[BLANK PAGE]
عشق کابل افغانستان نشریات مجلس تالیف پښتو کتاب دوم خود آموز یا معلم پښتو در عصر سعادت حصر اعلیحضرت جوانبخت محمد ظاهر شاه، به امر و هدایت و ، ج سردار اعلی غلام فاروق خان نائب الحکومه صاحب قندهار از طرف « مجلس تالیف پښتو » تحریر، و به اعانه ذوات محترم و علاقمندان پښتو طبع و نشر گردید. برج جوزا ۱۳۱۴ ش قیمت فی جلد ( ) افغانی تمام مکاتبات راجع باین کتاب با ادارهٔ طلوع افغان قندهار است و شومندان ازین اداره خواسته میتوانند. عبدالحی حبیبی ABDUL HAY HABIBI
مضامین و محررین کتاب (۱) املا صفحه (۱) نگارنده عبدالحی حبیبی مدیر طلوع افغان (۲) بحث اسم " ۱۳ " میرزا محمد اعظم عضو انجمن ادبی (۳) تذکیر و تانیث " ۲۸ " حاجی ولی محمد "مخلص" (۴) جمع و مفرد " ۳۵ " محمد یوسف معاون طلوع افغان (۵) بحث فعل " ۴۱ " میرزا محمد اعظم عضو انجمن ادبی (۶) بحث حروف " ۶۸ " حاجی عبد الغفور خروتی (۷) بحث جمله ،نحو " ۷۷ " قیام الدین "خادم" عضو انجمن ادبی (۸) تغیرات " ۹۵ " صالح محمد مدیر معارف (۹) ضرب المثلها و محاورات ۱۰۰ " عبد الخالق اخوند زاده عضو انجمن ادبی (۱۰) منظومه خاتمه کتاب ۱۰۴ سید حسین منتظم مطبع
(الف) هو الله تعالى مقدمه اهمیتی که زبان ملی یا عنعنات پاکیزه قومی، در حیات امروزه ملل برای حفظ شئون و نوامیس، و تحکیم اساس ملیت دارد، از نظر هوشمندان پوشیده نخواهد بود ! اعلیحضرت غازی محمد نادر شاه شهید (که خدایش بلطف و رحمت خویش بنوازد) چون احیای زبان ملی «پښتو» را برای سعادت ما لازم دیدند، لاجرم جهت نشر و تعمیم این احساس مقدس که حیات ملی وابسته بآن است، اقدامات حیات بخشانه خیلی قیمت داری فرمودند، که در تاریخ این ملت شجاع و شیر دل سابقه نداشت ! امروز نیز دیده میشود که اثر بمدیمن توجهات وطن خواهانه حکومت بیدار و مصلح اعلیحضرت محمد ظاهر شاه و تمام زمامداران محترم، این حس نفیس و شریف در دل، و دماغ تمام افراد ملت تزریق میشود، و شجره آمال پښتو خواهان بار می آورد ! و کسانیکه باین موضوع مهم، و مسئله حیاتی علاقه و محبتی دارند، خود را بسایه توجهات ملت خواهانه حکومت مصلح خویش،
(ب) با شاہد آمال همکنار می یا بند! اهالی قندهار، و زادگان این خاک پاک خودرا بتقاضای عنعنهٔ ملی و تاریخی خویش، خیلی خوشبخت و مسعود میدانند، که حکومت ملی بیدارخیریت اندیش ما، این پرورشگاه افغانست را محل احیای زبان ملی و مرکز این خدمت مهم قرار داده و زمامدار بیدار و معارف خواه اینولا، والاشان جلالتمآب سردار اعلی غلام فاروق خا نائب الحکومه صاحب (که با زبان ملی خویش صمیمیت و علاقمندی زیادی دارند) نیز هیچگونه تشویق و ترغیب و کمک مالی و اخلاقی را درین باره دریغ نفرموده و نمیفرمایند چنانچه چندی پیشتر، جنا بشان بسابقهٔ همان علاقمندی که با زبان ملی دارند مجلسی را ترتیب داده و ما را بتالیف و ترتیب کتبی که در آموختاندن این زبان کمک کند تشویق فرمودند! ما هم بپیروی این تشویقات پشتونخواهانه شان با هم نشسته و مجلسی را بهدایت و امرعالی شان برای تالیف کتب پشتو ترتیب دادیم، و نخستین کتاب ”خود آموز“ تالیف جناب مولوی صالح محمدخان مدیرصاحب معارف را که سردست حاضر بود دیده و اصلاح نموده و بحضورشان تقدیم کردیم، کتاب مذکور بمصارف شخصی جنا بشان چندی پیش، در محل استفاده شوقمندان مجانا گذاشته شد! بعد از ان ما برای اینکه این سلسله بهم نخورد، یک کتاب دیگر را زیر تحریر گرفتیم مضامین این کتاب را، در بین خود تقسیم نموده و هر کسی حصهٔ را نگاشت تا بعد از چندی
( ح ) کتابے ترتیب یافت که اکنون ما انرا بنام ”معلم پشتو“ به شوقمندان زبانی تقدیم میکنیم! این کتاب سلسلهٔ دوم نشریات مجلس تالیف پشتو است، برای اینکه در نشر این کتاب تمام علاقمندان محترم حصه گیرند، بنا بران ما اعانهٔ مختصری را از بعضے ذوات محترم گرفتیم و این کتاب را بهمان مبلغ که این ذوات محترم بر احیای زبان ملی خود با کمال محبت و علاقمندی بما دادند، چاپ و نشر کردیم. و تمنا داریم که سلسلهٔ این نشر را نگسیخته بعد از فروش این کتاب بمبلغ قیمت آن، کتاب سوم را نیز تحریر و طبع نماییم! بنا بران ذواتیکه این کتاب را می خرند، علاوه برانکه دارای یک کتاب جدید میشوند در حقیقت اعانه برای نشر کتاب دیگری هم میدهند (چه خوش بود که برآید بیک کرشمه دو کار) در تالیف این کتاب ملاحظه دو جنبه را کرده ایم: کسانیکه به قواعد صرف و نحو زبان و اصطلاحات آن بدانند البته از روی این مختصرا استفاده خواهند کرد. و کسانیکه فقط جملها و محاورات متفرقه را می آموزند، نیز از روی ترجمه پارسی، پشتوی آن را خواهند خواند! یعنی این کتاب نه صرف و نحو خالص است و نه کتاب قرائت پشتوی تنها! بلکه مراعات استفادهٔ عامه شده است! با آنهم اگر سهو و خطائی دیده شود، تمناست اطلاع بدهند و ما را معاف فرمایند خداوند کریم بما توفیق عطا فرماید تا بزبان ملی خویش خدمتی کرده بتوانیم، و از معارف خواهی های حکومت مصلح خویش، و تشویقها و هدایات حسن مساعدت جناب عالی نائب الحکومه صاحبیکه در تالیف و نشر این کتاب فرموده اند و نیز از کمک و مساعدت ذوات محترم اعانه دهندگان کمال افتخار را داریم. (مجلس تالیف پشتو)
(د) ذوات محتر میکه از کمال معارف خواهی در نشر این کتاب مساعده فرموده و اعانه داده اند: وج، سردار اعلی غلام فاروق خان نائب الحکومه صاحب قندهار ع، ش، عبد الاحد خان فرقه مشر صاحب قوماندان عسکری // ع ، ص محمد اسلم خان مستوفی صاحب // ع ، ص محمد ناصر خان رئیس صاحب بلدیه // ج ، محمد اکبر خان قوماندان صاحب کوتوالی // ع ، ص محمد موسی خان رئیس صاحب شرکت پشتون // ص ، عتاب الدین خان مدیر صاحب گمرک // جناب محترم غلام فاروق خان توخی // جناب محترم حاجی گل محمد خان معاون شرکت پشتون // جناب محترم حاجی جان محمد خان تاجر هوتکی // جناب محترم سردار عبد الله خان آقا // جناب رحمت الله خان ہپوال پسر مستوفی صاحب //
۱ بسم الله الرحمن الرحيم نحمده ونصلى على رسوله الكريم وعلى آله واصحابه اجمعين املا موادیست که برای رفع اشتباهات تحریریهٔ پشتو، ذیلاً یادداشت میشود اگر در تحریرات افغانی مراعات آن بشود، بد نخواهد بود، و ممکن است که تسهیلات را در نوشت و خواند زبان پشتو، وارد کند. (۱) ابتدا بساکن علامهٔ ساکن که عموماً در افغانی وسمه غندی (ه) است عنداللزوم بالای حرف ساکن تحریر میشود، اما برای ابتدا بساکن که از خواص زبان افغانی است غیر وندی که معکوس وسمه غندی است، تحریر شود این طور ( ء ) مثلاً ستوری یا مثلاً برای رفع اشتباه از کلمات (وَرْکَه، یعنی بده) بفتح واو و سکون را و (وُرْکَه، یعنی چیز گم شده) بسکون واو، و فتحهٔ مخصوصهٔ را،
۲ چون : دا چاقو وَرکه، دده چاره وُرَکدَه (این چاقو را بده، کاردش گم است ) درین مثالها علامات ابتدا بساکن را دیده، و از کلمات متحدالشکل خود بصورت صحیح تلفظ شود: احمد وَلَاړ : احمد رفت ( ولاړ، رفت ) دی وَلَاړ دی : او ایستاده است ( ولاړ، استاده ) محمود تَّللی دی : محمود رفته است ( تّلل ، رفتن ) احمد غنم تّللی دی : احمد گندم را وزن کرده است ( تلّل ، وزن کردن ) سّتوری بَړلبګی : ستاره می درخشد سّتا وَرور سبق لوست : برادرت سبق میخواند . (۲) دی ، دِ دِی بمعنی هستند، کلمهٔ ربط است، مفردش دَی یعنی ( هست ) که بایای معروف تحریر شود، مثلاً سړی دی ( آدمها هستند ) (مرغان تَالوتی دِی) مرغها پریده اند ) پښتانَه پَه غَیرَت ستا یلی سوَی دِی (افغانها بغیرت ستوده شده اند) اما دال مکسور ( دِ ) ضمیر خطابی اضافی و فاعلی است که بدون یا تحریر میشود
۳ و برای رفع التباس ، از دال مفتوح اضافت ، کسره داده میشود مثلاً کتاب دو وایه! (کتابت را بخوان) کار دوران کی (کارت را خراب کردی) اور د ولگاوه (آتش را در دادی) (۳) تَه ، ته (تَه) که ضمیر مخاطب مفرد است بمعنی (تو) با هاء یک چشمه (ه) نوشته شود مثلاً تَه د پښتو خادم یے؟ ( تو خادم افغانی هستی؟) تَه زما خوږ خپل یے! (تو دوست شیرینم هستی!) و یک قسم تای مفتوح که حرف جر بمعنی (به) است اگر به هاء بے چشم تحریر شود ، رفع اشتباه خواهد شد مثلاً : زه کابل تـه ځم (من بکابل میروم) احمد مکتب تـه ولاړ (احمد به مکتب رفت) دی پښتو تـه خدمت کوی (او به افغانی خدمت میکند) (۴) کی (کی) بمعنی (در) از حروف ظرفیه افغانی است مخفف و مرادف (کښ)
۴ بایای معروف تحریر شود، مثلاً په پښتو مجله کی لیکلی سَوی دی (در مجله افغانی نگاشته شده است) په خپل کورکی ناست وُ (در خانهٔ خود نشسته بود) (۵) ها بجای فتحه وقتیکه یکی از حروف جاره مغیره یا یکی از حروف نداء، بر کلمۀ داخل شود، آخر آن اسم فتحه می یابد، برای تسهیل تلفظ و خط، از ابتداء در رسم الخط افغانی بجای فتحۀ (ها) نوشته اند مثلاً: کلمه سَړی (آدم) در حین نداء: اې سړیه (ای آدم) " وْرَور (برادر) " " : اے وروره (ای برادر) یا " علم در حین مجروریت : بے علمه سړی ناکام دی (آدم بی علم ناکام است) " خپل (خود) " " : په خپله ځم (خود میروم) " کَور (خانه) " " له کوره (از خانه) " بازار " " تر بازاره (تا بازار) یادداشت: این (ها) که برای توضیح فتحه نوشته میشود، اگر در آخر بعضی کلمات عربی آورده شود چون با مونث مشتبه میشود، بنا بران در چنین مواقع اگر آخر همان کلمه را فتحه داده شود، رفع اشتباه و نقیصه خواهد شد مثلاً اگر بر کلمه محترم حرف نداء داخل شود، باید آخر آن را فتحه داد، و (ها)
۵ نوشت چون اے زما محترمه ! باید که اے زما محترم به فتحه نوشته شود تا (محترمه) مؤنث نشود . (٦) وَه ، وُ ، وْ ، وو ، وَ (وَه) از کلمات ربط جمع غائب ، و واحد مونث غائب است (بودند ، بود) (ج) (٤٣) که بفتحه واو خوانده و ها با آن نوشته میشود، چون دير سړی وه (بسیار ادمها بودند ) بښه ښخه وه بنجی (وُ) واو مضموم : کلمه ربط مفرد مذکر غائب است یعنی (بود) چون : ښه سړی وُ (خوب آدم بود ) كتاب ئے لیکلی وُ (کتاب را نگاشته بود ) (وْ) وا و مجهول : که علامه ضمه معکوس بر سر دارد ، چون کُور (خانه) وْرور (برادر) مُوْر (مادر) خوْر (خواهر) لُوْر ( داس ) پُور ( قرض ) (وو) دو واو : از کلمات ربط جمع غائب و متکلم است یعنی (بودند ، بودیم) موږ ناست وو (ما نشسته بودیم ) کتاب مو لیکلی وو ( کتاب را نگاشته بودیم) موږ هُور حاضر وو (ما در آنجا حاضر بودیم) دوی را غلی وو ( آنها آمده بودند ) (وَ) واو که مفتوح خوانده میشود، بمعنی (به ) علامه مفعول است که بدون هیچ امتیاز تحریر شود، مثلاً : واحمد ته ورکړه ( به احمدش بده ) یادداشت : و او تجرید، و امر حاضر ، و ماضی مطلق ، نیز بدون امتیاز تحریر میشود.
و مفتوح خوانده میشود مثلاً : وگوره (ببین) وخوره (بخور) وخپثره (با لا شو) در امر حاضر یا : احمد زما ورور وواهه (احمد برادر مرا زد) ده انگور و خواره (او انگور را خورد) ده سبق ولوست (او سبق خواند) در ماضی مطلق! حرف عطف افغانی (او) نیز گاهی مخفف شده (و) تنها می ماند چون پلارو مورئی ولاړ (پدر و مادرش رفت) کتاب و اخبار ولوست (کتاب اخبار را خواند) و غیره (۷) یا ۱ : شکل یایی معروف ، در آخر کلمه یا جدا (ی) در بین کلمه بنقاط خود شناخته شود این طور (..) ۲ : شکل یایی مجهول در آخر کلمه یا جدا (۔۔ے) در بین کلمه بنقاط خود شناخته میشود اینطور (..) ۳ : یای کلمه مفرد که ما قبل آن فتحه باشد، برای امتیاز از جمع، به ما قبلش فتحه داده شود مثلاً سړی (آدم) بړی (فتح) زمری (شیر) کوتړی (سگ بچه) ۴ : یای تانیثی که حرف ما قبل آن هر وقت فتحه مخصوصه (زورکی) دارد این طور تحریر شود (ۍ) این یاء در آخر کلمات می آید چون خولۍ (کلاه) پګړۍ (دستار) شړۍ (شال) وړۍ (پشم)
سل ری (صدری) یادداشت: آواز های این یاها از معلم شنیده و یاد کرده میشود. (۸) د، دَه ۱ : (د) دال مفتوح علامهٔ اضافت، مثلاً د احمد کتاب (کتاب احمد) د پښتو مجله (مجلهٔ پښتو) دوطن کالی (لباس وطنی) ۲ : (دَه) دال مفتوح که باها تحریر میشود، حرف ربط واحد مونث و ضمیر منفصل فاعلی غائب مفرد مذکر است (او) مثلاً : پښتو ښه ژبه ده (پښتو خوب زبان است) حرف ربط واحد مونث چوکی ولی ګرانده؟ چوکی چرا ګران است " " " " دَه کورته کتاب یُوُړی (او کتاب را بخانه برد) ضمیر فاعلی غائب مفرد دده پلار ښه سړی دی (پدر او خوب آدم است) " " " " ده وماته پښتو وښووله (او بمن افغانی را یاد داد) " " " " (۹) مفغنات لغات عوام (۱) بعضی کلمات و لغاتیکه اصلاً افغانی نیست، و افغانها به لهجهٔ خود بسببیکه حروف عربی را ادا کرده نتوانسته اند، و بزبان عوام حروف
عربی را بحرو فیکہ مخرج آن نزدیک باصل حرف است گشانده اند اینطور الفاظ کہ اصلاً ہم افغانی نیست باید بهمان املای صحیح حقیقی خود نوشتہ شود، و افغانی پنداشتہ نشود، مثلاً : الاج کہ حای حلاج را بالف بدل کردہ اند . امبارک کہ کلمہ (مبارک) عربی را عامیانہ تلفظ کردہ اند . صحی کہ (یح) کلمہ (صحیح) را انداختہ، و (سهی) تلفظ میکنند . اینچنین الفاظ را نوشتن و مثل بعضی محررین آنرا افغانی پنداشتن سہوادبی است . ٢ : ہکذا بعضی از عوام اغلباً (ہ) را بہ الف در لغات افغانی و غیرہ بدل ساختہ و تلفظ میکنند این چنین الفاظ را نباید بہ لہجہ عوام نوشت مثلاً (هوس) را (اوس) هوگ را (اوگ) ہلہ را (الہ) نباید نوشت ، کذا بعضی از قبایل ح را (خ) خواندہ اند مثلاً عبدالرحمن یا محمد را بہ (خ) میخوانند، در املا باید عین صحیح آن تحریر شود . (٣) شلیکہ در عربی کلمات معرب و در فارسی (مفرس) موجود ہست در افغانی کلمات (مفغن) یعنی فغانی شدہ ہست ، کہ لغاتی از زبانهای دیگر بہ افغانی آمدہ، و بعد از تغییر زیاد، و انقلاب و مداولہ بسیار و کثرت استعمال (مفغن) شدہ اند، اینطور کلمات از تحریرات بالای ما
۹ مستثنی است باید بحروف (سفغن) تحریر شود مثلاً : سپار که سفغن (سحر) است . وخت ״ ״ ״ (وقت) است . (۱۰) مغیرات در لغات افغانی بسبب اختلاف لهجه که برای هر زبان امر طبیعی است، بعضی از حروف، بحروف دیگر تبدیل شده، بعضی از اقوام یک طور و دیگرها به تغیر بعضی از حروف طور دیگر میخوانند، چون اصطلاح عمومی است آنرا غلط گفته نمی شود، اما اگر املای آن باصل حروف تحریر شود بد نخواهد بود مثلاً : ژ را به ج بدل میکنند، چون ژبه (زبان) جبه شوند (زندگی) جوند و غیره ږ را به گ ״ ״ چون ږیره (ریش) گیره، خوږ (شیرین) خوگ ״ ښ ״ خ ״ ״ ״ اُښ (شتر) اُخ، ښه (خوب) خه ״ ځ ״ ز ״ ״ ״ ځلمی (جوان) زلمی، ځُور، (خار) زوز ״ هلک (بچه) الک، هگی (تخم) اگی ب ״ و ״ ״ ״ ابه، اُوه
اما درباره مغیرات اغلب محررین باشتباه خیلی فاحشی گرفتار اند، مثلاً شنیده اند، که (خ) اصطلاحی آنها اصلاً (ش) است، پس در بعضی کلمات که اصلاً در ان (خ) باشد وحتی بعضی از کلمات زبانهای دیگر را باشتباه به (ش) بدل کرده اند مثلاً کلمه خویشی پارسی را ښويشي یا کلمهٔ پختۀ پښتو را (پښته) نوشته اند، یا مثلاً ځه رنگ را (څرنګ) و سترګه را (سترګۀ) باشتباه غلط نوشته اند، درین باره دقت زیاد لازم است (۱۱) حروف مختوم به ها له، ګه، مۀ، پۀ، تۀ، مۀ از حروفی است که بسیار در افغانی می آید، این حروف باید بدون ها به ما بعد خود وصل نشود، مثلاً لۀ ما (از من) را (لما) وكه نه استفهامی را (کنه) تۀ مدځه (تو مرو) را (تمجۀ) مۀ كوه (مكن) را (مکوه) نلری (ندارد) را (نلری) یکجا ننویسند که در حین خواندن اشکالات دست میدهد . (۱۲) حروف متصله اسماء وکلماتیکه حروف آن مطابق به رسم الخط شرقی بهم متصل نوشته میشود
صفحه (۱۱) ۱۱ موافق به املای زبان پارسی متصل تحریر گردد، چه اگر این طور کلمات را از هم جدا بنویسند علاوه بر سهو املای، خواننده را اشتباه دست میدهد، مثلیکه در بعضی مطبوعات پښتو پتڼ (پروانه) را به حرف جدا (په تڼ) وانځر (مغز انجیر) را (ان ځر) دیده‌ایم، حال آنکه حروف افغانی مانند سائر حروف مشرقی مثل عربی، پارسی، تورکی، اردو، تابع یک اصل املائی خواند حروفیکه متصل یا منفصل تحریر میشود، در الف و بای مشرقی معین اند، افغانی نیز تابع همان رسم الخط است. (۱۳) چې چې از حروف بیانیه و شرطیه افغانی است اکثر محررین آنرا (چی) بایای معروف مینویسند، چون تلفظ آن به کسرهٔ خفیف است نه یای معروف باید (چې) تحریر شود نه (چی) (۱۴) زُورَکَی (فتحه مخصوصه) در افغانی برای تسهیل وتلفظ صحیح کلمات، بالای حروفیکه فتحه مخصوصه دارد و آن را در افغانی (زُورَکَی) میگویند نهادن خوبست این طور (َ)
۱۲ مثلاً برای رفع اشتباه از کلمه تَل (همیشه) و تَل (عمق) وغیره (۱۵) رموزات تحریریه رموزات تحریریه که در تمام السنهٔ دنیا رواج است در افغانی نیز بنویسند بعضی از انها این است : (۱) استفهامیه (؟) مثل ته کورته ځی ؟ تو بخانه میروی ؟ (۲) بیانیه (:) مثل پښتنو اخلاق دادی : شجاعت، سخاوَ، دیانت اخلاق افغانها این است : شجاَ، سخاوت، دیانت. (۳) وقفه (،) مثل که تا پښتو زده کولای، ښه به وای. اگر تو افغانی را می اموختی خوب میبود. (۴) خطابیه، ندائیه (!) مثل زما وروره ! ای برادر من ! (۵) لیندۍ ( ) مثل احمد (چه زما ورور دی) کتاب وائی . احمد (که برادر من است) کتاب میخواند. (۶) اختتامیه (.) مثل پرون راغی . دیروز امد. (۷) تخصیصییه « » پلار ما ته ویلی وه "هروخت د وطن خِدمت کوه" پدر بمن گفته بود "دائماً خدمت وطن را بکن"
۱۳ بحث اسم مصدر مصدر اسمی را گویند که از و کلمه دیگر ساخته میشود، چنانچه جمیع افعال و اسمائی مشتق از مصدر ساخته میشود و مصدر در پشتو بر سه قسم است : (۱) مصدر وضعی : که علامت آن در پشتو لام است که در آخر کلمه می آید چون : تلل (رفتن) لیدل (دیدن) خوړل (خوردن) پہ وخت د ډوډی خوړل ښہ عادت دی بر وقت نان خوردن عادتی خوبی است بے اجازہ دبل پہ خطہ تہ کتل عیب دی بے اجازہ بخط دیگری دیدن عیب است د تاریخ ویل، ډیره فایدہ لری خواندن تاریخ فایده بسیار دارد (۲) مصدر ترکیبی : آن است که در آخر آن علامت مصدری (کیدل) و (یدل) برای لازمی ، و (کول ، ول) برای متعدی با شد مثلا : ښه کیدل (خوب شدن) پاڅیدل (برخاستن) مینه کول (محبت کردن) ټولول (فراهم کردن) د مرض ښه کیدل پہ دواکیږی خوب شدن مرض بدوا میشود
۱۴ سها روختی پاڅیدل ښه دی صبح وقت برخاستن خوب است پر وطن مینه کول له ایمانه څخه ده محبت وطن از ایمان است (۳) مصدر جعلی : آن مصدری است که از اسم و یا اسم صفت بآوردن علامات ذیل در آخر آن، ساخته میشود : (توب، تیا ، والی ، تون، ستیا ، سَـه ، نه ، وی ) مثلاً : لیونتوب (دیوانگی، جوړ تیا (تندرستی) پَلَن وَالِی (پهناوری) بیلتون (جدائی) میلمستیا (مهمانی) تَنگْسَه (تنگی) پر یکونه (قطع کردن) خپـلـوی (خویشی) (سـریتوب) زده که ! آدمیت را بیا موزا ! (ناجوړ تیا) سـری له هره کاره باسی بیماری انسانرا از هر کار میکشد (دوا وری (سپین والی) سترگی بیروی سپیدی بَـر چشم را خیره میسازد. د یار (بیلتون) په سـری اور لگوی فراق دوست ، انسانرا در میدهد. په (میلمستیا) کی میلمـتـه عـزت ورکو ل در مهمانی عزت داری مهمان د پښتنو خاصه ده ز خواص افغانها ست خپل هغه دی چـه پـه (تَـنگْسَه) و د دوست آنست که هنگام تنگی بکار آید د خپلو انو څخه (پریکونه) گرا نه ده قطع تعلق از اقربا مشکل است
۱۵ د خپل سره (خپلوی) کوه با دوست دوستی کرده باش حاصل مصدر اسمی است مشتق از مصدر، که ازان اثر و کیفیت فعل معلوم میشود طریق ساختن آن چنین است: که عموماً لام مصدری را حذف کرده، در آخر آن (نته، هه، ښت) وغیره می آرند! مثلاً از ساتل، ساتنه، (نگاهداشتن) از غښتل غښتنته (تاب دادن) واز آزمویل، از مویښت (آزمایش) د وطن (ساتنه) د هر چا وظیفه ده نگاهداری وطن وظیفه هر فرد است د مشر د مخه په ادب (کښیناسته) لازم دی پیش بزرگان به ادب نشستن لازم است په آشنا (از مویښت) په کار دی آزمایش آشنا ضروریست اسم فاعل آن اسم مشتقی است که از مصدر ساخته میشود و دلالت میکند بر ذاتی که تمرین: جمله های ذیل را بفارسی ترجمه کرده، مصدر و حاصل مصدر و مصدر جعلی را از هم جدا کنید: د ځان ساتنه ضرور ده میوه خوړل په اندازه ښه ده. جوړتیالوی نعمت دی.
١٦ فعل از وصادر شده باشد در جمله کار صفت را میدهد. طریق ساختن آن : از مصدر علامه لام را حذف کرده در آخر آن لفظ (ونکی) یا (وُنی) می آورند ، و برای واحد مونث یا ی مجهوله و برای جمع مذکر و مونث یای معروفه آورده میشود مثلاً : از تَلل (رفتن) تلوُنکی (مذکر) تلوُنکے ( مونث ) تلوُنکِي ( جمع ) قیامت را تلوُنکِي دَی قیامت آمدنی ست زرغوُنه تلوُنکے دَه زرغونه رونده است دوُی ویوُنکِي دِی اینها گوینده هستند. دا آس تښید ونکی دَی این اسپ رمنده است دا ځلمی لیکوُنکِي دَی این جوان نویسنده است زَه د اخبار چلوُنکِي یَم من مدیر جریده ام اسم مفعول اسم مشتقی است که از مصدر ساخته شده ، و دلالت بران ذاتی میکند ، که فعل بران واقع شده باشد و چنین ساخته میشود : (١) از مصدر وضعی به ایزا د یای معرو ف یا کلمه (سَوَی) یعنی (شده)
۱۷ مثلاً از خوړل، خوړلی یا خوړل سوَی (خورده شده). (۲) از مصدر ترکیبی: پس از حذف نمودن علامه مصدری در آخر کلمه (سوَی) یا کړَی را می آورند. مثلاً از خَوږیدل (خوږ سوَی) از خوږَوَل (خوږ کړَی) یعنی (افگار شده) یادداشت: در پښتو از مصدر لازمی بروزن اسم مفعول صیغه ساخته میشود که (صفت مشبه) اش نیز میتوان گفت. ډوډۍ خوړلی سوې ده | نان خورده شده است احمد مکتب ته تللی دی | احمد بمکتب رفته است دغاټوی گلان غوړیدلی دی | گلہای لاله شگفته است دا غل چا نیولی دی؟ | این دزد را که گرفته است؟ داکتاب په پښتو لیکلی سوَی دی | این کتاب به افغانی نگاشته شده است اور چا بل کړی دی؟ | آتش را که در داده است؟ تمرین: از مصادر ذیل اسم مفعول بسازید: جوړول (ساختن) پلن والي (پہناوری) شړل (راندن) وړل (بردن)
۱۸ صفت نسبتی صفت نسبتی در پښتو از اسم ساخته میشود، و در آخر اسم علامات ذیل می آورند: (یالی، جَن، مَن، ن، می، وال) واگر در آخر اسم ها باشد، حذفش میکنند: مثلاً از توره، توریالی (شمشیری) از غم، غمجَن، (غمگین) از خوږ، خوږمن (افگار) از پم، پمَن (گرگین) از پرون، پرُونَی (دیروزه) از کلات، کلاّوال (کلاتی) پښتون ډیر توریالی دی افغان بسیار شمشیری است . کبرجن د خپل کبره خوار یږی متکبر از کبر خود ذلیل میگردد پر خوږ من زړه مالگه مه دوږوه! بر دل افگار نمک مپاش! هغه اوښ پَمَن دی آن اشتر گرگین است زه قندهاری یم من قندهاری هستم بنگړی وال راغی چوری والا آمد تمرین: در جمله ہائے ذیل صفت نسبتی را نشان بدهید با علامات آن: احمد شاه بابا د پښتنو یو توریالی پاچا ؤ. زما ورور کابلی دی. دَ می پر ما قدر من دی.
۱۹ اسم عدد اسم عدد در پښتو پیش از معدود می آید، و به لحاظ تذکیر و تانیث مفرد و جمع تابع معدود خود می باشد، اگر معدود واحد باشد، عدد آن هم واحد می آید و علی هذا القیاس مثلاً یو سړی ، یوه ښځه. عدد بر دو قسم است: (۱) عدد مطلق: که از یک تا کرور ها میباشد. (۲) عدد صفتی: که در آخر اسم عدد (م) برای مذکر، و (مه) برای مؤنث باشد مثلاً شپږم سړی (آدم ششم) شپږمه ښځه (زن ششم) مادرے سړی په بازار کی ولیدل | من سه مرد را در بازار دیدم هغه و ماته دوے شلی روپی راکړے | او بمن دوبیست (چهل) روپیه داد پرون ما در ویشت قلم را نیول | دیروز من بیست و سه قلم خریدم زه د پښتو پنجم کتاب وایم | من کتاب پنجم افغانی میخوانم دوه په لس کی شل کیږی | دو در ده بیست میشود دوی دگواړه راغله | آنها هر سه آمدند له د ښځو څخه اتمه ښځه دده خُور ده | ازین زنها زن هشتم خواهر اوست تمرین: درین جمله ها تذکیر و تانیث را لحاظ کرده، عدد و معدود را در افغانی بسازید: احمد در جماعت خود نمبر سوم است. احمد په خپل جمت کی.... نمبر دی. ده نفر و هفده زن آمدند (....) سړی او (....) ښځی را غلی
۲۰ اسم اشاره اسم اشاره آن اسمی است که بذریعهٔ او بچیزی دیگری اشاره میشود، و بر دو قسم است : (۱) اسم اشارهٔ قریب: دا، دغه، یعنی این (ده، دی، دی، دوی) (۲) اسم اشارهٔ بعید: هغه، هوغه، یعنی آن (هغه، هغو، هغوی، هغی) یادداشت: کلماتیکه در بالا در قوسین آمده، در اشارت و ضمیر هر دو می آید. دا کتاب دچا دی ؟ این کتاب از کیست ؟ دغه لرګی مات کړه این چوب را بشکن ده وما ته پښتو را وښووه او بمن افغانی یاد داد دی زما ورور دی او برادر من است دی وما ته وویل این (زن) بمن گفت دوی ډیری خبری کوی اینها بسیار گپ میزنند هغه سړی ښه پښتو وایی آن آدم خوب افغانی میگوید هوغه ماڼی زموږ ده آن (بعید) قصر از ما ست تمرین: جمله های ذیل را ترجمه کنید هوغه سړی ځی، هغی ښځی دا ډوډی پخه کړه، دغه هلک ژاړی، دوی وایی.
۲۱ هغی دا هلک و پاله آن زن این بچه را تربیه داد هغوز ما کور لیدلی دی آنها خانه مرا دیده است هغوی ته زه معلوم یم به آنها من معلوم هستم هغی ښځی ته می کتاب ورکړ به آن زن کتاب دادم اسم استفهام است اسمی است که در موقع سوال استعمال میشود. در پښتو اسمای استفهام اینها (څوک، چا، څه، څو، څومره، کوم) وغیره څوک تا ته پښتو درښئی؟ که بشما افغانی می آموزاند؟ چاویلی دی چه داسړی غل دی؟ که گفته است که این آدم دزد است؟ څه د په لاس کی دی؟ در دستت چیست؟ څو روپۍ را څخه غواړی؟ چند روپیه را از من میخواهی؟ څونده ډوډۍ دی وخوړه؟ چقدر نان خوردی؟ څومره غوښی دی رانیولی؟ چقدر گوشت خریدی؟ کوم کتاب ووایم؟ کدام کتاب را بخوانم؟
۲۲ اسم موصول کلمه ایست که بدون جملۀ دیگر که آنرا صله میگویند، جزو کلام شده نمی تواند اسمای موصول این است: چه، څوک چه، چاچه، څوچه، خوچه، څونه چه، کم چه، چیری چه، څنگه چه، څومره چه، هرچا چه چه بد ګرځی بد پرېوزی | کسیکه بد میرود بد می افتد څوک بد وائی بد به اروی | کسیکه بد میگوید، بد خواهد شنید چاچه نیکی وکړه، عوض به ووینی | کسیکه نیکی کند عوضش خواهد دید څه چه ته وائی منم ئې | چیزیکه تو میگوئی قبول دارم څوچه دلته ئې زما سره اوسه | تا که اینجا هستی با من باش څونه چه راکئ هغومره به درکم | هر قدر که شما بدهید، همانقدر خواهم داد کم چه دخوښ وی در وبه لېږم | چیزیکه می پسندید خواهم فرستاد چېری چه ځې، ملګری دې یم | جائیکه میروی رفیقت هستم څنګه چه وائې هغسې به وکم | طوریکه میگوئی خواهم کرد څومره چه غواړئ ودوائې | هر قدر که میخواهید بګوید هر چاچه داخبره کړېدې، ښه ویلی دی | هرکسیکه این سخن را گفته، خوب گفته
۲۳ ضمیر کلمه ایست که بجای اسم ظاهر استعمال میشود و قائم مقام آن است . ضمیر بر دو قسم است : متصل و منفصل (۱) ضمیر متصل : که به کلمه متصل باشد، و برای واحد و جمع غائب (ئے) و برای واحد مخاطب (د) و برای جمع مخاطب (مو) و برای واحد متکلم (می) و جمع آن (مُو) ضمیر متصل فاعلی کتاب ئے درکئ کتاب را بتو داد قلم د وا خیست قلم را گرفتی کتاب مُو وا یه کتاب را خواندید قلم می را نیوی قلم را خریدم چاړه مُو تپاره کړه کارد را تیز کردیم یاد داشت : ضمیر متصل در حالت فاعلی و اضافی یک طور می آید ضمیر متصل اضافی ځولی ئے چیری ده ۱ کلاهش کجا ست ؟ کمبله د راکه گلیمت را بده
۲۴ هنداری مو چیری دی آئینه نامی تان کجاست ؟ ګیډه می خوږیږی شکمم درد میکند زامن مو په مکتب کی سبق وائی پسران ما در مکتب سبق میخوانند ضمیر متصل مفعولی ور برای مفرد و جمع غائب در " " " مخاطب را " " " متکلم کلمات فوق اگر با فعل متعدی و حروف مغیره استعمال شود ضمیر متصل مفعولی است و اگر با فعل لازمی بیاید معنی ظرفیت میدهد آس می وروباښه اسپ را برایش بخشیدم (یا بر اشان) بړستن می در کړه لحاف را بتو دادم، یا (بشما) پور ئی راکی قرض را برایم داد، یا (بما) (۲) ضمیر منفصل آنست که متصل بکلمه نباشد چون (هغه) برای واحد مذکر غائب و (هغی) برای مونث واحد غائب، و (هغو، یا هغوی) برای جمع غائب مذکر و مونث، و (تَ، تا) برای
۲۵ واحد مخاطب مذکر و مونث و (تاسی یا تاسو) برای جمع مخاطب مذکر و مونث و (زه، ما) برای واحد متکلم مذکر و مونث، و (مونږ) برای جمع متکلم مذکر و مونث ضمير منفصل فاعلى هغه پرون زمونږ کورته راغی ديروز او بخانه ما آمد هغی و ما ته ته را و ښؤ ولی او (زن) ترا بمن نشان داد هغؤ په مسجد کی لمونځ کا وه آنها در مسجد نماز میخواند هغوی زمونږ سره ډیره مینه درلوده آنها با ما بسیار محبت داشتند ته زمونږ د سترګو تور ئی ! تو نور دیده ما هستی تا ډوډی مخه وخوړه تو نان را خوردی تاسی (تاسو) هو غه سړی ولید ؟ شما آن (بعیدتر) آدم را دیدید ؟ زه پښتو ژوندی کؤمه من افغانی را زنده میسازم ما غنم و ريبل من گندم را درو کردم مونږ په ړوړو غروکی اؤسؤ ما در کوه های بلند زندگانی میکنیم ياد داشت : ضماير (ته، زه) با فعل لازمى ، و (ما، تا) با ماضی فعل متعدى استعمال میشود
٢٦ ضمیر منفصل مفعولی احمد هغد وواهه | احمد اورا زد ما هغی ته قرآن شریف ووایه | من او (زن) را قرآن شریف خواندم احمد هغو ته ښه خویونه وښوول | احمد بآنها اخلاق خوب را نشان داد ته خپل پلار مکتب ته بو تلی ! | ترا پدرت بمکتب برد تا د خدای پر برکت کی ! | ترا خدا برکت بدهد ما تاسی په بازار کی ولید است | من شما را در بازار دیدم سلیم زه ولیدم | سلیم مرا دید . ده خپله وسله ما ته را کړه | او اسلحه خود را بمن داد ضمیر منفصل اضافی د هغه کتاب پر میز پروت دی | کتاب او با لای میز افتاده است . د هغو کور په کابل کی دی | خانه آنها در کابل است . د هغی ورور ناجوړه دی | برادر او (زن) بیمار است ستا (دیتا) قلم مات سو | قلم تو شکست ستاسو (دتاسو) کډی چیری دی؟ | خانه کوچ شما کجاست ؟
۲۷ زما پلار حج ته ولاړ پدر من بحج رفت زموږ ټولواك پښتون دی پادشاه ما افغان است یادداشت : ته و تا در حالت اضافی به (ستا) و (تاسی) به ستاسی و زه به (زما) و موږ به (زموږ) بدل میشود . تمرین : جمله های ذیل را افغانی کنید، و صورت استعمال ضمیر را در نظر داشته باشید : پدر من بخانه رفت . کتاب او گم است . پادشاه ما عادل است . استاد احمد را زد . آنها نان می خورند
۲۸ تذکیر و تانیث در افغانی مونث بر چهار قسم و قرار تشریحات ذیل است : (۱) مونث حقیقی - آنکه هم علامۀ تانیث در ان موجود و هم در مقابل خود حیوان مذکر داشته باشد مثلاً اوبخه (شتر ماده) غوا (ماده گاو) چرګه (ماکیان) (۲) مونث لفظی - آنکه حقیقتاً مونث نباشد مگر در لفظ علامۀ تانیث داشته باشد مثلاً پښه (پای) خوله (دهن) ګاجره (زردک) (۳) مونث معنوی - آنکه در مقابل خود حیوان مذکر داشته باشد ، مگر علامۀ تانیث در ان موجود نباشد مثلاً مور (مادر) مېږ (میش) لُور (دختر) . (۴) مونث سماعی - انکه نه لفظاً علامۀ تانیث در ان موجود و نه در مقابل خود حیوان مذکر داشته باشد بلکه در محاوره بصورت مونث مروج باشد مثلاً میاشت (ماه) لار (راه) ځنګل (جنگل) . علامۀ تانیث در افغانی اکثراً (ا - ځ - ن - و - ه - ی - ۍ) می آید .
۲۹ (۱) مونث حقیقی مونث مذکر بمقابل عمه یعنی عمه اکا یعنی برادر پدر خاله 〃 خواهر مادر ماما 〃 برادر مادر ترله 〃 دختر کاکا تربور 〃 پسر کاکا چرګه 〃 ماکیان چرګ 〃 مرغ غوا 〃 ماده گاو غویی 〃 نَرگاو اوښه 〃 شتر ماده اوښ 〃 شتر کوتړکی 〃 کره خر ماده کوتړکی 〃 کره خر نر وزه 〃 بز ماده اوزګړی 〃 بز نر خره 〃 ماده خر خر 〃 خر نر سپۍ 〃 ماده سگ سپی 〃 سگ نر پړانګه 〃 پلنگ ماده پړانګ 〃 پلنگ نر ګیدړه 〃 روباه ماده ګیدړ 〃 روباه نر
عمه را غله عمه آمد اکا راغی برادر پدر آمد خاله ولا یره خواهر ما در رفت ماما ولا یر برادر ما در رفت ترله څه سوه؟ دختر کا کا چه شد؟ تربو ر څه سو؟ پسر کا کا چه شد؟ چرگه پټه ده ماکیان نهانست چوگ پټ دی مرغ نهان است غواچا غه ده ماده گاو فربه است غویی چاغ دی نرگا و فربه است اوښه جگه ده؟ شتر ماده بلند است؟ او ښ جګ دی! شتر بلند است؟ کوتری چابکه ده کره خر چابک است کو تر کی چابک دی کره فر نر چابک است وزه ډنگره سوه بز ماده لاغر شد اوزګری ډ نگرسو بز نر لاغر شد خره ورکه سوه ماده خر گم شد خرورک سو نرخر گم شد دا سپی ږیره ده این سگک ده پیرست دا سپی زوړ دی این سگ نر پیرست پړانگه مړه وه پلنگ ماده مرده بود پړانګ مړ و پلنگ نر مرده بود گیدړه و ځغاسته روباه ماده دوید گیډړ و ځغاست روباه نر دوید (۲) مونث لفظی ښوروا شوربا تبۍ تابه گلی حلوا حلوا ډوډۍ نان ورځ روز ملا کمر
۳۱ زانگو گاز ترنج تکه پیرامن پښتو افغانی میچن آسیا اوریځ ابر خُرمَن چرم سُتَن سوزن ځمکه زمین لمَن دامن ګوته انگشت ګاجره زردک واوره برف ږمونځ شانه سپوږمۍ ماهتاب شوروا توده ده شوربا گرم است تبۍ ماته شوه تابه گلی شکست حلوا خوږه ده حلوا شیرین است ډوډۍ پخه کړه نان را پخته کن ورځ روڼه ده روز روشن است ملا مې خوږیږی کمرم افگار شد زانګو زنکېږی گازگاز میخورد ترنج د وګنډه تکه پیراهنت بدوز پښتو ښه ژبه ده افغانی خوب زبانست میچن یګر زېږه آسیا دور خورد اوریځ را وخَته ابر برآمد ځمکه شنه شوه زمین سبز شد سُتَن نری ده سوزن باریک است ګوته مې کږه ده انگشتم کج است لمن څیری شوه دامن پاره شد واوره سپینه ده ابر سفید است ګازره ژېړه ده زردک زرد است سپوږمۍ تندر نیولې ماهتاب گرفت دا ږمونځ نوی ده این شانه نویست
۳۲ (۳) مونث معنوی مونث مذکر بمقابل مور مادر پلار پدر خور خواہر ورور برادر لور دختر زوی پسر میږ میش مږ گوسفند نر نږور زن پسر زوم شوہر دختر نندور خواہر شوہر لیور برادر شوہر دا زما مور ده این مادر من است دا زما پلار دی این پدر من است هغه ستا خور ده آن خواہر تست هغه ستا ورور دی آن براور تست دے لور چیری ده؟ دختر این زن کجاست دده زوی چیری دی؟ پسر آن مرد کجاست میږ مړه شوه میش میر شد مږ موړ سو گوسفند سیر شد نږور ښه ده زن پسر خوب است زوم ښه دی داماد خوب است نندور گرانه ده خواہر شوہر عزیز است لیور حق لری برادر شوہر حق دارد (۴) مونث سماعی میاشت ماه | لار راه
۳۳ منگول چنگ ځنگل آرنج میاشت راوخته ماه برآمد لار را ځنوّر که سوه راه از پیشم گم شد منگول تېره ده چنگ تیز است ځنگل ئے خیرند ده آرنجش چرکین است مذکر افغانی هلک (بچه) پړُونَی (چادر) کَدُو (کدو) نَغَرَی (اجاغ) سړی (آدم) کُوت (کوت) بانجن (بادنجان) زره (دل) ټوکر (تکه) پرتوگ (تنبان) پټکَی (دستار) لَرگَی (چوب) مثال‌ها هلک راغَی بچه آمد کدو ژیړ دی کدو زرد است دا سړی څه وائی؟ این آدم چه میگوید بانجن چُونیا دی بادنجان کبود است دا ټوکر ټوگ دی این تکه یگ‌رنگ است زما پټکی کمر دی دستار من ابلق است پړونی زرغون وُ چادر سبز بود نغری تود سو اجاغ گرم شد تمرین : در جمله های ذیل مونث سماعی، حقیقی، لفظی، و معنوی را از هم جدا کنید : "ستا مور زموږ کره راغله. دا کمبله دری ګزه ده. زرغونه انا" داحمد شا بابا مور، ننګیالۍ پښتنه وه. زما شونډه او ملا خوږيږی
۳۴ کوټ خړکه کوت را خاکی کن ستا زړه سوو؟ دل شما یخ شد دا پرتوګ بوری این تنباکاکی بایل سیاست تور لړګی راوړه چوب سیاه را بیاور ! مذکریکه در آخر علامه تانیث داشته باشند (۱) تره (کاکا) ژمی (زمستان) میلمه (مهمان) مانده (شیله) نیکه (جد) منی (تیرماه) شپانه (شبان) ویښته (موی) میړه (شوهر) سیوری (سایه) کارګه (کلاغ) ستوری (ستاره) مثالها تره مړسو کاکا مرد میلمه دی مهمان اینجاست نیکه زوړدی جد پیر است شپانه ویده سو شبان خواب شد میړه ښه دی شوهر خوبست کارګه چیری دی؟ کلاغ کجاست ژمی راغی زمستان آمد مانده و بهیده شیله جاری شد منی تیرسو تیرماه گذشت و یښته نری دی موی باریک است سیوری سوړدی سایه سرد است ستوری لویږی ستاره افتاد (۱) اگر در آخر بعض اسمائی مذکر علامه تانیث با شد آن از اصل کلمه است نه برای اثبات تانیث از مثالهای فوق باید فهمید .....
۳۵ جمع و مفرد (۱) در پشتو برای ساختن جمع اگر در آخر اسم (ه) باشد، آنرا حذف کرده عوض آن (ی) یا (ی) ایزاد میکنند ، مثلاً غیر ذی روح : از مڼه، سیب (مڼی) و از مځکه (مځکی) از گبده آفتابه (گبدی) از ونه، درخت (ونی) از توره، شمشیر (توری) از کمبله گلیم (کمبلی) از ډیوه، چراغ (ډیوی) از خښته خشت (خښتی) از موچڼه، پایزار (موچڼی) از طياره (طياری) و غیره ... مثال ذی روح: ښځه زن (ښځی) ډډه بز (وژی) چرگه ، ماکیان (چرگی) خره ماده خر (خری) جمله های مفرد غیر ذی روح دا مڼه د دکمه کړه ؟ | این سیب را از کجا کردی ؟ دَی دا مځکه د دُکا پاره رانیسی | او این زمین را برای دکان می خرد ما دا گبده دعبد الرحیم څخه رانیوله | من این آفتابه را از عبد الرحیم خریدم دا وَنَه په څو ورکوی ؟ | این درخت را به چند میدھی ؟ دا خپله توره په څو خرڅوی ؟ | این شمشیر خود را به چند می فروشی ؟
٣٦ هغه دا کمبله په څوواخیسته؟ او این گلیم را به چند خرید ؟ دا ډیوه په څو ورکوی ؟ این زن این چراغ را به چند میدهد؟ د سرو زرو یوه خښته په څو ده؟ یک خشت طلا به چند است ؟ زه سوچه موچڼه لرم من جونی سوچه دارم دا طیاره په څو اخلی ؟ این طیاره به چند می گیرد ؟ جمله های جمع غیر ذی روح بازار ته مڼی را غلی دی | سیب به بازار آمده است ؟ تا په قندهار کی مځکی رانیولی دی؟ تو در قندهار زمین ها را خریده ای؟ دی داگړۍ به خرڅوی ؟ او این آفتابه ها را می فروشد ؟ ده ددی باغ ونی و ما را کړی دی او درخت های این باغ را به من داده است ما دا ټوله توری را نیولی دی من این شمشیر ها را خریده ام دادر وزگان رنگینی کمبلی زما دی این گلیم های رنگین اروزگان از من است شرکت دا ډیوې له خاریه څو را غوښتی دی شرکت این چراغ ها را از خارج به چند خواسته است جرمنی فابریکی سوه دا خښتی پرموږ خرڅی کدی جرمنی این خشت ها را با فابریکه برما فروخته است موږ دا موچڼی په بازار کی را نیولی ما این جونی ها را در بازار خریدیم موږ دا طیاری دجرمنی څخه را نیولی دی ما این طیاره ها را از جرمنی خریده ایم
۳۷ جمله های مفرد ذی روح پوه ښځه خپل اولاد ښه لویوی | زن دانسته اولاد خود را خوب تربیه میکند دا وزه چه پر سی که لاره ده دچا ده؟ | این بز که بر سر کوه ایستاده است از کیست؟ دا چرګه هګی اچوی؟ | این ماکیان تخم میدهد؟ دا خره تېنډه ده | این ماده خر شکم دار است د ده چو غکه ښه ده | گنجشک او خوب است هغه کوتره والوتۀ | آن کبوتر پرید جمله های جمع ذی روح دا ښځی واده ته ځی | این زنان به عروسی می روند ده څو وزے راوستلی ؟ | او چند بز آورد ؟ دی څو چرګی لری ؟ | او چند ماکیان دارد ؟ دا خری د چا دی ؟ | این ماده خرها از کیست ؟ ته خپلی چو غکی په څو ورکوی | تو گنجشک های خود را بچند می دهی؟ دی کوتری لری | او کبوتر ها دارد؟ ګیدړی چیری وی؟ | روباها در کجا می باشند؟
۳۸ (۲) برای ساختن جمع اسمائیکه در آخر آن (ه، ی) نباشد (ونه) ضم می کنند مثلاً از غیر ذی روح : بوت = بوتونه . دیگ = دیگونه میز = میزونه . اخبار = اخبارونه . ساعت = ساعتونه وغیره جمله های مفرد غیر ذی روح دا ښه بوت دی زه ئې اخلم | این خوب بوت است من میگیرم دا د مسو دیګ په څو دی ؟ | این دیگ مسی تان بچند است ؟ ته دا ټوپک خرڅوے ؟ | تو این تفنگ را میفروشی؟ ما دا میز د ترکان څخه رانیوی | من این میز را از نجار خریدم ته اخبار لولے ؟ | تو اخبار میخوانی ؟ ده زما د پاره ښه ساعت راوړی دی | او برای من خوب ساعت آورده است جمله های جمع غیر ذی روح د کابل څخه زما دپاره تور بوتونه راوړه | از کابل برای من بوت های سیاه بیار . ټټار دا لوی دیګونه خرڅوی . | مسگر این دیگ های کلان را میفروشد تاسی دا ټوپکونه د محمد رحیم څخه رانیول؟ | شما این تفنگ ها را از محمد رحیم خریدید؟ په کابل کی ښه میزونه جوړیږی | در کابل میزهای خوب ساخته میشود .
۳۹ دا ساعتونه چا در کړی دی | این ساعتہا را بتو که داده است؟ (وند) در اسمای ذی روح مثلاً: آس - آسونه. پسه - پسونه جمله های مفرد ذی روح احمد خان یو ډیر ښه آس لری. | احمد خان یک بسیار اسپ خوب دارد. ښی خوری زموږ د وطن خلق دپسه غوښی یری | اهالی وطن ما گوشت گوسفند را بسیار می خورند جمله های جمع ذی روح دی د خرڅلا و آسونه لری | او اسپ های فروشی دارد بنی مالدارو خپل پسونه و سيا ته و خیژول | مالدارہا گوسفندهای خود را به سیاه بند بردند (۳) برای ساختن جمع در آخر بعضی اسماً ( ان ) را زیاده میکند مثلاً از غیر ذی روح : توت = توتان. موټر = موټران. ګل = ګلان مثال ذی روح : هلک = هلکان. اوښ = اوښان. چرک = چرګان لیږم = لیږمان جمله های مفرد غیر ذی روح ده نوک پری کی | او ناخن را برید په بازار کی توت خرڅیږی | در بازار توت فروخته میشود
۴۰ تادا موتر په څو رانیولی دی؟ تو این موتر را بچند خریده ای؟ زما د ریدی گل خوښ دی من گل لاله را خوش دارم جمله های جمع غیر ذی روح نوکان دی ډیر لوی سوی دی. ناخن هایت بسیار کلان شده است ددی ویلی اوبو توتان را وړه. آب این جوی توت ها آورد. وزارت حربیه ډیر ښه موټری لری وزارت حربیه بسیار خوب موترها دارد داگلان په د شنه چمن کی څنګه ښکاریږی؟ این گل ها درین چمن سبز چه خوب معلوم میشود؟ جمله های مفرد ذی روح دا هلک ډیر پوه دی این بچه (پسر) خیلی دانسته است اوښ ډیر جګ حیوان دی اشتر خیلی حیوان بلند است ابراهیم جنگی چرګ لری. ابراهیم خروس جنگی دارد دا ډیر غټ لړم دی این گژدم خیلی بزرگ است جمله های جمع ذی روح دا د عسکری مکتب هلکان دی این بچه های مکتب عسکری هستند د عربوښه اوښان دی اشترهای عرب خوب است ده ستا دپاره چرګان را وړی دی او برای تو مرغها آورده است ده ډیر لړمان مړه کړی دی او بسیار گژدم ها کشته است تمرین : اسمای ذیل را جمع کنید: قلم، اخبار، میز، کتاب، تک (ناخن) مچ (مگس)
۴۱ بحث فعل ماضی مطلق (۱) ماضی مطلق از مصدر وضعی چنین ساخته میشود، که علامت مصدر را حذف نموده، در ابتدای آن عموماً (واو) می آرند مثلاً از خوړل، وخوړ. از لیدل ولید، از کول وکړ و غیره فعل لازمی مفرد | جمع مذکر -- زما ورور ولاړ، برادرم رفت | دوی لاړل، آنها رفتند غایب { مونث -- حلیمه کورته ولاړه حلیمه بخانه رفت | ښځي ولاړي، زنها رفتند مذکر -- ته کابل ته ولاړے، تو بکابل رفتی | تا سو ولاړۍ، شما رفتید مخاطب { مونث -- " " " " | " " " " مذکر -- زه ولی ته ولاړم، من بجوی رفتم | موږ هرات ته ولاړو، ما به هرات رفتیم متکلم { مونث -- " " " " | " " " " فعل متعدی ماضی مطلق اگر متعدی باشد، بلحاظ تذکیر و تانیث، وحدت و جمع بمفعول خود تعلق دارد مثلاً
۴۲ شپا نه میږی بوتلی | شبان میش ها را برد (مفعول جمع مونث) اچوبنانک راوړی | خٹه کاسه چوبی کلان را آورد (مفعول مفرد مذکر) (۳) از مصادر ترکیبی چنین ساخته میشود، که در لازمی علامت مصدر (کیدل) یا (یدل) و در متعدی (کول) یا (ول) را حذف نموده، آنچه باقی میماند در آخر آن برای لازمی لفظ (شو) یا (شوه) و برای متعدی کلمه (کړ) یا (کړه) می آرند مثلاً از کوزیدل، کوزسو (پائین شد) و از پخول پوخ کړ، پوخ کړه (پخت) غائب مفرد مذکر: هَغه له بامه کوزسو | او از بام پائین شد // مونث: حلیمه له بامه کوزه شوه | حلیمه از بام پائین شد جمع مذکر سړو جامی پاکی کړی | مردم جامه را پاک کردند // مونث: ښځی واده ته خبری شوی | زنها به عروسی خبر شدند مخاطب مفرد مذکر: ته ډیر زهیر سوه | تو بسیار پریشان شدی مفرد مونث: ته ډیره زهیره سوی | تو (زن) بسیار پریشان شدی
۴۳ جمع مذکر: تا سو اسان ستری کړه شما اسپ ها را مانده کردید جمع مونث: تا سو غواوی و به کړی شما ماده گوهارا آب دادید متکلم مفرد مذکر: زه بی پر خون شوم من بسیار افگار شدم مفرد مونث: زه خورا ستړی شوم من (زن) بسیار مانده شدم جمع مذکر: موږ ډیر ستومانه شوو ما بسیار مانده شدیم جمع مونث: موږ هلته غوزاری شوو ما آنجا افتادیم (۳) اگر ما قبل صیغهٔ ماضی مطلق، حروف (وَر، دَر، را) بیاید، پس (واو) را نمی آرند، مثلاً از در کول (دادن) درکړ، از راوړل (آوردن) راوړی احمد ومحمود ته خور ور کړه احمد به محمود خواهر خود داد هغی ښځی زوی ته تی در کی آنزن به پسر شیر داد مادیانی بیهان راوړی مادیان کره نر آورد ماضی قریب ماضی قریب از مفعول اصل فعل یا اسم صفت ساخته میشود، که در آخر اسم مفعول یا اسم صفت کلمات ذیل را می آرند (دی، دی،
۴۴ ئی، یاست ، (یی، یم، یو ) در صیغه های مونث یا ی مجهول میباشد. و در واحد غائب مونث کلمه ربط (دَه) و در باقی مثل مذکر می آید مثلا از تلل (رفتن) تللی دی رفته است، مذکر، تللی دَه (رفته است، مونث ) غائب مفرد مذکر: محمود مکتب تللی دی | محمود به مکتب رفته است مفرد مونث: فاطمه کورته تللی دَه | فاطمه بخانه رفته است جمع مذکر: دوی مینی شمیرلی دی | آنها سیب را شمرده اند جمع مونث: ښځی دلته راغلی دی | زنها اینجا آمده اند مخاطب مفرد مذکر: ته مسجد ته تللی ئی | تو به مسجد رفته! مفرد مونث: ته د پلارکره تللی ئی | تو بخانه پدر رفته جمع مذکر: تاسی اداری ته تللی یاست | شما به اداره رفته اید // مونث // | // متکلم مفرد مذکر: زه باغ ته تللی یم | من بباغ رفته ام
۴۵ مفرد مونث : زه باغ ته تللی یم | من بباغ رفته ام (زن) جمع مذکر : موږ بازار ته تللي يو | ما ببازار رفته ایم جمع مونث : ماضي بعید ماضي بعيد از اسم مفعول اصل فعل یا اسم صفت ساخته میشود، و در آخر آنها علامات ذیل می آرند (وُ ، وُه وي واست (وَی) وَم، وَي) مثلاً از استَوَل (فرستادن) اَستَولی وُ (فرستاده بود) از اغوستل (پوشیدن) اغوستلي وُ (پوشیده بود) از خَتَل (بالا شدن) خَتلی وُ (بالا شده بود) غائب مفرد مذکر : هغه خپل کتاب و ماته راکړی وُ او کتاب خود را بمن داده بود مفرد مونث : هغی خپله ستن و دَ ته ورکړی وه او سوزن خود را باو داده بود جمع مذکر : دوی پر بام ختلي وُ آنها بر بام بالا شده بودند جمع مونث : دوی موږ کښي را غلي وي آنها (زنها) بخانه ما آمده بودند مخاطب واحد مذکر : ته ښار ته تللی وي | تو به شهر رفته بودی واحد مونث : ته ښار ته تللی وي | تو (زن) به شهر رفته بودی
۴۶ جمع مذکر : تاسی دباندی تللی واست | شما بیرون رفته بودید جمع مونث : " " | " " متکلم مذکر واحد : زه دلته راغلی وم | من اینجا آمده بودم واحد مونث : زه دلته راغلی وم | " " " " جمع مذکر : مونږ په وطن کی ددښمنانوڅخه ساتلی وو | ما در وطن از دشمنان حفظ بودیم جمع مونث : " " " " | " " " " " ماضی تمنائی یا شرطیه ماضی تمنائی در حالت تعدی از اسم مفعول اصل فعل، و در حالت لزوم از اسم صفت ساخته میشود و در آخر آنها لفظ (وای) و در ما قبل آن لفظ (که) برای شرط و (کشکی) برای تمنا می آرند، و در جزای آن لفظ (به) را زاید میکنند. مثلاً از (الوتل) (الوتلی وای) از (بهیدل) (بهیدلی وای) ( الف ) تمنائی : غائب مفرد مذکر : کشکی احمد مکتب ته تللی وای | کاشکی احمد به مکتب میرفت مفرد مونث : کشکی خونه نړیدلی وای | کاشکی خانه می تنبید
۴۷ جمع مذکر : کشکی هغہ شا گونده وای کاشکی آن اسپها لنگ نمی بودند جمع مونث : کشکی اوښی چاغی وای کاشکی شتر ماده ها چاغ میبودند مخاطب مفرد مذکر : کشکی تا خپل آس زین کړی وای کاشکی اسپ خود را زین میکردی مفرد مونث : کشکی تا خپلہ وظیفہ پیژندلی وای کاشکی تو وظیفہ خود را می شناختی جمع مذکر : کشکی تاسو داهوسی ویشتلی وای کاشکی شما این آهو را بہ تفنگ میزدید جمع مونث : 〃 〃 〃 〃 〃 متکلم مفرد مذکر : کشکی زه خپل کور تہ تللی وای کاشکی من بخانہ خود میرفتم مفرد مونث : کشکی زه خپل کور تہ تللی وای 〃 〃 〃 جمع مذکر : کشکی موږ ناجوړه نه وای کاشکی ما مریض نمی بودیم جمع مونث : کشکی موږ ناجوړی نه وای 〃 〃 〃 (ب) شرطیه : غائب مفرد مذکر : کہ هغہ زیار کښلی وای، اوس بہ تر نورو نہ پاتیدہ اگر او کوشش میکرد از دیگران پس تر نمی ماند
۴۸ مفرد مونث: که طیاره الوتیزه وَ اَ رالوبَیدَ بَهِ نَدوَا اگر طیاره نمی پرید، پایان نمی افتاد جمع مذکر: که دوئی ماخبری اَرویدَوای، دا کار بدے نَدوَاکړَی اگر سخن ما را می شنیدند، این کار را نمی کردند جمع مونث: (مثل مذکر) مخاطب مفرد مذکر: که تا کالی الیش کړی وای بوی بد به نه تَلای اگر تو کالای خود را بدل میکردی، بوی بدت نمیرفت مفرد مونث: (مثل مذکر) جمع مذکر: که تا سُووَیلی وای، ما به بیولی وای اگر شما میگفتید، من شما را می بردم جمع مونث: (مثل مذکر) متکلم مفرد مذکر: که زه گوډ نَه وای پر لکڼه بَه نَه تَلای اگر من لنگ نمی بودم، به چوب نمی رفتم مفرد مونث: که زه ګوډه نه وای پر لکڼه به نه تلای - اگر من لنگ نمیبودم، به عصا نمیرفتم
۴۹ جمع مذکر: که موږ بډایان وای و تاستی به موڅه درکړی وای اگر ما توانگر میبودیم بشما چیزی میدادیم جمع مونث: که موږ بډایانی وای تاستی به موڅه درکړی وای اگر ما توانگر میبودیم بشما چیزی میدادیم ماضی احتمالی یا شکیه ماضی شکیه در حالت لازمی از اسم صفت و در حالت متعدی از اسم مفعول باصل فعل ساخته میشود و در آخر آنها علامات ذیل می آورند برای واحد و جمع غایب مذکر و مونث (به وی) یعنی (باشد، باشند) برای واحد مخاطب مذکر و مونث (به یی) یعنی (باشی) و برای جمع مخاطب (به یاست، به وی، به وام ، به یی) یعنی (باشید) و برای واحد متکلم مذکر و مونث (به وم) یا (به یم) (باشم) و برای جمع متکلم (به وو) یا (به یو) یعنی (باشیم) مثلاً از مصدر تلل لازمی تللی به وی و از وهل متعدی وهل سوی به وی . غائب واحد مذکر: اسلم به مکتب ته تللی وی | اسلم به مکتب رفته باشد واحد مونث: زما خور به کور ته تللی وی | خواهرم بخانه رفته باشد جمع مذکر: دوی به بازار ته راغلی وی | آنها به بازار آمده باشند جمع مونث: ښځی به کښینستلی وی | زنها نشسته باشند
۵۰ مخاطب واحد مذکر: ته به زموږ کره تللی یی | تو بخانه ما رفته باشی „ مونث: ته به دخپل پلار کره تللی یی | تو بخانه پدر خود رفته باشی جمع مذکر: تاسی به تللی یاست (وی واست یی) | شما رفته باشید „ مونث „ „ | „ „ متکلم واحد مذکر: زه به په دغه خط کی لیکلی سوی یم | من در این خط نگاشته شده باشم „ مونث: زه به هلته ورغلی یم | من آنجا رفته باشم جمع مذکر: موږ به په کښتۍ کی سپاره سوی یو | ما در کشتی سوار شده باشیم „ مونث: موږ به پر اس سپری سوی یو | ما بر اسپ سوار شده باشیم یادداشت: حرف (به) گاهی ماقبل از مفعول، وگاهی بعد از اسم مفعول می آید و در بینحال ضمیر (ی) را نیز بآن زیاده میکنند مثلاً کتاب یی به لوستلی یی (کتاب را خوانده باشد) ماضی استمراری ماضی استمراری از مصدر چنین ساخته میشود: (۱) در لازمی علامت مصدری لام را حذف نموده، و در آخر آن ضمیر متصل فاعلی
٥١ برئ واحد غائب مذکر (ی) و برأی واحد غائب مونث (ه) و برای جمع غائب مذکر (ه ، ل) و برأی جمع غائب مونث (ی) و برای واحد مخاطب مذکر و مونث نیز (ی) و برای جمع مخاطب مذکر و مونث (است) و برای واحد متکلم (م) و برای جمع آن (و) می آورند! غائب واحد مذکر: دغی بّه‌لکوره‌ راتلی | او از خانه می آمد مونث: دا بّه‌له ښارَ راتله | او از شهر می آمد جمع مذکر: دوی بّه‌په‌لاری راتله (راتلل) | آنها بر راه می آمدند مونث: دوی به پرښپوُ راتلی | آنها سرپای (پیاده) می آمدند مخاطب واحد مذکر و مونث ته بّه‌هلته ژر ژرتلے | تو آنجا زود زود می رفتی جمع " " تاسی بّه‌کابل ته تلاست | شما بکابل می رفتید متکلم واحد مذکرو مونث: زه بّه‌پره سمه لارَ تلّم | من بر راه راست می رفتم جمع " " موږ بّه‌پرلوی‌لَار تلوُ | ما بر راه کلان میرفتیم (۲) ماضی استمراری از مصدر متعدی بسه طور ساخته میشود (الف) خود مصدر یعنی فعل امر که یای مجهول در آخر آن زیاده شود (ب) کار یای لام مصدری را *
۵۲ به (ه) بدل میکنند مثلاً از لیدل ، هَغَه لیدَه (او میدید) . (ج) علامت مصدری را حذف نموده ، آنچه باقی میماند، ماضی استمراری میشود؛ از وِیل ، هغه وے (او میگفت) (در تمام حالات فوق کلمۀ (به) را نیز ما قبل از فعل می آورند) دوی به مونږ ته سبقونه ښوول | آنها بما سبقها را یا د میدادند موږ به تاسی ته کتابونه لیکل | برای شما کتابها را می نوشتیم تا به لیده چه احمد کور ته تۀ | تو میدیدی ، که احمد بخانه میرفت چه موږ به راغلو دوی به تلل | وقتیکه ما می آمدیم آنها می رفتند زما پلار به ماته وے : "چه هر وقت | پدرم بمن میگفت : که هر وقت خپل وطن ساته ! " | وطن خود را نگهدار !" هغه سړی به دِے :"چه چاته | آن آدم میگفت : " که بکسی ښکنځل مه کوه ! " | دشنام مده ! " ماضی امکانی از مصدر چنین ساخته میشود، که علامه مصدری را حذف کرده ، و در آخر آن (آی) آورده ، و بعد ازان علامات ذیل را اضافه میکنند: برای غائب واحد (شو) و برای جمع غائب (شول ، شوه)
۵۳ و برای مفرد مخاطب (سُويَ) و برای جمع مخاطب (شُواست، شُوي) و برای واحد متکلم (شُوم) و برای جمع آن (شُووُ) مثلاً از تلل، تلای سُوَ (رفته می توانست) واز كُتَلِ كُتای سُوَ (دیده می توانست) وخُوَړل، خُوړای سُوَ (خورده می توانست) غائب واحد، هغہ د اکتاب کتای سُوَ | او این کتاب را دیده میتوانست جمع، دُوي ژر ژر را تلای شُول (سُوَ) | آنها زود زود آمده می توانستند مخاطب واحد، تَه دلته کښینستای سوي | تو آنجا نشسته می توانستی جمع، تاسی هلته ځغستاسُوَ (شُوي) | شما آنجا دویده می توانستید متکلم واحد، زَه پړ پښو درته ، دریدای شوم | من برپای پشتان ایستاده میتوانستم جمع، موږ خپل وطن ساتای سُوَ | ما وطن خود را نگهداشته می توانستیم یاد داشت : در ماضی امکانی صیغه مذکر و مونث مشترک است مگر در جمع غائب مونث بجای سُوَ ل (سُوي) می آید مثلاً ښځی دلته را تلای سُوَ (زنها اینجا آمده میتوانستند)
۵۴ فعل حال فعل حال از مصدر، اینطور ساخته میشود: (۱) در آخر اکثر مصادر یکه لفظ (بدل) باشد آنرا حذف نموده، در آخر آن ضمایر متصله فاعلی برای صیغه های غائب (ی) و برای مفرد مخاطب (ے) و برای جمع مخاطب (ی) ما قبل مفتوح، و برای مفرد متکلم (م) و برای جمع متکلم (وو) می آورند مثلاً از ارو بدل (شنیدن) اروی (می شنود) (۲) گاهی علائمہ مصدری را حذف کرده لفظ (ین ی) در آخر آن می آرند مثلاً از در بدل، درین ی (می ایستد) و از خونہ بدل، خونہ ین ی (افگار میشود) (۳) از مصادر یکه علائمہ مصدری آن (وَل) باشد کلیتہً و از باقی مصادر غالباً (ل) را حذف نموده در آخر آن یا ی معروف می آورند، مثلاً از نَو وَل، نَوَوِی (می لنباند) و از اَچَوَل، اَچَوِی (می افگند) و از تَړَل، تَړِی (می بندد) غائب مفرد مذکر و مونث: هەغە اوبە چیښی | او آب میخورد جمع مذکر و مونث: دَوی زموږ سره اوسِی | آنها با ما می مانند
۵۵ مخاطب مفرد مذکر و مونث : ته ولې نه درېږې؟ | تو چرا نمی‌ایستی؟ جمع " " تاسې خپل کور نه وئ | شما خانه خود را می‌لتبانید متکلم مفرد " " زه پر ځمکه درېږم | من بر زمین می‌ایستم جمع " " موږ د پلار وینا اروو | ما سخن پدر را می‌شنویم یادداشت: فعل حال بر خلاف قیاس هم می‌آید مثل از بیول، بیائی (می‌برد) و از خندل، خاندی (می‌خندد) و غیره و در پښتو غالباً فعل حال و مضارع یک طور می‌آید! فعل حال امکانی فعل حال امکانی از اسم مفعول یا اسم صفت ساخته می‌شود، که در آخر آنها کلمات فعل امکانی برای غائب (سی) و برای مفرد مخاطب (سې) و برای جمع آن (سئ) و برای مفرد متکلم (سم) و برای جمع آن (سو) می‌آید در محاوره قندهار بعد از لام مصدری کلمه (آی) می‌آرند و بعد از آن کلمات فعل امکانی، مثلاً از خوړل، خوړلای سی، یا (خوړلی سی) خورده می‌تواند
٥٦ غائب مفرد مذکر و مونث : هغه کتاب ویلای شی | او کتاب خوانده می تواند جمع ” ” : دوی ځغستلای شی | آنها دویده می توانند مخاطب مفرد ” ” : ته خط لیکلای شی | تو خط نوشته می توانی جمع ” ” : تاسی کتاب لوستلای شئ | شما کتاب خوانده می توانید متکلم مفرد ” ” : زه دښمن شړلای شم | من دشمن را رانده می توانم جمع ” ” : موږ خپله مینه ساتلای شو | ما وطن خود را نگهداشته میتوانیم فعل مستقبل فعل مستقبل از فعل حال چنین ساخته میشود : (۱) ما قبل و یا ما بعد و یا در بین فعل حال کلمه (بَه) را می آرند مثلاً از وائی (میگوید) بَه وائی یا وائی بَه (خواهد گفت) و از پویی ږی (میماند) پویی بَه ږی (خواهد ماند) (۲) در مصادر ترکیبی علامه فعل (کېږی) را حذف نموده . در آخر صفت اسم یا پیش ازان کلمه (بَه شی) می آرند مثلاً از ورکېږی ، ورک بَه شی
۵۷ د گم خواهد شد) یا بۀ ورک سی (۳) در بعضی صیغه‌ها پیش از (بۀ) یا بعد ازان وا و مفتوح زیاده میکنند مثلاً از گورې او بۀ گورې (خواهد دید) و از رغږې، و بۀ رغږې یا بۀ ورغږې (خواهید غلطید) (۴) گاهی بعد از (بۀ) ضمیر متصل مفعولی یا فاعلی (يې) وغیرہ می آورند مثلاً از لیکي، و بۀ يې ليکي (خواهد نوشت) (۵) بعضی صیغه‌ها خلاف قیاس می آید، که تعلق به سماع دارد چون از ځي، و لاړ بۀ سي (خواهد رفت) از کېږی، و بۀ سی (خواهد شد) و غیره غائب مفرد مذکر و مونث : دی بۀ يې ووائي | او خواهد خواند جمع 〃 〃 دوی بۀ يې پوبن دی | آنها خواهند ماند مخاطب مفرد 〃 〃 تۀ بۀ کتاب و گورې | تو کتاب را خواهی دید جمع 〃 〃 تا سی بۀ کا ڼی و رغږوی | شما سنگها را خواهید غلطانید متکلم مفرد 〃 〃 زه بۀ خپل کالي وا خلم | من لباس خود را هم گرفت جمع 〃 〃 موږ بۀ ګلاس یو میز کښیږدو | ما ګلاس را بر میز خواهیم نهاد یادداشت: کلمه بۀ در جمله اغلبا پیش از مفعول می آید!
۵۸ مستقبل امکانی در آخر اسم مفعول یا اسم صفت کلمات امکانیه ذیل می آورند : برای غائب (سی) و برای مفرد مخاطب (سی) و برای جمع آن (ستی) و برای مفرد متکلم (سم) و برای جمع آن (سُو) کلمه (بد) نیز در بین اسم مفعول فعل می آید (در محاوره قندهار بعد از لام مصدری کلمه (ای) می آورند مثلاً از وَتل، وَتلای به سی (بیرون شده خواهد توانست) یادداشت: در جمله حرف (به) بعد از فاعل می آید غائب مفرد مذکر غا احمد به د باندی وتلای سی | احمد می تواند بیرون برود جمع " " دَوی به خط ليکلای سی | آنها خط را می توانند نگاشت مخاطب مفرد " " ته به پښتو ویلای سی | توا فغانی را خوانده خواهی توانست جمع " " تاسی به وطن پا لاستئ | شما وطن را پرورانده خواهید توانست متکلم مفرد " " زه به پر سمه لار تلای سم | من بر راه راست رفته خواهم توانست جمع " " موږ به اخبار لوستلای سو | ما اخبار را خوانده خواهیم توانست
۵۹ امر حاضر امر حاضر از صیغه های مخاطب فعل حال چنین ساخته می شود : (۱) در مصادر وضعیه (ی ، می) مخاطب را حذف کرده ، برای واحد یای آن (ه) و برای جمع یا ی ثقیله که ما قبل آن زورکی با شد می آورند مثلاً از اَچَوَي (اچوه ، اَچَوَیْ) (۲) این طور امر حاضر معنی استمراری را میدهد اما اگر و او تجریه را پیش از آن بیارند امر مجرد میشود مثلاً اَچَوَه (می انداز) امر استمراری است، چون و او با آن ضم شود (واچَوَه) یعنی بینداز ، امر مجرد است. هکذا گوره (می بین) وگوره (ببین) (۳) در مصادر ترکیبیه در آخر اسم صفت، بحالت لازمی برای مفرد کلمه (سه) و برای جمع (ستی) و در حالت متعدی برای واحد (کړه یا که) و برای جمع کړی یا کَی را می آورند مثلاً از خوب یدل ، خوب سه (انگار شو) و از خوب وَل ، خَوب کړۀ یا خَوبِ کَه (انگار کن) امر حاضر مستمر مفرد مذکر و مونث : کارکوه چه خوارلیسی کارمیکن تا خوار نشوی ! جمع " " وطن تل ساتی وطن را همیشه حفظ کنید!
٦٠ امر حاضر مجرد مفرد مذکر و مونث : په شوا نګی کی رنګ واچوه | در دوات رنگ بینداز جمع " " و ګوری چه څه کوی؟ | ببینید که چه میکند؟ از مصادر ترکیبی لازمی مفرد " " دخپل ورور په خوب خه وبشه | به درد برادرت دردمند باش! جمع " " ورک سئ ناری مه‌وهی | گم شوید، شور نکنید! از مصادر ترکیبی متعدی مفرد " " پښتو ملی ژبه زده که (کړه) | پښتو زبان ملی را بیاموز! جمع " " خپل سبق مو زده کی (کړئ) | سبق خود را بیاموزید! امر غائب و متکلم (۱) امر غائب و متکلم به آوردن دال مکسور (دِ) پیش یا پس و یا در بین فعل ساخته میشود گاهی واو تجرید را هم با آن می آورند مثلاً از ګورَی ودِګورَی (ببیند) (۲) از مصادر ترکیبی در آخر اسم صفت کلمه (دِسی) برای مفرد و جمع غائب (و دِ سم) برای مفرد متکلم ، و (دِ سُو) برای جمع متکلم می آورند مثلاً از پاکول ، پاک دِسی ، و از خَوبَول ، خَوب دِسی وغیره یا د داشت : این طور امر غالباً برای تمنا در پښتو می آید .
٦١ غائب مفرد مذکر و مونث: هغه دگوری | او دیده برود جمع " " دوي د خوری | آنها خورده بروند مجرد مفرد " " هغہ د و گوری | او ببیند جمع " " دوی دو خوری | آنها بخورند متکلم مفرد " " زه د بلهاى سم | من دولتمند شوم جمع " " مونږ د پاک سو | ما پاک شویم امر دعائی برای امر دعائی در آخر اسم صفت، کلمه ( سی ) برای واحد مخاطب و (سی) برای جمع آن می آورند مثلاً از اسم لوی، لویی سی (کلان شوی) مفرد مذکر: وطنہ ! ودان سی | ای وطن آباد شوی ! " مونث: خورے ! لو سی | خواهر ! کلان شوی ! جمع مذکر: وروڼو ! لوي سى | برادران ! کلان شوید ! " مونث : خوندو! ښادی ستی | خواہر ہا ! شاد شوید !
٦٢ فعل نهی اگر پیش از امر حاضر کلمهٔ (مه) علامهٔ نهی آورده شود، فعل نهی میشود مثلاً از کوه، مه کوه (مکن) از وایه، مه وایه (مگوی) و غیره مفرد مذکر و مونث : هیچکله دروغ مه وایا هرگز دروغ مگوی جمع " " د وطن غلیم دوست مه گنی دشمن وطن را دوست مشمارید! نفی فعل منفی غالباً به آوردن کلمهٔ (نه) پیش از فعل مثبت ساخته میشود مثلاً زه بازار ته نه تلم، کار می نه درلود من به بازار نمی رفتم، کار نمی داشتم دی زموږ کره نه راځی، خبری نه کوی او بخانهٔ ما نمی آید، گپ نمی زند دا به سبق نه ووائی، ځی او (زن) سبق را نخواهد خواند، میرود موږ را تلو حو تاسی نه راتلاست ما می آمدیم، اما شما نمی آمدید! معروف و مجهول صیغه های مجهول از افعال متعدی چنین می سازند (۱) در آخر هر ماضی معروف کلمهٔ (شُویَا شُو) می آورند، اما در آخر ماضی استمراری کلمهٔ (کیدل) می آید مثلاً از وخوړ، وخوړ شو (خورده شد) از ولیدۀ ولیدۀ شو (دیده شد) و در ماضی استمراری از بیلیده بیلیده کیده (دیده میشد) و غیره. دیگر تطویرات آن مثل فعل معروف است.
۶۳ ماضی مطلق: دا هلک په بد اخلاقی ووهل سو | این بچه بسبب بد اخلاقی زده شد به قریب: دا کتاب د څورو پی رانیولی سو دی | این کتاب بچند روپیه خریده شده است به بعید: هغه مکتوب پرون لیکلی سوي و | آن مکتوب دیروز نوشته شده بود به استمراری : زه به هره ورخ په باغ کی لیدل کیدام | من هر روز در باغ دیده میشدم تمنائی: کشکی احمد دلته را وستلی سوي وای | کاشکی احمد اینجا آورده میشد (۲) مجهول فعل حال: در آخر اسم صفت یا اسم مفعول کلمه (کیږی) می آرند: دروغجن هر ځای ترتلی کیږ ی | در غگو هر جا رانده می شود موږ په مکتب کی روز لی کیږ و | ما در مکتب تربیه می شویم (۳) فعل مستقبل مجهول از اسم مفعول اصل فعل و گاهی از مصدر ساخته میشود، ما قبل از اسم مفعول یا مصدر کلمه ( به ) علامت استقبال و بعد از ان (سی) می آرند واو الحاق را نیز پیش یا پس از (به) زیاده میکنند مثلاً از نیول (به نیولی سی) یا به و نیول سی (گرفته خواهد شد) و از خوړل ( و به خوړلی سی (خورد) خواهد شد) و از وهل و به وهلی سی (زده خواهد شد) دا کتاب به وکتلی سی | این کتاب دیده خواهد شد انګور به وخوړل سی | انگور خورده خواهد شد ته به و پوهولی سی | تو فهمیده خوا ہی شد موږ به و لیکلی شو | ما نوشته خواهیم شد
۶۴ یادداشت : در افعال مجهوله، علامات مخصوصه فعل مجهول با اعتبار جمع و مفرد و غائب و مخاطب و متکلم چنین فرق میکنند مثلاً سُو (علامه ماضی مجهول) کیږی (علامه مضارع مجهول و (سی) علامه مستقبل مجهول ! غائب | مخاطب | متکلم مفرد | سُو، کیږی، سی | سُوی، کیږی، سی | شُوم، کیږم، شَم جمع | سُو، " ، " | سُوئی، کیږی، سَئی | سُووُ، کِیږُو، سُو خواص فعل در جمله هائی که در بحث فعل بطور مثال نگاشته شده، تطورات افعال نتیجه خواص ذیل است، خواننده مواد آتی را در تمام جمله های مثالیه تطبیق کرده میتوانند : (۱) افعال لازمی در تذکیر و تانیث، مفرد و جمع تعلق به فاعل خود دارد مثلاً در جمله احمد ولاړ (احمد رفت) فاعل و فعل هر دو مفرد مذکر غائب است و در جمله زَما خُورْ ولاړه (خواهرِ من رفت) فاعل و فعل هر دو مفرد و مؤنث غائب در سړی ولاړل (آدمها رفتند) هر دو جمع مذکر، و در ښځي وَلاړی (زنها رفتند) هر دو جمع مؤنث اند.
۶۵ (۲) در اغلب صیغه ها که برای افعال علامات مخصوصه مقرر است، که بعد یا پیش از اسم صفت آورده می شود، این علامات اغلباً در مذکر و مونث یک طورند، اما اسم صفت بلحاظ تذکیر و تانیث فاعل تغییر میخورد مثلاً کشنکی احمد راغلی و ای ( کا شکلی حمد می آمد) و کشتنکی حلیمه راغلی وای ( کاشکلی حلیمه می آمد) در جمله اول اسم صفت (راغلی) بسبب تذکیر فاعل، مذکر است و در جمله ثانی بسبب تانیث فاعل مونث (راغلی) آمده است. (۳) اگر فعل متعدی باشد، پس تعلق آن بلحاظ تذکیر و تانیث، واحد و جمع با مفعول خود است مثلاً احمد دو دیغه وخوړه (احمد نان خورد) دو ډی کلمه مفرد و مونث است فعل نیز چنین آمد. یا ښځو خټکی وخوړہ (زنها خربوزه ها را خوردند) خټکی که مفعول است صیغه جمع مذکر است، فعل (وخوړہ) نیز چنین است ما ستاسی کلی لیدلی دی من قریه شما را دیده ام دے چرگی هکی اچولی دی این ماکیان تخم داده است موږ په پالیز کی هندوانے وخوړے ما در پالیز هندوانه ها خوردیم دے ښځی زہ ولید م این زن مرا دید ما یوہ غوا را نیولۀ من یک ماده گاو خریدم (۴) اگر فعلی دو مفعول داشته باشد و بطریق عطف آمده باشند، تعلق فعل بلحاظ
٦٦ تذکیر و تانیث واحد و جمع با مفعول دوم است مثلاً ما یوه ښځه او سړی ولیدی (من یکزن و یک مرد را دیدم) مفعول دوم (سړی) اسم مفرد مذکر است فعل (ولیدی) نیز چنین آمد . ده هندوانه او سیب وخوړ | او هندوانه و سیب خورد تاسپوږمی اولمر ولید | تو ماهتاب و آفتاب را دیدی موږ یو هلک او یوه نجلۍ راوسته | ما یک پسر و یک دختر آوردیم تاسی څو قلمان و مشواڼی را نیولے | شما چند قلم و دوات را خریدید ؟ دلته یوه ښځه او ډیر سړی ناست دی | اینجا یکزن و بسیار مرد نا نشسته اند (۵) در سه جا فعل ماضی متعدی بصیغه جمع می آید. اگرچه مفعول آن واحد باشد : (الف) اگر مفعول آن عام باشد، و در جمله ذکر نشده باشد مثلاً ما اوریدلی (من شنیده ام) اوریدلی دی صیغه جمع (ب) اگر مصدر مفعول فعل واقع شده باشد مثلاً ده ښکنځل کړي دی (اودشنام داده است) کړي دی صیغه جمع (ج) اگر څو ، څه، هیڅ ، لږ، ډیر، بد مفعول واقع شده باشد مثلاً څه دکړي دي؟ (چه کرده) ما اوریدلی دی چه ته ځی | من شنیده ام که تو میروی
۶۷ چا ویلی دی چه زه ناکام یم ؟ ده وهل کڑی دی څو د اخیستی دی ؟ څه د ویلي دی ؟ ما هیچ نه دی خوړلي ده ماته لږ راکړی دی تا ښه ورسره کړی دی خدایه ! ما بد کڑی دی که گفته است که من ناکامم ؟ اوزدن کرده است چند گرفته ؟ چه گفته ؟ من هیچ نه خورده ام او بمن گم داده است تو با او خوب کرده ای خدایا ! بد کرده ام تمرین : افعال ذیل را ترجمه کنید : زه به را غلی وم . ته به ژلالر سے . وروره ! په برکت سے ! احمد ژغړلي ، کتاب لوستلی سم . دی راگی . داتللاه اوبه وچیښه ! بدکار مه کوه . کتاب لوستلی کیږی . احمد منډتغلی
۶۸ بحث حروف حرف بر دو قسم است: (۱) حروف تهجی (۲) حروف معانی . حروف تهجی در کتاب خود آموز بیان شده است. حروف معانی را درینجا مختصراً ذکر میکنیم تفصیل آن در صرف و نحو می آید. حروف ندا حروفی است که در وقت ندا استعمال میشود - چون: (آ - اے - اُوْ) آهلکه! مکتب ته ولی نه حئے ؟ ای پسر چرا به مکتب نه میروی ؟ آوُروره! دلته مه دریږه ! ای برادر در اینجا ایستاده مشو آ سړیه! دلته را سه ! ای مرد اینجا بیا اے زویه! ولی تعلیم نه کوے ؟ ای فرزند چرا تعلیم نه میکنی اے وُرُوره! ولی نه را حئے ؟ ای برادر چرا نمی آئی ؟ اے مَړو کوښښ و کی چه د ښځو جامه و نغواۍ! ای مردان بکوشید تا جامه زنان نه پوشید اُوْ دکانداره! دا شی خرڅوے ای دکاندار! این چیز را میفروشی اُوْ ښځی! د زُوی تربیت ولی نه کوی؟ ای زن چرا تربیت پسر را نه میکنی او موری! ولی زوی د بدو چارو ای ما در! چرا فرزند را از کارهای بد نه گر ز وے ! منع نه میکنی !
۶۹ حروف بیان حروفی است که در آخر اسم ، یا جمله می آید، و بیان مبین بر امیکند چون (چه) دا خبره چه ته وائی زری نه منم این سخن را که تو میگوئی من باور نه میکنم عمر چه په کوڅو کښ گوزی زه نه گوزم عمر که در کوچه ها میگردد من نه میگردم دا هلک چه و ینی زما ورور دی این پسر را که می بینی برادر من است کمال ، چه څوک زده کی قوم به پیری کمال را که کسی یاد گیرد، قوم را جهت میکند تا که نه و لیدم چه تلم مه می پوپز دۀ تو اگر مرا دیدی که میرفتم مرا نه مان ما که ته ولید چه سبق دنه وایه وهم دی من اگر ترا دیدم که سبق نه میخواندی ترا میزنم حروف قسم حروفی است که در جمله هائی قسمیه می آید - چون (په - بو ؤ-) په خدای چه سعی و ندی که مطلبته و رسی قسم به خدا که سعی نه کنی اگر بمطلب برسی په خدای چه سلام ټینگ نہ کی کہ ترقی و وینی قسم بخدا که اسلام را محکم نه کنی اگر ترقی را بینی په خدا که دی دروغ و یل که عزت پیدا کی قسم به خدا که دروغ میگفتی اگر عزت پیدا کنی خدای برو که ویښ نه سو چه پامال سے قسم بخدا اگر بیدار نشدی پامال می شوی خدای بو که د ازار کاوه که لویی سے قسم بخدا اگر آزار میکردی کلان نمی شوی خدای بو که دی پر بینم و م قسم به خدا اگر ترا بمانم
۷۰ حروف عطف حروفی است که برای وصل کردن دو اسم یا دو جمله استعمال کرده میشود چون: (او - هم - بیا -) (او) احمد او بؤئر راغلل احمد و بوتر آمدند قائم او محمود راغلل قائم و محمود آمدند گل محمد راغی او ډوډئ یی وخوړل گل محمد آمد و نان را خورد پسرلی راغی، او گلان وغوړیدل بهار آمد و گلها شگفت (هم) اسلم ډوډی وخوړل، اوبی هم وچیښلی اسلم نان را خورد آب را نیز آشامید ده موټرزده کۍ طیاره یی هم زده کړل او موتر را آموخت طیاره را نیز آموخت نور الدین حج ته ولاړسیاحت یی هم وکۍ نور الدین به حج رفت، سیاحت هم کرد ماکرباس جوړکۍ، لنگی هم جوړوم من کرباس را ساختم لنگی را هم میسازم دقندهار موزیم جوړشو کتابخانه هم جوړیږي موزیم قندهار ساخته شد کتابخانه هم بنا میشود ما اودس تازه کۍ لمونځ هم کوم من وضو کردم نماز را نیز میکنم تاخرما وخوړله شدی هم وڅښلي تو خرما را خوردی شیر را هم آشامیدی (بیا) زه قندهار ته ولاړم بیا کابل ته من به قندهار رفتم باز به کابل
۷۱ ما یوه وار علم زده کړی بیا می عمل پر وکړی من یکبار علم را آموختم باز به آن عمل کردم ما داوښ سپارلی زده کړه بیا پر اس سپورشوم من سواری شتر را آموختم باز بر اسپ سوار شدم تا کالی واغوستل بیا د وکښل! تو رخت ها را پوشیدی و باز کشیدی تا دکان خلاص کړی بیا د وتاړه تو دکانرا خلاص کردی باز بستی ته ولاړی بیا راغلی تو رفتی باز آمدی ما طیاره زده کړه بیا پکښی سپور شوم من طیاره را آموختم باز در ان سوار شدم دوی ته د ټنگی وویښتی بیا ئے ووهل ایشان ترا برزمین زد و باز زدند دوی ته را وغوښتی بیا ئے پر یښولی ایشان ترا طلب کرد ند باز نه ماندند حروف نفی و نهی حروفی است که بر نفی کاری دلالت میکند – چون: (بے – نا – نه – مه) (بے) دی بے زړه دی او بیدل است موږ بے واکه یو ما بے قوه هستیم زه بے وروره یم من بے برادرم دا ډوډی بے خونده ده این نان بی مزه است هغه سړی بے کماله دی آن شخص بی کمال است دوی بے علمه دی ایشان بی علم اند
۷۲ (نا) زه ناجوړیم من ناخوش هستم هغه ناخبره دی او بی خبر است موږ ناقابل یو ما ناقابلیم ته ناپوه ئی! تو بی‌علمی (نه) دی نه ځی او نه راځی او نه میرود ـ و نه می آید هغه نه راغی، او نه ئی کار وکی او نه آمد، و نه کار کرد ته نه تلی، او نه دکتاب کوت تو نه میرفتی، و نه کتاب را می دیدی تاسو وطنی کالی نه اغوندی؟ شما جامه وطنی را نه می پوشید؟ موږ میوه نه ده خوړلی ما میوه را نخورده ایم (مه) دا کالی مه وړه! این رخت ها را مبر ډیر خرڅ مه کوه! خرچ بسیار مکن د لوچګانو سره مه کښینه با مردم اوباش منشین بد کارونه مه کوه! کارهای بد را مکن
۷۳ حروف تردید حروفیست که تردید کاری یا سخنی را میکند - چون : (یا- که - که نه وی) ( یا ) هغه به یا مروی یا ژوندی | او زنده باشد یا مرده ته به یا ولاړئی یا نا ست | تو ایستاده باشی یا نشسته دا به یا تریخ وی یا خوږ | این تلخ باشد یا شیرین دا به یا بیده وی یا وښ | این خفته باشد یا بیدار موږ به یا ځو یا به پاتېږو | ما میرویم یا میمانیم (که) پګړۍ غواړی که خولۍ ؟ | دستار میخواهی یا کلاه ؟ دریشی اغوندی که پرتوګ ؟ | دریشی میپوشی یا تنبان ؟ دا غواړی که دا ؟ | این را میخواهی یا این ؟ کابل ته ځی که قندهار ته ؟ | کابل میروی یا قندهار ؟ غوښی خوری که ښوروا ؟ | گوشت میخوری یا شوربا ؟ دکور تربیت مهم دی که دمکتب | تربیت خانه مهم است یا مکتب ؟
۷۴ (که ندوی) داورکه، که ندوی هابل ورکه | این را بده ورنه آن دیگر را بده او به و چیښه که ندوی شلو می‌چیښه | آب را بخور ورنه دوغ بخور ډوډی را نیسه که ندوی انگورخورا | نان را بخور ورنه انگور را بخور موږ بوزه که ندوی دوی بوزه | ما را ببر ورنه ایشان را ببر علم زده که، که ندوی خواری قبول که | علم را بیاموز ورنه خواری را قبول کن لیک زده که کندوی دبل احتیاج یوه | خط را یاد بگیر ورنه احتیاج دیگری را ببر حروف شرکت و اختصاص حروفیست که دو چیز را در یک حکم با هم شریک مینماید، چون: (هم) (هم) ته ځے زه هم در سره ځم | تو میروی من هم با تو میروم زه ځم تا هم را سره بیایم | من میروم ترا هم با خود می برم موږ سبق وایولیک هم زده کوو | ما سبق میخوانیم خط را هم یاد میگیریم موږ طياري را نيولی ګاډی هم نیسو | ما طیاره را خریدیم گادی هم میخرییم حروف جاره حروفیست که قبل از اسم یا پس از اسم می آید معنی آن اسم را به دیگر میکشاند
۷۵ چون : پَه ـ کښ ـ با ندې ـ پَر ـ نَه ـ لَه ـ سره ـ څخه ـ غیره قاسم په با زارکښ ؤ قاسم در بازار بود اختر په کو څه‌کښ گرزیدَی اختر در کوچه میگشت احمد پر پام و خوُت احمد بر بام بالا شد بازگل پر آس سپور سو بازگل بر اسپ سوار شد دَی له کوره و وُت او از خانه بدر شد تَه له با غه راغلې تو از باغ آمدی موږ دکوره څخه را غلوُ ما از خانه آمدیم تا داحمد څخه پوښتنه وکړه تو از احمد پرسیدی احمد دمحمود سره راغی احمد با محمود آمد عوامل کلمهٴ یست که درهیئت کلمهٴ ی مخصوص درمواضع مخصوص به سبب مجاورت قدری تغیر پیدا میکند، عوامل این است: (۱) علامهٴ اضافت ( دَ ) که مضاف الیه خودرا زبر مید هد ـ (۲) حروف ندا (آ ـ ای ـ اؤ ) که به منادای خود زبر مید هد ـ (۳) حروف جاره (پر ـ با ندَی ـ پَر ـ له ـ نه ـ سره ـ څخه ـ) وغیره است
٧٦ که در آخر مصادر و اسمای اعداد و اسمای جنس و در آخر اکثر جمع مذکر یا جمع مونث و او می آورند این عمل و او را اکثراً علامهٔ اضافت و حروف ندا میکنند : په اوبو کښی ولوېدم در آب افتیدم په وهلو څوک نه سميږی به زدن کسی برابر نمی شود پواوبو څوک نه‌سی تلای بر آب کسی رفته نمی‌تواند له سړو سره ناست وم با آدم‌ها نشسته بودم له ښځو سره مه کښېنه با زنان مه‌نشین د ویلو څخه معذور یم از گفتن معذورم تمرین : در جمله‌های ذیل عامل و معمول وطرز عمل هر یک را نشان بدهید . او وروره ! د علم زده کولو ، د پاره کوشش وکړه ! (ای برادر برای علم آموختن بکوش) په‌خپله، له لیدلو څخه د بې کماله سړی ، عبرت واخله ! (خودت از دیدن آدم بی‌کمال ، عبرت گیر)
۷۷ جمله و اقسام آن تعریف - جمله کلامی است که برای شنونده از ان فائده تامه حاصل میشود، انرا مرکب تام یا مرکب مفید میگویند جمله بر دو قسم است (۱) مفرده (۲) مرکبه - مفرده آن را میگویند که با جملۀ دیگرے ربط معنوی نداشته باشد - اقسامش حسب ذیل است اسمیه فعلیه - استفہامیه وغیره (۱) اسمیه : اجزای آن مبتدا و خبر است در افغانی فعل خبر نمی آید مثالها اسلم ثلونکی دی اسلم روان است حلیمه ناسته ده حلیمه نشسته است زما و رور په چوکی ناست دی برادر من بالای چوکی نشسته است هغه ملاست دی آن خوابیده است (دراز کشیده است) دا ټول څوک دی ؟ این همه کیستند؟ قلم هلته پروت دی قلم آنجا افتاده است مشوا ننی ډکه ده دوات پر است در مثالهای فوق اول مبتدا دوم خبر است. بعد از ان حرف ربط . خبر گاهی مفرد میآید چنانچه در امثله مذکوره و گاهی متعدد می باشد : مثلاً احمد روان دی ډوډۍ خوری | احمد روان است نان میخورد
۷۸ حسین ناست دی سبق وائی | حسین نشسته است سبق میخواند اکرم بی برښه او دیندار سړی دی | اکرم بسیار خوب و آدم دیندار است رحیمه بی بره حیا ناکه پاک لیمنی بے بدۍ ښځۍ ده | رحیمه بسیار حیا ناک - پاکدامن بے آزار دهسترا ته ولاړیٔ که ناست ؟ | تو استاده یا نشسته ؟ تا سو دلته یٔی دیاست، که هلته ؟ | شما اینجا هستید یا آنجا ؟ خبر دوم گاهی فعل هم می آید چون مثال (۱) و (۲) (ب) جمله فعلیه که اجزای آن فعل و فاعل است ، در پښتو فاعل بر فعل مقدم می آید چنانچه در فارسی هم این قاعده است - جار و مجرور ، ظرف ، حال ، وغیره از متعلقات فعل است . مثالها عمر پاڅېد | عمر برخاست احمد وُده شو ( بیده شو ) | احمد خوابید معروف کښناست (کښېناست) | معروف نشست محمود نه دی را غلی | محمود نه آمده است جمعه تېره شوه | روز جمعه گذشت کټو چپه شوه | دیگ چپه شد
۷۹ هلکانو منډه کړه بچه ها دويدند نڅی ژاری زنها می گريند تیږه (پږه) ورغښته سنگ غلطید گاهی فعل حذف شده نسبت فعل به مفعول میشود - این را هم جمله فعلیه میگویند چون: ته وهلی سوی وی تو زده شده بودی! ډوډی که وخوړه‌ شوه نان خورده شد کتاب وویل شو کتاب خوانده شد اوبه توی کړی شوی آب انداخته شد کار به و شی کار خواهد شد غله و نیول شوه دزدان گرفتار شدند شیطان وټټل شو شیطان رانده شد اگر در جمله مفعول هم با فعل و فاعل مذکور بود، در میان فعل و فاعل آورده میشود میشود چون : عمر مړی وخوړه عمر نان خورد بها در مطالعه کڑی (کوی) بہادر مطالعه میکند
۸۰ ما لمونج وکی ( نمونج وکړ ) من نماز کردم تا سو ډوډی خوری ؟ شما نان میخورید ؟ هغو جامی واغوستی آنها جامه را پوشیدند جنکی لوبی کوی دخترکان بازی میکنند حلیمه کار نه کوی حلیمه کار نه میکند غوا واښه نه خوری گاو علف نمیخورد ته بد خط ولیکی ؟ تو خط خواهی نوشت ؟ اگر فاعل ضمیر متصل با شد مفعول بر فاعل مقدم میشود، چون : کتاب دی وکوت ؟ کتاب را دیدی ؟ احمد می ولید احمد را دیدم لمونج مو وکی نماز را خواندیم سبق دی وویلی ؟ سبق را خواندی زموږ کور مو لیدلی دی ؟ خانه ما را دیده اید ؟ اگر فاعل ضمیر مستتر باشد مفعول بر فعل مقدم می آید چون : ډوډی ولی نه خوری نان چرا نمیخوری ؟ مسجد ته نه ځی ؟ بمسجد نه میروی ؟
۸۱ رښتیا وائے ؟ داڅہ کوے ؟ څه شی خورے ؟ راست میگوئی ؟ این چه میکنی ؟ چه میخوری ؟ ظرف اکثر از فاعل و مفعول پیشتر می آید ، چون : نن کور ته تللی وم د جمعے په ورخ خلق کار نہ کٹی په مدرسہ کښ طالباسبق وائی کور کښ جگرے مہ کوہ ! پرائی ما تر ڈیره پوری کتاب کوت په دے کلی کښ څوکوره دی ؟ په افغانستا کښ پښتو ڈیر شوق او عزت ښکارہ کیږی ھلته د څہ کول ؟ اوږی (دوبی) کښ چرتہ وے؟ امروز بخانه رفته بودم بروز جمعه مردم کار نمیکنند در مدرسه طلباء سبق میخوانند درخانه جنگ نامکن دیشب تا دیر کتاب دیدم درین ده چند خانه است ؟ در افغانستان بسیار غرت و شوق پښتو بنظر می آید آنجا چه میکردی ؟ در تابستان کجا بودی ؟ حال اکثر بعد از ذوالحال می آید چون : احمد می په ژړا ولید احمد را گریان دیدم
۸۴ محمود پر منده تلو (تلی) محمود دوان میرفت هغه را ته بخندا و ویل او خندیده برایم گفت قاسم گړندی مکتب ته ځی قاسم جلد جلد بمکتب میرود رحمت خوشحال روان دی رحمت خوشحال میرود ج - جمله استفهامیه اگر در جمله بنسبت کدام چیز سوالی باشد آنرا استفهامیه میگویند. استفهامیه اگرچه از اسمیه و فعلیه یک قسم علیحدہ نیست بلکہ جمله استفهامیه گاهی فعلیه میباشد و گاهی اسمیه - لیکن چون که احکام علیحدہ دارد لہذا جدا آورده میشود: ۱- څه ولاړئے ؟ ۱- چرا استاده ؟ ۲- دا څه شی دی ؟ ۲- این چه چیز است ؟ ۳- ته سبق ولی نه وائے ؟ ۳- تو چرا سبق نميخوانی ؟ تمرین: در جمله های ذیل اسمیه، فعلیه، فاعل، مفعول، و مبتدا و خبر را نشان بدهید: زه پرون مکتب ته ولاړم. تا پښتو زده کړه. پښتون ننگیالی قوم دی، احمد و محمود ته د پښتوی پر قواعد و ښوول. جمله های فارسی ذیل را به ترتیب قواعد بالا افغانی کنید ! محمود دیروز به احمد کتاب داد. او خوب آدم است . امروز احمد دوان بخانه آمد
۸۳ ۴ پښتو ولی نه زده کوی ؟ ۴- پښتو چرا یاد نمیگری ؟ بیا به نو په پښتنو کښ څه ګذران کښی باز در افغانها چه طور گذران خواهی کرد ؟ ۶- آیا دا رحیم نه دی ؟ ۶- آیا این رحیم نیست ؟ ۷ هغه ستا پلار نه دی ؟ ۷ او پدر شما نیست ؟ ۸ ما تاته نه وُ ویلی، چه پښتو زده کړه ۸ من بشما نگفته بودم ـ چه پښتو را یاد گیر! ۹ ته خبر نه یی چه دروغ دو واړه جها نو مخ تورئ دی ۹ تو خبر نداری که دروغ رو سیاهی دو جهانست ۱۰- توره چه تیره بوی خو ګذار لوه کنده؟ ۱۰ شمشیر که تیز میشود ـ برای گذار نی ؟ زلفی چه وَل وَل شی خو خپل یار له کنه زلف که پیچ و تاب میخورد برای یار خود نی ؟ ازین مثالها معلوم میشود که استفهام بر دو قسم است ـ یکی ساده یعنی آن سوالی که برای تحصیل علم از مخاطب کرده میشود ـ این را استفهام میگوید ـ دوم سوالی که جهت اثبات کلام خود از مخاطب کرده میشود ـ این را استفهام تقریری میگویند ـ در استفهام تقریری اکثر حرف نفی میباشد ـ پنج مثالهای اول از استفهام ، وپنج ثانی از استفهام تقریری است در جمله استفهامیه پښتو گاهی کلمات استفهام (څهـ څله ـ څوک ـ ګنیـ) ذکر میشود ـ و گاهی استفهام صرف از لهجه معلوم میشود یک قسم استفهام دیگر هم هست که آن را استفهام انکاری میگویند مثلاً :
۸۴ ته په پردو خلقو ښاد شی؟ | تو به مردم اجنبی شاد خواهی شد؟ چه بدکوی نیکی به مونده کی؟ | تا که تو بد میکنی نیکی خواهی یافت؟ چه ند کار هلته خه کار ؟ | که کار نداشته باشی ـ انجا چه کار؟ په دنیا کښ به دغم خلاص شی؟ | در دنیا از غم خلاص خواهی شد ؟ چه ندی نو بدرسپږی ؟ | که نمی روی خواهی رسید ؟ این مثالهای استفهام انکاریست چرا که معنی این مثال: چه ته به په پردو خلقو ښأ شی؟ | این است که بمردم اجنبی شاد نخواهی شد وهکذا امثله دیگر قسم دوم: جمله مرکبه که با جمله دیگر ربط و تعلق معنوی داشته باشد قسما ش قرار ذیل است: ندائیه، بیانیه، شرطیه، قسمیه، معلله ـ وغیره (۱) ندائیه: نداء قرب ( بنده نزدی، نزدیکتر) مثالها خدایه خیر را پیش کی ! | خدایا خیر پیش کنی ! إله ! صداقت او صفائی در څخه غواړم | خدایا ! از تو صداقت و صفائی میخواهم وروره! لږ دخدایه و بیره ږه خلق | برادر قدری از خدا بترس مردم مدآزاره وه ! | آزاری مکن
٨٥ عمرجانه زوید خلقو سره جنگ مه کوه بچه عمرجان ! با مردم جنگ مکن سعادت خاندور ور د څه شو؟ سعادت خان برادرت چه شد ؟ ورته نژغ که ! صدا بده پښتنوراشئی چه ټول یو شو، بی ننگی پریږدئ ای افغانها! بیائید که همه یک شویم بی دښمنان خندی کویئه غیرتی بگذارید که دشمنان خنده میکنند درین امثله حرف ندا حذف شده ـ اول منادی و بعد ازان جواب نداست گاهی حرف ندا منادی و فعل از جمله جوابیه حذف میشود ـ مثال ٤ فضل !!! فضل !!! } و غیره خیر !!! خیر !!! } معنی این کلام این است : خدایه فضل وکړی ! به قریب چنین نداء کرده میشود : ای هلکه ! دلته راشه ای بچه ! اینجا بیا ! ای سړیه دا څه شی درڅخه دی؟ او آدم پیشت چیست ؟ ای وروره ! دالارچرته تلی ده ؟ او برادر ! این راه بکجا رفته ای کاکا ( تره ) د قندهارئے ای کاکا تو از قندهار هستی ؟
٨٦ ای دپښتو دباغ ګلونو تل خندان اوسی ! ا ی ګلهای باغ پښتو همیشه شګفته باشید ! بعضی ها بجای (ای) در ندا (آ) میگویند . برای بعید چنین نداء کرده میشود او جانه ! دلته څه کوی ؟ | او جان ! آنجا چه میکنی ؟ او بابا چاسی ! دکار دی ؟ | او بابا ! همراه که کار شما است ؟ ا دیاره ! دجلال آباد سرک کم یودی؟ | او یار سرک جلال آباد کدام است ؟ او هلکه ! مکتب دغه دی ؟ | او بچه مکتب همین است ؟ او عمره ! دلته را شه عجبه تماشه ده | اوعمر اینجا بیا عجب تماشا است ! برای ابعد چنین ندا کرده میشود : های (هی) رشیده !!! راوګرده ! اورشید !!! بګرد هوی ماما !!! په دی لاره مه ځه ! | ای ماما باین راه میا هبو آس والا په کښت کښی ولی ځی ؟ | او اسپ والا در کشت چرا میروی ! آ، هم برای ندای ابعد می آید چون : آخلقو مړی کړم – آو مردم مرا کشت قاعده – اول حرف ندا (اگر ذکر شده بود) بعد از ان منادی در آخر جواب ندا ذکر میشود – و اسمیکه بران حرف ندا داخل شده باشد ، آخر آن فتحه می یابد که آن فتحه به (ها) نوشته میشود .
۸۷ حرف ندا اگر چه حذف است لیکن معنی او چنین است که (تاته بریغ کوم) یعنی بتو صدا میکنم پس این یک جمله شد و جواب ندا جمله دیگر، که هر دو جمله مرکبه میشود (ب) جمله بیانیه : مثال ها (۱) پرون ما په اخبار کښ لیدلی و چه دیروز من در اخبار دیدم - که در جاپا چهل هزار په جاپا کښ څلوېښت زره خلقو سلام قبول کړیدی مردم مسلمان شده اند - (۲) عربی اخبارونه لیکی، چه په فریقه اخبارات عربی مینویسید که در افریقه اسلام بسیار کښ اسلام په ډیر سرعت سره چاپیږی زودی نشر میشود . (۳) رسول صلعم فرمایلی دی: مسلمان هغه دی رسول الله صلعم فرموده - مسلمان انست که مسلمان چه مسلمان دهغه دلاس او د خولی په امن وی از دست و زبانش به امن باشد (۴) دتولو هوښیارانو دارای ده چه سلام بفکر همه هوشمندان اسلام برای دین و دنیا د دین و دنیا دپاره بهتر قانون دی بهتر قانون است - (۵) دا خبره فیلسوفانو تحقیق ته رسولی ده این سخن را فیلسوفها بسلام تحقیق رسانده اند که چه مسلمانان هر څومره د نورو اقوام مسلمانان هر چند متابعت رسوم و عادات اقوام دیگر درسم و رواج متابعت کی هغومره خوار یږی کرده باشند همانقدر خوار خواهد شد (۶) د ترقی د اصولو څخه دا څومره قابله قدر از اصول ترقی این چه قدر قابل قدر سخن است خبره ده چه: "خذ ما صفا دع ماکدر" که خذ ما صفا و دع ما کدر" یعنی صفا را یعنی صفا واخله ختی پریږده ! بگیر و کدر را بمان .
۸۸ درین امثله فوق دو جمله است دوم بیان اول را میکند – لہذا جمله اول را مبین و دوم را بیان میگویند هر دو جمله بیا نیه میشود مثلاً : ما پرون په اخبار کښی لیدلی و این جمله مبینه شد و این که ”چه په جاپان کی څلو بښت زره خلقوا سلام قبول کړیدی“ مبین یا بیان شد مبين و مبین هر دو جمله بیا نیه شد ج - جمله شرطیه : آن دو جمله ئیگه وقوع مضمون یکی بر وقوع مضمون دیگری وابسته باشد اول را شرط – دوم را جزا هر دو را جمله شرطیه میگویند مثالها (۱) تا کہ سبق و یلای نو اوس به عالم وای | اگر تو سبق میخواندی حالا عالم می بودی (۲) کہ معلم پښتو و گوری نو پښتو به زده | اگر رهنمای افغانی را بینی افغانی را از ایاد میگیری (۳) که په خلقو د رحم کا وہ ۔ نو خدا به رحم و کی | اگر بخلق رحم میکردی، خداوند بتو رحم میکند (۴) که ترقی غواړی نوښه خویونه اختیار که | اگر ترقی میخواهی اخلاق خوب اختیار کن (۵) که څوک به ظلم سره خپل سر لوړی غواړی | اگر کسی بظلم خود را معزز گرداند میخواهد قصه نو د فرعون قصه دی په قرآن شریف کښی گوری | فرعون را در قرآن شریف به بیند (۶) هر څوک چه دوستانو سره چل کوی | کسی که به دوستان خود فریب میدهد شش دښمنان به ئی کی | خواهند شد.
۸۹ (۷) کہ خوک ھوشیارۀ دښمنانو پہ دستی د نہ غولبژی (۸) کہ بے عملہ علم پکار دا تلای نو بہ شیطان دخدا ی پہ دردو وای (۹) چہ کارند کوے نو خوار بہ شے ! (۱۰) چہ دڑے ، خد بہ مو مے ! (۱۱) کہ مسلمانان دخپلی ترقی سبا لټوی نو سیرت رسول او سیر صحابہ د وگوری (۱۲) ھر څوک چہ دھوشیارا نو مجلس نہ غواړی سړیتوب یہ کامل شی (۱۳) ھر څوک چہ خپل اولاد تہ پہ کوچنیوالہ کښی ادب و ښہ خوی نہ ښئی نو خدایتعالی بہ ددوی پہ لاس دوی تہ سزا ورکي اگر کسی ھوشیار باشد- بدستی دشمنان فریب نخورد اگر علم بی عمل بکار می آمد پس شیطان بسیار دوست خدا میبود چون کار نمیکنی، خوار خواھی بود چون میروی چیزی خواھی یافت اگر مسلمانان اسباب ترقی خودرا میجویند سیرت رسول و سیرت صحابہ را مطالعہ کنند ھر کسیکہ مجلس ھوشمندان نمیخواھد انسانیتش کامل نخواھد شد کسانیکہ بہ اولاد خود در طفلی ادب و خوش خلقی نشان ندھد - خداوند تعالی بدست اینھا برای شان سزا میدھد . شرط ھمیشه بر جزا مقدم میباشد و حرف شرط (کہ - چہ) عموماً بر آن آورده میشود.
۹۰ و در اول جزا حرف جزا (نو) ذکر میشود - چنانچه در امثله مذکوره دیده میشود گاهی حرف شرط ذکر نمی شود چون مثال ۶ و ۱۲ و غیره درینصورت در شرط کلمه (هی) آورده میشود . د - جمله قسمیه : آنست که در ان برای تاکید کلام خود قسم خورده شده با شد چون (۱) والله که مکتب ته نه ولارے کہ خو بویزید والله اگر بمکتب نرفتی - اگر بمانمت (۲) قسم په خدای چه اوس درسره څیږم هغه قسم بخدا که حالا بهمراه شما آن بکنم که کسی نکرده باشد چه هیچا نه وی کړی (۳) په راستی چه پرون د غلی و ځو براستی که دیروز بشما آمده بودم اگر شما را ندیدم ته می نه ولیدے (۴) په خدای چه د بی پتی ژوند ند بخدا که از زندگانی ذلت مرگ بسیار خوب است مرگ ډیر ښه دی (۵) قرآن وو که د پوښوږم ہے به قرآن اگر بمانمت (۶) ستا د وی که لږ سترگی نه یه ویته قسم بشما با شد که اندکی چشم خود را باز کنید (۷) تدو خدای که به د بد و کار و چند شما را بخدا قسم که از کار های بد دست بردارید لاس نه اخلی
۹۱ (۸) زه مخدا ی که په چر خپږم قسم بخدا اگر بفهمم (۹) ستا په سر که مږ دروغ وایم قسم بسر شما اگر دروغ گفته باشم اجزا و جمله قسمیه این است (۱) حرف قسم چون ( به و ـ په ) (۲) مقسم به آن اسم که بآن قسم کرده میشود ـ چون خدای ـ قرآن ـ راستی ، و هر چیزی که نز د متکلم عظیم الشان شمرده میشود ـ پس حرف قسم ، مقسم به تبادیل این که « قسم کوم » یا « قسم خوم » پږ فلانی این را قسم میگوید و جمله که بعد ازین جمله ذکر میشود ـ و قسم تأکید انرا میکند « جواب قسم » نا میده میشود ـ قسم و جواب قسم جمله قسمیه میشود ـ اگر در مثالهای فوق فکر کرده شود مواد ذیل دیده میشود ! (۱) در پښتو، قسم عربی نیز مستعمل میشود ـ چون مثال اول (۲) گاهی حرف قسم و مقسم به و نفظ قسم هر سه حذف میشود چون ستا دِری یعنی ستا دیه خدای قسم وی (۳) ته خدای ـ زه وخدای ـ در اصل چنین است : تا په خدای قسم خورم تمرین جمله های ذیل را ترجمه کنید : زما وروره ! ستادِوی که بد زموږ کره ند را سر يے . د خدای دپاره د ښکلنو په روی یږه . دعاشقانو په های هوی یږه. خدا یږ چې ته راباند ګران یی .
۹۲ یازه به خدای قسم خورم - بوجه کثرت استعمال مختصر شده است (۴) گاهی مخاطب را هم قسم داده میشود چون مثال (۶ ، ۷) هـ - جمله تعلیلیه: آن است که از دو جمله ساخته شده باشد یکی از ان وجه و سبب و دلیل وقوع مضمون دیگر را بیان میکند - چون (۱) زه پرون در علم ځکه ماویل چه من دیروز پیش شما نه آمدم، چرا که من ته به کورتد تلی ئے خیال میکردم که شما به خا رفته باشید (۲) زما در څخه ځکه ډیره کله کېږی از شما از ین سبب بسیار گله ام می آید که چه دوست را ته ښکار ے دوست برایم مینمائید (۳) زه صبا دخیره سره جلال آباد ته من صبح بخیر بجلال آباد میروم - چرا ځم ځکه څه کارمی دی که چیزی کار دارم (۴) زه هلته پرون تللی وم بیا نه ځم من دیروز آنجا رفته بودم - باز نمیروم (۵) د مور او د پلار آزار مه اخله آزار مادر و پدر را نگیر که بسیار چه ډیره گناه لری گناه دارد (۶) زه چلم نه څکوم استا منع کړی یم من چلم نمی کشم استادم منع کرده است (۷) سگرټ می ډیر بدایسی محض از سگرت بسیار بدم می آید - محض ارو پایی تقلید دی تقلید اروپائی است
۹۳ (۸) د عملوڅخه یی یوهم نه خوښیږی | از عملها یکی هم خوشم نمی آید - که د انسان ژوندون محصورکوی، او | زندگی انسان را محصور میسازد - عقل ئی خرابوی | و عقلش خراب میکند (۹) زه دبل چاڅخه عادات، اخلاق | من از اغیار عادات و اخلاق نه زده کوم - ځکه چه اسلام مجمع | یاد نمیگیرم چرا که اسلام خودش الاخلاق دی - نو دغه پاک | مجمع الاخلاق است پس این معلم معلم می بس دی | نیکو مرا بس است . (۱۰) د پلار خاطر د کوم که نه تا | خاطر پدر شما می بینم ورنه خودت ځو را سره ډیر بد کړیدی | با من بسیار بد کردی در جمله تعلیلیه سه چیز میباشد (۱) جمله معلّله یعنی آن جمله که وجهش بیان میشود (۲) جمله معلّله یعنی آن جمله که بیان و جه میکند (۳) حرف تعلیل (ځکه) معلّل و معلّله جمله تعلیلیه میشود در پښتو حرف تعلیل (ځکه) است - این حرف اکثر در اول جمله ثانی آورده بعد از ان «چه» بیانی می آید چون مثال اول گاهی حرف تعلیل در میان جمله اول آورده چون مثال (۲)
۹۴ گاهی حرف تعلیل حذف میشود چون مثال (۵) گاهی حرف تعلیل وحرف بیان (چه) هر دو حذف میشود چون مثال (۸-۷-۶) تمرین : در جمله های ذیل اقسام جمله را نشان داده تجزیه کنید . پرون ولی زمونږ کره نه راغلی ؟ احمد دلته نه سته ، ځکه چه کار ته تللی دی. پښتو خورا خوږه ژبه ده ، ځکه چه پوره قواعد لری . پر خدای چه سلام تر ټولو ادبا نو حق دی ! وروره! ستا مکتوب را ورسیدی . نه یی خبر، چه زه پښتو زده کوم ؟ جمله های فارسی ذیل را افغانی کنید : احمد چرا ایستاده است ؟ ای آدم سخن مرا بشنو . چون تو در خانه نبودی و پس آمدم . اگر میخواهی سعادتمند باشی کار بکن ! برادرم گریان آمد . احمد زده شد .
۹۵ تغیرات انقلاب کلمات و حروف در افغانی بعض کلمات منقلب بوده که اصل حروف آن بر حال خود مگر درترتیب مقدم و موخر میشود ـ که از انجمله چند بطور نمونه ذیلاً تحریر میشود: ـ ږغ ، غږ غَک صدا پسرلی سُپرْلی بهار زَمَری مَزَری شیر مځکه ځمکه زمین وَرج رَوځ روز پُښه ښپه پای غِنْدَۍ ، غرونگۍ طوقِ طلای ساکن و غیره که هر دو صورت آن صحیح و درست بوده صرف به محاوره و لهجهٔ اقوام تعلق دارد . همچنین بعضی حروف تبدیل و یا یکی دران زیاده و یا کم میشود : پکښی ، پنکی ، پکی ( دران ) سُورسک ، سُکوک ( نان جواری )
٩٦ پشلمی پشه‌می پِشتمی (سحری) شلومبے شرومبے شوملے (دوغ) شیدے شودے شوده (شیر) میلمہ ولُمہ (مهمان) زغړول لغړول غړول (گشتانیدن) بیده ویده ، اوده (خوابیده) لمړی ړومبئ (نخستین) لمونځ نُونځ مونځ (نماز) لمر ، نمر ، نُور مَرُ (آفتاب) نجلی ، جلی جنی (دختر) ژوند جوند (زندگی) ژبه ژبه (زبان) وزه بزه (ماده بز) سپږمئ سپږمئ سپوږمئ (ماہتاب) سپږمے سپږمے سپږمے (پرخانہِ ئ بينی) ږمونږ زمونږ خموں (ازما)
۹۷ ژر زر زود ژیړ زیړ ژیړ زرد سیوری سوری سایه سپور سور سوار خپور خور پهن ږیره ږیره ریش نوږی نواسی نواسه وږغومی ، وزغومی بزغاله اوس وس هوس امسال ارویدل ، اوریدل شنیدن اوریدل ، وریڈل باریدن هینداره ، اینداره، وینداره آینه خولۍ ، خوله کلاه پزه ، پوزه بینی و غیره
۹۸ مترادفات در افغانی بسیار لغات بود که معنی آن یکی میباشد مثلاً : تندی، و چولی، تنده (پیشانی) بارخو، ننگی (رخسار) خورا، رښت، بیخی (نهایت، خیلی) ډوډی مری ټکله (نان) تلتک، بريستن (لحاف) انار، نَرگوس، انگوری (انار) موچڼه، پڼه، کوش، کپی (پیزار) ماندینه، ارتیفه زایپه، (زوجه) هلک، وُرَکی زَنکی (بچه) شلومبی، تروے (دوغ) شیدی، پی (شیر) ډبره، تیږه (سنگ) پزه سونگه بینی کُچنی، کُمکی، وړوکی (خُورد)
۹۹ شرمق چوغله بیجله لیپوه (گرگ) چیغنی (گنجشک) بیلهی (بجل) بعضی اقوام سین را بشین بدل میکنند مثلاً : راسه ، راشه (بیا) سته ، شته (هست) څه سو ، څه شو ؟ (چه شد) ~~~~~~~~~
۱۰۰ ضرب المثلها و محاورات ضرب الامثال، و محاورات در هر زبان اهمیت مخصوصی دارد . زبان افغانی که دارای ضرب الامثال و محاورات برجسته است باید آموزنده اش ازان خاموش نباشد . لهذا ما اولاً تعریف ضرب المثل محاوره و ثانیاً برخی بطور مثال و نمونه می نویسیم ( تعریف ) (۱) ضرب المثل یک حصه کلامی است که بصورت شاهد مدعا و اثبات مطلب درین گفتگو آورده میشود، و این کلمات بتواتر در همان زبان آمده و مستعمل باشد . (۲) محاوره پاره کلامی است که برای تعبیر کدام مدعای گذشته استعاره شده باشد ، و یک تلازم شدیدی با مضمون مستعار له داشته باشد که بذکر محاوره فوراً انتقال فکر سامع بجانب مستعار له حاصل شود. ( ضرب المثل ) (۱) خپل عمل د لاری مل | کردار خویش رفیق راه است
(۲) بی عقل دوند په بل نه کوی لکه په ځان (۳) تر بی عقل دوست هوښيار دښمن ښه دی (۴) دبيکاره خدای بيزاره (۵) برخي وېشه، مخونه گوره (۶) پر واله چه او به تللي وي بيا هم پکښی ځی (۷) چه یولویے ترملا وی هغہ ئے هم مه رغوه (۸) ورورکه دی مړکی و موته د نه غورځوی (۹) غرمی له دښمنه ډکه ښئی نه له دوستہ خالی (۱۰) گومل پریږديښی ښه دی نه ورور وژلی شخص احمق آنقدر خساره را بدیگری نمیرساند مثلیکہ بخود از دوست نادان، دشمن دانا بهتر است از شخص بیکار خدا وند بیزار است در تقسیم حصۀ مراعات اشخاص را کرده باش در جوئیکه آب رفته باشد، یک وقتی باز هم میرود که یکی اس را در کمر داشته باشد از و هم بیزار شو برادرت اگر بکشد، به آفتابت نمی اندازد خانه پر از دشمن خوب است نه که خالی از دوست باشد از کشتن برادر گذاشتن گومل بهتر است
۱۰۲ (۱۱) میړه مه که میړه نه یی مه ودکوه مرد را بکش مگر مردی او را ضایع مکن (۱۲) پردی کټ تر نیمو شپو دی چارپائی بیگانه فقط تا نیم شب از تست (۱۳) د بل تر زوی خپله لور ښه ده از پسر بیگانه دختر خود بهتر است (۱۴) شیل و شړی مستی پوکی کسی که به شیر سوخته باشد ماست را پف میکند (۱۵) سل په وهره یوه په مه مره صد نفرت به میرد، یکنفرت نه میرد (۱۶) واښکی پر نری ځای شلیږی ریسمان برجای باریک میگسلد (۱۷) چه غل نه یی د پاچا مه ویریږه که دزد نیستی از پادشاه نترس (۱۸) پوره ! ورک په کچه دو کلوه ای قرض ! دو خانه را فرار و گم نمودی (۱۹) د زور ور او به پرلوړه خیژی آب شخص زور آور بر سر بالائی بالا میشود (محاورات) (۱) ږلۍ اوری سنگ میبارد، (کنایه از قیمتی است) (۲) تر واښه تندی پوری یوست از جوی او را تشنه گذاشتاد کنایه از بازی دادن) (۳) پخه سره گوتی په خوله نییستل بهیچ انگشت بدین فرو برد (کنایه از حرص بسیار است (۴) سریه گریوان ننه ایستل سر بگریبان کردن (کنایه از فکر و تامل است) (۵) یوی دی د تبی له سره حماقه کول نانرا از سر تا به ربود (کنایه از افراط قحطی است) (۶) مخ په یوه لاس پرے مینځل روی به یکدست شستن (کنایه از بی لحاظی و عدم مراعات است
۱۰۳ (۷) لَويه دوُه گوُتِوُ پْشَوَل | آفتابرا بدوانگشت پنهان نمودن (کنایه از پنهان نمودن حق صریح و آشکار است) (۸) گوُڅَِ قَد سَرَ وَتَل | با هم بکوچه برآمدن (کنایه از کمال رسوائی است) (۹) پَرسر لاس تِيرَوَل | دست برسر تیر کردن (کنایه از رحمت و شفقت است) (۱۰) دَزڑه وِينى خوړل | خون دل خوردن (کنایه از زحمت بسیار است) (۱۱) اوُر پَه خُولَه وَړل | آتش بدنان بردن (کنایه از تعجیل نمودن است) (۱۲) تشي شلَو مِيْے شاړَكَل | دوغ خالی را حرکت دادن (کنایه از کوشش بیجا) (۱۳) اوُبَه غَلَبِيلَوَل | آب غربال کردن (کنایه از گذاره نمودن و شب تیر کردن) (۱۴) توچاپَہ لاندي سا اَچَوَل | زیر بکاره نفس زدن (کنایه از دم غنیمت شمردن است) (۱۵) خپله چاړَه پَه اوُبوُكى ليْدَل | کارد خود را در آب دیدن (کنایه از دیدن هلاک خود) (۱۶) لوُتَه پَه اوبوُکی اَچَوَل | کلوخ را در آب افگندن (کنایه از کار بی اساس و از سر تیر کردن) (۱۷) پَه مُرداروُ اوبوُكى دريْدَل | در آب مردار استادن (کنایه از محض نزاع نمودن است) (۱۸) اوُبَه خَرَوَل | آب را گل آلود کردن (کنایه از بهانه جوئی)
١٠٤ (١٩) سپین سترګی کول سپید چشمی کردن (کنایه از بی حیائی) (٢٠) کفن څیرول کفن را پاره کردن (کنایه از ناجوری مرگ و مهلک صحت یافتن) منظومه (این منظومه را جناب سید حسین خان منتظم مطبعه قندهار بپشتو و پارسی مختلط سروده است که ابیات پشتو و پارسی در یک بحر است) یو په دربار د پاک رب شاکر هم په باطن د صدق هم ظاهر او درود وایو پر حبیب د خدای غواړو توفیق د شکر پر هرځای چه ښه بخت و شرف مظاهر دی متوکل یو رب موناصر دی ټول پر اخلاص دی عظیم نعمت کړو تشکر چه را ئی کی قدرت په شان لیک د مورنی پشتو هم دښه لوست هم د ارویدو نن معاف پر زماندی راحت هر سړی فخر کړي پر واشات رهنمر شد اکثر اهل وطن به دلیل و حکایت روشن
۱۰۵ هر یک اولاد خویش را هر روز گوید این نکته های نو آموز کای دل و جان من عزیز گزین گوش کن نکته چو در ثمین زانکه در هر کجا پراگنده همنشینی بخلق بیهوده خوش بیارو بسوی مکتب کن طبع خود را کمی مهذب کن آن کسانیکه قدر دانند طفل خود را بعلم خوانانند گویدش بازبان افغانی اینچنین از ره سخن دانی زویه دا کار عجب ښه لایق دی علم خیر کثیر د خالق دی وایه پښتو کتاب بیا د جانه فارسی هم دلوله له د شانه اگه ماندیم با خط نیمه که نه استاد خواندش نی مه چون ندارم سواد با تاسیس می شتابم سوی عریضه نویس کای برادر برایمن ای تو بنویس یک عریضهٔ پښتو اجرت تو ست نیم افغانی قیمت آن عریضه میدانی فارسی خوانان زموږ عزیز ملت غواړی پښتو په رغبت و راحت ځکه هر یو د ذاته پښتون دی او د پښتو په صدق ممنون دی بلکه هر قوم چه ګرزی پردنیا ټول په تحریر نیکی خپله وینا موږ دلی شو تر نورجهان پاته چه لړو خپل قلم له اثباته هر کجا با قلم زبان همراز هست یکسان موافق و دمساز
١٠٦ داژبه ښوولے ده مور ماته نشته حاجت زماله دے پاته داقلم مور زماپه لاس راکئ څه شواول چه خلقیابا لاکئ ؟ به پدوپښتو قلم لرم لیکوال چه وطن دی تمام مالامال مرحبارسه واوره د اپښتو لې سه منصفه وقت د اروېدو زما په پښتو قلم کی راکړئ سخه مه جلاکيږه وروره يوهلۍ سه خاتمه دكتاب کرو تشکرچه دادوهم تالیف شود مجلسد پښتنو تصنيف نسخه جامع ومفيد و نکو ست نامش " معلم پښتو " لیگ سوی رواره زاسے پښتو پوه ، ېه شی هوسی په ارزېدؤ هر که از خاص وعام برخواند لفظ افغان ومعنيش دا ند هر برادرچه داكتاب والى هم وېل هم ليکل د فرما لى تا بداند سوادافغانى سهل أيد بر او زبان دانى شـ بته محبوبه سهله پښتو ده چه دهرچا کتوته پر تلو ده بيله ، وه اوس له خوبه راپور شوه په تلوارچه ګورى هرلورتي م ده پښتوده دلربا لیلا چه رونا ئے د مخ ځی پر دنیا کرخه هم اوس چه سربه وېناشؤ عاشقان تمامه دياشؤ
۱۰۷ سید » این نظم شیر و شکر که گفت در بنوک زبان ملی سفت امضا کتاب دوم افغانی «معلم پشتو» از طرف مجلس تالیف پشتو به امر و هدایت واج سردار اعلی نائب الحکومه صاحب تالیف و تصحیح شده امیدست که برای نو آموزان مفید واقع گردد، اگر سهوی دران واقع شده باشد به نگاه عفو دیده شود : صالح محمد مدیر معارف میرزا محمد اعظم عضو انجمن ادبی حاجی ولی محمد مخلص محمد یوسف معاون طلوع افغان قیام الدین «خادم» عضو انجمن ادبی م، عبدالخالق عضو انجمن ادبی عبدالحی حبیبی مدیر طلوع افغان عبدالغفور عزوتی سید حسین منتظم مطبع
۱۰۸ غلطنامه کتاب لطفاً اول کتاب را تصحیح فرموده، بعد از ان بخواندن آغاز شود صفحه سطر غلط صحیح ۸ ۱۱ هوس هَوَس ۱۲ ۱۴ زخواص از خواص ۱۴ ۱۳ میلمه مہلمہ ۱۹ ۱۰ در دشت قلم در دشت قلمونه ۲۲ ۶ خوک بدوالی خوکچه بدوالی ۲۲ ۷ نیکی کند نیکی کرد ۲۵ ۷ میخواند میخواندند ۳۳ ۱ منگول منگل ۳۶ ۱۱ این شمشیرها این جمله شمشیرها ۴۰ ۱۸ تک نوک ۴۴ ۵ مکتب تللی مکتب ته تللی ۵۲ ۷ آنجا اینجا ۵۲ ۸ اینجا آنجا
فعل متعدی ووروز فعل متعدی ، ماضی وُروُر ٦ ۷۷ ميري ميري دیر دیگر ١٥ ١١ ۸٠ ۸١ ١٥ ۸٥ ١٢ ۸۷ ۱۳ ۸۸ ۹ ۹٠ ١٤ ۹٠ ١٤ ۹٠ ١٥ ۹ ١٥ ۹٠ ١٦ ۹٠ ١٦ ۹١ ٦ ۹٢ ۷ ۹٢ ۲ ۹٢ ٢ ۹۸ ١١ ١٠١ ٥ ١٠٢ د قندهار ته دقندهار فیلسوفانو د سلام فیلسوفانو به ظلم په ظلم شما را ترا قسم شما باشد بتو قسم میدهم باز کنید باز کن شما را ترا تدو خدای ته و خدای بردارید بردار چه تر چه ته پیش شما پیش تو که شما که تو باشید باش لغات بود لغات بوده که دی که یی یوی یو یی ( راقم کتاب ؛ مصلح سنگ عبدالو ہاب قندهاری )
بخواننده محترم کتاب : درین کتاب نسبت به قواعد صرف و نحو ، مراعات جمله‌ها و محاورات بیشتر شده است ، تا بخوانندگان محترم در آموختن زبان ملی افغانی خوبتر کمک کند کتابخانه چه اکبر عشیق کارت سه کابل افغانستان در مطبع قندهار به نگرانی جناب سید حسن خان مهتمم طبع شد