Afghanistan Digital Library
adl0208
http://hdl.handle.net/2333.1/tht76hs0
This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan
Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about
this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser.
When referring to or citing this item please use the "handle" URL
and not this document or the URL from which you downloaded it.
All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless
otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely
reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.
NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
بعون عنایت خالق کون و مکان در زمان سعادت اقتران
دیباچه دیوان سر
سر عنوان و کرشمه از احوال
سر دفتر اهل زبان سخن فهم نکته دان
جناب طرزی صاحب افغان طال
عمره
بسعی و اهتمام محمد انور خان تحریر یافت محمدمان زان؟
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت طرزی مابه الافتخار الکه افغانستان جناب سردار غلام محمد خان بن
سردار مرحوم جنت مکان سردار رحمدل خان حکمران قندهار است که در فن اد
بطرزی تخلص نموده اند، حضرت مشارالیه از شهزادگان با کمال خردمند خطه
پاک قندهار اند که در اصالت نسب و نقاوت حسب در قوم نجیب نجیب محمد زای
حائز مرتبه قصب السبق گردیده اند، سخاوت طبع، ذکاوت فکر، علو همت، مکارم
اخلاق، وفور ادب، حلم و وقار حلل مکلل زیبائیت، وجود مسعود مبارکش متجلی او
در خصوص انتشار ادب و کمال و کسب بذل مال مساعی مالانهایه مصروف داشته
اند، الحق اگر محی ادبیات الکای افغانیه گفته شوند هیچ بعدی ندارد، فنون اد
و کمالات عالیه که حضرت ایزد متعال در وجود مسعود جبلتش نهاده پیر
شمه آنرا قلم شکسته زبان شرح و بیان نتوان داد، در فن شعر و انشا دیوان کمالات
عنوانش دلیل ساطع و برهان قاطع که در جمیع فنون و اقسام ادبیه و تخیلات
و استعارات شعریه و مضامین بدیعه غریبه، ونکات عالیه حکمیه جامع و حکمت، وعلا
برانکه ادبا و فضلای عصر حاضر بر فضائل و مکارمش قائل و ناطقند، سلاطین
عظیم الشان تحسین آفرین جوان هنر و معرفتش گردیده اند سخاوت و کرمش در بیت
اهل کمال بدرجه ایست که ادبا و فضلای عصرش بچنین اشعار مدح و ستایش میکنند
من کلام میرزا احمد علی
فرید عصر و زمان خسرو بلند مکان
یگانه داور دوران غلام محمد خان
بدل قوی و بکف باذل و بدست جواد
بعقل پیر و بجان کامل و ببخت جوان
بذہن ہندسہ خوان و بفہم حکمت دان
بطبع موی شکاف و بمنطق عذب بیان
بعلم و فضل و بلاغت مسلم آفاق
برتبه فخر جمیع طوائف افغان
بطرز شعر چو وارث اعران بود عمان
درانشده تخلص بطرزی افغان
بلی کلام ملوکست چون ملوک کلام
ربوده زان د میان گوی سبقت از میدان
ببزم و برزم ازو با نظام سیف و قلم
برای محرم ازو با دوام شوکت و شان
ولی نعمت عصر او حاتم عهدا
با بر نسبت دستت ابم زہی بہتان
که ابر قطره آبی دهد ولی گرید
کفت چو بحر درر ریز دو توئی خندان
بچشم عقل و خرد تذکره چون حببیست
تواز کمال و ہنر در جید شده چون جان
درین زمان که بود قحط جود در عالم
عجائب است مرا از غرائب دوران
که کسر بیطه غزمین بهر فرود سی
نموده وعده بیریتی یک اشرفی احسان
تو آن شهی که بدادی درین قصیده مرا
صد اشرفی صله ناکرده وعده احسان
همیشه تا بود از نثر معتبر دفتر
مدام تا بود از نظم منتظم دیوان
بود بمدح تو مشحون دفاتر ایام
بود بمدح تو ہمیشه مدحت خوان
سماحت و شجاعت شان بمرتبه ایست که کلام در ربار مبارکش بیت
سر نه مجیدن ز دشمن شیوه شیرستان بود
بروی خصم رفتن کار شمشیر است و بس
شاهد صادق البیان عدلیت معیت کمال گستری و ہنر پروردی نها در افغانسستان
نی بلکه در سائر بلاد هندوستان و ایران و عراق و ترکستان نیز ولوله انداز شهرت
گردیده اند بفضائل عفت و استقامت و تقوا فاضل و عامی و بخصائص سخاوت
و مکرمت و همت کامل و بادل اند والحاصل سردار بکمالات اقتدار مومی الیه از شهرت و
حسیب نسیب فاضل کامل خردمند شادان در رایت و همیچ افغانستان بکمالات ومعارف
مفتخر و مباهی است بحضرت مشارالیه از قرار ینی که مادهٔ تاریخ ولادت با سعادت
شانست ؛ در سنه هزار و دو صد و چهل و پنج در شهر سه شنبه احمد شاه قندهار از کتم عدم
بعرصهٔ وجود بکوارۀ پیرای عالم شهود گردیده اند فرو مادۀ تاریخ است
از باغ بهار دل طلب تاریخش | زیرا که دل از ولادتش یافت نوید
و چون بسن رشد و کمال قدم نهاده اند اول چیزی که جلب افکار عالی شانرا نموده همان
ترویج و تآمین معارف کمالات بوده است ؛ لاجرم خواه در زمان عم مرحوم شان سردار
کهندل خان مغفور خواه در ایام حکومت والد ماجد بزرگوار مرحوم شان سردار رحمدل
خان چنانچه برادر عالی شان خلف اگیان شان سردار محمد علم خان شهید که در
فن سیاسات ملکی و نظام و انتظامات حربی عسکری اقدامات مجدانه بکار برده ؛
سردار مشار الیه نیز در خصوص انتشار معارف و کمالات و اکتساب فضائل مساعی
ما لا نهایه صرف داشته اند ؛ بعد ازان در وقعهٔ محاربه که مابین عم و والد ماجد شان
واقع شده بود ابراز شجاعت و غیرتی که بکار برده اند لائق شایان هزاران
هزاران آفرینت ؛ چونکه بمقدار جزوی از سپاهیان جانفشان که در رکاب
ظفر انتساب شان مانده بود ؛ فوج بسیار جسمی از مدعی را مغلوب نمودند؛ و بدین سب
فوق الحد مظهر التفات جهان درجات والد بزرگوار خود گردید شهر بسیار
مشهور که از سلاطین صفویه دورا بعهد و در بدست ملوک افغانیه افتاده بود
و نهایت الامر بحضرت والد بزرگوار شان ارثاً انتقال نموده مکافاتاً بحضرت
مشار الیه
مشار الیه عطا فرمودند؛ و کذلک در حادثۀ محاربۀ داخلی که بعد از فوت عم مرحوم
شان سردار کهندل خان بپادرمی کشی و اختلافاتی که در مابین اولاد عم با والد
مرحوم بزرگوارشان وقوع یافت نیز در خصوص محافظۀ بلد و اطفای نایره فساد
مهارت و جسارت فوق العاده ابراز نمودند این خدمت و غیرت قهرمانه شان موجب
ممنونیت و حسن توجه پدر والاگهر بزرگوارشان گردید و مؤخر از فتحۀ آن بو ایلیگری قندها
ممتاز و دسرفراز و مختار گردیدند ؛ و چون عم مرحوم مکرم شان امیر کبیر امیر دوست
محمدخان در سنه از کابل حرکت نموده قندهار را ضبط و استیلا نمودند و حضرت والد
بزرگوارشان بجهت ایران تشریف فرما شدند ؛ حضرت مومی الیه را وقف نامه
بر جمیع املاک مستغار و عائله وصی و وکیل و رئیس مطلق نصب و معین فرمودند؛ و بعد از آنکه
والد ماجد بزرگوارشان در طهران بجوار رحمت ایزد پیوست؛ و حکومت جملۀ افغانستان مستقل
در تحت امارت کابل در آمد ؛ عم بزرگوارشان جناب امیر کبیر با حضرت خجسته اطوار را
نهایت مدت امارت خویش چنانچه شان و فرشان بالا مراد و گلهای اعز عزیز خویش رفتار مینمود
همچنان معامله نمودند؛ و سردار مشار الیه با امیر کبیر باندریا فق امارت و حیاتش
از هیچگونه خدمت و صداقت چنانچه شایان بزرگانست تقصیر و تعطیل نورزیدند امیر
کبیر حضرت مومی الیه را در صنف شهزادگان و امرا ادخال بلقب ارجمند دانشمند
ملقب و سرفراز و بمعاش یکصد و بیست هزار روپیه مختار نمودند ؛ و اکثر اوقات
حضرت خجسته اطوار را در پای تخت امارت یعنی شهر کابل کابل بحضور خویش بنا بر لیاقت فضل
و کمالش اکرام نموده نگهداشتند ؛ دیوانۀ قوم بنابر استعداد و قابلیت جبلّی که در وجود
مبارکش مرکوز است بخدمات عم محترم مکرم خود ترقی و اعتلا جسته اند و همیشه در
خصوص امتیازات معارف و کمال استشارات و معاً افکار مشار الیه بر طبع عا
حضرت امیر عالیمقدار پسندیده و مقبول افتاده است ؛ و بعضی اشعار ابدار غرائى که
که در مدح امیرکبیر از طبع خدادشان سرزده است در دیوان مسطور است باالجملہ حضرت
امیر باشوکت و شان شهزاده اسعد قند بخت انرا با نهایت حمر گرانمایه از اکثر اولاد
و اقارب معزز تر و مکرمتر میداشتند و قدر و کمالاتش را وقایه نموده روز بروز در رتبه و
حرمتش افزودند علی الخصوص در سفری که بمحاربه سردار سلطان احمد خان برادر زاده
خویش بسمت هرات رفته بودند و در انجا بعد از محاصره چهارده ماه قلعه هرات را فتح
تسخیر و بعد از فتح قلعه تب در وز دنیا فانی را ترک و بدرود نمودند درین محاربه مذکور
که دم واپسین امیر مرحوم جنت مکانست صداقت و استقامت فوق العاده که از
سردار نامدار مشاهده نمودند حسبالی ممنونیت و جالب امنیت امیرکبیر مذکو را فتاد
چنانچه سلطان احمد خان چاره را بر خویشتن از چار طرف بیچاره یافت بحیله رشوت
دادن و صرف زر و سیم نمودن در آمده بسیاری از امرا و کبرای اردو امیر را بطرف خود
جلب و میل نمودند از انجلہ از برای حضرت مشارالیه نیز تخته مبلغ کلی ارسال و بوعده
بسیار اطاعت خویشتن را اظهار نموده بود اما چون وجود مسعود ایشان از آلایش و
نقصان چنین اعمال خیله که منافی طریقه همت و استقامت است مبراست از اخذ و گرفت
ان استنکاف ورزیده از جاده صداقت و استقامت غم بزر گوار خویش سرمو انحراف
ننمودند و بعد از وقوع فتح چون این معنی برای مهر انجلای امیر کبیر روشن گردید در حق
حضرت مومی الیه یک بر هزار محبت و رعایت را افزوده در اخر دعای خیر نیز در حق شانالوا
نمودند و چون بعد از وفات امیرکبیر مرحوم دور امارت بر ولدار شدشان جناب
امیر شیر علی خان که ولیعهد بود میسر گردید حضرت مشارالیه بمعیت امیر جدید از هرات سو
مرکز امارت که کابلست مراجعت نمودند و ذات خجستہ صفات با امیر حال نیز در محاربا
و اسفار متعدده کثیره که تفصیلات آن سخن بطویل میدهد مدت مدید مجاده راستی بیخردی
سرآورده و اوامیر مذکور نیز در دست مالوجه خویش رفتار می نمودند و بعد از ان چون امارت از
دست
دست امیر شیر علیخان برآمده در تحت تصرف برادرانش امیر محمد افضل خان و امیر محمد اعظم
خان در آمد امیرین مذکورین نیز در حق سردار حشمت مدار بر طریقه اسلاف خویش حرکت نموده
و منظور هر گونه حرمت و رعایت گردید. تا ماموریات ممتازه ولایته ممتاز گردیدند. و چون و
ثانی باز حکومت امارت بدست امیر شیر علیخان افتاده برادرانش خلع و تسلیم گردند در شه
رفته جمیع افغانها تر استقلالاً و منظوراً در زیر اداره در آورد. از جهاد و ستیزه والد بزرگوار
خود انحراف ورزیده اکثراً اقربا و شهزادگان درانی را از پا در آورد و زمام حکومت را بد
نا اهلان و فسده مایگان سپرده. الا جرم حضرت مشار الیه را نیز از پا در انداخت و مدتی محبوس
و بعدۀ تخلیص و معاش تقاعدی از برای شان تاسیس نموده. و حضرت سردار بکمال تا مدار
مدت یازده سال در حکومت امیر شیر علیخان عزلت و گوشه نشینی اختیار نموده و کسب
فضائل و پرورش اهل کمال بسر آوردند. و چون حکومت امیر شیر علیخان چنانچه تفصیلات آن
وظیفه تاریکست لغو و ابطال گردیده بسوی ترکستان فرار نمودند و دولت انگلیس بر افغانسان
عسکرسوق نموده امیر محمد یعقوب خانرا جانشین پدر بود محبوس ساخته و کابل و قندهار را ضبط
و استیلا کرده بعد ازان عموم افغانیان بلوای عمومی نموده انگلیسها را مجبور بترک افغانسان
و تفویض امارت را به امیر عبدالرحمن خان پسر امیر محمد افضل خان نمودند. و امیر عبدالرحمن خان
بسرعت فوق العاده از سمرقند آمده امارت افغانسانرا وارث گردید. هنگامیکه امیر عبد
الرحمن خان دارد چهاریکار گردید حضرت پدر بزرگوارم محرر سطور را از کابل بچههاریکار بحضور امین
فرستادند حضرت امیر نیز در حق بنده خیلی اعطاف و مکرمت امیرانه را اجرا و از برای
حضرت والد بزرگوارم خلعت وزارت و نوید مکرمت و تبشیر عاطفت در کابل ارسال داشتند
و چون بکابل رسیده اعلان امارت نمودند با حضرت مشار الیه بنا بر اخلاص و صداقت
کمال و فضیلت شان یوماً فیوم در عزت و اکرام و رتبه و جا شان افزوده مغبوط و محمود
اقرانش گردانیدند. اتا بنا بر فحوای لِكُلِّ عَدَاوَةٍ مُصْطَلَحَةٍ إِلَّا عَدَاوَةَ الْحَسُودِ بعضی از
حاسدین قبا خصمین بر منوال مصرع چشم خفاش کجا دیدن خورشید کجا
بر کمالات خدا داد و تقرب نیا و عواطف بیشمار امیر که در حق شان مرعی میداشت رشک
و حسد برده در اکثر اوقات خالیه افکار حضرت امیر را در حق ایشان در تشویش می
انداختند تا انکه بعد از محاربه امیر با سردار محمد ایوب خان در قندهار وقوع یافت حضرت
سردار معارف کردار بنا بی انکه سبب حقیقے آن اثبات یا بد مخبر و محبوس نمود
و بعد از مدت سماء حبس محط اهل و عیال و اولاد با انکه جمیع املاک عقار و مواشی و حشم نقدا و
جنس غصب تا راج نمود منقب ا و مجبو سا بسوی هندوستان برآورد و تا بسرحد حدود
انگلیس که عبارت از پشنک است در انجا بدولت انگلیس تسلیم نمود اما دولت انگلیس که
دول متظمه است با سردار نامدار بر جاده تمدن و انسانیت سلوک نمود کرنیل واتر فیل که
در انوقت اجنٹ سند و بلوچستان بود با حضرت مشارالیه در مقام پشنک ملاقات بر خلاف
وحشت و جهالت حکومت افغانیه اجرای تمام اصول قوانین را نموده گفتند که دولت
فخیمه ما با شما در این چند سخن خود را مجبور و مکلف میداند اول انکه شما را بنظر مجوسیت نمی بیند
بلکه جودا ر ا د میدانند ثانیا تا وقتیکه در تحت حمایت او باشید با شما از هیچگونه نوازش
و احترام و مهمان نوازی چنانچه در خور و حسب و نسب شماست تقصیر نمیکند و ثانثا
معاش ما هانه که شمار کفایت کند نیز تعین میکند رابعاً در هر شهری از شهرهای هندوستان
که خیال اقامت داشته باشید مختارید و هر وقت که خیال رفتن کنید آزادید الا بسمت
افغانستان پس حضرت مومی الیه ازین کلمات مونسانه کرنیل واتر فیل اظهار خوشنودی
نموده اقامت کراچی را بمناسبت بعضی از اقاربی که داشتند اختیار فرمودند و حکومت نیز
جمیع مایحتاج سفر به شانزا نقداً و جستا از خیمه و دواب و خرچ راه بدارک داده بمعه جمیع عائله اتبا
شان بولایت سبوی و از انجا در ریل نشانده راست بمحل اقامت اختیار پیشان
واصل نمودند و ما هانه ششصد روپیه کلدار نیز برای معاش تخصیص دادند حضرت
مومی الیه
مومی الیه مدت سه سال در کراجی هند با معیت سردار شیر علیخان که قبل از در وحضرت طرزی صا
ساکن کراجی بودند اقامت ورزیدند بعد از ان بعزم سیاحت هندوستان از دولت مستعد
و در مدت ششماه اکثر بلا و هندوستان را مانند بمبئی وحیدر اباد دکن و بنگلوره د میسوره ومدراس
واحمد اباد و گجرات و اجمیر واکبراباد و دهلی دسرہند و امرتسر ولا ہور و پنڈی و
پشاور و سمی ملا و کثیره دیگر را سیاحت کرده پس بکراجی رجعت نمودند، بعد ازین سیاحت
ششماهه مرات قلب نور اششان که متجلی از انوار رحمانی بود از زنگ ظلمت شروران
دولت کافرسنگ ابا نموده نخواستند که این اثرعمر در تحت حمایت ومعاشس این کفر شر
لاجرم در صدد ان شدند که از هند هجرت نموده بدولت علیه عثمانی پناه آرند، پس از دولت
انگلیس استحصال رخصت نموده و بترک معاشش کشته عزم زیارت بغدا دو ہشت ابا و مینا
بهاوند، و بعد از مخابره و مذاکره با انگلیسان از طرف دولت انگلیس مبلغ نجهزار روپیه از برا
خرج راه شان مقرر گردید در سنه با سی و پنج نفر از عائله واتباع خویش بغداد جنت اباد
آمدند و مدت ششماه در بغداد در جوار مرقد شریف مبارک حضرت غوث صمدانی محبوب
سبحانی شیخ عبدالقادر جیلانی قدس سره العزیز که سالهای دراز ارزو کش این نعمت
عظما بودند بسر اوردند، این با را در صفت بغداد و مدح حضرت پیر بجال نزاکت انشا فرمودند رہا
بغداد بذات شیخ شد سل صفات | چون در مه و سال و نیمه ماه برات
در خوبی بغداد روان می آرد | از صحف دجله آیت شط و فرات
بعدازان بنابر توجه وطیب والی عالی ولایت عراق جناب دولتلو تقی الدین پاشا و شیر
اردوی ششم همایون دولتلو هدایت پاشا که محبت والفت زیاد بر کمالات وفضائل
حضرت مشار الیه بہم رسانیده بودند، عیال را در بغداد گذاشتند و بنده شان محمود طر
که از سایه حمایت حضرت شیر مغالسمیر مذکور بتحصیل لسان عذب البیان تر
عثمانی تا یکدرجه موفق شده بودم بصفت ترجمانی بمعیت عم خویش گرفته بسمت در سعادۀ
استانبول بعزم آستانبوسی و شرفیابی حضرت خلیفه المسلمین حرکت نمودند و قبل از حرکت با
در سعادة كربلای معلی و نجف اشرف را نیز زیارت نمودند و در هنگامیکه در نجف اشرف
بر گرد مرقد مبارك مشغول زیارت و سعادت بودند در میان پرده بر صندوق مدفن شریف
شمشیری مشاهده نمودند و از ما بمضمون بسیار غریبی در سلك نظم کشیده اند که تذکار آن درینجا
خالی از مناسبت نیست نظم مذکور اینست قطعه چونکه رفتم بهر پابوس علی
آن تجلی گش ضیت مانند و طور درمیان مرقدش دیدم ز دور
تیغی اویزان چو شمشیر ضمیر طرزی از ساز نوائی رایتی
گفت با عشاق در آهنگ زیر مرگ هم شمشیر از دستش نبرد
کی جدا گرد و بهم شیر و شیر الحاصل که چون وارد در سعاده استانبول
که مرکز سلطنت عظماء ومقرپای تخت خلافت کبر است گردیدند و بخاک آستان سعادت
و شوکت و شان خلیفة المسلمين ملاذالموحدين سلطان البر و البحر خاقان خشك و تر
ابروی دودمان عثمانا افتخاراریکه صاحبقرانی حضرت سلطان عبدالحمید خان ثانی
ثانی خلد الله ملکه تشرف نمودند حضرت پادشاه مکارم انتماء بسلطان معالی آکا
حضرت مشارالیه را بانواع التفاتهای جهاندار جات ملوکانه نائل و ملطف فرمودند بدار
دولتیخانہ یا دراکرم خود جناب شیخ الوزرا و وتلوا مش پاشا معززاً محترم مهمان فرمودند و در
وقتی که در در سعاده مقیم بودند و در عزت و اکرام و دلنوازی و احترام شان چنانچه داب
مرحمت و مکرمت سلاطین ذیشان عثمانیت لحظه فرو نگذاشتند و بعد از آن هزار غروش
ماهانه با اعطا اراضی از برای شان تخصیص و محل اقامت شانرا نیز در مرکز ولایت سوریه شان
که عبارت از شام جنت مشام است ماس فرمودند و پس حضرت مشارالیه نیز از طبع خدا
غزل قصیده غرایی که در مدح و ستایش آن خسرو عادل و او گستر انشا دولوحه بسیار مطبوی
بنقاشی مجلد ده بهزاد ترتیب و ابا د نموده بتقدیم بارگاه حضرت سلطان بحال پسند مر بوند
فرمودند
فرمودند حضرت پادشاه حقایق آگاه و سلطان اسلام پناه میر در مقابل آن مبلغ دوهزار غروش نقد اعطا و امر و اراده سنیه در خصوص ایصال عائله شان را از بغداد بشام در حین ولایت عراق اجرا فرمودند عزل قضیه مذکوره چون مدح حضرت خلیفة المسلمین بلسان استشهاد یست در خصوص کمالات حضرت مشارالیه نقل انرا درینجا لازم شمرده غزل قصیده
ما سوده ام زفخر برین آستان جبین بر بخت من سپهر برین کرد آفرین
عبدالحمید خان که خطیبان بخطبیش خوانند امام برحق و سلطان راستین
سلطان خافقین و شهنشاه شرق وغرب کاید امین بدین و نگهبان مسلمین
با قامت خمیده چو محراب تکیه زد در تسلمین بسایه دیوار شاه دین
در پیش روی فتنه یاجوج حادثات تیغت کشیده کرد جهان سد آهنین
از بس علوی عز و شرف درشش راه صف نعال بارگهت هست ثرشین
ارسنگ زن پله میزان قدر تو بام نهبان شرم فرورفته در کمین
هر صبح دم ز روی شرف بر جناب تو چون سایه آفتاب نهد روی بر زمین
طرزی کنی دعا چوبی ذات اقدسش روح الامین کند بدعای تو آمین
پس حضرت مشارالیه بنابر امر و اراده سنیه شاهانه بعد از انکه مدت دو ماه مهمان دولت بود در دارالخلافه اقامت ورزیدند ممنوناً و متشکراً بشام شریف که محل اقامت شان مقرر گردیده بود تشریف آوردند و از انجا بنده کمینه خودشان محرر سطور محمود طرزی را ماموراً بسوی بغداد از برای ایصال عائله ارسال فرمودند بنده نیز بسرعت فوق العاده ببغداد رفته اوامر شاهانه را که در خصوص رسانیدن عیال بولایت مذکور با خود داشتم بحجاب واولات تبلیغ و تودیع نمودم وانینر بزودی تمام امر و فرمان واجب الاذعان معظم خود را بجا آورده اسباب و تدارکات سفریه ما را بوجه احسن حاضره مهیا ساخته ومحترماً ومسلماً بشام رسانید داشتند حضرت مشارالیه مدت دو سال در شام شریف که محل اولیا و انبیاکر است اقامت
ورزیده، بعد ازان در سنه دفعه ثانی بعزم آستان بوسی ولی نعمت بی منت خود حضرت علیا
المسلمین عازم در سعاده گردیدند و در ین دفعه نیز بعواطف و مکارم سینیه جناب جهانداری
نائل گردیده معادل هزار غروش دیگر در معاش شان ضم گردید و آنرا برای مأموریت امتحانی
پسران شان نیز اراده سنیه بر ولایت سوریه شرف صدور یافت و حضرت مومی الیه در ین دفعه طراز کار
فوق العاده خداداد شان برسم جامع نور لامع حمیدیه را که در ان هنگام بنابر امر پادشا
در جوار سرای شوکت احتوای همایونی در تعمیر و ترمیم بود بصنعت تار و مهارت کامله ترسیم
و ماده تاریخ انرا نیز معظم چون سحر حلالی مضمیم و بواسطه فرمای مآبی جناب جهانبانه طوطو جا
علی بیک افندی بحضور میامن موفور ملوکانه عرض و تقدیم نمودند و این صنعت ذی معرفت آن پیر
بکمال نیز نهایت درجه مقبول نظر کیمیا اثر پادشاه داد و کرم گستر عدیم المثال افتاده بعد
از ضم معاش وانواع التفاتهای جان نواز ده هزار غروش دیگر نیز در صله آن احسان واعطا
فرمودند چون ماده تاریخ بغایت مصنوع و مقبول افتاده بود نقل انرا درینجا مناسب یافته قطعه
بنای مسجد سلطان عقل طارزی جست
بخط و گفت که تاریخی زین زیاده مجوی
ز احتساب براری چولی کار ان را
بنای مسجد عبد الحمیدی غازی کو
الحق که حسن ماده تاریخ سزاوار آفرین است بچه نکه معلوم است که بی نماز را در مسجد راهی نیست
پس چون عدد بی نماز را از مصرع رابع بدر اریم ماده تاریخ تکبیر بعد حضرت مشار الیه بعد ازین حسا
والطاف نمایان حضرت شاهجان مشکور و ممنون بنام حبت مقام عودت فرمودند و در
اواخر سنه عزم سفر سعادت اثر ادای فریضه حج بیت الله را مصمم فرموده باستیدان دول
د نومسیای ولایت مصوب مجاز عصرت طراز روانه گردیدند گویند و جانفشان خود محمدی
سطور را در شام بر امورات جزوی و کلی داخلی و خارجیها وکیل نصب فرمودند و بعد از ادا
فریضه حج بیت الله و شرفیابی مرقد منور حضرت خاتم الانبيا صلی الله و علیه و آل
وسلم که اقسام فیوضات عالم علو بر قلب صفانزل شان متجلی گردیده عودت نمودند و بعد
بعد از
۱۳
ابداری که درین سفر خیریت اثر از طبع خدا دادشان در وصف کعبه معظمه و مدینه منوره سرزد
یکی در دیوان و رذیل اشعار سفر هند و عراق مسطور است من جمله مضمونی غربی است که در صفت
احرام حضرت کعبه معظمه که در موسم حج بر دمی ببندد انشا فرموده که درینجا بنگر ارتقای انراکت
قطعه در معنی
رفتم چو بهر طواف در خانه خدا
دیدم که کعبه هم چومن احرام بسته است
رفتم بخیر پیش و نهادم جبین بخاک
زیرا که خاطرم غمبش سخت خسته است
گفتم خدا را این کعبه راست کوی
زین بسته سر بتن که از طبع جسته است
عالم برای طواف تو احرام بسته است
در پای بسته است و در انخویش رسته است
اخر بگو تو بهر که احرام بسته
با انکه خاطرت دو عالم گسسته است
گفتا خموش طرزی ازین سر سرنفت
اسرار این رموز دری باز بسته است
زبان بر مبز گفت که طبع منم ز هجر
چون پسته سفیر چاک مباد ادم خسته است
گویند مردمان که منم خانه خدا
من خود ندیده ایم تا من نشسته است
ان یار بی نشان که بگنجد هر دو کون
داری مکرگمان که برین تیغ دسته است
من خود ز هجر سوزم از ان یار بی نشان
این بیت سال من خلل بسته است
من بود هفته کرد در شش سید دهم سبر
ارکان من اگرچه تو بینی نشسته است
من کیستم که در شش باین عظمت علو
با اشک حسرت اررخ او دست شسته است
از قوسین ج دست مانع امکان
یک لامکان جبیر بر از تاب جسته است
گفتا که طرزی ان لب یکتای بی نشان
حفش نزد می هر که بود چشم بسته است
حضرت مشارالیه بعد از عودت این سفر خیر مسب مدتی قدم در دامن استراحت کشیده
و مشغول بمطالعات و عبادات ذات معبود خویش که از وظایف عمری شان است
گردیدند و در سنه ۳۱۰ موفق بر تالیف و ترتیب تهذیب کتابی کردند که بعنوان اخلاق حمیده
معنون در بنام نامی حضرت خلیفة المسلمین موسومست که چنین کتاب چشم روز گاریا
انکه عمرش را در ورق گردانی گذرانیده است اما نظیر انرا خواه در حسن معانی خواه در زینت
نظامی هیچ ندیده است ، و پس از اتمام و اکمال که بدست شنا، صرف نسا
بمحصول انجامیده در نظر فضلا و علما عظام و ارباب ولایت و حکام کرام جلوه گر نمودہ جمیع
اهل عرفان بفضل و کمال حضرت مشارالیه شأخوان و آفرین گویان گردیدند پس
از طرف اعضای ولایت و فضلای بلد چنان توجه و ترغیب کردند که چنین کتاب مستطاب بایستی
بنجر حضور معارف شمیم حضرت جہانبانی دیگر بر اوراق دسرا داد یافت لاجرم حضرت مو
الیه نیز بنده شان محمود طرزیرا به بردن و تقدیم نمودن کتاب مذکور فرمودند : بنده هم
امرو فرمان والد ماجد بزرگوارم را که اطاعت ذی سعادتش بر رقبه ولدتیم فرض عین است بجا
بجا آورده ، با آبهای ولایت جلیله و توصیه شریت علیه حامل ناقل کتاب مستطاب گردیده
عازم در سعادة علیه گردیدم ، و در انجا بواسطه و دستیاری قرین ثانی جناب جہانبانی
عطوفت و حاجی علی بیگ افندی دمعاونت و دلسوزیها پاشای کنایت جلیله و دیگر وزرا
کرام که تفصیلات آن در سیاحتنامه عاجزانه ام مفصلا مسطور است منظور نظر
لازمان حضور معارف نشور همایونی نمودم ، پادشاه دارا در هم شکر سکندر شرکت بکمال بیداد
و کرم گسترش در انگه کره ارض باری دفتر است اکتاب مستطاب را بغایر قدر و
مرتبت مؤلفش منظور و مقبول نظر عاطفت گستر ملوکانه فرموده ، معاش سه هزار
غروش شأنرا بجهار هزار غروش ایقاع و بنده مخلص شانرا نیز مظهر التفات جہاند ر حات
فرموده مسرور الفواد بحضورشان اعزام داشته از مندرجات کتاب اخلاق حمیده و دیجانی
قصیده مدحیه شاهیه اکه ماده تاریخ اتمام کتاب نیز ازان منظور است نقل مینایم
بچرخ تاز مهر و مشتری نشان با شد نشان دولت عبد الحمید خان با
علوشان بزرگی و پاکی ذاتت جو آفتاب به پیش جهان عیان باشد
المهم بر
امام برحق و سلطان مطاع تو از ان که زیر حکم تو شاهان جم نشان باشد
ز فهم کامل و رای درست و عقل سلیم کجا بمثل تو شاه مزاجدان باشد
بموی موی رموزات عقل پیدا ز بیک فهم تو باریک نکتهدان باشد
ز حسن خلقی تو ایام چون شکر است جهان پیر بعهد تو نوجوان باشد
ز بس رحیم و کریمی بکلی از سر لطف مزاجیه بجان خلق محو خوان باشد
کرم ز لطف توانی در مهربانی جمیع حکم تو بر جان من روان باشد
سحر بعقل سخن فهم نکته دان گفتم که سال ماه و تاریخ این چسان باشد
بخنده گفت که طرزی بخدمت سلطان ز روی عجز بگو گر ترا زبان باشد
ز فتنهای بغی و حادثات جهان مدام دولت و جان تو در امان باشد
چو قبهای بغی کنی برون ز خوان نشان دولت عبدالحمید خان باشد
همیشه تا که بود شرع مصطفی برپا خدای هر دو جهانت نگاهبان باشد
پس ازین احسان رحیمانه پادشاه کریم الخصال حضرت مشارالیه را در خصوص معیت و اتفاق بان
عیال راحت و رفاهیت کامله حاصل گشته اوقات شبانهروزی را براحت و رفاهیت بال
مصروف طاعات و ریاضات شاقه در راه استرضای معبود برحق خویش حصر نمودند
نه تنها وجود را بلکه جسم روح قلب سر اخفا ظاهر و باطن را همگی درین راه حصر و صرف ساختند
شام چنان بلدیست که خاک پاکش از جسم پاکان و هوای روح فزایش از ارواح مقدسه
سکان ان گردیده شده و پس زهی سعادت کسی که از عالم و نفوس یک شهر جسمی مانند شام
که اکثر ناسش عباد الصالحین است میبرد و مقدمترین اعمال صالحه و عبادات مرضیه باشید
هیچ وقتی نشده باشد که پنچ ساعت از شب گذشته ایشان در جامع کبیر پرنور بحضور مرشد
مبارک سیدنا یحیی الحصور باذکار رب غفور مشغول نباشد هیچگاهی نبوده
که کسی جمال باکمال شانرا از گد و سه و از طفل و بالغ و از رجال و نساء ببیند بی اختیار دست کوته
مبارکش تقدیم نمود زنده بنده جهان فشان جسارت نموده سوال کردم ایا سبب این همه
موفقیت وباعث این همه سعادت ظاهر و باطنی حضرت والد بزرگوارم را ارچه باشد؟ بجواب
بنده خود حکایت فرمودند که نقل انرا بر قارئین کرام عرضه میدارم حضرت مشارالیه ارسنا
والده مرحومه خویش حکایت فرمودند که قبل از تولد من والده مرحومه ام را دو ولد حضرت باریتعا
عطا فرموده بود که یکی به محمد اسلم و دیگری باسم احمد موسوم بودند و لیکی آن هر دو غنچه نا
شگفته مانده بمدت قلیلی یکی در پی دیگر ازین منزل فانی رخت بسرای جاودا کشیدند و داغها
فراق بر دل غمدیده ام گذاشتند اتفاقاً بکم نزلی به حمل تو حامله گشتم اما از هم و غم ماندن و
نماندت امین نبودم تا انکه تولدت بظهور پیوست چون در دو جگر کبابي برادرانت چشیده بودم
ترا برداشته بنزد عم کبیرت سردار پر دل خان مرحوم که در طائفه باطن صاحب مقرات
بودند، واز مریداان با کمال قطب زمان میان حضرت صاحب شمرده میشدند فرستادم تا در
خصوص بقای عمر تو دعایی فرمایند، چون ترا بحضور لامع النورشان حاضر نمودند اسم ترا غلام محمد
گذاشت و فرمود که این اسم را موافق باسماء اولاد حضرت مجدد صاحب نهادم تا انکه خداوند عالم
برکت طول عمر او را عطا فرماید این همه برکات و سعادت از لثه آن بزرگوار است الحاصل عما
که شده هجری میباشد حضرت مشارالیه در مرکز ولایت سوریه که عبارت از دمشق شام جنت
مشامست در ظل رافت حامی دین مبین خلیفه المسلمین خادم الحرمین الشریفین سلطان عبدالمجید
غازی خلد الله ملکه به کمال عزت و حرمت و رعایت کرامت و نعمت غرقا
در جوامع پرنور و زیارات مقدسه بان فیض میپرورد
سرخیا استان نبی حضور در حالیکه از عالم یک نیم فرش
تقدم و حضور مییابد بدعا بخیر و حسرت
تمام شد ترجمه احوال جناب سلطان سلیمن اراز اوقات قبله دو جهانی طرزی صاحب
طول عمر من تالیف محمود مینماید طرزی بدست محمد زمان ولقیعده ۱۳۰۹
بسم الله الرحمن الرحیم
هزاران حمد و ثنای نامحدود بصدر محراب خجلت آلود نثار بارگاه صمدی که دهان سخن سنجانرا
بجنبش نسیم حرف و بیان چون گل سحری بخنده باز کرده است؛ و زبان لکنت
فهمانرا باهتزاز عبارت پردازی بسان منقار بلبل رنگین بیان دراز ساخته؛
لب سخن سرایانرا در در نظم و نثر مانند جیب صدف از گوهر شهوار مالامال ساخته است؛
و طنطنه سخن را بدستیاری زبان قلم ببیان بگوش دور و نزدیک انداخته خدائی
قادر بر انست که نغمه سخن بهر نمک را از تار چنگ زبان عشاق قانون زن نا پرده گوش
مستمعان برات آهنگ بصدر رنگ ساز و نوا چون صدا رسانیده است؛ و
با و از کوچک و بزرگ عراق و عجم و حجاز عروب خلعت صوت مخالف پوشانیده؛ با
وجودی که سخن بخش بیان بسان صدای سرمه نوشان سراپا در موج مداد سر به
مغالطه؛ لیکن بگوش ترک و تاجیک رسیدنیست؛ هر چند سخن شنیدنی نه
دیدنیست اما از انعام عام او هنگام بیان لباس عبارت بروی صفحه دیدنیست مرتبه بدریظم
اول فطرت که سخن ساز کرد
راه سخن را بسخن باز کرد
حرف نخست ورق کاف و نون
صوت سخن بود که آمد برون
بهر نمک مایهء کائنات
قند سخن ریخت اول نبات
با غچه جان ز سخن تازه گشت
روی خرد از سخن غازه بست
ای سخن نوچه کجا آمدی
تازه رسیدی زکجا آمدی
گرچه توئی حرف نخستین قلم
تازه تری لیک چو گل در سبدم
تیغ زبانراز سخن جوهر است
در سخن خوبترین گوهر است
جان صدف است گهر او سخن
درعبث ضایع ایام مکن
حیف از ان حرف که بی نام اوست
خنده زند صوت که وصفش دروست
جان سخن زنده بمدحت کس
بی سخن حمد مباد حرف کس
پس درود نامعدود و نعت گوهرامود عاقبت محمود قرار دادت ؛ که بالف قامت
بی درماخن سخندانان عالم شکسته است ؛ و راه سخن بر زبان نکته سنجان جهان بسته
فصیح بیانیا که سخن گویان عرب وعجم پیش فصاحت و بلاغت کلامش زبان در
کام خاموشی کشیده است ؛ و شیرین زبانی که نکته سنجان جنیب سلاست و متانت
الفاظش در بان بناخن هرزه گوئی دریده ؛ واز بیم تیغ زبانش عبارت آرایان
چون جوهر در خویش پیچیده ؛ واز سهم خنجر کلام معجز نشانش مخالفان مانند بید بر جان
خود خنجر کشیده صلعم
شاه نبوت نسب سرور امی لقب
انکه منطق و بیان او به جهان بشکست
شوکت دینش ربود رفعت عیسی ز بام
منزلت شان او قدر سلیمان شکست
آیت قرآن او ناسخ توریت شد
مرتبه اش رتبه موسی عمران شکست
شرع متینش محکم حاکم احکام شد
دین مبینش بقدر جمله ادیان شکست
التاب ولمع شهوارانی را درخور است که در راه دین جانها فدا کرده اند و از ظلم ظالمین
دین صدمه نکرده اند صلعم
چهار ناصر دین و چهار رکن رکین
چهار مهر سپهر و چهار اولی الابصار
یکی ستوده خصال و یکی بها و جلال
یکی سپهر کمال و یکی جهان وقار
ازین چهار یکی گر کسی خلاف کند
سیاه باد رخش نزد خالق جبار
بر آل و اصحاب طیبین و طاهرین او سلام باد تا بروز شمار آمین یارب
العالمین در تعریف علی کرم الله وجهه فرمود
چوبا
چو کو رفتم بپابوس علی
در میان مرقدش دیدم ز دور
طره ای از تار موی راستی
مرک هم شمشیر از دستش ببرد
بجز خدای کسی قابل عطا نبود
جهانیان همگی خط بندگی دارند
ز بنده که بخود صبح و شام محتاجست
هر آنچه میطلبی زو طلب که در هر دو
کرونزانده که پست ما ترا بد ہد
گذشت عمر و امیدم بزندگانی نیست
ہر ان گناه و خطائی که صادر من شد
توئی غفور و تو غفار هم خطا پوشی
تو قادری و قدیری و خالقی و رئوف
توئی کریم و رحیم و توئی بصیر و علیم
بمرتضی و امامی وزینب و زهرا
که لطف بر من طرزی زار عاجز کن
آن علی کشر نیست مانند و نظیر
تیغی آویزان چو شمشیر شبر
گفت در عشاق با آهنگ زیر
کی جدا گردد بهم شمشیر و شیر
بلی دهنده و بخشنده جز خدا نبود
زبنده گر طلبی خواجگی روا نبود
تو زو گر طلبی مدعا سزا نبود
جواد و کریم و عطا بخش و رهنما نبود
که غیر ناخن لطفش گره گشا نبود
بجز دست که امروز راهبما نبود
تو عفو کن که بی بنده بیخطا نبود
هزار شکر که جز تو دگر خدا نبود
توئی که جز در لطف تو ملجه جا نبود
کسی بمثل تو رزاق و رهنما نبود
که کس قبول تر از اهل مصطفی نبود
که جز در تو امیدش پادشا نبود
در حمد باریتعالی بر طبق مخزن الاسرار نظام گنجوی
سر خط طغرای کتاب کریم
انکه بر آرنده هستی و نیست
اول او اخر هر بیش و کم
کرد ز یک حرف دو عالم پدید
بسم الله الرحمن الرحیم
ہست بده هستی هرست و نیست
اخر او اول نقش عدم
ہفت شش و نه و چهار آفرید
جرم زمین ریخت برآب روان
باشد و او نیست وجود همه
شد ز نظر دور ز عین حضور
گشته نهان رنگ تماشای او
دیدن او در خور هر دیده نیست
دیده بیدار و ز تار نظر
جلوه کند هم بر و ز آفتاب
رنجه مکن دیده بیننده را
باج غیرت بجگر میخورد
پر خرد را مر و راه او
از کرم او شده بالا نشین
لعل و گهر در جگر کان ز تو
تاب دو رشته یکتای جان
هست نگهبان سپهر درسبا
از رخ خورشید سیاهی سترد
زنده دم یکدم او آدمست
وز نفست روح مسیحا دمت
زنده بتوزندگی مشت خاک
مونس شام غم غمخوارگان
روی زمین را تو بهستی دمی
چاک شد از بیم زبان قلم
حلقه فلک لب سیه و در آن
پیشتر از بود و نبود همه
بسکه عیانست ز نزدیک و دور
بسکه هویداست تجلای او
دیدن او گرچه بعین دیدن است
دیده کور کن ای بی بصر
تا که بر چشم تو بر پر حجاب
ور نه ببینی رخ بیننده را
در حرم او دل و عقل و خرد
عقل کی برد درگاه او
دانش و عقل و خرد دوربین
گوهر دل در صدف جان نهاد
عقد کن گوهر ستبارگان
روز و شب از عجزه دان بارگاه
مشعله داری کواکب سپرد
هستی او هست کن عالمت
ای ز دست جان دم آدمست
جان ز تو جان یافته ای جان پاک
چاره گر چاره بیچارگان
چرخ برین را تو بلندی دهی
خواست قلم حمد تو ساز و رقم
حمد تو گفتن نه حد هر کس است
کوه کشیدن نه حد هر خس است
دست خرد حمد تو بر پشت بست
پای زبان در ره حمدت شکست
حمد تو شد مهر لب انبیا
حمد تو گفتن زکجا ما کجا
گر کرمت یار زبانم شود
حرف ثنای تو بیانم شود
نقد بیانم به ثنا خرج کن
خاشیم را به نوا درج کن
لیک نوائی که ثنایت کند
در سخن صرف برایت کند
ایضا در حمد باریتعالی عز اسمه
ای ز تو پیدا همه پست و بلند
ذات تو فارغ بود از چون و چند
هستی تو هست کن کائنات
از جهت ذات تو برپا جهات
چرخ ز علم تو بود خیمه
زانکه بود حلقه بگردن در
چرخ و زمین و فلک و آدمی
دیو و دد و جن و حوش و پری
جمله بیک حرف تو پیدا شده
فاش بگو باد توانا شده
لیک همه نو نواز بیش و کم
در بر هستی تو گم از عدم
عقل بکنهت نتواند رسید
در تو رسیدن چه تمناست این
طرزی مسکین که سگ کوی تست
زنده دلم از رایحه بوی تست
ای شده از هستی تو نیست هست
از تو بنا یافت بالا و پست
هست شد از تو همه کون و مکان
لیک توئی هم ز مکان لا مکان
کس نتواند که تو داند
ذره بخورشید کجا بارسد
گرچه ز هر ذره نمائی عیان
لیک نشان تو بود بی نشان
ما زکجا در تو رسیدن کجا
تا نشود لطف توام رهنما
لطف تو گر یاوری ما کند
جلوه دیدار تماشا کند
آنکه منم نقش خیال ازل
صورت حال ابد بی بدل
ای چه ازل نقش خیال برون
وی چه ابد صورت حال درون
ای ز تو پیدا شده هر خوب و زشت
هم ز تو شد مسجد و دیر و کنشت
خاکدرت سجده گه خاص و عام
ختم خدائی بتو شد و السلام
حکم تو جاری بسر آب و باد
از غضبت اتش دوزخ زیاد
محو کن نقش خیال دوئی
باد تو سرمایه حرف نوئی
نقش دوئی محو کن سینهیها
صلح پزیرای شهر کینهها
مبذر تو پیدا ز ازل تا ابد
خالق مطلق تو بهر نیک و بد
وحدت تو شحنه بازار شد
دزد شب شرک سر دار شد
طرزی بیکتای تو گشته محو
کز اغیار ز تو جمله صحو
این همان شش فردیست که بلسان اهل حال شرح شده و در رساله حمیدیه
بحضور حضرت همایون اقدس شهریاری امیر المومنین و سلطان المخالفین خادم
الحرمین الشریفین سلطان روف و رحیم سلطان عبد الحمید خان غازی نوشته شد
بود بیت آن صید عزیزم که صیاد رعونت از دبائگ کل بحی کاکفش باه یعنی انسان عالم
تعینات خلقت امکانی جهان وجود صید عزیز مکرم شریف است که خالق انس و جان در حق او
چنین فرموده و لقد کرمنا بنی ادم و صیاد حقیقی که حقیقت حقایق جمیع اشیاست باین صید
آدم است آنقدر الفت و محبت دارد که چاکهای قفس شکنه در رنه تن از هم ریخته او را بتارنهای
رک کل که مراد از رشته لطیف وحی است بخیه زد چنانچه میفرماید و نفخت فیه من روحی ایجا
این قفس تن چاک چاک و بدن قالب رخنه رخنه او را بتار باریک کل و وحی دوخته تا نیدن
نغمه سرا و بلبل هزار داستان جان حیوانیشه هزار دستان در گلستان حمد و ثنا و ستایش آن میان
اندمستم
۲۳
از ترنم زیرو بم در نوا باشند و مدام ساز شیرین کشا بر دل کویا در کاراند کرنام آن بہار ایجا د ہمیزی
است و بند آهنگ خموشی در صوت و صدار تا شکر بکجا خلقت بیدائی در حق او صاد ر شد کجا
ارو پس پس ظاہر وان شده ماه رویش انور آئینهاء مسطحه مانند ماهی جوہر ائینهاء چونکه وجود دیستیا
در عالم امر از تسق خطاء با ی میت العروس احدیت یکباره صفا پرور ظهور جوهر روحانیت مصفا
نمود اند اسنجا به پرده عرض ملون بوقلمون رنگین مزاج جسمانیت نزول کرده در جلوه حسن شخص مرآت
بسته آئینه جهان ا واند و در عکس فروشی آغاز نهاد جو ہر ائینها که عبارت از دل آگاه بیدارد
در هوای قرب وصل آن بحر صفا پرور احدیت و تمنای نزدیکی استحما و انتهاءی حقیقت دروس
شطرا مواج طوفان بیتابی مانند ماهی بی آب بیتابانه میطہد و شب در روز می زارد و مینا لد و سگر بیان
روشن روان او سبب ضعف صحبتی تیره دلان ہوا و ہوس در بستر استراحت طول امل چنان سیراب
در خواب غفلت اند که شور ناله و زاری دل را افسانہ خواب میدانند و صوت طلبیدن در را صدء آبشا را
میخواند نه بر صدا د اکوشی مینهد و نه بر طلبیدن او هوشی میکمارد مر کسی را که ہدایت میر توفق
یا در کنند کشان کشان بحضور پیر روشن ضمیرش میرساند وان مسند نشین محرم خلوت حدث آن دور
آرای ایوان بزم قرب احدیت به انگشت شهادت در قلبی آن پنبه غفلت را از بین گوش سری اویر
می آرد تا ہمدم و منفس جان جہان دار بهزار د ہم آواز دل بیدار آگاه میناسیکر و دو در زمره ایشان بین
حساب میشود صاف دل را سایه تمثال جو و بار ولست یا عکس فضل رنگ کرد و در ائینهای صفا
مشربان عالم حیرت وحدت را خیال عکس استنی بر ہستی خود شخص مانع و حجاب تجلیات ذاتی پرود
واستار انوار اسمای مصطفا جلوه شهود حقیقی حقت اجرا کہ در جلوه زار وحدت هیچ کثرتی کثیف ترا
وجود موہو می خود سالک نیست سالک میتواند که همیله با راعتبار تعینات امکانی د مکانی را
کند همین کثرت بستی وجود خود را نفی کردن حقیقت اثبات بقا بالله است این وجود در سلوک از
مشکلات عظیمه سلوکست و این نفی وجود را ماشا الله بعضی از سالکان باستقامت اثبات بیات
متحققت که هیچه باز گران تر برا ئینہ دل سالکت ساییه تمثال موجود خود سالک نیست مصرع دوم
دلیل مدعاست بداینه چون بصفای وجود سعانی فایض شده و بجزت والی که آخر مقام سلوک است
بکمال رسیده بمحض نفس عکس جود چهرجه جا از نمود از عالم علوی بصفا ذاتی بتخصیص اغیار ضیاء کثرت
نزول میکند همین عکس غیر قطرۂ زنگ کدورت در صفا حقیقی او میکرد در صحبت و شد لان چنان که بتی
صاف بیند عیب خود رو شکر اتقیا، یعنی صحبت متابعت دانشمندان که حضرات مشایخ صوفیه رحمهم الله
بهمجه وجه از دست نباید داد چرا که دل صفا ایشان آئینه صفاست و همین که در آئینه ظاهری بغایل
نگری نیکوئی رشتی خود را معاینه بچشم سر اشکارا بینی و هرگاه متابعت شد لان صاف طبع با بر خود لازم
گیری بر عیوب شخص نفس پنهان خود واقف پیداگردی و حسن فبح زشتی ما را بچه آئینه نماین مکر آینه دل
صفا پرور پیر روشن ضمیر را در اصطلاح صوفیه حمالله روج رامیم نفس میم قلب هم بتائی نامند چونکه نفس کی
روح است جوهریست علوی از عالم امر که بائی خیا ر صفات جہما عارضی دل فرموده پس همیشه توجه حضرت
روح بطرف مرکز اصلی خود که علوی عالم امر بیت باشد و بسوی عیوب هیچ نینگر و چون آئینه رو نا هر رو
ضمیر متقابل میکرد و معاینه یک یک عیب خودرا بچشم سر مشاهده میکند هند بعد از ان با شبا شاقه که تزکیه نفس است
از کمنے حبشی را از آئینه دل خود کم کم کم د محو میسازد تا انسان کامل میکرد د مصرع دو قم نیست شخصی منکر چون نفس
مصفا مجلا د مصفا بسازد صفا سا آئینه اول حسیب نیکنک به شخصی عکس خود او را با و رو رو صفا و پاک نهاد با زون
میفر یکی که در اوست معیت پدار چراکه کاقات عمل است مفت سر قدر کرده و کردون با اقتضای خودشت بموجبه بخار
اتقیا، هر چند ل حسن آئینه سالک طریق سلوک بشارکر و ون دور ماه و مهر کرد و فلکی کرد و دورسیرانا والنعمی عمان
الافلاک کوکب بار سیت لطیفه آسمان بود میکند از سفل بیوت بان مقام ملکوتی هم میتا و چنا که سید الله مرند
الله سدرة مندرجه ضرورت تباه هوت الم تا نها تجلی ذاهر انوار افتا حقیقت من اینجن سفیها این سبعہ رات محصل من
استعدا و نظر پیٹ سالک تا قابلیت مشاهده شهو و پر نو سال ذات احدیت پیدا کند محو راقینها از ان گفته که تو
ر ضی کو عسگران حظه شما و سردیکر ان نقطه خوماست پس نقطه شما و نقطه جنوب فلک افلاک جود آسان
کامل لطیفه قلبی روست بین نقطه جمیع بروج و کواکب آسمانی قالب اشاد کر دست بطری از اینها
جان بخش مسیحا پرورشش میچکوان شد بدان از کوریا غیبهای داسی نظر بشنو که دهم نظیر لب جان بخش پروروش
همه تصورف انسان کامل در کجا کلم شد در یک شعرفوب گفته است، یوسف حضرت استاد دل طرزی چه در شتم با
Marges coupées p. 16
Voir le 2e exemplaire
(incomplet par ailleurs)
qui restitue (presque)
toute la marge
supérieure
بفرمان خالق انس و جان در این زمان سعادت اقتران
اشعار بلاغت عنوان فصاحت توامان جناب سردار غلام محمد خان
المسمی بدیوان
جناب طرزی صاحب
افغان طول عمره
بسعی و اهتمام جناب محمد انور خان در مطبع فیض
محمدی صورت اختتام و زیور طبع پذیرفت سنه ۱۳۱۱ هجری
۱۸
بسم الله الرحمن الرحیم
در حمد الله تبارک و تعالی غراسمه
ای لال از اوصاف تو پوسته زبانها
در خامه چوشق مانده از مد تو بیانها
آثار تو ظاهر بهمه کون مکان لیک
از تو نتوان یافت نشانی بمکانها
ای از تو عیان ظاهر و باطن تو مبدا
وی مظهر صنع تو عیانها و نهانها
جان کرده نشان در دم تیر تو اسیران
عشاق ترا هست برین راه نشانها
در فکر تو افتادم و گردید یقینم
کز وهم در ادراک تو وامانده کمانها
اندر طلب وصل تو چون شمع بهر شب
در آتش و آبند همه سوخته جانها
تا خیر تراره ندهد چشم زمژگان
داده بکف مرد مک دیده سنانها
خاموش ز ذکر تو نیم هیچ زمانی
هرسوی مرا هست بیاد تو فغانها
طرزی اگر از دیده انصاف ببینی
آب رخ صدرنگ بهارند خزانها
در حمد الله تبارک و تعالی
ای بسیر غلطان بهرسو در سراغت آبها
گرد خود گردان بجستجوی تو گردابها
گر ضعیفی از شکوه قدرت او دم زند
از نسیمی صد شکن افتد بروی آبها
در تماشای خیال جلوه دیدار تو
دیده ریزند چون انجم ز مژگان خوابها
طرز
تا که طاق جفت ابروی کجت در جلوه شد
کشت از تعظیم هر مو بر تنم محرابها
رشته غم درارم در غمت کوتاه شد
بسکه در دست غم عشق تو نور دم تابها
دل بیاد چشم مستت تلخکام در خون شست
جان بیاد طرهات افتاده در قلابها
تا که برق تیغ قهرت جلوهگر در بحر شد
میزند بر خاک سر از بیم تو سیلابها
طرزی در وصف خیال عارضت میتراو
میروم هر چند میپوشم بهمان آبها
در حمد باریتعالی
ای بیم تو در سنگ نهان کرده شرر را
انعام تو در ناله نهاد است اثر را
تشریف ساسی تو قبا بهر قدار است
پشت کرمت بهر میان ساخت کمر را
در بحر کف جود و سخا و کرم تو
قیمت نبود بیش ز یک قطره گهر را
از مرحمت عام تو پرورده امان
باشیرۂ جان شاخ شجر طفل ثمر را
قهر تو عیان زهر از دهن مار
لطف تو نهان در دل نی کرده شکر را
صنع تو بظلمتکده محفل امکان
افروخته از نور وضیا شمس و قمر را
جز تو که دهد قوت بینائی اشیا
با این ضعفی که بود تار نظر را
کس محرم اسرار نشد گرچه درین راه
خلقتی ز پی وصل تو خون کرده جگر را
از نور تو یکذره مگر دیده که هر صبح
خورشید در آغوش نهان کرده سحر را
یا رب بدل سوخته ما شرری زن
زان شعله که بر طور برافروخت شجر را
با چشم تر و چاک جگر خامه طرز
در قطع ره شوق تو با ساخته سر را
در نعت اشرف انبیا محمد مصطفی صلی الله و علیه وآله
ای از جمالت آئینه صنع را جلا
خاک درت بچشم ملائک چو توتیا
سوگند ایزد است بموی و بروی تو
در ابتدای سوره والیل و الضحی
الحق که بود ذات تو مشتق زنور حق
زانرو نبود سایهات ای سایه خدا
جهانی که مادح بود خالق جهان
مادح کجا و مدحت ذات تو از کجا
عذرم پدیر زانکه توئی معذرت پذیر
دستم بگیر زانکه در افتاده ام زپا
ارحم لنا بلطفك يا ارحم الأرحم
اشفع لنا بفضلك يا شافع الورى
از عین لطف و مرحمت ای حقتعاله
بنگر بحال طرزی مسکین بینوا
در تعریف مکه معظمه زاد الله تعالى شرفا
عجب معشوق بی پروا بعالم کرده ام پیدا
بظاهر در میان خلق و باطن بود تنها
بپادامن کشان از ناز ناز جلوه می آید
گریبان چاک و دست افشان خندان آمد نیهانا
قیامت میشود تا یک قدم بردارد از تمکین
سرا پا شور استغنا ز ناز بی نیاز یها
نگار شوخ و شنگ و فتنه سازی سحر پردازی
بلب شیرین برنج رنگین بقد از عالم بالا
زهر کنجی زبس صد رنگ طرز جلوه دارد
ندانم قطره خوانم یا محیط موج یا دریا
بسان کعبه معشوقی سیه پوشی نمیباشد
ولی در چشم ظاهر بین بود چون خانه برپا
تجلی حق از هر گوشه این خانه میریزد
بظاهر گر چه در لفظ است پنهان صورت معنی
جهانی از صفا در سعی طوفش میدود بیخود
گهی نامروه در مرهم گهی تا محره و مینا
ز بس از ناودانش آب سمت میچکد دایم
زفرق تشنگان یکقدرود امواج او بالا
نیاید در بیان توصیف تمکین جلال او
که تا مرگان کشایم بر خشد دل میرود از جا
تعالی الله زشان و شوکت عز و علو او
که بر پایش هستی میکند در سجده شب سرا
صدای ذکر تسبیح خلایق در شبش هر سو
بگوش طارم اعلی رسد در مسجد اقصی
بکفتن بر نیاید تا بکنی روی زیبایش
شنیده کی بود مانند دیده بشنو ای دانا
بر هند میبرد پایی بطوفش هر طرف بینی
غریب و منعم و شاه و گدا و عاشق و شیدا
ازین در هیچکس نومید طرزی بر نمیگردد
در آغوشش تمنا آورد دنیا و ما فیها
مسن مطبعه
نام بردن
تا برون شد ماه رویت از در آئینہا
میطید مانند ماهی جوہر آئینہا
نوبہار حست از بس کل کربیان میرسد
عکس رویت میزند کل سر آئینہا
دانہای جوہر از تاب رخت ہمچون سپند
رقص بیتابی کند در حجر آئینہا
جلوۀ می قامت قد قیامت خیز تو
کر د بر پا شور محشر بر سر آئینہا
خط یاقوتی نویسد صاف عکس لعل تو
خوش قلم افتاد از بس سطر آئینہا
ہمچو موج می ز شور سرخوشی برپا شود
از لب لعل تو خط ساغر آئینہا
از قران آفتاب عکس روی انورت
مطلع ہر شرف شد اختر آئینہا
صحبت دشمنان آئینہ نیک و بد است
صاف بیند عیب خود روشنگر آئینہا
صاف دل را سایہ تمثال خود بار دست
عکس قفل زنگ کردد بر در آئینہا
خاطر روشن ضمیر مطبع ساده پوستی
بسته این پرداز شهرت بر پر آئینہا
ہر قدر کرد و چو کرد و ن کرده ماه و آفتاب
چون سخت مہری نہ بیند محور آئینہا
طرازی از لبهای جان بخش مسیحا پرورس
آبحیوان شد روان از کو ثر آئینہا
من طبعه
ماه رویش کری بیند شب بخواب آئینہا
صبحام خیزد زجا چون آفتاب آئینہا
با رخ خویش خوبی کی مقابل میشود
زلف جو ہر را د ہند چند تاب آئینہا
از تماشای عرق افشانی رخسار او
کشتہ بیچون شیشہای پر کلاب آئینہا
کر ہوای جلوہ اش ز آئینہ سرخونش مکندارد
میکند قالب تهی همچون حباب آئینہا
از تماشای رخ و زلف پخش مردم مژده
میخوردمانند جو پہیچ و تاب آئینہا
تا فشاندی برخ انکه زلف مشکین ر
چون دہان نافہ شد پر مشکاب آئینہا
تاکه در اینه عکس لعل میونش فتاد
غرق شد تا فرق در موج شراہینہا
ہر کجا بحر جمالش موج حیرت میزند
افگند کشتی زبیابی باب آئینہا
زان قد آئینه از دوری او شرمنده جال
هست و پیش آفتاب دلمه مهتاب شبها
بسکه دارد روشنی طرزی صفای عارضش
میشود از عکس رویش آفتاب بآبها
من طبعه
تا چند تیر غمزه زنی بر جگر مرا
آخر مزن ز نبش مژه نیشتر مرا
جز خانه خدا و بجز خانه رسول (ص)
در هر دو کون نیست پناه دگر مرا
هر چند آب قد گهر را کند فزون
بی آب کرد پیش تو این چشم تر مرا
واقف نیم بفصل گل و موسم خزان
با دور کرد بسکه ز خود بیخبر مرا
از غم بخاک تا بمیان میبرم فرو
افگند تا چو کوه غمت از کمر مرا
از بسکه درد عشق تو بار گران بود
خم ساخت چون کمان تو آخر کمر مرا
خواهد چو خوب که نشانم کند بتیر
دارد ازان ز دور بزیر نظر مرا
تبدیل بر نه تیر نماید دلم چو چشم
ناوک مزن بسینه ازین بیشتر مرا
پرواز تیر صله نشین کرد تیرا
افگند خود بدام بلا بال و پر مرا
چون شیشه از نازکی طبع میزدم
باشد مدام قوت ز خون جگر مرا
بر سر ز بسکه سنگ چو بادام میخورم
دلخسته ساخت لذت ذوق ثمر مرا
شرمنده ماند بانک تهی مغز از عطاست
آمد بکار عاقبت این گوش کر مرا
یک کوچه کوی نیست که در وی نگشته ام
طرزی چو باد ساخته تا در بدر مرا
بر طبق میرزا بیدل
اشکی که پیرهن نسوزد بیان ما
بال سمندر است همان دودمان ما
امشب بیاد نرگس مستش فغان کن
از سر بر ناله سبک آه و فغان ما
شد بند بندم انجمن افروز گل طور
تا برق عشق شعله زد از استخوان ما
دردا که غیرت دل هیچکس نیست
بر حال زار خار و خس آشیان ما
نام قد چو سرو تو تا بر لبم گذشت
شد راست همچو تیر قد چون کمان ما
باریکتر زموی تو کشتیم مادول
بحث میانست آمده تا در میان ما
تا نگھت خیال تو ره یافت در مشام
گلهای آرزو دمد از بوستان ما
پر گوہر است همچو صدف مخزنیم
بر بسته تا بمهر خموشی دهان ما
از بس نشان تیر تو گشتم ما و دل
کس غیر ناوک تو نیا بد نشان ما
با د بر خ تو کرده بدل جلوه ز آنکه باز
دارد بهار صد چمنستان خزان ما
جائی که کاروان غم و در دمیدرو
باشد فغان نال جرس کاروان ما
از بس دو رنگی است بیان رحیمین خلق
طرزی نماند نام و فا بر زبان ما
بیدل
از لبش نتوان با فسون نا کشی دشنام را
گز رگ یاقوت مشکل کس بگیرد کام را
پیش و پیش حیرت آئینه چون سیماب شد
شوخی حسنش ز بس رم میدهد آرام را
این چمن را غیر بوش بیش خبری با بست
خانه زنبور بشمر دیده با دام را
صحبت کم میکند خود را زحیرت چون حباب
گر کند بخش آور در دریای لطف عام را
آفتاب عارض او خال را در برکشید
روز در آغوش میدار د سواد شام را
از ضعیف یها مشو غافل که شیران صیدند
گرچه اینجا بیشتر از مو نیا بی دام را
نقش زلفش تا بدل شد ثبت نال شکوه ام
موی از فریاد سازد منع طبع جام را
حلقه زلفش ز بهر صید دل در جنبش است
شوق صید آورد در پرواز آخر دام را
از دهان تنگ او نا مد جواب حرف ما
ماند با در شکر از لعل لبش پیغام را
بجز گل حسرت درینجا حاصلی در بائیست
طرزی اتش زن بهارستان ننگ نام را
جواب سلیم
بس کن ای دل چند داری ناله شبگیر را
برده اند از نالهایت قوت تاثیر را
چشم خون افشان ما ار بس که جشت اشکبا گرتو همچون چشم ما می حمله از نخچیر را
گر رسد از شست زنگیر تو روزی ناوت می نشانم چون مژه بر چشم خود آن تیر را
در دگر می آورد فریاد شور انگیز عشق سرمد امدادی که خاموشی کند تقریر را
گل دمان از خنده چون بندد که آن لبهاز نا میبدر رنگ تبسم غنچه تصویر را
در رخش با قامت همچون کمان بشینن ما مگر از گوشه یا بی نشان تیر را
آب چشم ار وشیمنهای که دارد بر سرم خانه نگذاشت الا خانه زنجیر را
سپر جرمیم و خرسندیم کاندر روز حشر خلعتی جز عفو نبود صاحب تقصیر را
تشنه آب دم تیغم و آن بیرحم کو تا دمی بر حق ما مالد دم شمشیر را
در بیابان غم او طرزی از ہم بشیونا گرد خود هر گزندیدم حلقه جز زنجیر را
از طبع خود
با یار تا قریب بدیدم رقیب را دیگر ندیده ام بدل و جان شکیب را
ز لفت خبر ز حال دلم گر نشد چه شد در ملک کفر کس ننوازد غریب را
هر کس نصیب برد ز خوان وصال تو درد اکه نیست بهره من بی نصیب را
مارا که منع کرد ز دیدار گلرخان کس از چمن بیرون نکند عندلیب را
یارب نگاهدار تو از چشم مردمان آن سحر ساز نرگس مردم فریب را
چشمش نساخت چاره در د مرا دریغ بیمار ساخت طالع طرزی طبیب را
جواب صائب
پیرخت گیرم اگر اندر کنار آئینہ را زآه گرم خویش سازم پر غبار آئینہ را
ار دو چشم خون فشانم عارض خود را بپوش زنگ کلفت زود گیرد در بهار آئینہ را
حیرت دل گر بوصف ماه رویت دم زند میکند سیماب آسا بیقرار آئینہ را
خنجر مژگان و رسم که ساز در خه اش دور کن از پیش چشم شوخ یار آئینہ را
بارداد
بار دادی تا ببزم وصل خود آئینه را
کرده ام آزاد ما دم سنگسار آئینه را
هر که محو خود شود دیدار خوبان مفت او
حیرت دل عاقبت آمد بکار آئینه را
صاف دل را نقش بد در سینه نبود جایگیر
عکس خوب و بد نباشد پایدار آئینه را
همچو شبنم پیش خورشید رخت نابود بود
زان کشد زنجیر جوهر در کنار آئینه را
پیش ازین وصف رخ خوبت نیا بدریبان
عکس رخسار تو سازد لاله زار آئینه را
دل جهان تاب جمالت آورد در یک نگاه
شرم رویت ساخت همچون آبشار آئینه را
کرده وصف آه طرزی آنکه صائب گفته است
میتوان کردن باهتی رنگسار آئینه را
جواب کلیم
بر طرخ فکنده طره معنبر نقاب را
سایه مکر که میکند در بغل آفتاب را
زیر نقاب میکنی عارض خود نهان
تاب نیاورد کتان پرتو ماهتاب را
دعوی حسن کرد مه خیر نقاب را ز رو
بشرم حجاب کن باه من آفتاب را
سایه صفت بشرم تو خور بر مین جبین نبد
از رخ همچو ماه خود گر فکنی حجاب را
خواب بدیده نا مدم چه فسانه خوانم
زانکه فسون چشم تو برده ز دیده خواب را
بحت زلف تو بچین گر بخطا گذر کند
غوطه بخون دل دهد نافه مشک ناب را
جای نفس زسینه ام شعله زبانه میکشد
پیش تو گر بیان کنم سوز دل کباب را
پیش لب تو ای صنم دست باده کی کنم
من که چو آب میخورم خون دل شراب را
بر طرف عذار خود طره چه تاب میدهی
چند نهی کیا نچد بر رخ کل عذاب را
مژده وصل آن جوان در دل پیر طرزیا
باز پس آورد روان خرمی شباب را
بر روش بیدل
ز بس دارد دو چشمش در گلویم سر بر سائیها
ز دل فریاد میخیزد بدوش نارسائیها
کجا در دستم افتد دامن جمعیت خاطر
که دل چون شعله از خود بر رقص دارد جدائیها
گل مقابس غنچه تصویر حیرت شد زبان نالهام برداشت نازگین نواهای
بهار خامشی گلهای شهرت در بغل دارد قلم شد چون قلم آوازهام از بیصداهای
گلزاری که باد گلشن حسن گذر دارد چو کشت غنچه میرنگ انیس رنگ صدهای
براه عجز بخراهم درو بیدست و پا نمی زن که تا خورشید شینم را برد بیدست و پاهای
نباشد خود نما پنهان وضع حیرت اندودم که در شش گیر گردون هم کم خود نماهای
بیاد بوسه پای نگارین کسی طرزی سراپا خاک گشتم آخر از بس جبهه ساهای
جواب ناصر علی
برندان غش کردم زبس فریاد یاربها بگردون پر رخون گردید چون تبخاله کوکبها
زبس جوش لطافت میزند لبهای میگونش شود نیلی چو نیلوفر ز عکس بوسه آن لبها
ز شرم سائم در کوی نومیدی چه میپرسی که در طبع کریمان چون عرق شد آب مطلبها
زبس در شعلهٔ شوقش بجان شمع میسوزم عرق بر چهرهام اخگر شود از گرمی تبها
کواکب میطپد همچون سپند از جوش بیابی کشیدم آو گرم از بس بیاد آتش دل شبها
زبس شوخی رواج از طفل بازی کوشش می بارد معلم همچون سبکانه بازی مکتبها
بیاد یار زلفش سکته بر خود هر زمان پیچم خلاصه موی براندام من چون نیش عقربها
بیاد بوسه لعل لبش در بزم میخواران ز حسرت غنچه جام می تهی گردند قالبها
زیس دو دل طرازی رود تا آسمان شیب چو اشک از چشم گردون بر زمین افتاد کوکبها
جواب صائب
زہی پر حسرت بیدانت کام عشرتها بیابان مرک صحرای تمنای تو فکرتها
طراز دامن حسن تبولت ذیل عزتها ز چشم افتاده لطفت غبار پای ذلتها
ز شوخیهای حسن نیرنگ جلوه پردازش ز بیتابی چو سیماب است در آئینه جوهرها
بیاد بوسه لعلت تمنای تهی مغزم چو جام می کشد خمیازه در آغوش حسرتها
بتا راز
غبار از پایمال توتیای چشم گردون شد
بود افتادگیها نردبان اوج عزتھا
کجا مارا گذار و لطف توعریان کشم خلق
که پوشد بر قد اشجار انعام تو خلعتها
زعکس جلوه حسن تو دل در سینه تنگم
بخود پیچیده چون آئینه در گرداب حیرتها
دلم بیمار عصیانست از لطف تو میخواهم
دوای درد خود را ای شفا آموز علتها
بجو طرزی که در زندان حسرت میکند زار
جهانی در بهار انست مست ساز عشرتها
بر روش بیدل
ای داغ تمنای خیال تو جگرها
پامال ره شوق تو چون آبله سرها
یکذره اگر عشق دهد رخصت پرواز
در سنگ پر افشان شود از شوق شررها
از شوق تماشای گلستان وصالت
شد جیش مژگان پر پرواز نظرها
از بس سراغ غم درد تو دویدم
خون درزنی ناله من کرد اثرها
تا پای طلب بست بدامان قناعت
در آب رخ خویش زند غوطه گهرها
من با تن چون کاه کجا و ستم عشق
خم کشته ز بار غم تو کوه و کمرها
طرزی بسر کنج نشینی ز قناعت
کر حلقه صفت خم نشوی در پس درها
بطرز بیدل
بگذرد گر باد حسنش جانب گلزارها
از طراوت خون گل جوشد زنوک خارها
تا برخسار تو زد گل لاف خوبی در چمن
عثمان گل را فروشد بسته در بازارها
سرکشیهای تو ظالم گرتنگ سنجر ما
محو گردد سایه چون افتد ز پا دیوارها
تردماغی پرده ساز ناله زار دل است
شد بلند آهنگ چون افسر د پرتو د تارها
دیده تا رخساره ناشسته ات در چمن
گل زحسرت بهر محو شوید بخون رخسارها
گرباین حسن شکو جانب گلشن روی
غنچه بردارد فغان از شوق چون منقارها
در ادبگاه محبت شوخی نظاره چیست
میکند بر پا مژه برد اشتنها دارها
ره نبردم بر در دیر محبت ای صنم
ما بستم از خم زلفت بخود زنار را
در گلستانی که طرزی بلبل دستان زند
رونق از گل میبرد خار سر دیوار را
پیرو شیر علی
گر نسیم لغزش آرد باد در گلزارها
تاب سنبل میدهد خار سر دیوارها
هر کجا یاد جمالت جلوه آرائی کند
هیچ میطلبد در خون گل گلزارها
ماه من روزی اگر از رخ براندازی نقاب
میخرد خورشید حسن سایه در دیوارها
در گلستان وصالش کرمژه بر هم زنم
سیل در دیده ام مژگان بساحل خارها
جلوۀ یارم غرض از کعبه و بتخانه است
ورنه خیز از رشته بود کعبه و زنارها
تار هستی را نفس از بسکه پیچ و تاب داد
شد گره در رشته مطلب بجای تارها
خاک شد آئینه از یر غبار انفعال
از جمال او صفا دارد رخ دیوارها
غیب نو میدی نخیزد ناله از قانون ما
ساز امید مرا از یاس باشد تارها
دامن خورشید کوشی یک چمن بزار گل است
میبرد از بستن شرمش رنگ از رخسارها
در گلستانی که دم از لعل خاموش زنم
غنچه را درس خموشی میدهد منقارها
گر زسامان گذری طرزی سلامت نعمت است
غنچه را سر میبرد برباد از دستارها
جواب ناصر علی
سینه ما شومی بیکر بآتش زند پرها
شود چون حلقه چشم غزالان در هجوم ما
گر آئینه حسن غمزه کش در نظر دارد
که مژگان پر بزا دست در آئینه جوهرها
ز بس در نامه کردم وصف آن دست نگاری
زرنگینی بر طائوس شد بال کبوترها
اگر کیفیت حسنش شبی مستان بیاد آرد
بسان می بجوش آید ز مستی مغز در سرها
اگر عکس لب میگون او بر روی بحر افتد
بجای آب خون گردد گره در چشم گوهرها
ز بس وصف لعل سخنگویش رقم کردم
چو تار چنگ در فریاد آمد خط مسطرها
زخم چون
زندچون موج باد بجرحسن جلوه آرایش
تهی کر سوسن کرد و چون حباب از شوق آموش
زدر و حسرت یا د دم شمشیر بیدادش
دلم چون مرغ بسمل میزند در موج خون پا
عرق بر روی شرمم پرده پوشی کند طراز
بوقت مرگ خاکستر به بندد چشم اخگرها
جواب صائب
بسکه از شوق تو شد آتش نفس نخجیرها
گشت چون نال سمند شبنم شمشیرها
بسکه خوردم بر جگر پیکان بیداد ترا
بر لبم اید فغان من ناله زنجیرها
باک نبود کر مرا بستند این بد طینتان
لایق نخجیر باشد دست و پای شیرها
گلشن را زرحمت بی شرح خواندن شگفت
آیت حسن ترا زان خط کند تفسیرها
بسکه در کنج غمت آه دمادم میکشم
بر سحر بستم نفس از ناله شبگیرها
از سر تعمیرم ای معمار عشرت در گذر
خانه ام را میکند سیلاب غم تعمیرها
کاتب قدرت بنوک خامه اعجاز صنع
آیت حسن ترا از خط کند تفسیرها
بسکه پیکان خدنگت در نشیمن افتادست
میکند چون نغز ترت را بجان نخجیرها
پیش چین تیغ ابروی ستماب کجت
همچو جو هر آب خود میخور د شمشیرها
چند در تدبیر خود با عقل داری گفتگو
کی کند تدبیر طرزی چاره تقدیرها
جواب قاآنی
بخط کعداره نشسته زلف تاره
زده است حلقه مارها بروی سبزه زاره
دو طره شرنده کشاده چون کمندها
به بسته دل به بندها نه یک نه صد هزارها
شگفته گل بباغها نه باغها که را غها
زلاله پر چراغها بمقدم بهارها
بطرفهای گلستان بغنچهای سبلان
بجایهای صوفیان نشانده کف چناره
بروی لاله ژالها چو باده در پیالها
هزار کرم نالها بطرف مرغزاره
نگار می پرستها بپالها بدستها
ربوده دل زمتها بچشم پر خمارها
بنه بکف پیاله باده بین نوا لبها
ز مستی نور و سالها بیا و میکدا را
ز جور لاله رویان عشق سنگ بغربا
سرشکمها چو جویبار روان کوه قطارا
به تیغهای غمزه ها به تیرهای مژه ها
بطعنها بطنزها نموده دل فکارا
کمان باز کرده زه برابر دان ذو کره
بز لغمان چون زره نموده دل شکارا
بنه کوس همرها باین ترانه شعرا
نموده طرزی بحرها بوصف کلمذارا
جواب صائب
از بسکه تازه گشته بویت دماغها
گردد چو لاله داغ دل از سیر باغها
در جستجوی روی تو بر هر کنار جو
دیوانه وار لاله فرو زد چراغها
از شوق انکه تا بلب او نهد لبی
خمیازه ساز گشته ز حسرت ایاغها
مانند غنچه انجه با گشته در چمن
از بس دویده اند ببویت سراغها
دایم چو موج بسته دام کشاکشم
سرگشته ات بخواب نبیند فراغها
دل سوز تر ز داغ ندیدیم هیچکس
سوزد که بر شهید تو غیر از چراغها
لعل سخن طراز که خندید زانکه باز
کان نمک شده لب خاموش داغها
طرزی بیاد لعل می آلود او مدام
از جای باده خون بچکد از ایاغها
من طبعه
زبس دویده ام اندرسراغ ابلهها
بنقش پای گرفتم سراغ ابلهها
میان قطره شبنم که بر کلاب افتد
چنان بروی تو زیبا ست داغ ابلهها
زرشک انکه لبت را پیاله میبوسد
ز خون شده است لبالب ایاغ ابلهها
بپای رهروانت بسکه خار محنت
نمانده قطره آبی بباغ ابلهها
خیال سیر کوی او بسر دارد
چنین بخویش کبا لد دماغ ابلهها
چو غنچه پای بدامن کشید ه میر کنم
زبس براه شکستم ایاغ ابلهها
بکوی یار
بکوی یار توانی که پی بری غماز می براهی که فروزد چراغ آبها
بر روشن بیدل
تحقیق دبانش بود صد جاعقده در دلها لبش از یک تبسم کرد ما را حل مشکلها
بطوف کعبه کویش براه عجز تا رفتم بسان جاده در آغوش دارم پوش منزلها میدارد
ز بس تاثیر الفت داشت با شمشیر بیدادش چو جوهر صد گره دارد به تیغش رگ بسملها
زبان احتیاج از بهر نان آن به که نکشا جهان یکبوش گرد است آب دیگ نایلها
جمال وحدت از هستی ما نقش عدم دارد نگو گم گشت دریا در میان از جوش ساحلها
بصحرای غمش از وضع رفتارم چه پرسید بدوش ناله ماند جرس دارم محملها
مزن چون غنچه دم از خنده در صحن چمن هرگز چو گل از یک تبسم میرود بر باد محفلها
بر طغرل بیدل
بر عارض تو پیدا است این شبنم عرقها باشد عیان ثریا بر دامن شفقها
از پرده تا جمالت بصورت نما بر آمد اینها چو حباب افتاد در قلقها
تا نرگس چشم مست زده بر کمان کمین بست شد دل زتیر غمزت پیره چو زقها
آن نو بهار خوبی تا سوی باغ آمد گلشن بی نثارش گل کرده در طبقها
یک سطر جان بیاریست فی مکتب عشقیت باشد به پیش رویت این درسها سبقها
اول ورق درین ره سربازیست طغرل دیوان عشق دارد صد جزو زین ورقها
تا گل منوز دار شرم از روی رنگینت آبی بر خ فشاند از شبنم عرقها
از خار ظلم گردون گلین بطرف گلشن از گل بسر گرفته صد آتشین طبقها
طرزی بیخجالت عشقش از زخم داغ پر چون گل سینه دارم زان یخ ناشقها
جواب صایب
میر دارد شوخی حسنت ز بس آرامها چون نهال بیثبات نبض دامها
۴۴
ما بوی دام آن صید شکاری مگذرذ سبزه کردد دانه چون مرغان کنجم دامها
طاقت مکتوب خواندن نیست معشوق مرا میرسم سوی وار بو کل پیامها
از تبسم تلخی زهر نکاهت کم نشد از شکر شیرین نکرده تلخی بادامها
زان بنام ما سیه و زان فاش میچ کرسواد بخت من شد رنک زلف شامها
می لب لعل می الودت بیزم میکشان موج می خمیازه حسرت کشد در جامها
در تمنای عقیق نامدار لعل تو از نگین چون بوی کل پرواز کیر د نامها
تادم از هستی زدم حرف عدم آمد بیاد چون شرر میخوانم از اغاز خود انجامها
کرشبی در خواب بیند لعل نوشین ترا در شکر چون پسته غلطه دیده بادامها
طرزی از ذوق تبسمهای لبهای خنده دندان نما دارد زشادی جامها
جواب شیخ سعدی
ای از پوب رویت کلها کلستانها کردند زیبستانی صد چاک کریبانها
از بوی کلاب کل شد دامن دل کلشن چون غنچه فرو بردم تا سر بکریبانها
تا جلوه کنان آمد آن شاهد بازاری اینه ز حیرانی حسیدیم بدکانها
از ذکر توکر زاهد در شهر کند منعم بار یک سوان کویم وصفت به بیانها
تا نقش جمالت را چون عکس کشد دربر مخود زحیرانی آئینه صفت جانها
در بزم وفاکیشان سوفار صفت خندم بر سینه کره کردم تا غنچه پیکانها
ای شوخ کمان ابرو تیری بکمانزل ما بیخو د فاکیشان هستیم زقربانها
دیروز مرا پیمان پیمانه شکستن بود امروزکشم بر سر پیمانه به پیمانها
تا دفتر حسنت را دیوان غزل بستم چون آب رو د معنی در جدول دیوانها
باخانه نشین طرزی کو مصرح سعدی وقت دل سودائی میرفت ببستانها
جواب صائب
باین رو سها
۳۳
باین بوی عرق ناک ارخرامی سوی گلشنها زخسرت برسر خود ریزد اتش کل بدامنا
رسن دیوانگانت خاک بر سر میکند از غم بسان سرمه ما یا بست خاکستر بگلخنها
کجا پروای تیر آه آن ابرو کمان دارد که حفظش را بر از حلقه خط است جوشنها
کسی واقف نشد از آه و فریاد دل چاکم بزیرا کوبا ناله ما داشت شیونها
رخت از پرده تا ای آفتاب حسن بیرون شد برد چون ذره از شوق جمالت چشم روزنها
بمقصد سر برید نازی تا آستین بالا زشمشیر محبت نداست قبا بکردنها
بنزمی سخت روچون تن ده پیرناک میگرد که باشد صورت آئینہ و شمشیر را بنها
ندارم چشم امید ز طبع پر خلعت دونان که جسم ماست وقف حبیب پوشنها جو سوزنها
غنی از پهلوی چرب این چنین بخویش میبا که شمع این جعدہ نا دار و ز رو غنها
سواد خال مشکین اش را خط گرفت اخر بلی باشد هجوم مور طرزی برق خرمنها
برد وشن بیدل
بسان اشک کردم هر قدر سعی و دویدنها شدم آب عاقبت از شرم مطلب نا رسیدنها
بصحرای جنون وحشت سراغ ما چه میپرس که از خود رفتم را جستجو دارد رسیدنها
درخت آرزو کن قطع تا بار آرزو آرد دید پر بیشتر در باغ تاک از سر بریدنها
نگردید از تکاپو مدعا صیدم درین واد کشیدم بادا مان قناعت از دویدنها
باین مستی چون نگ کل مد طول امل مردم بحال ما ز حیرت غنچه دارد لب گزیدنها
بیا د عارضت جاهایی دل رنگ فغان دارد رسیدنها بطید نها پریدنها کشیدنها
ندانم بیقرار تیغ بیداد کیم یا رب که در پرواز می آرد بپرم طپیدنها
نباشم اینقدر پر بی جگر در اشک با دید که دل داریم جای اشک ار مژگان چکیدنها
ز صید مدعا طرزی گذر در وادی امکان که مطلب نارسیدنهاست مطلب در رسیدنها
بر طبق بیدل
۴۴
بسکه در آتش شرر زد یاد آن رخساره دود خیز د شعله رنگ از روی اخگر پاره
تا شدم گمگشته صحرای عشق گلعذار در رهم انگشت حسرت گشت نوک خاره
شد بدست استخوان پیمانه از ذوق لبش بر سرم میقدح چون سایه دیواره
حیرت از آئینها چون رنگ از گل میپرد گر بر د یاد رخش را با د در گلزاره
در تماشاگاه ناز نرگس مست او هیچو مژگان پاره گردد دامن نظاره
خون حبرت از سرای تو اندر چشم من خشک شد چون موی چینی رسته نظاره
بسکه کس را با کس کار هر سو میرود طفل اندر کوچه و دیوانه در بازاره
نازکان از بسکه خار خلج کج طبعان بود میکند بر روی گل شوخی ز مژگان خاره
بسکه تار کار خود را هر کسی تابد جدا جای مطلب صد گره افتاد اندر کاره
با در خسار عرق ریزش گلشن گردو موج خون گل چکد از جیب نازک خاره
مردم عمیرا بهیچ و تاب طرفه نیست چون حباب از سر تهی افتاد این ساره
طرز می از نمکین چندان فسر دن عام شد ناله سنگین چون رگ سنگ است در کهساره
بر دوش مولوی جامی علیه الرحمه
از غیرت رخسار تو بر طرف چمنها چون عارض گل سرخ شود روی سمنها
از بسکه بکوچک تو بستی شده شهری در بود و نبود و هن تست سخنها
از بسکه تمنای سرکوی تو دارم شام غم غربت شودم صبح وطنه
از دانم غم عشق تو رفتش چه خیالست بر گردن جان زلف تو افگنده رسنها
در مشهد بیداد تو بر قد شهیدان از ظلم شمشیر بر یدند کفنها
جز عکس رخت دیده ما را نبود نور بی شمع نسوزد بمی غنچه چشم لگنها
طرز سخنت بسکه شکر ریزش طرب شیرین شوید از خواندن شعر تو دهنها
جواب باصر علی
الکنند
گر گشاید گره تارخم گیسو را
حلقه دام شود شوررم آهو را
هر که از وضع تواضع خم گردن دارد
پائی چشم که دارد چوخم ابرو را
خط سرارازل تا ابد خواند صاف
هر که صیقل بکند هراز آینه زانو را
صفحه گل ورق ساده نماید بچمن
میپرورنگ زشرم تو زبس اندو را
در چمن سرزگریبان گل غنچه کشید
شد هوائی هوای رخت از بس بو را
ترک چشم تو چنان مست شد از باده حسن
که کمان برسرخورشید زد از ابرو را
دیده اش جن گل بادام سفید است بلی
انتظار رخت از بس که کشید آهو را
زلف کا کل چو برخسار تو دیدم گفتم
بین که خورشید پرستی کند این ہندو را
تارپستان بتان بار مکیدن ندهد
سیب آبی نتوان چید ازین لیمورا
دل طرزی شود از رشک پراز خون جگر
بده با دست دگر غشائی مو را
جواب صائب
ای بگلگشت عذار از شرم رویت لالها
پر حسنت خط کشد مه گردخود از هالها
دل ز بس بی تاب یادگر می خوی تو شد
جای خون از گرگره شد بر لبم تبخالها
بر لب داغش زبس یاد نگاهت سرمه ریخت
بیصدا از هم شکست ریخت جام دالها
دل جیت دنبال ابرویش رود کان سخت است
برده تا کوی تغافل شوخی د نبالها
در سراغش گرد خود گرد دیبس دیوانگان
حلقه زنجیر ها شد شعله جو الهسها
نکنه در بر قبای لعل رنگ یار ماست
یا برک لاله از شوخی نماید ژالها
در نظر خاک گریبانم خیابان گل است
بسکه کردم نذر دامان آتشین پرکالها
طرزی آخر بند بندم همجو نی سوراخ شد
بسکه در دیدم بدل از بیم خویش نالها
بر طرز بیدل
لال گر چه تنم ساخت جمه سوداها
رساند برافقم مدیم از فرود صها
۳۶
فرود برعدم پاس از در ودنها گهر بجيب صدف يكت است سودنها
بغافلان نبود روشني آگاهي مخواه ديده بيدار از غنودنها
بمحقلي كه ادب سر خط حيا كردد عوض ببستن جشم است لب كشودنها
بروي آينه سايه تيرگي با قيست غبار خط بيشا نيم زدو دنها
بپامالي اهل صف مكن جرات كشنده تر شود الماس از زدو دنها
سراغ حاصل خرمن بجيب دانه كنم كه سعي كاشتم داد بر درو دنها
بجيب غفلت دل نقد عافيت باشد حواس جمع نگردد بجز غنودنها
فزوني سر و سالم زحسرتم ميكا هد كمي فزود بر اعدا و من فزودنها
سراغ پاي گذشتن گرفت آمدم نهان بجيب عدم گشتم از نمود نها
بخامشي توان داد شرح حرف فغان كه عذر ناله بود وقف لب كشودنها
وجود سوي عدم گشت رهبرم طرزي كه نا نمودن من دا نمود بو دنها
بر دوش بيدل
بهر سودا نه غرس كرده ام از خوشه چينها فلك يك مزرع سبز غمت از بي زمينها
دران موي ميان كردم زبس باريك بينها نكه در ديده ام شد خشك همچون بين كينها
ز هر عضو شر جهاني ناز لطف آميز ميريزد سر ابا نازمن از بسكه دارد نازنينها
زبس در معني باريك پيچيدم سراپا را عصا در دستم از مو باشد از باريك بينها
ترا زيبد كه دعوي سخن سنجي كني طرزي كه دارد شعر شيرين تو برجان دلنشينها
چنان از عشق آتش خود دلم دارد حرارتها كه همچون شعله مي آيد برون از غنچه اشارتها
ز رنگ قسمه نيلي نيست آن دنباله ابرو كبود از بس نزاكت گشته از ياد اشارتها
سواد خانه حيرت چشم بته روشن مژه خواباندم وكردم بويرا ني عما رتها
جاز
غبار کرد تراوامانی مجلت سرشت خاسته
از رفت از طبع خنک من سطوفان طهارتها
چو شبنم بیچکه از خامه حرف شعر رنگینم
که از کرمی معنی آب میگردد عبارتها
گلستان همرا تخم چنان در سینه میکارم
که از کل زخم دل را میتوان بردن بغارتها
دل اهل حسد هکز نبیند روی آسایش
شرر در هستی خود میزند از بس شرارتها
زبارنگاه عالم گشته نقش جبهه ام طرزی
بپادکشته ام از بسکه برگرد زیارتها
برطرز بیدل
در بحر غم عشق حباب است دل ما
تا دیده کنی با بخرابست دل ما
پر دود برآید نفس از سینه تنگم
بر آتش غم بسکه کبابست دل ما
تا چشم کشائی بهارم اثری نیست
چون رنگ حنا بار رکابست دل ما
تا باده زمیخانه شوق تو چشیدیم
چون عکس قدح غرق شرابست دل ما
پیچیده ز بس عشق تن لاغر زارم
چون زلف پریشو تو بتابست دل ما
در بزم وصال تو زبس کر یه گزاریم
چون اشک سحرا همرکابست دل ما
از ہستی موہومی ما هیچ نپرسید
مانند شرار موج سرابست دل ما
در محفل خورشید کس افروزہ ہمیت
آنجا که توئی ذره حسابست دل ما
باشانه میارای سر زلف پریشان
در سایه زلف تو بخوابست دل ما
طرزمی کند نظم قیش کرم سرشان
در پیش سخن بار حجابست دل ما
برطرز بیدل
باہستی او در چه شمار است دل ما
چسنگ ترازوی شرار است دل ما
زین صورت خاکی رخ معنی ننمودیم
چون آئینہ در زیر غبار است دل ما
مالب تبسم نکشودیم ز حسرت
پژمرده کل دست بہار است دل ما
با سوزنفس ما هیچ نسازد بمرغان
محروم تر از شمع مزار است دل ما
ماروشن طبع پروانه ندیم ائینه شام شب تار است دل ما
جز یاد نظر برد گهبان باز نکردیم گنجشک دلی باز شکار است دل ما
از باده شوق تو سیه مست شریم بیدرد سرینچ خمار است دل ما
ای کاش برویم در مقصود کشانید از ناخن امید فکار است دل ما
زیبائی معشوق سواد غم عشق است خال رخ آن لاله عذار است دل ما
دامان من از اشک چو ابر چه ایران از گریه کنار بهار است دل ما
چون غنچه بگلزار تمنای وصالت خمیازه کش وست کنار است دل ما
چون زلف بهرسو کنم هرزه درا چون دل نعیم لب یار است دل ما
از بسکه بگان خار تمنای تو خوردیم در پیش تو چون آبله خار است دل ما
در پنجه اشفتگی زلف پریشان بیتاب تر از طره یار است دل ما
هر چند که سرشته تر از دور سپهریم چون قطب بیک جای اقرار است دل ما
طرزی رخ ائینه پر از گرد غبارست تابسته این جسم نزار است دل ما
من طبعه
هرچند چوحم سرخوش جوش است دل ما چون ساغر و پیمانه خروش است دل ما
خون دل من عکس فگنده است برویم چون ساغر می عکس فروش است دل ما
در پای خم شوق تو چون مردم بدست در شور و شر و جوش و خروش است دل ما
در پیش صفائی تو یکدانه کو شت چون دانه در حلقه بگوش است دل ما
در هر طپش دل رسدم مژده رحمت هم نغمه اهنگ سروش است دل ما
در پای تو بر سنگ زنم این دل پرخون تاکی چو سبو بر سر دوش است دل ما
تا چشم سیاه تو مرا خاک بنظر کرد از ضعف صدا سمه فروش است دل ما
طرزی چو حباب از دل بیتاب چه پرسی در بحر فنا خانه بدوش است دل ما
بر علیه
بر طبق بیدل
ای داغ تمنای خیالت هوس ما سرگشته وادی سرابست نفس ما
از بسکه نفس سوخته ام در ره تحقیق چون آیینه باد ندارد جرس ما
صیاد چنان مست شد از نغمه صوتم کز شاخ گل آویخت بگلشن قفس ما
در چنگ خیالت مرا صید مضامین شهباز شکار است همای مگس ما
سر جوش معانیت شراب خم فکرم بر مغز خرد ریخت می دور رس ما
زان یک نفس از یاد تو غافل ننشستم کاندر دو جهان نیست بغیر تو کس ما
با نسخه شق تو طرف می نتوان شد چون ذره گریز د بشب غم عسس ما
آن صید عزیزیم که صیاد بگلشن زد مارک گل بخیه بچاک قفس ما
طرزی برخ عیش جهان دیده گشایم نبشتر سپاه غمش از پیش و پس ما
بر روشن قاسم انوار
پیش رویش بشکند گر رنگ رخسار ما چهره گلگون میکند از جید ما غی یار ما
تا خیال نوبهار حسن او در جلوه شد رونق از کل میبرد خار سر دیوار ما
از سموم عشق از بس کشتم افسرده شد غنچه تصویر دارد خنده در گلزار ما
ای مسلمانان چه پرسی از من ایمان من رشته زلف بتان حلقه زنار ما
از نگاه چشم مستش مرده را جان میدهد الله الله کار عیسی میکند بیمار ما
گر ببازی جان براه عشق یابی زندگی جان فروشی سود دارد بر سر بازار ما
گر فغان ناله کوششم رسد بر بانک چنگ گوش او دارد گرانی از در گفتار ما
ای نفس تا کی بتابی رشته امید را مطلب باشد گره آخر بتار کار ما
در سراغ او بوحشت سو از خود رفته ایم جاده میسوزد چو برق از گرمی رفتار ما
یک نفس فارغ نیم از یاد آن آشوب گر میزند ناخن بدل ہر دم خیال یار ما
بستام تا دل بکفر حلقه گیسوی او
طعنه بر تسبیح دارد رشته زنار ما
تا خیال حسن او طرزی بیاد آورده ایم
صد چمن گل میزند جوشش ازین پرکار ما
جواب کلیم
روز صد بار اگر تیغ کشی بر سر ما
چون قسم بر خط فرمان تو باشد سرما
استخوانم نمکی سر صفت خاک شود
کر غباری بنشیند بتن لاغر ما
در گلستان جهانم ز پی جام پرس
لاله سانست پر از خون جگر ساغر ما
چشم رحمی نرسد دیده خونبار مرا
که پر از لاله و گل کرد همه بستر ما
سست بنیادی ما بین که ز پای آبله
اگر از بال هما سایه فتد بر سر ما
دلبرم دل ببرم برده از ان میگویم
دل بر ما نبود تا نبود دلبر ما
زاهدان مجر دسته زلف کجش
سخت زنار بدوش است بت کافر ما
با شوخی ننهی بر خاکم طرزی
اخگری هست نهان در دل خاکستر ما
بر روش بیدل
جوش فغان میکند هر نمۀ اشگ ما
رشتۀ شوق که شد تار رگ چنگ ما
از هوس آن دهن بیکه گره گشت دل
غنچه گریبان درد پیش دل تنگ ما
مست و خرابم مدام از می اشک دو چشم
نشئه خماری نداشت در می بیرنگ ما
جام سراپادیده شورز انتظا
شیشه کشا بد بغل از هوس سنگ ما
شانه صفت تاختم جمع نگردد بهم
زلف پریشان او گر بکشد چنگ ما
بسی که بدشت جنون حشت ما در رم است
ابله رهیبر شد در قدم لنگ ما
طرزی ازین بس حیا گلشن شرم کیم
تانو بنظاره میکنی می شکند رنگ ما
بر طبق بیدل
آه بیجائی چو زلف خم بخم داریم ما
از پریشان حالی دوران چه غم داریم ما
سیم داریم ما
بکودلیریم همچون غنچه در بستان دهر
بر دل از یک خنده کل صد ستم داریم ما
همعنانم چون شود وحشت که در دشتی جنون
از شکست رنگ روی خویش رم داریم ما
در سراغ او هستی بسکه وحشت خورده ایم
خانه زیر سایه کوه عدم داریم ما
یک سلیما ر چون کردیم ما از ذکر دوست
کامد ر بی فرصت این یکدو دم داریم ما
وصف خط و نقطه خالش نویسم روز شب
تا زبان در کام ماند قلم داریم ما
نوک پیکانش ز زخم سینه ام پر خون شد
در دل صد پاره خون از بسکه کم داریم ما
اندرین محفل ز شیر سوختنها همچو شمع
دایم از چشم تر خود جام جم داریم ما
ساحل از تر دامنیهایم چو دریا بیطوف
بسکه از خشکی بخت خویش نم داریم ما
داغ کردی کجروی گفتیم طرزی که باز
صد چکیدن شمع سان در هر قدم داریم ما
بر روش بیدل
هر قدر هستی بمهر ناک شهر داریم ما
با ریک عالم تمنا زیر سر داریم ما
اندرین محفل ز جوشش خجلت خود همچو شمع
گرچه مینوییم اما چشم تر داریم ما
آسمان بالا گرفت از بس نمای فخر ما
بیضه خورشید رخشان زیر پر داریم ما
تا درین کهسار از مارک مزاجی دم زدیم
همچو مینا قوت از خون جگر داریم ما
ساز کن در پرده ای مطرب بمقام کز
کز نوای مخالف کشمکش کر داریم ما
دانه از شب نشینیها بریم چون سحر
دست امیدی بدامان سحر داریم ما
روز صد بار ار به تسلیم سر خود سازیم ما
چون قلم بر خط فرمان تو سر داریم ما
شد دو نیم ای نور چشم مسکه در چشم ما
بسکه ان موی میان را در نظر داریم ما
آتش دل عاقبت طرزی کند خاکسترم
این سخن از دود اه خود خبر داریم ما
بطرز بیدل
چشم تو سرمه که از بس براه ما
بر دیده سیاه چون ثرو به کت گیاه ما
از اشك چشم منو محيط است بكو ام
برآب ميپيچ رود سطر آه ما
چون شيشه خون زبا نفس ميكنيم
از خون پر است چون رگ ياقوت آه ما
كر طرز جلوه تو چنين هوش ميبرد
ايستد زور چون شرر تار نگاه ما
از بس زجلوه تو كران شد نظار ام
دارد صدای ماندن پاي نگاه ما
از جوش رشك دامن حشر چو غنچه شد
چندان پريد رنك زروی كناه ما
بر فخر پر تاج شهان ناز ميكند
از عجز ما شكست پر خود كلاه ما
از شرم فيض سير خيابان كوي او
ريزد صفاي نور چو شبنم زماه ما
گمراه چون شويم ازين شاهراه عام
كافروخت شمع شرع پيمبر براه ما
در سينه تخم مهر بتان بسكه كاشتيم
آورده بار مهر كيا ه هر كيا ه ما
بر چشم هر سر رنگ تو ديديم يك شي
ريزد چو گرد سرمه زمركان نكاه ما
غافل مشو چو مردمك از تيره روريم
ريزد صفا نور زرور سياه ما
طرزي كل كلاب بدستش عوض ديم
ريزد كسي كه خار زحسرت براه ما
بطرز بيدل
بسكه چون شعله بر افگر دود انديشه ما
ميشود باد شرر در بغل شيشه ما
بسكه در بيشه دل تخم الم كاشت ام
پر زخون چون رگ ياقوت بود ريشه ما
صفت كوهكني كز هنر فرهاد است
جان شيرينهاست بخجا سنگت پيش ما
پيش آتش نفسان كوه طرف چون كرد
بيستون آب شود از شرر تيشه ما
من كجا و هوس مستي سرشار كجا
كه نهان در بغل سنگ بود شيشه ما
سينه من نئي نيستان شده است
زخم دل چشمك شير است درين بيشه ما
در خيال لب ميكنون دو چشم است
باده جوشيده چوخون در بغل شيشه ما
برق فكرم شده از بسكه بياد تو رسا
از فلك ميگذرد تيزي انديشه ما
وبي
خوی گرتش با لالش د هاندیس مرکز
چون شیر کوه خورد در بغل شیشه ما
بر روش بیدل
از نقش پا کسی نبرد پی بجای ما
کز ضعف همچو اشک سرگشت پای ما
از بسکه رفته ایم بشوقت ز خویشتن
در گوش ما ز عجز نیاید صدای ما
ترسم که غرق زنگ کدورت شود سرت
آئینه دور شو ز رخ مصفای ما
همچون سپند سر به جهد از فغان خویش
تا شد بلند شعله برق صدای ما
مشکل که ره بریم بار ام سوی دوست
از خود رمیدن از شو د اشنای ما
چون قطع ره کنیم که از جوش عاجزی
هر قطره اشک آبله شد بپای ما
عریان خوشیم ور نه خور از سوزن مژه
مید و حتی ز اطلس گردون قبای ما
طالب بز هر دولت دنیا نمیرویم
دار و شکر بکام فی بور پای ما
مقصود ما ز دست گریبان نمیر سد
کافی است مطلب آب ز شرم گدای ما
طرزی برهنه پائی ما را نظاره کن
گلزارها دمیده ز هر خار پای ما
بطریق بیدل
از بهار بیخودی گر گل کند سودای ما
چون شرر در سنگ نتوان داشتن اجزای ما
ما برای درد ما خط غبار عاجز است
ناتوانهای ما فهمد مگر انشای ما
در تگاپوی نفس دل عاقبت از دست رفت
آب شد کو ہر ز جوش موج در دریای ما
از شکسته هاست ایجاد من ای مژگان چورشک
با دو صد آغوش نتوان داشتن اجزای ما
جلوهای حسنش از ما میتوان نظاره کرد
در غبار ناله مجنون بود لیلای ما
در ادبگاه محبت از گداز ما مپرس
ہچو شبنم یک نم اشک است سرتا پای ما
دل چو بسمل پر قدر در خون حسرت میطپد
رنگ استغنا شمار دیار بی پروای ما
غیر برنگی خیر دوش از بهانه ام
در بغل چوش پری دارد بهمان صہبای ما
پیداست ای کور باطن با بنه در راه حق
زانکه خار از ناخن کشید است در صحرای ما
یکسر بودر کف ذات او نمی آید ز ما
گرد مدارجهای هر مو دیده بر اعضای ما
بسکه در ذوق فنا از هستی خود رفته ایم
طرز می آغوشش عدم کرد است خالی جای ما
بر طرز بیدل
تا حرف سوز عشق تو شد گفتگو ی ما
چون شمع شعله گشت گره در گلوی ما
نامردمی نگر که بر چشم مردمان
طفل سرشک میدود هر دم بروی ما
در پای خم ز دست درازی محتسب
بر سر گرفته دست تحیر سبوی ما
در سوج ابر و چو غوطه میزنیم
تا قاضی به کست آرزوی ما
زخم میار تیغ تو گوید بزیر لب
آن آب رفته باز نمیاید بجوی ما
زرد و ساده پنجه بر نقش کار هاست
رنگ دو عالمست نهان در کدوی ما
طرزی بیا که عیش تمنای گریه ام
چون شیشه است رانیهن بگلوی ما
بر روش بیدل
کیست تا فهمد زبان بی زبانهای ما
زانکه از خط غباری دورست انشای ما
چون کنم پرواز از دام تمنای رخش
نزد گره صد جا خیال جلوه اش بر پای ما
سوی ما نازک دلان فهمیده ترنه پای ناز
حور وشکست است بر کهسار خم مینای ما
بسکه زهر غم چشیدم در بیابان فراق
سبزه زهر آلود غم سر وید از صحرای ما
زرگ کل کر نباشد رشته در دست صبا
کی شود شیرازه چون کل دسته اجزای ما
تبز آهی میوان انداخت طرزی بر نشان
چون کمان تا خم شد از بار غمت بالای ما
بر طق بیدل
کیس پشت دست نرسد بکوی ما
تا نگذرد ز خاک بالا هوای ما
بسکه بحد کمال شور جنونم رسید
بوسه بصد چشم داد سلسله بر پای ما
بسی محیط دلم جوش معانی زند رشته بکوهر کشد سلسله بر پای ما
بسکه بستکین دلان شیشه دلها شکت ریزه مینا بود سبزه بصحرای ما
تا که نباشد بحک رشته زلف کجش جمع نکرد د بهم دفتر اجزای ما
بسی زشرم رخش طرزی ما آب شد رنک چوشبنم چکید از برکلبای ما
من طبعه
استراحت بسکه نایابست در ایام ما خواب راحت خارحسرت میرند در کام ما
بسکه ما آرامیم حسرت فاغوش رمقت همچو نشتر میخند هر موی بر اندام ما
بیقراری بستر خارای ما را خاره کرد میخند چون خار بر رخ بالش کلنام ما
تاشکار درد طاقت شد تن اندوه ام جز طپش صیدی ندارد حلقهای دام ما
عشرت ما ناتوانان بسکه راحت دشمنت کشت موج باده نشتر بر یار جام ما
تار بستر تن من خط جو سطر میکشد از ضعیفی کشت از بس ناتوان اندام ما
از هجوم بیقراریها از بس برآشتم چون سپند از جاجهد آسودکی از نام ما
بسکه ما افتادکان تعمیر پستی کرده ایم آستان دیگران شد آسمان بام ما
عمر کم فرصت رود از بسکه طرزی در شتاب چون شرر نبود حیان آغاز ما انجام ما
من طبعه
بسکه چون سیل پریشانی بود در کار ما خود بخود از هشتکمی وا میشود دستار ما
رشته جمعیتم از بسکه برهم خورده است کوشش بیجاست سعی دیگران کار ما
نارواجی رونق دکان ما را برده است بیتاعبهات اسباب سر بازار ما
بسکه از سامان عشرت خانه ما بیصفت است از چراغ دیگران روشن بود تالار ما
پای ما از طوف دامان تمنا باز سات همچو طفل اشک بر پهلو بود رفتار ما
بهر عریان حرف تا چون کوه تسکین مینمود کر چه ما را شر ز بوی کل بود کفتار ما
بر جگر از بسکه هردم خارحسرت میچکد خارمیرویدبجای غنچه در گلزارما
میرفد پیشش بناز و عجز وزاری میکنیم بیشتر از ناز استغنا کند دلدارما
تا توانی طرزی در افغان زاری سعی کن رحم آخر میکند برنالهای زارما
جواب صائب
بانفس از صدق زداه سحر عنوان ما مصرح خورشید باشد مطلع دیوان ما
قد نماگر بگذری از دیدۀ گریان ما محو چون آئینه گردد دیدۀ حیران ما
تاکنم پیش تو مرغ ابی دل راکباب میکدمی شیر بر آب دیدۀ گریان ما
از بهار تیره بختی های ابر گریه ام سرمه سارویدچومژگان سبزه در دامان ما
روی گلهای بهار عشق با خون شسته اند غنچه از دلهای خونین است در بستان ما
با گدا رویان چه لازم گوی و چوگان باختن از سر شانه آن بود چون گوی در میدان ما
گرعذار رم چوبرق ازبسکه در راه طلب شعله جای گرد خیزد از ره جولان ما
خلعت حق را نباشد زیر و در میان جامه کوتاهی ندارد بر قد عریان ما
کاسه مانی نصیبان بسکه از نعمت تھیست پاره دل میخورد برخون ما مهمان ما
ز انقلاب بحر طبع صاف دل غافل مباش میشود کام نهنگ هر موج در طوفان ما
هر که در زندان تنگ سینه ما جا کند باغریز مصر بیرون نیاید از زندان ما
از گرانجانی سود عشق ارزان نگذرد طرازمی یوسف میفروشد مفت در کنعان ما
جواب سلطان سلیم
بسکه پر مهرستاست زمین دل ما عوض لاله دمد مهر گیا از گل ما
نخل اندیشه ما ثمر مقصد نیست ریشه گل میکند از باد و بر حاصل ما
بسکه طوفانی شور وشر دریای غمم دامن موج خطر دست لب ساحل ما
رنگ بر روی گریبان شکند پاس کرم خجلت از شرم کشد بسکه رخ سائل ما
حافظ
خاطر نازک من شبنم گلزار و فاست میکشد دوش تمنای سوا شخص ما
عکس دانیے بود چشم من عارض یار صورت خیره امکان مشود حائل ما
بسکه ما پیر خرد دانش و همنفس است عقل را تنگ در اغوش کشد جاهل ما
رفتن اشک همان تا سر مژگان باشد بیخودی ساخته کوتاه ره منزل ما
طرزی جام حجم و مرآت سکندر ها بسکه اسرار نهان گشت عیان از دل ما
بر روش بیدل
غیبت در بر حاضره بهتر ز عریانی مرا نقش پا چون شمع بس باشد گریبانی مرا
گرشرح دردم ای نوخط نمیخوانی مرا لیک بخود هر زمان چون نامه پیچی مرا
گر محراب سجده ام چون تیغ مسن مکن سرنوشت افتادگی شد خط پیشانی مرا
از نگاه حسرت آلودم مشو غافل بیرم داد یگڑگی مکتوب درشت حیرانی مرا
از گشاد دست خود بستم در مقصود را کرد چون آئینه چشم خویش زندانی مرا
پیش رخسار تو مانند سپند از روی شوق بر سر آتش نشینم گر تو بنشانی مرا
سایه دست تحیر از سرم کم مباد جایزم وصل خوبان داد حیرانی مرا
در شهادتگاه نازت بسکه بردم انتظار زیر تیغت شد کفن از چشم قربانی مرا
از صفای طبع از بس صاف و شرکتم رنگ میگیرم بهر رنگی که گردانی مرا
نسخه میم بیالای تمثلین از من مخوان انچه من خود را بدانم کی تو میدانی مرا
از دل ویران به ابادی رسیدم طرزیا گنج مقصود داد دست از خانه ویرانی مرا
جواب هاتف
تا که آمد قد و رخسار تهنت یا د مرا از نظر سرو و گل و نسترن افتاد مرا
صید صد دام بلا ماست تن آزادم کاشکی شوق برد جانب صیاد مرا
در حضور تو نظر بازی چشم بد غیر چون سپند اورد هر لحظه بفر یاد مرا
جای اشکم ز نظر شعله برآید بیرون
بنگر از عشق تو آتش بدل افتاد مرا
کوه جا ذرا بیکی تیشه نکنم از پا
غم شیرین و پنهان ساخته فرهاد مرا
گاه گریم چوسبوگاه چو ساغر خندم
رنده که یا اثر چشم پری زاد مرا
بسر خاک کوی تو در اطراف چمن
در بدر ساخته چون نکهت گل باد مرا
بندم داهم بلا تا به ابد باد اسیر
هر که از دام غمت ساخته آزاد مرا
طرزی اموختم از گریه سرشار ادب
هر سرشکیست بررخ سیلی استاد مرا
جواب امیدی
آتش ز بسکه در در غمت زد بجان مرا
شد آب همچو شمع همه استخوان مرا
وی نانکه دم ز حسر کلوزوندرم
شد همچو شمع شعله گره بر زبان مرا
مانم و نقش جهه تسلیم عاجزی
مشکل جدا کنند از ان آستان مرا
در باغ دهر غنچه تصویر حیر تم
یکسان گذشته است بهار و خزان مرا
در شام هجر بسکه بزاری گریستم
چون تار شد ز نارتن ناتوان مرا
از عار بونگرد سک آستانه اش
پوسیده ساخت بسکه غمش استخوان مرا
زین رود رود ز دیده مرا اشک لاله گون
خون کشته دل بیاد رخ دوستان مرا
طرزی پرس گرچه خمیده است قامت
کرده است پسپ الفت آن نوجوان مرا
جواب صائب
زبس بر اتش رویت برشته اندمرا
چو داغ شمع بر انگر سرشته اند مرا
بآه میشویم از خود خراب مسح حساب
بروی آب تو کوی نوشته اند مرا
از آن چوخون بدل اهل صدق میجوشم
کر آب گرم محبت سرشته اند مرا
بسان زلف بتان سربسر گره گشتم
زبس بزلف تو بی تاب کشته اند مرا
ز باغ دل گل صد برگ درد میبیم
سینه تخم غم از بسکه کشته اند مرا
پیمانه
چو طره کرد سرت مو بموی کردام
درون سینه صد چاک حاکم طرزی
چو زلف گرچه بپای تو رشته اند مرا
زناله دل پرخون سرشته اند مرا
جواب صائب در مشق سام نگاشته
حدیث زخم نوید خط رساله ما
بخدمت شه بغداد میکند پیدا
چراغ روشنی داغ تا که گل نشود
ز دور نشه مستی تهی است ساغر گل
ز دست حسن که اتش بماه انجم زد
بطاق گوشه ابروی سرمه دمه کشید
لبش از دل خونین ما چه میپرسد
شراب تلخی ایام میخورم چوشکر
بکنج خانه خم فکر اربعین دارد
دشت ناررس شوخ من نمیدزدد
بر اتش است چو صائب دلم چنان بیار
زداغ لاله بود مهر بر قباله ما
که باده ما خط جوهر است در پیاله ما
کشیده پرده فانوس رنگ لاله ما
بدوش رنگ بود گردش پیاله ما
گذشته شعله جواله دور هاله ما
ز بسکه کشته رساهد رنگ ناله ما
چو ما نه غوطه بخون میخورد کلاله ما
که شیر شهد شرنگ است در نواله ما
برای کسب صفا باده دو ساله ما
ز عکس سایه خود میرمد غزاله ما
که چون سپند جهد مهر از قباله ما
جواب صائب در مشق سام نگاشته
بپیچید بگوش تو صدای کلام ما
از بسکه سبکبار تر از بانگ در ایم
از حسرت مژگان سر خار تمنا
از بسکه بصحرای هوس هرزه دویدیم
چون زخم بخون غلطم و با تیغ تو خندم
با کاکل او نسبت ما دور و دراز است
بشوکه درازست سر سلسله ما
بر دوش پر میگذرد قافله ما
با دیده پر اب دود ابله ما
افتاد بپا عذر کنان ابله ما
درد و فراخ است لب حوصله ما
ناناف شها در سرسلسله ما
در مسجد اخلاص چو محراب عبادت
پشت خم تسلیم بود قبله ما
از بسکه کنم شکوهٔ تاریک چورک گل
درد سر احباب نکرد و گله ما
از زلزله جور تو از بسکه بلرزم
شد زیر و زبر ملک دل از زلزله ما
بگذشت بیک چشم زدن از سر مژگان
از اشک روانست مگر قافله ما
چون شمع بحلوتگه ناز تو تا صبح
روشن شود از داغ جگر شعله ما
در قرب من ایار سخن دور مینداز
چون بخت درنکست بهم فاصله ما
در دایره سخت گمانان ریاضت
از گوشه نشینان نکند کس چله ما
بیتابتر از شعله از ان پای گذارم
پراخگر سوزنده بود مرحله ما
مانند حنا در رخ نخواهیم
یک خنده شیرین تو باشد صله ما
طرزی سخنم معجز اثرناست چه حسا
نبود چو بپرس مرده در ابله ما
جواب واقف
کیست در زندان غم با همنفس باشد مرا
زان همه حرمان دگر بپرس باشد مرا
بی گل روی تو گر سوی گلستانم برد
صورت گل در نظر شکل قفس باشد مرا
تا دهم با صد زبان شرح جدائیهای تو
کاش دل صد چاک مانند جرس باشد مرا
گوهر جان سیکم چون خاک در پایت نشا
گر نقد جان خویشم نرسرس باشد مرا
در چنین بزمی که همدم هیچ آدم کم بود
همدمی خواهم که چون نی همنفس باشد مرا
چهره شادی بزیر گرد کلفت شد نهان
لشکر غم بسکه صف از پیش و پس باشد مرا
بسکه طرزی ز اختلاط خلق دل آزرده ام
گفتگو غیر تو کی با کس هوس باشد مرا
جواب واقف
یار با هم پیاله کرد مرا
بے از خود چو ناله کرد مرا
یاد رخسار انشین بتان
داغ مانند لاله کرد مرا
دلا
نگاه چشم مست سرشارت
بسکه کردم ز خود تهی قالب
چشم شوخ تو از رمید نها
شحنه کوچه فراق غمت
هر که پر شد ز خود نوا شش نیست
دم سرد فسرده کویا نم
ناله را غیبت روی کوتاهی
بسکه خوردم بدل گره طرزی
چون شراب دو ساله کرد مرا
گرد رویت چو هاله کرد مرا
بک بیابان غزاله کرد مرا
بغم دل حواله کرد مرا
خالی از بهر ناله کرد مرا
بسته مانند ژاله کرد مرا
دفتر آه و ناله کرد مرا
بهزار لغت کلاله کرد مرا
جواب واقف
بسکه راه اد کسان دل شده دلگیر مرا
دل دیوانه کجا روی خلاصی بیند
چشم چون آهوی مست تو زخواب پیرونش
جای یک خنده گل نیست بگلزار جهان
حسن کلرنگ تو از جلوه نعمان فرماک
بسکه خجلت جلوه سر فشاند ز نگاه
خواهم که کنم گریه بهنگام وداع
تر کش نفسم بسکه خطا کرده گناه
دل چو ترکش شده پر تیره پهلو شش دوز
شد بهر بال هما شهر شمشیر مرا
بسته زلف تو بصد حلقه زنجیر مرا
عاقبت ساخت شکار درین شیر مرا
بچمن ساخت از ان غنچه دلگیر مرا
ساخت بخود تر از انینه تصویر مرا
در حضورت نبود قوت تقریر مرا
گریه چون شیشه می گشت گلو گیر مرا
سوخت دل عاقبت از خجلت تقصیر مرا
ترک چشم تو زد از بسکه بدل تیر مرا
جواب واقف
پریرخان که بدل خانه کرده اند مرا
نگاه سر کش چشم سیاه خونش مجان
ز طرز جلوه پریخانه کرده اند مرا
بسان چشم تو مستانه کرده اند مرا
سواد شهر شبم هجوم طفلانست حریف مردم دیوانه کرده اند مرا
زسوختن دلم ای همدمان مترسانید که پیش شمع تو پروانه کرده اند مرا
نگاه کرشمه چشم سیاه سرشارش خراب باده مستانه کرده اند مرا
زحرف بیخودی و مستیم جهان پر شد برای خواب تو افسانه کرده اند مرا
به پیش قلقل مینا و خنده ساقی خمشو چون لب پیمانه کرده اند مرا
نه شیخ شهر شناسم نه محتسب دانم چه عاقلی است که دیوانه کرده اند مرا
بدام شوق تو از دام و دانه آزادم اسیر طره جانا نه کرده اند مرا
زسوز عشق بتان واقفانه طرزی گفت برت کعبه که بتخانه کرده اند مرا
جواب واقف
در غمت میدمند پند مرا کی بود پند سودمند مرا
پیش چشم حسود بد بینت سوخت شوق تو چون سپند مرا
مردم چشم شیر گیر تو باز پوست کرد هم چو گوسفند مرا
هم چو خال رخ تو ید قضا بر سر آتش او فگند مرا
بودم آزاد از گرفتاری زلفت افگند در کمند مرا
کوه چون کر مه از صدا افتد میشود ناله چون بلند مرا
ران بچشم چو مرد یک بنشست هست خال تو دل پسند مرا
مژه ای درار و لدوزت بازی بازی همیگند مرا
سر خوش چشم مست یارم من ساقیا می بده دو چند مرا
گر چه کامم ززهر تلختر است شعر شیرین بود چو قند مرا
نالهائی دل حزین طرزی هم چو نی کرد بند بند مرا
جواب واقف
از بسکه اشک ریخته از چشم تر مرا
دل آب شد چو اشک فتاد از نظر مرا
در گلشن فراق تو هر صبح نو بهار
شوید چو لاله چهره بخون جگر مرا
زین پس پناه بخانه زنجیر میبرم
از با فتاد خانه چو زین چشم تر مرا
بر گلشن است بگذرت هر سحر چو باد
پر خار گشت سینه ازین رهگذر مرا
خواهم طواف گلشن کوی ترا کنم
ور نه چه حاجتست باین بال و پر مرا
در دل بسان ناوک پر زهر میخلد
نی او اگر دهن بتجلی شکر مرا
یکبار دست بر سر ما میتوان کشید
تاکی بسان سبزه کنی پای سر مرا
تیرم زدی و در هوس زخم خنچرم
افتاد کار بخیه بر زخم دگر مرا
دشنام تلخ و عشوه شیرین ادای او
طرزی بکام جان شده چون گلشکر مرا
جواب ناصر علی
از بس فشرده دست غم او ز پا مرا
مانند نقش پا نبرد کس ز جا مرا
از شرم رنگسازی خود آب میشوم
باشد چو شمع گردش رنگ آسیا مرا
فریاد چون سپند ز پرتم جدا نکند
ایکاش همچو سرمه نبودی صدا مرا
بر عمر رفته سوده ام از بس کف افسوس
شد استخوان ز درد به تن توتیا مرا
از بسکه با قبول بود رنگ کاهیم
از خاک هم بخود نکشد کهربا مرا
امداد غیر بر دل من بار محنت است
سخت بد است سایه بال هما مرا
خون میخورم چو غنچه و زان غم نمیخورم
شد قسمت این نواله ز خوان قضا مرا
پیری مرا چو چنگ بفریاد آورد
از قامت خمیده رساند نوا مرا
تا سر کشیده ایم کجاکم نشانده است
پامالیست حاصل نشو و نما مرا
چون گل بباد رفت گریبان طاقتم
شد جیب صبر چاک زدست قبا مرا
طرزی دلم چو آئینه حیران دیدن است
باشد و صالش از دو جهان مدعا مرا
جواب صائب
شب چنان برد زخود جلوۀ دلدار مرا که نماند اثــر سان طاقت دیدار مرا
هست بر محفل عیان سوز درو نم چون شمع در حضورت نبود حاجت گفتار مرا
انچنان محو تو گشتم با و جا و حضور که در آئینه دل شد نفس اغیار مرا
شوخی جلوۀ نظاره بود دام کمین هوس سیر چمن کرد گرفتار مرا
سخنم تنگ شد آن شوخ ستمگر صیاد باض کاش برد جانب گلزار مرا
کرد کش چرخ فلک هوس رها و جنون گرد مه گشته ترا ز حقه پر کار مرا
همه در طالع معکوس ترقی دارم اشک یاسم ز نقره کرده نگونسار مرا
هست در مملکت ہستی مو ہوم وجود بود نابود تر از سایه دیوار مرا
شد چو مینا دل پر خون من از گریه تهی اقرآه بغرض کریه شمار مرا
من که چون رشته زنجیر تو شد م زار و نزار کاش بند ند بمکتوب تو چون تار مرا
طرازی آن کهنه صنایع که در چشم خرد شد کسادی سبب گرمی بازار مرا
جواب واقف
تا که بر خال لبت چشم تر افتاد مرا مردم دیده چواشک از نظر افتاد مرا
از لبم ناله رنجیر برون می آید بسکه تیرت پی ہم بر جگر افتاد مرا
انقدر خاک نباشد که بسر باد کنم بسکه اشک از مژۀ چشم تر افتاد مرا
کوهکن در غم شیرین نکشیدست بکان انچه در ہجر تو شیرین پسر افتاد مرا
با خم زلف درازت سرالفت دارم زندگی باز بسحر و کر افتاد مرا
بعد ازین سوی تو چون شمع بسر خواہم رفت آتش از شوق تو در بال و پر افتاد مرا
بر سر ہر مژه ام اشک چو گل رنگین شد تاکه بر گلشن رویت نظر افتاد مرا
غنچه سان نان جگر بسته دامن دارم ہوس سیر گریبان سحر افتاد مرا
ناله در صف
۵۵
تا که وصف لب لعل تو نوشتم طرزی
سخنان چو گهر در شکر افتاد مرا
جواب صائب
شب چنان برد خیال تو ز سر هوش مرا
که چو آئینه ز خود کرد فراموش مرا
در اد یگاه وصال تو بسان مه نو
کرده خمیازه کش حسرت آغوش مرا
کرده چون فاخته از خاک نشینان چمن
جلوه قامت آن سرو قبا پوش مرا
ننهم پای زمیخانه شوق تو برون
چون سبو گرچه ببندم سر و دوش مرا
چون سر زلف بهر سو ندوم میسرو پا
جانشین ساخته چون خال بناگوش مرا
غنچه سان پیر هن چاکم از شوق قبا
گر شبی یار کشد تنگ در آغوش مرا
خام سوز هوسم شمع صفت ای طره
روز صد بار اگر عشق دهد جوش مرا
جواب واقف
عمر ها در بند غم بود است شیون مرا
از محبت میفشارد زنجیر در گردن مرا
بسکه خوردم بر جگر خار فراق گلرخان
دل بسان بوته خار است در گلشن مرا
بر گلستان نازها دارد طرار دانشم
بسکه مژگان میکند خون دیده در دامن مرا
چاک زخم سینهام را بخیه زخم دیگر است
نوک تیر غنچه ناز است چون سوزن مرا
سوزش عشاق نور بزم معشوقان بود
از گداز شمع این معنی بود روشن مرا
دل مدام از دیده بیدار خواهد به پند
از که نالم دیده روشن بود دشمن مرا
نوک پیکان خدنگ ناز آن ابرو کمان
کرد دل در سینه صد جا چاک چون جوشن مرا
ناله بنیاد دلم را همچو که بر باد داد
عاقبت آتش فتاد از باد در خرمن مرا
از شرار حسن عالم سوز او طرزی مپرس
خوی گرم آتشینش ساخت چون گلخن مرا
مربوطش بیدل
جمع کرد آخر چو زلف او پریشانی مرا
صاف چون آئینه آخر ساخت حیرانی مرا
من بجای هر مژه تیر جفا صید کنم
بس بود در دیده از تیر تو مرغابی مرا
شد ادب سد رهم در نه مقام شکوه بود
دانه دیگر خورده دیگر و است نادانی مرا
چون جناب از تو وجهی شد بچو را در بر کشد
ساخت فارغ از مقا محرم خانه بانی مرا
دیده ای غنچه دجوش بهارستان داغ
همچو گل یک خنده دارم که برسنجانی مرا
همچو چنگ از هر رگم ساز فغان دیگر است
عشق اگر بی پرده یک ناخن بجنبانی مرا
موردی بارم واز این ان مستغیم
کشکوی نیست بالکفرد سلمانی مرا
حیرتی دارم شهید خنجر ناز کیم
گر بن هر موی جو شد چشم قربانی مرا
دشتم شور جنونم بخو دپیمای رحم
اند رینجا نیست الفت با تن انسانی مرا
طرزی آخر آبیار شرم روی کیستی
کین جبین پرعنت کرد است طوفانی مرا
جواب صائب
صید غم کرد چنان چشم نظر باز مرا
که بدل هر مژه شد چنگل شهباز مرا
ناله از بزم توام کرد جدا همچو سپند
کاش درین سر نه بودی طب و آواز مرا
صافی ذاتم از کشمک مستغنی است
آنهم و عیب بردست برو از مرا
ای شرر چند بمن جلوه فروشی دار
هست معلوم ز انجام تو آغاز مرا
در شهر و شور بیابان قیامت افکند
جلوه قامت آن دلبر طناز مرا
بسکه با زلف گرهگیر تو الفت دارم
نشود بی گره زلف تو دل باز مرا
شوخی غمزه چشم تو چو دیدم گفتم
میکشد عاقبت این چشم تو از ناز مرا
چنگ سان بسکه نوای مخالف دارد
هست ناسازی ابنای زمان ساز مرا
بسکه در پیش دو چشم تو خموشم طرزی
شد چو مژگان بلبست طب آواز مرا
بر طبق بیدل
سرشته از گل سرگشتگی ایاغ مرا
صبا ز نکهت گل میکشد سراغ مرا
وانگر
از اتش رخ تو دل چو شمع میسوزد
که من کرم تو روغن بود چراغ مرا
ز دشمنی فلک کاسه باز مینمائی
چو غنچه غوطه بخون میدهد ایاغ مرا
دل شکسته در اغوش داغ نومیدی
مدوش حسرت خمیازه بسته باغ مرا
زسوز سینه افسرده ام چه میپرسی
باتش جگر خود برشته داغ مرا
دلم بگوشه چشم تو رفته است بخواب
زغمزه خار مزن گوشه فراغ مرا
دل کباب من اخر رساند جان بلبش
طلب بچشمه حیوان رساند راغ مرا
ز بس بدشت جنون اشنا ندرم دارم
رسیدن م وحشت کند باغ مرا
خیال چین سر زلف تابدار بتان
چو دام زلف قمر بشک کرده داغ مرا
بمجرم خنده دم باد صبحدم گلزار
دیده بپیرهن غنچهای باغ مرا
جواب صائب
داد ما دیدن آن آئینه رو دست مرا
چشم از خوب و بد سرد و جهان بست مرا
صورت نقش دو عالم بنظر آئینه شد
داد ما ائینه از روی تو در دست مرا
نقش بیداریم ائینه نه بیند در خواب
گر ازین دست برد باد تو از دست مرا
هر زمان پیش تو چون شیشه بسرميغلطم
میکند نزاکت مست تو ز بس مست مرا
فرق از خانه زنبور ندارد دل من
ناوگ غمزه ناز تو ز بس خست مرا
بسکه اشفته تر از زلف پریشان شده ام
نتوان صورت جمعیت دل بست مرا
مومویم چو سر زلف تو از خویش رود
داد تا دست خم زلف کجت دست مرا
بشکنیه خم قلاب دو زلف تو بلاست
کی توان ماهی دل رست ازین شست مرا
صور حشر بقیامت نکند بیدارم
که چنین دیدن چشمت برو از دست مرا
بسکه دلجوئی هر قمری و بلبل کردم
چون صنوبر همه تن صورت نال است مرا
هر زمان طره ی از ان زلف سخن شانه کنم
که ز صد جای خم زلف تو بشکست مرا
۵۸
برطرز بیدل
بگوش شانه که کشته است صدف خوی | که میکند بجگر زلف مشکبوی ترا
ز غنچه رنگ پریدن چو بخنت آهنگ است | مگر نسیم بگلشن رسانده بوی ترا
ز ذوق آب قسم تیغت ار شوم بسمل | بحق ما نگذارد مذاب جوی ترا
شرر برون ز دل سنگ میچکد از غم | اگر به سنگ برم شکوهای خوی ترا
رخ تو آب شود از خیال نظاره | چسان بخواب توان دید ماه روی ترا
ازان بشام دو زلف تو صبح نینجام | که از سیاهی بختم نوشته موی ترا
ز دیده جای نگه مشک سوده میریزد | چو دیدم آن خم گیسوی مشکبوی ترا
نبات از رگ یاقوت میچکد نی نی | ازین زیاده بود شهد گفتگوی ترا
چو برد دل ز نظر رفت اشک هم طرزا | فغان که برد ز کف ساغر و سبوی ترا
برروش بیدل
غنچه اندر سینه پنهان کرد و پیکان ترا | خورده کل بر فرق خود زخم نمایان ترا
دل درون سینه ام صد چاک میکرد در غغم | شانه چون در بر کشد زلف پریشان ترا
عالمی در خویش می بینیم و خود در خود گم | دیده خود بین نباشد شخص حیران ترا
به مزن دامن کھی قتل من از ترس خدا | باش خونم سرخ سازد دست دامان ترام
تا فغان برداشتم دل یک نیسان ناله شد | بسکه اندر سینه خوردم زخم پیکان ترا
دل بمان پته کرد و چاک اندر سینه ام | کر بخاطر بگذرانم لعل خندان ترا
راست گویم کر نمیزنگی ز من ای سرو قد | همچو رنگ کل ثباتی نیست پیمان ترا
چون جرس ای دل جکر از ناله ساز چاک جید | دلخراشیها نباشد آه و افغان ترا
مردمان چشمت از بس خون دل از دیده رخت | رشک گلشن ساخت طرزی دست و دامان ترا
جواب صائب
سواد
سواد خط مشکینت بپوشد روی چهر خشن
که دود تیره دل سازد سیه رخسار اتش را
نمیدانم فسون یا سحر خوانم لعل میگونت
که دارد در میان انمحیوان بازه باتش را
یکی کنج بحث فرم میکند صد اهل دانش را
که دست یک کمان خالی کند ترکش را
بچاه معصیت اندازدت از زین مپندار
گذاری کردی از کف عنان نفس سرکش را
کشد تیغ ترا از ذوق در برچون نیام مردم
مترسان از دم شمشیر رندان بلاکش را
زجیب ذره ما ز جلوۀ خورشید می بینیم
نماید خار چون کل در نظر مستان خوش را
بمیدان جوانمردی شه چابک سواران شد
جهاند از خندق گردون که دان هر که ابش را
ز آه شعله ایجاد من ای طرزی چه میرسی
که از کرمی تن کرم چوانفکر ساخت مغر شش را
جواب صائب
چو تبخاله بردار خود بار خود را
مفکن بدوش کسی کار خود را
مکن شوخ چشمی ببزم محبت
باداب کن رام د لدار خود را
بگفار سر دو بکر دار به
مزن زخم غیرت دل یار خود را
چو خواهی رسی بر در وصل جانان
بیفکن ز پا زود دیوار خود را
چو خواهی بری سود سودای دنیا
بیارا باخلاص بازار خود را
ازین بپنج کهنه چرخ بگذر
تو خود تاب دو رشتۀ تار خود را
بخون دل غنچۀ ارزو ها
چو کل ساز رنکین رخسار خود را
قیامی قعودی رکوعی سجودی
بکار سحر کن شب تار خود را
اگر در ره او بدل راست کردی
بسی کج کن از ناز دستار خود را
ز سوراخ غنچه سر بر آرم
بهموار تار شته ام تار خود را
بکلگونه رنگ خون معانی
بزن غازه رخسار اشعار خود را
میاویز در گوشوار سلیمان
کهر های غلطان گفتار خود را
شود راست کار تو طرزی چو صائب که سازی چو گفتار کردار خود را
جواب سلطان سلیم
میرم ناخن بس داغ درون ریش را پر ز خون کردم چو گل لبهای تخم خویش را
خون ریز د چون بجای آب چشم از دیدهام کرده زخمی کاوش مژگان بدرون ریش را
دمبدم زار و نزار و آن شه خوبان مرا آری جز سلطان که جوید خاطر درویش را
از کمان صد تیر کر بر گوشهای دل زند میشوم قربان جان آن شوخ کافر کیش را
از غم رنج ره طول امل فارغ شوم گر کنم نزدیک من این عقل دور اندیش را
تا بوصل نوجوانان انتقام از غم کشم کاش این پیر بخم هم جوان بویش را
گر خیال لعل نوشینش بخاطر بگذرد همچو شان شهد شیرین کام سازم نیش را
طرزی را بر در کش چون دید گفت آن سلیم خاک ره تا چند سازد نامراد خویش را
در دمشق شام گفته شد
در بر خود یافتم دوش نگار خویش را چون هم از دست آغوش نگار خویش را
فارغم از دست تاراج خزان در این چمن همچو کل با خود برم برگ بهار خویش را
صید گردی خوبان سبکدلنیام میکشم در دام حیرانی شکار خویش را
خون دل جای صبوحی میکشم مخمورین کی ازین خم بشکند رنج خمار خویش را
زان حریر کشتن کویم جوش قامتش افتاد رشتهام چون پیله من خود تار کار خویش را
تا برآید صاف از خش پیش صرافان مهر بر محک کن امتحان زر عیار خویش را
پیش ارباب صفا از خود نمائی در گذر دور کن از آئینه دلها غبار خویش را
چون گهر من محمل خود را بدوش خود برم کی کشم بر پشت سعی غیر بار خویش را
اختیار کار خود را کی دهم در چنگ غیر دادهام با حضرت دل اختیار خویش را
چون ستم گر بند بندم را جدا سازد بتیغ طرزی ار کف کی دهم دامان یار خویش را
جواب صائب
تا فروبستیم از خواهش زبان خویش را
چون گهر در آب تر کردیم نان خویش را
در پیش هر گوشه از بس تیر آه انداختم
زهر کردم عاقبت ابرو کمان خویش را
صاف طبعم همچو آب از بسکه در بحر وجود
آشکارا میکنم راز نهان خویش را
سرمه سائی میکند امشب نفس در سینه ام
بس ضعیف بسکه دزدیدم فغان خویش را
سرکشی ز افتادگان عشق هرگز بر نخواست
باز مین یکسان نمودیم آسمان خویش را
سروها چون قدحرمان در خمیدن سر کشند
کر بکش آورم سر و روان خویش را
تا گردوخته پیکان خدنگ ناز او
از وجود خود کشیدم استخوان خویش را
عمر از سر رفته ام آید روان در جو آب
کر شبی در برکشم سروروان خویش را
پیش او از بسکه اظهار محبت کرده ام
عاقبت هیمر کردم مهربان خویش را
تا بگلشن اسکا دبل دگل دیده است
طرزی آتش زد بر غیرت آشیان خویش را
بر طبق بیدل
کر برآند بر سر من آن ستمگر تیغ را
چون نیام از ذوق گیرم زود در بر تیغ را
بسکه دارد دل هوای نوک شمشیر کسی
سایه بال هما دانیم بر سر تیغ را
خون ما از بسکه خون کرم و فا افتاده است
با دو صد دندان بمیرد همچو جو هر تیغ را
بسکه زهر غم چشیدم کاه کشتن خون من
ساخت زهر آلود هچون سبزه تر تیغ را
عافیت خواهی ز بیداوای جان خود راگذر
زاری بسمل کرچون ساخت لاغر تیغ را
چشمش از ابرو جهانی را چو کان خون کشانید
در کف دست باشد زخم دیگر تیغ را
خون ناحق رخنه در فولاد و اهن میکند
ریش دم گردیدم طرزی اخر تیغ را
من طبعه
ز اشک سرخ کنم پر ز لاله گلشن را
زآه گرم کنم شعله از دل آهن را
صدای ناله رنجیر از نفس خیزد دلم بسینه تپیدن کرد بسکه شیون را
زترک چشم توام دل چنان کرد دوچار که تیر ناز تو صد جاشگافت جوشن را
اگر زعابرض کلکون نقاب بردار چو طوف باغ کنی پر زلاله کلخن را
بنقته پیش سخن آفرینی قلم برون زکام برآرد زبان سوسن را
براه یاد خیال تو هر شبی ای شوخ کنم ز اشک چراغان طرار دامن را
زخار طعنه اغیار غنچه سان طرزی بچشم بسته تماشا کنیم کلشن را
به روش بیدل
بنازم شعله خوبای تمک خون بسمل را که چون بال سمندر میکند شمشیر قاتل را
شود پای که مجروح از نظاره زلفت ز بس شکرد دست شانه آنجا شته دل را
نشان مقصد ما برق تازان را چه میپرسی که جوش وحشت ما کرد بی آرام منزل را
بیاد عارضت کلشن در آب انداخت کلها را بلی در آب میشویند مردم روی دایل را
نه این دم بسل ما درس آزادی نمی بردارد که با خود داشت اند بیضه دگر تیغ قاتل را
نمیدانم جبین پرعرقنا کیم طرزی که شرم من خجلت آب میسازد مقابل را
جواب صائب
بلاست پیش حقا ئینه صاف طبعان را غبار زنگ بود دیده می حسیدان را
گشاید از بچمن آن دو لعل خندان را زاشک غنچه کند پرزخون کلستان را
کو بجنجر که بارم بخنه خوبیی نهان با شرب کرده استجوان را
بجلوه آید اگر با قد چو شعله ناز چو شمع آب کند سرودای بستان را
چو جید جبین غضب تیغ ابروی یارش به نیم برزو د جوهر به تیغ دامان را
بیاد او دل جمعم زبس پریشان شد چسان بچنگ کشم کاکل پریشان را
ز دیدن رخ خوبان مساز منع مرا زباغ دور مکن بلبل غزلخوان را
وای
نواءی بلبل طبعم رسید با بچمن
بخون خویش چو بسمل طپید دلم هردم
خدنگش از دل عطری برون نمی آید
خموش غنچه صفت ساخت عندلیبان را
بخواب بینم اگر آن خدنگ مژگان را
که سوز سینه او آب کرد پیکان را
بیروگش بیدل
ز بس دز دیده ام از چشم ستمطأملى را
مزن دم ای دل از جمعیت اجزا هیچی را
زسوز گفتگوی شعله ایجادم چه میپرسی
بسندل سائی هچون شمع سائیدم سراپا را
اسیر الفت اویم و گرنه از سبکروی
نگاه بسمل نازت بایما این نو ا د ارد
لب زخمش ندارد رنگ الفت تا ابد طرزی
نگاهم زیر بال آئینه دارد پر فشانی را
نفس شیرازه دارد این کتاب نگوانی را
نفس آموخت شمع محفل آتش زبانی را
نکردم چاره ای بیدرد درد و استخوانی را
چونکهت در طلسم غنچه دارد پرفشانی را
که دارم از شکست بال ساز آشیانی را
مزن تامیتوانی بر جگر زخم زبانی را
به سرخ غمازه طرا نیم تاب را
زیر نقاب میکنی عارض خود بنهان
دعوی حسن کرد و خیره حجاب نارزو
سایه صفت ز شرم تو خور بزمین جبین نهد
خواب بدیده ام در چند فسانه خوانیم
نکهت زلف تو بچین کر بخطا گذر کند
جانبی نفس زسینه ام شعله زبانه میکشد
پیش تو ای صنم دست زباده کی کشم
بر طرف عذار خود طره چه تاب میدهی
سایه نگر که میکشد در بغل آفتاب را
تاب نیاورد کتان پرتو مهتاب را
برکش و بیحجاب کن بام من آفتاب را
از رخ همچو ماه خود کرفگنی نقاب را
رانگه فسون چشم تو برد وز دیده خواب را
غوطه بخون دل د هد نافهٔ مشکناب را
پیش تو کر بیان کنم سوز دل کباب را
منکه چو آب میخورم خون دل شراب را
چند نهی که باند بر رخ گل غراب را
مژده وصل آن جوان دل پر طر زیا
باز پس آورد روان خرمی شباب را
از لبش نتوان با فسون دکشی دشنام را
کز رگ یاقوت مشکل کس کشد کام را
پیش رویش حیرت افزا چون سحاب شد
شوخی حسنش بس برم میدهد آرام را
این چمن را غیر کوشش نیش چیزی بازیست
خار زنبور بشمر دیده بادام را
معصیت کم میکند خود را ز حیرت چون حباب
گر بیجنبش آوری دریای طافت عام را
افتاب عارض او خال او در بر کشید
روز در آغوش بدارد سواد شام را
از ضعیفی ها مشو غافل که شیران صید اوت
گرچه اینجا بیشتر از مو نیابی دام را
نقش زلفتش تا بدل شد شست دل از شکوه ما
موی از فریاد سازد منع طبع خام را
حلقه زلفش نه بهر صید دل در جنش است
شوق صید آورد در پرواز آخر دام را
از دهان تنک او ناید جواب حرف ما
ماند پا در شکر از لعل لبش پیغام را
جز گل حسرت درینجا حاصلی در بار نیست
طرزی نش زبن بهارستان تنگ اندام را
بس کن ای دل چند داری ناله شبگیر را
برده اند از ناله هایت قوت تاثیر را
چشم خون افشان را زبس نوحشت اشک ریخت
کرد بچون چشم ماهی حلقه زنجیر را
کر رسد از تست زنگیر تو روزی نادکی
من نشانم چون مژه بر چشم خود آن تیر را
در دسر می آورد فریاد شورانگیز ما
سرمه امدادی که خاموشی دهم تقریر را
گل دهان از خنده چون بند د کزان لبها ز ناز
میدهد رنگ تبسم غنچه تصویر را
در هم با قامت چون گل نشین دلا
تا کی از کوشه یابی نشان تیر را
آب چشم از در تهمتهای که دارد بر سرم
خانه نگذشت الا خانه ز نجیر را
بر سر هم می دهم سندیم کا ندار در حشر
خلقتی جر عفو نبود صاحب تقصیر را
تشنه اب دم تیغم دران سیرم کو
تاد می برحلق ما مالد دم شمشیر را
در بیابان غم او طرزی از مهجویان
کرد خود هرگز ندیدم حلقه جز زنجیر را
یار با رقیب بدیدم رقیب را
ز لفت خبر ز حال دلم کر نشد چه شد
هر کس نصیب بد دزخوان وصال تو
ما را که منع کرده ز دیدار گلرخان
یارب نگاهدار تو از چشم مردمان
چشمش نساخت چاره درد مرا دریغ
هرگز ندیده ام بدل جان شکیب را
در ملک کفر کس ننواز د غریب را
دردا که بهره نیست من بی نصیب را
کس از چمن برون نکند عندلیب را
آن سحر ساز نرگس مردم فریب را
بیمار ساخت طالع طرزی طبیب را
جواب صائب
بی رخت کیدم اگر اندر کنار آئینہ را
از دو چشم خون فشانم عارض خود را بپوش
حیرت دل کر بوصف ماه رویت دم زند
خنجر مژگان او ترسم که ساز و رخنه شش
بار دادی تا ببزم وصل خود آئینه را
صاف دل را نقش در سینه نبود جاکیر
هر که محو خود شود دیدار خوبان مفت اوست
همچو شبنم پیش خورشید رخت نابود بود
بیش ازین وصف رخ خوبت نباید در جهان
دل چنان تاب جمالت آورد کز یک نگاه
کرده وصف او طرزی اگر صائب کجاست
ز آه گرم خویش سازم پر غبار آئینہ را
زنگ کلفت زود گیرد در بهار آئینہ را
میکند سیماب آسا بیقرار آئینہ را
در کمین از پیش چشم شوخ یار آئینہ را
کردم از اه و نا دلم سنکار آئینہ را
عکس خوب و بد نباشد پایدار آئینہ را
حیرت دل عاقبت امد بکار آئینہ را
زان کشد ز نجیر جو ہر در کنار آئینہ را
عکس رخسار تو ساز دلاله زار آئینہ را
شرم رویت ساخت همچون آبدار آئینہ را
میتوان کردن آبی زنگبار آئینہ را
سروکیش بیدل
بسکه در اتش دوانیدم سپند ناله را
از غبار ناله کردم سرمه داغ لاله را
شب بیاد گرمی خوی تو از بس سوختم
شمع زد بر سنگ خجلت ساتگنی کاله را
دود دلها گرد رخسار چوماهت حلقه زد
پرتو مه سوخت اخر چون کتان این هاله را
در گلستان سرخ روئی مایه خون خوردنیست
بوستان از خون دل می پروراند لاله را
از فغانم شد گلو صد چاک مانند جرس
یک نفس تا رخصت فریاد دادم ناله را
پیش ابرو چشم تو دنباله داری میکند
اهوی شوخ تو از بس میکشد دنباله را
طفل شوخی خردسالی را بنازم کزنگه
چشم مستش میدراند دام صد ساله را
انکه چون خضرازپی خضرا محب موسی بود
معتقد کی میشود چون سامری گساله را
بر طرز بیدل
چو داری آرزوی جلوه بیخ او را
ز خود بیرون شود آیینه زانو را
بقدر پستی تو اوج جاه میبالد
که خم شدی ابرو چید بد مو را
دو ابرو پیش سر مردمان چو بال همات
ز بس کشیده رسا گوشهای ابرو را
ز بس زلفش بجلون سواد محو شدم
زسایه ام کند امروز طرح گیسو را
بجستجوی اثر مانده ام ز پا افتاد
از آن بسرمه فغانم نفس دپلو را
زبان لال شود شق چو خامه از گفتار
بخاطر اورد اثر مسلسل آن گفتگو را
دل رمیده عاشق حریف رندان نیست
نگرد غنچه سعد پیرهن نهان بو را
سپندسان بطپش داغ میشود طرزے
اگر با آینه گوئیم شوخی او را
بر طرز بیدل
خیال مستی چشم که از جامیبرد ما را
که چشم بیخودی از خود چودریا میبرد ما را
سبکساران ز خود مان روضع رفتارم چه میپرسی
که دایم جبه اسا چشم مینا میبرد ما را
سینه الطف از شوق شعر باو کیم یارب
باین بی طاقتی تاب نگاهش را چسان آرم
بسان موج هر سویم بیکی رفته است از خود
من ازین ضعف از امروز نتوانم گذشتن هم
ندانم خیر از بوسه پای کیم یارب
ز عشق هرزه دام در دامن خورشید میغلطد
که از پس بخود بهمالد از جا سپرده مارا
که هرکس نام او میگیرد از ما میبرد مارا
مکر باد سر زلف چلیپا میبرد ما را
ولی امید وصلت سوی فردا میبرد ما را
که شوق سجده بر پایا اساس میبرد ما را
مکر طرز تماشا کجا ها میبرد ما را
جواب غنی کشمیری
کر شعله دلم کشد از جان زبانه را
هر کز نمیخورد بهدف ناوک مراد
اسنجاست شیشه دلها بتار موی
نازم بهمت بلبل خونین جگر که کل
چون برق اکر ز خانه گذشتم عجیب نیست
پروانه سان زرشک بسوزند بلبلان
سوزد چو خار خرمن و نیک نام را
بر نوک تیر اگر نگذارم نشانه را
مشاطه سوی زلف مبر دست شانه را
بر فرق جای میدهد شبنم اشیانه را
سرکشته ایم می نشناسیم خانه را
خواند چو طرزی این غزل عاشقانه را
جواب کلیم
کر میبرم ببار دیگر در که میخانه را
دل زما شکسته بود بعد عمری عاقبت
بسکه در زلف تو افتاده است دل ها بیشمار
ای صبا کو از زبان شمع بزم یار
مردمک در خون طپید امشب دل نالیدیم
هر صید مرغ دل ببردی غم و از خط و خال
ایکه از کوی جنون در کفم جزسنگ نیست
تا بروز حشر نگذارم زکف پیمانه را
بی بزلف خوبرویان بردم این دیوانه را
ارحجوم دل نباشد کلک شانه را
رحم کن با چند سوزی بی زبان پروانه
بسکه از خون جگر کردم این کاشانه را
صید یک جای ندانم و جای دیگر دانه را
سخنه زین به نباشد مردم دیوانه را جای
۶۸
دل ز چاک سینه حالش میگذارد اسمان کر قفص مرغی برون افکنده بیند دانه را
طرزی ار بی خانمان افتاده ام علیم مکن ز اب چشم خویشتن بر باد دادم خانه را
بر روش بیدل
با تعلق کی بود الفت دل و راسته را دست مژگان پس گرداند نگاه بسته را
دلخراش ما را مکن تکلیف گلگشت چمن غنچه پیکان جگر دوز است طبع خسته را
بسته زلف تو شد دل قصد زارش مکن از مروت دور باشد قتل صید بسته را
لعل خاموش تو ممتاز است در کار آفرین باخبان هر جا بدور غنچه بند د دسته را
با لب خندان اگر سوی گلستان بگذری حسرت لعلت گربيان چاک سازد پسته را
بی لبت از بسکه بر سرسنگ حسرت میزنم ساخت آخر خشکی پر خون دهان پسته را
بسکه تخصیل عیب از شخص حیرت کرده ایم واکنی عکس در آئینههای بسته را
از ضعیفان بد دل آئینه هم نبود غبار بار کلفت کی بود گردی سحاب شسته را
تار قانون باج پرواز مرغ نعمه نست خط بمطر چون مبند د معنی برجسته را
غنچه از خجلت بخون لاله میشود عذار گر کند بی پرده در گلشن رخ نا شسته را
از شکستنها بخود چون تار چنگ افسرده ام ناله بی اهنگ باشد رشته بگسسته را
صورت تمثال او پیداست از هر ذره ی نیست نقصان جوهر ایزینه شکسته را
با هیچ کج خلقی ز ازاد گان عاقل مباش تیغ کج با سرکشها دست تابسد دسته را
اب چشم شمع بی اتش دل پروانه سوخت بیشتر تاثیر باشد گریه اهسته را
نرم شو طرزی چو بیدل تا ز سختی وارهی میکند شوخی مغز استخوان پسته را
بطرز بیدل
عشرت کجاست خاطر از غصه خسته را پرواز پرشکسته بود بال بسته را
نیل ستم بموقع خود حال عشرت است چاک دل است خنده بوقت بسمله را
ازینها
از پا فتاده ایم زما سرکشی مخواه
نشود نما کجاست نهال شکسته را
صیاد در کمین رم صید وحشی است
دون همتی است بستن مضمون بسته را
مضراب شوق بر رگ دل چند میزنی
آهنگ نیست رشته تارگسسته را
ای گل مش ز خواری ما دامن غرور
بی سبزه باغبان نکند بسته دسته را
زحمت برای صید دل ما عبث مکش
نتوان گرفت آهوی از دام جسته را
طرزی بگوی دوست جدائی چه ممکنست
نتوان زجای برد غبار نشسته را
بروش بیدل
کو در کفیکر آورده چشم اور بانم را
که همچون خار بر لب سرمه میسازد فغانم را
ندانم شعله شوق که آتش در بجان من
که همچون شمع سوزد مغز هر شب استخوانم را
زنوک هر خس خار چمن صد رنگ گل جوشید
بستان آرد ارباد صبا برک خزانم را
ندانم عندلیب نغمه پرداز کیم یارب
که از شوق جیا در دیده ساز د آشیانم را
چنان صف لب شیر نت ای شیرین بیان کویم
که یاد لعل شیرین تو می بندد زبانم را
زبس گشتم نشان تیر ناوک آن کمان ابرو
بغیر ناوک او کس نمی یابد نشانم را
باین بیطاقتی دل را بکوه غم چه میسنجی
بیکحسرت تو ان سنجید جان ناتوانم را
چوگل صدرنگ خون خوردیغ مگذار در دلشگفا
بچشم کم مبین طرزی خزان بوستانم را
بطرز بیدل
اگر رخصت دهم یکدم زدن آه دما دم را
چو شام زلف خوبان تیره سازم روی عالم را
کجا با حرص همچون آسیا فردوس سازد
کجا رجنت برون یکدانه گندم کرد آدم را
بدل زخم نمایان دارم از دست گل اندام
که از بس جسم مرهم میکندار و زخم خاتم را
خوشا میخانه و رندان قلاشش که از دستی
نداند چون سفال کهنه خم ساغرجم را
بمحفل نگاه خاشن دم زقربت مکرن ای زاهد
که آنجا کمتر از بیگانگان دانند محرم را
جهان هنجون سواد دیده ام طوفانی جان گیرد
غبارم گر زحسرت دامن مژکان پر نم را
بسان چنگ از پیری مکن فریاد ای همدم
باو و ناله نتوان راست کردن پیکر خم را
زذوق درد لبریزم خدا را ای طبیب من
نمک بر چاک زخم سینه زن بگذار مرهم را
بمحفل شمع را بنگر که تا وقت سحر از غم
بمرگ بیکس پروانه ریزد اشک ماتم را
ز بس رنگین سواد افتاد طرف گلستان طرز
کند چون حمن رنکین عکس کل دامان شبنم را
بروش بیدل
زمی سودای زلفت کرد شور العقل دا را
صف مژگان خونریزی شکر قلب دلها را
د مانت برد نقش نقطه موهوم از خاطر
میانت داد نقش بی نشانی بال عنقا را
نمودی در شبم ماه من ناکوچه دندان
تستی از خجالت رشته عقد ثریا را
اگر رودر بیابان عمت آرم ز دستینکی
کنم از چشم موری تنگتر دامان صحرا را
به بستی صد هزاران جان مشتاقان بهر تاری
کشودی تا بخم زنجیر کیسوی چلیپا را
بکلشن تا گذشتی ای کل کلزار محبوبی
عرق ریز خجالت ساختی از شرم کلها را
اگر خواهی چوبیدل سرفرازی در جهان طرز
بصد کردن مده از کف جبین سجده فرسا را
بطرز بیدل
کر کنی برکشتن من امتحان شمشیر را
خون کرمم میکند اتشفشان شمشیر را
از نزاکت آن کمر را نیست تاب پیچ و تاب
شوخ من با چند بند می برمیان شمشیر را
پیش تیغ ابروی او کر برآید از غلاف
میخلد چون خار هر جوهر، بجان شمشیر را
از هوای بوسه لبهای زخم سینه ام
آب کرد و هر زمان اندردها ان شمشیر را
تیغ ابرویش بجان ناوک ز مژکان میزند
شوخ من از ناز میساز و کمان شمشیر را
بسکه از شوخی بره خون شهیدان ریختی
بامتد از دست تو چشم خونشان شمشیر را
کر بما لطفی نداری رحم بر شمشیر کن
باشد از بسیار کشتنها زیان شمشیر را
زان
زان به جسم لاغرم شمشیرباز از کین کشد
امتحان آری کند بر استخوان شمشیر را
آن بهار حسن را نازم که از شوخی و ناز
کرده از جوهر چو شاخ ارغوان شمشیر را
زان عرق بر تیغ ابروی تو میکرد درا
آری آری میکند گوهر فشان شمشیر را
دستهاش را تا بدست بوسه کردن دست داد
بگذرد سر بلندی زاسمان شمشیر را
بسکه در سر زخم تیغش دمبدم خواند زبر
نیت غیر حرف کشتن بر زبان شمشیر را
کیست را طاقت که با تیغش کند گردن کشی
ما بهم آویزد بگوگوش اسمان شمشیر را
بسکه در هر کل زمین خون ریختی ای غنچه لب
ساختی گلگون چوروی گلستان شمشیر را
بسکه طرزی کشته خون شهادت گشتهام
برگلو داغم روان آب روان شمشیر را
من طبعم
بید از سرمه کردی نرگس مستانه خود را
کنی تا میک روز مردم خمخانه خود را
بجزم دهر از بس خون دل از دیده میربزم
چو کل پر کردم از خون ساغر و پیمانه خود را
برای صید مطلب انقدر بیعتاب میگردم
که در راه تمنا دام کردم دانه خود را
بعین انتظارم اشک گلگون ریزد از چشم
کنم کاهی سفید و گاه رنگین خانه خود را
چو کاکل بسکه بر گرد سرش سرگشته گردیدم
ز وحشت رام کردم عاقبت جانانه خود را
دل از ذوق شهادت هر نفس در موج خون غلطد
اشارت کن بقتلم نرگس مستانه خود را
بدور ماه رویش تا به شد هر حلقه دوشش
شمعش سوختم از بس پر پروانه خود را
چنان از باده لعلش تشنه لب بودم که از
زمی در یکنفس کردم تهی خمخانه خود را
بکواهم رفت پیرون از در پیر مغان ای دل
بهمان سایه میبوسم طیب بخانه خود را
بروز سایهام بنماید شام هجر رخسارش
بمیدی کاش ماه عارض جانانه خود را
ز فیض گریه طرزی گوهر وصلش بکف آمد
ببحر اشک آخریا فتم دردانه خود را
جواب صائب
از لطافت باب ایدن نیست آن عذارا
در جنون از بسکه صحرا کرد کوی و دشتم
پیش مردم طفل اشک پر دیم بریم میشد
تا نکر در دست آن مه پاره افتد پاره
در دل آن سیم تن تاثیر آه ما نه کرد
چند بپر میدم ای صیاد رحمت میکشی
ذوق دشت بسکه در دشت جنون پروردم
پیرمستان می ننوشد جای می از بیجات
سرکشی بگذار تا زا فتاد کی ایمن شوی
طرز بی بیچاره را خود چاره کن ای چاره ساز
بر رخش در کس نظر بندیم مبهم نظاره را
طفل شوخم چون فلاخن میکند گهواره
گرچه پروردم بخون دل من این خونخواره را
ساختم صد پاره از هم این دل سی پاره را
اه گرم گر چه ساز د نرم سنگ خاره را
کس به آب و دانه کیرد مرغ آتشپاره را
میدهم درس پریدن این دل آواره را
شیشه از مینای کردون به بود میخواره را
میکند کردن بیا سرنگون فواره را
کیست جز لطفت که سازد چاره بیچاره را
اگر ارد بخاطر آب تیغ تیز قاتل را
دماغ نشا در جام تما خاک میریزد
ز اوج ابروی خاکسار بها مشو غافل
چوپای قدرت نشکست طبیع می مکن
محبت چنکه کامل شد همه معشوق می بینید
جه لذت داشت تبغ ناز او کز بو سه سیرام
بصد مهمیز دل در راه شوقش بر نمیخیزد
ز حسرت تخم اشکم غنچه میکرد دکه خون کن
میدانم محمودی کیستم از جوشش حیرت
جمال کل نقاب غنچه صد جا شق کند طرز
فشار و خون حسرت از تنما حل بسمل را
ز خون آرز و پرمیکنی کر شیشه دل را
که دریا بالب امواج بوسد پای ساحل را
اگر از عاجز می افتاد و بینی پای در کل را
نبیند چشم مجنون غیر لیلی کر دو محمل را
طپیدن هچو پرواز از طبیعت رفت بسمل را
عصا با شد ز غدر لنگ دقت کار کامل را
یکف ننگین جیشان کن کند شمشیر قاتل را
که عکسم صورت آئینه میسازد مقابل را
درون پرده نتوان ساخت پنهان حسن کامل را
روزنی
روزی بدری پاشا شرحی مطولی در باب اسیای خود بیان کرد که حضرت دل
سرگشته شد این غزل را ساخته پیش شان خواندم خیلی خرسند شدند شلهم
بهر نان سرگشته ام از بس بملک اسیا
همچو گندم میخورم مشت سنگ اسیا
بسکه در راه تلاش رزق چابک میدوم
گرد الود است گویم مشو سنگ اسیا
میرم از بس فرو در کام زق خلق را
کرد گرد خویش کردم چون تفنگ اسیا
بهر صید اهوی دلهای خلق کشته چشم
میدود بر گرد گلستان پلنگ اسیا
دانه دلهای مردم را برد مانند اب
دوره دامان رقص شوخ و شنگ اسیا
گرد خود از حرص گردد در تلاش اب و نان
پیچ حسرت خورده تا در پای لنگ اسیا
چونکه جیب ارزونیش پر شود دار د شتب
از تهی دستی بود بر جا درنگ اسیا
بار خود کشا سر س از سنگ جنگلهای او
هست در اصلاح صیقل دانه جنگ اسیا
گر نباشد اب نان از جا بردارد قدم
دانه همیز نیست بهر پای لنگ اسیا
زیر و در اسمان طرزی بپرس از براهم
دانه ام افتاده ام در زیر سنگ اسیا
از برادران بدری پاشا جمیع اموال خود را به بنای اسیائی مصروف کرده اثر سیلاب برد ا؟
غزل که پیش بدری پاشا خواندم شان مشق کردند
هر که شد سرگشته از بهر بنای اسیا
میشود چون دانه اخر گرد پای اسیا
نقد هستم از خجالت خاک گشت و اب برد
بسکه گرد خود دویدم در بهای اسیا
خانه و دکان و مال و اعتبار و ابرو
جمله را چون دانه میسازم فدای اسیا
دانه را خورد اسیا و اب یا را اب برد
بعد ازین من گرد خود گردم بجای اسیا
اب پرخوردن سقوط اشتها می اورد
سرد از سیلاب شد زان اشتهای اسیا
نعره سیلاب در گوشم نوای ماتم است
از مصیبت و نوحه پیچم برای اسیا
بر صدای رود رعد از بس می سلاح زد
چون سر مستان جانلغزم بپای اسیا
میدویم دامن کشان بر موج مانند حباب
دانه دلهای مشتاقان بزم حرص را
آسیا با سست پایی نال کرد و درد او مکرد
شادی و غم توام است در جا درین با تم سمر
طرزی کر خواهی سلامت دور ازین سیلاب رو
شور مستی کرده ام بس بر صدای اسیا
زود از جا میبرد ناز دادای اسیا
دور تر اندازی سیلاب جای اسیا
گریه کن بر خنده دندان نمای اسیا
ورنه ویران میشوی چون این بنای اسیا
بیدلش بیدل
زجلوه گاه پریزاد حن مست برون آ
فسردگی شد هسنگ تا بخون خیالت
خراش کوش حریفان توان شدن نپسند
مبیده سر مژهام شاخ گل کرشمه براست
زپیچ و تاب حوادث شتاب کردن طاقت
مدام حرص و هوا میطپد چو ماهی بسمل
بروی ساغر می چون حباب شیشه بکف نه
اگر بقصر مروت نمیتوان شد هما
عنان خنک بقا دست هیچ چنگ فتاشد
قدت خمیده چو بیدل نشسته از چه هرازی
چو چشم خویش زمستی قدح بدست برون آ
بجیب شیشه بزن دست تا بشکست برون آ
چو ناله زن برسازی زطبع پست برون آ
تو هم زباغ دل از خار کل بدست برون آ
چو چین زلف بتان با کشا دو بست برون آ
درین محیط بزن دست تا بشست برون آ
بپیش ساقی بد مست می پرست برون آ
بر آستان خرابی زن از شکست برون آ
عدم سوار براه سراع هست برون آ
زخانه که بنایش کذشت برون آ
بر طبق بیدل
که شیشه دکه باده کلرنگ برون آ
کر حفظ مراتب بگذارد ببدل سنگ
افسرده دلی کر نبود ابلة پا
درنبض عشاق بپر پرده نوا باش
چون شیشه یاقوت همه رنگ برون آ
چون شیشه نازک ز دل سنگ برون آ
بازیچه از تار رگ چنگ برون آ
تپید ایم تا
در بادیۀ شوق اگر عجز براه است
چون جاده بهر منزل فرسنگ برون آ
گر سیر سبکتازی شوقت نه مد دست
وا مانده شود از قدم لنگ برون آ
چون ناله عشاق اگر راست گرا
زین پرده بصد نغمه و آهنگ برون آ
زین سنگدلان چون شرر آتش حسرت
چشمک بحریفان زن و از سنگ برون آ
از آئینه مطلب نایاب زحیرت
چون طوطی منقصه پر رنگ برون آ
طرزی بچمن چند چو گل جلوه فروشی
چون غنچه ازین پیرهن تنگ برون آ
من طبعه
با غیر بهر باغ و چمن میکنی چرا
گلگشت لاله زار و سمن میکنی چرا
در چشم روشن من بیدل قدم گذا
در سینۀ رقیب وطن میکنی چرا
اغیار را چو غنچه در آغوش میکشی
پیراهنم ز رشک کفن میکنی چرا
با لعل چون عقیق چه خندی بسوی غیر
خشم ز اشک همچو یمن میکنی چرا
خود آشکار گشت که با غیر رفته
خنجر نهان بسینۀ من میکنی چرا
دامان غیر را زد و زلف عبیرسای
لبریز نافهای ختن میکنی چرا
طرزی ز اشتیاق تو مرد و تو از جفا
در سینه رقیب وطن میکنی چرا
غزل قصیدۀ در مدح آگاه دلان ایما فرموده
اعتدال از بسکه دارد گلشن از لطف هوا
غنچه تصویر را چون گل بود نشو و نما
از دم باد صبا بوی گل آمد در مشام
گوئیا بند قبای غنچه گل کرده وا
نوعروس غنچه را هر شب سحر انگشت ازنجوم
در چمن مشاطه باد صبا بندد حنا
بسکه دارد در چمن باد بهاری آبرو
بهر تعظیم پیامش سر نه سنجد در جا
تا مگر عکس رخ گل روی بنماید در آب
آب جون زانو زمی آید در چمن از هر کجا
در هوای کوی گل مانند عشاق حزین
صد انوا دارد بگلشن عندلیب بینوا
بسکه لبریز است گلشن از نوای عندلیب
طره سنبل بتاب افتاد از رخسار گل
پیش روی گل صبا گرد صف رخسار شانه
وصف بالای تو قمری گفت بر بالای سرو
در چمن بودم چنان دیدم که بیمار از شفا
تا مژده بر هم زنی از گل نه بینی رنگ و بو
رخنه دیوار گلشن هیچ میدانی که چیست
غنچه هیچ و لاله هیچ و باغ هیچ و مرغ هیچ
سال عمرت تا چهل شد خوی طفلی وانکنی
سیر گل بگذار و روی مردم دانا نگر
تا ز کوری داری بر عیب خود بینا شو
کفش من خوب کفشی ای فدایت جان من
از شکست رنگ می اید بگوش گل صدا
یا که بر طرف بنا گوش قران زلف دو تا
غنچه از خجلت میان رنگ بر خیزد ز جا
هست بالای ترا بالاتر ز بالای بلا
گفت طرزی چند بیجوشی ز رنگ گل وفا
کر تماشا میکنی رو سوی گلزار بقا
بر امید باغبان دارد ز حسرت خنده ها
هیچ شی باشی اگر بر هیچ گردی مبتلا
بگذرد ای جاهل ز جهل و سوی دانائی گرا
تا کند بیگانه ات از خلق و با خود اشنا
کش بزرگان خاک پای عاقلان تاج نیا
بعد ازین باشی تو طرزی را بهر جا رهنما
جواب صائب
اگر ز زلف کشائی کلاله در صحرا
ز انتظار قدت چوبه لاله گشت سفید
ز خود رسیدن دیوانگان دشت جنون
بکاک راه فتد کوه از صدا چه سپند
ز اتحاد که سرشتگان من دارند
ز سرد مهری آن شعله خوی گرم مزا
ز جوش داغ دل اتشین و طرز
چو ناف مشک شود داغ لاله در صحرا
سواد مردم چشم غزال در صحرا
نوشته نشود هم پیاله در صحرا
اگر ز درد شوم گرم ناله در صحرا
زند حلقه بمردم چولاله در صحرا
فسرده ایم بخود همچو ژاله در صحرا
نشسته ایم بر اخگر چولاله در صحرا
تتبع بیدل
دلم شکسته بمرغاب گفتگوست کجا
چنان بجمال تو بالا گرفت منزل حسن
گل بهار بقائیم و لاله زار صفا
زپای بوس توام عمر خضر حاصل شد
زبس بوصف جمال تو گفتگو کردم
شود پر آبله از نازکی لبش طرزی
که مویه لب جام است سرمه زار صدا
که مارسات بگوش تو نالهای رسا
هلال چمبه تسلیم و آسمان رضا
که نقش پای تو ماراست عین آب بقا
چوخامه نا بگلوسد زبان شوق مقا
خیال بوسه لبش ار بگذرد بخاطر ما
جواب صائب
عصائی تا نباشد در کفم از گردن مینا
بزم ما غم و عشرت بهم آمیخته با هم
بیزم بیخودیهای تو ساقی عالمی دارد
دلم در پوشش قرار و عقل چون پروانه میسوزد
دلم بر نازک زبان سنگدل کهسار میبالد
مکن گردنکشی تا از شکست ایمن شوی ای دل
شکستن را نمیداند دگر اندیشه کی
نشاید بیخبر بودن زافسونکاری مستان
درشتی گر نمیخواهی درشتی پیشه کن طرزی
چوسایه بر نمیخیزم ز جا از دامن مینا
لب جاست خندان دائم و شیون کند مینا
بحیرت ماندن ساغر بپا افتادن مینا
چو کرد و کلبه ام پر نور شمع روشن مینا
سلامت سخت میگرزد درینجا برتن مینا
که از روز نخستین سنگ باشد مسکن مینا
که میباشد شکستنها درینجا جوشن مینا
که می را چون پری جاداده در پیرامن مینا
که باشد طبع نازک در شکستن دشمن مینا
بر روش بیدل
عالم از جلوه او جوشن بهار است اینجا
ابولهای رخ ما تو بنمود و دئی
ذره تا واکنی از هم اثری از مانیست
بحسابی است اگر وهم شمردن نزنی
گل ز پیریج او آئینه دار است اینجا
ورنه زنار هم از طره یار است اینجا
نفس سوخته بر دوش شرار است اینجا
که فلک با من تو ذره شمار است اینجا
عافیت نام بود ورنه سراسر تعب است
با ادب خانه حسن نگہ شوخ و دست
یک دلی صاف درین محکمه پیدا نشود
چشم صیاد زگلزار و چمن مستغنیست
طرزی از خود بگذر در رخ جانان خوانے
تشنہ می تجلی رخ خمار است اینجا
چشم از هم کشا آئینه دار است اینجا
که رخ آئینه هم مذهب دار است اینجا
که گل دامن او خون شکار است اینجا
که نفس بر رخ ائینه غبار است اینجا
بطرز بیدل
چون آئینه از ذوق بہنگام تماشا
ای دیده بنظر پوش که از جوش نظافت
ہمچون مژہ صد چاک کند دیدہ گریبان
بر چشم ننهم دیدہ ز نظارہ که اول
از مرد مک دیدہ ما دانه فشاند
نظارہ همه سوخته در مشق تخیر
از ذوق طپد مردمک دیده چو بسمل
تا دیده کشودیم نگه داغ نظر شد
طرزی چه توان کرد باین لطف و نزاکت
سر تا بقدم دیده ام از بام تماشا
داغ است شفاف رگ و اندام تماشا
در بزم وصال تو بهنگام تماشا
دامان مژه بسته با حترام تماشا
جائی که خیال تو کشد دام تماشا
حیرت زده چشم شده بد نام تماشا
در دیده چو آرد مژه پیغام تماشا
رفتیم زبس با خود و نا کام تماشا
کز جنبش لب آب شود نام تماشا
جواب واقف
ای شبک سینه از تیر مژگان شما
ای جگرها پر نمک از لعل خندان شما
گرد بست اقداب لعل تو بوسم انچنان
در پی دل هر بخم زلفت جدا افتاده است
تا کرا طالع کند ممتاز در میدان عشق
دلنشین افتاده زخم نوک پیکان شما
سینه ها چون خم بجوش از چشم فتان شما
تا که گردی از نمک دارد نمکدان شما
جمع کی گردد بهم زلف پریشان شما
همچوگوی افتاده سر با پیش چوگان شما
دنباله
زنگی بدست افتاده است پرآب غب
در تماشاکاه خوبان دیده بازیها کند
خال نبود برلب چاه زنخدان شما
هرکه چون آئینه طرزی گشت حیران شما
جواب واقف
خال نیلی نیست برلبهای خندان شما
غنچه پیکان چو از خنده کردن بشکفد
چشم مشتاقان بره چون سرمه دان افتاده است
بسکه مور خط هجوم آوردای شیرین لبان
گوشه گیران هرطرف چو تیر از کیش وفا
بر صفای تیره روزان خم خود بسنگرید
شور وغوغا تاکی اندازید ای شیرین لبان
خون طرزی را دیت خود نیست از کیش وفا
از اشارت داغ نشیب زنخدان شما
در هوای خنده لبهای خندان شما
تا مکر آرد صبا گردی ز دامان شما
نیست جای مو بگرد شکرستان شما
پر برون میآورد و نهال پیکان شما
صبح دارد در بغل شام غریبان شما
شهر شد پرشور از شور نمکدان شما
عاشقان قربانی شو قند قربان شما
بر روش بیدل
هرکه شد آئینه سان باچشم حیران آشنا
هر شکوماکه دل شد با سخندان آشنا
برنفس آتش ز دل چون بوی کل آید بیرون
با بد و نیک جهان آئینه سان یکرنگ شد
گوهر مقصود از گرداب اشک آید برون
زاهدان خشک چون عارف زجان آگاه نیست
غنچه خندان بگلشن گریه می آرد بیاد
گر بزرگی بایدت طرزی به نیکان یارشوم
محوخود گردید و شد با نفس جانان آشنا
دلنشینهای حرفش گشت با جان آشنا
هرکرا سر شد بیا دش با گریبان آشنا
طبع ناهموار هرکس شد بسوهان آشنا
گرشوی در بحرغم با چشم گریان آشنا
مرغ آبی نیست چون ماهی بعمان آشنا
گر تبسم را کنی با لعل خندان آشنا
میرسد در بزم شه شخصی به دربان آشنا
درومیدن روضه منوره اشرف انبیا محمد مصطفی صلی الله علیه و علی اله و سلم
ردیف الباء دیوان
تا که دیدم روضه پرنور ان عالیجناب
مرنفس سر از گریبانم برآرد آفتاب
گرد گرد روضه اش سر در پیجی د میدم
این چه بیداریست یارب یا که می بینم خواب
چونکه حق فرمود او را رحمة للعالمین
زان کند بر روی امت باب رحمت فتح باب
روضه اش چون ریاض گلشن جنت بود
تا کلیک میکند برآستان او تراب
از لب جان پرور و دمهای کرمش هریس
دل درون سینه ام از شوق نالد چون رباب
بسکه پاس انتظار محشردارم بادر
میشوم بیدار ز اواز صدای پای مور
بسکه میگوییم بدرگاهش دعای د قبول
و میدم چون موج بخو و میدوم هردوی
مرقدر از سینه ام بوی کباب آید برون
بسکه دل بر آتش عشقش ز حسرت شد کباب
بسکه دارم اشتیاق بوسه در گاه او
بر درش از دور همچون سایه بغلطم خراب
تا که رخسار عرقناکش بچشم جلوه کرد
گشت طرازی شیشه های اشک چشم من گلاب
اشتیاق و ارزوی اشرف انبیا محمد مصطفی (ص)
از بس پیش دیش بزم دیده بخواب
همچون حباب آخر شد خانه ام بر آب
از پر تو جمالش بیتاب و بیقرارم
آری به پیش خورشید از نمیرود تاب
هر شب ز هجر سایم چون شمع سر بپایش
تا جلوه کرد حسنش بر دل برنگ مهتاب
چون بر درش رسیدم آهسته تر سرودم
مرد عای نایاب پیداست زود بشتاب
سرگشته بهر مطلب بهر طرف چه گردی
سوی مدینه بخوام بردار نعل شبتاب
خاک مدینه کویا در تجلیات ما بود
این نشته لب دل من زین چشم گشت سیراب
دیشب بر آستانش میگفت بخت بیدار
سرمست میرسد یار بکشای چشم از خواب
چشم ز غنجه بر با حم کشتم از تواضع
گفتا که سر معنی بشنو زباد دریاب
هر جا که پا گذاری مانیم دستگیرت
طرز ی بهر کجائی من با تو ام همرکاب
کلم که باد جاری حکم تو تا قیامت بر جن و دیو مردم بر خاک و آتش و آب
استدعای مدعا از جناب خاتم انبیا محمد رسول الله صلی الله و علیه
علی آله و اصحابه و سلم
سعی طلب صفا طلب ای دل مدعاطنب هر مطلبی که میکنی از در مصطفیٰ طلب
نور خدا و مصطفیٰ و آن چو چراغ و پر تو ور رخ شمع انجمن محو شود بها طلب
کعبه چه میروی بیا سوی مدینه کن گذر در رخ پاک مصطفیٰ جلوه کبریا طلب
از در فاطمه دلا مهر طلب شتاب رو رحمت و فیض مدعا زین پرد لکشاطنب
پاک ز خویش به ثنام هیچ نمانده هستییم ائینه دار او منم عکس رخش نما طلب
نقد دو کون آگهی رفته فرو بجیب تو سر بهوا چه میروی خم شو و زیر پا طلب
از پی صید مرغکان هر طرفی مدو بسا بر در باب رحمتش باز طلب هما طلب
ناله چنگ و شور دف در خور بیغمان بود نغمه کریه و فغان از دل بینو اطلب
بهر دوای درد دل طرزی بپردگان مدد از کف او دو اطلب از لب او شفا طلب
جواب صائب
ای از خیال زلف کجت دل به پیچ و تاب وی از رخ چوماه تو در پرده آفتاب
در روز حشر هم کنم افسانه خواب ناز گر چشم نیمخواب تو بینم شبی بخواب
ماه رخت زشام نقاب ار کند طلوع هر ذره از فروغ رخت گردد آفتاب
تا ساز کرد عشق تو قانون درد را تلخ هستم بود بدلم نغمه رباب
از ذوق دیدن رخت ای شعله خو بود همچون سپند مردم چشم باضطراب
گویی دو افتاب به ساغر طلوع کرد تا عکس ماه روی تو افتاد در شراب
جائی که بارقیب می ناب میکشی از اتش جگر شود مرغ دل کباب
از دیدن رخ تو دلم آب می شود آری کتان ز دست رود پیش ماهتاب
ترسم ز خار خار مژه ورنه عمرها بودی بشوق حلقه چشم ترا رکاب
در هر سری هوای گله داریست حیف از هستی که تنگ از و میکند حجاب
روزی حدیث زلف اگر بر لب آورم صد خطه میزند سخن من بمشک ناب
کردم چو سجده پیش تو او بنظر گفت طرزی نگر که گشته پرستار آفتاب
بردوش بیدل
بیدار روی عرفا کت ترا کشش بخواب متصل تا صبح محشر رود باز خاکش گلاب
میدمد از هر شکست موی من صد نافه مشک محرم از بس در خم زلف تو با صد پیچ و تاب
از نزاکت بنود مجروح با خار مژه گر خیالت پانهد در دیده چشم بخواب
بسکه در دیوان حسنت بیت ابرو شد دو تو ساخت چشم مردمک را نقطه بهر انتخاب
ای مژه دستی بچشم شوخی آمیزه زن کان ندارد تاب گرمی از نگاه بیحجاب
بر قسم از لبت چوشش ماحت زار ناله هر مگه از چشم مست شور باز ار عتاب
ماه من گر از نقاب زلف رخ بیرون کند میشود در ذره پنهان از خجالت آفتاب
پای کوبان میروم در حشر همچون گرد باد در خیال چشم مست کبر آرم سر ز خواب
گوشه افت اند ر دامن دم خوردنست از نفس غلطه بنامی خانه ما چون حباب
ترک کن جام بلورین دمی یاقوت فام لعل نوشینت مبادا آب کرد دانه شراب
چون شود اتمه سوار توسن عاشق کشی بهر پا بوسش دوان گردم سراسر چون رکاب
تا نسوزد چهره گل ز آه گرم عندلیب مرحم طرزی زند دست بهار از شبنم آب
بر طبق بیدل
بسکه گرمی داشت از آن آتشین لبها شراب شد لیم تبخاله چون انگور کلثم تا شراب
همچو ساغر جمله اعضا وقف یک خمیازه ایم تا فتد یک قطره زان مینا بکام ما شراب
هر زمان در صف لب میگون تو با خط موج بر بیاض چشم ساغر میکند انشا شراب
بزم
شیشه برسنگ خجالت میزند هردم چوا
درخمار وشستم یارب نمیدانم که ریخت
بسکه اسباب طرب افشانده بال نیستی
ز اختلاط صاف طبعان سینه روش میشود
از خیال نشه پیمانه چشم کسے
بسکه چشم مخمور بهای می آلود تو شد
زان لب میگون بهر محفل که خواهم دم زنم
که چو ساغر اشک میبارم که چوخیا اشک زیر
حرف چشم نیم مستش را که گفتم با شراب
باز در پیمانه ام از شیشه سودا شراب
این زمان پنهان بود در بیضه عنقا شراب
نشه را سازد دو بالا بر لب دریا شراب
شد دلم چون دانه انگور تا با شراب
میتوان ساقی گرفتن از نگاه ما شراب
بچکد جای عرق از عارض حیا شراب
رفته ام از خویش طرزی خورده ام گویا شرا
این غزل در بیت المقد س کشمیر با استعمار تشبیع واثبات مقال
بخور گردش این چرخ بید رنگ شراب
بمیر سخی عشرت ز شیشه معلوم است
چو جام تا که کشی خط بدور ساغر عیش
میان عشرت مستی و رنج درد خمار
ثبات شرع اثبات ناله موقوف است
براه عشرت مستان جهان رود بشتاب
بکوهسار خم از خط موج داغ حباب
بپایه پر ساغر چسان خلاس شود
برای محفل مستان مدام شیشه و جام
بخارص عام رخن قبول مقبول است
بذوق صحبت رندان باده کش طرزی
که دور ساغر اور است خون رنگ شراب
ببزم عیش درون میکشم زسنگ شراب
بنوش ز لب مینای لاله رنگ شراب
فگنده است زافیون ناز در رنگ شراب
بروی خاک بریز و بپک ترنگ شراب
ز شیشه آبله دارد بپای لنگ شراب
بچشم جام کند جلوه پلنگ شراب
ز شیشه چنگل شاهین بود کلنگ شراب
برون کشد ز کف خم بزور چنگ شراب
بگنج خانه خم کرده تا درنگ شراب
ز جوش شوق نجم سیر زشلنک شراب
جواب صائب
۸۴
فقر آراست چو برخاست تو چشم از خواب
جان برآید چو در آمد رخ او زیر نقاب
پای دل بست چو بکشاد ز رخ بند نقاب
دل ز غم جان نکشد تا نکشم لعل مذاب
هر زمان دیده من اشک حنائی ریزد
تا که اغیار دغا دست ترا بسته خضاب
برلبت خال سیه مردمک چشم من است
یا که بر لعل شکرخای تو بنشسته ذباب
شیخ تا نشه از چشم سیه مست تو دید
میکند خرقه و سجاده خود رهن شراب
منع من میکند اغیار ز لعل لب یار
نتوان کردن منع مگس از شکر ناب
چشم شوخ تو عجب ظالم بیدادگرست
که بیک چشم زدن ملک دلم کرده خراب
دیده ام از غم روی تو چو طوفان خیز است
که درو کشته نمودار فلک همچو حباب
طرزی آن دم که کند وصف خط زلفت رقم
شست باید دهن خویش بمشک و بگلاب
من طبعه
موج را دانی چرا هردم رود بر روی آب
بهر استقبال حیرت میدود بر روی آب
تاکه از شور و شر طوفان دریا وارهد
موج خود را سوی ساحل میکشد بر روی آب
بسکه طوفان خطر زین بحر جوشدو میدم
موج افتد از پی هم میرسد بر روی آب
از کف بیداد طوفان خطرناک محیط
موج از صد جا گریبان میدرد بر روی آب
در هوای میکشی هردم حباب پوچ مغز
کاسه خالی خود را می نهد بر روی آب
عزت میغرتی در هر کجا ظاهر شود
در بود ورنه بر آب و خس رود بر روی آب
کر نمی نم از یم لطفش بدریا در رسد
بحر پشت قطره از خجلت خزد بر روی آب
بر دماغ یم اگر بوی می لطفش خورد
موج بچو دختر زند مستان فتد بر روی آب
در هوای کوهر وصلش دریای طلب
طرزی بچون موج بیخود میدود بر روی آب
من طبعه
از صفا از بسکه پر خود بشکنم مانند آب
بر جبین چین از نیمی اشکم نماند آب
بها
بسی که مینایم بیاد عکس شخص جلوهاش
تا کرد در حلقه کرداب هستی دور دیدیم
در گشاده عقدههای تار کار تشنگان
بسکه شستم رشتهٔ طول امل دور و دراز
رستم و گودرز را چون کاه بردارم ز جا
صاف طبع و نرم روی خوشگوارایم ولی
از صفای طبع با عکس غبار ادیدهام
در محیط هستی از ذوق فنا فارغ نیم
طرزی با اشغال کثرت نقش وحدت بستهام
خویش را بر روی آتش افگنم مانند آب
سیلی امواج بر خود بستهام مانند آب
جمله اعضا یکسرا پا ناخنم مانند آب
کارگاه موج دریا می تنم مانند آب
در مصاف دشمنان آهن تنم مانند آب
گاه طوفان غضب فیل افگنم مانند آب
در گذشتن موج چین دامنم مانند آب
نفس از موج حسرت جان کنم مانند آب
من ز بیرنگی خود را د منم مانند آب
حسن طبعم
موج ازان سرگشته هر سو میدود بر روی آب
هر نفس از شانهٔ مشاطه باد صبا
میشود همرنگ او با هر که صحبت میکند
از غمش دیوانه و شیدا کوه و صحرا میشود
تار موج پر گره در بزم دریا از حباب
کار گردن تا نگفتن فرق دارد ای رفیق
من چگویم وصف او ماءالحیاه زندگیست
تارکش از بسکه میرسد ز طبع نرم او
بر سر آبست طرزی خانهام بچون حباب
تا که بندد دسمه بر طاق خم ابروی آب
میشود از هم پریشان حلقهٔ گیسوی آب
صاف طبع و سادهدل افتاده از بیغرضی آب
گر نه بستی موجها زنجیر بر پهلوی آب
زنگهای بیصدا بستهست بر زانوی آب
تشنگی زائل نمیگردد بگفتگوی آب
هیچ عیبی خیره حشت نیست در آهوی آب
خاک بر سر باد آتش میکند در کوی آب
هر طرف چون موج از بس میدود بر روی آب
جواب مخمسشم
ماه من چین برفگند از عارض گلگون نقاب
سایهسان رفت آفتاب از تاب ز افتاب
ماه من تجلت تا برخ و زلف بی تاب
تا برون شد از سحاب زلف ماه عارضش
ابرویت محراب خوانم یا کمان یا ماه نو
چون خنا سر سبزت خواهم دایم از خدا
کرده یارب آفتاب از مشرق ساغر طلوع
بسکه مجرم بر کل روی عرقناک کی
از شگنج هرخم مویش عیان شد آفتاب
مینماید چون سها در چشم مردم آفتاب
عارضت را مهر کویم در مثل یا آفتاب
کز بخون دیده ام بر دست و پا بندی خضاب
یا فروغ عارض ساقیست در جام شراب
میتوان طرزی کرفتن از نگاه ما گلاب
مخاطبه با یار و صفت زلف
نیم شب دیدم من آن مه را بخواب
کامد از ناز و ببالینم نشست
زلف از رخ بر فگند از ناز گفت
بعد ازان کشا بمن آن نوش لب
شعر رنگینی بخوان از طبع خود
دست او بوسیدم و چشم بپا
باش تا در وصف زلفت مطلعی
باصراحی می و جام شراب
با رخ چون ماه و زلف نیمتاب
طرزی این عارض بود یا آفتاب
کای دلت بر آتش عشقم کباب
کان بود در وصف زلفم انتخاب
گفتم ای حال دل از چشمت خراب
سازم از سیپاره دل انتخاب
مطلع غزل زلف
ای ز زلفت رشته جانها بناب
زلف شب رنگ ترا نازم که او
خاطر جمعم پریشان شد ز غم
این اسیران سر زلف ترا
زلف مشکین را منه بر عارضت
رفت از جان و دلم تاب و توان
وی ز چشمت نرگس رعنا بخواب
بسته میدارد بزنجیر آفتاب
تاسر زلف ترا دیدم بخواب
شانه نتواند که آرد در حساب
شب مکن روزم مپوشان آفتاب
بیش ازین بر زلف خود ای مه رو متاب
زلف
زلف تو نبود پریشان از صبا
بهر دل بردن کند هر سو شتاب
بسکه دارد بربط دل با طره ات
زلف کز جنبد خورد دل پیچ و تاب
گفتمش بر عارضت این طره است
یا که عکس سنبل اندر روی آب
گفت نی نی کاتب قدرت بمشک
بر رخم نوشته کاین است آفتاب
طرز بازی بین شیش بند لغش مسیح
گو مبادا بکسلد از پیچ و تاب
جواب غزل استاد
وز ذکر نسیمی شوم من خراب
حبابم حبابم حبابم حباب
چمنها شود خرم از گریه ام
سحابم سحابم سحابم سحاب
بچهرش چه پرسی زاحوال من
خرابم خرابم خرابم خراب
تو با غیر نوشی شراب و من از غم
کبابم کبابم کبابم کباب
قدم رنجه فرما که در زیر پایت
ترابم ترابم ترابم تراب
بباغ جنان گر روم بی رخت
عذابم عذابم عذابم عذاب
ز هجران آن زلف پرپیچ و تاب
بتابم بتابم بتابم بتاب
همیشه ز طوفانی اشک چشم
در آبم در آبم در آبم در آب
چو طرزی مخموشم پر از معنی ام
کتابم کتابم کتابم کتاب
به طرزی بیدل
هر کجا عکس جمال او کشد دامن در آب
خار ماهی شمع کافوری کند روشن در آب
گر نسیم زلف مشکینش بدریا بگذرد
حلقه گرداب سازد ناف ختن در آب
پیر حبابم بر سر خود شهید ساغر میزنند
تا که با د ماه رویش شد نقاب افگن در آب
شد گلویم چاک از فریاد و کس واقف نشد
ناله ما داشت گویا دامن شیون در آب
تا خیال نوبهار حسن او در جلوه شد
شست حرف خوبی گلزار را گلشن در آب
هستیم را از ظلم موج خشکی بسته اند
خشک کامم گرچه هستم غرق حین آهن درآب
خرقه زاهد شراب الوده می اید برون
بسکه کفر واز شعف سجاده چون سوسن درآب
جاده تجرید را صد رشته تار زحمت است
رهروان عشق را بر پا خلد سوزن در آب
بسکه از بحر تعلق پایدامن میکشم
تر نمیکرد د مرا همچون دامن درآب
غنچه ها همرنگ گردو از خجالت چون حباب
در چمن گرد د بشوید عکس با ه من در آب
فرق در طرزی مبدل غیر اسم و رسم نیست
آب در گلشن نمایانست چون گلشن در آب
بر روش بیدل
درین چمن چه خیال است آرزوی طرب
چو گل بیا در و هم گز کنده سایم لب
بهار خط تو ظلمت می بوسه بار آورد
بپرده شب تار است چشمه مطلب
بجلوگاه تو شوخیت دیده وا کردن
گسسته حیرت انگنها عنان ادب
چو شمع زندگی ما بشعله جگر است
دگر زسوختن جان ما مپرس سبب
ز جور اره دهقان روز کار مباد
بریده دست کسی کو فشاند شاخ عنب
ز پیش لعل لبت نام بوسه می نبرم
که اب میشود از نازی که بودان لب
ز اضطراب چو سیماب حیرتی دارم
اگر بآئینه پهلو نهیم نیست عجب
زتیغ ره زنی عشاق خود مشو غافل
که خوابگاه سحر است چین دامن شب
ز شرم جوهر شمشیر چین بدا من زد
چو تیغ ابروی ناز تو چید چین بغضب
بجار سوی فراقت زحجاحی اشکم
شکست رونق بازار شیشه های حلب
ز بس بعشق تو جان سوختن رواج گرفت
چو شمع سوختگانت برشته بند و تب
گرچه دورم از و پر جدانیم طرزی
که ذره شبلی ماست افتاب نسب
بر طبق بیدل
زلال آب بقا از لب سرا بطلب
حساب حاصل عمر خود از حباب طلب
سرای
سراغ ما ہگی نقش بینشانهاست
ز خویش گمشده را در دل حباب طلب
ز ناتوان باد بگاه پر توش پی برد
ز چاک پیرہن ذرّه آفتاب طلب
زبان غنچۀ گلشن همین صدا دارد
که در نظاره خرابی بود حجاب طلب
گشودن مژّه تا آرمیدن چشم است
اصول مطلب آسودگی ز خواب طلب
بمخفلی که خیال رخش نقاب کشد
ز غنچهای گل شمع، گلاب طلب
ز شیشهای نگاه خیال سرشارش
ز بهر رفع خمارش شراب طلب
اگر ز معنی لفظ عدم نشان خواهی
ز غنچه لب خاموش او جواب طلب
نشان گوہر نایاب خویش را طرزی
باشک خویش ببن غوطۀ در آب طلب
جواب ناصر علی
شعله رنگ افتاده است از بس نوای عندلیب
چون سمندر میشود گل از صدای عندلیب
ریشه در گلشن دواند از بس نوای عندلیب
از شکست رنگ گل آید صدای عندلیب
غنچۀ گل پیرہن صد جا گریبان میدرد
میخُلد چون خار در گلشن بپای عندلیب
بیکہ گلشن از رخش رنگین افناده است
میشود چون غنچه گل مضمهای عندلیب
بسکہ پیش گلرخان باغ دارد آبرو
فرش سازد چشم خود گل زیر پای عندلیب
داستان ضعف گوید با ستان صد هزار
در گلستان هر که باشد آشنای عندلیب
از نوای دلگشای بلبلان غافل مباش
گل ہمہ گوش شد پیش نوای عندلیب
مصرع ہر بیت طرزی شرح درددل کند
شوق گل ظاهر بود از ماجرای عندلیب
برطرز بیدل
هر کرا دست امیدی ہست در دامان شب
چون سحر خورشید تابان دارد از احسان شب
تا که از فیض سیہ بختی بخواب غفلتی
صبح را چاکی بدامانست از ہجران شب
چشم اوقف سواد نامۀ شام است وبس
خوانده ام نا مقطع خورشید از دیوان شب
۹۰
بغیر قناعت کام دل از چرخ نتوان یافتن اسمان هم گرد خود گرد د بهر نان شب
از سیه پوشان در گاه غمش غافل مباش جام از خورشید دارد در ته دامان شب
با فلک کر شکوه بخت سیاه خود کنم چهرۀ شمع است ساز گرمی دکان شب
در کشاد عقدۀ ماتم دروزان و فا همچو شبنم از هم افتد عاقبت دندان شب
گر بیا د شعلۀ دل را چهره پردازی کنم چون سحر از روشنی بر هم زنم سامان شب
طرزیا شاید بچوگان سحر بردار دم همچو گوی افتاده ام عمریست در میدان شب
بر طاق بیدل
ز بس کز در د هجرت سوختم تا بچا شب مرا شد از بن هر مو چرا غان جایجا امشب
طراز دامن ناز تو تا بیدریغ از دستم نمیدانم ز جوش بیخودی سر را بپا امشب
چو یار از در در آمد شمع را از خانه بیرون کن که ترسم پیش رویش آب گردد از حیا امشب
صدا از شیشه و لها بجنب و بهم بشکن که کان سرمه شد دل زان دو چشم سرمه سا امشب
دو چشم او بر د بنمرد آخر دل ر بود از من چه خواهم کرد ول کافتاد در دام بلا امشب
معطر میشود مردم ز مشکت نز مشام من کر بکشود از زلفت گره باد صبا امشب
خموشم در گلویم سر بر افشاند از نگه طرز که من عیب ارنیاید از لبم بیرون صدا امشب
جواب صائب
نگارم با رقیبان در غما در کشن است امشب مرا صد خار غم از رشک در پیراهن است امشب
دلم بشکستی و خاطر شکستی عهد پیمان هم بقر بان سرت گردم چه بشکن بشکن است امشب
عذار شاہد لیلی وشی اندر نظر دارم چو مجنون کز نه خود سینه من مام میهن است امشب
مگر از تیر مژگان تو دارد عاریت خونی که از زلف گره گیرت بزبز جوشن است امشب
گلستان بزم ما را خوشه چینی گر کند زیبـد چرا کز باغ حسنت گل به پیشم خرمن است امشب
نمودہ صبح امیدم طلوع از مشرق طالع که ان مه را درون خانه من مسکن است امشب
بخانه
نیامد آن پری دربر بیمار هجر خود
مهیا باش ای طرزی که کارت مرد نیست امشب
جواب طالب املی
با یاد لبت شد می پیمانه ام امشب
چون نرگس مخمور تو مستانه ام امشب
چون قصر حباب می گلرنگ درین بزم
از باده بود پر زفضا خانه ام امشب
مغز خردم جذبه سینای شرابست
می داد ز بس ساقی مستانه ام امشب
مانند سبو بسکه لب جام کشیدم
بر دوش کشند از در میخانه ام امشب
سبزه بنا بنظر دامن پر سنگ نماید
کز نشه سودای تو دیوانه ام امشب
از بوی گریبان تو ای غنچه گلپوش
لبریز شد از نکهت گل خانه ام امشب
از بس در معنی چو صدف ریختم از لب
در گوش تو چون گوهر یکدانه ام امشب
بر دور مه روی تو از بسکه زدم چرخ
شد هاله شمعت پر پروانه ام امشب
چون آئینه طرزی بدلم تاب نماندست
سیماب بود در شش کاشانه ام امشب
جواب بیخود
گل کرد خیالت ز رگ ریشه ام امشب
شد غنچه گل ساغر اندیشه ام امشب
با دلبرت از بسکه بدل ریشه دوانید
بر باده چو انگور بود پیشه ام امشب
مردانه کشم کوه غم و درد و بلا را
در عشق بود کوهکنی پیشه ام امشب
هر بند من از درد چونی ناله فروشست
در عشق تو شد ناله سان پیشه ام امشب
شاخ مژه ام را ثمر اشک فشانی است
بر آب دود همچو گهر ریشه ام امشب
در پیش لب لعل می آلود تو در بزم
بالیده تر از غنچه بود شیشه ام امشب
شد لجه خون سینه ام از حسرت نامت
طرزی چه بلا کینه بود تیشه ام امشب
جواب بیخود
خیال لعل تو ماند در اندیشه ام امشب
بسان تاک جو شد باده از هر ریشه ام امشب
از شمعش مشرب پروانه در شب داشتم لیکن از سوز آتش عشقش سمندر پیشه ام امشب
بیاد عارضش تا غنچه سان با خود گرانم چو گل رنگین پیراهن رواندیشه ام امشب
کنم فریاد از بس در هوای لعل شیرینش هند ناخن بخستن از جوشش سرچشمه ام امشب
سراپا استخوانم آب شد از گرمی خوبش فکند از شعله خونینها شرر در پیشه ام ا.
زبس از برق حسن او بسان شمع میومم دود چون شعله آتش در افکار ریشه ام
خیال چشمش از بس در رگ و پی میدود طرزی بود چون دانه انگور پر می شیشه ام
من طبعه
شیشه بالیده بخود باده بجوش است امشب جام از جوش صفا عکس فروش است امشب
پیش بختم هر که زستی سر افتاد چو جام پای او همچو سبو لایق دوش است امشب
تا مگر از سر مستی سخنی گوش کند جام در پیش صراحی همه گوش است امشب
از لب جام رسد مژده عشرت در گوش قلقل شیشه مگر بانک فروش است امشب
پیش مینا و می و جام و عذار ساقی نی تمیز و خرد و عقل درهوش است امشب
وه که از نعره مستان و خروش محمود باز در بزم محب جوش و خروش است امشب
لیجه پیمانه بکف دور تسلسل دارد نعره مجلس ما نوش بنوش است امشب
چنگی از چنگ بنه چنگ و مزن نائی نی یار در پوشش و پیوسته خموش است امشب
چون کسبب نای بعبارت می معنی نکشم که چو خم سینه ام از درد بجوش است امشب
به که در بزم حریفان چو صدف دم نزنم کز گرانی سخنم خیمه کش است امشب
باز سینای معانی نگشایم کانجا یار نازک بدنم سنگ فروش است امشب
گفت ساقی بعبارت بکسالب طرزی که چو در حرف توام حلقه بگوش است امشب
جواب بیخود
کرم است ز بس شعله صفت پیکرم امشب از اخگر سوزنده بود بسترم امشب
چون
۹۳
چون شمع ز بس سوختم از آتش دل دوش از شعله بود دسته گل بر سرم امشب
از حسرت آب دم شمشیر نگاهت پر تیغ تو پیچیده تر از جوهرم امشب
چون دانه شبنم بگلستان وصالت بگداخت دل از تاب رخت در برم امشب
از منزلم آنگاه چو خورشید بر آمد در اوج ترقی است کر اخترم امشب
از گرمی خوی تو طپم بسکه در آتش از جای جهد همچو سپند اخگرم امشب
یک قدم هم از جای چو دیوانه نسر شاد گر جلوه کنان یار رسد بر سرم امشب
طرزی نگذاریم ز کف دامن وصلش پر زحم تر از کل کندار پیکرم امشب
جواب طالب آملی
با آه ره شوق توطی میکنم امشب چون ناله سواری سرنی میکنم امشب
در گوشه محراب ز اندیشه چشمت رنگین برخ سجاده بمی میکنم امشب
چون اشک ره دور و دراز غم هستی در لغزش پای مژه طی میکنم امشب
در چنگ فراق تو بقانون محبت فریاد هم از هر رگ و پی میکنم امشب
می قطره خون میشود از رشک بساغر در بزم چو وصف لب نی میکنم امشب
از ناله جانسوز بچنگ غم عشقت نی در بن هر ناخن نی میکنم امشب
چون شمع شدم آب ز آغوش چکیدن از شرم ز بس شیرین خوی میکنم امشب
بیداغ جگر شمع دلم نور ندارد تدبیر دل ساده کی میکنم امشب
از بسکه دلم تنگ شد از گوشه شبی آهنگ ره مشهد و ری میکنم امشب
من شب لب لعل می آلود تو دژم کی یاد لب ساغر کی میکنم امشب
در بذل در اشک با یثار قدومت طرزی روش حاتم طی میکنم امشب
من طبعه
جام در دست سید آن بت گلرنگ امشب تا زند شیشه ناموس که بر سنگ امشب
سر خوش بدست پیرم آمد آن سنگین دل
بر دل شیشه من کامش زند سنگ امشب
حسن کلرنگ ترا ناکه در آغوش کشد
دل چو آئینه ز حیرت شده بیرنگ امشب
دل چو سبنا بخدا ز گریه نکردد خالی
کار بر طاقت ما کرده ز بس تنک امشب
کشت در پرده چو از بیم مخالف پنهان
راست چون چنگ شد از بهر کم آهنگ امشب
شانه سان پنجه من چنگ نکرد در هوس
کوزنم در خم کیسوی کجت چنک امشب
بسکه طرز نکهت طرح تغافل دارد
مژه در چشم تو کردید رک سنگ امشب
با خدنگ مژه و تیغ نکه می آید
مکر آن عربده جو راست سر جنگ امشب
انقدر زیر دم تیغ تو در خون غطلم
که کبو د است از خون جکر رنک امشب
کر چو کل ریزه ریزم کنی از خنجر ناز
در کریبان تو چون غنچه زنم چنک امشب
در کنی بر من شور قیامت بر پا
در بخل قامتت از شوق کشم تنک امشب
همچو طرزی با د بکامتمت می وصال
پیش آئینه حسن تو شدم دنک امشب
فی بیت المقدس من طبعه
برده یم یار اگر مرگان کند از ناز باز امشب
چونقش یا براهش خاک بوسم از نیاز امشب
ز بس بی تابم از طرز نگاه چشم مستش
بدل خواهم زنم خنجر ز مژگان کار ساز امشب
چو چنگ از هر رک من ناله قد راست بخیز
باین قانون نوازد یار اگر از پرده ساز امشب
چو کل از پوست بیرون ایم از اظهار ما بیدن
اگر از ناز بنوازد مرا آن دلنواز امشب
کهی بر دل کهی با جان به پیچم زلف پرچینش
سر حیدن کنم کوتاه آن زلف در از امشب
حسان با ینخجات از چنکل شاهین مژگانش
که کیک دل کرفتار ست بسپر چنگ باز امشب
رنک روی هستی بسکه از خود چشم پوشیدم
نقوش بال عنقا دیده ام با چشم باز امشب
بکو بی پرده حرف قصه سوز و کدا ز دل
که جز پروانه اینجا کس نباشد محرم راز امشب
بکوه بیستون در و آن شیر بن بن ای دل
چوخسرو اشک گلگرا کجا تا ابتا از امشب
به ناز
بمار رشته طول امل با چند می پیچی بیار کوتاه کن اندیشه دور و دراز امشب
بدهر بی سرانجامی که انجامش نمیدانم کسی با کس نپردازد تو کار خود بساز ا
ز تاب اتشش در پیش بیزم وصل اخر سرت بجیب اشک میغلطم چو شمع از بس گدازا
باین رنگت که سوزد گذار سجده مجازم چو طرزی پر پر پروانه میخوانم نماز امشب
نامه منظومه
ایانگار پریروی ماه پیکر من شنیده ام که برین بیدلی بقهر و عتاب
عتاب و قهر ترا میبرم در هر سر اداد ناز ترا میکشم در هر باب
اگر به تیغ زنی بر سرم که سر برد ا دگر به تیر زنی بردلم که رو بر تاب
من از تو سرنکشم گر رود سرم در این من از تو روی نتابم وگرشوم بیتاب
فدای تلخی تو باد جان شیرینم فدای قهر عتاب تو باد جان خراب
اگر بجای تو من دیگری گزینم یا ر وگر بغیر تو بینم بدیگری در خواب
شود بر اتشن هجرت دلم کباب از غم شود ز خون دلم پای مرگ خضاب
کسی که گفت دروغ از زبان من با تو دلش استخوان شود ز رشک کباب
کسی که کرده مرا پیش تو چو نون زالف تنش چو زلف سیاه تو باد اندر تاب
زبان او چو زبان بنفشه باد کبود دهان او چو لب غنچه باد پر خوناب
بگیر خنجر بیداد و تیغ کین بر کش بزن بسینه صد پاره ام ز روی صواب
وگر ز سختی جان کندنم خلاص کنی که مردنت به ازینم کشته بیتاب
بان وگر ختای شه ز راه لطف و کرم وگر ندای مه تابان ز روی خیر و صواب
بوی طرزی افغان گذر کن از انصاف که از غم تو بخوناب دل بود غرقاب
نامه منظومه
ای که ما را خیال یاری تو دیده بیخواب کرد و دل بیتاب
در هوای لب می آلودت دل بشم بسینه گشته کباب
تا بدیدیم گوشۀ حشمت همچو چشم تو گشتهایم خراب
برد چشم تو دل ز من بنگاه روز زلف تو جان من بعذاب
چشم مست تو و خم ابرو ترک بد مست و گوشۀ محراب
هست لعل و دهان و عارض تو شکر و شیر و پر تو مهتاب
روز و شب در هوای زلف کجت میطپم همچو ماهی بیتاب
بیگل عارض تو ای دلبر گر بگلشن روم شوم بعذاب
بیحجابانه از درم تو درآی حال بیتاب خویش را دریاب
ره وصلت نمنا که شب همه شب از دلم دمبدم چکد خوناب
غیر وصلت که آرزوی دلست مطلبی نیست در دل بیتاب
بهر وصل تو طرزی افغان روز و شب در ناله میکند چو رباب
بر روشن دل
خوانده طاوس روانی مسرع موج آب معنی فرو گهر سازد روان مضمون آب
غافل از افسانهای رنگ بی رنگی مباش در چمن این رنگ ریزد با د و افون آب
غنچها را بند گردان از تردد باغبان جوان نغمه تر دست دارد مطرب قانون آب
در هوا مرغان چمن برنگ دور نگی افگند سبز کنم رنگین چو گل روی چمن از خون آب
کاسۀ ما گر چه پر از آب این دریا نشد بازم از جان چون حباب خالی نمون آب
پای سعیش نا کجا بر سنگ حسرت بشکند بجا با مید و دچون اشک ناگلگون آب
در میان مجمع نازک خیالان چمن مصرعمی بندد چو گل رنگین بیان مضمون آب
موج وحشت دارد از بس بحر طوفانی دلی از غبار نقش پای خود رود مجنون آب
صاف دل را راز ها پنهان نمیماند بدول صورت نقش درون ظاهر کند بیرون آب
مبحث
صحبت جان پرورش دارد حیات ا در چمن چون کل از ان کردیده ام ممنون آب
طرزی لب خشک را بیدل چنین کیف روکر تشنگیها کرد ما را اینقدر ممنون اب
کرچه از جوشش صفا در اصل یک بیست آب لیک از عکس لب لعل تو کل رنکست آب
رنک بیزنکی بقدر ظرف استعداد ماست و نہ کل خون و در حباب کهر یک بیست آب
اختلاف اسم و اسما را سمی واحد است در فرات و دجله و کامون و در کنکست آب
از حباب و موج و کر داب ملاطمهای بحر دامن و جیب و کربیسان و کلاه چنکست آب
مجلس اہل صفا هم نیست بی سامان شیر هم دف و ہم نای و هم قانون ہم چنگت آبا
ما پیش اب بخش دست از جان شسته ایم دل بطوفان داده را بهتر ز اور نکت آب
یک قلم از بحر بیرون تر قدم توان نهاد با همه مشق روانیها بها لنگت آب
سو جب با تیغ عربان میدود بر روی بحر با حباب خشک سر کو با که در جنگت آب
بی جنون بیخودی از خود رسیدن مشکلت با ملایم نیستی زان مشت سنگت آب
در سراع غنچه ساران فیض رحمتش میرد پاسید دو از بسکه دل تنگت آب
طرزی اب مردمی از چشم این دریا مجو شور تلخی میکند با ما چه بی ننکست آب
بر طبق بیدل
فشرده ام مژه از بس بگریه تنک در آب سرشک من چو گہر سر زد بنگ در آب
در ین زمانه ز مظروف و ظرف فرقی نیست زرنک آب برآید شته سنک در آب
کنار دشت و گریبان باغ گلکونست مکر که ریخت از خون غنچه رنک در آب
بسان موج کر بیان بحر مسکیرم بیا د دامن اوکر زیم جنگ در آب
دماغ صلح کل از شور جنک خالی نیست حباب و موج بود روز و شب بجنگ در اب
بوقت شورش طوفان کشاکش موجش مهیب تر بنظر آمد از نهنگ در آب
بیاد لعل می آلوده چشم میگونت حباب ساغر خود دید لاله زنگ در آب
زبسکه شیشه طبع حباب نازک بود شکست ساغر خود لیک بی درنگ در آب
ز بس فراخی در یادلم فشرده بهم نشسته ایم بخود چون حباب تنگ در آب
به پیش مصرع بیدل سرم طرزی گفت نشسته در عرق خجلم چوسنگ در آب
جواب سلطان سلیم
گر نجمن افکند از رخ گلگون نقاب جوی پر خون شود هر رگ برگ گلاب
عارض ماه ترا گر بخیال آورد ذره نشیند زناز در بغل آفتاب
از رخ گلگون او بسکه خجالت کشید همچو عرق آب شد رنگ بروی گلاب
هیچ ملامت مکن سر دکشم و هست را لخت دلم کر برد چشمه بجای کباب
انداز چشم یار پیش حریفان بزم جای عرق میچکد از رخ مینا شراب
شور و شر کفر را تا که نه بینند عیان بر رخود میکشد پرده نازک حجاب
چون بمیان پانهم بی مدد لطف او من که ندانم ز جهل کار خطا از صواب
گر بغلط فکنم کف بپایش نظر پای نگاهم شود بر سر مژگان صباب
بسکه در ایام وصل عمر با خر رسید شام فراقش بود اول روز عذاب
این دل بیدار من بسکه کشید انتظار مرد مک دیده ام خواب ندید بخواب
طرزی چو سلطان سلیم پیش رخ یار برد و زجان در دلم عشق تو آرام و خواب
ز داغ اگر نمایم بانجمن مهتاب کند ز شرم فرو سر به پیر هن مهتاب
ز تاب سوزش داغ دلم خلاصی نیست اگر چو ناله در ارم به پیر هن مهتاب
بصحن باغ و چمن سایه سیاهی است که هست لاله چو خورشید با من مهتاب
چو پر تو از رو افتادگی کشد دامن که شب بکنج برآید باین رسن مهتاب
دل از بر
۹۹
اگر که شب چو سحر منیرست خورشید است
که جای خنده برون آرد از دهن مهتاب
ببزم ماه نومن گشاده رو آید
که پشت سایه من نمیشود کهن مهتاب
بشب زخانه خرامان ببزم ما گذر
زآسمان بپای کند وطن مهتاب
بنامه وصف کراکرده رقم طرزی
که صفحه چرخ برین گشته مبرهن مهتاب
انتخاب از صبح کردم مطلعی چون آفتاب
صادقم بی کذب میگویم که میگوید جواب
زلف مشکین ترانام که از بس پیچ و تاب
میداوند ریشه نازک معنی از آفتاب
تا صفای موج حسنت را بدقت میگرد
بحر عینک می نهد برچشم از جام حباب
گر باین لبهای خندان سوی گلشن بگذری
غنچه گردد بدست باغبان انگشت مرآب
ماهتاب از هاله روشـنتر نماید شام تار
زلف مشکین چون بماه عارضت کردی سحاب
عاشق بیچاره با این عشوه سازان چون کند
لعل شان گرم قسم چشم شان بد مست خواب
در هوای بوسه پای نگارین کسی
میپرد از شوق همچون دیده چشم حباب
از رگ یاقوت اگر کام دل حاصل کند
از لب خاموش او هم میتوان بردن جواب
خواب چشمش زبس از سحر سنگی کند
چون شره ظاهر بود در چشم او رگهای خواب
زان هم گر دوکشیهای که با ساغر کنند
خون مینا گر بدست افتد بنوشم جای آب
در بدشتر بگذار رعیت در ائین عشق
مدعا خواهی بیابی دل ازین درد و عتاب
خواهی آسان بگذری از نقب سوراخ گهر
ناتوانی رشتهای تار خود هموار تاب
تنگ روزی را بنظر بر تنگدستیها بود
کرده ام چون خال از ان گنج لبش را انتخاب
هر که میخواهد که خواند شعر رنگین مرا
همچو گل باید دهان را شست با آب گلاب
خواهش بیجا بطرز مذهب رندان خطاست
پیش مستان کن قناعت بطرزی بوی کباب
عکس نزانید بر مگذر من چه عجب
گرفتند که زنگبر بش غمم چه عجب
بیشی سنگ ترازوی سبک قدر می غمز
گردهد وزن گرانی بگم من چه عجب
نفس آئینه از دست صفا میگیرد
دل کرد روشنی یا بد ز دم من چه عجب
من که جز مدحت تو هیچ نیارم برزبان
حاسدا بر لب بگشاید بذم من چه عجب
صورت قصر جمشید و قبا دو حصرد
ننماید بجو کر جام جم من چه عجب
من که یک قطره آن بحر محیط فضلم
گر برون یم شود از زیر کم من چه عجب
یار با ناز گران کوشن بخواب گوشی
بشنود گر سخن زیر و بم من چه عجب
نغی من محو کن هستی موجوداتست
کذا ثبات ببت کردم د من چه عجب
بیش و کم نیست چو در جود و سخایم اعزاز
بیش اگر خرج کنم کم دهم من چه عجب
بشور و فتنه آشوب دز کا مخسب
بزیر تیغ برهنه چو چشم یار مخسب
درین زمانه دو صد چشم فتنه بیدار است
ز غفلت ای دل غافل باختیار مخسب
بجستجوی طلب کار ما کند مردان
اگر تو کار نمائی بوقت کار مخسب
چو غنچه نا که نذرو دمها کلاه ترا
به نچی بچمن موسم بهار مخسب
مقرر است که خواب بهار سنگین است
بزیر سایه بید و گل و چنار مخسب
شنیده ایم که بیدار دل نمیخسپد
اگر ز زنده دلانی بشام تار مخسب
مکان بیدر و دیوار جای راحت نیستا
بزیر کنبد این چرخ بیوار مخسب
که تا چو گل ندرد جامه گلویت
چو غنچه بر سر دیوار خاردار مخسب
بنای تجسمی داغ میکند دلت
چولاله بیخب از خود حواله دار مخسب
روان چو موج گذر زین محیط پر شوشو
حباب وار درین بحر بی کنار مخسب
بدل اگر چو سحر نور روشنی داری
چو آفتاب بروز و بشب مزار مخسب
مگذر
۱۰۱
سوار توسن عمری نه خود مشو غافل ز راه دور شوی در سفر سوار مخسپ
صفای طبع تو از شعلهای بیدار ایست فسرده دل شوی از خویش ای شرار مخسپ
گرفته طرزی ترا یار همچو جان بکنار زیار شرم کن دور کنار یار مخسپ
ردیف التاء دیوان طرزی صاحب
غزل اول در مقبولیت رسول مقبول صلی الله وعلیه و آله وسلم
دلا کسیکه غلام رسول مقبولست قبول حق بود ار عاقل است ار گولست
زآستان تو هر نا امید یافت مراد درت بمنزل مقصود وصل موصولست
بقد جت فرود سر صفت میندهم زشوق هر که بیادت خرد مشغولست
حیات دائمی و عیش جاودانی راه عشق تو هر عاشقی که مقتولست
زینکه رحمت عامت بخاص و عام رسید ز نعمتت برد ار آشنا و مجهولست
تو که طرز کلامت جوامع الکلم است که همچو شکر منقول و شهد مغفولست
سوال نیک و بد از مخلص تو کس نکند اگرچه بنده با عمال خویش مسئولست
ز لطف عام تو طرزی مراد میخواهد چه شد اگر همه ناآشنا و مجهولست
در منقبت شاه ولایت مآب مرتضی علی رضی الله عنه
آنرا که بدل شوق در شاه نجف نیست هرگز کف او پر زگهر همچو صدف نیست
آنرا که سخن صاف بحول صاف نباشد آئینه بجن هست ولی آئینه کف نیست
تا حلقه ز ماتم نشود پوست نپوشد در محفل عشاق نوازنده چوف نیست
دیدیم بهر خیل همه شاهسواران همچون تو سواری بهمه لشکر و صف نیست
هر کس که ذاتی نبود نقص پذیر است گر بدر شود ماه که بیداغ کلف نیست
با واچو کمان گوشه ابر و شکره دار هر دل که به تیر تو نشان همچو هدف نیست
کنار لب مستان سبب شورش مستی است هر می که بچو جوشش نرد قابل کشف نیست
۱۰۳
غیر از براقوس و بخبر ناپدیدا است
چون زایجه طالع ما دید فلک گفت
به سنجت و چهار طرف چشم کشود م
تأول مخالف ز خلف دور نگردد
طرزی سخنم یار چو بشنید چنین گفت
ازان بتمر تلف گشته مرا هیچ کف نیست
این کوکب طالع تو بی اوج شرف نیست
راهم بجز از کوچه او هیچ طرف نیست
مانند الف حرف خلاف است حلف نیست
این گوهر شهوار تو در کوش صدف نیست
من طبعه
از خود بجستجوی تو هرکس که غافل است
پیش رخ تو اینه زان محو دیدنست
این منظر رحسن تو سن گر عیان شوند
نگذارم ار برشته مریم کند رفو
در اصل ذات جوهر فردیم ما و دوست
هر کس که شرح مختصر عشق حل نگر د
گوید ز علم وحدت دار د هوای زر
زاهد که وصل حق طلب د از ره زبان
هر کس بپوی حق رود از راه نقب دل
طرزی وصال اگر طلبی خویش را مبین
آنکس به پیش اهل خرد عاقل است
اری بحسن ساده دلان شخص مائل است
آئینه چون بحسن جمال تو قائل است
این زخم یادگار دم تیغ قاتل است
در ماد یار این عرض جسم جا ئل است
علم بیان و منطق او ژاژ وائل است
خان علوم ما چه عجب بر دلائل است
غافل که در خدا و تو این حرف حائل است
بیشک بگنج وصل رسد زانکه قابل است
دیدار یار دیدن و پندار مشکل است
من طبعه
دلم بیک نظر رحمت تو محتاج است
متاع عقل و خرد سر بسر بیغما رفت
دل من د مژه ای در اثر تیر تست
بپیش تاج شهان سر همان فرود آرد
که جو دیده من تار چون شب تاج است
که ترک چشم تو در ملک دل بتاراج است
همان چو میکل شب از صید در اح است
که خاک پای تو بر فرق من بتابع است
ریزه
زسینه نعره لبیک میرسد در کوش
زشر م دست تو بیرون زآستین نکشد
دوئی بدیده اهل نظر ندارد راه
کمان چرخ زسکو شام زند با تیر
بتاج منطق زر فرزموز دانشت
زچتر قامت و رفتار و عارضت یکر
از آن جو شمع ز روخندان بود طرزی
گرد لم جرس کاروان حجاج است
اگرچه ساعد خوبان بجید چون عاج است
چشم زاحد خود بین زا حولی کاج است
به پیش تیر حوادث دلم جو آماج است
بهمین که مهبد بی نطق صاحب تاج است
صدای مبل و قمری کبک دراج است
که پند لب در داغش نه بهرج علاج است
در بیروت کشته شده
تا که تخم خار عشق در شس برانست
انکه رود نا سمک اشک جو دریای ما
بسکه بیا د رخش خون جگر میخورم
پیش کرمهای او هست سبکز نگا
تا بدر سندگی کوس امانت زدم
انکه ز نور کشید در ورق خوانی کس
چون نشوم سربلند پیش بن بخشر ان
در سند بندگی به و رمفتی عشق
طرزی چه خوش گفت دوش حضرت تسلیم
یاد رخ گلرخان مهرگیاه منست
وانکه رسد نا سماک ناوک آه منست
سرخ تر از برک کل روی گیاه منست
گرچه گران همجوکوه بار گناه منست
مهر خفای راز پر کاه منست
بر فلک دلبری عارض ماه منست
بر در او جا بجری پشت و پناه منست
سرحط داغ خمت مهر گواه منست
مرتبه عاشقی بسمه آگاه منست
جواب صائب در شام شریف کفته شده
یک کره از غم زلفت دل نا شاد است
بار منت کشد خاطر آزارم دلان
زبان پر از شکر معابود هر سجون
از چه در زلف تو دل بر سر دل افتادات
سروا زاد ازین بار گران آزاد است
خامه ام نوک ترابش قلم بهزاد است
بسکهبیگانه ام از صورت تمثال دویی
عکسهم از آینه چون شخص جدا افتادهست
بهر صیدم چه کشی منت صیاد دگر
ارزو دام و تمنای دلم صیادست
دل چو تصویر ترا دید بنقاش بخیال
گفت فکر تو بتصویر کشی استادست
کیست جز ناله که احوال غریبان گوید
قاصد گوشه نشینان عبث فریادست
بر رخ بحر خیال تو ز حیرت چون موج
هر سر موی من از خویش جدا افتادهست
عاشقان تو به بیداد و جفا خورسندند
داد خواهان ترا داد رسی بیدادست
زلف اگر سر کشد از روی توای شوخ مرنج
زلف مشکین تو با مشک خطا همزاد است
از دلم دجله فیض است روان همچو فرات
آب سر چشمه این لطف ز بغداد است
مدح صائب کنم از مصرع تبریزے
که ز تردستی او ملک سخن آباد است
در راه بیت المقدس گفته شده
دل ز دست گریه کرد پناه خراب افتادهست
همچو شبنم خانهام بر روی آب افتادهست
خاکساران در او را بچشم کم مبین
ذره ام هموزن سنگ آفتاب افتادهست
گشت تفسیر جلالین خجالت میوار
سر خط از لغزے بس در پیچ و تاب افتادهست
یار خندان تاز چشم گریه الودم گذشت
جیب هر اشکم چو شبنم در گلاب افتادهست
تر نمیکردد بآب گریه کام خشک ما
گرچه ما گردن چو حباب در تیاب افتادهست
در میان مطلع دیوان حسن نو خطان
بیت ابروی طب دپ بیجواب افتادهست
تیره بختان درت چون سایه از افتادگی
بگذر و بالا بلند از آفتاب افتادهست
با چراغ نفس با اینقدر خم گشتهام
امشب تارم زکف نقاش مساب افتادهست
تا ز هستی بگذر و چابک بملک نیستی
پیک عمرم زان برفتن در شتاب افتادهست
فیض نور روشنی باشد متاع کلبهام
خانه ما زیر پای آفتاب افتادهست
طول و عرض و عمق خط خالها زان صفات
مرکز پرکار دورش با شتاب افتادهست
کام دریا
کام در باز نشد از جام لب خشک حباب
آب این سرچشمه کویا در سراب افتاده است
خواب راحت را تہی به بیداری چشمان نمیکنیم
خواب همچون اشک از مرکان بخواب افتاده است
سرنوشتم گرچه واژون چون نگین افتاده است
همچنان بر خط تسلیم جبین افتاده است
خال زیر گوشه آن لب نمیدانی که چیست
نقطه از شوخی بزیر یاسین افتاده است
در ره کوی وصال او گذشتن مشکل است
پاره شیشه دل بر زمین افتاده است
بسکه دارم انفعال از عرض مطلب پیش او
چون عرق شرم خجالت از جبین افتاده است
گر خورم خون جگر چون شیشه می باک نیست
قسمت روز ازل خود این چنین افتاده است
میکنم شرح گلستان را بیستان چون بهار
بسکه رنگ معنیم در آستین افتاده است
چون براه زندگی آسوده خاطر بگذرم
مرک از هر گوشه ما را در کمین افتاده است
بر رخ کلرنگ او این پیچ و تاب زلف نیست
سنبل تر بر عذار یا سمن افتاده است
بسکه ذوق شهرت کمنامیم بیتاب کرد
نام ما چون نقش بیرون نگین افتاده است
من شدم در کاکل چون شام هند او اسیر
دل بدست زلف چون ماچین و چین افتاده است
موج مضمون در رکاب خامه من میدود
طرزی ملک معنیم زیر نگین افتاده است
کردش چشم تو از بس شوخ و شنگ افتاده است
با دورنگی چون فلک بیرون زنگ افتاده است
گلشن چشمم زبس رنگین شد از عکس لبت
اشک من چون غنچه در دامان تنگ افتاده است
جز صدای دل شکستن غنچه دیگر هم نیست
شیشه را بر دوش کویا بار سنگ افتاده است
از دهان او سخن لغزیده می آید برون
در لبش راه سخن در جای تنگ افتاده است
از غرور حسن بر روی گلستان ننگرد
غنچه را دامان خوبی تا بچنگ افتاده است
موی چینی را ز بس نازک جبها طبع
محمل فریاد بر دوش ترنگ افتاده است
در کشاکشهای بحر روم و دریای حشس
زورق دل در دم کام نهنگ افتاده است
از میان لشکر جشم و در رزم شام هجر
ناله ام چابک سوار و پس جنگ افتاده است
از تماشای چمن طبعم چواہو میرمد
سایه گل در نظر مشت پلنگ افتاده است
مرغکان چشم من در حلقه گرداب اشک
همچو مندو در میان نهر گنگ افتاده است
در ره سر منزل مقصود مدح ذات او
طرزی پیک خامه ام را پای لنگ افتاده است
در بستان شهدای دمشق شام گفته شد
تا عکس یار در دل دیوانه منت
تصویر جلوه نقش پری خانه منت
بیگانه چون شوم که بدل اشنای ماست
من دور کی روم که وی همخانہ منت
گیسوی حلقه حلقه او هست دام من
خال سیاه دانه او دانه منت
از فیض اشک آه بدل گشت چشم من
خوش اب و گوشت ام چو همیانه نا
آئینه ساخت عکس رخش کردل مرا
از چاک سینه نیر بک شانه منت
هر چند فارغم ز جهان لیک پیش یار
گیسوی یار کنده و زولانه منت
چون غنچه بسکه خون دل او غصه میخورم
پر خون چولا لہا لب پیمانه منت
بر دوش چرخ کشته کران گوش اسمان
از بس بلند نعره مستانه منت
زاهد بپوش از در میخانه ام گذر
رندان مست تخته میخانه منت
هر صبح باغ رنگ دگر اورد برون
این رنگ بازی شب دیوانه منت
از بسکه ذکر گل شده وردم بصبح و شام
طرزی ز غنچه سبحه صد دانه منت
در مغاره دمشق شام گفته شده
گرد و غبار خاکدرت افسر منت
جائی که نقش پای تو باشد سر منت
من آن نیم که منت چرخ فلک کشم
در زیر دست پنجه نگین تسخر منت
مرغان با رول چرخ بیک زدن کشت
شمشیر بار شهپر بال و پر منت
مادر اچه
ما را به بند کس نتواند نگاه داشت
رفتن ز خود چو آب روان جویهر تست
خواهم ز چشم سوزن تخم زود بگذرم
زان رشته سان زیاد تن لاغرفت
تصویر قد نما شده همجوی بر تنم
از بس خیال یا د رخت در بر فت
تا یا د چشم مست تو ساقی بزم ماست
دوران مطبج دور خط ساغرفت
سرخم بیای طاح کی و بهم نمیکنم
بال همای تیغ بکجت بر فت
تا سر به بند کی تو خم کردم از نیاز
عز و تو وجاه غلام د رفت
نفی دوئی نموده بر اثبات و حدم
نام طلسم ذات تو نامظهرفت
تا آب باده قطع شد از جوی شیشه ام
لب خشک نز د کام و لبم ساغرفت
از تیغ ابروی تو مرا احتیاج نیت
از بهر کشتم مژه ات خنجرفت
در جیب غنچه باد صبا میکند نهان
از برگ کل کر ورق دفت رفت
طرز می زدود سر مکی شکوه چون کلیم
خوناب دل که صندل در د سر فت
در دمشق شام گفته شد
چراغ مجلس خورشید شمع داغ مت
فروغ نیم سحر دوده چراغ مت
ز فیض پرپکش ابر بهار نمشیرت
دکان زخم دلم غنچه ای باغ مت
ز موج باده روان یار پر چرخ میخوانم
که نقش ساغر جم سر خط ایاغ مت
زبور باده تخم میکشان کند ستی
بجل من مقری از نشه دماغ مت
چنان بخود اشبات بیخودی کردم
که قاصد نفسم نیست در سراغ مت
ز جوش سینۀ کلهای داغ خونینم
برنگ شهر طاوس باغ زاغ مت
زنقش خوب و بد غیب ساده افتادم
زچشم آئیات کوشه فراغ مت
بکوی دل آسود کان تپد دارد
ز شورشی که نهان در ضمیر باغ مت
بجنده گفت که طرزی بزاغ خویش ساز
فروغ شمع تو پروانه چاغ مت
۱۱۸
در مشق شام گفته شد
ز ان صداقت جو ن قلم سطر خطایی است
راستی از تار مسطر جاده در راه تست
معنی روشن دران آرم جواب نامه است
چاه ظلمت چون قلم هر چند همرا ه است
خانه ام بر باد رفت از دست اشک دانه
بر سرم ابر بلا این اشک طوفان راست
بر فراز اوج عزت ترک امیدم نشاند
با در ازیهای من از دست کو تا هیت
در طریق عشق مردان نیک دانند و بدیدند
نیک خواه من بود هر کس که در خواص
چون خلاصی یا بم از شام غم در شبها تار
روز بد چون سایه هر جا هست همراه شت
که بر اشکی که در آب و که سجا هم نکند
غول را نبود سیر جا نفس گمرا ه است
تنگدل باشند ز جان مانت در تماشا
خال کنج ان دمن زان روی دلخواهت
طرزی زنگ زدم من دام فریب مردعم
از شکت تنگ آبی زیر این کاه تست
جواب صائب شام شریف گفته شد
یقین العمل است قوت روان است
سواد خال خطت سحر خا امان تست
از ان ز چرخ فلک شیر ناله ام گذرد
که یاد قامت تو ناوک کمان تست
زهر نگاه تو چون گل بخویش ميبالم
که باغ حسن تو با دبها ر جان تست
ازان چو اشک بکل تا کم فرو رفتم
که سنگ نیم غمت بار کاروان است
ز کاوش مژده سرمه زنگ دلدوزت
چو میل سرمه سیه مغز استخوان است
چرا ببرم محبت بصد در نشنیم
که عشق مرشد من شیخ همربان تست
چنان بخاکد رت روی عجز ما لیدم
که اوج چرخ برین خاک آستان تست
مہر کابی من شمع را مکن تکلیف
که در طریق بلا برق لمعان تست
شام مار مصاف سپاه خود سر غم
فغان خدنگ من و آه کمان تست
به بند زلف تو دل بیجو سید میسوزد
که تار زلف کجت رشته های جان تست
ولین
گر سخن در در کو شو ارا و محتشم
که چو صدف عقده ها ان صت
چنان ظاهر و باطن بیار متحدم
که هر چه در دل است برزبان صت
شام شیب پنجه ارمن این غزل گفتم
تبار کی زغزلها ی نوجوان صت
همیشه برده صائب از ان روم طرزی
که سرمه نظرم خاک اصفهان صت
جواب صائب در شام کثر شند
از فراخیها ی مشرب گره مامون است
با صفای بطح روشن نیل جیحون از فردا
برده پیر مغان ان رند قلاشم که سن
باده پا پیمانه و خم با فلاطون از فردا
تأکه بر نقد دلم مه قناعت سکه زد
از زر سرخ خنا صد کنج قارون از فردا
بردیوان اشعار سخن سنجان دهر
بیت مضمون از سن است شعر موزون از فردا
تا که درس ابجد غم خوانده ام در پیش عشق
حرف دال لام و میم و صورت نون از فردا
بسکه الفت پیشگی با اہل محنت کرده ام
دروازه من شاکر وسیاد ممنون از فردا
بسکه جوی شیر شیرین حش کندم مجان
بیتون و خسرو وفر هاد و گلگون از فردا
با نشان سرخط سر کار داغ و مهر اشک
از حدود شام تامر حد جیحون از فردا
در بیابان جنون از وسعت دیوانکی
طرز شور وحشت سرشار مجنون از فردا
در شهادتگاه بر ق تیغ اتش رنگ او
دید های داع و چشم زخم پر خون از فردا
ران دو چشم سحر ساز فتنه رنگ پر فریب
جاد و وافسانه ونرنگ افسون از فردا
در نوای پرده عشاق صوت راستی
چنگ دمای و بربط و مزمار وقانون از فردا
تانهادم چون سحر خورشید داغن شامل
زهره و پر دین وماه و چرخ و کردون از فردا
سکه در تشکجه جمع پریشان کشته ام
کاکل سرکشته از سن زلف شبکون از فردا
بسکه طرزی همچو صائب نی بگلزین میزنم
هر چه دارد درخم سر بنه کردون از فردا
جواب شوکت در شام دمشق کفر شند
چشم صیادش زبس در بند تسخیر منست
بسکه پیچیدم چو جوهر بر دم شمشیر او
سنگ امرود او بدل ز بس گران افتاده
من برنگ نیکت گل ناتوانی وحشتم
در جهاد نفس کافر سورت یا دعلی
در شکار مدعا در صید گاه صبحدم
شعر شیرین طرز قند و طبع صاف روشنم
عقده ای سر مهر دامدهای سینه ام
بسکه زور قبضه تسلیم میبازوی بیست
در دبستان ادب در درس مشق عا
خانه چشمم بها از دیدن خوبان بود
بسکه از شرم گنه هر لحظه رنگم بشکند
بسکه پیش ناقبولی طرزی صاحبی کنم
جنبش مژگانش اراوار زنجیر منست
جای رنگ خون به بخش نفس تصویر منست
همچو کوه سر به سنگین بهت تقریر منست
حلقه رگهای برگ غنچه زنجیر منست
در کف اندیشه من شیر و شمشیر منست
ناله ام تیرست و آه من پر تیر منست
بر سر خوان عزیزان شکر و شیر منست
غنچه شکفته گلزار دلگیر منست
چله قوس فلک در مشت گیر منست
حضرت دل شیخ من بسبتاد من پیر منست
از ضعیفیها نگر سمار تعمیرا منست
از گل خجلت پر از گل جیب تقصیر منست
سیل برگرد در و دیواری که تصویر منست
جواب شوکت در شام شرف گفته شد
رنگ شکسته غنچه گل دسته در ندا
بر صفحه کتاب مضامین درد یار
مضمون نشسته رفته رنگین لعل یار
بر روی شام سخنم ربط مصر عبست
از فیض نو بهار دم تیز خنجرت
در گلشن همیشه بهار حضور دل
از گرد خار سینه من میکشد صدا
بالای ناله سر و برخاسته در ندا
هر مد آه مصرع برجسته در ندا
در غور و گوش معنی شایسته در ندا
بر چشم شعر ابروی پیوسته در ندا
رنگین بخون چو غنچه دل خسته در ندا
تار خیال رشته گلدسته در ندا
طومار گفت و کو لب سر بسته در ندا
اشک
آهنگ ساز محفل فغفور چین حسُن
صوت ترنگ شیشه بشکسته مینا
مارا بکام و ساغر و پیمانه کار نیست
سینای باده ایم دل خون گرفته مینا
شعر بلند من که ز گردون گذشته است
در گوش یار نکته آهسته مینا
از شور خندهٔ نمکین و لبان یار
پرخون بسان غنچه لب پسته مینا
طرزی که معانی نمکین شکستم
رنگ پریده مصرع برجسته مینا
جواب کلیم در دمشق شام گفته شد
چنان بعقیق لب مهر جم بکام منست
که حرف خندهٔ نقش نگین بنام منست
چوشیشه رنگ فروشی کنم بپزم سان
که سرخ از می عشق تو روی جام منست
مدام در حلقهٔ ذکر حضور مرشد جام
دعای ورد قدح ذکر صبح و شام منست
ز وصل آتش عشق تو کی شوم ایمن
چوشمع داغ جگر روشنی شام منست
چرا بگوهر غلطان شعر خویش ننازم
که گوشوار من گوش من بکام منست
برات هستی من برابد نوشته ازل
فلک بود قشر پارینه و دام منست
سمند غزم من از بسکه تند میتازد
سپهر ریشهٔ گردلی خرام منست
گر زخوشهٔ پروین فشانده دانه بدام
که نصر طایر چرخ فلک رام منست
ز خنده طرزی نیم چون کلیم افتادم
گل شکوفه من سخنهای دام منست
بحضور یحیی علیه السلام در شام شریف گفته شد
دل چوخم فکر لبت جوشش می نابست
کمی مستی زغفلت ریشهٔ خواب منست
بسکه در بحر خیالت غوطه خوردیم چون صدف
رشته عقد گهر موج گرداب منست
تا که افتادم بیادت گشته ام از خود بی
از برای این کسان نذ دوعقاب منست
روز میدان مصاف لشکر نفس و هوا
آه سرد صبحگاهی تیر پر تاب منست
در عبادتگاه دل بهر نیاز عاجزی
چاک زخم سینه من طاق محراب منست
در خرابی بنای قصر تقصیر کناه
آب کشتن از خجالت هیچ سیلاب است
دل کباب عشق از بالین و بستر فارغ است
کرد خاکستر چو اخگر فرش سنجاب است
ترک تا ز ترک چشمت پیکر رنک فتنه است
قصه دارا و جم افسانه خواب است
حیرت ما هیچ رفع اضطراب دل نکرد
بیقراری خانه زاد شخص سیماب است
سرکجی با تیغ حکمش نوبر تسلیم است
سجده افتادگی قانون اداب است
ساز و برک کوشه روشن دلان جز داغ نیست
شمع بزم سوختن در خانه اسباب است
تا که فهرست کتاب درد خواندم پیش عشق
رقم سر حطهای وصل سوختن باب است
چون گهر در بحر معنیهای رنکین سخن
ابروی شعر از مضمون شاداب است
طرزی بیدل کفت در بازار زهد خود پسند
هرچه خیر خود فروشیها بود باب است
جواب صائب در شام شرف گفته شد
کوه قاف حنا ما که کعبه کاه است
طراز شب خفا پر کاه است
ز بس بنقش نظر بر قدم نظر دارم
فراز چرخ برین مسر ز نگاه است
بطاق معبد وحدت حیا و قیمت مرا
که یاد شخص دوئی صورت گناه است
چو مردمک به من تا خیال خال تو زد
زنور سایه بمردم نگاه است
چنان بر آب حیات ابد قدم زنهم
کخال کنج دهان تو خضر راه است
بتخت سلطنت میزوال ملک فنا
شکست عجز خم کوشه کلاه است
ز بس براه فنا تخم طینتی کشتم
نهال وحدت او ریشه گیاه است
ازان بهوش و هم می نهد قدم طبا
که چون نفس ره باریک چین آه است
چو خانه معنی روشن کشم ز چاه ذقن
اکرچه ظلمت آب سیه بچاه است
بروز یاد تو در دل مرا چو خورشید است
بشب خیال تو در بزم سبزه ماه است
فسون خیر نرد راه عقل و دانش من
خیال نفس به خویش غول راه است
بطن
بمن حکایت جمشید و کیقباد مکن
گدای خاکدر دوست پادشاه منست
ز وضع خاطر آشفتہ ام چہ میپرسی
بسان زلف پریشانی در پناه منست
بپیش صائب از ان رو نمی شوم محرم
کہ سرو مصرع برجستہ یک گواه منست
جواب صائب در شام گفته شده
جای سرمای خمار میخانه بر دوش منست
عوض دل شیشه پری در آغوش منست
من چنان چون شیشه با رندان کنم گردنکشی
کرب پیمانه می حلقه در گوش منست
دور خط فکرم بر نقطه دل شد محیط
موج بالا دستم و دریا در آغوش منست
شورش مستی می در خم هنوز نشه است
جرات سرشار من از مغز پرجوش منست
بر سپهر خاکساری از عروج ما مپرس
اسمان چاه کرد غاک پا پوش منست
تا که باشم سرخ رو پیش بتان مانند لعل
لخت پرخون جگر آویزه گوش منست
نقشبند عشق تا بر نقد قلبم سکه زد
مخزن گهر سخن لبهای خاموش منست
نالهای خود تراش خامه ام ناگفته ماند
ظلمت گرد سواد سرمه رو پوش منست
در میان آتش حسرت سرا پا سوختم
تا که بار سر بسان شمع بر دوش منست
سبق خواندم در دو دانش پیش استاد خرد
عقل چاکر هوشیاری بنده پوش منست
طرزی چون صائب زموج فکر خود طوفانیم
کاسه سر اخگر از فکر پر جوش منست
جواب غرین در شام گفته شده
زداغ لاله ستانی که در کنار منست
گل شگفته من غنچه بهار منست
شهید عشقم و بر خاک من چراغ مسوز
که رنگ آتش دل شمع مزار منست
خیال غیر چنان کرد دامنم گرد و
که شب خیال تو با صبح در کنار منست
دل دو نیم بروز مصاف خصم دو
بدست جرات اندیشه ذوالفقار منست
چو شمع بر سر من گرچه خاک میربزد
کدورتم همه از چشم اشکبار منست
گلم چو غنچه کند چشم بسته سیر چمن عرق فشانی حسن تو ابیار منست
زجوی کلکم ازان آب زندگی ریزد که خضر سبزه در طرف جویبار منست
بسینه غنچه داغ و بروی دل کل زخم برای سیر چمن باغ و لاله زار منست
بباغ بی قد سرو تو چون روم کستاخ که میو در نظرم سرو چوب دار منست
برنک خاتم یاقوت بهر شهرت نام چولعل خون جگر نقش روی کار منست
بچنک همت شهباز فکر من عنقاست بکوه قاف فنا کمترین شکار منست
بطرزی گفت حزین دیده در خیال تو باش بجلوه در دل این کرد شهسوار منست
جواب نظیری در شام شریف گفته شد
بسکه آن بیرحم دل در بند بیداد منست شمع جوریش شعله زن از باد فریاد منست
دل گرفت ار بلا از ذوق آب و دانه است دام را هم تار زلف ای صیاد منست
قد نما بر پرده دل بسکشم تصویر یار مانی اندیشه من کلک بهزاد منست
تیشه شان تصویر شیرین پیش ناخن کوهکن بیستون از بسکه از یاد فرهاد منست
بسکه بر تمثال من غربال درد و خاک بخت معنی کژ دم گزیده دست صورت باد منست
لاله زار عشم گلست های داغ سینهاست سرو باغ خاطر من طبع آزاد منست
دل غبار گردید تا آئینه تمثال شد بسکه تصویر تو نقش صفحه یاد منست
چون نگریم چون نسوزم در شب یام وصال آتش دل شمع سان در مغز بنیاد منست
در میان همنوایان سخن سنج خیال مصرع برجسته ناز سر و فریاد منست
چون نگردم رهروان نکته اهل خرد شیخ دانش مرشدم پیر دل استاد منست
میکنم ظاهر بهر معنی که میخواهد دلم شخص مضمونم بطبع خدا داد منست
چون نظیری بسکه طرزی نا امیدی میکشم آرزو غلطان بخون در محنت آباد منست
جواب اسیر در شام گفته شد
نار نجیم
تا که چشم به مست تو هماز افتت
چین پیشانی من پرده در راز افتت
باده از قانون خط جام زدم
برق تا زان همه از اوج فلک میگذرند
انکه بر صید دو عالم بکشاید مژگان
گاه در آب نرم گاه بر آتش سوزم
راستی نغمه قانون رگ ما ر دل است
گفتم هستی سخن نیستی آمد بخیال
زان سبک پر زدن از چرخ فلک میگذریم
در شب و روز به بیداری و در خواب و خیال
در شر و شور عدم صائب شوکت جوشید
سوختم بسکه نهان طرزی ز شوخی با اسیر
چون مژه سرمه غبار ره آواز افتت
رنگ بازی برخو خشمک غماز افتت
ریشه نشئه می تار رگ ساز افتت
انکه از خود گذرد فکر سبکتاز افتت
چشم شاهین من و دیده شهباز افتت
چکنم دیده و دل فتنه در انداز افتت
صوت عشاق کز و عربده ساز افتت
سخت نزدیک بانجام من آغاز افتت
چونکه جنبش مژگان پر پرواز افتت
ذکر تو فکر تو و یاد تو دمساز افتت
بر لب از بسکه رسانیم و آواز افتت
دل پروانه بفروغ گهر راز افتت
من طبعه
خیال چشمه که طاقت ربای هوش است
صدای من قلم تا بگوش چرخ رسید
بسان خط نگین سحر تم جهانگیر است
بحرف زار یه همرگی گذارم گوش
مرا ببردن پیمان مکن تکلیف
زبسکه زمزمه را ست بسته اید دل
چرا بمعنی اسرار فهم من نرسد
زبسکه عشق مرا جوشش میدهد هر شب
که گرد سرمه غذای کف خروش است
سواد خال که مهر لب خموش است
عقیق لعل که مهر لب خموش است
که پنبه سر مغز خرد بگوش است
سبوی باده پیر مغان بدوش است
صدای نغمه او ناله خروش است
که حسن رخ یار فهم و هوش است
درون خم می سر شور است جوش است
چرا پیچ برخ سد فرو کنم به نیاز
از ان سنگ ستمان پای می جهد طرزی
که حلقه در یسیمینمغان کونسن است
که از خزیده آن مار خود در کش است
در بستان شهدای عشق شام کشته
ای که گوشم محرف شمع جان بوداست
دوش با شمع در آتش سرا با سویم
می دهم با غنچه نخستین سر کرو کشان
بر سر دیوان گلشن پیش منشی بهار
میببرد باد پریشان میر ندانش از چمن
در چمن بر روی خون غنچه مردم میدید
بر دل آگاه ما رنج و بلا از غفلت است
با همه آب طهار تها نکرده تر دماغ
خواب راحت میکند بیکار مرد کار را
همچو ابرو می نهد پا بر سر چشم بتان
گوشتگویم تا سحر با حضرت دل بوده است
زانکه چون پروانه مجتمعتی محل بود است
تا بعمرم سایه شمشیر قاتل بود است
در حساب روی او کل فرد با طل بوداست
بسکه گل با صحبت گلزار مایل بوده است
گل نمیدانم که از تیغ که بسل بوده است
مرغ دل پا بند دام آمد که غافل بوده است
زاهد سر ختک ما کو با که ساحل بود است
پای خواب آلود عذر لنگ کامل بود است
هر که در مکر سخن هم رنگ سبل بود است
در بستان شهدای شام شریف کشته شد
ما با در جیب گل چو ز لیخا در یده ایم
بر یاد قامت تو زلب آه میکشد
از شرم قامت الفت سر و در چمن
از بیم ترکتاز شبیخون باد صبح
آورده تا که بوی ترا در چمن صبا
این غنچه نیست بلکه بشوق هوای کل
ابروی وسمه کار برویت نغوزه خم
از شرم رنگ یوسف کلشن پریده ایم
این سر و نیست کز دل گلشن دمیده ایم
چون قد نون دامن گلشن خمیده ایم
نکهت چو رنگ در بغل کل خریده ایم
کلشن بسان آئینه رنگی پریده ایم
پیش صبا بهار گریبان دریده ایم
قوس قزح کمان برنج مه کشیده ایم
در طاق
در طاق ابروی تو ازان رو فتاده ام
مژگان بپای مردم چشمت خلیده است
باد صبا بگردش رنگم نمیرسد
چون بوی غنچه بسکه دل از خود رمیده است
از پیشگاه خاک در آستان یار
طرزی بکا روم که بسیچیم خریده است
در شام شریف گفته شد
در مشهد شهیدان هنگام ترکتازی
رنگ دیت نگیرد خون شهید نازی
چون چنگ بازیگری در بزم بینوایان
از جای نغمه خیزد خون بچنگه سازی
از دوش مهد راحت طفل دلم چو بلبل
در خوان طبله شادی پشه چنگ بازی
بر آتش عنایت از حال دل چه پرسی
هر دم چو شمع سوزم در بوته گدازی
سیپاره بود زین پیش از غنچه تو جانم
صد چاک ساخت امروز دل از زبان گرازی
خون شهید تیغت مضمون بی نیازی است
از خط زخم خواندم معنی سرفرازی
از دست برده نازی بسکه در بهاریم
سر تا بپا نیازم در معبد نیازی
صد بار اگر شهیدم سازی بخنجر ناز
از نو حیات یابم از لطف جان نوازی
با صد نیازمندی طرزی ز غنچه گوید
یارب پناه خواهم از نازی بی نیازی
در کراچی بندر گفته شد
طبع نازک مشربان را طاقت گفتار نیست
تاب گلشن از کجا خود طاقت دیدار نیست
هنگام ناز حیرانی نزاکت آشناست
عکس در آئینه هم از کلفت زنگار نیست
خاطر آزاده از زنار و تسبیح فارغ است
جای ناب یک گره در رشته این تار نیست
سیر ملک بی نشان در پیش پا تو کرده ام
بیخودان را چاشنی کمتر از رفتار نیست
گوهر طالع بروزور نمی آید بکف
این متاع بی بها در روی سین بازار نیست
فرع هر جاطالع اصل است سود و زیان
نفع در گفتار کم خسران بی کردار نیست
بسکه با داد بدل آئینه بندان کرده ام
در نظر جز جلوه های شوخی دیدار نیست
۱۱۸
هر چه در چشم خرد سامان هفت دیداست دیده آئینه ام باجوب از زنگار
پشه مغزان را خیال فکر سر در دوست زاهدان خام را غیر از غم دستاریت
چشمه چشم زتاب آتش دل خشک شد کم نمی در جویبار دیده خونبارت
بسکه دارد تازگی از جویبار حسن او غنچه هم رنگین چوخاران حسرت دیدار است
بسکه خونین طرازی محو در حیرانی ام طاقت دیدار نبود قوت گفتاریت
در بغداد گفته شد
هوای بوی که رنک بهار این باغ است که قطره قطره شبنم بروی کل داغ است
زحسن کرم تو در بزم دور دیده من چو شمع هر مژه من فتیله داغ است
ز پیش چشم تو یک مین تا جدا گشتم که بدید من تیره چون پر زاغ است
بهار تیغ تو خندید تا بحال دلم ز خون زخم مرا سبز دامن باغ است
ز طبع ساده زاهد دلا فریب مخور که آب ساده نمائی بکار خود کاغ است
لوای ردست مجو از صدای کوکستی که لاف اهل دوئی سر بسر همش لاغ است
ز خوان نعمت او رزق میخورد هر کس چه فیل و پشه و مور و چه ماهی در ماغ است
از ان بمردم اهل زمانه ساز شریت که طبع نازک طرزی ز دهر با چاغ است
در شام شریف گفته
بسکه در آتش عشق تو مرا حوصله است شمع سان ابحیاتم زمی آبله است
بسکه از بادیه شوق تو چابک گذرم نفس سوخته چون برق مرا راحله است
راه زنگین چو رگ گل بنظر می آید جاده بسکه آز خون دل آبله است
تا بر د سوز رسودای متاع دردت ناله من جرس واشک من قافله است
استخوانم بکلی خورد سراپا چون شمع کو نیا داغ غم عشق تو خود اکله است
نقشبند تو کند بسکه جلی ذکر خفی ناله زنجیر بپا در ره این سلسله است
پلی یا حق
۱۱۹
طی ریاضت نخورد ما وکت آہت بہناکست قوت بازوی پرواز کمان از چله است
فرض بر کردن او ترک ادای فرضست زاہدا زیب که گرفتار غم نافله است
اوز ما کوید و من حرف نکو میگویم در میان من او تا بکجا فاصله است
بوی جمعیت خاطر و مدارا و مبش سر که چون غنچه بگلزار غمت یکدله است
عمر بکذشت ره زلف بپایان نرسید جاده زلف در از تو عجب مرحله است
چون جرس با دل صد چاک و و بیقراری سرگرا طرزی درین راه لب بر کله است
در بستان شهدای شام گفته شده
مرکز ایا و رخ خوب تو شب بالین است همچو کل با سحر بینشر انس و نسرین است
بسکه بر عارض خوب تو نظاره تشنام تار نظاره من چورک کل نمکین است
از تغافل بکجت بسکه کرانی دارد مژه چشم تو چون تار رگ سنگین است
دل ز دام سر زلف تو خطائی کرد که خم زلف کجی باشکنت پرچین است
قد شمشاد تو سرتیز چو تیغ الماس پیش او سرو چو شمشیر کجی جو بین است
کجت کیک دلم را ہوا میگیرد مزه مار تو کب زنده تر از شاهین است
در دلم غیر تو کس می ندر ایدار بیم آری چرا که پری خانه کند سنگین است
بر لبم زہر شود زان شکر شهد فروش بسکه از نام دکان تو لبم شیرین است
ما که تصویر رخ خوب تو بینیم بخیال پرسیماب چو آینه مرا بالین است
بسکه کشتم سخن کاکل پرچین کجت طرزی چون ناف غزالان ختنم مشکین است
این غزل بمضامین عجیب و غریب در مشق شام کشته شد
آبروی زندگی در دامن چشم تر است دانه دل کر جو شبنم آب کرد د کوهرا
یک نفس بیداغ در دستر نباید زیستن سوختن چون شمع مارا صندل درد سر است
شمع را از بسکه دل لبریز کرد کلفت است کر چه میسوزد در آتش لیک خاکتر بسر است
۱۲۰
شور طوفان طلب یارب نصیب کیست کام
گر د خود گرداب سرگردان بصل گوهر است
همچو مرهم هر کر اطبعش ملایم طینت است
بیکمان ناخن بود بالین و بزمش بتر است
نقش رویش بر بیاض دیده ام مغشوش شد
این همه از آب پاش بهای کان تراست
چشم او از پهلوی مژگان کند صید دلم
قوت واز شاهین جنبش بال و پر است
کر صفا خواهی کند از لاف اظهار کمال
بر رخ آئینه ها زنگ کدورت جو هر است
گشتی ما چون حباب از سنگ تسکین رضا
با همه کم طاقتی در بحر وحدت لنگر است
در سخندانی مزاج خامه ما نازک است
پیش راهش جاده پر سنگ خط مسطر است
با ضعیفی پشتیبان سرکشان خود سر است
قوت دست قلم از زور مال لاغر است
گفت بیدل طرزی با این مرده طبعان تمین
آب این آئینه ها یکسر کدورت پرورا
در دمشق شام شریف گفته شده
بسکه دل در آتش عشقش سراپا اخگر است
برتن کر مم زبیتابی عرق خاکستر است
زینت بزم تپلان از بیقراریهای ماست
پیچ و تاب زلف بوی عود دود مجمر است
بسکه شمع زندگی را تاب نور رنگ نیست
وا من باد صبا طوفان باد صرصر است
میتوان سد بست پیش راه یاجوج هوا
هر کر از ول بکف آئینہ اسکند ر است
چاره لب خشکی کام صدف با هم نکرد
قطره آبی که موج چشمه سار گوهر است
بر رخ آئینه مضمون سفیدیهای کور
صافی طبع صفای صیقل روشنگر است
صوت صور شورش محشر نمی آید بگوش
از گرانی خواب غفلت پنبه گوش کراست
همچو گل بر بستر لخت جگر خوابیده ام
جای هر مو بر تنم از بسکه زخم خنجر است
خضر راه عجز یعنی حضرت افتادگی
مومو ما را براه ناتوانی رهبر است
وضع ما افتادگان پنجر را سنگر شکست
از ضعیفی موی هر جا پا گذار د بر سراس
بسکه دل رانین ز هر غم دنیا گزید
صورت همیان پرندش چشم از دراست
۱۳۱
تخلیه پر نعمت و سفره ناخالی کجبت است
سرنوشت می پرستان خط دور ساغر است
پیچ و تاب ہر برش موی کل کل مبدا است
تارعنکبوت وائی اینه را گل بر سر است
بیشتر از مطی قهرسم از زور سپاه
بیم از شکر ملی بیش از سواد لشکر است
دال دست نفس و حرص و آز و شهوت شکم زا
اتفاق دشمنان آری فساد کشور است
بحر طبعم در بیان از بس روان افتاده است
قالب هر لفظ من مضمون معنی پرور است
طرزی چون صائب بدست دل پریشان شستهم
قطره ما خویش را گر جمع سازد کو ہر است
در بستان شهدای شام گفته شد
روز نوروز است در غنچه تمامی خشن است
از ید بیضا گل طور گلستان روشن است
در چمن از سر خوشی از بس گریبان پاره کرد
غنچه را مانند کل چاک گریبان دامن است
از گل و نسرین شاخ و غنچه ای ارغوان
در چمن لعل و در و یاقوت مرجان معدن است
ما و بلبل گرچه هیم پر سیم در در بار گل
لیک کوشش سوی بلبل چشم لطفش با من است
بسکه از ظلم صبا گلهای روی خاک بخت
از فغان بلبل در گلستان شیون است
بید خنجر غنچه پیکان شاخ گل ساز و کمان
آب جو زان چون شکر موج زره پوش است
باد مطرب غنچه ساقی باغ بزم و لاله جام
رنگ گل موج شراب سرخ و گلشن چمن است
کی بظرف و صوت میکرده ادا وصف بہار
مرغ حسن روی کل بر دن صد گفتن است
ہمچو بوی گل ازین گلزار باید زود رفت
بزم رنگین چمن چون کل تماشا کردن است
در چنین محفل اگر طرزی ننوشی جام می
پیش خوبان چمن از شرم جای مردن است
در بستان شهدای شام کشته شده
زان دل من بدر پیر مغان پابند است
کہ خط جام میم دام گلوگیر شد است
تا که یک سیل شدم راهوی چشم تو جدا
روی ائینه چشم و من شبنم شد است
هر که حیران تو شد بشود انگشت نما
نام آئینه از ان روی جهانگیر شد است
خاطر کل شگت از نفس باد صبا
تا بیاد دهن تنگ تو دلبند است
همچو زنجیر سراپا گره حلقه زدم
تا که دل بسته آن زلف گرہ گیر است
عوض رنگ چکد تش نم داتم ز قلم
در خط مشق غمت بسکہ دلم پیراست
تا سر قلب مرا بوته عشق تو گداخت
همچو سیماب دلم کشته اکسیر است
بر لب زخم دل طفل مزاج بد خو
نوک پیکان تو پستان پر از شیر است
حرف سنجان دیار عرب د فلک عجم
بیصدا پیش تو چون صورت تصویر است
طرزی چون دید دل خویش بروی گفت
شیرین گشته نوک دم شمشیر است
در شام گفته شد
صفوت صافی آئینه دل پاک منست
کوہر بحر حیا دیده نمناک منست
از خرام قد و بالای تو ای سرو سہی
خاک بر فرق سرم چرخ من افلاک منست
سرو آراسته شمشاد بگلشن میگفت
طرز این جلوه از ان دلبر چالاک منست
عقده هستی من حل شد از ناخن جام
شیشه من گره تار رگ تاک منست
عرق شبنم اگر شست رخ غنچه بباغ
شوخی حسن تو ہم از نظر پاک منست
ریزم از جامه چو گردار بفشانی دامن
بسکہ لبریز کدورت دل بیباک منست
گل شادی ندمد از چمن عشرت ما
داغ غم غنچه باغ دل غمناک منست
چون رویم بہر تماشای گل و سرو چمن
پیش را ہم نفس از سینه صد چاک منست
بحر با چهرۀ ظلم تو بر افروخت چو نار
تندی خوی توای شعلہ خاشاک منست
نیست این لاله بدامان جلالی طرزی
پارۂ می نفس سوختہ چاک منست
من طبعه
جمله پیدا و نهان اسباب سامان دل است
از مکان تا لامکان میدان جولان دل است
سر جهان بستان دل نسایم ہر سحر
جای بزم عیش جانان پیش ایوان دل است
ماه مردم
ماه مردم بین بود دل نور حق بیند مدام در صفا امینه خورشید حیران دل است
در کلستان جهان یک یک ازان کل کز سید شاخ کل ان کل خودر و بوستان دل است
در بهار وصل اوجای هزار و ساریست بلبل خوشخوان بان عندلیبان دل است
برطرف ای کشته چشمان ارچه سرکردان دوید سمت الوان عالم چیده برخوان دل است
چون زذکر نام او خاموش کر دم تاز در ازل با یاد اوسباق پیمان دل است
از برای دل غفلت ز کا فر نعمتی است جان بمانان بیزمان مردم شناخوان دل است
احتراز از صحبت ناقص کردن لازم است باد اغیار مخالف تیغ سوزان دل است
از علو عظمت دل من چکویم پیش تو اسمان چون بیضه پنهان زیر دامان دل است
پرموچون بان ذکر ثنای او کند زان که یاد اور روان در هر رک جان دل است
من طبعه
هنوز دلبر من از سفر نیامده است ز مصر مار نبات شکر نیامده است
چو برق از سر من این شب تار کذت راه هنوز طره او تا کمر نیامده است
بطرز لذت جان باختن نمیدانی که یار بر سر تو مخبر نیامده است
چنین که از نظر لطف یار مهجوری برویت اهل نظر را نظر نیامده است
چو برک کل کف پای تو از چه رنگین است مرا که خون دل از چشم تر نیامده است
کر کمتن عشاق بسته تنک میان اکر چه دوش میان تا کمر نیامده است
دلم بسینه چوسیماب میطپد بیتاب هنوز اثیرات در نظر نیامده است
زانتظار کشد سر و باغ سر در جیب قدت بناز بگلشن کر نیامده است
دلم چو سینه غربال از چه سوراخ است خدنگ ناز توام بر جکر نیامده است
چنین که اینه از شوق محو دیدار است زکنج خانه کر یار بر نیامده است
چو خون مرده ز جا بک قلم نمی جنبی زورق بررک تو نیشتر نیامده است
۱۳۴
از ان کشته چو حباب از هوای پوچ پرا که کشتی تو بموج خطر نیامده است
چنین که کودن و اسوده دتن و سالی بعشق عمر تو کو یا بسر نیامده است
چو زلف شبخ روزت سیاه تا نمار که شام تو بطراز سحر نیامده است
من طبعہ
غنچه را نی هوای تو جگر پر خونست بلکه از درد در ون نالگر پر خونست
بسکه از هجر رخت لاله بخون رقصه فرو همچو کل لای ا لا زیر و زبر پر خونست
بسکه کلشن ز غمت کن حمن ریخت بکجا پنچه از غنچه و زلاله سپر پر خونست
دوش نارنج و بهی ده کنان گفت بهیم سیب پالهرده ز آسیب ثمر پر خونست
هر مژه شاخ کل سرخ نماید بنظر بسکه از خون جگر دیده من پر خونست
همچو یاقوت ز دست کشد شور دریا در بن کوش صدف د وی کهر پر خونست
بسکه خون جگر از شر مژه ام میبارد کوچه و کوی و در و راهگذر پر خونست
چند طرزی شکر و شهد جهان میطلبی بکشا چشم که این شهد و شکر پر خونست
من طبعہ
از ان شعله عشقم همیشه پای ثباتست که پیش شعله خاموش اتش کهربا است
بآب و رنگ صورت نیست دیده حق بین که عین ذات حقیقت جدا ز نقش و نگارست
چسان بعارض اجسام عارضی بینم مرا که با ورخ یار ا صل جوهر ذاتست
از ان بششجهت از هر طرف نظر پوشم که یا ولی جهت او برون ز طرف جهاتست
نکرد کاسه پر شهد روز کار مگرو که پر ز زهر نباتش بهمان برک نباتست
مرا که طبع لطیف از نسیم میسرنجد بدوش منت دو نان کران جو بار ماست
ولی تبسم او عمر جاودانی یافت که خط و آن دهن تنگ خضر و آب حیاتست
بحسرت لب خشک مدام تشنه لبان سر شک از مژه من روان چو جوی فراست
یکہ
١٢٥
بگیر دامن الطاف مصطفیٰ که تو دست
براه دین نشوی طرزی زین عمل غافل
که دوستی رسول خد برات نجاتست
که دین تمام بحج و صلوٰة و صوم و زکاتست
من طبعه
بی شرار عشق او زانرو دلم پژمرده است
بسکه از پیکان تبر او دلم آزرده است
یک سراپا همچو گل در لخت دل پیچیدهام
از ادای سرد و خشک زاهدان مرده دل
از متاع صبر و عقل و دانش من هر چه بود
سوخت همچون شمع سرتاپایم یکدم بر زنم
گل بنمیدان نه میبند روی سرسبزی بگل
دوش گل در پیش بلبل گفت در روی بهار
ابرویم ریخت بر خاک و رخم را زرد کرد
در چمن طرزی زنگ گلها پاک ریخت
آتش آب زندگی در طبع شمع مرده است
یکقلم از جانمی حس بنده گویی مرده است
بسکه از تیغ کج او زخم بر دل خورده است
دل بسان لاله از حسرت بخونوافسرده است
ترک چشم او بیغما پاک از ما برده است
در جگر داری دل من سخت صاحب کرده است
حاصل برگ و برخسم ثمره زرده است
در چمن این رنگ را باد صبا آورده است
هرچه با من کرد آن شوخ جفا جو کرده است
از لگد کوب خزان این بزم بر هم خورده است
من طبعه
زانبکه روی چمن از بهار رنگین است
از ان زخواب گران غنچه چشم نکشاید
مگر بهار حنا بسته پای گلشن را
ز نوک خامه نقاش کار صبا
مگر بزلف کج سنبل و بنفشه گذشت
مگر بسیر چمن میرسد عروس بهار
چو دیده غنچه گلشن بدل گره دارد
کف چنار نگارین چو دست گلچین است
مقرر است که خواب بهار سنگین است
که دست لاله و انگشت غنچه رنگین است
چمن ز غنچه و گل کارخانه چین است
که نفخه نفس باد صبح مشکین است
که صحن باغ زبرگ شکوفه سیمین است
زموج سبزه جبین چمن پر از چین است
۱۳۶
چمن ز درد چو فرهاد مبتلائے جنون که شور خنده خوبان باغ شیرین است
مگر که خسرو باد بهار می آید که یونس گل و گلگون غنچه ها زین است
بسان شبنم گل جزا می چشم جوش گناه که خواب سایه بید و بهار تسکین است
من طبعه
همچو چشمش گرچه عمرم در قدح نوشی گذشت خواب شد روز و شب غفلت مدهوشی گذشت
زلف سودایی دمی از گوشش سر بر نداشت حیف کین عمر در از ادب کوشی گذشت
بسکه آن شیرین دهان بر بی زبان افتاده است سرگذشت قصه ام یکسر بخاموشی گذشت
از کف خامی نشد خالی سبوئی بزم من همچونی هر چند فکرم من بر جوشی گذشت
همچو زلف و کاکل دلگیرم ویت از بخت رسا با بناگوش تو دوش من هم آغوشی گذشت
همچو نرگس در چمن از عشق روی گلرخان نوبهار نوجوانیم بی نوشی گذشت
نی ز باغ و گل خبر دارم نه از باد بهار عمر من چون غنچه در خواب فراموشی گذشت
انقدر دل در شش وحشت سراغ بیخود است کز رمیدنها خیال من بآهوشی گذشت
از حیا طرزی ز بس از خود قطره در دیدگام صبح و شام من بوصلش در فراموشی گذشت
من طبعه
روز و شب نوروز و دم صبح بهار است من با تو بگویم تو بگو وقت چه کار است
خون رگ گل بسکه صبا جای خمار بخت سرپنجه هر غنچه نگارین نگار است
با شاهد گل گوشه پیدا کن و بنشین کامروز بگلزار بسی گوشه کنار است
اینکه صبا داد بگل ساغر سرشار سر جوش بچمن غنچه و بد مست هزار است
خورد است ز پستان هوا شیر لطافت از شبنم گل زان بدل غنچه غبار است
از بسکه زده چشم بهم بوی گل امروز چون ابر چمن بخت گل سایه سوار است
دارد هوس سیر گلستان عدم را کز آتش گل برگ جهنده چو شرار است
بیجب
۱۳۴
جیب سمن از غنچه رنگین شده گلگون یا شهر بهار پر از خون شکار است
زان گشته جوانان چمن محو تماشا گل جلوه فروش است بهار اینه داراست
در پیش رخ خسر و گل همجو غلامان استاده بپا عرعر و شمشاد و چنار است
ساقی هوا باده به پیمانه گل ریز دوران سر غنچه بر تاشیه خمار است
مشاطه گلزار بس غازه فروش است رنگین چو رک غنچه و کل هر سه غمار است
با سرو لب جو نکنم نسبت قدت شمشاد قد ر دونوزین جو بکنار است
گل رخت سفر بسته واماده کوچ است زان نخل گلزار پی بستن بار است
طرزی جسن گیر که از باد بیقت بر خنک صبا خسرو گل مست سواراست
با حسن رو نما دل آئینه صفت هموش چاک شانه او سبز زلفت
بر دلق عشق پاره دگر ندوختم بر خرقه دست داغ غمت پنبه صفت
تا مهر عشق روی تو بر دل نهاده ام پرورد داغ بیجو کنینه صفت
بر کنج خبیب وجیب همان مصطفی (ص) پروانه خطاروزی روزینه صفت
بر در و روزگار ازان روی صابرم از زهر صبر شهد بلو ز مینه صفت
زان چاک سینه ام زرو چشم دو خته گین زخم یادگار تو در سینه صفت
در شهر ماه من سخن سعد در حسن است گرشنیده است شمس تو اوینه صفت
طرزی خیال جلوه آن خبر مثال نور صفای دیده اینه صفت
من طبعه
هر چند ز ما یار جدا است جدا نیست اینش بگویم که بجا است و بجا نیست
در جلوه یکتائی او توام و فردم ما برسی قدم از در و دو ما هست دوناست
هر کس که زیستی گذرد در هم جا ما ن عالم همه گویند فنا هست و فنا نیست
هستی من و ما اثر هستی یار است
هر رنج و غم عشق اشارت ز عماد است
از معنی عنقا سخنی بیش نماند است
در کون و مکان در بروز پر چپ و راست
ما با تو قریبیم و تویی از بر ما دور
پامال کف پای تو شد خون شهیدان
صد گنج حنا دارد اگر هیچ ندارد
این ناله کهسار صدا هست که صمد است
رنجور ترا درد بها هست و دوایست
از دور شنیدیم وفا هست و فانیست
دانی تو که آن ذات کجا هست کجا نیست
این آینه زان عکس جدا هست و جدانیست
بر پای تو این رنگ حنا هست و حنا نیست
طرزی بدر دوست گدا هست و گدانیست
من طبعه
در گلستانی که با د آن گل خود رو گذشت
بسکه چشم سرمه ئگنش شوخ و شنگ افتاده است
گر بریز ریشه غم سینه سازی چاک چاک
زان کنم باریک بینیها بسخن خط او
از ضعیفی زیر دیوار غم آن آفتاب
سرود مجوسس آرج بردن رفت از چمن
از رمیدنهاس چشم شوخ آن وحشی غزال
ناف گلها ی چمن مشکین حسن چون نافو شد
سینه اش کرد د نشان تیر مانند هدف
طرزی چون دیوانگان از خود حکایت میکنم
یک سر و گردن ز خجلت تک بکل از خو کذشت
سرمه دنباله دار چشمش از ابر و گذشت
میتوان چون شانه ها جا بکف روی او گذشت
عمر ها چشم بصیر عینک زا نو گذشت
سالها چون سایه خواب من بیک پهلو گذشت
چونکه سر و قامتش سر جوشش از طوق فاخته گدشت
و حشتم همچون نگه از دیده آهو گذشت
صبحدم چون از چمن آن غنچه خوشبو گذشت
هر که از پهلوی آن چشم کمان ابرو گذشت
تا ز پیش چشم من آن در کـر جادو گذشت
من طبعه
دل ز غم تبخاله داری تا بخود بالیده است
نرگس سرمست را ز انرو بیمار وار کرد
پیش چشم درد مندان سرخ رو گردیده است
سیم و زر از نوجوانان چمن در دیده است
بیم عباد
میرسد باد صبا هر صبح شستش بر دهان
در چمن با کل ز عشرت یک نامن خندیده است
بسکه از تنکی کلستان بی فضا افتاده است
غنچهای کل نفس در زیر لب دزدیده است
کرد رسوا از فغان در باغ راز غنچه را
عندلیب از رنگ غنچه ایعجب نادیده است
میچکد رنکین چو یاقوت از سر مژکان من
دانه اشکم ز بس در خون دل غلطیده است
پاک چشمان سکه پیش کلرخان با آبروست
در چمن شبنم شب آمد دوش کل خوابیده است
کلرخان باغ بکبر از سر شوخی و ناز
از اطلس خار ای کلکاری قبا پوشیده است
مثل رخسارت کل رنکین و شاداب و جوان
زین کلستان دست کلچین صبا کم چیده است
طول خط دائره از اصل ذات نقطه است
آسمان زان سالهابکرد من کردیده است
بسکه شخص شعر مرد صاحب غیرت بود
شاعران را پادشاهان با طلا سنجیده است
پوشش کن طرزی مشو مغرور رنگ این چمن
تا مرو بر هم زنی این رنگها برچیده است
من طبعه
دست فرهاد و صبا بسکه شکر ریز شده است
غنچه شیرین لب کل خسرو پرویز شده است
با چشم تو مقتل دل ما تیز شده است
کالب شم و دلم دیده خونریز شده است
مکر از دور قد سر وترا دیده بباغ
که چنین سرو بتعظیم تو قد خیز شده است
کمرم خم ز لفت زمیان کشته دو تا
حلقه زلف تو از بسکه دل آویز شده است
باز خون که بریزد بـه خاک آب
خنجر کشته دم آن مژه تیز شده است
نه همین عشق تو عقل و خرد م برد از کف
بر سر عشق تو جان دل من ستیز شده است
بسراغ لب شیرین و بهان اسکه دوید
اشک کلکون شبنم نیز چو شبدیز شده است
از سه ستی خود همچو نفس زود کذشت
تا که بر بوسه زدن لطف تو همیز شده است
هیچکس نیست که چون شمع سرا پای نسوز
کهنه غربال فلک بسکه شرر بیز شده است
شبخون رود هر صبحه بتاراج چمن
طرزی پوش نبم کل بسکه سحر خیز شده است
١٣٠
بر طبق بیدل در کابل گفته
پاس ناموس حیا چشمه آب بقاست
موج اب جوهر شمشیر کوهر را حیاست
کرچه سر کردانم از غم حاشیہ پامالیست
کره خود کردیدنم سر مشق تدریس فناست
اسکان موج صفا دار و لطافت ای نما
کر دبا بشرح تنهای دیده اغنیا ست
منکه بوی طره اش از جان نکه میداشتم
این زمان هر حلقه اش انگشتر دست مهست
بسکه صید درد در صحرای غم از سر پرید
چین پیشانی بغرقم سایہ بال ہماست
رو بید بیدرد دیدن پشت سر خارید نیت
رو بسوی دل از ان دارم که با در در آشناست
دیدن دشمن مرا چون خاک کرد سر سه ساسات
کوشش چشم عدد بر هم مرا چون آسباست
شرم ناداری زنگ مفلسها بکند
زیر دست از خودی بودن ها را مانعاست
در بزور چوب بگیرد ز مخلوق خدا
در حقیقت شاہ زور آور ز ناداری کد است
چشم بر جب لئیمان دوختن آسود
من چه غم دارم که دستم کنج پیمای عداست
پایمالی نایابی از دست رنگین ہوس
روسیاهی عاقبت سرمایه رنگ حناست
خواب مخمل را نہ بیند خواب شبهای نار
هر کرا بر صفحہ دل باد مشعش بوریاست
مردم صاحب حیا از خویش میدرد و قلیم
عیب کوبیدرد پروانه دار بس بیجات
بسکه طرزی پیشش ناتوان افتاده ایم
ما ضعیفان را بدست زر کردن مینا حصات
جواب ناصر علی
دل فرصت بصمم ائینہ پرداز ہواست
صبح را دانه شبنم کره بند قباست
تیرہ از سایه تمثال شود خاطر من
عکس طوطی بدل اینہ ام زنگ صفاست
صاف دل از سخن سخت بغیر باده اب
اب را پست بلندی خطا سر مشق صداست
دیت خون شهیدان و فا با ما لیست
خون زخم دل صد پاره ام از رنگ حناست
تا صبا کرد پریشان خم کیسوی ترا
دل صد چاک مرا عربده با باد صباست
ندارد
مشک با زلف تو کرد در خطا لاف میری
بیخودیهای غمم کرد ز هستی ممتاز
دل پر خون کن در رشته هستی نفت
نه فلک وسعت کل کردن یک ناله ندا
غنچه بخت بدار اثر بی اثریست
شرم نظاره مرا در عرق جبهه کدا
معطی قامت چون سرو مراخم دارد
دوری از پرتو خورشید سیاهی دارد
تا تماشای جمال شده نیرنگ کنی
قطره اشک اکر چون دل بطرزی کردی
راست کویند که در اصل ز آهوی ختات
روی آئینه ام از دست بخبر نقضاست
نفسی کرم رو از دانه دل لقه است
یا رب این خانه ماتم چقدر تنگ فضات
کرهش بک همپها بر دوش هوا
دل چون شبنم آئینه کل از حیاست
مه چو کر دید تهی شبش بطرقه دوتات
سایه بخت سیه بر سرم از بال هما
در نظر شبنم کلهای چمن ایینهات
تا بدامان فناراه بیک لغزش پات
بر روش بیدل
ناتوانم از خیال ناله کرد نها بلاست
ریشه اندیشه خلوت دل مارسسات
اعتبار رنگ امکان رنگهای دوتات
از هجوم ناتوانی ضعف حالم را مپرس
صد بهار رنگ تأثیر کان نون پرواز داشت
چشم حیرت پیشه کان انداز ناز جلوه است
دل ز بس آزاد کیها جامه زیب نیستی
حال ماضی را کن امروز استقبال کن
پاک طبعانر اکمال ذاتی خود زیبیست
شاهدان فکر را طبعم کند مشاطکی
چون حباب از ضبط خودیک در طوفان است
دانه تا در خاک نبود فارغ از نشو و نماست
کیست تا این یک بیند چشم حیرت کفاه
میشود طنکه از بس فغانم نارسیاست
رنگهای این چمن افسون نیرنگ فنآست
پیرسنش چشم ما ائینههای قد نماست
از دو عالم چشم پوشیدن مرا بند قبات
نقش با ز پس گذشت از بسکه کردیم
نقش جوهر خانه ائینه از اوریات
بر سر انگشت معنی از تاک مصمو نگات
۱۴۳
شوخی چشمان حیا چون شعله در خاکستر است داند گوهر رشته ام آب در سرزیباست
چشم پوشی جامه احرام تحقیق است وبس هر چه می اید بچشم ما حجاب چشم ماست
قطره چون از خود برامد مایه دار غیمی است دانه پیدا، ما را خود نمائی آسیاست
دست حاجتها برآوردن کمال قدرتست جنبش مژگان بچشم ناتوان دست دعاست
خانه چشم بها از دیدن خوبان بود دیده تبخیر را جلوه کرد توتیاست
جاده راه عدم بی نقش پا یک لحظه نیست رفتن رنگ اثر ها کاروان بی در است
کرده طرزی تسخیر و زحالی سمی باد ما ضعیفانرا خیال ناله امداد عصاست
جواب صائب از قندهار کشته
خمار جام شبینه هنوز در سرماست ببین که این سر شوریده را چه شور ابتها
بقامتش نرسد سرو بوستان ارم چه شد که از قد خوب تو قد اربهاست
دلم زاتش رویت بسینه همچو سپند دو دیده ام زغم عارض توچون دریاست
به سیم غمره روان میفروشمش دل و جان فدای چشم تو کردم بگو که خوش سودا
نگار من که زسر تا بپا همه زیباست رخ چو آئینه اش مظهر صفات خداست
زبسکه چشم تو بیمار و ناتوان افتاد مکر سعی عصای مژه زجا برخاست
اگر چه حسینی مودار را صدا نبود دلم شکسته ولیکن هنوز پر زصداست
بچین زلف تو گر کرد مشک نسبت خویش مکن ملامتش ای جان که اصل او زخطا
ز شام تاسحر با نسیم در جنگم که از چه درخم زلف تو راه باد صباست
نیافتاده صحن چمن ز خجلت سرو بناز تا که سهی سروما زجا برخاست
زبسکه زلف تو با ردل حزین دارد مدام طره طرار سرکش تو د و تاست
دلم بخست که تا بید پنجه خورشید بخون طپیدم و گفتم که کار کار حناست
نه خت که دل زارش غبار میگیرد صفای سینه طرزی نگر که تا بکجاست
جواب
۱۳۳
جواب صائب در بغداد گفته
زلف سیاه او نه بر اشفته از صباست
از حرص دل ببری خم هر زلف او جداست
تا رو بروی عکس رخت را بر کشید
اب روان جوی از ان روی رو نماست
صیاد غیر دام نه بندد بکوی صید
در راه مرغ دل خم گیسوازان بلاست
هر چند پای پیش نهم و پس روم
از بسکه شوق خاطر من جانب قفاست
در زیر چرخ سر بهی از زر غیر سر
لاغر بود هلال که چشمش همه طلاست
در اشتیاق سیر گلستان کوی او
طبعم چو عندلیب نواسنج در نواست
با عالمی که کار ندارد بجز جدل
صلحی که نصیر جنگ بود ارزوی ماست
از چنگ جور مردم بیگانه خار غم
طرز می شکست خاطرم از دست آشناست
بر روش بیدل در کابل گفته
زندگی ترک سوال مدعا است
ابرو چون جمع شد آب بقاست
خاک ما اخر بدامانش نشست
اشک شبنم عاقبت نذر هواست
ناله از عجز بنالد بگوش
ساغر لب ریز اشک از صد است
غنچه را بر خاک رحمت می نشاند
پیرهن را ساز بالیدن قباست
در خیال جلوۀ دیدار او
حیرت دل با تسخیر آشناست
در بهار نیستی سرکش مباش
پایمالی حاصل نشود نماست
هم طرف تخم اجابت میدهد
ساغر دل بسکه لبریز دعاست
ناامید ان کف رنگین شدم
بر فرازم لوح از برگ حناست
نقش پا طرزی زمن اخر گذاشت
در گذشتن بسکه رویم در قفاست
برطرز بیدل در کابل گفته
ان پریرو گرچه دائم در پی ازار ماست
راست پرسی شور عشقش گرمی بازار ماست
از سر و سامان احوال پریشانم مپرس
دفتر آشفته کل نسخه طومار ماست
سرکشی در مارسبت گیران تا عجز نیست
باز مین یکسان چو نقش ما در و دیوار ماست
خاکساران مرده دل چون تن پرست منیعته
زنده چون اخگر بکجا کستر دل بیداره است
تا سرو کارم بدل افتاد پر خون شد نفس
همدم ائینه کشتیم و نفس اخیار ماست
صاف طبعانرا کدو رتی با کلید کنکون است
طوطی ائینه کو یا سبزه زنگار ماست
از بد و نیک جهان آئینه سان آزاد ایم
زشتی تمثال کی بار دل هموار ماست
چشم مست سرمه سایس تیره تریا رو بخت
طره شب رنگ او آشفته تر با کار ماست
خال رخسار نیهی است نیل روی من
آبشار باغ ماتم کریه سر شار ماست
از نوای عندلییم لاله را دل داغ شد
آتش سوزان بکجای ناله در منقار ماست
ناله ماکر بکوشش کم رسد پرباک نیست
حلقه کوش کران از کوهر کفار ماست
برق تازان ترا باک از بلند و پست نیست
جاده در منزل یکی با کرمی رفتار ماست
طرزی از طله لبان منع خاموشی مخرجوا
بیضه طبل بکجای غنچه در گلزار ماست
بدوش بیدل در هرات گفته
شکوه از زلف بجش آشفتگی در کار ماست
صد پریشانی چو سنبل بسته دستار ماست
گلشن طبعم زبس افسردگی پژمرده شد
غنچه تصویر را صد خنده در کلزار ماست
شیشه عیش مرا از بس شکست آن سنکدل
ریزه مینا بجای سبزه در کهسار ماست
ابر نیسان چون کرید برق میخندد عیان
خنده اوزان با شک دیده خونبار ماست
هر که با سودان طرف شد صاف چون آینه شد
صافی طبع مدد از تندی کفار ماست
پیش آتش نرم میگردد کمان سخت پی
نرمی آن شیخ مکان از آه آتشبار ماست
تشنه اسیدم از بس دست شوقش تاب داد
جای هر مطلب کره طرزی بنار کار ماست
از طبع خدا داد خود در قندهار گفته
ایام کیا
۱۳۵
بربوریای فقر و غنا ما درنگ ماست
سیلاب اشک شکر و فریاد و غم نفیر
قد و دو تا زبار ریاضت کمان ما
ما را که غمت با بد و نیک جهان سرت
جز دوست هر چه هست مبین در هر دو ما
هر کوهبر مراد کزین بحر یا فتیم
طرزی چوشمع آنکه زر فتار کرم خویش
از تاج و تخت خسرو و جمشید ننگ ماست
افغان سپاه و آه سحر پیش چنگ ماست
فریاد صبح و آه شبانگه خدنگ ماست
با اهل روزگار چه صلح و چه جنگ ماست
جز عشق هر چه هست درین راه ننگ ماست
هر موج این محیط که بینی نهنگ ماست
طی کرده راه را شبهای لنگ ماست
از طبع خداداد خود در کشمیر گفته
عجب بهار نزاکت بریشه گل ماست
هزار ساغر معنی دل از زبان نوشد
مگر ز حلقه زلف کجت سخن گفتم
ز بس ندیدن روی تو دست داد بما
بهر شکنجه چو زلفت زنار هند و ماه
بساز سلطنت جاه مالدایان بین
ز بس بوزن گرانی قدر سنگینم
در ان الم شده بدست جام استغنا
بشاهراه عدم رود میرسد پیران
بیان سینه طرزی بیا تماشا کن
که شور خنده گل رنگ صوت بلبل ماست
که رنگ شیشه دل از می تأمل ماست
که تار و پود نفس پیچ و تاب سنبل ماست
ببزم دیدن کرمت همان تغافل ماست
کسی که بسته بست گشاده کاکل ماست
که طمطراق کی و جم کم از سجل ماست
چو برک کاه سبک کوه از تحمل ماست
که چشمه خون تمنای آرزو دل ماست
قد خمیده بحر فنای ما پل ماست
که خندهی لب زخم پر خون گل ماست
جواب واقف در کابل گفته
بزم جلوه چو سرو قدش بپا برخاست
سپند سوخته جانم بروی اتش شوق
دلم چو سرو به پیش قد نما برخاست
بزم خوی تو در بزم عید اب برخاست
شکنج سنبل زلفت بپا فتاد از شرم
ز بسکہ سبزۀ خط تو خوشنما برخاست
بطرف باغ خرامان چو آمدی از ناز
ز شرم موی برا ندام سر و پا برخاست
بطاق ابروی محرابیت نظر کردم
ز شوق از دل بیمار ما دعا برخاست
بباغ شور قیامت ز قامتت افتاد
خبر رسید کہ این فتنہ از کجا برخاست
چو نی ز نالہ ام ای همنفس چہ میپرسی
ز بند بند من بینوا نو ا برخاست
بیا د گلشن کوی تو هر سحر در باغ
دلم چو غنچۀ گل با دم صبا برخاست
گرسیر دسہا مژدۀ وصال تو داد
کہ ز انتظار قدت هر نفس دعا برخاست
ز بسکہ آینہ روی دوست داشت صفا
صفا ر چهرۀ آئینہ از حیا برخاست
چو شمع سوختم از آه آتشین طرازی
نشان دهید کہ این آتش از کجا برخاست
جواب کلیم در قمار خانہ
از بسکہ دلم را ہوس جام شرابست
بد مست شوم گر کلمم آبست
هر چند کہ امواج سرشکم بفلک شد
از خشکی تخمم بنظر خشک سرابست
تا پردۀ فکندی ز رخ ماہ بگلزار
گل از عرق خجلت خود غرقہ در آبست
زان ہستی ما رنگ فنا داشت کہ شنگان
در ساغر ما بادہ ز مینای شتابست
از سوز دل زار من خستہ چہ پرسی
کز آتش ہجرت دل صد پارہ کبابست
ساقی چہ دہی ساغر سرشار کہ ما را
دل موج زن ہستی یک قطره شرابست
طرازی مژه بگشای کہ آن چشم فسونسا ز
چون بخت من زار شب و روز بخوابست
جواب صائب در کابل کشتہ
بیا د لعل تو اندیشه شیشه شیشه شرابست
ز خندۀ تو درین شیشه شیشه شیشه شرابست
ز گاو دوش مژہ ات لخت دل بخون جگر
در آب گو هر این شیشه شیشه شیشه نابست
نهال طبع مرا نوبهار بد مستی ست
مرا چو تاک بصحرا همیشه شیشه شیشه نابست
دلم زطرز نگاه تو سر خوش افتادست
که موج باده این شیشه شیشه شرابست
ز هر خدنگ تو برطل گران کشم بر سر
که درد در دل غم پیشه شیشه شرابست
زہر حلاوت رنگین لب پیاله کشم
که طبع این سخن پیشه شیشه شیشه شرابست
زگریه یش جگر شیر شرزه آب شود
که چشم آهوش این شیشه شیشه شرابست
جواب آن غزل صائب است این طرزی
که مرحبا بی ازین پیشه شیشه شیشه شرابست
تتبع شیخ سعدی علیه الرحمه در قندهار
ماترک میه مست تو شمشیر بدست است
مژگان تو برگشته و خونریزی شکست است
چشم سیهتش ابروی کج تیغ بدست است
زین ترک ولا و حذر امروز که مست است
بر عارض چون آذرش آن مطله شبنم
مهدوی سیاهی است که خورشید پرست است
بگرفته بکف تیر و کمان ابرو و مژگان
چشمش که بود قاصی و آزرده شصت است
قمری سخن از سرو مگومیش قد یار
کان مصرع کوتاه درین قافیه پست است
ساقی زکرم گیر مرادست بکامی
زانکه مکافات عمل دست بدست است
طرزی چه غم از نیستی و هستی دوران
چون نیست بود عاقبت کار که هست است
جواب کمال خجند در کابل گفته شد
چشم تو بر قصد دل گوشه نشینت است
شیشه دل را نگا هدار که مست است
خال بروی تو سجده کرده براتش
هندوی زلفت کر آفتاب پرست است
ماهی دل میطپد بزلف تو بیتاب
چون بطپد بیجا دانه نشبه شست است
می نشود مرغ دل خلاص زبندش
خال که در کنج لب بگونه نشست است
در قدمت از قد بلند فتاده
زلف تراز و هراز جای شکست است
در نظر غرمان بلند بخواهم
پیش قد یار سر ومصرع پست است
عزت خونین دلان نگر که بمحفل
پای صراحی مدام بر سردست است
پیش تو چون غنچه چون نگه دارم
طرزمی عبث شکوه از خدنگ تو دارد
ترک نگا هدار من که تبر نشست است
نیست کسی کان زناوگ تو بخست است
بطبق بیدل در کابل گفته
زیر تیغ ناز او ما را نیاز دیگر است
زاهدان ساده را از کهنه رندان فر قهاست
صید شهر را امین نگردد زود بسمل تیغ
رفتیم در کوشا بمهرک چنگی چون رباب
شمع را گر چهره از رنگ ریاضت زرد شد
صوت قمری گرچه دارد نغمه بر سر و بلند
گرچه دارد سحر جادو نرگس نی رنگ سان
گرچه دست گلگش در دل بری کوتاه
هرکه مضرا بی زند در پرده قانون غم
رنگ خونم را به پیش شمع راز دیگر است
شمع را سوز دگر ما را گداز دیگر است
دل شکار باز ناز و لئو از دیگر است
گوش ما بر نغمه را و از ساز دیگر است
در پر پروانه ما هم نماز دیگر است
بلبل ما بیت خوان شرح راز دیگر است
چشم جادوی ترا انداز ناز دیگر است
بر سر ما زلف او عمر در از دیگر است
لیک طرز بی نغمه اواز ساز دیگر است
جواب صائب در قندهار
چشم از نیکه مخمولدار است
رخ آفتاب تا بالش
میں چه مقدار نازک است لبش
این چه زلف رخ و بنالو شش است
رخ نمایان زچین طره اوست
وقت گلچیدن رخت ای شوخ
ماند صد خار در دل گلشن
ده که در دور معسل میگونت
هر طرف چون نگه کنم یا ر است
روز روشن بچشم من تار است
گزتبسم همیشه افکار است
این چه لعل لب و چه گفتار است
یا شب لقمے نمودا راست
مژه در چشم شوق من خار است
زان گلی کان ترا بدستار است
نیست فرزانه که شیار است
وزن
خون عشاق میحورد چون آب
چشم مست اگر چه بیمارست
طروات در لباس شبرنگ است
زان سبب کان حریف عیار است
کس نجست از خدنگ مژگانت
ترک چشمت عجب کماندار است
روی چون ماه خط مشکینت
صفحه سیم و خط زنگار است
آفتاب از شفق نشسته بخون
زان تجلی که بر رخ یار است
میطید چون سپند مردم چشم
دیده را بسکه ذوق دیدار است
غنچه نبود بباغ گل هریک
دل پر خون بلبل زار است
بر دگر کس کمان تار کشش
هدف ناوکت دل زار است
دل چه بندی بر ان میان طلائی
کز نزاکت بر ان گره بار است
جواب غنی
فلک از معنی تحقیق جهان بیخبر است
چرخ سرگشته همان حلقه بیرون در است
کام امید از نوشنه لبان هیچ نیافت
لب سیراب تو گوئی رک یاقوت تر است
رشتهای نکه چشم پریزاد خیال
نازک اندام مرا حسنه موی کمر است
تا که پیکان خدنگ تو نه بیند ازار
استخوان در بدنم نرم چوبادام تر است
چشم فتان ترا در هوس فتنه گری
عرض بالش پر تیر و کمان زیر سر است
دوری از خاکدرت میل کشد در چشمم
که غبار تو مرا سرمه نور بصر است
ناوک ناز زلب جای نفس می آید
چوس تیر تو از بسکه مرا در جگر است
تیر آهم به نشان رخ مقصد ننشست
ناله بی اثرم ناوک بی بال و پر است
نآمد و رفت نفس دل دمی آسوده نشد
چون بئانو حه عمرم بسفر در گذر است
جنگجویان دگر را بمیان شمشیر است
ترک بدست مرا تیغ نگه در کمر است
زیر چشمی چوغنی طرزی اثر گرد یمن
که به تن پوست مرا سبزه چوبادام تراست
۱۴۱
من طبعه
رویت که افتاب جهانتاب برتر است
تنها سرم نه بقهرتک زلف بست
ان کل که زیب هر سر د ستاردیشود
با ما سخن زنگهت مشک ختن خطاست
بر صفحه کرچه ناوک مارش زنوسعت غیر
ار بس کریستم ز غم هجر کلرخان
چکر رز شک عارض چون اذرست صنم
فرمان ناوک مژۀ جان کداز تو
افغان زبکه طرزی افغان بدل کشید
لیکن دبان تنک تو از ذره کمر است
از موی کیشتر بدو زلفین اسیر است
در چشم عندلیب ازان خار بهتر است
کز بوی زلف یار دماغهم معطر است
منکر هنوز نقطۀ اثیر دیگر است
از آب دیده ام ز سمک تا سما تر است
اخگر فتاده در دل بقرار ی اند است
کز جان گذشته و به جکر غرق تا پر است
کوش فلک ز ناله و فریاد او کر است
بر طرز بیدل مخمس فندۀ نگارنده
ظلم ظالم با ستم بار نه بر است
عاجز ان قابل ستم نبود
شوخ اخو کرم زفتنه کری
حسرت خنده عقیق لبش
هست بر سوی سایه پر سور
چشم مستش ربوده شیشه دل
گریه ام را سبب چه سپرسی
قدر هر کس بار بر هنر است
از نوای مخالفان مجاز
یک نفس هم نکو نشستن پروانم
پر پروانه تیر و سل پر است
سبزه سرکشیده پا سپر است
جای پر فتنه اش بزیر سر است
لعل را خون فسرده در جگر است
دم تیغ ترا که بر کمر است
میکشان خواستنکار شیشه کر است
شمع را آبرو ز چشم تر است
بحر را موج آبرو گهر است
کوش عشاق را شکوی کر است
فرصت عمر چشمک شرر است
جز
۱۴۱
چند باشی مقیم کوی هوس
خبر طرزی که عمر در گذر است
در شهر لاهور گفته شد
ز مجلس شبی ز عمر بسالی برابر است
زانرو که هر نفس نفس عمر دیگر است
چون سوی دوست عازم راه رفتن
از خویش هر چه زود بر آیم بهتر است
آنرا که دل اسیر سر زلف الفت است
یک ذره لطف و دست لعالم برابر است
آنانکه واقفند زمیزان بیش و کم
آنرا بوزن سنگ کم و بیش کیخر است
از حرف بیش و کم گذر و ذکر یار کن
از هرچه میرود سخن دوست بهتر است
بیشک که ره برد بحریم ولای او
از جان کسی که خاک ره آل سید است
لاف و گزاف با سگ آل علی مزن
پوشش سگ بدرشان شیر صفدر است
طرزی بیا چو شمع بسر سوی او رویم
در خود جبین چو سایه بسایم بهتر است
جواب صائب در قندہار کھے
ترک چشم تو بخونریزی مردم تیز است
تیر مژگان تو خونریز تر از چنگیز است
ماسوی دلهم از باده وصلت مخمو است
ساغر چشم من از خون جگر لبریز است
عیب آشفتہ کم نیست که ای مجمع ناز
در پریشانی من زلف تو دست آویز است
چشم فتان تو در کشور دل فتنه گراست
لب شیرین شکر بار تو شور انگیز است
میچکد چاشنی شهد و شکر از لب تو
گرچه دشنام لب لعل تو زهر آمیز است
جان شیرین مراد او نه تنها بر باد
که فلک فاش صد کوهکن و پرویز است
ساخت صد رخنه در آئینه بیک چشم زدن
تیغ برگشته دم آن مژه از بس تیز است
جری غم بچشیدم زسفرهای فلک
زانکه از شادی ایام مرا پرهیز است
تا زدم یک پشم بر هم ز نظر رفت اشکیم
اشک گلگون غشم تیز تر از شبدیز است
دارد آن شوخ پسر سیل بناک باش بازی
آه من تیر ہوا اشک منش گلریز است
زاھد از سبحه سر رشته آورده بکف طرزی از بہر فریب این ہمہ دست درازست
جواب صائب در قندھار کھتہ
زلف سیهت ہمچو شب ہجر درازست مژگان تو بر کبک دلم چنگل باز است
کوچک شدۂ عشاق تو از راست روانا اخیار مخالف نہ بندکان مجاز است
صیدیم درین دشت که از طالع واژون سر خط نجاتم بکف سینه باز است
با خویش بکو راز دل خویش حذر کن کس نیست درین پرده که او محرم رازست
ما را سر تسلیم در اتیغ تغافل ما را ہمگی عجز و نیاز او همه ناز است
طرزی همه عنقاست درین هشت بشش آنرا کہ بفیضان سحر دیدہ باز است
در روشن بیدل در کابل گفته
بسینه فیض سحر مرکز انظر باز است ہمیشہ دیدہ بکشتن چشم شہباز است
هزار نخته رنگین بود بسینه من که عکس دل ز رخت شرح گلشن راز است
کجا ز باز نگاه تو دل خلاص شود کہ جنگل مژہ ات ہمچو چنگ شہباز ست
گنجشم تو بازی کر پر یزاد است زبسکه چشم تراطرز شوخی و ناز است
زبان طرز نگاه ترا نمیدانم کہ حرف چشم سیاه تو سرمه آوازاست
حسود اکرد ر آسیب است بر رخ من بهر طرف که نظر میکنم دری بازت
ز مهردن چه دہی ہم از قضا حاسد کہ دل چو شمع ببرم حضور سرمازست
کسی بخانه آئینہ یکدمی نه نشست دکان بسنه آئینہ در ی باز است
اگر نور است شوی چرخ مخالف فیضان چو ساز کوک شود تار ایک آواز است
زبسکہ ترک تعلق ز دوستان کردم بمرکز نفس باران مرا لب کار است
سواد خاتمت کار خود بخت بخوان که طرزی دفتر انشا م کار آغاز است
بر طرز حافظ در کابل گفته شد
ببالا
۱۴۳
بیا که ابر در افشان و گل درم ریز است
بیار باده گلگون چه جای پرهیز است
می دو ساله بده ای سه دو صفت من
که سبزه لب جو چون خط تو نو خیز است
ہلاک حسن تو غیایم اشو را یمن
که ترک لشکر خط از دو سو جلوه ریز است
مخور فریب دو چشمش که ان سیاه درون
بسان دور سپهر و در نگ خونریز است
رفو نکرد گریبان پاره پاره گل
چه شد که سوزن ہر نوک خار سر تیز است
زره مرو لشکر خواب صبح عشرت دهر
که شہد چشن جهان حمله زہر آمیز است
ز دام زلف تو طرزی کجا تواند رفت
که پای بند و لش طره دل آویز است
جواب حافظ غیب اللسان صُدِّقَ
بیار باده که ما را ز آب بنیاد است
اساس ہستی ما چون حباب بر باد است
زماہ تابکالست یک آسمان فرق است
اگر چه ہر دو رقم صنعت یک استاد است
دلم محلقه زلف بتی در افتاد است
که ہر که گشت اسیرش بعالم آزاد است
بآن دهان که دلم جز بران نوشین
بسان غنچه تصویر دیده نگشاد است
بپرس از سبب دل شکستن طرز
شکسته تا سر و کارش زلف افتاد است
من طبعه
تا مار سه زلف تو دل را مگزید است
دیگر رخ بہبو دَ دل دیده ندید است
ابروی تو محراب دعای ہمہ خلق است
بیماری چشمت بشفائی نرسید است
رفتی چو برون از چمن ای لاله عذارا
بلبل جگر و غنچه گریبان بدرید است
تا دیده ام افتاد بران عارض گلگون
خون دلم از دیده بدا من بچکید است
چون خضر بمیرد بخدا در همه عمر
هر کس که چو طرزی لب لعل تو مکید است
من طبعه
بگیسوی تو مرا ای نگار سوگند است
بآن دو ابروی دنباله دار سوگند است
که میتوقم در کلبه ام چو حلقه نشست است
کلحلقه حلقه زلف تو یار سوگند است
رخت شکست بپهم رونق گل و گلشن
مرا بروی نو ای گلعزار سوگند است
ز زلف پرشکنش دل مرشک ته دست
بزلف پر شکن تابدار سوگند است
بغیر خار نچید گلی ازین گلشن
بخار خار غمت ای نگار سوگند است
شهنچه تو باهی بسا لبا بآه
مرا بگردش لیل و نهار سوگند است
بیاد گیسوی او هم چو مار می پیچم
ببیتقداری گیسوی یار سوگند است
ز جور طعنه اغیار خسته طرزی
بترک یار بگویم بیار سوگند است
در شرح حال ابنای زمان و اقوال شان فرمود
ازین زمانه پر فتنه جای فریاد است
گهر بر که شه چه کند در محل ایراد است
اگر نماز کنی گویدت که صوفی شد
و گر قمار کنی گویدت که نزاد است
به بتکده چو روی گویدت که کافر شد
بصومعه چو روی گویدت که شیاد است
بدست سبحه چو گیری سگد که مکر و بند
که شجه نیست برو دام دانه نهاد است
جو با سلام روی گویدت که طامع شد
چو بی سلام روی گویدت که شداد است
چو بخششی بکنی بر کسی همیگوید
که این خسیس عجب داد مسکی داد است
چو طعمتش بدهی از متانقت صد جا
سحر بخنده بگوید که دست بر باد است
چو کهنه پوش شوی از قفا همیگوید
که این حریف نگرسخت تر ز فولاد است
چو پوشی اطلس و دیبا و پرنیان بگوید
بطعن و ضحکه گوید سرافتا د است
خوش آنکسی که رود در قبول خلق جهان
بسان طرزی افغان بکلی ازاد است
جواب صائب در کابل مخمس
در چمن عارض خوبت گل روی سبد است
خار دست گل باخت مژه چشم بد است
بر دل خاک نشینان ره فقر و غنا
به نتاج کی و جم ترک کلاه نمد است
بیکه قدری نماند جوش ازین بحر سپس
صاف دل اسوده در صحبت درویشاست
بولهب از حسد خویش فرو رفته بنار
خضر کها روم از عمر چه لذت دارد
کمت از دیدن دشمن نبود سختی کور
تا ز خود دیده نپوشی نشود صاف دلت
نیست این کوهب غلطان که زشکست تب
مردم اہل خرد جمله ازینجا رفتند
منع خیرم بدر خلوت معشوق رسان
موج کوب رنج نگردان چون زند پست
جوهر معنی آئینه ران رو نمد است
آن نهالی که برش شعله بود آن حسد است
صحبت یار عزیز است که عمر ابد است
دیده تنک عدو در نظرم چون لکد است
دیده دیدن دل زیرغبار رمد است
اشک چشم صدف است انکه جوی محمد است
این جهان دامگه غول و چراگاه در است
این قبولی تو طرزی همه از دست است
جواب ظہیر فاریابی در کابل کشته
چو غنچه بسکه به بر گذشت حو صله تنگم
بذوق راه فنا ما کشیده ام سرتی
از ان چو طوطی آئینها ست در نفسم
سیاه چشمی من زان بود چو دیده اهو
بکنج میکده خمیازه چون ابا کشیدم
چو گل بخنده بیادت چنان کشیش بنالم
شکستن دل عشاق چنگ عیش بتان شد
ززیر مصقل وحدت دلی که صاف برآمد
به پیش مومن این دهر حرف با من گسترد
مخور فریب چو طرزی بکرم جوشی کردون
متاع قافله باد دوش کروش زنگم
چو شمع چاک گریبان من ز کام نهنگم
که روی آئینه دوستان ساده دورنگم
که روی مردم اہل زمانه پشت پلنگم
که دست قدرت مینا مشر م پشنگم
مرا که طرف گریبان مسل غنچه بچنگم
که ساز چینی فغفور از صدای درنگم
بروی آئینه اش عکس غیر صورت زنگم
که دین شان همه آئین و عذر کار فرنگم
که جام چاشنی شهد و هر پر زر شرنگم
بهمین قافیه از طبع خود در کابل کشته
مرا زتنگی فرصت زبسکه حوصله تنگست
بهار زندگیهم غنچه سان ببدن رنگست
براه کوی فنا میروی شمرده قدم نه
که پیش میمیرمغش پای کام زلنگست
درین زمانه حریفان بازساده نگاری
زبسکه رنگ بکست کس تخت نه برنگست
بحرف لاله روها طلســـتان مروآرد
که الفت دل پر کین شان چو چشم پلنگست
زبازی فلک کاسه باز باک ندارم
مرا که بار در آغوش جام باده بچنگست
براه عشق چوخوابی شکیب از دل طرز
که عشق و صبر بهم وصل آبکینه و سنگست
رطبق بیدل در کابل کشته شد
چشم و مژه شوخ تو آماده جنگست
ابروی کحت رخنه گر ملک فرنگست
در پرده نومیدی دل بسکه طپیدم
سینا دلم راه نفس باز ترنگست
از زیر فلک آن همه وحشت زده رفتم
گردون پر اخت زنم از پشت نهنگست
مژگان تک دید من از ناز گهر
تار مژه و دیده او چون رگ سنگست
ای بوالهوس از شورش عشاق حذرکن
چون شمع مرا دیده تر کام نهنگست
آخر چو کمان خاک نشین کشت خجلت
بال و پری چون پر پرواز خدنگست
مضمون دهانش بدل تنگ چو گفتم
دل نعره برآورد که این قافیه تنگست
یک صید سر از دام خیالم نتوان برد
از حلقه دامم که پرده تار رنگست
محروم ز دیدار تو ناگشـــته ام از غم
دل گریه بدستست و بغض ناله بچنگست
از بسکه طهر رنگ بها جلوه فروشند
طرزی نتوان گفت که دلدار چه رنگست
جواب صائب در فندهار گفته
بی کل روی تو ای کل باغ دیدن مشکلاست
چون کل رویت نباشد باغ هم دلتنگ است
دانه خال تو مرکز غیر دام زلف نیست
سیفت در دام هر کس کلخجالت رنگست
با و سالش کی رسم هر چند دستا بازم
گز سرشک خویشتن پیوسته پایم در گلست
مادر نعش
با در نقش با هم نزدیک جان دل شد پیدا
طوطی پرچه او دانم که ما دای دنا
کرسوال بوسه از لعلش کنم کوید بقر
پرکوی شوخ چشم این در نه باب سازنا
با دهانش غنچه دعوی کرد شد خونین جگر
دعوی بیجاکسی کوکرده انیش حاصلنا
از برای کشتن طرزی حسن دل پیش
ابرو شمشیر است مژکان تیر چشم قاتلنا
به طپق بیدل در قندهار کفته
چشم بکشادم زخود دیدم که عالم بسملنا
یا رب این بیداد از تیغ کدامین قاتلنا
حیرتم آینه زاریمی مقابل چیده
ای نفس خون شوکه اینجا دم کشیدن شکنا
رنک وبوی دیگری دارد دل صد پاره ام
ورنه در کلزار شکل غنچه هر یک دانا
بزم امکان از شرار عشق دارد فروغ
چهره پردازی داغ شمع رنگ محفلنا
خود نهان و پرتو حسنش دو عالم را گرفت
تسلیم در محفل و گوشی برون محملنا
در ره عشق تبانم از سر و سامان مپرس
یک سرکی دارم که ان هم نذرتیغ قاتلنا
محمل اشکم بمنزل ره نبرد از جوش عجز
آب شوای سعی با بگریه ما در کلنا
دلبر سنکین ما حاجت و ای ما نشد
کرچه هر موی تنم همچون زبان سائلنا
شانه با مشاطه کوید طره مان ناسید زباں
در هم رفتش بهر جانب که می بینم دانا
در شهادتکاه نازنرکس مخمور او
جان راحم ازم از تار نگاه بسملنا
پرتو شمع جمالش سوخت چون پروانم
کرچه یک عالمیان ما و حسنش حائلنا
نیست چشم امتیازت زنه طرزی کوتت
رنگ صد معنی نه دل خاکپای بیدلستان
جواب مکمال در کابل کفته
رخ کلکون تو از تاب نکه پر عرق است
یا مکر عقد ثریاست که طرف شفق است
طبق پر کل و نسرین کل روی تو بود
دهنت غنچه بشکفته روی طبق است
من بوشت دورق شیره مجنون فهم
بدستان سخن کرچه بمن هم سبق است
۱۴۸
کر ترا قوت بازوی دل از پشت حواست
دل نومید مرا تکیه بر الطاف حق است
نیست بر برگ گل این دانه شبنم بچمن
گل زشرم گل رخسار تو غرق عرق است
بیحجاباته چو خورشید در آدر بزم
که مرا بسیت چو شمع سحری باک نتق
جز و آشفتہ دلیحالت نالان دروم
نشود دستت اوراق کریگستان
از تف عشق تو بنجاب دلم خشک شده
ریش خونین و آب مژه پیگان
تا ابد زلف سخن را نگزارم طرزی
از سخن کام وزبانم چو قلم گر چه مشق است
بر روش بیدل در قندهار گفته
بوجود دین تنک تو ما را قسم است
که لبم سخت غنچه باغ عدم است
شوق و صف دسین تنگ تو بکشود لم
که زبان تا بگلو شق شد همچون قلم است
بگه آئینه در مشق تحیر همه سوخت
تماشای جمال تو عبث متهم است
از نسیم نفس نکحت گل داغ شود
نکه شوخ تو آئینہ بران در ستم است
خفته ام در گل عجز از اثر گریه خویش
اشک چون شمع مرا ابله زار قدم
نام آئینہ چو خورشید جهانگیر بود
بین که حیرت زدگان ما نجا نا علم ات
اشک کفر است زحیرت دکان تحت
دیده آئینه از خشکی خود غرق یم است
سایه سوختن از فرق سرم دور مباد
که چوشمع از لب داغ جگرم جام جم است
پش خونخوار بیت ای شوخ تحرت قتم
بیک جهان طیش کشتی و بکفشی کم کم است
مرده ام درشش و نقش قدم شد آخر
قامتم سیکه بپاو بخم زلف تو خم است
چند پرسی که بچیدی گل عشرت چیمن
دل شکفته طرزی ثمر نخل غم است
دراجمیز شریف گفته شده
خواجہ ہر دو سرا خواجہ معین الدینت
که غبار در او سرمه حور العین است
زان سر خواجگی از عرش فراز و کیک
بنده خاص در مالک یوم الدین است
برادر
١٦٩
بر در خواجه دلا عزم دعا کن که ز عرش به دعاهای تو از روح امین آمین است
یک قدم پیش و پس از راه بلا در نگذارد در ره فقر و فنا کوه صفت تمکین است
بسکه خوناب جگر ریخت بسی در رخ یار چون چمن دامنش از خون مژه رنگین است
کار خان بسکه جبین سوده بخاک در او آستانش بنظر همچو کف گلچین است
سنگ قدرش ببر از وی خرد چون بخم کوه در پیش و قارش همه بی تمکین است
صیت دین پروری خواجه نه در هند بود روم تا شام و ز ایران و ختن تا چین است
ارزه در بها سبد فراغ آمده است دست طرزی حزین گیر که لایق این است
بسکه خون مژه از دیده بدامن ریزد دیده اش چون دهن شیشه می خونین است
پیش ارباب زبان فهم سخندان طرزی این چنین شعر بحق لایق صد تحسین است
بر روش حافظ در قندهار
بهار آمد و صحرا ز لاله گلگون است ز جوش غنچه تو گوئی چمن پر از خونست
ز روی سبزه و گل باغ و راغ در چشمم نمونه خط و رخساره همایونست
ز سوسن و سمن و سنبل و بنفشه و گل عذار باغ و گلستان ز وصف بیرونست
سنجات یافت ز غم بلبلان بمقدم گل ولی هنوز دلم بچو غنچه پر خونست
بیا و روی تو ای گلعذار لیلی وش خمیده قامت طرزی چو بید مجنونست
به طبق بیدل در قندهار گفته
محفلی کر شمع رخسار چو ماهت روشن است از گل خورشید بر سویک جهان گل خرمن است
گر شود خون در برت دل بهر دو عالم گلشن است در ز خود بیرون بر آئی تا گریبان دامن است
در جنون ای خاشی مشکل که بندی ناله ام همچو زنجیرم سراپا وقف عشق شیون است
تا بچشم گلشن با در رخت در جلوه شد در برم از هر نگاهی یک جهان گل خرمن است
هر کجا یاد دم تیغت سرافرازی کند شمع سان از شوق ما را جو اعضا گردن است
كو سلامت تیغ آفت شد که از بهر شش جهتر پیکر عریان ما را اره شكستن چو نیس
يا رب اين بيگانه خوئی آشنا كش از كجا دوست تر از جان بود هر چند ما را دشمن است
از گریبان تا بدامن یک چمن خار گل است در فراقت بسكه خون دیده ام تا دامن است
هر قدر چون رشته كشتم دیده از ما بر ندوخت دیده این تنگ چشمان هم چشم سوزن
بسكه در عالم سلامت زیر دست آفت است چون بدل پیکان هجوم آرد حصار آن است
نسبت دوری برخسار تو دارد آفتاب این سخن پنهان نمیگویم چون مهر روشن است
بسكه عالم جلوه زار پر تو حسنش بود هر قدر طرزی ز من دور است کوئی با من است
تتبع شیخ سعدی شیراز در قندهار
زلف تو بلای عقل و دین است چشمان تو سحر ادلين است
ابروی تو کرده زه کمان را چشم تو ز غمزه در کمین است
مژگان خطت بچین ز لفت پیوسته كدای خوشه چین است
تیغ ستم تو جان ستانست تیر نگه تو دلنشین است
قد تو ببوستان خوبی سروی که برشک دل حزین است
از رخ چو نقاب زلف گستی کویت که آفتاب این است
آن ماه که با مهر بمهر است با طرزی خسته دل کین است
محه غزل در وصف دندان بخند
دهان غنچه مبادلب تو پر خونست ز عکس لعل توام آب دیده گلگون است
ز هجران در هم حال دل چه میپرسی بسوی غنچه نظر کن که دلت چونسن
بخنده غنچه به پیش دهان تنگ تو گفت که آن دهان و لب از حد وصف بیرون است
مبادا تن حسن تنگ بسكه غنچه کداست ز آب جیب و کنار چمن چو جیحون است
چنین که جامه درد بر تن گاهی خندد مگر بعشق دهان تو غنچه مجنونست
ظفر
۱۵۱
مخند پیش من ای غنچه صبر کن غمم بباد آن دهنم حال دل دگرگونست
زتنگی دهن او چه کویت طرزی دهان غنچه به پیش لبش چو هامونست
جواب عرفی در پیشاور گفته شد
با جنون مشرب ادب تکلیف کردن دشمنست پای صحرا گرد ما ران رو بدامن دشمنست
شوخی ظاهر مرا بر روی خاکستر نشاند طبع من ار سر کشی چون شعله ما بین دشمنست
صاف کن خاطر اگر داری هوای دوستی رشته چون در دل گره بندد بسوزن دشمنست
از زبان بازی سر بیچاره بر دوش فتاد تیغ تیر از سر کشی هر جا بگردن دشمنست
سخت رو با هر کسی خود را بکردن میکشد از درشتی آتش سر کش با هن دشمنست
غفلت و آگاهی از هم سخت دور افتاده اند دیده بیدار دائم با غنودن دشمنست
هست جرأت نشتر شیران خشم آلودگی مرد چون مردانه شد از جان با وزن دشمنست
با فقیر ساده ربط صحبت نادان کجاست او به زیرک دشمن و طرزی بکودن دشمنست
جواب شوکت در کابل گفته
مهر خاموشیم از فکرلبت بر دهنست یاد گفتار تو سر مشق مرا در سخنست
گر زمیخانه روم میشوم از رشک بجز که چومی شام غمم شبنه صبح وطنس
از تن و پیرهن خویش جگویم کز شوق تن من شعله و فانوس برد پیر هنست
در گلستان جهان غنچه شگفته نماند غنچه را که شگفتن نبود آن دهنست
چون نکردد ز رخت هر مژه ام سرتاخ دامن خار که از عکس رخت چون چمنست
دور گل بلبل بیچاره نوا میسازد بهرخ خوب تو نزا نم ز دماغ سخنست
بسکه سوز جگر آتش بدرونم فگند همجو اخگر کف خاکسترم آخر کفنست
هر کرا در هوس بوسه لب آید برحم طرزی از رشک درون آن کف خون جمنست
در ایام شباب در قندهار گفته
١٥٢
رخت بحسن به از افتاب تابانست
قدت کشیده تر از سرو ناز بستانست
جگر خراشیم از خنده نمایانت
دلم کباب از ان خندهای پنهانت
مگر مصازه بر هم دوزلف مشکینت
که صیح طره او خاطرم پریشانست
خدای را دل عشاق خود بدست اور
که کرد لشکر خط بر رخت نمایانست
اگر چه گلرخی و سیمین تنی ولی حیف
که در بر تو دل سخت تر ز سنگست
فتاده بر دهن غنچه شبنم سحری
بعارض تو قسم این نمک ندانست
از ان لب شکرین طرزیا اگر بوسی
بنقد جان بستانی هنوز ارزانست
بجنور زیارت یحیی علیه السلام گفته
خونین جگرم باده گلرنگ من این است
چون شیشه مصفاست دل سنگ من این است
شوخی صدانیست بقانون محبت
خون از رگ سازم بچکد اهنگ من این است
چون غنچه زکف تازو در رنگ حیا شد
بر خویش گره خورده دل تنگ من این است
چون شانه کشم دامن زلفش بدل چاک
مرو ست تمنای طلب جنگ من این است
چون شمع دمد داغ ز زیر کف پایم
ابله شش قدم لنگ من این است
با من سخن از صورت تمثال مکوئید
من صافی ائینه ام و زنگ من این است
در پرده عشاق نواسنج تو چون دف
خم خوردم و خم که یمین چنگ من این است
با داغ غم عشق تو چون شمع بنازم
اتش بقم بالش و اورنگ من این است
نظاره بوصلش نکند رنگ فروشی
از ساده دلی ائینه ام رنگ من این است
طرزی چو دلش رفت ز کف گفت بیدا
ائینه ندارم جگر چنگ من این است
در کابل که هنوز بهندوستان نیامده غائبانه با ملا محمد پشاور ی گفته
بودم چون ملاقات شد لی و ین د ناکس بود این گذشته
قاضی طلا که نام طلا اصل او جس است
در زمره کسان کس معلوم ناکس است
هر کس
هر کس که دوستی نبرد با کسی بسه
آن نخر ها که ماده برآند بدوستی
رندان بکار پشم جل خر نمیخرند
اهل کمال دین بد و عالم نمیهند
طرازی به بوته خردش چون گداختم
مگذر ازین طلا که نیرزد سنجا ک هم
انها کسی میان کسان کمتر از خس است
هم ماده هم ز است همان که کرکس است
از روی زهد گرچه معزز چو اطلس است
دنیا بدین هر انکه فرو گول و مارگست
نی سرب آدمی آهنی دار ز یکی جس است
اوصاف ناکسان چگی کفتگوبس است
بر روش بیدل در قندار گفته
بسکه از سوز غمش ما را سراپا آتش است
چون سپند از جا اگر پرشیت جسم عنبرین
مست ساقی را خمار از جام مینا نشکند
داغ حسرت بسکه در باغ دلم کرد است به
چون اجل ساز د کمین آهوی دشت ختن را
بستی داسیم ما را حاجت گلزار نیست
چون سمندر غوطه در آتش ان دیتریم
چاره غیر از سوختن طرزی درین کلینی
شمع آسا دسته کل بر سر ما آتش است
بیقرار ناله ام ما را ته پا آتش است
می لب میگون چشم جام و مینا آتش
چون بهار لاله مار ا جمله اعضا آتش است
برد یش خودام دشت کوه و صحرا آتش
خاطر آزرده گان را سیر کله اتش است
برسر ما ز حجر قدت نیزه بالا اتنشت
از پرمور و مگس تا بال عنقا انتش است
جواب صائب در کابل گفته شد
سبزه خط تو خرم زان بردی جهویت
جای دل در سینه میرانده نشینن است
دل بفرمانگها ، ترک چشم تیر انداز تو
ریشه نشود نمای جود یا در رشت است
نوک پیکان خدنگ نازت از بس دکلت است
از هجوم ناوکت پر تیرا ز ترکش است
نیمی با دل زیر تیغ ابرویت نشست
از شراب حسن تو چون چشم از بس سر خوست
در شهادتگاه نازت دل بزیر پا فتاد
در هوای سر بریدن بسکه تیغت سر کشات
زنده می بوی از صحبت خیابت شاخ کل چون خشک میکرد دبش است
از برای هستی طبع مریضان سخن شعر سرشار تو طرزی چون شراب است
جواب صائب در کابل گفته شد
یک جهان سر جوش از جوش خم خانه بها است هر دو عالم جرعه از قلقل سینا است
افتاب کرم رفتاری که بینی در جهان کمترین برق از پی خنک جهان پیما اوست
حسن کامل جلوه صرف خاکساران میکند وزه از سرگشتگان بر نور سوا اوست
چند میکردی پی او کعبه و بتخانه را هر دل موری صحیفہ زاکبر بی جادوست
کرجمال او نه بینی عیب در چشمت بود ورنه در هر ذره پیدا عارضه بیما است
هر چه می بینیم جمال یار می آید بجشم بسکه عالم جلوه زار پر تو سجا اوست
رحم بر یک قطره خون بسمل ماچون کند یک جهان چون کشتہ شمشیر استغفا اوست
کرنواز دور بیندازد بقعرای دل فکمرن زیرا کہ انهم مهرا تھا اوست
در دل هر ذره یا قوت و مرجان مضمر است العل یک زمین دل حسن جهان ارا اوست
بر سر هر خاردنس کل جلوہ یکسان کند این تجلی خاصه ان حسن بیتا اوست
کوه و صحرا پایدا زوره عکس اوست اسمان و چرخ سرکردان یک ایما اوست
هشت جنت یک نسیم از کلشن طعش بود هفت دوزخ یک شرر از گرمی تهمها اوست
چون شعر طرزی درون سنگ دل افشانند هر کرا در سرسمان ذرہ سودا اوست
بر طبق بیدل در کابل گفته شد
بحر امکان در تری از بلس لب ابره چون صدف صد جاکره هر قطره ابدا رکنو
در کفم سررشته از ان تار زلف سنگونی زخم دل چون چاکهای شانه فارع از روید
سخت رویی سنگ میخانه شرف شیشه را از طبع نازک طبس مستان مرید
نا جدا یک از ان موی میان افتاده ام با دان موی میان در چشم راحت مجوکو
فاصلی
حاصل سربری ماغم کز میان کردنیست
نخل شمع از جویبار اشک ما ماتم درو است
میکشد زنگ خجالت از رخ ماشر بهمش
شاهد گل گرچه در گلشن ز شبنم شست و رو است
همچو شبنم جیب خورشید تمنا میکند
هر که در راه طلب بیدست و پا در جستجو است
خنده اهل دول از دل پر بهای زر است
شیشه را از جوشش خون باده قلقل در گلو است
از سرمستی فشاند آستین بر کاینات
می پرستان ترا در دست تا دست سبو است
از دل هر برگ طرزی چون رگ گل سر کشم
در چنین گلشن که نامحرم در انجا رنگ و بو است
در جواب محمد امین جان پسرشان
ز درد مینا غم چومای دل مگر دیشت است
بسان زول نگردش از صو به گوشت است
چرا چوشت سر خم بپای او ننهم سر
مراکه همچو سبو با به سر مدام بدوش است
زبان لاف تنگ مایگان خموش نگردد
چو رو نهد کمی آب بجرو بخر و خروش است
کسی که صرف فد از کتاب موج روان خواند
درین محیط بسان حباب خانه بدوش است
کجاست حوصله انکه سر بحکم تو پیچد
که چرخ از مه نو بر در تو حلقه بگوش است
بشکوه لب چه کشایم بدور سرمه چشمش
که ناله چو فرگان برسرمه فروش است
کر است خاطر آسوده زین محیط تمنا
کف صدف که چو از وصل کو ہر آبله پوش است
کجاست تاب تماشای آفتاب جمالت
که شور جلوه حسن تو برق آفت هوش است
زکرم جوشی دل با غمش بپرسن حالم
که دل بر اتش عشقش چو دیک بر سر جوش است
بکوش طرزی مایه زکو هر این سخن آمد
که عندلیب مرا صرف عشق گوهر گوش است
جواب بیخود در کابل کشد
در سینه دل موج می ناب وشن است
چون چشم ماهی است که از آب روشن است
شعر روان ما ز صف آب ته نهاست
در لفظ معنیش چو ز در آب روشن است
در خواب دل بروی تو گرم نظاره است
بیداری دلم همه از خواب روشن است
چو روشنی دیده ام از مردمان بود
زان چشم من بدیدن احباب روشن است
گفتم چو ذره ایست برت افتاب گفت
این حرف سر بمهر چو مهتاب روشن است
با دوست زندگی طلبی نفس کش ترا
این کیمیا زگشته سیماب روشن است
در حلقهای طره بپیچ و تاب یار
بینائی من بیستاب روشن است
ما را زمی چو جوی و آب رخ ماست شرمنده
هستم که چراغ من از آب روشن است
بیدل در کابل گفته
زنگ غم بر دل من از نفس پاک خود است
گندی طالعم از تیزی ادراک خود است
زاهدار صاف با طینت ندارد خللی
بدی ظاهرش از طینت نا پاک خود است
درة التاج سر عزت شاهان شده ام
تا که در بنجر سرم نقش کف خاک خود است
از دل پاک کنم ناز چوشبنم بر کل
عرقم کوه شرم رخ غمناک خود است
دل افتاده دلان بیش گرفتار تن است
سر پاپند بکل از قد چالاک خود است
جام خورشید بکف از اثر زخم دل است
آه چون صبح من از سینه صد چاک خود است
از پی نفع کند پاکی باطن ظاهر
زاهد از سبزه دندان پی مسواک خود است
پیر پروانه بال هوسم پرندهد
صید ما پر شکن حلقه فتراک خود است
جز گرفتن ندهد دست کشاد چنگش
کف ممسک صدف کوهر امساک خود است
ہر مرض راست دوائی ز شفا خانه فیض
زهر را طبع اکسیر دم تریاک خود است
زندگی سدره ناز نفس شد طرزی
دل من آبله پای رگ تاک خود است
جواب صائب در کابل گفته
رنگ بہار باده مینای عشرت است
بوی کلش کرشمه ساقی صحبت است
از جوش غنچه شاخ نهال درخت سیب
موج تبسم لب معشوق عشرت است
دانی که غنچه با تو چپ کوید بزیر لب
بینی که سیر کل بهاران غنیمت است
اسوده
آسوده است خاطرم از طعن حاسد
برگرد ما حصار ز سنگ ملامت است
بر فرق شاهدان چمن ابر نوبهار
نی شهر بند یافہ کف دست غایب است
چون غنچه دل همیشه بهار است غنچه اش
هر گل که باز ما خندک مهر جبہہ است
لطف کلام او به تن مرده جان دهد
طرزی بطرز شعر چه صاحب کرامت است
گوید گهر بگوش صدف این سخن بنوش
کر حفظ ابرو طلبی در قناعت است
در غنچگی گوشه عزلت دمی نشست
گل را شگفته چهر از فیض عزلت است
بی باد روی آن چمن آرای نوبهار
بر طبع نکهت گل رنگین کدورت است
طرزی جریده گرد به پست و بلند دہر
مانند آفتاب کرت ذوق شهرت است
جواب شوکت در کابل گفته
دلم ز گرد کدورت زبسکه غمناک است
چو گرد ماه مرا زلف آه پر خاک است
ز گردش فلاک دل ازان طربناک است
که دور چشم تو ما را گه رگ تاک است
ز خجلت تو چنان گشت غنچه غرق عرق
که بوی گل بچمن همچو گرد نمناک است
درون سینه من همچو پسته خندان
بیاد لعل تو پیراهن نفس چاک است
بگوش تو نرسد از ضعیفی تاشم
چه شد که ناله من دلخراش افلاک است
ز دوری تو چمن بسکه رنگ ریخت بخاک
بباغ روی گل از گرد رنگ بر خاک است
برفع کرد صفا گلستان کثرت جمت
باستین رخ آئینه دلم پاک است
جهان پر است نه آدم ولیک آدم نیست
چو گندم از غم بی آدمی دلم چاک است
ز فجر ماست که ظالم چنین کشد گردن
زبان درازی این شعله ز خاشاک است
ز طبع زیرک طرزی سبب چه میپرسی
که نور خاطرش از تاب شمع ادراک است
جواب صایب در کابل گفته شد
در باغ غم از بسکه دل از غصه دو نیم است
بر غنچه دل تیغ دو دم باد نسیم است
در پیش کلام لب چون ابحیاتت
از دامن گل بادسبک پا نهد پیش
در پیش بناگوش تو از حلقه بگوشند
از یاد تو خالی نقسی نیست دل من
ای عافیت از همدمیم آسوده بنشین
باریکتر آن موی میان از دم تیغ است
اوضاع خم زلف کجت معنی دال است
با رخ خوب تو بچشم طبق چشم
صد ساله خطای تو بیک عجز فروشد
اهل حسد و اهل نفاق از شر دل
طرزی دل خرسند بدست آر که اینجا
انگشت کرمی بود که در کام کلیم است
از غنچه گل آبله بر پای نسیم است
گر کوکب شهوار و گر در یتیم است
در آینه ام عکس تو چون شخص مقیم است
با داغ کباب جگرم درد ندیم است
گردیدن آن دامن نظاره دو نیم است
انداز قد خم شده ام صورت جیم است
بامردمکت دیده چو نظاره مقیم است
در جود بهانه طلبی طبع کریم است
چون شعله و اخگر همه در خورد حکیم است
یک خاطر آسوده به از باغ نعیم است
جواب صائب در کابل گفته
زلف کج وخال او صد حلقه بر هم بسته است
باغ پر گل ارتباط دوستان یکدل است
خنجر از بیدادمی چنین هردم به پهلو میخورم
طبع موزون هر نفس چون کشته میخواندمیکند
پیش رخسارش سپند انداز و تاب آه
دیده حیرت شکاران وقف رو و صافیست
شیر چشم مست او مینای دل پر سنگ دن
در شب تاریک با مار سیه بازی کند
تاکه شور تلخی بادام چشمش دیده ام
یا که از دفتر د از مستی بهم پیوسته است
چون رفیقان جمع کردد مجمع کلدستہ است
گوشه گیران فارغ از زخم زبان آنکاس
بر لب ما آه از ان یک مصرع برجسته است
در نه این آتش بجان از روی آتش جسته است
دل چو ساغر پیش مینائی زنان نشسته است
زیب بزم می پرستان شیشه بشکسته است
هر که دل بر پیچ و تاب زلف پرچین بسته است
این دل چون پسته ام از شور حسرت خسته است
چون
خون کرده است نافه غزالان ختن
تا که خال عنبرین با چشم او پیوسته است
قطره چون از خود بشوید دست دریا میشود
شد باد پیوسته طرزی هر که از خود رسته است
جواب شوکت در کابل گفته
از بسکه دلم بیخود ان چشم سیاه است
تیره مژه در دیده من تار نگاه است
در زلف تو از بسکه دلم آه کشیدم
چون بر سر تو گنبد دوار سیاه است
چاه زنخ و خال سیاه و خم گیسو
دلوست که با رشته بهم بر سر چاه است
از جوش خطر قعطر موج بلایم
چون پل سیلاب فنا چشم براه است
از بسکه دل از ترکش تو کله خود
چون شهر پر شاهین بسرم پر کلاه است
طرزی چگنی شکوه ز بس معصیت چشمش
خال رخم از تیرگی جرم گناه است
من طبعه
تا نقش مسیح دستام بدر نوشته است
خاک در توافسر بر سر نوشته است
خط نیست انکه بر رخ دلبر نوشته است
نام شکر بمشک و بعنبر نوشته است
هر چند بعد تر ز همه آمدی و لیک
نام تو پیش تر از همه بر زر نوشته است
هر سو که بنگرم بجز از دوست ننگرم
از بسکه نقش دوست کر در نوشته است
نقش دهان تنگ تو ای افتاب حسن
از ذره دیده ایم که کمتر نوشته است
شیرین لبان ز شوق مگر بر بیاض چشم
نام لبت بشیر شکر نوشته است
عکس هم آب صاف کل الود میشود
نقش مرا ز بسکه مکدر نوشته است
بی باده چون توان گذرند ازل قضا
رزق مرا بجام دباغر نوشته است
وصف رخ و دهان ترا مردمان چشم
بر دیده نقش جنت و کوثر نوشته است
تا خط کشید یار دل از صفحه نجات
خط سنجا تم از خط دلبر نوشته است
طرزی چوپای بر خط فرمان حق نهاد
حکم روان تیغ تو بر سر نوشته است
۱۶۰
تتتبع بیدل در گمراهی کفته
هر که چون آئینه حیرت آشنا افتاده است با صفائی نقش معنی رو نما افتاده است
هر که همچون سایه از قدت جدا افتاده است بر سر خاک سیه روزی زپا افتاده است
درادبگاه تواضعهای تسلیم نیاز از خط پیشانی ما بوریا افتاده است
بسکه ساز الفت عالم بهم دل چسب نیست عکس از آئینه ها چون رو جدا افتاده است
خاک آلودم برآید از دهن گر نه نفس دانه دل از طپش در آسیا افتاده است
بسکه در پرواز فکر فتبی فکرم رساست معنی مضمون عنقا پیش ما افتاده است
هر که در راه طلب وحشت سراغ نیستی است ترک مطلبها برایش مدعا افتاده است
عالمی در راه بیدا هی زهم افتاده دور نعل گمراهی درین ره رهنما افتاده است
دیدن امکان نشد مژکان چشم وحدتم رنگ هستی همچو اشک از چشم ما افتاده است
زان بسان غنچه دلگیرم بباغ زندگی عسکر کفرست چوجوان سوبجا افتاده است
طرزی وبیدل هستی چون کندآسودگی نیستی مارا چو آتش در قفا افتاده است
من طبعه
بسکه لعل روح بخش دلفر یبا فتاده است دل ببیابی بیا دش بی شکیبا افتاده است
گلشن حسنت زبس طاقت ربائی میکند غنچه گل پیش او چون عندلیب افتاده است
این شکر خندان ننماید پیش لعل دلکشت با که در جام می گلرنگ حبیب افتاده است
زهره جان آب کردد از نگاه گرم تو چشم مست بسکه با ناز وعتبی افتاده است
تا چه پیش آید در ین ما و یج پیچش رو دل بز لفت در فراز ودر نشیب افتاده است
هیچکس نتواند احسان ترا کردن حسا ب لطف بی پایانت از بس بی حسی افتاده است
میرو و همچون اشک از پیش چشمم چون غزل دل بنام هندر لفت تا غریب افتاده است
غنچه پیر اهن قبا سازو ز ر شکت در چمن قامت زیبایت از بس جا مهر یب افتاده است
وبد تایکا؟
دید تا بیستابی نبض دل بیمار من
وز نیم نسخه از دست طبیب افتاده است
خنده صبح وطن شام غریبانست و بس
تا بسر بر سر کوی حبیب افتاده است
بر سر خورشید تابان سایبان اندو کشید
طاق جفت ابرویت شکل عجیب افتاده است
دل بپهلو رفت طرزی در بردلبر نشست
در میان دو جانان دل رقیب افتاده ا
من طبعه
تخم الفت هر کجا از خاک هستی رسته است
ریشه نخل حوادث را نهال بسته است
تا فلک بر شیشه عشرت شکست اماده است
دامن کهسار فرصت با شرر تا حته است
در کف دست فنا گلهای باغ اعتبار
تا نفس د اعتباری رنگها بشکسته است
هر کجا اشوب اقتها طپش بند و بساز
تا کشاید لب نفس راه فغان بربسته است
تا مطرد امیکنی صدا نگین بزم حضور
از خودتش مژگان چون نگه بر جسته است
بود چون بادام توام بر شاخ هوس
این زمان چون پسته از سنگ حوادث خسته است
کر دورا در طیش باد از دل طپیدن چاره نیست
فتنه چون برخاست رنگ استراحت جسته است
مطرب بزم مخالف بسکه زد مضراب غم
رشته قانون اقتها در سم بگسته است
سفت دید نهاست تا ک این بهار بی الاثر
تا کند گل از شکستن در عدم گلدسته است
طرزی تا مژگان زدم سیلاب کهسار فنا
رنگهای اعتبار از لوح هستی شسته است
بر طبق بیدل در کراچی کته
حشمت زمانه شه چه بخود شسته است
کز جنبش نگه مژه دامن شکسته است
خاک مرا گرد کدورت سرشته است
عکسم درون ائینه بر در نشسته است
رنگم آب صاف گل آلود میشود
گرد کدورتم بدل از بس نشسته است
ناز کل نزاکت ویت بباغ حسن
گویا بهار رنگ گل دسته بسته است
بادام چشم بسته کند سیر این چمن
طبع غمز حاصل خود بیکه خسته است
مورولی خیال رسا سحر و قدرت است
از ناز کی چوشیشه مرأ تاب کلک نیست
بکر یتیم چهره بیک پای من مبین
از قامت بلند تو افتاده ام بزیر
صوت نوای نغمه من پرده غماست
طرزی زدست می ندهیم دامن فنا
مر مرغیچه قد تو بر بسته بر است
خون دست اینکه بر دیم شکسته است
افسوس ریشه پای مراحت بسته است
چون کاکلت ازان سرو پایم نکسته است
قانون مستقیم رگ ساز گسسته است
از فیض نیستی دلم از خویش رسته است
از طبع خود در لاهور گفته
این دل بروی آتش حسرت برشته است
از خون دیده بر رخ زرد م بخط خوشر
یک نقطه خوش خطی خطم زان نکر د بخت
آن شاخ پر گلم که به من سنگ کینه است
از باغ دل جهان در دهم تخم خوشدلی
چون غنچه با ندیده بگلشن بنگرم
شام دگر ندیدن صبح مرا بخواب
تا چاک پرده داری عیبم کند رفو
بهر خلعت غم تو ز دبگچه دگر
جز گرد الفت ننشاند غبار من
طرزی چراغ محفل من آتش دل است
بر شعله ها که خورده بخوناب رسته است
مژگان خامه شرح فراقش نوشته است
تقدیر سر نوشت مرا بد نوشته است
چون شنیدم از پی حاصی شکسته است
دهقان دهر دانه شادی نگشته است
تقدیر پیش دیده من پرده بسته است
از زلف ما که بر رخ خود پر ده بسته است
در دست و زگارم ازان تک شسته است
تا بر مرا بجر خه ازین دست رشته است
خاکم بآب صاف محبت سرشته است
از بس بروی کرم بنا غم برشته است
در تتبع بیدل در کراچی گفته
شد مصفا دل من تا نفس ساخته است
هر قدر مشق صفا کرده ز بس ساده دلی
آمد و رفت نفس آینــه پرداخته است
عکس خوب و بد خود آینه نشناخته است
با مردم
۱۴۳
مقدم کرم محبت بهر پای رسند
گرچه بسبیل درین راه پر انداخته است
یک رقص جلوه کنان جانب من چشم کشا
دل با هم ز صفا ائینه پر انداخته است
اگر حیا لطافت دل از بس دور جوش
رنگ طاقت بصد اجنبی باخته است
هر کجا تیغ تو از نازسرافراخته است
حجر مادر عوض سر سپر انداخته است
همچو شبنم برخ غنچه گل ناز کند
تا دل از اتش رخسار تو بگداخته است
تا که طرزی شده از جلوه حسن تو جدا
دلش از بیکسی خویش بخود ساخته است
از طبع خود در گرامی گفت
پاس خودداری چواشک محترم بگداخته است
بسکه دزدیدهام من دل رنگ طاقت باخته است
آمد و رفت نفس تا کاروان زندگی
از طپیدنهای دل شور بپر انداخته است
رنگ امکان صددکان آئینه پرداز و زناز
شوخی حسنت بطرز جلوه تا پرداخته است
برق ذوق خود گذشتنها نصیب کس مباد
دل چو شبنم میخکد از بس بخود بگداخته است
دل چو شبنم نکه جیب بهار قینی است
تا نفس در دل بغی هستی خود ساخته است
سرو از خجلت چود مال تهری شود
در چمن تاقامت سرو تو سرافراخته است
امد و رفت نفس چون شعله بر افکرد دود
گرمی عشقین عجب اتش بدل انداخته است
اسبای نه فلک کردو برین کمدانخیل
دل چرا از بیتمیزی قدر خود نشناخته است
رنگ طرزی دانم از چه گلشن ریختهید
تا نفس پر میزند دل رنگ هستی باخته است
بر روش بیدل در کابل گفته
یاد آن دلدار کردن گرچه ما را پیشه است
لیک نقش روی او بستن برون ز اندیشه است
سوی او هرکس بفهم خود گمانی برده است
ما پری کوئیم نزد بانو شان شیشه است
جای ما دیوانگان این دامن کهساریست
بیستون لبریز چون از یک صدای تیشه است
سر بریدن باعث سرسبزی ما میشود
همچو نخل شمع ما را یک سر ا پاریشه است
میدانم سند یستان از ناوک مژگان او این دل شوریده در وی مجسم شیر داست
ریخت خون عالمی و خاطرش غمگین نشد یارب این بیرحم سنگین دل چه کافر کیست
ناله دزدیده اندر سینه از بس کاشتم تا فغان برداشتم دل یک نیستان بی است
پرتو نیرنگ او طرزی نفس در جلوه شد در دل هر سنگ صد جایگ ہزار افغان پیاست
جواب شوکت در کراچی گفته
نازکیهای میانش در دل خم پنه بست گلبن باغ طرازیطبع نازک ریشه است
آن کمر را در میان چن پیج و تابی پیچ نیست نازکیهای میانش اند ک اندیشه است
شهد کامیها خوبان می چشاق بہت بس آب جوی شیر شهر من زنا بردی فریست
جای نخجیر نشه میزند در چشم غنچه ام گونیا مژگان نازکش کلیم ما ریشه است
امدآن مهسش که حش جلوه مستانه ریخت پنجه در معنی زهی قهرمان سند بیست
بیکه آن ابر و کمان پیوسته با تیرم زند دل ز فرکان خدنگش صد بساط نیست
نعش شیرین کل شد و فریاد و خسرو هم نماد بیستون امروز هنوز از کار و کار نیت
حسرت پروانه ام چون شمع سرتا پاکدا سعی ما در سوختنا غیرت اندیشه است
در دل ارایف آئی آئین بسته ام تا خیال جلوه اش در شکر اندیشه است
نعش فیشر سینه از سینه ام پهلوانی داغ عشقش تا که شیراین نستان در بیت است
نقش شیرین منفس از کند جان میکنم سینه ما بیستون ناخن با نتین است
طرزی از مستی بی پروای شرم هرس باده ام از رنگ خون آلو دو شیشه
از طبع خود در کراچی بند گفته
باز چشمت چه می از شیشه و ساغر زده است که لب جام ز مستی پسر خمزده است
سنگ بر شیشه و بر ساغر من زد چشمت هیچ با او نتوان گفت که ساغر زده ات
خرقه ام چاک زد و سبحه صد دانه چکنم دل می الفت ببو کافر زده است
از بخدا
از جگر داری من زمره دل آب شود
که چنین در صف مژگان تو دل سنگر زده است
صید کبک دل بیچاره بخون میغلطد
باز چشم تو چه شاهین بکبوتر زده است
شیر مست آهوی چشم تو زخواب خرگوش
پنجه شیر شکاری بسگ در زده است
باغ کبکبش تو گل زو بسراز ناز مریخ
صد چمن سنبل و گل حسن تو بر سر زده است
لب نمکین و دهان تو چو دیدم گفتم
قفل لعلی است که بر حقه گوهر زده است
آخر از شرم لبت چون شکر در شیر گداز
لاف با او چه شد ار قند مکرر زده است
نافه در چین ز سر عسکر خطا میگوید
زلف مشکین لبت خط عنبر زده است
تا زنظاره لعل لب او پیچیده است
طرزی از فکر رسارشته بگوهر زده است
ایضا در کراچی گفته
در رمت همچون نفس از خود پنهان افتاده است
دل ز بسیر کلی چو عنقا بی نشان افتاده است
در تب و تاب غم عشقت تنم از بس گداخت
این زمان پیش تو مشت استخوان افتاده است
از بهار تا حسن او میگویم پیش ازین
خنده چون غنچه رنگین زان دهان افتاده است
از دهانم گفتگو چون شعله میآید برون
آتش دل تا چو شمعم بر زبان افتاده است
طاقت رنگ نما از بس لطافتها نداشت
بارها و من حبان بر پشت جان افتاده است
چون نگردد پایمال پای ذلت جان من
بر غبار خاک پستی ز اسمان افتاده است
بند بند استخوانم همچو نی سوراخ شد
کاوکش مژگان او در مغز جان افتاده است
طافت یک موی چون چستی ندارد طبع من
بسکه از نازک مزاجی ناتوان افتاده است
تار گیسای میان را نیارم زور غم
یاد ان موی میانم در میان افتاده است
آرزوی تیر بیداد تو دارد بسکه دل
با کشاد جبهه پیشت چون نشان افتاده است
دل نبردار در رویت چشم حیرت باز تیر
کرچه دوز ار شست ای ابرو کمان افتاده است
پیرم پهلو بزور نوجوانان میزند
در سرم تاشور عشق آن جوان افتاده است
۱۴۶
بسکه ذوق سجده اش طرزی دلم بیتاب کرد
جبهه ام چون نقش پا برآستان افتاده است
جواب غزلی که در اخبار نوشته شده بود در کابل گفته
تا که مهر ماه رویت بی نقاب افتاده است
آفتاب از تاب و تاب از آفتاب افتاده است
میزند پهلو بکار شهداء هندی ابرویش
بسکه در دیوان حسنش انتخاب افتاده است
سرخی رنگ شفق خون ریخت در جام هلال
یا که آن پای حنائی در رکاب افتاده است
بسکه میخواهمت یادت دل بیدار من
خواب چون اشک از پس مژگان بخواب افتاده است
از دهان تنگ او ناید سوال حرف ما
لعل خاموشش مگویم بیجواب افتاده است
پای بر پست و بلند دهر از عزت ننهد
سایه هر کس بکوی بوتراب افتاده است
ہر قسم بر نیش بد مستی سرشار داشت
خنده بر غنچه دناش در شباب افتاده است
من ز اشک تلخ خود بد مست شور گریه ام
زآتش رویش دل بریان کباب افتاده است
حرف خوب از هر که بشنیدی بدل باید نوشت
آن اگر از شیخ باشد در شباب افتاده است
این ردیف قافیه بستن مراد از شعر فیست
خون معنی پای مضمون را خضاب افتاده است
شعر گویان صد هزارانند در دیوان دهر
نام چندی زان همه ثبت کتاب افتاده است
دل برنگ گل بود شعر و سخن چون نکهت است
خوبی هر گل زنکهت بیحجاب افتاده است
طرزی از شاه ولایت هر که چشم لطف دید
نقد این گوهر دربان در یکحساب افتاده است
جواب صائب در کابل گفته
نامکو نقش خمیر ز دل پاک شسته است
با حرف نام او سخن خود نخفته است
در باغ و آشگافه میکند عندلیب
کس با وجود او سخن گل نخفته است
با حرف پیچ و لفظ عدم کاتب قدرا
موی میان و سر دهانش نهفته است
نقص نه دال خال جمال کمالهاست
داغ کلف بعارض ماه دو هفته است
برخنده گل خبر از غنچه کی دهد
گین غنچه از نسیم غم دل شگفته است
آشفته
آشفته حالی من خسته را به مجمع
کامل عیان ز غیر مکوش تو گفته است
از بیم تند خویی عبث که دم نزند
در عهد زخم تیغ که چون طفل خفته است
وصف رخش بغیر خموشی نشد تمام
هر حرف کان نگفته شماریم گفته است
طرزی بوصف گوهر دندان لعل یار
با سفتب خیال چه در ها که سفته است
برطرز بیدل در کابل گفته
هر که در راه غم عشقش ز پا افتاده است
بر سر سر منزل مقصود بسان جاده است
از بر و بار تعلق تا نگردد گل رشت
باغبان خوشدل که سر باغ ما آزاده است
در تماشا گاه حسن از شوق بیدار باش
یک قدم دور از سر مژگان نگاه افتاد است
این زمان بیقدر ی دل پیش ما معلوم نیست
عمره شد دل چو اشک از چشم ما افتاد است
نقش ما در انجمن میخواندم و در هم زانست
ورنه از تمثال خوب ما جدولها ساده است
محتسب از پاکی دامان بقاضی گفته ام
زاده انگور را دانم حرامی زاده است
میکند از بسکه جذب می بچشمش دیده ام
جام هرا شکی بمژگان شیشه پر باده است
ما ز کان از حال مسکینان کجا دارد خبر
درد ماند کسی که خود دل از کف دا ده است
با خدا نم کنته طرزی های بنگینش کجاست
هر که چون بلبل پیش امواج بلا استاده است
بر روش بیدل در کابل گفته
از بسکه بار غم عشق بر دل افتاد است
ز آب ویده خود پای در گل افتاد است
چو شمع روشنی بزم اگر شوم چه عجب
که دل شعله داغت مقابل افتاد است
زیک نگاه چو آئینه محو حیرانم
خیال عالم دیدار مشکل افتاد است
منم شهید تمنای بسملے که زشوق
چو خون زهم بدامان قاتل افتاد است
خدنگ غمزه رها کن که دل براه امید
زخنجر کهت نیم بسمل افتاد است
زعارض تو بدیوان بوستان بهار
کتاب لاله و گل فرد باطل افتاد است
بعیب زشتی خود آه کریم ازان شــــم
که در مقابل ائینه ذول افاد است
ازان چوحاک بسر باد میکنم آتش
کز آب خشک بحکم بهاصل افتاد است
بجان دوست که با و تو جان هم بودیم
میان ما و تو این جسم حائل افتادست
ز بار و برگ تمنای ما چه میپرسی
درخت خشک امیدم زحاصل افتاده
کمال اہل جہانت کسب زر طرزی
سخن بنفس کو خلق جاہل افتادن
در کلکشت کو دامان کامل کفتـــه
دامن کهسار کامل را تماشا کردنی ست
لاله زار و کوهسار و آبشارش دیداست
در چنین گلشن که شمشادش تفرعی مایل
رخت زیر سایه سرو بلندش بردنی است
چشمه آب روان از زیر هر سنگش دوید
تایکی افسرده این آب جاری خوردنی است
ای رفیق مست عهد از خانه بیرون نهم قام
غنچه از شاخ کل زمین باغ عشرت چیدنیات
هر که از سیر چنین گلشن نباشد کوشه کیر
از مکان شاخ کل پیکان حسرت خوردنی
آی بهر عذار نو عروان چمن
نسخه زنگین سواد از روی بانش در نیام
هر که شد مردود طبع باغبان این چمن
میکان از ما مراد بهای حسرت مردنیات
خامشی لطفی ندارد عندلیب جان چمن
همچو طرزی صد فغان در پای هر کل کرونام
جواب ما صر علی در قنده رکفته
ای دوست در غم تو دل از جان برید
وز کائنات قطع تعلی نمو دلی است
ای سروناز بی کل روی تو در چمن
مانند غنچه پیراهن جان در دلیات
کر بگذری باین قد موزون بوستان
شمشاد پیش قامت سروت خمیلی
در فرقت تو خون دل از رهگذر چشم
ماند طفل اشک بدامن جکی دلی
گر غنچه با لب تو زند لاف همسری
با ناخن نسیم دهانش درید نی
در شمع باریع تو کند دعوی فروغ
اندر حضور مجمع زیباش برید نی است
بیاین
با این جمال و خوبی اگر بگذری بباغ
رنگ گل از خجالت رویت پرید نی است
پیر محل دو سه که هست گنجینه دلم
پیر شب از جیل خیالت فشاندنی است
بوسی ازان ذو لعل روان بخش طرزیا
با نقد جان اگر بفروشند خریدنی است
از طبع خود در کابل گفته
یارب زچه با ماه رخان مهر و وفا نیست
هر شیوه بظلم و ستم و جور خانیست
از ضعف چو قش قلم از جا نتوان کرد
تا در کفم از باد قد دوست عصا نیست
چون در پدر و هرزه دو و کوچه نورد است
زان محرم راز دل ما با د صبا نیست
بر دست تو ای دشنی مردم چشمم
خون دل عشاق بود رنگ حنا نیست
بر عارض آن ماه خم زلف به بینید
گین سایه برخود شید سر موی جدا نیست
پرسم زصبا حال دل بسته زلفت
هر چند که انجا گذر باد صبا نیست
وی شانه چمیگوئت که از کثرت دلها
جا یک سر مو بر سر آن زلف دوتا نیست
چشم تو چنانم بکلو سه مر فشا نده
تا حشر کر ناله کنم رنگ صدا نیست
بد بد نتوانی که برے نانطرا
کین منزل عشق ست گه شهر سبا نیست
ای بادخبار می ز دو چشمم که مارا
در دیده بجز خاک در دوست توتیا نیست
رفتیم چنان از وطن از رده که مه سال
کر عمر بغربت گذرد میل فنا نیست
هر کس که بدیدم گره افتاده بکارم
در دهر خدا حکم بعقد کشا نیست
از بسکه مر أسیر دعا بی اثر افتاد
من بعد مرا هیچ سر و برگ دعا نیست
طرزی بره عشق دل بدیده بلا شد
نی نی که دلم کشته بلا دیده بلا نیست
بر در شش بیدل در کابل گفته
بجاست دیده حیران ما را خواب نیست
در خیال آب لعلت در دل ما ناب نیست
همچو خورشید از لباس عاریت مستغنم
کسوت عریانیم از مخمل و سنجاب نیست
بال صحبت پر محرق ریزہ ہست و ژولیدہ ام
بہر کہ از وضع جهان افسردگی گل میکند
گوہر مقصد نہ بیند دیدۀ خلقت بجوب
محتسب تا چند گوئی شیشه ہا بر سنگ زن
کلبۀ ویرانه ام از تیرگیہــــا طارع است
مخمل روی یارم و اشک از دو چشم ما مخواه
نور حق صد جلوه دارد در دل اندر دکان
تا شرہ بر پیچ و خم اشک از گریبانم گذشت
ہر رگم صد ناله در شب داشت تا کانون غم
در دیار ما و من یک مطلب نایاب است
حیف را ای این زمان در چشم رسو باب است
مسکن کوہر سحر در حلقه گرداب است
در حریم ما ضعیفان دل شکستن با است
کسوت ما نبرگستان دامن مہتاب است
دیدۀ آئینہ را از حیرت دل آب است
سجدۀ زخم دلم کن حاجت محراب است
سیل اشکم در روانی کمتر از سیباب است
دل طپیدنہای طرزی کمتر از مضراب است
از طبع خود در قندھار گفته
دل ز جفــــای تو در آزار نیست
هر کہ بعالم پی کاری گرفت
ار نظرم گر فکنی دور کے
بسکہ شدم محو خیالت دگر
چند بدل کرد تعلـــق نـــی
روز جزا وقت حساب و کتاب
طرزی ازان سبحه بچنگ آورد
کوه غمت بر دل ما بار نیست
غیر تو ما را بجهـــان کار نیست
ار قسمت ننگ اند و عار نیست
دیده ما را ســـر دیدار نیست
آئینـــہ ات لایق زنگار نیست
نفع بکر دارد کھنتــار نیست
کر نخورم طعنــــہ تو زنار نیست
از طبع خود در قندھار گفته
بید رو را دلا بساز ذوق میسانیت
قدت قیامتی ست از باغ حسن خاست
زاہد چو تافت روی محراب ابرویت
زمین پردہ با خبر نگر از اہل راز نیست
در بوستان خلد چنین سر و ناز نیست
خواند نماز گریه بساز ان نماز نیست
لبخوانش
کینه وش سر است لطف بعشاق میحوا این سار ای رقیب مخالف نواز نیست
در زلف تو عمر هاست ولی کوته ست حیف عمرت دراز باد که عمرم دراز نیست
چشمت کشته غمزه لب از خنده جان بده اعجاز حسن تست ولا جای ناز نیست
از شوخ چشمی ای دل غافل بران حزام درگاه بینیاز صمد جای ناز نیست
طرزی نمیشود بچمن باز خاطرم ما را قفس چو جنگل شمشاد مین باز نیست
جواب بیدل هم در دل در کراچی کشه
کدوت اهل صفا جز حرفهٔ تمهید نیست طلعتی غیر از نمد دلچسب بر آئینه نیست
طبع ظالم نیست بی رحم مذلت بیکران در دم عقرب کره بی عقدههای کینه نیست
حاجت مرهم ندارد یک نگاهت کافیم رو بومی آید بهم زخم دلم دیرینه نیست
بسکه در شش لجه رنگ خود ببنی دودیم غیر عکس عارضن جلوه در ائینه نیست
ما دکان در چهار سوی بیخودی وا کرده ایم جز خیال او متاعی در دکان سینه نیست
نان صبح و شام هر کس میرسد از خوان روز بر در او هیچکس بی روزی روزینه نیست
بسکه چون گل قانعم بر قسمت لطف نصیب پارههای لخت دل هم کمتر از لوزینه نیست
عاشقان از سعد و نحس چرخ گردان فارغند در و بار نودانت شیره ادینه نیست
نیست عکس خوب و بد گرد دل منصبام در دل اهل صفا از کس غبار کینه نیست
سینه صافان تر دست داغ بر دل می نهند غیر نقش داغ غم بر خرقهٔ پشمینه نیست
گوهر دیگر ز کنج سینه طرزی مخواه غیر مهر سکهٔ دردت در ین گنجینه نیست
بر طبق بیدل در کابل کشه
در زمین عاجزی چون من کسی افتاده نیست هر کسی چون سایه اینجا یک قلم استاده نیست
سر بخوشم از نظر چشم ست ساقی از ازل مستیم از ساغر و مینا و جام باده نیست
لی رجولیت بد نیا پشت پا نتوان زدن نز بود مردان درین میدان چون لن ماده نیست
۱۶۳
ياد او آئينە سان در سينە تو ان كشتن است هر كه از رنكیبی معنی سرا پا ساده است
دور شد از منزل مقصد بصد فرسنكها هر كہ صحرا كرد راه مد عای افتاده است
موج حسرت يك سره كردن گذشت از ذوق در ره سيل فنا هر كس جو من استاده است
كر زپشت بام نه كردون درافتد نشكند هر كه از طاق طلب سا دہ د لی افادہ است
نيستم مركز بدا و بنده و ازا د بند داده دا و خدا طرز بیلی خود داده است
بر روش بیدل در کامل کھر
در كف غفلت دل بیدار ما فرسوده است نا شره باز است پرواز كھ اسو دہ است
دل مصفا كی شود بی نفی واثبات نفس زنك از آئینھا بی سعی مصقل سوده است
در تہ هر غنچه و در تای هر كل میخورم تا دم با كم چوبوی كل بنفس الوده است
روی شرم از سواد الوجه خواهد سر شت سایه بخت سيا هم زاده هر دوده است
در كلسستان بھار خاطر دلكسير ما غنچہ دعوای حقاقت كل بكشاده است
بسكه آه از همنشینهای دل دارد صفا از نفس آئینه دلهای پاك الوده است
در ترازوی عیار نیستی سنجيده شد هر كه از قلبی تسلا یان زر اندوده است
در میان ما آو در بود و نا بود است حرف سایه و خور شید یكجا بوده و نابوده است
سیفی خواهی كذرا نو ستگاه زندگی در دیار ما و من طرز بی دل آسوده است
بر طبع بیدل در غزنین کله
در دام موج می دل هر كس كه بستہ است پای نتش نه بند غم و غصه رستہ است
يك دل زما خبار لالی ندیده است خاكم بسان كرد بكجا ئی نشستہ است
تا دل شكت آب دو چشمم ندیده است می راد كر قرار بكجام شستہ است
از قطرهای خون دل و اشك ديده ام روی كلی بباغ ندیم كه شسته است
از نوك ناوك مژۂ جان كذ ار تو يك دل ندیدہ ام كه چو با دام خستہ است
۱۷۳
نیست سان بستم وصالت در شوق
ما ز نظاره امروز خجالت کسر نیست
از دور چرخ خاطر ازاده فارغ است
از تیغ تیز افتی بر جان و سر نیسست
اسم اثر نکرد بدان ماه مه کبی
افسوس میک مال من بی خبر نیست
طرزی زبند غصه خلاصی بجان نیافت
در دام زلف یار دل هرگز بسته نیست
بر طوز بیدل در هرات گفته
بسکه ما دیوانگان را مونس در محن است
غیر زنگ باشه پر شمع ما پرواندست
فیض نور صبح بارد از در و دیوار او
حاجت شمع و لگن در محفل مرداندست
بسکه در بحر فنا معمار قصر و میم
گرمروا به هم زنیم موجش حباب خاندان
حرف اول جانپاریهای ال بهران
عرصه عشق است اینجا محن مکتب خوانده
پاس ناموس خیان نوضع مجنونم مخواه
بسته رنگ تعلق مردم دیواند است
سرمهوش نشستیم از رنج خمار آزاد گرام
مستی که مارد از ساغر و پیمانه نیست
از جفای چشم زخم داغ ایمن نیستم
تا دعای جوشن شمعم پر پر و اندیست
درزمین پر فساد دهر امنیت مجو
هر طرف صد دام موجود است دانداست
قیمت اب نلف او از شانه مشاطگان
جز دل صد چاک طرزی نفط افسانه ایست
بر روش بیدل در کراچی گفته
تا شمع مرا بسرخ کرم تو نگاه است
از شعله نازت بسرم پر کلاه است
از خجلت تر دامنی خویش چگویم
چون بحر مرا جبهه زرشرم گناه است
نتوان ز خجالت برخت چشم گشایم
رویم زگنه پیش تو از بسکه سیاه
از دیدن خط تو مرا جهر فزون شد
خط بر لب لعل تو خضر گیاه است
موی کمت در نظرم هیچ نیاید
نازک رقمیهای میانت چو نگاه ا
زان با شکن زلف کجت رام نگردید
ارامی دل در شکن پر کلاه است
هر دیده با شبنم بود اینجه خورشید
در بزم و فا از اثر خجلت تقصیر
از حیرت دیدار تو در بزم تماشا
در صومعه ز ند مال سبحه پیش بزرگان
داد تو دهد عام ز بس داد خلایق
از سوز عطش بر دل بسیاب طرازد
هر جای که افت ز وفا مهر گیاه است
هر رنگ که بردو شش عذار گناه است
خار مژه در دیده من تار نگاه است
بر مردم چشم تو نگه روز سیاه است
از عدل توطری برد و دریا ز نو آو است
خشکی لب و چهره زرد تو گواه است
در اربعین خلوت ماه رمضان در دمش شام شریف گفته
تصویر سپهر صورت معنی حرف لاست
اثبات نفی ناقص ما کثرت شش است
تجدید قاب قوسین بقا را کشد بجنگ
بر قفل شهر بند دلم نقش بالا تو
در بوریای ترک طلب راح راحت است
دل در صفای حسن تو از بسکه محو شد
تأدیست از طلب چو صدف را کشیده ایم
مکتوب بوی غنچه رساند برنگ گل
عیب و هنر بعالم اضداد تو أم است
گر لاف دین ملی که دار غضنفر و نیو
انوار حق بسینه روشندلان طلب
از دیده بگذر و نگه از من چشم من
آیین صوت دلخراش گلید ز جادو است
گلکمش کلید قفل در گنج کبریاست
در بحرف لا اله است لا کجا ست
یعنی که فاق تیر بقا ورنه نا فناست
در مستجاب غنچه بشکل گشای است
خط رموز معما ز خم نقش بوریاست
آیینه ام بجرم تو تصویر مدعاست
گرداب منقد گوهر ما آستین ماست
در هر چمن که رنگ برنگ قاصد صباست
کهسار با کرانی تکبر بسنگ صداست
دنیا و دین چوروز و شب از یکدگر جداست
ارمی بساط خانه آیینه ها صفاست
از خویشتن مکمبن تو از میکه در حیاست
آواز زار نالی طرزی بینواست
این غزل را سینه در اربعین گفته
١٧٥
نام تو نقش اول حرف کتا بهاست دندان سین بسمه مفتاح با بهاست
آواز کوه سرمه فریاد خامشی معنی طراز صرف سوال وجوا بهاست
یاد وصال یار بدلـهای آسمان مقراض تار ریشه مژگان خوا بهاست
نقد گهر که بحر با دناز میکند در چشم سیر ما چو حباب پر آ بهاست
اسرار غیب از دل سی پاره خوانده زنجیر پای بند معانی کتا بست
در بحر حیرت از پی تحصیل نیستی درس زخود گذشتم از موج آبهات
میزان جمع و خرج فلک را دهم جواب با هر دل ز بسکه مرا شب حسا بست
جای غبار دود نفس کز و میکند ما را ز بس براه گذشتن شتا بست
پیچیدن من زمین بعبای عارغم با شخص نفس بسکه دلم را عتا بست
از سوز سینه لاله طبعم چو گل شکفت اری دماغ تازه ببوی کبا بست
هرگز حدیث واعظا بمغز نشنوم طرزی زبس پیر مغانم خطا بهاست
این غزل نیز در اربعین گفته
در ره حق امتحان صادقان کردن خطاست چون شدی منکر عصا در دست موسی اژدهاست
موج دریای فنا از خط نقش بوریاست با دبان کشتی بحر صفا کشکول ماست
کسر کثرت با ثبات اصل وحدت ثابت است نفی اثبات فنا بهر بقا بند قباست
نی بر اسم میکه از هستی بد و قا نیستی صورت نقشر الف در لا بجشم ازدهاست
اسم ذات اوست مفتاح در باب سخا نقش الله زان بدلسانجه شکل کتات
کشتن نفس است اکسیر مس قلب وجود کشتن سابامش کیمیا کر کیمیاست
تا بذکر غیر مشغولی دم از وحدت مزن از شکر تا پر بودنی خالی از شهد نواست
دل زانوار تجلای جلال ان جمال چون حباب پر زنور روی دریای صفاست
روشنی خواهی دلا از سایه غفلت برا دوری از خورشید ظلمت قرب نورو ضیاست
ناله بر دل سبکسر از ورودت بچویم در دہ
شاهدان کل زبس نازک ادا افتاده اند
تا گذرد طرزی مکر در گوشه چشمش کنم
برطین بیدل در قندهار گفته
بر دلی را کہ چو کل چاک کریبانی است
رشته دوستی سوختن از دل نزود
فکر بار یک بسرد منت راه نیافت
زانش عشق تو چون کا غذ اتش زده
میتوان روشنی بزم تو کردد چوں منع
سخت اشفنگی از طر تو جو شد طرزی
در شهر قند بار در بزم حضور بار کشته شد
ای دل سیر کلتوا زلفین با رد
سر زیر پا چوخا کم اکر خوار افتد
تابیده است پنچه سیمین هرنکار
خواهد چوسرو من چمن با بردن نامد
فواره سان رنحب بد من شک ترچکید
اور وہ چین زلف تو بر شک چین شکست
از بسکہ داغ عشق تو بر دل نهاده ام
چون صید دل بسینۂ طرزی طبد بخون
در اثبات خوبی عهد و پیمان شگنی خوبان
دوش با من آن نکار می پست
بر نفس دل تنگ زار سیندانی بر صد است
دانه شنم بکلشن غنچه را بند قاست
چون مکر از ناتوا نمیست از نر کام حصات
چون جمن دامنش از غنچه چراغانی
مہیچو شمعم بنظر نام ترنجانی
در من تنک توخوش غنچه پنهانی
یک سرا پای مرا دونق چراغانی
هر کراز انشر عشق دل بریانی
بخیا لت مکر م زلف پریشانی
زان در و دن مار کی بیقرار د
کی میکشم ز دا منت ای کلعذار د
مالیده تا بپای نکارم نکار د
کیر و چنار دامن او با هزار دت
زان دم که بر دوام بخم زلف با رد
بد وحنای پای تو از نو بہار دست
بردہ است دامن دلم از لالہ زار دت
اخر دمی ہنیہ بدل بیقرار د
از سر لطف و کرم عهدی بست
بدل
لیک دانستم که آن شیرین زبان
آنچه بامن عهد بست از دل نه بست
گفتمش کی سست عهد سخت دل
رسم این عهد و وفا باید شکست
گفت با من آن بت پیمان شکن
کامی زجام وصل باید بست
عهد خوبان و سر زلف بتان
هر دو را لطف و خوبی در شکست
بر عذار ماهرویان باد صبا
زلف و کاکل تا بهم اندر شکست
گر شکستی پای تا سر همچو زلف
میتوان طرّز بهمردیان نشست
درین غزل رعایت حرف آخر در اول شد
نامکان را گرفت یار بدست
تیر در دل مرا هزار شکست
تو نسازی بهیچ کس هرگز
آری از بلبلی هزار است
ترک چشم تو دل بغارت برد
کس بزلف باخت یار نه
تا ززلفت عجب دلاویز است
جای هر بودل فگار بدست
تا خرامان شدی بباغ کمر
سرو آزاد بنده واره
تا بکرد رخ تو خط پدید
قیمت لعل آبدار شکست
تا بیا درخ تو بگریستم
همه گلهای جویبار ترست
سمن و سرو سبزه و گل دل
همه طرّز روی یار و خوشست
در روش بیدل در کراچی گفته
یار بگذشت و دلم بر جا چو نقش پاست
شد با پرواز رفت و در دو دستش
چو بیگان قدم زبار ناتوانی خم گرفت
میتوانم کرد ضعیفی بسکه مراعطاست
هر که از نازک مزاجی هیچ میناخون خورد
یک سره کردن زساغر میتوان بالاس
ناله از خست بنای خویش را بر باد داد
کوه از سنگی تمکین خود بر جائیست
عکس خط سبزه نو خیز باغ حسن او
چون غباری دان که بر طبع روان نا
داغ شد دل تا نفس در شوخی پروازها
بسکه دست ناتوانی پر به ساحل داده است
نشه در مغز ته دستی دماغ دل گرفت
موج کشتی بر سر دریا دواند چون حباب
بسکه فکر کاکلش اندیشهام در مغز سوخت
شعله اخگر میشود چون از طپیدنها نشست
از ضعیفی سوی بالا پر مرا در پروا نشست
باده در ساغر پری در دامن مینا نشست
ساحل از خشکی دماغی بر لب دریا نشست
طرهی از وحشت دلم در دامن سودا نشست
بر طاق حافظ عیب اللسان قدس سره کشته
کسی که دید بخواب آن دو لعل باده پرست
هزار شیشه دلها بطاق سینه شکست
در کشاده بود قید گاه این جهان
هزار حاصل سرسبزی از تعصب شرد
دل شکسته من از فغان عنان نگرفت
ز عارض تو بود دل چو غنچه خونین دل
سفینه غزلم را برند در عالم
جهانیان همه یک سر شکار مر کشتند
گشاد و بست عجیبی ز زلف او دیدم
فدای چشم تو گردم باین نگهداری
بروی شام گل ناز میکند مقری
چو چشم یار بود تا بحشر مست و خرابست
ز ناز ناگه دو ابروی او بهم پیوست
قبول عام شوی گر کشاده داری دست
ز تخم مهر که بخاک شوره دانه نشست
بلی بلند برآید صدا چو شیشه شکست
به پیش قد بلند تو سرو با شد پست
چو جام باده که مستان برند دست بدست
کسی ز حلقه این زلف تابدار نرست
ز زلف تا گرهی بر گشاد بر دل بست
که دل ز تیر نگاهی همار باز نگشت
کسی که دیده چو چشم تو خواب ناز ندیده است
تمام غزل در تعریف قد کشته
بباغ سرو من از ناز تا کمر بربست
بهر خرام تو کبک و تذرو مانده خجل
چنار دسته و صنوبر بباغ پیش قدت
ز خجلت قد او سرو را کمر بشکست
به پیش قد بلند تو سرو گردد پست
ستاده اند بپای و گرفته دست بدست
نه این زمان دل من برده جلوه قد تو
چو سر و بنده قد توام ز روز الست
تو تا بباغ خرامان شدی بطرف چمن
ز شرم سرو سهی بر کنار جو بنشست
هوای سرو قدت ساخت قامتم چو کمان
خیال قد تو چون تیر سینه ام را خست
ز شرم قامت سرو روان او طرزی
بباغ سرو سهی پای در گل حبر است
هنگامی که از اسپ افتاده دستم شکسته بود در قندهار نگاشته شد
برخ چو یار طرۀ خود مو بمو شکست
سیل سرشک از مژه سد جهار شکست
بی پشت طاقتم مگر صبر و پای هوش
از دست طاق ابرویت ای تندخو شکست
در پیش چشم مست تو ساغر کشد مدام
انکس که پیش ازین همه جام سبو شکست
نسرین و سنبل و سمن و لاله را نکر
کز خجلت رخت همه را رنگ و بو شکست
یک مو شد که وصف تو گویند هزار
گرچون قلم زبان من از گفتگو شکست
بشکست نوک ناوک مژگان او بدل
چاک دلم نکرد رفو از چه رو شکست
طرزی بکام دل نرسیدی بوصل دوست
هر چند پای سعی تو در جستجو شکست
از طبع خود در حیدرآباد دکن نگاشته
خود که دیده است خم طرۀ دلدار درست
با شنیده است دل عاشق بیمار درست
در غم عشق کسی خاطر اسوده ندید
نتوان شیشه برون برد ز کهسار درست
عاقبت هم چو شکلی بلب گور
که از ین بحر سبو نایدت هر بار درست
بلبل است بپای خم گلبن مکنت
یک لب ساغر گل نیست بگلزار درست
شیشه و ساغر و مینا و صراحی در بزم
خود نمانده است یکی زان بت خمار درست
منعطف نشود به دل آزرده ما
مو میانی نکند شیشه مو دار درست
جگرم خون شد ه از ناخن و خصل بیجا
خاطر غنچه که دید از سخن خار درست
در جهان مرد تمام است بچشم مردم
انکه گفتار نمود است بکردار درست
۱۸۰
سپس کج دلم شود راست سعی مردم
زان کهجا است بطبع کج اختیار درست
در شکستن در معجون شرافت دارد
مشک دگر نبود کوهر شهوار درست
چون صنوبر بکنی دل بپرا به طرز
بسکه افتاد دل از دیده خونبار درست
مرد و شش بیدل در نسخه کشته
ز طرز تا نشود کار طبع خسته درست
موی کس نکند شیشه شکسته درست
غبار ماند اگر دوستی صفا گیرد
کدلی کره نشود رشته گسسته درست
کشا د و بست جهان در کشاده دهیهاست
که نقش کار نیاید ز دست بسته درست
بغیر رشته الفت کجاست جمعیت
چو رشته داد بهم دست گشته گشته درست
نوشته دست قضا ما بلوح خط قدر
کسی چو من ننوشته خط شکسته درست
درست کوی جفای فلک برو جرمی
ز سنگ زخم خورد چو گوشت پسته درست
سخن درست چو گوی قبول دل کرد
که با بدوش کند از سوی دسته درست
درست از دم گرمت نمیشود دل من
کجا نفس نشود شیشه شکسته در ست
نباید هیچ ز دست تهی بدون طرز
که نیست جرات پرواز در پر شکسته درست
هنگام جدایی از یار دلسوز ار بصد سوز د گداز کشته شد
تنها ندیده در غم جانانه خون گریست
دور از لب تو ساغر و پیمانه خون گریست
پیش تو چو شمع تو از بسکه سوختم
بر سوزش دلم دل پروانه خون گریست
بیگانه خوی من نشداشنا ولیک
صد اشنا ز خوی تو بیگانه خون گریست
از چشم مهر رس که در دشت بیخود
مجنون بحالت من دیوانه خون گریست
در طره ات چو دید دل پاره پاره ام
از رخم چاکهای دلم شانه خون گریست
تنهای باده هم چو حبابی بسکده است
چشم زبسکه بر در میخانه خون گریست
طرزی ندور فراق اسخت خون دیده بیست
دور از لب تو ساغر و پیمانه خون گریست
دررهگامی
در نگاهی که بزم از قد چون سرو یار خالی بود گفته
در دیده ام ای سرو روان جای تو خا در سینه ام ای راحت جان جای تو خالیست
در دیده غمدیده و صد پاره دل من ای نور نظر روح روان جای تو خالیست
در جفت سراپرده چشم من بیدل چون مردمک دیده نهان جای تو خالیست
صد جوی سرشکم ز مژه رفت ندید بر آب روان سرو چمان جای تو خالیست
یک لحظه فراموش نگشتم ز خیالت ای مام توام در دو زمان جای تو خالیست
طرزی ز برم یار بو سی رفت بشوخی با ناله بگویم که فغان جای تو خالیست
از طبع خود در قندهار گفته
تا تو گذشتی ز منم جان گذشت جان نه که دین و دل و ایمان گذشت
مجمع عشاق بهم برشکست یار چو با زلف پریشان گذشت
تا که ترا دید بباغ ای صنم از رخ کل بلبل حیران گذشت
سرو بکل ماند و صنوبر فتاد تا بچمن یار خرامان گذشت
چون تو گذشتی برقیب ای نگار خون دل زار ز دامان گذشت
چون برخ و زلف و خطت دیده باز از گل و از سنبل و ریحان گذشت
بهر تو ای گوهر یکتای حسن از دو جهان طرزی افغان گذشت
جواب شوکت در بنگلور گفته
نام دهان تنگ تو تا بر زبان گذشت دل تنگ شد چنانکه ز نام ونشان گذشت
یاد حنای پای تو شبخون بهند برد از دوش سنبرک حنا خون بان گذشت
دل بسکه ذوق تیر خدنگت بسینه داشت هوشم ز تیر ناز تو پیش از کمان گذشت
فرمان شست غمزه ناوک زنت شوم پیکان خبر نیافت که تیرت بجان گذشت
چشم سیاه شوخ تو محتاج سرمه نیست چون میل سرمه ات نگه از سرمه دان گذشت
۱۸۳
گفتم کمر نزاکت موی میان نداشت
موی کمر بنام شد از میان گذشت
ماودلیم بر سر موئی بکشمکش
تا بحث ناز کی بمیان میان گذشت
گل آب شد چو شبنم در بروی خاک نیا
تا با حذار پر عرق از گلستان گذشت
جور خزان چو با گل نسرین بباغ دید
بلبل چوبوی گل زغم آشیان گذشت
عکس درون خانه ائینه بر در است
حرف دل است این که مرا از بیان گذشت
سودای نفع جنس غمت سخت مشکل است
طرزی بسود در دتو از نقد جان گذشت
جواب صائب در قندهار گفته
تا حرف سوز عشق توام برزبان گذشت
مانند شعله ام از استخوان گذشت
مرغ دلم ز شوق بپایت فتاده بود
زان پیشتر که ناوک تو از کمان گذشت
صد جوی خون ز دیده روان گشت در کنار
آن سر و ناز تا ز کنارم روان گذشت
اشکم ز هجر روی تو بروی زمین نرفت
هم بر فرقت تو ز هفت آسمان گذشت
همچون سپند خاک وجودم بباد رفت
از جوش ضعف تاب من افغان گذشت
ترک و فا و مهر ز حامان نمیتوان
لیکن براه عشق زجان میتوان گذشت
طرزی چو غنچه حسرت نسرین بخاک برد
اخر بارزوی لبت زین جهان گذشت
از طبع خود در قندهار گفته
کر شکست دلم صدا میداشت
یار خواب گران کجا میداشت
می نکشتی بقتل من بدنام
دست و پایت اگر خنامیداشت
کی بریدی ز من محبت و مهر
کردلی مهر اشنا میداشت
پیش یار اینقدر نگشتم خوار
قدری گر بدل و فا میداشت
من مسکین علاج میکردم
مرض عشق اگر دوا میداشت
خواب سنگین نبود پیش طرزی
گر شکست دلھم صدا میداشت
جواب
١٨٣
جواب کلیم در قندهار گفته
چشم پر خمار مست ز بس با بکسر بیداد داشت
از بنای کعبه مقصود دل مقصد تو کی
خسرو خوبانم ان سر حلقه شیرین لبان
نه چششم بتان معمور دارد سینه ام
سوخت بنیاد فلک را در شب هجران شمع
هر قدر فریاد کردم پیش او سودی نداشت
خرمن اعمال من از بسکه نامقبول بود
این همه شیرینی و لطف سخن را در کلام
دل ز دست هجر او در سینه ام فریاد داشت
جان بیاد مقدمت این خانه را اباد داشت
بر سر هر تار زلف خود دو صد فرهاد داشت
سانه دل مرا چوششم محش آباد داشت
اه جانسوزم چو اتش بود در بنیاد داشت
دلبر من جای دل کویا بسنه فولاد داشت
ننگ ازو برق کرد و عار از و سم باد داشت
از لب لعل شکر گوی تو طرزی یاد داشت
جواب کلیم در بند بخانه کابل کشته
در گلستانی که قدت جلوه شمشاد داشت
بیستون خود کیست تا کردن کشد از سختی
جعفری دل را در ستی موی چشم مال نمود
زان ر اقران حرف سبقت پیش امد در جنون
جای فریاد از لبم آید صدای واودا
خود بخود طرزی بسوی دام آید مرغ دل
یک خیابان سرو از جان بنده آزاد داشت
سر نگو نیب از دستم تیشه فرهاد داشت
شیشه از جوشش شکستن باده فریاد داشت
طفل طبعم درس شاگردی از ان استاد داشت
بسکه ترک چشم بد مست سر بیداد داشت
بسکه پستانی زبهر صید من صیاد داشت
بر طق بیدل در کابل گفته
بسکه گلشن را هجوم جلوه مشتک داشت
رنچه چون پیراهن از صد جا چاک کرد
یک کبوتر خان کبوتر بود از شوش چمن
دل بجای اشک میریزد ز جوشش کریه ام
از خجالت برگ کل دستی بزیر رنگ داشت
غنچه گل پیر هن از بس قبای تنگ داشت
بسکه از رخسار کل میل پریدن رنگ داشت
اب موج از شوخی بحرم کهر در چنگ داشت
۱۸۴
از شراب عشرت ارمن ساغر عظیم تهی است
شیشه ام از نا امیدی دست زیرسنگ داشت
نوعروس تیغ را بند و حنا دست بهار
غنچه گل زان بگلشن پنجه کلرنگ داشت
تاکه زد بر تار جانم زخمه مضراب غم
هر رگم مانند تا رچنگ صد آهنگ داشت
قطره سیماب را ذوق دویدن آب کرد
کوهر من از روانی دست و پای لنگ داشت
شد نگارستان ارشک معانی صفحه ام
خاطر طرزی فسون سحر در آهنگ داشت
برطرز بیدل در کابل کشته
بلبل از وصف کل روی تو قیل و قال داشت
در چمن رنگ گل از شوق پریدن بال داشت
طوطی طبعم بگلزاری که کرم ناله بود
میل از شور نمو شبها زبان لال داشت
قطره را با بحر اگر نسبت کنی خجلت کشد
ابر پیش گریه ام زان آب در غربال داشت
جسم زارم را هجوم مویه کردن موی ساخت
استخوانم را خیال ناله نی نال داشت
در هوای چشم مست ولعل می الود او
از حساب باده حام می طپ تبخال داشت
جوهر آیینه ما همی بروی تابه بود
شوخی حسنش که در آیینه ام تمثال داشت
عندلیب باز از داغ دل کردن طوق شرد
بلبل از رگهای برگ کل بها خلخال داشت
این غزل را چون شنید آن نکته سنجند بلکه از ظرافت گفت الحق شعر طرزی حال داشت
در بزم حضور پر نور اینجانی بزار گرایانی کشته
کره ناله من در دل آن مه اثری داشت
کی جور و جفا در دل سخنش اثری داشت
هر گرد لب لعل تو خط کشته نمودار
یا مور در ان کوشه سراغ شکری داشت
زان چهره زیبا و کلو کوشه زرین
بالله مهی دیدم در فرق خوری دار
بگشای لب غنچه و بنمای عیان در
تا خلق بدانند که دگان دلمری داشت
زلفیت زد و جانب جنست کشته پریشان
چون زاغ سیا هیت که خور زیر پری داشت
در شب رخ شمع مثالت بحر گل
میسوخت چو پروانه اگر بال و پری دار
چکین
سنگین دل من سنگ ستم برسکستی
کر در دلم از ذوق جفایش خبری داشت
همتای قد سرو و رخ همچو قمر را
تا خلق ببینند که سردی ثمری داشت
سودای اسیران بنی از ناز بچوکان
این طره سرگشته تو برسی داشت
برردش خواجه حافظ حبیب اللسان در کابل رکشته
تا نقش خط و خال تو از دیده ما رفت
بر دیده غمدیده چگویم که چها رفت
مو بر بدن ناف غزالان چمن خاست
تا نکهت چین خم زلفت بخطا رفت
شیرازه شد مصحف بسیار دو لبها
تا تار سر زلف تو از دست صبا رفت
بگذشت بهار و می گلگون نکشیدی
دامان گل از دست توچون رنگ حنا رفت
از ما چه سراغ دل وحشت زده گیرید
زان زلف بپرسید که دیوانه کجا رفت
بر روی تو تا سایه طوطی خط افتاد
از چهره آئینه دل رنگ صفا رفت
در کوی تو وامانده تراز نقش قدم بود
طرزی بهوای تو بنس و بسفا رفت
از طبع خود در قندار گفته
راه دین و دلم آن زلف پریشان زدو رفت
برهم این سلسله جنبان زدو رفت
آمد و باز بهر بند من افگند شرار
شعله شوخ من آتش به نیستان زد و رفت
آمد از خانه بیرون و بیکی غمزه مرا
بدل خسته دو صد زخم نمایان زد و رفت
یوسف مصر ملاحت مکه کنعان دشت
برق بر خرمن پندار عزیزان زد و رفت
وصل یک روزه مرا کشت نه هجران در از
وه که بر اخگر من وصل تو دامان زدو رفت
دیده ام دید لبالب شده از خون جگر
ای بسا خنده که بر دیده گریان زدو رفت
طرزی از سینه مجروح چه نالی کا ن شوخ
صد خدنگم بدل از ناوک مژگان زد و رفت
جواب ناصر علی در قندار گفته
بسوای گل رویت سمن از یادم رفت
بخیال قد سروت چمن از یادم رفت
تا بدیدم سر زلف و قد رخسار و منت
سنبل و سر گل و نسترن از یادم رفت
خواستم با تو زدل تنگی خود عرض کنم
در هن تنگ تو دیدم سخن از یادم رفت
بخیال لب شیرین در دندانت
لعل رمانی و در عدن از یادم رفت
چون لب روح فزای شکرت دیدم
لعل و یاقوت عقیق یمن از یادم رفت
تا بچین سر زلف تو گرفتار شدم
نفخه نافه مشک ختن از یادم رفت
بسکه در راه تو بگریستم بخدای الت
بوستان و چمن و انجمن از یادم رفت
بهوای سر گلشن کویش طرزی
هوس جنت و حب وطن از یادم رفت
از طبع خود در قندهار گفته
آن پریرو تا زمن دمی روی خود تابیده است
صبر از دل طاقت از جان جوی خون دیده است
شد ز اشک حسرتم معمور جانها خراب
تا باغیار دغا آن سنگدل خندیده است
گر بیایی دیده ام روشن شود از دیدنت
در غمت هر چند نور چشم من از دیده است
در فراقت مردم و رویت ندیدم صد دریغ
زان که تن از جان گذشت و روی نو نادیده است
بعد عمری شبشی آمد صد ناز و عتاب
نیم شب ناگشته آن مه از برم رنجیده رفت
باز فسبان میکشدت و چون مرادید از جفا
روی خود را با دو زلف مشکسا پوشیده است
بر سر خاک شهیدان خود آمد از غرور
تا که نشیند غباری زود دامن چیده است
هر کجا نگذشته طرزی شوق پای بوسی
آن زمین را سر بسر از جان و دل بوسیده است
جواب صائب در کابل گفته
در دل صد پاره هر کس لذت دیدار یافت
دیدن گل را بچشم خویش نیش خار یافت
هر که را شد دیده دل محو روی گلرخان
از بن هر خار مژگان جلوه دیدار یافت
هر که اول حسرت آباد خیال یار شد
در حریم وصل چون آئینه آخر بار یافت
دید بلبل برک برک غنچه و گلزار را
در دل هر غنچه صد جایش نوک خار یافت
یوسفی
یوسف نگشته دامان کنار از مصرد جذبه شوق زلچی از کار بازار یافت
ماه من از پرده چون رخسار گلگون برنمود آفتاب از شرم خود را در پس دیوار یافت
بر ذرات عالم نور بخشی میکند هر که چون خورشید اینجا دیده بیدار یافت
راز دار پرده اسرار عالم میشود گر ز حرفی از رموز پرده اسرار یافت
شد خلاص از بند و زندان هوا و حرص انکه سر را بسته زنجیر زلف یار یافت
نا امید بها کلید قفل امید دلرا عاقبت طرزی ز هجران دولت دیدار یافت
من طبعی
امروز بیبی نه عجب جوشش و خروشش ساقی شده بدست و خمر باده بکوشش
این صبر عجب داروی تلخیست که در کام زهرش مکی شکر و نیشش همه نوشست
از حسرت مژگان سیه تاب تو ای شوخ فریاد نفس سوخته ام سرمه فروشش
در پیش بناگوش تو از جان خم کاکل مانند غلام حبشی حلقه بگوش است
بر پشت جهان بست توان کلفت دنیا ما را که بعشق بتان بار بدوش است
هر سر که ز مغز است تهی عقل ندارد مغز است که اصل خرد و مایه هوش است
در گوش حریفان خرد مند خبر دار شور طپش دل به از آواز سروشش
از میکه شدم محو تماشای تو در بزم عکس تو چو آئینه بدل جلوه فروشش
در بزم پر از شور و شر باده گساران چون جام تهی طرزی بیا و تو بخموش
جواب کلیم در کابل گفته
از روی اتشین تو دل کام بر گرفت با شعله صحبت خس ما زود در گرفت
چون دل طرار دامن مژگان بر گرفت و سل گهر برشته ام از ناز در گرفت
در شهر حسن کیست که پرسد حال دل پیکان رسید از دل پر خون خبر گرفت
دارد کشاده دست بهنگام مفلسی پوشد کف صدف که چو نقد گہر گرفت
عنقا صفت بطرف قاف فنا نشست
هر کس که چشم باز بحسن سر گرفت
نقش صفای صورت حسن گین بنود
آئینه شخص عکس ترا چون در گرفت
ارنب منش که بوسیده امن پرده نور شد
شمع صفای روشنی از چشم تر گرفت
بار و بر درخت امیدم شکستی است
این نخل خشک آب ز جوی نهر گرفت
این خال و خط بنج لبش کس نهاده
یا مور بال و پر بهوای شکر گرفت
طرزی چو شمع روشنی بزم الفت است
هر کس بزیریق دفانرک سر گرفت
جواب کلیم در کابل گفته شد
دوش در بزم آن پری رو پرده از رخ بر گرفت
شمع را در مغز جان از رشک آتش در گرفت
دوش تاسوی من با چهره از می بر فروخت
شمع طشت انشین از خوی او بر سر گرفت
گر چه از بس گریه کورم لیک بتنها بیجا
در شب تاریک مژگان رشته در کوهر گرفت
تا که دیدم گردش چشمش بزم میکشان
طبعم از جام شراب گردش ساغر گرفت
چهره افروزی بهم جنسی ندارد اعتبار
از هوس نتوان که رنگ شعله خاکستر گرفت
بسکه دل دریا وصل تشنگیش شعله زد
اخرا از سوز و در رقم بر زبان اخگر گرفت
واعظی رنگین تر از روی گلستانت
شخص عکس عارضت آئینه را در بر گرفت
در ره افتادگی نقش زمینم ز بس
کس چو نقش پا مرا از خاک نتوان بر گرفت
گفتگو رسم چون قلم کرد آستینم را تهی
از مخوشهای کف دست صدف گوهر گرفت
گرچه دل از یاد جورش یک خیابان است
سینه هر ساخت ززخم او گل دیگر گرفت
طرزی بیچاره از جور و جفای گلرخان
دستی بر دل ماند و دستی دگری بر سر گرفت
جواب شوکت در کراچی کشته
حماز خون بک بچزت که رنگ گرفت
که آن سیاه درون پنجه اثر چنگ گرفت
شکست رنگ برخارت از زاکت حسن
بمیر خیال رخت تا زنا که سنگ گرفت
بیمار
بهار رنك زپامالی توحاصل شد
خمار دست تو از بار کل بچنگ گرفت
کشودن در فرج لبت بکینه داشت
تبسم آمد و قفل از دهن تنک گرفت
هزار شیشه دل میسدا چو غنچه شکست
زکرد سوسه صدای قنا که سنک گرفت
نزاکت کل رویت ز بس لطافت داشت
مژه کشودم در وی تو کل برنگ گرفت
ز بسکه بیو سرم دود شمع کردن بود
بسان ابله افتاد و پای لنک گرفت
بزور بازوی عشقت که میزند پهلو
غزال کوه محنت دراغ از پلنک گرفت
چو طرزی داشتم آزادی از کرفتاری
بدام نازمرا لعبتان شنگ گرفت
جواب صائب در کابل گفته
تا که طرف چشم رخسار و خطش کاکل گرفت
پیش نرگس لاله دست از جیب کل سنبل گرفت
زان کند وصف رخ کل را بصد دستان ادا
خامه دستان سرایم درس از بلبل گرفت
در میان بزم چون مینا سرافرازی کند
هر که زان ساقی سیمین ساق جام مل گرفت
در جهان رفتنی هر کس اقامت میکند
رهبر دی باشد که منزل را بروی پل گرفت
بر کردن کذارد پای از اغزار و فخر
تا چو کرد از خاکساریها پی دلدل گرفت
پاک چشمان را بود معشوق دائم در کنار
شبنم خاکی دامن جا بروی کل گرفت
با یهود و مومن و کبر و مسلمان ساختم
طرزی با وسعت مشرب بمیرا کل گرفت
جواب کلیم در کابل کشته شد
بسکه دل در حلقه زلف کجش منزل گرفت
جای هر پیچ و خمش را رقعه رقعه دل گرفت
کشته طر ز شهید مشهد الفت شوم
کر وفانون من اخر دامن قاتل گرفت
میتوان مجنون صفت هم دوش با لیلی شست
هر که چون کرد از طلب دنباله محمل گرفت
کر چه غرق بحرم اما تشنه کامیها بجاست
خشکی بختم چو کو هر دامن ساحل گرفت
بر رخش مسه در کشاید عالم با لا زغیب
هر که چشم و وزن امید خود را کل گرفت
انه برای صیدم ای صیاد دام دانه مرغ زیرک طبع را نتوان بچشم دام گرفت
طرزی دلداده از کوی تو میت نشانم دستی برسرمیرود دست دکر بر دل گرفت
جواب صائب در کابل گفته
دلم ز مدرسه و بحث قیل و قال گرفت شراب اگر نبود میتوان سفال گرفت
چواهر من که برد خاتم سلیمانی صفای حسن ترا خط بدست خال گرفت
اشاره ایست که از دل سرگذشتن میدان دل شکسته از ان زلف لام و دال گرفت
جلای چهره اینها ست خاکستر صفاز سبزه خط حسن ان جمال گرفت
نشان سطر خط لوح کتاب ایام است کسی که درس بنمر یاد از کمال گرفت
بمجر زتبه خورشید بی زوال رسید چو طرزی هر که پی حسن بیزوال گرفت
بر طبق بیدل در کراچی کشته
از لغرش نفس دل من با صفا گرفت تصویر عکس باز ز دست هوا گرفت
چون میتوان که شب خفا شکار کرد دون همتی که همت دامن بامعا گرفت
صد خار حسرتم بمجگر همچو کل شگت بوی ترا چو غنچه ز دست صبا گرفت
ذوق فنا بجیب بقایم نشانده مارا خیال هستی ات در نا گرفت
نازک ادا فتاده ز بس ناتوان تو تصویر موی بر لب حسینی صدا گرفت
یک آه درد ناک بعالم نمیدهم شکر ز دست داد نی با صدا گرفت
درد فنا ببرم چمن و دش نفب زد از کل کلاه بر در سوسن قبا گرفت
رنگی نداشت در کف دست خون من از روی عجز دامن برک حنا گرفت
خضر ای خط سبز تو از طالع رسیا جا همچو خضر بر لب آب بقا گرفت
طرزی نفس چوساخت مدل موجب از رفت و آمد نفسم دل جلا گرفت
بر روش بیدل در کراچی کشته
دیاد
فریاد درو اده راه نفس گرفت
بارگران قافله در کش جرس گرفت
عنقا بی بی نشان بکل بادم نشست
شهبار کوه قاف شکار مگس گرفت
از طرز ناز جلوه زیبا قامتیر
براب فلک آینه پیش و خس گرفت
از بس مساحت قوت بازوی شجاعم
در چارسوی عشق تو در دم عسس گرفت
از ضیق دلم دو قدم پیش می نهاد
دامن زپشت سر بمد ونیم نفس گرفت
چو کودکان عطای فلک ناشناختیم
چیزی که داده بود بما باز پس گرفت
شیر فلک بدست تواند شکار کرد
هر کس که کرک نفس ببند رس گرفت
با اهل دهر خاطر آزاد صاف نیست
در ناکسان کسی نتوان نام کس گرفت
از بسکه غول نفس دلم را ز راه برد
شد بر هوا سوار و سراغ هوس گرفت
کفتم بباله طر ز می شود باز خاطرم
آنهم زبخت بدلب چاک قفس گرفت
جواب صائب در کابل گفته
مادر چمن نقاب ز روی نکو گرفت
از شرم غنچه دست خجالت در گرفت
هرگز لغزشی زسد کردش پیشیر
هر کس بکوی میکده دست سبو گرفت
از نسبت جمال تو ای نور بهار حسن
کلشن رواج تازگی از رنگ بو گرفت
تا کف ماند زار دل سینه فکارم
کز دیدن تو گریه مرا در گلو گرفت
از گفتگو بی ست حریفان مست کوی
بی گفتگو که طبع مرا گفت کو گرفت
باد صبا چو شبنم کل در عرق نشست
از بسکه در سراغ رخت جستجو گرفت
مادر چمن زطره پرچین کره کشاد
مانند نافہ ناف کل و لالہ بو گرفت
از رنگ شعله برکف خس بسته ام حنا
دستم چو طرف دامن آن شعله خو گرفت
تا خط گرفت کام امید از دهان یار
دندان کند با سر لب آرزو گرفت
بستم دکان سیز بب ازار عاجز
تا عشق راه چاره ام از چار سو گرفت
١٩٢
تا بخیه زد بلب زخم من صبا
استاده دیده قد ترا بر کنار جو
ساغر بشیشه گرچه پری کرده ارغون
مانند نقش پایدرش رو نهاده ام
ماندا بر بکه بیادش گریستم
طرزی دلم شکست بیادسیب زنخ
تار ورا ز زلف تو بپرو گرفت
زان سروناز جای بر اطراف جرگر
مستان ساده طبع پری ناگذر گره
الفت زبسکه طبع بآن خاک کو گرفت
رخسار کل بطرف چمن شستشو گرفت
دامان سر و ناله چینی بمو گرفت
جواب صائب بدر کابل گفته
گل گل صحف روی تو حرف شکر گفت
خوبان بوش صف صدق جان گوشند
از شرم ماه چهر رخت کاست چون ہلال
محصم مکر ران دہن تنگ را چسند
در پرپس روی مردم چشم جوان و پیر
ہرتار زلف خم بجمت بہر تسلیا
الماس طبع طرزی بای شعرما
پیش تو غنچہ ہم سخن سر مهر گفت
از بس صدف بلب سخن بسته در گفت
پیش رخ تو هر که زماه دو مویه گف
پیش لبت دگر نتوان حرف کز گرفت
طفر سرشک راز عراش ته روکت
صد حرف سر مهر بکوشت شهرت
هر نکته که گفت چو کو ہر سفت گفت
جواب صائب در کابل گفته
خط رو بروی نصف تراکر نشته گفت
وصف رخ وقد تو بکل از عندلیب
صد حرف سخت وسست نشنیدم د این بار
با باد صبح از غم روی و رنک کل
آتش بجان بلبل سن از ان یار تندخو
یاری نماند رشته الفت چو قطع شد
کاکل بپشت سر ہمہ را جسته جسته گفت
برجسته تر ز شاخ کل و سر بسته گفت
با طبع خسته بر رخ مادام خسته گفت
احوال غنچه را بزبان شکسته گفت
ہون سپند بر سرآتش نشسته کف
نتوان که راز چنک بتار گسته یان
فریاد
فریاد هر کجا که بود خیمه میزند بسیار جز سبک ناله را نتوان پی بستر شناخت
دور از نوا ترازی صائب مأخذم چه عجب این قسم شعر را نتوان جز بخش شناخت
جواب کلیم در کراچی کشته
تا خیال شمع حسنش در دل من خانه ساخت پرده فانوس من را از پر پروانه ساخت
و حشتم از ناله چون زنجیر میگردد فزون تارم و حشت نگاه او دلم دیوانه ساخت
کرد دل آیئنه پرداز و صفای حسن او سینه ام با در فشان شاخ شانه ساخت
پیکر حسن سرشتش ناز کنین افتاده است در حضور او بهار از رنگ گل پیمانه ساخت
گر چنین ذکر گلم در دوست باز روزی میرود میتوان از اشک بلبل سبحه صد دانه ساخت
از سر طول امل پیچون حباب آید نفس دل که طوفانی نگردد وی دریا خانه ساخت
پرده قفس نفس تا وا کند بر سینه بر کلید بیخودی دل از طپش دندانه ساخت
زیب شبنم میتوازد اشک ما را هم دهد انکه یک قطره باران گوهر یکدانه ساخت
پرتو دانم بزم هیچ افزوزد چراغ تاکه روشن شمع مارا از پر پروانه ساخت
جوش مژگان سر سرشکم جان طرازی مینماید استخوانم را سراسر چاک بیچون شانه ساخت
بر طبق بیدل در کراچی کشته
بسکه دل از گرمی خویش بسر گردید و سوخت شعله جواله از حیرت بخود پیچید و سوخت
از شرار هستی موهوم در بزم وجود چون سپندم دل حسرت یکصدا بالید سوخت
دوش ای مرغ دلم و امروزه در کر قفس نام او با بدر خود از دور پر رسید سوخت
شمع را در دسر دل سوختن چندان گداخت تا برفع در دسر صندل بسر مالید سوخت
پیش شوخیها حسنش عیشم واقف زول انقدر دیدم با و تبخاله سان بالید سوخت
در تب تاب شکن باد شمع بزم یارم تا شرار هستی او با ما را دید و سوخت
حسرت این بزم را از بسکه آمد غم مقامت شمع ما بر روی محفل یک بر خندید وسوخت
۱۹۴
برشکست رنگ کل چون دید در گلشن چنار
دست حسرت از ندامت ما بهم سایدر سوخت
پر پرواز رنگ شمع از ین محفل مباز
تا کف دست ندامت از ثمره خائیگر سوخت
شعلہ خوجای حسن کرم او چون اشتم
در شرار کارند مک حبا پیچید سوخت
تا نور د خاطرت از شعله خوبان دور باد
شمع بهر زیب بزمش آستین مالید سوخت
بسیه کرمیهای شوقش اختیارم پاک سوخت
شعله را طرزی برنگ روی کل فهمید سوخت
بر روش بیدل در کراچی کفته
آتش عشقش چنان در دل خیال خام سوخت
کر یتین آن سو کداشته خانه او رام سوخت
از فساد انفس شومی شهر تها مپرس
در دل سنک نگین همچو شهر انجام سوخت
کفتگوی شعله خوبان دغا پر تش است
همچو شمع بر محمر از کر می زبان در کام سوخت
عاجزانرا نارسائی سد راه حست است
صیدم از پرواز نومیدی برو د ام سوخت
تندی نازک مزاجی تیغ قطع الفت است
شعله خونبها چو بر تم صورت ارام سوخت
بسکه رنگ باده ہستی ندارد اعتبار
تاحباب می نفس دو با ده در جام سوخت
تمام سوز بی نصیبی کس در ین محفل مباد
چرخ مار اسوخت همول تن نام سوخت
در دماغ عشق ز و مغز سرسودا گذشت
اسمان زیت ملم ان سوی پشت بام سوخت
بیکه معدومی شه روز دور بهای زمین
مغز توام با نگه در دیده با دام سوخت
قاصد پیغامت تاب جواب او نداشت
همچو بوی کل نفس از شومی پیغام سوخت
بسکه در راه فنارم کرم از خود ر فتم
چون شهر از تندی رفتارم اخر کام سوخت
آتش درد نفس طرزی چه افت شد خودش
آنچه با خود داشتم ز آغاز تا انجام سوخت
جواب صائب قندهار
شب بیما و جلوه اش بس دل دیوانه سوخت
تا زدم یک م هم برهم چو شهر خانه سوخت
بر سرم سودای الفت کیت مسیر م کلردان
در کف مشاطه از کر می آه شانه سوخت
محرر
۱٤٥
سخت جانسوز است یارب شعله بیداد طرا ما شراب اید گل در دیده پیمانه سوخت
دل نه تنها سوخت زمی از لب میگون گر نگاه نیم مستش هر سر میخانه سوخت
از طبع خود در قندهار گفته
طرح رفتن با چویارم رنگ با بیگانه ریخت دیده برهم ز اشک حسرت صد هزارانه ریخت
رفت تا با هر من صیادم و صیدم نکرد خون فشانمد از دیده دام و خاک بر سر دانه ریخت
خانام بر دوستی چون حبابی میرود بسکه چشمم در فراقت اشک در کاشانه ریخت
بسکه دل در حلقه زلف تو بر هم ریخته است زیبها دلها ی خونین جا بگی از شانه ریخت
از استین دانسم دست در باغ بوستان خون دل از بسکه چشم در غم جانانه ریخت
چون گشاید عقده زلفت با نگشت خیال گر کشاد عقد زلفت پنجه ای شانه ریخت
از میان تا چشم مستت اخت مستی بند کرد دور از ان لبهای میگون باده از پیمانه ریخت
دامن خورشید طPrintزی بک چین ریخت اشک خونین بسکه از چشم این دل دیوانه ریخت
در وطن شام گفته
تنها شیشه دل را شکست و ریخت شد مست دساغر و خم و مینا شکست و ریخت
دیشب بیک کرشمه که از روی ناز کرد اسباب عیش ما همه یک جا شکست درریخت
جام امید و ساغر سر ریز ارزو از ناز و عیش چشم تمنا شکست و ریخت
بر روی غنچه رنگ برنگی شکست باد گردید ساغر دل گلها شکست و ریخت
می خشک شد شیشه ز بس اضطراب دل جام ز دست شوق تمنا شکست و ریخت
طوفان گریه ام نزد چون ز دیده جوش در دانه ام زجش دریا شکست و ریخت
مانند جام پر دل چون آبگینه ام از دستم اوفتاد ز صد جا شکست و ریخت
طبع دول د امید دست د ارزو غم خمره را بزیر کف پا شکست و ریخت
پای خیال و خاطر اندیشه زخم شد از بس سفینه شیشه دلها شکست و ریخت
زین پس امید نفع بسودای سودتست
مینای نقد مایه سودا شکست و ریخت
مینا شکست و باده بگلگون بخاک ریخت
امروز ساز عشرت فردا شکست و ریخت
جام عبارت دمی معنی گفت کو
حیرت گرفت و برلب گویا شکست و ریخت
گفتم دوا کنم دل خونین خویش را
افسوس کان دست مداوا شکست و ریخت
تا جام عشرتم شکست از جفای دهر
اشکم درون دیده بینا شکست و ریخت
محمود گو بیا و ببین بزم عشرتم
ساز نگون فتاد و مینا شکست و ریخت
یا رب چه وزن داشت غم هجر یار یار
کز بار غصه ام همه اعضا شکست و ریخت
طرز ی چسان ز دل کنم قطع آرزو
پیمانه امید و تمنا شکست و ریخت
جواب بخو د در کابل گفته
شب که شور جلوه اش می در لب اندیشه ریخت
جای قلقل جوش هرنگی پری اندیشه ریخت
بسکه از شور غم شیرین سرما اتش است
بیستون را کوهکن همچون شرر اندیشه ریخت
در دل ظالم اثر از ناله مظلوم نیست
در زمین سخت نتوان دانه طرح ریشه ریخت
سرنوشت هشیار چون مخمور مست بیخودیست
رنگ این میخانه را ساقی برون اندیشه ریخت
در دل من آه آخر شیون و فریاد شد
وه که جای ریشه نی ناله زین بیشه ریخت
تلخی ما از خرابات پری می میکشد
می بسان نشه بیرون از دهان شیشه ریخت
باغبان قطع کن از درخت خشک من
جای حاصل نو نهال بی بر ما ریشه ریخت
بسکه مجنونی شیرین شیرین کار بود
نقش شیرین کوهکن جای شرر اندیشه ریخت
همچو خود چون نگردد طرزی مست و خراب
یاد چشمش جوشش می در ساغر اندیشه ریخت
در کراچی بندر بمقدوم میشومی گفته
ای بوم شوم این کل اول قدم شومست
عالم خراب از قدم بوم شوم تست
صد شهر شد خراب از آواز بوم شوم
اما ز مرگ بسته دیدار شوم تست
مردم
مردم رو د بسوی عدم چون تو میرسد
آتش بجث زار وجود است از دمت
خواندی با تسکو درسی برهان جهل عی
آثار خیر و شر ز تو پوشیده جمالی
تقویم سعد زا بخط طالعت نداشت
طرزي سخن اتش شومی او مگو
این هم بآب تیر خامه الطاف مخدوم است
مار جحیم خود نفس چین سموم است
کشف الفات جهل کتاب علوم است
بر دیده ات خشاوه جهول و ظلوم است
منحوس هیات تو مهبط نجوم است
طبع شرير او شرر شمع موم است
بر در مشق خواجه حافظ در کابل گفته
در میکده یا رآمد از نشه می سر مست
بدست زجام حسن بر چین غضب ابرو
در پای خم از مستی پیمانه و مینا را
گفتم که چه دستی است ای ترک کمان ابرو
سر دست گرفتم جان انداخت بزیر پا
گفهم که بدست جام چون است نکویم شان
در خون جگر سازم بشم چلو در خار
با ابر و چشم او یکبار نظر بازی
بگشود بروی من از غیب در رحمت
این مصرع حافظ را طرزی مچن میکردنت
بر دوش کمان کمین شمشیر جفا در دست
چون سرو زجا برخاست چون غنچه زیباست
چون جام دل آمدان بشکت و دو تکه است
لنجا و رست باز تیری که دلم خه است
پایاس نهادم سر افگند کجا گم است
بخشا که بعفوم پوش جان لیت بکویم فرام
یک قطره ز عین سینا برخاست چاو در کات
بگزید که چون بدست تا تیر و کمان بند است
هر در که بروم بیانه زدی صد تر است
از قد بلند او بالای صنوبر پست
سجواپ شوکت در د علی گفته شد
بلکه پا خورده حنا از دوست
دست از شرم دو جا روی بیا
غنچه تا دست نگارین تو دید
زان بهار دو بها از دو ست
یکدست حیا از دوست
میکند چاک قبا از دوست
تا عمودی قد و بالا بچمن
سرو استاده بپا از دوستی
سیلاب دستی بالای بلاست
بسکه در خاک بلا از دست
میزنی بسکه بدلها ناخن
دستها سوی خدا از دست
کمر کافر و ابرو مومن
همچو محراب دو تا از دست
دل خونین من از جا شد شک
از غره ریخت بها از دست
دست حکم تو بهر جای رسد
کوره و طرزی کجا از دست
جواب مولوی احمد جان تاصر تخلص در کراچی کشته شد
زهی پر زهر حسرت کام شہد از لعل شیرینت
برنگ غنچه گل در خون طپد اندوی گلشنت
ز بوی گل نباشد کرد داغ مشک سودائی
نه ندیدم چرا لاف خطا با زلف پر خمنت
چگویم از لطافتهای موج حسن گلزارت
که چون شبنم چکید رنگ بهار از روی نگینت
دو در رنگ کل از جای که از چشم جو شش
بند بر چشم بلبل کز خیال پای برگینت
کجا بردی عاشق از تغافل چشم کشاید
که مژگان مینمک نمکست از لعل شکرینت
مدار سر به مژگانت گرانتر گشت ربعشق
غبار سرمه شد کوه گران بر خواب تسکینت
پهلوی ت حمله چون خار از جوشش نزاکتہا
بود گر جامه خارا ز روی بار با سینت
به سینا سر از چاک گریبان بر نمی آرد
اگر از آستین بیرون کنی دست نگارینت
اگر تا جرتہی دست امد از هند سر زلفت
دو صد چین یافت طرزی از شکنجه زلفه متینت
جواب یحیی کشمیری در کراچی گفته
چسان بیرون برایم چون صدا از بند کردن
که محوم چون شکن در حلقه زلف کر گیرت
ز بس خون شهیدان ریختی بر خاک پیونسته
چو تیغ کوه سنگی گشت آخر پشت شمشیرت
به شش اساد می زان از دم تیغت نکردم
که چون جوهر بهم صد جا گره خوردم بشنجیرت
چنان ذوق خدنگت خاطر شیرین تاب بیدارد
که خون صید یک دشت کمان پنهان شده از تیرت
نمی
ربن بیز چشم اسطارا د ناوک ندارد نگاه صیدی آید چو تیرا ز چشم دیگرت
درستی صدا در زلف مشکینت نمیباشد ز شور دل شکستن میصید افتاده ز نگیرت
بذوق میزد دست حلقه از زلف تمنایت طپیدن چون دل صبا دارد غرض شجرت
بنوک خامه بنقش تصویرت چنان بندم که گرد آئینه را بیاب چون سیماب تصویر
بکوچون کرده تصویر بیرنگ کشد طرازی که مانی را کند حیران خیال نقش تصویرت
جواب حکیم در قندهار کشته
سرم در پا فکن از دوش از فم چشم فتانت بگردن ماند مار مستی از تیغ مژکانت
بمرک خود نیم از دامن پاک سیزتم که از خونم مبادا لوده کرد و دست و دامانت
خدا را ای شکر لب خنده کن کن که زخم دل شود سرخه گلزار از تبسمهای پنهانت
بدیدن از نزاکت آب میگردد کل رویت نگه دزدیده باید بگذر و از طرف بستانت
نشان ما دکت از خسیر پنهان ای کل ان بردو دهم صد بوسه مردم بردهان زخم پیکانت
زبس با نند ذوق قدشمشادترا در دل بجای سبزه روید سروازخاک شهیدان
بصحرای غم عشقت اگر از تشنگی میرند ننوشد آبحیوان تشنه چاه زکدانت
شود چون پسته خندان از نمک پاشور سازند از ان لب در تبسم در نمکدانهای خندانت
کمان باز ده کن ناوکی بر کوشه دل زن که تا سازیم ای بد کیش جان و دل بقرانت
کف افسوس مردم چون مکس بر سر از ان یبم که مور خط هجوم آورد کرد شکرستانت
سمند ناز در میدان بتازای شهسوار حسن که طرزی هم سری دارد چو کوی از بهر جوکانت
از طبع خود در قندهار گفته
ای روشنی دیده ز خاک سرکویت خورشید چه مه کسب صیا کرده زرویت
درناف غزالان ختن مشک شود خون در چین رسدا رنیخ از خلق نکویت
صد آئینه حیران تماشای جمالت صدنافه چین بسته با هر حلقه مویت
٢٠٠
چون برد شمیمت چمن باد بهار
تو قبله ارباب وفائی و از ان روست
دو و دل طرزی نرود چون سوی کوی تو
در غنچه نهان کرده صبا نکهت تو
از هر طرفی روی دل خلق بسویت
کاتش زده در جان دلش شعله خوت
جواب بحال تخمد در کابل گفته شد
چون تاب نظر نبود بر عارض زیبایت
بر فرق تو از بالا گویند بلا آید
چون طره مشوش شد از عاشق سودا
چون نقطه که بگذارد بالای شکر در خط
بر آتش رخسارت چون خال می گرد و داغ
گر تیر زنی بر دل ای شوخ کمان ابرو
در بردن جان و دل حاجت نبود گفتن
در طرف بناگوشت سیماب بخود پیچد
بر چرخ برین طرزی از خنده گذار دم
دز دیده نگه کردم بهنگام تماشایت
ببینیم زیر چشم هر لحظه ببالایت
سودیم اگر چون زلف سر زیر کف پایت
زان گونه نماید خال بر لعل شکرخایت
هر دل که برد داغی نبود ز تمنایت
چون ناوک مژگانهما دید کنم جایت
صد گونه اشارتهما پیداست بایمایت
از بسکه گره خوردم بر زلف سمن سایت
چون گرد اگر سایم سر زیز کف پایت
در کابل برای یار سود که قدری گرانی تتا گفته
چو بس سلته دل در شکن زلف شکنت
خدارا ای شکر لب شهدی پیغامی که بیوت
چو خواندم رقعه یار با ناز و عتابت
دلم از حسرت اغوش تو هر دم میگوید
حسان دل از خیال دانه خالت تهی کردد
لب لعل تو از تنگی بس لفظ عدم گوید
طبیب محت اول که دید پیش ان صف مرکان
نگاه غمزه ای کل که در دام است میکنت
که شد کامم بیان زهر هریعل شکر بت
بیان نامه پیچیده بخود از خط شگنت
که بودم کاش خار گلشن دیبائی باین
که هر شب نعل برد از راه چشم کی کل اسکت
بسان غنچه پر خون ست در کلزار یکسنت
که کرد و کاش کیک دل اسیر چاک بیکنت
جوابیه
جفا کیشی ترا تا درین به آیین گشت ای بدخو
دل و دین رفت از دستم به دین از دین گذشت
بیا تا کی بماند دور داری جلوه ای گل
مرا از جان ربود آخر ادا و ناز گلچنت
فشانم نقد جان در استین چون خالی کویا
اگر در دستم افتدای سمن سیمین ساق سیمینت
ز اشگ لاله گون سازم حنایی کف بابا
اگر در گردنم گردد حمایل دست رنگینت
بجرأت پاسنه ای خامه بر لفظ کشد خیزم
که ترسم ناگهان چون شعله گردد پای چوبینت
گشاید غنچه امید گرنه دود آه من
بهان زلف سازد تیره گون کلبرگ نسرینت
زبیابی دل حرفی اگر بر صفحه بنویسم
بخط و طومار می پیچد بهمان زلف پرچینت
ز وصل لعل نوشین تو طرزی نگذرد هرگز
رود گر جان شیرینش بیاد لعل شیرینت
بفرموده عم معظم امیر کبیر امیر دوست محمد خان در هرات گفته
ای گشته بكون حيرت العنت من یافتو
از لعل تو دارد دل سودا زده ام قوت
برمصحف رو خط تو در آیت خوبی
رد است بصد وجه سبق از خط یاقوت
پیچیده بخود موی چین بر رخ از ر
یا تاب زده حلقه گیسوی تو بر روت
پر سر کند پشت چو محراب ز حیرت
هرکس که کند سجده بطاق خم ابروت
چون شمع شود آب قد سرو خجالت
گر بر لب جو جلوه کند قامت دلجوت
از تاب که داغ شود طرف عذارت
دزدیده نگه چون نکنم بر رخ نیکوت
مادرت ندیدیم چو باروت بکجا هیم
یا بیم خلاص از رهائی تو بماروت
بویت سبب زندگی ماست از انرو
ما بوت رسد باز شوم زنده بتابوت
طرزی سخن خویش بر یش شهنشاه
آهوست بشیر کند جلوه گر آهوت
ردیفش بیدل گفته
هر که چون آئینه حیرت آشنا افتاده
با صفای شخص معنی در نما افتاده است
هر که همچون سایه از قدش جدا افتادست
بر سر خاک سیه روزی ز پا افتاد است
۲۰۳
در بارگاه تو از صفحهای تسلیم بیام
بسکه ساز الفت عالم هجوم دلتپپ نیست
بسکه در پرواز صید نیستی فکرم رساست
هرکه در راه طلب وحشت سراغ نیستی است
خاک آلودم بر آید از دهن گرد نفس
دیدن امکان نشد مژگان کشم در عدم
عالمی در راه بیدل بی خود افتاده است
زان میان غنچه دلبستم صباغ زند
طرز می در بیدل هستی چون کند اسود
از خط پیشانی ما بوریا افتاده است
عکس ار آیینه چون در صدافتادها
معنی مضمون عنقا پیش پا افتاده است
ترک مطلبها بر آمش مدعا افتاده است
دانه دل از طپیدن آسیا افتاده است
رنگ هستی همچو اشک از چشم ما افتاده است
غول گمراهی درین دیرهنما افتاده است
عمر کفر ست در خوبان بوفا افتاده است
نیستی مارا چواتش در قفا افتاده است
از طبع خود در دمشق شام کٹھ
ز نجیر جستن راه نجات فکر خطاست
مرا بحال دل ریش خنده می آید
نسیم صبح بکوز شد سحر گوید
دوی میان خدا و رسول لایق نیست
بامر خالق است دکشا دهر دو جهان
همه معانی خونی زیست مضمونش
ز بسکه خلق جهان زرپرست افتاد
ازان سفر چوک برگشت شام غربت مکر
ز اشک رنگ سحر گشت یار پرسیدم
هوای وصل رخم هجر چون زند را هم
نقوش کون و مکان مانع سیرم
اگر کشائی هر کار بسته کار خداست
که یار با نگلی لطف سخت بی پرواست
بی رسول ز دو هر که او ز اهل صفاست
بذات هر دو یکی دان اگر باسم جداست
کشاد کار بدست علی شیر خداست
اگر چه خط دیوان روز گار طلاست
چو سیم رونق بازارشان برنگ طلاست
که اشنائی نا آشنا جای بلاست
ز درد خون شد و پیچید و گفت کار حناست
مرا که از سرتسلیم دل براه رضاست
مرا خیال خودم پیش راه دام بلاست
دنیا
ز بیم کینه لقی در اثبات نیستی گردم سواد ملک عدم یک قلم مسلم مراست
سردش غیب بپطرزی چنین بشارت داد خدای میدهدت انچه میکنی در خواست
جواب مغنی در کراچی کشته شد
هر دیده که چشم سیاه تو دیده است در دیده اش نگاه گل باغ دیده است
حسن تو قد نا بر و دوش میکشد این دیده پاره ائینه مرگان دریده است
طرز خرام قامت تو ناز پرور است سرو تو سر ز باغ نزاکت کشیده است
گلها بدوش رنگ چوبخت رو و بیان گلش ر شرم روی تو رنگ پریده است
بخت از بوی را یکه بروح پرور ت در برک برگ غنچه ز خجلت خزیده است
نازک تنشه بر فرہاد خورده است سر شیرین و زبار خجالت خمیده است
ہر زخم تیغ ناز تو افتاده دلنشین این گل ز آب محبت دمیده است
با بانک چنگ باده بخور پرده دار باش چنگ دندان دریده گیسو بریده است
با جوز پوچ هم نفر و شند زلف مرا لعلت بقیہ بوسہ مغتم خریده است
بر روی شن و رقم این مداحی تست آب رخ بهار معانی چکیده است
یاران زجام نظم تو سر شار معینند طرزی شراب طبع تو گویا رسیده است
تضمین چو کرد شعر غنی طرزی طبع گفت خوش مصرعی بمصرع دیگر رسیده است
ردیف الثاء المثلث دیوان طرزیصاب
بدو ر لعل لبت ساغر شراب عبث نوای چنگ و نی و ناله رباب عبث
به پیش کاکل مشکین و زلف پر چینت خیال سنبل و سودای مشکنا ب عبث
نظر بقد بلند تو سر و گلشن پست نظر بماه جمال تو افتاب عبث
کسی که هست مریض دو چشم بیمارت خیال صحتش ار بکند و بخواب عبث
مرا که عاشق روی عرق فشان توام نظاره گل و اندیشه گلاب عبث
نوای ناله بلبل بطرف باغ این است که در شراب بفصل کل انتخاب است
صریر خامه طرزی چوبکشد آواز صدای شهر حودان چون ذباب است
جواب مولانا جامی در عشق شام کشمیر
ای موج می کنی چو بخط جام بحث مستی نمی کن بحلال و حرام بحث
بر متن شرح مختصر خط لبت زلف و رخ تر است بهم صبح وشام بحث
با شانه قصه سر زلف دراز یار کرنا بد کنم که نگرد د تمام بحث
در بزم مى و پیر پیش خم شرآ با جام شیره است تعقل مدام بحث
جز با جزای غمزه و مژکان شوخ یار نشنیده ام مجلس که بود بی کلام بحث
حسن از چه گفتگو می کند روبردی زلف حیف است اینکه شاه کند با غلام بحث
اقند لبان سر و زبانش دون کام شمشاد اگر کند بتو ای خوشخرام بحث
اضداد را بهم می الفت بود حلال با سرخوشی خمار کند در دو کام بحث
افتاد از عرق بعلبند می روی خآ تا آستانه کرد ز پستی بام بحث
جامی کند بطرز ی از ان لعل لعل یار از می رو د بمجلس مستان مدام بحث
از طبع خود کشم ردیف الجیم دیوان طرزی صا
از دیده خونبار زند لخت جگر موج در سینه افکار زند جوشر موج
کر شرح غم چشم سیاه تو نویسم همچون قلم سرمه زند تا بکم موج
از دیده حیرت زده ام اشک نچی شد مشکل که زند قطره در آغوش گهر موج
عالم همه یک دیده کرداب توان ساخت کر عرض دهم بر مژه ام دیده تر موج
مشکل که بر دشتی ما جان بسلامت کاین بحر غم عشق تو دار در خطر موج
زاهد چه زنی لاف کرامات و مقامات کز خشکی زهد تو زند دامن تر موج
وصف شیرین که بر خامه نوشعت کز خامه طرزی زندامروز شکر موج
جواب
جواب جامی در دمتن شام کله
چو مار چند خوری پیچ و تاب از غم گنج
که نقد کج بود جنگ و محک عیار برنج
چو گشت مات فلک رخ نهد شه فرزین
بدور فیل دو د چون پیاده شطرنج
بزم صحبت خوبان نکندوان چمن
شده است آب غزلخوان باده قافیه سنج
درین سرای سپنجی اساس راحت نیست
اگرچه چرخ دوی کرد این سه هفت و در پنج
مجوی گنج فراغت درین بنای دور
مخواه سیم سعادت ازین سرای سپنج
شکنجہای خم زلف تابدار بخش
شکست پشت دلم را بروز تاب شکنج
کف جواد تو در جود در فشان شده است
مگر که رفته فرو پای قدرتت در گنج
محقق ره اسلام در زمانه ما
متقید است بتقلید رسم دین فرنج
بسان جامی برنجی زبخت خود طرزی
زنبض فلک و دور روز کار مرنج
در دمتن شام کله در جواب بیدل
اول بکرد خود چو سر زلف یار پیچ
زان پس بدور روی بتان نامدار پیچ
از راه نقب ریشه برک حنای سبز
خونصا چو تار رنگ برانگشت یار پیچ
تا کی چو درد باده بمینانشسته
مانند رشته بر مگان یار پیچ
خواهی مدام سرخوشیست می دید بکام
بر دور خط ساغر رنج خمار پیچ
تانگ بار سمل بانت کشی سبک
استاده شو چو کوه کمر استوار پیچ
ذوق امید لذت کام طلب بود
تار نظاره بکسل و بر انتظار پیچ
زان پیشتر که چرخ دهد تاب کرپت
در دست و در کار تو با اختیار پیچ
گر غرا بر وطبعی در محیط قدر
چون تار موج بر گهر شاهوار پیچ
در صحن باغ سایه شمشاد در رسید
هر سو و دوز خجلت قد تو مار پیچ
ای انش فسرده غنیمت شمار عمر
طومار تار طول امل بر شرار پیچ
برگردن دلدار در بنا گوش گل حیات
بیتا بے بیقرار تر از زلف یاریچ
بیدل بطرزی گفت که بیعقرب خطش
طومار ناله ام همه جا رفت ماریچ
از طبع خود در کراچی گفته
کم ز بیکاری بتاب طره دستار یچ
یکتفرن جون فکر سعی رستمی در کاریچ
گفته بیعشق خوبان بار دوش کردنت
رشته الفت ببر در عرض دستاریچ
هر که می پیچد بخود خود عقده خود میشود
تا کره را هست شیدا اندکی گلماریچ
چند پا مالی کشی چون زلف در راه بتان
هیچو کا کل مبر و پا کرد در طی یاریچ
در خیال پیچ و تاب طره پر تاب یار
از تف تاب تفن خود بسان ماریچ
دل معمای عجب در سر معنی بسته است
کرده تا چندی پیچی بس که اسراریچ
تا محور خورشید و شامت باه باشد در مل
هیچ گردون اندر شب کرد و سیاریچ
راه از کفار تا گردار دور افتاده است
طرزی از کفار بگذربس که داریچ
ردیف الجیم دیوان طرزی حبا
بسکه چشمم کشته محو جلوه دیدار صبح
گل بدامن میبرم امروز از گلزار صبح
خور زطبعم میکند کسب ضیا زیرا که من
خوانده ام آیات نور از مطلع الانوار صبح
از سویدای دلم خورشید خاور میدمد
تا نهادم چون نقط سر بر خط پر کار صبح
بر شبستانه مشک ختن گیرد خطا
شمه هر کس شمید از غنچه عطار صبح
ای بسا گل کز گلشن فردای محشر بشکفد
هر که او امروز شد مشغول استغفار صبح
سر گران هستیم از خواب عدم فردای من
هر که زد تا جرعه از ساغر سرشار صبح
خواب غفلت در حقیقت مایه مرگ و فنا
وای بر چشمی که نبود طرزی بیدار صبح
در تتبع بیدل گفته
گویی چو کافی محب افتاده در میدان صبح
کیست نسق میدان ما ید گوی چوگان صبح
جیب گلچین سحر حاکل اعمان نگذرد
چون گل زردی خند خورشید از دامان صبح
تیره روزان را حضور طبع روشن کیمیاست
روز برگردد شب تاریک از ایوان صبح
اول و آخر ندارد گفتگو ی صاف دل
مطلع خورشید باشد مقطع دیوان صبح
شهسوار افتاب از دور جولان میکند
نور جای گرد از ان خیزد از میدان صبح
دعوی کذب سحر را از صدق و صفا
افتاب از جانب خود میدهد نادان صبح
چون سحر جام صبوحی نوشم از سینا فیض
یک تبسم کر بمالم بر لب خندان صبح
میکرد بهرای حسرت سبکو از باورش
همچو شبنم ریخت از هم عاقبت دندان صبح
نور اگاهی ندارد صحبت غفلت سرشت
همچو بیداری بر از چشم پر خوابان صبح
خاتمه ایینه لبریز است از نور صفا
جز مناع فیض نتوان یافت در دکان صبح
طرزی تا این مصرع بیدل شعرم دست داد
مقطع برتر گذشت از مطلع دیوان صبح
جواب صائب در کراچی گفته
پشت کز است آسمان دوش غنچه بیسپار
زاغ نشسته است شام باز پریده است صبح
کرز صفادم زند بهر کو صادق است
طرف بناگوش یار خوب دمیده است صبح
منتظر صبح باش بو که بفیضی رسی
بر قد و بالای فیض جامه بریده است صبح
صحبت روشندلان مایه صدق و صفا
از نفس آفتاب صاف دمیده است صبح
اینه درد دل جوهر فیض است و بس
زان طب زخم دل نمک خریده است صبح
گرد بی رفتنش دانشکافد کے
ارث مِشهور فلک بسکه رسیده است صبح
اینه افتاب زنگ کدورت گرفت
بسکه دم آه سرد سینه کشیده است صبح
زین غفلت سرشت آه سحر دمبدم
چاک گریبان سحر پاک دریده است صبح
تار شبخون نزند بر زنگ جیش شام
خنجر الماس را علم چو کشیده است صبح
طرزی از صائب شنید وقت سحر این سخن
خیز و فضولی بدم تا ندمیده است صبح
جواب صائب در کراچی گفته
تا دیده آن بنا گوش چشم سنا در موج
چون قطره آب کردید در گوشوار اموج
زان در مذاق جانم شیرین میتوسحر
قند مکرر آمد شیر دو ماده موج
از بسکه نیز دارد باغ بهار حسنش
چون برک زر و افتد خور از کناره موج
بر حسن نگارش غفا شکار کردن
هر سر که محو باشد شب در نظار ه موج
بسکه آن در کوش دارد صفای ذا
بر کل جکه پوشد بنیم نور ستاره موج
چون ماه تو کسی را در خون نشانده شاخش
مژکان بهم نخوابان از چشم پار ه موج
چون آفتاب تابان یک طشت آتشستم
از بس بجانم افکند آتش شراره موج
از بس ز عقل و دانش بی بهره شعورا
چون طفل سر که خوابید در کهواره موج
از شهد شعر صائب این تحفه خواند طراز
شد آب از خجالت قند دو باره موج
ردیف المی در المعجمه
شد ز تاب کنش می چهره دلدار سرخ
همچنان کز عکس روی کل شود کلزار سرخ
لاله نبود اینکه میروید بکوه بیستون
خون فرهاد است کرده دامن کهسار سرخ
بسکه در گلشن بیادت اشک کلکون یختم
شد زموج کریه ام خار سر دیواره موج
میکنم در دیده غمدیده تا پاکش کنم
باوکش کز خون دل کر دیده ما شود سرخ
بسکه خشم مجولبهای می آلود کسی ست
شد سرشکم در نظر مانند لعل یار سرخ
از پی آرایش بزم چمن برنو بهار
غنچه را بند د بسر باد صبا دستار سرخ
با همه زردی که نرگس را بود کز بوی تو
تبکری کرد و جوشم مردم بیمار سرخ
بسکه وصف عارض کلکون او طرز ی نوا
شد طوطی عندلیب خامه اش منقاسرخه
از طبع خود در کراچی گفته
کل از غم تو کریبان درید بر شاخ
زغنچه رنک چو بخت امید و بر شاخ
رسید تا بچمن نو بهار بس خرم
گل شگوفه چو شبنم پریده بر سر شاخ
ز رنگ گل اثری در زمین گلشن نیست
ز بسکه شرم تو گلها رمیده بر سر شاخ
ز خجلت تو بگل روی باغ تنگی کرد
از انکه زود رو دپاکشیده بر سر شاخ
درخت گل بچمن ای صبا چه چسبانست
که طفل غنچه بود آرمیده بر سر شاخ
عروج رتبه بآهستگی شود حاصل
که پایه پایه بلندی رسیده بر سر شاخ
مگر هوای تو با باد صبح می آید
که غنچه در بغل گل خزیده بر سر شاخ
درخت گل بچمن جامه زیب اقامت است
قبای غنچه تو گوئی بیده بر سر شاخ
بگوش گل مگر از خنده دهان تو گفت
که غنچه را بجگر زخم کشیده بر سر شاخ
گل از هوای تماشای روی او طرزی
چو عندلیب بهر سو رمیده بر سر شاخ
از طبع خود در کراچی گفته
ز بسکه دیده شد از عکس روی جانان سرخ
نموده هر مژه ام همچو شاخ مرجان سرخ
سرشک از سر شادی برون دویده زرق
که روز عید بود جامهای طفلان سرخ
بغیر بارش اشکم که بیچکد رنگین
کسی ندیده و نشنیده آب باران سرخ
ز رنگ درد تو چون گل چمن کشد نازم
ز خون زخم مدام است روی مردان سرخ
دو چشم مست تو بر پادشا نمیبالد
زخون نشه بود پای چشم مستان سرخ
ز خنجر تو ز بس زخم بر جگر خوردم
نفس ز سینه بر آید چو تیغ جانان سرخ
میان مجمع عشاق از دم تیغت
ز خون من شود ای گلش روی یاران سرخ
ز طبع او رک سنگین دلی نمیخیزد
چه شد که گشته چو گل رنگ لعل رخشان سرخ
دلش چو کوه بدخشان هنوز سنگین است
گرچه گشت رخ لعل در بدخشان سرخ
بروی در چو گل ناز میکنم طرزی
چو زخم تیغ تو نا کرده ام گریبان سرخ
بر روشن بیدل در شام شریف گفته
صحبت بد گوهران کامست کنه ناکام تلخ
لذت از شکر برد چون میشود بادام تلخ
میکند تسلی گوارا در مذاق میکشان
باده پر زور باشد هرقدر در کام تلخ
بر امید مطلب انسین بیقرار افتاده ام
خواب راحت میشود در دیده ایام تلخ
ذوق یاد بوسه لبهای شیرین کام را
شهد را چون زهر میسازد بکام جام تلخ
استراحت را خیال رنج زحمت میکند
شد ز با دمرک بر دل عشرت ایام تلخ
جامی ذوق جوانی عیش پیری کام
زندگی یعنی بود ز اغاز تا انجام تلخ
زهر از دست محب لوزینه شکر بود
کام عاشق کی شود از تندی دشنام تلخ
خواب راحت شود شور غوغایی کس
شهد را بر طبع چون حنظل کند ابرام تلخ
گفت بیدل طرزی این تلخی ز خامی میکشد
در دمی آید برون از چوبهای خام تلخ
ردیف الدال جمله دیوان طرزی صاحب
بردرت هر کو رخ از صدق و صفا میارد
بر سرش نور تجلی خدا میبارد
نیست این اشک گلگون که فشاند چشمم
در ره دلبروان نوحا میکارد
ناله کش نغمه قانون محبت کرد د
هر که در پرده دردت بنوا میزارد
هر قدر رفته ام از خویش رفتم از هوش
پای خوابیده ما دست عصبی دارد
کم نگاهی و تغافل بتو میزیبد و بس
گریه وزاری و فریاد زما میبارد
ایشر از گریه من دانه مهر تو دمید
اشک در دیده ما تخم وفا میکارد
غنچه هر مژوه چون غنچه بگلن رنگین است
بسکه خون جگر از دیده ما میبارد
هیچ زاری من زار بکو شت رسید
طرزی هر چند به غیبت بنوا میزارد
جواب صاحب در دمشق شام کفه
خم چو در دل باد آن لبهای میگوش آورد
خون می را در دماغ شیشه در جوش آورد
بسکه در میخانه حسن تو می بسیار خورد
چشم مست را نمره اثر بر دوش آورد
چله پر زور بازوی کمان من را
پسته از شرم سخنهای شیرین بست
گوشهای ابروی ماز نوما گوش آورد
خنده را آهسته بر لبهای خاموش آورد
چاره اش جر شربت عناب لعل یارنیست
گوهر از گرد یتیمی شسته رو آید برون
خون مارا جوشش شوقت و در جوش آورد
گر صدف در دل نهال آن در گوش آورد
نا نا ین لب رنگ قبول تا نشاید
آفتاب هر شام در اثبات طرزیست که
چشم طفل اشک را چون غنچه گل پوش آورد
ماه نو را در حصورت حلقه در گوش آورد
هرکه بر دو کش محبهای شراب از خود گذار
تا کند غفلت شکارم نفس در ما با ز من
بحر را چون موج عیشا بد در آغوش آورد
پیش چشم آهوی من خواب خرگوش آورد
گفت صائب طرزی را ان د آن موج از خود
میکند میدان که در بارا در آغوش آورد
من طبعه
دلم از صحت روی تو د عا میخواند
دلم از نرگس بیمار تو مرب است
که بر سوره اخلاص و شفا میخواند
حکمت العین اشارات شفا میخواند
خون نعمین مرا هیچ زریزی با
غیر را هیچ گمان نیکند از ما زندان
کف کلگون تو کی قدر حنا میداند
بی تیم تیر جفا بر دل ما میشاند
ابرو و چشم سیاه و لب لعلش بکجاست
ترک ترکان سبه مست تم از شوخی ها
خود بگو گل بچه رو بات با میماند
بر سر ما ستم تیغ جفا می راند
غم از اسیر راه فنا خواند منور
طرزی مقبول شود در نظر اهل نظر
نقد هستی به تو میجای بکجا میماند
هر که رمز سخن آن مر با میداند
من اشعاره
گر چنین دل بتو هر لحظه مصرف خواهد شد
گر از حلقه خط مهر رحمت بنماید
بکمان پیش خدنگ ته هدف خواهد شد
ما که بر گرد رخ ماه کلف خواهد شد
هر که پرورده درین بحر خموشی شهد پر گهر دامن او همچو صدف خواهد شد
گر نوازی بکف از ناز درین دار الروم دل من حلقه بگوش تو چو دف خواهد شد
گر باین دست می از شیشه بساغر ریزی مغز را مد سه پیمانه چو دف خواهد شد
ور چنین کف صدف از حسرت لعلت ساید پر گهر آبله در دست صدف خواهد شد
ور چنین خون من از دست تو میبارد رنگ خون من همپو حنا زینت کف خواهد شد
نقد فرصت الی اگر میدهد از دست چنین گوهر عمر کرانمایه تلف خواهد شد
ور تو ای زهره جبین پیش من آئی بستر منزلم مطلع خورشید شرف خواهد شد
حرف علت اگر از سینه برآرد سردم گر خلاف است موافق چو حلف خواهد شد
طرزی از بند غم آزاد چو صائب گردم دستگیر من اگر شاه نجف خواهد شد
من طبعه
زاهد در فت نفس دل چو مصفی گردد قد نما یار دران آئینه پیدا گردد
هر قدر خون دل تاک خورد شیشه مدام عاقبت بشکن کردن بسزا گردد
یک جهان شیشه دلها عزیزان شکند هر کجا شور می عشق تو بر پا گردد
از حیا بر رخ خورشید عرق می آید چون رخی تشته حسن تو دو بالا گردد
چنگ شهباز خیالم هوا میگیرد صید مضمون همه کر بیضه عنقا گردد
سرو چون سبزه خوابیده شود بر سنگاک در چمن قامت بلند تو چو بالا گردد
با رمنت قد سروش چو کمان سازد کج هر کسی حلقه صفت در پس در تا گردد
نقطه ما و من از دائره ام دور نکند چه شود دل نفسی کرد تو پیما گردد
مخبر دستور خون بین مژگان چو غزال دل دیوانه ام ار بادیه پیما گردد
طرزی سودای خم عشق کر این سود داد عاقبت نقد خرد صرف بسودا گردد
من طبعه
رلی
۲۱۳
کسی گرچون که با چشم ترش مسناکرد
رحم هم سعی خود چون ذره یک قدم حاکر کرد
اگر دیوانهات هوی زند در دامن صحرا
دل کوه از گرانبها سبک همچون صداکرد
بطوف کعبه دلدار سپند من مکارش
بسعی نارسامرغی اگر حال صفا گرد
باین روی عرق ریزار بگلشن بگذرد یارم
زخجلت قطره شبنم بروی کل هوا کرد
زبس کرد کدورت از سرم نام بدان
رویم کرد رنگ از جا گران بامی ساگرد
برآید سروچون قدانگه از دیده ترمی
بعزم جلوه در گلشن جو آن بالا بلاکرد
به ترک صید مطلب از سر کوشه اندازد
گر از بهر ریاضت چون کمان قد دوتا کرد
رئیس شعر تو تقطیع عبارت میکند طرزی
چو حرف متفصل از لفظ او معنی جدا گرد
من اشعاره
ز حرف لاف بیجا کاهلان خاموش میکردد
درون خم شراب پختگی پرجوش میکردد
بهان کف زیمغزی سبکردی هنگام
سری هرکس که خالی از شراب هوش میکردد
بهان غنچه از صد جا گریبان چاک میسازد
زبس دلتنک پیش آن خاموش میکردد
بهنگام سخن از لب شهوار میریزد
بمانند صدف هرکس سرا پا کوش میکردد
کجوچون دارحلقه سینه تکم نهان سازد
حبابی کنفس کی بحر را سرپوش میگردد
زتاب آتش حسرت اگر در آب بنشانی
چراغ تک یاقوت از کجا خاموش میکردد
خط ساغرچوتار چنک درفریاد می آید
دران محفل که ساقی آن لب نیوش میکردد
ز بس بدستم از جام نگاه سر پوش سا
بمحفل هوش سرجای کو دوش میکردد
چو موج از سرخوشی آغوش در پامیزنم بیرون
بخاطر چونکه طرزی یاد آن آغوش میکردد
من مطا یباته
با رویت آفتاب برابر نمیشود
آیینه مثل عارض دلبر نمیشود
نقص صفای دل نشود اختلاط غیر
از عکس کافر آینه کافر نمیشود
۲۱۴
عطیه ناقصان بحقیقت نمیرسد از پیچ و تاب موی چو جوشها نمیشود
از روی جاه سفله نیابد علو ذات پا هر قدر بزرگ شود سر نمیشود
هر چند ژاله هم بود از آب آسمان در آبرو چو قطره گوهر نمیشود
هر کس که ندو د لاغر و خشکی دماغ نیست هرگز ببیان عامه سخور نمیشود
در تیغ آب جوهر ذاتی برشر بود زان رنگ بید تیر چو خنجر نمیشود
مانند کیسه هر که شبش مهر مفلسی ست هرگز زر بخیل توانگر نمیشود
حسنت حبیان بدیده توان دید بیحجاب نقشیست که در خیال مصور نمیشود
طرزی ز زاهدان مطلب کار عارفان هر چشم چشمه چشمه کوثر نمیشود
من اشعاره
از بس خرام قامتش آزاد میرسد نازش بسر و جنته شمشاد میرسد
برق تبسم لب شیرین شکر لبیست از جوی شیر نالب فرهاد میرسد
از نقش خط بهشت جهان پیپ مشکینی کاین طعنه تا بخازن بصاد میرسد
پرواز جفش مژه سرمه رنگ او تا گوشهای چشم پریزاد میرسد
از بس دلم ز درد تو در سینه نالدا هم زلب بحبقه فریاد میرسد
از نقشبندی خم زلفش نامپرسی این سلسه بشانه شمشاد میرسد
چشم مست ابروی او دل جو د بد است این فرو انتخاب بآن صاد میرسد
اورده مژده خبر وصل را مگر قاصد که این چنین بد دل شاد میرسد
از آه و ناله ام سنم او ز یاد شد دادم ز داد و او بدب او میرسد
آسوده همچو غنچه شگفته باسم از ان تیری چو بر دل من ناشاد میرسد
طرزی بکنج صوفه در ز ان تبسم دستم بمفصل کج خداداد میرسد
من طبعه
بطور
۲۱۵
جامه از بهر چمن باد صبا میسازد
پیرهن از گل و در غنچه قبا میسازد
شام گل شده از جوش رطوبت پیدا
نادن لاله که از سنگ دوا میسازد
عکس رخسار صفا کل زستت بهار
اب را اینه روی نما میسازد
زان شگفته است دل غنچه بایام بهار
طبع کلر از باین آب و هوا میسازد
دل ما غنچه کلزار بهار دگر است
کی هوای چمن دهر بها میسازد
مدعی کو منم کار من افتاده مخور
کار این بنده دیرینه خدا میسازد
حسن کرم تو د شورش جذبه شوق
عکس ما از رخ آئینه جدا میسازد
اوج حرت ہما نہر تربیت سایه من
استخوان با ہما بال ہما میسازد
صد چمن غنچه و گل از قدم باد بهار
خاک در زیر کف پای فنا میسازد
طرزی این راستی سرو تر ازاد بہار
حلقه را در بدر این شست دو تا میسازد
من اشعاره
جایکه باده آن لب مینوش میکشد
عقل مرا ز معرکه هوش میکشد
مغرور حسن گل نشوی ای چمن که او
بر چهره دار کوش تو خفاش میکشد
کل بسته با در فتن هر سبزه غنچه را
بهر وداع اشک در آغوش میکشد
ابروی شیخ کما ن تو هر چند پرکش است
چشمت زما ر تا به بناگوش میکشد
فکن لباس عاریتی ورنه روز گار
چون گل قبای مار تو از دوش میکشد
تصویر حسن تو چو کشد مانی خیال
چون میرسد بروی تو بخروش میکشد
زانکه مصاف شرزه در شده است شعرمون
جای گهر ستان به بناکوش میکشد
جائی که دل بیاد تو از خویش میرود
کویا که موج بحر در اغوش میکشد
مستی عشق چون زند جوش از دلم
میچو د ز خم شراب سر از جوش میکند
طرزی بسینم سوخت سراپا د مر زبان
چون شمع سوز عشق تو خاموش میکند
۲۱۴
من اشعاره
در چمن باد صبا با کل دورنکی میکند
روی کلش زان بچشم غنچه تنگی میکند
شاه من چون شکر شطی بخه بر روی بساط
روز و شب با مردم خود خانه جنکی میکند
فرق روز و شب زما کم کشت در دور فلک
کردش چشمش نس با ما دورنکی میکند
خواب مخمل کوشم در چشمش که تا صیدم کند
شیر کیرا آهوی او با ما پلنکی میکند
ار لطافت بیکه شد باریک طبع نازکم
بر مزاج ساغرم شیشه سنکی میکند
از خجالت چاک شد بر کل قبای لاله زنک
بسکه حسنت در چمن شوخی و شنگی میکند
کر چہ نیک است میروید خط سبزا رلبت
میکشد زانبوه خط تو بنگی میکند
شام خط کر سایه انداز د بکورست عذارشت
صبح جعلی را اسیر چون شام زنگی میکند
آه من کیب بدوش ناله می آید برون
میتوانم ار نفس با سینه تنگی میکند
حب دنیا کر چنین راه مسلمانان زند
در پرستی عاقبت مردم فرنکی میکند
چون کند طرزی زبانم وصف اوصاف را
در ره مدح تو پا می خار لنگی میکند
من نتائج طبعه
کسی جو اشک روان تاز خود سفر نکند
ز چشم مردم روشن بصر کذر نکند
بکارم این دل خونین بکوچه می آید
به پیش تیغ تو خود را اکر سپر نکند
ز آب لطف کشی سرکه خار را سوران
زیا برون نکشد تا لب تو تر نکند
ز بسکه کرد کدورت نشسته بر دل من
ز سینه ناوک ناز تو همه در نکند
بموی یار بابستکی دلم هر شب
چنان رود که خیال مرا خبر نکند
قد خمیده من زین سخن تعجب گذر د
که خویش را بمیان بند آن کمر نکند
رموز حاشیه خط و شرح زلف وروا
مطول است لبش کاش مختصر نکند
براه عشق تو خاری نمیخالد در پا
که ہمچو رشته همه سر کذر نکند
زبان
زبان خنجر فرهاد گفت باخسرو
که شورخنده شیرین لب شکر شکند
زشهد وصل تو مژگان من بهم نچسید
زهم خلاص نکرد و چو گریه بر شکند
منافع دوجهان نقد سود می آرد
کسی چراز خوداز بهر او سفر کند
برای کار کشائی دیگران یارب
مراچو درهم و دینار دربدر کند
گلیم بخت که طرزی دمی نمیگذرد
کهار دل آن مژه شوخ تیر بدر شکند
من سابع مطبوعه
دران گلشن که از نار آن چمن رخسار برخیزد
باستقبال او بوی گل از گلزار برخیزد
ز شرم روی و قدت گل نشیند سرو در خیزد
بلی از نیستان می بینه و بیمار برخیزد
بنظار بر گل رویش غلط انداز اندازم
نگاهم چون رگ گل از مژه گلنار برخیزد
نمک در دیده بادام ریزد خواب شیرینش
سخن جای گران سنگی شکر گفتار برخیزد
ز شور جذبه لبهای میگون می آلودش
صدا رنگین برنگ شیره از کوهسار برخیزد
مکران چشم خواب آلود راهم زدن بیدار
که خواب سرگران از چشم من بیمار برخیزد
خرد در طوق قمری از خجالت سر در گلشن
چو قد جلوه پردازش پی رفتار برخیزد
بگلشن گر صفای صبح حسنش پر تو اندازد
نگه روشن زچشم رخنه دیوار برخیزد
بجلوه ای که حرف وی بگویش تخم سازم
سخن رنگین تر از گل از خط طومار برخیزد
چسان گلشن کین ساده کار یار من دافد
که جنس این زمین بر کنده گلدار برخیزد
زشهر اشنائی نقد جنس عشق می آید
متاع درد خوبان کی ازین بازار برخیزد
مکرده چون قبادل زخم عشق ایئی طرزی
اگر صد سال رابده بافش دستار برخیزد
من آثاره
هر محفل که حرف آن لب شکر شکن خیزد
عبارت چون نبات مصر شیرین از دهن خیزد
بیادش هر که شب با دیده بیدار میخوابد
ز بالین صبحدم چون غنچه گل پیرهن خیزد
٢١٨
اگر از چین زلفش باد بوئی در خطا آرد چو در روی مشک از ناف آهوی ختن خیزد
بشام زلف او روم روئی مصطقل شیرینش سیه روزی پریشان تلخ کامی کی چومن خیزد
ز بس شد ناتوان کرد سهی از یاد بالایش بدوش ناله قمری ز خاک در چمن خیزد
ز بس گلشن ز شرم عارض او رنگ می بازد چو بخت ساده و بیه رنگ رنگ یاسمن خیزد
بدرها بسکه گشتم کوی جانان نذر فردوسم بعزت غمزہون بسیار شد حب طن خیزد
اگر زان چین کاکل در فض فی مساکوتا بهیچ ذباب غیرت ما را مور بدن خیزد
ز بس از شرم لبهایش سخن شکوه میگوید سدا خاموش ماند غنچه زان دمن خیزد
نمی گر از یم لطفش بگرداب یمن ریزد دری همچون ادیس از من دریای عمن خیزد
اگر طرزی بروی ماه مهرش چشم بکشاید نگر همچون شعاع آفتاب از چشم من خیزد
من طبعہ
اگر با این قد بالا بت طناز بر خیزد زیستانی حکمت سرو چون آواز برخیزد
چو مرغ رشته بر پا از رگ کل میرو درکشش بگلشن چون ز نار آن لعبت طناز برخیزد
ز بس دارد هوای صیدم آن صیاد صید افکن بصیید کبک دل جابک ز جا چون باز برخیزد
ندانم جان فشانم یا سر در کار اندازم بهر مرقص بر پا چو کو دوست مان برخیزد
ز حسرت شیشه برخیزد شیشه ساغر از حیرت چو از پیش حریفان آن سه دلدار برخیزد
ز بس در پرده حسن بقانون نالها کردم چو چنگ از هر رگ من نغمهای ساز برخیزد
بسان شمع روشن پور چشم انجمن کردد بزم وصل خوبان هر کسی بدار بر خیزد
بیادش هر که چون طرزی سحر بیدار بنشیند ز عهد شاخ طوبی همچوابت باز برخیزد
من ز غماری بکانگان اثر حرمان نالم که اشک چشم و رنگ روی من غماز برخیزد
بخواب نسب شبیخون هر که آرد صبحدم طرزی ز خواب ناز چون چشم کنم باز برخیزد
من شعاره
چون
مجنون چون بادستی کاشانه را برآورد
تیشه مزار شیرین بنیاد آورد
قامت آزادگان از بار بی برگی خم است
دس گرانی بی بری بردار آورد
چشم گویی تو از بس لحجه افتاده است
سرمه خاموشی مردم بفریاد آورد
فیض استعداد ذاتی قابل عطف جلی
الفت سرشار او ما را به بیداد آورد
در نفس بالم شکست و استخوان در مغز
کیست تا از من پیامی سوی صیاد آورد
مکث ساعتی این آخر مرا تصویر کرد
این شکست رنگ ما را پیش بهراد آورد
پیش یاران در میان عجز زیم حضور
چون سپندم دود کرد شو قش بفریاد آورد
از خجالت رنگ تصویر شیر بشکند
بیستون چون تیشه پر خون بفریاد آورد
دفتر تار خرد شکسته رنگ ماست
قطره های دل پیام بسیا د آورد
در چمن چون غنچه از صد جا گریبان میدرم
دل چو با خود لعل خاموش ترا یاد آورد
سیل اشک چشم آه دل بهم افتاده است
تا چه آفت که این باران با این باد آورد
طرزی بهر زحمت بزم شهنشاه جهان
باده نوشان شیشه از چشم پریزاد آورد
من نتايج طبعه
باغ خطش را عرق از بس بخوبی آب داد
سبزه اینک قلم موج طراوت آب داد
پنجه سیلاب آب چشم از پهلوی در
کوشهالبها بکوش حلقه گرداب داد
از شکستن حلقه در کوش بتان نالنده ام
بسکه چون کاکل مرادست غم او تاب داد
زان بخوبی سر نشان سرو گلشن میکشد
گل قد نازک نهالش را مدام آب داد
سرمه کوبا در دو دو د و دای بینشی است
زان پیش چشم دم چشم او را خواب داد
در دل ناف غزالان ختن اما و چین
رشک زلفش غوطها در خون مشکناب داد
اضطراب نبض دل از بس که بیحاشو
جویش مینابی موج چشمه سیماب داد
خانه دل از متاع در د مالامال بود
اشک لخت خونر اسیر سیلاب داد
جای شبنم از گلش رنگ طراوت میچکد
خامه طرزی بیا دش گلستان دق
باغ حسنش را عرق از بس مجلائی آب داد
باغ نسرین را بموج آب سنبل تاب داد
من اشعاره
شوخی جلوه حسن تو چنان بازم داد
از پی شوخی ناز تو بمحفل دیشب
کوه بخت برخ گل پر پروازم داد
انقدر رفتم از خود که دل آزارم داد
نفس سردم و باز گل از سر گیرم
سر بپل نهادم موج بلا
شمع سان تیغ تو تا گردن سرافرازم داد
آن بت فتنه گر خانه براندازم داد
سگه خاموش نشستم تنکیان حسرت
کبک را غفلت عشرت بپر شاہین داد
سرو چشم تو آهسته تر آوازم داد
خنده قهقهه در چنگل شهبازم داد
گل نکرد عکس من از بسکه کدورت دارم
چون نگاهم ز ضعیفی سر رفتار نبود
حسرت در آئینه کز تهمت پردازم داد
جنبش آن مژه جرأت پروازم داد
ضعف پیری بمد عجز مرا برد آخر
سوز دل بود همان تا لب داغ نمود
زندگی خو بقم انجام را غازم داد
طرزی رسوائی همین جنگ غمازم داد
بر دوش بیدل در کابل گفته
سیند ما از ان در بزم وصلش ناله ها دارد
مگر عزم گلستان آن گلزار محبوبی
که ان کشتن بجان از شوق اتش زیر پا دارد
که رنگ گل چو نگهت در چمن پروانها دارد
برواج حسن او بازار عشق خاکساران شد
ر همنشین طبعم غبار آلود میکرد
برخ آئینه از پرده ز خاکستر جلا دارد
زعکس عارضش در سبزه دل ازین صفا دارد
بپای سرو نازس خرامان می بسان آید
گهر ما ان کف دست نگارین بد شیرم
بگلشن باغبان چون قامت سر و کلی دارد
که زخم بس او رنگ از خون حنا دارد
ز زلفش سر مکش که وصل خصالت همین است
که این شام سیه دل روز روشن در قفا دارد
نباید از
نیاید از دل امید چاک بیدردی چگو ایغا
که جام بی مودات جزو بی کی صفا دارد
جواب شوکت در کام گشته
مگر آن گلشن خوبی بطرف باغ جا دارد
که گل از برگ خود آئینه بهر رو نما دارد
مگر سوی گلستان میرود یارم که از خجلت
شکست رنگ بر رخسار گل آثار پا دارد
از ان رو سر قراری میکنم در زیر شمشیرش
که تیغش بر سر من سایه بال هما دارد
در ان مسجد که از دست نگارینش چکن طفلم
هزار استخانش موج از برگ حنا دارد
دل آور پر ستم جیش لعل آتشین او
بسان خال رخسار تو آتش در با دارد
سرم بران زق راه سجده افتاد کیباشد
که سر خط جبینم رقمش چرو با دارد
ز بس کز چشم مستش ناتوانی داشتم هرگز
نگاهم در ضعیفیها رمزی گام عصا دارد
در فصل بهار در بندی خانه امیر شیر علیخان که بر دوستی امیر عبد الرحمن خان
قید نموده بود در کابل گفته شد
جهانی در تماشای چراغان چشمها دارد
دلم در کنج زندان ناله زنجیرها دارد
دلم در کنج زندان هیچ آسایش نمی بیند
نظر در خانه تاریک بینایی کجا دارد
ز بس رنج غم شکست اجزای وجود من
تنم چون حلقه زنجیر نا پا صدا دارد
جوانانی که گردم حلقه چون زنجیر میگردد
ز لطف و مرحمت جائی بلی بر لب دعا دارد
درون بزم زندان هر طرف پیش و پس من
بکھتاقیر از شمشیر هر دو نا دارد
ز بس شمشیر جفای خار طبعان همچو بردیدل
نفس در سینه تنگم خک در زیر پا دارد
ازان چون سایه از پهلو بپلو میهم میگردم
که پای رستنم را دست قطعیت حنا دارد
شدم تا بسته زنجیر از غم گرد خود گردم
ز پیگیری مرا سرگشته همچون آسیا دارد
ز بس در شعله درد گرفتاری دلم سوزد
دلم چون اخگر سوزنده آتش در با دارد
خدارا شب آزادی ندارم مطلبی دیگر
بلی هر کس درین عالم بدل یکمدعا دارد
سپهر کینه جو از بس کمان کین کشد بر من
نه میمرد وی جمعیت گل سینه چاکانست
اگر ظالم بزور و زر کشد بر عاجزان گردن
ز درد و غصّہ حسن دل چه دار شکوه بیجا
گواهی دل که در مدبر خود کردی خطا طرزی
دلم را چاک چاک از تیر بیداد جفا دارد
مرا هر کس بعهد از پیش ناید اشنا دارد
بحمد الله که مظلومان برخ دل ناصدا دارد
در ی صر دعکن بن که هر دردی دوا دار
خطا کرد انکه تقصیر ایران کم مذعا
جواب صائب در بند گیخانه گفته
از بسکه چشم مستش ما را خراب دارد
هنگام باده خوردن پیش رقیب بدگو
ان غنچه شگفته در باغ اگر خرامد
از نام بوسه لعلش شد آب در دهانم
سیلاب آب تیغش سرگذشت مهن با
کی مرغ دل ز زلفش سید دُرّخ محلات
خواهی بسر بنای آراستہ تر قدم
یک آسمان تفاوت از دست تا بخورشید
تا چشم میکشائی جز خاک در نظر نین
طرزی به پیش ساقی دارد چو جام عشرت
دود دل کبابم بوی شراب دارد
هر کرعه خونی در دل کباب ا
چون رنگ بوی گلها با در رکاب دارد
لبهای آتشینش از بسکه آب دارد
شمشیر خونفشانش از بسکه آب دارد
ر تار چین زلفش صدگونه باب دارد
چابک قدم درین بام هرگز شتاب دارد
ماه رخ نسبت با آفتاب دارد
نابود بود هستی موج سراب دارد
پرسن بزم رندان خود را حساب دار
جواب صائب در قید خانه گفته
هر کس ز پردم تیغ محبت دارد
باک بدنامی رسوائی و سلامی نیست
گِز آن شاخ گلم سوی چمن می آید
حاصل عمر ملاقات عزیزان باشد
گر شود کشته کجان حکم شهادت دار
خانه رندان تو در کوی ملامت دارد
عندلیبان فغان شور قیامت دار
خضر تنها ز دم از عمر چه لذت دارد
صفحه
۲۳۳
صفحه نامه اعمال بشویت در آب هر که در دیده نم اشک ندامت دارد
کیست تا منکر اعجاز دهانت باشد لبتر از خال کفت مهر نبوت دارد
بیمن روی بدامان سمن میچشد غنچه در پیش رخت سکه خجالت دارد
خندۂ لعل تو بر شور نمکدان پاشد بسکه لعل نمکین تو ملاحت دارد
دل نه جرات بدم خنجر مژگان تو زد بر دم تیغ رود هر که شجاعت دارد
شادی هردو جهان در کف کف یار منست و اسردست گرفت هر که سعادت دارد
ای شه مکه وبطحی نگهدار روز جزا طرزی از لطف توامید شفاعت دارد
از طبع خود در بندی خانه بکابل گفته
بدرد و محنت بسکه دل مر دو دارد برخسار من اشک من گرد دارد
زگل سرخ تر بود دل پیش ازینم زخم را غم او چنین زرد دارد
بمردانگی از زمین شد بگردون فلک چون بوکی در جهان کرد دارد
شعل از لبم سرمه آلود خیزد دل از درد و شقت پس درد دارد
یکی بردجان و یکی باخت سر را که نزد غمت شش و آورد دارد
مرا از غم و درد خود باک نبود زغم رحم دیگران زرد دارد
از ان شبنم اشک ریزم بچشمم که گلزار او تخم کل در د دارد
ببزم تو طرزی زتاب جمالت دلی کرم روبا دم سرد دارد
جواب صائب در قید خانه گفته
کسی کو چشم بست سرمه رنگش در نظر دارد نگاه سرمه الودش ز مژگان بال و پر دارد
دهانش گرچه از تنگی بچشم مور میخندد دلی موئی میانش مودر کمر دارد
براه خاکسار یها چنان از خود نزدیکم که کس چون نقش پا مشکل مرا از خاک بردارد
بگلشن گرچه میداند خرامش سفنه بلبل دهان غنچه را هم از دل پرخون خبردارد
۲۳۴
مرای شعله خوار اتس سوزان چه ترسا که دل در سوختن چون شمع اتس در مکار دارد
بچیں زلفش از وضع پریشانم چه میپرس که باد طره اش دل را ز هم در زرند دارد
دل حیران ندارد زهرة دیدن چشیم او که تاب نگاش حیرت ائینه بر دارد
خکش غنچه با حرف تبسم لیس او کو بد که در گنج دتانت خنده جان در کردارد
چه شد کرچون زنان بسطامم خدا مداد ولی از زخم دل پیکان نلد دو نتر دارد
جواب صائب در کابل گفته
کجا پردای بزم ان ابروکمان دارد که حسی او زره از خط مسکین زنهان دارد
سپریس ی عشقش ان سوزش داغ جکر سوزا د لم چون شمع اندر سوتها اتغران دارد
دل صد چاک من از زخم پکانش چه دارم که آن ابروکمان بر قصد جان مردکان دارم
کجا ای سرو بالا هم نشین میروی تنها بیا بر چشم من نشیں که جاش اب روان دا
بیا زار غمش از سود و سودا یم چه پیپر کزوان نقد جان سودا بفرم از ارمان دارم
زبارک دانی موی میان بارکس اخر چو مو باریک کشتم زانکه موی درمیان دارم
بیاسوی چمن بخرام بر کل نازها مسکن کجا شوق سماع کل گلز باغان دارد
خدنگ مار اکرشست بکشای سوی طرز دل خود را کجای استخوان پشت ننهادام
جواب صاحب در جندلجانه کشه
هر که چون ائینه پیش د ل جران دارد از کل عکس کلتان کریبان دارد
کرم تازان تو از کوه و بیابان گذرد کی بره کرم روان با ک صفیحان دارد
غنچه پیکان جکر دوز تو در دل دارو کل ز دست تو بدل زخم نمایان دارد
خاطر ش دل اشفته ما جمع شود هر که در دل غم آن زلف پریشان دارد
خال در دورلبت جلوه فروشی دارد مور آری یکی ملک سلیمان دارد
شہر پرشور چو طر چو د لم تسنک کرد دل دیوانه از ان ذوق بستان دارد
۲۰
٢٢٥
بگو در سینه من بخت بگر کرده بلوم
پاره ای دل من رو بقریبان دارد
حاجت دیدن روگل و شمشاد مش
هر که از آه بپرسد خرامان دارد
چه خیال است چو طرزی نشود تخسرا
هر که در بزم چو نو سر و عزامانی ارد
جواب صائب در کابل گفته
رئیس در گلشن شوق تو کرمی بستر م دارد
دو صد تبخاله از حسرت بلب خاکسترم دارد
به پیش خط رخسارش بس ناخوش میجم
چو سطر صیدساران آب جسم لاغرم دارد
جهانی از طش سیراب من محروم درنگی
بلی ما کام بخت تشنه لب از کوثرم دارد
بطوفان حوادث مان چو کوه از جای نبرم
که از سنگی تکلمین کرانی لنگرم دارد
بسر سودای بیداری بدان سردی زنم
برین شب خیمه خورشید با نیلوفرم دارد
بکش شمشیر بیداد و رمان کندن صلامی کن
که تاکی شوق مژگانت بنوک خنجرم دارد
اگر باند نویسندم که ناخواهیست تقریرم
که چون الفاظ به معنی کسی کی باورم دارد
رئیس چون ابر طوفان خیر سیلا بست چشم
کف بگر صدف دریوزه از شبنم دارد
بعزت عزت بیعزتی ظاهـر شود طرزی
چواز دیدار بدن شد قدر و قیمت گوهرم دارد
جواب کلیم در قندهار گفته
داغ بردل از رخت لاله بستان دارد
زخم بر جان زلبت پسته خندان دارد
اثر قرمها جوش از ان سینه زند
که سپر زخم از ان ناوک مژگان دارد
خطی است
رفت دلهای کرفتار رخ از دستت
مور آری بکجا حکم سلیمان دارد
پیش رخساره تو دل لخت جگر بسوزد
وه که دیوانه بمهتاب چراغان دارد
سبزه و یوار چمن سردسی از چه کند
انتظار قد آن سرو خرامان دارد
میتوان اثبود لاله که روزی کناز
خون دل از غم غنچه و دامان دارد
طفل سیز بر شیر چنان طیش نیست
که دل طرزی از ان ناوک پیکان دارد
از طبع خود در سفر بکدو کلکتہ گفتہ
بسان غنچه وطن هر که در چمن دارد چو لاله خون بدل و خنده بر دهن دارد
سزد که روشنی چشم انجمن گردد چو شمع سوز جگر هر که در سخن دارد
بکید زخم لبم ناوکت بدان لذت که طفل کوچکی انگشت در دهن دارد
زبان لاله بگلشن همین ترانه زند که غیر داغ چه حاصل کس از چمن دارد
ہزار مرتبہ بد دانه چینی موری زخاتمی که برد دست اہرمن دارد
چو یار عزم سفر کرد از برش طرزی چه حاصل انکه کسی جای در وطن دارد
جواب کلیم در قندہار گفتہ
بسکہ داغ فراق تو دل بجان دارد فراغت از کل و گلزار و بوستان دارد
ز ناوک ستم چرخ کی ہراسد دل بدست تا ابروی دلدار تا کمان دارد
چه حاجتست بمشاطہ حسن شوخ ترا بگو کجا کل خورشید باغبان دارد
نشان آن دہن از ہر کہ خواستم گفتا نگار موی میانت کجا دهان دارد
بکام خسرو د فرهاد جان شیرین تلخ از آن شکر که دهانت بلب نهان دارد
کسی که دید رخ خوب و قد دلجویت نظر کجا بکل و سرو بوستان دارد
نکذار کس ست کران از ان چیزی که چشم شوخ ترا نشہ گران دارد
بہر صباح دلم زخم ناوکش بوسد کہ یادگار ازان یار بی نشان دارد
ز دست نالہ طرزی که از فراق تو داشت ز ابر پنبه بکوش تو اسمان دارد
بر روش بیدل در قندہار گفتہ
مگر صیاد من عزم شکار دیگران دارد که دل در بر چو بسمل تپید بها بجان دارد
بدل تیری که اندازی دیگر نتوان برن کردن که دل تیر ترا چون غنچه در استخوان دارد
سر شمع وفاداران قضا راه سوختن گیرد که آن بیچاره در راه محبت یک زبان دارد
بکش
پیش چشم در حصار و قد و خد خوشت جانم
مراغ از رشک سرین سرو دارغوان دارد
زبس نازک مزاجیها اگر کل بر رخش خندد
چو نرگس با من غمدیده آن مه سرکران دارد
مده دل را بچشم او که از بس ناتوانیها
دو چشم نیم مستش از نگه بارکران دارد
شرار آتش عشقت چومیگوید فغان کش
سپند نا ارام اخر چسان ضبط فغان دارد
اگر کل کرد جوش حیرت از وصلم که بینی
چو سیماب آینه صد رنگ بیتابی بجان دارد
بهر دیدن جمالی بر رخسار کل ریزد
چسان از جوش غیرت طرزی مسکین فغان دارد
به طرز بیدل در کابل کفته
کسی در بزم رندان چو ساغر آبرو دارد
که چون مینا سر تعظیم در پای سبو دارد
مکر آن شاخ کل امروز سوی باغ می آید
که کل چون غنچه از شرم رخش ستی برو دارد
چنان چشم فسون سازش دل افسانه میخواند
که این دیوانه شب تا صبح با خود گفتگو دارد
بکلشن باغبان چند ین مکن کل در سینه باز
بهار غنچه ات چون عارضش رنگ و بو دارد
چه شدکر ساحر از افسون پری در شیشه می بندد
که افسون کاری رندان پری را در کدو دارد
ز بس در کشکو و در چرخش جام و مینا را
ببزم می پرستان شیشه قلقل در کلو دارد
چسان سازم بمدعوی میان چین زلفت
که یارم در کمر جای میان از ناز مو دارد
بقدست این سفروشان مبر د تپای خم طرزی
کسی کو دست قدرت زیر سر همچون سبو دارد
بر طبق بیدل در قندهار کفته
بیطاقتی ما چقدر حوصله دارد
کز رفتن دل پای جرا آبله دارد
چون آینه از بسکه شدم محو جمالش
دل از نفس سرد کشیدن کله دارد
یکدم شش راست نشد بهر فراغش
زاهد خم دوشی ز پی فاصله دارد
گردیده به بندی بجز از دوست نبایند
تار مژه بر داشت ده وله دارد
تهمت تنهی بر من و دلدار بدوری
نظاره ز چشمت چقدر فاصله دارد
۲۴۸
از بس طلبش رفت دل کو شد تسلیم
کرد نفس سوخته این قافله دارد
دیوانه از انم که گرفتار نبودم
ازاد کی ما غم این سلسله دارد
شب تا بسحر شمع صفت سوزم و سازم
در سوختن دل جگرم حوصله دارد
در کریه بمویش نتوان دیده کشودن
در پای نکه دانه اشک ابله دارد
چون شمع درین راه زبس کرم رویم ما
از سوز جگر طرزی ما را حله دارد
نتایج بیدل در کابل کشته
دل حیرت شکارم خاطر نمیده دارد
که زین عشرت سرای دهر دامن چیده دار
دلم چون غنچه در باطن میان خون طید نرم
بظاهر کردنان من لبی خندیده دارد
بیا ای سنگدل رحمی بفریاد اسیران کن
که دل در کوشه غم ناله نشنیده دارد
مدان ای مدعی بالیدنم را مایه عشرت
که چون تبخاله دل زخم تنی بالیده دارد
به چشم بخت بیدار خودار در خواب غفلتا
بلی بیدار طبعان طالعی خوابیده داه
بیک لغزش سدا بپنجو ذی دامن
براه شوق چون اشک هر که پا لغزیده داو
ز بیم ان بت نازک مزاج تندخوی خود
دل اتنش درون من نفس دزدیده دارد
بکیدیدن نخود قالب کردم زکم ظرفی
ببزم وصل طرزی دیده نادیده داد
ردیف بیدل
بشه راه غباران دل بکر ابی قدم دارد
که از نار نفس تاریک تر راه عدم
کسی کو در سخن سحر افرینی چون قلم دا
بشهرت در میان نوخطان جا در اغلم
نگاه تیز او مژکان مارش میرود چش
بلی سوزن توان بر داشت ان جا کیوم
باب شرم از خجلت ز بس د بشو دخشش
چو شبنم رنک کل خاک میریزد زنم
نشان بی نشان لی نشان جستم ز دل کش
باسم هیچ حرفی از معمای عدم دان
ز شرمش پیکر کل بر تار خجلت باز می بندد
رک کل در نوامی میخوائی بر دینم
بلی
۲۲۹
پری رویش به در خط ساغر صاف می بینم
حباب می مینم می پرستان جام جم دارد
چو بخت اسکه دارد چشتم شور جنون تازه
دل از گرد شکست رنگ گل پرواز رنگم دارد
بدور جوی چشمم خم ندارد سبزهٔ مژگان
ز بس امسال دریای سرشکم آب کم دارد
شرار سرکش اینجا بسکه غافل سوخت تیغشوم
زفیض نور خالی شمع ما زیر قدم دارد
تواضع سر فرازان را بلندی میدهد طرز
در ان شمشیر رو با سرکشیها پشت خم دارد
جواب حافظ
هر که در وی بدل از داغ نهانی دارد
هیچ نی دمبدم از ناله فغانی دارد
کی روان بهر تماشاقد سر و رود
هر که از قامت او سر و روانی دارد
بجز از هیچ نه بینم میان را سخن
که دهانش ز عدم رمز نهانی دارد
شست زنگیر خم گیسوی ابرو بکشا
که پی تیر تو دل طرز نشانی دارد
ادب حسن توام راه سخن بست بلب
ورنه عشاق تو هم سینه زبانی دارد
سوسن قامت بالای تو ای آفت هوش
من ندارم که همه خلق جهانی دارد
کیست زان سر و که بر چشم تو بیخود گذرد
ابرو از غمزه بکف سیر و کمانی دارد
زینت گلشن اگر سرو بکار استاد است
باغ حسن از قد تو سرور وانی دارد
گرچه از و هم دمکجاست دهان لعلش
باز داند بیقین هر که مکانی دارد
نیست یکبرگ خزان بی اثر فصل بهار
هر که شد پیر دل عشق جوانی دارد
طرزی در مجمع اسرار پای عیان میسوزد
هر که چون شمع بدل سوز نهانی دارد
بر طبق بیدل
دلم از تو و گذشتن بسکه چون کردو قدی دارد
بسان سجده ام در ملک فرصت یک دو دم دارد
بسان حلقه پشت در ز نومیدی بکو در پیچم
جمال قامتم از مار حسرت بسکه خم دارد
ز روی نقش عکس شخص شادی گرد میریزد
پس از اینه دل از کدورت زنگ غم دارد
نکرد د چو قبای هستم صد چاک ناوک زن
نفس در قطع راه زندگی تیغ دو دم دارد
به پیراهن از نعمت بران بت پاکشان پاک مینو
شرر در دل ز تاب آتش سنگ صنم دارد
نشاند تا مگر در خون بگنجشک ظلم و بیدادش
کسی کو بر ضعیفان سبحه انجیر ستم دارد
بعلا دتهای دنیا زهر مرگ از نوش میریزد
حکیم دهر از حکمت درین بو ریه سم دارد
ز حیرت سوخت بلبل رنگ تصویر تماشایم
عبث آئینه دل پهلوش متهم دارد
مکن تکلیف گلگشت چمن نازک نهالم را
که آن گل پیرهن در غوزه خو بهانه گم دارد
چنان سرگشته چون بیدل شدم طرزی بعشق او
که خاک وادی مجنون بپای من قسم دارد
در طزر بیدل
چسان دل جان نبرد مژگانش نگه در آستین دارد
که از هر گوشه ابرویش کمانی در کمین دارد
دلم چون نقش پا در خاکساریها جبین دارد
که این محضر نشان مهر شاه در نگین دارد
بغبار خاکساران سرافرازان بر نمیارد
که خورشید از بلندی چشم بر روی زمین دارد
زبان عاشق شدا ز شوق لب لعل گهر بارش
جواهر های رنگین چون قلم در آستین دارد
پریزا د خطش فرمانروای خطه خط شد
که حکمش خاتم مهر سلیمان در نگین دارد
از ان تا صبح در محفل سرشک از دیده میریزم
که آسیب پر پروانه شمع در کمین دارد
سخن از رشک چین با کاکلش حرف خطا باشد
که صد تا تار در تحت پر مشکین زمین چین دارد
شکر نی یک قدم جسته در پیش لبت گوید
نبات مصر شیرین تو شان انگبین دارد
عبث سرو چمن با لاف آزادگی میزد
که ان بیچاره پا در گل قدم زیر زمین دارد
قرار و طاقت و صبر و توانم میرود طرزی
ز بس قد و لبر بها آن دلبر با آن نازنین دارد
در طزر بیدل
نه دود خط از لعل آتشینش سر برون دارد
بود اخگر که از خود گرد خاکستر برون دارد
فسون خط سبزش گر نه حرف سحر میخواند
ز لعل او چسان آب زمرّد سر برون دارد
جنون
۲۴۱
چمین کر قامت بالا بلايش فتنه انگیزد
بدیوان چمن کز آیت حفظش رقم سازم
بحر خاشی هر کس بران گفتگو بندد
زمین بزم وصلش بال حسرت میزند شبنم
بظن در هوای دیدن کلزار دیدارش
زداغ سینه پر داغ دست باغبان دل
زبس در باغ حسن شبنم شاداب سر زد
چو بیدل پیش دل جا دیهی صل مدعا طرزی
همیترسم که سر از شورش محشر برون دارد
بهار از صفحه کل صد ورق دفتر برون دارد
لبش همچون كف دست صدف گهر برون
نگاهم در تماشایش نه مژگان پر برون دارد
ز شبنم بوی کل هر لحظه چشم تر برون دارد
ز زخم تازه هر ساعت کل دیگر برون دارد
عرق از تازه رویی چشم کوثر برون دارد
که میترسم بمغز از افسر برون دارد
در روش بیدل
کسی از خوان شهرت یکدهن تا کام بردارد
دمی بر کل دمی سبزه سر خوش باده نوشد
زفيض مقدمش هر کل زمین کلزار میگرد
بسان غنچه ارشادی گریبان چاک میسازم
بجای اشک خوناب جگر میريزد از چشمش
خدا را دم مزن از بوسه پیش لعلش ای قاصد
بیاد ساغر عونشید از بس خون خورد مردم
همای دولت نایاب خود میدانه میگیرد
بسان آن لب شیرین جهان بر کام من گردد
تغافل طینی چشم حیا با بند طرزی
چه ناخن مکنت بیدل بلب خابسو کشش طرزی
سر مردی بخود پیچون نكین از نام بردارد
چو شبنم هر که از چشم تر خود جام بردارد
کسی کو چون صبا را از جا قدم آرام بردارد
کر از بار نزاکتها لبش دشنام بردارد
کباب خویش را هر کس ز آتش خام بردارد
لبش کی گفتگو ی بوسه پیغام بر دارد
می خون شفق مر مرنج جام شام بردارد
بهای انتظار انکو چو چشم دام بردارد
اگر از لعل خود کاش لبم یککام بردارد
براه بیخودی از خود کسی کر کام بردارد
نسیم پرده دار دجهان دشنام بردارد
جواب حافظ در غدار کفر
۲۳۳
با رخ زلف تو هر کس که هوائی دارد کو بزی شاد که خوش صبح و مسائی دارد
کر چه از شوخی چشم تو دلم شد بیمار از اشارات دو ابروت شفائی دارد
مشک چین پیش خطت گر بخطا لاف زند شو اشفته که در اصل خطائی دارد
شادم از بخت سپید زانکه زمین خاکستر رخ چون آئینه دوست جلائی دارد
گرده پامال جفا خون دل عاشق را چشم بد دور عجب تک حنائی دارد
هیچ دانی که چرا قامت محراب خمید پیش ابروی کجت قبله دو تائی دارد
ساقیا باده گلگون بمن ار کف حبیب زانکه باغ از گل رو آب و هوائی دارد
پیش شبنم که ست همچو غلامان در باغ نرگس استاده و در دست عصائی دارد
گر بدل عقده فتاد از خم زلفت صد شکر که چو یا قوت لبت عقده گشائی دارد
گوش زن قول رقیبان مخالف جانا صوت عشاق حزین سید نوائی دارد
شعر طرزی بصفات مه روی تو شها گهر بحر گرانمایه بهائی دارد
بیدل و حسن بیدل در کابل گفته
بها ر جلوه دیدار عالمی دارد که در گداز دل آئینه شبنمی دارد
زغفلت است دلم مست خنده عشرت چو صبح گر چه همین فرصت دمی دارد
مرا ز خطی حسن خارد ا ر جنت شد حضور روشن دل کو جهنمی دارد
سراغ داغ دل بید و بادست آور کیه دامن زخمی که مرهمی دارد
چو بحر گرچه کنارم لبالب است از و بسان موج در اغوش من نمی دارد
هزار شیشه جگر دوز میتوان انداخت تپچه قدم چو کمان کجت خمی دارد
خم شکسته مینا نه جام عشرت است حضور بزم تو کرب و غمی دارد
دلیل راه بیابان گمری شد چو جان غول عجب چوں آدمی دارد
من و شراب سراسیمه تو کتاب مصلی درین زمانه بلی هر کسی غمی دارد
بیدلش
۲۳۳
به پیش کلشن حسن تو از حیا طرزی نفس گدازی دل عرض شبنمی دارد
جواب صائب در بند یگانه گفته
هر که بر خود چوخم زلف تو تا بی دارد پیر صید دل مطلوب طنابی دارد
خواب در پردۀ بیداری شحتم منوست ای خوشا دیده که در هجر تو خوابی دارد
از محیط غمم کو هر دل میجوشد شوخیا با محک از عقد حبابی دارد
هست در زمرۀ عشاق علم همچوسلم هر که از لعل خموش تو جوابی دارد
نتوان شست چوشبنم رخ کل وقت سحر هر که در چشم تر از دیده کلابی دارد
مرغ تنها شدم از چشم تو بد مست در ان خجت هر کو شه چو من مست و خرابی دارد
کاه در آتش مایم دگهی با غم و درد دوزخ هجر تو هر گونه عذابی دارد
بیش از چشم سیه مست به سینه شود دلم از بخت جگر طی کبابی دارد
بسر و چشم من ای سرو خرامان بنشین که به پیش تو روان چشمۀ آبی دارد
بر رخ یار بنهد پای زغرت طرزی هر که بر خود چوخم زلف تو تابی دارد
جواب صائب
یا د لعلش مغر ما را چودر شور آورد باده در ساغر ز خون داغ منصور آورد
سیل چوافتاد ز غم سینه پیکرم ای زحم کهنه احر سر بناسور آورد
از کف دست سلیمان بخت می اردک هر که در کاری زهمت روی چون مور آورد
موج اشک از چشم ترم از سرگشت سر ببالا میرود چون آب جو زورآورد
گریه تم بر کل از ناز بخرامی صبا کهت کل را باستقبال از دور آورد
جلوۀ یا د تجلیهای حسن روشنش نور بینائی روان در دیدۀ کور آورد
صاف مشرب از خراش سینه مینارد سبحی ام از خاک شخم دل بکف نور آورد
غیر رشوت کار زحمت بانکهی شکل است طاقت بار گرانرا دوش مزدور آورد
۲۳۴
هیچکس یارب مبادا در بیابه آشنا
همت دون همتانم زنده در گور آورد
گفت صائب از می کر داغ دلت سوزد
سوختگان صد شعله را از آتش طور آورد
من طبعه
دیده ام گر یاد آن لبهای نمکین آورد
هر مزه مانند سیب از اشک خونین آورد
هر کجا تاب شکن آن زلف پر چین آورد
خم بخم زار او صد چین آچین آورد
سوی قصر میتون باغ فرا د صبا
در چمن با جامههای شوخ رنگین آورد
در مذاق عاشقان چون نوش دار و میشود
زهر دشنامی که آن لبهای شیرین آورد
غنچه گل پیش بنم آب کرد و از حیا
چون بگلشن حسن شوخش ناز تمکین آورد
مرغ دل را چنگ باز ناز مژگانش برد
چون تذر وی را که چنگال شاهین آورد
طرزی یاد نافه پیش کاکلش کفر خطاس
زلف او از هر طرف صد چین ما چین آورد
من طبعه
گرشبی گلشن بیاد آن دمی گلگون آورد
شاخ جای غنچه بیرون قطره خون آورد
میشود شیرین چوخسرو در دل شکرلبان
هر که در راه غم او اشک گلگون آورد
بشکند سرگشتگانت خاک در وادی
هر خبار این بیابان صد چو مجنون آورد
طبع دون از گفتگو ی قد خوبان فارغ است
مصرع برجسته گفتن طبع موزون آورد
زنده رود دیده ام بر روم در شام غمش
دجله در آمو براند نیل و جیحون آورد
چون هوا افسرده شد از باد تسخیر و نفس
آه سرد از لب برون دلهای مخزون آورد
تا دو بالا نشه عشق حریفانرا کند
در شراب حسن لب خال افسون آورد
خط موج سرخ خیزد از شراب سرخ رنگ
سبزه خط را لب لعل تو میگون آورد
طرزی از لعل شکر شکن دون بند سخن
چون لبانش خنده را خاموش بیرون آورد
جواب صائب
لا
مرا آن غنچه خاموش در گفتار می آرد
نی در ناله بلبل را برخ گلزار می آرد
بنازم روز بازی وی زلیخای محبت را
که یوسف را بصد خوبی سر بازار می آرد
بره آورد گلچین بهار ناز او گلشن
زخجلت گل بدامن زان گل دستار می آرد
بهار گلشن وحدت تماشا کردنی دارد
که چون منصور شاخ گل زچوب دار می آرد
فسون جلوه طرا خرام فتنه بالایش
زشوخی سرو را چون آب در رفتار می آرد
مگر در باغ چشم آن بهار ناز می آید
که هر شاخ مژه گلهای رنگین بار می آرد
چنان از شوق دیدا ر تو شب بیدار میخواهم
که یادت خواب در چشم من بیدار می آرد
زشور جذبه مستی لب لعل تو سیب نما را
برون همچون شرر از دامن کهسار می آرد
برای زینت دست تو بزم آرای نوروز
بگلشن غنچه گل را همچو دستار می آرد
بیاد آن بر و دوش ست نسرین میناکوشم
زحسرت کل بلب خمیاز خمار می آرد
بهار از فیض سمائی بگلشن بر کنار جو
رخ گل را زدو دستر وانشکار می آرد
چو صائب هر که طرزی بر نمک میکند بیاد
کلید گنج بیرون از دکان مار می آرد
بر ردیف بیدل
هر که از وضع تواضع قدم می آرد
زیر فرمان چو نگین خاتم جم آرد
هر که از غیب کند کسب ضیا چون صفحو
لحظه پیش برو لحظه کم می آرد
در ره عجز و از شوق جبین ساهم
جبهه ام همچو نگین نقش قدم می آرد
در میان هیچ ندیدم زوجود و خمش
دمن او خبر از ملک عدم می آرد
نیست از جنبش مژگان که زحسرت نگهم
از ندامت کف افسوس بهم می آرد
از پی شکر شب هجر از طرف افق
آفتاب از سر نو کوس دهم می آرد
تیره بختان سیه روز تو از عجز رسا
کوه را سایه صفت زیر قدم می آرد
تا که یابد خبر از شیرن خال قونش
از لبش خسرو خط ساغر جم می آرد
۲۳۶
چون زغم دم زنهمرهای دم سمیرس
طرز ی بربعش جهان دل نهی چون سید
و متبعش حوض دم همه دم می آرد
با خبر باش که شادی همه غم می آرد
جواب مخصے
مفصل حسر ابی کی باغ روض خاکی دارد
طراوت میکشند صرف بهارش بکفر نمکش
زشر از روسی نکبت برنگ آلوده میر یزد
از ان چون شمع برگردش سریفا طین تیکرد
در اقلیم سخن ناکوش کردون فته آواز
بقانون محبت نغمهای پرده ور وم
زپیچ و تاب تار رشته آه دلم طرزی
که این مشاطه آن کل راهت خاکی دارد
کل تبخال ز آب پیچ اونا کی دارد
زسطح بهار حسن او پاکیز کی دارد
که داغ سینه من چشمک از غماز کی دارد
قلم در خامشی از بس بلند آواز کی دارد
نوای ساز عشرت در دلم ناساز کی دارد
کتاب دفتر اوراق من شیر از کی دارد
من طبعہ
بکو معشم ز خود بیخود دل بیاب آرد
ز طرز ناز شوخیهای حسن جلوه ارایش
بگرداب محیط عقل تا در خود فرو ر فتم
زفیض کریه مرا شکه در استین دار
ز وضع بیقرار اضطراب دل چه میرسی
بچین از زلف پرتابش اگر بوئی صیادرد
بلند و پست یکسانت پیش عزم جولان
بمانم بر رسائیهای چین زلف پیچانش
مرافتاده عکس سسیکون تو در چشم
سمرار ا فتاد کیهابر فرازی میدهد طرزی
که چون آئینه کر از خود بر و کرداب آرد
دل از خود میرود چند انکه چشم جواب آرد
بکف غواص فکرت کر نایاب آرد
بلی این بحر دانم کو ہر شاداب آرد
که مینائی سرم بر بالش سیماب آرد
دماغ نافہ جای مشک خون ناب آرد
بہر جائی که رو از خود کی سنجاب آرد
که بر دوش خم و پیچ و شکنچ و تاب آرد
که ہر اشکم بکف جام شراب آب آرد
که ماه نور جیب کاستن مهتاب آرد
رباعی
۲۳۶
بطریق بیدل در کابل گفته شد
رویت پر پروانه چو از بال خط آرد بر حسن جهان دائره کم از نقط آرد
با ساده رخی از خط و از خال نگوید ناخوانده روم درس مربع بکه خط آرد
آن گوهر پاکم که بجرم چو صدف در خاشاک نیم کاب مراروی شط آرد
یک مو شگافم ز خط حکمت شکلمت مانند قلم گر سر من زیر قط آرد
مادان تراز دنیت بر اهل سخندان هر کس که بخن ار بزدگان غلط آرد
مانند قلم ما بچکو گشته زبان چاک معذورم اگر پیش تو حرفم سقط آرد
زاهد بگزاف تو مازاده دلان است ماهی نتواند پر پرواز بط آرد
هر کس بسر کوی تو آورد خطائی طرزی مدعا از تو عجب ز فقط آرد
بر روش بیدل در کابل گفته
عشق بظاهر بدست کار ندارد سنگ جو یاقوت شد فشار ندارد
نیست بهم در دوزه رنگ نجمل اشک بمژگان دمی قرار ندارد
بیچو دیم از سیاه خویش بدر کرد آئینه با خوب زشت کار ندارد
دل ز طلب هیچ و ارا سوده بشیرین مطلب بی وعده انتظار ندارد
خاک ره بودم بآب حیل سرشت است خاطرم از بیجبکی غبار ندارد
پیش که غلطم بخون که با همه الفت در کف او خون من بهار ندارد
من بچه رو جا بیزم وصل تو انجم آینه در پیش او چو یار ندارد
با و تو بی اختیار برده ز خویشم آینه حیرت باخت یار ندارد
شکوه طرزی طینت ناله نگردد ساز محبان عشق تار ندارد
جواب محتشم در قندهار گفته
فروغ روی تو ای ماه آفتاب ندارد به پیش عارض کلگام تو کل آب ندارد
پر زلف سرت دل ما توان داد گر غبار
متاب زلف که درین پیش تاب تاب ندارد
جهد زلف سیاہت رواج مشک شکسته
بدو وصل لبت رونقی شراب ندارد
نگار من بکه گویم که در براین دل ریشم
زغصه خون شد و پایت سر خضاب ندارد
ز بس گریست دو چشم ز دوری رخ دلسوز
بقدر قطره مرا بحر دیده آب ندارد
ز خون دیده اگر صد هزار نامه نویسم
چسان کنم که از و نامه ام جواب ندارد
بچشم روشن من نه قدم که جای نشستن
چو لایق قدمت را دل خراب ندارد
برفت آن گل و گیسویت گرفت قرار
غریب طرزی محزون قرار و خواب ندارد
از طبع خود در هرات گفته
حیرت زده ات صورت خود بینی ندارد
خامش نفست ذوق سخن چینی ندارد
از مویه دل افتاد چو آن موی میان دید
جز موی دگر لب بر لب بینی ندارد
تا چند دہی نسبت گل را برخ یار
گل با رخ او نسبت رنگینی ندارد
حرف شکرین شکر و قند مکرر
پیش لب شیرین تو شیرینی ندارد
چون شمع همه سر ہوا سوخته غفلت
هر کس صفتی در ته پا بینی ندارد
تا عشق پرستی تو شد مذهب عاشق
زین مشرب ایمن ره بیدینی ندارد
گویم سخنان بر دل طرزی
همچون پر کاهیست که سنگینی ندارد
برطبق بیدل در کابل گفته
گر یاد جمالت قدم پیش بر آرد
چون آئینہ ام بخودی از خویش برآرد
بر گشت بیادت دلم از کم ز دلهی
این قطره کی از بحر مرا پیش برآرد
عالم همه در مطلب خود سعی فروش است
آن کیست که خود حاجت درویش برآرد
میروی تو گر برخ گل دیده کنم باز
خار مژه در دیده من نیش برآرد
آن روز مبادا که ز عشق تو بچه چم
عشق تو مرا گر همه از پیش برآرد
دیروزم
در بزم تو شاید هوس جلوه دیدار
چون آئینه ام از غم تشویش برآرد
بر روی تو خندد کل نظاره طرزی
کرباد تو یک ذره ام از خویش برآرد
جواب کلیم در قندهار گفته
چشم مست تو دل از مردم هشیار برد
دست برد بخت صرفه ز اغیار برد
در پین تنگ تو دل را سوی ره فرم خواند
چشم مست تو مرا جانب خمار برد
نوکل گلشن حسن چه زنی خار جفا
حیف باشد زچنین کل که کسی خار برد
دیده ائینه از دیدن او روشن شد
ای خوش آن دیده کز ولذت دیدار برد
بر نگیرد زنخ آتش دل چون سنگ
سخ چون طوطی اگر لذت کفتار برد
بسر زلف دل زار چه اسان بکشد
مطلب خویش دل از وی بکجا زار برد
رنک چون کرد ز خجلت پرواز چهره کل
خاک کوی تو اکر باد به گلزار برد
طالع خانه نشینم بکوی و انخرید
کاشکی بخت مرا جانب بازار برد
پیش چشمش سخن از کشتن طرزی کنید
خبر مرک نشاید بر بیمار برد
از طبع خود در قندهار گفته
پیش قدت بچمن سر و زجا برخیزد
پیش کلنار تو آب رخ کوهر ریزد
سینه چون رحم دید کوچه دم تیغش را
هر که آن شوخ مقدر دل ما برخیزد
نیست خط انکه نو بینی رقم الغین
لجت مشک برخسار سمن می ریزد
شکر خنده و چشمی بغضب تلخ کند
زهر دشنام لب او شکر آمیزد
تارساند بمشام تو چمن نکهت خویش
روز صدبار بدامان صبا آویزد
چند خود را زنی ای دل بصف مژکانش
کس میکتن بده صد خیل سپه ستیزد
ماند آخر ز صدا هر کس بیمار کسی
سربه مناله از بس در گلویم می ریزد
غنچه پر مرده شود او چودهن بکشاید
سرو از پای فتد او چو زجا برخیزد
نیست طرزی بچمن غنچه که خندید اول
بهر آن سرخسنی طرح قبا بسبز زد
جواب کلیم در قندهار کشته
بجرم قتل چو بارم ز راه کین خیزد
دلم ز چاه چوس بلعد از زمین خیزد
شرم موی اندام ناف خیز در ات
ز چین زلف توگر تلخی بکین خیزد
سواد نامم اگر خاتم لبت بندد
زشوق صورت نام من ار نگین خیزد
مگر بوصف تن نازک تو دم زده ام
که دمبدم نفس از بوی یاسمین خیزد
اگر باین قد و بالا بباغ بخرامی
بجای سر و ز خاک در از زمین خیزد
چو سایه در بگش روی خاک افتد
بعزم جلوه چو آن یار نازنین خیزد
هزار دل نکند در میان چاه ذقن
چو خال گنج دمان تو از کمین خیزد
حدیث شهد لبت گر رقم کنم بقلم
زنوک خامه من جوی انگبین خیزد
هزار شاه حسنی بود بچاه ذقنت
ز چاه مالک اگر د لومها و چنبن خیزد
کنم بآینه گرنعت رخش طرزی
ز جوش قهر وغضب جفتش از جبین خیزد
در حضور یار بهنگام بهار در قندهار گفته شد
سرشکم از مژه ای گلعذار لرزد و ریزد
چو قطره که ابر بهار لرزد و ریزد
اگر کسی رخ خوبت ای نگار به بیند
ز دید خون دلش زار زار لرزد و ریزد
نظر بعارض گلفام او مکن چو شبنم
عرق زچهره آن گلعذار لرزد و ریزد
تو چون روی بچمن گل ز معدت ای گل
بنجاک ره ز سرشاخسار لرزد و ریزد
بیارکوی که دیگر شبانه زلف سیه را
که زیر پای تو دلهای زار لرزد و ریزد
سرشک بر رخ طرزی چکد ز دیده بدامان
که قطره ی می از لعل یار لرزد و ریزد
جواب طهوری در کابل گفته شد
نه تنها از هوای قد او شمشاد میلرزد
بآن قامت که سرو هم از غمض چون بید میلرزد
بهمان
بسان در خاطرام باد آن سخن خرما ناز
که از هر پیش عزول خیال باد میسرد
خیال عارضت را دیده در خواب تمبر فرد
کل از خجلت بیان برک ما در زاد میسرد
بعشق روی شیرین جان کنیم با این چنین شیک
که از بک تیشه جان خرو ناشاد میسرد
میدانم چرخ صید عزم دام من دارد
له چشم دام از شوق چون صیاد میسرد
جهان فریاد از بیداد ظلمش قبو ان کردن
چو برک بید از دستش دل فریاد میلرزد
عذا ر دیک سرمور سهم مرکبان جگر دوش
بکجا یم که آنجای نشتر فصاد میلرزد
نسیم انکه از هم نکند بارک زلفتش
چو دست رعشه داران پنجه شمشاد
ندارد تاب آنکر دطبع نازک طرز
دلش چون شیشه نازک بحرف باد میلرزد
جواب ظهوری در کامل گدشته
تا باد صبا بوی تراسوی چمن برد
رونق ز کل و لاله نسرین وسمن برد
تا باد بزلف تو دم از نافه چین زد
سر خجلت از ان حرف بخطایختن برد
از حرت دندان تو ای غنچه خندان
انگشت تحیر دهن در عدن برد
فریاد که چشم تو بسر پنجه مژکان
صبر دل عشاق بیکا چشم زدن برد
بس عشوه کسان امد و بس جزد جور
یارب دلم آن شوخ ستمکار بچی فن برد
ز چشم با وام ز لب داد دو عناب
طفل دل مار انه بیلک سیب ذقن برد
امنه لله که خیال سر زلفت
از خاطر عزبت زده ام حب وطن برد
سرشته مقصود دو عالم بکف آورن
هر کس که زکیسوی تو تاری بکفن برد
امروز کلو کان سخن طبع تو طرز
بیحرف و سخن کوی سخن را بسخن برد
جواب ظهوری در کان کفته
چو کدر پیر من آن سیمتن برد
ز خجلت ماه سر در پیر هن برد
بچیں طره وطرف بناگوشش
زسنبل تاب آب از نسترن برد
لب خون از رنگ یاقوت بکشود
بدندان قیمت در عدن برد
تبسم کرد و بر جسم نمک ریخت
تکلم کرد و آرام زمن برد
دل سرگشته ام را دست و پاست
بستار زلف در چاه ذقن برد
قد شمشاد در بستان برافراخت
روان از قالب سرو چمن برد
رخ چون ماه در محفل برافروخت
فروغ حسن ماه از انجمن برد
نشد تا و امن زلف تو گیرم
بگاک این آرزو مشک ختن برد
دل ناشاد طرزی دور از ان لب
چه حسرتها که با خود در کفن برد
در حین اخراج هندوستان بشالکوت گفته
چون در تصویر نگه رنگ تماشا می پرد
از شره نظاره بر خود گریبان میدرد
بر نفس جان دگر باد بهاری بی چمن
چون دم روح القدس در مریم گل مید
در گلستانی که خندد حسن او چون نو بهار
خون بهای صد چمن بر یک ادایش میخرد
بسکه میخواند فسون زنگ حسنش در چمن
رنگ گلشن در طلسم بوی گلها میبرد
سرو خم چون حلقه ای طوق قمری میشود
چون چمان سرو چمانش جانب گلشن بپرد
پیش سرو و بلبل و قمری و گل فضل بها
آیت خوبی بکفت خط برون می آورد
بسکه لعل دلکشت شیرین دهان افتاده است
آرزو پیش تو حسن حسب تمنا میبرد
تا که از حقش مبادم پیش روی غنچه ردا
رنگ گل غدار چون شبنم گلشن میبرد
طرزی نتوان خواب خرگوشی زهم ان چشم را
آهوی من همچو غزال از سایه خود میبرد
در شام شریف گفته شد
بر خلاف وعده اش هر کس دل و جان میدم
نفع سود مایه نقصان بنیاد ان میدم
بسکه خوبان را بود حرف فراموشی بیاد
مفت عهد عدلت را بیاد ان میدم
بی ثباتی های مکتب آن رنگین مزاج
یاد رنگ بوی گلهای گلستان میدم
به
۲۴۳
گرچه صد سامان دکان در راه اسان چیدم
لیک یارم جمله را در کسر المان میدید
مرحمت خواستم از و ان شوخ بی پروا مرا
وعده بر لطف کثیر و مصدر و سلطان میدید
نامه وصلی از و خواستم بدستم یجاب
دفتر باطل ز خرج و د خل دیوان میدید
گرچه صد امر خلا فم اشکارا میکند
باز زیر لب مرا در محفلای پنهان میدید
بازی بازی پیش یارانم ز نادان پر فریب
صد دهن دشنام بالبهای خندان میدید
زان کنم عالی بهاو شیشه و جام سبو
چشم مستش می پرستی با درستان میدید
بکہ عظمت همشین شاه و درویش د غنی است
طرزی شعرت با د از اشعار سلمان میدید
در وقت مسافرت مکه گفته شده
بر لب چو ذکر آن در مقصود میرود
ابم ز دیده بیشه ز ار رود میرود
بر دل ز بسکه کرد کدورت نشسته است
از چشم آب دیده کل الود میرود
در هر نفس ز ملک عدم اور د خبر
چابک سوار عمر چه بسر زود میرود
از بس شرار عشق تو اتش بسینه زد
از لب برون بجای نفس دود میرود
تقریب رهبر مقصان دید گرد
هر کس بنفع مایه بی سود میرود
هر کس بهمان رضا بقضا خدا بود
خشنودی نشیند و خشنود میرود
از شور حسن کان ملاحت بود لبت
زان خنده بر لب تو نمک سود میرود
در اشتیاق لعل تو از حلقهای چشم
هر بار اشک من کھر امود میرود
با اهل دل کسی که رجمان دشمنی کند
شداد می بر اید و نمرود میرود
دل بندگان عشق سوی مجله فضا
با بخت سعد و طالع مسعود میرود
طرزی چو اشک در ره اظهار بن کے
لیک سر سجده تا در معبود میرود
هنگام سفر هندوستان بسوی کشمیر
هر کس به پیش لعل تو نام کھر برد
سیل عرق بحر کھر را میبرد
موی کمر تو خط کف دست میشود
چون دست مار پرور من در کمر برد
کام داب ذقاق شیرین کجا شود
صد بار کر زبان تو نام شکر برد
مانند شمع روشنی انجمن شود
هر کس که زیر تیغ تو مهر لحظه سر برد
صد بار شکند بخم زلفت چو خاطرم
گر از دل شکسته زلفت خبر برد
فریاد برامید اثر میکشم مدام
آه و فغان از نیکه درا هم اثر برد
بر نخل بی ثمر زند سنگ میچکس
کاش از نهال ما ثمر مرغ بر برد
بیغرقتی ز بس که زند موج ازین محیط
چون خس کند آب گهر راهبر برد
مانند خاک پا رند انت نظم من
مردم اگر چه حرف مرا چون گهر برد
طرزی بگوی یار ستم ز من بکی
شاید که باد صبح ز خاکم خبر برد
از طبع خود در سفر هند دستانم
در برای جلوه چرخم چون بردن اورد
طالع دارون چواشکم سرنگون می اورد
مردمک در دیده ام از انتظار دیدنت
یک سر و گردن چو مرگان سر برون می اورد
سنگ طفلان سیزد آخر سر پر درد نام
از سواد شهر بیرونم بخون می اورد
سرخ شد ابیاض دیده از عکس لبت
اشک باشبنم چو گل رنگین بخون می اورد
مهره نرد هم شد چون باید کامهان
نفس طلسم بازی ماه نژگون می اورد
گر براه کعبه عشقش ز خود گموه شوی
پیش رایت لطف او صد رهمنون اورد
تاشکار آهوی دلها کند با صد فریب
نرگس جادوی او رنگ فسون اورد
مار فکر بستم عنقا شکار افتاده است
کی به بند دام خود صید زبون می اورد
از نگ چلم کی ز طرزی چوفتند
کس جهان طرزی نکو کردن بون اورد
جواب کلیمی در قندهار گفته
با د چشم تو چو در خاطر ماشا درود
بدلم سر مژه چون شنجر فولاد رود
۲۳۵
هیچ گل نیست جگر را دلم از سنگ بینا
بی من افسرده در کوی تو گر باد رود
گردد صد زخم زمد چشم تو از غمزه بدل
خارش افتد که هوای رخت ایاد رود
بکو تنگ آمده در دهر ز آزادی خویش
خود بخود مرغ دلم جانب صیاد رود
جانب خانه ز کوی تو بخشم یاد روم
همچو طفلی که سوی خانه استاد رود
میرود مهر تو از خاطر طرزی بین
مهر شیرین اگر از خاطر فرهاد رود
بر طرز خواجه حافظ در کابل گفته
گر رود جان ستم عشوه تو از جان نرود
یاور ویت ز دل غمزه و انسان نرود
گرچه اشکم سجلی از عین بهشت اسباب
لیک نقش قلم از دیده حیران نرود
گل بگلزار چو روی تو نباشد رنگین
سرو در باغ چو قد تو خرامان نرود
یکشبی نیست که در حسرت روی تو مرا
خون دل جای سرشک از سر مژگان نرود
گر ز اشفتگیم دل شود جمع چو زلف
دلم از حلقه ان زلف پریشان نرود
هر که یکبار رخ خوب ترا دید ز دور
چه مجالست که از وی سر و سامان نرود
هر دل غمزدہ کو درد فراق تو کشید
در د عشق تو کشد از پی درمان نرود
جزو ل من که طلب صف مژگان تو خاست
کس دلسوخته چنین بر دم پیکان نرود
جلوه کردی و چون عمر ز پیشم رفتی
کسی از پیش ای قمر شتابان نرود
چند کوئی که چو قمری مکن افغان طری
ماند سر دروان کو که خرامان نرود
در شهر لاهور هنگام سیاحت گفته
از سر کشی نفس دلم به ہوا رود
سیماب ناگذشته نکردد رجا رود
راضی چو گشت دل بقضای رضای دوست
دست قضا گرفته براه رضا رود
ہر کس که دست دامن پیر مغان گرفت
از پای خم چوشیشه می با صفا رود
از بسکه طرز جلوۂ حسن تو دلر با ست
عکسم ز روی اینه ز نهار و د
بہر طواف خاک درت بحر سحر باغ
در جیب ناک نگہت گل با صبا رود
از بسکه میطپد دل بی تاب در برم
چون موج می ز پہلوی من جا بجا رود
ای نا خدا بگو کہ کشی نمیرود
کشتی موج و بحر بکم خدا رود
اخر بروی خاک نشیند بسان گرد
چون گرد باد هر که بروی هوا رود
رفتم چنان ز خویش که ناید صدای من
طرزی ز دوری تو بگو تا کجا رود
بر روش بیدل در کراچی گفته
بیتو آئینہ دل بسکه تحیر دارد
عکس رسم در رخ من فکر نظر دارد
از بخیلان دل الفت پر از داغ و درم
گرہ کیسه از و سینه دلی پر دارد
در پی مال کند هر که شب و روز تلاش
خون دل میخورد و عیش تصور دارد
از خری هر که پی پرورش نفس رود
هیچکاویست که بهر سر توبر دارد
این دل از غم سودای جهان زادرا
طمع امساک بزرد مال تفاضز دارد
میتواند که زرہ کوہ گرا ن بردارد
هر که چون بشه غم شکر دارد
اتش خجلت تقصیر مرا بسکه گداخت
عرق اینجبهه من لنگر تقاطر دارد
بچکس نیست که از درد نباشد بینم
بحر مانند گر نیر ولی پر دارد
چشم حیرت کشا از خواب غفلت برخیز
خندۂ صبح بحال تو تمسخر دارد
هر کرا در دطلب نیست بمطلب نرسد
ناله چون از سر در دست تا ثروارد
ساخت چون آئینه ام محو تماشا طرزی
دیدن روی تو یارب چه تحس دارد
بر طبق بیدل در کراچی گفته
کدامین شہوار امروز جولان تازی دارد
که در انجمنه پردازی غبارم بازی دارد
بگریا و خرام او بزم جلوه می آید
که گردم چون سحر امروز گردون ماری دا
نگنجم در خود با پیچکس حالم خبر دارد
بلی جاسوس دانم چشمک غمازی دارد
چنان
چنان در بزم دیدارش زغم محو تماشایم
که در آئینه عکس با صفا پردازیی دارد
زپرواز شکست رنگ من هم صد چمن خندم
اگر طفل سرشک از بخت دل گلبازیی دارد
بباغ زندگی چون گل دماغم شد زکام آخر
هوا و آب این گلشن بمن ناسازیی دارد
چرا با بخت خود طرزی ننازم اندرین گلشن
که همچون شبنم گل دل بآن گلبازیی دارد
بر طرز بیدل در کراچی گفته
چو مژگان از خمیدن هر که سر دروریی دارد
بدوش آبرو از سر بلندیها سری دارد
چو گل بر فرق نازش کل زند از دامن گلچین
بهارستان نازش صد چمن گل بر سری دارد
شوای ساده از افسون رنگ حسن او غافل
که او چون چشم خود بدست شوخی کافری دارد
ز آب دیده بحر صفای موج اشک من
بناگوش بهار اندوده او گوهری دارد
بلفظ وحدت از بس صفحه کثرتها فزون کردم
دلم از جمع فردی در بغل صد دفتری دارد
اگر طوطی طبعم چون شکر حرف شکر گوید
نی کلک من هم از فیض نطقش شکری دارد
بسر از اوج چرخ میز دال کوکب بختم
که از سهم سعادت طالع نیک اختری دارد
بهر جا پا گذارد از غبارم شور انگیزد
که طرز جلوه نازش قیامت محشری دارد
نشیند بر نشان تا قا اگر از شست بخشاید
که تیر شوق نگه از جنبش مژگان پری دارد
عرق از جبهه ام هر دم بجای اشک میریزد
اگر شبنم پیش روی گل چشم تری دارد
ز تمهید فضای نیستی قدری سبگبارم
دلم بر دوش حسرت دل کمتری دارد
اگر طرزی کند در روی خوبان ناز جا دارد
که چون آئینه از جوش صفا خوش جوهری دارد
برطرز بیدل در کراچی گفته
مانگی دل از صدا رنگ طرب یار برد
شور زنگ شیشه ام گرد کوهسار برد
رنگ حنایی ای او کیست که دست شستش
از پی شمع خون من در د جگر نگار برد
در اثر نمود من کوشش سعی باطل است
جرزه تلاشی نفس رود ولی شرار برد
طبع نبود پیش ازین بخود حیرت آشنا
شوخی جلوهاش مرا آینه سان ز کار برد
موی دماغ میشود هرچه بدل گران بود
فطرت طبع نازکم شیر بکوهسار برد
دلبر ناز پرورم دست تسلطش رسات
حسن چمن قبای او بوی گل از بهار برد
بسکه گسست دست غم رشتهٔ تار چنگ من
ناله ز پرده محو شد نغمه ز روی تار برد
قطره شبنم از حیا ناز کند بروی گل
آب گذار خجلتم خاک بکوی یار برد
در سر بزم میکشان گرمی هست سر بوشش
از سر من بیاد نگه در دسر خمار برد
کبک دل و همای جان از کف طرزی حزین
چنگل مار باز اور زود تر از شکار برد
به روش بیدل سکرابجی کفته
بسکه بیخود ز خود آن شوخ پریزاد م برد
آمد از دور فراموشی و از یادم برد
ربط آن طرهٔ مشکین بمران تاب و کره
تاب چالاک دل شانه کشا د م برد
عاقبت ناله براتش چو سپندم افکند
دور از بزم تو این شوخی فریادم برد
دل آزاده بیک لطف شود بستهٔ دام
خندهٔ چاک قفس جانب صیادم برد
از تنم فتنه بس کرد ضعیفی خیز
ناله تا سوی لب چو نفس باد م برد
خود فراموشیم از رنگ فراموشی است
یادت آمد بدل و خود بخود از یادم برد
در خرابی دلم سعی چه حاجت دارد
یاد سیلاب جاطاقت بنیاد م برد
عشق معشوق ز یک پرده برون آیند
اشک شیرین بمرشته فرهاد م برد
بال پرواز نگاه تو چه سستی دارد
که ببر تا بکوی پریزا دم برد
زان فراموش شدم از رهٔ دانش طرزی
خواست در رسم و ره از خاطر استاد م برد
برطرز بیدل در کراچی کفته
بسکه ذوق بیخودی هر لحظه از یادم برد
نقشی بر رسم که آن سوی پریزادم برد
ارزوی ناله میباید مرا بر باد داد
سوی آتش چون سپند اواز فریادم برد
متبدیر ز
شد بره ای دردسر پیدا کردم توتیا
ذوق در راه محبت دانه صد آفت است
نشه شار مست نرگس مخمور او
سعی کارپیشه دراز کار گر آرد خبر
بیکر رنگ قصر هستم فنا آماده است
بسچه آب از خود روان گردم کلین جویگر
میکشیم طرزی جوخاک روضه بغداد یاد
چون غبار از جا مبادا بیش بادم برد
بیقرار بهای دل سوی صیادم برد
در میان شیشه نامک پریزادم برد
نامهای میتون تا پیش فرهادم برد
جنبش مژگان همی ترسم که بنیادم برد
چون رعنا یا خرام سر و آزادم برد
دجله اشکم روان تا خاک بغدادم برد
از طبع خود در کراچی کفته
گلزاری که از جا آن بت فرنگ برخیزد
لب آن غنچه لب در سن تکلمی سخن دارد
ز ترشح های گل در بس گران از جای بنخید
بقا نو نم فریاد لب در شته می بندد
اگر حسن رخ او جلوه بر کهسار اندازد
نهان از عکس لعلش می درون جام مینویم
در ان گلشن که نقش جلوه اش جاوید دانم تو
بغر نور شر ایام نقش فتنه بیند
موی سردار قد مستاح صیقل گل دارد
سرد پا بوس چندین خاندان بروی خاک افتم
کسی کرباده عشقش زجام بزم آکاب
چواشک از لغزش پائی بدامان خارم
ز در پهلوی نازک مزاجیها دلم طرزی
صدای عندلیب از هر شکست رنگ برخیزد
تبسم چون رگ کل از دهان تنگ برخیزد
بسان کرد از برپای لخت رنگ برخیزد
که جای تتره موج می ز تار چنگ برخیزد
چو فرغانم زجا ر کهای روی سنگ برخیزد
که جای موج دود از ماده گلرنگ برخیزد
رز ویم رنگ چوطی از پیش صد تنگ برخیزد
چو گردون ناقش مرجا بصدر نیرنگ برخیزد
ببازی در میان شکوه کردن جنگ برخیزد
بمیدانی که از جا کرد پای تنگ برخیزد
ز طبعت نشه دهم خیال بنگ برخیزد
چو پای شوق آید منزل فرسنگ برخیزد
بوسه نا یک سرو گردن وی سنگ برخیزد
٢٥٠
برطرز بیدل در کراجی گفته
باز عکس لبش از دیده چه خون میریزد
زان زنوک مژه ام لخت جگر جوش زند
جلوه چون برق کند شورش باران خیزد
شور وحشت زده ات بسکه رمیدن دارد
یاد رخسار عرقناک که آورد صبا
بسکه در دیده من خون جگر موج زند
موج می جنبش مژگان پریزاد بود
لب معشوقه معنی ز درون میخندد
پیش جود وکرم دست کریمان طرزی
که سرشکم ز مژه شعشعه برون میریزد
باده اندیشه چو کردید نگون میریزد
دیده از خنده او اشک فزون میریزد
گرد ما آن طرف دشت جنون میریزد
رنگ کلما و سمن حین بوقلمون میریزد
اشک من برک کل اخته بکون میریزد
باز در بزم رحجمت چه فسون میریزد
گرچه بر صفحه خط از خامه برون میریزد
رنگ طلاقت رخ سفله دون میریزد
من طبعه
گرچه در صحن چمن سرو و گل میخیزد
پیش رخسار تو ای لعبت چین از خجلت
گر باین ناز و ادا پیش چمن بخرامی
تا رخت گشت عیان زلف تو آمد بمیان
شکوه دارم زخود از غیر ندارم آزار
بسکه لبریز فغانست مرا سینه ز غم
گل رخسار تو از باغ دلم میروید
پیش یاران نتواند که کند بالا
قد شمشاد تو از گلشن دل میخیزد
راست مو بر تن خوبان چاگل میخیزد
شاخ کل پیش قدت از خجل میخیزد
چونکه خورشید شب اندر پی ظل میخیزد
دل بیان دلدار خجل میخیزد
میتوانم جای نفس ناله ز دل میخیزد
گرچه کل در چمن از دامن کل میخیزد
طرزی از بسکه ز بزم تو خجل میخیزد
بر روش بیدل
بهر کلشن که یاد آن رخ کلفام میخیزد
چو رنک کل که از دیده بادام میخیزد
دران
در ان محفل که حرفی زان لب جادو کام تسخیر شد
ز چین زلف او بکجست اگر موی خطائیه
بر انگشت سلیمان حلقه زنهار می بندد
بهر جا با دان سر با د میعاد سخن کیند کرد
سواد نامه میکرد د غبار راه دور بها
ز شور اضطراب وضع بیتابم چه میرسی
بدامن پا شکستن راحت منزل بکف دارد
نیاید آه بیرون از دهان بخنجه معراجش
براه کام خود کامی بناکامی زند گامی
بیاد بوسه لعل لب میگون او طرزی
کند طرزی چو بیدل سر احسان این مردم
بسان موج می از شوق خط جام سجیخیر شد
رخصت نام طمار اموی بر اندام مخیر شد
نگین را این چنین عزت از روی نام سخیر شد
طپشهای دل بی تاب میعاد از د مم تسخیر شد
بهر جا کرد پای قاصد پیغام تسخیر شد
چو بنجخت یکقد از روی نگهیم نام تسخیر شد
درازی پیش پائین باشد ار کام تسخیر شد
بلی خود بیشتر دود ار کباب نام تسخیر شد
اسیر مدعا هر جا که مطلب کام تسخیر شد
خط ساغر چو موج می بروی جام سخیر شد
که از تسخیر این بیدانشان بنام تسخیر شد
من طبعی
مراخون جگر از دیده زان چون آب مییزد
یقین دل را باشانه زلفت کو شکی دارد
غمت هر شب شبیخون میزند بر چشم بیدارم
اگر شبی خط در جبین زلفت شانه رو ناخن
نسیم صبحدم بوی چمن آورده تا بویش
مگر صبح بهارش بر دلم از مامیخندد
طپیدنهای دل بر باد امد و او اجرایم
اگر کرد اب چشم موج طوفان میزند طرزی
جواب شوکت در کراچی کشه
بلی هر جا که باشد زخم نو نو ناب مییزد
بدست شانه ات غیرت دل بیتاب مییزد
که جای اشک از مرگان حسرت خواب مییزد
که از انگشت مست شانه مکناب مییزد
ز جیب غنچه رنگین رنگ کل ناب مییزد
که اشک از چشم من نگین آداب مییزد
زبیابی بلی از دست خود سیماب مییزد
که نوک هر مژه در دامنیم سیلاب مییزد
تی گلکشت کشمر چین مدعای حسن میجوشد
زرقتهای رنگ خرم آوار ها خیزد
بخرم کشتم از جاچو آن بالا بلاخیزد
بصد قتل من یک قطعہ مبارک صاحب
اگر تمثال تصویرش رخ از آئینہ بنماید
در تم چون نقش خاتم عکس در مهتاب
بدوش ماز شلک چین ما چین در رفتن آید
اگر موی زلفش خطائی از خطا خیزد
چو نی از بند بندم گر چنین شور فغان جوشد
ز نقش بوریا برسم ز پهلویم صدا خیزد
بهر محفل که با آن دست نمکین پای بگذارد
حنایک قد ز شرم پائی نمکین بناب
مقابل گر شود آئینہ بارویش زحیرانی
بسان موی جوهر بر تن آینهیا خیزد
بهر راہی که بگرام ز ناز آن شهسوار من
بدمبالش بسان کرد از جا نقش پاخیزد
ز بس از چشم مستش جوش رفتن بیخودی دارد
چو موج می ز روی خاک نقش بوریا خیزد
دهدگر رخصت نظاره کردن ذوق رخسارش
سواد موی چینی ہمچوژ کام ز جا خیزد
بہ پیش زن سنگ کوه تمکین و قارا و
گرانی از دل کهسار بر دوش صدا خیزد
چو باد دامن گردون غبار فتنه انگیزد
نگاه گروبا و از بیقراری آسیا خیزد
بذوق قطع راہ کعبہ مقصود کوی او
زخاک نالہ دل ہر نفس بانگ در اخیزد
ز شرم ناخن دست نگارین کسی طرز
چو بوی برگ گل از پشت ناخن حاصب
بر طبق بیدل در کراچی گفته
زبس گردکدورت از دل پر درد برخیزد
فغان تا میکشم بر لب نفس چون گرد برخیزد
چنان در خدمت اہل صفا کسب صفا کردم
که زیر پای من آئینہ جای گرد برخیزد
ز بس اشعار من برجستگی دارد ز قد او
چو سرو تو ام از دیوان من هر فرد برخیزد
شرار داغ دل گرمی ز بس چون شاله می بیند
دران محفل که یا دزا هد دل سرد برخیزد
تظاز بسکه دز دیدم زرنگ زر د محتاجان
ز مژگانم که چون رشتپای زرد برخیزد
بصحرای جنون چندان سیدن وحشتم دارد
که نقش پا ز جا چون کرد با د اور د بر خیزد
زبس
۲۶۳
ز بس قهرش است در دهر داور را عشق او
ز پای سر برداشت و جای گردید سبز
ز بس اه ستیزی بو بویم نویسم درین وادی
ز چاک سینهام چون صبح آه تیز خیزد سبز
امید از کردش گردون دون پرور مجو طرزی
کجا از مردم نامرد کار مرد خیزد سبز
بر طرز بیدل در کراچی گفته
تا جلوهٔ حسن تو مرا راهنظر زد
صد باغ گل از روی تو در یافت و بسر زد
بر قتل من آن چشم سیهمست غزالان
شمشیری که از ناز گرفت و بکمر زد
از بس نمکین است مکه آن لب او
لعلش ز تبسم نمک آبی بشکر زد
در بزم بهار چمن حسن تو امروز
آیینه ز روی تو گل تازه بسر زد
دیشب نگه شوخ کسی مست تو از ناز
رقصید و لم از شره دامان بکمر زد
از بسکه پر از شهد بود تنگ دهانت
هر خنده ز پهلوی لبت پاشکر زد
آن قطره نایاب که در بحر نگنجید
پنهان شد و خود را بموج گهر زد
تا صافی مطلب نکند عکس فروشی
تمثال در آئینه عجب قفل بدر زد
در ذوق فنا بسکه دلم تنگ شد از جوش
برجست تجلی و دست بدامان شرر زد
آهم بسرشک و درد حسم عشقت
شبگیر شب بر دوش خون سحر زد
از تاب رخت در نظر جمع محفل
ار داغ جگر شمع گل نار بسر زد
طرزی ز هجوم غم او دست شست
میخواست که بر دل تپد از پاس شرر زد
بر روش بیدل در کراچی گفته
در بهاری که سخن از لب وی میخیزد
شبنم از عارض گل سرخ جوی میخیزد
موج خطی است که از عارض می میخیزد
ناله آهی است که از سینه نی میخیزد
گر فتد عکس ز لعل تو بچشم ساغر
موج می باخته در دیده می میخیزد
بستن پای صد رنگ و ز بس ضعف نفس
نالهام همچو کمان از رگ پی میخیزد
شعله داغ ندامت جگرش میسوزد
هرکه چون شمع رک گردن نامی خیزد
کاروان نفس از بانگ جرس پیش بود
نفس ما قافله را گرچه زپی می خیزد
داغ من واسطه روشنی بزم تو بود
می دلم شمع صفت از سرگی می خیزد
تا گرفتار خودی نیست سر آزادی
هرکه از خود گذرد از همه می می خیزد
گرمی کشدگان از ســـــر ناز دگرست
گرمی آب باین چاه بدی می خیزد
نفس پر کره ناله درد نواست
گره در و دل از ناله نی می خیزد
پادشاهی دگر و جرأت مردی دگرست
کار رستم نه زکاؤس و کی می خیزد
طرزی وادی سخنرا نتوان طی کردن
چو در سر جا که کند گرد دلی می خیزد
از طبع خود بقافیه جدید درکراچی
در چمن چون سخن از عارض او خیزد
رنگ از شرم زگل پیش رو خیزد
هر کجا جلوه پیراکی حسنش گذرد
رگ گل بر بدن غنچه چو مو خیزد
گر کنم سوی تو نظاره ز تأثیر نگاه
خال بالید چو تبخاله ز رو خیزد
موج انداز خرام تو تماشا دارد
جلوه از قد تو چون سر و نو خیزد
خشک شد کام ده نان میکده ز آب عشق
همچو گردم نفس از راه گلو خیزد
میروز روز دو رنگ گل حسن با رخ
بگها پیش تو از شرم در و خیزد
پیش چشم تر من جلوه کند قامت یار
سرو دلجوی ز چار آب جو خیزد
آتش حسن تو از تندی خو سوخت مرا
شعله را سوختن از تندی خو خیزد
بسکه در گوش دلم راز بگو کوید یار
از زبانم یکی حرف نکو خیزد
از لب شیشه ما کو ببر اسرار شنو
موج می از دهن جام و بو خیزد
جلوه شخص حیا تو بود عکس درخش
شرم چون جوهر از ان ئینه رو خیزد
طرزی در نقطه وحدت نبود صفر عدد
چون بتعداد گذشتی یک و دو خیزد
۲۵۵
از طبع خود در کراچی گفته
باز ساقی زلب شیشه چه می می ریزد که ز شرم لب او باده خوی می ریزد
نه ز لعل لب او قطره می می ریزد غرق نشئه کشم اب ذی می ریزد
غیرت دیدن آن لعل می آلود مرام خار از موج به پیراهن می می ریزد
گر زنی دست برگهای دل از شور فغان جای فریاد زجگر گٹه پی می ریزد
بسکه چون شمع بدل داغ جگر جوش زنده آتشه در عوض خنده ز کی می ریزد
میکند زمزمه های نیم مست و خراب جای فریاد مکرمی لب نی می ریزد
همچو شبنم که بچکد برخ گل وقت سحر همچنان از رخ او قطره می می ریزد
دلم افسرده چریچ از دم سرد زاهد ژاله افسرده دل از سردوی می ریزد
از دو بخت چه بشکست دل از سنگ جفا جام چون بشکند از وی همه شی می ریزد
بگذرد تند و بیکجا بماند بر جای پای گردش بود نقش زپی می ریزد
طرزی پیش کرم دست سخا پرور او خوی خجلت زرخ حاتم طی می ریزد
درین غزل تکرار قافیه بتفاوت ضمه و فتحه در غیور گفته
خوردم از ساقی غم تا بجام پر از دور و درد از خزان انکحه برد دوش بهار م برد برد
خوی نوش اطوار خلق نیکت با زشت بسپاه نکهت گل در چمن زبان کشت ره آورد ورد
بالطافت طبع ما هموار نبود اشنا جای خوی در خاک میرنز در زوی گردا گرد
عاقبت در کشت در خم مات گرد دمهره چاه از حریف دهر دائم کس نبرد بر دو زد
پای بندید است و پا از پای جان افتاد سر خانه ویرانی رسد در هر کجا از فرد مرد
در دو هجرانش که سرغم بسان کاه کرد رنگ عاشق میشود از نشتر از رو زرد
بعد ازین خون جگر خواهم بجای می خورم کشت طرزی ساغر علیشم کدر از در دوزد
جواب صایب در کابل گفته
دلم را غمت کر پریشان برآرد
ز زلف تو چون نالهم افغان برآرد
مبادرت برد هر که سر در گریبان
چو صبح آفتاب از گریبان برآرد
من و وحشت و دامن کوه و صحرا
که دیوانه را از بیابان برآرد
ز راه نظر یادت از دل برآمد
چو آن کل که آتش ز بستان برآرد
سرا پا کند کل نهال امیدم
اگر لطف تو دست احسان برآرد
اگر جذبه پیر کنعان نداری
کجا یوسفت سر ز زندان برآرد
تمنای چشم تو از دیده من
نکه سرمه سازد مژکان برآرد
خط سبز نو رسته و عارض تو
چو برک کلی دان که ریحان برآرد
فلک پنبه از ابر در کوش کرد
دلم کر لب بنام افغان برآرد
بزندان جو صائب اکر رفت طرزی
یوسف سر زینکریبان برآرد
جواب صائب در کابل کشته
هر که در دست دل آئینه صاف آرد
خبر جنبش بال پری از قاف آرد
نه همین فکر محک بهر تو عنبر دارد
بلکه مشک آهوی چین بهر تو در ناف آرد
هر که پر شد ز معانی بخروشد چون کوس
مرد بیغز بشنکام سخن لاف آرد
جهل جاهل نکند فرق بد و نیک بهم
عقل کوتاه ترا بر سر انصاف آرد
بحر مانند صدف میکشدش با بدوش
از دمین هر که چو کوهر سخن صاف آرد
خوب را بد نتوان کرد بتقلید سخن
ذم صفت می نشود کر عبد و تخالف آرد
طرزی از صاف دلهای تو صائب کوید
مهر را صبح برون از نفس صاف آرد
جواب صائب در کابل کشته
عکس خط تو نه نقشی است که از دل برود
زنک دیرین رخ آینه مشکل بود
برق عشق تو بهر جای که افکند شرار
دانه و بار و بر و خرمن و حاصل بود
پویا مجنون
٢٥٨
همچو مجنون بین چاه نشیند صد سال
هر که چون کرد بد سماله محمل برود
چون پیش از دم تیغش نکنم کرمی نرو
خونم آن نیست که از خنجر قاتل برود
کیست عجب که سدره دیوانه شود
یخود ان تو چو در باب سلاسل برود
پیش پائی خود از پیرس بناکس چو کدا
هر که ناخوانده و نا کشته محفل برود
د از او بقد توجه نیست دارو
نامکس در سعی پیش تو در کل برود
در میان دیرو حرم تنک در آغوش کشد
هر که افتاده تر از جاده منزل برود
جذر و مد نفسم از تن خاکی نگذشت
جیش موج نشد کر لب ساحل برود
بیم انست که مطلب چوعرق آب شود
کاش شرم طلب از خاطر سائل برود
کر بحق ره طلبی بیخودی و کم شد نیست
ره عقلت که باید بد لا ئل برود
چون خم زلف بهیچ و شکن تاب خورد
هر که در عشق بتان در عقب دل برود
که قد رود فکارش چو اسفند بیاد
سنک میزان سنجل چو بز غافل برود
کس چو طرزی نکند در سخن صائب دخل
چون قلم راه سخن کر با نا مل برود
از طبع خود در کامل کشته
میتو بلبل چو بسیر کل سنبل برود
یاد کل چون که از دیده بلبل برود
سیل اشکی که ز طوفان کده کریه ماست
یک سراپای بلند از زیر پل برود
تا بود دور فلک دوره دوران تو باد
دور حسنت همه تا دور تسلسل برود
دیده ام قالب میگون ترا دید بچشم
جای نظاره شرار شرر مل برود
با دکر قصه زلف تو رساند سمن
پیچ و تاب و شکن از طره سنبل برود
دل حسرت زده در خون طپد ر بار چو کل
هر کجا حرف دم تیغ تفافل برود
هیچ در زیر کف پای نیفتد چون کرد
هر که در راه با ندازه تا مل برود
دل طرزی شود از حلقه زلف تو جدا
پیچ و تاب و شکن ار از خم کاکل برود
٢٥٨
از طبع خود در سیر گلش بکابل گفته
در چمن چون سرو من بهر تماشا میرود
سایه را با او نمیخواهم که یک جا میرود
از نگاه نرس مخمور آن پیمانه نوش
جای اشک از دیده ام چون شیر صهبا میرود
اشتیاق دیدن لعدار دارد بسکه دل
سر مقدم تر بسوی یار از پا میرود
اشک چشم از غم ما دیدنی سر کردگان
آری آری آب در اغر سالا میرود
دل از ان سیمین بدن آن جاده می خرام
کانچه از سنگ ستم بر جان مینا میرود
نسبتی دارد چو با رخسار او گلهای باغ
دل بدان نسبت بسیر باغها میرود
دل چه باشد تا نگردد چاک چاک از غمزه اش
در دل آهینه آن مژگان چو صدها میرود
در تماشای گلستان آنهی خرکوشین
از غرور حسن آن غورش بید جا میرود
ما نمیخواسیم دیدن بمرخ او خویش را
دلبرا گرچه در گلزار بیما میرود
بهر صید مرغ دل حاجت ندارد دام زلف
دل ببدن او دست طرزی پیش او تنها میرود
در قندهار در برغم حضور یار دلنواز گفته
آن ماه با رقیب چو همراه میرود
آهم زجان سوخته تا ماه میرود
در روز بیکسی غم عشق او بگو
ما را بغیر سایه که همراه میرود
دل را بهوای زنگدان اوفتاد
دیوانه بین که دیده بسوی چاه میرود
سرو سهی بصحن چمن ایستد بپا
چون یار سر قامت من راه میرود
از بسکه نقش زلف تو در دیده ثبت شد
از جای حرف بردهنم آه میرود
دلهای عاشقان همه جا در پس روان
چون لشکری که در عقب شاه میرود
اشکم زفرقت تو بجایی رسیده است
اهم ز دست هجر تو نا ماه میرود
طرزی رخ چو اینه یار تیره شد
از بسکه هر زمان بیبت آه میرود
جواب صائب در کابل گفته
لی ما
کسی که سجده چو پیمانه پیش مینا کرد
بنور باده دل خویش را مصفا کرد
دگر بروی گل و لاله چشم نکشاید
کسی که روی ترا در چمن تماشا کرد
شود ز کوکب شهوار دامنش لبریز
بپای شور قناعت کسی چودر پا کرد
نسیم مرحمش صبحدم بطرف چمن
زبان غنچه کل عقده دلم وا کرد
دلم ز نشئه لعل لب تو سرخوش بند
نسیم بهار خطت آمد و و د بالا کرد
فدای دیده تاریک بین او کردم
کسی که موی میانت زلف پیدا کرد
ببزم وصل تو ما را بباده حاجت نیست
که دیدن تو بدل کار جام صهبا کرد
زنور در هجر بلائی که پیر کنعان دید
وصال یوسف ما با دل زلیخا کرد
بسان غنچه زنگار از چشم بسته رود
کسی که گلشن حسن ترا تما شا کرد
ز قطره قطره دریا خبر بود طرزی
دلی که سیر چو ماهی بقعر دریا کرد
جواب صائب در قید خانه کابل کشته
هر کس که لب خویش تر از آب عنب کرد
چون جام بمیخانه شوق تو طرب کرد
احمر در شاہ و مقصود نشیند
مقصود خود از راه خدا هر که طلب کرد
بی الت اسباب سبب کار تو سازد
در راه سبب جو دلت ترک سبب کرد
چون شیشه ز مستی بپرافتاد دل من
از بسکه ببزم لب لعل تو طرب کرد
مشاطه برخسار تو نازلف بیار است
پیرامن خورشید من از جاد و شب کرد
در بزم وصال تو جبینم نام تماشا
دل آینه شد پیش تو از بسکه ادب کرد
در بزم وصال تو چنان محو نگاهم
کا ینه حیرانی من زهره عجب کرد
چون دیده بسوز دل مستانه طرزی
در بزم رخیت سی من شمع تو تب کرد
جواب صائب در قندھار کشته
چون شام زلف روی ترا در نقاب کرد
گویا بزیر ابر پنهان آفتاب کرد
ساقی پیاله گرندهد کو بده که یار
از یک نگه تلافی صد خم شراب کرد
پیکان ناوک مژهاش آب سیل داشت
معموره دل من ازان رو خراب کرد
وانم که آفتاب رخت بر سرش نتافت
بختم که زیر سایه زلف تو خواب کرد
تا دل سبزه بود بمن لطف مینمود
چون نال ربود دست بماز و عتاب کرد
آن خال نیست بر رخ جانان که دست صنع
این نقطه بر صحیفه حسن انتخاب کرد
کابستم تیر غمزه زنی که به تیغ ناز
بسکه کسی بعاشق خود این عذاب کرد
طرزی دهد زلخت دل و پاره جگر
هر گه که چشم مست تو میل کباب کرد
جواب صائب در کابل گفته
هر که روی خود کبود از سیلی استاد کرد
میتوان صد مصرع موزون چو سر آزاد کرد
نونهال بی برم از سنگ طفلان فارغم
در چمن بجا صلی ما را چو سرو آزاد کرد
تیشه زان سد یک ستمها بر دل کوهکن نکرد
آنچه با تصویر شیرین تیشه فرهاد کرد
عندلیبم را چمان صیاد بند و در قفس
آه گرم رخنه چون در بیضه فولاد کرد
بهتر از صد کعبه باشد پیش اهل معرفت
هر که در راه محبت یکدلی آباد کرد
ربط زلف شانه را وا شد در بازار حسن
باغبان زان عمر صرف خدمت شمشاد کرد
روی آزادی نبیند تا ابد از دام غم
هر که از قید گرفتاری مرا آزاد کرد
رفته است از خاطر صیاد طرزی در قفس
یاد او بادا بخیر آنکس که ما را یاد کرد
بر طبق بیدل در کابل گفته
بسکه برق جلوه حسنش دلم پر نور کرد
جذبه دم را بحیرت راز کل طور کرد
بسکه چشمم نسخش شد سرشار دوشت
در میان شیشه می را چون پری مستور کرد
داشت از بس دلخراشی چشم مستش در نگاه
کاوش مژگان او زخم دلم ناسور کرد
در حریم دل برای نغمه قانون عشق
از سر منصور مطرب کاسه طنبور کرد
همت
همت پاکان اگر بر ضعف وضع شان بین
تخت حشمت بر کف دست سلیمان مور کرد
من چنین بد بخت و بستر من درم آهن زمین
از جهنم آب بخشم را لب او شور کرد
در میان پر تو وخورشید حرفی بیش نیست
جلوه حسنش چنین نزدیک ما را دور کرد
ذره اشک تا بنور شید یمورتی کند
در بزرگی ذره را خود دی پسین مشهور کرد
گر بر خلاف سخن طرزی برای جاهلان
عشوه مستانه باشد که پیش کور کرد
از طبع خود در شهر کشه شد
قرب وصل او مرا از خویشتن ابعد و دور کرد
جان بچشم و در تر از شمع بزم طور کرد
خون ز زخم سینه من سرسره رنگ آید برون
تیغ مژگانش مگر زخم دلم ناسور کرد
من بدرگاه شهی روی نیاز آورده ام
کز کف دست سلیمان بخت پیر مور کرد
کسیکه واکردن ز فرط آب چشمی در گذشت
اشک از فواره مژگانم ارس را دور کرد
من یکی خوانم یکی گویم یکی بینم که عشق
رنگ آثار دویی از پیش چشمم دور کرد
از تماشای رخش مینای مطلق میشود
هر که چشم از سیر اغیار مخالف کور کرد
بسکه در هجران کشیدم رنج اندوه فراق
عاقبت حرف غم دردت مرا مسرور کرد
یک شهر داری نشد روشن دل پر درد من
گرچه شامم را چراغان چون سحر پر نور کرد
دستم در رانه ببند بعد ازین مردم بخواب
بسکه بی شرم چشم مست او مستور کرد
بر تماشای دو عالم سر نمی آرم فرود
بسکه قرب وصل او طرزی مرا مغرور کرد
بر طرز خواجه حافظ در کابل گفته شد
ساقی بعشوه دوکش سر حقه باز کرد
ساغر نهاد بر کف و آغاز ناز کرد
با صد کرشمه گفت که طرزی بنوش
با ما چو صوفیان نتوان حیدره ساز کرد
آن جام می که رشحه انعام عام او
ما را ز ساغر جم و کی بی نیاز کرد
چون جام می کشیدم و گشتم بصید نیا
بر دل فروغ می در رحمت فراز کرد
ساغر گرفت و کلفت نمرود زاهل را از
هر کس که دست دامض دل این دار کرد
مطرب نوای راست دو از پرده عراق
عشاق روی عزم براه حجاز کرد
داروکس جوکر به عابد بمسجد خلق
زاهدا باعتکاف برای نماز کرد
میگفت سر خوشی بخرا باتیان راز
طی جام می ز دل بتوان عقده باز کرد
در آستین همیشه کشد جام مدعا
هر کس که دست جو د چو طره ی دراز کرد
جواب صائب در کابل گفته
عزم گلگشت چمن چون آن بت چالاک کرد
جلوه قد بلندش سرد را چون خاک کرد
دل چو اخگر سینم از خاکستر دل گرم داشت
چون خس بیقایب از رخسار انشاک کرد
بر در میخانه ما قدر که وی باده د ید
با خبان چوب که در اینجه حش ناک کرد
بسکه بدمست است چشم سر پوشش در ستاه
نشهمی را توان در چشم او ادراک کرد
دید ناگهر بک رخسار عرق آلوده ش
در گلستان غنچه پیش کل گریبان چاک کرد
هر که پیش از مرگ بمیرد زنده باشد بعد مرگ
طی در دیدم در و زهر را تریاک کرد
بر خط و خالش سببین تا دل نیفتد در بلا
در غبار خط رخ او دام زیر خاک کرد
از کجا کشته شمند پیش قمری عیب نیست
سرو ما را جامه کلنا ر تشناک کرد
تا نباشد پر ز خون طراری خدنگ ناز او
ناو کش را چشم با دامان مژگان پاک کرد
جواب صائب در کابل گفته
در چمن چون یار من عزم می گلرنگ کرد
شوخی حسنش بشم کل چمن را تنگ کرد
بسکو رنگ باده ش در بزم آتشناک بود
بالش اندیشه ما را شرر اهنگ کرد
هر که بنواز د مرا فریاد می آید طلب
ضعف پیری قامتم از بسکه خم چون چنگ کرد
بسکه در بزم وصالت مشق حیرت کرده ام
سینه صاف مرا ائینه سان بیکنگ کرد
بیتون را چون شیرین تجلی آب ساخت
کوه کن تا نقش شیرین در رقم برسنگ کرد
محو روی یارم و در این و آن تسلیم صافی طینت مرا با میکشان یکرنگ کرد
تا بچشم نو بهار خط سبزت جا گرفت طوطی ائینه ام را سبزه زار زنگ کرد
هر که شد طرزی ز عالی همتان روز کار قطع راه عشق را با عذرهای لنگ کرد
بر روش بیدل در کراچی گفته
شب خیال تو بر بس از دل حیران گل کرد آفتاب سحر از چاک گریبان گل کرد
جلوه ات از نظر م در بچه سامان گل کرد که سرشکم همه ائینه بدامان گل کرد
تا بیاد گل روی تو زدم چشم بهم از سر خار مژه غنچه خندان گل کرد
بسکه اشک مژه ام لخت جگر ریخت بچشم پاره ای دل من از سر مژگان گل کرد
تا صبا بگرد رهت ریخت بچشم تر من از بن هر مژه ام خاک مغیلان گل کرد
جلوه ناز بشب ائینه ام داد بجف صبحدم اشک مژه ائینه دامان گل کرد
با نفس برک کل تازه بر آید بسخن بسکه گلزار غمت از دل حیران گل کرد
نا شنیدم خبر وصل تو از تار نگاه تماشای تو دل از سر مژگان گل کرد
لخت دل بر مژه ام طرح چراغان دارد لاله داغ تو ما از دل بریان گل کرد
آه چون شعله لب مصرع موزون کردد از لبت بسکه مرا طبع سخندان گل کرد
نقشه غنچه خط کرده نقش رخ اوست بسکه از خاطر من صورت جانان گل کرد
دل بخود در بهر ائینه جلوه اوست قد نما ائینه سان یکدل حیران گل کرد
دل طرزی که برخسار تو چون آب چکید شبنمی هست که بر غنچه خندان گل کرد
جواب صائب در کابل گفته
خیال روی تو بزم مرا گلستان کرد هزار غنچه شگفته ام بدامان کرد
نفس ز سینه ام اشفته میشود بیرون خیال زلف تو از بس دلم پریشان کرد
شکوه حشمت ما عاجزان بیا ننگر که مور تکیه بروی کف سلیمان کرد
۲۴۴
ببرم آئینه حیران وضع حیرت ماست خیال روی تو دل را ز نیکه حیران کرد
خیال جلوه بالا بلند قامت یکرات چو قد سرو تو اه مرا خرامان کرد
کباب لخت جگر می نهم بر آتش دل که تیر ناز ترا جان بسینه مهمان کرد
بروی خوب تو زلف تو همچو هند و نیست که پادرا درستی ببوی قرآن کرد
بخنده لعل شکر بار شور انگیزت دهان زخم مرا شور چون نمکدان کرد
هوای خنده سوفار تیر او طرزی دهان زخم دلم را چوست خندان کرد
جواب ناصر علی در کراچی گفته
بگلشن عکس رویش گر چنین تاثیر خواهد کرد شکست رنگ کل را بلبل تصویر خواهد کرد
اگر خونم چنین از بیم عیش رنگ میبازد بدل خون مرا بیرنگ تر از شیر خواهد کرد
چنان با یونم که آن ابرو کمان من زبهر الفت صیدم کمانزا نیز خواهد کرد
اگر بیند بصبح روشن شبهای تار من سحر بهر سواد شام او شبگیر خواهد کرد
بدل کر لعل خاموشش باین انداز می آید مرا خاموش تر از غنچه تصویر خواهد کرد
اگر یاد خم زلفش چنین بر گرد دل پیچد نفس در قصر درون سینه ام زنجیر خواهد کرد
دوم کر بردم تیغش بکمال جو هرداتی سراپایم کو سخر غرق چون شمشیر خواهد کرد
اگر ساز ضعیفیها چنینم ناتوان دارد مصور را خیال صورت من پیر خواهد کرد
ز تدبیر علاج درد و رخم دل بیا بگذر که بشکست پنج تقدیرش نمک تدبیر خواهد کرد
ز بیدردی ندارد ناله تاثیر خراش دل زروی درد اگر باشد فغان تاثیر خواهد کرد
شبی گر آن بهار ناز طرزی بر زعم خندد دماغ ناز کم بر بوی کل شبگیر خواهد کرد
اگر اکسیر لطف شاه من این کیمیا دارد مس قلب مرا طرزی به از اکسیر خواهد کرد
بطرز بیدل در کراچی گفته
انقدر در دل من جلوه جانان گل کرد که سرا پا بنظر دیده حیران کل کرد
جای
جای پیچ و خم و تاب دل آمد بمیان
بشکه از هر خم زلفت دل حیران کل کرد
نیمشب با درخ خوب تو آمد بخیال
افتابم سحر از چاک کریبان کل کرد
محو ائینه حسن تو زبس کر دیدم
اشکم آئینه بکف از سر مزکان کل کرد
خنده ناله اثرار در غنچه جلوه نمود
ناله کریه نما از لب خندان کل کرد
تا زدم دم بهوای لب شور انکیرت
از لب مه سحنم شور نمکدان کل کرد
تاکه دیدم بکل روی تو از راه نظر
از بن هر مژه ام طرّۀ بستان کل کرد
تاسراپای در اغوش کشم جلوۀ او
قد نما پیش نوام دیدۀ حیران کل کرد
ناکه شد جلوۀ حسنش بد لم جلوه فروش
نور اسرار چو نظاره زمرکان کل کرد
دل صافش زجبین جلوه فروشی دارد
از صفا جو هر آئینه نمایان کل کرد
عرق شرم و حیا بمجکد از جبهه او
از کف صاف صدف کو هر غلطان کل کرد
صفاده درایام
خبر فجر صادق که صداقتی ست صحیح
از دل نور حیا کو هر ایمان کل کرد
راستیماد لش مست حیان است شمش
بوی کل از دهن غنچه خندان کل کرد
بس صراف زر قلب شود صاف بعیار
وصف مردان عجه از مرد تخمدان کل کرد
صافدل را نبود هیچ طرف سس و نج
راستی بازر و باسنک میزان کل کرد
سخنی راست نیاید چو نباشد بمیان
صفت صاف دوم بذر قلمدان کل کرد
صدا شعر تو طرزی شنیدن دارد
همه جا جائزه اش بر سر نادان کل کرد
چو کرد روانه وصف تو در ین رشته کشید
از لب هر حرفش صد در عمان کل کرد
برخ درقن بصد گلشکرد ه بچرخ
تا در مدح تو از طرزی افشان کل کرد
جواب حافظ با تغییر قافیه در کابل کفته
هر که چون جام می چهرۀ خود رنگین کرد
کام جان از لب شیرین دهنان شیرین کرد
میتواند که بمن هم دل چون شیشه دهد
انکه مینای دل سیم تنان سنکین کرد
۲۶۶
نشئه چشم تو با نرگس جادو نست
خال هردوی تو انداله گل بالین کرد
بخطاء کرده از زلف تو بکشود صبا
خون حسرت بدل نافۀ مشک چین کرد
هرکه چون شبنم بیدار شب خواب نکرد
صبح دم دست در آغوش گل نسرین کرد
دامنش از در و یاقوت و گهر لبریز است
هر که چون کوه بسنگینی خود تمکین کرد
صد چو فرهاد ازین طاق کرا افتاد است
تا که شیرین ستم خسرو شیرین کین کرد
گر حسودان سخن خوب مرا بدگویند
بد بگو شخص مرا عکس بآئینه من کرد
لائق مرتبه شعر بود حرف یکی
که بالفاظ متین معنی خود تضمین کرد
ورق اول دیوان سخن بساز انست
هرکه با خون جگر لوح دلش تزئین کرد
خامه سحربیان در زبان طرزی
از معانی ورق شعر مرا رنگین کرد
بفرموده حضرت سایان عبدالخالق بخواب حافظ کلمه
پیرمیخانۀ من خرقۀ ما گلگون کرد
گفت دست آنکه ز سرداق ریا بیرون کرد
پیر ما مرشد ما در کش زميخانۀ شوق
القدر و او بمن می که مرا مجنون کرد
خاک او در این چب خرابات شوم
گر به بینی نظر از خویش مرا بیرون کرد
کیستم من که پشت نزنم سر چون جام
حلقۀ امر تو در گوش فلک گردون کرد
حرف عشق تو بدیوان ازل میخواندم
دست حق زاول نه زر را نگون کرد
گرچه سنگم بنظر لیک چو مینا در بزم
عکس می پیش بتان قدر مرا افزون کرد
در خرابات مغانش بسپر دست خدا
هرکه چون جام میی چهره خود پرخون کرد
قوت جان روح روان راحت بیمار دل
پیر میخانۀ می طرح عجب معجون کرد
نشئه از دیدن خال تو دوبالا گردد
خال گویایی لعل لبت افیون کرد
دل دیوانه به نیرنگ فسون آرام نشد
چشم جادوی تو گویا بدلم افسون کرد
کاسه رود مژه را ساخت نم اشک دوبا
دجلۀ چشم مرا سيل ستم جيحون کرد
حسرت
صوت طرزی که باهنگ مقامات رسید نغمه راست مرا پرده این قانون کرد
جواب کلیم در هند با گفته
بیاد ناوک تو دل دمی قرار نکرد دلی نماند که تو گاهی بدل گذار نکرد
هزار بار گذشت از من آن شکار افکن ولیک یکدقم از پهلوی شکار نکرد
چنان عنان که بخم در عارضت دال کرد پیوستان بهمین سیل صد هزار نکرد
خدا زیار کند انچه غنچه با دل من بسینه ناوک پیکان ابدار نکرد
صبا مگردده بر هم دو زلف مشکینش که مرغ دل بسب مادمی قرار نکرد
اثر نگر که کمان فلک برون افتاد که هیچ ناوک آهم برو گذار نکرد
بر دست غره مشوب مکت او بدر وزم و گرنه روز مرا تیره روزگار نکرد
ندانم از چه نهاد است دل زبغض سر که کس بدست ستم اندر و مان شکار نکرد
چو گرد سیر دل داغدار خود میگرد نظر بسوی گل و باغ ولاله زار نکرد
جواب شوکت در کابل گفته
سگ دروشن ز جمال تو یکه میگردد دیده پر نور تر از خانه مه میگردد
پیش چشم سیه دست توام سیل زنان چون مژه برلب خاموش چه میگردد
قیست بر چاه زنخدان تو آن خال سیا زنگی مست به پیرامن چه میگردد
دانه مردم دیده بپشمت از بس دام در دیده من چشم سیه میگردد
در تماشا گه جلوه فریب رخ او مژه در دیده من نار نگه میگردد
یاور جسار تو در مجمع عشاق حزین همچو شمعی ست که بر گرد پسه میگردد
بی شریعت نبری ره بحقیقت طرزی طعمه گرگ شود هر که زره میگردد
بطرز خواجه حافظ در کابل گفته
نگوی شاید مضمون کهنه توانی کرد بسان خامه اگر پای سر توانی کرد
ز دست ساقی شیراز گیر جام مراد
بسان قطره شبنم اگر سحاب شوی
زچشم قلب شناسان اگر برائی مهاب
غبار میکده چون سرمه گر بدیده کشی
چو گل ز درد اگر جیب بخون غلطی
چنین که بیخبری سود و عافیت دارد
چو صبح سینه اگر در غمش کنی صد چاک
اگر ز زهر غم او دلت شود شیرین
چو جام دیده بخون جگر شو طرزی
جواب خواجه بمستی گر توانی کرد
دماغ سامعه از شعر تر توانی کرد
چو کیمیا نظر خاک زر توانی کرد
بلی بسر خط ساغر نظر توانی کرد
چه خنده ها که بوقت سحر توانی کرد
بذوق بیخودی از خود سفر توانی کرد
باطرح صفای سحر توانی کرد
درون بیضه چونی پر شکر توانی کرد
بروی دختر رز جوفظر توانی کرد
جواب عرفی در کراچی گفته
نفس نه جرات دل پر زور در نمیخیزد
ز بسکه ناله ام از روی در در نمیخیزد
به پیش روی تو دیدم بکل ز دیده من
ترانه قلم مشاح سر و د شمشاد است
ز گرد سرمه چشمت دامن مژه ام
زدر و عشق نوار بسکه ناتوان شدم
ز باد شعله اتس زیاده تر گردد
صبا بروی کل و غنچه مید و د هر دم
حیا ز روی تو با آب شرم میریزد
بروی تیغ تو مردانه میدود طرزی
که جای گرد دل از راه مرد بخیر
چو گرد باد نفس پر زگر و نمیخیزد
گداز شرم تو بارنگ زر در نمیخیزد
از ان ز حامله سن بت فرد نمیخیزد
نگاه تیره تر از لاجور و نمیخیزد
کشم چو ناله تن از جای کرد بخیزد
چو سوز سینه که از آه سرد نمیخیزد
چو پاس شرم از ین کوچه گرد نمیخیزد
چو رنگ بوی که از برگ و رد نمیخیزد
مدام زبره جرأت زرد بخیرد
جواب ظهوری در کابل گفته
هر کرا چهره زغم سرخ تر از خون کردد
چنگ عشاق اگر نغمه باهنگ کشد
نشوه حسن تو از خط سیه دستی زد
سرخ روئی طلبی مستعد اتشباش
چو کل در ائینه دهم مثالت نبود
با شرای شکر می یک دو سه روزی کام
از ادب آب شدم لیک همی باید کفت
من از ان بی ادبی با سک لیلی کردم
دست از اره ولان هیچ از و نکشاید
بخیال قد موزون تو طبع طرزی
جواب صائب در کابل کفته
یار چون تیغ بقر دل ما میکردد
باور وی تو در ون دل ما میکردد
عاقبت بر در او حلقه صفت خم کشتم
شکوه از جان خم زلف تو نهان میکردم
بسکه لبریز فغانست دل پر دردم
دود واه است که بر شمع رخت هاله زود
بسکه دارد چو سن وون دلها در سر
اشک در چشم من از تاب رخت کشت نکه
بسکه در سف کف آن دست نکارین کردم
هر که طرزی بود از راست بیان چون نی
غنچه سان در چمن باز تو کلکون کردد
بنو ار است تر از پرده قانون کردد
چه عجب خط لبی میل بدافبون کردد
تاکه چون لعل بکان قدر تو افزون کردد
رو برویم کو از تو کسی چون کردد
پیش می مزقه و سبحه تو مرهون کردد
کا شق باور ه لب لعل تو مجنون کردد
عاقل است که در عشق چو مجنون کردد
جیب امساک بمه کر کیسه قارون کردد
بی سخن هر سخنش مصرع موزون کردد
بسرم خنجر اد بال هما میکردد
یادد ائینه انوار صفا میکردد
بسکه قدم زغم عشق دو تا میکردد
این زمان حلقه انگشت صبا میکردد
همچو نی بر لب من آه صدا میکردد
یا که پر و در رخت زلف دو تا میکردد
هر خم زلف تو از ناز جدا میکردد
شبنم از پر تو خورشید هوا میکردد
کاغذ نامه من برک حنا میکردد
حاصل ما همه در پیش صرف نوا میکردد
٢٨٠
از طبع خود در کابل گفت
ز تاب پرتو رویش دلم عیاب میگردد
که در غورش بعظمی از حرارت اب میگرد
کنم گر گریه میمانم تماشایش مکن عیبم
که چشم از دیدن او بشه غرق اب میگردد
چو با اغیار بینم آن در یکدانه تنهای
ز جوشش گریه چشمم حلقه گرداب میگرا
باین روی عرقناک از کلش بگذرد یارم
بدست باغبان کل از خجالت ای میکرد
زبس دارم هوای اتس بیتابیش روزی
دلم از یک طپش سیماب چون سیماب میکرد
از طبع خود در قندهار گفته
دل زارم بگرد عارض دلدار میگردد
چو آن بلبل که کرد دامن کلزار میکرد
زبس جردی عبث دیدن کلش چو خار آمد
بکل کردن کویای که پرخار میگرد
اگر گویم دمی با ماشین آتشوخ بی پروا
بر غم من هماندم یار با اغیار میگرد
فلک از بسکه دارد بستکی در کار و بارم
نهم هر در اگر رو پیش من دیوار میگرد
بدو دودی که از رخسار همچون اتشس خیزد
ند انست آنکه بر اطراف ان رخسار میکر
مگر از شیوه جان ملعند آن مس بوشین را
که در وقت تکلم از سخن افکار میگرده
تماشش غمزه را کر عام سازد از بها افتد
شود بیقدر هر مالی که او بسیار میگرد
چسازم با دل امیدوار خود که می بینم
زمین کشت من جو شد که ز انحا بیگرد
چسان دل را بخشم ناتوانش بیدی طرز
که از بارنگه چشمش صد شوار میگردد
بر طرز بیدل در کابل گفت
مرا بر کرد ساز و ردمندی در د میگردد
کجای رنگ بر رخساره من رو میکرد
چنان لبریز باشد کاسه فقر از جوانمرد
که کردن میکدازد پا در ین ده مور میکرد
اگر علم بیان زانسوز دل کس بیاموزد
بدیوان سخن بیت بلند فرد میگردد
زنس نبض عشق چند ان فصول در سفینه جا دارد
که بیدرد ار مرابید سب با درد میکردد
چنان
چنان از دست خشادم بیاد روی گلنابی
که رنگ اشک کلکون بر رخ من زرد میکرد
تمنایی که جانب از می بود کار جوا نمردان
زروی تیغ در پشت کمان نامرد میکرد
درون دیده اشک کرم من چون شمع بگر بند و
وضع سرد ما رانم زین دل سرد میکرد
نشیند بر سر مژکان عنان بار شکمی
کسی کاندر در جفتش بهان کرد میکرد
همای طبع علوی کر کشاید بال مدرو
کوه قاف معنی بچه عنقا فرد میکرد
بر طبع بیدل در کابل گفته
بهر جا وصف چشم مست آن بیاک میگردد
خیال نشه می خون بطبع تاک میگردد
چه ماند صاحب جوهریز می کی د میں دیا
که کو هر سم بروی بحر جون خاشاک میگردد
چنان دل را غبار ماسوی پر کرده میسازد
که از حکم رخ ابنیها بر خاک میگردد
ز خجالت در سر خاکت همچون کر دیدی
همان تا ان جنین اتل مات جاک میکرد
ز دست آوردن کل در چمن چون بید میگرزم
اچیدن کل کلشن از مباصد چاک میگردد
صبا جوی کل روی عرقناک که می آرد
که بوی کل ز خجالت در چمن غمناک میگرد
سخن دالع جهان بخش اگر حلم روانان
کند هر جو د ر کام دلم تریاک میگردد
بزیم جلوه کر یا بر خاکی نهد طرق
زمین بر کرد من بیتاب چون افلاک میکردد
بر روش بیدل در کابل گفته
چوقهید منصور من عذر پای لنگ میکردد
عرق از عار سائیها بجای اشک میگرد
جنان دل از خیال آن سرین بانک میکردن
که پیشر نقطه موهوم صد فرسنک میگردد
بیگمر شبکه شهرت تماشا کلی برخاک میمردم
جودر یا در چمن کرداب آب در نگ میکرد
زبی عشقی کمد زاد بیامان فناور نه
بپای عقل هر کامی دو صد فرسنگ میگرد
چنان نازک مزاجی افتاد طبع کم دمام ما
که با شیشه بر طبع کران جونک میکرد
زمیں از عکس ماه یار سر مسبت طبع من
صفای خاطر ائینه ما زنگ میگردد
لوای همت دون طبعان که پرده رخ پوشد
چو چنگ ساز مشتاقان بلند اهنگ میگردد
مپرس از وضع ایجادم که در گلزار موجودی
بهار زندگی انجا بدوش رنگ میگردد
بگلش گر نماز اید عرق الوده هستی
نگا ه شبنم باده گو یک رنگ میگردد
اگر سوی چمن سید و بی تابش دیده میگشاید
چو شبنم غنچه گلشن بنزگام تنگ میگردد
زساز ناتوانیم صغیر انقدر طرز
که فریاد هر که بردارد قد من چنگ میگردد
ز شرم معصیت بیدل لیس کردم عرق طرزی
بموج یک عرق صد اسمان ننگ میگردد
جواب صائب در دمشق شام گفته
چنان مال کرد روی ساقی کلفام میگردد
که در شیم نگه از دور خط جام میگردد
بدور چشم مستان چنان شد عالم میخاد
که شیخ صومعه چوب نظر جام میگردد
نگاه او چنان طرز ادای مرد می دارد
که گر برپتہ افتد چشم او بادام میگردد
نفس چون غنچه پهلوی سبک خالی زند انجا
چو در دل حسرت ان غنچه خندان کم میگردد
ز عکس پر تو ماه رخت ای افتاب من
بهر شب روز روشن چراغ شام میکرد
نیم بیکار چون پرگار تا مرکز و نفو کردم
که دل چون حاضرمی کرد دررهام میگردد
چنان از انتظارت دانه دل میشود روشن
که عمر و یک در دیده ای دام میگردد
مکش صیاد زحمت در شکار بال طاؤسم
که صیدم هر کجا کرد و همام جادام میگردد
کدامین اوج برج آسمان مجاه می آید
که صحن خانه من سقف هشتم بام میگردد
مراکش سینه بر دوش خط دارون غم سازی
سیه روزی که چون خاتم بگرد نام میگردد
چو در ائینه عکس بیقرارم روی بنماید
بلی اینه چون سیماب بی ارام میگردد
مکش طرزی چوصائب سرز در جام میمون
صفای وقت دارد هر که در د شام میگردد
جواب صائب در دمشق شام گفته
دل پاکان زحرف سرد گرد الود میگردد
هوا چون سرد پر خیر د نفس مسدود میگردد
دل پاکان
دل پاک از درهم ظلمتی چون آب میکرد
ز سعی خیر مگذر از طواف کعبه مقصود
گذر پر نور از دود و هوای نفس چون آتش
بدل گر روشنی خواهی ز دود آه رو مگذر
بیمار از غم او جنس هستی رایگان افکن
بسیم صاف از زری مطامع کی شود سودی
ز بس بر تلخی برخاک حسرت میطپد جسم
خلیل از بندگی پوشید در بر خلعت خلت
چو صائب اغرزدی مگذر حضور در خدمت مردان
بهرحالی که گردانی با ن نمک دود میگرد
که مردان از صفا خود کعبه مقصود میگرد
که قلب دود را گرم اشکانی زود میگرد
بنظر تاریک گردد خانه چون پر دود میگرد
که اینجا نقص نقد مایه نفع سود میگرد
دل قانع بحرف مفت هم خشنود میگرد
دل از باد نفس چون سبزه بر باد میگرد
اگر خود بین شود زاهد مگر نمرود میگرد
ایاز از حسن خدمت عاقبت محمود میگرد
جواب شوکت در دمشق شام گفته
ز بس پشیم از عشقش آتشین پرکاله میگرد
ز بس خون جوش دارد دل میرو از حرارت
ز بس حسن گل سوز تو دردی شیر دارد
برای صید دل در گوشه آهنگ کمین دارد
ز بس لبریز فریاد است چون نی بند بند من
اگر باران اشک از ابر چشم این چنین بارد
چنان از آتش شوقت دلم بیباک میسوزد
ز بس سردی که مرگ باشد خانه چشمم
ز جسم و جان گشتی دور راه از خود پرستن
بجای مردمک خوابد نشیند خال در چشمم
چنان مهرک نام طرزی پوشوکت سرافراش
کجا هم کرد رویش شعله جواله میگرد
نفس بیرون کن عمر یک یک لاله میگرد
بدل کر بگذرد ماست نیم تبخاله میگرد
از ان بر وخال ابروئی تو در دنباله میگرد
نفس تا میرسد بر لب بحسرت ناله میگرد
عظیم اباد دل از صوبه بنکاله میگرد
که کرد ماه رویت زود اسم ناله میگرد
سرشک افسرده بر مژگان من چون ژاله میگرد
بهر ستی است کرد کاروان دنباله میگرد
ببین جائیکه چشم مہر باق خاله میگرد
اگر بسوزنم کل شعله جواله میگرد
جواب کلیم در مشق شام گفته
انچه در دل کند ذوکر زبان میکرد این نه رازیست که در سینه نهان میکرد
گشایه چوده لب زانکه ببازار سخن از زبان این مه دیوانه بیان میکرد
بیش کم هیچ تفاوت نکند وقت ضرر در کف حکم قضا عار سمان میکرد
دیده از بسکه بحال دل من میگرید از بن هر مژهام اشک دوان میکرد
خال بر گوشه ابروی تو دیدم گفتم این چه زاغیست که بر دور کمان میکرد
خال شوخ تو مگردزهدل عشاق ست که نهان بر لب ان تنگ دهان میکرد
تا بکردیم تبره نکنم مهربان از خجالت مکرم شت کمان میکرد
ساعود کشیده پیمانه و مینا و سبو همه بر گرد سر پیر مغان میکرد
بر عداق من شوریده دل تلخ دهان چین ابروی تو حلوای منان میکرد
بر در بسکه بعشق تو رندی میکند گر خورد سیب ازین باغ جوان میکرد
بسکه خورشید زماه رخ او میشد همزمان شت سرقره نهان میکرد
میتواند بسکه بمن چشم زدن دشوارست مژه بر دیده من کوه گران میکرد
طرزی بیتاب بخود ناب بود همچو کلیم بسکه در خاطرم آن کوی بیان میکرد
جواب صائب در مشق شام گفته
چنان دل در هوای زلف او دیوانه میگردد که همچون هاله زنجیر باز و لانه میگردد
بدور ترک چشم فتنهخیزان مژگانش خم محراب ابرو گوشه میخانه میگردد
سر برد از زلفش مو بمو این مرغ دلم دارد نفس با چاکهای شانهاش شانه میگردد
چو نور چشم با این قرب مهجرد غم زدیدارش چه شد از مردمی با من اگر بیگانه میگردد
دل از ناز نگاهش بسکه شور سرخوشی دارد چو مژگان گرد چشم او بسر مستانه میگردد
زبس نور محبت کرده روشن چهره جانش بجای اشک در شمع من پروانه میگردد
بجای
بیپای ناامیدی قطع کردم راه مقصود را
کلید یاس بر قفل من دندانه میکرد
ز بس سرگشته گرد محفل رندان بسر کردم
نگاهم جانطی در لب پیمانه میکرد
چنان ابر کرم باران رحمت بر دلم بارد
که در بحر دهان آب سخن دردانه میکرد
چو صائب چین باواز آشنائی همزنم طرا
نگاه آشنا در چشم او بیگانه میکرد
جواب صائب در دمشق شام گفته
ز جلوه تو چنان دل بتاب میکرد
که ذره ذره من آفتاب میکرد
بدیده اشک چنان پر زتاب میکرد
که غرق ناخشر کار بآب میکرد
چو صبح زان دل من پر تو صفا دارد
که شب بمقابل آن آفتاب میکرد
بوقت گریه گربا و او ندیده گذشت
که اشک بر مژه من گلاب میکرد
مراگنی که میان بامر خرد عیان
دلم زموی میان پر زتاب میکرد
بروی بگرصفا همچنان دلی دارم
که تا حباب بگویم خراب میکرد
چو صبح عید بقربان خود خوشم که زناز
بخون من کف تیغت خضاب میکرد
اگر که پر شود از یار بکر آغوشم
تهی ز خود دل من چون حباب میکرد
ز شوق دیدن روی تو هر سحر نگمین
دنان شبنم گل پر گلاب میکرد
بجای اشک بچکد خون گرم از چشمم
دلم ز بسکه مبادت کباب میکرد
بسوز دانه انگور دل ز جذب لبت
بسان شیشه می پر شراب میکرد
بپاد زلف دلت گر بسینه خون سازد
بسان نافه پر از مشکناب میکرد
چو صائب آب شود رو حص خواهی از طرازا
که شبنم آئینه آفتاب میکرد
جواب صائب در دمشق شام گفته
چو چشم سرمه الو دیش سخن پرواز میکرد
خضار بر چون شکر کان بان ناز میکرد
چنان بآتش دل بیقرار جابرسند من
که رنگ من بعدش شعله اواز میکرد
هزاران عقده مشکل بدل صد جا گره بنداز
زتار کاکل اویک گره تا باز میگردد
چنان شوخی بچشمش طرز ناز مردمی دارد
که کرگ همه چون کرکان بان ناز میگردد
طایر دل هست او در ترازو چرخ می آید
که کبک نر ز اول طعمه شهباز میگردد
چه شد با گوشه عنان لاف قربت میزند هم
که آخر اصل پاک او بدربا باز میگردد
محالی مستان احسان بی احسان نکو باشد
صدا هر کس کند در کوه با او باز میگردد
ثمر در نخل با بر آمد بآخر میشود شیرین
بلی انجام نیکان بهتر از آغاز میگردد
چنان باداغ در دکشر دل قاسم بظرف افتاد
که مرهم چون نمک از خم من ناساز میگردد
ز دل غافل شوگر راز دان رمز اسرار
که چرغ اینجاه صدف زگوهرین آباز میگردد
ز بیتابی مرا از و بدن در منع میدارد
بزو زور وصل دل هم بهر من غماز میگردد
سخن را سحر کویند عاقلان در شعر الحکمت
کرامت گروره باشد بلی اعجاز میگردد
منم ممنون داد او فش رحمت بپردازم
رخ آئینه من شته از پرداز میگردد
بغفلت ماند و شهر طرزی چو صیاد در کی گرفت
لکه هم چارو د آخر کرکان باز میگردد
جواب صائب در دمشق شام گفته
در ان محفل که ساقی آن لب پر شور میگردد
بروی می کف از مغز منصور میگردد
چنین کر نوک مژکانش کج و کا رول باشد
بلی زخم دل من عاقبت ناسور میگردد
چو خواهم بوسه از لبهای شهد آلود شهرنش
بمقصد دل گزیدن کال او زنبور میگردد
بپویا پرود دست از ناز در آغوشش میگرد
دران محفل که ساغر چو مهر مخمور میگردد
نگاه ناز کم از بس ندارد تاب دیدارشر
بسان ناله دور روی او از دور میگردد
ز روی صبح شام شبع و چون روز نورانی
برو شبدل چه شیرانی دلت پر سور میگردد
کنم از بسکه جذب مستی از لبهای میگونش
دلم پر می بسان دانه انگور میگردد
چو میخواهد قضا کس را بچاه عظمت اندازد
خردچون می براید چشم بینا کور میگردد
در تم
دلم چون تنش حاتم ملعکم از آبگینه نماید اگر آب در هم در صیان العطش شور پیدا
شکست شیشه دل که باین آهنگ بر خیزد صدا سوی دماغ چنی نفور پیدا
کو پشوکت معائب که حش لعل اور در که این سنگ شکر آخر نصیب مور پیدا
جواب صائب در دمشق شام گفته
چومی بینم که به کرد رخ او خال میگردد به پیش و یمار بر من خجلت حال میکرد
بنقش حال او هر کس ببالی عشق میبازد خباش از نزاکت نخسته دان چون حال میکرد
به هر جا چون عزامه بهر صید آهوی دلها دو چشمش بیش ابد وی کمان و نبال میکرد
بخاطر گذارد کر یاد لبهای می آلودش دلم جای حباب می تپ تبخال میکرد
چنان در بوته عشقت تن من آب شد از غم که طوق گردنم برپای من خلخال میکرد
دران بشن میدان صرح روز گیرم خون سر بر پای او جای حنا پا ما ل میکرد
محفل در حضور لعل خندان سخنگویش زبان غنچه از حیرت زبانم لا ل میکرد
پرواز سخن با مرغ شهرت میر د شعرم که بهرمرغ معنی شعر رنگین بال میکرد
طریقه د ابل چاه زنخدار شود حاصل که صرف دام تعریفش بجمع ما ل میکرد
چوسر آزاد از فصل خزان نوبهار انم هوای این چمن برمن سبک منوال میکرد
بلی خال کورا قبال میگودر تقاد ار از ان دل از تماشایش همه اقبا ل میکرد
چو صائب آشناوی سیراب آزر می دیده پر نم زیشم ساغر خورشید مالا مال میکرد
در دمشق شام بجواب صائب گفته
بحر چشم خود را بر غمره تر میکردد چون صدف دامن من پر زگهر میکرد
سیکه چون شمع لب از سوز بگرآبه زد نفس از سینه طب سوخته بر میکرد
خامه چون نام ات بزبان می آرد لب هر نقطه لبالب ز شکر میکرد
بیم از شتن جان نیست ولی ترسیم که در یخم دم شمشیر تو بر میکرد
دل سرگشته ام از ذوق نوای نغمه خوانان
همچو پرکار بگرد تو بسر میگردد
تاکه چالاک بره شوق تو از میگذرد
دل تپش نغمۀ مال شرر میگردد
حاصل معرفت اهل کمالندیشه بود
سخن از ریشۀ چین در ثمر میگردد
تاکند کسب نزاکت ز خم موی میان
موی مو درلف تو درگرد کمر میگردد
بگذر از تاب هوس تا نشوی چون شمع داغ
آتش حسرت دل داغ جگر میگردد
نقطۀ از محبت گر بمد راست افتد
چشمۀ دایۀ لب های گهر میگردد
عارضش طرۀ ی چو مهتاب مکن از انسبا
ورق حسن ز خط زیر و زبر میگردد
در طرز بیدل بفرموده یار سخندان محمد علیخته
سهر افتادۀ من سایه را گر رهنما گردد
نمی جنبد چو نقش تا قیامت گر بپا گردد
زگرمیهای دیدارت نگه شد اشک در چشمم
حرارت چون کند طوفان رطوبتها هوا گردد
نوای عشرت از خاطر مکدر در نمی آید
چو مو از طبع چینی گل کند ضبط صدا گردد
اگر با و صبا آرد نسیم گلشن کویش
چو شبنم تک داز کل آب از جوش حیا گردد
در ان وادی که من پرگرو شرگشته میکردم
بجای گرد باد از بیقراری نفس ها گردد
بتعظیم خیالم خورده خیر د قامت پیری
چه بردارد بغیر از مک قامت چون د تا گردد
برای شعر طوف بیت مضمون میمواکنش ان
بسان خامۀ انگشت را که سر در جای پاگردد
سخن تا هستی دارد بلند بهای اقبالش
سیه روزی که گرد سایۀ بال هما گردد
چرا از چشم زخمم خون نریزد هر دم از حسرت
مباد از زخم تیر هم مرهم اشنا گردد
بچنگ دهر مالم چنان از خود نما نها
که هر ساعت یکی زنگم همدرنگ حنا گردد
دلم از خاکسار یها کند کسب صفا طرزی
بخاکستری با ئینه روپوش صفا گردد
در روش بیدل در کابل گفته
بذوق بیخودی کزدل برفتن آشنا گردد
نیاید انقدر با خود که رنگ رفته دابگرده
نیم خجلت کش معنی و من لعل جانانش
عرق از عکس لعلش بررحم اب بقا کرد
من ان برق جولانی که از بس گرم رفتن
چو شمعم دیده شوق تو سر از جای پا کرد
دل از نقش خیالش را جدا سیم بتوان کردن
همان صورت زترکیب هیولی کر جدا گردد
نمیشدانگ انگوشد نکه از پرتو رویش
هوا کل میکشد شبنم همان شبنم هوا کرد
من ما از میان برداشت اخر ذوق یکتائی
چه پیکردی بگرد او بگو نا گرد ماکرد
من ان شخص گران سنگ سبک سیرم که حسرت
درین کهسار پیش ناله ام کوهی صدا کرد
زتاب طاقت طاقت ربای ناچه میری
دل از بیطاقتی چون سایه از شخصم جدا کرد
هجوم نی نوامحشرا نواشد نی نوایان را
پولی برحاصل شکر کره زو بینو اکرده
چو بیدل نسخه اندیشه ام طرازی رنگنائی
عجب دارم که در آئینه تمثالم جا کرده
جواب کلیم در قندهار گفته
خیال قدترا غیر کبرسب بکیرد
زرشک نقشم از پای تاسر گیرد
زوام حلقه زلف تو مرغ دل پر
هزار بار گرا ز ناوک تو پر گیرد
نمیتوان توسوز جگر بیان کردن
مبادزانش دل دامن تو در گیرد
بغیر جعد معنبر که کرده عارض تست
شبی که دید که خورشید را ببر گیرد
تب و طپي غمم را بخونی از من یار
بان لبی که دو صد حرف بر شکر گیرد
بهرکجا که دلی کم شود ز عاشق زار
رو و ز طره طرار او خبر گیرد
کنی کاکل دکاهی برشته بتزلف
بگوی باز توای دل کسی خبر گیرد
زعهده دل طرزی برون نمی آید
چرا دو زلف تو شرم دلی بر گیرد
برطرز بیدل در کابل گفته
یاد چشم تو جوانز دیده تر میکند
جای اشک از مژه خون جگر میکند
بر رخ ماه تو این عمر گرامی بشتاب
چشنگی میزند و شیر شکر میکند
عاشق بمیرد پای تو بر سوز درول
ار کوی تو چون اشک بسه میگذرد
چشمه چشم من از بسکه زند موج بهم
گر مژه باز کنم شک بسر میگذرد
نگه از چشم تو بر جام شراب افتاد
سخن از لعل تو در موج شکر میگذرد
گر چه آن موی میان ناب کر دار ولیک
پیچ و تاب خم زلفش ز کمر میگذرد
یکدم نیست بجائی ز خیال تو قرا
عمر من در سفر میگذرد
سبکچون برق جهد زندگی از بس بشتاب
تا نظر باز کنم عمر در میگذرد
راه ناگوی غبار دسبک لغزش پا
هر که چون اشک درین راه بر میگذرد
طرزی تا آب در نظم ترا دید صدف
آب حسرت ز سرو دوش که میگذرد
جواب کلیم بغداد بکشه
دو چشم مست تو کاهی ز دل کباب نگذرد
که خون دل شدگان را بجای آب نگذرد
دمی نگشت که ترکان چشم بد ستش
ز پاره جگر و لخت دل کباب نگذرد
اگر بروی تو پیچد بخویش زلف رواست
کدام موی که بر شعله پیچ و تاب نگذرد
بسیج رهگذر آن شهوار من نگذشت
که موج خون دل مالش بر رکاب نگذرد
ز چین زلف تو بوئی بکس نشد که ز رشک
چو دل ز خون جگر غوطه مشک ناب نگذرد
ز فرقت رخ خوبت نبود هیچ شبی
که مرغ فلک از اشک دیده آب نگذرد
کهی دوزلف کر شب دلکش تو نشد
بتاب گین دل بی تاب پیچ و تاب نگذرد
بچشم اهل بصیرت نداشت طرزی آب
ز آب دیده عاشق گلی که آب نگذرد
جواب کلیم در کابل کشته
کر صفا ائینه روحی ترا از آب دهم
تاب رخسار توتب لرزه بسیماب دهم
کف مشاطه شود ناف غزالان ختن
گر با نكشت خم زلف ترا تاب دهم
خواب از دیده من چشم فسونساز تو
قصه زلف درازت مکرم خواب دهم
کسی
٢٨١
کس زابروی کجت جان بسلامت نبرد
بشکه شمشیر ترا غمزه ببراب دهد
بم چین بخت زلفت بخطا می گذرد
نافه را خون جگر غوطه بخوناب دهد
گر از پرده رخ خوب تو بی پرده شود
خار دیوار گلستان کل سیراب دهد
بی زاندیشه اسباب جهان سنگی گرد
دل کر خون شود درخت سیلاب دهد
اینقدر خون نبود در دل خونین طراز
کباب تشنه شمشیر ترا آب دهد
جواب میرزا بیدل همدل او کار کله
دل ببندی خطت جان میدهد
دل چه باشد دین دایمان میدهد
در غمت دل مدتی خون میخوررد
دیده غمدیده تاوان میدهد
گرچه جان بخش است انفاس مسج
فیض لعل دلگشت جان میدهد
یک یک بوست دهم ما نقد جان
جان فدایش سخت ارزان میدهد
ترک چشمت دل رنا از مرده
میزا با بمر کان میدهد
باد با ما شرح گیسوی ترا
میدهد اما پریشان میدهد
می کشم از تیغ نوسر کو چو شمع
میرود سر داو سامان میدهد
میزند لعلش صلای می با
باده اندر باد مستان میدهد
این بود طرزی اگر سیلاب اشک
عاقبت مارا بطوفان میدهد
جواب کلیم همدانی در عین جوانی گفته
هر کس که دل بجلوۀ دلدارسیدهد
گویا که طعمه در دهن مار سیدهد
زنجیر زلف نست دیوانگان عشق
این سل کسی نه بهشیار میدهد
امروز آستین مژه دیده دور کرد
ابی مگر بدامن گلزار میدهد
هر خنده که لعل شکر ریز او کند
ما را نمک بسینه افکار میدهد
زخم دلم که تیز تو با پرکشید هچیست
با دلب تو بوسه بسوفار میدهد
مجلت رواج یافت ز عشاق بینوار از ری بال شهر خردیدار سید
ساقی بکام ما همکی درد می کند با دیگران پیاله سرشار سید
ما بسیم ودجان بعوض دل بمیده سیم دلها ردل طلبه دولدارسید
روزی اکر بطرف گلستان گذار بی او بدیده دیدن کل خارسید
سرگشتکی ماست ز دوران چرخ دون تعلیم ما بگردش پرکار سید
طرزی چنان فغان کشد پیش آن من لعلت بطوطی چون شکر شار سید
در تعریف صمد نام در قندهار گفته
سوی تو والسیس و بیت قل هو الله احد الله الله این چه موی در دست الله الصمد
کرد کوثر را عرق ریز خجالت از انفعال چشمه نوش لطافت لعل جان بخشد سمد
چشم تو صیاد است ابروی تو باشد مد آن ده جه خوش افتاده دور از چشم در صیادام
کی رسد با قامت زیبات سرو بوستان کر رسد اندر چمن با عالم با لا شد
مرغ طبع من نه تنها نغمه سنج کوی اوست کاندین گلشن هزاران صد هزار انصدمد
سید و یا آن شوخ واز بی سیده وش می قریب از می ارسی در همه جا آهو از سگ سید
پرو از یک جرعه سودای ازل را از ولم خانه پیر مغان باد طرزی تا ابد
بر طبق بیدل در قندهار گفته
اگر تیغ نکه عریان دو چشمت را بدست افتد یکدین انقلاب کشد دلها شکست افتد
باین قد کر خرامد سوی بستان سر و ازادش بحیرت انقدر استد که اطر از نشست افغان
مبخش هیچ نرگس سرگران از خواب بر خیزم اگر بر من نگاهی زان دو چشم می پرست افغان
بهر چیزی که می بینم جمال یاری بینم بی غیرت نه بیند هر کسی کو بت پرستان
عجب دارم با شه حلقهای زلف مشکبیت که کم بیند خلاصی دل حیا کاپای بستا
کمر از ناز چون بند د یکلیل عاشقان یک سر شکن افتد شکست اند شکست اندشکستان
بسان
بمان شانه صد زخم ار بخورم از چنگ کدرنی
ز بس صد جا بدل مهر از لبش ریشهادارد
ز دندان مدعا طرزی مجو زیرا که میدانم
اگر شام سر زلفش مرا روزی بدست افتد
اگر یکتار مو بندی بدل صد جا شکست افتد
لب نان قرص خورشید است هر بی سر کجا افتد
جواب بدر جاج در قندهار گفته
گر پرده ز رخسار تو ای ماه برافتد
وصف لب شیرین تو هرگه که کنم سیر
با این قد اگر سوی گلستان گذر ار
زین آه دمادم که کشد سوز درونم
تا بر دهن خویش زدم مهر خموشی
باز آبنما شای سخن گفتن آن لب
در دیده خونبار دو نیم است نگاهم
هر ناوک نازی که و از شست کشاد
طرزی سخن خویش چو بر صفحه نویسی
خورشید برقص آید از چرخ در افتد
حرف دستم بین که بعرج شکر افتد
ترسم که نو بخرامی سرو از کمر افتد
در مزرعه چرخ مبادا شرر افتد
جای سخنم چون صدف از لب گهر افتد
گر از صدف لعل ندیدی دُرر افتد
موی کمرت بسکه مرا در نظر افتد
آن تیر مرا تا پر اندر جگر افتد
در پیش صف مورچه کوئی شکر افتد
تتبع حسن بخش الکان عبد الرحمن جان
از بس ز جگر بحای اشک از چشم رم افتد
پندار از ان پیش رخش بی ما له میسوز
چسپید چنان کو به که از یک یاز می آید
کش نقاش تصویرم که اندود پیکس کرم
اگر پای صبا شد در حنا از اشک گلگونم
سمند تار اگر تازد بمیدان سرافرازی
سراپا دیده شد زخم دلم چشم از وفاکشها
زانشک اتنشین تبم شرر در بسترم افتد
مبادا گر فغان برداشت خاکسترم افتد
بنی ام تا از این گفتگو کی با درم افتد
گر عکس قلم بر نقش جسم لاغرم افتد
که گویم رو بکوی یار بر خاک در م افتد
چو گوی اندر خم چوگان ادان دیم سرم افتد
گر ان مژگان دل شاید که تیر دیگرم افتد
بجای می چکد یاقوت از جام دلم طرزی
اگر عکس لب ساقی بجشم ساغر افتد
از شعرها سمی که اول بر زبان جاری شده است
بر حسن بخال کنج لب یار کی رسد
یک نقطه است خال بسبیار کی رسد
سرو بآن یار بسی راهراضی است
فهمیدنش بسجده دستار کی رسد
گر قد یار من بچمن جلوه گر شود
دیگر بسر وحاجت رفتار کی رسد
زنجیر زلف یار بعاقل نمی رسد
فیض جنون بمردم هشیار کی رسد
طرزی هرا که دید رخ خوب آن نگار
دیگر بخاطرش گل و گلزار کی رسد
تمام غزل در صفت تیغ ابرو در کابل گفته
چشم مستت چواز ابرو رخت تیغ کشید
زنگ از عارض خورشید جهاتاب پرید
گفت این تیغ دودم کار فرنگست فرنگ
هر که آن تیغ دو ابروی سیه تاب بدید
طوطی از مار کشاید پر حشرت بچمن
یا که شاطه برا بروی کجت وسمه کشید
تا که از گوشه برقع بنمودے ابرو
پیش ابروی تو محراب به یوار خزید
گرچه ابروی کجت شکل کمان دارد لیک
بدلم گوشه ابروی تو چون تیر خلید
تیغ ابرو بنما تا که فشانم دل و جان
دلم از حسرت زخم تو چوبسمل بطپید
من کجا دیده برا بروی کجت باز کنم
یاد ابروی تو چون سینه صدپاره بدید
چین ابروی خود از ناز چو چیدی ای شوخ
جو هراز بیم شمشیر تو بر خویش تپید
بسکه تیغ تو چو ابروی تو خونریز افتاد
جای آب از دم شمشیر تو خاب بچکید
عاقبت کشته ابروی تو گردید دلم
طپش شوق مرا نا بدم تیغ کشید
یاد ابروی دی از سرمدر افگن طرز
رو مزن چرخ مگر چون تو سبر کس ندید
از طبع خود در قندهار گفت
کسی که بر گل گلزار عارض تو بدید
زمیر پنجه بختش نکو چو خار خلید
دلبند
فریب دیدۀ مدہوش منس حندانست
که جوش خندۀ لب پسته را چو غنچه درید
نسیم صبح گلزار نامشم نورد
ز غنچه لخت و از روی لاله رنگ پرید
ستمی که پر در دوش بخون جگر
چو اشک عاقبت از دیده ام بچهره دوید
بآفتاب کف خاکپای دندهم
مرا اگر چه به من بدرۀ نخشبرید
زحیرت نام شمشیر تیز او طرزی
فشرد خون دل از دیده چون عقیق چکید
جواب استاد صائب در کابل گفته
بباغ یار چو با لعل باده رنگ رسید
زبوی پیش مرا پیش غنچه زنگ رسید
بیمن چشم تواند گز نورۀ اسلام
که فمهای دو چشم تو تا فرنگ رسید
بسان شیشه دلم هر نفس بخود بالد
بگوش شیشه مگر گفتگوی سنگ رسد
ز رقص این دل دیوانه ام چه میپرسی
چوگرد باد دلم با دوصد شلنگ رسید
در شک غنچه گریبان بسیر بن چاکست
بطرف باغ چو با آن دهن تنگ رسید
از آن ببزۀ صد چاک دل زره پوشد
که ترک چشم و سپاه مژه بجنگ رسید
تمیز عکس بد و خوب خویش را نکند
بروی آئینه دل ز بسکه زنگ رسید
دلم ز نالۀ نیستان نمیشود طرزی
ز بس بسینۀ ریشرگان او خدنگ رسید
در جواب حضرت میان عبداللہ گفته
آب عرق زآتش روی تو برچکید
گویا زآفتاب هزاران قمر چکید
حز لعل دلفریب توگردی شکر نچید
شکر کسی ندید که از لعل تر چکید
آب گهر ز رشک شد اندر گلوگره
گاه سخن که از لب لعلت گہر چکید
کردم اشاره در خم گیسوی مشکبو
فواره سان ز ناخن من مشک تر چکید
ز بس بدر د ہجر تو دیشب گریستم
دل آب شد چو اشک مرا از نظر چکید
از زہر درد رگ برگم بجلک طرزیست
زہراب جای خون ز رگ نیشتر چکید
٢٨٢
در بزم درو شمع صفت بسکه سوختم گل کرد آه از دل و داغ جگر چکید
طرزی زتاب روشنی دائم العذاب چون شبنم آب گشت ز چشم سحر چکید
جواب صائب بکابل گفته
دیده ام تنها شد از دوری جانان سفید بلکه شد از انتظارش هر سر مژگان سفید
چون گل بادام کردم زان بیاض دیدها در ره باد خیالش مسکنم ایوان سفید
یک نفس بخرام در باغ ای بت گلپیرهن کرده بر بوی تو نسرین در چمن میدان سفید
صد گلستان ارزو بافرصت چون رنگ گل زامید ما سحر مردم کند دندان سفید
مشک خونا به دل از بس از جفای گلرخان خنجرش آمد برون از سینه بریان سفید
از تمنای در اویزه گوش بتان در سما کوش صدف شد بر طفلان سفید
بر امید سیر گلگشت شب مهتاب او کرد صحن خانه خود را مه تابان سفید
هر کجا دست نگارینش بر آید زاستین چون ید بیضا نماید پنچه مرجان سفید
در چمن از انتظار او گل بادام و سیب شد بسان دیده یعقوب کنعان سفید
در بر شاخ کلان از عکس ماه روی او میشود چون غنچههای نسترن پیکان سفید
موز غفلت شد سفید وز گنه دل شد سیاه کاش جای مو با کردو دل حیران سفید
دیده تا نوک مژت تیغ کج او را بخواب شد بسان ما فيها مو بر تن دستان سفید
نیست از خورشید و مه طرزی شدی چرخ از غبار ما بود این گنبد گردان سفید
این جواب آن غزل طرزی که صائب گفته است از جدائی نامه را شد موی حرمانمان سفید
از طبع خود در چشمه مقرر گفته
گلمدام از آب چشم اخر بویرانی کشید دیده ام از دیدن رویت بحیرانی کشید
آتش لعل لب میگون جانان عاقبت دود حسرت از دل یاقوت زانی کشید
بسته دلهای پریشان اسیران را بهم زان سبب مجموعه زلفش پریشانی کشید
از نصر
۲۸۶
سر کویت بخوش بخودی شم ولیکن
دل بسی زان رفتن بیجابشبمانی کشید
داستان غم عشق بتان با مدعی
عاقبت دانائی ماست نادانی کشید
چون کشم نقش رخش کزین خط مشکین
باد تصویرش قلم را از کف مانی کشید
نیست از بیرحمی صیاد در گذشت عمرم به بند
دل چو بلبل قید دام از دست گلخوانی کشید
طرزیا میگذار الطاف بی پایان دوست
کار بی سامان ما اندر بسامانی کشید
بر طاق بیدل در کراچی بگفت
زینجه کیست کز صفا پیش دلم نفس کشد
آب هنوز در رخم جرعه در قفس کشد
سرو سہی ببوستان با برشم نمیرسد
گردن مطیع کجا منت بار کس کشد
بادگران زندگی درکش نفس بسر برد
سعی و تلاش کاروان بانگ دران جرس کشد
این دل هیچو جام جم کو زده در صفا قدم
حیف که از بود بدم ننگ ره ہوس کشد
وار هم راه من کاین دل هرزه گردین
هر چه به پیش میرود دامن من بپس کشد
این نفس جنون ہوس غیبت که دار در در خرد
ہمچو سحر ز چاک دل پرده چو در سس کشد
حسرت یا تیر پر آنکه ہماست صید او
چند بدام آرزو بال پر مگس کشد
دست کشی بعاجزان مایه سر بلندیست
آن مرز پای ناز همه منت با ر خس کشد
طرزمی سبک درس نهد در پی صید می تپد
گردن گرگ نفس را کاش با رس کشد
از طبع خود در قندهار گفته
نا مصورش آن شوخ ستمگر میکشد
چون بر نقشش میرسد آه از جگر بر میکشد
میکند دارد آرزوی ناوک بیداد او
ہمچو دل پیکان اور اسینه در بر میکشد
در خیال آن دهن خواهد که سوسن را
زخم دل در بر از ان شب تا سحر میکشد
در بیاض دیده وصف خط مشکینش دلم
لخت مشک خطا و بوی عنبر میکشد
دامن آن گل میان آرم بکف از بخت بد
خار ها غش نیزار نا میدی در سر میکشد
۲۸۸
گشت مبدم نه سیراب از شکی بخت چشم من هر چند آب از دیده تر میکند
اشک نبود انکه بینی مردم چشم منت بهر ایثارت زر بیخودیده گوہر میکند
چون نگردد پای تا سر چشم طرزی در نشود آئینه صد چشم مهر نیت ز جوهر میکند
من اشعاره
هر زمان از سینه ام آهی که دل بر میکند آه نتوان گفت اتش زلف اثر میکند
مردم چشم بیا د آن مژه پنهان ز غیر ناوکت را سر زبان دید تر میکند
کشمش جوهری که از چشم تو جان و دل کشید کافرم کر مومنی از دست کافر میکند
گفت اگر بیداد جوذر رسم بینداد کر دست از جور و ستم این ستمگر میکند
کانت قدرت بکار زرعشان از رشک تو خط پریکان بین که بریاقوت امر میکند
ای کبوتر نیست لحاجت اینکه پیغامم بری در هوای وصل او مرغ دلم پر میکند
تا صبا بوی ز لغش جانب گلشن رساند سایه پریکان او دامن خبر میکند
خیر دشنام از لبش طرزی دگر چیزی مخواه طالع شورت نگر تلخی شکر میکند
از طبع خود در ملاقات ریگشه
بر من امروز صنم دیده چواز ناز کشاد صد خدنگم بدل از نرگس مشش افتاد
بنده کشته زلفت بخطا مشک ختن بنده قامت شمشاد تو سر و آزاد
بگل و نسترن و لاله ندادست خدای این همه حسن و لطافت که برخار نو دا
چاره هجر رشته گیسوی صمد نیت دگر هر دلی خسته که در چاه زنخدان افتاد
شور اندر جگر بسته خندان افکند به تبسم چولب لعل شکر بار کشاد
دیده چون عشق من وحسن تو مشاطه صنع عوض شانه بزلف دل صد پاره نهای
از سفر امده گفتم دمش جان بمقدم بوسه از نار بدستم زد و از دستم داد
با جهانت زوال تو مبادا صمدا گه گلستان جهان بی قد سر و تو مبا
ابمرد
۲۸۹
زهد و تقوی دو صد ساله طرزی او دوش
غمزه نرگس فتان تو در داد بباد
از مطبع خود در قندهار گفته
تا که از قد تو در گلشن افتاد
سرو از اد خط بندگی خود بتواند
سرو افتاد ز پا تا قدت از جا برخاست
غنچه بر بست عماری چو رخت پرده کشاد
زلف و قد و خد خوب تو در باغ بدید
سنبل و سرو کل اندر قدمت سر بنهاد
عمر خود را همه در جور و جفا کردی صرف
کمر استاد ترا حرف وفا یاد نداد
روز عشاق سیه گشت چو شبهای فراق
زلف مشکین تو تا بر رخ خوبت افتاد
خواست دل داد خود از نرگس مستش طرز
عاقبت غمزه او دادول غمزه داد
در قندهار بادر د سنوازم مرغان میکدشت کلی دادم که حریف نیا
دی بکوی تو نهاند کلی بارقیب داد
ز آن کل هزار داغ بغم بر جگر نهاد
میرفت از غرور نگاهی بمن نکرد
صد ناله پیش کردم و او یک صدا نداد
ای دل ز آه عارض او تیره کن چو زلف
ز آتش رخشن بگلزار محشر او فتاد
صد شبشهای دل بزمین خور و خورو شد
انگشت شانه تا گره کاکلت کشاد
دست رقیب را چو بدست آن پسر گرفت
دل آنقدر طپید که آخر ز پا فتاد
مجنون مشکل باغ و گلستان کسی ندید
چون تو پسر زما در دهر ای صنم نزاد
من این زمان نه قهر تو می ورزم ای صنم
عشق تو داغ بر دل من از ازل نهاد
با غیر لطف و مهر بطرزی بغمزه کین
این طرز و این ادا بتوانخره که یاد داد
برووش بیدل در کابل گفته
چوسن شوخ تو از ناز گل برنگ زند
نگاه چشم سیاهت بشیشه سنگ زند
غبار سر مه مژگان سر گشت نرسد
تغافل نکهت کی بسرمه سنگ زند
نگاه دیده آهو شود سواد خطش
چو گز باد اگر د چشم شلنگ زند
ز جرأت رم دشت سراغ عشق مپرس غزال کوه جنون پنجه با پلنگ زند
کس از صفا نتواند کشید دامن آب بدامنی که نداری کسی چه چنگ زند
مگر خلاص شوم از غم درستیها شکست شیشه من کاش بر سنگ زند
کسی که سعی ندارد بقطع منزل شوق بجانشیند عذری بپاهنگ زند
بجان رسید دلم از هجوم دست تنگی کجاست سنگ که دل در میان تنگ زند
زمنزل غم و دردت سرگذشتن نیست شتاب مهر و عشاق تو بر درنگ زند
گل دورنگ ندارد بهار یکرنگی چه ساده گی است که خود را کسی برنگ زند
چنین که چشم تو سرشار ناز بدمستی است نگاه مست تو رسم شباهنگ زند
بگذر سرمه چشمش چوبیدل ای عزة زسایه مژه رسم بهم برنگ زند
از طبع خود در قندهار گفته
هرکس که جمال یار بیند مشکل که دگر نگار بیند
لعلش در آتش است دائم هرکس لب لعل یار بیند
شیرینی وصل همچو زهر است کر تلخی انتظار بیند
چون مار دلم بکویش پیچد کر طره ات ای نگار بیند
آن شوخ نظر به ندارد کی برمن خاکسار بیند
از مرکب صبر و طاقت افتد هرکس که ترا سوار بیند
در خون غلطد بسان طرزی آن کو بتو کلف دار بیند
از طبع خود در قندهار گفته
آن شوخ اگر بما نشیند نقش دل ما بجا نشیند
از ضعف خود ار صدا برآرم در نی چو کره صدا نشیند
جفت است بدرد و محنت و غم هرکس ز رخت جدا نشیند
پائیں
کو پیش چشم یار نشیند هر کس بهم بلا نشیند
خو کرده باغ سرو آزاد کی با من مبتلا نشیند
بیگانه شود ز خویش چون من هر کس بتو آشنا نشیند
گل از رخت ز دست ندهم صد خارغم ار بپا نشیند
جان بهر امید بوی زلفش هر دم به صبا نشیند
طرزی بفلک اگر بر آید با چون تو مهی کجا نشیند
به طریق بیدل در کابل گفته
بر مقرد لم یاد تو چون ریشه دواند نادشت عدم رستم اندیشه دواند
شد سورشم از دیدن شمع تو دو بالا کار مرا نسبت سم پیشه دواند
از سر خار مژه ام غنچه برآید در دیده چو عکس رخ او ریشه دواند
در پیش لب لعل می آلود تو در بزم ساقی ببرم نام لب شیشه دواند
ناخن بگره کش دل من زخم ندارد ای کاش که شوخم بحگر تیشه دواند
آن ناله زاریم که هردم ره شوق ما را بهوس ناله ببر بیشه دواند
خار و خس اونهام تسلی نکند گل گر تخم خیالت بدلم ریشه دواند
چون کوهکن از کوه محنت بانگذارم گر دست ندافت بسرم تیشه دواند
در بزم تو از بسکه دلم گداز است اشکم بسیر بال پری شیشه دواند
چون بیدل اگر طرزی با گشت سخن سنج در بحر غزل زورق اندیشه دواند
جواب شوکت در کراچی گفته
باغ دل را ابریغ او طراوت میدهد هر گل بزمش از ان بوی محبت میدهد
خنده صبح طراوتها ی گلزارش باغ رنگ و بوی گلها را نزاکت میدهد
جلوه های قامت بالا بلایش در چمن یاد شور فتنه روز قیامت میدهد
عشق خوبان را بدرد دل فکاران ربطها
لاغری انگشت چون مویم بچشم خارها
صحبت گل نکحت و آزار دارد وصل خار
بوی گل را گر صبا از نسترن بیرد بیار
که بروی گل کهی بر غنچه میخند د زناز
بر دل روشندلان یا بد ددئمی کوه بلاست
بر من از نزدیک تکلیف تماشایش مکن
طرزی گر عزت همیخواهی از ان مه رو متاب
شانه از خم چگر با زلف الفت میدهد
ماه نو را ناتوانی بال شہرت میدهد
خوب و بد هر یک حنا با هم صحبت میدهد
بر دماغ ناز کش گرد کدورت میدهد
شبنم از تر دامنیها میا د شربت میدهد
عکس در ائینه رنگ زنگ کلفت میدهد
دیدنش با کی حیا از دور رخصت میدهد
خاکساریهای آن مه تاج دولت میدهد
جواب شوکت
گل را چو نظر بر گل دستار تو افتد
از رشک شود غنچه گل آب چو شبنم
در دیده خفاشی شودش سایه مژگان
چون شبنم گل بر رخ گل آب فشاند
شاداب شود چون رگ گل هر مژۂ او
یابد دل بیمار شفائی با شارت
مانند صدف بحر کشد در یمن کوشش
از بزم تو چون غنچه نظر بسته گذشتم
سنجیده سخن گو گهر افغان سخندان
طرزی بگذر از سر پر کار که داری
از شرم شود آب برخسار تو افتد
گر سایه گل بر قدس تا ر تو افتد
آنرا که نظر بر گل گلنار تو افتد
انرا که گذر جانب گلزار تو افتد
چشمی که بخاک ره دیوار تو افتد
گر یک نظر از نرگس بیمار تو افتد
گوشی که در و گوهر گفتار تو افتد
ترسم بغلط چشم بر خسار تو افتد
شاید که عدد در پی گفتار تو افتد
ترسم که مبادا بکسی کار تو افتد
بردوش بیدل
غنچه واری گر زناز آن لعل خندان بشگفد
دل چو گل از شوق دامن تا گریبان بشگفد
در چمن
در چمن آرد اگر باد صبا بوی ترا
ابر گرید سبزه خیزد غنچه خندان شگفد
یا د تیغ او اگر سوی شهیدان گذرد
زخم خندد درد بالد داغ حرمان شگفد
نو بهار برق تیغ او اگر خندد دمی
بر دل از گلهای همت بسگلستان شگفد
خون سودا عقده گردد در دماغ اشک چنین
عقده واری گر زوان زلف پیچان شگفد
عینک از آئینه می بند و صفا بر دیده ام
گر مژه داری برویم چشم حیران شگفد
ار گل داغم سحر دامان گل گردد چمن
گرگی چشم شبی بر وی جانان شگفد
در هوای ناوکت پیدا و آن ابر دگان
غنچهای زخم از گلهای پیکان شگفد
برگ امید نو بها حسن حق بخش بچشم
لاله زار صد قش از دامان ایمان شگفد
بر رگ کل در نگاه غنچه مژگان بشکند
برخ گل گر ز ناز آن شوخ مژگان شگفد
گر خفای تو طرازی بلبلان خواند بباغ
چون گل صدرنگ طبع عندلیبان شگفد
دوش بیدل گفت طرزی دل بخود بالید
یمزه چشمی که بر روی عزیزان شگفد
جواب شوکت در کراچی گفته
تلخکامی که لب از در د شیرین کرده اند
از می عشرت چو ساغر چهره رنگین کرده اند
کرد شمشیر ترا آخر چو تیغ کهکران
بسکه خون کشتگان تیغ تو تسکین کرده اند
مردمان فتنه جوی نرگس چشم ست یار
زیر تیر ابرو کمان از ناز بالین کرده اند
در فضای عرصه لاهوت جولان میکند
شهوارانی که خنک نفس را زین کرده اند
عمر ها بر عارضت شب تا سحر خون خورده اند
عارفان تا دل بسان غنچه رنگین کرده اند
بسکه در آئینه خوبان روی خود را دیده اند
عاقبت آئینه را چون شیش عمر و بین کرده اند
کام عیش خویش را پر زهر حسرت میکند
از ثرش نوشی همین آنها که پر چین کرده اند
از سبک روحی دوان رنگ پری دیبایی
شیشه سازان شیشه را برج پشکین کرده اند
طرزبی لغزیدنم از شنگ خطای عین خطاست
زلف در کاکل بیابان رسم چون چین کرده اند
از طبع خود در شهر قندهار گفته
گفته نی که چندین شعر موزون بسته اند حیرتی دارم که تارش را چه مضمون بسته اند
میزند بر صفحه خورشید پهلو از عروج شاه بیت ابرویت از بسکه موزون بسته اند
مردمان دیده ام از حسرت لعل لبت همچو یاقوت دل صد پاره ام خون بسته اند
هیچ دانی مطربان را چوب دستی از کجاست نغمه های سوز دل بر ساز قانون بسته اند
از لب خندان جام و اشک مینا فارغند می پرستانی که دل بر چشم میگون بسته اند
شاخساران را نشیمن قله قاف فناست عاشقان زان آشیان من گنج بیرون بسته اند
یک سخندان همچو طرزی کو بمرز سخنفت گرچه استادان بسی مضمون کنون بسته اند
بر طبق بیدل در کابل گفته
آنانکه شهپر قدرت شکسته اند چون بخت از طلسم در غنچه رسته اند
روشن دلان زبسکه جبین شان گشاده است بر سنگ مدعواشینه در را بسته اند
آتش دمان زشعله عشق تو دم بدم بیخود بمرغ بر سر آتش نشسته اند
آن بیخودان که بتوز خود چشم بسته اند همچون نگاه از نظر خویش جسته اند
با نغمه ای پرده قانون راستی عشاق سینه چاک بچنگ گسسته اند
خونین دلان که غنچه باغ محبتند پیوسته گرشوند بهم به ز دسته اند
آزرده گان شکسته دلها بجان خرند گلها عذاب الفت رنگ شکسته اند
خوبان همه کجا که گذارند باز ناز عشاق خاکسار بتب در نشسته اند
دلهای عاشقان زدکان در خریداریم چون پسته سینه چاک چو بادام بسته اند
آن بیخودان که سر عرش هم بطارۀ ام از چشم مردمان چو نظر بر جسته اند
از تیغ چرخ خاطر آزاده فارغ است وارستگان خویش درین تیغ دسته اند
بیدل شکسته رنگی طرزی چودید گفت رنگ دل است اینکه بر رویش شکسته اند
جواب
جواب صائب در کابل گفته
جماعتی که بیادت چو جام خاموشند بکنج میکده چون خم نشسته در جوشند
کجا بکش چشم قدم ز ناز نهند که رخ ز دیدن اغیار این بتان پوشند
بروی اتش غم عاشقان سفینه کباب سیاه روز تر از خال آن بنا گوشند
ز خود تهی شدگان غم تو چون منه نو رخسرت و دوش تو محو آغوشند
زسوز سینه جگر خستگان آتش غم چو دیک بر سر آتش نشسته در جوشند
زشوق بوسه لعل لب تو تشنه لبان دهان پر آب تر از در با گوشند
چو طرزی انگر شود مست جرعه ساقی ببزم در د قدح را چو صاف مینوشند
بر طرز بیدل در کابل گفته
آن صاف دلانی که بیاد تو خموشند چون حلقه گرداب فرو رفته بجوشند
عقد سخن از گوهر یکدانه به بندند آنانکه بمانند صدف صرف خموشند
بر درد کشان پای مزن دست نگهدار کایشان همه مانند سبو لایق دوشند
آهنگ خموشیت مرا نغمه سرا کینجا در و دیوار همه پرده گوشند
در کنج خرابات حریفان قدح کش چون خم همه از مستی خود بر سر هوشند
گرد ز بسیم است کر گوهر شهوار در پیش بناگوشت حلقه بگوشند
این قبله نامان که نفرید از مکامند در دست ایکا کش پیچم بفروشند
از زهر دم شیر حسودان بشو ایمن چون شان عسل کر چه سراسر همه نوشتند
جای که بود طبع تو طرزی سخن آرا فهمیده زند حرف کسانیکه بهوشند
از طبع خود در قندهار گفته
هر کرا شد همت عالی ز استغنا بلند لیک سرو گردن رو و چون موج از دریا
هیچکانه قطره می بر لب جام شراب زان سبب شد پیش ساغر گردن مینا بلند
کعبه زاهد کجا روکش شود با شمع جام زانکه زاهد پست فطرت شمع صهبا بلند
تیغ قاتل میطپد چون شهر بسمل بخون میکشد از بسم شور طپیدلها بلند
اختلاط اهل شرب خیزد از خمیر شوق وحشت مجنون شود از عیدان صحرا بلند
غنچه عشرت نچیدم از گلستان امید دست کوتاه و سرو آن سهی بالا بلند
گر نسازد طبع ما با اهل عالم عیب نیست زانکه دنیا دون پرست افکرتر ما بلند
رتبه عالیست اینی حاصل افتادگی از مکینی بوشینم پایه اعضا بلند
دوش شر با برخواندم مطلعی از شعر خود گفت الحق شعر طرزی هست سرتاپا بلند
جواب صائب در کابل گفته
هر کجا طر زسخن آن لعل خندان افگند از دهن جای سخن گلهای ارجوان افگند
چونکه میگردد خرامان قد شمشادش بناز لرزه بر سیمین بید بر سرو خرامان افگند
دامن مطلوب در راه طلب آسان گر هر که در جیب گدا از دست احسان افگند
رشته جان برتنم چون دام ماهی میشود چون برنج قلاب مشت زلف پیچان افگند
تنگ چشمی مینماید پیش استغنای فقر گر نظر چون مور بر ملک سلیمان افگند
قطره می گر چنین از لعل میکونش چکد کشتی بنیاد زاهد را بطوفان افگند
عشق پست هر کرا از جام خود یک جرعه داد آسمان را بر زمین چون سایه آسان افگند
در مقام جانسپاری هان مکن یارا نگیا عاشقان سر را بپای او دوان افگند
دان بجرم ناله ام مد هوشت این غافل که آه میکند طوفان که آتش در نیستان افگند
آه چون گیر در سائی جمعشان شنیویست تیر از وصل کمان خود را بمیدان افگند
بوسه میتاب از لبر شوق لعل دلکشش چون سخن خود را بران لبها خندان افگند
طرزی چون صائب بقت نکتہ سنجی کن سخا ورنه کاه سبزی بهر کش سنگ آن افگند
بر طبق بیدل در کابل گفته
باز نظم
بار طبعم چون خیال عالم بالاکند
کام دل اشیان رومیه عنقا کند
دفتر امواج طوفان کیفلم شوید باب
چشمه چشم اگر چشمی در یا کند
هر که خواهد چون قدح لب بلب سقا خند
از ادب یک چند باید خدمت مینا کند
هر که خواند نقش عالم ہمچو ساغر میکرد
بر جمال دختر رز دیده را بینا کند
تب آن باد بهار روزی بستان گذرد
فتنه صبح قیامت در چمن بر پا کند
فکرم از بار یک بینیها شود تا در نظر
تا میان زلف آن موی میان پیدا کند
کنگام له فکر مضمون لب او بگذرد
طبع بد مست مرا در دشن خوار سهبا کند
از هزاران عقده آن زلف مشکین یک گره
شانه با صد ناخن تدبیر نتوان واکند
از سخن پردازی طرزی چه جای حیرت است
طوطی طبعش اگر آئینه را کویا کند
جواب صائب کابل کشته
چو شانه دست در ان زلف پر عتاب کند
دلم نخواف کف شاطه را خضاب کند
گر بروی عرقناک او نظر رو کنم
چو شیشه ساغر چشم مر از گلاب کند
جمال شاہد مقصود کی تواند دید
کسی که وقت سحر چشم دل بخواب کند
ر روی عقل بفتوی عشق مقتول
کسی که موسم گل تو به از شراب کند
زبس که حسن تو دارد فروغ دل کرمی
رخت بدامن هر ذره افتاب کند
نسیم زلف ترا با د کر برد بختی
ز رشک خون دل نافه مشکاب کند
چنان بر بزم تو چون شمع سینه ام گرم است
که آه من دل پروانه را کباب کند
مزار سگوه ام در شکست رنگ رود
اگر نگاه دو چشم تو دل خراب کند
بدست طرزی اگر اوفتد بیاض رخت
هزار بوسه ز یک روی انتخاب کند
جواب کلیم در قند هار گفته
اگرس است چو من دست پیدا کند
بکزه کار دو صد خنجر فولاد کند
سخت بیرحم وجفا جو است بمین آن صیاد ترسم اورا بدستم ناکم آزاد کند
کس بسوز دل پروانه نکرید بجوشمع غیر شیرین که فغان بر سر فرهاد کند
زندگی چون بحقیقت نگری بر بادست خاک بر فرق کسی کو طمع از باد کند
جای امنی کجهان گنج قفس ماند بس مرغ دل زان هوس خانه صیاد کند
آسمان گشته کدورت بدلم یاران جمع که مکدر شود انکس که مرا یاد کند
نیست آنی که کسی اتش غم بنشاند نیست خاکی که کسی بر سر خود باد کند
قدر یار از کف طرزی شده اکنون بیرون روی یاران دگر اق ناله ی و بغداد کند
جواب صائب در کابل گفته
در چمن جلوه چو آن قامت شمشاد کند سرو را بر لب جو بنده آزاد کند
تیشه از شرم خجالت نگند سر در پیش بیستون چون سخن کشش فرهاد کند
دل صد پاره چسان تاب نگاهت دارد طره شوخ تو چون رخنه بفولاد کند
سینه آینه را شانه کنی با مژگان چشم بدست توچون مست بیداد کند
نیست بی یاد بگیدم دل حیرت زده ام نو فراموش نی نا که ترا یاد کند
چشم آئینه اگر شوخی حسنش بیند جوهر آئینه را چشم پریزاد کند
تکیه بر حسن مکن تا که نیفتی زمین بر زمین خورد کسی تکیه که بر باد کند
مرغ دل جانب دام تو چنان شاد رود همچو آن طفل که از مکتبش آزاد کند
میکنم ناله بگنجه قفس از دلتنگی که مرا ناله مگر یاد بصیاد کند
نقش معنی تو طرزی بگلستان سخن بی حسرت همه در ناخن بهزاد کند
از طبع حود در کابل گفته
حسن گرم تو چنان کردل ما آب کند جلوه ات آئینه را خیمه سهراب کند
برق حسن تو چنان نور تجلی دارد دل اندیشه اگر کوه بود آب کند
طرق
طوق قمری بر سر سرو قد کوته بست
گر صبا بخت زلف ترا در چین گلاب
سوی ما چون مژه از ناز کشاید کان شوخ
زان کنم گریه به پیش تو بهنگام وصال
یاد ما دام دو چشم و لب چون پسته او
گر چنین آب بکار کون رود از سیل سرشک
خواب در دیده بیدار نه بیند در خواب
گر صدف قطره باران در یکدانه کند
بیکمان روز سبب سبب می آرد
نور و بخش است بکاشانه ام از بس طرزی
سرو را جلوه قد تو در لباس آب کند
مشک را در جگر نافه چو خوناب کند
خواب چشمش مژه را پنجه رشکاب کند
دیده را دیدن خورشید پر از آب کند
اشک را بر مژه ام دانه عناب کند
چشمه چشم مرا سمر سر خاب کند
چشم شبنم بکجا وقت سحر خواب کند
اشک را دیده من کوهر شاداب کند
هر که از عین سبب تکیه بر اسباب کند
سینه را خانه من پر تو مهتاب کند
جواب صائب در کابل گفته
ترک چشمت در س افسون کر چنین از برکند
از دو سو مژگان او گردلم تازد چنین
رشک رخسار عرق آلودت بر طرف باغ
دقت آن آتش رخسار حسن را که در بزم وفا
در دل صد چاک دل تخم وفا افشانده ام
بسکه دارد چاشنی لعل لب شیرین تو
میلوا بانین کل مه تن کوت پس بگرد و رشیطنی
سیرم می پستان بگذری از روی ناز
صائت پرواز شهرت نیست معنی سیخ
سرمه را چشم تو چون مژگان زبان آور کند
بر دل من صحن گلشن را صف محشر کند
اشک شبنم را بروی غنچه ها جن کند
چون سپند از شوق رویت رقص در مجمر کند
دانه امید ما تا از کجا سر بر کند
زهر را در کام جان پر شهد چون شکر کند
در چمن چون عندلیبم ناله کردن سر کند
تلخی با دام چشمت زهر در شکر کند
در سخن طرزی دو مصرع کار بال و پرکند
جواب واقف گفته
دل دولت کسی خودگر تو تقریر کند
طبع خندان ترا غنچه تصویر کند
دل بیچاره چه سان پیش تو فریاد کند
ناله را طبع تو چون حلقه زنجیر کند
گر گدازد نفس سرد ول سندان را
آه من هم بدل سخت تو تاثیر کند
در ازل قسمت ما رندی و ستی کردند
بنده با قوت تقدیر چه تدبیر کند
بسکه قانع بکم از فیض قناعت شدهام
دیدن کاسه همسایه مراسیر کند
حکم تیغ تو چو آبست روان بر سرما
کیست تا یک سر مو حکم تو تغییر کند
پیش آن شوخ نگا نذر بزاری گویم
کاش چشم تو دلم را بسپر تیر کند
بخدا روز جوانی نگذارد بی رزق
آنکه پستان امل بهر تو پر شیر کند
دوش طرزی بشن آن شوخ زمان میگفت
عشق این تازه جوان عاقبت پیر کند
غزل صائب مدعی از جناب طرزی صاحب مرثیه مضمین خواند
گفت نقیب ناله ام گردون پراخگر کند
چون صیاد اشیان مرغی صفیر کین کند
بپس کرب و بلا ار تاب سور تشنگی
دانه را سازد سپند و دام را نخچیر کند
زخم قاسم ساخت چون لعل سمدی شیخ
خون گرم او نمیدانم چه با شمشیر کند
گفت کلثوم ار بگریم زیر گردون پاک نیست
شعلهام ضبط نفس از تنگی مجمر کند
جای خون شاه دین از خاک سر زد آفتاب
پرتو این می دکان شیر را مخمور کند
گفت زینب شب روح الامین سوزد نجوم
آه گر محکم گذار بر صف محشر کند
سرو گلزار نبی را چون فگند از پای چرخ
دانه امید ما از خاک چون سر بر کند
گر ندارد درد اهل بیت طرزی در جگر
شمع خاکستر عزا در انجمن بر سر کند
جواب صائب در کلان کلته
ای خوش آن پیرو که منزل در رباط دل کند
نقد جان بر کف نهد سودا بعشق کامل کند
مست خواهد گشت خیز دچون قدح ما دوشس
هر که در میخانه بر پای خم منزل کند
وجوان
بخوان بکرم نازان همعنان کردو چوبرق
کوی جانانه کسی گر اشک مرجان گل کند
خشکی بخت بدم گر سوی دریا بگذرد
بحر را در پیش چشمم خشک چون ساحل کند
بر مرادش صد گل مقصود روید بر زمین
هر که از آب دو چشم خود زمین را گل کند
از ضعیفی گرچه با ما است خون بسمل
لیک جا همچون حنا در پنجه قاتل کند
در گلستانی که رخسار تو گردد جلوهگر
خوبی روی گل از شرم باطل کند
در میان اهل دل آخر مکمل میشود
روز و شب هر کس که از جان خدمت کامل
بشنو این دو بیت طرزى محمد صرف او
منعمان شہر مانع لب سائل کند
جواب صائب در کابل گفته
همدمی خواهم که با خود محرم رازم کند
در ز خود بیرون روم آهسته آوازم کند
خدمت دانشمندان با خویش احسان کردنا
روی خود اول به بیند هر که پروازم کند
در بیابان غم او کاش صیاد هوس
بهر صید دل قفس از چنگ شهبازم کند
بر لب من خنده با دار تفکر جامیدهد
چون گل نشکفته گر باد نفس بازم کند
شهر پرواز من از بال عنقا بگذرد
گر حصیر شوق تو پر در بال پروازم کند
ساده نقش افتاده از بس گر در عالم سود
بشکنه رنجم اگر نقاش پردازم کند
عقده کار مرا بکشود دندان کسی
ناخن لطفش گر از دل گره بازم کند
ناله در قانون غم مضراب بر تار میزند
خامشی شاید که تار نغمه سازم کند
ای بهارستان خوبی در چمن چون غنچه لیب
یاد رخسار تو پیر هم که گلریزم کند
در میان کشتگان طرزی سرافرازی کنم
گر کشته تیغ بیدادش سرافرازم کند
جواب صائب در کابل گفته
من نه آن رندم که شور باده مدهوشم کند
یا لب پیمانه میحلقه در گوشم کند
چون حباب از می پرستی بحر را بر سر کشم
گر جوای لعل میگون تو مینوشم کند
بی رخت در بزم از ان در دیده نا دارم نظر
دیدن چشم تو در بزم که مدهوشم کند
بسکه از مستی بپای خم بسر غلطیده ام
چون سبو باید که رندی در بدوشم کند
صبحدم گلپیر هن از خواب بر خیزم چو گل
گرشبی آن غنچه لب مستی در آغوشم کند
نکته سنجی زانخموشیهاست سد گفتگو
سرمه خوردن کی بسان خانه خاموشم کند
خامشی کی میتوان پوشید راز سینه ام
سرّ آن دانم که پنهان زیر پوشم کند
بحر را در زیر پیراهن بپوشاند حباب
پرده پوشی کی تواند زیر دوشم کند
دل بسان مرد مک از نور بینائی طپید
در نظر گر سرمه خال آن بناگوشم کند
در دل آگاه من انوار بینائی شود
گر مرا از مغز غفلت پنبه در گوشم کند
نور برق خنده اش طرزی بهنگام سحر
از صفا لبریز چون صبح بناگوشم کند
جواب صائب در کابل گفته
قدت چو آب سرو چمن را روان کند
رخسار چون گلت بتن غنچه جان کند
طرز نگاه شوخ تو مژگان سرمه را
بر دور چشم مست تو میل زبان کند
دل آب چون نکرد دم آن طفل شوخ شنگ
نی را چو شعله خوی تو آتش بجان کند
صد طعنه بر طراوت برگهای گل زند
آن خار و خس که بلبل از و آشیان کند
خون جگر چو آب ز دست هوس خورد
نان آرزو کسی که از ین گرد خوان کند
از بسکه تنگجای فتاد است چشم تو
بر دیده هر نگاه تو کار سنان کند
افتادگان عشق تو از همت رسا
چرخ بلند پست تر از آستان کند
خود را بزیر پای هوس خاکمال داد
غفلت نه خویش هر که در ین خاکدان کند
سبز پوش فوج بهار خیالت چه گلشن است
کز خار خشک طرح گل و گلستان کند
از شور ناله غم و درد تو همچو نی
آه خموش را بلب من فغان کند
دزد ره است آن دهن تنگ بی نشان
خود را ز مردمان بنظر زان نهان کند
۳۰۳
دل بسکه ذوق تر تو دارد ز کوهسار
طرازی ز خویش رفت چو صائب بناله
مردم به پیش خوبرو دندانشان کند
ارام را غرام توکوش عنان کند
جواب صائب در کابل گفته
یاد رخسار ترا چون دل دیوانه کند
بسکه خون کرم بود ان بت سنگین دل من
خون دلهای اسیران چکند از شانه بخاک
سرچون سایه بخجلت بسپر خاک فتد
کر باین حسن جهان سوز محفل آئی
نور حق جای بکنج دل ویران دارد
کس علاج سر مخمور بصندل نکند
چون اسیر باده کشانش ببرد دستش ده
میرساند پشی بانگ ازا مهد را
بهرحوصله از ناز نشیند طرزی
سفید از عکس جمال تو پریخانه کند
چون برهمن دل من خدمت بتخانه کند
دست مشاطه اکر زلف ترا شانه کند
در چمن چون قد تو جلوه مستانه کند
شمع پنهان رخ خود در پر پروانه کند
نور چون کنج از ان جای بویرانه کند
چاره در دسر م را لب پیمانه کند
خدمت پیر مغان هم که بمیخانه کند
اگر از دانه دل سبحه صد دانه کند
هر که در بزم چومن نعره مستانه کند
از طبع خود در سرداحی کمال در کابل کشته
دلم بیاد رخ آن جمال کریه کند
ز در و روز جدائی زبس کداز و جفا
صفای طبع مرا آب دهانم شد
زسر داحی این کنم فریاد
بجویبار هنر بسکه آب خشک لبی است
ز بس بباغ مروت نمی طراوت نیست
زبان خامه چو چشم دوات پر آبست
کلاب آب شود ز انفعال کریه کند
دلم چوشمع بشام و صال کریه کند
چوابشار ز آب زلال کریه کند
به دل زحسرت درد و ملال کریه کند
تشنه کامی دهقان سفال کریه کند
بخاک ریشه بکال نهال کریه کند
بمرگ یکسر شخص کمال کریه کند
روست سخت دلان سخن تسکین طرازی
چو چشمه جمجه چشم حبال کریست
جواب صائب در کابل گفته
یاد رخسار تو چون عزم گل افشانی کند
لاله خودروی اورا گل گریبان میکند
خاطر جمع مرا حرف سر زلف کجت
نسخه اشفت وضع پریشان میکند
خال نو قهر محبت بردل عشاق زد
مور در دوران خط حکم سلیمانی کند
نیفرس پخت دل در پرکاله جان آرزو
ناو کش راسینه میجوالد که مهمانی کند
در چمن کز پیش روی کل به بند حیرتیم
خنده تصویر کل حیرت زحیرانی کند
میکردار د دل هوای بوسه پای ترا
سجده با خاک درت باهمین پیشانی کند
هیچس تنک مرده دل افتاده باشد برزمین
هر که در راه بتان از خود کران جانی کند
هر چه با ماسید از عالم بالا بود
ما صدف احسان کوهرا بر نیسانی کند
بلبلان چون غنچه خاموش کردد در چمن
عندلیب خامه طرزی چرخوانی کند
بیدلش بیدل در کابل گفته
مستان که می بیاد لبت در سبو کنند
دیکر شراب خلد کجا آرزو کنند
ان صاف طینتان که بخود سر فرو کنند
خود را چو موج دام رم آرزو کنند
اظهار جوهر شرک سنگ است در نظر
آیینه خاطران زچه عرض نکو کنند
از جوش در دبرق روان تو دیدم
مانند ابرکریه زهر تار مو کنند
چاک دلم که زخمی مژگان ناز اوست
خوبان کرشمار نگاهش رفو کنند
غیر از توکس بعالم امکان نکردہ کرد
خود را کرز خود ر ہت جستجو کنند
حرص و ہوس ترا بدلت ساخت بیخو دیش
ما نعش دانه کاش نرانند خو کنند
از ناز کلرخان چو صدایش شنیده اند
ما حرف خاشی همه در کفت و گو کنند
از در دو تنفس دل خونین ملان چونی
از جوش کریه ناله کره در کلو کنند
این سخن میشکند ساز گفتگو ماند خامه میدا گر در گلو کند
شاید کشید لاغری عاشقان زار در خانه گریه وی سوهان نمو کنند
از انتقام دیده بپوشم که عاجزان از ضعف خویش موی بچشم عدو کنند
دلخستگان زسیر گل و لاله فارغند گلهای داغ را بخیال تو بو کنند
مشک ختن بدوش صبا ما خطر درود هر جا سخن ز چین خم زلف او کنند
ماند غنچه که دل رنگین شود برون خونین دالان چو سر بگریبان فرو کنند
آبها چو کله سیماب میشود گرم اینج تو اکستر مه در بر کنند
دریای دهر را که سرابست موج او عالم مرآب قوطم در سبو کنند
دامان لاله دار شود جیب خاطرم گلهای داغ را بشگفتن غلو کنند
چون جان گوهر آب کند میتون نجاک تا آمنه غبار سال در دکون فرو کنند
انا بکه خلق آئینه حق شمرده اند بحر محیط را ز تو تبسم بجو کنند
با تار شبنم و رگ گل هر سحر کهان سیراب می دیده گل را رفو کنند
از ساغر سپهر کشد باده مراد انها که خون چومی بدل آرزو کنند
دستان حصار گردن امید نایکن دستی بدوش خویش بیان سبو کنند
طرزی عیان شود زسخنها بیدلم در پرده اهل درد اگر گفتگو کنند
شاید او ا کنند چو طرزی نماز عشق با خون دیده هر که بحقیقت وضو کنند
جواب صائب در کابل گفته
عکس لعلت چون درون میناام جا میکند در نظر هر قطره اشکم چو مش بهیا میکند
دل زبد مستی بزم می پرستان تا محر سجده پیش روی ساقی همچو مینا میکند
زیر بار کشتگان ناز سازد پشتها چون بمقصد کشتن ما دست بالا میکند
از غرور حسن چون خورشید تابان صبحدم روی کل را در چمن تنها تماشا میکند
طوق قمری کرده در گردن نگهداردوش شق
در سراع نکہت پیراهنش باد صبا
باغبان تا چند روی غنچه را پوشی بخار
حسن یوسف را که کل در پرده عصمت ندید
پیش حسنش ضبط خود دارد با طرزی نخواه
در کمنان جلوه چون ان سروبالا میکند
ہر سحر بند قبای غنچه را وا میکند
بوی خوش کل را میان باغ سوامیکند
جذبه عشق از سر بازار پیدا میکند
تابش رویش سراچون اب فی با میکند
بر طبق بیدل در کابل گفته
بر لبست چون جام حرف بوسه انشا میکند
سرفرازان کی کنند گردن کجی از احتیاج
شیشه نتوان کرد پنهان باده را از چشم ما
خاک راهیم ای ما تمهید ساز ابروست
سوی مقصد با پر و بال ہوس نتوان پرید
چون عذار مشکین او بہنگام عرق
سینه صد عقده غم بر دل آزادگان
چونکه بر خیزد بپا آشوب بنشیند بجا
دیده بی آب ما طرزی در دل میزند
شیشه از خمیازۂ حسرت بغل وا میکند
سرکشی در پیش خم ما جام صہبا میکند
راز دل را طبع نازک زود رسوا میکند
سوز در خاک اینچ دانه بالا میکند
شهر پروانه کی پرواز عنقا میکند
جام ما می را انفعال خویش پیدا میکند
یک کره چون از غم کیوی خود وا میکند
چونکه بنشیند کجا صد فتنه بر پا میکند
ابر چون بی آب کردد رو بدریا میکند
برطرز بیدل در کابل کشته
در چمن یارم چو برخ پردہ بالا میکند
گلرخان از بسکه هر جا جای خود وا میکند
بسکه نقش دلنشین افتاده یاد ناوکش
چون سحاب اوج عزت اسب ار ابروست
حاصل سرمایه سود دو عالم مفت اوست
غنچه از بیطاقتی بند قبا وا میکند
حسن شیرین نقش خود در سنگ پیدا میکند
جای دل پیکان او در سینه ام جا میکند
ضعیفان دست احسان هر که بالا میکند
جنس جان با نقد درویش هر که سوامیکند
ہالسر
پاس میناد را بگر سخن سمیاد کرد
تا گریبان قیامت دست ما خواهد رسید
دامن مژگان او چون غنچه گردد پر گلاب
در هوای بوسۀ لبهای او طرزی ببرم
چشم بد تخمش امان با دل مدارا میکند
بسکه آن مه وعدۀ امروز و فردا میکند
هرکه سنگ نامردان رویش تماشا میکند
نهر نفس چون جام از حسرت تماشیا میکند
تتبع بیدل در کابل گفته
هر که حرفی زان دو لب وا میکند
هرکه عقده زلف مشکینش کشود
تار بید دخل در گردن تپ
میشود نفس راض تا بر آید زود
بر عذارش کمین کل میباغ
هر که خواهد مدعا از ناکسان
میبرد شخص جسد را بر سخن
زانشک بند چشم دکان شیشه گر
وقت کشتن قهرمان حسن خلق
گر رسد امر رب در زمان
غنچه از خم مرا طرزی بطف
عقده از جایم طرب وا میکند
جود گره از مویشب وا میکند
رشتۀ شمع بار تب وا میکند
هر که لب بهر طلب وا میکند
غنچه چشم ادب وا میکند
راه بر خود از تعب وا میکند
هر که طومار نسب وا میکند
دیده باز از حلب وا میکند
چین بابروی غضب وا میکند
عقدۀ اشکالی سبب وا میکند
تیغ خونریزیش طب وا میکند
در روش بیدل در کابل گفته
باور نقش در دل من ریشه پیدا میکند
گردن همت ز بار منت دونان کشد
مردم چشم پری را در شب تار خیال
غمزه و خون گرم از دل میباد ترکش
تخم سودا ریشه زین اندیشه پیدا میکند
هر که روزی ار تلاش و تیشه پیدا میکند
در دکان موی دل زا ندیشه پیدا میکند
باده گلگون زخون این شیشه پیدا میکند
آمد و رفت نفس مصروف آه و ناله شد جای نی شور دمد ازین نیستان پیدا میکند
لذت رقص سپندم بر جگر آتش نشاند اهل همت خیرت از بیم تپش پیدا میکند
جنبش بال پری در قاف می بیند عیان هر که در فکر رخش آمد تبش پیدا میکند
بازوی فرهاد عشق هر سه در بیستون جویها خونر از نوک تیشه پیدا میکند
طبع نازک از سخن صدجای با هم بشکند نازک اسنک پیر شیشه پیدا میکند
طرزی چون تبدیل زوال عمر بیداری شود نخل ایمان در غضب ریشه پیدا میکند
جواب صائب در کابل گفته
هر چه دل و دیده پر از آب میکند بخشم همان قدر سوه تر غرقاب میکند
بینایی دل ار بدد چشم کهنه چاک ابروی خود چو طره پر از تاب میکند
مینا بمسجدا شیشه زیا آورد و در شوق چون یار غرم جام می ناب میکند
از بس بیاد آن در یکتا کر یستم چشم مرا سرشک چو گرداب میکند
هر کس که کرد سجده بمطلق دو ابرویت بر قبله پشت خویش چو محراب میکند
هر دل که پیش عارض او سجده میکند عرض کنان بدامن مهتاب میکند
هنگام دیدن تو از ان گریه میکنم چون آفتاب دیده پر از آب میکند
از بیقراری دل بیتاب ما مپرس آئینہ را جمال تو بیتاب میکند
آخر در آب دیده طرزی فتر فت سیلاب اشک ہمہ سر غرقاب میکند
جواب صائب در کابل گفته
جام می با می پرستان این حکایت میکند بچگان در چشم بد مستی کفایت میکند
در حضور بزم ساقی نشه پیما بھا پیش رندان زان لب میگون حکایت میکند
با دل صد پاره ما نرگس بیمار او گاه نشتر میزند گاهی رعایت میکند
جام خالی از صد لب ریز میگردد پیرم پیر مستان از فلک طرزی شکایت میکند
بگذر
میستاند نقد جان بمیدهد یک بوسه ام
الله الله باچه حد با ما عنایت میکند
ترک چشمش نقد جان و دل بیغما پاک برد
ظلم ترکان بین که چون دراین ولایت میکند
حلقه زلفش دلم از هرزه گردی باز داشت
زلف کافر کیش او ما را هدایت میکند
چشم من بیمار زلفش غمخورو دل از دست رفت
زهر اگر بر یار سد در دل سرایت میکند
بندگان با ما عنایت گرندارد باک نیست
لطف حق طرزی مرا روزی حمایت میکند
از طبع خود در کاس گفته
عاشقان جانی که قصر دل عمارت میکند
خوبرویان بھی را رفته غارت میکند
چون نباشم مست از محراب چون پیشون
سوی مستی چشم او را اشارت میکند
بر مصلای نیاز عاشقان خواند نماز
هر که با خون جگر اول طهارت میکند
سربزیرتیغ عشقش باختن از عقل است
سود از جان بافت هر کس اینتجارت میکند
جیب دامانم زرشک لاله گون گلزار شد
دیده ام خون دل خوردن جسارت میکند
بسکه میسوزم ز تاب آتش شوق سخت
دل بآه سرد از گرمی حرارت میکند
عاقبت طرزی شادی گه نشین عشق اوست
هر که قصر دل بآب غم عمارت میکند
از طبع خود در قندهار گفته
با ناز بسکه چشم تو بیداد میکند
در سینه دل زدست تو فریاد میکند
اینه چست نامشکن ز انکه چشم تو
از غمزه رخنه در دل فولاد میکند
خمیده است رابطه زلف و شانه را
سر پنجه بان که خدمت شمشاد میکند
در گلستان روی تو باصد نوا هزار
درس حدیث عشق تو با یاد میکند
هر چند چشم مست تو دل میبرد ز حد
در دلبری و زلف تو بیداد میکند
در بستر غم این همه خونابه ریختن
با طفل اشک پیر دل ارشاد میکند
از رشک نافه خون جگر را بجای مشک
هردم بیاد زلف تو برباد میکند
طرزي به پستون سخن در فنون شعر
كلمات نو كار رديف پاد ميكند
جواب مسائب در كابل گفته
دل را خيال چشم تو مخمور ميكند
ياد لب تو رخنه دلم شور ميكند
نزديك تر ز جان مني در حريم دل
نزديكي تو در سرم زما دور ميكند
آن شوخ جنگجو كه كمين گمان ناز
دل را به تير خانه زنبور ميكند
از يک نگاه گردش آن چشم سرمه رنك
روزم سياه چون شب ديجور ميكند
هر كس بحرف محض كند راز حق بيان
بر روي دار رقص چو منصور ميكند
از انتظار ديده فيروزه سبز شد
از بسكه ياد خاك نشابور ميكند
از بسكه در كمال ملاحت بود لبت
نام لب تو كام دلم شور ميكند
صرف سوال اگر بخيال آورد لبم
شرم خجالتم ز يمن كور ميكند
شوق ترانه خانه با د خيال تو
دل را چو حشره مست و غفور ميكند
طرزي بكوي عشق چو موسي بهر طرف
مردان چراغ از شجر طور ميكند
جواب مسائب كابل گفته
بر روي صبح هر كه نظر باز ميكند
چون غنچه بر حديقه جان باز ميكند
تصوير غازان مژهاي دراز او
صيد شكار جنگل شبنم ز ميكند
بر عارض چو برك كلت دانه عرق
چون شبنمي كه بر رخ كل ناز ميكند
از سير گلشن دو جهان چشم بسته است
هر كس كه بر رخ تو نظر باز ميكند
آخر بسان تير بخاك مي تپد شست
انكو ببال غنچه جور ور باز ميكند
ما را حساب جانب درياي نيستي
بحر ف و صوت هر نفس آواز ميكند
عشاق بينوا تو با چنگ راستي
بأ سازي زمانه بخود ساز ميكند
هر كس كه واقف است ز خوب و بد جهان
انجام كار خويش ز آغاز ميكند
صدها
صد جاگرہ زند بدم جنبش صبا
یک عقده ز زلف تو ما باز میکند
آن سوی قاف صید معانی کندنگاه
طرزی چوباز شکر تو پرواز میکند
جواب صائب در بند بخانه کابل گفته
با دلربا وجوان دل مایوس میکند
آمد شد نفس دل اندوس میکند
چون اشک چشم غمزده گان شب فراق
بخت بدم تر قی معکوس میکند
سوز غمت درون دل ما ز کم بود
با شمع جلوه از ره فانوس میکند
هرکس شنید وصف دهان تو از لبم
بی اختیار بر دهنم بوس میکند
گلهای داغ عشق تو برسینه و دلم
در چشم شوق جلوۀ طاوس میکند
پیرانه درستم نکند ناله وفغان
جمعیت شکوه شیر نی چون کرس میکند
آن شوخ شمخجان زپی صید عاشقان
بال خدنگ از پر طاوس میکند
طرزی دل شکسته صد چاک تار شوق
در دیر عشق ناله ناقوس میکند
بر طاق بیدل در کابل گفته
نی ولم دلبر چوبرکس پر ز ناوک میکند
سینه را پیش صد جا مشبک میکند
تا که نقش خال مشکینت بپاض ممی رود
مردمک را چون نقطه از چشم ما حک میکند
با د اشک من اشارت میکند با عارضت
انچه با رخسار خوبان داغ چیچک میکند
رشک خالت در میان دفتر خوبان حسن
نقطہ می منتخب را نقطه شک میکند
در درون شیشه روی می نماید صاف تر
در نظر سیمای پیری کار عینک میکند
بی لبش ناسور گذشت تیغ اور اب گوش
بر سر مور من کار گزنک میکند
هر طرف چون گرگ مدرک خون شارک میچون
سنگ چشمی هر که با مردم چو از یک میکند
شوخی نظارۂ عشاق یا رو میکند
انچه نوک نشتر فصاد با رگ میکند
معنی ارحم ترحم را چو بر خواند می بدان
با رگ و پیوند بدلی خنجر حک میکند
خواجه از حرص مزدنی نیم را صد شمرد
طرزی از ذوق کمی صد لک لم را یک میکند
جواب مسائب در کابل گفته
جائی که جلوه آن قد چالاک میکند
از بال قمری سرو سپر خاک میکند
رنج خمار نشه می گریه آور است
از بند بند گریه از ان تاک میکند
دست تطاول ستم گلرخان ناز
پیراهن صبوری غماک میکند
زان باده شد خرام که در دهر پر ملال
یک لحظه شاد خاطر غمناک میکند
عشق شررفشان تو با جان عاشقان
آن میکند که شعله بخاشاک میکند
هر موج پراشکی که دیده است درقندام
سر وقف جبین حلقه فتراک میکند
خوبان بآب گرچه رخ خویش کرده پاک
روی تو آب را ز صفا پاک میکند
زاندر بهر طعمه مشکوک زلف غیر
دندان حرص تیز بسواک میکند
آسودگی کنج قفس مرغ دل چودید
سر وقف دام حلقه فتراک میکند
معشوقه بهار عذار شته را
هر مسجدم بدامن گل پاک میکند
طرزی بباغ غنچه و گل پیش باغبان
پیراهنی بیاد کسی چاک میکند
در امر تقیه در خصوص بابا نانک که سکه اهل هنود گفته
هندوان دانی چرا تعظیم نانک میکنند
یک یکت ده ده بگویم ملکه صد لک میکند
زر پرستها هند و پیش عالم ظاهر است
سجده پیش زر کند کی پیش نانک میکند
کعبه و سقف و در و بامش سراسر از طلا
پیش زر سر میکند اردکون خاشاک میکند
گر زر و زیور جدا سازی سقف و بام او
پابجای سرو پای بابا نانک میکند
قوت اسلام کم شد قدرت هند و زیاد
زان ایران پشت پا رومی زدان سبک میکند
بین باین شست یه دیبان که طرزی چندین
با وصول تنک و تامی چونیک و تاپ میکند
طرزی کر روزی بستم بدین بد مشرمان
جای بابا نانک اصطبل اتابک میکند
جواب
جواب کلیسم در قندهار گفته
در دل شب بیاد لم آه دمادم میکند
کشت معلوم که با زلف پرخم میکند
صبح زلف کج خوبان نخواهد دست کس
اسکه آنرا بیجست شانه در هم میکند
بیکو مژگهای بیداد تو غمیزه اردل است
زخم پیکانت بدنها کار مرهم میکند
قطره خونی که میر یزد و دو چشم در غمت
از دل صد پاره گویا پاره گم میکند
دانه در چشم دام افسرد مژگان سبز شد
ز انتظارست اسلکه دایم دیده پرغم میکند
یار من هر چند در چشم است نتوان دیدنش
کان پری رو چون نگه از دیده ام رم میکند
بسکه دیدم منقلب اوضاع آن پیمان شکن
زود بر هم شکند عهدی که محکم میکند
بست عظمی پرورد عاطر زی مخواه
ورنه بار منت این دون قدت خم میکند
در دشتس بیدل در قندهار گفته
چون صبا زلفش پریشان میکند
عالمی را سنبلستان میکند
دی نمودم که نمایان میکند
عالمی را محو و حیران میکند
قطره خونی که آرد دل بکف
دیده آن در در دامان میکند
لخت دل بالای مژه بیجا مریز
ناو کش با سینه مهمان میکند
دل چه باشد زانکه مژگان خونخوارش
رخنه اندر قلب سندان میکند
بمدحری قسمت اردشتم در بزم
آسمانم قلع و دندان میکند
ضبط خود داری مخواه از من که باز
یاد او در سینه جولان میکند
دل بر چون مار می پیچد بخود
زانکه یاد زلف جانان میکند
گر باین رفتار بخرامد به ناز
سرو را در باغ حیران میکند
جان و دل جانفزی کند در پیش او
هر کجا آن شوخ جولان میکند
جواب واقف در هرات گفته
میتوانم سکه در دل ناله خرسن میکند
همچو برنجیر مس در سینه شیون میکند
عندلیب طبع چون موزون برآرد ناله ها
صفحه را از معنی رنگین چو گلشن میکند
بر در بتخانه رندی دوش میگفت این سخن
عاقبت عشق بتان ما را بر همن میکند
راست پیمان جهان پرده دار بها عاشق
عیب پوشیها بعریانی چو سوزن میکند
گر ز تاب آتش عشق تو سوزد دل چنین
آه گرم آخر دل ما را چو گلخن میکند
زیر شمشیر مجبت دل مبرمان آرزوی شوق
شمع سان از جمله اعضا سر از گردن میکند
صبحدم گر بی لب خندانت آیم در چمن
غنچه را در دیده ام پیکان آهن میکند
سیکو دار و قصد دل آزردن عشاق خود
یار ما آگاه در هر قصد دشمن میکند
گر صبا خاکدرت را آورد پیش از سحر
چشم تاریک مرا چون صبح روشن میکند
در بیابان جنون طرزی ز فریادم مپرس
بند بندم چون لب زنجیر شیون میکند
جواب صائب در کابل گفته
صافدل چون آب جو بر هر کجی رو میکند
از صفا او را چو خود هم خویش را او میکند
دل بدور روی او وضع پریشانی جوید
میکند آشفتگی چون با و گیسو میکند
چون رود بیرون ز بزم عشرتم آن رشک حور
شمع بزم را سواد چشم آہو میکند
میخورد از بسکه بر خود تاب آن موی کمر
مارکیس از نزاکت مار برمو میکند
از گریبانش عرق کل بوی گلاب آید برون
هر که سرو قد تماشگاه زانو میکند
میکذارد پای بر چشم بتان از روی ناز
از تواضع هر که قامت خم چو ابرو میکند
از دهان کل بگلشن وصف وی او شنید
زان صبا هر دم دهان غنچه را بو میکند
میزند پی در خم ماتم نیازار کوشها
ترک شوخ شخمه کاکل زور بازو میکند
سر مکش از راستی طرزی که در میران عدل
سنگ را با کوهر دردانه باز و میکند
از طبع خود گفته
بها
۳۱۵
هر جا که سحر چشم او خانه میکند
آن خانه را خراب چو ویرانه میکند
چشمت زبر طاق دو ابرو فتاده است
محراب را تصور میخانه میکند
با دوست دشمنت و بدشمن مدام دوست
آن اشنا رعایت بیگانه میکند
بر عاشق خراب نظر کن که آفتاب
کی نور خویش منع زویرانه میکند
دل را دور زلف هندوی شبگیر کرده
جان را خیال روی تو دیوانه میکند
مرغ دلم بسوختن استاد همچو شمع
زان خنده که بورخ پروانه میکند
صد معنی در ست بهر مصرعش درآ
طرزی اگر که زلف سخن شانه میکند
بر طلق بیدل در کابل گفته
قامت او هر کجا جلوه گری میکند
ناز سهی سر و باغ خوی زتری میکند
انجمن اتحاد جام دو رنگی نداشت
پیر هن شیشه ام باز پری میکند
در ره افتادگی کرد بلندی نکرد
آبله از خود سری فکر سری میکند
ساز عزیزان بزم طبعت مخالف صدا
گوش کش حاشتی عزم کری میکند
جام مقلد نداشت باده تحقیق را
آب چه شد گر حباب شبد گری میکند
سوی عدم شمع سان صاحبت پیغام
رنک زرو خسته ام نامه بری میکند
باد صبا در چمن بوی تو با خویش برد
غنچه زبطاقی جا مه دری میکند
رحمتی تیغ و فا ناز ستم کشد
چاک لب زخم دل عذر سحری میکند
اهل سخن بسته اند به موی میان
شانه مضمون ما مو کمری میکند
تا که براه سخن پیرو بیدل شدیم
لطف دیم در سخن را بری میکند
مست چو طرزی شدم در شب هجر بیدل
شیشه ما سنگ رشک دری میکند
بر روش بیدل در کابل گفته
هر که ایجاد سخن از طبع عالی میکند
مصرع برجسته اش نازک نهالی میکند
۳۱۰
در وداع دوستان ان اشك بار در تخم
گريه کردن سینه ام چون شیشه خالی میکند
شعره الفقر و فخری میزنم در حین جان
کاسه چینی با طرح سفالی میکند
روی شبنم از خجالت چون انار دانه است
بر جبین زان رو عرق بی انفعالی میکند
این صورت گفته هیچ معنی سخت نیست
کی شکار صید چنگ شیر فالی میکند
شیش ابروی کجش خم خورده با دارسات
بدر از قالب تھی کردن خالی میکند
کاه پی بر رخ دگر حلقه برلب میزند
تار زلف سرکشت بی اعتدالی میکند
اختلاط این سیه کاران دلم را تیره ساخت
باطن پر اتش و ظاهر زکالی میکند
چون حرس طرزی ندارد دلخراشی تابد
دل عبث در پیش نادان غزلخوانی میکند
تسبیع میرزا اعظم خان جانان
با عزیزان چونکه یارم مهربانی میکند
با مهرا نزول کند با ما زبانی میکند
نرکس بیمارش از بس سرگران ناز بود
جنبش مژگان بچشم او کرانی میکند
چشم شوخش را چو سیل سر عبار نمیاد
پیش چشمش چشم آهو سرخرانی میکند
انیکہ چند سوی ما هر لحظه از الطاف پنهان
از برای تیره وه مارا نشانی میکند
زلف مشکین کرد رخسار چوهابت حلقه زنا
ما ربر کلزار رویش با سبانی میکند
حاجت سیر گلستان نیست مارا بعد ازین
غنچه اشرف وقت تکلم کل فشانی میکند
پیش مردم آشکارا میکند چشمش مرا
گرچه ایماش بمن لطف نهانی میکند
عاقبت هم سایه بر باش جبین سودم بعجز
مطلب ما را قبول نا توانی میکند
ز ور بازوی تباغم خاکمالی سید هنده
با من این نازک نهال پهلوانی میکند
گر چو کل غلطم بخون بر من نیندازد نظر
چشم او از بکو با ما سرکرانی میکند
دوستم از بس زیار در داد طرزی نمید
سایه هم پهلوی من بیگانگی میکند
بر طبق بیدل در کابل گفته
بت
بت سنگین دلم در بزم تا بدست صهبا شد
ولی چون شیشه ام یک پرده نازکتر ز مینا شد
چه شد گر صد گره زان چین ابرو داشتم در دل
چو گل تا خنده کردی عقده غنچه ام وا شد
بغیر از بود نابودی ندارد هستی موهوم
که رنگ کرده جان از غبار بال عنقا شد
دلم از وسعت مشرب بکنج غم بیا دا و
ز خود چندان برون آمد که زندان وی صحرا شد
بسان نی در خون تا مگر از غصه بنشیند
درین کهسار طبع هر که نازکتر رسوا شد
ز حسن خلق ظاهر خوبی باطن شود پیدا
بوی گل سیلان راز غنچه رسوا شد
بمان غنچه اخرمید رو بستن قبایش را
چو گل از ناز در صحن چمن هر کس خود آرا شد
بگلشن تا خرامان آمد آن بالا بلای من
زرشک قامتش شور قیامت خیزه پا شد
بآه گرم طرزی سنگ را بر ق شرر سازد
سپند کم صله نتوان حریف ناله ما شد
از طبع خود گفته
بوزش لب لعلت ببوسم می آید
خون بخود در این خوان کسم می آید
ز اتش حسرت لعل تو کبا بست دلم
زان سبب بوی کباب از نفسم می آید
بیخود از خود بروم از بسکه براه شوقت
ناله جاسوس زنانگ جرسم می آید
با گل روی تو از تنگی این نفسم
بخبت غنچه ز چاک قفسم می آید
منکه با درد و غمت سایه صفت هم دوشم
زان بهر جا که روم غم بر سرم می آید
من بجان پاک نسوزم بپرونده غم
شعله عشق تو بر قصد حسم می آید
امشب از حسرت دل لخت بکویش طرزی
داد و بیداد مکن داد رسم می آید
جواب صائب در کابل گفته
مبادا آن لب خاموش هر که گویا شد
میان عهد سخنگوی چون مسیحا شد
پند و بلبل مست در چمن گوید
بهار چشم تو روشن شکوفه پیدا شد
چرا گره نکشائی ز غنچه سیم
که در چمن ز دل غنچه گره وا شد
۳۱۸
هنوز آن در یکتا نیامده بکنار
زخود تهی شدم یاربداشت در اغوش
زگریه بسکه مرا بخیه روی کار افتاد
گریبوی چمن آمد آن بلا بالا
بقیه باده عشرت بکام ما دانبست
زعکس لعل می آلود و چشم میکونش
چنان خیال تو بنشست در سرای دل
نشان ما و تو طرزی نداشت یکتائی
چه شد که دامنم از آب دیده در یا شد
چو قطره که زخود مجو کشت در باشد
به پیش خلق مرار از سینه رسواشد
که شور فتنه محشر بباغ پیدا شد
مدام خون بخورد از غصه هر که دانا شد
سرشک سرخ بسبز چشم صهبانید
که نقش خال توام نقطه سویدا شد
غبار پای دوئی خار جمع رعنا شد
بر دوش بیدل در کابل گفته
هر کس که در خموشی دل بسته صدا شد
چون بحر آنو از خود بیگانه دوش برآید
چون افسر سر نشاند بر سر ز روی عزت
هر خنده لبت را صدجان در آستین است
خیز از فغان رگ دل ساز دگر ندارد
احوال سوز دردم از دل نمود روشن
جائی که لب کشانی فهمیده تر سخن گوی
از چهره تو چون گل خون دلم نماید
سوی دهان تنگت ره یافت بیم آخر
بی قامت بلندت نتوان بجای خیزم
گل را از روی حیرت افروخت چهره در باغ
طرزی توان در اغوش دلدار را کشیدن
همچون نی تهی مغز از بند کبر رسوا شد
با گوهر معانی هر دل که آشنا شد
هر سر که از تواضع پیش تو نقش پاشد
میم دهان تنگت سرچشمه بقا شد
چون چنگ قامت من از بار غم دو تاشه
برسینه مهر داغم جام جهان نما شد
دیگر گره نکردد این غنچه که وا شد
آئینه خجالت از سکه صفا شد
مارا که خط سبزت چون خضر رهنما شد
در قعر چاه افتد کوری که عصا شد
تا غنچه زبان ان هزار با صبا شد
هر کس که در غم او دوش چو گهر یا شد
جواب
۳۱۱
جواب صائب در کابل گفته
در بزم انس دلبر من مست طرب شد
چون گل ز بی خنده سرا پا ہمہ لب شد
آتش عشق تو بدل شعله فروزست
چون شمع تنم سوخته گرمی تب شد
دین پیش ز رخسار تو شام سحری داشت
از دست خطت روز سپیدم چو شب شد
آمد زبان ناصفت حسن گلو سوز
چو شمع به پیش تو پر از ابله لب شد
چون آینه گر پیش تو محویم عجبی نیست
حیرت زده گانیم ازان ترک ادب شد
از دفتر دیوان حسن هیچ ندانم
جز کس که سخن سنج ز طور از نسب شد
طرزی رخ مطلوب ز اسباب نیابند
در راه شب چو کسی در طلب شد
جواب صائب در کابل گفته
هر که از جان بنده آن قامت شمشاد شد
در چمن از قید بار و بر چوسرو آزاد شد
سر مجرد کوه کندن کوہکن نتوان شندن
میتوان جان بکند از پای تا فرهاد شد
نیست آسان ناله کردن پیش مستاند خو
دل بخون غلطیده تا آه دلم فریاد شد
در دستانش از بس ادب آموختم
ہر شکست رنگ رویم سنبل استاد شد
بیکر دیگر فتاری دماغ سر خوشان
هر که کرد آزاد از دام مرا صیاد شد
سفینه معنی رنگین چو آمد جلوه گر
از هجوم رنگ نی در ناخن بهزاد شد
بسکه دارد پیچ و هر ذوق شمشیر کنش
خون من صد جا گره بر تیغ آن جلاد شد
دست خود طرزی جهان کوته کنم از دام
دستگیرم چون حیرانی شه بغداد شد
جواب صائب در کابل گفته
دامن امید شاه پر گل چودل نومید شد
هر که مرد از تیغ عشقش زنده جاوید شد
تا تو آید جانب ما تیره روزان امدی
کلبه تاریک ما چون خانه خورشید شد
چون سر زلف کل سا روزه بکشایم می
دور جام می که طالع چون هلال عید شد
نخل من با بد بری فخر سایه یاسی ند است
شاخ امیدم در بین گلشن محال بید شد
سنگ باران از کشه کامی مهوم با شتن
یعنی کی سیراب کس از چشمه خورشید شد
شد کف افسوس برهم خوردن کان کا
از تماشای تو ارکس دیده ام و بید شد
کار گر را دوری همکار می آرد بدرد
جام را لب بر صدا از دوری تبشید شد
هر که بر چشم کمچید دانش راه یافت
بیگمان چون خضر طرزی زنده جا وید شد
بر طبق بیدل در کابل گفته
تا که نقش آن دهن از پیش چشمم دور شد
روی عالم تنگ بر من ز چشم مور شد
همچو بیمارس که شمی با جام وسافرشکند
هر که در میخانه شوق شش مخمور شد
هر عبارت بر لبم کان ملاحت میشود
از خیال بوسه اش از بس کام سور شد
تا که برق تیغ او خند ید برحال د لم
چاک زخم من تجلی زار گل طور شد
چون حباب از خود تهی شد بحر را در بر کشید
با خیالش هر که شد نزدیک او خود شد
نعره مستانه رندان زبس دارد صدا
کوش گردون کر زیک قف صبوحیشد
چرخ دون از جای یک نیکی دو صد بدمیکند
گرد و بران ممارک مایه معذور شد
بسکه دارد دلخراشی ناوک مژگان او
زخم دل آخر ز کنج و کا و او ناسور شد
از نگاه چشم مست ساقی بیمار نوش
شیشه دل پر زمی چون دانه انگور شد
چشمه دل سبره در دور خط خال لبس
کن حذر طرزی چوگرد آلوده این سورشد
از طبع خود گفته
غنچه سان هر کس که در صحن چمن دلگیر شد
خنده گل بر دلش برق درم شبگیر شد
دل بکوی آن جوان از بس شستن پیر شد
راست گویم در خاک کوشی دست دامنگیر شد
بسکم از دستت کی جور مدار خاطر گنه ام
عاقبت از صحبت مهمحصمان درگیر شد
بر دل از هر گوشه از شست تو پیکانی رسیدم
چون بکان در زقم تی رزین کو با تیر شد
ساخت
ساخت بازی کوش طفلا نرا چوک شمشیر خوب شد دیوانه من بسته زنجیر شد
بسکه بازی کرد با عن دل آتش پر دل بستر عاقبت مانند اخگر شد
کیست بردارد سواد کرده تصویر من زانکه پیش از رنگ کردن صورت من پیرشد
از لب صحبام استغفار می آید برون باده گلگون بکام و ساغرم چون شیر شد
بسکه آهی اثر کردم بزندان غمش ناله بیتاب بی در ناخن تا ثیر شد
بسکه طرزی خاطرم پر خون شد از یاد لبش خندهای کل بچشم من دهان شیر شد
در تعریف میان عبدالبها صاحب گفته
زبیقدری خود آخر مرا این حرف با ور شد که در کویش نمیدازد چو در هر کس که بیزر شد
زبیباکی مرا هر حرف پهلو دار می آید به پهلو میخورد پیش هدف تیری کلی پر شد
جواب از معنی ان دول اهل زبانباران رود اسباب بباد فنا چون خانه بی در شد
پیش چشم بی دنییش مزن لاف مسلمانی که هر کس کفرزلفش دید چون من درگاوفر شد
چو از کنج روزن شود روشن درون دل دل تاریکم از عکس رخش تابان بان مور شد
سحر چون عارض عالمش ز شام زلف پیدا شد خجلت خور بطاق آسمان از ذره کمتر شد
ز بس نرمش درسی عشق مهروبان ببر کردم تنم از لاغری با ریکیست دانه تار مسطر شد
ز کار میر و سامان اوضاعم چه میپرسی مرا خود چید با شد که رو در چرخ استر شد
ترتم بر سلانش خود مرا نادار میس دارد بسان ا بر آخر حبها هم از فصلی تر شد
هر رنگ امری مگشوده ام از جانب دلها کشا دوست ما آخر کلید قفل این در شد
خطا کردم غلط گفتم کجا ماده پسین بازد مرا خود رهنمای راه این پیران پر شد
جناب حضرت مخدوم و مولانای ما باقی که دل از یک نگاهش مست تر از چشم دلبر شد
می وریای عم افتم کی بوسم لب ساقی نمیدانم چه بدرستی مرا امروز در سر شد
بیا ای ساقی بانی بھائی ده مرا ساغر که بر طبع خمار افرو و دستی رنجت شهر شد
شراب ارغواین ای ساقی بده نه دردمیارا
گدطرزی از غلامی پیش خم بودن بجام اموختم
بزم می پرستان سرفرازی میکند طرزی
چو مینا از تواضع هر که خم در پیش صهبا شد
جواب صائب در کابل گفته
ناله در بزم غم در دکشی فغانم ساز شد
هرد کم برتن چو قانون صاحب آواز شد
شہر شاہین چشمش تامسک پرواز شد
چنگ مژگانش بلل چون پنچه شهباز شد
از خیال خط مشکینش دلم روشن شود
زنگ این خاکسترم آئینه را پرداز شد
مورت آئینه را چون شانه صدجا چاک کرد
چشم پرستم چو در آئینه امیاز شد
دل درون سینه چون نرگس پر از تبریک اوین
بر دلم ان غمزه اش انشوخی غماز شد
چشم دل را در شب تاریک بید ور دبیر
ست صاف غمزہ اش انشوخی غماز شد
رشته مقصود را فکر کشایش حون کند
صدگرہ افتاد در یک عتعده از و باز شد
ر از عشقش را چو بوی غنچه پنهان داشتم
اشک گلگون امد و بر روی من نماز شد
دوستان تاکی مرا تکلیف گلشن میکنید
بوی گل پنج دو دم با شد چودل ناساز شد
شبه شیر او تا بر من بر کشید
چون نفس از زخم صدر در ن دلم پرواز شد
با لب خاموش طرزی شکوه اندوهی کن کنم
یاد چشمش بر لب من سرمه آواز شد
جواب صائب در کابل گفته
ناله چنگ چو در بزم بلند آواز شد
پرده گوش حریفان پرده می ساز شد
شکرخط با سپاه نظرت انباز شد
حسن بر تاراج ملک دل مدست انداز شد
تا کہ کبک خوشخرا ام من برون شد از چمن
خنده کل بر دلم چون چنگل شهباز شد
طبع ما هم از هوس چون غنچه گل شگفد
غنچه تصویر اگر از خنده کردن باز شد
از شکار چنگ شاهین بخش کی داهر
سرو شستم چون خط سینہ شنباز شد
در گلستان غت نی سال امد دوشت
مردمک جای نگه از دیده در پرواز شد
پردو
همچو دف روی مرا سیلی خور پیدا کرد
ناله ام با نانوای راز همی دم ساز شد
بسکه دارد مار نفص زناز آن نازنین
غمره خونریز او طرزی دل باز شد
جواب بیخود در کابل گفته
نوبهار آمد گلستان سرخ و صحرا سبز شد
در هوای باده اشکم ریخت مینا سبز شد
تا بعکس ماه رویش در اب مینا فتاد
خار ماهی گل شد و بر روی دریا سبز شد
در هوای باده از بس اشک خونین ریختم
شیشه ما عاقبت از سنگ خارا سبز شد
بهر صیاد جفا از بس کشیدم انتظار
دانه ام در دیده و دامم زبستا سبز شد
یار با ما گفت بیمار و ز عیادت یافت
عاقبت بر روی نا صرف بتمنا سبز شد
قطره خون جگر از بس بدمانم چکید
بر طراز دامنم چون برگگلها سبز شد
رستم بر موی طرزی شاخ در کف داشتم
تخم غم گویا بباغ سینه ما سبز شد
من اشعاره
هر که از بار غم درد تو خم چون چنگ شد
ناله اش با نغمه عشاق هم آهنگ شد
در چمن گل از رعونت پوست تن سید
دامن جیب بم قبا از دست تکه تنگ شد
گفتگو بر صاف طبعان باز کلفت میشود
عکس طوطی بر رخ آئینہ ام چون زنگ شد
تا بزم می پرستان آمدی ای گلعذار
جام می از نقش روی تو اتش رنگ شد
در خیال آن دهن از بس بخود پیچیده ام
غنچه سان آخر نفس در سینه من تنگ شد
بسکه از وضع برم افسردگی گل میکند
از گران جانی برستم شیشه من سنگ شد
بسکه طرزی هر طرف چون اشک میغلطیم
عاقبت در راه شوقش پای امید لنگ شد
جواب صائب در کابل گفته
تا دل پر داغ من در بزم چون طاؤس شد
شمع از خجلت نهان در پرده فانوس شد
میشود چون شمع آخر نار سائی دستگیر
هر که در راه طلب از سعی خود ما یوس شد
در غم عشق بت ترسا وش زنار بند
بر در دیر محبت ناله ام ناقوس بند
راز دردش را درون سینه پنهان داشتم
خندهای دلع بردل چنگ مایوس شد
اشک مایسم هر نفس سوی گریبان میدود
بخت ما را ترقی در طالع معکوس شد
پخته مغزان هوس در خامشی دار دنفس
کله بیغز زاهد پر صداچون کوس شد
چاک زخمم هرنفس خمیازه حسرت کشد
از وصال تیغ بیدردش کر مایوس شد
بسکه دارد حسرت پیکان هجرش را دلم
ب بهم آوردن چشم کف افسوس شد
ور نه چون کل در شخسار طنایی داشتم
از سبکروحی چو بخت من همین جلوس شد
ما ضعیفان را ل شمشیر جفایش حون بریم
دور کردون قاتل کو درزه کیر طوس شد
در میان بزم طرزی پیش حسن کریم او
دل درون سینه ام چون شعله فانوس شد
جواب کلیم در قندهار گفته
دلم زسخت دلی پیش از انکه بسمل شد
چو غنچه مُرده بَشَت تیغ قاتل شد
بروز رُوش هیچ بهار می ندیم
بران شبی که مرا با زمین مجافل شد
بهم کشتن خود بلک مرده ام زین غم
که بهر گشتن من بیجه دست غامل شد
شراب کهنه نماید مرا زه تحقیق
سخن در ست بکوید هرانکه کامل شد
براه عشق عجب وضع مختلف دیدم
هرانکه از دم ششن برست پسمل شد
نخور زبید لی خویش غصه کان عیار
دیر زآهن پیکان دلی که بیدل شد
زیسکه دیده طرزی شکست شیشه دل
کذشتنش به سرکوی دوست مشکل شد
جواب صائب در کابل گفته
زبس چشم جگر خونم زدرد هجر پرنم شد
گریبانم زاشک الکون جب دامن شد
منه مرهم بزخم همنشین بکذار برجانش
که زخم سینه ام خونین جگر از دست برهنم شد
بنادان میدید مردم هزاران غمت الوان
زباغ جفتش مردهان کند هرکس که ادم شد
۳۲۵
زکار بسته خود هر چه میکرم فزون کردد
كره در رشته مطلب چو تر کردید محکم شد
رو ضح حنجه آشفته کیها میرو سنبل
ببا د بوالهوس ار بس بخاطر آشفته بر هم شد
اگر فریاد بردستش نمیکردم چه میکردم
که از بار غمش چون چنگ پشتم عاقبتم شد
دعایش هر کههر چون کوش های میشود آهی
میان قلزم عشقش جو ماهی هر که بیدمشده
درین ماتم سرا عشرت چه داری از رو گردن
که تحویل سرسال نوسش ماه محرم شد
بر طبق بیدل در قندهار كفته
چون از قلم صنع رقم صورت من شد
خون شد دلم از عشق و ازان طرح چمن شد
غربت زدگان سفر راه فنا ئیم
با انکه کره دشتیم و طن شد
در محفل کست می تو جان بود در انجا
كردي زكف پای دوسی خاکترن شد
هر اشک که اغوش کر قمت حقیقتی
كز عکس لب لعل توام ديده بمن شد
ای وای که از رشته یکتای دو مریخ
بسل شده ناز ترانسیج کفن شد
استاد ازل تارعدم را کر هی زد
در صورت هستی تو ان نقش و من شد
بندره حرفم جو قلم سر به نباشد
ماراست زبانی که همه صرف سخن شد
سلک که سجد حقه لعل تو چودیدم
هر قطره اشک منظور عدن شد
از قم بخیال خم زلف تو بر نکی
کر برفتن زنکم بچان طرح مکن شد
طرزی بخیال دو مریخ ستم ارد
خونمم بزمین ریخت بر نکی که چمن شد
جواب کلیم در قندها رکفته
از دیده پاره دل بسکه صرف دامان شد
کنار دامن پرشک صد کاستان شد
مدام جلی دیدار بچه آینه یافت
دو دیده که بدیدار دوست حیران شد
فلک بکبی جذبه همتان نکرده است
همیشه کردش کردون بکام دونان شد
بچشم مست او کریه میکنیم رو است
زا بر آب حکه چونکه برق خندان شد
مریز باده دل را دگر بخاک ای چشم
که ناوک ستم او بسینه مهمان شد
زعکس لعل لب یار دانهای سرشک
درون دیده من سبحه لعل رمان شد
هزار گریه جانسوز بلبلان کردند
بباغ در سحری غنچه تا که خندان شد
ز تیر کج نظران بعد ازین نیندیشم
که دل برم ز خدنگ سهان پیکان شد
لبت که آیه فریاد بوسه میگوید
بدور آصف خط پایمال موران شد
اسیر چشم تو گشتم بعاقبت ای دل
دو بنده نجمی بین اسیر ترکان شد
نگار سیمتن سنگدل ز بس طرا
شکست شیشه دل هر طرف نمایان شد
جواب صائب در کابل گفته
دران محفل که از شمع رخت کاشانه روشن شد
بدور شمع رخسارت پریوانه خرمن شد
شب هجران ز بس خون جگر از دیده افشاندم
گریبانم ز خون رنگین تر از دامان گلشن شد
ز تاب رشته زلفت چنان بنمود گردونم
که دست نگاه عالم شبنم از چشم سوزن شد
چکد از دیده رنجبر آب آهن از حسرت
بصحرای جنون مجنونت ز بس گرم دویدن شد
شرار عشق چون موسی مگر آتش بجانم زد
که از نور تجلی دل بسان نخل ایمن شد
بهر مرزی که برخود دم گرفتم توشه راهی
مرا از خوشه چینهاست تا یکدانه خرمن شد
لباس عاریت عافیت چون کل بپوشیدم
گریبان چاک میکردم چو دردم طرح شیون شد
چه کافر فتنه ای بت که طرزی باستای
چلیپای سر زلف ترا دید و بر همن شد
بردوش بیدل در کابل گفته
شرار عشق تا یک شعله سان بر دل نمایان شد
ز دود داغ بزم سینه ام روشن چراغان شد
ببزم حیرت آباد خیال جلوه نازش
ز بس در دیده در دیدم نگه آئینه حیران شد
دم شمشیر او چون برق خندید بر حالم
ز جوش خونم دل زار مارا قطره خندان شد
ز بس وحشت کمین افتاده ام در وادی عنقا
غبار نقش پایم سرمه چشم غزالان شد
مجنونی
تویئنی نمود چون نجس خانم باعت سهر
نفس ماناله واری سوختم دل یک نیستان شد
ز شرم کوت عریان سینها سوختم اند
مرا چون شمع از نقش قدم چاک گریبانش
زبرق شعله شوقت چنان در دل گدازیم
که تا مرگان کشادم دامنم سرجوش طوفان شد
زبس چون لاله در بزم چمن مستانه میدیدم
ز سامان بهار و داغ دل رشک گلستان شد
زبس نفی دونی کردم در اثبات یکتائی
سواد کفر در چشم بیاض نور ایمان شد
ازان ائینه سان با دوستان صدق و صفا دازم
که نا همواری طبع عدو دل را چو سوهان شد
لباس عافیت در زیر گردون نیست نمیدا
که تا مژگان زجا برخاست نور دیده عریان شد
بگرداب حقیقت تا فرور فتم زحیرانی
شکست موج بسم اله از تار یگگلان شد
زجوش حسرت دیدار مارا غنچه سان طرز
بدل یک قطره خونی بود آن هم مدردامان شد
جواب بکسیم در کابل گفته
زشمشیرت چنان لذت بجان شد
که زخمم از لبش شیرین دهان شد
زبس پیکان تیرت دلنشین بود
خدنگت جای مغز استخوان شد
سرش را افکند در پای غیرت
چو سوسن هر که اینجا ده زبان شد
ز فلک دل براه چشم بردم
سرشک من روان چون کاروان شد
ز خون هر خار گلشن گشت گلگون
ز چشم جوی خون از بس روان شد
زبس حیران ر خسار تو گشتم
به پیش دیده ام ائینه دان شد
حباب بحر دریای خیالم
تهی از خود بیا در ستخوان شد
چو نام آن لب شیرین گرفتم
چوطوطی خامه ام شکر زبان شد
ز وصف چشم مست سرمه سایت
زبانم همچو سیل سر روان شد
ز شادی خنده دارد چو وقاد
بپیش ناوکت هر کس نشان شد
ز بس طرزی بگلشن دارم عزت
مرا در دیده گل شبان شد
۳۴۸
بر نطق بیدل در کابل کشته
در پای تو از بسکه دلم بوسه کمین شد
چون سایه سراپا من از شوق جبین شد
لعل لب جانخش تو از بسکه نمک داشت
از خنده شیرین تو داغم نمکین شد
از بسکه پر از مشک بود آن خم گیسو
هر حلقه زلف تو پر از نافه چین شد
تا پرده فکندی ز رخ خویش بی مشاطه
آئینه ز عکس تو پریخانه جبین شد
فرق سر شاهان سرافراز ز تعظیم
در راه تو چون نقش قدم خاک نشین شد
آنرا که بود از غم شهرت بجگر داغ
در دیر سید روی ترا ز نقش نگین شد
در بود و مان تو بشک بودم و از ناز
تا حرف زدی و سهم و کمانم بیقین شد
در آئینه مردی آئین بزرگان
کمتر زن آن مرد که خود آئینه بین شد
طرزی نفسم داشت ز بس قدر سنائی
سینه از فغانم بسپر چرخ برین شد
بر روش بیدل در کابل کشته
در هوای او سپندم بسکه گرم ناله شد
از غبار ناله من سینه داغ لاله شد
در سراغ او زبس سر کرد خود گردیده ام
حلقه زنجیر پایم شعله جواله شد
با عذار آن پری رو مقابل بس گشت ماه
گشت ماه گردید چندان تهی قالب که بر دتی ناله شد
چشم سر سبزی ندارد مزرع بیحاصلم
قطره گلزار اسیدم ژاله شد
اشک شد از بس محیط چشم من از فشان
بر سواد دیده من تهمت بنگاله شد
کوچه حسن ترا دی بس ببازار عشق
دل خریدار آمد و چشمم غش دلاله شد
لعلش از جوشش نزاکت بسکه هم دوش صفا
قطره می بر لب او ساغر تبخاله شد
طرزی بیجانان از بازی چرخ کهن
عاقبت پیرانه سر بر طفل خود دگاله شد
جواب میرزا صائب در کابل کشته
هر که در راه خیالش صاحب اندیشه شد
از شراب معرفت لبریز همچون شیشه شد
زانحراف
صحبت این رنج در پای سعیم میشه شد
داغ کوئی شیر سرخ این نیستا بییشه شد
دانه بیحا صلم وقف سرا باریشه شد
صاحب عزت بود هر کس که صابر پیشه شد
در زمین سینه ام نا تخم غم را ریشه شد
نخل قد کوهکن بی باز دست و تیشه شد
بر کراطرزی دل نازک اسان شیشه شد
جواب صائب کابل کشته
ناکه از خونم رخ تیغ جفایش شسته شد
هر که با شمشیر بازی کرد اخر کشته شد
در کف عشقش تنم باریک چون نشته شد
زیر پایش هر طرف نا کشته صد چا پشته شد
میشود اکسیر چون سیماب اگر کشته شد
تا خط آوردی برات عاشقان نوسته شد
تا جو بسمل زیر تیغش دل بخون اغشته شد
جواب صائع در کابل کشته
بهر مرغ طفل ما سرشتنی کهواره شد
و امن نظاره چون مژگان از صد پاره شد
دانه چینی کی کند مرغی که دانشخوار شد
بسکه چشم شوخ آن شیرین دهن نخجیر ه شدا
تا طبیب رنج او در سینه ام بخواره شد
زا نحراف نفس از سیر معانی مانده ایم
سینه من بسکه از شیر نیستان بهتانه
از دل صد پاره غیر از ناله خیزی بچوان
مردار فضل و هنر سرمایه دار ابرو است
صد هزاران غنچه حسرت دل کل میکند
چونکه ظالم سر پیش افکند زدایمن بسان
از در و دیوار سنک فتنه میبارد برو
روی دل صد بار از حسرت بخون اغشته
پر حذر باش ای دل از ابروی خونریزی
باعث جمعیت حقف کهم کردیده ام
بسکه چشم چنگیایش حکم قتل عام داد؟
کیمیای معرفت از خویش بیرون رفتن
پیش خط لعل تو سفت د بوسه مجرا میدار
همچو کل طرزی بخود پرواز بازی میکند
کی ز سر کردانی کر دون دلم اواره شد
تا نظار کشم چشم شوخ آن خنجر کذار
مانند در شرمان فارغ زاب و دانه ایم
غمره صد دل کند سوراخ چون سنجد کمان
دل بروی بستر رحم جکر افتاده است
آنچکس بود که سازد چارهٔ بیچارگان
چارهٔ خود یافت هرکس در غمش بیچاره شد
در حریم وصل خوبان داد دیدنها مدام
هر که چون آئینه عمرش صرف یک نظر شد
بیکر نازک گشت از شمشیر او ایا بت زخم
مصحف سیپاره دل عاقبت پاره شد
راستی کی میشود طرزی طرف با کج سرشت
صد خدنگ اننجا بر دست بکمان آواره شد
جواب ناصر علی در کراچی گفته
ببستان گردوان آن قامت شمشاد خواهد شد
بسان آه قمری سروما بر باد خواهد شد
زکلش کل ز شرمش کرچنین چاکست درپیرهن
سجابی کرد رنگ از دامن کل باد خواهد شد
ز بس لبریز شد از سعی شیرین کاری کن
بکوه بیستون ترسم صدا فرهاد خواهد شد
اگر میت بلند ابرویش باشد بدین غمره
بلی از چشم خوبان انتحاب صیاد خواهد شد
ز آه دل چنین کر کاروان ناله میخیزد
نفس از سینه ناب جرس فریاد خواهد شد
چو دربط کاکلش باشند فهمیدم بدل گفتم
که آخر استخوانم شانه شمشاد خواهد شد
دلم در بند دام او بخود چون بید میلرزد
که این بیجاره از دامش مگر آزاد خواهد شد
بفکر آخره لم حرف دهانش میکند پیدا
اگر فهمی انجنین باشد بلی استاد خواهد شد
نفس هردم بنای زندگی را میکند ویران
اگر معمار باشد اینحسین آباد خواهد شد
بیا و آن میان بر خود دلم چون مار می پیچد
گر از ناز کبیجا خا مرام بیداد خواهد شد
نمیخواهم کنم فریاد زار و پیش آن بدخو
که میترسم بطبعش داد من بیداد خواهد شد
مدام اوازان طرزی طپیدن رفته از یادم
که کرد من غبار خاطر صیاد خواهد شد
جواب شوکت در کراچی گفته
دلم در پای رنگینش بس در جبهه سائی شد
بسان شمع سرخط جبین اخر حنائی شد
کج خلل او مشاطه نادانسته خالی زد
بچشم عاشقان بهتر تر از خال خطایی شد
سپاهی زاده شوخی جنگجو دل زود میگیرد
دلم از دیدن چشم بیکدیدن فدائی شد
بنفس
٣٣١
ز بس اهل سطر حشمت به دان پر کرده مژگانرا
دران محفل که از شور شکستن شیشه میبارد
بهم طینی بکیر سخن از وصل یکهشم
نفس برخود درازی کرد در فریاد درد دل
میان پرده دل سالها غلطیده در خونم
ز بس کردم رقم شرح توانای جدائی را
شبی در خواب طرزی با رخ گلگون او دیدم
غبار خاک دامنش کنم تا چون توتیائی شد
شکست ساغرمی را لب او مومیائی شد
غبار پای هستی در میان ناک بهائی شد
که تا ماتم میان همنوایانت نوائی شد
که طفل اشک من ناشوره رنگین قبائی شد
ورقهای کتابم کاغذ باد ہوائے شد
سر مژگان من چون غنچه رنگین حنائی شد
جواب کلیم در قندهار گفته
آب شد شکلم بصد خون دل و مهیا نشد
شانه سان هر چند صد ناخن بدست آورده ام
از سه یخی نکر لعل لب او شیرین بیان
گرچه سود عاشقی رسواد کشید یمن است
آن تغافل پیشه را نازم که از بس حجرش ناز
دوش آمد وعده ضل مسف دا داد بود
شوخ با ما اینقدر سر تا بپا اشوب و شور
تا کمان برداشت آن صیاد بهر صید دل
گرچه دل چون مو بفکر آن میان باریک شد
سربلندی خواهی ای دل پیشه کن افتادگی
از سر و سامان گذر طرزی که اندر راه عشق
خون شد اندر سینه کردم داغ فردا شد
یک گره از عقده های مشکلم ما وا نشد
قسمت موران شد اما نصیب ما
نیک چون من هیچکس در عاشقی رسوا نشد
هر قدر در خون طپیدم چشمش از من باز
سالها بر ما شد و امروز ما فردا نشد
هیچ جانیست کانجا فتنه برپا
از هجوم شوق دل در سینه ما جاش
هیچ مضمون با آن تنگ او پیدا نشد
دانه تا ننشست برخاک سها بالا شد
یک سری نبود که آخر هیچ نقش پا شد
جواب صائب در کابل گفته
کدام بزم که روی تو بی نقاب نشد
که شمع پیش تو از انفعال آب نشد
نگاه دیدنت ارگر یه میگزر دوست
ندافت تابش خورشید مغز فت
چو جام می نه ربو دیم بوسه زان لب
زبسکه تیغ نگہت گران بود با من
از ان مباد توانز نمود و داع اخوشم
نکرد پای غطمع او بزنگ حنا
نیافت لذت عمر در از را طر ز
کدام چشم که بر آب و افتاب نشد
دلی که از غم رویت بخو د خراب نشد
بر اتش رخ تو ما جگر کباب نشد
سؤ ال گشتن ما لائق جو اب نشد
ر خو د گشت تهی قطره تا حبابش شد
نخون دیده ما تا کفش خضاب نشد
زیر سایه زلف تو تا که خواب نشد
تتبع بیدل در کابل گفته
هر که چون سبزه زانو خم بر ساغر نشد
بلکه برچشم طلمع من خشکی بسته ند
ای بت سیمین تن گلگون عزار سرو قد
بسکه از گرمی خوی اتنشینت سوختم
میکشید صد در مقصد برویش کردگار
بیکہ داری در فنون دلبریها دلبری
زلف کافر کیش ہندویت و اسلام
حسن او دار و صفا از تیره روزیها ما
زانکه در بتها طاهر کور با طن میشود
از شراب لاله گون کام د لسا ور شد
چون گهر در آب عرق د دیده ما تر شد
چون لب شیر ین تو شیر ین بلی شکرشد
ہمچو خاکستر بجز اخگر مرا بستر نشد
هر که از روی تو اضع حلقه هر نشد
در میان دلبرا ن شل تو کس دلبر نشد
دل سید تر از خم زلفت دل کافر نشد
بر رخ آئینه صیقل غیر خاکسترشید
ز اختلا ط ناکسان طرزی کسی گوهر نشده
بر روش بیدل در کابل گفته
با مکس شخص عرفه سخن بد و رو نشد
از خوان اسمان مطلب لقمه مراد
حیف زنگہت گل مقصد نیافت بو
هر کس بتاب پیش مبا نت چوبمونه
زین کاسه نگون شده سیرار زد
چون غنچه نمانست بگریبان فرو شید
۳۴۳
از ستم ها پای او در دام منجات افتاد
تخم امیدیکره بگر نمونشند
بجرخش بروی تار در اغوش کشید
چون کبوترانکه پیش طوبی آبرو نشد
یک قطره آب بسته بخود زدم که در
آن قطره ام کرو چوصدر فے نکو نشد
هر چه افتاب بخون شفق نشست
خورشید با رخ تو اگرد و برو نشد
چون ساغرت بدست نگیرد نمیکشان
عمرت جو صرف خدمت جام و سبو نشد
آمد بدست دامنست ای سرو ناز من
اشکم چواشک سرزده نا جو بجو نشد
باریکی میان جو مویش نیافتم
طرزی بتاب ناکه دلم همجو مو نشد
جواب کلیم در قندهار گفته
داس فزه ده از خون دل سنگین نشد
از لب شیرین دهان تلخ او شیرین نشد
در هوای لعل بوشین تو بریاکر گذشتم
از سرشک لاله گونم استین نگین نشد
کرچه از بار محن پشت فلک امدوتا
لیک کوه درد او بر جان ما سنگین نشد
حیرتی دارم ازین اسبباکی و شوجواں
عالمی را کشت و الف سرکشش پر چین شد
کشی بگذشت ماکر جفای گلرخان
خار حسرت بسته و سنگ ستم بالین شد
در گلستان جهان هر گل برنگے جا گرفت
غنچه ما لیک زیب دامن گلچین نشد
هر قدر دل سعی در ضبط عنان ناله کرد
ناله بیتاب طرزی قابل تمکین نشد
بر طبق بیدل در سندھی مد گفته
اگر آینه دل در حسن او صف باشدا
جمال یار در وی همجو صورت در نما باشد
ببخشم کم نگاه او رک سنگت مژگانش
خوشا کر بانگاه کرم چشم اشنا باشدا
چنان از چهره او نور بخش میشود پیدا
که عکسش دیده آئینه را چون توتیا باشد
نه بیند خواب در خواب مخمل ہم جشم خود
کسی کز بخودی سر جوشن خواب زیبا
سخن در پهلوی افتاب ماه کرد و برا
نه کوری ای عدد سنگر تفاوت تا کجا باشدا
۳۳۴
چه شد گر تکیه بر مژگان کنم چون جوی برخیزد
بدنبال سر قاصد زجوش شوق مینائی
زبس در کنج زندان خانه با خود ناله ها کردم
به پیش ناکسان از بیکسیها ناله کمتر کن
بکف بیمار را از ناتوانیها عصا باشد
چو قهر مادات چشم اسیران در قفا باشد
دلم چون حلقه زنجیر لب برزنجها باشد
که یار بیکسان طرزی بهر جای خدا باشد
جواب صائب در قید خانه کلکته
چون قلم هر که زبانش بسخن وا باشد
میکنم قطع ره شوق تو چون شمع بیسر
بچه امید کنم یاد می و ساغر و جام
در گلستان غم عشق تو از شوق درون
گوشه گیران دار نقنه دوران امین
رنگ از چهره گل عزم پریدن دارد
نگه در دیده من خشک چو مژگان استأ
هر که چون پنبه سبکی رسر اید از خویش
کیست جز زخم که اندردل صد پاره من
نمیدانر گنه محتبت ز محبت خیزد
تا که رفتی زنظر ای گل گلزار وفا
دوش گفتم من طرزی بخم زلف بیدار
بلبلش سرنه خاشاک کو با باشد
گرچه در راه تو پر ابله ام پا باشد
شیشه عشرت ما در دل خارا باشد
گریه چون بار مرا از همه اعضا باشد
کی گهر با خبر از شورش دریا باشد
گل رخسار تو هرجا چمن آرا باشد
بسکه چشم رخت محو تماشا باشد
پایش از روی شرف بر سر مبنا باشد
در غم بستن شیرازه اجزا باشد
گره دل بدل از جانب دلها باشد
خار در دیده ام از دیدن گلها باشد
شانه گفتا سر زلف گره جا باشد
به طاق بیدل در بندگنجانه کلکته
هر که از روی طمع خم بس پرور د شد
حسن انیست که در خلق جهان مشهور است
در اگر نیسبت مرا پاکی گوهر با قسیت
عیسو و پای ترا زحلقه کلی سر باشد
باعث زندگی نام سکندر باشد
عیب نبود که رخ اینه مینا باشد
تا که
۳۳۵
ناکه عمامه شوق تو بلف اسد دادم چشم من سنخ تر از پای کبوتر باشد
سرخ روی من از اشک بود پنهان بحر را ابرو از شوخی گوهر باشد
بسکه در بزم تو قیامت برفاست مرغابت بنظر چون صف محشر باشد
هیچ از خود نکند رحم بحال زارم چون غریبی که اسیر کف کافر باشد
گردن تیغ تو از کشتن ما کشت بلند در پس خون دم تیغ زجو هر باشد
ناله بسینه که دلدار نیامد در بر بشنیدن سخنی نیست که باور باشد
گر چه شبخونی به سر طرزی چو قلم سر ز حکمت نکشم تا که مرا سر باشد
جواب شوکت در کابل گفته
دلم با بوریای فقر از بس آشنا باشد مجشمم سایه مُرغان ز عقر بو ریا باشد
بپرس از شوکت شاهانم در خاک کر دش کلبه ام از سایه بال هما باشد
چنان از شرم چش ماوه را دل سروه که در ساغر شکست موج را آواز پا باشد
بوی شکر گریم به رت میشود بین مرا چون مردمک از چشم پوشیدن قبا شد
بکش کاروان رنگ بس باری مند بکو دشن باغبان اور گل بانگ درا باشد
فلک را در میان همچون مردمک بیند بوضع خود نه بینی هر کرا دل آشنا باشد
گرانی در تصور کر سخت میکند از خود خیال کوه این اوای سبک تر از صدا باشد
در بن گلشن بطبع غنچه نازکراج من خیال گردش رنگ از گرانی آسیا باشد
بود چشم و چراغ بزم رندا شمع سان طرن نزدیک شعله آتش گرا گشت حنا باشد
بردوش بیدل در قندهار گفته
تماشای لب او هر دلی را گشتر هوس باد بهار غنچه پرواز نگاهش را نفس باشد
من از خود رفتن خود نیستم غافل دلی دار طپید نهای دل در گوشم آواز جرس باشد
جهان با دل از دستش بکمدار تم برا سپاه غمزه بر تاراج دل از پیش و پس باشد
چو غنچه در بغلم غنچه نتوان دانستن
درین دریا که هر موجش ره صد کاروانها زد
درین غفلت سرا ور و سر فریاد کنز ده
شمشیر نگاه ما زا و گز خوش بینی
خدارا ای پریشانی مزن جمعیتم برهم
شوخی با مه نا مه توانی بر خسی مگذر
در ین گلزار پروانم در آغوش خس ماند
حباب آسا دلم محمکشه بار نفس ماند
بود هر موزبان نالدات گر گوشه کس بماند
مرا ور خاک خون پشته طپید بناموسس ماند
دماغم را خیال طره آشفته بس ماند
قبول دامن مژگان بود هر چند خس ماند
در جواب شوکت مرد منون نام گفتمه
نهان باشد چو عنقا تا که مضمون در دست
زگشتم نیستی از حرف گاف کن برون آید
به از صبح وطن شام غریبا نست گوش
لب لعل درخشان مثل یاقوت ایخند کیریم
بجاناسانی ریشه باده زب جام میکند
جنون من فزون گردد بوقت اشکبارید
چه می نازی بخود ای غنچه ر سامان این گلشن
درین صورت پرستان عکس تمثالش چه میکید
اساس پیش اینجا تا شاکردنی دارد
بجای بوی سنبل دور از صحن چمن خیزد
بیا د حلقهای کاکل مشکین پرنا بش
کشر ار تواضع گر بلندی آرزو دارد
کوه میتون طلاق کر او صورت شیرین
سپر ل حضرت طرزی که چون شوکت بدین خشن
بی بال و پر پس از سعی از سخن ماند
طراز نقش هستی کرده از یک سخن ماند
بلی هر گل زمین چمن دل الشکر ید دراین مان
عقیق نامدار چون شبس کو در یمن ماند
بهر جا غنچه دل میدم بزم چمن باند
صدای گریه من ناله زنجیر من ماند
بدوش خنده گل کر دش رنگ جمن ماند
که نقش وحدتش بیرون رنگ در سین ماند
که آتش جای گل بر فرق شمع انجمن ماند
در ان کلشن که عکس زلف او برنو کلن ماند
بچین چون نافه خونین خاطر اشک من مانه
که قدر زلف خوبان از خم و پیچ و شکن باند
دلیل همت بلطح طبع کوهکن ماند
کف با سم بادام دو مغز این چمن ماند
جواب
جواب کلیم در کان کته
هرکرا دیده برخسار تو حران باشد
در دلش نقش همان عکس نمایان باشد
خشکی بخت من از بسکه تری داد بباد
این همان آب نه در آهن پیکان باشد
حذر از آه شرر بار کن ای ظالم در
که دل گرم دلان چون دم سوهان باشد
بیوفائی ثمر حسن خوبی باشد
دل نخواهش بود مدعی گر که کنعان باشد
در گلستان جهان ای گل خندان دائم
این جمعیت که در باد تو گریان باشد
زلف مشکین چو برخسار تو دیدم گفتم
گرد کفر است که بر دامن ایمان باشد
در و دل سیکه بود مونس داغ مژدگان
دامن زخم بچشم لب خندان باشد
بر لب زخم دل من نمک از خنده مزن
اشک تلخم نه کم از شور نمکدان باشد
قابل جلوه شوی گر بخرابی برسی
نور در شش جهت در انجا نه که ویران باشد
روی جمعیت و ان نتوان دید بخواب
هر کرا دل بخیال تو پریشان باشد
در بیابان جنون چون بروم میرو پا
خم زلفت چو مرا سلسله جنبان باشد
از ضعیفی نگذرد تا بتوالی طرزی
مور از ضعف هم آواز سلیمان باشد
به روش بیدل در کرائی
گردیده حیرت نزد جیران باشد
دل سینه چو زلف پریشان تو باشد
هر غنچه چو گل باز و مد از بغل شاخ
جائی که سخن از لب خندان تو باشد
سر سبز خط تو ز سر شمرده می روید
خضریست که بر چشمه حیوان تو باشد
چون آب روان میرود از خویش من
جائی که روان سرو خرامان تو باشد
بر سر که خور و تاب بود چون خم کاکل
آشفته تر از زلف پریشان تو باشد
از بسکه نزاکت زده است دست بدانم
از خنده کل چاک کر بیان تو باشد
مانند قلم هر که دل از درد کند چاک
گویا چولب لعل سخندان تو باشد
از بسکه رسا هست زد دامن بانت
ماخوب و بذار ساده ولی صاف براید
دوری میخانه هستی که نه ازجوش
این قطره خونی که بنامش شمرد دل
ببارد کو نه مرغم در دشت جفا است
زین معنی رنگین که تو بر صفحه نوشتی
از یاس بگردست مدامان حیا باشد
چون آئینه هر دیده که حیران تا باشد
ابر بیخودی نعره مستان تواشد
گویی ست که سرگشته چوگان تاباشد
بگذار که فرمان تو فرمان شما باشد
طرزی رگ گل جدول دیوان تواشد
جواب شاه شجاع سدوزا کله
سرخاک مهمتی جفا شده باشد
از بار غم عشق تو کوه از کمر افتاد
خون بسته شد در جگر ناذکره خورشید
برگوشه ابرو گره از ناز مکن
چون شمع بقطع ره شوق توکردم
جان نیز دهم در شکن آن خم کاکل
اشک مژه ام خشک شد از آه دمادم
بینه مه نو بماند بانگشت
بامن شده نزدیک ترازجان گرامی
طرزی رخش از سبزه خط درت گرفت
پیر این سرم چوقبا شده باشدام
زین بار گرم پشت دو تاشده شدام
گر عقده از زلف تو واشده باشدام
گر ناوک ناز توخطا شد شده باشدام
پای من اگر ابله پاشد شده باشدام
گردل بسر زلف دو تاشد شده باشام
گر چشم من صرف هواشد شده باشنام
ابروت گرانگشت نما شد شده باشدام
گر یار ز اغیار جدا شد شده باشنام
بر آئینه زنگ صفا شد شده باشنام
درویش بیدل در کابل کشه
دل بسته آن زلف دو باشد چه بجا شد
در صحن چمن از قد و بالای توامی سرو
در بزم تمنای تو از شوق تماشا
دیوانه بزنجیر بلا شد چه بجا شد
صد فتنه و اشوب بپاشد چه بجاشد
آئینه دل روی نما شد چه بجا شد
عشق
٣٣٩
عثمان پی پر تو پروانه کرفتند میر و مصیبت دل مانند چه بجاست
رسوایی من مرد من مرد درل افتاد دل در غمت انکشت نما شد چه بجاست
زنگار خط امینه رخسار تو کرفت روز تو سیه چون شب اشد چه بجاست
در دوعم توکوه ستم است به شتنم زین بار مرا پشت د و تا شد چه بجاست
از سنک جفای فلک اشبته قدایندا اخیار ز دلدار جدا شد چه بجاست
طرزی بره شوق ز واماند کی خویش چون شمع دلم ابله پاشد چه بجاست
از طبع خود در دمشق شام کفته
دوست بهجر رخ او بمن چه شد که نشد بلی زباد خزان با چمن چه شد که نشد
زبان اہل خرد فقح باب مطلبهاست مکوخلاص ز دست سخن چه شد که نشد
بطرف کلشن کنعان شوقم در سیب زفیض صحبت آن پیرین چه شد که نشد
زباد بوسه که دیشب بخواب میکردم بکو شبهای لب آن دهن چه شد که نشد
ز دست نرکس جادوی چشم فتاشت بشهر فتنه و زنک فتن چه شد که نشد
زتاب عارض کلرنگ در روی کلکونت بجان غنچه و جیب سمن چه شد که نشد
زشور سحر چشم تو دوش در محفل بجام و ساغر و مینا و دن چه شد که نشد
زچین زلف تو ناشت خطاحم کا کل بناف اهوی مشک ختن چه شد که نشد
ز فیض الفت اخلاص میعرض طرز به بین اویس قرن امین چه شد که نشد
به طرز بیدل در کابل گفته
انرا که دل با و کش از خود جدا نباشد کر از شماست باشد اندر قا بلا شد
بوی بهار الفت چون غنچه میخوادم بوی برید یاران تارنگ ما نبا شد
تهمت نمی پسند د پای را کت او خون دل تمناست رنگ حنا نبا شد
در عالم عبارت بس معنی غریب است بیکانه چون شما رم آن اشنا نبا شد
با ویده پاره ایدل کمتر نشین بخلوت اخگر را ز شوخی چشم حیا نباشد
اسمی که می ندانی در معنی سمائش جغد و کس نخوانش شکر نما نباشد
زانم خموش در بزم کز عشق پر ز دردم جامی که شد لبالب از انصدا نباشد
ایدل براه نازش از بسکه عجز دارم افتاده چو من هم در نقش پا نباشد
چون خاک پاش قایم بر آبرو باشم تا آتش دماغت پا بر هوا نباشد
در گلشنی که چون کل از خنده میرنجم دم بلبل بنالد انجا محرم صبا نباشد
گفتم نشانه دل را در زلف او ببندم گفت از هجوم دلها یک موی جا نباشد
طرزسنجان غنی کردار وضع اهل حجم طرزی کدا نماید لیکر کدا نباشد
بطبق بیدل در کابل گفته
ذکر تو نه صولی ست که در کوش نباشد خیر تو نه حرفی که فراموش نباشد
خونش چو صراحی بقدح ریزد و ادم آنکس که بیاد تو قدح نوش نباشد
در میکده یاد تمنای خیالت در مغز خرد فم سپر هوش نباشد
از یاد قد و قامت مینای پر ائم خمیازه ساغر کم از آغوش نباشد
هر چند که بر چشم سخنگوی تو مژکان خاموش زبانست کج گوش نباشد
بر سنج دلم برق تجلی صفا زد این برق ز ان صبح بنا کوش نباشد
یا رب بز مین کور چوخم ما در حسرت هر سینه که از شوق تو در جوش نباشد
دیشب خبر وصل بد امروز شب هجر امروز همان وز ولی دوش نباشد
ازاد بود دوش دل از بار تعلق همکفش بیاد تو سر دوش نباشد
با بلبل بی پاس زبان غنچه چه خوش گفت هر رخنه در ین باغ مکر کوش نباشد
طرزی شده غرق عرق از گفته بیدل این سکه در اغیر عرق جوش نباشد
جواب عرفی در کراچی گفته
بطبق
۳۴۱
بگلشن گریبان خار را شاک خواهد شد رگ می شعله اتش بطبع تاک خواهد شد
باین روی عرقناک از خرامان مگذرندم جو شبنم بوی کل بررک کل تریاک خواهد شد
شرار استخوانم خور را از اتش دوزخ هم که رنگ شعله ات رنگین از این خاشاک خواهد شد
زدامان من شور جنون بر حشر اندازد گریبانم رو دست کریدین سار چاک خواهد شد
شبهای غم هجرت ازان بی اشک میکرم که میترسم ز چشمم نقش رویت پاک خواهد شد
چنین جسته که اید بگلشن قد دلجویت بستان اب گردد ناز هم چالاک خواهد شد
باین طرزار خرامان بگذرى در بزم مستانا بسی جان عزیزان زیر پایت خاک خواهد شد
سمند ناز گر روزی ستارد بر عنان سرم سرم از برتر هیا برتر از افلاک خواهد شد
چنین کز نمیرز لعلش اندیشام طرز دل تبخاله پر می بر لبم چون تاک خواهد شد
جواب کلیم در کابل گفته
چشم شوخ تو بلای دل ما میباشد غنچه ان مرغ بچنگ بلا میباشد
آو بر سینه من زنگ کدورت کرده داغ ائینه ماند از صفا میباشد
من کجا طاقت فریاد کشیدن دارم قامت چنگ ازین بار دو تا میباشد
اینکه در بنفشه قد این شکدلان میگوشند عکس رخ پاره وی در آئینه جلا میباشد
ریشک دل اگر ناله کنم عیب مکن لائق حلقه زنجیر صدا میباشد
گر بحد شنز خود بوی وفا باکی نیست غنچه را کی بچمن بوی وفا میباشد
دل پر درد کجا شکوه بیجا ز کجا جام چون گشت تهی پر ز صدا میباشد
تا نفس سوخت بال اشک مژگان اری شبنم من باد هوا میباشد
از بطش عاشقم شعله با حل شمع نفس از امد و شد ابله پا میباشد
ناله بیرون نشود از دل پر خون جام چون گشت تهی پر ز صدا میباشد
جواب صائب در کابل گفته
۳۴۲
ز بیداد تو دل از بسکه درد اندود میباشد
نفس در سینه چون تیغ بزهر آلود میباشد
ز دود خط او شد روز روشن تار در چشمم
بلی تاریک باشد خانه چون پردود میباشد
چو بسمل در میان خاک و خون از شوق میرقصم
بکشتن تیر غنجش بسکه دل خشنود میباشد
بصحرای طلب از بسکه مقصد طایر افتادست
دل هر مور این کعبه مقصود میباشد
مکش دست از سخاوت سر فر از گر همتی داری
زبر دست دستی هر که صاحب جود میباشد
بشهرستان غم از نقد سودایم چه میپرسی
که انجا مایه نقصان بنفع سود میباشد
زکوی آن پری گر قاصد چابک سوار من
پس از عمری رسد در دیده من زود میباشد
غلامی محمّد سرفرازی میدهد ما را
کسی کو شد غلامش عاقبت محمود میباشد
مکلش بقد و بالای آن سرو قبا پوشم
بچشمم دانه ها چون نیزه هر آلود میباشد
نفس چو دود می آید برون از سینه تنگم
بهر جا بیقند آتش با خرمن دود میباشد
بد و خط رزم چشم او ایمن مشو طرزی
حذر باید ز زنبوری که کرد آلود میباشد
ردیف دال در کامل گفته
رخش در پرده از بی پردگی مستور میباشد
با و نزدیکتر شد هر که از خود دور میباشد
گر یام لب میگونش آوردم ز دل بر لب
که بر می هر لب تبخاله چون انگور میباشد
مکن منع گدایان ما که مالت در امان باشد
که هر گنج خر منهاد مانع مور میباشد
هزاران نیش دارد در قفا ظالم ز کج طبعی
چه شد از شهد شیرین گر لب زنبور میباشد
بیزم می پرستان سرکشی از سر بیندازی
که انجا جام مو دار از سر مغرور میباشد
بجز از حسان یک نخل بیجاصل نمیباشد
که نخل دار را بر از سر منصور میباشد
ز چشم رحم چشم من بپوشان عارض خود را
که از لبهای شیرین تو چشمم شور میباشد
بشیاری ره مردن کجاکوتاه میگردد
مستی لغزشی باید قیامت دور میباشد
به پیش کمان ابرو چشم ران گرم ارزویی
که آتش نرم سازد چونکه آن مقدور میباشد
بچشم رحم
۲۴۳
چشمهای برق تیغ بیداد جگر دوزش
بر زخم سینه ایم مرهم کافور میباشد
نباشد باک از سیل حوادث پاک طینتانرا
بروی آب در صرم چون کند معبور میباشد
برو از اهل دل کسب دل آگاهی کن ای غافل
دل بمیعرفت چون دیده بی نور میباشد
براحت یکدمی قدر است نتوانم کنم طرزی
که دوشم زیر بار زندگی مزدور میباشد
از طبع خود در کابل گفته
در ان گلشن که یارم بالب خاموش میباشد
چو گل در پیش او بس عند لیبان بکش میباشد
لب دارم چو ساغر پیش مستان شیشه جامش
چو خم از جوش مستی گرچه دل در جوش میباشد
بدور خط مروسوی زنخدانش ای غافل
سر این چاه بهر صید دل خس پوش میباشد
لب خندان عشرت گریه غم در قفا دارد
جهان جان خانه زنبور نیش و نوش میباشد
ز بس حسرت کمین آن بر دوشم حبیرا
چو ماء کوثر ایا یم همه آغوش میباشد
جهان ادبار نقم پیش مینا آریتی
که در میخانه ام مار سیه بر دوش میباشد
بجای درس بازی میدهد تعلیم طفلانرا
در ان مکتب که قبله آن طفل بازی گوش میباشد
لسان غنچه را کن از دل خاموش میگوید
که از هر رخنه دیوار چمن را گوش میباشد
مرا از نارسائی گفت طرزی خامشی تا
که بر حرفت بسان در مرا در گوش میباشد
جواب صائب در کابل گفته
ز ریزش اشک کی از هر دو دلان میباشد
چشمی نما زنده بود آب روان میباشد
جلوه شوخی دلدار با غیار مکوی
بهتر ان راز که در سینه نهان میباشد
زدم سرد نخود تاب خور طبع لطیف
بر رخ آب دم باد گران میباشد
خاطر صافدلان زود مکدر گردد
گرد بر دیده ائینه گران میباشد
از پی رزق مکن سعی که بیچون مریم
روزی جای نشینان بان میباشد
صحبت کج نفسان باعث دوری نصحیت
پر او ار کی تیر کمان میباشد
نه چو آیینه بهمین دیده ام حیران نمیشد
طبیعہ ہم کل شبنم نگران میباشد
کرجوانی طلبی دور ز میخانہ مرو
پیر این خانه بانفیض جوان میباشد
چشم خونین جگران اشک از ان میریزد
باغ را تازکی از آب روان میباشد
صورت خنده شیرین لب خاموشش
پستہ چو نچه یست که در لفظ همان میباشد
بمجر و بر کرد مسخر بسخن اہل زمان
عالمی زیر دم تیغ زبان میباشد
طرزی از کریه مشو دست که صائب کوید
دیده زنده دلان اشک فشان میباشد
جواب صائب در کابل گفته
مرو ایدل بی زلفش که او گمراه میباشد
در ین راه از سخندان پیشی دو میباشد
اگر مقصود میخواهی ره افتاد کی گزین
کہ مهر جا راحت منزل بجیب او میباشد
از ان در پیش او هر اسر جان هلاک میسازم
که بادی صحبت اوصل کنان ماه میباشد
از ان دیوانه ام در حلقه زنجیر می رقصد
که مکتب بر طفل شوخ بازیگاه میباشد
مدار در پرده بالا یک سر سود و جوشش
بچشم ما از ان خال لبش دلخواه میباشد
بعین بیخودی چشمش ززخم دل شد غافل
که این بیدا ر دل در کار خود آگاه میباشد
سخن فریاد میکرد در تنور سینه ام بر لب
دهان شمع را در خنده کردن آه میباشد
کسی گر سر گذشت حاجت نباشد با کلا او
عروج جاه از جودر دستکاران چاه میباشد
ز زلفش گرچه دارم رشته عمر ابد طرزی
چوروز وصل شام من کوتاه میباشد
جواب صائب در کابل گفته
ز چالاکی و چستی جوهر دولت نمیباشد
بہر کاری که باشی زود کن فرصت نمیباشد
صدف در کوش ماهی این سخن آسنه میگوید
بعشر تخانه دنیا به از عزلت نمیباشد
بہر جمعی که برخوردم همین حرفم بگوش آمد
بیماران سخندان بہت از صحبت نمیباشد
ز خدمت سرکش گردتبه آزادگان خوا
چه سرداری مخدومی که در خدمت نمیبام
دلبری
دلیری گنه کم کن اگر عفو آرزو داری
که در تقصیر بیمهرا ز خجلت بیمائی
سیهروزی نه بینی در بیاض دیدهآردوستن
درون خانه خورشید در ظلمت نمیباشد
مرا از خود تهی کرد دست لبریز از حیات
بلی در قرب روحانی مرا حیرت نمیباشد
بسان برق از خود میرود دیوانگان او
که صحرای جنون را جزم دشت نمیباشد
چو دیدم شمع را سرکش مرا این نکته روشن ش
تواضع یکقلم در صاحب دولت نمیباشد
شدم لاغر چوماہ نو ز انگشت اشارتها
بعالم آفت جانکاه چون شهرت نمیباشد
مکن بیدردی مقسوم از حق شکوه ای ظالم
ز عادل کسر موهین در قسمت نمیباشد
اگر همت دلیر است یار شد روی زمین گیرد
بکاری پای مهندش که آهست نمیباشد
طمع هر کس که اندازد قناعت هر که بردارد
عزیز من بجز او کیست عزت نمیباشد
چو حیات گد رای طرزی آبست میزند
که آب زندگی در پرده ظلمت نمیباشد
بر روش بیدل کامل گفته
چون قلم هر کس که در راه سخن کویا شود
از نگونساری سرش آخر کجای پا شود
فیش روی آن بت سنگین دل سیمین بدن
کاشت گل یک پرده هم نار گز از با شفو
سخت حالی بین که طبع نرم همچون موم نم
بر دل چون شیشه ما سخت چون خارا شود
بلبلان از طوق قشتم حلقه در گردن کنند
باغ چون کل اگر قدم هم از آشود
سبحه جام جم را سر از معانی پی برد
هر کرا از خاک پایش چشم مینا شود
رشته نظاره مژگان جواب آلودام
از گرانبها کیش چون رک خارا شود
چشمه چشم رس طوفان سرشک ناغان
گر ذره بر هم رقم دامان من دریا شود
کړ نمید هستی خود ذره واری سر کشم
گنج دندان در نظر چون دامن صحرا شود
هر که چون مریم طب مهر خموشیها رند
خاطراش هم کویا چون لب عیسی شود
مصحف سیپاره دل پاره از تیغ او
رشته زلفش کر شیرازه دلها شود
۳۳۶
شبنم دل ستر از اغوش ناز غنچه داست
در گلستانی که بو بار دل گلها شود
سرو پا چون سبزه خوابیده خوابید در زمین
در چمن از جا چو آن بالا بلا بالا شود
هر لب واغش بود سرجوش بحر معرفت
هر کسی چون شمع گرم از صحبت شبها شود
چشم اکر از اشک طوفان شد ز دل عذری بخوه
نا خدا کی ضامن بیتابی دریا شود
بر طبق بیدل در کابل گفته
در گلشنی که لعل تو چون غنچه وا شود
منقار عندلیب چو گل بیصدا شود
خیزد ز رشک موی بر اندام نا فها
گر سوی چین ز زلف تو بوی خطا شود
دوری ما و یار خیال محال دان
مشکل بود که قطره ز دریا جدا شود
دامنگشان ز طرف گلستان مگذری
پیدا بسن گل گلهای قبا شود
هر کس که در هوای تو کردد بگرد خویش
سر گشته تر بگرد خود از اسیا شود
در آتش غم تو اگر ناله بر کشم
کوهسار چون سپند غبار صدا شود
بازی بتیغ جوهر مردان جرأت است
ز انروی تیغ آئینه روی ما شود
طرزی زضعف طالع خود بسکه عاجزم
از سایه هما قد بختم دو تا شود
جواب کلیم در قندهار گفته
دور زلف مشک فشانت چو نیمتاب شود
ز رشک رخ زمین ما ه شکاب شود
همای سایه چو افگند جغد در عقب است
ز دیده اشک فشان تا که دل خراب شود
سیه بعارض و زلف را که سیر کرد
دبال خلق چو در عقرب افتاب شود
جهان خراب کند گرچه پیش ز اینده است
اگر ز تاب رخت دل سینه آب شود
بناوگ مژه دل خون چکان بود از من
ز چشم مست تو نگذشت که کباب شود
بدور لعل می الود او نمی بینم
کسی ز باده کشان مایل شراب شود
حقیر تر شد و طرزی ز ذره در نظرت
خوش آنزمان که ز خاک در جناب شود
جواب
جواب صائب در کابل گفته
هر کجا پرده دران حسن جهانگیر شود چشم حیرت زده ام دیده تصویر شود
گر گره برزره زلف گره گیر زنی پیچ و تاب نفسم حلقه زنجیر شود
گر نباشد نظر آہوی چشمش در بزم روی آئینه بچشم دمیں شیر شود
گر بیاید بر چمن غنچه گل پیر ہنم رگ گل در نظرم جوہر شمشیر شود
دل حیرت زده را در طلب لمیاست چشم آئینه زعکس تو کجا سیر شود
گر نباشد لب میگون تو در بزم خرام لب پیمانه بچشم دمنشیر شود
تا که تیر تو ز خون نمک نگیر د بدلم پیش پیکان تو خون در دلم شیر شود
باده مستی چشمت چوبخمارم گذرد موج می بر لب من دام گلو گیر شود
در دلش آہن پیکان تو آهن نشد هر که در راه وفا راست تر از تیر شود
کی بر آید ز دل نقش تو صورت بندم طبعت از دیدن آئینہ چود لگیر شود
جزی که میخانه ننوشی طرزی مرد صاحب نظر از صحبت این پیر شود
ردیف خواجه حافظ در قندہار گفته
چون با د جلوه ات کو علوه گر شود خواب دیده حلقه دور کمر شود
گر با ده تره تو بهم برزند شبی دل در برم چو زلف تو زیر و زبر شود
زخم دلم مباد که نالش چو خو گرفت مرہم زطلب مبادا بتر شود
در خاطر از نبات خط آن لب آورد چون زهر کا مکام مشکر شود
از آو کیست حاصل بارش در رگین ہر کس کہ ہمچو سر دہی بی ثمر شود
در با دگر بوج خطر پس نمیرد آبی که جا بگیرد کام گہر شود
در مزرع خیال که آتش ز دوشت در کام دانه آب گوارا شهر شود
آسان بود مفارقت جان ز تن ولیک مشکل خیال روی تو از سر بدر شود
۳۴۸
دیدار حسن ساده رخان مفت چشم اوست هر دیده که آئینه سان عجب شود
گردیده بسی رخ تو بگلزار وا کنم در دیده هر نگاه مرا بشتر شود
شاید که ره بمنزل مقصود دل برم گر پر میفروش مرا راهبر شود
طرزی براه آن در یکتا اگر رود در قشرهایی المیات گهر شود
جواب کلیم در کابل گفته شد
گر سواد دیده از عکس رخت گلگون شود چون کف رنگین گل پای نگه پر خون شود
شبنمی در غنچه از شرم پنهان میشود چون ببرم پیرسنان بلب بکون شود
گر خرامد سوی گلشن آن بت گلگویان لاله از جوش خجالت سرنگون بن شود
از لب قمری بجای ناله اید سر فرا هر سخن برجسته گوید طبع چون موزون شود
کوهکن تا جا نیفید یک بیابانیت دور تیشه فرهاد کی چون ناخن مجنون شود
بسکه میلرزد دلم چون ذره بران روی کلان گریه می آید مرا گر سایه او پر خون شود
دل بچین زلف او افتاد دستم برو رفت در دام بلا یا رب ندانم چون شود
از زبان شانه میلرزد دلم بر زلف او کو بچنگ شیر و افتاد است در یجن شود
بد گهر از صحبت نیکان نگردد صاف دل خم بکار دشمنم از فکر افلاطون شود
گشتی طرزی ز خواب نازسر بالا نکرد گرچه هر شب ناله ام دلکوب چرخ دون شود
جواب کلیم در کابل گفته
هر کس که خم زبار غمت چون کمان شود شاید که پیش تیر خدنگت نشان شود
وز دو ست آن سمن تک بی نشان زان هرزمان ز دیده مردم نهان شود
با تیغ روبرو سخن دل بیان کند پیکان زمان زخم مرا کرز بان شود
از خوردن شراب نرگس سر کی جین هر کس زبانعولب تو سرگران شود
تا بوسه بر لب تو شیر تو دهد از شوق زخم سینه من یکدیگان شود
از نوک
از نوک خنجر مژه سر به رنگ نو
پرسیزه زهم من چو لب سر بردان شود
دارم سر و در پرقمری شود بنان
در گلشنی که قد تو سر و روان شود
هرگز نمی رود بهدف ناوک مراد
مقصد اگر به پشت کمانم نشان شود
از شرم شمع سر بگریبان شود فرو
در بزم داغ سینه من گرهیان شود
طرزئی سیر گر ببلندی سد درست
پست است گر دگر همه با آسمان شود
از طبع خود در کرانچی گفته
هر که بی رول خود غنچه خوش بو شود
کز بند خویش را آئینه دار رو شود
اندک گلی که برآید ریشه اندیشه
از لطافت نمک گردد مگذر در نا بو شود
شوخی اظهار ما در من حجاب ما حدتست
دل اگر از صورت خود چشم پوشند ژ شود
در محیط آبر و هرکس گره بر خود خورد
چون گهر غزلت نشین یک خم زانو شود
از صفای چشمه سار مخزنی پروای دل
هر که یکر از ویکو د آب روان جو شود
هر که در نشو و نمای خود گذشت از سعی غیر
در گلستان پیش گلها لاله خودرو شود
با د آن موی میانم کز بخاطر مگذر و
ناتوانیهای ضعیفم مو بچشم مو شود
از نگار بسته زنگ کشش چشم کسی
گرد هم مو تباهی دیده آهو شود
هر که با طلاق تواضع از خمیدن جفت شد
بر سر چشم سان طاق خم ابرو شود
طبع طرزی از بهار اندیشه بیدل شگفت
عندلیب از صحبت کل مبل خوشگو شود
جواب کلیم در کابل گفته
خیال روی تو کر تو بهار دیده شود
بخشم هر مژه شاخ کل بچیده شود
بچهره تو ز شوخی نگاه خواهد کرد
کسی که آئینه سان دیده اش در یده شود
شهیدی که شهیدان کل بخون غلطد
خوشا سری که شمشیر تو بریده شود
چو کل بچاک گریان در شهیدانت
دلی که از دم تیغت بخون طپیده شود
٣٥٠
چو قطع کرد کشی زلف در پیش مروئی
اگر بیار کنی را ز دل بیان بزبان
جدا زروی توکر سوی گل نظاره کنم
بدام وحشی مقصود آرمیده کشد
چوشست ماهی مطلب بدام می افتد
توان دماغ حریفان کنی ز مستی شاد
ز چهره یار اگر پرده برکشد طرزی
حذر کند بماری که سر بریده شود
چنین بگوئی که آواز او شنیده شود
چو خار هر مژۀ در دیده ام خلیده شود
بخود سری دل صیاد گر رسیده شود
ز درد ما بمرضان کر قدت خمیده شود
شراب طبع تو کر چون می رسیده شود
زروی غنچه چو بورنگ گل دمیده شود
جواب کلیم در کابل کشته
بیاک زبان صفت طره ات ادانه شود
تونا بخنده نباشی کشاده روچون صبام
زروی ناز چو دامن کشان بباغ آئی
ز بسکه شد قدرا نداز شست غمزۀ تو
اگر خیال رخت پاتوی سینه زند
عروج خاطر اراده خاکسار بهاست
ز بیکرانسان نزدیک با دلم دارد
بشعرنکته چون موی کی تواند بست
مدد براه سخن تا چوخامه طرزی
کد این گره بصد انگشت شانه وانه شود
گره زا بروی سینه کشاده وانه شود
کدام غنچه که پیراهنش قبا نه شود
نشانم تار خدنگت زول خطا نه شود
سراچه دل تاریک با فضا نه شود
چو بال قمری ما شهپر هما نه شود
غمت چو سایه زپهلوی من جدا نه شود
کسی که چون خم زلف کجت دوتا نه شود
ز دست کرم رو بها سر قبا نه شود
برطرز بیدل در کابل گفته
نالۀ خشک من از خون جگر ترشود
طبع آزاده ز نگذشتش بوی خلق
خواب راحت نکنم در بغل باد بهار
بوسۀ لعل توچون جام میسر شود
شور در یا خلل خاطر گوهر شود
تا چو گل خارمرا بسترش نرم شود
تیغ
۳۵۱
نشئه را سینه پر درد نکرد و خمار
لعل میگون تو تا بر لب ساغر نشود
ابر در جله بخشے من داد مباد
سود آن چشمه که با بحر برابر نشود
لعل شیرین تو از بسکه شکر ریز بود
با دهانت سخن تلخ مکرر نشود
کی شود غافل شیرازه تار زلفت
تا که اجزای پریشان تو دفتر نشود
جان خود را مزن ایدل بصف مژگانش
رگ انگشت حریف دم نشتر نشود
از زبانت سخن شستن من سخت عجیب
این سخن از دهن تنگ تو باور نشود
سرخ رویی نشود حاصل هرگز در بزم
تا که چون شمع سرت تیغ نکو کار نشود
جواب صائب در کابل گفته
هر که چون آینه در پیش تو حیران نشود
گل رخسار تو اش غنچه دامان نشود
چهره صبح سعادت نتوان دید بخواب
هر که آشفته آن زلف پریشان نشود
لذت شورش داغم نشود شور انگیز
زخم از خنده تو تا که نمکدان نشود
خوابی از سحر و قمری نشود خاک نشین
تا قدت کوکبه در باغ خرامان نشود
چون خیابان پر از گل نشود کوچه ز خم
تا گل داغ من از جور تو خندان نشود
ذوق گوهر نپذیرد گوش عمان
دانه اشک تو تا کوهر غلطان نشود
پیش داغ دل من لاله کجا جلوه کند
پرتو شمع بخورشید نمایان نشود
نشوی نغمه قانون محبت طرزی
از پی ناله گرت سینه نیستان نشود
جواب صائب در کابل گفته
سینه از پاس نفس کردن مصفا میشود
سنگ چون در خود نفس دزدید مینا میشود
رشته تار نفس ما را بخود پیچیده است
چون حباب از خود بشویم دست و پا میشود
گفتگو با ردل صافم غبار کلفت است
عکس طوطی زنگ بر آیینه ما میشود
دیده ام در چار سو ائینه دکان چیده است
گرد و غبار جلوه ات گرد د تماشا میشود
٣٥٣
پنجه چون کشتم بر روی سبزه حیا پرد
آفتاب روی ساقی چون بهویدا میشود
از فروغ لعل رنگین خط مشکین یار
در کف ساقی لب پیمانه مینا میشود
ز اختلاط صاف طبعان کینه مییابد صفا
پسته ام از دیدن چشمت دو بالا میشود
بگذرد گر در چمن آن یوسف مصری شان
شبنم گل در رخش اشک زلیخا میشود
سرو هم چون سایه از خجلت شود در پای گل
در چمن چون قامتش از جا بالا میشود
پیش رخسار تو طرزی نکته پردازی کند
آری آری طوطی از آئینه گویا میشود
جواب کلیم در کابل گفت
یک گره از زلف پرتابش اگر وا میشود
بر دلم از یک گره صد عقده پیدا میشود
چشم مشتاقان بگرد توتیا محتاج نیست
چشم ما از خاک پای دوست بینا میشود
صحبت اهل سخن ما را بگفتار آورد
طوطی از آئینه انشاگر گویا میشود
در حضور ساقی نازنگرا سنگدل
شیشه ام از سخت جانی سنگ خارا میشود
شهرت مجنون بعالم بی تکلف بود نیست
هر کسی از وضع خود بگذشت رسوا میشود
فایلی خواهد که تا مقبول اهل دل شود
در گذار شیشه کی هر سنگ مینا میشود
بسکه سودای خیال او بستم بدل
در دل من نخل او جای سویدا میشود
تا شود خرمن بصد خوشه چینی میکنم
قطره قطره جمع چون گردید دریا میشود
ما سفید و دگر مرغابی بیابان خانه است
چون ز خود بیرون برآئی شهر صحرا میشود
جام عشرت میکشد دایم بمیای هوس
خون خورد از غصه طرزی هر که دانا میشود
بر طبق بیدل در قندهار گفته
ائمه چیکه گران می ناب میشود
آتش ز تاب عارض او آب میشود
از بسکه چشم او بتغافل گریخت خو
مژگان بدیده اش سحر خواب میشود
در دیده ام آن در یکدانه بگذرد
چشم ز گریه حلقه گرداب میشود
۳۵۳
از اشتیاق سجده محراب ابرویش
هر موی تنم خم محراب میشود
بوی خطواش میرود گر صبا بچین
در نافه مشک ناب چوخوناب میشود
گربر نوی زروی نوا هت در آیند
آئینه بیقرار چو سیماب میشود
از گرمی نظاره شود داغ عارضش
در ناد بوب لعل شرب میشود
سیلاب چنان سعی بویرانه ام کنی
کاین کلبه ام خراب زمهتاب میشود
گیرم عروس دولت بیدار در کنان
شب که با خیال تو در خواب میشود
برطره نو با د صبا گر در دکشی
دل در برم چو زلف تو بیتاب میشود
طرزی مکیدن بناش آرزون
کز خجلش که چو حباب آب میشود
جواب صائب در کابل کشته
هرگز زچشم شوخ او مست و خراب
تار نگاه هیچ دکس موج شراب میشود
آن بت کم نگاه من میگو نظر نمیکند
تار نگه بچشم او چون رگ خواب میشود
سوز درون سوز ام پیش زبانه در ردا
آتش نرم شعله زن زاشک کباب میشود
دل چومی رسیده شد اندوه جذبه لبت
کوزه چو چرب می کند پر می ناب میشود
گردم از خود تهی دیدن ماه روی او
تحت کل زتاب خور بار کتاب میشود
کبر محیط را بر تنگ چو قطره میکشد
هر که ز خویشتن تهی همچو حباب میشود
دانه شبنم عرق دید چو بر عذار او
پشت کف صدف کهبر ز یر حجاب میشود
نکه اثر ده برون نشد چشم مست او
شور طیم رست موج شراب میشود
طرزی چومی رسیده دل از سخنان صائبم
غوره پخته گان باده ناب میشود
از طبع خود در پشاور کشته
بایران استادی هر کس کند بدمیشود
هر که تر در میکردان سکته زودمیشود
هر که خلق که عالم مریدش باشد کونا
هر که کوید ینات او با عالمی بدمیشود
۳۵۴
از عداوت خویش را بد گوی دگردن مباد
انکه خود را میدرد یاد و با در میشود
هر که را دروی رسد ناچار گوید وای وا
هر که بی مادر و بکوید دشمن خود میشود
در فروانی این زمان در غم و غمازی بود
بهر دشمن در یاران حرف آل و میشود
در میان دوستان هر کس نماید دشمنی
میل طبعش از فنون بر کید و بر کد میشود
لاف شاگردی زند اظهار استادی کند
نا توانی رود هر حرف و ی رد میشود
هر که ناسنجید کوید پیش مرد سنجده کو
خامه اش را نقطه میار زد که نامرد میشود
طرزی فغان بکال از هرزه گویان وری
ورنه هر حرف خوشت هرزه کور دمیشود
جواب شوکت در کراچی کشته
مرکجا لعل لبت کرم تکلم میشود
خنده را از و نوشی راه سخن گم میشود
از خموشیهای کرد لعل آن شیرین دهن
خنده بر خود بیکه سی باله نگرد میشود
گوهر دل میرود زلف تو غیر سیاه
هست تاریکی ز دستش سفید کم میشود
بسکه حسنش را حیا در پرده میدارد نهان
خنده از دل تا بلب آرد تبسم میشود
ز اختلاط مردمان چشم آن مردم فریب
سر به کویا میشود چند انکه مردم میشود
بسکه بسته است بیاد نرکس مخمور او
ساغر خالی اگر گیرم بکف خم میشود
بی خم زلف خمش هر موی کاندا منم
گاه مار و کاه عقرب گاه کجدم میشود
ناتوانی پا مکش طرزی ز راه مرد می
از پی مردم کسی چون رفت مردم میشود
از طبع خود در کراچی کشته
هر که چون ماهی بجر عشق بسمل میشود
با دل پاک از صفای طبع محرم میشود
ما سمندر مشربان بوی اتش زنده ایم
باغ ما چون نخل شمع از شعله خرم میشود
از روان بخشی لعل او حکویم شر از ین
خنده بر لعل شکر جان مجسم میشود
چون صبا درخش سوی کلستان میرود
غنچه چندان تنگ میبازد که شبنم میشود
بخش
۳۵۵
بسکه بیدردیم چون دردمیبالد بخود هر قدر شب پیش گردد روز ما کم میشود
بسکه مچد بسایه کاکلت بر سینه ام آه از دل تا لب آید زلف پر خم میشود
بسکه از چشم تو طرزی مردمی آموخته هر که صحبت کرد با من یکدم آدم میشود
بر روش بیدل در گرامی گفته
هر که اسر غنچه سان نذر گریبان میشود از گل اسرار دامانش گلستان میشود
هر که ببا د غم زلفش پریشان میشود همچو کاکل بر سر کارش پریشان میشود
چشم تو مست نیاز زیب جامه اہل حیا مردمک تا بخره برداشت عریان میشود
روی دلتنگی نبیند وحشی صحرای عشق دل ہزار وسعت مشرب بیابان میشود
رنگ لفت بسکه دارد زخم دل با خنجر خون جو جوہر بردم تیغ تو دندان میشود
هر که از شور فغان بر سینه می بندد گره ناله داری گر بخود بالد نیستان میشود
دردها شش تا هوای گلش کمحبت بیدا عطسه کل خار بر طبع گلستان میشود
بسکه از شور فغانم ناله میگردد بند نکہت گل در چمن فریاد مرغان میشود
باعث آبادی دار است شخص پرخند ارمی آرمی خانها از مرگ ویران میشود
سود دشنام است اینجا مایه کردار بد هر که بردبار د برد این جنس نادان میشود
دل بزم آئینه سان از حیرت دیدار تو یکسره اما در حضورت چشم حیران میشود
وحشت مجنونم از قید لباس افتاده چون گریبان چاک گردد طرح دامان میشود
بسکه در راه فنا چون شمع از خود میروم نقش پایم عاقبت چاک گریبان میشود
زان کنم صیقل نفس طرز بیدل در جنون گر گریبان چاک سازم ناله عریان میشود
بر طرز بیدل در کابل گفته
می بسغر از لب او تازه جانی میشود شیشه در پیش قدش سرور دانی میشود
چون قلم ما از زبانم صرف گفت سوت یک سخن گر الب آرم داستانی میشود
باسبکباران چوجوش شور دریاتاییم
موج طوفان بهرما سکت روانی میشود
نیمرنگهای حسن روی گلزار هوس
از شکست رنگ مارنگ خزانی میشود
هرکرا باشد هوای سیربام لامکان
آسمانها پیش پایش نرد بانی میشود
مامیواختر دور آغوش تنگی خودیم
وسعت مشرب نگر مکتب جهانی میشود
زخم حسرت بر دل صد پاره من میخورد
سینه هرکس که تیرت را نشانی میشود
باریکهای معما از رگهای ناز
فکر باریک مرا موی میانی میشود
بشکه ما آب از هوای نم طمع صافیست
در گلوهر قطره ایم استخوانی میشود
ناله خاموش ما از ساز قانون ادب
جنبش نظاره ام شور فغانی میشود
چون صدف از حسرت لعل لبت خندان
در کلو هر قطره ایم استخوانی میشود
چون کنم شرم گناه سنگ و غازی عیان
یاد آن لب بردلم راز نهانی میشود
خازی ومیدان تنها شوق پابوس تو دار
نقش پا ییم بهر ما دوست درمانی میشود
بر طبق بیدل در کابل گفته
هر کجا آئینه بار ویش برا بر میشود
دیده اش گرداب اشک اراب عب میشود
زلف چون گرد د نمایان میشود در پیش ما از
هر قدر شب پیش گردد روز کمتر میشود
کر تبسم ریزگرد و لعل جان بخبش زناز
استخوان از خجالت در عرق تر میشود
هر کجی از سوزش دل گریه می آید مرا
اشک بر مژگان من سوزنده اخگر میشود
برسیر زخم شهیدان دم تیغ وفا
بسکه می پیچد بخود شیرجهور میشود
بی اثر نبود اگر سنگ سیه باشد مشل
لال پیش لعل جانخش شیر میشود
بسکه دل از وضع پاس آشنائیها گد اخیست
رنگ در من برهوی خجلت در میشود
ارلب شیرین شور انگیزان شیرین زبان
هرسخن بر لب مرانشد مکرر میشود
انچنانم سوخت حیسم از حسرت ام وصال
مردم چشم سفید و دیده اخگر میشود
پای اگر بر گذار و پای کی سر میشود
پر صدا چون تار چنگم تا مسطر میشود
سرمۀ مژگان من بال سمندر میشود
نخله در گوش خوبان ابر که پیر میشود
ابره چون فرسوده شد در خور استر میشود
طوطی از آئینه رویش سخنور میشود
غنجۀ خندان زنگ سبز بازوکلی میشود
گرزند او عکس در آئینها رو میشود
هر که می پیچد بخود باریک چون مویشود
هر مژه بر دیده ام سرو لب جو میشود
کل ز خجلت شمع گشته بد بو میشود
تیره تر آئینه اشم اهو میشود
گردم از هر جاکه خیزد خاک آن کو میشود
رشتۀ نظارۀ در دیده ام مو میشود
هر که محو او شود آئینۀ او میشود
پله سنگ فارش بی ترازو میشود
از هجوم شبنهای کل سیل چکو میشود
صحبت در جانۀ ائینه مکرو میشود
چون شبنم کل چشم تری داشته باشا
ای ضعیفان را بزرگان میزنند پهلوی جاه
خامۀ خاموش از بس سطر افغان میکشد
از پس چشم ز خسارت مرا با کشی است
حرف مفلس گر همۀ جوهر بود شیرین
مردم عالی زپامالی کم از ادنی شود
طرز ی چون بیدل ز طبع صاف در و گفتگو
بر طرز بیدل در کراچی کته
چون کمنان در برد با آن کل رو میشود
رنگ تصویر تماشایش بس جان پر ورس
تا که خونم ناب برنو د شعر من باریک شد
گر باین قامت خرامان بگذرد چشم کشم
چونکه اید در چمن آن گلبن خوشبوی من
از ندامت رخ بخت سپاه من در و
آستانش با غبارم رنگ الفت بسته
از چین می کشم یا و آن موی میان
عکس در آئینه شخص جلوه شخص است
هر که میران خندان پاکسان قدری نزید
پیش باز نخودان عاشق چکونه داستان
طرز ی با این سفاہت کیک و بیدل یکت
از طبع خود گفته
ہر کس که بدست نظری داشته باشا
٣٥٨
جز نازکی مو به میان هیچ ندیدم شاید بمیان خود کمری داشته باشد
در سوختن استا دکی شمع چودیدم گفتم دل نرمش جگری داشته باشد
بر راز دلم دوکش نفس نوحه گری کرد ماتم زد کان نوحه گری داشته باشد
چون شمع کند بدم تیغ تو نثارش هر کس که درین بزم سری داشته باشد
مانند شرر جسته ازین خانه بر آئیم هر کس باین در دوری داشته باشد
هر جا که نی بو ذرعس نیشکر بافت شاید نی ما هم شکری داشته باشد
چون بخت کل زود پروازین کلزار هر کل بچمن بال و پری داشته باشد
حیرت زدگان تو بصحرای تحیر شاید که ز ما هم خبری داشته باشد
از شور د شر حرف بد و نیک بر امد چون حلقه اگر کوش کری داشته باشد
سرخ است چو کل چهره اش از خنده کل هر کس که درین دهر زری داشته باشد
در جرکه این مردم حیوان مینه خر ادم بود انکس که خری داشته باشد
مانند صدف میکندش سینه زخم چاک هر کس که بامن هری داشته باشد
بیر چو گهرکس نکشد در ین کوشش طرزی بکند کر هنری داشته باشد
از طبع خود در بغداد شرف گفته
کر دل زخمم هجو تو خون شد شده باشد دل کر عوض اشک بدون شد شده باشد
در دست غمم هجر تو عشق تو ای یار هر میر که د درد فزون شد شده باشد
تا چشم زدم باده اشکم بزمین ریخت کر شیشه پر باده ننگون شد شده باشد
دیوانکی عشق بتان عیب ندارد عقلم همه کر صرف جنون شد شده باشد
همت هوس پرورش دهر ندارد کر چرخ فلک سفله دون شد شده باشد
دانسته دلم کشت بزلف تو کر فتار دیوانه زنجیر جنون شد شده باشد
کر کبک دل وصعوه جان من محزون در چنگل شهباز زبون شد شده باشد
دریده
۳۵۱
در پنجه قد رو تو کر خامت طرزی از بار غم درد نگون شد شده باشد
بر طبق بیدل گفته شده
شب که یاد جلوه اش گلشن طراز رنگ بود
بر نگاه غنچه روی گلستان تنگ بود
از دم آن استین دستش نمی آمد برون
پنجه اش کویا که زیر اسیای رنگ بود
نازکبهای خیال نشه سرشار می
بر دماغ شیشه اندیشه ما سنگ بود
بیکو چون اثینه از حیرت بخود میخندد
یا د عکس غیر بر خاطر غبار رنگ بود
بیکر این محفل بساط عیش و عشرت حیدند
رنگ می در شیشه پنهان ان شرر در سنگ بود
از هجوم شرم آن مست نگارین در چمن
بوی کل چون غنچه ما زا نو فرو در رنگ بود
تا که بر قانون عشرت خاشی مضراب زد
نغمها چون بوی کل در چنگ بی اهنگ بود
طرزی تو بیدل زبس در اتش غم سوختم
استخوان هم در تنم چون شمع مقوز نگ بود
بر روش حافظ در کابل گفته
بیکو در میکده دل را بهوس صهبا بود
دگر پیمانه می در رد و عالمی بود
دوش در دیر مغان از هوس ساغر
سر مستان بسجود قدم سینا بود
طره چنگ بچنگ و لب نائی بنوا
جام می در کف ساقی سمن سیما بود
رفتم از دور ستادم با دیگاه حضور
زانکه با جام مرا نیز حکاتیها بود
چون مرا دید باین عجز و نیاز از سر لطف
کفت چون جام چشیم تو خون لالا بود
چون صراحی پسر افتادم و گفتم خم کن
زانکه او بر همه عیب و هنرم بینا بود
جام می داد بکف گفت که فی نوش و مخموش
دور کردن همه بر قصد دل دانا بود
باده نوشیدم و بیخود شدم از هستی خود
لیک از عقل مرا پای خرد بر جا بود
سبحه در خرقه و سجاده بباگ شراب
بر در میکده هر کس که بدین دانا بود
طرزی آن کوهر شهوار نیامد بکنار
کرچه از خون جکر دامن دل دریا بود
۳۶۰
جواب صائب در قندهار گفته
شمعش از بس در فن عاشق کشی استاد بود یاد مژگانش کسان چون خنجر فولاد بود
ناله شد نید از ما این کر این آبا ن نام چون جرس هر چند کا بعر ناله و فریاد بود
انتقام خنده گل را ز جان ما کشید دور گردون بسکه با ما بر سر بیداد بود
در کمین بسکه دارد شمع من اسبابها ریز و همامی نو ای پروانه دست آموز بود
بسکه دل شاد است تا قید گرفتاری مرا انکه از دامم رها نید او مرا صیاد بود
دل نه تنها غلام داغدار آن رخ است سرد بستان هم قدت بنده آزاد بود
وه که در بزم غمحیرت اسباب نشاط در بساطم انچه بود این خاطر ناشاد بود
با رخ خوب تجب این گل و گلشن گذشت پیش قدت شریان به سروازا بود
تا رساند نکنی از زلف مشکینسیم شب همشب با جوشم راه با د بود
شد ز دست ناخن آخر سینه من چاک کیا ناخنم رسید کو یا تیشه فرہاد بود
شانه را تا در سل زلف مشکبنیت نشست مشک خرمن خرمن اندر سایه شمشا د بود
طرزی از اشک روان تو و ادب آموز غم هر سرشکی بر رخم کو پچنینی استاد بود
جواب کلیم در کابل گفته
در برم دل بسکه از وضع جهان دلگیر بود فارغ از شود نما چون غنچه تصویر بود
است یار خانه زنبور در ول اگر نگرد بر دل صد پاره ام از بسکه زخم تیر بود
بر دل آئینه اش تاثیر آه ما نکرد آه آه این هم زضعف آه بی تاثیر بود
در بیابان غم عشق تو از همش یونام همنفس گر بود با ما ناله شبگیر بود
ما ه دال و پرور شنیستی خاک کرد خاک کوی دوست یاران سخت اکسیر بود
من که آنم کرد مرغ تو رو گردان شوی چون سپر رویم بجر غائب شمشیر بود
تم اشکت خجالت طرزی کو حاصل بود حاصل او شهت و رسوائی اندر تغیر بود
جواب
جواب ناصر علی در کابل گفته
بسکه در تنگی دهان تنگ یار مشهور بود
حلقه میم بسم الله نون چشم مور بود
تخم اشک من بکام سبزه در میآید
از محلهای آن لب آب چشم شور بود
غمزه چشم بیما رش بسکه ناخن زود بید
سرمه جای خون روان از دیده ناسور بود
دیده ام از بس نگاه نرگس مخمور بود
هر سرشکم در نظر چون دانه انگور بود
طرزی از کیفیت حسن نمایانش مپرس
چون پری در شیشه و از شیشه مستور بود
جواب ناصر علی در کابل گفته
شب که بر کبک دلم شاهین چشم باز بود
با دو ژگانش دل چون چنگل شهباز بود
شب که چشمش در میان بزم گرم ناز بود
شوخی طرز نگاهش سرمه آواز بود
دیده انجم ام نعمت شکار حیرت
لیک چشم ما سحر بر روی حیرت باز بود
خون حسرت تار رگ طنبور عشرت چنگ داشت
بسکه در قانون غم چنگ فغانم ساز بود
بسکه آن صیاد صید مرغ دل دارد هوس
دل طپید نها بگوشش هم طببل باز بود
طرزی از جوش تخیر در حضور لعل او
بیصدا همچون نکه بر لب مرا آواز بود
جواب صائب در قندهار گفته
از صفا آئینه سان از بسکه دل بیزنگ بود
هر گه آهی بر کشید ار غم بر و چون زنگ بود
نم دکشد تخم گل از امیدم گل نکرد
سبزه نورسته ام گویا بر زیر سنگ بود
غنچه تصویر دارد خنده هر گل از دل
از خیال آن دهن از بسکه دل دلتنگ بود
دی بخواب خویش میدیدم که بختم آرمید
چون شدم بیدار دیدم طره اش در چنگ بود
از خیال عارض گلفام آن گلگون قبا
دامنم از اشک خونین غنچه سان گلرنگ بود
خاطرم از ناز کیها بسکه با در نجش است
باد سینا بردل چون شیشه ام سنگ بود
بسکه یاد ناخن مضراب او در دل خلید
هر رگم مانند تار چنگ در آهنگ بود
هر زمان از اشک چشم خویشتن نم میکنم
دامن طفل سرشکم کویار رنگ بود
طرزی بهر صنعت را آب رنگ دیگرست
در مداد خامه ات کو با بهار رنگ بود
تتبع قاسم انوار علیه الرحمه در کراچی گفته
قیو و شب بیکسی ز بس او در خانه بود
رنگها بمهار روی شمع من دیوانه بود
شب مراچون با د رویت شمع خلوتجان بود
خویشتن رام من زنگینی پروانه بود
بیکسی از بس جدایی در میان افگنده ات
سایه بیجون شخص عکس من برون از خانه بود
گشت چون فانوس روشن خانه از عکش من
پوشش قیافت زبیرون خود در خانه بود
موج می چون نشه نیز گست در جام سرا
گردش چشم پری کویا مرا پیمانه بود
آگهی صد درد سر دارد درین غفلت سرا
اسای غنچه آن کو از خود بیگانه بود
بر کف مار عاصر و نیا تخم افشانی است
لذت شهد نمرد در بند عقدا نه بود
مشرب آزاد کان آخر بوسعت میکشد
زان بصحرا میل طبع مردم دیوانه بود
میتوای صیاد صید افکن بزور و انتظا
فاخته در چشم دام حسرت من دانه بود
طرزی او را در قدح ذکرش نمود است جیم
مر که حمر می شکف چون من درین میخانه بود
بر طرز خواجه حافظ در کابل گفته
بالب ساغر مرا نگو محرم جانی بود
چون صراحی را ز دارست پنهانی بود
صبحدم هرگز نشد جام صبوحی از سحو
میکشان جانم دلش چون صبح نورانی بود
گردش پیمانه در میخانه از بس عام شد
لاله را در سر هوای کاسه گردانی بود
باده ار ز د کشند در خلوت هم جام
صاف طبعان جن پری باید کند خوانی بود
یکدمی بی باده و مطرب نمیخواستم سست
راحت روح روانم راح ریحانی بود
بسکه از مستی ببایش جلوه پیمایی کنم
چشم ساغر از تحیر محو حیرانی بود
فصل کل هنگام عشرت بزم یار میکشا
توبه از پیمانه می عین نادانی بود
محموزی
منخوری مال یتیم باشی ارعی به کام
می نخوردن زاهدا وضع مسلمانی بود
هر که سر در پای مهروبان سرکش می نهد
عاقبت چون زلف کار او پریشانی بود
پاکدامان در همه بغان طرزی و است
کاندرینجا خاکروبی نه زسلطانی بود
جواب شوکت در کابل گفته
عرق آلوده کر یارم بگلشن بهجی می آید
ز خار نوک دیوار چمن بوی گلاب آید
ز بس چوش لطافت میزند رخسار کلگون
ز شرکا تم شود آزرده کر باد شکر می آید
ز بس کرم است بزم می پرستان از رخ ساقی
بروی شیشه از جای عرق بوی کلاب آید
هلال از شرم در خون شفق رخسار پشید
ا کر پای نکارینش کل چشمر رکاب آید
اشارت سوی رخسار عرق آلوده است کردند
بسان غنچه از انگشت من بوی گلاب آید
پذیر سایه زلفش نمیخواهم که بر خیزم
اکر یک نیزه بالا بر سرم آفتاب آید
ز حرف سرد طبعان صاف دل آزرده میکرد
ز تحریک نسیمی صدرشکن بروی آب آید
سوال بوسه کر از لعل خاموشش کنم روزی
بسان غنچه رنگین از لبش بیرون جواب آید
بزم شاعران این نور چشم معنیم طرزی
نویسد صاد بر بیتی که طبع انتخاب آید
از طبع خود در قندهار گفته
کل بسر رخ خوب تو کرم در نظر آید
خون مجکر از دیده مرا تا بکمر آید
از بسکه دل آویخت بمیعد تو از ین پس
کرشانه بزلف تو رسد خون بد رآید
ای دیده بیدار برین بخبت غنوده
ابی زده ام تا مکر از خواب برآید
کر انجاتم بدهد خضر تو شسم
لعل لب حبان بخش تو برلب اکر آید
صد چشمه روان کرده ام از چشم که روز
ان سر روان بهر تماشاکر آید
در دیده زبس نقش خیلاف تو بستم
از جای سرشکم بثر و شک تر آید
عمریست که با وصل توام دست رسی نشت
یارب چه شود شام غم را سحر آید
۳۶۴
طرزی بشیر تا که شوی خاک پاش شاید که شبی به سر تو شخب آید
در جواب کمال مجندور قندهار گفته
نمیدانم سخن زان لب چرا چند بن گمان آید سخن با دل نمیخواهد که بیرون زان دهان آید
نکرد دیوانه شد سرو از قدش کاندر چمن مردم پی پابستنش زنجیر ها زاب وان آید
نسیم صبح اگر بر گلشن حسنش وزد روزی محالست این که ان گلشن دگر در نوسان آید
بچشم باز اگر بیند بسویم آن کمان ابرو ز پیکان خدنگش کاوش اندر استخوان آید
زبانم لال گردد پیش آن لعل سخنگویت بود مشکل که در پیش تو حر فی بر زبان آید
نگه ناکردنش بر من نه از بیم رقیب اما ز مژگان گر بکیردش نگه بر من گران آید
شود پیچیده مضمو نم بدل طرزی که هر ساعت خیال پیچ و تاب آن مکر در دیگان آید
جواب شوکت در کراچی گفته
چنان از ناز شوخی سوی من بیتاب آید که در رویش عرق لغزید چون سیماب آید
نمیدانم که پیوسته لعل سبز میگوز را که رنگین چون یک یاقوت موج آب آید
چنان بیدار و بیحوابم بیاد چشم پر خوابش که در گوشم شب و ارهای خواب آید
چوباک از بسکه لبریزم بیاد چشم مست او ز هر تبخاله ام خون شراب ناب آید
ز کوهسار جنون بیجودیهای که می ریزد که شور ناله ام بخشاب ابشتاب آید
چنان پیش چشمش بیجود پیما پرده از جایم که در دل تا رسد یادش نوکان خراب آید
اگریزم تماشای چمن آن ناز نین دارد که جای موج رنگ کل بروی آب آید
ز بیجا بدل جیحون سرشت ما چه میپرسی که آب کاسه رو دیده چون سرخاب آید
بسان برق تش میزند در بند بند من زبس با داح او در دلم بی تاب آید
چوانگر نا که با داغ دل خود ساختم طرزی ز خاکستر بدو شم خلعت سنجاب آید
از طبع خود در قندهار گفته
بر رخ
عبث کویم زکویش قاصد من دیر می آید
زسویش با ده سم پیہم صد شب کیر می آید
بکوی یارم اسبکو د اسنکیر خاکی داشت
جوان کزسید دو قاصد بکوشس پیری آید
جو مکتوبی نویسم سوی آن شوخ کمان ابرو
جواب نامه ام را نجا نبوک تیر می آید
نخوانده نامه ام را بار و لی دا د جو ابس را
که قاصد اینچنین از کوی او دلکیر می آید
محبت باز دل معشوق من برگشته میدانم
که زنحسان در جواب نامه ام شمشیر می آید
ز وحشت کاہ امکان شه طرازی حیرتی دارم
که دیکر او کی این ناله زنجیر می آید
ردیفش بیدل کثو
بکلشن چون زشوخی آن چمن پرداز می آید
چو بلبل کل ببال غنچه در پرواز می آید
ز شیرین رنگ بوی کل پهلو میخورد فرها
که در کوسس از شکست رنک کل آواز می آید
بر رفت و امد ذوق تماشایم چه می پرسیم
باستقبالس از خود رفتن من باز می آید
چو چشم او اشارت کرد سویم با سر مژکان
بشارت سوی دل بردم که انیک ناز می آید
بروی رنک کل تحبت چشم آب میگرد
مکر سوی کلستان آن بهار ناز می آید
پری در شیشه چون می میخود ار دیدہ مستانہ
کر از شوخی بزم ما باین انداز می آید
ز مرغ دل نیم واقف ولی باز اینقدر دائم
که از بال پریشاهین بکوشس آواز می آید
بطرف کلس اینباغ عدم پردازین کلوچن
بذوق دیدن او دیده چشم باز می اید
مکر طرزی چو بیدل ذوق کرد پای او دارم
که دشت خاک من چون چشم در پروازمی اید
به طبق بیدل
بدل هردم هوای زلف چون زنجیر می آید
که برلب هر نفس چون غنچه ام تصویر می آید
خیال چین زلفس حلقه زد تا در چشم من
زبخشهای مژکان نالۂ زنجیر می آید
زجوی صبوح باد رنکی نشو و نما دارد
که خود را تا نفس بر لب رساند پیر می آید
خیال جلوه حسن که زود چشم بیدارم
که با آئینه اشکر برون تصویر می آید
از ان ابد کمان بر گوشه چندان میخورد پیکان
که کر دل میطپد بیرون صدای پر می آید
ز تکلمین خرام او چه میپرسی که سوی من
بیم کشتن کویی بعد شمشیر می آید
چو موج از حسرت خمیازہ نا بر باد شده ام
ز پس آن صید بانگین سویم در می آید
دم پیکان سر تیز خدنگ دلنشین او
ز خون دل کرم تر در خاطر نخچیر می آید
ندارد دلخراشی چون به س باد آه من
زبیدردی نفس از سینه بی تاثیر می آید
بسطری دو شش بیدل کهنت از درد جگرخون
که دل خون میخورد چند انکه از جان سیر می آید
جواب صائب که کراچی کشته
بچشم جلوہ چون عکس آن رخسار آید
نکه همچون رک کل در نظر کمخار می آید
ز بس آن نو بهار حسن کل کل شگفته در بخوا
گلستان پر من در پیرهن دستار می آید
بکوه و در وا و تا از کران جانی فغان کردم
صدا چون سنگ سنگین زود بکهسار می آید
باستقبال نیش بوی کل بارنک برخیزد
چو آن ناز خرام از ناز در گلزار می آید
در ان گلشن که میکرد د روان شمشاد و اغوش
ز طر جلوه او آب در رفتار می آید
ز بس با همدمان شرح غم در دشمن خم کردم
ز نوک خامه ام فریاد موسیقار می آید
شود فانوس دنیا شمع در وی باده گلگون
در ان مجت که آن شوخ پریرخسار می آید
غلام ند خریدم کرد اخر جوهر ذاتی
که یوسف از کمال حسن در بازار می آید
سوی باغ کر آن کلپبر من از ناز بخر امد
طراوت های بوی کل بنوک خار می آید
ز رشکش شمع پیدا برین یک شعله میپوشد
در ان محفل که ان سر و قبا گلنار می آید
ز دست از خود مرکز نه بینم بستگی طرزی
در باز است هر جا بر رخم دیوار می آید
بروشن بیدل کامل گفته
بچشم جلوہ کرجون آن بت بیباک می آید
بکل کر بنگرم در دیده ام خاشاک می آید
ز اسیب ست امیر جرح کبر عزلت گزین دایم
بروی سین ہر جا نبکری خاشاک می آید
چوز زلف
چوزلف شانه ایم ربط آمیزش هم دارد
چومی بینم زاهد را بدل مسواک می آید
زبس شد محو آن لبهای میگون دیده حیران
بچشمم هر مژه مانند شاخ تاک می آید
توجون در گلستان آئی گل از جوش خجالتها
زبس بر گشت پا میدرخشد بر خاک می آید
دلم از بس گیسوی تو بسنجان شانه جا دارد
نسیم زلف مشکین از دل صد چاک می آید
رحرت می کشم ساغر و پیمانه میسوزد
هر بزمی که با آن لعل آتنناک می آید
نا بر سر زاطرزی زبخت خویش می نالد
نه از چرخ و نه از گردون نه از افلاک می آید
جواب شوکت در غده آرگنه
بیا دم هر کجا آن دلبر مدهوش می آید
خیال عارضش در دیده ام گلپوش می آید
زبس چشم سیاهش خون بخجاس باده مینوس
نگاه رس او زان همه مدهوش می آید
عرق پس می چکد عقیق از عارض گلگون دارا
سخن چون غنچه رنگین زبان در لعل نوش می آید
میدانم که دارد جلوه سیر تک رعنا
که گردون بهر تعظیمش همه آغوش می آید
زبس پروریا ی فخر خواب عافیت کردم
حصیرم در نظر بستر مخمل پوش می آید
ز بس شد عام می خوردن و بر لعل سمیلوش
زحلق شیشه هم آواز نوشانوش می آید
خطر بر زورق عقلم زراه دیده می ریزد
بلابر کاروان دل زراه گوش می آید
زفکر چشم او گرد در شکم چون گل رنگین
دلم چون خم بیاد لعل او در جوش می آید
لبش طرزی ز بس مهر خموشی بر دهانم زد
سخن هم از زبان خامه ام خاموش می آید
از طبع خود در کراچی گنه
لب خاموش تو با سور نمی آید
صوت بلبل هم چون بوی سمن می آید
تا که بر طبع لطیف تو گرانی نکند
بوی گل بخیه از سوی چمن می آید
بسکه گشته چین خم گیسوی تو شد
مشک از راه خطا سوی ختن می آید
همه از قامت و بالای بلند یار است
هر بلائی که فرو بر سر من می آید
وضـع کوچک دهنی بسکه گرفتـسـت لـبـت
خندهات کشته برونست و دهـن میآیـد
آب گوهر ز رگ نازگ یاقوت چـکـد
یـار لـعـل تـو روان آب سـخـن میآیـد
دل عاشق طلب از گـوشـه لعـل لـب یـار
ایـن عقیقی است که پر خون یمن میآیـد
هر کـجا فـتـنـه آن چـشـم کـنـد مـیـل شـراب
بـهـر وی جـام می از بـاز نـسـن میآیـد
در بر نقطۀ وحـدت عـدد کـثـرت نیسـت
ایـن کم و بـیـش بغلط تو و مـن میآیـد
سـوزد از بسکه شهیدان تو در گنج لحـد
عـوض گـرد شـرارم ز کفـن میآیـد
طـرزي تا دیـد بـروی تـو دل از دست بـداد
ایـن بـلاء بمـن از دیـده مـن میآیـد
بر طرز بیدل بفرموده محمدخان کابلی
اسم صیاد قدت چون از دهن برآید
چون نالهـای قـمری سـرو از چـمـن برآید
گر سـوی باغ آیـد آن غنچه دهـن
از چـشـم بـیـضـه بـلـبـل گـل پـیـرهـن بـرآیـد
از یـاد بـوسـه لبـش تـخـم درون دل را
از جای آب حسرت خـون از دهـن برآیـد
گر تـاب چـیـن زلفـش مشـک خـطا نبینـد
چـون زلف دود پیچـان مـشک از ختـن برآیـد
گر پـیچ و تـاب کـاکـل بنیـد بـروی خـویش
سنبـل بـتـاب افـتـد آتـب از سـمـن بـر آیـد
وا سـنگـسـتان هـجـرش از ناز چـون خرامد
آه و فغان و فـریاد از مـرد و زن بـر آیـد
آن گـل اگـر بـرآیـد از گلـسـتان ز شـوقـش
چـون میلان سـرمست گل نعـره زن بـر آیـد
بـر امـر خـان عالی ایـن شـعـر سـرودم
شـایـد ز ابـر لطفـش در از دهـن بـر آیـد
آن گلـرخ پـریوش گر اینچـنـیـن خـرامـد
بـلـبـل بـشـور و شیون نـعـره چـو مـن بـر آیـد
طـرزي ز طبـع بـیـدل میـگفـت پیش لعلـت
آب از عقیق ریـزد در از عـدن بـر آیـد
جواب صائب کابلی تخلص
ازان رو وضع صـوری از تهمتـن کـی آیـد
بلی از رنج صبـرش کار سـوزن میآید
هـوای اهلبیـت داری بیـا اعلان کـن صحـبت
ز بـزم میـکشـان کـس بـاکـه دامن بـر نـمـی آیـد
دستور
ز شور خامشی شد خنده گل ناله قمری
نوای عندلیبان ان گلشن بر نمی اید
بچشم دل مگر گیر جلوه دیدار میجویی
که با رنگ تماشا چشم روشن بر نمی اید
گرفتار من و مائی و از وحدت سخن کوئی
خیال نقش کن با شیرین با من بر نمی اید
مرو در برگ برگ گل چورنگ از غنچه بیستون
ازان با باد بوی گل دشن بر نمی اید
ناقص ار کسی صحبت عذاب روح میگردد
صدا جز آب افکندن بر روغن بر نمی اید
شد افلاک طرزی مانع نظاره صائب
حجاب چشم ما دلهای روشن بر نمی اید
بر دوش بیدل در کراچی گفته
ازان بها ز نزاکت دل از سخن گوید
چو عندلیب بخون غلطه و چمن گوید
میان عاشق و معشوق جان نمیگنجد
گرارسد که بلب حرف پیرهن گوید
رموز والی اداب نازک افتاده است
مگر نگه بزبان آید و سخن گوید
سپاس شبنم گل از خجالت آب شود
بهار کز ز گل و غنچه و سمن گوید
زتاب اتشر داغ ضمیر فصل داغ مجو
کتاب شمع بر رمز سوختن گوید
دوئی می پرده قانون ساز و حصر نیست
نری م می تو صوت ما و من گوید
رسوم واسم مهم است در بزم فضیل
بکعبه شیخ و بتخانه برهمن گوید
بطرز الفت اضداد استقامت هست
شکست شیشه می راز انجمن گوید
کمی ز قطره بحر محیط زده پهلو
سنگ مزن کم آید کسی که من گوید
بفکر مفرد قانت نمی نماید هیچ
مگر بلب تو بحرف آید و سخن گوید
بزم اهل صفا کم ترک زراهد گوی
بیش جان چه ضرورت که سخن من گوید
کسی بخصه درود گلم نمیفهمد
مگر نبض دلم را ز خون شدن گوید
ز بسکه محورخ مارگشته ام طرزی
رسد بمعنی او هر کسی ز من گوید
جواب واقف در کابل گفته
بکو در هجر توام از مژه خون می آید
مر که یک سیل جدا می فتدا ز اهل نظر
شمع را شعله بسا از اثر داغ دل است
بکو خون میخورد از دست نگارین دل
دل کھی آب شود گاه شرگاه کباب
لاله در خواب نکردید رخ خوب ترا
کودکان نان بسر راه و در سنگ بدست
چرخ چون ذره نماید بنظر طرزی را
عوض اشک نال از دیده برون می آید
اشک سان تاب خاک کون می آید
آه جانسوز من از سوز درون می آید
بوی خونی مشامم ز درون می آید
چه بلایا که برین قطره خون می آید
که بکون شسته رخ از خاک کون می آید
دل دیوانه ام از کوی جنون می آید
اشک چشمی همه از مردم دون می آید
در جواب استاد که این مصرع مشهور دارد
کر خیال تو بیرون رود که خواب در آید کلو
چو یاد روی توام در دل خراب در آید
خیال روی تو از راه چشم جانب دل شد
دل فسرده زاهد چه نشه یا بد از ان لب
ز شوق زود دهم جان پیش خاک ده او
بعارض عرق آلوده چو دیده کشایم
دلم چو خانه خورشید میشود ز روشن
بمغز صاعقه ام شهد ناب ذایقه بخشد
ز پیچ و تاب دل از کشته براف تو گویم
بجز دعا چه توان گفت کردید همه دشنام
کند چه شرح خم خویشتن پیش تو طرزی
درون خانه تاریک آفتاب در آید
چو برک کل که بگلشن ز راه آب در آید
بچشم شیشه چه پستی که از شراب در آید
چکید ام اگر از ناز بر شتاب در آید
بچشم شیشه اشکم از ان گلاب در آید
بدیده عارض ماهت چو بنجگاب در آید
براه کوشم کر از لبت جواب در آید
ز بیقراری حالم پیچ و تاب در آید
بجز نیاز چه آرم چو در عتاب در آید
فشانه شرم و حشمت کجاب در آید
از بس
مرا پیش او انچنان حیرت آمد
که آئینه هم خود دار عبرت آمد
ز خون خوردن غنچه دل چه پرسی
که این لقمه اش از ازل قسمت آمد
بمقبول انسان مطبوع سا[ن؟]
رسید های حالی مرا حسرت آمد
دلم پیش او قدر خردل ندارد
چه عزت بمالی که بی قیمت آمد
معانی بکرم که گم دیده چشمش
بصد جلوه از پرده عصمت آمد
سه روز نوایی که کردی بعزی[؟]
که اهل هنر صاحب عزت آمد
سحر در شام من از جانب او
شمیم نسیم گل عشرت آمد
ز ورد و دست یدالله طرزی
برویم کشاده در دولت آمد
جواب شوکت در دمشق شام کته
چو سوز عشق تو در جان دوشه ام آمد
بجای باده شرار از دهان شیشه ام آمد
بجای برگ دمد صوت[؟] شاخ نالم
ز بس خیال تو در تار مار ریشه ام آمد
بصوت راست نه اشگال کته ام هنگا[؟]
بدوش ناله نی بیرون ز پیشه ام آمد
بچوب تکیه کند بیکه خم شود از غم
چو سعی زحمت فردا و باد تیشه ام آمد
نهال دل ثمر رسد ز خلوت فکر
از ان نگاه نهان پای شخص پیشه ام آمد
ز بسکه باخته ام رنگ طرزی از غم شوکت
صدای بال پری از شکست شیشه ام آمد
در دمشق شام کته
ز بس یاد لبش سرمست در اندیشه ام آمد
صدای پای مستی از شکست شیشه ام آمد
ز بس پیچیده مو مو در خیالم یاد مشرکانش
بجای آب خون می برون از ریشه ام آمد
کوه بیستون تیشه صد چوش نهان بیارم
که بوی خون کوهکن از دهان تیشه ام آمد
درخت شمع سانم بن[؟] مقامت
چه شد پروانه گر در سوختن هم پیشه ام آمد
ز فیض عشق او با نا توانبها قوی هستم
بجای بانگ نی آواز شیر از بیشه ام آمد
کنار جوی شیر شعر شیرین چونکه بنشینم صدای خنده شیرین بکوشش میاید
دمد یاقوت بر جای ثمر نخل خیال من زبس آب لب لعلش بجوی ریشه میاید
بپیچ و تاب گیسویش بسن جمع حلقه خم خورد نسیم بوی مشک از ریشه اندیشه ام آید
چنان از خون بود لبریز طاق سینهام طرزی که در دستم دل خونین بجای شیشه ام آید
در شام شریف گفته
چنان پر نشه ام دل از خم اندیشه می آید که تا بینی نه از مستی بدوشش شیشه می آید
دلم پر کوهر معنی شد از پیچ و خم فکرت ثمر بر نخل مارا در بزور ریشه می آید
ز راه عشق این جرسنگ خارا دور میگند بزور بازوی فرهاد نوک تیشه می آید
فغانم از حلاوت در درش شهد ناب کجائی ناله شکر زین بستان پشه می آید
چو موج می بجوش آید بجایم استه خونم که این خیل مزید ان قاف اندیشه می آید
ز بس از باغ گلهای دماغش ناله میخیزد نفس از سینه پر خون بهار اندیشه می آید
بروی تیغ و برپشت کمان از بهر جان دادن جوانمردان برغم غیرت هم پیشه می آید
چنان آمد بجوش از شور سودا خون امین که جای می کف خون از دهان شیشه می آید
بکوه بیستون شعر طرزی از نی کلکم بگوش معنی شیرین صدای تیشه می آید
جواب بر طرزی در شام گفته
تیر چون راست در آغوش کمان می آید یک کمان پیشتر از تیر نشان می آید
راستی کوشه نشینان بریاضت یابند تیر از چله بآغوش کمان می آید
خم چو خالی شود از می ز سبک مغزیها از دم باد بفر یاد و فغان می آید
راز تا فاش نگردد کشا لب بسخن گوهر راز دل از جوی زبان می آید
کل بسر چنگ و آغوش صراحی در کف سوی مابار عجب جلوه کنان می آید
غنچه در چاک گریبان کل از شرم خرد یار چون بر زده دامان بمیان می آید
استنی
بر سخن جای چنان درلب او تنگی کرد که نفس سوخته بیرون ز دهان میآید
لبش خنده از ان تنگ نگیرد که ز راه دهن تنگ نفسان میآید
زندگی پیر بهین تنگ نکو کیر شود بیستو از بسکه دل از خویش بجان میآید
بسکه ذکر تو بود ورد شبانروز من پیشتر از همه نامت بزبان میآید
پیر میکده دی باده فروشی میگفت کر خورد پیر دین باده جوان میآید
تیر تدبیر کر راست بتقدیر شود کار ناوک ز خم پشت کمان میآید
ارزو قصر سعادت به نظیری طرف همه بیقصد خدا کو به نشان میآید
جواب امیر خسرو دهلوی در شام شریفه گفته
به قوامکاه با ترکش چو آن مه کیش میآید زشادی جان من یک کام از هر نیش میآید
کوجون چاک از حم سینه من پیش میآید که هر ساعت ریشم زان مزه صد نیش میآید
ز تیمار یک شب تاریک و هیرسند دونفش نمیدانم در ین ماه چه بر من پیش میآید
کجا کشتم که چابک بکذر عم این شان اندام رسم دور از خیال عقل دور اندیش میآید
بمیرم و صن بالا بیند یکرو کردن بیا دشن که در پیر کسن دول از خویش میآید
بجای درد از رحم دلم کرد نمک خیزد زبس اد لعل پر شور شربک بر ریش میآید
بدل از دوستی نیگرد بردای ریاضتها کسی کز استقامت کرد در می پیش میآید
کجا سنگی بلی از ذره کمتر شته در زن من ز بس بر دل غم او بیشتر از پیش میآید
شبان با محنت عشقش بدل پیوند ها دارم مرا عم غم برادر درد وحسرت خویش میآید
شد کم سو چشم طرزی آب دیده خسرو که بیش است از جشم مرچه باران پیش میآید
جواب هلالی در دمشق شام گفته
چو با دجوی شیر از گشت فرهاد میآید روان تا بیستون در ناله و فریاد میآید
زجای کحد جهم همچون سعید از پیوس مینا شرار گرمی حسنش مرا چون یاد میآید
بخرام جلوه چون سوی گلستان بگذارد پایم
مژه در چشم دانم شد سفید از انتظار او
زبس در خلوت گل ناز پرورد است وی گل
ز دل از بسکه شور درد میجوشد ز بیداد
کند چون که و طوق بندگی شمشاد در کردن
بوضع یار میخندم بحال خویش میگریم
بلالی گفت با طرزی که از سنگینی دردش
ز خجالت در پسشت سایه شمشاد می آید
زبس آهسته سوی بام آن بادم می آید
زجیب غنچه با گلشن بصد شرم باد می آید
ز زیر پای فریادم صدای داد می آید
چمان سوی چمن چون کو مر از یاد می آید
تغافلهای یار او مرا چون یاد می آید
اگر با کوه گویم کوه در فریاد می آید
جواب شوکت در دمشق شام گفته
چنان بیرون خیالش از دل مایوس می آید
بگوش از آمد و رفت نفس از حسرت بوس
ز آواز پر تیر توای شوخ کمان ابرو
ز دل از بس گل کشت تمنا می دمت سرزد
چو چشمش کرد بر حال دل زارم نظر گشتم
زبس از صدق در دیر محبت بندگی کردم
زبس از خجلت تر دامنی بر خویش میگریم
برویم میدود از شوخ چشمی تا سر مژگان
چو مار گنج یاد آور دگر در خویش میکردم
ز پشت بام شوکت چشم چون بالا کنم طرزی
که گوئی نور شمع از پرده فانوس می آید
صدای سودن دست کف افسوس می آید
بگوش من صدای شهپر طاوس می آید
باستقبال من بوی بهار طوس می آید
برای پرسش بیمار جالینوس می آید
رسانم پرده دل ناله ناقوس می آید
سرشک از شرم از مژگان سبحوس می آید
سرشکم در نظر از مردم جاسوس می آید
بدل از بس خیال گنج دقیانوس می آید
مرا خجلت ز پای خویش خون طالوس می آید
جواب شوکت در دمشق شام گفته
سحر در دل خیال حسن آن گلشن بدوش آید
زفیض صحبت مینا چنان مغزم بجوش آید
ز رنگ گل نگه بیرون جسم غنچه پوش آید
که آواز صدای پای موج می بگوش آید
زبس
۳۸۵
ز بس در مجلس رندان ادب ننگ حیا ریزد صدای قلقل مینای می از لب خموش آید
چو جام شیشه و پیمانه را دیدم بدل گفتم کز خیل پری از کوه قاف مینوش آید
ز سانو باده رنگین بسان چشمه میجوشد ز بس خون می از یا دلبعلش بجوش آید
مژگان کشم چشمش دویدم بر لب گفتم سبو بر دوش سرمستی بکوی میفروش آید
بجیب غنچه میغلطد گریبان نگاه من ز بس از ذوق او خون آشنایش بجوش آید
کمان ابرویش را حسن او چندان کشید از هم که نوک گوشهای ابرویش تا بچ کوش آید
ز چشم او بس کیه طوفان کرده پیرامون ز جوش اشک مژگان سرخ بیا بدوش آید
پیش لعل خندانش جو شوکت طرزی از شادی بلب همچون کل شمعم تبسم شعله پوش آید
جواب شوکت در شام شریف گفته
خرامان چون بکلشن آن بت کلرنگ میآید صدای نال بلبل از شکست رنگ می آید
ز شرم آن تبسم رنگ کل زان سان پریده که شور خنده کل از شکست رنگ می آید
بنک بوی کل از ناز صبا پهلو تهی کرده به تنگی خنده از بس زان دهان تنک می آید
بافسون پری زان سان دماغ شیشه نازک شد که از مینای محفل بدوش سنگ می آید
چو نبض لعل طپدار شوق موج باده در ساغر بسوی بزم چون آن ساقی کلرنگ می آید
ازان جو بن موج از صد جا گریبان میدرد دائم که همچون آب سروقامت از چنگ می آید
چو بوی کل خجالت بسکه پیچید در پایم نفس همچون رگ کل از لبم کلرنگ می آید
ز بس مضراب طافت میزند ناخن ستارش صدا از هر دلم بیرون بسان چنگ می آید
چو کوشش سوه ساز مخالف گشته نوبهار نوای نغمه عشاق بی آهنگ می آید
بدلتنگی نفس از لب بدون پیچیده بر خیزد چه سازم این حباب از راه نقب تنک می آید
ز شور میکشان در بزم از بس قصه میبارد بفرق شیشه از آواز قلقل سنگ می آید
چنان طرزی چو شوکت گشته ام دیوانه خوی که از رنجیر هم آواز شکست رنگ می آید
۳۸۶
جواب صایب در شام شریف گفته
یار چون جلوه کنان جانب ما می آید
پیش سر زده بالب دل بطافت کین
پیش طاق خم ابروی تو ای قبله جان
هر پا بوس کف پای تو از بند رهند
بچمن جو که خرامي هواي رخ تو
غلط انداز کرسوی من افکنده نظر
شک چین هرخم زلف تو را ریختن
در شب سرمه چشم سهلت بر دل من
صبحدم وقت سحر گفت بطرزی صائب
سایه میگذرد من از رشک خدا می آید
به تماشای تو بر دوش صدا می آید
قد محراب بتعظیم دوتا می آید
خون من در ورق رنگ حنا می آید
رنگ یک یک کل از کل بهوا می آید
که دلم آینه بر دوش صفا می آید
در کف ماطه اهوی خطا می آید
غنچه آن مرغ چنگ بلا می آید
نفس بوی دل از باد صبا می آید
جواب مخفی در شام شریف گفته
شراب نابکلویم فرو نمی آید
بسان لاله بدل داغ کارئی دارم
گره شود چو گهر آب در لب خشکم
چنان بیار شدم وصل درده افت
بخون شوی رخ و پس کفاره سر به پیما
زبسکه فرد شدم در حساب بکثریت
نهال عمر جوانی ز مغز بیرون کن
چنان میکده از مستی اوفتاده ز پا
چوشمع گر چه لبم از زبان درازی سوخت
چنان ز معنی اثبات نفی من خایت
چو شیشه خنده بزدن از کلو می آید
که کار بخیه اواز ر فو نمی آید
که میتواب فرو در کلو نمی آید
که در میان سر یکتار سو نمی آید
که این نماز بجر این وضو نمی آید
بغیر یک نه زبان حرف دو نمی آید
که آب رفته از ان پس بجو نمی آید
که دستگیری جام از سبو نمی آید
ولی برون ز دهان گفتگو نمی آید
که رنگ رفته من تا برو نمی آید
و مخفی
چو تخمی تخم دل طرزی بنور خون لبریزم چه شد که اشک در چشم مردم نمی آید
جواب ملالی در شام شرف گفته
جهان تیره ی او در دیده روشن نمی آید بجشم هر دو عالم چون سر سوزن نمی آید
نکوی او دل بیسوا سوی گلشن نمی آید بلی کل را اثر در دیده روشن نمی آید
چرا پروانه سان دل را بشمع او نسوزانم که غیر سوختن کاری ز دست من نمی آید
چنان از مستی عشقت ز کار افتاده دست من که از دستم گریبان چاکی دامن نمی آید
گورنک و رنگی کرده کل در غنچه و بلبل که صوت عندلیب از جانب کلشن نمی آید
با سم شخص نتوان رسم پاکان آکنی جبار روانهای بکار از چشمه سوزن نمی آید
صفای مرقلب از نفس سرکش کی شود ظاهر برون آئینه از خاکستر کلخن نمی آید
مغلط با محق کی متقابل میتوان کشتن نمط بازی بچشم از دیده روزن نمی آید
نهنگ خار پهلو دار پنهان در بغل دارد از ان ماهی برون از آب بی جوشن نمی آید
سفیدی میکند چشمم یکه گوشه نشینم چرا از یوسف کل بوی پیر اهن نمی آید
غنی از پهلوی چرب ایچنین برخویش میبالد زشمع این خنده های کرم بیرون نمی آید
چه شد که قدر من نشناخت شهناز کوری بخت تمیز خوب بد بیدیده روشن نمی آید
مالی کشت با طرزی که در راه غم خوبان بغیر عاشقی کاری ز دست من نمی آید
در جواب اپسر طرزی صاحب عندلیب کلنجر گفته
تا عشق تو مرا بدر دل استاد آمد سبق بزود گذشتن ز خود مرا یاد آمد
میتوان را چو بدل یاد ز نشتر دآمدم تیشه زد بر سر و از در و بفر یاد آمد
نقطه عشرت اند و در ترانه افغان بیکر انغو د ول من چون الف آزاد آمد
روشن خاک جگر نیست طریق دل ما سر این سلسله از شانه شمشاد آمد
باید اوید چو آمد سوی من دیده دام چشکی زد بمن و گفت که صیاد آمد
۳۷۸
خنده سینه نگوکشم ز غماز کسی
چون صدای پر پروانه پریزاد آمد
خواست تا نقشه تصویر میان تو کشد
موی برنوک سر خامه بهزاد آمد
بر صفحه خورشید نویسد نامش
بیت ابروی تو ما تعجب صاد آمد
جای خال ارخ تو خال خدا ئی سر زد
زینت وجه تو از حسن خداداد آمد
بسکه دلتنگ ز جمعیتی نفسم شدم
دل برون از دهنم با نفس ناز امد
دانه و دام درین دانه و دام درین دامگه وحشت چیست
ارزوهائی تو از بهر تو صیاد آمد
هر خط بندگیش جرعه شمشاد تو
بسکوان سروسهی چمن ازاد آمد
عندلیب سخنم امد و با طرزی گفت
سخنم از اثر طبع خداداد امد
جواب ملاجامی در شام شریف گفته
ازان چشم چوی شیرین و د خون اید
که مانک تیشه نه هنوز از بیستون اید
بسان شیشه پرمی لبالب میشوی ازوی
دلت گر یکنفس از خود بیاد او برون اید
مگر خونین دل از یاد رخش در سینه میتپم
که هردم از دهان آه گر مم بوی خون اید
مرود نبال چشم و ابرویش دیوانه میگردی
ز رنگ سایه بال پری بوی جنون اید
ز دور گردش آن نرگس جادو بپرهیزند
بلاوفتنه ریزد سحر و نیرنگ فسون اید
بصحرای غمش دل سیکو برگرد کدورت شد
نفس بر خاک همچون گرد باد از تست
نباشد تا بدل دردی نخیزد گریه را کردی
بلی خوناب اشک از دیده از غم در درون اید
به پیش دیده اهل نظر کی میکند شوخی
بسان اشک از مژگان حسرت سرنگون آید
خدا را گوشوار در مشو آویزه گوشش
مبادا رعکس کو ہر طرف کشش مکدون اید
بطرزی گفت جامی لعلها پر خون بیارد سر
مرا بر هر زمین کز دیده اشک لاله گون اید
جواب امیرخسرو دهلوی در شام شریف گفته
چون قابل من از پی قربان من آید
پس رود روان من من جان من آید
چون
چون بخم دهم کوچه بردی دم ناموس
گر ترک من ارمانه بمیدان من آید
از بهر تماشای رخت طفل سرشکم
از دیده دوان تا سر مژگان من آید
از بسکه بیاد تو برم سر بگریبان
بویت چو گل از چاک گریبان من آید
بر بسته غنچه شوم خنده شیرین
در بزم چوان غنچه خندان من آید
از شرم خرد سر در بر پیر قشری
چون جلوه کنان سر و خرامان من آید
از ذوق تماشای رخ خوب تو چشم
نزدیک ترک از سر مژگان من آید
لخت جگر و پارهٔ دل کرده مهیا
شاید که آن شوخ بمهمان من آید
بی بند کی ما ز دلم شد کرود
گر روی زمین در خط فرمان من آید
طرزی دلم از رود ز من رفت چو خسرو
کی باز باین سینه ویران من آید
جواب بکمال مجد در دمشق شام گفته
طوف کوی تو پس از عمر مرا پیش آمد
سعیها کردم و تا دل بصفا پیش آمد
بسکه ز افسانه دل بردن دلهاست حرص
پی دل بردیم هر سوی جدا پیش آمد
سینه پر داغ و جگر چاک دلم خونین شد
چه بلاها که بعشق تو مرا پیش آمد
گریه و ناله من هر دو پی درد و وید
اشک بس ماند بد دنبال صدا پیش آمد
در ره فقر دویدم بغم پایم خورد
صید عنقا بد لم بود ہما پیش آمد
آرزوهای طلب گشت حجاب من و یار
در میان من و او دست دعا پیش آمد
گر چه چون کعبه ز خط ستر تو پوشید سیاه
لیک ما را ز سر صدق صفا پیش آمد
دوش سر گرم نظر بازی چشمش بودم
ناگهان چنک بلای مژا پیش آمد
یار با خویش نهان جلوه فروشی میکرد
دل چون آئینه ام روی نا پیش آمد
گاه در اشکم از او و که از گریه در آب
بر سرم در غم هجر تو چها پیش آمد
پیش ترکان با طرزی چنین گفت بکمال
فتنه آورده همین روی طلا پیش آمد
جواب صائب در دمشق شام کفته
تیغ مژکان توام چون بنظر می آید اشکم آلوده بخوناب جگر می آید
نفسی خوشه بآه بر آید ز لبم این عجب شعله که بر دوش شرر می آید
ما هم از نغمه قانون مقامات دمم مرقض زمزمه ام طزر دکر می آید
آب شعززم از جوی صفا کشته روان نهر طبعم کز از بحر گهر می آید
خامه ام میگودم از عقل و دانبا داند از لبم رخن طعم شکر می آید
یکقدم پیش مژکان تماشای سخت با نکه مرد مک از دیده بدر می آید
طفل اشکم بنظر کرچه د و د پرشت چون مژکان کذر د زود بسر می آید
کام من خشک از خام سفالین ست کرچه آب فراوانم با بکر می آید
هر فره شاخ کل سحن ماید بنظر بسکه خون دلم از راه نظر می آید
هیج از دست حم زلف تو ناید بیرو هیچ دانائی که اران سوی کمر می آید
ینحیا بان کلستان بیا کشن بیان آب خوبی همه از جوی نفر می آید
کفت صائب جو مدل خشکی طرازی مینه سنگ بر سینه ارباب هنر می آید
در روش بیدل در دمشق شام کفته
خار ا تا کف دست نکار پیش بچنک آمد زما ر رنگ دست مارس در یشک
چوبوی کل در و جیب لطافت نمک دانرست سخن نازک بس پرون ازان لبهای ناکست
زه بند یقنی طاؤس کل تا دا من کلشن زرو جهش بال و پر پرواز ر کست
ز سعی نارسا بگذره با افتاد کی کوس ز قعر بخر تا کوشت سان پای آبکست
معنی بستی کردم چنان اثبات پیری که تصویر تم نوک خامه نقاشی بن سکست
هو بوی کل نشد آلوده وا مانم برنگ کل از فیض بیخودی میر مکندل او زیر ر کست
از بس در کبریا یش ناز فرعونیت بندگی دارد باستقبال عجزهم بی نیازی بهداشت
باتر
۳۸۱
زید در گوشی می برد دست نگاهش
ز بزم ما که بیرون رفت امشب به کران شاد
مرا بر ق از نیرنگ چشم سحر ساز آه
بیاد آن لب شیرین بکوہ بیستون رفتم
ز پس در شعله رنگ شفق بیتاب میشوم
بگل تارنگ باقی است روی دمی شود ظاهر
بجشم شبنم سوزن در این صحرای محشر شد
چو بیدل طرزی روز همره که دامانش بخشاند
بجان هر هرمزگان دلنشین سر از خدنگ آمد
بگوشم قلقل مینا عجب باران سنگ آمد
بلا و فتنه آمد جادو و افسون و جنگ آمد
مژه ما بر هم آمد اشک گلگون بدرنگ آمد
گریبان کلویم شمع سان کام نهنگ آمد
بلی بخت بود چوبهر غرض مانند رنگ آمد
جهان بی کر کشر جس بدل از سنگ آمد
برنگ غنچه این شسته بخاطر بعد جنگ آمد
جواب صائب در دمشق تمام گفته
جائیکه سخن زان گل دستار بر آید
بر صبح بنا گوش تو این خط لولا لا
بر روی گلر فعت که بچیده خورد تا
در محفل رندان لب جام پر از می
چون پسته خندان شکر شور بر آرد
بلبل چو انا لغنجه بگلزار سر آید
تبدوش که دل تماشای جمالت
از رهگذر دیدن رویت نکشم چشم
مانند نفس دل بتمنای سراغفت
آیینه ام از بس بصفا ساده نماید
مینای مرا محتسب از سنگ مترسان
شنید چو طرزی سخنت گفت بر صائب
مانند رگ از پهلوی گل خار بر آید
نوریست که از مطلع انوار برآید
یا دود از ان شیر خمار بر آید
هر لحظه برون تخفه احرار بر آید
هر خنده کزان لعل شکر بار بر آید
منصور صفت کل بسط بر آید
تا نوک مژه از پی دیدار بر آید
چون مرد مکی از دیده ام از هار بر آید
بسیار در ون آید و بسیار برآید
تمثال از و صورت زنگار بر آید
این شیشه ما از دل کهسار برآید
را زیست که از مخزن اسرار بر آید
۳۸۲
جواب عرفی در شام شریف گفته
بقتل من شره ات حبقه جقه می اید که دل بپنیام ار زحم خته می اید
مگر کشتن عشاق میرسد از ناز که چمیش از مژه تیغ بسته می اید
نگاه من بر خمش چون دست به کردند که پای خط برخ او شکسته می اید
اگرچه زلف برو از مار خت امد ولیک خال برویت نشسته می اید
ببزم یار کند نا که جلوه پردازی سخن بدون ز لبم جسته جسته می اید
دلم بیاد رخش بسکه نازکی دارد بدوش کل نفسم دسته بسته می اید
ز زیرسنگ ستمها شنی گوشت نگهبان دلم چو پسته و بادام حسته می اید
زگوی یار مگر مژده وصال اورد که پیک ناله من پی خسته می اید
نفس مباده با کتش درون سینۀ من بدوش خنده لبهای بسته می اید
کسی که طرزی چو عرفی کند شکار صفا غزال قدس بفتراک بسته می اید
از طبع خود در دمشق شام گفته
رخش در مجمع خوبان به از کلدسته می اید لبش در وی برنگ غنچه سر بسته می اید
ندانم تا کرا در خون نشاندی از سرکوه که ترک چشم او شمشیر ابرو بسته می اید
ز راه آب سردارشتم لرزان طپید و میرود بگلشن قد شمشادش زبس جسته می اید
بجای دل اکر سندان بود در سینه تختم ز نوک ناوک مژگان او در خسته می اید
ز بس از چشم مستش سر خوشی در بزم میبالد بدوش نی صوت شیشه شکسته می اید
شوم قربان حست کوتهای ابردی نازت که ناوک بر و لم زان شجکان دوسته می اید
بپر سینه زحم تیغ او قدر است بجزا بسوی باغ دل داغش کل شسته می اید
لب پر خنده اش از شوخ حیرت زیر میگردد تبسمهای شیرینش چو با در بسته می اید
نفس اواز پای رفتنش را نشود طرزی بدل از بس خیال او شب اهسته می اید
جواب
۳۸۳
جواب کلمے در قندهار گفته
دل در چمن چوقد تو سر وروان ندید
جان همچو عارض تو گلی در جنان ندید
در دست صد رقیب فتاده است یار ما
یک گل کسی بدست او صد باغبان ندید
از بس هجوم دل بقدوز لف سیاهت
جان غمز دل بزلف تو مو در میان ندید
نگذاشت دل بدست کسی زلف سرکشت
کس همچو طره ات بجهان داستان ندید
از چرخ دل توقع مرهم کند و لیک
چیزی بجز خدنگ کسی از کمان ندید
از اشک لاله گون رخ من زردیشود
از ارغوان کسی ثمر زعفران ندید
هرچند دل زکون جگر غوطه میخورد
چون ستم خبر خنده مرا در دهان ندید
هر دیده که روی ترا بی نقاب دید
طرزی صفت زکر بگل گلستان ندید
جواب شوکت در کابل گفته
چون خیال عارضش از دامن گل میگذر
رنگ گل بچون که از چشم بلبل میگذرد
بسکه چشمم زسرشک دیدن او سرخ شد
هر رگ گل چون شرر از دیده گل میگذرد
بر سراب خجالت شکند چون نار موج
گر نسیم طره اش بزلف سنبل میگذرد
میشود بیبرگ چمن تازنگه موج بهار
یاد لعل او اگر بر خاطر مل میگذرد
میفتد چون اشک عاشق غنچه از چشنگل ک خاک
گرتمنای رخش بر یاد بلبل میگذرد
خون حسرت شهاد نگاه ناز او چو موج
یک شمر گردن بشمشیر تغافل میگذرد
بسکه میروی تو گلشن تنگ شد برعنک لیت
اشک بلبل همچو رنگ از دامن گل میگذرد
برهوا از بخودی هردم زره سازی کند
چون صبا پر پیچ وتاب چین کاکل میگذرد
هرکه دست از جان بشوید پیش مشق المران
فارغ از موج خطر با شد چواز پل میگذرد
خویش را چون کاه در میزان مقداری کند
از سبک مغزی کسی چون از تحمل میگذرد
در میان خاکساران صاحب شوکت بپوش
همچو طرزی هر کس از خوی خجل میگذرد
۳۸۳
جواب شوکت در کراچی گفته
عاشقان صد سال چون کل سینه پر خون کردهاند تا ز دل نقش خیال غیر بیرون کردهاند
از حنای فته رنک شراب لاله کون دیدها پای نکه از ناز کلکون کرده اند
دم شماران غم باد جهالت دمبدم سرد در عالم چون سیل ز سینه بیرون کردهاند
اهل دل از الفت دنیا و عقبی مردوار دست همت را بسان ابله بیرون کردهاند
دامن وصل کلاب آسان بکف ناوردهاند سالها چون کل درین غم سینه پر خون کردهاند
صاف طبعان نو در باریکی موی کمر عینک از آئینه طبع فلاطون کردهاند
بسکه اتش شر ا نت خورده خون ارزو از نفس فانوس را چون شمع کلکون کرده اند
ناله را بر جسته تر از سر و می آرد بلب نکته سنجان طبع را از بسکه موزون کردهاند
تا کند طرزی مر دیوانه عشق بتان در شراب سرخ دار خال افیون کرده اند
بر طبق بیدل در کابل گفته
شب که با دین نهاد در دل ما بوسی نبود ذره بر هم زدم جز کف افسوس نبود
حسن بی پرده چوشد تار نظر میسوزد داغ محرومی پروانه که فانوس نبود
ما ز کردون سبکبار رخ خود ارادیم بوی کل در قفس کل همه محبوس نبود
در زبار کده ویر خرابات مغان بود صوت دل ما ناله ناقوس نبود
در بله برده اسرار غم عشق مرا چشمک داغ که از دیده جاسوس نبود
دوش فیض جنون در چمن ببرنکی جلوه در نظرم بود که محسوس نبود
ناله ام آه و کم کوشر خراش فلکم همچو اشک مژه ام طالع معکوس نبود
در بهار چمنستان خیالش طرزی همه داغ تو کم از پر طاؤس نبود
از طبع خود در شام شریف گفته
در چمن سرو قدش از بار غم آزاد زاد شد از ان آزاد بنهابش دل شمشاد شاد
انقدر بیداد مش داد در بیداد داد
مدتی سنگی که دانه جوی در خون طپید
بسکه اسیر فغان شد مرغ بیداد غم
میدید همراه دل مرد من از فریاد یاد
برد از چرخنه می دور گردون دانه دل
خانه پیر مغان یا رب مدام اباد باد
حال چون به گوشه چشمین میدیم عقل گفت
کلک قدرت خوش نوشته بر سر این صواد باد
خاطر ازادگان در بند دان دانه است
فارغ از قید جهان شد هر کسی ازاد زاد
بزم دو شن را ندانم ساز عشرت یاکمی
تاحال او ز دم شد خاطر نا شاد شاد
طرزی هر کس شعر من بشنید از انصاف گفت
در سخن این لطف اور افیض استعداد داد
ردیف الذال دیوان طرزی صاحب طبع عزیز
ای در مذاق جان سخنت چون شکر لذیذ
در قند مصر لعل لبت بیشتر لذیذ
هرگز نزاد مادر گیتی هزار سال
در لطف و دلبری چو تو زیبا پسر لذیذ
گویا بجای شیر شکر خورده که هست
هر عضو تو ز عضو دگر بیشتر لذیذ
زاب نبات نخل قدش دیده پرورش
همچون رطب از ان بودش بار و بر لذیذ
کس ندیده سرو میوه شیرین براورد
جز سرو قامت تو که دارد ثمر لذیذ
شیرین ز می نا هر چه بخاطر رسیده است
چون می که جود تو با تا به لذیذ
طرزی نمود در زمان وصف ان لبان
گردیده زان سبب سخنش چون شکر لذیذ
ردیف الراء مجمله دیوان طرزی صاحب
گشوده غنچه با د صبا کتاب بهار
بعالمان چمن میکند حساب بهار
ببیم سوختن نرگس جو بید بلرزد
که در شکنج بود غنچه از عقاب بهار
سؤال مشکل با دبهار حل نشود
گرکه گل بگوید دهد جواب بهار
عذار شاهد گل اب افتاب ندارد
از ان بابر نهانست افتاب بهار
۳۸۶
بذوق بزم گلستان و دیدن گلشن دود شکوفه و کل مست در رکاب بهار
زروی غنچه چوشبنم کلاب می ریزد بجوی رگ رک کل خطه شتاب بهار
شور ناله بلبل نکر د مژگان باز زبسکه غنچه بود سر گران خواب بهار
چوکل به شوق رصد جای میدرد دامن بکو شش غنچه چو آرد صبا خطاب بهار
ز شور می نه آغوش خود د و بیرون زبسکه شاهد کل میخورد شراب بهار
مگر صبا نی تعمید قصر کلزار است که جو صحن جمن میکشد طناب بهار
بکوش طرزی افغان بناله بلبل کش بروی اتش کل کشته ام کباب بهار
جواب صائب در کابل گفته
خیال بادۀ بی تو کر کند و سوی کلزار تموج عرق کل کند سرا ز دیوار
بارزوی تو ای کلعذا رغنچه دهن نکه بدیدۀ خفاش از ان بصورت خار
چو و صف لعل سخنکوی تراکنم بچمن زبان غنچه فغانه ها کند جو موسیقار
رسید فصل کل و وقت باده ملعی است چه انتظار دهی ساقیا بیا د بیار
زمان عیش و نشاط است موسم شادی هوای باغ و شمیم کل و نسیم بهار
چو عندلیب بوصف رخامه طرزی بسان غنچه برا ز خون دل کند منقار
برید و شس بیدل در قند ها ر گفته
ز من چونا م ونشان من چه سراغ پرسی وچه خبر که برون زده سر هستیم ز بهار بیخودی ثمر
تو درین چمن بهوای بر چه تنی چوریشه میکشد که درین بهار خزان اثر نه نهال ماند و نی ثمر
چو حباب تا یکی از نفس بسرت نهی کله هوس بچه روی بشکنی این قفس که برون کشی ز سپهر سر
مبری علاوه ز همتت بتلاش کو شش پایه که مدام تشنه لبی کشد ز محیط کام و لب کر
بخم سما ز یش می پرسی که پیکش نیرس که بسوزن مژه کن رفو دل پاره پاره تا دکر
نزدیم ساغر امتحان زنگاه دیده در فشکان بمن و بعظم آن با آن چه فسونی که نزد سحر
چو یکتی
۳۸۷
چون کی سرد ع من ای طوطی نسیم دار هم از قفس بود از فغان دست هوس دمبار بیجران کذا
بخال آن لب شکر بن مر اکره شده خون دل که هزار عقده گره بود زلبست سینه نی شکر
کف از طرازی بخردل داغدار جنون اثر ز خیال جلوه دور کند چونی از فغان چه دهی خبر
سردار غلام حیدر خان پسر امیر کبیر از طرزی صاحب دارش تخطی کرده
بود در قندهار گفته
گلشن ارمن میسازد امروز از ما خواست عطر غنچه آسا دل ز جوش شوق شکر باست عطر
از علم پرده نا محمد دین آن گلندار هر طرف از چار سو ما عالم با لاست عطر
در گلستانی که یاد بخت رویش وزد غنچه گوید با نسیم حرف با معنی ست عطر
هرسرنگی غنچه اش یک عطر گنجینست گوییا در گلشن رویش درین میناست عطر
ما بدیهای سرشکم عکس رویش جلوه کرد آب نبود بلکه سر تا پای این دریاست عطر
تا که نام گلشن حسنش بلب آورده ام در دهان خلق طرزی گفتگوی ماست عطر
بر روش بیدل در کابل گفته
مرا چو غنچه دلی هست پر زخون جگر بسان لاله در افکار ممیزنم ساغر
ز بسکه بخت بردیم طلسم خشکی بست غریق بجم در و هم نیست برایم جو گهر
سیاه روزی ما را حشم کم نگر که صیقل رخ ما نهیست ست خاکستر
بر آسمان شکند بیضها حباب سرشک نشانده تا مژه ام آستین دامن تر
زسرد مهری دلها بکار سه چشم فسرده چون تک چلمت تار های نظر
شپر حس جمال نال زار پاره پاره من نشسته تیر حجابت بسینه ام تا پر
زسوز عشق توام بسکه سینه شعله زند برون رود زدها نم بجای ناله شرر
جهان خط تو کرد نگینی کند عطر که حکم تیغ ترا چون قسلم کشیده بسر
بر طرا شیخ سعدی در کابل گفته
٣٨٨
زار بمار بر قم مرقعه با تار بیا قسم بخور در جهان ساقی خمار
گلی بهر که مبادا بشکل کی نبود درین زمانه نگر خوار تر بود از خار
فلک بساغرم از جای باده خون ریزد بمزرعم ندهد از جای آب بحر شرار
کمی که گریه کنم قطره ای اشکم را فلک گره کند و انگند برسنگا
اگر چه آب دوچشم فلک برو یزدوش ز خواب باده بخستیم نمیشود بیدار
عروس بختم اگر روی خویش بنماید شود چوزلف بتان افتاب تره وتار
عذار اتشه زنکار کرد و از پنجم بخاطرم ز کدورت نشسته صد غبار
ز بس بزندگی خویشتن بجان شدم نفس بسینه خلد هر زمان بصورت خار
زبان شکوه طرزی بستر الوداست ز صفحه تیغ جفایت مکر وریغ مدار
نامه در استدعای وصال در کابل گفته
ایا نسیم صبا کردوی بجانب یار سلام من برسان بر حسین بچاک کذار
بکوبعجز و نیازک که ای شه خوبان بکو بسوز و گدازک که ای نسیم بهار
ز دوری تو بجان آمدم ز دست غمی قدم بپرسش من نه که رفت وقت کار
نماند طاقت و صبرم دکر ز رفتن تو بیابیا که منم بلبل و توی کلزار
ز بلبلان نکشد کل زیر پرده عذار زباغ کس نکند منع عندلیب هزار
کجاکپای تو ای سر و نونهال چمن که دل ز دیده برآورده مر پی دیدار
ز فرقت تو چو پروانه سوختم ای شمع بیابکلبه تاریک من قدم بکذار
مرو مرو که دلم میشود ز خود بیهوش بیابیا که چو جان تنک کیسه ست بنا
ز درد دوری روی تو جان بلب آمد چرا قدم نگذاری بپرسش بیمار
ز هجر عارض چون از رتوای دلب دل زار حزینم میکشد ازار
بکجاکپای تو کان توتیای دیده ماست که درغمت شدم از جان خویشتن بیزا
چنان
جان ضعیف شدم از فراق عارض تو
که کر بنام رسم زندگی بود بسیار
چه نقص حسن جمال تو میشود آخر
که بیحجاب در آئی بکام یکبار
چه کم ز شوکت و شان تو میشود ایحی
که است سوی من انتی بچهره گلنار
خدار یارس مردمی چو نور بصر
بسوی من بخرام و قدم بدیده گذار
بخوان نشسته دو چشمم ازین سخن طرز
که در حضور بپایش نهم ز دیده نثا
در حین غضب معشوق که از بزم رفته و در کامل گفته
بکار عشوه کرم تا بنیاز رفت از بر
بجای اشک فشاند م ز دیده خون جگر
بباز آمد و یک لحظه با شتر مقهر
نهان بدیده من گشت همچو نور بصر
روان چوشد زپی رفتن آن سهی سروم
دویدم از غضب او چو طفل خاک بسر
بالتفات نگاهی بمن نکرد از ناز
رور وچون نفت اندم دو ید لخت جگر
ز گرم خوی او در براین دل ریشم
زپای تا بسر آتش گرفت همچو شرر
دعاش کردم و دشنام در جوابداد
شدم چو سرمه ببویم نکرد نیم نظر
چوشد برون زکهم استین بدامن او
زا شک کشت مرا آستین و دامن تر
بوقت رفتن او از هجوم غصه و درد
بخوان طپیدم و بر من نماز گرد گذر
بگفت کای شده در سحر من دلت بنتا
مگر بخواب بدیدی که آیمت برسر
بگفتمش که چه بد کرده ام گناهم چیست
که زهر درد هم ریزی از لب چوشکر
بگفت جرم تو جز اینقدر نمی باشد
که دوست داریم ار جان و دل چوکور بصر
ایانگار پریروی ماه پیکر من
شنو ز من سخنی گرچه غیبت با ور
که گر بتیر زنی روستا نم از تیرت
درم مقهر برالی نخدمت از در
گمان مبر که بقهر از رخ تو سر یچیم
گمان مبر که بتیغ ستم کشم ز تو سر
ز غم تو کشم سر اگر رود جانم
چرا که پادشه حسنی و منم چاکر
ببحال طرزی افغان اگر بکریم زار که گشته عاشق رخسار این چنین دلبر
جواب سلمان ساوجی در کابل گفته
ای که وصف قد تو ادا کند محرر قلم بسینه من میخلد بصورت تیر
بکاه گریه ز دیدار یار محرومم که اب دیده بپای نگه کند زنجیر
دو چشم مست تو از بس فسانه وافسون زسوی یک مردم میکند شبگیر
صدای ناله زنجیرم از نفس خیزد بسینه سکه زند یار تیر بر سر تیر
چو دام و دانه خال و خط ترا بیند پرد بسوی تو از شوق طائر تصویر
خیال چشم تو دنبال دل چنان دارد چو بک مست که میتازد از پی نخچیر
مدام دیده براه غزاله فرش کند خیال چشم تو گر بگذرد بدیده اسیر
کجاست مرگ که کویم بیا بیا طرزی که گشتام خحجل از زندگی و اکسی
از طبع خود بفرموده دوستی در کابل گفته
تا بدیدم عارض گلگونت ای نسرین عذار از دل و جانم رسیدم صبر و ارام و قرار
جور و بیداد و غم هجر تو جانم سوخت سخت وصل میخواهد که حشم شد بغمدار انتظار
لالم عشقت خون جردون بجام درد و غم طاقتم شد طاق از هجر تو ای نسرین عذار
رنگ خحسار تو اتش در دل گلها فگند سرواز رفتار پیشت ماند ای رشک بهار
ای بهارستان خوبی ای گل باغ جنان ای گلستان ارم ای سرو ناز جویبار
نیست غیر از دیدن روی تو ما را ارز و یمحیاباریخ نما از چین زلف مشکبار
یک نگاهی کردی و جان دلم را سوختی ای روان جان طرزی در دو چشم اشکبار
در صفت تکرار در کراچی گفته
شد چمن از جوش کل چن عارض گلنار یار همچو بلبل میسرایم بر گلزار زار
گر میخواهی چو گل از ارز و خندد لبت اشک هردم بیار از چشم کوهباربار
درجی
در چمن چون پرده از رخسار بالا می کند عارض گل مینماید پیش ان رخسار خار
غنچه با زولاف خوبی با دهان تنگ تو غنچه را بر بسته می ارند در بازار زار
از حیا در میتوان دیدن بکومی راز او شوخ چشمیمها ندارد اندر ان در بار بار
گر میخواهی که داریست دبدل داری مبر خجالت محکم بذیل مردم دیندار دار
یاد غیر از دل برون کن محرم روی یار شو تاکی باشی زجان طرزی تو با اغیار یار
جواب صائب بفرموده سردار محمد امین خان پسر امیر کبیر
در قندهار گفته
از روی شاهد کل پرده بر کشاد بهار قبای غنچه بخوناب نمک داد بهار
هزار مرتبه حسن چمن زیادت یافت چو صفر غنچه بپهلوی کل نهاد بهار
چنان جنون کنم در چمن که هر جانب هزار چشم پریزاد کل کشاد بهار
اگر چه دامن کلشن ز غنچه لبریز است بصورت دیمنت غنچه زنزاد بهار
زبسکه شبنم کل موج زد بطرف چمن بخاک راه چو برک کل اوفتاد بهار
کرکه خون دل کلستان بجوش امد که خون دل زدرک ارغوان کشاد بهار
بخور طرزی از سان طریق زهد و ورع که داد و دین مرا همچو کل بیاد بهار
از طبع خود در کابل گفت
دهان پر نمک شور تر ز قرص پنیر مه جمال تو برده صفار بدر منیر
منم ز غصه چو مارنج زرد و تلخ دهان توی ز خنده شیرین جو شکر چون شیر
ز دوری تو جلیبم ترنج سان پر چین ز فرقت تو رخم زرد تر بسان زریر
ز عشوه تو دلم شور شد چہ کان نمک ز غمزه تو دلم شد چو تیردان پر تیر
تو خواه عشوه کن و خواه ناز خواه عتاب کجا روم که بزلف تو دل فتاد اسیر
چراقی تو که هر جا جمال بنمائی دل از جوان بربائی و نقد جان از پیر
٣٩٣
اگر چه لاف زدن کار نیکمردان نیست
من آن حریف ظریفم که از نظر سفیها
منم همای همایون کمک بنمک شر
ولی بدام دوزلف تو جو شب در افتادم
چوشد چنین تو هم از راه مهر با مهسا
بهر کجا که هم پای دیده کش نمایی
و گر نه تو نبود رسم دلنوازیها
زیاده در دسـر یار را مده طرزی
ولی به پیش تو یک نکته میکنم مکرر
کشم زموی شکافی بنفکر موژ محشر
که سایه ام سبب راحت و غزو پر بر
نه از خطاست که این بند گوشه نقدر
بحرف سخت به پیمان سست خورد مگیر
زهرحرف که در آیم چو زلف ماتم گیر
گریزم از نظر سبک منظرات چون تیر
که پیش شاہ فضولیست گفتگوی فقیر
جواب ثراحمد خان پسرامیرکبیر در کابل گفته
چوبوی غنچه هوائی شدم بوی بهار
دلم چونکهت کل عاقبت بطرف چمن
مکر هوای چمن در دماغ غنچه رسید
چمن نه صورت کل کارخانه چین است
ببزم شاد کل بر بساط عیش چمن
روی غنچه کل هر که باده نوش کرد
به نور پنجه ساقی کلعذار بکش
بصحن باغ تو زان شر پیاله بکیر
زخون غنچه رخ نوبهار کلکون است
نسیم مژده بادهار اگر آرد
برنگ بوی کل از غنچه سرشد بیرون
بسان غنچه مرا هم سخن بود در تکین
چو لاله آبله پایم بجستجوی بهار
کشید سر زکریبان کل ببوی بهار
عقده خنده کل کرد ده بکوی بهار
صبا بنقش عجب بست کبدی بهار
بدوش غنچه کشد باغبان سبوی بهار
هزار رنگ خجالت کشد روی بهار
زحسرت غنچه دی لنگ شبوی بهار
که سنگ باد خزان شکند سبوی بهار
بجوی آب وان شسته شد روی بهار
چوکل زپوست برایم بارزوی بهار
بکنج جیب طبیعت سری ببوی بهار
بروی صفحه ز تاثبر کفتکوی بهار
باین
۳۹۳
به بین باد بهاریم مو بموطرزی بسان سبزه نو رسته از نموی بهار
بر طبق بیدل در کابل گفته
باده حسن که یارب در سبو دارد بهار کز تماشا صد گلستان رنگ و بو دارد بهار
از سبوی غنچه گل باده گلگون بنوش فصل عشرت چوبینا در کلو دارد بهار
سرو سیمین قصد مستی غنچه میخند د ز ناز باده عشرت تو کوئی در کدو دارد بهار
از طراوتهای لطف باد نوروزی بپرس از رگ هریک گل آبی بجو دارد بهار
خندهای گل مگلشن هیچ میدانی که چیست بوسه زان پای نگارین آرزو دارد بهار
عارض گلگون گل با هر سحر از روی لطف با گلاب اشک شبنم شست و شو دارد بهار
چون نگوید وصف باد نو بهاری عندلیب در چمن هر یک گل روی نکو دارد بهار
زان صبا هر یک رگ غنچه را بو میکند در گلستان عارضت را جستجو دارد بهار
سوزن ابریک خار آورد و تار سبزه را چاک زخم غنچه را فکر رفو دارد بهار
لاف رنگینی نباید با رخ آن گل زند از حیا کرد اسن شرمی بر و دارد بهار
صد قدم طرزی باستقبال حسن درشت بیکه پیش می پرستان ابرو دارد بهار
بپیرویش بیدل در کابل گفته
بازچون ابر بهاری چشم تر دارد بهار آبیاری در چمن مدنظر دارد بهار
تا بسان غنچه بلبل را جگر پرخون کند شاخ گل را در غضب جلوه کرد ار د بهار
صد چمن خون خور د تا یکت وی گل را غازه است زینت گلزار از لخت جگر دارد بهار
روز عمر خود چو گل در خنده کردن صرف کرد از بقای رنگ گل گویا خبر دارد بهار
تار موج می بپای طائر عشرت ببند از پریهای بال رنگ پر دارد بهار
تیز را چون سبزه سیر دامن گلشن کنیم باز از گل جلوه رنگ دگر دارد بهار
دامن هر گل بوقلش نگارستان چین فتنه رنگ عجب در زیر سر دارد بهار
۳۹۴
رنگ بوی سمن و گلر از صرف غنچه کرد
چون صبا در قدر دانبهامعنه دار دجا
تا کجا برشی بیا ای نوبهار باغ حسن
میتواند گشت تحسین از گل بردار دجا
فیض عام او با ستعداد ما دارد اثر
در سمن آبست اندر گل شردار و جا
شعر طرزی جلوه وصف غنچه در سر دست باغ
در گل و بلبل معانی بیشتر دارد جا
در صنعت ترصیع در تعریف بهار گله
ای رخ نامسترات مثر تر از تو با
وی خط نورستات دسته زگل سمینا
خط و لب و گلگنت سبزه و آب بقا
زلف و رخ مهوشت آیت لیس نما
غنچه چون پسته ات مغزق شکر خند ناز
حقه سر بسته ات پر گهر شاهوار
قامت و بالای توفتنه بالا بلا
زلف چلیپای توسلسله نامدار
خنجر مژگان تو سب جگر دوز دل
ترگس فتان تو آهوی مردم شکار
خط و رخ آل تو آتش و پیچیده دود
زلف کج و خال تو مهره مار است نار
قامت رعنای تو مصرع طبع بلند
عارض زیبای تو داغ دل لاله زار
چهره با آب تو برده زجانها شکیب
سنبل تاب تو برده ز دلها قرار
ترگس جادوی تو ساحر بسیار فن
حلقه گیسوی تو نافه مشکت نثار
قامت برجسته ات جبه تر از عشوه ناز
دست حنا بسته ات شاخه گل کله کا
غمزه خونخوار تو رخنه گر جان و دل
عشوه پر کار توفتنه گر روزگار
چونکه شنید این سخن آن بت گلپیر هن
گفت بیا پیش من غنچه زنگین هزار
طرز نوا غاز کن چنگ فغان ساز کن
لب بسخن باز کن در صفت نوبهار
کشمش ای تو شلب نغمه طراز مطرد
مطلعی همچون طلب بیست و کوسش دا
ای قد موزون تو سر و لب جویبار
وی رخ گلگون تو آب رخ نوبهار
سوسن
سوسن سرد و سمن باطین نسترن
برقد مست مه چمن کرده زکل نثار
باد صبا طرف باغ نا کذارد کل سرخ
لاله کرفته جراغ از سزداغدار
تا بجمن تاخته سر وقدا فراخته
نعره زنان فاخته بر سزبید و جنار
واید اثر بهار جون دم جان بخش یار
عطسه کل هر کنار ریخته در جیب خار
تا کل بارنک و بو پرده کشاید زرو
شد زصفا آب جو در جمن ائینه دار
طرزی دل باخته بیش تو جون فاخته
سازفغان ساخته بر سر کل جون هزار
ردیف الزا بمهردیوان طرزی صاحب
ایدل هوس عشق بتا ناز سرانداز
یا درقدم اول این راه سرانداز
خواهی که بدیوار خرد سایه صفت خیز
یکبار ز رخسار مهت پرده بر انداز
تاقامت هم دوش نالی ای بت شنز
یک جلوه کش تا ابدم جیب انداز
صد بار بران در کذر عمر فگندی
یکبار مرانیز بران در کذر انداز
هرجند ره تیر تو پیش است بجانم
بر سینه پر خونم از ان بیشتر انداز
بکشا بره باد صبا یک کره از زلف
صد عقده زحسرت بدل مشک تا انداز
بنمای لب لعل خود ای تنک دهانم
اخکر بدل غنجه خونین جکر انداز
بر هم زدن لشکر دل کر هوس مت
بر قلب سپاه دل ما یکنظر انداز
قمری بجمن بیش قدسرو تو میگفت
بخرام سهی سرو مرا از کمر انداز
ای غیرت کلزار کند کن بگلستان
وز آتش رخسار بکلها شرر انداز
بکشای لب پسته شیرین بشکر خند
صد شور زغیرت بدل نیشکر انداز
اکنون که زبحر تو سراپا بشنا سم
یکدم کذری بر سرم ای سبر انداز
تاب دم شمشیر دو ابروی کشی را
طرزی نتوان داشت خدا را سپر انداز
درکابل بردوش حافظ بهار امتحان مزار محمدامین جان کشه
۲۹۶
ربود دل من آن شوخ دلربا بستمير بآن دو لعل شكر ريز و زلف عنبر بيز
سپس كه نجه پريشان و در همي كه مدام مرا ز زلف آشفتگيت دست آويز
زحسرت لب شيرين شكر افشانت بخون طپيده چو فرهاد خسرو پرويز
مقابل دم مژگان او مشوايد ل که کرد رخنه در آئينه آن دو خنجر تيز
دلم جو كان نمک شد درون سينه من بياد آن لب شيرين ولعل شورانگيز
بدين طراوت جان و خط تو می آيد لبان چشمه حيوان و سبزه نوخيز
بباغ سرد رهى خواهى از ربا افتد سهي قدان ترا اى خدا بپا برخيز
بیا و حل مى آلود چشم ميكونت ز خون چولاله مدام است جام دل لبريز
نميچشي بجز از زهر در دو غم ايدل كزين شادى ايام كرده پرهيز
دلا جو نكهت كل غوطه زن به بيرنگي جو غنچه تاكه توانی مباش رنک آميز
ز ناله خاک مکن باد بر سر از غم او زآه شعله ميشان بخون ديده مريز
حسان زدیده نريزيم خون دل هر دم که هست چشم تو خونريز و تير مژگان تیز
تو آن شهى كه ز بيم خدنگ مژگانت لبان غنچه طپد هر زمان بخون جكيز
جو چشم یار ز وحشت عنان جانان تا بم که با و آن غزه در دل همي زند مهيمز
سها غبار ملالی بخاطرت نرسد چو باد ارك كويت اكر روم بكريز
ز قند دار ملولست خاطر طرزی خوشا دمى كه كند رخ بجانب تبريز
تمام غزل در صفت مزكان كفته
اى دوابروى تو خونريز و دو مژگان تو تيز وز خدنگ مژه ات شكر دلها بكريز
بيخبر از نگه كرم تو بودم بدم نشترى زد بدلم آن مزه وكفت كه خيز
اي بسا لشكر دلها كه بهم برشكني صف مژگان كجت چونکه در آید بستيز
تترك چشم سيه و آن صف مژگان كج خنجر تيز دمی هست بدست چنگیز
بخم
تم دستان تو ما در صف مژگان دیدیم
دل من گفت که پرهیز از ین فتنه گریز
چند خود دار نی آخر بصف مژگانش
ای دل زار تو با لشکر ترکان مستخیز
بہر تسداد وم از خانه چو مجنون بگریز
یا د مژگان وی از بسکه بدل زد شبخیز
جواب بیخود در کابل گفته
ایشی در جلوه شد بی پرده ما ه من هنوز
چشم انخور شد چوشد از نگاه من هنوز
تا لبوسبزه بربان من خندیده است
نو بهار برق حسر تصت آه من هنوز
در خیال زلف مشکین کج پر چین او
عمر ما شد بر سر موی ستاه من هنوز
بار چون خورشید بار خار گرم از سیر گذرد
صبح باشد سایه بخت سیاه من هنوز
زهر چون زلف پریشانش بهم اشفته
میر دو انشعنت حالی در پناه من هنوز
شاب از مستی بکل شبنم رویش کرده ام
سالها رفت و نمی بخشد گناه من هنوز
بکشی بر زلف مشکین شطراند اختم
مشک آلود است چون زلفش نگاه من هنوز
گاه بلبل خوانم که عندلیب و که بهار
میر بی باکی حسین پر در کلاه من هنوز
این جواب آن غزل طرزی که بیخود گفته
میچکد چون اش ا و از نگاه من هنوز
از طبع خود در کابل گفته
بزم ما پر زگل و عطر و گلابست امروز
نکته سنجان همه بفتان کتا بست امرور
یار بکشو د کمر بسته تقا طسر ناز
کہ چو کل کلبه ما پر ز گلا بست امروز
چشم بد دور ازین بزم که در فهم و خرد
شعر خوانی عوض چنگ و ر با بست امروز
سکه در حرف و سخن داد معانی دادم
دل معنی طلبان مرغ کبا بست امروز
بحث شعر و سخن غرو عبارات لطیف
جای مینا و صراحی شطرا بست امروز
پیش آن چشم به بست مزن دم سخن
ترگیس عربده جو بر سر خوا بست امروز
عوض ساغرمی جام معانی نوشم
بهتر از فعل خطا کار صوا بست امروز
۳۹۹
بسکه آب سخن از جوی زبان میریزم مجلس ما چوگهر عالم آبست امروز
باش چون حشمت تو گش که طرزی سخن در سوالات عزیزان بجوابست امروز
در جواب مسائب بفرمایش محمد خانصاحب
به پیش پای غم ای عیش از دلم برخیز ترا بمرگ الم میدهم قسم برخیز
نه مرد بحر فنائى ولى حریف بقا گره مزن چو حباب از ره عدم برخیز
عیار مرد ز غم سکه میزند بر زر ندیم در دلی از راه ندم بر خیز
چو جام تا که برندت ببزم هر دوست بنوش زهر زاندوه بیش و کم برخیز
بنام خویش اگر طبل عیش میکوبی میان شکر اندوه چون علم برخیز
گنج سکندر از دست لطف پرریحان بگیر ساغر عیش و زملک جم برخیز
میان اهل زبان تا علم شوی چو سخن به پیش معنی برجسته چون قلم برخیز
چو قلب اهل صفا تا زدت برآید صاف چوسکه در ره محتاج از درم برخیز
چو داغ با دل پر درد سر بسر بنشین چو آه از لب اندوه و سب دم برخیز
مباش در پی مدح و ذم بخیل و سخی چو طبع اهل مروّت ز مدح و ذم برخیز
بود که در پی اهل صفارسی چون کرد ببان طرزی افغان بی کرم برخیز
ردیف سین مهمله
بر روش شیخ سعدی علیه الرحمه در قندهار گفته
دل در برم ز فرقت روی تو ہر نفس صد چاک میکند جگر از ناله چون جرس
بیلو فری شو د لب لعلت زماز کی گر بر لب تو سایه فتدار پر مگس
حبس نفس حبان کنم اندر طلسم جسم با دمباکسی نتوان کرد در قفس
بهر نثار مقدم خیل خیال تو جز نقد جان هیچ نداریم دسترس
خالد برین نظر گلستان عارضت بیقدر تر بدیده نماید ز خار و خس
برون
۴۱۱
مردوان که جمع کرد دل طرزی در محبت
ریزد دو چشمش ارغم هجر تو درین سپس
بر طرز شیخ سعدی علیه الرحمه در غندهار گفته
زان چون مکس نهم بسر دست از فسوس
از جوش مور خط لبت نیست جای بوس
گر خسرو ممالک روی زمین بود
در خود بود سکندر و جمشید و فیلقوس
انرا که نیست مهر بز د بدترا ء
وانرا که عشق نیست بیز زد بیک فلوس
چون دولت وصال تو دستم نمیدهد
دارم بسر خیال تمنای پای بوس
سایم همی دست کف حسرت از فسوس
تا بر گفت حنای سیه داده در پی سبوس
آورده خط بعارض گلفام او هجوم
از هر طرف چو لشکر زنگی بملک روس
انرا که سخته در برجانان بصد نیاز
بدتر زنفخ صور بود ناله خروس
باشد بسند زلف تو دلهای خستگان
غلطان بپهلوی در خم چو کان آبنوس
با کنت نمیرد زلف تو چو نسیم زانکه خلق
سانند هر نزلف کجت شانه زابنوس
شاد انکه دل نه بست بدنیای بیوفا
مردانکه در گذشت چو طرزی از ین عروس
جواب نعمت خان عالی در قندهار گفته
اندازه ناله من بفر یاد که بس
ارز دانی عمر و اشک من افتاد که بس
خواست بر سنگ کشد صورت شیرین فرهاد
تیشه شد تیز دم و گفت بفر ہا دکه بس
ناله از بیدلی خویش چو کردم از ناز
دلم از زلف درآورد و بمن داد که بس
با کشا بال و پرم باز بچمن نه قفسم
در قفس تنگد لم کوی بصیاد که بس
انقدر ریخته خون که زبان تیغت
بسخن آمد و گفتا بتو جلاد که بس
در شب هجر تو از بسکه نوشتم غم دل
چاک شد خامه و من سینه داسناد که بس
چون بصحا در پی او بسکه دویدم هر سو
سایه ام در قدم از عجز در افتاد که بس
بوسه از دلبرش خواسته بودم طرزی
جام پس خورده خود داد فرستاد که بس
۴۰۰
بادتنه کرک منجو ریار جدار فرستادن کس آن یا ر در کابل
گفته فرستاده شد
ز دست یار رسید است تا نرگس
بباغ صفحه نشاندم بجای بار نرگس
که ز نرگس بیمار او خبر دارد
که زرد گشته زره نکه چو بیمار نرگس
رسید نرگس و بلبل بناله گفت بباغ
که زرد گشته مگر هست مبتلا نرگس
مگر ز چشم سیاه تو مجلتی دارد
که چشم دور نسازد ز پشت بار نرگس
رسید تا گل نرگس بدست با برگین
بجای چشم نهادم بدید با نرگس
ز حال نرگس بیمار یار پرسیدم
زبان کشاد بمن گفت ماجرا نرگس
که الحذر ز فنون دو چشم بیمارش
بیک نگاه برآرد ز سینه ها نرگس
وگر بچشم فسون او برزمین بیند
ز خاک سر کشد از شوق التجانس
دو چشم روشنش از بیستی ای خاک برستر
که نرگس تو فرستاد هدیه بار نرگس
از طبع خود در حضور میر حقیقی میان عبدالباقی صاحب
در کابل گفته شد
هر که بار دل نهد از تار و دوکش نفس
خواب راحت فنوان کردن آنه و شش کا
بحر امکان بر پر موج نفس مشکل کند
کی حباب دل تواند گشت سر و شش نفس
میثو د از حلقه داران دم سردش فلک
هر که دل را حلقه سان انداخت آغوش نفاس
میتوان بی پرده دیدن شاهد مقصود را
از کستان دل اگر سازند رو پوش نفس
ار سرستی گذارد پای بر مینای چرخ
هر که دل را چون سبو بنهاد بر دوش نفاس
باده وحدت حاتم ار چه طرزی نوش کرد
از سه سنتی بشود هر کس که هم دوش نفاس
ایضا در حضور میان عبدالباقی صا در کابل گفته
صفا گرز دوز اثبات ننگ سوس دل بیاب شوا ز دم پیر مکرم نفس
دیوانه نغمه حسان ساز اهنگ نفس
راستی گر شودت پرده آهنگ نفس
میتوان جلوه باش ناز در آغوش گرفت
اگر کشد دامن آئینه دل چنگ نفس
سیلی دست مار پر یخانه آئینه شود
بگذاری بدم گرم اگر سنگ نفس
در نظر مهر شرر شاخ گل صد رنگ شود
ور ولت جلوه کند گریت بهرنگ نفس
صلح با کافر و مؤمن کنی از یکرنگی
بادل کم نفست گر نبود جنگ نفس
کشف اسرار لطایف کنم از گر مردیون
تا سراج دل بدنان شده فرهنگ نفس
در غم دل افت هوش در کرد جو شرار
مستی نشه تحقیق دهد بنگ نفس
کرین صفحه آئینه ساده کنی
نقشها کل کند از معنی ارنگ نفس
طرزی آن سوی عدم رفت بیک قدم
بسکه در زدورو بها بود آهنگ نفس
ردیف الشین دیوان طرزی صاحب
جواب صائب در قندهار گفته
ای دل محزون پی خال لب جانانه باش
دام زلفش شد ز وصلت پای بند دانه باش
است دور ویرانه دل مور حق در کعبه نیست
ناتوانی در پی تعمیر این ویرانه باش
بارگاه عشق او خالیست از نقش دو
خواهی آنجا پی بری از خویشتن بیگانه باش
پای شکر از کلبه دل یک زمان بیرون ننه
من نگویم خود بهر عمر اندرون خانه باش
در ره عشق چنان هشیاری آمدن کارت
گر توئی عاقل کمی هشیار و که دیوانه باش
خواهی از وصل سر زلف کج مشکین یار
دایم ایدل در غمش صد پاره همچون شانه باش
در طریق عشق شو طرزی زصائب که گفت
در گلستان بلبل و در انجمن پروانه باش
بطریق بیدل در کابل گفته
بگون اعظم جو سهم بیدرمان زیاد نمیشویش
میدانم چه کل خواهد شکفت در زخم شمشیرش
جهان نما سرش نقش عارضی شوخی رقم سازد
که نی در ناخن مانی شکست یاد تصویرش
٤٠٣
ز بس در سینه خوردم ناوک بیداد مژگانش بجای آه هردم میکشم بیرون ز دل پیکانش
ندارد درد دل تسکین اثر شور و فغان من چه سود از ناله و آهی که نبود هیچ تاثیرش
چسان خاطر شود ز اشفتگی مجموع چون هردم دلم دیوانه میگردد بیا دزلف زنجیرش
ز هجران تو در دارچشم بد دیوانه دارم که از بس مهربانیها کند سیلاب تعمیرش
شرار ناله طرزی زند اتش بحر و بر حذر کن از فغان صبحگاه و آه شبگیرش
بر روش بیدل در قندهار گفته
دلم در خون طپد هردم بیاد چشم فتانش شک سینه دارم ز زخم تیر مژگانش
بپای سر و بستان اره گردد شهپر قمر اگر در جلوه اید قامت سر و خرامانش
ز بس جوش لطافت غنچه سان سوج خون غلطید تبسم گر بخاطر بگذرد لعل خندانش
بنازم آن عزیز مصر خوبی را که از رغبت هزاران یوسف افتاده است بناه در کلش
ز گلزار رخش خط انچنان سرزد که از حسرت دل یاقوت خون شد از غبار خط ریحانش
چسان کشته کان تیغ نازش خون نگیرد که چشم طمع گریانست بخاک شهیدانش
ندارم باکی از کشتن ز تیغش لیک از ان ترسم که خون بسلم آلوده سازد دست دامانش
ز چاک پیرهن بویند صافش مبین طرزی مبادا از لطافت آب گردد ناز بنیانش
بطرز بیدل در قندهار گفته
سیه مست جنونم ساخت چشم سرمه الودش سرم پر شور سودا شد ز لبهای نمک پوش
سرا پا دیده شد زخم که تیغ دیگر انداز سبحانث غلبت غیر از رحم دیگر هیچ معدودی
نمی آید ز دستم پیش رویش حال دل گفتن که از دورم کند بیهوش لعل خنده الودش
خمارم را نیارد بر د حوران بهشت انجا چنین مستی که من دارم ز لبهای می الودش
چویم سیل اسا موجها دارد درین بادی جهان گردیست نبود دو زلف عنبر الودش
بصد لاف صفا آئینه با رویش مقابل شد بغیر از موج حیرت دیگری از خویش ننمودش
بیاد
بیا و طاق برویش کشیدم از جگر آهی
که محراب ملائک سرمه سا گردید از دودش
از شوم قم حمودل خمیازه دارد بسی طرز
که تیغش بار دیگر آید و در برکشم زودش
بکابل با میرزا عبدالواسع خان بمشاعره گفته
ندازی رنگ بوئی دید لبهای میگونش
ز بس تنگی بجای حرف ریزد اره عمجونش
بنی بیلی و نی شیرین خرامی در نظر دارم
که در هر چین زلفش صد چوخسروهست مجنونش
ز دریای دو چشم خونفشان من چه میپرسی
که گردون چون حبابی مینماید پیش جیحونش
ز ظاهرخواری ماکسر باطن برنمی آید
چه شد دیوار گلشن گر بود پر خار بیرونش
بدیبای نعم عشقش منهای عبارت را
که جانها همچو خاک افتاده اندر کوه و هامونش
زبس در سر دویدن باده اشک گلین طرز
نمی آرد مژه ضبط عنان اشک گلگونش
جواب ظهوری در کابل گفته
ز بس بماند فسون خواب دل چشم پریخوابش
ز خواب خفته خیزد گرسان خیزه دابش
خجالت بار میشک از دل بابو دیده می آرد
چو برگ گل که از کلزار بیرون آورد آبش
شهیدانرا آن مسمل که از بس ذوق چون جوهر
بدندان ازین دندان بگیرد تیغ قصابش
مباداز دانه خال تو روید سبزه زار خط
عرق از جویبار حسن هردم میدهد آبش
بگردان دنگر از سینه بریان چه میخواهی
متاع سوختن در خانه شمع است نایابش
زبس در چاک زخمش مغز شمع استخوان سوزد
زحسرت سرمه سا گردید آخر طاق محرابش
سبک درن گران در بحر هستی زانکه می بینم
کمند کشتی جانست موج آب گردابش
زبین جوش لطافت میزند رخسار گلگونش
گل خورشید ریزد زیر پا از سیر مهتابش
جوای پرزه گیر کزن دشتش که میگیرد
که چون شست است کام دلوم زلف چو قلابش
بببيداری حریف مرده پیدا کن هم طرزی
شبیخون میزند یکره زراه خواب خوابش
در روش بیدل در کابل گفته
شونی گرخدا تک نازکیر درشت گیرش
بپیکان بگذرد پیش از رسیدن ان نخیرش
مدام طره اش در شانه از حالم که میپرسد
غریب بیستکی افتادم شام زلف دلگیرش
زجوش بیقراری لجۂ سیماب میگردد
کشد گر بر رخ آئینه شوخک تصویرش
لب هر چاک زحمم رنگ محراب کر دار
مخوف بسکه بر دل میخورد هر لحظه شمشیرش
ز بس خوردم بدل پیکان از آن کمان ابرو
کنون مرو پر سر بالین گذارم از پر تیرش
چسان صنف میان نازک اور در تبر نام
که میآید بنوک خامه ام هنگام تحریرس
بجای خون عرق ریز دز رحمم بسمل نامش
ز شرم انکه رنگ خون نکیر دامن بیرش
حباب آسا دلی دارم زبنیاد شکستن حپیر
که شوخیهای پرواز نفس شد رنگ تسخیرش
ز شرم قامتش سرو چمن دیوانه وش خیرد
نه بند و ریشه گر از تشبعت بر پای زنجیرش
بدون تخم بیدا دشت سال الفت سرشت من
زجا هر لحظه سنجد د باد از بر تسیرش
دل طرزی بدست تابکی در خاک خون غلطد
حذر کن ای شکار مگن از آه تیر شب گیرش
جواب غنیمت در کابل کشته
گر آو خرامان سوی کلشن قد شمشادش
که خم چون بید مجنون شد ز خجلت سر و آزادش
غزال وحشی دارم که پیش کرد جولانش
شود چون ایده روشن حلقها بتی دم سیادش
صدای با توانیهای محمویش که میداند
کیا شد از شکست موج می آواز فریادش
بسان کوهکن فارغ کند از جا سکیها یم
زند بر بیستون جان اگر تیشه فرهادش
بیاد بوبۂ پایش ز بس مست نایم
بسر چون سایه معلم طپش سرو آزادش
شدم دیوانۂ طرز نگاه عشوه پردازی
که باشد چشمک چشم پری چشم پریزادش
بمکتب گر زند ستی معلم نوکل مارا
شود چون شاخ گل از نازکیها دست ستادش
بیادا و فراموشم فراموشم بیادا و
سم آن شخص نسیابی که دور افتادم از یارش
میان خاک خون از پر زدنها یم چه میپرسی
چو بسمل میکشم پرواز برتیغ بیدادش
در نعمت
درخت بد تقوی که پروردی بباغ دل
به آب زیبا طرازی کن از بیخ و بنایش
من طبعه
بکو حیرانم بکن دلبر قلاش خویش
صورتم آئینه شد در خانه نقاش خویش
کوری باطن مرا از نور حق محجوب کرد
همچو خورشیدم نهان بربر خفاش خویش
تابینم نقش وی صورت تصویر غیر
میشوم پنهان بپشت خانه نقاش خویش
بر نفس پوشن لباس استراحت میدهم
از جنون گردیده ام بیخود نبپاش خویش
از تصور های دل در ناله در دکرم
میخورم تریاک غم از دانه خشخاش خویش
راه نعمت بستم بر خود ز کافر نعمتی است
خود بروی خاک پشتم کاسها و آش خویش
میل ابوابعاش کردن دملع و جنگ کربست
صلح اگر با باز نخواه باشن و پرخاش خویش
میکه از خورشید شست چشم عقبتم تیره شد
میکنم در شام غم پروا ببا خفاش خویش
چون کنم شرح لطافت های مضمون رابیان
از لب معشوق می بخشم نبوناباش خویش
طرازی موج بحر گردد شعله آتش فشان
از دمن بیرون کنم گره آه شباش خویش
من اشعاره
خدارا ای صبا گردم بهر سوی گلستانش
که مسکین ترز دست تک باشد بودامانش
کن چون سرسبز با مرغان شوخش آشنا کردیم
که من خود چون کند دارم وطن در غنچه پنهانش
خدارا ای هوس مگذر ز نقش صورت او را
زتمثالم برنجان خاطر انگیز سامانش
بان کا کل بگو احوال ما سود افزا جان را
مبادا غصه گردد خاطر زلف پریشانش
نداده در رسم نتوان نظر بر روی او کردن
که پای فکر لغزد چون نگه برروی تابانش
پرمیدان که بخرامدت چابک سوار من
دلم چون کوی غلطه در خم زلف چگانش
بکوشش رخ بر قلب صمانم اینچنین گوید
که محمودم شود یارب از خاص سلطانس
بآه سرد و اشک گرم یعقوب خلیل خود
معزز چون عزیز مصر کن پیش عزیزانش
بآن ذاتی که پاک از شرکت نقص و دنی باشد
که همچون سود سوداکن بری از نقص نقصانش
زموج شورش دریای طوفان حوادثها
بآغوش صدف آسوده داری کوهر جانش
بسان لعل رنکین در حسینی سرخ رو یارب
بود روزی که اندر رنگ بینم لعل خندانش
بمیدان دعا طexری اجابت کن در کویم
بهر جائی که باشد فضل حق باشد نگهبانش
من طبعه
موبمو گردم بس بر نقشه پر کار خویش
قد نما تصویر سازم بر رخ دیوار خویش
همچو بخت بسکه محوم بر رخ گلزار خویش
رنگ گل را غنچه بندم بر سر دستار خویش
بسته در چاه زنخ حظش دل عشاق را
مور آری هر چه یابد آورد در غار خویش
نقش دویش گل کند جائی که از دیده ام
محو گشتم بسکه برعکس رخ دلدار خویش
تا که از هم نکسلد سررشته تدبیر من
میخورم بر خود گره هر دم بتار کار خویش
در کشم گیر خط تقدیر نقاش ازل
استقامت میکنم چون نقطه در پرکار خویش
در حضور حضرت دل از سر رغبت بجان
من پشیمانم زکردار بد و گفتار خویش
کی فروشم نقد قلب دل بدست دیگران
این متاع کاسد ما و سر بازار خویش
زخم جو از داران آب زبانش مرهم است
یعنی غمخواری کنیم با شعر دفم دار خویش
بسکه از غفلت به بیداری بخواب حیرتم
خنده میآید مرا بر صورت بیدار خویش
این غزل را چون نوشتم بهر شیخ خواجه ام
شرح طرزی شربت مل کرده ام با یار خویش
چون سخن سنجان گران گوشند من هم چون صدف
در بنا گوش خود آویزم در شهوار خویش
یک سراپا از بره دوش قیامت بگذرد
گر گشایم همچو زلف او سر طو مار خویش
صاف بینم صورت عنقا بپشت کوه قاف
چون سحر از هم گشایم دیده بیدار خویش
زورق مه بر فلک از شور طوفان بشکند
گر فشارم در شب غم دیده خونبار خویش
همچو شبنم نیست بار محملم بر آفتاب
میبرم تبخاله سان دوش خودم بار خویش
طرزی
عزیزی بیدر کانم محرم بیک پهلو گذشت
خواب راحت میكند چون تار و پودر آغوش
جواب صائب در کامل کفته
تشنه كامم چون تمکین از حسرت لعل لبش
کی بود یارب شوم سیراب چاه غبغبش
در دبستان طفل ما تا شرح بستان خوانده
از فصاد وی كلستان كشت صحن مكتبش
چون سکندر زلف او در راه تاریکی رود
خضر خطش خوش گرفته جای بر کنج لبش
مایه جانكاهش آبی کوه را سازد آب
دوست را یارب نكهدارد ز آه ياربش
بر نمی تابد قتیل ما عكس در غیض شكند
در شفق چون ماه نو بنمود چین غبغبش
پیش رخسارش کزان جان خود یکت لا كنم
رو پنهانی كزینها بیا بم یک شبش
این کمان من بستم از همعنانان چون غبار
داشتم در پی سوار بهار كاب مركش
من بآب چشمه ها، دفن شوم می کند
با که عکس بوسه افتاد است بر کنج لبش
در طلب طرزی ز مطلب سبکرد چون خدرنگ
زانكه در مطلب بود بمطلبها مطلبش
بر روش بیدل در كامل گفته
دلی دارم که باشد از شرر آغاز و انجامش
بهار خنده صبح شرر شد صیقل نامش
ز بس جوش لطافت میزند کل از اندامش
شود آب از نزاکت کر بکجا طر كند دامش
از ان سازم تهی قالب چو خاتم پیش نام او
كه زودر سنگ را نواز تواضع پیش او نامش
چنان کام دل از کام و لب و دندان ولبا
که نا كامی شاق است کام مر مرجود كامش
كل اندامی كه من دارم سر نازک او اینها
شنیدم از شکت رنگ کل آواز پیغامش
ز حش لمعۀ نور تجلائی که من دیدم
بدوش سایه باید یكند د حور شبانده امش
همان منزل که بگدای قدم ای نور چشم من
بسان دیده ریزد نور پیش از دور بامش
عیث خوبان عالم زلف خال دانه میریزد
كه مرغ حسن در جو لی صید شد حلقه دامش
شراب ساغر سونش خمار نیستی دارد
تو كومی شد خط بال پری موج جامش
۴۰۸
گل رنگین ادای باز پروردی که من دارم
سخن بر لب چو گل رنگین شود از بوی پاکش
بود تفریح قلب روح بیماران نگاه او
بنفشه پرور گل از فردوس است خاکش
زبس دارم هوای دیدن بالا او طرزی
زجا یک فقه جو پر چون گرد و بشنوم پاکش
برطبق بیدل در کابل گفته
شبی در خواب اگر از ناز گیرم در بغل تنگش
دراز چشم شود نیلوفری از نازکی رنگش
درین گهسار از بس آبرو دارد دل نازم
بقدش خرد کشد از ناز بار شیشه سنگش
قدم گشته ام را ضعف پیری می زنو دارد
چه شد گرنغمه آهی کم کنم از مدعون چنگش
خودش در پرده پنهان و برون صد جلوه دارد
بپرده می که میر شارم چه افسون کرده نیرنگش
خیال جلوه نازش بیک عالم نمیگنجد
حسان جا میتوان کردن دن سینۀ تنگش
نمیگر د دامن مارا بزور پنچه کج طبعان
چو آب از پاکی طینت بردن می کم زنگش
جنون بچه از سنگ طفلان میشود افزون
من و آن طفل بدخوئی که در دامن بود سنگش
مباد شوق گلزارش ز احوالم چه میرسد
که چون کل پوست برتن میدر د از شور اهنگش
زنوک خامه طرزی چکد صد معنی رنگین
بیای منکر قدرت نگر بر سحر و نیرنگش
بر روش بیدل در کابل گفته
گل اندامی که من دارم چسان در برکشم تنگش
که از تاب نگاه گرم پر رخ بشکند رنگش
بپایش چشم بستمش نگو چون از دل بگویم
که دارد شکوه نازک ز دست شیشه سنگش
ز دست تیغ او چون جان نگه در آستین دارم
که از خون دل عشاق می بندد حنا چنگش
صدای نغمه قانون او از ان راستی دارد
نوای ناله عشاق در پردست آهنگش
شو از خجالت نام او ار ان غافل درین محفل
که تا زانو فرو شد نام شاهان در دل سنگش
چونین برنوس خطی زندان شهسوار من
مه نو صد فسون خواند که گردد حلقه تنگش
چو دیدم حلقه گیسو بطرف عارضش گفتم
که بر خورشید بند د سایبان زلف سبرنگش
بطرف
ز طرف دامن طرزی چوکلی بوی گلاب آید
بسان غنچه گر یکدم کند بر دل نفس تنگش
جواب ل همایون پسر ما براه شاه در کابل گفته
چشید ایم بکان بسکه لذت ستمش
دلم چو طفل گذشت ناوک المشن
میان خلق شود سر فراز همچو قلم
چو سایه بر که کند سرسایه علمش
لبالب است عالم ز کنج احسانش
بمرگ هم نشوم نا امید از کرمش
ز مهدی دمش دم چه میزنی ایدل
دقم گرفت بدم باد تیغ کینه دمش
در ان حریم مزن دم ز خربش زاهد
که محرمان همه نامحرمانند در حرمش
بعیش و عشرت کو نین شادی دو جهان
نمیدهد دلم از دست دامن المش
چرا چو غنچه بنالد بخود دل از خط او
که روی صفحه شود نوبهار از رقمش
زبحر خشش او نا امید چون کردم
که فیض بحر محیط است کم نمی زنمش
ز روی صفحه هستی چو خط برآرم سر
بنام من چو کند بر زبان خود قلمش
پرس از قدم بی مجبه اش طرزی
چو سبزه خضر رون کشیده از قدمش
جواب میرزا صائب در کابل گفته
آنانکه نظر دوخته بر چشم سیاهش
رسر سواد و چون مرغ تا ربنگاهش
در چرخ ز خجیلت برخ خورشید شود زرد
گر کج شود از ناز بسوطرف کلاهش
از بسکه شدم منتظر آن شه خوبان
چون جود در بنظرم کرد سپاهش
گر پرده زرخ افکن آن ماه دو هفته
خورشید شود حلقه بگوش و شبانش
زان و بهار همتش راه خزان نیست
گز آب بقا شستن چو شبکیه اهش
جائی که قدش جلوه کنان بگذر و از راه
جا بها همه چون باک نشینند براهش
طرزی که چنین پیش تو در خون طپید آن
جز عشق رخت هیچ نه بینیم گناهش
در جواب مشرب بام گفته
زکوه قاف اگر بگذرد پیکان تیرش
که مژگان پریزاد است اندازد بپیرش
نگشتهای آن ابروی جانزا کرد خم سازم
تنم باریکتر از موی کرد و دقت تحریرش
بشام طره آشفته اش آشفته میخواهم
بلی خواب پریشانرا پریشانی است تعبیرش
لب تیغش سراپا غوطه زد در جوهر ذاتا
ز شوخی خون جوهر دار ریزد زخم شمشیرش
زبان حرف آن چشم سخنگو را که میداند
که چون مژگان سراپا سرمه آلود است تقریرش
که تیغش نشوئی بوسه زد با آن کف رنگین
که خون رنگ بوی گل آب شمشیرش
دل و چشم دو وارفتن در پس و قبال ابرویش
بلی پیکان دود از پیش و سوفار از پی تیرش
ازان خط جبین بخت مراگرمی مشوش شد
قلم لرزید از حیرت بخود هنگام تحریرش
بر روش بیدل کشد
در ان میدان که میگردد نمایان پیکر تیغش
نهان خون دو عالم میشود در جوهر تیغش
بکار بریدنها دم تیغش برش دارد
صفای جوهر ذاتی است اصل گوهر تیغش
ببازم سر بندهای اوج سبز بال او
که چون جوزا اسد کرد دو پیکر از هر تیغش
ز فیض خدمت روشن دلان در صفا خیزد
سراپا غوطه در جوهر زنده و سنگ بحر تیغش
رئیس پرواز سعی از بهر قتل صید خود دارد
عرق چون خبطه صیاد ریزد از پر تیغش
میان کشتگانش سرفرازی میکنم نازم
که باشد سایه بال هما در شهپر تیغش
باهل قدر نسبت سنگ قدر ناکسان کردو
که تیغ کوه سنگین شد زسنگ لنگر تیغش
بوقت قتل صید شعله خوی گرم خون من
بخود چون دانه تبخاله بالد جوهر تیغش
زموج چشمه حیوان مراد دادند آبش را
که سیرت بقاشد عالمی از ساغر تیغش
بزیر تیغ رنگینش بطرزی گفت شب بیدل
بدخشانها میکدم شباند جوهر تیغش
من طبعه
صفای جوهر ذاتی بود تا همدم تیغش
تپش هر دم جگر بر خاک هردم از دم تیرش
۴۱۱
بسمها کند بر خاک دهم سجد هم هردم
اگر نه غم درون سینه کرد د محرم خویش
در ان مشهد که زخم سینه چاکم رفو سازد
سفیداب سحرارد برای مرهم خویش
بروی غنچه در دوش نمک از شرم خون گرد
چکو گو بر کل زخم دل من شبنم خویش
زقطره موج رابرحمت بحرکف دستش
بدست قطره شوید روی فلزیم یم خویش
حیات جاودان دارد نم خون شهیدانش
خط نقش بقا میخواند از جام جم خویش
بمیدان مصاف انتزظا رباد شمشیرش
تم باریک چون دم کشته اخرازخم خویش
هزاران کشتی جان غرقه بحر فنا کردد
چو طوفان بلا خیزد ز امواج یم خویش
زصاحب جوہروانی تواضع ابرودارد
عروج سرفرازیها بود زیر هم خویش
چومی اید در آغوشم تسلی خویش میکردم
چه پرسی ازخم مینا مکیف و یکم خویش
بباغ سینه کل کل بشکند زخم دلم طرزی
باستقبال اگر اید بها رسعدم خویش
من طبعه
دران شخصی نمیشمارم برجکو دندان خویش
تا زخون ارزوی دل کنم درمان خویش
بکنم از بزم رندان کی گذارم با برون
کرچه همچون شمع سوزم سر بسر سامان خویش
صبر و طاقت در بلای اشیوه نامردیست
یافتم این طرز را از همت مردان خویش
کرچه از بیطاقتی در شعله میکردم بسر
لیک چون جواله کردم کردبر دامان خویش
هر که چون یوسف نمها صبر یعقوبی کند
با عزیز مصر بودن داند زندان خویش
خون از کدام حسرت نما افتاده است
بسکه پنهان کرده ام راز دل حیران خویش
ذوق آب و دانه دوران ندارد اسیا
بهرمان دیگران کردیم سرکردان خویش
دست کش زین قاتل نقد ذوق ارزو
چون شهیدان خون خه در امید هم تاوان خویش
بزولان از سیه روئی مردان پشت و سرست
سرخ روچون زخم جرات آیم از میدان خویش
در راه دین کر کند شیر علان بسی دلا
کی دهم با هر دو عالم ذره ایمان خویش
۴۱۰
کر طمع دندان زند بر مادیان ممسکان
من بدر بیت در کنم کم کیک و بی دمان خویش
طرزی افغان مرگ پیش ازین برخود لاف
شرم کن آخر تو ازین روز سرگردان خویش
جواب صائب در کابل گفته
هرکس که دید گرمی تاب نظاره اش
آتش چکد بچرخ زچشم ستاره اش
امد پیاده از سر شبدیز عقل و دین
هرکس که دید بر سر گلگون سواره اش
ان طفل تند خودل سیاره مرا
سازد چوباسه کاش هم پاره اش
اتش مسیرین باسن شب جلوه میکند
باشد ز ریز زلف نهان گوشواره اش
بر طبع نازک دل چون آبگینه ام
هرگز نگشت نرم دل سنگ خاره اش
مینای دل که در کف سنگین دلان خم
خیز از شکست هیچ به بیم قناره اش
طرزی درین محیط عبث دست باز
بحرست بحر عشق که نبود کناره اش
جواب صائب در کابل گفته
خون دل میخورد از بس شرفه جویگوارش
سرخ تر از رنگ گل شد رنگه بیمارش
چون کنم بر نظر بر چین رخسارش
که شد از خنده گل داغ گل بیخارش
قطرۀ عرق شبنم گل را از ناز
میکند دانه یاقوت رخ گلنارش
جای فریاد و دنگهت گل از شس
بلبلی را که بود و صفقه در منقارش
گر باین ناز خرامان گذری سوی چمن
میشود سرو چو مدنگه از رفتارش
در شفای گشتن باشارت میگفت
نفس عیسوی آید ز دم بیمارش
آنچه از دائره کون مکان بیرنت
نقطه می توان بس سرین کارش
از در پیرمغان جانب مسجد گذرم
حلقه کردن جانست سردارش
در من آئینه و اماند زحیرت چون جام
جلوۀ حسن تو برد هست از بس کارش
زاهد ساده که با اهل صفا بغض کند
گنبد و کوه پرید است سر دستارش
بلبل
امبل آن چمن بازد دشم که در و خطوطی کل دمد از خار سد بوارش
باغ حسن آهنجنان جوش بطراوت دارد که بخون کل از جیب بار خارش
کری طرپس بوسه لعلش گذرآ آب کرد وز لطافت لب شکر بارش
من چوکم صفت لعل لب شیرینش شیرۀ چاشنی جان مد از کفارش
هر کجا کرم سخن میشود از نازبس لؤلؤ سفته بریزد عوض کفارنش
بوسه قرص دهد نقد روانم بدهد کرم از شور خریدار بود بازارش
دل طرزی که خردار شد بود ناز کتر یارب دل شکنان نوش مسلات دارش
جواب صائب در کابل کفته
باین آونه العلمت لرزان بر باگوشش که شند خون صفای صبح تاوان در گوشش
خیالش در پس هر موی تصویرها دارد نفوذ با این فراموشی جهان ازم فراموشش
مخان در دانشای که از پوش سے سنے سان شیشه می پیش هم آرند بر دوشش
کل متقار بس غنچہ تصویر میکرد کلش در سخن آید اگر لبهای خاموشش
زاکت بیشترین هم مرک کل اسباب باشد که عکس آب در نیکی کند طرف سبا کوشتش
تبشس سخن مانم دیده دایہ فطرت غبار سره همچون خامه توان کرد ها موش
بر جا گذر دآن دلب بالای من چو ساغر میکند خمیار باده پیش اغوشس
بنازم کرد ش چشمی که مغز میکمار ان کند چون ساغر خالی تھی از باده پوش
نوای عندلیبان دن کوش کل بسد طرذ که صبح از قطره شبنم کشید چیده در کوشتش
برویش بیدل در کابل کفته
شی در خواب ار از بیخودیها بکرم سویٹس اکر می نگاہم اقبالی میشود رویش
زمبس دارد ہوای سجدۂ خاک دانش در سر سرا سر شد جبین باد صبا چون سایه در کویش
دران در میزام شور شکستن ہا صدا وارد کہ میچون شیشہ مارک فتاد از طاق ابرویش
۴۱۴
کسی کزیکبزد از گوشه چشم نگهدارش
نشیند با دل پر تیر چون ترکش پهلویش
بهر حرفی که لعلش زبان شانه میگیرد
که دارد معنی باریک بیت شعر ابرویش
زما خونین دلان از گرمی خویش چه میپرس
که چون تبخاله بالد دل زکوه از تندی خبر
از ان در بزم رندان شمع ارزو شد لان باشد
که دارد از حیا در پیش رو انیژه زانوش
نگاه نرگس جادوی او نیرنگها دارد
پری در شیشه میبخند در بحر چشم جادویش
ز بس دارم درین گلش هوای سرو آزادش
چو آب از خود روم در پای هر و قذای دلجویش
گریبان گل و جیب سمن را چون صبا طرد
بدامان چمن هر صبحدم عبوکم از بویش
جواب صائب در کابل گفته
در بزم کرم روی ترا ز آفتاب باش
بدیم به پیش کرم و ماج ان حباب باش
خوابی بباغ جای دهندت بجیب گل
تفریح روح غنچه دلان جان کلاب باش
مستان شیشه ات چو پری جای میدهند
در طبع غم زدای چوجام شراب باش
در بزم میکشان ز رخ آتشین یار
میتا ب ز رانش اشک کباب باش
هر گل بصد زبان بتو گوید ز زیر رنگ
یعنی بسیر باغ تو با در رکاب باش
ای بخت خواب رفته من شام تا سحر
ماند بچشم مست بتان مست خواب باش
خواهی که همدم پاکان شود دمت
در کلم واقف دم خود چون حباب باش
چون چرخ با تو ذره شهاریست در حساب
کرا و می زپاس نفس در حساب باش
طرزی ببرم حرف شناسان نکته سنج
خامویش تر ز معنی حرف کتاب باش
جواب شوکت در کراچی گفته
خاری که در جنک کمر و کشی شمش
شود رنگ از نزاکت بر کف از میر گشتنش
بجز اشکم کر اقتدت که شستش را سخون برد
خنا بک پشت دست اند و برین در سر شش
بقلم هر کجا چون شاخ گل از ناز بر خیزد
رک گل میشود جوهر میان تیغ در شش
در خواست
از جرات کر اشارت سوی وی او کند دست جهانی رشته نظاره می بندد برا نگشتش
ولی روشندلم را از درون بس عیان سازد چو عینک صاف می بینم خویش کلی انگشتش
بها زندگی دائم بدست کس نمی ماند که چون رنگ حنا آسان برون می آید از شستش
شهید او شهادت بـ حیات جاودان دارد نمیرد تا ابد انرا که او یکبار خود کشتش
لب لعل پرورشش همچون مسیحا کشته خود را بیکدم زنده میگردد اگر از ناز کشتش
نه تنها لشکر خط کی بحسنش رو برو کردد سپاه زلف بهر کمک میاید پس از پشتش
بردی سینه مهر مهر با دش تا که چسپاندم چو خاتم مهر دنیا دل برون آرده از مشتش
تمنا منطق ندارد اهل دانش ران سبب طرزی نمیسوزد در آتش خود در زر نبود در دستش
چه نسبت کی نشین طرزی بشاهنشاه من دارد هزارش بنده کان باشد یکشعت بپرد زشتش
جواب سیخود در کابل گفته
فری را ده معشوقی که من کشته کرفتاش زشوخیهای مژگان ریز ادست زیمارش
ز بس خون جکر ها میخور دمرگان خونخوارش چوموج باده رنگین شد که در چشم بیمارش
زبس رنگین سواد افتاده طرف وی کاونش عرق چون دانه یاقوت رنگین شد برخسارش
چه میدانم دلش بیرو از طرز خرام او برنک حرمی کل نازک و افتاده رفتارش
نه خال است انکه برنج لب لعلش وطن دارد تکاسیم بازبکر اند در لعل شکر بارش
دل بیتاب من تاب نگاهش را حسان آرد که کر د د آب چون سیماب سنک از برق دیدارش
چوکل رنگین بود هر رخنه دیوار کوی او ز بس موج لطافت میچکد از خاردیوارش
مقدر دمعت مشرب بود پیمانه نوشیها دلی چون بحر باید تا بنوشد جام سرشارش
زبس موج نزاکت جیب سنبل میدرد کلش بجای خار کل میروید از اطراف خشارش
بمجلس وعده یک بوسه جان میکرد زغو غای خریداران بس گرمست بازارش
بجای انتظار وصل خوبان عالمی دارد چو کل خمیازه دارد در مخم دل ذسوق خارش
دلم چون پسته خاری نماید در نظر طرزی
از بس بر سینه خوردم تیر از چشم نگاهانش
بر طرز بیدل در کابل گفته
بروی جام میخندید تا لبهای میگونسش
زغیرت چهره می سرخ شد چون روی گونش
بطرف باغ اگر آید خرامان قد موزونش
شود ز آشفتگی سرو سهی مجنون بید مجنونش
دل نازکتر احم میکو نازک طبع افتاد است
بسان شیشه را نسیه نماید زیر دانش
بیابان کرد الفت بسته زنجیر کی کردد
بسان رم وطن در چشم آهو کرد مجنونسش
بگلشن گل برخسار تو نازد لاف محسنی
بناز سبزه گلچین است و کرد از باغ بیرونش
قدم فهمید و نه در کوه و صحرای غمش قیس
بود ریک روان از دل طپیدنهابها مونش
ز امواج سرشک دیده اشکم چه میپرسی
بغرق بین زد ساز و حباب آب جیحونش
سواد نامه طرزی بسان غنچه رنگین شد
بروی صفحه تا کردم رقم از چشم پرونش
بر طرز بیدل در اکبرآباد گفته
انرا که بوی تو بود تازه دماسش
چون غنچه زخون رنگ شود روی قاش
بر طرف چمن بوی شانش توان یافت
بانکہت گل رنگ برد کر بستر ائسش
ہر جا کہ خیال تو در و جلوه نماید
چون زلف پر از مشک بود دود چراش
گفتیم چو خط سبز برامد ز عذارش
بر بیضه طاوس مگر شهر زاغش
در نافہ نشکفت که از حسرت آن زلف
بوی نفس سوخته آید ز و ماش
از نازکی آن چمن ناز چگویم
بر غنچه چکد شبنم نظاره باغش
چندان سین داغ دل خویش خرامم
تا بار بخون رنگ دهم سرمه داغش
از چشم بد غیر چو تعویذ به بستم
طرزی پر پروانه مهار دی چراغش
جواب صائب کابل گفته
بس طاقت ما افتاده سر و جلوه ارایش
زطوق گردن قمری بود خلخال مینایش
بکن گر خرامان کند در قد قرآن پیش
چگویم از لطافتهای حسن روی زیبایش
ز بس در دور لعل می پرستش باده پیمین شد
ندرد دل چسان از چشم شاپیش نگهدارم
ز حسرت غنچه انگشت تحیر در دندان گیرد
بترک ناز دارا ترک ترکش بسته می آید
بسان حلقه زنجیر بازنجیر میگردم
بسان پسته سازم چاک برتن پوست از شکش
ز خجلت رنگ بر رخسار کل چون لاله میگردد
عرق آلوده گر آید بسوی بزم میخواران
ز پریانی کند دامن خورشید میگردد
باسم هیچ طرزی بسته مضمون دهانش را
بسان سایه می افتد ز خجلت سر و در پایش
اشارت سوی او از دور گردد مانع شد جایش
چو می آید بمجلس شیشه خالی میکند جایش
که میگیرد نگاه شرر اثر کان کیر ابش
حنا چون روی خود مالد ز شوخی کف پایش
زشوخی با تمیرکان مینماید چشم شهلایش
زبس چون زلف سودایی شم در شور سودایش
بنود گر بیا مو زند در گر لعل شکر خایش
گلش گر شو دلی پرده ماه روی زیبایش
ز خجلت می چکد جای عرق از رو مینایش
بنازم برسہایتهای گیسوی سمن سایش
مگر لفظ عدم خوانی که بکشائی معمایش
بر روش بیدل در کراچی گفته
عجب نیرنگ دارد جلوه حسن دل آرایش
بمقام چون حبابم خاست سر در جلوه پیرایش
قیامت قامتی دارد بنازم قدر رسایش
گلزاری که کرم جلوه کرد و حسن کلر نگش
بسان سایه بر خاک سیه روزی وطن دارم
بهار جلوه در چشم ندیدن دیده میخوابد
دماغ نشته مستی زرنگ باده اش ریزد
سر موئی جدا از حلقه زلفش نمیکردم
ز خود پر میشو د چند انکه خالی میکنی جایش
بعجز تسلیم زنگ حنا کل ریخته در پایش
قیامت یک وجب کوتاه تر ماند ز بالایش
چکید رنگ بهار شبنم کل از سراپایش
که رسم بکام خرام مار افتادم بپایش
چورنگ کل بخون غلطد تماشا از تماشایش
نگاه چشمک حشم پریز دست مینایش
که دارم چون شکن جا در خم زلف سمن سایش
۴۱۸
جنون مندر دماغ آخر شراب تند شوقش
سویدای دلم در سود سودا شد زسوداش
گهرچون شیر وشکر از حیا در خویش بگدازد
اگر شهد تبسم ریزد از لعل شکر خاش
چمن با چشم شبنم چون تماشایش کند طرزی
بدو رشک گل از خود رود رنگ خفاش
بر طر ز بیدل در کابل گفته
در دیده کشیدم نمک جان بخش جمالش
رم کرده ز آئینه تمثال شالش
از صورت آئینه چه جوید مثالش
خود آئینه در خواب ندیدست مثالش
در سینه رسن باید و کشتن شه دوانید
از باغ دلم سر بدر آورد نهالش
در حسرت آن خال ز بس اشک فشانم
سرزد گل ریحان بخطا رو زنهالش
براتش سوزنده سپندی شده بریان
با خال بنظر دوخته بر چهره آلش
چون آئینه حیران شدم از دیدن رویش
بیطاقتیم تاب ندارد بوصالش
تا کرده دلم بوسه سؤال از لب لعلش
من غرق شدم در عرق شرم و الخش
مرغ دلم از بسکه طپد پیش تو بیتاب
چون تسخ تو خون میچکد از شهپر و بالش
در پرتو هر اوج رقعیت تنزل
خورشید چو بگذشت نه پر شد روالش
در عرصه شطرنج فلک اسپ چه تازد
شه مات شود سلپتن از بازی چالش
بی خون جگر یک لب نانی ندهد دست
بر خاک شود کا سه گردون سفالش
طرزی بهر کوچه ز اقران شده ممتاز
چون بخت ندارد بچم فصل کمالش
طرزی نظر لطف ز الطاف تو دارد
یا رب زکرم یک نظر انداز بحالش
جواب صائب در کابل گفته
بدور سرمه سنگین است دآول جوابگینش
غبار سرمه شد کوه گران از هر نگینش
ز بیرنگی چو بوی گل دبان غنچه میبوسم
در ان گلشن که گل بر شاخ بندد دست گلچیش
ز شیرینی لبو چون پسته در موج شکر غلطد
بخطا طر بگذرد گر بوسه لبهای شیرینش
طرز
کف نمکین کل چون پنجه نسرین بچشم آید برآید راستین بردن اکر دست نکارینش
زکلشن کو بخرامان بکذرو آن جلوه پردازم زحیرت آب را آئینه سازو ناز کیبنش
بعزم قتل چون آید سوار آن شهسوار من طلوع از مطلع خورشید کردو مشرق زینش
بیاد بوسه از بس آرزو بیتاب میکرده زخون آرزو کردوحنائی پای رنکینش
بزیر کوه تمکین در شکر خوابست چشم او کجا شور اسیران تلخ سازد خواب شیرینش
چه لازم سرو را نسبت دهی باقدشمشادم مکن با خنجر الماس بیرون تیغ چوبینش
زشادی زندگی پروانه خط بر مرک می آرد دم مردن بغربی را که باشی شمع بالینش
برویش چون شکنجه زلف را دیدم که میپیچد بخود پیچیدم از غیرت میان زلف مشکینش
زحال سینه صد چاک طرزی هیچ مپرسی بسان غنچه پر خونست از دست نکارینش
جواب صائب در کابل گفته
دل کفرستی دارم که انجام است آغازش چوبوی کل شکست رنک باشد بال پروازش
در ان وادی که من کشتم شکار چنگل بازش زاستغنا نه بیند سوی خود چشم نظر بازش
که دارد دفتر قتل من چشم فسون سازش که سرکوشی بابر و میکند مزکان غمازش
بزم بیخودی از هوش حیرانی دلی دارم که از بس سینه صافیها نفس هم نسبت مسازدش
بدو خط شکین جلوه حسنش دو بالا شد من و آئینه رخساری که زنگار است پردازش
زکرد سرمه سنگیته بود خواب کرانش فسون خواب میخواند در س چشم فسونسازش
خموش از سر چشم کند پردازنش نمیگردد بزیر کوه سنک سرمه نتوان کرد آوازش
زخجلت سر دچون فواره خون سرنکوتین اکر آید بگلشن سر قد جلوه پردازش
دل بیطاقتم چون تاب خودداری کند طرز که شد آئینه فولاد آب از شوخی نازش
جواب شوکت در کراچی کفته
پریونی که من دارم بپرس از شور اوازش چوشبنم در کمین بیدار دار د شوخی نازش
۴۳۰
به پشت سایه سازد زیر دیوار کشد و یردا که شیر سحر خورد است مهتاب لب بامش
شبی گر بی نقاب از طرف گلشن بگذرد یارم چو مینا میکند رنگین چمن را روی گلنامش
چرا شیرین بجام جان نباشد زهر نگاه بشکر خواب هم تلخی ندید و چشم بادامش
شدم صید غزال شوخ چشمی جلوه پرداز که نتوان قید کردن هممچو نگه در حلقه دامش
چه جادو کرد ناز نرگسش در بزم میخواران که در پای نگه بند و خمار تک می جامش
شد از جان معتکف برزخم جان هر که از غزه بصد سعی ار صفا خود کعبه شد طوف احرامش
ندارد بخت دو حامی می خمخانه شوقش و به صد جوش میغرم چو کا نا باده خامش
اگر چه خیره شد در حکم تقدیر است ای طرزی ترا کن اغا زگاری را که بخیر است انجامش
جواب صائب در کابل گفته
من و آن باده تلخی که مرد افکن بود در خوش که شور حشر را افسانه خواند شورش نوشش
کنند نیم نظر بر جام می گر چشم مخمورش شود تبخاله پر خون بشاخ تاک انگورش
میان میکشان آوازه هم زان علم باشد که از جام جهان بین است سنگ داغ به گورش
ببازم دادی عشقی که صد ملک سلیمانی نماید مور و تر از مرد ک دیدیدۀ مورش
چنان در بزم از نزدیک بیینم آن پریرها که دل را آب میسازد خیال بدن عریش
ترا ودناز از ان لبها چو نخلستار در کان گل نماید شورستی چون نگه از چشم مخمورش
نکرد خاک پایش نور بینش توتیا دارد که مژگان میشود تا زنگه در دیدۀ گورش
میان کشتگان زخم از ان چین صبح پیش شد که مغز استخوان سوزد بجای شمع کافورش
فلاطون چین کند بیماری چشمش دو اطرز که جالینوس را ول میطپد از نبض رنجورش
جواب صائب در کابل گفته
اگر آید خرامان سوی گلشن سرو چالاکش زخجلت میفتد سرو سہی چون سایه بر خاکش
عذار گل شود عرق عرق از شرم روی او بگلشن گر شود بی پرده رخسار عرقناکش
۴۳۱
سموم سید چنان صیاد شیر افکن که از عزرت بر آهوی حرم صد باز دارد صد نفر انگش
بمجر ماه بیمار آرد غد از شرمگین مینا بجاسی کرد خیره بوی گل از خاک غمناکش
نمیخواهم که آن گل سوی گلگشت چمن آید که خون گل مبادا توده سازد دامن پاکش
شود بخاله خونین بگل هر قطره شبنم بگلشن گر شود بی پرده رخسار عرقناکش
کمن بند دش باقد بندش سر و موزونرا که دارد یک سرو گردن بلندی سرو چالاکش
نم خاک ره گردون شکو هی آسمان قدر که میباید فلک چون سایه رخ بر ساحت خاکش
درین گلشن از ان طرزی چنین دیوانه میگردد دو صد چشم پری چشمک زند بر خوشه تاکش
جواب صائب در کابل گفته
چشم از تنگی هر گوشه باغ و بهش عاقبت یافتم از هیچ نشان سخنش
نبود یاسمنی رنگ تن نسرینش اطلس ساده گل گرچه بود پیرهنش
نیست آن خال که بر سیب زنخدان است بونه تشویه افتاده بجا ء ذقنش
طوطی ناز وطنی در شکرستان دارد یا بر آمد خط سبز از لب شکر شکنش
گرد خطیست که از طرف رخ یار نمود شکم و دار شبر زلف عذار سمنش
گر بچین نکهتی از حلقه زلفش کیزند هیچش ناف خود ما نده شگک ختنش
مرغی که شد صیدوی از دام دگر آزاد سوی گلشن نرود بلبل طرف چمنش
خون من هم چو حنا گر چه بریزد در پای چه شود گر بگذارد حریفان بغنش
هر غریبی که بیاد تو ز خود کرد سفر تار چون شام غریبان شده صبح وطنش
رقم طرزی از ین شمع تو تا یافت فروغ خنده بر صبح زند روشنی انجمنش
جواب شوکت در کابل گفته
باده روح فزانیست لب شیرینش موج آن باده گلرنگ خط مشکینش
از میانم نکند باک که آن شوخ نیاز باشد از صافی آئینه پر بالینش
۴۲۲
بوی کل در چمن از یار محبید چون کل
غنچه را که بخاطر کذرد کلشنش
رنک یاقوت چو موسی سراتش پیچید
بخیال آرد اگر لعل لب رنکینش
عاشقان در غم او از دو جهان بیخبرند
نشئه پرنشئه است دل بویش
همچو آن باده که از شیشه دهد عکس برون
خون عشاق نماید ز دل سکینش
نکهت مشک ختن همچو کل شمع شود
چون شود یار بخم زلف کجه مشکینش
صفحه همچون پر طاوس زند غوطه برنک
چون مکتوب کنم وصف کف رنکینش
همچو سوسن شودش تن سر ناز کبود
از لطافت بود ار پیرهن نسرینش
صید دل را بمهش باز زره میکرد
طره کیسیه غداره طرار بود شاهینش
من اشعاره
ندانم تا کرا افکنده در خون چشم فتانش
که همچون شاخ مرجانست کلکون تیغ مژکانش
شهید خون چکان تیغ آن شوخم که از عزت
زیارتکاه عالم شد سر خاک شهیدانش
نه خاست انکه بر سیب ذقن آن نازنین دارد
که عکس وجه افاداست بر چاه زنخدانش
چکویم از فضای دلکشای حسن کلرخش
که از نسیم شکفتن غنچه روید کل بستانش
چسان کل کنم تشبیه آن کلزار خوبی را
که صد روپاست راز غنچه باشد جیب دامانش
خرد بیجا نسازد محو اثار بزرگان را
که در یابی کند ظاهر طلب سیمای پنهانش
بدوزد سر در چشم او بقلم تیر تر کرد و
غبار ره شد سنک خسان تیغ مژکانش
ز خجلت سرو همچون سایه خود سر نکون کردد
چمان سوی چمن آید اگر سرو خرامانش
ز بس شاداب می اید نسیم کلشن کویش
چو برک کل طراوت میچکد از خار بستانش
بتاب طره سنبل زخمار خواب بر خیزم
دلم در خواب اگر بیند شب زلف پریشانش
منم شاکر در استادی که اندر مکتب عشقش
فلاطون را کند تسلیم دانش طفل نادانش
ببزم وصل او طرزی دلم شد آنچنان خوشنود
که با حیرت در چاره ام ساخت طرز چشم حیرانش
ردیف
ردیف الصاد جقود یوان طرزی صاحب افغان
جواب خواجه حافظ در قندهار گفته
چون بدرد غمت ام قبله کوی تو مناص
قبله من بود هم با تو از ان و اخلاص
قلب من صاف شد از دولت اصلای تو
زر خالص شود از آتش سوزنده رصاص
تاکنون قصه تو در بر کم ما میر نخت
بود در عالم جان قصه وصفت دل رقاص
چشم بد دور که آموخته تیر اندازی
از کمانخانه ابروی تو سعد و قاص
ای نظر کرده الطاف خدا بهر خدا
بنده نحو مکن دانه بند خودم ساز خلاص
این هم نیست که در حشر شهیدان تو باز
سرشمشیر تو گیرند بخواهند قصاص
گند جون سر و بازاده دلی طرزی عام
تا شد و فاست زلجوی ترا بنده خاص
ردیف الضاد بجمعه دیوان طرزی صاحب افغان
بر روش بیدل در قندهار کفه
مردلی کر مید با فیاض شد شایان فیض
میکنیان بادر در این دل هر زمان باران فیض
رخت پیدایش کنه کو هر شود
چون صدف هر کس که دار دیشم بربنیان فیض
فیض فیاض حقیقی شامل حالش شود
هر که در بازار احسان کستر دو کان فیض
میدا خت کوشش و ما رستے دناں کُشاں
در تنور چرخ حاصل کن چو خورشید نان فیض
سچو خضر از لفت برج فیالمین شوی
گر بنوشی قطره از چشمه حیوان فیض
کام جانت از حلاوت چون شکر شیرین شود
گر شوی مهمان خوان جود بی پایان فیض
از فوضات الهی شد چو طرزی مستفیض
هر که از صدق و صفا ز و دست بدامان فیض
ردیف الطاء مجملہ دیوان طرزی صاحب افغان
بر طابق بیدل در قندهار گفته
کنون که سبز و مطرف چمن فگنده بساط
بزغم زاہد خود بین عیش کوشش ونشاط
۴۳۴
مخور فریب طاق مقوس ابروش که نیست جای اقامت درین شکسته رباط
اشارتی کن و دردمرا شفائی ده که درد مند ترا کی شفا دهد بقراط
بکام بخشی دل سبکدلیت تفریط ولی بستن جان غمزدات کند افراط
در ید پیـرهن صبر و طاقتم روزی که دوخت جامه خوبی بقامتت خیاط
بصفحه رخت از خال حسن خط افزود بلی بود همه جا زیب خط خوش نقاط
ترا رسد که بنازی بشعر خویش طرزی که کرده سحر از طرز بیدل استنباط
ردیف الطاء مجزه دیوان طرزی صاحب افغان
بر طرز خواجه حافظ در قندهار گفته
زلاله زار و چمن بیتوای نگار چه حظ بجز ز خسته کل ای گرد کعذار چه حظ
جدا ز ناوک و رخسار و قد شمشادت ز سنبل و سمن و سرو جویبار چه حظ
کسی که از لب و دندان او نگیرد کام ز دیدن در و یاقوت آبدار چه حظ
دلی که حسرت گلزار عارضت دارد ز بوجبهار چه حاصل ز لاله زار چه حظ
بغیر سبزه خط و عذار یاسمنت ز باغ و راغ چه لذت ز سبزه زار چه حظ
کسی که صوت خوش لحن دلکش تو شنید ز صوت قمری و ز نغمه هزار چه حظ
ببوستان چمن بی تبسم لب تو ز خنده کل و فریاد آبشار چه حظ
زچشم مست بتان جام بی خمار طلب ز جام باده گلگون بجز خمار چه حظ
جدا ز خاک درت ای نگار طرزی را ز تاج خسروی و تخت زر نگار چه حظ
ردیف العین مجمله دیوان طرزی صاحب افغان
بر روش بیدل در قندهار گفته
یک شعله آتش است فغان و کلوی شمع سوز درون عیان بود از کفتکوی شمع
گر یار با فتاد زمن بینوا چه باک پروانه را چه فرق کند شست و شوی شمع
۴۳۵
بالم کجاست هر که سرم قطع میکند
نشود ماتم محل مرا زاب جوی شمع
پروانه خود ز شوق چو خویش را بسوخت
ورنه نبود سوختنش آرزوی شمع
احوال شعله دل صدپاره ام مپرس
گردید سوز سینه من بمو بموی شمع
ترسم که سوزد از عرق انفعال خویش
گر پیش عارض تو کنم گفتگوی شمع
طرزی ز دست دامن داغ جگر مده
گر فرض سوختن بود این ابروی شمع
ردیف الغین معجزه دیوان طرزی صاحب تخلص
بر طرز خواجه حافظ در قندهار گفته
گیرم بسیاله و کل باشدم فراغ
کو خاطر شگفته کجا دل کرا دماغ
دور از تو داغ دیده و دل چشم خون فشان
گردند خارغم ز گلستان و سیر باغ
بعد از وفات گر ز گلم سبزه بر دمد
چون لاله از فراق تو سوزد بسینه داغ
حاشا که بیستولب بلب جام می نهم
جانم بلب رسید چو سر در بم ایاغ
دل نام اقتبی ز برم گشته بود گم
دادند دوش در خم گیسوی تو سراغ
بازا که جان بشوق تو امشب کرشمه باز
از سوز دل به بستر من بود در همه چراغ
تا دامن دلست بمقبضه چه حاجت است
طرزی گشت دشت و تماشای باغ و راغ
بر طبق خواجه حافظ در قندهار گفته
دردا که نیست از غم روی توام فراغ
در سیر لاله زار و تماشای باغ و راغ
گمگشته بود از نظرم طفل اشک خویش
دادند زیر خاک قدوم تو اش سراغ
ای دوست تارخ و تماشای بهستان
مارا کجا ست فرصت باغ و د ماغ راغ
بیمار میکشی تو به بیگانگان من
ای نور دیده میکشم از خون دل ایاغ
آندم که شام و سحر می دهم چو باد
دیوانه سان بپوی تو من سوئی دشت راغ
هر شام نقل محفل جمعی ست روی شمع
پروانه را چگونه نسوزد کو دماغ
۴۳۶
هرگز هوای لاله و گل نیست در سرش
تا صحن باغ سبزهطرازست پر ز داغ
از طبع خود در هرات گفته
عشقت زبسکه بر دل و داغ بر سر داغ
دارم بسینه تپش همچنان لاله احمر داغ
از درد ناتوانی بستر دل ضعیفم
دارد ز زخم بالین گسترده بستر داغ
در بزم اهل الفت جامم بسان لالهام
چون شمع تا گرفتم در دست ساغر داغ
از شعله طوق دارم زانگر کلاه د افسر
دزدیدهام ز خود ناز پر جبر داغ
در بحر درد عشقت طوفانی غم کرد
تا زورق دل من افکند لنگر داغ
کی عکس شخص شادی دیگر نمایدم رخ
آئینه دلم را بنمود جوهر داغ
از چشم زخم سوزان چاک سینه مرکز
سوزم سپند حسرت بر روی مجمر داغ
جواب صائب در کابل گفته
هرچند که گل زیب بهار است درین باغ
بالین سر غنچه ز خار است درین باغ
هر رنگ بروی رگ گل دام بهد شست است
طاؤس چمن دام شکار است درین باغ
سرمحله آغشت ذلان سنبل پر تاب
هم نسبت زلف کج یار است درین باغ
از خلق کناری کن و بنشین بکناری
گر کوشه دلی کوشه کنار است درین باغ
گل گوش بحرفت ننهد بلبل فریاد
هیچون من و تو ناله هزار است درین باغ
از خون شهیدان رخ گل گشته نگارین
هر برک حنا لوح مزار است درین باغ
در نیستی ما اثر هستی یار است
سرجوش خزان سیر بهار است درین باغ
از درد سر گل شده کافور چو صندل
سستی نگی رنج خمار است درین باغ
طرازی چمنستان جهان رنگ فروکش است
هر خنده گل زنگ بهار است درین باغ
در روش بیدل در کابل گفته
تا برافروخت رخت شمع بپهلوی چراغ
هرعرق پاره اخگر شده بر روی چراغ
گردید
۴۳۴
سرمه دیده اثر دود پروانه بس است حاجت و سمه ندارد خم ابروی چراغ
میدود زان بهر شعله آتش بیتاب هست حرز از پر پروانه بازوی چراغ
حاجت نامه و پیغام ندارد عشاق بس بود در هر پروانه با بوی چراغ
هر کجا شمع رخت انجمن آرا گردد تیره چون دود نماید بنظر روی چراغ
خون ما غازه فروکش رخ گلگون شماست پر پروانه کند شانه بگیسوی چراغ
گرم جوشی بتان برق دل عشاق است کاش پروانه خبر داشت ازین خوی چراغ
گرمی حسن دهد خرمن هستی بر باد عجب نگذری پروانه زپهلوی چراغ
پیش پروانه بیتاب ببزم الفت چه تفاوت کند از پشت سر و روی چراغ
دل طرزی و سر زلف پریشان بتان دل پروانه شد ار صید خم موی چراغ
ردیف الفاء دیوان طرزی صاحب افغان
جواب صائب در قندهار گفته
از بسکه در فراق تو سودیم کف بکف پر آبله شده کف من چون کف صدف
با ناله همدمیم بچنگ غمت چو چنگ سیلی خوریم در کف عشق تو همچو دف
کاهی که ناوک افگن مژگان شود بناز دل را ز بهر ناوک او میکنم هدف
نسبت بعارض تو چنان ماه را کنم چون نیست هیچگاه رخ ماه بی کلف
هر خوان که دل بعشق رخت جمع کرده بود گردند مردمان و و چشمم کنون سلف
دل را چنان بدست تو دارد کسی نگاه خیل مژه چو از دو طرف برکشید صف
بستیم گر بصید دل نیم بسلم زلفت د یکطرف رخ ماهت بیکطرف
جای عرق زجبس دمن مایه میچکد سایم اگر جبین پدرشمی بنجف
طرزی گهر بجای سخن ریزد از لبت نامهربخشم لبت هست چون صدف
از طبع خود در قندهار گفته
۴۳۸
یکی کمانه ابرو که نگویم خلاف
که دل ز ناوک ابروی سر است شکاف
بسر هر که کشی تیغ دلم چاک شود
که بحر سینه من تیغ ترانیست غلاف
من کجا و طمع بوسه خوبان زکجا
چشم ما را که بنظاره نکردند معاف
دم مزن ناله مکن آه مکش ای محرم اینجاست
دارها زهر خشم آینه از سینه صاف
تیر مژگان تو از جوشن جان میگذرد
ماند از یم بخیل مژه ات بس بصاف
ما به پیمانه شکستیم دگر پیمان را
زاهد از زهد و ورع پیش من نزنید لاف
دلم از خانه زنبور نگردند قیاس
تیر مژگان تو از بسکه دلم کرده شکاف
کعبه مهرورند در سر ما میگردد
گشت تا گرد سرکوی تو طرزی بطواف
ایضا از طبع خود در قندهار گفته
تا وصل زلف او رخ ماهش نصب طرف
خورشید شد ز شرم رخش آب همچو برف
چون غنچه سر از گره جبین زلی
سر دندان او نتوان یافت هیچ طرف
زحمت بدوری من و یار ای رقیب چیست
کس قطره را جدا نتواند بیحر ژرف
داند دل مرا همه بر دوش چشم
در پاس راز طفل سرشکم نداشت شرف
شام و در زلف و صبح رخش دیده ایم هم
جز من کسی بچشم ندیده است این شگرف
جز زخم سینه چاک جگر حاصلی نداشت
طرزی که عمر در سر عشق تو کرده صرف
ایضا از طبع خود در قندهار گفته
عذار مهوشت از بس که نازک است و لطیف
نزاکت رخ گل پیش روی تست کثیف
عذار کل همه غرق عرق شود از شرم
باین جمال گر آئی بیوستان شریف
بسایه مژه چشم مور تشبیم
زبسکه کشته ام از درد عشق زار و نحیف
رساله غم در دست دست شعرم
بیا بخوان که چه غمنامه کرده ام تصنیف
چو شمع سوختگانت شعله میخندد
بدلغ سوزش دل نالان بهم تسخیف
دوست
۴۳۹
از دست برد خرد بسکه دل به تنگ آمد جنون ببوی بیابان مرا کند تکلیف
زبان بشکوه در دست نا امان نکنم که طبع و خاطر معشوق نازک است لطیف
ز شوخی سخنی بر نداشتم هرگز که بار حرف کسی بر نداشت طبع لطیف
کجا بطرز سخن حاسدان رسد طرزی که طبع شان نکند فرق خرمهره ز صدف
ردیف القاف دیوان طرزی صاحب افغان
از طبع خود در قندهار کشته
نشتم روی نگار از بسکه کل عرق موج کلاب میچکد از عارض شفق
تا در چمن ز خوبی حسن تو دم زدم از شرم کرد دفتر کل را ورق ورق
در کش رخ تو زعشاق بینوابلبل هزار مرتبه گیرد نوا سبق
کردم زبسکه وصف لب لعلت ای نکار اکنون زبان من چو قلم تا کلوست شق
طرزی درین جهان پی غمخوار می الم دیگر کسی بجز که نداریم غیر حق
از طبع خود در قندهار کشته
با شانه تار موی تو را وقتی کرد فرق مشاطه تا مکز شده در شک ناب غرق
ای کیه تار خن بسیم که م چو آفتاب بکرفت نور ماه رخت غرب تا شرق
جز دود آه شعوه نمای دیکر نخواه خار و خسم چو سوخت ز جوشش بهار برق
تا در چمن ز عارض خود پرده بر گرفت کلشن ز رشک کشت بموج کلاب غرق
نسبت بعارفت نکند آفتاب را انکس که کرده است سفید و سیاه فرق
طرزی نشین و زاهد خود بین مخور فریب چون نیست در طاعت شان در میانه فرق
برویش حافظ در قندهار کشته
از جفای هجر مکینیم و ناشاد از فراق آه و واویلا ز هجر و داد و بیداد از فراق
یاد وصلت خانه عیش مرا آباد داشت عاقبت بنیاد ما را داد بر باد از فراق
من بی تو نصب میکنم جانرا غم شکربان جان شیرین میدهد فرهاد براد ار فراق
ناله دارد سینه بندم کوئی استاد ازل همچونی کل وجودم کرد ایجاد از فراق
چون سپند از اتش هجران کنم شرم فغان بسکه طرزی کرده ام تسلیم فریاد از فراق
از طبع خود در قندهار گفته
تا دیده شد زحسرت لعلت بخون غریق طفل سرشک من بکف آرد در و عقیق
این دم که جز دشمنی الفت ندید کس بامات همچو سایه غم عشق تو رفیق
از دور وعده آمده اکنون بجان دلم ساقی بکام ریز مرا باده رحیق
با شره جان ستانده و الطف جان دهد عیسی کجاست تا که بیاموزد این طریق
پر خون چو غنچه هر سخنت سفت در لب راه و هان تنگ تواند بیکه بست ضیق
رحمت بمهربان نه نامهربان چود بمهر ماه من نشود کسب کینه شفیق
ای نامدار چرخ بدست تو با مران بهر نجات طرزی بی تحفه عونق
ردیف الکاف دیوان طرزی صاحب افغان
از طبع خود در قندهار گفته
از دست تو ای شوخ جفا پیشه بیباک که آه شرر بار کنم تخانها چاک
اول سپه شوق تو بر کشور جان تاخت نگرفت شه عشق توران پیش دل غمناک
مرهم نه دیچه من سینه چاکم این زخم حبیب است گذار چنین باک
هر صوت که ساز نشود از لب خیار زان صوت و صدا نغمه همان میکند در درها
زاہد تو وسجاده و تسبیح مرقع ما و می درین خه و آن در که و آن ها
بگشای تو این دیده حق بین ونظر کن کین خاکدرس که و عالمیست اقال
طرزی چور و دسوی عدم از می روشن شوید و کفن پیش بدہ پر مغان باک
بر روش حافظ در قندهار گفته
روزه
۴۴۱
زوه غدار و انس کن وانس و ملک
فگنده شوربشکرت کلان کلک
زشاه حال اسیرانش باز چشم و گفت
اسیر طره طرار اوست لاپدر ک
مباغ دل زغم طره بار مشک فشان
زتخم سینه بکاریم خنده نمک
دمی نمیکزد گر غمت نمیگذرد
هزارها دک آه از دلم سوی فلک
شود هزار گراز محنت شانه کی شمرد
زبستگان سر زلفش بهر هزاران یک
کسی نماند از خیار غیر ماه طرزی
بکوی دوست بگو کوی اوست سنگ محک
در بندسخانه در شکوه خنک در کابل گفته
بکوزندان جای تنکم بود جای خنک
جای بالین زیر سر باشد مرا پای خنک
بیکو تنگ آمد دلم از خار خار بیشران
بو سهابر دم زنم از عجز بر پای خنک
بکو خونم را بجای باده از عشرت خورد
همچو سینای پر از می گشت مینای خنک
پشته جنگی کیک رقاصی کند در پیش او
برم ما خالی مباد از جام و مینای خنک
کس ازین قوم ستمکش روی آسایش ندید
پشه کاکای عزیزو کیک مامای خنک
پر نمک کردم دو چشم خواب را از اشتیاق
تا بیاید خواب در چشمم سودای خنک
عالمی دارد فغان از اکشش در سارها
چون ننالم مریکه در سندم غوغای خنک
مار پیراهن طلبد چون خار راه ام ما
بسکه جیب و دامنم گشتنت ماوای خنک
از خنک طرزی چه می نالد در ایام ما
این چنین در گریند پنهانست لالای خنک
گر خنک شب سگر و مسخر نمک باشد علاج
زهر کش کین این قوم است صندلی خنک
نیش قهر این حینان گرگز در روزی ترا
میکمان از جان دل باشی نو مولای خنک
در گزیدن در گرفتن درد و دیدن ازدن
مردمان این زمان هستند اقای خنک
بسکه پیش ظلم ایشان پر ز زهر کین بود
میکندر و مردمان غرق خود پای خنک
قیس این کج طینتان مارو کژدم برترست
زیر قهر شان بلی پیا شد مینای خنک
۴۲۲
بر جگر کر شرر و یکبار شد یکریان
کر کر د صد جا نباشد پیچ پروائی خنک
چون بلای آسمان سیر بدار نا لا سر
نیست تنها ستر و بالین پر جای خنک
این سخن طرزی کو در پیش این طبعتان
تا نپندار د جمعیت را رهای خنک
جواب صائب در کابل گفته
کر نگہت گیسوی تو ایجا د کند مشک
دامان صبا را ختن آباد کند مشک
در بوی خم زلف تو ار د بخنتن باد
صد نا فه ره آورد صبا با د کند مشک
در ناف غزالان ختن آب خورد خون
کر چین خم زلف ترا یاد کند مشک
تا نکہت چین سر زلف تو کند صید
دام از خم گیسوی پر یزاد کند مشک
در چین اکر از نکهت زلف تو زنم دم
بدبو چو کل شمع دم با د کند شک
کر صورت چین خم زلف تو نویسد
بر صفحه رقم خامه صد ایجاد کند مشک
خون مشک شود مشک دو خون کشورتجات
کر چین خم زلف ترا یاد کند مشک
کر جلوه کند زلف تو از شرم رخ خود
در چشم نهان تر ز پریزاد کند مشک
من نام ختن را بخطا با زنکیم
با زلف تو طرزی ز چه رو یاد کند مشک
من اشعاره
کر خطش را شد خطا اردست هندستانت
زلف او صد چین د ما چین میدهد با د ان شک
ز آتش رشک خطش از بس دماغ نافه سو
بوی خون آید برون از سینه بر یان مشک
همچو بوی نافه در ناف غزالان ختن
شد سفید از انتظار طره اش کا ن مشک
بر بازار سودای سر زلف کجش
غیر خون دل متاعی نیست در دکان مشک
از حیای سبز خط سفته پر درویش
در بیاض نافه شد پنهان خط ریحان مشک
در تمنای تماشای خطش از روی شوق
سیر در ناف آهو دیده حیران مشک
بسکه ناف نافه شد خونین زرشک طره اش
جای نکهت خون چکد از جیب ناز دامان مشک
در دکان
۴۳۳
در دکان انسا بربوی سودا کاطس هیچونمکت رفته بردوشم جو اسامان شکست
تا بکین جلوه اش طرزی رساند خویش را خون حسرت بشکست میکرو در مغز جان شکست
بروش بیدل در دلی کله
زنبس رنگ تعلق شدید دالم جنگ چو اشک شنم کل خون من چکیده زنگ
زنیکه ستی اودام وحشت آهنگ است چورنگ باد پر رفته از صدای ترنک
چنان بتبا رنفس عاشقی زند مضر اب که میسا پچون کا هم بریده نغمه چنگ
زمانمان رکین او به تنیم زد چو کل زنم والم جای خون ترا و در رنگ
سوی او نتوان کل ز روی بازی زد که داشت نکت کرانی بر و چو بر کل رنگ
زیر به نیر شش مد و مشو غافل ز عاجزی چو کند پشت خم کمان پینک
زبان شکوه کجا کر سرم جدا سازی صدا کره شده چونی مرا بسینه تنک
چنان رسیده روم چون شر در شورجنون کرده نازی ما را عنان کن یک
مرا چه حاجت بیام نامه قاصد که پیک شکر ندارد غم ره و فرسنگ
از ان جو کوه بر اندوه جان کمر بستم که دل کرانی من بسته بر کریبان سنگ
ز طبع نفس کل انداز می بیب دامان شدت صحن چمن همچو کارگاه دو رنگ
ازان و صف کفت کاغذم حنائی شد رواست دست توامروز کل بچه یک
ز طبع نازک طرزی بید باغ مپرس که داشت شیشه ماشکوه از صدائی نک
ردیف التلام دیوان طرزی صاحب افغان
بر طرز بیدل در قند بار کله
ای لعل لبت چاشنی خوان تغافل میر خنده تو شور نمکدان تغافل
رفتم بخیال تو برنکی که بسان مرکت خاکم نشود شرمه مژگان تغافل
مژگان چوکشائی زبی خواب فرا موش چشمت شکند رونق دکان تغافل
۴۳۴
وامانده چشمت یکی ناز و نیاز است در ناله دانه دی توشان تغافل
بس شد را نجوب داد تو کشتم گل ریخته خونم بگریبان تغافل
عالم همه در جوش تغافل طپد امروز چیده است بس چشم تو سامان تغافل
در عهد تو بر عاشق بیچاره نه بیند چشم تو بکرشمه پیمان تغافل
غرقیم بخیال تو و از خود خبرم نیست گویا که منم گوهر عمان تغافل
عالم همه در غفلت دل جلوه فروشست از بس که بلند است ز توشان تغافل
از حسرت دیدار تو خون شد جگر من تا چشم تو در دست دامان تغافل
طرزی بتمنای نگه دل چه گدازد مژگان شده نظاره در ان تغافل
این غزل بد و بحر خوانده میشود
ای لب نو شیرین چو سلسبیل وی شده از چشم تو عالم طفیل
در ره شام سر زلفین تو هست خدا ماه تو ما را دلیل
ای مه من با همه تاب آفتاب چون رخ نیکوی تو نبود جمیل
از روی وصل تو بر دم بخاک جان جانزار دم از غم به نیل
ساختم از درد تو با سوز دل سوختم از عشق تو بیچون خلیل
پیش خط خوب تو گل منفعل پیش قد تو عرعر ذلیل
از پی کوچ سفری طرزی با میرسد از ناله دل الرحیل
بر روش بیدل در قندار گفته
از رشک رخت جامه بجان چاک کند گل وز فکر لبت شعر مقصر در قحط دل
در گلشن اگر نکهت زلف تو برد باد چون مار بخود تاب خورد طره سنبل
سهلت نبشیری خاکستن عاشق یارب نشود دوش نیر تغافل
در ناف غزالان ختن مشک شود خون در چین رسد از را بجز زان خم کاکل
از خام
۴۳۵
از جام دانم چه کشیده است حصراب
معشوق ندارد بخطر شورش عاشق
زنجیر زلف ترا دید چو طرزی
کرذات او در و زبان ساخته قلقل
گل را چه غم از سوز دل ناله بلبل
زان سلسله گردید گرفتار تسلسل
به طرز بیدل در قندهار گفته
با تیغ تو گوئیم سخن در پس پل
صد بار بخون جگر از یاس طپیدم
خون میچکد از تیغ تو بر شهر باطش
در پیش دم خنجر بیداد نگاهش
بر ناله و کل کی نگرد عاشق بیتا
تا برق دم تیغ تو خندید بحالم
آبم تو خورشید دم خنجر نازت
طرزی بدلت هیچکس تیغ رضا است
مرغ دل ما را است وطن در پس پل
تا جای گرفتم چو شکن در پس پل
پیغام مگر برده رسن در پس پل
سازید تر اسینه کفن در پس پل
دار در خیال تو وطن در پس پل
از اشک سمت است عدن در پس پل
بر خون چو فستین منت من در پس پل
مانند پشس کیم وطن در پس پل
بر طبق بیدل در قندهار گفته
بکنم جعد بگویش دل اسیر این فرمندهای گل
لب خنداب زانه چو گلچن کشاد پگنت کو
رمین دهم هوا پرم دل سوس کجا برم
چونکنه خار جفا صبا بدل شکسته خنچها
سدم بکوش دل این سخن ز هجوم تنگی این چمن
من بینوای ترانه کو بخیال تیغ خیال او
دل داغدار خون اثر چو دم زرستی خود حسد
نه بوی سبزه فتاده کل که نسیم باد سحر کسان
که بهار بسته ز بیخودی بطلسم خنده نمای گل
که کررسید خیال او که سبا دیزده قبای گل
همه تن چوسایه جبین شوم که به پیم زپای گل
بچو دلخوشی بچکن روم من بینوای بوی گل
که شکست تاک رخ سمن ز صدای امدن پای گل
چو طپم بخون جگر بگو دل بلبلان جلای گل
تو درین بهار خزان اثر چه طمع کنی ببقای گل
بره قدوم خیال او گلچن کند ز دای گل
۴۲۶
بگوش بلبل نتوانم شنوم سخن این صدا نرسد ترالاب فانسخواری چو غنچه جفای کل
سخنان طرز بد یوانک زبان قلم ز هجوم حیرت نال کشم رخ چو بانمای کل
در شام | این غزل را در اربعین خلوت رمضان مسرح اخر مقطع دیر | شیرین کلو
| | خواب کشته باقی به بیداری | |
چوبوی غنچه ام از بسکه دل ربوده کل
بسان رنگ برینم ز دست سوده کل
وجود ظاهرم آئینه دار مظهر اوست
بهار جلوه بود صورت نموده کل
چمن بگوشه دستار می نهد کل را
زود دمان بهار است اصل و ده کل
به برک و باره ثمر مازگان نه پردازد
متاع رنگ بود بوده و نموده کل
حساب خوبی گلشن هزار شد صبا
چو صفحه غنچه خندونده ست افزوده کل
بهار زندگی کل بخواب نگذشت
کشم نداست ازین طالع غنوده کل
زبسکه خاطر بخت بغنچه تنگی کرد
بدوش رنگ از اب کشوده کل
بصنع دستر چمن باغبان به بی ناز
چو بوجساور و و فرمین دمده کل
به پیش روی جوانان باغ در گلشن
صبا ور ید کر یبان ناکشوده کل
خمیر مایه حسن بستان بود طرزی
زاب رنگ بهار در خاک توده کل
جواب کمال خجند در کابل کشمه
بچین دورلفش مرو ایدل ای دل که چاهیست بس صعب را پست مشکل
زقدت اگر صد بلا بر سر آید نگویم چیزی زبالاست نازل
برفتی و تنها مرا باز ماندی برد خوار کردی که بی مانی ای دل
بآه جکر خستگان میل دارد که سرو چمانت با باد مائل
تو مشمار خوار این دل زار ما را که هست از دو عالم همین یکدل حاصل
بزلفش دلا در مرو بر حذر باش که این راه را کس ندیده ست منزل
هزار
هزار قه برین مادر برصنع بچون
که بیرون برآورد چون گل از گل
بقربان آن قاتلم کزنگاهی
بمیراند سیلاب از خون بسل
زبس دل زلف گره گیر گشت
بلی بسته ای یار عیار پر دل
سیه بختی ما بزلف تو ماند
دلی ما جدا او بگردن حمائل
میان من چشم او صلح نبود
که طرزی تسل است چشم تو قاتل
از طبع خود در کابل گفته شد
زتاب گرمی یاد نگاه چشم خیال
چمد زعازض او چون سپند دانه خال
زحیرت لب لعل سخن طراز کسی
بیان شمع سز اول شد زبان سوال
زبس که گرمی نویش طپیده ام بر مین
دلم چو شعله برآتش زند ز شوغ بال
ز بهر صید خیال قد چو شمشادش
ز ریشه دام مدوش افگند بباغ نهال
ز بهر وصل لب غنچه ات چو بلبل است
زمصحف دوق گل همیشه بکیت و فال
بود نمود وجودم چو آن دهن موهوم
زبسکه مشق ذهانت کمدم بطی خیال
دلم که غنچه حرسش مباحث دارد
رسانده بوی ترا ناشمیم باد شمال
بوصف آن دهن جان طلب رسید بآخر
کسی نکرد چومن عمر صرف امر محال
خیال قد نو بسینه ام نوید لام
هوای زلف تو بر دل نوشت صورث دال
نبات خط و لبش خضر چشمه حیوان
دهان عارض او غنچه ست و آب زلال
چو شد که دیده طرزی چو چشمه ریزد خون
که هست کام و لبش تشنگر زجام سفال
از طبع خود در کابل گفته
خم از مویه می آیدم چو موی خیال
زناله جسم ضعیفم بود بصورت نال
نپیر مرغ درون حجاب کوه دلم
زبیم تیغ و وا بر دی او خمیده یال
زغره زهری عشاق حسن جلوه کند
بپای سرو بود طوق قمریان خلخال
۴۴۸
سینه پر دارد دلم بی مطرب اران ریزد که ضبط آب نمی اید از کف غربال
درآمد سردیجان و دلم شرر افتد شود چواتش سوزنده از نسیم ز کال
مبادا رتش رویت چو جان من سوزد منه زبهر خدا استین مجرد آل
ازان یوسف رخش نمی بنامخم لگبت ز نقش عارض او در جهان خدا تمثال
زوسر کان لب نوشین و لعل شیرینش که مور شکر خط کرد طزریا پامال
ردیف المیم دیوان طرزی صاحب افغان قندهار
از طبع خود در شام گفته شد
بلب راه سخن بستم قلم را بیزبان کردم بجانان عرض حال خود بجاموشی بیان کردم
چو خواب رفته از یاد حریفان حرف نپیمانم زبس از چشم مردم چون نگه خود را نهان کردم
بیاورتم شمشیرت بس برخویش پیچیدم بسان تیغ جوهردار مغز استخوان کردم
نباشد بعد ازینم احتیاج گردش گردون که من از دود دل ایجاد دیگر اسمان کردم
محل از گزند چشم بدبین چون سپند آخر براتش خویش را افکندم و از جان فغان کردم
بکیش گوشه گیران ز نعمت قربان شدم صدراً به پیش ناوکت چون هدف خود را نشان کردم
خیال یاد دشمن سینه را مجروح میسازد ازان دل را گلستان من ببوی دوستان کردم
دل سنگین چو غنچه ان بخت آهنین جانرا چوسوفار خدنگت در لب خندان همان کردم
چو محراب از خمید نهاست عمری با بر روشن جبین را تا که در شش سجده ان استان کردم
بیاد قامت سروروان نوجوان خود دو جو از آب چشم خویش در گلشن روان کردم
مکن اندیشه از خون خوردن مجام دلم طرزی که من چون غنچه خون خویش را پیکان کردم
در وقت بخش طبع از اهل دربار سلطان در شام دمشق گفته
عبث دل را سسپر از سر خط فرمان غم کردم سر بیدرد خود را خود بخود نادان غم کردم
بدشت نیستی آزاد میگشتم چرا خود را همان زنجیر صد گوشه ایوان غم کردم
بما بودیم
۴۳۱
بها بودم جو از باب همایون بسته باب بودم چوسکت صدر خود را بنده سلطان قلم کردم
بصد مضمون نمکین خون دل انچه سان بخوردم من از دیوانگی تصنیف این دیوان قلم کردم
به تصنیف به ترتیب و به تذهیب و به نقطا باین سامان برای کار خود سامان قلم کردم
بسی خون جگر خوردم بگلزار پشیمانی که تا از خون دل رنگین چو گل دامان قلم کردم
چو دیدم بی نصیبم بیهاست من بجم از هر سرشته نظر پنهان بزیر دامن مژگان قلم کردم
ز صدر و امن وجودت خلاصی تا دهم دستم سنم از خود گذشتم ترک این میدان قلم کردم
می طلبم دید گر باش کاتب خوش نگارم له پاد چشمهای در دمن پنهان قلم کردم
برای بی هدایت هم جمیل بی جمالش را عوض با سود نفع مایه نقصان قلم کردم
صنف دل بخشا هم اغرب پر عیوب او به پیش باب عالی خاک کورستان قلم کردم
که تا خود چرخ دیونش شوم از جان و دل من ز پاشایان خریدم بنده نادان قلم کردم
ز روی غمکده بر مکه و طر پیش میرایم نظر پوشیدم و سیر سر استان قلم کردم
نه سیروت نه طلب خواهم نه شام و شومی یقین اعراض کردم عزم هندوستان قلم کردم
برای قطع زنجیر مقیدهای این دولت در انهای طمع خویش را سوهان قلم کردم
ز فیض دری سلطان بلکه مجو حیرتم طرزی بسان نقش صورت خویشتن را حیران قلم کردم
از طبع خود در شام شریف گفته
اگر بار تواضع از ادب بر دوش خم بندم چو خاتم نام خود را بر نگین منفر جم بندم
چو خور گردم بگرد دور عالم در شبانروز بغزم سیر در راه سیاحت گر قدم بندم
سپاه درد نومیتا بگردش جمع میکردد در ان میدان چو من تا له بالای علم بندم
چونو هم جاده راه غمش راطی کنم اول دل خونین بجای ابله بر قدم بندم
زبان فارسی گرگشایم در عرب از هم بمهر خامشی راه سخن را بر عجم بندم
زمرغ و نامش شیرنگ از شهد انگیزم ز شهد خنده لعلش شکر در کام سم بندم
اگر ترک دوا کردم مداوا میدید در دم
وگر جام رضا نوشم بغمردت است همدردم
رسد تا پرده ای چنگت کشش شوکت دوستان
اگر چون شعر طرزی تار قانون عدم بندم
پرویش بیدل در شام شریف گفته
طریق قطع را در خشمش از دل دود بشین سیدم
بخود بگداخت چندانی که من هم آب گردیدم
سحر در دل نفس داری بخود یک غنچه بالیدم
چو شبنم سچدم بر روی کل از ناز خندیدم
چوزلف از بس پریشانی بخود آشفت پیچیدم
ز شور خشکی سودا چو مو باریک گردیدم
شریک او از بسیم هر قدر در خاک غلطیدم
بحال خویش استغنای او بسیار خندیدم
بیاد لعل میگون تو مانند حباب می
بخود یک پنبه مرهم زدم روی جام بالیدم
نگردم چاره درد سرد آب و تب عشقش
بسان شمع صندل بر جبین من چند بالیدم
چو دیدم گردش پیمانه را در بزم میخواران
منم چون خارسنا خود در دور جام گردیدم
دمی آن هم نفس از همدمی بنواخت در بزمم
چو نی هر چند پیشش ناله کردم زار بالیدم
بسان اشک از بس میدوم چابک بد نبایش
پهلو خوردم و آخر بروی خویش غلطیدم
بگلشن صبحدم برباد بصل خنده الودش
بسان غنچه تا وقت سحر از ناز خندیدم
نشد یکذره معلومم کز اقیمای من او
بمیزان خود چندانکه حسن یار سنجیدم
چو بیدل خاک من طرزی خطر کشمکش دارد
بغبار گرد باد امروز آغوش رسانیدم
از طبع خود در شام شریف گفته
به ترکی نماز میزنگی است هرشب غرم شب گیرم
چوبوی کل مدام رنگ نتوان کرد تسخیرم
بود آئینه رنگ شخص عکس نقش تمثالم
برون از آستین کلک نقاش است تصویرم
به پرواز نفس از بول خلاصی نیست آسانم
که من چون ناله صد جا حلقه بند دام زنجیرم
بصبر در خانه صوتم بلب قد نگه گردد
بعرض مدعا پرده الود است تقریرم
چو نی نالیدنم بیجاست و در دشت دل تنکم
صدای گریه میکردد بلب حرف گلو کیرم
جنون
به نوق غنچه پیکان او از بسکه بیهابم
نی تبر خنک من کرانه بوریا باشد
ولی بیدم نمیگردد دم تیغ دم آلودش
بزنم بتیه خوابت سودای سر زلش
بوصف حضرت دل صبحدم طرزی چودرسفتم
در وجیب ہوا مانده شبنم خون نخجیرم
که بردار شبگیری بود صید پر تیرم
پرسش در پریشانم میکو دار و آب شمشیرم
دماغ آشفته خواهم پریشانی است تعبیرم
که ما انسان کامل میرسد معنی تقریرم
ربط ز بیدل در شام محته
من بناز آشفتگی دل را بپائل بسته ام
رنگ مستی همچو ریاحون ندیدم اعتبار
ترک مطلب مرهم کافور زخم تمنی است
تا که در نقش خیالش مونجا فیها کنم
تاکه من خون کلش را کنم در دام صید
تا کنم سیر سواد غیبی راچون حباب
تاکه با دل گرانیها کشم انسان بکان
بسکه می پوشم بیا چشم بد سفت و ام
خیر حق طرزی ندارم نیم و است سچے
طرزی چون بیدل براجی بوکھت نے
موج آبم ریشه در رگهای سنبل بسته ام
زان چو تخت آشیان دامن بگل بسته ام
من ازان پیمان الفت با تغافل بسته ام
من شب فکر عنکب تار تامل بسته ام
خویش را چون مردگی چشم بمبل بسته ام
بر رخ دریای ہستی از نفس پل بسته ام
کوه احسابه کمر سنگ تحمل بسته ام
رگ برک چون تاک بکف ساغر بسته ام
تا بنای کار خود را بر توکل بسته ام
نامه آهی ببال بحث کل بسته ام
من اشعاره
چنان در خامشی چون خامه بهزاد استائم
روایتهای عذر با شک من گرد
زبیاد سیند لی ثبات من چرمی پرسیم
شکست رنگ تصویرم ندارد بال پرواز
که کرد سمه میگرد دغبار پای فریادم
که من غلطیده ام در کان بسان اشک افتادم
که با وما که کردن میدهد برباد بنیادم
ببیرنگی رقم کرد است ایدل کلک بہزادم
به بند قید صید ما ضعیفان کس نپردازد
جهان این همای همت انکس که خصم یادم
گر با جیحون کردم طرف بردارم از راش
همان در سعی همت حسبت دانه فریادم
بباطن از تعلّق تاکم در خاک پابندم
بظاهر گرچه انبارم چون سر از بادم
ز بس حرمان سر در گردم تو تیای پای حسرت شد
تحریک نسیمی چون غبار از جا برد بادم
من از غرب کف مطرب چو دف اند در و ننالم
بکوشش غنچهسان ساز عشرت کند فریادم
بپیش پرتو خورشید از جا سایه میخیزد
زیاد خود فراموشم کرا و کرده خود یادم
ز بس پیچ و تاب افتاده تار زلف مشکینش
بصد انگشت یکتا خر گره آن زلف کشادم
بمنزل چون رسد بارم بسعی نارسای طرزی
که من صهبای خم بضعف بید به ترز اشک افتادم
از طبع خود در شام شریف گفته
چون نفس در دل خود بسکه لغزش تک شدم
یکسر امای بخون غنچه صفت در لک شدم
در گداز نفس گرم ز تاسف هوس
شیشه با یست شدن لیک حباب تک شدم
راستیرهای دغا جو مخالف سوتست
تا که بر ساز و من پرده آهنگ شدم
کثرت کرو نفس داشت ز بس در تمثالم
به رخ آئینه وحدت تورنگ شدم
مست یار خود و بیگانه فراموشم شد
بسکه بر حس جوانائیه تو د تک شدم
ما قد قامت خم گشته به تسلیم و نیاز
از پی ذکر تو کوییده تر از چنگ شدم
غنچهسان شب بخیال تو بخود پیچیدم
صبحدم در چمن باز نو گلرنگ شدم
تا که دم سینه غم از جای برد باد مرا
ز آمد و رفت نفس اینهمه بی تک شدم
تا که در حضرت دل علم معانی خواندم
طرزی کشف بیان صاحب فرهنگ شدم
از طبع خود در شام جنت مشام گفته
بر چراغ طبع از بس رنگ آتش سوده ام
چون شب قدر است روشن دل ستا و دهام
سایهسان از پرتو خورشید چون میزدال
بود ما بودی عجب در ملک مستی بردهام
۴۴۳
من بهیچوس یک قدمی با راه نرفته یی
چون گهر از بس براجت در صدف اسوده ام
با نکه میخانه دل کوشه کیری کرده ام
از کشائشهای طوفان این گهر اسوده ام
تا نهاد رو هسای بدر زندگی از سر گذشت
چون هلال سلخ از بس کهنگی فرسوده ام
کرد پایم نقشه تمثال تصویر فناست
بسکه چون الماس برهم دست ماتم سودهام
روشنهای برج خور شید روشن اندید
بسکه همجو کر چه عمری نا محب بغنوده ام
کرچه روزی صد گره ز اندیشه فکرم واکند
یک کرۀ اسکن ز تار کار خود نکشوده ام
بر جفای خار خوارم داوا از سلطان بلخ
هر سحر کل زان جبین دامن بکلی اندوده ام
جیب حرص کفته چشممها ملکی پرشود
هر قدر چون صفر برخو د در عدد افزوده ام
طرزی سعی کار بیمغزان ندارد اعتبار
چون خیال سنگ بکر کوششی بیهوده ام
از طبع خود در شام کشم
سیر کش کویت چو پای لنگ بارم
بسان بخت کل بال و پر زرنگ بیارم
اگر کداز دل کرم بی نفس گردد
گهر بجای شرر زود در زنگ بیارم
چو بوی شیرۀ دل نغمه بر صدا بندد
ز جام سینی فغفور چهر ترنگ بیارم
سرشک غنچه قبار از بر گلشن خشم
به پیش نرگس مستت قدح بجنک بارم
کر جو وصف جمال تو غنچه کل را
بسان قطرۀ شبنم ز جیب تنک بیارم
د هم چو شهپر قدرت ببال صیادی
ز خشم طغرل شاہین پر کلنک بارم
بروز معرکه باز و ببازوی جرأت
ز شیر ناخن و هم چنگ از پلنک بیارم
بحر همت عرضم چو افکند قلاب
ز جیب موج برون پیکر نهنک بیارم
ز دم بخنک سگ دور چرخ کرگس پیر
چو کرد باد اکر پای در شلنگ بیارم
ز بسکه تیر تو بر سینه خورده ام چو کمان
بجای آه ز دل ناوک و خدنگ بیارم
بدور گردش آن چشم فتنه جو طرزی
فریب جادو و نیرنگ از فرنگ بیارم
از طبع خود در شام تشریف کنه
چون طب دری طراز ماند قد و بالای توام همچو نیستی رنگ تبخیر نقشه پای توام
گر سرا پا دید، چون ائینه کردم عیب نیست گشته چشم دیدن حسن دلارای توام
رنگ امکان محو بے کلک معنی صورت اما تقیه پرده پنهان پیدای توام
گاه در ستری نگاهی در خطای فلسفه هیچ میدهم ردم به پیدا کردن جای توام
محفل امکان زشور حسن من پر صد است سچو می بیرون نامی تنگ مینای توام
هر نفس رنگی بر وی کار ارد غنچه ام رنگ باز گلشن بیخار و بیخای توام
هر که بیند سوی من بر وی تو میکردد عیان صورت آئینه اسم مسمای توام
با همه افتادگیها سر بلندی جلوه ام سایه تمثال شخص قد و بالای توام
که بگرد عارض دکاهی بدورس ددم همچو کاکل میسرد لی پای سودای توام
چشم قدرت نغبار پای من پر کرده کرد با د ما هیچ رو می صحرای توام
بیقراریهای دل سیماب حیرت میشود بسکه چون ائینه بیتاب تماشای توام
بساط
چون حباب از خود ندارم پیچ طرزی در شورش رنگ ظہور موج دریای توام
از طبع خود در دمشق شام کته
بنقش سجده گر خاک درش را بر جبین بندم برنگ نام شاهان معزت بر نگین بندم
همان از عجز چون پر تو بر ا شس خاک میتوم اگر خود را چو خور بر اوج چرخ چارمین ببندم
ز اغوش مکائم وسعت امکان برون افتد اگر در دل تمنای مکان آن مکین بندم
دل ازاده ام آن سوی ماه وسال میکرد چرا بر تار عمر خود کره از سین وشین بندم
بخوان نعمت الوان کردون چشم کشا یم زاستغنا چو من دست طمع بر استین بندم
مدار کوکب قطبم گر ثابت کند تمکین زو گردش روی دور چرخ ہفتمین بندم
برون نمی ارم از جیب همایون مطلب خود را اگر چشم طمع بر دامن سلطان بین بندم
بحر کم بخت صد گلستان سیدم از دل
من از الفت چه بد دیدم که در دل خارگین بندم
بود ناامید مطلب را بگردون نام اندازی
بسان حلقه فتراک خود را پشت زین بندم
نمیرود ستم آن با لا بلا از روی استغنا
اگر چون نقش پا رنجر خود را بر زمین بندم
چو در را و صبا دامان زلفش را بر افشانم
ره بیرون شدن بر روی بوی مشک چین بندم
اگر نور هدایت شمع در را هم بر افروزد
ز بدعت رو بگردانم قدم در راه دین بندم
طریق راه آگاهی برون از دایره این با شد
چرا افند روی دل خود را بآن هند مبین بندم
از طبع خود در شام شریف گفته
چو شد در دل خیال صورت آن بی نشان بندم
سحر در دیده روش جبین نقش جهان بندم
زمی سعد و نحس کوکب اردستم نمی آید
اگر چون آسمان خود را بقدن فرقدان بندم
بزم عشرت خفتش بهان شمع از شاد
ز رشک شعله آتش حنا بر مغز جان بندم
نشان از ترکش چشمت در ورا اندازی
اگر خود را چو زه بر گوشه های کمان بندم
چو بارم در دفا کیشان کمان ابرو دگر نجیزد
به پیش ناوک نازش نشان از استخوان بندم
ز پیوند خشن چون بزم گلشن را و هم نیست
دل پرخون بجای گل بشاخ ارغوان بندم
بعزم جلوه چون خیزد ز جا نارک میان من
مگر از حلقه چشم پری بر آن میان بندم
در آن گلشن که مرغ با ر محکم کوی تو میگویم
ز دست یکے چو گل راه نفس بردهان بندم
بم سجون صدف پر گوهر شهوار میگردد
زفیض خامشی راه سخن گر بر دهان بندم
بعزم رز می گر خیزم ز جا کاموس گیرد و زا
چو رستم در خم خام کند ککستان بندم
نهان بسیار میخوانم سواد نامه شوقت
که میخوام چو خاتم نقش خط بربان بندم
ز حق خواهم که در پیرانه سر روز می سالے
کمر با نوش الفت بر میان امتحان بندم
بگلشن خار عشق کل بس ناخن زند بر دل
چو بلبل شیون کل در بوته خار آشیان بندم
ز وضع قامت خم گشته ام طرزی چه پر
بجای حلقه خواهم خویش را بر آن مان بندم
از طبع خود در شام شریف گفته
بگلشن غنچه ام در دل چو نقش آن دهن بندم
نوا سنج گلستان بهار عالم نازم
چو خواهم باده معنی برون از جام بر ریزم
می سر جوش معنی تا در بزم ناز اندازم
بیاد چشم در رخسار و قد و روی تو در گلشن
قدر در دل بس باد بهار معنی قدرت
زنم دم چون ز چین زلف مشکین تو عبارت
ازان هر دم گره بر خود خورم پیش سیه روزی
هوای نفس با اشغال کثرت کرده مشغولم
بستم رقعه از خط جامان گر رسد روزی
نفس از دل برون چون تیغ جوهر دار می آید
ز بس دود ار جو ما نیست از بخت سیاه طر
بسان غنچه از حسرت بلب راه سخن بندم
چو بلبل دل بجان بسترگت بوی این چمن بندم
سخن را نونما چون چینی بار فن بندم
سخن بارک بر رنگ ساغر با رفتن بندم
بهار نرگس و نسرین و سرو ونسترن بندم
بسان غنچه مضمون را بلب گل پیرهن بندم
نفس را بر گلوی نافه مشک ختن بندم
که جای خال خواهم خویش بران ذقن بندم
ز وحدت دور ماندم دل از ان با اهر من بندم
چو تعویذش زعزت بر گریبان کهن بندم
بدل از بسکه زلف او بصد تاب شکن بندم
دل خود را بران کا کل بصد افسون و فن بندم
از طبع خود در شام جنت مشام گفته
از بس براه درد تو غلطیده دویدم
چون رنگ بصد شاخ بیاد تو پریدم
یکبار برویم ز پس پشت ندیدی
چون دانه اشک است فتادن و بازگش
چون شعله در آغوش شرار نفس گرم
چون شمع زکم حوصلگی در رخ گلزار
از شرم تو چون شمع بس می شکنم رنگ
چون اشک همان در بغل خویش چکیدم
هرگز زگل روی تو بوی نشنیدم
هر چند بدنبال تو چون سایه دویدم
معکوس نشان مژہ چشم دمیدم
تا خاک شدن بیخود و بیتاب طپیدم
پیرامن جان تا بگریبان بدریدم
تا صبح ز دل تیر پر رنگ کشیدم
چون
چون گشته مر کانِ سیه چشمی آهو
در کوشش من همت با مرد فقیر است
پاک ست ز تصویر رخ غیر دل من
پیوسته عروجی و نزولی زده ام پا
در چله کشی بدست تر از تیر برایم
نگذشت ز ترکش نه نشانم نرسیدم
چون نقش قدم زان بمقامی نرسیدم
تا نقش تو بر صفحهٔ اندیشه کشیدم
تا حبله صفت در بهنجو تو خمیدم
طرزی چو کمان کرچه از ضعف خمیدم
از طبع خود در شام شرف کشه
میگونه زبم توار شرم خجالت ازم
داغ تو کراپورنهم مسیح روشن میکند
پیش مستان باز تخم میگنم ظاهر جو موج
زرو اینجای موج آبروی اصل پاک
من صید شیرین زبانی چون صدا سیم برید
زغوّاص سعی ما در کوشش مطلب بخیر
ناب مانی بدست آید در ین دولاب چرخ
مایه سودای رسوایی ست نفع سود ما
کوش دل در بزم عشاق این چنین بی پرده
مژده زود آمد نمایش بصدا کید و کوش
طرزی حسن در و عشق او باز خرد
در عرق پوش که دارد سر با پیکرم
کو بیا کرد نمک دارد کف خاکسترم
نقش جام جم بود سرمشق خط ساغرم
بر بها گوش نهان غلطیده پهلو گو ہرم
نی کر صد جا کره بند د بپای شکرم
بحر صید مدعا چون سیر بی پر میپرم
روز و شب چون آسیا برگرد خود گرد دسرم
دست شستم پرده ناموس عصمت میدرم
راست پیری را بهنک مخالف کی کرم
کرزبانی کفت قاصد لیک ناید باورم
کر بدست آید بنقد جان روانش میتخرم
از طبع خود در شام شرف کشه
چنان ذوق تماشای رخش برده است از کارم
برد بی صافی مطلق نفس کر دیده زنگارم
ہر محفل که بر خیزد صدای صوت گیتارم
که چون آئینه شخص عکس نتوان کرد بیدارم
میان با و مقصد این تن خاکی ست دیوارم
دل حاسد شود پرشور از شعر نگار ارم
بلب هرخنده مضمون من آئی دگر دارد
زراه پر تو حسش مرا از جا که بر دارد
زسرگردانی وضع پریشانم چه میپرسی
کسی مائل بود نفع سودايم نمیباشد
مجو از نقطه کارم مدار استقامتها
همان تصویرتمثالم بلوح نقشه هستی
ندارد قاصدی در کار مکتوب غمم در دم
ز بس در ذوق یکتائی باستغفار میگویم
بگوش چنگ در بزم حریفان تانوا گفتم
مبينم دویی طرزی کو از غیر پیش من
توگوئی معنی حسن ادای بار دلدارم
که من چون سایه انرا افتاد کیمی از رویام
که چون سنبل سراشفتگی تباهت نسارم
متاع بی بهای کم نمای روی بازارم
بمخرج گردش سر رفت خط دور پرکارم
بخواب غفلتم بیخود بصورت گرچه بیدارم
بجانان میرسد طول و در ازیهای طومارم
بصد لب بخین کوید چو تسبیح تا زنارام
اگر بی پرده گویم نغمه می ساز این بارم
که من بیاد یکتائی ز سنگی گجودارم
از طبع خود در دمشق شام گفته
درین صحرا نفس هستی خود بسکه رم کردم
چنان الفت بشور وحشت من اشنا کردد
بذوق فکر یکتائی زبس بیخویش میبالم
نهالم از خیال بار و بر دلخسته میگردد
عجب بشیر و کمی دارد و هم از آمد و رفتن
زدینا رم میان بار و چون سیم سر اسایم
ز اوج رفعت افتاد گیهایم چه میپرسی
رموز نقش محفل را سرا با صاف میخوانم
بروی کلک شایان نام شهرت بر تکین بستم
ز هستی تا عدم چندان ره دوری نمیباشد
نفس را بهر قطع زندگی تیغ دو دم کردم
که من چون چشم آهو از نگاه خویش رم کردم
دو عالم را میان نقش ما زیر قدم کردم
ازان چون تاک گل از زوار دل ظه کردم
اگر برسال افزودم همان از عمر کم کردیم
ازان از دیدن دی درم رم چوزده ام کردی
که فرق چرخ را چون سایه در زیر قدم کردم
بسان شمع ما از داغ پیدا جام جم کردم
چو خاتم تا بعظیم تو ندار تحجبر خم کردم
زخود تا چشم پوشیدم همان سیر عدم کردیم
شده گوشم خلاص از رو برو چنگ گوشمالیها
چو چنگ هر چند پشت مالهای نرم در خم کردم
بروی صفحه دل نقش تصویر جهانی را
بمان خانه نقاش بامرگان رقم کردم
پریشانند غمو دنیای دون طرزی
ندیم حشم و ابس ندامت باده هم کردم
از طبع خود در شام مکته
از بس ز طبع سرد عزیزان فسرده ام
و امانده تر کجانب درگ خون مرده ام
تمثال نقش صورت امینه خیرت
از بیخودی بکوی تو من راه برده ام
من قطع راه عشق بتجرید کرده ام
چون کبک سنگریزه درین راه خورده ام
فریاد من چوند که بصدا بود
در دل ز بس گلوی نفس را فشرده ام
با دوستی و الفت دنیای دون مزاج
از دل چو موی سبیلت هند و سترده ام
ز آشفتگی همیشه پریشانی میکشم
تا دل بچین کاکل مشکین سپرده ام
در سوئی صید بس ز کمین خارج گشتند
از جای تیر چو کمان سر خورده ام
بر روی من جو آب روان اشک میدود
تا من بچشم دامن مژگان نسرده ام
در پیش روی حضرت الفت بپوش شرم
مردم از اینکه از چه رو روت نمرده ام
طوزی ازین اساس بزرگی که کر و فر
جز پستی بکوی که با خود چه برده ام
بر طبق بیدل در شام کشته
من سایه تمثال تو در عین شهودم
چندانکه ز خود کاسته ام بر تو فزودم
جائیکه توئی از من و ما یم چه نماید
در بود وجود تو همان بود نبودم
ز نقش دوئی وحدت او بود مصی
از عکس خود این آئینه را تیره نمودم
جز صورت حیرت بدلم هیچ نماندست
ز آئینه تمثال دوئی بیکر زدودم
شاید که بیک شک کنم جذب نگاهت
از درد تو گر سرخ و گهی زرد کبودم
گویا شب من بود مگر صبح قیامت
بیدار نشد چشم سحر هر چه غنودم
موی کمرت عقده سربسته میان بود
با ناخن اندیشه من این عقده گشودم
با هیچ نظر درکش ز یاران نظرانه
چون حلقه کمر را ز میان زود ربودم
هر چند که چون آتش طورم تبکی تو
در چشم عدو لیک پر از مار چودودم
در شور و شکفتن دلراد سکندر
من صبح نگه بودم همه را قصه شنودم
دهقان غرودی زسرتخم مدام کت
سر تخم درین مزرعه گشتم بدرودم
از خوبی گلشن بمیان هیچ بجا نیست
طرزی چومن از خواب عدم نیم غنودم
بیدل بدر معبد او گفت بلرزی
چون شمع ز سر تا قدم احرام سجودم
بیدرد کش بیدل در شام گله
از بس بیاد پرواز خویش عالیم
تصویر عکس آبهای خیالیم
با آب زهر لوح سپهرم نوشته اند
همچون هلال مصرع ممتاز عالیم
از بس بموزدان قوافی الفتم
دلچسپ تر بطبع ز مضمون عالیم
تمهید زنگ صافی آئینه جوهر است
نقصان سود من شد صانعکمالیم
داغم سان اخگر سوزنده تند خوست
چون شعله گشت تا پر آتش نهالیم
کو شوق تا که همچو شرر برفشان شوم
در سنگ آخرمیده ز افسرده بالیم
تنگی کند بدیده من وسعت مکان
مژگان شور وحشت چشم غزالیم
در صید گاه بشه خونخوار روزگار
بیکار و هم کار تر از شیر قالیم
ترشد بآبروجه کهرکام خشک من
با شرم قعر ز و بلب بی سوالیم
تسکین سرشک چشم و دل پر زخونام
چیده ست جام و شیشه بکرد حوالیم
برگشت عاقبت ز تمنای یاد یار
آمد بکار این دل از خویش خالیم
چون ابله استانه من تخم حاضری
نشود نمای من بود از پایمالیم
همچون هلال سلخ مپرس از ثبات من
از اسمان فکنده برون کهنه سالیم
غزل
محتاج آب ساغر چین جبین نیم
در رنگ خال یار بس کرد و امحول
طرزی ز هجر گفت چو بیدل سر کشان
لب تر بخود چو دامن جام سفالیم
موهوم تر بدیده ز نقش خیالیم
من شیشه ریزه ام حذر از پایمالیم
بر طرز بیدل در تمام براف گفته
از اشک نامه که باد ما نوشته ایم
با پیر مفروش بامی کشی رواج
تغییر شرح سوره نور جمال او
افسانهای قصه دور و در از زلف
ما خامه خیال رموزات غیب
تمثال نقش صورت او را بکلک فکر
پر شخص نا امیدی گنجینه دار یاس
مضمون غنچه بر مروان رود وفا
مضمون سر گذشتم عشق پریجهان
دیشب ز روی دفتر آشفته خط زلف
از چاک زخم ما که نماید بجمال داغ
طرزی براه عشق چو بیدل حاضری
با خط موج معنی در یا نوشته ایم
پروانه خطابه صهبا نوشته ایم
ما بر بیاض دیده بینا نوشته ایم
پشت نامه شب یلدا نوشته ایم
بر دل بطرز غمز معما نوشته ایم
بر صحیفه ای طبع مصفا نوشته ایم
از خون دل برات تمنا نوشته ایم
در رنگ نقش آینه پانو نوشته ایم
تنها نوشته ایم بتیخها نوشته ایم
یک خوش سواد نسخه سودا نوشته ایم
ما چون قفس بسینه دلها نوشته ایم
ما هم برات آبله بر پا نوشته ایم
تتبع بیدل در قندهار گفته
از بسکه بان خم ده م تیغ تو دارم
در مزرع سینه بجا صل سد چاک
زین بعد بس قطع ره عشق تو سازم
چون گرمی در برم آرام ندارد
هر سبزه پر از خون دمد از خاک مزارم
گر تخم خیال تو بکارم بچکارم
چون شمع ز هر اشک بپا آمله دارم
هر چند از و پر بود آغوش و کنارم
٤٦٤
يافته این نرگس مخمور تو دیدم
گر سینه کنم چاک زفریاد چه حاصل
تا چشم زغم بستی ما را اثری نیست
از حسرت مخموریم اندیشه چه پرسی
طرزی هوای چمن یاس اخرست
میخانه چکد گر بفشارند بهارم
چون خانه نشین سوخته ناله ندارم
گویان ز دم سوخته بر برق سوارم
بسیار خجل دارم و در رنج خمارم
پژمرده و مد غنچه در اغوش بهارم
بر طرز بیدل در قندهار گفته
از ان دو لعل می آلود تا گیرد کام
تا بیدام من ای کبک خوشخرام آئی
دل مراز طپش داغ چون سپند کند
بسینه سوختگان بخت تیره میبازد
زجوش حسرت ما کاسیم چه میپرسی
زسقف بام که شقت صحن خانه ما
چو جای دیده کشودن در ین چمن نبود
شراب خام دلیها نصیب کس نشود
ز گفتگوی جواب دلم چه میپرسی
بنفشه پیش دو زلف سیاه اوست کنیز
گلاب از دهن غنچه میچکد بی می
مر است خواهش دشنام طر زیا در دل
زانظار بسوز دنگه بدیده جام
زانتظار شود سبز دانه ام در دام
بموج آنگه زنگین امید بدارم
که شمع چهره خود بر فروزد اندشام
چو خار کلشکر م مهوم میخله در کام
خراب کرده مرا لنگر گردش ایام
بچشم بسته تماشا کنیم چون با دام
اگر چه سوخته ام هیچ شمع هاشم خام
بحرف هیچ مرازان دهن مید پیغام
بپیش قامت ازاد اوست سرو غلام
در رخت در صدف چون امیدا و بکام
از ان لبی که نیاید از و جواب سلام
بر روش بیدل در کابل گفته
از بد و نیک جهان دون از ان و ارسته ام
در گلستان جهان ناوک بیداد چرخ
کز دل آزاده بر تیغ فلک چین بسته ام
چشم چون بادام نکشایم زبس دلخسته ام
نامیدیم
نامید چشمه با دانه دنان غنچه ات
میباید مغزجان ارخنده همچون پسته ام
از پریشانی نباشد زلفت در دستت بنود
گرشود شگت جمع چون گلدسته ام
جرشک شیشه خاطر نماست در کفم
تا دل پرخون شود در تار زلفت بسته ام
بشود پای نگه مجروح از نظاره اش
شیشه دل بسیکه در زلفت بهم شکسته ام
سیشه دل فارغ از سنگ حقا د هر شد
تا بمطلق جنت ابروی تو دل پیوسته ام
طرزی از فکر رسا در مطلع دیوان مهر
چون قد موزون اویک مصرع برجسته ام
برطبق بیدل در کابل کشته
خار باشد دسته گل بر سر دیوانه ام
ریشه همچون شمع سرتا پا دواند دانه ام
چون نگه قید نیرنگ طلسم بامهرس
اشنا با مردم و از مردمان بیگانه ام
میکشو دقصه ام طاقت بربا افتاده است
خواب را ساز د نمک در دیده افسانه ام
از صفاسیل زبان در سرمه خوابانیده ام
گر کنی غرم جدل آئینه کردو شانه ام
سازش عشاق دارد سوز و ساز دلبرا
شمع مرگان سوخت از سوز پر پروانه ام
دشمنا زافا کمالی میدهم از فضل حق
همت از مردان کرفته همت مردانه ام
دخته کاشانه ام از نور شخیا کشفر
خنده با بر قصر شان میزند ویرانه ام
طرزی و بیدل زبس شیدائی دورگیشتر
شمع دار ولرزه از باد پر پر و انه ام
برطرز بیدل در کابل گفته
دل بخیال تیغ او تا که شهید کرده ام
روز فراق او بدل باش عبد کرده ام
خوش مبر آئی از دلم کل بسرای او برم
گر کل انتظار توخانه سفید کرده ام
در ازل از نظاره ات قطع نظر نکرده ام
این که هست اولین من نه جدید کرده ام
از در یار تا با محقه م است در میان
راه قریب احسبین ارچه بعید کرده ام
تاب رحمت نماند کو در تن خنک پی مرا
خم چو کمان شد ه قد مکته قدید کرده ام
۴۵۲
همچو صدف کف گهر از لب بحر میکشم
طغرل انمظف را در مکه نظاره گرد صید
طرزی چوبیدل حزین گفت بدرد با نقطف
تاکه عوض بخامشی گفت و شنید کردهام
مرغ شره بر بگذر باز سغنب کردهام
ای قدست بچشم من خانه سفید کردهام
بر روشن بیدل در کراچی گفته
انقدر از باغ حسنش گل بدامان کردهام
هر ده کم سر رشته دار نبض جعد سنبل است
میکشم آئینه سان بر عکس مردم خط صفا
گرچه طبع نازکش بر داشت تنگ کل ندا
نالم از دل گرانی زیر کوه سرمه ماندم
من چو شبنم فارغم از بند تکلف لباس
در سواد فتنه و آشوب میگیرد پناه
بر گل رنگ بهار ناز دارد سر میکشم
سیر گلشن گل گریبان میرسد تا چون نگاه
بهر عیش بیخودی در شهر بند نیستی
تا بمنزل چون برد کالای بار زندگی
ننگ بوی باغ الفت دارم دشت کجا
طرزی ابروی ناز سر طنز بها کشم
گز برگ کل بخیه بر چاک گریبان کردهام
تا بیاد کا کلش خود را پریشان کردهام
مشق این روشن سواد از چشم گریان ام
هر چه بادا با د عرض دل بجانان کردهام
سیر خواب سایه سنگین مژگان کردهام
پیر هن از نکهت رنگ گلستان کردهام
تا که جاچون سایه در مژگان خوبان دهام
تا بسان غنچه نذر گریبان کردهام
آشیان در کنج چشم حبدلیبان ده ام
چون شرر کهسار را یک سر چراغان کرده
دوش هستی را که من پرهیچ نادان کشدهام
چون رسید بهارم از چشم غزالان ده ام
تا چو مژگان جا بدر چشم خوبان کشدهام
بر طرز بیدل در کراچی گفته
ما نقش غیر از دل خود پاک کردهایم
از لایش صراحی و پیمانه فارغم
تا ول باب حیرت آن کشتهام
گردن برون ز چنبر افلاک کردهام
خود را چو نشه نذر رگ تاک کردهام
سیر جمال صورت ادراک کردهام
سامان
سامان زندگی که وبال دل است و بس
پیراهن نفس بقفس چاک کرده ام
آویزه ای کوش تا غم زنگ عمر
ماروی خود بخون جگر پاک کرده ام
کرد کدورت است بلب قد ناله ام
جائی که حرف خاطر غمناک کرده ام
در روی آب با بگر رفته ام فرو
از بس دو رخی بسر خاک کرده ام
مانند موج پای بطوفان زند دلم
از بسکه سیر بحر خطر ناک کرده ام
شبنم عرق گبنج نشسته است
از ماروح بدامن گل باک کرده ام
طرزسی بدور چرخ مرا احتیاج نیست
قطع طمع ز انجم و افلاک کرده ام
بر روشس بیدل در کراچی کشته
من نه چون تبخاله برخود این چنین بالیده ام
از دم لبهای او قدری نفس دزدیده ام
در هوای لعل خندانش ببزم نوبهار
غنچه بشگفته ام در زیر لب خندیده ام
در خیال بوسه پای نگارینش ز شوق
روی حسرت برکف یک حنا مالیده ام
دم زدن خود را بطوفان افگندن است
چون حباب باده زان خود نفس در دیده ام
باعذار شهر کینش چون نظر بازی کنم
بسکه از جوش حیا از خود نظر دزدیده ام
اعتبار رنگ هستی بسکه بر دوشم فتاد
از شکست رنگ در جیب عدم گل چیده ام
از معمای جهان شکت رنگ گل
طرز ناز آن بت مازک ادا فهمیده ام
سر نوشت جبهه ام بی نقش حرف سجده ست
چون نگین با خط نامش بر جبین مالیده ام
پیش دارم نقطه پرگار وحشت میشود
بسکه چون جواله چابک کرد خود گردیده ام
در گل رنگین چشمم جیب بیرنگی درم
بسکه بر رنگ بهار نیستی غلطیده ام
غیر نقش خود بگو دیدن ندیدم صورتی
مار آسا مند کردون گرد خود گردیده ام
بر سر مژگان چو طفل اشک آرامم کجاست
بسکه از بیطاقتی بر روی خود غلطیده ام
هست کردی از غبار ما بصحرای عدم
بسکه هستی را بسنگ نیستی مالیده ام
پای عزت بر فراز تاج شاهان مینهم
بسکه از سوی فنا از بیخودی افتادهام
طرزى در باغ تمنای خیال ناز او
ما که چون گوهر بموج آبرو غلطیدهام
ناله خود را بگوش خویش هم نشنیدهام
هیچ شبنم تا سحر بر برگ گل خوابیدهام
برطرز بیدل در کراچی گفته
چو عکس پرده در صورت خیال توام
ز زنگ هستی و گرد عدم جنون دهام
بروی چرخ نه بینم گوشه ابرو
سجده جبین نیاز میسایم
شب سیاهی من روز روشنی دارد
خیال هم کند است باز خوب بدم
بروی آینه عکس جلوه نازم
ز شکر شرم کام دهر شیرین است
بغیر عکس آیینه هیچ ننماید
بذوق لذت پیغام میروم از خود
چو عکس آینه صورت نمای خویش نیم
ببین به کم طرزی چو دید بیدل گفت
بهار حیرت آئینه جمال توام
رمیدن مژۀ وحشت غزال توام
دماغ ناز هلال شکسته بال توام
سحر کرشمه در دبر هلال توام
سواد سایۀ خورشید بیزوال توام
که رنگ صورت تمثال بیمثال توام
ظهور روشنی نور خیال توام
که برگ بار و بر ریشه نهال توام
چسان بخویش رسم محو خیال توام
چه آرزو است که مرغ لب وصال توام
چه حیرت که آئینه کمال توام
عرق فروش گلستان انفعال توام
بر طبق بیدل در کابل گفته
تا خیال لعل میگون در دل اندیشهام
رازها پنهان نماند صاف طبعانرا بدل
از سرشک لاله گونهم بیتون از پا فتاد
تا دلم شد بی نشین در مرتع سبز فلک
میکند آتش کنون جای عرق از ریشهام
تیر چو تاریجه از بیرون نماید ریشهام
از فغان دل کند در گوش ناخن تیشهام
خرمن افلاک باشد دانه جو پیشهام
۴۵۶
ناله شد همپای دل لبریز باد نگرست سنگ مکر یز و بصد فرسنگ طارم شیشه ام
تا شدم از قتط طبعان باطن از می جواب در دل هر کس رصافی جا کند اندیشه ام
بر روش بیدل در قندهار گفته
تا برخ یار نظر کرده ام خون دل از دیده بدر کرده ام
پیش خدنگ مژۀ آن نگار سینه صد پاره سپر کرده ام
بسکه لذیذ است حدیث غمش سر بسر از شوق زبر کرده ام
کوشش و بنمید زمن در نه من ناله بهر شام و سحر کرده ام
زانش هجران جگر سوز یار در بر خود داغ شرر کرده ام
تا شیندم که دور زلفت بلاست از خم زلف تو حذر کرده ام
در طلب وصل رخش طریا دست دل زیر و زبر کرده ام
برطسق بیدل در قندهار گفته
تا بیادت دیده حیران کرده ام رشتۀ نظاره مژگان کرده ام
کنم هجوم حرت دل در نظر هر طرف آیینه سامان کرده ام
در خیال قامت موزون او ناله را سر و خرامان کرده ام
وات انور شب بیدارم کر چه من خویش را در در پنهان کرده ام
سرکشی چون شمع از وضعم مخواه تاکه سر ندر گریبان کرده ام
همچو کاغذ اتشر در عشق یا ر جمله اعضا را چراغان کرده ام
هر بن موچشم حیرانی بود یکسرا مار سنان کرده ام
بسکه نخت دل بدامان ریختم خار در چشم گلستان کرده ام
عضو عضوم میرود از خود کر یاد آن زلف پریشان کرده ام
طرزی از بیمار سهمهم همچون سپند ناله را هر چند پنهان کرده ام
۴۵۸
جواب بیخود در سفر راه کابل گفته
دارد از بس ذوق الفت با دل دیوانه ام
بهر صید دل بکجائی دام جائی دانه ام
صید وحشت خورده را صیاد باشد در کمین
زانشتابان پیش تا بند الفت بمانم
قبله دل گشت طاق ابروی جانان مرا
دانه خال بتان شد تسبیح صد دانه ام
گرد باد از وحشت خود سر بصحرا میزدم
این رمیدن برد آرام از دل دیوانه ام
در خیال خوی گرمت بسکه دیشب سوختم
هاله شد بر شمع از دود پر پروانه ام
بسکه با قید گرفتاری دلم را الفت است
همچو مجنون حلقه زنجیر باشد خانه ام
تا دلم بشکست در بزمشک چشم از دیدنت
چشم منش بر دار کف شیشه و پیمانه ام
تا فتادش نگاه چشم مست میفروش
روز و شب چون حلقه در بر در میخانه ام
مشک طرزی گرچه بر زخم دلم ناسور شد
زلف مشکین گشت مرهم بر دل دیوانه ام
جواب بیخود ایضاً در سفر گفته
ز بس در آتش عشق تو دل گداخته ام
چو شمع جای نفس رنگ خویش باخته ام
درین سراچه مرا چونکه چاره سازی نیست
با تنش جگر خود چو شمع ساخته ام
بغیر سرد سهی دل بمهر کس ننهاد
غلام فکر رسای بلند فاخته ام
گلی بباغ ندیدم که داشت رنگ وفا
چو بوی غنچه بهر سو اگرچه تاخته ام
ز وضع رفتن بیگانه ام چو سَیّاره
ز خود رسیده رویم ترا شناخته ام
مکو فغان دلم باستان تسکین دل
حذر کنید که من تیغ آه آخته ام
مپرس از لب یاقوت فام او طرزی
بسان عکس نه لعلش شکر گذاخته ام
جواب محمد امین جان عندلیب تخلص پسر طرزی صاحب گفته
من نقش یارم و از خویش ساده ام
تصویر عکس غیر دل ره نداده ام
با تیغ تیز گر کشدم دم نمیزنم
گرما در رضائی تسلیم زاده ام
صلیدار
۴۵۱
مضطرب همچو خامه گرد سرانی به تیغ
من سر به پیش حکم روانت نهاده ام
بسته تعلق بار چمن نیم
ازاده تر زسرو درین باغ زاده ام
خاک مرا چو گرد زن اتش که میبرد
در پای او که من چو غبار فتاده ام
من کاه نیستم که بیادی روم بجا
کویم که پیش صرصر افت ستاده ام
خیری نماند در کره ما بغیر دوست
نامید از خودی برخ خود گشاده ام
اشنای ابروی غیر نیستم
تا درشنای ابرخ خود فتاده ام
در کنج بزم میکده چشمت او
چون شیشه نگاه تو لب بر زیاده ام
طرز بی زچاک سینه ما گفت عندلیب
چون طفل غنچه از دل صد چاک زاده ام
در دوشس بیدل در مزار شریف گفته
تا برویت چشم خود وا کرده ام
همچو مجنون سر بصحرا کرده ام
از رسوائی بعشق عارضت
خویش را در شهر رسوا کرده ام
نبت کل رنگین پیش عارضت
بارها کل را تماشا کرده ام
دل از ان چون مار می پیچد بخود
یا د ان زلف چلیپا کرده ام
میم از چین جبین خلق نیست
با کجین طره ات جا کرده ام
اشک یا قونی ز چشمم میرود
تا لب لعلت تمنا کرده ام
از غبار در کمت ای نور چشم
دیده عمده بینا کرده ام
باکم از طعن رقیب و غیر نیست
دلبر طناز پیدا کرده ام
ای در یکتانه بهر وصل تو
دیده را از اشک دریا کرده ام
در خیال لعل او طرزی مدام
خون بجام از جای صهبا کرده ام
در جواب بیخود در ماس فرغان گفته
از یک نگاه چشم تو مد هوش کشته ام
چون خم کنج میکده پر جوش گشته ام
در عهد زلف کافرت زونار بکشتهام
در دور چشم مست تو مد هوش گشتهام
گفتا ز خاطرم نپرد فی گهمتش
یاد تو کردهام که فراموش گشتهام
ای شاخ گل چو شاخ گلی جان فدای تو
چون غنچه کز نگاه تو گلپوش گشتهام
تا باد چشم مست تو در سینه پختهام
همچون خم شراب از بجوش گشتهام
بستم بس خیال برو دوش ناز
مانند ماه حیمه آغوش گشتهام
تانکته مگر شنوم زان لب و دهان
پیش تو همچو گل همه تن گوش گشتهام
در ماتم فراق تو طرزی بمانه گفت
چون شام زلف یار سیه پوش گشتهام
جواب شوکت در کابل همی گفت
انقدر از یاد رویش گل بدامان کردهام
گر بهار خندهای گل گریبان کردهام
بوی گل آید ز زخمم سینه صد پاره را
بارگ گل بخیه تا چاک گریبان کردهام
حسرت سیر گلستان را ندارد خاطرم
صد چمن گل از بهار داغ پنهان کردهام
غنچه دل بسکه لبریز بهار رنگ و بوست
چون گل چاک گریبان گل بدامان کردهام
در بهار غم هوای ناله اشک شبنم است
سرو رقص ناله را بر گریه تاوان کردهام
آبیار گلشن بود و نبودم نیستی است
سر برنگ رفت سامان گلستان کردهام
خود نمائی شیشه سنگ است بر آئینه صفا
خانه آسیب رانه تمثال بران کردهام
از نگاه سرمه آلود نظر باز کسی
سرمه سار ناله را از تار مژگان کردهام
شخص حسرت بسکه دست یاس بر ستم زدا
در پشیمانی پشیمانیرا پشیمان کردهام
انقدر محو تماشایم که اندر بزم وصل
پیش حیرانی خود آئینه حیران کردهام
در بهار حسرت طرز خرام جلوه اش
طرزی من هم ناله را سرو خرامان کردهام
بر روش بیدل در کابل گفته
از صفا با کس ندارد کین دل بیکینهام
زود میآید بهم چون آب زخم سینهام
یا
بکو میدد نفس از کین الفت سینه ام
خون دل را ازان عشق تو مهر غم کهت
در نهادارم فغان آئینه دل را ز غیر
هر سحر باد صبا مرهم ز شبنم می نهد
از ثبات خود نابودم مپرس ای همنفس
میکدار د ذوق دسر عشق طفل خود سرم
ساده بالان از ساده طبعان صرفه توانند برد
در دل صد پاره از بس ریشه دارد تخم غم
بکو طرزی میخورم شب تا سحر خون جگر
در گلستان صفا همصحبت آئینه ام
کر در و یاقوت در دست بود گنجینه ام
کج مبین زاهد بسوی خرفه پشمینه ام
به شد چون لاله داغ کهنه دیرینه ام
ناقص از خود نگرداند من پارینه ام
از تماشای رخت در شیوه آدینه ام
مدتی کرشانه کرد دمن پیمان سینه ام
غنچه صد برگ میگوید زباغ سینه ام
بر سر خوان پارسای دل بود نورینه ام
جواب صائب در کابل گفته
گر ببین برگرد خوبه بپجه دل دیوانه ام
در هوا ماست پری از بیخودی سالم زدوم
می بر در میکشی در بزم رندان زنده ام
در هوای انظار صیاد آن وحشی غزال
نقد آزادی نکیب طاقت ایام نیست
چرخ چون پشت خم می بر د ما شکنند
دست حال ارجنین اقبال ماضی بود
بگو طرزی الفت دلها مرا بیتاب کرد
عاقبت چون شعله جواله کرد دخانه ام
می بسان نشته بر برگ است در پیمانه ام
باشدار می چون حباب با ده بر پا خامه ام
میپرد چون مردمک از شوق چشم دانه ام
در گره چون مردمک تار و طپیدن داندام
گرشبی بیهوشی برآید از دل مستانه ام
تا لب از هم واگشائی خود همان افسانه ام
بهر صید دل بجای دام جائی دانه ام
به طرز بیدل در کابل گفته
من درین باغ نه از بهر نمود آمده ام
چشم پیش تو کر حبه نسایم بزمین
بهوای تو بگلزار وجود آمده ام
من که اول ز عدم سر بسجو داده ام
۴۶۲
با ضعیفی نیم از دیده دشمن پنهان این چه موئیست که در چشم حسد داده ام
دیدۀ دشمن کند از اشک پر آب نورم و در نظر غیر چو دو داده ام
سوخت خت مدّل سخت حسودان حسد گرچه در طبع سخا صاحب جود داده ام
بعصا کس نتواند که زخاکم برداست قطره اشکم و از چشم فرود آمده ام
بخیال تو ز دل عیش تعین برخاست اینقدر نقص در حضورم که شهود داده ام
نقد فرصت همه صرف ره بیباکی است من بیباک ندانم بکجا سوداده ام
سایهام زنگ نه بندد پس دیوار وجود بر سر خویش چو دیوار فرود آمده ام
غافل نالهام انکی که درت نشوی چقدر سوخت نفس باش ندا داده ام
از گل غنچه ندانم بکجا آمد و رفت من درین باغ نه دیرست که زو داده ام
صاف شد زنگ دل از مصرع بیدل طرز بر سر سایه چو دیوار فرود آمده ام
جواب شوکت در کراچی کته
شبها در غمش از بسکه چون سیماب بیتابم صدای پای خواب از دیده من میود دویم
چنان بر مردمان دیده بخوابی گران آمد که چون مژگان بچشم من عیان شهرک کلیم
زجوشن بیقراریم ایم ای همدم چه میپر که پرواز پریدن داد بیتا بی جو سام
چو بخت خوابناک از روی بستر بر نمیخیزم بسان خس بروی موج از جا کر بردا کنم
شبی یادت اگر آب زرخسار من کردی چو شبنم از جبین برخاک ریز د نور مهتابم
چو موج بحر ائینه آب جلوه میریزد زشوخیهای کهسار پریر ادست سیمانم
چنان بخواب بیدارم که در شبهای تار من ز آواز صدای پای خواب خویش بخو.ا بم
بپرس ای همشین از جبهه شرم عرق ریزم که من آن کو هرم کز ابروی خویش در آبم
من از چین جبین تو تندخوی همان طرز بسان جوهر شمشیر با روطی سینابم
بر طبق بیدل در کابل گته
بیکرام
آیه اگر زلفت بمیایی زدوستم
ارمن مرنج ایماه چون ماهی شستم
مردم کشم چو ساغر مخمور بارخستم
ساقی طفیل چشم جامی بده بدستم
نه شیشه میشناسم نه جام باده دانم
مست و خراب سر جوش از باده الستم
دیروز پیش زاهد پیمان تو به بستم
امروز پیش ساقی با ساغری شکستم
طرزى زچشم مستش از بس خراب گشتم
یکسان چوسایه آنجا بلند و پستم
بر روش بیدل در کابل گفته
تا نشانی زان دهان بی نشانی یافتم
از معمای عدم رمز نهانی یافتم
اختلاط چشم خوبان سرمه را گویا کند
چون شرار از سرمه خوردنها زبانی یافتم
مرده بودم کز لب او دم عیسا او مرا
از لب او همچو روح الله جانی یافتم
کاروان گریا خردرو دل پر درو ریخت
از برای نقد و جنس خود دو کانی یافتم
تا که نفی خویش کردم عالمی اثبات شد
در دیار نیستی یک تن جهانی یافتم
از عروج عزت افتاد کیهایم مپرس
بازمین یک سان شدم تا آسمانی یافتم
بت پرستم ز معمائی از گلستان خیال
سر زبر مال بردم آشیانی یافتم
هر قدم کتمت قدم مالام قدر هستیش
شبه بازی میکنم تا من گمانی یافتم
طرزی بودم بیدل از خیال نیستی
غوطه در جیب نفس خوردم جهانی یافتم
جواب صائب در قند هار گفته
از بسکه اشک سرخ بمیخانه ریختم
با و شراب از لب پیمانه ریختم
دیشب بیاد آن لب میگون در چشم من
از آب دیده سبر صد دانه ریختم
در راه انتظار نهادم ز دیده وام
در مردمان چشم برودانه ریختم
بر عارض چو شمع تو از بسکه سوختم
آتش ز آه بر سر پروانه ریختم
طرزی مرات خانه ز جوش چمن
از بس سرشک سرخ بکاشانه ریختم
بر طبق بیدل در کراچی گفت
جائی که در غمت دل دیوانه سوختم تا صبح شمع از پر پروانه سوختم
در شام طره تو ز آه شرر فشان مشاطه را بدست نگر شانه سوختم
مانند برق زان همه سرگشته میروم کز خوی گرم منزل و کاشانه سوختم
در آتش شراب بصد شوق چون سپند پیش لب تو سبحه صد دانه سوختم
دیشب بیاد آن لب میگون چشمت از آه گرم ساغر و پیمانه سوختم
ای پر جفا بکش بجامی بجر مرا کز انتظار بر در میخانه سوختم
از وصل من بپرس چو پروانه پیش شمع از شوق خویش در همهجانه سوختم
تا صبح چون سپند دلم بیقرار بود دیشب بیاد چشم تو مستانه سوختم
طرزی آشنائی بیگانه خوی خویش از بسکه سوختم دل بیگانه سوختم
رط از بیدل در کراچی گفته
درستی شب خیال زلف جانان بود در دستم چو سودائی نه خواب پریشان بود در دستم
چو رنگ برگ گل همواره مینالم چو رنگ گل گزینش گلستان بود در دستم
ز بس شعله داغ جدائی میتپم چون مرغ سرایا شمع سان یکداغ حرمان بود در دستم
بگلشن تا قبای تنگ رنگین جلوه کرد م چو گل تا انتیها جیب دامان بود در دستم
ز شور خنده لبهای شیرین شکرریزش بسان پسته یک چاک گریبان بود در دستم
بآیات لب سیپاره اخلاص بند یها که رویش مصحف خوش طبع و خولان بود در دستم
ز بس از دیدنش آئینه سان محو تماشا یم بزم جلوهاش تا چشم حیران بود در دستم
کجا آشفتگی سازد پریشان خاطر جمعم که شب از کاکلش صد رشتهجان بود در دستم
چو آهو میرم از سایه یا دنگاه او که شور وحشت چشم غزالان بود در دستم
لب هر داغ روشن دل عر شمع ما طرزی نه جام جم که خود مهر سلیمان بود در دستم
بر دلش
۴۶۵
بر روش بیدل در کراچی گفته
دیشب چو خیالتس بدال تنگ گرفتم
چون غنچه دل خود همه در رنگ گرفتم
ز طبع نزاکت اثر خاطر خونین
چون شیشه می بر دل خونچنگ گرفتم
چون جام کل وغنچه سیما بصبوحی
از دست طرب باده گلرنگ گرفتم
تا باد و شهرت چو فلاخن فکند دور
چون عتش نگین جابدل سنگ گرفتم
در بزم طرب پیش لب عارض ساقی
در دست صراحی بغل چنگ گرفتم
آماد تردد نفس رنگ ہوس ریخت
چون آبله پای قندم لنگ گرفتم
با ساز شر ظاہر نبود صلح طبیعت
اضداد اگر صلح کند جنگ گرفتم
من تاب تماشای دو نیرنگ ندارم
آئینه سرا پا همه در زنگ گرفتم
طرزی چو نقط تنگم افشرده در اغوش
از بسکه نفس بر دل خود تنگ گرفتم
جواب بیخود در راه کابل گفته
یاد ایامی که جا در دامن کل داشتم
وز خیالش نالها مانند بلبل داشتم
یاد هنگامی که ماند دل از بس جوش شوق
در رو زلف چو عنبرش توکل داشتم
یاد ان موسیم که بیخود در دل بی تاب خود
از پریشانی زلفش تاب سنبل داشتم
یاد ان وقتی که پیش مردم از سیلاب غم
چشم خود از گریه بیحون دبد با پل داشتم
یاد ان روزی که در بزم وصال قرب او
خون دل از پر تو لعل لبش مل داشتم
یاد آن شب که از آشفتگیهای تا سحر
شانه سان در دست خود آن زلف کاکل داشتم
یاد ان صبحی که پیش آن گل خندان بیا
از بهار داغ دل صد خنده بر کل داشتم
یاد ان سالی که بر یاد خم زلف کسی
از سپاه آه یک عالم تخیل داشتم
یاد آن ساعت که طرزی بی جفاهای کسی
صد ستم میدیدم وزان تحمل داشتم
به طرز بیدل در قندهار گفته
ز جانان ما نشانی یافتم از خویشتن رفتم
بسی بستم خیال هستی اندر دل از ان غافل
بصحن سنبلم یا فیتی دارم سر و کاری
بصد ذوق و هوس رفتم بسوی گلشن ازانکی
نشد طغرای میسر وصل ان شیرین پسر مارا
نقاب پر نور ویش چو شعلم از چمن رفتم
که چون اشک از سر مژگان بچگان ازین رنتم
ز بس کز خویشتن اندر خیال ان سمن رفتم
گل بلبل بکی چون بیدیم از چمن رفتم
بصد تلخی ازین حسرت سرابون کوهکن رفتم
جواب صائب در کابل گفت
هر نفس بر صفحه دل طفل بی پروای غم
نیست خالی یکسرموزان فضای سینه ام
چون بود از نقطه زیب خط از ان ان ماست
دل چو جو هر بر سر شمشیر بازی میکند
تا ابد چون غنچه زخم را نباید لب بهمم
از دو ابرویش بجز چاک جگر چیزی نخواس
در سرای سینه از بس میخرم افتاده است
دامنم از موج خون چون بحر طوفانی شود
کرچه میدوزد بنوک سوزن پیکان تیـــــر
بر سپاه درد و غم فرمانروائی میکنم
دانه در شجاعتها بکف اورده ام
در میان کشتگان رقص سپندی میکنم
بیکر نوک غم شمشیرت ما افتاده است
پیش چشم مردم بیدرد طنازی هچو گل
میکند مشق الف از قامت بالای زخم
بسکه چاک زخم افتاد است بر بالای زخم
میکندار و نقطهای داغ سر تا پای زخم
تا شدم سر جوش جوش در نشنه سهای زخم
یک تبسم و ارگر خندد بدان لبهای زخم
نوح بار تیغ دارد در بغل گلهای زخم
میفروشد بر جگر دل هر نفس کالای زخم
کرتر و بر هم فشار د چشم خون پالای زخم
میر دبا تیغ ادل جامه رعنای زخم
مادلم در دست دارد سر خط طغرای زخم
تا چو غواصان فرو رفتیم در دریای زخم
تا که سر جوشش کشته ام از باده مینای زخم
میکند تنگی قبای سینه بر بالای زخم
ساخت رسوا عاقبت این خنده بیجای زخم
جواب مشتاق در قندهار گفته
دل
دل دیوانه را در حلقه زلفت رها کردم
بدست خویش دل را بسته دام بلا کردم
نگاه حسرت من از مردم چشمم میآید
که من در دیده زاول سر ره بر مجلا کردم
اگر زلف تر امشک خطا خواندم مکن عیبم
پریشانم ندانستم غلط گفتم خطا کردم
زبهوشن بخودی از کوی او بار دگر رفتم
بدست خویش هنگامۀ هجران بپا کردم
بحیرت ماندهام تا کاکلش را بکه بسپارم
که یکدل داشتم او را بزلفش مبتلا کردم
زنگین آن تغافل چشم دانازم که لبها را
بدشنامم زهم بکشود هر چندش دعا کردم
زخویش اشنا بیگانه میگردم از انروز
که دل را با توای بیگانه خومن آشنا کردم
بامیدی که روزی بخت لعلش بسده طرزی
سر خود درش راه مقدم باد صبا کردم
از طبع خود در قندهار گفته
زکوی آن پری پیکر چو آهنگ سفر کردم
بجای اشک لخت دل زچشم تر بدر کردم
بزم الفت ما رو نیاز آن کمان ابرو
دل و جان را به پیش تیر مژگانش سپر کردم
جهانرا کردم از آب سرشک چشم طوفا
بیا دروی گلغام تو هر جا گریه سر کردم
زخوبان دو عالم چشم را پوشیده میدارم
از ان روزی که ای دلبر رخسارت نظر کردم
زمرغ روحم دل زغم خدنگ آن کمان ابرو
بسان بلبل بیچاره طرزی پر بدر کردم
بر طبق بیدل در کراچی گفت
چو طوف عارض ای آن نگارین دست و پا کردم
گریبان پازخون جبین دامن بر کف خا کردم
بتمثال فنا محوم چنان از خویش میآئیم
چو عکس جلوه ئی آئینه رو بر قفا کردم
سراپا یکدهن بر روی گل از ناز میخندم
سحر تا یک گره چون گل بباغ غنچه وا کردم
ببز اسبای در دکشته تو تیا رخسد
که تا دل را بچشم سرمه سایش اشنا کردم
گنجیم تبسم شرم صرف شد پیش بناگوشش
رحسن شکر خندش جبین کهراز بس حیا کردم
نهال عمرمسی بکه اتس در قفا دارد
سرا پا در گرفتم تا که بر خود چشم وا کردم
۴۴۸
بخود هر نشست بکشادم خندکم بپشان آمد
بسوی غیر هر سدی که افگندم بخطا کردم
ز بس دارم هوای تیر بیداد جفا دویش
برای جذب پیکانش نفس آهن ربا کردم
تعظم وداع بیخودی برجسته در محشر
بمحفل چون سپند از دور بیایان صدا کردم
ز بس رنج و رد بیدردی دلم اسان شد نقارے
بصد درد و بلا خود را بدردش اشنا کردم
برای فطرت غفلت سرشتان تن اسانی
زخلق امتیاز این بی تمیزی را جدا کردم
بطرز حکمت دار الشفای عشق بی پروا
بدرد بیدوا اینجا دل خود را د وا کردم
زخاک نیستی نقد فنا باز دور بردارم
بدوش ضعف پیری قامت خود را دوتا کردم
ز عکس آه طرزی خاطرم پر زنگ میکرد
ز بس با صیقل وحدت دل خود را صفا کردم
بــــه روش بیدل در کراچی گفته
بدامان بهار بیخودی چند ان جنون کردم
کز آغوش امید با جوشت سر برون کردم
ز شوخی تا بروی گلشن چشم بکشودم
ز سیلی ندامت وی خود را لاله گون کردم
دلم تا برد نام غیر من هم از سر غیرت
زکنج سینه پر خون پیکان دل ون کردم
طبیبم در میان خون براتش با لھـــے کرد
ولش تا رام خود کردم خون کردم فسون کردم
زسوز درد او از یک شرر صد شمع افروزم
بحرف سوختن در صغر داغ دل فزون کردم
بفکر نیستی در نفس از خود جدا گردم
بدرد جان کنی جانرا چوکوه بیسون کردم
من و مانگزاحمی باز پروردی که حسش را
ز خاطر تا بدل تکلیف کردم سیکون کردم
چگویم از صفای باز گههای تن گوش
زعکس در بنا گوش چونیلم نیلکون کردم
ببزم ظرافت زان سر دیوانگی دارم
که من از چنگت غنچه پیر اهن خون کردم
ز طر ز چشم بد مستش سیه مستم چنان امشب
که پیش پای ساغر گردن مینا نگون کردم
شد تاب کمند کردن مقصد شو و طرزی
که من بسیار بخت نارسا را از مون کردم
به طرز بیدل در کراچی گفته
حسن
تا که در آب بخ خود خط چون گہر زدم
سر دوش از پیمانه سر سار وحدت کشته ام
انقدر از شوق دیدارت بحیرت سوختم
قفل مینای عشرت شورش درد سر است
میرغم از سردخوستیها سنگ مینای چرخ
عالمی حکم روانم را بگردن میکشد
دیده ام در بیابان امواج خشکی میزند
جسمان افتادم در دیار ما و من
روح سیبالیه بکو دانگواری نفس العین
بند بندم چون نیستان یکسرا با نفست
ای نفس دل چه مضمون سطر اه خواہی
یک سطر این گلشن بخون بلبلان گلزار بون
خاطر طرزی شد از این شعر بیدل در کتاب
از ہجوم موج عزت پا بجنگ نز زدم
هر دو عالم را چو ساغر با بیکدیگر زدم
کز غبار اسینه را در دیده خاکستر زدم
چون لب جام از خموشیها بکوش کر زدم
در بهار گریه تا از چشم تر ساغر زدم
تا که چون تیغ دوسر از پهلوی لاغر زدم
دامن مژگان حیرت تا بشخص تر زدم
تا بہستی خویش را از ذره کمتر زدم
خاک در چشم عرض از پاکی جو ہر زدم
اثر این خاشاک را از ناله اتش در زدم
خامه ات سر کن که من این صفحه را سطر زدم
من هم از خون شره مهری برین محضر زدم
بسکہ از اوراق معنی آب مظلم تر زدم
بر طبق بیدل در قندهار گفته
سرزلف سیاه عقربت از خواب بیدار
زبان خامه بالبهای خاموش این سخن گوید
غبار ناله من سد مه ساعتی میکند امشب
چو دیدم غنچه را جمر زنگ بویخبری نمیباشد
بدان سنگین دلیها کوه هم نالد بحال من
برم وصل او اینه سان از هوش بیستام
کر می کند دل سپید م چون کاه بر بادم
چو سر از خواب بر کردم بخود چون مار پیچیدم
که کل را فرصت یک خنده کردن نیت فهمیدم
که از بس رخیم سر مه سای یار در دیدم
از ین گلزار چون با دام من ہم چشم پوشیدم
ز ہجر آن نگار سنگدل از بسکه نالیدم
ز بهر دیدن رویش سر ا پا دیده کردیدم
بیاد آن سر ا پا ناز خود از بسکه کاهیدم
به پیش چشم آن بیمار کشم خال دل گویم چو دیدم آن صف مژگان بجان خویش میلزام
مرا ذوق فغان بس بلب ناخن زند طراز نیستان شد وجودم تا بکی و یک ناله بالیدم
در حق ماهروئی در کابل کشته
بمستی چشم مستی دیده بودم که چون مینا بسر غلطیده بودم
بگوشم دوش حرف غنچه اش گفت که چون گل تا سحر خندیده بودم
بیکدیدن دل و دین دادم از کف دمت هستم نادیده بودم
بخویت دیده دل فهمیده دادم غلط کردم بخب فهمیده بودم
خیالش بود با من دوش در پش که در بالین حسنین بالیده بودم
بسر از ناله ام مالید صندل بلس در در گهش نالیده بودم
نویدم داد ز پر لب دهانش و گرنه کام ازو ببریده بودم
تنم چون شده حواله گردید ز بس پر گردا و گردیده بودم
ز خصوم جایئ کل کرده سنبل ز بس بر طره ات پیچیده بودم
سرافرازد در پیچ عشقت ب علی را که من پروریده بودم
بگفتا از تو رنجیدم طرزی من این با بخت خود سنجیده بودم
بر طرز خواجه حافظ در قندهار گفته
من نه اکنون بخم زلف تو دل بنهادم که بدام سر زلفت زازل افتادم
دل و دین کرد و داع من بیدل روز که دل اندر خم کیسوی تو کافر دادم
تا شدم واله خد و قد و زلف سهت از تماشای گل و سرو سمنبر و آزادم
کر چو بلبل خورم از خار دو صد نیش رواست که چرا دل بگل روی توار کف دادم
بعد ازین منت جلاد اجل را نکشم که بود غمزه خونریز بتان جلادم
هر قدر سیر کل و لاله و شمشاد کنم لذت کج نفسی می ندهد در یادم
بپای
پای در گلم ای عشرت ازین بس بگذار
که بیاد خم دلدار عجب دلشادم
ماندم بسته دامش طرا ز من بگزشت
طرزی از خاطر صیاد مگر افتادم
بر روش بیدل در کابل گفته
انقدر در پی او از همه سو گردیدم
که نه خود رقم و اخر همه او گردیدم
دوستن در کش باز تو زبس محو شدم
رنگ گل بودم واز ناز چوبو گردیدم
بجز هم هیچ دگرهیچ ندیدم بمیان
پیش آن موی میان کرچه بمو گردیدم
نالدا م همچو قلم گوشه دار شور صدا
من که در سر به فرود تا بکلو گردیدم
هیچ سروی قدت راست ندیدم همچون
کرچه چون آب بسروی نکو گردیدم
میکشم بسره دوش رساند در بزم
تا که جا مانده تراز جام وسبو گردیدم
نیست کس واقف تصویر چو کلک نقاش
من بنقش تو از ان بوی ببو گردیدم
خاکساری درش آب رخم کرد زیاس
من چخان خاک برا بتم که وضو گردیدم
فارغ از شور و شر موج خطر ساخت مرا
تا چو کوهر همه در خویش فرو گردیدم
طرزی با در بدری جمع چو بیدل باشم
جمع در جیب خودم گر همه سو گردیدم
جواب محمد امین جان عندلیب تخلص گفته
میپرسی ای همدم از قس شرار بود نابودم
که تا گوی عدم محوست رنگ شعله دودم
بیک قطره بحر عمان میشوم از شرم محجوبی
متقابل گر شود دریا بچشم گریه آلودم
من که بدایم دویم قدم خوانم عدم دانم
نعالم بود نی آدم در ان وادی که من بودم
فر ازندگی بر بیقرار بهات فهمیدم
دمی چندی طپیدم عاقبت چون شعله آسودم
تعارف به پستی همجو یکجا بستی دارد
چو شعر رفته ام نرد یه شماری همان تار و دم
نشان آوری عمر اہل دولت هم گذشت اخر
بزیر بار کو هر من همان چون رشته فرسودم
هر جائی بونی جلوها دارم ز بیبرگی
بچشم دوستان نورم بطبع دشمنان دورم
۴۸۶
گهی مانع رسائی گهم از ظلم مکافاتی
لکن جوری که میدانی که من با درد خشنودم
زروی خاکساران گذری سرکش که موئی
چه شد ظاهر چو اخگر در نظر با خاک آلودم
گلستان میشود از فیض خجلت بر رخم طرز
گر صد در وجود ان افگند در مار نمرودم
جواب سلیمان در کامل گفته
از بس ضعیف غمت ای دلربا شدم
وامانده ز راه تو از نقش پا شدم
اجزای من چو گل بنسیمی زهم فتد
تا در چمن چو غنچه بشگفته واشدم
صد بار دست رد بدهان سخن زدم
در گوش خلق تا که چو حرف بجا شدم
در پردههای راست نوایای ساز دل
گشتم چونی ضعیف که تا با نوا شدم
صد بار جان ز ناله براتش فکنده ام
همچون سپند سوخته تا میصدا شدم
گرد یتیمی از رخ من کس نمیبرد
همچون گهر ز گوشت صدف تا جدا شدم
مد نگاه من چو فرومایه تنگ شد
با چشم سرمه سای تو تا آشنا شدم
بازی زلف عاقبتم صید دام کرد
بازی بشمر دم و بدبان بلا شدم
طرزی چو آفتاب بگردون سرم رسید
تا خاک روب در گه آل عبا شدم
بر طبق بیدل در کراچی گفته
تا مقابل با رخ آن شوخ بی پروا شدم
شبنم سان یک پهر من باز کمتز از هما شدم
گر شاهی داشتم در قم بتاج فقر خود
خواستم گیرم هما اتنوز دم عنقا شدم
از سراغ وحدتش در کثرت اما و وجود
گم شدم چندان ز خود کز خویشتن پیدا شدم
چون سپند از اتش رویش به پیش انجمن
ناله کردم سوختم در گرد دل پیدا شدم
تا نفس پر زد طپیدن منزل خاک ریخت
نشۂ تاکشاپری از شربم من مینا شدم
بند قیدم در سفعل چون جماد با افسرده ام
وسعت مشرب تامل دواس صحرا شدم
هر که زد بر نیستی اثبات مطلق میشود
محو محض انقدر گشتم که خود لیلی شدم
الم
اسم من بیرون تعداد صد افتاده است
موج دریا محوشد ما من دریکی شدم
بسکه بی او چون نفس هر لحظه از خود میروم
یار رفت و من بد نبالش صدای پاشدم
موج بحر آبر و سیلاب از خود رفتن است
بر دلم جوش صفا لبر یز شد دریا شدم
گفتگوقانون ساز پرده وهم خودست
یار چون خاموش شد من اینچنین گویا شدم
در جبین شمع سان نقش قدم خوابیده است
بر دوش بهر انقدر سودم که نقش با شدم
در میان ما و او اسم و مسمی پیش نیست
جملہ او بودم دمی با خودنشستم ما شدم
در کشی مشکل نا ناخنی در کارنیست
عقده های غنچه هم از لب کشو دن و اشدم
در بیابان فنا از زیر بار نیستی
تا نفس از دور گردی کرد من پیدا شدم
طرز بی از نقش و نشان خود حکویم بیش از ین
زیر پای بی نشان نقش نشان با شدم
بر طبق بیدل در کابل گفته
انقدر در یاد او از خویشتن یکسو شدم
کز لطافت اشک کل کر دیدم اعتر بوشدم
سالها بربوی با داد بخود خوردم کره
نا بسان غنچه کل یک حم را نوشدم
در خیال سجدۀ آن افتاب بیزوال
بر جبین افتاد کی چون سایه یک پهلو شدم
مفت در ایوان ناز او نکردم جای کرم
نفی خود کردم که اثبات نک او شدم
در بیابان جنون دشت شکار فرصت
از رمیدن بانگاه دیده آهوشدم
از تواضع بس مردم تا حم کردن زدم
بر سرچشم بتان هم خوردم و ابر و شدم
در چمن صد بارچشم از اشک حسرت شسته ام
تا چوشبنم محرم آن غنچه خود رو شدم
بسکه در بزم صفا تسلیم حیرت کرده ام
با دو عالم یک بداننه سان یکر و شدم
در میان بویه عشق تو جسم نا توان
انقدر بکداخت کا خر موشم مو شدم
نالۀ سرسودم بیا سبزه و خار چمن
صاف مشرب از صفا مانند آب جو شدم
عاقبت چون غنچه باری طاقتم بر خار شد
در سرش خونبها از بس بجمه شدم
آنچه بیدل طرزی افغان مکر ارادب
از لبش حرفی شنیدم کاینقدر جوش زدم
بطرز بیدل در کابل گفته
زبیتابی بعد ازان گوهر نایاب میگردم
که نامش هرکه میگیرد من از خواب میگردم
بجستجوی آن دردانه دریای بیری
بگر دو خویشتن چون حلقه گرداب میگردم
بجنبک او مدانم چشم لیک اینقدر دانم
که کاهی تار کاهی ناله که مضراب میگردم
بگلزار و فااز گریه منع من مکن همدم
نهال تخم و از اشک خود سیراب میگردم
در اقلیم تمنای کلیهای دیدارش
کشان کر گل کنم یک تو عتاب میگردم
بامن گفتیم سر جوش زن دور باده کش
که در طبع حریفان جابن شراب آب میگردم
بجز زندگی از اضطراب جان چه میر
بکام واهی دل ز سر نقاب میگردم
رقم کر کوس مستی بر سپهر از روی او
بوضع وز کی خورشید عالمتاب میگردم
غرور سرکشیها در رم از وضع ادب دارد
بیانم روشن کر خم شوم محراب میگردم
زخواب غفلتم بیدار کرد این صرع بیدل
بخشم هر که رو در ابر ساز بخواب میگردم
بصحرای جنون آباد چین طرزی اس سر
کره کر میخو زم چون ناقه شبکتاب میگردم
بطرز بیدل در کابل گفته
رفتم ازینکه بیاد تو فراموش خودم
جوای تو چوکل دست در آغوش خودم
بخیال قدوبالای تو ای آفت هوش
همچو محراب تهی مانده آغوش خودم
سورش صور قیامت نکند بیدارم
من که از صبح نفس پنبه کش گوش خودم
اینقدر بیخودم از باده یکرنگی شوق
که نویدستی و من سروش و پادوش خودم
میخرد بحر چریک قطره آبم کنار
موجم و دست خمش وسعت اغوش خودم
نیست چون بوالهوسان مستیم از ساغرد
مست ازان چشم تو از باده جوش خردام
ناشنیدم سخنی چون گهر از لعل لبت
چون کهر حلقه بکوش صدف کوش خودم
چون توان گشت علم قصه خاموشی من
مشت پر بهر صدا لب بجموش خودم
اشک من رفت و عمار دیگر از باری کن
محمل انجام بار سر و دوش خودم
میچویا قوت بیاد لب لعلش طرز
دل کباب شرر آتش خاموش خودم
برطرز بیدل در ممبئی گفته
بست چشم ساقی مستانه خودم
سرشار بوی باده پیمانه خودم
تصویر قد نماست بهر روی خانه ام
نقاش نقش صورت جانانه خودم
چون جم بخاک میکده مانده ام بگو
خمخانه نوش میخود پیمانه خودم
دیوانگی برتبه معشوقم رساند
ممنون طرز دشت دیوانه خودم
بادر وصاف دهر مرا هیچ کار نیست
من لای جوار گوشه میخانه خودم
با مدعای برین کوهسار نان دهم
غربت طرانه کوهر یکدانه خودم
چون مه چراغ محفل بیگانه نیستم
فانوس شمع منزل کاشانه خودم
مژگان بو بستم نتوان سد راه شد
اواره چون نگاه خود از خانه خودم
تصویر هستم همه در نقش نیستی است
طرزی مثال عکس پر یخانه خودم
برطرز بیدل در کراچی گفته
مطرف جلوه اش چون از نگه احرام میبندم
زسیر روی کلشن دیده چون بادام می بندم
ز دستش در دل جو نقش جام می بندم
زموج می بهای نشه صد جادام می بندم
شکر شبها چون طوطی شکر شکن گردد
سخن هر جا لب از بو سه پیغام می بندم
طواف کعبه از خود گذشتن عالمی دارد
زرنگ کل چو نکهت بر چمن احرام بندم
کشا دست بخشش ذوق نعمت دار بادام
نهال پر بدارم ثمر خام می بندم
زمین دارم هوای سرکشی در سرزمین کلشن
چونرکس کل بسر چشم روشن جام می بندم
ندانستن چه هستم چون شمع سرتا پا دلی خامم
خیال سوختن در کنج شبستان جام می بندم
غ بیدل
چورنگ رفته کرد کار دانم کس نمیاید
درین گلشن بهاز رنگ گلینم حقه پیری
بهر سودام بر دوشم ولی از خویش آزادم
اگر آو دم کر خم شبی راه ہوا گیرد
بمذهبهای استغنایم از افتا دگی باشد
نباشد ننگ حسرت پیش این بی شهر قفطرز
نفس بربوی گل از محمل آرام می بندم
که از اجزای شبنم کل جام می بندم
چو طارسم که بربال پریدن دام می بندم
دم سر د سحر را برد بان شام می بندم
بصبحن خانه میکردم هوای بام می بندم
که واردان همین مخود را زشوق نام می بندام
جواب بکمال محمد در کابل بکه
بیاد قامتش آهی کشیدم
زچشمک بازی آن مردم چشم
بسازی تارخ او خال آورد
قبای طاقتم شد صرف دامان
گزیدم تا تر از جمع خوبان
کمان گوشه گیران چله دارد
بازار محنت بفروختم جان
چو بند روی خود در اب چشمم
نشان آن مبین طرزی چگویم
چوخاک از باد تا بالا رسیدم
چونور چشم از مردم بریدم
بساط زره نقش ما بچیدم
چو گل از بس گریبان را دریدم
زحسرت بار ها لب را گزیدم
از ان چین تیر از شست پریدم
که تا نقد غم و دوت خریدم
بگوید که مه در آب دیدم
ندیدم خود و هین حرفی شنیدم
برویش بیدل کراچی لکھتے
بعشق او چنان حسرت نصیب شهر در دم
دماغ تو بهار ناز پرور ومنشایم
فلک در انجم نقطه از خورشید می آرد
بیزم گرم در یاده نوشان سازشی دارم
که بیجا نم سپندم دانه اشکم رخ زردم
غبار از بوی کل خبر زهر جا کل کند کردم
که من در مطلع دیوان بستی بیت به فردم
شراب سرفرم در بطن دردان اتش مردم
گرفت
حریف چابکباز دهر از من کی برد بازی که من در روی طاسن برد گردون نقش آوردم
بدوشم سگبان همچون سبو با پای خم آرد که من از دست لعل می پرستی باده ناخوردم
ز جرات بر سر تیغ مژه چون اشک میخلیطم همه دل در جگر دارم تو گویی زهره ٔ مردم
در عالم رنگ گل شد صرف طرف دامن یارم همان آغوش در گلشن که گرد خود بگردم
بدرد درد مندان بسکه میداند دکو طرزی اگر بر اشک حسرت بگذرم دل میکند دردم
بر طبق بیدل در کراچی گفته
کسی نگوید با نجن نغمه می آرم خویش را پیش وار شاخ فرو می آرم
هر کجا کسر مست تو کند می کوی نشه را موی کشان سوی سبو می آرم
هر کجا حرف سیه مستی چشم گویم شیشه را خون جگر با بگلو می آرم
خنده بلو داغنیابی او تهمت شیر من و ماما که بیارم همه او می آرم
بازم بخر بجیب نفس صد چاکم رشتهای رگ گل بهر رفو می آرم
تا بپوشم رخ آلوده نمازی سازم از گداز دل خود آب وضو می آرم
گلشن آینهٔ قدرت طبع خویشم همه تمثال گل روی نکو می آرم
بسکه گویم بسر اغ گل هر رنگی خود رنگ کل گویم و بوی بچو بوی آرم
روی پر شبنم گل اینه روی نمات من که چون آینه عکس رخ او می آرم
تا بیادک چشم زدن راه فاطی سازم رخت هستی همه چون اشک فرو می آرم
هر زنیب چمن حسن تو ای سرو روان سود را تا بکنار لب جو می آرم
تا چو بیدل گذرم زود زمستی طرزی چون حباب از بر خود جامه فرو آرم
در جواب غزل مشهور منیر تخلص در قندهار گفته
روز و شب بیقراری دارم از غم یار زاری دارم
میدم از دو چشم خون افشان بکنار آب جاری دارم
از دو چشمان شیر گیر کی اهوان شکار یی دارم
بجگر از خدنگ مژگانش زخم پیکان کاریی دارم
مستیم نیست از صراحی و جام از دو چشم خمار یی دارم
لاله سان از تبسم کل اندامی بجگر داغدار یی دارم
از خم و پیچ زلف مشکینش زاریی سوکوار یی دارم
دور ازو زنده ام نمیمیرم زین سبب شرمسار یی دارم
غم عشقش نهفته میدارم وه چه خوش راز دار یی دارم
هیچ طرزی بیاد دلداری هر زمان جان نثار یی دارم
بر طرز بیدل در کابل گفته
ز بسکه ناوک ناز تو بر جگر دارم بسینه زخم زیاد ام بیشتر دارم
جدا ز گلشن روی تو ای گل خوبی بدیده هر مژه مانند نیشتر دارم
بیاد نرگس جادوی فتنه انگیزت هزار فتنه خوابیده در بر دارم
ز عکس روی تو کوی تو ام گلستان شد هزار حیف کز انجا سفر گذر دارم
دلم بهندوی زلفت اقامتی دارد اگر چه از سر کویت سفر دارم
ز پرده رخ گل عارض تو می بینم خیال روی تو از بسکه در نظر دارم
ز بسکه مشق رخ یار کرده ام طرزی بسان خامه دل چاک و چشم تر دارم
بر طبق بیدل در قندهار گفته
ز چشم مستش از بس ناوک مژگان بجان دارم نشان زخم چون بادام اندر استخوان دارم
هزاران ناله دارد عندلیب دل کزین گلشن چسان فرعون نظلم بک گل و صد باغبان دارم
زمین تا اسمان دورست مارا با تو ای زاهد تو سیر اسمان داری و ما بر استان دارم
دلم در سینه مانند جرس یا ناله میکوید نیان جان میسوزد در دل ز ین کاروان دارم
محراب
خراب چشم یارم کام درین میخانه حیرت
نه در میانه این دانم نه فکر این و آن دارم
زسوز گفتگوی شعله ایجادم چه میپرسی
که شرح سوز دل چون شمع یکسر بر زبان دارم
دلم در هر نفس طرزی باه و ناله میکوبد
نفس در سینه میگام خیال نیستان دارم
این غزل در خلوت اربعین رمضان در شام شریف گفته
ما دل بدست دلبر نقاش داده ایم
کوه گران بدانه خشخاش داده ایم
گفتم چو دل خیال ترا در بغل کشید
خورشید را بخفگی خفاش داده ایم
از تنگ روی غازه خوباب تنگ چشم
شوخی برنگ خانه خفاش داده ایم
ما از شگر نه کی تصویر نقش خویش
شوخی بکمک خامه نقاش داده ایم
در خاک ما ز نفس مجو شرر آتشی
این نقل صلح بر بر پرخاش داده ایم
در سینه خانه غم و سوز دگداز عشق
رغم فکر بدر و تک باش داده ایم
تاراج گرد گنج دلم را هو او حرص
ما این خزینه در کف اوباش داده ایم
برخوان حرص همچو مگس سر چوهوس
نقد حیات طعمه بر اوباش داده ایم
دل از هوس نه معرفت حق بر برسانت
خود مرده را گرفته بنباش داده ایم
ما دوزخیم نعمت فردوس را بهر
ار گف کندم نخود ما ش داده ایم
بوار خاک رسم تو از سینه کم مباد
زان فیض صبح در قندش داده ایم
صورت پرستیش همه از حسن نقش است
ما موجکلک خامه نقاش داده ایم
تار کدام سنگ قدم چون شیشه باش
مینای دل بمطرش عیاش داده ایم
طرزی بسرچ پرده مدح تو چنگ زد
قانون تار و نغمه بشاباش داده ایم
در جواب محمد امین جان عندلیب تخلص در کابل گفته
جبین برغم شرم خجالت ناگجا دارم
که عکس آب کرد آئینه را از بس حیا دارم
ندانم می خورد رفتم نه از فریاد خون گشتم
مگر آن ناله ام کاندر دل بیدرد جا دارم
ازان در وحشت و واماندگی سردفتر عجزم
که مهر خصم را افتادگی از نقش پا دارم
نیم رنگی که از کل شتر پا بال بکشایم
که من چون بوی کل جا در طلسم غنچه ها دارم
ز فیض خاطر روشن مپرس از انتسی ام
که من چون مرد مک نه دیده اعمیا بر جا دارم
بخون حسرت دل سرخ کن دست نگار
که من از خون پایی ارزو رنک حنا دارم
از ان از اشنایان صورت بیگانگی هستم
که من چون معنی بیکانه یار اشنا دارم
نیم واقف زخوب و زشت عالم اینقدر ام
که من ائینه سان از عکس حیرانی صفا دارم
ز بهر جلوه پردازی بکف ائینه کرداری
درون سینه من هم دل زبهر مدعا دارم
اکر سر هوا ایم نقا هستی نبرد با دارم
بسان شمع تاج سر همان از نقش با دارم
نیم جاہل که حب جاہ بیجایم کند از جا
که من با عضن ما بر جانشین کبریا دارم
بقدر رنگ هستی نیستیم از نیستی غافل
که چون شبنم اکرانم ولی شتر بر هوا دارم
جهانی را ز خود شهار از خود رفته دان طرز
دو عالم از رو در یک دل بید عا دارم
بروش بیدل در قندہار گفته
نوک کلک بهزاد نقش لیلی دلم
در سخن طراز بها شیر یم بران دارم
میکنم سر هر شب قطع منزل شوقش
همچو شمع در راهش کر چه پای کل دام
دانها که کستشارم در شمار مخموری
کر چه چون حباب می شیشه در بغل دارم
چون زهر دشنامم لعل شکرین کشود
کمت کام اکر خواہی زہر در عسل دارم
مسجد زاہدان شهر جز ریا ندارد کار
طاهری چو کل رنگین باطنی دغل دارم
بنتام تمیزی چون حباب دستانم
چون فقیه این دوران علم جهل دارم
بحر معنیم طرزی همچو بیدل اندر شعر
مصرعی اکر خواهم سر کنم غزل دارم
جواب سلمان ساوجی در قندهار گفته
پیش رفتار قد سرو تو با سرو ارم
سر سودازده با خاک برابر دارم
که بخاک
اگر بخاک قدمت دسترس من باشد
خاک نعلین ترا بر سر افسر دارم
رو که در بزم وصال تو چواینه زشوق
روی با روی تو تا صبح برابر دارم
گر بسوزم که نسازد دل سنگت چکنم
بگو گویم که زاتش همه بستر دارم
گرچه از ما بدل نازک تو صد گله است
من ز دست تو زیک مو گله کمتر دارم
جای پیمانه و مینا و صراحی و سبو
در بغل پیش تو عناب و دفتر دارم
گر خرامان گذری بر سرم از راه وفا
خاک بادا بسرم گر زرهت بردارم
در دلستان غم عشق تو از در سگال
وصف رخسار و خط و خال تو از بر دارم
میخکد در قلم جای سخن آبحیات
بسکه از وصف لب او سخن تر دارم
یار سیه رویا بر سر ز نار زدم
چکنم رشته الفت ببو کافر دارم
پیش پیشا نم اگر سجده کن جیب مرا
بیخو دستت خرامم سر ساغر دارم
نو بهار که طرازی بگل از نورود
گریه و دل زبرم کی زتو دل در دارم
به طرز بیدل در کابل گفته
ز بس چون موی چشمی با تو اینها ربط دایم
ندارم انقدر طاقت که نام ناله بردارم
از یز رنگ شرمیش میپرسی از هر گوشه نشین
که هردم چون شرر بیم تپش از کنده دارم
این گم قرست ها چون شرار خود میسوزم
که من ز اغاز خود انجام در مد نظر دارم
چو خود فروشی کرده ام با کم زنی سودا
بسان قطره در بند گره نقد گهر دارم
بسان کوه تا بار گرانجانی کشم اسان
بپا استاد واز نگین دامن بمکر دارم
ز پہلوی دل پر درد چون نور صفا جو شد
بناخن میتراشم بیضه دفتر سحر دارم
ز بس اینه سان در برم وصلش محو دیدارم
ز حیرانی نمیخواهم ز دوش دیده بردارم
درین صحرای معدومی چو پرواز پر عنقا
بهستی بچمان نیستی در زیر پر دارم
ز بس از خود گذشتم کم رفتارم در ستی
ز صد جا میخا چون شمع گر یککام بردارم
بپای خم گذارون راه عدم طی میکند طرزی
که من چون شمع از پهلوی خود زاد سفر دارم
این غزل نیز در جواب غزل او ان کابل گفته
بسان شمع اربس در گداز دل جگر دارم
بجای اشک طوفان چکیدن در نظر دارم
سیلاب غم از طوفان اشک بچشم
که من چون بحر موج آب و در چشم تر دارم
زجوش خنده عشرت گریبان چاک میسازیم
درین گلشن ز فرصت گرچه یکدم آن شر دارم
ز گردون تا که خون کوهکن چون بیستون خواهم
بگردن تیغ و برکف سنگ دامان برکمر دارم
ز بس آئینه سان در بزم حیران تماشایم
ندارم طاقت آن تا یکی از جای بردارم
زبس وصف لب لعل شکرخایش رقم کردم
زبان خامهام جای سخن برلب شکر دارم
دو چار حیرتم آئینه بند چشم حیرانی
ز سر این جلوه کشتن می من از خود کی خبر دارم
بیاد گلشن کویش دلم از خویش میر یزد
چو شبنم میکدازم یکسرا تا چشم تر دارم
دل کفر صنم سوی عدم پروازها دارد
ولی هستی ز پهلوی نفس در زیر پر دارم
ز نوک ناوک مژگان ان چشم گمان ابرو
نشان زخم ابنا دام بردل بیشتر دارم
دلم از آمد و رفت نفس طرزی بجان آمد
پس زانو نشستم عزم خلوت چون گهر دارم
بر طبق بیدل در کابل گفته
زان سان بوکثر آئینه بند تحیرم
کز نقش خویش خالی از مباد او پرم
از بس دواند ریشه نومیدیم خیال
گلهای داغ رسته ز باغ تصورم
با ناخن خیال چو آن طره واکنم
دانش ز دور خنده زند بر تبخرم
در بحر از کشاکش امواج فارغم
آن گوهرم که غرقه بحر تفکرم
آهم چو گرد باد شب گرد میکند
بر دل نشسته بسکه غبار تکدرم
در هر شکست جوهر آئینه رو نماست
در بحر حیرت دل خود بی بها درم
چون تیغ دارش درو گوهر نمیکشم
از جوهر خود است لباس تفاخرم
طرزی
۴۸۳
طرزی منم چو آئینه در بزم وصل او کز نقش خویش عالمی دائم بیاد او پرم
جواب بیخود در راه کابل گفته
بعشق آن جوان از بس ضعیف و بیخود و پیرم ز تحریک نسیمی میتوان کردن بزنجیرم
چه حاجت بهر صیدم زلف و خال خط سیارا نگاهی بس بود از چشم مست بهر تسخیرم
خط نفش غبار از آن کشم صیقل افتد ز جوش صیقل آمد مشق لوح تقدیرم
زبان خون بخش بالا این سخن گوید به پیکانش خدا را نقش کن نقاش تصویرم
درین گلشن تو ای بوم سرا با خنده هان گشا که من چون غنچه تصویر ازین گلزار دلگیرم
رقیب از کجرویها در اغوش تو جا دارد که من از راستی دور از برت افتاده چون تیرم
بیاد آن دو چشم سرمه سا نادم زدم ایدل بسان خامه دائم سرمه آلود است تقریرم
نمیدانم گره شد عقده زلف که در کارم که عالم شانه سان ناخن بود در عقده تدبیرم
گلستان میشود یک مصرعم هرکس که میخواند بهار رنگ گویا میچکد از جای تحریرم
ز شام طره او پی برخسارش بردم با غوش سحر انداخت آخر راه شبگیرم
چه پرسی ز سامان من بیخانمان طرزی کند در عشق او سیلاب غم هر روز تعمیرم
بر روش بیدل در کراچی گفته
بیاد شمع مشع از داغ دل تا جام میگیرم صفای صبح روشن در سواد شام میگیرم
بهر جائی که باشم جز کف پای تو بستانم کف خون حنایم ز کفش آرام میگیرم
زدم چشم خود کاش دلم شیرین شود هردم که من طعم شکر از تلخی بادام میگیرم
سخن از بوسه پیغام پیش بی تمیزان کن که من دشنام او را بوسه پیغام میگیرم
ز بس مخمور چشم بر در امیدوار یها بگوشم هر صدا آید نشان الهام میگیرم
کمن در هم بکس تاکه عنقایت دام آید که من هم صید مطلبها بردشنام میگیرم
ببندیهای اقبالست فرستن و دریغا اگر از آستان کویم هر چند بام میگیرم
۴۸۴
زکام امید پيمای عالم کام بردارم
که ماکام امید از لعل آن خودکام میگیرم
ندانم نامداران چین نمیر دزیر نام خود
که من همچون نگین جان میکنم تا نام میگیرم
ندارد حاجت جام و صراحی بزم ماطرز
پردطادرس نامم از پر خود جام میگیرم
بر طرز بیدل در کراچی گفته
بشکه تابد موج فکر نارسائی پیکرم
در پس زانو بخود پیچد سرا پا کوهرم
تاخیال چشم میگوش بز م جلوه کرد
جنبش بال پریا دست موج ساغرم
کرنه واری جیب هستی خود کل کنم
چون شره برخویش از صد جاگریبان میهم
کویز مدنهای پروار نفس وحشت کند
چون سحر از مستی موجو م خود آن سوبرم
خانه آئینها از بسکه لبریز صفاست
در درون خانه ام چون عکس بیرون درم
از شرار اشتن دل همچو شمع بزم یار
شعله آتش نماید دسته گل بر سرم
اخگر داغ درون از آتش بیتابی است
کستردسنجاب خاکستر بروی بسترم
بر جهان بی نشان آغوش کشانیم زما
چون نفس گریکدمی از نیستی خود بکندرم
سکه از انداز وحشت بال پر دارم در ساسات
از طپیدن مرغ دل پرواز بندد دربرم
در چمن از شوخی انداز ناز جلوه اش
چون کل از بیطاقتی پیش گریبان سیدزم
در خیال غنچه و بهای بهار ناز او
تا چوشبنم باد هستی میکند از خود ترم
آب را کر کوهر یکدانه میسازد صدف
لفظ را مضمون تراشد طبع معنی پرورم
طرزی از افسون بیرنگی بنرنگش هوس
هر زمان صد آسیا بمی نمک کرد د بسرام
از طبع خود فرموده
شور بحر عشق او چون در دل تنگ افکنم
من که ماند حباب از ضعف بر خودبشکم
از دلم ربب نفس تا گرد طوفان میکند
کبله از موج و تار موج رگها بر تنم
سکه در گردانم با یادرخش از شخص حیف
از زبانه آینه عکس خود دندان سنگیم
النسیم گرادی
۴۸۵
بسكردي چه شدکرچون نسیم ناتوان
از جفای مخبر سرب چرخ آسمان
بكه پیرامن مركزی قرار افتاده ام
چون سپند از بسکه مشتاق تماشا توام
دمبدم در پیش مردم آب میكردم چو اشك
بسكهتازی برین نامش حسرت میطپم
لیکن وقت امتحان صد لطمه بردریا زنم
نیست غیر سایتع توجا یی ما منم
پر نفس چون شعله بنود بال وحشت میزنم
در حضورت خویش را بر روی آتش میزنم
بسکه زدا من شرم خجالت ما د منم
كشته چون خارهای اندر پیرهنم
برطرز بیدل در كابل گفته
زتاب شعله خویت بسوز دل وطن دارم
بچشم جادویش دیدم نكردیوانه خواهم شد
ازان رو قطره خونی بررحم تبخاله می بندد
بجونیستی كجا از اسباب آسا
زبون اند و سامان رنگ غنچه پیدا شد
چوشمع از استقامت جام جم در دست من
جهان اندیشه تصویر خیالش محومیکردد
میان حرص و از ونفس شیطان انشد غافل
چنان داغ دلی دارم كه در مهتاب میسوزد
چو بیدل رستم طرزی زخود هر چند با شدم
امان چون شمع در بزم تو آتش در دهن دارم
كه پیش مه طلبم میكنم تا خودسخن دارم
كه چون انگار رنگ شعله در بر پیرهن دارم
نفس راجوش مینا بال خیال او طن دارم
نفس دردل شكم طح انداز چمن دارم
كه من روشن دلی در هر رگ کردن زدن دارم
كه یادش را بجای جان شیرین در بدن دارم
بمین طرزی که من هم خلوتی در انجمن دارم
تو خود پرسی مرهم نه كه من داغ كهن دارم
درینجا همچوكو هر خلوتی در انجمن دارم
بر روش بیدل در كابل گفته
کرناله بیادت ز دل تنگ برآرم
در محفل در دت زلب شیشه و ساغر
از روی خبر داز رخ چون كامه الرشگ
فریاد بجای شر رنگ برآرم
خون در عوض باده کلرنگ برآرم
صد بار چویاقوت پر از رنگ برآرم
از پنجه سیمین ول خویشتن خود آخر
چون شیشه می از بغل سنگ برآرم
گر حرف زبان راست شود با سخن دل
صد صوت پر از نغمه ازین چنگ برآرم
تا قصه دور وم نشود حرف مخالف
این نغمه ندانم بچه آهنگ برآرم
چون آین اگر تقدم از خود گذرم پیش
شاید که دل از زحمت فرسنگ برآرم
رنگین شده از بسکه بیاد تو دل من
زین باغچه یک گل بصد رنگ برآرم
گر بگذری از نیک و بد خلق چو طرزی
بی صلح دل از عرصه هر جنگ برآرم
بر طبق بیدل در قندهار گفته
صدای عشرت سازم نوای بار محقورم
تبسمهای زخم خندهای داغ ناسورم
درین خمخانه همچون می بیاد چشم مخمورم
خمار نشاءم موج شراب چشم انگورم
ز بس محوم نیرنگی بیاد جلوۀ حسنش
گهی چون باده ام ظاهر گهی چون نشئه مستورم
گهی بالا و گهی دورم گهی آصف گهی مورم
صفای پرتو نورم شرار شعله طورم
گداز آتش سنگم نوای نغمه چنگم
اگر گویم که میرنجم باین گفتار معذورم
شرارم نشئهام موجم خمارم بیخود پیمانم
خروشم نالهام چشم خونپیمای رنجورم
درین بازار پر غوغا بسودای تن آسان
بچنگ حرص پابندم بدست نفس مجبورم
گهی صلحم گهی جنگم نمیدانم چه آهنگم
بیدهای رنگم حیف باریهای مخمورم
بچشم کم مبین بر حال زار ناتوان من
که گر چون ذره ام پنهان ولی بسیار مشهورم
ز تلخی دل بجان آمد ز شیرینی لبم سوزد
هزاران نیش با نوشم نکوئی شان بدستورم
ز هوش بیخودی نزم بار بگوید
سخن خرمی کو ساقی که من بیمار مخمورم
جواب محمد امین جان عندلیب مخلص گفته
گاهی که من بیاد تو از خویش میروم
خود را ز خود بدوش خرقه دار خود میبرم
زان می روم بکوی خراباتیان زار
پیراهن صبوری ناموس میدرم
۴۸۴
مریضی بار من عیسی فرود شدیم من بار موی او بدو عالم نمیخرم
از آدمی بس است دو بار حاصلم هر چند همچو سرد درین باغ بی برم
هرکس ز سرگذشت بوصل ابد رسید در راه یار عقده فتاد است این سرم
بالم چو بشکنی که پریدن ز پر پزد بکشای شهپرم که ز دامت نمیپرم
سنگی ز سماجت غیرم هلاک کرد خم کرد بار منت بال هما سرم
چون کل کتاب زندگی من بیا درشت ای همنفس مپرس ز اجزای دفترم
با صوت چنگ راست نوائی نمیدهم از نغمه مخالف اغیار من کرم
تا چنگ غنچه دامن آن کل بدن گرفت چون کل ز غصه پیرهن جان نمیدرم
هر چند دل در آمدنش میتپد چنبه تا خود زمین نشود هیچ باورم
در مجمعی که جمع شود اهل معرفت طرزی همه چو شیر بود سرخ شکرم
از طبع خود در کابل گفته
بسان غنچه بر خود هر زمان بالیدنت نازم چو گل بر حال زارم هر زمان خندیدنت نازم
بیم غم در طعن و شتیم بان جفا گستر چو برک بید هر ساعت بخود لرزیدنت نازم
بصحن باغ چون طاوس هنگام خرامیدن بشوخی رفتن و از ناز برگردیدنت نازم
سرا پا ناز من از بس ادا و ناز میبارد بسان غنچه گلشن بخود نازیدنت نازم
ز طعن مردم بیگانه خواهی آشنایی کن بسوی عاشقان زار پنهان دیدنت نازم
ز جوش کو بگا شبها بکس با دیدنت کردم ز جوش کم سزائیها سخن نشنیدنت نازم
بت نا ز کزاج من ز جوشش کم داغها ز گفت کوی طرزی بی سبب رنجیدنت نازم
بر دوش بیدل در کابل گفته
اسیس دارد اغوشم بهانوائی ده نامم برنک بخت کل بیصد افتاده اوا نام
نپوشد سینه ام سینه جوهر را بحیرانی بسان بخر از بریدن کالبد شوخی آرامم
۴۸۸
ندانم با که گویم راز دل زین دشمن جانی که در هر کشمش طپیدنهای دل گردید غمازم
بیاد چشم مستش بسکه با خود گفتگو دارم چو مژگان سیاهش سر با لو در نیازم
ز بس وحشت کمین افتاده ام از بیجان بین بال طائر رنگ چمن بسته است پروازم
بباز گریه کر نالم مکن عیبم ز بیدردی که در کنج غم او ناله زارست دمسازم
بدام هستی موهوم پابندم نمیدانم چه سحری زا سنجا هم که معدوم است اوازم
جمال بینیازش عکس خود در ما نمیدازد بحیرانی اکرابینم طرف آئینه پردازم
سپر از کرمی رفتار ما بیجانمان طرزے چو نم وحشتم شو قم رمیدنهاست ناسازم
بر طرز بیدل در کراچی گفته
که داند خرتگاه سرمه رنگش شوخی رازم که زیر کوه سنگ سرمه خوابیده است آوازم
سراغ جلوه ای بی نشان رنگم چه میپرس که همچون بوی گل بیرون گلزار است پروازم
بهر صید زبون انداز پروازم نپردازد که عنقا گیر کوه قاف معدومی است شهبازم
بهر مژگان زدن صد اشک رنگین میر و از چشم که من همچون بهار رنگ بوی ناز گلنازم
چنان از بیخودی مستانه از خود میروم بیرون که هردم میکند موج شکست باده آوازم
بدست نیستی هر غنچه ام صد دسته می بندد ز بس در گلشن هستی ز حسرت اشک میبازم
ز عکس جلوه ای حسن بژ نگش که می بینم بروی بخت خود آئینه سان از ناز میتازم
خطوط هر رگ گل را بگلشن درس میگویم که من چون صبح دیوان معنی دیده بازم
بجو رندگی از پاکی طبع صفا پرور بسان موج از سینه زن باید شوخی رازم
بدعوی کمالات هنر پروردگان هر برا می سنگ قدرت در ہر شعر اعجازم
بر روش بیدل در کراچی گفته
دل از طرز نگاه او چنان مستانه میسازم که از کرد شکست موج می پیمانه میسازم
چنان معنی گنجایی و حرف فراموشی که خود را با دل و براشا بیگانه میسازم
دین
داغ انعام دو رخسار خوانده از یارم
محرم جلوه حسنی من آن صفت کراساوه
نیم او بیمار اما ز تاسف محرم الفت
ز حسن تیره روز می آنچنان دامن کشی دادم
ز حسن شعله رنگ او چنان سوزد و دل گیرم
ندانم با چه افون کرد چشمش مدرک تاکم
برون دشت امکان هم ز عیبی گرد جولانم
اگر زاهد زخاک کربلا تسبیح میگیرد
دماغ فطرت یکتایم زنگ دونی دارد
بکام میشه طرازی کس سراغ ما نمی یآبد
زدور گردش چشمش گهر پیمانه میسازم
که دل از پرتو این سینه ام پر شانه میسازم
نفس ها میکشم اما تن بین نجا نه میسازم
که همچون مرد مک از چشم خوبان خانه میسازم
که من از ان گرد خاکستر گل پروانه میسازم
که از هر دانه انگور صد میخانه میسازم
که من خود را بیاد خش انجیر دیوانه میسازم
بلی زانکو من هم سبحه صد دانه میسازم
از ان رو چون صدف با گوهر یکدانه میسازم
داغ شبنم با ر گرسنانه میسازم
بر طبق بیدل در کراچی گفته
گر در شکت رنگم و ماز بو و نمیرسم
من رسم پیش او که چه ز خویش میروم
زاده پردۀ حیا کوی نگو نمیدود
ز کلفدت سرکشان فیض نه گنجا جران
بر دلب نیر سکنان گوشه چشم کانی است
جلوه حسن بی نشان زنگ فسون نمیدید
چونگه گذشتی از عدد صرف حساب پاک شد
قطرت آوان من از تو مدد طلب کند
ریشه صفت نهال من رو بزمین فرورود
بر در بی نیازیت سجده جنیه از عرف
ساز تر نگ حیم قالب مو نمیرسم
شیم گر آب شد یک جو نمیرسم
موج می پیاله ام قالب جو نمیرسم
قطرۀ آب خنجرم تا بگلر نمیرسم
آبله پای شیشه ام تا بسبو نمیرسم
پاک خویش میروم باز با و نمیرسم
نقطه صرف وحدتم با یک و دو نمیرسم
قطرۀ آب شبنم بتو جو نمیرسم
کشت بدست محتمم تا بنمو نمیرسم
آب نگشته از حیا من بو نمیرسم
۵۰۰
شاید کم دماغ من طرزی سخن نمیزند من میکوچه وارسم چون میکو نمیرم
جواب صائب در قندهار گفته
خون میخورد بیاد لبت مردمان چشم شد گلشن از خیال رخت آشیان چشم
خار مژه زجلوه رخسار گلرخان هر یک چوشاخ گل شده در بوستان چشم
در هر نگاه چشم بیا زاست صد سخن فهم رسا کجاست که داند زبان چشم
تیرو کمان ناز تو از غمزه چنک افکنده در میان دل در میان چشم
رستم ززخم خاره مژه ورنه هر زمان بوسم نشان پای ترا با دہان چشم
کارم ز دست چشم بد یوانکی رسید یا رب خراب باد مرا خانمان چشم
روی ترا بدیده ندیدیم ای صنم هر چند چون نگاه تو ئی در میان چشم
طرزی بحسرت لب لعل پریوشان یا قوت ناک اشک د دار میان چشم
جواب صائب در قندهار گفته
زنجوش حسرت اغوش آن نسرین بنا کونم بسان ماه نو از خود تهی مانده است اغوشم
کز از ساغر خمر و چشم باده نوشیدم که پیش لعل میکون تو چون جام مد هوشم
عجب گر ناله ام زنک صدا خیزد که از حیرت بیاد آن لب و گفتگو چون غنچه خاموشم
نمی آغان کپی خیرا کوی میفروشی آیم میدانم نمیفهمم کرمی خورده هوشم
ہمان بهتر که از سینه مستان نهان ماند مکن بی پرده ام زاہد که سر جیب چاک بوستم
کند سر در سہی از طوق قمری حلقه در کردن خرامان چون بستان ایران به و شیم
بگوشم جنگ کلم ناله کمتر کن به گفت لب از فریاد چون بندم که پیچہ مضطر بنوشم
زنی آتش بجان طرزی که می فغان کش سوزان چون سپندم تا زغم پر خطره در گوست
به روش بیدل در کابل گفته
چسان چو گل کند عرض نیاز یار حموشم که رنگ جوہر طاقت گداخت بار خو دوست
نجار
۴۹۱
مبار سرمه فروشد دل شکسته عاشق چو طبع چینی نو درلیت ناک مجروشم
چوتارهای ثره وقت گریه در ره عشق ز بار درد خم روی یار ابله دوشم
بند کم نفس بینوای محفل یاسم بکرد سرمه خروشد غبار صوت نخوشم
مکن تو بر سجاده پیر پر او است که طره جلوه نور ده رنگ ساغر پوشم
زفیض خاطر اسوده بهار تبسم همان چو غنچه گلزار ناز عشوه فروشم
نبرد جوش تمنا شراب صل ز طرازی چو خون حلق شهیدان بیدیت همه جوشم
بر طبق بیدل در کابل گفته
بیاد لعل میگون کسی پیمانه مینوشم که در محفل بدستی خود افتاده مدهوشم
بسان شمع کرم آب سرو از خجلت پشیش خرامان در چمن اید اگر سرو قبا پوشم
زبین درس خموشی خوانده ام لعل خاموت بسان غنچه تصویر در پیش تو خاموشم
بزیر خرفه پنهان باطنی آتشفشان دارم بچشم کم مبین ظاهر اگر حیث پوشم
ترا با ما دیدم دوش در پیش رقیبان چگونه بگذرد گراشت جهان از درد گوشم
شدار موی سپید کوش عظم بیشتر کویا که آورده برون است اصل این پنبه از گوشم
فراموش کار من منگره به رسم و فا دار نکردی یا دم و هرگز نخواهی شد فراموشم
دل اسایم اغوش ضیا کرد و همه عضوم اگرائی زروی مرحمت یکشب در آغوشم
رد در یاد تم زین خاکدان یارب خودمن بخاک آستانت کر ہوای خلد مفروشم
با چه مست لعل میگون کسی طرازی بسان بخودی در گوشه افتاده مدهوشم
بر طور بیدل در کابل گفته
چون می بدست ساقی بدست میکشم مینای مه سپر پیکدیت میکشم
در قلزم خیال عبث غم خورده ام ماهی مجر ر از ماین شت میکشم
شهباز همتم همه عنقاست صید او ان معنی که کس نتوان بست میکشم
در محفل خیال تو چون شمع دمبدم
هر صفحہ که نقش ترا میکنم رقم
دست ادب بدامن نازت نمیرسد
تا نیستی بداغ دلم وار رسیده است
طرزی خراب مصرع بیدل شدم که گفت
سر زیر تیغ ناز تو تا مست میکنم
چون سبر سحر چشم قد پست میکنم
جائی که دامن تو کشم دست میکنم
دست طمع ز هر چه بودست میکنم
تصویر شیشه در بغل مست میکنم
با تغییر قافیه بر منبع همان غزل گفته
گاهی که ناله را ز دل تنگ میکنم
چندان رسیده ام ز بد و نیک روزگار
دارم خیال بزم حریفان باده نوش
مانند نی تا که سبکبار بگذرم
ناگشته ام ز صدر نشینان پیر دیر
مردان بناک صبر کنند پای حرص
از ناز کی شود بدن چون کلت کبود
از عکس شخص خویش جبین میکنم ترش
در وادی که جاده چو تار نظر دود
قانون شناس زمزمه پرده های درد
طفل دلم چو ست کند نوک سینه را
تصویر نوک خامه نقاش قدرتم
جای شرر صدا ز دل سنگ میکنم
چیزی که میکنم زجهان جنگ میکنم
در دست شیشه در بغل چنگ میکنم
طی کران جاده کاهنگ میکنم
سردار تاج و پایی اورنگ میکنم
من هم بدوش فقر از ان سنگ میکنم
چون در بغل خیال ترا تنگ میکنم
جای صفا برآئینه زان زنگ میکنم
من تا بد امن قدمم لنگ میکنم
داند که من نوا سنج آهنگ میکنم
کی ناوکت برون زدل تنگ میکنم
طرزی نفس بدون پر رنگ میکنم
بطرز بیدل در کابل گفته
بصد خمخانه می پر نشد یک ساغر عشقم
بصد خم نشکند رنج خمار ساغر عشقم
نمیدانم چه مستی ریخت یا رب در سرعشقم
نمیدانم چه مستی گشت یارب رهبر عشقم
بجوشم
تو بحکم خاطر آشفته ام وضع پریشانم
بدیوان دماغ اندیسگان سطر فرستم
بافتاد و دولب شر ساز امکان میسازد
نه هندو میشناسم نه مسلمان کافر عشقم
کمی چون داغ میخندم کهی چون تخم میگیم
بتیغ از تار می چاک تا جوهر مشقم
زتاب صل سیتانم زسوز بجر عرانم
شرار داغ سودایم سپند مجمر عشقم
وگر در رنگ پنهانم دگر آب نمایانم
بخود خود را همی بینم بلی روشنگر عشقم
شبار و ناله سردم بهار چهرۀ زردم
نمک پروردۀ دردم بجان مهور عشقم
بدست ناله چون نالم پراز خون همچونی خامم
سر پستی حالم کتاب تفکر عشقم
نمیخوب بیدل درشق حیرت سمرهم طرز
صفای جلوۀ آئینہ روشنکر عشقم
جواب بخود در کابل کفت
ندانم جهت ما ازلفت تبه کشته است احوالم
شکسته شیشه ام مردم بحال خویشتن نبالم
بسان خاطرم از غم غبار آلود میگردد
مقابل کر شود آئینہ بار شستی تمثالم
خدا را گوشۀ چشمی بمن ای پیر میخانه
که از بس بیخودی چون چشم مست یا در بخوالم
اسیر جوی صیاد خودم در نه چوبوی کل
قفس مانع نمیگردد ز پرواز پر و بالم
چومیری ز احوالم که اندر آتش عشقش
زبس گداختم زنجیر گردن گشت خخالیم
بیاد شرین رخساره ابرو کمان بیدل
ز بس بچویش پیچیدم بسان دانه خالم
ز عشق قامتش از خویش تنها چون الف گشتم
بیاد جیم زلف اور مخم خم گشته چون دالم
نمیدانم کجا همچون کبوتر صید و کردم
که باز امشب چو شاهین است چشم او بند الم
بمغزش از دل صد چاک طرزی حید تیر
خدنگ ناز آن ابرو کمان کرد است غربالم
بطرز بیدل در کراچی گفته
نمع سان از بسکه کر می دانت داغ بسلم
شعله سیکرد در رطوبت مهر داغ بسلم
طرفه مظروف جگر خواران حسرت دیدست
میچکد برجای می خون از ایاغ بسلم
بزم ما حسرت نصیبان نیست هم بی سازوبرگ
تیغ خون آلود قاتل شمع چراغ بسم
سوی گلشن رنگ کل سعی تلاش رنیست
قطرۀ خون قفسر باشد در صلاح بسم
تابهار تیغ او خندید بر حال دلم
لاله خون آلود می روید ز باغ بسم
تیره روزان و فادار روز روشن در فغانت
روشنی چون مرده کت و ید زاغ بسم
همچو موج باده رنگ جام عشرت میکشم
سرخوشی از بسکه جوشد از دماغ بسم
استراحت بسته دامان جیب نجودیت
چشم حیرت میشود کنج فراغ بسم
سرخ رویی پیش تیغش آبیا رز نگیت
رنگ خون بات کل ایجا رباغ بسم
بسکه پر خون شد دلم طرزی بیاد تیغ او
لاله خون آلود میروید ز باغ بسم
جواب شوکت در کراچی گفته
من از ناز کمر احیا از ان باشیشه در جنگم
گرا و از طپید نهای دل اندور یدنگم
ز بس رنگ بهار این چمن دارد پریشانی
رودرنگ حنا از کف چو گل نادانشو در رنگم
با فسون پریزادان نگیرد شیشه ساز انم
سپوش آگه ز برویم که من چون ششه نیرنگم
از ان روزی که دامانش بکف اند از یکر فتم
شود از غنچه رنگین تر اگر شب در قح چنگم
اگر روزی مراران فتاب ناز بنوازد
بجای نغمه بوی گل براید از رگ چنگم
چنان کسار از با وش طلاوتی در بغل دارد
که خون یک برگ گل چکد از هر رگ سنگم
دلم از بسکه ذوق میکشی بی تاب میلازد
صدا شد قسقه مینای پر می بر لب سنگم
خود آن سوی عدم گردم هستی رنگها دارد
پس از زنگ اسیرانم بهار نشئه ننگم
غبار غیر چون ضعفوت دل جاکند طرزی
که یادت غنچه میکرد و ز تنگی در دل تنگم
از طبع خود در شام گفته
بگردن چون سلیمانی ز مین زنار می بندم
که بهر باد کار او بساخن مار می بندم
مرا چون طره زان اشفتی بر کرد سر گرد
که من از پیچ و تاب الف او دسار می بندم
بزوی
بوی غنچه آوازه حسن تو بکوش می آید
که بر حریم سفر چون گل بگردن بار می بندم
صدا رنگ و فسون هر شبخ از خون میگیرم
که تا خود را بسان گل بران دستار می بندم
اگر چون موج نی کردد بخود پیچم گزین سیم
که نقش بوسه چون ساغر بلعل یار می بندم
بکر دوست مرا قدرت که شد در کل حکمت
که من بر نقش می بندم همان بیکار می بندم
بیاد ش آنقدر سر شار در حیران به بستم
که در بزم وصالش چشم از دیدار می بندم
بزیر گونه سخن جان معانی فهم دانا دل
دهن از حرف میدوزم لب از گفتار بندم
منم آن نخلبند گلشن معنی که از شوخی
بهار غنچه رنگین بنوک خار می بندم
بهر موشگافی بسکه استادیوی دقم
بیک مو صد هزاران معنی بسیار می بندم
بوی حسن خلق نوجویان همین طرزی
چو بلبل آشیان در دامن گلزار می بندم
از طبع خود در شام دمشق گفته
ازار بسکه زان گل رخسار میکشم
جای نفس بسینه لب خار میکشم
از بس بسیکی تو تنها نشسته ام
غمخانه تو بر رخ دیوار میکشم
در روی جام و ساغر و پیمانه شراب
خمیازه با بیاد تو بسیار میکشم
کوه گران الفت دنیا چه سان برم
کز بار باد ناله من آزار میکشم
از اشتیاق آن خم ابروی چون کمان
من بال و پر ز شوق چو سوفار میکشم
هر شب بشام تیره بخود میروم فرو
چون خال صبح سر ز لب یار میکشم
با لفظ عین نقطه کردد بحرف دل
من خط بگرد خویش چو پر کار میکشم
من قطع آرزوی ازان روز میکنم
عقد گهر برشته این تار میکشم
فارغ ز سیکی لب جام و ساغرم
تا می ز اشک دیده خونبار میکشم
آزادی سرو ز باری که بی برست
من حسرتی چو نخل ازین بار میکشم
طرزی بهار غنچه ندید است این ستم
رنجی که من ز دیدن گلزار میکشم
حسن شوخی کرد من خود را بما و من زدم
در کنار بوی کل خون درین کلشن زدم
در ره ملک فنا از جیب اظهار ظهور
تا نفس کردید کند خاکی بچشم تن زدم
خود بخود میسوخت دل من هم زحسن شعله خوی
اتشی برداشتم بر روی این کلخن زدم
از کمالات هنر تار است و در دو شتم
سکه جوهر یافتم بر خاطر روشن زدم
امد و رفت نفس خاکسترم بر باد داد
بر شرار تشویش خاموش خود دامن زدم
تار موز عشق خواندم از لب سار تو
بوی یوسف خواستم حرفی بپیرامن زدم
رنگ هستی مرا آن سوی امکان کرد است
همچو نکهت اشیان بیرون زین کلشن زدم
بر در دلها کدائی وضع سامان غناست
من در شهر معنی پای در هر فن زدم
تارسد در پرده کوش کرانغایان راز
بر در زنجیر حسرت حلقه بر شیون زدم
تا که بزم سفیده را طرح چراغان افکنم
شمع داغی سوختم سر رشته در روغن زدم
بی لباس می آلودش بزم میکشان
جام را از پانکونده شیشه را کردن زدم
از تمنای دهان و عارضش طرزی بیدل
کل بر روی شاخ بستم غنچه بر کلمن زدم
از طبع خود در شام گفته
ذره داری کر بخود بالد دماغ بسمل
بر سر خورشید ساز غرا باغ بسمل
شمع افروزد اکر تیغ تو در محراب زخم
خانه مه را کند روشن چراغ بسمل
بسکه ان صیاد دارد اشتیان کشتنم
با چراغ تیغ کردد در سراغ بسمل
از بهار برق شاداب دم شمشیر او
غنجهای زخم دل خندد باغ بسمل
جای جوی کل دمد از دامن کلزار تیغ
یکدمین خند و اکر کلش با غ بسمل
کر بیاد آب تیغش زخم دل نوشد سزاست
جای موج می چکد خون از ایاغ بسمل
هر رکت خونش خم کیسوی سنبل میشود
شاخ تیغش کر برآرد سر زباغ بسمل
کشتگان
تشنهگان عشق را طرزی پر پرواز است از طپیدن میتوان کردن سراغ بسمل را
بر روش بیدل فندار گفته
زروزگار وفا خسته بسکه ناکامم
بسان زهر شود شهد ناب در کامم
چنان خراب مراکرده گردش ایام
که سخن خانه گذشت از لب با مم
ز بس نشتر غم بسکه بر جگر خوردم
مشبک است جگر همچو چشم بادامم
هزار گونه دعا گویشم ز صدق صفا
دو لب اگر بکشاید ز بهر دشنامم
ز شوق آنکه مرا دانش بجنگ افتد
چوچشم میروا ز شوق دیده دامم
چه شد بدور سرش کر هزار ره گشتم
که آن غزالهوشی نمیشود را مم
رفیدهام گذشته از ان سبب هرگز
که نیست هیچ روئی حاصل نامم
بر طرز بیدل در قند هار گفته
ملول خاطرم از مضمون وضعف الحال ایامم
صداقت خوانم صورت احوال ایامم
ز بس کتب بخیر کردهام در مکتب عشقت
سراپا حیرتم آئینه احوال ایامم
ز وضع بی ثباتیهای ایجاد وجه پیری
بشه راه فنا بازیچه اطفال ایامم
بسان شمع سر تا پا زبانم لیک خاموشم
ز بس خامش بیانم بازبان لال ایامم
بگوش حیرت پیش طپیدن قد از بادم
بزیر خنجر او بسمل بال ایامم
بیاد قامت سرو بلند فتنه انگیزش
چو قمری ناله گردم ناله گشتم مال ایامم
چو دوران کرزان زکر د شکر دون پرین
ز بس دارم تسلسل در دل و سال ایامم
درین غفلت سراچندان گرفتاریم که پنداری
بطول آرزو پارسنگ آمال ایامم
بیاد بوی پای نگارین کسی طرزی
ز بس پیچیدهام بر خویشتن خلخال ایامم
جواب محمد امین جان عندلیب تخلص در کابل گفته
ر بس از بزم وصل انچهره سان بخویش حیرانم
زطرز جلوهٔ حسنش بنجر حیرت نصیبانم
زوضع وحشت سرگشتگیهایم چه میپرسی
جهان چون مردمک تنگی کند برگرد جولانم
چه پرسی از ثبات دست و اجزای ادراکم
که چون ایوان گل با باد برخیزد پریشانم
چنان از شرم خار تو گل آب از خجالت شد
که جای آب اشک کل روان باشد بدامانم
ز بس حیرانم از طرز نگاه چشم مخمورش
نمی آید بهم آئینه سان آغوش مژگانم
سرشک از هر بن مژگان من فواره سان ریزد
فشار دیده ترگر بهم دامان مژگانم
بیاد طره آشفته اش حالم چه میپرسی
رود چون موج هر عضوم ز خود در بی سروسامانم
چنان در سخن از سعی خاموشش فرو ماندم
که گویا میکند آئینه را طبع سخنرانم
بیا و طرز حال اهل مشرب را تماشا کن
که دل چون غنچه پر خونست من پیش تو خندانم
چو طرزی تا ابد بیرون نمی آید ز حیرانی
مقابل گر شود آئینه پیش چشم حیرانم
به طرز بیدل در کابل گفته
چو تخم سبزه ام در خون طپید کل از غم شبنم
صباہر جا کف گل زان میکندارد در میبستم
نباشد غیر اشک آه در چشم لب عاشق
بود آری همین آب و هوا در عالم شینم
نمی دانم که از یاد که میریزد سرشک من
که از شوخی نشیند پیش چشم پر نم شبنم
چو خوی بر قطره اش میرسد ختی زبان فریادش
کسی کو از گداز دل بر آید همدم شبنم
چنان تردامنان را ساز عشرت روبراه باشد
که بتواند رگ گل نفهمه زیرو بم شبنم
گداز دل هزاران تخم در هر بیان دارد
بلی یک مهر عنوانست نقش خاتم شبنم
چه پرسی پاکی دامان شبنم را ز بوی گل
که کس چون غنچه سر بسته نبود محرم شبنم
گرانی زهر براش فگن صبا ہر دم
که همچون شعله بتیابست در کارم شبنم
پیش باد طرزی محو چون بیدل شود از خوب
بلی خورشید می چیند بساط مبهم شبنم
بر دوش خواجه حافظ در قندهار گفته
مپرس ای همنشین از حال زار چشم خونینم
که جوشد لاله زار از جویبار اشک رنگینم
فغان
فغان زان مسلمان ای مسلمانان که در یکدم
دو زلف کافرش اکف بود دین آیینم
بگوشش مار چون دیدم فروزان گوشوارۀ او
طلوع از مطلع ماه درخشان کرده پروینم
بی آزارم با خیزر شیند چو برخیزم
بقصد کشتنم با خصم بر خیزد چو نشینم
ز دام عاشقی عمری رهائی داشتم لیکن
شد اکنون از مرغ دل اسیر چنگ شاهینم
شود حور شهید از کاشانه تاریک من غایت
شبی گر ماه روی یاد کرد و شمع بالینم
بخواهم کرد ترک محفلش گرما برا و طرز
بخلی همچو فرهاد ار بر اید جان شیرینم
جواب محمد امین جان در کابل کو
کی زمن پنهان شدی تا من ترا پیدا کنم
من کجایم تا ترا در خاطر خود جا کنم
گر بکوشش سنگ نام لعل سیزابش برم
در رگ خارا شرر را آب چون صہبا کنم
نا صید خود گرفت ارم بیابان خانه است
ور نه خود بیرون برایم خانه را صحرا کنم
بحر از خجلت بجیب قطره پنهان میشود
گر بکشم چشمه نیر بحشتی در پا کنم
زان مقابل با صفا طبعان نمی آرم شدن
چون باین تمثال زشت آئینه را رسوا کنم
کر برای بستن معنی پر و شاهین فکر
صید مضمون را بیرون از بیضۀ عنقا کنم
من که خون اشام دردیم نظم با غیر تست
زان بجای باده خون دل امین مینا کنم
جام خالی زان تمنا با دۀ عشرت کشد
باش تا من نیز چندی خدمت دلها کنم
طاقت دیدن ندارد چشم از ضعف نگاه
بی کل روی تو چون مژگان زیم بالا کنم
از امل تخمی که با خاطر با توام است
زلف طومار پریشانی رس چون وا کنم
با دل روشن سیه روزی بیجا میکشید
تاسان مرد یک در چشم مردم جا کنم
طرزى چون بزرگی ما دید میکت عندلیب
عکس زنگ لحن آئینه را رسوا کنم
بردوش بیدل کا بل کو
بیشتر نقش نیم چون تما شا میکنم
همچو ساغر خط خمیازه را انشا میکنم
هر یکه طره جلوۀ قدشین تماشا میکنم
از هوس در بزم چون مینا گلوا میکنم
از سبکروحی بس که از پا افتاده ام
چون نگه در چشم مردم جای خود وا میکنم
سوی بزمم جلوه گر اید کر آن بالا بلا
پیش او چون جام زحمت مهیا میکنم
بسکه چون ائینه رو د چشم حیرت دوختم
خود بخود خود را بچشم او تماشا میکنم
پیش یاقوت لبش چون حال دل سازم رقم
برزمین خط غبار عجز انشا میکنم
من بنشان آن دهن از هیچ پیدا میکنم
عقده باریکتار مو شب وا میکنم
بسکه از باریک بینی چو مو گردیده ام
در میان دل چو باد آن میان جا میکنم
طبع نازک بس چو حاتم نا گرد خون میکند
شکوه نازک مزاجیها چو مینا میکنم
تا بکی از قطره گی در بحر خجلت گم شوم
میکدازم کو هر دل سیر دریا میکنم
چون حنا عمریست خونم پایمال عاجزیست
انتخاب بوسه زان خاک کف پا میکنم
تانسوزد پرتو خورشید هستی پیکرم
بر سر خود سایبان از بال عنقا میکنم
جام استعداد فطرت زهی وسعت تهیست
چون تنگ ظرفان از انروی تقاضا میکنم
هر چه باداباد از مستی به پیش چشم جام
پرده روی پری از ناز بالا میکنم
انقدر در بحر گمنامی نفس دزدیده ام
تانسوس نگرا بمیگرد دجل پا میکنم
اختیار هر دو عالم کر بدست من دهند
با یکی تار سر زلف تو سودا میکنم
اسم حرف ہستیم باشد معمای عدم
لفظ ضعیف را باسم این معما میکنم
بسکه دل آمد بجان از جان کند حیائی مکن
به خود میرنم کر فدیه پیدا میکنم
زخم دل پیکان اور در مکیدن آب کرد
همچو گل این غنچه را طرزی طبا میکنم
بر طرز بیدل در کراچی گفته
بسکه بهر گم شدن از خود بخود جان میکنم
از رخ آئینہ عکس خود بدندان میکنم
بهر لیلی جان کنم کان تن پر سنگ سخت
نقب سنگین را بجان از گنده دندان میکنم
تا کجا
تا کتاب جلوهاش مبلغ دل برم
جوی آن بهر که بانوک مژگان میکنم
کر زبان لب از طمع در پیش فرون بازوا کند
از تن و دندان سوهان پنچ دندان میکنم
درجای جان کنی مردانه فرهادم که من
بهر شیرین جوی شیر از کندن جان میکنم
زشت از اغفالی عشق بان معلم جوی
کوه غم از همت مردانه آسان میکنم
از سکباری پشم نمیسکو یارم بر هوا
رود از خود میروم دل را بکیسان میکنم
نبت آسان دل ز عشق خوبستان برداستن
از تو تا دل میکنم جانرا تبادان میکنم
پیرن جانرا برون از چاه تن می آورم
جذر و زنجیر و بر این کهنه زندان میکنم
اصد من در باز قحط آبرو و طنزی مپرس
من بصد تلخی برای آرو جان میکنم
در روش بیدل در گر اجی کنه
چون کشمع اصلاح بی درد میکنم
از پای رنگ رفته خود کرد میکنم
این رفت و آمد نفس گرم و سر چیست
داغ کباب دل بنفص سرد میکنم
مانند برگ زرد شود روی سرخ من
چون یاد روی مردم نامرد میکنم
چون رنگ زرد حبست بکل لحظه خزان
من نیز رنگ رفته ره آورد میکنم
یار قابز و رفص میکشم بدوش
کاری که هیچکس نتوان کرد میکنم
تعداد کثرت نفس او راقی زیادست
بیخویش صفر میکشم و فرد میکنم
پای تکش دل پسراغ گذشتگان
تبحاله را از ابله پر ورد میکنم
هرجا که میروم بخیالش زخو دروان
در رنگ و بوی کل بحمن کرد میکنم
کردی کل زنکس رخش سرخ میشود
من هم رخی بدرو غمش زرد میکنم
کرم است دم مژادی و بیدل انیس من ام
شیری که چون محتر مفس سرد میکنم
بطرق بیدل در کابل کنه
جامه هستی بدست نیستی نه میکنم
بنفس می پیچم و این رشته کوته میکنم
۵۰۲
کارگاه هستی من جامه باف فانیت تار و پود این کتان از پرتو مه میکنم
همچو شمع از زندگی در حرف عذر دل گذشت کز ترک کردن به این رشته کوته میکنم
گرد می سر در گریبان تامل و اکشم یوسف معنی برون از قعر این چه میکنم
این دل اگاه را تسلیم غفلت میدهم شخص معنی را چو غول از راه بیره میکنم
دفتر هستی باور نگران دارد حساب یکی یکی را صد شمارم بث ده میکنم
یکرد امبا سجده سان نقش جبین افتاده ام جبهه سائی پیکر پیش نگاه میکنم
از لباس عاریت از بسکه دلتنگم چوک صبح میپوشم بیارد شام پس ده میکنم
محرم راز دلم کی بانفس همدم شوم چون بدربان می نشینم صحبت یه میکنم
در ره یاد خیال ان بت محمل نشین در رواق چشم روشن طرح خرگه میکنم
طرز می نکته طو ما ر عزت خوانده ام سر برای سرفرازی خاک در که میکنم
بر طرز بیدل در کراچی گفته
از نفس تا چند شور ساز با طل مشنوم دم فرو خوردم کجا داغی از دل بشنوم
استراحت نیست تا دل از نفس دارد طپش از در احرف دراز یک منزل بشنوم
بی نشان در گرد امکان بسکه سنگ جمله بجت حرف لیلی کوچه داواز محمل بشنوم
میکنم نالامکان پرواز از پهلوی شوق کر صدای شهر شمشیر قاتل بشنوم
از طپشهای زبان شعله میتابد سمع بیقرار بهای شور نبض محفل بشنوم
بائن اسانی چه نسبت بیقرار عشق را موجم و از دور حرف بام ساحل بشنوم
با طپیدن دست افشان کندم از خون و کر صفیر بال خون آلود بسمل بشنوم
ازین هر موی نقص عافیت دال اسد از زبان پشه مان کرنا م غافل بشنوم
یک سرا پا در دیم در د باغ و دل پیچیده ام گفتگو ی مردم بیدرد مشکل بشنوم
همچو شبنم اب میکرداندم شرم کرم نیست نام انقدر تا نام سائل بشنوم
با
۵۰۳
بلکه طرزی انفعال انشا پر مضمون کنم آب میگردم بمهر که شعر بیدل شندوم
جواب شوکت در کراچی گفته
چندان بپشت لعل تو از هوش میروم کز خود چو موج باده بصد جوش میروم
عشبی که از سبب کسوت صفا در بزم پادشاه نمد پوش میروم
از بسکه ریخت آن مره ام شدنه کلو چون مردمان چشم تو خاموش میروم
تا در چشم مردم اهل نظر شدم برپشت پای دیده و خاموش میروم
کوشد در تبداوج حزنم تا چون صدا بدل زده گوش میروم
در جستجوی کوهر نایاب خویشتن از خود جواب مست بصد جوش میروم
گر ذو شوم جو س که مفتم نمیخرد چون در بزور زر بدرگوش میروم
کر لعت انجبین ز سرم هوش میبرد امروز کر رفته ز خود دوش میروم
تا تند ہی زختش دل چاک چاک من همچون غبا بقد تو همد وش میروم
در چشم مردمان نظر در میان چشم چون سزنه نگاه تو خاموش میروم
زانست در ده که مرا کرم کرده است یکقدر جوشش انسر سر وش میروم
از راه موج پی به کسر میبرم مدام از جانب سحر به بنا گوش میروم
فیض سحر ز وصل شب تار یافتم از شیر خط بطرف بنا گوش میروم
طرزی ز خود رسیده و در بسکر از صفا مانند موج بحر ز آغوش میروم
از طبع خود در بیت المقدس گفته
چنان داریم از شومی بر دوش حشم دادارم که من چون سایه در مژگان حرم ارحبان دارم
بوی تنگ کهارنگ خون زندگی بکوشم بگلشن زبان چو کل نمک شات بی تفاداران
خورشید انسنیم روز من روشن نمیگردد که من چون سا بیا خود تیره روز می زره ها دارم
زاین بیتاب مردم چون سپند از جای بخیرم که من از حسن گرم یار آتش زیر با دارم
۵۰۳
چسان با یاد شخص غیر در جان همنشین گردم
همان بر خاطرش آیینه سان یک شخص میبافم
بیا و دیدنش آئینه سان بر خویش حیرانم
بغل وا میکند عکس رخ او را چنان در بر
بوزن قدر تمکین گرچه چون کهسار سنگینم
بعین سرخوشی مانند چشم یار بیمارم
چو لا باشد تهی جیب من از اثبات الا الله
چه حاجت اینکه ای ظالم بر آزارم کمر بندی
ازان در کت کن گل همچو سکت بوده ام طرزی
که من چون سایه از خود یک قدم دور امیدارم
چه شد خود را بمان عکس بادی آشنا دارم
باین بیطاقتی تاب تماشایش کجا دارم
که من از شرم چون گلزار در ویش حیا دارم
کنم تا بار خود بر دل سبک ذوق صدا دارم
که روز و شب بزیر تیغ ابروی تو جا دارم
ز بار خجلت هستی خود قد دو تا دارم
که من جود دشمنی چون نفس سرکش در تقار
که بر حسن ادا ز برگ گل آنجا دارم
بر روش بیدل در کراچی گفته
افروخته از حسن تو تا شمع نگاهم
از خجلت تر دامنی خویش چگویم
از حسن رخت کرده زبس کسب نزاکت
چون خضر خط سبز توام عمر فزاید
در دشت شب تار رخ روز نماید
پیروی تو گر بر رخ گل چشم گشایم
سدت میان من و تو این تن خاکی
عشق تو به گردون مگوکب بسترم
چون صبح کند نفس مرغ شکارست
در دست ملامت شکم سنگ ملامت
چون شمع بی جاه ز بس سوخت دماغم
از شعله زند ماز ببرز نگاهم
از جمعه چکد جای عرق شرم گواهم
از سیر چمن ابله شد پای نگاهم
از چشمه حیوان ده بهر عمر گیاهم
در دامن خورشید خرد روز سیاهم
برگشته خله چون ثمره در دنگاهم
خرسنگ همین بینش است براهم
در دامن شب جلوه کند مهر و ماهم
از بسکه رسا پست ناله آهم
شخص خجل مفعل عذر گناهم
گلدسته بسبر شعله زد از حسرت جاهم
نور چشمه
خورشید رویم میکشد از دهن چاه
من سایه افتاده درین چاهم
اسند دماغ است بس خاطر طرزی
بر حلقه زلفت بود پشت پناهم
جواب ظهوری در کابل گفته
گر باردیکنا حسن دیدم بدیدن دهم
چون شرم نظاره را جیب دریدن دهم
زیر قدح او خمار انسان شمع سان
پای بدامن کشم سر بریدن دهم
نادید میکند رشته نظاره ام
گریخت دیده را رخصت امدن دهم
شب شمشیر او کر بسرم میکشد
رقص چو بسمل کنم تن بطپیدن دهم
شوق ز افسردگی پای بدامن کشید
طبع جنون تاز را پای دویدن دهم
دیده افلاک را سرمه بفرکان کشم
او جهانیوندر اگر کشیدن دهم
در پر عنقای زار صید معانی کنم
گر تند و نظر بال پریدن دهم
بر دهن غنچه من کوه بدخشان کشم
خون جگر خسته را خون بمکیدن دهم
خون جگرها چکوچون بصراحی شرب
کر نفس ناله را نیش خلیدن دهم
رو ددون همچنان حلقه صفت نانکی
سلسله جبان شوم قد بخمیدن دهم
طرز دگر ساز کرد محله طرزی بیا
تا که بخشم عدو سرمه دیدن دهم
جواب بیخود در کابل گفته
بس بدار سینه هیهای دل برد است از جایم
چو رنک رفته اوازی ندارد ماندن پایم
یادینی اسیر بس هر جا میروم مردم
بسان آه از خود بر کت نهادارد و نعضایم
ندارام نشام مارا بسنگ شیشه جای بو
مپرس از بخود بهایم مپرس از جوش دو دایم
بک پیمانه ام رنک دو عالم فیتی جوشد
پری بیرون دواند بسکرهای اوه صهبایم
درون دردی مخمل ز غفلت چند میکردی
برون دارو و صحن جلو با صد کو نه لیلایم
بس کنجیر سفت نشناسم در نفس و ارم
بطاق سینه جای دل بکندار ند مینایم
در پرواز ضعیفهای دل غافل مشو ای گل
چو شبنم دامن خورشید گردد طاعت جانم
نطقش کر چه یک عالم هوس پروازه دارد
ز چشم او بغیر از یک نکه نبود تمنایم
زبان غنچه در کلزار با خود این سخن دارد
بساط یک چمن چیدست با خویش می آیم
ببزم وصل او از بیخودیها چون سپند آخر
فغان این دل بیتاب طرازی کرد رسوایم
بر دوش بیدل در کراچی گفته
جمعیت دماغ پریشانی خودیم
اینه دار حیرت حیرانی خودیم
دستامید ما بندامت نمیرسد
دندان کز یاس پشیمانی خودیم
فرد مذهب فنا کردم انتخاب
شعرب ضی دیده قربانی خودیم
حرف فنای من بسخن جان تازه داد
نقص کمال طرز خندانی خودیم
مانم همان نقش نگین کج نوشته اند
واژون طراز خط پیشانی خودیم
دانسته ام که هیچ ندانسته ام بخود
بقراط جهل دانش نادانی خودیم
غرقم بحر معنی نفس در کشاکش است
همچون حباب کشتی طوفانی خودیم
جز رفت و آمد نفسم نیست دستگاه
سامان کار میرو سامانی خودیم
طعم کتاب کا کل شفقت جمع کرد
شیرازه بند وضع پریشانی خودیم
چون شخص عکس خود بخودم تارمی نیست
امه ا یم و بخود حیرانی خودیم
توحید کویم و بتلاش بت زریم
حیران کار و بارسلمانی خودیم
هر چند اد گم نرسیدم ز دست جهل
طرزی نشان کوه سلیمانی خودیم
در عین شباب در قندهار گفته
خراب مست دو چشم سیاه جانانم
بیا د زلف پریشان او پریشانم
ز دوری قد بس غن دل مدامن ریخت
که کرد رشک چمن گشت جیب و دامانم
بزلف خم بخم یار تا دو چار شدم
چو مار سر زده دایم بخویش میجانم
در زلف
دوزلف خم شده در گوش او چه میگوئی
مقصد کشتن جان حزین حیرانم
بآن دو چشم سیه مست زلف کافرکیش
ببرد جان و دلم بلکه دین و ایمانم
زحال زار خرابم چه پرسی طرزی
که کشته دم تیغ تغافل آنم
در شام شریف گفته
شو بکر عشق او چون پروان تک تکنم
مگر مانند حباب از ضعف بر خود بشکنم
از دلم رب نفس ناگرده طوفان میکند
یکسلدار هم چو تار موج رگها بر تنم
میکرد گردانم از یاد رخش از شخص غیر
از رخ آئینه عکس خود بدندان میگنم
خواهم گرجه از وضع سبکر وحی چو باد
لیک در وقت غضب صد لطمه بر دریا زنم
از جای خجر تیر چرخ آسمان
نیست غیر از سایه تیغ حمایتی ما منم
من که هر اس مرکز بیت دار افتاده ام
نی ترسیم من شعله بر خود بال حشت میزنم
چون سپند از بسکه مشتاق تماشای توام
در حضورت خویش بر روی تش افگنم
ندیم چشم مردم آب میکردم چو اشک
میگزد در اسن شرم محجلت ما و منم
میکر طرزی بی رخ ماهش حسرت بطپم
گشته همچون خار ماهی تار در پیراهنم
ردیف النون دیوان طرزی صاحب
من اشعاره در شام گفته
ضمیر خاموشی که میداند زبان بیاز من
از غبار سرمه چون مژگان دلا و از من
سنگ در گهسار من از بس لطافت آشیانست
دوش بینا میکشد از نازکیها ناز من
صبح شام فقرند چون گنج بر اوج کمال
جغد عنقا را کند در قاف معنی باز من
چشم غفلت بسته جهان بس شبیخون دارد
سر سحر نامند صبح است تک و تاز من
رنگ نه برویم ندارد نغمه عشاق را
همچو بوی گل بود نازک صدا در ساز من
خانه دل را نفس آئینه بندان میکند
جلوه پردازی کند چون دلبر طناز من
بکو چون آینه حیران تماشای تو ام
کی مژده برهم زند پیش تو چشم باز من
دمبدم چون شمع از آب آیم تیغ وفا
زندگی میکیر د از سر کردنی سر باز من
طرزی از شر شد رسا صوت صدای شعر من
در عدم ناکوش سلمان میر آو از من
جواب سلمان در قندهار گفته
ای خم زلفین پس پر آورده چین
گشته بهر چین او نافه چین خوشه چین
لعل تو از میگونی برده زماحین گرد
خال تو ملکت حبش کرده بزیر نگین
خط ز رخت سرزده پاکه بگلزار حسن
سایه سنبل بود برورق یاسمین
از اثر چشم تو نرگس بیمار باغ
می نتوان بی عصا خاسته روی زمین
هر نفسی خنده ات جان دگر میدهد
روی برد گویت غنچه بخندد جبین
پنجه مرجان محت جلوه کند ای نگار
دست نگارین خود کرگنی استین
ده که در شگفتی مجمع عشاق تو
هر زده از قطره ات گریہ بسیار ومین
ہست کرت از خدا چشم امید عطا
یک نظر از عین لطف بجانب طرزی بیین
از طبع خود در قندهار گفته
ای قدت طوبی و رویت حورعین
دی لب لعل تو چون با معین
خرمن حسن کلوسوز تر
صد ہزاران همچو یوسف خوشه چین
چون تو ماهی ناید از مادر پدید
کر باید صد شہور و صد سنین
یار مهروی مرا در این زمان
صد سلیمانست در زیر نگین
زہر دشنام دو آن نوش لب
گرچه دار ولعل میگوں انکبین
کوه غم خاک مرا بر باد داد
ساقیا جامی ز آب آتشین
عالمی را گرد تسخیر آن صنم
بی سپاه و تاج و بی تخت و نگین
این چنین جوری که با طرزی کنی
نایدت اندیشه از روز پسین
از انتی
۵۰۹
گر تفتاد بحر بی پایان تو
پیش حق سایم جبین امید چنین
یا مرا صبری دهد در عشق تو
یا ترا با من چو عود ساز د قرین
برطرز بیدل در کابل گفته
ز نام اورده از حرف خود خجالت گوش من
از بس نگذشته تا او میرسد شور و خروش من
ازان بر روی خاک تیره روز نهاد خویش دارم
که همچون سایه با شخص میباشد بدوش من
چو چنگ از بهر که صد ناله در است میخورد
بزیر بار غم از بسکه خم گشته است دوش من
فغان از سن بیاد سرمه چشم تو مینالم
بجای اه کرد سرمه خیزد از خروش من
بنازم قدر دانی را که از بس قدردانیها
بهیچو کر خود قدرم فزاید زود فروش من
شرم خام جوشی تا رسی نذر هوا کردد
چو می مینید بجوشم کشته چو شبهای پوش من
لسان تیغ آه ماست چشم سرمه آلودش
ز زیر کوه سنگ سرمه میبالد خروش من
بزم میکشان از بسکه ذوق بخودی دارم
بجای می به پردازد ز مینا کاش پوش من
بندبهای فریاد از عبار سرمه میپوشد
در ان محفل که بردار و صدا حرف خموش من
نفس چون نی زلب فریاد بیرون آورد د طری
حریفان بسکه حرف گرم میگویند بگوش من
بر روشن بیدل در کابل گفته
گزند جوش مینا سحر استغنای من
موج کوهر وانشد هر قطره از دریای من
نشه جای می زحلق شیشه ام آید برون
پنبه از مغز پر بزا دست بر مینای من
درد مندا نرا لباس در دول ز بیهار است
خلعت داغت چسپان بر قد و بالای من
بر رخ روشندلان صد در چو مژگان با شود
میکند چون مرد مک آید بدید خاجای من
سر بلند انرا نباشد زید و بالا در میان
همچو کردون میکد از در بسر خود پای من
در رکاب کل باستقبال می آید بیار
مرگجا پا میکذارد ان چمن پیرای من
بقدر در خون طپیدم هیچ پیدائی نکرد
سخت بی پرواست یارب موج بی پروای من
ای رواج پنهان پست طبع دون مزاج
لیک شرم کردن مهدی ندانست نقص پای من
من که بر پاییش بیاد خبر از خودرسته ام
کرفراموشم کند ایاد خود بس رای من
کر بود ایشان دل بکندز وحشت کل کند
چون شرر در سنگ نتوان پیشتر اخر اس من
تا عرق بر روی کلکونش تماشا کرده ام
بوی کل خیزد بجای نشه از صهبای من
در طلب فنی از بسکه طرزی کم شدم
رنگ فرصت میبرد امروز از فردای من
بر طبق بیدل در کامس کشه
تا برون امدز کلشن ان بلا بالای من
باغ را صحرای محشر کرد بر غوغای من
خاکساران ترا چندان اساس ابرو داد
کرد باد خاک کو هر خیزد از صحرای من
بسکه محو صورت هستی در همی کشته ام
هست هر جا در دل ائینه خالی جای من
باده کلکون چو محبت بوی بیرنگی دهد
پای بر خواب پری زد قلقل مینای من
شور غفلت پای سعیم را ز مقصد دور داست
ساخت زنجیری مرا بر جای خواب پای من
بسکه دل طرزی بیاد سجده با شش رخت
مسجدی فرش چین و پن سایه از سیمای من
جواب کلیم در هند بار لکشته
از هجر رویت ایند کلکون عذار من
شد غرق خون چو لاله دل داغدار من
از عکسم اب صاف کل آلود میشود
از بس کندر است دل را عذار من
غیر از خیال زلف کبابم، بخت نبود
اندر شب فراق کسی غمکسار من
طفل سرشک را که چو جان پرورم
اخر ز دیده رفت نیامد بکار من
خط بر ست از لب لعلش شده عیان
از بسکه نازک است رخ کلعذار من
طرزی ز فرقت قد روان یار
شد جوی خون ز دیده روان در کنار من
این غزل در دار بصیر رمضان در شام کشته
چهره مطلب عسیر از انتظار اید برون
از میان کنج اخر اژدہار اید برون
در بطاق
در طریق استقامت پایه آن سغزیم که کمین
انقدر بر دوش بینم تا که مار آمد برون
چشم خود از انتظار طلعت رحمت مدوز
همچو سوزن خنده ات آخر ز تار آمد برون
بسکه سبز و خرمش آند بسوی خار سد
سبزه کم کم از زمین فصل بهار آمد برون
گر کمربندی به تمکین همچو کوه با وقار
مطلبت آخر چو لعل از کوهسار آمد برون
بسکه بستم پیش چشم ساقی از بوی شراب
از سر مخمور مار پیچ خمار آمد برون
هر که در میخانہ عشقش در آید یک نفس
گر ہمہ دیوانه باشد ہوشیار آمد برون
من ز دنیا بی طالع حاصل سرسبزست
لاله اری از میان سبزه زار آمد برون
از غم باد خزان آزاد باشد سرو
هر که در آزاد گیها استوار آمد برون
در دبیری طرزی آخر استخوانم پاک
در کهن سالی بلی تار از خیار آمد برون
جواب صائب گفته
از هجوم جان فدان سرو روان آید برون
سرو را چون سایه دنبالش دوان آید برون
چون بخشر با یمن بر چیده دامان بگذرد
گل ز حسرت از بسین دستکشان آید برون
در میان جمع از گرمی خویش شمع سان
مغز همچون شعله ام از استخوان آید برون
فیض عشق کار حاتم کرد معنی اشنا
عندلیب از صحبت گل نکته دان آید برون
شاهدان معنی و خط بر روی صفحه ام
چون خط از دنبال کلکرموشکان آید برون
مرباعت مادک آہت گردون بگذرد
چله چون نبود کجا تیر از کمان آید برون
کی نمیکرد د با هر راستی از کج سرشت
با فنون راستی تیر از کمان آید برون
عمر را افزون کند فیض حضور میکشان
پیر از میخانه ما نو جوان آید برون
سینه اش طراز مهلسب چاک میکر دو دهم
ناله ہر کس چو نی از استخوان آید برون
جواب کمال در قند هار گفته
تیغ اندر دل گل خار بشکن
کیسه و شک را مقداد بشکن
مزن برحسد دیگران دست را
همه رشته افکار بشکن
اگر خواهی مهرویان نشستن
دل خود را چوزلف یار بشکن
خرامان شو بطرف گلشن حسن
بعارض رونق گلزار بشکن
گره بگشا ز زلف و شوکت مشک
بناف آهوی تا تار بشکن
بگنج زلف عنبر جیب بگشا
بهر تاری دلم صدار بشکن
مباش از عاشقی محجوب طرز
خمار از ساغر سرشار بشکن
از طبع خود در کابل گفته
غیر خون خوردن دلی نیست بکامانه من
داد خون در عوض شیر من دایه من
از لفا قم بدل صدق تصرفات نشان
معنی مصحف اخلاص بود آیه من
رو برو راز دلم گفت بردم چون آب
طفل اشک بسیج ساور دی وایه من
عاجزی رتبه اقبال بلندی دارد
پلو ما چرخ زپستی زده زان پایه من
فخر حرمان نتوان وصل تو با نقد روان
کی د هر سود بود ای غمت مایه من
انقدر خون دل و لخت جگر ریخت زچشم
که چکد خون دل از دیده همسایه من
پیش زاهد سخن عشق تو گفتم گفتا
رتبه عشق بلند است خودا پایه من
بسکه چون نقش قدم جای نشینم طرز
یک قدم پیش زمن میکند و سایه من
از طبع خود در قندهار گفت
یار مهربان چهر و با یاران مکین
یار بد خوی مرا این است دین
همنشینی با رقیبان یا سچند
ماه من اخر دمی با ما نشین
خوبرویا بابدان کمتر نشین
خوب نبود با بدان بودن قرین
گر نداری خوبی خود اعتبار
اینه بردار روی خود ببین
با به آئینه نه پینی از غرور
وصف خود بشنو ز من ای نازنین
چون
چون تو ماهی نیست اندر اسمان
چون قدت سروی نباشد در گزین
آفتاب و ماه هر شام و سحر
آید و بر درگهت ساید جبین
داد ایمان تا بزلف کافرت
شد برى طرزی ز آئین و دین
جواب میرزا عبدالواسع حکیم در کابل گفته
چو پیری داد بر ضعف جسم ناتوان من
غباری گر فتد بر من شود خورد استخوان من
شهد ان عهد بیمر ایشان از گلشن بی میل
که آتش خنده گل میزند بر آشیان من
چنان در دل شرار عشق آتش زد که هر ساعت
سحابی ناله آید شعله بیرون از دهان من
بجز سوز محبت نیست حرفی بر زبان ما را
بسان شمع آتش گرفته بر استخوان من
ز اشگ لاله گون چهره ام زرد و ضعیفم
دهد بر زعفران چون کشت زار ارغوان من
ز بس کردیم وصف آن دو چشم سحر ساز او
بسان سیل اندر سر مرسیغلطد زبان من
جواب شوکت در کابل گفته
چشم مستش سکه با ما کرده نیرنگ فسون
خامه سان از سر مه خوردن دلم ام کرد وخون
حیرت دل میکند وحشت خورد کا زا بت پا
ناله هم شکل ربون آید ز زنجیر جنون
چشم الفت مدار از گنبد گردان چرخ
نیست جای استقامت زیر کوه بیسون
سر نوازی با نیند نیستی نگیرد امتزاج
ناتهی گردید از می شد صراحی سرنگون
گشته پر تبخاله بر لب اشک را موج سراب
گوئیا آن لعل میکون کرده در کارش فسون
با د مژگان گت نا بر دلم خنجر کشید
بر مشامم میرسد هر لحظه از دل بوی خون
بسکه بر دل خورده ام پیکان بیداد کسی
جای آه از دل خدنگ ناز می آید برون
موی اوکش آموز طرزی تا کنی جذب قلوب
جهل انرا حکمت کل شد بگلشن رهنمون
مستمیع بیدل در قندهار گفته
شانه سان گر شودم حمله اعضا ناخن
عقده وا نکند از گره ما ناخن
۵۱۴
گرچه عالم همه یک ناخن و حل پیچاست
عبرتم کیست که خارد سرما با ناخن
همه کس بلب خم دل من خنده زند
حسودان بدل اندوه تنها ناخن
مردم چشم حسودان کج اندیش مدام
میزند بر دل من از مژه صدجا ناخن
مدعی ناخن ایراد بحرفم چه زنی
بر دل ریش مزن اینهمه بیجا ناخن
گره غنچه ز دل ریش همین جامه گشاد
عقدههای دل ما را نشد صهبا ناخن
تا گشایم گره از غنچه زلفین گجت
از بدن شانه صفت میکنم انشا ناخن
پیش گلزار رخت ای صنم غنچه دهن
میبرد غنچه ز هر خنده بصد جا ناخن
هیچ موجود کرم کربگشائی برعام
دست لطف تو بصد برگ تمنا ناخن
غنچهسان تا که بعقده دل خود ساختم ام
میشود باد صبا در گره ما ناخن
تا کشد از قدم راهروانت خاری
از سر آباد جودم شده پیدا ناخن
یک گره عقده کارم نگشاید طرزی
شانه سان گر شودم جمله اعضا ناخن
بفرموده مهربانی که نام معشوق آن عمر و است
در قندهار گفت
عمر بست دل بسوی عمر کرده روی من
باشد ز خاک پای عمر آبروی من
ایدل بوصف زلف خم اندر خم عمر
عمرم گذشت و طی نشد این گفتگو من
روزی که بر خورم به عمر بر خورم ز عمر
بادا دراز عمر عمر را ز روی من
دل با عمر بزلف کجت عمرهاست
کفت این طفیل موی عمر این روی من
با چشم بد اگر نگرم عارض عمر
کوتاه باد دست من از آرزوی من
زلف تو عمرهاست که در گوش ای عمر
گوید سخن ز کشته ای ماه روی من
عمرت چو عمر خضر شود ای عمر در زما
گر بنگری دمی ز تلطف بسوی من
عمرم به آبروی گذشت این دم ای عمر
آب دو چشم داد بباد آبروی من
ابرو
۵۱۵
ای بسته رقم گرامی نخواهست
یارب سیاه باد چو موی تو روی من
طرزی ز من جو عمر بگریت در گذشت
این آب رفته باز نیاید بجوی من
بر روش بیدل در قد بار گفته
ای مشتعل ز درد خجالت عرقی کن
از خون جگر دامن دل را شفقی کن
او کشرق داعبت لب خمیازه حت
ای شمع دمی باش و وداع رمقی کن
خوابی خط موهومی تحقیق ندانی
چون خامه دل از ناله و فریاد شقی کن
اندیشه دمی چند زند راه شعورت
از تخته مرد و جها زا ورقی کن
جائیکه جها ز اورق سجده فرو است
عرقی ز خطا خنجر نگیر و سبقی کن
یک ناشی او با من نا جلوه ندارد
یکوی ز خود دور شو و یاد حقی کن
طرزی با و بگاه تمنای وصالش
از شرم اگر آب نگردی عرقی کن
در جواب بیخود در کابل گفته
زبس دزدیده ام در دل خیال ان لب لعلون
می نابم ز رگها میچکد هر دم بجای خون
زبس رنگین سواد افتاده نقش صفحه رویش
عرق چون گر خون میچکد زان عارض کلگون
بسان موج در بحرم نباشد همعنان تایی
بسان کرد بادم کس نگیرد بر لب مامون
نفس بر لب مرا چون آسیا پر کرد میخیزد
ز بس گردیده ام سر کرده خویش چرن کردون
منصور شت از تصویر نقش خویش گردانی
ز کلک جلوه گر آید چو بیرون شاهد مضمون
سرشک نمکین پار نای دل چنان بمالد
که کوئی جای موج اخکر فتاده دن میحون
زبس کردم که طرزی بخشم سرمه الودش
چو سیل سرمه می آید که از دیده ام بیرون
در کابل بیمار خواهش دوستی ای گلشن نام خار گفته
هزارغان کرده ام بیاد رویت جای کلشن
دلم چون غنچه شد پر خون دوریت بیای گلشن
رخ گلگون نما تا دل کنم فرش را پایت
قدم کن سجه تا جانرا کنم مشت فدای کلشن
بغض در سینه ام چون ارمنی پیچد ز هجرات
که در دیدهام خار است عیون پر نما گلشن
نکردد غنچه دل جمع خیار رشته تنها
از ان رنجور می پیچد ترا هر دم بها گلشن
مپرس از بیقرار یها دل ای گلشن خیالی
بسان شمع میسوزم ز هجرانت بها گلشن
دلم در خاک خون هر دم چو بسمل میطپد !
تماشا کن هوس داری بیا بهر خدا گلشن
دل طرزی زهر دیدنت خون جگر ریزد
وفا کن پیشه ای دلبر بیا بهر خدا گلشن
بتتتبع خواجه حافظ در قندهار گفته
یارز اقبال من دید براحوال من
دید براحوال من یارز اقبال من
ساغر تخمال من کشت پر از خون دل
کشت پر از خون دل ساغر تبخال من
صورت احوال من کیست که گوید بیار
کیست که گوید بیار صورت احوال من
رفت مه و سال من از غم هجران تو
از غم هجران تو رفت مه و سال من
سینه غربال من گشته مشبک زتیر
گشته مشبک زتیر سینه غربال من
سوخت پر و بال من از شرر عشق تو
از شرر عشق تو سوخت پر و بال من
نامه اعمال من گشته سیاه از گناه
گشته سیاه از گناه نامه اعمال من
طرزی زاقبال من یار یمن یار شد
یار یمن یار شد طرزی ز اقبال من
جواب صائب در کابل گفته
نمی گزاشت بیاد رخت سوز دو داغ من
صفای صبح جو شد از سیاهیها دماغ من
مگر ان جلوه پردازت شمع کلبه تنگم
که چون پروانه در پرواز می آید چراغ من
کدامین شاخ گل دارد هوای سیر این گلشن
که چشم بلبلان شد رخنه دیوار باغ من
مگر دارد خیال سکشی لعل می آلودش
که میبالد بخود چون غنچهای گل ایاغ من
دل و داغ من کل کل شگفت از زخم شمشیرت
بباغ سینه دارد جلوه طاوس داغ من
درین صحرا ز بس دارد هوای جستجوی من
بر آرد بال و پر از رنگ و بو گل در سراغ من
فتاندم
نماند ملکه خواب جگر ار چشم تر طرزی بروید سبزه و چلون از کنار باغ و راغ من
جواب صائب در کابل گفته
در فانوس دل از بردن شمع داغ من کند خورشید شغل رو شن ابز دود چراغ من
شود چون کاسهائی پر خون حلقه گرداب بملک موج اگر دریا نویسد حرف داغ من
كزلف پریشانرا میان جمع بکشوی که سنبل میکند کل اندک دود چراغ من
کتان خیال کیت یارب سینه تنگم که چون شبنم چکد خورشید از اطراف باغ من
زشوق بوسه لعل لبت ای شعله خوی من بلب تبخاله دار و از حباب می ایاغ من
دل پر داغ من چون خال بر کنج لبش باشد وطن بر چشمه آب بقا بگرفت زاغ من
ورای کاروان نگتم از باغ بیرنگی زرنگ و بو بکل نتوان کردن سراغ من
درین بجزا یمنم از شورش موج خطر طرز که از گوش صدف شد چون کنج فراغ من
بر روش بیدل در قندهار گفته
بمیدادم کر بند دگر آن شوخ مست من ترنگ شیشه غفور خیز دار شکست من
بمان سایه نشستم سمت تمنایش بلند و پست امکانست یکسر زیر دست من
چو ساغر میکند قالب تهی از شوق میخواران عرق آلود اگر آید بزم آن می پرست من
خدنگ آه درد آلودم از پیشون می آید حذر کن ای کمان ابرو که پر عنایست شست من
ازین پس بر رخ آئینه راز دل رقم سازم بمعنی ننگرد چون دلبر صورت پرست من
حباب بحر ایجا دم زبنیادم چه میپرسی که تا مژگان کشایم بر رخ خود نیست بست من
گرا سر و سنان نسبت قدش کنم طرزی چو نقش پای خاکم نشاند طبع پست من
بر طبق بیدل در کابل گفته
سر از خود گذشتن دارد از بس گوشه کیر من رود بخاک همچون موج می نقش حصیر من
غبارم گرد باوم دود آهم ناله سردم ز اقبال جنون برباد میگردد سربر من
خدنگ آه در دآلودم از گردون جهد بیرون
ز زهر اشکت دارد آب پیکانهای تیر من
سواد بود نابود وجودم کشر در دکشن
بچشم مور گرد د مردمک چشم حقیر من
ندار آینه کز پوشم بدوشم جامه زیبد
ز حیرانی بود سر رشته تار حریر من
نگاه انتظار آلود از عکسش نمیکردد
روان ناکوی شیرین میرود این جوی شیر من
دلم آئینه دار جو ر عشق مهوشان آمد
بجز این تمثال در وی نیست نقش دلپذیر من
دماغ جاه میفارد دل ز امیدوارهها
بتاج خسروی سر را در مارد فقیر من
چنان از صیقل وحدت مصفا شد دل رشن
کند کسب صفا آئینه از زنگ ضمیر من
کشم بار سبکساری زبخت تیره کون طرزی
که میکنی ندارد ذره چون سایه قیر من
بر طرز بیدل در کابل کشته
ندانم از غم حشم که مینالد اسیر من
چو مژگان سرمه آلودست لبهای سفیر من
نسیم گلشن رنگ بهارم غنچه جنگم
در آغوش قفس پرواز ها دارد اسیر من
رموز سر نوشت کوہر خاکش بیانی دا
بخط موج میسازد رقم کلک دبیر من
بیاد جلوه اش از خود بکیرت آنچنان رفتم
ندید آئینہ در تمثال حیرانی نظیر من
توئی چون دستکیرم یا محی الدین جیلانی
زپا افتم اگر دستم بگیری دستگیر من
سپرس از شوکت جا ہم که از فرما نروا
بسان موج بر آب روان گرد د سریر من
ندارم دستگیری یا محی الدین جیلانی
بطرزی دستگیری کن که باشی دستگیر من
بر تتبع بیدل در کابل گفته
دلی که کشته شهید تو مال سمل او من
کسی که در دو نو جوید نهان سر نل او من
دری که زد بصفا غوطه آب عزت او تو
یمی که موج بلازد کنار ساحل او من
کسی که ساخته با عشق شمع مجلس او تو
کسی که سوخت چو پروانه باب محفل او من
دلی که عکس پذیرفت نقش صورت او تو
گلی که بست بکش داغهای نل گل او من
کسی
مدهی که شد پست خاک اوج رفعت او توان
بری که خرمن ادلی بدست حاصل او کن
دلی که رفته ز خود رو برو برابر او تو
کسی که سوی تو بیند مقابل او کن
دلی که داشت صفا طرزی نقش صورت او تو
کسی که سوخت بداغ تو شمع محفل او من
جواب صائب در قید بارگفته
سرو پیچان دتمن گیسوی تو سر رشت من
روبروی خصم رفتن کار شمشیر است من
دامن صحرا چاک غلطیدن بخون آگین تاست
همچو کل در خون طپیدن رسم تخمیر است من
در خیال زلف مشکینت بزندان فراق
از سه سحبان شب دیجور دلگیر است من
خنده چون مانش ند سید نگشود از روگلم
بعد ازین در عاشقی دامان تقدیر است من
سوز اسیا چروکتاب غنچه ساغ دارد
عادت آن زلف پیچان کرمیکیر است من
دادل صد چاک اندر و همت با و جنون
ناله و فریاد کشیون کار زنجیر است من
مرتبا در حیرت آباد جهان آئینه سان
محو بودنها نصیب نقش تصویر است من
جواب نجود در کابل گفته
شوخی سوز دار بستان ارد در و شندگ
رم چشم پری شد حلقه دور سپند من
یک شب نگری دل برد آن افونگر جادو
بمن چه کشش چشم بندی دو شوخ چشم بند من
بصبرم متصل زاغوشتر از بجلاب بیایی
چه شد گر تلختر از صبر شد داروی پند من
شکار نمره صیدی نه بند و حشم فتراکم
شکست خاطر صیاد شد چین کمند من
بمن ملکن سخن خوشتین چوان آئین حیران شدم
اگر آئینه بنمایم نه بیند خود پسند من
کجا است هم کتاب شوقم شهر صنعان باشد
بهر جا بگذرد از ناز آن بالا بلند من
زمین چاک سخندان افتاد خشک طبع کلوخم
ز جومی کهکشان آسان عبور اسپ سمند من
بس طرزی طناب خیمه فکر من رسا باشد
بکوه قاف بند د گردن عنقا کمند من
از طبع خود در بیکلر گفته
من بته جان بنده حبیبم من
لیک از بخت بی نصیبم من
بعد دودش مرا گداخت چو شمع
گرچه با وی بسی غریبم من
چارهٔ دردم از دوا نبود
من مریض لب طبیبم من
نخل پر بار من تهی ثمر است
نیست آسیب گرچه سیبم من
خواهد از من حساب آن شب روز
با دل خویش در حسیبم من
بسکه خواند فسانه و افسون
از دو چشم تو در فریبم من
زان چودف چهرام کبود شده
سیلی خوار کف رقیبم من
زین ستمها مرا رهان شاها
عاجز و بیکس و غریبم من
پادشاها تو بود غریب نواز
بنوازم که خود غریبم من
چشم لطف از عنایتت دارم
گرچه من لایق عتیبم من
طرزی چون با تو لاف قرب زند
بر فرازی تو بر نشیبم من
ردیف الواو دیوان طرزی صاحب
بر طبق خواجه حافظ در قندهار گفته
آنکه برد است مر گوشه ابروش گرو
حلقه بندگی افگنده بگوشم در و نو
سر بر افلاک نساو دو تفرو زد رخ
از برکات سگت کسب شرف کرده او
تا نیفتی بنظر دایم و در روز شوری
چشم من اشک صفت میرود امروزو
بنده پیر مغان باش که تا میخواران
بمی کهنه جوانیت دهند از سر نو
خلد را در عوض عارض گندم می
میدهم از کف و اندیشه ندارم یک جو
سبزه خط لبت سرز دورندی میگفت
آنچه درین پیشترک گشت نیاکنون بادرو
رفت شاہی کیان بانو کی آن ماند کو
کی قبادی بجهان آمد و کی کیخسرو
بکیان دل نه از من بشنو باده بخور
جام می به بکف دغدغه جمشید شنو
باپو غلزی زدود انس و دین از کفت
ز بیار از بی جادو کهان سنگ مرد
بر دوشس بیدل در غز من گفته
بمرکی دل زن غوطه و از خویش عریان شو
پس انکه در کلستان عدم چوش جماعان شو
نکاه بخود باش ربا شعله سیکوید
باین کم فرصتی یک چشم وا کردن کابان شو
درین حسرت سرا کر جلوۂ دیدار میخوابی
نخود بسوزن بر آو هر طرف آئینه سامان شد
لایم سینا زاجور کردن کارکر نبود
تو نزی چون با بن آموز دشمن کن چودندان شو
زدمت عیب پوشی کر بیابد جب کس ننگی
اکر دامن نباشد در کفت باری کر بان شو
دل دشمن نصیب ازاداره میسارد
بدل الفت بیا موزر و هجم کجیا چومر کان شو
هجوم پیشانی چوز لف یار میکنند
اکر جمعیت دل ارزو داری پریشان شو
درین حرت سرا دیدن کشم حیرتی شبها
مبین دیگر ی برخوت زشت خیش حیران شو
کردن مست ہر زازادی منو ا بیدل
بیاد قامتش عریان خود سر و خرامان شو
بزم عاشقان بیکار بودن کفر میباشد
چوسیب ناکرزیزی اشک همچون کم کریبان
جو بیدل با شر طرزی بهارستان پیر
نمیکویم قیامت جوش کن با شور طوفان
جواب میخو د در کا بن محخته
چون نسیم بوی بیان دلفت چن میکرد
خامه ام چون مو شود باریک در تصویر او
بکردار دار زوی ناوک سبرا و او
صد چون یکان سبر دید جدا از تیر او
چون ختنگ ابرو شت آن دلبر ابر و کمان
ناوگش در بر کشد ماند حمان زنجیر او
برج انچه شیر باشره دل نکرد
آه جانسوز ی کشم از راه بی تاثیر او
خون دل را اینکه باش جال است
صد کره دار د چو جو ہر رو ہم شمشیر او
در صحایف این بیت چند بر خامه م
خوش خوانا نیز در کر شنو ی تقریر او
سبر د خط چونکه دیدم بر رخت کفتم نکر
دست قدرت با خط شکی کنند تفسیر او
۵۲۲
خانه ام از چشمه زخم دور کارا مین نبود میکند سیل سرشکم هرکجا تعمیر او
آسمانرا در کشا و عقده کار دلم ریخت از بس غمزۀ سوهان ناخن میر او
زشتی طرزی نکرد و خوب از سعی کسی کا چنین گرد است استاد ازل تصویر او
جواب صائب در کابل گفته
در خیال آن دهن از بسکه کردم گفتگو غنچه می آید برون زین مرز از جای گو
ثبت شد در دل مرا از بسکه تصریف او اسم از آب سیه دبیرون بجای کلگو
گرشبی پایم رسد چون جام در میخانی او دست زیر سر نهم دیگر نخیزم چون سبو
آبرو برباد میده لقمه نانی مده نان بشکت تر شود گر جمع گردد آبرو
پیش چشم سرمه سای یار باید شکوه کرد سر بسر چون غنچه خاموش بودان گفتگو
بسکه در دشت طلب هر سو بسیر غلطیده ام اشک سان آخر مرا گردآب سمی شستشو
گرد از خاکستر من گرد اغ شمع را سوختم از بسکه از گرمی خوبی شعله خو
عاقبت از چشمۀ چشم روان شد جویها در گلستان سد و خدار بستن شهر کو
دل باین بیطاقتی با و سفار چون شود پیش او افعه را نتوان نها دن روبرو
در بیابان طلب مطلب بحرفی بیش است مدعا خواهی کند طرزی رسید د آرزو
جواب کلیم در قندهار گفته
سحر بباغ شنیدم زباغبان میقو که گلش است مرا گلشن جنان میقو
از ان بباغ گل و لاله ناشگفته نماند که غنچه لب بکشاید ببوستان میقو
کشم چو آه زدل میرود بجایی مرا ز دست هجر شدم بسکه ناتوان میقو
چو سرو سوی لب جو روان نمی آئی چه شد که سیل سرشکم شد آب ران میقو
چنان بشعلۀ شوق تو سوخت سینه من که آه گرم ندانشم بجان میقو
ببوی آب د و د خانه ام بسان حباب زبسکه اشک فشاندم بر ستان میقو
نه در فراق تو من سینه ریش مدرانی
چو یار عزم سفر کرد دل بناله بحت
شب فراق تو سوز جگر زسینه کشم
مشبک است دلم همچو خانه زنبور
زبند بند جدا گشته ام چونی آخر
اگرچه سوخت پر خود بشمع پروانه
بگریه ابدی مبتلا شود طرزی
بخون چو غنچه زند غوطه گلستان بی تو
که تلخ گشت مرا عیش جاودان بی تو
هزار ناله جانسوز هرزمان بی تو
ز بسکه ناوک غم خورده ام بجان بی تو
ز بسکه بند بگلویم گره فغان بی تو
مرا چو شمع زغم سوخت استخوان بی تو
اگر بخنده گشاید دمی دهان بی تو
جواب صائب در قندهار گفته
مستی اندر باده پنهان از نگاه چشم تو
تا که چشم نیم مستت گلستان دار شد
دل چه باشد محو گردد پیش خشم مست
بر سر شاخ درخت گل بگلشن هر طرف
غنچه گل در گلستان لاله اندر جویبار
طرزی محزون نالد چونکه پیکان صد هزار
نشئه ریزد خون ترکان از نگاه چشم تو
گشت گلشن ریگستان از نگاه چشم تو
میشود آئینه حیران از نگاه چشم تو
بلبلان مست و غزلخوان از نگاه چشم تو
جمله را خون گریبان از نگاه چشم تو
دارد اندر سینه پنهان از نگاه چشم تو
از طبع خود در کابل گفته
اگر ده ام خیال لب می پرست تو
دارد دلم چو خانه زنبور صد شکاف
ای تند خوی عشوه گرفته جوی کن
از اول دل مرا بغلط برده زگف
با دست جور ای مه من این دل مرا
خواهی نواز خواه بکش خواه دانه ده
گردیده ام خراب تراز چشم مست تو
در سینه تیر خورده ام از بس شست تو
با تیغ اگر زنی که نگیرم دست تو
این دفعه گر بری دل من بر دست تو
گر بشکنی چوزلف نخواهم شکست تو
بیچاره مرغ دلم شد پای بست تو
افتاد دل بپای چو برخاستی بناز
برخاست دل بجای بپیس نشست تو
دل اندرون سینه چو بسمل بخون طپید
در پیش رفتن نگه بازگشت تو
طرزی ببر و نسبت قدش چو میرسد
ما را خراب کرده خیالات پست تو
از طبع خود در کابل گفته
ای جان فدای غمزه چشم سیاه تو
وی دل شبک از دم هر نگاه تو
قدم خمیده تر ز هلال است در غمت
تا شد نهان ز دیده رخ همچو ماه تو
ای جان ز عارض تو نه پیچم سر ز جور
گردم اگر غبار بخیزم ز راه تو
در پیش چشم ما ز بس خوار گشته ایم
ای دل چه کرده وجه ما شد گناه تو
مانع اگر ز بی نگهیم اه و چاره نیست
افتاده دل ببند دو زلف سیاه تو
صد شهر بند دل بنکاهی گرفته
ایشی اگرچه نیست کلاه و سپاه تو
طرزی فغان که در دل سختش اثر نکرد
هر چند چرخ تیره شد از دود اه تو
ردیف الهاء دیوان طرزی صاحب
از طبع خود در صنعت لزوم گفته
خط خوش تو کرده رخ ماه را سیاه
هر نقطه اش چو مردمک دیده پر نگاه
از خجلت غبار خط مشکبار تو
در ناف آهوان خطا مشک ناب
خط عبیر بز تو از مشک تر کشید
خطی چو هاله بر رخ ماه تو آه آه
خواهم چو وصف خط خوشت را بیان کنم
گردد زبان من چو قلم تا کلوه گیاه
ریحان بعارض سمن و لاله گشته اند
یا خط کشیده هاله بگرد عذار ماه
ای دل بهوش باش که در خطش گم کرده
خردوش کشته با خط مشکین دهان چاه
بر گرد خاتم لب یاقوت رنگ یار
خط است یا به تنگ شکر مور برده راه
بر عارضت بخط چلیپا نوشته اند
این سلسله که گردن مجنون کرده ماه
خط است
۵۳۵
خط است کز آن لب چو شکر آبدهد یا سبزه دور چشمه حیوان زده گیاه
ای مدعی بحرف خوشم نکته کم فروش در وصف خط اگر بکنم صفحهرا سیاه
طرزی اگر بخط تو سه لاف میزند رویش چو خط شام سیاهت شود سیاه
جواب مصائب در قندهار گفته
بشکنم چین زلفت و دل بیجا نشسته چو دلاوران شیرو مدیم جاشسته
نموده ناله من بدلت اثر بنظر کن که نوای سینوایان چه در سجا نشسته
زخرام سرو قدت شده خجلت سرو بستان نتواند از تحیر نفسی زپاشسته
نمود خط عنبر بعذار تو ای سمنبر که ز آه تیره روزان رخها صفا شسته
نتوانم آنکه تیرت زجگر برون برآرم که خدنگ نازت ایبد بدلم بجا نشسته
دل مرغ مرغ بسمل برهت فتاده بسمل که بی پواتک زپا شسته
دل دغدار طرزی هوای بوی زلفت همه شب چو غنچه گل بره صبا نشسته
جواب کمال مجدد در کابل گفت
تا خصمت از غضب روه برابروان گره افتاد همچو زلف تو بر نار جان گره
زلف عبیرسای تو از بسکه مشکبوست گرد دچو نافه خون دلم بر زبان گره
همین جفاست زلسب نا مهربان تو آری خدر باد برآب روان گره
لعل حیاتبخش تو بهین حسین بود ریزد گهر چورشته زرد بیان گره
غافل ز تاب کمین نشود طبع ظالمان هرگز کسی برون نکند از کمان گره
گر خون شود گره بدل دشمنان چه باک یارب نون بدل دوستان گره
خواب شد گره بدل از دست حلهها بکشا بکلک شانه از ان زلفکان گره
طرزی بوسف الف تو از کلک بحکمال ای از حدیث زلف توام برزبان گره
جواب بکمال در کابل گفته
گویند بر گوشه ابروی خود جانان گره
چاک زخم سینه صدپاره نتوان دوختن
هر زمان از بیم تیر ناوک مژگان او
نامه انگشت نگارش برآمد آستین
قاپل فیض ازل کی میشود هر میکدی
گر شود همدم برخم دلگشای سینهام
جود طرزی بگشاید عقدۀ سربسته را
آب میگردد ز پیش در گلوی جان گره
گشت تا راشک من به سوزن مژگان گره
آب گردد در گلوی آهین پیکان گره
شد ز حسرت خون دل در پنجه مرجان گره
نقد گوهر یست در هر قطره باران گره
مار همچون آب گردد در دل پیکان گره
گر نمیچاک میزند بر کیسه پیمان گره
جواب کمال خجند در کابل کشته
دهان تو قند است ولبها چوپسته
لب غنچه گفت روشن برم
ز آتش چه ترسانیم زانکه صد بار
به پیش قوای شفاع نسیم شمائل
دلی زخمر تا چند بر بار جانم
ز بند زلف تو روی خلاصی
حریص است از بسکه بر بردن دل
گل از سبزه روید ولی بر عذارت
خطت دید طرزی بگفت از کمال است
که از رشک خون در دل پنبه بسته
که بادام چشمت دل خسته خسته
بر اخگر سپندم مرغ نشسته
شکرابی بکرته از جای جسته
که چنگ مرا رشته از هم گسسته
که زلف تو دل را ز صد جای بسته
نگیرد دوزلف تو دل را دو دسته
بوجه حسن سبزه از لاله رسته
غباریست بر خاطر ما نشسته
جواب سلطان سلیم در شام گفته
گریه تست چگل تازه بآب آلوده
پنجاهت را سحمار نگ چو دیدم گفتم
میشوم پیش خم کاکلت از رشک چوب
روی ماهنم تو از خون بیادآلوده
خون رنگین که این چنگل باز آلوده
که چرا مشک باین لف دراز آلوده
بود از
۵۳۴
نو دارم ناله حیان حال دل خونینم
بست روزی من پراره مدار آلوده
بسکه بگداخت دل از آتش هجرین بالید
اشک من بحب کدا ز دیده کذار آلوده
عشق فارغ ز غم هر دو جهان ساخت مرا
عشق خوبست بود گرچه مجاز آلوده
می نهد پا بسرحج برین از سر ناز
هر کرا دامن عجز است بنار آلوده
نقد راز برون رفت زسازت چو صدا
تا که شد پرده کوش تو ساز آلوده
طرمی کنم که کشم دامن لطفش سلیم
کفت رو دامن است بنیاز آلوده
از طبع خود در کابل گفته
جو کر سکه هر دیده خونین شده
یک سرامای چو کل این همه رنگین شده
خسروان بش بفرما و صفت جان دارم
این قدر ای شکرین لب زچه شیرین شده
وصف زلف قدر رخسار و خدت را گویم
سنبل سوره کل و لاله و نسرین شده
عشق تو مرا سوخت سرایا چون شمع
شعله خوباز دن آتش دیرین شده
تو باین عشوه گری ای صنم عشوه طراز
افت جان دل وماهروان بین شده
محفل از حسن توانید صفت حیران شد
ای بت کا فرچه این کچه آئین شده
خواب در دیده من سوخت زحیرت امشب
تا بدین جلوه جانسوز بیالین شده
نا زدی خنده با شک مژه ام از سر ناز
باعث تفرقه خوشه پروین شده
تا کشادی گره کاکل مشکین بخطا
خون فشان جگر مشک نما چین شده
ار پی رقص چو برخاستی ای مایه ناز
آتش جان و سپند دل خونین شده
باز کن دیده بحال دل ریش طرزی
که بجنگ دل ما باز چو شاهین شده
بر روش حافظ در قندهار گفته
ز خانه مست برون آمده شراب زده
بسوی جام و صراحی و شمع و شاپ زده
عنان بکش که مبادا بخون شود پایت
که خون کشته تو موج تارگاب زده
نموده باثره پاک وز اشکت آب زده
که آب اشک روان طعنه بر سحاب زده
که پشت پای خجالت بر آفتاب زده
هزار بار بر و دیده ام کباب زده
که راه دین و دلم چشم نیمخواب زده
گره چو یار بزلفین بمیتاب زده
نفس گره بجهین رشته از حباب زده
که بوسه بر کف پایت هزار کاب زده
از طبع خود در قندهار گفته
حذر کنید که بی پرده آفتاب شده
بر آتش غم تو بسکه دل کباب شده
ز تاب روی تو مویت با پیج و تاب شده
چو چشم مست تو حال دلم خراب شده
چو شمع قیو بهر جا نشته آب شده
جواب صائب در قندهار گفته
ترک شوخیت که سر جوشش شرب افتاده
خنده زان لب همه در موج شراب افتاده
ای بسا دیده کزو در خوشاب افتاده
اتش از چشم تو در جام شراب افتاده
پاره های دل من بر سر کباب افتاده
آهوی مست خطائی بعذاب افتاده
بیار کشم مرا مرد مک بخندین سوق
ز آب دیده گریان من چه میپرسی
چه نسبت است قمر را بعارض تو سمت
ز خواب بخت من زار بر نمیخیزد
همین هم از اثر نیم بخت بیدار اس
هزار غوطه بخون زد بنافه مشکت تتار
شتاب تا ر امل را که اندر ین دریا
سوار توسن نازی و طرزی از غم مرد
عذار ماه من امروز بی نقاب شده
همیشه بوی کبابم میرسد بمشام
چنانچه موی بر اتش بخویش می پیچد
برنگ خال تو روزم سیاه گردیده
زسوز اتن دل شام تا سحر طرزی
این چه چشم تو که بد مست و خراب افتاده
سخن از لعل تو در شهد و شکر میغلطد
در غم چشم تو تنها نفشانیم سرشک
رخنه از ناوک مژگان تو در گنجینهاست
چشم مست تو اگر میل کبابی دارد
حلقه زلف و دو چشم تو چو دیدم گفتم
از دو
از چشم تو بجز فرجه بیدار چشم است تو که با خود بعتاب افتاده
من اشعاره
نم زود در دم غم عشرت کد و من که خاک ره عشقم زلعت که من که
چون آئینه ساده دو روئی ننمایم با اهل ریا طرح محبت که و من که
بیماری دردت بهدا وا نفروشم در وقوه اندیشه صحت که و من که
چون سایه ز خورشید بقصد مرحله دورم در بزم وصالت دم قربت که و من که
چقدر زار شک بود سیم بدستم دون طبع نیم الفت دولت که و من که
طرزي زنی لاف سخن پیش بزرگان در شعر بگو رتبه شوکت که ومن که
جواب صائب با تغییر قافیه در کابل گفته
نمود از زلف مشکین بوی یار آهسته آهسته برآمد صبحم از شام تار آهسته آهسته
زول یکبار یارب زلف او بیغزن بنما کشد بیرون سر از سوراخ مار آهسته آهسته
کف خون کم دامان قاتل را گرفت آخر کند سحر بجه را در کمین نکار آهسته آهسته
رُخ سند نقاب آهسته تر برداشت یار من بگلشن میرسد گل در بهار آهسته آهسته
شکر خنده کم کم میکشاید آن لب شیرین شود کل غنچهای لاله زار آهسته آهسته
بیکدم طی نیازی راه صحرای قناعت را بمنزل میرسد مرد سوار آهسته آهسته
شور وطبه دنیا ساز ما شیرین بو د کامت رسد از بحر کشتی در کنار آهسته آهسته
بودت ارزو داری در سر پیش قناعت زن که نخل با برور آید ببار آهسته آهسته
بماد آئی ز نومیدی بمطلب میرسی طرزی رود بیرون سر از بیخ خار آهسته آهسته
ردیف الیای دیوان طرزی صاحب
جواب صائب در قندهار گفته
بچشم قطره چون خسته در خو است پندار ز آب عارضش آئینه سیمابست پندار
پنهان در زیر زلف شناسی خورشید رخسارش
در انجوش شب دیجور مهتابست پنداری
هلال آسا بیا و سجده طاق دو ابرویش
ز بس خم گشتهام قدم چو محرابست پنداری
زعکس لعل میگونش درون ساغر چشمم
سرشک لاله گون من می نابست پنداری
دلم هر دم درین سینه تپد چون مرغی بسمل
خم گیسوی او از باد در تابست پنداری
جفا در عهد ما چون آفتاب از هر طرف پیدا
وفا در عهد ما چون ذره نایابست پنداری
ز لخت دل گریبانم بود دامان گل کوئی
ز جوش اشک چشمم همچو گردابست پنداری
حباب آسا ز کجروک نفس هر دم ز پا افتم
نفس در سینه تنگم چو سیمابست پنداری
شوید خنجر مژگان خونریز تو از فرقت
موج سیل خون افتاده غرقابست پنداری
ز اشک لاله گونم بحر خون شد دشت و هامون
سرشک چشمهام این بحر خونابست پنداری
ز جوشش افتاد بر باد لب لعل حسن شهدست
کجا سیب لب لعل تو عنابت پنداری
شکنج طرۀ مشکین بگلزار رخش طرزی
چو عکس سنبل در برج آبست پنداری
از طبع خود در قندهار گفته
بخواب غنچهمن ای کاش عارض تو ندید
کجا بچین ز خود و خواب بگلمزار رسید
اگر ز ناوک چشمت دلم فگار نگشتی
بخون و خاک چو بسمل هرزمان غلطید
پی عیادت بیمارت آمدی و ز شوخی
دمی چو آهوی وحشی نیار مید
ندوختی دل صد پارهام ز لطف ولیکن
ز غمزه پیرهن صبر وطاقتم بدرید
تو چون بناز براندی سوار توسن خوبی
پیاده در جلوت عاشقان بسر دوید
ز بهر آنکه به بینم رخ چو ماه منیرت
ز زلف و کاکل مشکین برین نقاب کشید
پیاده مانده براهت ز همرهان سر پل
نسیم باغ چو بر بوستان سوار رسید
دویدهام ز پی اندر میان مردم و غلغلم
بطلعه گفت که طرزی چرا بسر ندید
جواب صائب در قندهار گفته
نالی
۵٣١
آه کی حزاب از غم دنیا شود یکی
مانند غول بادیه پیما شود کسی
امدل چوشد باش سحر رو در خرام
تاکی شیشه قید چو صهبا شود کسی
تارکدلی نمیخرد ایام دم مزن
باید درین زمانه چوخارا شود کسی
جز زخم سینه چاک جگر حاصلش چیست
همچون قلنز بهر چه گویا شود کسی
از قسمت ازل نبرد بیش نیم جو
گرشکول چو غنچه صحرا شود کسی
هر چند بوی مشک رود دور بهتر است
باشد کمال عشق چو رسوا شود کسی
همچون فوج بخنده کشاید دولب مدام
گرزانکه اخگر یز چوسینا شود کسی
تک حسن که هر در دو جهان نیست رونما
کوری ماست بهر چه مبینا شود کسی
جای که قدر عالم و جاهل بود یکی
خونش گروست که دانا شود کسی
طرزی نشین ز پای که صائب بمانه گفت
تا کی غبار دامن صحرا شود کسی
از طبع خود در قند هار گفته
گل بباغ آمد و شد موسم دی
ساقی از لطف بده ساغری
گوشت مبل سحاب دفت و چنگ
ساغر باده بنوشان بی می
جام می نوش نصیحت بنیوش
که نه خسر و نه بجهان ماند نه کی
ساقی باده رخ از بهر خدا
سوز جان دلم از آتش می
سینه از ناله کنم چاک چو چنگ
گر دمی لب نهی برلب نی
بگه می ریخت بسا جام شب
گر دطی ساقی ماه قری
دوش طرزی ز سر مستی گفت
کمترین بنده ما حاتم طی
جواب سلمان در قندهار گفته
مست از خانه برون ای و بیمار آساستی
باده ناب که مردم ز خمار آساستی
ساغر چند پیابی دهم از بهر خدا
تا بنوشم بخیال رخ یار آساستی
سر عوی بار مش گل دلاله در سز گشت
باده در شیشه چه داری بہار ایامست
بخیال نگه نرگس سرشار کسی
عقل و هوش و خرد و رفت کار ایامست
خواهی ار درکش است ایده مستان باشد
دامن جام به دست گذار ایامست
دست طرزی بیکی جرعه بگیر از سر لطف
پیش از ان دم که رود دست کار ایامست
ترجیع بند سعدی در قندهار گفته
مرا صد بار اگر سر خامه سان از تن قلم کردی
هنوزت مست و پیوست خاک اقدم کرم کردی
میان مردمان ای چشم آهو بریکنی کے
بمن ای دیده خونبار مین انم ستم کردی
رخ خود طوطیا و نو ظهوری در جهان داد
دهان خویش پنهانتر از نقش عدم کردی
بوصف چشم مستش بسکه گردی گفتگو بید
زبانم را کوی سرمه ماند قلم کردی
بقدر خون ندارد تا که پیکانش کنم گلگون
بیا د لعلش از سر خون دل از دید کام کردی
مگر ابینه سان در مشق حیرت سوختم ایه
عجب چشم بد بدارین و خود مهم کردی
مرا ای سر و قد بر باد سهون خاک ره داد
سرم را شعله سان ای سرکشی نقش قدم کردی
تنی چون کاهم ای کوه جفا بر بادغم دادی
رخم را زردای سیمین بدن همچون درم کردی
بخاک و خون چو بس مرغ دل انداختی پر
ببین ای شوخ بی پروا چه با صید حرم کردی
ز بس طرزی بدل نقش بتان ما هر دری
که بیت الصمد را عاقبت بیت الصنم کردی
ردیفش بیدل در کراچی گفته
خیال حسن شوخش چون بچشم تر کند باز
مژگان طفل کل بدار سین کند باز
مژگان چشم شوخ جنگجویش الفتی دارد
سپاهی بیشتر مانع تا خنجر کند باز
خیال جلوه حسنش بروی داغهای دل
بود چون شعله سرکش که بر اخگر کند باز
بیا د چشم مستش دانه های اشک در چشم
بود همچون حباب می که در ساغر کند باز
بگرد لعل نوشین خط مشکینش بدان ماند
که مور عنبرین در پسته باشکر کند باز
بجم
۵۳۳
بلبم قالب شمش ہنگام سخن گفتن
بود موج نزاکتہا کہ در گوہر کند بازی
بشہر روه آرائش ندارد چرخ اگاہی
چو مهرو مان فلک با صلحہا شی کند بازی
بدستی گذار مستی بے تیغ تبسم علطہ
چو چشمش در صف مژگان شوخی سر کند بازی
بروی شرمگینش شوخی موج عرق طرزی
چوشبنم در چمن بالا لہ احمر کند بازی
بر طبق بیدل با مغیر قافیه در کراچي کشته
نگاه ناز پروردش چو در مژگان کند بازی
ز چشم اشک خون آلود در دامان کند بازی
دل تاریک من چوبا طبعش طرف گردد
بود چون شب تاریک که با سدان کند بازی
که در چشم او چون موج در گوهر کند سوسی
تبسم در لبش چون آب در مرجان کند بازی
خیال لعل او در سحر اشک چشم گریانم
صفای گوهری باشد که در عمان کند بازی
دل عاشق بکین زلف او دیدم بدل گفتم
مگر برکوی غلطانی که با چوگان کند بازی
درون سینه ام تصویر چشم جنگجوی او
بسان شهسوار ناز در میدان کند بازی
شکنج طره مشگین بطرف روی گلکونش
توگوئی ظلمت کفر است با ایمان کند بازی
ز شوخی طفل اشک لالہ گونم طرف رخساری
چمن ندر گریبان کرده و روان کند بازی
دلم از قید هستی تا نگر آزادی یا بد
بسان مردم دیوانه با طفلان کند بازی
تبسمہای ناز و خندہای عشوہ پردازش
بصد حسن صفا با آن لب و دندان کند بازی
دلم از می بس سجده برخود پیش گیسویش
برخسار شہیان طره پیچان کند بازی
بر طرز بیدل در قند ہار کشته
چوچشمش در صف مژگان بشوخی سر کند بازی
بود چون ترک بدمستی که با خنجر کند بازی
دلم بر نوک مژگان کج آن مہ بدان ماند
که شوخی از سر نیرنگ با ساغر کند بازی
براه آتشینم پارسای دل چنان قصد
که پنداری شرر در دامن صرصر کند بازی
چو دیدم خال مشکین بر لب میگون او گفتم
بود موئی که بب نابانه برازر کند بازی
۵۳۴
مرا در نردعشق از بسکه نقش بکار آمد
دلم در زلف او چون مهره ششدرک باز آمد
ببوی دامن پر خون سرشک دیده ام طرزی
بسان قطره باشد که با کوثر شتاب آمد
بر روش بیدل در کابل گفته
ای غنچه بگلزار رعونت چه نمائی
ترسیم برت پوست در د شگفتا بی
وامانده تسلیم و فاتحر فروش
اشکم بسرافتاده رس العلیابی
در پرده قانون محبت زده ام چنگ
آهنگ خموشیت درین نغمه سرابی
تا وصف کف پای نگارین تو کردم
مکتوب زنر گسینی معنی حنایی
در دهر فریاد مده روز فراش
با ناله کن بخیه لب زخم حیابی
از وسعت مشرب بصراح سر کویش
چون اشک فریب مکر قم چون حابی
ای نفس با دمر او از در رحمت
شاید ز میان دور کند گرد جسابی
عالم همه از شاه و گدا مجر سوالست
یا رب بکجه امید توان کرد گیابی
نقش دو جهان در نظرت عکنس نشین است
چون آئینه گیر کفن از خویش برای
زحمت کش خون بدم از دیده بیدا
چون آینه شد دشمنم این سینه صفایی
آئینه تقلید تو تحقیق ندارد
بال مگسی نیست تر افسر ہمای
طرزی تو باین معنی موهوم چه نازی
نابمرد تر از بوی گل و رنگ حنایی
تتبع بیدل در گرایی گفته
سرشک از دامن مژگان شوید کرد پیدا
شنید کرد این وادی چولان از جود بردانش
خیال نازکنها طبع را هموار میسازد
که من با این دل نازک کنم در هم بیخانی
بنام نیک اگر خواهی که گردی شهره در عالم
بچشم مردمان خود را چو عنقا، هیچ نما
اگر خود را نه بینی عالمی در خود عیان بینی
جهان مین شود چشمت اگر بر خویش کشا
چرا در خود سری هر دم بجیبا دآویز و
دماغ مشک کرد از فکر زلفش نیست سودایی
هلال
۵۳۵
نهال خنده در گلزار صحبت ریشها دارد
نوید همزه آفت در زمین کنج خاموشی
مجو همجشم من پیش خاک عبرت میزنم گردی
زجیب نیستی خود را اگر یک ذره بنمائی
محیط هستی امواج طوفان فنا دارد
مزن تاسیتوانی ای حباب بحر پیدا
بغیر از فضل حق شیشه را صرفی نمیباشد
پریزا د صور در جلوه آرد چرخ مینائی
دلم را هم دو تا یاد خیال ما و من دارد
نه تنها قامتم طرزی خمید از بار یکتائی
در روش بیدل در کراچی محمه
اگر یک نفسی از جگر ریش بر آید
صد قافله از هستی خود پیش بر آید
در خسته دلانرا اثر طبع خدا داد
چون شانهگنی مو درویش برآید
صد مرحله هستی بپسر گشت گذاری
گر یک دو دمی چون نفس از خویش برآید
چون شان عمل در سد و حفظ مراتب
گر خود نکی پوش شوی نیش برآید
در بحر کرم اسم و سمائی کهر باش
چون قطره اگر از کم و از بیش برآید
خودداری ما جیب بر بت سنگ نشان
در بر دعو می کر کی از خویش برآید
تا نگرد حرش صد ناب کندت
چون ناله گرا ز طبع هم خویش برآید
گر کوس اقبال براشی به بلندی
گر گرد دل خاطر در ویش برآید
طرزی الم در و نه بینی که چومرهم
گر گرد دوای جگر ریش برآید
بر طبق بیدل در کابل گفته
بیاد طره اش اندل کشیدم جیب جانها
فلک سوختم تا کهکشان همچون مرنجانم
گام در رهگذران خال مشکین دلارایش
بسان زنگی مستی که باشد بر لب جای
مقصود حاصل بر ندارد. گریه کوشیدم
مگر آنهم نماید روی ما نمر منزل در آیا
بیرس از آه گرم چشم پر اشکم نرخ زردم
که دارم بر جگر چون شمع محفل داغ جانگا
سینی نخی دارم طمید است پردازم
بیایش نقد جان بازم نگاری گر کند کا
بزیر زلف مشکین عارصش دیدم بدان گفتم
تعالی الله شب قدری که دارد در بغل ماهی
میان اب و اتش شمع سان جان داشتم در شب
که امد ناگهان آمد سرو قدسم سحرگاهی
مراچون دید کز هجرش بخون دارم طپیدنها
تبسم کرد و گفت از عشق مهر و بان چه میخواهی
نگاهی غمزۀ نازی ادای عشوه پردازی
چه کم کرد و ملطف بالگدائی کر کند شاهی
گنج بیکسهای غم تنهای هجرش
ندارم مونس و یاری بغیر از ناله آهی
بود روزی که طرزی صید مقصودم بدام آید
کمین گر داست پیک ناله ام بر هر سر راهی
بر طرز بیدل در کابل گفته
چون حباب این چه گره بود که بر باد بستی
بی نفس شو که طلسم در ناب شکنی
صید فرصت ز نظر رفت بمژگان زدن تو
عبث از بیخبری رشتۀ نظاره گسستی
راه از ادیت از مال نفس نیست چو ناون
سر بخاک کشی اگر پشت بشستی
لاف دعوی بلندی مکن از پستی فطرت
آسماں چرخ اگر سر کشی ای گرد که هستی
کیست کز پرتو حسن تو نبرداست نصیبی
جلوۀ خرسنت و دامنعی که تو آئینه بدستی
بر کباب دلم از خنده نمک سیدنی تا چند
با تو چیزی نتوان گفت که می خورد و مستی
از خم هر شکن زلف تو ماییست هویدا
لطف کردی که رینج طرۀ پرتاب شکستی
نیست دنیا بجز از دار مکافات عمل
بشکنی سری اگر سر عهد و بستی
طرزی بی نفعی وجودت در اثبات چه گویم
کجا میرسی آخر تو که از خویش برستی
بر روش بیدل در کراچی گفته
ثمره شوخی ندارد چون نگه در چشم قربانی
کر حیرت کند بر دیده آهسته مژگانی
ندیدم همچون صدف دندان نمای
گهر خیز است بر هم سودن دست پشیمانی
زنیم خیز عکس جلوۀ حیرت ز دیدار شش
که از جای نکه خیز در چشم موج حیرانی
من ان بوی گلم کز بال سعیم رنگ میریزد
بجیب کلفت دل چون شدرادم کرد نمایی
مادحیه
تباوت نتیجه دارد جامه زیب انرا
که برتن غنچه گل راست و امن گریبانے
چوبوی گل شب ابی نیست رنگ شرع کاخار
چمن بر دوش رنگ گل پر دنا چشم گریان
بریس غربت بهر گرد سر اشفتگی کشتم
چو کاکل از سراپایم دمیده ضبع پریشانے
پلوگوهر مقصد بکف آوردم از ہمت
چو گو ہر ہا بنا گوشت بیان ختم بغلطانی
ز بحر خامه ام زان موج معنی صفا جو شد
گہر ریزد و ه ریزد قطر ہای ابر نیسانے
خیال حیه باش شش جهته بند ما ابد طرز
نشتن کی رو و همچون نگینم خط پیشانی
بر طرز بیدل در کابل گشته
کعبت رسیدم اخر از وضع پریشانے
صفای سینه شد حاصل مرا از جوشش حیزانی
سپید است تمنایم زکوی شوق می آیم
بسان سایه در پایش زمین بوسم بپیشانی
زسر شش دہم جنس گرفتم درس جان دادن
ندارد خط آزادی بیاض چشم قربانے
براه قطع شوقش سکته از خود میروم بیرون
بسان شمع از نقش قدم دارم گریبانے
بگلشن نیسنی خوش چو بر گل چشم بکشودم
کف افسوس شد ترکان و دند از پشیمانی
ریس شق تحیز کرده ام گرید ارش
نگاهم زیر بال انینه می سد در حیرانی
نمیدانم شهید غمزه ناز کیم یارب
که از هر قطره خونم گل کند رنگ گلستانی
زہوستان بستی عزم ملک نیستی دارم
از ان چون شمع دارم هر نفس از خود پریشانی
بسان شقه می بر فشان شوار شبگردی
شب نگری کنی چون شیشه تاکی از گرانیها
نگاهی حرفی از مضمون درد بیدلواسن
ولی صد بار چون تنبویم از حسرت بپیچانی
جو کل ہر چند در ساز لباس باغ کو شیدم
ندیدم جامه چاکت را ز کالای عریانی
بسان شعلہ جوالہ کرد خویش کردیدم
کند بر کرد جولانم بیابان نمک سانے
ز جان برخیزم اربو قتل من از جای برخیزد
نشینم بر سرش کردم از ناز فشانے
گراوانی که من دارم زلطف نازک اندام
کند پیر اهن از خند های گل گریبانے
۵۲۸
نیم را قصر دکان خانه بحت جانب شیرین طرز
بسان دشت چشم غزالانم سیاهی
برروش بیدل در کراچی گفته
جاد کردش جام نگاه چشم جادویی
چو چشم از بخودی افتاده ام از طاق ابرو
دلم گم گشته عمری در رفتن آباد گیسویی
بچین کاکل پرتاب بردم عاقبت بوی
بدشت هم رسید نها سرع ما نمی یا بد
که همچون آرمیدن میبرم از چشم آهوی
زرشک جلوه طرز خرام قامت بالای
چو آب از خود روم در زیر پای سرو دلجوی
اگر خواهی که با اهل صفا آزاده بنشینی
بسان سرد در کلشن وطن کن بر لب جوی
بروی شاهد مضمون چوخواهی چشم بکشای
بدوش خود چو کو هر سر بنه بر روی زانوی
بدوش پستی شاید کشیدن بار هستی را
چورنگ کل سری پیچیده ام در دامن بوی
از ان از سیر کل امروز پوشم دیده از حسرت
که دیشب شبنم من از بخودی افتاده بر روی
دل از سوز محبت در کداز دل چگو دارد
زخود چون اشک میغلظم بطف کو بکوید
نه بندی نسبت مشک خطا با زلف مشکینش
بهر مو صد ختن بندد و داغ چین گیسوی
میان ما و او طرزی جدائی رنگ هستی شد
و گرنه سایه و خورشید با هم داد پهلوی
برطبق بیدل در کابل گفته
ندیدم از دعای صبحدم چوندی بهبود
نسوز و شعله عشق دل افسرده طبعانرا
حباب آسا بخود تا چند با لیدن کنی آخر
در آن گلشن که نبود جلوه قدی چو شمشادش
تبسم میکنی تا چند بر حال دل ریشم
زسودای مشاع در د خوبان کذر ای طرز
مرغ ساز مجود ضمیر دایمی سرمه آلود
شرار شمع با وقم ندارد آتش دود
با این هستی بی بنیاد و با این بود نابود
بحشم شبنمی اید چو تیر زهر آلود
زشور خنده است دارم بدل زخم نمکوس
که در بازار خم دار و زیان جان و دل سود
بطرز بیدل در کراچی گفته
دریمان
درمیان من و دلدار چها گذشته است ای حسن چه کردی دل خونین مرا
چرخ پیش نظر همت مردانه بود کهنه غربال پر از خاک شگسته است
طبع ممسک نه خشک با خد مال است میکند جذب چو در آب گذاری نما
هوش کن تا دل ممسک نشار گرت سنگ از دل حاسد نبود یک کله
نتوانی رهی کرو نفس را از کف هر نفس سوی فنا میت سراغ عله
از همره شد و هرزه ما باید جست دل ازاده بود آینه نیک و بد
مهیامار جهان راهنما افتاد است نیست دیو جهالات تو دامی و ددی
تا که مرغ دل بیچاره نیفتد در دام بگذر از دانه خال و خط گیسو ردی
رخش از پرده هر برگ عیان جلوه کند گر نبینی چکنم چشم تو دارد رمد
یکعنان تاب بکنگره عرش رسی طرزی کردار ہی از ظلمت جسم و جسد
از طبع خود در قندهار گفته
ساقی بیا که موسم جامست وقت دی خرگاه کرم مرغ کبا بست با دی
با سردی هوا که دم گرم بسته یخ از تاب می نشسته برخسار یاس خو
ساقی بیار باده که گرما ذوق است جمشید کی گذشته و کاوس بودی
برجام چرخ سنگ ستم گر بخف رسد مینا پر شراب صراحی پر دی
تا بارست گرد و در ندان شود خرام ساقی بگیر ساغر و مطرب نوای دی
با یکشم معرفت عاشقان راز دنیا به نیم خر دل و عقبی بهیچ دی
با همت بلند و باین طبع بی طمع باشد بخشم من چوگدا پادشاه دی
دنیا بجای شهد بجاست کند شرنگ طرزی مخور فریب فسونهای کرد
در روش بیدل کراچی گفته
ز نور جلوه اش از خود بپا نیمرم بالی من و اینه حیرت نگار رنگ تمثالی
غم نشود تا در ریشه بچه تخم دیجا نرا
بمی جا نیکند قطره ام جیب کهر کیرد
زدو د هستی موهوم خود نامکسله دائم
زسعی ریشه ام جز دود خط چیزی نمیروید
عبث کویت بعزت سایه بال هما دارد
اگر بیچون نفس نتوان کشش کاروان تازم
بدانا کر نساز د چرخ دون حرف عجب نبود
جو انیهای فصل غنچه کل را غنیمت دان
غم درد ضعیفان سر فرازان میکند طرر
بجو د صد بارجا خوردم که کشتم دانه انا
باسانی نیاوردم بکف شیر ابرا
بسان شعله بر روی انگر میزنم پیا
ز روی اتشین تخم در پیر دانه خا
که من چون سایه افتادم ندیدم اوج اقبال
ولی در کاروان چون کرد میساریم دنا
نکر نشنیده تمثال طوطی اینیست است
بهار عمر برنگ است تامل سیند آرا
که جیب یک قلم جود تھی از ریشه تا است
تتشیع خواجه حافظ در قند بارکشه
سحر رسید بکوشم زکوشه می صدای بلبل زاری اسیر پیس
که ای بنار خرامی چو سرو برلب جو کهی بجای کلی کاه زیر پا سنے
شوچو غنچه بسامان خویشتن مغرور که هر که چون تو درین باغ داشات ہے
دلی به نیم نظر از نظر چنان رفتند که هیچ زان عهد یاران نماند جزا
ازان بیان کل اندام دعا شقان تهران قبار غنچه و درد لاله ماند پسنے
چو این حدیث شنیدم زخویشتن رفتم که است در خور بو سیدن اینچنین د
وفار کل مطلب ساقیا بیاو بیار دوباره و برن در باده کهن در
غبار غصه بشواز بیاض سینه من بجام باده صافی و یا بدردد
بحرف تلخ نسیہ زار خاطر زارم که کل نداشت چنین میل شکر شکئے
بگیر جام و پیاپی بدست طرزی ده که نیست بر در میخانه رند همچونے
بطرز بیدل در کراچی کشته
رنیس
برین افتاده بر خود بسان سنگ سبک شوم یارب که این خاشاک را از خویش برچینم
وجود چون پرده اندازی ز حشمت پرده اندازد نه یعنی روی معنی را که با خود خویشتن بینم
پریزده بوی خلقی خویش پنهان نمیماند چو بوی مشک در پسدی اگر چون نافه در چینم
نگارم یک گره انگشت دست شانه بکشاید که من چون تاب پیچیدم کمین زلف پر چینم
هر صورت که می بینی زخود آئینه پردازد زخود بینی همان با نقش خود آئینه آئینم
بهارست و از رنگ بو چندان نمی شاید نوجون گل از شکت رنگهای خویش برچینم
این انجبر تکتین نقش ساده دارد تو از خبر رو مد امواج خود بر روی خود چینم
روی برگ گل ستم چو گوهر لنگر اندازد در ان گلشن که سر بزند خر اش رنگ گلچینم
یک نو غم ز جیب کل بدا مان خار ریزد شبنم میزند گر بار با این دست بر چینم
کوه اری جهان مرغ دل از دستش نگهداری بدستال دلم افتاد چشمش همچو شاهینم
از طبع خود در کابل گفت
ساقی بگیر ساغر نامی بشیر دار کا مد بچمن گل از باز بهشت در مکار
تا قد تو بخرامش در باغ شد خرامان بر تیغ کوه خود ساز د کبک کوهسار
گردیم گل اندام چون غنچه باز آید طالع بود مدد کار باشد ز بخت یار
در زیر تیغ مارش از خال آل چه پر در خون طپم چو بسمل از جوشش سفرار
ای بوالهوس منه پا در کوی عشقبازان کاول قدم درین راه شرط است جانسپار
سعی دوکنش توقم پوشیده روی مطلب باشد رسیدن صید از الفت شکار
در باغ سرور تا و چون بندگان ستاد سلطان گل بگلشن دارد و سرسوار
زار و نزار هستم چون تار چنگ احقر از بسکه در فرافت کردم فغان و زار
طرزی ز دست گذار جام می دلب یار چون غنچه گشت خندان از باد نو بهار
من اشعاره
بیان هیچ دارم هستی معدوم آثارم
ز گلشن گرچه محرومم بخود هستم نسیم طرم
بکاری آمدم بیکار ماندم از شب غفلت
ز فیض درد قانع گشتهام با سرخ زرد خود
ز بس در نفی خود اثبات هستی در نظر دارم
ز باغ نو بهار ناز طرح جلوه می آید
ز فیض سوختنهای تب ناب غم عشقش
ز سر بی نشان طالع نشد آثار امکانم
ببازار جهان است اعتبار آن کهنه کالایم
دل نازک را هم بار هستی بر نمی دارد
بسوی کلبهام طرزی بصد انداز می آید
چو بوی گل درین گلشن نیم بر دوش خواندارم
صنم آن غنچه پر پرده بر طرف دستارم
چو دست پهلوانان افتادهام از کار بیکارم
گل زردم ز درد و با مد غم اشک گلنارم
بعین هستیام در نیستی دارم سرو کارم
بت زنار بر دوشی نگار جامه گلنارم
بسان شعله پوشم جامه زر کوب زر تارم
بزنجیر دوازنت کز خود ماندم در رفتارم
که باشد سیه داهی نفع سودم ز اضرارم
که دوش طاقت حمال باید تا کشد بارم
چمن پرورده آغوشی بهار اندوه رخسارم
تتبع حافظ در کابل گفته
دلم سینه پر از خون شد از غم دور
درین زمانه که ایام خوشدلی عنقاست
ز دست ساقی گلچهره گر بنوشی می
بشور مستی مستان مخند ای زاهد
مرا ز خوردن می کیست تا که منع کند
چو گل بخند و شادی ز زیر پوست برآ
چه شد بپای تو در خون طپم که از سر ناز
شکست شیشه دل ناساز عشرت اوست
بامید قاسم از بار زندگی طرفه است
کسی مباد گرفتار درد مهجور
غم از دلت که برد جز شراب انگوری
شگفته تر شودت طبع از گل سوری
چگویمت که نخوردی شراب معذوری
که من ز چشم تو دارم بدست دستوری
بسان غنچه کنی تا بکی مستوری
بکبر می نگری از کمال مغروری
نگار میکند لم راست طبع نفوری
مگر که مرگ خلاصم کند ز مزدوری
بحر منسرح
۵۴۳
بر روش بیدل در کراچی گفته
میخرامی چوگل از ناز بوقت سحر کاش یابی ز دل سوخته جانان خبر
بر بناگوش صفا پرور او اشک گهر دانه شبنم نازست بوقت سحر
انکه محوست دلم در اثر پرتو او از گل و رنگ درین باغ ندیدم اثر
چند چون شعله گدا رو خس او بام تنی بال پرواز کشاسوی عدم چون شرر
همچو گرداب ز خود گوهر نایاب طلب مطلب کوهر مقصود ز سرماغ دگر
مهلک برد با و حلقه صفت باش مقیم با د هم نیست چنین کوچه و دی در بدر
دید چون غفلت سرگرمی یاران جفاان چنگی زد بجریبان ببدرید و شرر
با همه عالم اضداد بهم متفقند دست و دامان و شکرون پشت شکر
طرزی متقاع فرج دست کلید بصر است از شکر داری دل روز بلا جو جگر
بر طرز بیدل در کراچی کفته
زخم گنجان از نو د بیا و شومی ناز که از گرد شکست دل رسد در گوشم اواز
بیائی بخودی از کوی مستان در افتادم شکست جام فریاد نی تک شیشه اواز
ز فیض عشق نا پرودام از بخودی بوئی برنگ بوی کل بر روی کلشن میکنم ناز
ز طرز روماغی باده در عشرت زند سازم ولی از درد افسرون ناله بند د برک ساز
بدل گرد در فت نفس از روی اکاهی طپید نهای دل هم طبو دانند پرواز
ببزم عشق با بخودی دم خورده میکشم اگر از خود روم آهی کن در گوشم اواز
چه حاجت انکه طفل اشک گوید درد بر دو برای راز دل برداشتم از چشم غماز
بقصد قتل من بیاب ناز جلوه می اید نگاه غمزه اندازی ادای عشوه پرداز
گریبان مراچون غنچه رنگین میکند طرز بوی دامن پرور کرده طفل اشک پرواز
از طبع خود در قندهار گفته
۵۴۴
در گلستان ببو که بنماید کل خود روی رو
وصف روی کلرخان با بلبل خوشگوی کو
فصل کل چون عزم می خوردن کنی با کلرخان
در چمن جائی که جوئی برکنار جوی ہو
غنچه دل میشود خندان چو کل از روی ناز
در شام آید سحر چون از کل خوشبوی بو
در چمن خواهی که از آزادگان باشی چو سرو
جای زیر سایه آن قامت دلجوی جو
از خطا بکشو دار زلف کر کیرش صبا
شد زبوی مشک ماثل چون شگوی کو
تا که جیحون سر شکم رفت در سیلاب غم
دجله اشکم نباشد کمت از آموی مو
پیش چشم مردمان اهل علینش مارنیا
سینه ش گلشن نماید همچو نی بردی رو
جواب کمال در قندهار گفته
ای رخت مظهر انوار خدا ی
برقع از رو بکشا صورت لطفی نما
دهنت نکته سربسته اسرار خداست
سخن بهر خدا نکته سربسته کشا
در غم عشق رخت طشت من افتاد نام
با تو ایمه که نشان داد که بنام بر آ
بچمن تا که سهمان آمدی ای سرد سہی
سرو چون سایه بسر پیش تو افتاد زیا
پیش خم غنچه دهنش برندی میکن
مصطفا خانه عشق از در میخانه در آ
تا چو ساغر بنهم لب بلب و جان بدهم
نمشب بهر روشن در شب بالین کنم
بدل و دیده و جانست ترا جای عزیز
تو چو جانی و ترا جای بود در همه جا
آمدی باز بسیر کل و کابل امروز
بلبل آسا بسر مرغکلوری بسرا
رو بروس بیدل در کراچی گفته
بان کل شبنم دارد خیال بستن دا
که رنگ پستی می آورد از بوسه بگل
ز تصویر خیال کرس مست خود کا
نکه در دیده ام بالد بخود چون مغز بادا
خیال آن بهار ناز می اید درین گلشن
چوبوی کل توان رفتن باستقبال کا
دل از طرز لراحت صد قیامت شور انگیزد
اکر در کام جان ریز د نمک پرورده دشنا
بیموز
خیز ارشک مویئومی گیرم دامن سیدی
گدا بر بس نخودی ربوی گل فگنده ام دامی
من در ان بزم بیرنگی که موج نشه حشش
دوصدچشم پری خوابانده در هرچشمک جامی
بافی جلیس خواندم درس اثبات ظهورا
بذوق هستی مطلق زدم برنیستی کامی
چرا امکانت امکان خود نشان بی نشان گردو
دران عالم کدا و باشد که از من میبرد نامی
مزن دم با نفس در خلوت دل نغمه ریج شد
زخم بیرون نیاید باده تا دارد رگ خامی
دلم طرزی بطرف کعبه نایاب خود طرزی
زسعی بیخود بهای مقامی بندد احرامی
جواب ظهوری در کابل گفته
در آغوش فراغت برده کنجی را شکر خوابی
فشار در گریبانم مژگان که بر دوش زند بامی
زیس بیتا ب باد طره پر چین او گشتم
بسان حلقه گیسو براتش میخورم تابی
درین شهد شهید خون چکان کیستم یارب
که در خون میکند بازی چو تیغ تیز قصابی
نمی دارام چمی یارپستانی که من دارم
دلم را خسته همچون پسته با لعل چو عنابی
پنهان در نوبهار گریه ام دامان نمیگردنم
که خندانست بر اشکم گل شاداب سیرابی
بجوشق از سرشکبهایم چه میپرسی
بخود چندان فرو رفتم که سجده میبرم گردابی
بجوش اضطراب بیقراریهای دیدارم
بخواب حسرتم آینه سان بردوش سنجابی
ندارد بزم شوقم احتیاج نغمه دیگر
طپیدنهای دل در بر نباشد کم ز مضرا بی
بیاای نوبهار حسن کا ندر بزم میخواران
تماشا دارد امشب بوی گل در سیر مهتابی
خمش سعی خواب آلود طرزی عذر میخوات
وگر نه نیست پنهان در جهان مقصود نایابی
به طرز بیدل در کراچی گفته
در ان گلشن که چون گل غنچه بر بند قبابند
بدست شاهد مضمون ما رنگ حنا بند
کر شمشیر بخت دولت اندیشا مد کنجای
اگر خود را بسان سایه بر بال هما بند
بپیر کی کند تا شخص همت عشوه پردازی
زرنک جلوه از آمیزات عکس عصا بندد
۵۳۰
محبت چشم بند بهای فسون میکند ظاهر ز رنگ خیرت انفس گشت مستانه
ثبات رنگ هستی بسکه نفخی نیستی دارد برات رنگ بوی کل بکلسن بر هوا ماند
گر از ان رو در باز و نا که با عصمت طرف گردی بدیدن دست مژگانر از شومی چا خا ماند
شکوه بار این نشست غبارم آب میسازد که رنگ تهمت هستی او بر دوش ما ماند
گرانیهای هستی چون برد آه ضعیف من پایی کرد باد و انده دل شبانده
ازین حسرت طراز یها مکر در سر رسد غلطی گره در رنگ امکان چار بندم بر عصا ماند
از ین خجلت سر شتنمها سرم از شرم هم گه هردم بر دل خود تهمت نام خدا ماند
مشوافسرده آهنگ رنگ قانون بیدل بدوش غنچه در اکاشن پر دوش صبا ماند
تمیز خوب و بد نتوان کنی ای پیحیا سے تو چون آئینہ نهایت حبرا عرض بجانده
شوی آوینه طرف بنا گوشت بربان طراز چو کو ہر کر بجه شرم خود آب حیا بند
بر درویش بیدل در قندهار گفته
ندارد باغبان در باغ همقد کو شمشاد دپد خط غلامی قامت ر اصعر و ازاد
بعد از جا نشینی پیش کل چون تک بشیند صبا را کر بقدر وری در ان گلشن کر افتاد
سخنهای زبان سرمه آلودم که میفهمد به پیش سرمه از بید او چشمش میزنم فریاد
بحرف تلخ دشمن جان شیرین داد از شید مدار د بیستون مردانه تر مردی ز فرها
کهی میکر بم از حسرت کهی میخندم از حست شدم دیوانه کویا دیده ام جسم پریزاد
بحرف تند بد کویر ننیخرم حوش از جا بخند کوه با تمکین سنگین از دهم باد
بجرم اینکه یکدم با کل سیراب خندیدم چو بلبل عمر با ماندم بدام قید صیاد
مکن از خاطر اندوه طرزی شکوه بیداد درین دوران عالم کس ندارد خاطر شاد
بر طرز بیدل در کراچی گفته
بجیب نوبهار بیخودی ما کرده ام کردی زبوی کل ز مستانبستی سویم ره آورد
مدامم
۵۴۷
ندانم از چه کلست ریخت رنگ خاک هستی را
خمارم ناقص و در دید از خود میکند کرد
زسوز شعله عشقش مپرس از رنگ احوالم
که چون تبخاله تب بالد بخود از آتش درد
بچشم شوخی انگیزش مژگان نمیکردم
که در راه فنا از دور خاکم میکند کرد
زخجلت میکشم تمخم دم سردی کند انجم
بخود چون ژاله ام افسردابی ناله میسرد
فلک از فسون افتد که انگیرد چو فرها د
ز مد صدا دور دوران تا چو مجنون اور دارد
مغانم ناله ام درد و لم آه جگر سوز م
هزار و عشق بیچون من بخاطر درد میپرورد
بدست ابرویش با مطلع خورشید هم پهلو
که از دیوان حسن او نوایسی میت شد فرد
بکاریه روزی زجوهر بیصفا کردم
که ائینه دل تا میفتد عکس میپدرد
باری هم شق پوشش خواهیم دو عالم
ندار تخته نزد وفایم نقش اوردی
زخار حیا کل کردن مژگان بی پروا
دماند از شکست رنگ خجلت چهره زرد
زین گردان بان یک مدعا حاصل نشد طرزی
نکرد هیچکس محتاج یارب پیش نامرد
مطلق بیدل در کابل گفته
اگر مطربی گر بر لب رسد حام می نابی
بسر غلطم چوچشم مست خوبان زیر میجرا
بباد زلف پر تابش نوا خوانم چو قمر
بیان سوی آتشین برخود میخورم تابی
زجوش بیقرار بهار بس حیران و بیدارم
چو شخص عکس در خوابم ربدی در شش بابی
گبار حال نایم نگرد آن شوخ بی پروا
که مژگان از تغافل گشت در چشمم رگ خوابی
بگوش حسرت آب در گوش صدف آسنا
شود چون استخوانم در کلو هر قطره را
برودوش قضایش به پیش عکس دی او
نو گوئی یک چمن بنا دی شکفته در دیوتا بی
دل از دست سر زلفش نه بیند روی آزاد
که در هر شت زلفش شصت و پنجاهست قلا
چو خوش صیدی بود یارب بفرمانگاه شوقا
که خون بسلم شد و منار بدست قصابی
پریشان کردی ابرو داری بیا طرزی
ببزم می پرستان شو که دارد عالمی ناب
٥٣٨
بر روش بیدل در کراچی گفته
دل از برق تجلی مشربی مستح صبا گوے
چو گرداب کهر در موج آید ور زند جوے
دلم از جلوۂ طرز خرام بی نشان جنتی
چوسبحه انار بر هستی خود واکر و ابھوے
لب خامش بساحل چون تواند کرد آرامم
دل از موج صفا چون بحر از خود میزند جویے
چوچنگ از ہر رگمہ آہنگ قانون نواخیزد
کہ بر دل میزند مضراب فتان بہا ہویے
بچندین جلوہ آئینۂ ظاہر رنگ امکان شد
برای چشم بیدروان رخ نجاست بر رویے
بسی خون جگر با خورد حسرت آب شد آخر
بصد سعی و صفا آویخت خود را برین کوے
کف خون جگر سر جوش سر بر روز لبهایم
چوساغر با بخاطر میرسانم لعل خابوے
ز بس از خود فراموشم بیادم گم فراموشش
ببخاطر میرسم بیگاه چون حرف در ابهویے
کو یا ہم بقسم تفاتی کرده حسن او
که می آرد بسر گوشی خط و کاکل سرو کویے
دلم از بار هستی سر کرانی میکند طرز
باغوش سبکساری بید ر دم بگردویے
در جواب غزل ہندی در کابل گفته
برودل زلف کرہ گیر خدا کرے
گشت دیوانه بزنجیر خدا کرے
غمزہ چشم کمان دار تو از بشردنا
کرده دل را هدف تیر خدا کرے
پیش چشمت دل غمزده ام پیچ پر
شد شکار دہن شیر خدا کرے
تاکہ پر خون نشود نوک دم شمشیرت
کشت خون بارہ شمشیر خدا کرے
تا کرالالہ صفت باز بخون غوطه دہی
امدی دست بشمشیر خدا کرے
ای غزالان خطائی او بیھا مکنید
تیغ شاہم زده بر شیر خدا کرے
پادشاهی که زلشگر کش روم و فرنگ
ہت چون شیر و نخجیر خدا کرے
پیش تصویر تو آئینه پرستان فرنگ
شده چون کرده تصویر خدا کرے
مردی نیست که بر قلب ضعیفان تازد
انکه زد شیر بشیر خدا کرے
توبه از جرم کنم لیک بت سرکش من
کند عفو ز تقصیر تجاوز کرسی
گر عبث کز نبود طبع مرنجان از من
تا که ایما ن شوی د لکه تجاوز کرسی
در پسندت نبود هم ببر حضرت شاه
که گریزم ز تو چون تیر تجاوز کرسی
ورنه طرزی ز خطا هم بخطا باز امد
عفو تقصیر کن ای شیر تجاوز کرسی
جواب میان خورشید احمد در کابل گفته
مدت کز خان ای ضل نمیدانم که چونی
که خوبا نیت تسکین دل خوار یکخطرا چونی
زبس بی پرده افتاده است حسن محرم الویت
درون پرده جا دارد تو میگویی که چونی
بصحرای غم عشقش اگر هشیار یا زار
ببازار خرد مندی به عقل است این چونی
شب وصلش خیال بوسه کرد در دل بباد آرد
بنا گوشش چو سوسن از لطافت میتگلو چونی
بمردم وصل سوی او اشارت کردم آری
چو نیلم طرف رخسار چوماه تس میکلو چونی
زلف تابدار است اینکه سرمیاید بپای او
دومار عنبرین است یا که از سردی نگلو چونی
نمیدانم چه استغناست برگرد سرت بادم
چو بسمل کز بخون غلطم مپرس که چونی
نباشد رهبری در کار ما را در سراغ او
که بوی کل بگلش بیلانزار میمو چونی
چه نسبت با کل روی تو دارد غنچه رنگین
بلطف و ناز کی صدره ز برگ کل فز و چونی
بوجای غوس اینتی بهیچت کس نمیگیرد
تپم گرچون فلاطون مار بسطو ذو رقو چونی
بناگاه با حق کوه جان کوه کن گرد
ز خجلت تیشه را بر سرش به زانز و نکلو چونی
مرد دش بیدل در کراچی گفته
بسکه چون شمع روم گرم براه هوسے
گرد این قافله خیزد ز غبار نفسے
غیر از قافله رفتن زل نیست مرا
از و ردن نشنوم لیک صدای جرسی
خاطر د شده کان از دو جهان ازادست
این جهانست غباری ز آن کم کسی
بی نشان جلوه حسن تو در ائینه ها
سایه هیچ نقاست ببال مگسی
۵۵۰
ناکسان بسکه درین دهر هجوم آوردند
هر قدر پیش دویدم ندیدم کسی
آتش هستی موهوم چو شمعم در داد
سپر و وزان طلبم شعله دود نفسی
شهر حسن تو در هستی من آتش زد
شعله پوش رنگ حنا بست بکفی
تماشای هوای چمن آزادی
میرنم سبز صد پاره بجاک قفسی
چون جگر چاک بهر کوه و بیابان مدو
محل در و فتاد است بدست عسی
طرزی با این دل وارسته و طبع آزاد
بگذر از صحبت این مشت خس و بوالهوسی
قطعه تاریخ تولد عبدالهادی جان پسر محمد انور خان
که بعد از اتمام غزلیات در شام شرف نگارش درینجا
شد
نکته خوانی مرا آمد بیاد
در طریق الفت و راه وداد
آن بود تاریخ نوردیده ام
عبدالهادی شمع ایوان شاد
فی البدیهه گفت در تاریخ او
این دل آگه دل خوش اعتقاد
گفت آن بدر منیر انورم
در سه شنبه آخر شعبان بزاد
دال دولت را چو کردم فزون
تا شود قدرش فزون قدرش زیاد
گفت طرزی پس بگو تاریخ او
عبدالهادی بامت راه سداد
خالق انس و جن و دیو و پری
طول عمر و وسعت رزقش دهاد
آن نهال نورس شمشاد قد
در میان سروران چون سر و باد
رباعیات طرزی صاحب
ای
۵۵۱
رباعی
ای صنع تو از جمله اشیا پیدا ظاهر ز تو شد جهان و هم مافیها
افعال تو عین حکمت و مصلحت است در مصلحتت چون و چرا نیست روا
رباعی
یارب بگشای عقده کار مرا کم کن غم بیشمار بسیار مرا
از دیدن رخسار جهان افروزش روشن چو سحر ساز شب تار مرا
رباعی
از نور رسول هر دو عالم پیدا وز نام خوشش سپهر گردان برپا
در شان علا او چه گویم طینت با نام خدا نوشته نامش یکجا
رباعی
ای دلبر زرد پوش با ناز و ادا چون شاخ گل زرد شدی با هم خدا
نی نی که بروی صفحه استاد ازل شکل الفی نوشته با آب طلا
رباعی
محتسب بهر خدا تاکی بریزی باده را چند بی زینت کنی زلف بتان ساده را
در درون پرده خم از بیم محتسب دختر رز در سحر بنهاد طفل زاده را
رباعی
طرز کی چه روی بر در هر شاه و گدا گر ائینه گردند بکس رخ منما
گنجار تو گر راست چو کردار تو نیست این خانه خالی برخ کس مکشا
رباعی
ضعف بصری که هست در دیده مرا بی دیده عینک نشود روی نما
با عینک گر چه دیدهات عادت دارد از دیده خود گذار بر دیده ما
٥٥٢
رباعی
ای طرۀ مشکین تو سر تا سر تاب زلفت ز من دلشده بس چین ها تاب
تبخاله شود ز نازکی لعل لبت بوسیدن آن لب ار به بینم در خواب
رباعی
ای آنکه قدم رنجه نمودی بصواب بر دیدهٔ پر ز خواب طرزی تر خواب
چون روی تو دید بخت بیدارم گفت خورشید برآمده است برخیز زخواب
رباعی
با دل بتو نزد آشنائی در باخت غیر از تو هر آنچه دید درویش انداخت
در راه محبت تو دیدیم بسی هرکس که ترا شناخت کس را نشناخت
رباعی
ای چشم تو شوخ و کشته زان چشم مردم دی زلف کجت چو خاطرم مجمل گشت
مسیحاست بمن لب تو عهدی ببند با بسته به پیش چشمت ابروت شکست
رباعی
بر روی تو جان چو زلف اندر تابست در سینه دلم چو ماهی بی آبست
بر شعلهٔ عارضت کبابست دلم وز دود خط تو دیده ام پر آبست
رباعی
ای ذات تو ماسواست از نور صفات از جنس و عرض بود جدا جوهر ذات
ذاتت ز جهت ز هر طرف بیرونست هر چند طرف بود ز اطراف جهات
رباعی
ای نام خوشت محمّد و محمود است در معنی احمد دو جهان مقصود است
چون اصل مسمای اسم ذاتست ذات تو ازان وجود هر موجود است
درهای
۵۵۳
رباعی
دریای رسول ابر نیسان فیض است
مہر شبنم او جهان جهان فیض است
هر قطره او ز نسیم ابر رحمت
پر نم یم آب ناو دان فیض است
رباعی
دی قامت خود بجلوا چون سرو آراست
گفتا که نقد توان قیامت آراست
گفتم که بخر باو همتای قد تو
چون سایه نمیتواند از جا بر خاست
رباعی
این بوته گل که در چمن جلوه نماست
نسرین و سمن گفت که رعنا زیبات
طرزی بنوا گفت نه رعنا زیبات
طاؤس زیستی بچمن بال کشاست
رباعی
ای چشم تو برده دل ز هشیار و مست
وی روی تو بیکجان عمل آورده بدست
تا چند بشعله فراقت سوزم
گفتا در آتش من ای عاشق مست
رباعی
میلم به بسوی باده رنگین است
می خوردن تلخ نه مرا آئین است
بوسی زلبت بده که گویم مستی
نوشیدن لعل تو می شیرین است
رباعی
الفت که بطرز الفتش مانی نیست
صیادی خاطرش بآسانی نیست
در کار محبت و وفا و الفت
با طرزی خود چنانکه میدانی نیست
رباعی
گفتم ای که از چه روزت زرد است
نالید و چه درد چهرہ ات پر گرد است
گفتا که رخ چو سیب چون نار یکی
رخ زرد و بچهره گرد و دل پر درد است
۵۵۴
رباعی
هر کس که ز دست ساغر ماده بهشت
شد لایق دوزخ و نه در خور بهشت
هر چند نظر بچشم بینش کردم
فرقی نبود در کعبه و دیر و کنشت
رباعی
ای قد تو با قیامت هم آغوشت
بالای بلند تو بلای هوشت
این جامه گلنار ترا بر دوش است
یا قد تو همچو شعله اتش پوش است
رباعی
اندر چمن چو بچه بلبل است
کز شوق دل هزار بود ناله دست
استاده پیاده سبزه و سرو و چنار
بر تخت چمن گل سواره آمده است
رباعی
گل بر سر تخت شاخ از ناز نشست
سنبل سر خویش از ناز شکست
تا حسن جمال باغ بالا گیرد
گل را بفسون بهار بر شاخ به بست
رباعی
هر دل که ز چشم اهل دل افتاد است
بار دگرش بآب و گل افتادست
چون شیشه باده بشکند بر سر خود
هر کس که ز کنج طاق نل افتادست
رباعی
دامان چمن ز عکس گل گلگونت
زان وصف گل و غنچه ز حد بیرونت
در سیر چمن زخون گل پای بهار
چون غنچه غنچهای گل پر خونست
رباعی
حسن تو بچمن رنگ زبندست
بر شاخ ز غنچه جام گلرنگ ز دست
این غنچه غنچهاست بر عارض گل
یا دست تو در دامن چاک زبست
بلخ
رباعی
طبع تو شگفته چون برخ گلزار است کلک تو بهار ابر گوهر بار است
شیرین سخنی تو خسرو لب است فکر تو ازان طلای دست افشار است
رباعی
آنرا که خیال باید و بدن هوس است در چشم تو کر خاشاک پیشتر بکس است
ارزانکه نشان بی نشانی نبود کیرم همه عنقاست به چشم مگس است
رباعی
از این سخنم جهانیان آگاه است یعنی که شهنشاه چو ظل الله است
انوار جبین تو چو دیدم گفتم شابهم بخدا که نور الا الله است
رباعی
اوصاف کمال تو زحد بیرونست کم قطره به پیش طبع تو جیحونست
از رشک معانی گل رنگینت چون غنچه دل سخن طرازان خونست
رباعی
ای خط غبار تو چو یاقوت تر است الفاظ تو چون دل صدف پرگهر است
این معنی روشن و خط تست بهم یا ماه دو هفته بر فلک جلوه گر است
رباعی
در مدح علی ز طرزی این نکته شنو کان پیر شجاعش عجب تقریر است
در مرقد او چو تیغ دیدم گفتم آن شیر بود علی که با شمشیر است
رباعی
میروی تو سیر باغ و گلزار عبث بی بوی تو مشک چین و تاتار عبث
بی وصف لب لعل و در دندانت تعریف دُرّ و لؤلؤ شهوار عبث
۵۵۶
رباعی
از راحت و محنت اندرین دهر سپنج
گر عارف عاقلی مشو شاد و مرنج
زیرا که درین زمانه پر غم و رنج
بی مار گزیده کی بدست افتد گنج
رباعی
ای عشق تو کرده عقل در صبرم تاراج
روی تو گرفته از مه چارده باج
بی یاد تو طرازی نخورد آب چو نیشکر
بی مانتخوری تو سینه کبک دوراج
رباعی
ای چیده گل امید از گلشن صبح
برخیز در بچین خوشه از خرمن صبح
نومید مشو که ما از شب قدر است
باشد شب تیره دایم آبستن صبح
رباعی
گفتی که ره تو به وسیع است فراخ
زین مژده چو مرغ صبحم شاخ بشاخ
چون عفو تو ضامن گناهم باشد
پس من بکنم چرا تبسم گستاخ
رباعی
بر خاک مدینه هر که روی سایم
گر جبهه او شمر شود میشاید
از شوق مدینه هر که از خویش رود
با قافله فیض روان می آید
رباعی
با یاد تو هر کسی که دمساز شود
با یار و عزیز خویش ناساز شود
هر کس که ببال شوق سوی تو پرد
گر خود مگس و پشه بود باز شود
رباعی
چون ذکر ترا شب دل آغاز کند
با باد سحر مرغ قدس پرواز کند
هر عقده غنچه را چو گل وقت سحر
دانسته و آهسته بلب باز کند
باعثی
رباعی
باعشق تو هر کرا سر و کار بود
از هستی خود همیشه بیزار بود
هرکس که سری بیتر عشق کشید
باید که چو منصور سردار بود
رباعی
ایبا رخ تو هر که بیبتاب بود
چون شبنم گل مدام بیخواب بود
غساق شد م روی تو چو شمع
میسوزد و لیک غرق در آب بود
رباعی
چون با رخ تو در دل ریش آمد
یک نمره دل من نفس پیش آمد
رو که تو بهر طرف بهر نثار
سلطان و فقیر و شاه و درویش آمد
رباعی
رخسار تو اتش است زلفین تو دود
یا بیضه خورشید پر زاغ ربود
نی نی که رخ ماه توان زلف سیاه
صبحی ست که در مقابل شام نمود
رباعی
صوفی که زکر هر سحر میجنبد
خزنبک به بد زبان نی میزد
خون دل صد یتیم نوشد چون
در نغمه تار و باده می پرسیزد
رباعی
فکر دهنت چو غنچه خاموشم کرد
یاد نگه چشم تو مدهوشم کرد
ذکر لب تو مرا چو یا قوت گداخت
ابروی کج تو حلقه در گوشم کرد
رباعی
نارنج اگرچه بوی دلبر دارد
بر چهره ز دست دوست جوهر دارد
صفرای فراق را چنان بردار و
کو خود ز فراق رنگ اصفر دارد
۵۵۸
رباعی
از می چو بعارضت عرق پیدا شد
در دیده سرشک سرخ من صهبا شد
از عکس زمرد خط و لعل لبت
ساقی قدح نشاط ما مینا شد
رباعی
با رنج بمن نسبت جانی دارد
وز غنچه فشرده من نشانی دارد
میبویم و با خود این سخن میگویم
کین بوی خوش از دست فلانی دارد
رباعی
در خاطر من چو یاد جانان گذرد
اشک مژه ام بجیب دامان گذرد
شمشیر محبت جگر چاک کند
تیر مژه ات ز جوهر جان گذرد
رباعی
آن زلف رسا چو پا بگره آل زند
همراه بم گره بت را تال زند
تا جای نشان بوسه خالی باشد
مشاطه بگو که لبت خال زند
رباعی
با رنج بمن ز وصلت امید چور سید
رنج از دل ما برد و دعا ما بخشید
با رنج ترا سزد که خوانم با رنج
زیرا که بوصل جاودان داد نوید
رباعی
چون در دلم آن دو لعل رنگین گذرد
فرهاد صفت ز جان شیرین گذرد
اشک مژه ام ز گاه ماهی گذرد
او دل بمن ز ماه و پروین گذرد
رباعی
تا دیده من بخط خوب تو بدید
گفتا که خطی چنین کسی خوش نکشید
جان گفت زمرد یک کنم نقطه او
از ذوق دو دیده ام گریبان بدرید
اول
رباعی
اول چو صبا باغ نظاره کند تنگی دهان غنچه را چاره کند
ببیند چو به تنگی دهان او نیست گیرد بهم درامد را در پاره کند
رباعی
خط برلب لعل آن پری روی نمود یا از لب همچو آتشش خاسته دود
نی نی ز نزاکت آن لب لعل بدار از سایه بوسه خیال است کبود
رباعی
هرکس که بفقر آشنائی دارد رخساره تر از اشک حنائی دارد
وان دل که بدیده روشنائی در قدم یار نمائی دارد
رباعی
هر دیده دل که از تو بینا نشود واقف ز شرار طور سینا نشود
در راه جنون که عاقلان بیخبرند هیچون تو کسی عاقل و دانا نشود
رباعی
بروی تو سحر چمن میخندد گلها برخمت بصد دهن میخندد
از آمدنت گوشه بدست چمن بالیده بخود گل و سمن میخندد
رباعی
با چشم تو هر که جام دست زند با رتبه هست و نیست یکدست زند
از ذلت ذل نفس آزاد شود هر کس که بذیل دامنت دست زند
رباعی
انر بخدا ناز جوان زین نهاد در حقه زین ز عارضش شعله فتاد
جان کاست هلال تا که چوگان تو دید خورشید چو گوی سر بپاتو نهاد
رباعی
بر توسن نازت هر که ای شاه بدید
بر روی تو فاتحه ز اخلاص دمید
از شعشعه سنان عالمگیرت
رنگ از رخ خورشید جهانتاب پرید
رباعی
شاها ز سر لطف بپرس بیمار ند
طرز ی کرم که قابل لطف بدید
زین شوق دلم بسینه هراس جنبان
زودت به هزار جا چو ترکان بدوید
رباعی
نوروز شد و بخند و کل لب بکشود
در لطف بهار حسن گلزار فزود
این شکل شکوفه در نظر می آید
یا انکه زنخ نور پروین نمود
رباعی
درد اده صبا سبزه ز جا میخیزد
نکهت بگریبان نسیم آویزد
از شرم کل رخ تو بر طرف چمن
از شاخ شکوفه چون عرق میریزد
رباعی
از شوق بهار کل بگلشن خندد
بر شاخ کل شکوفه روشن خندد
تا باد خبر ز حرف عیشش نشود
نسرین بسمن بزیر دامن خندد
رباعی
بر تسعیف بهار کل بگلزار آمد
مرغ چمن از شوق بگفتار آمد
تا شاهده نو بهار بیند رخ خویش
هر برگ کل آئینه دیدار آمد
رباعی
هر که چون زلف زر دی تو جلائی دارد
فکر سودا بر سرش رو بر سائی دارد
نسبت سلسله زلف تو می جنبانند
مشک و شاک رگ ما در بخطائی دارد
ابو بکرا
رباعی
از بحر گہر گرچہ برون می آید
در قدر ز اصل خود فزون میآید
در دانه طبع من ز روی عزت
در بحر کف شاه درون می آید
رباعی
شمشیر تو باج از شهان میخواهد
ہم از درت افسران نشان میخواهد
غازی بدر از خجالت اسناد پڑی
از لطف تو سرخط امان میخواهد
رباعی
تفنگ شاه کہ کبک کار بیصد ا کند
بچشم مور سرموی را خطا نکند
زبان ماشه بگوش تفنگ گفت بینی
کہ حق صید چو شیر قضا قضا نکند
رباعی
در باغ سلیمان صبا تازه رسید
در مقدم او شگوفہ بر خود بالید
این آب بصحن باغ کرد روان
یا در ره بلقیس گل آئینہ کشید
رباعی
دی شاخ یکی ز دست دلدار رسید
کز خجلت او ز روی گل آب چکید
بهزاد چو باریکی تحریرش دید
چون خامه اموش رم بر خود پیچید
رباعی
ای لعل تو شکرین و گفتار لذیذ
رخسار تو دلنشین و اطوار لذیذ
جو رو ستم و قہر و عتاب از طرفت
باشد بمن ای نگار هر جار لذیذ
رباعی
در مدح تو ای علی سہی شیر شکار
مضمون نوی کنم بپای تو نثار
هرچند که بک عدد جدا از پنجه است
ذاتت زده و پنج و چهار است شمار
۵۶۲
رباعی
از بسکه شدم بدام عشق تو اسیر
شمشیر ز چنگ تو جدا خواهد شد
جز مدح تو یکحرف نباید بقلم
گر شیر برون شود ز لفظ شمشیر
رباعی
ای از تو بنای هستیم زیر و زبر
در کوی تو از بس سرو جان افتاد
ناکی بدلم زنی ز نوک مژگان خنجر
جان بر سر جان فتاده سر بر سر سر
رباعی
از بهر تماشای تو ای لاله عذار
زان دیده من بنظر می نگذارد
چون آئینه شد بحیرتم دیده دو چار
تا دیده من بدیدنت گردد چار
رباعی
دیدم بچمن شگوفه در دست بهار
بلبل باشار ه گفت کای طره ی مست
یک گل بمیان پنج غنچه بکنار
گلهای معانی بسرش ریز نثار
رباعی
رنگینی گلشن است مضمون بهار
نی نی که سجلۂ چمن دایۂ ابر
شد باغ ز روی غنچه مفتون بهار
بسته کف گل خضاب از خون بهار
رباعی
خندید چمن ز ناز بر روی بهار
این پنجه غنچه هاست بر چهرۀ گل
گل تحفه ارژنگ گرفته بکنار
یا دست نگارین بود در وی بهار
رباعی
ای چشم تو در ربودن جان کرم انگیز
باز آی که هست که در فراق تو مرا
مژگان تو خونریزتر از صد چنگیز
هر دم خسرو هر زمان رستم تیز
روز
۵۲۳
رباعی
رویتو چو عید و روز نوروز نیاز
شام تو بعیش چون شب قدر در از
از اتش رشک صبح و شام تو مدام
چون رشته شمع باد در سوز و گداز
رباعی
ای تیغ کجت چو تیر بخت ترتیز
دشمن نتواند که کند با تو ستیز
تو مهری و دشمن تو چون سایه بود
از مهر همیشه سایه باشد بگریز
رباعی
از بسکه مرا هست بصیاد هوس
گردید چو آشیانه ام کنج قفس
در راه غم تو بسکه شیون کردم
شد چاک دلم ز ناله ماند جرس
رباعی
طری زغمش فغان مکن همچو جرس
گل را چه غم اینکه هست بلبل بقفس
روزان کنم ناله ز بیداد رقیب
شبا بدش نیایم از بیم عسس
رباعی
دوشم زسروش هاتف آمد در گوش
کای رند خراباتی مست مدهوش
نومید مباش از کرم و رحمت حق
در عیب کسان مکش می پوش بخوش
رباعی
ای در حرم قرب خدا خاص الخاص
وی روی توام قبله و کوی تو مناص
گیسوی تو بر گردن جان بسته کمند
ابروی تو برده دل ز سعد وقاص
رباعی
از دیدن گل مراست روی تو غرض
وز رفتن گلشن است کوی تو غرض
از رایحه عبیر و بوی عنبر
گیسوی تو مطلب است بوی تو غرض
۵۶۴
رباعی
تا کرد عذار مه برآورد می خط
از شرم تو مه ز هاله درفت اندر خط
خط تو ز خال زینت دیگر یافت
آری همه جاست زینت خط از نقط
رباعی
بی ماه رخت ز لاله و باغ چه حظ
بی سرو قدت ز سبزه و راغ چه حظ
گر بسته دیدن گل و لاله روم
از دیدن لاله ام بجز داغ چه حظ
رباعی
از شوق رخ تو با دل سوزان شمع
استاده بپا تمام شب گریان شمع
پروانه صفت پیش جمالت سوزد
تا کشته شود ز جمع جانبازان شمع
رباعی
گر بسته کنم سیر گل و گلشن و راغ
از دیدن گل شود دل و جانم داغ
گفتی که بدوریم صبوری بگزین
کو صبر و چه طاقت کجا دل چه دماغ
رباعی
رفتم بچمن ز بهر تفریح دماغ
دیدم کف لاله پر از باده ایاغ
گفتم که چرا شکوفه استاده سوار
گفتا که گل پیاده دارد سر باغ
رباعی
شد کوهستان و زمین شده پر برف
دامن صحراست چون دریای ژرف
از طریفی گفت طرزی این سخن
برف ما باد بر و لسر بکف
رباعی
با دوست که نقد عمر کردیم تلف
از دست عبث فتاد چون نقطه بحرف
آید عوض دوست بدستم لیکن
ناید عوض عمر گرانمایه بکف
ای
رباعی
ای آگر دلت بنور مطلق شده غرق نقش قدم تو سپهر اخضر رزرق
خورشید گری چرا بشام مغرب رفتی و طلوع کردی از جانب شرق
رباعی
ای روی تو برده ز گل و لاله سبق گیسوی تو بر گردن جان بسته ونق
باز آئی که بیمار غم عشق ترا جز نصفی بتن نمانده است رمق
رباعی
از جور و جفای این سپهر ابلق در خون جگر غرق شدم بسچو شفق
چون شیشه مدام گریه دارم بگو کر خون بگریم بس چو شیشه دارم حق
رباعی
زو باده پریر رنج ز در بر کل چاک وی مغز نسیم نرگس افتاد بخاک
سوسن زاد آب تیغ الماس امروز فریادست عقیق لاله خود آتشناک
رباعی
چون است غم زندگیت پیش از مرگ زین عم چه حاصل وجه تشویش از مرگ
عمری که نه مرک محنتش بیشتر است زان مرگ به است زان میندیش از مرگ
رباعی
از روی تو آب رفته از چهره گل و ز موی تو پیچ و تاب دارد سنبل
گردی دل افروز تو ببیند در باغ دیگر نکند بهر گل افغان بلبل
رباعی
چشمان تو نرگس ست و رخسار تو گل گفتار تو شکرین دلبهای تو مل
خفت چو بنفشه بر رخ لاله بود زلفین تو بر عذار نسرین سنبل
۵۶۶
رباعی
سیب است که از شاخ نمود استگال
یا آتش طور شعله زد بهرنمال
می دانی که ز زیر برقع سبز نمود
سیب رخ نگار یا غنچه ولال
رباعی
بر عارض تو زلف چو بر گل سنبل
بر روی تو زنگ پس چو در سازمل
در چشم تو ناز همچو مستی بشراب
در لعل تو خنده چون نباتش بقفل
رباعی
ما باده ز خوناب جگر مینوشیم
ور فصل بد خلق نظر میپوشیم
در بزم حریفان سخن فهم مدام
در گوشه نشسته و همه تن گوشیم
رباعی
رفتم چو بطوف مرقد پاک رسولص
آیات صفا بر دل من کرد نزول
آثار محبت جمالش چون جان
در رگ رگ مغز جان من کرد طول
رباعی
تا عشق تو در دلم ننهاد است قدم
نه واقف هستم نه دانای عدم
در راه فنا بشوق دیدار رخت
هر دو دو قدم پیش گذارم ز عدم
رباعی
ساقی بلب زخم دل ار روی کرم
از چشمه چشم شیشه نه مرهم
میناچه بگوش جام گفتا دوش
کز خنده لب جام بیابد بر سم
رباعی
در سینه دلی بسان صهبا دارم
در دیده سرشک بسان مینا دارم
چون شیشه بخون تپید نم ساغر وار
بوس لب تو ز بس تمنا دارم
بازآ
۵۴۷
رباعی
بازم که ز هجران رخت میمیرم در شوق تو همچو شمع در میگیرم
افسوس که بگذار چون آئیات تا شیر نرد آه بی تاثیرم
رباعی
شب بهر تو زبشکه دیدم آه زدم بر قافله صبح سحر راه زدم
صد تاب شکن چو زلف بر خوددم تا حلقه چو هاله بر سر ماه زدم
رباعی
دیشب زکفش شراب گلرنگ زدم بس سنگ شیشه بر سنگ زدم
امروز ز شور بدمستی و دوش پای سرتاج و تخت اورنگ زدم
رباعی
در عشق تو بسکه دیده پر خون کردم چون غنچه بگلشن عذار کلگون کردم
ر سینه صد پاره بخم پرور خود جز عشق تو هر چه بود بیرون کردم
رباعی
یا رب برسان مرا به پیش یارم کز دوری یار خویش در آزارم
اندوه و یار بود و آمد غم یار زین بار هزار بار افزون شد بارم
رباعی
محراب دو ابروی بلندت خوانم در گردن عاشقان کمندت خوانم
کنج سر سینه ای دلم هست که سر بر خاک ره سم سمندت مالم
رباعی
ای جان بدر زلف مشکسای تو هم وی دلبر من بخاکپای تو قسم
گرفت تو غنچه دل پر گره است جانا بعذار دلگشای تو قسم
دی در خم آن زلف نرند افتادم
از بسکه شکن داشت به بند افتادم
گفتم که چرا شکسته ای سرزلف
گفتا که ز بالای بلند افتادم
از درد و غم شباب غمدیده شدم
از پیری و ضعف پاک نادیده شدم
آخر زکمال لطفت ای مردم چشم
وزحسرت سنگ تو دو چار با دیده شدم
ای آنکه بجان و دل عزیزت دارم
کی حکم غم تو بستیغ بیکارم
از بسکه رعایت مزاج تو کنم
گفتن نتوانم آنچه در دل دارم
ناحق ترا بسینه مهمان دارم
وز لخت جگر کباب بریان دارم
از آتش عشق بسکه دل داغ شده است
در سینه ز داغ نو چراغان دارم
از ناز غم تو سینه بریان دارم
وز دوری تو دو چشم گریان دارم
بر سفره پاره جگر میسوزم
بر آب روان طرح چراغان دارم
در هجر تو هر زمان بجان میلرزم
از بس غم تو من بجان میلرزم
از بسکه مزاج نازک است لطیف
بر طبع چو شیشه ات بجان میلرزم
بیا همت که ماهم یار کردیم
نکرد یار چون پر کار کردیم
بیادش انقدر از خود بر آئیم
که آخر یک سراپا یار کردیم
بیا همت
بیا ایدل که جهت یار سازیم برای جستجویش اسب تازیم
بکف یا گوهر وصلش بیاریم و یا از دست نقد جان ببازیم
بیا ایدل زیا د عبر کردیم گرد یار خود بی سیر کردیم
رخش در کعبه و مسجد بدیدم بیا تا از گشت و دیر گردیم
هر کس که بروضه نبی سود جبین بر نام شهان حکم کند همچو نگین
غیر از در فاطمه بروضه پاک رسول نگذرد بنود بازگش چشم و ببین
رباعی
گر خاک مدینه خود کشی چشم روشن گل کل شکند دل تو مانند چمن
از هر کف خاک او حیان سیدم گلهای حسین رنگ گز از یمن
رباعی
از فیض بهار در سپهر گلشن بر شاخ شگوفه را بود شکل پرن
از یک شگوفه بر سبزه فتاد چون چرخ پر از ستاره شد صحن چمن
رباعی
ایدل زغمش سینه فریاد مکن وز درد همیشه ناله بنیاد مکن
از بهر خدا سپند اسا ایدل خاکستر من زناله بر باد مکن
رباعی
با جامه سبز امد ان جان جهان برد از دل من قرار و ارام و توان
این قد بلند تست در چشم ترم یا سر و ستاوه بر لب اب روان
رباعی
ای یاد تو در دلم چو نور اندر عین نور تو بدیده ام چو عینک اندر عین
بی عینک اگر بود مر عینک چشم عینم بنظر بود چو عینک بی عین
۵۷۰
رباعی
عالیست زبس پیش خدا پایه تو جبریل امین گشته مجاورپایه تو
در سر خط مشق محک ظلمت شرک شد خرج همه سیاهی سایه تو
رباعی
پیوسته کند دلم سراغ غم تو در دل دارم چو لاله داغ غم تو
شادی جهان بکلی ازیاد برفت زانروزکه نوشیدم ایاغ غم تو
رباعی
ای کوه صبوریم چو کاه از غم تو روزم شده همچو شب سیاه ازغم تو
انم شده بیستو نا ماه از غم تو اه از غم تو هزار اه از غم تو
رباعی
در چنگل باز دیده بال تذرو یارب زخاک و خون طپد بال تذرو
تا بچه تذرو میخرد امی طرزی در حلقه دیده ساخت خلخال تذرو
رباعی
تا طوطی غنچه پرده بکشاد زرو گلزار چو طاوس شد از رنگ نمو
گل چنگل شاهین بود و غنچه تذرو زان پنجه بخون غنچه گل برده فرو
رباعی
بزمی که نواب مست طابست درو هر ساغر جای آفتابست درو
در بزم سما وار تو گوئی فلک است هم آتش و خاک و باد و آبست درو
رباعی
با ناوک اگر هزار نی بر دیده حیرت چو مژه نمیرنم بر دیده
از شوق خدنگ ناوک مژگانت چون ائینه ام زپای تا سر دیده
طرزیا
رباعی
تاریخ بگرطی هجران دیده
کایمن تازه بهار او خزان گردیده
معلوم میشود که دردی دارد
کز غایت آن درد بخود پیچیده
رباعی
از لاله صبا چمن چراغان کرد
در تبسم شکوفه زر بدامان کرد
ناقد میان سنبل گل بندد
از آب روان آئینه بندان کرد
رباعی
از بسکه بتار کارم افتاد گره
در راه به پیش رویم استاد گره
هر عقده که زد گره خدا بکشاید
سعی من دست بر دم باد گره
رباعی
انکس که بسطح خاک پستی داده
بابادهٔ تاک شور دستی داده
تا کی غم رزق صبح و شام داری طریق
روزیت کسی دهد که هستی داده
رباعی
ای برده ز عارضت ضیا چهره ماه
روی تو شود مانع تماشای نگاه
این جامه زرد و عارض گلگونت
چون شعله اتش است در خرمن کاه
رباعی
هر دل که شود محور انوار نبی (ص)
داند بر موز سر اسرار نبی (ص)
بیمار رخش چو شبنم مرگ بیدار بود
بر غنچه کند تکیه بگلزار نبی (ص)
رباعی
یا رب تو مرا راه یقین بنمود
وانگه در فیض بر رخم بکشود
گفتی که رحیمم بگنها کارانم
پس رحم نما چنانکه خود فرمود
۵۷۳
رباعی
از تو بمکان و لامکان نیست نشان دهم و خرد و عقل زدرکت حیران
زین پیش بوصف تو نمی آرم گفت از هست نگرفت زتو گشته عیان
مستزاد از طبع خود در شهر کشه
خورشید سراپای شود شمع صفت آب قالب تهی از شرم کند ماه جهانتاب
زانروی چو اتش زان عارض مهوش
ابروی تو از ناوکشد تیغ بخورشید مژگان تو با غمزه کشد دل بیتاب
از قوت بازو صیدیه زرکش
خال سیه شوخ تو برطرف عذارت رخسار شب افروز تو در طره پرتاب
هندو است در آذر ماه است بمشوش
چون غنچه دل از غصه درد پسپهر مرجان چون نافه دل از درد زند غوطه بخوناب
زان عارض گلگون وز طره سرکش
برقلب عزیزان شکنی تیرملاست برسینه عشاق زنی ناوک پرتاب
از ناوک مژگان زابروی کمان کش
برچهره ال تو بخط تو عجب پر عارض گلگون تو زلف تو خورد تاب
چون موی بر اخگر چون دود بر آتش
نرگس ز خجالت بزمین دیده بدوزد از شرم شود سرو خرامان بچمن آب
زان چشم سیه مست زان قامت دلکش
این شعر شب روزه محمود که هستم بسپیم چنین نظم بصد سوز و بصد تاب
در منزل شعله با خاطر ماخوش
در روز کشانیم زهم پیش جمالش شبها بخیال رخ آن ماه لقا خاب
ای طرزی حیران
با طبع بلاکش
نام غزل در تعریف نان گفته شده بعد از اتمام
دیوان بنظر امده در اینجا نوشته شد
اگر با این دهان از خانه اید یار من بیرون
ز خجلت غنچه پیش از رنگ اید از چمن بیرون
چه شد گر آن دهن از نقطه موهوم میخواند
ولی صد نکته معنی بر اید زان دهن بیرون
اگر با این دهان تنگ سوی باغ بخرامد
برنگ گل بر اید غنچه از پیر هن بیرون
بهنگام تکلم چون دهان تنگ بکشاید
هزار خوان از لبش خون غنچه می اید سخن بیرون
نهال شمع جای گل بهار غنچه بار ارد
اگر آن غنچه خوبی بر اید ز انجمن بیرون
دهان غنچه اش بس تنگی گفتگو دارد
سخن چون بوی گل نازک بر اید زان دهن بیرون
بیاد ان دهن این بس بخود خوردم گره طرزی
مرا از جای هر مو غنچه اید بر بدن بیرون
مخمسات جناب طرزی صاحب تخلص مخمس
اول در نعت سید المرسلین در شام گفته
شکر کشا محمد صاحب لوا علی (ع)
صدق و صفا محمد مبد وفا علی (ع)
شمع هدی محمد نور و ضیا علی (ع)
فضل خدا محمد جود و عطا علی (ع)
معجز نما محمد مشکل کشا علی (ع)
هر سو نظر گشایم رخسار یار بینم
با یار میخرامم با یار می نشینم
پرسی اگر حقیقت از طرز راه دینم
این حرف لوح پرور شد نقش در نگینم
معجز نما محمد مشکل کشا علی (ع)
بر روی ماه غیب بکشای چشم حق بین
در نفس خیمه کند را با دیار تسکین
ما را براه خوبان این ست دین و امین
کفار من مخشر گر شنوی بود این
معجز نما محمد مشکل کشا علی (ع)
۵۸۵
بر لوح امجد عشق گر نکته بخوانی
باید بهر دو شش کن سعی کر توانی
در هر هزار معنی یکیک ز دل بتراشی
نقش است این عبارت بر لوح اسمانی
معجز نما محمد مشکل کشا علی
ای دل بیا و جانان از خود دمی جدا شو
با اهل صدق از جان آئینه صفا شو
در پر تو رخ او شبنم صفت هوا شو
در بزم چنگ عشاق این نغمه نوا شو
معجز نما محمد مشکل کشا علی
جائی که یار باشد از من مجو نشانم
با این همه معانی هر چند نکته دانم
در آفتاب حسنش چون ذره پنهانم
میخواست از دل آمد این شعر بر زبانم
معجز نما محمد مشکل کشا علی
نا مصحف دل من خوانده است حرف اخلاص
ثبت وی اخلاص در عین محض خاص
هر ذره وجودم بر چرخ گشته رقاص
این شعر بر شنیدم از پیش سعد و قاص
معجز نما محمد مشکل کشا علی
در مدح ذات پاکش تا باز میکنم لب
خواهی مرا ثنا گو خواهی مرا بکو سب
چون شمع زانش غم در جان من فتد تب
وردم بود ز اخلاص در صبح و روز و شب
معجز نما محمد مشکل کشا علی
ای دل چو زلف خوبان باشی اگر پریشان
بشنو ز عاجزی حرفی چودر و مرجان
بر گرد روی جانان گردی چو طره پیچان
آورده گرا یمان از روی صدق و ایمان
معجز نما محمد مشکل کشا علی
جز عشق ماهرویان کار دگر ندارم
با زلفک گذارم هر چند چون غبارم
بی باده غمرشان مستی بود خمارم
با خون دیده هر شب اینحرف میگزارم
معجز نما محمد مشکل کشا علی
۵۷۰
بر خاک پای جانان یارب رسان سرم را
روشن بروی خویش کن دیده ترم را
بر چرخ بخت یار کن سعد اخترم را
زین گوهر معانی ده زیب افسرم را
معجز نما محمد مشکل کشا علی
طرزی چنان ندارم من شکر این عنایت
کز لطف یار بینم هر لحظه صد رعایت
هر چند در هد بخش دارم ز دل شکایت
کردیم ختم مدحش بر این سخن نهایت
معجز نما محمد مشکل کشا علی
ترجیع مخمس در منقبت شاه ولایت
که دری نعمت و رحمت با بست یا سمیع
که دهی دولت و حشمت با عزیزان فقیر
که بروی دشمنان دین زنی شمشیر و تیر
به درت افتاده ام خوار و پریشان وزهیر
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
لافتی لاسیف در شان تو میگوید ملک
یا رسول الله تو داری شرکت ان از مک
ای تراب پای تو افتاده بالای فلک
چون حسابم از غمان در سی و رب الشک
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
شیر یزدان شاه مردانت بحق آمد لقب
یا رسول الله هستی یار در اصل و نسب
کوی جود و علم بروی از دو عالم در حسب
طرزی افغان غلامت میکشد رنج و تعب
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
شان قدرت کس نمیداند بجز پروردگار
غالبی بر هر که باشد در مصاف کارزار
تو گلی صد برگ و باشد مصطفی چون نوبهار
این نواز بی نوائی با تو گویم چون هزار
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
یا علی شیر خدا بر هر که باشد عاور
با محمد مصطفی در نسل اعدا یاور
برتر از عالم نزدی قدر پیش داور
با تو گویم اینکه روشنتر ز مهر خاور
یا علی
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
یا علی یا مصطفی دادت خطاب بو تراب شد نسیم انکه هستی بعد باد و نار و آب
جبهه سای تو صبح و شام ساید افتاب طرزی کوید هر زمان پیش تو با صد عجز و تاب
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
نا در شهر علومت خواند از جان مصطفی بر شد از دروازه علم تو عالم نا ســـما
انچه خوبیها که میبایست دادت کبریا یک نظر کن بر من مسکین زار بیــــنوا
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
یا علی یا مصطفایت ساخت موج قائمه کشت از اغاز کار نیک پی تا خاتمه
بر محمود اسمان بــــستون فــــاتمه طرزی می ارد شفیع پیشت حـسین وفـاطمه
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
نا در انزابت محمد مصطفی عمامه دا د همچو عمر و کافری از تیغ تو از پا فتاد
زین شجاعت آسمانت سر بزیر پا نهاد میزند طرزی ز جور چرخ پشت دا و وا د
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
یا لوای مصطفی در خیبرت آمد بدست پنجه زد بر تو برسم قلعه خیبر شکست
زیر پایت خاک ره باشد همه بالا و پست در جهان امید من بالطف عامت هستم ست
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
معجزات از سینه ات مصطفی شد برنجوم با خبر کشتی ز راز چرخ و اطوار نجوم
کی ترا یاری دهد ابلیس سحس و نفس شوم رفت از دستم ز خواری گشته رسم رسوم
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
دیده ام یا روشنی از خاک درگاه تو یافت شام تاریکم صفا از عارض ماه تو یافت
نور شمع معرفت از قلب اگاه تو یافت طرزی این دولت زیاد گاه درگا تو یافت
یا علی مشکل کشا دست من افتاده گیر
ترجیع مخمس در منقبت شاه ولایت کرم الله وجهه
از فضل و جود بر همه عالم تو کاملی در فهم دانش ار مد د عقل عاقلی
در بزم کائنات تو چون شمع محفلی در دادن مراد کسان سخت مایلی
بکشا گره ز کار من ای مرتضی علی
ساید جبین بپای تو هر صبح آفتاب حکمت برد چو خاک بجان بارها در آب
تعداد وصف تست برون از حد حساب از ناله حزین من زار رو متاب
بکشا گره ز کار من ای مرتضی علی
ای جوهر مقدس ذی حیان پاک ساید فلک زیر غش پای تار روکا ک
گردد ز پاس شرع تو می خون بطع تاک هر شب رسد فغان من از درد تا سماک
بکشا گره ز کار من ای مرتضی علی
جاریست حکم تو بسر حرف کاف و نون ادراک ذات تست احد خرد برون
از بهر سقف چرخ بود قامتت ستون در دست درد و غم شده ام عاجز و زبون
بکشا گره ز کار من ای مرتضی علی
بر داشت چونکه کاتب قدرت مجال قلم بعد از نبی بنام تو زد خامه اش رقم
نقش جهان نماست ضمیرت بچام جم بیش تو داد داورم از جای غم
بکشا گره ز کار من ای مرتضی علی
چون ذوالفقار تیز برون آری از نیام بر دشمن تو صبح شود تا تر ز شام
آن طالبی که میکشی از چرخ انتقام این عقده میکند بمدت بعد از سلام
بکشا گره ز کار من ای مرتضی علی
هر عقده که بود گره باخت شاد هر بامرا ور اکف جودت مراد داد
لطف
لطف تو دست بر جگر خستگان نهد
مردم زغم بدرکمت از دست چرخ داد
بکشا گره زکار من ای مرتضی علی
در هر مصاف چونکه بگیری بکف سنان
از پشت کهکشان گذرد خون دشمنان
شیر خداست نام تو در پیش انس و جان
بعد از دعا کنم بدرت اینچنین فغان
بکشا گره زکار من ای مرتضی علی
در علم وجود چون تو ز مادر کسی نزاد
کس داد تیغ جرأت مردی چو تو نداد
چرخ برین جو خاک براه تو رو نهاد
بر بوی رحمت تو نیاید نسیم بیاد
بکشا گره زکار من ای مرتضی علی
یکتای گوهری و صدف آمدت بکف
چون تو دری ببخش ندید است یک صدف
خود گوهری و جوهر ذات حقت بکف
دستیم گیر ورنه ز غم میشوم تلف
بکشا گره زکار من مرتضی علی
طاقی ز مردمی و ترا مثل و جفت نیست
کس را بفضل و جود و کمال تو گفت نیست
مهر تو شدن بجهان کار مفت نیست
بر بستر تو ز اتش غم جای خفت نیست
بکشا گره زکار من ای مرتضی علی
فریاد بار هم رسد هر شب با سمان
در نار غم چو شمع مرا سوزد استخوان
طرزی بناله گویدت ای روح انس و جان
با ناب سوز سینه و با چشم خونفشان
بکشا گره زکار من ای مرتضی علی
ترجیع مخمس در منقبت مظهر العجائب اسد الله الغالب
در هر دو کون نیست مثل تو هیچکس
هر چند هر طرف نگرانم ز پیش و پس
عالم به پیش همت تو چون پر مگس
هر دم با این ترانه کنم ناله چون جرس
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
از قدر رتبه تو گذشت ارسر سما
ختم است بر تو سلسله جمله اولیا
در بزم انس داده ترا راه کبریا
در زیر بار غصه و غم شد قدم دو تا
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
از بس دراز دست فتاد است همت
چرخ فلک چو گوی برد چنگ قدرتم
غم چون کمان عدد شده از شصت محنتم
سایم ز مجر چرخ بدر خاک دولتم
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
ای بو تراب مثل تو در خاک نایبست
روشن چو روی تو بخدا آفتابست
کردن شبیہ چرخ بان ناصوابست
چون من کسی بانش حیرت کبابست
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
از چنگ همت در خیر کشا د یافت
مفتی چرخ از در تو اجتهاد یافت
حقت ز عصمت تو صفا و سداد یافت
هر نامراد از در لطفت مراد یافت
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
در جنگ دشمنان اسد الله غالبی
در اصل ذات مظهر صنع خرامبی
ہر فعل نیک و خلق حسن را تو طالبی
مشکل کشای رنج کشان نوا نبی
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
عزم تو از نیام چو شمشیر کین کشید
زنگ ثبات معنی جرات بدل خرید
دشمن ز سهم نو چو خدنگ از کمان پرید
دست ستم ز ظلم گریبان من درید
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
شمشیرت رخنه گر کشور فرنگ
سویت کراست زهره که بند بروز جنگ
از وزن قدرتت دل کوه پر زسنگ
پیش تو این ترانه نوازم بساز چنگ
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
قم
عزم تو هر کجا که برحمت قدم نهد
اول قدم بتاج کی و تخت جم نهد
بر پای است هر برین دودش خم نهد
چونخم بسیه زخم زند داغ هم نهد
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
وصف ترا چسان کنم ای شاه انس و جان
قاصر بود زبان من از شرح این بیان
مدح تو ناید از من مسکین ناتوان
پس رو بهم بخاک کنم از حیب فغان
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
چرخ برین به پیش تو از ذره کمتر است
از ممکنات ذات تو از چرخ برتر است
هر جا تو ا خدای جهان یار و یاور است
از سوز درد بستر و بالینم اخگر است
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
طازی بر آستان تو فریاد میکند
از جور چرخ پیش تو بیداد میکند
که گریه کاه ناله گهی داد میکند
با این ترانه خاطر خود شاد میکند
یا مرتضی علی تو بفریاد من برس
ترجیع مخمس در منقبت اسدالله الغالب مظهر العجائب علیه السلام
مثل تو یا علی بجهان نیست در سخا
نأد علی بهیچ تو افتاد بر ملا
وصف ترا به پیش خدا گفت مصطفی
می آورم بدرگت از عجز التجا
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
بست و کشاد کار غریبان بدست تست
تیر مراد گوشه نشینان بشست تست
سرهای سروران جهان جمل پست تست
گوید جنین بناله دل از شکست تست
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
ای انکه ماه بندی و در نشیب
وی از برای درد دل خستگان طبیب
هستی محب در گه محبوب هم حبیب
سرگشته ام از انکه منم سیکس و غریب
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
ای پادشاه انسر و ملک ای شیر بحق
یکدانه گوهری تو و عالم بود صدف
از لطف مصطفی چه بذات خدا بحق
دستم بگیر در نه زغم میشوم تلف
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
هر جا کند چو عزم تو آهنگ ترکتاز
چرخ فلک بچنگ نمائی چوکوی باز
هستی برای احمد محمود چون ایاز
طرزی بچنگ پای تو گوید بصد نیاز
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
امرت روان بهش بر روز بر سنین
حکمت روان بمهر و مه و چرخ چارمین
بر جان پاک تو ز خدا باد آفرین
گویم چو چنگ پیش تو با نغمه تحسین
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
تیغ تو هر کجا که نهد پای در میان
نم خانه کمان کشد از خون دشمنان
زائع گمان خورد چو همانمغز استخوان
صد ترکش از چرخ کشم چون بافغان
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
اسمت طلسم گنج معانی و رازهاست
روز مصاف خصم دم تیغ از دهاست
ادراک تفردات تو بیرون عقل ماست
در پرده با تو هر رگ جانم باین نواست
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
کس ناامید از در جودت نرفته است
چون من کسی بمدح تو حرفی نگفته است
طرزی که خود بوصف تو دُردانه سفته است
بنگر بحال او که شب و غم نخفته است
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
در راه مصطفی زده تا از جان قدم
بس سرکشان که خسته تیغ تو در عدم
باشد دلیل پاکی تو زادن حرم
چون نای این نوا کشم از سینه دمبدم
اذکار
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
ای شیر حق بنخل امید هم قسم
با مهر مشرق مشرقین ارض و سما میدهم قسم
با مصطفی و آل عبا میدهم قسم
با علم و فضل و صدق و صفا میدهم قسم
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
طرازی ز دامنت نکشم دست التجا
با تیغ اگر ز شانه کنی دست من جدا
بیگانه گشته است بمن یار و آشنا
هیچم هنوز عکس در آئینه روز ما
از کار بسته ام گره ای مرتضی کشا
ترجیع مخمس در منقبت علی ابن ابیطالب کرم الله وجهه
ایسکو بدولت نظر خاص کبریاست
یا مرتضی علی دلت آئینه صفاست
نقد دو کون یک سر موی ترا بها است
بهبر نشستمت زهمین صفحه صداست
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
در کعبه زاده و بمسجد شدی شهید
مثل تو جان پاک بعالم کو که دید
پروردگار بنده بچون تو کم افرید
کروبیان بعرشن بین این ندا کنند
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
ناروز حشر وصف ترا گر کنم بیان
هر روز تازه تر سخن آرد برون زبان
با مشتری عطار دفتی آسمان
و صفت بخط نسق رقم میکند بیان
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
پیداست علم باطنت از رونق کلام
دانی رموز سر غیب را تمام
صدر تو علم گنج رسولست و السلام
و صفت چوجبرئیل چنین گفت ای امام
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
روشن بین چه رخشان قناده و مراتب
خضر ای چراغ برک درشت کیا است
۵۸۳
خورشید مه چو سایه به پشت و پناه است
طرزی بگو که قاضی چرخ هم گواه است
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
چون از نیام تیغ دو پیکر برون کشی
اول سر زنی و بدر از ممر بکشی
گر طعن و بغض از دل پرکینه برکشی
چون این سخن ز من بشنوی خود برکشی
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
هر کس که دوستدار رسول خدا بود
باید ز جان محبّ علیّ مرتضی بود
خود مصطفی ز آل علی کی جدا بود
داند یقین کسی که ز اهل صفا بود
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
وصف علی بیان کلام خدا بود
در روی دشمنان سپه مصطفی بود
مثل علی بگو دگری کی کجا بود
در دشت و در شریعت و معمار بینوا بود
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
بیشک که بی نبی و علی نیست هیچکس
یا مرتضی علی تو بطیف یاد من برس
با همت تو چرخ بود چون پر مگس
و حش و طیور و جن و پری گوید هر نفس
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
شخص خیال چون تو ندید است در خمیر
بی شبهه نیست در دو جهانت کسی نظیر
نادان بود چو طفل به پیش تو عقل پیر
گوید سپهر و زهره و کیوان ماه تیر
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
طرزی بذیل دامن لطفت ز دست است
خود امن تو میدهم از دست هرچه هست
در دست تست کار جهان را گشاد و بست
دیشب دل از ترانه این نغمه مست مست
مشکل کشا بغیر علی در جهان کجاست
در مرثیه سید الشهدا امام حسین رضی الله عنه فرمود
بداشت
۵۸۵
بدشت کرب و بلا چون شهید صاحب دین مرا بال علی دشمنی چرخ بعین شد
برنج سپهر برا نکرد سپید روی زمین ز رنگ خون شفق سرخ جیب چرخ برین شد
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
زمین بلرزه در آمد سپهر خم گردید ز غصه پیرہن ماہ آفتاب درید
ملک بسمه در افتاد نعره در شش کشید خلیل در آدم و حوا ز غم بخاک طپید
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
مید استلم این بار گشت طاقت چرخ دوید موزه سر اسکے ز غرہ بسلخ
بهم جبش جهان گشت زهد شمر دریغ کشید ندوه وحوش و طیور و مور و ملخ
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
گرفت غصه رخ آفتاب گشت سیاه کشید حلقه ماتم ز هاله عارض ماہ
چو مرد یک بنظر شب و گشت روز نگاه خیال شود و نما شد برون ز طبع کیا
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
نشست غنچه بخون تا مگر بصورت کل زبیخ کند دو گیسوی خویش را سنبل
بجای موج رود رود خون ز ساحل و پل بجای خنده لب شیشه میزند قلقل
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
صدای ماتمیان چون بکو شہ ماہ رسید میان خون شفق ما قد خمیدہ طپید
ز هول رنگ ز رخسار آفتاب پرید فلک بتیغ سحر سینه تا بناف درید
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
طپید بر آتش سیارہ سپهر سپند گرفت مشتری جامه و سحاک فکند
صدای نوحه ناهید شد ز چرخ بلند فگندہ کا کشان در گلوی چرخ کمند
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
حسین ابن علی چون بردی خاک فتاد ملک بنزد خدا داد زور ازین بیداد
شهید فاطمه در نزد مصطفی فریاد رسول گفت که نفرین به نسل اهل زیاد
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
رسید نعره این قصه چون بگوش فلک فتاد شور و فغان در میان ملک ملک
فلک ز دهشت این فتنه اوفتاد از تک سچاک زخم سحر ریخت آفتاب نمک
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
خدای نا خوش و شد مصطفی بحال نزار علی و فاطمه ازین قوم بد شدند آزار
زمانه زشتی این فعل را کند اقرار جهان پدید است انیجین اطوار
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
بجای آب رود رود خون ز چشم فرات فتاد شور ازین فتنه در تمام جهات
ز اضطراب با مکان نماند رنگ ثبات بهایهای کسن در گریه چوب سنگ و نبات
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
بناله طرزی ازین درد پیش حق دایم شین قهر درم همچو نقش در خاتم
بجای اشک دمادم چشم افشان نم تهی مباد لب از اه سرد و بد و ز غم
حسین کشته چو از تیغ ظلم شمر لعین شد
ترجیع مخمس در تعریف شیخ عبدالقادر جیلانی
قدرت فکنده بر زیر لا مکان سیر جز یاد حق نماند تر ا هیچ در ضمیر
در هر دو کون نیست ترا شبه و بی نظیر هم غوث و قطب و سید و مخدوم دستگیر
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
در جان و در دل تو بجز کرد کار نیست اندر جهاد نسن چو تو شهسوار نیست
در هر دو کون چون تو یکی مرد کار نیست چون من فتاده بهمه روزگار نیست
دستم
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
نار و نمود حسن تو را کس ندیده حال چشم قدیم بچشم ندیده چنین جمال
شد دیده بکمال خرد محو آن کمال در دست غم خم شده باریک چون هلال
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
کس باز دار مثل تو در اهل پار نیست با ما ز سر تو بدر بی نیاز نیست
گیرنده تر ز چنگ تو یک چنگ باز نیست در مار غم چومن دگری در گداز نیست
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
اولی نشان با سخت میدهد نشان باشد نشان رو تو اسرار بی نشان
سر الهی بود ازلت عیان در زیر کوه غم شده ام خیره داستان
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
نوریش نیا و از رخ نور و شینی گرفت نبض از در تو شانه که او غنی گرفت
از نفس شوم پاس تو کبر ومنی گرفت نفس و هوا و از همن دشمنی گرفت
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
باکس نگیر گیره بدست من حزین از شر نفس و دشمنی دشمنان کین
کردم زبهر نام سرا نقش بر نگین چون سایه ام فلک زده از چرخ بر زمین
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
جز درگه تو هیچ طرف وی دگر نیست بی آستان لطف توام تکیه گاه نیست
غیر از در تو دز دو جهانم پناه نیست از بس بخوهم ناله بلب راه آه نیست
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
لطفت ببخشد او بمن نا مراد داد دست مدام عقده کار مرا کشاد
پشت از دشمنان بتوانم که کرد یاد دارم ز دست خویش پیش تو داد داد
۵۸۸
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
از دست دشمنان کنم پیش تو فغان
سودم زدست خویش کشد مایه زیان
باشد گدای درگه تو سلطنت نشان
رحمی بکن بحال من زار ناتوان
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
یا پیر دستگیر رسان مطلبم بکف
تیر مراد من بنشان بر رخ هدف
کروند سعی در کوشش من ای بحکم شیف
پرگوهر مراد کنم دست چون صدف
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
طرزی بدر که تور اخلاص رو نهاد
با ناخن کرم گره ام را بده کشاد
غیر از تو نیست کس که بطرزی دید مراد
ای پیر دستگیر به پیش تو داد داد
دستم بگیر زانکه توئی پیر دستگیر
ترجیع مخمس در توصیف شیخ عبدالقادر جیلانی قدس سره
هر که بوسید بکف پای ترا باستین
همچو خورشید ازورفت شب انتی بوس
چون عذار تو کلی نیست باین زینت وفرین
سرو گلزار نبی گلین باغ حسنین
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
پیر پیران بد و عالم نبود مثل توکس
خلعت قرب بو د راست به بالای تو بس
روز و شب میکنم از هجر تو افغان چوجرس
دست من گیر بفرما د من زار برس
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
شه بغداد توئی نور دو چشم زهرا
برقع از رخ بکش ای عارض خودت بنما
دست من گیر که از درد فتادم از پا
دستگیری نبود چون تو بعالم بکدا
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
بسته الفت تو مومن وکافر باشد
روشن از نقش قدم دشت بیابان دریا
دیگری
دیگری کی شود زقت در برابر با شد
هست سر خاک درت تاج مرا سر باشم
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
سخت آمد زمیان تاب و توانم بر بود
بی نشانی نشان تو نشانم بر بود
جان من برد هوای تو تو انم بر بود
غم و اندوه وبلا آمد و جانم بر بود
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
گر باب بنده نگا رم زره لطف نگا
گم شدم از ره مقصد تو بمن راه نما
من کجا و بر دراست رسیدن کجا
تو بمن راه نمائی که توئی شمع هدا
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
میر پیران شه جیلان زمدد دستم گیر
سوده برخاک درت جبھہ چه شاه و چه وزیر
تو براری من زار حزین خسرده کیسہ
میکنم عذر به پیش تو دعذرم بپذیر
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
غفلت ازیاد توام کردسیه روی سفید
شد فراموش یادت بر هم شد امید
توبہ کردم که نگردم زتو غافل جاوید
لطف کن لطف کہ تا بر خورم از ساخته صید
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
بی نشانت نشان پیش نشان تو هدف
خود ولایت بتوشد ختم پس از شاه نجف
همان پای کرم نه کہ نیم ساخت تلف
عالمی از کرمت کنج گھر برده بکف
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
نیست نشان تو در آئینہ کون ومکان
بی نشانی زنشانت نہ پد بسپچ نشان
مو بمو بر تور پیشالی من مست عیان
بزبان وصف ترا کس نتوان کرد بیان
دستگیر دو جهان حضرت غوث الثقلین
شمع آسائی غم بر جگر م ریخت شرر
ہست چون مار مرا سینه پر از خون جگر
بی سبب خلق زند بر جکرم نیش ضرر
پیر پیران به بانم تو ازین شورش و شر
دستگیر دوجهان حضرت غوث الثقلین
خیر لطفت که بود ما که بجر دوستم
انقدر بیستم از غم که بگویم بستم
انقدر رشته صفت تارنفس بگسستم
که زصد جا چو خم زلف بتان بشکستم
دستگیر دوجهان حضرت غوث الثقلین
مدد از لطف تو طرزی حزین میخواهد
از تو خواهد نه ازان و نه ازین میخواهد
نقش مطلب بکف خود چو نگین میخواهد
از تو صد مطلب دیگر نه همین میخواهد
دستگیر دوجهان حضرت غوث الثقلین
ترجیع مخمس در تعریف پیر پیران محی الدین گیلانی قدس سره
نفس سرکش همچو سگ باشد ترافرمانپذیر
شهوت و حرص و غضب افتاده در چنگ اسیر
اینچنین گوید بمدحت اسمان ماه و منیر
سید و مخدوم و درویشی و مسکین وفقیر
یا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
شد محی الدین ترا محبوب سبحانی لقب
غوث نامندت و کس در بزرگ نامجیک غرب
عالمی دارند با من دشمنی خیر سلب
گبرو سنم را که تا چون کل بیابم از طرب
یا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
دستگیری چو تو در عالم ندیدم هیچکس
سینه ام از ناله شد صد چاک مانند جرس
لشکر غم صف زده برگرد من از پیش و پس
پیر پیران بگنس اخر بفریادم برس
یا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
از درت سید عالمی پیر پیران کی نرفت
دست خالی از برت ای پیر پیران کی نرفت
وز عطا و بخششت محروم و حیران کی نرفت
ناامید از پیش تو ای شاه جیلان کی نرفت
یا محی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
بنم
چشم رحمت باز کن بر من که نومید هم کجای
پیش با بی مهجورم از هر کسی دو جائی
مایم
یا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
میر پیران شاہ جیلان بر دو عالم پادشایت
ساز ناساز جهان با ساز من دمسازی
بہر صید مطلبم دست تصرف باز کن
عزم در انجام دارم از کرم آغاز کن
یا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
در جهان مشکل کشای چو تو دیگر کس نبود
را مقصد مکمر بازار رحمت عامت نمود
هر گره مشکلی را ناخن لطفت کشود
یک گره از تار کارم نیز میباید شود
یا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
بہر لطفت یا محی الدین ندارم یاوری
نیست در درگاه حق همچو تو دیگر غادر
دستگیری کن بکارم چوتو پیری پسیر
دستگیری دو عالم نیست مشلت دیگر
یا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
میکم زاری برت یا غوث الاعظم دستگیر
از ته دل میکنم پیش تو افغان ونفیر
نوجوانی رفت و هستم ناتوان زار و پیر
میر پیران از برای مصطفی دستم بگیر
یا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
بر دت سر مرمن و هندو و کافر می نهد
ہر عر پیش تو رخ خورشید خاور می نهد
بر کف پایت شہان سر جای افسر می نهد
روی زاری بر درت طرزی مکرر می نهد
یا محیی الدین جیلانی مدد کن دستگیر
ترجیع مخمس در توصیف قطب ربانی محبوب سبحانی قدس سره
از دیو او حرس دمکد هر لحظه را هم میزند
غیر از تو کس را کی سزد گر نفس شومم دای
نفس بدم چون دیو و د در دره دلم میرو
حکم تو هر کس میدهد دستت بهر جا میبرد
۵۹۲
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
از دست نفس شوم به پیش تو آوردم پناه از شرم زشتی گناه رویم چو شب باشد سیاه
جز در که عالی تو جائی نمی یا بیم راه غافل مرا نفس و هوا هر لحظه اندازد بچاه
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
هردم بیاد روی تو از خود روم چون بوی گل از حسرت لعل لبت خونین دلم چون جام مل
باشد براه سین غم قدم خمیده تر ز پل افگنده اندر گردنم نفس و هوا زنجیر و غل
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
غرقاب بحر حیرتم ز اندیشه فکر خطا هردم خیالات عبث سرگشته میدارد مرا
کاهی چو خاکم بر زمین کاهی چو گردم بر هوا یا غوث الاعظم دستگیر از دست افتادم ز پا
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
نی یاور و یاری بود تار و بکار ما کشد نی ناخن مشکل کشا تا عقده من واکند
نی عاقل و دانا بود تا دیده ام بینا کند جز تو که باشد در جهان تا دستگیر ما کند
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
هردم رود دل از هوس که بر هوا که بر زمین که شهرت باسم زند صد نقش و شادون بکمین
از خجلت شرم گنه من رخ کشم در آستین تا چند گردم اینچنان تا چند باشم اینچنین
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
سوزد دماغ از بوی گل از بسکه را هم زد بچوس از سرکشی نفس و هوا نارد که خیر و فین کس
از نار آز و حرص و کذ سوزد دل ناباب نفس زین دشمنان نند حوش تو نا که چون بکس
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
من خود بخود را ساختم این داد بخت بد بمن نقاش قدرت از ازل این نقطه زد در دکمن
بگذشتم از دنیای دون زین تخم گو بارد بمن خواهم ز تو در بندگی تا دل بمن یارد بمن
محبوب
محبوب سبحانی مد د یا شاه جیلانی مدد
جز یاد رویت هر چه هست از جان و دل بگذاشتهام من تار فکر وقت بر چرخه جان رشتام
جز روی تو بر ماسوا دامان غفلت هشتهام در راه حق حب تراچون دانه در دل کشتهام
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
هر چند زاری میکنم یاری نمی بینم زکس از راه نفسم میرود در جانم اندازد هوس
از غم دل بیمار دام صد چاک شد همچون قفس شب تا سحر دارم فغان یک دم فریادم برس
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
یا غوث قطب پادشا و یا شیخ یا مولای من بیشک محی الدین توئی کن رحم بر آوای من
عالم هم پر شور شد از ناله رسوای من عیبم بپوشان از کرم بر عیب من بینای من
محبوب سبحانی مدد یا شاه جیلانی مدد
طرز مسکین حزین پیش تو افغان میکند سرما به سود و فغان بر گریه مآوان میکند
دل را پریشانی غم از خود پریشان میکند در سینه شور ناله ام طرح نیستان میکند
محبوب سبحانی مد د یا شاه جیلانی مدد
ترجیع مخمس در تعریف پیر پیران غوث محی الدین عبد القادر جیلا
هر دو عالم گشته در بند ولایتی اسیر دست لطفت را ز کار عاجز خود وا بگیر
در همه پیران نداری شه به مانند و نظیر سید و مخدوم درویشی و مسکین و فقیر
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دستگیر
دستگیری کن من یا شاه جیلانی مدد مانده ام در چاه غم ای ماه کنعانی مدد
گرگ نفسم میدردای شیر یزدانی مدد یا شاه جیلانی مدد محبوب سبحانی مدد
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دستگیر
عاجز و درمانده ام بی یارم و بی غمگسار از جفای چرخ افتاده در تار کار
میکنم زاری بدرگاه تو ای عالی تبار
دستگیری کن تو پایم را ز لای غم برآر
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر
با تن چون کاه زیر بار غم افتاده ام
در میان مار غم همچون الف ستاده ام
از هجوم درد حسرت من دل از کف دادهام
بر درت چون سایه رو از عاجزی بنهادهام
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر
بیکس و بی یار و بی غمخوار و حیران ماندهام
از دماغ آشفتگی در خود پریشان ماندهام
من به سودمایه در سودای نقصان ماندهام
نقد جنس مالم و در دست تاوان ماندهام
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر
جز درت اوی امید ای شاه جیلانی کجا
دستگیر جو نتوا ای محبوب سبحانی کجا
در همه دیوانگان چون من بیابانی کجا
غیر من در دیگری زین سان پریشانی کجا
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر
من بغیر لطف تو یاری نمیخواهم ز کس
روی عالم گر و نیکی بر دل من چون عسس
شد دلم صد چاک از فریاد مانند جرس
یک نفس ای شاه جیلانی بفریادم برس
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر
کی شود محکم بجز لطف تو کار سست من
کس نباید دست جز تو بر گشاد و بست من
تا دکن مطلب نیاید بر نشان انگشت من
سخت حیرانم بگیر ای شاه جیلان دست من
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر
التجا بر هر که بردم او مرا افگند دور
دامن هر کس گرفتم او بجا گم زد چو مور
بر رخ هر کس گشادم چشم چشم کرد کور
بر در لطفت پناه آورده ام با صد غرور
عاجز و درمانده ام یا پیر پیران دست گیر
بر درت از صدق عزیزی وی جان نهاده
نقد جان این شگ پایٹ وان نهاده
از بخت
از جهت لغت مغز جان نهاده است
در رتبت سر آشکارا و نهان نهاده است
عاجز و درمانده ام با پیر پیران دست گیر
مخمساست
ای آنکه توئی واقف اسرار نهانها
تسبیح تو گویند همه بسته زبانها
جان یافته از مرحمت روح و روانها
ای لال ز اوصاف تو پیوسته زبانها
در خامه چوشق مانده زحمد تو بیانها
ای گشته ز انوار تو روشن دل تاریک
راهیست ترا با همه کز زشت و گرانیک
هستی همه جا با همه سو از همه نزدیک
آثار تو ظاهر بهمه کون و مکان لیک
از تو نتوان یافت نشانی بمکانها
هر سال شجر را تو دهی خلعت خضرا
هر روز ز لطف توضیا یافته بیضا
هر شام کنی طره شب را تو مطرا
ای از تو عیان ظاهر و باطن ز تو پیدا
وی مظهر صنع تو عیانها و نهانها
انی که نداری بجهان هیچ مکانی
در کنه صفاتت نرسد و هم و گمانی
گرچه نبود قابل حمد تو بیانی
خاموش ز ذکر تو نیم هیچ زمانی
هر موی مرا هست بیاد تو بیانها
در شب همه شب با دل اندوه قرینم
تخم گلی از معرفت دوست نچیدم
چندانکه باین خاطر اندوه حزینم
کردم طلب وصل تو گردید یقینم
کز و هم و در ادراک تو و امانده گمانها
در آتش جانسوز تمنای تو یا رب
از خون جگر ساغر جان گشته لبالب
پروانه صفت مانده و دل در هجر تو در تب
اندر طلب وصل تو چون شمع همه شب
در آتش دلشد همه سوخته جانها
امید اگر از اهل تمیزی و یقینی در راه طلب لحظه از پایت
شادی جهان برغم جانان مگزینی طرزی اگر از دیده انصاف ببینی
آب رخ صدرنگ بهارند خزانها
مخمس
کسی که خورده بدل تیر آرزوی ترا ز دست می ندهد یاد ماه روی ترا
بجشم ایکه بجان میخرند بوی ترا بکوشر شانه که گفت است موی ترا
که میکشد بکگر زلف مشکبوی ترا
ز خون برات مرا همچو غنچه ساغر دل ز بوستان جهانم همین بود حاصل
من از کجا و دم خنجر نوای قاتل بیاد آب دم تیغت ار شوم بسمل
بگلنار ما بگذارد آب جوی ترا
چو چنگ قامت من شد بیا در زلف توخم مشبک است مرا سینه از خدنگ ستم
نه همچوشمع زند شعله از دلم هردم شرر برون زند دل سنگ پیچندار غم
اگر بسنگ کنم شکوه های خوی ترا
بیاد ابروی تو هر که شب خیال زند بخونش بالد و پابرسر هلال زند
زبان ذرة بخاموشی این مقال زند رحشم نرگس شهلا نگاه بال زند
سیاغ آرد اگر باد خاک کوی ترا
ز چشم مست تو اهو همیبر مدنی نی ز خجلت تو قد سرو میحهد فی لی
شکر بجای خط از لعل تو دمدنی نبات از رک یاقوت میچکد نی نی
ازین زیاده بود شهد گفتگوی ترا
ستم زنیکه کند با من جفا پاره چگو د بحال دلم خون چشم بنماره
من از کجا و تماشایت ای ستمکاره رخ تو آب شود از خیال نظاره
همان
چسان بخواب توان دید ماه روی ترا
قدم خمیده زغم همچو قامت چنگست
دلم بسان دهان تو در برم تنگست
پیش عارض زیبات لاله بیرنگست
ز غنچه زنگ پریدن چو بخند آهنگست
اگر نسیم بگلشن رسانده بوی ترا
چو در چمن قد سردت ز جای برخیزد
ز شرم سر دروان همچو بید میلرزد
ز بسکه حلقه زلف تو مشک می بیزد
زدیده جای نگه مشک سوده میریزد
چو بنیم آن خم زلفین مشکبوی ترا
چو چشم رحم بما بجانب خس
چوخار تا بتوانی بگیر دامن کس
زناله تا نکنم سینه چاک همچو جرس
چو رفت دل ز نظر اشک رفتم از پس
فغان که برد زکف ساغر و سبوی ترا
ز بهر کار فرو بسته جهان طرزی
زدیده اشک بیفشان بهر زمان طرزی
سرشک سرخ چه ریزی زدیده گان طرزی
بپیش مرد مک چشم مردمان طرزی
بیا و داد ده چشم نو آبروی ترا
مخمس
ز فکر لعل میگون تو شد جان تن مینا
ملی از باده رنگین فیشود پیراهن مینا
دلم از ضعف گوید این سخن در شین مینا
عصائی تا نباشد در کخم از گردن مینا
چو سایه بر نمیخیزم زجا از دامن مینا
بیاد آن بت کافر بخود ز نار میبالم
بسان غنچه پیش عارضش گلزار میبالم
ز ناز چشم سیاهش کیهان از ار میبالم
دلم بس نازک فرآن سنگدل کهسار میبال
سلامت سخت میلرزد در نجا بر تن مینا
بشک مژده ارم چو با دام از خدنگ غم
خمیده قامتی دارم بیا در الف حم درجم
ز اوضاع جهان هردم قرین ناله و آهم
بجرم ما غم و عشرت بس آمیخته با هم
لب جاست خندان انما در شیون مینا
دو چشم خون فشان من که اشک ار دید مینارد
مگر بر زعفران زار رخ من لاله میکارد
زبان چنگ مطرب هر زمان این ناله بیدارد
ببزم بیخودیهای تو ساقی عالمی دارد
بحیرت ماندن ساغر زپا افتادن مینا
به پیش چشم مستش کیجهان میخانه میورزد
وزان لبهای میگون باده در پیمانه میورزد
نه زاهد زانش دل سبحه صد دانه میسوزد
دل و هوش و قرار و عقل و دین دیوانه میسوزد
چو گردد کلبه ام پرنور شمع روشن مینا
شمشیر جفا صدد ار اگر میسازد تراه بس
چو جوهر صد گره خونست اندر حنجر قاتل
چو نقش پای خود کن بسوی عجز تمایل
مکن گردنکشی تا گردی ایمن از شکست ایدل
که از روز تکبر سنگ باشد مسکن مینا
دل من یک نمکز ازست مهری زان لب خندان
بخود چون مار می پیچد بیاد طره پیچان
لب ساغر بحرف خامشی میگوید یم پنهان
نشاید بیخبر بودن ز افسون کاری مستان
که می را چون پری جا داده در پیرهن مینا
درین حیرتسرا از دشمنی اندیشه کن طرز
بهر دل از برای دوستی صد ریشه کن طرز
درین کهسار اخر عبرتی از میشه کن طرز
درشتی گر همیخواهی درشتی پیشه کن طرز
که باشد طبع نازک در شکستن دشمن مینا
محسن بر غزل تلخ همدانی
جائیکه کنم وصف من آن تنگدهانرا
از شوق چو گل غنچه درد جامه جانرا
گویم بفغان در چمن آن سرو روانرا
فصل گل روی تو جوان ساخت جهانرا
حسن تو ازین باغ ببردن کرد خزانرا
هر چند
هر چند که جبر نقد دل جان میبرد زلف
نقد دل مارا بفلوسی نخرد زلف
از خوبی او گرچه ز عنبر گذرد زلف
بر سبزه نو خیز خطت می نگرد زلف
زان سان که بسحرت نکرد پیر جوانرا
تا آهوی چشم سیهت دیده بدید
از دیده من مردمک دیده رمید
رخسار تو پیر امن گل بدر یده
مژگان تو خنجر برخ ماه کشید
ابروت زده بر سر خورشید گیانرا
خوبان بشکست دل ما سنگ نگیرید
وز دست رقیبان می گلرنگ بگیرید
شمشیر جفا اینهمه در جنگ بگیرید
بر طاقت ما کار چنین تنگ مگیرید
ای جوش مکر ان تنگ مپسند میانرا
ای کل چکنی ناز برخسار خود آخر
اندیشه کن از عاقبت کار خود آخر
بلبل چه زنی لاف بگفتار خود آخر
خاموشی پروانه کند کار خود آخر
ای شمع میندیش نگہدار زبانرا
ترکان نگاه تو زبس سنگدلانند
از ابرو و مژگان تو با تیر و کمانند
هر چند که آشوب دل افت جانند
چشمان تو ترک دل عاشق نتوانند
باشد گران کار بوناده کشانرا
هر چند که آن شوخ ستمکاره جفا جوست
طرزمی شکایت کش لب که نه نیکوست
هر نیک و بدی را که ببینی همه از اوست
پیش که بری شکوه کلیم از ستم دوست
از مرگ نماند چوکشی دو کسانرا
مخمس بر غزل بیدل کشه
ای شیخ طراوت سر حلقه دام بلا
هر دو عالم همچو من در پیر گنجش مبتلا
تا نوایهای دل از بیخودی زد این نوا
ای خیال قامت آه ضعیفانرا عصا
۶۰۰
بر رخت منظرار باء العرش از جوش صفا
عکس حسنش هر کجا در دیده ام جا میکند در نظر هر قطره اشکم چو شش صهبا میکند
مردمک در دیده ام این نکته انشا میکند رنگ خالت سرمه در چشم تماشا میکند
میدهد گرد خطت آئینۀ دل را جلا
ای کچو کان خم زلف تو سرتا پیچ و کو دل ز زلفت حال دل خواهد که گوید مو بمو
در حضورت بسکه محوم نیست تاب گفتگو همچو ائینه بهزارت چشم حیران روبرو
همچو کاکل یکجهان جمع پریشان را بخدا
پش رویت از عرق گلزار میشوید ورق طفل اشکم حرف رنگینی دید کل در سبق
ای جمالت نوبهار مبدع انوار حق از صفای عارضت جان میجکد کا در غرق
وز شگفت طره ات دل میدهد جای صفا
نذر مژگان تو کردم این دل صد پاره را چشم مستت تا کی ازار د من بیچاره را
حیرت دلها با یما گوید آن مه پاره را گر جمالت عام سازد رخصت نظاره را
مردمک در دیدها پیش از نگه کیرد هوا
هر کجا ماه جمالت سرز روزن میکشد سیل تاریکی بکنج شمع روشن میکند
جفت ابرویت زطاق چرخ گردن میکند تیغ مژگانت بآب ناز دامن میکند
چشم مخمورت ز خون پاک می بندد حنا
ماه من گر از طلسم پرده گردی بیحجاب میشود از خجلت در ذره پنهان آفتاب
هر زمان در تاب و تب میکوید ای مه آفتاب هر کجا شوق تماشایت براندازد نقاب
کیست کرد و قطره بر هم زدن صبر از ما
دل چو بسمل میطپد امروز در آغوش غم سینه من نوبهار لاله دارد از الم
تا کی آموزی بچشمت بی نیازی ایصنم قامت ابرویت از بار تغافل کشته خم
نا طرد
۶۰۱
مانده زلف سرکشت را نزنید و لهاد و تا
دارم از هر تار زلفت یک ابد عمر دراز | ریشه تا باغ ازل قدت رساند از روی ناز
از طپیدن تا لبت این غنچها دارد بساز | بسته بر بال اسیرت نامه پرواز ناز
خفته در خون شهیدت جوش گلزار بقا
خال اگر بر عارضت از خود نمائی دم زند | چون تبسهای گندم راه بر آدم زند
بسته هم از خند با این نقش بر خاتم زند | لعل خاموشت کر از موج تبسم دم زند
غنچه سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا
تا کبودم دیده دیدم بسته نام و سنجم | زان سبب طرزی بجایت شیرین میکنم
این زمان چون طوطی از متن خود می تنجم | عمر باشد در هوایت بال علوی میرنجم
تا کجا پرواز گیرد بیدل از دست دعا
مخمس بر غزل بیدل گشته
شده گفتگویی که حسرت کسی چو طفلان سخن درا | هوای لاله کنم نفس منعان تا ناله چو من درا
بهار معنی برنگ و بوچو گلاب غنچه دهن درا | شگفت اگر ببوت کشد که بسیر شهر دیمن درا
تو ز غنچه کم نه میدۀ در دل گشا بچمن درا
چو سرشک دشمن آبرو ز پیوستم همیشه خون بجو | هوای ریشه آرزو بد و بدلی همه سو بمو
به نسیم هر طرفی بپو چو صبا روی بچه کو بکو | پی نافهای رسیده بو همه در حمت جستجو
کجال حلقه زلف او کره خورد بختی درا
ز تری نشسته این گلی تو چو خاک مرده ساسان | زفسردن این همه کاملی چو ره فتاده منزلی
بخوان پر اگر عافلی ز صفای زنگ کل و | بکدام ائینه مائی که ز فرصت اینهمه غافلی
تو نگاه دیده نمی مزه واکن بخن درا
ز ازل جهان بد نوشد من پای تو عدد شد | دم پیر با صمد نو شد سر چکر حصار حسد
که حجاب دل حبقه تو شد تن خاکی تو سد تو شد
نفس تو دام و دد تو شد هوس تو نیک و بد تو شد
که درین جنون بلد تو شد که باین رباط کهن درا
بدرون سینه با صفا زجمال ائینه رو نما
بجهار گلش نه عناصرین زبیا د رخش جدا
زحجاب غنچه دل بر اکشای گوش بکن صدا
ز سروش عالم کبریا همه وقت میرسداین نبا
که بخلوت او ب و فادر ا ز برون شدن درا
زده موج با طلیش کی بختر راستی برامد
همه زیر می زنم و جمی بخیال خاطر بیجمی
نفس جو قطره نسیم می چو حباب کی نکند
جو هوای هستی مبهمی بنمائی زود ام ستمی
کره حباب شبنمی کشا و در دل من درا
بجگر خدنگ تو خورده ام زغم فراق تو سپرده ام
بتو حال دل شمرده ام بچه منا کرده ام
چه ارجه ناله فسرده ام بنظر مرو نفرده ام
غم انتظار تو برده ام ره خیال تو مرده ام
قدمی بپرسش من کشا نفسی در جان بدن درا
مکر چو طره ی مبن نفس سیاه دار و هیچکس
که جهان دو جو برک دن کوهیر توندا د بس
رسد هم بکوش دل از جرس که بشده ادام بستر
بدرای بیدل از ین هوس کر از اینطرف کنده هوس
تو بعزت از همه سوپوش زکی بکوی بت بدین درا
مخمس برغزل بیدل
بمزار جلوه بوی کل نمود رنگ بهار ما
زکنار سنگ شررفشان کشود دیده شراره
زہوس بجیب هوا نرو کف دست گزبار ما
همه عمر ما بقدح زدیم و رفت رنج خمار ما
چه قیامتی که نمیری زکنار ما بکنار ما
شده ام جو نکهت کل بهوای صبح جدا
زخیال رنگ کل عذار نفس جو بنجه ام جدا
همه کردوی چو ساز جا برسی بکرد غبارها
چقد ر ز خجلت مدعا زده ایم براثر بقا
که جو رنگ دامن خاک هم نگرفت عن غبار ما
نخی
لشکر ناتوان رسیده تابه سرزبان زغبار سرمه بی نشان شده کردستی احیان
حوصله هی نبوده همراش رمیده میرمرغان چو غبار ناله پنهان زدیم کا می بامتحان
کز خود گذشتن باشد هزار کوچه دو چارا
زچه هر نفس بره هوا می خام د یک هوسرا نداشتی در باسن زن بسز د انکه تو آب کز
هوای سیر بار کل زچه هر سحر چو صباوز دل ناتوان کجا برد الم تر و د عاجزی
که پوچه سرقدم اوفتد بهزار ابله کارا
هزار جلوه پرفشان بهار خنده زند کلست بطو دستی بخیر و زه بان شیشه پر دکست
بکمال شاهد امتحان کشود دیده تغافلت سواد نسخه نیستی بر سید رنگ تا ملت
قلی سنجک سیاه زن مکین خط غبارا
بساحل پر شرار کل مکث در یدی چمن مین چو هلال رخ شفق کن کشای غنچه به بهترن
زبهارباغ و کل چمن بگذار زرنگ و بوکمن صف نمک و لبم شکن می جوشش کل زیبرین
ببار دامن یار زن حنایی مست نگارا
توبک مد خار سدنه سجا ک چین بدار سد نه شور مانک در ارسد نه سنجاشی نه نوار سد
نددت نمک خار سدنه قدم بهایی دو تا رسد نه بیداستی حیا رسدنه بدستگاه دعا رسد
چه شود بیست پار سد کف دست آبله دارا
به نشان خنده انشان زدیم حرف تکلمی برهوز سر از ان بیان گرفته در دست غنمی
بمعان فرصت بی نشان دم اه تاملی رکاب عشرت پرفشان زدیم دست نظلمی
بغبار سر و دار ز و کشیده دامن یارا
نفس هم کن کنم نم طپش کنار شکستی لب زخم داغ دل خودم کل لاله زار شکستی
دم صاف طرزی سر خوشم طرب بهار شکستی چمن طبعیت بیاد لم ادب ابیار شکستی
زودست ساز و رنگ و بو دباغ غنچه بهارا
مخمس برغزل بیدل
چه هجوم نشئه معنوی که دمیده از دل سنگ ما چو بهار موج صفای دل شده صرف رنگش
همه خون اشک پری چکد ز جبین شور زنگ ما سخیال چشم که میزند قدح جنون دل تنگ ما
که هزار میکده میدود برکاب خنک لنگ ما
کل رنگ مامی فنا شود سر و برک غنچه چمن خا بهار غنچه زنگ بو شوم اشنا بچو مست ها
سر پیچ و تاب کناکیم شده است تا بعت مخضر د زاویه عدم زده ایم پرده بعات
که ز دست نفس کسی نمدار د اثر سنگ ما
رخ باغ در دی بهار کل همه در ست رنگ سخیال نشه بوی کل زده است بخیه سنبلے
که هوای قطع تعلقیم بسته تا رسن بدل شکسته ازین چمن زده ایم بال کد خنک
که شتاب کرمه خون شود زنصد کرده رنگ ما
چو شرار دور پی شور دشر تو کس ندیده بجز ضرو چونہال بی بر کم ثمر نخورد ز ساخ و کس ثمر
دل شیشه دلعالم زشتی ز کینه یکدکر بفسون من بخیه رشک شیشه دلان کدر
شخون بخواب پری سبز رفسانهای بنک ما
دل زار عاجز ما توان تو بر ته نه بدستان توئی اصل نسحه کن فکان ثمہ در بقدلی شان
ز چه مائی تو باین آن و بقدر وعزت و بعدان که پری ز هر دو جهان گران شد خاک رست جنون حا
سکپر زانهه این زمان تر از وآمد بنک ما
ز هجوم ضعف اثر ب شد بانش ک بره ده ستم جکر ز شور فغان من د سد چو سرمه کوش کس
چو زرنک شیشه بصد المکند نوا دل حمن جرس ز دل ضمر ده سالمه برید اب نفس
برید ناخن معلب ازکره برشیه جنگ ما
ز تو سر نفس تفت رد چه دوی بمه چوخرد و تہی برون قدرت بحد مقام صفر و درم
چه ترانه سازی نیک با چه فسون رنگ دولا چه فسانه ازل وابد چه امل طرازی عرض دکم
باہمی از
۶۱۵
بهزار سلسله میبکشد سرطره تو زچنگ ما
بهار گلشن خنگ و تر نه نهال دیدم و نی ثمر همه جاست از پی همدگرلب پرنفیر و دم شرر
دم سرد آه نفس سحردم گرم ناله پرشرر نفس عرو رجون اثر ز زبان جرات ماتست
مژبشکنی ره نظر پراکر دی بنجک ما
هوای باغ و بهار جان گل نفس نه خودشده فشان چونکاه رفته ام از میان اثری مرنشود عیان
کنجمن چوبوی گل خزان مطلب طرزی نشان که رکرد بدل ناتوان دل نازکت نشود گران
که روز باد نو خود بخود چورس برانجه زنگ ما
مخمس
زلف خم بجز ستم دلی چون شانه خود را بصحرای جنون سرداده ام دیوانه خودرا
دلم کوید بزاری و برد جانانه خود را به از سرسه کردی برکس مستانه خودرا
کنی تاریک تاکی خانه میخانه خود را
زفیض عشق شد چون شمع روشن باغ یکویم زفیض باد پو شد مسجدم از داغ ما سورم
زفیض خودی سرشار بد مست مخمورم زفیض کرییه شبدری بکف هروقت انکوم
بسان تک نازم کر یه مستانه خودرا
چوبوی گل ازان با مسجدم هرلحظه آمیزم که شاید همچو رنگ رفته زین گلزار بگریزم
زغربال مژه لخت دل از بحر میبیزم بزم وصلم هم خون جکر از دیده میریزم
که چون کل با کنم رنگین لب پیمانه خودرا
بجر درد کرد خویش چون دولاب میکر دم زجوش آه زد چون موج در کر داب یم
کهی سیماب کاهی شعله کاهی آب میکردم برای مطلب انقدر عتاب میکردم
که در راه تمنا دامه کردم دانه خود را
چوزلف تابدار از بس دوش چهره پیچیدم چو تارطره از بس پیش او اشفته پیچیدم
چو كعبه بسكه برد در رهش نياب أوميدم چو كاكل بسكه بركرد سرش سر كشته كرديدم
زوحشت آم كردم عاقبت جانه خودرا
دلم فرياد سان در جوي خون ميتيد غلطيد بجاي اشك لخت لخت دل در بر مي غلطيد
بيا وكش تبانه جان از خود برون غلطيد دل از ذوق شهادت هر نفس در موج خون غلطيد
اشارت كن بمسلم نركش مستانه خود را
چو نكهت ميرومم خود ازان بيرحمانه بر دوش كه با باد صبا خود را رسانم تاسر كويش
بسان دود مجمر رخش بر باد كمبويش بدور ماه رویش واله شد بر حلقه مویش
بشمعش سوختم آخر پر پروانه خود را
براه بخيه ما دل سوي مهركاه نجف آمد كهم بر كوهر شهوار چون حبيب صدف آمد
مبال اشك تيز ناله من بر هدف آمد زفيض كريه طرزي كوير مقصد بكف آمد
بحر اشك اثر بافتم در دانه خود را
مخمس
چو سرشكات ره هستي قدمي كزار و بي تاب همه آب همچو عرق بران بمقصدت رهياب
تو بسال موج شكست زن كهر محيط إن طلب بحصول مقصد عاقبت نه دليل جوي نه عصا طلب
توز اشك اين همه كم نه قدمي ز التجا طلب
زپي مراد هواي دل بكذر زحرص و هوا بهل تو مباشر نقطه دال دل نزوي حبه دانه در ككل
نخوري فريب بت جكل نشوي زهمت خود خجل ز مراد عالم آب وكل بدر خنو ن دان كسكل
اثر اجابت منفعل زشكسته دست دعا طلب
بكذرز الفت جسم و جان بطلب نشان بي نشان بجھان مرقع رزجهان نخوري فريب زآسمان
چه بود عيان چه بود نهان تو بهيچ ده پي نشان كجا است صدر و چهاستان بكذشه تو ازين اوان
چو نكا حسرت اين مكان بچھو ز در بقا طلب
چو دهمان
چو طفلان چه چسبی بهرکس در هوای لعب و پر
بحال زبونتری مجو شعله سر هوای
تو کو کوره مجاری چو هوای شیم خود تر
ز سپهر گرجه کدری تو همان بسایه برابر
بعلاج سفله خود سری نمی از جبین حباب
رسد بطبع ملولی که شوی ز جمله جهان غنی
کمال گر چه بکغنی تو به شیخ پرکنی
مقدام دتن سخنی زچه بامعرفت فلک زنی
ز هوای کهنه سرستی همه راه ست خرد
توددون منصب ایمنی ز پزشک نه حباب
بسراغ هستی جون شرر جو نفس ز هم کشای پر
زنمود خود تو نمی خبر که برون کشی رسپهر
کشای جانب حمد ونظر تو دولت ره افسون
بفسانه نفس انقدر مفروش ایهمه کرد وخر
چو غبار انجمن بحر نفسی شمار و مجاب
رخ یار غنچه چین ما نگهداشت عقل نه دین ما
چه کشی کمان تو بکمین ما بشکار جان حزین ما
گل باغ خلد برین ما لب لعل و نقش نگین ما
کف پای معجزه شیرین ما بخیال کرده کمین ما
بلی از روی حسین ما ز چراغ رنگ حجاب
هوای صحبت این وآن بسی باغ بهار جان
تو بسنگ زار چودی کران که برنگذر شده زمان
تو راز هستی خود عیان که بهار گل کندت خزان
شده رمز جلوه بی نشان بغبار آئینت نهان
نفسي بصيقل امتحان بردار زمیان حباب
چو ود چو طرزی ادسا کنی نکو نمی کنی حیا کنی
نه بروز خواب نه شب کنی بکو شمع سوی به کنی
نه سخن باصل و نسب کنی نه بکس ثنایت کنی
چه پوش انکه ترک سخت سفین بحق کب
ز حقیقت آنچه طلب کنی بطرق بیدل ا...
من به غزل حافظ
عذار هوشت ار صد وصف پیر دست
قد چو سرو تو خوشتر زمو موز دست
چو رسم کینه چومست جگر جونیست
ز گریه مردم چشم نشته در خونست
ببین که در طلبت حال مردمان چونست
بغزه رخنه کعکدی اگر چه در دینم
فدای لعل لبت باد جان شیرینم
نوازشت برقیب ای نگار می بینم
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
باختیار که از اختیار بیرونست
نه شور عشق بجان دل من افتاد است
بهر که روز ازل قسمتی خدا د ا د است
شرار عارض عذرا بوالق افتاد است
حکایت لب شیرین بکام فرها دوست
شکنج طره لیلی مقام مجنو نست
ز بهر دیدن رخساره هما یو نت
بکوه و دشت رود عاشقان مفتونت
بهر کجا که رود عاشق جگر خو نت
بیا د لعل لب و چشم مست میکونت
ز جام جم می لعلی که میخورم خونست
بگو بدختررز از من این زمان ساقی
که موسم طرب آمد شو بمان ساقی
ز چنگ و نی بچکنی هر زمان بیان سا
ز دور باده بجان راحتی رسان سا
که رنج خاطرم از جور دور کردونست
چو باری ناله بسیار میکند حافظ
ز بهر دیدن دلدار میکند حافظ
نه ز عقل خواهش دیدار میکند حافظ
ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارونست
مخمس بر غزل حافظ
ز فرقت تو مرا خون د دیدگان جاریست
بیا بیا که مرا غمزه کار خونخواریست
خموش بودن با پیش کن بکار
بنال بلبل اگر بامت سر باریست
که ما دو عاشق زار یم و کار ما زار
بمن مکوی حدیثی که غیر جام و سبوست
که میل خاطر من سوی باده نابست
۶۰۹
چو مار غمزده پیچد بنفشه اندر پوست در ان چمن که نسیمی وزد ز طره دوست
چه جای مفرحدن ماغبای ما ماریت
بجور یار دل زار من چه ازاری که هیچ منفعتی نیست در دل ازاری
بکنجکاوی قد خود سرم تو مگذار بر استان تو مشکل توان رسید اری
عروج بر فلک دلبری بدشوار است
زمستی من بیدل نه باده و جام است که هر چه هست لعل لب دلار است
زطره هاشم زلفت هزار جا دام است خیال زلف تو پختن نه کار هر خام است
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
دلا ز ناوک بیداد آن پری مکریز اگرچه بر سرت آرد هزار رستاخیز
سخن ز توبه مکن هیچ آب دیده مریز بسته اند در توبه حالیا بر خیز
که نوبه وقت گل از عاشقی نوبیکار است
خوش آن شبی که برخ خود بیات بالیدم زشوق روی تو چون گل بپوش بالیدم
بکام دل همه شب بوسه از لبت چیدم سحر کرشمه وصلت بخواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به زبیدار است
گذر ز دهر دغا بر در کهن حافظ بگیر دامن ان سرو مار بن حافظ
بنوش باش چوطنزی مکن سخن حافظ دیشب ناله میاد ار ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم ازار است
ایضا مخمس بر غزل جود کفته
در غمت میگد دلم ناله و فریاد کند رخنه اندر جگر بیضه فولاد کند
دل صد پاره زغم این سخن ایجاد کند نرگس مست تو چون دست ببیداد کند
یک مژه کار دو صد خنجر فولاد کند
سد گره از خم زلف تو بکارم افتاد
ترک چشمت بدلم ناوک بیداد کشاد
دل مدام تو همین نکته مرا داد بیاد
سخت میرنجم و جفاجوت بمن ان صیاد
ترسم از راه ستم نا گهح ازاد کند
کس چو دل در خم جانانه بریدن شمع
دیگری بیخودی مستانه نگرید بجر شمع
بر مرار دل پروانه نگریمد بجز شمع
کس بسوز دل پروانه نگرید جز شمع
خیر شبر من که فغان بر سر فریاد کند
سرسر کار جهان حمله چوبی بنیاد است
خرم انکس که زشادی و غمش ازاد است
طپش بال نفس را همه این فریاد است
زندگی چون بحقیقت نگری بر باد است
خاک بر فرق کسی کو طمع از باد کند
گوش کن گر همه فریاد جرس باشد بس
چشم رحمت کشا گر همه خس باشد بس
وام در راه دلت تار نفس باشد بس
جای استی بجهان کنج قفس باشد بس
مرغ دل زان بهوس خانه صیاد کند
شده در کفر و و زلف سیرت بانجی
گرد سندی خطت کشته مسلمان مچی
نه همین غم شده اندر دل این حیران جمیع
استخوان گشته کدورت کم یاران جمیع
که مکدر شود انکس که مرا یاد کند
بر دلم جور زمان تیر ستم فشاند
ہم ز بیداد بجان ناوک غم بنشاند
نیست یاری که ز دل دردو الم بشناند
نیست اهی که کسی اتش غم بنشاند
نیست خاکی که کسی بر سر خود باد کند
ای عزیزان سخن دوست قدم کردن و چون
که برون از لب حجو در سخنت جور کنون
غنچه سان جان دل صد پاره نسازم حون
نقد بار از کف طرر اکنون بیرون
رو بایران عراق و ری بغداد کند
طرز
۶۱۱
مخمس بغزل کلیم گفته
هر که ز من آن نوش لب لعل خندان بگذرد
بیمردم چشم ترم ارگر به طوفان بگذرد
در عشق او از جسم من سهلست گر جان بگذرد
دل را کی آن طاقت بود کز لعل جانان بگذرد
با بیکجان لب تشنگی از آب حیوان بگذرد
در عشقت ای شیرین دهان هر چند فریاد دم زد
از حسرت لعل لبت جان دادم و شاد دم زد
از ذوق در دام غمت من خود بیفتادم فرو
هجر ترا من بد بخود هر گز نمیدادم فرو
آتش به خود دراکند چون نیستان بگذرد
از بس زتاب عشق تو بر خویشتن پیچیده ام
برآتش رخساره ات چون موی آتش دیده ام
از بسکه در خون جگر مانند گل غلطیده ام
هر کس که بیند حال من داند که هجران دیده ام
ار بی قرابی ظاهر است آنجا که طوفان بگذرد
از بس مژگان ریختم در گلستان خون جگر
هر خار دیوار چمن دارد گل رنگین ببر
از حال چشم خون فشان ابدال چه میپرسی خبر
مینو سر شکم در کنار از بسکه ریز چشم تر
گر بشنوی زامان من آب از گریبان بگذرد
از آتش لعل لبت دل در برم بگداخته
و ان نرگس مستت محمود کشور جان تاخته
بی فری دل هر نفس با آه و افغان ساخته
هر موی بر اعضای من گو کو زبان افراخته
هر گه که در دل یاد آن سرو خرامان بگذرد
گفتم چودیدم آن قن کین است چاه رو در رو
دل گفت ما را سوی او بنمای راه پر رو
در شام زلفش کرده ام زان چاه رو یے
خواهم شب روز نوی خورشید ماه رو
کین تیره روز بهار در شبها هجران بگذرد
از بس بیاد آن دهن باروز با هم گفتگو
فریاد وافغان میکنم مانند چنگم مو بمو
با بند ای شیرین دهان کوئ که حال دل نکو
از حال دل اگه نیم لیک اینقدر دانم که تو
هر که بخاطر گذری اشکم ندامان نگذرد
طرزی لای شاه دین من رهبر خود میکنم
وز مدحتش آفاق را فرما نبر خود میکنم
مهرش انیس خاطر غم پرور خود میکنم
خاکدر شاه جهان تاج سر خود میکنم
تا فرق بخت من کیم از اوج کیوان بگذرد
مخمس برغزل میرزا صائب
دان آب سینه کر محم چو شب ما میشود
اشک نارنگین بست در دیده صهبا میشود
چون قلم کریے کرد و چاک کے پا میشود
دل بدشمن چون ملائم شد مصفا میشود
سنگ با آتش چو نرمی کرد مینا میشود
عارضت اخگر نگردد لاله زار انداخته
پیش رخسار تو رنگ از شرم گلها باخته
خویشتن داکو به پیرنگی دل پرداخته
خود نمائی کار ما را در گره انداخته
قطره چون برداشت سر از خویش میا میشود
چنگ میگوید بگوش شنا ما در خروش
در حضور محتسب بیداری را سر هوش
هم انرا پد مدار و باده از پیمانه نوش
جرم مادر پای رحمت را نمی ارد بجوش
صاف کرد و سیر حین داخل در با میشود
کل گریبان میدرد پیش توای غنچه دهن
لولو میریچد زان لب بهنگام سخن
سرو در قدس ری هر زمان تا نله گوید چمن
چون رود بیرون باغ آن یوسف گل میرن
گل مدامن پرش دست زلیخا میشود
چشم مستش پرده ناموس زاہد را درید
محتسب از پیش لعلت باده گلگون کشید
سینه صد پاره دارد با خود این گفت شنید
شیشه پا چید امشب طاق محمود شد اسید
گر فید سنگی از نو میدی تماشا میشود
هر نگاه چشم مستش موجب صدافت است
خوشنگاهان جهان یارب عجائب اریحات
۶۱۴
مفلس بی باده بودن جان غمت است
با خیال یار صحبت احسن صحبت هاست
میرم غیرت بران عاشق که تنها میشود
تاب خورد و شتران زلف میاد می کند
غنچه دل ساز طرزی خن از کل می کند
عاقل خوابی بیا دار تا در کند
حساب زاندیشه آن زلف کاکل می کند
فکر حوان بسیار در دل ماند سودا میشود
مخمس بر غزل حافظ گفته
هر که سر خاک ره خسرو بغداد کند
بیکان از دو جهان خاطرشاد کند
دل بناهنده خود این سخن ایجاد کند
کلک شکین تو روزی که رقم یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که ازاد کند
پیر مران که براهش دویدم روی نیاز
لطف حق صد در رحمت بشکشو دو باز
همچو مجنون کنم این مرض بصد سوز و گداز
یارب اندردل آن خسرو شیرین انداز
که برحمت گذری بر سر فرهاد کند
غوث الاعظم که گل باغ رسول مدنیست
نور از شمع حسینی چراغ حتی است
واقف سر کمال تو خدا و مدعی است
کو بہراک تو از مدحت باستغنی است
دست مشاطه چه با حسن خداد کند
شاه شاهان نظری کن بمن خوار و کدا
که سرم ذره از خاک درت نیست جدا
در شب فرقت از خار توامی بدر د
قاصد حضرت سلمی که سلامت بادا
چه شود کر بسلامی دل ما شاد کند
در سر شوق رخ تو جانب بغداد بدم
بیخودی امد و خود را همه از یادم برد
پیش از ین کرچه محبت دل ناشادم مرد
حالیا عشوه عشق تو ز بنیادی بود
تا دکر فکر حکیمانه چه بنیاد کند
غزل ۶۰
خواری از درد و غم و غصه و محنت بکشند
وز بلای دو جهان خاطر شادت بدهند
گر براه شه بغداد گذارت بدهند
امتحان کن که بسی جام مرادت بدهند
گر غزالی بومر ا لطف تو آباد کند
سرو طنازی بر و خسرو بغداد اندا
ز آتش عشق رخش نل چو یکی شمع گداز
تا که این نکته سرائی بد و صد محمو د بسا
ره ببردیم بمقصود خود اندر شیراز
خرم از ور که حافظ ره بغداد کند
مخمس
چه شود که این دل ناتوان نفسی ز جیب سحر کشد
گل حسرتی بنظر زند سر عبرتی ز پر کشد
چو نسیم بخت پریشان دم عبرتی زجگر کشد
بکدام فرصت ازین چمن بکر فضولی اثر کشد
شبیخون عمر خضر زنم که نفس شراب سحر کشد
چو صدف براز دل پر هوس نشکن وهم درین قفس
تو بگیر دامن خار و خس کندز رطب ثمر مگس
نشوی بشهد هوس کسی رسی بمسجد محتر
نشد انکه از دل گرم کس قفلی کشدم هوس
بطپم در آینه چون نفس که ز خوبم نمر کشد
رنگ و زنگ بهار گل چو عرق تازه گلایم
بنهاده افسر خجل بسر هم نظاره نمایم
نکشیده آتش سوختن ز جگر شراره نمایم
گرفته گردنه آسمان سر راه هرزه درایم
کرم تامل نقش پا مژه به پیش نظر کشد
چه دوی بیهوده هر طرف بسرابی حاصلی زاب
تو قبای زیب نفس مده بهوای پارس بی طناب
بدار کشمکش هوس بنشین بکوشه عزلت
دل آرمیده بخون بکش بتلاش سبحه
که فلک پنبه کوهرت نکند رحلت اگر کشد
ز کتاب دانش انس و جان بشنو تو وصف سخن عیان
که زبان من است و بحربیه وان بحقیقت محش آن
تو بید بخت کشادبان که سر و د میل ا کح دان
بلب فصیح و فا بیان بحدیث کین کنی بان
سحر است
سمت خطی اگر کشی به ترازوی که لنگر کشد
منرش ای غرور از سپهر تو خطوط حرص بهم منشکر نمود سری ای جنون بمطواف چرخ کنیم
تو براکت ستم ای نفس چه زروی صفحه بر آیم نپسندی ای فلک انقدر خلل بطبیعت وخیم
که چو موج آب ببار غم هم انفعال کهر کشد
کشا درین عاجزان در راحتی بکشا و دل ورق بیاض شکستگان ننوشت خط سواد دل
نفس بهار سحر جبین نکشود غنچه ز داد دل بحدیقه که شهید او کشد انتظار مراد دل
چو سحر نفس دمد از کفن که شکوفه شجر کشد
ببار کش بارا و بخیال غنچه نشسته ام بخیالش از دو جهان بحبس قفس سینه بسته ام
هوای غنچه رنگ بونفس سحر گسسته ام بنظر می دانه درین چمن بخیال بسته شکسته ام
بنشینم انقدر در رهت که قدم با بله سرکشد
دل پاکن خاطر ما بصفا ز شمیم باد صبا طلب تو قبول خاطر مرد و زن ز طرار طره وفا طلب
بکمار طرزی سرکران عرق فنی جام صفا طلب سر و برگ همت میکشی ز دماغ بیدل ما طلب
که چو شمع از همه عضو خود قدح افریده و در کشد
مخمس
بحریم حرمت ما زا و دل هوا بکجا رسد بتهرنگ شیشه اگر رسم نرسد که دل بنو ارسد
جوکه پر سر زبیخودی بغبار کر فنا رسد بطراز دامن ناز او چه زخاکساری ما رسد
نزد آن مزه به بلندی که زکرو سر مژه ها رسد
نفس بسته عنان من نفس شمرده نفس نزد بره تامل بیش و کم بصد ا چوسر حرس نزد
پرو بال هرزه پریده غم زشکت پر بقفس نزد نمک و ناز هرزه دویدغم در انفعال چوسر نزد
محیط میرسدم شنا عرق اگر بکجا رسد
هوای سیر بهار کل مژه بهوس شکته ام دل غنچه چوغنچه درین چمن بهزار ریشه بسته ام
۶۱۶
ز خیال عشرت تک کل چو کلاب کته شده ام
بخار تنگی این قفس چو بهار غنچه نشته ام
پرسی چکنم از بغل همه کربصن بعبار سد
بفلاک اگر چه بوار ومردم شور ساز جنون کنا
بر زمین اگر چه خط کشد چو غبار رنک شان کنا
نرسد بدامن با زا و کف دست بخت زبون من
بقبول آن کف نازبین که کند شفاعت آن کنا
در صبر میزنم انقدر که بهار رنگ خار سد
سرشکوه را بکه واکتم که کسم نمانده زبی کسی
بجه روی پیش فر روم که پس است کار من از
بفلک شوم بپو ا پوم ز هجوم حسرت نا رسی
دل طپید کجا برد غم تنگدستی و سس
مژه برهم آورم از حیا که برنکی بتبار سد
زبهار گلشن کبر با نشوی چو بخت کل جدا
ز صفای سینه با صفا چو جمال اینه رو نما
چوتو خواهی ای دل بیوا چورسی بکلشن مدعا
کذرزخاصیت سحا که سحاب مزرعه وفا
بفتادکی شکند عصار که فتاده بعصا سد
بصفای ائینه قدم بسرو چوٹالی عدم
بجبین لوح د قلم بسواد حیرت نوشتی
بجمال خالق بشین کم کمال فیض حت کریم
بگشا دست کرم فشم که درین میانه چه ستم
نرسد به همت بستکی ز در کجائی نکار سد
سبها رستی بی نشان ز نظر جو بوی کلم نهان
شده ام بدرکش روان سیم سحر بارین
که چو سنگ در قسام از میان چکرده ورطه نهان
ز خمار فرصت بر نشان نه بهاردایم ونه خران
همه جاست نشه بشرط آن که و ما غبا تو تھا
نه بکل رسیده بهار با بپا فرو شده خار ما
نفشرده پنجه نکار مایشر ا د دید ه چار ما
نه وجود حامی قرار مانه عدم رسیده بکار ما
نه زمین بساط غبار مانه فلک دلیل بکار ما
بغبار کرد نفس کسی بکجا رسد که مارسد
زنن ای نسیم سحر کہان بسان مبل نغمه زن
که زبوی بخت کل شنو سخنان طرزی سخن
لبياد
که بیاد او شده در نظر همه باغ لاله و نسترن
سر رشته طرب آبهاس بها رسیر مدار چمن
تو خیال بیدل اگر کنی ز تو بگذرد سحرا هند
مخمس
شدانکه از دل هوس نفسی شکسته برون کند
شد انکه صفر فزون عدد غنا فزوده فزون کند
شد انکه برگ مروه همان سر نشتر یی دم خون کند
شد انکه شعله وحشتی بدل شرره جنون کند
بزمین دم فلک دم چه جنون کنم که فسون کند
بخيال طرز نگاه او شده پر ز سرمه كنار من
بخیال خنده لعل او گهر فروشده تار من
بخیال شوخی رنگ و زده بجویش بها ر کن
بخيال گردش چشم او می تصرف بہار من
که ز دور اگر نظری کنی شره کار بو قلمون کند
ز جهان بحجر تعب مطلب تو عیش و مجوطه آب
شده شمع در شه تا ر و شب ده اطراف مشب
لب تامل ای چو طب مدارین ترا نذیر اب
بفسانه هوس طرب تهی از خودیم بران اب
چه د مر ز صنعت صفر یی بکرانیکه ناله فزون کند
بهای بیع توام بجان چو غبار سر به مقاوان
ز خدنگ از دهی بان طبم کر ونفر فغان
ب تم سینه خونچگان دل خون کند ابریمان
ز جراحت دل ناتوان بخیال تو ندید نشان
که مباد آن کف نازنین برو پس سایه و خون کند
بفنون و روز از دل عدد کی شمار اجل
تو گذار ان نتوان بهل نگذرد دلت زال بال
زخیال پیچ نفس گسل ہوس طلا ز آب و گل
بچنين بيولى دست و دل صنایع الم محمل
که سردی اگر کشی دم بهزار خانه ستون کند
بتو شق سعی جنون چو ددی چو پشه مکر کر
پری اگر همه چون شکنی اره چو شعله جونی
ز برای حاصل یا بر چو به شرکت کریدم
نبرم ز قسمت تنگ تر ود ہوس دگر
که نهال بخت سیه گر گلی آور دس خون کند
چو بهار با گل وحسن بندم زدمانبی خامة اس
تو زطرز سخن آفرینی مشو ز خامة جامه کر
گل و غنچه و سمن آورد سطور صفحه نامه اس
همین تسخیر بید لم که سحاب غنچه عمامه اش
چه تامل که انکند همه قطره کرکون کند
مخمس
چو وا پوشم کل دم که نفس نهال پری رسد
نه مراست به صفت هوس که نهال غنچه کپی رسد
بزمین چو غنچه بخون طلبیم که زبوی کل خبری رسد
همه راست در چمن آرزو که بکام دل ثمری رسد
من و پریشانی حسرتی که زنا مه گل بسری رسد
بسر اغ باغ بهار جان نرسیده ام ز خود انچنان
شررای دیده خونچکان بلب انکند این بیان
که نیم بخت پریشان بدشت و کوه و بیابان
چقدر دشت قاصدان که ندارم این دل ناتوان
ببر تو نامه برخودم اکرم چورنگ پری رسد
نزدی باو دم سحر و غبار انشر ر بکذر
چو شرر زخود بکشیده سر چو که نخود افشانده پر
تو بخود فسرده انقدر که بهر شرم و کشت تر
نکمی نکرده ز خود سفر زکمال خود چه بری اثر
برویم درینت انقدر که زما با خبری رسد
چو حباب با نمکی تری نکنی کو ہرم همسری
توز خود اگر چو که پری نشود که ره تو بمن بر
نکد رز خواهش بر تری بهر جیب خود چه عطر سن
بکدام آئینه جوهری کشم التفات از ان کی
مگر انفعال گدار من بقبول شیشه کری رسد
هوای باغ بهار جان همه نگاه رفتم از میان
ز هجوم جوی کلم نهان چه نظاره از مژه بر فشاه
چو نسیم باد سحر کهان نرسم بصبحت این و آن
شمر طبیعت عاشقان بقصروک اند نشان
تب موج مانبری سکان که بسکه دلبری رسد
ز عدوات حسد وحسد شد باغ جهان جتا
زفسون عالم رنگ شیط بجاک جیب غنول رد
ز فرولی نقطه عدد بد و خوب بد و هم رسد
ز محالات جهان که بید ر ا نه ین همه دام درد
۶۱۹
عقصی بکی بکی خورد کلکه خری بخری رسد
بدبان غنچه لفظ خود چو بهار بوی کلم بهان
زمی عبارت مه جوشم کشیده ساغر سرکران
هنوز امتحان نرسیده خاطر نکته دان
بتلاش معنی نازکم که درین قلمر و امتحان
رسم کرس ناتوان سخنم بموبکری رسد
بفلک چو صبح پریده ام بزمین چو سطر طپیده ام
دل خود چوغنچه دریده ام سر خود چوسبزه کشیده ام
چو که ندیده رسیده ام چونفس بنال عنیده ام
بهز ار کوچه دویده ام به تسلی نرسیده ام
زقد خمیده شنیده ام که چو حلقه شد بدری رسد
بجهان بخود بخرد بکمال طرزی ما کذر
بسخن طرازی چون شکر تو بحاب دی برهبر
برو بمال چو کا و خر بزبان تونام هنر مبر
زکمال نظم فنون اثر بکداخت بیدل بخبر
چه قیامت است بران هنر که بهیچ بی هنری رسد
مخمس
چونیم با دم سحر نفس نه هستی خود کذر
تو بخود مبین بجهان نکر چو نگاه مرد مک نظر
شکسن هستی بی اثر چو نفس حجاب هوس شر
زمن و بنام و نشان مبر بسراغ هستی چه خبر
که برون زده سر تسلیم ز بهار بیخودی شرر
بخیال ای دل پر هوس حق نغان کنی بس
بکذر ز صحبت الهوس بقیاس پیش دام کس
یقین هستی خود برفع دعوی تن کجایی در
چو حباب انکی از نفس سرت نهی که هوس
ز چه روی نشکی این قفس که برون زرهبر سر
ز شکوه هستی چون شرر زهی شوکت جم حشمت
زکتاب معنی بیخرد چیست خواندن حکمت
بی زرق سکه ودیده موحباب در شد عظمت
تلاش کوشش با دو شرر ری علاوه قسمت
که مدام تشنه لبی کشد ز محیط کام در لب
ز نهال بی بر بی ثمر تو مجوی میوه خشک تر
بکشار سبزۀ او نظر بفکن چو با دو برش شرر
ز گلشن چون بحسرت واکند لب غنچه مستش بستانم
تو درین چمن هوای بر چه می چوری به میگدر کزا
که درین بهار خزان اثر نه نهال اند نه ثمر
هوای حسرت زلف او به بخون نشسته جلجل
هوای گلشن روی او شده است گل بگریبان
بسرو قامت دلکشش نشسته سرو سهی بخجل
هوای آن لب شکرین مرا گره شد بخون دل
که هزار عقده گره بود به لبش بسینه بی شکر
هوای باغ بهار جان نفسی بخود نشده دمان
ز غبار صحبت این و آن شده ایم بر دل خود گران
ز خود انچنان شده ام نهان که یقین شک کنم در گمان
نزدیم ساغر امتحان ز نگاه دیده رفتگان
ببین و مغتنم دان بان چه طبیمی که نزد سحر
زکدورت دل بی هوس نفسم فغان شده چون جرس
تو بگو واسن عمار و خس طمع بهشتی تو در کودکس
بهوای این گل زود رس من و سیارونی چه پیش و پس
چکنی سفیر چمن ای نفس چو نسیم عار غم از قفس
بودار نشان بست و هوس بدر یار خیر ان گذر
ز زبان بلبل خویش خبر مشنو نوای عبث پس تر
که چو باد صبح و دم سحر ز بهار غنچه گل گذر
زنهال حاصل بار و بر ز کنار مستی بی ثمر
بکف آر طرزی تبجر دل که از او چو نی اثرا
ز خیال بیهوده در گذر چونی از فغان سخن مگو
مخمس
کجاست همت جستجو که رسی بجاده سر بسر
ز عرق فشانی سعی خود چو قدم نشی انه که پس
بسب خونم شبنم یك دهان به شنای تیغ تمایش
من و پریشانی حسرتی که شکست مقصد پیش
بصدای من برسی کزینبان بخجر فاش
شرر که با دل خام خود شب روز در یک بسترش
طپشی است با شمع از د چه رفت دیوسرش
زچه بیچ و کردشیتی ز دم می حبیب بر سرس
قسمت ذوق گذشتن و ز غبار کوچه عامرا
نبری اگر کشدت بخون بکش انه که من که
بمزار
۶۲۱
هزار رنگه بجوش سموم در دام ساغر حیات
هزار دادی ابن دل شده ایم همسر غایت
هزار موت دعا کشی شده ایم بر سر عافیت
هزار یاس دستکشی زده ایم بر در غایت
چو غنچه که بشکند فکند بدامن چاکش
نوید کشتن تار بیش من نگذرد ز سف رگ
چه سود چاکت بوی کل ز چمن بچب هوا پر
لبی ندم سویدایبش من کند این جراغ تو بنکر
شهید تیغ و فاکرا رسد از توهم حسر
که سخت منطقه فلک بشکوه زخم چاکش
دل عریان ترانه جو شود اش خالش کشکو
شنو نور هر کلام او بجواب او سخنی بکو
من پای حسرت کو بکو تو بهار ائنه رو برو
دل ذره تاشن جستجو سر هر کر می ارزو
چو چاک کل کند نمیکدر نگاه آئینه باکش
هوای کسی میسا دل چو نفس شکسته بخو نتم
که رسم بحاصل جمع دل چو کهر نمونه عونتم
به کس متفادل از نفس ندود صورت حلم
بخبال اینه دل از ده جهان شکن خطتم
بچه جلوه بنون برم که نفس کنم مغاکش
بسماع قافله نفس رسد صدای پای جرس
شکافت دیده امتحان نه کرد شکر با پرس
کشیده در معارضش سر دست فطرت پیپ
هوای مطلب بی نشان عصحر وده اکسم آری
که زخاک هر بن چپا عرفی شته دم نماکش
ز طراز بی حبیب نفس مدر جو نسیم سر بهوا کبر
نمود هستی حیان شرر بکنی تو این همه کرد فر
کشای جمت بال و پر نفسی بهستی خود کذر
کسی از حقیقت بی اثر بچه اگهی د هد ت خبر
محلی که وار سد عطر مطت باله بید کش
مخمس غزل بیدل
هجوم هرزه دویدنت شده پش پرده غلط
خطا جاد و هفت خطا سبق تامل دو غلط
نفس پریدن تم عبت ہوس بدین قم
شده فهم خصم هجا بلات هرزه عدرم غلط
نهماست کهنه دو پر اگر کتب پراه عدم غلط
بر هست نشئه رفتن ولی نشه در سران هوس زوی زره بفریب کس زطبیعت کجهمان کس
زبی صدای لب بر حسن یتغیر بن حنپس بغبار مرحله هوس ز نفس شکایت کجهمان کس
کجا رسد بی لشکری که کند نشان علم غلط
بخلاسکه نیبمهات نضاند به عرق جبین چو غبار سر بهوا مرو بزمین چو نقش قدم نشین
چو حباب از بعق نفس برسی بمعنی ان و این زمید، محضر زندگی ثبوت محکمه یقین
که گواه دعوی باطل تو دروغ بود و قسم غلط
چو شرار از پی همسری بگذر ز منصب برتری نشین بزن بدر گرئی نموه بجرت بال و پر
بحقیقت چه شکری نفس چه جیب هوش زصفای شیشه طلب پرکه در کمال یقین
تو باب میفکنی تری من تست هردو بهم غلط
زچمن چو بحکت بوی گل کند ز سر بهار جان حقیقت از یعقین رسی شجاعت مورهان
چه وجود سعی مسمی که نشان توندید نشان نمود شخص معیت ز عکس ز ان و امتحا
چه خطی که شد ز تامل توکتاب اینه سم غلط
من و مابت از هوس خرد ده چون بنقلب صف چه شود بخود نظرت رسد که بعالم دگرت کشد
رسد از بیخودیت مد و برباندت غول در وا ز تمیز جاده منزلت الم ردو یک و بد
خط ما بدار رسیته سر اگر شود رقم غلط
تو چو سرو رفته فرو بگل بهوای پستی جای کس مده ذلت مال ذل بعد و فزونی جلال کس
بگذر زالفت رنگ و دل بکس و یادش بل قسمت گرفت خجل من دمای کسب کمال کس
سند اسی ابدی کش سطری که گشته دودم غلط
من وساز هستی بی اثر که خریده در بغل فنا من و جوهر غرض حسد که چوی کل کذرجا
چو بهار شبنم رنگ و بو شده ام اباب حس حوا خط سر نوشت من آب شد ز تراوش کنان غلط
بهوش
۶۳۳
چوخوش میرسی که شود از کاعذم غلط
نگار آهوی آرزو از هوش طراز می ویداه
بغبار او رسیده اصورخ او بدیده ندیده ام
همه عمر در جیب دل چو نفس اگرچه طپیده ام
مر ثمل این قدر از جنون بخیال هرزه به
رقم جریده مدعا غلط است اگر نکنم غلط
مخمس بر غزل خود فرموده
سر سرو باغ بسحر شد بهم سحره با گل
بسحر چه غنچه شکفته است دل مبلان هوای گل
لب عندلیب سخن سراند این نوا زور اکل
بچمن چه می کشش من بساین نواز صدای گل
که بهار ستم بیخودی بطلسم خنده بنا کل
زبهار باغ خزان نماتوچوبوی غنچه بردن ا
تو محوی رنگ گل و خار بهال بی بر بی بقا
ز زبان بلبل بنوا رسدم بگوش دل این صدا
کرنکت خار جفا مسا بدل شکفته غنچها
بچه دلخوشی بچمن روم من بینوابموا کل
هوای غنچه اندو جوسیم سرطانی سو
خرمن رحمت چتو بخیال عشرت رنگ و بو
تو وصال سرود کیم من گشای کوثر سخن بگو
لب عندلیب ترانه کو بچمن کشاده بگفتکو
که براه با و خیال او بچمن دیده قبا کل
تو سبزه زار د کنار جو تو وباغ غنچه رنگ وبو
تو بهر غنچه چو چون نمونما بقد همه مو بمو
توزلف تاب شکن او تو وناف نافه مشکبو
من ستمو اترانه کو بخیال تیغ جمال او
چوطپم بخون جگر کزدل مبلان جلاکل
ز سرم لاله ونسترن بشمرین مال چو سنبلن
چو صباسبزه وکل مزن بدرا چو غنچه زپیرین
توزکوش غنچه برون نکن بکنای کوشن سخن من
که رسد بکوش دل این سخن زجوم تنگی این حمن
که شکست زنگت سخن دصبا باندن با کل
بچمن اشقایق یا سمن شد بهم عارض کلمتان
موهار از بربخودی کفدست وجو هو افشا
۶۳۳
زسیم گلک شیشه غنچه اشده خور دار کف باغبان نه بروی سبزه فتاده کل که نسیم باد سحر کیان است
برفته وهم خیال تو منگن نگذرد واکل
چو زمان خامه تما کشم نواکنم صدا زد رون پرده خاک دل فغان منی دهم نوا
لب آگاه سخن کجا رسد کسی نوای ما سخنان طرزی بیدل کند زبان فلم ادا
ز هجوم حیرت دل کشم رخ چو اینها کل
مخمس بر غزل بیدل کلته
تو در تک بود و نبود من ز تو آشکار و نهانیم بفلک زمین به براریم بزمین زمین تو نستانیم
چکنم بجز اینکه برضا د هم تو به سر هر انچه براینم تو کریم مطلق و من گدا هکنی بجز اینکه کجانم
در دیگری بنما من بکجا روم چوبراینم
بسراغ عالمی بی نشان چه تکاپو از ره رفتگان هوای سیر بهار جان بکبیر موج بوی کم توانان
عنا نرفته ام انچنان که عدم بک جوام عیان کسی از محیط عدم کران چه رقظره واحد بنشان
ز خودم مروه انچنان که ز خود بخود برسانیم
سراح بوی کل خانه عدم شناسم فدایی شکند اگر همهد لک بالکند چه تخت کل صدا
بخیال آن رخ با صفا ز خودم نرنک تفر جو کجاست انقدرم مقاکه تاملی کندم وفا
عرق خجالت فرصتم کم انفعال و باینیم
هوای کوی بهار غم کشم ترد و کیف و کم سلا چنان زده ام قدم که شکر خورم زلب
بلی چوشهد الم قسم که زرهر درد تو دمبدم خبر دغم همه تن الم متر ود ابله در بدم
چو غبار داغ نشستنم چو سرشک تنگ امینم
بدرون سینه طبهن به خیال نوچون مک چو صبا دمی که چه شیرین که مجای این کل دن
شبه تار بخت سیاه کس حمین حرو جنون نفس سحر طلسم ہوا قفس همها جاست مفعل پی
چقدر عرق کندم نفس که بشمبی تسانیم
نوید
۶۳۹
پیوند سرو و گلشنم نه چو خار نو سر کشم | نه چو ابروی تو کمان کشم نه زره بکان کین کشم
بگمان کج تو ما حومم نه زور و د خصمه دائم | نه بنقش بسته شوشم نه بحرف ساخته رخ نمم
نفس سیاه تو میکشم چه عبارت چه معانیم
بسے کشم آرزو ز نفس چو صبح رسیده ام | تو پای لاله دمیده ام بخمار غنچه خریده ام
کچه جا بهار رسیده ام کچه شاخها ببریده ام | همه عمر هرزه دویده ام مچو کنونکه خمیده ام
من اگر بکعبه رسيده ام بمرادن شتایم
نمود شیوه های کج روی فریب و سحر | که کسی نمانده پیرن بن رای يک دمی زن
نور عزیزی بن بس کنی بن صافی | ز طین شبی بی نفس خجلت سيد ان جگر
کجا عم و چوبم کوتو جز سالہ بدایم
شمس محمود گفت
بحمدالله اگر اخر ازین دیر کهن رفتم | شهید تیغ عشق ان بت پیمان شکن رفتم
لذت از خود کسی بن باکی من بن سحر رفتم | ز جامان تا نشانی یافتم از خویشتن رفتم
زتاب پرتو روی حبیبم از چمن رفتم
بی دنیای دن ناکی جی بار جهان کجال | بیا گر میتوانی در گذر مردانه زین منزل
که من در شب تقوی او در بن نجائی مل | ببستم خیال ستی اندر دل از ان غافل
که چون اشک از سر مژگان سگان کن رفتم
دیوانه من دل و من دلبر شوخ ستمگار | کند از یار مرا اخر غم هجر گرفتارے
جهان خون غلطم با که گویم بیعت غمخوار | بهمین ستم ما نیستی دارم سروکار
ز بس کز خویشتن اندر خیال ان بن رفتم
ز بگو دوستی جزم نشد حاصل ثمر ما را | زطاق ابروی خوبان بغير چشم تر ما را
مخمر اخلی وصل بنان خون شد جگر ما را | نشد طرزی میسر وصل آن شیرین پسر ما را
۶۲۶
بصد تجلی ازین حسرت سرمون کو بکن چشمم
مخمس بر غزل بیدل گفته
قدری بپردہ جبین نما بهار کل سحر آفرین
نمکی بخند و کشای لب بعقیق تر کمر آفرین
زدهان غنچه بگو سخن به صمیمت شکر آفرین
سر طرہ بہوا فشان حشنی مشک تر آفرین
مژہ بانیزه باز کن کل عالم دکر آفرین
نظری بدور زمانه کن بشهین میانه ترک کن
نه ہوای دام دنه دانه کن همه کردون بنا کر
چو نگه بدیدہ تو خانہ کن بخد نگ تست نثار کن
سرزلف عربده شانه کن کجی نقشه فنایرین
کشش جنون بهانه کن رسعار مجر آفرین
بکمال حسرا زل قسم که نه ذوق و نیوای هم
نه قدم شناسم و نه عدم نه بدیر و قبله دلی تمام
چو نسیم نکہت مسجدم نفسے بیا و تو سرکرم
زحضور عشرت کیش کم به شت داغی الم
بخیال باغ تو فارغم نو ز بہرمن جکر آفرین
نه نیم بحت بوستان نوای ناله بلبلان
نه رخ بہار و دل خزان نه کف نشان ولی نیا
نه دماغ دانش سخته دان خرد نقصور فهم جان
نه زمین سیده آسمان بکمال خالق انس دان
مصدف کسی چہ نشان ز حقیقت کھر آفرین
تو بپوش دیده دم مزن بچشم حیا شکن
تو بند لب چہ کل از سخن تو بکفتو کشا دهن
بلی رنگ و بوی کل و چمن چه دوغی هرزه بهرین
حذر از فضولی ما و من چه چہ سبکی بجان بن
در احولی ہوس مرن دو چشم منظر آفرین
تو چو کر دپای کذشتنکان نشویی ذره کشان
تو چو جادہ شو قدمی روان ز بود و ویش قدم
چو نفس ز حسرت فشان خر وخود بکو وسخت نشان
شین جو سطر دکران عبارت فاسدان
رقم حقیقت لک و نوزشکست نامه رافرین
بکشای دیده امتحان ہوای عالم معرفت
چہ دو بیچ ریشه بی ثمر بہار ہستی عاریت
زنهال
ارسال ساج وکونهم همه را غبار ودعاست
بجمنی مشاکلی بری ز طرب شکاری است
چو جبا ر روز کف تهی همه بله کمراز من
رموز شعر و قول آن شده کشف راز بی کم
که رسید و طرزی خش سخن بکمال سب آن
نور چشم بیدل این سخن ز سرش بافت با
کلام بیدل کر رسی بگذر زجا د ه مستنی
که کسی مبطل به تو سله دکر گرا فز من
مخمس بغزل بیدل کشته
کجاست جرعة انقدر که رسم بیهوشی با م او
من برره که چه آرزو برم حرف نکر دوام او
چو غبار من بزمین علیک شو این ادعای کام او
شورش پابه بندی رسد از شکوه خرام او
که بلال خط بزمین کشد ز تپیدن بام او
بدار اکر چو خار سم جو فغان اگر بره با رسم
چو شکست اگر بصدا رسم چو ترانه کر بنوار سم
چو نفس اگر بغبار سم چونکه اگر بمر جا رسم
رز مین اکر بهوا رسم سنگ اگر بینا رسم
ز دل امیده کجا رسم که رسم بهیچم ومقام او
بسراع باغ بهار جان میده دانر ازل
بسرام حیرة آسمان سیده پاپی اردل
بسرام محفل بیودلان چه نوا کشد رکت سائل
بسراغ منزل بی نشان نرود گماۓ مانزل
که بهر قدم سپرا کند چو نفس دهانه کام او
ز خیال طبع تورسته به چو خدنگ آه وخستبه
بموس مقیم نشسته به بهو خاک سفینه جو بسته به
امراحت گستر بال و سند نوخسته
لغت بدین شکسته به در چشم مژده بسته به
کمند کرم کند از نظر خونگاه و چشمی بام او
تک و تاز کسب بیان مکن خود چو خامه ننگون مکن
صفت سفینه برون مکن هوس حال درون مکن
سوی بندوان مهربان مکن دعوی تصور زان مکن
جرز دوست یار فسون مکن بخیال آینه خون مکن
ز نیاز و ناز جنون مکن چه دعائی چه سلام او
۶۲۸
بسراغ حسن تو کاشتم سرشب آئینه نا مطلب بنقاب شرم تو دانشد، مصورم مژۀ ادب
ز هجوم غصه بیا قهم رگ ساز رمز نمد طرب ز شکوه جلوه نداشتم سر و برگ آئینہ طلب
بزبان موج گهر زدم در التماس حیام او
بسراغ گلشن رنگ و بوم باز گردن بیدلم بطراز طرازی حرف و جلب باز گردن آبم
بسرود محفل آرزو رگ ساز گردن بیدلم بسواد انجمن او ب مژه باز گردن بیدلم
که ز رقص پیچانم کس سحرا فرینی شام او
مخمس بر غزل بیدل
ز چه چون گه هواپری چه اشک گنجه دم ز چه وزن سنگ تراز ویت همه طبع گذرکم
نشیمن بگوشۀ دل دهی چو نفس بهر زه چه دمم چه شد استان حضور دل که تو یچ و پردحرمم
سجده بسته دهانه دی رقم که قلم کی
چه بسان لاله شر ته یره و بال فرد تو چه موج خطی بگذاشتن غم کمال فرد
نضی چو قطره ز خود بر از خم جمال فرد بقبول صورت بی اثر کش انفعال فرد
بمقد ار مصور حیرتی که چو سنگ باز هم
تو در ین چمن ز چه د میدم قد خود چوسبز علم تو ز خاک مرده بکش قدم شکن نو ساز جامم
ز وجود بگذرو از عدم چه خورو حصرت بینم ز منی ست در سس صنم بیو فسنان منم
جو حباب می کنی مدعا که نفس سحر کم ی
بکمن کسی چه نفس کشد نفسی کسی بچکر کند عبث اب سپس کشد دم مش فنه کشی
چه عقل سیم خرد شد نسرد که دامن حسن کشی کس از پری که مکر کشد ز چه تنگ بام و قفس کشی
غم ساحری که بهوس کشد بد ماغ سوخته کم
تو در ین چمن چکنی طرح دوی عجب ریشه در جگر مگذر بصحبت مرد و زن بشوی نوسته باد کن
تو بسوز شمع و نگن شکن مد راه ناله را بحجر بخیال عبرت هم وطن میند دورست طن
آخر ز
۶۲۹
عزت حاصل علم و فن که شمار یاد عدم کسے
زبار گلشن بیشأن مخار مارسی و همی شأن
شوی تو مایل این شأن تو بگیراسن ناکسان
نه هوش مرده ات انگیخته گید هستی باغ جانت
بیقین معرفت گنهان تفکرت ببرم گمان
چو کشف گنه بخیال مان بروی سر تفکرت
بهار هستی بیاثر نموده خطر مانی
طرب اشیان تصورم بفرود عشربت ناغمی
بچه پایه زندگی دلم از جگر بکشد دمی
نه بید صبحم از انجمن که نه بت صورت شبنمی
حذر از مال تر ددی که نفر که از ی گمی
چو میراند ر نظر ایک شکی نه رود گذرا
رصد اگر چه رهت سفر خرم جاده هر گذرا
رہی بطنت ہر قدر تو بر از خود نفسی مدرا
اگر ز تردد بی اثر رسی بمنصب اہل و پرا
چو نهال صبر کن انقدر که زیپای خسته علامتی
سخنان طرازی بیزبان در پار زرخم دلی امان
نوز ناله در د دلم بخون دلی شکسته فغان
بحضور غنچه باغ جان شده ام چو گل ارسا کان
من زار بیدل ناتوان نیم انقدر بدان گران
که جو بوی گل دم امتحان تر از وی نفسی کشی
مخمس بر غزل بیدل کشته
چه جلاست اینکه ز باغ جان بوای ملک تنش
که نمود با تو ازین بیان که بسوی انجمن امد
که در درجه یافت که برون ز پیرہن امد
که کشید دامن فطرت که بسیر ما و من امد
نوبهار عالم دیگری بکجا باین چمن امد
دم سرد صبح بهار جان بچه روی دل افروز
نفس ہوای گل غرور سید بال هوس نبرد
دم شاخ عالم معنوی نسر و رنگ نورسید
شجر حدیقه الهی سمت جیب خون در د
چه هوا پرده نداشت که برون پیرہن امد
نه نگه روی تو باز شد نه سر شک شمع گداز شد
نه پرید غم پر باز شد نه ترانه نغمه ساز شد
نه رحم بکویی بیمار شد نه قادم بیجا در درآمد
نه مغز بهانه طرار شد نه قایم خون یک ناز
بخودت همین مژده مار شد که بعزتت وطمرامد
نه نگاه بر سخنک زد نه کنم بجب تو شک زد
نه به خار خامه رنگ زد نه ترابهارک نمک زد
نه بساغرم کسی سنگ زد نه صدای شیشه رنگ
نه لبی بزمزمه چنگ زد نه نفس در دل تنگ زد
عدم انگیز سنگ زد که تو قابل سخن امد
بسرین درنگ کل هوس چه چون مسافت دود
ر چه خط موج کف کفت بنظر کشیده جو جز ردم
زکتاب هستی بیحد د تو نخوانده خط نیک و
چقدر تبحر د صنعت مد ر تصنع لفظ زد
که جو تار سجه سلک بخلوات صمد دین امد
چه شته تو در چمن بخیال سرو کل سمن
تو چو کرم پیله بخود متمن سمت میل توسو کن
زغریب صحبت جان مکن نشوی لغره ماه کن
ز خودت بصیرت مر دو زن باسن بخرین
که چو شمع در بر انجمن ز چه پیر سوختن امد
چه دوی برنگ نم صبا بهوای کلشن بلعن
توسوی خود نظری کشا که توی کل هم دو فا
ز سر ش عالک بر با همه وقت میر سدش نبا
چه شد اطلسی شبکی قبا بدر ید این نکی ردا
که در ین رباطکره فنا بلی کید و کر کفن امد
تو جو بوی غنچه در تک کل در اشکار و نهان کن
تو بخود د می نظری کشا ز بهان گذر بعیان کن
بکذر چوطرزی از ین چمن نفسی باین دل من
هوسین بیدلن نخبر در اعتبار جهان کن
چه بلاست شوق مهر شد که چوی و شکن امد
ترکیب بند در نعت اشرف انبیا محمد مصطفی صلی الله علیه
و علی اله وصحبه و سلم
دلم چو غنچه ببالد بکو در بوی محمد مجمل دین
چو کل شکفته ام هر دم بیاد روی محمد ا
دو چشم روشن من شد ز دور نیش نیک
کشم بدیده خود کاش خاک کوی محمد
۶۳۱
خدا که کرده بقرآن بیان خلق عظیم بحق حق که بود وصف خلق خوی محمد (ص)
صفیحه زنگ در آب که می بینی نمی ست این همه از بحر ابروی محمد (ص)
زیکته چشمه علق چو بحر سبر است کدام لب که نکردد آب از بجوی محمد (ص)
بکوشش ماهی خورشید با سیاهی شب نوشته کلک قضا و صف موی محمد (ص)
ز درد حصه دوران نجات می یابد کسی که بست دل خود بتار موی محمد (ص)
بجای حرف لبم نام مصطفی گوید ز بسکه دل شده لبریز کفتگوی محمد (ص)
همیشه تا که بود نوبهار باغ و چمن بصبحن باغ زند عطر کل ببوی محمد (ص)
دل شکسته طرزی ز خاکساریها خدا کند که بساید جبین بکوی محمد (ص)
چه خوش بود که نهم سر در شرف جبین سا
برخ ز شرم کنم پیش آستین سا
بند دوم
چه خوش بود که رسد سر بخاک پای محمد (ص) دهم نخنده نفس چون کل از برای محمد (ص)
بدوستش باد بهاری چو بوید اهن کل بطرف باغ روم هر سحر برای محمد (ص)
بتاج شاهی کونین سر فرو نارد کسی که شد ز سر صدق دل کدای محمد (ص)
ز دست نا سپر مشرک کف نگارش کجا نهند قدم انبیا بجای محمد (ص)
اکر مجاور آن استان شوم روزی بدامن مژه رو بم در سرای محمد (ص)
سعید کام تمنای آن شه خوبان چه چشم مرغ دکر کنم جان و دل فدای محمد (ص)
بدین کرایم سیدهی تا کی بصد جفا بکشم دست از و فای محمد (ص)
بخواب غفلت جهانت حیکم ار جاز که ساخت جمله جانرا خدا برای محمد (ص)
ز افتاب قیامت نسوزم ای طرزی که کر بود بسرم سایه لوای محمد (ص)
من و لوای تمنای او بروز جزا
که ناگناه مرا عضو خواهر او ر خند
بند سوم
دلم شد آئینه از پرتو جمال محمد
عین عشقم انبیا و زلف و خال محمد
چو آفتاب که از مغرب تا بمشرق رود
چنان گرفت جهان حسن بیزوال محمد
اگر خیال کنم فکر اوست منظورم
و گر بخواب روم بینم خیال محمد
نشان مردی اگر در توست از سر عجز
بگیر دامن مردان باک و آل محمد
شکوه دولت جاهش بس من حصرت
شهان عجم اندر تعظیم پیش دال محمد
چو رخ ز پرده برون کرد در میان گشت
بسوخت آتش دو نشست و می آل محمد
خدا که وصف کمالات او بیان سازد
کمال نیست که گوئیم ما کمال محمد
از ان جواب لبش ما زبان دال دادیم
که رنگ و بوی غرض نیست سوال محمد
سهی قدان همه رفتند قد خمیده بباغ
چو سر کشیده قد سر و خوش نهال محمد
چو بیجه در وزبانست نام او طرزی
درود بر که فرستاد بر جمال محمد
ز ما بروی نبی صد درود باد و سلام
همیشه تا که زمین است از سکون آرام
بند چهارم
خوشا کسی که بود بلبل بهار محمد
هزار کنج معانی کند نثار محمد
بغیر وصف رخ او نخوانده ام حرفی
گرفته بس با جانم اخبار محمد
بجای حرف لب وصف لعل لب شاید
کرشمه تا بمواخ در جویبار محمد
حجم بکشتر می از زبانه قهرش
بهشت یک کلی از لطف لاله زار محمد
زبان اوست کلید خزینه اسرار
کسی که کوهر معنی کند نثار محمد
سخن ز خارجی و رافضی مکو با من
که پر بود دلم از حب چار یار محمد
بیان
بسان غنچه بود سرخ روی صحن چمن
ز شور فتنه دوران کناره گیر بود
خوشا سری که بود خاک آستان او
بجای شانه جان میکشم بدل طرزی
دلی که چون گل خودروست داغدار محمد
کسی که جای گرفته است در کنار محمد
خوشا دلی که زدردست بیقرار محمد
اگر بدست فتد زلف تابدار محمد
طناب گردن جان زلف تابدارش باد
دلم خراب لب لعل آبدارش باد
بند پنجم
جهان شده است منور ز آفتاب محمد
صفای چهره جان عالم از فروغ آینه اش
دو چشم فتنه دوران بخواب راحت شد
ز آفتاب عظام و ز اولیای کرام
به انتساب کسی از باب جنّت المأوا
صفات کنه او کی بشرح میگنجد
طفیلی کرم اوست آدم و حوا
جهان چو پرتو خورشید سر بسر گرفت
کر است زهره که از امر او شود بیرون
بسان غنچه شود آب و از حیا بچکد
چنان بجانب طرزی روی فضل نهد
نقاب جلوه حق حسن بی نقاب محمد
طناب گردن دل زلف نیمتاب محمد
ز خواب خانه تا چشم نیمخواب محمد
بکحن خلق که باشد در مد جو اب محمد
که هست محیط جبرئیل قیت و باب محمد
که هست فصل خدا بابی از کتاب محمد
از انکه معنی لولاک شد خطاب محمد
فروغ پرتو رخسار آفتاب محمد
که می تپاک شود آب ز اعصاب محمد
اگر بباغ رسد بوی از گلاب محمد
بآب فضل سرشته چون تراب محمد
ز لطف او کنم دست آرزو طرزی
مگر نقاب بشبی برکشد ز رو طرزی
بند ششم
کسی که نیست غلام رخ چو ماه محمد همیشه باد سرش خاک پای راه محمد(ص)
بهر کجا که کند دعوی سرافرازی بفرق عرش فتد سایه کلاه محمد(ص)
جهان و هر چه درو هست سر بسر از فخر بسان سایه خزدید است تباه محمد(ص)
ز شام تا بسحر زانتظار میسوزم بود که بر سرم افتد شبی نگاه محمد(ص)
زحق شنیده ما زارع در کلام مجید همان بود صفت نرگس سیاه محمد(ص)
ز جهل چند کنی بر نبوتش انکار که شد کلام خدا شاہد گواہ محمد(ص)
سپهر خیمه باشد ز بارگاه بلندش ببین بمبنزلت جاه و بارگاه محمد(ص)
بروز حشر به محشر برون آرد کسی که دیدشبی نرگس سیاه محمد(ص)
چسان عدو نشود کشته و فرار بذل که خوانده آیت فتح و ظفر سپاه محمد(ص)
ره نجات اگر طرزی آرزو داری زسر قدم کن بماند برسم و راه محمد(ص)
کسی که پیرو او بست در طرق رضا
زگمراهان جهانست پیش خلق خدا
ترجیع بند در نعت افضل انبیا محمد مصطفی(ص)
صلی الله وعلیه واله وسلم در شام شرف کشد
ترجیع بند اول
هر دو عالم خاک درگاه محمد مصطفی(ص) عرش و طوبی پست براہ محمد مصطفی(ص)
چرخ را با رتبه قدرش چسان آرم بیاد عرش باشد پست با جاه محمد مصطفی(ص)
ناز بر خورشید سر از آسمان برکشم گر جبین سایم بدرگاه محمد مصطفی(ص)
تا ابد عمرم چو مینا در صفا خواهد گذشت گر رسد جان بر لب چاه محمد مصطفی(ص)
چشم جان تاریک شد از مکر نفس هر زول روشنی میخواهم از ماه محمد مصطفی(ص)
غنچه کج دلم کا ندر رو او رو نکنند جز غم حق نیست دلخواه محمد مصطفی(ص)
۶۴۵
همه عالم از طفیل روی او پیدا شده
شام دنیا روشن از ماه محمد مصطفی (ص)
نفس و شیطان در پی ام چون غول در صحرا و بن
میگریزم سوی درگاه محمد مصطفی (ص)
از تو میخواهم مدد یارحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین
بند دوم
گوی کونین است در چنگ محمد مصطفی (ص)
چرخ نی رنگ است از رنگ محمد مصطفی (ص)
بکر اندر شش حیا زیر حجاب عصمت است
پرده ناموس شد سنگ محمد مصطفی (ص)
در گلستان جهان هر گل که بوش میدمد ماه
یافت آب و رنگ از رنگ محمد مصطفی (ص)
اهل دل را از نوایش جانسپاری میکنند
صف کشند ماهیان در چنگ محمد مصطفی (ص)
از فلوز به قدس حکم چوم طیش بر زمین
با بوق عرش و خنگ محمد مصطفی (ص)
میکشد در دیده جای سرمه حشر کیمیا
گرد خاک پای اورنگ محمد مصطفی (ص)
دفتر احکام او باز ارباب نسخ نیست
عقل و فهم و علم و فرهنگ محمد مصطفی (ص)
صبحدم از خنده شادی گریبان میدرد
شب نشیند هر که دلتنگ محمد مصطفی (ص)
میکنی تا چند با من دشمنی ای نفس شوم
شرم کن از روی گلرنگ محمد مصطفی (ص)
از تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین
بند سوم
دیده ام تا نقش رخسار محمد مصطفی (ص)
شد دلم زان باغ اسرار محمد مصطفی (ص)
اختیار نقد کونین گر بدی در دست من
میشدم از جان خریدار محمد مصطفی (ص)
گوهر جان نقد دل مال و منال زندگی
همه سازم صرف در کار محمد مصطفی (ص)
میرود آئینه سرش صفا در پیش من
تا که گشتم محو رخسار محمد مصطفی (ص)
۶۳۶
در درون حجره هم با خسرو باشد هم نفس
نقطه قطب ولایت میشود بر بحر فضل
هر که آمد بردرش گلهای مطلب یافت
گر بکرد چارسوی ما و من گردی که نیا
از بلای از و حرص و شهوت بفض حسد
هر که خود در غار شد یار محمد مصطفیٰ
هر که شد در خط پرکار محمد مصطفیٰ
گلشنی نبود چو گلزار محمد مصطفیٰ
گرم بازاری چو بازار محمد مصطفیٰ
میکریزم زیر دیوار محمد مصطفیٰ
از تو میخواهم مدد یا رحمۃ للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین
بند چهارم
تا گرفتم ذیل دامان محمد مصطفیٰ
چیدهام گلها ز دامان محمد مصطفیٰ
تشنه مخمور جنت منبع صاف و روان
سیر گردانند و ید حیران محمد مصطفیٰ
منحجابی که نقد دین نبازی رایگان
نیست کس کوی میدان محمد مصطفیٰ
کہکشانرا انیکہ می بینی ز نقشش آسمان
نعمت الوان عالم در دهانم زهر شد
از در حق چشم نبینم روی نعمت تا ابد
در دست طبع در عرش باشد این سخن
بوی خوش از سبحه شد صرف بہار خلق او
ز جفای نفس و ظلم و حیث جور نفاق
هست نقش کوی چوگان محمد مصطفیٰ
تا ربودم دانه از خوان محمد مصطفیٰ
هر که شد محروم احسان محمد مصطفیٰ
رحمت حق باد بر جان محمد مصطفیٰ
میدهد کل از گریبان محمد مصطفیٰ
میزنم دستی بدامان محمد مصطفیٰ
از تو میخواهم مدد یا رحمۃ للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین
بهر
بند پنجم
شب نهم سرمه که بر پای محمد مصطفی(ص)
صبح خیزد پیش بالای محمد مصطفی(ص)
مست گردد مست چندانست خیزد صبح دم
بسکه بنوشد جام صهبای محمد مصطفی(ص)
خوردن بیمار عادست تا قیم اب حیات
تا روی سرسیم در پاهای محمد مصطفی(ص)
در ده و هفت و پنج و چار و سه
جمله می نازد ببالای محمد مصطفی(ص)
در میان بستان سرشار مدشتی بود
هر که بنوشد ز مینای محمد مصطفی(ص)
جمله عالم ظلمت هستی اند پوشیده است
چون بگردد یکن جای محمد مصطفی(ص)
یا رب ما ابدا با داین گلزار سبز
شد جهان گلشن ز گلهای محمد مصطفی(ص)
بر سر تسنیم جو کل از تر دماغی پا نهد
هر که دارد شور سودای محمد مصطفی(ص)
دار عقبی یا همه نعمت جهان یا خوب و بد
هست در پنهان پیدای محمد مصطفی(ص)
من ز دست نفس کافر ماجرای سخت کوش
سر نهم هر لحظه در پای محمد مصطفی(ص)
از تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین
بند ششم
گشت پیدا عالم از بام محمد مصطفی(ص)
چرخ خواهد تا ابد کام محمد مصطفی(ص)
عرش مسکن و ناگوی وحدت سر به سر
بوی حق دارد می جام محمد مصطفی(ص)
در بلای قد امکان بقل یا بد نجات
هر که پابندست در دام محمد مصطفی(ص)
از غلو غرت ذاتش چگویم بیش از این
خوانده ام با نام حق نام محمد مصطفی(ص)
تیره روزانش بود چون مردمان دشمن شوم
صبح روشن گرد و از شام محمد مصطفی(ص)
۶۳۸
بسکه غنچه از عرب دانست لطف عام او شادی امت بود کام محمد مصطفی
کر بنده می ارزد و باری زین نمره مهتاب عرش باشد سایه بام محمد مصطفی
اندین دنیا و شام مرگ و روز رستخیز دست ما و رحمت عام محمد مصطفی
زین چمن دامان پر گل آورید ای عاصیان روز نور وز است ایام محمد مصطفی
نفس هر شب میزند را هم به بیداد جواد یاوری خواهم ز انعام محمد مصطفی
از تو میخواهم مدد یارحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین
بند هفتم
ماه تابانست از نور محمد مصطفی چرخ گردانست از زور محمد مصطفی
بسکه حق دادت تسلط بر اعادی دین نفس و شیطانست مقهور محمد مصطفی
شاد مانیهای کونین است درشش در هر که از جانست مسرور محمد مصطفی
نیت ممکن پا گذار و از عدم سوی وجود هیچکس بی اذن و دستور محمد مصطفی
شاهد مضمون من از چرخ گردون میکشد مدح من تا گشت منظور محمد مصطفی
هر روی اگر چه کوی طور تجلای بر از قبة عرش آمده طور محمد مصطفی
طرزی خیر از روی او از بهر در عالم کور با نور حق بیند بلی کور محمد مصطفی
بسکه عصمت در او پرده پوشی میکند مه نه بیند سوی مستور محمد مصطفی
در دو شش ساعتش در دو عالم تار باز نذیر چرخ مخمور محمد مصطفی
مامنی از دست نفس ظالمی میعافیت هیچ جائی نیست جز نور محمد مصطفی
از تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم و سلطان لعین
بند هشتم
درد
در دو دوران کردم اوصاف محمد مصطفی
پله میزان انصاف محمد مصطفی
کشف برهان کشاف کناف محمد مصطفی
تا بکیگر دوستم اوصاف محمد مصطفی
کبر عو عیل پیم وزندار و از کی
ناسی از شمس انوار هدایت بر فروخت
بشیر نفخ مکا بر پرده مکاری
شمع ایوان مصاف محمد مصطفی
تا یکبر بندد عقای کج مجاز و شش
میداند قاف محمد مصطفی
همچو آب معرفت بنشینه بیضاء و حشمت است
هر که در باطن مخالف گشت از راه نبی
زان بود اطراف او پرنافه چون صحرای چین
در بساط قرب عزت پیش روی انبیا
از برای شکر نفس شوم و بیداد هوس
جمله آمد صرف اشراف محمد مصطفی
خود خلاف ا رود بر اخلاف محمد مصطفی
از مناف آمد برون ناف محمد مصطفی
فخر فخری آمده لاف محمد مصطفی
هست امیدم بر الطاف محمد مصطفی
از تو میخواهم مدد یار بقه للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم شیطان لعین
بند نهم
در کمان بگذشت تا تیر محمد مصطفی
قیصر و فغفور چون گل نامکر در خون شست
در دهان اور دایمان پیش لعل و کشش
در غم دنیا بجان طرزی خلاصی یافتم
نیست یک حبل المتین استوار درین جهان
چنگ بستم د او از پهلوی ز د ما دین
سرکشان گشتند نخجیر محمد مصطفی
گشت عریان تا که شمشیر محمد مصطفی
هر کسی بشنید تقریر محمد مصطفی
تا که بستم خود بر زنجیر محمد مصطفی
چون سر زلف کرہ گیر محمد مصطفی
هر دو عالم کرد تسخیر محمد مصطفی
گردن لات و هبل را بر صفا در هم شکست پنجه پر زور مدنیب محمد مصطفے صعم
کافران یکسر همه چون صورت بیجان شدند تا که رخ نمود تصویر محمد مصطفے صعم
از عداوتهای نفس کا فرم عصیست میکریزیم زیر شمشیر محمد مصطفے صعم
از تو میخواهم مد دیا رحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین
بند دهم
با ازل بسته است آغاز محمد مصطفے صعم میکشد از جان ابد ناز محمد مصطفے صعم
در درون پردہ تمهید با خدا گوید سحن کی شود کس واقف از محمد مصطفے صعم
صید عنقای حقیقت را کند در لامکان چنگل گیرای شهباز محمد مصطفے صعم
در عدم آوازہ اش را آدم و حواشنید شد رسا از بسکه آواز محمد مصطفے صعم
بکه در هر پرده با نام خدا دار و نوا ذکر حق شد نغمه ساز محمد مصطفے صعم
در همه انس و ملک در نزد حی ذالجلال نیست کس در رتبہ انباز محمد مصطفے صعم
عرش و کرسی پست باشد پیش سبز فرشش از مکان با لاست پرواز محمد مصطفے صعم
هر دمی چون شمع در راہ غمش جان میدهم هر که شد از شوق سر باز محمد مصطفے صعم
طرزی هم از نفس شوم و شیطان تا کی بیخ شان کن قطع با کار محمد مصطفے صعم
از تو میخواهم مدد یارحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین
بند یازدهم
است بحر رحمت آغوش محمد مصطفے صعم با برامت نان کشد دوش محمد مصطفے صعم
از می وحدت شود سر شار تا روز ابد هر که بیند لعل مینوش محمد مصطفے صعم
گفتگوی اهل باطل کی رسد در گوش او هست بر اسرار حق گوش محمد مصطفے صعم
صاف
صاف خواند معنی اسرار از لوح حبیب
هر که بیند لعل خاموش محمد مصطفی
دیدن گلشن بچشم خار حسرت میزند
تا که دیدم روی گلپوش محمد مصطفی
جوهر گزارش مغز پوش آگهی است
هر که شد از ذوق مدهوش محمد مصطفی
بسکه قد قدر او بالا بلند افتاده است
عرش باشد پست از دوش محمد مصطفی
بسکه بر انعام جودش چشم دارد نیک و بد
میخرد امکان بآغوش محمد مصطفی
شکوها بیدادئی ظلم هوای نفس شوم
عرض باید کرد در گوش محمد مصطفی
از تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین
بند دوازدهم
بخت تا دانسته اقبال محمد مصطفی
میدود چون سایه دنبال محمد مصطفی
عقل و فکر ما ز درک عالیش مستغنی است
کس نداند غیر حق حال محمد مصطفی
گشت از آواز هوای دانه دام هوس
دیده دل ناوه اخال محمد مصطفی
عقل ما از امر و نهی حق چه دارد آگهی
خوب بد خواندیم ز اقوال محمد مصطفی
در رضای حق بصبح و شام در لیل و نهار
دعوت حقست اشغال محمد مصطفی
در عبادت کوش گر داری هوای پیروی
صرف طاعت شد همه سال محمد مصطفی
در مصاف نفس و شیطان لعین جنگجو
داد نصرت آخر اقبال محمد مصطفی
طرزی آخر وارها از قید این نفس شوم
هر که از جان بشنود قال محمد مصطفی
گر میخواهی که بینی نور شمس معرفت
باش همچون سایه دنبال محمد مصطفی
از تو میخواهم مدد یا رحمة للعالمین
عاجزم در دست نفس شوم و شیطان لعین
ترجیع بند ثانی ایضا در نعت
شب وقت سحر ز عالم خاک
رفتم چو نکو بسیر افلاک
از ماه گرفته تا بکیوان
دیدم همه را بچشم ادراک
صد خیل ملک استاده برپا
از نور و صفا بسان جان پاک
جنت همه پر ز لاله و گل
دوزخ همه پر ز نار خاشاک
از طوبی و سلسبیل و کوثر
از زهره و مشتری و افلاک
هر صوت و صدا که گوش کردم
ہر نقش که دید دیده پاک
هر یک بزبان راز میگفت
اوصاف رسول شاه لولاک
انحیا بچه فهم وصف گویند
بشنو که بگویدت خداوند اک
حق گفت چنین با حمد پاک
لولاك لما خلقت الافلاک
بند دوم
نورش سبب ظهور عالم
قدش الف روان آدم
تا مهر نبوتش نگین زد
شد ختم پیمبری بخاتم
اوصاف وی از زبان عیسی
صد بار شنید گوش مریم
شد جام جهان نما زمانش
سر خط رموز ساغر جم
بر زخم دلم طبیب لطفش
هر لحظه نهد ز رحم مرهم
ابی زکرم فشان بر ویم
زیرا که شدم کباب از غم
خم چون نکنم به پیش او سر
پیشش چو سپهر کرده قد خم
دریای دو کون و بحر گردون
در پیش یمش بود نمی کم
جائی که کند خدای مدحش
اوصاف ویست مجر من دم
من کیستم نیم که باشم
گزشان علوی او زنم دم
حق گفت چنین با محمد پاک
لولاك لما خلقت الافلاک
بند سوم
والشمس بود صفات رویش
واللیل ثنای تار مویش
در حسن
در حسن وصفا و غازه رویش
چون مرده ز تو حیات یابم
از بس گل روی او لطیف است
لب تر نکند بآب کوثر
از دام دو کون گشتم آزاد
در صورت اوست شخص عکسم
دل از تو چوطرزی مدح خواهد
با ماذوا و بالصوت دلکش
حق گفت چنین باحمد پاک
جنت نبود چو خاک کویش
هر صبحدم از هوای بویش
وز دیده نظر کنم برویش
هر تشنه که نوشد آب جویش
تا گشته دلم اسیر مویش
آئینه شدم ز بس برویش
این نکته نهفته گویش
از قول خدا بگو برویش
لولاک لما خلقت الا فلاک
بند چهارم
ای سرش نشان بی نشانی
خوانی خط لوح غیب را صاف
در بعض شبه بحسن اخلاق
عشق تو زبس شتاب طبع است
هم عالم سر هر نهانی
زان گوشه دامنت گرفتم
بگشای گره ز تار کارم
طرزی نکنی ادای وصفش
چون خامه خموش باش بگذار
حق گفت چنین باحمد پاک
دانای عیان و هم عیانی
هر چند الف ز با ندانی
کس با تو و تو بکس نمانی
آموخته پیر را جوانی
هم واقف وحی آسمانی
چرخ است بمن شبح کمانی
زیرا که ز لطف میتوانی
صد سال اگر تو قصه خوانی
مدحش بکلام آسمانی
لولاک لما خلقت الا فلاک
بند پنجم
در شش جهت فلک بجناک اشتر
دارد بخدای قرب ذاتـی
بر جا که کند تکیه مردم
مه را چکنی با و مقابل
شد تـیر بلا بپای جانت
در باغ بهار عکس رویش
طرزی تو کجا و حرف مدحش
خود مدحت او کند خداوند
حق گفت چنین با محمد پاک
بر عرش نه است تکیه گاهش
زانست ببزم قرب راهش
جه تکیه زند بتخت کامش
خورشید خجل بود ز ماهش
خاری که فشاندۀ براهش
گلزار دمیده از گیاهش
سایه نرسد بقرب بامش
طرزی تو مباش نیکنامش
لولاک لما خلقت الافلاک
بند ششم
رویش گل بوستان جانست
جیش چو بهشت لاله خیز است
از هیبت نام و سهم رمحش
شانه رقم کشی است زانرو
خورشید ز سفره نوالش
انعم خدنگ او عدویش
بگرفت جهان ز شرق تا مغرب
اوصاف محامد کمالش
خاموش نشین و گوش بکشا
حق گفت چنین با محمد پاک
یاقوت لبش چو جان روانست
دستش چو سحاب درفشانست
موبر تن دشمنان سنانست
در موکب او شمان دانت
یک گرده گرم روی خوانست
در گوشه خنده غنچه بچانست
شمشیر کش چو کهکشانست
طرزی تو بگو کرا گما نست
این مدح شنو که بی زبانست
لولاک لما خلقت الافلاک
بند هفتم
بانور
یا قرب خدا است میگرد مساز
کشته چو خیال آسمان تاز
هم عاشق و دلبر است و مجنون
هم جمله نیاز هم همه ناز
در دائره خط پادشه نیست
انجام و یت حرف آغاز
با همت اوست چرخ گردون
چون کبک ضعیف چنگل باز
سر بند گره زنار کارم
جز ناخن او که میکند باز
طرز ی نرسید تا بکوشش
هر چند طبند کردم آواز
نومید مشو که آخر کار
این در بر خ تو میشود باز
ای مطرب دلنواز یکدم
بی پرده مرا چو چنگ بنواز
طرزی رسخن گذر بهر حس
این نغمه بیار ساز بنواز
حق گفت چنین با حمد تا پاک
لولاک لما خلقت الافلاک
ترجیع بند ثالث در نعت محمد (ص)
انا ست ناست و ذیل دامان نبی
گشت ما یه شرف ابراحسان نبی
هر د فتر مصحف دل آیت صدق صفا
خوانده ام تا سوره اخلاص قران نبی
خوب و زشت نقش عالم بر دلم گشت
از محبت گشته ام تا محو و حیران نبی
سکه دارد آب عرزت پیش حق و جهان
روز و شب روح الامین باشد نگهبان نبی
دشمن است گر دین تا شهوار قل کهنی
همچو گوی افتاده گردون پیش چوگان نبی
عاجز ان خود کیست تا از تیغ حکمش سر کشد
گردن شاهان زند شمشیر بران نبی
گرچه اسماعیل تنها گشته قربان خلیل
سی و سه فرزند او جان کرده قربان نبی
تا که نوشید در دهانش از سنگ عدو
لعل در خون غوطه زد از رشک دندان نبی
روی گلشن بدیع غنچه تنگی میکند
از هجوم خجلت لبهای خندان نبی
گر عروج سرفرازی آرزو داری طلا
فرق خود کن فرش خاک پای یاران نبی
از تو میخواهم مدای همت گنجت بلند
تا بگان بوسم نشان پای انرهبان کنے
ای خوش آنساعت که در روضه چونهخشتن
همچو بلبل هر زمان گردم غزلخوان کنے
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
یا نبی الله مرا بر آستان خود رسان
بند دوم
شد علم بر عقل دشمن با که شمشیر نی؟
قیصر و فغفور و کسری کشت نخچیر نی؟
کافران چون سنگ اعجاز حرف اوشوند
معنی قرآن بود آیات تفسیر نی؟
بسکه تقریرش بود پرون ز معنی بیان
خامه را شق شد زبان از شرم تحریر نی؟
چرخ از سهم خدنگش گوشه گیری میکند
کس چهان بند دگره برست رهگیر نی؟
گردن سر از کمند حکم او از ادنیست
صید شاهزا بود دام گلو گیر نی؟
از خدا تعلیم دانش بسکه هر شب میکند
عقل کل تدبیر آموز و ز تدبیر نی؟
شست صافش بسکه دارد قوت بازوی دین
می نشیند برنشان تا طاق ہر تیر نی؟
شست او مفتاح باب فتح کردون بین
نی ور خیبر کشاید نوک شمشیر نی؟
آدمی زادان نه تنها امر و نهیش میبرند
شد جن و انس و پری و دیو تسخیر نی؟
صورت غلمان زحیرت آب چون ساب شد
قد نباشد ما برون زافته تصویر نی؟
از بلای قید دنیا تا ابد از اد شد
هر که شد پابسته زلف چو زنجیر نی؟
بهرا مداد طواف مرقد آن جان پاک
از تو میخواهم مد د ای شیر شبگیر نی؟
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
یا نبی الله مرا بر آستان خود رسان
بند سوم
صید عنقای حقیقت کرد شهباز نبی
هر دو عالم بسته انجام و آغاز نی؟
گفتگوی سرّ عالم بیست سر افکنده
غیر با دحق نباشد هیچ و ساز نی؟
جز نوای راست کس نشنید یک آقا ز کج
از درون پرده های نغمه ساز نی؟
بانش
پاک از آزار پاکان در سرای بوتراب
خار غم بر دل خود دار ستم غماز یی
هر که چون حق فاروق و علی مخلص بود
تا ابد باشد بجان دمساز و همراز یی
نام شان در بزم عالم است مرحومه شد
از صداقت گشت یاران تا که دمساز یی
میکند بر ملکنه تذکار ذکر یاد حق
افکن در عرش غلغل شور آواز یی
تنی شد دست سخت از ان سنگدل
گرچه شق شد قلب مه زانگشت اعجاز یی
بندگان در گهت پیش سر نسا ما نیاز
حق تعالی میکند از لطف چون ناز یی
چون محمد مصطفی زارتبه مجبولی است
طرزی زان در انبیا کس نیست بانباز یی
برعوج چرخ عزت بشکند فرق کلاه
هرکه از سهم سعادت گشت ممتازیی
یا الهی از تو میخواهم که از روی نیاز
روی خود از حجر نسایم بر در فاز یی
اشتیاق جهره سا درت دارم ایجان
یا نبی الله مرا بر آستان خود رسان
بند چهارم
شیم بلبل گر رسم بر طرف گلزار نبی
داستان گویم دستان شیرین خبازی
هر ند من هستم لایق که بوسم درگش
لیک دارم این امید از لطف سر شاز یی
بر ندر در خورد سود جنس سودایش نیم
میکشم این نقد قلب خود ببازاریی
گر ببوسم پای ارباب درش از روشنی
گرد خود نجم سپهر دور دستاریی
ره ور بردار با از هر طوف روضه اش
طرزی جان برلب سید از ذوق دیداریی
نا گه گونقطه بای نبوت گشته ام
کشف شد بر دل ز مور سر اسراریی
آب از سرچشمه های الهی نوش کن
گر گذاری پا ز دل در راه اطواریی
این همه روی من صد چشم حیران کل کند
بو که بینم ذره از نور انوار یی
هر که از معرفت چشم بصیرت باز شد
نور حق ببیند عیان از روی دیواریی
حسن خلق احمدی را خود چگویم پیش ازین
معنی قرآن بود اخلاق اطواریی
ای کریم کارساز و وی رحیم بی رهنما
اشتیاق جبهه ساورت دارم بحق مصطفی
فضل کن یا سر د هم بر خاک در بارحسن
یا نبی الله مرا بر آستان خودرسان
بند پنجم
آرزو دارم که بوسم لعل میگوش نبی
بسکه قدقدرا و در پیش حق باشد رسا
با گل رویش گل گلشن جهان آید بیاد
بسکه در دربار حق مستشرع از افتاده است
در حضور جلوۀ حق کی کجاحواهی رسید
شاهیانش سر بریداز تن بسان گوسفند
کی صدای طعنۀ اغیار در گوشش رسید
از کف ساقی وحدت از سر مستی شوق
شان شیرینی زبس لبهای پرشهدش زد
دین و دنیا آرزو داری ز پایش سر متاب
لطف حق خواهم مدد درآمد و رفت در نفش
اشتیاق جبهه سائی مت دارم بحق طاب
عرض حال خودر سانم با گوش اکروقین
عسر آمد یکوچک ماه از دو سکین
گشته صحنش خود خجل از روی کلپوش نبی
مرده عالم عاصیان کنجد در آغوش بین
تا نگردی واله وحیران و مدهوش بنین
آن عزیزی را که بودش پای در هوش بین
بود پر همچون صدف از وحی حق گوش بنی
بادۀ قربت کشد لبهای مینوش بنین
ز هر میگردد عسل در لعل مینوش بنی
نعمت عالم بود در زیر سر پوش بنی
تا چو جزو مد خزم در بحر آغوش بین
یا نبی الله مرا بر آستان خود رسان
بند ششم
گشته پیدا از دو عالم پیشتر نور نبی
جلوۀ بزم حضورش آرزو دارم بدل
پادشاهان آن آرزوی تعظیم جلال
کارشان صدق و صفا و عدل وعلم و رحیا
شام تا ر روسی ما ظلمت کفر و نفاق
خوان آدم را نمک فعل پر شور نبی
ور نه فرقی نیست در نزدیک یا در دور نبی
جبهه سر بر خط طغرای منشور نبی
در نظر ها زان شود هر کس ز منطور نبی
گشت روشنتر زروی صبح از نور نبی
بکار
بلکه عصمت بر در او پرده داری میکند
مه شب پوشد نظر از روی مستور نبی
خاک درگاهش نو بس دارد بهار ابرو
اصف ملک سلیمانی بود مور نبی
بنده د صفوان و بوجل و ولید و بولهب
با همه بغض و عداوت کشته مقهور نبی
با ظهیران بمسلمان تاز وخمار موکش
ایت انا فتحنا خوانده منصور نبی
دست بخشایش بدامانش زنیدای عاصیان
میرند در بحر رحمت غوطه مغفور نبی
ای خدا طغری تسکین را رسان بردرگی
تا شود روشن دو چشم و کوش از نور نبی
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
یا نبی الله مرا بر استان خود رسان
بند هفتم
یک نظر گران کنم از دور بر روی بنی
کرد خود هیچم بخود از ناز چون موی نبی
ماند ہمچون کمان آباد دل بپریز تیر
تا چو ترکش کاش نشینم بپهلوی نبی
نیکو رو حه حسن خلق خوشتر دارد اثر
گشته عالم گلشن از اخلاق خوشبوی نبی
نیکو اخلاق آگهی کسب حسن خلق کرد
گل کند دریوزه بوی خوش از خوی نبی
سوی این آینه ان ای تشنگان کوثرند
با محیط و بحر پہلو میزند جوی نبی
حیوان در صف کش هر روز خواند این نوار
شد معطر جنت از گلزار شببوی نبی
شهمره جوان گرجوئی بران در بزند
جنت فردوس اگر خواهی بیا سوی نبی
خار حسرت میدر و صد چاکر بیان دلم
سوی جنت کر گذارم پای از کوی نبی
هشت جنت کم بهای ذره خاک دورش
هر دو عالم قیمت یکتار گیسوی نبی
رتبه شان نکو پیش حق بلند افتاده اس
کس نمیرد جایزم قرب پهلوی بنی
تا تجین سائی کنم بر خاک پاک روضه اش
من شفیع می اورم پیش خدا روی نبی
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
یا نبی الله مرا بر استان خود رسان
بند هشتم
از سعادت هر که بنهد کام بر کام نبی
بادهٔ وحدت کشد سرشار از جام نبی
از عقوبت خم نخورد طرزی که در روز جزا
نیست غیر عفو امت از خدا کام نبی
بیکہ شب از ماه رویش میکند کسب ضیا
خنده دارد هر سحر از رو شنی بام نبی
همچو رنگ گل که ظاهر میشود از بوی گل
نور حق ظاهر بود از روی گل فام نبی
کس چنان از بند حکم محکم او سر نکشد
عالمی چون صید افتاده است در دام نبی
بسکه ذیل دامن لطفش فراخ افتاده است
کس نگردد بی نصیب از رحمت عام نبی
خوان نعمت را کشیده قاف تا قاف جهان
میرسد نواله خاص و عام از انعام نبی
بسکه قصر رفعتش دارد عروج کبریا
عرش یکپله فرو تر باشد از بام نبی
بیکہ دارد نور معنی بادهٔ تخمخانه اش
پای بر گردون گذارد در دآشام نبی
زاول و آخر اگر خواهی که دانی عزتش
از کتاب دل بخوان آغاز و انجام نبی
قرب حق خواهی بخاک آستانش رخ بسا
طرزی با نام خدا یکجا بود نام نبی
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
یا رسول الله مرا بر آستان خود رسان
بند نهم
هر که رخ ساید ز روی عجز بر پای نبی
سایه سان خیزد ز جا در حشر طابق پای نبی
در کلام حق بس داو فصاحت میدهد
شد سخنگویان خموش از لعل گویای نبی
تا قیامت سرخوش سر شار هستی بود
هر که نوشد جرعه از جام و مینای نبی
عاقلان در مکتبش من تعلیم آگاهی کنند
تا دلم دیوانه شد از شور سودای نبی
تا که ما زاغ البصر در چشم مستش سرمه شد
غیر نور حق نه بیند چشم شهلای نبی
این چمن را بسکه ابر رحمت حق آب داد
نور حق ریزد ز رنگ و بوی گلهای نبی
ناف شان از جای مشک صاف گویم میدهد
آهوان بخطای کوه و صحرای نبی
اختیار نقد عالم گر بدست من بود
ميفشانم بہر ما انداز در پای نبی
از روی
آرزو دارم که در درگاه او پوزدل
قرآنی حق مدحت ذاتش نمی آید ز من
یا الهی بر من مسکین رحم کن
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
شعر خوانم پیش رخسار دلارای نبیص
تا قیامت گر کنم اوصاف بالای نبیص
تا گذارم روی خود از عجز بر پای نبیص
یا نبی الله مرا بر آستان خود رسان
بند دهم
تا برون از پرده شد رخسار گلگون نبیص
در خیال لف گیسویش دلا دیوانه باش
بشکند پر زور اسب موج بحر الطف عام او
نیست در اطاقت که تازد همعنان کش
قهرسواران چون کند باشهواریم ترکتاز
زان جہان کشت پدید از نور شان بین نبیص
سر با قامت پس خم کردم در نماز
دین و ایمان را دزید کروید ای سگ طبیعات
کا وان خود از خدا کفران نعمت کرده اند
مرد را یکسره خجلت مید مجنون گشته اند
اودی عم بر سابم بخاک در گوش
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
انبیا و اولیا گشتند مفتون نبیص
میشود بهلول دانا عطر بوی مجنون نبیص
میرسد تا سقف گردون آب جیحون نبیص
بگذرد از ابلق ایام گلگون نبیص
هر دمی تا لا مکان باشد شبیخون نبیص
لعل شب افروز شد در های مکنون نبیص
طاق محرابم خم ز ابروی چون نون نبیص
شیر مردان پاس میدارد بهامون نبیص
مومنان از جان دل هستند ممنون نبیص
تا زبستان سرکشیده سر و موزون نبیص
تا قیامت کردم از جان دین مرهون نبی
یا نبی الله مرا بر آستان خود رسان
بند یازدهم
گر بمن یاری کند از لطف الطاف نبیص
میگو در میخانه نوش خراب افتاده ام
در صحرای حرم شیر شرف خور د از رعاف
میتوانم مه گفتن بر اوصاف نبیص
پاک میپوشم اگر در دست گربصاف نبیص
نافهای مشک ریزد هر طرف ناف نبیص
بسنکه ذیل لطف عام او فراخ افتاده است
عاصیانرا چشم امید است از الطاف نبی
در حمایت شفاعت بهر است کانی است
حاویم عین و سین و با و هم قاف نبی
حمد حق باشد نهان در حاویم و دال او
کاف کن پیدا شد و از نون انکاف نبی
انچمن از بسکه موج آب رحمت میزند
پرکل صد برک باشد دور اطراف نبی
در خلافت جوی چون آب خلف باشد بهم
حرف علت کر برون آری ز اخلاف نبی
در حریم دل کزر در شهر صداقت نکنی
عزت و عزش شرف میباید اشراف نبی
رنگ دوئیات کس نمی بیند دل بیغش بیار
صاف قلبی روشناسد چشم صراف نبی
هرقدر طرزی نیم در خورد این عالی مقام
طوطیائین دم آرزو دارم ز الطاف نبی
اشتیاق جبهه سائی دارم سجان
یا نبی الله مرا بر استان خود رسان
بند دوازدهم
تا برون از پرده شد رخسار چون ماه نبی
جان پاکان فرش شد چون خاک در راه نبی
از مکان قطبی مکانش که قدم بالاترست
هر کسی پامی نهد در راه همراه نبی
در نیاز و در نماز و در تضرع در دعا
هیچ مقصد جز شفاعت نیست دلخواه نبی
بارگاه رفعتش از بس بلند افتاده است
هر دو عالم میخر د ور زیر خرگاه نبی
ذلت و خواری عجز و مسکنت خواهد کشید
از عداوت بشود هر کس که بد خواه نبی
بسکه بیدار است در کسب شهود حق دلش
لحظه غافل نباشد جان آگاه نبی
طاقت سرپنجه شیرش که دارد در جهان
شیر نر را میدر د چنگال روباه نبی
در فریب نفس شوم و سیر شیطان لعین
میگریزم در پناه طاق درگاه نبی
بسکه نازل کشته ایات الهی بر دلش
سر بسر معنی بود هر حرف ز افواه نبی
طرزی خود واقف بود از اشتیاقم بیخودی
بعد ازین کن در خموشی عرض مدعاه نبی
اشتیاق جبهه سائی درت دارم بجان
یا نبی الله مرا براستان خود رسان
ترجیع بند معشوقانه
ای شوخ ستمگر دل آزار وی عهد شکن بت جفاکار
تاکی کشم بقول دشمن در محنت هجر و غم گرفتار
تا چند بلحظه رقیبان روزم ز جفا کنی شب تار
تو خفته خوش و من از فراقت شب تا بسحر نشسته بیدار
کی رفته چنین ستم باسلام بر مؤمنی از جفای کفار
از خوف ملال حال خود را گفتم بتو اندکی ز بسیار
لطفی که برفت کارم از دست رحمی که فتاد دستم از کار
جان و دل در دست دلبری زین بیش بدست هجر مسپار
چون بوسه مرحمت نداری من نیز بران سرم که ناچار
گیرم ره و رسم بی وفائی وز خاکدرت کنم جدائی
بند دویم
آه ستم ز غمت رسید تا ماه آه ار رسد بگوشت ای ماه
تاکی کنم از جفا و جورت آه شب و ناله سحرگاه
دشنام دهی بجای بوسم وان نیز بصد هزار اکراه
دل در شب تیره گون زلفت در چاه ذقن فتاد ناگاه
تا چند کنی به نیک خواهان زین گونه جفا بتول مخواه
انگار رویت ای پریزاد شد تیره ز دود آه ناگاه
رفتم که کنم ز جور وصلت فریاد بموکب شهنشاه
تاکی پی منع این تظلم بگرفت یمین و قاصد راه
کی سخت حدیث تست پنهان داری چه خیال الله الله
۶۵۴
از دست که میکنی شکایت کس این نکند بعشق والله
بس کن زجفا و گرنه روز حاکم بدهم نعوذ بالله
گیرم ره و رسم بی وفائی وزخاک درت کنم جدائی
بند سوم
تا شد بغم تو مبتلا دل افتاد بدام صد بلا دل
پیش تو چگویم ای پری روی کز دست تو کشته جفا دل
بیگانه شد از جهان بکلی تا شد بسگ تو آشنا دل
رفت از برم ارجفا ندانم در دل دارد و چه مدعا دل
عمریست بجان به پروریدم گردید آخر ز من جدا دل
اکنون بره ایدن ندارد ورزلف تو تا نمود جادل
بخرام که پیش سروقدت جان افشانم کنم فدا دل
گیرم که بدوریت بسازم کو صبر و چه طاقت و کجا دل
خوش حرمت بیدلان نمود روی تو سپید مرحبا دل
تا چند بریزی آب رویم یارب نرسد بمدعا دل
در دل دارم که هیچو جرزا گر از تو نگرددم دو اول
گیرم ره و رسم بی وفائی وز خاک درت کنم جدائی
بند چهارم
از هجر تو ای نگار گلرنگ تاکی باشم چو غنچه دل تنگ
افتاده بزیر بار محنت چون دانه بزیر آسیا سنگ
بارغم هجر کوه و من کاه سر منزل وصل دور و من لنگ
از ناله تنم ضعیف چون نا در غصه قدم خمیده چون چنگ
برینم
ریزم همه دم سرشک کلکون
از حسرت آن دو زلف شبرنگ
سیر از دل و دل ز سینه ریش
افتاده جدا مدام از فرسنگ
در عشق تو طاقت و شکیبم
آن دید که آبکینه از سنگ
زونیش غمت بدل چو عقرب
زو چنک غمت بجان چو خرچنک
بردی دل و دین و صبر و هوشم
از بسکه ظریف و شوخی و شنگ
زین بیش جفا مکن بیدیش
زان دم که بدامت از غم چنک
بردای بصیقل وصالت
ز آئینه دل کدورت زنگ
طرزی سپر افکند به پیشت
کزانکه ترا بود سر جنگ
مخروش دلم بطلعة حشراش
ورنه بسر ت قسم کزین تنگ
گیرم ره و رسم بی وفائی
وز خاک درت کنم جدائی
بند ششم
ای چشم تو در ستیزه آویز
خونریزتر از هزار چنگیز
بگرفت سواد کشور جان
مژگان تو از دو جلوه ریز
ملک دل و جان شدت مسخر
تا چند کشی هنوز مهمیز
از دست غمت ز پا فتادم
خنجر چکنی بکشته تیز
از پاسخ تلخم ای شکر لب
جلاب بزمهر غم میا میز
بسکت فریب چشم مستت
صد توبه ز ا به سحر خیز
از شوخی و دلبری زمانی
ساکن شود فتنها مینگیز
برعات هزار فتنه بنشین
بنشست چراغ عمر برخیز
گلگون سرشک خون فشانم
شب ره خواب زود چشم بید
طرزی ز غم تو داد بر باد
تقوی و صلاح و زهد و پرهیز
۶۵۶
چون نیست ترا سر ترحم
ناچار بران سرم که من نیز
گیرم ره و رسم بی وفائی
وز خاک درت کنم جدائی
بند ششم
از هجر رخ تو ای گل اندام
تاریکتر است صبحم از شام
مرغ دلم از جفا و جورت
رم کرده ز آشیان آرام
تأ کی پاسے بقول دشمن
بررحم دلم نمک ز دشنام
نه جرعه جام خود کرم کن
کمین بوسه بود برسم پیغام
از بهر طواف خاک کویت
دل بسته ز راه دیده احرام
ما منتظر هلال عیدیم
ابرو بنما ز گوشه بام
گردید مثل بحرف تعریف
تا شد قد و زلف تو الف لام
آسوده دلان خبر چه دانند
از محنت رند در دآشام
کی عشق کشد نخست آغاز
عاقل که خبر بود ز انجام
جان باختن است رسم این راه
سرمنزل عشق نیست خمام
ای حور پری نژاد خود رای
وی سرو سمن عذار خودکام
زان چشمه قند و لعل نوشین
کامم چو نمیدهی بناکام
گیرم ره و رسم بی وفائی
وز خاک درت کنم جدائی
بند هفتم
ای مرهم ریش دردمندان
درمان دل نیازمندان
چشم سیه تو میبرد دل
یاقوت لب تو میدهد جان
دل با تو سپر د مست مشکل
جان پیش تو دادنت آسان
هر کس که ببیند آن لب لعل
دیگر نکند حدیث مرجان
بگنجد
آنچه خندد روح افزاست
خط رسته بر ان لبان شیرین
در لطف ربوده گوی خوبی
سیمین تن تو پاک نسرین
زلف سیه است بر عذارت
گفتی بکشم تیغ تیزت
بر خیز و ز صولجان تیغت
باشعله اتش درونم
تا چند رشربت وصالت
چون نیست امید انکه یابد
گیرم ره در رسم بی وفائی
یا حب نبات و آب دندان
یا سبزه بگرد آبجوان
سیب زنخت ز نار پستان
سنمت دل تو با که مندان
یا مه شده زیر ابر پنهان
از کشته خود مشوپشیمان
چون گوی سرم بیا بغلطان
بنشین و بآب وصل بنشان
باشد طرزی زبی نصیبان
کام دل زار م از تو درمان
و ز خاک درت کنم جدائی
ترجیع بند در منقبت مرتضی علی
حاصل ناید و بر حسن عمل خوف باشد
هر که بر تافت رخ از دایره ال علی
هر کرا پرتو از مهر علی نیست بدل
هر که از جهل کشد سر بکف پای علی
هر که با آل نبی همچو کمان کج گردد
هر کسی سنگ ترازو ی علی کم سنجد
کر علی زاشنا سید اخوی رسول
کر علی شیر خدا هم نبود ز و بوسال
ایشنم مجردم گفت که طرزی خاموش
با علی شیر خدا هر که ملاق خواهد شد
سفلی خوار کف هر حجر و دف خواهد شد
گر بود ماه سیه رو چو کلف خواهد شد
پایمال کو و خر سر سچو علف خواهد شد
تیر باران حوادث چو هدف خواهد شد
در رخ خلق سبک مغز چو کف خواهد شد
اخ و تف بر رخ آبای سلف خواهد شد
منزلم مطلع خورشید شرف خواهد شد
عاقبت خاطر ما پر ز شعف خواهد شد
دستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد
دامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد
بند دوم
یاور خسروا علی غنچه بستان است
کوچه اش روضه از باغچه جنان است
من چه سان سر ننهم بر کف پایش ز نیاز
شیر یزدان من هم شاه مردان است
به نبی دوستی علی هم شفاعت کند
طرزی هم مخلص و هم بلبل خوشخوان است
نظر لطف بر احوال خرابش افکن
بنده خاص شما است و ثنا خوان است
کف جود لایق لطف است او اندل[؟]
شام تا صبح کمر بسته فرمان است
طرزی چون مرحمت رحم بحالم کند
آن رسول است این شاه سخندان است
یاوشان تقویت روح و روان اند
نام ایشان سبب زندگی جان است
نشود از نظرم دور بیک چشم زدن
روی شان ائینه دیده حیران است
طرزی خامش باش مخور غصه و این بخشه[؟]
کاین اشارت لب یار زبان است[؟]
دستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد
دامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد
بند سوم
کن نگاهی بمن ای شیر خدا بهر خدا
که منم بنده درگاه و ثنا خوان شما
تا که سودی رخ اخلاص بدرگاه شما
کشته چون ائینه رویت همه انوار صفا
هر رگ گل سر خاری شکند در دل آن
بوی خلق تو چو آرد بچمن باد صبا
سنگ وزن تو ز بس قدر گرانی دارد
کوه خیزد سبک از جای چو چشمه آسا
بر در جود و سخا جمله عطا و بخشش
در ره صبر و تحمل همه تسلیم و رضا
عالم علم لدن کاشف کشاف رموز
صاحب شرعی و واقف اسرار خدا
۶۵۱
سر شمشیر تو از بسکه سرافراخت بلند سرزر کی بسراز دوش فتاده ست پسی
بشب تیغ تو بود سام نریمان چون زنان پیش خط تو بود حاتم طائی چوکدا
طرزمی در دوستی آل عبا ثابت پای غم مخور هیچ در اول عقده اندیشه بیا
دستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد
دامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد
بند چهارم
یا علی شیر خدا بر خدا دستم گیر که مدام غم ایام دلم گشته اسیر
چون نسازد کرمت کار من مسکین را هست چون لطف تو غمخوار اسیران فقیر
جززدامن لطف تو کجا بگریزم بی هم میزندم چرخ زهر کوشه به تیر
هر چه بینم رخ خوب تو در آید بنظر بسکه تصویر رخت کشته مرا نقش ضمیر
گرد تصویر صور موی بمو گردیدم عکس تمثال رخ خوب توانیت نظیر
سرخی چشم غضبناک تراگر بیند دشمن از بیم شود زرد تر از رنگ زریر
کشکانان من زخمم سنانت بیند پیچش ناف خورد دشمنت از پنج و چبر
ذو الفقارست علی تا بقیامت توام شیر را کس نتوان کرد جدا از شمشیر
طرزمی آسود زشیرین و غم و اندیشه بخور دهن از حرف به بند و لبت را راه به شیر
دستگیرم ز کرم شاه نجف خواهد شد
دامنم پر زگهر همچو صدف خواهد شد
بند پنجم
بسکه از آتش عشق تو دلم دارد تاب می نهم پهلوی خود بر سر آتش چو کباب
در دلم بسکه هوای رخت آتش زده است بر سر آب دوم از سر مستی چو حباب
من جهان دفتر مدح تو کشم بر قلم شرح اوصاف کمال تو نگنجد بکتاب
سراسر در گره بند فرورفته بخود
صبح خورشید را روشن جا بخرم
من کیم تا که تو از وسعت با زرم
همچو برن چشم از شوق تو افتاد بجا
دوش مرحوم گفت که طرزی شنو
رشته کار من از بسکه در افتاد بتاب
شب اگر برخ خوب تو بینم در خواب
کاش در خیل غلامان باشم کتاب
میدوم بهر تماشای تو از بس شتاب
زغم و غصه هیچ در نجواند از درو ناب
دستکرم ز کرم شاه نجف خواهد شد
دامنم پر ز گهر همچو صدف خواهد شد
بند ششم
منکه از دوری هجر تو شدم زار و نزار
چشم از روی تو مانند گل فصل ربیع
زخم کاری بجگر خورده ام اینج ستم
خواستم مدح تو گویم زعدد در سیدم
نه کسی با تو ولی تو بکسی مانند
طرزی کی یک سحاب عدد بچ رسد
نیست بر غنچه تو قلعه حبس چیر بود
آب شمشیر تو از جوهر ذاتی هردم
گفت که چرا رود بمطلب برسم
کاش بر ناخن باد تو رسم چون تا
دلم از یاد تو چون غنچه ایام بهار
یا علی مرهمی بر زخم دل من بگذار
گفت عقلم که بگو طرزی و اندیشه مدار
بخدا و برسول و بمرسل و بها
ست ذات شمار د ده هم پنج و چهار
کنده چاک فروکشد مچرخ دوار
زده در خرمن اعدای تو آتش شرار
بخدا و برسول و بعلی دارم کار
دستکرم ز کرم شاه نجف خواهد شد
دامنم پر زگهر همچو صدف خواهد شد
بند هفتم
ایچنین گفت بمن دوش باده فروش
طرزی در مدح علی تا بقیامت بخروش
در هندا
۶۶۱
در خداوندی همه جمعی قرمزی جهان
بیکه از باده عشق تو ز خود مست شدم
الله و بالله و با دین است که هر جا زده گوش
میزنم چنگ و نا در منجمانه مد هوش
در جنابت فلک با قد خم میکرد
بر درت چرخ بود از مه نو حلقه بگوش
از لب لعل تو از جای سخن ریزد در
چون فشان عمه الم شد در شمع خموش
حب مائل بود موجب ایمان و یقین
عشق ذات بود مغز سردانش و هوش
یا علی دست من عاجز افتاده بگیر
که مرا بار غم از درد فتاد است بدوش
عاقبت عقده کار تو علی بکشاید
اینچنین مژده شب دوش شنیدم از سروش
طرزی چون مست غزلخوان دلم از سر شوق
میرسد این سخن از زمزمه دل در گوش
دستگیرم کرم شاه نجف خواهد شد
دامنم پر ز گهر زیر صدف خواهد شد
ترجیع بند در منقبت اسدالله الغالب مظهر العجائب علی
ابن ابیطالب کرم الله وجهه در شام جنت مشام فرموده
بند اول
در عشق تو دل چو نو بهار است
هر دل که ز عشق پر زنونست
وز داغ تو دل چو لاله زار است
آنرا بگل و چمن چه کار است
نت کند بباغ و گلشن
م غنچه شود بسینه پیکان
آنرا که نظاره روی یار است
آنرا که زعشق دل فکار است
بیمار بعشق از مودم
هر دل که بعشق گشت آرام
دل کاغذ و عشق چون مزار است
بامهر که گشت بیقرار است
ای عشق چه شاهباز حسینی
گر چرخ بود ترا شکار است
ای باد ز ناز گفت با من
طرزی ز عشقت چه اعتبار است
۶۶۳
باتو زجه عشق دارد الفت بسته تو زچه عشق بیقرار است
گفتم کرم نمی شناسی بشناس که فهم اصل کار است
من خاک ابو ترابم
زان هیچو گهر تمام آبم
بند دوم
درد تو دوای دردمندان یاد تو چراغ شب نشینان
خمیازه حسرت تمناست پر خنده گل بطرف بستان
آغوش و داع آرزوهاست آئینه بزم وصل خوبان
پر خون دل ما و طبع سخنت چون شیشه نازک است سندان
خضرای خط تو سبز دامن لعل لبت آبحیوان
این طره بعارضت خور دتاب یا موی بر اتش است پیچان
بر عارض تو دهان تنگت در برگ گل است غنچه پنهان
از دست تو نگار گلرنگ چاکت چو غنچه ام گریبان
چون مرغ بخون طپد دل من زان تیغ نگاه و ب مژگان
از کشتن طرزی جگر خون یارب نشود شوی پشیمان
ای گلین باغ حسن خوبی وی چشم و چراغ مهر و جهان
زین بیش غصهام میازار زین بیش مرا بغم مرنجان
هر چند بقدر من ندانی بازم بنوازین پریشان
من خاک در ابو ترابم
زان هیچو گهر تمام آبم
بند سوم
ای
۶۶۳
ای جسم لطیف تو چو جان پاک شمشاد قد تو هست چالاک
در پیش علو قدر و جاهت پست است فلک چه توده خاک
از حسرت پیچ و تاب زلفت چون شانه مراست سینه صد چاک
از طرز نگاه چشم مستت پر خون شده باده در رگ تاک
رشک دم توای بهار خوبی گلزار حسین و جوی و خاشاک
در کشتن عاشقان محزون مژگان تو سخت گشته بیباک
بسیار دل از غمت فتاده چون بسمل نیم کشته برخاک
از دست تو بیش است چون کوثر است از قبل تو زهر تریاک
ای شیر شکار صید افکن پربند بسویم بچین فتراک
عشق تو درست استخوانم چون شعله اتش و خاشاک
دل لخت جگر ز دیده ریزد شد بسکه دلم ز درد غمناک
هر شب که مست جام هستی بگذرز من ای نگار بیباک
من خاک در ابو ترابم
زان بسیج گنه عام ابم
بند چهارم
ای لعبت شوخ و شنگ طناز بر دل مژه ات چو چنگ شهباز
افزود ز خط بهار حسنت انجام تو بهتر است ز اغاز
از شوخی چشم سرمه ساید دارد چه سپند سرمه اواز
در ناف غزال خون شود مشک حسنی که ز طره ات شود باز
گفتم که چوشمع سوزم از غم گفتا که جنم بسوز و میساز
ای مطرب بزم عشق مشتاق یک لحظه مرا چو چنگ بنواز
ما چند گره غنچه بابت
بر خاک درش پای انداز
ناسازي روز کار تا زیست
ناشته دلم بتعبق و ساز
کاشانه عشق را دید نور
هر کس که چوشمع کشته سرباز
مژگان تو و دل حزینم
چون کبک بود بیچنگل باز
مهر تو کرم دمی نوازد
تا چرخ کنم ز شوق پرواز
هر چند که طرزي خوشنمایست
در پیش بتان عاشقان ناز
انصاف بده که چون نیازم
بر کوکب سعد و بخت و ساز
من خاک در ابو ترابم
زان هیچو کهر بنام ابم
بند پنجم
اي غنچه دهن نگار کلرنگ
بکدار بدامنت زغم چنگ
از حسرت بوسه دهانت
چون غنچه بخود فشرده ام تنگ
از مستی جام حسن سرشار
تا چند زنی بشیشه ام سنگ
کل جیب دریده تا بدا من
از شوخی آن قباي کلرنگ
از خجلت آن عذار رنگین
چون بوی کلست غنچه در چنگ
چون آب رود ز دست بیرون
هر چند بدامتت زنم چنگ
در دیده اود شنم قدم نه
کی لایق تست این دل تنگ
تا چند زنی به تیغ نازم
اي در سپه شنج ولعبت جنگ
در کشتن من شتاب تا کی
تا چند کنی بعاشقان جنگ
کر قدر مرا تو خود شناسی
هر کز نکنی زصحبت تنگ
من خاک در ابو ترابم
زان
۶۶۵
زان ہمی کهر بنام آنجم
بند ہشتم
از آتش عشق دل کباست هر قطره سرشک من شراست
پیوسته میان سنبلستان یا چشم تو در غزه بخوابست
این نکہت آن دہان تنگست یا غنچه کل پر از کلابست
برماہ دو هفته بسته ہالہ یا آن برخ و زلف پر زتابست
خون خوردن عاشقان بیدل در مذہب کلرخان صوابست
در مشرب عاشقان یک رنگ بروی تو زنده کی عذ است
معمور بود بنای جانش انرا که دل از غمت خرابست
شمرده قدم نه درین راه با ماه نو هیچ در حسابست
جانت بکوشه دہانست یا نقطه بوسه انتخاب است
از چشم تو کجروی عجب نیست مست زنه که شرابست
یکتا سخن لبی گہر ریز ہر حرف تو چون در خوشابست
با طرزی خود مباسخن عمهر بشنو که نصیحتی صوابست
من خاک در ابو ترابم
زان سمی کھر بنام انجم
غزل جدید که در شام تشریف فرموده بود بعد از اتمام
دیوان رسید درینجا نوشته شد تا از نظر نفیستد
از طبع خود فرمودہ
ازان کنم در نقش او سنکام تحریش کہ از یاد نکو کرد د مشوش نک تصویرش
ندارد حسن پیکرش زبس تاب تماشائی بر ایدیانکہ راینه برون عکس تصویرش
غزال وحشی شوخم چنان دور میدنها
کجا پیکان فکر کس گذارد پا بکشمیش
چنان نازک مزاج رنگت بیزیکست حش
بسان نغمه از بس پرده بر خود میدرد تاریش
ز بس منع تماشا کرده از هر گوشه ابر ویش
زبس خون کرم تاز افتاده حسن آن گل انیم
زیس چابک سوار من بطرز نازمی تازد
زمرگان دو تر دل میبرد ابرو بکش از تو
کمان گوشه ابرویش از بس سرکشی دارد
که نتوان بست خود را چون صله در بند کیشی
اگر بردیده از جای مژه بندم پر پیش
که هر ساعت یکی نقش نماید در یک تصویر
ز خط اید برون اواز شوخیهای تغریش
صدای دور باش اید زمر کان بی تاثیر
چو رنگ کل دو در روی تکاف آن کبیر
بسان قق چابک کند زو از قبضه تکبیر
کمان بسپرد کردن میکندم پشت از شیر
زاستعنا بر صید و نه میدهد چشم زنچیرش
بزیبا رچه اثر ایران تن ناده ام طرز
که چون حکم قضای اسمانی نیست تدبیرش
ساقی نامه ترجیع بند
ساقی بده آن می که به از اسحیاتست
آن جوهر پیراصل که از روشنی ذات
آن زهره جبین ماه لقائی که ز قدرست
ان دانش و فهم و خرد و فطرت ادارت
ان آب که در اصل نمو نامیه کردار
آن باده که در جام مشام خرد روح
آن جوهر ذاتی که در ین عالم امکان
ساقی بده آن می که در اثبات جودی
با موج شر اسیم و حباب می نابیم
معجون سفر غلث داروی ممات
هم نور جهانت هم عین صفا
بر چرخ فلک گردش و بر قطب ثبات
گرنه بر معانی خبر از سه نکات
در نشوه تماقوت هر برک نبات
بوی کلی گلشن راز نغمات
هر چند نه ذات ست ولی فصل صفات
هم استحیات است هم رنگ ثبات
بی باده ولی جام جهان نقش سراهم
بند دوم
۶۶۷
بند دوم
ساقی بده آن می که دل از وی بجزوشت
در مغز خرد جوشش و گم سر خوش و هشرت
می ریز به پیمانه از آن شیرۀ حض
لی نشئه سرم سر کو بار بدوششت
در پیش می و فلفل بستاد و حمیرا
پیمانه درین شته و ساغر همه گوشت
دارم سر از بس هوس بادۀ گلگون
چون جام زحم رفته دلم در خروشش
یک قطره چکان بر لب ما تلخ دهانان
زان بادۀ چون زهر که شیرین بنوشت
از تربیت پیر مغان طفل سینا
در گوش حریفان از و دار سروشت
بی باده چنان زنده توان زیست که مارا
از باده روان خرد و دانش و هوشت
ما موج شرابیم و حباب می نابیم
بی باده ولی جام جهان نقش سرابیم
بند سوم
ما را که در پیر خرابات مقام است
ورد قدح باده و ذکر می جام است
در پای خم از بسکه ز خود بیخود و مستم
از شنبه و آدینه ندانم که کدام است
از بزم تو ساقی نتوان رفت بجائی
از موج می ناب دلم بسته بدام است
شبوست دماغم چو دهان گل فردوس
تاموج می اندر زدن جامم بمشام است
ای پیر خرابات با گوشۀ چشمی
درد سر مخمور بیک جرعه تمام است
من چون نشوم بندۀ فرمانبرت
جمشید همان حلقه بگوش لب جام است
بحرم اگر می کنجاند بکامم
زان سیل دل مانی و جانم مدام است
ما موج شرابیم و حباب می نابیم
بی باده ولی جام جهان نقش سرابیم
بند چهارم
ساقی بده آن بادۀ شیرین چشمیرم
گردید نرم باده دمی زود بمیرم
جز سطر خط ساغر رسد هیچ بخاطر
گویاز خط جام بود نقش ضمیرم
سرخی رخ من بود از باده گلرنگ
بی باده همان زرد تر از برگ زریرم
هر چند که تا گردن مینا رسدستم
در جنگ بجز دامن پیمانه نگیرم
کی از در میخانه بپرواز توان رفت
در دام خطاموج می ناب اسیرم
هر چند در آژردن موری نیم انا
در ریختن خون دل تاک دلیرم
در میکده شب جلوه بلبل سزد
در گوش بغل باده چنین نغمه بپذیرم
ما موج شرابیم وحباب می نابیم
بی باده و بی جام همان نقش سرابیم
بند پنجم
ساقی بده آن می که بدل گرمی جانست
چون آتش یاقوت سهر از دمعانت
هر صبح خورد آب زار چشمه خورشید
زان آب رزان زرد تر از برگ خزانست
ان می که بر آئینه جان سیقلیست
آن باده که بر تیغ زبان سنگ فسانت
آن می که دوای خلل ماده سود است
آن باده که داروی جنون دیر نانست
آن می که گوارنده بهر طبع چوا بست
آن باده که در تقویت پیرو جوانست
آن باده چون آب حیاتت لبان ده
کاندر تن وجان و دل ما به زروانست
بر دوش فنا میروم ار باده نباشد
زیرا که رگ موج بجم رشته جانست
ما موج شرابیم و حباب می نابیم
بی باده و بی جام همان نقش سرابیم
بند ششم
طرزی بمن آن می که روان بخش جوان
در مغز خرد نشته و در شیشه شرابست
چون چشم بپوشم ز رخ باده گلگون
می آب و در ان آب دل بحو حبات
یک جرعه دیگر بمن سوخته جان ده
دل زاتش می گرچه سراپای کبات
در پیش رخ ساقی و پیمانه ومینا
جان سرو شنش هوشش کم است و خرام
از بس در هس جام ز می گشته لبالب
سر تا بسر میکده یک عالم آبست
در دانش
۶۷۹
در کوس زبان نفع دکش هیچ گوش آوازه می به از آهنگ رباب است
ما موج شرابیم و حباب می نابیم بی باده و بی جام همان نقش سرابیم
بند هفتم
ساقی بده جام کل و باغ بهار است در شیشه می سرخ همان نار و جمار است
در بزم دو چیز ست کران بیخود و ستم از شیشه برود و شس پیما نه کنمار است
میگفته بپای خم سندر زستی بی باده رخ زرد بخشش تابار است
یک جرعه می چاره کرد درد سرسات زیرا که مرا درد سر از رنج خمار است
این باده کلرنک چه داروست که ازو تفریح دل و قوت جان و لنگه عذار است
این آتش ترکرچه بود آب ولیکن در فطرت ما خشک مزاجان حجه شرار است
بی می برخم می شکند زنک حسرت جام می کلرنک مرا فصل بهار است
ما موج شرا بیم و حباب می نابیم بی باده و بی جام همان نقش سرابیم
سراپای معشوق در جواب سراپای قمر عرب فرمود
صفت جلوه جانان است
ای سراپای وجودت همه جانت شرح وصف تو نکنجد به بیان
چه وجود اینه موج صفا کر لطافت شده سر تا رجیا
صفت قامت دلجوی است
قامتت سرو گلستان امید عاشقا نرا است چوعمر جاوید
انچه قد است تر از فکریسا داده یادش کف ناز عصا
وصف فرق سر زلف یار است
فرق در کاکل و زلف پیچان شده ارشا نه بفرق تو عیان
زنان گیسوی مشکین عجباست چاکی از صبح بدامان شباست
وصف زلف کج دلدار تست
زلف مشکین توای مایه ناز سحر ساده است ای بت بد نباز
زان سبب گشته پریشان دژند کو فتاد است زبالای بلند
وه چه زلف آفت جان مجردان هر خمش سلسله جنبان جنون
وصف گیسوی خم اندر خم اوست
دام دلهاست خم گیسویت طوق جان طرة عنبر بویت
وه چه کیسو بشرافت شب قدر کاندر اغوش نهان دارد بدر
وصف خوبی رخ یار تست
لاله از رشک رخت خونین دل گل زشرم گل روی تو خجل
چه گل رو که زبس حسن وصفا تکهی گرم برانست جفا
صفت عارض گلگون توست
عارض ماه تو ای بدر منیر مهر را از فلک افگنده بزیر
وه چه عارض که زتابش در نگاه میشود داغ چو ائینه بآه
وصف رخسار عرقناک اوست
رخ گلگون تو هنگام عرق ریخته عقد ثریا بشفق
چه عرق شبنم هنگام سحر که ببارد بگل تازه و تر
از جبینت ز صفا چون رخ حور میچکد جای عرق رشحه نور
چه جبین ائینه حجله جان که دران چهره جان گشته عیان
صفت جبین سیمین یار است
جبین میناست ای حور محرکات است چون موج برخ آب حیات
وه چه جبین
وه چه چین از رنگ گل بارکتر برده از جوش صفا آب گهر
صفت ابروی دلدار یست
طاقت و صبر و قرار عشاق شده بی جفت دو ابروی تو طاق
هست چشم سیاهت ابرو همیجوقوسی که بود برآهو
ترک چشم تو زابرد پوست تاخت بر قلب دلم تیغ بدست
وه چه ابرو خم محراب نماز زاهد انرا بر پیش روی نیاز
وصف دنباله ابروی دست
رود دنباله ابروی تو دل از کف جمله خوبان چگل
وه چه دنباله ابروی هلال که بود چشم توانش در دنبال
صفت وسمه ابروی دیست
وسمه ابرویت ای مسخ امید است چون قوس قزح بر چوسید
تیغ ابروی تو در وسمه بخود ہمجو شمشیر کجی زہر آلود
صفت چشم چو بادام دست
چشم مست تو ای افت هوش برده هستی زسرماده فروش
وه چه چشمی که ز تاثیر نظر خون کند باده بجشم ساغر
صفت تار نگاه یار است
گردد چشم تو به هنگام نگاه روز مردم جوشب سرمه سیاه
وه چه چشم ست چه حام شراب که جهانی شده زوست خراب
صفت غمزه دلدوز یست
غمزه شوخ توای رهزن دین بهر صید دل و جان کرده کمین
وه چه غمزه قدر انداز بلا راست رو ہمچو پر تیر قضا
۶۷۳
صفت جبهه بنا گوش ویست
شد بناگوش تو ای حور خصال رنگ نیلوفری از یاد خیال
چه بنا گوش که از جوشش صفا مهر ازو کرده چو مه کسب ضیا
صفت بینی سیمین ویست
بینیت ای صنم سیمین بر کلک صنع است بی شق سر
یا نمود است سرانگشت قضا باشارت دهن تنگ ترا
چه دهن نقطه موهوم خیال که بود قسمت آن امر محال
وصف تنگی دهان یار است
از دهان و سُخنت آبحیات شده از رشک نهان در ظلمات
دهن تنگ تو هنگام سخن ریخته آب رخ دُرِ عدن
چه دهان و چه سُخن گاه خطاب بچکد از دهن غنچه گلاب
صفت لعل لب یار است
کر لب لعل تو آید بخیال شود از جوشش نزاکت تبخال
از دولب شور برا نگیخته آب واتش بهم آمیخته
وه چه لب چاشنی جوهر جان رشک سرچشمه آبحیوان
وصف دندان و لب یار است
لب و دندان تو ای رشک قمر حقه لعل بود پر زگهر
یا بود ژاله بگلبرگ عدم یا که در غنچه نماید شبنم
صفت لعل تبسم ریز است
به تبسم چو گشایی لب خویش حل کنی عقده در دول ریش
چه تبسم چو لب خویش کشود قسمت نقطه موهوم نمود
صفت
۶۸۴
صفت بوسه لعل لب اوست
چون کنم بوسه لعل تو بیان | شود از شوق تو پر آب دهان
وه چه بوسه که شگفت الو | غنچه نیم شگفت خوشبو
وصف خال لب دلدار ست
خال کنج لبت ای ماه لقا | هست خضری بلب آب بقا
آن نه خال است نه لعل میگون | بلکه در بدخ گزند و افسون
مردم چشم من ای شکر خند | شده بر آتش لعل تو سپند
خال چه مردمک دیده حور | نقطه ستر سویدای ظهور
صفت سبزه خط یار است
خط پر خار تو ای حور سرشت | هست چون سبزه گلزار بهشت
نیست آن خط که بروی تو نمود | هست بر آتش خار تو دود
وه چه خارست بوجه دلخواه | بر لب آب بقا مهر گیاه
صفت حسن صبیح الملیح
نه صباحت ز جمالت وجهوش | که ملاحت بودت هم اغوش
چه ملاحت نمک خوان جمال | چه صباحت چودم صبح وصال
وصف سیب ذقن دلدار ست
ای تو بر جمله خوبان سرخیل | هست سیب ذقنت بدر سهیل
وه چه سیبی که ز آسیب نگاه | شده ظاهر زنخدان تو چاه
صفت غبغب دلدار هست
غبغبت هست از ان چه موجی | وندران ماهی سیمین فوجی
وه چه غبغب که زبس غنچه و دلال | شده از چین شکن مالا مال
صفت گردن سیمنای تست
گردنت همچو گلوی مینا گر خوری آب نماید در صفا
وه چه گردن که زبس نازک بود گشت از سایه زلف تو کبود
صفت نازکی ان بدنیست
بدن نازکت ای دُرّ خوشاب اتصالی شود اندر مهتاب
چه بدن رشک گل تازه و تر که شود آبله از تاب نظر
صفت پیرهن دلدار است
گر بپوشی سمن پیراهن از نزاکت شودت بار بدن
بهر پیراهنت ای جان جهان باید از رشته جان بافت کتان
تن به پیراهنت ای حور مثال همچو شمعی ست بفانوس خیال
صفت سینه پاکیزه اوست
سینه صاف تو چون مطلع نور کرده از وی صفت نور ظهور
وه عجب سینه که از جوش صفا برده ز آیینه هور شید ضیا
وصف پستان نار با راست
هست پستان تو ای حور سرشت خوشتر از لیموی بستان بهشت
وه چه پستان دو انار خندان ایمن از آفت زخم دندان
صفت ساعد سیمین ویست
ساعد سیم تو ای ماه لقا برده دست از ید بیضا به ضیا
وه چه ساعد چو دو شمع کافور روشنائی ده شام دیجور
صفت پنجه رنگین ویست
دست و بازوی تو از سر پنجه ساخته پنجه مه را رنجه
پنجہ مہر
۶۷۰
وا چه سر پنجه دو شاخ مرجان | برده از پنجه خورشید عنان
صفت موی میان یار است
چون کنم وصف میان تو رقم | بجز از موی نیاید بقلم
چه بیان را، بکمان ابروی دور | هیچو تار نگه دیده حور
هست وصف شکم نرم و لطیف
شکم بیکه بود نرم و لطیف | هست بیرون ز مقام تعریف
چشکم بالش پر تقانم | برده نرمی و صفا را بریشم
صفت حقه ناف یار است
حقه ناف تو باشد گرد اب | کاندران شده رء مقصد نایاب
ناف چه غنچه نسرین و سمن | نافۀ مشک غزالان ختن
صفت کوه سرین کبر است
ان سرین شاخ گل نسرین است | از صفا مستعد ریختن است
بکمه زان موی میان دارد تاب | بیقرارست چو موج سیماب
چه سرین صنعت استاد قدیر | خوش در آور بخم کوهی ز کمر
به نهان سرنهان میگویم
چون کنم وصف ازان سر نهان | که نگنجد ز نزاکت به بیان
گله اینجا ز حیا سر بفگند | طایر حوصله را پر بشکست
صفت ساق بلورین است
ساق سیمین تو همچون عاج است | که بدان گردن جان محتاج است
ساق نی شاخ گلی از نسرین | دور ازو افت دست گلچین
وصف رنگینی پای یار است
۶۷۶
کف پایت بصفا برگ کل است
ورحنا نشه در جام مل است
ده چه کف ده چه حنا در گلشن
ارغوان ریخته بر برگ سمن
عذر تقصیر سراپای بت
طرزی از وصف تو مانده حیران
سر انگشت تحیر بدندان
سخنش قابل توصیف تو نیست
ذکر یک شمه ز تعریف تو نیست
گر ترا روح مصور دانند
ور ترا جان مجسم خوانند
هستی افزون تر ازین هر دو صفا
سر و پایم بفدای سر و پات
سراپای ثانی در جواب ممتاز در کراچی بندر فرموده
بوصف شوخی دلدار گویم
ز شوخیهای ناز جلوه او
ز عکس آئینها وز دیده پهلو
ز طرز جلوه اش آئینه بیتاب
ز حیرت تکیه زد بر روی سیماب
سخن در وصف قد بالانشین است
به پیش قامت آن فتنه پرداز
رود سر در روان از خود چو آواز
چه قامت محشر آشوب دلها
قیامت با قد او خیزد از جا
سخن پر مغز شد در وصف آن
زند در وصف سر گر خامه بالغز
قلم چون استخوان گردد پر از مغز
بوصف سر اگر گردد ز با غم
تهی از مغز گردد استخوانم
سخن در وصف گیسوی معنبر و ناب
به پیچ و تاب آن گیسوی مشکین
دل مشتاق است اندر نافۀ چین
چه گیسو چون ازل از پا دراز
بدامان ابد با دست بازی
مداوم شد بوصف زلف مشکین
بنفش
برانش رشته جان تاب خورد ز دلها تاب چون سیماب برد
سراپ زلف او پر تاب و پیچ بهرتارش نه یعنی غیر دل هیچ
ازان کاکل مسلسل شد بناع سنبل
خم ان کاکل مشکین خوشبو برنک غنچه بشکفته شفتو
چه کاکل رشته تار رگ جان که بروی جان و دل چون زلف پیچان
دوات از طره اش شد نافه مشک
زتاب طره پر پیچ و پر تاب دلم چون قطره سیماب شد آب
دلم بر طره پر تاب او دید بجو د بی تاب تر از مار پیچید
سخن بر خشان یوسف ان جبین شد
شداز عکس جبینش ماه تابان دل ائینه پیشش محو و حیران
زتاب ان جبین ناز پرور صفا کرد و عرق بر روی کو هر
ورق شد بدر از پیشانی او
ز پیشانی ان ائینه سامان بود غور چون چراغ زیر دامان
چه پیشانی که از بس جلوه نور جبین سائی کند تر پیش از دور
قلم در وصف ابرو تیغ کردم
دلم پیوسته زان شمشیر ابرو خورد چون خنجر مژگان بپهلو
پیس از بسکه چون دم مهرم اوست نفس کشید گلوی ما دم اوست
بوصف خنجر مژگان زنم دم
زنوک خنجر مژگان دلدار نکه لرزد بخود چون چشم بیمار
چه مژگان دور چشم سرمه الود زگرد سرمه بالا میرود دود
سخن بدست زان چشم سیه مست
به پیش نرگس جادوی مستت نی نرگس قلم گردید در دست
نپذیرفت ابر و کلک بهزاد برنگ می نوشته صورت صاد
سخن شد صبح صادق زان بناگوش
تجلیهای آن صبح بناگوش چراغ بزم کرده شمع خاموش
شد از آب صفا گوشش چنان که از وی در چکد چون آب از در
به بینی میکنم باریک بینی
نه این بینی است بر رخسار آن کل بود سطر مجع ساغر مل
نبیی شمعی از کافور باشد مصحف جدولی از نور با شد
سخن از عارض کل کل شکفته
گر از لب نام آن عارض برآید سخنهایم بهار اندر در آید
خیالش گر نهد در دیدهام پا ز مژگانم شود آزرده صد جا
ز خالش نقطهها چون مردمک شد
زیر لب خال او بالا فتاده نقطه بر لفظ شکر با نهاد
بچشم مردمان آن خال زیبا بود چون مردمک زنگ تماشا
خطم یاقوت شد از نام لعلش
از رشک رنگ آن لبهای گلگون پری لغزد میان شیشه در خون
ز تاب آتش لعل می آلود ز ساغر جای موج می رود دود
سخن لب میکرذ از وصف دندان
در دندان لعل روح پرور بود درج عقیق سلک گوهر
گهر چون ریز دندان او در در آغوش صدف بس آب کردید
سخن خند در اوصاف دهانش
دهان
دهان تنگ آن رخساره چون سیم
زسرخی بر سه مصحف بود میم
دهن نقد عدم برهیچ بسته
زباغ بی نشانی غنچه رسته
شد از وصف لبانش کام شیرین
زبان پرورده شیرین کلامی
چو مغز پسته دارد چرب و نرمی
زبان برگ گل باغ محبت
سخن بانگ ادا باشد چو نکهت
ذقن گفتم سخن در چاه افتاد
ذقن چاه و لطافتها در و آب
نگه در وی فتاد چون بوسه بیتاب
ذقن پرورده دست لطافت
زرنگ نکهت و آب نزاکت
سخن در وصف کردن سر کشی کرد
شب گردن از سرکشی سه
رسید با یک سرو گردن فراتر
چه گردن صبح مینای پر از نور
نماید خون عاشق در وی از دور
سخن در وصف ساعد دستگیر است
زساعد آستینش از صفا پر
بلغزد در تماشایش تصور
نماید راستین چون ساعد یار
بود شاخ سمن برطرف گلزار
سخن رنگین شود از دست نگارین
کف رنگین آن شاخ کل اندام
می گلگون نماید در لب جام
چگویم وصف آن دست نگارین
که شد زاستین دامان گلچین
قلم را کشت او برکف حنا بست
زخوبیهای آن نگین سرانگشت
حنا بر پنجه خوبان زندمشت
قلم را گشت او صد جا قلم شد
میان جوش خطان نان وعلم شد
حنائی شد سخن بران پشت ناخن
۶٨٠
ز پشت ناخن رنگین او گل
خرد چون سنگ زیر دامن گل
چه ناخن ها بخوبی سر کشیده
هلال از شرم او ناخن بریده
بوصف سینه حرف صاف گویم
صفای سینه اش ائینه تا بست
لطافت پیش او از شرم آبست
چه سینه نیست در وی هیچ کینه
زاسرار ازل گنجینه سینه
زپستانش سخن بر خویش بالید
حباب الغه یعنی دو پستان
و یا خود قبه نوریست رخشان
چه پستان لیموی گلزار عشرت
دهان پر آب از و دندان حسرت
شکم گفتم تسلم موج صفا شد
ز نرمیها شکم چون پشت قاقم
لطافتها درو ره بسته کم کم
شکم آئینه انی بود صاف
درو گرداب باشد حلقه ناف
قلم شد مال از وصف میانش
زباریکی میان مودر کمر بست
مرانت در کمرزان موی شکست
سرین کوه و کمر چون موی بی تاب
بسان بند و موئی کوه سیماب
سخن ائینه شد تا گفت زانو
چگویم وصف آن ائینه زانو
نماید جام جم در صورت او
دمی گرد در پس زانو نشیند
جمال بی نشان آئینه بیند
قلم را با شکست ار وصف ساقش
رساق او خجل ساق عروسان
دلم برسیم او چون آب لرزان
زساق او چگویم کز لطافت
رود بر پای او موج نزاکت
بوصف ان کف پا خامه بر جاست
پایها
جو جان کف رنگین گذارد
نشان نقش پایش عین جوان
ز غطش پای گل سر بر آرد
که دل را ارز والی میدهد جان
در وصف ان سر اما غذر خواهم
چسان وصف سراپایش سرایم
زنار بی نشان نا چند کو یم
نشان و بی نشان گر باز پرسی
زپای عظمت این نکته و شی خاست
مدار هم با بالا چون برایم
به تنها تن درین ره چون پویم
یکی شخصی نشسته بر دو کرسی
دوبی دیدن نشان اعولهاست
نشان و بی نشان طرزی جدایت
اگر با اعولی چشم شناسیت
افراد متفرقه جناب طرزی صاحب عمل تغمره
رو برو تا که بحسن تو مقابل کرده
جلوه حسن او اگر یابد
روی گلچین چو از شرم حسن توی
پیچ و تاب طره پرتاب تو دانی که
از انتظار بوی خم زلف کثرت
بگذار تا بر د سخنا بوی طره ات
تا ما در بد بخت زلفت بوی حسین
بوی زلفت را صبا تا برد در صحرای چین
از تو ز عکس زلف پر چین
ز عکس خم زلفش تحصیف
هر چند موی آینه نقصان حلی است
عکس آئینه از ان پشت با ئینه کند
عکس در آئینه روی او تابد
بوی گل چون رنگ زیر دامن گل منجرد
بر زرا کتهای شتر زلف میخرد
چون ما فه گشت چشم غزالان بچین سفید
گزا نتظار موی تو شد نا فها سفید
از رشک شد سفید بتن موی نا فها
نا فه نقد خویش را پنهان نش جوئی کرد
شد ما فه اهو ی خطائی
سنجم خیابان پرسنبل است
از موی زلف چیتی صفت کمال است
چین جبین
زرافشانی
ابرو
ابرو
خال ابرو
چشم
چشم
مژگان
چشم
حنا
دست
پای
قد
خرام
خرام
قد
خرام
رخ
ابرو
سجده فروتن
مبتدی حسن
من از چین جبین تند خوی بتان طرز
زرافشان کرد جبینت را
گر در آئینه کند جلوه گمان بردی کس
بر گوشه ابروت بود خال سیاه
خال میان ابرویش دید چودل بساله
مهر بادامی چشم سیت با همه مهر
خایم چشمش از ان بر مردمان شد نظرا
چشم انیمه کز آن شوخی مژگان بیند
ترک چشم تو وصف مژکان
زانشک کلک سمرانگشت یار رسیدم
پامدست نگارین بسوی گلزار سیزده
زنش آن کف پای نگارین
این دیده پاره ائینه بر شاخ حیات
بالای تو از نزاکت طرز خرام
کز انیمه باین طرز خرامان گذرد
نی قدو بالای موزون در صحن چمن
گر بباغ باین طرز یار بخرامد
زنیمه پایه خوبی رخش نهاده بلند
بقصر بار که حسن جفت ابرویش
زبس که پیش قدام جو نقش نگین
نشیب صیت تو باشد فر از سقف فلک
بسان جوهر شمشیر بار خویش میابم
بافشاندی ستاره بر خورشید
جوهر آئینها و پس فزع میگردد
یا نقطه عین تیغ افتاده غلط
شوخی حسن او نگر قبضه یکی و تیغ دو
بهر ما هیچ براتی بنگه محضر نکرد
مهر با دامی درین ایام باشد کوما
شخص تمثال چو غربال مشبک گرد
سپه چنگیز و خنجر تیز است
زدرد خون شده و سجده و کف چنا
رنگ گل همچو هوادر شگفت اندام کو
زمین پر گل چوجیب با غبان ب
در بزم قد نا قد سروت بر گرفت
مانند الف زمانه در ناز نشست
عکس بستان در ائینه چو سماب
میگرد چون مارول را سایه سرو
روی خاک دودمان چو سرو
وحسن ماه رخش یک قداستاده بلند
دو طاق در نظر مردمان کشاده بلند
زمین ز خاک من بکدا افتاده بلند
زمین شعر تو طرزی بس فتاده بلند
صورت
۶۸۳
صورت است بیدریغ بان اینه یم از نقش عکس آینه رنگین نمیشود خوبان
دیده در خانه من پاکترا مردم شهر کشته مشهور که این خانه پریخانه بود پریخانه
وضع حیرت کودکان اسکه تسخیر دارد وصل آئینه طپش از دل بسما نی حیرت
مید در دیده با حسن جهان نظر طلی کردند که در انشات خوبی حسن او در دوست نظر خط
اسطره کا رزرگان نمیشود ظاهر ز دست ناخن پا هیچ عقده نکشاید نقطه
طبع سنگدل سخت زکینش شود قطره یلی از ساغر کوسار جای می صدا خیز هفت
نظرهای غلط انداز خوبان عالینی دارد که چون خطا نگین کر جا ید راست نظر
از سواد اعظم هند سرزلفش دلم سوی شهر سنان چین کاش رفت زلف
زلف سر تار تو ما را میکند آخر بلاک کشته کرد و چونکه در فن طبع زمین حرا لطف
از سفیدی های چشم انتظار راه دوست داغهای سینه را دل پنه کاری میکند انتظار
در دیده آب چشم و بدل آتش جگر چوب نرم که سر سر از آب شستم شبنم
چون جامه در روش میرسید ارمان دری نخل نو جو انرا با غبان د میپوشد ناز
دل بد ر چشم دادم کام کا مچوان بلی که بر همراز ادش کنند چشم
پس نور ذات او فرقی ندارد کفر دین خانه دیر و حرم از شمع یکسان دشت شمع
دمهای کرم یار کرد از دلم کشود این غنچه را برو نفس با میکند دم کری
سیه مو یگان چشم شوخ یار کر دی گل پر پرده های دیده با دام مینما هم چشم
اگر جای حریر ت را هم در استخوان چخو بی زان استخوان صفها گردیده تیر
ز شرم داغ دل که محرم بس میمانه در رنگ آب آتش از پر پروانه میریزد داغ
کل ب میام بزرگی برو سوی همت زنان کریم با غبانت جای کل در نشاه خطاب بلیه
چنان دل از تماشایت نسازد پاره کرد کمین از چیدن المات گریبان یک بیمار تماشا
چون شود انا وارق تعلق پادشاه حاتم از شوقی نام شان کرد در حلقه تعلق
روی
پری
روی
کوزه سفالین
بخش
زلف
تبخال لب
می
خط
خط
خط
خط
خط
خط
خط
خط
خط
چشم
چشم
شبنم
روی توبت نورچشم مردمان آینه دار
زان زعکس عارضت آئینه مردم میشود
به پری طینتیم باشد تمنای دلم طرزی
نه ازطول امل بر گوشهای این گران بندم
آئینه چون بروی تو لاف صفا زند
ایخیره رونا است دلی رو نمیشود
سره جوشش مستی من حاجت بمی ندارد
چون کوزه سفالین من خم دو را ب میشم
بخشش خورشید کرد وزرا نباشد نقصا
صبح زر پاشد ولی شب پس تارین میشود
پایم بدوش صبح قیامت رسیده
خوابم بیاد زلف تو از بس دراز شد
نیست این تبخال از تاب حرارت بر بشت
بوسه از شوق لبش بر خود چی می زند
گویند می بجهم پچهل روز میرسید
از شیشه تا بلب نرسد می رسیده است
رخت بدعوی خوبی چو خط برون آورد
دو چشم شاهد ی و حسن تو گواهی داد
تمسک خط دعوی خوبی رخت
سند بخلاصه و مهر آفتاب بود
بکرد صفحه روی توخط مشکین بت
رقم بخط غبار است شرح گلشن راز
یاقوت لب بچه حسن با خط عنبرید
تفصیل شرح سوره یوسف نوشته است
چو خط روی ترا دیده دیده روشن گشت
ببین بصحفه قرآن نوشته سوره نور
یاقوت خوسش لعل لبت و دهان تنگ
با خط نسخ حاشیه مختصر نوشت
گفتمش خط تو گویا خط صاحب قلمست
گفت نی نی خط من سرخط مشق حسنست
خط و لب ودهنت چو دید طرزی گفت
نشسته خضر و مسیحا بگرد آبحیات
لب مسح پر رخت است و گفت سواد
خط تو خضر و دهان تو آبحیواست
زبس مردم ازان دو عنبر من چشمیت
که آهوی حرم دامن گلستانت
در غنچگی چو رسم از باغ چیده اند
تا بر رخ که باز شود چشم بسته ام
بدوش غنچه بگلزار دیده شبنم
با نتظار رخ آفتاب کشه سفید
قطعه که برای نصرالدوله فرستاده بود و آن نیز قطعه بهمین قافیه در جزو فرستاده بود
در قطعات
در قطعات وسته شده بود بباران درینجا نوشته شد
بجناب شیر دوله راد
بکنم طرزی حال خود تقریر
حرف مدحت بدفتر شب روز
منشی چرخ میکند تحریر
پیش معنی صورتت مانی
محو گردد بصورت تصویر
کلک نقاش قدرت فکرت
نقش اندیشه را کند تفسیر
همه خدنگ کمان تدبیرت
میخورد راست بهدف چون تیر
در دبستان علم و دانش تو
هست پیر خرد چو طفل صغیر
در وزیران داخل و خارج
در امیران صاحب تدبیر
بہر تدبیر هر امور بزرگ
میکند عقل شورت بشیر
از قد جاه و قامت قدرت
یک سر گردنست چرخ قصیر
قصر بی کسر دولت شه را
کرده معمار فکرتت تعمیر
صاحبا مشفقا خردمندا
خود سکن در نداشتن تقصیر
گرچه دورم زچشم تو چو خیال
لیک هستم مدل قرین چو ضمیر
چشم رحمت بسوی ما بکشا
ایکه گردون ندیده چون تو وزیر
دست ما عاجزان دور و قریب
بکف مرحمت ز رحمت گیر
تا پس سینه بود میدان
تا که بر قوس چله بندد تیر
سید مضمون ز کلک مطلب را
شست عزمت زند همیشه به تیر
رفعه رقعات مصنوعه و معنویه جناب طرز حصاب بہاریہ
هنگامیکه دایه مهر شعار ابر بهاری در کوشش پرورش اطفال چمن بپستان
هوا دار شیر شبنم شاداب عرق کل داشت و مشاطه چابکدست صبا به
افروزه نوروزی رخساره تازه عروسان شق مجله گلشن باز را بطراوت بی اندازا
قطعه در باره
استاد ناصر الدین
قاجار مالک عیار ملکه
ایران سروده بود قطعه
قطعات نوشته شده
درینجا نوشته شد
قطعه مخبر قسمت
مادر نامه سنگین خامه
بحکیم کرم که در دیده نو نیا با
حاجی ناظم کو و هرات مرقوم شده باشد
زین طالع من با به با باند
رنگ نقش میکند در دکان
رنگ تن حیات خنطیلہما بند
نشان سجن
نقش بخار معلم بنا
سواد مدحیت سیمین ذقا با بند
بخاک خامه یکم کرم که دیده بود
ز فیض دید کرم کرد را با بند
چه بخته نامم هر چند کمترین تایم
به طرزی ز مدح چن د خاما بند
کدام نامه تهناه بهنجیت لیکن
که حاطت سخن در کو شتابا بند
و ماغ عقل و دل دانش و روان و خرو
همه زدیدن روی تو بر و یا بند
ولازمست بحا نگاشتن دعار
بحکم حفظ سخن که انشا باند
عارضه ظالمانه طرزی نیست طم
برای بطول بقای تو در دعا باند
سفیداب صبح و کلگونه شفق افروخته تر از ساغر مل داشت : و نارنجستان
قامت افراخته عشرتکده صحن باغ را به پیرهن صوف سبز برك و قبای کلمون
شکوفه و کلاه مخمل رنگ لاله خلعت سراپا پوشانیده : و جوانان نوخاسته
گلپوش گلبن را در بساط نشاط انبساط گلزار بجامه دیبا و جبه خارا آراسته و مبرا
گردانیده : واز اعتدال فصل ربیعی گریبان جوشن قماش نسرین باشعوه انگر
گل سوری در دامان : و شقه چادر نازک باف جاله نسترن از آستین گل سرخ
امان : و کف دست نکارین شاپه کل بانگشت حنائی غنچه دوشیزه را خضاب
و امادی بسته : و سر و آزاد بلند بالای جویبار بخوبی چون سبزه نورسته بعزم
رقص شادمانی از جا جسته : و شاخ درخت شکوفه دست از آستین مروت و کرم
بیرون کشیده : دامن اطفال نبات بنات را از درهم سیم ساده بسپید تنیا
ساخته : و صدر شاہ نشین چمن بفرش زمردی گسترانیده و نوجوانان نهال سیام
را بروی مسند گلشن علی قدر مراهم پهلو پهلو جا ساخته : بید و چنار همچون
غلامان دل شاد در خدمت حضور دست داده منتظر فرمان استاده : و در پایه
لپرآب از آروان آئینه قد نما برای تماشای جلوه شاهدان چون صفا کف شادرون
رباعی
از باد صبا چمن چراغان کرده
و نسیم شکوفه زر بدامان کرده
تا عقد میان بلبل و گل بندد
از آب روان آئینه بندان کردن
در باغ سلیمان صبا تازه رسید
دل در قدم او شکوفه بر خود بالید
این آب بصحن باغ کردیده روان
یا در ره بلقیس گل آئینه کشید
شاپر ادة اقلیم چمن یعنی خسرو کل شیرین دهنان غنچه وشکر لبان شکوفه را در تحت
بیغی شاخ در آغوش کشیده : و بلبل رنگین ادابنواهای خسروانی و کمکمک پهلوی تیم
بالیده
باید بکوچون نای از صد جا دریده؛ تا بشنود آهنگی سوت دلگشای عندلیب در باغ
سیاه وشان بحضور تخت اردشیر غنچه پنجه کبک بر دل شاهباز شهنشا زده؛ و قمر
پیش صدا در ترانهای طرب افزا در سروبستان بهمن نوای چگاوک خارکن با
فاخته دل باخته دمساز و هم آواز شده؛ سار شیرین گفتار برخسار گلستان بهار
پرنق رزنک و کوچک کلرنک فریدون باز منقار نثار کرده؛ و در پوش صفایان
جویبار از هر کنار در کف عروسان بهار آئینه رو نماداده؛ صدا رنک تا
سارنک آبشار مقام عشاق نوازی سر کرده؛ و مضراب چنک دوستی این نوا از سر گرفته
مثنوی طرزی
فصل بهار است تماشائی باغ
خیز که بان کل از رخنه زاغ
خیز که چون باد بستان شویم
همدگر مرغان خوش الحان شویم
کردم جان کش نسیم بهار
عطره کل ریخته در جیب خار
طره سنبل زعبیر صبا
غالیه بیز آمده و عطر سا
در قدم سبزه از بهر نثار
ریخته سیم از بغل شاخسار
خیرتی سیمین بهم آمیخته
درهم و دینار ز کف ریخته
بلبل مست ز طرف چمن
چهچه زن بر سر سرو و سمن
خط بنفشه برخ یاسمن
آیت خوبیست بطرف چمن
در چمن از بسکه کل افشانده
صحن کلستان شده آتشکده
بسکه لطافت شد، مصرف فضا
خار بود چون تک کل خوشنما
لاله خونین جگر داغدار
شعله دار آمده بر جویبار
برسخن بلبل و آواز سار
کل همه تن کوش شد از شاخسار
سرو قد از ناز بر افراخته
فاخته از شوق پر انداخته
عرعر و شمشاد کشیده ردا
در چمن امید به چشمت ارودپا
دست صنوبر بگریبان سرو
آمده خواهش کر عذر تذرو
فاخته بر سدره معلق زنان
قمری دلداده مطوق کسان
چونکه چنین است تو هم ای نگار
شیشه می گیر و کل در کنار
ساغر می ساقی بدست من
ریز ز لطف تو بر دست من
کامده خوبان چمن میکسار
ساغر و پیمانه و مینا بیار
پس ساقیان سیمین ساق انجمن چمن از آب زلال شراب عنبی شبنم عرق کل
پردۀ سینای زجاجی غنچه و دامن شیشه کل کنابی را مالامال ساخته * و جام
بلورین رنگین لاله کا سه کرد را در کاسه کردانی انداخته * و ابارین باده رحیق را بر کف دست
شاهد شاخ شکوفه داده * و ظروف بارقین می مروق را در حضور میکسا ران با
پیمانه نهاده * دامن آب از جوش حباب مانند کار کاه شیشه کران و مینا
سازی * کار محفل چون سد کلعین از هجوم کل شکسته بسان مردم کا سه باز گرم
پیاله بازی * و بر که پر آب از ول پری سر جوش لبریز از خود بر آمدن * فواره از آو
از هوس رقص شادی بر جان خویش در آستین افشاندن * و کل در آب افتاد
از بس نازکی نشو و نما چون چراغ زیر دامان و صبدم در افروختن * و سلاله داغ لاله
از موافقت هوا در راه باد صبا بهان شمع میان فانوس سرکرم سوختن
و داده بزم آرای هوا کلاب ناب در ئی از شیشه عطر و امپهای قطرۀ باران در لاله زارا خیابا
شاهدان محفل چمن افشانده * و باجی یاسمن سپاسپند شوخ چشمی از دانهائی
خال رخسار لاله پیش روی عروسان حجله کلشن در مجمر شقایق بر آتش نهاده * و قما
دل باخته بر شاخ صنوبر و شمشاد چون خطیبان سر منبر دعای دوران بجا دائمی بن
ردا از بر خوانده * و صوفی غنچه پوشش خاکستر نشین قمری بر فراز مناره سرو ندام
موذنان
مؤذنان سحر خیز گل بانگ حی علی الصلوة تا برده گوش صبوح نوشان رسانیدند
و نغمه سرایان موسم که نظاره را نشوه نمای تماشا مدنظر بود بخیال شیرین زبانی آن
طوطی شکر شکن مهند در پای هر گل چون هزاردستان بهزار دستان این
داستان میگفتم منظم
در دیده امر ای سرو روان جای تو خاست
در سینه ام ای راحت جان جای تو خاست
صد جوی سرشکم ز مژه رفت و ندید
مرآت روان سرو روان جای تو خاست
طرزسی ز برم یار چو رفت بشتاب
با ناله بگفتم که فغان جای تو خاست
گاهی هوایت بصحن چمن چون آب روان بر روی سبزه سیر میغلطیدم ؛ و دمی تمنایت
در میان گلشن غنچه بصد قهقه بر دامن گل شکفته میخندیدم ؛ و لحظه تمثال خیالت
چون غنچه برخود میبالیدم ؛ و لمحه از خیال جمالت مانند عندلیب از جان می نالیدم
درین حالت پیش از نسیم سحر چون باد صبحدم با یاران همدم بهتر از جان و رفیقان گلشن بیخ
سخن وان تفرج باغ و بستان میکردم ؛ و بهر نگاه هزار غنچه تماشا بگریبان نظر میبستم
یکی از دوستان همچون جان باریک بین بان دان گلی عجیبی بدستم داد که دیدن
آن از دستم برد و بسان سایه گل از پایم انداخت، صورت آن شاخ شکوفه که از غیب
رباعی در صفت سرخ در خندان خوبان شگفته بود این رنگ داشت آن گل که پنج غنچه خدا
دیدم بپمن شگوفه در دست بهار
یک گل بمیان پنج غنچه بکنار
لعل یار اشارت گفت کی طرزی
گلهای معانی بپرش ریز نثار
پس از دیدن آن گل نو ثمر تک طبع طرزی چنان شگفت که مثال ان غنچه و کل را بهیچ
مضمون در پنجه کف دست پنج رباعی دادم هرگاه در حضوران ربیع مجسم او نیست این
رباعی را جو اس خمسه شعر خوانم رواست ؛ واکر این مجلس را ناسخ پنجه سیاهی شرک بیگانگان
گلرخان دانم سراپا مصرح شخصی که بدل ما خنی زند این است، بخدمت آن حواس
وان حواس خمسه چنگ بسته در دست شاد بمعیار طلای دست افشارش هسات
سنجیده بر ایده رباعی اول
رنگینی گلشن است مضمون بهار
شد باغ زحرف غنچه مفتون بهار
نی نی که ز روی ناز بسته است حنا
بر پنجه گل خضاب از خون بهار
رباعی دوم
دامان چمن زعکس کل کلکونست
زان وصف کل و غنچه زحد بیرونست
در سیر چمن زخون کل پای بهار
چون پنجه غنچههای کل پرخونست
رباعی سوم
حسن تو بچره چمن رنگ زدهست
هر شاخ زغنچه جام کلرنگ زده است
این پنجه غنچهاست بر عارض کل
یا دست تو در دامن دل چنگ زدت
رباعی چهارم
خندید چمن زناز بر روی بهار
گل تخته اثر رنگ کرشمه نگار
این پنجه غنچههاست بر عارض گل
یا دست نگارین بود در وی بهار
رباعی پنجم
طوطی غنچه پردہ بگشا د زرد
گلزار چو طاؤس شد از رنگ امیز
کل پنجه شاهین بود وغنچه مدرو
زان پنجه بخون غنچه کل بردہ فرو
ای غنچه نوسگفته شاخ گلین گلزارسخندانی وای مصرع برجسته قامت موزون
سرباستان نکته خوانی با دفتر رنگینی که نخواه کش دیباچه بیاض صفحه دیوان گلستان
بوستان بودرسیده واز نظر طرزی پیچهمدان که عندلیب نغمه سنج کلشن طبع شما
گذشت با سبحان الله اگر شرح فهرست رنگینش بیان کنم شاهد چمن از شرم در پرده
رگ رگ گل پنهان میگردد و اگر از طراوت شادابیش گویم غنچه اب و تاب
طن
۶۹۱
گلشن از خجالت در حجاب دامن غنچه چون کلاب از چهره عرق جبین عیان میکردد :
رقعات در گلستان پیش کی از دوستان میخواندم بلبل شیرین زبان از شاخ کل
کوش کرد کل منقار شکته اش غنچه تصویر خاموشی گشت ؛ و عندلیب شکر گفتار
بر درخت شکوفه شنید بر گوشک چنک ساز نغز نوائی رشته قانون بیصدائی بست.
تغار خوشه هایش دانهای خال چهره افروخته لاله ال را بر روی اتش غیرت نشانده ؛ و
عبارات طرب افزایش از رنگ شعله رشک اخکر بر عارض کل سرخ افشانده هایش
مضامین سر بسته اش غنچه کل سوری چون جبای دست بسته بیرنک ؛ و من الافاظ
نمکین بر جسته اش حسن مطلع سرو شمشاد بستان شعریت در قافیه و ردیف کش رشک
باغ طبیعت کلتانی ست که بر شاخ کل نخلش بلبل اشارات نو خواسته پر وربال پیدا
در تماثیلش قمریان استعارات بر جسته خیل خیل بهم نشسته ؛ و در صحن با
ریاحین معالی چمن چمن ؛ و بر روی کلتانش کلهای رنگین نوائی دامن دامن ؟
کر کویم که چنین کلشن شگفته با بلبل کلستان کردیده ام ندیده ام ؛ و بر تک انجمن
غنچه و کل با عندلیب بستان نکته دانی کشته ام کلی سنجیده ام ؛ خلاف نگفته باشم؟
هزار دستان اکر بهزار دستان شکر خوبی کل کند از صدی کی گفته باشد ؛ و اگر
عندلیب چون سوسن ببده زبان وصف رنگینی غنچه بیان سازد از بسیار
اند کی کشته باشد رباعی
هر چند که مرغ خوشنوای چمنم وصف تو نیاید ز زبان قلمم
نو غنچه کلزار معانی باشی در باغ تو بلبل سخن کوی سمم
چو که بعضی از قصاید طرزی از نظر فیض مظاهر گذشته این دفعه خواستم که چند
غزل و رباعی که درین فصن بهار شار پای دوستان شده بود بخدمت
نوشته آید ؛ و قصیده کوهر که فرمایش شده بود فرستادم انچه سخن است شرف
۶۹۳
پاره چند حمیقهدار را چه قدرت که در حضور صرافان جوهر شناس جلوه گراید؟
و مهره سیاه چهارسو یه دنی را چه یارا که پیش در ابدار گوهر شهوار بارگالا
خودنمائی گشاید؟ ازانرو گوهر بخشم دست خجالت بر رو گرفته حاضر بزم حضور
سراپا شعور گردیده این نسخه بهاربه در ماه محرم الحرام موسم بهار در کابل کشیده ۱۳۱۷
رقعه در صنعت رقطا و این صنعتی ست که یکحرف منقوط باشد و یکی غیرمنقوط
اخوی من صبح بزم بلبل باغ زنگت بو برقع نوید نسیم تمنای عشرت باغ از
رخ چمن افکند؟ قلب کبوتر شب از غازان شل باز صبح پر پلس از عقاب سلمان
اباخا خان اتابکت خدیو زاغان دی منهزم شد بس تو خون می از لب سبو بکشا
قطعه در صنعت رقطا
از لب ایاغ می عناب رنگ مخنانه کش کی کنم تو یه ز
چون کنم با غم تو بوجه ز
خون می از لب سبو بکشا
ایصنم بر فکن حجاب از رخ
همعنان ننگ بو مکشا
رحم باش کبر پای عفور
می عناب رنگ بکمک بکشا
با غم زلف مشکبو جانم
بسته شد زلف مشکبو بکشا
آغا شاه باش میکند
رقعه صفت دو حزفی که بچه جانمان صاحبزاده مجددی قدس سره در کابل نگار
جانانم جانم قربانت حاس نامه کاغذ جانانم بدست من حریف ظریف رسانده هر حرفش
مرهم خاطر عاطر شد؟ با خوبی خط بر لاله تر فایق؟ جانم بر خط خوش عاشق زائی
بی هوشم ساخت؟ صاحب من هر کس ته جرعه ساغر خم خانه ساقی باقی نوشدنی شک
باک بار کاسه جم گذشت؟ می سرخوشی مربی باطن پاکش شد؟ بدست پرجم شادم
مدعا قایم گرفت؟ هر سر که خدمت مرشد کامل یافت سالم ماند؟ هرگز غم ظاهر مانع باطن
خوبش ناید؟ بدبر بر فریب گرمی ساغر پر شرنگ جاهل فریب ناکاش عالم
۶۹۳
بندة بی اسم فاش عاجز کش ظالم پرست ناپاک شر زفت نا اگاش تاس سر سنده
رقعه در صنعت مرکب سه حرفی چهار حرفی از صنایع کلکا
مشفق سخن جسم محنت منع سیر گلشن طبع محب شمیم شیقه صفت سهای صحیح
گفٹ بسر شب بدر سحر شمیم سمن نسیم چمن سنبل شفﻊ نکہت عیش کمین پیش غنچه
سمن سپهسید کشته نیم بسمل تیغ غنابسر طپیده جعد سنبل شکن شکن در عطر غنچه
چمن انگین خبر نیم صبح نکہت خلق غنچه عنق شمیم جنت گلشن حیا ہشت بقا صقصه نین
بین من منقصل تحت غنچه متفق حبین طبق عقیق سپر گلپای همین شقت با کُہر
شبنم خط سمع لعل نگین صفا ببطن جیب غنچه سمن هفت در عظم بقعه غنچه صبا
خلعت عنقا بخشد ؛ سمن بجیب جمن بخیہ قبا بخشد؛ طبع ضمین چمن شبنم عطر ضمیم
بیت کن غنچه گلش گشت بغضب خصم کمینه چاک بخیر مک منگر بحق تهناست
بها پیش محنت کشم باسمه امید سمن سرشته طینتہ نیم لطف فطف معین است
رقعه صفت تمام منقوط اشیا و ان صعب صفت است درین صنایع
کم پرداخته اند
بی ظن بیقین پیش بین جنت زینب جیبین خبت شش زغن رشتی خنزیست
غضب وقت زمین خیج زنخ شفق غبن غین زخمی بیت زیب وقت زمین
پنج شغب با جثت ربیبت ہیبت زین زشتی شب ، فیج شفق شب خیز بخشی بین
پین شفقت محت شخیز ی با حقتن فن شب نشینی شفق صمین بی چیزی بیت
شیخ نبض تخبز شب یش بش بین؛ خیز پیش پیش تیز شغب شیخ فیق شیب
شب یقین غرقت زبیض تبزی پیش بخیر یجب غش از جیب شققت بخش شین پز
محنت شتق رقعه غیر منقوط درین صنعت فیضی بصیری داشته از ان کمی قناعت کردم
سرور مرا سلام رسد که هر محواله دلداده در ہوس حصول مراد و ہوا وصال
دلدار دل در خار کس درد الود را مصدر در دو الم دارد؛ و همواره در روح
۶۹۳
ومساکل ساده در وصول اصل مرام کام وصال سر در گرم و سرکرده اهل کمال
مکرم سرور دودوه مصراع معما را که دارد
کل حصول مراد دل دارد سرور در وصل لاله دارد کام
کرده ام ماه و سال درودعا که مکر کام کرد دهم آرام: والسلام
رقعه در صنعت فوق المنقوط
سرو ناز من کلزخان عروس کلستان از شاخ شکوفه مویچ نموده و لاله نودسته
شکن در شکن طره زلف از عارض کلکون کشود بــــر وناز در کلشن شاد راه
اغوش کرفت با دلداخته دلداده از خار خار رشک حسرت انقدر کوکو گفت که از دیا و سوس
کرفت نظم
سرو ده شاد سار کشد در کلشن کر آن سر دقعه شوق کلستان
کل همه کوشش دود تا شود سوری خود سخن فهم سر حرف سخندان باز
رقعه در صنعت تجنیس خط از صنایع مشکل است اگر تبروقم
بساط نشاط نیاز باز یا د باد که جواب جو اب انجاب انجبات سیز و سیز دھان جان
بود با بو دبه بهار بهار شکر عرض غرض تیاری بیماری دل دل بوسید ی
نیو شیدی حال خال عذار عذار اغیار اعتبار غلامی قلابی رنگ رنگ پستی بستی
چہ چشم با با محنت محبت بیا شما خون چون برود برود و تیم نم سوئی شوق حبس حسنی
انجمن انجمن روح روح خائب را جانب سخنان سبحان نبین مبین کلین بانگین سمانا
ما بید یابید
رقعه که برای قاضی بالاحصار بتوام اسباب بازی ختی کراپرس پرس
از جناب قاضی بیاضی دان مرتاض راضیم؛ هر چند که این بیچمدان بنظر مهندسین
تربیع در مثلثات افلاک دیده شکل عروسی که در خور مجلد مادی الاضلاع باش
نیافتم پس بخدمت آن فلک الا فلاک انسانیت شتافتم با که اگر تقویم سا
حال را
۶۹۵
حال را همراهی کنند تا احوال مضارع چون زمان ماضی باستقبال آید زبانه
کینه پردازی منحصر در آن رموزدان اسرار صعود و هبوط سر مایه آسمان فطانت
عین تا رفعه که از جناب سردار شیرعلی خان تعمیه چای خواسته بود در کراچی ادائی است
از حضور صاحب معظم خود چیزی میخواهم که سه حرف است : و هر سه حرف آن بر عدد
ده هیچ ر درجه پای برتری بالا نهاده است : حرف اول آن این موالید ثلاثه بپای
بر چهار عنصر مقدم افتاده : و پنج پنج شترات خمسه چهل مایه این سینی را بی خردی
و کاه یکحرف تهجی حساب آموز سرامد جد ابجد با حروف جمل ابجدست : وقت شیخه عالم
کون و فساد بمرد عمده و تاج سر افزازی عالم امکان : و افسر سرداری جهان جهات
و حرف دوم آن چون دل صداقت تیغ آخته بر میان منافق زده و از پای برکنده : و
شمشیر آسمان آسا اضداد اشد ار را در مزاج آتش خوی را در افکنده : و از قامت است قامت
بار جا در دل چاه مانند شاه شت : و اگر سپس سر در بر فرق افتاب عالمتاب گوش
جناب آسمان قباب شکند : حرف سوم آن پای همت در اغوش نیم میم و سریر
بی پایان افشرده : و قلب تیغ را در میان عین خیل حبش سپر شیر مک درین شیار
مهم ودیعت نهاده : جای آن دارد که بر پای رنگینی معانی پوشیده اش در در تحسین
علانیه و گوهر آفرین اشکار نثار فرمایند
رقعه تخجه غلامسراج الدین مکلمس مرقوم
خداوندان دانش اند که دست سر بی که بافته اند چون کومه در بحر عرق انفعال
بخود در فته در پای شعور و غرفه محیط بی آبرو نیست : و صاحبان جیش اندک مرک
پای که خورده اند بسان دانه اشک چشم یتیمان بگرداب بی سروپائی سرنگون و
بسیلاب خجالت گریبان گیر دامان فناد اگر گردش چشم حسرت نگاه بمصیبت
رسید کان محل ندامت توام مردمان دیده را چون غمزدگان سیه پوش نسازد و هستی را
۶۸۶
و اگر پردۀ نگاه حیرت دستگاه بر بخیہ دیدگان این بزم نومیدی الم دامان مرگان پوسته
گریبان طاقتم بگریبان چاکی نمیداد و وا مصیبتها و اگر کور چشمان عالم هستیانه
نگاه تغافل در دامنش کان تامل نکند بکدام دیدۀ تاریکی نظر چشم نظارہ بر روی
شاہد معانی خواہم انداخت و بی بصیرتان حق ناشناس گردم ناسازی در پردۀ
دل جہل مایل ندزد و بچه نفس درازی بی صرفہ کو زبان بعذر معشوفه کمال خواهم دور
این کم فطرتان کج بین بدبوی از عبیر حشم میم حلقهای گیسوی نکہت ختن آباد
خاطر نکته دانی در قساوت قلب ازلی جان داده اند بخی اور اک گلہای گلزار معانی در
دیدۀ این خسان خار عبرتی نزده که از ان گل بخش گل کوری ببیند، و اندوی که
شگوفه دانش بر شمع جان این ناکسان نفس باد سموم حسرتی میوزد که چراغ کشته دل
شانرا گل ناکرده گل میکند، ہمہ در گرداب بی تمیزی سراپا غرقہ ہوا و کف
دست نار سائی مانند رشته بر تاب حبد مجید بر ا با در قند از بی تمیزان هر چه دوانه
عزیز تر و از ناقدر دانان هر قدر بر کنار تر قدر مندی بیشتر من آنهم بهاری
داشتم که قطرۀ باران کم بہار ابقوت جاذبه از دست ابر نیسان کشیده بکف جہد
تربیت آورده کم مایه فرصت سراکشت قابلیت چون گوہر شهوار کشوار گوش شاہاں
میساختم و دمی از تاب پرتو آفتاب شعاع توجہ سنگ سیاه سخن را در شیشه فیض عام
بسان لعل رنگین ابدار آویزه وار با حلقه زرگر کانی در بین بنا گوش خوبانش می اندامی
حال اگر چون سایه بر خاک سیه روزی مذلت افتاده ام، باری سایه هما یم که ہے
استخوان میخورد سایه اش سری دیگر را با فسر سلطنت معنوی میرساند و باج
نامداری میدہد بادشاہی ظاہر و باطن را بر در ابو سخا و صفا طلب
هنگامی که جناب سردار شیر علیخان تنخواه متعلق خود را بکسر مضموم مکسوری
ساخته بود و فتحہ جواب را در باب بعضی مقدمہ مفتوحہ فصل خاتمہ کار خود
شگوفه
شناخته اسمان هم دران سه روز از کهنه غربال چرخ هجری در کرد کدورت و
غبار مذلت بیختن بر روی شان کوتاهی نداشت و خیر مقدم جناب
نسیم یتیم تیز ابواب تفرقه جمعیت ها را از باب اتفاق دقاق خوانده بود این
مکتوب را بچشم نموچشم گرام محمد انور خان محرر کرانچی منشی
عبد الباقی کرد افغانی پیامی و خاک خاشاک ریزی دمبدم و غبار انگیزی هر لحظه
گرد باد وادی پریشانی آن حی را مشروح بیان کرد و احقر ما با اینمرد امین دامن
غبار صحرا صحرا کرد او بار در جبهه کهنه غربال چرخ هجری از کجاست که از پرویزن
خاک بر باد بر روی یاران بیخت و مصیبتها نقد بیابان بیابان خاشاک
رض ناپاک در جیب آسمان دریده گریبان دیرینه کوژ پشت کمری از چه جاست که از
سبده پاره پاره دوران و دبور و شمال برچشم و مژگان عزیزان ریخته با اینچنین گرد
و کرد اکرد دوره دوران پر کرد گرد گرد گردنکرده بود که در ان دوره دایره وار کوچه کوی
کویی ظهور نموده و این غبار بسیار پایه دار از روش گردش فلک کج رفتار پیدا
تا قرار روشن سواد نشد که درون آن احاطه محوطه باخند دیده با مجهرا زاکور فرمود
بلکہ بس آن گرد کدورت که از در و دلهای دردمند امیدوار و از غبار خاطر آسودگان
طار بر در ارندوی بسیار و دل بسته رشته دور دور از طول امل صد طومار از زمین کشیده
به سینه چاک چاک مایوس شان بیخته و بدستیاری دمهای سرد
حسرت فرسود و نفسهای گرم حسرت اندود و تحریک باد جمیاز های محنت الود و
هوای نابهجای ندامت الم و بحرکت نسیم یاس توام و شعله زنیهای جگر سوز غم
خاک مذلت و خاشاک ذلت بر هم میریزد ریا
بی خاک بسر از هوا میریزد
این گرد دل است کز نفس میخیزد
گرد است غم دل وبود بادنفس
ان گرد ازین باد بسر میریزد
و ازین عمل زشت کردار بدکس نام و ننگ بعد ر خوابی و ابی بروی ارس نکولی نیا
شرم چشم یحیا و کلاب کردن همی نگاه حیرت آشنا از پرده زجاجی نظاره انما دا
برپا و عطر حریت زبانی از لب عطر دانی قطرهای اشک ندامت و نفخه عبیر نمیروی نین
گوئی از طپلا سندان جقه لعل سلامت برسر روی بچدیکر میباشند، و
بعرق انفعال دعوی خجالت بر عقیده فاسد خود ہا نشانند آری هر کس که از کریم
خداوند کارساز هستی چشم پوشیده و با میدواری جود ما باید ار بنده کند رس افکنده
مجازی بجان کوشند آبروی ابدی در خوی ازلی در دیده باشند و پای استقامت
و قدم طاقت در غلاب شناکش ندامت دایمی خود لغزیده یا بند: هنوز کجاست تخم
ریش گذشته پدران بدست بچه گان نداف خراف این زمان افتاده تا ازین بنه کا دور
و ازین خرقه چه رواسازند عکس خمد ینی دیده حق شناسان بخشیم سینا در شکر
تکبر در اسینه دل عاجزان نختر رسا و علم
دیده خود بین نه بیند عکس نباشن بجا
سیر که از خود چشم پوشد دیده اش حق این نون
خفت طبع است کو سرح د سنائیها زنا
کز نگه خیزد صدائی سنگ تو نگین شود
شخص سینایان و بین را جو ابها کور کرد
دل کر خود را نه بیند چشم عالم بین شود
سرکشی با عاجزان قطع شعله است
از شرار کیست بیقان آتش سحین شود
طرزی خود بینی مکن در روی حیرت مجو شاس
تاکه چون انگشینهایت دیده مردم بین شود
جلوه ناز سینان حسن و جمال خوبی را در تازگی طبع و خرسندی خاطراریت نام :
کج اندامان قباحت زشت خویی را نیز در بمان بنای ذل معبت منزل و اساس
قصر اندیشه الفت مایل بشر ر ضررت بالا کلام : حسن ظاهر ائینه پرداز جلوه عکس
شخص خوبی باطن نیکهاست و بیحیائی در دیده پاره کی مجرفاری و بدگویی
عیب جوئی شعبه ایست از نسل شناستان دام و دو دیولاخ بیابان بلای
علی
٦٩٩
گل در قاف قیافه قافیه بندی نموده اند اگر در حرف روی یکسر مو از ان بیت شعر مخارج آهنگ
براید بر طبع روان چون موی مضمون و انان باریک بین سکته کوزه و ناهموار تر از حرفهای
بی ربط خواهد بود جلوه فروشی جبین بسته های چین نگہت تماشا دارد و یدنی ست که در ہر
محفلی نقاب کشوده اند متفقان اتفاق بزم اندامان الفت چون عکس در شخص در نقاب
جدائی اتفاق بسته اند و در هر مجلسی که پرده برداشته اند و این همنشینان مجموعه جمعیت نکات
مانند اوراق ورق گل بر مضمون کتاب تفریق فراق دوری هم یک ورق انتخاب گشته
دربان رنگ و بوی غنچه ریخی خود با هر اثبات بی ثباتی محکم بسته در هره جوعی معدوم و
موجود نبود نامعلوم مستر صد طره تفرقه نشسته واکر دم ما تم قدم در سرا پرده سور و سردار
نادید و نظاره بزرگان تماش بردار و جلوه گلزار رنگ گلگون حشریتیان چون بوی لکهت گل
پریده در کف عدم و دست نیستی هزاران گلدسته رنگین می بندد و غمخانه در فریزی کار
گله ناخون حنای شادی انقدر که گولی غم خور و نده با هم ماتم بسته اند که سرخ روئی کنگین
حنای کف عروسان مجلرد اما دی ما خوی خجالت عرق انفعال اند از نشان
رنگ زاروانه شبنم دامن گل نوبهار آن زمین شک کینی میچکد دوانه عنبرین خال
یش رخسار خوبان از کف مشاطه اداس میل حسرت میخور د وسوزن غیرت میدوزد
چون نیل چهره سیه تیان جامه کبود پوشند و از پا در افته چون سرسنگ خیل صف
مژگان خوش چشمان دیده برشکته زنگی روی حشریتیان و از پا افتادنگا ، ناتوان و
حمیده و دشتی ابری چون گمان داشته حالی خاطر کا کل پریشان افتاده دانه در ورغصه
برود لریزید و چون نگاه بدستان بر غلطیده بخیز مردم خیره نود برید و گریبان طاقت
وصد جا درید و بر شومی عدم بوم شوم این نغمه راست تا آهنگ ولا نر پرده مخالف شین
کوچک و بزرگ الججر بوصف ایشان زبای کل گوشید و گفت
غزل در وصف ان بوم شوم
ای بوم شوم این کل اول قدم عالم خراب از قدم شوم بوم تست
صد شهر شد خراب ز اواز بوم شوم اما برنگ بسته دیدار بوم تست
مردم رود بسوی عدم چون تو میپری اینهم زشینی خاصه و لطف عموم تست
اتش بکشت زار عدم میزند دمت نار جحیم خود نفس جون سموم تست
خواندی بسکه درس نبرهان جا کشف اللغات جهل کتاب علوم تست
آثار خیر و شر ز تو پوشیده جای بر دیده ات غشاوه جهول ظلوم تست
تقویم سعد زا بجه طالعت نداشت منحوس سبات تو سهوط نجوم تست
طرز ی سخن زاتش شومی اندکو طبع شرر او شر شمع موم تست
رقعه یکه سردار محمد اصف خان سردار محمد یوسف خان مرحومی
قره العینین نور الابصار بی شین سردار محمد اصف خان و سردار محمد یوسف
خانرا دیده بوسی برسد مشفق مهربان سردار محمد سرور خان وارد کراچی گردید بعد از
خیلی وقت ملاقات شان دست داد با سر با صحت در اختلاط و تذکار ما و اور بها
ان نور چشم مردمان دیده بحال گذشت با و شغل شکار آن صیاد صید افکن غزال
صحرای ختن آباد دامان چین آهوی بی خطا را مشروح بیان کرد؛ که از بهلوئی نام
تا پشت شیرزه و از دهان مار تا کام اژدر و از پوز یوز تا چاق پلنگ با و از سرین
تا میان زنگ ناز تهی کا، کرک تاناف اهو و از سقف ارگ کف تا بال تیهو و نزور باز و
قدر انداز با نوک پیکان تیر خدنگ و بقوت شست زهکیر کمان شیخ چاک و از هر
گوشه و کنار هر درند ار در پی هم کچاک و خون فگند؛ و بکوله تفنگ شرر افشان
اتش دم شعله نفس کم خطا با شاره گوشه چشم قراول نا کرده ابسمه موی تا چشم
مور بیکبار بلکه با ر بار نشان میزند با رباعی تفنگ یار که یکت کار بیصد افکند
زچشم مور سرموی را خطا نکند زبان ماشه بگوش تفنگ گفت بلند
نطق
که من صید چوتیر قضا قضا نکند + چرا چنین نباشد که هر صاحب جوهر برین دیه
استعداد ذاتی در هر کاری که همت بگمارد گوی سبقت از شهسوار چابکتاز عرصه مامع و تک
کاه کان زبردستی از میدان بردارند با و هر راهی که پا نهند از پستی و چالاکی از همقدمان یکقدم پیشتر
روی منزل گذارند با افسوس که طرازی افغان بمقصود میرد تا با آن شاهین تیزبال و شهباز
بلندپرواز در دامن کوه قاف نیستی پریزادان معانی را شکار سبیکرده با که چون عنقا صید
شهرت باش از قاف تا قاف هستی را فرو میگرفت با بهر صورت طرزی مخزون هم در شیوه
گرامی گرنجی نشستگان بیکار ننشسته باری بدستیاری قلاب شست گیرقلم هم
فکر رسا از قعر گرداب پر پیچ و تاب قلزم اندیشه نهنگ اسرار را بآسانی برمی آرد با و از موج
موج خیز بحر محیط خیال بپای مردی شبکر دام شبک دراز دست تأمل ماهی راز را
بزودی بدام میآورد با گاهی لالی متلالای معانی چون لؤلؤ لالازرگجاتی گوشوار امین کو شش
شاهدان مضامین نمکین آویزد با و لحظه جواهر زواهر و مروارید غلطان آبدار شهوار است
برای ترصیع کلوبدن گردن نوجروسان عبارات شیرین از دهان صدف گوهر خیز خامه فریه
لجّی سخن بنمائیست که از چشمه سار انگوان آب زندگانی خورده با و بر لب جویبار
عمر ابد چون سرو سهی قد بآزادی برآورده با و سخنگوی را مانند خضر نه بنده حیات
بآب حیات جاودانی رسانیده و لسان روح روان در رگ تک برگ گل نهال سخنوران
آب تازه روئی را جاری و ساری گردانیده مثنوی
به پیش سخنگو جهان بنده است اگر من مانم سخن زنده است
درین دار شش گوشه هفت بام بغیر از سخن از که باقیت نام
سخن در لب مرد جان پرور است درین جوف صدف حرف چون گوهرست
بیا زای سخنگو بجان سخن که از تازه روئی نگردد کهن
سخن هر قدر از قدیمان بود ولی همنفس با جوانان بود
چه شدگر سخن کوتہ آمد بجا
کہ نخل سخن خود غیست ز پا
بنا بر قدردانیهای آن رموز شناس رمز سخن ؛ و بنا بر یاد آوریهای آن جوانان
با علم و فن ؛ چند صفحہ را بخط سیہ روط خود بسواد رسانیدم؛ و بر خطوط سطر از مدادوں
دودمان هنر و دو سہ سطری کشیدم؛ و بحضور شیرازہ کردہ فرستادم؛ چشم آن دارم
کہ بدیدہ بصیرت و تامل بر نو عروسان ہنر بعفت کردہ معاینش نگردند؛ و بنظر تعمق و
غور رسی شاہدان جلی بند حلہ پوش زیور بند مضامینم بخوبی بیند؛ کہ بغازہ خون جگر
سفیداب صفا دل آراستہ و ارایش یافتہ اگر مدح شاہانہ است تعریف نزاکتہای طبع
بلند خود منظور است؛ و اگر توصیف معشوقانہ است تجلی غیبی و شاہدان لاریمی مراد
و ازیں صور مختلفہ و ورور نہ ایں رنگ بو در گل و غنچہ این چمن کجاست؛ و این حسن و جمال دان
صورت متصور ایگنہهای این جہان بیان پیدا غزل بیدل دین
بآن گل شبنم دارو خیال بستن دارد
کہ رنگ نیستی می آورد از بویستقادر
ز نفی خویش خواندم درس اثبات ظهورا
بدوق ہستی مطلق زدم در نیستی کا
چہ امکانست امکان خود نشان بی نشان
دران عالم کہ او باشد کہ از من میبرد نارا
من و ان بزم بیرنگی کہ موج ریختہ حسنش
دو صد چشم پری خواباندہ در ہر شکنگ ما
خیال آن بہار نازه می اید درین گلشن
چو بوی گل تو ان برفتن باشق الا
بغیر از رنگ موہومی نگیرم دامن سید
کہ من از بیخودی بر بوی افگندہ ام دارد
ز تصویر خیال نرگس بدمست خود کا
کہ در دیدہ ام بالد بخود چون سخنه بادی
مزن دم تا نفس در خلوت دل پختہ تر کرد
ز خم بیرون میاید بادہ تا دارد رکنا
دل از طرز ملاحت صد قیامت شور انگیز
اگر در کام جان ریزد نمک پروردہ دشنام
دلم عمری بطوف کعبہ نایاب خود طرز
رسعی بیخودیها می طئ بند احرا
امید کہ طرزی را فراموش نفرمایند کہ از طرف مافر اموشی محال است؛
ر موز
۷٠۳
رقعه نور محمد خان در جواب کاغذشان
دانشمندی آن فرزند مرا براه سخن نموده و قابلیت آن نور دیده باین چند حرفم در بین گشوده
و از عبارات رسمی منشیانه و کلمات عادی مترسلانه اهل زمانه طبع رسا و فکر پابرجا نفو
میگوید تا که سلسله سخن در بین اند و دامن گفتگو باین سجا چرا خاطر حزنکوی بخط شکسته رنجے
کود که عمر با دست فرسود زبان قلم دست شکسته میر زایان روز نویس مکتوبات ما د آزم است
و از چه عبارتی نویسد که ساهر زبان نزد خامه کلک بریده منشیان مقلد ملفوفات نا
نظم درین
انشعر کس سخنی بر نداشتم هر گز که بار حرف کسی بر نداشت طبع لطیفم
غواصان در نو و فروزنده گرداب تلزم دانائی بفرغوطه هزاران کو هر غلطان شہوار بر
آورده نوک شب الماس تیزدم پیچ کو هر اسودی بثقب سور اخ آن زبان نرسانیده
و چنان در دانهای بی بهای آبدار بکف می آرند که تا رخیال بسلک جوهری با
بند عقد آن رشته بتصرف ندوانیده با که از تازگی خیال و لطافت اگر خوانند سخن گل کند
قدم اندیشه در گریبان چمن فرو برند و از چاک جیب تخبت بوی غنچه بر آرند و او
گر حرف میا سرایند پای شعور برخواب ما نپدی رسانند با و ار خوشی بخودی رفته
مدهوشان حبر آرند با از کوهسار صدا بشنوند و از چشم تار نگاه بمقصدها رخسار شاهدان معنی
اشنا را در جلباب پرده رنگین دیده اند با و چهره معشوقان مضمون یگانه را از حجاب نقاء
تضمین لفظ مستحسن دانسته اشعاره
باین مرتبه شعر بود حرف کسی که بالفاظ مستحسن معنی خود تضمین کرد
ورق اول دیوان سخن بیضا رنست هر که با خون جگر لوح غمش تزئین کرد
خامه سحر بیان در زبان طرزی از معانی ورق شعر مرا رنگین کرد
این سخنان بیجا و حرفهای پادر هوا از ان خاست که در رقعه آن نور چشم تردد سینه چا
خامۀ دوزبان و سعی فلایش پیوسته شش پیازو دانستم این حرف را پوشیده نتوانستم
عبارت سماء که اسمش سمای معنی لفظ معمای کیمیا و عنقا باد چون آن حرف را دیدم صرصرسا
گشت برنده که محرف بچاک زخم قلم خورده دستمانی شد تبرکه راست سپر دافع نقطه نداده
و در باز از روی میدان صفحه برد اگر در خانه کس است یک حرف بس است درین بگرام
از گلزار طبع بهار آغوش چمن طرازی گلهای معانی سبد بک کل کل شکفته دو غزل برهم
ره آورد بحضور نوشته فرستادم امید که پسند خاطر ارجمندش گردد پس بس
رقعه بجیه نسبت به بعضی از شاعران هندوستان نویسته شد
طرزي افغان کف دست ندامت میاید و لب افسوس میخاید بر پستی طبع کمان پشت
کش پی بسته بریده چله اش که گوشه حریفان همرزمان و مارمی فطرت خدنگ کج کوبران
بی پیکان شاعران زمان که ناوک زمین دوز خیال شان چون تیر پای خاکی دم سوخته کم
نفس و در روی هدف مضمون بی نشان پهلو میخورد د کند فکر کوتاه برچین حلقهای مارسیا
از سستی بازو امائی بازوی شان تا کردن صید عنقای معنی کم نامی رهبردانگی
تهمتن رستم توآن بردار تا میدان جوانمردی داری کما تا در صف ارائی مفتقر
از خود گذشتن مصاف نیستی مکان توجه توجهی را بزه از جان گستن گره رده د عهد
راست رو استقامت روز بازوی پایه داری و قوت شست همت سخت کشان
از مهره پشت اشکبوس مستی آسان گذراند و کمند در از دست پرتاب شست خم مصور
جاذبه را بگردن کاموس کشانی بی نشانی زود اندازد و کشان کشان تابش روی لگر
موجودات رساند و خاقان کجکلا و خود بین خودی را بیک با دست بیخودی از سرو
کردن فیل پندار بر پیچ و تاب طناب معدومی بچا کی بربند دو دیولا و دند رنجیر مقدرد
آمد راحت بیا بر پیدائی را بر روی خاک نیستی زده پشت پهلویش خورد شکند و رخش
همت را ازین هفت خندق جهان کردان بسان هفت خوان جهان پهلوان آسان بیان
کابلدس
کادرس جان و کور دروح وکور دل و طاووس طبیعت را از بند ارضد و بوچشم سفید
ر و سیاه چون وام و د و سجا یکی رهانده ای سخن سرایان بیاض بی انصاف و ای
حرف گویان کتاب حق ناشناسی ! چرا در اخباری که مد د روز دیک و ترک و تاجیک
خبر سپردند و از نظر بزرگ و کوچک میگذر دو داہل خرد میخر د و صاحبان تمیز بر رقمی نا
شوری منویست که انسی دو گسگی عبارت لفظ آن چون نارهای عنکبوت سودن دست
از هم ریخته است ؛ و از شس پای افتادگی ولکد کوب قدم قلم گذشتگان کردن سیلا
مضمونش بحرکت زبان خاک مذلت و غبار ندامت بر روی خود ریخته : اگر تند
که راد با طبع عزیز است با این سخن گفتگوی بی تمیز و هر چند فرزند ماننند نور نگا د است چشیم مادرن
خوب و زشت ظاهر او ا گاه بهر شخص را که بر جن و قبح زاده خود دید نیست و در چشم صاحبان
ین بودیدنیست ، مار خیا ا ف ک نفقه لفظ س با در سهرون صرف رنگ نیند کن
معنوی با سر با در نکهت بوی گل پیچیده انده در پرده تار کی خفاش این خباطار عن پررک پند
دیده انده همه دیده حیران تماشای بهارنده و جشم نظاره حسرت زده شان بوی کل چین بیاید
نار نظم حرف کل ناجید کو ئی ز کلاتی چو مری کل بکرید و مرننگ باشه نیمروز ؛ وصف بو
گل کویا در رنگ بیرنگی برآمد نالشه هستی صدا ریختی اسفند سوز نا سخنان بسته رسته نوشتم این
دلسوزی عمرای افغانسته نه شته دلخراشی حریصان ؛ ہر حرفی که بر زبان گذرد باید نوشته
ر معنی که بیجار گذرد باید نگاشت نظم صد بار دست رو بزبان سخن ند و دو در کوس خلق ناله چو حر
کجا شده با بیچاره اہل سخن محل کشتکوست ، و روی حرف خوب و بد سخن مالو با سخنگویان زمان
با گو با دیوان استادان قدیم را ندیده انده یا داشتن چه رسد؛ هر کز شعر د یگر را نخوانده اند تا
نوشتن کجل برد و خیرت پروانه همه را با بروی خانه خبلان داند؛ و اندیشه سم پیشکی
سمع پروان رابی پرویا دامن جت بر کردند چون شعر سوخت بهانه نظم شد سوختم را دیدم
شمع نود و ما باد در کارم را غیرت هم پیشه داند و خیرت رہبیرت بزرگ و همت رهنمائیت
سترگ + شاید تمکویان از سخنان افغانی طرزی افغان بر خسار عروسان معانی را بچگونه سرخی چشم
و گلناری رنگ شگرف تازه تازگی زده و بر صنفت کرده از پرده عبارات نمکین شیرین ناز مجالس الان
سمین برون جلوه دهند + رقعه حبه قاضی ملا محمد عشاور که نادیده اشنا شده بود کشید جناب
قاضی ملا غلام محمد را بجان مشتاقم بخیال میگذشت که وقتی طرزی افغانرا درین بلد نابلد که رفقا
جناب قاضی صاحب که در میان صرافان قلب شناس معانی که امروز فکر سلم و رائی متین شایان
چون طلا دست افشار دست فرسود و زبان رو شیرین انخسروت بسان سیم ساوه د نقد الی ندی ایران
بخنده سفید خواهد فرمود و مانداسل نشان نیشان بی از دهن اشنا به جیم از نیم خواهد شود ازین مفوضات
روی نمود و قلب رخ کرداندن باینکه وعده آمدن دادن پیش عیان بنظر طر را چون در قلب سگراست
روی ندیم ند هم ساخته است ، هر دوهم مانند ر دست بالب خندان سر افغان باب سپید روز گویند که طلا
شما چرا چنین سکه قلب ناشد ه وز رسو شمار چه رونقد ناقص بر سنگی بر محک انداخت واز چه شما را درشتی
فروشان با زار تار و مسلک ساخت، از ین کلکوی تران کا بسان سیم باک اتش حسرت میگذاردیم
و می مانند زر صاف گداخته در بوته غیرت تک میانده با وجود اینها مهلت اشتیاق بیدار هر آن
کرده راه خانه ات کجاست که چون عیار از بسیار حکم در از میکش کی بصورت تاخرم دین
سیم غش انقد رآب کردیم که از چهره سالی بر روی کار آوریم خافه نا محمد خراب که طرزیر مانند این مین
افسرده ساخته اگر خود می ائید مرا طلبید و اگر مرا نه بینید بگذارید که ترا یبنم ، خوایش صلوتمیه از بادشنا
از خاک پای حضرت شهریار مدعائی مطلب که اصل آن سه حرفت حرف اول آن ته بار قدم بر
فرق ده گذاشته تا از یکی دو شود در جے بر رتبه و از بس مصدر صوابت مصدر صد واول پیدا
و قلب مقصود و اخر اخلاص کشته + وصوت صدا صومعه نشینان در ارز می قلب بین را سیرانان
از سر صفار بیان خبیر که از گوشها تصویر عنیان مرصوص ست قصد صعود نموده با حرف دوم ان بیای بیری
پنج قدم برشته خود را بروج بر زوال کرسی سی پایه حساب رسانیده سره کلمه لا اله لال در پایکمال کلی بین
و جمال است ؛ وسیله ما بین اصلاح صل کل اسلام کشته ثواب لباسیان کلام علی را بمقصودا والا بیان
در مجال
و بحبل جلاب بعلی رتبه جلی محکم نموده : و حرف سوم آن سپر همیت و هیچ انگشت فرق نمی پیوند
با هو وقف لاهوت و انتهای لا اله الا الله در دامن جل جلاله را محکم گرفته و چرخ هنگام از د یاد بحر
شاهانه از بنای هویت با هوبدعا ها میخواهد امین یا الحق صله لطافت این کلام طرزی بفضات
شان کل دیده با ده هنگامیکه فرزندم محمد و بیلک بحته تقدیم نمودن رساله دل اگاه در بخورات
اخلاق مهذبه سیف طرزی که خود نوشته و تذهیب کرده باسم حضرت سلطان عبد الحمید خان
غازی بحضور اقدس شهر یار رفته بود بعد از تقدیم کردن جواب به ماه طول کشید
اعضای پارلمینت دولت امیر تیمور قلب معلمین سجاعت سلطان باین چنین مشورت کردند
اول از کرج خوان طبیعت، از جابر حوادث و گفت که من کتابی که خوبی باطنی ان مجهرا با حکم رونات
در زمان عالم اقتاب نصف النهار روشن است: وحسن ظاهر ان با طن ان محصول حکومت ما نبات اس
نار مرین به تصنیف که ده دست نخد ومحمد ی بابت بابت تارش مه به پاشائی برحکومت شیر انا
بشر دولت استنبا نامجاهده ملت بحضور امیر المومنين خلیفة المسلمین وسلطان الخافقین سلطان عبد الحمید خا
غازی تقدیم نمودم بجواب خامنه قرارت مدیس من ملح عزت و با اسناد ولت عظم که کام ه و اسرد کایا
و برا بر ان قاتل اعم کرد در مقابل نین ول مجرد خان کمر بانی ہوں
بایستی کار اور ان کی روانه درخواست انسان کتد ای از کرج مخاطبت برکار دار خود می کنیم با
نا کتابی قدیم کرو جا او مذبور نام در نفرمو د اریسا کے خود را خو دو و ار زار حریت با شورانی انا
درو از مواد مجب فرااین ای دا د ند دوشن دار در کشی رجال دار درخوداند که این متقیاسی
هدا نا دعوا فراس طراز در حقها رو و عداوه شام بادکن و حقها شانزر سهام مل انفلون اینجا لا فاسده
بخواه گردید دست خالق جاعت صف شکر عالین و بنی شمیر و سهر ما زمان انا ناموس سر نو را در بیات عرضی
و ملی مردان برجا حرت وصیت جنگ انتهای شجاعت و سپر مروخان هم از ور باتفاق کشته ای را ورا
کر نقیا ایام حکومت میں عظیم خان زنحمنها عهد دولت امیر عبد الرحمن خان بما کینا دبگر خوار بیا دوستی
نیر عثمان ہند وسازان فراموش کر دی اسب بدار بلک بنجار بصبر ور و بارخان بی کن میرزا صادق کا
شکیبائی مظاهر سکته ندوی نما
در مطلب است و بمی علی رتبہ محمد و
شعله فروخی انها سینه پر
میشود و مجراسی بحر عرفات و بروی
حسرت می کشند که این چه پیچ دست
و ربط است از بخش فرزندی
انفضائی علوی طرزی وبس
در مناقب بانشهای دفع شریعه
اقتصات نکرده تا حالتی که در
عقاید با خود خرد بار جهانمان خودم
چنینی که یکه سواری قلم در میدان
سکندر تخت نام میبرد از هر جا
بقدم حکومت حقیتی تا خیر میکرد
بنجام درهم و شگوفه خرمی و رونق
و اذیتهای بین میشد تا اینکه درین
شبستان علوی طرزی رخت من
جلال الدین رومی نفیس مبارکی
در لاد و سیاره لا هوی آسمان جوی
چراغ دار اسلام نامی یافت دست
دارم بودی قراری علوی طرزی
بجایز ما کان قدسی نموده پاس
عقده کار را بدست خود بر آورده
با این کار سلطان شام چو بکر سحری
بر هیمه شب سکوت شام میزدین
همجماعت فی مجالس مسجد الحرام طرزی
در بغداد بوهین سم جهم زدن یکجاست
دولت و اخراجات راه هر کار حضرت سلطان برفع امر را که بهمل هزار حصت است قبول کنند دوست
فرمایند معلوم است که نوشته تقدیر ازلیت بپس نوشته تقدیر مکزیک تدبیر خاک نمیگردد و برا یقین صادق
و عقیده کامل اینجا و انجا تفاوت ندارد چنانچه خود طرزی صاحب گفته اند ص صیقاد دل بشود التخاطر و اعدام
عکس کاذاتیه کا فر میشو درس با با صادق اندلئی اندیشه راست و و زبجان کشمیری فکر رسا والا بجا
مصری خیال محکم و متفق شده ثبوت سانند پس بخور سلطان روج و صدارت عظمیای کابل امیران
خارجه فلکنا و جنابیان فرمودند که اگر حضرت سلطان مقرا نجاند دو یکجا با باطنی و نظا هر بقرار جسما اتفاقی در اندین
یکی امر مت شد قرار جسما علاوه برین میں ملکت بید و جا دیگر رو سرامه غلط و حطاد اگر یکی را کند دفتین این
از شرور پا پس به اعضا مجلس باثبات بین ان هم نمود و بخشه ثبوت امد مکه تعین اعضا میعاد بتون بودر مقود
کشته نودم شهر اعضا مجلس با رینش تمام مجلس ونما م تمام شد قوله از اسلامول شراعینی بانک دیگر که صه حل کین
نهاد جنا علی سیده ندید گشند با خاص و عام د را فرش تم عاش بان براز شیرینی ها در انها را مه جود بیان خان گردیدم
اعضا مجلس بایلت بدعا طول مهر دوام ان حضرت سلطان عالم السلطان کند بغرض مدنی جارتہ بقلعہ جانا
ا شده اند که دوان در ای دی داره ها را با بیان ن ا ور ا ا ام ابی ای
محمدی همت بلند مردانه جواد طبع خیر ها محب متفق مسلمات نهاد جامع جمع مکتها فیض محمد خان صلابه ولد صیب
خان اگرامی مکث بین الہی تمام سید و این اتفاقا حسنه که از عقیقه مصا و نیت ولق اخلاص فیض محمد خان است
ی محمدیست که دیوار فیضا اغفان بھی شد در مطبع انا چا د د د ماین برا در احتی در محمد اور جان
مرد مهر را در تما روسته امیشان به ن ا اتمام چاپ زین انا محمد انی کاربر داران به سود کی
ا او در این استان
ویران کام ان مان وان جه ترین نیت دو و ادین انا ان کا نام و مصنف بن ابی نیا
س شاد
رای ما را برای بی ام و برای بان با ما را برای این دایر
طبقه دهم و انا عبدی بود درام که یکی فاصله در راه د دیوان دو دکاپ ان دو نان بدم باش
قبض روح غیر مارزان نیا مر رفتم
وقت گوشت باز دی سگان جمله بهید
زانکه لم یعقش ناسپاس بیخ
ر مکر و اداری پر دور کنم حو صله
طریقی بخند می گفت جرف بجا
فاشی سور عفا و اصدای کار دست
نشت م مندر معون ایک الندان
دیوان دو نفت در حصارت و
حساب خود کا ہلی حرامز د کی حب
افغان اور اہم الله بر کارده
کر بھی شد سند بپور مجھ پہنچے
صحت مفهوم حمود اعوام است
در مطبع فیض حسیں مبعلی
ر او هم محمد انور خان بدست
خطة محمود زمان حله طبع شد
امیدوارم که خطا و سهو انرا
بذیل عفو پوشیده در گذرند و در
باره این مجموع که قیمت
منعقد است هرکس خرید