در آتش رشك وحسد بسوزد قوه غضبيه
مفترسه اش بهیجان آمده بنظر بسیار نفرت و دیده غضب وحدت بسوی
موسیو هانری دیدن گرفت. و مانند جنون زدگان صحرای عشق و بیخودی
دندانهای ستم پیشه اش را بر یکدیگر سائیده به نعره بسیار مهیبی غریدن
گرفت . ژان که چون در میان دو عاشق شوریده خویش مانده بود
ا خالت غضب و تهور شیر را هیچ ملتفت نشده بود . بلکه بخیالش میرسید
که شیر چون هیچ گاهی در باغچه کس دیگر را ندیده بدین سبب بر موسیوها
نری غضب ناك گردیده است . لاجرم موسیو هانریرا خطاب نموده گفت:
- موسیو ! قبل از انکه ترا بشناسم اول محبتیکه در دنیا با کسی کرده ام
همانا این حیوان بیچاره بوده است .
- موسیو هانری - گفت: بلی شیر حیوانیست که شایان محبت است.
- ژان - گفت : شیر من نیز مرا خیلی دوست دارد بفرمائید تا
( ٢٢٥ )
داخل قفس شده تماشا کنيم .
— هانری — گفت : عفو بفرمائيد مادموازل ! اين تكليف شما . ما
ورای عقل ست . انسان چگونه بر حيوان مفترس اعتماد نمايد .
— ژان — گفت : هيچ انديشه مكنيد . شير با من خيلی مأنوس ،
و مألوفست . و از محبتیكه با من دارد شما را نيز هيچ تعرض نميكند .
— هانری — گفت : دريخصوص چون امر شما را بهيچ صورت اطا
عت نميكنم لهذا عذر تأثر اتمند دارم . واگر شما نيز داخل قفس نشويد در
انحال تشكر بس عظيمی خواهم نمود .
— ژان — گفت : هيچ مترسيد ! چنانچه شما مرا دوست داريد شير
من نيز همانقدر مرا دوست دارد . اينرا گفته و از كمال اعتماديکه برشير
داشت پنجره اقامتكاه شير را باز نموده داخل قفس گرديد . شير اگر چه
از برای برون بر آمدن . ودرانيدن هانری استعجال ورزيد ولی ژان
از حركت او مانع آمده بجابکشی تام پنجره رافرو بست .
بعد ازان دست بر سر ويال شير خود کشیده گفت : ایدوست من ! مو
سيو هانری بيگانه نيست بلكه شوهر من است . چرا حدت میکنی ؟ شير
گويا اين سخن شوهر را فهميده كه غرش و غضبش زياده تر گرديده و تحريك
حس رقابتش از هره ویش جدا جدا ظاهر شد . آن شيریكه هر وقت در
( ٢٢٦ )
زیر پاهای ژان مانند گربه میغلطید ، و هزار گونه لا به بازی و محبت میورزید
امروز سراسر دگر گونه معامله مینمود . بعد ازان شیر هر دو دست های
خودرا برهر دو شانه ژان نهاده بيك نظر بسيار وحشیا نه گاه به سوی ژان
وگاه بسوی موسیوها نری دیدن گرفت . ژان نیز بی آنکه ملتفت این او
ضاع غضوبانه شیر بشود بقرار عادت پیشین دست های خود ا بگردن شیر
خویشتن انداخته گفت : — ایدوست و فادار من ! میدا نیکه حالا از تو
به صورت ابدی جدا خواهم شد . ومن بعد از ین باهم نخواهیم دید .
چونکه حالا مرا بدین جوان نامزد کرده اند و تا بسه روز دیگر اجرای
رسم از دواج ما مقرر است . اینست که بعد از سه روز تواتر ك كرده
خواهم رفت .
شير ، بعد از استماع كلام ژان بيك هیبت وشدت وحشيا نه ازان جدا
شده ، و یکدو دفعه بر اطراف ژان گردش نموده دفعته بایستاد و دهنش
پراز کف گردید و چشمهایش دگر گون شد . و بعد از آن به صورت
بسیار مدهشی بسوی پنجره ئیکه موسیو هانری در پس آن ایستاده بود
هجوم نموده يك پنجه بسیار محکمی بر موسیو هانری حواله نمود . ولی ها
نری چون اوضاع شیر ر ا قبل از ان دقت کرده بود از پس پنجره خود را
بچابکی تمام پس کشید . لاجرم پنجه شیر خالی رفت .
( ۲۲۷ )
موسیو هانری ژانرا مخاطب نموده گفت : حیوان بحدت و غلیان آمده میایستید چابك بر ائید ! زیرا میترسم كه جبلت حیوانیه خود را اجرا نكند .
ژان ـ گفت : مترسید مرا هیچ اذیتی نمیرساند. ولی چون به برامدن امر میدهید بسیار خوب میبرایم .
اما شیر در اثنای سخن گفتن ایشان در پیش دروازه پنجره بکندن آهنهای پنجره میکوشید . ژان در پیش دروازه آمده و از یال شیر گرفته گفت : ای بی ادب چه میخواهی بکنی ؟ پس شوکه برون شوم . لکن کجا ! آن شیریکه تا بحال هر امر ژانرا بدل و جان اطاعت مینمود بکمال تهور ، وغضب یکقدری پس رفته و در حالتیکه دمش را بسر برده بود ، و یالهایش را مانند خنجر راست کرده بود بر ژان نوجوان يك هجوم بسیار مدهشی اجرا نمود . ويك پنجهٔ وحشیانه غدارانه انداخته از سر شانه تا بحد پایهای آن بیچاره همه گوشتهایش را با البسهٔ خوش نقشه که در بر داشت باهم بربود. و بدینهم اکتفا نکرده يك پنجهٔ ظالمانه دیگر نیز حواله نمود که درین دفعه ژان نو جوان در خاك و خون آغشته شده در زیر پنجهٔ غدارانهٔ حیوان مفترس جان کندن داشت .
شیر بعد از انکه زار زار ناله و فریاد ژان بیچاره را بشنید . و متعاقب آن
( ۲۲۸ )
نالش بسیار ناتوان اورا حس نمود . و آخرالامر تسلیم روح کردن آن
بیچاره چون گل تازه و تر را بدید برسر پایهای ژان سرش را نهاده ، واز
چشمهای آتش فشانش قطرات اشک ندامت را بارانيده يك صيحهٔ
بسیار مهیب وصدای بغایت بلند بر آورد .
موسیو هانری چون این مصیبت مدهشه ناگهانی و ابحالت جگر خراش
دلبر نامراد خویشتن را بدید دنیا و مافیها از نظرش غایب گردید . وطپانچه شش میله که در جیب داشت برآورده هر شش میلش را بر پیشانی شیر
خالی نموده واز غایت یأس و حسرت نامراد خويش يك آه جانکاه و فریاد
بیدادی کشیده بر جائیکه ایستاده بود افتاده بیهوش گشت .
مردم عائله موسیو بولیو چون این آوازهای دهشت ناك را بشنیدند
سراسیمه شده از قصر بسوی باغچه شتافتند .
چه می بینید؟ میبینید که مادموازل ژان در زیر چنگال حیوان مفترس تسلیم
روح نموده ، وخونهای شیر باخونهای ژان نو جوان باهم آمیخته و بخاك
آغشته شده . وهر دو بی روح افتاده وموسیو هانری نیز در پس پشت قفس
افتاده . ونتيجه اين بيت که : (عاقبت گرگ زاده گرگ شود .. گر چه با آدمی
بزرك شود . ) در آن میدان ظاهر و عیان گشته .
دوستان و آشنایان ، و اقربا و خویشان عائله موسیو بولیو ، وموسيوها
( ۲۲۹ )
تنی که بعد از سه روز برای اجرای رسم عروسی ژان دعوت شده بودند امروز برای برداشتن جنازه او اجتماع نمودند ! واحسرتا !
در سنه ۱۳۱۰ یکی از سیاحان فرنگستان § بعضی اشیای بدیعه، و اشکال غریبه باخود بشام آورده در یکی از کازینوهای معتبر اشیای موجوده خودش را ( موزه خانه ) که در اصطلاح اهل هند( عجائب خانه ) میگویند ترتیب داده بود . و از سیر کنندگان او اجرت دخولیۀ گرفته اشیای موجوده خودش را مینمود .
بنده نیز داخل این موزه خانه گردیدم . و اشیای بدیعه آنر ایکان یکان از نظر دقت گذرانیدم . از جمله هیکل مجسمۀ این حکایه مافوق نیز درین موزه خانه موضوع بود . که در يك صندوق بلورین بسیار جسیم مادموازل ژان بالطافت وانرا در حالتیکه لباسهای اطلس سفید بسیار فاخرش بخونهای لاله رنگش گلگون ، وطرف شانه راستش تا بحد کمرگاهش همه پر از خون گشته بود . وشیر بسیار مهیب با هیبتی نیز بر پاهای لطافت ادایش افتاده بود . وموسیوها نریرا نیز در بیرون قفس بیهوش انداخته بودند . در پیش مهارت وصنعت فوق العاده که درین مجسمه بکار داشته بودند انسانرا حقیقتاً تحسر وتاسف زیادی حاصل میشد . زیرا حالتیکه درین هیکل مندرج داشته اند آنقدر ماهرانه وبدانپایه استادانه مجسم
( ۲۳۰ )
نموده اند که هیچ کمان بر مصنوعی بودن آن نمیشود. بلکه بر طبیعی بودنش
طبعاً حکم میشود .
اینست که مشاهده این مجسمه جلب تحسر و تاسف مرا نیز کرده بعد
از انکه بخانه آمده ام ترجمه حال اینحکایه را بی کم و کاست از ( مرات عالم )
نام رساله مصور عثمانی به لسان فارسی ترجمه نموده بیاد کار احباب
گذاشتم . انتها
( رومان كوچك )
بلای هوس زیور و زینت عاریت
( ماتيلد )
( ماتیلد ) نام یکدختر پری پیکر بسیار دلبری بود که بجز لطافت طبیعیه،
و حسن و جمال ساده خداداد یکه ذات اقدس احسن الخالقین در اجزای
فردیه وجود سیمین آن زهره جبین درج و مزج نموده بود دگر هیچ يك
زیور و زینت ظاهری و مصنوعی را مالک نبود . یعنی طالع ناساز اورا از
صلب يك پدر فقیر و بیچیزی بدنیا آورده بود . گاهی که در بعض جمعیت های
بزرگی مانند جمعیت ( بال ) و یا عروسی و یا ضیافت و امثال آن دعوت
( ۲۳۱ )
میشد زیور و زینتی که حسن و جمال بیمثال عالم آرایش را بدان دوبالا نماید
و لباس فاخر ی که اندام دلارام خودش را بدان بیاراید و بدان واسطه بر اقران
و امثال خویش مانند شمس تابان بشعشعه باشی جلوه دهد ازینگونه و
سائط بهیچ يك واسطه و اسبابی امیدواری نداشت . از امید ازدواج بانوا
نگران ذیشان و کبرای ذی ثروت و سامان نیز بمناسبت عدم زر و دینار
سراسر منقطع الامل بود .
بیچاره چه کند ؟ نهایت الامر بايك افسر کوچکی از فرقه عسکر یه عقد
ازدواج نمود . و چون بمقصد آرزو ها و هوسهای خود نرسید ازانرو
بيك معیشت بسیار ساده ، و پوشاك و خوراك خيلي حقيرانه مغمو مانه
و محزونانه به گذران اوقات حیات خود آغاز نهاد .
سبب حز و نیتش نیز معلوم ست ! زیرا طایفه زنان را عادت برانست
که هر قدر مالکه حسن و جمال ، و صاحبه نکوئی و کمال بوده باشند باز هم زیا
ده تر از انرا آرزو دارند ، و زیادت آنرا نیز بر زیور و زینت همان سنگها و
معدنیهای بی ثمر که نوع بشر انرا در ذیل حوایج خویش منحصر میپندارند
موقوف و منوط می شمارند . پس اینست که ما تیلد پری پیکر نیز بکمان
آنکه او را ید قادرانه خلقت محض از برای زیور و زینت خلق نموده ، و لی
طالع ناسازش او را از ان محروم ساخته دائما محزون و مکدر میبود ، ولی
( ۲۳۲ )
غافل از ینکه :
( برنك و بوی و خال و خط چه حاجت روی زیبارا )
پست و غیر منتظم بودن اقامتگاهش با کهنه و فرسودهگی مفروشاتش، و ریخته و پاشیدهگی اسباب و سامانش دختر بیچاره را دائماً بگرداب حزن و الم مستغرق میداشت .
وقتیکه بر سر سفره طعام می نشست و میز پوش سفره خودش را که از سه روز بدینطرف هیچ تغیر و تبدیل نیافته ملاحظه میکرد ، و کاسه شوربائیکه شوهرش آنرا باقاشق حرکت داده و به اشتهای تام شکر گویان میخورد در انوقت طعامهای رنگارنك نفيس ، وسفره های با تزئین و ضروف و اوانی نقرئین توانگرانرا تخیل نموده اشتهایش بفرسخها میگریخت .
والحاصل این زن بیچاره از جنس مجوهرات و البسه فاخره وسائر لوازمات زیور و زینت برهیچ چیزی مالکه نبود . وشب و روز این مسئله را بیاد آورده محزون میبود .
ماتیلد بیچاره را يك رفيقه شفيقه بودکه در يك مكتب با هم درس خوانده بودند و دختر مذکوره از زمره توانگران وعائله بسیار ذی ثروت وسامانی بود . ماتیلد هیچ آرزومند ملاقات رفیقه خود نبود . زیرا هرگاهی که او را میدید مستغرق الماس ، و تزئینات بیقیاس می یافت از انرو هوا
( ۲۳۳ )
و هوس و تفکرات بیغایات مفلسیش زیاده میگشت ، و آنشب را حتش را سراسر گم می کرد . از شدت غم و کدر میگریست ، تا بصباح بسبب آن اضطراب قلبی بچشمش خواب نمیدر آمد .
( يك شبی شوهرش ، در حالتیکه يك پاکت بس عریضی بدست داشت بطور بسیار مسرورانه بخانه در آمد . و ماتیلد را مخاطب نموده گفت :
ـ جانم ماتیلد بنگر که تراچه خوب هدیهٔ آورده ام . ) اینرا گفته و کاغذ را بدست زوجهٔ مه چهرهٔ خویش بداد . ماتیلد بکمال هیجان پاکت را پاره نموده کاغذ را که در ان بود خواندن گرفت . در کاغذ مذکور چنین نوشته شده بود :
( جناب موسیو ...!! در هجدهم همین ماه در خانهٔ ما اجرای رسم عروسیست لہذا از طرف جنرال و مادامه اش رجا میشود که جناب موسیو بمعۀ جناب مادام ماتیلد در شب موعود بخانهٔ ما تشریف بیاورند . )
مگر مکتوب مذکور از طرف جنرالیکه شوهر ماتیلد در زیر افسری او ست نوشته شده است .
وقتیکه مادام ماتیلد مکتوبرا خوانده بآخر رسانید آثار حزن و کدر بر رخساره چون قمرش نمایان گردیده مکتوب مذکور را بیکسو افگند و شوهرش را بنام مخاطب نموده گفت :
( ٢٣٤ )
ــ مرا با چنین دعوت نامه ها چه کار !
شوهرش چون بگمان آنکه زوجه اش از مدت مدیدی بچنین دعوتها و جمعیت ها نرفته است ، حالا بدین دعوتنامه خیلی ممنون و مسرور خواهد شد ، حالا نکه بر خلاف گمان خود از ماتیلد بجای فرحت و شاد مانی حسرت و اسف خوانی شنید . پس ماتیلد را مخاطب نموده گفت :
ــ محبوبه ، زوجهٔ من ! من بگمان آنکه از خبر که من ترا آورده ام خیلی ممنون و شادمان خواهی گشت . چونکه از مدت مدیدی بهیچ يك جمعیت و مجلس سور و سروری نرفتهٔ. حالانکه بالعکس ، تو از خبر محزون و مغموم گشتی . ای زوجه دلربای من این مسئله وسیلهٔ بسیار خوبیست ، بدین جمعیت عروسی میرویم . و يك چند ساعت بفرحت و مسرت میگذرانیم ، چونکه هرگاهی که من ترا مسرور و شادمان به بینم برای من ازان بهتر ساعتی نیست .
شوهر ماتیلد در حالتیکه این سخن ها را بزوجۀ خویش میگفت زوجه اش نیز متعجبانه بروی او نگاهای متحیرانه مینمود . نهایت گفت :
ــ بلی بسیار خوب میرویم رفتن آسان است ولی این يك را هیچ بخاطر نمی آری که آیا من چه خواهم پوشید ؟
حقیقتاً اینمسئله بخاطر شوهرش نیز هیچ نرسیده بود . دانه های کوهی
( ٢٣٥ )
آسای اشك حسرت بر رخسارۀ چون برك كل ماتيلد بيچاره دويدن
گرفت . شوهرش نيز خودش را ضبط ننموده با او بگريستن دمساز
گرديد . بعد از لحظۀ شوهر زوجۀ متحسر خويش را اينقدر گفته بتوانست:
-- چرا جانم ! دلبرم ! گريه مكن كه دلم را چاك چاك ميتمائی . ماتيلد
نيز جبر نفس نموده . كوشش نمود تا اضطراب خودش را ستر نمايد ،
و چشمان نمناك خودش را پاك نموده گفت :
چسان نگریم : چونکه برای رفتن این جمیعت از جنس البسه وسائر
تزئینات برحبۀ مالك نیم پس چسان در اینقدر جمیعت به البسۀ کهنه
و فرسودۀ خود عرض وجود نمایم . دعوتنامۀ مذکوره را بیکی از
احبابت بده که زوجه اش برفتن مقتدر باشد آقای من !
شوهرش از ینقدر تحسر و تاثر زوجۀ عزیزۀ خویش بغایت متاثر
گردیده گفت :
- ماتيلد من ! هیچگاهی نمیتوانم که ترا محزون ومکدر بنگرم پس
حسابی بکن که برای رفتن این جمعیت آیا البسه که ترا بکار آید بچند طلا
حاصل خواهد آمد . اما چندان حساب بكن كه موافق با حال و احوال
ما باشد .
ماتيلد ، قلباً ازین سخن شوهر خویش غرقۀ مسرت گردید . وبحساب
( ٢٣٦ )
البسۀ خویش ابتدا نمود . ولی چون حال مفلسی شوهر خودش را میدانست حساب خودش را متوسطانه اجرا می نمود . نهایت الامر بطور مترددانه شوهر شرا مخاطب نموده گفت :
- خوب نمیدانم ، اما گمان میبرم که بچارصد فرانق کار ما انجام بپذیرد .
افسر نوجوان برای خریدن تفنك شکاری از مدتی بجمع آوری اینقدر مبلغ موفق شده بود ، و آن مبلغ را در یکجائی حفظ نموده بود . و چون از زوجۀ خویش همین قدر مبلغ را بشنید اگر چه تا یکدرجه رنگش پرید ولی باز هم تفنك شکار را بر خاطر دلدار مرجح دانسته گفت :
- خیلی خوب ، من همین قدر مبلغ را بزحمت بیشمار برای خریدن تفنك شکار اندوخته بودم . برخیز آنرا از جایطۀ من بگیر . و کار خود ترا انجام ده ولی سعی کن که قماش خوب و متینی بگیری . تا دیگر وقت نیز بکار ت آید .
ماتیلد نیز بکمال مسرت از جبین شوهر مهربان خویش بوسۀ تشکری گرفته بصورت بندی البسه ولوازمات خویش ابتدا نمود .
جمعیت عروسی ئی که بورود آن انتظار کشیده میشد روز بروز تقرب مینمود . ماتیلد مالزمۀ خویش را اکمال نموده بود ولی باز هم مأیوس و مکدر و اندیشه ناك میبود . شوهرش يك شبیکه شب آینده وعدۀ رفتن شانست
( ۲۳۷ )
ماتیلد را مخاطب نموده گفت :
ماتیلد من ! دوسه روز است که باز ترامکدر و مأیوس مینگرم . البسه
انرا گرفتی . فردا شب هم بجمعیت عرس خواهیم رفت ، در انجا خیلی
خوش خواهی گذراند ، چونکه هر نوع اسباب والات سرود و طرب مو
جود است لکن اسباب موجبهٔ یأس وکدرت را هیچ نمیدانم .
ماتیلد گفت : چسان مأیوس نباشم ! که از جنس جواهر هيچ يك
چیزی ندارم که بر سر و روی خویش بزنم . لاجرم در ین جمعیت خیلی
عاری و ساده بنظر خواهم خورد .
شوهرش گفت : جواهر چه ضرورت دارد سر حسن افسرت را
بکلهای طبیعی بسیار خوشرنگی تزئین نما ، درینموسم هم مناسبتر ، وهم
زیبنده توست ، و بر خسارهٔ سپاره ات خیلی لطافت میدهد .
ماتیلد گفت نی نی ! در میان اینقدر جمعیت ، و اینقدر عائله های ذی
ثروت که همه گی مستغرق الماسها وجواهر باشند از ینکه من فقیر و بیچاره
بنظرها در آیم نرفتن را ز یاده تر خواهشمندم .
شوهرش گفت - پس چون چنین ست بخاطر من يك وسيلهٔ آمد در
نز در فیقهٔ خود مکتب مادام ( فروستیر ) بر و مجو اهرا تیکه درینجمعیت ترالازم
است عاریتاً از و بگیر امید است که بنابر محبتیکه در میان تا نست این آرزویت
( ۲۳۸ )
را رد نکند .
ماتیلد از شنیدن اینسخن خیلی مسرور گشت ، و فریاد مسرتانه زده گفت : — وای راست گفتی خیلی راست . من این مسئله را نیندیشیده بودم حالا میروم .
والحاصل مادام ماتیلد برخاسته به نزد رفیقه خویش برفت و بیان حال نمود.
مادام فروستیر از شنیدن این استدعای رفیقه خویش بکمال ممنونیت بر خاسته از دولاب يك صندوقچه مقفلی برآورد و سرشرا باز نموده گفت :
— انتخاب کن رفیقه عزیزه من . ازین صندوقچه پر از جواهر هر کدام را که آرزو داری بگیر .
ماتیلد اولا بريك کره الماس نشان . و بعد ازان بر يك گردن بند مروارید ، و دیگر زیورهای مرصع يك نظاری گردانید ، و یکان یکا نرا بر سر و گردن خویش بر میزد و در نزد آئینه دویده خود شرا تماشا مینمود و باز آنرا کشیده دیگریرا میزد تا آنکه در میان قطی مخملین بسیار مزینی بيك گردن بند الماس نشان بی نظیری بر خورد و آنرا برداشته برگردن چون آئینه خویش برنهاد . و لطیفتیكه از وضع این گردن بند بر حسن خدا داد آن پری پیکر علاوه گردید ماتیلدرا نیز بر حسن خود واله ساخت.
لاجرم برفیقه خویش برگشته گفت :
( ۲۳۹ )
— تنها اینر اپسندیدم . آیا تا فردا عاریتاً احسان خواهید فرمود؟
گفت : — خیلی خوب هر كدام را كه پسندت می آید بگیر .
ماتیلد چون گردن بنده مذكور را خیلی عالی و گران بها میدانست گمانش
بودكه مادام فروستیر آنر انخواهد داد و چون بر خلاف مامول از لسان رفیقۀ
شفیقۀ خویش اینسخن را بشنید بکمال بشاشت دست بگردن رفیقه شفیقۀ
خویش انداخته و از هر دو رخساره هایش بوسۀ تشكری گرفته محفظه را با
خود گرفته بخانه آمد .
شب موعود در رسید . افسر نوجوان بازوجه ملك سیمای خویش در
جمعیت مذكور حاضر گشتند . در میان اینقدر جمعیت مرد وزن اتول
شخصی که نظر حسن پرستان انجمن را جلب مینمود همانا مادام ماتیلد بود!
حسن و آنیكه خالق اكوان در وجودش نهاده بود درین شب خیلی رونق
گرفته بود، والبسۀ كه پوشیده است بر بدن سیمینش از جمیع اهل انجمن
بیشتر جلوه گری میداد .
والحاصل در تمام جمعیت از و بهتر واز و ظریفتر و دلر با تر كسی بنظر نمی
آمد . هركس بسوی او عطف نگاه حیرت میكرد . و هركس از اسم و نشان
او میپرسید در اثنای رقص همه كس به آرزوی آن میبودكه خود را بدو
تقدیم نماید . حتی نظر صاحب خانه یعنی جناب جنرال را نیز جلب
( ٢٤٠ )
نموده بود .
ماتیلد نیز بچنین مظفریت حسن و آن لطافت خویش و نائل شدن
بچنین شب پر سرور سر مست لذت گر دیده بيك نشاء فوق العادة
رقص مینمود .
تا آنکه وقت پراگندگی جمعیت تقرب ورزید . یعنی هادم الذات چنین
مجلس ها که عبارت از سپیده صبح است بطلوع آغاز نمود . مردمان آهسته
آهسته به برامدن رو نهادند . ما تیلد نیز با شوهر خویش راه عزیمت گرفتند.
بالاپوشش را که شوهرش در دست گرفته بود بسرعت تمام از دست شوهر
گرفته و خود را بدان پوشانیده بسرعت تمام برفتن آغاز نمود . ومقصدش
از ینقدر عجله و سرعت آن بود که بالا پوش کهنه خود را از نظر مادامهای آراسته
و پیراسته که همه گی به بالاپوشهای سنجاب وسمور مخملین ذیقیمت پوشیده
شده بودند پنهان دارد .
و الحاصل بسرعت تمام از میان مردمان در گذشتند و به جستجوی عرابه
آغاز نمودند . ولی عرابه نیافتند . از سردی هوا لرزیده لرزیده یکسر از
کنار نهر ( سن ) بسوی اقامتگاه خویش پیاده برفتن مجبور شدند . تا
آنکه بر لب سوك سنك بست نهر مذكور بيك عرابه کهنه فرسوده برخور
دند که بسبب کهنه گی وفر سودگیش بغیر از شبها در روزها برآمده نمیتوا
( ٢٤٢ )
تست . لاجرم اجرت عرابۀ مذکوره را فصل نموده بسوی اقامتگاه خویش روانه شدند .
هنگامیکه عرابۀ شان در نزد در اقامتگاه شان توقف ورزید زوج و زوجه از عرابه فرو آمده بر نزدبان خانۀ خویش برامدند . ماتیلد . که از مدتی به اهتمام تام برای ورود همین شب حاضر گشته بود و دیگر هیچ امید آمدن اینچنین شب را نداشت ، لاجرم ختام یافتن سعادت خود را بختام یافتن همین جشن تفکر مینمود . و شوهرش نیز صبح وقت بر سر خدمت خویش حاضر بودنش را تخیل مینمود و ازین سبب هردو خیلی محزون میبودند .
تا آنکه داخل اوتاق خویش گردیدند و به مجرد داخل شدن شان در اتاق ماتیلد در نزد آئینۀ قد نمائیکه در دیوار منسوب بود دویده حسن و جمال خویش را تماشا کردن گرفت ، و به کشیدن البسۀ خویش آغاز نمود. اما درین اثنا دفعتهً فریادی زده و برسر در از چوکی بیهوش بیفتاد . زیرا گردن بند عاریتی را در گردن خود ندید ! ...
شوهرش که هنوز البسۀ خودشرا تماماً نکشیده بود ازینحالت زوجۀ خویش بتحیر افتاده پرسید که : —
— خیر باشد چرا چنین شدی ؟
( ٢٤٢ )
ماتیلد دستهایش را برداشته بحالت بیخودانه چنین جواب داد ؟
گردن بنديرا که از مادام فروستیر گرفته بودم گم کرده ام .
شوهرش نیز ازین خبر دهشت اثر بحال مجنونانه جنون زده در آمده گفت :
آه ! .. چه گفتی ؟ اینچه سخن ست ؟ ...
بعد ازان در میان اثواب ، وقاتهای بالاپوش ، ودرون اوتاق ، وزینه
ها و میان کوچه را بدقت تمام جستجو نمودند. ولی از گردن بنداثری نجستند
شوهرش گفت :
آیا در وقت خروج ، از خانه جنرال میدانی که در گردنت بودیانه ؟
ماتیلد گفت - بلی . بلی در وقتیکه از نردبان دالان فرومی آمدم
خوب میدانم که در گردنم بود .
شوهرش گفت - پس معلوم است که در عرابه افتاده است . زیرا اگر
در راه می افتاد صدایش را می شنیدیم .
زوج وزوجه بروی همدیگر نظر دوخته مدتی مدهوش و مبهوت ماندند.
بعدازان شوهرش گفت :
باش تا یکبار راه هائی را که بر آن رفته ایم تا بخانه جنرال جستجو نمایم
بلکه بیابم . اینرا گفته از خانه برامده براه افتاد . ماتیلد نیز بهمان البسه که
داشت برهمان در از چوکیئی که نشسته بود مبهوت و متحیر ماند. و بگرداب
( ٢٤٣ )
تفکرات بی اندازه فلاکتی که از نتیجه گم شدن گردن بند مذکور برایشان
ظهور خواهد نمود فرو رفت !
بعد از یکد و ساعت شوهر بیچاره اش بیامد . ولی هیچ چیزی نیافته بود
و خبر خیری دستش نرسیده بود .
بس برخاسته کیفیت مسئله خودشانرا بنظارت ضبطه یعنی کو توالی اخبار
نمودند. و بعد از ان در غزته خانه ها رفته اعلان ها نوشتند که هر کس همچنین
گردن بند گم شده ما را یافته بیاورد بدینقدر مبلغ او را مکافات خواهیم نمود و
بهر وسائط لازمه دیگری که بخاطر شان میرسید نیز تشبث نمود .
ماتیلد بیچاره خلاص این بلیه ناگهظهور بچار چشم انتظار منتظر میبود .
تا آنکه وقت شام شوهرش بخانه بیامد . چهرۀ کلکونش از اول زیاده تر
زرد گشته ، لبهای خشکش زیاده تر تفسیده بود . چونکه جمله تشبثاتش نا
کارگر و بی ثمر افتاده بود .
شوهرش ماتیلد را بگفت : ــ حالا میباید که تذکره از برای رفیقه خودت
بنویسی و بگوئی که گردن بندتان کمی شکست یافته یکچند روز محتاج
تعمیر است هر گاهی که از نزد زرگر بیاید اعاده خواهد شد .
ماتیلد نیز بر موجب گفته شوهرش تذکره را نوشته بر فیقه خویش بفرستاد.
برین وقعه مولمه یکهفته مرور نمود . از گردن بند هنوز يك اثری ظهور
( ٢٤٤ )
نمود . پس سراسر قطع امید کردند .
در ظرف اینمدت افسر نوجوان بحالت پیر ناتوان رجعت نموده بود. ماتیلد پریچهره نیز مانند گلی که از يك هفته از ساق گلبن خویش جدا شده افتاده باشد پژ مرده و آزرده گشته بود .
شوهرش گفت : - ماتيلد من ! حالا برای ما هيچ چاره باقی نماند مگر اينكه مثل آنرا خريده تاوان بدهيم .
روز دوم محفظه گردن بند مذکور را با خود برداشته بسوی بازار روانه گشتند. اسم ونمبر مغازه که بر محفظه نوشته شده بود پیدا کرده از جواهر فروش مذکور نظیر گردن بند مذکور را طلبیدند . جواهر فروش مذکور دفاتر خویش را یکان یکان از نظر گذرانیده گفت که این چنین گردن بند از من کسی نخریده لکن محفظه مذکور را تنها از من خریده اند .
بنابرین سخن جواهر فروش اضطراب درونی شان بدرجه نهایت رسیده از دکان بدکان و از مغازه بمغازه گردیدن گرفتند . و برای یافتن نظیره گردن بند مذکور هيچ يك دكان جواهر فروش را نگذاشتند .
نهايت الامر در یکی از دكان های بازار جوهريان [ پاله رو و ایال ] نظیر گردن بند گم کرده خودشانرا بجستند . از قیمتش سوال نمودند چهل هزار
( ٢٤٥ )
فرانك طلب نمود .
بزحمت بسیار به سی و شش هزار فرانك فرو آوردند . و به جواهر فروش مذکور استرحام و نیاز آوردند که تا تدارك نمودن پول سه روز گردن بند مذکور را بکسی نفروشد .
جمیع ثروت و اقتدار شوهر ماتیلد که از پدر میراث یافته به هجده هزار فرانك بالغ نمیشد که مابقی آنرا نیز باید بقرض تدارك بکنند .
روز دیگر بوام گرفتن مشغول گشتند . در ظرف دو سه روز بسود های بسیار فاحش از هر گونه مردم مدیون گشتند . بسی سند ها بر خود نوشتند ، والحاصل بهزار گونه جانکنی پول مذکور را تدارك نموده توانستند . اینقدر قروض خود شانرا چسان ادا خواهند توانست محض از برای بد نام نشدن از هر گونه سعادت و رفاهیت محروم گشتن خودشان را بچشم گرفتند . و بهر گونه لجاآت مولمه و بهر نوع احوال اسف اشتمالانه که بعد ازین وارد خواهد شد سینه کش تحمل گشتند . تا آنکه سی وشش هزار فرانگی که جمع کرده آورده بودند بشماریده گردن بند مذکوره را بگرفتند .
روز دوم ماتیلد گردن بند تاوان خریده را برداشته بخانه مادام فروستیر رفیقه خویش برفت و بصاحبش تسلیم نمود .
( ٢٤٦ )
رفیقه اش بی آنکه محفظه را باز کند برداشته در صندوقچه اش بنهاد . قلب ماتیاد بشدت در پرش میبود ، زیرا که اگر رفیقه اش تبدیل شدن گردن بند خویش را فرق و درک میکرد آیا چه خواهد گفت ؟ طبعاً دزد خواهد گفت ! . . . . ماتیاد بیچاره ازین تاریخ به ایام نافرجام ضرورت و احتیاج قدم نهاد . لکن بصورت بسیار مردانه بدین مصیبت و فلاکت ناگهانی سینه اش را سپر نمود . همه خواهشاتش را فراموش کرده بود . چه چاره ؟ برای ادا کردن دیونیکه بدان گرفتار آمده بودند بدین حال پر ملال تحمل شان لازم بود . خدمتکارهای خود شان را جواب دادند . اقامتگاه شان را تبدیل نموده در محله فقرا يك خانه بسیار محقر کرایه نمودند هر گونه خدمات بیتیه را حتی آش پزیرا نیز ماتیاد خود اجراء مینمود هر شب قبل از انکه خواب کند به آن دستهای بارم مثال لطیف دیگها و کاسه های آلوده را می شست . وصافی ها و لته ها را خشك میکرد . صبحها زود از خواب برخاسته خاک جاروبهای خانه را بکوچه می انداخت . و آبیکه لازم میبود بالا میکشید . اما وجود ناز نینش چون بدینقدر خدمت شاقه مألوف نبود لاجرم در دو سه درجه زینه یکبار افتا به های آب را گذاشته نفس راست مینمود . در حالتيكه يك البسه کهنه دهاتیان در بر میداشت سبدی
( ٢٤٧ )
بدست گرفته نزد نانبا ، و بقال و قصاب میرفت . و اشیای مالزمه خود ش را
میخرید . و بسببیکه یکد و فلوس ارزان تر بخرد مجادله دور و دراز بادکا
نداران مینمود .
برسرهر ماه بعضی از دینداران را پول ، وسند های بعضی را تبدیل
و بعلا وه سود تمدید مینمود .
شوهرش نیز بعد از انکه از خدمت عسکریه خویش فارغ میگشت شبها
تا بصبح کوشش نموده به اجرت دفترهای بعضی تجار راه ینوشت . و بهر
صحیفه يك شاهی از ان اجرت میگرفت .
و الحاصل مدت هفت سال بدینحال پر ملال زندکانی کردند . در ضرف
اینمدت دینیکه بدان کرفتار بودند بمعۀ سودهای فاحش آن ادا گردید .
ماتیلد بحالت پیری رسیده بود باوجود عنفوان جوانی حالت زنان دهقان
جفاکش را گرفته بود . با موهای پریشان و البسه بسیار کهنه میگردید .
کفهای دست لطافت پیوستش مانند سنگپا گردیده بود . کاه کاهی که از
کار و خدمت خلاص شده در نزد پخیره می نشست آن شب عروسی
مصیبت نمونرا بخاطر آورده آه سرد بر میکشید . و مزیت شکر ان نعمت
و بلیۀ کفران سعادت را دانسته در حالتیکه بر حال اول خویش شاکر نبود
در نحال هر لحظه بخدای خویش شکر می آورد .
( ٢٤٨ )
آیا اگر بحرص زینت عاریت نیفتاده در آن شب گردن بند را ضایع نمیکرد در ینقدر مدت حالش چه میبود ؟ حیات چقدر عجایب و متلونست اسبابیکه انسانرا بختیار و یا بد بخت میسازد چقدر جزئی و كوچکست .
يك روز یکشنبه بود که بمناسبت لطافت هوا هر کس به تنزه و تفرح میبرآمد . ماتیلد نیز برای کسب تنفس بسوی جادهٔ عالی ( شانزه لیزه ) که از جاده های معتدا و با صفای شهر پاریس است بر آمد . در انجا يك زنی بسیار آراسته و پیراسته را بدید که با پسر كوچك خویش گردش مینمود . ماتیلد ، زن مذكور را بيك نظر بشنا خت . مگر آن زن رفیقهٔ او مادام فروستیر بود اما ماتیلد در اول امر خواست تا خود را بدو نشناساند در مخصو ص قدری تأمل نمود . ولی دانست که این تردد او نابجاست . چرا خود را بدو نشناساند ؟ زیرا گردن بند شر اداده و دینیکه از اثر هگذر جمع آمده بود همه را ادا نموده حالا همه سر گذشت خود را بیقیدانه حکایه می تواند کرد .
بنابرین بمادام فروستیر نزديك شده گفت :
مادام ! صباح شریف تان بخیر باد !
مادام فروستیر ماتیلدر انشناخت. و از چنین خطاب لا ابالیانهٔ زن دهقان نما بحیرت مانده گفت :
مادام ! من شما را نمی شناسم . بلکه مرا بدیگری غلط کرده باشید
( ٢٤٩ )
ماتیلد گفت - خیر ، خیر ! چراغلط کرده باشم . من رفیقه مکتب شما
( ما تیلدم )
رفیقه اش از ینسخن بکمال حیرت افتاده فریاد بر آورده گفت :
- آه ! بیچاره ما تیلد . احوالت چه قدر تبدل کرده !
گفت - بلی بلی ! از وقتیکه شما را ندیده ام تا بحال بسی بدر وز یها کشیده
ام . به انواع فلاکتها گرفتار آمده ام . وهم سبب همۀ فلاکت های
من توئی .
مادام فرو ستیر گفت ـ اینچه سخن است ؟ من چسان سبب فلاکتت
گردیده ام ؟
ماتیلد گفت - آیا بیادتان نمیآید که از شما گردن بندی عاریت کرده بودم .
فروستیر گفت ـ بلی ! چه شد !
ماتیلد گفت - این ست که من آن گردن بندر ا گم کرده بودم .
فروستیر گفت - چسان گم کرده بودی ! آیافراموش کرده که گردن
بند مرا آورده بمن اعاده نمودی ؟
ماتیلد گفت - بلی راستست ! ولی آن گردن بند شما نبود . بلکه یکدانه
نظیر و مانند آنر ابتا و ان خریده بشما دادم . حالا تمام هفت سالست که
از ینرهگذر بسفالت و فلاکت امرار اوقات مینمایم . ما چونکه توانگر نبودیم
( ٢٥٠ )
البته خواهید دانستکه برای تضمین و تاوان آن چقدر مشکلات کشیده خواهیم بود . بهرحال الحمدالله حالا همۀ آنقرضها را ادا نمودیم . چه باید کرد به قسمت خویش راضی ایم .
مادام فروستیر بحیرت افتاده بعد از قدری تامل و تفکر گفت -- وای ! مگر آن گردن بندیکه بمن اعاده نمودید از من نبود . تاوان آن بود ؟
ماتیلد گفت - بلی ! بلی ! شما بفرق آن نفهمیدید و نپرسیدید . چونکه بگردن بند شما خیلی مشابهت داشت مادام فروستیر از ینسخن سراسر متغیر و متاثر گشته هر دو دست ماتیلد را گرفت و بصورت متاثرانه متاسفانه گفت :
- آه ! ماتیلد بیچاره من ! چرا در انوقت اینسخن را بمن نگفتی و درینقدر مدت چرا بمن یکبار اینحوادث را اخطار و اخبار ننمودی ! چونکه گردن بندیکه از من عاریت گرفته بودی الماس اصل نبود . بلکه از سنگهای الماس نما ساخته شده بود من آنرا به پنجصد فرانك خريده بودم ! . . .
حال مادام ماتیلد در یکروز بگرفتن گردن بند و فروختن آن و پنجصد فرانك مادام فروستیر را دادن باز از فلاکت بسعادت مبدل شد .
انتها
( ٢٥١ )
مثالی در خصوص شهامت و عالیجنابی
اعراب
هنگامیکه آفتاب لمعه پاش اسلامیت قطعه « اسپانیا » را تنویر ، و حکومت
فاضلۀ عربیه در انسو زمین جا یگیر گردیده بود روزی در مابین جوانی از
اعراب و یکی از سر کشان اسپانیول منازعه و مجادلۀ وقوع یافت که
نتیجۀ آن منازعه نیز بضرب و قتل عرب بیچاره بخنجر ظلم و غدر اسپانیول
آواره منجر و منتج گردید .
وقتا که خبر کدورت اثر این جنایت در داخل مملکت شیوع یافت خیلی
کسان از خورد و کلان به عقب گیری قاتل بشتافتند .
قاتل نیز حتی الوسع بگریختن و دویدن آغاز نموده تا بجایی رسید که راه
فرار از هر طرف بر و مسدود گردید . مگر در مقابل دیوارچۀ پست باغچۀ
مر او را تصادف نمود که غیر از جهیدن از آن دگر چاره نبوده .
قاتل غدار بجهد بلیغ از دیوار مذکور خود را بدان سو در افگند و در انجا
خودش را در کلبۀ خاشاك پوشی ، در حضور عرب پیری بیافت که
حمیت و جوانمردی از ناصیه اش نمایان بود . قاتل مذکور بی اختیار بر پاهای
آن پیر با وقار افتاده بعجز و نیاز چنین دمساز گشته گفت :
( ٢٥٢ )
- امان ای پدر شهامت توامان ! جنایتی از من صادر گشته است ، و احبای مقتول به تعقیب و جستجوی من جهد بلیغ دارند ، و از هلاکم چیزی باقی نمانده ؛ پس بمرحمت و حمیت عالیجنابانه شما التجا و امان آورده ام .
عرب بعد از کمی ملاحظه قاتل را مخاطب نموده گفت :
- هیچ مترس ! چون بخانه من التجا کرده و از حرکت فجیعه خویش پشیمان گشته لهذا با تو وعده میکنم که در خصوص تخلیص و صیانتت هر معاونی که از دستم بیاید دریغ نکنم درین کلبه داخل شو که آنجا از برای تو اختفا گاه امین و متینی خواهد بود .
قاتل نیز تشکر نموده داخل کلبه گردید .
بعد از مرور نیمساعت خبر دهشت اثر بسیار فجیع عرب بیچاره را بحالت صاعقه زده در آورد . که آن خبر نیز عبارت از کشته شدن پسرش بدست اسپانیولی بود . پیر ناتوان بمجرد شنیدن این خبر فلاکت توامان اثر چگونگی احوال را بخوبی کشف نموده و دانست که قاتل پسرش کیست در دار دنیا یگانه ثمره حیاتش که عبارت از ولد ارشد او ست ، بدست اسپانیولی ئیکه اور امهمان دار کشته ، و از هر گونه مخاطره حیاتش را در عهده گرفته مقتول . و ابداً از نظر ش مفقود گردیده است پیر چون اینمسئله غریبه فاجعه را در مدنظر دقت در اورد غوطه خوار گرداب حیرت
( ۲۰۳ )
گردید . و یکمدتی بملاحظات عمیقه فرو رفت . بعد از ان بدست خویش
اجرای قصاص جگر پارهٔ خودش را تصمیم نمود .
این قصد و تصمیمش را بحقوق مهمانداری . و علو جذابی سراسر مغایر
یافت . و وظیفهٔ ابویت با وجدانش بمجادله افتاد . ازین تردد و اختلاف که
در مابین وظیفهٔ ابویت و وجدانش حاصل گشته بود سرتاپا وجودش را
عرق خون آلودی ایستیلا نمود نهایت وجدانش بر وظیفهٔ ابوت غالب آمد.
همانلحظه بمحل اقامتگاه قاتل شتافته گفت :
حالا از مخاطره و مهلکه که در و در افتاده بودی چیزی اثری باقی
نماند میباید که مهیای فرار گردی .
اسپانیول از ین بشارت که حیاتش سر از نو تجدد نموده اشک ریز شادی
گشته بر پاهای حامی عالیجناب خویش سر نهاد . و بنابر ایفای منت داری
خواست تا دستهای مبارک آن پیر خجسته سیر را گرفته ببوسد . لکن
پیر عالیجناب بشدت تمام دست خویش را کشیده گفت :
ای خائن جفاکار ! دست خباثت آلودت را که هنوز خون گرم
پسر من از ان سرد نشده است بکدام جسارت بدستم تماس مینمائی . برو !
برو ای نا بکار که چشمان خون افشانم زیاده برین ترا دیدن نمیتواند .
اسپانیول از ینکلمات دهشت انگیز بگرداب حیرت فرو رفته متحیرانه
( ٢٥٤ )
و متحسرانه بروی پیر نگاه کردن گرفت . و چون محققاً دانست که مقتول
پسر اوست سراسر از حیات خویش نومید گردیده بلرزه در افتاد . و به
خوبی دانست که اجل او را بپای خویش بدام انتقام ، دراند !
خته است .
بناءً علیه پیر حالت نصرانی قاتلرا دقت نموده گفت :
جنایتی که از دستت سرزده اگرچه روح و حواس و قلب و جمیع
وجودم را به اشکنجۀ عذاب جاودانی در انداخته ولی وجدانم مرا از
گرفتن انتقام واداشته خوف و تلاشرا بخود راه مده که وعده و قولیکه
باتو کرده ام آن را بهیچگونه نخواهم شکست . برو که ترا بعدالت الهیه
حواله نموده ام .
وقتا که پردۀ ظلمت تاريك شب که در خصوص ستر عیوب عالم سرمه
در گلوی کائنات در کشید وقت فرار اسپانیولی نیز دررسید .
پیر عالیجناب غیر از انکه از خون جگر پارۀ خویش در گذرد ، يك
اسپصبا رفتاری نیز برای قاتل مذکور تدارك نموده چارۀ فرار شرازیا
ده تر تسهیل نمود ! ... زهی عالیجنابی « انتها »
( ٢٥٥ )
- تنہائی -
( از یادگارهای صالحيهٔ شام شریف )
آيا هيچ وقتى تنها مانده ايد – يعنى يكدمى با خود نشسته ايد؟ اگر نشسته
باشيد، آيا چه ديده ايد، چه شنيده ايد، چه گفته ايد، بكجا رفته ايد،
از كجا آمده ايد؟
عجب سخنها! از يك سو از تنهائى، و با خود نشستن سخن ميگوئيم و از
ديگر سو از آمدن، و رفتن، و گفتن، و شنيدن، و ديدن حرف ميزنيم!
عجيب وحدت! غريب كثرت! ...
يك اهل دلى ميگويد :
از نفس تا چند شور ساز باطل بشنوم
دم فرو خوردم بخود تا حرفى از دل بشنوم
بلى! اگر يكدمى با دل بنشينيم، و از دل بشنويم، و از دل بخوانيم كائنات
را در خود، و خود را كائنات خواهيم يافت، و چون نظر كنيم نه از خود
خبرى، و نه از كائنات اثرى خواهيم ديد!
— پس چه خواهيم ديد؟
— هستيی ازلئی مطلق!
( ٢٥٦ )
چه خواهیم شنید ؟
وحدت ، وحدت ، وحدت !
چه خواهیم گفت ؟
همه عدم !
کجا خواهیم رفت ؟
بمقام حیرت !
چسان خواهیم آمد ؟
به انکسار عجز و خجالت !
در باغچه كوچك متناسب الاشجار پر اثمار خوش جو بهار هوا داری که در ( صالحية ) نام موضع با صفای ( شام ) جنت مشام دارم ( تنها ) نشسته ام . نمیدانم از چیست ؟ مدتی میشود که ( تنهائی ) را خیلی دوست میدارم . طبیعت آنقدر از اختلاط عالم رم کرده که سواد شهر را آیه عذاب میپندارد! گوشه باغچه صفا آماده برای این طبیعت تنهائی مایلم زمین دلنشین بسیار مناسبی تشکیل داده . نه یاری دارم . نه غمگساری . نه با کسی کاری دارم نه با من کسی را کاری ! هم نفسم نسیم خوش شمیم جان فزا . همدم گلهای رنگارنگ نظرفریب است !
گاهی میشود که تنهائی مرا [ مستنطق ] یعنی ( پرسان کننده ) میسازد .
( ٢٥٧ )
نظرم بر هر چیزیکه میخورد از ان استفهام مدعا میکنم . نباتی می بینم :
در کینه قوه نمای آن بحیرت میروم . یکقطعه پاره زمینی می بینم که مانند
يك دایه شفقت آیه اطفال سبز های نمکین و ریاحین رنگین . و میوه های
شیرین را دريك گهواره می پروراند . و از پستان لطافت رسان جویبار
خوشگوار شیر زنده کی تخمیر جوهر آب صفا تاب را بيك و تيره بدون
تفریق و تمیز مینوشاند . ولی هريك را بدیگر گونه بوئی ، و دیگر گون رنگی
و دیگر طعم لذتی بظهور می آورد .
از مشاهده اینگونه اشیا ، حواس این متفکر عاجز تنها در فضای بی
انتهای حیرت ، مانند دایره بی سر و پا مبهوت و بیصدا میماند که در این اثنا
آواز با اهتزاز طرب دمساز يك مرغك موسیقی نواز ، حواس این تنهای
فکرت انباز را از آنسو بسوی خود جلب و جذب مینماید . چون مینگرم.
در يك مشت پر هزار ها حکمت مستتر می بینم. نباتات را اگرچه اجسام
ذی حیاتی یافته بودم ، زیرا تخم بودند شجر شدند! ازدواج پیوندی کردند.
ثمر دادند ! بخزان پیری رسیدند و فات یافتند ! ولی اين يك حیات نباتی
بود که بر حرکت از جائی بجائی ، و آواز و صدائی خود بخود مقتدر نبودند.
حال آنکه این آواز مرغک خشنوا را در قالب روحانی ، و آهنگ حس
حیوانی می شنوم .
( ٢٥٨ )
بسوی آشیانۀ سعادت کاشانۀ این مرغك خوش ترانه كه در میان شاخهای
بهم پیچیدۀ بیشه زار بوتههای (آس) بيك صنعت هندسهوی بسیار عجیبی
بنا یافته بود نظر کردم. آن کاشانۀ محقر كوچك خس و خاشاك اساس را
از یکدایرۀ خانۀ يك عائلۀ انسانی بهیچ چیز كمتر نیافتم. جد و جهدیکه در راه
نگهبانی زنده كانی نوعی ، و پرورش و تربیت افزون كردن جنسی ازین
مشت پرورد آن آشیانۀ محقر سر بر میزد هیچگاه از كشش و كوشش يك
پدر شفقتگستر، و يك مادر مهرآور نوع بشر که در راه زندگانی اولادهای
محبت پرور خود اجرا میکنند پاكم نمی آورد !
يك پدر برای نفقۀ حال، و سعادت استقبال اولاد خود هزار گونه
مهالك. و هزار رقم مخاطر را برخود گوارا میسازد! تسمۀ پشت اژدر را کشیده
پنجۀ شیر نر را به آن می بندد! در مقابل گلولههای صد منئی توپهای كروپ،
و گلههای پیکانی تفنگهای ماوزر جگر کوب سینهاش را سپر میسازد، در
جوف طبقات زمین در آمده شمع حیاتش را در زیر پنجۀ خفه كنندۀ پر فشار
(حمض كاربون) نام جوهر زغال سنگی بر مینهد ! به تهلکه های عظیمۀ
غلطیدن و افتادن كوه پاره های جسیمه التفات ننموده با تیشۀ فرهادی
در زیر نقبهای دور و دراز راههای آهن خاك وسنك بر میكند ! در
قعر بحر قدم بركام نهنك نهاده ، و از منقطع شدن نفس خود اصلا نیندیشیده
( ٢٥٩ )
مشغول ته دای نهادن سدهای دریائی میشود : آیا برای چه ؟ برای نفقهٔ
حال و سعادت استقبال اطفال بی پر و بال خود ! . . . . .
این است که این مشت پر محقر نیز بهمان گونه حیات غریبیه ، و شوق و
هوس عجیبه برای نفقه و پرورش آن چوچه های چون لخت جگرش بهر
سو بال و پر میزند ؛ گلویش را نذر حلقهٔ دام صیاد ، و سینه اش را آماج سا
چمهٔ تفنك جلاد جفابنیاد ، و وجودش را طعمهٔ پنجهٔ شاهین ستم نهاد قرار
داده ، و هزار گونه ظلم و بیداد را بر خود گوارا ساخته از جنگل بجنگلی ،
و از مزرعه بمزرعهٔ بال افشان نفقه آوری میگردد ! آیا چرا ؟ چونکه
آن دو چوچهٔ اصغر بی بال و پر که پیش از سه روز از تخم چو نه مشال
بجانی سر بر کشیده به طعمه و پرورش محتاج است !
بنگر بسوی این دوکله گکهای كوچك خس آشیانه ، و این دو منقار
كوچك خوش ترانه که بچه گونه آهنگهای مخالف نغمهٔ قانون سرور و
طرب را راست مینماید ، و بچه حس غریبی بال و جد و عشرت میزند .
آیا چرا ؟ چونکه می بیند : که مادر شفقت گستر ، رزق آن بخبر جهان
پرشور و شر را بمنقار محبت اثر گرفته از روی هوا بسوی آشیان در فرو
آمدنست ! . . . . .
سبحان الله ! آواز شهیر لاهوتی همراز آن طایر کوشش دمساز ،
( ٢٦٠ )
مرغ تیز پرواز قوه مفکره این متفکر تنہائی گزین عجز قرین را به اوج
بالاترین سمای حکمت به پرواز آورد ! دیدم که در هر ذره از ذرات کائنات،
ودر هر جزء فردی از اجزای فردیه موجد دات يك تجلی ، عظمت پیرای
جبر وتی ادائی هویداست ! در هر شکل هندسی ، و در هر يك ماده عضوی
و غیر عضوی يك نور مصباح الانوار بسیار شعشعه باری پدیدار است !
این عظمت از کیست ، و این نور از چیست ؟
ازین استفهام . روح ارواح ، و جسم اجسام بيك حركت بسيار مد
هشی ، و بيك لرزه سریع السیری در آمده از هر جزء فردی که اجزای
فردیه اینقدر کائنات بی انتها را تشکیل داده اند بصدای بسیار لطیف
( فونوگراف ) آسا ، چون خبر تلگراف و تلفون سرعت انتها این کلمه
قدسیت احتوا بگوش هوش این متحیر تنها بر میخورد که :
( لااله الا هو الخلاق العظيم ) .
از هیبت و دهشت این صوت ذی عظمت ، بر اعصاب و عروق این
غرقه گرداب حیرت يك بخودی و رخاوتی حاصل میشود . از حال صحو
بحال سکر میرود . کائنات واهمه گی در زیر تاثیر شعاع انوار شعشعه نثار
پر تو بار غریبی می یابد ، قوه نظوش از تاثیر قوت و سرعت روشنی آن
نور از شبهه و نظیر دور از کار باز می افتد . در خصوص تعیین و تخمین آن نور
( ٢٦١ )
کائنات نشورقوۀ متفکره اش نیز مانند قوۀ نظر از محاکمه عاجز میماند .
برای نقطۀ ورود این نور قدسیت ظهور نمیتواند که جهت تعیین کند . از
غرب و شرق منزه ، و از فوق و تحت مبرا مییابدش . درجه حیرت .و
مقدار بیخودی غرقاب و حدت آنقدر بر خود میبالد که هیچ چیزی نمی
بیند ، و هیچ چیزی نمیشنود ، از خودی خود بخبر می افتد . شعاع جهان
سوز عالم افروز جلال و جمال آن نور با کمال تنها خرمن هستی بیخود تنها
را نی بلکه هستی وجود همه موجود را چنان محو و بی نشان میگرداند که بجز
نیستی و عدم از هیچ چیزی هیچ اثری باقی نمیماند !
در ان لحظه هستی واجب ظهور میکند . هر ذره از ذرات کائنات ، و هر
عنصری از عناصر موجودات آئینۀ قدنمائی میشود که انوار جمال باکمال
بیرنك بی نشان شاهد قدس در ان پر تو می اندازد ! عالم را دگر گونه رو
نقی پیدا میشود . سرا پای اجزای فردیۀ کائنات از پر تو نور بدیعی که
نه شر قیست و نه غربی بدرخشیدن می آید . موجودات ارض و سما
وات از شدت تابش آن پرتو محو و معدوم گردیده بجای آن همان نور اقدس
قایم میگردد . در ان زمان ندای ( الله نور السموات والارض : ) [الایه]
در همه اشیای گنبد کائنات می پیچد . پس هر آنچیزیکه اطلاق شئی بر ان
ممکن است همه گی بلسان حال از یکسو ( احد ، احد ، احد ! ) میگوید.
از صدای این کلمۀ مقدس ، تنہائی گزین عجز قرین نیز ( احد ) گویان بخود
( ٢٦٢ )
می آید ، و گوش هوش بسوی اشیائیکه در نظرش می آید بر مینهند :
نبات میگوید : قوۀ نامیه من از وست ! جماد میگوید : ذرات مترکبۀ من
از وست ! مرغك خوش ترانه نیز میگوید : که این حس شفقت اولاد پروری
منهم از وست ! این متفکر تنها نیز به این بیت مترنم میگردد :
و فی کل شیء له آیة
یدل على انه واحد
انتها
قلم آزمائی طبع
قصیدۀ نثریۀ بهاریه کلام محمود طرزی
بهار را دوست دارم
زیر ا بهار ! تجلیگاه عبرت نمائیست مر قدرت کامله و صنعت بالغه
حضرت فیاض قدرت را ؛ و آئینه رو نمای متلالائیست مر صفت قدیمه ،
و حکمت عظیمۀ حضرت هستی دهندۀ عوالم ذی وسعت را .
هنگامیکه طلیعۀ حضرت بهار زندگی نثار پدیدار میشود در تمام موجودات
زمین خوش هو السرار ( يحي الارض بعد موتها ) ظاهر و آشکار میگردد .
( ٢٦٣ )
(قوۀ نامیه) که مدتی در محبس عدم آباد ظلمت ؛ وسکونت از خاك سياه
تیره درونی جامۀ نيستی در برداشت از فیض نفحات نسمات عدالت حضرت
سلطان بهار بخلعت فاخرۀ اطلس دیبای سبزی مخلع گردیده بشکل
محبوبه زمرد پری بجلوه گری میدر آید .
دیوسیاه ابرهای مظلمه قسوت انگیز که بمعاونت ویاری عفریت سفید برفهای
برودت آمیز ، و مددگاری قوای عسکر یه بارشهای تگرگ ریز و واسطه
آلات ناریه رعد و برق حرارت ستیز برممالك وسيعه لعلمی لاله و گل؛و
دولت جسیمه نیل برنی سوسن و سنبل شور رستاخیز برپاداشته بود بحکمت
حکیمانه ، وقوة شجيعانه سليمان بهار بمانند ايام سعادت انجام تشریف فرمائی
شهریار جنت قرار ( عبدالرحمن ) نامدار که بر دشمنان قوی صولت بیشمار
مظفر و غالب آمده ، جهانرا سر از نوحیات تازه بخشیده است .
بلی ! زمان سعد اقتران خروج حضرت خاقان مغفور از ماوراء النهر
همانا اول طلوع شمس خاوریست که اول بار در اول بهار بقدرت کامله خالق
ليل و نهار بزندگی بخشی عالم بر آمده است .
زهی طلوع زندگی شیوع! که از پرتو ضیا نثار، و شعاع حیات آثار او از زنجیر
بندگی اسارتهاى يخ آساى برودت انتهای کفار اجنبئی ناهنجار در وطن اثری باقی
نمانده و چمنستان عالم اسلامیت از زیر بار نقمت برف نمای دشمنان پر وغاو ارهیده
بگویۀ گونه از هارشکو فه نثار سعادت وشرافت سر سبزی وشادابی گرفت.
( ٢٦٤ )
پس عصر سعادت حصر ضياء الملة والدين بهاری بود که فیض نسیم
عاطفت او آبیاری ناموس وطن و ملت را فرمود، لا جرم بهار را دوست دارم.
بهار را دوست دارم
چونکه حضرت سلیمان بهار شهریار کرم شعار خوشخلق عادل باذل
مسرت و لطافت نثاریست که شاخهای بی برك و بار در ختانر ا از بلیهٔ عریانی
رهانیده بشگوفه های لطیف گوهر فشان ، و ثمر های لذیذ حلاوت رسان
ترصیع و تزئین فرموده است .
در ایام فرحت انجام بهار با انعام در عالم شطارت توام خلقت ؛ نظر بر هر
نقطهٔ که بیفتد و بهر جزی از اجزای زمین که دقت شود کلهای رنگارنگی
دیده میشود که هر برك غنچهٔ آن یاد از تبسم شیرین لطیف دلبری میدهد ؛
و بهر سو که نظر شود دیده میبیند که شاخسار پیوست آثار اشجار از فیض
نسیم اسحار بهار رشته های گوهر بار آورده که هر اهتز از نزاکت همرازان
رایحهٔ لطیفهٔ محبوبهٔ ناز پر وری را بخاطر می آورد .
پرتی دلفریب بهار بدستیاری مشاطهٔ چابکدست نسیم با همهٔ زیور
وزينت ، و جملهٔ صباحت و لطافت آرایش و پیرایش گرفته بسوی صحراها
و کلزارها بر آمده جوانان چمن را ببوی روح افزای خویش مست بادهٔ
شطارت میسازد ، پیاله های لعلفام یاقوتی کل و لاله را از می ناب شبنم
( ٢٦٥ )
شاداب املا نموده مشتاقان دیدار با کمال خویشتن را صلای عشرت
میزند . کیسه های سر بمهر غنچه های رنگین ادارا بتحريك سر انگشت
نسیم از هم کشاده بر مستحقان نعمت شناس باسپاس خویش از روایح
عبیر آمیز روح انگیز لطیفه زر و دینار بیشمار احسان و ایثار مینماید ؛
اطفال شیر خوارۀ برگهای زمرد رنك نورسته ، و دوشیزگان سبزه های
خوشرنك برجسته از مراحم فیوضات حیات پر ور بهار بحمایۀ دایه
مهر وایۀ نسیم درا غوش شفقت تودیع گردیده و از پستانهای فیضرسان
ابرهای نیسان شیرزنده گی تخمیر باران زنده کی نشانرا نوشیده و بواسطه
این نعمای متوالی یوماً فیوم کسب طراوت و لطافت میکنند .
تاثیر فیض اکسیر جمال باکمال خسرو شیرین شمائل بهار فرحت نشار تنها بر نباتات
نی بلکه بر جمیع مكونات عالم خلقت اجرای حکم مسرت مینماید از ان جمله
مرغکان خوش الحان و بلبلان شوریده سامانرا حس شوق و نشاط و ذوق
حظ و انبساط بسر می افتد .
بلبل شاعر مادرزاد چمن است . بلبل ؛ مداح قصیده پرداز پایتخت سلطنت
سینۀ حضرت بهار است! سبحان الله ! اینچه باده سرشار محبت، و این چگونه
می نشه بار حقیقت بکام جان این شاعران مادرزاد چکائیده شده که لحظۀ
از اجرای آهنگ صدا رنگ فارغ نمیشوند ! ! !
ای شنونده ! گمان مبر که اینهمه ناله و فغان بلبلان چمنی نژ اد عبارت از اصوات
( ٢٦٦ )
بیهوده بمعنی میباشد .
نی نی ؛ هر یک زمزمة آن نشیده ایست سماوی ، قصیده ایست لاهوتی که در مدح ولینعمتی خویشتن یعنی حضرت بهار میسرائید ، و هر نغمة آن آهنگ موسیقاریست ملکوتی که در بزم انس خسرو شیرینکار بهار طلای زر افشار نثار میوه های شکر بار بنواهای راستی با مضراب منقار كوچك خود شان مانند عشاقان را حماز بر تار قانون محبت بجنك عود آونك خوش آهنگ علویت شهنازانه می نوازند .
ما نند لسان حال عموم اسلامیان و خصوصاً بلبلان چمنستان خاك پاك افغانستان که به نغمات صداقت ، وترنمات عبودیت زمره پرداز مدايح و ثنایای حامی مقدس مکرم ، ومتبوع جو انبخت عدالت شیم سراج الملة وا لدين ، بادشاه بادانش و دین «امیر حبیب الله » خان معظم میباشند .
الحق که روز فیروز شرف اندوز تخت نشینی این شهریار عادل دانش پژوه ما، وعصر تو قيحصر این سپهدار سکندر شکوه ما چنان بهار طراوت نثار فیوضات بار جان بخشائی است که از فیض انعام عمیمش چمنستان ملك و ملت بگونه گونه ازهار مدنیت و سعادت رشك آور گلزار فر دوس برین گردیده است.
لسان ملت نیز منقار بلبلیست که فی اللیل و النهار از در بار کردگار بقا و دوام این بهار ذی ثماز را نیاز میدارد !
بلی منهم بلبلی ام که این بهار ترقی باز را خیلی دوست دارم .
( ٢٦٧ )
بهار را دوست دارم -
چونکه لقای فرح فزای بهار، دانستن قدر و قیمت این ایام جوانی را اخطار و اخبار مینماید و میگوید : که زمان جوانی در فصول عمر انسانی بمثابه ایام بهار خوش جمالست ، درینزمان اغوش امال کشاده عروج هر گونه کمالست .
حرارت غریزی مانند شعاع شمس بهاری در مزرعة خشکیده لب حواس انسانی هزاران هزار گلهای سعادت و کامرانی ببار می آورد .
حسیات حواس خمسه در کارگاه دماغ بمانند هوا های لطافت بخشای ربیعی بکمال قوه پرورش، و جمال صورت نمایش باهتزاز حیات استقبال پروری بوزیدن میآید .
قوه نظر در ایام ربیعی عمر تلسقوب طبیعی ، وميقريسة وب حقیقى باشد که قابلیت و استعداد کشفیات ابعاد سماوى ؛ و ذره شماری اجزای فردیه ارضی را مالك است .
شنوائی سامعه صدا های ششهزار سال پیشتر را که درین گنبد دیر بی پا و سر پیچیده مانده بدستیاری قوه ناطقه از اعماق کهسار دماغهای گذشته گان برای درس عبرت و اخذ حکمت آینده کان چون عکس صداء و یه کنان ، وموکشان در منظر نظر جلوه گر میسازد تا آنکه قوه شامه بر استشمام نيك و بد كامیاب آید . و بواسطه تلگراف ناز كباف اعصاب قوه لامسة
( ٢٦٨ )
جمیع قلمرو مملکت وجود را حساس و بیدار سازد .
قوۀ مفکره مانند ابر نیسانی ، لطائف بدیعۀ رحمانی را بر چمنستان مغز نغز گوهر گرانبهای انسانی همیفشاند ؛ باغبان قوۀ مصوره بدستیاری آلات قوۀ مخیله خس و خاشاک اوهام باطله را تطهیر و تنظف نموده شهراه صراط المستقیم حقیقت را در محکمۀ حاکمۀ عدالت سلطان وجدان بظهور می آورد .
ماشین دلنشین احسن التقویم وجود ، که نمونۀ بسیار بدیعۀ از صنایع حضرت معبود است ؛ در زمان ریعان ربیعی همه روز در تمام سعی و کمال جد مستعد اعمالات و اختراعات هر گونه بدایع غرابت نمونست .
زهی سعادت و بختیاری ! که از فیض انفلاق این صبح صادق ربیعی بهره مند عنایات ربانی ، و برومند فیوضات حبیب الرحمانی گردد .
انتها
تمام شد
فهرست
مندرجات
صحیفه
۲ یکدو سخن در باب طبع کتاب
٤ افادهٔ مرام
٦ پروانه
١٠ يك نشيده وجد آور عمر الفارض
١٠ شرح آن
١٣ ملاحظه دران
١٥ نوبهار
١٦ غزل
١٧ غزل محمود طرزی
۱۸ محسنات رسایل موقوته
٢٥ یأس بعد الامل
۲۸ غزل ۱
٣٠ غزل ۲
۳۲ ناله گلی ۱
۳۷ یکد و غزل از طرز طرزی
۳۸ برك نورسته
٤٦ تماشای نشر یخانه
٥٠ آشیان بلبل
ب
مندرجات
صحیفه
٥٨ | غزل — تحصیل
٥٩ | غزل — بگذشت و رفت
٦٠ | ترجمه شعر فرانسوی از ویقتور هوغو
٦٣ | قطعه برفی
٦٣ | جواب آن
٦٤ | روزی در باغ رفته بودم
٦٦ | نسیم باغ
٧١ | فقر و شتا
٧٤ | حکمت حقتعالی جل و علی
٧٨ | خانه تن آدمی
٨٠ | عدالت خداوندی
٨٣ | سیاحات — يك شبي که در بوغاز گذرانیده ام
١٠٥ | از سیاحتنامه آمریکا — بلوی وحشیان
١٠٩ | محاوره سیاح با وحشی
١١٩ | چند شعر حضرت امام اعظم رضی الله عنه
١٢٠ | تمجید حضرت بلال حبشی رضی الله عنه
١٢٢ | عریضة ال دست چپ
١٢٦ | اختلاف طبایع
ج
صحیفه | مندرجات
۱۳۱ | تعریف محبوبهٔ چینی از زبان شاعر چینی
١٣٤ | وصف محبوبهٔ رومی از زبان شاعر رومی
١٣٦ | وصف محبوبهٔ مغولی از زبان شاعر مغولی
۱۳۸ | تعریف محبوبهٔ زنگی از زبان شاعر زنگی
١٤٠ | تعریف محبوبهٔ امریکایی از زبان شاعر امریکایی
١٤٦ | تنهایی
١٤٧ | یکدو غزل معشوقانهٔ عربی
١٤٩ | غزل از مکهٔ مکرمه فرستاده شده
١٥١ | ظلمت
١٥٣ | فلاکت
١٥٥ | مدنیت
١٥٩ | محاوره در مابین علوم و فنون
١٦١ | حکمت
١٦٣ | تاریخ
١٦٤ | آرخیولوژی
١٦٥ | جغرافیا
١٦٧ | اخلاق
١٦٨ | منطق
د
مندرجات
صحيفه |
١٦٩ رياضيات
١٧٠ هيئت
١٧١ شعر
١٧٣ ادبيات
١٧٤ رسالۀ موقوته
١٧٥ مشاهدۀ کعبه بنظار عشق و جلوۀ محبوبانۀ او
١٧٧ غزل معشوقانه در جلوۀ کعبه
١٧٩ يکدو قطعۀ لطيفه آميز کمال خجندی
١٨١ رومان
١٨٢ فلورا
١٩٥ مکتوب
٢٠٦ عشق
٢١٠ صباوت
٢١٤ طفل نوزاد در خانۀ توانگر ، و در خانۀ فقير
٢٢٠ عاشق شدن شير بر يکدختر
٢٣٠ رومان كوچك ماتيلد
٢٥١ مثالی در شهامت و عاليجنابی عرب
٢٥٥ تنهایی از يادگار های صالحيۀ شام شريف
٢٦٢ قلم آزمائی طبع - بهار را دوست دارم
مؤلف این کتاب
مدیر و سر محرر سراج الاخبار افغانیه
محمود طرزی