[ILL]
[ILL]
[ILL]
[ILL]
[ILL]
[ILL]
دارالسلطنه کابل
کتبخانۀ
مطبعۀ
عنایت
افغانستان
اثر منظوم
محمود طرزی
در سنه ۱۳۳۰ در مطبعهٔ عنایت بزیور
طبع آراسته گردیده است
دار السلطنه کابل
کتبخانه
مطبعه عنایت
عدد
١
افغانستا
اثر منظوم
محمود طرزی
در سنه ۱۳۳۰ در مطبعه عنایت بزیور
طبع آراسته گردیده است
دارالسلطنه کابل
(۲)
بسم الله الرحمن الرحیم
يك دو سخن در باب تاسيس
مطبعهٔ عنايت
از آنجا كه افكار مراحم نثار سنيهٔ
قبله و كعبهٔ مقدس اعظم اعلحضرت
سراج الملة و الدين روحي و جسمي فداه
پادشاه بزرگ خود مختار دولت مستقلهٔ
افغانستان هميشه در پي تدارك حاضر
كردن اسباب ترقي و تمدن ممالك شاهانهٔ
( ٣ )
شان مصروف است ، ومهمترین اسباب
ترقی ملك چون انتشار علوم ومعارف
شمرده میشود از آنرو پیروی افکار
ترقی آثار قبله گاه مقدس خود را نموده
بنا بر شوق خود يك ماشين كوچك
طبع را باحرو فات آن خواسته بنام
( مطبعه عنایت ) در دایره اقامتگاه
خود تأسیس و بنیاد نهادم
مقصد از بنیاد نهادن این مطبعهٔ
( ٤ )
كوچك دو چیز است = یكی اینكه
بعضی آثار وتالیفات ادبی وفنی
واخلاقی وغیره كه از دیگرزبانها ترجمه
شده باشد وموجب تنویر اذهان
وتسلی خاطر خواننده گان گرددطبع
ونشرنماید = دوم اینكه یك شوق
ومراقتی مرا درباب مطبعهٔ حروفات
حاصل شده بود . وچون این شوق
وهوس خودرا از هوسات بیهوده
( ۵ )
و بیفائده ندیدم از آنرو در باب از قوه
بفعل آوردن این شوق و هوس خود
هیچ محذوری ندیده بعون و عنایت باری
و توجهات مراحم آیات اعلیحضرت
پادشاهی ( مطبعه عنایت )
را تأسیس دادم
در اول بار که هم مراد و مقصد ما را
اعلان نماید و هم يك تجربه و نمونه
حروفات و ماشین طبع را بمیدان برآرد
( ٦ )
( افغانستان ) نام رسالۀ منظومه
که عزیزی بنیان [محمود طرزی]
آنرا در سنه ۱۳۲۳ هجری بنظم آورده
بود در مطبعۀ عنایت بزیور طبع آراسته
گردید . منظومۀ مذکوره چون يك
شعر طرز جدید است و متعلق وطن
ماست و گریز آن بمدح ذات اعلحضرت
قبله و پادشاه مقدس ماست تيمناً و تبركاً
اول از طبع آن آغاز نهادیم * انشاالله بعد
( ۷ )
ازين بعضي ناولهای فني وكتابهای ادبی
واخلاقی طبع ونشر خواهدشد
ومن الله التوفيق
امضا
( عنایت الله معين السلطنه )
( ۸ )
( جغرافیای مختصر ممالک )
افغانستان
المقدمه
آن شهسوار حسن که نامش (تمدن) است
اورا بخاک قطعه (اوروپ) توطن است
پیش از زمانه های درازی در ( آسیا )
میبود پادشاه و همیراند حکمها
از علم و صنعت و ادب و حکمت و کمال
از ثروت و سعادت و عمران و نقد و مال
( ٩ )
آن قطعه را چنان بکمال آوریده بود
کو اورپ خراب ورا غبطه می نمود
تأثیر حسن لیلی شرقی مثال ما
مجنون نمود خسرو غرب و شمال را
لکن بكفر نعمت و بیباکی و بدی
عشاق او نمود بسي بدعت و ردی
زانرو بغرب تخت حکومت نهاد شاه
اوروپ ز حسن روی تمدن بشد چو ماه
انوار شمس حسن ز مغرب طلوع کرد
مشرق زبون کشت و قیامت شروع کرد
( ۱۰ )
ای (شرق) شادباش که خلاق ذوالجلال
تبدیل میدهد همه دم حال را بحال
حالا زمان آن برسیده که دور چرخ
باز آورد برون مه غرای تو ز سلخ
افغانستان
در وسط آسیاست یکی خاك چون بهشت
در شرق هر که دید و را غرب را بهشت
آن خاك پاك قطعه (افغانستان) بود
از غیر خالی پر همه زافغانیان بود
( ۱۱ )
خاك و هواو آب وی از حسن ذات شد
اخلاق اهل او همه گی خوش صفات شد
از بهر آب جاری چون سلسبیل او
گردیده اهل غرب همه خود قتیل او
از بهر میوه های لذیذش دل فرنك
گردیده همچو شیشه پر از بادۀ شرنك
از حسن قابلیت خاکش چه گویمت
وز فیض خوشگواری آبش چگویمت
کهسار پر زبرف بر اطراف آن محاط
انهار و چشمه سار ز ذیلش در انبساط
(احمد ضیأ)
( ۱۲ )
— x تحديد حدود x —
اول بيان كنم بتو از چار حد او
باز آورم سخن بسر بند و سد او
از سوى غرب هست به (ايران) حدود او
از سوى شرق (هند) شده همحدود او
سوى شمال اوست به (پامير و روس و چين)
سوى جنوب (سند و بلوچش) بود كمين
از چار سو بحجار ولايت متين شده
حد بنديش بقوت مردم امين شده
( ۱۳ )
§§ ولایت غربی §§
در غرب شد ولایت معمورۂ (هرات)
در آب و خاك بهره ربوده بهر صفات
از قابلیتی که بخاکش خدا نهاد
از نوع زرع هر چه که خواهی ترا بداد
بادام و پسته جوز و عنب آلو و انار
انجیر و سیب و به بود و توت شهد وار
اقوام بس عجیب و غریبیست در هرات
هر يك جدا بفکر و بعادات و اصل و ذات
( ١٤ )
لکن همه جسور بود صاحب ذکا
در پیش روی خصم چو سدیست پابجا
آن قلعهٔ متین مصنع چه خوش بود
وان سنگر رصین مربع چه خوش بود
از توپهای صد منی بس بزرك خوب
وز سایر سلاح ز فابریکه گروپ
آماده گشته بهر دفاع وطن درو
تاروس و فرس را نبود مکر و فن درو
ولایت شرقی
( ۱۰ )
در شرق شد ولایت زرخیز (ننگنہار)
شہر (جلال آباد) شدہ مرکزش قرار
خوش آب و خوشہواست ہمہ سرزمین او
غرباً بسوی شرق روان (نہر سین) او
چون این ولایتست بکافرستان قرین
از وقت فتح خطهٔ مذکور شد متین
اطراف این ولایت زربار ننگنہار
گشته محاط جملہ بہ انواع کوہسار
(خیبر) کہ درہ ایست مخوف و بلند و تنك
از بهر ہند سد متینیست پر ز سنك
( ١٦ )
لیکن بجای سنك در ان سخت کوهسار
انسان پر سلاح بيتابی درخت وار
صدها قلاع جمله پر از مردم شجاع
دشمن به پیش هريكی شان کمتر از متاع
ولایت شمالی
اندر شمال هست زمینهای پر نمو
ترك ست اهل آن و بود ( بلخ ) نام او
افغان و ترك كشة بهم ممتزج دران
يك قوم دیگری شده پیدا از ان میان
( ۱۷ )
از هر دوسو شجاعت فطری بذات شان
فضل و کرم اطاعت و خوبی صفات شان
جرار و تیز کار و مجاهد بکار زار
هم مالدار جمله و هم جمله گی سوار
صحراست اینولایت و عالی زمین او
جود و سخاست عادت خیمه نشین او
اسپان بس قوی و شترهای بس بلند
باشد مدار ثروت این قوم هوشمند
بس شهرهای عمده و خوبی در ینولاست
زان يك ( مزار ) حیدر كرار با صفاست
( ۱۸ )
اندر مزار [ بلخ ] بیا و صفا ببین
دروی عیان کرامت شیر خدا ببین
شاه ولایت آنکه علی مرتضی بود
او را مقام معنوی باصفا بود
هر سال در بهار یکی معرضی عظیم
اندر مزار [ بلخ ] بپا گشته از قدیم
جای دعا و بیع و شرا و صفا بود
از بهر خاص و عام فواید نما بود
بلخست و ، قوندز است بدخشان و میمنه
شغنان، و طاشقرغان، بود و دشت ارژنه
( 19 )
دریای (آمو) آنکه بعالم بود علم
جاری بود به آخر این ملک پر حشم
این نهر فاصلست میان حدود ما
با ملك روس پر حيل قوّت آز ما
ولایت جنوبی
سوی جنوب آی و خبر گیر ای دبیر
بينی ولايتیکه نیابی ورا نظیر
خوش آب و خوش هوا و لطافت نثار شد
شیرین بود که نام خوشش [ قندهار ] شد
( ۲۰ )
در این ولایتست دو فضل بسی عظیم
هر يك بیان کنم که شوی واقف و علیم
اول بدانکه منشأ قوم جليل ماست
قوميكه قوم پاد شه بیعد یل ماست
عنوان قوم ؛ قوم [ محمد زئی ] بود
عصریست بیشتر که بفرماندهی بود
بانی قندهار بود (شاه احمدی)
کو بود پادشاه بزرگي و بی بدی
تأسیس داد دولت افغان به قندهار
از هند و سند نیز گرفته بسی دیار
( ۲۱ )
اول حکومتی که زافغان بپا شده
پایتخت در همین بلد جا نفزا شده
افغان خاندان و اصیل و پدرشناس
در این ولایتست بکن فضل او قياس
از فضل دیگرش بتوگویم حکایتی
اما حکایتیکه ندارد شکایتی
فخر رسل (محمد مختار) کز شرف
عالم بنور او شده از جهل بر طرف
يك خرقه مقدسی از ثوب پاك خويش
بهر (اویس) کرده عطادر زمان پیش
( ۲۲ )
آن خرقهٔ مقدس پاك این زمان کجاست
پرسی کجا بگوی که در قندهار ماست
اینست فضل ثانی این شهر بی نظیر
قدسیتش قیاس کن ای ذات خوش ضمیر
در این ولایتست اراضی پر شرف
انهار بس بزرك در ان جاری هر طرف
[ ارغند آب ] نهر جسیمیست و تیز رو
اطراف آن ربوده ز فردوس صد گرو
نهر دگر که سیر سفاین در و شود
[ هیرمند ] نام او و به صحرا همیرود
( ۲۳ )
انکلیز و روس حسرت این ملك زابجان
دارند و میدوند بسویش دوان دوان
لكن زفضل حضرت خلاق ذو المنن
وز فیض همت شه بادین و علم و فن
اقوام پرسلاح اصیل و دلاوری ،
در روی شان ستاده چو شیران غاوری
تعریف پای تخت وگریز بمدح
صاحب تاج و تخت
حالا بیان کنم بتو از مرکز همه
تا یابی آگهی تو ازین پاك دايره
( ٢٤ )
مرکز بود یگانه نقطه بهر دایره
بی نقطه کی تو یابی سرو پای دایره
ارض؛ وقمر؛ عطاردو؛ مریخ و؛ زهره را
نپتون و؛ هر شل و؛ همه سیار سبعه را
از شمس پر شعاع بود دور و روشنی
مرکز قرار داده ورا خالق غنی
در ارض چون نظر کنی ای مرد پر خرد
در هر دول بیابی تو این دور مطرد
افغانستان که دولت مختار با فر است
(کابل) ور است مرکز و از جمله بر تر است
( ٢٠ )
جانست کابل و همه افغانستان جسد
خوب است هر چه هست درو کمتر است بد
در لفظ نام خوب وی ار آوری نظر
یابی میان کل تویکی آب چون گهر
کابل بخوبی رشك کلستان جنت است
ترکش اگر کنی عملت کار جنت است
کابل قدیم و کهنه وشهریست خورده سال
تذکارها دهد بتو از رستم و ز زال
کابل ایالتیست جسیم و بسی فراخ
شدنام شهر عام بران جمله گی مناخ
( ٢٦ )
کابل ستان بنام بود جمله گی زمین
کابل شده است شهر و دگر ملحقش ببین
در موقعش نظر فکن و وضع شهر او
بر کوی او گذر کن و بر سهل و نهر او
اطراف شهر و جمله ولایت بکوهسار
گشته محاط و دامن شان پر ز چشمه سار
کابل بود که تختگه دولتست او
کابل بود که منبع هر عزتست او
کابل بود که هست به اسلام از و امید
زیرا که هر زمان ز ترقی دهد نوید
( ۲۷ )
کابل بود که جملهٔ افغانستان بدو
مربوط گشته و بودش فخر چون (یدو)
شهر یدو که مرکز (ژاپونیا) بود
از بهر شرق مسطرهٔ خوش نما بود
سی سال پیش ازین بجهان نام هم نداشت
یکبارگی بجملهٔ عالم علم فراست
آن قادر حکیم علیم عظیم فرد
چون میکند ارادهٔ گرمی نه بینی سرد
اسباب بس عجیب فراهم بیاورد
تا بر درا برد بهوا گرمی آورد
( ۲۸ )
شمس بزر گرا چو تنوری بتافت کرد
ازبهر ارض تابش اورا حیات کرد
گاهی سوی شمال کشد شمس را خدا
سوی جنوب سرد شود ارض و هم هوا
بازش سوی جنوب روان آورد دوان
سوی شمال شد همه افسرده گی عیان
امرش شده مسبب اسباب کائنات
صیف و شتا بپاست به ایندور با ثبات
چون خواست امر او که بژاپان دهد مراد
اسباب ساخت بهر وی آن مرد خوش نهاد
( ۲۹ )
(میکادو) نام پادشهی شد عطا بدو
از فهم و عقل او شده پاریس نو (یدو)
کابل هم از فیوض عمیم حبیب او
بیمار بد حبیب خدا شد طبیب او
ما راست وقت شکر و ثنا پیش کرد کار
یکبار نی هزار بصد ها هزار بار
خلاق ذوالجلال عنایت بما نمود
يك پادشاه عادل با عقل و دین و جود
روز جلوس او بسر تخت سلطنت
شد روز اول شرف و بخت مملکت
( ۳۰ )
آنروز پرسرور میامن بروز شد
بر جمله مومنین زمین شام روز شد
فضل خداو هم مدد روح مصطفی
کرد استوار دین خودش را به او بپا
برپا نمود رایت دین را بدست خویش
اغیار را بقوت دین کرد پست خویش
شاهیست کزصفات خداوند ذوالجلال
کردست اتصاف به اخلاق و هر کمال
الله را چو دوست بود شد حبیب او
افغانیان مریض بد او شد طبیب او
( ۳۱ )
آن خاك فخرها کند بهمه کرۀ زمین
کو را بود ( حبیب خدا ) صاحب امین
ظل خدا حبیب خدا پیرو رسول
در قلب خاص و عام شده مظهر قبول
ملت چوریشه باشد و سلطان بود شجر
آرد درخت هم بهمان ریشه ها ثمر
بنگر توفضل حضرت رب قديم را
بنگر تو یاوری نبی کریم را
چون خواست فضل او که کند باره ور شجر
بخشید اتحاد عناصر بيکدگر
( ٣٢ )
از جمله اصل های شجر این صدا بود
نور ( سراج ملت و دین ) با ضیا بود
يارب چه روز بود همانروز دلفروز
كز يك كرور مرد مسلمان كفر سوز
بايك لسان و قلب برآمد همين ندا
باشد (سراج و ملت و دين) اين امير ما
زانروزجمله ملت و قوم از بزرك و خورد
از دین و علم و بخت و شرف حصه ها ببرد
بکشاد گنج و کرد کرم بر عموم عام
از فیض آن سپاه و رعیت گرفت کام