Afghanistan Digital Library
adl0243
http://hdl.handle.net/2333.1/8sf7m0gn
This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan
Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about
this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser.
When referring to or citing this item please use the "handle" URL
and not this document or the URL from which you downloaded it.
All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless
otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely
reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.
NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
بسم الله الرحمن الرحیم
ثنائی که لا احصی است آن ثناء
ثنائی که ادہست خاص خدا
ثنائی که بوده است برنفس ذات
در آندم که نه دہر بُد نه جهات
ثنائی که داند نه کس ابتداش
ثنائی که آگه نه کس زانتهاش
که بود است و هست و بود بعد از ان
بود تاکه باشد زمان و زمین
ثنائی که باشد ز خلق جهان
ز جنس ملک در زمین و زمان
ثنائی که از انس و جن بر زمین
همه وقت جاری بود از یقین
ثنائی زبان و دل با حضور
ز مار و ز مور و وحوش و طیور
ثنائی که جنس نباتات راست
ثنائی که صنف جمادات راست
ثنائی که باشد ز دهر و جهان
ثنائی که از عرش و لوح وقلم
ثنائی که باشد برای کریم
ثنائی از کل خلق خدا
ثنائی که بس نور دلها از و است
ثنائی که نور دل اتقیا است
ثنائی که اکمال ایقان از و است
ثنائی که عالم از و قسیم است
ثنائی که نور هدایت ازو
ثنائی که شایسته کبریا است
ثنائیکه باشد محب زونیاز
ثنائی که ایمان از و استوار
ثنا و ستایش چه حمد و ثناء
ثنائی که هست از زمین و زمان
که هستند با حمد حق منتظم
زجنات فردوس یا از جحیم
ثنائیکه حق داندش انتها
ثنائی که حُبّ و تولا از و ست
ثنائی که دلها از و با صفا است
ثنائی که بنیاد عرفان از وست
ثنائی که خورسند از و کردگار
ثنائی که نبود نهایت باو
ثنائی که از خلق عالم سزا است
ثنائی که بی او نباشد نماز
ثنائیکه اسلام از و پایدار
همه حمد پاکو بود کبریا
چه حمدی که تسلیم خالق به او
چه حمدی که خوشنود خالق ازو
چه حمدی که با ادای صفت
چه حمدی که حاصل ازو معرفت
چه حمدی که مصروف او عابدان
چه حمدی که مشغول او عارفان به
چه حمدی که خالق بود زورضا
چه حمدی که زو بهر دلها صفا
چه حمدی که سرنامه هر کلام
چه حمدی که شد ورد هر خاص و عام
چه حمدی که قدر ملائک ازو
چه حمدی که رفع بلائیک ازو
چه حمدی که زورفعت انبیا
چه حمدی که زو عزت اولیا
چه حمدی که مومن از و شادکام
چه حمدی که عالم ازو با مرام
چه حمدی که اول از و آشکار
چه حمدی که آخر از و یادگار
ثنا و ستایش دگر حمدها است
بقول خدا جمله لله ستراست
نبودی اگر حمد او در میان
کجا خلق عالم بدی در جهان
زحمد است راه ملک در سما
وزان معرفت بهر خلق خدا
نبودی اگر حمد او در میان
بدی معرفت با خدا انچنان
۵
خدائی که بروی زر وی یقین یقین مومنا نراست از و قرین
خدائی که ربّ همه عالم اوست همه عالمین را هدایت ازوست
خدائی که رحمن بود هم رحیم بمومن بکافر رحیم و کریم
بود مالک یوم دین و جزا کزونیک و بد را جزا وسزا
عبادت سزاوار ذاتش بود که عابد غریق صفاتش بود
از انست کاین جمله خلق جهان خدا راست بینی ستائش کنان
بهر دل زحُبّش ولای دگر بهر سر برایش هوای دگر
عبادت کنند او را همه ستایش کنند او را همه
عبادت باو استعانت ازو بدنیا وعقبی اعانت از و
مدد گر نباشد از و آشکار دوام از کجا آورد روزگار
زغیرش مددخواستن کی سزاست اعانت همه چون ز نزد خداست
ازین است گراستعانت زغیر بجوید کسی ننگرد هیچ خیر
کسی تکیه کار با خویش بود توکّل بحق از ره پیش بود
هدایت نباشد بجز از خدا
رو مستقیم آمد از کبریا
صراطی که خوانی و را مستقیم
نباشد بجز راهی قدیم
بر او وگر هر که رفت از خطاء
بگردد ز راه سعادت جدا
کسی کو روان است در راه راست
نعیم خدا بهر او از خداست
بود نعمت حق ره مستقیم
از آن سر مکش تا نگردی سقیم
باین راه رو تا نه بینی عذاب
نگردی گرفتار قهر و عقاب
ز مغضوبی ایجاد و چار غضب
در آنجا گرفت رنج و تعب
بود ضال و گم کرده راه یقین
نه آئین و مذهب بداند نه دین
بنامش سزاوار حمد و ثناست
ستایش نیایش بذاتش سزاست
خدائی که مخلوق علم لدن
پدیدار شد زو بیک حرف کن
خلایق از و جمله پندار یافت
از و هر کسی بهره و بار یافت
همه کار هایش بیک صفت
که باشد عبارت ازان معرفت
همان معرفت را امانت نما
ز نطف و کرم داد با انبیا
نبوت امانت امامت چنین
سپارید با زمره مسلمین
چوهر ابتدا را بود انتها
بود انتها ختم هر ابتدا
شروع نبوت ز ادم گزید
پس ان سلسله تا به عیسی رسید
چو در خاتمه خاتم آید بکار
ازین است کان قادر کردگار
بختم رسل مهر خاتم از آن
عطا کرد با افضل انس و جان
کرم کرد خاتم به ختم الرسل
شه دین و دنیا امام سُبل
در نعت حضرت سرور کائنات صلعم
نبی خدا و رسول انام
خدا را حبیب انبیا را امام
نبی که هر دم خدای ودود
فرستد برایش سلام و درود
نبی که فرموده کبریاست
که هر مومنی را که با من ولاست
اطاعت نماید نبی مرا او
که تا یابد از لطف من اجرها
ولای نبی شد ولای خدا
ندانی تو او را ز یزدان جدا
چو حبّ نبی حبّ مولی بود
همه وقت حبّ وی اولی بود
[ILL] [ILL] [ILL]
[بسم الله؟] [بسم الله؟] [الحمد لله؟]
[بسم الله؟] [محمد؟] [الحمد لله؟]
۵۱۵ ۵۱۹ ۵۱۵
بود بسته دینت بحبّ رسول
بجز حبّ او نیست طاعت قبول
نباشد چو حبّ و ولایت تمام
نباشد مسلمانیت جز بنام
چو حق گفت لولاک در شان او
دل وجان ما باد قربان او
نبودی اگر ذات او در میان
نه خلق جهان بودی ونی جهان
رسول خدا اے شه انبیا
که هستی همه خلق را پیشوا
همه خلق عالم بوجود تو شد
وجود همه با وجود تو شد
زبهر تو تنها نه خلق جهان
برای تو خلق زمین و زمان
مسلسل چو موجود شد انبیا
وجود تو بد در میان مدعا
نبوت چو زیبد وجود ترا
خطاب تو شد خاتم انبیا
نبی بعد تو نیست اندر جهان
بقرآن خدا کرد این را بیان
بحق تو چون حق کند این کلام
ز حق باشدت چون درود و سلام
چو قدرت بود نزد حق اینچنین
که شد از طفیلت زمان و زمین
برای وجود تو عالم بود
وجود تو دفع مظالم بود
۹
زحبّ خدا حُبّ تو پیشتر
بحبّ تو حُبّ خدا بیشتر
فدای تو جان و تن و هم روان
فدای تو ایمان و دین توأمان
فدایت سر و جان و مال و تنم
فدایت دل و عقل و مأمنم
چو خواهم که نعت تو سازم رقم
کند خجلتم سرنگون چون قلم
چه نسبت بترقیم نعتت مرا
زبان و دل پاک و طاهر کجا
سیه روسیه دل سیه نامه ام
ازین روسیه روی شد خامه ام
نه در سینه آه و نه نوری بدل
نباشم چسان در جنابت خجل
زجُرم و معاصی است حالم تباه
چه سازم من زار گم کرده راه
به جُز درگه تو نه راه امید
نه مأوا و ملجاء نه جای نوید
همان بِه که بر خود گشود آورم
بذاتت سلام و درود آورم
درودی که باشد رضای خدا
درودی که باشد از و نورها
درودی که بر عرش مأوی کند
مرضهای دل را مداوا کند
درودی که حکم الهی بود
رضای الهی کما هی بود
کاپی دوم
۱۰
درودی که صلوا علیه خدا
بفرمود بر زمره اتقیا
درودی که یک گفتنش ده دهر
درودی که در سوی حق ره ده
درودی که بخشد بهر دو جهان
ز رنج و عقوبت به مومن امان
درودیکه راه هدی شد از و
رضای رسول و خدا شد از و
درودیکه صدق و صفا آورد
رخ دل بسوی خدا آورد
درودیکه روح عبادت بود
درودی که جان سعادت بود
درودیکه حاصل از و شد جنان
درودیکه دل راست روح و روان
درودیکه از اوست حب رسول
درودی بدرگاه ایزد قبول
درودی که از وی دعا مستجاب
درودیکه فتحت من کل باب
درودیکه تیر دعا را هدف
درودی که در صفا را صدف
درود و سلامی که زو دل بکار
درود و سلامی که جان را مرام
سلامیکه جمله سلامت درو
ادای حقوق امامت از و
سلامیکه دل را ببخشد جلا
سلامی که در دیده آرد ضیا
سلامیکه
سلامیکه راه سلامت دهد | سلامی سلامت از و تا ابد
سلامیکه باشد زروی نیاز | سلامی کزو جمله اسرار و راز
سلامیکه باشد سلامت همه | ازو دفع جرم و ملامت همه
سلامیکه بخشد سلامت بدل | سلامیکه باشد بعقبی سجل
سلامیکه باشد بغفران سَند | سلامیکه نزد خدا مستند
سلامیکه باشد جوابش سلام | بود مغفرت حاصل او تمام
سلامی که حاصل شود زو نجات | رساند بَرب جمیل الصفات
سلامیکه دارد به پاکان حساب | سلامی کزو جمله خیر و ثواب
سلامیکه باشد زروی اَدَب | سلامیکه حاصل شود زو طرب
سلامیکه باشد تمامش ولاء | سلامیکه حاصل شود زو صفا
سلامیکه تسکین دلها ازو | سلامیکه دل را تولا ازو
سلامیکه آغاز و انجام کار | بود زان رضامندی کردگار
سلامیکه باشد بتخصیص ذات | به آن سرور و سیّد کائنات
۱۲
جميع درود و سلام وصلوة
زخلق جهان تا دوام جهات
صلوتيكه نزد ملائك تمام
بود در سماوات هر صبح شام
صلوتيكه ثابت بود زو قعود
صلوتيكه زو قدر قعده فزود
صلوتيكه نام نبى ياد ازوست
صلوتيكه روح بنى شاد ازوست
صلوتيكه هر كس ادايش نمود
ادا كرد امر خداى ودود
صلوتيكه شد محب ابرار كار
صلوتيكه شد بهر اخيار يار
صلوتيكه باشد اجابت قرين
بذات شه سيد المرسلين
صلوتيكه باشد ز راه صواب
دعاهاى مومن از و مستجاب
صلوتيكه مصروف او هر زمان
ملائك بعرشند و هفت آسمان
صلوتيكه از نز د خالق مدام
بود بر محمد عليه السلام
صلوتيكه باشد عبادت همه
صلوتيكه بخشد سعادت همه
صلوتيكه قايم ازو كيش و دين
صلوتيكه ز و حاصل آيد يقين
صلوتيكه حب خدا و رسول
بدلها ز فيضش بيابد وصول
صلتيكه
۱۳
صلواتیکه رحمت ازو بر عباد
صلواتیکه روح نبی زوست شاد
صلواتیکه شد از محبان راه
مطابق بحکم رسول و آله
صلوة و سلام و درود کثیر
بذات جناب بشیر و نذیر
بآن صدر و بدر همه کائنات
که از نور او گشته روشن جهات
بذات معلی مزکی صفات
که باشد مطهر منور به ذات
جهان یافت آرایش از ذات او
به گردون سر افراشت رایات او
به انسان بود فخر زانسان همه
که شد سید جنس انسان همه
عرب هم عجم مفتخر شد ازو
جهان پر ز دین سراسر شد ازو
سر انبیا هست و ختم رسل
خدا را است بنده خدا وند کل
محمد که او خاتم انبیاست
محمد که او احمد مجتبی است
چه احمد ستاید خدایش همه
بگوید درود و دعایش همه
چه احمد که نامش ز فرط صفات
ببسته است از فصل کل صلوات
الف از قیام است و حا از رکوع
بود میم از سجده با خضوع
در رساله حاجی الحرمین این بود*
۱۴
ز دال است شکل قعودت عیان من این رمز بهر تو کردم بیان
چو این رمز دانستی ای با صفا شنو مدح محمود بهر دو سرا
چه محمود حامد بجی قدیم شفیع خلایق مطاع کریم
رسول خدا و نبی امین کزو بر سماء فخر دارد زمین
بود طرقواگوی او جبرئیل حبیب خدا وز نژاد خلیل
ازو شد ہدایات اسرار حق بطحا از و تافت انوار حق
از و عشق حق در دل عاشقان وزو نور حق حاصل عارفان
ز پیغمبری یافت چون برتری باو ختم گردید پیغمبری
باین ختم فتح دگر بد بکار که دین را از و ار سر آید شعار
همه وقت دین بود رونق نما ز جود و وجود همه انبیاء
چو نوبت بخستم الرسل در رسید ضرویت باین قفل بد چون کلید
کلیدش سپر د آنشه انبیاء بحکم خدا وند جل و علاء
بپاکان را و حصدق ویقین مطیعان حق و کفیلان دین
بپاکی
۱۵
با پاکی فطرت همه اولیاء براه هدایات چون انبیا
برای نگهبانی دین و کیش نبی دار مستحکم عهد خویش
ز حکم خدا آنچه بود از نبی از ایشان رواجش خفی و جلی
زایشان بود تا به روز قیام رواج حقوق نبوت تمام
چو زین بعد نبود رسول خدا رواجست دین را ازین اتقیا
بدین خدا گه نیاید زیان چو باشند پاکان هدایت کنان
از نیست کز ختم پیغمبری بعالم نه از کفر شد خودسری
اگر بود سابق بعالم اثر که از یک نبی تا نبی دگر
شدی کفر اندر جهان آشکار هدایت نمی بود آن دم شعار
نباشد چنین بعد ختم الرسل چو ماندند زو هادیان سبل
نمودند جاری همه کیش و دین فزودند از بهر دلها یقین
ربودند رونق ز کفر لئیم فزودند زینت بدین کریم
چنان سعی کردند در دین پاک کز ایشان بشد کفر را سینه چاک
۱۶
از ایشان بود شان دین مبین وزایشان مدار سد بصدرون
از ایشان همه رونق دین حق وزایشان بود دین حق را سبق
از ایشان ره دین حق آشکار وزایشان رضامند پروردگار
از ایشان همه قایم اسرار دین وزایشان متین است دین مبین
از ایشان بود تا قیام قیام کیش و بدین جمله کام و مرام
از ایشان همه ره خفی و جلی بزینت بود چون وجود نبی
نبی نه ولیکن همه انبیاء نبی نه نبی وار پیش خدا
نبی نی و مشغول کار نبی نبی نی و محمول بار نبی
نبی نی وزان کار پیغمبران نبی نی ثبوت از ایشان عیان
نبی نی ولی جانشین نبی نبی نی نگهبان دین نبی
نبی نی بنی دار در نزد حق نبی نی بنی وار زایشان سبق
نبی نی ولی گر نباشد میان نماند ز دین خدائی نشان
نبی نی ولی در هدایت بنی نبی نی ولی در کفایت نبی
کاپ دهم
نبی نی
۱۷
نبی نی ولی چون حبیب بکار نبی نی ولی حافظ روزگار
نبی نی ولیکن بسان نبی زایشان رواج خفی و جلی
نگویم نبی و بگویم بنی بگویم بنی و نگویم بنی
نگویم نبی زانکه گوید خدا محمد بود خاتم انبیاء
پس از خاتم انبیاء کی رواست که گوئی کسی را رسول خداست
چو ختم رسل او بود در بشر نبی نیست کس بعد احمد دگر
نگویم نبی زین سبب هیچگاه که باشد مخالف ز حکم آله
بگویم نبی از کمال یقین ز فرمودۀ سید المرسلین
که فرمود آن سید انبیا برسم هدایت بخلق خدا
که از امتم عالم متقی بود در مراتب بسان بنی
نبی وار عالم بود در حساب بود در نبوت چو نائب مناب
بود عالم امّتِ مصطفیٰ چو پیغمبر امّتِ ما مضیٰ
نبی وار عالم به امّت بود برتبہ نبی گویِش می سزد
نبی آنچه
۱۸
بنی آنچه بوده است در اسرئیل بود عالم امتم ز آن قبیل
بنی پیشوای رسل در کلام چو بخشید زنیان بعالم مرام
نبی گویمیش من بقول نبی نگویم خفی بلکه گویم جلی
بگویم مطابق به قول رسول که گفتار او شد بدلھا قبول
در منقبت چھار یار کبار رضوان الله تعم اجمعین
درین فصل اول صحاب کبار حسابت مدار راه علم و وقار
چهارند تخست بر روی زمین امین بھردین در یسار یمین
چھارند کاندر یمین و یسار از ایشان بود دین حق استوار
چھارند ھمچون عناصر به دین چو اجزای اولی بدین مبین
چھارند ارکان و اعیان شرع چھارند برھان و سلطان شرع
چھارند دروازه شهر دین چھارند شاھان روی زمین
چهارند کزئین آن ھر چھار بود کفر و کفار اول فگار
چهارند چون عنصر جسم دین زھی چار دیوار شرع متین
چهارند
۱۹
چهارند و هر سو ازین هر چهار فتوحات و نصرت شده آشکار
چهارند و یک جسم در وقت کار به باطن یکی و بظاهر چهار
چهارند همیچون عناصر پدید کز ایشان بود قوت دین مزید
چهارند چون چار شاخ شجر کز ایشان بود نخل دین پر ثمر
چهارند در رفتارشان یک براه نه منفک یکی از دگر هیچگاه
چهارند هر چند اندر شمار ولی هست هر چار را یک شعار
چهارند و یک حاصل از هر چهار ز هر چار دانی تو یک برگ و بار
تو بگذر ز گفتار چار ای امین تو هر چار را یک تن ایجان ببین
خلافت که هر یک نمود اختیار نمیکرد بر مقصد نفس کار
نه بد این خلافت مگر ناتفاق که بوده است هر چار را یک وفاق
نه بد مقصد نفس اندر میان نه از خود غرض در نهان و عیان
نه بد مدعائی بجز حفظ دین نه بد مقتضی هیچ از آن و این
بهرکس که دیدند تاب و توان خلافت سپردند با او روان
اطاعت باومی نمودند بیش که دارندگه مذهب و دین کیش
شد او مقتدی و همه مقتدی شد او منتهی و همه منتهی
ازو حکم و زایشان اطاعت بجان وزو امر و آنان بامرش روان
ازو جهد در کار دین بیشتر وزینها جهاد اندران شیر
از و حکم و زایشان عمل بهر دین وزو حکم و زایشان سراسر یقین
ازو حکم از بهر اظهار کیش ازینها سر و جان و تن صرف پیش
یکی از میان چون شدی بکنار بدین دیگری جان نمودی نثار
ز اول نه بدفرق تا آخرین که هر چار را بود یکسان یقین
کدامند آن چار دارای فر کدامند کز بهر دین اندر
سر و سرور راه دین و یقین شهان زمان وارثان زمین
نخستین ابوبکر صدق آشیان دوم دان عمر فخر اهل زمان
سوم هست عثمان کان حیا چهارم علی شاه مشکل کشا
ازین چار شد بیشتر شان دین ازین چار آمد بدلها یقین
ازین
۲۱
ازین چار بنیان دین استوار
و زین چار ملک یقین پایدار
ازین چار دنیا و دین راست کام
ازین چار عالم بکام و مرام
کسی را که باشد باین چار کار
بود دوست نزد خداوندگار
چرا من شکایت زغم آورم
چرا شکوه از بیش و کم آورم
چرا آورم از کسی ترس و بیم
چرا ترسم از هر سفیه و لئیم
چو ششدر از دهر باشم گهی
نیارم چرا سوی تقوی رهی
چو دارم محبت باین هر چار
بود حبّ این هر چهارم شعار
محبّت چوزین چار شد چاکرم
بشیر ژیان میروم روبرو
کسی کش بدل حبّ ایشان بود
ز شیر ژیان کی هراسان بود
غلامم چو از دل باین هر چهار
چرا باشد از حزن جانم فگار
سپردم چو خود را باین هر چهار
ز دشمن برآرند ایشان دمار
بود چاره ام هر زمان زین چهار
ز شیطان و نفس و بد روزگار
منم بنده هر چار از ولا و صفا
که این شیوه باشد ز اهل صفا
۲۲
درین شد رضای خدا و رسول ازین شیوه گردد عبادت قبول
چو حُبّ نبی حُبّ ایشان بود بحُبّ نبی حُبّ یزدان بود
زحُبّ نبی هست حُبّ خدا همین راه و رسم است از اتقیا
چو باشد ولای محبّان بدل کجا دل زغمها شود مضمحل
مرا فرق نبود بحق خدا زحبّ خدا تا حبیب خدا
ازان حُبّ و حُبّ صحاب کبار نیارم جدائی به حین شمار
چنانم ولا هست بر اهل بیت که روحم فدا هست بر آل بیت
ولای همه شد زصدق و صفا بخلوتگه دل چو حُبّ خدا
ازین حُبّ امیدم بود این مدام که باشد مرادین و دنیا بکام
ازین حُبّ بحبّت دلم را نوید بدین حُبّ زدوزخ نجاتم تهید
ازین حُبّ خلاصم زرنج و عقاب ازین حُبّ نجاتم زدرد و عذاب
ازین حُبّ امیدم بدل مغفرت ازین حُبّ نویدم بصد مرتبت
ازین حُبّ چو دارم امید ولا بدنیا بترسم زمردم چرا
بدان را
۲۳
بدانراسپارم به کردار بد
به پاکان راه و برب احد
بدی را به ایشان سزا مبرسد
نه بر من اثر زان بدیها رود
نه بدعادتم نی زبد خوف من
نه کردم گهی بد به خلق زَمَن
نه بد کردم و نی زبد ترس و بیم
نگهدار دارم خدای کریم
چو باشد بپاکان تولای من
چه باکم بود از حسود زمن
کسی کو حسد بی سبب میکند
بُن و بیخ خود بی سبب میکند
غرض هر یکی از صحاب کرام
بسان حبیب علیه السلام
به اجرای احکام دین متین
به اظهار انوار شرع مبین
بتعمیم دین مبین نبی
بتبلیغ سر خفی و جلی
بتبلیغ دین خدا و رسول
نمودند دین را بدلها قبول
بشرق و به غرب و جنوب و شمال
بجد و بجهد و به قیل و بقال
به امر و به نهی و به قهر و وداد
بجود و سخا و به احسان و داد
به لطف و تشدد بجد و جفا
بحرب و بضرب و بگیر و بدار
۲۳
تبلیغ معروف زامر خدا رابلاغ فرمودۀ کبریا
زامر خدا و ز حکم رسول بدلها رساندند زیب قبول
بہا دین حق یافت زایشان عموم بگفتار زایشان عموم و ہموم
اُولوالامر بودند بعد نبی باظہار اسرارہای خفی
چوقوت فزون از نبوت بود بنبوت بعالم فتوت دھد
نبی بود زان مشرق را امین اولوالامر هم بہر روی زمین
چو فرمود آن سید ذوفنون که خیر است قرنی و خیر القرون
قرونی که نزدیک باشد بمن زنزديکی عهد و قرب زمن
بود نسبت خویش انقدر که نسبت بہ مسرت و بربشیر
ازین بدر عهد صحاب کبار ہمان شیوۀ دین ہمان قول و کار
چوبعد قرون و مرور زمان به اوقات بد احتمال زیان
از آنروی پاکان راه یقین چنین شیوه کردند از بہر دین
ہمین شیوه بذاز شه انبیا کہ کردند اصحاب ہم اقتدا
کالیسویم
کہ بینی
۲۵
که یعنی چو آن صدر و بدرجهان
حبیب خدا سرور انس و جان
ز شأن نبوت ز راه یقین
به ابلاغ احکام دین مبین
چو هر جا شدی دین حق ساروج
بدآنجا یگ را به شخص احتیاج
برای ثبات امورات دین
هم اجرای احکام دین مبین
یکی را ز اصحاب ذی احترام
خلیفه نمودی پی انتظام
بترتیب احکام اجرای دین
نمودی به مخلوق راه یقین
همین شیوه کردند هر چار یار
ز ایشان همین بود بس کار و بار
چو با احتیاط اندرین ره خزید
چنین شیوه آمد ز ایشان پدید
نمودند دو شعبہ از علم درای
که بوده است آن هم ز امر خدای
یکی شعبہ علم و از عالمان
که از عالمان باشد و عارفان
پی حفظ دین نبی زین سبب
که نآید بدین هیچ رنج و تعب
معیّن نمودند بود شمهان
گزیدند زین ره وجود شهان
نمودند بیعت به ایشان ضرور
چو دیدند در کار ز آنان ضرو ر
کافی چهارم
۲۶
سپردند بیعت بایشان ازین
که سازند رشته حفظ دین
غرض کاین شجر کوست طوبی نام
دو شاخ از وی آورد سر ز احترام
یکی شاخ شد شاخه علم دین
که شد خاصه اهل صدق و یقین
که باشند آن عالمان عارفان
تن علم دین را چو روح و روان
از ایشان بود علم دین با رواج
بایشان همه مومنان احتیاج
نه فتوای که عالم نگوید از آن
نه حکم آنکه عالم نکردش بیان
نه بی حکم عالم بود خورد و نوش
ازانی بگفتار و از آن خموش
نفس تابع حکم عالم بود
نفس را از ان راه سالم بود
نه بی حکم عالم شنیدن رواست
نه بی حکم این قوم دیدن سزاست
همه ذایقه زیر احکام او
شمیدن بود نیز ز اعلام او
بود تابع علم حس دماغ
خیال است روشن از و چو چراغ
بود واهمه زیر حکم علوم
تصرف ز قوت از آن بالعموم
خرد تابع علم باشد روان
که باشد خرد را زیاد از آن
بود دل
۳۷
بود دل بعالم مطیع از یقین اطاعت گرش نیست پر نیست دین
بعالم مطیعت و منقاد جان بعالم مطیعت روح و روان
نه بیحکم عالم بود گشت و خون نه بیحکم عالم شود کس زبون
بعالم بود بسته احکام دین بحکم وی آمد بدلها یقین
بعالم بود بسته موت و حیات به قاتل به فتوی دهد رو ممات
بود زندگی تابع علم و دین کسی را که ثابت به دل شد یقین
نه بینی که بیحکم عالم ترا جماع ارکنی گفته آید زناء
بود مؤمن پاک محکوم و قید بحکم خدا در سیاه و سفید
بهر خوردنی کونیا رو مقال نباشد ترا خوردن آن حلال
زعالم هدایت نباشد چوپیش چه دانی تو رسم و ره دین و کیش
زعشر و خراج و غنیمت تمام به فتوای عالم ستانند کام
تجارت به فتوای عالم حلال چو فتوی در ان نیست باشد و بال
همه صنعت و حرفت مردمان بود تابع گفته عالمان
۲۸
ز صلح و ز جنگ و ز عدل و داد همه یابد از حکم عالم مراد
بود آنچه اندر جهان خیر و شر و یا آنچه باشد ز نفع و ضرر
بود جمله در زیر احکام دین بفتوای عالم بود بالیقین
چو فتوی ز عالم شود آشکار نگهبان آن کشد شهریار
ز علم است احکام دین برقرار ز شاه است آن حکمها استوار
ز عالم بود دین مولی بکام ز شاهان در آن جهد باشد مدام
ز عالم بود ظاهر اسرار دین ز شاه است آن امر ظاهر متین
ز عالم بود جمله اظهار حق ز شاهان باجرای آنها بق
ز عالم همه حکم شرع شریف ز شاه است اجری لطیف و کثیف
ز عالم روایت همه حکم شرع ز شاه است اجرای تقوی و ورع
ز عالم همه دین حق آشکار ز شاهان همان آشکار استوار
ز عالم بیان از امور معاد ز شه خرمن ظلم گردد بباد
ز عالم بیان از امورات دین ز شاهان شود حکم عالم متین
ز عالم
۲۹
ز عالم بیانی ز عشر و خراج زشه جمع و زان زینت تخت و تاج
قوله تعم فَمَنِ اعْتَدٰی عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا عْتَدٰی عَلَيْكُمْ الآيَة
ز عالم به مثلت حکم جدال ز شه انصرام و نظام مقال
به مثل آور د شکل حرب و نظام به مثل آور د اسلحه را بکام
بمثل آور د خوردنی و لباس به مثل آور د جنگها را اساس
بمثل آور د جنگ را قاعده به مثل آور د فوج را مائده
بمثل آورو بهر دشمن شعار بر آر د بمثل از دماغش دمار
به مثل آورد در صف کارزار زمردان جنگ آزموده هزار
به مثل آور د در حدود و ثغور قیام و قوام و دوام امور
به مثل آور د شهرها را مدام حصار استوار و ز اسباب کام
به مثل آور د در درون دیار ز آبادی ملک و مردم شعار
به مثل آور د حبدۀ الفت زیاد بخلق رعایا ز خلق و زداد
به مثل آور د علم بر ملک غیر که باشد ز احوال جیرانش سیر
٣٠
بمثل آور د علم بر خلق خویش که مردم نمانند آئین وکیش
به مثل آورد علم بر مردمان که ظالم زمظلوم یابد امان
بمثل آورد علم بر کاردار که دارد نه بیقاعده کار و بار
دو شعبه نوشتم ولی اصل یک بگفتن بیان و د ولی فصل یک
دو فعل اند اما زیک مصدرند دوشمند اما زیک خاورند
دو گوئی بظاهر حقیقت یکی درین گفته عاقل نیارد شکی
دو گوئی بود لیک در یک مرام بمقصود یک حاصل آرد بکام
به گفتن دو و یک بود در شمار دو بینی و در حاصلش یک شمار
دو گوئی ولی گز زروی خرد بسنجی نباشد دو و یک بود
دو گوئی بگفتار و یک بنیش یکی گوئی از راه حق بینیش
دو گوئی بظاهر که شاخ دو است ولی هر دو حاصل زیک اصل جو
دو گوئی چو آئینه پر ضیاء که از هر دو رو دیده روی را
دو شعبه بگویم زطوبی شجر دو شاخی کش از کامرانیست بر
۳۱
دو در گویم از بهر شهر یقین
کزین هر دو رونق کیش است و دین
دو دریای رحمت بگویم مگر
که زان مزرع دین بود بارور
دو شمس و قمر بر سپهر تقا
کز آنهاست دین روز و شب پرضیا
دو دست تن دین خیر البشر
کز آن شوکت و شان دین شیر
دو گویم مگر اینکه چشم و چراغ
که از ظلمت جهل بخشد فراغ
دو گویم عمادی ز تعمیر دین
کز و خانهٔ دین بود بس متین
دو گویم مگر اینکه روح و روان
که بهر تن دین حیاتست و جان
دو گویم ولی چون سما و زمین
که دین خدا شد در نیف مکین
دو گویم همچو هر دو جهان
که بخشند دنیا و دین تو امان
دو گویم مگر همچو دو چشم سر
کز ایشان بدین است نور بصر
دو بالست گویم ز یک مرغ دین
که زو یافت پرواز دین مبین
دو بالی که باشد پریدن از آن
باوج سعادت رسیدن از آن
دو بالی که پرواز باشد از و
دو بالی پر مرغ معنی بد او
۳۲
دوبالی رسیدن بسوی آشیان دوبال پریدن سوی آسمان
دوبالی کزو مرغ دین استوار دوبالی کزو خوبی روزگار
دوبالی که نبود چو زانها یکی پریدن نیاید ز مرغ اندکی
دوبالی که شد زینت مرغ ازو چو نبود یکی زآن نباشد نکو
دوبالی که از آن رسیدن بجای دوبالی رساند بنزد خدای
دوبالی که گر یک نباشد از آن بدین خدائی رسد بس زیان
دوبالی بپرواز باشد طار رساند بلاریب نزد خدا
دوبالی که هر دو فزونتر ز جان دوبالی که بهتر ز روح و روان
دوبالی که اسلام و دین بسته ش دوبالی که کفر لعین خسته ش
دوبالی که رونق ازو بهر دین دوبالی کزو بهر دلها یقین
دوبالی که راه محبت از و دوبالی که رسم مروّت ازو
دوبالی که بادا فدایش روان دوبالی که از اوست حاصل امان
دوبالی که آسایش دل بود دوبالی که زو کام حاصل بود
کافی چهارم
بجا
۳۳
دو بالی که دنیا و دین زو بکام
دو بالی کزو جمله کامست و نام
دو بالی که حاصل ازو دو جهان
دوبالی که زو جمله نفع و زیان
دو بالی که حافظ بناموس و ننگ
دو بالی که زو صلح یابی و جنگ
دو بالی که زو این همه گیر و دار
دوبالی رسیدن بپروردگار
دوبالی که پرواز ملت ازو
دوبالی که پرواز دولت باو
ببین دو کدام است ای با صفا
همین دو بود نائبان خدا
بدایت ازین دو سعادت ازین
بدایت ازیندو نهایت ازین
چو هستند این هر دو بس ملتزم
جدائی نیاید از یشان بهم
یکی را عدم فرض داری اگر
وجود دگر را نماند اثر
یکی را اگر گم شود اقتدار
دوم را نه بیند کسی بر قرار
نباشد اگر علم دانی چسان
حرام و حلال از امور جهان
چه دانی حقوق خدا و رسول
چه دانی فروعات دین و اصول
چه دانی تو صوم و صلوة و زکوة
چه دانی تو حج وحیات وممات
کافی پنجم
۳۴
زشه گر نباشد نگهداشت پیش
کجا خیرت از علم و از دین و کیش
زعالم شود گر قصاص آشکار
بجز شه نماید که پس حکم دار
چو عالم کند حکم بجهد و جهاد
بجز شه که آرد دمار از نهاد
دمار از نهاد حسودان دین
برآید زشاهان بقهر و بکین
غرض آنچه احکام دین نبی است
زشاه است اجرا خفی و جلی است
نباشد اگر شاه دین در میان
بدنیا ز دینت نماند نشان
زشاهان بود رونق راه دین
زشاهان متین است دین مبین
بیا بیعت شاه درویش بین
بسی فرق در بیعت پیش بین
بسالک بود بیعت راه دین
بخلوت به تنهایی اندر کمین
بود بیعت سالک اختیار
اگر سوی تقوی نمائی گذار
ولی بیعت شاه باشد ضرور
نه مؤمن شود زین سعادات دور
بود بیعت پادشه بالعموم
ز بیعت گذشتن بود بس غموم
و گر ترک بیعت بگوید ز شاه
ز جهلت آن ساده گم کرده راه
بود بیعت
بود باغی از بیعت شاه دور
ز علم است شایع علوم و سلوک
سلوک اَر بدلها ضیا آورد
اگر نزد پیری نگردی مرید
وگر ناوری بیعت شرع پیش
چو شه روی نهاد بهر جهاد
چه واجب که با مال و بجان
زیانکار باشد کسی کو نه کرد
زن و مرد باشد درین مشترک
ازین رُه بدان ای سلیم امین
اگر از مال و جان بگذری بهر شاه
ولای شه آمد ولای رسول
ازینست کاندر اطاعت خدا
بباغی بجز غم نیاید سرور
ترقی دولت بود از ملوک
بظاهر زشه ابتدا آورد
نباشد درین بر تو باکی مزید
حقیقت نیابی زدین و زکیش
شود فرض برمومنان اتحاد
چه واجب که شد آشکار و نهان
حسابش نباید نمودن بمرد
که باشد بهین شیوه بس خوشترک
که باشد بهین حاصل از دین
رضا از تو گردد رسول و آله
از یر ولای شه آمد قبول
بفرمود با مؤمنان ابتدا
الفي
چون این چند بیت از قلم افتاده بود بعد از اختتام طبع خواستم که مقابله کرده فهرست غلط نامه ترتیب دهم بین
مقابله ومطالعه ثانی ثابت شد که بعد از این فرد (بهرجا که بنبود شهنشاه دین * زدین نبود
انجا كمال ويقين) لغایت این فرد از قلم افتاده بود (بیجائی کند نبود شهنشاه دین * کجا گر
كند حكم شرع متين) لهذا بكانی علیحده ترتيب داده و به طبع رسانده با کتاب منضم نمودم
بهرجا كه بود شهنشاه دین زدین نبود آنجا كمال ويقين
نباشد اگر حارس شرع شاه شود حال اسلام یکبر تباه
بدلها چو گردید شیطان قرین برد از دل آثار تقوی و دین
زآزادی و گفته های فضول بدلها کند فکر باطل حلول
چوگوید فضول ونپرسد کسی ترقی کند کار باطل بسی
بگفتار آید برون از قیود چه قیدی که آن مانع شرع بود
برآید زقيد شريعت برون بدان ظلمت جهل گردو درون
روان پی خواهش نفس خویش نماند و را دین و آئین وکیش
مُوحّد تراشد گهی خویش را گذارد ره ملت و کیش را
کشداصطلاحات وکیش فزون که باشد مخالف زراه یقین
وبابیت آن ساده بد سرشت بود در خورنار و خواهد گشت
بجوید چنان اصطلاح جدید
که از آگهی چشم تحقیق ندید
کند اختصار کلام خدا
به معنی نماید ز خود اقتضا
ز تحریک شیطان و از خودسری
کشد سر بدعوای پیغمبری
دم از عیسی ابن مریم زند
باین نهج گمراهی اندر تند
چو گمراهیش آورد بس شعار
بگوید منم مهدی روزگار
شود آندگر دهری نابکار
که لعنت کند از ولش روزگار
غرض هر کسی ز اعتقاد تباه
کند روز و شب صرف جرم و گناه
شه دین اگر باشد از اقتدار
بحکم خداوند لیل و نهار
بفتوای شرع نبی کریم
کند بر سر دار جسم لئیم
برای رضای خداوندگار
بجرمش رساند کند سنگسار
کند حبس با حکم شرع مبین
کند جاری احکام دین متین
نماند که بیراه شرع شریف
نشیند کشیشی بجای لطیف
نماند که بیراه دین یکقدم
ز راه خدا کج بماند قدم
۳۶
اطاعت نمود و پیمبر چو گفت اولوالامر را داشت با هر دو جفت
اطاعت چو دارد کسی از خدا و یا از پیمبر اطاعت ولاء
همان قسم باید اطاعت ز جان بفرط محبت برای شهان
نگهبان دینند شاهان دین خداوند را سایه اندر زمین
وجود شهان بهر دین مغتنم ز بود شهان دین بود محتشم
بهر جا که نبود شهنشاه دین که جاری کند حکم شرع متین
که جاری کند علم دین خدا که جاری کند سنت مصطفی
تجاوز نمایند ز امر کتاب بگویند بس گفته ناصواب
غرض بی شه دین ندارد نظام امورات شرع پیمبر تمام
اگر فی المثل باشد اندر میان ز عالم رواج علوم و بیان
نباشد اگر شاه غمخوار دین نماند در آن ملک آثار دین
رواجی نباشد ز دین متین نه اجرا احکام شرع مبین
بقانون بدل شرع انور بود ز احکام دین کے سرو بر بود
هرجا
۳۷
بشهری که نبود شَه دین عیان به بازار گر بگذری ناگهان
ز خیراتِ آزادی بی حساب بهر سو به بینی دکانِ شراب
گذر چون نمائی تو از نه دکان دهم میدهد از شرابت نشان
قمار است از حد اندازه بیش که نامش تجارت بماند پیش
خبر نه ز وقتِ نماز از نماز بدل بهر حق نیست راز و نیاز
ز امرِ خدا وند و حق مُحْتَجَبْ که پرسد کجا هست و کو محتسب
ببین ای برادر که این رنج راه چه باشد بجز اینکه شَه نیست شاه
اگر شاه اسلام بودی میان کجا حالِ اسلام بودی چنان
نبودی چنین حال دین سُستی نبودی چنین دین حق منحنی
نبودی که کُفّار از چارسو + نمودی به تخریبِ دین گفتگو
نبودی که اسلام گشتی ضعیف نبودی که کُفّار بستی ردیف
نمی بود از کافران عِزّ و جاه نمی بود بر مؤمنان درد و آه
نمی بود این شوکت از کافران نمی بود این ذلت از مؤمنان
به مؤمن درین غم کجا شادیست
که او را همین قید آزادیست
نه مؤمن برآید گه از قید دین
که این قید شد بهر مؤمن یقین
مقید بود مؤمن اندر امور
بقید است مر مؤمنان را شرور
نبینی چه قید است بر اولیاء
که زان قید آمد بایشان ولاء
چو شد لفظ آزادی اندر میان
به نفس لعین حاصل آمد امان
برآید چو نفس از ته قید دین
برآید ز علم و ز دین و ز یقین
همه حاصل دین بود از قیود
ز قید است حاصل قیام و قعود
همین قید بد حاصل انبیاء
همین قید شد در کتاب خدا
همین قید از علم و از عالمان
همین قید باشد ز نزوشهان
بدینست ازین قید رونق بود
ازین قید مؤمن سوی حق رود
شود هر که زین قید شرعی جدا
ادا کی تواند حقوق خدا
ز آزادیست اینکه برعکس دین
پدید است کردار بد در زمین
نمایند بس کارهای تباه
کزان کارها نامه گردد سیاه
از آن قید شد تقرب بخدا * ازان قید از ماسوا شد جدا
۳۹
وزان کارہا گر نمائیم شمار نه پنج و ده و بیست نه صد ہزار
همه بد کنند و ندانند بد چنان بد که افزون زحد تاعدد
از آنہایکی گر بیاری به یاد ببینی چه دین رفت و دنیا بباد
از آن یک بشد شهریاری است کز وبود کفر لعین در شکست
از آن کافرانند بس شادکام از آن مؤمنانرا ز کف شد مرام
از آن خسته دل مذهب باشیقین از ان از دل مومنان شد یقین
از آن گشت کفار بس با مراد از ان اہل اسلام بس نامراد
از ان نقص آزادی آورد کام ازان قید دین متین تا مرام
از ان خنده کفر بر اہل دین از ان ضعف آمد بدین مبین
از ان شد خلاف ره دین ظهور ازان رفت از کیش و ملت سرور
از ان شد تخلف بکیش و بدین خلاف حق و سید المرسلین
چه باشد همین شیوه نابکار که حاصل ز آزادی آمد بکار
تو مشروطه دانش که از شومی است که اظهارش از ترک واز رو میست
نه آزاد بودی اگر ملک روم
چرا بوم گشتی همان مرز و بوم
ز آزادی آمد ورا در کنار
هر آنچه نبودش مرتبی کار
ز آزادیش دست از کار شد
ز آزادیش دل در آزار شد
ز آزادیش شد سفیدی سیاه
ز آزادیش کار ها شد تباه
ز آزادیش بر خلاف عقول
بشد پیش این کار و بار فضول
ز آزادیش بر خلاف خدا
به پیش آمدش اینچنین ماجرا
ز آزادی آن مردم بوالفضول
نمودند بر عکس امر رسول
خلاف ره دین و تقوی و کام
که شه را رعیت دهد انصرام
رعیت بشه آورد عذران پیش
نهی زهد و تقوی نهی دین و کیش
خدا داد چون شاه را اختیار
چسان می ستانند ز و اقتدار
صغار و کبار است در دست شاه
بحکم خدای سفید و سیاه
ببیعت چو کردند شه را قبول
بود در کف شه فروع و اصول
گذشته ز راه خدا ره میان
نمودند بر عکس آنرا عیان
کافی پنجم
بمغزول
۴۱
به مغرولی شاه پیش آمدند خلاف ره ورسم وکیش آمدند
اطاعت برشه بود لازم ز دین نه لازم که کردند زشت این چنین
ازین بد که کردند آمد چه سُود ؟ وزین زشت و بد حاصل شان چه بود
نه کشتند جز دانهٔ بوم وخار نه گشتند شادان مگر دل فگار
نظر گرکنی سوی ایران زمین بود حال شان زشت و بدتر ازین
نمودند طرز بدی را شعار ! گرفته ز راهِ مُروّت کنار
بدیها نمودند و ببینند بد چنان بد که نبود و را هیچ حَد
ز آزادیست اینهمه کاهها ز آزادیست این همه نامها
ز مؤمن نه آزادی آمد شعار به مؤمن بود قید پروردگار
به مؤمن همه قیدها از خداست نه مؤمن که فارغ ز قید خداست
بود مؤمن از همه قید خوش ! که در قید دین است مؤمن بکیش
خدارا تو ای مؤمن پاک دین به آزادی آور ز دل بغض و کین
مکَش سَر تو از قید امر خدا ز آزادی آور بهر دم ابا
کافیستیم
۴۲
نه آزادی از کار مؤمن بود که آزادی دهر رنجت دهد
مکن شوق آزادی ای نیک فال که گردد ز آزادیت زشت حال
همان قید شرع و همان مؤمنان که در وی بدین است امن و امان
ازان گر قدم برکشیدی جهل مپندار این شیون از جهل سهل
چو دین رفت و دنیا رود همچنین بمانی پریشان و زار و حزین
قدسیت این دین قید شرع قدیم باین قید شاد است مرد سلیم
تو بگریز از آزادی ای نیک نام که در قید یابی همه نام و کام
چه قیدی که قید خدا و رسول بود در دل و جان پاکان قبول
چه قیدیکه در زیر دست شهان شوی فارغ از درد و رنج جهان
چه قیدیکه آزادیت اندر وست چه قیدیکه خشنودی دل ازوست
چه قیدیکه باشی بمرضای شاه نگردد گهی نامهات رو سیاه
چه قیدیکه بخشد رضای شهان رضای خدا هست در آن عیان
چه قیدیکه دارد نگه دین و کیش چه قیدیکه ره سوی مقصود خویش
چه قیدیکه
۴۳
چه قیدی که ملت ازو استوار
چه قیدی که دولت از و پایدار
چه قیدی که از دین دهد کامها
چه قیدیکه ظاهر کند نامها
به مومن سزا نیست جز قید دین
بمومن سزاوار باشد همین
همین قیدت از کفر دارد خلاص
ازین قید آزاد گروی و خاص
خلاصی ازین قید دیدی دو بار
ز دست حسد و شقاوت شعار
نبودی گرایدوست در زیر قید
شدی در کف دشمنان قید و صید
به قید ارنبودی دلت خوی گیر
تو بودی بچنگال دشمن اسیر
ز آزادی ای جان من دور باش
بلائیست ز آن دور و مهجور باش
خلاصی به قید است و رنج و بلاء
به آزادیست ابتداء و انتها
تو در قید شه باش و چون شا باش
مکن دل ز آزادی ایجان خراش
همین قید شه را و نفع روان
که جاریست حکمش به افغانستان
همین قید شاه است ای ذی کمال
که این ملک را یمردین است حال
چوکس نیست آگه ز نام شراب
بخوردن کراز و توانست و تاب
۴۴
شراب ارزانگور شدفی المثل
زانگور مطلوبود این محل
نه ترتیب داند کسی از شراب
نه ترکیب او داند از هیچ باب
ربائینده عقل و هوش وخرد
رسانندۀ رنج وآزار بَد
نه نفعش کسی آور و درخیال
نه در نام او از کسی قیل و قال
نه از وی ببازار بیع وشریٰ
نه در مجلس کس از و ماجریٰ
حرام است چون آن بحکم کتاب
ز شاه است در آن عقاب و عتاب
بلی هست زانجب از دین مبین
که آن سرور وسیدالمرسلین
نمود امّت خویش را منع از آن
بفرموده خالق انس وجان
از آنرو که قطع نظر از گناه
به بخمار رنج است در سال و ماه
چو اومی برد عقل و دانش ز سر
درو نیست نفعی بجز از ضرر
کنون این گروهی که در دین شان
حلالست باده بآئین شان
حکیمان شان کرده اند اتفاق
که زام الخبائث بسی رنج شاق
شود حاصل آن که عادی باوست
وزین رو نگوید که او نکوست
بسیار
چو نوست
۴۵
چونو بهست امراض وافر پدید
وزینجا نه کس خورد و نی رنج دید
نه کس مرتکب بهر ترکیب او
نه کس مستعد بهر تشریب او
نه درکوی و بازار از وی رواج
نه از شرب او نشه و ابتهاج
نه عیسی شود کس نه مهدی عیان
نباشد ز ادیانِ باطل بیان
نیارد کس از دینِ باطل شمیم
بود دینِ پاکِ خداوندِگار
نباشد کسی کاهل اندر نماز
شب و روز مصروف اندر نیاز
کسی اَر سُست شد در نماز و صیام
کند محتسب پرسش سخت ز او
امام و مؤذن بوقتِ نماز
بروم دهم یاد رسمِ نیاز
کسی بر سخن نیارد کلام
ز گفتار پرسش به بیند تمام
ز درّه حدوداً رو جسم و شق
ز حکم شریعت بیابد طبق
کسی کو بود در رهٔ حق روان
نه بیند بجز نفع گاہے زیان
همه مسجد آباد و در او امام
مؤذن ز آذان بکام و مرام
امامِ مساجد بوقت و محل
نمایند دعوت به خیر العمل
در اینجا هر کسی جز او را نمی سنجد
۴۴
چو آواز الله اکبر بگوش
رسد مؤمنان را رسد فکر و هوش
شهادت بتوحید حق آورند
زجان طالب ایزد و او رند
ز دل جملگی را بود این سبق
که ایزدیک است و رسولش بحق
شتابند از جان بسوی صلوة
چو در اوست جمله فلاح و نجات
بجمع و جماعت همه مؤمنان
ز شوق و ز ذوق در طاعتیان
همه معتقد بهر احکام دین
همه مستعد بهر دین مبین
مقرر بهر ملک دارالقضاء
که جاری در انست حکم خدا
خلافت بشریعت نه یک امر آن
همه حکم از شرع غرا روان
ز حکم خدا و رسول امین
همه حاصل از صدق دلها یقین
نه از رنج قانون خرد اشمئیل
نه از شتر مشروطه کس مضمحل
همین گشت مخصوص اینجا ک پاک
بدیگر دول هست زین سینه چاک
ز قانون چو کانون روم است تیش
بایران ازین رنجها هست پیش
به هند آنچه پیش است این ماجرا
همه ظاهر است و نه دعوی خفا
تماما
بخارا بود گر خراسان زمین
کجا لذت از دین بود این چنین
چه نعمت که داده است حق رهنما
به شاه و رعایای افغانستان
که شاه و رعیت به مذهب یکی
در ینحرف هرگز نباشد شکی
نیارند از حکم شه پا بدر
براه خدا جمله نهاده سر
نظام است در گر ملک هر دو بنام
امورات ملکی و دین بانتظام
اگر دوستی هست و رو دشمنی
بود زیر فرمان شرع نبی
همه مستعد در نگاه حدود
که در ملک باشد همه نفع و سود
بزرگان ملک و عزیزان راه
قرین جمله با حضرت پادشاه
بدربار نزد شه محتشم
نشسته با عز از بس محترم
نشستن بیک مجلس و یکزبان
بیکدل زجان شکر ایزد کنان
تلطف کنانست شه از کرم
وز الطاف او همگنان محترم
وجودی نه از غیر اندر میان
مسلمان و پاکان همه مؤمنان
همه حرفها نرم و شیرین و خوش
همه نقلها از ره دین و هوش
۴۸
چه بزمی همه رحمت کردگار
چه بزمی رضای خداوندگار
چه بزمی که دربار ظل اله
چه بزمی که در صدر او پادشاه
چه شاهی که بر کرسی زرنگار
نشسته بگو نائب کردگار
چه نائب کز و زینت تخت و تاج
چه تختی که جانها فدایش بباج
چه تختی که مانده بروی زمین
بعرشش ستایند از فضل دین
چه تختی که سامان دینی ازو
همه کام دلها یقینی ازو
چه تختی که از فرط زیب وقبول
بمعنی بود مسند آن رسول
چه تختی که دین نبی را اساس
چه تختی که باشد زونیش لباس
چه تختی که محراب و منبر برد
فرین همه دین و کشور ازو
چه تختی که تحت شریعت بنام
چه تختی کزودین و دولت بکام
چه تختی که از سید دو جهان
رسیده بمیراث با مومنان
دل مومن پاک را شد علاج
به تحصیل ایقان ازین تخت و تاج
چه تاجی مکلل بالطاف حق
نگهدار او گشته رب الفلق
چه تاج
۴۹
چه تاجی که بس عز وشانش بود
چو محراب و منبر نشانش بود
چه تاجی که زیبش ازان سر بود
که آن سر سر دین و افسر بود
سری کوست سردار سرهای راز
سراسر در و شرق را نیاز
سری کو سر افزائسر است افسری
از ین سر بآن سر بود سروری
سری کو بود سّر اسرار حق
سر اسر سر افزا ز سّرش سبق
سری کو سر از ابو د سر و سّر
سراست و فدایش سران سر بسر
زا سرار این سر چو سر بشنوی
زپا سر کنی و بسرش روی
سری کو بود سّر سّرهای غیب
فدای سرش باد برنا و شیب
سری کو سر دین بود سر بسر
ز سّرسّرش سّر میاور بدر
سری کز سرش سر بسر سروری است
نسازی فدایش سرت کافریست
غرض در حضور چنین شاه دین
نشستن چو باشد ز راه یقین
بود فکر شه جمله بر دین و کیش
نگهداری دین از و جمله پیش
بود جمله تدبیر و فکرش چنان
که باشد بدین جمله امن و امان
تدابیر و گفتار بس از یقین
همه بهر اجرای احکام دین
همه افسران ملک خواه از نظام
باین حاصل آرند کام و مرام
رعایا همه مستعد بهر این
که دشمن بود جمله دور انکیدین
همه بهر دین متین گفتگو
ترقی دین مبین آرزو
توگوئیش در باره وزرا راست
که از بهر دین جمله بیجا ز دست
و مجلس از آنکه بهر خداست
و ز آن حاصل اجرای کار خداست
درین مجلس پاک با احترام
نباشد بجز رحمت حق مدام
ازین دین و شرع نبی استوار
ازین خرم و خوش بود کردگار
ازین بهر اسلام و دین بس نوید
ازین دشمن دین برنج مزید
ازین دولت و دین بکام و مرام
ازین دین لقب تر است و با قوام
ازین خاطر شاه مجموع و خوش
ازین افسر از ابر فیر و بنش
از نیست تالیف و طها ندام
از نیست کار رعایا به کام :
از نیست پیدا ره اتفاق
از نیست گم گشته راه نفاق
نباشد
نباشد بدنیان ازین شیوه راه
بیک دین وملت رعایا وشاه
رعیت زمال وز سر در گذر
بداند شه را به از صد پدر
بگوید شه را پدر مهربان
بخوشنو دیش از دل وجان روان
ز مال وزجان وز روح وروان
بشه صرف آرند بی این وآن
دعایش نماینـد بهر صبح و شام
که بادا جهانش همیشه بکام
رعیت چنین شهریار آنچنان
که از فرط لطف وکرم هر زمان
ز اولاد خود تا رعیت گهی
ندیده است فرقی کسی از رهی
اگر فرق باشد بود اینقدر
که اول رعیت ز بعدش پسر
ازین است کز مردم آن دیار
که کردند وقت فرنگی فرار
به لطف عیان وبه نقد روان
طلب کرد جمله به افغانستن
که نبوند آشفته در ملک غیر
به غربت به کربت ندارند سیر
نباشند محتاج مردم به قید
بچنگال دشمن نگردند صید
نه بینند اندوه ورنج مزید
نباشند از ملک ومسکن بعید
۵۲
بده این لطفها بهر آوارگان که در کشور آیند شادی کنان
ولی بهر نفع رعایا همه به آسودگی برایا همه
نقودیکه بد پیش شان از حقوق که بود از زر مالیه و ز لحوق
نقودی که بر ذمه مردمان طلب داشت آن شهریار زمان
عطا کرد آن جمله را بی بدل که زان گشت در جود و احسان مثل
ببخشید چندان ز سیم و ز زر که گه را شود خم ز حملش کمر
ببخشید از فرط لطف و کرم که گردد رعیت نه خوار و دژم
ندیدی که در وقت قحط و تعب چه بخشید از بهر دفع طرب
کدام پر از غله خالی نمود در آن دم که در ملک غله نبود
بخلق خدا پخته میداد و خام گشتند از نعمتش شادکام
کجا این محبت بود در جهان کجا اینچنین دید کس از شهان
هم از بهر افزونی کشت و کار که آرد زراعت بسی برگ و بار
بهر گوشه انهار جاری نمود وزان نهرها آبیاری فزود
۵۳
که آبادی ملک گردو فزون نماند رعیت نزار و زبون
ز آبادی آب یابند آب نه بی آب گردند و نی زان خراب
نه بینی که از بهر اسباب جنگ نباشند محتاج توپ و تفنگ
بتکمیل اسباب حرب و غزا بتحصیل احکام حی و علا
چه ترتیب ماشین نادر نمود که فارغ نه زین هیچگاهی حسود
عبادت بود این همه در حساب چو از آن بدین است بس فتح باب
نظام است از وی بسی منتظم بملکش همه شیوه لطف کرم
زبیدا ریش فتنه باشد بخواب ز آبادیش کفر باشد خراب
ز بیداریش خفته ارباب کفر وزو بسته گردیده ابواب کفر
نگهبانی دین و ملت ازو پریشانی دشمن دین باو
نگهدار دین خدا و نبی نگهبان سر خفی و جلی
بود نام او زینت خطبه ها ز بعد خدا و رسول خدا
ازین به چه آرم به وصفش شمار که باشد چواو نائب کردگار
۵۴
به ظل الهی چو شد نسبتس
ازین به چه بالا بود رتبتش
چو گویست شد سایه کردگار
ازین به چه باشد درین روزگار
چو بعد خدا و رسول خدا
بفرمود ایزد اطاعت ورا
ازین به چه باشد بعز و شرف
که دل را خیالی رسد زانطرف
چو بیعت باو فرض کرده خدا
ازین به چه یابم بقدر و ولا
ز خوشنودیش چون رضای حقست
ازین به چه باشد بگفتن سزاست
خلاف رضایش چو قهر خداست
ازین به چه باشد نویسم چو راست
بگویم مگر این که شکر خدا
بود لازم مؤمنان از صفا
که این نعمت بید و بی شمار
که داده است از لطف خود کردگار
به شکرانه این نسیم عمیم
که شد مرحمت از خدای کریم
باین نعمت کردگار عظیم
که انعام کرده ز لطف عمیم
همه وقت آرند حمدش بجا
همه وقت سازند شکرش ادا
که افزون شود نعمت از شکر آن
خداوند گرد از آن مهربان
۵۵
زیادت شود نعمت حق سپس رضای خدا حاصل ارند بس
باین شاه وجودش بیارند شکر به شاه و وجودش بیارند شکر
ازین شکر حق مهربانی کند ازین شکر فیض نهانی دهد
ازین شکر نعمت فزون تر شود باین شکر رحمت فزون تر شود
ازین دولت وملت آرد مزید ازین خیر و بس نفع اید پدید
چو شکر شه آرند بس مومنان خدا جمله آرد به مومن امان
ز شکر شه امد ادا شکر حق ازین شکر شکر نبی را سبق
ز شکر خدا ونبی زمان بوممن ز دین جمله امن و امان
در ینوقت فرض است برایمان ز شکر خدای زمان و زمین
وجود چنین پادشاه کریم که شد دین حق از وجودش سلیم
به شکرانه آرند از دل ولا ولای شه آرند و شکرش ادا
بود فخر شان بس بروی زمین که ما را خدا داده شاهی چنین
بشه زیب داز فکر سالم چنان که در بارگاه خدای جهان
۵۶
کند شکر این نعمت حق اداء
که گروه است از فرط رحمت عطا
چنین قوم داد و رعیت چنین
بیک کیش و ملت بیک راه و دین
چو الله و اکبر بگوید امام
همه از پی دین و ناموس و نام
برای رضا مندی کردگار
بفرمان پیغمبر و شهریار
ز سر بگذرند و همه سر نهند
به قتل حسودان دین سر دهند
کمر بسته در خدمت شاه دین
نه فکر جهان از یسار و یمین
بجان و به تن هم بمال و منال
ستاده که دشمن شود پایمال
رعیت چنین و چنان شهریار
ازین دین و دولت بود استوار
رعایا چنانند و شه اینچنین
ازین است دین خدائی متین
امیری چنین و رعیت چنان
نباشد بروی زمین این زمان
شه ار فخر بر روی دنیا کند
بحق هست و در حق او می سزد
گرفتار باشد چنین سروری
نبوده است این شان اسکندری
نباشد چنین شاه اندر جهان
چو گوید کسی هست گوید زبان
کجا رستم
ست
کدام ا
۵۷
کدامست شاهی که در وقت تنگ
رعیت همه فوج او بهر جنگ
زن و مرد آماده کار زار
که دشمن زایشان بگردد نزار
شکستی نباشد باین فوج پیش
که این جنگ از بهر دین است و کیش
ندانی تو این گفته ها را فضول
نما جمله را از ته دل قبول
چرا کاین نوشته نباشد دروغ
نیارد دروغ هیچگاهی فروغ
دو شاهد مرا بس به صدق کلام
بدعوی دو شاهد ثبوت مرام
چو گروه است دشمن غنیمت بدار
دوبارش گذشت در این دیار
هزیمت بسی یافت از مؤمنان
نه سودی رسیدش بجز از زیان
رعیت همین بود کز بهر شاه
ز بهر خدا و رسول آله
کشیدند شمشیر غیرت زکین
فتادند از صدق دل در کمین
کشیدند اعدای دین ازویا
به توفیق و تائید پروردگا
پس از شاه اسلام جستند کام
ز دین محمد علیه السلام
چو شد آزموده مکرر تمام
تو این گفت را دار باور تمام
همانست شاه و رعیت همان
زمین است همان و همان آسمان
همانست دین و همانست کیش
همانست دولت یقین ستابیش
اگر فرق باشد بود بس همین
رعیت چنین اند با شاه دین
که بودند سابق رعیت بنام
کنونند فرزند شه را تمام
و یا اینکه سابق صغیر و کبیر
همی گفتنش پادشاه و امیر
کنون شاه را مردم انیرمان
بگویند باشد پدر مهربان
غرض با چنین شه باین اعتبا
بباید که اغیار باشند زار
بصورت شه است و بسیرت ولی
با ولطف حق بس خفی و جلی
امام است از بهر دین خدا
أولو الامر از جانب کبریا
خلیفه ز اسلام بر مؤمنان
بهر جا که مومن بود بی گمان
بود نائب حضرت کردگار
کزو دین و دولت بود پایدار
بود سایۀ لطف پروردگار
وزو لطف هامی خدا آشکار
چه سایه که او هست ظل ظلیل
چه ظلی که هست از خدا جلیل
فیلی
۵۹
چه ظلی که آسایش مؤمنان از آن سایه حاصل بود هر زمان
چه ظلی که او هست ظل آله بود سایه و لیک روشن چو ماه
شه هست و شهنشه امیر کبیر که منقاد لطفش صغیر و کبیر
چو اعلی است حضرت ز فرط علاء حضورش بود جلوه نور و صفاء
چو دلها است روشن ز نور یقین چراغ است از بهر ملت و دین
به ملت بدین از وجودش ضیاء ضیا میدهد روشنی صفاء
سرا حبت با ملت و دین براه محبّ رسول و حبیب آله
حبیب آله و خدا را حبیب دل خستگانرا حکیم و طبیب
محبش نباشد چرا رسم و راه چو او هست ظاهر حبیب آله
حبیب نبی و حبیب آله محبّ خدا نائب و پادشاه
حبیبی که حبّش بدلها قبول ز حبّش حصول فروع و اُصول
حبیبی که محبوب دلها همه * بدلها ز حبّش تولّا همه
حبیبی که حبّش نجات و نوید حبیبی که حبّش رجا و اُمید
۶۰
حبیبی که حُبش ز صدق و صفا رساند به حُبّ نبی و خدا
حبیبی که فرضست حُبّش بدل نه حُبّش بدل هر که - گردو خجل
حبیبی که از ول حبیب خداست حبیبی که حُبّش بدلھا رواست
حبیبی که شد جانشین رسول حبیبی که حُبّش بدلھا قبول
حبیبی که زو ملک دین استوار حبیبی که خشنود از و کردگار
حبیبی که حُبّش شد از راه دین بود حُبّ او قدر کیش و یقین
حبیبی که باشد حبیب خدا ازین بیش مدحش چه امکان ز ما
نه امکان چو مدحش بود در رقم دعایش ز دل در نویسد قلم
دعائیکه اصل اجابت ازو دعائیکه جمله سعادت ازو
دعائیکه حاصل ازو بس مراد دعائیکه دلھا ازو شاد باد
دعائیکه باشد به آن شاهین دعائیکه باشد اجابت کمین+
دعائیکه خشنودی حق بازو+ دعائیکه فرحت فزاید باو
دعائی که مقبول درگه بود بعرش و به کُرسی و را ره بُود
محیطا
۳۲
۶۱
دعائیکه حاصل از وخیرها دعائیکه مقبول نزد خدا
دعائیکه زو کام دولت بود دوام همه دین و ملت باو
دعائیکه هردم بسوئی فلک باو جمله آمین بود از ملک
دعائیکه چون بهردین است پیش که دارد قبول و اجابت بپیش
الهی به تقدیس و تنویر ذات که از اوست اسماء و حاصل صفات
الهی باسماء ذاتت همه که زوشد ظهور صفاتت همه
الهی بحق جلال و جمال که باشد از وجمله فضل و کمال
الهی بان سر مکنون و نور که این خلق و عالم از و شد ظهور
الهی بآن کن که عالم ازوست بنوریکه رفع مظالم ازوست
الهی بآن نور خیرالبشر که بر جمله انبیا هست سر
الهی به انوار اسماء ذات بذات مقدس بجمله صفات
الهی بعز ملائک همه که دارند در یاد تو زمزمه
الهی به اسرار پیغمبران به اکرام آن شاه آخرزمان
۶۲
الهی ببر صحاب کرام
که زایشان بدین مبین اکام
الهی باسرار پاکان دین
باعزاز و اکرام دین متین
الهی بآن خانه کز سوز و ساز
جهانی کند با تو انجا نیاز
الهی بعشق و به اسرار عشق
الهی به نور و به انوار عشق
الهی به طور و به اطوار عشق
به آن مظهر عشق و انهار عشق
الهی بعشق محبان راه
که دارند در حضرتت عزّ و جاه
الهی بدین متین مبین
که از تست این ملت و کیش و دین
بذکری که شانش شد از حد فزون
که گفتیش انا له حافظون
که این شاه دین را که در حفظ دین
بسعی است دایم ز فرط یقین
تو در حفظ یا رب نگهدارش
به شهراه توفیق رو آریش
نگهبانی دین چو او می کند
نه از بهر خود بهر تو می کند
نگهبان تو باشیش یا رب مدام
که از بهر دین زو بود کام و نام
نگهدار او را تو از بهر این
که تا او نگهدار باشد بدین
با و دین
۶۳
بادین نگه باشدا و بدین نگهبانی هر دو از تو قرین
نگوئی که تنها ز من ایندعاء همه اهل دین را همین مدعاست
بهر جاکسی کامت سرور است بخواهد همین تا دلش در بر است
مسلمان نه دور است از ایندعا کند ترک این رکن دینی چرا
بمؤمن دُعا بهر اسلام و دین بود از پی کیش و اسلام و دین
به دین نبی هر کرا شد ولاء به دین و شه انزل نماید دعا
حقیقت دُعای شه دین و دین بود بهر خود ایندُعا در قرین
پس از اهل اسلام باشد شعار دعا بهر دین نیز بر شهریار
ازین است بعد نماز و نیاز چو دست دُعا کس نماید فراز
بجمع دعائی که خواهد زحق بود بایدش زینُدُعا هم سبق
که خواهد بدین و شهنشاه دین قیام و دوام زیادت قرین
ترقی دین خواهد و پادشاه همین آید از مؤمن خیرخواه
نگهبان چو حق باشد از بهردین بمؤمن سزد هم دُعا این چنین
۶۴
در سبب تالیف کتاب صنعت تلازم لفظ دم
دمی در دمم بود سودای دم دلم دم همی زد از آن دمبدم
خیال دمم چون بدم شد پدید دم رفته را دم دم خوش ندید
دم رفته دم دم چون دمبدم نه دم دید یک دم که باشد چودم
عبث بودم وز دمیدن نبود دمی بود و نادم از و هست و بود
نه زان دم مرا نفع بد یکدمی نه زان دم بریش دلم مرهمی
بلی بهترین دم آندم بود که دم با عبادات همدم بود
دمی کو نه در یاد حق میرود از ان دم بروحش قلق میرود
چو دانست دل حال دمهای خویش دمی از خجالت سرافگند پیش
ازین دم بر آشفت دل دمبدم دمی شغل خواندن دمید از کرم
چو دل بود از دم در آندم بسوز فراغت بدل بد از دم هنوز
دمی باز شد چون کتاب جنون در آندم بدم دید لذت فزون
جنون را بدم بود هر دم کلام در آندم که میخواند نقل همام
کافیستیم
مایل بود
۶۵
چو بود آن دم خوش ز عیسی دری
بدم دم در آمد دران دم دمی
دم پاک یکدم در چون کلام
دما دم بدم میدماند سلام +
دمی دم شد آسوده از این در
که بد از دم پاک والا گهر
شهی کز دم لعل جان بخش او
دم رفت گرد د بلا گفت گو
جنابی که از یک دم ذوالفقار
دمی کافر از افگندی هزار
دم آرای دمهای پر اضطراب
دم غیب و دم بخش دم بو تراب
بعاشق چو دمهای غیبی دمید
دما دم از آن دم بمحنت رسید
زتاثیر آندم در آن دم مرا
همی در رسیدم بدم این ولا
که فارغ نباشم زدم یکدمی
دمی در دم دم نهم مرهمی
کنم دم دمی صرف این روزگار
بمعنی کنم صرف دم را شعار
کنم ترجمه یک دمی از قلم
که تا تازه دمها شود ز آندمم
دمم تازه گردد زدم یادگار
زدم ماندم اندر دم روزگار
نادمم لیک آندم ز خیر
زدمها دعایم رسد وقت سیر
۶۶
دمی کز دم پاک بیند کسے
دعایم کند از دم خوش بسے
ز فیضان دم فیض بیند پیش
دمی دم زند از دم دین و کیش
ندانی که دم را به آهو نظر
که دارم دم شعر بس مختصر
نه من دم زدم از سخن هیچگاه
نه از شعر دم را دمی رسم و راه
در یندم زدم دم من از بهر این
که آسان دمد نور بر اهل دین
نوشتم روان فارسی دمبدم
به شکل دمی در نبردم قلم
کسی کو کند صرف دم در کتاب
خدایش بحق شه بوتراب
دمش را دم غیب در دم دهد
دمش از دم نفس و شیطان رهد
دمش تازه گردد ز دعای را
دمادم دمد در دمش صد نیا
دمش راز را زدم آید دمی
بود بهر زخم دلش مرهمی
دمش چون دم عیسی آید بدل
ز عصیان نگردد دمش منفعل
چو باشد دمش را دمی این شعار
رسد از دم خوش به پروردگا
ندارم دم خوش ز فرط گناه
دمم را ازین نیست خوش رسم و راه
۶۷
دم پاکبازان راهِ یقین
دمند از دمی بردم من بدین
دمم دین و دنیا کشد در کنار
دمم راه گیرد بسوی کردگار
ندارم ز عرفان چو دم یافتم
دمم همدم درد شد دمبدم
دمی کز دمِ پاکبازانِ دین
دَمد از دَمِ پاک را یقین
بیابد کتا بم دمی از قبول
بدلها بیارد قبول و وصول
دمیده چو زبندم دم پاکباز
برای دم پاکباز نیاز
یقین بهر دلها دم خوش دهد
بدلها دمِ خوش بهوش دهد
بعقبی رساندم بفکرِ او
ز دنیا ربایدم بذکرِ او
بیک دم رساند براه دَمم
که دم را از و حاصل آید همم
دمی هوش در دم بیابد بهم
بیابد دمی راهِ دم در قدم
دم آرد بآن صاحبِ دم دمی
بر آرد ز دم غم ز بیش و کمی
بدم گر بماند دمی فکر و سیر
بدم در نماند دمی دم ز غیر
چو عیسیٰ دمی در دَمَد دَمبدم
رهاند دمادم دم از کَرب و غم
۶۸
دمادم رباید ز دل صد الم دمی گر بود دم ز صاحب کرم
همین دم جهان را نگه میکند همین دم جهان را تبه میکند
دمی کو بجز حق دمی ره ندید از آندم دم حق بیاید پدید
همین دم دمست و دمش را اثر که در محشر از آندم بیابد ظفر
بدنیا دم است و نفس هرچه هست ز دم قبض و بسط است هر دم بدست
ز دم قبض و بسطت و پاس نفس ز دم عالم است و نفس زان سپس
کسانیکه قدر نفس دیده اند دمی از دم و پاس نبرمیده اند
دم آنجا رسد کز دم آید مدام ز عطر معانی نفس صبح و شام
مدم دم دمی جز بیاد خدا دم این است دم را مدم بر هوا
چو از دم بدل در رسد نقش ذات در آندم بدل حاصل آید صفات
بند دم بدل در میان ذات او بشیرازه دم از محبت ولاء
چو نور آورد دم از ان اسم ذات ز نور محمد ضیاء از جهات
چو دم در برد اسم حق را درون نفس زان بر آرد دم از هو بیرون
۶۹
درآید بدل زین نفس نورها دما دم ضیا زان بد یجورها
رود دم درون ونفس چو در د دم الله گوی نفس دیکخوان
دم الله گفت و نفس ہو بگفت و در معرفت هر دو از یاد رفت
رود نورها از دم و از نفس بهرسو روان در تن چون قفس
ز انوار دم و نفس اندرون فزاید دمادم ز انوار چون
شود دل مجسم چو از جسم نور دم ونفس آرد دمادم حضور
دم آرد نفس آورد بارها شود دید دل جمله دیدارها
چونور دم از دل بر آید برون به تن نور گردد باقصا درون
دل آئینه بود و تن آینه گشت دست صیقل این دو آئینه گشت
درین دم چوشد حاصله ا حضور نفس گوی و دم گوی و دریا بنور
شود قاب قوسین زدم آشکار نفس از وصال آور د برگ وبار
ز نور دم اند نفس صبح و شام فانوس تن چون زنور است کام
زفانوس هر دم دمد نور غیب در عالم رباید همه تار جیب
ازاندم دمی یاد کردم بهم
بآن دم نوشتم است از سر قلم
بآن دم سپردم کتاب و نوشت
از آن دم نهادم بنیاد خشت
از آن دم بخواهم شرف در کتاب
وزآن دم رسد در کتابم صواب
از آن دم بخواهم که گردد مفید
ازاندم بود زین کتابم امید
امید محبان را و یقین
ومدادم و نفس ایقان و دین
کسی کو دمی بنگرداین کتاب
بحق دم پاک آن بو تراب
نفس یابد و دم زدمهای غیب
نماند دمش را دمی شک و ریب
هدایت دمش را دمد از پی
دمش را دمد دم زفیض خدا
دمش تازه و فیض یابد نفس
نماند دمش را دمی از هوس
دمش را چو حق دم ز الفت دهد
بنور خدائی دمش چون زید
فرامش نسازد دمم از دعاء
دمی یادم آرد برای خدا
دمی در دمد یک دمی بهر من
بدست دعا نزد آن ذو المنن
که از بار عصیان که دارم بدوش
دمم را زعفان نه فکرو نه هوش
۷۱
کند عفو جرم خدای کریم
دمم را دم مرگ سازد سلیم
ز عصیان چو هستم بسی خوار و زار
دمم را کند پاک پروردگار
به عفوم بیارد دمی از امید
دهد این دمم را ز غفران نوید
الهی براه کریمان دم
الهی بحق ندیمان دم
الهی بدمهای صاحب اثر
که اندر دمی خاک سازد چو زر
الهی بآن دم که در یک نفس
رباید زدمهای صاحب هوس
بر از و نیاز دم و دروشان
که هر دم دهند از ره امتنان
که از شوئے من دمی درگذر
دمم را دے جانب خویش بر
بحق کسانیکه دمهای زار
براه تو دارند از دل نثار
دمی رحم بر حال احمد نما
دمش را ز الطاف خود ده ضیا
دما دم زعفوت کند گفتگو
که فرموده تست لا تقنطوا
دمی کو ز لطفت شوم ناامید
کجا ماندم راه صدق و نوید
چو شیطان ز لطف تو دم میزند
چو عاصی دمادم زند دم بزد
۷۲
ز تو ایندم کفر ونومیدیست
مبادا دمی مرد کفران پرست
بدمهای پاکان صاحب نفس
بفریاد احمد الهی برس
دمش را زپاکی نفس ده دمی
نماند بدل باقیش تاغمی
زمن این دعا واجابت زحق
نماند بدم رنج وکرب و قلق
دمیدم دمی چند در راه دم
بیاد دم پاک دم در زدم
چو دم از دم غیب دم آورد
دم شوق دم بر قلم آورد
نویسد ز اسرار دم راز عشق
دم آرد زسوز دهم از ساز عشق
دمی از پس پرده ام در دمد
وزاندم گهی دمبدم در دمد
گهی عکس آئینه بیند بدم
درآندم سپارد دمی باقلم
قلم از دم عیسی آرد شعار
نویسد دم روح غیب آشکار
غرض سر دم را نباشد کران
دم ونفس باشند زان توامان
دو باشند و حاصل ازان هر دو یک
بدم هرکه داند نه او راست شک
دمیدن ازین شش دم کی سفرم
که دم در فغان و بدل میرسیم
۷۳
برون گر بیاید دم از شکل ہو
دبیا د آندم ز لا تقنطوا
چو حاصل زدنیا بہمین دم بود
از بیندم چرا غافل آدم بود
چو این دم بود دمبدم کار تو
همین دم بود دمبدم یار تو
ہمین دم رساند بمولا ترا
ہمین دم دهد فیض عقبی ترا
دمی بیخبر ایدل از دم مباش
دمی دم شمارست بیغم مباش
دلا از دم سرد مردم گریز
مزن با دم تیغ دست ستیز
دم سرد مظلوم در هر دمی
همی چون دم تیغ ریز ددمی
خدا را زدم سرد مردم حذر
منه در دم تیغ بیباک سر
چه خوش گفت سعدی که هر دم نیا
بروح و روانش رسد صد دعا
نگهدار دم را که عالم دمیست
دمی پیش دانا بہ از عالمی است
با ین دم دم خویش کردم تمام
دمادم باصحاب دم والسلام
در آغاز کتاب می فرماید
روایت چنین دیده ام در کتاب
کہ آرم رقم من بطرز ثواب
که شخصی ز اصحاب خیرالانام
که بس متقی بود و نامش همام
به زهد و به تقوای بی فر و بود
براه عبادت جوان مرد بود
شب و روز جاهد براه خدا
ز فیض سلوکش بی برنما
ز دل داشت اخلاص و صدق صفا
به شاه ولایت علی مرتضی
محبت ورا بیش بود و یقین
بدرگاه شاه ولایت قرین
صفای عقیدت بدش بی حساب
به آن سرور اولیا بوتراب
ز صدق دل و هم ز راه یقین
بدرگاه شه بوسه زد بر زمین
بپو تعظیم لازم بجا آورید
بپا ایستاد و بلب نذر مزید
به شاه ولایت چنین عرضه داد
که ای عالم از تو به دین و مراد
توئی باب شهر علوم رسول
ولای تو در جمله دلها قبول
ولایتو بر اولیا اصل دین
نه مومن کسی بر تو ناردیقین
توئی برده بار نبوت بدوش
ز تو اولیا رسا رسد فکر و هوش
توئی کز پی ذکر اسرار را
رساندی بتحقیق بر اولیاء
۷۵
از تو تا قیامت همین است غریب || رسد اولیا را بلاشبه و ریب
چو این فیض جاریست از خوی تو || باُمید رو کرده ام سوی تو
بیمن اثر کرم ای شه اولیاء || زاطوار مردان راه خدا
بفرمائیان از ره اهتدا || که یابم درین راه علم و هدی
چو بشنید شاه ولایت مآب || چنین شکر افشان شد اندر جواب
که ای اخ دین ای برادر همام || چه درخواست داری زمین کلام
ز اسرار پاکان بیان مشکل است || زپنهان ایشان عیان مشکل است
نه تاب دل هر کسی در شنود || شنید آنکه از دل ز دل در فزود
نه آسان بود گفتن دوستی || که پنهان کن از طالب استی
زاسرار پاکان بیان سهل نیست || بیان کی شود تا ورا اهل نیست
بیفزود بر عذر و زاری همام || که تا یا بد از مقصد خویش کام
چو آنسرو ر راه اهل یقین || بدید از همام التجا اینچنین
بفرمود یک شمه زین بیان || به اجمال بهر تو سازم عیان
۷۶
زبان حقایق بیان درگشود بیان حقایق چنین سرنمود
که ای شخص بر نفس خود رحم آر نه خود را به سختی و زحمت سپار
تو تقوی کن و گیر راهِ خدا که با اهل تقوی بود کبریا
فزون کشف اسرار از من مخواه که این راه بسیار سخت است و آه
همام اندران دم قسم یاد کرد بسوز جگر آه و فریاد کرد
بفرمود انگه شهٔ اولیاء که بشنو ز اوصاف اهلِ تُقیٰ
بحمد خدا پس زبان برکشود بشاه رُسُل گفت انگه درود
فَإِنَّ اللّٰهَ سُبْحَانَهُ خَلَقَ الْخَلْقَ حَيْثُ خَلَقَهُمْ غَنِيًّا عَنْ طَاعَتِهِمْ
پس بدرستیکه الله سبحانه پیدا کرده است مخلوق را وقتیکه پیدا کرد ایشانرا بینیاز بود
آمِنًا مِّنْ مَّعْصِيَتِهِمْ لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَلَا تَنْفَعُهُ
از بندگی ایشان و ایمن بود از ضرر معصیت ایشان زیرا که تحقیق ضرر نمیکند او را
طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ ط
نافرمانی کسی که نافرمانی او را کند و نه نفع میدهد او را بندگی کسی که او را فرمانبرداری کند
ز غیبت چو درخواست خالق نمود ز قدرت ازان خلق انسان نمود
چه خلقی که از خلق بُد بینیاز بُدش بینیازی و بُد کارساز
چسان بینیاز و چسان کارساز که از زهد و عصیان به بینیا[ز]
در آن خلق انسان حصول تی بود
که نقصی ز عصیان و تقواش سوء
ز عصیان ضرر در جنابش نبود
نه در حضرت او ز طاعات سود
مطیعان ز طاعت منافع برند
زید عاصیان در عذاب اندرند
بر سبیل تمثیل تمثیل
برای عبادت ملایک تمام
همه مشتغل در قعود و قیام
عبادت ازان پیش زان کجات
ملک در عبادت صباح و مسات
ملک بی علایق از آن آفرید
که طاعت نمایند او را مزید
به مضمون نحن نسبح ملک
شب و روز طاعت کنان بر فلک
ولی آفرینش ز انسان که بود
نبودش بجز معرفت نفع و سود
بخوانی اگر آیت یعبدون
بدانی در ان معنی یعرفون
بدانی که پیدایش انس و جان
نبوده بجز معرفت آنزمان
ز عرفان جدا کن تو فرق اندرین
بدان معرفت اصل کیش است و دین
چو تولدت معرفت یافتی
ز خورشید سر پنجه برتافتی
ز سطح زمین در رسی بر فلک
مقام تو بالا شود از ملک
ملائک ترا طر تو اگوی پیش
بیایند دانی اگر قدر خویش
ترا قاب و قوسین جای از خداست
مقام عروج تو عرش علی است
ملک در سما از همان جای خویش
گذر کی تواند بیکموی پیش
تو با معرفت از زمین تا سماء
رسی و از انجا بعرش خدا
تو آن طائری کز تو انطهر حق
تو آن طاهری کز تو کردار حق
تو انسانی و جان عالم توئی
ظلومی و در فع مظالم توئی
توئی در دولت جای یا بد خدا
توئی مخزن ستر و سر خدا
وگر معرفت در تو ناید پدید
ترا فرق نبود ز سنگ و حدید
تو بی معرفت از بهایم فرو
تو بی معرفت روسیه زرد رو
تو بی معرفت کافر نعمتی
تو بی معرفت سر بسر زحمتی
تو بی معرفت روز حشر و حساب
بگوئی که یا لَیتَ کُنتُ تُراب
عبادت ترا هست عصیان بدت
اگر معرفت از تو وا رفت است
۷۹
ز عصيان وطاعت بود بے نیاز دلی معرفت را نياز است و ناز
ز طاعات باشد جنان حاصلت ز عصيان بد دوزخ بود وصلت
وليكن ز عرفان فنا حاصل است بشر معرفت با خدا واصل است
ز فرمودۂ سيد اولياء چو گرديد حاصل ترا ابتداء
اميد انکه گر خلد داری بجا همه طاعت وبندگی کن شعار
کن آسودگی در بهشت برين به آسائش جانی آنجا قرين
وگر از تو باشد گنه در کنار مقام تو باشد همه درک نار
بدوزخ گرفتار در واليم بباشی بهمراه ديو رجيم
وگر معرفت راه توگشت باز توئی و بحق از تو راز و نياز
بود زان نيازت بسی رازها وزان سوز يابی وزان سازها
وصال خدا جنت خويش دان بخود معرفت مذهب و کيش وان
گر پيوسته باشد بحق جان تو تو باشی بحق حق بود زان تو
زانسان تو حاصل بحق ميشوی زانسان تو واصل بحق ميشوی
تو در وی فنا اوست در تو بقاء
فنای تو باقی و نامش فناء
وجود تو فانی و بود تو حق
همه حاصل عمر و سود تو حق
ز اجمال تفصیل کردم کنون
ازین بیش گفتار باشد جنون
فَقَسَّمَ بَيْنَهُمْ مَّعَايِشَهُمْ وَوَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ
پس قسمت فرمود میان خلایق معیشتهای ایشان و نهاد ایشانرا از دنیا بمواضعی که بود مناسب ایشان
معاشی که بد لایق هر کسی
ز اشراف انسان و از هر خسی *
سزا وار هر کس عطائی نمود
زکس کم نه کرد و نه برکس فزود
هوای جهان لایق هر که دید
در آن سر زمین کرد او را پدید
بهر کس معاش و سکونت جدا
ز هر کس متاع و رعونت جدا
درین بی نیازی نظر کن بحال
نگنجد در آن هیچگونه قیل و قال
تو در اصل پیدایش ار بنگری
بود بهر عرفان وزان سروری
ولیکن بنا برره امتحان
تقاضای قدرت شده آنچنان
که نبوده با دل دو قوت قرین
یکی بهر دنیا یکی بهر دین
که از بهر کار معاش جهان
کند آدمی زندگی انچنان
۸۱
بقدر کفایت کند کارها
بقدر ضرورت برد بارها
کند نفقه پیدا بو زنده زان
حیات چنان دارد از زنده زان
وزین حیله از زندگی بهره ور
ازین ره ره معرفت پیشتر
بروره براه خدای کریم
ره حق بیابد بفکر سلیم
نشاند درخت محبت بدل
سپارد ز راه مروت بدل
بو د بیخش اندر بن تن نهان
شگوفه ازان بو دهد عطر سان
ثمر زو شود حاصل زندگی
سراسر بود بارش از بندگی
بود سبز و خرم ز تقوی مدام
بود آبیاریش از زهد تام
از ان بی نیازی که بودش بکار
بخلق جهان حضرت کردگار
چو هستی عطا کرد از فضل خویش
بهرکس بدا و از کم و یا که بیش
بهرکس برآورد او انچه دید
به او کرد از لطف خود در پدید
زیک جنس انسان که در آفرید
به الوان و اقسام کردش پدید
زیک نطفه آب پیدا همه
بیک جسم بنگر هویدا همه
۸۲
نه از کس بود حق خدمت بپیش
که اندر عوض بایدش مزد خویش
ولیکن باندازۀ لازمی
جدا کرد مخدومی و خادمی
یکی را بسر تاج شاهی نهاد
نشاندش به تخت شهی شاد شاد
جهانی بحکم و بفرمان او
جهان زیر فرمان و حکمت ازو
یکی سرور و نزد شه با وقار
یکی در وزارت بصدا اعتبار
هزاران ز همجنس خدام شان
چو بینی همه یک وجود است و جان
کسی در تجارت بس آسوده حال
شب و روز از سیم و زر قیل و قال
کسی مست مال و متاع جهان
یکی جان دهد بهر یک قرص نان
یکی دانش آموز خلقی از هنر
یکی گشته از جهل خاکش به سر
نشسته کسی با سرور و غرور
ستاده کسی دست بسته حضور
کسی صرف کشت و زمین دارست
کسی از امور جهان عاریست
کسی در صنایع بدایع حکیم
کسی را نه صنع و نه فکر سلیم
یکی را بود حرف از آسمان
ز افلاک و انجم ز تاثیر آن
م س
۸۳
یکی بی خبر از بساط زمین * ندارد خبر از یسار و یمین *
یکی باده پیما د هم باده نوش شب و روز سرمست و بیفکر و هوش
یکی تلخ کام و یکی کامیاب یکی پرده دار و یکی بی حجاب
عرض بی نیازی چنین شیوه کرد به کس عیش داد و به کس رنج و درد
یکی رنج سردی کشد از زمان دگر کس ز سرما به بیند زیان
یکی گرم ناید به آتش تنش یکی سوزد از گرمی موطنش
غرض رنج و راحت به تقسیم خلق بکس تاج شاهی به کس ژنده دلق
عطا کرد و باشد همه امتحان که این خلق انسان ز سود و زیان
چه داند که این بود دنیا چرات چه حاصل ازین بود و این مبتلات
بدنیا و اسباب او مائلند و یا آنکه از راه حق سائلند
غرقند در حب دنیا و جاه و یا آنکه هستن جویان راه
از آن شعبه دومی غافلند و یا آنکه زان شعبه هم قائلند
چو خوانند از درس اَنْ يَعْبُدُون چه دانند از راه اَنْ يَعْرِفُونَ
چه دارند بافتهٔ انتما
چه دارند با معرفت انتما
براه حقیقت قدم میزنند
زراه طریقت چه دم میزنند
بدنیا همه کام دارند و بس
و دین یا دو دنیا نه زیشان هوس
عبادت نمایند بهر خدا
و یا انکه جنّت بود مدعا
بیابند جنّت به اعمال نیک
ز عصیان باتش مقام است لیک
طلب گر نمایند از ول خدا
بیابند مقصود از کبریا
فان المتقون فیها هم اهل الفضائل
پس پرهیزگاران در دنیا ایشانند اهل صفات گزیده
به مخلوق حق انچه از اتقیا است
فضایل به ایشان زایزد عطا است
بعلم و عمل واصل و کامیاب
بسی فارغ از کردهٔ ناصواب
به اصلاح از فیض علم و ادب
ندارند رو جز بدرگاه رب
بهر دم رخ خویش را از نیاز
گذارند بر درگه چاره ساز
بجز حق نه با دیگری کارشان
نه با دیگری راز و اسرارشان
نیابند جز او بدل هیچگاه
برارند در یادش از سینه اه
۸۵
فراغ از غم دهر دون یافته دل و جان بیاد خدا باخته
مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ
گفتار ایشان حق است
بود حرف شان جمله خير وصواب زگفتارایشان بود فتح باب
چو کامل بود عقل شان از خدا سخنهای دلکش نمایند ادا
بگفتار خود نیک سنجش کنند نه از بد دلی خلق رنجش کنند
نرانند جز در ضرورت سخن نخواست بهر کدورت سخن
بگویند نیک و نگویند زشت ندارند ایشان بدی در سرشت
بگویند چیزی که حق گفته آن نیارند ناحق گهی بر زبان
همه راست بازند و گویند راست از ایشان خطا گر بدانی خطاست
وَمَلْبَسُهُمُ الاِقْتِصَادُ
و پوشاک ایشان میانه است
ز اوسط بود وضع پوشاک شان وز اسراف باشند بس برکران
همه دور از شيوه مسرفان همه کار شان پیشه مقبلان
چو گفتا ز حضرت بد نیسان بود کَه خَيْرُ الْاُمُورِ اَوْسَطُ آن بود
۸۶
بود گفت شان گفته انبیاء | همه فعل ایشان ز صدق و صفا
بود خورد و پوشاک شان چون رسول | که یابند زان در ره حق وصول
بپوشی اگر پوشش اتقیاء | بزیب نمائی و ایزد رضاء
تن اندر لباس و تواند ربوب | ازین شیوه جان را بکن کامیاب
وَ مَشيُهُمُ التَّوَاضُعُ
در رفتار ایشان یعنا خرّ است
تواضع بود طرز رفتارشان | سراسر بود خوب کردارشان
نہ بینند از خود کسی را فرط | اگر بد بود خواه باشد نکو
بهر کس نگاهی به عزّت کنند | ندارند خواری کس را پسند
ندارند فرقی ز خود تا به غیر | بخلق خدا چون نمایند سیر
بلی نیک مردان فرخ سیر | نه بینند از خود کسی خوارتر
بر سبیل تمثیل
یکی از بزرگی نمود این سوال | که ای پیر روشن دل باکمال
شنیدم که مردان راه یقین | ز خود به شمارند خلق زمین
اگر شخص بد بیند و بد سگال
ز خود بهترش چون نماید خیال
بپاسخ بفرمود کام پاکدین
سبب این بود می شنو از یقین
بخلق و بخود چون نظر افگند
بد خود ببینند و سر افگند
ببیند آری بانصاف خویش
بد کرده آرند در دل به پیش
بگویند از ما بدی سر زده
ملامت از ان بهر ما بر زده
یقین نیست در باب دیگر بدی
ولی هست در نفس ما هر بدی
ز باشد یقینی زغیر اشتباه
ز ما از بدی گشته نامه سیاه
دگر می ندانیم نز خدا
شود به ز لطف و کرم اوز ما
دگر چون بود خاتمه مُستتر
به ایمان که آخر بود مُفتخر
عُصّوا أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ تَعَا عَلَيْهِمْ
پوشند چشمها خود را از چیزیکه حرام کرده است خدایتعالی برایشان
نه بینند گاهی بسوی حرام
حلال است از دیدشان جمله کام
ز دید حرام آورند احتراز
بممنوع چشمی ندارند باز
نگه چشم دارند از دید غیر
به نامحرم آرند گاهی نه سَیر
۸۸
چنین گفت ان سید انس جان
که عین است عین المعاصی بدان
بیافته نادیده باشی زدید
که بر صاحب دید آمد پدید
بزرگ آنکه فبش چشم است و دید
بسا جان صافی کز و شد پلید
بود چشمه معصیت چشم زشت
ز خلوت بدر ره بسوی کنشت
ازین است پاکان راه خدا
نه بینند گاهی بسوی خطا
همه دیدشان دید مولی بود
همان چیز بینند کاملی بود
وَوَقَفُوا اَسْمَاعَهُمْ عَلَى الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ
و گوشدارند بر علمی که نافع است ایشانرا
بگوش آنچه از راه دین بشنوند
همه علم نافع یقین بشنوند
نیارند در گوش جز حرف خیر
بود قوت سمع شان صرف خیر
همه معنی معرفت بشنوند
وزان معرفت منفعت می برند
کند سمع شان اجتناب تعلم
ز بهتان و غیبت ز حرف حرام
همه حرف شرع وز دین بشنوند
همه نکتهای متین بشنوند
همه گوش دارند بر حرف خیر
شب و روز باشند در صرف خیر
نکوبشنوند و خدا یارشان
پسندند بود خوی و کردارشان
بحق است از ایشان همه فکر و هوش
بجز حق از ایشان نه سمع و نه گوش
بحرف بد کس ندارند کار
نمایند از زشت گوئی کنار
چو پرسد خداوند روز شمار
ز اعضا که ایشان چه کردند کار
بود گوش مسئول در آنزمان
ز گفتار باطل که بشنیده آن
چو گوش است مامور سمع نکو
اگر بشنود زشت پرسند ازو
چو پاکان دین به یقین داشتند
بحرف بدی گوش نگذاشتند
همه سمع شان حرف مرغوب بود
همه گفت شان دلکش و خوب بود
بود حرف زیبا در شاهوار
که در گوش خوبان بگیرد قرار
نَزَلَت اَنفُسُهُم مِنهُم فِی البَلاء کَالّذی نَزَل فِی الخَلَاء
فرود آمده نفسهای ایشان در بلیات مانند کسی که فرود آید در نعمت و راحت
چنانند مصروف ذکر خدا
چنانند شغوف فکر خدا
کز ایشان بجز طرز تسلیم نه
بجز حق دگر حرف تعلیم نه
اگر رنج ببینند و درد و بلاء
بیابند در خرمی از قضاء
۹۰
نه خوشدل زشادی نه مخزون بغم نه مسرف به بیش نه ممسک بکم
چودانند هرجمله را از خدا ازایشان بودجمله شکرورضا
مقام تشکربود حال شان شکرریز شکر خدا قال شان
همه خواهش نفس دون لئیم گذارندبهررضای کریم
زلذات نفسی نگیرندکام زلذات عقلی پذیرند کام
ندارند بغض وحسدباکسی بودنز دشان جمله دنیاخسی
تهی از هواهای نفس پلید پرازذکر وفکرخدای مجید
مجسم زروح ومعظم چو جان بودجسم شان صافتر از روان
بودخاص ایشان مقام رضا کزان شیوه یابند بس ارتقا
همه ترک زحمات دنیاکنند فیوضات از نزد مولی برند
کنند اینهمه در هوای وصال بجز ذکروصلش ندارندقال
نه جزوصل او مدعائی بدل نه جز یادکویش هوائی بدل
فزون هر قدر رنج دنیا کشند چو از دوست دانند زانها خوشند
۹۱
بلائی که او هست از سوی دوست بچشمان حق بین ایشان نکوست
چود نیا بود موضع ابتلا بوندا زبلا خوشدل و با صفا
لولا الاجل الذي كتب الله لهم لم تستقر ارواحهم في
اگر میبود اجل مقرر شده که نوشته است خدایتعالی برای شان هرگز قرار نمیکرفت ارواح درخان
اجسادهم طَرفَة عَيْن شَوْقًا الى الثواب وَخَوفًا مِنَ الْعِقَابِ
در اجساد ایشان بقدر بر هم زدن چشم محض بجهة شوق ثواب و بسبب ترس از عذاب
بود روح شان در جسد بی قرار ز شوق وصال خداوندگار
ز بس شوق دارند باقی مزید ندارند روئی بَدَهر پلید
نبودی اگر عُمرشان در حساب دمی زندگی را شمردی عقاب
چو ناچار هستند از این حیات ندارند چاره برای ممات
ز عمرند هر وقت در اضطراب ز شوق ثواب و زبیم عقاب
ندارند چاره که قبل از اجل سپارند جانرا به شاه اجل
ز عمرند اندر خروش وفغان همه مرگ خواهند روز وشبان
چودانند دنیا بود بی ثبات ثبات و بقا هست بعد از ممات
از ان روز و شب طالب مرگ خوش بسر رشته ساز و هم برگ خویش
۹۲
برسبیل تمثیل
شنیدم که پیغمبر خوش سیر | چوبود انتقالش زبعد صفر
زبس انتقالش بدل راه داشت | تمنای انجام آن ماه داشت
همینخواست کآن ماه گردد تمام | که از وصل جانان شود شادکام
زشوق حضور و زذوق وصال | بفرمود آنسرور خوش خصال
که هر کس بیارد بمن این خبر | که آخر شد و رفت ماه صفر
دهم مژده او را بخلد برین | باین مژده باید نمودن یقین
همین است رسم وره دوستی | که هرکس که بینم درین روزگار | اگر دوستی طالب اوستی
چنان کابل دنیا بروزوشبان | نخواهند هر دم زمردن نشان
کسانی که خاصان راه حقند | مسلمان و هم مومن مطلق اند
شب و روزخواهند از ذوالمنن | که گردد جدا روح ایشان زتن
توئی طائر قدس وجای توعرش | فرستاد حق زامتحانت بفرش
أدا نسانی وخوی انسان تر است | و یا خواب و خورتابه حیوان تراست
۹۳
دلت ذوق عرش معلی کند
و یا شوق اسباب دنیا کند
شوی با خدای جهان آشنا
و یا در نجاسات داری شنا
بدل با شدت شوق حُبّ الوطن
و یا از خدا دور و پا بست تن
چو حاصل ترا روح باشد ترین
مدان جسم را حاصل خویشتن
ترا کار با روح بود از اوّل
همان کار باقی است بعد از اجل
شود بعد مُردن جسد زیر خاک
رود روح هر چرخ گرهست پاک
کنند امتحانت که آنروح پاک
که او را نهادند در مشت خاک
تو با او چسان مینمائی عمل
نکو داریش یا نهی در خلل
گر آلوده سازی و تردانش
کنی نفس امّاره را رهبرنش
همان مرغ قدسی عرش آشیان
فتد بر زمین تیره و سرگران
نه بینی تو در طائر گلستان
که بر شاخ گل چون کند آشیان
بآن آشیان بسکه او مائل است
به آبادیش روز و شب شاغل است
ترا آشیان عرش رحمان بود
گذشتن کجا لازم از آن بود
۹۴
باین قالب خاکیت قدر نیست
گر آن روح تابنده چون بدریست
نیاید به او روح تا ای امین
کسی علقه را کی بگوید جنین
به تن تا زمانی که روحت بود
ازان زندگانی فتوحت بود
چو بیرون شود از تنت مرغ پاک
شود قالبت مرده و تن هلاک
تو آن روح از عالم اخروان
تن از عالم خلق و خاکی بدان
کند روح پرواز بر آسمان
تنت در ته خاک گردد نهان
ازان خاک چیزی نگردد عیان
ولی میرود روح بر آسمان
چو حاصل ز جسم تو شد جان تو
چه جان کو عزیز است و مهمان تو
گرامی بدارش گرامیست آن
مکن تیره اش اندرین خاکدان
که هنگام رحلت نگردد زبون
چو جسمت نماند بدنیای دون
گرش پاک داری چو زین تن پرد
بر افلاک در آشیان آرمید
در آن سعی بنمای ای متقی
که روحت بود پاک و نبود شقی
برو نفس اماره مقهور کن
ریا و حسد را ز دل دور کن
۹۵
مکن مشاور نفس بداندیش را بده از کفنت مذهب و کیش را
بکش نفس را پیش از مردنت مدان حاصل از زندگی خوردنت
عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم :
بزرگ شده آفریننده ایشان در دلهای ایشان پس خرد و حقیر گشت سوای خدا در چشم های ایشان
چو دانست حق را بزرگ و عظیم بزرگی نداند جز از کریم
نداند جزا و بزرگی دگر ازان غیر او ناید اندر نظر
نداند جز حق نه بینند غیر بحق است زایشان همه سیر و طیر
چو دانند هر کار را از خدا ز اسباب سازند خود را جدا
بود غرق توحید حق روز و شب همه وقت شانت مصروف رب
غرض جز خدا با کسی کار نی وز ایشان به کس رنج و ازار نی
همه غرق اندر صفات خدا دل و جان و تن غرق ذات خدا
بجز حق تعلق بخلق جهان ندارند با خوب و زشت کسان
نه از کس امید و نه بیم از کسی
طمع نی جوی زرو سیم از کسی
بزرگی نداند جز از کریم
۹۶
فَهُمُ وَالْجَنَّةُ كَمَنْ قَدْرَ أَيُهَا فَهُمْ فِيهَا مُنَعَمُونَ وَهُمْ
پس ایشان و بهشت مانند کسی است که تحقیق دیده است آنرا پس ایشان در آنجا نعمت داده
وَالنَّارُ كَمَنْ قَدْ رَانَهَا فَهُمْ فِيهَا مُعَذَّبُوْنَ ط
و ایشان و دوزخ مانند کسی است که به تحقیق دیده است آنرا پس ایشان در انجا عذاب شدگانند
چو عین الیقین حاصل شان بود همه دیدن شان با ایقان بود
بود آنچنان از ره هوش و دین که بینند گویا بچشم یقین
بود جنت و دیدشان بی گمان بود دوزخ اندر نظر شان عیان
ببیند جنت از آن در نعم ببینند دوزخ و زان در الم
به نیکی روانند زان دیده خویش بخود فعل بد را نسازند کیش
شب و روز جاهل به کار خدا ز کار جهان بس بعید و جدا
قُلُوْبُهُمْ مَحْزُونَةٌ ط
دلهای ایشان اندوه گین است
همه وقت محزون دل سان بود ز چشمانشان اشک ریزان بود
ازین غم که پا بند دنیا ستند شب و روز جانرا ز غم کاستند
پریشانی شان علایق بود همه فکرشان سوی خالق بود
وصال خدا چون بدل آورند ز دنیا و هستی آن بگذرند
۹۷
بخواهند وصل خدا هر زمان
بخواهند تن را و کار جهان
چو این زندگی مانع وصل اوست
بوند از علایق بسی در فغان
هوای وصالست در جانشان
بود زندگی خصم ایشان نه دوست
وَشُرُورُ هُمْ مَأْمُونَةٌ
و شرهای ایشان در امن داشته شده است
ز شرهای دنیا به امن وامان
زشر برکنارند و مشغول خیر
چو شر و حسد بهر دنیا بود
ز دنیا چو ایشان جدا گشته اند
از ایشان نه کس شر بیابد نه کین
اگر زندگی خواهی ای نیک نام
مکن شر برو خیر و خوبی رسان
ازان خوشدلی در حیاتت بود
بخلق خدا با شدت اتحاد
بکس نی ضرر نی اذیت رسان
شب و روز مصروف در موضع در
وزان اهل دنیا بغمها بود
ز جان آشنای خدا گشته اند
که هستند سالک براه یقین
بکن این چنین زندگانی مدام
چو خواهی که نامت بود جاودان
وزان فیض بعد از مماتت بود
خلاص و نجاتت ز فسق و فساد
۹۸
وَأَجْسَادُهُمْ نَخِيفَةٌ
و جسدهای ایشان لاغر است
بود جسم شان لاغر و بس نزار
که دارند در سینه غمهای یار
ندارند با نفس خود التفات
وزان نیست در جسم ایشان ثبات
صیام و قیام و ریاضات بیش
همه وقت دارند عادت بخویش
ازان جسم شان زار و محزون بود
که جان خرم از فیض بیچون بود
نخواهند تن پروری هیچگاه
ریاضت نمایند بیگاه و گاه
بخوردن ندارند شوقی مزید
همه ذوق شان سوی حی مجید
حکایت
شنیدم یکی زاهد با صفا
بشد میهمان یکی ز اغنیا
در آن جایگه بود جمعی کثیر
زاهل دول از شیر و وزیر
چو از بهر زان سفره آراستند
طعامی ز هر گونه پیراستند
چو کرد اهل محفل با کل ابتدا
نخورد از دگر چیز مرد خدا
بیک نان خشک اکتفا کرد بس
به الوان نعمت نبودش هوس
۹۹
یکی گفت ای پیر بافکر و رای | چو این جمله نعمت بود از خدای
چرا با دگر نعمت کردگار | بجز نان ترا نیست میل و شعار
خرد مست پیر هدایت نشان | بپاسخ چنین گشت رطب اللسان
که اینجمله نعمت که حق آفرید | همه بهر ما بندگان شد پدید
ولی خلق ما بهر آنها نشد | پی خوردن این حلق پیدا نشد
ز چیزی که اینجا نخوردیم ما | وزان حسرت بیش بردیم ما
بعقبی عوض زان فزونتر دهند | درین سر چو نبود در آنسر دهند
تو دانی اگر حاصل کم خوری | اگر بیشتر خوردهٔ غم خوری
شکم را مکن هیچگه پر ز نان | که افزونی جسم کاهد ز جان
وَ حَاجَتُهُمْ خَفِيْفَةٌ
و حاجت ایشان اندکست
بود جسم ایشان نزار و نحیف | که حاجت ندارند الا خفیف
نخواهند گاهی بجز آنقدر | که آرند این زندگانی بسر
بخوردن کنند آنقدر رغبتی | که بهر عبادت بود قوتی
تمنا کنند انقدر نان و آب
که هوش و خرد شان نگردد خراب
ز اسباب پوشاکه این بندگان
بخواهند تا ستر عورت ز تن
ز اسراف و امساک بس احتراز
نمایند و فارغ ز حرص و ز آز
چو اطوار شان این بود در زمان
نباشد گهی حاجت شان گران
چو دارند ایشان قناعت چنین
نباشند محتاج خلق زمین
وَاَنْفُسُهُمْ عَفیفَةٌ
و نفسهای ایشان پاکیزه است
بپاکیزگی نفس ایشان مدام
ز یاد خدا خرم و شاد کام
چو شهوات از تن برون راندهاند
به تن جوهر روح را ماندهاند
از آن جسم ایشان چو جانست پاک
که شد نفس اماره شان هلاک
چو شهوت شد و گشت عفت پدید
به ایشان ز حق است رحمت مزید
حقیقت چون عقل و پاکست روح
بیابند از فیض عفّت فتوح
بود نفس پاکان لطیف و عفیف
شود روح چون نفس گردد لطیف
صَبَرُو اَيّامًا قَصیرَةً اَعْقَبَتْهُمْ راحَةً طَویـلَةً ۵
شکیبائی نمودند چند روز کوتاه از پی ایشان رسید آسایش دراز
سلیمانی
بود صبرشان چند روز قصیر
درین زندگی و متاع حقیر
جهان چند روز است و زان بیش نیست
که دل بستگی اندر آن کفر نیست
چرا دل بدنیا ببندی مدام
که کس از زمانه نشد شادکام
دوامی نباشد چو در دهر دون
بدهر از چه بندی دل ای ذوفنون
چو او دل نبندد بتو هیچگاه
تو گر دل ببندی بگردی تباه
ازین روی مردان راه خدا
نبندند دل را بجز کبریاء
گذارند چندی بدنیا چنان
که شخصی بجائی بود میهمان
تعلق نگیرند با ملک و مال
وگر هست باشد بقدر حلال
ازان زندگانی بسر می برند
نه راحت کشند و نه تن پرورند
درین دهر باشند پر در صبور
ز دنیا و از اهل دنیا نفور
بسختی دنیا صبور و رضا
ندارند شکوه گهی ز ابتلا
چو هنگام سختی به آخر رسید
سهولت بایشان بگردد پدید
بروید گل مقصد شان از باغ
ز دنیا و از سختی او فراغ
١٠٢
تِجَارَةً مُنْجِيَةً يُيَسِّرُهَا لَهُمْ رَبُّهُمْ اِذَا دَفَعَهُمُ الدُّنْيَا وَلَمْ يَزِيدُوهَا ط
تجارت سود کننده که آسان گردانید انرا برای ایشان پروردگار ایشان چون ایشانرا ضایع و تباہش نکردند ایشان دنیا را
تجارت بود از خدا بهر شان
وزان سود آرند اندر میان
بود نفع ایشان زحکم خدا
اوامر چو آرند یک یک بجا
رضای خدا نفع ازان بیشتر
در نیره نه رنج و زیان نه خطر
بوند از نواهی یزدان بعید
وزان نور حق در دل شان پدید
بحق است زایشان همه کار و بار
بجز حق ندارند با خلق کار
از ایشان عبادت بصدق و صفا
ز یزدان عنایت بصبح و مسا
تجارت ازین به بود در کجا
که از بنده طاعت ز ایزد عطا
توزین نفع گردی اگر با خبر
جز این ره نگردی براه دگر
زطول امل از تواین راه ماند
و گرنه خداست باین راه خواند
کسی کو گرفته است این راه را
ربوده همه عزت و جاه را
درین ره کسانیکه بشتافتند
ز راه دگر خود عنان تافتند
زدنیا و عقبی ربودند گوی
همه عمر هستند در جستجوی
۱۰۳
بود حیف بر آنکه ای بیخبر همه خاک حسرت بپاشی بسر
برو جهد کن سود اندر کف آر که فردا نباشی زیانکاروزار
وَاسْتَرَهُم فضل والفضلهُ دُونَهَا
داسیر کرد دنیا ایشانرا بخواری پس فدیه دادند همت خود را ازین گفتار
شب و روز دنیا طلبگارشان ولیکن بیاید ازو عارشان
ز دنیا بایشان همه التجا ولی همت شان ز دنیا جدا
به ایشان بود واله دنیا مدام ولی زونسا زند آلوده کام
بدنیا نیارند رو هیچ گاه بود ارچه دنیا فتاده براه
غلامی کند هر چه دنیای دون در ایشان بود نفرت از دون
حکایت
شنیدم که چون سید کائنات بکعبه شکستند لات و منات
شیاطین بابلیں گفتند آه ازین غصه ما راست عالی تباه
شه بحر و بر سید انبیاء که بر خلق پیغمبر است از خدا
ز کعبه برون کرد اصنام را نیا برد این مقصد و کام را
پیرن کونه ازار کونه
یک عدد ۲ عدد
١٠۴
شکسته است بتھا تمامی کنون نمود آن همه را ز خانه برون
پس آن خانه را ساخت بیقال و قیل همانسان که بوده است وقت خلیل
چو گم شد بت و بت پرستی تمام چسان از ضلالت ستانیم کام
چه چاره کنیم و چه بیریم خاک که از بت پرستی شود دہر پاک
به مردم اگر بت پرستی شعار نباشد بر خاک بیریم زار
پاسخ چنین گفت دیو رجیم که گر بت شکستند با قیست سیم
بدلها محبت ازو چون بود نشاید شما را جگر خون بود
ز اصنام چیزیکه میشد پدید ز سیم است باقی شما را نوید
اگر حُبّ دنیا بدل باقی است همان ساغر است و همان ساقیست
ز اصنام چیزیکه حاصل بود از ان بهتر از سیم واصل بود
ازین حُبّ دنیا و این حُبّ جاه شود کارشان بس خراب تباه
پس آنانکه در راه حق رۀ روند ز دنیا و هر چه اندر و بگذرند
غلامی کنند سیم و زر هر چه پیش گذارند او را نه در نزد خویش
۱۰۵
بود شیوه راستان اینچنین
ز دنیا گریزند از بهر دین
اگر خواهی از دین کمال و بهی
نیاری بدنیا تو هرگز ولا
ره نیکمردان چو گیری ز دل
بدنیا و عقبی نمانی خجل
اَمَّا الَّيْلُ فَصَافُّونَ اَقْدَامَهُمْ تَالِيْنَ لِاَجْزَاءِ الْقُرْاٰنِ يُرَتِّلُوْنَهَا
انچ شب است پس صف زده قدمهای ایشان در نماز در حالتی که خوانند اجزاء قرانرا میخوانند انرا
تَرْتِيْلًا يُحْزِنُوْنَ بِهِ اَنْفُسَهُمْ وَيَسْتَبْشِرُوْنَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَاِذَامَرُّوْا
بترتیل اندوهناک سازند بقرآن نفسهای خود را و بیرون میآرند بآن دواء درد خود را پس چون
بِاٰيَةٍ فِيْهَا تَشْوُوْقٌ رَكَنُوْا اِلَيْهَا طَمَعًا وَتَطَلَّعَتْ نُفُوْسُهُمْ شَوْقًا اِلَيْهَا وَ
گذرند بر آیتی که در آن آرزومند شد مسل میکنند بسوی آن از روی طمع و آگاه شود نفسهای ایشان از
ظَنُّوْا اَنَّهَا نَصْبُ اَعْيُنِهِمْ وَاِذَا مَرُّوْا بِاٰيَةٍ فِيهَا تَخْوِيْفٌ اَصْغَوْا اِلَيْهَا مَسَامِعَ
شوق بسوی آنها و گمان کنند آنها پیش چشم ایشان است چون گذار کنند بایتی که در ان بیمی باشد فرا دارند بسوی آن صرت
قُلُوْبِهِمْ وَظَنُّوْا اَنَّ زَفِيْرَ جَهَنَّمَ وَشَهِيْقَهَا فِيْ اُصُوْلِ اٰذَانِهِمْ فَهُمْ حَانُوْنَ
گوشهای دل خود را و گمان کنند که هرآئینه اواز نیران و فریاد او در بیخ گوشهای ایشانست پس ایشان
عَلٰى اَوْسَاطِهِمْ مُفْتَرِشُوْنَ لِجِبَاهِهِمْ وَاَ كُفِّهِمْ وَاَطْرَافِ اَقْدَامِهِمْ يَطْلُبُوْنَ
پشت خم دهند و پهن کنند، جهت خضوع پیشانیهای خود و پره های پنجه اند در پایانها و کفها و زانوها و اطراف قدمهای خود را
اِلَى اللّٰهِ تَعَالٰى فِيْ فَكَاكِ رِقَابِهِمْ
و طلب میکنند بسوی خدایتعالی در خلاص کردن و از اوطاق گردنهای خود
به شبها تلاوت بود کارشان
ز یاد خدا بهره و بارشان
بترتیل خوانند قرآن سبق
بترتیب دانند فرقان حق
بتاریکی شب چراغ آورند
ز قرآن به شبها ایاغ آورند
۱۰۶
بترتیب دانند و ترتیل هم ز قال جهان فارغ از قیل هم
نخوانند چون خواندن عامیان ولیکن بخوانند چون عارفان
بهر حرف لذت بچشم و بدل بمضمون گهی شاد و گه مضمحل
چو آیات رحمت قرین وصال بخوانند خرم بیابند حال
چو خوانند آیات سخت عذاب بلرزد دل شان ز بیم عقاب
چو خوانند در وعده آیات را ببالا رسانند رایات را
بخوانند چون آیتی از وعید بایشان شود ترس و ذلت پدید
تلاوت چو آرند اول شروع شروعش بود با هزاران خضوع
چو دانند از عظمت کردگار نمایند عجز و نیاز انکسار
خدا را چو دانند و هم عظمتش کلامش بدانند و هم حشمتش
به بینند قرآن بشان کلان بسانیکه اوراست تعظیم و شان
بتعظیم مستغرق آن شوند بخواندن بدیدن همه جان شوند
همه جان همه تن غریق آنچنان حقایق برایشان ظهور و عیان
١٠٧
ببینند انسان که بینم ما
به ظاهر از ایشان تلاوت بو
بود بطن قرآن که خوانندهم
بود لوح محفوظ در دیدشان
به آن عظمت حرف و سطورام
ببینند با آن کلانی کلان
به آن عظمت حق بزرگی عرش
چو دانند و بینند و دانسته اند
تلاوت چو آرند اندر میان
بقسیم که نازل شد آیات حق
مشاهده ایشان همان وقت باز
بهر آیتی زهره از ملک
غرض عظمت حق و شان کتاب
ولی دیدشان غرق حب خدا
بباطن از ایشان حلاوت بود
ز باطن بود آنچه دانند همه
رقم گشته قرآن حق اندر آن
که زیبا نوشتست آن را قلم
که ناید به تحریر و نی در بیان
به اسرار حق از سما تا بفرش
به این لذت اینجا کمر بسته اند
باین شیوه باشد نظر دیدشان
شمارند آن گونه رایات حق
ببینند چیزی که بوده ا باز
ببینند نازل زسوی فلک
چنان بهرشان حاصل آید صواب
که سازند حق تلاوت اداء
همه وقت راضی ازایشان خدا
ازین است تاثیر زایشان پدید
که زایشان بپاکی رسد صد پلید
تلاوت همین است خواندن بیان
همه خیر دنیا و عقبی درین
شنیدی چه فرمود خیرالبشر
که گفتار او خوشتر است از شکر
بسا کس که قرآن تلاوت کنند
چو در دل حضوری نه عادت کنند
بخوانند قرآن ولی آنچنان
که قرآن کند لعنت از هر زبان
بود زبده شرط تلاوت حضور
حضور ار نداری مکن زان عبور
غرض جمله شبها تلاوت کنند
وزان کام جان پُر حلاوت کنند
گهی در قیام و گهی در رکوع
تلاوت نمایند با خضوع
گهی در رکوع از جهان بیخبر
گهی در سجودند افگنده سَر
گه افتان وخیزان بسوی خدا
گهی ذکر الله و گه ذکر هو
ببینند گه رازهای نهان
ز مُلک ومَلک وز زمین و زمان
بظلمات شب نور را طالبند
نه چون صبح اوّل در آن کاذبند
۱۰۹
بگویند انواع راز و نیاز بآن دادگر مطلق کارساز
زمقصد گهی دور و گاهی قریب تمنای شان جمله وصل حبیب
چو آرند اندیشهٔ وصل دوست نگنجند از ذوق شادی بپوست
چو آید ز هجران بشب یادشان به گردون رسد آه و فریادشان
چو شب پرده پوشت بهم راز را بگوید در از و بگریند زار
بشب کار عشاق تاب تب است بشب جان ایشان زغم بر لب است
ز معشوق ناز وز عاشق نیاز بود در شب و شب بود وقت راز
ز شب گر بدانی واسرار شب بجوئی دگر روز جز کار شب
شب است و حبیبان شب وصل شبست همه وصل اندر خیال
شب است ویها مشک شبست همه عنبر و عود خشک از شب است
شب است و وصال محبان شب همه قیل و قال محبان شب
همان نور روشن همان تار شب به شب میرسد جان عاشق بلب
به تاریکی شب زخاور چه کار بود روز و خاور همه سازگار
۱۱۰
بشب گردانی وانوار او
نیابی زخور روز بازار او
به شب به زخورشید باشد چرا
که از شرم شان میکند خور شنا
چو دیده است خورشید آن نور را
رود شب ز خجلت بدیجور ها
چو تاریکی شب بود دل ربا
محبان بپوشند زان دیدهها
که تاریکیش بس فزاید از آن
مضاعف شود لذت کامشان
دو تاریکی اینجا چو در کار شد
دوبال رسیدن بد لدار شد
زهجران شب باشد ای ذوفنون
که شام و سحر شد شفق غرق خون
بشب عاشقانرا از یار کام
بخود کرده زان خواب راحت حرام
بشب چون همه آبیاری بود
بدریا فزون آب جاری بود
شود آب در یا به شبها فزون
علامات رحمت بدانی کنون
شبت اینکه راحت دید بر عام
شب است اینکه خاصا از و نیکنام
بود لیلة القدر در شب نهان
بشب وصل معشوق یابی عیان
شب رنگ گلهاے گلشن ازو
شب زنگ دل صاف روشن ازو
۱۱۱
ز شب کام عشاق در دل رسد شب کاروانها بمنزل رسد
بشب شمع و پروانه عشق داد ز سر تا بپا سوخت هم جان بدا
چو با نور شب نیستی آشنا از آنست در بحر روزت ثناء
برو خویش را کن شناسای شب که در روز هرگز نیابی تعب
بشب گشت شق القمر آشکار بشب خورده سوگند پروردگار
نظر کن که معراج سرور شب است عروجش به نه چرخ اخضر شب است
به شب از خداوند گردد ندا که ای بنده در حضرتم التجا
در هیچکس شب نبوده است باز بجز درگه رحمت کارساز
به تاریکی زلف شبها قسم به آن کاکل و موی زیبا قسم
به آن شب روانی که جان داده اند بجانان دل و جان روان داده اند
بمستوری شاهد شب قسم به جانهای از ذوق بر لب قسم
بجامی که در بزم شب میدهند وزان می برندان طرب میدهند
بنوری که شب روی در طور کرد زتجلی همه کوه پر نور کرد
۱۱۲
به آن بخشش نور شبحات بان شاہد لیل نیافقتم
بچشمی که او هست گریان دوست بجانی که او هست نالان دوست
بصبحی که لب ریز باشد زنور بشام غریبان چو گیسوی نور
بیدویکه بیمار را در شب است بجانیکه عشاق را بر لب است
بموی دلاویز خوبان قسم بخط سیه فام جانان قسم
بموئی که واللیل در شان اوست بروئی که والشمس تبیان اوست
بروئی که تفسیر او والضحی است بموئی که تعبیر او والدجی است
بسودائی طرهٔ تار تار برسوائی عاشق بیقرار
برخی که لب ریز خون چون گلست بموئی که آشفت چون سنبل است
به شوخی که چون زلف بر رو کشد شبی را بروزی به پهلو کشد
بآن نور صافی دل دوستان به آنقد خم گشته راستان
به نوریکه روشن نماید شبان دماغ و دل و چشم و جان رهان
بآبیکه ظلمات شد جای او بخاکی که شد عرش ماوای او
۱۱۳
به بادی که زو گشت عیسی پدید | بناری که در طور موسی بدید
بچشمان شب خیز عاشق قسم | بمژگان در ریز عاشق قسم
به سوزی که عشاق را در دلست | بپایی که مشتاق را در گل است
به آنشب که از روز روشنتر است | بآن لب که اندر لب دلبر است
به آن لیل اقصی و اسری قسم | به آن مرکب چرخ پیما قسم
بکفشی که شد جای او عرش پاک | به شخصی که بر عرش برشد نظام
بچشمی که مشغول دیدار بود | ببزمی که خالی ز اغیار بود
به آنجلوه شاهد بزم غیب | بذاتی که در هستیش نیست ریب
بوصلیکه هجران ندارد ز پی | بشامیکه صبحت بپایان وی
به فیضی که در گور مؤمن بود | بتجلی که نور مؤمن بود
بعشقی که در نوجوانان بود | بزخمی که در سینه پنهان بود
بدرویش قانع بجود کریم | بدلهای فارغ ز امید و بیم
به محتاج مستغنی از روزگار | که چیزی نخواهد بجز کردگار
۱۱۴
بآن فاقه مستان نعماء عشق
به دل دادگانِ شب غم قسم
به پنهانی آب حیوان قسم
بخضر یکه زان چشمه شد کامران
به بیماری دردمندان عشق
بدردیکه هجر دوامید هند
بزهری که از شهد شیرین تر است
بشوخی که آرام دلها ربود
بموئی که آهو بگیرد بچین
بشوخی که عاشق کشی کار اوست
به تصید ناز نکویان قسم
بسوکندهای دروغ بتان
بحرفی که خوبان به ابرو زنند
به آن درد نوشان مینای عشق
بسر چشمه چشم پر نم قسم
به پیدائی راه جانان قسم
بمحرومی آن سکندر ز آب
بخونخواری مستمندان عشق
بفقری که بهر غنا میدهند
بقهری که صد لطفش اندر بر است
بنازی که صبر از دل ما ربود
به آن تیغ ابروی آهو کین
بعشقی که محنت کشی بار اوست
بدنبالهٔ چشم خوبان قَسم
بُحسن سراسر فروغ بُتان
بچینی که بر زلف بهت رو زنند
۱۱۵
بآن لب که جان بردگفتار او | بآن سر که سامان نشد کار او
بآن که خالیست از یاد غیر | نه راهش به مسجد نه رویش بدیر
به ساقی خمخانۀ باصفاء | به خُمخانۀ وحدت کبریا
به صهبا و ساغر به مینا و جام | بجامی که درد ورباشد مدام
بمستی که بیهوش از جام اوست | برندی که مدہوش از نام اوست
بمستی که پیمان به پیمانه بست | به پیمان و پیمانه کان بت شکست
به تو ائی هستی سراپای باز | بمن اینکه هستم سراپا نیاز
به آن زُلفِ مشکین زیبا قسم | به آنخط وخالِ دلآرا قَسَم
(۱) که شب بهتر از روز روشن بود | ز شب سینها رشک گلشن بود
(۲) بشب عاشقانراست وصل نگار | بشب طالبانراست با دوست کار
(۳) قسم خورده است حضرت حق به شب | نباشی تو از فضل شب در عجب
(۴) شب سرّ بندہ بحق آشکار | شب و شاهد شوق اندر کنار
(۵) شب مشک عنبر در اور کنار | چوچین جسم زُلفِ مسکین یار
۱۱۶
نبینی که کافور را در کنار چو فلفل نباشد نماید فرار
بماند بآثار شب بوی او وگرنه رود بوی از روی او
بشب دوستانرا ولای خدا بشب کارشان ذکر وفکر خداست
برون ار کنی چشم خویش فرو بیابی ز آثار شب اندر وه
و گر چشم تو باز شبها بود زآثار روزت کجا جا بود
بشب در کجا غیر تاریکی است ببینی اگر سخت باریکی است
زخاور بسی جای تاریک ماند که نتواند انجا ضیائی رساند
بسا خانه تاریک در روزها که محتاج شمعست بهر ضیاء
مگر شب نیابی تو جائی چنین که خورشید روشن نماید زمین
شب آثار خود را بهمه جای ماند بآثار خود مدعاها براند
نبینی که زناد در روز ها بخلوت بیارند چون سوزها
بخلوت سرا اعتکاف آورند حضوری بدلهای صاف آورند
در خلوت خود ببندند زود بیاد شب آرند این جمله سود
۱۱۷
ز روز و ضیایش همه برکنار
بیاد شب آرند در دل کنار
همان نعمت شب بیاد آورند
همان روی دل سوی یار آورند
بشب خاطر دوستانست جمع
بشب پرفروغ و پرم شمع
نبود است روزی که شبها پدید
ندارند حیرت ازین اهل دید
جنین در رحم تا بوقت ولاد
همه دید شب تا ز مادر بزاد
بود مرده در قبر زیر زمین
بر و آن مکانست چون شب یقین
تو شب را شناس و بشب کار خویش
به تاریکی شب ببر پیش بیش
بشب دوستان خدار است کار
همه شب بدرگاه پروردگار
گهی ایستاده تلاوت کنند
قیامی کنند و حلاوت برند
گهی لذت بیش اندر رکوع
گهی سجده آرند با صد خضوع
گهی گریه و ناله و درد و آه
گهی ذکر ہو گاه فکر اله
گهی رحمت حق نمایند یاد
وزان روح و دل را بسازند شاد
گهی یاد آرند از عدل او
وزان سر گذارند بر خاک کو
۱۱۸
پریشان گھی همچو گیسوی شب گهی جمع دل از وصال و طرب
غرض شب روان راست تا صبحدم همین شیوه در پیش و انیست راه
بود رنگ شان زرد چون زعفران وزان رنگ خندند بر گلستان
چو شب سرخی انسانی دهند همه روز زان زعفرانی شوند
غرض گه قیام آورندان نیاز از ان سینه نا پاک سازند باز
گهی در قیام و گهی در قعود گهی بر ندارند سر از سجود
گهی سر بزانوئی فکرت نهند وزان فکر در مقصد خود رسند
گهی رو بخاک و بسجود آورند گهی رهبر بدر و و آورند
گهی پیا در خرابات و دیر گهی باده نوشند در طیر و سُیر
غرض شاهد مدعا در کنار وصال بودران گریه زار زار
اگرچه وصال است لیک انو صال تسلّی نیار در بفکر و خیال
مقامی که حاصل شود زان خویش برای مقام دگر بیشی است
کسی را چو شاهد رسد در کنار دل او بیابد در آنم قرار
۱۱۹
ولی شاهد شب به انداز نیست تمامی به شبها ازین راز نیست
و گر جلوه شاهد و هر شبی بهر شب نماید جداگگبی
گذشته گذشت و بدان جاهل درین شب دگرشان و ناوا[؟]
اگر سیر گردیده دوشینه بود به امشب دگر اشتها در فزود
نه شوق محبان بیابد تمام نه ذوقی که حاصل کند کام کام
بود عشق جانان همه در تزاد همین عشق هر شب دگر شوق داد
شب است و محبان براز و نیاز همه منتظر بر در کارساز
شب است و سیاهی پرده دار غم روز روشن همه در کنار
بشب باش آگاه و شب زنده دار که طالب به شب بوصل نگار
عروسان شب آیند در بر ببین کسی دیده در روز و صل چنین
بشب شاهد شوق در بر کشند وزان کام دل را میسر کنند
ز شب عاقلان هیچ غافل نینند بجز ذکر و فکر باطل نبینند
شب است و همه کامها اندروا شب است و همه نامها شد ازو
۱۲۰
زبیداری شب همه کار تا به
زبیداری شب بر و بار تا به
زبیداری شب رسیدی بحق
دل عاشق از آشنائی بطپق
زبیداری شب بچشمت ضیا
ضیائی که بینی تو سرّ خدا
زبیداری شب خدا مهربان
شود بر تو ای جان من این بیان
حکایت
شنیدم که از فرط جهل و غوا
کسانی که بودند دور از خدا
ازان امت لوط علیه السلام
که جُستند بی راه و بیجای کام
لواطت نمودند بر خود شعار
برون برد شهوت از ایشان قرار
بوعظ نبی گوش نگذاشتند
بسر دانش و هوش نگذشتند
نشد زامر معروف سودی پدید
ز حق شد عقابی برایشان مزید
ملک شد مقرر ز نزد خدا
که بنیادشانرا برآرد ز جا
ملک بعد فرمان چو آنجا رسید
وز ایشان بگردید عطلت پدید
بر ایشان سخن لوط آغاز کرد
سر رشته گفتگو باز کرد به
۱۴۱
که ای جمله فرمانبر حکم دوست
که عصیان نورزید ازان کامرواست
چو اهلاک این قوم امر خداست
شما را درین کار دیری چراست
ملائک بداند پاسخ چنین
که ای لوط پیغمبر پاک دین
مقرر شدیم اندرین مرز و بوم
که بر باد سازیم این قوم شوم
مگر شرط باشد ز حی معین
که چون قهر نازل شود بر زمین
چو بیدار باشد یکی زانمیان
بود بر تمامی ایشان امان
درین لحظه یک کافر بت تراش
پی بت تراشی نماید تلاش
بود تا که بیدار چشمش ز خواب
نسازیم این قوم هرگز خراب
چو بگذشت یک ساعتی زین کلام
ملائک بگفتند ای نیک نام
کنون شد چو در خواب آن بت پرست
نمائیم این قوم را خوار و پست
بیک آن نمودند با بال و پر
تمام اهل آن قریه زیر و زبر
ز بیداری بت تراش لعین
چو قومی شود در امان اینچنین
تو ای دیده خواب گران چون کنی
شرد چهره از اشک گلگون کنی
کافی شانزدهم
۱۲۲
زخوابت همه کار دشوار شد وزان روح پاکیزه ات خوار شد
زخواب گران سود ونفع تو چیست چو بیدار خوابیده هرگز نیست
چه حاصل نمائی زخواب گران ترا چون ندادند خط امان
درین زندگی چون کنی زنده خواب بود معرفت از تو کی در حساب
نیاری تو ذکری و فکری به پیش عجب هوش داری عجب دین و کیش
نبینی که پاکان درگاه دین همه زندگی می کنند اینچنین
که شبها ز خواب گرانند دور پی شوق دیدار و قرب حضور
نیارند خواب و ندارند خواب ازین از خدا بهرشان فتح باب
نخوابند و یابند نعمت فزون همه نور یابند در اندرون
سیاهی شب بهرشان نور دل چه نوری که صد خاور از ان خجل
حکایت
شنیدم که شخصی زروی سوال بپرسید از مرد صاحب کمال
چه صاحب کمالی به تقوی ترین چه تقوی همه مذهب و کیش و دین
۱۲۳
کای باهوش و عقل و خرد زیک مشکلم جمله حیرت برد
همه وقت اینمشکلم در دل است که امید حلّش ز صاحبدلاست
بگفتش که ایجان سوال تو چیست بگو تا بدانم مقال تو چیست
بگفتا شنیدم که پاکان دین نخوابند شبها بروی زمین
ببیداری آرند زحمت بسی نخوابند ایشان چو خواب کسی
بدنیا همه خواب و بیداریت بایشان ز خواب این چه بیزاریست
چو از بهر انسان خدا هر دو داد چرا کس کند ترک خواب مراد
پاسخ بفرمود پیر هدی که ای سائل کامل با صفا
ز خوابست نقصان انسانهم که خواب است شایان حیوانهم
ز خوابست دید جناب خلیل که ساز و پر و دره حق قتیل
شد از خواب یوسف علیه السلام بزندان و چه بند و هم شد غلام
ز تفصیل خواب آنچه گویم کم است تبیین او بسط جویم کم است
خدائی که جمله جهان آفرید به انسان خرد داد و جان آفرید
۱۲۴
عطا کرد بر خلق انسان دو چیز
یکی خواب و بیداریش داد نیز
ولی خواب را و نشانی ز موت
که گفتند النوم اخ الموت
ز بیداریش داد هوش دگر
که از زندگی باشد او را اثر
مر او را پسندار بود موت حال
کند خواب بسیار باشد خجل
حیات دل ار باشدش مدعا
سبک خیزد از خواب سنگین بجا
بجنت نباشد شب و خواب هم
ز خواب است حاصل ترا صد الم
خدا وصل خود را به شبها نهاد
خوش آنکس که در بزم شب پا نهاد
و گر میکنی خویش مرگ دل
برو خواب شبها شوی مضمحل
ولیکن ز پاکان بود خواب مرگ
نفس چون بر آمد تو دریاب گرگ
ز پاکان همان خواب باشد شمار
ز مرگ حسد تا بروز شمار
چو آن جایگه خفتن و خوابست
به نیکان از ینره گذر خوابست
چو میعاد خواب اینچنین شد داز
ننازند از خواب خوش برگران
از انخواب هر کس که یاد آورد
ببیداری شب بجا دآورد
۱۲۵
چه سود است در زندگی مُردنت | که آخر بمرگست ملحق تنت
حکایت
یکی شیر معنی شه نیک مرد | جریده گذر جانب بیشه کرد
در آن بیشه آن شیر شیری بدید | که از هیبتش خوف می شد پدید
زشیران آن بیشه ممتاز بود | بهر گوشه در تک و تاز بود
بآن شیر حق گشت چون روبرو | ستاد و سر افگند در پیش او
بتعظیم در پیش او سر نهاد | بپایش ز روی ادب بوسه داد
دُمِ خویش جُنبانید با صد نیاز | بعجز بلی شیوه انیست باز
بپرسید آن مرد معنی ز شیر | که ای پادشاه دَوَان دلیر
بیک مشکلم بیشتر حیرتست | بپرسم که این پرسش از عبرتست
جواب ار بگوئی ز تو خوش شوم | تسلّی شوم جمله با هُش شوم
بتعظیم شیرش بپایستاد | زبان را به این گونه پاسخ گشاد
که ای پیر دانای اسرار راز | ز فرمایشت کن مرا سرفراز
١٢۶
بجان حاضرم بهر ملکت روان ز رحمت نما سرفرازم از آن
بگفتش که ای شیر بیشه نورد ز انواع دام و ددی انچه فرد
ز تو بس بزرگند و چار پا عطا کرده قوت به آنها خدا
تو غالب بجمله شدی از چرار نیارند تاب ترا هیچگاه
ز پیل و شتر کرگ و از غیر شان که حاجت نباشد بذکر و بیان
که ظاهر اگر بر تو حمله کنند گمانست کایشان بتو غاورند
ولیکن ندارند تاب ترا ندارند طاقت عتاب ترا
ازو شیر چون حرف شیران شنید بتن لرزه اش بیش آمد پدید
بگفتا که ای مرد راه خدا که فردی تو اینوقت زاهل هدی
تو در صنف انسان و بنجنس خویش چسان برده گوی هستی پیش
کجا جای انسان که در دد کنند چومن شیر پیش تو خوار و زبون
چرا اینهمه قوت در نهاد خدای جهان آفرین در نهاد
یکی از خواصت که بیدار است به شیر و پلنگ و ددان جانور است
۱۲۷
به شبها نخوابیم و بیدار باش
به بیداری آریم شبهای خویش
ستوران همه شب نمایند خواب
ازین روی برماندارند ناب
ز شب زنده داری با جمله زور
که تابی نیارند جمله ستور
به تاریکی شب چو بینیم دوست
همین بهره ما هم از الطاف است
کسی از ستوران که شب زنده داشت
همین زور و قوت بتن در نگاشت
نه در چارپاست این رسم و رو
ولی باشد این خاصیت طیور
طیوری که شب زنده داری کنند
نبینم که خود را شکاری کنند
نبینی تو این باشه و باز را
که گیرند مرغابی و قاز را
ز تعلیم آهو نمایند صید
به چنگال و بالش نمایند قید
نبینی شکاری و صد باز را
زبیدا ر خوابی به شبها ضیاء
چو شبها ز تعلیم راه چراغ
به چشم و سرش در تابد ایاغ
از ان شعله شب چو بار آورد
چسان روز شوق شکار آورد
غرض فضل بیداری شب بسی است
باین فضل او معترف هر کسی است
۱۲۸
کسی کو نماید به شب ترکِ خواب به اکوانِ عالم شود فتحیاب
گر انسان بود یا ز قسمِ طیور و یا نوعِ انعام و صنفِ ستور
بشب هر کر ا چشمِ دل گشت وا مر او را به دل نور صدق و صفا
ندانی که انسان بشب عالم است بفکر و به احوال خود سالم است
بحیوان ازین فضل بس عالمهاست ازین بهره بر خلقِ فیضِ خداست
همه دام و دد از وحوش و طیور به تاریکی شب بایشان حضور
بدانند از نفع شب زنده دار به شب زنده دار است زیشان شعار
مگر فرق انیست ای جانِ من دو قسمت بیداری شب بدان
یکی عام باشد به مخلوقِ حق دگر هست از بهر خاصانِ سَبق
بود عام از بهر این کامها که شیرش بیان کرد انجاعها
مگر بهرهٔ خاص ای نیک را بود فیضِ عُرفان و قرب خدا
زبیداری شب چو بارآوری دل و جان همه سوی یارآوری
همه معرفت آیدت در کنار از آن در رسی زودتر سوی یار
گلی شانزدهم
۱۲۹
چو از مرغ و مور و ز دام و دد
تو زندگی در دل شب برد
تو انصاف از دست و از کف مده
همه منت غیر بر خود منه
ز یک خواب بردار دست امید
ز بیداری از هر طرف دار امید
که پاکان راه یقین و هدی
همین شیوه دارند با کبریا
همین شیوه دارند و ایشان مجیب
همین شیوه دارند و ایشان حبیب
همین شیوه دارند و زان کامیاب
دعاهای ایشان از ان مستجاب
چو خواهی که با حق شوی آشنا
همین شیوه را پیشه در شب نما
ز بیداریت چشم روشن شود
ز بیداریت کار احسن شود
ز پاکان همین شیوه در عمرهاست
و زین شیوه خالق از یشان رضاست
شب شان بود به ز صد روزها
بود کارشان ساز از سوزها
بدرگاه ایشان غلامی بیار
نزدیک حق نیکنامی بیار
حکایت
شنیدم که مردی و ملک دین
که بودش بدل فیض نور یقین
کافی هفدهم
١٣٠
بشبها چو بیدار بود و سحور شنیدم زمرغان همه بانگ و شور
ازین شور مرغان زشب تا سحر به سر حیرتش بود و در دل شرر
شنیدی چو غوغای مرغان مدام ندانستی از این چه حاصل چه کام
چو بودش بدل جمله سودا همین بمرغی بفرمود پس همچنین
که ای مرغک عاری از عقل و هوش چرا این خروسان کنند این خروش
ز شب تا سحر انچه این شورشان همه ناله و آه پر زورشان
ازین نالهای پیاپی چه سود ز شب تا سحر مطلب انچه بود
پاسخ جوابش چنین مرغ داد که ای پاک دین سالک خوشنهاد
شنیدی که مرغ سفید خروس ببالای عرشت چون نوعروس
همه وقت مشغول یاد خداست نه یکدم زیاد خدائی جداست
بشبها شنیدی که از آسمان سه آواز آید ز هاتف چنان *
که ای بندهای خدای کریم خداهست بخشنده و بس عظیم
بروز آنچه گردید سهو و خطاء و یا انکه دارید با من ولاء
۱۳۱
بخواهید از من که تا در دهم بجوشست این لحظه بحر کرم
شماگر نخواهید غفلت بود نه این کز کرم قصر و عطلت بود
که نبود خواهش که مقصد نیافت که آمد که اوعز بیحد نیافت
قصور از کرم اندرین راه نیست چو شوق شما زیب و جا نه بیست
چو آید صد متصل مرغ عرش نداور دهد با خروسان فرش
که آرید بس ناله ها زار زار بگوش حریفان خواب و خمار
که ای غافلان وقت بیداریست کنون وقت از خواب بیزاریست
بخواهید مقصود خود از خدا که جوشیده بس بحر بی منتها
بگوئیم قُومُوا اَیا غَافِلُون کرم میکند حق دریندم فزون
جو رحمت طلبگار جرم شماست مباشید غافل که وقت دعاست
زیک نعره باقی اثر ها هنوز که دیگر رسد نعره ساز و سوز
از ان نعره ما نیز نالان شویم به بیستابی و بانگ و افغان شویم
غرض بشنویم و بنالیم سخت برین خوابناکان غفلت پرست
۱۳۲
دو بال تاسف به هم برزنیم
ره خواب ساکنان عالم زنیم
مگر غفلت غافلان بس گران
کجا ناله را بشنوند این گران
درین بگذرد شب سحر چون شود
ز غم جان این مشت پر خون شود
همه روز از کار حق غافلند
بکار جهان جملگی شاغل اند
شبانگه نیارند از ما به گوش
فغانها و فریاد و آه و خروش
اگر خواجه بشنید فریاد ما
بگوید نخوا بیده ام زین صدا
خروش خروسان بخوابم نماند
همه شب بجان هیچ تابم نماند
نگردد گر این مرغ این دم حلال
ز بیخوابیم امشب آید ملال
ولی خواجه غافل که افغان او
نبوده است جز بهر اعلان او
نداند که مرغ از چه نالان شود
از ان مرغ عرش این افغان شود
مرا ناله زار از آن بود * *
مرادل به شبها هراسان بود
نه دوزخ مرا باعث و نه بهشت
مساوی به من هست دیر و کنشت
ولیکن چو در حشر و روز جزا
که محشور گردیم نزد خدا
۱۳۳
از جنگ وجدل پرسش زبان بود
وزان انتقامی بما در رود
شود بعد از ان حکم دادار پاک
که ما جمله گردیم فانی و خاک
از ان بیم شبها ز خوابیم دور
زما ترک خوابت شب تا سحر
ندانیم انسان چو غافل بود
بخلقت اگر چند عاقل بود
چرا غفلت آرد بشبها بخواب
چرا در نمیبارد از دیده آب
چرا سر نیارد فرود در نماز
نخواند تهجد چرا از نیاز
چرا میخواند کلام خدا
چرا ذکر او نیست نام خدا
چرا شرم دارد نه از کار من
چرانشنود ناله زار من
چرا گوش بر حرف هاتف نداشت
چرا چشم بر خواب غفلت گماشت
چرا معرفت را ز کف میدهد
چرا نقد عمر او تلف میدهد
چرا چون منش ناله و آه نیست
چرا با خدایش شب راه نیست
چرا بهر دنیا فروشد همه
چرا دین بدنیا فروشد همه
چرا کار با حق ندارد به شب
چرا رو به مولی نیارد به شب
چرا شب نگردد خواب غفلت کماشت
۱۳۴
چرا بی خبر از بزرگی شب | چرا تا سحر غرق خواب طرا
چرا نیخبر زینکہ این خوابها | برنداز رخ و روی او آبها
چرا معرفت را نیارد بیاد | چرا از عبادت نگردید شاد
چرا حُب دنیاش در دادفان | چرا حب مولاش از دل نہا
چرا دل زحُبّ خدا خالیش | چرا دوری از رتبه عالیش
چرا حرف عقلش نه بر جاش فر | چرا نیست او را به مولاش فخر
چرا شرم دارد نه از مرغ خویش | چرا نیست بیدار آن ساده کیش
چرا نسبت خود نہ بیند بمن | چرا نسبتی نے گزیند بمن
چرا من چو شب کرده ام ترک خواب | چرا ناورد نسبتی در حساب
چرا این نگوید ز مرغ افضلم | بود معرفت از خدا در دلم
حکایت
شنیدم بیانی بیان سرو | از آن سالک راه عبد الغفو
چه سالک که بُد سالک راه دیقن | بحق داشت صدق و صفاویقن
۱۳۵
سواد از وجود شریفین بیاض در اسلام بدر روضه از ریاض
وجودش غنیمت باسلام بود از و مؤمنان را بسی کام بود
زتهذیب باطن زاذ کار حق بسی بود در محفل او سبق
زانوار پیغمبرش بیش بود وزان بهره وافرش پیش بود
زاسرار حق بس خبر دار بود ز دل حاصلش ضبط اسرار بود
مریدی به پیشش بیامد زجای مریدی که بذبابه فکر ورآی
بپرسید زوحال علم و کمال که اندر عبادت ترا چیست حال
بروزت چه باشد ز کار خدا شبانگه شعارت چه با کبریا
بگواینکه شبها تراچیست حال چه اندازه خواب و چه از ذکر وقال
مریدش زمین ادب بوسه داد پس آنگه بپاسخ زبان در کشاد
که ای پیر دانای صاحب کرم بغفلت قرین بیشتر نیستیم
بشب ناله اول مرغ چون بگوشم رسد من زفرط جنون
زجا خاستم پس بصد اضطراب بگویم زجان ترک آرام و خواب
۱۳۶
بیاد تو یاد اورم از خدا
ز فکر تعلق ز دنیا جدا
بفرمود آن كان جود وسخا
که ای مرد صاحب دل پارسا
نشد زین بیانت مرا شاد دل
از ین گفته شاید که گردی خجل
توهستی اگر سالک حق طلب
نباشی ازین قول خود در طرب
از ین گفته باید نمائی فسوس
که مردی و گردی بسان خروس
بیانگ خروست چو بیداری
چه عمر است این عمر بیکاری است
ز تو وز خروس است تشبیه دو
تو هستی ز انسان خروس از طیور
ان
باین عقل و هوش و بروح وران
باین قوت و جسم تاب و توان
که حق در تو اینها ودیعت نهاد
نشاید خروس از تو باشد زیاد
چو از نعره مرغ خیره نمایی
مزن لاف عرفان و حب صیام
ندانی که در جمع سالک روی
چو از مرغ خانه بسی کمتری
خروست چو از خواب بیدار کرد
ز غفلت نبایست انکار کرد
بغفلت دو چاری و غافل زسوز
دلت را نه حاصل نیاز است و سوز
کافی هفدهم
۱۳۷
دران سعی باید بکوشی مدام
که مرغ دلت خواب دارد حرام
دلت دیده را پاسبانی کند
که شب سیرهای نهانی کند
بود دیده بر دل نگهبان راز
سپار چو بیند بدل جلد باز
مکلف نه مرغست در معرفت
چه حاصل کنی زان بجان صفت
چو خیزی بآواز مرغ حزین
چه دانی تو اسرار حق الیقین
تو خوردی همه وقت مرغ کباب
ترا او نخورده است ای جان باب
غذای تو باشد چو مرغ نحیف
تو خود را چه سازی از و هم ضعیف
ببانگ وی آری تو از خواب سر
بود شرمت ایجان من پسر
بکش آه از دل بعجز و نیاز
که کار تو از سوز آید بساز
توئی مرغ لاهوت عرش آشیان
ز تو آه و درد است اندر جهان
مده همتت را به آن حد فسوس
که فخری کند بر تو مرغ خروس
ازان گفته مرغ و این وعظ پیر
تو ای صاحب عقل هویی گیر
مده شب ز دستت که شب نعمتیت
مده شب ز دستت دران رحمت است
کتاب چهارم
۱۳۸
مده شب ز دستت کز و روز ها است
مده شب ز دستت در و سوز ها است
مده شب ز دستت که شب مبتدا است
مده شب ز دستت ز شب شد نوید
مده شب ز دستت که یابی خدا
مده شب ز دستت که مانی جدا
مده شب ز دستت که شب زان اوست
مده شب ز دستت که فیضان اوست
مده شب ز دستت که غفلت بود
مده شب ز دستت که عطلت بود
مده شب ز دستت بشب کام تست
مده شب ز دستت کزان نام تست
مده شب ز دستت که وصل خداست
مده شب ز دستت شب از دو سخاست
مده شب ز دستت که آخر شب است
مده شب ز دستت که جان بر لب است
مده شب ز دستت شب از عاشق است
همین فرق از عاشق و فاسق است
وَاَمّا النّهارُ فَحُلَمآءُ عُلَمآءُ اَبْرارُ اَتْقِیآءُ
آنچه روز است بر ایشان هستند حلیمان عالمان نیکو کاران پرهیزگاران
به شبها بود حال شان آنچنان
که کردم به احوال شبها بیان
و لیکن چو آیند روزان برون
ریاضت کشیده بشبها فزون
بود گونهای زرد و زار و نحیف
ولی از صفا چهرهٔ شان لطیف
۱۳۹
چه زردی که شرمنده سرخی ازو چه زردی همه نورها اندرو
چه زردی که حاصل زر ازونیای چه زردی عطای شه کارساز
چه زردی زر خالص خوش عیار چه زردی عطا گشته از نزدیار
چه زردی گل زرد رنگ بهار بسنتی که خلعت عطا کرده یار
چو سرخی پند است اندر عوام نشانی ز زردی جدا کرد کام
شناسند از خلعت زعفران محبان خاص خدا را نشان
غرض زردی رنگ شاهد بود که این بنده خاص و زاهد بود
بود نرمی و حلم زایشان عیان نه امکان بود خلق شانرا بیان
ندانی که این حلم و نرمی چراست و یا اینکه این حلم شان از کجاست
بسنتی که خالق به انسان فزود همین حلم همراه پیدا نمود
هرکس که این حلم بود آشنا ستایش نمودش همه کبریا
غرض از عطای خدای جهان همین حلم در بنده آمد عیان
ولیکن ز اطوار و کردار دهر ز اوضاع وقت و ز ادوار شهر
این کتاب از محمود جان خطاط میباشد
۱۴۰
همین حلم از آدمی دور شد از انروی از فضل مهجور شد
ز دنیا و ما فیه لیکن خواص گستند و جستند راه خلاص
نباشد بایشان مگر حلم پیش نباشد ز ایشان مگر علم پیش
لباسی ز اسرار در بر بود ز تقویٰ خیال اندران سر بود
همین اند ابرار و هم اتقیا گرفته به پیش از ره کبریا
از ایشان بدنیا سرو کاریست سروکارشان جز به غفار نیست
بدنیا چو گاهی نه رو آورند همه وقت یادی ز هو آورند
نه از کار اشرار و نیا خبر نه از شغل دنیا بدلها اثر
و ايضا منه
نه در خیر کس کار و نه در ضرر همه فارغ از خیرها و ز شر
ز خوف خدا بس تراشیده دل ز قهرش همه در خراشیده دل
هراسان ز خوف خدا هر زمان همه وقت خواهان ذات حق ابا
چو از دل رود خوف غیر خدا
بدل باشد از خوف حق جابجا
١٤١
ينظر اليهم الناظر فيحسبهم مرضى وما بالقوم من مرض
می بیند بسوی ایشان بیننده پس می پندارد که ایشان بیمار اند نیست بایشان هیچ بیمای
ضعیف و نحیف اند و هم ناتوان | بود رنگ شان زرد چون زعفران
چو بینی سوی شان بفکر سلیم | بگوئی که هستند ایشان سقیم
بلی هر که آورد ترک طعام | ز شهوات بگذشت و از شوق کام
شبانگه ریاضت بود کارشان | بود یا د حق جمله اذکار شان
همه روز باشند اندر صیام | شبانگه ندارند غیر از قیام
ز بس از ریاضت ضعیف آمدند | سراپای زار و نحیف آمدند
نمایند در مردم گمان مرض | در ایشان و نبود در ایشان مرض
ويقول قد خولطوا ولقد خالطهم امر عظيم
و میگوید هر آئینه آمیخته شده است بایشان حال عظیم سخت آیا
چو بینند اهل جهان حال شان | جنون می شمارند اقوال شان
بمولی چو هشیار گشتی ز خیر | بدنیا بکجامی توانی تو سیر
بوند اهل دنیا به فکر درم | ولی اتقیا رو اله یک کرم
بسی ز اهل دنیا و اینها بهم | مخالف فتاده است طرز و شیم
۱۴۲
از انیها به آنها خیال جنون | وز آنها بانیها ازین هم فزون
مشوش چنان و غریق خیال | که باشند نه در دل بغیر از وصال
همه وقت مصروف فکر خدا | ز دنیا و از کارهایش جدا
ببینی چو ایشان بگوئی چنین | که دارند در پیش امر مکین
وَلا يَرْضَوْنَ مِنَ أَعْمَالِهِمُ الْقَلِيلَ وَلا يَسْتَكْثِرُونَ الْكَثِيرَ
و راضی نمیشوند از عملهای نیک باندک | و کرده بزرگ نمیدانند عمل بسیار
ندارند سیری ز اعمال نیک | حریص اند اندر عمل ها ولیک
شود هر چه اعمال شان بیشتر | کم آرند آن جمله را در نظر
نگردند سیر از عمل هیچگاه | عمل شان بود نیک بیگاه و گاه
کنند آنچه بسیار اعمال خوب | کم آرند در چشم و نی از عجب
کلان می ندانند آنجمله را | حقیرش شمارند از ارتقاء
چو همت بود بیشتر از خیال | تسلی نگردند ز اعمال حال
بطی مقامات مائل بوندا | ز اسرار پوشیده سائل بوندا
فَهُمْ لا أَنْفُسِهِمْ مُتَهَمُونَ وَمِنْ أَعْمَالِهِمْ مُشْفِقُونَ
پس ایشان نفسهای خود را ملامت کنند و از تکبر و مغرورند و از کارهای خود میترسند
۱۴۳
ملامت همه نفس خود میکنند نه گاهی زما و منی دم زنند
بترسند از کار و کردار خویش که مقبول ناید بدرگاه پیش
چو دانسته اند عظمت کبریاء شناسند حق را به صدق و صفا
ز خود نسبت عاجزی بیشتر همه وقت آرند اندر نظر
عمل را ندانند شایان او ندانند قوت به عرفان او
نیارند طاعت خود در نظر فزون را شمارند بس مختصر
از نیست دایم که عذر آورند چو ذره طلبگار آن خاورند
ز نقص عبادات خود معترف بعزلت گه عاجزی معتکف
حکایت
بپرسید شخصی ز صاحبدلی که دارم بدل عقده مشکلی
همه وقت زان دل فگارم بسی وزان فکر با بیقرارم بسی
ز هر کس بپرسیدم این ماجرا شنیدم نه حرفی تسلی فزا
بفرمود آن سالک راه دین که برگوی مشکل چه داری چنین
۱۴۴
که آرم سوال ترامن جواب
بآسانی از ائمه اضطراب
بگفتا که ای صاحب دین و پیر
ازین فکر همواره هستم خموش
که پاکان راه خدای کریم
چو هستند در راه حق مستقیم
شب و روز یاد خدا آورند
ز دل رو براه هدی آورند
بشبها نخوابند و نالند زار
بگریند از بیم روز شمار
همه شب بیاد خداوند خویش
بعبادت کنان عجز از پیش
بذکر و بفکر خدا مبتلاء
ز غیر خدا از علائق جدا
نمایند از صدق شبها قیام
بروزان همه صَرف اندر صیام
ز عیش بهان عمرها بر کنار
همه وقت مشتاق دیدار یار
ز اهل جهان و ز دنیا جدا
همه روی دلهاے شان با خدا
همه غیر یاد خدا بار نے
وز ایشان بحق غیر کارے
غرض غیر یاد خدائی گھے
نه جویان کسی را نه پویان رهے
باین جمله رحمت که پیش آورند
شب و روز در طاعت داورند
۱۴۵
چو طاعت کنند از چه لرزان شوند
چرا اینهمه زار و نالان شوند
بدانند خود را ریانکار بیش
مقصر چرا می شمارند خویش
بود قول شان ما عرفنا مدام
بود حرف شان ما عبدنا تمام
بخود نسبت اتقیا چون کنند
چو طاعات بسیار و افزون کنند
بود حق شان اینکه در بارگاه
شمارند خود را بـعــذر و بـگـاه
کسی کو شب و روز حاضر بود
بباید بالطاف ناظـر بـود
چرا ناامـیـدی بیارند پیش
چرا دور دانند از دوست خویش
ننازند از قـرب مولیٰ چرا
ننازند بر صــدر اعـلـی چـرا
چو بشنید آن زاهد حق پرست
کشید آه سرد و دلش شد ز دست
بدل آتش افگند این قیل و قال
برآشفت و آشفت شد حال او
بفرمود کای مرد با عقل و هوش
به گفتار من یک نفس دار گوش
ز احوال نیکان چو پرسیده
تو معذور هستی که نا دیدهٔ
ندیدی تو شمع شب افروز او
چه دانی به پروانه و سوز او
کافی نوزدهم
۱۴۶
ندیدی تو نوری که بر شد بطون | از ان می طپی بهر فردون و دون
توئی فارغ از لذت درد دل | گرفتار آلایش آب و گل
ندیدی دل ریش و جان فگار | ندیدی غم وصل و سودای یار
ندانی غم او چه شادی دهد | مرا دول از نامرادی دهد
صعوبت ندیدی زراه جنون | نه پیموده راه عشق و فنون
نخورده ترا شیشه دل بسنگ | نگشته دلت در غم دوست تنگ
ندیدی گهی جلوه از روی یار | که باشی شب و روز نالان زار
از آن دست کی میزنند سر دعا | که با چاک سینه نشد آشنا
بگوشت نوائی نشد آشنا | که چون من بگردی ز هستی جدا
درین کو کسانی که ره میبرند | بحسرت بحال تبه می روند
چو هستند واقف ز اسرار غیب | بزرگی شان را نه شک و ریب
بعشق خدا سینه ها سوخته | وفای خدا در دل اندوخته
ز سوز خدا دروها اندرون | گرفتار سودای عشق وجنون
۱۴۷
بدانند خود را بمقدار خویش
خدا را بعظمت شناسند بیش
چو بینند آن عظمت کبریاء
بیابند خود را بکلی فناء
نه یارا ز قطره بدریا گذر
ز قطره بدریا چه پا یست و سر
چو پیدایش خویش را بنگرند
ازان قطره و جسم آگه شوند
بسی خجلت آرند زان بحر نور
چو دانند آن قطره از بحر دور
وگر آنکه پیدایش خویش را
بدانند از بحر یاد خدا
بود معرفت چون حصول مرام
وزین معرفت بهر خلق است کام
همه معرفت حاصلا و کام این
ازین معرفت حاصل انجام شان
عبادت که حاصل ز انسان بود
تنست و ورا معرفت جان بود
حصول عبادت ز اعضا شود
ز دل عقدۀ معرفت وا شود
حواسند مصروف عرفان همه
چه ظاهر چه باطن درین رهزهمه
بود از خدا حکم قطعی چنین
که مصروف باشند اندر همین
بغیر عبادت نه کاری کنند
غنان جمله با معرفت بسر برند
۱۴۸
وگرنه بود جای پرسش مدام اگر صرف گردد نه حسب مرام
چوبس مشکل است و نه ممکن چنین که باشند کامل بگلشن قرین
ازین جمله تشویش خاطر بود که خالق همه وقت ناظر بود
نه ممکن که احرای امرش شود ازین بنده با جمله قاصر بود
بتقصیر خود جمله حیران در آن چو بینند د عجز و در نقص کار
بگویند پس ما عبد ناک ازین بگویند پس ما عرفناک ازین
تو هم گر بدانی ازین ما جراء همین حال باشد ترا دائما
مقام وصالت چولا حاصل است فراغت از آن مر ترا حاصل است
در آئی اگر اندرین شاهراه ترا نیز باشد همین رسم و راه
واذا زُكی اَحَدُ هُم خَافَ مِمَّا یُقالُ فِیَقُولُ اَنَا اَعلَمُ بِنَفسِی
و چون وصف کرده شود یکی از ایشان را بترسد از انچه گفته شود پس میگویند من داناتریم بین
مِن غَیرِی وَرَبّی اَعلَمُ مِنّی بِنَفسِی اَللهُمَّ لَا تُوَاخِذ نِی بِمَا یَقُولُونَ
خود از غیر من و پروردگار من داناتر است از من بنفس من با رخدا یا مگیر مرا با نچه
وَاجعَلنِی اَفضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ وَاغفِرلِی مَا لَا یَعلَمُونَ
میگویند و بگردان مرا بزرگتر از انچه میگویند و بیامرز مرا انچه نمیدانند آن را
ستایش کند گر کسی بهرشان پسندند هرگز نه تعریف از ان
۱۴۹
ز تعریف گردند بس منفعل
بدانند از ان خویشتن را خجل
نه گردند گاهی به توصیف شاد
به نیکی نخواهند بزخویش یاد
بگویند قابل به این نیستیم
شناسند خود را که ما کیستیم
بحال خود آگاهیم ونفس خویش
خدایم باحوال دانا است پیش
نمایند از صدق دل التجا
که ای عالم الغیب وای کبریا
چو دارند مردم گمان اینچنین
تو کن از کرم حال ما به ازین
خدایا نگیری باین گفته ام
که من نیز زین گفته آشفته ام
چو مردم ببا این گمان می برند
تو گر رحم آری نباشد گزند
همی خلق گویند ما را چنین
زمن نیست این دعوی و کیش و دین
نگیری تو برمن به گفتار خلق
خدایا فقیرم درین ژنده دلق
تو چون علم داری بر احوال من
نبا شد بجز عاجزی قال من
فَمِنْ عَلَامَةِ أَحَدِهِمْ اَنَّكَ تَرَى لَهُ قُوَّةً فِي دِينٍ وَحَزْماً فِي لِيْنٍ
پس از نشانها یکی از ایشان آن است که به تحقیق می بینی مر او می قوت در دین و احتیاط در نرمی
علامات شانرا چو خواهی همام
بیان آورم بر تو زانها تمام
۱۵۰
که تا دانی آن دوستان اله چه دارند در زندگی رسم و را
چو علم آوری برعلامات شان بدانی تو اطوار و طاعات شان
چو بینی بدین قائم و استوار بجز دین ندارند فکر و شعار
شب و روز اندر عبادت روان بذکر و بفکر خدای جهان
سر مو تجاوز نه از حکم او همه وقت مصروف در جستجو
چو دورند از کید شیطان دام نمودند بر خویش دنیا حرام
بود دین شان کامل و پاک و بس بجز حق ندارند کاری بکس
بود صدق و اخلاص در شان شعار ندارند جز راستی هیچ کار
زنفس و هوا دور و از کبر و ناز همه وقت مصروف عجز و نیاز
همه نرمی و لین به کار آورند زسختی و درشتی کنار آورند
چو سختی بود خُلق دنیای دون شود درشتی از حُبّ دنیا فزون
به ایشان چو آن نیست این نیز نیست غم شان ازین آتش تیز نیست
بود نرمی شان باهل یقین همه لین نمایند با مؤمنین
۱۵۱
ولیکن بکافر درشتند تام بکفار نارتد الفت بنام
چنان سخت و درشتند با کافران که زایشان ربایند اموال وجان
زهیبت به ایشان چنان رو روند که در عرصه دش حمله ها آورند
ولی در میان خود از فرط لین بود وضع شان دوستی از یقین
همه دوستی شان برای خداست همه خصم شان دشمن کبریا
نه حُب و عداوت ز نفس آورند بحکم خدا جاهدو بیاورند
وایماناً فی یقین
و ایمان از روی یقین
بود جمله ایمان شان از یقین ز روی یقین سعی ایشان بدین
یقین باخدا و ولا با رسول ز سودای دنیا و حبش ملول
خدا را بعظمت خدا دیده اند بدل حُب حق جمله ورزیده اند
نبی را ز بعد خدای جهان بسی دوست دارند از مغز جان
ز جان و ز اولاد و احفاد خویش و یا آنچه در دهر افتاد پیش
ازین جمله الفت بآن بیشتر ولای نبی از همه بیشتر
۱۵۲
بقدر ولا لطف دین برده اند | بسی ذوق و لذت ازین برده اند
فتاد و ولای خدا ورسول | ولای دگر نی بدلها قبول
وَخُشُوعُا فی عِبادَةِ
و عاجزی در عبادت
حضور دل اندر عبادت کنند | نه چون ما بعبادت بعبادة کنند
خشوعت زایشان بهمه در نماز | نمازی تمامش حضور و نیاز
نمازی که باشد تمامش خشوع | اگر در قیامند و گر در رکوع
خبر از خدا و نخود بے خبر | بچینند از نخل طاعت ثمر
ندارند از خود نه از کس خبر | حضور خدا کرده در دل اثر
چنان باخته در راه دوست هش | که نی چشم دارند در کش نه گوش
حکایت
شنیدم یکی رهبر ملک دین | بعزم سفر شد به راهی قرین
در آنراه رفیقش همراه بود | که اندر سفر اتحادش فزود
بنزدیک شهری برابر شدند | در ان مسجدی بود اندر شدند
کاپی نوزدهم
۱۵۳
در آن ملک بود آنچنان رسم و با که هر شام بندند بر شهر باب
ز مغرب شدی چون ادای نماز در شهر بر خلق می شد فراز
در شهر می بست دروازه بان بخلق از ترد و نماندی نشان
چو کردند آنشب ادای نماز ز مسجد برون گشت آنخلقت باز
بدروازه شهر کردند روی خلایق بچالاکی از چارسوی
دران لحظه گفت ابزاهد رفیق که بشتاب اکنون بسوی طریق
وگرنه شود بسته در این زمان گر انجا بمانیم باشد زیان
تو کوته نما این نماز و نیاز در شهر ورنه شود شب فراز
چو زاهد بداندر نماز از نیاز بمرده جوابی نفرمود باز
بناگاه دروازهابسته شد دل آن رفیق از الم خسته شد
فغان کرد کائی زاهد پارسا دلم را ز غم رنجه کردی چرا
بماندیم بیرون دروازه آه چه سازیم شب چاره و چیست راه
نمودم صداهای از حد فزون شنیدی ز مسجد نگشتی برون
۱۵۴
وگر آن صداہا تو نشنیدۂ اگر گر تو ای شیخ گردیدۂ
پاسخ بخندید آن مرد دین که ای ساده ای مرد اندک یقین
تعجب نباشد به خندیدنم که داری تعجب به نشنیدنم
اگر می شنیدم صدا در نماز نمازم نبودی ز روی نیاز
صدای تو نشنیدنم بود کار که مصروف بودم بدرگاه یار
اگر می شنیدم صدای ترا بسی حیف بودی نماز مرا
مرا باید این شیوه اندر نماز که گوشم نگردد بهر حرف باز
کسانی که رو با خدا آورند کجا گوش بر هر صدا آورند
نداگر شنیدی میان نماز نباشد ترا آن نماز از نیاز
چو گوشت بحرف و ندا باز شد نیازت کجا قابل راز شد
ز پاکان نماز است دایم چنین که اندر نیازند قایم چنین
ترا نیز اگر ہست ذوق نماز بخوان اینچنین جان من با نیاز
و یحملان فاقۃ
و بردباری میکنند در گرسنگی
۱۵۵
به فقر و به فاقه بسی بردبار بود فاقه و فقر ز ایشان شعار
بخلق جهان روی در نیاورند بخالق همه کارها بسپرند
قناعت برزق مقدّر کنند اطاعت بفرمان داور کنند
رسد آنچه از غیب قانع بر او همین کار ز ایشان همین است خو
نخواهند بیش از ضرورت می بخواهند وقت ضرورت همی
نه جمع آورند از پی سال و ماه نه اندیشه شب نه فکر پگاه
برزق مقرّر کنند اکتفا ندارند در بیش و کم ماجرا
تردّد نه از بهر رزق و بزیان که آرد براه توکل زیان
توکّل نمایند با آن کریم تردّد نه اندر در هر لئیم
بحق اند نزدیک و از خلق دور بهر در نیا رند ایشان مرور
چو بر نفس خود نیست زیشان ولا بود فاقه و فقرشان مدّعا
بود فاقه نعمت برای فقیر بلی نفس از فاقه گردد حقیر
تو هم گر کنی نفس را خوار وزار بعزّت شوی نزد پروردگار
۱۵۶
تن آسانیت آورد مشکلات
زتن پروری آیدت مهلکات
ز نفس است این احتیاج الغرز
ز نفس است گم گشته فکر و تمیز
ز نفس است عقل از نهاد تو دور
ز نفس است دوری زیار غیور
ز نفس است قربت بشیطانِ دین
ز نفس است بّعدت زیزدان دین
ز نفس است محتاجیت هر زمان
ز نفس است سر وقفت چون کمان
ز نفس است گردیدنت در بدر
بپیش کسان از پی سیم وزر
ز نفست کاین جوہر پاک روح
بوصل خدائی نیابد فتوح
ز نفس است خواری ترا پیش راه
زنفست کبت نامه گردید سیاه
کسانیکه از نفس برگشته اند
زرنج جهان بخیب گشته اند
وصال خدا یافتند و حضور
ز غیر خدایند هر دم نفور
چو از لذّت نفس رو تافتی
بدان لذّت آخرت یافتی
وَ صَبَرُوا فِي شِدَّةٍ
و صبری کنند در سختی
بسختی بود صبّر کردارشان
صبوری بوود ائما کارشان
۱۵۷
همه وقت مصروف صبرند و بس
نباشند بی صبر در یک نفس
در حقیقت صبر
تو اول بدان ای برادر ازین
که کیفیت صبر باشد چنین
ندانی اگر صبر دانی چسان
فضیلت که حق داده بر صابران
بمخلوق عالم چو گیری حنا
زصبرند محروم جنس دوآ
ملائک ندارند از صبر کام
که این فیض باشد بانسان تمام
ز صبرند فارغ بهائم از آن
که باشد نه با معرفت کارشان
ملائک چو غرقند در عشق حق
نخوانند جز عشق مولی سبق
تعلق ندارند و از نفس پاک
ز زشتی و خوبی ندارند باک
ولیکن بانسان خدای مبین
ازین هر دو اجزا نموده قرین
یکی از بهائم دگر از ملک
به انسان نهاده است بی ریب و شک
دو تقسیم شد بهر انسان کنون
ازین هر دو انسان شد اینی و فون
بهر قوتش عصر و وقتی جدا
بهر عصر دارد زهر یک ادا
۱۵۸
رسد تا بحد بلوغ آدمی | براه بهایم پرید همی
خورد آنچه باشد ور اشتها | بسان بهایم صباح ومسا
بپوشد خوش و فارغ از درد و غم | نباشد ز تکلیف بروی الم
به لهو ولعب شغل دارد مدام | بهر سود و دو خرم و شادکام
چو بالغ شود پس بأمر خدا | خواص ملک بخشد اورا صفا
زنور ملائک رهندش بديل | که گردد نه از کار بيجا خجل
ملک هم مقرر شود بهر این | که باشد و را ناصحی بس امین
مرا ورا نمايد راه ثواب | که تا از معاصی کنند اجتناب
به اعمال نيکو بود ميل او | نيار د سوی کار بي اصل رو
ملک دومین داروش بر یمین | که ناصح بود این ملک از یمین
غرض دو ملک از یمین ویسار | همه وقت مصروف این جمله کار
در اینجا ز شيطان بود اشتعال | خلاف ملائک نماید مقال
ملک منع دارد زافعال زشت | زشیطان بود حکم بر کار زشت
۱۵۹
چو شیطان نماید بدش اشتغال | به نیکی ملک داردش اشتغال
ملک چون ز دین میدهد جمله کام | از ان باعث دینیش گشت نام
ز شیطان بود آنچه حاصل مدام | پس آنرا هوا بایدش گفت نام
ملک هر زمانست در سعی آن | که سازی بشیطان تخالف عیان
همه دین بخواهد ملک بر دوام | ز شیطان هوا باشدش جمله کام
چو انسان طرف از ملک در گرفت | کز ان کار دینی همه بر گرفت
چو زین هر دو باشد همه کارزار | شد انسان صالح بدین بر قرار
جهاد است این فکر انسان را | کزین بهر دین حاصل آورد کام
چو ثابت بود در جهاد آدمی | در این امر باشد مفاد آوری
همین شیوه را صبر دارند نام | ازین حاصل آید بدین جمله کام
پس این صبر را دان ز راه یقین | بپاداشتن جمله از راه دین
چو دانستی از صبر ای ذوفنون | مفصل کنم صبر فی التّشکون
بود صبر از بهر سالک اساس | اگر صبر نبود بود هیچ پاس
۱۶۰
بود تو به بی صبر گاهی بکام چو صبرت نباشد بود تو به نام
فرایض نه بی صبر گردد ادا نه بی صبر گردی ز عصیان جدا
ز شاه رُسُل سید کاینات سؤالی نمودند اهل ثبات
که ای سید پاک ای نیکخو حقیقت چه باشد ز انسان بگو
بود دین و ایمان چه ای شاه دین بفرمود صبر است ایمان یقین
دگر باره گفتند و گفت اینچنین بود صبر از نصف ایمان یقین
به بینی بقرآن ز نزد خدا بود صبر مذکور هفتاد جا
بفرمود هستم مع الصابرین خدا شد چو همراه چه افضل ازین
هوا را گذارند مردان دین خدا همراه شان بود با یقین
هوا را چو بگذاشت مرد خدا به صبر او شود هر زمان آشنا
چو با صبر شد امتحانش پدید ز اموال و اولاد و حُبّش برید
چو صبرش میان دل آمد پدید ز دنیا و فیها تَعَلّق برید
بذلّت بمرگ و مصیبت روان همه صبر باشد ره سالکان
کالای سیم
١٦١
به صبر است از سالکان کار و بار
رسد هرچه هر وقت از کردگار
بجز صبر راهی نباشد دگر
خوشا صبر در راه حق سربسر
عبادت ز صبر است و دیانت از او
از ین سالکانراست زین جستجو
تو گر صبر داری بدل جان من
شوی از بزرگان اهل زَمن
خدا هم رهت باشد از تو شاد
همه وقت باشد حصولِ مراد
ز حرص و غضب داروت صبر ساز
همه حاصل آید ترا از نیاز
بیا جان من صبر را پیشه کن
که تا حرص را برکنی بیخ و بن
وَطَلَبَا فِی حَلَالِ
و جستجو در حلال
بود سعی شان جمله اندر حلال
حلال از حلال است بزم وصال
طلبگار رزق حلالند و بس
ندارند گاهی بجز آن هوس
در فضیلت حلال
فضیلت بدانی چو تو از حلال
ز عصیان نگردی گهی پایمال
بود مایه جرم و عصیان حرام
حرامست بی دور و ار وزکام
کافی بیست و یکم
۱۶۲
يَا اَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِن طَيِّبَاتٍ واعْمَلُوا صَالِحًا
ای پیغمبران بخورید از مالهای پاکیزه و عمل کنید نیکو
ندانی که حق در کلام مجید پیغمبران داد انیسان نوید
خورید ای رسولان زمال حلال عمل نیک دارید در قول و افعال
پس اول بود حکم حق در حلال بآن زمرۂ انبیا در مقال
بدانی ازین ای ستوده خصال که وصل خدا حاصل است از حلال
حلالت رساند بوصل خدا حرام از خدایت نماید جدا
دلت پاک باشد مدام از حلال حرام است وحاصل از ان بری ضلال
حلالست و دل را بود زو ضیا حرام است و در جان از و صد بلا
حلال است و روشن ازو کاخ دل حرام است و دل زآن سیاه و خجل
حلال است و تن زو شود جمله پاک حرامست و بر سر از و جمله خاک
حلال است و زود رسی تا بکام زکامست همه دور دارد حرام
حلالست و حاصل از و فکر پاک حرامست و باطل ازو فکرها
بفرمود زین آتئہ انبیاء که فرض است بر مومنین از خدا
۱۷۳
ضرورت چو دارد بکار جهان | طلب از حلالش بود هر زمان
در گفت شاه رسل اینچنین | که هر کس خورد از حلال اربعین
تمام دل او شود پر زنور | کند از دلش عین حکمت ظهور
شود حبّ دنیاش از دل برون | شود حب مولاش در دل فزون
یکی گفت ز اصحاب بهر رسول | چه خوانم که گردد عایم قبول
بفرمود آن سیّد دو جهان | ز رزق حلالت بود همچنان
چوخور دی حلال از ره اعتقاد | دعایت اجابت بیابد یقین
چنین گفت آن فخر انس و ملک | به بیت المقدس بود یک ملک
ندا میکند هر زمان اینچنین | که ای مومنین و ایام مسلمین
کسی را که خوردن بود از حرام | ز فرض و ز سنت از وی نیست کام
اجابت نمی یابد ان نماز | تو هر چند خوانی به عجز و نیاز
عبادت چوده جزو داری شما | طلب از حلال است نه جزو کار
ز سفیان ثوری بپرسید کس | که ای پیر دانای دوانی هوس
۱۶۴
کسی گردد صدقه از حرام از آن صدقه باشد مرا و را چه کام
بگفتا مثالش بهمین دان وبس که با بول شویدی کی جامه کس
شود آنچه زان بول آنجامه پاک درین حکم شد صدقه شیتر را
چو حال حلال و حرامست این بود سالکانرا همین کیش ودین
که رغبت بسوی حلال آورند زان قرب با ذوالجلال آورند
همه وقت فیضان حق بهر شان بود نو رحق در دل شان عیان
بدل انخدا نیکه نور آفرید بسی از حلالش سرور آفرید
از آنروی پاکان راه خدا همه از حرامند دور و جدا
طلب از حلال خدا می کنند زقرب حرامش جدائی کنند
تو هم گرکنی ترک زشت وحرام بیابی زحق مدعا ومرام
چو باشد طعامت حلال ای اخی بسی لذت از قرب مولی بری
بود شرط اول زپاکی حلال حلال ار نباشد ضلالش مال
ونشاطا في الهدى
و نشاط در راه راست
۱۶۵
نشاط است زیشان براه هدی
همه راه شان از هدی وعی
در حقیقت هدایت و نبذی از ترجمه ایه وافی هدایه مبارکه مجیده
الم ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى إلى هم المفلحون
نشاط از چه باشد بدان ای پسر
که اگر رو مولی شوی با خبر
ازین فضل یابی بدل گر نشان
بدانی نشاط هدی بی گمان
هدی گر شناسی و افضال او
کجا غیر تقوی کنی آرزو
تو دانی که بر سالکان هدی
نشاط از چه باشد براه خدا
کتاب خدا را چو خوانی نخست
بیان هدی را ببینی درشت
الف لام با میم اول شروع
ز قرآن بگردید ای با خشوع
نه ریب و نه شک در کتاب خدا
برین قول شاهد بود کبریا
هدی هست فرمود للمتقین
که شد شیوه شان فرط یقین
بیارند بر غیب ایمان همه
بحق غائب آرند ایقان همه
نماز خدا را کنند استوار
به تقوی چه در لیل و چه در نهار
همه وقت زیشان صلوة و نیاز
همه وقت زایشان نماز و نیاز
۱۶۶
بخوردن قناعت از ایشان جگرن و مماترنقاست هم یعقون
همانا برین چون دوام آورند به ایمان ازین بیش کام آورند
به اخلاص کامل ز روی صواب بیارند ایمان بجمله کتاب
قناعت از ایشان بروز قیام یقین جمله بر آخرت عام تمام
براه هدای خدایند چون بفرمود خالق هُمُ الْمُفْلِحُونَ
چو راه هدی یافتند همچنین به ایشان نشاط است هر دم قرین
هدی را چو دانستی ای ذوفنون نشاط هدی را بدان پس کنون
همین پنج توصیف آمد ثقه که فرمود آن خالق کبریا
هدی در همین پنج محصور شد و زین سالکان جمله مرغوب شد
هدایی که زیشان بود در حیات نشاط است زآن در جمیع جهات
از ایشان هدی زان بقای جهان از ایشان همه خلق از آن در امان
زانفاس ایشان جهان قایمست ز انفاس ایشان جهان دایمست
ز انفاس ایشان زمین و زمان ز انفاس ایشان بقای جهان
۱۶۷
شریعت زانفاس ایشان بپا طریقت زانفاس ایشان عیان
زانفاس شان معرفت را ضیا حقیقت زانفاس شان را جلا
چگونه نباشد نشاط این چنین که گوید خدا نسبت متقین
اگرچه بغیب است ایمانشان ولیکن به از صد عیان و بیان
مشاهد همه وقت اسرار را معاین همه راز آن یار را
عیان دیده وزان حلاوت برند بهر دیده جان و دلی بسپرند
بهر دیده نام و نشان دگر فدا بهر دید جان دگر
تو در عالم غیب داری گذر از آنها شهادت بود در نظر
تو هم صدق و اخلاص اگر آوری چو ایشان بدست آوری داوری
تو گر عشق حق را بدل جادهی زغیبت قدم در شهادت نهی
زغیب و شهادت بسا فرقهاست شهادت رسیدن بنزد خداست
بغیب است ایمان عالم تمام شهادت بود وقف خاص و عام
بود لذتی کز شهادت پدید بجز متقی چشم دیگر ندید
۱۶۸
بود راه دیگر ره اتقیاء
باین ره برو اتقیا را خدا با
خوش آن راه زیبا خوش آب هو
هدی خوش تقی خوش بود پرسو
چواین قرب شد در ره تقیا
نشاطا بفرمود زان فهمید
نشاطی که خود غرق بود اندرآن
شنیده نه بلکه بدیده عیان
دوم در هدی حضرت ذوالجلال
صلوة قیامش بفرمود قال
صلوة ار بدانی بمعنی که چیست
نشاط حیاتت نمایند و بیست
صلوتیکه معراج بر انبیا است
صلوتیکه زود وصل با کبریاست
صلوتیکه نورش بعرش خداست
صلوتیکه راهش سوی کبریاست
صلوتیکه اوّل عبادت بود
صلوتیکه آخر سعادت بود
صلوتیکه از اوست امن وامان
صلوتیکه عصیان بسوز دو فان
صلوتیکه باشد عماد دین
صلوتی کلید بهشت برین
صلوتیکه توجیب چونشد بدست
خدا فرض کردش بمؤمن نخست
صلوتیکه جامع بود از کرم
ز جمله عبادات عالم بهم
کافی بیست و یکم
۱۶۹
صلواتی که نان از برای ملک
ندادند الا که از جز فریک
صلوتیکه طبر ملایک نبود
بجز یک قیام و رکوع و سجود
صلوتیکه هم زمرۀ از ملک
ندید از قعود و دگر جزو یک
صلوتیکه چون ترک شد از عمد
زمومن عطا های ایمان ببرد
صلوتیکه مقیاس اعمال تست
بروز جزا رویت پرپشت
صلوتیکه خوانت چو با خضوع
بود از زمین سوی عرش رجوع
صلوتیکه گر نیست با او خضو
بروی مصلی زنندش ز دور
دربیان کیفیت نماز اتقیاء
صلوتیکه حق گفت للمتقین
بیانش نمایم بدان از یقین
بعالم نظر کن ز روح حساب
زکیفیت خلق عالم بیاب
دو چیز است از بهر خلق ایجاد
یکی قالب تن دوم شد روان
بود بهر تن جمله فیض و فتوح
زیمن روان آنچه گوئیش روح
چو از تن جدا گشت روح و روان
نماند بجز نقص اندر میان
کالای حصه دوم
نیاید ازو درک فعل ثواب
سپارند ازانش بزیر تراب
نماز ترا نیز باشد فتوح
یکی از تن ایجان و دیگر زروح
تنش صورت ظاهر است از نماز
بود روح او از حضور و نیاز
تنش باید اول شناسائی هوش
که تا در دل آری نیاز و خروش
طهارت بتقسیم کمال و طهور
شود ستر عورت زبعدش ظهور
به قبله ستادن بعجز و نیاز
دمی کاوری روی دل در نماز
نظر بر نگردد ز جای سجود
پناه در شیطان بحق و ودود
دل حاضر به نیت زبهر نماز
همه منتظر بهر راز و نیاز
زتکبیر اولی لغرض تا سلام
که هر مومنش یاد دارد تمام
نماز است از بهر این تن روان
نیاز است از بهر این جسم و جان
همین صورت ظاهر است از نماز
روانست از بهر آن تن نیاز
زتن چون بدانستی ای باخرد
روان هم ز دل گر بدانی سزد
عمل در نماز است و اذکار گر
بود بهر هر یک روان دگر
۱۷۱
نباشد از آن روح گرد درمیان بود کالبد بیحیات و روان
در آداب و اعمال کامل نبود بود چون نسق گشته روی وجود
نباشد چو روح حقیقت و را بود چون کس صم و بکم و عمی
که با چشم و با بینی و با زبان نه بیند نه بوید نه آرد بیان
نمائی چواول نمازت شروع بود روح بهر نمازت خشوع
حصول نماز تو آمد حضور حضور ار نباشد نیابی سرور
نماز است دل راست کردن بحق دگر تازه کردن بذکرش سبق
ازین غصه برگیر ای نوجوان اقم الصلوة لذکری بخوان
ازین است فرمود خیرالوری مصلی ببینی که باشد بپا
بخواند نمازی ولے بینیاز نمازش نباشد بسانِ نماز
بجز ماندگی حاصلش بار نی نماز و را قدر و مقدار نی
نباشد نمازش بغیر جَسد چو روحش نباشد چه نفعش رسد
ببین ای برادر بفکر تمام بفرمودۀ شاہ خیرالانام
۱۷۲
نمازی که بیع زیان بود | اگر چه جسد کامل از آن بود
چو باشد بدم تمامش عیوب | چه یابی از ان غیر رنج و کروب
نویسند اجر نماز آن قدر | که باشد حضورت بدل سر بسر
نمازت جدائی ز آرو هو است | وداع هو اپس نماز خداست
وداع هوا و زغیر خدا | چو کردی نماز این بود مدعا
نمازی که باشد ز اهل ولاء | نماند بدل هیچ جز کبریا
شنیدی مگر تو زقول و بیان | که فرمود آن ما در مؤمنان
که با حضرت سید المرسلین | همه وقت بودیم چون جان قرین
ز الطاف و اشفاق شان بشیر | رسیدی عنایات شام سحر
چونزدیک میگشت وقت نماز | ز شوق و ز ذوق و ز قرب و نیاز
نبی را چنان پیش میگشت حال | که با ما نبودی از و قیل وقال
چنان وضع میگشت ز آنشاه دین | که فکرش نبودی یسار و یمین
بدیدن چنان وضع او مینمود | که گوئی بما او شنا سا نبود
۱۷۳
چنان میشدش حال در انزمان که کوئی نه بد معرفت در میان
زما و زحضار بیگانه بود به ما جمله بیگانگی مینمود
فراغت نمییافت تا از نماز نبودش بکس مطلقا حرف باز
ازین روی فرمود خیر البشر حضور نمازت نباشد اگر
خدا ننگر د هیچکه در نماز مگر انکه آری حضور و نیاز
شنیدم خلیل آن نبی ہمام چو خواندی نماز خدا را مدام
زجوش دلش می برآمد صدا که هرکس شنیدی دو میل از نجا
از ین مردم از دور دانسته بود که دارد خلیل اشتغال سجود
گر انصاف آری توای مرد راه ببینی همه حال خود را تباه
بدانی نمازی که خواندی همه زراز و نیازی که راندی همه
جسد نی از و تا چه باشد بروح تجسم و نه جائز است از وی فتوح
جسد گر تصوّر بفرض آوری بجوهر گذر رو بعرض آوری
جسد هم نسق گشته و خوار و زار جسد را چه حاصل از و چیست بار
۱۷۴
چو یک عضو ناقص بود داند
چه خذلان برای جسد میرسد
جسد از تو دارد نه چشم و نه دید
چه مسرت از و بر تو آید پدید
جسد چون بود کر ز گوش ای اخی
کجا حرف جانان از ان بشنوی
زبان گر نباشد ترا در دهان
کجا سود یابد ز حرفی زیان
وگر چشم باشد نه دیدش بود
کجا بصر دیدن کلیدش بود
من آنقدر کردم بجرم نمای
نگشتم ممیز ز راز و نیاز
نه از کالبد در نمازم خبر
نه از روح او در نیازم اثر
بخود آنچه زین کار نگریستم
بهر سجده خویش بگریستم
نمازار بود چون نماز منی
تباشد از و نفع روح و تنی
قیامش حپان و رکوع وسجود
شروعش چه و نیتھایش چه بود
تنش را چو تا حال نشناختم
ز فیضان روحش همه باختم
الهی باین حال زار و نزار
الهی باین دیده شرمسار
الهی باین تن که عاطل بود
الهی باین دل که غافل بود
۱۷۵
الهی بجائی که فیضمان ندید الهی به دردی که درمان پذیر
چسان ایستادم برای نما چسان رونها دم بخاک نیا
نه شرمم ز اکل حرام هیچگاه نه بر حلالم سبیل و نه راه
همه غرق در بحر حرص و هوا خبری ز تقوی و زهد و صفاء
همه طالب جاه و عِزّ و شَرَف همه عمر کردم درین ره تلف
همه عمر از بهر تحصیل جاه تلف کردم و نامه کردم سیاه
به پیشت ستادم ولی بحضور همه حُبّ دنیا بدل از غرور
ستایش ترا کرده ام در زبان ولی در پی حمد با دیگران
بگفتم ترا ربّ هر دو جهان ولی خواست بنمودم از دیگران
ز رحمانی تو و هم از رحیم زبانم همه وقت بوده کلیم
طلب جسم را کرده ام از دیگر همه خاک بیزی نمودم بسر
ترا گفته ام مالک یوم دین از آن یوم و از تو نه ترس ان کمین
پرستش تو این زبانم بخواند بغیر تو حظّ اطاعت براند
۱۷۶
زبانم ز تو استعانت بجُست | ز امداد دیگر امیدم شکست
ز تو خواستم بس ره مستقیم | درین راه رفتم چو شخص سقیم
بگفتم همه از ره عارفان | ولی صرف شد عُمر چون مسرفان
ز راه غضب از تو جستم پناه | براهِ غضب نامه کردم سیاه
بگفتم هزار و نکردم یکی | نه حاصل ازان پیش شمداندکی
بعذر و اچّه حاجت برویِ لئیم | چو امروز پیدا ست شئ ذمیم
درین عُمر رفتم نه راهِ رضا | نماندم دمی از غرور و هَوا
توکّل نکردم به تو ای کریم | همه بود امیدم از هر لئیم
تو رزاق و من رزق جویان زغیر | تو با من من از جهل پویان زغیر
ز تو رزق و مشکور من از دیگرا | ز تو رزق مقسوم و من دربدر
مُقدِّر مُقرّر ز تو عِزّ و جاه | من از جهل از دیگران جاه خواه
تو از آب دادی وجودم نجاک | ز نارِ هوا جسم دادیم پاک
من از جهل خواهم ز غیر تو رو | نشد حاصلم هیچ و شد آبرو
حکایت بیست و دوم
۱۷۷
همه عمر سرگشته و در بدر که عزت بیایم ز شاهان مگر
همه وقت مصروف این رنج و درد که ذلت نبارد بسر خاک و گرد
خبری که عزت نه این بودهاست همین تاریخ و قرین بودهاست
خیرنی که عزت نه غیر از خداست ازو ذلت ما وزان عزّ ماست
از انکس که خواهیم عزت مدام همانست محتاج عزت تمام
وزانکس که خواهیم ما عِزّ و جاه ز ما بیشتر احتیاجش براه
محتاج خواهیم و بینیاز در این عمر بگذشت و مانده مجاز
عوض هرچه کردیم بد کردهایم نه بهر دگر بهر خود کردهایم
بخیر و شر خود نه گاهی نظر نه اندیشه و فکر نفع و ضرر
همین کرد ما بس زنادانی است همین کرده نقص مسلمانی است
کسانیکه راه هُدیٰ داشتند کسانیکه رَه با خدا داشتند
هدا کارشان وازان بس نشاط نشاط الهی که بهرشان چوسماط
هدی کر بدانی زایشان هدستی و زایشان هدی همره شان خداست
کاپ بیست و سوم
۱۷۸
به تقوای همه کارشان با کریم از آن دین و ایمان شان مستقیم
بود دین شان دین و ایمان یقین یقین جمله ایمان و ایقان دون
نمازی که خوانند گفتم پیش نش کم نوشتم از آنست بیش
از آنست قول شد مر تضی نشاط است زیشان همه در هدی
چو من حال شان بینم و حال خویش ازان حالت صعبم اید بپیش
ندانم که خود را چه دانم کنون بسی سخت حالت مرا از جنون
نه حاصل هدایت نه در دل اثر نه از راه تقوی و فتوی خبر
نه ایمان که باشد ز اهل تقی مسلمان بنام و عمل ز اشقیا
نه از غیب علم و شهادت به پیش عجب اه رفتن عجب دین و کیش
نمازی که در دل نه گاهی نیاز همه فکر دل در پی حرص و از
وضو چون وضو نی و دل در حضور نماز و نیازی سراسر قصور
نمازی که خوانم ز نقصان آن شود توجب لازمم بی گمان
ز نقصی که دارم من اندر نماز بدانم من و داند آن کارساز
۱۷۹
بخوانم نماز و ملک در عجب که زین داری ای دون امید طرب
چو سودا بیفزود اندر دلم ز سودا بشد پای اندر گلم
ہمین شکوه برد به پیر مغان که ای من فدایت بروح و روان
مرا عمر ضایع شد اندر جہان نکردم به دل پیچ مهر تبان
گر ایستاده ام بهر غیرم مدام نه بهر تبم بود اندر قیام
ہمین حالتم بود اندر قعود خجالت ز خاکم همه در سجود
نه در قاعده قاعده حاصلم همه بے حضوری بدل واصلم
چه حاصل بود بهر من زین نماز که باشد بدل نے ز عجز و نیاز
بدل چون نباشد نیاز و خضوع نمازم چه و چیست از آن سرشوع
مقرر نماز از برای نیاز نیازم چو نبود چه خوانم نماز
چو بشنید آن پیر والا تبار ازین گفته بگریست بس زار زار
بفرمود کز هجر انان مدام بود زین ندامت مدام و تمام
درین بحر پیوسته باشد غریق وزین آتش عشق هر دم حریق
۱۸۰
نیازی که شایان ذات خداست ادایش زانسان خاکی کجا است
تو در نقص خود اینقدر قایلی به اصلاح نقص اینقدر مایلی
همین حال پاکان بود هر زمان همین حال دارند روز و شبان
میسر نباشد حضور تمام بخواهد دل و در نیابد بکام
حضور عوام است در خوردشان حضور خواص است با عزوشان
نه نسبت بود عام را با خواص نه از خاص با انبیاء اختصاص
مدارج بود در خواص و عوام بود انبیاء در مراتب بکام
بود هر که خواهان بالای خویش کند سعی اندر رسیدن بپیش
رسد گاه و گاهی بماند براه بود در دلش جلده قرب آله
طلب چون فزونست و فقر افزون مدام است هر کس بسیره درون
ولی خوشدلی بس ازین میبنی است که جبر تبع حاصل از ین کیش است
ز تقلید پیغمبر و تبع او رسیده بحکم خدائی نکو
ز اخلاص وسعی است تقلیدها بود مرحمت پس ز نزد خدا
۱۸۱
ترا سعی گر در حضور است و غور کلامت همین و همینست طور
به اندازۀ چشم نور آوری به مقدار طاقت سرور آوری
تو کوته مکن صدق و اخلاص را ازین بعد بسپر بحق عاصی را
ز تو قدر طاقت نموداریست کریمی از و در خریداریست
تو دانی نه قیمت چو زین کرده ای کرم کی گذار و حزین کرده ای
تو با عاجزی اعتراف آوری نه راہی زلاف و گزاف آوری
بجز تو از تو چو دانا تر است زقوت ببخشش توانا تر است
غرض چون ز تقلیب باشی بدور همین است بہر تو ایجان سرور
تو در تبع و تقلیب سالار دین تھی چون با مید سر بر زمین
به تقلیب و تبع بے التجا ز تو در پذیر و بنقصان خدا
حکایت
شنیدم که در وقت موسی کلیم یکی مرد ساده دل بس سلیم را
زاطوار نادانی و ار تداء تمسخر کشان با کلیم خداء
۱۸۲
بهر محفلی مجلسی می نمود
بگفتار موسیٰ زبان می کشود
به نقص زبان و به نقص ادا
همیگفت بر خلق آن ماجرا
شباهت نمودی بگفت کلیم
که خندند کفار بر آن لئیم
ازین بود موسیٰ علیه السلام
همه وقت ازوی برنج تمام
درینکار بود و اجل در رسید
اجل دامن زندگیش درید
کلیم اندر آنشب بدیدش بخواب
که حق داده بودش زری نواب
بدیدش کلیم خدای کریم
به انعام و اکرام اندر نعیم
به آسایش و راحت بیش بود
ز لطف خدا غرقش در فزود
بگفتا زحیرت بیزدان کلیم
که ای حضرت کردگار رحیم
کسی کو مرا عمر ناخوار داشت
به عالم به بی عزتم گماشت
نه مستوجب این کرم بود او
چرا میبرد اینقدر سود او
کسی کو کند با کلیم چنین
ببایست باشد زبون و حزین
بفرمود حق کای نبی کلیم
تو هستی کلیم من و من کریم
۱۸۳
بتو چشم الطاف من بیشتر | درین عصر باشد ز جنس بشرترا
به شکل تو میساخت خود را چون | چو تو حرف میزد میان کسان
تو محبوبی او ساخت خود را چو تو | مرا غیرت استاد بس پیش رو
که هر چند او را نکو نیست کیش | چو از دوست اطوار آرد پیش
مرا چشم بر پیشه اوفتاد | ز اوضاع او دوستی تو یاد
کریمی من کرد این اقتضاء | که هرگز معذب نسازم ورا
اگر بود نادانیش بیشتر | ولی بود با دوستم پیشه ور
به این پیشه دوست بگزیدنش | عقوبت نکردم به بخشیدنش
پس این جای امید باندنا است | به کافر چو این مرحمت خدا است
به کفر و به آن پیشه بد شعار | چو بخشد ز لطف اینچنین کردگار را
در اینجا چو مومن به تقلید پاک | جبین از ره صدق ساید بخاک
بود اعترافش ز عجز و قصور | بود طالب قرب و اجر غفور
عجب نیست کآن کردگار کریم | که او هست بر بندگان بس رحیم
۱۸۴
به تقلید پیغمبر پاک دین
نماید عطا نور دل از یقین
بگوید که نالایقی گر تمام
چو تقلید کردی بخیرالانام
ز تقلید و از پیشه آن حبیب
ترا ره نمایم به عرفان قریب
ز مومن بود هر زمان این نوید
بدرگاه حق جمله راه امید
الهی بحق شه انبیاء
که شد جمله خلق را پیشوا
نمازی که از ما نه دروی نیاز
قبولش نمائی به قسم نماز
زما وز عمل جمله گرد در لیست
بدید و نظر هرچه مستورست
همه نقصها در عملها است بیش
بود نقص ما این نه از دین وکیش
نه تو دین بما از پیمبر رسید
درین دل ضیائی زایمان دمید
همین دین و کیش و نماز و نیاز
ز تو وز پیمبر رسیده باز
کمال از تو در پیمبر بود
شرافت بدین منور بود
اگر نقص از ما در آمد میان
نماز و نیاز است فارغ از آن
به آن عظمت کبریا و رسول
به آن حشمت کیش و دین و قبول
کار با حث و سوم
۱۸۵
سر مو نہ گنجد ز نقصی میان ولی نقصها دفع زان میتوان
پس این نقص ما از نماز و نیاز الهی تو از رحمت دور ساز
اگر بیحضوریم تو حاضری بطهـای ما حاضر و ناظری
بدل التجای حضورت مدام بود خواهش ما چه صبح و چه شام
علائق عوارض چه طول امل ز شیطان و این نفس دون دغل
زما رفته است آنچه شایان بود قصوریست ظاهر نہ پنهان بود
الهی تو این اعتراف گناہ زما در پذیر و ز ما عذر خواه
بحق خود و سرور کارساز بحق علی و نماز و نیاز
مکن ردّ تو این کرده بی حضور که زیبا است این از رحیم غفور
اگر عرصه عصیان نیا رو بطی معطل کرمها بود تا بکی
وگر نقص نبود ز عصیان حال کجا صرف گردد کمال کمال
شکستی ز عصیان بیاید بدست که عفوت کند مومیائی درست
غضب گر کار دهم برسبقتش ز رحمت رود در بجار وسعتش
۱۸۶
الھی بود گرگنه پیش پیش بود موج رحمت ازان بیش پیش
بدنیا عطا کن ز نور حضور بعقبیٰ عطا از حضور تو نور
اگر نقص اناست از تو کمال تو بادی زمانیست جز قیل و قال
ز ما گر چه نقص است و بیکاریست کمال از تو و از تو ستاریت
زره برده ما راست دیو رجیم بزه آر ما را تو ربّ رحیم
روا کی بود سگان رجیم از دغا برد از رجیم و ز راه هدیٰ
بیک تن که ملعون بود تا ابد چرا مؤمنان را ز مولیٰ برد
تو از ماه ما انجناب توئیم و گر نیک و بد در حساب توئیم
شهادت بتو آوریم و رسول ربوبیت تو بدلها قبول
تو تخم محبّت به دل داده ز کفر و ضلالت بپاداده
تو فرمودهٔ حکم لا تقنطوا عطا کردهٔ دم تو بر شکل ہو
تن ما است مرهون در اہن توای خریدار این جان و این تن ای
خریدیم حبّ ترا چون بجان ز شیطان چه حق بر تن ما روان
١٨٧
زما استعاذه زنور وقع آن زما سئلت زان تو رفع آن
آلهی چو حُبّ تو از ما بُرد کَرَم کی گذارد کبا کِ سُرد
زتو ما و ایمان و دین هم زتو رُخ ابلیس آرد بما از چه رو
بود کار ابلیس با کافران که با باغی باشُند چون تا آن
رجوع بمقصد
بود نفقه شان زرزّاق چون و مئونه قنا است همه نفقها
قناعت نمایند بر رزق حق نخواهند پُر کاسه و با طَین
بخواهند قدری زرزق حلال که باشد از ان طاقت قیل و قال
بنفس انقدر توشه دردهند که از مرگ ایمن وزان میز نند
نه چون ما غم هفته و ماه و سال نه انبار غله نه صندوق مال
توّکل برزّاق و بر رزق او نه زین بیشتر از کسی جستجو
بوقت غذا هر چه آید به پیش از ان دفع حاجت بانداز خویش
بفکر تر و خُشک نی پیش و کم نه خواهش بخیری که خواهد شکم
گل بیست و چهارم
۱۸۸
خورند آن قدر کزوی آید بکار
نه چون ما که خوردن بیارد عوار
خورند و از آن بهر گیرند
نه خوردن که زانت شرمندگی
خورند آنکه صحت ازو حاصلت
وزان عافیت بر بدن واصلت
همه فارغ از رنج و از ابتلا
همه فارغ از درد و دور از دوا
خورند از غذا و شود جمله نور
شود نفس مصروف راز حضور
حکایت
شنیدم که در وقت خیرالانام
شهی از ولا و خلوص تمام
زاندیشه خیر و هم اعتقاد
حکیمی خردمند بس اوستاد
فرستاد اندر حضور نبی
طبیب رسا بر خفی و جلی
نوشته عریضه بسی با نیاز
بدستش بداو و فرستاد باز
که ای سرور دین و ای فخر پاک
نخواهم بشهرت کسی در مغاک
حکیمی با هوش یار و خلیق
که از ماست اندر علاج دقیق
فرستادم آنجا که بخشد دوا
مهیا بود بهر خلق خدا
۱۸۹
بفرمود آن سید انس و جان که خوبست باشد طبیب نیز اینان
چو بگذشت یک چند برآن حکیم نیامد به پیش مریض وسقیم
بحیرت دو چار و علاجی نیافت مریضی نه از بهر چاره شتافت
ز بیکاریش سخت حالا اوفتاد به پیش حبیب چنین عرض داد
که ای سید پاک والا گهر ازین مردم خطه پرثمر
به من هیچ رغبت نمایند پیش علاجی نخواهند از درد وریش
ز بیکاری خویش هستم فگار چو مردم علاجم ندارند کار
بفرمود آن سید انس و جان که ای مرد کارآگه نکته دان
در اینجا به سگان این مرز و بوم ز جنس دوا نیست هرگز رسوم
از ایشان بسی دور بیماریست به صحت قرین زندگانی است
خورند انچگه نی بجز اشتها خورند اشتها شد چو در منتها
رسد چون بقدر کفافی غذا تناول نمایند کم از اشتها
ز خوردن شکم چون فزونی نیابد مرض اندر ان کی بگردد پدید
۱۹۰
همه درد هائی که در ادم است ز پر خوردن و سیری اشکم است
همه رنجها کاندر انسان بود ز سیری و پر خوردن نان بود
شکم چون نشد سیر دردا دور ز کم خوردنت حاصل آید سرور
چو مردم همه از مرض فارغ است طبیب از علاج عرض فارغت است
تو هم ای برادر چو کمتر خوری ز نور درون بهره ور برخوری
نه محتاج باشی گهی با دوا نباشی به درد و الم مبتلا
ازین روی آنسرور انبیا بفرمود المعدة حوض الداء
حمیه چو دانی که رأس الدوا است حمیه همین خوردن کم دو است
بخور کم که بسیار خوبی از دست بخور کم که بس تندرستی دروست
زکم خوردنت نور آید پدید ز کم خوردنت فکر گردد مزید
ز کم خوردنت دل بیارد ضیا ز کم خوردنت دوست دارد خدا
دگر متقی راضیا و هدی چه باشد که هستند در اهتدا
بود جمله ایمان شان مستقیم کتب و آنچه آمد ز نزد کریم
کمال بیست و چهارم
۱۹۱
ز صدق و ز اخلاص دارن کیش بقرآن و نازل آن آنچه پیش
به امر و به نهی است ایقانشان بود در کتب آنچه ایمانشان
نیا رند یک مو تجاوز از آن همه کارشان بسته در حکم آن
نه گاهی کنند آنچه نبود روا مطابق همه کار با شرع باد
شب و روز در امر معروف بس ز نهیش همه دور باشند و پس
بروز جزا جمله زیشان یقین بود کیش شان این و آیین دگین
یقینی که دانند روز جزا که هست از یقین ظاهر و بر ملا
همه وقت ملحوظ دارند نظر که برپاش دانند بس مختصر
بهر لحظه دانند استاد باز پیش خداوند بس بی نیاز
نه غائب دمی زین حضور و نیاز ازین اند مصروف ذکر و نماز
ندانت فردا بود آخرت هم امروز دانند آن عاقبت
از آنست افعال شان جملہ خوب وزان دور از حمله زشت و عیوب
تو هم گر بدانی زروز جزا زاستادنت پیش روی خدا
۱۹۲
کنی جملگی انچه ایشان کنند کنی زندگی زانچه ایشان خند
بچشم تو چون پرده غفلت است ز اعمال نیکت ازان عطلتست
تو گوئی ز روز جزای عزیز نیاری از آن روز و روز ان تمیز
بدانی اگر هول روز جزاء کنی کار کی جز بیاد خدا
زطول امل چشم و گوشتہ کور نداری مگر بھر دنیا حضور
نشاط بدی گر به بینی دمی بدم کی دھی ہیچگہ عالمی
زعالم فزون جمله دانی فرام بدانی دمی کز دوم مکرمست
وَتَخَرُّجَا عَن طَمَع +
و باز ایستادن از طمع
عمل میکنند انپی کردگارا نه ز امید جنت نه از بیم نا
رضایش بجویند و راهش پویند بهر جلوه در ره فدایش شوند
تن و جان دهند و رضائیش خرند بروح و روان یک ولایش خرند
بدنیا و عقبی نه میلان صرف بجز حُبّ مولا نه قیل و نه صرف
نه چون ما بهوس بهر فردوس حور عبادت نه از ترس نار و شرور
۱۹۳
شب و روز در بحر عرفان غریق بسوز محبت همه دم حریق
همه جان دهند و محبت خرند همه محنت از بهر جانان برند
عمل را بعوض می کنند و بدان بس از کرده خویشتن منفعل
نیارند اعمال پیش نظر نمایند از خود نمائی حذر
عبادت بدانند از خود شعار عبادت نیارند اندر شمار
همه عجز آرند در بارگاه زکبر و منی یاد نارند گاه
بود عشق شان با خدای کریم نیارند یادی بجز از رحیم
ز دنیای دون و ز درهم جهان ز اسباب او برکنار و کران
طمع جمله از غیر ببریده اند از آن حب حق جمله بگزیده اند
طمع راندند و از وی بعید طمانیت از بهر شان ز آن پدید
ز خاصان حق این بود رسم و راه همه وقت مصروف راه اله
يَعْمَلُ أَعْمَالاً صَالِحَةً وَهُوَ عَلَى وَجَل
میکند اعمال نیک و او بر تر سست
همه وقت اعمال صالح کنند همه دوری از کار طالح کنند
کد بیست و پنجم
۱۹۴
همه معرفت کار ایشان عیان
همه امر معروف و فعل بیان
عبادت همه از نماز و نیاز
همه غرق دریای آن کار ساز
بروزان همه ذکر و فکر خدا
به شبها قیام وزراحت جدا
همه صائم الدهر از بهر
همه قایم اللیل شب تا سحر
باین جمله ترسان و لرزان مدام
بدل هیبت از ترس حق بردوام
ندانی که در قرب حق فایزند
که از بیم یزدان همه در غمند
حکایت
شنیدم یکی پاک دین و ولی
که اسرار حق بود بر وی جلی
برآمد ز شهر و برون در شتافت
به نزدیک دریا قراری نیافت
ز جمعی مریدان اخلاص جو
نشسته باخلاص در پیش او
زخوشنودی و خرمی پیر راه
همیراند گفتار یاد آله
ز پیشانیش خرمی می نمود
ز گفتار او خرمی می فزود
چنین بود در خنده کز ناگهان
شد آثار اندوه در وی عیان
۱۹۵
برنگش ز سرخی نشانی نماند گل ارغوان زعفرانی بماند
بها ندام او لرزه اندرفتا ازان لرزه در جای خود در فتاد
مریدان بحیرت دو چار امدند تعجب کنان زار و زار امدند
کسی پای مالید و کس سر گرفت بجان همه آتش اندر گرفت
پس از ساعتی چند ان نیکخصال بصحت گرائید زان گونه حال
بهوش آمد انمر شد راه دین زبان توبه گویان و دل در یقین
به تن لرزه از هیبت کردگار همی کرد بس گریه زار زار
ز حضار شخصی که نزدیک بود بپرسش زبان در حضور بکشود
که ای پیر دانای بادین و هوش چنین حالت از چه آمد پیش
چه حالت بدانحالت جان گداز چه پیش آمدت ای شه پاکباز
بدو گفت آنمر شد با خبر کزین ما جرایم مپرس ای پسر
نه حرفیست کاظهار او خوبست که پنهانیش بهر من میز بوست
ندارم توانی که آرم بیان نه دل را یارانه تاب زبان
۱۹۶
نمود التجا پیش پیر آن مرید که ای شبلی عصر و ای بایزید
بباید ازین سرکنی آکهم که زین فکر و سودا نمی اواریم
بگفت ای برادر چو پرسی زحال بیارم به ناچار پیشت مقال
شنیدم که غوثی بحکم خدای برحمت قرین گشت و شد زیر
مرا بود امید از فضل حق که جایش سپا و باین مستحق
امیدم برین بود و فرخست بسے ندیدم زخود مستحقی تر کسے
چو بوده است مرحمت بهر شرایم ز شهر آمدم بر لب بحر در
بامید بودم بسے شادمان امید همین بود و خشنودم ازان
بدیدم کنون بر لب بحر من عجب ماجرائی که شد جان بتن
که یک ذمی هندوی بد شعار زتن جامه در بحر کردی کنا
به آب اندرون آب بازی نمود ز قدرت بر آن آبیاری فزود
کرم کرد از لطف خود کردگار نمودش بخاصان خود درشما
بیک بار از لطف غوثش نمود تو گوئی که او هیچ کافر نبود
١٩٧
بدیدم که زنارش اندر هوست
مرا تن بلرزید و جانم بکاست
که من داشتم چون امیر نوید
شدم زان گرو در هم ناامید
مبادا که زنار اندر هوست
رخش رو بره در هوا سوی باست
مبادا زند برق خیر منم
بیدارد این طوق در گردنم
ازین پیستم لرزه آمد بتن
ازین بیم شد عقل و دانش مین
نه هوشم بسرنی قرارم بدل
ازین منفعل گشتم و این خجل
زخاصان بود اینچنین پیشم
اگر چند هستند اندر نعیم
کند هرچه اعمال نیکوفزون
ز ترس میمند زار و زبون
نه چون ما که روز و شبان بد کنیم
بطلم و بیداد برخود کنیم
نه شرم از خدا و نه ترس از عذاب
همه مستعد بهر رنج و عتاب
حکایت
شنیدم جگر گوشه مرتضی
امامیکه بد زین اهل تقی
مام الوری زینت العابدین
که رونق از وداشت دین متین
۱۹۸
در ایام حج تلبیه مینمود بلبیک شوق دلش میفزود
در اثنای لبیک انشاه دین در افتاد بی حس بروی زمین
همه خلق شد جمع از هر کنار بگریان و با ناله گشتند زار
چه پیش آمد از بهر این شاه دین کز و تیره شد روز بر مسلمین
فرو دند بس بیقراری بخویش که شاه جها زا چه آمد به پیش
غرض بعد ساعت بلطف خدا بهوش آمد آن سید اتقیا
همه شکر کردند و شادان شدند از ان سید پاک جویان شدند
که شاها چه بود اینکه آمد پیش بفرمای یک شمه ز احوال خویش
بفرمود و بگریست بر زار زار که بودم به لبیک مصروف کار
چو لبیک لایق ندیدم ز خویش چنین فکرتم در دل آمد بپیش
منم تلبیه گوی و لبیک خوان بدل معرفت نیست در خود آن
منم تلبیه خوان و هاتف اگر بگوید ز دل نیست این خبر
بود دولت از صدق و اخلاص تو زبان تلبیه خوان و دل بی حضور
۱۹۹
زھاتف نہ لبیک آید بجواب
نہ سعدیک گوید زروی خطاب
چہ حاصل ازین گفت لبیک کا
چو دل بستہ ایخانہ باکبریاست
چنین ست احوالِ پاکان دین
چنان صدق و اخلاص عهد حنین
نہ چون ما کہ خوانیم گر یک نماز
نباشد در آن ہیچ راہِ نیاز
بہ پندار باشد که زاہد شدیم
بہ انوارِ غیبی مشاہد شدیم
حکایت
یکی واعظِ پاک با علم و دین
بہ مسجد ہمیکرد وعظ ایزقین
در انجملہ جولای بافنده بود
کہ از وعظ واعظ نصایح شنود
زواعظ چوبشنید بحث نماز
کہ گردد چو مومن بصرفِ نیاز
دلش پاک گردد ز نورِ خدا
زغیب آیدش روشنی در صفا
بہ القای غیبی شود سرفراز
زغیبش نمایند راز و نیاز
ہمین شخص بس بود دور از خدا
نمیکرد گاھی نماز و نیاز
چو از واعظش اینخبر در رسید
دلش گشت خرّم بسوی نوید
٢٠٠
وضو کرد و برخواند در شب نماز
چو بشنید تعریفها از نیاز
چو اتمام کرد آن نماز خدا
بپوشید چشم و بدل مدعا
که آید کنون ما تفی زود زود
رسد زود و آید بدل کام شود
چو در شب ندید آنچه بودش در دل
ازین کرده خویشتن شد خجل
برفت و بواعظ شکایت نمود
نمازی که خواندم نیامد شود
نه درواج چراغ و ایام نور
نه از غیب هاتف عنایت فزود
ز پاکان نباشد چنین ادعا
ندارند در زهد خود مدعا
بدانند پیدایش خویش و دین
زهر عبادت بکیش و بدین
همه وقت تقصیر آرند پیش
شمارند بے کرده خود را زبیش
نه چون ما که نارفته پیش از عمل
طلب مزد داریم بیش از عمل
نه بینیم اعمال و اطوار خویش
همه وقت خواهیم زاندازه بیش
نه بر کرده خویشتن یک نظر
که این کرده آرد چو بار و ثمر
طلب بیش و زاندازه بیرون طمع
عمل اندک و از خدا فزون طمع
کابینت و پنجم
۲۰۱
تیتر دهم در الشکر
شام میکند و قصدش شکر خداست
شب آرند با شکر ایزد همه
نیارند بی شکر حق زمزمه
بروز آنچه از حق رسید پیش
بران شکر آرند زاندازه پیش
بدانی اگر شکر حق را اساس
گذاری هر لحظه شکری سپاس
تو گر مجلسی شکر دانی تمام
ز شکر خدایت بود جمله کام
و گر معنی شکر نشناختی
بدان نعمت شکر در باختی
نه یک لفظ محض است شکر ایجوان
ببایدت فهمید معنی آن
بیان آرم از شرح شکر چون
شوی کام شیرین بشکرت کنون
تو ای جان من شکر حق یاد گیر
که در شکر غیرش نگردی اسیر
به شکر اندر آمد شناسای او
به شکر اندر آمد تمنای او
به شکر اندر آمد سر معرفت
ز شکر است بال و پر معرفت
به شکر است یاد خدا از عبید
ز شکر است بر بنده آیین نوید
ز نا شکر کر واجب نعمت است
شناسایی صاحب نعمت است
۲۰۲
تو بشناس اول منعم نشان پس از شکر گردی بی شادمان
مقام است سه بهر دین ای جلیل که علمست و حالست و سوم عمل
بهر کار دین این سه باشد ضرور ازین سه بسی حاصل آید سرور
بود علم اصل اصول ایجوان که بی علم حاصل نیاید بیان
چو شد علم حاصل از آنست حال نیابی بجز علم حال و مقال
عمل آید از حال حاصل سپس بدان سه مدارج ضرورت و بس
مدارج بشکر است زین چنین عیان سازم هر سه بیا و یقین
بود علم از شکر ای وی کمال شناسائی نعمت و جاہ مال
شناسی تو از صاحب حال را نه بر غیر آن آوری قال را
بود حال حاصل ازان خرمی که از وصل نعمت تو شادان شوی
عمل باشد ایجان اگر بشنوی که صرفش بجای رضایش کنی
خداوند نعمت چو دادت نعم ترا داد نعمت ز روی کرم
تو صرفش بجائی کنی ایجوان که صاحب ز صرفش شود شادمان
۲۰۳
همین صرف میدان تو ایجان من تعلق بدل با زبان و بتن
نه گردد همین سه گر از تو اداء ادا شکر گرد دنه ای پارسا
پس از شکر حق گر تو خواهی ادا بود اعتقادت نه از این جدا
که اول زنعمـت بدانی یقین یقینت بدل جمله باشد همین
که این نعمت از کردگارست و بس بیادت نیاری دگر از هوس
بدادن شریک دگر مشمری نه غیر خدا نام دیگر بری
ندانی شریک عطا دیگری بیادت نیاری در ان سوسری
شریک و مددگار گوئی اگر بود شکر ناقص ز تو سر بسر
خیالت اگر این بود هوشدار که در شکر کشتی بسی خوار و زار
بتمثیل گویم ترا مختصر بر این فکر داری و دانی اگر
تراگر شهی کرد خلعت عطاء تو شکر از وزیر آوری در خطا
همین شکر باشد نه از بهر شاه ز شه شکر تو گشت زار و تباه
همین شکر کردی ز بهر وزیر تو این شکر را بهر آنشه بگیر
کافی بیست و ششم ش
۲۰۴
دو جا شکر تو گشت زین رسم و راه
یکی بروز بر و دگر بحر شاه
بود بهر شر خر میت رت نام
ازین شکر تو راست تا نیام
وگر در دل آری خیال رقم
که تحریر نبوده اوراقم
بگوی که خلعت بمن زین سبب
رقم داد از بهر خلعت نبود
نباشد درین نقص دیگر تو
مسخر بود این رقم چون باد
سیاهی و کاغذ قلم هیچگاه
نداده است باکس پشیزی زراه
ازین نقص در شکر ناید پدید
ترا باد این شاکری بر مزید
وگر شکر گوئی تو از آن کسے
که نوکر بود بر خزانه بسی
نباشد درین هم زیان آنچنان
که او را نباشد بدان توان
اگر حکم بر وی بگردد بداد
به دینار از وی نبایست داد
ز ابر و ز باران کنی اعتقاد
همه ملک آباد ای خوشنهاد
ز کشتی به دریا بگوئی نجات
همه دور باشی زشکر حیات
وگر با دو باران و شر و قهر
گیاه و زمین کوه و بحر و بحر
۲۰۵
مسخر به قدرت کنی عنقا خلافش ندانی همه در نهاد
به شکرت نیاید نقصان هیچ زیانخوار شکرت نگردد گهی
و گر در رسد نعمتی از عباد خدا را نیاری درینجا تو یاد
بدانی همان نعمت از بندها ز شکر خدا جهل کردت جدا
و گردانیش اینکه داد خداست موکل همین شخص از کبریاست
بدل حق بیند از خبت او درین که داده است ما را ز مال بخشین
نه گر حکم خالق بدینسان بدی کجا مر مرا بهره زان بدی
نبودی اگر حکم و لطف خدا یکی حبه بر من نکردی عطا
ز حق مرحمت بود و از داد او میانجی شد این مالا داد
چو خازن شماری همه خلق را خزینه بود خاص آن کبریا
بود چون قلم خازن اندر میان تهی دست دانی همه اندر آن
بحکم خدا داد دان و ستد ز حق گوی این جمله هست دید
بحکم خدا صرف دانی تمام همین شکر باشد بدان والسلام
۲۰۶
همین علم و شکرست ایجابال نوشتم برای تو بی قیل و قال
مگر حال شکرای برادر بدان که فرحت بدل آید از آن عیان
همین حال شکر ار حساب اور ازین نیز سه حصه باب آور
که خورسندی تو ازین بود خوشیها بدل از همین میبود
یکی آنکه محتاج بودی رسید نباشد همین شکر از تو مزید
فی التمثیل
مثل گویمت بهر دانش کنون که دانسته گردی تو انید و فنون
شخصی را که شد پیش عزم سفر بجا کر بخشید اسپـی اگر
اگر خوش شود اینکه شیرین نه شکر ملک شد ز چاکریده
ز حصہ اگر اسپ می یافتی همین خُرمی در دلش تا فتی
وگر خوش باین شد که این بود اگر بخشش از شاه با شیدا
نویدش بشکر اندر آید بیات اگر شکر اوست نقصانیات
وگر خوش باین بابت ای با گزین است خدمت نماید تمام
کانی پدیست کو؟
بشاه است زین خرمی بیشتر ازین شکر باشد بجا کرمر
پس ایجان چو نعمت ختدا شد از ان نعمت حق بگردی چو شاد
منعم نه این شکر باشد بتو ادا شکر کردی نه ای نیکخو
رضا و عنایت چو آری بدل بود شکر لیکن مبنی بفعل
و گر خرمی تو باشد براین که فارغ شدم از غم آن واین
فراغت چو آمد بمجموع دل شوم در عبادت ز دل مشتغل
بود این تراشکر ای ذوفنون چو مجموع خاطر بخواهی کنون
بود شکر را اینکه گفت کمال همین بود علم و کمال وعمل
ز شکر از نشان کمال آور بدل جمله از شکر حال آور
بود حاصل آن بتقوی چنین که چیزیکه دورت کند از یقین
نخواهی زد نیا و اسباب آن بدانی تو اسباب جمله زیان
اگر آیدت مال دنیا بدست بدانی که این آمد او بدکست
رود چون شوی شاد و شکر کنی همه دور باشی ز دنیا دنی
۲۰۸
بخیری که یاور بدینت نبود چو دانستی ازوا و جانسون
همین شکر تقوای و سالکه بین زهد را نیک مالک بود
زنعمت گذشتی بمنعم نوان برفتن نگردید چون دل گران
به لذات وشهوات الفت نما سوی عیش در نفس شهرت ندا
همین شکر باشد خداوندان همین شکر آر دترا روی او
در بیان اقسام شکر بدلون زبان تن
همین شکر دل باشدای پاک دین که از روی ایمان صدیقی نقین
که خواهی زبهر همه خلق خیر چو آری به نعمای مردم توقیر
همه نعمت خلق بینیش بدیدن همه شاد باشی دوشیر
حسد ناوری و همه شادمان به آسایش خلق خرم زمان
بخیر همه خلق میلان دل نه خرم که بیند کسی معجل
بود باز بان شکر گفتن خیان بحمد خدای زمین و زمان
تعلق به تن چیست شکر خدا بدان تا بگردی بشکر آشنا
۲۰۹
چو اعضا همه نعمت حق بود ز اعضا چو افعال ظاهر شود
همه باش داز بهر حق قدیم نباشد همه بهر دنیا ندیم
بدانی که اعضای سر تا بپا که اندر تنت آفرید خدا
همه هست شان بهر کار خدا عبادت از ایشان همه مدعا
زهر عضو کاری بود فار بدا همه خلق شان بهر کار خدا
اگر صرف اعضا بیار آوری عبادت زجمله بکار آوری
کنی صرف هر یک بکار خدا تو شکر خدا کرده باشی ادا
وگر صرف بیجای از نو نمود نه کردی درین زندگی هیچ شود
همه از تو کفران بحق می فزود ز شکر خدا مر ترا نیست سود
از نیت قول شه بحر و بر وَمِنْهُمْ وَمِنْهُمُ الشَّكُورُ
چه شکری که سر تا بپای دوان همه یاد حق در تن و هم روان
چه شکر یکه این چشم انچه بدید بجز دید مولا دگر بدید
چه شکر یکه گوش هوش ان بنوا همه حق شنید همه حق شنید
کار بیست و هفتم
۲۱۰
چه شکری کشید آندماغ از هوا
بیابند از آن یاد مولا و بس
چه شکر یکه از رفتن هر سوا
تازه شد ذکر و فکر خدا
چه شکر یکه از رفتن هرنفس
جدا معرفت راه آرد سپس
چه شکر یکه یکدم بود عالمی
چه شکر یکه یکعالمی عالمی
چه دم عالمی را از آن برگ ونوا
چه دم هر دمش راه راز و نیاز
چه دم حاصل عالم دهر و کون
چه دم عالم گون راز دوست عون
چه دم حاصل زندگی و حیات
چه دم جمله عالم از و در امان
چه دم معرفت را از و جمله کام
چه دم در طریقت از وجمله نام
چه دم چون کشد مرد را شش عام
بنور و ضیا صبخش آرد سلام
چه دم آور د شب برایش بنات
نهار و معاشش همه در جهات
چه دم جمله روز و شب از بهر او
چه دم این دهان و لب از بهر او
چه شکری که لب بهر ذکریات
از غیب چه روح و روان شادبات
چه شکری زبان صرف ذکر خدا
کفتار غیرش سوا و جدا
۲۱۱
چه شکر یکه بر سینه در ستا ست
چه شکر یکه دست دعا باخدا
چه شکری بپا ایستاده بران
چه شکری بزانو کف با خضوع
چه شکر یکه افتاده سر بر زمین
چه اعضا که جمله بمصروف یاد
بجز یاد مولا دگر کار نی
چه شکر یکه بر حرف شکرش بزبان
چه شکر یکه سر را سرور حضور
چه شکر یکه از حس شود مشترک
چه شکر یکه حسنش بحجر صفا
چه شکر یکه در دل نباشد خیال
چه شکر یکه و همیخ در دل درون
بحمد خدای سیاه و سپید
نخواهد دگر هیچ جز کبریا
کند هر چه شایان راز و نیاز
همه پشت خم در ادای رکوع
بخاک سیه سوده صد جبین
بجز یاد مولانه صرف و نگار
بجز فکر داور برو بار نی
بری نی بجز هسته مولی گران
حواس اندران غرق دریانو
طلای محبت زند بر محک
شست و ز آرد بشکرثنا
خیالست اگر صرف وقت وصال
همه و هم در سر زعرفان قرون
۲۱۲
چه شکری تصرف بچیزی تصرف همه در محبت مگر
چه شکر یکه حفظش همه تیرو چه سیر و چه طر یکه بیرون ضمیر
چه شکر یکه آید ز رزق حلال بهر لقمه شکری دگر در مقال
چه شکر یکه دریا د رزاق خویش چو دست آورد در دهان القمش
نه از بهر حرص فربین پروری نه از بهر آزورۂ سروری
ولیکن برای بقای بدن که شد مرکب روح ایجان من
بود جاری اذکار عرفان بکام بود معرفت را از ان رسم و نام
چه شکر یکه در معده چون ان رود همه صرف ایقان و عرفان رود
چه شکر یکه از معده و از جگر به اعضا رساند ز عرفان خبر
چه شکر یکه دل با قوی و برخود از آن شکر یابد ز مولی فتوح
چه شکر یکه در دل چو آرد ظهور به اقصای اعضا ر د حله نور
رگ و پی عروق و شرایین تمام ازین شکر یا بند انجام کام
نیاکان ازین شکر و این ماجرا بود هر زمان از عطای خدا
۲۱۴
بود هم شان فکر و در مسیر همین است سیر و همین است طیر
توگر شکر ایشان بیاری پیش بیابی چو ایشان همه دین و کیش
وَتُصْبحُ وَهَمُّهُ الذِّكْر
وصبح میکند و قصدش ذکر خداست
بروزان همه قصد ذکر خدا ز ذکر خدا از جدایش سوا
شنیدی که فرمود خیرالانام که فرموده اش مومنا ترا کام
کسی کو سحر خیزد از خواب خوش همه با خدا باشدش راه و پیش
دل آویخته باشدش با خدا بدنیا نباشد دلش مبتلا
توکل بحق آورد در سحر ز دنیا بدل آیدش نی اثر
ز لطف و کرم با خدای کریم ز مهر خدائی و لطف عمیم
ملک بر گمارد بلطف رحمان که به سازدش اندرین روزمان
بود انچه انروز تا حاجتش زرحمت نماید روا حاجتش
اگر است چون او براه کریم نباشد و را احتیاج لئیم
برحمت روا باشد حاجات او نیارد بحاجات خود جستجو
۲۱۴
همه خلقی باشند در خدمتش بحق خدا تند رو همغضتش
چو اورو بدرگاه ما آورد بجز ما در پیچکس را ندید
چو از بندگی کرد خلاصی تنش نش خوانم انگه بدرگاه خویش
غرض هرچه کارش بود روزها نه محتاج باشد برای ادا
ادایش زغیب روا حاجتش نه محتاج باشد روا حاجتش
بود زین بذکر خدا اشتغال خدار انظار بوی وجدا جال
وگر خیر داند سحرگه ز خواب ز دنیای دون اندرون اضطراب
بدنیا و کارش هم اضطراب ز عقبی و کارش نه در ون جنان
شود امر از حق بقهر غضب که این مرد مشغول لهو و لعب
چو یاد محبت ز دل شد پرید بجز راه دنیا ره من ندید
بخذلان دو چارا و دو پارا نه او یاد من کرد و از من نه یاد
نه یادش کنم من نه را هم وجودش بقهر وغضب مبرم
بهر جا رود شادیش بس حرام نه کامش بود هرچه جوید بکام
۲۱۵
از من چون جداگشت من هم جدا نه از او بمحبت نه از من ولاء
از نیت پاکان بجز یاد حق نخوانند در دهر دیگر سبق
سحرگاه یاد خدائی کنند ز دنیا و فیها جدائی کنند
خدا رحمت خود برایشان روان عنایت نماید ز فضل عیان
برحمت قریب اندرون و برون زقهر و غضب دور و اندر امان
تو هم گرشناس خدا را بدل نه گردی گهی در جهان منفعل
توکل بذاتش کنی بارها همه وقت باشی بیادش تو شاد
چو شرمت برما زانداز کیش براین اعتقاد و بر این دین کیش
خدائی که از نیستی هست داد همه تاج اکرام بر سر نهاد
همه رزق و روزی مقرر نمود کرمها همه وقت بر ما فزود
از آن دور گردیم بیگانه وار بدنیا و اهلش همه بیقرار
نیاریم رو با خدای کریم از آن زیر باریم هر دم سقیم
گر آریم اخلاص و رو با خدا ز دوری و خذلان نیابیم جدا
۲۱۶
به بحر محبت غولقیت دران ازان یُسَبِّحُونَ هُمُ الذَّاكِرُونَ
چه خوش آمدست این چنین تا نند جز ذکر روز و شبان
ازین ذکر حق و ز خدایاد او بحق دا و رحمت و زین جستجو
يُبَيِّتُ حَذَارًا
شب می کنند ترسان
شبانگاه ترسان زراه صواب زند نی که راه عبادات خواب
چوخوابست دشمن براوصاف بخوابست کم از بزرگان حیات
نخواهند خواب از وصال درین که غفلت حجابی بدور اوست
بمین خواب شب امتحان است که در راه من ترک راحت کران
که دارد ولای من و ترک خواب که از خوف من ریزد از چشم آب
نبود است چون خواب اند راجل نه در حشر باشد ز خواب واجرا
نه در خلد میخوابی انیسان گران نه خوابست در دوزخ ایجانجان
بود خواب وابسته این تن بود خواب ایجان من بهرزن
لباسی است اینخواب از بهر تن که راحت از و میرسد بر بدن
کالیسه است و هفتم
۲۱۷
ولی راحت روح بیداریست بروح و دل از خواب بیزاریست
همین خواب حق بدن پنجروز که هستی بدنیا تو در ساز و سوز
گرت میل دل جانب کبریاست شب و روزت اینخواب غفلت چراست
نبود است خوابت بروز جزا نه در آخرت مقر خواب هست
همین پنجروز ایهنرور جوان تو محتاج خوابی در اینخاکدان
به اول به آخر نظر چونکنی بخواب گرانت گذر چون کنی
بمستقبل و ماضی آور نظر درینحال از خواب کن حذر
ازینروست پاکان با یقین نیازند در خواب بهر زمین
ز خواب عوض رو باری کنند بشبها ز چشم آبداری کنند
بود خرم و سبز زان کشت جان وزین آب یابند باغ بهشت
همین اشک گردد درینجا هوا همین آورد بار اندر بکا
چو از وصل خلعت بشبها دهند ازین دوستان خواب را کی برند
مبادا که در موعد وصل یار شود چشم با خواب غفلت دچار
کمالی بیست و هشتم
۲۱۸
ز شب تا سحر سیر راهش کنند
همین چشم تر غذر خواهش کنند
همه شب از ایشان چہ راز و نیاز
گھی ساز و گه سوز و گاهی نیاز
دریخجله حزن و خلوت سرا
نہ فکر شب و روز غیر از اله
ویصیر فرحا حدّما لهل حد من الغفلة
بامداد میکند شادان بمان که برای آستین چه رسانیدۀ از غفلت
گذارند شب چون براز و نیاز
بروزان خوش و خرم و سرفراز
تماشای قدرت بروز آورند
بروزان دگر ساز و سوز آورند
کنند از نماز فرایض اداء
بپیشین و دیگر بصبح ومساء
مراقب بدرگاه گردند چون
خبر نے ز احوال دنیای دون
شبها از آن خوش نعم خوابنے
بروزان بحب زیاد و عتاب نے
دمی بر نیاید بحب زیاد او
دمی در نیاید بحب زیاد خو
اگر جز بیادش دمی دردمند
همان دم دم زندگی نشمرند
بود بسته دم جمله در قید یاد
شمارند بی یاد یکدم ســـــبا
بجز یاد دانند دم را چوموت
بگويند النّوم اخ الموت
۲۱۹
شنیدم دو کس زاهل دنیا و دین که بحدیت حق در دو انشاقربین
بیدار یک دوستدار خدا نمودند از صدق دلها ولا
ز شهری بشهری زصدق و صفا بیدار آن سرور اولیا
پیاده بپا منزل اور پیش ز منزل بمنزل قدم رانده پیش
بنزدیك بغداد واصل شدند دمی مسترح در مراحل شدند
نشستند از ماندگیهای سخت بیک سایه سرو زیر درخت
دمی ماندگی رفت و راحت رسید بدل شوق دیدار آمد پدید
درختیکه در سایه آرام بود درختی پر از میوه و کام بود
دو طایر بر آن آشیان داشتند در آن آشیان بلرح جا داشتند
یکی با دگر گفت حیفست و آه درینمر زبوده محتب آله
رسیدش زحیّ خدا وند موت زحکم خدا گشت فی الحال فوت
همین کاملان ره زهد و نور شنیدند این حرف چون از طیور
بسی حیف خوردند و بر اضطراب نمودند زیحرف در دیده آب
۲۲۰
بگفتند قسمت نه یاری نمود ندیدیم مولا وعنقا فزود
بگردیم پس سوی مسکن براه که بس روی امید باشدسیاه
رفیق دگر گفت لازم چنین نمازی بخواهیم بر شاه دین
سوی شهر رفتند هر دو روان غم آسا بدل نی زتاب وتوان
بسی خرمیها بدلها فزود کز آن عارضه بهر آن شه نبود
سلام ونیاز آوریدند پیش ز دیدار او شکر کردند بیش
نشستند و با هم همه ماجرا نمودند اندر تکلم اداء
که یعنی دروغست و دور از طیو[ر؟] چرا کذب زایشان نماید ظهور
بپرسید آنشاه دین ماجرا که دارید با خود چه حرف از خفا
بگفتند اینواقعه پیش او نمودند اظهار زان گفتگو
بفرمود کائی دوستان امین به صدقست بس قول ایشان قرین
طیوران که کردند سرگم حساب درآمد بم چشم بیدار خواب
بود خواب اهل تقی اخلم فوت اگه گفتند النوم اخ الموت مس
۲۲۱
چوزاہد بیالود چشمی بخواب
ندا درشود در جهان خراب
که شد فوت آنمرد راه یقین
بعالم ندا در رسد اینچنین
چنین است احوال پاکان راه
چنین اند مصروف یاد آله
که یکلحظه تعطیل از ذکرشان
بعالم کند مشتہر موتشان
ز خود تا بزا هد ببین راه را
چه فرقت فرقی را ضیا را
ز تو در غفلت از راه خو خبیر
ز موت وحیاتت نه نفع و ضریر
کسانی که یاد خدا میکنند
شب و روز هم پارسا میکنند
بعالم بود نام شان آشکار
بود خواب شان مرگ اندیشها
وَفَرِحًا بِمَا أَصَابَ مِنَ الفَضلِ وَالرَّحْمَةِ
شادان است بانچه که رسیده آنرا فضل و رحمت
بود خرمی حاصل شان مدام
چو از فضل و رحمت بیابند کام
خدا خوشنود از ایشان در تمام
بیمنست ہر لحظه جستجو
اگر اصلاع دیشی آری بیاد
رضا و خوشی گشت حاصلش بنهاد
بظاهر رفیق این بود مسلیم
که آرد نه گاهی بظاهر گله
۱۱
اطلاع از مدینت الله شریف به مدینه منوره
رسیده که:
خادم رسول الله صلعم رسول خدا صلعم را در خواب
دیده که قیامت نزدیک است است مرا
خبر دهید که نماز پنجگانه خود را بوقت معین
بخوانند و صدقه بدهند و توبه کنند که عقیده
توبه شبانه خواب شد.
مردم
هر کس این را کرایه هفت قطعه نوشته کرده
دهند اگر ندهند بلا به خانه او بیاید.
۲۲۲
بباطن سه حاست بهر فقیر که ریحان امید بنبات قصیر
بود اولش آنکه شاکر بود بدرویشی خویش شادان بود
بداند که این صدق از حق عطاست که با اولیاء اینعطا از خداست
دوم انکه کاهل نباشد فقیر و گر فقر در چشمش آید حقیر
مثل گر بگویم چنین می سزد کسی از حجامت کراهت بود
حجامت چو مکروه داند چه عجب چو بیند نه حجام را او طبیب
نباشد در این امر خارج فقیر نشد چون بامر فقیر و حقیر
بود سومی آنکه از کردگار بود شکوه اندر دل بیقرار
ازان سومی فقر باطل شود فضیلت از ین فقر عاطل شود
بود لازم هردم برای فقیر که دارد همین در دل و در ضمیر
کند آنچه بر بندگان کردگار بود لازم بنده آن فعل و کار
مناسب بهر که هر چه داند کند سزاوار هر کس عطائی دهد
در اینجا که فرمود فخر بشر همان قسم اول بود با خبر
۲۲۳
سعادت چوشد با فقیر آشنا بود شاکر و خرم از کبریا
از آن است فرمان شاه رسل که فقر است گنجی بے ہمل
ندانی که خالیست فقر خدا زگنجینه ہا پر بود فقر ما
زفرموده آن شه انبیا خبر داری ای مرد دین صفا
کلید بہشت حب فقیر زجّبش نباشی تو گاهی قصیر
بروز قیامت بود ہمنشین فقیر خدا با خدا بالیقین
نباشد فقیر و توانگر چنان که در حشر افسوس آرد از آن
که ای کاش بودمی صابی بیش ز اموال و نیاز حاجات بیش
چنین است قول نبی الوریٰ که روز قیامت بگوید خدا
کجایست خاصان درگاه من کجا برگزیده خلق وزمن
ملایک بپرسند کای کبریا کدامند آن زمره باصفاء
بفرماید آن قادر ذوالجلال فقیران که خواهش نکردند بال
ز اسلام خود برعطاهای من خوشی داشتند از زمان و زمن
۲۲۴
حسابی ندارند در بارگاه
از ایشان رضا بد رضا اله
در نیرو ردار و کرم اقتضا
بجنت در آیند با مرحب
همه خلق باشند اندر جا
برایشان زجنت شود فتح باب
فرح زین نمایند اهل تقی
رسد بهر شان انچه از کبریا
انِ اسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا يَكْرَهُ لَمْ يُعْطِهَا سُوْلَهَا فِيمَا يُحِبُّ
اگر سختی میکند بر او نفس او در انچه مکروه شمارد ندهد او را خواهش او در انچه دوست دارد نفس او
بکردار اگر نفس سرکش شود
دهندش نه چیزی که او خوش شود
خلافست از نفس ایشان تمام
نیارند برنفس خود هیچ کام
بچیزی که خواهش کند نفس شوم
نرانند اندر پی او قدم
حکایت
شنید یکه سلطان به یزید
چه کرده است در حق نفس پلید
همه وقت بر عکس او کارها
نمودی همه آن شه اولیاء
بچیزی که نفسش خوشی می نمود
مخالف به ضدش عمل می فرمود
ندادی زکامش گهی مدّعا
خلافش نمودی ز راه هدی
سال بیست و هشتم
۲۲۵
یکی زان جهادش بیان آورم ترا سر او در میان آورم
بخواهش ازو خواست نفس خراب بخواری و زحمت زیجرعه آب
بریدش ز آب و ندادش امان که یکسال بگذشت اندرمیان
بپرسید کس کای شه اولیا بگفت چه حالت زروی تقا
بگفتا که کردم بسی زهد پیش ندیدم ازین نفس رفتار کیش
چو آبش ندادم بیک سال من کنون در ره حق روانشد بتن
چنین است احوال پاکان دین که دارند از دل بمولی الیقین
بیاد خدا نفس سرکش کشند نفس درگذارند و ترکش کنند
تو هم گرگذشتی زنفس لعین یقینا شوی با خدایت قرین
زما وزایشان جدائی بسی است زایشان نفس کشته ورما بز
حکایت
قرة عینه فیما لایزول ونزهته فیما لایفنی
روشنی چشم او در چیزیست که زوال نیابد و نزهت او در چیزیست که ندارد بقا
بود چشم او روشن از بحر کمال بچیزیکه باشد نه او را زوال
کند زهد در انچه او در جهان ندارد در اینجا بقای عیان
حکایت بیست و هفتم
۲۲۶
اگر دانی ای صاحب جد و حال که باشد چو نبود برایش سوال
بدانی اگر سر این نکته را ز حوادث خبر آیدت بر ملا
بدانی ز حوادث زوال وفنا بقا گر بود ذات پاک خدا
ازان غیر باقی نیابی تو هیچ بیابی اگر جمله مانی تو هیچ
از نیست پاکان راه خدا بجز حق ندانند دیگر ولا
ز دنیا محبت نخواهند گاه بمولی همه زادشان بست راه
چو اموال و اولاد دنیای دون بقائی ندارند بیش و فزون
نه بندند دل هیچگاه اینها وفا باشد و نی بقائی در آن
گزیدند از جمله حب خدا ز دنیا و حبش سوا و جدا
بآن روشنی جمله در چشم شان همه قرة العین شانان عیان
بقائی نبینند چون در جهان نه بندند دل هیچگه اندر آن
چو دنیای دون را نقدر بقاست بود آنچه در وی برای فناست
بقاذات حق را چو دانسته اند بریده ز دنیا بحق بسته اند
۲۲۷
از اسباب نیا نه اندوه گین بعقبی همه بس قرین در قرین
ز اعمال نیک وز قرت صال همه وقت زایشان بعد قال و حال
همین باقیاتی که همراه شان بود صالحاتی روان وعیان
بدنیا سرور و به عقبی سرور سروریکه حاصل از و جمله نور
نه چون ما که آریم عصیان پیش نه فکری زدین خیالی ز کیش
کنیم آنچه اعمال زشت و زبون بماند همه اندرین دهر دون
رودنی بهمراه الا عذاب همان کرده ماند درینجا چو خواب
گهی حُب دنیا گهی حُب جا خطا کرده منزل خطا جمله راه
از آن کوفتا گردد اندر میان همه عیش گویان فنا اندران
وز آن پیچ حاصل نه در زندگی چه حاصل نمائیست شرمندگی
ز دنیا بر آئیم دست تهی نیابیم راحت زیک در همی
بُدنیا حزون و بعقبی حزون بُدنیا ندامت بعقبی زبون
نه راه خدا پیش و نی راه دین همه وقت در راه دنیا حزین
۲۲۸
زپاکان تراین رسم در راه باد رضای خدا جمله زیشان مکاد
بیا و خدا جملگی اشتغال بیاد محبت بدل اشتعال
بیادش همه فارغ از غیر او همه وقت دل اندرین جستجو
نه جز یاد حق فکر و فکری بیدل نه بی یاد او منصرف مشتغل
زحق چون بعرفان گذر یافتند همه در ره دوست بشتافتند
فرو مانده راهی بحسن کبریا همه صرف همت براه خدا
بقا دیده در راه باقی روان زراه فنا بس بعید و کران
چه خرم گروهی که در راه دین بود راه و رفتارشان اینچنین
بدنیا همه کشته ده والان کل به عقبی قرین خدا از عمل
همین انداز واژان رسل همین اند خوش رهروان سبل
همین اند پیران خوش راهنما به ایشان بود تاج کرم کبریا
همین اند حاصل از ایشان شرف همیست نه حاصل چو روح لطیف
بقای جهان جمله از جودشان همه هست عالم شد از بودشان
۲۲۹
قیام زمین ابرو باران همه بپا انجم و شمس و کیوان همه
زانفاس شان قائمست انچنان چنین بود و باشد الی منتها
چو غیر خدا جمله بگذاشتند همه بار عالم نگهداشتند
نظر چون نمودند در لایزال رسیدند در عزت و هم کمال
نمودند چون جهد ما لا یطاق رسیدند در عشرت ما بقی
همه وقت موصول و حبان باری نه چون ما همه حسرت اندر هوا
یمزج العلم بالحلم والقول بالعمل
بیامیزد علم را بحلم و گفتار را به کردار
بیامیخته علم با حلم از آن که داند این هر دو را توامان
بود قول و گفتن که باشد عمل مطابق بود قول و فعل محصل
شعار است اینها ز خلقی نکو همه خلق نیکو زشان جستجو
زعلمی که با حلم یکجا شود از ان خلق نیکو محیت شود
ازینقوت علم باشد فروغ جدا مینمایند صدق از دروغ
بگفتار زشتی جدا از نکو از نیکی همه خواهش جستجو
۲۳۰
جدا حق زباطل به علم آورند
بدست اینهمه را بحلم اورند
همین علم و حلم است حکمت عیان
که حکمت عبارت بود از همان
همین حکمت حق بود بینظیر
که یادش نموده بخیر کثیر
همین خیر باشد زایشان شعار
ازین خیر یابند ره سوی یار
بود علم شان کامل اندر امور
بدل حاصل از علم شان جمله نور
بود علم ایشان چنان در کمال
که باشند غرق وصال جمال
ز علمی که حق بهرشان داده است
برایشان در علم بکشاده است
ز علم شهود و ز اسرار غیب
بود منکشف جمله بی شک و ریب
از آن علم حاصل شود حلم جم
که حلم است تحصیل از فیض علم
بحلم انجنان پاک دلهاشان
غضب را نباشد بدل ساربان
بود دشمنی دوستی بهر رب
برای خدا جمله لطف و غضب
شنیدم که آن سید دو جهان
بسی رنجها دید از کافران
از ایشان بسی رنجها در رسید
در آندم که گردید دندان شهید
۲۳۱
بسی رنج و زحمت زایشان کشید
به اصحاب هم رنج و زحمت رسید
به آخر دعا کرد آنشاه دین
بدرگاه حق از دل با یقین
که یارب برایشان تو رحمت کن
که این بندگان و تو هستی خدا
ز جهلاست احوال ایشان تباه
وز ایشان ازین جهل گمگشته راه
هدایت بایشان تو گردان نصیب
که گردند با عقل و دانش قریب
همین است حلم ای برادر ببین
کند بر دشمن دعا از یقین
از ایشان همه رنجها در رسید
وزان شاه دین یابد عا ناید
حکایت
شنیدم که آن ادهم پاک دین
بدشتی برآمد بروی زمین
سواری در آندشت از لشکری
سوی شهر رو داشت از کشوری
به او هم چو او را نظر در فتاد
بگفتش که بنده خانه زاد
بگفتا بلی بنده و بنده ام
به این بندگی بس سرافکنده ام
بپرسید آن لشکری زانجناب
کجا هست آبادی ای عبدخدا
۲۳۲
در آنجای بد قبر ها در یمن اشارت نمودش که است بان
بر اشفت آن لشکری زین سخن بزد چند چوبی بران پاک تن
که من پرسم آباد و روزش نشان میدی قبر ها را چسان
زآسیب چوبش شکستند روان کرد زیر عنان شیر
غرض خون روان پیشین شهر اندر آمد علی نعمان
مرا زیر عنان آنشه ملک دین روانشه بکش در آنسر زمین
چو مردم بدیدند از هر کنار بکردند بس گریها زار زار
بآن لشکری مومنان صفا بگفتند از هر طرف حیف ها
که ای مرد نادان بس بی خبر چه کردی جفا خاک بادت بسر
که این پاک دین او هم پاکزاد که در عالم از اوست بر خلق یاد
سر آمد بود در ولای خدا در اینوقت باشد سر اولیا
چه بیجای کردی تو اینکار بد شوی کشته از شه اگر میدهد
چوبشنید آن لشکری ان چنان لرزه افتاد او را تبن
کانی پستی و نوحه
۲۳۳
که افتاد از اسپ او بر زمین بیفتاد در پای آنشاه دین
که بد کردم ای شاه دشنام بتام ز دنیا و دین است کرده صیام
بحجل کن مرا بیشه اولیاء تو بگذر در حب رحم برای خدا
چرا گفتی ایشه که من بندهام ندانستم از آن ترا محترم
بگفتا که من بندهام از خدا نه گفتم دروغ و نه بد افترا
غرض شکر ی عذر بسیار کرد بحل خواست با گریه واه سرد
بگفت ای برادر ز پیشتر بحل کردم آنگه که بشکست شیر
بفرمود چون زد مرا نوجوان ز سر گشت از آن چو خونم روان
ندانستم آن منتقم کارساز ثوابم دهد اندرین راه باز
چو بُد واسطه شکری در میان که از آن ثوابم رسد بیگان
مروّت ندیدم کزو بگذرم همین نعمت حق به تنها برم
همان وقت کردم دعای مزید بدرگاه آن ختی حق مجید
که من زو خوشم این خدا کریم به بخشای او را که هستی رحیم
حکایت سیم
۲۳۴
همین لطف چون جو آراو دید
کرم از تو بر من از و شد پدید
بحل کردمش من ببخشایشش
زآسایش و بهر نمایشش
چو این نفع از او بمن در رسید
الهی کرم کن بر آن هم مزید
ببین حلم انیست ای با صفا
که او سرشکستش بی این مدهای
زحکمت بود علم و حلم ای آخ
تو بیحکمت از این کجا حظه بر
ببین نیکمردان چنین کرده اند
بدشنام خلق آفرین کردانید
حکایت
شنیدم که عثمان حیری بیجا
بد آماده از بهر ذکر خدا
کسی آمد و دعوتش در نمود
که شوق و عقیدت مرا در فزود
کرم گرنمائی بیایم کرم
بی خرمی از تو درون دلم
بفرمود آن سید پاکدین
که دعوت بود با اجابت قرین
بیایم بهر وقت در خواهیم
تو هردم که من سرکنی راییم
معین نمودش ز وقت طعام
باظهار شاد و بدلا شادکام
۲۳۵
همان وقت آنشاه راه یقین بیامد بدروازه اش در کمین
چوز و حلقه بر در نمودش صدا برون آمد آن مرد از آن سرا
بگفتش که زحمت کشیدی بسے ولی بود مهمان خوانم کسے
نماند از طعام و بخور دو برفت بتو زحمت اینجای بیجا می رفت
بگردید عثمان حیرتی زراه بگفتا که قسمت نبود از آله
چو برگشت بشنید دیگر ندا که بر گرد پس ای شه اتقیا
بیامد پس و باز گفتش چنین که نانی نمانده است ای دل حزین
غرض چند بارش براند و بخواند هر بار بر وی دعائی بخواند
به آخر بعذرش بگفت ان لئیم که ای پاک دین ولی کریم
در این بد مر انیقدر امتحان زحلمت چه اندازه باشد نشان
که آشفته گردی ازینکار من و یا اینکه حلم آوری ای سر من
چو بشنید عثمان از یحرف باز بخندید و گفتش بعجب ناز
که ای مرد دانای راه هدی خدایت کند خیر و نیکی عطا
۲۳۶
درین استقامت نبوده حلم
نبوده است این شیوه از حلم کم
همین خاصه بوده نه از عارفان
ولی هست این خاصیت از سگان
صدا چون کنی بهر نان شان
بیایند روان و دوان بهر نان
وگر رانیش پس رود از قفا
همین شیوه از سگ بود بر ملا
همین را که کردم تصدیق و صفا
ز خاصیت سگ بگردم ادا
خواص سگان بس بود بیشتر
کجا میتوانم ادایش زیر
زپاکان راه خدا و یقین
بود شیوه ایجان جان اینچنین
بود حلم این گر بدانی کنون
چو دانی بخود حکم آری جنون
چو بینی همه از ره اتقیا
بدانی ز خود راه جهل و خطا
چو یابی زحلم بزرگان خبر
خیال بزرگی بر آری ز سر
ازین حلم اگر چو گردی ز دل
ز اطوار خود می شوی بس خجل
همین بندگان خدایند و بس
ز ما حاصل عمر نی جز هوس
حکایت
۲۳۶
شنیدم زحال اویس قرن
که بوده است خون خمارمخزن
چو از جائی خود می برآمد به کو
زطفلان بدش در عقب تکاپو
بسنگش زدندی زهر سودون
بدی در میان آتش و دین دون
بگفتی به لطف و محبت براه
که باشید اندر امان آله
ازین سنگباران بسی خرمم
بعمر شما بس دعا میکنم
ولی خوردگیرید ازین سنگها
مبادا رسد یک شکستی بپا
که محروم گردم زلطف قیام
نمانم کنون از قیام و سلام
شما خورد گیرید سنگ ایزنان
عطا بر شما باد عمر کلان
کسی کو ازین سنگ خوردم زند
بعمر کلان با مقاصد زید
ببین جان من شیوه اولیاء
ببین بردباری وحلم و تقاء
چنین شیوه باخلق زیشانست
که حق قرب خود بهر ایشانست
ازینحلم کر بهره بر خود بری
دهندت ازین بهره از سروری
چو باشد خواص بهایم بتن
برولاف از نیک مردی مزن
۲۳۸
اگر پاک گردی زشت و زیبد
ترا دعوی نیکمردی سزد
بعلم و بحلم آوری رازها
دهندت بدل را ز وقر و خطا
و گر قول شان با عمل مستوی
مخالف نه قول از عملت یکموی
بخلق آنچه گویند اول کنند
نه چون ما که ناکشته را بدروند
ز ما جمله گفتار و ناکردن است
ز ایشان همه گفتن و کردن است
نخواندی که فرمود فخردان
از ان پس که مؤمن نمو د خطاب
چرا گفت گوئید ای مومنان
که کردار باشد شما را نه زان
بفرمود کاین زشت باشد بسی
کنند و نه انان که گوید کسی
از نیست پاکان راه خدا
بگویند و آرند زان ابتدا
نگویند چیزی که ناکرده اند
کنند و از ان راه گفتن زیند
حکایت
شنیدم زنی را که بد یک پسرا
که رغبت بدش با شکر بیشتر
زنش منع کر دی از انصبو شام
و لیکن نمییافت از منع کام
۲۳۹
بخوری شکر ور شکر بد سقیم
نمیگشت منع از شکر آن لئیم
بیاورد آنرا بپیش ولی
که ای بر تو ظاهر خفی و جلی
دعا کن تو از لطف بهر پسر
که گرد از و دور حُبّ شکر
سقیم است از بس شکر میخورد
مَرَضها ز شکر به تن می پرورد
بگفتش شه اتْقِیا در جواب
که یک هفته بعدش بیاور بیا
زَنش برد پس بعد یک هفته باز
بحضرت بیاورد بین بانیاز
دعا کرد آنکه شه اتقیاش
خدا یا جدا کن زشکر و لُهاش
بپرسید شخصی از انمرد راه
که ای واقف سّر راه اله
در آنروز کاین طفل آورد زن
نشد التفات از تو در آنزمن
تو یک هفته اش وعده دادی چرا
چه بد حکمت ای مرد راه خدا
بفرمود کانروز آمد پسر
من آنروز خود خورده بودم شکر
چو خود کرده بودم عمل آنزمان
دعا کردنم بود جمله زیان
بیک هفته باقی ازان بادها
همان هفته شد وعده ام باپسر
۲۴۰
چو از بعد هفته رسید انیزمان دعا کردم و حق بدادش امان
چنین است از اتقیا فعل گفت ز فرقی بظاهر بود در نهفت
بظاهر بباطن یکی رسم وراه زقول و عمل یک بود عزوجاه
بگویند از راه وعظ اجل همان گه نمایند اول عمل
همین است تاثیر در گفتشان که گویند هرچه شود آنچنان
نصیحت موثر بدلها شود همه گفت شان محکم مولا شود
چو دل پاک گردید قوا و عمل همه پاک گرد وز فعل کسل
همه گفت شان گفت حق میشود همه فعل شان سوی حق میرود
تراهُ قَرِيبًا آمَلُهُ هَلِك لَّا اللّٰه
می بینی تو اور ا که نزدیک است آرزو و اگر ست لله تعالى
ببینی که باشد امیدش قریب وز آن آرزویش همه در حبیب
بود لغزش حال شان بی قلیل کجا لغزش آید بره از خلیل
بیان امل را بیارم کنون که طول امل چیسی بت ورچون
تامل کنی گر در این مسئله بطول امل کی کنی مشغله
(طالب مستقیم)
۲۴۱
چو برزندگانی امیدت دراز زطول امل باشدت جمله راز
بان زندگی غره باشی مدام زطول امل باشدت جمله کام
بدنیا ولایت بود در جهان بطول امل دل عیان و نهان
نه صاد رشود کار دینی گهی نه رفتار اندر محبت رهی
بگوئی حیاتت از بس دراز زطول امل چاره عمر ساز
اکنون این کنم وفردا جنین بماه و آن و بسال و این
زمین سازم آباد و باغ و دکان ززرع اینچنین نفع آید میان
تجارت چنین مال خواهم چنان ازین نفع آید چنین و چنان
بود مالداری زیر قسم پیش زیادت نماید بود نفع بیش
غرض از خیالات طول امل بروید بدنیا ز فعل و عمل
گهی فکر اولاد و گاهی زیم کند دورت از کبریای کریم
چو نزدیک دانستی از مرگ خود نه پندار کردی ز نیک وز بد
چو پنداشتی کاین حیات بقا ندارد ثبات و ندارد وفا
(کلاسه و یکم)
۲۴۲
بمرگت بود از دل و جان یقین
چو مرگت هر دم ترا در کمین
فریبش بدانی و دانی مدام
که از مرگ بر ماست هر لحظه کام
بود عاریت زندگی روان
رود جان ز تن بس روان دوان
نه بر زندگی اعتماد کنی
چرا در اجل راه و زاد کنی
چو باشد نه از اعتبار حیات
چرا یاد آری تو غیر از ممات
چو مرگت بیاد آمد ای نیکخو
چرا فکرت آید بجز ذکر هو
چو از زندگی دل کنی زاهد
بناچار در راه حق جاهدی
کسانیکه در راه حق میروند
نه چون ما بدنیا بعشرت زیند
ز قرب اجل از حیاتند دور
ز طول امل نیست ز ایشان خطور
ندانند این زندگی را بقاء
همه معتقد اینکه آخر فناء
بدم اعتباری نه زایشان بود
همه زندگی نزدشان یکدمی
حیات جهانرا ندانند کام
نفس را از ایشان فنا گشت نام
از نیت کآن شاه خیل بشر
بفرمود روزی باین شهر اندر
۲۴۳
که چون صبح بیدارگردی ز نوم
مدران تابشب زنده خودر ابقوم
چوشب خواب آری ندانی کهی
که روز از حیاتت بیابی زهی
توبستانی از زندگی زان دوت
که حاصل بود از حیات تو فوت
ستانی زصحت تو زاد مرض
که در جنب سقمست صحت عرض
تو نشنیده باشی زقول رسول
که قول وی آمد بدلها قبول
بفرمود آن سید انس وجان
هراسندم دو چیز ابر مومنان
یکی رفتن شان براه هواء
زطول امل که ست جمله خطاء
حکایت
اسامه که بُد از صحاب کبار
به تقوی یکی فرد در روزگار
خرید از کسی مالی آن مردراه
که سازد ادا قیمتش بعد ماه
چو بشنید آن سید کائنات
بفرمود آن شاه والا صفات
اسامه بسی کرد طول اَمَل
نه یاد است اورا ز قرب اجل
کند وعده یکماه اندر بها
زمرگش امان اینقدر از کجا
۲۴۴
قسم بس مرا با خدای کریم
که چون چشم بر هم زنم برمیم
نه پندارم از مرگ خود بر ملا
رسد مرگ و گردد نتیجه هم
نه یک لقمه آرم درون دهن
که باشد در آن لقمه پندارم
که آید اجل بهر من ناگهان
همان لقمه ام باشد اندر دهان
بفرمود کای غافلان زمان
شمارید خود را هم از مردگان
همان وعده مرگ آید بپیش
همین اعتقاد است نیک اندیش
حکایت
شنیدم که عیسی علیه السلام
بدشتی میکرد وقتی خرام
یکی مرد پیر کهن سال دید
که قوت نبد در وجودش پدید
بایستاد و در وی نظر کر دیش
بر آن بیشتر شد دلش ریش یش
که بیلی بدستش بد و بر زمین
همیزد به بیل از یسار و یمین
عرق بود هر سو ز جسمش روان
نفس میزد و زار وین ناتوان
بحق کرد عیسی در آن دم دعا
که اینجا لق خلق و ای کبریا
اجال
۲۴۳
زروی کرم ایخدای اجل
جداکن ازین پیر طول امل
درین بود کان مردک بجینو
همان دست بیل انداخت دور
برفت و بیک سایه آرمید
ازین راحت آمدنش را نوید
گذر کرد زآنجای عیسی پیش
بهر جا که بوده است از کارخویش
غرض پس چو آمد بانجایگاه
نظر برفتادش برآن پیر راه
که افتاده آرام و بی اضطراب
در آنسایه بودست آرام خواب
بگفت آن نبی کایخداوندا
زطول امل دورش باز دار
همان بد که آن پیر زار نزار
سندبیل در گردید غوکا
ندا کردش اندر زمان آن نبی
که ای مرد دهقان پیر غنی
چرا ترک کرده بدی کار خویش
گرفتی دوباره چپ کار پیش
بگفتا که ای سید پاکدین
دوفکرم بدان در رمیدان بن
همیکردم اینکار در دل سیر
که چون بارعمرم بر
چه زحمت کشم در چه جان بر لبم
که مرگست نزدیک بهر تنم
۲۴۶
زکار زمین دست برداشتم فراغت غنیمت بر انگاشتم
بدل ترک گفتم ازین کارها که گردم ز کار جهانی جدا
به پیری ز بهر چه جان بر کنم همان به که ترک هوا در کنم
بطول امل چیست حاجت بمن که زار است از پیریم جان و تن
ز دنیا چه حاصل نمودم پیش که آرم کنون زحمت جان خویش
رها کردم انگار و رفتم کنار دمی استراحت نمودم شعار
کنون بازم آمد بدل اینخیال که بگذشت گر عمر بقیل و قال
ولی بخروزی کنون باقی است بدل اندرون این جنون بیست
که خواهد شکم جمله نان و طعام بتن جامه نبود چه بار و چه کام
پس این بیل در دست برداشتم بدل شد غمم گشت و از کاشتم
غرض ای برادر بطول امل رها گشته از دست علم و عمل
توبیست و کوته ز پاکان امل از انست ز ایشان ستوده عمل
عمل نیک و دور از امل بهر زبان زعلم وعمل پیش حق قرب شان
۲۴۷
نه لغزند در راه حق هیچگا بجز راستی هم نشان جو درا
بسهو است گر لغزش آید پیش ندانی عمل نیست ایندین کیش
به پاکان تو پاک آوری اعتقاد که پاکی ز پاکانست اندر نهاد
خاشعاً قلبه
فروتنی کنندۀ دل او
بدل از محبت خشوع وخضوع همه وقت دل بهر حق در خشوع
چو دانند دنیا نه جای سکون چه باشند خرم دریندار دون
ازین نفرت و رغبت آخرت خشوع از همین بهر ایشان صفت
همه خاشعین اند بهر وصال همه شوق از بهر دید و جمال
خشوع آورند از برای همین که شوق وصال است از راه دین
بخلوت خشوع و همه شرم حق ز شرم و حیا ذکر مولا سبق
رسید انچه از حق باو اکتفا بدل هیچ نی جز رضای خدا
عبادت از ایشان بشرم و خشوع بجز حق ندارند با کس رجوع
چنین گفت آسید ان بی گمان که روز قیامت به بینی عیان
۲۴۸
گروهی ز پاکان خیرالامم جدا حق نماید ز فضل و کرم
بایشان عطا بال رحمت کند بایشان ازینراه فرخنده د
شود حکم با آن گروه از زنان ببال و پریدن بسوی جنان
بدروازه و راه جنّت نه کا ببال و پریدن بیارند بار
در آیند در جنّت ایشان چنان که باشد خبر نی بدروازه با
پرند و بجنّت در آیند زود ملائک چو بینند در آن حدو
بپرسند کای زمره عارفان کیایند با اینهمه عز و شان
بگویند ما امّت سروریم که محتاج دربان و نی تستر
بپرسند کایمؤمنان کریم مبارک بود بر شما این نعیم
چه بود از شما حُسن فعل و عمل که مقبول شد نزدیّ جل
بگویند با آن ملائک چنان که کردیم دو فعل اندر جهان
بخلوت زحق شرم و خشوع بجلوت بجز حق نه با کس رجوع
میسّر شدی چون زحق اکرم نه سود اما بود از بیش و کم
(کلید سیم و پنجم)
۲۴۹
ملائک بگویند با مرحبا
که فردوس حقست جای شما
قانع الانفسه
راضی است نفس او
بود نفس شان قانع اندر جهان
همیشه بدهرند قانع کنان
درین دهر هر چند اشیاست
که آرند طول امل را بپیش
ضرور است چیزی که بهر بشر
که محتاج باشد بآن بیشتر
بود شش که از جمله ناچار است
خلایق بآن در گرفتار است
غم خوردن اول بود بالتمام
ز پوشاک باشد غم خاص وعام
سوم خانه و مسکن آمد ضرور
بمردم پی دفع برد و حرور
زن و مال و جاه است ایندون
که باشد متساعی بدنیای دون
در بیان قناعت طعام
بیان طعام است سه قسم راه
بود عارفانرا درین اشتباه
بسالک ازین سه بود دو طعام
که دارند دایم ازین شیوه کام
دو ازمان خوردن یکی نا نخوش
که سالک نماید از آن پرورش
(کافی سعی ورزید سه)
۲۵۰
بود در جه بهترین بهرشان که آید وصول غذائی از ان
بود اوسط ایجان من قسم نان که باشد ز جاور جو مجردان
بود شومش نان گندم و زغربال اورانه بپز دمی
و گربیزد آن آردای دو فنون بود از ره زهد این نان برون
تلاذذ بود حکم این نان کنون ز زهد و ز تقواش میدان برون
بفرمود آنسید انبیا که آید ز ملی به خلق خدا
که از بس بحب در جهان این همه نان از مغز گندم خورند
تر اشد از خلقت دان بیان گرفتار نفس و هوابیگمان
قناعت که در زهد افضال بود بود اکتفا از انچه حاصل شود
ندارد نظر بهر وقت دگر همین زهد باشد بدان ایپسرا
و گرغم بود بهر وقت دگر ز شامش بماند برای شحر
بزاهد بود این زطول امل نه کامل بود زهد او در محل
ولی دومی درجه زاهدان بود جمع دارند از خورونان
۲۵۱
که یکماه چهل روز آید بکار
ز زاهد بود اینقدر هم شعار
بود درجه آخر زهد آن
که دارند یکساله خرج روان
نه از بهر زنا و لازم بود
که در جمع زین پیش عازم بود
بدین راه از سرور کائنات
که بهر تعلق ز راه ثبات
بیک ساله خوراکه اهل خویش
تردّد نمودی که آید به پیش
ولی بهر خوراکه نفس خود
بجز وقت موعود فکرش نبود
ز وقتی بوقتی طلب مینمود
ز فردا گهی فکر خوردن نبود
ز زاهد بود نان خورش جان
که آرند رغبت برای بدن
بود اولش تره همـراه نان
دگر سر که باشد خورش ها بجان
بود بعد از آن روغن از بهر نان
دگر بهترین گوشت باشد عیان
مگر گوشت خوردن نباشد مدام
مدام ارخورد زهد را نیست کام
بزاهد ضرر پیش ناآرد بکار
خورد گوشت در هفته گر یکدوبار
بخور در زاهد چو خواهش شود
به یک روز یکبار باید بود
۲۵۲
زیکبار زاید نبات شعار
بزاید نه گردد به زاهد شمار
بدوروز گر خوردنش یک بود
برودعوی زُهد و تقویٰ سزد
شنیدی که آن مادر مومنان
چه فرمود از حال خود بیان
که بود هست شبها بسی بی چراغ
نبودی به ما ها چراغ و ایاغ
نبودی طعامی بغیر از تَمُر
ز خُرما و آبی ببردے بَسَر
بفرمود عیسی علیه السلام
کسی را که باشد ز فردوس کام
بود خوردن او زنان جوین
نه رغبت بخوراکهای مهین
نه باک از فتادن بسگرفضاک
ز هرایی سگ نے بعد ونه باک
بَحوّاریان اَمر بودش مدام
که گر قُربِ مولا شمار است کام
ز قُرص جوین با تره در خورید
که تا حَسْب دلخواه مَقصَد پرید
هَوَس نان گندم نیاید بگاه
توانید شُکْرش نه نزدِ اِلٰه
نه پاکان قناعت بود اینچنین
بود رغبتِ شان بنانِ جوین
نه چون ما که اندر پیِ نَفس و دُون
شب و روز مصروفِ راهِ جُنون
۲۵۳
زگندم گذشته هوس اینچنان که خواهیم هر لحظه بهتر از آن
بود نانه ترسیده گندمین قناعت بکجا نفس آرد کمین
همان نان کجا خشک خوردن توان نباشد خورش چون بهمراه نان
همان در شریعت از بهر نام ولی در حقیقت پلو است کام
نه تا نفس سرکش زما خوش بود کجا وقت خوردن بسرش بود
چو خوش نفس باشد عقبات حرام کجا لذت اندر قعود و قیام
کسانیکه از نفس رو تافتند همه نعمت اخروی یافتند
تو هم گرکنی ترک از حرص و آز بیدل آیدت راه راز و نیاز
چو من گر برادر تو تن پروری بمانی به افسون تن پروری
چو پرورده شد این تن بهتک چه زیبا شود چون سپاری بخاک
زروحت نیابی اثر از صفا بتن یا بر وحت کجا مرحبا
در بیان پوشاک
ز پوشاک پاکان چو خواهی خب بتن پیرهن یک کلاهی بسر
۲۵۴
قناعت ز پوشاک بس سخنین همین پوشش آید زاهل یقین
ز یکدست زاید نباشد گھی وگر بد ز زهدش نباشد بھي
چو پوشید لباسی زبھر متقی بھرته بود باخبر متقی
بپوشاک این شد ز زاهد شعار چنین کس که باشد تو زاهد شمار
وگر زین فزاید ببند جوانی ز دستار بھر سر آن پاک بان
وگر زین زیادت نماید شعار جوان است پوشد اگر یک ازار
سدیم چیست از بھر پرھیزگار بود بھتر پاکی بپاپای زار
بود کمترین جنس بھر لباس کھ باشد لباسش نه جنس پلاس
بود اوسطش پشم ای ذیشعار کھ باشد درشتیش اندر شمار
چو از جنس پنبه بپوشد درشت شمارند اعلیٰ ولیکن درشت
وگر نرم و نازک بود این لباس نه زاهد بود بایدش ناسپاس
بپوشد اگر جنس پنبھ درشت ولی لازم است آنکھ باشد درشت
درشت ار نپوشد نه زاهد بود نه سالک بحق نی مجاهد بود
۲۵۵
شنیدی که انسیّد دو جهان
چه فرمود با مادر مومنان
چو خواهی که یابی رضای مرا
در اوضاع دنیا قناعت نما
چنان کن قناعت که مرد غریب
بزاد سفر مینماید قریب
نه پیراهنی از تن آری برون
که گردد بپیوند بر من فزون
شنیدم که سلطان عالم عمر
بتخت خلافت چو بد جلوهگر
بتن پیرهن بود آن شاه را
که بد چارده پینهاش برملا
چنین بد که شاه ولایت علی
که بودش عیان از خفی و جلی
خلافت چو با آن شه دین رسید
بقیمت ز کس خرقه در خرید
درم سه بداد و ستد پیرهن
بدش پیرهن تا زمانی بتن
چو شد کهنه آن پیرهن در برین
شدش پاره در حد دست آستین
بفرمود آن پارگی را جدا
که بودش نه امکان ز پیوند تا
جدا کرد و فرمود شکر مزید
که این خلعتم بد ز حی مجید
بپوشیدش تا بعهد اخیر
نگشتم به پوشیدن آن قصیر
۲۵۶
چنین وارد است از رسول خدا
که فرمود آن سید دو سرا
چو قدرت کسی را بود بیشتر
که پوشد ز پوشاک اعلی نگر
تواضع گزیند برای خدا
ز اسراف پوشش گردد جدا
بود حق او بر خدای کریم
که اندر بهشت چنان و نعیم
بدل عبقری بهشتی کند
سریر ش زیاقوت زیبا
چنین است قول علی مرتضیٰ
گرفته است این عهد را تو خدا
که عهد از امامان دین هدیٰ
چنین است با خالق کبریا
که باشد ز پوشش از ایشان چنان
که او بوده باشد لباس کهان
بود عهد حق از برای همین
که تابع شوند اغنیای مهین
ز اسراف باشند دور اغنیا
نگردد گدا نیز دور از خدا
شکسته نگردد دل بینوا
نگردد فقیر از امیدش جدا
در بیان مسکن فرماید
بود افضل از بهر زاهد همان
که باشد نه او را محل و مکان
پیک گوشه
(كافی سبق دو درسه)
۲۵۶
بیک گوشه مسجدی یا رباط
و یا حجره باشدش مختصر
بلندی خانه بقدر ضرور
زشش گز نباشد بلندی فرید
شنیدم بعهد رسول خدا
بروزی عبور شه ملک و دین
بران گنبدش چون نظر اوفتاد
بگفتند مردم زطرز هوس
گوارا نشد بهر آنشاه دین
چو میآمد آنجن بحضرت حضور
یکی گفت او را که ای نوجوان
نه خوش گشت حضرت ز تعمر تو
چو بشنید آنصاحب فکر و هوش
گذاروز اوقات با احتیاط
اجاره کرایه که در ملک دکر
غرض زان بود دفع برد و حرور
خریدار شود زهر نبود پدید
نمودند یک گنبد پر بنا
بآنراه شد در قریب و قرین
بپرسید بنیاد این که نهاد
که عباس نهاده این بار اساس
بیاشفت چون دید بختیال او
نگه مینکردی بر آن ار نفور
رسانید تعمیر تو این زیان
پسندش نیامد ز تدبیر تو
بدل آمدش بس ز جوش و خروش
حکایت سی و سوم)
۲۵۸
برفت و زتعمیر ویران نمود
بدرکات چیزیکه بودش فزود
چو گفتند باستید این ماجرا
بسی خرمی کرد و بس مرحبا
عنایت بسی کرد و کردش دعا
شد از وی بسی خستم در رضا
بفرمود حضرت امام هدی
حسن آنچگر گوش دار ترضی
که گاهی نشد سیدالمرسلین
بتعمیر جائی بروی زمین
گھی خشت ننهاد بر خشت گاه
که زان بهر مسکین بود در مراود
به آبادیش غبت آرد نه پیش
به آب و گلش صرف گردد زرین
به آثار وارد شده اینچنین
زشش گز چو بالا شود از زمین
عمارت بلند آید اندر ہواء
ز شش درعه بالا شود بر ملا
نداور دہر کلنک آنزمان
ندایش بود از سر آسمان
که ای آنکه فاسق ترسی در جهان
کجا روی آری سوی آسمان
مقر تو سطح غبرا بود
درون زمین بر تو ما وای بود
چرا مانده میل زمین ای لئیم
بسوی سما رو کنی از ادیم
۲۵۹
چو منصف شوی ایدون بدانی که از فق حال است چون
قناعت از نیّت رُنا و را که حاصل نشد رنج دنیا
اسباب خانه
قناعت باسباب خانه عیان ز پاکان بیارم به پیشت بیان
قناعت چوگیری ز اول بکام ز عیسی بُوَداَوّل عَلَیْهِ السّلام
نبودش ز اسباب خانه دگر یکی شانه و آفتابه دگر
فتادش نظر بر کسی هویدار بانگشت شانه نمودی شعار
بینداخت آنشانه را بر زمین که حاجت چه باشد بآن بعد ازین
دگر دید شخصی که میخورد آب بدست از لب جوی بی اضطرار
جدا کرد آن کوزه را هم ز خویش که حاجت باین نیست زین پس پیش
قناعت چو کامل بود آدمی شعارش ازین شیوه باشد دمی
بود اَوْسَطش اینکه دار دگر ضرور آنچه باشد نه زان بیشتر
بود یک یکی دنیاست دونا یکی هم که باشد ضرورت نما
۲۶۰
سفالی بود اولتن بهتری زچوبی بود گر جوار شربی
برنج و مس از بود ظرف پس نه زهد است و تقوی بدان یوه
بود راه زاهد باین بیشتر بایک ظرف باشد چو در جا در
بیک در بیارد بسی کارها زیک ظرف گیرد همه بارها
قناعت بود هرچه اسباب کم زیادت دهد در قناعت یلم
چو کم کردی اسباب دنیا دون قناعت رساند ز نعمت فزون
حکایت
شنیدم که روزی شد انبیا زخانه برآمد ز راه صفا
بر آن بوریائی که خوابیده بود از ان بوریا نقش بگزیده بود
بجسم مبارک از ان بوریا همه بود از نقش نشوونما
چو آن بوریا عاشق زار بود فدگشتنش هم زاسرار بود
جدائی چو میدید در اه جوان ازین نقش می کرد و و انطا
و نالو د چون در وجود نبی گرفتی از ان نقشهای خفی
کند محک لعل کلید که سینه پر از چرک دل خیره بپذیر ستم عالم زر و کلید سینه کرد برا در علیه علم
۲۶۱
فداجسم و جانم بر آن بوریا که بروی رسول مبین دانجا
غرض چون عمر الله اولیا بتن دید آن نقش از بوریا
به گریان درآمد بسے زار را زدرد والم گشت بر وی فکار
بپرسید آنسید انس و جان عمر را که ای متقی جهان
از گریه بسی زار و بی تاب شد جگر خون ہمہ شیخ و ہم شاب شد
بفرما که این گریه ات از چه روت نماین گریه کردن ترا رسم و خوت
بگفتا که ای شاہِ دنیا و دین فدایت سرم باد و جان حزین
تو شاہی و این خلق عالم ترست زبہر تو این خلق از مرحب شماست
به لولاک حق چون ترا برگزید به مثل تو ایت دهر مثلی ندید
وجود تو مقصود در کون بود زبہر تو حق خلق عالم نمود
چو دیدم تن نقشست از بوریا دلم رفت از نا امیدی زجا
زکسری و قیصر نگفتار دی کہ دورند از صدق و کین و فصور
نعیم جهان از معاش فزون مہیا بایشان ز دنیای دون
۲۶۲
شب و روز در حظ دنیا بکام بکامند ایشان بعجب مرام
وجودت که فخر همه عالمست زجود وجودت جهان سالمست
تو فخر جهانی و خلق جهان زبهر وجود تو گشته عیان
چو دیدم تنت را شه انبیا که بوده است نقش ازین بوریا
دلم خونشد و بس تاسف فزود همین حسرتم چشمها تر نمود
شه انبیا چون شنید اینخبر بفرمود کای شاه معنی نگر
نخواهم بدنیا من این عز و جاه زدنیا شود کار عقبی تباه
نباشی تو خرم باین عاریت قیامت بود بهر ما سر بسر
چو دنیا بود بهر این دشمنان بود آخرت بهر ما بی گمان
بدنیا چه حاصل متاع قلیل بعقبی بود به که باشم خلیل
بدنیا تو آسایش من مخواه که در آخرت به بود سهم و راه
کفار حاصل بدنیا است کام نه در آخرت بهر ایشان مرام
همین جای خورسندی وقت شادیت همین سختی و بهر آزا دست
۲۶۳
حکایت
شنیدم که آن سرور دوجهان شد از یک سفر پس بخانه روان
بخیر و خوشی در مدینه رسید ره مسکن فاطمه برگزید
بشوق و بذوق محبّت تمام سوی خانه فاطمه راندگام
سوی جای خاتون بدرچون رسید بدر پرده درف و برشته دید
بدست مبارک دو حلقه سیم بدو دیده شخص رسول کریم
زدروازه برگشت آنشاه دین درون در نیامد شه مرسلین
چودانست آن نور چشم رسول کشید حلقه از دست و پرده بتول
روان کرد و بفروخت هر دو هم که حاصل شدش یک دو نصف درم
همین صرف کرد از برای خدا چو بشنید این آنشه انبیا
درین گشت شادان و خرم زلی چور گرفت زین ماجرا یش کسی
درآمد بپیش جگر گوشه اش بپیشانی پاک زد بوسه اش
دعا کرد و خرم بے شد ازو ز خوشنودیش گفت احسن نکو
۲۶۴
همین شیوه باشد همی اتقیاء
همین راه خاصان بود با خدا
قناعت چنین هر سو اکنند
باین شیوه قرب و توکل کنند
ببین ای برادر بغور تمام
که داری چه فرحت بمال حرام
ز اسبابها خانها پر کنی
حرام است کز حکم طاغی کنی
ز هر جنس باشد معدل بسی
بود شوق آرد و گر هم کسی
نه از حرص و آز از گردی تو سیر
همه وقت در جمع آنی دلیر
ببین حال خود را تو ما اتقیا
چه فرقت فرق از زمین تا سما
باینشیوه خواهی که تقوی کنی
کجا فارغ هستی زمأوی
در حقیقت نکاح
بود پنجم از امرهای نکاح
که باشد با سنت از ان با صلاح
زاهد در این امر باشد نه قید
که این است از بهر نسل و امید
ولی زاهدان ترک هم آورند
که مصروف با آن داوراند
بعضی شود شیوه این چنین
که در دفع شهوت ز راه یقین
(گلزار سی و سوم)
۲۶۵
بخواهندگر زن بدفع ضرور
بجویند حسنش برای سُرور
ز خوبی نخواهند از عُجب آز
که از حرص و آزند بس بی نیاز
نخواهند از عیش دنیا فزون
که دارند حُبّ خدا در درون
قناعت چو حاصل بود دهر شان
کجا ماند از آزو دنیا نشان
حکایت
شنیدم که آن احمد حنبلی
که واقف بُد از سرّ و راز خفی
مجرّد همی زیست آن پاکدین
بزن هیچ میلش نینداز یقین
رفیقان او از طریق وِداد
نمودند تکلیف بر او زیاد
بگفتند کای صاحب جاه و جلال
ز بهر تو خواهیم اکنون عیال
بسی عذرها کرد آن پاکدین
فراغت مرا به بود بالیقین
چو اصرار کردند زان دان بیش
سکوتی نمود و سرآورد پیش
یکی گفت دارم دو دختر کنون
مُهیّا است در خانه ای ذوفنون
یکی بس حسین است و زیبایی
نخواهم بجز تو بدیگر کسی
کتابت عیسی نهم محرم الحرام
۲۶۶
دگر هست کور است بن سرشت چشم است معذور و معیوب زشت
بفرمود کا ی شفق از دل حزین ندانم من آنخست در دین
مرا از هوا و هوس نیست کام بجز نسل ما را سر انجام نیست
نخواهم که نفسم در این جوش بود بقائی ز نسلم بدل هِش بود
چنین است رسم محبّان راه نخواهند مقصود خود هیچگاه
بدنیا اگر کار پیش آورند همه راه از دین و کیش آورند
نیارند شادی به نفس لئیم کنند آنچه باشد برای کریم
نه چون ما که دایم زنقص و ناز همه دور مانیم از کار ساز
همه شوق دنیای دون آوریم همه بذر روی جنون آوریم
در بیان مال و جاه
بپاکان نباشد ز مال و ز جاه بدل شوق گاهی ز بیگاه و گاه
قناعت گزینند ز بهر دو نوش محبّت نیارند زین هر دو نوش
که چون زهر قاتل بود حب جاه بآن رو نیارند پاکان راه
۲۶۷
ولیکن ازین زهر قاتل کنون چو تریاق باشد بخوران فزون
چو باقدر حاجت طلبیدیش نه باکی بود زان طلبگاریش
حکایت
شنیدم براهیم علیه السلام ز یکدوستی وجه در خواست کام
فرستاد وحیش خدای جلیل چرا در نخواهی تو وام از خلیل
زبیگانه خواهی نخواهی زما باین خواهش و عادت و مرحبا
خلیل منی و منت هم خلیل خلیلی کجا به بود از جلیل
خلیل عذر آورد و زاری نمود که ای خالق خلق و رب ودود
نیاوردم از ترس مان الاّ که از بهر دنیا چه آرم دعا
چو دشمن شماری تو دنیا دون ز دشمن بخواهم من انز دو چون
جوابش رسید از خدای جلیل که ای بنده خاص من ای خلیل
ز دنیا چو خواهی بقدر ضرور نه دنیا بود در شمار حضور
به قدر ضرورت نه دنیا شما بود حکم دنیا فزونتر ز کا
۲۶۸
چو از کار بیش است و و از ضرورت
بود دشمنت نی شماریش دوست
به اندازه حاجتت ایخلیل
نه دشمن شماریش نه دوست قلیل
به شهوت اگر جمع دنیا کنی
همین است در جمع دنیا دنی
شود حکم دنیا در آنوقت کو
ببینی برای نهادن بگو
نگونسار گردی بروز قیام
همین است دنیا فقط و السلام
ببین وسعت رحمت کردگار
که از بهر دنیا چه زیبا است کار
بقدر ضرورت ز لطف و کرم
نکردت نگونسار و خوار و دژم
توزان بیش خواهی چرا ایجوان
به پیشت چه نفع است غیر از زیان
بقدر ضرورت چه دارد نه باک
مجو بیش از ان تا نگردی هلاک
چوبیش از ضرورت بماندیش در
بمیراث ماند برای پسر
خدا از تو آزرده باشد اگر
چه از بهر تو بود یا از پسر
پسر زار ستاند تو زیر عقاب
ببین ای برادر چه باشد صواب
از نیت پاکان راه هدی
شمارند زر را بتر از بلاء
۲۶۹
قناعت نمایند در صبح و شام ندارند با سیم و زر هیچکام
مَنْزُورُ اَكْلُهُ
اندك است خورش او
ززاہد بود خوردنش بس قلیل که دارد همه وقت حُبّ جلیل
خورد کم همه نور زاید بدل خورد کم همه فیض آید بدل
شنید یکه فرمود خیر الوری که این معده حوضست حول فضل
مرضها ازین معده گردد پدید ازینمعده شد رنجهای مزید
بظاہر بباطن از و رنجها از و فوت زانسان بی گنجها
بظاهر مرضهای این تن ازو بباطن بحق نا رسیدن از و
زسر تا بپا جمله امراض تن مرضهای باطن همه در بدن
بمعده رسد چون غذابیشتر که از ہضم آن عاجز آید پسر
تا داخل شود چون بمعده فرو مرضها بتن حاصل آید کنون
بخارش غرض آورد دردسر بمعده بود نفخها سر بسر
به امعاء قراقر زباد روان تعذر به احشا رسد بیگمان
۲۷۰
زیکسو چشم دوش شیر
همه عضو ماندمبتلا در ستیز
بود سینه بس تنگ و تنگش نفس
به پشت و کمرزان گرانست بس
تعفن بمعده چوآرد غذا
به تب در رسد آخرش ماجرا
وگرنه به اسهال وقی مبتلا
بچشم و بگوش و بسر صدمه ها
گهی مسهل و گه اباله ضرور
زسر دیت بلغم ز صفرا ضرر
حواس دماغ از بدامبتلا
زفعل دماغی جدا و سواء
زمعده تمامی بدل اختلاج
که از صد مفرح نیابد علاج
ازین ابتلا در جگر روید آب
به ضعف و بامراض گردد خراب
نباشد غرض هیچگه تن صحیح
همه وقت باشد بحال قبیح
بباطن چوآری در ینو حیات
ز بخور و نت روح را زشت حالی
چو در ابتلا و تعفن مدام
بود روح را حال بدزشت کام
کجا سیر آرد براه خدا
ره معرفت بهر او از کجا
گرفتار درد و بلا و محن
بود حال روح آنچه شد از بدن
۲۷۱
نه تن را ازین معده جان بخشد نه دل را ازین دانش فر فزایدش
خورد خواجه تا خوردنش میتوان تن و روح جوید ز خواجه امان
آزاد
همین جاریست رنج از حرص و از نه لطف نماز و نه راز و نیاز
ز پاکان نباشد ازین شیوه ها تن و روح ایشان نباشد تباه
ز خوردن بود شهوت آدمی ز خوردن رود خاصه آدمی
ز خوردن بود حرص بر مال و جان ز خوردن بود حال مردم تباه
فزود
بحرص و بجاهت چو رغبت فزود ببدخواهی خلق آید کشود
همه خلق بدبینی اندر نظر همه خلق از دست تو در بدر
ازین
حسد زین تعصب عداوت ازین ریا و کبر و کین و بغاوت ازین
گذشتی چو از معده و خوردنی بری از سعادت همه بردنی
از نیست پاکان راه خدا بخوردن ندارند چون ماؤ من
گریزان ز خوردن بیگاه و گاه خورند آنقدر کو شود قوت راه
ازینرو بروزان صیام آورند ازینرو به شبها قیام آورند
۲۷۲
از تیره دل انورق پرکنند
از تیره همه نفس را خر کنند
شنید یکه فرمود خیرالانام
که از گفته اش عالمی است کام
بمؤمن بباید بود این نهاد
زخوردن نماید شهوت جهاد
جهادی که آمد در این خورد نوش
جهادیست کار و بر عقل و هوش
گرسنه چو باشی و تشنه کام
نخورد و زنوشت ستانی بکام
ثوابش بود بهر برای عباد
بکفار چون مینماید جهاد
نباشد ثوابی نزد خدا
به از ترک این خورد و نوش غذا
بفرمود آنسید دو جهان
که هر کوک پرشکم را بنان
نیابد گهی ره سوی آسمان
به اشغال اوست ثقلت گران
بفرمود آنسید راه دین
که دانید ای زمره مومنین
بود بهتر خلق آن درشعار
که باشد تفکر و با اصل کار
گرسنه تفکر نماید راز
همین افضل خلق شد در نماز
کسی کو خورد بیش و خوابش مزید
بحق دشمن باطنت شین بد
حکایت سی و چهارم
۲۷۳
گرسنه چوباشی براحدا ده از خیر گردد برایت عطا
فائدة الأولى
دلت صاف روشن شودبیگمان شود صافیت جمله روح و روان
ازینرو فی فربہو در ریل که دران نه واریز کاینست کل
به نخوردنت خوشبود زندگی زنخوردن آید ہمہ بستگی
گرسنه چو کردید خود رانگاه ز عقل و خرد می بیابید راه
چو از حرص نانرا فزونتر خورید بدل معرفت از کجا در برید
زبیری شود گشته دار چون تون کجا معرفت ره بیابد کنون
بود معرفت راه جنّت عیان بود جوع در گاه او خوش روان
در جنّت آمد گرسنه بدن باین ره در خلد باید زدن
بفرمود دروازه خلدا بجوعست و از جوع حلقه درا
بزن حلقه خلد را پس زجوع که در خلد آئی زجوع و خضوع
فائدة الثانية
(کالی سی و یکم)
۲۷۴
دل انجوع گردد نهایت رقیق بالذات حق آشنا و رفیق
بیابد مناجات حق را اثر بحق میشود میل دل سر بسر
قساوت بدل هست از مرقدی دلش کی بیاد خدائی ولی
بیارد اگر ذکر حق بر زبان دلش هست غافل از ان درميان
فائدة الثالثه
چو غفلت بیاری براه کریم بود راه دروان بهر حجیم
بود عجز دروازه از جنان شکست دلت میرساند بان
ز پیری ترا غفلت آید بکام رجوعت بود عجز ای نیکنام
به بینی تو خود را عجز و نیاز بیک لقمه محتاج بینی نیاز
کجا عجز خود را شاردان کجا قدرت حق به بینی عیان
حکایت
شنیدم بحضرت علیه السلام نمودند عرض حسن انجام
کلید خزاین ز روی زمین بیاورد حاضر چو روح الامین
۲۷۵
قبولش نفرمود خیرالبشر بفرمود کای اخ نیکو سیر
بانیم نباشد هوس هیچگاه درینره قدم بر ندارم زراه
نخواهم من آسایش اینجهان که سیری و غفلت بود توامان
بسیری و غفلت مرا کارنیست که مرغافلانرا بحق بار نیست
نمیخواهم از فرط شوق مزید که جوعم همه وقت باشد مزید
رفیق هم جوع باشد مدام زجوع آورم بهر دل اصل کام
چوسیری امانم بیار د ز جوع چنان سوی مولی نمایم خشوع
مرا این بود حاصل مدعا گرسنه بگردم برای خدا
زروزی بروزی رسد لقمه شود بهر این نفس دون لطمه
تسلی ازین گرشود یک زمان باین نفس ماند هوس در ضمان
گهی باید و گاه محزون بود بکام دلی نفس من چون بود
چو یابد همه شکر یزدان کنم چوفاقه بود طاعت آسان کنم
نخواهم کلید و نه گنج جهان من و جوع باشیم یار جهان
۲۶۶
کنم صبر در جوع بهر خدا
به سیری زشکرش حصول صفا
بجز رنج حاصل چه باشد نگنج
نخواهیم گنج و نه بینیم رنج
همین نعمت صبر و شکر خدا
بود بهتر و خوشتر از گنجها
فائدة الرابعة
زسیری فرامش شود جمله جوع
زسیر است کی بر گرسنه رجوع
چو سیری فرامش کنی گرسنه
بسیری کجا بهش کنی گرسنه
نیابی چو لذت جوع خویش
زجوع فقیرت کجا هوش ریش
چو از جوع زحمت نه بینی دمی
زمر در گرسنه چه آری غمی
به سیری چه یادت بود از خدا
چه احسان نمائی بخلق از صفا
کجا در نظر آیدت آخرت
بدل از کجا باشدت معرفت
عذاب خدا کی بیاد آور
زدوزخ نه فکر و نه یاد آوری
کجا اهل دوزخ بیاد آیدت
کجا جوع شان در نهاد آیدت
گرسنه شوی بایدت ای سلیم
بیاد آوری جوع اهل جحیم
۲۷۷
وزان دور باشی ز اطوار زشت
کنی از محبت بدل داشت گشت
کنی تشنگی را تو بر خود شعار
بیا د آوری عطش روز شمار
چونانت بکام و بود آن پیش
چو یاد آوری رنجهر بهر خویش
حکایت
شنیدم یکی عالم نیک نام
بشد نزد یوسف علیه السلام
بگفتش که ای شاه والا گهر
چرا جوع داری بخود بیشتر
گرسنه چرا باشی ای پاک زن
خزینه بدستت زر و نیز
زجوعت چه حاصل نهان و عیان
که از جوع بر نقص جانی رسان
چه سودت که باشی گرسنه مدام
ز جوعت چه خیر است تا زان کام
پاسخ پیمبر زبان بر کشاد
جوابش نگر تا چه فرزانه داد
ازین جوع دارم بسی پایگاه
باینجوع دارم بسی کارها
اگر من نباشم گرسنه مدام
ز حال گرسنه که آرد پیام
وگر سیر گردم من اندرون
ز حال فقیرم رسد علم چون
۲۷۸
اگر با شدم پر نفس شیریم گرسنه نگذارم مساکین فقیرم
مساکین چو پیر ند من گشتم زسیری من منفعت ہست چم
تو منصف شوی گر ز راه خرد گرسنه چها خیر و خوبی برود
ز جوعت حاصل ولا ی خدا ز جوعت حاصل رضای خدا
زجوعت شفقت بخلوق بهان زجوعت در دل ضیاء عیان
زجوعت یا د بهشت و جحیم زجوعت بس لطف پاکریم
در جنت از جوع برتست باز زجوعت اینجمله را نز و نیاز
شکم سیر بودن چه دارد انعام شکم سیرت آوری دورین کام
شکم سیرت راه صحت بود شکم سیرت بیخ تقوی بکند
شکم سیرت معصیت آورد شکم سیرت نور از دل برد
شکم سیرت راه عرفان بند شکم سیرت بیخ ایقان
شکم سیرت آورد رنج و غم دو چارت نماید بدرو و سقم
شکم سیری اندازدت در حرد بسوزاند اندر حجیمت جسد
۲۶۹
زسیری نگهدار خودرا بسی زسیری بحقی کی رسیدی
گرسنه رسی زود تر با خدا بمیری بگردی ز خالق جدا
باینچند روزی که سیرست تن چه حاصل برد آخر از آن بدن
شود خاک این خورو خوابت همه ز خاکت چه آید برون در دهمه
فائدة الخامسة
بود همت مومن پاک دین که نفسش بود زیر دست کیه کین
شقی باشد آنمرد شهوت پرست که در زیر فرمان نفس اندراست
ندانی ستوران سرکش مدام نگردند کاهی کبر جوع رام
بجمع بہائم بود نفس نیز چوجوعش نباشد بود دستیز
کنی نفس را گر تو از جوع رام بیابی نجات از معاصی مدام
زجوعت یک گوهر بی بها بهرکس نگردد بعالم عطا
بهرکس که خواهد خدای کریم بدهد میدهد بهرۀ زین نعیم
ولی شرط باشد که دارش کند که از معرفت در نهانش کند
۲۸۰
گرسنه کند ظاهر شروح جان
به سیری دهد معرفت در نهان
گرسنه اگر باشی ای پرهنر
بگردی از آن معرفت بهره
ز سیری چه سودت بود در جهان
گرسنه شو و یاب دولت نهان
کز و فیض عقبی بری پیش پیش
کمالت فزاید بدین و بکیش
ازین خوردن آخر ترا سود چیست
بدنیا و عقبات بهبود چیست
بکن ترک پرخوردن ای متقی
کزان فیض دنیا و عقبی بری
تنت باشد آسوده ایجان من
تو خوش باش و خوش زی تو در انجمن
فائدة السادسة
بود خوردن و خواب با هم گران
ز سیریست خواب گران ای پسر
بشهها چو خوردی شکم سیر نان
ز خوابت کجا حاصل آید امان
چو گشتی بخواب گران مبتلا
بشبک بهر طاعت نخیزی بجا
دمت در دم خواب گردد خران
شنیدی چو مردن بود عین خواب
دمت رایگان میرود در خواب
ندانی همین خواب برد آب تو
(کلان سی و پنجم)
۲۸۱
چو کردی شکم سیر از آب و نوش خموشی و پز خواب و گردی خموش
به شبها چو یا د خدا ناوری بدنیا و عقبی چه حاصل بری
ز نیت پاکان راه خدا بخوردن به شبها نیند آشنا
چو خوردن نشد خواب نآرد هجوم بدل جمع آیند از جوع علوم
به سیری بشب گر بخوانی نماز کجا حاصل آید زر از و نیاز
مناجات آری بحق در میان کجا یابی از خواب غفلت امان
ز خواب گرانت بحق را زیان بخوابت بحق سوز یا ساز جان
به شبها بکن ترک از خورد و نوش که تا بشنوی حرف معنی بگوش
فائده السابعه
ز کم خوردنت گر بیاید تعب شود حاصلت وسعت روزگات
زمانه بود حاصل جوع و بس زسیری نیاید بجز از هوس
چو خوردی نه بسیار خوابی آنجا چو خوابت نباشد بیادت خدا
فراغت چو یابی ز خواب و غل بود حاصلت جمله علم وعمل
طایفه چشتیه
۲۸۴
چو خوردن نباشد فزون از جوان زبسیار غمها بیابی امان
نه از بهر خوردن کنی اشتیاق ز اسباب نانت نباشد وفاق
شود وقت ضایع نه از خوردنش نه غم بهر آوردن و بردنش
خوری نان خشک ار تو یک لقمه نه بیکار ماند دمت لحظه
ندانی که دم گوهری بی بهاست ز کف رایگان دادن او خطاست
ز هر کار فارغ چو باشد دمت ز دل کینه کن کند صدمت
تو قدر نفس را چو نشناختی همه نعمتیم از آن باختی
حکایت
شنیدم که سقطی بصیر بجرجان بیاورد در سیر طیر
علی با بجرجان ملاقات کرد از آن حاصل اسرار و رایات کرد
بخوردن بیاور آن نیکخو محقر قلیلی کمی پست جو
بنینداخت قدری درون دهان بزودی گذشتند او را روان
نخورد آب و خشکش فرو برد پس ز آبی نیاورد بر آن ہوس
۲۹۳
پرسید سري سقطي ازان
که ای پاکدین جمله روح و روان
خوری پست جو بهر چه هر زمان
چرا ترک کردی تو خوردن نان
بگفتش که ای زاهد پاکدین
خورم پست جو هر زمان بهترین
که کردم حسابی بخوردن چو من
اگر لقمه آرم میان دهن
جویدن ازان لقمه خوردنش
جویدن ازان تا فرو بردش
زهفتاد تسبیح گردد قضاء
ازین ترک کردم زنان و غذا
کنم اکتفا بر همین بهتران
که مر گست هر وقت اندر کمین
بیک لقمه هفتاد تسبیح ما
ز دستم رود چیست زان مرحبا
گذشتم من از نان و از خطه او
خوش آمد از انم همین پخت و جو
چهل سال شد ای برادر که من
نکردم زنان لقمه در دهن
که در مضغ نان این نعیم روان
ز دستم بر آید چپ و رایگان
ببین ای برادر به نفسانی خو
مُحِبّان حق را چنینست کیش
ز بهر عبادت ز تاب و توان
بگیرند دست محبت زنان
۲۸۴
نه چون ما که هر که توان آوریم توانی فقط بهر نان آوریم
قاعده الثامنه
به کم خوردنت تندرستی بود کسالت بدن را نه سستی بود
همه دور باشی ز درد و بلا همه دور باشی ز رنج و عناء
به منت نیائی به پیش طبیب نه دست طمع آوری در جیب
نه از رگ زدن خون کم کنی نه بهر حجامت دمی غم کنی
نه از دارویی تلخ سازی تو کام به آسایش تن قرین والسلام
بر سبیل تمثیل
شنیدی حکیمان رو در زمین برین متفق گشته اند از یقین
که چیزی که نفعش بود بیگیان نباشد در آن هیچ خوف و زیان
نباشد بجز خوردن کم مدام و زان میرسد بر بدن سود تمام
از نیت فرمود خیر البشر که گر تندرستی بخواهی دهر
بود بهر این تندرستی مدار علاج موافق ز صوم و صیام
۲۸۵
بدن راست زین شد درغیرند از نیست خوش کردگار مجید
خوری کم جدا باشی از درد و غم نیابی بدن را بدرد و الم
از نیست پاکان را یقین بخوردن نه گردند چندان قرین
بود خوردن شان فقط بهر نام نخوردن نیارند بر نفس کام
نه چون ما که جز خوردن روز و شب نداریم در دل هوا و طلب
همان دور دارد ز راه هدی همان دارواند بر بلا و عنا
فائدة التاسعة
نه بسیار حاجت شود دیروز نگردی بدروازها در به در
ندانی که بر معصیت اشتغال ضرور آید از حاجت جمع مال
چوبانفس فکر و تردّد فزود بخوردن همه رنگ بود و نبود
بود جمع کردن بدلها خیال شب و روز مصروف قیل و مقال
نه اندیشه باشد بجز خوردنی بود خوردنی جمله دل بردنی
طمع بهر خوردن حسد بهر آن همه دشمنی است از بهر نان
۲۸۶
کسانی کزین حرص وازند و در بهر کس از ایشان بدلها شرر
نخواهند چون خوردنها به طف همه صرفشان پاک و ایشان نظف
شنیدی حکیمان چه خوش گفتهاند زحکمت چه درهای خوش سفتهاند
چو حاجت ترا پیش آید گهی نخواهی به کس احتیاج از رهی
ازان کار گر ترک آری کمی نماند بدنیا برایت غمی
دگر بهر خوردن تو از خاص و عام بخواهی کنی از کسی قرض و وام
همان قرض گر با شکم آوری چرا احتیاج از در غم اوری
شنیدم ز ادہم بدینر شهر و را چو پرسید از نرخ چیزی مخوا
بگفتی بود قیمت ارزان کنند ز یک ترک آن قیمت آیان کنند
فائدة العاشر
چو حاصل شدت قدرت نا ندیم بتو حاصل آید ز دنیا حشم
سخاوت شعارت شود از ریان زایثا خرم شوی جاودان
بخیرات و صدقه دلیری کنی زکخور و نت این بود سروری
۲۸۷
حکایت
شنیدم که آن سَروَرِ انبیا
بَخوردن چنین مینمود ابتدا
که دارید این معده را حصه چار
که باشید در جمع اهلِ شِعار
زهر حصه حاصل نمائید کام
که باشد همه وقت حاصل مرام
بیارید از بهرِ معده شِمار
همین معده را حصه گوئید چار
یکی بَهرِ نان و یکی بَهرِ آب
یکی باشد از ذِکر حق کامیاب
چهارم بود بَهرِ راهِ نفس
همین است تقسیم و تعلیم بَس
ولی این مناسب بود برعوام
ز خاصان نباشد چنین هم کلام
ز خاصان درین ره دگر گشته است
بایشان نخوردن بس اندیشه است
شکم شان بود گرسنه روزها
زخوردن دهندش بسی سوزها
بسی دور دارندش از آب و نان
بدستش نمانند هرگزعنان
عنانش بیارند در دستِ خویش
دهندش زبان هفته یک لقمه بیش
بِمِثقال و وزن نخود بشموار
چو عنبر دهندش بتفریح کار
۲۸۸
سَهْلا اَمْرُهُ
آسان است کار او
بود سهل کارش ز روی یقین
که باشد سهولت بدین مبین
ز تکلیف خوردن بود در امان
خورد آنکه سهل است از آب و نان
نه کلفت ز جامه بخورد نه دهر
قناعت گزیند وزان خورید
چو شهوت غضب بی و نی عجاب
بسی سهل سازند بر خویش راه
نه آز و نه حرص و تکبر کنند
ز اعمال بیجا تنفر کنند
صفات سباع و بهایم برو
خواص شیاطین نماند بند
چو از سینه شان قساوت رود
بدل نور و فیض سعادت رود
ز دنیا نباشد بدل چون اثر
تعلق نباشد بدنیا دگر
کند ترک اسباب دهر دنی
بود از قناعت بعقبی غنی
نباشد چرا سهل امرش کنون
که دور است از کار دنیا و دون
چو ترک جهانی و کارش نمود
بدل حُب پروردگارش فزود
ازین امر سَهلش بود در جهان
بود فارغ از صعب و سخت بیان
(طایفه ششم)
۲۸۹
از آن کار باشد به سختی و چا
که هستیم در فکر دنیا و کار
سهولت نه بیند کسی در امور
کسی کو ز سختی فتت در غرور
عزیز است آنکه
تکلیف کشته شده است در دین
نگهداشته دین او از خلل
خودش پاک و دین پاک عزوجل
ریاضت همه وقت از بهر دین
حصول کمال دیانت ازین
فراغت ز نفس و ز شهوت فراغ
بتقوی شعار از هدایت ایاغ
همه خوی نیکو همه خلق خوش
بذکر و بفکر خدا ذکر و هش
زبان محتزر از کلام حرام
بذکر خدا نیمه ذکر و کام
نه خشم و حسد بهر خلق خدا
هدایت بخود هم بخلق خدا
طمع نی ز دنیا همه احتراز
بهر وقت مصروف راز و نیاز
ز جاه و حشمت گرفته کنار
شب و روز با نفس در کارزار
درین پارسائی جدا از ریا
عبادت ریاضت برای خدا
همه دور از حضرت شان نفاق
ز پاکان نیاید بجز ارتفاق
(حکایت سی و هفتم)
۲۹۰
زغفلت همه دور و و ازغرور زخلُق نکو حاصل شان سُرور
چو ترک همه خوی بُد میکنند ازینره نگه دینِ خُود میکنند
نگهداشته دینِ شان درامان به آثمامه زین مُهلکاتی زیان
نه چون ما که روز و شب اندران گرفتار دنیا و اسبابها
زِزِشتئ دنیا همه میل وخو نه گاهی به دل فکر کار نکو
گرفتار رنج و عُقوبت همه دوچار بلا و صعوُبَت همه
دمی یاد حق نی ز اخلاصِ دل زافعال خود روز و شب منفعل
میته شهوته
مُرده است شهوت او
ریاضت کند نَفس را پُرهلاک کند شَهوت و نَفس را زیرِ خاک
چو دانی که شد معده خُوضرِتن بود سِفت دریاعُروقِ بَدَن
بهر هفت اعضا رسیده از ان یکایک بهر عضو زین رگ دوان
بود مَنبَع شهوت انمعده بس وزِیمعده آید هوا و هَوَس
همین شَهوتِ معده شوم زشت نموده است بیرون ترا از بهشت
۲۹۱
شکم چون شود سیر افت از و زسیر همه رنجها پیش رو است
همه شهوت از سیری آرد ظهور وزان میشوی از سعاد ا دور
جماعت و شهوت من سیرو و زین سریست بس کار ها ی فضول
شکم سیری آید چو حاصل کنون و زان شهوت دیگر آید فزون
که پیدا شود حرص حالت بکرا ز از و شره میشوی مفتعل
وزآن بعد از بهر تحصیل مال ضرورت بدانی غلو و جلال
چو شوقت بجاه آمدای بوالفضول خصومت بخلق آوری بهر حصول
حسد در دل آید ازین لا محال تعصب عداوت کنی لا مقال
ز کبر و ریا و زکین و حسد بلاهای وافر بدینت رسد
درین گر تأمل کنی از خرد حصول همه پس زمعده بود
چو از شهوت معده باشی بعید بدنیا و عقبی بگردی سعید
از انیست پاکان راه خدا همه وقت باشند زیره جدا
نه نفس و شکم کام زایشان بخواست از بیراه شهوت از ایشان بخواست
۲۹۲
نفس گشتگان و ز شهوت جدا ز شهوت جدا و بحق آشنا
ازین غم چو خود را جدا کرده اند همه رو براه خدا کرده اند
نه چون ما که روز و شب اندر خراب در معصیت کرده بر خویشتن باز
همه غرق شهوت هوا و هوس هوا و هوس حاصل عمر و بس
ز پاکان هوا و هوس دور دان از ان پاک دارند روح و روان
همه شهوت شان بود زیر خاک دل و دیده و نفس شان است پاک
بپاکی شب و روز مصروف کار بهر حال موصول در راه یار
مَکظُومًا غَيْظُهُ
فرو خورده شده است خشم او
فرو خورده باشند قهر و غضب ز قهر و غضب فارغ و از تعب
ولی اینچنین ای برادر مکن که گردد غضب دفع از بیخ و بن
پندار کاندر تن عارفان نباشد گهی قهر و خشم ایجوان
همین قوت اندر وجود از خدا مقرر بود بهر بس کارها
وجودش بود در تن حق شناس ولیکن چوبینی ز روی قیاس
۲۹۳
بود خشم شان عقل را زیر دست ز عقل و خرد آوردندش شکست
وگرنه بجائی که جایش بود بکلی خشم اکتفایش بود
از آنست فرمود اغلظ خدا به کفار با آن شانبیا
ولیکن چو توحید باشد بدل شود خشم بیجا از ان مضمحل
چو توحید حق غالب آند درون خشم و غضب رست زان رهنمون
ز توحید گردد غضب مختفی بپوشد غضب را و بس مکتفی
بدنیا چو بیند همه از خدا بداند برین خشم بس ناروا
ببینی اگر از ره فکر و هوش بگر در قهر و غضب بس خموش
اگر سنگ آید ز دستی برون رسد بر تو آنسنگ بینی کنون
نشاید که بر سنگ خشم آوری چرا نیست از سنگ این داوری
بود سنگ تابع بدست دگر که آنسنگ را بدست آید بدر
ز دست است این سنگ آید بدر ز سنگ از کجا درد رسیدن ا
نه بیدست سنگی آند ر هوا بود دست و سنگش بود در قفا
۲۹۴
پس اینجا نظر بایدت بیگان برانکس که این سنگ زد برتوان
شخصی گر بفرمان رقم در دهد به حکم و به طغرا کسی بر کشد
نه سنجد کسی هیچگه از قلم زکاغذ ندارد شکایت بهم
سیاهی ندارد گنه اندرین شه اینحکم آورد اندر کمین
مسخر بود کاغذ و هم قلم کند دیگری حکم قهر و کرم
مداد و سیاهی مسخر بود نه از خود به حکمی مثمر بود
چنین پاکبازان اہل یقین زپاکی فطرت بتکمیل دین
بدانند از صدق دل بیگمان نه مخفی و پنهان ولیکن عیان
که خلق جهانی همه مضطراند نه از خود بکار اختیار اند
رسد بهر ایشان ز قدرت امور گراز ذلتست واگر از سرور
ارادت زقدرت بظهور آورد ازین داعیه پس مرور آورا
زقدرت در اینجا ست ظهور کز آنست افعال عالم مرور
پس افعال تابع بقدرت شما که باشد همه از سوی کردگار
۲۹۵
پس انهم رسد برتو چونسنگ دار نباید که باشی از انسک نکار
چو دانند پاکان بهر قضات بدانند کاین غیظ بس ناوست
اگر نیک بینند و کربد به راه بد آنست جمله زنزد آله
نیارند خمشمی به روی کسی ز غیظ اند ایشان گریزان بسی
رسد هر چه از نیک و زشت جهان ندانند آنر از نزدیکان
چو دانند از حق بر آن شادمان همه خرمی باشد از دوستان
از نیست مکظوم بن غیظ شان وزین است دایم بپاشان بیان
حکایت
شنیدم کسی از ره ارتداد به سلمان بادج دشنام داد
نیا شفت از گفته زشت او جوابش چنین گفت آن نیکوخو
ندانم چه حالم بر روز جزاست چه احوالم آخر پیش خدا
اگر سبئاتم بروز شمار زنیکی فزونتر برآور و بار
چیزیکه گفتی از آن بدترم ازین گفته تو چه نقصی برم
۲۹۶
بمیزان اگر نیکیَم بیش بود مرا طاعتِ نیک در پیش بود
چه باکم ازین گفته است ایجوان چو از نزد خالق بیابم امان
حکایت
بشبلی کسی داد دشنام زشت جوابش چنین داد نخوش سرشت
که این نسبتِ بَد که کردی بمن اگر در وجودم بود این سخن
ز خالق کنم مغفرت ادّعاء که بخشد ز لطف و عطا یم خدا
چرا عاصیم جزویم راه نیست ببخشش بجز او دگر شاه نیست
و گر گفته باشی دروغ ای رخی ز کذب و دروغت مذلّت بسی
چو بُهتان گناهِ عظیمست و بیش ز بهر تو خواهم ز مولای خویش
که عَفوت نماید درین معصیت ببخشایدت از رَهِ مَکرُمَت
نه گیرد خداوند در این گناه نگرداندت نامه از آن سیاه
ز پاکان حق استقامت چنین ز تسلیم بر خاک باشد جبین
الْخَیْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ
خیر از و امید داشته شده و شر از و امن داشته شده ۱
(حکایت دو هفتم)
۲۹۷
رسد خیرشان عام باهر کسی
ز شر دور باشد اندیشه شان
خبرداری از خیر و خوبی شان
که دارند شیوه چه با مؤمنان
بفرموده سید المرسلین
سر و خیر با با همه مؤمنین
که دارند از راه اسلام و دین
همه خیرها از طرق یقین
کنند اینچنین شیوه با همدگر
که باشند ایمن همهاز ضرر
چو پاکان راه خدای کریم
همه فکر دارند و رای سلیم
همه خیر آرند بر مومنان
حذر از ضرر آورند و زیان
بپاکی دل خیر پیش آورند
همه خیر از راه کیش آورند
در بیان حقوق مسلمین که با همدگر دارند
بود بیست و سه شرط بر مومنان
که آرند با مومنان در میان
حقوق مسلمانی آمد بهمین
ز پاکان بود استقامت برین
تو هم پیرو دین چو هستی ز جان
بود لازمت استقامت بر آن
نمایم تو جملگی را پدید
که گردد از آن نور جانت مزید
کار سی و هشتم
۲۹۸
شمارم بتو چیزهای فرید
که هستند در گنج عرفان کلید
بود اولش اینکه بر مؤمنان
پسندی همان کو پسند یجان
همه مؤمنانرا بدانی چوتن
شماری تو خود را چو عضوی درین
بدردش بود حال تو هم چنان
که آید بتو از المها زیان
بشادیش دلشاد باشی چنان
که گویا تر اختر می شدعیان
دویم آنکه از دست تو ور زبان
نرجند مسلمان نیابد زیان
چرا معنی مؤمن از ایمن است
امانت ز مؤمن هم از مؤمن است
بفرمود آنسید انس و جان
اشارت کند گر کسی بر زبان
رسد زان اشارت بمؤمن ضرر
درآید از ین فعل اندر سقر
مسلط نماید خدای جهان
جرب را ز روی عتاب و چنان
بسایند و خاینند با همدگر
که آید همه استخوانها بدر
ند اما تقی در دهد آن زمان
که دانی در انچه بود این زیان
اشارت بمؤمن برای ضرر
چو گردید پوشیده با چشم و سر
۲۹۹
اشارت بخارش شد از کبریا که یابید از این حُرِّبنا سزا
بگوئید بس سخت هست اینعذاب نداریم طاقت نداریم تاب
ندا در رسد کای صف ظالمان چرا ظلم کردید بر مؤمنان
اشارت چو کردید بر رنجها بگیرید پس نقد این رنجها
بفرمود آن سیّد کاینات که فرمودۀ او بود طیبات
که شخصی بدیدم میان جنان نشسته بسی خرّم و شادان
نه مانع کسی و نه حاجب میان شدی هر طرف شادُ و دیوان
چو دیدم همه گشت و آزادیش به گشتن همه کام و هم شادیش
بپرسیدم احوال آن نیکنام که از چیست حاصل ترا جملہ کام
بگفتا که ای سیّد دو سرا چه پرسی زاحسان و لطف خدا
درختی بدیدم به شهراه عام که زحمت از و بود بهر انام
از آنراه ببُریدمش بهر زیر که بر خلق آسان شود راهِ سِیر
از ان خیر خواهی که کردم بکار چنین یافتم منزل و عزُّ و جار
۳۰۰
رفاهیت از بهر خلق خدا
مرا ساخت از رنج عقبی جدا
چنین یافتم رتبه بس جلیل
بنزو خدا وند گشتم خلیل
سیم انکه خود را به اسلام و دین
ز اوضاع ایمان بکیش و یقین
ندانند نخوت به از دیگران
نباشد برایشان تکبر کنان
نیار دکسی را بدید حقیر
نه فرقی کند در غنی و فقیر
شنیدیکه آن فخر هر دو جهان
چه بد شفقتش در حق عاجزان
چومسکین بدیدی و یا بیوه زن
که بودی برایشان بلا و محن
برفتی همراه شان از کرم
بحاجاتشان رنجه کردی قدم
ز فرموده سید الانبیاء
بشد اینچنین وحی و حکم از خدا
تواضع کنید و ندارید نگاه
بچشم حقارت سوی کس نگاه
چهارم بود انکه در هیچ حال
ز نمام نآرد قبول مقال
بحق مسلمان ز نمام بد
ز حرف و مقالش گهی نشنود
سخن جمله از عدل باید شنید
ز نمام فاسق چه آید پدید
٣٠١
چو گوید بد مؤمنان پیش تو نگوید دگر جا ترا هم نکو
بود جنبش آنگه با مؤمنان سکوت از ملالت نیارد بیان
به مؤمن نه ترک آورد گفتگو بود چون برادر همه نیک خو
بود ششم ای مؤمن پاک دین که نیکی بمؤمن کنی از یقین
چو خیری توانی زدست و زبان رسانی همه خیر با مؤمنان
نیاری مگر فرق در نیک و بد به بدگر نه لایق تو میسزد
شنیدی که فرمود خیر البشر که از اصل عقلست ایندین هنر
که ایمان بود اولش با خدا بدل باشدش مؤمنان را
بمؤمن گمار و همه دوستی تعمیم دارد همه دوستی
بود خاصه هفتم ای نیکمراد چنین شیوه داری بخلق خدا
که عزت به پیران دهی بیشتر کنی رحم بر کودکان از هنر
شنیدیکه فرمود خیر الورا کسی کو نه عزت دهد پیر را
محبت به طفلان نه کارش بود نباشد ز ما و غلط میرود
۳۰۲
بموی سفید است عز و کمال
مطابق بامر خدای جلال
بموی سفید هر که تحقیر کرد
دل و روی خود تیره چقیر کرد
نوشتم ای صبا رای و پیش
که داری بتو من همه لطف خویش
گشاده جبینت بود هر زمان
بخنده کنی روی با مومنان
حکایت
شنیدم که روزی رسول اله
بیک کوچه میگذشتی زراه
صحاب کرامش به همراه بود
برحمت گذارش در نیراه بود
زنی عرض احوال خود را نمود
که ای عالم خلق را از تو سود
مرا حاجتی هست گویم برت
بجائی بیایم بفرصت کرت
باستاد آن فخر هر دو سرا
بفرمودش از لطفها ماجرا
که برگوی کاریکه باشد ترا
که رغبت بود در شنیدن مرا
ولیکن ضعیفی وبس ناتوان
به استادگی رنج یابی ازان
در آن کوچه بنشست آنشاه دین
بهمراه آنزن فخر طقتین
بیانات او را سراپا شنید
نشست و بسی زحمت آنجاکشید
به لطف و محبّت جوابش بداد
گرها نمودش ز لطف و و داد
ازین شیوه باید تو هم حظ بری
ز دل گر غلامی به آل نبی
نهم اینکه هستی گر پاک و صاف
نیاری بمؤمن ز وعده خلاف
منافق کند خلف در وعدهها
کند مرد مؤمن بوعده وفا
چو مؤمن کند وعدهای از صفا
بود بسته با وعده او وفا
بوعده نباید خلافت گهی
وفا آرد در وعده از هر رهی
دهم شرط آنست از مؤمنان
که عزّت بمؤمن دهد هر زمان
به قدر مراتب دهد عزّتش
نگاهد زشان و هم از رتبتش
کسی را که عزّت بخلق است بیش
تو هم عزّتش بیش آری بپیش
بحفظ مراتب بکوشی مدام
ازین شیوه در دین بیابی مرام
چو حق داد عزّت بکس از کرم
نداریش باید تو خوار و دژم
همین را فرمود شاه رسل
که او فخر انس است و هم عقل کل
۳۰۴
چو آید عزیزی ز قومی بجای
عزیزش بدارید از فکر و رای
عزیزی چو می آمدی بر رسول
بوی عزت بیش بودی وصول
ردای مبارک بدادی بان
نشاندی بعزت ز لطفش بران
ازین شیوه فخر دنیا و دین
چو واصل نمائی ز راه یقین
بمؤمن دهی عزت و احترام
خدا یت دهد عزت و احتشام
تو خوش باشی از خلق و خالق ز تو
ز خلقت فزاید همه فکر و هش
بدان یار دهیم ز راه یقین
که باشی به اصلاح مؤمن قرین
نزاعی چو واقع شود در میان
کز ان کینه افتد میان کسان
تو ساعی شوی از ره کثرت دین
که آید در ایشان صلاحی قرین
ز دفع نزاع و حصول صلحا
میان دو مؤمن بیاری فلاح
شنیدی که آنشاه هر دو جهان
چه فرمود در حق مصلح بیان
باصحاب فرمود آنشاه دین
که آرید بر این بیانم یقین
بگویم عملی که به است از صلوة
هم او به زصومست و هم از زکوة
کاپشه و هشام
۳۰۵
همه عرض کردند کای شاه دین ز راه عنایت بفرمای این
بفرمود آنسید انس و جان که آن سعی مصلحت در مومنان
بود دوازدهم ز راه یقین که پوشی همه پرده مسلمین
گذشته زعیب مسلمان نسازی زعیبش کسی منفعل
شماری نه عیبش پیش کسان چو بینی بپوشی بقدر توان
بود قول آنسید دو جهان که هر کس بپوشید عیب کسان
خدائی که ستار عیب است او بعبیش نیارد گهی گفتگو
ز ستاری خویش روز جزاء نگرداندش عیب او برملا
بروز قیامت ز انعام عام رساند مر او را بعالی مقام
چو ستاری از خاصیت اوست به آن رغبت از دان اهل صفا
بود سیزدهم بدان ای امین که در جای تهمت نباشی مکین
که بیند مسلمان دیگر ز دور بدیدت نیفتد بجرم و قصور
به مؤمن گمانی چو آورد بد بماند میان گنه تا ابد
حکایت دوازدهم
۳۰۶
شنیدی که آن سید انس و جان بمسجد بدرشن باصفیه بیان
تکلم به همراه او می نمود بحرف و تکلم کرم می فزود
دو کس اندر انره در آمد پدید چو سرورد را تره سویشان ندید
بفرمود حضرت بآن هر دو تن که این زوجه باشد نکاحی من
بدانید از صدق و در حق من مبادا بیارید از سوء ظن
صفیه بفرمود کای شاه دین هو چون بیار د کسی این یقین
بفرمود شیطان بود اندر روان بیامیخته در بدن همچو خون
بود چاره هم شرط یقین که داری اگر غرقتی در کمین
بآن میتوانی کنی از صفا بمو من که داری نصاجت ادا
بخود یا بدیگر که توانیش نمائی بتشویق ارزانیش
ادا خود کنی و شفاعت کنی بخود بهر عقبی زراعت کنی
از نیست فرمود خیر الورا که نیکوترین از همه خیرها
بود صدقه و خیر کو از زبان بود افضل از خیرهای روان
۳۰۷
بگفتند کآن خیر باشد چگون که فضلش بود بهتر ای سنمون
شفاعت بفرمود نطقان که نفعی رساند به مؤمن ازان
که نفعی زگفتار او در رسد و یا گفتنش رنج و محنت برد
رهاند کسی را ز رنج و الم و یا در رساند به لطف و کرم
ازین به نباشد ثوابی دگر همین از زبان است بهتر شمر
خدایش رساند به لطف و کرم خدایش رهاند ز رنج و الم
بود پانزدهم بدان ای پسر که گویا است شخصی بحق دگر
زند حرف زشت و بر او نامروا که او را رساند ضرر در قفاء
شود نائب آن در این انجمن و زودور دارد ز رنج و محن
بگوید رهاند و را از ضرر کند اندرین سعی بیشمتر
ازینست فرموده شاه دین که هر کس ز شفقت کند یاری
دهد عونش حق بروز جزا که باشد در آنروز بس بینوا
در آن بیستوائی شود دستگیر نگردد برنج قیامت اسیر
۳۰۸
بود شانزدهم شنوای عزیز چو گردی دو چار بدونی تمیز
مجلس ترا شخص بد اتفاق بیفتد که گوید ز روی نفاق
سخنهای زشت و بدوناسزا که گر بشنوی قهر آید ترا
در آن صبر آری تحمل کنی بصبر و تحمل تجمل کنی
از نیست فرمود خیر الوری زبد گو نگهدار خود را هما
بود صدقه زندگی این چنین زبد گو نگهدار خود را همین
شنیدم که فرمود بودردآ که باشند بس بندگان خدا
که بینیم و خندیم بر رویشان ولیکن دل ماست لغت کشان
بود هفدهم آنکه ای خوش یقین بمشکین کنی لطف از راه دین
بدرویش الفت کنی بیشتر بمفلس نمائی همه کار و سر
خدا را توانگر نمائی مدام همه الفت آری بدرویش نام
بفرمود آن سید دو جهان که مجلس میارید با مردگان
بگفتند کای سید پاکدین کدام است با مرده مجلس قرین
۳۰۹
بفرمود کای زمرہ مومنان توانگر شمارید چون مردگان
غنی مجلس آورد حکم موت بود مجلس زنده اش صدقوت
حکایت
شنیدم سلیمان علیه السلام چو مسکین بدیدی بشوق تمام
نشستی همره مسکین بشوق ملاقات کردی بشوق و بذوق
به آخر بفرمود از راه دین اگر دید مسکین مسکین قرین
محبت کنی گر به شخص فقیر نگردی تو مسکین و زار و حقیر
بود شرط هجده بدان ای عزیز که داری بدل هر زمان این تمیز
که شادی رسانی بومومن مدام زحاجت روائی نمایش کلام
ازینست فرمود خیرالورای کند گر کسی حاجتی را روا
چنان باشدش اجر و مزدود که اوعمر را صرف طاعت نمود
همه عمر خدمت براه خدا نمود و نگردیده یکدم جدا
بفرمود آن سید انس و جان پی حاجت کس چو گردی روان
٣١٠
چو یک ساعتی بگذرد اندرین
شود یا نه حاجت روا و قرین
شود اجر او را ز خالق عطا
ز لطف و کرم اجر بخشد خدا
بیک ساعتش از دو جا اعتکاف
عوض حق دهد اندرین پنجلاف
بود نوزدهم اینکه ای نیکنام
بمؤمن مقدم شوی در سلام
سلامی بیاری بشوق و نیاز
که خرم بود از تو بس کارساز
سلامی کنی پیش از گفتگو
چو مؤمن بیاید ترا روبرو
بگیری ز بعد سلامش بدست
محبت کنی ای محبت پرست
بفرمود آنسید خاص و عام
کسی کو در اول ندادت سلام
نباید کلام همره او نمود
که در گفتگویش نه خیر است و سود
شنیدم که شخصی بقسم جهول
درآمد به مجلس پیش رسول
سلامی نکرد و در آنجا نشست
پیمبر از آن کار آشفت سخت
بفرمود بیرون ز محفل رود
وزین کرده خود خجالت کشد
در آید به مجلس بفکر تمام
نیازی بیارد نماید سلام
۳۱۱
شنید یکه فرمود خیرالبشر
بگیرند با همدگر دستها
زهفتاد رحمت خدا در دهد
بود هر که خندان و خرم زیاد
سلامی چو آرند با همدگر
سلام خدا آنکه اول کند
بود بیستم حق مومن چنان
چو الحمد گوید تو ترحیم گو
بدان بیست و یکم تو ای خوشمقال
که فرموده سید عالم است
عیادت نماید بمومن روان
ز بعد عیادت کند کردگار
مقرر که تا شام از هر جهات
دو مومن که ببینند همدگر
ملاقات اخوت ز صدق صفا
قرین رحمت حق بهر دو شود
بود شصت و نه از وی اینکر او
ز صد رحمت آید برایشان نظر
نود رحمت از آن و این ده برود
که هر وقت بینی تو عطسه زنان
که او مغفرت خواهد از بهر تو
عیادت زمومن که پیشش کمال
کسی اگه رامی و خرد سالم است
خدایش نشاند میان جنان
فرشته در آنروز نهفتکه هزار
فرستند بروی ز رحمت صلوة
۳۱۲
عیادت چو آری تو ای حق پرست بمالی تو بر دست بیمار دست
که این سنت است از رسول گزین به بیمار باید کنی این چنین
و یا دست مالی به پیشانیش بپرسی زسقم و پریشانیش
بود بیست و دویم ز خیرای این شریک جنازه شو از یقین
روی با جنازه بحزن و عقب شریک غم آئی برنج و تعب
چنین گفت آنشاه دنیا ودین کسی همرا میت آید حزین
اگر با جنازه رود از قفا خدایش قیراط وارد عطا
وگر فرض میت نماید ادا د قیراط یابد ز نزد خدا
ز قیراط گردانی ای ارجمند ز کوه احد حصه اش بیش
بود بیست و سویم ز عبرت قبور برای ادای دعای قبور
بداند که من نیز هستم روان برون پی زمره مؤمنان
کند دائما شغل در یاد موت شود فوت نی زو ازین بامحو
همین خیر با بود از سالکان که باشد روان در حق مومنان
کار سی و نهم
۳۱۳
چو هر وقت خیر است ازایشان ظهور از آنست مأمول خیر از ظهور
چو با خیر رغبت بود هر زمان نیاید گهی شر ازین سالکان
چو آید نه شر پس بدان ای عزیز که با خلق زایشان نباشد ستیز
تو ای مؤمن پاک در هر زمان درین شیوه تابع شو از سالکان
بود تا همه خیرها کار تو ز شر دور باشی بلا گفتگو
إن كان في الغافلين كُتِبَ في الذّاكرينَ وِان كان في الذّاكرينَ لم يُكْتَبْ مِنَ الغافلين
اگر باشد در میان غافلان نوشته شده در ذاکران واگر باشد در میان ذاکران نوشته نشود در غافلان
ز اجمال تفصیل خواهی اگر نویسم بتو حاصل و مختصر
چو ذکر خدا در دل آید درون سوای خدا از دل آید برون
نماند بدل غیر ذکر خدا شود پاک دل از عوارض جدا
چنان محو گردد بذکر احد که دل غرق دریای وحدت شود
بهر سو که آید نگاه ولی ببیند زوحدت خفی وجلی
دل وجمله اعضا بذکر خدا بود شاغل اندر صباح و مسا
نشیند اگر هم غافلان زغفلت نیاید شر از نیان
+اگر بود باشد با غافلان + حسابش بجای با ذاکران + وگر جمع باشد با ذاکران + نگردد محسوب با غافلان
۳۱۴
حاسبت بیکاری از غافلان
وانی که حق در دل عارفان
نویسنده قدرت کردگار
نویسد بیا د خداوندگار
بهر مجلس ومحفل از ذکر حق
بدلهای پاکان بود شوق سبق
از انست با شیوه با ذاکران
نیایند در زمره غافلان
بهر محفل و مجلس آید درون
حسابست در زمره ذاکرون
بدنیا و عقبی بحق آشنا
همه وقت بیگانه از ماسو
همه نور حق در دل و ضمیر
گذشته زحب صغیر و کبیر
بحق خدای جهان آشنا
ولی واله راه حب خدا
بدنیا و فیها نظر چون کنند
ازین دیدها ره به بیچون برند
همه حق شناسند و حق دیدشان
بجز حق نه دید است و نه پنهانشان
يَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَهُ وَيُعْطِيْ مَنْ حَرَمَهُ يَيَصِلُ مَنْ قَطَعَهُ
در گذرد از کسی که او را ستم کند و بدهد بکسی که او را محروم گرداند و بپیوندد به کسیکه او را ببرد
بود عفو ایشان زراه کرم
بر انکس که بیند از او ستم
عطا آورند و کرم بر کسی
که بینند محرومی از وی بسی
۳۱۵
کسی کو جدائی بیارد میان
توصول نمایند با وی بجان
بدان ای برادر ز روی خرد
که چون خشم آدمی در خورد
دو قسمت خوردن زخشم انجان
یکی از دیانت دوم از زیان
ز راه دیانت چو خوردی غضب
از ینشیوه شیطان شود جان بلب
رضای خدا حاصل آید ترا
درین از تو باشد خداست رضا
زعصیان و از سرکشی های تو
ز اکرام آرد بحالت عفو
ور غیظ خوردن بود از غرور
از انجا صل آید بنسبت عُيُور
درون گرد آید ز کبر و حقد
وزان حاصل آید درو رنج و صد
نواسه از آن هشت آید پدید
که زاد است اینها ز آب پلید
بود اولش نقص دین ایجوان
که گردی به اندوه او شادمان
بشاویش گردی قرین عموم
به او شادی و بر تو آید هموم
شماتت بود در دمی حاصلش
شود خوش که گردد بدی واصلش
بیان آرد از بد که با اورسد
بیان آورد ز آن و خرم شود
۳۱۶
سوم آنکه ترک کلام آورد جوابش نه بهر سلام آورد
چهارم بچشم حقارت نظر کند در وی آید چو در پیش در
بود پنجمین آنکه بی احتراز بعیبش کشاید زبان دراز
بگوید همه فحش و عیب و دروغ که باشد نه از گفتن او فروغ
ترا بدارد عیبش کند آشکارا که تا از شنیدن بود دل فگار
بود ششمین اینکه بهر گزند کند یادش از بهر زهره خند
بود هفتمین آنکه قطع رحم نماید به تقصیر یا بس درم
ز اعزاز و از عزتش درگذر به تحقیر بیند در او بیشتر
بود هشتمش آنکه از سوء ظن کند سعی حیرتی ورزد بن
تواند اگر خود زدن از هواء زند از حسد هم ز راه غواء
و گر تاب دارد نه از خود زدن کند سعی بسیار در این بن
ز دست اجانب بمکر و حیل بریزدون آردش از دغل
ز دست دگر آب او در برد که بیعزتی بهر او در رسد
۳۱۲
بود نقصها بیشتر اندرین شود رنجه بس عصیان قرین
نزد خدا بس بود ناپسند که خواهد به مؤمن رساند گزند
همین شیوه جاریست در عام تام کزین شیوه بس نقصها گشته عام
عوام اند مصروف این را بید ازین شیوه بس نقصها میرسید
زجهل است این عادت بد بکنون که آرد بسر هما خمار جنون
کسی کو بود بادیانت قرین پسندد نه از زشت و بد پر کین
بدو زشت ناورده بروی کار نیارد ز نیکی زشتی شعار
ز ترس خدا و زلحاظ کناه پسندد نه بر خویش حال تباه
بگوید که احسان نیارم بپیش دعایش نخوانم بدین دین کیش
عنایت از و باز دارد دگر که با او نبوده محبت مگر
دعایش نیارد بنزد خدا بیادش نیارد در حب و ولاء
کنه چون چنین مرد باره و دین همه نقص بیند بزه و کین
ز تقوی بسی دور باشد براه شود زینچنین حال پاکان تباه
حکایت
مسطح که بوده است مرو عزیز
ببوبکر بوده است خویش قری
زصدیق آن کان صدق صفا
مقرر به او بود خرج وغذا
به او نفقه صدیق دادی مدام
ازین میگذشتند خوش صبح و شام
شد از اتفاقات پیش اینچنین
که با عایشه آمدش حرف کین
برآشفت صدیق از انسخن
روا کرد بر وی ترنج ومحن
همان نفقهاش منع فرمود باز
بفرمود سوگند با کار ساز
که دیگر دهد نفقه با او نه گاه
به او ضارع خود کرده باشد تباه
ز صدیق شد چو چنین رخ پدید
چنین آیت آمد زحی مجید
وَلَا یَأْتَلِ اُولُو الْفَضْلِ مِنْكُمْ وَالسَّعَةِ أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ
نیارید سوگند در ترک خیر
کسی کو براه جفا کرد سیر
ندارید آیا شما دوستتر
که بخشد خدا بنده را بیخبر
چو بشنید صدیق از این نوید
پس آور د بهر مسطح اُمید
۳۱۹
همان جیره او فزون دا پیش باو عذر آور دور راه پیش
پس ای واقف سر راه یقین سه حالت بدل آید از راه کین
یکی آنکه اندر مکافات بد زنیکی کند آنچه در وی سزد
یکی بد کند و اندگر در نوید به نیکی کشاید ز دست نوید
بود شیوه و راه صدیقها کنند اینچنین در رضاے خدا
بدی را عوض نیک ارند و بس بجای بدی بد نخواهد به کس
دویم اینکه اندر مکافات بد بقدریکه بتواند احسان کند
همین شیوه زیبد بهر پارسا که عادت نماید به ترس خدا
سیم اینکه بد را دهد بدعین همین شیوه دانند از فارتقا
توایمرد دانای صاحب خرد مکن همچو فاسق گهی زشت و بد
مکن بدکه نسبت بفاسق شود رو در تو انکو به فاسق رود
پسند دگرکس برای تو بد تو گر از بدش بگذری میشود
گر از دستت آید با و نیک کن بدی را ز دل بر کن از بیخ و بن
٣٢٠
ازین به نباشد بدینادمی که بدرانگوئی بیاری همی
وگر می نیاید ز دست چنین پس از عفو مگذر ز راہ یقین
بپرسید موسی علیه السلام ز نزدیک حق در مقام کلام
که یارب تو داری کرا دوستتر درین زمره بندگان بشر
بگفتش خدا کی نبی کلیم چو هستم خدای کریم و رحیم
کسی کو کند عفو از راه دین منش دوست دارم که باشد امین
من از عفو خورسند گردم بسی کنم رحم عفو اور دہر کسی
شنیدی که فرمود خیر الانام ندا ہاتف آرد بروز قیام
بخیزیدیای زمره مقبلان ز خالق بگیرید مزد روان
طلب از شما حق مزد تابش بیائید و گیرید آنمرد خویش
بخیزید و آئید شادی کنان ره آرید فارغ بسوی جنان
بپرسند کاین زمره پاکدین کدامند با غوشان چنین
بگویند هستند این آن کسان که کردند بس عفو در آنجهان
۳۲۱
نه کشتند و انتقام بدی | گرفتند هرگز نه نام بدی
از نیت پاکان راه هدی | بعفو اند هر لحظه بهر خدا
بدی را نه گاهی بدی آورند | ازین روی محبوب انداوند
شنید یکه آن عتبه بالیقین | که بود ابن آن عامر پاکدین
بفرمود از راه صدق و صفا | که بودم قرین رسول خدا
ز دیدار او فرحتم بیش بود | از آن حاصل ندیم کش رو
در آمدم من مرحمت بیش داشت | دما دم ز لطف و کرم می کا
ز لطف و کرم پس دو دستم گرا | بفرمود فرموده بس شگفت
که آرم ز اخلاق بر تو بیان | که باشد بسی بهر هر دو جهان
در اخلاق فاضل بود بینا | بفضلش نباشد کسی قیل وقا
بگفتا فدای تو جان و روان | بفرما که فخرم بود بس انین
بفرمود کی عتبه با خرد | ز تو گر کسی صله را در برد
تو پیوند آری برید و را | جدائی نیاری ز ترس خدا
کافی چهل و یکم
۳۲۲
ترا هر که محروم کرد از عطا
تو بر او نمائی ز همت عطاء
کند هر کسی ظلم بیجا به تو
تو عفوش نمائی بلا گفتگو
بَعِيدَ الْفُحْشِ
دور است حرف یاوه
ز فحش است دور و نگوید گهی
بجز راه وحدت نپوید رهی
چو فحش است حاصل ز رنج و حسد
حسد آورد فحش و هم با ربد
کسی کو حسد را بر آرد ز ین
ازو فحش نبود گهی در سخن
بسی دور از فحش باشد ولی
که اور است ظاهر خفی و جلی
لَيِّنًا قَولُهُ غَائِبًا مُنْكَرُهُ حَاضِرًا مَعْرُوفُهُ
نرم است گفتار او غائب است کار ناشایسته او حاضر است کار نیک او
بود نرم گفتار مردان حق
که خوانندند از قول لَیّن سبق
نه مُنکر زایشان بیاید ظهور
ز معروف دارند قرب حضور
بود امر معروف ای نیکنام
و یا نهی منکر چو بینی تمام
هدایت نمائی بخلق خدا
چو خواهی بیاری براه هدا
مکن تا توانی بگفتن غلط
میاور بگفتار حرف سقط
۳۲۳
بگوئی همه نرم و گفتار خوش که تا مستمع را بیاری بپیش
همه نرم گوئی و با حسن رب که فیض از تو یابند خلق خدا
چو خواندی که حق در کتاب مجید بموسی بفرمود امر مزید
که رو سوی فرعون طغیان کنا روی بهر او بس هدایت کنا
کنی امر معروف برآن سفیه زمن گر بگردد مگر آن سفیه
ولی بر تو لازم بود این چنین که باشد همه قولهای تولین
بگوئی همه قول لین به او بنرمی نمائی همه گفتگو
که از قول نرم تو آن بی حیا مگر روی آرد بسوی خدا
چو قول خدا با نبی کریم چنین است ایدر راه حکیم
از نیست قوله حق شناس بنرمی گفتار جمله اساس
بدی دور زایشان بود بر زبان زنیکی بود جمله کردار شان
بود دوست کز ایشان بسی بجز نیک بیند نه زایشان کسی
مقسلا خیره مدل برا شره
رو تمام است خیر اد و پشت داد است شر او
۳۲۴
بود خیرها جمله در وی شان پس و پشت شرها از ایشان نهان
چنین گفت آنسید انس و جان که چیزیکه جاریست از مومنان
بود همت شان بر از و نیاز بود کارشان جمله صوم و نماز
بود همت شان عبادت بود حاصل شان سعادت همه
منافق بخوردن بود چون ستور بحیرت نباشد دمی فکر و غور
ز مومن بود فکر و عبرت می منافق زحرص است در حسرتی
بود مؤمن ایمن ز عالم مدام مگر ایمن از حق نباشد تمام
منافق بترسد ز خلق جهان مگر از خدا ترس دارد نه آن
بود مومن از خلق بس نا امید امیدش بحق باشد و هم نوید
منافق امید از کسان میکند زحق نا امیدی بیان میکند
ز مؤمن فدا مالی در راه دین منافق بدنیا دهد کیش و دین
ز مومن بود طاعت و گریه پیش منافق کند آرزو خنده بیش
زراهد بود خلوت حق براه منافق زجلوت شود رو سیاه
سلمان
۳۲۵
ز سالک عمل باشد و کشته خیر | نیار وز بهر درو فکر و میر
منافق نه کشته است نگاخته | همه وقت دارد امید درو
چو خواهی شناسی ناحو الا را | که بس اندر ان اولیا ست سرا
بود از ره خیر ایشان میان | همه عادت شیوه صادقان
بود شرمگینی همه کارشان | ز روی حیا است گفتارشان
بود رنجش خاطرشان کمی | بهر حرف و هر جان مجدمی
همه وقت باشد اصلاح جو | دروغی نه و هر زمان راستگو
بود کارشان طاعت کردگار | نکو خواه هر کس درین روزگار
به کردار نیک و بخلق خدا | محبّت کنان بهر آن کبریا
همه وقت آهسته و صبور | قناعت بهر حال و باحق شکور
بدن نازک و سینه بین دریا | به کوتاه دستی رفاقت شعار
طمع از کسی نه توقع زکس | بدنیا نیارند گاهی هوس
نه دشنام کس را نه لعنت کنند | نه فحش و نه غیبت و نه اتخوینی دی
۳۲۶
سخن چینی و کین و آز وحسد
نیارد تعجیل در کارها
کلامش خوش و بازیبانش
بود دوستی در بود خشم ازو
بود مقبلان را همه خیر پیش
زایشان بود ترک شر در میان
نه چون ما که محروم از خیر ها
خبرنی ز خلق و نه از خود خبر
اگر بر کسی خیر آید ز غیر
شب و روز میلان بهر کار
نخواهی چو خیر کسانرا پیش
اگر خیر خواهی شعارت شود
بیا خیر جوی و زشر باش دور
کجا سالک و مرد حق را بسرد
برفق و تحمل برد بارها
نرنجد ز تو گرچه رنجانیش
بود بجهر حق همه گفتگو
زپاکی دین و ز خوبی کیش
از آنست زایشان دلم شادمان
همه بسته زنجیر حرص و هوا
همه در پی زشتی خلق دهر
نیارد بدل گاه برغو ضمیر
بخود خیر خواهان بمردم شرر
نیابی از آن خیر از بهر خویش
ترا رنج و شر از کجا در رسد
که خواهان خیر است مرد شکور
۳۲۶
و گر شر رسانی بخلق خدا تو خود خیر بینی بخود ای کیا
ز مردان حق خیر باشد مدام ز شر دور باشند بس نیکنام
منافق کند سعی از بهر شر نباشد ازان حاصلش جز ضرر
بود دشمن خلق و دور از خدا نیابد گهی بهره از صفا
بود خیر از سالک راه دین منافق پسند شر از ره کین
وفی الزلازل و غيره
در سختیها و فتنه ناآرام است
به سختی و در فتنه ها از جفا به نرمی نمایند دایم مرور
چو داند سختی و نرمی زدوست مقرر شده جمله از نزد اوست
چو آید ز حق سختی از بهرشان ندانند در حق خود آن زیان
پسندیده حق پسندند و بس ندانند این را بجز حق بکس
چو از حق رسیده شوند شادمان ز خشنودی دل دران بگروند
چو این آزمایش بود از خدا بود خرمی بهرشان در بلا
چو از ایشان نفس پروری دور شد به ایشان همه فتنه منظور شد
۳۲۸
همه جوربینند و باشند خوش
بایشان رسد هر چه از روزگار
زخود چون ندارند راهی دگر
نه نالان زشدت نه شاد ازین
وقار است و عفت در ایشان تمام
ز عصمت چو دارند حاصل وقار
چو عجلت زشیطان بود بیگمان
تأنی نمایند پر از وقار
گریزان ز تعجیل و هردم شکور
زبیچون بما کو چوسختی اید پیش
شکایت بخلق آوریم از خدا
ز داور اگر بشنود مهربان
به محتاج آریم دست امید
بسختی و نرمی ندارند هش
پسندند بر خود چو مرضیات او
مساوی شمارند نفع و ضرر
چو دانند از حق بود نی زغیر
ندارند سختی بسختی شمار
از ان مطمئن گشته از روزگار
بتعجیل رغبت ندارند از آن
بآهستگی جمله را یشان شعار
زکفران حق گشته از دل نفور
دل افگار گردیم و بس سینه ریش
بهر کس نمائیم از ان ماجرا
بنالیم بر بنده ناتوان
ز گفتار مردم بدل بر نوید
کافی چهل و یکم
۳۲۹
الحق سختی آید چو اندر کنا بجوئیم دفعش ز خلق کبا
ندانیم کآن کرده از حق بود ز تقدیر این جمله مطلوب بو
مقدر چو باشد ز نزد خدا که دفعش تواند بجز کبریا
چو دفعش بجوئیم از اهل خویش مضاعف نمائیم سختی خوییش
کسی را که انصاف باشد بدل ازین شکوه باید بگردد خجل
شکایت چو کردی بخلق از خدا نمودی تو خود را ز راحت جدا
همان به که باشی ببحش صبور رسد آنچه از حق بآن شو شکور
بسختی بر آئی نه که از وقار بخواهی تلطف ز پروردگار
نخواهی بجز او ز کس چاره که شد دست یاری بیچاره
سپاری چوبا او سرو کار خویش همه خیر در راه باز پیش
همین است کیش و سنت در دین از نیست رفتار پاکان چنین
تو هم شیوۀ راه پاکان بیا بسختی بحق کارها را سپار
سپردی چو با حق امورات خویش ترا خیر دنیا و عقبی است پیش
۳۳۰
وَفِي المكَارِهِ صَبُورُ وَفِي الرَّخاءِ شَكُورُ
در سختیها شکیبا است و در فراخی شکر کننده
بسختی شکیبا است مرد صبور فراخی چو یابد ز دل بس شکور
به صبر و بشکر است کارش مدام ازین هر دو دائم حضورش مرام
بدانی اگر صبر آن کیمیا است که بی صبر نآید گهی تو بستر
نگردد بجز صبر فرض خدا نه بیصبر گردی ز عصیان جدا
از نیست کآن سید انس و جان بفرمود صبر است ایمان عیان
چنین است فرموده مرتضی که صبر است چون سر تن محیط
چو بی سر نه امکان بود بودن تن چنانست بیصبر ایمان محن
ز صبر است سه درجه انگیفا زهر سه براتیو آرم مقال
بطاعت بود اولش در شمار که سه صد دهد اجر آن کردگار
دوم صبر باشد ز نفس حرام یکی را به ششصد توانست کام
سویم صبر چون مصیبت بود بیک صبر نه صد ثوابت سزد
بود شکر حق بس مقام عزیز وزان شکر حق است نام عزیز
۳۳۱
ز بس شکر را هست عالی مقام | خدا یاد کردش بخود در کلام
قال الله تعا واشکروا ولا تکفرون
شکر کنید مرا و کفران من مینمائید
چو مشکل بود شکر حق را ادا | قلیل بفرمود از ان کبریا
از انست پاکان راه یقین | بشکر خدایند دایم قرین
نمایند از کف نعمت نفور | بشکر خداوند دایم شکور
بود شکر زایشان و از حق نعیم | نعم بهرشان متصل لاجرم
شب و روز نعمت نخواهد شدن | کرم از خدا شکر از شاکران
از آنست قول خدای کریم | زیادت بشکر است اندر نعیم
تو گر شکر حق آوری در نعم | شب و روز یابی ز مولا کرم
بیاد امن شکر آور بکف | که عمر عزیزت نگردد تلف
بیابی ز شکر خدا جمله کام | بدنیا و عقبی شوی نیکنام
نیاری اگر شکر رب کریم | به کفران دهندت عذاب الیم
همه وقت شکر خدا پیشه دار | که نعمت بیابی ز پروردگار
۳۳۲
لَا يَخِيفُ عَلَى مَنْ يَبْغُض
جور نمیکند برکسی که دشمن دارد
کند دشمنی یا که آرد ستم
نیارند جورش بفرط کرم
حسد چونکه حاصل ز نفس و هوا
بپاکان ز نفس و هوا از کجا
چو باشد نه نفس و هوا در میان
ز سالک شود دشمنی برکران
کسی ار دشمنی آورد از حسد
نیارد گهی سالکش شت و بد
چو دور از حسد هست مرد خدا
حسد ناورد چون ندارد هوا
ز بغض وحسد سالکانند دور
ز نفس و هوابره کنار و نفور
همین است فرق خواص وعوام
کز ایشان همه کام ور انها بنام
وَ لَا يَأْتِمُ فِي مَنْ يُحِبُّ
و گناه نمیکند در حق کسیکه دوی دارد
نیارند عصیان و نی سرزنش
محبت چو آرند از سرور
چو آرند با کس وداد و ولاء
پسندند گه نه بروی بلاء
شب و روز چون با خدا مایلند
ز قرب وصال خدا سائلند
ولای خدا در دل شان مدام
بجز دوستی نیست در عمر کام
سید علی
۳۳۳
وفا در ره حق چو شد کارشان محبت بود جمله اشعارشان
همان خو بخوش کو بحق آورند همان شیوه در روی خلق آورند
نه عصیان پسندند نزد خدا نه بر خلق دارند زحمت روا
چو دارند در دل ز حب خدا همان حب گمارند بر بندها
چو دارند صدق و صفا با کمال بقصد زایشان همه قیل و قال
بظاهر بباطن بایشان صفا نه فرقی ز ایشان نهان و ملا
همینست پس شیوۀ مقبلان همین است کردار از راستان
نه چون ما که ظاهر محبت کنیم در آن دوستی بیخ و بن بر کنیم
گهی لاف از دوستیها زنیم بآن دوستی بیخ او بر کنیم
محبت چو نبود برای خدا در آن دوستی نیست مهر و وفا
چو از بهر حق دوستی آوری در آن دوستی حق دهد یاوری
يعترف بالحق قَبْلَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْهِ
اقرار میکند بر حق پیش از انکه گواهی داده شود بر او
بحق باشد اقرار با سالکان چه حاجت بشهادت بود در میان
۳۳۴
چوکذ بست معدوم وصدقیال
همه وقت از صدق آرند یاد
شب و روز در وحدت کبریا
همه صرف حُسن و صدق صفا
چو حقداان وحق بین حق جواند
مقیمان درگاه آنداورند
همه حق بینند وحق کارشان
همه حق بود کار وکردارشان
چوهستند خود شاهد راه حق
نخوانند زان جزره حق سبق
ندارند حاجت گواه دگر
که هستند خود شاهد حق نگر
لا يضيع ما اسْتُحْفِظَ
تا و بیسار در جزر کرامات ایشان
چو بار امانت بسر برده اند
وزان جملگی بار و بر برده اند
نه ضایع امانت نه ایشان شود
زایشان امانت نگه تا ابد
امانت که تابش جمیع جهان
خلایق جبال و زمین و زمان
هم عجز در عجز آورده پیش
نیاورد طاقت به پندار خویش
همین مردنای خدای کریم
همین باربردند بار عظیم
چو دارند تاب امانت چنان
نباشد برایشان امانت گران
۳۳
امانت زحق چون بدینسان برند اماناتِ مردم چرا نَسپرند
چو در حفظِ اذکارِ ذِکر خدا دمی نیست سالک بَعِيد و جُدا
همه حفظ دارند اذکارِ هُو بذکر خداست در جستجو
امانات حق را چو حافظ بود ازین حفظ سالک چرا دَر رُمود
خیانت بود حق با هر زبان خیانت زعا و زیانست و تان
خیانت کنیم و زیانها بریم خیانت کنیم و از آن خود دَریم
امانت اگر در بیاریم پیش ببینیم لَذّت زدین و زکیش
کسانیکه دارند امانت بجا بایشان امانست از کردگا
رضای خدا بهر ایشان مُدام همه وقت موصول کأم مرام
فراموشی آید نه در شان هیچ ولا یَسُو مَا ذَکَرُ دِگری که پویند در آن رِنج
فراموش نکنند چیزیرا که بیاد داده شود
وفا چون بحد نهایت بود از آن ذکر مارا کفایت بود
نیاید به آئینه پاکِ شان بجز ذکر مولا دگر در میان
پویا بند اذکار حق در ضمیر شود قلب شان همچو بَدرِ مُنیر
۳۳۶
فراموشی آید نه گاهی بنیا که عکس خدائی بود بهر زبان
فراموشی آرند از غیر حق بحق حق نیازند در دل سبق
ز نسیان غیر و زذکر خدا همه وقت صرف ره کبریا
ز ذکری که در دل فرو برده اند دل وجان بآن ذکر بپردہ اند
چو گردند مشتاق کبریا فراموش زایشان شده ما سوا
همی یاد دارند و یاد آورند از نیست خاصان آنداورند
نه زایشان فراموش ذکر خدا نه حق هیچگاهی زایشان جدا
فراموشی آرند ایشان بنجون نه گرد و گهی حال ایشان زبون
فراموشی از ماست بیگاه و گاه ازین شیوه گمگشته ایم ای پناه
نه فکر دل ماست ذکر خدا نه از ذکر دلهاسی ما را ضیا
همه زنگ دنیا بدلها قرین کجا روشنی آید از کیش و دین
فراموشی آورد این بارها فراموشی آورد زنگار ها *
کسانیکه در دین حق رہ پویند فراموشی نذکر خدا کی کنند
۳۳۷
همه وقت یاد خدا آورند همه وقت در ذکر آن داوند
همه ذکر گویند و مصروف فکر نیارند جز حق ذکر جای فکر
نشسته چو استاده ور هر روان چه اُفتاده ذکر خدای جهان
رَوَد نی نَفس جُز بیادِ خدا دل و جان و تن بَهرِ ذکرش جدا
چو اینحال شد بَهرِ سالک قرین فراموشی آید کجا اندرین
فراموشی و دوست دور اند از اندوستانند اندر حضور
حضور و فراموشی آید نه راست حضور ار بدانی تو ذکر خداست
ولا تنابزوا بالالقاب
میتواند مردم را بنامها بَد
کسی را نخوانند یا نام بَد همین شیوه از سالکان تا ابد
چو حق منع فرمود اندر کتاب که نام کسی را بزشتی متاب
کسی کو بوَد پیر و شرع و دین ندارد نگه چون زبان را ازین
ز قولِ خدای زمین و زمان بپاکان همین شیوه آمد عیان
نیارند نام کسی را بزشت ز ایشان همین کیش و دین سرشت
سراجی پهلوی ۳
۳۳۸
انظر بر همه خلق از احترام نمایند از راه تفو تمام
نه بیند کسی از ایشی گهی نپویند گامی بزشتی رهی
همه خلق را احترام آورند از نیست در راه کام آورند
نظر نیک آرند بر جمله خلق نه بینند دیبا و نی ژنده دلق
به پیدایش حق تفکر کنند بحسن خلایق تذکر کنند
چو حاصل بایشان بود خلق خوش از انخلق خوش نیک آندینش
همه خلق را نیک بیند و خوش از آن بهرشانت جذاب نفوس
نیارند زشتی کسی را بنام نگردند مانع ز مقصود و کام
نه چون ما که جز بدنیا ریم رو بجز زشتی و بد نداریم خوی
بد آریم پیش و نه بینیم نیک گرفتار رنج و بلائیم لیک
همین دور باشد زپاکان راه نگردد از آن کار ایشان تباه
ولايضا بالجار
و ضرر نرسانند بهمایه
زایشان نباشد چوبیم و خطر همسایه زایشان نباشد ضرر
۳۳۹
چنین گفت آنسید انس و جان
ز همسایه فرمود و تحقیق بیان
بود حق همسایه ای پاکدین
به اقسام گویم یکا یک قرین
اگر جار تو کافر مطلق است
ز همسایگی بهر او یک حق است
وگر مؤمنست هست همسایه باز
دو حق بر تو دارد ز راه نیاز
وگر مؤمن است و بود خویش نیز
سه حق بهر او دان ز راه تمیز
بفرمود آن سید انبیاء
که جبریل پیک کریهیا
چنان حق همسایه من فزود
شریکش بمیراث باید نمود
ز فرموده سید انبیاست
کسی را که ایمان بحشر وقضاست
گرامی از و باشد همسایه اش
که از بهر دنیست ازین مایه اش
دگر گفت آنسید انس و جان
که از امت من بود هر که آن
که همسایه ایمن ندارد ز شر
بهمسایه خود رساند ضرر
چنین است فرموده شاه دین
بروز قیامت عدو و قرین
دو همسایه ان از بهر ستیز
ز رنجی به ایشان رسد گزند
۳۴۰
حکایت
شنیدم به پیش رسول خدا
بیان کرد شخصی چنین ماجرا
زنی است بس عابد و پارسا
که شبها نخسپد زترس خدا
همه شب بود در قعود و قیام
بروز است از وی نماز و صیام
ریاضت از و هست تا اندازه بیش
بزهد و بتقوی است با دین و کیش
عبادت اتو هست لیل و نهار
بجز یاد حق دیگرش نیست کار
جوارش بود شخص دیگر بزار
ز دستش بسختی برد روزگار
چو بشنید آنسید انس و جان
بفرمود آنکه بپاسخ بیان
که آنزن بود دوزخی بالیقین
نه بیند ره خیر از کیش و دین
چو همسایه از وی دل افکار شد
عبادت زوی جمله بیکار شد
بود حق همسایه بین بیشتر
رساند به همسایه چون او ضرر
نه بخشد خدایش بدوزخ برد
نه سود از عبادت برایش بود
بود اینچنین حق همسایه باز
ازین حق همسایه کارکبا؟
۳۴۱
ندانی که همسایه باشد جوار که داری تو او را نه خوار و زار
بود تا چهل خانه مستحق حساب تو همسایه دانسته قدر جناب
میازار همسایه را هیچگاه که آزار همسایه باشد گناه
ز هر چار جانب چهل در شمار همه را بدانی جوار است و جار
ندانی تو ارحق جارنقیر رسانی تو او را ز رنج و ضرر
ولی حق همسایه دان بیش ازین که نفعش رسانی بسیار وین
تو آسوده حالی اگر جان من کنی بهر او دفع رنج و محن
توان داری و گر نکردی چنین بدل ای برادر نداری یقین
که روز جزا این جوار مکنان کند عرضه گر نزد رب جهان
که غفلت بدینسان نمو و ازین بخواهیم از و حق خود از یقین
بود از تو پرسش بروز حساب نداری بحق اندرینره جواب
بگوید چو همسایه با کبریا که یا رب تو از عدل پرشش نما
بمن بست دروازه خیر این بسختی مراداشته بقرین
۳۴۴
نکرده نکوئی بمن هیچ گاه ز دست رسائی بدش عز و جاه
خدا پرسد آنکه ز همسایه باز بوی چون نکردی مدار و نیاز
چو دست رساد او مت از کرم چرا داشتی جار خود را درم
چو محتاج همسایه بودت بنان چرا بیخبر بودی از نان آن
چو بد دور از تنگدستی بکار چرامی ندادیش از قرض وام
چو همسایه درویش بود و فقیر چرا دست کردی بجانش حقیر
عیادت نکردی چرا در سقم مصیبت رسیدش نکردی کرم
بمرگش نرفتی چرا تا به گور خوشی چون نکردی چو بودش سرور
نکردی چرا تعزیت در بلا نکردی چرا در بلایش ولاء
رساندی چرا بهر جارت گزند چو دیوار را کردی از حد بلند
چرا بسته کردی برورا باد بخوردن چنین گنکردیش یاد
غرض حق همسایه باشد بسی نباید که تا بد ازین رو کسی
از نیست پاکان را یقین که دارند پابندی کیش و دین
۳۴۳
محبت بهمسایه دارند بیش
بآزار گاهی نیایند پیش
پسندند نی که ضرر بهر جا
ندارند همسایه را خوار و زا
حکایت
بزرگی که بودش سرای وسیع
بسکن پریشان شد از دست موش
ضرر میرساندند بس بیشتر
همه وقت بودش از ایشان ضرر
رفیقی بجایش درودی نمود
خوش آمد و را از رفیقش درود
بشیرینی مجلس و اتحاد
بمیوه با یار خورسند و شاد
شکایت زموشان پس آغاز کرد
در شکوه از درد دل باز کرد
رفیقش بگفت ای ندیم کریم
بود گربه بس بهر موشان لیم
چو یک گربه باشد درین خانه ات
زموشان خلاص است کاشانه ات
جوابش بفرمود آن پاک دین
که ای مشفق با محبّت قرین
به گربه مرا علم زین پیش بود
مرا شوق اینکار بس بیش بود
ولی فکر کردم که گربه زموش
رباید ز من چون شکوهش
۳۴۴
بترسند موشان ز کاشانهام
گریزند ترسیده از خانهام
گریزند و روسوی جا برآورند
خرابی به همسایه بار آورند
نه کردم نگه گربه را ز انسبب
که باشد به همسایه من طرب
رسد چون بهمسایه زمن زیان
همان به که باشد بجایم امان
چنین است از سالکان رسم و راه
نگهدار حق اند بیگاه و گاه
ولا يشمت في المصائب
وشادی نمیکنند بغم دگران
نیارند شادی بزشت دگر
مصیبت چو بر کس رسد قر قر
بر آشفته باشند لیکن بحال
رسد چون بدیگر رنج و ملال
اگر دشمنی کرده باشد کسی
پسند ید روی نه زشتی بسی
نه خورسند گردد بیدریچگاه
بر انکس که بدکرد و حالش تباه
پسندند بد را نه برکس گهی
نه خورسند گردند بر بد گهی
چودانند نیک و بد از کردگار
مقدر بهرکس زروی شمار
فرستاده حق بدانند چون
بود عبرت شان نصانی زنو
کاپي جلد ۲
۳۴۵
زبون چون به بینند حا دگر تبرند از حق ز رنج و ضرر
بجویند از حق پناه از عذاب بدیگر بد و دل از ایشان کباب
چو آشفته گردند بر حال غیر چسان میتوانند بر زشت سیر
چو زشت دگر ناگوار آورند چسان خرمی زان بیا آورند
شماتت ندارند اصلا بیاد شماتت ندارند اندر نهاد
چونفس و هوا نیست اندر نهای نباشد ز اسباب نفس اقتضا
ز اسباب زشتی نفس و هوی همین عیوهائی که هردم ز ماست
همه بد بینیم و به بینیم بد گرفتار زشتی و بد تا ابد
بود سالک حق از انیراه دور چرا هست مصروف فیض حضور
لا يدخل في الباطل ولا يخرج من الحق
داخل نمیشود در باطل و بیرون نمیشود از حق
بباطل نه رو آورد هیچگاه برآید نه گاهی زحق ارکه ماه
چو ائینه پاکست اندر دل زباطل کجا ساز دمش مضمحل
بحق گر در آئینه رتب پاک زباطل نیارد بر آن گرد و خاک
۳۴۶
همه خوانده اش چون بحق اشارتی بداند که باطل همه زبیقرارتی
دل پاک بین را به باطل چه کار جدا کرده از باطلش کردگار
همه او حقست وحق هم او ندارد بجز حق وی گفتگو
چو حق جویا شد این شدای پاکدین بباطل نیاندر و از یقین
ان صمت لم يدعه صُمته
اگر خاموست تفکرین بسازد او را خاموشی
چو خاموش گردند از راه دین نیارد غم افزاید اندریه یقین
سکوت بزرگ ارندانی که چیست بدانی که خاموشیس تا ریتیت
چنین گفت آنسرور کائنات که اندر خموشیست یکسر نجات
بخاموشی ایدل چو کار آور همه دین کامل بیار آور
زبان شپچو خاموش گویا دلت نظاموشی اسرار دل حاصلست
توخاموش باش بیآور یقین دلت زنده بینی تو در راه دین
چو گویا زبانست دل خامشت زبان گر بود بسته دل خواست
تفکر بدل نیست جز خامشی تذکر بدل نیست جز خامشی
۳۴۷
تو خاموش شو تا در آید بکار ز دل خوش بود کار با کردگار
بخاموشی از آوری فکر و هوش نباشی تو گویا و گردی خموش
زخاموشیت حاصل اَسرارِ حق زخاموشیت هست دانِ سَبَق
نه کامی ز گفتار حاصل کُنی نه نامی ز گفتار حاصل کنی
اگر خواهی اسرارِ حق یافتن بخاموشی آور تو دل کلفتن
بخاموشیت دل بیابد خدا زخاموشیت دفع گردُ دِلا
ز خاموشی آید همه کام دل نگردی بخاموشی ایجان خجل
رساند خموشیت با کردگار خموشی دهد عشرت و عیشِ یار
وَ اِنْ ضَحِكَ لَمْ يَعْلِ صَوْتَهُ
اگر بخندد بلند نسازد آوار خود را
چو خندد صدایش نه بالا شود بخوف خدا تعالی شود
چو قَلِيْضَحَكُو گفت خالق جلیل نگردند از خنده هرگز ذلیل
چو شد گریه بسیار حکم خدا نخندند از آن قَهْقَهَهٔ اولیاء
بگریند بیش و بخندند کم همه وقت در یاد رنج و اَلَم شود
۳۴۸
ترا مرگ اگر یاد باشد مُدام نباید بخندی تو در صبح و شام
یقینت چو آمد بمُردن تمام نخندی گهی گریه داری مُدام
همان خنده باشد ز طول امل همین خنده ناید ز فَرْدُ مُکَمَّل
همین خنده هر دم ز نادانی است وزین خنده آخر پشیمانی است
ازینست پاکان را یقین نباشند خندان بر عِصْیَان و کین
وَ اِنْ بَغَیَ عَلَيْهِ صَبَرَ حَتّیٰ یَکُونَ اللّٰهُ هُوَ الَّذِیْ یَنْتَقِمُ لَهٗ
و اگر ستم شد بر او صبر نماید تا باشد خدا آنخدائی که برای او انتقام درآید
چو بیند ز کس بغی و جور و ستم کند صبر آنکه ز راهِ کرم
بماند بحق از ره دین و کام که گیرد خداوند او انتقام
نگردد بہمین انتقام و جدل که باشد معطل بوقت و مَحَل
ز اهل خدا هست چون این حساب نیارد بکس قهر و رنج و عتاب
بماند که حق انتقامش دهد ز درگاه خود نام و کامش دهد
چو با غیر او کار دارد نه هیچ بغیر خدا روی آرد بهیچ
بخیر و به شر و هم نفع و ضرر بجز حق نیارد شریکی دگر
۳۴۹
بدانند همه از جناب خدا
نداند ز تقدیر از دو سوا
بخود داند از حق گذارد بخود
بیابد همه آنچه از نیک وبد
بود واسطه آنکه اندر میان
نداند ورا واسطه بر عیان
سپار دبحق انتقام سخن
نیارد بدل هیچ رنج ومحن
معطل ندارد امورات خویش
نیارد غم از آنچه آید بپیش
نه چون ما که هستیم اگر خوب بد
بیاریم از رنج وکین وحسد
گرائیم فی الحال در انتقام
شتابیم بهر بدی صبح وشام
ببد کردن خویش شادان شویم
بزشت وبدی بهره ها در بریم
گنهگار گردیم زان زشت وبد
گدازیم بجوشش رنج وحسد
حسد آوریم و بدیها کنیم
درین بد بحسرت به نبران رویم
ز پاکان نباشد ازین شیوه ها
بدینسان نپویند ره هیچگاه
ز صبر وتحمل شعار آورند
توکل بپروردگار آورند
حسد دور دارند از دل مدام
از آنست دلهایشان با مرام
۳۵۰
تو هم ار حد دور داری ز خویش
الم نآیدت در دل از جان ریش
نفسه منه في عناء والناس منه في راحة اتعب نفسه لاخرة واداح الناس من نفسه
نفس او اند و ر نجست و مردم از دور راحت بر نجباند نفس خود را برای عقبی او آسایش دهد مردم را از نفس خود
سپارند خود را برنج و عنا
که راحت بود بهر خلق خدا
سپارند بار بخود انفس پاک
نباشند تا خلق اندوهناک
تو سر حقیقت بیابی اگر
ازین سر معنی شوی با خبر
که در خلق انسان دوام جهان
بقای جهان نیز ز انسان
چو سر رشته شد از خدای کریم
برای نگاه و امان نعیم
ز کن چون وجود همه عالم است
چه دانی جهان از چه رو قایم است
چو از کاف و نونست خلق کریم
ز کن گشته موجود جمله نعیم
بود عظمت کاف و نون انچنان
که زین هر دو آمد وجود جهان
ازین هر دو مخلوق خواں
و زهی سر و پیدایش روزگار
بهر یک ازینصورت کاف و نون
بخدمت معین جو دی فزون
که دارند حق عقوش ادا
بسان مقدر نزد خدا
۳۵۱
ملک در سما انس اندر زمین همه وقت باشند مهر آفرین
ملایک ار نیست در آسمان شب و روز باشند تسبیح خوان
ستاده نشسته رکوع و سجود همه یاد آرند از لطف وجود
نخوابند و آرام نارند گاه عبادت کنند شام و پگاه
چنین است ایجان بروی زمین که جاری همان شیوه آید یقین
که از صنف انسان ز قدرت فزود خدا بهر این کار ایشان نمود
برای نگهداری عظم کن بروی جهان ماند از بیخ و بن
که از صنف انسان ز پاکان راه بدارند ازین حق عظمت نگاه
ملایک بعز و شرف مختلف چو هستند در یاد حق معتکف
مقرب کسی کم کسی بیشتر مقرر بیاد خدا سر بسر
بدانسان چوبینی بروی زمین همین شیوه جاریست اندرین
که از انبیا و هم از قطب و غوث نجیبان نقیبان خالی ز لوث
ز اوتاد و ابدال عالی نژاد ز راه عبادت بهر کس بداد
۳۵۲
بقا و دوام زمین آسمان زانفاس ایشان بود بیگان
بدلهای شان جز خدایادی بجز حق بدل فکر و نسیان
همه غرق یاد خدا کریم بیاد خدا فکر از دل سلیم
ندارند جز حق به دیگر ولاء شب و روز در یاد و ذکر خدا
گذشته ز عیش و زلذات نفس نفس را همه وقت دارند حبس
همه فارغ از زحمت خورد ونوش بیا و خدائی بعالم خموش
بشب خواب نی غیر ذکر خدا بروزان صیام و ز خوردن جدا
ازین زحمت و شیوه راستان جها نر است با خلق عالم امان
زانفاس ایشان زمین قایم است نسر ار ایشان سمادایم است
بود ابر و باران هم از یمن شان دهد آب زنیرو همه آسمان
زبیداری شان همه خوابها زبی آبی شان همه آبها
زنارائی شانت آرامها زناکامی شان همه کامها
بشبها نباشند بیدار چون کنی خواب شیرین تو خوار چون
کار جها و ماده
۳۵۳
نه فاقه بودگر ز مرد خدا توسری بیابی بگو از کجا
بحبس اثرنیارند ایشان نفس کجا جاری آید نفس تا پس
اگر صوم نارند در روزها تو سیری کجا آری ای باصفا
نفس را ندارند در حبس چون نبا از زمین کی بیاید برون
سکوت اثر نباشد ز ایشان زبان نباشد ز تو گفت گو هر زمان
ازین ذکر و فکر است هر صبح و شام که شمس و قمر سر آورد این خرام
مراقب چو آیند و فکرت فزون از آنست گشتن بگردون دون
ثبات زمین حرکت آسمان زانفاس ایشان بود بیگان
بود رحمت شان چو راحت فزا براحت همه زوست از مه سرا
همه خلق ز ایشان براحت قرین به ایشان همه رنج از بهر دین
بُودکُن زایشان همه پایدار نگهدار ستر خداوندگار
گهی سیر آرند در کائنات گهی طیر آرند اندر جهات
زگن آنچه پیداست خلّق جهان بجمله بود گردش و سیرشان
۳۵۴
به بیند خلق و بخالق رسند زخالق سوی خلق رو آورند
ز خلق جهان آنچه بیند همه زتأیید قدرت گزیند همه
خبردار از خلق و حافظ بر آن نگهدار برکارهای جهان
ز دریا و ریگ و نبات و شجر ز دنیا و فیها همه با خبر
خبردار از کارهای جهان بدوش از امانات بار گران
غوض رحمت شان بماراحت است چه راحت که هر لحظه هر ساعت است
دمی زندگی بهتر از خودشان همه کارها خوشتر از بودشان
نه ممکن وجود چنان هست و بود اگر ایشان نباشد بعالم وجود
به ایشان مدار همه کاینات هم آباد باشد بایشان جهان
بایشان همه رنج و راحت بپا از ایشان همه خیر در کارها
زایشان نگهبانی اینجهان وزایشان همه سر پنهان عیان
ز ایشان همه رنگ عالم پدید ز ایشان رموز قدیم و جدید
زایشان ره خوف و راه رجا ز ایشان ره حضرت کبریا
۳۵۵
زایشان بود فخر عالم همه | زایشانست دفع مظالم همه
بشاهان ازایشان اُمید و نوید | ازایشان بعالم سیاه و سفید
ازایشان بزینت همه روزگار | نگهشد بایشان یمین و یسار
شد آنکس که خاک ره پاکشان | همه کیمیا یافت از خاکشان
خودش سرور است شش درین جا | بدنیا و عقبی نه بیند ضرر
بیا در ره شان بیاور نیاز | نیازی کن و کار با زان بساز
بیا خاک درگاه شان شو بدل | که تا در دو عالم نباشی خجل
تصدق وصفا راه شان پیش گیر | نگردی گهی تا بزحمت اسیر
گرت وصل باید همین ره سپار | چو رفتی بدین ره شو رستگار
جز این ره نباشد رضا ی خدا | جز این ره نیابی تو راه هدی
همین ره بود راه اسلام و دین | همین ره بود اصل راه یقین
ازینره رسد آدمی با خدا | که این راه باشد ره کبریا
کسی را که زینره نباشد خبر | زحبّ خدا باشدش کی اثر
۳۵۶
چو خواهی تو قرب ره کبریا درین راه پاکان رو در نما
درین ره چو مردان قدم گر زنی نیاری دگر یاد ما و منی
ز دنیا چه حاصل بجز غفلت چه حاصل ز دنیا بجز زحمت
بیا بگذر از راه دنیای دون بیاسای از رنج و درد جنون
ز تقوی شوی با خدا اشنا ز تقوی شوی از مظالم جدا
غرض حاصل زندگی تقاست که در زهد و تقوی رضای خداست
بعده عمن يباعد عنه زهده و نزاهته ودنوه ممن دنی منهُ ليّنٌ وَ رَحمةٌ ليسَ
دوری او از کسی که دور باشد از زهد است و پاکی و نزدیکی او ب کسی که نزدیک شد نرمی است و رحمت
تباعده بكبر وعظمة وَلَا دتوه بمكر وَ خَديعه
نیست دور شدن او بسبب گردنکشی و بزرگی و نه نزدیک شدن او بواسطه حیله و فریب
بود دور از انکه دور است او ز زهد و نزاهت بلا گفتگو
بود هر که لین رحمت قرین محبت با و باشد از دل یقین
نه درویش باشد ز کبر و جود نه نزدیکی او به مکر و بدی
ز پاکان چو پاک است هردم خیال ز پاکی از ایشان بود قیل و قال
چو مستند غرق محبت تمام به ایشان ز حب خدا ست کام
۳۵۷
همه زهدآرند و پاکی همه بزهد خدا در وناکی همه
ندارند جز حب حق در کن همه وقت اندر ره کردگار
پس آنکس که از زهد حق دوری از نزدیکی و قرب مهجور شد
چو دارند با حق وصال و قور از ایشان به نیکان محبت سزاوار
کسی کو بود دور از کردگار محبت نباشد مر او را شعار
دلا هر که او دور از کبریا ست زپاکان محبت به او کی رواست
بود مرد حق را بزاهد ولاء چو زاهد نه بیند ولایش شکا
ز زهد خدائی کسی کوست دور بود پیرو حق از انکس نفور
چو همنجن باشد نه کس با کسی بود جای نفرت از انکس بسے
از نیست زاهد ندارد ولاء به آنکس که دور است از کبریا
چو مرد خدا دور از اشقیاست سروکار او جمله با اتقیاست
ضرور است رغبت و را با سعید که دور است از دل شخصی بلید
کند میل با شخص امین ضرور که آید مرا و را ز دیدن سرور
۳۵۸
بهر جا که بینند زلین و حلیم محبت نماید ز خوی کریم
چو بینند در لغو و دین محتشم بدار و بجان و دلش محترم
محبت بیاید و را بیشتر ز هر کس دهد غرتش بیشتر
چو بیند ز نرمی و رحمت نشان دهد در دلش جای باغنون
برا بد خدا خلق نیکو جود خوش آید و را مردم خوشنهاد
ز پاکان نه دوری بود اندا نه از روی کبر استرا بود ندا
ز راه تکبر نه دوری کنند نه از عجب از کس تنفور کنند
نه از عظمت آرند بر خود شمار نه از کبر دارند راه و شعار
چو ما و منی را بدارند دور ازین است از حق بایشان حضور
نه عظمت بیارند از بهر خویش نه از عجب آرند راهی پیش
غروری ندارند اندر ضمیر تکبر نه زایشان ببرنا و پیر
ندارند خود را بمردم کلان کلانی نه زایشان عیان و نهان
همه عجز دارند در کارها بعظمت نیارند پندارها
۳۵۹
خودی دور باشد ز مرد خدا بود سالک از خود پرستی جدا
خدا چون پرستد دل پاکت خودی کی شود در ضمیرش قرین
چو سالک ز کبر و عجبست دور ازان در دل اوست قرب حضور
غرض دور باشد ز مردان راه همان شیوه کو دور شد ز اله
نیارند قربي زمکر و حیل ندارند در دل زیان و خلل
منافق کند حیله و مکر پیش که کامل نباشد در ادین و کیش
منافق بمکر و حیل ره برد نداند که او راه در چه برد
تقرب اندر آرد بسی کارها نماند بسی کار و پندارها
ولی مرد راه خدای کریم چوداند همه فکر و رای سلیم
ازین شیوۀ خدعه و حیلها نیار د بدل گاه مرد خدا
کند دوستی بهر حق هر زمان همش دشمنی بهر مولا عیان
بود قرب و بعدش برای خدا براه خدا دشمنی و ولا
غرض بندگان خدای کریم پویند بر جادۀ مستقیم
۳۶۰
بخلقش بود الفت و دشمنی
همه بهر حق نی ز نفس دنی
جدا از امورات دنیا نی ان
بدل حب مولا و قون ان فرمان
ندارند مقصد به اهل جهان
ز یاد خدا خرم و شادمان
نباشد گراش حزبی نباید
نگردد ز افعال بد منفعل
چو دل پاک باشد براه خدا
کند آنچه باشد به تقوی سزا
بتقوی بود مرد سالک ظفر
ز تقوی دعایش بدرگه مجیب
ز تقوی همه کشف اسرار ها
ز تقوی بمالک برو بار ها
ز تقوی است راه هدا قرین
ز تقوی است رونق بروی برین
ز تقوی است راه خدا آشکار
ز تقوی رضای خداوندگار
ز تقوی است قایم زمین و زمان
ز تقوی است دایم زمین و آسمان
ز تقوی است عالم همه استوار
ز تقوی است خورسند پروردگار
ز تقوی همه کامها حاصل است
ز تقوی خلایق بحق واصل است
ز تقوی است حاصل همه کاردین
ز تقوی است همه کیش و دین الیقین
۳۶۱
زتقوی شود دین و دنیا حصول زتقوی است حاصل و دنین ول
زتقوی است دنیا و دین از ولی وزان کشف سترخفی و جلی
زتقوی است زینت بخارخدا زتقویست از بهر عالم هدی
زتقوی ره دین بود استوار زتقوی رضاست پروردگار
قال الراوی فَصَعِقَ هَمَّام صَعَقَةٌ كَانَتْ نَفْسُهُ فِيْهَافَقَالَ امير المؤمنين
گوید راوی پس بیهوش شد همام بیهوشی تمه ای که بود جان او در ان پس فرمود امیر
أمَا وَالله لَقَدْ كُنْتُ اَخَافُهَا عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ هَكَذَا تَصْنَعُ المَوَاعِظُ
المومنین بدانکه قسم بخدا هر آئینه بودم که میترسیدم این حالت برو پس گفت همچنین کار میکننده ای
البَالغَةُ بِاهْلِهَا فَقَالَ قَائِلٌ فَمَا بَالَكَ اَنْتَ يَا امير المؤمنين
بالغه باهل آن پس گفت گوینده پس چیست حال توای امیر المومنین پس فرمود
فقالَ وَيْحَكَ اِنَّ لِكُلِّ اَجَلٍ وَقْنَا لا يَعْدُوهُ وَسَبَبًا لَا يَتَجَاوَزْهُ
وای برتو بدرستیكه هر اجلی را وقتی است که در نمیگذرداز ان پس آهسته
مهلا لَا تَعُدْ لمِثْلِهَا فَائِمَا نَفَثَ الشَّيْطَانُ عَلَى لِسَانِكَ
باش و بازنگرد بمانند این گونه کلمات که هر آئینه دمید شیطان بر زبان تو
ایا حضرت عشق عالیجناب زحال شهید محبت بیاب
امام همام شهید ولاء امام شهی در کبریاء
امام شهید آن همام سعید چو اسرار پاکان براشنید
چو درهای شهوار در گوش کرد زسر ترک هشیاری و هوش کرد
۳۶۲
کلام حبیب ان تند نیاز علاج مرض چون شنید از طبیب
چو در ناگران مایه بود و گران نه بدقیمتش غیر روح و روان
فدای ره عشق جانان نجان نمود این تن و جان و روح و روان
ز جوش محبت بعشق خدا نمود از تن آنجان شیرین جدا
دلش را ز اسرار حق گشت فتح نثار رهش کرد آن نقد روح
گهر های روشن چو با جان خرید تنش رفت از آنکه ارزان خرید
چو عاشق بیابد ز جانان نشان دهد چون نثار خرمی نقد جان
چوبوی محبت نفس در مید بجز جان که آرد بفعلش کلید
ز عاشق چو عاشق سخن کرد گوش کجا در سرش ماند از فکر هوش
چوزین هوش عاشق برآمد برون رسد هوش معنی بدل اندرون
بدل هوش معنی چو اظهار کرد ز جان چون نبایست انکار کرد
چو دل یافت از معنی عشق جان نثارش کند چون نه روح و روان
بود جان و تن تا زمانی بجا که عاشق بود دور از وصل یار
چو وصل حبیب آمدش در کنار نماندش باینجان قرین هنجار
بعاشق در اینجا است جان دگر دگر جان و روح و روان دگر
ازین روح آرد بسی احتراز که باشد ته این روح را ضبط راز
از نیست عشاق را سر بسر بهر حال در عشق جان دگر
چو بشنید سر محبت تمام برآمد ز هوش و زدانش تمام
نثار ولا کرد چون نقد روح ز روح مکمل آمدش بس فتوح
ز روح وجد هم بجان در روان چو بگذشت بار دگر یافت جان
چه جانی که در وصف مولا قین چه جانی نثارش هم کیشون
چه جانی که جان در بر جان نهان چه جانی نگنجد میان جهان
چه جانی نثار ره او جهان چه جانی فدایش زمین و زمان
چه جانی که خواهان او کبریا چه جانی سرو کار او با خدا
چه جانی که از او بود فخر عرش چه جانی نگنجد بغیر از فرش
چه جانی که حق گویدش اصل جان بود عشق را همچو روح در روان
۳۶۴
چه جانی که باشد از و کار عشق چه جانی که نوشد بروبار عشق
چه جانی که عاشق از و کامیا چه جانی کزو در رسد فتحباب
چه جانی که حاصل زعرفان حق چه جانی دلیل است بر برهان حق
چه جانی که اسرا را حق فاش کن چه جانی که او معرفت را جان
چه جانی که تن باشدش بر بصر چه جانی که جمله رضای خدا
چه جانی که رونق بدلها ازو چه جانی که لذت بجانها ازو
چه جانی که مشتاق از موقِبلان چه جانی همه زیب عرفان ازان
چه جانی که عشاق را زوجیات چه جانی که هرگز نه بیند ممات
چه جانی حیاتش بود تا ابد چه جانی که عشاق را می کشد
چه جانی که عُشاق از وی بکام چه جانی حیاتِ ابد زو تمام
چه جانی حیاتش همه با خدا چه جانی که از نفس و شیطان جدا
چه جانی که تقوی بود زان او همه زهد حق راه برهان او
چه جانی که قربان همه عاشقی چه جانی رضای خدا مقصر ش
۳۶۵
چه جانی که از عزت و اقتدار
چه جانی که آید چو اندر کنار
چو این جان زجانان برایش رسید
ز هجران جداگشته موصول شد
بفرمود آن سید اولیا
که بودم همین ترس اندر خیال
که در راه عشق خدائی همام
چو بر حضرت عشق روشن دلیل
بشاه کریم ولایت مآب
رسانید از جانب آن همام
همام امام سعادت ترین
چو بد دوستدار خدا جلیل
ودود و وکیل است ز انروی تمام
درون دل پاک یابد قرار
قرینش بود رحمت کردگار
سروکار با کبریائیش رسید
براه خدا نیک و مقبول شد
شه ملک معنی علی مرتضی
که طاقت نیاری بدین قیل و قال
مبادا در یندقف جانت تمام
همانش نمود اندرین ره وکیل
همان عشق حق کوست عالیجناب
که ای پیشوا عاشقانرا امام
که بوده است مستغرق نام دین
مربی با و بد و دود و وکیل
مطابق به اعداد اسم تمام
۳۶۶
چو بود او فدای ره عشق حق وُدُود و وکیلش از انشُد سَبق
چو هشتاد و شش شد وکیل وُدُود همام است هشتاد و شش مفرد
دگر بُد چوراه هُدایش کفیل از ان شد رفیقش وُدوُدو وکیل
وکیل است شصت و شش اندر سِما وُدودش شود بیست و هشت دِلرُبا
هُمام است با ایندو ناصر جلیل مطابق از آن گشته حُصّنِ دَلیل
دو شاهد چو باشد چه حاجت بمزید که بود از ازل در ره حق شهید
زِ عشق این سُخنها نباشد عَجَب که عاشق سرو جان دِهَد در طَلَب
حکایت
شنیدستم از پیر صاحب دِلی جهاندیده عاشقی کامِلی
سرش پُر ز سودای عشق نگار دلش خالی از اُلفت روزگار
که در مُوسَه بُد کاملی نیک نام محبّ خُداشُه سلیمان بنام
دلش مَهبِطِ صِدق بود و صَفا کَفش مطلع جُود بود و سخاء
به پنهان و ظاهر بخلق خدا رساندی فیوضاتِ بی مُنتَها
۳۶۷
ازو حب حق در دل عاشقان وزو عشق هو حاصل عارفان
بهر گوشه از وی خوارق پدید شقی را بیک دم نمودی سعید
عیان بسکه ازوی کرامات بود سرکوی او جای حاجات بود
بدل هرکه میکرد مقصد بیان در آئینه شه بگشتی عیان
یکی روز آنشاه والاگهر بجمع مریدان بشد جلوه گر
بناگه کهن جامه مردی غیور بدرگاه شه آمد از راه دور
به تندی بشاه جهان نعره زد که ای عارف کامل با خرد
اگر نیستی مرد ظاهر پرست بود رشته حب یارت بدست
بمن کن عیان تا بدانم چهء چه باشی چه وزکجائی کهء
در از سر عشقت بدل بار نیست مرا با تو هم گر نه و کار نیست
بفرمود آن کان حلم وحیا که ای مرد صاحبدل پارسا
چه میخواهی از گنجهای جهان که بخشم ترا نیز نان رایگان
تمنای دنیا چه داری بگو که سازم روا حاجتت موبمو
۳۶۸
زمن هرچه خواهان شو انیرزا
دهیم من بتوفیق ربّ جهان
بگفتانیم طفل ای با صفا
که با چرب و شیرین فریبم کیا
چه لذت برم من بحلوای دهر
که مخلوط گردیده یکسر بزهر
نصیبی گرت هست از خوان عشق
زرحمت مرا ساز مهمان عشق
ازان باده گر هست در ساغر
بده جرعه تا جان دهم در برت
نباشد ببار تو گر آن صدا
مزن بانگ عرفان بچرخ و بپا
پس آنگه شه کامل باهنر
به او کرد از شور دل یکنظر
بیکدیدن آن سائل با صفا
بیفتاد و جانش شد از تن جدا
بلی عشق را زین اثرها بسی است
بمیدان او مرد کی هر کسی است
کسی را که کامل شود عشق یار
بیک حرف جانان دهد جان بکار
خاتمة الكتاب بعون الله الوهاب
بحمد الله از لطف پروردگار
منتظم شد این گوهر شاهوار
ز الطاف شاه ولایت مآب
فراغت میسر شدم زین کتاب
۳۶۹
اگر لطف شہ نیست بر این پرد
من مستمند حزین دو مو
باین شغلهای فزون از شمار
که دارم زاحسان پروردگار
کسانیکه از حال من واقفند
به احوال روز وشبم عارفند
نه خاصان من بلکه خلق عوام
که دارند در این نواحی مقام
به ایشان عیانست احوال من
گرفتاری و شیوه حال من
که از با مدادان الی شامگاه
نشینم پی حاجت دادخواه
نیم یکزمان غافل از کار خلق
ببر کرده پشمینه ژنده دلق
نه یکسو گرفتاری کار شاه
نه یکسوی غمخواری دادخواه
نه یکسوی کار تجارت بپیش
که نقد حلالی کنم رزق خویش
به این شغلهای کثیر وفون
مرا شعر گفتن چه امکان چنون
به هر کس که میخوانم این گفته ها
ز روی تعجب کند مرحبا
که با این گرفتاری بیشمار
که فارغ نباشی به لیل و نهار
چسان و چه وقت این سخنها بکر
پدید آوری از ضمیر و فکر
ولیکن چو توفیق حق یاور است
چو مولای من حیدر صفدر است
چو دیدم شخصهای آنشایدن
که هر نکته اش بر فزاید یقین
قلم را به تائید پروردگار
گرفتم نوشتم من این یادگار
که تا یادگاری بود در جهان
در آندم که از من نماند نشان
چو این گنج معنی به پایان رسید
بجستم پی قفل نامش کلید
که زاعداد او سال تاریخ آن
بهر کس که خواند بگردد عیان
به گوش دل از هاتفم ناگهان
چنین گشت القا که ای نکتہ دان
چو باشد بیانات پاکان دین
بگو نام او مخزن المتقین
چو اعداد این اسم مجموع گشت
هزار وسه صد بود با هشت وهشت ۱۳۲۸
الهی بپاکان نیک اعتقاد
بدرد دل عاشق نامراد
به اسرار تنزیل و پیغمبران
بدرد دل خسته عاشقان
بآن یک که در وی نگنجد دوئی
که گرفتارتر گویم آن خود توئی
بان تن که او مخبر صادق است
که تو بروی و او بتو عاشق است
۳۷۱
به صدق ابوبکر و عدل عمر به عثمان و داما د خیرالبشر
به اصحاب پاک و امامان دین که هستند سرخیل اهل یقین
به شبهای یلدای هجران یار به در د دل عاشق بیقرار
به آن عاشق صادق پرخرد که از نام جانان دل و جان برد
که از شومی نفس من در گذر به محشر مرا خوار و نالان مدار
توئی دستگیر فروماندگان زشیطان و نفس از توخواهم امان
تو مپسند ما را که طوفان برد مبادا که شیطانم ایمان برد
مرابس بدرگاه پاکت امید دہد این تفائل سر ار نوید
که فضلت چو برحال من بیحد است ز لطف ازل نام من احمد است
دگر فضل تو اینکه عمرم تمام به هجرت گذشت و به اسلام کام
چهل سال عمر عزیزم کنون درین ملک اسلام بگذشت چون
نصیبم ز فضل تو بیگاه و گاه زشاهان نوازش برین بود و جاه
مقصر بخدمت اگر بوده ام ولی حسب طاقت نیاسودهام
۳۷۲
بذات تو شکرانه دارم همین
که از کفر دور و بدینم متین
درینملک اسلام و اینخاک پاک
زکفار و کفر م تسکین چاک
نه از خدمت کفر نان خورده ام
سلامت بایمان و جان برده ام
اگر عاصیم چوکمدی بمن همچنین
امیدم همین است و اینم یقین
که مرگم به اسلام و ایمان بود
حیاتم به ایمان و ایقان بود
امیدم بحشر است این بیشتر
شمارم با مت شود پیشتر
الهی بحق شه انبیاء
بسر دار و سالار اهل تقاء
به آن شافع امت پر گناه
به آنکس که او انبیا رست شاه
به آن کاینهمه آفرینش باوست
جهانرا همه زیب و زینت ازوست
به آنذات کو عاشق است و حبیب
بعشاق از عشق پاکش نصیب
که امید این احمد پر گناه
که وارد امید اندرین بارگاه
مکن نا امیدش ز لطف و کرم
بگیرش به افعال زشت و دژم
امید است هر دم بدرگاه تو
که فرموده تست لا تقنطوا
تم شد
صفحه
۳۵
۳۶
۳۷
۳۹
۴۰
۴۱
۴۹
۴۹
۵۱
۵۳
۵۵
۶۰
۶۱
۶۱
۶۳
۶۶
۶۹
۶۹
۶۹
۷۱
۷۲
۷۳
۷۳
سطر
۱۰
۶
۱۳
۸
۱۳
۴
۱
۳
۴
۸
۱۱
۴
۳
۲
۳
۵
۱۳
۴
۱۲
۱۳
۶
۱۳
۲
۸
غلط
ماردین
که جاری کت حکم شرع متین
کافرون
تا مرام
رومیان
بدین و بدولت نمودند پشت
ثانش
بند و شعر ۳ چه باجی که اکلیل گویند و باز
چه باجی که زرش بود سر بسر
بسر
بان
فزون تر
رواست
باد
و حالی که بادین ملت مدام...
پیروان کی کمش و اسلام و دین...
مدارم
دوان
نفاتوس
و عالم
صاحب هوس
میش
دیتا
خدارادم
صفحه
۳۵
۳۶
۳۷
۳۹
۴۰
۴۱
۴۹
۴۹
۴۹
۵۱
۵۳
۵۵
۶۰
۶۱
۶۱
۶۳
۶۶
۶۹
۶۹
۶۹
۷۱
۷۲
۷۳
۷۳
سطر
۱۰
۶
۱۳
۸
۱۳
۴
۱
۳
۴
۸
۱۱
۴
۳
۲
۳
۵
۱۳
۴
۱۲
۱۳
۶
۱۳
۲
۸
صحیح
راه دین
ز دین نبود آنجا کمال یقین
کافران
نامرام
رومیان
نکردند بر پنجه او باز گشت
ثالث
گذارند بر میانه کارساز
ز سر تا بپای فنون سان سراسر
پسر
باین
فزون تر
رواست
بود
... رسانند هر تب باس کام نام
... بود در بی کش دین ویقین
نداریم
روان
بقانوس
ز عالم
هواء هوس
بیش
دنیا
خدارازوم
از مجله افغانی
از طهران
مجری باد
آمده است
از لوح محفوط
صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح
۷۷ ۱۱ نبوده ۷۷ ۱۱ نباشد
۸۰ ۷ نگردد ۸۰ ۷ نگردو
۸۱ ۱۳ بیک ۸۱ ۱۳ سیک
۸۲ ۱۳ را خاک ۸۲ ۱۳ ز افلاک
۸۳ ۵ زسرما ۸۳ ۵ زگرما
۹۲ ۳ زبس انتقالش ۹۲ ۳ زبس شوق وصلش
۹۳ ۶ گرمست پاک ۹۳ ۶ چون هست پاک
۹۷ ۷ حبر ۹۷ ۷ خیر
۱۰۰ ۳ دربار ۱۰۰ ۳ دربار
۱۰۲ ۱ زسختی که صبرش میدهد کنا ↓ ↓ شکر جای تلخی برآرد ببار این سه سطر افتاده بود
۱۰۴ ۲ زدنیا به عقبی قرار آورند ↓ ↓ همه روی جان سوی مار آورید
۱۰۴ ۳ ز سختی دهند و براحت ترین ↓ ↓ یک تلخی آن عیش شرت بین
۱۰۵ ۱۳ چراغ ۱۰۵ ۱۳ چراغ
۱۰۹ ۱۲ عاشق طلب ۱۰۹ ۱۲ عاشق بلب
۱۱۵ ۳ به خمخانه ۱۱۵ ۳ بمیخانه
۱۱۵ ۷ سراپای باز ۱۱۵ ۷ سراپای ناز
۱۲۰ ۳ زبیداری ۱۲۰ ۳ زبیداری
۱۲۲ ۲ هرگز ز زیست ۱۲۲ ۲ هرگز ز زیست
۱۲۲ ۴ زنده خواب ۱۲۲ ۴ جمله خواب
۱۲۴ ۱۰ حسد ۱۲۴ ۱۰ جسد
۱۲۶ ۱۰ پس ۱۲۶ ۱۰ پیش
۱۲۶ ۱۱ کبا جای ۱۲۶ ۱۱ کجا جای
۱۳۰ ۱۲ گریم ۱۳۰ ۱۲ کریم
۱۳۱ ۵ شوق ۱۳۱ ۵ ذوق
صفحہ سطر غلط صفحہ سطر صحیح
۱۴۲ ۶ میداند ۱۴۲ ۶ نمیدانند
۱۴۳ ۱۰ پرسید ۱۴۳ ۱۰ بپرسید
۱۴۵ ۲ زیانکار ۱۴۵ ۲ زیانکار
۱۴۷ ۱ عطت ۱۴۷ ۱ عظمت
۱۴۸ ۷ دانما ۱۴۸ ۷ دائماً
۱۴۹ ۶ حال با ۱۴۹ ۶ حال ما
۱۵۵ ۵ وقت ضرورت ۱۵۵ ۵ وقت ضرورت
۱۵۸ ۶ دهندش ۱۵۸ ۶ دهندش
۱۷۳ ۸ ارین ۱۷۳ ۸ ازین
۱۷۵ ۸ دلی ۱۷۵ ۸ دلم
۱۷۷ ۱ مکر ۱۷۷ ۱ مگر
۱۷۸ ۱۰ نیار ۱۷۸ ۱۰ نیاز
۱۷۸ ۱۲ حوانم ۱۷۸ ۱۲ خوانم
۱۷۹ ۳ برد ۱۷۹ ۳ بروم
۱۸۰ ۱۳ سعی ۱۸۰ ۱۳ صدق
۱۸۲ ۹ کردکار ۱۸۲ ۹ کردگار
۱۸۲ ۱۳ کریم ۱۸۲ ۱۳ کریم
۱۸۳ ۹ نه تو دین ۱۸۳ ۹ ز تو دین
۱۸۴ ۱۲ ارزان ۱۸۴ ۱۲ ازان
۱۸۵ ۳ ناطری ۱۸۵ ۳ ناظری
۱۸۵ ۷ عذر ۱۸۵ ۷ غدر
۱۹۴ ۱۳ کز ناگهان ۱۹۴ ۱۳ کز ناگهان
۱۹۵ ۷ گریه ۱۹۵ ۷ گریه
۱۹۷ ۱۳ مام ۱۹۷ ۱۳ امام
صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح
۱۹۹ ۱۰ درصفا ۱۹۹ ۱۰ وصفا
۲۰۱ ۸ توکر شکر دانی و معنی آن * * ندانی گهی شکر شکر زنان از قلم افتاه
۲۰۲ ۸ دی کمال ۲۰۲ ۸ ذی کلال
۲۰۳ ۱۰ بگردد ۲۰۳ ۱۰ نگردد
۲۰۵ ۷ نه کر ۲۰۵ ۷ نیگر
۲۰۹ ۱ ظاهر ۲۰۹ ۱ صادر
۲۰۹ ۸ وکر ۲۰۹ ۸ دگر
۲۱۲ ۴ بیش ۲۱۲ ۴ پیش
۲۱۳ ۱۰ با خدای کریم ۲۱۳ ۱۰ آنخدای کریم
۲۲۰ ۵ رسیدند دیدند کان تا بدین + + نشسته سلامت قرین از قلم افتاه
۲۲۳ ۱۰ کجاییند ۲۲۳ ۱۰ کجایند
۲۲۵ ۱۱ نزول ۲۲۵ ۱۱ زوال
۲۲۸ ۱ مداست ۲۲۸ ۱ بد است
۲۲۹ ۵ مالایقی ۲۲۹ ۵ بالایقی
۲۳۰ ۲ بود ۲۳۰ ۲ بود
۲۳۰ ۳ بود ۲۳۰ ۳ بود
۲۳۰ ۱۰ آنچنان ۲۳۰ ۱۰ آنچنان
۲۳۰ ۱۰ سان ۲۳۰ ۱۰ شان
۲۳۳ ۷ را پیشتر ۲۳۳ ۷ ترا پیشتر
۲۳۵ ۱۳ نیکی عطای ۲۳۵ ۱۳ نیکی عطاء
۲۳۹ ۱۰ سقیم ۲۳۹ ۱۰ سقیم
۲۳۹ ۲ پیش ۲۳۹ ۲ پیش
۲۴۰ ۱۱ کی ۲۴۰ ۱۱ کسی
۲۶۳ ۹ یک دونصف - - یکر و نصف
صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح
۲۶۴ ۴ لی ۴ ۲۶۴ کے
۲۶۴ ۴ کر ۴ ۲۶۴ گر
۲۶۶ ۶ بیش ۶ ۲۶۶ پیش
۲۷۸ ۸ اندر ضرر ۸ ۲۷۸ اندرحذر
۲۸۴ ۶ نه از رگ زدن خون خود گم کنی ۶ ۲۸۴ خون خود
۲۸۴ ۱۰ ریان ۱۰ ۲۸۴ زیان
۲۸۵ ۱۱ این ۱۱ ۲۸۴ این
۲۸۶ ۳ سفته اند ۳ ۲۸۶ سفته اند
۲۸۶ ۶ قرض و رام ۶ ۲۸۶ قرض و وام
۲۹۳ ۱۲ اندر رسید ۱۲ ۲۹۳ اندر سید
۲۹۳ ۱۳ بود در قضاء ۱۳ ۲۹۳ بود در قضاء
۲۹۶ ۸ مذلت ری ۸ ۲۹۶ مذلت بری
۲۹۸ ۸ بزبان ۸ ۲۹۸ بر زبان
۲۹۹ ۸ شادش ۸ ۲۹۹ شادیش
۳۰۹ ۷ زار و حقر ۷ ۳۰۹ زار و حقیر
۳۱۳ ۶ العفلین ۶ ۳۱۳ الغفلین
۳۱۹ ۹ آیایپد ۹ ۳۱۹ آئی پدید
۳۲۷ ۱ از کجا ۱ ۳۲۷ از کجا
۳۲۹ ۳ ز پیش ۱۰ ۳۲۹ به پیش
۳۳۱ ۱ خداماد ۱ ۳۳۱ خدایاد
۳۳۶ ۱۱ دن ۱۱ ۳۳۶ دین
۳۴۰ ۱۲ بُرد ۱۲ ۳۴۰ رسد
۳۴۱ ۶ بجانش ۶ ۳۴۱ بحالش
۳۴۸ ۲ یقینت ۲ ۳۴۸ یقنت
صفحه سطر غلط صفحه سطر صحیح
۳۵۳ ۱ بیائی ۳۵۳ ۱ بیائی
۳۵۳ ۴ بیاید ۳۵۳ ۴ برآید
۳۵۴ ۱۳ کبریا ۳۵۴ ۱۳ کبریاء
۳۵۶ ۸ باشد ۳۵۶ ۸ شد
۳۶۰ ۱ بخلقش ۳۶۰ ۱ بخلقش
۳۶۱ ۱ دلی ۳۶۰ ۱ دنے
۳۶۴ ۱ چه جائی ۳۶۴ ۱ چه جانی
۳۶۴ ۷ از و مقبلان ۳۶۴ ۷ او مقبلان
۳۶۴ ۱۳ قریان ۳۶۴ ۱۳ قربان
۳۶۷ ۱۲ چه میخواهی ۳۶۷ ۱۲ چه میخواهی
۳۶۸ ۹ لی ۳۶۸ ۹ بلی
۳۷۰ ۵ یامان ۳۷۰ ۵ پایان
۳۷۰ ۷ نگته ۳۷۰ ۷ نکته
۳۷۱ ۹ ما بست و هشت ۳۷۰ ۹ با بست و هشت
۳۷۲ ۱ قرین ۳۷۲ ۱ قرین
۳۷۳ ۱۱ بشنویم ۳۷۳ ۱۱ بشنویم
۳۷۴ ۱۰ آسمان ۳۷۴ ۱۰ آفتاب
۳۷۹ ۲ گرده ۳۷۹ ۲ کرده
۳۸۲ ۱۰ سخی ۳۸۲ ۱۰ سخی
۳۸۲ ۱۳ فتحیابی ۳۸۲ ۱۳ فتحیابی
۳۸۲ ۹ نازنینان ۳۸۲ ۹ نازنینان
۳۸۳ ۱۰ غیابی ۳۸۳ ۱۰ غیابی