اوپدرفن — اثر دیگر محمود طرزی — (دیوان تالیفات محمود طرزی) کتاب دوم (مطبعه دار السلطنه کابل) درین مطبعه طبع گردید سنه ۱۳۳۱
[BLANK PAGE]
Adab dar fann
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
او بدر فن بنام دیگر محمود نامه ( دیوانچۀ غزلیات محمود طرزی ) ( به ترتیب ردیف ) ( در مطبعۀ دار السلطنۀ کابل ) ( بزیور طبع آراسته گردید ) سنۀ ۱۳۳۱
[BLANK PAGE]
مقدمه بعد از حمد لاتحصای خالق بی همتا جل و علی ، و نعت شافع روز جزا رت محمد مصطفی علیه الصلوة والتحایا ، ومنقبت آل واصحاب باصفا ، ودعای ه بادانش ودین اعلیحضرت سراج الملة والدین خلدالله ملکه ابدا برمطالعین م پوشیده نماند که در سال گذشته یعنی بانسخه های سال اول سراج الاخبار یه دور ساله یکی بنام (علم و اسلامیت) ودیگر بنام (آیاچه باید کرد ؟) یه سراج الاخبار افغانیه) گفته تقدیم نظرگاه قارئین کرام خود نموده م . این است که درین باز بانسخه آخرین سال دوم این روزنامه خادم وطن دیوانچه غزلیات ناچیزانه خود را بنام (ادب در فن) بمعرض عرض انظار الابصار میرسانیم . در مملکت عزیزما برای تدریس ابتدائی اطفال يك كتابی بنام (پنج کتاب) ول است که بعد از ختم الفبای بغدادی ، وسپارهٔ عمه اول کتاب قرائت ده میشود . کتاب مذکور موافق به مسمیٰ خود از پنج کتاب مرکب که بغیر ازيك كتاب آخری آن دیگر چهار کتاب آن همه نظم است . دینی اق کتابهاست . مثلا کتاب اول آن که بنام (کریما) موسوم است از حکمت
( ٤ ) اخلاق بحث میراند که در یکچند ورق مختصر بسبقهای بسیار پرغبری انسانرا رهبری میکند ، وتنها برای اطفال پنجده ساله نی بلکه برای مردان چهل ساله بیشتر مفید وزیاده تر نافع شمرده میشود . مثلاچون این دوبیت ذیل را بشنویم تصدیق خواهیم کرد که این کتابرا مردمان چهل ساله باید بخواند ، و پندازان بردارد : چهل سال عمر عزیزت گذشت مزاج تو از حال طفلی نگشت همه با هوا و هوس ساختی دمی با مصالح نپرداختی مقصد عاجزانه ما از تذکار پنج کتاب درینجا تنهايك كتاب سوم آنست که آنرا ( محمود نامه ) بنام دیگر ( محمود ایاز ) مینامند این محمودنامه صرف يك دیوانچۀ مرد فیست که در هر ردیف یعنی هر حرف حروف تهجى يك يك غزلی دارد که هر غزل آن نیز مرکب از هفت هفت بیت است . ( ادب در فن ) نام دیوانچۀ عاجزانه ما نیز در خصوص رديف ، وتعداد ابیات غزلها تقریباً محمود نامه را پیروی و تقلید نموده است . اما در اصل موضوع فرق بسیاری در مابین این دو محمود نامه ها دیده میشود . محمودنامۀ پنج کتاب از لطافتهای می و پیاله ، از گل ولاله ، از باده وساده ، از حسن وجمال ، از خط و خال ، از غنج و دلال ، و امثال آنگونه حال و احوال بسط مقال دارد . محمود نامۀ ادب در فن از کلمات غليظه و ثقيلۀ طوپ ، تفنگ ، زغال سنگ الكتريك ، يا قوتاژ ، تلگراف ، ریل و امثال آنچنان چیزهایی که از لطافت ونزاكت ادبیه هیچ اثری دران دیده نمیشود سخن میزند . هیچ شبهه نیست که ادیبان سخن سنج بر هر دو محمود نامه ها از انتقاد و اعتراض خود داری نخواهند توانست . محمود نامۀ پنج کتاب را اگرچه در فن شعر که شعبۀ مهم ادبیاتست موافق و مطابق خواهند یافت . زیرا شعر
( ٥ ) از زمانهاست که بر می‌نوشی ومحبوب پرستی بنایافته علی الخصوص غزل اگر از می‌ ومحبوبه ، وگل وباده بحث نراند چسان شعر گفته خواهد شد ؟ ولی باوجود آنهم ازین تنقید کسی آنها را منع نمیتواند که بگویند آیا اینچنین غزلهای می‌نوشی وساده بوسی چسان میشود که از درسهای ابتدائی اطفال خردسالی شمرده شود که لوحهٔ دماغهای شان از همه نقوش خالی ، ونقش پذیر هررنگ معانی سفلی وعاوی میباشد ؟ خواهید گفت : که مراد ازمی می‌ وحدتست ، ومقصد ازمحبوب، محبوب حقیقت است . بسیار خوب ! اما يك طفل نه ده ساله ازین بیت : حدیث توبه و تقوی مپرس از محمود دهد ایاز چواورا زمی دوچار قدح آیا چسان قدح نوش بادهٔ وحدت خواهند گردید ؟ یا آنکه ازخواندن این بیت : طاقت من طاق شد ازغم آن سبز خط یکسر مویی بمن رحـــم ندارد فقـط چگونه بمحبوب حقیقت پی برده خواهند توانست ؟ هیچ شبهه نیست که این اعتراض را بر محمود نامهٔ پنج کتاب هیچ کسی ناحق ودور ازصواب نخواهد دانست درآغاز تحصیل هرگاه يك طفلی برعدم توبه وتقوی بيك دوسه قدح کشی باده پیما گردد ، و درپی نوخطان سبز خط بیصبر و طاقت شود نتیجهٔ کارش بکجا منجر خواهد شد !. چنانچه این تنقید واعتراض برمحمود نامهٔ پنج کتاب وارد میشود محمودنامهٔ ( ادب درفن ) نیزاز اعتراضات وتنقيدات ذيل تخلیص گریبان کرده نمیتواند : مثلا اگر اشعار محمود نامهٔ پنج کتاب بزبان آمده اشعار محـود نامهٔ ادب درفن را بگوید :
( ٦ ) آیا هیچ شرم تان نمی آید که به این ثقالت وغلاظتی که دارید نام شعورا بر خود بگذارید ، وباین نام چیز کثافتی خود را آغشته ساخته در بازار ادب بجلوه کری جرأت ورزيد ؟ شعر کجا ، و زغل سنگ کجا ! ادب کجا وطوپ وتفنگ کجا ! شعر چیزیست که بنیاد آن برتخیلات لطيفه ، وتصورات ظريفه حسن وجمال محبوبه کان پری تمثال بنا یافته باشد ، وازنشه می و قلقل صراحی بحث راند . هیچکسی شعورا ندیده و نشنیده که این جامه های کثیف فنون مغلقه را در بر کرده باشد . بواقعی که در مقابل این سنگهای انتقاد محمود نامۀ پنج کتاب ، محمود نامه ادب درفن بجز اظهار عجز خموشی چیزی گفته نخواهد توانست . ولی بهمینقدر تسلی دل حزین کرده باخود خواهد گفت : چه باید کرد ! عصر عصر فن ، زمان زمان کار و ترقیست اگرجه من از جادۀ ادب خارج قدم نهاده ام ، ولی جناب رفیقم نیز بر حادۀ ادب بتمامها حرکت نکرده . زیرا با وجودیکه تعلیم ابتدائی اطفال چون نونهال را در عهده گرفته ولی هزار افسوس که بعوض شهد زهر برای شان بار میدهد . اگر از من هیچ فایده نرسد ، بازهم شکر میکنم که خوانندگان خود را بر منهيات تشویق و ترغیب نمیدهم . رفیقم محمود نامۀ پنج کتاب هزارها بار هزارها نسخۀ خود را بر نونهالان چمنستان وطن عزیزم توزیع نموده ، پس چه میشود که این محمود نامه ادب در فن بیچاره نیز یکبار يك چند نسخه خود را درین چمنستان بیفشاند . امید است که اگر نفعی نه بخشد ضرری هم نرساند . و من الله التوفيق
ردیف الف (۱) حسن ابتدا هزاران حمد لا تحصی بذات حضرت یکتا که از کتم عدم آورد بیرون این همه اشیا بذات اقدسش و هم و گمان و فکر و اندیشه برد نی گر رسد يك خس بقعر عمق يك دریا بغیر عجز در تحقیق ذات بی کم و کیفش نیابی هیچگه راهی بکنج عجز کن مأوا صفاتش را بنازم کز تجلیهای انوارش شود هر لحظه در عالم هزاران نورها پیدا تمام کائنات و جمله موجودات و نوع و جنس بود يك قطره در بحر محيط ذات بیهمتا بجزء فرد هر ذرات این اجسام بیپایان عیان بینی تو يك نوری اگر باشی بحق دانا بعلم و فن توسل کن تو ای (محمود) عجز آمود (ادب در فن) کند توضيح صنع حضرت مولا
(۸) ( ۲ ) رفو چکر هوا ( ملمع ) گرچه آن پیشین زمانه اب رفو چکر هوا وان همه نقل وفسانه اب رفو چکر هوا ليك خوبی و بدی هرگز نشد پنهان بدهر چشمهای عبرتانه اب رفو چکر هوا اتحادو اخوت و همدردی در قر آن بود ليك فهم عارفانه اب رفو چکر هوا بهر يك مطلع دولك دينار دادندی بشعر داد های مسرفانه اب رفو چکر هوا از تجدد های امثالست صنع حق پدید نو ببین ربرا پرانه اب رفو چکر هوا با هزاران نفس شاه ما نماز عید خواند بی نمازی را زمانه اب رفو چکر هوا گفت (محمود) اینسخن را چون (جلال) خوش مقال خواب غفلت را فسانه اب رفو چکر هوا ردیف با ( ۱ ) مكتب علم است چون جان ، جسم است مكتب نور است عرفان ، چشم است مكتب
(۹) فيض و سعادت ترفيع و عزت كر شوق داری ، این است مکتب مکتب چه باشد ، سرچشمۀ علم آب حیاتست جاری بمكتب اولاد مکتب اولاد علم اند ام است مکتب اب است مکتب نبود برادر کاهی برابر با یار مکتب ، رحم است مکتب از فیض لطفت ای شاه عرفان تأسیس کردید هر نوع مکتب ( محمود ) کوید با نثر و با نظم مدح و ثنایت اسم است مکتب (۲) کتاب علم و فن نبود اگر نبود کتاب جهل بكريزد چو پیدا شد کتاب جان فیض رحمانی بود جان و رحمان را بیابی در کتاب می شناساند ترا بر حال تو بعد ازان از حق کند آکه کتاب
(۱۰) صد هزاران مکتب از باشد چه سود چون نباشد بهر آن لکها کتاب مونس و ناصح شفیق و رهبر است همدم و یارو معلم شد کتاب ( مطبعه ) ماشین علم و فن بود هست محصولات علم و فن کتاب کر کتب ( محمود ) نبود در جهان کی شود مظلوم عالم بی کتاب ردیف یا یوروپ کرچه در هر پنج قطعه كوچك آن شد يوروپ ليك آنها چون سهبا شد نیر اعظم يوروپ علم و فن از آسیا داخل به انجا كشت ليك علم و فن شد آله تسخیر عالم در یوروپ از همه اوصاف صنعت حرفت و مال و درم بهره ور شد ليك از اخلاق بی بر شد يوروپ بهر يكجو نفع خود صد مزرعه ویران کند نام آن شد نشر انوار تمدن در یوروپ
( ١١ ) کرچه با طياره بر روی هوا پرواز کرد ليك از رجم شياطين شد بسی ابتر یوروپ هر کمالی را زوالی در عقب موجود بود در کمالات عروج کبر افسر شد یوروپ لاجرم وقت زوال کبر شد ( محمود ) ما جمله دینا میت کشته يك شرر خواهد یوروپ ردیف تا ( ١ ) بگذشت و رفت وقت شعر و شاعری بگذشت و رفت وقت سحر و ساحری بگذشت و رفت وقت اقدام است و سعی و جد و جهد غفلت و تن پروری بگذشت و رفت عصر عصر موتر وريل است و برق گامهای اشتری بگذشت و رفت کیمیا از جمله اشیا زر کشد وقت اکسیر آوری بگذشت و رفت فهم عفريت سیه صنعت پری قصه دیو و پری بگذشت و رفت
( ۱۲ ) تلگراف آرد خبر از شرق و غرب قاصد و نامه بری بگذشت و رفت سیم و آهن در سخن آمد زبرق تیلیفون بشنو گری بگذشت و رفت کوهها سوراخ و برها بحر شد جانشینی را کری بگذشت و رفت شد هوا جولان که نوع بشر رشک بی بال و پری بگذشت و رفت گفت ( محمود ) اینسخن راو برفت سعی کن - تنبلگری بگذشت و رفت ( ۲ ) تجارت ای تاجر بازار هنر چیست تجارت دانی که تجارت چه بود کیست تجارت سرمایه بازار ترقی ممالک هرگز نشود پیش اگر نیست تجارت از جمله چار عنصر دولت که شد ارکان خاک عنصر زرع آمده آبیست تجارت چون آب که جاریست بهر هم رگ اشجار ملک است شجر آبک جاریست تجارت
( ۱۳ ) در ده اکرت نفع يك آمد تو بشو شاد میدان به یقین نیست ده و بیست تجارت کوشش بودوسعی وجد وجهد وتك و دو سرمایه تاجر بجز این نیست تجارت ( محمود ) تجارت نبود سهل و تمسخر فنيست تجارت همه علمايست تجارت ( ٣ ) زراعت از بهر بشر فیض حیاتست زراعت وز بهر حیات تازه براتست زراعت از دفتر انعام خداوند تعالى مقبول براتست و سماطست زراعت گویند زمین هست بشاخ بقر اما چون غورشود راست بساطست زراعت بي علم زراعت بزراعت نبود خير این فن همکی پر زنكاتست زراعت یکپاره زمینی که به فن تربیه یابد محصول وی از غیر سه قاتست زراعت بي علم نه زرعست و نه صنعت نه تجارت علم و عمل و صبر و ثباتست زراعت ( محمود ) نه زارع شدهء نه تو تاجر این مدح سرایی چه صفاتست زراعت
( ١٤ ) ( ٤ ) سعی هر کس که بکوشش کند اظهار متانت شك نيست كه يك روز كند كسب سعادت ارباب همم محترم اهل جهانست از سعی و کمالات بیابی همه عزت ممتاز بشر شو تو به عرفان و کمالات از علم و هنر میشوی شایستهٔ حرمت تحصیل معارف بکن ای نور دو دیده تا آنکه شوی مردمك ديدهٔ رغبت با كوشش و باسعی بشهراه ترقی میپوی و همیکوش و بشو حائز قیمت انوار هنر لمعه نثار است بدنیا ساعی شو و هردم بكشا چشم بصيرت با علم و هنر سعی چو شد منظم و همدم بی شبه ز اقران ببری گوی به سبقت گه نظم و گهی نثر و گهی خوب و گهی زشت ( محمود ) همیگوید و قصدش شده خدمت ردیف ثا مكتب اناث باشد ضرور بهر وطن مكتب اناث زیرا ذکور نیم و دگر نیم شد اناث
( ١٥ ) شد مکتب بدایت آداب هر ولد آغوش پر لطافت باشفقت اناث پس هر زنی که علم و ادب دارد و کمال باشیر علم را به ولد میدهد اناث تعلیم علم بهر زنان فرضتر بود زیرا که هست مادر نوع بشر اناث هر مادری که علم و کمال و ادب نداشت طفلی که شیر داد شود کمتر از اناث مكتب، زبهر نوع زنان آمده ضرور تعلیم علم فرض بود بهر هر اناث (محمود) تابکی غم مردو زنان خوری تو درد کور خیر چه دیدی که در اناث ردیف جیم زجاج قیمت این نعمت مقبول کان باشد زجاج کی شناسی تا نکردی واقف فضل زجاج شیشه و آبگینه و بلورو آئینه همه نامهای مختلف شد بهر آن صافی زجاج
(١٦) بهر فن و علم حکمت كيميا طب و شيميك شد حیات جاودانی از خمیر آن زجاج کر نمیبودی زجاج صاف بیغش در جهان خانه ات تاريك و روزت شب همیشد بی زجاج دور بین و آن تلسکوپ و دگر میکروسکوپ دور را نزديك کرده ذره را خاور زجاج نعمت نور بصر کان از جهان افزونتر است کم چو شد عينك بیانی نور بخش است آن زجاج از زجاجی مشربی بگذر توای ( محمود ) ما سنك زار است این زمین بشکسته هر دم صد زجاج تفنګ و كريچ زمانه ایست که الزم بود تفنګ و کریچ جهان جهان تفنك و زمان زمان كریچ اگر توخواهی که صلح عمومی در عالم نهد اساس مهيا بكن تفنك و كریچ زبون گشت بشر چونکه بی سلاحت دید همان بحمله کند قصد با تفنك و كريچ تفنك و توپ و کریچ و فیوزو، دینامیت هر انقدر که فزون شد نه بینی ضرب کریچ
( ۱۷ ) بشر بقتل بنى نوع خود چه استاد است هزار مخترعاتش بود نه این تفنك و كریچ به تحت بحر كه آبست آتش افروزد تو طور پید ببین و مبین تفنك و كريج هزار آتش سوزان بومبه طياره بریخت بر سر بی توپ بی تفنك و كريج درید تانك و زرهپوش و هم کرو وازور زطور پیل و زماشین کن و تفنك و كريج بشر بقتل بشر جمله دیوو دد شده است کسی نمانده چو ( محمود ) بی تفنك و كریچ ردیف ح صبح بهر هر کاریکه داری زود شو برخیز صبح چونکه وقت فیض باشد زود شو برخیز صبح صبح خیزی شهپر پرواز اوج مدعاست گر تو خواهی صید مطلب زود شو برخیز صبح صبحدم تأثير انفاس مسیحش در بغل عبرتی گیر از بهایم زود شو برخیز صبح جمله طير و وحش و پروانه نباتات و هوام جان زفیض صبح گیر دزود شو برخیز صبح
( ۱۸ ) شب نشینی صبح خوابی را دهد ببارای عزیز صبح خوابی شدفلا کت زود شو برخیز صبح شب بخواب و صبح برخیز و خدا را یادکن کار کن در دین و دنیا زود شو برخیز صبح صبح صادق فیض خالق را نمایان میکند بشنوای (محمود) طرزی زود شو برخیز صبح ردیف خ هلال سرخ دانی که چیست معنی لفظ هلال سرخ باشد هلال زرد و چرا شد هلال سرخ ای جان بدان که نیست سماوی هلال سرخ باشد زمینی بهر بشر شد هلال سرخ يك هيئت شريفه زجمعیت بشر در عهده کرده خدمت و نامش هلال سرخ هر جاكه جنك و قتل و قتال و مرض بود حالا مدد كند بطبابت هلال سرخ دارو و هم طبیب و مداوات و زخم و پیچ گیرد رود بجنك خورد غم هلال سرخ جمعیت هلال بود بیطرف بجنك خدمت بنوع کرده نه شخصی هلال سرخ
( ۱۹ ) (محمود) نوع انس به تیغ و به ناز و دود میکشته است و باز بگوید هلال سرخ ردیف دال اتحاد حکم قرآن مبین شد اتحاد اصل این دین متین شد اتحاد حزب واحد گر شود اسلامیان حاکم روی زمین شد اتحاد اتحاد مسلمین فرض است و دین پس چرا متروك دين شد اتحاد صد اسف بر حال ما اسلامیان خوار پیش ما چنین شد اتحاد مبدأ و مأوای این لفظ شریف در میان مسلمین شد اتحاد تا که ما بودیم با هم متفق از عرب تا سور چین شد اتحاد زاختلافات و نفاق و تفرقه مجتنب از مؤمنین شد اتحاد دیگران بگرفت و ما ماندیم دور در فرنگستان رصین شد اتحاد بهر تقسیم زمین فرس و ترك در حریفان عین کین شد اتحاد اتفاق سه و دویل جمله گی بهر بلع مسلمین شد اتحاد دم مزن (محمود طرزی) زاختلاف متحد شو بر همین شد اتحاد حسد ( ۲ ) حاسدان را همچو هیزم میخورد نار حسد آتش سوزنده پنداری که شد یار حسد میکنی تا کی حسد ای دشمن علم و کمال زهر پر کشتی مگر بر دل زدت مار حسد
( ۲۰ ) میکنی پنهان تو شمس علم را زیر سحاب کار دار علم هستی میکنی کار حسد بازبان کفرکان جهل است و غدر است و نفاق میکنی فخر و چو خر ماندی ته بار حسد بهر حاسد شد جزا نار جحیم پر غضب در دو دنیا دایما آتش بود یار حسد حاسدان این سراج نور پاش علم و فن سوخت در نار حسد تا شد گرفتار حسد تا ز انوار سراج ملت و دین نور یافت کشت این اخبارما (محمود) کسار(۱)حسد عرفان (۳) چون خدا قومی نمایان میکند ذوق شانرا سوی عرفان میکشد علم و عرفان و تمدن هم هنر بهرملکی حق چو احسان میکند پادشاهی عاقلی فرزانه رهبر و هادی ایشان میکند شد سراج ملت و دین شاه ما نور او هر سو چراغان میکند نیّت خیرو کمال و علم او روح بخشیها به افغان میکند علم ودین و عدل و رحم و عقل او ملک و ملت را گلستان میکند میکند (محمود طرزی) مدح او ليك بی اغراق و بهتان میکند (۱) کسار شکننده را گویند
( ۲۱ ) ردیف ذال کاغذ نو گشت دنیا ایجاد کاغذ احیای علم است بنیاد کاغذ گرمی نبودی کاغذ بدنیا آیا چه می شد بر یاد کاغذ برگ درختان یا پوست حیوان بد بهر انسان اسناد کاغذ برسنگ بنوشت بر خشت بنگاشت محروم کاغذ ناشاد کاغذ بعضی زچین گفت بعضی زاعراب ایجاد کاغذ ، استاد کاغذ هر کس که بوده ، صد آفرین باد بر همت او زجداد کاغذ امروز بنگر ( محمود طرزی ) گشته تمدن منقاد کاغذ ردیف را اخبار گرچه در لفظ عرب جمع خبرشد اخبار ليك يك نامۀ پرعلم و هنر شد اخبار چند اوراق شده جمع و بهرماه دوبار میشود نشر وچويك سلك گهر شد اخبار خبر جمله عالم بتوگوید هردم هست درخانه و بغداد خبر شد اخبار
( ٢٢ ) کاه از دین و زدنیا گھی از حب وطن میدهد پند و ترا دافع شر شد اخبار تیغ عریان وطن فکرو لسان ملت هست اخبار و ترا تیغ و سپرشد اخبار احمق خیره سر بیخبر از حب وطن گویدت نفع نشد جمله ضرر شد اخبار پادشا هم چو خریدار کمال و هنر است زانسبب گنج گہر مخزن زر شد اخبار از ازل دشمن علم آمده جہل جاہل بیخبر کی خوشش آید که خبر شد اخبار حامی ملت و دین پادشه علم گزین چون پسندید ، به (محمود) هنر شد اخبار ردیف زا فیوز چیست آن ثقب هوایغنی فیوز نار بر اعدا همیریزد فیوز گرچه بارد از هوا باران و برف آتش از روی هوا بارد فیوز کله بینی چويك قند اوروس پیچهای باحسابش شد فیوز آله بس مدهش حرب و وغاست جنك را فیضی نباشد بی فیوز از دهان طوپ بر رأس عدو میبرد پیغام غم هردم فیوز در وطن این نعمت عظمای حرب از فیوز همت شه شد فیوز
( ۲۳ ) آن سراج ملت و دین شاه ما بهر حفظ ملك آورده فیوز بامکافات و به تشویقات او مرد افغان ساخت در کابل فیوز میکند (محمود طرزی) ایندعا غالب و فیروز بادا این فیوز ردیف ژ بایقو تاژ انچه لفظ ژاژ ماندیست نام بایقو تاژ معنی آن چیست آیا چیست کام بایقو تاژ بایقو تاژ لفظ فرنگی بوده و معنای آن باده جنگ تجارت شد بجام بایقو تاژ این زمان باشد زمان بس عجیب روزگار شد تفنگ و توپ زیر حکم و رام بایقو تاژ شد تفنگ و توپ ازيك تاهزارش می کنی ليك خواهی کرد رامش بالکام بایقو تاژ دولت ایتالی خاین به اورو پلان نکرد آنچه عثمانی نموده با سهام بایقو تاژ با تجارت زنده باشد دولت اوزپ زمین چون تجارت منع شد آمد مرام بایقو تاژ مخرج بیع و شرای مال یورپ آسیاست آسیا (محمود) باید ساخت دام بایقو تاژ
( ٢٤ ) ردیف س حواس خمس يك كائنات پر عظمت شد حواس خمس از جمله هستن پر برکت شد حواس خمس در انجهان هر انچه که بینی و بشنوی وز می چشی و می شمی شد در حواس خمس در چشم و گوش و بینی و کامست این حواس بنگر که کائنات بود در حواس خمس آن لمس قوتیست که در جمله وجود موجود هست و پوره نموده حواس خمس در کائنات آنچه ز اشیا بود پدید آن جمله کشته جمع میان حواس خمس یا دید نیست عالم و یا خود شنیدنی عالم که کشته شد تو بدانش حواس خمس ( محمود ) پیش حکمت خلاق کائنات يك تف خشك بيش نباشد حواس خمس
( ٢٥ ) ردیف ش زود باش وقت نقد است وز نقد خود بگیر و زودباش نقد را سرمایه سازو کار کن هم زود باش وقت کر ضایع کنی نقد و سر و سرمایه ات میشود مفقود هشدا رو بتاز و زودباش وقت اندر این زمان شد بس گران قیمت عزیز لحظۂ آنرا مکن بیهوده صرف وزود باش یا بدنیا کار کن یا خارج از دنیا بشو هرچه خواهی کرد میکن پند گیر و زودباش زود بودن کار باشد دیر ماندن تنبلی دور باش از تنبلی در کار باش و زود باش کار نفع و سود آرد تنبلی نقص و ضرر بگزر از نقص وضرر در سود باش و زودباش ریل را بنگر توای (محمود) و عبرت گیر زود زود باش و زود باش و زود باش و زودباش ردیف ص رقص در جمله قومهای بشر عادتست رقص هر قوم را ولی بدگر صورتست رقص
( ٢٦ ) از رقص ملتى نبود خالى هيچ قوم رقص يورپ وليك همه لعنت است رقص يك گله مرد و زن كه زنان هم برهنه روى سينه بسينه گشت چه بد بدعت است رقص (بالو) كه مجلسيست براى فجور و فسق بهر معاشقه همه اين حيلتست رقص آغوش نيم برهنه زنها به ( بالها ) باز است بهر هر كه به او رغبت است رقص هر شوهر زنى كه به پيش زنى دگر رفت و بگفت رقص، همان دعوت است رقص (محمود) دين حق همه آداب و ننگ شد بيغيرتيست رقص يورپ شهوتست رقص رديف ض عرض هر زنی را کو بود ناموس و عرض شد عزيز دهر با ناموس و عرض عرض و ناموس است روح عالمه جان و ما وا نام شد ناموس و عرض عرض از مرداست و زن حافظ بران شد حيات مرد از ناموس عرض
( ۲۷ ) عفت و عصمت حيا و ننگ و دين بهر زن زیور بود ناموس و عرض حسن و مال و اصل و نسل و صد هنر باشد ت هیچ است بی ناموس و عرض نیست از جنس بشر حور است و نور هر زنی را کو بود ناموس و عرض قیمت زن پیش (محمود) از جهان هست افزون ليك باناموس و عرض ردیف ط خط از نقطۀ ضعیفه پدیدار گشته خط لیکن چنان قویست که شد كاينات خط از نقطه که مردمك چشم نام اوست ممدود کن بسوى فلك يك دو تار خط خطين مستقيم بلا انتها رود شد کائنات تا به ابد این دو تار خط گر سوی این جهان تو به تحقیق بنگری اشکال مختلف بود ، اشکال هم زخط از مستقيم و منحنى و منكسر خطوط اجسام شکل بسته چو استاد گشته خط
( ۲۸ ) کر سطح و کر عمود و کر کرد و ور کره از خط پدید آمده وزشکلهای خط غیر از خطوط هندسی تحریر هم خط است (محمود) علم و فن هم پیدا شده زخط ردیف ظ ذوق و حظ بحر ایست بیکران که در ایام ذوق و حظ هشدار تا که غوطه نکردی بذوق و حظ افراط هرچه زهر بود ليك فرط این منجر بود بماتم و نامست ذوق و حظ با خواندن و مطالعه دل زنده می شود دل را کشد بسوي مرضهاي ذوق و حظ کر دائما بذوق و صفا عمر بگذرد آیا چه قدر ماند بایام ذوق و حظ در هفته دو روز اگر ذوق وحظ کنی شش روز را زكار وعمل كير ذوق وحظ از هر فلاکت است بترذل و فقر حال افلاس شد نتیجۀ افراط ذوق وحظ (محمود) ذوق و حظ حقیقست در هنر تحصیل وجد وجهد کمالست ذوق وحظ
( ۲۹ ) ردیف ع شرع شرع راه راست باشد از کجی دور است شرع شرع حق و عدل باشد ناحقی نبود بشرع در محاکم کر تو بینی ناحقی و غدر و غبن آن زحاکم دان نه از احکامهای عدل و شرع عدل و شرع و جمله قانون حقوق معدلت بهر اصلاح و قوام خلق شد موضوع شرع کر به موضوعش موافق باشد و از غدر باك شاهراه عدل باشد حق و احقاقست شرع ور بود در شرع نفس قاضی و مفتی شريك ظلم گردد نام آن هرگز نمیگوئیم شرع رشوت آن ظلمیست کو ناحق کند حق صریح بهر هر کس عیب باشد ليك زهر آمد بشرع تابکی ( محمود طرزی ) حاکمان پنهان کند ظلمهای خویش را با نامهای عدل و شرع
( ٣٠ ) ردیف غ دروغ عار باشد ، عیب باشد ، بهر مرد وزن دروغ ليك بازن دوست و بامردان بود دشمن دروغ ارتکاب کذب ذلت ، شرمسازی میدهد پیش خالق و حق شوی مخجول از گفتن دروغ گرچه این فعل بد مردود معیوب است و عیب ليك در این عصر ( پولیتکل ) بود پرفن دروغ شد دروغ مصلحت آمیز به از راستی فتنه انگیزی مکن برمصلحت بشکن دروغ قول ( سعدی ) را عمل کن مصلحت آمیز باش راستی بادوست میگوی وتو بادشمن دروغ جمله ( پولیتکل ) بشعر حافظ وسعدی بود آن مروت و ان مدارا(١) مصلحت افکن دروغ(٢) راست کرداری کن ای ( محمود ) تا وسعت رسد راست باش و راست گوی، وز است رو مفکن دروغ ( ۱ ) حافظ میگوید . ــ آسایش دو گیتی تفسیر ایندو حرف است با دوستان مروت بادشمنان مدارا ( ٢ ) سعدی میگوید . ــ دروغ مصلحت آمیز ، به از راستی فتنه انگیز . ــ چون بعلم پولتیکل اروپا نظر کرده شود اساس آنرا بر همین چیزها مییابیم .
( ۳۱ ) ردیف ف ف ای نو هوس علم دبستان معارف جهدی کن و میشو تو سخندان معارف جمع است معارف که شده جمع زعفان شو بهره ور از مفرد عرفان معارف گر معرفت حق بودت مقصد و اقدام این جنس بیابی تو بدکان معارف ور آرزوی ثروت و مسعودی دنیا باشد هوسـت ، یابی ز احسان معارف گر هردو بود مقصدت ای معرفت آگاه یابی بخدا باز ز همیان معارف شد بیخبری ضد معارف تو بضد بین بشناس بضد قدر نمایان معارف ( محمود ) شناسائی هر چیز بدنیا مبنی شده بر پایه ارکان معارف ۲ تلگراف چیست آن سیمی که گویندش خطوط تلگراف کو خبر آرد بيك لحظه ترا از کوه قاف
( ۳۲ ) اسم اعظم برق و آن دیو و پری و وحش و طیر زیر حکم آصف علم است پی لاف و زاف خارقه ، یا معجزه ، یا سحر ، یا افسون نبود علم بود و علم با جهل آمده اندر مصاف سیم آهن را نگر کز علم جان پیدا نمود با تو میگوید سخن هردم ز هر سو صاف صاف علم داوود است کآهن در کف او موم شد سیم را برداشت بی سیم از هوا شد تلگراف تیلفون و هم گراموفون و هم بی سیم و سیم سحر پردازی اینعصر است کی باشد خلاف تا بکی ( محمود طرزی ) پیش یار نکته دان گوئی از علم و خودت بی بهره ماندی چون خلاف(۱) ردیف ق ق غرب - شرق بشنوید ای ای دوستان این ماجرای غرب و شرق عبرتی گیرید از اسرار های غرب و شرق شد طلوع افتاب از غرب و شد نزدیک حشر فاش گویم من ترا از راز های غرب و شرق (۱) خلاف درخت بید بی ثمر را گویند
( ۳۳ ) آفتاب و غرب و شرق و حشر میباشد رموز فهم معنی کن چوهستی آشنای غرب و شرق وقت استغفار و ، توحید است ، ای اخوان دین متحد گردید در وقت وغای غرب و شرق شرق از علم و تمدن مطلع الانوار بود آه صد افسوس برتبدیلهای غرب و شرق اتحاد و علم و صنعت ، ثروت و سعی و عمل بود در شرق و بشد در منتهای غرب و شرق (۱) تا قلم داری بکف ( محمود طرزی ) در سخن آگهی ده قوم را از نکته های غرب وشرق ردیف ک ( الكتريك ) روشن شده جهان بضیای الكتريك سرعت مجسمست بپای الکتريا ، ذات یگانه خالق این کائنات ژرف پیچیده دهر را بر دای الكتريك جذ بست و دفع خاصۀ اجسام کائنات بر پا شده جهان بعصای الكتريك (۱) منتهای غرب لندن . منتهای شرق اپان
( ٣٤ ) از دور ودلك و از حركت شد ظهور او كرات جمله محفظه های الكتريك اين طفل نو رسيده بپا نامده هنوز بگرفته عالمی به لوای الكتريك دوری و ظلمت و همه تعطیلهاي دهر يكسو شد است از نعمای الكتريك کابل زفیض شاه منور شده ، ازان : ( محمود ) کشته شعر سرای الكتريك (۲) خاك هرچه ميجويي بيابي بي سخن بافن زخاك سیم وزر ازخاك پيدا كشت و هم كلشن زخاك معدن سنك زغال ، وغازو ، سیماب و نمك اسرب و ارزيزو كلس و هم مس و آهن زخاك گندم و جو نیشکر ، قطن و عنب را بر ببین ناریال و بانس و باءو باب(۱) و هم ارزن(۲) زخاك خاك را كويند تيره هم سياه و هم كثيف اين غلط باشد ببین دنیا شده روشن زخاك نور تیل كاز واستيلين و ، هم غاز هوا جمله پیداشد زخاك و خاك شد معجن زخاك (۱) باءو باب بزرگترين انواع نباتاتست در صنف شجر (۲) ارزن كوچكترين حبوباتست در صنف غله
( ٣٥ ) اشرف مخلوق شد نوع بشر بنگر که او شد خمیر مایه اش از خاک و هم مد فن ز خاك کی بود هر خاك يكسان پيش ( محمود ) حقیر خاك افغان مقدس شـد مـراد من ز خاك ردیف گ زغال سنگ انوارها پدید شده از زغال سنگ ظلمت زما بعید شده از زغال سنك ظلمت کجا و نور کجا انچه حکمت است تاريك شب سفيد شــده از زغال سنك ( غاز هوا ) که روشنی شهر ها از اوست بهر ضيا مفيد شــده از زغال سنـك ماشین جمله کار که كره زمين در دور بس مدید شده از زغال سنك اين روسياه را تو به بین صنعتش به بین چون زندگان حدید شده از زغال سنك بهر حـديد هـر حر كات حيات وش ماشين چه خوش نويد شده از زغال سنك ( محمود ) در وطن بود این جوهر عزیز موجود و نا اميد شده از زغال سنك
( ٣٦ ) طوپ و تفنگ صلاح وصلح عمومی بود زطوپ وتفنك امان وراحت و آسوده کی زطوپ وتفنك اگرچه بهر شرور است وجنك وقتل وقتال ولی نتیجه صلح آمده ز طوپ تفنك ز ترس قوت همدیگراند بسته دهن به بین که صلح عمومی شده زطوپ وتفنك اگر تو خواهی که جانی بری زحرص بشر بعهد نامه مبین ساز شوز طوپ وتفنك چودید قوت وزو رت که هست افزنتر بصلح ونرمی والفت رود زطوپ وتفنك اگرز طوپ و تفنگت بدید بی بهره همان دم آوردت صد بلا زطوپ وتفنك اگر بصلح بود آرزوت ای ( محمود ) بجنك حاضر و آماده شوز طوپ وتفنك ردیف ل ریل از عجایبهای عصر ما یکی ریلست ریل راحت وثروت سعادت جمله کی ریلست ریل
( ٣٧ ) ریل بهر ملك رگهای حیات دل بود دل بود پایتخت و همسوقاصدش ریلست ریل آن خطوط آهنین ریل بر روی زمین هست پنداری که سیل آهن ریلست ریل اینچه عصر آهن است کاندر زمین و هم هوا سیمهای تلگراف و جاده ریلست ریل اینچه دجال است کودارد جحیم و هم نعیم آنکه خرمای ذهب ریزد همان ریل است ریل تلگراف و ریل باهمدیگر خود ملصق اند تاز برقی پیشو او رهبر ریلست ریل شعر فنی گفتن ( محمود ) از فن ادب گرچه دور افتاده لیکن خامه اش ریلست ریل ( ٢ ) تحصیل معارف گلستانی دان که ریحانش بود تحصیل معارف عندلیبی خوان که الحانش بود تحصیل اگر اهل معارف بگذرد باقی بود نامش حیات جاودان علمست و برهانش بود تحصیل می بزم معارف میدهد از جهل آزادی خسارت دید گانرا رفع خسرانش بود تحصیل
( ۳۸ ) بدور افتاد كان علم جان بخشد معما مینش معارف نامۀ لطف است و عنوانش بود تحصیل معارف شد غذای روح و جای آن بود مکتب جهالت درد جانکاهست و درمانش بود تحصیل معارف جمع آگاهی بود اندر زبان ما که از شر جهالتها نگهبانش بود تحصیل بیا ( محمود ) از فیض معارف تازه کن جانرا بنای قصر جان عرفان و ارکانش بود تحصیل ردیف میم ( ۱ ) قلم چه عظمت ، چه شوکت به شاه قلم عطا كرده ذات آله قلم قلم کر کند قصد جنک وجدال چه سرها بیفتد بچاه قلم گر اصلاح خواهد بنوع بشر چه گمراه آید براه قلم قلم زنده کرد است نوع بشر جهان روشن از نور ماه قلم سخن از قلم شد جهانگیر وقت بود علم و عرفان سپاه قلم نه طوپ كروپ و نه تیغ دو دم کند کار دود سیاه قلم به ( محمود ) طرزی قلم شد نصیب بود دایما خير خواه قلم
( ۳۹ ) ( ۲ ) رشوت ر شوت بود ان ماده ومکروب مظالم کز دهشت ان لرزه بیفتد به عوالم رشوت چه بود راشی وان مرتشیش کیست نا حق کن حق کشته به اینجمله مکالم رشوت درم و مال چه نقدی و چه جنسی راشی بود آن کس که به دادن شده عالم شد مرتشی گیرندهٔ رشوت که کند زود حق باطل و باطل کندت حق بمظالم از حق چقدر فرق بود تا عدم حق این است که رشوت دهد این علم بظالم ظلمست بمعنای حقیقی همه رشوت عدل است که از رشوت ظلم آمده سالم ( محمود ) گذر از سخن رشوت منحوس رشوت بسر بام ضلال است سلالم (۱) ( ۳ ) غزل مابیش چه بودیم و درین وقت چه گشتیم بودیم برفتار و به راحت نه نشستیم (۱) جمع سلم است که بمعنی نرد بانهاست
(٤٠) آسودگی وعیش وسفاهات وتنعم بگذاشته بودیم و بپیش هیچ نگشتیم در يك كف ماتيغ شجاعت بدگر کف میزان عدالت بدو آفاق گرفتیم در نشر حق ولغو اسارت عقب علم هر لحظه دویدیم و ذدودیم ونهشتیم افسوس که این فضل و کمالات و عدالت ماترك نموديم ودگر هیچ نجستیم محدود نموديم علوم و زحدو دش يك خطوه چوبیرون بنهشتیم گذشتیم ( محمود ) چو محدود نمودیم درعلم تحديد ترقی شدو محدود نشستیم ردیف نون ( ١ ) خلق حسن رسی بمنزل عرفان زفیض خلق حسن رسی بمحفل جانان زفیض خلق حسن بخوی بد چوشدی شهره میشوی مذموم بخوبی میشوی اعلان زفیض خلق حسن
( ٤١ ) ز علم و هنر و هر کمال بهره نبرد کسیکه ماند به حرمان زفیض خلق حسن جمال و زیور و زینت چه فائده بخشد زبهر عاری عریان زفیض خلق حسن اگر حسود نهانت کند بصد پرده شوی چوشمس نمایان زفیض خلق حسن ز فحش و غیبت و کذابی و ترشروئی شوی خلاص بمیدان زفیض خلق حسن زبار گاه خداوند انس و جان ( محمود ) نیاز میکند ایمان زفیض خلق حسن ( ٢ ) کسیکه در دل او نیست حب خاك وطن محققست كه او نیست نسل پاك وطن رسول گفت که حب وطن زایمانست اگر تو مومنی در دل بگیر پاك وطن بحفظ و خدمت او لحظه مشو بيباك بنوش باده حب و طن ز تاك و طن چو کشت حب و طن جای در دل ملت عدو به لرزه فتد میشود هلاك و طن وطن بحب و طن قایم است و هم محفوظ که هست حب و طن تير سهمناك و طن
( ٤٢ ) زحق نیاز کند عاشق و طن ( محمود ) که دشمنان و طن باد زیر خاک و طن ردیف وا و مرو مرو ای جان مکن غرور به آنسو مرو مرو شیطان غرور کرد تو بااو مرو مرو کبرو غرور خصلت دون همتان بود نفست عزیز دار بهر کو مرو مرو کبرو غرور دیکرو دیگر شلو نفس بهر غرور خود به تکاپو مرو مرو هر جائی میشوی که نمائی غرور خویش ای خود نماچو مردم بی رو مرو مرو تحقیر میکنی همه خلق و بخود ببین خود بین شوو مشو پی جادو مرو مرو باشد اگر ترا مرض سخت و مهلکی پیش طبیب تند ترشرو مرو مرو (محمود) را به کبر مکن متهم که او مرشد به او نموده که هرسو مرو مرو
( ٤٣ ) ردیف هع اعانه از بهر بشر فضل عظیمیست اعانه گراین نبود زنده کی نبود بزمانه معنی اعانه مدد همد کر آمد گرنیست اعانه تو نه نان یابی نه خانه محتاج و ضعیفان بنی نوع بشر را دریاب و مددکن که شوی مرد میانه درجمله اشیای جهان یکننظر افکن بنگر که به این کشته جهان منتظماته گرابر به باران مدد روی زمین کرد آن روی زمین نیز مدد کرد به دانه گر شمس به جذب و کشش و کرمی و انوار جان داد بسیاره شداو نیز روانه (محمود) چو انسان شده اشرف زهمه نوع باید به اعانه نکند هیچ بهانه
( ٤٤ ) ردیف ی سعی عمل خالق خوش و کمال و علم جهدو جدو هنروری میکندت عزیز خلق میبردت ببر تری عیش و صفا و ذوق و حظ جمله ملال میدهد کار بکن که کار تو بهر تو گشته سروری کار چو تخم و سعی شد مزرعهٔ حیات او کو ثمری نداد کار به که ز کار بگذری سعی و عمل دو شهپر است بهر نوای خرد سرشت بال و پرت کشا ببین تابه کجا همی پری وقت تو نقد عمر تست صرف مکن عبث ورا فایده گیر هر زمان تاتو ز عمر بر خوری سعی و عمل اگر شود همدم علم و عقل و فن کوه و صحاری و بحار میکندت مسخری پند بگیر از سخن هیچ مبین بقا باش نیکوئی متاع بین به بدکان که ننگری ( ۲ ) ترقی علم است که بنموده بماراه ترقی علم آمده محبوبهٔ دلخواه ترقی بیعلم و هنر نیست ترقی بدو دنیا از علم بحق میرسی همراه ترقی
(٤٥) جان علم وجسد مكتب و اولاد وطن خون جهل است مرضهای جگر گاه ترقی از علم و ز مکتب بوطن نام نبودی گر لطف نمیکرد بما شاه ترقی اینعصر سراج است که هر سو شده روشن از پرتو رخسارهٔ چون ماه ترقی از همت شه دولت و هممات افغان چون برق روانست بشهراه ترقی محمود ز اخلاص دعا گوید وخواهد عالی شود این ملك هوا خواه ترقی (انتها)
بدولت تمام آرزومند چه گلنار باب بنده گانی [ILL] ۱۵ [ILL] صد ساله [ILL] پنجاه حصه
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]