عرض حال جناب
مرحمت مآب
مولوی محمد علیجان
صاحب قندهاری
الله المستعان
قصائد
فیوض عوائد مع
تاریخات جناب سردار
غلام محمد خان المتخلص بطرزی
صاحب افغان
در
مطبع
فیض محمدی پشاور
۱۳۰۹
قصائد
دیوان طرز
ی
صاحب
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد و ثنای حق تعالی و نعت محمد مصطفی صلی الله علیه و علی اله و صحابه و
منقبت چهار یار کبار و امامین با وقار رضی الله تعالی عنهم اجمعین
جهان چنان شده گلزار از نسیم بهار
که موج گل بحمن بر گذشته از دیوار
ز اعتدال هوا بسکه باغ شد مرطوب
ز سبزه اینه اب یافت زنگار
روان بپای درختان بصحن بستان آب
نمونه ایست ز جنات تجتھا الانهار
بباغ لاله برافروخته چراغ منیر
شگوفه خوانده بگلزار مطلع الانوار
ز جوش لاله و گل بسکه شد فروزان باغ
تو گوئی اتش سوزان فتاده در گلزار
زبسکه هست در ینفصل اعتدال هوا
ز شعله لاله و گل میدمد بجای شرار
ز شوق مقدم گلبره بر کشد بلبل
بپای سبزه کند نقد جان شگوفه نثار
صبا بتهنیت ارد ز صد هزاران جا
شمیم نکهت گل باز جانب گلزار
زبوی گل شده گلشن نمونه فردوس
ز عطر گشته چمن رشک کلبه عطار
بسان چشمه کنون از تنور جوشد اب
چنانچه هست روایت نوح در اخبار
شد از ترشح باران عذار شاهد گل
بسان روی عرقناک شاهد خمار
تو گوئی از سر فوخون کوهکن زده جوش
ز بس دمید شقایق بدامن کہسار
بگیر هم چو ادا کل بکار بلبل کرد
کہ یک زمان ننشیند خموش از گفتار
ربوده
ربوده طاقت صبر و قرار مستان
ز نکہت چمن و شمیم گل کوی
عجب مدار که از اعتدال فصل ربیع
فتاده در قدح لاله ژاله زانکه کند
بطرف مایل شده چو مستان سرو
ز بسکه خوردن می عام شد درین ایام
خوشت باده گلگون خاصه در گلشن
درین بهار بگلزار کن گل اندامی
بود همان تر و شاداب تا بهار دگر
بگوش شاهد گل سحر و صف غنچه
فتاده بر قدم گل کلاله سنبل
بباغ سوسن آزاد با هزاران ق
بزرگوار خدائی که نفس آفاق
بحسب سعی و هر چه هست با شهر شست
ز صنع قدرت او آیه ایست صفحه سنگ
نمونه ایست ز لطفش بهشت و حور و قصور
چو نفخه صور سرافیل بانک بردارد
که خطبه لمن الملک را جواب دهد
بکائنات حیاتی نماند از ذی روح
بساط سبع سماوات را بهم پیچند
همه زوال پذیرند غیر ذات خدا
فغان بلبل و سوت هزار و ناله سات
صبا کشاده بگلزار نافهای تتار
دمد شگوفه زشاخ شکسته اشجار
ازان پیاله سرشار دفع رنج خمار
گرفته بازوی او با هزار دست چنار
رود ز صومعه زا هد بخانه خمار
بروی سبزه بپا گل بصوت هزار
ز روی ناز زند گل بگوشه دستار
ز اعتدال هوا و طراوت سرشار
زبان غنچه فغانهـا کند بصوت هزار
گرفته سبزه نورسته لاله را بکنار
زبان کشوده بتسبیح خالق جبار
او احدیت ذاتش همی کند اقرار
که لیس فی وسط الدیر غیره دیار
ز جود رحمت او نسخه ایست عقده خار
شراره ایست ز قهرش جحیم و دوزخ و نار
شود ز سمت او محو از جهان آثار
بجز خدای که شد واحد القهار
بزور کارشماری نماند از جاندار
بسان صفحه قرطاس ز کاغد طومار
قدیر و قادر و پروردگار لیل و نهار
در رسیم پدر را نه هستی به پسر
زخوف و رعشه معشوق نامید از یار
فغان ناله کنند انبیای که و انفسنا
بخویشتن همه مشغول انس ان جیزا
در ان مقام کسی را نه رحمتی به کسی
بغیر احمد مختار در شرت اطهار
زیک طرف حسنین و زیک طرف ز هرا
زیک طرف اختیار چار یار کبار
همه گرفته کف گیسوان مشک افشان
می کنند همین لفظ امتی تکرار
گشاده دست شفاعت بنزد خالق کل
که رحمتی بنما سوی امت ای غفار
اگرچه مدحت ذاتت زحد عجز منی است
بقدر دانش خود شمه کنم اظهار
محمد عربی شاه خطه لولاک
که هست بر همه پیغمبران فخر شرار
محمد عربی باعث وجود جهان
که بود همچه پدر بر مهاجر و انصار
محمد عربی انکه از کمال شرف
بود شریعت او نقد کون المعیار
محمد عربی انکه از ره معنی
بر انبیاست مقدم بر اولیا ناز
اگر نه واسطه آفرینش او بودی
می نمود خدائی خود خدا اظهار
مرا که هست چنین سرور شفاعت خواه
چه باک زاتش سوزان خوف از نار
ز بعد حمد خدا نعت خواجه دو سرا
شنو مناقب اوصاف چار یار کبار
پس از مدائح صدیق و حضرت فاروق
کنم محامد عثمان و حیدر کرار
چهارکان سخا و چهار بحر عطا
چهار راهنما و چهار شرع مدار
یکیت هادی ایمان یکیت جان جهان
یکیت جامع قران یکیت فخر کبار
چهار ناصر دین چهار رکن مکین
چهار مهر مبین و چهار الوالابصار
یکی ستوده خصال یکی همایون فال
یکی سپهر کمال و یکی جهان وقار
چهار بدر منیر چهار ابر مطیر
چهار شیر نر و چهار عدل شعار
یکیت عذب فرات یکی محجه صفا
یکیت مستحبات و یکی در شهوار
چهار
چهار رکن عظیم است و چارکش عظیم
چهار در مقیم و چهار شرع مدار
یکیت صاحب غار و یکیت عدل شعار
غنی سپهر وقار و یکی شهی کرار
ازین چهار یکی گر کسی خلاف کند
سیاه با در حسنی بروز جانی جبار
چونیست حد تو طرزی مدایح ایشان
خموش باش بعجز و قصور کن اقرار
بمصطفاً معلی و آل و اصحابش
درود و رحمت حق باد تا بروز شمار
همیشه تا که بود در چمن بفیض نسیم
ز شبنم سحری بر عذار گل اقطار
محب آل نبی سبز خرم و خندان
چنانکه گل بچمن بشکفد بفصل بهار
عدوی دولتشان زرد روی و غمگین باد
بسان نرگس بیمار دائمآ ر دآر
در نعت سید المرسلین شفیع المذنبین محمد صلی الله وعلیه وعلی اله وسلم
حقه لعل لبش قیمت مرجان شکست
خط خوش لعلش رونق ریحان شکست
غنچه خندان دار من گل بر درید
گلشن رخسار او رنگ گلستان شکست
عقرب زلف کجش دور قمر حلقه زد
تا خم گیسوی او بر مه تابان شکست
ناوک مژگان او دیده با دام دوخت
پسته شیرین او شور نمکدان شکست
از نگه گرم او باده بمینا گداخت
از لب یاقوت لعل بدخشان شکست
لعل می آلود او رنگ یاقوت برد
دست نگارین او پنجه مرجان شکست
لعل فسونسا را و زنگ بتبسم چو ریخت
غنچه گریبان درید پسته خندان شکست
ابروی او از کمین کرده کمانرا بزه
نرگس او برد لم ناوک ترکان شکست
زنگی زلفش بچین تاخت بملک ختن
ترک نگاهش کمان دل ترکان شکست
توسن خوبی ز بس تاخت بمیدان حسن
گوی دل عاشقان در خم چوگان شکست
نرگس جادوی او رهزن اسلام گشت
طره هندوی او گردن ایمان شکست
دل زبرلینی ربودلیلی شیرین چشم
خوبی عذرای حسن رامه کنعان شکست
کارمرا طره سان رفت پریشان نمود
عهد مرامنجو زلف آمد و آسان شکست
عشق وی اندر دلم آتش سوزان فگند
شوق ویم در جگر سوزن مژگان شکست
گرد دلم را دونیم چوسر انگشت شاه
کزائر معجز ماه درخشان شکست
شاه نبوت نسب سرور امی لقب
آنکه بنطق بیان داد سخندان شکست
شوکت دینش ببر در رفعت عیسی ربود
منزلت شان او قدر سلیمان شکست
آیت قرآن او ناسخ تورات شد
مرتبهاش رتبه موسی عمران شکست
بازوی ایمان و بست کف کفر را
پنجه احسان او گردن شیطان شکست
پایه دربان او از سر گردون گذشت
رفعت ایوان او رتبه کیوان شکست
خاک کف پای او آب رخ گل بریخت
بندۀ درگاه او شوکت خاقان شکست
حقه یاقوت را تا بتکلم کشود
قدر در لعل را در جگر کان شکست
گرد فلک را دو تا لنگر تمکین او
گردن خورشید در گه جولان شکست
لشکر کفار را ساخت پریشان و طی
چون صف گلزار را دامن حطمان شکست
تابکمان از کمین بسته ز هر کین
در دل اعدای دین ناوک پیکان شکست
تیغ شرر بار او رخنه بخارا فگند
گرزگران سنگ او گردن خاقان شکست
خاتم انگشتش نگین گردن قیصر بیست
رستم بندش بغل گردن قاآن شکست
برق سناشیش در جگر سنگ سوخت
آب دم خنجرش حوجه عمان شکست
موهبت عام او پشت فلک کرد خم
قوت انعام او پنجه احسان شکست
بر سر احباب او ریخت گل خرمی
در دل اعدی او خار مغیلان شکست
ای شرف انبیا معدن جود وسخا
ای که کفت در عطا داده بعمان شکست
حقه فیروزه رنگ که بهر ستاره
سنگ جفا تار اکوهر دندان شکست
نامرات از راه جهل خسرو بیدین درید
دیده خسرو زس کین همچو حیوان شکست
تازمین قصر دین گشت زنو سر بلند
طاق انوشیروان با سر و سامان شکست
پیش انورت باه شد اندر محاق
وز لب جان کوثرت چشمه حیوان شکست
شرع تو چندان فکند غلغله کز هیبتش
رفت گمان آنکه یافت گنبد کردان شکست
داد باجابات حضرت سبحان مدد
داو باعدا تو ایزد یزدان شکست
شرع متینت بحکم حاکم احکام شد
دین مبینت بقدر جمله ادیان شکست
گر روهم دستان دل تو بتنوان کرف
ور رسدم جان بلب عهد تو نتوان شکست
با ابدش در جهان هیچ سنتی بپا
هر که بعهدت زجهل بعیت بیان شکست
گرچه بمدح لب جامد سلمان عام
نغمه بلبل بیست مدح سخندان شکست
طبع من از لطف تواب رخ در گرفت
عظم من از فیض تو کوه غلطان شکست
تا گهر مدحت سفت بالماس طبع
پایه شعری بشعر در افغان شکست
تا که بصیر از اثر نفخ صور
آور داندر دمی راه بارکان شکست
پایه شرع ترا باد چنان محلی
کز حرکات سپر نبودش امکان
قصائد چهار فصل در منقبت چهار یار کبار بهاریه در مدح
حضرت صدیق اکبر رضی الله تعالی عنه صیفیه در مدح حضرت
عمر فاروق رضی الله عنه شتائیه در مدح حضرت عثمان رضی
الله عنه خریفیه در مدح مظهر العجائب علی رضی الله تعالی عنه
بیا که فصل بهارست باغ خندانست
زجوش لاله و گل هر طرف چراغانست
چمن زسنبل و گل بوستان فردوسست
زمین سبزه و ریحان بیاض رضوانست
نسیم باو بگلزار عنبر آمیز است
نسیم صبح بگلشن عبیر افشانست
اگر ز سنبل مشکین زبوی هند است
چرا مشوش و آشفته و پریشانست
وگرنه بوی گل از دست برد بلبل را
چرا بصحن چمن سر خوش غزلخوانست
بدی مشاطه گل چشم نرگس شهلا
بسان دیده آئینہ مخمور حیرانست
درخت غنچه بگلزار لاله حمرا
نشان حقه یاقوت شاخ مرجانست
شگوفه ببرق دم نثار یوسف گل
درم فشان بچمن همچو پیر کنعانست
بپاسبان نظر کن نشاط و غم با هم
که غنچه خنده زنانست ا برگریانست
کنون چو بلبل شوریده مست سرخوش باش
که گل پیالہ بکف لاله کاسه گردانست
بگرشنیده حدیث وم یار رسول
که عندلیب بگلشن هزار دستانست
یگانه سرور دین شاهباز صدق و یقین
که تازه از رخ او نوبهار ایمانست
امام در سفر هجرتین حضرت صدیق
که عارضش شرف آفتاب تابانست
بچشم اهل یقین از کمال عزو شرف
غبار درگه او سرمه صفا با نست
ز قدر و منزلتش فکر و هوش مبهوست
ز جاه و مرتبتش عقل و فهم حیرانست
غلام درگش اسفندیار و جمشید است
کمینه چاکرش افراسیاب خاقانست
سپهر جود و سخا آسمان حلم و حیا
چراغ راه هدی شمع بزم ایقانست
زباد آتش قهرش شراره ایست جحیم
زخاک درگه او رشحه آبخنوانست
رخش بنور و صفا غیرت دو مهر است
کفش بجود و سخا رشک بحر عمانست
بروز رزم ز چوگان تیغ خونریزش
بساری که بمیدان گوی غلطانست
بگاه معرکه از باد خنجر تیزش
بساتنی که بمانند بید لرزانست
شها کمینه غلام تو طرزی افغان
زمین مدح تو امروز رشک سحبانست
بجان اگر نفروشند خاک پای ترا
ز روی صدق و دان بید که ارزانست
ہر انکہ حب تو دارد بود بصد جانم
هر انکه بغض تو دار د بقهر یزدانست
در ان دمی که رسد جان ناتوان بلب
امید من توای شهر یار دین ا
لمن
گر ظل مرحمت سایه افکند بر سر از انکه لطف تو در ماند، دستگیر است
ز عاجزان نظر فیض خود دریغ مدار که فیض جود و کرم شیوهٔ کریمانست
بآستان چو دم از طلب که دور از تو بعین سلطنتم قند نأرزندانست
بهار عمر محب ترا خزان مرساد همیشه تا که بهار از پس زمستانست
رخ عدو تو بادا بسان برگ خزان مدام تا ز خزان بار برگ ریزانست
قصیده صیفیه در مدح حضرت عمر فاروق رضی الله تعالی عنه
ز آفتاب چنان گرم شد هوأ امسال که از حرارت آن سوخت همچو شمع نهال
حباب نیست که بینی بروی آب نشان که شد ز تاب هوا بر رخش عیان تبخال
فتاده طائر و هم و خیال از طیران ز بسکه سوخته از تاب گرمیش پر و بال
عجب نباشد اگر ماهیان شوند کباب ز سوز آتش دل مز بدان در آب زلال
شده ببام فلک از زمان سریع السیر نهاده اندر آتش مگر که نعل هلال
شود ز سوز جگر اندرین هوا اخگر اگر در آب زلال اندر افکنند ذکال
گر ز تاب هوا تب گرفته دریا را که خشک گشته لب و کام او بسان سفال
شده ز تاب هوا بسکه بیقرار عباد ز روی یار چمیدن پسند دانه خال
ببزم جلوه اگر مار با نهند بر مین بسان شعله جواله گردوش خلخال
شده حرارت خورشید بسکه عالمسوز بسان کوره حداد گرم گشته جبال
چسان شکایت گرما کنم درین موسم که خشک گشته ز تاب هوا زبان مقال
چگونه شکوه کنم زین حرارت جانسوز که شد ز گرمی دل خامه بر کفم چون نال
سموم باد جهنم شده نسیم صبا شرار دوزخ سوزان در نسیم شمال
ز تاب گرمی دل سوزدش ز سر تا پا کمیت فکر گر آرد سموم او بخیال
گریزم از اثر شعله خیز این گرما بزیر سایه الطاف آسمان جلال
حبیب خالق و مخلوق حضرت فاروق که هست قبلهٔ اجلال و کعبهٔ آمال
نظیر جود و سخایش عطای بحر است نظیر وصف صفاتش بیان ناطقه لال
سپهر شرع مبین آفتاب ملت و دین محیط علم و یقین بحر جود و کان نوال
بپیش دست جوادش عطای ابر خطا ازانکه بخشش او دارد آب در غربال
زپاس معدلتش رام شد چنان دد و دام که موی میش کند شانه گرگ با چنگال
ز بس بعالم امکان نباشدش مانند بروی آینه مشکل که بینش تمثال
ز بسکه بحر عطایش نموده در یاب بعهد او نکشاید کسی زبان سوال
سپهر شست و کر ددوم و فاروق عدل شعار فرشته خصلت و مهر طلعت و ستوده خصال
چنان ز دوده غبار کدورت از عالم که نیست در دل آهن بماند گرد ملال
بعزم رزم گذارد چو بچشم رکاب ز شوق فتح و ظفر آیدش باستقبال
رفیع مرتبتا آفتاب منزلتا مباد معدلتت را ز دور چرخ زوال
توی که نیست بعالم ترا بعلم نظیر توی که نیست بگیتی بکلم همال
اگرچه پادشهان جهان بگیتی اند ق و هند و روم و شام و دیار در زبان سو
تو آن شهی که بگاه عطا و وقت سوا در و گهر سپری همی ز در و بجوال
خوران سپهر چهارم بهر کسب شرف طواف کعبه کوی تو میکند مه و سال
نهاده در ره خسروان جبین نیاز ستاده بر در تو خسروان بصف نعال
چنان عدل تو منکر شود کسی از جهل که هست نام نکوی تو بر عدالت دال
شها غلام تو طرزی که مدایح تو گذشته از سر جاه و جلال و مال ومنال
ز مخزنها ر طلب کن بر آستان خودش ز راه مرحمت و جود پیش صنف نعال
همیشه تا بود این موسم تموز و خزان مدام تا بود این در ماه و کردش سال
محب قدر ترا صبح و صلح در ایام عدو جاه ترا شام هجر باد سیال
قصیده
قصیدۀ ستائیه در مدح حضرت عثمان ذی النورین رضی الله عنه
رسید موسم دیماه و ابر است نقاب
کنون نه وقت درنگ است ساقیا بشتاب
بیاکه عالم هست و دور باده ناب
درین جهان خراب از شراب دی بیاب
برغم لشکر سرما بیار ساغر می
بدفع باد مخالف بنوش باده ناب
شگوفه بار چو شد برف در فشان باران
زمان زمان می است اوان اوان شراب
ز سرد مهری فصل شتا و شدت برد
خنک کسی که شود گرم زاتش می ناب
هوا ز کثرت برف است همچو قلزم ژرف
زمین ز موجه آبست لجة سيماب
زمین ز برف شده همچو پنبه زار اینچ
جهان ز آب شده چون حباب خانه خراب
ز بسکه برف ببارید ز آسمان بزمین
گذشته ایلی ایام باز پشت کتاب
کر است طاقت یارا کنونکه از سرما
وشق کشیده بدر افتاب هم ز سحاب
ز بس تموج ابر و تلاطم باران
ز آب خانه بدوش است عالمی چو حباب
درین رطوبت سرما دگر پناهی نیست
بغیر پر تو لطف شهی سپهر جناب
امیر و سرور کونین شاه ذالنورین
جناب حضرت عثمان ثالث اصحاب
سحاب علم و حیا آفتاب جود و سخا
سپهر حلم و حیا قبله اولی الالباب
امین شرع مبین کاشف علوم یقین
رواج ملت دین نور مسجد و محراب
زخالص جوان جان پاک رفت بخاک
ز چرخ نعره برآمد که لیت کنت تراب
شهی که حکمش اگر بر فلک سدید پی
فلک شکافته گردد ز مدتیه شهاب
دگر صلابت او بانگ بر زمانه زند
زنیم حد اقتداس خیره طیند طناب
زتیغ تیزش اگر شعله بحر افتد
ز تاب اتش قهرش شود نهنگ کباب
شها سپهر حیا با ستوده القابا
توئی که کرده ترا یار خود رسول خطاب
شده ز عدل تو همخانه باز با تیهو
شده ز پاس تو هم آشیانه کبک و عقاب
۱۲
به پیش چشم سیاه تو شد خران نرگس به پیش عارض ماه تو شد شرم گل
عدو ز خوف کجا جان برد که از ره طبع عدوست همچو کمان جان تست همچو شباب
ز بسکه از دم تیغ تو خون شود جاری ز خون خصم شود با مرکب تو خضاب
برون ز غار نیاید ز خوف تا دم مرگ خیال تیغ ترا مبیندار پلنگ بخواب
به پیش عارض ماه تو آفتاب شرم بسان ذره نهان گشته در حجاب سحاب
شها غلام تو طرزی که در مدایح تو ز بحر طبع فشاند هزار در خوشاب
نظر بدر که لطف تو دارد از هر در نظر برحمت فیض تو دارد از هر باب
امیدوار چنانست کزره احسان کنی دراز غلامان خود بحشر حساب
بود ضمیر تو سر از ضمیر خویش هیچ بود غلام تو در وار غلام خویش شتاب
همیشه تا که سردی شود مزاج یخ مدام تا که زباد انجماد یابد آب
بود محب تو همچون گهر عزیز القدر بود عدو تو همچون حباب خانه خراب
قصیده خریفیه در منقبت شاه ولایت حضرت علی رضی الله عنه
خزان رسید به بستان ز قدرت جبار ز حلت یرقان باغ یافت بیمار
ز برگ ریزی باد خزان درختانرا رسیده کاه ببیماری از کرانبار
اگرنه عارضه هست باغ را ز چه یافت بسرح روئی او راه زرد رخسار
چنان گرفت تب لرزه نخل بستانرا که نیست مرکز ش امکان خاستن زنهار
بسی بناز و نعم غره بود باغ کنون کشید نعمت و اقبال او بادبار
بسی به دولت و دار فخر داشت بها چه واقع است که او را را و شد از ادبار
مگر رسید به بلبل غم زبان بندی ق مگر بسار رسید است علت سار
که آن نمیکند آهنگ ناله سحر که این نمیکند آغاز نغز گفتار
شد انکه بلبل شیرین دم غنچه شیرین کنون بباغ شده زاغ دل سیه قار
نهاده
نهاده باد خزان بار غم بدوش چمن
اگرچه بود بهاران که درم ریزی
فکنده فرش زر اینک خزان بصحن چمن
بجو ببار ز بس باد برگ روانشاند
ز وضع باد مخالف چمن همی آید
درخت کل ز نسیم خزان کنون بنگر
ببوستان کل و لاله رنگ و بوئی نیست
نیکنی سیر چمن سبزہ نہ کل چیدن
بصحن باغ نسیم خزان بیا بنگر
چگونه شاهد کل را سموم باد خزان
کنون با و خزان از فراق لاله و کل
کلاه لاله ربود و قبای غنچه درید
ایا نسیم خزان تا بکی بباغ دلم
بکر ز صولت و خشم شهنشه عادل
شهی سریر امامت علی اعلیٰ قدر
مدار ملک و لایت بشیرع پیغه
بروز معرکه از ضرب تیغ خونریزش
بود بمملکت علم و حلم و جود و سخی
ز رمح اوست طراوت بمزرع ایمان
شها امام مبا نام دین و دنیائی
درخت شرع نبی از تو یافت سرسبزی
رسیده باد دی اندر پسین سر بار
کنون بوقت خزانست گاه زر کار
ستاده ابر کنون از پی گہر بار
بجای آب از ان گشته زعفران جبار
بدیده کاه زر اندود کاه زر کار
بجای سیم کلزار کرده زر مار
ز بس کشاده خزان دست جفا کار
درین زمانه عجب دولتیست نادار
چسان سبزه زنگار کرده زر کار
بدل نموده بزردی عذار گلنار
رسیده بلبل دلخسته را جگر خوار
رسید باد خزان در چمن بطرار
کنی چو باد سموم از جفا ستمکار
که میکنی بگلستان کین شرر بار
که بر شجاعت او ختم گشته کرار
ور است مرتبه سروری و سردار
بسان آب روان گشته جوی خون جبار
سزای سروری لایق گله دار
ز تیغ اوست نضارت بملک دیندار
توئی که از تو نیاید بجز نکو کار
بنای دین مبین از تو یافت معمار
۱۳
جناب دار بود خصم پوچ مغز بها کسی که با تو کند دعوی کله داری
بروز خلق تو گر نفحۂ صبا بگذشتن بنافه خون شود از رشک مشک تاتاری
پشتبانی عدل تو ای شہ عادل بچشم باز زند پنجه کبک کهساری
ندیده چو تو امیری جهان پیر و جوان ندیده چو تو دلیری سپهر دواری
بروز رزم توئی سرفراز بی عشر بروز جنگ دشمن مذلت و خواری
نزار ساخت دم خنجر ترا چون مو عدو ز تیغ تو از بسکه میکند زاری
ز علم و فضل و کمال تو کس نشد منکر مگر کسی که ز اسلام دین بود عاری
چهار عنصر و نه اسمان و هفت زمین کنند بر در تو طرح چار دیواری
ز بیم قهر تو ای شهسوار عدل شعار ق زپاس عدل تو ای شہر یار نامداری
ز باده نوشی هوای شراب شد آزاد زمیفروش فراموش گشته خماری
بوصف ذات تو ای شاه شیر گیر نکرد بسان طرزی افغان کسی شکر باری
همیشه تا که بود در پی بهار خزان مدام تا بجهان صحت است و بیماری
رخ محب تو بادا شگفته چون گل سرخ نصیب دشمن تو باد زرد رخساری
هر انکه حب تو دارد شود دلش روشن هر انکه بغض تو دارد دلش شود تاری
قصیدۂ شش گل بهار در نعت محمد مصطفی صلی الله
علیه و علی اله و سلم قصیدۂ کل در منقبت شاه بغداد
قدس الله و تعالی سره شگوفه در منقبت حضرت ابا بکر
صدیق رضی الله تعالی عنه بنفشه در منقبت حضرت
عمر فاروق رضی الله تعالی عنه لاله در منقبت حضرت
عثمان
١٥
عثمان رضی الله تعالی عنہر کس در منقبت حضرت اسد الله
الغالب علی ابن ابیطالب کرم الله تعـــاوجه قصید او
ای رخ گلدسته ات نسرین بستان بها
قامت برجسته ات سرو خرامان بہار
گل حیاین کرد نکشی از فرو فرودین کند
ہست چون گلشن سراسزیر فرمان بہا
در بهار و کل بخواسم سمی پیشتر ست
چیست عہد خسر و کل فصل دوران بہار
دست کل بر شاخ بند و عندلیان بخر
پیش و یت که کشد سر از گریبان بہار
شد صبا کلراز و کلبر تخت آصف عهد
باد ہمد ہمد غنچہ بلقیس سلیمان بہا
از ہجوم غنچہ گلشن صید پیکان خورده است
کلش از بس خنده روول نوک پیکان بہار
از رخ اطفال کل رنگ حلاوت میچکد
شیر شبنم میکد مردم پستان بہار
بکہ ہر کل از صفا آئینہ شبنم گرفت
کشت چون عینک مصفی سقف ایوان بها
لالہ و نسرین کل از بس ہجوم آورده است
نیست جای ماندن یکپا بمیدان بہار
عکس رخسار صفا پرورت از آئین حسن
ہر طرف آئینہ میبیند دکان بہار
خنده دندان نمایت جلوهای برج حسن
دامن حسن عرق ریز تو دامان بہار
تا قیامت موج کل سراز گریبانش کشد
روی کلگون پاک اگر سازی بدامان بہار
خاک پایت تا برد مشاطه با دصبا
میکشد چون سرمه در چشم غزالان بہار
دل دراغ سوختن سازد چراغان چمن
برق حسنت تا که شد شمع شبستان بهار
چشم جادوی تو از افسون گران جبر حسن
زلف ہندوی تو از آتش پرستان بہار
چشم مست تو یعنی می پرستان چمن
لعل خندان تو یعنی شکرستان بہار
تیغ ابرویت بود یا شهر طاؤس قدس
چشم مخمور تو باشد یا غزالان بہار
چیست خط مشگبارت سبزه کلزار جان
چیست زلف تابدارت سنبلستان بهار
طره همچون کمندت رشتہ جانها پاک
قامت سرو بلندت سردبستان بہار
عقل قدت سبزه خوابیدگی آید بچشم صد حیا بان سرو اگر ارد گلستان بهار
اه قمری سرو را چون بید مجنون میکند سرکشی از سر بند با خاکساران بهار
تا قد سرو تو سر افراخت در صحن چمن خاک میگردد چو سبزه سرفرازان بهار
دیده تاریک داغ از غم سیاهی میکند گرنباشد عارضت کلجام ایوان بهار
بسکه بروی تو چشم غنچه تنگی میکند تنگتر از حلقه میم است میدان بهار
بر لب گل و بند و بادش حیا پروین کرده نان غنچه شبنم بریخت دندان
زیر پایت گر بمیرم باغ حشمت تازه باد نقد جان بلبلان بادا لقربان بهار
ای رخ رشگین ات گلدسته باغ ارم وی لب چون پسته ات بادام خندان
باغ وبستان اینقدر مضمون رنگینی نداشت از خط و خال تو دارد زیب دیوان بهار
باغ رحمت گلستان لطف حق گلزار کبر ابشار ابراحسان سرو بستان بهار
احمد مختار کز بحر کرم هایش نمی ست تازه روئیهای گلشن ابر احسان بهار
در بهار گلشن فضل خداوند جهان اسیا کز ارومی چون آب باران
گرگل رویش نمیبست از گلستان قدم نه چمن بودی نه نسرین نه گلستان بهار
ابر لطفش گر نمی شد بیار باغ کین نی نمودر نامیه نی نم بباران بهار
آسمان از باغ قدرش یک سنبری پیش یک نمی از بحر لطفش شوکت شان بهار
تا عقیق آن لب از کام عدم آمد برون یافت رنگینی زعلش گوهرگان بهار
هر چه می بینی درین عالم ز نیک و زشت و بو از طفیل اوست کامد در بیابان بهار
روی گلگونش بود دیبا چه دیوان حسن خط مشگینش بود سرخط عنوان بهار
زلف پر چینش شکنجه سنبل باغ ارم لعل نوشینش گل گلزار خندان
قامت برجسته اش سرو خرامان جنان لعل همچون پسته اش شور نمکدان
نرجس فتان او بادام گلزار قدم گوهر دندان او دریای غلطان بهار
ای بر
ای لب جان پرورت سرچشمه آب بقا
ای خطت رشک ریاحین گلستان بهار
ای رخسار تو چون ماه تابان در جهان
ای قدت سرو خرامان در چمنزار بهار
در چمن گردد از رخسار بالا رنگ و بوی
از گل و از لاله و از سنبل و از یاسمن
در ازل چون شد چنین خرم چمن آباد بود
زان سبب سرسبز شد کشت دهقان بهار
سبزه با گل هر چه می بینی طفیل روی تست
رسته بر بوی تو این پیدا و پنهان بهار
گل پیش سبزه اقرار غلامی میکند
گر رسد پروانه لطفت بدیوان بهار
تا گل رویت شکفت از باغ امکان در وجود
سر کشد فردوس از جیب گریبان بهار
چونکه جان عزیزی جان سالار قدم
نعمت الوان کشد پیش تو بر خوان بهار
تا فشاند زیر پایت ای در یکتای حسن
لعل و یاقوت زمره آورد کان بهار
این غزل طرزی بیاد عارضت میخواند صبح
آب چون شبنم گل عندلیبان بهار
غزل
ای رخ گلگون تو سرمشق دیوان بهار
وی خط مشکین تو فصل گلستان بهار
بر فضن روی تو نقاش باد صبحدم
صورت گل نقش می بندد برایون بهار
آیت واللیل آمد خط مشکینت بباغ
سوره نور است رخسارت بقرآن بهار
نیست در دوران حسنت غنچه محتاج چمن
میدهد روی گل افشان تو مادان بهار
شاهدان گلرخ گلزار از روی شرف
خاک درگاه تو میبوسند در کان بهار
گلشن جان از فراق عارضت پژمرده شد
باغ خشک زرد میگردد ز هجران بهار
یا رسول الله یا سرورم یا باغ جان
گر تو دارد تازگیها باغ و اغصان بهار
طرزی مسکین ادای شکر نعمت چون کند
بلبل بیچاره نتوان گفت احسان بهار
بسکه مانندت نباشد در گلستان وجود
سایه هم رویت ندید ای ماه تابان بهار
نخل بزم انبیا گل جان پاکت میوه بس
این منیت سبزه اطراف دامان بهار
منکران از ابر لطفت خشک کام افتاده اند
بر نیارد شاخ خشک نخل بستان بهار
۱۸
از فروغت ان بوجهل لعین بی درما
بولهب که برق حسنت را ندید نارک است
حکم تیغت بر سر اعدای دین جار بدین
باغ دین از اب شمشیرت گشت سیراب
گر سموم باد قهرت جانب گلشن وزد
ای شفیع المذنبین وی رحمۃ للعالمین
کیت از باران الطافت سرسبزی نیا
من اگر نا قابلم سیفی قبولت قایست
بسکه از شوق گل رویت فشانم اشک چشم
بسکه حیرانم بکار و بار خود از نفلی
گوشه چشمی اگر سویم کشائی از کرم
عالم از شب تیر پیدا کرد در دئی هرچه
یا رسول الله تر ادادم بذات حق قسم
پیش تو قرآن شفیع اورده ام ہم جبرئیل
هم بروی فاطمه هم مرتضی هم مجتبے
ہم بکہ ہم مدینہ ہم بزمزم ہم نجف
گرترحم کی نظر بر حال زار افغان فکن
جز تو دندان طمع از هر دو عالم کنده ام
خواریم از حد گذشت و زاریم از آسمان
عید قربانست عید از تو خواهم یا
مجلس محروم از درگاه الطافت قرفت
گل نگردد خار ار ما شتر بر ان بیا
چشم خفاش است خورشید تابان
سبزه ماکل دجله مانند بر فرمان بیا
غنچه میخند و سان گل مدور ان بیا
بیچو شبنم آب ابد ساحت میدان
پیش پایت چون گدا افتاده خاقان
سبزه و خار و گلست ممنون احسان با
مطلب میخورداشی را از خوان بیا
دامن مژگان من شد ابر دامان بیام
گشتم از حیرت چو نرگس چشم حیران
میکند صد خنده چون گل در بیابان بیا
حکم تو جاریست چون بر سبز و فرماں بیا
یک نظر کن سوی من ای لطف احسان
ہم زمین تاسش هم وی را برامان بیا
ہم با صحاب غربی حکم لقران بیا
مید ہم سوگند ای خاک درت شان بیاد
زآنکه از خواری شد چون خاک دران ب
پس تو دستم گیر مستی جان سلمان
ہست برخواری من واقف جود آمان
ده برات عیدیم بر شاہ ایران بیا
من چنان نومید گردم ای سلیمان بیا
طوفی
طرزى کر ابرا هم کند بر دعا کین ختم کار
پیش کل شو حلیت آہ عندلیبان بھار
تا چمن را از کل و از سبزه باشد رنگ و بو
تا که کل را تازگی باشد بدور ان بھار
ما ھوا در حب کل کو ھر شبنم میدر
تا صبا از غنچه ساز و طرح همیان بھار
کلستان دین تو رنگین با دار کلھای شرع
چون کلستان چمن در عین طغیان بھار
دشمنانت سر نګون و خم چو مجنون بید باد
دوستانت سرخ رو چون کل بدور ان بھار
ھر که در دین تو با چشم حقارت بنکرد
نخل جانش اوفتد از جا ببوہ ان بھار
فرق اعدای دغا محکوم شمشیر تو باد
همچو کوی غنچه در فرمان چوکان بھار
هر که در پای توافتاند زحسرت خار غم
مثل کل در رحم بسپاندش هم سایبان بھار
قصیدهٔ کل در منقبت شیخ عبد القادر کیلانی قدس سره
بار سو میها زدوی بر کوشه دستار کل
شد چو نقش پار نجمت بر یمین جوار کل
اینقدر کل کر درخت سرو کلستان هم ندارد
خط کل و کاکل کل و عارض کل و رخسار کل
از نگاه چشم مستت بسکه شبنم کلست
خم کل و ساغر کل و مینای کل و خمار کل
قامتت در بن شاخ کل از بس که بر کلست
قد کل و قامت کل و بالا کل و رفتار کل
بسکه همچون غنچه کلوش امدی در صحن باغ
پیرهن کل جامه کل کالا کل و دستار کل
باغ رخسارت زبس کل بر سر کل میزند
شد دهن کل خنده کل بھا کل و کفتار کل
بسکه تیر بازت از شاخ کمان کل کل است
پیکان کل ناوک کل پیکان کل و سوفار کل
حجاب امدی اکر یک شب بکلشن بگذری
کل کند برجای کل خورشید ز اشجار کل
چون صبا هر کس براه کلشن کویت رود
کل کند از نقش پای او دو صد کلزار کل
کلشن رویت از ان از سبزه خط فارغ است
از زمین باغ حسنت میدمد بخار کل
تا صبا بوی خط و روی تو در کلزار برد
رسته جای سبزه ریحان وبجای خار کل
اینقدر کل کر درخت سرو د کلستان هم ندارد
کس ندید فرق کلشن هم باینمقدار کل
در سراغ گلشن رخسار گلگونت بباغ
میدود دیوانه وش در کوچه و بازار گل
در چمن از جوش اب عیش عشرت میکشد
قصر مینا کار گلشن باشد اشعار گل
شد چمن دارالشفا باران ابادش طبیب
دایم اب سبز مالین پر و بیمار گل
بسکه دارد اشتیاق دیدن روی ترا
میکشد هر لحظه سر از رخنه دیوار گل
بر خمار بلبل مخمور خود هشیار است
در چمن ارد بکف چون ساغر سرشار گل
غنچها از جای تک بو بکش رسید
همچو بلبل بسکه از شوق تو شد طیار گل
هست از شور کلامت صد نمکدان پر
ست از طرز خرامت صد قتار بار گل
از گلاب آب چشم میفشاند زان گلاب
تا کند بر دوش گلشن غنچه را بیدار گل
کر شد عکس لب لعل تو بر رخسار گل
میکند جای عرق یاقوتش از رخسار گل
عقرب تا بکل از عذارت حلقه زد
از خجالت آب خود میخورد چون مار گل
از هجوم لاله گردد چون به تخشان بهار
کر چمن آید در نقش گل بر روی کار گل
بسکه صرف کارگاه جفت آمد خوش قماش
مخمل روی ترا باشد بجای تار گل
اطلس گلدار پوشد جای خارا سنگ هم
بسکه از صد جا بر امد از سر کهسار گل
قامت برجسته دانرو حی این گلدسته است
هست گویا سر و ازادی که ارد بار گل
سوزن تار ار زنی بر سر درین فصل نمو
روید از هر چشمه سوزن بجای تار گل
سوی بلبل گز بخون غلطه بیند از نظر
از رعونت بسکه افتاده است پندار گل
غنچه از خود اینقدر سامان نگینی نداشت
سوده رخ بر خاک پای احمد مختار گل
خاک درگاهش بسن دارد بهار رنگ وبو
غنچه گل کرده در باغ حیدر کرار گل
پیر پر ان غوث اعظم دستگیر بیقزارن
کز بهار رحمتش هر کل کند صد بار گل
گر نسیم لطفش از سوی گلستان بگذر
از طراوت خار خشک اور دی بار گل
تا صبا حرف لب خندان او اورده است
خنده جای ناله کردن کرده در منقار گل
شهد لعلش اگر عقرب بخاطر آورد
در دهان چون غنچه میگردد زبان مار گل
ابر اگر بردارد از دریای انعامش نمی
میفشاند جای باران ابر کوهسار گل
بهر اعدایش کمان شاخ میسازد بباغ
غنچه پیکان خار ناوک کبرگ سوفار گل
در گلستان مصاف از عکس گلزار رخش
گشته خنجر گل کمان گل تیغ جوهردار گل
استعداد کل کز نم خون دو تیغت فشاند
باغ پر گل را نباشد هم بدین هنجار گل
دست تیغ ترا از بس نکردن میکشد
میکند چون شمع سر از چوب خشک دار گل
تا که دیوار امیدم پایه از لطفش نهاد
بر زمین افتد بجای سایه از دیوار گل
گر نسیم باغ خلقش سوی گلشن بگذرد
تا قیامت حرف خلقش میکند تکرار گل
گر صبا بوی ز خلقش جانب باغ آورد
چشم شبنم میکند بر سبزه زنگار گل
تا سواد نسخهٔ خلقش نویسد در چمن
میکشاید هر طرف بر شاخ گل طومار گل
گر خیالش بگذرد سوی چمن باد صبا
در رهش ریزد بجای درهم و دینار گل
ابر احسان عطایش در چمن دامن فشاند
در میان برگ شبنم چون گوهر شهوار گل
گر سموم قهر جانسوزش بگلشن بگذرد
سبزه زهرآلوده میگردد بدل افکار گل
یا محی الدین اگر آوازهٔ دینت رسد
میکند تسبیح چارشته زنار گل
عکس رخسارت اگر بر صحن گلشن اوفتد
روید از برگ خزان چون غنچه گلنار گل
در چمن گر پرده از رخسار بالا افکنی
باغ پر گوشه صد خرمن کند انبار گل
هر که بر گلزار دامان تو زد دست امید
چون گلستان میزند بر فرق سر بار گل
خامهٔ طرزی بصف آرائی ان گلدسته است
بلبل مستی بود کاورده در منقار گل
در خیال روی خوبت ای گل رخ اندرم
از خجالت ماند چون اکسیر سارخسار گل
گر کند عکس جمالت از دل گلزار گل
آب گردد همچو شبنم پیش آن رخسار گل
بسکه شوخ و شنگ و طرارست در صحن چمن
نقد صبر بلبلان را میبرد عیار گل
٣٢
نوبهار دلکش لطفت بس گل گل شکفت در چمن چون یک ره افتاد پیمان گل
اگر گل رویت اگر عکسی بدر ما اوفتد از تن ما میرود غنچه بی خار گل
سبزه بالین دایه ابر و باد نوروزی نرگس دلداده بیمار آه و عطار گل
تا صبا بوئی ز چین زلف مشکین تو برد شد ختن گلزار و ناف آهو تاتار گل
طرزی مسکین ناامید بهار لطف تو عمرها شد سبز اندر فرق جویبار گل
کیست کز گلزار امید تو گل بر سر نزد غیر طرزی کز گلستانش دمد چون خار گل
یازده نام ترا بر دل نوشتم از شرف تا ز هر نام تو روید صد چمن گلزار گل
عفو باشد بر امید وی ز لطفت مانده ام یک نظر کن تا زنم بر سینه دردار گل
دستگیر عالم طرزی لیک چون من عاجز در گلستان هم نبیند کس چنین بیکار گل
حرف درد و غصۀ دل به ورقی سازم میکند از تار مسطر شور موسیقار گل
غوث قطب شاه و مولا ما وسطا و شیخ یک نظر کن کز تو دارد گلشن اسرار گل
چون نگردد دامن امیدم از تو پر ز گل عارضت آمد گلاب و احمد مختار گل
سالها شد از ده نامت مجاور در زبان زان اسامی میکند از سینه بیخار گل
پس حباب طرزی و نویسد ز لطف گر رخت در دید مینا میکند دوار گل
در طفولیت آئینه اسرار حق در فر ماه روزه باشد همچو برین اسرار گل
گاه در گهواره شیرین شوی جان جسم گاه بهر دوستان آری ز مشت خار گل
از گل صدقت نشان هنرمندان او دین جای انکار آور و بیرون بیاستغفار گل
در چنین فصلی که از لطف بهاران میدمد همچو شاخ گل ز طرف غنچه و بازار گل
طرزی هم خواهد که از باران لطفت ای صنم دست امیدش زند بر گوشه دستار گل
ساز مستغنی مرا از احتیاج این خسان خود بهاتم مهر کن ای مشفقون چون خار گل
دشمنانم سرقوی ستند از پهلویم ها با شد از خواری نمی آرد بروی کار گل
ماسمهر سال ارامداد با د نوبهار
در گلستان اور د هر دم بروی کار گل
از قوی نامیه کز اعتدال نوبهار
در چمن آرد بروی بر کنار هر اشجار گل
دشمنانت باد همچون شهر باد خزان
دوستانت را بر ایدار در دو نوار گل
هر که با تو لاف همجشمی زند در بوستان
از گل چشمش کند اندر عوص بیدار گل
تا ابد ماند تو باد در گلستان جهان
روز و شب بو چو طرف دامن گلزار گل
قصیده شکوفه در منقبت خلیفه اول ابوبکر صدیق رضی الله عنه
باغ آمده شاخ نوبر شکوفه
زده تاج الماس بر سر شکوفه
بطرف بهار گلستان نماید
افق شاخ گل مهر انور شکوفه
چمن از گل و لاله بتخانه بر چین
در بوستان سمنبر شکوفه
گل شاخ بادام حور است گلشن
نماید چو چشم بتان در شکوفه
سپهر است گلشن که ماه است نسرین
گل و لاله خورشید و اختر شکوفه
هوا میدهد اش از شیر شبنم
چو طفل است در دوش مادر شکوفه
بلی خواب راحت بگهواره شاخ
مده در برسهره با لشک پر شکوفه
بر د تا ز شوخی دل بلبلانرا
نماید رخ از زیر چادر شکوفه
برد تا که خوابش ز آواز من
کند پنبه در گوش خود در شکوفه
گل نوبر نوبهار است داند
گرفته ز گل مایه برتر شکوفه
ز طوفان همش حلاوت بگلشن
کدو بته همچون شناور شکوفه
زنجوی سحر روی نا شسته است
که چون صبح آمد منور شکوفه
چمن گشته طوفانی موج گلها
که افکنده از شاخ لنگر شکوفه
بگلشن سرشاخ چون کا سه زنان
کند کاسه بازی بساغر شکوفه
رخ از گرد ره تا که پوشیده ماند
فکنده سر شاخ چادر شکوفه
عصا برکف در شاخ بکر قد زانو
زکلی بهای مصفای شبنم
از آن پرده بار و مارست صعیت
زشفتالو و سیب بیدا د اطرم
بتان زوسیم در صحن گلشن
زنبس جشن در خون اندام غنچه
رگ ارغوان میکشاید بکشن
کشادست قرآن ببالای کرسی
مکدر شود یار از آه سردم
گل و ویت ارگریه ام آب دارد
از ان پیش تاب سخت آب گردد
بگلشن میان بنات نباتات
قدم رنجه فرما بوی گلستان
یوسف خت این غزل میرودم
بیا درخت چون کبوتر شکوفه
گذر سوی گلشن که ار لطف دارد
زگلشن برون کر بیایی سیادت
زشوق تماشای کلزار حسنت
طراوت باغ جمال تو دارد
زشرم جمال تو ای کلکلانم
زشرم گل وویت ای باغ خوبی
که شد از غمت زار ونلا غر شکوفه
پیدا آینه در برابر شکوفه
که با خاکساران بپرد شکوفه
طبقهای پر میوه تر شکوفه
نشایند مانند آذر شکوفه
چو جراح زد آستین برشکوفه
کمر رفته در دست نشتر شکوفه
کند سوره نور از بر شکوفه
بلی ما ور د تاب صرصر شکوفه
زباران شود گرچه ابتر شکوفه
که خورشید سازد مخمسر شکوفه
نشسته است دوش مادر شکوفه
که چشاب شیرینت و شکر شکوفه
شد از شرم در آب رو تر شکوفه
برآرد زپهلوی خود پر شکوفه
زیر قدم سبزه بتر شکوفه
بخاک افکند تاج از سر شکوفه
کشد سر چو عینه منظر شکوفه
نباشد چرا تازه و بر شکوفه
فکندست سر بر حادر شکوفه
کشد بر رخ خویش چادر شکوفه
صفحات
صفای رخت مرهم زلف مشکین
نماید چو در سنبل تر شکوفه
کشائی اگر زلف بر شاخ گردون
چو ناف غزالان معطر شکوفه
ز صد جا اگر بشکفد در گلستان
کی با تو گردد برابر شکوفه
ز رخ پرده بردار امید گلشن
که باشد بمهتاب خوشتر شکوفه
زه دامنت تا زنم کش رها شد
ز حسرت درید دست بر سر شکوفه
بگلشن ز بس جفت اتش فکنده
بود مجمر رز اخگر شکوفه
پریشان کند تا که رقص سپند
گرفت از لاله مجمر شکوفه
کند تا نثار قدوم خیالت
کشیده ست در رشتۀ گوهر شکوفه
ز شبنم فشانی لطف هوایت
بود چون صدف پر ز گوهر شکوفه
نهالیست کلک گل افشان طرزی
که گل کرده از پای تا سر شکوفه
بنور صفا سبزۀ گلها برآرد
چو بو بکر را صحابی دیگر شکوفه
بباغ صداقت محمد شه دین
بود نخل و صدیق اکبر شکوفه
عصا در کف دست و عمامه بر سر
چو بو بکر بر روی منبر شکوفه
بپایش گر سود سر نخل گلشن
که شاخشد پر بار و هم پر شکوفه
مگر دیده نور صفای دلش را
که چون صبح آمد منور شکوفه
به پیش صفا دل با صفایش
بود از سر صدق چاکر شکوفه
برد باد اگر بوی خلقش بگلشن
ز هر سبزه روید گل تر شکوفه
وگر باد با خود برد نکهتش را
بگلشن دمد بر مکرر شکوفه
کند با اد ا وصف خلق نکویش
دهن بسته تا پای تا سر شکوفه
شبخون کند تا بر اعدای جانش
زهر سویار است لشکر شکوفه
شها سرورا باد شاها جنا با
توی کز هوای تو زد سر شکوفه
زز بخشي دست جود و سخایت
شقایق زده تاج وز نور شکوفه
زجیب سخای تو ای بحر احسان
کف واستین کرده پرزرشکوفه
چو نخل سخایت فشاند استین را
ز خجلت برون شد چو صرصر شکوفه
به پیش ندا فشا دست جودت
چو عرعر بود شاخ بی بر شکوفه
بگزار از دست برد سخایت
زند بر نفس دست سر شکوفه
چو هم یار غاری و هم یار حجره
ازانی در اصحاب غمبر شکوفه
بصدق از همه پایه برتر گرفتی
بلی سید پیشتر بر شکوفه
به پیش تو طرزی یکی عرض دارد
که از باغ دل رسته این برشکوفه
زلطف تو خواهم که من هم بکشن
ز غم تاج زر چون توانگر شکوفه
درین فصل چون شاخ خشکم برهنه
بود جامه صرف در بر شکوفه
چنان استینم پر از سیم در کن
که از رشک سوزد چو اخگر شکوفه
چنانم توانگر کن ای ابر احسان
که پیشم بود دست نی زر شکوفه
رسید عید و خواهم حنا عیدی ازتو
که گردد زخیرت معنبر شکوفه
بده صله شعر چون کوهرم را
که دارد ز تو جیب پر زرشکوفه
کشد تا که از لطف باد بهاری
بهر سال از شاخ سر بر شکوفه
دمد تاز شاخ کهن در گلستان
ز لطف هوا تازه دربر شکوفه
بفرق سر دشمنان تو دائم
کند کار تیغ دو پیکر شکوفه
بتهذیب دوستانت همیشه
ز الماس در کو برافهر شکوفه
قصیده بنفشه در منقبت حضرت عمر فاروق رضی الله عنه
تا خواند سبق از خط دلدار بنفشه
چون آیت خوبی است بگلزار بنفشه
تا نبتت
با صبحت دوری بخطت تافته از باز
کج کرد بسر طرهٔ دستار بنفشه
شیر خط ریحان تو از چشمهٔ لطافت
خشک است چو خار سرد یوار بنفشه
تاروم با بخت خط تو بگلشن
خوشبو شده چون طبلهٔ عطار بنفشه
نامه کشی سنبلی کیهان خطت دید
خم کرده سر از شرم بگلزار بنفشه
گر بخت خطت گذرد سوی گلستان
روید بچمن از در و دیوار بنفشه
مردام خط تو زند دست تمنا
زان بسته بگلشن گل بخار بنفشه
گرد حاشیهٔ خط ترا شرح مطول
زان شد بچمن عالم اسرار بنفشه
سودای خطت کرده چنان زار و نزارم
کز پهلوی خود میکشد آزار بنفشه
تا ما و غبار خط ریحان تو آورد
خسته است بساخن گل رخسار بنفشه
تا حسن تو از غایت گل گفت انا الگل
از شوق برآمد بسر دار بنفشه
تا سبزهٔ تراز گل رخسار تو سر زد
با خاک ز حسرت شده هموار بنفشه
از شوق گل روی تو ای غنچهٔ خوبی
چون بلبل مست است بگلزار بنفشه
از بسکه درین میکده تا قحط شرابست
می میکشد از جام نکو نسار بنفشه
هر چند بپرور دن بادام بنفشه است
با دام تو پرورده بگلزار بنفشه
گرداست نسیم سحری خط تو پیدا
تفریح دماغ و دل بیمار بنفشه
تا عقرب خط بر گل رخسار تو دیدم
آید بنظر چون آهن ما ربنفشه
کوه غم هجران خطت بسکه گرانست
خم کرده از ان پشت ازین بار بنفشه
این خط تو یا جوهر آئینه حسن است
یا رسته زبرگ گل ریحار بنفشه
گر روی بسر چشمهٔ خورشید شوید
نبود بصفا خط آن یار بنفشه
بی سبزهٔ نوخیز خط و عارض آن گل
خار است بچشم اولی الابصار بنفشه
در گلشن اقبال جهانگیر تو ای شاه
چون شمنت افتاده در ادبار بنفشه
تا حلقه گیسوی خم برلفت دید
مشکین شده چون نافه تاتار بنفشه
گل راست باین صفت نامی بگلستان
کان خورده زر دارو و معیار بنفشه
باشد زغلامان کنیزان تو درباغ
شمشاد و گل لاله و گلزار بنفشه
تا نسخه خوبی بردارد اثر حسنت
بگشوده بگلشن سطر مار بنفشه
تا یوسف حسنت چو زلیخا بکف آرد
امد ز چمن بر سر بازار بنفشه
تا چشم کماندار تو تیر مژه برداشت
گل زخم بجان آمد و افگار بنفشه
تا پای خیالت بسر خاک نیاید
کرداست چمن را همه گلکار بنفشه
خواهد که زغنچه رباید ز کف گل
دامن کمر بر زده طرار بنفشه
عمریست که رنجور فتاد است بگلشن
از حسرت آن نرگس بیمار بنفشه
زان رو که ز گل برد بجالاکی و چستی
آورده بکف جامه زر تار بنفشه
در میکده باغ بپای خم گلبن
مدهوش شده نرگس خمار بنفشه
از بهر نثار تو ز در دانه شبنم
آورده بکف گوهر شهوار بنفشه
اوازه خلقت چو صبا برد بگلزار
جان و خرد انداخته بیمار بنفشه
چون مردم افعی زده شد پیکر او سبز
از زهر دم خنجر خونبار بنفشه
خرم تو چو بر باد کند عزم سوار
خود را شمرد غاشیه بردار بنفشه
تا برق شرربار ی شمشیر ترا دید
پیچیده بخود ده است گلزار بنفشه
از بسکه عدو زیر دم تیغ تو نالید
از زاری او گشت دل آزار بنفشه
تا سینه اعدای تو از سهم شگافد
برداشت بکف خنجر پیکار بنفشه
گر خیل سپاه ظفر آیات تو اید
در پاس کشد اطلس زنگار بنفشه
گر بخت خجل میرود در گلزار
افتد چو خس خار ز مقدار بنفشه
از رشک گل خلق تو شمس شده تیره
زانرو شده روزش چو شب تار بنفشه
با کو ہر جان نا که خرد سخت لفت
باداده دلال و خریدار بنفشه
از ذوق سجود درت از بسکه حصوور
سیلی شده اش چهره و افکار بنفشه
در پیش کل خلق تو مانند غلامان
بر کردنجان بسته بتی نار بنفشه
تا کرد تو خیزد پی امداد ضعیفان
کردن کشد از سند بیدار بنفشه
طرزی تو خواهد که درین فصل بهاران
از ناز زند بر سر دستار بنفشه
پسند که طرزی و از لطف تو نویسد
وز ناز کند زر همه ایثار بنفشه
با کوشه چشم از نکری سوی من از لطف
ریزد بکفم کو هر شهوار بنفشه
تا از مدد باد بهاری بکستان
روید سمن ولاله و اشجار بنفشه
با واسطه حبات تو در اخت جوان
اعدای تو با دا چو نکو نسار بنفشه
قصیده لاله در منقبت حضرت عثمان ذی النورین رضی الله عنه
بیا بباغ که کردید جلوه کر لاله
قدح کرفته بکف کل ز ده بسر لاله
شکست شاه ریاحین چو شکر سرا
زده است چار میخ نعل را بسر لاله
رسید از سفر و باد کردش استقبال
کرفت سبزه نو شیشه را بر لاله
رخش سیاه شد و کرد راه بادی شهر
چرا که خانه نشین بود نو سفر لاله
مکر هوای تو دارد که کلستان امروز
کرفته دامن پر کل زده بسر لاله
سحر خیال کل روی تو بباغ کشت
چو غنچه کشت بجو ناب ایده تر لاله
ز خجلت حستان عارضت در یبان
بجیب سبزه فرو برده اسرا لاله
بباغ از قفس پاره ی دل ریزد
که تیغ ناز تو خور دست جکر لاله
زباغ قامت کلچره ام برون آمد
ز ده بدیده خونبار نیشتر لاله
از ان پیاله کل از شراب رنک پرسات
که شیشه ساز شد آب و کار کر لاله
بو چشم
چو چشم مست تو سودایش بشود چشمانش
گرفته چون کل بادام زارن بهر لاله
بغیر باغ رخت کان ماند سر فرا کل
همیشه سبزه بزیر است و برز بر لاله
فرو در ولق حسن تو ارزد میدان
بلی سبزه و بدر زیب بشیر لاله
چو آب در چمن دهر سر بسر کشتم
ندیدم از کل رویت شگفته تر لاله
سحنوتی دیوانه کرند در چه رو
همیشه کوه بکوه است و در بدر لاله
سیخ کوه ز ند نا چوک بک از شوق
بجای سنگ اور دبال و پر لاله
امان زبس حمن سرخ رو و عذار فخار
که داغ عشق ترا داشت بر جگر لاله
پیش حسن تو چون دلبران صحیحی است
پخیره کرچه نهد خال شک بر لاله
ز شرم رو تو و از رشک حار شهر زدا
بکوه و دشت گرفت آشیان مقر لاله
ز دست عارض گلگون تو بطرف چمن
گرفت طشت پر آتش ز غم بسر لاله
چراغ دانش از ان جن عشق پر باد
که آب جوی چمن کرده است و لاله
چمن از آب و ان میکشد سرکحرش
که شوخ تیره درونست فتنه گر لاله
شده سیاهی داغش چو مردمک نین
چو کرد خا کدرت سرمه بصر لاله
جناب حضرت عثمان ثالث ایتی
که باغ منزلتش داشت تا سحر لاله
چو دست جود و سخای تو گاه در باره
ز ژاله کاسه خود باخت پر گهر لاله
صبا بوی گلستان نیم خلق تو برد
چو نافه داغ دلش یافت شک در لاله
نسیم اگر خبر حلم تو برد بچمن
چو سنگ کوه در آویز و از کمر لاله
ز دست خط تو پوشید تا به پوشن
ز نا عمال خزان کشته بخطر لاله
بباغ از بی خیل مخالفان نرسید
گرفت شحنه در داشته سپر لاله
درون باغچه قدرت از بلند یها
شد آفتاب کل سرخ سرخ تر لاله
عدو جاه ترا سرخ روی گرد شبت
که شیخ خویش کند ناب که در تر لاله
۳۳
نسیم عاطفتت حلم اگر کند بنمو
برون بجای شرر آید از حجر لاله
وگر بگلشن کوی تو باد لطف وزد
زجای گرد بر آید ز رهگذر لاله
بروی مجمره گر عکس عارض توفتد
بجای شعله برون ید از شرر لاله
ز لطف جود و سخای تو ای سخی باز
بباغ تاج زمرد زند بسر لاله
زشوق مدحت ذاتت به آهن کسا
گرفته قطره مانند کبک زر لاله
بو صفت این غزل تازه صبح سکیختم
زرشک سوخت کلزار چون سقر لاله
چو عکس آن لب میگون فتاد بر لاله
میشد و آنکه گردید و نوشه لاله
چو ز هر سبزه نماید نش ز رشک رخ او
بجواب دیدن او خون فم جکر لاله
بروی سبزه کل با مداد دوده مشک
نوشت وصف رخت را به نیشکر لاله
طراوت کل رویت بگریه ام افزود
چنانکه در چمن از قطره مطر لاله
ز بسکه داغ تمنای آن کل رویم
چکد بجای سرشکم ز چشم تر لاله
زعکس لعل می آلود روی گلگونت
شراب ناب و بالا شدست در لاله
چه هست کو بر و آتش در و در میان
کلاه چرخ اور وزان بسر لاله
بباغ پیر بن باز می کند بکتا
ز بس بدست غمت کشته جاره لاله
زدوری کل رویت ز بس نشاند اسف
بخون بد نشسته است تا کمر لاله
بکارسخت دل پاره جگر آورد
که بیزر است همین داشت محضر لاله
ز ابر لطف توی مستلفت ایکیوان قدر
که میزند بسر فرق خود سلاله
همیشه لاله بروید سبز و و ین حجت است
که عارض تو بر آورد سبزه بر لاله
بقدر ریختن خونت صیحه صحرا
بخاک کوهکلم کشت و بسپرا لاله
بهان غزیز بود داغ سینه در نظرش
مجید ول پر داغ زان ببر لاله
بباغ سبزه ل داغدارم اربینی
مطر چیکی از باز بروکر لاله
با نور ریخت
زبر رفت بنرم تو ای بت سمنبر
شده است غنچه لب باز کار گر لاله
سبز خاک تبدل داغ دیده پر نم
زعاشقان جگر خون باد خبر لاله
بپای بخت تو سر جای پا انداخته
که داشت کف قدرت همین قدر لاله
هوای سجده خاک درت بسر دارد
که بر کشد ز سر کوهسار سر لاله
تو ان غنی جوادی که در تبوک از تو
صحابه را صله رو ندد ما حضر لاله
چوکاسهای سر دشمن تو پر خونست
بجیب دامن کهسار جام پر لاله
اگرچه دشمن جاه تو نیست از همه سال
سفید داغ و بخون کرده جوهر لاله
ز خیمه سار دم خنجر تو سیر است
که چون سپاه تو بگرفت بحر برلاله
توئی چو بحر سخا ابر جود و کان کرم
بداغ سکه تو هست همسفر لاله
منم فقیر گدا و توئی غنی بغنا
سرم بتاج سارا چو تا جور لاله
غمم بطرزی افغان لطف و جود توام
که خاک جنکت میشد نمد بباله
بچشم خلق ز افلاس زرد و گر کشتم
برات سرخی رویم نویس بر لاله
زسیم و زر شده تا جب آرزوها
بباغ هم نکند سوی من نظر لاله
دماغ غنچه ز پهلوی زر شگفته بود
ز بیزری زده صد داغ بر جگر لاله
چو داغ معصیتم بر جبین بود از سرم
گذاشت شهر برون خیمه سوی بر لاله
درین زمانه پر درد مفلسی سرت
بخون طپید بمن گفت این خبر لاله
تو دستگیر شو درین بلا خلاصم کن
که نیست طاقت گفتن مرا دگر لاله
بپای مدح تو از خامه یکنیابان کل
فشانده ام که دهی باج جای هر لاله
نه من کا نیم کم نه تو ز محمد وحش
که تاج زر بسرش روز جنگ ترا لاله
بپیش اهل سخا بیش ازین نکو طرزی
بزن بفرق دعایش همیشه فر لاله
همیشه تا که امدا د باد نوروزی
شود ز دامن کهسار جلوه گر لاله
۳۴
عدوی جاه تو با دا چو سایه در قدم محب جاه تو با دا چو تاج در لا له
قصیدۀ نرگس در منقبت اسدالله الغالب علی ابن ابیطالب رضی الله تعالی عنه
یارم از جلوه گری تا زده بر سر نرگس کو نه چشم چمن است نظر بر نرگس
زان منور شده چون جیب سحر دا من باغ که بود صورت خورشید و سحر در نرگس
کس ندید است که انجم بر خورشید بود بر خورشید نمود این همه اختر نرگس
تا که در بزم چمن پیش کل افروزد شمع بر سر خویش نهاده لکن از زر نرگس
بچمن شاد کل با بتو سران باده کشی است ساغر چشمه می کرده میسر نرگس
چشمش از باده تهی کشت کازر رنج خمار سر نگون کرده قدح مانده بنا سر نرگس
سر خوش دست سکندر فلک ده کل بچنگ کرد مستی چشم که کرد است اثر در نرگس
از غم چشم تو چون مردم بیمار بباغ ساخت از سبزه زیبا لنش بستر نرگس
دفتر نسخه خوش چشمی او کرد سواد زان کشاید بچمن این همه دفتر نرگس
تا نوبد صفت قامت و ابروی ترا صورت نون و شلم کرده مصور نرگس
در تماشای کل روی تو ای شوخ نگاه چشم خود سرخ کن چون کل احمر نرگس
تا تماشای رخت با مد و صد چشم کند چشم حیران نمود از همه پیکر نرگس
خواند از دور بروی تو مکه بکشاید چشم حسرت شد از شوق مقر نرگس
تا که بر روی تو از هر طرف انداز د چشم رسته از دامن کل زار مکرر نرگس
بهر کلگشت چمن میرسد آن شوخ بباغ پر زکل کرده کریبان د ه بر سر نرگس
بچمن جلوه کنان میرسد آن سر خوش مست سر و شد بنده آزاده و چاکر نرگس
تا نثار کف پای تو کند در کلشن بر کف دست کرفته در و کوهر نرگس
تا که بر تخت چمن شاه نشان بنشیند بسته بند کمر و سم زده افسر نرگس
افسر نرگس
افسرش سر سر تاج سکندر شده است
زان عبه بر خاست چمن ساخت مسخر نرگس
گوی زرین بکف خسرو پرویز بود
یا چو جمشید گرفته قدح زر نرگس
درمیان شبنم سبزه اطراف چمن
خیمه زر بر سرش افراشته چون چتر نرگس
چشم را با رو بری نیست بجر یک نگاه
گل خجلت از ان آمده بی بر نرگس
تاکه بر گل کند از ناز نظر باز بها
گوشه چشم نمو دار بر مخبر نرگس
تا برو شق شد چشم جوانان چمن
میکشد بر رخ خود گوشه چادر نرگس
سوده مارخ بکف پای شه کشور دین
می نهد پای عزت همه بر سر نرگس
شاه دین والی ایمان علی اعلی قدر
که بود در سخنش عید کل بی بر نرگس
عرف خوش خشمی او معمل کل میفکند
شد بآب عرق خجلت خود تر نرگس
گر سموم غضبش سوی گلستان گذرد
آتشین بشود از هم چو اخکر نرگس
ور صبا حرف کشد باز تیغش گوید
سپر از شعله کند همچه سمندر نرگس
سبزه زان خاک کف پای کدائی دارد
کاسه بر دست گرفته چو قلندر نرگس
ای که از حسرت چشم ستمت در گلشن
میشگافد دل صدپاره بخنجر نرگس
تا صبا خاک کف پای تو آورد بباغ
شده چون دیده خورشید منور نرگس
تا نسیم سحری سوی چمن بوی تو برد
گشت چون جیب کل وغنچه معطر نرگس
چون سوسن ببر عمامه و بکرفته عصا
تا کند مدح ترا بر سر منبر نرگس
صبحدم دید کر خواب رخ خوب ترا
که بکشن شده چون مطلع خاور نرگس
تا غبار سر کوی تو صبا برد بباغ
گشت پر نور چو چشم خوش دلبر نرگس
تا که در سایه سرو تو رساند خود را
همچو قمری کشد ار پهلوی او پر نرگس
تا که بر فرق سر دشمن جاه تو زند
بسته بند کمر افراشته شمشیر نرگس
تا که با چاکر تولاف بر چشمی زد
زده بر نوک سنان دیده قیصر نرگس
۳۶
این غزل بر شق طرزی نومیخوانم که زغم سوخت چو پروانه بی پر نرگس
چشم مست تو مگر کرفکند بر نرگس روید از خاک چمن با دم محشر نرگس
کر چشمت یکه با چشم تو سازم تشبیه که بود پیش تو چون دیده اعور نرگس
چشم شوخت بچمن با سر برداشت بناز شده از سبزه خوابیده فروتر نرگس
بسکه از حسرت چشم سیهت چال بلند و مد از خاک شهیدان تو یکسر نرگس
با وجود قدرت ارنیت امد در نظرش چشم دار در چه بر سهره صنوبر نرگس
اندکی نور بصارت بنظر کر میداشت پیش چشمت نیکشید بجمن سر نرگس
زان شادی نکند تا سر خورشید کلاه کر کشد بیضه زرین ته اسر نرگس
نیست برکس زبرک شکوفه بچمن که شکوفه است چو بهمن بود آذر نرگس
تاکه منظور نظر پیش تو کرد در باغ کرده بر هفت عذار در و در نور نرگس
می نهد ساغر عشرت بچمن در کف دست تاکه شد باده کش ساقی کوثر نرگس
سر کرسود بدر کاه وی از روی نیاز که کند سرکشی از چرخ مدور نرگس
یا زخاک کف پایش سر افسر زده است که جہانکر بود چو سکندر نرگس
تا شبیخون بسر دشمن جاه تو زند شمشیر و تیغ و سنان داده بلشکر نرگس
عرضکی است مر ا پیش تو از روی نیاز کر در تسلیم مرا پیر مکرر نرگس
چند ای ابر سخا با یکی ای بحر کرم من تہیدست مگر غوطه زنر زر نرگس
رنگ من رو شد از بسکه بیا د رسم میکنم سرخ چوک چشم طمع بر نرگس
من اگر لاغر و زارم غم ارسیم و زراست سیم و زر دارد و باشد ز چه لاغر نرگس
وافر ار زر و سیمت لبالب چه را سر فرو برده وشسته گدریز نرگس
چون دم نیست سرافکنده ام از شهر یتیم سیم و زر دارد و ز اموخته خود شرم
پیش از نیم سینای شه با جود و سخا که ز ند خنده بر بی برکی من هر نرگس
یک نظر
یک نظر کنی بر من بی برکت و نوا
از زر و سیم زند بر سرم افسر کس
زان کنم پیش تو زاری زغم ناداری
که منم مفلس و نادار و توانگر کس
نهم از مفلسی خویشتن برینه چون سیر
پوشد از پهلوی خود جامه شبرنگ کس
گرسرا پا کند از خنده دهن چا دارد
سیم در روار دو خورد است مرعطرنگ کس
من که بی سیم وزرم گر نبود کار مرا
خنده غنچه رخ نزر کرده میسّر کس
دارم امید فضل تو درین فصل بهار
که نهد بر من طشت پر از زر کس
کاتی از مد وطبع چو گلزار ارم
گرچه در باغ معانی زده بر سر کس
لیک بر فرق کسی نرگس خرد را زده ام
که بود پیش سرش تاج سکندر کس
با همه عزت بیقدری کم جامی جاه
کرد جیب طمعش را همه پر در کس
منکر در مدح تو شاهی که نداری مانند
زده ام بر سر شعر از سخن تر کس
چون کنم بشود از زر و از سیم امید
که زلطف تو شده صاحب زیور کس
تاکه در باغ جهان لاله برافروزد رخ
تا فرازد بچمن افسر پر زر کس
رخ احباب برافروخته چون لاله بود
تن اعدای تو افراخته بیبر کس
در نعت سرور کائنات مفخر موجودات محمد مصطفی
صلی الله علیه و سلم
شد برون درگر و دین از تنگنای حجب
محوطه در شد تا میان حجم از بیمین بسب
زنگی شب گشت اندر خور که ظلمت نهان
رومی خور کرد بر پا خیمه در عین طناب
زاهد شب منتکف رحجره ظلمت نشست
عابد شب زنده دار صبح سرزد از خواب
شد عیان کشمیر روز از سوی بابی شرق
رفت و توران غرب چین شب افراسیاب
منهزم شد شکر دارای شام از جوش غم
چون نهاد اسکندر روز از شغب در رکاب
بازندین بال خور بگشود پر از بام شرق
شدنهان آشیان غرب با پیش عقاب
کرد عالم را مسخر خسرو سیارگان همچو شرع دین پناه شاهی عالیجناب
مصطفی شاهنشه اوج سریر کل کفی دارد از ما اوحی شاهی مالک رقاب
شاه دین ختم النبیین بهر او تعیین زیعت عرش برین دیباجه ام الکتاب
واقف رمز حقائق کاشف اسرار حق عالم علم لدنی شافع یوم الحساب
گر برد باد صبا بوی ز کویش سوی چین خون شد در رشک ناف غزالان مشک ناب
سر زد از بحر دلم در مدحت از معجزه مطلعی بر جسته روشنتر از در خوشاب
هر که رخسار عرقناک ترا بیند بخواب تا قیامت جای اشک از دیدگانش ریزد گلاب
بر سر پر عزت و تمکین و جاه و برتری انبیا همچون نجومند و تو همچون آفتاب
بود الحق ذات پاکت مشتق از انوار حق زان نبودت سایه ای شاه نبوت انتساب
در ازل نقاش قدرت از همه پیغمبران کرد نقش عارض ماه نکویت انتخاب
گر دو نعلین تو باشد زینت عرش برین خاک درگاه تو باشد توتیای شیخ و شاب
شد یکی از معجزاتت انشقاق القمر وز دعای مستجابت در یمن شد فتح باب
عنکبوتی از پی دفع کمان مشرکان پرده بست از معجز در غار در محکم حجاب
خوابگاه مرقدت چون گشت خاک ای جان پاک گفت عرش از آرزو یا لیتنی کنت تراب
هر سحر که خسرو خاور پی کسب شرف سر نهد بر آستانت ای شهی عالیجناب
یا شفیع المذنبین یا رحمة للعالمین من سگ کوی توام رو از سگ کویت متاب
دوزخ سوزان بود با یاد تو باغ جنان جنت رضوان بود بی روی تو عین عذاب
دوری از خاک جنابت شد مرا بئس المصیر طوف خاک آستانت باشدم حسن المآب
علت غائی ایجاد جهان یکسر توئی زان سبب خلاق عالم کرد لولاکت خطاب
قرب درگاه تو کردستم در د فع الثواب سجده جانگاه تو گردستم کند بهر العقاب
یا رسول الله بپا افتاده ام دستم بگیر عاجزم درمانده ام بنما بمن راه صواب
یا نجا
۳۹
تاکی از حسرت دیدی تو دور از کوی تو
ز اشک غم این صفحه رخساره را سازم خضاب
یا بجهد از سوز دل همجون سپند بیقرار
زاتش حران حرمانم نمانم اضطراب
ایخوش انروزی که طرزی بطرف مرقد
بند و احرام و کند سعی صفا با صد شتاب
رود از جاروب مزگان خاک پاک روضه ات
وز دو چشم خونفشانش جون سحاب ندات
تا شود هر صبح و طالع بنام ممدوح مهر
تا شود هر شام ابن چاه مغرب آفتاب
در مسانت سامیان از طلعت بدر منیر
دشمنانت نالهان از فرقت مه در سحاب
مناجات پیش رسول رب العلمین محمد صلی الله و علیه وسلم
یا رسول الله غریب عاجزم از وطنین
رحم کن بر حال زار خاکسار خود ببین
از شر نفس بد خود در عذاب معصیت
سخت افتادم بپادستم بگیر ای شاه دین
گر نگرد و لطف عامت دست عاجزان
میدرد از ره مرا شیطان ملعون لعین
نفس شیطان از دوشب دشمنیهای قدیم
سوی عصیان میکشندم گاه آن گاه این
زهر بسیار فریب نفس کام در کلم
کرده شیرین چون بطبع طفل کو چابک سبین
مرغها چون حلقه در گوشه پسی میکنم
لیک نفس بد بخانم هست هر سو در کمین
گر نباشد ماست ای خورشید چرخ معرفت
نفس سرکش میدند از اسمانم بر زمین
یا رسول الله کناه شفاعت خواهم
زانکه از لطف کرم هستی شفیع المذنبین
بیکو از بدنیست رو خود کردم سیاه
در حضورت میکشم از شرم بر دوستتین
خاک پای هر دوان کهبت را از شرف
میکند جون تو تیا در دیده خود حورعین
طرزی سگین شوق بوسه خا کدرت
هر زمان چون نقش پا برخاک میبالید جنبین
قصیده در التجا بجناب حق تعالی جل جلاله و عم نواله
سحر گوش دلم از فضای عالم نور
رسید مژده لا تقنطوا ز رب غفور
سروش عالم غیب این چنین صدا در داد
کدای مایوس عمل از جناب با شده
ز ششجهت در رحمت کشوده اند بیا
چه دل نهی بسرای که متصل بیند
همیشه غنچه این گلشن ست خونین دل
رخ از حرارت صفر است و مغز از یاردا
ببین که جامه سوسن حبان شده بنے
چگونه عارض مر شد سپهر زرین هو
مدام در کف نامحرمان گرفتار است
مکن دو روزه عمر ای پسر فریب مخور
ز آنکه مال تو مار است و جاه تو چاه است
دل از جهان همه بر کن بخالقی پیوند
چو این نوید شنیدم ز خود شدم بخو
پس از دمی که بهوش آمدم بیوی
جمال شاهد لا ریب از در یچه غیب
بکوش و سعی نما آن رفیعکم مشکور
همیشه خار کل و نوش پیش نام دسو
مدام در یر قانت نرگس مخمور
بزنج علت سردیست مبتلا کافور
ببین که داغ دل لاله چون شده ناسور
چسان درد کسوف افتاب شد سنجور
چوشاهد سر بازار دختر انگور
بجاه و مال منال ای جوان مشو مغرور
تو غافلانه چرائی باین و آن مسرور
که هم غفور ورحیمست و هم صبور وشکور
چنانکه رفت ز من عقل و هوش و فهم شعور
دلم قرین خرد گشت و دیده منبع نور
بطور سینه تجلی نمود و کرد ظهور
در نعت اشرف الرسل والانبیا محمد صلی الله
ای فرش زیر قدمت عرش
اسرار کماهی زلعل تو ظاه
ذات تو بر ایجا دجهان علت عا
بر مقطع اوراق ابد نام تو تاریخ
ممسک نسیم ست ز خلقت دم
شهد لب تو چاشنی طینت ادم
علیه وسلم
جاروب کش خاک درت طره حورا
انوار الهی زجبین تو هویدا
نور تو بر انوار همان علت اولی
بر مطلع دیوان ازل اسم تو طغرا
در زیر کلیمت دو سقت ید بیضا
شور سخن تو نمک خوان مسیحا
آمده بستان تو یک طفل نو آموز
ادریس بتدریس تو یک کودک نوپا
یاد تو بود مونس یونس بزمانی
ذکر زکریایست خیال تو بشبها
از نفحه انفاست ای سرور عالم
وزشمه انفاس تو ای شاه برا یا
بر جان خلیل آتش سوزان شده گلزار
در پنجه داود چو موم آمده خارا
از باد تو بر باد رود تخت سلیمان
وز شوق تو بر آب رود خضر بدریا
تاراج شد از دبدبه ات دبدبه خسرو
بر باد شد از مرتبتت دولت کسری
ذکر تو کند از دل جان آهوی وحشی
تسبیح تو گوید زبان صخره صما
فرداست همان را که بست حالت امروز
امروز عیان از سخنت صورت فردا
بسته است پیش عرمت طاق مقرنس
خاکت ببر قدس کند جبهه خضرا
از بحر سخای تو بود بحر کم از نم
وز بحر عطای تو بود قطره چو دریا
طبعم بحکال تو چنان نظم دری سفت
کاندر روکش شعله کشد حست از شعرا
در وصف تو سر زد ز دل صبح مشالم
چون مصرح برجسته چو مطلع غرا
ای کون و مکان از اثر نور تو پیدا
وی پیشروان کرده بدین نور تولا
گردید. پرتو عیان انجم و افلاک
آمد ز طفیل تو برون آدم و حوا
شاهی لبیان تاج ردا بر سر بهرام
ردی همه را خواست چو عزم تو بیغما
ایوب بلطفت شده پرورده شکیبا
ادریس بفضلت شده بر ذروه علیا
سنگت عدو تا در دندان تو با سنگ
سوراخ شد از غصه دل لولوه لالا
یک لمعه از ماه جمالت شره طور
یک لقمه از خوان نوالت من سلوی
از گرد رهت روشنی سینه تاریک
از خاک درت تازگی دیده اعمی
ای واقف اسرار رموزات الهی
وی عالم اسما خدا وند تعالی
با همت عالی تو دین بست براد هم
بگذشت پی برق براق تو ز اریی
بدل تو بود گاه عطا ویل شفاعت
نازل شده در شان تو قران معرب
از طنطنه عدل تو شد کوش فلک کر
از شرم خرد سایه صفت کوته و پوا
ای مدح تو یاسین و ثنائی تو مزمل
طرزی بتمنای امید کرم تو
نزل تو بود بر سر خوان سمیه مصطفی
منزل شده با منزل تو کعبه و بطحی
از شعشعه لطف تو خوب کشت مطرا
نا کرده رخ ماه تو از پرده تجلی
طاهات قبای تو لوای تو فتحنا
بر دامن لطف تو زده دست تولی
در نعت رسول مکرم سید ولد ادم محمد صلی الله و
علیه و سلم در صنعت لزوم شیر هر بیت
میچکد از لب شیرین شکر بار تو شیر
شیر و شکر شب مهتاب چه لذت دارد
شیر پاکی بلب پاک تو همشیره بود
کر شیر اهو مست تو فرود ارد لب
ور شود شیره بشیر لب شهد تو سفید
بوی شیر از لبت وقت خطا امد بشام
شیر در شیر کر اب ندارد زچه رو
ناله ها میکند و زور بدر میکشد
یار من گفت لب پر شکرم هست طمیع
همچو طفلم بهوس شیر سزد وا نشود
میچکد شیر هنوز از لب شور انگیزت
رخ چون شیر لب پر شکرت جانی است
شیر با لعل تو ظاهر چه حقیقت دارد
شیر را شیره جان و شکرش شیر مسیر
پیش دویت لب شیر سخن صاف چه سیر
لیک لعل تو کبیر آمده و شیر صغیر
شیر مرغ اورد از قاف پری ریز پر شیر
خجلت شیره درونش کندش چیره چو قیر
لب شیرین تو در شیر بود کودک و شیر
کرده در پشت و پیش رخ از شرم زپیر
تا براید بحضور لب شیرین تو شیر
کر چه خوبان دکر راست مهیا چون شیر
کر چه در عشق لبان شکرین کشتم پیر
کر چه حسن تو چو حورست و عالمگیر
شیر و شکر ز بهم شکر و شیر بپذیر
در نوشتن چه شد ار شیر نویسد چو شیر
دولش
روشن باطن چو شیر شیرین شصتم
کف این لب چون شیر شمی می زدم
سید و سردار دارنی نوع بشر
احمد و حامد و محمود و محمد نامش
شیره شیره اشرت شهدادم
اول جمله رسولان بود از شیر شرف
از پی انه طالب شیر بودش
نیستان جهان شیره جان آدم
گرسگ محمدم از همت همش و با
شیر اخوان ز دل با کجامیری که است
شیره نا خادم ملک خوان جلیل
پادشاه دو جهان شیره شیر ملکوت
پهلوان دردی کرده که شیرش سر است
خط موج است که بر شرفه دست بنیاد
شیر مالی شد چون شیر حلال از دینش
یا رسول عربی شمع شبستان رسل
گرچه موید شده چون شیر لی ال گناه
بر سرش عشق تو چو شیرم در جوش
مرگ بر من چو شتر مسلط نشو و
سینه پاک تو چون شیر ندارد مونسی
غرات از طبع تو بس شجاعت خورد
از بحر اصل آب چون شیر مرانیست نظیر
خاک درگاه شهنشاه عرب بالضمیر
که همش کوثر و تسنیم حسن جن شیر
شیر ما خورده در حق گشت مخاطب بشیر
خسرو ملک و باشی عرشش سر بر
گر چه ظاهر بظهور آمد است از همه دیر
طائر سدره و طوبی زند از عرش صفیر
سبب هستی دور فلک عالم پیر
شیر خوار عرب از پشتی چشم حسن شیر
همه را جان تنی چه زبرین پست چه زیر
شکر مصر کرامت کهر اب قطیر
خواجه کون مکان سرور بی تاج وقیر
کی زند که سم در زرد و بیا و حریر
یا نماید تین نازک انگشتش حصیر
زان حرام امده بر طبع مصیفا خنزیر
گشته چون شیر مراموی شهرسم تفسیر
تیره و تار کبو د است سپاه است و قیر
بر لب آورده کف سبیک ا ند نظیر
مالب جان شکر و شیر کرم گونکی میر
چشم بو جهل همه مور حصد دیده بصیر
راست ثابت سگان شد در وی شمشیر
تیر طفل نورس شیر شرخ خورده مدام
با د را فسر خون شیر می و جم ندید
این سجن سلب پوش تو خط کرده رقم
با می شیر دوصد صورت اگر پردازد
چرخ هر چند که با شیر شریک گشته بریز
یا رسول عربی طرزی افغان تا غمت
گر بخوشم چکتم زانکه مرا آتش شوق
عارض خوب تو بر چرخ نبوت شاء
همچو در شیر سفید است جوایت بیان
شیر خون کرد و دو خون شیر بر سمحت چمیدن
برق تیغ تو با جسام بستان بیمان
چهارم شیر تو کر خار براه تو کند
شیره شیر توسن شهد مرا ساخت شیر شک
تا که سر پنجه پستان هوا پر شیر است
علم جوش مصطفا تو باد شیرین
جای خون شیر چکد از لب زخم آن تیر
تاج فخری که زده لطف تو بر فرق فقیر
ماند از آبا و ابد آنکه ترا گشت اسیر
کی کند نقش حجر تصویر تو کلک تقدیر
پیش ما پهنی بحساب تو خورد مسلم تقصیر
میکند ره جوش چو شیر و کشد از سینه نفیر
شد بدل شیر بجون آن شده همرنگ پنیر
است از شیر مصفا بنظر بد منیر
است مهریت دلم همچو سد او در ز بخیر
یا در محت کند ذار کیال تصویر
شیر کرم است و شکرا ضل و قهار است شیر
حق جوار شس ندہد کر چہ مجاور است بخیر
نظم افگند ز با بهر خدا دستم گیر
تا شکر و کره هندی افتاده اسیر
دین حق شهد تو هرگز که مبینا در نظیر
قصیده در منقبت اسد الله الغالب علی ابن ابیطالب
سپیده دم چو نیم سحبا شدم د بان
در آمدم زد و حجر و با دل خرم
بر از مصافحه ام بود از صفا سینه
اکنون طبیبم و کشم کجائی اوریون
چراد می ننشینی در اغوشم از نهاز
باتفاق رفیقی حمیده خو و وبان
بلب دو انگشت و در دست داشتم سعدان
دل از مشاهده ام بود مائل اعناق
بخاک رفتم و گفتم که ای تو غنچه حراق
چرا دمی مکنی با من از کرم اعناق
بخنده گفت که ای در فزانم ای مشکین
بچه دل بغم عشق آزمون کردی
بگفتمش که نداریم شکوه ز تو زان
دوان دوان ببر امد چولعبت چین
که کم مزه بکواب ارغوانی ایر
نوای راست برار بربط وارغن
بیاراب از رسا بوش انتش سر
بیار چنگ بچنگ گیر بربط ونا
ز آب گشتن خرد شرم و آب بسته بیا
ز جای جستم و گفتم که ای مه افلاک
شراب ناب در چشم کباب بخت بار
بغم گفت که ای اسمتند مزمول
نوای راست ار و شراب ناب بده
ز طبع خویش لو صنفم بدهه گو غزلی
زبان کشادم و پیشش نشستم وگفتم
بوصف عارض تو مطلعی تو انم گفت
ز پرده عارض ماه تو کر شود براق
دهان تنگ تو ایچ د عارضت اشو
بگوش کل سخن از خوبی رخت گفتم
بیاد موی میانت مویه اچون مو
بانگار پر اختش مرا بخدمت تو
بعشوه گفت که ای دیر جای غم پر طاق
که شهد وصل خوش افتاد پاکه بر فرا
بگفتمش که نداریم غیر تو و شاق
ژگان کان من از ناز گفت ای مشتاق
که اقرح است بر آب شیر یراق
بساز نغمه شاق نغمه ای فراق
بخواه پر غم اب دوای حماق
بسیای کف چنار سوق دمرع بربطا
ز آب خفته مندیش و خیر آباباق
بکاک جفتم و گفتم که ای مه آفاق
رباب باز قرای کن کرده ام بوثاق
بصد غین من دید و گفت ای غراق
و یاشین بدوز انوبرم جدانقاق
که چون غزاله بود کر میشود اغراق
که ای رخ تو چو اپماج وجهه ات اخلاق
که همجو عارض خوبت بود بخو بی طاق
ز شرم سایه صفت خود نخرد مکو شد طاق
خط تو رسته چواکوز اب ای احداق
بباد در وکل از شرم عارضت اوراق
بیاد جفت و ابروت طاقتم شد طاق
زصال دل دو سه عرض است کلکی مسداق
خالص
صرف بی آمیزش
در حال
باقرینه چنگ
مغفر
تیر سر کج
معمای تیر
پره های سبک
آفتاب
شگفتی آور گلها
آب در متی کردن
تازیانه
سینه سپر
پیوستن
مرا ز هجر جمال تو ای سیم صنم
هزار بار چو بسمل دلم بخون غلطد
بیاد عارض گلگون تیر مژگانت
دو چشم مست خمار دار ناوک انداز
رسانده تا برک حاتم آور مژگان
خدنگ غمزه زند سیکر دلم پی هم
ز سهم تست دلم همچو از گن در بر
گذر ز جور و جفا اینقدر سپهر علا
وگرنه از ستمت میروم بنزد شهی
شهی سریر امامت علی اعلی قدر
جهان حلم و حیا آسمان جود و سخا
به پیش رتبه و شانش چو چاک غرس عظیم
عطای اوست مر مردمان کل نوال
شموس پر ستی از یک پرور؟
بسان کل شکفد حوریان باغ بهشت
توان بحال عاصی گذشت نستقبو
ز کو شوار فلک کند دلیر ز بیم
دل سپهر و سر آفتاب و سینه ماه
به تیر و خنجر و شمشیر صاحب صفین
روز معرکه از بیم برق شمشیر او
شوارق دم شمشیر شه روی کین
مرا ز دوری روی تو ای کل رعناق
هزار باشد از اشک کلبه ام در ثاق
دلم بسان پر تیرن شد در خم بسراق
ز بس بخون دل عاشقان بود شلتاق
نشانده بر دلم انجای غمزه را نافاق
بگوش آید م از دل صدای جاقا جاق
ز عدل تست مرا کام تلخست زبواق
گذر ز ظلم و ستم پیش ازین مکن شلتاق
که او رحیم ست اندر پناه و خو قشلاق
که او بخلق کریمست صاحب اخلاق
سپهر لطف و عطا سر بر مهر اشفاق
به پیش مرتبه اش ست این بلند رواق
سخای اوست بر خلق ضامن ارزاق
ز روی معجر هر صبح سرشدس اشراق
اگر دو پیچ خلقش کند استنطاق
پشت ابلق ایام کر زند مطراق
بر آفتاب اگر از غضب زند فجر انق
ز سهم درید و برید و شکافت در اعماق
که او ببرده جهیم انشت بنکوی طاق
بهام چرخ زجوزا بهم گسست نطاق
بوارق دم شمشیر شکاقت سبعت طباق
ببریده و پاره
بریده نوک پرندا و گرش دل ضیغم
نشسته تیر خدنگش پلنگ را بحقاق
فغان زار عدو از مهیب هبیت او
بسان مرغ شب از هجو ناله عشاق
بود بسان پریان شعشعه اش روشن
بود چو سالخه ارسل او دل شقاق
زآب خنجر او باز دیده اسلام
ز آب بسته او آفتاب دین براق
اگر کسی بستیغش با و در آویزد
ملک کجه اثرا ز عرش افکنده بزان
در آفتاب بپوشش بکشیم بد بیند
زصل تیر بر آرد ز دیده اش شقاق
ایا شهی که توشی نور دیده ذات
ایا شهی که توئی چشم ذات را احماق
بهشت و چهار عزاصد قسم که مانندت
کسی ندید و نه بیند درین و هفت طباق
بگاه نطق و بیان ای یگانه امکان
کند ناطقه و منطق از تو استنطاق
به پیش رای منیر آفتاب سها
ز برق فکر ضمیر تو تیرگی بزراق
گرفته طبع رسایت دل صباع الارض
گرفته نور فکرت رخ مه آفاق
صفات صبح تو صفی زند بروی گناه
صلای جود تو افاق را دهد اتفاق
نمی تو در دل شجعان نشد زن صارم
زنی تو در جگر شب ز ناوک غیداق
بعز و شان نبی بست مدحت تو خلاف
بحق حق که بو صفت نمیکنم اغراق
توئی که بسته کلک دل قضا پیوند
توئی که بسته بدستت کف قدر میثاق
به پیش سنگریت آسمان شبان
به پیش حلم و وقار تو کوه قاف حماق
بگاه نطق و بیان نیست چون تو کس ناطق
بوقت جود و کرم نیست چون تو کس غیداق
فلک بخاک چو قارون فرو رود از بیم
زروی قهر برویش اگر زنی از ماق
کلید قلعه خیبر اگر نی شمشیر
ز پیشگاه ازل تا ابد بدی مغلاق
بزیر خیمه خورشید آسمان بلند
بزیر قبه ماه در بر هفت طباق
کسی نگفت که مثل تو هست در گیتی
کسی نگفت که مثل تو هست میثاق
زسیم شام شود مس صبح کرد وشام
به پشت ابلق ایام کر زنی مطراق
سریر وعرش امامت تراست اندر خور
فراز مسند شاهی تراست استحقاق
تو شاه کلحی و از لطف سیتو اسما
بیک نگاه صد اعلاق را بسان یلاق
بزهر قهرکنی شهد شیر را چون مر
بشهد لطف کنی زهر مار را تریاق
شها امام مبیبنا مروج دینا
توئی که صاحب خلقی و عالم اشفاق
تو شکیب شوای شاه شیر یزدانے
که کرگ نفس چو سگ بامدت شد عراق
بدام دیو و دد نفس مدہ اسیر شدم
شعله شرر حرص گشته ام حراق
ہو ا و حرص بپاه ضلالم انداخت
یکی زروی عداوت یکی ز روی نفاق
کنم زشائی شیطان مدرکه خبث
کنم ز اشتیلم نفس بر درت بعراق
ز دست نفس شدم طیش طیش اہل خرد
ز دست حرص شدم شش بش اہل عقل و حقا
ازین دو یار مخالف همیشه ام سیر
ازین دو یار منافق همیشه ام بشقاق
گہی ز دست هوا و ہوس شوم طیرو
کہی ز حرص شود رنگ روی من سیراق
ز دست حرص چو بیچارگان خرم پیغام
زدست نفس چو بیوارگان خورم ارزان
ترابعرّت قرآن ترا بروح ننے
ترابروح امامین و خالق ارزاق
ترا بسوره یاسین وسورۂ طاها
ترا بعرش عظیم ترا بہفت طباق
ترا بعصمت بی بی ترا بجود علی
ترا به تیرگی شام ومطلع افلاق
کہ دست حلمی می افغان گیر از سطرطف
ز دام حرص و ہوا و ہوس کنش اطلاق
دلم ملول شد از کارو بار اہل دول
دلم خمول شد از مکر گنبد زراق
ہمیشه تا که بدور است اطلس مهر و قمر
مدام تا بجہان ثابت است عقد طاق
عدوی جاه ترا باد در سطر کام
محب قدر ترا ز هر باد چون تریاق
قصیده در منقبت شاہ ولایت مآب حضرت علی رضی اللہ عنہ
چون یار
چون ماه با رخ تو تواند مقابله باشد یک آسمان تو تا ماه فاصله
رویت بهر صید دل عاشقان زار بر برگ گل ز سنبل تری نهد تله
جوز لفتان و بوی تو مرغوله بسته است کس ماه را ندیده که بندد بسلسله
آن گل میان حلقه سنبل نشسته بود یا جا گرفته ماه ببرج سنبله
آنانکه نسبتش برخت بگل کنند گویا در آفتاب فروزند مشعله
پیش قد تو سرو بود حرف منحرف پیش رخ تو لاله ز افراط باطله
دی شمع بزم حسن گلو ساز باز کرد شد آتش درون لب پر ز آبله
زان غنچه سان نفس بگلو میکشم فرو کآواز حشر بود از آه در گله
دارند میگشان لب لعل تو مدام از نقل نقل لعل تو در بزم مشغله
چشمم فکر کرده و تان غمزهراه تنگ بر پای عقل زلف کجت بسته سلسله
لعل لبت گرچه طبیبم کجا کند خون تسکینم از زبان تو یکبار بیسله
از شهدال ملک غمت با متاع درد خشمم ز نور اشک و آهم قافله
سر تا بپای شمع صفت حالم است سوخت گویا که داغ عشق تو بود است آکله
در دل نیم بسان صنوبر درین چمن چون غنچه ام بکش عشق تو یکدله
خون دل از پیاله گل میکشم مدام چون بلبلان است و آواز بلبله
ما را که بلبلان گلستان هزار جا بر شاخ گل ز شوق فکنده است غلغله
دست تطاول غم عشق تو عاقبت در کشور وجود من افگند زلزله
بگذر ز ظلم ورنه کنم شکوه با شحن کز صیت عدل اوست جهان پر ز غلغله
یعنی علی عالی و والی ملک دین شاه بلند مرتبه شیر مجادله
در عالم مثال ندارد دگر مثال بنی کرد را میه او را مماثله
ببند اگر شراره شمشیر او بخواب آتش فتد بجان عدو همچو مقله
بآهنگم محبت در زدی یانق
نمیگویم که آه دردی سر
در خون نشست نامر ماه ومـــــر
در پیش حلم اوست چه که کوه با وقار
حیف است تصرف دیم که آفتاب
ای شاه انس جان سرسردان دین
آن شیر حمله که کمرگاه کوه را
شد نوک خنجرت بسپر خصم ما کچب
در انکشاف راز سرا پردۀ عدم
ای کان جود و بخر سخا معدن کرم
گر حل عقده کنی کردن دلم
چاهی است پر بلا که بدو بسته نام جان
خوش آنزمان که سه اخلاص سرم در
دارم هوای طوف حریم در ترا
در قطع راه در که عالميقه ام تو
نی نی که شوق سعی صفای حریم تو
تا نفخ صور کرد بر آرد ز ممکنات
تا روز رستخیز د سحرگاه حشر باد
از بسکه ریخت خون عدو در مقاتله
در پیش خلق اوست گلستان مزیله
باشد بپای با زحملاتش چو زنگله
کس با تو چون کند ز عداوت معامله
چون که کنی زجای بروز مضادله
شد نوک نیزه ات مرینخ تشکله
کی عقل کل زند بتولاف محاضره
دارم امید از تو کعبه ناکام غله
زیرا که حرمیست بکویم مرسله
زنجیر مدعاش دل بصید امر این مزاجه
جویم پیش با بجنابت مواصله
هر چند در میانه بود بعد و فاصله
خواهم ز لطف عام تو طرزی مبادله
باشد کفیل زاد غریبان مرحله
بر دشمنان جاه تو با داسبابله
بر جان خصم جاه تو با دا مشاعله
قصیده در منقبت مظهر العجائب علی ابن ابیطالب که
الله عنه و همین ابیات در مزار شریف بخط خوش تحریر شده
تهی شتر یکنج غم و شکنج فراق
شده بفکر خیالات خویش مستغرق
نظر الم یار را فگنده بدر
ز الفت همه فرد و ز صحبت همه طاق
چنانکه صوفی صافی بحجر استغراق
تصور غم اغیار را هبا و بطلان
دیار
ولیک از هوش مست و شب بمهتاب
که تا کسان بدلم پرتوی فتاد از دور
چه بارگاه که از حسرت درش دایم
بچشم حور مکر منظر قصورش را
کر از کرشمه غلمان ببسته طاق و درش
بمنظری که بود از ذوق آنمنظور
ملک بیکدرش مانده رو بنقش قدم
زپی عقل نمودم سوال کاین درگاه
جواب داد که این بارگاه سلطانی است
جهان جود و سخا آسمان حلم و حیا
علی ولی خدا نفس پاک پیغمبر
توئی که امر قدر عهد کرده با رایت
تو آن خلیق نژادی که برده تا دم حشر
اگر نه دست تو شیرازه جهان بستی
اگر نعل براق تو بر جهد برقی
ملک سراز فلک آرد برون که آه کجاست
ببارگاه تو زان اوفتاده ام شانا
رسم بلطف تو از شیر نفس اماره
بکو مان تو نامی چو حصه او بنجات
ز پیز مهر تو اشفاق کرده بر نفس
ببارگاه رفیعت پناه آوردم
چو شمع سوخته و ساخته بسوز فراق
ز طاق بار که عالی سپهر رواق
برنگ حلقه در او فتاده مه بمحاق
کشاده اند که گردید چشم دل عشاق
بود جو ابروی جانان جزا کونی بطاق
چه غرفه که بود غرق نور چون صبراق
فلک بخاکدرش او فتاده چون رمق
بود مقام کدامین شه رفیع وثاق
که او فتاده بسطامش بخاکش از اعماق
سپهر مجد و علا سرور علی الاطلاق
امیر جن و بشر میر انفس افاق
توئی که حکم قضا بسته بر کفت میثاق
ز حسن خلق تو خلقی محاسن اخلاق
شدی صحائف افاق یکقلم اوراق
شبان تیره درین گنبد بلند رواق
زما رحلوه گر این شهسوار برق براق
که از تری عالم مرا دهی اطلاق
که نیک چاره کند ز هر ما را تریاق
بعاجزان تو شوی دستگیر روز مشاق
مدام جود تواشفاق بر او بد انفاق
ز مکرو حیله کردون از رق زتراق
باستان توجو خاکسان نهادم رو
بسایه کرم خود مرا پناهی ده
چرا ز رزق کشم بار منت دونان
بداد وازی افغان شہا بکس لطف از
مدام تا بجهان توام است صبح و مسا
چو سقف عرش عظیم چوبت ابراهیم
که در چرخ ستمکار مین کند شقاق
که سوختم زتف احتیاج بی اعراق
توئی بعالم امکان چو قاسم الارزاق
که گشته حوصله اش تنگ و طاقتش طاق
همیشه تا بمیان ثابت است عقد طلاق
زحادثات مصون باد این خجسته رواق
قصیده در مرثیه شاه شهیدان امام برحق امام حسین
رضی الله تعالی عنه
سلطان صبح دم که ز لعل است افسرش
خورشید رخ نمود چوعیسی زبام چرخ
زنگی شب مهول گریزان بطرف شام
بر عزم رزم زنگ شه چین سید صبح
شبرنگ شب زبیم شبیخون خنگ صبح
شب زنگی کشته پس چرخه فلک
شهباز صبح بین وزراندود شهپرش
خور آشکار شد ز افق با قبای زر
از دشت خاوران چو دم کرگ شد عیان
عذرای روز سرز حجاب افق کشید
هنگام صبح دم که در فیض باز بود
دیدم فلک چو مردم سرگشته میرود
دیدم بآسمان سیاه و سفید و سرخ
از شام تا بروم جهان شد مسخرش
دجال شب بخاک در افتاد از خرش
رومی خورگرفته سنان از پس سرش
کوس و علم بدوشن و بک تیغ و خنجرش
در تک گذشت ابلق ایام از برش
ور زود شامی مجرد نیلی ست چادرش
باشد سیاهی رخ شب سایه سرش
در شرم ریخت از کف مه ریزه زرش
شب را رسید گله آهوی اخرش
انجم چو اشک وامق شب ریخت از برش
کردم نظر بگرخ و بر خار و بیرش
بی مقصدش معین و بی راه و رهبرش
دیدم بجرخ منطقه و طوق و محورش
دیدم
دیدم ستاره را که ز مژگان شام تار
چون اشک سرخ ریخته بر طرف چادرش
دیدم شفق نشسته بزخم جگر بخون
دیدم که شام جامه نیلی است در برش
مه کنده رخ بناخن و شب کرده زلف تار
مخور از غصه زرد شده رنگ احمرش
از غصه صبح دم کشد از سینه آه سرد
در ورد خون دوان شده بر روی اصفرش
دیدم زمین بلرزه و چرخ است بیقرار
دیدم زمانه مضطرب از شورش و شرش
گفتم چه ماجراست که بر چرخ ماه نو
چون من خمیده قامت و اندام لاغرش
گفتا محرم است شب قتل شاه دین
کز رتبه بود کرسی نه چرخ منبرش
یعنی حسین بن علی جان فاطمه
گر ناز بود جای بدوش پیمبرش
فرزند مصطفی که خداوند کبریا
با نام خویش کرد ز احسان برابرش
در دشت کربلا ز جفای زیاد و شمر
با خنجر ستم ببریدند حنجرش
بستند آب راه خداوند ظلم و کین
شد تشنه کشته گشته مظلوم و اصغرش
قاسم که با عروس عیان بسته بود دل
با تیر کرد شمر برون آن دل از برش
از بسکه گروه از پی قتلش کمان کمین
قندیل بر ز تیر شد از پای تا سرش
یکتن شنیده ایم که ظالم کشد به تیغ
یک خاندان که دید که سازند بی سرش
از سوز تشنگی شهیدان کربلا
آخر فتاد شعله بخزگاه و چادرش
آن خاندان شرم و حیا کز ره ادب
مه چشم بر نمیکرد و شام از درش
بی پرده در برهنه سر و خوار و موکشان
نی یار و غمگسار و نه غمجوار و یاورش
بردند تا به پیش یزید لعین و شر
از بهر جاه و منصب از خواهش زرش
یا رب تو خالقی و تو دانا و قادری
خود ده سزای قاتل و بدکار کافرش
یا رب بحق او چو مگس پست باد و زار
انکو به تیر ظلم بسرد دوخت مغفرش
چون آستین زکار فتد دست و پنجهاش
انکو کشید جامه خونین ز پیکرش
۵۴
طرزی بصدق دل چو شد از جمع دوستان
یا رب بحشر هم تو شوی یار و یاورش
دوازده بند در مرثیه شاه شهیدان امام حسین رضی الله
تعالی عنه در جواب محتشم فرموده بند او ل
باز چشم سرزین غافلی می گوش و هوش
ماه محرم آمد و هنگام عزاست
برخیز در مصیبت فرزند فاطمه
زین روضه قیامت که بودهست نین و مات
در ماتم و مصیبت آل علی نگر
کشتی صبر طاقت آل عبا شکست
گر گوش هوش باز گشائی هنوز هم
آمد چو حرف قتل حسین بگوش دل
فریاد نخل قد علی اکبر جوان
یا رب چسان به نیزه توان دید آن سر
لب تشنه شاه دین و لب شط و فرط
طرزی بطرز محتشم از شعر آبدار
کها که بطرز یار خبر گشته رخنموش
عالم بما تمند و تو در فکر نای و نوش
آه و فغان برآر و لباس عزا بپوش
زین ماتم است خیل ملایک سیاه پوش
کوه از کمر فتاد زبس ناله و خروش
از بسکه موج خون شهیدان در جنبش
از خیمهگاه ناله زینب رسد بگوش
کردم چنان فغان که ز سر رفت عقل و هوش
طوفان بپای کرد امام ز سرگذشت هوش
کز ناله مینهاد رسول خدا بدوش
سیراب بود دیو و دد و طائر و وحوش
بس کن که سوختی دو جهانرا بیک شرار
بند دوم
دل گفت طرزیار چه رو می بنوع خواب
گفتم چه ماتم و چه عزا و چه غلغله است
چون این سخن ز دل بشنیدم بجوش غم
زان پس بسوز سینه بریان بچرخ پیر
ایکاش از زمان که بریدی سر حسین
بیدار شو ز خواب که عالم گرفت آب
گفتا که هست قتل حسین پور بوتراب
بر خاک و چو سایه فتادم ز اضطراب
گفتم که کرده چه ستم خانه ات خراب
کشتی سرادقات ندا فلک بطناب
ایکاش
کاش از زمان که بخون قاسم اوفتاد
کاش آنزمان که علی اکبر جوان
مردم بسان دیده من پر زخون شدی
اصغر ز تیر حرمله غلطان بخون چو گل
زینب برای نشئه بیمار کربلا
کلثوم بینوابنوای سوزناک
یارب سزای شمر چه باشد در آنسرا
از خون حلق غنچه خور میشدی خضاب
بر خاک میطپید چو ماهی جفاز آب
بر خاک پر سایه در افتادی آفتاب
در هجر او سکینه چو سنبل بپیچ و تاب
میریخت خون دل عوض اشک چون گلاب
شادان یزید باده کش چنگ و نی رباب
زین ظلم و کین جواب چگوید بمصطفی
بند سوم
چون بهر قتل آل علی شمر تیز شد
در دشت کربلا ز شهیدان کربلا
از تیغ شمر کافر بیدین بدنهاد
دست قضا بنای قدر را بریده
ظلمی که کرده با مامان دین یزید
چون شهسوار دین سوی میدان روانه شد
کای جان پاک و سبط نبی عشرت بتول
زینب که بود سیده جمله زنان
یکدانه گوهری که دو عالم بهای تست
تا تیغ شمر سبط نبی را بقتل داد
تا گریه طفیل حسین علی کنم
ای چرخ تیغ کین بدل شاه دین زدی
چندان بریخت خون که زمین چشمه سیز شد
از بسکه ریخت خون بزمین رستخیز شد
جسم حسین و قمر کل ریز ریز شد
ای چرخ دستت ارکه تیغ تو تیز شد
چشم کواکب از غم آن اشک ریز شد
چشم سکینه در ره آن اشک ریز شد
یکدم شیر که شمر لعین در ستیز شد
بیقدرتر به نزد یزید از کنیز شد
کمتر ز پیش لعین از پشیز شد
طرزی بخون نشست که فلک بی تمیز شد
طفل سرشک در نظر من عزیز شد
برداشتی کلاو کرا بر زمین زدی
بند چهارم
تا شاخ گل ز گلشن صدق و صفا شکست
از غم چو غنچه رنگ بر خسار ما شکست
در حیرتم که تیشه ظلم و جفا چرا
آن سرو بوستان وفا را ز پا شکست
گردون دست کش نگر از راه دشمنی
شاخ نهال دوستی مصطفی شکست
تنها نه سر و گلشن زهرا ز پا فتاد
دست علی و پشت رسول خدا شکست
خود از شفق بخون جگر تا مگر نشست
زان شاخ گل که در چمن کربلا شکست
زان ناوکی که بر دل پاک حسین رسید
صد چاک غم بسینه خیر النسا شکست
از موج خون حلق شهیدان کربلا
کشتی صبر و طاقت آل عبا شکست
از بس صدای ناله زینب بلند شد
مینای چرخ چون دل من زان صدا شکست
آن سینه که مخزن علم رسول بود
از دست شمر ستمگر دل ایا چرا شکست
پشت سپهر و دست قضا و دل قدر
حکم یزید بین ز کجا تا کجا شکست
در نی نوا ز ناله کلثوم بینوا
طرزمی فغان برار که نی از نوا شکست
در حیرتم که چرخ چرا سرنگون نشد
زین خون که ریخت چون ز جهان غرق خون شد
بند پنجم
فاش ار جهان ناله شبگیر گریستی
بر گریه اش زمانه بهمراه گریستی
تنها نه من گریستمی بهر شاه دین
چشم سپهر و دیده اختر گریستی
در خاک و خون فگنده شهی را که در غمش
مانند چشمه چشم پیمبر گریستی
چون چشمه آبکم ازین جوی روان شده
ارغرقش گر این تن لاغر گریستی
ای دیده خون ببار که در ماتم حسین
میبایدت که تا دم محشر گریستی
کروبیان ببار که در الجلال هم
با چشم تر بر ان تن مبتر گریستی
بر حلق تشنه شهی عطشان کربلا
ایکاش چشم شمر در اختر گریستی
در حیرتم که چون نچکید آب چشم سر
بر حال آنکه دیده کافر گریستی
کين مرد
بین هزار چو چشمم زغزم سوزد آه
چشمم بآب داد صغیر و کبیر را
زین ماتمی که پشت ملک چون فلک بخم
بسلسبیل تسلی بگو نگیرد پی
از بس بحال اصغر و اکبر گریستی
عالم اگر با شک بشویم هم کمست
بند ششم
ظلم یزید را چود لم یاد میکند
از دیده عروس صله خون می شکند
بنیاد دین تیشه کین میدهد بباد
فرعون با کلیم و نه نمرود با خلیل
آن ظلم و کین که کرد بسبب چیر دیم
ای کرد گار دادرس دادگر ببین
با آب چشم و آتش دل مرتضی علی
ماندم که تم سر زن شاه دین بچه
رفت از زمان گمان که مکرد و در ستحفر
طرز ی غمین مشو که طفیل حسین محشر
زین ظلم چون هنوز بجرخند ماه و مهر
بی اختیار ناله و فریاد میکند
برگه بیا د قاسم داماد میکند
بیداد چرخ بین که چه بنیاد میکند
کرد انچه این ستمگر شداد میکند
هرگز بهیچ صید نه صیاد میکند
بر اهل بیت شرع چه بیداد میکند
زین ظلم خاک بر سر خود باد میکند
تاروز حشر فاطمه فریاد میکند
ایزد بدشت ماریه ایجاد میکند
ایزد زحوف دوزخت آزاد میکند
زین جورچون مه در بود کرد شش دهم
بند هفتم
روزی که شد به نیزه سر انور حسین
کشتند بی کجاره به پشت شتر سوار
بردهان ستمزده کانرا بقتل گاه
افتاد چشم زینب غمدیده ناگهان
بیخو د شد و فتاد زپشت شتر بخاک
گردید اسب ظلم و ستم خواهر حسین
ذریه مطهر نام آور حسن
تابشنوید مکرد ر خون حسین
برجسم چاک چاک و تن بی سر حسین
امد بخود گرفت بر پیکر حسین
رو کرد سوی مرقد شیر کیبریا
بنگر بحال زینب خود در پسین
دست و الم ست کجا بود ای پدر
خنجر کشید شمر چو بر حنجر حسین
پوسته بود خواهش او دست مصطفی
گردیده یک کرمه کنون بستر حسین
یکجا بخاک خفته دو دست آند بدن
عباس آن برادر با مهر اور حسین
یکسو فتاده قاسم دست از خون خضاب
یکسو بخون طپیده علی اکبر حسین
افسوس و صد دریغ که طرزی ازینزمان
میمود رو می نهاد سر خود بر حسین
چون عرض حال کرد بان باب نامدار
رو کرد سوی فاطمه با چشم اشکبار
بند هشتم
کز خاک سر بر آر و حسینت بخاک بین
وان جسم پاره پاره او چاک چاک بین
چون صید دست و پا زده در خون بخاک
از دست قوم کوفی بیدین بلاک بین
در کربلا بیاد یتیمان خویش را
تن چاک سینه ریش و دل دردناک بین
آل علی بماتم و ال یزید را
شادان بر بر سایه خود و دار الک بین
آنکو ندیده کرد و باماش کوب
جسم عزیز کرده زهر است بخاک بین
طوفان اشک جن و ملک تا سمک نگر
آه و فغان آل نبی علی تا سماک بین
از نصرت تیغ و ناوک بیداد اشقیا
صد جوی خون روان شده زین جان پاک بین
بکش از خواب چشم چو نرگس ببوستان
برخیز و چشم اسب خود خواننا ک بین
سرها ی بی تن شهدا بر سنان نگر
تنها ی بی سر مصلی در مغاک بین
از بهر اشک چشم منیان کریم
صد چشم پر راشک چو کوشه پاک بین
از عین لطف و مرحمت ای بضعة الرسول
بر طرزی حزین فلک و حی غمناک بین
در حیز تم از ین که قیامت شد عیان
ز آن دم که گشت شاه شهیدان بگان طپام
بند نهم
از تیغ
از باد تیغ خسته تن پاک شاه دین
از پشت زین چو برگ گل افتاد بر زمین
انتبعت تیغ کینه در سینه اش نشست
تا سر برآرد از تنش آن کافر لعین
در حیرتم که تیغ چنان حنجرش برید
چون بود جای بوسه که عقل اولین
چون تیغ دم زبخت بجای دم حسین
چون عرش بد بپای چو افتاد بر زمین
ابی مداد و خاک شهیدان بیا دوان
آتش فگند شمر به بستان یاسمین
تنها حسین لشکر کوفی ز حد برون
کرده کمان بقتل و بی از هر طرف کمین
از دست شمر و بود در اتمین قضا و حیف
در دشت کین ز خاتم پیغمبری نگین
آمدم که شاه دین زفرسن بین فتاد
آیا چه حال داشت زم غم زینب حزین
از یک طرف مصیبت اطفال بی پدر
و ز جانبی شماتت قوم مخالفین
تنها نه مو کشوده ازین غصه اهل بیت
آشفته گشت زلف برخسار حور عین
طرزی بمانم شهدا خون دل ببار
زیرا که کس ندیده چنین غم بروزگار
بند دهم
در خاک خون فتاده حسین علیست این
یا انکه کرده صید حرم را کسی شکار
آن شاخ گلبن چمن جان مصطفی
در چشم شمر قدر ندارد بقدر خار
در خون کشیده تن سلطان دین حسین
بکر چه ظلم کرده ای چرخ کجدار
آن سر و نو نهال گلستان فاطمه
آورده بار غنچه پیکان آبدار
اصغر ز قحط آب ز تاثیر تشنگی
بر خاک و خون طپیده چو ماهی بیقرار
قاسم که عارضش بنظر میگرفت داغ
اکنون نشان سینه بود بر تنش هزار
بیدست پا فتاده علی اکبر همچو گل
کبپاد تند برگ گل افتد ر شاخسار
یا رب بسوز د آتش حسرت ز جود گیر
مر آن سان که زد بخیمه آل نبی شرار
بر جسم چاک چاک شهیدان کربلا
هر چشم زخم گریه کنان بود زار زار
خنجر بکش بحنجر فرزند مصطفی
شرمی نکرد کار کن ای شمر نابکار
خون گلوی شاه شهیدان طراز
در جویبار لاله که روید بهر بهار
از تیغ ظلم شمر برافکنده ز پا
ای چرخ سروهای گلستان مصطفی
بند یازدهم
از تیغ شمر نعش حسین علی تر است
جسمش ز زخم همچو سپهر پر اختر است
شاهی که بادوش پیمبر همی نهاد
بالین او ز نیزه و ز خاک بستر است
آن نبی که چشم خدا از وی حجاب داشت
روی برهنه در نظر شمر کافر است
اصغر که جای شیر شکر می مکید دوش
امروز زاب آهن و پیکان لبش تر است
یک سو نوای حشرت شادی قاسم است
یکسو بخون فتاده تن چاک اکبر است
داماد را به پیش عروس جوان کشی
ای زال چرخ ظلم تو با آل حیدر است
از آه زار و ناله کلثوم بینوا
نی گوش چرخ بلکه سماک تا سما کر است
زینب ز قحط آب گر خشک کام بود
عالم ز آب اشک دو چشم ترش تر است
زین غم نه پشت طاقت زهرا خمید بس
پشت سپهر و قامت افلاک چنبر است
چوب جفا بلعل لبش آشنا مکن
شرمی کن ای یزید که سبط پیمبر است
طرزی ز خوف آتش دوزخ ترا چه باک
در حشر یاور تو شفیعان محشر است
یارب ز ظلم شمر بنالیم یا یزید
زین سان که جسم شاه شهیدان بخون کشید
بند دوازدهم
خاموش طرزی که دل خلق داغ شد
عالم ملول گشت و جهان بیدماغ شد
خاموش طرزی که درین دار سپیدار
از خون حلق آل نبی دشت باغ شد
خاموش طرزی که درین دشمن انجمن
از باد تیغ شمر جهان بیچراغ شد
خاموش طرزی که بود خون شادمین
هر لاله که رنگ گل باغ و راغ شد
خاموش
خاموش طرزیها که بخون می طپید دلم شهباز شاخ سدره مگر حب زاغ شد
خاموش طرزیها که ز لب تشنگی حسین پر آب خشک کام بدشمن ایاغ شد
خاموش طرزیها که شب روز متصل آن نور دیده را غمه خور در سراغ شد
خاموش طرزیها که زجور وجفای شمر آسودگی ز آل نبی در فراغ شد
براین ست کرد جهان تنگ روزگار گر تنگ گشت قافیه بر ما عجب مدار
قصیده در منقبت امام ثامن علی موسی رضا رضی الله عنه
بهار آمد چو رخسار و خط دلدار شد صحرا زجوشش سبزه و گل وز هجوم لاله حمرا
بگلشن سبزه و ریحان و گل گوئی دران ماند که نقاش صبا کردست صحن باغ مینا
دمید از گل بجای سبزه اکنون دسته سنبل فتاد بر گل بجای شبنم اکنون لؤلؤ لالا
زفیض باد نوروز گیاه مرده شد زنده تو گوئی در گلستان گشته برپا محشر کبرا
زمین از بس یاسمین گشته رشک دامن گلچین هوا از بس لطافت گشته رشک جنت الماوا
پریشان شد بفرق بید مجنون طره چون [word?] فروزان شد سحر لاله همچون طره لیلی
هوا گردید زان سان معتدل کز اعتدال او چو شبنم از تف هور منهزم شد لشکر سرما
بروی سبزه غلطد گل ز جوش غنچه چون پیکان که در گلشن بجای آب جاری شد شراب ناب
گل از شادی فروزان شد و رخ چون طلعت زهرا شگوفه سر زد از شاخ درختان چون کف خضرا
بر آن سنگین دلها کو به سیم این آرزو دارد که پوشد اطلس دیبا بجای جامه خارا
چنان پرگشت بوی مشک ناب از باد نوروزی که جای سبزه میروید ز خاکش عنبر سارا
صبا بستر زند در خار ز بخت سبز هوا مشک ختن بیزد بروی لاله حمرا
شد از بوی یاسمین مست اطفال چمن یکسر از آن آب روان زنجیر بندد سبزه زار
بباغ از بانگ صوت قمریان هر جانبی کوکو به بستان زنوای عندلیبان هر طرف غوغا
سحرگاهان بستان زان نسیم صبحدم خرم ز بوی گل فتادم از خود و چون او شدم از جا
چوزان بوست گردیدم پسرعقل پرسیدم
که ای روشن ضمیر بی نظیر مرشد دانا
بگوکاین باد از خاک کدامین روضه می آید
که میبالد ز فیض آن نگه در دیده اعمی
بگفتا ای طرازی افغان نسیم روح بخش است
که اید عنبر افشان از حریم گلشن سولی
اما م ثامن ضامن کین از خاک سرکویش
هزاران دیده اعمی شود در یک زمان بینا
هوای کوشه مقصود اگر داری جو غواصان
بیا و غوطه زن اندرین دریای گوهر زا
پروگر طائر فکرت هزاران سال با پرفت
با دل پایه قصر جلال اورسد حاشا
پیشه عارضش خار است گلهای چمر سر
به پیش قامتش پست است نخل سدره طوبی
برامد ماه لولا غر شرم آن خم ابرو
شود دره پنهان جور شرم آن رخ زیبا
رخش چون در نظر آید رود از دیده خون دل
بگفتن چون کشاید لب بریزد لولو لالا
اگرچه صامتم از درک کنه ذات تمثیلش
بسان خامه ام وصف صفاتش میکند گویا
بگلشن صبحدم مشاطه باد سحرگاهی
فروشد خاک پایش را برای غازه گلها
نه بر نسرین بود برنجان نه برکل سبزه غلمانی
بود کیدوی مشک افشان طواف عارضش پیدا
شهنشانأ حق آگاه عطا بخشا خطا پوشا
بود مدح و ثنای ذات تمثیلت کرا یارا
نیاید یکسر مو درک ذات و از مآثر کو
اگر روید بجای هر سر مو چشم از اعضا
ندارم روی راهی جز در دولت سراتو
زروی مرحمت راهی من ای رهنما بنما
نباشد جز در لطف تو ما را مسکن وما من
نباشد جز سر کوی تو ما را ملجا و ماوی
بطوف مرقد خویشم طلب زان خاک ان شاہا
شدی چون ضامن صیاد آهو آوگی را
جدا زان خسته ام باشد همیشه سینه چون تنور
جدازان در هم باشد همیشه دیده ام ژالا
برای طوف کویت عمرها شد آرزو مندم
که هچون لاله ایم با دل پر خون در آن صحرا
چو بود بر کل بو و مضمر مراشوق تو اندر سر
چو جان در تن بود مذکور مهر تو در اعضا
چسان کشتی شہید از زہر مامون حیرتانم
که لطفت هر را شکر کند در کام از درها
نباشد
نباشد درحقیقت کر به بیند دیده حق بین
دو عالم قیمت یکتار مویت ای علی یکتا
چوغازی را بود امروز مدحت بر زبان جبار
تو هم از لطف احسان شافع او باش در فردا
خدا یا بهاران شاهد کل سرخ بر افروزد
الا تا شکر باد خزان بر کل کند یغما
مجان ز اباد این باغ از شادی جو کل رنگین
حسودان تو باد از درد و از غم زرد اسا
قصیده در تعریف قطب الاقطاب شیخ عبدالقادر قدس سره
سپید، دم چو شدم در حریم قرب مقیم
رسید این دم جانخش از شمیم نسیم
کجا ای بطیح استیم از کلیم برده سبق
برنج معجز تخته نموده هشت اقلیم
چرا محوش نشنی رومخ کبار
ولی حضرت پرورد کارحی قدیم
گل ریاض حس سرو بوستان حسین
سرور جان بنی نور چشم ابراهیم
بنی نژاد و علی قدرت و حسن سیرت
که هست شان رفیعش قرین بعرش عظیم
به دیده حق بین درکشن بیست برین
بود چشم یقین و نه پاش نیاز تنیم
بکوش الزمان که رسم بزار پردوش
خوش انزمان که شوم اندر ان مقام مقیم
بی نثار قدوم مجاوران درش
ز چهره در بفشانم ز دیده ریزم سیم
بنیزان مهش جان روان بر افشانم
بساکنان درش نقد دل کنم تسلیم
چودل بر بند ازل بر ارادتش بستم
کرم رود سر و جان تا نهم بعهد قدیم
بیم کویش اگر بومی آرد م بشام
بمرده جان بفشانم بران نسیم بهیم
شد باغ جنان فخر کشور جیلان
که هست کشور جیلان چوطور او چو کلیم
کراب کوثر و حور و قصور میخواهی
بنوش از شط بغداد و کوثر و تسنیم
زہی! چو تو خلف باب درز کا نین
زہی! چو تو پسر مادر زمانه عقیم
ندیده دیده افلاک چون تو کوہر پاک
نچیده دست قضا چون تو کل ز باغ نعیم
بحق انس بود لطف ہی تو لطیف
بخاص و عام بود فیض بیحد تو عمیم
نبود بر فلک جاه چون تو بدر منیر
نبود در صدف رتبه چون تو در یتیم
شمیم روضه تو هوشتر از نسیم بهشت
غبار درگه تو بهتر از نعیم مقیم
بلطف رحم رحیمی بحسن خلق خلیق
بفیض جود جوادی بفضل علم علیم
تو شیخ جم و شبونی و قطب اقطابی
ترا ولیاست ترا فخر رتبه تقدیم
نظر بسرعت عزم تو نیست باد عجول
بظن بسایه حلم تو کوه نیست حلیم
دم ترا بلطافت اثر چو باد مسیح
کف ترا بکفایت صفت چو دست کلیم
اگر نه فیض عمیم تو عاطفت کردی
بجفتی که نمانده بروز گار کریم
ببوستان ندمیدی ز خاک سنبل و گل
اگر نه خلق تو دادی نسیم را تعلیم
دلم ز هجر تو افتاد در غم جانکاه
تنم ز فرقت تو ماند در عذاب الیم
نه در چرخ بمن مهربان نه در شفیق
نه روز گار بمن یار و نه سپهر رحیم
غبار کوی تو گر نگذرد بچشم من
ز شوق روی تو یا بد روان عظام رمیم
شها غلام تو طرزی بطرز مداحات
مدیح ذات تو اکش بار و مونس دیم
ببحر صفات تو دائم بود ملول دخول
ببحر ثنای تو دائم بود صمیم و کیم
بر آستان خودش کن طلب که دور از تو
ندیده در رنج غم روز گار گشته سقیم
همیشه تا بود از امر ایزد یزدان
مطاف قبله ایمان مقام ابراهیم
حریم روضه پاکت برغم بد خواهان
ز حادثات مصون باد همچو کن حریم
مزار مرقد تو دائما ز پارنگاه
طواف روضه تو فرض دائما چو حریم
حریم عدل تو همچون حرم بود مأمن
ز باد فتنه چو دار السلام باد سلیم
قصیده در تعریف پیر پیران شیخ محی الدین عبد القادر
در دیار درد افغان میکنم
ناله را از نی سوران میکنم
بسکه مد ناله ام آمد رسا
چون فغان بر چرخ جولان میکنم
هر قدر
هر نفس در دل گریه می آرد بیاد
ناله را هم دوش افغان میکنم
میزنم بر ناله خود ریشخند
خنده با هر گریه تا دان میکنم
بسکه از بیم عدو نتوان گریست
ناله را نذر گریبان میکنم
ناله ام با گریه یکجا میرسد
بر صدای رعد باران میکنم
گریه ام از ناله کوتاهی نکرد
ناله را در گریه پنهان میکنم
سینه ام از ناله تنگی میکند
هر چه باداباد افغان میکنم
ناله تا بگریه می آید بگوش
آه چون در سینه پنهان میکنم
رفته ام از خود اگرچه بیدمم
در نگاه مور جولان میکنم
باز بپای خود خوردم گره
چرخ را در ذره پنهان میکنم
باز بگریه بدل کوه گران
زان سبب هر لحظه افغان میکنم
بند در بگریه شب سان بدلم
ناله از دست جوانان میکنم
بسکه دلگوئی کند صوت حزین
خنده با بر وزن سندان میکنم
لخت دل ریزم ببزم ناکسان
جغد شوم زاغ مهمان میکنم
تا کنم هموار طبع دشمنان
ناله را بر تیغ سوهان میکنم
بسکه در زندان چکد خون دلم
دامن مژگان گلستان میکنم
میدمد از هر بن مویم شرار
بزم زندان را چراغان میکنم
از تجب بینم بسکه حیرت میدمد
خانه را اغنیه بستان میکنم
هر نفس از آه سرد بندیان
چون حباب شکر جولان میکنم
عرض خود از ظلم و بیداد عوان
در حضور شاه جیلان میکنم
بگذر از آزار حواری بد سرشت
ورنه عرض خود بسلطان میکنم
سید و درویش و قطب شاه و غوث
دستگیرم پیر پیران میکنم
چون خیالش مگذر در خاطرم
لشکر غم را پریشان میکنم
بر دل خود من بیاد نام او
کارهای سخت آسان میکنم
چون کنم اسباب لطفش را بیان
پشت با اسباب امکان میکنم
بسته شاخ گل وصف رخش
نالها چون عندلیبان میکنم
در میان چاه زندان روز و شب
ناله برطرز غریبان میکنم
بشنوید ناله زندانیان
نغمه سازی با اسیران میکنم
خاک راه پای گلگونش مدام
پاک با جاروب مژگان میکنم
خود بلائی صعب تر باشد کجا
آه را در سینه پنهان میکنم
آه سرد عاجزان را کم مبین
من بآه زنجیر سوهان میکنم
از برای خاک پایش از شرف
سرمه دان از چشم گریان میکنم
گر رساند خاکپایش را صبا
سرمه برخاک صفاهان میکنم
از خیالش سینه گلشن میشود
چون فرو سر در گریبان میکنم
میبرم از خود اگرچه بندیم
خانه در چشم غزالان میکنم
بندیم ای دستگیر عاجزان
بردرت زاری ز زندان میکنم
گر نمی از بحر جودت در رسد
قطره را چون بحر عمان میکنم
با و لطفت گر وزد برخواریم
غنچه بیرون از مغیلان میکنم
از گلستان بهار لطف تو
پر گل منهم گریبان میکنم
شاه شاهانی رسید عاجزان
وا د و بیداد می افغان میکنم
گرچه افغانت طرزی بر درت
آه و افغان هم ز افغان میکنم
تا مگر لطفی کنی بر حال من
چهره را از خون افشان میکنم
تیغ خونریز ترا از اشک خود
سرخ چون کوه بدخشان میکنم
بیا
بسکه خون از دیده بر زمین چکانم
روی میدان گلستان میکنم
وصف روی خوب تو در پیش تو
از زبان عندلیبان میکنم
سطر اه نا کشیده در جگر
لب خاموش بهتان میکنم
از خط نوشته دیدم سرنوشت
توبه از خط و قلمدان میکنم
دستم از خالی شدن پر میشود
نفع سود خود ز نقصان میکنم
چون نسازد لطفت از بندم خلاص
منکه جان پیش تو قربان میکنم
یازده بر یازده بر نام تو
بر فقیران نذر و احسان میکنم
شحنه بپاست منادی میزند
شیر از زنجیر بند ان میکنم
کن ز زندانم خلاصی پادشا
ناله و فریاد از جان میکنم
سیدا شاها نقب پیش تو
من شفیع خون شهیدان میکنم
با غم زندان بصد اندوه و ان
طبع را مست غزلخوان میکنم
مطلبی پیش تو میخواهم بگو
کز صدا پر نغمه زندان میکنم
پیش لعلت گریه باران میکنم
اشک را من همچو عمان میکنم
چشم پوشم چون بیاد عارضت
خار مژگان را گلستان میکنم
گر ز گلزار رخت گویم سخن
بندوان را همچو رضوان میکنم
گر کنم در دیر وصف روی تو
بت پرستانرا مسلمان میکنم
گر برم نقش ترا در سومنات
قبله اتش پرستان میکنم
گر بتخانه برم نام ترا
بت پرستانرا خدا دان میکنم
من گنه ناکرده در بندم اسیر
گرچه هر شب صد گناهان میکنم
چون بپیران یوسف گلرخ تو
ناله زان چون پیر کنعان میکنم
با گناه و بی گناهم گر خلاص
گریه ها ای پیر پیران میکنم
در نجات خویش پیش شاه من
ای خداوند ا و پیش من شفیع
گر بنالم تا ابد در پیش تو
به که باشم در دعادش زنم
تا که وقت گریه از اشک مژه
تا ابد در زیر ترکان کجت
غنچه گفتا من دعایت بهر بهار
هر سحر گا، ان عایت در چمن
من دعای استان تو
طرز ی مادری خوست از خاک
من شفیع اسمای یزدان میکنم
نام خوب شاه گیلان میکنم
غصه را کی دل اسان میکنم
گرچه در فریاد طوفان میکنم
هر سحر که کوی چوکان میکنم
چون سر خود کوی امکان میکنم
در چمن با عندلیبان میکنم
یاد چون ایات قران میکنم
هم نهانی هم نمایان میکنم
بچه بوی غنچه پنهان میکنم
قصیده بهاریه در نعت اشرف الانبیا و المرسلین محمد
مصطفی صلی الله علیه و علی اله و اصحابه و سلم
چو رعد کوس زند بر در سرای بهار
مار زوی تماشا شگونه کل کرد
هزار بلبل قمری پرده عشاق
مکر که باد بهار است صور اسرافیل
زسبزه و کل و نسرین و ارغوان سمن
بدوش غنچه چو شبنم سحر کواکب
برای زیت بزم چمن نیم سب
برای روز تماشای محفل کلشن
در ان چمن که منم ابیار کلبن وصل
چنار درد در و در چمن لوای بهار
دوند بر سر دیوار کوچه ای بهار
مقام راست نواز ند بر نوای بهار
که زنده گشته کل و سبزه از صدای بهار
فکنده فرش بکلشن صبا برای بهار
کسی که از دل و جان کشته اشنای بهار
رواست از رک کل بجهد فبای بهار
ز غنچه ریخت چمن طرح نگبهای بهار
شود زکام دماغ من از هوای بهار
سحر بگوش دلم عندلیب گفت برا
که ساز می تپد ای سبز پیر پای بهار
بگیر دامن آن گلشن همیشه بهار
مرو بسان صبا از پی هوای بهار
چراکه آن گل خودرو مدام سرسبز است
همیشه باد خزانست در قفای بهار
محمد عربی شاه خطه لولاک
که بیصفاست به پیشش صفای بهار
زرنگ آل محمد ز بسکه آب چکید
دمید رنگ طراوت بلالهای بهار
ز شیشه عرق روی مصطفی باشد
شراب ناب که بینی بکاسهای بهار
چه باک خون بپای رارنجا که برمیخون
که خاک پای رسول است خونبهای بهار
بهر کجا که از رفت دم شود گلزار
رسید ناکه بخاک مدینه پای بهار
اگر بطرف چمن بی نقاب بگذرد
زشرم برگ شگوفه فتد بپای بهار
اگر بروی محمد شبی کشایم چشم
بسان غنچه سفر دورم از لقای بهار
به پیش غنچه و در پیش گل بپرجم او
بود بوصف رخ او نوای نای بهار
چو دید بر گل روی و قد چو شمشادش
نکرد میل قمری دگر تماشای بهار
تو آن گل چمنستان صنع یزدانی
که هست آینه روی تو جلای بهار
بجا رحسن تو از بسکه شوخ در مکین است
کفیل رنگ گل دلاله شد کجای بهار
بدور حسن تو از بس بهار بیقدر است
بقهر باد صبا میدرد درای بهار
هوای کوی تو ما را بود پیش چمن
هوای روی تو ما را بود کجای بهار
خدای را ز کرم یک نظر بحالم کن
که خورد خارستم بر دل از جفای بهار
دلم ز غصه بپوشیده ام زمی خجلت
درین فضای گلستان این هوای بهار
بسان غنچه گره از جبین من نکشود
شگوفه وشی گلها و خنده های بهار
شگوفه سیم فشانست گل درم ریزان
چمن چو گنج روان گشته از غنای بهار
کیم ز سیم تهی کیسه ام زدر خالی
از ان چو دزد بشب میروم بیای بهار
دگریه مشت زر غنچه را چو کیسه مهران
نهان بروز ربا یغم رزید بها بهار
بیا و طرزی از ین فکر ناصواب که
بدوز دیده امید از عطا بهار
بجز رسول بدا د تو هیچکس نرسد
کد رنشت زر غنچه دعای بهار
درخت شرع تو سرسبز تا زنده بقدام
چو غنچهای درخت کل از هوا بهار
همیشه روضه پاکت مطاف عالمنا
چو ما نمیر که هجوم آورید بها بهار
قصیده در مدح سید جلال الدین که از روم امده بود فر مو
نسیم صبح انکلش و زید ار جانب صحرا
خبیرا نیز و عنبر بیز و روح انکیز و روح افزا
طراوت بخش روی کل پریشان کن بوی کل
موافق همچو خوی کل مطیع مردم دانا
چوبوی لاله جان پرور چوبوی کل روان در
دما دم ستان پرور سراسر بوستان پیما
حبیب یاور کلشن رقیب د ر بگلشن
خطیب منبر کلشن حسیب نیست صحرا
از و طبع چمن تازه وزو بر روی کل غازه
از و در گلشن آوازه وزو در بوستان غوغا
بطفل غنچه او دایه بچنک لاله او مایه
بفرق زاغ او سایه بید رش باغ کلارا
بوری رنک آب و می سنبل پیچ و تابی از وی
شده سرسبز خط اب و می چشم نسر س ملا
بطرف باغ کو شید بکل چون رنک پیچ شید
بقدشاخ پوشیده ز غنچه دیده دیبا
رخ چون کل عرق کرده جواهر در طبق کرده
قبای غنچه شق کرده چوجیب لاله حمرا
بشاخ سرو تخنت کل نشسته قمری بیل
یکی در شیون غلغل یکی در ناله و اوا
رخ کل در بهارستان انسان روز کارستان
که مانی در نکارستان نقش دکش زیبا
بجسم لاله نعمان چنان از لطف کشد جان
که بر طبع خرد مندان کلام نغز مو لا نا
جلال الدین نام آور سخن فهم و سخن پرور
خرد مندی شکر گستر فلک قدری ملک سا
فلاطون از غم دوش کند تب ده در کوی
اشارات و ابردین شفای بو علی سینا
زاطرزی شا کوید هزاران حماکو
بصدق دل دعا کوید چه در سر چه در چرا
نوشت
توئی عالم توئی عابد توئی عارف توئی کامل
فصاحت را توئی جابلاغت را توقسا
توئی کشف نکوکاری توئی برهان دینداری
توئی برسالکان رهبر توئی بر کاملان بهتر
تو شمع بزم ایقانی دلیل راه ایمانی
کدامیں قطره استی که رشک در تماستی
چه نسبت باشداری که صد گینتی نیرزا
تو نور هستی جهان انخل تو عودستی ای نیچه
الاما تو بهار اید درخت کل ببارآید
بهار خاطرت خرم مبادا از خزان غم
توئی فاضل تو باذل توئی عاقل توئی دانا
عرب را سیره حاتم عجم را دیده سینا
توئی فرهنگ هشیار توئی شمعون استیعا
توئی بر سروران سرور توئی بر خواجگان آقا
تواند بحر عرفانی درخشان گوهر والا
بقول خاص عامستی کجا با خا و عما ستا
بها در زیر سر داری که سرداری ز تو پیدا
تو جانستی جهان پیکر تو رو جستی جهان اعضا
زخاک مرغزار اید نسیم عنبر سارا
چو بوی نافه مشکین ز هم پوی غنچه روح افزا
مخاطبه با سید جلال الدین در عطیه تیغ
خیال روی تو کر بگذرد مرا بضمیر
بمردم وصل ندیدست و نظر نمی کشم
بیاد دانی من از من بپرس حال دلم
مرا که مدتها کار بید العطی
عزیز دیار و رفیق و برادر و پیوند
که بخل وخست و امساک در دو دل
مخور سر شش مه و جمله را ذخیره بنه
بکار نوکری دستت چو اوفتد از کار
و گر بخانه ترا مایه بود از پیش
هزار نکته باریکتر ز مو گفتند
دهد ز هر بن مویم سر امد میر
ز روی ناز چشم اگر زنی با تیر
بسان غنچه بگلشن نشسته ام دلگیر
دو نکته است اگر بشنوی کنم تقریر
نشسته کرد مکروهم حوصله در نکیر
با غد سیم چنان شو که میکشی ز خمیر
که نیست تا بابد مهربان امیر و وزیر
دریغ جوع کنی ناله و فغان و نفیر
ز مفلسی نشود طبع نازکت دلگیر
که با زبان قلم آن نمیشود تحریر
۷۲
زصد جواب یکی شان با ادم و گفتم که گفتهای شما کی بدل کند تاثیر
چرا که در نظرم زر ز خاک هم خوار گنج سیم چشم متالم زشعیر
هزار جلد کتاب از نظر گذشت مرا همه زگفته پیران و عالمان کبیر
بیک کتاب ندیدم که حب زرخو مگر شنیدم ازین جاهلان بی تمیز
شنیدهام که پس از مرگ صاحبدیم کنند داغ تن مار گش بمار سعیر
مرا بحرف خدا و رسول گوش بود که حرف زشت خسان نیست در دلم جایگیر
سخ خطا و خط هست مال دنیا است تو هم شنیده اندر حدیث یا تفسیر
جواب ما بشنیدی مخور زوی غمی که قول کیست کچ و فعل کیست را چع غیر
بخیل اگر تکلف سخا کند وبسا جواد را بکجا نیز سخت و ممسک گیر
حسان زجر حسودان چوسگ زگریم که پیش همت من زر کم آمده ز زبیر
درم چو قلب کنی مرد میشود ظاسر تو مرد باش و درم ده بمردمان نصیر
میان ما و بود چون عمارت و بیمار محب او تو خود اندیشه کن کجا است سیر
تو باش در پی اطوار کار خود غرز بگفتگوی خسان غصهره مده بضمیر
قصیده در تعریف سلطان عبدالعزیز شهید غفر الله له
رایت رومی روز گشت ز مشرق عیان زنگی شامی شب رفت سوی قیروان
قیصر رومی کلاه ساخت فلک خیمه گاه هندوی انجم سپاه شد ز نظرها نهان
عیسی خور در رسیدم از پی دجال شب تیغ بکف شد عیان از طرف آسمان
شعله آفتاب نا که برافروخت صبح گشت ز انجم تهی انجمن کهکشان
نانج الماس گون کرد برون آفتاب ناوک تیر شهاب گشت نهان در کمان
صبح زبازی لعب شعبده آغاز کرد مهره زرین مهر ساخت برون ز دکان
خشت تنور فلک تافته شد صبح ماه سوخت کباب از تف ان چوقان
سوخت
سونی صبح از خاوران چون آفتاب
بر پر غاز سحر شابلقک در دندان
بر سبوی صبح دیده از خواب ناز
از چمن آمد بگوشش چهچهه بلبلان
یار جبالین رسید جلوه کنان صبحدم
با قد چون مارون با لب چون ناردان
گفت که خرمی بیا طره دگر ساز کن
چند نشینی خموش پیش بت نکته دان
دفتری بکشم بخوای بت شیرین عذار
مطلعی آمد بیاد در صفت آن دهان
ای دبین تنگ تو داده زهیچیم نشان
ہستی اوئیکه بصرف عدم رایگان
آن دہانی کو جلی است بخط چون نقطه
آن کمر از نازکی است چو مو در میان
ہست برخ خوب تو حرز دل و خط روح
است لب لعل تو قوت تن قوت جان
عارض گلگون تست دولی بی کلف
قامت دلجوی تست سرد ولیکن روان
سرمه در آید برون بسکه تماشا تو
گر بشنود وصف تو حور بباغ جنان
ناله و فریاد ما گم نشود کوش تو
زانکه ز یاقوت و لعل گوش تو پر شدگان
گشت تن از غم خوات سانه صفت یک جا
کشت دل از رکست تیره تر از سرمه دان
سید کجا نم کشی برون از خیام
چند بقلم از هی تیر کمین در کمان
بگذر ازین جورو ظلم ای مه نامهربان
ور نه بسلطان برم شکوه این داستان
پادشهی جم نشان خیصر فغفور غلام
کوشده سلطان بارث بر همه اسلامیان
بنده بنازو ندر تخت ز بهرام گور
برده بشمشیر تیز تاج سر اردوان
کرده بنوک سنان سینه دشمن شکاف
کرده بپیکان تیرجان عدو چون چنگان
ای چو وجودت بدمام شریعت عزیز
گرچه وجود ترا نیست مثال نشان
آمده از نام تو رونق ایمان و دین
امده از جام تو تازه برخ ردسیان
گرچه سکندر کشید بر رخ یاجوج سد
تیغ کجت سد کشد گرد بگرد جہان
حکم ترا میرد دومی در روس و فرنگ
امر ترا میکشد هند و سند دستان
ست کمین بنده این پادشه مصر شام
چونکه سنیافت که قصه تو بدخواه را
کیست که از حکم تو سرکشد ای تاج بخش
دوش پی مدح تو از مدد فکر تیز
کنه باندیشه غرق هم چو گهر تا بفرق
من بخیال بکر ژرف بی سخن سفته کار
سید عالی نسب عالم علم و ادب
بردیمانی بر حیثه رومی بهر
امده بر پشت ذکمت طرزی علی فخار
چند بمدح خسان طبع تو ریزد گهر
از ره عجز و نیاز رفتم و گفتم بچشم
ای در عالی تو قبله اهل جهان
منزل اول بود قصر ترا بام چرخ
بحر بر پیش کفت است زیک قطره کم
جود تو چشم طمع کرده ز انعام سیر
خجلت انعام تو آب کند بحر را
جود تو بر باد داد بخشش حاتم بطی
هم زمن عدل را داد تو چون نو بهار
از سخط عدل تو بره و امانده را
چون روش ظلم را پاس تو برهم ریم
پاس تو گر باز دا حکم عدالت بدر
هست کمین چاکرت خسرو مازندران
از احسان و تیغ و اکشتی میزمان
حکم تو چون تیغ بر شاهان دوان
کرده باندیشه طی منزل هفت اسمان
خالی از اغراق و رزق عاری از نعت و ان
کا مدم از در درون دلبر شیرین زبان
کا ه بیانش رطب ریخته از نان
از همه ادیبان خر حرف سخند ان
خیز بیا شعر نغز پیش من از مکولان
در صفت شاه ما صنعت خود کن عیان
انچه تو کوبی مرا طیعت عمر و در ان
تیغ تو خط امان داده باسلامیان
پایه زیرین بود قدر ترانستمان
چرخ بخن دست پست تر از استان
بخش تو از را بسته راهزنهان
خجلت اکرام تو دود برار دز کان
عدل تو در اب شت ز نمره شیران
هم چمن امن را رای تو چون باغبان
گرگ رساند بدوش تا بچهور سگبان
چین نفت از هوا بر رخ آبروان
بهر کبوتر کند شهپر خود سایبان
اسکه بدران نوشته بود کوه شکیسه
پودان مژه خوابیده است فتنه بچشم شبان
کر بضعیفان دهد قوت تقویت
تن ندهد تیر را پشت خمید کمان
ازره دون هستی پی ظلم و فساد
جغد نشاند شهان بدلا کیان
و بژ او بزرگ شه زبلندی طبع
شحنه عادل دهی در عوض ظالمان
در برعزت چو کوه کران سنگ گاه
در برعزت چو بود اسبها کران
بسکه خلایق هجوم کرده بران بارگاه
شد چو کدا پایمال بر در تو اسمان
تا پس هر بامداد شام شود آشکار
تا پی هر شام تار صبح کند رخ عیان
جره بخت بود مطلع رخسار صبح
روی عدویت چو شام باد بمغرب نهان
قصیده ذی بحرین در مدح مظفر شاه غازی غفرالله
ای خجل از روی تو صبح بهار
منفعل از موی تو مشک تتا
از قد رعنای تو شمشاد خم
وز رخ زیبای تو کل شرمسار
چون شب کیوی تو روزم سیاه
چون خم ابروی تو جانم نزار
زلف تو برد از دل من صبر و تاب
عشق تو برد از کف من اختیار
از رخ نیکو و قدت الحذر
وز خم کیو و خدت القرار
غمزه جادوی تو سرشار ناز
نرکس خمار تو مست خمار
از غم رخسار تو جانم بطب
وز خم کیسوی تو جان بیقرار
ریخته خون در دل فضای باغ
چهره کلنر توای کلعذار
فاخته از محنت شب تو بخم
چشم من از فرقت تو اشکبار
دل خور داند بر من پیچ و تاب
در خم زلفین تو مانند مار
بس کن ازین کینه و جور و ستم
ای بر سیمین بر شیرین عذار
در نه من از هندوی زلفت برم
شکوه دل در بر شاه کبار
ای نصر عالم پناه ای حامی دین مبین
رحمت حق سایه پروردگار
داور عادل دل والا جناب
صاحب بذل کف جم اقتدار
سرور دوران کل بستان رسل
قاتل نصرانی بی اعتبار
ناصر دین حبیب ذوالمنن
خسرو عادل شهی گردون وقار
انگیخته از سعی وی ایمان عزیز
وانگشته از کوشش وی کفر خوار
از دعم تیغ کج اور است شد
از سر نو پایه دین استوار
خنجر بران وی اندر مصاف
ساخته از خون صف کین لاله زار
میشود از گرد ستم مرکبش
دیده انجم همه دم پر غبار
ای ستم سرکرده اسلامیان
ای شده از تیغ تو دین پایدار
آتش شمشیر تو در روز کین
ریخته در خرمن اعدا شرار
رمح تو شاخیست که در رزم چنگ
از سر اعدای تو آورده بار
جوهر شمشیر تو روز نبرد
ساخته از یک دو واز دو چهار
ناوک پران تو سندا شکاف
آهن پیکان تو خارا گذار
دشمن بیدین تو روز مصاف
از اتش خود سوخته همچون چنار
در صف کین چن روی اندر ستیز
کی رهد ای خسرو جم اقتدار
از دم شمشیر تو خاقان چین
در خم چوکان تو اسفندیار
خنجر خونریز تو در روز رزم
میکشد از لشکر کافر دمار
کی جهد از ناوک قهرت پلنگ
گر شود از سهم تو پنهان بغار
کی رهد از هیبت تیغت نهنگ
گر رود از بیم تو اندر بحار
طرزی افغان پی یاری دین
میکند اوصاف تو در قندهار
تا بود این گنبد گردان بپا
تا بود این گردش لیل و نهار
حافظ
حافظ تو حضرت فاروق باد
حامیت ای والی دین یار غار
ناصر تو حضرت عثمان شود
یاور تو حیدر دلدل سوار
قصیده در مدح خود طرزی صاحب افغان از زبان
متبل گویا و غنچه خاموش در قندهار فرموده
نسیم صبح عجب دلگشا و روح افزاست
مگر رسیده ز گلزار بوی دلبر ماست
عبیر گش فردوس یا شمامه خلد
نسیم باغ جنان یا شمیم باد صباست
ز خاک پای که می آیدین خجسته شمال
که کحل دیده مخمور نرگس شهلاست
ز چین سنبل زلفت مسیر گویا
که باد مشک فشانست و خاک عنبر ساست
دما ز طره طرار بر حم تو رسید
که پر زخون جگر نافهای مشک ختات
ز آن کلی که ز رشک عذار گلگونت
چولاله غرق بخون جگر دل گلهاست
بباغ از اثر چشم مست میگونت
بجای سبزه نورسته ریزه میناست
ز سکه محک گل عارض تو شد بلبل
بسان ملکه مالا اش بثیر صداست
ز ناتوانی چشم تو نرگس بیمار
ستاده در چمن از ضعف تکیه بر عصا ست
ز گریه دیده گلشن لب می آلودت
که ژاله برج گل سرخ شیشه صهباست
ز داغ بر رهت افروخته چراغ بباغ
یکی بست نظر ان تو لاله حمراست
تا خطار قدت سر کشیده از دیوار
بباغ قامت سرو سهی از ان بالاست
توان چو آئینه دیدن رخ از در و دیوار
ز عکس روی تو از بسکه باغ پر ز صفاست
بدان امید که عکسی زعارضت افتد
بلاله زار و چمن آب جوی روی نماست
وگر روی تو بکشود دیده شاهد کل
که بهر خنده عشرت این ز سر تا پاست
ز پای بوس توام عمر خضر حاصل شد
گزینش پای تو مارا چو عین آب بقاست
عذار ماه تو ظاهر چو چشمه خورشید
در ان تنگ که پنهان میان آب بقاست
بگلشنی که خیال رخ تو جلوه کند
زخجلت روی تو گل چین در یا است
سحر بطرف گلستان شنید لم بلبل
که می سرود بصوتی که جان دل میخواست
که شعر طرزی افغان نتو ناله من
که در کمال فصاحت شعر بیتا است
یگانه قبله این جهان که گاه بیان
بحر نظم کلامش چو گوهری یکتا است
چو کان نظم کشاید زبان بسحر بیان
به پیش گوهر نطقش نطق گرا ما را است
علو رتبه نظمیش بلند تر ز سهیل
عروج پایه شعرش فرا تر از شعری است
زچنگ بازیخابیش نمیرود بیرون
اگرچه طائر مضمون به بیضه عنقا است
بصفحه جای سخن ار قلم در ریزد
مگر که خامه او همچو بحر گوهر را است
ازان برشته مسطر کشیده ذره گهر
که گوهر سخنش همچو لؤلؤ لالا است
چو زر سکه معنی بنام خود نزند
که سایه قلمش در ظل بال هما است
حدیث بلبل شیرین بیان گل بشنید
بخنده گفت که ای بلبل این چه فکر خطا است
ترا چه حد که کنی وصف سحر بازی سخن
که از فضای جلالش قسیر فهم رسا است
کسی که هست بو صفش زبان ناطقه لال
چه جای مدحت هر ناسزای هرزه درا
بنزده گر شعر از مداد زنگ کشد
ترا فصاحت رنگینی سخن ز کجا است
مرا تو شعر بدیعش بدید مجنون شد
که شوخی سخنش همچو طره لیلی است
شکسته رونق بازار ساحران سخن
که دست قدرت او در سخن ید طولا است
شنیدن سخنش میرباید از دل هوش
که چاشنی کلامش چو نشئه صهبا است
عروس معنی شیرین او چو حور العین
برد عبارت رنگین چو حله دیبا است
مداد نقطه الفاظ شعر شیرینش
سواد مردمک نور دیده بینا است
خیالهای متینش نزد اهل کمال
برای جذب دل عاشقان چو کاه ربا است
نظم شعر خودش نظم شاعران جهان
همان مقابله قطره در بر دریا است
بطرزی
بلندى سخن او دو شعر پست حسود
ترا چه حد که زنی لاف مدح ممدوحی
مصاحبان ندیمان محفلش بسخن
بلی عزیز تخلص که هست جان عزیز
خموش بلبل شوریده از فغان و خروش
ز باغ بلبل و گل طنزیات بطول کشید
عذار شاهد طبعت شگفته باد چو گل
زبان طوطی نطقت همیشه گویا باد
عیان چو شعشعه آفتاب و نور سهاست
که خادمان درش چون تو هر یکی گو با ست
ز فیض دانش طبع لطیف او داناست
یکی چو اسمعیل بیدل که در سخن یکتاست
چه جای ناله بیجا و شورش و غوغاست
برآردست که ختم کلام وقت دعاست
همیشه تا که بگزار گل به نشو و نماست
مدام تا بچمن عندلیب نغمه سراست
قصیده فخریه جناب طرزی صاحب و گریه بمدح
سردار غلام حیدر خان پسر امیر دوست محمد خا
منم که جای سخن ریزم از زبان گوهر
منم که هست عبارات من بکیفیت
منم که گاه بیان از معانی رنگین
منم که چون قلم درفشان بکف گیرم
منم که معنی شعرم رباید از سر هوش
منم که هست معانی من نهان در لفظ
منم که تیغ زبانم بگاه نظم سخن
زبان خامه من از معانی رنگین
شوم عبارت خود بر بیاض دیده حور
ز نظم گذارم چو خامه بر کاغذ
بمحفلی که کشم از نیام تیغ زبان
منم که گاه بیان میكشم زلی شکر
طرب فزا و مفرح چو نشئه ساغر
سواد نقطه خطم بود چو نور بصر
بفکر غنچه دهانم زشعر جای شکر
منم که لطف کلامم بدل زند نشتر
بسان شعله اخگر نهان بخاکستر
گرفته ملک بخود بر چو اسکندر
بود مدام چو منقار طوطیان احمر
که هست رنگ مدادم زدوده عنبر
کشم برشته سطر هزار لؤلؤ تر
عدو بخویش پیچد ز بیم چون جوهر
خداین لفاظ مداد است یا بیاض رق
طبیعه ز حسن نمکین من بچون گلشن
منم که ندارد در قدر گاه سخن
بطبع عارض چون دادر عنایت شده
من آن کس که سلیمان طبع من در نظم
منم که کشته دل شاعران ز مضمومم
منم که افسر مان روانی نظم
منم که تیغ زبانم چو جلوه آغازد
منم که بخنجر طبعم کرشمه روی زمین
خدیو کشور افغان غلام حیدر خان
ز هرچه بگذرد اندر ضمیر تست فراوان
اگرچه کوه وقار است دلسنکر تمکین
زیاری شه حبیب الان که شه ملک بتا
ز بیم اوست نهان آتش شرر در سنگ
برای رزم عدو پیش شقایق سوسن
شهاب در جا ما تو آن شهنشاهی
بدو رزم چو شب دی کما قیرنگ است
تو آن جواد کریمی که شد بکاه سخا
منم بطبع مه مهر تست چون خورشید
در تو ز جیب لطف خود دریغ مدار
ززاغ د بلبل شیرین سخن بسی کویت
سواد خال سیاه است بر رخ دلبر
قند ز چاشنی شعر من زئی شکر
رزوی شاہد مضمون چور شک هم جادا
با بزمسرو خاور کند نهان پیکر
گرفته از کف سحبان خسرو انگشتر
طبان بر آتش غم چون سپند درمجمر
بسان سایه ظل هما بود بر سر
عدو چو بید کشد از سر بخود خنجر
چو تیغ خسرو قبه غلام جم چاکر
سپهر جود و سخا افتاب علم و هنر
ز هر چه در نظر آید از ان بود برتر
بود لطیف و سبکروح چون نسیم سحر
شده خدیو جهان از غلامی حیدر
زتیغ اوست عیان شعله در دل آذر
یکمیست تیغ بدست دیکی سپر مغفر
که از کمال کسی نباشدت همسر
ز سهم تیر تو خود بکشد سپر بر سر
ز بار منت اوت قد فلک چنبر
منم چو آئینه در لطف تست روشنگر
که من چو ذره ام و مهر تو همی انور
تو نیز از سر انصاف خود ز حق مگذر
فلك بنك حسود ان چہ ميكني تنزل
زانکه هست مرا غصہ بجان مدغم
بپیش صرصر عزمت فتاد از تک باز
كمينہ بندۀ دركاه تو بجان دارا
بلطف چون تو لطيفی نديدہ چشم پدر
زانکه ست صفاتت برون ز حد کمال
اگر بتیغ سحرکنی جهان چہ عجب
توانک تیغ کشیدی برون زشام نیام
ز خوف طائر روح عدو چنان لرزد
روز رزم چوکبری بقلب لشکر ها
زینکه طرزمی افغان مدح ذات تو گفت
ہمیشہ تا بود این تختہ فلک ثابت
محت قدر ترا باد دستين در حكم
قدم بمنزل ششتم نہ ای نكو منظر
ازانکه ست مرا غصہ قید ابد مضمر
بہ پیش لشکر حلمت فتادہ کہ ز کمر
لمینۂ چاکر دربان تو ز دل مسخر
بجود چون تو جوادی نزاده از مادر
مدایح تو کنجه بکامه و دفتر
کہ ہست چہرۀ خورشید و انجمت لشکر
سر بریده خورشید را گرفته سحر
که خورده ناوک قهر تو بر جگر تا پر
شود ز نعره کوس تو گوش کر دون کر
کبود کشت زبانش بسان نیلوفر
مدام تاکه بدستت طاس مہر و قمر
عدوی جاہ ترا باد مهره در ششدر
قصیدہ در توصیف امیر کبیر امیر دوست محمد خان
نمود ناگه ز نیفای چرخ دار و منی
سپہر اطلس ایام سایبان انداخت
دست مهر بی افشانده مہر بہر نثار
بسان ماہی سیمین ز نیلگون قلزم
هلال عید بپچرخ است یا که از عشرت
گر بخو شه ابرو اشاره کرد هلال
من اصلاح طرب از کجا که هر ساعت
افتاد یوسف خورشید آسمان در چاه
میان عرصه کردون خیمه ماہ زو خر کاه
کشد ثور فلک را ز حلقه ماهی
نمود ماه زماهی فرج سید باہ
جهان زخرمی افکنده بر سپهر کلاه
بیاد شاہ بیاراج روح بخش کجراه
خدنگ غمزه زند بر دلم که در بیجا
ز دست عشق تو دل را متاع پر هنرا
ز شرم عارض خورشید طلعتت ایجان
موش چشم من ای نور دیده تا که زدی
کنایه ایست ز قد بلند تو طوبی
فروغ روی تو مشعل فروز دیدۀ جان
نسیم طرۀ آشفته تو می آید
ز دامن تو اگر کوته است دست امید
بخاک پای عزیزت که ای مه کنعان
که زرنجور وخاور نه اینک از ستمت
امیر دولت کبر چتر عکس
بفرق فرقۀ اسلام سایۀ رحمت
عیان ثنا و صفاش ز جملۀ اقوال
چو رشحۀ کرمش لطف عام می کند
ز بهر کسب شرف دائما مه خورشید
نه در قلمرو لطف و عدالتش احیا
قبولش از سر راه صواب آمده شده
ببارگاه رفیعش کجا خیال رسد
بلال تیغ و سم رایت و اسد حمله
مجاوران در دولتشی علی قدر
بدینش پرچم شمس فلک نماید
چو نور چشم جهان بین آن حبیب برین
بدست زلف قمر مار است آه بر سر آه
چو شام زلف بمانست روز ما بسیاه
چو خار میخلد بم مژگان بدیده نگاه
نمونه ایست ز خط و رخ تو لاله و ماه
خیال زلف کجت رهبر دل گمراه
که همچو زلف ز خود رفته ایم راه براه
رساست در تم زلف توه ماره آه
دلم چو یوسف مصر است از ان درینجا چاه
بآه و ناله و فریاد میروم سو شاه
ربوده از سد نوشیروان بعدل کلاه
که هست پرده اش زمانه ظل اله
که هست ذکر جمیلش فتاده در افواه
ندار بآب گوارا بنوشت زار گیاه
نهند روی بدرگاه او که و بیگاه
نه در ممالک رحم و مروتش اکراه
بجرمان بجز خسته عذر خواه گناه
که نه فلک بود انجا چو قبه خرگاه
سپهر رتبه کواکب سپاه فلک بیگاه
سماطزان حضور مقدسش درگاه
ز چرخ و انجم او ساخت بارگاه و سپاه
به پیش رأیش فروزند مشعل خورشاه
بیگد
بیک مقام کنند کبک و شاهباز مقام چو گیرداز سر شاهین عدل داد کلاه
بوستان گذردگر نسیمی از لطفش دهد بکار مغیلان حواس مهر گیاه
اگرنه پای تو ای سرور آمد بمیان زفرط ظلم شدی کارملک ملک تباه
زخط حکم تو هر کس که سرکشد چو قلم بریده باد تیغ ستم سرش ناگاه
زبیم عدل تو خوبان نگاه میدزدند کبوتر دل عشاق را ز باز نگاه
هلال شکل رکاب تو داشت شد پرنور فتادند ازان رشک در غم جان کاه
هلال تیغ تو در فتح شهر با منشو که فتح شهر منجو نمود ماه بماه
شهارجود شریفت بود ز در نایت شهنشهی جود شهان بدولی تو شاهنشاه
بودیگرخداوند در نقطه مکروه اگر نبندکیت بنده کند اکراه
بمهر و لطف مدارا و حسن خلق کریم کنی چو دشمن بد خواه را تو دولتخواه
رعین حکم لطیفت قلم صفت چودوات زخشم خصم را می همیشه آب سیاه
اگرچه خودش بیگانه پرور مدرسها زد دستی تو قوم خوش کنند سپاه
تمامی اوج شکوهی ددیگران عصفور بشیر شرزه مقابل کجا شود روباه
بسان شیر بود بر وجود او هرمو کسی که با تو زبد طینتی بود بدخواه
بدیده ام بتماشا خدنگ دل ترا که عالم است چو چشم رخ تو در نگاه
زمهر تو که سفید است عارض مه نو سیاه باد رخ دشمن تو همچو نگاه
مادام تیغ توجاری بفرق کینشان همیشه مرغ تو ساز دسینه بدخواه
بقای دور تو از دور چرخ افزون باد که در پناه درت برده بی پناه پناه
مکن ز بهرطمع مدح مجلس طرزی شنید که زبان حریص بود کوتاه
مات بلیت شطرنجشهمان فیل سوار پیاده وار رخ آورده بردرستهای شاه
ربیکه شام و سحربد دعای عمر توام مرات آه شبان در دو صبحگاه کواه
مدام تا اثر فتح باب افلاک است کشاده باد بدولت همیشه این درگاه
مباد مسجد و منبر زمنع تو خالی بحق اشهد ان لا اله الا الله
قصیده ثانی در مدح امیر کبیر امیر دوست محمد خان
زین حصه مرا گشت بهار جان جگر دل کز بهر چه دانند به از حق ره باطل
دارد ز چه رو فخر ادا فی باعا باشد ز چه رو فضل اراذل با فاضل
از صد هنر و فضل نظر پوشد و بیند یک عیب ز خود ساخته را مردک جاهل
اقبال شود یار چو با او همه کس را دانند بزرگ همه و سید قبائل
انرا که بود روشنی طبع سرشتش سوزد همه شب شمع صفت در همه محفل
ارباب کمالست زبس خوار درین عهد خاری همه گر غنچه شوی ای دل غافل
زین درد کجا داد زنم با که بگویم کس نیست بفریاد رسی در دل بابل
دارا دژ بهرام سپه شاه جوان بخت کز بخشش او رفته سؤال از لب سائل
سالار سپهدار امیری که بتدبیر باشد بسپهر مشکل کردن قائل
با نعل سمند تو مجالس مگر یار زانسان که بیانات شب کوتاه قطع منازل
صد عقده نگشوده بیک فکرگشای کز فهم رسائی بجهان عاقل کامل
گر پرتو همت بیکی ذره بتابد از بیم نگردد ببیان هیچکس حائل
من ذره ام و مهر تو خورشید جهانتاب سرسو کنخ از می منم آن سو متمایل
لطف تو بما هرچه قدر تشنه ترفتیم سیراب دریا نتواند لب ساحل
از تشنه جگر آب گرفتن چه خیالست کس منع طپیدن نکند از پر بسمل
با اینهمه اسباب کمالات که دارت سرگشته یک لطف تو ام ای شاه عادل
مقبول شدم مردک آسان نظر را تا قابل لطفت شدم ای خسرو عادل
کابل شده بودم بسی از وصف سراها برطبع من اوصاف تو گردید محصل
غزنی
طری شده مداح تو از لطف طبیعت
اندر نظر اهل کمال آمده کامل
تا تیرگی شام و صفای رخ صبح است
تا فصل زمستان بتموز است غالب
بر خواهش طبع تو شود دور فلک
بکام تو یکسان رود این دهر بساحل
قصیدهٔ ثالث در مدح امیرکبیر اسیر مرحوم محمد خان
تو آن شهی که ز سهم مهیب هیبت تو
برد دل شه توران بسان خانهٔ دو نیم
ز برق تیغ کجت لشکر عراق و عجم
چو برگ بید بلرزند بر خود از بیم
شه ممالک ایران و خان ترکستان
به پیش تیغ تو دارند از سر تسلیم
یکی زغصهٔ خویشتن به چون دال
یکی فکنده سر خویشتن به چون جیم
بباز تیغ تو سرها بتیغ سوهان فکند
بسان برگ که ریزد بمی ز باد نسیم
گرفته نام تو چون ماهتاب روی زمین
گرفته صیت تو چون آفتاب هفت اقلیم
نکرده چون تو کسی کلک نظم را تزیین
نداده چون تو کسی سلک ملک را تنظیم
کسی بشتاب تو نی همچنان با دستمال
کسی درنگ و قری بیک مقام مقیم
ز ترکتاز تو ای پادشاه کشور جان
با شمس و جهان تنگ شد چو حلقهٔ میم
شه ما به راه بریدی بیک صدای طراز
توئی که باد صبا پیش سیر تست عقیم
از ان عدوی تو افتاده در مضیق عنا
که پای خویش کشیده است پیشتر گلیم
کسی که پای ز اندازه می نهد بیرون
سزای اوست بلای عظیم و رنج الیم
چه شد که با تو کند دشمنت فسون و فریب
سحر جان ببرد ساحر از عصای کلیم
کسی که با تو بود در تمرّد و عصیان
نصیب اوست چو نمرود نار ابراهیم
شها ز عجز برت طرزی عرضکی دارد
که پیر عقل مرا کرده شب بآن تعلیم
بگویم از یمن از صدق عهد می بندد
نه عهدست که محکم بسان عهد قدیم
چو حاجبست بود عرض مدعا طرزی
که نیست جای تقاضا به پیش طبع کریم
همیشه تا که بگلزار در بهر هر سال
نسیم صبح بده خنده غنچه را تعلیم
مدام باد دلت خرم و لبت خندان
بسان گل که بود خنده زان تبسم نیم
قصیده در مدح سردار محمد امین خان پسر امیر دوست محمد خان
ایاشهی که بمیدان جود و لطف و کرم
ربوده دست سخای تو گوی از حاتم
تویی که مثل تو اندر شرایط امکان
کسی بعالم هستی نیامده ز عدم
شکسته رتبه و شان تو شوکت دارا
ربوده حشمت قدرت کلاه از سر جم
بهر صفات سعادت بذات تو مضمر
تمام عزو شرف در جناب تو مدغم
تراست رتبه قدر رفیع در ای معین
عزو قوی و کرم پیشه عزم مستحکم
زبیم قهر تو کرده است باز نسلخ پلنگ
زصیت عدل تو گورا ز اسد ندارد رم
نموده باز کبوتر بدوش خود شاهین
گرفته منت آهو بچشم خود صیغم
ز داد عدل تو از شیر می نترسد گور
زداغ پشت پلنگ آهوان نداردرم
چو دست عدل تو بکشود پنجه احسان
در آستین حوادث شکست دست ستم
بدھر چون تو جوانی فلک ندارد یاد
نزاد چون تو پسر ما باین دم از ادم
زبسکه لطف تو غنچه ارا دم افتاد است
بزخم سینه حاتم نمی رسد مرهم
ابا یگانه دوران که بهر تعظیمت
نموده قامت تسلیم چرخ گردون خم
سخا و جود تو از کان بحر باشد بیش
به پیش حلم تو از کاه کوه باشد کم
شده زشوق سخایت سفید چهره سیم
نموده دست عطای تو زرد روی درم
به پشت گرمی تو پشت چرخ کرد درست
زبار جود تو قد سپهر کردد خم
ز بس مسلمه در دول گرفتارات
بسان حلقه مدامم نشسته بر در غم
تنی چو ابروی خوبان زبار هجر دو تا
دلی چو طره جانان شکسته در برهم
مرا ز بهر سفر چونکه مارکیب شده است
بزیر بار گران قامتم خمیده و خم
برای
برای گستری چندی که بار بردارد
کند ز دوش دلم بار رنج و محنت کم
توقعت که آن سرور رفیع جناب
بخشد مزده جود و مهر و لطف و کرم
بدوست من بنهد این بار منت احسان
که تا شود ته بار عنایت تو دلم
زراه مدح تو طرزی عنان نگردانم
هزار بار سرش کر قلم شود چو قلم
همیشه تا که بود ماه بر فلک تابان
مدام تا که بود نور شمس در عالم
مدام سر تو جاوید باد و دولت نام
همیشه خاطر تو شاد و طبع تو خرم
قصیده در مدح سردار غلام حیدر خان پسر بزرگ
امیر کبیر امیر دوست محمد خان
عذار مهوش وزلف مسلسلش روزی
بچشم مرد مک دیده چون نگاه رسید
دلم چو زلف بصد پیچ و تاب گفت چرا
وصال عارض تابش باین سیاه رسید
زبخت تیره زلفش اگرچه تارنکم
بقعر چاه شدم او باوج ماه رسید
دماغ طره بر اشفت گفت ای طرزی
مکن خیال پریشان که با تو جاه رسید
بکن سوره واللیل کاین عروج مرا
زخاک دبی درگاه پادشاه رسید
شه ممالک افغان غلام حیدر خان
که صیت عدل و سخایش بمهر ماه رسید
فلک مطیع و قمر چاکر و سپهر غلام
زمانه تابع و خورشید پیشگاه رسید
میانه اجل و قهر آن شہنشاہی
قیاس خلق بسر حد اشتباه رسید
جهان بخشش عامش چنان مخلع شد
که اطلسی بفلک بهر اکتباه رسید
چنان کشود بروی زمانه باب کرم
که زر سرخ به تسخیر رنگ کاه رسید
دلی بداد دل پاره پاره ام رسید
اگر چه ناله و آهم بکوش راه رسید
بحق حق که غلط گفتم و خطا کردم
که رشحه کرم او باب کیاہ رسید
شهنشهی که ز تاثید شحنه کرمش
برای حلقی جهان رحمت اله رسید
بکجا کیای توای نور چشم مردم عین
که کرد راه تو در دیده چون نگاه رسید
کجا روم بکه آویزم از پریشانی
که در گه تو مرا در جهان پناه رسید
ولی بچشم تو طرزی ز جوش بیقدری
حقیر تر ز خس و خوارتر ز کاه رسید
شها غبار ملالی بخاطرت نرسد
ز آمدن بدرت گر ز من گناه رسید
چرا که بردرت از بس کدورت خوار
بهار خنده ام آخر بآه آه رسید
قصیده در مدح امیر شیر علیخان از زبان محمد امین جان
پسر طرزی صاحب افغان فرموده اند
رسید مقدم نوروز و در کمال جلال
فشاند در غنچه عشرت بدامن مه و سال
ز اعتدال مزاج هوا عجب نبود
که بر دمد گل و ریحان بپاس نفح شمال
گل از سله چه خلوت نهاد پا بیرون
بطرف صحن چمن بامبر از غنچه و دلال
زبان طفل بنفشه بمهد چون عیسی
کند دعای ترا ای سپهر جاه و جلال
گشاده دست بقای امیر ما خواهد
بصد زبان تضرع ز ایزد متعال
کسی که نیست دعاگوی در ست از سر صدق
زوال بیند ز مال و ز منال و بال
دعای دولت و قت فرض هر خلقی
علی الخصوص که صادق ترست در اقوال
سیر کوکبه موکب همایونت
شکو فد کر و مدر در نتاج چون اطفال
توازن شهی که غبار سم سمند ترا
سجده سخت کند جای سرمه با د شمال
بدل ز دشمن مکار خود مرنج هرگز
چه شد که خرسدان جنگ استقبان
ز جود سردی ببالین شیر می آید
اجل چو تنگ کند بین دشت با نفزال
بجیله دشمن تو جان ز تو نخواه بدرود
پیش شیر بود مکرو مندا مر محال
دو شیر هست بنام تو درن غیبن غیوب
که شیرهای جهان پیش است کم ز شغاب
شها امین کمین مشتت عرسگی دارد
شکسته شد دلم از درد غصه و مالامال
سوختم
نه خبر داد خدایت بعالم اسباب که کس ندیده ببیند بچشم خواب خیال
یکی بکه از و باب روز کار عنین جوان و کار کن و کاردان در همه حال
چو سایه در عقب فتح اوست فتح و ظفر چو کرد باد پی اسب او دود اقبال
دوم وزیر امینی که از ره مذهب ملنگ و شیر شهر آور در کوه و جبال
سوم دبیری بیری که در سیاق حساب بنوک خامه کند روی ملک را غربال
سخن بطول کشید ای امین بیان در کش که وقت عرض دعاست فی مقام آل
شگفته باد عذارت چو غنچه گاه بهار سیاه باد رخ دشمنت بسان زگال
قصیده در مدح امیر محمد اعظم خان پسر امیر کبیر
امیر دوست محمد خان فرموده
ای چشم تو از فتنه گری نرگس جادو چشمت بفسون ساخته ما را ز هم یکسو
از حیرت ابروی تو خم ماه شب آهنگ وز حسرت گیسوی تو سوَن نافه آهو
روی تو و خوبی همه چون گل طرب افزا قدت و نکویی چو صنوبر همه دلجو
بر روی تو گیسوی تو چو موست بر آذر بر چشم تو ابروی تو چون مد سرامو
بر لعل روان بخش تو خالت بچه ماند هندوست که بر چشمه حیوان زده زانو
تسخیر دلانت بنظر دیده مورست تمثال میانت بخیال آمده چون مو
بر خد تو خط تو چو دود است بر آتش بر قد تو پستان تو بر سرو دو لیمو
از سینه تو خسته مرا سینه چو بادام وز سیب تو ام چهره کبود است چو آلو
در مصر غم از چین سر زلف تو شب و روز بر روم روان نیل سرشک است چو آمو
در حسرت رخسار تو ای مردم چشم صد چشمه خون چشم دل کرد بهر سو
تا چند ز هجر تو زنم حلقه چو مویت تا چند ز درد تو خورم تاب چو گیسو
زین بیش دل زار من از غصه میازار در نه به تن نازکت و ان عارض نیکو
کز ظلم برم شکوه برشاه زبان ان
سردار سپهدار و جهانگير جوان بخت
صد نکته سنجيده يک حرف کشايد
داناست بسر دل هر بنده چو خورشيد
انوار فراست زجبين تو نمايد
از بسکه خيال تو کند کشف معانی
پیش تو عيانست چو بو زار دل خلق
ای شاه بلند اختر وی سرور اعظم
چون دولت اقبال بود داد خداوند
داد دل مظلوم ده وظلم مفرما
دانی که خداوند ميزان عدالت
بر زحمت دسر کشتم خويش نظر کن
از ظلم برادر به بلندی و به پستی
تا لطف خداوند بامد اد تو برخاست
کر در خور نعمت بودت شکر گذاری
از صدق و صفا با تو مرا شوق مقال ست
کبرياست چو کفتار تو کردار تو باشد
با طبع بلندت نرسد دعوی دشمن
از خوی خوشت دشمن بد خوی تر سرد
عنقای سپر از ستم يا حوادث
در چنگل شاهين جلالت ز زبونی
کز جور کنم ناله برشاه سخنگو
کز فهم فلاطون و بعقل است ارسطو
صد عقده کند باز بيک کوشه ابرو
از سیر فلک کرد جهان کرد تکاپو
چون آب که ظاهر بود از چهره لؤلؤ
پیش تو بود پشت ورق ساده تر از رو
چون غنچه کشد کر برخش پرده ده تو
کویم تو يک نکته باریک تر از مو
کن شکر برين حال شوی بهتر ازينکو
بشنو سخن ما مشو بحرف جفا جو
هموزن رزقی کند سنک ترازو
صدره چوسب کرده باطراف تکاپو
چون باد بسر رفته و چون آب به پهلو
صد شهر گرفتی به توانای بازو
بر تر شودت جاه بحسن کبر و ملکو
ورنه برسینه نرود بحث زاهو
سر سبز نشين سر وصف برطر جو
باکل نزند لاف صفا لاله خود رو
باشد سبب مرک جعل غنچه خوشبو
در قصر جلال تو در ايد چو پرستو
سيمرغ سپر بال فلک صيد چتيهو
برشاه
بانس کوه موج تو شعر م نهد پای
سرکوه گران را بتوان بست بیکمو
طرازی بره صدق کمر بسته بخدمت
گرتیر زندخم نکند گوشه ابرو
ناقوس بفرمان خدا شکست بکنش
تاتیغ بچنگ است چاکهانست بپازد
اعدای ترا زه چو کمان باد بگردن
بدخواه ترا تیر جفا باد به پهلو
قصیده در تعریف امیر محمد افضل خان پسر امیر کبیر امیر دوست محمد خان فرموده
نرگس فتان تو بسکه بود فتنه گر
در عوض پرنهد تیر بکمان برسر
طره پرچین تو بررخت از سکسکے
دائره بر مه کشد حلقه زند بر قمر
نکهت زلف کچت کر بخطا بگذرد
نافه چین را شود خون جگر مشک تر
بر رخ تو زلف تو مار بود بر سمن
برلب تو خط تو رسته نبات از شکر
روی تو از بهر صفای بت فرخ لقا
آئینه سان میشود داغ ز تاب نظر
لعل تو بر گریه ام لب به تبسم کشود
اشک چو یاقوت شد بر طبق چشم تر
ای نازک بدن چون سرمویت بکن
پنجه چه بر مو کنی دست منه بر کمر
ار گلستان حسن ساز تکلم کنی
پسته شیرین تو خنده زند بر شکر
خنجر مژگان تو چون دم تیغ امیر
لرزه بنصرت گرفت وی زمین تاسپر
ای سرو سرفراز ما کز شرف سرور
مایه گردن کشی رفت سرافرازتر
علم تو کش بدل دانش و عقل و خرد
حلم تو که را دهر تیغ و کلاه و کمر
رای توگردیده باز خصت میدان دهر
سوزن مژگان شود رشته تار نظر
حکم تو قطع سفر گر کند از مردمک
تکیه مژگان کند دیده زضعف بصر
حلم تو با ازوقار پای نشیند چوکوه
خصم سبکپای طلی همچو صبا در بدر
تیغ تو چون آفتاب لمعه زرین رکاب
از در خاور گرفت تا بدر باختر
در دل اعدای تو تیغ خود مهر نفس
بر تن بدخواه تو موی رند نیشتر
بر سر دشمن ز فعل تیغ تو آرد پیام
در دل اعدا ز مرکت ب تو آرد خبر
گر ز غضب روز جنگ تیغ بگیری بچنگ
دشمنت از بیم جان افکند از کف سپر
آهوی توشه را زیر بغل پرورد
کبک تو شهباز را قجا دهد زیر پر
برق دم تیغ تو چونکه شود آشکار
در برخارا خرد دشمن تو چون شرر
عرضکی چندی کنم پیش تو از صدق دل
بر سخنم از خرد پیش بها چون گهر
پیش خدا و گارسجده شکرانه آر
تاکشود کار تو حق بازخوبتر
ظلم بمردم مکن داد دل خلق ده
تاکه شود نام تو باد شه داد گر
مال یتیمان مبر تا نبرد مال تو
تاندرو پرده ات برده مردم مدر
شاه بدی پیش ازین بد و شد بعد ازا
یاد کن از این و آن هیچمک از دل ببر
شاهی و فرماندهی داد خدا و ندیست
نیست بتوپ سپاه نیست بدنیا و زر
چونکه خدا یارگشت بخت مدد کارگشت
برزندان شدی صاحب تیغ گر
از ره اخلاص و صدق با تو مرا گفتگوست
ورنه نه آهموست عیب بحت بر نیز
دوست نماید ترا راه خدا و رسول
با تو نماید عدو فعل بد و راه شر
ظاهر و باطن مرا با تو بود دوستی
نه که چو دون همتان کرده بپیک سو نظر
بر سخن نیک خواه گوش کن ای پادشاه
تاکه خدائیش فلک ازین بیشتر
طرزی عاجز بتو گفت همه گفتنی
باقی تو دانی تر است مایه نفع و ضرر
شاد بزی تا بود عشرت و غم در جهان
نیک بمان تا بود تابش شمس وقمر
سینه اعدای تو باد چو مل پر زره
روی نکوخواه تو با دز گل تازه تر
ایضا در مدح امیر محمد اعظم خان
ای که حسنت برده گوی خوبی از حور وپری
نرگس جادو چشمت خواند در سالح سحری
طاق
طاق ابروی تو محراب نماز اهل دین
پیش قدت میکند سرو گلستان بندگی
بنده چشم مور در تنگی نشان آن دهن
غنچه پیراهن درد کز از خجالت غم شود
سبزه از حسرت چو مژگان آستین افشان شود
قد موزونت اگر خطا به بود از سروست
زلف دلیندت کند در دلبری سحر و فسون
پویش کلته بعیت ای سروران با وفان
ار تبخیر گفت طرزی سخت کامل افتاده
این سؤال از چیست با پادشاه گردون اقتدار
سرور و سردار اعظم انکه از روی شرف
آسمان پای قدرش خاک چرخ کیستی
خرم از لطفش بود گلزار و باغ و نو بهار
چشم هم از انتظار بخشش او کرد سفید
جان گدازتی رو از تیغش تن بدخواهان
عرض چندی پیش تو دارم به عرضم گوشدار
فرق خوب زشت کن پر شور د حبانکه دود
گر بقدر صدق خدمت رتبت معطی شده
هم مرا اخلاص کشی در حوا نمردی نمود
کمرداز شعر انکه در دیوان فرد روز کار
شعر شاعر باعث احیا نام پادشاست
رشته زلفت بود زنار کفر و کافری
پیش رویت میکند خورشید خاور چاکری
شد نگاه آهوان سوی میان از لاغری
گر باین رخسار و قامت سوی گلشن بگذری
گر کند چون چشم خود طرف گلستان منجری
لیک در معنی کند از شکر بستان برتری
لعل جان بخش کند اعجاز در جان پروری
گز حیا بر هر جهان شد تنگ چون انگشتری
ساده طبعی هیچ ننگشودت زشعر و شاعری
بازگو را زودل وز لطف او جو یا وری
گرچه شاهان عمر اور رتبه باشد در بوری
چرخ در انگشت حکمش کمتر از انگشتری
روشن از رویش بود خورشید و ماه مشتری
زرد شد از شرم جودش روی زر جعفری
سرفرازی دارد از فرقش کلاه سروری
عرض جوهر میکند مردم به پیش جوهری
از ره عقل و تمیز خود مبادا بگذری
همچو شاهان گر از ملک دولت برخوری
هم مرا خط خوش علمست فضل و شاعری
شد بنجر هم ردیف وزن نام انوری
دیده بکشا بر شخص ای ظهیر و انوری
۹۴
گر نشان اہل سامانرا بسپرسی بیان مطلع غرد وکی برخوان دسمر بر
نام محمود این چنین مشہور اند در جهان گشت باعث شعر فردوسی بنظم مختصره
دانش و فضلم فر شعر و کمالم بگیر ہمچو سانر نوکرانم بین بچشم نوکر
لب ببند از گفتگو راه سخن کوتاه کن انچه کج طبعیت آخر با که داری باور
ختم کن طرزی سخن را بردعای شهریار انکه در احسان بود لطفش بعاجز پرور
تا بود چون قطب ثابت مرکز روی زمین تا بود سیار چون رشید و مریخ و مشتر
کوکب بخت عدویت باد چون مریخ شوم اختر بخت بود در سعد طالع شتر
قصیده که در واسط عمارات مجریه است
چند زناز بر سمن خط بنفشه بر کشی نرگس نیمخواب را فتنه بزیر سریستی
سنبل بوی تاب می بر طبق کل بھیجے چند ستاره بر شفق پسر بکند یکر بے
غنچه نیم باز را چند زخند و میدی در بغل عقیق تر کشته بر در ہے
بیضه باز صبح را در پر زاغ شب کے صورت مور عنبرین بر زبر شکر سے
ریخت بحبیب کمر با غداب از طوق من سلک کهر بوحر او بر سر سل سر ہے
لاله بطرق می نهد پیشه لوطشت شیرین چون تو بطرف گلستان افسر زریبر سے
روز و که گشت سعد شده ماده وقت کر نظر پنجه بشیشه بکشی باده بجام زر ہے
برلب آب خشک پی آتش تر بریزی پرده آب بسته را چند بر سر سے
اشک شفق اگر نهی بر در جلال آتشین زهره و ماه مشتری بر طرف قمر سے
پیش تو از خرد وصف شراب میکنم کر تو بطرف حرف من کوش بلطف بر سے
شکل چون شاخ رز ماه بود میان خم خورشید دازده شرف چونکه بجام زر سے
اینه افتاب من هم کل دیم گلاب کن سر نکنم زپای تو گر قدم بر سے
دلبر و داستان من صاحب بخو کن رسم دفاد عهد را از همه خوبتر ہے
در سایه
بدریا، طرازیت دوستی سحر دمد سایه دست مرحمت کن بکو جوبری
روز نبر در گفت تیز شوم چو تیغ تو تا که زخاک خود مرا بر بدار برت
پیش تو جان خویش را پیش طل اسپر کنم چون تو بقتل دشمنان بر سر خود پسر
دوستی توام عرض پیش سار گفتگو نی ز طمع که در کحم کیسه سیم و بربری
باد عدوی تو چوش پس کج بی فشی چون تو بکنج معدلت عامر حق کن محری
قصیده در تعریف امیر علیجان و تاریخ جشن ولیعهدی عبد ا...
بیا که نوبت حکم امیر در در است حکومش بطراوت چوار بیهات
بد ونش دل مردم کل شگفته تریست که عهد او بطرب موسم بهارا نست
دهن بخنده شادی گل کشاده ترست که دیدن رخ او روز عید قزبانست
زظلمت الم و غم نجات یافت جهان که ظل سایه او آفتاب تابانست
درین رواق زبر جند چوبادشاه بد پیش صورت او همچو نقش ایوانست
زنوک خنجر او با د شاور و من ختن چو برک بید بسبت همیشه لرزانست
زبرق تیغ جهانگیر دل دشمن بسان شعله آتشیان نیز است
کشند جو تیغ بجان عدو ز ملک و جود بهرای مرک شهر عدم گریزانست
چو تیغ کج بکفش دیده عقل با خود گفت هلال شب بظاهر بطرف نیوا نست
سوار بر سرتوسن چو یکش گوید که بر هر پین آفتاب خشانست
چو با تخت مرصع که داردار شوکت قران شتری با ماه تابانست
هلال تیغ و در تسخیر ملک خورشیدار بگیر شهر خراسان که بر خورا ساتست
چنانکه پیش خورا سان بود گرفتن آن نزد عزم تو زان حمله جز اسانست
هر انچه با دشهانزا بو و ترا با شد نیاز بر هنر خود که جای ناز انست
بدین سریر نشسته بسی امیر کبیر چنین سپاه بعهد که زان امیر است
مدیر سپاهی که درشت افغان
که در زیر حکم تو مانند خیل مژگانست
چنین پاس کنه بها و رای روش تو
نه در فرهنگ آثور و نه در بنابر انست
بفکر موی شگافی بعقل سرانجام
برای قلعه کشائی محنت افزایست
سخن شناس سخن رس ضمیران اللطیف
بفهم صاحب استاد نکته سنج است
بکار خانه اسباب انتظا بلند
بکار وصنعت تو عقل و فهم حیرانست
زتوپ تا تفنگ از کرنیج تا بکلاه
زوانش تو سراسر زیب و سامانست
هران صفت که بانسان کا ملیت ضرور
همه بطبع شریف امیر افغانست
امیر شیر علی خان که کاه جود و عطا
کفش زجوهر سخا آبروی نیسانست
بخت کار و سپاه تو حاصل است
در ان خلاف یکی یک قطره پیش عمان است
زیبکه خلعت رنگین بخلق عید می داد
نه سرخ و زرد جهان همچو روی بستان است
بهیچ نسبت جودت اگر کنم بخطا
نه حرف است ا و بلکه محض ہذیانست
بروز رزم دل اهل بزم از الفت
چو گل کشاده جبین غنچه خندانست
شهابند خیالا بزرگ و قرب ستا
همین قصیده که از طرزی پریشان است
مرا ز مدحت تو نیت شاعری مطلب
که شعر من همه خاره وضع انشائست
مرانچه وصف تو گفتم در ان مبالغه نیست
که واقعست نه اغراق و صرف بہتان است
تو شکر نعمت حق کن در وجود بشریف
کمال دانش و عقل و صفا و ایمان است
بعہد توجه سزانه که کرده طور
رزشک و حسرت ان غم نصیب نتان است
چنین سپاه که تو دار کسی کجا دارد
که افسران تو هر یک چو پور دستانست
تنی بهیچ ہنر پیش دیگری محتاج
که ہر کمال تو به از کمال ایشانست
تونی مطاع معظم شو مطیع کسی
که کجلابی تو به زتاج سلطانست
سپاه تو همه افغان قواعد افغان
سپاه حه خانه تو بلارسیت افغانست
نقل
افگند توپ قلعگی را بطس دفا
زصوت جبین که همه کار امکانست
زوانس تو درین کارخانه میسازد
چنین صفات نمایان کارپنهانست
شده حساب طالبت نتاج تو افغان
بحقی که ذات تو امروز فخر افغانست
اگر کنم بتاج تو فخر فخر است این
دگر بذات تو نازیم جای ناز انست
نداش نور رسیده باین چنین دولت
وگر نه مردم ماخرسوار کور انست
نه این سخن بخوشامد دروغ میگویم
که انچه گفته ام آن یک بیک نمایان
وگر ز انچو شاد صفت کنم زیبا
که چرخ با تو تعظیم کل جهانست
بذات حق که زحکم تو سر کشی نکنم
بسر جو خامه روم برخلی که درمانست
خلاف ای تو زین پس نمیروم قدمی
مرا قسم بخدا و رسول قرانست
زحکم و کشم کردن ز مسلمانی
که امر نافذ وارشر و طابعانست
زبعد امر خدا و رسول امر ترا
کنم قبول ز جان ز انکه حکم فرمانست
گر است زهره که از امر تو کشد کردن
که حکم تو چو دم خنجر تو برانست
کمال دانش اثر حد وصف بیرون است
خود تشریح کمال تو محو و حیرانست
زیاده زین نکنم ارز عرض عین کلمات
که یک نوشته طراز هزار دیوان
بغیر طرزی محرم که از تو محرومست
همه صفات هنر درشن ان بنیان
نویسمش مشکل ایام عشر تست دلی
که روز عید ولیعهد عبدالله خانست
جو جان کنم عرض خود در ین هنگام
که از طرب لب مردم چو غنچه خندان
زجشن عید ولیعهدی سپهر جلال
زمین چرخ برا نیم همه چراغا
پرا نکویش بناله زمانه از شادی
که روز عشرت فرزند شاه افغانست
زجوش شوق تماشای انچنین عشرت
مدان تو جوشش هم افغان که جسم حیر
جهان ز دن بکم گل پوست سید روییم
که شهر و کوچه و بازار طرف بستانست
بزرگی نمود در سر شادوست خرسند
فضا ی وسعت این بزم حشر نتوانست
دکان آئینه پوشد لباس رعنا
که نوعروس تماشای خرامانست
زچهار طاق ودیوارست زلور زر
که شخص عیش درین شب عزیز جهانست
سیاهی شب این بزم در تاب لطف آمد
سواد ظلمت تاریک ابحیو انست
زعطر سای نقطش مداد دود چراغ
چو چین طره معشوق عنبر افشانست
ز هراک چنین جشن با نظاره
طرب دو اسبه بمیدان جن بازاست
در ین طر کده از بو شش محله چراغ
سو ا و روی زمین کاغذ زرافشانست
با مرشاه چنین رفت رنج از دلها
که جای حسنی سر تا سر نجاست
زلب شکفته دلی عام شد درین ایام
ولی شگفته درین بزم آزدا انست
خوشی و عیش و مطرب شادمانی وعشرت
کسی که نیست درین بزم شخص جرمانست
ز بسکه چهار طرف شد چراغها روشن
زموج شعله تو گوئی که نهر طوفانست
عقل باده تا ریخ جسن هستم و گفت
بیا که جشن ولیعبد عبد الله خانت
منوش باش که از خاک گشت انسان
دعای دولت وکوئی ما نرا جانست
مدام تا که بهر مه شود ہلال دو بین
ہمیشہ تا که هر سال عید قربانست
تن عدوی توہمچون هلال بادنحلان
اگرچه در نظرخویشتن بدرما بانست
کسی که باتو زند لاف همسری از جهل
تواد کش نشما ری که عین حیرانست
ہمیشہ روز تو نور و ز و صبح عیش و طرب
شبت چو شام برات از خوبی احسانست
قصیده در مدح امیر محمد یعقوب خان پسر امیر شیر علی خان
از میان قدمین ثنا ت نوبر حاصنران
زان میان هیچ نگویم سخن دهان
رسته بر وجه حسن سبزه خط از رخ یا
یامکر سنبل تر بر ورق قرانست
زره خط تو بر عارض گل بسته کره
گرنه زلف ترا محلقه بردی یمن آن
ماننجا
تا غبار خط مشکینان بلب لعل تو خاست
طالع تیره من تارتر از طره تست
جعد مشکین رخ چون روزه پر گره است
شمع سان سوختم از سوز درون و خجلم
سروار او تو قدراست نه از شمشاد است
تا چو شمع از رخ تو انگلیم یافت فروغ
چشم تاریک مرا چرخ تو نور که است
از تن ما پهر سن حس چگویم که نشود
دل بلف تو کجا روی خلاصی بیند
چون نگردد ز رخت هر شره ام شاخ
دور گل بلبل بیچاره نواساز کند
بکه سوز جگر اتش بوجودم فردست
تیغ ابروی سیه تاب تو خونریز تر است
ان امیرابن امیر است محمد یعقوب
اسمان جاه وفلک منزل و خورشید کلاه
پای قدر تو اگر پای گذارد بر کوه
دشمن رو به از بسکه ز بیمش تر سید
پروای نام شمشیر کج خونریزش
طمع از چرخ بریدم بتو دارم امید
ظاهر خوب تو بر حسن باطن دا
شخص دولت بوجود تو حیاتی دارد
دل قوت پر ارخون چو عقیق بین است
زلف سرگشته ات اشفته تر از کارست
زلف پر چین خم اندر خم و پر شکن است
زانکه در عشق تو پروانه خطم سوختن است
قد شمشاد و سمن نیز تر از نارونست
هوای تو بهر کوشه دو صد انجمن است
دیده وعکس رخت صورت شمع و لگن است
تن من شعله فانوس وبهر من است
که سراپا همه چین و خم تاب و شکن است
دامن خار که از عکس رخت جان چمن است
بهرخ خوب تو را تم نه دماغ سخن است
هیچ دانم کف خاکسترم اثر کفن است
باکه شمشیر کج تیز اسیر ز من است
که ر عکس رخ او باغ امارت چمن است
مشتری قدر و زحل رتبه عطار و فتن است
کوه از گاه سبک سنگ تر کم از وزنیست
چون حتاحون دلش چنگ درون ها
ریزد خون سینه دشمن چو عقیق یمن است
زان سخت تو جوان بخت فلک خود مس
خلقت نیک بان معنی خلق حسن است
دولت و شخص تو چون صورت جان و تن است
گوشت با سخن پاکی طبع تو شنید که نهان در صدف از شرم نو در عدن است
صاحبا باد شها قدر شناس و حیا عرض طرزی بشنو زانکه چوجب سخن است
تیغ امری که ترا داده بکف قدرت حق قاطع فتنه و آشوب بلای سنن است
عمر باد است کسی با و نه بندد بکر و عیش انیست آلی آب زرفتن بحن است
چون ضرورت از ین هر که نشتر شانیا گوشه خلائیه نکرده ببیت الحزنست
دست ظالم شکن تا ید قدرت دارا زانکه ظلم و ستمش موجب شور و فتزان
هر که مال قمر بدر دی خورد خون یتیم شمع سان لایق کردن آن سرزدن است
هر که عیب دگری گفت بکو بد نیست هر که مال تو نهان خورد و ر راهزنست
حکم حق هر که نیاورد بجا حکم ترا کی کجاور دان عهد شکن پر زمن است
خبر از دولت نو کیسه نه بینی هرگز گر چه سه مرغ سنگره چشم یمن است
طرزی تا چند کنی قصه که خود با د شهر عاقل و عادل و خود واقف مرعلا دوست
دولتش گر چه جوانست نگخت پیراست زان سبب تابع امرت یک مرد وزنست
دارم از لطف تو امید رخصت بدهم که مراد وق تماشای مجاز و یمن است
این تمنا نه از امروز من معتر شد بلکه عمریست که این آرزویم همرد من است
وجه یا مینه بگذشت اگر لطف شود از کرمهای تو بسیار تحسین و حسن است
در ر یک کاغذ رخصت که بهر جا چروام گویم این پیرحم از ادن امیر ز من است
ترک تنبائی دین امد و اسلام تمام هیکل و حج ره اسلام برا بر شکن است
پیش هر کس که روم قصه که که ربان ذکر اوصاف تو هر جا که روم در دهن است
این همه حرف بیان طبع ادای یک بات نیت غیبت و منظور من ممتحن است
ختم کن حرف سخن را مدعایش طرزی زانکه در نزد شهان حرف معا خوش نخون
تا که در دستان تیغ و بسراج بود تا که زیر کف حلمش کمکی مردو زنست
قاطع بدعت و آشام چو مهدی زمان بر رخت عمر مدید و انچه در هر کهن است ۲
تاج ملکت بسر پادشهان بادروان
تاج بفرق تو تا دور سپهر کهن است
قصیده برای مستوفی الممالک افغانستان سر[؟]
حبیب الله خان فرموده شده
ای از خدنگ ناز تو ام سینه پر ز تیر
مردم دگر بکشتن من تیغ بر مگیر
چشمت چو ترک زاده بدست فقه[؟] کر[؟]
کاهی به تیغ سینه درم لحظه به تیر
مرد مخن تو مجسمه صرف جان ستان
تیرین ناز تو بدلم فکر دلپذیر
تاب چور سنبل زلفت کی شود
نقش رخت که بر دل من گشته جایگیر
بر عارض تو خط مسلسل کشیده سنخ
پاشش بپای مور نماید بروی شیر
هرچند روی خوب تو گلگون بود چو گل
رویم ز یاد غصه تو زرد است چون پنیر
از بسکه آب گرم کشم میتوار و کان[؟]
باشد لیم[؟] راه دما دم چوباد سیر
تا چند از جفای تو ای شوخ دستان
کارم بصبح و شام بود ناله و نفیر
بگذر ز ظلم و در نه بروی خودت قسم
گیرم بدست دامن[؟] است[؟] دامن[؟] وزیر
مستوفی الممالک افغان که از خرد
بنیاد کیشم[؟] کشته اندیشه در ضمیر
زان کار ملک راست شد از رای عالی است
با بخت نوجوان بود پیر عقل پیر
در عالم مثال تراب که مثل نیست
آئینه هم مثال تو ناورد در نظیر
هر حلقی که چرخ بزد بهر قامتس
باشد بقدر قامت او یکوجب قصیر
چون حلقه کمان بکجی کو شه کیر نیست
در راستی رو د و و قد هم مسیر رتب[؟]
نور از رخ تو مطلع زان گرفته است
چرخ از جلال کاسه در یوزه چون فقیر
پنهان و هر که از جهل تار بود
از رای روشنت شده چون پای مبر[؟]
هرچند با نی قطش وست سخت بات[؟]
گاه وغای شیر و یکمان دلیر
در امتر بود ضرر او کم از سبیل
در کار خیر نفعش بیش از کثیر
ای صاحب خلقے ای معنی عقیق
در مدح ذات تست مرا طبع گر حسیب
طرزی بمدح تو چه نظمی در آورد که پنا
شبه تو در خیالم و مثل تو در نسیب
آن کا ملی که مدح ترا مدح مدعست
آن باذلی که بحر بود پیش تو غدیر
از بسکه حسن خلق تو صیاد عالست
یک شهر مرغ دل شده بیدانه ات اسیر
خلق خوش تو کر سبب رنج دشمنت
از بوی خوش همیشه جعل را بکو بمیز
خوی خوش تو مایه حیرت بشکو
اخلاق دیگران بر خلقت بچوی سیر
جاہت برتبہ پای نهد بر در سپهر
قدرت بمرتبہ گذرد از سه امیر
در همران وجود شریف منورت
چون ماه چارده بود اندر شبان قیر
کر منکر کمال تو دشمن بود مرنج
قابل بنور خور نشود دیده ضریر
طبع لطیف نازکت با بزمین تو
در کار و بار ملک کشد موی از خمیر
از خیر محض شخص ترا آفریده اند
با آنکه خلق ما بود از شور و شر شریر
از طبع تازه و دل خرم بر آمده
همچون بهشت لاله و ریحان دلپذیر
طرزی بخدمتت دو سخن عرض میکند
شاید که بشنوی سخن عاجز فقیر
زرقیم چوک خانه لطف تو بسته است
بر عرض کرد نم ز کرم خور دیا کبیر
تو حاکمی و ما همه محکوم حکم تو
میمیم از بقهر و غضب کونیم بصیر
با حق اگر زپیش تو میداشتم علاج
چون عندلیب خامه من کی زدی صغیر
دیگر زبان درازیم از التفات تست
ورنه کراست زهره که گوید سخن دلیر
خواه سال ماند و و سال دگر رسید
ور ظلم حاکمان مذب زب ادی زمیر
بگذشت سال با همه لطفت که با مست
یک چند ز آن بعهد رسیده است یکشهیر
با هندیان هند چنین لطف میعمان
یا سمعان کنند چنین رحم بر اسیر
در کوئیم اسیر اندرین دیار
چون باد میروم بخند از در و زیر
طرزی
عذری جو سوسن از من مشکوی من بخوا اینجا کسی نمیشنود نالهٔ اسیر
کر طبع نازکت نشد آزرده روز و شب گویم که طالع تو جوان باد عمر پیر
باشد همیشه تا که با بروی گلرخان تار و کرشمه چون دل عشاق جایگیر
تا فتنه سایه پرور مژگان دلبر است تا ناز و عشوه بر لب خوبان بود امیر
بادا دل تو شاد و سرت سبز و دین درست تا نوبهار و لیل و نهار است ماه و تیر
جهته مستوفی حبیب الله فرموده
رسید عید و جهان در نشاط و عیش و سرور سرور ما همه از شادی دل مستور
چه عید و عیش کدامست پیش اهل خرد خرد ز اهل خرد مسند قیود و سرور
خرد چو روح و خرد مسند هم سرور بود وجود مردم دانا چو تخم و عقل چو نور
بران خرد که نهان در خزانهٔ عیب است بران کمال که پیدا است و بود مستور
برانچه دانش و علم و حیا و ادابست برانچه مردمی و خوبی است و فضل و شعور
بران مروت و احسان که در جوانمردی است بران فتوت و مردی که آمده مسطور
بران وفا که بود بهر آدمی در کار بران صفا که با انسان کاملاست حضور
بران سخن که به پیش رسول مقبولست بران کمال که نیکو است نزد رب غفور
بران صفت که کسی گفته است یا گوید و یا که کرده در اندیشه خیال خطور
همه بذات شریف تو مجتمع باشد که جان تست مخمر زنور عقل و شعور
نماید از بدن نازک تو نور خرد چو رنگ باده که عکسش فتد بجام بلور
به پیش طبع لطیف نزاکت اندازت بود چو حسنی سوداگر کور عصفور
چو افتاب شود پر ز نور عام حساب ز رای روشنت از لطف عهد بجور
ز بس کشاده جبینی شگفته روئی تو چو نوبهار بباغ ارکنی ز ناز عبور
بهار لطف تو یکسان کند ز بس احسان زخاک سبزه دمد چون ثریا سکندور
۱۰۴
بغیر کام تو کرشان شهد لب ریزست
بعهد ما همه یا عقربند یا زنبور
باین جلال کمال ار روی بباغ بهشت
ز شرم معترف ایند حوریان بقصور
ز سنگ قدر تو ار برسهل یک زخم
بروی خاک در افتد سبکتر از پر مور
بغیر وصف تو حرفی نمیخورد در کوش
زبسکه ذکر تراکسی کند مذکور
درین زمانه همه هیچ و دو تیره دلند
توئی که از دل روشن سراسری چو نور
تو همچو طفلی اعدای باطن عالم
تو همچو باز سفیدی و دشمنت عصفور
چو قشس زیر کف پای تو سر دشمن
چو سایه در قدمت میدود خوشی سرور
ز دل بحت دل تو باد تا سر سخت
عروج دشمن تو باد دار چون منصور
کسی که با تو کند همسری تن مورش
بپنجه دو شه با دا بسان سمر قتور
بر آستان تو گردن کشان شهر و کُشور
روی عجز نهند بر زمین کلاه غرور
کجد منت و علامند حهیچ و سام بها
که هست نام یکی عنبر و دگر کافور
کسی که مست ز جام شراب لطف تو شد
چو چشم یار نگردد بعمر خود مخمور
گهی بشیره و که در سبو شود پنهان
ز بیم دامن پاک تو دخت انگور
بستان های ترا محرر ز روی شرق
چو سایه بوسه زند آفتاب از ره دور
زبسکه منت احسان تو کشد گردون
خمست پشت فلک زیر بار چون دوتا
بچشم قهر اگر بنگری بجانب کوه
خرد چو مرد مک او نمیشنت بدیده مور
کمی چو م لقلب حقایق اشیا
بسان شعله رود آب از دهان تنور
ز حضرت نمک قدر و جاه منزلتت
چو لاله داغ دل دشمنت شود ناسور
ز پس خنجر الماس گون تیز دست
شده ست صارم مریخ کند چون ساطور
ز آب سنه تو باز دیدۀ اسلام
ز آب شنه تو حبز قلبنار قور
بحر لطف تو ران غوطه میخورم هر دم
که هست حامل در و گهر دل در دور
زبان
زبان بنطق کشایند از زبان دانی کلام روح فزایت چو بشنود طیور
سخن دو وزلی خامهات بسبحان که شهر بند معانی بود ز تو معمور
سخن بعهد تو نازد چو گل بفصل بهار سخن برشک بود از تو چون سخن مشهور
اگرنه پای شریف تو آمدی بمیان سخن بمیان سخن سنج میشدی مهجور
سخن بمدح تو بالد چو در حبیب خدا سخن بوصف تحسین دچو داغ شمع زنور
چنین صفات طبعات چرا نباشد جمع که هست پیش تو آئینه خاطری مجذور
کجاست ائینه و جام جم چه حرف است که جسم مردم دانا بود چو دل پر نور
جناب میر حسن کج بود بتجلی حسن میان مردم دانا بستان خود مشهور
من از کجا و صفات کمال او بکجا که نور روز چه داند دل شب دیجور
کمال علم وحیا و دها و علم و ادب صفا و عقل و شعور آمده از و بظهور
مبردات شریفش کجاست معلومی بشهر ما که شریعتش بود بشهر رو شرو
چه شکر گویمت ای صاحب حلیم مثل که این دانش فضل است پیش تو منظور
نیاده بانو بگویم بخیر و نیکی گوش که هست جمله جها نرا عبور بر لب کور
درین نفس نکوئی بجان دریغ مدار که نام نیک تو ماند علی مرور دهور
به بندگان خدا کن روش که بعد از چنان صفات تو گوید که این زمان محصور
بپای ظلم مدار و ثبات عمر حباب بیای خیر بریسد بعمر روی غیور
بیاد شیران نام نیک حاصل است نمرد آنکه بنام نکو بود مشهو
بوقت نعمت و دولت زبان بشکر کشا چو صابران بغم و رنج و درد باش صبوح
که تا همیشه رسول از تو شاد خلق رضا که تا مدام بود از تو خوش خدا غیور
همیشه تا که محرم یکی وعید دوبار قضا گره زده بر رشته سنین شهور
عد و جاه ترا عید چون محرم باد نصیب جان تو هر روز عید باد و سرور
۱۰۶
قصیدۀ ثالث در توصیف مستوفی حبیب الله خان مشحون بصنایع گوناگون فرموده
ز فیض ابر گهربار و لطف ابر بهار
ربود دل ز گل بوستان نسیم نسیم
به خواب امن ازو انجمن که خار ریس
بمالسیم بهاری زهر خم زلفت
بسیر زلف کجت جان که سیر سرآورد
به من که در غم هر حصن او ستاد و صین
بریز غرض گل ست باش گو در کف
بریز خون می از علبله به پیش سبو
ایا صفای نسیم بهار مار شکن
بدامن چمنان شنم می پر نگین
چنان جمال چمن یافت زیب از روت
چو غنچه بخت که دید سیب غبب
بما نجل شده از نور روی تو دم صبح
بدست چین شده از موی مشکبار تو خم
گسسته چشم شب گیسوی تو برخ روز
بخم گیسوی طرۀ حمیدۀ دال
شدست دشت یکت بکاه چون گل رخ
بقامست تو ز سرو سمن تنه بارز شد
درون چشم تو عکسی گرفته در رخسار
شد است دامن گلشن چو طرف عارض یار
سوهی روح فزا و به برخ گل بی خار
ز چشم جان من از مار میکشد ازار
هزار نافه تا تار برده از هر تار
بهر شکنجه دو صد چین و تبت و تا تار
بگوشه مین چو گدایان هزار شک دتار
تو پای ساغر و دست سبو بفصل بهار
بکف جام ددلم را کشا ز بند خمار
حجاب از رخ معشوق غنچه اسرا
که بوی ان به دل کل شکفته نشتر خار
که غبغب کلش از صحن غنچه دارد بار
جبین بو بقیص برده پرستش نگار
و با بهار شده منفعل از وصد بار
نهان بیاف غزالان و آهوان تتار
مرا سیاه چو ابروی تو بامد مار
بسان بروی تو جان من شد است نزار
ز تابناک رخت بس تاب است در گلنار
زداستی چو روان لکشن ست در رفتار
چشم مردمک میره دل رو دانوار
جوماه روی توبندیده ام فرما
بر آورده کرمای نمود ماهی وار
چونگرد سینه بی ارد داروت
دلش چونا وک شست ار کشا دیار
بوسف ناوکت از چرخ هفتمین کیوان
زبانش ار پی او از زور و واز کار
بیامداز کمان و ناو کش منصور گیر
بدیده اش بنهام زشوق تا سوفار
ریاض دل چو بکریم خرمی خوردن
گہی ز سرخوشی پاکلرخان ان کلزار
همین خرس است کجانیکو حمائم سو
کبار حوی کویی در کل نکوی کماز
چو بوی کل بخبشا هوا یهم ابر غم
برابر انچه که دارم هوای کوی تویار
ز بسکه درد تو دارم روی حره ام بخم
مزار بار شدم از غمت سجان بیزار
من از هوای خست با جها ستیزه م
خیال روی تو دارم چه میدی ازار
چورعذار مه سن دویده موی سراید
چو بوی ساربد ینی ابر طاحبان شب تار
بسان مردم مور د مید مرا
زرشک موی خط خوب آن نفقه عدار
به پیش جاش نوی کل اگر کویم
رشک کل خُش آزار میکند چون خار
ورز چو بر سن او با د سبز ناگاه
بحق که بدرش از چهار سو سدار آر
زعلق او سخنی کو یم ار بگوش چمن
زخشن رشک شود سرخ سوی آمار
سیم علق در بر است کان خورشومی
شکنه غنچه دمدارد غش دامن خار
نه بوی کل رشیم بمار با شد آن
زکل شکفته ترت کو یم ای پری رخسار
در یز نیکت نهادی که با د خوی خوشش
به بوزباد بهاری همیر د دستار
اگر جاک جنانش که از شرف دار
هزار مرجه عزت زگو هر شهوار
به سب آب بجار ار به و وصف کنم
بجای موج عرق سبر در وی بحار
زپیش تیری خش نگر بجنب نمین
که خیر سا یه تیش کجاست جای فرار
عجب صفت مجلس من بخت من
کد اوست اک ملک دمدار و مرد بار
کینه براو دوار بد چون شیر کارزار امد
زمیغ تین کیند ان اندوه بر ارد
نه من بان کو یم که ان شیر کوی شوی
و هم می نپزی چوی کار زار امد
هواسم حمت زان کوی چنان بوی شمیم اورد
که بوی نام او تم حبهال فدای کار زار امد
کوی کوی ای بادام
با خوی می فدای کار زار امد
فتد بزمی که در ان سر مداب کار زارمدا
مارنگ نازش که در ان سربلند کار زار امد
پیش یل قد
زینجا خوی حق جا کجا اورد
سر بخت خوش کر د خون کو خوی
بکوی کو ی ای باد ام
به بوی می فدای کار زار امد
با خوی می فدای کار زار امد
بکوی کو ی ای باد ام
رخش او که بود هشت ملک را زینت آل
رخش ملک زینت مال
پیکت او که بود تخت کلمات کمال
پیک اوت ملک روی جمال
تویی معلم و معمر عالم و تویی که مفصل
تویی معلم عالم تویی که مفصل
تویی به ادن عدل عادل و تویی که بیدل
تویی به عدل عادل تویی بیان
همیشه لطف تو غمخوار ما غریبان است
لطف تو ما غریبان
بطبع تست چو بسیار و لنواز بها
بطبع بسیار و لنواز
ممالک ملکوت کمال را سرور
مالک کمال سرور
تویی معلم اول که عالمی در علم
علم
علوم دائره دار تو و پره اسلام
علوم دایره دار رسوم تو
چنان ز دهر شد آقات از وفاق تو گم
افاق از وفاق تو
مباد و همه آفاق را دبات بود
افاق را دبات بود
چشم مست تو از نشه پر خمار شود
چشم تو نشه پر خمار
زروی خوب تو چون طرف لاله زار شود
روی طرف لاله زار
هزار بار بجان تیر مار یار نشت
هزار بار ان تیر یار نشت
ز درد هجر تو دارم را برویت چون مو
درد دارم از رویت چون
دو چشمت از پی مستی که هست در مراد
چشمت مستی در
مرا بغیر گناه و بجر جرم و خطا
بدون جرم و خطا
چه غنچه است دور لغت که عالمی را دل
زال عالمی
بزلف سرکش تو ما قد و و تا گویم
زلف قد و تا
همیشه بسته ز هر در کنی طپش محکم
بسته در خاک طپش
دو دو دیده پی سایه اش عظمیه عکس
دو دیده پی
مدار کار سیه رونق صغار و کبار
با دست ناز کی شهر کوچه و بازار
زهمسران همه فاضل ز اقربا سالا
ز هجران همه مادل به همدان سروا
مادل
تر است در کمربسیار دلنوازی کار
بسیار و لنواز
خوش است تو با مر غریب حیران با
اغالی کلمات کلام را سردار
تویی که کرد پیش تو عالمان اقرار
نجوم را بچه زان تو بر فلک دوار
که طبع مردم آفاق می کشد آزار
افاق می
مباد بدم محن وفات سیل و بها
برایتی که خماری بود دلی بشیا
خط چو سبزه ولی سبزه چو خط عبار
بذوق خورده ام و از فغان نکرد قرار
خورده ام فغان
هزار ناوک پرخار زان گل بیخار
ناوکان
بغمزه خون ل مردمان بریز و خوار
غمزه خون ل مردم بریزد
دو زلف سر کش تو تا بپای ژل چنیا
زلفت
بهار موی بیاویز و از یمین و یسار
بیاویزد
که دل چین و خم و پیچ تست تا بر سا
بنار و لطف خداوند خالق جبار
لطف بر خداوند
که بهر عدل و کرم آمده درین بازار
بهر عدل
رخش او که بود هشت ملک زینت مال
پیک او که بود تخت کلمات کمال
تویی معلم عالم تویی که مفصل
تویی به ادن عدل عادل تویی بیان
لطف تو ما غریبان است
بسیار دلنواز تست تو ما غریبان
مالک ملکوت کمال را سرور
عالم علم و علوم دایره دار تو
(افات از وفاق افاق ) کی کینه
افاق را دفات بدم افات
چشم تو نشه پر خمار است
روی تو چو طرف لاله زار است
هزار بار تیری بخان نشت
فغان ز درد هجر دارم برویم چون
دو چشمت از
بجهت کناه بخره خون مردمان
جرم و خطا
زلف دل عالمی بوی آویزد
باقد و تا
بسته خاک طپش عظمت امد
عدل به عدل کرم بر کرم اورد
مدار بر کرم و جود شفقت است بکود
بجز تو هر که در وجود
بوقت جود پر سیم داد، دادن مال
دادن
مزربرای سخا می تو زیر و وا بر درو
زر و دار در و
بخاک در گهت قطره مدار دیگر
ندارد
سه چیز کیست که با بست بست خواجه ما
سنت خواجه ماست
کمان بیچ وقلم را نشان ده تو کجوی
نشان او بگوی
کمان تو دو پر وشد پرند نک تو راست
کمان تو دو پر است به خدنگ است
مدو چو ناوک پیکان سهر پر ت بیند
خاره پر
بدر کنی چو برشت آن کمان خارا در
درینه کی کفت بجا کر گوی ساید
کف بجا کند کر می ساید
ز قدر کی بسرو کانه بزر کی در غم
بسر کاسه سرکی در
ترا بر دیگر و گشت طین عقل خم حت
طین عقل حقم جست
چه است است و دست و زیر دانا امیر
و زیر دانا
بر آن خدا کی سنش نهاده پهلوی هم
آمان
که هیچکس زبان وصف کششت کند
زبان
ز قلمهای سخایت که میرسد برزر
میر سد بر زر
زجام باده و دولت اگر چه بارمینی
مدل محب لله داری و دیگر
سفر
مادت چوند م پای بر سر بر نهاد
دل چوند م آی
سفر نهاد
بیامد است از میری بمثل تو بوجود
امید
بعالم ارچه سلت وزیر دیده ندید
عالم سلت وزیر ی ندید
کسی نیامده مثلش بسیح شهر و دیا
سخت شگفنه تر از کل بود میان مبا
درم بروی دژم رز و روست چون انا
بپیش داد تو کان و چنشه بر یکنا
که بکز خواهد از ا جار جو دا و دا و ار
که دست قبضة و کلک سملک داوه مدا
چو طوطی که به پشت کلنگ کرده قرار
بگوشهای کما نهایزو چوز ، ما چار
کند ز خانه ش جان و شمن تو سژا
بفرق قیصر د د ارای آسمان مقدا
غلام بار کهت پانهد را ستکبار
بنظر گفت که نو مرد سا ده پر کار
که بجر را بکف جود تست استظها
سفیدی برخ روز و سیاهی شب تا
اگر چه موی آمد بر زباش از گفتار
همان جواتیجا نست در دُان نکار
انجاست در دُان
ولی بر فتو و حشمی بی بشرح در هر کار
عر و جاه و بلندی قدر و عز و قار
پرو جاه قدر
ر به رسته فرقی و ز پر کرده قرار
روایت از فصلا خوانده ایم از اخبار
بعلم وفضل و کمال و بداشتن اطوا
از قلمهای سخایت که میر سد بر زر
همان چو انتحا نست در دان نکار
اول چو ندم نهاد بر زدند پای
دند پای
مغز جان از ندوی دم تو دا دارد دوست
ندوی دم تو دا رود دوست
بجاه دلپذیرت و پاینده بمای طاق ایوان
بجاء دلپذیر تست بیمای طالق در ایوان
کنند چا کری کی بد
چهره سا ی کی بدم
بدستار بند سر میکنند پادان
ببندند بر سر میکنند پادان
خوب بودی مدح تو میسرایم من
تا زمان در ان چو خامه بود
مبادا رنج و درد و غم بیادش
همیشه تازه و تر دل گلزار
رونده است بکو شاعری چوطاری هم
بمردمان صغیر و بشاعران کبار
خوش است اینکه مدح تو میسرایم من
خوش است اینکه ز لطف تو میکنم تکرار
بکود مدح و ثنای تو می سرایم من
که با و میدهم بلبل دل این گلنار
همیشه تا که زمان در دهان چو خامه بود
بلب ثنای ترا روز و شب کنم تکرار
مباد روی گلستان چرخ چو ماه و مهر
همیشه با د دل او نهاد عیش بهار
مدام خاطرت از غنچه تازه تر سچمن
دل تو از دل گلها شگفته تر بکنار
قصیده در مدح ناصر الدین شاه قاجار فرموده شد
بخوشد ا قفل زار ما باه رسید
بگوش چاکر درگاه پادشاه رسید
دمی که اهل جهانرا شرار آفت سوخت
بدان طریق که آتش ببرگ کاه رسید
بجانب خون دل عاجزان مسکین ریخت
بچرخ ناله فریاد دادخواه رسید
سرشک چشم یتیمان کشید دامنه
فغان ناله مظلوم تا بماه رسید
زنغمه زخمه صد شکو و سنجلید دل
زبس بگوش نوای دی او خاه رسید
کشود باب اجابت بچهره دعوات
ز بسکه بر فلک افغان آه آه رسید
نگشت این همه مردود بارگاه قبول
که نادکی بهدف تیر گاه گاه رسید
نمیشود اگر از بنده باورت اینک
ز قول خواجه بصدق منت گواه رسید
سروش عالم غیبی ز زبان حافظ گفت
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
جهان فتنه چو نیهاور و ب ویرانی
ز فصل حضرت ایزد جهان پناه رسید
شهی مظفر منصور ناصر الدین شاه
خطاب نصر من الله در گواه رسید
یگانه خسرو خاقان نژاد سلطانی
که هم بارث سارا افسر و کلاه رسید
ز فیض مرحمتش دهر را فلاح آمد
زمین گرفت خلایق رفاه رسید
قد خمیده پیر سپهر راست شود
که نخل تازه جوانیش شگیر گاه رسید
برای
برای کشتن دجال سیرتان دجال
بسان حضرت مهدی باین پناه رسید
پی رجوم شیاطین دهر پندار
ز اوج نه فلک از قدسیان سپاه رسید
ز پیش پیش صفش جده شد بساط عدو
که ریخت ظلمت از انحا که نور ماه رسید
از ال برتبه شاهین شهادت داد
بقای دولت او را ابد گواه رسید
چو بوم بنجبر فی القصور خواند منقبویش
بگوش عالم ارواح انتباه رسید
چو ابر رحمت حق از سحاب مکرمتش
ترشحی بلب تشنه گیاه رسید
بمهر شاه بمانیم سال سال برسد
بماه کاسه پر زر چو ماه ماه رسید
کناص عام بود سکه عام انعامش
به پیر میکده و شیخ خانقاه رسید
برآمد اهل جهان از مذلت ابدی
بدان دیار که رایات پادشاه رسید
سرسر رستمسان برسم پا انداز
برای ان عملی الی بخاک راه رسید
هر انکه از نظر مرحمت فتا د بیقین
ز اوج عرش بعلی بقعر چاه رسید
رسیده است ببدخواهش انچه از دوزخ
بمجرم از سبب نامه سیاه رسید
نمود بر تن باغی چو لفظ سوزنده
شراره دم شمشیر کج بر تباه رسید
بدفع ظلمت ظلم زمانه غدار
بسان پرتو خورشید صبحگاه رسید
کنیزت شمس ز بس طالع و کنان اسما
چو از صیای جلالش شعاع راه رسید
نشان نماند ز مظلوم در جهان تاپس
زداد پیش قهر با د داد خواه رسید
بیکرم حظر رایت همایونش
غبار موکب عالیبش چرخ گاه رسید
نی بدیده جهاز از تو ضیا بخشد
باین دیار که کرد انتیان پناه رسید
برای شاه صمد خود نهاده ام عمر
چگونه کم شود آن گو بشاه راه رسید
بدین رحمت سلطان عصر مظلومان
چو صید تشنه بسن بانگاه رسید
سرم بسجده در گاه شاه از ان باش
که از زمانه بصد رنج و هم گاه رسید
پس این که کشته طرزی بعرض این احوال
ندیده ظلم چنین کس ز خصم بیګانه
باور قهر شهنشه رسد بسګ آن کسان
زیاده سال و مه عمر شد که در همه عمر
بجګاک پای شهنشاه دادخواه رسید
بما هر انچه زا قوام دل سیاه رسید
ګرنو بما همه عمر و سال و ماه رسید
بداد ما همه آن رو حنافداه رسید
قصیده در تعریف پسر ناصر الدین شاه در حضور خجسته نام شاعر فرموده
بیاور لف نو ای ترګ ماه چهرۂ من
زچین زلف خم اندر خم پریشانت
چسان ز چنک تو ګردد خلاص مرغ دلم
هنوز سعی تو در دلبری دلداریست
زانګر شقه دلها شکست زلف کجت
ز هجر زلف تو راز رسای سرکش تو
جلال دولت دین آسمان جاه و جلال
تو آن شهی که مه وا فتاب از ره فخر
ز سنک قدر تو کاری سبک شد و چون کاه
بمدح خلق خلیقت رسیده در السان
ز رتبه شرف ذات و پایه رفعت
نجوم شکر و چرخ احتشام ګردون قدر
عدو ز هیبت تیغ تو بر زمان راند
بپیش رمح تو د شمن چوپیش اثر در مور
اګرچه دورم از ان استان حیم در بان
ز شام تا بسحر از ره هوس کحکال
چو طره تو زخود رفته ایم راه برا
مراد لی است پر از دود د سینه پر از آ
که هست زلف ترا دام شصت نا نجنا
ز بار بردن دل ګرچه زلف تست دوتا
زسبز زلف تو مجروح کشت های نګاه
چوروز دشمن کشت عمر من کوتاه
یګانه پور شهنشاه ناصر الدین شاه
برآستان نو سایند رخ که و بیګاه
زسنک قهر توکوه ګران شد و چون کاه
ثنای ذکر جمیلت فتاده در افواه
تران چرخ که تشت است قبه خرګا
فلک سریر وملک قدر واسمان بګاه
بکاه رزم و دغا لا اله الا الله
بپیش تیغ توا عدا چوپیش شعله کبا
ولی بجان و دلم خاک راه آن درګا
هزار بوسه بران خاک درګاه شفا
بیاور
۱۱۳
بپادمالک در شرع دل سینه طپید
سفیر شاه برین عرض مدعاست کوا
جو بی نظیر سگی که از کمال خرد
بود مدام باسرار سر و ل آگاه
بلند طبع و بلند همت بلند مکان
بلند رتبه و عالی نژاد و الا جاه
درین میاده کو پیش پادشه طراز
که عرض خویش فضولی است برانشا
مدام تا بجهان فتح باب ارزاقست
کشاده باد بابواب دولت این درگا
همیشه وی زراز نام تو مزین باد
بحق اشهد ان لا اله الا الله
محب خد تو بر چرخ رتبه چون خورشید
عدو جاه تو چون سایه باد در چاه
قصیده در مدح وزیر خراسان مؤید الدوله
چوبوی میر اسسج در مشام آمد
خجسته دلبری نیک اختری بدام
بد البری که شکر رسا طبع سلیم
طراف طبع و سخنگوی و خوشکلام ام
رموز فهم و ادادان ملک سنج و خطو
بلند طبع و هنرند و نیکنام آمد
بشهرت سخن شهیار ملکستان
ببوستان هنر سر و خوشخرام آمد
برم خیمه نهان یار بی خرد من
بعارضی چو مه نو بوقت شام آمد
ز در در آمد و چشم بت گفت بین
که ذکر دوست به از ساغر مدام آمد
هر چه میگذرد ذکر دو ستان خوشتر
که نام دوست طب فکر بر ذمام آمد
از جای جستم و پیشش ستم دگنم
که دوستدار که و دلستان کدام امد
بسخطه گفت که طرزی چه بخت بخیری
بهاء خلق نکویش بهر مشام آمد
وزیر ملک خراسان مؤید الدوله
که بنظم منطقش ملک را نظام آم
امیر معدلت آرای معدلت پیرا
که صیت جود و سخایش بخاطر عام آمد
بفضل بذل خحاباب جود و کان کرم
بعقل و فهم رساسرور انام آم
هوای شد مخدوم شرم کشتم
که صید طبعم از امین سخن بدام آمد
چرا زنگهت این باغ فصل تخمیرم مکردماغ مرا علت زکام آمد
وما دو دیده علم چوبخت خواب آلود بخواب در زد و در پرده سنام آمد
چه شکر کومیت ای بار بی نخستین که از لب تو بگوشم چنین پیام آمد
مرا بخدمت ای صدر سندر تجم دو عرضیکیست که برلب زطبع خام آمد
یکی مدح تو کان زیب خامه و چامه است دوم مطالب سر دل غلام آمد
توئی که از تو نیاید بجز نکوکاری توئی که کار جهان از تو با قوام آمد
زحسن خلق تو کرد د چو جنت الفردوس بهر کجا که ترا منزل و مقام آمد
از ان بعشرت عیش اند مردم مشهد که عدل تست می ناب غلوس جام آمد
شعاع فکر منیرت پس تجلی کرد به پیش رای تو خورشید در ظلام آمد
چه حصت است که رو بر در تو آورد است که خادمان تو با خیل و احشام آمد
چو زا فتاب کر یزد شب سیا په روز عدو ز تیغ تو ران سان با نهزام آمد
برای تیر تو ترکش زمین دشمن برای تیغ تو جان عدو نیام آمد
بهر که خشم تو با چشم بد نظاره کند زشهر بند خودش در انعدام آمد
جهان مطیع و رمانت کمینه فرمانبر سپهر چاکر و کردون ترا غلام آمد
صلای جود تو آفاق را و با انفاق سخا و فضل تو بر خاص و عوام آمد
چو مکر و لطف تو دولت بدوستان فست مرا هم از کرمت چشم انقسام آمد
روا مدار که طرزی مدام غصه خورد که غم بعهد تو خوردن چو می حرام آمد
زمانه سیکه بمن نا درست افتاده دلم چو کاکل خوبان در انحطام آمد
زمانه دشمن و ایام در عداوت و نقص فلک معاند و چرخم با ختصام آمد
ز بسکه زلزله غصه شد بدل نازل بنای قصر وجودم در انهدام آمد
جفای چرخ چو طغرل شتم که یک بپوست غم زمانه چو شاهین دلم حمام آمد
طاین
۱۱۵
یا من کرم تست دست حاجت من که اسمان بمن از راه دشمنی هم آید
نو زیاد و ازین پیش عاقلان حذر که وقت عرض دعا گاه احتشام آید
یمن نامه هر سال عید نوروز است مدام تا پس هر صبح رفته شام آید
عدو جاه ترا روز تیره تر از شام محب قدر تو با عز و احتشام آمد
قصیده در مدح ناصرالدین شاه گفته شد و برادرم غلام حیدرخان
در طهران بحضور رسانید در عوض صله دو هزار روپیه در سالانه
اضافه فرمود و چهار هزار قرض برادرم را ادا نمود قصیده
عاضت از روی مه حرف خجالت کرده لعل شیرین تو مانند نمکدان پر نمک
تاب رخسارت چو خورشید تابان میکن روی صبح حسنت افکند صد مه در پشت مک
با وجود آن دهن دل بود در و هم و خیال در حق آمد یقین شد نقطه موهوم شک
تا گشادی در چمن بند قبا مانند گل غنچه را در پیر هن از خجالت افتاد بک
استان جنت حسن ترا از روی عجز حوریان هر مسجد م رو بند با بال ملک
از تمنای لب شیرین شور انگیز تو دل چنان بگداخت کا مدراب بکنی از زق
ای نشانده غمزه ات بر سینها صد نیش غم وی فکنده طره ات کردن جانها حشک
بهر فتح شهر بند دل لطلب عاشقان غمزه ات شگر کش و مژگان بر تیرت بریک
در خور معیار شوقت کی بود قلب حسود بر دل من زن که دارم نقد صبا چونک
قدر شب قدر اسیاسترم باشد ز خار با رخ قایم نما پوشیده تو فرد فلک
تا بکی سازی زتار طره مشکین محق چند اندازی یکجنی طائر دلها شرک
تا بکی در چنگ شاهین غمت دل چون پز چند در چنگال بازت ابون ترا ذکر یک
بگذر از بیداد و ظلم ای دلبر سیمین بدن ورنه گویم قصه ظلمت بسلطان په سبک
شهریار ملک ایران وارث تخت کیان قصر ایوان جلالش چون فلک عالی سک
شاه شاهان نصر الدین شاه کاند ژتبه اش
چون خصیص چاه در پستی بود اوج فلک
در میان تیغ قهرش با اجل در مصاف
میشود در هم دخیل از بخیر مشترک
سارم مریخ قهرش کرد چون را رایتی
ناو ک قهرش باش پیش کین کردهاک
کر بخشم بد عهد و مینه خیالش را بخواب
سلب کرد د قوت بینایش از مرد مک
جست اندیشه علش کوه سنگین را زحم
کیست اندر پیش علش خصم کهر جسم طفک
شهر ما را هبر زیب و عظمت از باغ طبع
همچو در آبدار آورده ام اینک بچک
جم نشان دارا در اسکندر نوا خسروا
زان کشی در بر عروس در را چون بوک
بست بحر مملکت را خنجر تیز تو فلک
هست شیرین عدالت را تیغ خونریزت نمک
بست پیش چابک بارت سن طاغور چاکر
پست پیش سمندت خنک کردن شان بیک
رخش کنجابی ایران برد عالمی بر میان
میزنی بر قلب دلبها بک تن الله معک
بهر قتل دشمنان چون دست پیچی بر عنا
فیلبان از عرش کو بیدت که الله مچک
ہردم از بیم دم شمشیر عالمگیر تو
مور اندام عدویت است نغز د چوب بک
نفحه خلق نکویت دوستان را نو بهار
لمحه شمشیر تیزت دشمنان را ارنبک
با تو لاف ہمر ہائی عدو دانی که چیست
طیش صوت ارغنون آوارتنی سنگاسک
خصم کو دن طبع تو ساز مخالف کوه کون
لیک بند و تار سکت را بگردن آن پاک
دشمن بیقدر تو با توجه سنجی خویش را
در شمار عقل کی آید برابر بات بک
شاہ پیل افکن توئی بہرام شیر اوژن توئی
دستگیری کن که افتادم چو ماهی در سبک
طینت اخلاص مرا در خدمت اب عیش
میکنم برای زردیت در ین معنی محک
سینه چاکم از غم نابودنت مژگان صفت
تیره روزم از غم نا دیدنت چون مردیک
چند باشم دور از ان درگاه ها در سفتان
چند باشم در از ان ابی جیبت درک
شوق ابوسن د دارم لیک این من صفت
توسن عزمم فرو ماند است چون خر در شکلات
ای
ای بکفش آن مباحث که طرزی د با زخون
چون عساکر د درعزم بپای بوست نهنگ
تا که بروح شباشام زد صیقل صبح
تا که برقلب کواکب جو رنگ مرکب زنگ
مر محرمنا لشکرحورشید از ایران شرق
به شده مغرب زهیچ نپمی آرد لنگ
باد در فرمان مملکت هند وکشمیر وتبت
باد دراذعان امرت چین وما چین و پلنگ
باد داعی تا ابد بر شاخسار روزی
صحنه جهان عدوبت کشته از زخم تفنک
قصیده در مدح حسام السلطنه در هرات گفته و بمشهد فرستاده شد
دیشب زناز بر سرم آن آفتاب من
آمد بصد هزار فسون وفریب و رنگ
چون کل گرفته جام می لاله گون بکف
مانند غنچه جلوه کنان د نقاب می تنگ
چشمش کرشمه ساز د لبش عشوه پیچ نام
مژکان خدنگ و غمزه برد چون بر خدنگ
در کف گرفته شیشه د بر لب نهاده نی
در سر خمار باده و در بر کشیده چنگ
با پردهای راست به عشاق سبزه را
راه عراق ساز نمود از نوای تنگ
کستاهم بکوشش من از مخالفان
کشار سد کرشمه که موری میباش زنگ
نخشب تما بیا دکف دست شهریار
ماجام دیسم صفا سینه از درنگ
بخودر جای حشم داقنا دوش بیا
گفتم بنام شاه بگوای نگار شنگ
کشنا حسام سلطنه اکبر قباد تیغ او
از روی آفتاب غیرت بپرد ه رنگ
چون عکس تیغ او ز د د اسمان د بوم
لرزد زغضب د دل پادشاه زنگ
خلا مهیب صولت او پنجه هژبر
در روز هیبا بیت او ناخن پلنگ
هر ماه چون هلال کند فتح شهرها
در دست قهر ماست مکر رجم او درنگ
در دست عدلت رستم دستان زال کو
در چنگ او چو پشه مسکین پیر پلنک
از بس قوی دلسه ضعیفان بعهد او
طغرل کر یزدا ز اثر سانه کلنگ
از سنک قدر اوست تن کاه پنچه کوه
از زان وقر اوست دل کوه پر ز سنک
حرم زمین پیش نگینش بود شتاب
عزم صبا به پیش شتابش بود درنگ
کس قدر را بچشم نه بیند بعہد او
الا مگر بگوشه چشم بتان شنگ
ای پادشاه کشور جان در ثنای تو
عقل از کار مانده و فکرام ربودش رنگ
آن باذلی که در هوس دست بوس تو
سیم و گهر چو آب برآید برون زسنگ
از بس گشاده روی فتاده است دست تو
جز بر عنان نمیده کسی پنجه تو چنگ
کلک تو کار بسته بس عقده بر گشاد
بر روی زر گره نتوان کرد راه تنگ
از جانب کمان تو در سینه عدو
پیغامهای سخت همی آورد خدنگ
از تاب تیغ تیز تو در تابه محیط
ماهی صفت کباب شود پیکر نهنگ
آهو بود ز عدل تو مستغنی به مرغزار
روبه زند زپاس تو بر پنجه پلنگ
گر حمیت تو بدرقه عاجزان شود
نی چرخ را چو دانه برد دوش مور لنگ
هر تیره دل که با تو زند لاف همسری
پرده دروش ارهالش باد چون تفنگ
ای آنکه سطوت تو گرفته است شام و صبح
باج از دیار چین و خراج از شه فرنگ
چون دورم از بساط تو از بخت نارسا
دارم غریو و ناله و فریاد با غژنگ
از شوق عظمیه بوست ای آسمان پناه
ریزم زجوی دیده خود آب با درنگ
ز اوارگی بگریه هم غنچه کرد باد
ایم بطوف کعبه کویت بصد شتنگ
نی نی غلط نمودم و کردم بسی خطا
این حرف حرف سر دیو و عذر عذر لنگ
گر دوریم زت بودم از رضای دل
بادا بکام جان شکر زندگی شرنگ
بازم هزار شکر که پشت بجلوه شد
معنی بکر من چو عذار بتان شنگ
گر مرگ مهلتم بدهد بهر پابوس
ایم بسر زشوق بسوی تو لنگ لنگ
از دور عرض طرزی مسکین از ان جناب
این است کای دلاور میدان و جنگ
مسکین را بدرم که ز یار و دیار خویش
وا مانده است مانده برو قرض و البتنگ
از قرص
۱۱۹
از فرش دار فانی و سازی مریمش
کرد در پیش مقر نامد است از سنگ سنگ
خوانم زفیض عظمی تو همچو گل
اید برون ز ارض مقدس بابارنگ
نا سر روش نیم و گویم که نان بین
شد معل افراز از افتاب سنگ
تاخاک را درنگ بود باور اشتاب
تا با و ر ا شتاب بود خاک را درنگ
عمر عدو تو چو حبابا باد در شتاب
ایام دولت چو زمین با د با درنگ
بادا بکام دشمنت هر قطره آب زهر
با دا محب جاه تراشهد از شنگ
کرده دل حسود تو چون پسته سینه چاک
با د اسر عدو تو چون خند زیر سنگ
قصیده در جواب سلمان ساوجی در مدح ناصر الدین شاه فرموده
بای امی زشمیمت مشام روح معطر
که شد زشاخ شکوفه مچو صبح سور
بیا که بی لب میکون ز زلف غالیه سایت
شد است باغ یمن داغ ولاله زار چو از ر
بین که سرو و صنوبر حیان فر اختلفا
بین که لاله حمرا چسان فروخته لشکر
شکوفه چون کف موسی زشاخ کرده تجلی
بنفشه چون لب عیسی بمهد کشته سخنور
نهاده غنچه چو مستان بکف صراحی مینا
گرفته نرگس فتان بدست ساغری از زر
فتاده صبح ز شبنم گلاب بر رخ لاله
چکانده ابر ژاله در ربساط عمر
شکنج طره سنبل فتاده بر گل سوری
چنانکه موی به پیچد بخویش بر رخ از ر
بباغ لاله حمرا کشیده اطلس دیبا
براغ سبزه خضری فکنده دیبه ششتر
نمود چهره لاله زرنگ سبره بان سان
که ماه عارض لیلی ز زیر زلف معتبر
نظر عبر اکر افکنی بطرف گلستان
نگاه مست تو پوشش کند چو لاله حمبر
بسان شخته برار کشته باغ ملون
بیا اگر هوس جام داری اسر ساغر
ی بیار بطی ساغری زلب دیرین
برنگ چشم خروس وشکل خون کبوتر
بیا که خاک و بود م باد بر دو بجم
ببریز اتش نم زاب خنک بر قدح زر
همچو سند بکوس کرده خسروان حکم
و یا بغارت لاله بسته دران مضمر
مابیشه لعل تو گراز سنگ نزدلی ان
که در مذاق کواتر است قند مکرر
شب فراق جا از رخ چوماه منیرت
خیال خال تو گردد بخواب اگر مصور
زتاب اتش هجران شعله حرمان
چو زعادشه ناله چون صبا مجهر
بیا که بمیو جوانان بباغ گشته مخمر
بیا که بسته عرو سابق بکسره زیور
هزار وسار بسرو و چنار صبح گلشن
نشسته همچو خطیبان شاه برسرمنبر
شهی که نصر من الله است نقش خاتم نامش
چنانکه هست یدالله خطاب ساقی کوثر
شهی که خلعت ظل المیست راست بقامش
چنانکه خلعت ناد علی بقامت حیدر
شهی ممالک ایران خدیو کشور توران
که هست خسرو و خاقان در ابواب او چاکر
خدا یگان سلاطین خدیو حشمت تکین
که هست شاهی فرمان پیشبان چاکر
گرفته کشور دین را بطعن رمح ز دشمن
نموده زمین را بضرب تیغ مسخر
لمیده صولت قهرش نهنگ دل اژدها
رمیده هیبت خشمش پیشه شیر دلاور
شهنشها ملکا داورا خدیو زمانا
تراست فر فریدونی و جلالت نوذر
ببزم و حزم د هیرم و زرم ای شه خوبان
توئی سکندر و دارا توئی ملکشه و سنجر
ببذل عدل برای وصف چرخ ثنائی
بنو دحاتم و نوشیران خسرو و قیصر
عدالت تو زمانستم کینه جنگل
سیاست تو ز شاهین ظلم ریخته شپر
هم اشیان شده از هیبت طغرال تیهو
بهم قران شده از صولتت عقاب کبوتر
زسهم شیر توگرد وقد عدو چو کمان خم
زنیم تیغ تو چید بخویش خصم چو جوهر
زسیل فتنه و طوفان حادثات گنجد
بهر کجا که کند کشتی و قار تو لنگر
گرفته غنچه بوی معاندان پیکان
کشیده بید بروی مخالفان خنجر
خیال تیغ تراگر عدو بخواب به بیند
ز شعله بستر و بالین کند بسان سمندر
ندیده دور زمان چون تو شهریار ملک خو
ندیده چشم جهان چون تو کامگار هنرو
بچشم همت تست محیط هم زبلی آن
که نیست بکف جودت سحاب بحر برابر
زیکر یحکومستانند ز ابر قطره و بخشد
تو همچو کان نشانی میدهی در و گوهر
شهاب کینه غلام تو طرزی العفان
بشهر خویش غریب است همچو در بصدر
بدو محنت شده دشمن عزیز و آبادر
زحادثات شده خصم آشنا در باد
زکینه عزیزان یافته بخار بدان سان
که فرق آن نتوان کرد در خیال مصور
تو با در کنی از انجا که نیست شنبه تو مانو
تو داور کنی از انجا که نیست جنس تو داور
برادر و پدرم جان فدای راه تو کردند
مراست نیز همین آرزو و داعیه در سر
که نقد جان گرامی کنم نثار قدومت
اگرچه لایق شه نیست این متاع محقر
چگوب نهم در قدوم خیل خیالت
کرطینتم قدیم این چنین شد مخمر
مرا محبت شه از ازل بجان شده مدغم
مرا عقیدت شه تا ابد بدل شده مضمر
بلب ثنای تو گویم بدل دعات هی ریم
بسر راه تو پویم چو خاصه تا بود سر
مراست نام وزبان روز وشب بت کاشتا
در این حدیث ندارند خادمان تو باور
گواه خویش دومت آورم که شیالان
از انکه هست دو شایسته شرع مطهر
زبان کلک بروی کتاب خیر نبات
کر از دهان دوات اور وحکایت دیگر
زبان خامه برم بریزم آب رنگ
اب دوات ببندم سبکی کنم رخ دفتر
همیشه تا که بود مهر ماه در گردش انجم
مدام تا که بود نور ماه و تابش اختر
جهان نقش نکینت چو مهر باد بدست
زمین بپای زمینت چو چرخ باد مسخر
مراکز نزد دعا با تو باد و از خجلت
تنش بپند بلا باد همچو مهر سکندر
قصیده در مدح ناصر الدین شاه
نمود خسرو خاور چو در حمل مسکن
جهان زمقدم او کشت سربسر گلشن
سپاه مام مه را عداد باد نوروزی
زدند رایت سلطان گل بطرف چمن
زلاله سوخت مجر اطبلهها عود و عبیر
ز غنچه ساخت صبا ناهما مشک ختن
درخت شد زشکوفه چو نخل طور سماع
چمن ز سوسن گل گشت وادی ایمن
صبا بهاون نرگس چه زعفران سود
که گل بخنده بطرف چمن کشوده دهن
ببرج عقرب تحویل کرده جرم قمر
و یا بنفشه فتاد است بر عذار سمن
قد بنفشه خمیده ز بیم فانی عمر
چو طفل غنچه گرچه در شتران لبن
گرفته شاخ کمان غنچه ساخته پیکان
کشیده تیغ سبز باب از کمین سوسن
زشکل لاله بها و بر چمن مغفر
زموج سبزه کشیده زره بر گلشن
گرفته بید کف تیغ نوک خار سنان
ز بیم تیغ و سنان گل سپر کند مجن
نهاده سر بر سر تیغ زهر آلود
بهر طرف شده بیلک کنار داد گزن
چهار آینه بسته بخویش آب روان
چمن بسایه گل کرده در مدار جوشن
بقلب لشکر گل همچو رستم دستان
شکنج طره سنبل شده شکار فگن
ببهر رزم چو گو در ز از بر کهسار
فراخته است شقایق علم و بر گردن
مسلخنه جوانان باغ از پی آن
که جان کنند فدا در کاب شاه حسن
شهی ممالک ایران ناصرالدین شاه
که ذیل مرحتمش بر جهان کشد دامن
دلاوری که بروز مصاف در میدان
کشد چو تیغ وزند تازیانه بر توسن
کند ز شعله تیغش کجاک تیره مقام
هزار بهمن و اسفندیار روئین تن
بروز معرکه چون خنجر شرر بار کشد
زیک شراره شود خصم سوخته خرمن
ورمخ اوست تن حاسدان چو جوشن چاک
ز تیر اوست دل دشمنان چو پرویزن
زبرق شعله دندان شیر شمشیرش
ببدی خاک بریزد عقود ثش پروین
فروغ طلعت اجلال او در مطلع حسن
جمال خویش نماید اگر بوجه حسن
بسان
میان سایه رو و ماهتاب بے کلیم
بسان ذره خرد آفتاب در روزن
شمیم لمحه حلمش اگرسچین گذرد
شود بنافه زغم خون مشک ناب ختن
نسیم عاطفش گرببوستان پوزد
دمد شگوفه نور زشاخسار کهن
زمدح رای زرخشش کلان هم خجل
بوصف ذات رفیعش زبان فهم اکن
بهروز بتنا سرورا جوان بختا
توئی که از دم تیغ تو شد جهان روشن
نسیم خلق تو باشد چو گل فشاند دین
کف جواد تو باشد چو ابر در بهمن
کرآب تیغ ترا آهن آورد بخیال
زرشه درگذرد آب چشمۀ سوزن
زبسکه معدلت داد داد خواهان داد
نیاید از لب بخیر هم برون شیرین
اگر بجلت امر تو وصل نهی کند
نکو دو بارۀ نیاید بدیده روشن
کبوترلب بام تر از عز و شرف
فلک ز خوشۀ پروین همیدهد ارزن
بهار خلق تراگردر آورد بخیال
بجای شعله دمد گل زآتش گلخن
ستم بعهد تو چون شیرن اوفتاده بکجا
حفا بدور توچون دال درکف بهمن
زبسکه معدلت پاسبا علم خردان
چراغ گشته نگردد ز ظلم باد فتن
اگر بصلابت حکم تو منع ظلم کند
ز باد تند نیفتد بروی آب شکن
زانتظار کفک شد سفید دیدۀ سیم
ز شرم جود تو زرگشت زرد در معدن
برح ذات تو آبستن مفکرت من
اگرچه می نشود بکر هرگز آبستن
عدوی جاه توگر خیمه بر سپهر زند
طناب حکم توچون میخ سایدش گردن
ایاز چون تو خلف نایب در دیار زمین
و یا زچون تو ولد مام دهر ناسترن
حکایتی ززبان قلم بخدمت تو
ز روی صدق کنم عرض کوش کن آدین
نشان مهرتو دارم بظاهر و باطن
محت جاه و جلال تو ام بسروعلن
زروی صدق اگرعرض کرده ام
زحرف ماست مریخ و ز من مشن آیمن
۱۲۲
ار انکو چه درکریت بابخدا ما ن
بخاطر د بر مان سپیم خامه خیرسخن
در ازگشت سخن طرا با زبان در کش
که نیست طول سخن نزد عقل مستحسن
همیشه تا که درین طاس نیلگون طارم
فروغ مجلس شاهان بود ز شمع ولمن
عدوی جاه تو بادا مدام همچون شمع
سرش بریده تیغ و تنش نعان ملکن
وجود خصم تو چون خسته با دختہ سنگ
دل حسود تو چون پسته چاک نا دامن
در جواب کاغد صدر اعظم ناصرالدین شاه
مژده ای دل که علی الرغم بد اندیش حسود
صبح امید رخ از مشرق مقصود نمود
هدهد خوش خبر از آصف جمجاه رسید
وز بشارت در رحمت بدل دیده کشود
مخلصانرا بکتابی و خطابی کا لو حی
ساخت مسرور ز الطاف نوازش فرمو
از سواد خط مشکین عبیر انبریش
نور در مرد مک دیده غمدیده فزود
یارب این رایحه نفخ روح القدسست
کز پی خرمی گلشن جان یافت ورود
یا نسیم دم جان بخش مسیح مریم
یا حیات خضر و یا نغمات داؤود
یا بود رشحه فیض رقم صدر صدور
که چنین را نیزه دلها بزدود
داور کشور جان داده ملک شان
آصف ملک سلیمان سرسردار جنود
سر و سر کرده آفاق سپهدار عرا
معدن مرحمت کان سخا مخزن جود
ای کریمی که بجود و کرم و جود وسخا
دیگری چون تو در آفاق نیامد بوجود
نور مهرت بدل خلق چو مهر انور
سایه ات بر سر آفاق چو ظل ممدود
نیست بندی که در ارای مشین پویست
نیست عقدی که در کلک افیت نکشود
روی عزم تو شرر در دل خاقان اند
دست حزم تو کلاه از سر فغفور ربود
در نکوئی جلال است شبهت معدوم
در نکوی و کمال است نظیرت مفقود
نیست مضری که نباشد بخیالت ظاهر
نیست سری که نباشد بضمیرت مشهود
١٢٥
بیدار خصم شبی شعله تیغ تو بخواب شمع سان با بقیامت دودش از سرور
سرورانیت مرا بعد شهنشاه جهان جز خیال رخ تو با دگری گفت و شنود
مهر شاهنشه ایران نه بدل امروزیت کز ازل نقش بلم خدمت ان حکه بود
نو بحر خاک کف پایش دل با مقصود نیست جز طوف سر کویش جان را مقصود
سالها شد که دل از محنت هجرش شود عمر ها شد که دو چشم ز فراقش نغود
دارم امید که دستم ز بدارد و شرف خاک در گاه شهنشاه جهان بهر جود
مقبل در گه او هست چو آدم مقبول مدبر بار گهش هست چو شیطان مردود
خواهم از حق که رود قوم نصارا لعین همچو فرعون بزیر اب بثار عوود
زاتش قهر خدا وندی و تیغ اسلام غرفه باد فنا با د نصارا و یهود
صاحبا میطپدم دل بهوایت لیکن دورم از عاطفت ظل همای تو چو سود
چند گریم بتمنای وصالت چون شمع چند سوزم ز جفاهای فراقت چون عود
در گلستان جهان طرزی افغان دایم همچو سوسن بی مدح تو زبان کرده کبود
تا بود شعله مهر فروزان روشن تا بود کلبه تاریک فلک قیر اندود
باد دایم رخ احباب تو روشن چون ماه باد دایم رخ اعدای تو تاریک چو دود
در مدح سپهدار ناصر الدین شاه که بوزارت رسید بود
زهی عقل از درک وصفت قصیر نیابد نظیرت خرد در مسیر
حریم تو بالاتر از سقف چرخ جناب تو برتر ز اوج اثیر
وزیر خرد مند ایران زمین که سوری نماند مگر از سعیر
بعقل و بتدبیر و رای درست سپهدار بودی کشتی اسیر
عروج از چنین است مر شان تو توانی گذشت از امیر کبیر
فلک در جنابت بهنگام بار خور و پیش پائی چو مرد ضریر
۱۲۶
درت تکیه گاه وضیع و شریف حریمیت پناه صغیر و کبیر
خاطوار خلقت خلایق با من ز انوار فضلت جهان مستنیر
تن بد سگالان تیغت دو نیم سر دشمنان در کمندت اسیر
به پیش تف تیغت اعداش بش بجنب کفت بحر عمان غدیر
کهی سیر باران ابر کھان چو غربال سازی عدو را به تیر
ز نوک خدنگت بروز مصاف زبرق سنانت کهی دار و گیر
دل مفسدان پر ز خون چون انار رخ حاسدان زرد تر از زریر
خدنگت چنان بگذرد از عد و که سوزن بیاید برون از حریر
سنان تو در سینه دشمنان بود همچو قول پدر دلپذیر
خدنگت بود در دل بد سگال چو عشق رخ مهوشان جایگیر
عدوی کج اندیش بدخواه تو اگر عیب تست خود اندر خبیش
بصد پرده پوشد بسان پیاز به پیشت برهنه بود همچو سیر
بدر پای ان دست و تیغ و سنانک چو ماهی و مار است در آبگیر
بروی زره روز میدان جنگ نشیند خدنگت بجای تغیر
ز بس محش کار زار تو دید عدویت گرفتار درد زیر
اگر برق فکرت شود جلوه گر گریزد شباشب سیاهی زقیر
و گر حکم رجعت کند امر تو جوانی پس آید در اغوش پیر
زنامت دنا ئم شود پر کلاب ز وصفت شود ما دام عبیر
کبوتر نهد پای بر پشت باز بزیر سر آهو کند دست شیر
قصیده در مدح ناصرالدین شاه فرمود
ریختم از دست هجرت بیگر خون برزمین از سر شکم چون پر طاوس تنگین شد امین
حیرت القا بر دیوانا بلکنه
جز خط مشکین که از برک کل روی است
شهد شیرین کر کند لبهای شور انگیز تو
مهر غرت اسب پر عل ما مدارست نیز خر
تا عرق بر چهره ات شبنم فشار میکند
بر سرم کل بین چون کل خرامان بکذر
هر رک نابی بر تنم پر تیر چون ترکش بود
تا بردن باید خیال کلشن حسنت چو خواب
در دماغ نافه بوی چین زلفت تا رسید
اشک میها تو شادی روی کردان شد زره
جور و بیدادت بس بر دل چوبم دارد خو
با غریبان میکنی بیداد خود واقف
شاه ایران ناصر الدین بادشاه بندشان
بسکه آواز صدایی طبل بنهانش رسد
داد بر ایران زمین شاه بلند اختر که هست
اختر برج کرم راروی نیکویش شرف
خواست ار چاره مر در عتاب در امهال
کر ز اوج جاه اقبالش بکویم فلک
کوه کردد آب از بیم سنانش روز رزم
آن شهنشاه بلند اختر که فوج قدسیان
شخص معنی را روانی نست دانش را توان
هر که در کاه تراس منزل مقصود کرد
کس ندید ه سبزه روید از عذار یاسمین
چون شکر در شهد بگذارد ز خجلت انجبین
بر عقیق دل بکندم ناله ماست این کمین
در کف دست صدف پوشید لؤلؤ در ثمین
میشود از نقش پایت دامن کلچین زمین
بسکه کرد از کرشمه چشم کها مارا بکین
از مژه برکرد چشم خویش کردم خادچین
مشک از راه خطا برکشت با اقصا چین
وز جفاهای تو عشرت رفت از طبع حزین
سینه پر خون کشت دل ناشاد شد خاطر حزین
از عدالتها شاهنشاه تخت کی نشین
انکه پیش فتنه تیغش است سد آهنین
صیت عدلش کرده رو از شام تا اقصا چین
حکم از بهر شخص رشید چرخ چارمین
کاخ دولت را وجود او بود حصن حصین
اوستردن گفت خود را از ادب در زمین
همچو قشس باکرده در خرمن روی زمین
کربرون آید بمی سر پنجه اش از استین
کوس اقبال ترا نالند بر چرخ برین
پای عزت را یساری دست قدرت را یمین
یک قدم بالا رود از اوج چرخ هفتمین
۱۲۸
گر بسلب قوت ذاتی اش با دسم زهر گردد در دهان دشمنانت انگبین
از مهیب همت مردانه ات در روز جنگ از شکاف ناف بگریزد عدویت چون جنین
تیغ خورش بدخشان باشد و کوه بلند یا که با شمشیر کج گشتی سواره پشت زین
میشود چون آستین از کار دست دشمنان دست جرات هر کجا بیرون برآرد ز استین
دشمنان گرگ خوی زبمر احمت پیش تو همچو روباه نموزی باشد و شیر عرین
لاف اعدا با وجودت هیچ میدانم چیست چون صدای شهر پشاپین و آواز طنین
بسکه معماری کند جهد تو در احکام دین برسمان همت تابند بنای قصر دین
چرخ دین گردید روشن از فروغ روی تو گر ز نور جبهه خورشید روشن شد زمین
افتاب از بزم دلچویت یکی روشن چراغ کاسه گردون بدست همتت یک سالگین
طوطیان شکر ستان حیا وی در ثبوت عندلیب آسا کند بر عقل و فهمت آفرین
بسکه فهم کاملت باشد خبر دار امور عقل کامل از تو درس فهم گیرد بر سنین
باز طبعم در حضورت نان همایگر و چک در شکار صید شاہان باشد هم طبعم تسعین
بعلیت است اگر نخل شاہان بگذرد میرود در خود فرو از شرم و آن نقش نگین
طرز ی با خود چوکه یاد از لطف حال نجبت کند آفرین بر جان کند هر لحظه بر جان آفرین
تا که جای عشوه باشد در لب شکر لبان تا که ابروی بتان شد غمزه را جای کمین
از شهاب ثاقب چرخ کلاست تا ابد تیر غم با دا بقلب دشمنانت جانشین
ملا لولالی لؤلؤ لالای متلالای کف دست صدف حلقه گرداب دریا
طبع چون آب زلال
ز بس شور ملاحت ریزد از لبها خنداس نمک بار آورد رسم نبات شکرستانش
چنان سرمه میغلطد نگا چشم فتانش که ریزد سرمه جای خون بزخم تیغ مژگاش
چه شورانگیز افتاد است یارب لعل شروینش که دل کان نمک شد از تبسمهای پنهانش
سحر
کمند مارچون ماری بمیدان سوارش
گریبانش زرنگ بوی گل آلوده میگرد
بروی مصحف یاقوت بک حس گلزارش
بجای خنده برسم لبش خط سر برون آرد
صفای مسجد مهرر و دسن چرخه مارم
ممد خورشید کیوان فرازنه فلک هر دم
نصیر دین ست بخت حیدر صفدر
ز انوار جمال پرتو روی جلال او
ز نقش جبه اش اسرار دانش صاف میخواند
ز برق تاج بخش روی عالم روشنی گیرد
اگر لعل لبش در بدخشان پرتو اندازد
وگر در چشم کمان بر طول قصرش پرتو اندازد
بمهد اوز بس سرگشتگی شد دور از عالم
چنان دارد بها رحسن خلق او طراوتها
مراکش بنده و دربان اگر پیر طرف باشد
فراخ از بسکه گسترده است خوان لطف عام ا
جهان او را ولیعمت بروی چرخ میخواند
کم و بیشی ندارد یک سر مو طه عدش
پنگ از سرمه دان داغ خود از پاش دل ا
چوگویم از عروج پایه در گاه اقبالس
ز بس قصر مینش ساز و سامان صفا دارد
بپنجه جان او گسترد و کرد جولانش
باب روی کوهر شستیه کو ما بد فشانش
نویسد آیت خوبی غبار خط ریحانش
تبسم گر بخاطر بگذراند لعل خندانش
نکرد و دیده بوسید است خاک پای در بانش
همیگویند سلطان السلاطین شاه ایرانش
که سلطان ناصرالدین شاه میخوانند شاهانش
براید سایه نورانی چو صبح از زیر دامانش
بلی پیداست از نامها از خط عنوانش
ز بس دارد تلاطولوی لالای رخشانش
بخون لعل شوید روی خود لعل بدخشانش
یقین کن تا ابد نتوان رسیدن بر عرض و طولش
فلک را نیست دوران سرابی دور دورانش
که روید غنچه خندان جان کل از طرف گلستانش
چه پرویز و چه هرمز چه بهرام و چه ساسانش
فلک چون برک سبز کنده ما افتاده برخوانش
زمان خود را نوید چنده بر پشت ایوانش
که با سنگ چلوکسنه ند در وزن میزانش
کشد از مار کرد سرمه در چشم غزالانش
رسد تا کهکشان از بس درازی چوبی در بانش
مه و خورشید باشد خادمان خانه سامانش
بعهد شب نخوابد دیده خورشید از حسرت
طریق کلش کویش بهار روشنی دارد
نه بیند روی تاریکی غریبان سر کویش
ز آب قلزم تیغش چو موج فتنه بر خیزد
اگر در خواب بیند جوهر تیغش شقی دشمن
وگر از هیبت سهمش خبر در بم روز افتد
پس آئینه چون سیماب لرزان میخزد در گل
ندانم با چه معنی روی اوصافش کنم رنگین
پی مضمون بکر و لفظ شیرین بینوا دارم
اگر طر ز بیت افغان لیک از طر ز سخن دان
پی شاگردی آن شهر علم و فضل میخواهد
بظاهر کر سرم مینی جدا از آستان او
الا تا روی گلشن از بهاران تازگی دارد
همیشه بر مراد طبع و کام خاطرت کردد
از بس محو تماشای رخش شد چشم حیرانش
گل خورشید روید از سر خار مغیلانش
صفای صبح ریزد از رخ شام غریبانش
هزاران کشتی جان بشکند در موج طوفانش
پر از خون جان کند یا قوت گردد رشته جانش
بطفلی پیر گردد زال سان سام نریمانش
اگر از دور اندازد نظر بر تیغ عریانش
اگر بر حسن این گویم خجل میکردم از شانش
که بر لطف سخن خود میرسد طبع سخندانش
رسد هر دم مدد از فیض لطف شاه مردانش
که گردد این چو سلمان بشود آن همچو حسانش
بباطن دان کدم کرد د غبار پای دربانش
بود در خنده عشرت همیشه طبع خندانش
جهان تا بود گردان سپهر ماه کیهانش
غره عرای افکار ابکار زمره حسیبان مشتری خصال
تنق مجله مثمن مثلث متساوی الاضلاع شکل عروس نگین خیال
باز چشمت چومی از بمره و ساغر زده است
غرقه ام چاک ز دو سینحه صد تا قیت
صید کبک دل بیچاره بخون میغلطد
شیر مست آهوی چشم تو ز خواب گوش
لب رنگین و دران لوچو دیدم گفتم
لب جام میسی بر سر خود زده است
حکیم دل با الفت تو کافر رغداست
باز چشم تو چو شاهین کبوتر زده است
پنجه شیر شکاری بجگر در زده است
فعل لعلی است که بر حقه گوهر زده است
آخر ازان
اعزاز سرهم است در شکر و شیر گداخت
لاف از وجه شد ار قند مکرر زده است
مانده در چین سر فکر خطا میگوید
زلف مشکین کجت غوطه بعنبر زده است
بچنین ناز زمین میکذرد میدانم
بوسه بر خاک در شاه مظفر زده است
شاه شاهان جهان پادشهی فلک ستان
که غلام در اوپای بقیصر زده است
کیت قیصر که کین چاکر ش از رتبه و جاه
پای از فخر برین کنبد اخضر زده است
وارث تخت کیان ناصر دین تاج جهان
که قدم بر سر دارا و سکندر زده است
کیست دارا و سکندر که مسوجن ز قبا
جای در خاک درش بر سر افسر زده است
رتبه و فخر و شرافت همه زان یافته است
که کف غنچه بدامان پیمبر زده است
شده سیراب بحر کرمش تشنه لبان
تا که ساغر بکف ساقی کوثر زده است
شیر و خورشید نشان یافته از شیر فلک
تا لبش بوسه بخاک در حیدر زده است
تا علی شیر خدا بر کمرش بست میان
دست نا برده بسر خنجر او سر زده است
آن شهی شاه نشانی که ز قدر تو فلک
تاج بر جبین سایت برهمن بر زده است
آیت ناد علی خط بجبین تو نوشت
زان کفت تیغ دو سر بر جگر فرزده است
استانت علو بسکه شرافت دارد
بی مجار و بقات بال ملک پر زده است
بارگاه تو زبس سر به بلندی فراست
خیمه اش چتر برین چرخ مدور زده است
کوهر ذات تو از کسب صفاتی بین
دامن پاک تو صد طعنه بکوهر زده است
شیر شمشیر تو مانند شرر آتش قهر
در دل دشمن جون دو تو ادر زده است
و اتش از کوه فولاد چواند ردهات
شخص شمشیر تو زان غوطه بجو هر زده است
دشمن از هیبت سهم تو سخن گفت مگر
که نفس در دل او رم چو خنجر زده است
ساقه قلب و جنا حین و پرنک مجمو کست
مر کجا جرأت عزم تو بلشکر زده است
کوه چون موج رود بر سر طوفان فنا
کشی قدر تو هر جای بلنکر زده است
در مدح تونی سفتم و عقلم میگفت
طرزي از فكر رساتر بتك و پتر ده است
با ميد نم لطف شهي اسلام پناه
روي اميد بكفار و بدين در زده است
چون نیارم بدرت روی که عم و پدرم
همه برخاك درت جبهه فروز ده است
انقدر ذوق تماشاي تو دارد دل من
كز مژ ه پيش ز نظاره دلم سر زده است
ای خوش آن روز که بر خاك درت سرسمو
مرغ دل بهر چنین دانه ي پر زده است
طرزی این عرض گذر را بکشی قدر شناس
سکة نام تو بر زر زر زده است
تا که با سکه نامت رخ خود شمس کند
زر خورشید که بوته خاور زده است
باد زیر قلم و تیغ تو شاهان جهان
تا عطارد قلم و تیغ دو پیکر زده است
مطلع مطلع جلوة شوخیهای حسین و جمال یار عیان ساز پرور سرا
بستان سخن شیرین بیان فکر افتاب مثال
چو بر عزم صبوحی مست خیزد چشم دگاس
صفای صبح ریز د بادة خورشید از جامش
به پشت سایه سازد پر دیوارش و دپیزه
گر سحر سحر جور د است مهتاب لب بامش
چنان شیرین حرکا م جان نباشد هر نگاه آ
بشکر خواب هم تلخی ندیده چشم بادامش
شدم صید غزال شوخ چشمی جلوه پردازی
که نتوان قید کردن حسن که در حلقه دامش
چه جاد و كرده يا رب گشتن نرم بيجورا
که در پای نگه بند د حصار تنک می جامش
ندارد نخته د حامی می خمخانه شونش
دہد صد جوش مغز بخگان امادة خامش
شبی کز بی نقابی طرف گلشن بگذرد یارم
چومینا میکند رنگین چمن برار دی گلخاشش
گر منظور شاهنشاه آمد منظر یارم
که دار د روشني چون صبح صادق سایه پایش
سر شاهان عالم ناصر الدین شاه کز نسبت
کم از زالی بود سام نریمان پیش صمصاش
بعزم صید چون خانم کند شش دام انداز
کند چون گور بهرام فلک را حلقه دامش
اگر خورشید شیر توي بر چرخ اندازد
شب زنگی برآید صبح شب از پرده شامش
در درون
زگردون رفعت قصر منیرش خواستم گفتا
مه و خورشید کلهائی بود از طاق ایوانش
بکویم پیش ازین رفعت جاه و جلال او
فرودر خود رود نفش کمین از هیبت بانش
قبای اطلس زردور گردون نیست لایقش
که آمد یک دم حبکه تاه بر بالای اندامش
بهار لطف عامش بسکه گل گل بشکفد هر دم
چو فصل نوجوانی تازگیها دارد ایامش
کند گر تیغ ایرانی رجبین جوهر زنگش
شود شمشیر نیز رومیان پر زنگ از شامش
چو گلبن دشمن از گلهای رحمش بار می بندد
گر خندیده برق ابر تیغ تیز گلفامش
کنی رو ماه بازی ای عدو پیش خمید او
در و شیر فلک از هیبت چنگال ضرغامش
فلک یک کرده خورشید منیر سمرقند او
زراغ از بسکه گسترده است دای خوان انعامش
زهی سلطان دین پرور حبیب الله خان هم چاکه
که از شمشیر شیر آرد نشان مهرشباهش
بر آرد کام ما کامان زبهر کام امید او
سپهر وانجم و خورشید میجوید از آن کامش
مجال همسری دارد عدو بکشای جوشن را
زپوشش خون سودا شد مضاعف در سرسامش
سواد لشکر کشش اعداد انجم بیش میآید
خرد کی پی تواند برد بر آغاز و انجامش
چو شخص انقص حکمش چنان عزم بردارد
شود خنک شمر سنگ گردون زیر زین رامش
اگر بر عزم جولان بر سمند عزم زین بندد
فرازنه فلک باشد قرار اولین گامش
چنان بتابد در افتاد در عزم جهانگیرش
که چون خورشید یکساعت بجائی نیست آرامش
سماکش ابلق گردون صباح الخیر میخواند
که حرف خیر مقدم نقش می بندد بر اقدامش
چرا طرزی نسازد بر سخنهای شکرقاسم
که مدح شاه ایران لعل شیرین کرده در کامش
سخهایم بدخشش از رساد ارو
رسد با گوش سلیمان در عدم اواز صمصامش
الا تا رونق بزم فلک از جام خور باشد
بیزم عیش دایم جام عشرت با دور کامش
جواهر زواهر جیب و کنار آویزه گوشوار بن گوش بناگوش حوران
صبح معشوقان باغچه و دلال محفل کمال
۱۳۴
خضیض بار که پادشاه چرخ لوا
میان قصر رفیعش حصار چرخ فلک
ز عرش تبة در گاه عالیش هستم
بجحر کهکشان مرغ آستان درش
چرا چنین نبود بارگاه در گاهش
شهاب چرخا با توان شهنشاهی
گذشته رتبت از کیقباد و کیکاوس
هلال تیغ تو همراه شهر نو گیرد
که تا ز حلقه بگوش درت حشاشم
ز پیش بینی عقل تو فکر پر نظر
چو رای روشن تو افگند برون پرتو
بچنگ کردن عنقای راز میگیرد
چو خط روی کفن است سرفرو برده
نقوش لوح قضا نوک خامه فکرت
سواد خط تو با مشک نیستی خاتم
بجبحہ ست سحابی که یم نماید نم
بذوق جود تو زرکشت آفتاب جبین
محیط نسته رو و همچو آب زیر حجاب
ز آبروی نجابت سر ته خاک درت
بر آسمان افتاده جای گرد و غبا
ز سنگ قدر تو کوهسار کشته یسر سار
خسته یک سرو گردن فراز از جوزا
بود چو بیضہ عصفور در روضہ بیضا
کراج ذروة جا حس رسیده تا بکجا
فتاده دور چو شت سماک روی سما
که هست بار که شاه ناصر الدین شا
که قصر شرع پیمبر بروز تو بر پا
گذشته منزلت از سکندر و دارا
ز بسکه عزم جهانگیرت قلعه کشا
برون دود ز صدف سفته لؤلؤ لالا
بخوانده از خط امروز معنی فردا
بسان سایہ خزد آفتاب پشت سها
زبسکه شیر شبہار فکرتت رسا
بنوک خامه خیال تو میکند اما
ز موج آبرو ان صانعت کند انشا
بدو دمان مد او تو نیست اصل خطا
بپیش بحر کفت قطره بود دریا
بشوق است تو شد سپهر دامہ سیا
نهنگ تیغ کند در کفت چو سر بالا
شد آسمان فروزان جمیع مجمع شرفا
تمام حشمت و جاه و جلال و عز و علا
بسان کار رو د کوہ ہر چو از صدا
عرفی
عروج جاه و جلال تو از بکمال علو
نهاده پای برین هفت گنبد مینا
دعای ذات تو گویند اهل روی زمین
بفای سر تو خواهند فالاعلی
بزیر پای تو چون خاک پامال شود
چو گردباد اگر دشمنت رود بهوا
بان سوی عدلش تا بلب شیرین
زبسکه زود رود دشمنت براه فنا
عدو زبیم تو از بسکه خشک میزیبد
گذشت از عدم آن سودئیک وبقبا
بناو حکم تو پابسته چون تحرک باشد
چه شد عدوی تو وارد مخالفت هوا
سمند عزم تو جائی که گام بردارد
چو گردباد بگردون فلک دواند جا
ز پاس عدل تو در بزم عیش مخموران
برون چرخ رنگ و دمی نه دامن مینا
به بند چاره توست چو تیر شد میزان
میان منطقه از هم گست در جوزا
بزیر تیغ تو از بسکه میکند زاری
دل عدوی تو از ناله چاک شد چود را
ببان پند بد و لب ذی افتاد است
خدنگ راست نشان تو در دل اعدا
چو حرف عشق که افتاده دلنشین جان
سان چنان دل دشمنت نشسته بکجا
اگر چه طرزی افغان باصل افغانست
ولی بطرز عجم میکند سخن انشا
دل تو شاد و سرت سبز خاطرت خرم
همیشه تا که بود اسمان و درش بها
عدو جاه ترا باد سر بزیر زمین
محت قدر ترا باد با بفرق سما
باریکیهای مضامین بلب دعا و نازک کاریهای دشمین جا
افسون طرازیهای خاطر جادو کار سخنان سحر حلال
هر که سرخم بر در شاه مظفر یافته
پاره شمس کیمیا لا فزاتر یافتم
شاه ایران ناصر الدین شاه کر خاک درش
تازه روئی چشمه حیوان چو کوثر یافتم
بسکه آبروی عزت کرده خاقان قدرش
اشکش چون صدف در داب بحر یافتم
بسکه نقش بورشه شاهان فتاده بر درش
خاک ان چون عارض آئینه جوهر یافته
از جلای جلوه گاهی مرابوالسوسن صبح ماه نور ور دوش مهر شید اور یافته
اطلس زر تار زردوز فلک را آسمان از عطایش خلعتی بر دوش حور دریافته
از عروج پایه درگاه عالی رتبتش چار طاق نه نگاری چرخ اخضر یافته
شخص لطفش بسکه شکر از لب جان می مکیبد جیب خود ایام پر بادام شکر یافته
خاک پای زائران کعبه در گاه او چون زر و یاقوت حبا بر تاج و افسر یافته
آن شهنشاهی که دارا و سکندر در رهش آن یکی آئینه و این جام و ساغر یافته
زان کرمشی بک جمشید و فریدون و قباد اری جام و تاج کیخسرو سکندر یافته
از سپهر واقعات شاه را نجم علت تخت و کوس بیدق مهر کا ب لشکر یافته
تیغ عدالت کشته لاغری مات مملکت دے شخص ملک فربهی از تیغ لاغر یافته
آفتاب از لعل آتش رنگ تاجت نوریا شعلداری روشنی از روی اخگر یافته
بسکه سهمت از روی شخص دشمن پیدا خویش را چون عکس در آئینه بر در یافته
دوش هر نوع عروس محنت از غمش لعل های چیده گوهرهای بر تر یافته
این نه دشوار بود در خور هر کوش و آ طبع در کوش تو آویزه در دریافته
پادشاه ملک ایران شبستان دل مبین ای که از تیغت امان اسلام کافر یافته
سرفرازان بسکه میدانند معظم ترا سرکشان تیغ ترا چون تاج بر سر یافته
پیش یاجوج حوادث از دم تیغ نجبث چار حد مملکت سد سکندر یافته
با عروج کوکب سعد سپهر دولتت افتاب از ذره خود را قدر کمتر یافته
دشمن حق صعوه در پیش عقاب صولتت خویش را کوچکتر از کبک و کبوتر یافته
بسکه از تیغ شرر بارت میان آتش است دشمنت در شعله ها چون سمندر یافته
دشمن بیدینت از تاب فروغ حشمتت سینه پر آتش ز حسرت همچو مجمر یافته
روز جشن عید مولود تو ماه و آفتاب طاس سیمین مذاب جام پرزر یافته
طرزی
طرازی از امداد ونصرت بجاهشیت
راه بیرون مصدر شام ظفر گاه باشمد
كعبه مقصود جهان پنهان شو در چشم من
چون تو شاهی را درین بحر تو همراه باشيد
بر اميد لطف حال ما نخواهی شد ببد
بعد جهان در شمار خاك آن درگاه باشید
من جهان نومید برگردم ز لطف عام تو
خادماهم از درت لطف كرم راه باشید
از قد مان بگذرم الحال از الطاف تو
هر یکی از ما ز تو كنجي مقدر راه باشید
في جوان آفتاب دولتت تابنده باد
تا فلك تاج وكمر از ماه ونخجو راه باشید
ترنگ ترانه ای نغمه پرده چنگ تار ساز رنگ صدا ر رنگ
بابد نوای نکیسا آواز قانون بزم چشن عشرت خمر شیرین فضل فضل
سخن يوسف لبس چون خاصاهم شد گوهر
روانی سهم طبعها بکوثر
نبات بهره خط نبت کرد بر عشرش
که فوج مور شبیخون به سنگ شکم زد
پاس کنج گهر برد نان درج عقیق
خطت ز خال نشانی بمشك وعنبر
خمیده ابرو علش ز عقل ستم و گفت
لبش شیر سحرمی نمند و شکر زد
مگر دوش نبی کرم و بدور باد دسیر
براب خشک لب لعلش آتش تر زد
بگوشه لب سیراب یار خال سیاه
چوهندو نیست که را نو به پیش کوثر زد
بدور دائره ناله افتاب خزید
چوزلف کرد رخش ناله معنبر زد
بگرد عارض او طره اش بخود بچید
چوزلف دور که خود را بروی آذر زد
چوافتاب بگردد جلال دیگر ماه
مگر بخاك درش بوسه ماه انور زد
معین دین مبین شاه ناصرالدین شاه
که تیغ او همه گرد در شرق کافر زد
حصیص فر که زر ناد آسمان سایش
وزند بسطانی سپهر اخضر زد
ز بس بیاد دستی جاه سرشار نست
گدای او بسرجم بکام و ساغر زد
ز سرمد ان مشرف کرد توتیا دیدم
از ان غبار درش پا بچشم اختر زد
۱۳۸
بزنگ باقه رود قلب منقلب گردد
برای رجم شیاطین جان تیرش را
کمین غلام درش پروین اندر بام
توان شبی که طلالو لولوی تاجت
ز راه صبح سوی شام افتاب گریز
جهان ز پاس تو رنجیر عدل گشت چنان
زبسکه عدل تو غمخوار زیردستانست
زبسکه پاس تو پهلوی کل خزان دارد
بچرخ حکم تو از بس بلند پروازی
نسیم تیغ شرربار تو عدو خود را
زشاد کامی شان مان شیرینت
چوبر بلندی قدر و علو جاه تو دید
طلای بوته خورشید میکداز گدخت
بچرخ رتبه شود ماه آفتاب جبین
بسان عطای تو خوان کرم فراخ کشید
میان باغ مصاف تو نرگس شهلا
بکوهسار برد از ماتم تیغت
زبسکه خاک درت موج آبرو دارد
شهامید تو طرازی ز طبع چرخ کمان
بلی زرتبه ممدوح مدح میبالد
عذار صفحه بمدح رخت گلستانست
بهرکجا که جنابش بقلب لشکر زد
زطرف چرخ کمان ناوک تو برزند
اگر چه کوس تهی هیچ وقت سنجر زد
هزار طعنه روشن بماه و بر خوزد
چوبرق تیغ تو خود را بملک خاورزد
که حلقه بردر آوازه سکندر زد
ز بیم تو نتوان باز با کبوتر زد
بروی شمع نیارست لطمه صرصر زد
حمام صعوه بشاهین و باز شهپر زد
بسان دود سیه دل بروی آذر زد
عدوی تو چوکس دست با سنان سرزد
سپهر شش تو خود را ز ذره کمتر زد
چوفکر پای ز زین تو سکه بر زر زد
کسی که از سر اخلاص در بران درزد
که بانگ صیت سخایت بیفت کشور زد
بفرق دشمن تو تیغ و تیرونشتر زد
مخالفان تزا برگ بید خنجر زد
غبارکوی تو پهلو بآب کوثر زد
گرفت تیر سخن را بروی محور زد
سخن بوصف تو ران یا بچرخ اخضر زد
ر بس محار کمین زخامه ام سر زد
بصحیفه
هستی پرعظم شد چومردمک روشن
بمدت تو خطم پای با قبطر زد
همیشه تاج بلند تو باد عالمگیر
چنانکه چرخ فلک ماه بر سرزد
قصیده در تعریف میر عبدالرحمن خان در بندی خانه در قندهار فرمود
هلال عید چو شد جلوه گر ز چرخ دورنگ
افق شد از کل سیاره پرده ارژنگ
زگل فشانی ماه و ستاره روی سپهر
بحشم خلق نماید چو کارگاه فرنگ
ببحر اخضر گردون ستاره در غوص
بود پدیده چو در باد ماهیان و نهنگ
هلال عید نماید با بخم روشن
دیا که شهر طغرل میان خیل کلنگ
میان مزرعه چرخ نیست داس هلال
فتاده پاره کشتی شکسته در گنگ
هلال عید چو دیدی شراب عیش بگیر
زدست ساقی گلرخ ببوستان ترنگ
هلال احنجم چرخ بلند می بینم
دیا که تیغ و کف شهر یا ر و اسب کرنگ
میان چرخ چراغیست هلال عید بود
و یا که تیغ کج پادشاه دشت پلنگ
هلال عید بدور سپهر میکردد
و یا که نعل سم اسپ شاه با فرسنگ
خوشا هلال شب عید و نوک خنجر شاه
که بهرور مین کرده شرو اژدر چنگ
یکی بنور و ضیا کرده چرخ را تسخیر
یکی به تیغ ز کابل گرفته تا در کنگ
امیر ابن امیران که عبدالرحمن است
که لرزد از دم تیغش چو ساره فرسنگ
افسانه گوی نیم همچو شاعران لاف
بران صفت که تو داری بصفحه سازم زنگ
اگر شراره تیغش فتد در بحر
میان بحر زهیبت شود کباب نهنگ
چو در وغمره دشمن ترا رسد بگوش
زوی بردی عد و چنگ جنگ ان چنگ
در دوشمر بساک خضر نوکشاه
که نوک تیغ تو در فتح شهرها ست رنگ
بیک رکاب کشودی تو شهر احمد شاه
بیک عنان تو گرفتی زترک تا بفرنگ
بقدر قامت جاه تو کرد گونیه
قبای اطلس زر دوز اسمان دورنگ
بتیغ شهر تو مریخ بر کشی نیام
بتیغ مهر چو خورشید نامور دی روز
ز بس بتیغ تو میدان جنگ تنگی کرد
بروز معرکه از بیم تیغ خونریزت
ببین که تیغ کج تو عجب تنگ آبست
زنی تو تیغ ز حمزت بفرق شیر ژیان
برای خدمت تو کوه با همه تمکین
بگو که با تو چسان دشمنت عنان پیچد
تو بر سمند جهان ناز چون سوار شوی
تدارک تاختند ازین توسن جهان پیما
سمند کرم روات با چنان شتاب و دو
چو کرم پویه شود توسن سبک خیزت
بهر کجا که کمی عزم توسن تو رسد
ببزم پویه اگر دست بر عنان پیچی
هزار مرحله در تک روز ز فردا پیش
سمند تیز تگت را اگر زنی مهیمز
بسان نور بصر تند بگذرد ز نظر
گهی شتاب چو ماه نوی سبک رفتار
تو شهریار جهانی دیم سپهدار
ببزم بزم توئی کیقباد و کیخسرو
توئی همیشه چو اسفندیار بسته کمر
ظفر ز پیش کله کش بیآورد در جنگ
گرفتی ملک پدر را بروز جنگ بچنگ
چو چشم مور جهان گشت بر عدوی تو تنگ
عدو چو باد صبا میدود بصد فرسنگ
رسد چوبر سر دشمن شود قلابم کنگ
زنی خدنگ ز هیبت تو بر چقاق پلنگ
بفرق تیغ بر آرد کشیده دامن سنگ
که هست پیش سمند تو خنگ گردون لنگ
چو شاعلان رکابت زنند مهر و پلنگ
که پیش قدر تخنگ فلک بصد فرسنگ
که آبش از پیلستان جو از سفیده کنگ
رود چو شعله بر آتش با شراره سنگ
بسان فاسد اندیشه های بی فرهنگ
شتاب باز پس افتد چو شش مار و زنگ
بپشت زمین سمند ارکشی تو تسمه تنگ
برای پویه کشی گر عنان اسپ گرنگ
بسان تعمه سگ بگذرد ز دشت و خنک
بسان کوه نجیبی زجا بوقت درنگ
کسی ندیده چو شهریار پر اورنگ
بروز رزم توئی پور سام پور پشنگ
تونی همیشه چو افراسیاب عاشق جنگ
غلام از
۱۴۱
مدام از دو سخن است طبع تو بکوشش دل همیشه از دو سخن است خاطرت مل تنگ
یکی شنیدن حرف عبث دوم ساز است که هست آینه طبع تو از و پر زنگ
دو دعاکه طبیعت همیشه دل چاپس است یکی شنیدن عرض دوم دمار جنگ
مجدال و جود و مراء و سخا بنقص و هنر بعقل و فهم و برائی خرد بهوش فرهنگ
توهیچه باز سفید و دیگران عصفور تو طغرل و شہمان دگر بسان کلنگ
زبسکه دست حوادث بخود باشد باز بغیر قبضه خنجر ندیده چنگ قشنگ
کنون عدل کرشی ز کلک و شیران حساب عقل زبوز رجمہر بردی بجنگ
بزنگی از دهن دشمگنت بخاک افتد گذشت بر بکوی او زبس که بیان ننگ
نوز بیم شه چین موی چینیہا اگر ز قعر قند بر جبین تو ارژنگ
وگر حمایت لطفت رسد ضعیفان را شکوه ملک سلیمان دہی بمور کلنگ
کہی درنگ یکجا کنی مقام چو کوہ کہی شتاب چو باد صبا کنی آهنگ
عدالتت بکند باز ظلم را چنگل سیاستت ببر ید است استخوان پلنگ
به پیش عقل تو افتاده زیرکان حیران به پیش کار تو افتاده کاردان بہنگ
به پیش قدر تو بی سنگ دشمنان چمنون به پیش وزن تو بی وزن آسمان و درنگ
بسکه مجار غم خود نوکرده دیده سفید که در سهم از غم دست تو بند از سنگ
صدای توپ سمد از بس بدشمنت نازل نمودی ایت زلزالہا زتوپ تفنگ
چسان مدام ستیر تو میرسد دشمن که ست طالع دشمن چو سبزه نه رنگ
شیشه دل طز می عجب مدار شها که بر بنزدم بشکست زان نخواست رنگ
از ان بلند نیامد صدای شیپورل چرا که پیش از بین شمنت شکسته چنگ
دشمنی سرشه باد تا ابد مجروح که میکهای تو عاقبت برآرد رنگ
ہمیشہ تاکه سپہرست در شتاب دود مدام تاکه زمین را بر آب داده در نگ
۱۳۲
حسان عمر عدوی ترا بروبشتاب
ز مام کشتی جاه ترا بر و بدرنگ
همیشه با دل دو ستان تو پرشهد
بکام دشمن تو شهد ناب با دشرنگ
قطعه که از زبان پر محمد امین جان عندلیب تخلص جهته امیر شیر علیجان فرمود
اسپبی که داد امیر معظم باین غلام
از بسکه سیز بو د و تند تیزگاه
اسپم بسان با د و منم پشه ضعیف
کی در میان پشه و با د است اتحاد
خواهم ز شاهزاده عالی مقام خویش
اسپی چو آب راهرو و نرم و خوش نها
آن شاهزاده که مانند نو جوان
دوران ندیده است ندارد فلک بیا
چون نوجوان مباد ندارد بهان پیر
چون تو پسر مادر گیتی دگر نزاد
از پاسبانی تو سپهر مقیمت و کشور
وز کاردانی تو پدر خرمست شاد
از برق تیغ تیزوای شاہ شیر گیر
آتش رشک در تن جان عدو فتا
تاسمان و زمین است برقرار
دوران بخواهش تو جہات بکام باد
قطعه جهته سردار محمد امین خان فرمود
ای بسپس سهم مژگانت دل خوبان د
طره ات بر گردن حور شر اینکده چنگ
بر عذار لاله رنگت از نگاه گرم ما
همچو بر وردار نسیم صبح افتاد و شکنک
قامتت از خوشخرامی قد طوبی کرده عب
عارضت از لوح خوبی ماه تابان کرد دک
شرحه شرحه شد دلم نا شرعه آور دشتیت
مهر و پشتم شکستی تا تو بستی رنگ
تا یکی شمس مرادم باشد از صحب غیم
تا یکی ماه مرامم ببیند از ظلمت بهک
چند از سوز جگر بر دل فروزی شیر
چند از شور یم بر جگر پاشی نمک
رشته صبرم شد از تیغ غمت قطع ایجاب
گردن گردان ز شمشیر امین جان دلک
بست سقراط و فلاطون پیش عقل تو حمق
بست سقراط و ارسطو پیش فهم تو فلک
یا مه نو آفتاب از نیلکون خضری عمود
یا به پشت فیل باشد شاه با برق محملک
تابحال
۱۴۲
با جلال خنجرت آمد بکید شهره
شد کسان عیار مه بر جان و تن خصمت سبک
شیر بامون پیش حزمت شد از پا ها و بستان
پیش گردون پیش رخش عزمت شد کرک
از فراست مقتدات بگذشت دوش تا
از صریر صدارت نشکست صید است شک
روز غن وقت عشرتگاه بزم ارگوش تو
تن دو بر نالهای طنبک تا بانگ چک
آن بهنگ ترک ابر شریعت خواند پیش تو
که خففه در سازد بگانس سر اشکک
نقطه نابود جان دشمنان گج شمرت
در محیط خط دست ما دماند تلچکک
قطعه برای محمد رفیق خان
ای آنکه به پیش سمت اهل زمان
چون سنگ سیاه است ضمیر انتیق
با همت عالی تو طبع و ناک
چون در دشراب پینش صهبا رحیق
طور و روشت چو طارم چرخ بلند
غور سحنت چو بحر ذ خار عمیق
ہر کار تو در جهان چو شد یار عیان
ہر فکر تو با صواب چون عقل قرین
مرک است انیس او جو شد تو مدد
بخت است رفیق او چو شد با تو شفیق
دشمن جو برزم و حرم و حزمت نگر
در بحر عرق شرم کردید غریق
زان روی همیشه با خیال رخ تو
شب تا سحر مرا عقیدت و طنیق
خواہی که مطلب د مرادت بچے
کن سعی بمطلب عزیزان مشفق
طرزی ز تو رخصت وطن میخواهد
این مطلب ما با تو و توفیق رفیق
بر مطلب خود کوچهان می برسم
زیرا که مرا جو تو رفیق است شفیق
قطعه در خصوص نائب محمد علی فرمود
ہر کجا حرف دم تیغ و زبان قلمست
در کف مرد مکرمت توقع دو دمت
کیست تا وصف تو گوید که مبار زارین
مجلس اوصاف علی شیر و در م معرفت است
موج دریا سخن گرچه نگردون گذرد
لیک تا مدح تو چون قطره هم شن است
زیر و بالا نبود در سخن مدحت تو
صفت مدح تو بحریست که پاکی سر وست
مهرسطر زمان با تو عیانست چو روز
گرچه خانو دولت آئینه حجام جمست
در صف لشکر شیران جهان ممتازست
سرفرازی که در انام محمد علمست
خلعت اطلس زردوز فلک گر چه رساست
یک وجب بر قد و بالا تواین جامه کمست
زان گهر ریز بود تیغ شرربار بہا
کف دست سخای تو یم بحر کر مست
زیر بار کرم منت جودت چو کمان
گردن و قامت پشت کمر چرخ خمست
میزند سکه بضرب تو بزر نقش درم
زان درم در کف دست تو ندیم ندم است
سخن مرگ با د شمن جرب پیش برد
نا وکت قاصد چالاک ند راه عدمست
هر که چون سایه بزیر قدمت سر بنهاد
همچو خورشید بعالم بزرگی علمست
طرزی زان دست امیدی بگر بیانت
که دل کوته ضعیفش سپرخیر غمت
همه انوار سعادت ز جبینت پیداست
گر صفا جبه پر نور تو چون صبح دمست
طرزی این قطعه که ننوشت بنام نور تو
چنگ اخلاص مرا بر سخنش زیر و بمست
سال تاریخ نام کل این قطعه عقل
خواستم زانکه مراد اقف هر یک قمست
گفت بردار گل غ ارم را طرزی
زانکه تاریخ تمامش گل باغ ارمست
با د طبع تو شکفته چو گل فصل بهار
تا که در باغ جهان عشرت و عیش نغمست
مخاطبه با سید را محمد علی فرموده
ایا فصیح زبانان که در معارج علم
گذشته پایۀ شعر تو از سر شعری
ز روی شاهد مضمون چو پرده برداری
ز شرم در صفت حور خرد بجب بها
بہار نثر تو آورده گل ز کل بیرون
صفای نظم تو آئینه را فروده جلا
نکات شعر تو از مغز رباید هوش
نقاط خط خوشت پای دل برو از جا
مداد کلک تو با عود نسبتی خاست
سواد خط با مشک شبتی ست بخط
چرا که سود بجز دوستی ندارد بو
چرا زشک بیجر بو دکر جو نعمت کجا
مداد کلک ترا یک بهار نکته خوب
بهر عبارت شیرین بیان بود صد جا
مرا حکایت سه کار میرزا حساب
زروی صدق دوسه عرضکیست پابرجا
که طبع من گهان با کسی نمیماند
که هر چه در نظرت مست دران بود بالا
صراحت قلم من چو آب تیغ روان
صلابت سحنم کوه را کند از جا
سرم بشوکت و حکمال خم نشود
چه جای شوکت سلمان خسرو است حجا
تو نظم سازی ساری بنام من نخود
تو شعر کوی و کوئی مجاز ران شما
مرا چه نفع شعری که دیگری کوید
مرا چه راحت ازان میت کز تو یافت بقا
ینظم کس نکنم رو بی شعور نگین
بشعر کس نکنم قدر شعر خود بالا
از انکه طبع بلندم زیر فی غلمان
کشید بطلان معانی زبیضه عنقا
نه از معارضه کویم چنین سخن باتو
که سرح ذیل خویش میکنم افشا
زروی صدق و دل شیشه روشن
و و نخته دگری کویت از ان جملا
اگر باز کرم خواهش سخن داری
بیان خامه بجز حرف ما مکن انشا
وکر سخن از روی عجب میکوئی
بجو شعر نمک قلم مر ان قطعا
بحق حق که مرا هیچ و استاد
ولی شعر بود طبعم ارحجان دلا
سخن بطول کشیدست طر زیا تمن کن
که جای ختم سخن آمد است دقت دعا
همیشه تا که زبان قلم بروی کتاب
ز بعد حمد کند نعت مصطفی انشا
سر تو سبز و دلت شاد خاطرت خرم
ضمیر صاف تو با واجواب روی نما
قطعه در تعریف چای فرمود
باده نوشان کر تمان هسته گل سل شراب
ساغر چای نوشند بکجای محمل آب
جرعه چای بدل زندگی حضر و هد
خورده از آب بقا سبزه آن کوی آب
خیر بیداردلان قیمت او کی دانند
زانکه این لعل مذابست، با یاده نواب
پیر را جرعه آن بهتر از ایام صبی
شیخ را شمه آن خوشتر از اوان شباب
جرعه آن نتوان داد بصد ساغر می
شمه آن نتوان بصد جام شراب
هر کجا راست شود ناله جوشیدن چای
غیبت حاجت بنوای نی و آهنگ رباب
گرمی مجلس آن گرمی می داده بباد
رونق نقل آن دفتر می شسته بآب
گوسیاه قدح چای خطائی بنگر
ای که گوئی نشود جمع بهم آتش و آب
سبب گرمی هنگامه بود هر روز
خاصه آن روز که خورشید بود زیر سحاب
خاک میخانه ز آب رخ او رفته بباد
خانه پیرمغان ز آتش او گشته خراب
گرچه رنگش بود افروخته چون آتش لیک
هست در طبع گوارنده مرا همچون آب
خنده قمقمه جرعه چای حسنی
فارغم ساخته از قلقل مینای شراب
دو سه جامی بده ای ساقی ازان چای من
که عمش لذت شهد است همش بوی گلاب
تا که چای ختنی دیده شراب عنبی
بسته از جام زبجاجی رخ خویش نقاب
مست آن چای ختایم که بیک جرعه آن
چکد از جبهه عرق چون صدف در خوشاب
چشم از باده بپوش قدح چای نوش
که بهر باب به از فعل خطا راه صواب
گرچه فرحت ده طبع وطرب افزای دل است
لیک بی صحبت احباب بود عین عذاب
خورده ساغر چای از کف جانان طرز
شسته یکبار ز دل نقش خیال می ناب
قطعه در تعریف باغ قندهار طرزی صاحب
حبذا زین خانه دلکش که از بس زیب و شین
مرده گویی خونی از نقش و نگار قندهار
روی دیوارش زبس رنگین بسواد اقفان
مردمک از عکس آن گرد د چوگل رنگین عذار
غنچه گلدستهایش بسکه موزون بسته اند
از خجالت غنچه میرز و بخاک از شاخسار
بسکه رنگین است اطرافش چو رخسار بتان
بسکه گلگونست هر جایش چو روی نوبهار
از تماشایش
۱۴۲
از تماشایش چوگل رنگین شود نطف نگار
سقف و طاق او نکر دون میکند هر کرزین
یک گهر از سقفاسد طاقش ارجام بلور
یافته قصر نور نق از بیهای آن قصور
کر کند باد صبا تعریف تصویرش بچین
بیدار بهر او شوخیهای تصویرش بخواب
آنه خیر افتاده است از بس هوائی دلکش
چار دیوارش زبس آئینه بر خود چیده اس
بنگرد در راست صد جانشان پیش دید
کی شود و صف کتاب او بیکیا با نجاب
منظر خوش منظر ش ار بام چرخ
بیکو طرازی بر مجالسش راحت اسود
کوشکی را بر سان که گشتم نیست لایق بر زمین
تا بود در انحصار آسمان نیلگون
باد دیوارش بسان کوه برجا تا ابد
از تمنایش کند یکره دو پر پرنگار
چار دیوارش چرکن چرخ گردان استوار
شمع از بیرون دیوارش نماید آشکار
گشته طاق طاقدیس از صیقل آن شرمسار
میشود سیماب ساروح مانی بیقرار
مقد جان او کند چون نسیم در پایش نشاء
میشود بدست اگر در وی نماید هوشیار
کریکی در وی بتر طینی نماید صد هزار
طوطی قالین او در گفتگو اید چو سار
کم نگرد در کرشمارم با تو تا روز شمار
شمه سقف فرخش وارو از خورشید عا
محفل او خواب سکین ترکنه از فوجها
آسمان باید که در گوشش کند چون گوشو
تا بود بر یک قرار این کردش لیل ونها
باد سقف او چو سطح خاک دائم بر قرار
تعریف بهار در جواب کلیم میسرود
برگ شگوفه از بر شاخ سر کشید
از تار شاخ غنچه گل سر کشید اس
برگ سمن نہ برگل سوری فتاده است
در چاک جیب پیرهن غنچه خارها
تا دولت بهار بعالم کشند نمود
یا بیضهای غنچه گل بال پر کشید
یا جو د برشد دانه لعل د هر کشید
جراح باد پنبه بر زخم جگر کشید
چون کودکیس که از رحیه سر کشید
از مایه سیاه بکوه و کمر کشید
یک ساله راه آمدہ کل در هوای باغ
این زحمت سفر همه بهر سمر کشید
در برک سبز غنچه کل نیست آشکار
طوطی ز شاخ سر هوای شکر کشید
گفتم که وجه عشرت کل راست چه بود
خندید غنچه وز بغل شیشه زر کشید
بر ک شکوفه بر کل و نرکس فتاده دید
طرز ی زکفشهای کلیم این هنر کشید
برک شکوفه رقعه معشوق باغ بود
نرکس از ان کرفته و بر چشم تر کشید
بردوش خندہ بسته تماشائیات کل
تا لب کشودہ رخت بملک دکر کشید
تا رنک غنچه شعله بر افروخت در چمن
کل چون شرر ز رخنه دیوار سر کشید
بر طبع غنچه بسکه کران کشت بار کل
تا بسته رخت بار بعزم سفر کشید
فریاد سار و بلبل وقمری بلند شد
خود را زباغ غنچه ازین شور و شر کشید
طوطی غنچه از سر شاخ درخت کل
زود آشیان پرید و کوی کوه پر کشید
کل زیر بار حاصل یک روزه خسته شد
طرز ی ملال طبع ازین رهکذر کشید
در تعریف سلطان السلاطین سلطان عبدالحمید خان غازی
تا سوده ام ز فخر برین آستان جبین
بر بخت من سپهر برین کرد آفرین
عبدالحمید خان که خطیبان مجیدش
خوانند امام بر حق و سلطان راستین
سلطان بما تلحین و شہنشاہ شرق و غرب
کامل امام دین و نکہبان مسلمین
با قامت خمیدہ چو محراب تکیه زد
دو قبلتین بسایه دیوار شاہ دین
در پیش روی فتنہ یاجوج حادثات
تیغت کشیدہ کرد جہان سد آهنین
از بس علوی غزد شرف فرش راست
صف نعال بار کهت هفت نشین
از وزن سنک پلہ میزان قدر تو
نام شهان ز شرم فرو رفته در نگین
ہر صبحدم ز روی شرف بر جناب تو
چون سایه آفتاب نهد روی بر زمین
طرز ی کنی حوالی ذات قدسیش
روح الامین کند بدعای تو آفرین
در تعریف
۱۴۹
در تعریف سلطان البر و البحر سلطان عبدالحمید خان غازی
خلدالله ملکه و دام ظله
بچرخ تاز مه و مشتری نشان باشد
نشان دولت عبدالحمید خان باشد
علوشان و بزرگی و پاکی ذاتت
چو آفتاب به پیش جهان عیان باشد
امام بر حق و سلطان مطلقی تو از آن
که زیر حکم تو شاهان جم نشان باشد
ز فهم کامل و رای درست و عقل سلیم
کجا بمثل تو شاهی مزاج دان باشد
بموی موئی رموزات عقل میدانی
ز بسکه فهم تو باریک و نکته دان باشد
ز حسن خلق تو ایام چون بهار شگفت
جهان پیر بعهد تو نوجوان باشد
ز بس رحیم و کریمی بحق اهل کرم
ترا همیشه بجان خلق مدح خوان باشد
کرم ز لطف بخوانی دم بدم فقرا
چو تیغ حکم تو بر جان کند آوران باشد
اگر چه دورم از آن در ولی ز روی نیاز
سرم چو سایه بر آن خاک آستان باشد
سحر عقل سخن فهم نکته دان گفتم
که سال ماه و تاریخ این جهان باشد
ببنده گفت که طرزی بخدمت سلطان
ز روی عجز بگو گر ترا زبان باشد
ز فتنهای طبعی و حادثات جهان
مدام دولت و جان تو در امان باشد
چو فتنهای زمینی برون کنی برخوان
نشان دولت عبدالحمید خان باشد
همیشه تا که بود شرع مصطفی بر پا
خدای هر دو جهانت نگاهبان باشد
رفتن جناب طرزی صاحب پیاده از بیت المقدس الی
مرقد شریف خلیل الرحمن علیه السلام
شدم رهسپر سوی جناب خلیل الله
بطبع شاد و دل صاف و خاطر آگاه
مرا چو برق بپا این طریق طی نکنم
که فیض صحبت روح القدس بود همراه
رهم از آن سرک کل جهت
که لطف او پس و پشت است و فیض او سر راه
زپس که میتت براه ولا پای مانده بمن
زمنجنیق فلک سنگ اگر ببارد
چرا که پیش بلندی خاکساریها
زمین شوق نشستم بقاس چرخ د[ژ؟]
چو صبح گرچه سفید است مو برنگم
زبان کند بدمان ذکر نام پاک خلیل
به پیش محکمه صدق و مفتی اخلاص
بدشت روضه اثر از بسکه داغ حسرت[؟]
ز بسکه مهر محبت براه او فرش است
سکان قدس خیالات که شرف متنز[؟]
کمی بقدس دوم که کعبه که خلیل
بغیر فضل تو ای لاشریک و بی مانند
سر فتاده طرزی فتاده پیش درت
زاشک اظهار گلست جاده و راه
چوتمشکین ما چشم سرزخاک آن درگاه
عروج جاه نماید فزونتر از این چاه
زضعف گرچه بچشم رسان تار نگاه
ولی چو شام سیه[؟] ماست که من گناه
دلم بسینه بود در خیال الا الله
مقال راستی از قول من گرفته گواه
سواد داغ برخ لاله اش نکرد سیاه
بجای سبزه ز خاکش دمیده مهر گیاه
برای طوف درش[؟] خیمه خرده دان[؟]
وسیله است بلی این همه بفضل الله
کجاست منزل امن و کجا ست جای پناه
بوجه دلکشش و زیباصورت دلخواه
قطعه در خصوص عیب پوشی فرموده
سودای لب لعل می آلود کسی
ناگاه دل آگه و بخت بیدار
دیدم که بهر طرف بت غنچه دهن
از ذوق لب لعل نمک جوش زنان
ساغر همه دیده در تماشای سبو
دریاد لب لعل سخنگوی کسی
باخنده بکوشش جام مینا گشا
بربست مرا رخت خرد در شش و پنج
شد راهنمو غم بمی[؟] باده فروش
برداشته بود نعره نوشا نوش
خمها همه در جوش و لیکن خاموش
افتاده سبو بپای ساغر مدهوش
ساقی همه گفتگو و ساغر همه گوش
از مژده رحمتی که آورده سروش
چون
چون مژده رحمت آمد اندر گوشم
از ذوق و الم چو خم آمد در جوش
رندی کشاءر گوشه در گوشم
کای خرقه بدوش می کشان بینوش
چون حرف می آمد از وی اندر گوشم
گفتم مخروش پیره ای رند خموش
کم عیب است خرقه پوشا زامی
کنار که پوش خرقه عیب پوش
در تعریف معشوق
شگفتاز دوخش برخ زلف تابدار
کرد آشکار سورۂ واللیل و النهار
با انکه گران شده ام پیش یار گو
جامی برای دفع خمار من از خم آر
ساقی بیا که بهر قدومتد بحر چشم
سد کوه بر شک کند مردمان نثار
چشمم بود براه چو نرگس بیار می
زین بیش ندو و زار مدارم ز انتظار
مطرب بنغمه تر و خوش داوبهای کل
فتوی که می حرام بود موسم بهار
از بس دلم برنگش عشقت کباب شد
بیرون بجای آه روداز لبم شآر
یکسب بلبی بچمن با هزار شوق
بی عارضت بدیده خلد کل بجای خار
شب تا سحر چو غنچه خونین جگر ز غم
خون میخورم بیاد لب لعلت ای نگار
یکسان بپای کل و لاله در سمن
هر دم فغان کنم ز فراق تو چون هزار
چون جام می شراب بتکلیف میخورم
گاهی نخورده ایم شرابی باختیار
گر بیقرار شد ز رخش ہو عجیب نیست
بر روی آتشست کجا موی را قرار
ای آفتاب رخ که پنچه ترا
کرد و چو راستین بد بیضاش آشکار
ای ما از اشراق رخ آفتاب تو
شامم چو روز زلف سیاه تو گشته تار
خطت روم برده سپاه حبش ز این
تاترک حشم تو کشد از فارسی دمار
صد عقده بکش بدل شاگ چین کرد
گر یک گره گشای از ان زلف تابدار
هندوی زلف پر خم و پیچت بهر مکش
خوبان روس را چو تتاری کند شکار
۱۵۲
از حسن نیرنگ تو در کشور فرنگ
زرد است رنگ چهره خوبان گلعذار
از مشرق تا بغرب بهر شهر و هر دیار
طاقست تیغ ابرویت ای مه هلال وار
گنجد اگر لبت بشکر خنده دم زند
بند و نبات مصر ببندد برود بار
گشته روان ز چشمہ چشمم چو آب
طی روان من قدم از لطف رنجه دار
می آئی منه بدیده من پا که از مژه
ترسم رسد بپای تو خار د شوار
از دیده جا بدل دهمت لیک احتیاط
دارم کزان بدامن نازت رسد شرار
القصہ پُرس من این قصہ همچو شمع
پیوسته زار سوزم و سازم بدرد یار
طرزی نکرد بس ز فغان و دلی چو سنگ
در گوش شهریار فغانش نکرد کار
تعریف مزار خواجہ عبدالله انصاری رضی اللہ تعالیٰ عنہ
مزار خواجہ عبداللہ آمد بابی از جنت
که کل کل بشگفد از نفحه هایش غنچہ دلها
اگر خواهی صفا یابد دل چرکینت از عصیان
بکا ز رگاه یک دم بگذار ای صاحبدل انجا
جنابش را فلک زوّار پایش را ملک زائر
حجابش را فرشتہ ساجدست قدسیان موا
وثاقش استوار بها چو سقف خانہ گردون
رواقش از بلندیها چو طاق گنبد خضرا
برون درکش چون اندرون گلستان دلکش
مبان در صفہ حسن و صفہ فردوس را پیدا
خیابان آن در کعبہ صفا جویند چون ضون
پرستاران آن در خسته پشتی خویی چون حور
کسی کو بهر اعزاز عجز مالد روی بر خاکش
جهان روشن کند چون آفتاب از پرتو سیما
نباشد این درخت سایه افکن بر سر خاکش
کہ ہر پای بستش سر کشیده شاخی از طوبا
نہ لوح است اینکه بینی بر آن منبع رحمت
بود فوارۂ نوری که دارد بس تسلا
بود سر چشمہ تسنیم و کوثر حوض آب او
نه بل تسنیم و کوثر قطره باشد زان دریا
چه دریائی که از بس جوشش انوار متوار
حباب آب او بر دست آب از لولو لا لا
جنابا سرور ا شها توئی کا ندر ره قدرت
زمین ماندی ز رتبت بر فراز طارم اعلا
۱۸۷
١٥٣
لند بنده خاک حریمیت طرزی افغان
ز طوق آستانت سعید چون فرقه شد برگردن
زخاک آستانت در نمائم خاک اگر گردم
جدا از ان روضہ ام گرد و ز فرقت سینه چون روزن
ز لطف عام و انعامات خاص خویشتن شاہا
سر و کارم در افتاد است یارب با چنین بومی
چنانم ساز مستغنی ازین خلق و ازین عالم
بود تا بر مدار قطب دایم گردش انجم
مزارت باد چون خيف و منا احرار را مرجع
که او را غیر درگاهت نباشد مسکن و ما وا
که ریز د نور بر خاک درت از عالم با
زیبای با سپانت سر به بچم کر قم از پا
جدازان در که هم باشد ز حسرت تا به مد چون بالا
خلاصم کن زبار منت دونان این دنیا
که اشرافش بود از راع باشد عالمیش ادنما
که حرف احتیاجم بر زبان ناید برون قطعا
بود تا آسمان گردان بدور توده غبرا
جوارت باد چون مرو و صفا ابرار را ملجا
ترتیب چهار یار کبار رضی الله تعالی عنهم
اولین صحابه ابو بگر است
یار غار نبی برند هماست
دومین است حضرت فاروق
کیندر روی شش ملقب کفر
سومین است حضرت عثمان
کاتب وحی جامع قرآن
جانشین علیست بشیر خدا
شاه خیبر گشای کافر بند
یا الهی بحق این اصحاب
سخن اهل صدق این باشد
یار می دوستی چنین باشد
که ز عدلش مداردین باشد
شهسوار زمان همین باشد
که حیا طاق بر زمین باشد
جای او جنت برین باشد
پیش او اسمان زمین باشد
که خدا بروی آفرین باشد
حشر طرزی باین و بین باشد
ترتیب اسمای دوازده امام رضی الله تعالى عنهم
علی آمد امام اولینم
حسن باشد مرا چون شب چراغم
۱۵۴
حریم کعبه مقصود جاست بزین العابدین گردم توّلی
بوصف باقر و جعفر چگویم که شد عالم زنورشان مصفا
بسم خود بنده موسی کاظم که دودین هست گشته بر پا
تقی را با نقی من خود غلامم بهر عسگری مال و جان فدا
نیاید وصف مهدی از زبانم که اینجا قاصر امد عقل و دانا
خداوندا بحق این بزرگان که طرزی را بسازی رو بفردا
یازده نام شیخ عبدالقادر جیلانی قدس سره
غوث و قطب و شاه و مولانا و سلطان سید و مخدوم و درویش و مسکین و فقیر
یازده نام ترا طرزی سبک نظم هر پیرانی مدد یا غوث الاعظم دستگیر
مکالمه بزبان حال با کعبه معظمه زاد الله تعالی عزّه و شرفاً
رفتم بجهر طوف در خانه خدا دیدم که کعبه هم چو من احرام بسته است
رفتم برنج پیش نهادم جبین بخاک زیرا که خاطرم ز غمش سخت خسته است
گفتم خدا بر ایمن ای کعبه راست گوی زین است هر شرفه که از طبع جسته است
عالم برای طوف تو احرام بسته است در پای بسته است و در از خویش رسته است
آخر بگو تو بهر که احرام بسته با انکه خاطرت ز دو عالم گسسته است
گفتا خموش طرزی ازین سر سر نهفت اسرار این رموز در ی در بسته است
زان پس بمز گفت که طبع منم ز هجر چون پسته سینه چاک چو بادام خسته است
گویند مردمان که منم خانه خدا من خود ندیده ایم نه با من نشسته است
آن یار بی نشان که نگنجد درکون داری مگر گمان که برین تیغ دسته است
من خود بهجر سوزم از ان یار بی نیاز این تهمت وصال بمن خلق بسته است
من خود همیشه گرد درش میدوم بسر او کان من اگرچه تو بینی نشسته است
۱۵۵
من که یتیم که عرش باین عظمت و علو
با اشک حسرت از رخ او دست شسته است
ار قوس چرخ و شست کمان زود بر کمن
یک لامکان چو تیر پر از تاب جسته است
کشاد طرزی آن لب یکتای بی نشان
حشر نزوی هر که بود چشم بسته است
قطعه در فراق کسی گفته شده
دیشب کنج محنت و غم با دل حزین
گفتم که ایدل از چه مانده تابی
تا کی بسان طره جانان مشوشی
تا کی چو زلف یار پریشان و درهمی
از غم چرا چوا ه یتیمان معلقی
از خون چرا چو خاک شهیدان مخمری
آهوی چشم خوشنگان نیستی چرا
هر دم ز دیده من غمدیده در رمی
دائم چو چشم یار چرانی چنین سقیم
پیوسته همچو ابروی دلدار در خمی
هر دم بغم انیسی و با تاب و تب جلیس
هر دم بآه توام و با ناله همدمی
یکدم نشد که از تو نیابم ملالتی
یک لحظه نیست کز تو نبینم ماتمی
ما چند موجب ستم و رنج و زحمتی
تا چند باعث الم و مایه غمی
هر دم چوقد دلشده کان تا بکی خمی
هر دم چوچشم ماتمیان چند پرنمی
یکدم قرار گیر ز خونخوارگی و لا
اخر ز سنگ خاره نمی قطره دمی
چون دل شنید گفت شنیدم کنون طپید
گفتا چسان بجان نکنم ناله هردمی
جان عزیز از بر من سید و کنون
آنجا که نیست تاب جدائی از و دمی
جانی چه جان مجانیه جانی مصور
روحی چه روح روح روان مجسمی
دریا به پیش همت او کم ز قطره
دنیا بچشم حیرت او کم ز شبنمی
مهرش برای خاطر غمدیده مونسی
لطفش برای سینه صد پاره مرهمی
بی او چسان بباغ و گلستان روم که هست
باغ و بهار بی گل رویش جهنمی
طرزی صبور باش که در باغ روزگار
خرطوش است و اینش هر نوگلی شمی
۱۵۶
قطعات تاریخ تولد من کلام معجز
نظام فرید زمان جناب حاجی
الحرمین الشریفین سردار غلام محمد خان
متخلص بطرزی صاحب افغان
طول الله عمره اوم فیوضه
قطعه تاریخ تولد جناب طرزی صاحب
صد شکر کز الطاف خداوندی بیچون
نورسته گلی در گلشن فیض دمید
کز کوکب سعد آن سپهر جود
رنگ از رخ خورشید جهانتان پرید
وز طلعت میمون مبارک فالش
گردید شگفته غنچه باغ امید
تا شد بزمانه جلوه گر مقدم او
کاهید غم و غصه و عشرت بالید
از تهنیت عشرت با فرخت او
در چرخ برقصند ز فرحت ناهید
در گلبن باغ رحمت اقران سردا
بشگفت گلی کزان دل و جان بالید
انوار سعادت ز جبینش لامع
آثار کرامت ز معانیش پدید
بنهاد پدر غلام محمد نامش
کز رتبه آن نام بماند جاوید
در سفته ذیقعده شب یکشنبه
در نیمه شب طلوع کرد این خورشید
تاریخ ولادتش طرزی جستم
پیر خردم گفت پس از گفت و شنید
کز باغ بهار دل طلب تاریخش
زیرا که دل از ولادتش یافت نوید
۱۲۸۲
تاریخ تولد محمد اکرم خان
صد شکر کز الطاف رسول مدنی
در مرحمت و عنایت بو الحسنی
یکتا گهری از صدف آمد بیرون
در پاکی ذات همچو در عدنی
نهاد در محمد اکرم نامش وانگاه پدرش بخداد در سخنی
تاریخ ولادتش ز طرزی حتم کها بطلب زلفظ شکر سخنی
تاریخ تولد محمد زمان خان پسر طرز صاحب پیدا اوراق
در چمن با قد تو جلوه گر است قربان را بسوی تو نظرات
سرو پیش قدت فتاد ز پا کل پیش رخ تو جامه در است
از اسیران تو خبر نگرفت چشم مست تو سخت بخبر است
بین در کوشین بنا گوشش که درخشان چو اختر سحر است
شیشه دل مه بیم سنان تن شان کرچه سیم دل حجر است
دل ما بر نخورد هیچ ازو کرچه نخل قد تو بار ور است
از شب تار زلف مشکبیت روز ما میرخ تو نبر است
لاف با چشمت ار زند نرگس چه عجب زانکه شوخ بی بصر است
تا برآمد رخش ز پرده برون پنجه ما چو غنچه جامه در است
اشک از بسکو دیده من ریخت دامنم چون صدف پر از گهر است
بهر ایثار مقدمش در باغ نرگس از سیم و زر طبق بسر است
کل بپایش نهاده سرسخت خاکپای تو نور هر بصر است
چون قدش سرو دید با خود گفت این نه بالا بلای فتنه کر است
گفت عرعر سرو کاین کیست گفت این باغ خود را ثمر است
بعد ازان سال مولدش ز خرد خواست طرزی از انکه او خبر است
در جوابش بگفت پیر خرد مردم دیده را باد بصر است
ایضاً تاریخ تولد محمد زمان خان
بنگر آئینه رویت بصفا خود بخود طوطی شوخم سو است
وصلی خوانست بنمیدانم چیست
یار کویست ندانم زکجاست
امدی زنگ غم از دل بردی
رخ چون آئینه ات زنگ زداست
چون زبان شکر وصالت گوید
کمر شکر ازین بار دو تاست
بتمنای قدومت در باغ
غنچه را جامه جان سو قباست
سال تولید ترا چون گلرز
از در پیر خرابات بخواست
گفت کان بلبل شیرین سخنان
از گل گلشن گلزار وفاست
قطعه تاریخ تولد محمد امین جان مرحوم پسر طرزی صا۰
شبی کز جوش عشرت ساغر دهر
تهی از غصه و پر از شعف شد
جهان از خرمی قسم داد بر باد
ز بس جوش طرب از هر طرف شد
ز غصه جان خصم ناخلف سوخت
چو ایجاد چنین میمون خلف شد
ز انجم ناطبقهای جواهر
فلک بهر نثار او بکف شد
بی سامان رقص زهره چرخ
قمر در پنجه ناهید دف شد
طرب از بس بخود بالید شد عام
الم کاهید پس بر خود تلف شد
شب دوشنبه و دوازده صوم
ظهور این در از بطن صدف شد
پدر بنهاد نامش را امین جان
که ایمن ز افسوس و اسف شد
در تاریخ او طرزی خان سفت
چو ماهی طالع از برج شرف شد
۱۳۲۱
تاریخ تولد محمود جان پسر طرزی صا۰
هزار شکر که از فضل کردگار ودود
پدید شد دری از کان فیض و معدن جود
ز دودمان دوعالی نژاد والا جاه
ز خاندان دو سرور ساعت مسعود
یگانه گوهری دریای سرور و جلال
بهمین نقاده شاهان معدلت امود
چه گوهری که بحسن جمال و طلعت ان
ندیده دیده ایام و آسمان کبود
١٥٩
گشاده شد برخ دوستان مقدم او
بروز غره ماه ربیع الثانی بود
چو کرد اختر سعدش طلوع دور غرتین
پی شخص سال ولادتش طرزی
دواز حساب عدد کم کن و بگو پس از آن
سران دُری که مدار علوّش بستر سدّد
که آمد آن گل نو در سبزه بوستان شهود
نهاد نام گرائیش را پدر محمود
سؤال کرد ز پیر خرد چنین فرمود
شگفت نوگل عالی ز دوحه مقصود
١٣٨۴
تاریخ تولد عبدالرحیم اخند زاده
صد هزاران شکر کز الطاف بی پایان او
نوگل گلزار علم و معرفت عبدالرحیم
زانکه چون وی عالمی کم دیده چشم روزگار
مظهر تقوی و دانش سنج علم و حلم
سال تولدیش ز پیر عقل طرزی باز جست
بیست و پنجم از مُحرم یوم جمعه نیمروز
یک عدد بر ماه و تاریخ افزا طرزیها
گشت طالع نیّری از مطلع علم و ادب
در نسب پدرحبیب الله آن بالا حسب
گرچه گردیده بسی اندر بیابان طلب
معدن فضل و هنر کان علوم مُکتسب
در جوابش گفت کای در علم و دانش مُنتخب
گشت تولدیش باعث عیش و طرب
وانگه از نورستان معانی کن طلب
۱۳۴۲
تاریخ تولد پسر محمود جان عبدالقادر
لغمان ما در پروریم شب چون نقاب
شعر گوی دیت عمان اندر درون حجره ام
اندر بر خیره شبین برماگشای گوش
نوگلی از باغ وصلت بازخندان گشت
چشم از شادی جا گفتم که نامش را بگو
در جمادی اول شام دوشنبه نیم شب
نور چشم یحی نور دیده محمود بیک
با او اور ما بملائک نواحی چنگ و دف
گفت طرزی عمر تو در خواب غفلت تلف
مژده آورده ام پیش تو از شاه نجف
کز حیا پیشین کهرو شد رخ حور در صدف
گفت عبدالقادر اما بنده شاه نجف
ماه من طالع شد از برج سعادت باشرف
آمد از کتم عدم رخشان چو ماهی بکلف
سال مولود مرا از مصرع نامم بجو هستم عبدالقادر اما بندہ شاہ نجف
تاریخ وفات حضرت غلام صدیق صاحب مجدد
افسوس که از جور و جفای دوران وز ظلم و ستمهای سپهر گردان
نشگفت گلی نبو بهاران در باغ کز صرصر باد غم نگردید خزان
قصری بفلاک سرنکشید از رفعت کز زلزله مرگ نگردش ویران
حضرت آن غلام صدیق که بود فرزند مجدد ولی شیخ زمان
هم مرشد کامل و مکمل در فقه هم هادی و رهنمای اهل عرفان
عارف بمعارف و رموز توحید واقف بمواقف حدیث و قرآن
قطب ، دین، مرشد اہل یقین سر حلقه اهل علم و فضل وایقان
در علم و عمل ستون شرع و سلام اندر ره دین چراغ نور ایمان
سوم روز محرم و یوم خمیس گردید شتابان بسوی باغ جنان
زین محکمه جهان بجان بود ملول اکنون بجوار حق رسید رضوان
شد مرغ دلش از قفس تن آزاد نمود بشاخسار جنت طیران
میبود ز جان منتظر وعده قرب جان داد بجاناں رسیدش فرمان
تاریخ وفاتش ز خرد پرسیدم گفتا کہ مباش طر زیاران حیران
کم کن دو عدد ز نامش از روی جمل تاریخ زما بقی طلب پس از ان
یا انکه بنه تاج هدایت بسرش وانکه ز چراغ دین بجو رحلت آن
تاریخ وفات سردار شهید سردار محمد علیخان بزا در طرزی صاحب
فغان کہ باز پئیر جفا بکین آمد کمان چرخ بپی سیدار لمین آمد
سموم دہر بتاراج بوستان بوزید ز روز گار خزان بهر یا سمین آمد
جهان بجود محمد علی کہ مر بستغش برای غمزدگان ناصر و معین آمد
۱۶۱
به پیش قامت او سر و پای گل ماند
به پیش عارض او ماه خوشه چین آمد
ز بس جواد بسری شد جهان پیر عقیم
ز فیض او خلفی دهر دون چنین آمد
بلند مرتبه سردار قندهاری که او
ز روز گار سزاوار آفرین آمد
بجنگ با تن تنها بسان شیر ژیان
به دشت کین پی دفع مخالفین آمد
بعزم قتل وی از هر طرف نموده کمین
سپاه از بک بیدین ز راه کین آمد
عدو چو ناله داود در میانه سپاه
عدو چو خاتم داود در میان نگین آمد
بسی بکشت از ان ناکسان آخر کار
شهید از ستم قوم ظالمین آمد
تبارک الله از ان شیر شرزه مرد
صد آفرین بروانش که خوش متین آمد
ز روز گار جفاکیشته بود ملول
ببوی روضه رضوان حور عین آمد
چو آفتاب بمغرب زمین غروب نمود
بسان گنج بخاک سیه دفین آمد
ز عقل سال وفاتش طلب نمودم گفت
که طرزی از پی سبط علی حزین آمد
بمیر از شرر مصرعی کنون جو
که سال فوت محمد علم حسین آمد
وگر ز مقطع آن سال فوت جوئی کو
ز روی نامین علم فتح بر زمین آمد
تاریخ وفات عیال سردار غلام محی الدین خان
دارم از دور چرخ مینائی
دل چو مینای باده پر خوناب
بر سر اشم نشانده سپهر
خونم از دیده میرود چوکباب
موی آتش رسیدهام در پیچ
ماهی روی تابهام در تاب
نه در ان هیچ رس پیچ سخن
نه در ان تاب هیچ هیچ عتاب
قامتم چنگ میدهد گردون
گوشمالی حصهام چورباب
چون بنالم بسان رعد سحاب
چون نگریم بسان چشم سحاب
بیدرین حصه چرخ سفله بخاک
لؤلؤئی را که داشت عالم آب
اغانى كه رخ نهان ميكرد
بستاني كه داشت عارض او
غنچه در پيش لعل او خاموش
كيهان نازد يك فلك تمكين
مايه عيش و شادى و عشرت
كمرس نكمنه بيحرف شعو
نوكلي را فلك بخاك افكند
سال او بيت هشت بد كه بهت
بست رخت سفر بشهر صغر
دوش سال غروب آنمه نو
تيره شد روز روشنم از غم
كه بطرزى دگر بخود ميگفـت
عصمتش نيام مستر از جلباب
طعنه بر آفتاب عالمتاب
لاله در پيش رنگ او بی تاب
يك چمن سرخ رنك بهار آداب
غرمى بخش موسم عهد شباب
همه معنى چو لفظ اهل كتاب
كرد من غنچه ريختی بخواب
چون بمه بيست هشت رح شتاب
روز سوم ازين جهان خراب
جستم از پير عقل خيم پر آب
چو شب هجر عاشقان خراب
دورم از آفتاب عالمتاب
١٣١٨ عم
ايضا فى تاريخه
از جور و جفاى فلك بو قلمون
كه چون قل لاله داغدارم از غم
در ديده من ديده كل خار بود
از بار غم عذار بي پيش من
در دست غم فراق آن غنچه ناز
در حسرت طره چو دال كج او
كرد برغم او بكوه و صحرا كردم
از بسكه غمش بدل هجوم آور دست
چون غنچه طپيد دلم رحسرت در خون
كه چون كل كنم سر بپای كگون
تا دامن آن كل زكفم رفته برون
خم كشته قدم بسان بيد مجنون
مركز نبودى كسى چون من زار و زبون
قد الفم شد از غم و درد چو نون
عاقل نكند مرا ملامت بجنون
در خاطر من نمانده لفظ و مضمون
ناگاه
ناگاه وزید صر صر باد خزان
پژمرد گلی که ساخت دل را مفتون
رویش چو بهار غنچه گل رنگین
قدش چو نهال سرو بستان موزون
طرزی پی تاریخ وفاتش میگفت
در طرف چمن با دل پر غصه و خون
ناگاه بناله بلبل غم زده گفت
صد وای که نوگل از چمن رفته برون
۱۳۸۶
وله ایضا
تا ز چشم آن گل سیراب رفت
خون دل از دیده جای آب رفت
چشمه چشم ترم گرداب شد
از نظر چون گوهر نایاب رفت
در غم نادیدن رخسار او
از تنم تاب از مژگان خواب رفت
در فراق چشم چون بادامنم
از دو چشم اشک چون عناب رفت
در فراق آن گل گلزار حسن
خون دل از چشم شیخ و شاب رفت
در جوانی شد جدا از دوستان
زان توان و طاقت از احباب رفت
در دو ده و هشت نام شد بخاک
زان ضیا تو ر از مهتاب رفت
سوم ماه صفر آن نو سفر
در دل خاک سیه در خواب رفت
سال تاریخش ز طرزی خواستم
بر خود از حسرت چو در تاب رفت
گفت بیرون یک علی دکن پس بگو
آه آب از ماه عالمتاب رفت
۱۳۸۶
ایضا فی تاریخه
از تیغ جور گردون از بسکه زخم خوردم
دل همچو مرغ بسمل در موج خون طپیده
هجران دوستا نرا نادیده می طپیدم
بسیار فرق باشد از دیده و شنیده
سنبل بتاب ذکر سنبل ده حیران
زنگ از هجوم حسرت از روی گل پریده
قمری بیاد قدش در سو گرفته کوکو
بلبل ز شوق رویش از دل فغان کشیده
تا از چمن برون شد آن نوبهار خوبی
پیرامن صبوری گل از غمش دریده
۱۶۴
يارب چسان توان ديد بر خاك تيره تن
او را چو غنچه از ناز در جيب پروريده
در سال بيست و هشتم از جور تازه دهر
شاخ بلند بشكست زان باغ نورسيده
سال وفات او را طرزي ز عقل جستم
زيرا كه تلخ و شيرين در دهر او چشيده
همچون مژه كريمان صد جاويد گفتا
رفتي ز ديده من اي نور هر دو ديده
تاريخ وفات مير كبير كه بعد از فتح هرات در هرات وفات شد
فغان از جور چرخ و گردش گردون بي پروا
كه شانا برانشاند چون گدا بر خاك در تنها
جفا و ظلم بيداد فلك بنگر كه هسث او
سه گردنكش را ميكند چون خاك زير پا
گهي خار كل شويد بكون غنچه در گلشن
كهي از حليه پوشاند كفن بر صورت زيبا
بگواي آسمان پيروت تا بكي آخر
نه رويمين تن گذاري زنده نه ناز كدلان قطعا
گذر از ظلم اي چرخ جفاجوي ستم كستر
و كرنه نالم از دستت به پيش خالق دانا
كه يارب از جفا گردون باين سرنگون آخر
صباغ عيش را شام محرم ميكند برپا
درين سر منزل غربت ز مرك ان امير حق
جهان تاريكتر سازد برويم از شب يلداي
درين ماتم جهان نيلي نسازم جامه چون سوسن
ازين حسرت چسان اتش نگيرد دل تو را اسما
درخشان در در شاه اقليم افغاني
سراي تخت سلطاني امير شير دل اعلي
ببزم و رزم چون رستم بفضل وعدل چو حاتم
بفهم و عقل چون ادم بعدل و داد بي همتا
ازين دنياي پر غوغا بگردونش ملائكها
كه رفت از پيش چشم ما بسوي جنت الماوا
صبوري پيشه كن اي دل كه اخر بر شكيابها
ندارد در جهان ديگر دو ا اين درد جانفرسا
ز پير عقل جستم سال اين ماتم روان گفتا
به صورت بگو طرزي به پيش مردم دانا
چو شهر ذو الحجه آمد وفات و رجعش غرا
بگو انشهر ذو الحجه بود تاريخ او پيدا
بگريه ال و نيارا بگو از بهر تاريخش
بجاي عيش ميگريم از ستم زو بيوفا دنيا
دگر بر جسته خواهي بگو با چشم خون فشان
برفته آه از عالم امير و عادل و دانا
۱۲۷۶
تاريخ
تاریخ وفات محمد رحیم خان
محمد رحیم آن میدان عالی
که در جنگ بوداست همچون پلنگ
بهر جوانمردی از پردلی
دریدی بشمشیر کام نهنگ
زبس کرده مردانگی روز جنگ
جهان بر عدو ساخت چون حلقه تنگ
ولی عاقبت پیش سردار خود
فدا کرد جانرا بناموس و ننگ
زسال وفاتش اگر طرزیا
بپرسد کسی در زمان بیدرنگ
بکش پای امید و انکه بگوی
بشمشیر جان داد آن مرد جنگ
تاریخ وفات حافظ عطامحمد
دوش از اشک دیده ام تر بود
دل پراتش ببان اخگر بود
چشم از بس نداشت ذوق نگاه
مژه در دیده ام چو نشتر بود
دلم از بیقراری طاقت
برتنم خار تار بستر بود
بسکه آشفته بود خاطر من
طبع چون زلف یار ابتر بود
بسکه مخمور جام غم بودم
جای می خون مرا بساغر بود
نی سر حرف نه دماغ سخن
بسکه طبعم زغم مکدر بود
دل ببیابیم چو دید بگفت
کی چنین وضع تو با ور بود
گفتم ای دل چه سخت تعجبی
شبم از غم چو صبح محشر بود
شنیدی که از جفای فلک
از میان رفت آنکه بهتر بود
پیر کامل جناب حافظ جی
انکه مقبول شاه و لشکر بود
در نصیحت گذاری مردم
که بمحراب بکه منبر بود
بیت هفت از صفر به یکشنبه
مرگش از نزد حق مقرر بود
عاقبت میرویم ازین همه
کزازل این چنین مقدر بود
سال رحلتش از خرد بستم
یک عدد کم کن و بگو که ز
گفت چون رهنمای در میر بود
مرشد قطب پیر رهبر بود
تاریخ وفات سردار خوشدل خان
چنان در محشر هم هم زول در آمد
ز بس خاک غم ریخت عمال گردون
چه نسرین و در و چه گلهای رنگین
مجویوه خوشدلی از در ختم
چسان غنچه خوشدلی کل بر آرد
فغان زیر کل رفت پای کل من
بماه ربیع دوم روز شنبه
ز مه بود بیست و سوم آنکه ناگه
چنین گفت طرزی بتاریخ فوتش
که بوشت ز دامان قاتل بر آمد
سرا پای این بحر ساحل بر آمد
که از لای این مهر پر کل بر آمد
که نخل امیدم ز حاصل بر آمد
گزین باغ سردار خوشدل بر آمد
بگلشن اگر چه گل از گل بر آمد
مهی مهذریجو ز منزل بر آمد
میان پرده مرک حائل بر آمد
که از چاه اندوه خوشدل بر آمد
تاریخ وفات مراد علی نواسه سردار خوشدل خان
بر کس چنین ستم نرسیده است از فلک
از بسکه غصه و غم و در دم بدل رسید
کس را وقوف نیست کزین دهر هموار
یک دیده نیست کز ستمش غرق خون نشد
طبعم ازان چو غنچه تصویر بشکفد
زان دیده چون شگوفه ما دام شد سفید
آن غنچه مراد که گل گل نگشته بو د
هر چند خود مراد دل نا مراد بود
ظلمی که بر من ازین کج بها درفت
شادی و سر و عشرت و عیشم بیاد رفت
جمشید کی گذشت و کجا کیقبا د رفت
یک دل جورا و نشنیدم که شاد رفت
کز بوستان من گل رعنا بیا د رفت
کان نور دیده ام ز نظر بلسوا د رفت
از صر صر خزان حوادث بیا درفت
از بوستان دهر چو گل نامراد رفت
طرزی
طرزی زجور چرخ شکایت چه میکنی
از شکوه تو ظلم فلک خود زیاد رفت
آن نوجوان که حاصل باغ مراد بود
در سال هجدهم زبرم هم چو باد رفت
از حقه چهارشنبه و هفتم زماه حج
سوی جنان ز عالم کون و فساد رفت
طرزی ز بهر ماده تاریخ فوت او
پیش معلم خرد از بهر داد رفت
آوازه میان کشید بی سال رحلتش
گفتا نکو وے علی نامراد رفت
تاریخ وفات میان عبدالباقی مجددی غفر الله لها
آه و فغان از جفای گردش گردون
الخذر از کینه زمانه فانی
سینه احباب زمی ناله ستانست
بلکه بدلها نهاده داغ نهانی
از ستم چرخ دون و جور زمانه
قصۀ دارم اگر بلطف بخوانی
کیست که از ناوک جفای عقابش
بر جگر و دل نخورده زخم بیانی
باغ گلی را که دید پر گل و بیدار
داد ببادش ندید با د خزانی
حضرت باقی چو انقلاب زمان دید
کرد از ین خار زار قلب مکانی
طائر روحش ز دامگاه جسد رست
تا ببر سدره شد ببال فشانی
سینه کینه اش عالم لدنی بود
پرزگهر های شاهوار معانی
بود وجودش زجود ظاهر و باطن
مظهر فیضان حق بفیض رسانی
سالک راه سلوک حق بریایست
کاشف سر لطایف و جهانی
طبع سلیش بسبق در مضمون
برده زآب روان گره بروانی
طوطی شیرین سخن بوقت تکلم
داشت از و سر خط فصیح بیانی
باقی باقی بماندو و بـعـا لم
زانکه بدا و ثانی مجدد ثانی
بیست و یکم از سنه وفات نبی بود
روز شنبه گذشت قطب ربانی
طرزی افغان بسال رحلت او گفت
مرشد باقی حی مجدد ثانی
۱۳۸۲
۱۶۸
تاریخ وفات عیال سردار عطاء الله خان فرمود
عرصه شطرنج دهرنچه بازی نمود بر رخ فرزین شاه فیل برانداز کین
کار حریف فلک چال دغا بازیست گرچه بود فیل تن نیز بدرش زمین
پیچ نریس کجروی پس پر فیل بند اسپ اجل افگند رخ رخ شاه چین
گاه رخ حال او شاه دود دور فیل گاه چیدق ز یر افگند از پشت زین
اسب رخ و فیل و شاه مهره پنج و شند هست همه بر نشین مرخ انش مبین
ای فلک غثه جو دشمنیم با تو چند کافکلی در پای فیل دلبر مارا رزین
انکه ریس نازکی خورشید بیش ثبت پا گر بنهادی زناز پا بر خ یاسمین
انگر شرم و حیا در رخ ائینه در میکندش انفعال جائی ق ال جبین
بیست ربیع اول روز دوشبنه بصبح جانب فردوس رفت چاک تن نازنین
ان گل گلزار حسن ارنب نگین و ناز داشت چو نرگس شرم چشم وی باین
از سم اسب اجل در نظر مردمان جای قبا چاک گشت جان و تن نازنین
پیکر روشن زمین رفت سر مغزو هوش بیخود و بیهوش رفت جانب خلد برین
مادۀ تاریخ او خواستم از پیر عقل زانکه رخ او مر است ائنه دور بین
گفت که طرزی مباسشر بخدا دیم ایل نکته گویم ترا خوب چو در ثمن
تاج ملاکت نهاد بر سرش و زد بگشت پادشه نیکر قا وز اسب اجل بر زمین
تاریخ وفات قتل سردار فتح محمد خان فرموده
از بسکه ظلم جا از زمانه بدر رفت جفا و جور برون از شماره عدد است
جفا و جور فلک ارحساب میرو نیست نه یک نه یک نه هزار و نه نیم نه صد دست
جفای او نه جاه تا میرسد تنها که جور او بسر ام وات دسم حد است
ولا چه شکوه کنی از جفا و جور که چرخ بفرق آدم خلیش حو آب در مد است
کی
۱۶۱
گهی بناله بود کارم و گهی با آه گهی ز دیده پر خون سرشک بیحد رفت
چرا بخون نطپد داغ رون سینه من که سوی گور بصد غم شیخ محمد رفت
بسن سی و چهاران جوان وار فتا به بست سخت سوی بارگاه سرمد رفت
بشام شنبه و هفت ده ز محرم بود که با نفوس و فغان سوی خاک مرقد رفت
عجب ندانم که بیجا نگشته است او را بخون طپیده بظاهر با در بدر رفت
ازین است که مدربا سر سبک بالین بداد جان بآئین دین احمد رفت
ازین زیاده دگر گفتگو مکن سرد که خوب طینت جهانی ز جانب بدم رفت
ز بر عقل چو سال وفات او جستم بگفت آه ببازی شیخ محمد رفت
تاریخ وفات شمس الدین خان
من چگویم ز جور چرخ فلک که دلم شد ز دست او خونین
هر زمان دست ظلم این ظالم شهسواری ز عذر زین بزمین
شمس الدین خان که بود مرد جوان کرده طی بیست و چار دار سنین
بیست و یکم ز ماه ذیقعده شد به بخشید او بمرگ قرین
از پی سال فوت او طرزی کرد پیر خرد مرا تلقین
دو عدد کم کن از میان و بگو از میان رفت آه شمس الدین
۱۳۸۸
تاریخ وفات طبیب عبد القادر
دلم از ظلم چرخ فتنه بنیاد هزاران زخم کاری بر جگر خورد
کس از وی روی آزادی نه بیند خوشا مردی که پیش از مرگ او مرد
چو عبد القادر آن دانای حکمت ز دست حور او جام فنا خورد
بسال شصت و نه چون پای بنهاد که تا کیج تیر مرکش از رو
ز شهر ذی الحجه بیست و چهارم بشام چار شنبه دم فرو برد
۱۷۰
پی تاریخ سال رحلت او
خرد بر روی کار این نقش آورد
براعداد جمل چون یک فزائی
ازین مصرع که طرزی روشنش کرد
بخوان پس بهر فوتش مصرع را
حکیم حاذق ما در میان مرد
١٣٨٧
تاریخ وفات سردوست خان
فریاد میکنم زجفاهای آسمان
گردی چه فتنها که بر اهل زمین رسد
هر دم زدی هزار بلاهای ناگمان
برخسروان روم و بخاقان چین رسد
این چرخس چنین نکه پر دوست خا کشد
ازوی بلای مرگ بشاهان دین رسد
طرزی زمرگ شکوه چه داری که در قضا
هر کس که زنده گشت با و خود همین رسد
یک سر ز دست مرگ خلاصی نیافت
گرنی مثل کسی بپیمبرین رسد
خوشدل دلی که تا بدم واپسین سحر
ایمان ببر در شه بجان آفرین رسد
طرزی چوسال رحلت اوخواست از خرد
گفتا که پای او بهشت برین رسد
تاریخ وفات عیال امین الدوله خان
کردم گذر چو باد صبا نیمه در چمن
تا روی کل نظاره کنم برکنارجو
دیدم که عندلیب هزارنده زارزا
دیدم که سرود فاخته وارد گفتگو
سوسن کبود کرده رخ از بس طپانچها
از غصه بر دو نچه شقایق بخون فرو
نسرین عذار خسته و با دام کنده چشم
گل پیرهن دریده و سنبل کشود دمو
رفتم به پیش غنچه و گفتم چه حالتست
گز هر کنار شور و فغانست نای و ہو
رخسار شست غنچه بخون سپس از دو
بگشود اب دور در آمد یگفتگو
کامروز دست باد اجل شاخ گلینی
بشکست کان بمرغ کل و ده زنک بو
بینی که رفت حبا سلطان کوی گشت
از چشم ما بجاک نهان کرد رو ومو
آن عارضی که داغ شدی از نگاه گرم
بر روی سنگ خاره چنان دید جائی او
یا رب
یارب بکام مور جهان دیدنش رواست
جستم زعندلیب مهر و سال فوت او
طرزی بکوی از پی تاریخ رحلتش
آن لب که لب دریغ حمید شت از سبو
آهی ز دل کشید و بمن گفت او برد
بر دور لاله زار جناست جای او
۱۳۲۱
تاریخ وفات میان عبدالباقی
واویلا بیدا و چرخ فتنه جو
بسکه کرد تیره بر عالم فتاند
تا مگر مردم بپاکی سرشت
خاک ماتم بسکه بر سر مرغ بخت
آسمان سرکشته انجم سفته را
سینه ها از اتش غم شد کباب
مرد و زن از درد و وار فریاد و هم
چون نکرید بر زمین مردم ز غم
روز فوت شیخ مخدوم دوست
کاشف اسرار لولاکشف
سینه پاکش پر از اسرار غیب
عاشق روی نبی از جان دل
بیست و یک از ماه مولود نبی
از پی تاریخ سال رحلتش
تاج ایمان بر سرش بنهاد و گفت
گر خطایش شور محشر شد عیان
دیده خورشید چون سر دروان
بسکه گرد و گشت خاک از آسمان
آفتاب و ماه و انجم شد نهان
خلق شد لرزان زمین آمد طپان
دید ها از اشک حسرت ناودان
شیخ و شاب سوز در آه و فغان
چون نمیگرید ملک بر آسمان
خواجه عبدالباقی ان سر دروان
واقف رمز رموز کن فکان
لیک زان حرفی نگفتی بر زبان
بنده خاص خداوند جهان
روز دوشنبه برون شد از جهان
رفت طرزی پیش عقل نکته دان
خواجه عبدالباقی باشد بمان
۱۳۲۲
تاریخ وفات سید احمد خان
سید احمد خان بودا و سید عالی
در سخاوت بیعدیل و در شجاعت بی بینه
از فتوت و ز مروت در جوانمردی و داد
نی کسی مثلش شنیده نی کسی مثلش بدید
بی سبب از دست سید شیا و شقا جخت
این چنین ظلم نمایان کس بعالم کم شنید
طائر روحش درین دنیای فانی تنگ بود
جانب کلزار جنت روح پاک او پرید
هر که آمد در جهان باید چشد جام اجل
خوشدلی انرا که از دست شهادت می چشید
سال فوتش را ز پیر عقل و حشت خواستم
مصرعی موزون و ان از هاتف غیبی شنید
گفت طرزی بهر سال رحلتش برحسته کو
اه وی کر و پدر روز عید قربانی شهید
۱۳۳۱
تاریخ وفات
چنان دل ز درد غم یار مالید
که بر لب نفس همچو تبخاله بالید
چنان ناله و آه فریاد کردم
که بر من دل سنگ هم آب کردید
چنان اشک خونینم از چشم آمد
که جای سر شکم دل از دیده غلطید
چنان سوختم ز آتش دل محفل
که از شعله مندل سر شمع مالید
چرا اشک خونین ز مژگان نریزم
که شاخ کلم مرک از بیخ ببرید
چو کل در عشش غنچه نو شکفته
چو بلبل بر شاخ بسیار نالید
بروز جوانی و ایام عشرت
اجل از سرشاخ نشکفته اش چید
دو اصل نجابت شرافت فرودش
که این آب کوهر بهم خوب پیچید
کذر زین سخن با قضا با ش ساز
بکرید بسی مر که یکبار خندید
بتا ریخ سال و مه و روز طرزی
قلم روی خود بر سر صفحه مالید
ز دل سال عمر شریفش بخستم
دو ده یکی پنج با هم شمارید
ده و پنج ز ایام ماه سیانی
بروز سه شنبه برو مرک خندید
سر از گریه بردار احسبه بر کو
که شاه صالح چشم من دور کردید
۱۳۳۱
تاریخ وفات سلطان علی
۱۷۲
۱۷۳
آه و فغان ز ظلم و جفاهای روزگار
کز تیغ او نفسی جان بدر نبرد
هر نوجوان که سر ز جوانان کشید راست
اول هم از کمان کینش خدنگ خورد
کدم شاخ گل که چرخ بر او دست کین نکشاد
نگشود چشم و باد خزانش بباغ برد
ای چرخ بیوفا چه جفا کرده بیا
کز دست ظلم تو جگر تیر درد خورد
سلطانعلی که نور دو چشم کمال بود
آن نور دیده را ز نظر چون نگاه برد
تنها ز هجر او نه دل من کباب شد
کز درد او دل همه عالم ز غم فسرد
بیگانگان ز حسرت او خون ز دیده ریخت
چون مادر و پدر ز فراق رخش نمرد
مینای خاطر من و یاران دهر کیه است
یارب بفضل خود بچنین غم مساز خورد
ماه رجب که چارده از ماه رفته بود
روز دوشنبه او نفس واپسین شمرد
عمرش بسال پانزدهم چون نهاد پا
برد حیات مرگ بظلم از برش ببرد
طرزی برای رحلت او گفت این سخن
سلطان علی بمرگ جوانی فتاد و مرد
تاریخ تولد
نطبع کس چنین یاقوت سفته
نه کوش کس چنین معنی شنفته
لب طرزی سخن پر صاف گوید
بکاروب قلم تا صفحه شسته
تولد شد یکی مولود می چون ماه
که بخشش جیب دولت را گرفته
چه مولودی که از بس تازه رو
بود روشنتر از ماه دو هفته
چگویم وصف آنمه پاره نور
بود ماهی که در گهواره خفته
بوقت شام و روز عید قربان
بهستی آمد از راه نهفته
پی تاریخ آن مولود مسعود
زبان خامه ام این نکته گفته
سحر جانزا برونگذار و بر گوی
نهال سرو با گل گل شگفته ۱۳۰۱
قطعه تاریخ مسجد جامع سلطان عبدالحمید خان غاز
بنای مسجد سلطان عقل طرز یچست بخنده گفت که تاریکئی زین زیاده مجوی
زاحتساب برآری چوبی نمازا مرا بنای مسجد عبدالحمید غازی گوی
تاریخ مجموعه حمد باری تعالی ونعت محمد مصطفی صلعم
نویسنده که این اشعار شادآب روان کرد وز نوک خامهاش آب
چنین شعری که از روشن معانی زند صد طعنه بر خورشید و مهتاب
ز گرمی معانی قطعههایش جهد همچون سپند از جای بیتاب
بدوش هر عبارتش معانی چو طفل ناز پرور رفته در خواب
ز زیر هر خط مشکین سوادش بود ظاهر معانیهای نایاب
چرا رنگین نباشد این چنین شعر که آمد جمله حمد ونعت والقاب
بلی محمود از دیوان طرزی بصد فکر و بصد اندیشه و تاب
ز حمد ونعت این مجموعه پرداخت که میخندد برویش لعل خوش آب
بملک شام در باغ شهیدان برآمد این گهر بیرون ز گرداب
بتاریخ تمامش میزدم دم گرفت از دور گفت از دو بشتاب
چو طرزی از میان بالا برآری بعطر ناز حسن جلوه آداب
من این مصرع ز تاریخش بگویم همه اشعار حمد ونعت او آب
تاریخ مجموعه
محمود خوش نوشت در اوراق این کتاب شرح بدایعی زمعانی کند بیان
هر قسم نثر ونظم درین نسخه کرده جمع از قول فتیان وز گفتار شاعران
اندر حضور شیخ بغداد ماه عید این نسخه شد تمام چو رخسار گلرخان
هر شعر و فرد او همه سنگین و بشدت هر نظم ونثر آن همه ترصیع و درفشان
خود بر ذکای طبع وی این شاهد معدلت در پیش مردمان سخنگوی نکتهدان
طرزی
طرزى ز عقل سال تمامش چو خواستم
از جيب فكر سر بدر آورد و در زمان
پس از ميان پرده چو بد جور كشيد
گفتا بكو صنايع اشعار شاعران
تاريخ مجموعه ابيات
نه صد وبيست و هشت فرد بود
شعر اين جزو هاى زرافشان
نه صد وبيست هشت را بعدد
در حساب جمل بكن ميزان
اين عدد ها كه در حساب آمد
بديد او را بكش ز نسيان
سال اتمام اين چنين طرزي
عرض كن در حضور شاه جهان
عمر وجاه تو باد پاينده
تا كه بر پا بود زمين و زمان
١٣١٥
تاريخ مجموعه خط شكسته
لب طوطى خامه بى جسته
بكل صفحه را دسته از غنچه بسته
درستى معنى در و ميجويا
نوشته اكر چه بخط شكسته
درست و شكسته زهم دور باشد
كه ديده است يجا درست و شكسته
ز معنى نمكين و الفاظ شيرين
تو كوئى كه كلكى يكى دسته بسته
بماه محرم بروز دو شنبه
شد اتمام با خاطر و طبع خسته
ز حيرت هزار و فزون بود سخته
بملك كراچى چنين غنچه بسته
بتحفه طرزى بضمان مخردان
يكى نكته خوب مرغوب بسته
با تمام تاريخ سال تمامش
چنين مصرع از طبع برجسته جسته
غلطهاى بيجاى او را بر آور
رقم كرده طرزى بيانش شكسته
١٣١١
تاريخ مجموعه صنايع
قلم چونكه برداشت محمود طرزى
سخنهاى مرغوب محمود بنوشت
صنايع مرغوب و اشعار مطبوع
زسعد و سلمان و مسعود بنوشت
١٧٤
چنین کارکان بود بسیار مشکل زبس شوق از زود هم زود بنوشت
بباغ حسینی و ملک کراپے بوقت خوش و سال مسعود بنوشت
سر هفته از شهر شوال آخر که این نکتہای در آمود بنوشت
بتاریخ اتمام او کلک طرزی بتمید این حرف مقصود بنوشت
ورقصهای بد را انو دور افکن چه مجموعه خوب محمود بنوشت
تاریخ اشعار منتخبات دیوان طرزینا ١٣٠٠
نسخه خوبی عجب محمود بیکٹ کرده از اشعار طرزی انتخاب
خوش خط خوش سطری کوچک و در نقطهها بر صفحه اش چون مشکناب
از جواهر های معنی صفحه اش پر بود چون بحر از در خوشاب
جلوه حسن معانی زیر خط هست چون خورشید پنهان بسحاب
خط مشکین است بر طرف ورق یا بروی یار کاکل خورده تاب
این چنین خط خوش و اشعار خوب چشم روشندل مگر بیند بخواب
یافت در بغداد تحریرش بنا از ره سرگشتگی و انقلاب
در دمشق شام روشنتر ز صبح در محرم یافت اتمام این کتاب
سال اتمامش زطرزی خواستم از سر عقل و خرد داد این جواب
را می زن دال خای نعمی دال رو کن بدر از مصرعش بهر حساب
بعد از ان در سال اتمامش بکو کرده از دیوان طرزی انتخاب
تاریخ اشعار عُراق و هِند ١٣٠٣
این نسخه که هست در نکوئی طاق طرزی بنوشت در ره شام و عراق
این صفحه چند را رقم کرد بقلم در روز بلای هجر و در شام فراق
در ماه حج این نسخه با تمام رسید در اهل دمشق شام همچون نفاق
از حرف
۲۲۸
از حرف بکوگذر بکو تاریخش
اشعار جدید سفر هند و عراق
۱۳۰۵
تاریخ سراپا
چه رنگین سراپای خوبی نوشته
با وراق رنگین یکی نو بهار
زربط مضامین و ترکیب معنی
شب عید قربان و صبح سه شنبه
پی سال اتمام او گفت طرزی
زبیگانه پرداز تا بگویم
مضامین در و همچو سن نوشته
ریاحین معنی در و پشته پشته
گهر را در رشته صد جا برشته
ملک کراچی بهم جمع گشته
به پیش حریفان از سر گذشته
باین سان سراپا کی کس نوشته
۱۳۰۱
تاریخ مجموعه
این کلام نغز اسا دان که محمودش بود
در کراچی شد با تمام در بغداد یافت
پیرپیران شاه جیلانی که خاک درگش
در میان نیمه شعبان بغداد شریف
از شمار شعر این مجموعه تاریخش بدان
یکصد و دو ما جعل را دور کن وانگه بگو
خط و جوش سطر و زیبها و چوش قلب آمد
صد شراف برخشش از خاک مرقد آمد
از فراز فرقدان بالاتر از قد آمده
این جواهر ها بهم یکجا معقد آمده
این چنین تاریخ طرزی طاق هم فرد
هفت هزار و چار صد یکدو سه فرد امد
این قطعه تاریخ وفات شاعر مرحوم قبل گاه طرزی صاحب
در نسخه دیگر یافته در اخر قطعات تحریر یافت
بر چرخ نه خیر خبر نیست بهم گردان
نی صورت شان ظاهر نی حشمت شان باهر
هرپای که بردارند بر باد و هد خلقی
سخت است جفای شان سست است وفایشان
که دور واسد خوانند که وسع بر هیران
نی مقصدشان قاهر که سر خوش و حیران
هر جای که رو ارند صد شهر کند ویران
پیش است بلای شان برجان دل ایران
که شاهجهانی را بر تخت نهند تختش
که مرد دلیری را بر چرخ کشد ایوان
بر تخته مرک افکنده در بیکسی و غربت
شاهی که نشان او شاهان جهان حیران
بر مرد و زن افغان میکرد ز بس رحمت
شد نام شریف او سردار رحمدل خان
سر خیل همه افغان در اصل در دران
از سوی وطن آمد شادان ببرۀ ایران
شاهنشه ایرانش از رتبه و جاه او
بر صدر نشانیدش با عزت با صد شان
آخر بد و صد حسرت از دست اجل نوشید
پیمانه مرگی را کرد در برفتش جان
در وقت وفات خود با شاه وصیت کرد
نعشم برسان شاها در پای شه مردان
از پهلوی دینداری این رتبه و عزت یافت
آسود دران مرقد از همدمی قرآن
بر نیمه شوال در آخر یکشنبه
بر ملک فنا زد پا در مملکت طهران
چون بود بهار جان در باغ دل طرزی
جو سال وفات او در باغ بهار جان
قطعه برای عاکف پادشاه وزیر سلطان ۱۳۲۸
آصف جم مرتبت یعنی که عاکف پادشا
انکه یک قدرش از جوزا فراتر آمد
اصل پاکش آب از ابریز کی خورده
زان چو کوهر های او بر فرق سرها سر آمده
با بزرگیهای دانش ماه چرخ و آفتاب
از سها و نقطه و از ذره کمتر آمده
در بلندیهای اوج هردال چرخ عقل
رای او روشتتر از خورشید انور آمده
پیش ماجوج ستم از تیغ سدی بسته است
تا ارسطو عاکف سلطان سکندر آمده
خاک پایش از شرافت بسکه دارد آبرو
سرفرازان را بسا از جای افسر آمده
طرزی افغان بیمال هر دلی پابند
از برای التجا بر خاک آن در آمده
چون بزرگان بیدماغ و کم سخن افتاده اند
گفتگوزان مختصر بر طبع خوشتر آمده
طاس نرد چرخ بر حکم تو بندد نقش کار
تا کشا و دست در برد بای وششدر آمده
قطعه در بغداد شریف گفته شد.
هیچ
صبح و روسیا برغوث و شب سیاهی کاظلمین برد قلم زان سفینه قدس و نور اقدس میرسید
شد زر خالص دل قلب سیاه چون سمم بسکه فیض کیمیایازان در برین جس میرسید
بسکه بغداد است مالامال از انوار فیض نور حق هر دم بدل از پیش و از پس میرسید
بسکه نخل با ور گشته است در دهقان قدس زین کهن گلشن بکف گلهای نورس میرسید
فیض آب ابر این دریای رحمت نیزئی نی بمن تنها رسد این غم بهر کس میرسید
قطعه میرزا عبدالواسع خان در تعریف طرزی صاحب
آنرا که بخت و دولت اقبال سرمد است از جان و دل غلام غلام محمد است
یارب چه جوهر است هیولای صورتش کز امتزاج عنصر و ارکان مجرد است
یا روح یا که عقل ندانم چه خوانمش نی حد ذاته نه مرکب نه مفرد است
کاهی فصاحت ار بکشاید زبان نطق سحبان پیش او چو سخن نادان ابجد است
نحوی بود جاعت در مکتب کلام او کافی خطیب مسقط کو چون مبرد است
حرف است قصۀ دیگران با وجود او او مسند الیه بود نیز مسند است
محدود در محاوره عقل کی توان ذاتی که در ستایش خود برتر از حد است
دستش از ان مساعد باز و بمعنی است کا ندر صف مجاز یدالله مؤید است
با منطقش ناطقه را است جای نطق کز جنس و نوع و فصل همان ذات مقصد است
شاء مدایح دولت تو واسع حزین امروز نیست بلکه خود از ابد و از حد است
قصیده من کلام میرزا احمد علی خان در تعریف
دیوان بلاغت نظام طرزی صاحب افغان
تبارک الله ازین دفتر و ازین دیوان که میبرد دل میکشد از مقابل جان
کجا نوشته دبیر فلک چنین دفتر کجا نگاشته کلک زمان چنین دیوان
ز لفظ و معنی این حفل در زمین بید
نه قهرنی است ز اشعار بلکه در معنی
مقرر است که باشد سفینه اندر بحر
صفای صفحه او چون بیاض کردون جر
ز زینت رقمش کل شمردم غرق عرق
خطوط آن فلک پر ستاره روشن
برشک از خط مرغوب آن دل یاقوت
سیاه پوشش از خط پر معنیش پیچیب
نه آن سواد مداد است بربیاض که هست
ز نقش لوحه آن عکسی آفتاب منیر
مرقش بخط رومی خطان خوشخط
به بیند از قطعات مصورش مانی
قصایدش بمقاصد نموده دل را را
ز شوخی غزل آن غزاله خونین دل
ز بس لطافت ابیات حسن ترجیعات
مخمسات لطیفش حواس خمسه جسم
ز خوبی قطعات نگوی رقعات
نو بهار شود گر چه باغ و بستان سبز
دگر بروضه رضوان چه حاجت اینرا
چسان موافق خاطر نیفتد این اشعار
که هست قائل آن معدن سخا و کرم
ز حسن و خوبی آن هم پس پر حیران
سفینه ایست پر از در و لؤلؤ و مرجان
کنون ببین که شده بحر در سفینه نهان
سواد نقطه او همچو خال مهرویان
ز زیب صفحه آن داغ لاله نعمان
حروفی آن صدفی پر جواهر غلطان
سجل ز خوبی مکتوب آن بجان سبحان
از انکه چشمه حیوان بظلمت است نهان
بروی صفحه کافور مشک کرده عیان
ز تاب جدول آن پرتو ی مه تابان
بکمال شده جمع از خطوط استادان
شده به پیش بنانش چو نقش بت حیران
متاقش به نقیبان صدق داده روان
ز خوبی سخن آن سخنوران حیران
بود بسند و محقق بعقد جان ارزان
رباعیات بدیعش چهار رکن جهان
شبیه باغ جنانست روضه رضوان
شود ز دیدن این نو بهار پیر جوان
که ممکن است چنین باغ بخیران امکان
چسان قبول طبایع نباشد این دیوان
که هست جامع آن فخر زمین و زمان
فریزدیم؟
۱۸۱
فرید عهد و اوان خسرو بلند مکان
یگانه داور دوران غلام محمد خان
جهان جود و سخا بحر لطف و کان عطا
فلک مطیع قضا بر سپهر قدر او عان
رسپهر جلال آفتاب اوج کمال
خدیو کشور جان شیر شاه نشان
بدل قوی و بکف بازل و بدست جواد
بعقل پیر بکان کامل و ببخت جوان
بذہن ہندسه خوان و بفہم حکمت دان
بطبع موی شکاف و بنطق عذب بیان
بعلم و فضل و بلاغت مسلم آفاق
برتبه فخر جمیع طوائف افغان
سلیم نفس و غنی طبع و اعلی همت
سعید فطرت و صائب ضمیر و عالی شان
ز آبداری نظمش شد و بنظامی آب
خجل شده ز مضامین عالمیش سلمان
ربوده دل بخیالات نازک از بیدل
ربوده جان بمعانی بکر از طوفان
ندامی انور او انوری گرفته سبق
شده مرید کمال فصاحتش سبحان
ز بس نتائج فکر وز بس معانی بکر
رواست کویم اگر اوست ثانی حسان
بلطف شعر و سخن داد شاعری دادہ
اگر غلط نکنم اوست سعدی دوران
بطرز شعر جواز شاعران بوده چنان
از ان شده متخلص بطرز افغان
ز چشمه سار ضمیر و ترشح قلمش
چکد زلال معانی چو قطره نیسان
ضمیر انور او همچو خور از ان صافت
که خورده شیر صفا با سحر ز یک پستان
بلی کلام ملوک است چون ملوک کلام
ربوده زان ز میان کوی سبقت از میدان
برزم و بزم از و با نظام سیف و قلم
برای و حزم از و بر دوام شوکت و شان
تخم آتش سوزان بلطف آبحیات
برزم رستم دستان بجو شیر ژیان
بپیش ابر کفش قطره ایست مایه بحر
بنز د همت او شمه ایست حاص کان
نسیم خلقش اگر سوی بوستان گذرد
دهد بجای کیا از کلیش کل و ریحان
زبی تجشم خرد فکر روشنت چو بصر
ز بی تکیم هنر رای انورت چو روان
توئی که شعر تو سحر است لیک سحر حلال
ولیک انکه ترا حاصل است طی لسان
بنظم و نثر تو منظوم ناطقان بی نظم
نظیر شعر تو اشعار شاعران هزیان
ز بحر فیض تو همواره مفلسان منعم
بخوان جود تو پیوسته سائلان مهمان
درین جهان بنره فضل از تو شد معلوم
درین زمان صفت شعر از تو گشت عیان
بچشم عقل بود قند بار ویرانی
توانه کمال هنر گنجی اندرین ویران
زا بر لطف تو شد کشت عالمان سرسبز
ز فیض جود تو شد کار شاعران سامان
شدی هلاک ز بیقدری اهل علم و هنر
اگر نه پای شریف تو آمدی بمیان
ز قحط جود شدی شاعر از جهان معدوم
طبیب لطف کرمی مگر ویش درمان
کمین محب صمیمیت صدق دل احمد
که مین غلام قدیمت محمد اکرم خان
یکی بمدحت تو روز و شب بجان مشغول
یکی بخدمت تو سال و ماه بسته میان
چو حاصلست چنین نعمت مشو غافل
تو نیر وقت غنیمت شمار و قدر بدان
بشادی دل احباب دکوری دشمن
بخور بپوش ببخش و مخور غم دوران
بپاش غزه بمیناکه تا نظاره کنی
بچار عنر چنان بگذرد که برق یمان
سپهر مرتبا سرورا شهنشاها
توئی خلاصه دوران وسائه یزدان
اگر چه وصف تو ز اشعار من بدان نارد
که کل ریز به بستان و زیره در کرمان
ولی ز صدق دل خویش اندکی گفتم
که یاد کار بماند ز من درین دیوان
و گرنه ذات تو ز اوصاف خلق مستغنی است
که نور خور نشود زائد از مدیح کسان
همیشه تا بود از شعر معتبر دفتر
مدام تا بود از نظم منتظم دیوان
بود بمدح تو مشحون دفاتر ایام
بود بوصف تو احمد همیشه دست خوان
محب ذات تو مقبول باد چون آدم
عدوی جاه تو مردود باد چون شیطان
ولی نعمت عصرا و حاتم عبدا
با بر نسبت دستت کنم زهی بهتان
کدابر
۱۸۳
که ابر قطره آبی بحر بد گوید گفت چون بحر در ریزد و بوی خندان
سخا و جود تو بر مفلسان همیشه شفیق کف کفیل تو بر سائلان همیشه ضمان
درین زمان که بود قحط بود و عالم عجائب است مرا از غرائب دوران
که کر شدش به غزنین به هر فردوسی نمود وعده بیک بیت اشرفی حسان
ندا و عاقبت الامر انچه وعده نمود به بخل کشت مسمی میان عالمیان
تو آن شهی که بدادی درین قصید برا صد اشرفی صله ناکرده وعده احسان
بنظر وسعت آن شهر بار روی زمین که بود بر همه شاهان سروران سلطان
عطای بخشش وجودت درین اواصا کرار سید که شود منکر از چنین برهان
خدا و خلق ز تو با در راضی و خشنود تنت درست ولت شاد باد جاویدان
شوی زعمرو جوانی زبخت برخوردار بحق جمله مردان حرمت قرآن
مت تمام شد بعون الملک المنان قصائد سراسر
فوائد جناب فصاحت و بلاغت نشان فرید عهد
د آوان سر د فتر اهل زبان منبع الجود و الاحسان سرا
غلام محمد خان المتخلص بطرزی صاحب افغان
بدست خط حقیر العباد محمد زمان
خلف طرزی
۱۸۳
صاحب افغان طول عمره
یوم چهارشنبه بیستم رمضان
المبارک سنه ہجری ۱۳۰۹
بحرج دار بمشتری نشان چاپخانه
نشان دولت جمدتید افغان
قطعات تاریخ تولد و وفات و غیره قطعات
طرزی صاحب افغان متصل با قصائدات
سعی و اهتمام سردار محمد انور خان پسر سردار
محمد سرور خان برادر سردار غلام محمد خان
خلف الصدق سردار رحمدل خان درانی قندھاری
نور اللہ مرقده چونکہ این کتاب در دفتر سرکار رجستر
شده باید که هیچکس این کتاب را بغیر اطلاع سردار
محمد انور خان چاپ نکند حرره محمد زمان ۱۳۰۹