# 20000 farsakh siyāḥat dar zīr-i baḥr ٢٠٠٠٠ فرسخ سياحت در زير بحر # adl0154 # Kābul, Maṭbaʻah-ʼi ʻInāyat, 1332 [1914] کابل :مطبعۀ عانايت،, . ١٣٣٢. # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- [BLANK PAGE] --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- كتبخانۀ سراج الاخبار عنایت عدد ( ٦ ) ٢٠٠٠٠ فرسخ سیاحت در زیر بحر مترجمش محمود طرزی در دارالسلطنۀ کابل در مطبعۀ عنایت بزیور طبع آراسته گردید سنه ۱۳۳۲ --- page 7 --- بسم الله الرحمن الرحیم یکدوسخن در باب طبع کتاب بتوفیقات حضرت خداوند لایزال جل وعلی و سایۀ عرفان پیرایۀ قبلۀ اعظم اقدس اعلیحضرت (سراج الملة والدین) روحی له الفداء درینبار بطبع و نشر يك ناول علمی و فنّی بسیار عجیب و غریبی در (مطبعهٔ عنایت) امر و اجازه نمودم که از مطالعهٔ آن خوانندگان را يك ذوق وحظ عظیمی حاصل خواهد شد . (۲۰۰۰۰ هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر !) چنان چیزی نیست که بعقل بگنجد ! زیرابیستهزار فرسخ نی ، بلکه ربع يك فرسخ سیاحت نیز در زیر آبهای بحرهای محیطۀ عظیمه از عقل بعید مینماید. حالاً نکه اگر این ناول را بخوانند ، این سیاحت خارق العاده را چنان بعقل نزديك مییابندکه برين يك افسوس میکنندکه آیا چرا خودشان نیز از جملۀ آن سیاحان زیر بحر نبوده اند؟ یا آنهم چون بخوانند ، چنان میپندارندکه باسیاحان زیر دریایی یکجا گردش وسیاحت میکنند ، و از منظرۀ خارقه های مخلوقات و عجایباتی که حضرت ذات اقدس خالق بحر و بر جل وعلی در بحر هاوزیر آبها آفریده با سیاحان یکجا استفاده میکنند . در ملك عزيز ما اینگونه کتابهای افسانه های طرز جدید هیچ وجودی نداشت ، و هیچکسی نخوانده و نشنیده بود. (مطبعۀ عنایت) را که ما تأسیس و بنیاد نهاده ایم مقصد یگانه ما همین است که آثارها وکتابهای طرز جدید را طبع نموده در ملك خود منتشر سازیم . اگر چه درین وقت بسبب عدم عادت به اینچنین اثر ها کسی چند ان میل ورغبت ندارد ، ولی امیدقوی داریم که از فیض توجهات جهاندرحات اعلیحضرت قبله گاه معظم --- page 8 --- ۳ مقدسم که در باب علم و عرفان میپرورانند رفته رفته اولاد وطن به اصطلاحات فنون جدیده آشنائی پیدا کرده اینچنین اثرهایك رغبت و رواج کاملی پیدا کند. این را هم بگویم که اگر ما اثرهای کهنه و فرسودهٔ طرز قدیم را چاپ کنیم اصل مقصد و مدعای ما که از تاسیس دادن مطبعه عنایت است بر هم میخورد. حال آنکه برای بوجود آوردن اینچنین آثار جدیده بمؤلفین و مترجمین عالم و متفنن آن گونه آثار احتیاج داریم که در وقت حاضر آنهم نادر است. لهذا از تقدیر و تحسین حسن خدمات قلمیهٔ که عزیزی بنیان (محمود طرزی) مدیر و سر محرر (سراج الاخبار افغانیه) در باب تألیف و ترجمه آثار جیدهٔ جدیده برای وطن و اولاد وطن عزیز خود بجا آورده و می آورند نیز خود داری نمیتوانیم. (۲۰۰۰۰ هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر) نام ناول فنی را نیز مشارالیه از زبان ترکی عثمانی بيك شيوه و اسلوب بسیار خوبی پیش از پنج شش سال بزبان فارسی ترجمه کرده بود که در ین سال فرخنده فال (مطبعهٔ عنایت) آنرا در معرض انتشار جلوه گر عيون استفادهٔ اولوالابصار مینماید. و ششمین کتاب کتبخانه مطبعه عنایت را بوجود می آورد. انشاء الله بعد از ین ناول فنی بسیار عجیب و غریب (جزیرهٔ پنهان) که تتمهٔ این ناول شمرده میشود بزیور طبع آراسته خواهد گردید. ومن الله التوفيق. امضا مضبط عنایت الله معین المعارف م[؟] عنایت[؟] عین معین[؟] ط[؟] --- page 9 --- ٤ - مقدمه - ( افادهٔ مرام مترجم ) ماشین دماغ انسانی ، يك محفظهٔ بدیعهٔ اسرار ر بانیست ؛ آیا غرائبات محیر العقولی كه در ساحهٔ عالم از ین ماشین مصنع مكرم بظهور و وجود آمده كسی را یارای تعداد و شمار آن هست ؟ از هنگام ابتدای تكوین این ماشین احسن التقویم تا به این وقت حاضر هر گاه برای بدایع آثار ، و صنایع حكم نثار این كارخانهٔ حكم آشیانهٔ حضرت صانع یگانه نمایشگاهی بر پا ، و معارضی بنا كردن لازم آید مساحهٔ سطحیهٔ كرهٔ ارض از استیعاب همهٔ آن آثار و صنایع عاجز آمده لابد بعاریت خواستن اراضی بدیگر كرات ضیا صفات همجوار خود محتاج خواهد شد ! تلگراف با سیم و بی سیم ، تلفون ، گراموفون ، شمند و فر ، واپوز ، بالون ، آئینهٔ رونتگن، ئه ورو پلان وغیره بعضی نمونه‌های كوچك روشن جدیده ایست كه از ین ماشین بدیع التكوین در ین اعصار اخیره كامل التفجر به شده بیرون برآمده است كه تمثيلاً تذكار كردید. آیا تذكار ، و تعداد همهٔ مصنوعات ، و معمولاتيكه ازین ماشین برمعرفت برآمده، و هنوز بر روی كار است در ین صفحات محدوده چسان خواهد گنجید ؟ این رومان فنی كه به ترجمهٔ آن آغاز كرده ایم از تصویر و تعريف يك اثر بسیار بدیع و عجیبی بحث میراندكه مطالعهٔ آن انسانرا بر غرایب اختراعات محیرالعقول دستگاه قوهٔ مصوره كه یكی از شعبات ده گانهٔ ماشین دماغ است واله و حیران میسازد ! --- page 10 --- این رومان نیز از آثار قلمیهٔ بسیار نفیس (ژول ورن) فرانسوی نژاد است که با (جزیرهٔ پنهان) نام رومانی که در روز آخر سنهٔ ١٣٢٤ فارغ الترجمه گردید لازم و ملزوم همدیگر شمرده میشود . زیرا احوال و امور الکتریکشی «نویتلوس» و «کپتان نمو» را که در کتاب آخرین جزیرهٔ پنهان ذکر گردیده این رومان «سیاحت زیر بحر» تکمیل و تفصیل میکند . جزیرهٔ پنهان، و سیاحت زیر بحر از رومانهائیست که استادگاه آنها علم و فن میباشد اینکو نه آثارها به افسانه های بیفایدهٔ بیمعنی که زهر قاتل اخلاق جوانان نورسیده باشد هیچگاه مشابهت و مناسبت نمیرساند بلکه هر پدر مهربان در خواندن این رومانها برای اولاد خود هیچ محذوری نمی بیند . مطالعه کنندگان رومانهای فنی هم از فن فائده میبر دارند، و هم وقت و زمان خود شانرا بخوبی و خوشی میگذرانند . چون درینعصر ترقیحصر پادشاه معظم با دانش و دین اعلحضرت (سراج الملة و الدین) بازار پر کساد علم و عرفان گرمی ، و رواج حقیقی خود را یافته ، و در باب تأسیس مکاتب ، و آوردن مطابع اراده و فرمان شاهانه شرفصدور نموده لہذا این احسان حضرت پادشاه معرفت بنیان مزید شوق و هوس این عبد احقر گردیده بعد از تمام نمودن ترجمهٔ جزیرهٔ پنهان به ترجمهٔ سیاحت زیر بحر پرداختم . چنانچه در مقدمهٔ جزیرهٔ پنهان نیز بیان شده بود که مدار یگانهٔ تشویق ارباب قلم کثرت مطابع و زیادتی خوانندگانست ، و چون این هر دو امر جلیل از فیض همت جهانقمت حضرت پادشاه عدیم المثیل ما به تأسیس مکاتب و استحضار مطابع تأمین و تأیید یافته لہذا حاضر و آماده ساختن بعضی آثار قلمیه را لازم شمردیم . و من الله التوفيق فی ٢٠ محرم سنه ١٣٢٥ محمود طرزی --- page 11 --- [سیاحات خارق العاده] ٢٠،٠٠٠ فرسخ سیاحت در زیر بحر کتاب اول باب اول پشته سنگ سیار واقعه بسیار غریب حیرت انگیزی که در سنهٔ ١٨٦٦ میلادی بظهور آمده بود ، و سنهٔ مذکور بنام همان واقعه اشتهار یافته بود هنوز از خاطرها سراسر فراموش نشده خواهد بود . واقعهٔ حیرت انگیز مذکور که بحقیقت آن هیچکسی پی نبرد و نخواهد برد مردمان شهرهای ساحل نشین ، و همه کشتیبانان ، و دریانوردان روی زمین را دچار اندیشه و اضطراب عظیمی کرده بود . سوداگران ، کشتی داران ، کپتانان ، و افسران بحریِ حکومات مختلفهٔ امریکا ، و اوروپا بکمال اهمیت و دقت حادثهٔ مذکوره را در زیر نظر دقت گرفته بودند . این واقعه عبارت ازین بود که بعضی واپورها در بحرهای محیط در اوقات مختلف --- page 12 --- V بيك جسم عجيب الخلقتى برخوردہ دیده بودند كه اين جسم طولانى الشكل و گاه گاه خيلى ضيادار ، و فوق العاده سريع السير ، و از ماهی بالینه که جسیمترين حيوانات بحريه میباشد بزرگتريك مخلوق عجيبست . اين جسم عجيبه را در اوقات مختلف چند نفر كپتانهای مشهور و اپورهای امريكا اوروپا در جدا جدادرياها مشاهده كرده واوصاف اشكال ، و چابكرفتاری ، و ضيا نثاری آنرا در دفتر مشاهدات خود در قید تحریر آورده بودند . پس هر گاه این جسم از انواع ماهی باشد تا بحال هر انقدر حیوانات عظیم الجثه كه در بحر مشاهده شده است این جسم از همه آنها برتری دارد . . حالا نكه هیچ یکی از حکمای طبیعیون ، و مؤلفین مشهور مانند «كويه» و «لاسه پد» و «دومه ریل» و «قاتر فاژ» در کتاب های علم حیوانات خودشان از وجود اینقدر ماهئى جسيم الجثه هيچ ذكر و بیانی نکرده اند بلکه در تصور خود نیز نیاورده اند . اگر چه بعضی مبالغه کاران این جسم را بدرازی دو میل وعرض يك ميل جسامت داده بودند ولی هرگاه مبالغه رفع شود گفته میشود که لااقل دوصد قدم درازی دارد که باز هم انسان وجود اینقدر جانور بزرگ را بآسانی تسلیم کرده نمیتواند . و اگر تسلیم شود پس حساب کنیم که افراد بشر که جبلتاً از چیزهای خارق العاده متأثر میشوند از ظهور اینحادثه چقدر متأثر و پرهیجان شده باشند . و هرگاه به این حادثه حوالۂ سمع صحت و اعتبار نکنند خطا خواهند کرد . زیرا از و اپورهای شرکت سیر سفاین کلکته «کو در هیگینسون» نام واپور انگلیزی در ۲۰ ماه تموز سنة ١٨٦٦ بقدر پنج میل دور از ساحل شرقی اوسترالیا به این جسم برخورده است . واز طرف کپتان «باکر» که کپتان کشتی مذکور است . واكثر عمله وکشتی --- page 13 --- نشینان و اپور برای العین دیده شده است . حتی کپتان باکر بخیال آنکه يك پشته سنگی خواهد بود میخواست که جای و موقع پشته مذکور را در خریطه در قید تحریر آرد اما دید که پشته سنگ مذکور ثابت و ساکن نی بلکه بکمال سرعت سیار و رهسپار میباشد . کپتان باکر از دیدن اینحال دو چار وله و حیرت کرد بده بحقیقت آن هیچ پی نبرد . و همچنان در بیست و سوم ماه مذکور عیناً همین حال از و اپور «کریستو بال» نام شرکت انگلیزی در بحر محیط هندی مشاهده گردید که اینهم دلیل ثابت و واضحی بر سرعت فوق العادهٔ جسم مذکور بود. زیرايك واپور جانور مذکور را در ۲۰ ماه تموز در اوسترالیا ، و واپور دیگر سه روز بعد آنرا بیست هزار فرسخ دورتر در یکجایی دیدند . بعد از چند روز از نجا بد و هزار فرسخ دورتر در بحر محیط اطلسی در ما بین امریکا و اور و پا از طرف و اپورهای شرکت «ناسیونال» که «هلوه چیا» و «سانون» نام داشتند ، و پهلوی همدیگر برهروی دوام داشتند جانوره ذکور دیده شد که از قرار قول کپتانهای این دو و اپورطول این جانور را سه صد و پنجاه قدم تخمین کرده اند . زیرا از هر دو و اپور مذکور که هريك يكصد و بیست قدم طول داشت در ازی جانور مذکور بیشتر مینمود . حالا آنکه بزرگترین ماهیان بالینه از یکصدوسی قدم بیشتر درازی نداشته اند . وغیر ازین مشاهدات بسی واقعه های دیگر دیگر نیز از طرف دیگر و اپورها اعلان و اشتهار یافت که از ینسببها بحث و مذاکرهٔ جانو و درهر طرف حکم فیشن نوی را گرفت . در قهوه خانه ها پتها برای جانور مذکور بسته شده از طرف خوانندگان و نوازندگان خوانده ونواخته شد ، در تیاتر و ها بازیهای --- page 14 --- ۹ آن بروی کار آمد . جریده های مصور تصویرهای گوناگون خیالی آنرا نوشته نشر نمودند . بسیار مردمان ازین رهگذر پیسه بدست آوردند . سخنان اساطیرالاولین قدیمه سر از نو جان پیدا کرد . یعنی حکایتها و افسانه های جنها و پریها باز بمعرض گفتگو درامد . در خصوص حل اینمسئله بسیار مذاکره ها و مباحثه ها بمیدان آمد . رسائل موقوته فنی برای خود شان سرمایه های قیل وقال بزرگی پیدا کردند . محرر ان اوراق حوادث به سیرها سیاهی در راه مباحثات و مقالات دور و دراز بحث جانور صرف کردند . حتی بعضی خونها نیز درینراه بریخت . چونکه در بحث جانور یکدو سه بار در مابین تصدیق ، و تکذیب کنندگان وجود جانور دو وللو (۱) نیز وقوع یافت . و الحاصل روز بروز مسئله جانور نو برامد دریایی شعله ور گردیده هرکس هر چیز یکه بفکرش میرسید میگفت . مدت ششماه کار بهمین گونه دوام نمود . اگرچه بعضی اوراق حوادث معتبره برای تسکین دادن هیجان افکار عمومی در باب قابل نبودن وجود اینگونه جانور مقالات فنیه درازی نوشتند و لی چون وجود جانور مذکور از طرف کپتانهای مشهور و اپور های معتبر بر أی العین مشاهده شده و بهر طرف دنیا اخبار کیفیت شده است هیچصورت تسکین تشویش اذهان اهالی را ننمود . معمافیه یکمدتی دیگر ظهوراتی از جانور مذکور بمیدان نیامد اوراق حوادث نیز آهسته آهسته سکوت وسکونت را پیشه گرفتند . وکم مانده بودکه سراسر از مخايف (۱) دو وللو یکی از عادات قبیحه فرنگستانست که یکی دیگر خود را بجنگ و مضار به همد یگر طلب کرده علناً با همدیگر خودکشی مینمایند . --- page 15 --- مطبوعات ستر ده شود ولی بعضی وقایع جدیدۀ دیگر ظهور نمود که باز اوراق حوادث پر فنون، و افکار گروه مجربون را زیر و زبر گردانید. همکار درینبار از حالت مسئلۀ فنیۀ که در باب حل کردن آن کوشش ورزیده شود برامده صورت يك تهلکۀ عظیمی را گرفت که چارۀ دفع کردن آن لازم آمد. جسم مذکور از حالت جانوری برامده حکم يك پشته سنگی را گرفت. اما چسان پشته سنك؟ پشته سنك سیاری که در اثنای سیر و حرکتش در پی آن رسیدن و یا آنرا گرفتن هیچ داخل دایرۀ امکان نیست ! کیفیت این حادثه نیز باینصورتست که در پنجم ماه مارت سنۀ ١٨٦٧ واپور «مورا ویان» نام شرکت «اوسه ئن» در ٢٧ درجه، و ٣٠ دقیقه عرض، و ٢١ درجه، و ١٥ دقیقه طول در حالتیکه بسرعت تمام بر راه خود دوام داشت بيك پشته سنگی که در هیچ خریطه وجود آن نشان داده نشده است مصادمه کرده رخنۀ بزرگی در کشتی مذکور پیدا گردید، واگر بدنۀ زیرینش خیلی مضبوط و متین نمیبود باد وصید وسی و هفت نفر مسافرینی که حامل آن بود غرق میشد. واپور مذکور و دیگر واپوران اگرچه بار ها ازین راه گذشته اند ولی هیچیکی در هیچوقت در نقطۀ مذکور به اینگونه حادثۀ بر نخورده است. بعد از مصادمه اگرچه بسیار تفحص و تفتیش کردند هیچ چیزی در زیر آب یا روی آب نیافتند. اما در زیر کشتی رخنۀ بسیار بزرگی یافتند که اگر بزودی جلوگیری تعمیر آنرا نمیکردند غرق میشد. وهنوز ایحادثه فراموش نشده بود كه يك واقعه مدهشی دیگر ظهور یافت که انظار عموم عالم مدنیت را جلب نمود و این حادثه نیز عبارت از قضا رسیده کشی یکی از واپورهای يك شرکت بسیار مشهوریست که بسبب این قضا در هر طرف --- page 16 --- ۱۱ على الخصوص در انگلستان بسیار قیل و قال در مردمان پیدا شد . برای معلوم شدن سبب اهمیت این قیل و قال باید اولا در خصوص کومپانیه یعنی شرکت این و اپور یکقدری تفصیلات بدهیم : خوانند گان کرام بلکه اسم «کونار» نام شخص انکلیزی را شنیده باشند که این شخص در سنه ١٨٤٠ در ليور پول يك شركت و اپوری تأسیس داده چهار واپار بسیار بزرگ و متینی ساخته بود ، و هشت سال بعد از ان چهار و اپور دیگر از ان بزرگتر و متینتر بران علاوه گردانید . در سنه ١٨٥٣ این شرکت امتیاز نقل پوسته ها را نیز در عهده گرفته چهار و اپور دیگر نیز برواپورهای اولنی خود ضم نموده باینصورت در انوقت در تمام دنیا بزرگتر ازین شرکت و اپور هیچ شرکتی نبود ، وسريع السير تروجسیمتر و متینتر ازین و اپورها هیچ و اپوری هم برروی کار نیامده بود . درمدت بیست وهشت سال واپار های «کونار » از بحر محیط اطلسی بقدر دوهزار بارگذر و رفت و آمد کرده است . در هیچ يك سفر آنها تأخير و تعطیل در ینقدر مدت و قوع نیافته ، و در هیچ زمان هيچيك طوفانی هیچ ضرری بآنها نرسانیده است . پس چون اهمیت واپار های این شرکت معلوم گردید درجه اهمیت تلقی کر دن قضاوفلاکتی که به این واپار ها وارد آید نیز دانسته خواهد شد . در سیزدهم ماه نیسان سنه ١٨٦٧ یکی ازین و اپارهای شرکت کو نار که «سقو تیا» نام داشت در ١٥ درجه و ١٢ دقيقه عرض ، و ٤٥ درجه و ٣٧ دقيه طول در حالتیکه دریا بسیار آرام ، وهوا صاف و بی باد بود بسرعت سیزده ونيم میل درهر ساعت رهسپاری و دریانوردی مینمود . رهروان و مسافران و اپور همه کی در دالا ن بزرك واپار جمع آمده نشته بودند ، و بخوردن طعامی که انکلیزان در وقت عصر --- page 17 --- ۱۲ بخوردن آن عادت دارند مشغول بودند که درین اثنا چرخ دنبالۀ کشتی بيك چیزی مصادمه نموده واپور را تکان داد . بعد از تکان خوردن واپور از طرف ماشین واپور صداهای پر دهشت «غرق میشویم! ... غرق میشویم!...» برخواسته رهروان کشتی نشینانرا بخوف و هراس عظیمی انداخت و هر کس بتلاش و اندیشۀ رهایی جان خود افتاده اضطراب بزرگی در کشتی پدیدار گردید. اما کپتان واپور فریاد بر اورده گفت که : — ترس و اندیشه مکنید . چرا که واپور بچهار قسم منقسمت اگر يك قسم آن شکافته شده آب پر شود برای دیگر اقسام آن بیم غرق نیست. لهذا رهروان و مسافران یکقدری تسکین یافتند . کپتان بزیر واپور فرو آمده دید که قسم پنجم واپور سراسر از آب مملو گردیده است لهذا دانست که رخنۀ بزرگی در کشتی پدیدار آمده اما جای شکر این بود که در ینقسم آتش خانه موجود نبود وگرنه واپور همانلحظه توقف مینمود. کپتان واپور را ایستاده کرده یکی از طایفه های واپور را برای معاینۀ رخنه در آب غوطه داد . دید که رخنه بقدر دو متر و در نزد شانه واپور بعمل آمده است. واپور درین اثنا از جزیرۀ «کلار» سه صد میل دورتر رهسپار بود . بعد از سه روز تأخیر که از وعدۀ وصول خود پس ماند و شرکت را خیلی دوچار اندیشه گردانید به لیورپول رسیده داخل حوضه گردید . وقتیکه مهندسها زخم واپور را معاینه کردند خیلی بحیرت و تعجب افتادند. چونکه بقدر دونیمتر و پائینتر از خط آب بغل واپور بطول دو مترويك سوراخ مثلث شکلی دیدند که این سوراخ چنان معلوم میشد كه با يك اسباب بسیار سخت و بسیار تیزی بریده --- page 18 --- ۱۳ و کشاده شده باشد و گرنه از مصادمه کوه و یاسنگ این حال بعمل نمی آید چرا که بخوبی آشکار بود که این سوراخ را در کشتی بهمه حال يك آلت فولادی سرتیزی باز نموده باشد چونکه زره آهنین و اپور که بقدر چهار سانتیمتر و ستبري داشت با سانی باینصورت بریده نمیشود ، اینهم نیز معلوم و موجب حیرت است که باید قوت بسیار خارق العاده باشد که بعد از فرو رفتن در لوحه آهن پوش واپور باز خودرا واپس کشیده وارهاند . این واقعه افکار عمومیه را زهرناك ساخت . بعد ازینواقعه همه آفاتی که در بحر بدون سبب معلومی بوقوع آمده بود همه را بگردن جانور بار کردند ، و بطرف سفر های دریایی هرکس بنظر ترس و بیم نظر کردند . لهذا از هر طرف قیل و قال بسیاری برپا شده از دول معظمه خلاص کردن دریاهارا از بالای این جانور دهشت آور به بسیار شدت و ابرام طلب کردند . باب دوم آیا اینچنین است ؟ یا آنچنان ؟ نویسنده این سیاحتنامه زیر بحر موسیه « آروناقس » میگوید : هنگامیکه این احوال ها بوقوع میآمد من از اجرای کشفیات فنیه که در جهتهای ( نبراسکا ) نام ممالك جماهير متفقه امريكا مینمودم هنوز نوبه ( نيويورك ) عودت کرده بودم . من چون از معلمان موزه خانه فنون طبیعیه پاریس میباشم لهذا از طرف حکومت فرانسه برای اجرای کشفیات فنون طبیعیه بجهت نبراسکا مأمور شده بودم . بقدر ششماه در انطرفها گردش کرده به آخر ماه مارت به نيويورك آمدم و قرار --- page 19 --- ١٤ داده بودم که در ابتدای ماه مایس به او رو پا عودت کنم . در نيورك به ترتیب دادن مجموعۀ نباتات ، معادن وحیواناتی که باخود از انطرفها آورده بودم مشغول میبودم که در ان اثنا واقعۀ کشتی سقوتیا بوقوع آمد . به اینمسئله که سر مایۀ مباحثۀ هر کس شده بود من نیز آگاه بودم. آگاه نبودن آیا ممکنست ؟ بهر اخباری که دست دراز کنی همین بحث را می بینی و میخوانی . منهم در نخصوص هیچ قراری نداده متحیر مانده بودم. ولی احتمال انکار نیز برای این مسئله نماند . چرا که انکار کنندگانرا شکاف و اپور سقوتیا به اعتراف کردن مجبور مینماید . وقتیکه من به نيورك واصل شدم مسئلۀ جانور ، بنام دیگر پشته سنگ سیار گرمی تمام داشت . اما اعتقادی که مردمان در باب پشته سنك سيار بودن آن داشتند تبدیل یافته بود. البته باید تبدیل بیابد ! زیرا در شکم این پشته سنك يك ماشینی که او را سرعت سیر و رهسپاری دهد هیچ احتمال داده نمیشود ، و چون چنین نباشد چسان از جایی بجایی با نیقد رسرعت فوق العاده تبدیل موقع و رهسپاری میتواند ؟ حالا دو احتمال باقی مانده بود : از یکطرف میگفتند که اين يك جانور بسيار مدهش دریائیست ، از طرف دیگر میگفتند که نی ، يك کشتی ایست که در زیر بحر حرکت ميكند ومالك قوت خارق العاده میباشد . این احتمال دوم نیز باید برطرف شود . زیرا بعد از تحقیقات بسیار دانسته شد که هیچ کس مالك اینچنین کشتی نخواهد بود و هم نیست . چونکه اینچنین کشتیرا بغیراز دولتهای بزرگ متمدنه که میتواند بسازد ؟ حالا نکه همۀ حکومتها از مالك بودن اینگونه کشتی انکار محض کردند . لہذاسخن آنها را باور کردن لا زمست . زیرا هيچيك دولت متمدنی تصور نمیشود که افراد دیگر دولتی را که با او جنك ومحاربۀ --- page 20 --- ١٥ نداشته باشد بصورت دنا آشکارا نه و دزدانه متضرر بسازد . علی الخصوص که منافع خود او به آزادی سیر و سفر و اپور های دیگر دولتها وابسته باشد ! این هم احتمال ندارد که یکدولتی اینچنین کشتیرا به پنهانی ساخته بتواند . هیچ نباشد از زبان یکی از عمله و کاریکران بهمه حال این سر فاش میشد . بناء علیه از نتیجه تحقیقاتی که در هر طرف اجرا گردید بخوبی دانسته شد که از دول موجوده هیچیکی مالك اینگونه کشتیی که تحت البحر حرکت کند نیست. باز مسئله جانور جان گرفت . حتی اوراق حوادث مسئله را از خیال بحقیقت تحویل دادند . من چون به نيورك آمدم بسیار مردمان در بخصوص از من استفسار افکار نمودند . من در فرانسه بنام (خفایای اعماق جسیمه بحریه) در دو جلديك کتابی نشر و تألیف کرده بودم . این اثر من در میان ارباب فن شهرت بسیار بزرگی پیدا کرده بود ، و مرا از مهره طبیعیون برقم دادند . ازینسبب در باب مسئله جانور برای پرسیدن فکر من بسیار کسان بمن مراجعت کردند . من تا بوقتیکه مسئله مانند آفتاب ظاهر نشده بود به نیت افسانه میشنیدم و در انباب بجز سکوت هیچ چیزی نمیگفتم . اما حالا کار از سکوت گذشت . زیرا اخبار نيورك هرالد به این فقره که [ از معلم موزه خانه پاریس جناب موسیو آرو ناقس در خصوص مسئله جانور رأی دادن تحریری شا نرا طلب میکنیم ] . پس ازین نشر و اعلان اخبار مذکور سکوت کردنرا مناسب ندیده مسئله را فناً وسیاسةً تحلیل کرده يك مقاله نوشتم . مقاله من در نسخه ۳۰ نیسان غزیه مذکور نشر گردید . در ان مقاله گفتم که : در بخصوص بسیاری از فرضیات و تخمینات مردمانرا تدقیق و مطالعه کردم . اما همه --- page 21 --- ١٦ آن فرضیات و تخمینات را بیکسو افگنده بر وجود يك ماهی بسیار جسیمی قانع شدن لازم می آید . اعماق جسیمه بحار هنوز بما مجهولست . چرا که در بحر هنوز چنان جاهای عمیق و نا معلومی موجود است که پایان آن نه بریسـمان و نه بدیگر آلات هنوز مکشوف و معلوم نشده است . پس در چنان عمقها و کودالهای بحر که پیمایش چقوری آن قابل نشده است آیا چها خواهد بود و چها بروی کار خواهد آمد ؟ آیا در ان عمقها ئیکه از پانز ده میل بیشتر است چگونه مخلوقاتی موجود و زنده گانی میتواند ؟ آیا وجود اینگو نه حیوانات چگونه تشکل یافته است ؟ اینست که اینمسئله ها بجوا بهای خیالی حل شدنی نیست . یا باید بگوئیم که اینمخلوقاتیرا که در چنان اعماق زندگانی دارند همه را دیده ایم ، و همه را میشناسیم ، یا باید بگوئیم که ندیده و نمیشناسیم . اگر بگوئیم که نمیدانیم پس فرض باید کرد که در ان اعماق يك حیوان آهنین وجود بسیار سریع الحركۀ وجود خواهد داشت که آن حیوان بنابر حس و هوسی ببا لا بر آمده در سطح بحر اینکارها را بعمل آورده باشد . و اگر از حیواناتی باشد که ما اورا میشناسیم و دیده ایم در انوقت چنان فرض باید کرد که یکی از اجناس جسیمه آنها بدرجه خارق العاده بزرگ شده با شد و مستی و طغیان زیادی در و پیدا شده باشد و این وقوعات و حادثات از و بعمل آمده باشد . نار وال نام کرگدن بحری که هرکس اورا میشناسد همیشه بقدر شصت قدم بزرگی میداشته باشد . حالا اگر اینحیوانر اصد بار ازین بزرگتر تصور کنیم ، و نسبت بجسامت وجود او سرعت و قوت هم برای او فرض کنیم اینست که جانور مبحوثه عنهار ادر --- page 22 --- ۱۷ پیش چشم خود آورده خواهم توانست . زیرا در دهن ناروال نام کرکدن بحری از استخوان مانند شمشيريك عضوی موجود است که باین عضو ماهی بالینه را زده هلاك میگرداند . حتى كاهی عضو مذکور شکسته در وجود بالینه باقی میماند و چون از طرف شکاریان ماهی بالينه شکار میشود آن عضو در وجود آنها پیدا میشود ، و كاهی بر کشتی ها نیز حواله کرده میشکند . در موزه خانه طبيه پاریس بدراری دو نیم مترو یکی ازین دندانها موجود است . بسیار خوب ! حالا که ما اینحیوانرا ده بار بزرگتر فرض کنیم ، و به وجود او در ساعت بیست ميل يك سرعت بدهيم البته دندان آنرا نیز ده بار بزرگتر و پرقوت تر تصور خواهیم کرد که در انحال اگر آهن زره واپور را بشکافد شایان حيرت يك كاری نخواهد بود. بنا برین تا بوقتیکه دیگر کشفیات جدیده بعمل آید من این جانور کشتی شکاف رايك ناروال مست سرکش شده میشمارم و دندان آنرا به مهمیزهای واپورهای زرهپوش جنگی تشبیه میدهم و مسئله را باینصورت حل میکنم . اما اگر از یکنوعی باشد که تا بحال هنوز دیده و شنیده نشده باشد هم محتملست !» اینست که این مقاله را نوشته به اخبار نیويارك هر لدفرستادم اما جمله و عبارة آخری آنرا از برای آن نوشتم که اگر تخمین من درست نبراید مسخره امریکائیان استهزا دو ست نشوم . حالاً آنکه خود من بر وجود جانور قانع شده ام . این مقالة من بكمال اهمیت پذیرایی یافت و بگرمی تمام بموقع مباحثه وضع گردید . چونکه اینمقاله دایرة تخیلات خیالپرستانرادريك حدود بسیار واسعی پویان میدارد و برای وجود دادن مخلوقات محیر العقول در پاها از خشکه خیلی از خیلی بیشتر مستعد مهیا شد . لهذا افکار عمومیه ظهور یافتن عجائب طبیعیه را قبول کرده وجود يك مخلوق --- page 23 --- بسیار جسیم الخلقة سریع السیر بر قوتیرا باور کردند، و مردمان انگلتره و امریکا که بهر کار از طریق فائده و منفعت مینگرند خلاص کردن در یا ها را از وجود اینمخلوق مد هش بشدت تمام و ابرام مالا کلام طلب و استدعا کردند . زیرا تا این جانور و اپور خوار در در یا باشد سیر سفاین از آزادی محروم خواهد بود غنیته های صنایع و تجارت و مجموعة بحریه و کومپانیه ها یعنی شرکتهای و اپور ها ، و سیکور ته ها یعنی شرکتهای بیمه ها همه کی اتفاق بر محو ساختن جانور کرده مقاله ها ولایحه های مفصل و مصرانه بحکومتها تقدیم کردند . افکار عمومیه چون باینصورت به هیجان افتاد اول حکومتی که کمر همت را برای پیدا کردن و محو ساختن جانور بر میان بست دولت جماهیر متفقه امریکا بود . لهذا در نيورك برای تعقیب کردن جانور بحاضری دیدن آغاز نهادند . ( ابراهام لینقولن ) نام کشتی زرهپوش جنگی که بجا بکر فتاری وقوت ومتانت شهرت شعار بود تجهیز و حاضر گردید. کپتان و اپور مذکور را مأذونیت کاملی برای گرفتن هر گونه اسباب و آلات و جبه خانه داده شد . وقتیکه واپور زرهپوش برای جستجو و تعقیب جانور حاضر و آمادۀ حرکت گردید از جانور اثر ظهور نیافتن آغاز نهاد . بلی دایمام چنین کارها پیش میشود ! هیچ و اپوری به جانور مذکور مصادف نگردید . و در هیچطرف اثری از و پدیدار نیامد . گویا جانور دهشت آور از حضری که برای گرفتاری او ترتیب یافته خبر دار گردیده است که خود را دفعه چنین پنهان گردانیده . اگر خبر هم گرفته باشد چه شک ! آیا کم قیل و قال در بارۀ او در عالم مدنیت بر پاخواست ؟ آیا کم تلگرافها از زیر بحر از امریکابه اور وپا رد و بدل گردید ؟ حتی بعضی از نکته مزاجان ادعا کردند که این جانور خیلی عاقل و دوراندیش --- page 24 --- ۱۹ است . لهذا یکی از تلگرافهایی را که از زیر بحر میگذشته است بدست آورده و بر مضمون آن آگاه گشته ازان رو احتیاط کرد نرا مناسب دیده است ! واپور جنگئی ابراهام لینقو لن برای سفر بسیار دور و درازی حاضر و آماده گردیده ایستاده است . همه آلات و ادوات صیدیه را برداشته است ولی سمت و جهت حرکتش معلوم نیست . هرکس بچهار چشم انتظار منتظر ظهور یافتن اتوجانور بودند که درین اثنا یکی از واپورهای که از ( سانفرانسیسقو ) به طرف (شانغهای) سیر و سفر داشت خبر داد که جانور را در جهت شمالی بحر محیط مشاهده کرده است . از ینحوادث هیجان بسیار شدیدی حاصلگردید زرهپوش چون مأکولات و همه لوازمات خود را حاضر و بارکرده بود .کپتان او را بیست و چار ساعت آرام و توقف ندادند . البته ! چرا توقف کند ، چون انبارهای زغالرا پرکرده ، طایفه کشتی همه گی کامل، کارتنها برانش کردن اوجاقها و بازکردن ریسمانها مانده است ! حالا تکه کپتان واپور نیز هوس توقف کردنر اندارد بلکه یک آن اولتر محو کردن جانور را آرزو میکند . سه ساعت پیشتر از حرکت کردن ابراهام لنقولن برای من باینمضمون يك رقعه رسید! بخدمت معلم موزه خانه پاریس جناب موسیو آرو ناقس افندی ! هرگاه با واپور ابراهام لنقولن آرزوی سفر و حرکت را داشته باشید حکومت جماهیریه نفقه بوجود ذات عالی شما دولت فخیمه فرانسه را درین عمل خیر باخود مشترك شمرده بکمال محظوظیت از شما پذیرایی خواهدنمود . کپتان واپور زرهپوشی مذکور جناب « فرراژوت » برای ذات عالی شمایک قمارهٔ مخصوصی در کشتی حاضر خواهد کرد فقط . امضا مستشار نظارت بحریه ج . ب . هوبسون . --- page 25 --- ۲۰ - باب سوم - هر چه که افندی بخواهد همان میشود از گرفتن این مکتوب هم متحیر و هم متفکر شدم .. متحیر به این شدم که اینچنین سیاحت هیچ بفکر و خیالم هم نبود . متفکر به این شدم که بنابر اقتضای صنعت خود در پی اینچنین جانور مدهش و مهلکی افتاده دریاها را از وجود آن پاك ساختن و اينچنين يك حیوان نوی را به بینم . اما با وجود آنهم چون هنوز نواز يك سیاحت پر زحمتی عودت کرده بودم به استراحت خود را محتاج میدیدم و هم چون بسیار وقتست که از مملکت خود بیرون شده ام آرزوی دیدن مملکت و مشاهدۀ دایرهٔ کوچکی که در باغچهٔ نباتات داشتم ، وعلی الخصوص ديدن قولکسیون حيوانات دلم را خیلی بسوی خود میکشید ولیکن این تکلیف حکومت امريكابر همهٔ آن آرزوهایم غالب آمده دیدن جانور نو برآمد مرا بر قبول کردن این تکلیف مجبور گردانید . و چون مثل مشهور است که هر راه انسانرا به اوروپا میرساند از انرو با خود گفتم که بلکه جانور آقای ما تا بسواحل فرانسه ما را در پی خود بکشد ! هرگاه جناب جانور در سواحل اوروپا بگیر ما بیاید برای گذاشتن در موزه خانه به نیم مترو از دندانهای او قناعت خواهم کرد . و چون حالا جانور را در جهت شمالیشی بحر محیط کبیر جستجو کردن لازم می آید لهذا ازینراه بفرانسه رفتن چنان مشابهت دارد که برفتار مورچه انسان دور عالم را سیاحت کند . به هر صورت چون فرصت تنك است برای حاضری تدارکات سفر به بیکصدای بیصبرانه : --- page 26 --- ۲۱ - قونسه ی . گفته فریاد کردم . قونسه ی ، خدمتکار منست بسبب صداقت و اخلاصی که بمن دارد در هیچ یك سیاحتی از من جدا نشده است . من اورا و او مرا خیلی دوست دارد . قونسه ی ، صاحب اطوار جدی ومالك حركات بسیار منتظمی میباشد . از هیچ چیزی متحیر نمیشود ، خیلی هرکاره یك آدمیست . حتی لفظ قونسه ی اگر چه در فرانسوی بمعنئی نصیحت است اما او هیچگاه به نصیحت کسی قیام نمیورزد . قونسه ی ، بسببی که با علمهای موزه خانه بسیار نشست وبرخواست کرده رفته رفته بسیار چیزها آموخته است . تقسیمات حیوانات را بخوبی میشناسد . هرجسمی را که به بیند از روی تاریخ طبیعی صنف ، شعبه ، قسم ، نوع ، فصیلۀ آنها را درحال تعداد و بیان میکند . اما ازان بیشتر فکر خود را نمیداند . قونسه ی سی ساله یك آدمیست که ده سال از من كوچكتر است. در وجود خود خیلی تندرست و بسیار خوش اخلاق است . تنها يك قصوری دارد که آنهم همیشه مرا بصیغۀ مفرد غائب خطاب میکند هیچوقت لفظ شما را بر زبان نمیراند . هروقتیکه بیکطرفی میروم از قونسه ی نمیپرسم که تو میروی یانی ؟ اما اینرفتن چون بدیگر رفتنها نمیاند لہذا خواستم که از قونسه ی بپرسم که او چه خیال دارد . زیرا میشود که این سفرالی نهایه در از بشود. علی الخصوص که تهلکه ناك هم هست . در پي يك جانوری میرویم که و اپور زرهپوش را مانند يك پوست جوزی چپه میتواند از انرو به بینم که قونسه ی به اینچنین سفر راضی میشود یانی باز قونسه ی گفته فریا د کردم . خد متکار صادق آمده گفت : - افندی مرا میخواهد ؟ --- page 27 --- ٢٢ — آری، پسر من ! اسباب سفر مرا حاضر کن که بعد از دیگر رهسپار سفر میشوم . — هر چه که افندی بخواهد همان میشود . — وقت بسیار نمانده بزودی در صند وقها لوازمات سیاحت ، و البسه ، و پیرا هنها و بوطها و اشیای دیگر را تا میتوانی بسیار بگذار . — آیا قولکسیون [ مجموعه فنون ] افندی ؟ — آنرا بسان می اندیشیم . — چه ؟ حیوانات مساله‌زده خشکیده ، و آن قدید های نادره نیز بسان اندیشه میشود ؟ — آنها را در اوتل امانت گذاشته نگاه میدارند . — اما کراز زندهٔ هندی افندی ؟ — آنرا سفارش میکنیم که بعد از رفتن ما به پاریس بفرستند . — یعنی افندی به پاریس نمیرود . — میرویم اما از راه بسیار دور و دراز . — هر چه که افندی بخواهد همان میشود . — میدانی که مسئلهٔ جانور در پیش آمده ، میخواهیم که به زر هپوش ابراهام لینقولن سوار شویم و دریا ها را از وجود آن جانور مدهش پاک سازیم . مانند من يك شخصی که در باب دریاها در دو جلد يك کتابی تالیف کرده باشد از چنین سفر چسان رخ بتابد . حالا نکه این سفر مانند دیگر سفرهای ما و تو نیست تهلکه بسیا ری در پیش روست . میشود که جانور ما را تا بسیار ماه ها در پی خود بدواند . --- page 28 --- هر چه که افندی بخواهد همان میشود . — بیبین قونسه ی ! خوب اندیشه کن ، این سفر از سفر ها ئیست که احتمال باز گشتن هم ندارد . — هر چه که افندی بخواهد همان میشود . محاورهٔ من با قونسه ی در نجختام یافت . بعد از ربع ساعت همه اسبا بها وصند و قهای سفر حاضر شده بود . قونسه ى بيك نفس همه اشیار ا حاضر کرده است ومنهم خاطر جمع که هیچ چیز را ناقص نگذاشته است . زیرا خدمتکار صادق من چنانچه در ترتیب دادن و صف کردن حیوانات خشك شده مهارت دارد همچنان در جا بجا كردن کالا واسباب نیز خیلی ماهر است . ماشین فرو آمدن و بالا برامدن اوتل ما را تا به حویلئی بزرگ اوتل فرو آورد . در انجا حساب خود را با صاحب اوتل دیده قرض خود را ادا و قولکسیون فنون و ا گر از هندی خود را برای فرستادن بپارس سفارش کردم . بعد از ان باقونسه ی در ارابه نشسته بسوی بندری که و اپور زرهپوش لنگر انداز بو درهسپار گردیدیم . زرهپوش بزرگ بدودهای سیاهیکه از دود کشهای چون کوه آتشفشان خود میبراورد روی هوا ر اتیره ساخته بود . اسبابهای ما را بچا بکثی تمام برسطح واپور با لا کشیدند . منهم بچا لاکی بالاشده کپتان فرر از ژوت را پرسیدم . یکی از طایفه های واپور مرا رهنمایی کرده در پيش يك افسر بحری بسیار خوش قیافتی که بر پل کمر واپور ایستاده بودر سانید . افسر مذکور دست خود را بسوی من در از کرده بوضع متوا ضعانه و آدمیانه گفت : — موسیو پیه راز و ناقس ؟ --- page 29 --- [BLANK PAGE] --- page 30 --- ٢٥ شهماته بکار افتاد . بالهای پروانه در دریا به بر زدن آغاز نهاد ابراهام لینقولن نیز در میان صد ها وابور های كوچك كوچكی كه همه از سیر كنند كان مملو بود بكمال هیبت بقطع مسافه آغاز نهاد . از پنجصد هزار د هن صداهای ( هوررا ) سه با رپی همد یگر در جوهوا طنین انداز گردید . هزارها دستمالهای رنگار نگ از جم غفیر و داعیا ن به تموج افتاد . که اینحال تا بحد استحکامهای بژرك نيورك با ابراهام لینقولن دوام ورز ید، و بعد از ان از میان استحکا مهای جسیمه که با توپهای بزرك خود زرهپوش را سلا می گرفتندگذر نمود ، و بیرق بزرك خود را سه بار فر و آورده رد سلام را ایفا كرد . وابو های كوچك حالا از مشایعت زر هپوش وانه ایستاده اند ،و تا بد ما غه آخر ینی که مد خل شهر نيورك را تشکیل داده ، و چراغ دوار بزرك رهنما در انجا مر کو زاست بمشایعت دوام كرده از انجا وداع آخر ین را بصدا های بلند هو ررا ها ایفا كرده برگشتند . ابراهام لینقولن نیز در آبهای سیاه بحر محیط اطلسی بسرعت تمام تدویر چرخ عزیمت نمود . باب چهارم ندلاند کپتان فورا ژوت کشتیبان بسیار کامل و تما میست . آد میست که بحق لا یق وا پور زرهپوش ابراهام لنقولن میباشد. با کشتی جنگی زرهپوش خود يك وجود ويك جسم تشکیل کرده است . زیرا روح سفینه خود اوست . در مسئله جانور بر وجود يك ماهی بزركی قطعیاً قانع شده است. در کشتی اگر کسی از وجود جانور بطریق انکار چیزی بگوید خیلی بد میبرد . مانند بعضی پیره زنانی که بر وجود بعضی مخلو --- page 31 --- ٢٦ قات خیالی قانع کشته اند کپتان نیز وجود جانور را همچنان باور کرده است. جانور موجود است. دریاها از وجود او پاك باید شود. اینستکه کپتان برین سخن عهد بسته است. یا کپتان جانور را میکشد، یا جانور کپتانرا! افسران دیگری که در واپور موجود اند همه کی بفکر کپتان مشترك هستند. مذا کره ها و مباحثه هائیکه با همدیگر در باب گرفتار آوردن، وزدن و کشتن جانور می کنند الحق که شایان شنیدنست. برای دیدن جانور معاینه کردن افق شانرا دید نیست. از صبح تاشام بر دیوار کنار واپور تکیه زده و دوربینها بدست گرفته افق را معا ینه میکنند. اگر دیگر وقت باشد اینخدمت را بکمال اکراه قبول میکردند. وقتی که آفتاب طلوع میکند اکثر طایفه ها بر دیرکهای واپور برآمده تا بغروب اطراف و اکناف را تماشا مینمايد. مردکه ها بر سطح واپور نمی ایستند، در پوست خود نمی گنجند، چشمان خودرا از افق بر نمیکنند چقدر هوس! چقدر اندیشه! یگانه آرزوی طایفه ها تصادف کردن جانور و گرفتن و پارچه پارچه کردن آنست. نظر دقت خود شانرا هیچگاه از دریا بر نمیدارند. علی الخصوص که کپتان دو هزار روپیه اکرامیه نیز به بیننده و خبردهنده آن وعده کرده است. اینچنین يك اكراميه که در میدان اقتدیس هوس و اندیشه طایفۀ واپور را در باب جانور دیدن قیاس کنید! حالا نکه هنوز به بحر محیط کبیر که خبر ظهور یافتن جانور در انجا شده واصل نشده ایم. اگر مرا بپرسید منهم در خصوص اندیشه و هوس دیدن جانور از دیگران پس نمیانم. منهم هر روز دایرۀ افقرا از نظر میگذرانم. در میان همۀ کشتی نشینان کسیکه مسئله مبهمه جانور را خیلی لا قیدانه تلقی میکند هما نا خدمتگار من قونسه ی است که هیچگاه بهوس و اندیشه دیدن جانور و شنیدن حکایات او چشم نمیدوزد و گوش نمی نهد. --- page 32 --- ۲۷ پیش ازین گفته بودم که کپتان فرراژوت در زرهپوش خود هر نوع آلات صیادی را پر کرده است یعنی هیچ یك کشتی که برای شکار ماهی بالینه که مهمترین انواع شکار بحریست تابه ایندم به اینقدر آلات مکمل تجهیز نشده است . از تیرهای پر ان بزرگی که بدست انداخته میشود گرفته تابه گله های بزرگ فیوزی که با توپ انداخته میشود هرگونه اسباب در زرهپوش موجود است و غیر از توپهای خود زرهپوش يك توپ بسیار بزرگ دیگری نیز بطرف پیشی واپور گذاشته شده است که این تو پرا آمریکائیان برای نمایشگاه عمومی سنهٔ ۱۸۶۷ ایجاد و اختراع کرده بودند و این توپ يك گله مخروطئی که به ثقلت چهارسیر باشد بمسافه سیزده کیلومتر و یعنی تقریباً سیزده هزار گز بکمال آسانی میرساند . پس ازین یك قیاس باید کرد که حکومت مجتمعه امریکا و اپور جنگئی ابراهام لنقولن را برای محاربه جانور و اپور شکن بچقدر اهمیت و اعتنا مجهز ساخته و زیاده بر همه این تجویزات یکی از سروران نامدار صیادان ماهی بالینه (ندلاند) نام شخصی نیزکه با (ژپیقین) نام تیر دستی بالینه را شکار میکند در کشتی جنگی موجود است. ندلاند ، از ممالك «کانادا» میباشد و در فن خود آنقدر صاحب مهارت است که در وقت خود هیچ مثیل وعدیلی ندارد . مهارت ، جسارت ، اعتدال دم از خصایل ممتازه اوست . ند لاند چهل ساله يك مرد بلند بالای تنومند جدی اطواریست . این آدم بسیار کم سخن میگوید . گاه گاهی تند وحدید المزاج میشود . اگر او را آزار بدهند تندی و غضبش زیاده میشود . شخص ندلا ند بسیار جالب دقتست ، على الخصوص قوتیکه در دور بینی نظر دارد انسا نرا حیران میسازد . --- page 33 --- ۲۸ کپودان فرر آژوت بگرفتن این آدم را با خود خیلی عاقلانه حرکت کرده است چونکه بسبب دوربینی و قوت بازو بر همه طایفه های واپوز مرجح است . من ندلاند را به يك توپ بسیار مدهشی ، و يك دوربين خيلی بر قوتی تشبیه میدهم . ندلاند با وجودیکه با کسی بسیار اختلاط و ملاقات نمیکند اما با من به آثار محبت و اظهار مودت ابتدا ورزید ، گمان میبرم که بسبب فرانسیس بودن من این محبت و مودت را با من اظهار میکند . و هم چون من واسطه تکلم او بفرانسوی قدیمی که در بعضی طرفهای قنادا گفته میشود شده ام از انرو موجب ممنونیتش گردیده ام . منهم رفته رفته دایره محبت و مکالمه را با او وسعت دادم . على الخصوص كه من بکمال لذت و خواهش به حکایات مهلکه های صید و شکارهائیکه او در طرف بحرهای قطب شمالی اجرا کرده است گوش مینهادم ، او نیز ازین آرزو و خواهش شنوایی من خیلی ممنون شده صیدها و مجادله های خود را مانند شعری بمن میفهمانید . حالا خواهید پرسید که آیا فکر ندلاند در باره جانور چیست؟ پس بدانید که ند بر وجود داشتن جانور قطعیاً قانع نیست . در و اپور ما اینست که تنها ند با افکار عمومیه اشتراک ندارد. سه هفته بعد از حرکت ما از نيويرك در ۳۰ ماه خزیران واپوز زر هپوش ما از ساحل « پاتاغونیا » سی میل دورتر دریا نوردی داشت . مدار جدی را مرور کرده بعد از هشت روز دیگر به بحر محیط کبیر داخل خواهیم شد . هوا خیلی خوش . مهتاب هم بحالت بدر بود . با ندلاند بر سر سطح واپور برآمده بر آرام چوکیها بمقابل مهتاب بنشستیم و بسوی آبهای این دریاهائیکه هنوز عمق آنها را هیچ کسی کشف نکرده نظر دوخته از هر در و هر رهگذر مذاکره و محاوره میکردیم . من سخن را دور داده بر مسئله جانور و موفقیت و عدم موفقیت سیاحت --- page 34 --- ۲۹ خود آورده گفتم : دوست من ! چسان میشود که شما بر وجود جانور قناعت حاصل نمیکنید ؟ آیا در مخصوص يك فکر مخصوصی میپرورانید ؟ ندلاند یکمدتی ساکت مانده جواب نداد . بعد از ان چنانچه عادت اوست دست خود را بر جبین خود زده و چشمهایش را پوشیده گفت : بلکه میپرورانم موسیو آرو ناقس ! لكن دوست من شما صياد بالینه میباشید ماهیان بزرگ را بسیار دیده اید . قوه مخیله شما برای اینگونه فرضیات باید زیاده تر مستعد باشد . پس تعجب است که شما بر خلاف افکار عمومیه از وجود جانور شبهه ناک باشید ! شما درین مسئله بخیال من خطا کرده اید . من در مدت عمر خود بسیار ماهیان بزرگ را دیده و بسیاری از انها را شکار کرده ام . اما هیچ احتمال نمیدهم که د ندان یادم بزرگترین آنها غلاف آهنین واپور سقوتیا را بشکافد . اما جانوریکه آنرا [ناروال] یعنی کرگدن بحری مینامند به دندان تیز خود بعضی کشتی ها را شکافته توانسته است . اگرچه من آنچنان کشتیهای شکاف شده دندان ناروال را ندیده ام اما میگویم که آن کشتیها هم چوبی و هم كوچك و هم فرسوده خواهد بود ، ولی شکافتن لوحه آهنین واپور را هیچ باور نمیکنم . من میگویم که از جنس کر گدن بحرى يك جا نوری در زیر آبهای بسیار عمیق دریاها پرورش و زندگانی یافته و خیلی بزرگ شده ، و رفته رفته بدخویی و سرکشی گرفته است ، و يك حیوانی که از سطح دریا بمیلها عمق در زیر آب گردش بتوا --- page 35 --- ٣٠ ند به آنچنان يك قوتى مالك شدنش لازم می آید که خارج از دایرهٔ تصور باشد . -- این از چه پیش میآید ؟ -- زیرا در زیر دریا موجود شدن ، يك قوت و صلابت فوق العاده را مالك بودن لازمست تا به تضییق و فشار آبها طاقت و مقاومت بتواند . -- آیا صحیح میگوئید ؟ -- بلی صحیح میگویم . هم از روی حساب میگویم که شما هم قانع شوید . -- هر گاه کار بحساب بماند شما هر چیزیکه دل تان بخواهد آنرا اثبات کرده میتوانید. -- البته هیچ کار بحساب نمیشود . هم اینحساب نظری هم نیست بلکه بعملیات ثا بت است . مثلا مسئله فلثی تضییق هوا را در نظر گرفته قبول كنيم كه يك قوت تضييق هوا که مساوی بطول سی و دو قدم يك ستون مایع باشد هر گاه در آب در یا انسان غوطه زند در هر سی و دو قدم که فرو رفته شود بهمانقدر قوت تضییق هوا معروض میشود. و چون سی و دو هزار قدم یعنی تقریباً دونیم فرسخ فرو رفته شود بهزار قوت تضییق هوا تصادف میشود که به اینحساب در دو نیم فرسخ مسافه در زیر بحر بر وجود انسان هفته هزار و پنجصد و شصت و هشت کیلو ثقلت اصابت میکند . -- اما من آن ثقلت را هیچ حس نمیکنم . -- بلی . چرا که اگر هوا باشد یا آب باشد از هر طرف شما را احاطه کرده است از انرو شما ثقلت آنرا حس نمیکنید یعنی تضییق داخلی به تضییق خارجی مساوی می آید از انرو هیچ زحمت نمی بینید . اما با وجود آنهم وجود و جسمی که به ایندرجه در زیر آب در اید خیلی قوی و متین بودن آن لازم میآید چرا که بملیارها ثقلت بر سر آن اصابت میکند. -- آنچنان ماهیان میبایند مانند کشتیهای زرهپوش بکافتئی هشت انگشت لوحهٔ --- page 36 --- ۳۱ آهنینی بروجودش پوشیده شده باشد. پس چون اینچنین يك حيوان سخت وجودی بسرعت وشدت بيك واپوری برخورد چه خواهدکرد؟ اما اگر اینچنین جانوره وجود نباشد؟ جان من ! اگر در بحر ما همچنین جانور را فرض و تخمین نکنیم شکاف کشتی سقو تیا را برچه حمل کنیم؟ بلکه آنهم صحیح نباشد؟ ازین جواب شدت عناد ندلاند را حساب کنید درینجاء كالمة من باندلاند دریایاب منقطع گردید . زیر اقضائیکه بر کشتی سقو تیا رسیده آنقدر آشکار و پدیدار است که قابل انکار نیست. شکافی که در بدنه کشتی سقو تیا کشاد شده است از نظر بسیار مردمان گذشته حتی آنقدر بدیهی و ظاهر يك سوراخی بوده که از طرف مهندسان بسیار معتبر تعمیر و بستن آن لازم آمده است . پس چون این سوراخ موجود است و اینهم به تحقیق پیوسته است که کشتی به سنگ نخورده است لهذا مطلق که به دندان پر قوت يك جانوری مصادف شده است ! لا جرم بکمال دلیری و اصرار چنانچه گفته ام باز میگویم که این جانور از شعبه حیوانات فقریه ، از قسم پستاندارها ، از فصیله قیطیسیه است . اما از کدام قبیله است یعنی از قبیله بالینه ، یا ماهی عنبر ، یا ماهی یونس است ؟ اینست که اینمسئله ها بعد از ین حل خواهد شد . برای حل کردن آن نیز تشریح کردن آن را لازمست، برای تشریح کردن گرفتار آوردن آن لابد برای گرفتار آوردن کشتن آن ضرور ، برای کشتن دیدن آن لاچار ، دیدن آن نیز بلطف تصادف وراست آمدن موقوفست ! --- page 37 --- ۳۲ باب پنجم قسمت ! در زمان سفر ابراهام لنقولن تا بسیار وقتها هيچيك حادثه که شایان دقت باشد ظهور ننمود . امايك کاری پیش آمد که مهارت فوق العاده ندلاند ظاهر و آشکار گردید . و درجه امنیت و اعتماد بر و زیاده شد . در ۳۰ ماه حزیران به کشتیهای شکار یان بالينه امريکایی برخوردیم ، و از آنها پرسیدیم که آیا جانور را دیده اید گفتندنی ! بعد از ان چون خبر شدند که ندلاند در و اپور موجود است رجا کردند که بقدر یک دو ساعت او را با ایشان همراه کنند چرا كه يكدو بالينه بسیار بزرگی را پیش انداخته اند ولی به شکار آن موفق نشده اند . كپتان زرهپوش فور آژوت بنابر آرزوی دیدن مهارت ندلاند در فرو آمدن او بکشتیهای شکار یان بالینه مساعده کرد. ندلاند به کشتی فرو آمده در ظرف یکچند دقیقه هر دو بالینه را به آنچنان مهارت و چابکدستی شکار کرد که بینند گانرا حیران مهارت خود ساخت . هر کس تسلیم کرد که اگر جانور با ندلاند تصادف کند هیچ شبهه نیست که جان بسلامت برد . بعد از یحادثه ندلاند باز به واپور آمده و اپور نیز بکمال سرعت بدریانوردی خود ابتداورزید . در ششم ماه تموز ابراهام لنقولن مچرخهای پرقوت خود آبهای بحر محیط كبير را به تموج آورد. همه طایفه ها و کشتی نشینان « چشمان خود را بکشائیم ! چشمان خود خود را بکشائیم ! » گفته فر یادهابر آوردند . بواقعيكه خوب چشم میکشادند . وعده دو هزار روپیه چشمان شانرا هیچ --- page 38 --- ۳۳ نمیپوشانید ، و دوربینها راهیچ از دستهای شان نمی انداخت . شب و روز هر طرف بحر محیط معاینه میشد . علی الخصوص کسانیکه خاصهٔ شب بینی را مالك بودند ز یاد . تر شادان مینمودند . من نیز با وجودیکه به اکرامیهٔ موعوده هیچ نظر طمع نداشتم باز هم در خصوص دیدن و چشم باز داشتن از هیچ کس پس نمیماندم . هر وقت یکجا یکی تمام طعام خورده، و بسیار کم خواب کرده باقی اوقات خود را اگر از جای باران سنگ هم ببارد بر سطح واپور بنظارهٔ افق بسر میآوردم . گاه بر پیشی واپور و گاهی بطرف دنبالهٔ واپور برکناره تکیه زده افق مرئی را بحرص تمامی از نظر میگذرانیدم . امان یارب ! گاه گاهی که از دور یکما هئی بالینهٔ که بر سطح دریا برآمده و ما اورامید یدیم بچه تلاش و هیجانی می افتادیم . چند بار متعدد به این امید و مسرت مردمان اشتراک ورزیده باز به یأس بعد الامل گرفتار آمدم. هر وقتیکه اینچنین یکچیزی دیده میشد ز رهپوش حالا به آنطرف توجه میکرد . مأمورها ، طایفه از دروازهای قماره ها خود را بشدت بر سطح کشتی می انداختند و به هیجان بسیار شدیدی بطرفی که انظار عمومیه بآنطرف معطوف میبود نظر میدوختند منهم آنقدر بدقت نظر میکردم که از بسیار دیدن چشمانم خسته ومانده میشد . اما يك قونسه ی بود که همیشه غیر متأثر، و بی پروا مینمود . حتی گاه گاهی بمن هم نزدیکشده میگفت : اگر افندی چشمان خود را اینقدر مانده کنی و زحمت ندهد بهتر خواهد بود . والحاصل امیدهای بیهوده هر روز بدیدن يك نقطهٔ سیاهی حاصل میشد و باز بر طرف میگردید . هوا دایما بخوبی دوام داشت . اگرچه موسم موسم طوفان بود ولی از طالع ما هیچ طوفانی ظهور نکرد . --- page 39 --- ندلاند نیز در بیقیدی و بی پروائی ازقونسه ی پاپس نمیآرد . بسیار کم بطرف دریا می بیند . آنهم هرگاه يك ماهی بالینه را ببیند بنابر اقتضای صنعت خود هیچ چشم خود را ازان بر نمیدارد ، وقتیکه بالینه غائب شود او نیز بقهارهٔ خود فرو آمده یا بمطالعه و یا بخواب بسر میآورد . حالاً نکه بسبب خاصهٔ تیز بینشی که دارد برای ما خیلی فائده اش میرسید . من بسیار بارها اگرچه از یحال او به او شکایت هم کردیم ولی او گفت : بگذارید بابا ! امین بشوید که هیچ چیزی نیست هم اینرا شما هم میدانید ما هم که این رفتن ما توکلی و قسمتی میباشد . زیرا جانور دو ماه پیش ازین در بحر محیط دیده شده است البته که تا بحال منتظر تشریف آوردن ما و شما نه نشسته است . علی الخصوص که میگویند بسیار سریع الحارکه هم هست ! شما هم میدانید که خانقه حیوا نا تیکه سریع الحارکه باشند محتاجند که بسرعت حرکت کنند . بناءً علیه اگر حیوان موجود هم باشد باز هم در جاهای بسیار دور خواهد بود . حقیقتاً که جواب اینسخن را نیافتم . چونکه راست هم همینست که او میگوید . اما دیگر چه چاره است ؟ اگرچه امید موفقیت و کامیابی بسیار کمست ولی در طایفه های کشتی هنوز اثری از نا امیدی پیدا نمیشود . همه کس بدل گرمشی تمام هوس گرفتن اکر امیه موعوده را بسر میپرورانند . در ۲۰ ماه تموز مدار جدی را بدرجهٔ ۱۰۵ طول قطع کردیم . در ۲۷ ماه خط استوا را نیز در ۱۱۰ درجهٔ طول در گذشتیم . کپتان فور آژوت از آبهای تنگی که میان جزیره ها باشد اجتناب کرده همیشه در آبهای عمیق واسعه کشتی رانی میکند که طایفه ها نیز اینعمل کپتان را معقول دا نسته با همدیگر میگفتند که : درینخصوص حق بدست کپتانست چرا که برای جانور سقوتیا شکاف در چنان --- page 40 --- ۳۵ جاهای تنگ بقدر لزوم آب پیدا نمیشود. بناءً علیه ابراهام لنقولن از آبهای واسع پیشگاه جزیره های [پومونه] [مارکیز] [ساندوویچ] گذر نموده و مدار سرطانرا بدرجهٔ طول ۱۳۲ قطع کرده به بحر چین متوجه گردید. تا آنکه نهایت بجائی که جانور را آخر بار دیده و خبر داده بودند واصل شدیم. درینجا باز چشمان هرکس چارچار گردید. دلها آنقدر بطپش و پرش شدید بیفتاد که در آخر همهٔ ما بعلت خلجان قلب گرفتار باید بشویم. طایفه ها بچنان حال هیجانی هستند که از تصویر و تعریف آن عاجزم نان خوردن، خواب کردن را برای خود شان یکبار گرانی میشمرند. در روز بیست بار به امید و هیجان می افتیم و بیست بار دیگر ناامید و مأیوس میشویم چرا که یکباریکی بخیالش میآید که يك چیزی دیدم همه‌گی با آنطرف میدوند باز می بینند که هیچ چیزی نیست. رفته رفته اگر کار بهمینصورت دوام نماید برای همه کشتی نشینان يك لاقیدی و بی پروایی در باب جانور حاصل خواهد آمد. بواقعی که معامله های لاقیدانه سر زدهٔ ظهور گردید. زیرا تمام سه ماه شد که ابراهام لنقولن در بحر محیط کبیر گردش کرد. درینعی هر ماهی بالینه که دیدند افتادند و بیهوده ده مانده شده باز گشتند. خلاصهٔ کلام درمیان بحر جسیمی که در مابین ژاپونیا و ساحل غربی امریکا واقع شده هيچ يك نقطه که چرخهای واپور جنگئی زرهپوش ابرا هام لنقولن بران نرسیده باشد نماند. حالاً نکه هیچ چیزی دیده نشد. بلی هیچ چیزی دیده نشد! بغیر از موجهای قسوت انگیز سیاه بحر محیط نه از کرگدن بحری دندان دار و نه از پشته سنگ سیار بهیچ کدامی تصادف نشد. بناءً علیه بی پروائی کلی --- page 41 --- ٣٦ برای همه ماحاصل آمد مأیوسیت و ناامیدی فکر ها را استیلا نمود . شدت هوس ، و کثرت حرص ، و فعالیت حرکت زایل شد . حالا هر کس بيك فكر و يك حسی افتاده اند که اگر آن حس تحلیل کرده شود در ده هفت آن خجالت و شرمساری و سه قسم باقی آن حدت و غضبناکی بعمل میآید . همه ما را يك غضب و تأسفی فرا گرفت بعد ازین هرکس بر سفره طعام و اوتاق خواب خود شان دیر ماندنرا عار شمرده بر سطح واپور کمتر مردم دیده میشد . چنانچه عادت نوع بشر است که از يك فكر بدیگر فکر زود رجعت میکند . لهذا از آتشکاوهای واپور گرفته تا صغار و کبار مأمورین همه شان حکم بر بیهوده بودن این فکر و مجنونانه بودن اینحرکت کردند . و اگر اصرار کپتان نمیبود روی زرهپوش را یکوقتی بسوی نيورك می تافتند . همه طایفه ها و مأمورین کپتان فرراژوت را به پس گشتن تکلیف کردند . اما بسببی که کپتان قبول نکرد هر کس بکار و خدمت خود اهمال ورزیدنرا بنا نهادند . اما ازینسخن چنان معلوم نشود که عصیان کردند نی بلکه اصرار را بیشتر نمودند . کپتان نیز مجبور شده مانند قریستوف قولومب که در وقت کشف آمریکا کرده بود سه روز مهلت طلبید که اگر تاسه روز دیگر از جانور اثری ظهور نکند روی واپور را بسوی نيورك خواهد گردانید . این وعد در ۲ تشرین ثانی داده شده بود . اول نتیجه اینوعد این شد که بیقیدی و بی پروائی طایفه ها را زایل نمود . سر از نو بدیدن و دقت کردن آغاز نهادند باز دور بینها بکمال خواهش بدور افتاد . دو روز دیگر باز بهمینصورت گذشت . ابراهام لنقولن کمتر بخار صرف کرده انتظار میکشد . کپتان برای آنکه اگر جانور درینجاها باشد بیرون براید ، به بسیار --- page 42 --- ۳۷ واسطه ها تشبث ورزید. مثلا بسیار دسته های گوشت خشك را بریسمانها بسته از پی کشتی بدریا آویزان کردند. یعنی سگماهی ها را مهمانی خوبی کشیدند. زورقچه های كوچكرا فروآوردند و در اطراف واپور بجستجو واداشتند. اما هیچ نتیجه حاصل نشده شب سوم وعده داخل کردید. فردا بوقت پیشین مهلت تمام شده بعد از زوال کپتان بسوی امریکا رهسپار خواهد شد. درین اثنا ابراهام لقولن در ۳۱ درجه و ۳۵ دقیقه عرض شمالی و ۱۳٤ درجه و ٤٢ دقیقه طول غربی بود ساحل ژاپونیا از طرف غرب ما بد و صد قدم میل دور بود شب نزدیکشد. قمر که بقدر ربع دایره بزرك شده بود اطراف آنرا سحابیپاره های کثیف کثیفی احاطه کرده بود. دریا آهسته آهسته تموج میکرد. من در ینوقت بطرف پیشی کشتی بر کناره تکیه زده ایستاده بودم. قونسه ی نیز در پهلوی من ایستاده بسوی بحر نظاره میکرد. کپتانها نیز با دور بین معاینه میکردند. بطرف قونسه ی دیدم. بخلاف عادت هر وقتش اور ایکقدری متأثر یافتم گفتم: — قونسه ی! برای کمایی کردن دو هزار روپیه امشب فرصت آخر ینست. خوب ببین! — اگر افندی رخصت بدهد عرض میکنم که من اصلا به این اكرا میه بنظر جدی و حقیقتی ندیده ام زیرا اگر دو صد هزار روپیه وعده شود محقق میدانم که کپتان فرر آژوت هیچ زیان نخواهد کشید. — راست میگویی قونسه ی! بسیار بیهوده و هزیان يك تشبثی بود، ماهم بناحق بمانند احمقان خود را در میان آنها بيماميختيم. چقدر اوقات عزیز خود را ضایع کردیم. بچه هیجانهای بیهوده افتادیم. اگر بطرف پاریس میرفتیم حالا یکوقتی در پاریس --- page 43 --- ۳۸ میبودیم .... - بلی بلی ! افندی حالا در دائرهٔ كوچك خود میبوده منهم به جمعكردن و ترتیب دادن حیوانات خشك كرده که افندی با خود آورده بود مشغول میشدم . گراز هندی افندی در قفس باغچه حیوانات گذاشته شده میبود . مردم پاریس برای سیر او میآمدند . - همچنیانست قونسه ی ! از همه بدتر که هر گاه بپاریس برویم مردم بر ما خنده هم خواهند کرد . - بلی اینهم محققست كه بر افندی خنده خواهند كرد . راست بگویم افندی ؟ - بگو ! - افندی بناحق نی بلکه بحق به این استهزا مستحق خواهد بود . - چرا ؟ - انسان مانند افندی عالم باشد و ..... قونسه ی سخن خود را تمام نکرده بود كه از انطرف كشتی یکصدایی بلند شد . این صدا آواز ندلاند بود که فریاد کرده میگفت : - هی ! چیزی که ابراهام لنقولن برای جستجوی آن بر آمده در طرف غربست. راست بسوی مامی آید . دقت کنید ! دقت ! باب ششم - به تمام سرعت - بنابرین ندای ندلاند هر کس بطرفیكه او بود هجوم كردند اماچه هجوم ! کپتان --- page 44 --- ۳۹ نها ، مأمورها ، لوستروه و ها ، طایفه ها ، خدمتکارها ، چرخ کارها ، ماکنیستها ، آتشکاوها ، والحاصل همه مردمانی که در واپور بودند ببالا برآمده به نفسهای سوخته « کجاست ؟ کو ؟ چیست ؟ » فریاد ها میزدند کپتان امر سرعت با عطالت را داده زرهپوش نیز بهمجنان حرکت آغاز نهاد من اگر چه تیزیینی چشم ندلاند را میدانستم ولی خیلی بهیجان بودم که آیا در ین ظلمت شب چسان دید ، و چه دید ؟ اما ندلاند خطا نکرده بود. بقدر دو میل دورتر از واپور ، سطح دریا بحالت ضیا داری نمودار بود. بازی خوردن قابل نبود. چونکه بخوبی دیده شد و همه کس دیدند که یکم مقداری از جسم جانور بیرون آب برآمده ضیای بسیار شدید براقی که بسیاری از کپتانها در لایحه ها و راپورتهای خود کیفیت آنرا نوشته و در منبع حقیقی آن متحیر مانده بودند بکمال شدت انتشار میداد. این سعاع لطیف البته كه بيك واسطۀ بسيار بدیعیکه اینچنین ضیای قوتناکی را نشر بدهد حاصل میشود . قسم روشن این جسم چنان معلوم میشد که مستطیل بیضی شکل است و نقطهٔ شدیدۀ ضیادار آن نیز در وسط جسم مذکور است که گاهی ضیارا بسیار و گاهی کم میکند . یکی از کپتانها گفت : يك ضیائیست که از اجتماع بسیاری از جزوهای فرد فسفوری بعمل آمده است . من بشدت گفتم که : خیر : اینچنین نیست ، ضیای فسفوری اصلا اینقدر ضیای شدید پیدا نمیتواند . بلکه این شعاع صرف از جنس ضیای الکتریکیست . در زرهپوش يك هیجان بسیار بلیغی حاصل شد . از هر دهن یکصدای برامد. کپتان فرراژوت بسکوت کردن مردمان امر نموده خواست که واپور را بکمال سرعت --- page 45 --- ٤٠ از دایره ضیا دار جانور بیرون کشیده بعد ازان بشدت برو هجوم برد . ولی وا اسفا که هر انچه سعی و کوشش در سرعت برامدن از ان دایره صرف کرد از دایره ضیا خود را بیرون کشیده نتوانست . زیرا که جانور خارق العاده بکمال سرعت حرکت کرده زرهپوش را نمیگذاشت که از دایره ضیا بیرون افتد . همه ما را يك هیجان و اضطراب بسیار شدیدی فرا گرفت حیرت و خوف همه ما را ساكت و غير متحرک ساخته است جانور دهشت آور بازی کرده بما تقرب میکند . حتی یکبار در اطراف زرهپوش که در ساعت چارده میل حرکت دارد دایراً ما دار دور نمود و ما را بضیای شدید خود از هر طرف احاطه کرد . بعد از ان دفعةً مانند يك قطار ریل بسیار سریعی سر راست شده بقدر سه میل دور شد و بازيك يكبار واپس گردیده بيك سرعت مدهشی بر زرهپوش هجوم آورد ، اما بمسافه بیست قدم دفعةً توقف نمود ، و ضیای شدیدیکه داشت دفعةً منقطع گردید . بعد از يك لحظه بسیار کمی در حالیکه بطرف دست راست زرهپوش بود دفعةً از طرف دست چپ ظهور کرده باز بضیافشاری آغاز نهاد . که ازینحرکت همه ما را غرقه کرداب تحیر ساخت . ندانستیم که آیا از زیر واپور گذشت ؟ یا بر اطراف آن دور نمود ؟ هر دقیقه از مصادمه در هراس بودیم زیرا مصادمه برای ما موجب خسارت عظیمی میشد . حالا نگاه من بحرکت واپور حیران بودم . زیرا اگر بخفتن را بر هجوم بردن مرجح میپندارد . در حالتیکه برای گرفتن و تعقیب کردن جانور آمده در ینوقت جانور او را گرفتن و تعقیب کردن میخواهد . من این فکر خود را به کپتان نیز بیان کردم در چهره کپتان که همیشه بی تأثر مینمود در ینوقت خیلی علایم حیرت و تأثر مشاهده کردم . او گفت که : --- page 46 --- ٤١ موسیو آروناقس ! نمیدانم که باچه بلای مدهشی دست و گریبان شده ایم . ازار و درین نیمشب زرهپوش خود را نمیخواهم که دوچار تهلکه گردانم بهمه حال باید که منتظر صبح بشویم . تمام شب را طایفه ها به نوبت پاسبانی کردند خواب و آرام بخاطر هیچ کسی خطور نکرد . ابراهام لنقولن دانست که بسرعت و چابکی از جانور نخواهد گذشت . لهذا تانی و آرام رویر اختیار کرد جانور نیز سرعت خودرا تخفیف داده از زرهپوش جدائی کردن نمیخواست . نزديك نيمشب بود که جانور غائب گردید . یا آنکه ضیا اش منطفی شد . آیا جانور گریخت ؟ اگر گریخته باشد آیا ممنون باید شد ؟ یا محزون ؟ اینست که جوابهای این استفهامها مجهولست . بعد از نجاه دقیقه یکصدای بسیار هولناکی چنانچه آب بقوت و شدت تضییق و فشار از جای تنگی بر اید بگوش کشتی نشینان برخورد . درین اثنا ما و ندلاند در پیش کپتان ایستاده و بنظر تجسس بسوی آبهای سیاه بحر در تاریکی تیره شب نظاره میکردیم . کپتان ، ندلاند را مخاطب کرده پرسید : موسیو ندلاند! شما بسیار شکار حیوانات بحریرا کرده اید. آیا این صدائی که شنیده شد بصدای کدام حیوان مشابهت میرساند؟ ندلاند - بلی من صداهای بالینه ها را بسیار شنیده ام . ولی مشابه این صدای مهیب جانوری که دو هزار روپیه را محض بیکدیدن آن حق کرده ام هیچ یکصدائی بگوشم نرسیده است . دو ساعت بعد از نیمشب محراق ضیادار باز بشدت تمام نمودار گردید . اما در طرف --- page 47 --- ٤٢ دست چپ و اپور بمسافه پنج میل دور بود . تا بصبح هرکس انتظار کشیدند . صبح وقت کشتی زرهپوش ابراهام لنقولن برای مجادله حاضر گردید . آلات صید به همه گی را بر سطح و اپور براوردند . طوپهای تیرانداز دور رو پر گردید ، اسلحه بم کغان مدهش ترتیب داده شد . ندلاند نیز ژیپقین نام تیردستگی مدهش خود را بدست گرفته حاضر گردید . ساعت شش سپیده صبح بدمید . جانور دهشت آور نیز ضیای پر شعاع خود را منطفی ساخت ، و بجای خود آرام ایستاده بود . زرهپوش آهسته آهسته بسوی جانور روانه شد . جانور رفته رفته خوب معلوم شد . بقدر یکنیم میل مسافه باقی مانده بود كه يك جسم سیاه طولانی که بقدر يك مترو از سطح بحر بلند و تقریباً دوصد و پنجاه قدم درازی داشت بکمال دهشت دیده شد . عرض جانور را تخمین کرده نتوا نستم اما درازی و بروکلفتی آنرا خیلی متناسب یافتم . در حالتیکه من باینصورت بطرف او نظر دوخته بودم دفعه دیدم که دو ستون آب چنان چه با لینه ها در وقت تنفس از دماغ خود بهوا میپرانند از طرف سر جانور بقدر چهل متر و بهوا فواره کشیده لهذا در حق تنفس این جانوريك فکری حاصل کرده توانسته دانستم که این جانور از جنس حیوانات فقریه پستاندار، و از صنف قیطیسیه میباشد . اما در خصوص گروه آن رأی داده نتوانستم چرا که در صنف قیطیسیه سه گروه موجود است که اول آنها بالینه ها ، دوم ماهیان عنبر ، سوم ماهیان یونس که کرگدن بحری نیز داخل همین نوع سوم است . بنابرین فصل و گروه آنرا ندانستم اما از معاونت ربانی و مهارت کپتان فرر آژوت امیدوارم که این مشکلم نیز حل شود . طایفه ها و مأمورین و اپور بکمال بیصبری و ناشکیبی به امر کپتان منتظر ایستاده اند. --- page 48 --- ٤٣ كپتان بعد از انكه بدقت تمام جانور را مشاهده كرد ما كينيست يعنى انجنير را آواز داده پرسيد كه : - تضييق بخار آيا بدرجه كمال هست ؟ انجنير - بلى افندى من بكمالست . كپتان - چون چنيسنت بر ويد اسليم را باز كنيد چرا كه بكمال سرعت رفتن ميخواهيم . اين امر كپتانرا به سه بار كشيدن هوررا جواب دادند . ساعت محاربه زرهپوش و جانور دهشت فروش در رسيد. بعد از چند دقیقه از دودودكش و ابور دودهاى كثيف بر امدن گرفت و سطح و ابور از شدت حركت بخار بلرزه آمد . ابراهام لنقولن بسايه پروانه پر قوت خود بكمال سرعت برجانور پر دهشت هجوم برد . جانور تا بوقتيكه زرهپوش بقدر نيم ميل به او نزديك ميشد صبر كرده بعد از ان بى آنكه بغوطه خوردن تنزل نمايد بهمان سرعتى كه زرهپوش حركت ميكرد او نيز پيشا پيش زرهپوش بحركت افتاد بقدر يكساعت جانور از پيش وزرهپوش از پى او به تعقيب دوام ورزيد . ولى وا اسفا كه بقدر يکوجب از درجه دورى كه از همديگر داشتند نزديكشده نتوانست . هرگاه كار بهمينصورت دوام ورزد رسيدن و نزديكشدن بجا نور قابل نیست . قپودان فرر آژوت از قهر و غضب ريش خود را بزير دندان خود گرفته و ندلاند را آواز داده گفت : - ندلاند آيا زورقچه هار ادر آب فرو آوریم یا نی؟ تو چه میگویی؟ ندلاند - نی قپودان ! به فرو آوردن زورق حاجت نیست . زيرا اينحيوان تادل خودش نخواهد بدست نمی افتد! --- page 49 --- ٤٤ قپودان - پس چه باید کرد؟ ندلاند - سرعت و اپور را زیاده کنید. منهم در طرف پیشی کشتی حاضر و آماده می ایستم. یکقدری که نزدیکشدیم ژیپقین را بر و حواله میکنم. کپتان ندلاند را بجای خودش فرستاده ماکینیست را نیز بزیاده کردن تضییق بخار امر داد. آتش زیاده تر گردید. پروانه در هر دقیقه چهل و پنج بار دور کردن گرفت. سرعت متزاید شد. وقتیکه میزان السرعه را انداختند معلوم شد که ابراهام لنقولن در ساعتی ١٨ میل قطع مسافه مینماید. بقدر یکساعت دیگر و اپور بهمین سرعت دوام ورزید. ولی وا اسفا که جانور ملعون نیز در ساعت ١٨ میل قطع مسافه کرد ترا آغاز نهاد که ازینسبب فاصلهٔ که در مابین جانور و واپور بود هیچ تناقص نورزید. آیا اینحال برای ابراها لنقولن که سریعترین کشتیهای جنگئی امریکاست موجب خجالت و شرمساری نیست؟ طایفه های کشتی و مأمورین بحدت و غضب آمده کفرها صرف مینمودند. قپو دان فراگوت تنها بدندان گرفتن ریش خود اکتفا نکرده پشت دست خود را نیز میگزید. باینهم اکتفا نکرده بکمال غضب و تهور ماکینیست را فریاد کرده پرسید که: - بحد اعظم تضییق واصل شده ایدیانی؟ ماکینیست - بلی افندم. قپودان - آیا چقدر بخار در دیك ماشین جمع آمده باشد؟ ماکینیست - شش و نیم تضییق هوا. قپودان - بروید ده تضییق هوا بسازید! اینست امری که مخصوص امریکائیان عنود است و بس. درین اثنا قونسه‌یی را --- page 50 --- ٤٥ که در نزد من ایستاده بود مخاطب کرده گفتم : بدان ایدوست بهادر من که به این امر کپتان ترکیدن ديك واپور وبر هواشدن مداخل حسابست . قونسه ی – هر چه که افندی بخواهد همان میشود . والحاصل سرعت ابرا هام لنقولن بدرجهٔ رسید که و وجود های ما ، وتخته های واپور بدرجهٔ شکستن بلرزه درامد . آلت مانو متر و تضييق ده هوا بخار را نشان داد . میزان السرعه در ساعت ١٩ میل تیز رفتاری را نمودار کرد . اما جانور نیز آتش خود را بیشتر کرده خواهد بود که او نیز بهماندرجه سرعت پیشروی آغاز نهاد يكچند بار جانور رفتار خود را آهسته ترگردانید ، ندلاند همان برای ژیقین انداختن حاضر میشد که باز جانور مجنان سرعتی حرکت میکرد که من آن سرعترا در ساعتی از سی میل هرگزکمتر تخمین کرده نمیتوانستم . این راچه میگوئید ؟ که یکبار در حالتيکه زرهپوش به آخر ترین سرعت خود حرکت داشت جانور تیز برسرعت ثمر دا ثراً مادار يكدور دائره وئ برما کشید ، که از بن حرکت جانور از دهن هرکس صدای حیرت بی اختیار برآمد . کپتان فراژوف ندای حیرت و غضب برآورده گفت . ای جانورخائن! بسرعت ازتو پیشقدمی نتوانستیم. به بینیم که از گله های توپ ماچسان جان بسلامت خواهی برد ! اینرا گفته و امر به پرکردن توپ بزرگ داد . همانلحظه توپ پرگردید . نشان گرفته آتش کردند . گله از سر جانور که بمسافهٔ نیم میل دور بود سرکرده بدریا افتاد قپودان فریاد کرد . گفت : --- page 51 --- ٤٦ ـ استاد و ما هر يك طوپچی بیاید . هر كس كه جانور را بگاه زده هلاك كرداند پنجصد روپیه اکرامیه خواهد كرفت ! يك طوپچی ریش جو گندمی كه تا بحال شكلش در پیش چشم منست بكمال اعتدال دم و استراحت پیش آمد . نشانرا كرفته طوپ بكمال شدت فریاد برآورد . طایفه ها بكمال مسرت ندا كردند . بواقعیكه كله بر هدف اصابت نمود . اصابت كردن گله نیز ازین معلوم شد كه گله بر پشت جانور خورده و باز و اپس جهیده بدریا افتاد و هیچ تأثیری بر وجود جانور نه بخشید . طوپچی كه كله را انداخته بود بكمال حدت گفت : ـ این حیوان نیست ! بلكه كشتی ایست كه از ابراهام لنقولن كالفت تر لوحه زره آهنی بر وجود ش پوشیده شده است . اینسخن طوپچی را « لعنت » بلند كپتان جواب شد . باز بسرعت بر جانور هجوم برد . و بمن نزدیك شده كفت : ـ موسیوا بخوبی بدان كه تا وقتیكه ابراهام لنقولن بر هوا شده پاره پاره شود پی این جانور ملعونرا نخواهم گذاشت . ـ البته باید نگذارید ! چرا كه وظیفه شما همینست . فكر كپتان و همه مایان این بود كه جانور مانند ماشین و اپور بحركت دایمی تحمل نیاورده آخر مانده خواهد شد . لکن حیف ! كه ساعتها كذشت . ولی از ماندگی در جانور اثری پیدا نشد . مسافه را كه امروز قطع كرده ایم كمتر از پنجصد كیلو مترو تخمین نمیتوانم . شب شد ! دریا را باز ظلمت تیره استیلا نمود . ساعت ده شب بود كه ده میل دور --- page 52 --- ٤٧ تر از زرهپوش ضیای شدید الکتریکشی جانور پدیدار گردید . اما جانور در ینوقت غیر متحرك دیده میشد . بلکه از حرکات روزانهٔ خود مانده شده حالا بخواب رفته است ! اینست فرصت بسیار اعلا ! کپتان ما نیز این فرصت را غنیمت دانسته واپور را آهسته آهسته بسوی جانور ضیا نثار راندن گرفت چونکه بسیار اوقات ماهیان بالینه را در روی آب در حالتیکه مخواب بوده اند صیادان بالینه صید کرده اند . حتی ندلاند نیز بر چنین صید و شکار بالینه های مخوابرفته بارها موفق و کامیاب آمده است . از ینست که درینبار نیز خود را با ژیپقینهای متعدد مسلح گردانیده است . زرهپوش بقدر يك میلی به جانور نزديك شد . در انجا ماشین واپورز ا ایستاد . کرد. بحرکت عطا لت پیش میرفت . در واپور هیچکسی تکلم نی بلکه تنفس هم نمیکرد . رفته رفته بقدر صد قدم نزدیکندیم . شدت ضیا چشمان ما را مید رخشا نید در ین اثنا من بر کنا رهٔ طرف یمینی واپور تکیه کرده بنظر حیرت و دقت بسوی انجسم عجیب الخلقه مینگر ستم . ندلاند یکقدری پیشتر از من در حالتیکه بیکدست خود ریسمانهای واپور را گرفته بود و بدست دیگر ژیپقین مدهش خود را برای انداختن حرکت میداد ایستاده بود . بقدر پنجاه قدم مسافه مانده بودکه ندلاند بکمال شدت ژیپقین خود رابر وجود جانور حواله کرد . ژیپقین بهوا شده بر جسم مذکور اصابت نمود . چنانچه يك آهنی بر يك جسم سخت آهنین دیگر بخورد همچنان یکصدایی بگوشم رسید . ضیا حالا منطفی شد . دوستون آب بخار آلودۀ جسیمی بلند گردید . آبها برزرهپوش ریخته مانند نهر بزرکی از طرف سر سطح واپور بطرف دنبالۀ آن جریان گرفت . آدم و اسباب و آلاتی که پیش رویش آمد همه را با خود رفته بدریاریخت . واپور ما بايك جسم شدید البطشی باهم خورده مصادمهٔ شدیدی بوقوع آمد . --- page 53 --- ٤٨ در ین اثنا مجال خود را محکم کردن و گرفتن را نیافته بی اختیار از شدت مصادمه بدریا افتادم . باب هفتم بالینه که نوعش مجهولست اگر چه که بسبب حرکت شدیدهٔ مصادمه بدریا افتادم اما حسیات آنوقتم بتمامها بیاد منست . اولا بقدر بیست قدم در زیر آب فرو رفتم . اینرا هم بگویم که من خوب شناوری میدانم . بيك و لكد برسطح آب بالا برامدم . اول کار من پالیدن زره پوش شد. با خود میگفتم که آیا از طایفه ها کسی افتادن مرا دید ؟ کپتان فرر آزوت برای رهانیدن من آیا زورق مورقی فرو خواهد آورد؟ رهایی یافتن را آیا امید بکنم ؟ تاریکی بسیار شدید بود . در میان ظلمت يك كتلهٔ بزرگ و سیاهی دیدم که سر راست بجهت غرب دور شده میرفت . حتی چراغهای شیشه سرخ و شیشه سبز آن را نیز دیدم که آهسته آهسته از نظرم غایب گردید . دانستم که ابراهام لنقولن رفت و منهم محو شدم . لهذا بهمانطرف شناوری کرده فریاد های ناامیدانه امداد را کشیدم . البسه من مرا از شناوری مانع میداشت . آب کالای مرا سراسر به بدنم چسپانیده بود . غرق شدنر امحقق دانستم باز « امداد ! امداد ! » گفته يك فريادناامیدانه برکشیدم . دهنم از آب پر گردید . درین اثنایکدست قونناکی از دامن جاکت من گرفته مرا برسطح دریا برآورد . و شنیدم که میگفت : --- page 54 --- ٤٩ ــ اگر افندی زحمت تکیه کردنرابر شانهٔ من اختیار فرماید خوبتر شناوری خوا هند کرد . بیکدستم از بازوی قونسه ی صادق گرفته گفتم : ــ این تویی قونسه ی ! ها ! ــ بلی من ! به امر افندی منتظرم . ــ آیا در اثنای مصادمه توهم بدریا افتادی ؟ ــ خیر . من خود بخود نیفتادم . لکن چون دیدم که افندی افتاد منهم پیروی کردم . عالیجناب آدم ! این کار را چنان تلقی میکنند که گویا وظیفهٔ او همین بوده است . پرسیدم که : ــ آیا واپو چه شد ؟ ــ اگر افندی از او امیدوار نشود بهتر خواهد بود . زیرا وقتیکه من خود را بدریا می انداختم شنیدم که ماکینیست فریاد برآورده گفت که پروانه و سکان پاره پاره گردید . ــ سکان پاره پاره شد ها ! ــ بلی . به دندان جانور ! اگر زیان ذرہ پوش عبارت از همین باشد برای حرکت نکر دن و معطل ماندنش کافیست . ــ پس معلوم شد که ما محو شدیم . ــ بلکه . اما با وجود آنهم هنوز یکچند ساعت میدان داریم . در نچند ساعت بسیا رکار دیده میشود طاقت لازمست . --- page 55 --- ٥٠ این اعتدال دم خارق العاده که قونسه ی نمودار کرد مرا نیز جان تازه بخشید . لهذا بقوت بشناوری آغاز نهادم لكن البسه ام مرا بیراحت میداشت قونسه ی باین پیرا خشی من هوش کرده گفت : در جیب من چاقو هست اگر افندی رخصت بدهد کالای شاتر اببرم . اینرا گفته و چاقور اازپشت من در زیر کالا در آورده سرتاسر ببرید . من هم او را و هم خودر اشناوری میدادم تا آنکه او کالای مرا بریده و از جانم بیرون براورد. باز من چاقو را گرفته و او برای هر دوی ماشناوری کرده من کالای او را بریده بیرون کشیدم . باینصورت شناوری برای هر دوی ما آسان گردید . پهلوی همدیگر شناوری کرده در ظلمت شب هیچ چیزی نمیدیدیم ولحظه بلحظه هلاك نزديكتر ميشد . چرا که از و ابور امید ما منقطع گردید تنها امید بر زورقچه های وابور داریم . بلکه بعضی کسان از بیم جان و ترس غرقشدن و اپور خودرا در زورقچه ها انداخته باشند وباما تصادف کرده رهایی بدهند بناء عليه قوتھای خودمانر احسنا استعمال کردن لازمست . پس با همدیگر خود چنین قرار دادیم که یکی از مابر پشت در از کشیده غیر متحرك بماند و آن دیگر تا بوتی که مانده شود شناوری کرده او را با خود براند. و باز چون او مانده شود آند یگر همچنین معامله ورزد باین حساب هفت هشت ساعت بر روی آب طاقت آوردن ممکنست . اگرچه تحمل زحمت ناکست اما چه چاره ! دریاهم چون آرام و بیموج بود آنقدر زحمت نمیکشیدیم . از نیمشب یکساعت گذشته بود که وجودم از ماندہ کی و سردی خیلی بیتاب و ناتوان گردید . باز وها و ساقهایم بدرد شد تنا کی گرفتار آمده ورفته رفته بحس شد نرا آغاز --- page 56 --- ٥١ نهاد. قونسه‌ ی وجود خود را در زیر بغل من درآورده هم برای من و هم برای خود بدست و پا زدن آغاز نهاد. ولی بعد از کمی از حال افتاد و تنگ شدن نفسش را حس کردم لهذا گفتم: - مرا بگذار قونسه‌ ی! - اصلا نمیگذارم! من چسان مردن افندی خود را بچشم خود ببینم؟ من بهمه‌ حال پیشتر باید بمیرم! درین اثنا کره قمر از پشت یک کتله ابر کثیفی که باد آنرا یکسر بجهت شرقی میراند عرض دیدار نمود. سطح دریا بضیای آن بدرخشید. شعاع قمر یکقدری مراقوت بخشید سر خود را بالا کرده بهر طرف افق نظر کردم. واپور ذره پوش را دیدم که بقدر پنج میل دور تر بطور کج و مایل مانند اسپ لنگی ایستاده، و فلاکت از وضعش نمایان بود. از زورق و انسان برسطح بحر هیچ اثری نبود. فریاد کردن خواستم اما به اینقدر مسافه دور فریاد چه فائده خواهد کرد؟ قو نسه ی بدوری مسافه ندیده چند بار به بسیار شدت «امداد! امداد!» گفته فریاد برآورد. یکچند ثانیه حرکت نکرده گوش کشیدیم. من چنان گمان کردم که یکصدایی از جهت مقابل جواب داد! یا آنکه بگوش من چنان برخورد! یا آنکه صدای قونسه‌ ی دوباره عکس کرده بگوشم برخورد! بهر صورت در بودن صدا هیچ شبهه ام نماند لهذا به آهستگی از قونسه ی پرسیدم که: - آیا شنیدی؟ - بلی. قونسه‌ ی باز بکمال نومیدی فریاد برآورد. باز مانند اول جوابی آمد که درین بار --- page 57 --- ٥٢ هیچ شبهه نماند که صدای قونسه ی را صدای انسانی جوابداد . آیا کدام بیچاره ایست که با ما یکجا در دریا افتاده است؟ یا آنکه یکی از زور قهای وابور است که در تاریکی مارا می پالد ؟ قونسه ی بر شانهٔ من تکیه زده خود را یکقدری بلند کرد . ولی باز ناتوا نانه بیفتاد . من گفتم – آیا چه دیدی قونسه ی ؟ قونسه ی گفت – دیدم ! . . . دیدم ! . . . لکن خاموش باشیم . . . چیزی نگوئیم . . همه قوت خود را نگهداریم . اینسخنا نرا قونسه ی بسیار آهسته گفته خاموش ماند. من به اندیشه افتادم که آیا چه دیده باشد ؟ درین اثنا نمیدانم از چیست ؟ دفعهٔ جانور بخاطرم آمد ! اما فرض کردم که قونسه ی جانور را دیده باشد! خیلی خوب ! اما اینصدای انسان که بگوشم برخورد از چیست ؟ البته که در دهن جانور کدام انسانی نه نشسته خواهد بود ؟ حالا نکه قونسه ی مرا میکشد ، وامید وارانه شناوری میکند، و گاه گاه سر خود را بلند کرده بصدای امید فریاد میکشد ، و بمقابل فریاد او يك صدای شناخته جواب میدهد . من اینچیز ها را در حالت مدهوشی و بیخودی میشنوم، وحس میکنم چرا که تاب وتوانم سراسر محو شده و حیاتم باممات دست و گریبانست ، گاهی که یکقدری سر خود را بالا کردن میخواهم موج آب مرا غوطه میدهد ولی قونسه ی مرا باز میکشد . . درین اثنايك چیز سختی بوجودم برخورد . بچابکی به آن چنگ زدم . يك دست پرقوتی از بازویم گرفته مرا بکشید . درین اثنا نفسم تنگ شده بیهوش شدم . وجودم را خیلی بقوت مالش داده باشند که بزودی پس بخود آمدم. چشمانم را باز کرده «قونسه ی» فریاد کرده توانستم. قونسه ی بجوابم گفت ـ افندی مرا میخواهد؟ --- page 58 --- ٥٣ در ضیای خفیفی که قمر انداخته بود در پهلوی قونسه ی یک آدم دیگر را دیدم که بمجرد دیدن شما ختم که کیست لهذا گفتم : ـ ندلاند ؟ ند ـ بلی خود شست ! که هنوز در پی وعدۀ اکرامیۀ کپتان فرر آژوت میدود. معلم ـ در اثنای مصادمه آیا شما هم در دریا افتادید ؟ ند ـ بلی ! منهم بدریا افتادم . ولی طالع من از شما رسا تر بود که بمجرد افتادن برین جزیرهٔ سیار جایگیر شدم . معلم ـ چه ؟ آیا جزیرهٔ سیار ؟ ند ـ یا کرگدن بزرگ دریائی ! معلم ـ چه میگویی ند ؟ ندانستم ! ند ـ اما من دانستم که ژیپقین من چرا کار گر تأثیر نشد ! معلم ـ آیا چرا نشد ؟ از چه بود ؟ ند ـ چرا که وجود این جانور از تخته های پولاد ساخته شده است . به این گفتهٔ ندلاند مجبور شدم که افکار خود را بسر گرد آرم ، و دیدنیهای خود را بیاد آرم . سخن آخرین ند در فکرم یک گشایشی پیدا کرد . لهذا برین چیزیکه التجا گاه ماست هوش کردم ، و بر نقطهٔ بلند ترین آن برآمدم . و با پای خود آنرا پالیدم . دیدم که سطح خارجی این جسم مانند پوست حیوانات نیست . و مانند صدای آهن صدا میبرارد . شبهه ام هیچ نماند که آن چیزیکه تمام عالم دنیا را به ولوله انداخت ، و افکار همه بحر یونرا زیر و زبر ساخت و گاه جانور ، و گاه جزیرهٔ سیار گفته شد ، و قضاهای مدهشی --- page 59 --- ٥٤ در بحر بر انگیخت همین جسم آهن پوشیست که ما را در ینوقت التجاگاه شده است . هر گاه وجوديك جانور و مخلوق فوق الطبیعیۀ را میدیدم بدیندرجه متحیر نمیشدم . چرا که در انوقت میدانستم که از دست قدرت خالق لم یزل برامده يك مخلوقیست اما چون در ینوقت می بینم که از عمل کارخانه ماشین دماغ انسانی برامده يك بدیعه خا رقه نمائیست ! از حیرت خود داری نمیتوانم . امکان تردد نماند ! دانستم که بر پشت يك سفینه میباشم که از پولاد ساخته شده ، و در زیر بحر حرکت میکند و شکل آن بهیئت ماهیست . من و ندلاند و قونسه ی هر سه بقبول کردن اینمسئله مجبورماندیم و تصدیق کردیم که همچنینست . لهذا گفتم : ـ چون چنینست برای حرکت کردن این سفینه ماشینی لازمست ، و برای چرخ دادن آن دست انسانی لابد ! ندلاند ـ البته که همچنان خواهد بود. ولی من سه ساعت میشودکه بران هستم هیچ جانداری ندیده ام ، و در خود سفینه نیز حرکتی و رفتاری مشاهده نکرده ام . معلم ـ آیا سفینه هیچ رفتار نکرده ؟ ند ـ نی درمیان امواج جنبش دارد ولی رفتار ندارد . قونسه ی ـ اما ما بخوبی دیده و دانسته ایم که مالك سرعت و تیز رفتاری بسیار فوق العاده ایست . معلم ـ بلی ! درین اثنا از طرف دنبالۀ کشتی يك صدای گرگری برآمد . آبها کف سفیدی بر و آورد . کشتی برفتار آمد بگمان که این گرگر را پروانۀ کشتی بعمل آورد . بر پشت کشتی که بقدر يك متره از سطح در یا بلند بود بر رو افتاده خود را محکم گرفتیم . اما جای --- page 60 --- ٥٥ شکر است که کشتی بسرعت خارق العاده که دیده بودیم رفتار ندارد . ندلاند گفت : اگر همچنین رفتار کند هیچ گفتگو نیست اما اگر بنای غوطه خوردنرا گذاشت قیمت زندگی گرانبهای مابد و پیسه تنزل خواهد نمود . پس معلوم شد که با این مخلوقاتیکه در درون این کشتنی اسرار انگیز هستنديك راه مخابره باز کردن لازمست و کیفیت احوال خود را به آنهافهمانیدن شرط است . بر هر طرف سفینه گردش کردم كه يك سوراخى يابك دريچه بيا بم نيافتم . بناءً عليه حیات مابدست کسانیست که سفینه را میرانند . اگر سفینه را در زیر آب فرو بردند زنده کشی ما را نیز بعدم آباد نیستی فرو خواهند برد . اما اگر غوطه نخورند امید ملاقی شدن با آنها هست . زیرا اگر هوای نسیمی را خود آنها در زیر بحر ساخته بتوانند بهمه حال میباید که بر روی کشتي يك سوراخی بکشایند تا هوای تازه و نو بگیرند . ساعت چار بود که سرعت سفینه زیاده گردید در اول که سفینه آرام حرکت میکرد نیز خود را بهزار زحمت بر روی سفینه محکم گرفته نمیتوانستیم حالا کار ما خیلی مشکل گردید . اما شکر است که ندلاند يك حلقه بزرگی بر روی سفینه یافت همه ما دستهای خودرا به آن حلقه بند کردیم و بکرم خداوندی توکل کرده منتظر سپیده صبح گردیدیم. من به این فکر غوطه خوار گرداب حیرت بودم که آیا اسرار انحرکت تحت البحر چه خواهد بود؟ آیا از چگونه قوت فائده برداشته اندکه مالك اينكونه سرعت خارق العاده شده اند ؟ آیا در درون سفینه چگونه آدمها خواهند بود ؟ حال ما بجه منجر خواهد شد ؟ و الحاصل به اینگونه افکارها غرقه بودم که صبح شد . این سفینه که قسم بالائی آن یکقدری همواری پیدا کرده است برای آنکه بکمال دقت هر طرف --- page 61 --- ٥٦ آنرا معاینه کنم از جای خود برخواسته بودم که درین اثنا آهسته آهسته فرو رفتن کشتی را حس کردم . ندلاند از خالت بهراس و غضب آمده و بکمال شدت پایهای خود را بر آهن سطح کشتی زده فریاد برآورد که : - اوو . . . کشتیبابانی که مهماننوازیر ایاد ندارید ! باز کنید ! شمارا میگویم در وازهٔ سفینه را باز کنید ! اما از صدای کرگر پروانه شنوائیدن صدا ازین سد آهنین بی منفذ بسیار مشکل بنظر می آمد . اما جای شکر اینست که لگدهای ندلاند يك کاری کرده سفینه از فرور فتن باز ایستاد . دفعةً یکصدای باز شدن قفلی بر خواسته در پیش روی فضازده کان بر سطح وا پور يك دریچه آهنينی باز کردید، و يك انسانی از انجا هویدا گردید و بحيرت و تلاش بسوی فضازده گان یکنظری انداخته و بصورت بسیار غریبی فریاد زد . پس در در یچه درآمد . ولوحهٔ آهنین دریچه را بشدت پس فرو بست بعد از چند دقیقه باز لو حه آهنین بر خواسته هفت هشت نفر آدمهای بسیار تنومند تناور یکه بر روهای خو د نقاب انداخته بودند بر آمده و مارا بشدت و چابکی تمام گرفته درمیان سفینه اسرار انگیز درا وردند . باب هشتم متحرك در متحرك هر انقدر که در آوردن ما در داخل کشتی بخشونت و شدت اجرا کردید همانقدر --- page 62 --- ٥٧ چابکی و سرعت نیز در آن بود. ندانستیم که بر ما چه پیش آمده از احوال رفقای خو د خبر ندارم اما من چون در سفینه داخل شدم خون در بدنم افسرده گردید. آیا بدست چگونه آدمها افتادیم؟ مطلق که بدست رهزنان نو بر آمد دریایی افتاده ایم! خدا پرده کند!! وقتیکه ما را در دریچه درآوردند دروازه را بشدت بیستند که ازینسبب در تاریکی وظلمت بسیار عمیقی فرو ماندیم. چشمان من که بروشنی بیرون آموخته شده بود دفعة بداخل شدن این تاریکی سراسر از کار افتاده مانند نابینای مطلق بماندم . اگرچه چشمم چیزی نمیدید ولی بحس لمس دانستم که پاهای برهنه ام بر زینه آهنیی تماس نموده بپایان فرو می آمدم. قونسه ی وندلاند را نیز از پی من میآوردند. از فرو آمدن زینه چون خلاص شدم یکچند قدم بر همواری رفته باز شدن يك دروازه را حس کردم. چون دران دروازه در امدیم بشدت تمام باز بسته شدن دروازه را بر خود حس کردیم. تنها مانده ایم اما در کجا؟ اینست که اینرا نمیدانیم! هر طرف تاریکیست . اما چسان تاریکی؟ تاریکیئی که هیچ بظلمت شبهای تاريك روی دنیا مشابهت ندارد. با وجود یکه هنوز دو ساعت گذشت باز هم چشمانم هیچ عادت بتاریکی نتوانست گرفت. ندلاند ازین معامله بسیار غضبناک گردیده هر چه که بدهنش میآید میگوید: ند - وای وای! مهماننواز یرا ببینید! بگمانم که اینها یا میام – یعنی مردمان آدم خوار - خواهند بود اما بخوبی بدانند که تا یکی دو تا را از خود پیشتر نکنم مرا هم خورده نخواهند توانست. قونسه ی – دوست من ند. آرام شوید! اینقدر شدت وحدت مکنید. هنوز --- page 63 --- ٥٨ در داش یا حمام ندر آمده ایم. ند - اگر چه در داش آتش دارشان ندر آمده ایم اما در داش بی آتش شان در مدیم . اما شکر میکنم که خنجرم با منست . وای بحال رهزن دریائی که اول بار با من ملاقی شود! من گفتم - ند ، حدت مکنید ، ازین غضب بیهوده حال خود مانرا بدتر خوا هیم کرد. بلکه سخنان مارا میشنوند. اول به بینیم که در کجا هستیم و با که سر دو چار شده ایم! اینرا گفته و دستهای خود را به پیش دراز کرده براه رفتن آغاز نهادم . بعد از پنجقدم دستهایم بيك دیوار آهنین بسیار صافی برخورد . دیوار را گرفته گرفته چار اطراف را گردش کردم . دانستم که در او تاق چار گوشه آهنیی هستیم . باز بطرف وسط خانه روانه شدم . در وسط بيك ميز چوبینی تصادف کردم که در اطراف آن چند چوکی کوچکی گذاشته شده بود . بر زمین خانه قالین پشمیی گسترده شده بود که از انسبب صدای پای ما بلند نمیشد . بعد از نیمساعت دفعة نظر ما از ظلمت کثیف برآمده بيك ضیای شدیدی معروض گردید یعنی خانه ما به آنقدر ضیای قو تناکی پر شد که یکمدت بهیچصورت نتوانستم که چشمانم را بکشایم . اما از سفيدى رنك آن دانستم که ضیای الکتریکست، و اینرا نیز درك كردم که ضیای سفیدی که در وقت اعتقاد جانور در اطراف این جسم دیده میشد از همین منبعیست که حالا این ضیا در او تاق ما ظهور یافته چون چشم خود را باز کردم دیدم که ضیا از چراغ بلورین بیضوی شکلی که از سقف آویخته شده است میبراید . ندلاند خنجرش را از کمر كشيده بيك وضع مدافعه ایستاده گفت : الحمد الله که چشم چشم را می بیند ! --- page 64 --- ٥٩ خانه ماچون روشن شد اطراف را بکمال دقت معاینه کردم . اوتاق بغیر از همان يك میز و پنج چوکی و قالین و چراغ الکتریکی دگر چیزیرا حاوی نبود. چهار دیوار خانه آنقدر صاف و یکدستست که دروازه هیچ معلوم نمیشود که در کدام طرف و کدام جاست . از بیرون هیچ صدا و ندایی نمیآید . آیا میرویم ایستاده ایم، برروی بحریم در زیر بحریم ؟ هیچ نمیدانیم ! اما با وجود آنهم من امیدوار بودم که در ملاقات صاحبان کشتی تاخیر وقوع نخواهد یافت ، چرا که روشن کردن اوتاق ما علامت خیر است . هرگاه محبوس میبودیم یا فراموش شده میبودیم جای ما را روشن نمیکردند . بوقعیکه گمانم برخطا نبود . یکصدایی بازکردن قفل با کلید شنیده شد بعد ازان در یکطرف ديوار يك دروازه بازشده دو آدم داخل او تاق ماشدند . یکی ازین دو نفر آدمی بودکوتاه قد ، تنومند ، کشاده شانه ، بزرگ سر ، سیاه موی ، تیزنظر که هیئت عمومی آن بمردمان جنوبی ممالك فرانسه مشابهت میرسانید . آدم دیگر زیاده تر شایان تعریفست حکیم مشهور « دیده رو » گفته است که اوضاع و اطوار انسان معنای مجازی افکار اوست. این است که این آدم اثبات مشخص مدعای دیده روست من چون بسیمای او نظرکردم دانستم که این آدم برخود بسیار اعتماد دارد. زیرا سرش از میان قوس دو شانه اش بيك وضعیت اصیلانه برآمده است چشمان سیاه مژگان درازش بيك امنیت باردانه نظر می اندازد. از زردی رنگ پوستش معلوم میشد که دایما ساکنست. ازحرکات سریعه پی های زیرابروانش چنان معلوم میشد که بر فکر خود ثابت قرار است . انبساط روحی که از تنفس سینه اش پدیدار بود برجسارت و شجاعت فوق العاده اش دلالت میکرد . اینرانیز بگویم که این آدم بسیارکبر نفس را مالك است . در انظار استراحت آمیز او آثار علویت --- page 65 --- ٦٠ مشاهده میشد . از اوضاع و کلام این آدم یقین حاصل کردم که ناقابل ترددیك آزا دیء فکر و حرکت را مالکست . در حضور او بدرجه فوق العاده سکون و آرامی پیدا کردم . سن این آدم را در مابین سی و پنج و پنجاه تخمین کرده توانستم . ازین معین تر یکعددی تخمین کردن مشکلست . قدش دراز، پیشانیش کشاده، بینیش مستقیم وکشیده ، دهنش خوشنما، دندانهایش ظریف دستهایش نازك ولطيفست. این دو شخص از پوست سمور بحری کلاهای پست پستی بسر داشتند ، واز پوست ماهئی فوق موزه ها بپا کرده بودند. و لباسهای بدن شان نیز از يك قماشی بافته شده بودکه هیچ شناخته نمیشد . شخص قد بلندی که شمه از او صاف آن بیان شد و از روش حال چنان معلوم میشد که آمر سفینه باشد بنظر بسیار تیز بین با تمکین خود ما را بکمال دقت از نظر تفتیش خود میگذرانید . بعد ازان بر فیق خود رو گردانیده بيك لسانی که هیچ ندانستیم بعضی سخنانی گفت که این لسان بسیار آهنگدار و لطیف بگوش بر میخورد رفیق او يكچند بار کله جنبانی کرده بیکد و سه کله جواب داد بعده شخصی اول روی خودرا بطرف من گردانیده يك طوری اظهار نمود که معلوم میشد که احوال ما را میپرسد قونسه ی مرا گفت : - افندی اگر سرگذشت مار انقـل بکنید بلکه این افندیان بدانند . منهم سرگذشت خودرا به نقل کردن آغاز نهادم خودم در فرانسه معلم آروناقس ، و این یکی خدمتکارم قونسه ی ، و آن دیگر صیاد مشهور ندلاند تعریف و بیان کرده همه سرگذشت خود را به تفصیل حکایه کردم. ولی در سیمای مخاطب خود هیچ --- page 66 --- ٦١ يك علامت دانسته کلام خود را بریدم . چون حکایتم را تمام کردم هيچ يك کلمۀ نگفت . باز بزبان انکریزی حکایه کردن خواستم چرا که زبان انکریزی لسان عمومی همه بحر پيما نست کفتم بلکه به این زبان بفهمد . خود من اگر چه بزبان انکریزی اشنا هستم ولی چون درینجا مقصد را خوب فهمانیدن لازم است لهذا ندلاند را کفتم : استا ندلاند ! حالا نوبت شماست به خه بترین انکر یزیهای خود سر گذشت مارا بفهمانید به بینیم بلکه براهنستاندن موفق بشويم . ندلاند نیز بحکایه کردن آغاز کرد . از اول تابه آخر بخو بی بفهمانید . و چون او حديد المزاج بود در اثنای حکایت زیاده تر آثار هیجان و غضب نمو دار میکرد حتى اینرا نیز علا وه کرده کفت که « بکدا م حق ما را حبس کر ده اید، بكدام قانون به حريت ما تعرض میکنید . اگر کار همچنین دوام بکند بر شما عصیان خواهيم ورزيد» بعد ازين كفتنيها بيك و ضعيت معنى داری از کرسنگی بحالت مرك بودن ما را نيز فهمانيد. بواتعی که دانستن آن ایمسئله از همه الزمتر و ضرورتر بود اما من در اثنای حكايه کردن اینرا فراموش کرده بودم اما جای تعجب اینست که به اینسخنان ندلاندنیز مخاطب او طور فهميدنرا نشان نداده هیچ جواب نداد . پس دانستیم که بزبان فرا نسوی و انکریزی نمیدانند . قونسۀ ی کفت : ـ اگر افندی امر کند مسئله را بز بان المانى من حکایه بکنم بلکه به اینزبان بدانند. ـ وای! آیا تو آلمانی هم میدانی ؟ ـ اگر خوش افندی آمده باشد عرض کنم که من ماننديك آلمان المانی را میگویم. ـ بسیار خوش من آمد ، چابك آغاز کن . همه سرگذشت مارا حکایه کن . قونسۀ ی بصدای مستر يحانه بلسان آلمانی سرگذشت مارا از جزوی و کلی حکایه --- page 67 --- ٦٢ کرد . اما وا اسفا که اطوار ناطقه پردازانه ، و وضعیتهای پر کارانه او نیز بیثمر ماند . لاجرم کلمات زبان لاتینی که در کوچکی در اثنای تحصیل بیاد م مانده بود یگان یگان جمعکرده به آنزبان حکایه کردن آغاز نهادم . باز هیچ ثمر حاصل نشد . شخصهای مجهول بزبان خودشان یکچند کلمات گفته بیرون برآمدند . بازدر وازه بسته شد. ندلاند بحیرت و حدت گفت : ـ اینچه دنائت و بی پروائی ! بزبان فرانسوی انگریزی ، آلمانی ، لاتینی با این رهز نان بیدین سخن بگوئیم و این کافران بجواب ماهيچ تنازل نکنند ! من ـ آرام شوید ند ! حدت و شدت هيچ فائده مند نمیشود . ند ـ لكن اگر درین قفس آهنین همچنین بمانیم از گرسنگی هلاك شدن ما مقرر است . قونسی ـ بگذار آدم ! اگر یکقدری فیلسوفانه گذران کنیم بسیار وقت تحمل قابلست . من ـ دوستان من ! نومید نشویم ! ازین بدتر ورطه ها را گذرانیدیم اینهم خواهد گذشت ! یکقدری صبر کنید . حالا بشنوید که من رأی خود راد رحق كپتان این سفینه عجیب الخلقه بیان کنم . ند ـ رأى من حاضر ! حریفها دزدان دریایی میباشند والسلام ! من ـ بسیار خوب ! اما از کدام مملکت اند ؟ ند ـ از مملکت دزدان و رهزنان ! من ـ دوست من ! مملکت دزدان و رهزنان در خریطه ها نوشته نشده است . باوجود آنهم من نیز از تعیین ملیت و جنسیت این دو شخص مجهول عاجزم و درين وقت همينقدر گفته میتوانیم که اینها نه فرانسیست ، نه انگریز است ، نه آلمان . بگمان --- page 68 --- ٦٣ من که اینها از اهالی ممالک جنوبیه خواهند بود. اما آیا اسپانیائی، یا آمریکائی، یا ترک، یا عرب، یا آنکه هندیست نمیدانم؟ زبان شان نیز سراسر نا قابل فهم است. قونسه ی - اینست علت و محذوریکه از توحید نشدن السنۀ عمومیه یا ندانستن همه زبانها حاصل میشود. ند - السنۀ عمومیه اگر توحید هم بشود درینجا فائده ندارد. زیرا شما هم دیدید که زبان مردمان این کشتی برای خود شان مخصوص یکزبان نیست .. مقصد اینها اینست که مارا از گرسنگی بکشند. وگرنه در هر مملکت و هر کس که باشد اگر زبان نداند به اشارت میفهمد. چونکه انسان اگر دهن خود را باز کند، و چنۀ خود را بشوراند، و شکم خود را بنماید البته گرسنه بودن آنرا یقین خواهند کرد. حالا نکه این ظالمان بیرحم ..... ندلاند هنوز سخن خود را تمام نکرده بود که دروازه باز شد. و يك خدمتگاری داخلشده برای هر كدام مايك يك دست کالا و دریشی آورده ماهم همانلحظه بپوشیدن کالا مسارعت ورزیدیم. خدمتگار ما را به پوشیدن کالا مشغول گذاشته خودش به ترتیب دادن يك سفرۀ سه نفره بر سر میز مشغول گردید قونسه ی گفت: ـ اینست کار فائده مند و اعلا ! ند - شما چه گمان میکنید که بر سر این سفره چه خواهید خورد. مثلا مجز دل جگر سنگ پشت، و کباب گوشت سگماهی، و قورمۀ ران گاو ماهی چه خواهیم یافت؟ ـ ببینیم که چه میشود؟ بعد از کمی سفره حاضر گردید. صحنهای چینی بسیار اعلا که با سر پوشهای نقره گین پوشیده شده بود بر سر میز صف کشید. ما هم بکمال اشتها بر سفره نشستیم. --- page 69 --- ٦٤ دانستم که مردمان این سفینه از درجه اول مردمان متمدن هستند . زیرا ضیای الکتریکی که از سرما در ضیافشانی بود با اسبابهای منتظم سفره و لذت طعامها چنان بخیالم می آورد که یا در اوتل «اده لفئی» لیورپول، و یا در «غران اوتل» پاریس نشسته ام . اما در طعام ما از نان خشك گندمی و شراب اثری دیده نمیشد . آب بسیار صاف و براق سرد در میان صراحیهای بلورین بسیار اعلا موجود بود . اما آب هرچه که خوب باشد باز آبست لهذاندلاند از آن سبب هیچ خشنود نیست . در میان طعامها ماهیان بریانی که به بسیار اعتنا پخته شده بود دیده میشد ولی بعضی از طعامها را هیچ نشناختم که از چگونه حیوان یا نبات ساخته شده است . اما با وجود آنهم بسیار چیزهای لذیذ و مغذی بودند . اسباب سفره نیز خیلی مکمل و گرانبها بود . بر قاشق، و پنجه، و کارد، و طبق و سرپوش و سائر، بزبان لاتینی این کلمات آتی محرر بود: موبی لیس - ان - موبی لیس (ن) معنای این کلمات لاتینی این میبراید که «متمرك در میان متحرك» حرف «ن» زیرین عبار، نیز یا حرف اول نام کشتی یا حرف اول نام صاحب کشتی تخمین میشد . ندلاند و قونسه ی پس اینقدر تحقیقات نکرده بخوردن طعام کوشش میورزیدند . و چون باین دانستیم که صاحبان سفینه ما را از گرسنه گی نمیکشند از اینرو یکقدری امنیت پیدا کردیم . حال دنیا همین است که هر چیزی میگذرد . حتی حالت گرسنه کشی فوق العاده ما نیز در گذشت . گرسنه گی چون در گذشت خواب ظهور نمود . از یکشب اول بسببی که با مرگ دست و گریبان بودیم تا به ایندم هیچ خواب نکرده ایم . پس حالا اگر --- page 70 --- ٦٥ خواب بر ما مستولی گردد چیزی بعید نخواهد بود! قونسه ی گفت : — من میخوابم . ند — من از حالا بخواب رفته ام . اینرا گفته و هر دوی شان بر قالین روی خانه دراز کشیده بخواب بسیار سنگینی فرو رفتند . اما من بحالتی نبودم که مانند آنها بیجا بکی بخواب بروم افکارهای بسیاری بر ذهنم هجوم میکند . خود بخود بسی بسی سوالها ایراد میکنم ، از جواب آنها عا جز میمانم ، در پیشگاه نظرم بسی خیالاتی تجسم میکند ! آیا در کجائیم ؟ چسان یکقوت مجهولی مارا بکدام سمت مجهولی میکشد ؟ پیش ازین حس کرده بودم که سفینه در زیر بحر غوطه خورده بودلهذا خود را در زیر صدها هزار خروار آبهای بحر محیط دیده بکا بوسها دو چار میشدم . نهایت آهسته آهسته فکرم کسب سکون نمود . خواب هم غلبه کرد . منهم بخواب رفتم . باب نهم حدت ندلاند خواب ما تا چقدر امتداد کرده نمیدانم اما در درازی آن شبهه نیست . چرا که مانده گیم سراسر زایل شده من از همه پیشتر از خواب برخواستم. رفیقهایم هنوز بخواب بودند . در جائیکه افتاده بودند همچنان غیر متحرك مانده بودند . وقتیکه از خواب برخواستم در ذهن و فکر خود از افکارات مدهشه پیشینه چیزی نیافتم و يك اعتدال و آرامشی در فکر و وجود خود یافتم برخواسته او تاق خودر اباز --- page 71 --- ٦٦ از هر طرف معاینه کردم . دیدم که هیچ تبدلات و تغیراتی وقوع نیافته . محبوسخانه همان محبوسخانه ، محبوسها هم همان محبوسهاست! تنها ظرفها و آلات سفره را در اثنایی که ما بخواب بوده ایم برداشته اند . هيچ يك علامتی در تبدیل یافتن احوال خود ندیدم . لهذابه اندیشه افتادم که آیا ابد یآدر همین قفس آهنین خواهیم ماند ؟ این اندیشه مراخیلی متألم ساخت . و غیر از ان در سینهٔ خود نفس تنگی را نیز حس نمودم . به بسیار دشواری تنفس میکردم . هوای ثقیل او تاق برای جگر سفیدم کفایت نمینمود . او تاق ما اگر چه واسع و فراخ بود ولی چون قسم اعظم مولد الحموضة هوای آنرا بلع کرده ایم و بجای آن حامض کاربون داده ایم از انسبب به تنفس صالح نمیآمد . بناءً علیه تجدید کردن و تازه ساختن هوای او تاق ماضروری دیده میشد . درینجابفکرم يك سوالی وارد شد . با خود گفتم که آیا کپتان این سفینه در خصو ص هوا چه میکند ؟ هوای نسیمی را آیا خودش میسازد ؟ یعنی بوسایط کیمویه کلوریت دو پوتاس را تسخین کرده مولدالحموضة آنرا میگیرد و آنرا با حامض قار بون باقی ماندهٔ هوا بلع کرده هوا را بعمل می آرد ، و برای اینعملیات ماشین مخصو ص کیمیوی در درون کشتی خود ساخته ؟ اگر اینچین باشد با خشکهٔ روی زمین هنوز را بطه اش سراسر منقطع نگردیده است. چونکه کلوریت پوتاس را بهمه حال باید که از روی زمین بیارد . یا آنکه هوای نسمی را به تضییق و فشار بس قوی در مخز نهای بزرگ بزرگی که در داخل کشتی ساخته پرمیکند و از انجا بقدر لزوم صرف مینماید ؟ یا آنکه از همه آسانتر گاه گاهی بر سطح بحر برامد . هوای خود را تجدید و تازه میسازد؟ و الحاصل بهر طریقی که باشد میباید که بزودی هوا تجدید شود . زیر ارفته رفته تنفسم كسب صعو بت مینمود . --- page 72 --- ٦٧ درین اثنايك هوای تازه و سردی برویم برخورد که این هوا از هواهای صافی سطح دریا بمشام حس میشد دهنم را باز کرده هوای صاف زیادی بلع نمودم . جگرم سرد شد ، دماغم را تازه گی حاصل آمد . بعد ازان خواستم که جهت وارد شدن هوا را بیاموزم . لهذا بپالیدن آغاز نهادم . بر دیوار سر دروازه يك سوراخ كوچكى یافتم که هوا بشدت از انجا وارد میشد . درین اثنا ندلاند ، و قونسه ی نیز بتأثیر هوای صافی از خواب بر خوا ستند . بعد از انکه یکچند بار کهالتی خود را کشیده و چشمهای خود را مالیدند بر پاخواستند. قونسه ی بنابر نزاکت دایمی که دارد بمجرد برخواستن از من پرسید که : ـ انشاء الله افندی براحت خوابیدند ؟ ـ بسیار خوب خوابیدم قونسه ی ! شما چسانید اوستا ندلاند ؟ ند ـ خوابم خیلی سنگین بود؛ اما اگر دروغگو نشوم بگمان که هوای صافی در یار ا تنفس میکنیم ! من ـ نی ندلاند ! خطا نکرده اید بحقیقت که هوای صافی دریارا تنفس میکنیم. ند ـ آیا ساعت چند خواهد بود بگمانم که وقت طعام شام نزديك شده خواهد بود ؟ من ـ طعام شام مگوئید طعام چاشت بگوئید زیرا هیچ شبهه ندارم که شب در اثنای خواب ما گذشته باشد . قونسه ی ـ این اثبات میکند که تمام بیست و چارساعت خوابیده ایم ! ند ـ همچنین است . اما میدانی قونسه ی ! اگر طعام شام باشد یا طعام چاشت آمدن خدمتکار مرا بسیار ممنون خواهد کرد بیاید و یکی از یندو طعام را بیارد بعد ازان هر چه که میشود بشود ... . --- page 73 --- ٦٨ قونسه ی — اگر هر دو طعام را یکجا بیارد خوبتر نخواهد بود استا ؟ ند — البته قونسه ی ! هم حق دو طعام را برا نها داریم . من ضامنم که از عهده هر دوی آن برایم . من — صبر کنیم حریفان مجهول ما را از گرسنگی نمی کشند . اگر به این فکر میبو دند دیروز طعام نمیدادند . ند — اما اگر بطعام ما را چاغ کرده باز شکمهای خود شانرا بگو شتهای تر و تازه ما ضیافت کنند که دستهای شانرا میگیرد . من — نی بابا ! من قطعیاً امینم که بدست مردمان آدم خوار نیفتاده ایم . ند — که میداند ! بلکه این آدمها در زیر دریا گردش کرده کرده و گوشت خام خورده خورده بخوردن گوشت خام عادت کرده اند . پس مانند وجود ذات عالی شما وقونسه ی و من سه عدد بره های تر و تازه چیزیست که آنها بر و سرفه کنند ؟ — این فکر هاز الزسر برار ندلاند . بمقابل صاحبان سفینه شدت وحدت منها ! حال ما را بضلاکت و وخامت منجره مکن . — بسیار خوب حالا در گذ شتیم . اما شکمم بنهایت گرسنه کیست ! مهربانی کر ده یا طعام شام یا طعام صبح هر چه که باشد يك چیزی بیارند تا برمدنیت شان قائل شوم. — استاندلاند ! مایان به اطاعت قاعده کشتی مجبوریم . و گرنه کشتی اوامر معده ما را نمیشنود . قونسه ی — بلی افندی راست میگوید . ما میباید که شکم خود را براه بیاریم . ند — تو همیشه در هر چیز همچنین شوخ مشرب هستی قونسه ی، اصلا آثار حدت در تو مشاهده نمیشود، اگر گرسنه هم بمانی بی آنکه شکایت بکنی بمردن حاضره میشوی؟ --- page 74 --- ٦٩ قونسه ی - شکایت چه فائده میکند ؟ ند – شکایت ، برای شکایت کردن فائده میکند . معلم افندی میگوید که صاحبان کشتی یا مینام یعنی آدمخوار نیستند . منهم از خاطر آنها ایشانرا بعد ازین یا میان نی رهزنان دریایی میگویم . اگر این رهزنان بی ایمان به این فکر باشند که مرا همیشه درین قفس آهنین نگهدارند خیلی خطا میکنند ! معلم افندی به آزادی فکر خود را بیان کنید ، آیا بسیار وقت هنوز درینقفس خواهیم ماند ؟ من – اگر راستی میخواهی منهم همانقدر میدانم که تو میدانی ! ند – لکن چه گمان دارید و چه فرض و تخمین میکنید آنرا فهمیدن میخواهم ! - من چنین فرض و تخمین میکنم که تصادف ما را بريك سر مهمی آگاه گردانید . اگر این سر را صاحبان سفینه پنهان کردن میخواهند بدانید که حال ما وخیم و در تهلکه میباشد ! و اگر چنین نباشد این جانور که ما را حالا در شکم خود گرفته است البته در هر فرصتی که پیش آمد ما را از دهن خود بیرون خواهد انداخت ! قونسه ی – اگر ما را مانند طایفه های خود بصورت دایمی در کشتی نگهدارد چه خواهیم کرد ؟ ند – اگر چنین کنند تا وقتیکه از کشتیی ابراهام لنقولن سريع الحركه تريك کشتیی این جانور آهنین را گرفته و رهزنان آنرا اسیر کرده و ما را خلاص کنند در همین جا خواهیم ماند ! من - سخن شما راستست اما تا بحال درینباب بر ما تکلیفی نکرده اند . بیهوده چنه نزنیم . باز میگویم صبر کنیم ، جسور شویم ، هیچ چیزی نکنیم ، چرا که هیچ چیزی از دست ما نمی آید . --- page 75 --- ۷۰ ند - بالعکس بسیار چیز ها از دست ما می آید . من - چه می آید استا ندلاند ؟ ند - خود را رهایی دادن ! من - از حبس خانه روی زمین رهایی دادن ممکن است اما از حبسخانه زیر دریا رهایی دادنرا به ذهن خود نمیتوانم بگنجانم ! قونسه ی - استا ند لاند ! ببینم که اینسخن افندیرا چه جواب خواهی گفت ؟ زیرا من میدانم که امریکائیان به تخطئی جواب نمی افتند ! ندلاند بسکوت کردن مجبور گردید . بواقعی که گریختن ازینموقعی که ما دران هستیم غیر قابلست اما اعتراف ندلاند بر مغلوبیت نیز بهماندرجه غیر قابل مینماید . لهذا بعد از چند دقیقه که ملاحظه کرد گفت : - پس معلوم شد که شما ازین آگاه نیستید که کسانیکه از حبسخانه بر گریختن مقتدر نشوند چه میکنند ؟ من - نی نمیدانم ! ند - پس بدانید که بماندن آنجا راضی میشوند ! قو - که بماندن راضی شدند همه مساویست ! ند - - اما چسان راضی ؟ به اینشرط که زندانبانان ومأموران وحبس کنندگانرا از در بیرون برانند ! قو - چه ؟ مگر میخواهی که این سفینه را مالك شوی ؟ ند - بلی بلی ! هم بکمال جدیت . قو - این خیال محال وغیر ممکنست ! --- page 76 --- ۷۱ ند – چرا غیر ممکن باشد. بلکه قابل استفاده يك فرصتی ظهور کند؟ علی الخصوص اگر همه طایفهٔ کشتی از بیست نفر اضافه نباشد! بخدا در خود چنان جسارتی میبینم که در باب بدست آوردن کشتی اصلا ترددی نکنم. با ندلاند مباحثه بسیار مشکلست. اگر دراز شدن سخن لازم نباشد کوتاه کردن آن لازم است. لهذا من گفتم – خوبست ندلاند! حالا صبر کنیم! به بینیم که چه میشود! تا بوقت ظهور فرصت صابر شوید! برای کامیاب شدن بر مقصد صبر و بصیرت لازمست. درینجا مکالمه منقطع گردید. هر یکی از ما به اندیشه و فکری فرو رفتیم. من بخیالات ندلاند عطف نظر اهمیت نکرده اصلا به امید صاحب شدن سفینه و یارهایی یافتن ازینجانمی افتادم. چرا که اینگونه کارها و فکرها را مغایر عقل میدیدم. امیدهای ندلاند نیز آهسته آهسته زائل شدن گرفت که حدت و غضبش بیشتر شده میرفت. بعد از ملاحظه بسیار دوست آتشین مزاج من همه ابواب امید را بروی خود مسدود یافته حدت و غضبش بغلیان آمد. هر کفری که بدهنش می آمد صرف میکرد. با دستهای خود اوضاع غضبنا کانه اجرا مینمود. از جای خود برخاسته مانند جانور گرسنه در اطراف او تاق گردش میکند. بقهر و غضب بدیوارها را بمشتها میکوبد. بواقعیكه رفته رفته گرسنگی بر ما هم غلبه کرده میرفت اگر مردمان سفینه در حق ما يك فکری بدی نداشته باشند ما را به اینصورت فراموش نمیکردند. معدهٔ پرقوت ندلاند از احتیاج فوق العاده که بطعام پیدا کرده بود به آندرجہ جوش و خروش پیدا کرده بود که اگر در ینوقت هر کس از صاحبان سفینه با او سر دو چار شود مطلق بگردن او خواهد آویخت. --- page 77 --- ۷۲ دوساعت دیگر نیز بهمین منوال در گذشت . حدت و غضب ندلاند بدرجهٔ نها یت رسید . بتمام قوتی که داشت فریادکردن آغاز نهاد . دیوار های آهنین کر است ، هیچ جواب نمیداد . در خارج هم هیچ صدا و ندایی نیست . در سفینه هیچ حرکتی دیده نمیشود از ین بك دانسته شد که سفینه در زیر آبهای بحر محیط آرام ایستاده است . چرا اگر رفتار میداشت يك اهتزازی در کشتی حس میشد . یعنی از جملهٔ قطعات مسکونهٔ کرهٔ ارض تجرد کرده ایم ! در چنین محل پر سکوت متروک ماندن آیا چقدر حال خوفناکی خواهد بود . جوش و خروش ندلاند خارج تصور است . کف برلب آورده ، چشمهایش بیرون برآمده کلمات کفر بر زبان میراند . درین اثنا از بیرون یکصدایی شنیده شد ، صدای رفتار پای انسان بگوش آمد ، کلید در قفل دروازه تاب خورد ، دروازه بازشده خدمتجی در آمد . ندلاند بمجردیکه خدمتکار را ديد بيك حمله اورابزمین انداخته از گلویش بفشردن آغاز نهاد ! من و قونسه ی بمددکاری خدمتکار شتافته ندلاند را از روی سینهٔ او فرو آوردن میخواستیم که درین اثنا از پشت سر ما اینسخنان بفرانسوی صحیح و صدای بسیار تأثیرناکی ما را برجای خود مامخ نمود . — استاد لاند ! آرام شوید ، معلم افندی شما هم بمن متوجه شده سخن مرا بشنوید . — باب دهم — — آدم دریایی — گویندهٔ اینسخنان کپتان سفینه است که در اول بار دیده بودیم . --- page 78 --- ۷۳ ندلاند چون کلام کپتانرا شنید همانلحظه بر خواست خدمتکار از زیر دست و پای او رهایی یافته بنا بر اشارت آمر خود در حالتی که نیم خفه شده بود بیرون برامد اما قوت و نفوذ کپتانرا ببینید که بر زیر دستان کشتی خود چقدر تاثیر بخشیده که در جبین و سیمای خدمتکار از آثار حدت و غضب که در ینوقت از لوازمات طبیعی دیده میشود هیچ پیدا نبود . قونسه ی بخلاف عادت خود یکقدری بمراق افتاده بود منهم متحیر مانده بودم ، مه ما بعد سخنش منتظر ماندم . کپتان بر يك کوشهٔ میز تکیه زده ما را بدقت معاینه میکرد. آیا در سخن گفتن تردد میکند ؟ یا آنکه از کفتن آن چند کلمه فرانسوی خود پشیمان گردیده است ؟ و الحاصل بعد از چند ثانیه که ساکتانه و مدققانه بسوی ما نظر دوخت باز بکلام آغاز کرده گفت : افندیان ! من فرانسوی ، و انگریزی ، ولاتینی را هم بخوبی میدانم و هم میگویم . در اول بار ملاقات اگر چه جواب شما را میدادم اما سبب جواب ندادن من آن بود که در اول امر شما را خوب بشناسم ، و در باب شما يك فكر و اندیشهٔ بکنم . و چون مجهار زبان سر گذشت خود را بیان کردید و همه سرگذشت شما عینا مانند همدیگر بود امنیت و اعتمادم بر شما بیشتر گردید . و دانستم که شما معلم موزه خانه پاریس موسیوپیه ر آرو ناقس هستید و این خدمتکار شما قونسه یست ، و اینهم تیر انداز مشهور استانلاند است که تصادف بسیار عجیب شما یا را از کشتی ابراهام لنقولن در پیش روی من آورده است . من در مقام تصدیق سرخم کردم . زیرا اینسخنان جواب نداشت . این آدم سخنان خود را بزبان فرانسوی بکمال لطافت و مهارت بیان میکند ولی با وجود --- page 79 --- ٧٤ آنهم معلوم میشد که خود او فرانـوی الاصل نیست . کپتان باز بر سخن خود دوام نموده گفت : — افندیان ! بسبب دیر آمدن و از شما خبر نگرفتن بلکه آزرده خاطر شده باشید اما اینهم از ان بود که بعد از شناختن شما طریق معاملهٔ خود را با شما در میزان تدقیق محاکمه مینمودم . بسیار تردد کردم . زیرا تصادف ناگهانی بسیار بدی شما را در پیش روی یک آدمی که با جمعیت بشریه هر قسم معاملات و مناسبات خود را سراسر قطع کرده است انداخته . و اگر راستی را بگویم به این تصادف استراحتی که داشتم خلل پذیر گردید. من — اما ما برضا و خواهش نیامده ایم ! کپتان — بلی بلی ! اینچه عذر غیر معقولست ؟ آیا ابراهام لنقولن بیرضا و خواهش مرا تعقیب میکرد ؟ شما هم ببرضا و خواهش در ان کشتی سوار شده بودید ؟ کله ها را ببرضا و خواهش بر من میریختید؟ جناب استاندلاند ببرضا و خواهش بر من ژیپقین حواله نمود؟ در کلام کپتان دایماً آثار حدت و غضب مشاهده کردم اما من بجواب اینسخنان او طبیعی و ساده یک جوابی داشتم آن جوابرا داده گفتم : — افندی ! گمان میبرم که از سخنانی که در حق شما در اور و پا و امریکا شایع شده بود خبر دار نیستید . بمصادمهٔ سفینهٔ شما بعضی قضایائیکه در بحر ها بوقوع آمده افکار همه عالم را به هیجان و اضطراب آورد . لہذا عرض میکنم که ابراهام لنقولن سفینهٔ شما را به این نیت تعقیب میکرد که وجود یک جانور بزرگ در یایی را که بسیر سفاین ضرر میرساند محو کند . کپتان از ینسخن من يك تبسم جزوی کرده بيك طور مستریخانه پرسید که : — موسیو آروناقس ! هر گاه کشتی زرهپوش میدانست که آن جسمی که در پیش --- page 80 --- ٧٥ روی اوست جانورنی بلكه يك سفینه ایست که در زیر بحر حرکت میکند در آنوقت اورا تعقیب نمیکرد؟ و گله برونمی انداخت؟ آیا این را گفته میتوانید که بگوئید نی؟ این سوال کپتان مرا متحیر ساخت، زیرا هیچ شبهه نیست که کپتان کشتی زرهپوش فرر آژوت در تعقیب کردن و گله انداختن هیچ تردد نمیکرد، و در مابین محو کردن يك جانور و يا يك کشتی زیر بحر هیچ فرق نمیدید. محو کردن این هر دو را وظیفهٔ خود میشمرد . کپتان چون تردد وسکوت مرا دید گفت : - پس می بینید افندی ! اگر من شمارا بنظر دشمن ببینم حق بدست منست ! من هیچ جواب ندادم، و مباحثه را در ینباب بیفائده و ناحق دانستم . کپتان گفت: - بسیار وقت تردد کردم، خودمرا برای قبول کردن شما در درون کشتی خود هیچ مجبور نیافتم . اگر میخواستم بدیدن شما نیز هیچ حاجت نمی افتاد . وقتیکه بر پشت سفینهٔ من افتاده بودید شمارا بر همانجا گذاشته در دریا غوطه میخوردم ووجود، یا عدم وجود شما را سراسر فراموش میکردم . امّا من چنین نکردم . من - عفو بفرمائید افندی ! اینچنین کار را يك شخص وحشی میتواند بکند ولی مانند شما يك مرد متمدنی حاشا که بر چنین کار وحشیانه اقدام بکند . کپتان - معلم افندی ! من چنانچه شما گمان کرده اید يك مرد متمدنی نیستم ، از جمعیت بشریه قطعیاً انفکاک کرده ام ! سبب این را هم تنها خود من میدانم ، غیر از من هیچکسی آنرا تقدیر نمیتواند ! به اصول وقواعد جمعیت بشریه هیچگاه رعایت نمیکنم . لهذا بعد ازین از قواعد مدنیت و هیئت جمعیت با من بحث مکنید ! کپتان اینسخنانرا به بسیار قهر وشدت بلا تردد وتوقف بیان نمود. در چشمانش شعلهٔ خشم واستحقار مشاهده میشد. دانستم که احوال ماضی این آدم خیلی دهشت --- page 81 --- ٧٦ آور يك سرگذشتی خواهد بود . چنانچه خود را ازجمعیت بشر به بیرون برآورده از اصول و قواعدی که در انجا جاریست نیز آزاده گردانیده است. البته که اینچنین ادعا را بکمال جسارت میتواند ! زیرا هیچ يك قوت و اقتداری تصور نمیشود که او را در دا یرۀ اطاعت و فرمانبرداری خود درآرد. کیست که او را در زیر آبهای بحر محیط تعقیب کند؟ به ضربۀ مدهش سفینۀ او کدام واپور تاب آور مقاومت میشود ؟ در اثنائیکه شخص مجهول ساکت مانده مانند برق خاطف بسیار فکر ها از ذهنم گذر نمود . بخوف و اندیشه بسوی او نظره میکردم . بعد از مدتی که سکوت دوام ور زید کپتان باز سر بر آورده گفت : ـ والحاصل در باب شمایان بسیار تفکر و ملاحظه کردم . آخر الامر برين يك قرار دادم که شمارا در سفینۀ خود قبول کنم و تنها در باب شما به حسیات مرحمتکارانه که در جبلت هر انسان موجود است اطاعت ورزم. لهذا بشما میگویم که در سفینۀ من خواهید ماند، در پنجا آزاد خواهید بود ، اما بمقابل آزادی خوديك شرط مارا قبول خواهید کرد . ـ بگوئید افندی ! امید میکنم که شرط شما از ان شرطهایی باشد كه يك آدم ناموسكا ری آنرا قبول بتواند . ـ همچینست افندی ! بنابر بعضی مجبوریتها گاه گاهی شمارا در اوتاق شما یکچند ساعت یا یکچند روز داخل کردن ضروری دیده میشود . و چون من بر شهادت و زجر را رو انمیدارم از انرو هر وقتیکه همچنین احتیاجی پیش شود اطاعت کردن شما را امید وارم ! اینست شرط من ، آیا قبول کردید ؟ از ینسخن کپتان معلوم شد که در سفینۀ او بعضی چیزهایی در بعضی اوقات بوقوع --- page 82 --- ۷۷ میآید که دیدن و خبر شدن بیگانه گان بران جائز نیست . لہذا گفتم : ـ این شرط شما را قبول میکنیم . اما يك سوالی از شما میکنم ! ـ بگوئید افندی ! ـ گفته بودید که در سفینه بشما مهیا آزاد میباشید . اما درجه و حد و و این آزا دی ما را تعریف نکردید که چسان و چگونه است ؟ ـ بخواهش خود میگردید ، سیر میکنید ، می بینید در بالا و پایان به آزادیء تمام گردش میکنید . یعنی من وظایفه های من از هر چیزیکه مستفید باشیم شما هم از ان مستفید میشوید ، تنها بنا بر شرطی که گذاشته ام بعضی اوقات یکچند ساعت محبوس همین او تاق خواهید شد . ـ اما اینرا آزادی نمیگویند ! چرا که هر محبوس و هر بندی را در بند یخانه حق آزادی و گردش را میدهند حالا نکه این جا کفایت نمیکند ! ـ حالا نکه کفایت کردن آن لازمست ! ند ـ چه ؟ مگر وطن ، واقربا ، ودوستان خود را ابدیاً نخواهیم دید ؟ ـ بلی ! اما ندیدن آنها اینقدر الم انگیز نیست . ند ـ برای شما همچنینست اما برای ما بسیار الم انگیز است . لہذا بکمال جدیت بشما میگویم که من از طرف خود هیچگاه قول نخواهم داد . ند ـ من هم ذاتاً از شما قول نمیخواهم موسیو ندلاند ! من ـ اما افندی ! انصاف کنید ! این بسیار ظلم است اینگونه حرکت بیرون درجه تحملست ! کپتان ـ نی افندی ! این ظلم نیست ! بلکه رفق است . بعد از انکه با من محاربه کردید --- page 83 --- ۷۸ اسیر من شدید . بعوض آنکه شما را بيك اشارت در بحر محیط غرق ابدی میساختم اینست که بکمال رفق محافظه میکنم ! زیرا شما به اسرار حیات من که آموختن آنرا بهیچ فرد بشر آرزو نداشتم واقف شدید ، و اگر این وقوفیت شما غیر اختیاری میبود عفو میشدید ولی شما قصداً بر من هجوم کردید و بزور بر اسرار حیات من خود را واقف ساختید ، پس چون چنینست محقق بدانید و آگاه باشید که شما را به قطعات مسکونه بهیچصورت اعاده نخواهم کرد! و دوباره روی ممالک متمدنه را نخواهید دید ! از ینسخان کپتان بخوبی فهمیده شد که این قرار کپتان در باره ما قطعی ولا يتغير است . لہذا در بخصوص سخن گفتن راز اید و عبث دانسته ، و رفیقان خود را مخاطب کرده گفتم : ـ دوستان من ! به اینسخن کپتان هيچ جواب نداریم . ولی جناب عالی کپتان هم بدانند که به ایشان هیچ قول نداده ایم و نه میدهیم . کپتان ـ شما اگر بدهید یا ندهید یکحسابست ! حالا مساعده بکنید تا سخن خود را تکمیل نمایم . موسیو آروناقس من شما را خوب میشناسم . اگر دیگر رفیقان شما دق و خفه هم بشوند ولی خود شما از زیستن مجبوری خود با من آنقدر بیزار و دل آزر ده نخواهید شد . در میان آثار و تألیفاتی که برای مطالعه انتخاب کرده ام ( خفایای اعماق بحریه ) نام کتابیکه از تألیف خود شماست در کتابخانه ام موجود است . من اکثر اوقات آنرا مطالعه میکنم . اگر چه بسیار خوب توصیف و تعریف اعماق بحر را کرده اید ولی چون آدم دریایی نی بلکه آدم خشکه هستید از اثر و همه اسرار بحر را نمیدانید ، و از اعماق پنهانی آن بخوبی آگاه نیستید . زیرا رأی العین هر چیز آنرا ندیده اید بلکه بقیاس و تخمین نوشته اید. لہذا بشما میگویم که بروتت و زمانیکه --- page 84 --- ۷۹ در سفینۀ من بگذرانید متأسف نخواهید شد . درمیان خارقه های عجایب و غرایب سیاحت خواهید کرد . خارقه ها و عجایباتی که ببینید شما را بزودی دق و خفه نخواهد کرد . سر از امروز من بسیاحت دور کرۀ ارض تحت البحر ابتداء میورزم . شما هم رفیق سیاحت من خواهید بود . سر از امروز بيك عالم نوی میدرائید که آنرا بخواب و خیال هم ندیده باشید . کرۀ ارض بواسطۀ من اسرارهای پنهانی خود را بشما افشا خواهد کرد . براستی که اینسخنان کپتان بر من بسیار تأثیر عجیبی اجرا نمود . حریف رگ خواب مرا یافته آنرا گرفت . لهذا همه چیز را فراموش کرده گفتم : ـ افندی ! اگرچه آزادی و دیدن وطن و اقربا و تعلقات خود را غائب کردم ولی از نقطۀ فنون بسیار استفاده ها کرده تلافی ما فات خواهیم کرد لهذا تشکر میکنم . اما يك چیزی میپرسم ؟ ـ بفرمائید معلم افندی ! منتظر امر شمایم . ـ آیا شما را بچه نام خطاب خواهم کرد ؟ ـ نام من برای شما کپتان نمو ، و نام شما هم برای من مهمانان کشتی نویتلوس است . کپتان نمو اینرا گفته و خدمتکار خود را فریاد کرد خدمتکار داخل اوتاق شده کپتان او را بزبان خود بعضی چیزهایی گفت . بعد از ان ند لاند و قونسه ی را مخا طب کرده گفت : ـ در کمرۀ که برای شما تخصیص شده طعام شما حاضر است با این آدم بروید . بعد از ان ندلاند در میان لبهای خود لفظ «صدکرت میرویم» را تکرار کرده با قونسه ی در پی خدمتکار از اوتاق آهنیئی که سی و شش ساعت در ان محبوس مانده ایم برآمدند . --- page 85 --- ۸۰ بعد ازان کپتان مرا مخاطب نموده گفت : موسیو آرونا قس ! طعام ما ما را انتظار دارد بفر مائید برویم . لهذا یکجا از او تاق برآمده در یک رهرو مفروش پاکی که با الکتریک روشن شده بود روانه شدیم. بقدر ده مترو رفتیم که در پیش روی ما يك دروازۀ باز گردید . ازین دروازه بيك دالان نان خوری که به بسیار حسن طبیعت تزئین و تفریش شده بود داخل گشتیم . بر سر رفهای بلندی که از چوبهای جوهردار ارچه ساخته شده بود و از چوب آبنوس بران گل کاری شده بود ظروف واوانی چینی و بلورین بسیار اعلا و قیمت داری چیده شده بود . ضیای بسیار شدید الکتریکی که از فانوسهای بلورین تباشیری رنگارنك از سقف آویخته شده بر طبقها وخمها و گلدانیها و دیگر ظروف چینی و بلورین داخل دالان پر تو نثاری میکرد زینت و لطافت دالا نرا تزئید و دو بالا میساخت . در وسط دالان يك میز بسیار آراسته و پیراستۀ نانخوری مشاهده میشد که با ظروف بسیار قیمت داری تزئین یافته بود کپتان نمو چوکئی نشستنی مرا بدست خود نشان داده گفت : - بفرما ئید ، بنشینید ، ومانند مردمان بسیار گرسنه طعام تناول کنید . بکمال اشتها بمقابل همدیگر بر سر سفره نشستیم طعام ما از چند نوع طعامی مرکب بود که نوع بعضی از انهار انشناختم اگر چه لذت خصوصی در آنها موجود بود و لی همه کی بسیار لذیذ و نفیس بودند و چون در اکثر این طعامها مقدار بسیاری از فسفور استلذاذ مینمودم دانستم که همۀ آنها محصولات دریائیست . کپتان نمودقت بطرف من میدید . فکر و اندیشۀ مرا دانسته گفت : - معلم افندی اگر چه نوع و جنس این طعامها را نمیشنا سید اما بی اندیشه و وسواس --- page 86 --- ۸۱ تناول بفرمائید چرا که همه آنها نافع صحت و مغذی وجود است . با وجودیکه از مدت بسیاری مأکولات زمینی را ترک کرده ام باز هم در صحت و قوت خود هیچ خرابی و اختلالی ندیده ام . طایفه های قوتاك تنومند من نیز دگر چیزی نمیخورند . - مگر همه این طعامها محصول بحر است ؟ - بلی افندی با محصولات بحری همه احتیاجات خود را دفع میکنم . گاه گاهی دام ها و شبکه های خود را در دریا انداخته انواع ماهیها را صید میکنم گاهی در جنگل های زیر بحر خود که تا بحال از نوع بشر هیچکسی مجال دخولرا در ان نیافته درا مده شکار میکنم . گله های من در چراگاه های بزرگ بحر محیط بی خوف و بی پروا گردش و چرا میکنند ، در ان چراگاه ها بی نهایت شکار ها دارم که بدست قدرت خالق لم یزل همیشه عدد آنها در تزاید و بیشتر یست . این کباب را تناول بکنید که از گوشت آهوی زمینی هیچ فرقی ندارد . - وای مگر این گوشت حیوان زمینی نیست ؟ - نی عفو بفرمائید ! این گوشت سنك پشت بزرگ بحریست . و این قلیه جگر که درین قابست قلیه جگر ماهی عنبر است . آشپز من هم خیلی ماهر آشپز است محصولات بحریرا بکمال مهارت میپزد . رجا میکنم از همه این مأکولات بخورید . این فرنی را می بینید ؟ شیر آن از ماهیان پستاندار گرفته شده است . شیرینی آن از ( اشنه ) نام نباتیکه در بحر شمال پرورش می یابد بعمل آمده است. ازین مربا میل بفرمائید که از شقایق بحری نام نبات دریایی ساخته شده است و بر بسیار میوه های زمینی مرجحست . من از حس اشتها زیاده بحس تفتیش و تفحص از هر طعام میخوردم. کپتان نیز --- page 87 --- ۸۲ نیز بر سخن خود دوام کرده میگفت : — موسیو آروناقس ، این چنین گمان میبرید که بحر بی پایان تنها مرا بخزینه های غذائیه خود معمور داشته نی بلکه پوشاك خود را نیز از انجا بعمل میآرم ، قماشی که لباسهای شما از ان ساخته شده است از موهای بدن بعضی حیوانات بحریه بافته شده که از جنس استریدیه بزرگ میباشد . رنگ آنهم از بعضی حیوانات قشریه ایست که از بحر سفید صید کرده ام . بوی خوشی که ازین اوتاق بمشام شما میرسد از تقطیر بعضی نباتات خوشبوی بحری بوجود آمده است . نهالین و لحاف و متکای خوابگاه شما از خوبترین « زوستر » نام نبات نرم بحری پر شده که در نرمی و ملایمی بار بار از پنبه بهتر است . اگر چیزی نوشتن بخواهید قلم شما از دندان ماهی بالینه ، سیاهئی شما از مایعی که « سه پشی » یا « ماهی مرکب » نام حیوانی افراز میکند خواهد بود خلاصه کلام هر چیزیکه استعمال میکنم از بحر بعمل میآید چنانچه یکروزی باز همه آن در همان بحر خواهد رفت . من — آیا بحر را بسیار دوست دارید کپتان ؟ کپتان — بلی معلم ! بسیار دوست دارم ، چرا که در یا هر چیز منست ! در ده حصه هفت حصهٔ کره زمین را فرا گرفته است که باینحساب دایره جولان حکومت نوتیلوس من بار بار از دایره حدود همه حکومات عالم واسعتر است . هوائیکه بر روی بحر تنفس میشود خیلی صافی و نافعست ، در سطح در یا یعنی آن صحرای واسع پهنتها انسان هیچگاه خود را تنها نمی یابد . همیشه در پیش خود حرکاتی که دلیل حیاتست مشاهده میکند . بحر يك گردونه خارق العاده معجز نمای بدایع قدرت قادر قیوم است که بزرگترین مجسمه ذیحیاتی شمرده میشود . بدایع گوناگون طبیعت باهره خاصه عالیه خود --- page 88 --- ۸۳ در انجا رو نما گردیده با حیوانات، ونباتات ومعادن بسیار توانگر میباشد. علی الخصوص حیوانات: حیوانات نباتی چار قسم ، حیوانات مفصلیه پنج قسم ، حیوانات ناعمه پنج قسم ، حیوانات فقریه سه قسم ، حیوانات پستاندار چهار قسم والحاصل زیاده از هجده هزار جنس ماهی در بحر موجود است . بحر از آثار های بزرگ قدر تست . کره ارض بابحر ابتدا به تشکل ورزیده که میداند که باز با آن مختتم نرسد! بحر چیز یست که در زیر حکم و اداره هیچ کس نمی در اید . اگر چه بر سطح خارجی آن اجرای حکم قابل میشود اما بقد ر یکچند مترو که فرو تر آمدیم اقتدار حکم کردن منقطع میگردد ، احکام حکمرانان عالم غیبوبت میکند . آه افندی ! شما را نصیحت میکنم ، در بحر زنده گانی بکنید چرا که استراحت تامه را در انجا خواهید یافت در انجا به ایفای هر آر زوی خود مقتدر خواهید شد . واه بحر ! واه واه بحر !! کپتان نمو اینسخنانرا بيك جوش و خروش غریبی گفته دفعه خاموش گردید . آیا از زیاده گفتن خود پشیمان گشت؟ کپتان بر پا خواسته یکچند بار بهیجان تمام در دا لان گردش نمود. ازین گردش اعتدال دم پیدا کرده سیمایش باز برودت دائمی خود را حاصلکرد بعد ازان رو بمن آورده گفت : — معلم افندی! اگر نویتلوس، اگردش کردن میخواهید برای رهنمائی شما حاضرم . باب یازدهم نویتلوس کپتان نمو به پیش افتاده منهم در پی آن روان شدم دو دروازه که در آخر دالان موجود بود باز گردید ازین دروازه هاييك دالان دیگر در آمدیم که اینهم به بزرگی --- page 89 --- ٨٤ دالان نانخوری که در ان بودیم میآمد . این دالان مگر يك کتابخانه بود . در میان الماریهای بسیار بزرگ و مصنع که از چوب آبنوس سیاه طلا کار ساخته شده بود در پشت آئینه های بزرگ بهزارها کتابهای بسیار خوش جلدی گذاشته شده بود . این الماریها چار اطراف دیوارهای دالانرا احاطه داشته بود که در پیش روی آنها نیز کناپه های دراز روی چرمی گذاشته بود و در مابین الماری و کناپه نیز میزهای کم برصاف آئینه نمایی موجود بود که برای مطالعه خیلی مستعد چیزهایی بودند . در وسط کتبخانه يك ميز بسيار بزرگی موضوع بودکه بر سر آن خیلی کتابهای پراکنده و بی جلد و اخبارهای کهنه تاریخ گذاشته شده بود. از چهار فانوس بلورین تباشیری که بطرز کل شقایق از سقف آویخته شده بود ضیای الکتریکی نشر انوار نموده لطافت و زینت دالانرا تزیید مینمود . بکمال حیرت به این کتبخانه نظر کرده گفتم: — کپتان ، حقیقتاً که کتبخانه شما خیلی مکمل و ممتاز يك کتابخانه ایست که لایق سراي های بزرگ حکومتیست و چون فکر میکنم که باشما چسان در زیر بحر فرو آمده است حیرت و وله ام بیشتر و افزنتر میشود . — استراحت و آسوده گی در نجا بسیار مکملست . در کتابخانه موزه خانه خود هیچگاه این آسوده گی و استراحت را نخواهید یافت . — راستی همچنیست کپتان ! شر و شور مردمان ، آواز های گوشخراش ریلها و فابریکها ، گرگر عرابه ها و تراموایهای ممالک متمدنه برای هوسکاران مطالعه هیچگاه به این سکوت و سكونت مقابله نمیتواند . و این يك را نیز اعتراف میکنم که کتابخانه من نسبت بکتابخانه شما خیلی فقیر مینماید . زیرا اگر غلط نکنم زیاده از هفتهزار جلد کتاب در کتابخانه شما موجود خواهد بود ! --- page 90 --- ٨٥ موسیو آرو ناقس! کتابهای من دوازده هزار جلد است که مرا با قطعات مسکونه تنها همینجا ربط داده است. اما وقتیکه نویسلوس اول بار در بحر غوطه خورده است در پیش من آن قطعه ها حکم نیست را گرفته. در انروز آخر بار کتاب و رسایل و اخبار گرفتم و بعد از ان از هر چه که نوشته شده و گفته شده خبر ندارم معلم افندی. شمارا اخطار میکنم که این کتابخانه در هر وقت و هر زمان برای شما کشاده و آزاد است. کپتان نمو را تشکر کرده بدولابهای کتابها نزديك شدم کتب حکمیه و ادبیه و فنیه که بهر لسان نوشته شده بود در دولابها و رفهای الماریها پر بود. شایان دقت بود که کتابهای لسانهای مختلف با همدیگر مخلوط و آمیخته صف شده بود که ازین هم معلوم میشد که کپتان نویتلوس بر مطالعه همۀ کتابهای هر لسان مقتدر است. کتب موجوده مشتملبر همۀ آثار و مؤلفات جدیده و عتیقه است در فن تاریخ، و ادبیات، و علوم متنوعۀ ریاضی، و فنون حکمیات و طبیعیات هر چیزیکه نوشته شده است درینجا موجود است! ولی از همه بیشتر کتب فنیه در کتابخانه جمع آمده است. کتابهای فن میخانیکی، و فن انداخت، و فن مياه، و فن معادن، و فن جغرافيا، وطبقات الارض بحرمنها افتاده است. كذالك در فنون طبیعیه نیز مؤلفات بسیاری موجود است آثار جمعیتهای فنون جغرافیا، ومؤسسين علم هیئت نیز بکثرت موجود بود. تألیف عاجزانۀ من که بدان سبب مظهر حسن توجه کپتان گردیده ام نیز در سر صفوف کتابهای فن مياه بکمال اهمیت مشاهده میشد. از تاریخ تألیف بعضی کتابها دانستم که کپتان نموسه چهار سالست که در زیر بحر بسیاحت آغاز نهاده است. پس کپتانرا گفتم : افندی من ! چون در باب مطالعه و استفاده من ازین کتابخانه مساعده فرموده --- page 91 --- ٨٦ اید بکمال خلوص بشما تشکر میکنم. کتابخانۀ شما حقیقتاً خزانۀ علوم ست. این دالان تنها کتابخانه نی بلکه برای سیگاره کشیدن نیز تخصیص شده است. چه؟ برای سیگاره کشیدن؟ وای مگر در سفینۀ شما توتون موجود است؟ بلی، موجود است! پس معلومست که برای بدست آوردن توتون با قطعات مسکونۀ زمین مناسبت و تعلق را نبریده اید؟ عفو بفرمائید موسیو آروناقس! این سیگاره را قبول بفرمائید، اگرچه از ممالک ترکیه یا هاوانه نیامده ولی اگر از اهل ذوق باشید از کشیدن آن ممنون خواهید شد. این را گفته و يك لوله سیگاره بمن تقدیم نمود. سیگاره را گرفته و از آتشدان بسیار زیبایی که بر يك میز سیگاره کشی بسیار قیمت داری موضوع بود در دادم، و بيك اشتهای تمامی پی هم چند نفس در کشیدم و گفتم: بسیار خوبست، اما توتون نیست. بلی توتون نیست. نه از ممالك ترکیه و نه از هاوانه آمده است! برگ يك نباتیست که در بحر یافته ام بسبب بیماری نیقوتینی که در آن موجود است به توتون بسیار مشابهت دارد. آیا چسان دیدید؟ سر از امروز از توتون زمینی نفرت کردم. پس چون چنینست بکمال راحت بکشید که این توتون در زیر انحصار هیچ يك دولتی ندرآمده است. بعد از کشیدن سیگاره کپتان نمو برخاسته دروازۀ که در آخر کتابخانه بمقابل دروازۀ که درآمده بودیم موجود بود باز کرد. ازین دروازه به پیروی کپتان بيك --- page 92 --- ۸۷ دالان بسیار بزرگ و منوری داخل شدیم. این دالان بدرازی ده متر و عرض شش متر و يك دالانی بود که گوشه های آن مقطوع وسقف آن پنج متر و بلند بود . ضیای الکتریکی که از سقف بسیار مزین و منقوشی در پرتونثاری بود بر اشیای ذیقیمت و نفیس دالان عکس انداخته لطافت و زینت دا لا نرا بنظرها جلوه گر میساخت این دالان بحالت يك موزه خانه تحویل یافته بود که جمله آثار بدیعه صناعیه وطبیعیه از طرف یکدست با اقتداری بوضعیت بسیار خوشنما و صورت خارقه پیرایی دران جمع شده بود . بر قالیتهای ابریشمین بسیار اعلا وقیمتداریکه دیوارهای دالان بدان مستور بود بقدر سی عدد لوحه های تصویری که از قلم مشهور ترین رسامان نامدار برآمده بود آو یخته شده بود. در مابین لوحه هادرهر هرجا از اسلحه عتیقه و جدیده موجوده بوضع بسیار مناسب و خوشنمایی چیده و آویخته شده بود . درین لوحه های تصاویر بعضی آنقدر قیمتدار و گرانبها لوحه هایی بود که در شهرهای مشهور رسامی آنرا دیده بودم و در دیگر هیچ سراهای حکومتی وموزه خانه هانظیر آنرا ندیده بودم وغیر از لوحه ها هیکلهای مجسمه بسیار مصنع که از دست مهارت هیکلتراشان بسیار نا مدار برا مده بودنیز بر سهپایه های گرانبها و خوشنمایی در هرهر جابوضع بسیار مناسب و خوشنمائی گذاشته شده بود که از دیدن آنها انسانرا وله وحیرت دست میداد. در يك گوشه دالان يك پیانوی بسیار بزرگ ذیقیمتی موجود بود که نوطه های موسیقی شناسان بسیار مشهور در اطراف آن گذاشته شده بود . بعد از آثار بدایع نثاریکه از دست صنعت و مهارت بشر بعمل آمده بود آثار نادره طبیعیه قدرتی بنظر جلوه گر میشد که اینها مرکب از نمونه های نباتات ، وحیوانات ، --- page 93 --- ۸۸ و معادنی بود که خود کپتان آنها را در بحرهای مختلف بدست آورده است. این آثار طبیعی در صند وقهای میزی آئینه پوش خاتمکاری خیلی گرانبهایی به ترتیب و وضع بسیار معتنابی چیده شده بود . در وسط دالان يك حوض بلورین فواره داری که کناره های آن بصورت برگهای گل نیلوفر ساخته شده و در پیش زینت و صنعت آن انسان دو چار حیرت میشد. موضوع بود که فواره آن از يك عمود بلورین رخدار و جای آب ریزش آن از یکپاره صدف بزرگی که آنرا «ترید افن» مینامند نمودار بود . از کناره های طبیعی پوست پاره صدف تریدافن آب در میان حوض همیریخت . در جامکانهای بلورین طلا کاری که در اطراف حوض موجود بود محصولات عجایب و غرایب بحری به ترتیب چیده شده و نامهای هريك جدا جدا بر آنها نوشته شده بود . محصولات مذکوره تا بحال مصادف نظر هیچ یکی از علمای طبیعیون نشده است . پس درجه مسرت مرا تصور کنید! بکمال حرص و شوق به نظاره آنها مشغول شدم . از اصناف حیوانات نباتی بصدها انواع آنرا در میان جامکانها مشاهده کردم که بسیاری از آنها را تا به ایندم ندیده بودم . در جامکانهایی که محتوی بر قسم حیوانات ناعمه بود آنقدر انواع و اجناس مختلفی دیدم که از حساب آن عاجز آمدم .. مثلا بعضی از آنها آنقدر نادر و نادیده چیزهایی بود که بهر یکی از آنها هوسکاران موزه خانه ها لااقل بیستهزار روپیه بالاشبه میدهند یکی از جامکانها محض برای مروارید ها تخصیص شده بود که بر آنها ضیای الکتر یکی عکس کرده لطافت آنها را تزئید مینمود . در میان این مرواریدها بزرگتر از تخم مرغ مروارید نیز مشاهده کردم که در پیش تابداری و آبداری و خارقه نمائی آن دو چار وله و حیرت گردیدم . مرواریدهای گلخار ، وسبز و آبی نیز بسیار --- page 94 --- ۸۹ بود . جملۀ این مرواریدها ئیکه درین جامکان موجود بود تمام خزينۀ يك دولت بزرگ توانگری از قیمت آن عاجز می آمد اما از قیمت همۀ اشیائیکه درین دالان کپتان نمو موجود است تخمین آن از قوۀ هیچ مخمنی بر نمی آید . من بطرف جامکانهای مروارید بنظر حيرت متحيرانه ایستاده بودم و باخود می اندیشیدم که آیا کپتان چقدر ملیونهاز رسرخ برای جمع آوری اینها صرف کرده خواهد بود ؟ من به این اندیشه بودم که کپتان نمو گفت : معلم افندی ، صدفهای مروارید نظر دقت و حیرت شماراجلب نموده است . و آنهار ا خیلی گرانبهاء پندارید حالا نکه در پیش من قیمت آنها خیلی افزونتر است. زیرا که همۀ آنها رابدست خود در بحرهای مختلف جمع کرده ام و هیچ يك طرف بحرهای موجوده از جستجو و پالیدن من دور نمانده است . کپتان ، میدانم که در یمخصوص حق بدست دارید ، چرا که انسان از اشیای جمع آوردۀ خود بسیار ممنون و خشنود است شما خزینۀ ثروت وسعادت خود را بدست خود جمع آورده اید در تمام موزه خانه های اور و پابه ایندرجه آثار بدایعنثار بحری هیچگاه جمع نیامده است از دیدن این مخلوقات غریبۀ که بقدرت خالق لم یزل خلق فرموده شده است دو چار گرداب حیرت شده ام ولی چون به این سفینه که واسطۀ جمع آوری اینهمه آثار خارق العاده گردیده است تفکر میکنم حیرت و وله ام زیاده تر میگردد اگر چه نمیخواهم که براسرار شما وقوف پیدا کنم اما میخواهم که بدانم که نوی،تلوس را کدام قوت بحرکت میآورد ، و چسان قوت خارق العاده ایست که نویتلوس را در زیر آبهای بحر میراند ، و برای حرکت و راندن آن از چگونه و سایط فنیه استفاده کرده اید ؟ --- page 95 --- ۹۰ – معلم افندی ! من بشما گفته بودم که در نویتلوس شما آزاد و در گردش هر سمت آن مختار هستید . در بخصوص شما را رهبری کردن برای من ممنونیت بزرگی شمرده میشود . – کپتان افندی ! نمیدانم که بچه زبان تشکر شما را ادا نمایم اگر چه شما مساعده فرموده اید لکن من نمیخواهم که آن مساعده را به بدی و هرزه درایی استعمال کنم. هر گاه از همین آلات حکمیه که در ین دیوار است بیان بفرمائید موجب ممنونیت عظیمه ام خواهد گردید . – این آلات در اوتاق خوابگاه من نیز موجود است از جهت استعمال و کیفیت حرکات آنها در انجا بشما بیان خواهم کرد . اما در اول امر شما باید کرۀ نشیمنگاه و فراش خوابگاه خود را به بینید تا بدانید که در نویتلوس چسان گذران میکنید . کپتان برخواسته براه افتاد من نیز اور اپیروی کردم در يك گوشۀ دالان دروازۀ را باز کرده از انجا از دالان بیرون برامدیم . کپتان مرا بطرف سر سفینه برد . در انجا مرا در يك اوتاقی داخل گردانید که این اوتاق هر گونه لوازم راحت و معیشت را حائز بود . تخت خوابگاه به فراش بسیار نرم و نظیفی آراسته ، وکتبه و آرام چو کی بسیار اعلایی نیز در یکطرف گذاشته ، و يك میز آئینه داری با جملۀ لوازمان توالت یعنی آرایش نیز در ان موجود بود کپتان گفت : – این اوتاق خصوصی خود شماست که به این يك دروازه با اوتاق خوابگاه خود من مربوطست ، و اوتاق من بايك دروازه به صالون بزرگ مربوطست . – تشکر میکنم کپتان ! کپتان دروازۀ که در مابین من و او بود باز کرده مرا به اوتاق خود داخل کرد! --- page 96 --- ۹۱ نمید. اوتاق کپتانر خیلی جدیدپرستانه ومنزویانه یافتم. کپتان مرا بريك چوكی نشاند وخودش نیز در مقابل من نشسته به اینصورت بكلام آغاز كرد : باب دوازدهم هر چیز به الكتريك کپتان بعضی آلات و پیچہائیکه به دیوار او تاق او مرکوز و موجود بود نشانداده گفت : — معلم افندی ، آلات و ادواتی که نویتلوس را سوق و حرکت میدهد ، ومیرا ند و میبرد و می آورد و بر سطح بحر یا در قعر بحر فرود و بر میآرد همینها ست . و همین آ لات عیناً در دالان نیز موجود ست که اگر در پنجا یا در دالان باشم بواسطۀ همین آلات موقع و وضعیت خود را در درون بحر محیط به بسیار آسانی میدانم . بعضی ازین آلات را خود شما هم میشناسید . مثلا این آلت درجۀ حرارتست که حرارت داخلیۀ نویتلوس را نشان میدهد . و این آلت میزان الهواست که ثقلت هوا و تبدلات هوائیه را مینماید . این نیز یکنوعی از تحلیلات کیمیویست که ظهور طوفانرا اشعار میکند . اینهم پوصله یعنی جهت نماست . اینهم آلت سکستانست که ارتفاع شمس را مینماید تا درجۀ عرض وطول را بدان تعیین کنم . — این آلاتی را که تعداد فرمودید در هر سفینه موجود است که من هم جهت استعمال آنها را میدانم اما بعضی آلات دیگری میبینم که آنها را در هیچ سفینه ندیده ام و نمیشناسم . مثلا این آلات مارپیچ عجیب برای چیست ؟ کپتان در پنجا ساکت مانده چیزی نگفت . بعد از انکه کمی تفکر نمود گفت : — این آلتها قوی ، مطیع ، سریع ، سهیل يك واسطۀ محرکه ایست که برای هر --- page 97 --- ۹۲ چیز و هر خصوص در سفینه من استعمال میشود، سفینه من با آن گرم و روشن میشود، ماشین سفینه را بحرکت می آرد، سکان و چرخها و آلات کشتی بواسطه همین آلات بدور و حرکت میآورد. والحاصل حیات نویتلوس همین آلات و وسایطست که آن واسطه هم الکتریکست . — آیا الکتريك ؟ — بلی الکتريك . — حالا نكه سفینه شما بسرعت فوق العاده حرکت میکند، اینقدر قوت از الكتريك چسان حاصل میشود ؟ چونکه از قوه محرکه الكتريك تابه ایندم در قطعات متمدنه هنوز هیچ استفاده نشده است ، و هنوز بسیار محدود و مجهول مانده است . — بلی در قطعات متمدنه همچنینست ولی در نویتلوس قضیه بالعکس است . الكتر یکی که قوه محرکه منست آن الکتریکی نیست که همه کس میداند بلکه بار بار از ان بر تر و پر قوت تر است . — از دیدن اینچنین نتیجه را از الكتريك مستغرق گرداب حیرت گردیدم کپتان ! تنها اين يك چيز را میپرسم که اجزاءهایی که برای حاصلكردن الكتريك شما را لازم میآید هر وقت تمام میشود . مثلا چینقو هر وقت بسیار شما را لازم میشود، پس اگر باقطعات مسکونه روی زمین رابطه نداشته باشید بجای چنقو یعنی جس چه چیز را استعمال میکنید ؟ — این سوال شما را جواب میدهم . اولا اين يك را بدانید که در زمینهای زیر دریا هر نوع معادن موجود است معدنهای آهن ، مس ، طلا ، نقره ، جس و غیرهم را کشیدن و بکار داشتن نیز برای من آسانست . ولی من به آنها حاجت ندارم --- page 98 --- ۹۳ الكتريك را از آب دریا بعمل میآرم. ـ چه؟ آیا از آب دریا؟ ـ بلی از آب دریا، ترکیبات آب بحر بشما معلومست که در آب بحر نود و سه قسم آب شیرین، دو قسم و سه ثلث قلور و سودیم یعنی نمك عادی، و مقدار کمی قلور مغزیوم، وقلور پوتاسیوم، وبرومغزیوم، وكبریتیت مانیه‌زی، وقاربونیت كلس موجود است. من اولا سودیم آنرا میگیرم چرا که مقدار بسیاری موجود است و ازین جوهر الكتريك را حاصل میكنم. ـ آیا از سودیم الكتريك حاصل میكنید؟ ـ بلی. لكن سودیم را بواسطهٔ پیل استحصال میكنم زغال معدنی را استعمال میكنم. ـ همین زغال معدنی كه از محصولات زمینی است؟ ـ نی زغال معدنی كه از محصولات بحریست! ـ پس معلوم شد كه معدنهای زغال زیر بحر را برآورده بكار میدارید؟ ـ موسیو آروناقس، یكقدری اگر صبور شوید برأی العین خواهید دید كه من چسان آن معادنرا میكشم. این را بخوبی بدانید كه همهٔ احتیاجات خود راحتی الكتريك را نیز از بحر استحصال میكنم. و این را هم فراموش نكنید كه نویتلوس یك جسد بیست بیجان كه جان آن الكتریكست. قوت، حرارت حركت، ضیا همه از الكتریكست. ـ اما هوایی را كه تنفس میكنید البته كه از الكتريك نخواهد بود؟ ـ اگرچه هوا را به الكتريك ساخته نمیتوانم اما در وقت لزوم بر سطح بحر برآمده پامپه‌های جسیمی كه بواسطهٔ الكتريك حركت میكند مقدار كلی هوا را در مخزنهای بزرگ نویتلوس به تضییق و فشار حبس و جمع میكنم و آن هوای تازهٔ جمع آمده را --- page 99 --- ٩٤ به اداره و تصرف تنفس و صرف کرده مدت مدیدی در زیر بحر گردش میکنم . - کپتان ، بغیر از ینکه آفرینها بخوانم دگر گفتنی نمییابم . آفرین بر قوه درایت و فطانت شما که طریق استفاده را از قوه شدیده الکتریک بمیدان برآوردید . - بلی معلم ، من اکثر عمر گرانمایه ام را در راه همین فکر و تحصیل همین علم صرف کرده آن قوه بدیعه شدیده را در زیر حکم آوردم ، و در هر خصوص و هر کار خود الکتریک را خادم ساختم . حتی این ساعتی را که می بینید نیز به الکتریک میگردد، و از مکملترین ساعتهای قرونومترو که در اورو پا ساخته شده است راست تر و درست تر است . من ساعت خود را بر بیست و چهار تقسیم کرده ام . زیرا برای من شب و روز شمس و قمر موجود نیست . ضیای الکتریک روح سفینه منست. آن ضیاراتابر زمینهاییکه فرش آبهای دریاها گردیده است میبرم ، قعرهای بحر بواسطه نویتلوس من منور گردیده است . این آلت معلقی که آویزان می بینید سرعت سیرنویتلوس را نشان میدهد چونکه بايك سيم الکتريکی به پروانه کشتی مربوطست ، پروانه هر نقدر که بسرعت دور بکند سیم الکتریکی بر این آلت آنرا نشان میدهد . به بینید که در ینوقت سفینه بسرعت متوسطی رفتار دارد یعنی در ساعت پانزده میل میرود . - بسیار خارقه نما ، حقیقت که در يخصوص مالك قوت بسیار عظیمی میباشید که آن قوت بر قوت آب و بخار و باد مرجح است . - هنوز تمام نشد ، برخیزید که طرف دنباله کشتی را گردش کنیم که در انجانیز چیز های دیدنی بسیار است . برخاسته روان شدیم . تا بحال طرف پیش کشتی را دیده بودم . از مرکز وسط کشتی که بطرف مهمیز پشتی کشتی رفته میشود در طعام خانه که بدرازی پنج --- page 100 --- ٩٥ مترو می آید داخل میشود که این طعامخانه بايك دهلیز تنگی از کتابخانه جدا شده است . بعد ازان بدرازی پنج متر و کتابخانه ، و بدرازی ده مترو دالان موزه خانه و اوثاق من و کپتان میآید که بعد ازین دو اتاق تا بحد مهمتر کشتی مخزن های هوا موجود است . دروازه هائیکه در دهلیز ها کشاده میشود بسیار مضبوط واطراف آن را بر گرفته شده است و بقوت ماشین مسدود میشود که هیچ منفذی برای آن باقی نماند ، یعنی اگر احیاناً آب در نوسلوس در اید همین دهلیزها پرشده در داخل خانه ها و اوثاقها يك قطره هم نفوذ نمیتواند . کپتان نمو را پیروی کرده تا به وسط سفینه رسیدیم درینجا از دهليز بيك فرا خنای مربعی رسیدیم که بعضی آلات وماشينها دران موجود بود از ينجاباز بيك دهلیزی در آمدیم که بطرف دنباله کشتی میرفت درين دهليز يك زينة باريك مارپیچی دیدم که بسوی بالا بر آمده بود . از کپتان پرسیدم که این زینه برای چیست ؟ او گفت که : — ازین زینه به قایق یعنی کشتیی كوچك خود میبرایم. — وای مگرقایق هم دارید ؟ — بلی ، بسيار سبك وخوب يك قایقی دارم که هیچ غرق نمیشود ، و ازمعدن آلو مینیوم ساخته شده است . — برای سوارشدن در قایق البته مجبورخواهید شد که نویتلوس رابر سطح بحر بر آورید؟ — نی ، از زیر بحر در قایق نشسته بر روی بحر برآمده میتوانم ، چرا که قایق من بر پشت نویتلوس در يك چقوری چپه گذاشته شده است . روی قايق يك سر پوش بسیار مضبوطی دارد که هیچ آب دران نفوذ نمیتواند وبکمانهای بسیار پر قوتی به نویتلوس مربوط میباشد . ازین زینه به چقوری که قایق دران موجود است میبرایم --- page 101 --- ٩٦ قایق بسببی که سرازیر ایستاده است از از و بفتحة نویتلوس چسپیده است . اولا فتحه یعنی شکاف نویتلوس را باز میکنم از ان فتحه بدرون قایق میدرایم وسرپوش آنرا از درون بخوبی بر خود محکم میبندم . فتحۀ نویتلوس را نیز طایفه های کشتی می بندند بعد از ان کمانهای که قایق را به سفینه مربوط داشته باز میکنم . قایق بسبب خالی بودن و تضییق هوا بکمال شدت و قوت بر روی آب میبراید و در انجا راسته شده سرپوش آنرا میبردارم و پر کشیده به تفرج آغاز میکنم . باز به نویتلوس چسان عودت میکنید ؟ من عودت نمیکنم نویتلوس می آید . چسان ؟ از قایق تابه سفینه يك سیم الكتريك رابرى موجود است بواسطه آن سیم خبر می دهم نویتلوس بالا برامده مرا میگیرد . بواقعیكه خیلی آسان كاريست ! ازین دهلیز هم گذشته بيك كمره رسيديم كه در ان کمره قونسه ی وندلاندر ا دیدم که بکمال اشتها بر سر سفره نشسته بطعام خوردن مشغول بودند . از انجا هم گذشته بمطبخ رسیدیم . مطبخ را خیلی منور و پاك و با صفا يافتم که بواسطۀ سیم های الكتريك در اوجاق همه چیز ها را به بسیار آسانی و چابکی می پخت . كذالك انبیقهای بزرگ بزرگی را نیز گرم میکرد که آن انبیق آبهای در یا را به آب شیرین تحویل میداد . بعد از مطبخ بيك حمامی در امدیم که بسیار پاك و گرم بود. بعد از حمام بدرازی پنج متر و يك كمره می آید که مخصوص طایفه های کشتی میباشد ولی چون دروازۀ آن بسته بود عدد طایفه های آنراندانستم . نهایت از يك دهلیز دیگری گذشته بما شينخانه --- page 102 --- ۹۷ کشتی داخل شدیم . درازی این ماشینخانه بقدر بیست مترو میآمد که بسیار روشن بود . این خانه بدو قسم منقسم شده بود که در یک قسم آن آلات و ادواتی موجود بود که الكتريك را حاصل میکرد ، و در دیگر قسم آن ماشینها و چرخهایی موجود بود که کشتی را بقوت الكتريك حرکت میداد . در ترکیب و ترتیب آلات و ادوات و چرخها و پچهای این ماشینخانه بحیرت افتادم . تا بحال به ایندرجه مکمل و منتظم و عجیب الخلقه ماشین را در هیچ جا تصادف نکرده ام . چرخ بزرگی که آلات را بدور میآورد به بزرگی هفت و نیم مترو و قطر شش مترو میآمد که در هر ثانیه یکصد و بیست دور اجرا میکند و از نحساب در ساعت پنجاه میل سرعت به کشتی میدهد . باب سیزدهم یکچند رقم بعد از چند دقیقه در دالان بزرگی که اوصاف زینت و خوبی آن مذکور گردید پس آمده نشستیم و يك يك سيكاره در داده به اختلاط مشغول شديم ، كپتان يك لوله کاغذی را بر میز باز کرده گفت : — معلم افندی ، نقشه و پلان کشتیئی که در ان سوار هستید اینستکه شکل و هیئت عمومئی او بيك اسطوانه مخروطئی میماند و به سیکار فرنگی بسیار مشابهت میرساند . طول آن از يك نوك آن تا دیگر نوك آن هفتاد مترو میآید ، و عرض آن در حد وسطی هشت متروست و هر چه بطرف بینی پیشتر رفته شود عرض آن کمتر شده میرود . و به این سبب وقتیکه براه میرود آب به او بسیار بر نمیخورد . همه وزن آن هزار و پنجاه و --- page 103 --- ۹۸ شش طون میباشد . وقتیکه بر سطح بحر باشد در ده قسم يك قسم آن از آب بیرون میاند در طبقه سفلی نویطلوس بعضی مخزنهای برای آب ساخته ام که ثقلت آبھائیکه در ین مخزنها می گنجد به ثقلت همین قسمی که بیرون میماند برابر است . هر وقتیکه خود را از سطح بحر پنهان کردن خواهم و در زیر بحر فرو آمدن خواهم شیر دهنهای که در طرف دنباله کشتیست باز میکنم و مخزنهای آب را با آب پر کرده نویطلوس را در زیر آب فرو میآرم . و اگر تا بقعر بحر فرو آمدن خواهم ماشین پر قوت الكتريك را قوت داده بزور وقوت ماشین و ثقلت آب تا بهر قدر عمقی که دلم بخواهد فرو میآیم و چون بالا برامدن خواهم آبها را از مخزنها بقوت بنبه های بسیار پر قوت الكتريكي اخراج کرده . و بزور ماشین ما ئلا بالا میشوم . - اما بنبه های شما بسیار قوتناك بايد بود ؟ - بلی بسیار قوتناکست ! من آن قوترا از الکتريك بر می آرم . باز بشما میگویم که قوه محرکه ماشینهای من بیحد و بیپایانست بنبه های نویطلوس قوت خارق العاده را مالکست که شماهم قوت آنرا در وقتیکه بر کشتی زر هپوش ابراهام لنقولن آب پا شائیدم دیده و تسلیم کرده خواهید بود . و دیگر اینکه من وقتیکه به نقطه های عمیقترین بحرها فرو آمدن یا از انجاها بالا بر امدن خواهم مخزنهای آبرا نادراً استعمال میکنم چرا که برای اینعملیات دیگر واسطه ها نیز دارم . - آیا انچه واسطه است پرسیده میتوانم ؟ - این راهم میگویم تا بر احوال نویطلوس بخوبی واقف شوید . اولا اینرا بدانید که پروانه سکان نويتلوس من دامه دار و خیلی فراخ يك سكانيست و غیر از این سکان دنباله . دو سکان عریض پر قوت دیگر نیز در دو طرف شکم کشتی نصب کرده ام که آن --- page 104 --- عبارت ازلوحه های پهن و دراز آهنین پرقوتیست که بقوت ماشین الكتريك حركت میکنند پس اگر این لوحه ها را بوضع افقی بدارم کشتی بوضع افقی حرکت میکند و اگر بسوی جنوب یا شمال میل بدهم بوضع مائل بزیر یا ببالا حرکت میکند که به این واسطه و قوت خارق العادة الكتريك تا بقعر عمیقترین بحرها فرو آمده میتوانم و چون بالا برآمدن خواهم ماشین را از حرکت بازداشته سکانها را ایستاده میکنم درانحال تضییق داخلی آب محرکشی را بیکباره گی برسطح بحر بر می آورد . ـ آفرین کپتان ! اما اینجا بازيك سوالی وارد میشود. آیاسکان دار شما در میان آبهای تیره و تار بحر راه را چسان می بیند ؟ ـ در سطح فوقانی نویتلوس يك برامده گکی موجود است که طرف پیش روی این برامده گی با بلور عدسی الشکل بسیار کلفتی مسدود میباشد . سکان دار درین برامده گی می نشیند، در پشت سر جای سكاندار يك معكس بسیار قوتناك ضيای الکتر یکی موجود است که ضیا ازین معکس عکس انداخته بقدر دونیم میل راه را به پیش تنویر میکند سکاندار بواسطۀ این ضیا و آئینه پیش روی خود راه را دیده کشتی را میراند. ـ هزار آفرین کپتان ! منبع ورود ضیای شدید یکه از جانور دیده میشد حالا دانسته شدکه چیست . در بخصوص متقنین زمان بچه افکار و خیالات عجایب و غرایب افتاده بودند . این را نیز بپرسم که مصادمۀ شما باکشتی سقوتیا آیا از چه پیش آمد مگر نه ناغلظی بود ؟ ـ بلی صرف به غلط بود ، در انوقت از سطح دریا بقدر دو متر و پایانتر رهسپاری داشتم مصادمه ناگهانی و به بیخبری بوقوع آمد . اما من توقف کردم چون دیدم که مصادمه موجب فلاکت نشد مطمش شده براه افتادم . --- page 105 --- بواقعیكه موجب فلاكت نشد. اما آيا با ابراهام لنقولن مصادمه شما چگونه بود ؟ تأسف میكنم كه زرهپوش مكمل دولت امريكا را خسارت رسانيدم . اما چه چاره كه او بر من هجوم آورد و اعلان حرب نمود . منهم مجبور بمدافعه نفس و نشاندادن قوت خود گرديده سگان آنرا برانيدم تا بجان خود گرفتار شده مراويل كند و میدانستم كه این خسارت موجب فلاكت كلى او نمیشود در نزدیكترین بندری از بندرها خسارت خود را تعمیر كرده میتواند . آه كپتان ! نويتلو حقیقتۀ كه خارقه نمايك سفينه بوده است . بلی معلم افندی همچنینست. نویتلوس را چون جان خود دوست دارم. همانقدر كه در ديگر وابورها انسان از تهلكه حذر میكنند در نویتلوس همانقدر بر نفس خود امین میباشد. بدنه آن فرسوده نمیشود، بادبانی ندارد كه از باد اندیشه كند . دیگ بخاری در و نیست كه از كفیدن بترسد . از چوب ساخته نشده است تا از حریق پروا داشته باشد . با آتش حركت نمیكند كه از تمام شدن زغال بیندیشد . از مصادمه نمیترسد چرا كه غیر از خود او دیگر كشتی در زیر بحر حركت نمیكند تا با او مصادمه كند . تهلكۀ طوفان در و نیست زیرا بر سطح بحر هر چه قدر طوفان شدیدیكه باشد چون یكچند مترو فرو شديم سكونت مطلقه حكمفرماست . خصایل نويتلو همینها ست كه ذكر شد . من هم مهندس آن ، و هم استا كار آن ، هم كپتان آن ، هم ماكنیست آن ، هم طایفه آنم . پس تأمل بفرمائید كه بچسان امنیت و سعادت عمر میگذرانم . كپتان نمو بكمال شطارت و جسارت سخن میگفت حرارت نظر ، شدت اطوار هیئت این آدم عجیبه را سراسر تبدیل داده بود . درینجا باز از و سوال كردم كه : آیا به مهندسی وقوف دارید ؟ --- page 106 --- ۱۰۱ — وقوف دارم . هنگامیكه از ساكنان روی زمین شمرده میشدم در پاریس ، ولندن ، و نيورك فن هندسه و علوم ریاضیه و طبیعیه را بكمال رسانیده ام . — اما نويتلوس را به پنهانی چسان ساخته توانسته اید ؟ — موسيو آرو ناقس ، هر پارچۀ نویتلوس را در جدا جدا کار خانه ها به مختلف نامها سفارش كرده ساخته ام بدنۀ آنرا در كارخانۀ ریخته گری « قروزو » ، چرخ بزرگ آنرا در لندن بکارخانۀ « پن » پروانه آنرا در غلا سگو در كار خانۀ « سقوت » خزینه های آنرا در پاریس بكارخانۀ « قای » ماشین آنرا در پروسیا بكار خانۀ « گروپ مهمیز آنرا در اسوج بکار خانۀ « مد تولا » سفارش کرده ساخته ام . این کار خانه ها بنامهای مختلف نقشه های سفارش گرفته و بهمان نامهای مختلف مجهول فرستاده است . — بسیار خوب ! بعد از ساختن این اسبابها چسان و در كجا ترکیب كرده اید ؟ — دستگاه کشتی سازی خود را در یكی از جزیره های خالی بحر محیط تأسیس دادم . درانجا بقدر سه چهار ماه من و رفقای من کوشش كرده نویتلوس را اتمام نمودم بعد از تمام کردن دستگاه را آتش دادیم ، وهیچ اثری از خود نگذاشتیم . هر گاه از دستم میآمد جزیره را سراسر محو و ناپدید میساختم . — پس به اینحساب معلوم میشود که بر نویتلوس بسیار مبلغ صرف کرده اید ؟ — شانزده لك و هشتاد و هفتهزار و پنچصد روپیه بر ساختن آن صرف شده ، با تقسیمات داخلی و مفروشات آن به بیست لك روپیه بالغ شده است . اما اشیای نفیسه و مرواریدها و نادرات بحریۀ كه دیده اید داخل اینحساب نیست چرا كه آنها بعد از ان جمع و گرد آمده که اگر آنهارا نیز داخل حساب كنیم از يك كرور میگذرد . — پس معلوم شد که شما بسیار توانگریدكپتان ؟ --- page 107 --- ۱۰۲ بلی معلم افندی ، بصورت غیر محدود توانگرم یعنی ده ملیار فرانك دیون دولت فرانسه را بلا تردد تأدیه میتوانم. باب چار دهم نهر اسود این مسئله معلومست که سه حصهٔ کرۀ ارض را آب فرا گرفته و یك حصهٔ آن خشکه میباشد. همین قسمیکه با آب مستور است سه ملیون و هشتصد و سی دو هزار و پنجاه و هشت میریا متری مربع تخمین میشود که این از هشت ملیون هکتار بیشتر میآید. محردو ملیار و دو صد و پنجاه ملیون میل مکعب آبرا حاوی میباشد که ثقلت این آبها سه کنتلیون طون است. برای دانستن حقیقت مقدار عدد کنتلیون باید بگوئیم که عددیك نسبت به ملیار چقدر كوچك است عدد ملیار نیز نسبت به کنتلیون همان قدر كوچك است. یعنی در يك ملیار چند بار عدد (يك) موجود است در يك كنتليون نیز همانقدر بار عدد (ملیار) موجوده میباشد. در اثنای تشکل ابتدائی کرهٔ ارض بعد از زمان آتش دور آب آمده بود. یعنی هر طرف آن که با آتش مستور بود با آب مستور گردید. بعد از ان آهسته آهسته ژرف و هـای کوهـا از آب بیرون برآمد، و جزیره ها در هر طرف پدیدار آمد. بعد از عصرهای بسیار آبها کم کم فرونشسته قطعات موجوده بمیدان برآمد، و در میان بحری که کره را احاطه کرده بود سی و هفت ملیون و ششصد و پنجاه و هفت میل مربع آنرا خاك تشکیل نمود. --- page 108 --- ۱۰۳ شکل قطعات موجوده بحرها را بر پنج قسم بزرگی تقسیم میکند که آنها نیز به این صورت تسمیه میشوند (بحر منجمد شمالی) (بحر منجمد جنوبی) (بحر محیط هندی) (بحر محیط اطاسی) (بحر محیط کبیر) . بحر محیط کبیر از طرف شمال و جنوب باد و منطقه قطبیه ، و از طرف شرق و غرب با قطعه امریکا و آسیا محاطست . آسوده ترین بحرها بحر محیط کبیر است ، جریانهای آن آهسته و واسعست ، مد و جزر آن وسطیست بارانهای آن بسیار است . بعد ازین محل گردش و جولان ما با نویتلوس قعرهای همین بحر کبیر است . کپتان نمو گفت : - معلم افندی ، حالا بیاید که ارتفاع را گرفته موقع خود را قطعیاً تعیین بکنیم . ساعت وقت ظهر را میگذرد بر سطح دریا برائیم . کپتان اینرا گفته و بريك دكمه الکتریکی دست برده سه باز بفشرد . بلبه های پر قوت بحرکت آمده آبهای مخزنها را بیرون راندن گرفت . آلت مانومتر و رفته رفته بالا برآمدن نویتلوس را نشان میداد تا آنکه توقف نمود . کپتان گفت «رسیدیم» برخاسته کپتانرا پیروی کردم در پیش زینه که اول بار از انجا ما را فرو آورده بودند رسیدیم . از زینه بالا برامده بر سطح نویتلوس رسیدیم . سطح نویتلوس بقدر هشتاد سانتیمتر و از آب بلند بود . سر و دنبال نویتلوس مخروط و وسط آن عریضتر مانند يك سیگار بسیار دراز فرانكئی مینمود . در وسط سطح کشتی بقدر ده متر و محل را از هر طرف بيك كتاره متحرك برنجی گرفته بودند که در وقت غوطه خوردن کشتی برداشته و در وقت برآمدن گذاشته میشود . دهن شکاف زینه نیز در داخل همین کتاره است . از کتاره بطرف بینی گفته يك برامده گکی پدیدار است که آنهم محل قایق كوچكست . از ان پیشتر دو برامده گكي كوچك دیگر نیز دیده میشود که آنهم جای نشیمین سکان --- page 109 --- ١٠٤ دار و معکس ضیای الکتریکست . بحر آرام ، هوا هم صاف بود . سفینه در از ما حرکت دایمی بحر محیط را بسیار کم حس مینمود . نسیم خفیفی که در وزش بود روی دریا را کمتر پرچین داشته بود . هر طرف افق از ابر خالی و تا بسیار جاها مد نظر میشد . در هیچ طرف هیچ چیزی دیده نمیشد . بحر سراسر خالی بود . کپتان آلت سکستانر ا بدست داشته ارتفاع شمس را گرفت . برای رسیدن شمس به نقطه زوال یکچند دقیقه انتظار کشید ، در اثنای این انتظار دستش هیچ نمیلرزید . آلت اگر در يك دست آهنین میبود باز هم بدیندرجه غیر متحرك نمی ایستاد ، بعدها گفت : - معلم افندی تام وقت زوال است . حالا ارتفاع را گرفتیم بفرمائید که بدالان رفته درجه طول را تعیین نمائیم . به این دریای زرد رنگ که نزدیک جزایر ژاپونیاست بازیک نظری انداخته کپتانرا پیروی نموده بدا لان آمدیم کپتان به پیش یك میزی نشسته نقطه را تعیین نمود و با ساعت قرونو متروی الکتریکی حساب خود را ساخته گفت : - موسیو آروناقس ، در یکصد و سی و هفت درجه و پانزده دقیقه طول غربی میباشیم . درینجا بخاطرم گذشت که هر ملت مبداء درجه طولرا از پایتخت مملکت خود اتخاذ میکنند ، یعنی همان دایره نصف النهاری که از ملك خودشان میگذرد هانرا برای درجه طول معتبر میدارند لهذا بلکه ملیت کپتانرا این مسئله بمن اشکار کند ازینسبب پرسیدم : - کپتان ، برکدام دایره نصف النهار حساب درجه طولرا نمودید ؟ - معلم افندی ، در پیش من یکچند ساعت قرونو مترو که بر دایره نصف النهار پاریس ، وغرنیوویچ ، و واشنغتون عیار شده است موجود میباشد . اما امروز بنا --- page 110 --- بر شرف شما بر نصف النهار پاریس طولرا تعیین کردم . از ین سخن کپتان باز بر آرزوی خود موفق نشدم . ازین جواب چه معلوم میشود ؟ کپتان بر سخن خود دوام ورزیده گفت : بر نصف النهار پاریس در یکصد و سی و هفت درجه و پانزده دقیقه طول غربی ، و در سی درجه و هفت دقیقه عرض شمالی یعنی از سواحل ژاپونیا سه صد میل دورتر میباشیم . امروز هشتم ماه تشرین ثانیست . بعد از یکساعت سیاحت دور زمین ما در بر بحر آغاز میکند . خدا سلامت بدهد . حالا شما را بمطالعات شما مشغول میگذارم ، نویتلوس را از سطح دریا پنجاه متر و پایانتر بجهت شمال شرقی رهسپار عزیمت گردانیده ام ، خریطه های بزرگ کرۀ زمین در پیش روی شماست ، راهها و جاهای رفتن نویتلوس را بر ان خریطه ها تماشا و بخود معلوم کنید . دالان و کتابخانه از شماست . حالا به اذن شما من میروم . کپتان نمو مرا سلام داده برفت ، من با ملاحظات و افکارات خود تنها ماندم ، ملاحظات و افکارات من به کپتان راجعست آیا این آدم دریائی از کدام جنس و کدام قوم و ملتست ؟ نفرت مدهشی که بعالم انسانیت حاصل کرده آیا از چه پیش آمده است ؟ آیا يك داهیۀ عظمائیست که قدر و قیمت آنرا کسی نشناخته ؟ یا يك مغدور و مظلو میست که ابنای جنس او بر و غدر و ظلم روا داشته ؟ اینستکه این مسئله ها مجهولست . قدر و قسمت ناگهانی مرا در سفینۀ او انداخت ، حیاتم در زیر قدرت او در آمد ، بمعامله مهمان نوازانه ولی با رادنۀ او مظهر میشوم . تنها دستی که برای مصافحه بسوی او در از میکنم نمیگیرد و نمیفشارد . و خود او نیز هیچگاه دست خود را برای مصافحه بمن دراز --- page 111 --- ١٠٦ نکرده است . تمام بقدر یکساعت بهمین افکارها متحیرماندم که درین اثنا نظرم بر خریطه بسیار جسیم کره مسطحه که برمیز افتاده بود مصادف شده بلا اختیار انگشت خود را بر نقطه که در ینوقت در ان میباشیم گذاشتم . چنانچه در خشکه ها انهار متعدد موجود است در بحرها نیز انهار هست . انهار بحرها جریانهای اوست که بسبب روانی ورنگ و درجه حرارت شان از بحر تفریق میشوند . که مشهورترین آنها «گولف ستریم» نام دارد که در منطقه شمالی واقعست در کره ارض در میان بحرها پنج نهر یعنی جریان بسیار بزرگ موجود است که اول آن در بحر محیط اطلسئی شمالی ، دوم آن در بحر محیط اطلسئی جنوبی ، سوم آن در بحر کبیر شمالی ، چارم آن در بحر محیط کبیر جنوبی ، پنجم آن در بحر محیط جنوبی هندی واقع است کشته ی ما در ینوقت حاضر در داخل یکی ازین جریانها رفتار دارد که این جریانرا ژاپونیان «کوروسیوو» یعنی نهر اسود مینامند . این جریان از آبهای گرم بحر بنگاله که در منطقه حاره کائنست بعمل آمده از آسای «مالاقه» میگذرد ، وسواحل شرقی قطعه آسیا را تعقیب کرده در نزد جزیره های «آلوتیان» در بحر محیط کبیر شمالی منتشر میشود . اینست که نویتلوس در همین جریان گردش میکند . نظرم جریانرا پیروی کرد . خود را در میان جریان مدهش نهر اسود بحر محیط محو و نابود یافتم . بخوف وحیرت افتادم که درین اثنادروازه دالان باز شده قونسه ی و ندلاند داخل دالان گردیده مرا از گرداب حیرت برآوردند . رفقای من در پیش اشیای نفیسه و نوادر برگزیده و زینت و لطافت دالان واله و حیران شده ایستادند . ندلاند گفت : — اما در کجائیم ؟ مبادا در دالان موزه خانه شهر (که به ك) (١) باشیم ؟ (١) که به ك يك شهر مشهوریست در آمریکا. --- page 112 --- ۱۰۷ قونسه ی — اگر افندی قبول بفرماید میگویم که در دالان مزین اوتل [سوهء وار](۱) خواهیم بود ! من — دوستان من ، نه در فرانسه هستید و نه در کانادا . در ینوقت از سطح دریا پنجاه متر و پایانتر در میان نهر اسود در دالان کشتی نویتلوس میباشید ! قونسه ی — بعد از انکه افندی بگوید باور کردن لازم است . اما این بداندر جه با زینت است که مانند من يك فلامانی را نیز دوچار وله و حیرت میگرداند . من — بحیرت دو چار مشو قونسه ی ، به اطراف نظر کن زیرا درینجا حیوانات خشکیدۀ بسیاری می یابی که تا بسیار وقتها ترا به تصنیف و ترتیب خود مشغول خوا هند کرد . قونسه یرا ازین زیاده در بخصوص سخن گفتن لازم نیست مردکه در پیش جامکا نهای نمونه های حیوانات نزدیکشده جنس و نوع هر حیوانرا موافق بر اصطلاح فنیۀ آنها بگفتن آغاز نهاد . ندلاند که بفن حیوانات و دیگر فنون صرف ذهن کردنرا عبث میشمارد بمن نزدیکشده متصل در خصوص نتیجۀ ملاقات من با کپتان سوالها ایراد مینمود . آیا کیست ؟ از کجاست ؟ بکجا میرود ؟ مارا بکجا میبرد ؟ و ما نند اینگونه سوالها هزارانرابيك وتيره میپرسید که فرصت جواب هم برای من نمیماند . چیزیکه میدانستم و خبر شده بودم با و بیان کردم . و از و هم پرسیدم که توجه شنیدۀ و چه دیدۀ ؟ گفت : — هیچ چیزی ندیدم و نه شنیدم . حتی طایفه های کشتی را نیز ندیده ام ، مبادا که طايفه ها نيز الكتريك باشند ؟ ( ۱ ) در فرانس است . --- page 113 --- ۱۰۸ من - تو هم عجب سخنها میگویی ندلاند ! طایفه ها چگونه الكتريك میشوند ! ند - چه میشود ؟ چون اینقدر چیزهای خارق العاده ناباوری دیده شد يك چيز ناباوری دیگر را فرض کردن چه عیب دارد! اینرا گفته باز بهمان فکر پیشتری خود رجعت کرده پرسید ؟ - موسیو آروناقس ، آیا بمن اینرا خبر نخواهی داد که درین کشتی چند نفر طایفه موجود خواهد بود ؟ آیا ده نفر است ؟ بیست نفر است ؟ پنجاه نفر است ؟ یا آنکه صد نفر است ؟ من -- نمیدانم که چند نفر است ، اما اگر از من میشنوی درینوقت خیالهای خام ضبط کردن نویتلوس ، و فرار کردن از انرا از سر بیرون کن . چرا که این سفینه از اخترا عات خارق العاده عالم شمرده میشود . اگر نمیدیدم بسیار تأسف میکردم . بسیار مردمان برای دیدن غرایبات بحریه بقبول کردن اینحال ماحاضر و آماده اند ، بناء علیه شما هم صابر وشاکر باشید ، وبدیدن اطراف وجوانب خود سعی نمائید . ند -- جان من ، شما سر سام شده اید، نمیدانید که چه میگوئید ، در میان چاردیوار این قفس اطراف و جوانب را دیدن آیا ممکنست ؟ . . . ندلاند هنوز سخن خود را تکمیل نکرده بود که در يك تاریکی بسیار کثیفی ماندیم. ضیای الکتریکی که از سقف در شیشهء نثاری بود دفعةً منطفی گردید. هم به آندرجه سرعت منطفی شد که چشمانم ازین تبدل بسوزش آمد . زیرا چشم همانقدر که از تا ریکی دفعة بروشنی برآید متأذی میشود از روشنی که دفعةً بتاریکی درآید نیز همانقدر متأذی میگردد بحیرت افتادیم ، مجال حرکت برای ما نماند . عجبا چه میشویم وچه خواهیم دید ؟ درین اثنا يكصدایی که از مالش آهن بر آهنی حاصلشود بگوش مابر* --- page 114 --- ۱۰۹ خورد. گویا از پهلوهای دیوار دالان بعضی پرده‌های آهنیی بالا میشدند. ندلاند گفت: — چنان معلوم میشود که بالای خود را یافتیم! قونسه ی که تا بحال هنوز بحساب کردن حیوانات موجوده مشغول بود بجواب گفت: — از جنس حیوانات ناعمه پایدار چهار صنف! ندلاند ازین بی پروائی قونسه ی بحدت آمده يك كفر غلیظی صرف کرد. دفعةً دالان باز روشن گردید اما این بار ضیا از درون دالان نی بلکه از دو پنجرهٔ بزرگ یکپاره بلورین بسیار شفافی که در دو طرف دیوارهای پهلوی دالات بصورت بیضوی شکل پدیدار شده بود می آمد. ضیای شدید مذکور در دریایز عکس انداخته در اطراف نویتلوس تا بمسافهٔ يك میل را روشن ساخته بود. در مابین ما و آب دریا همین بلورپارهٔ بیضوی شکل عدسی کلفتي حائل مانده بود. اطراف این بلورها را چار چوبهٔ بسیار محکم و مضبوط کلت طلاکاری احاطه کرده بود که بیم شکستن و یا افتادن از ان يكقلم مفقود بود. سبحان الله چه منظرهٔ بدیعه! آیا کدام قلم اوصاف این تماشا را تصویر و توصیف کرده خواهد توانست؟ در طبقه های شفاف آبهای بحر منظرهٔ نورانیئی که ضیای الکتر یکی محصول آورده است، و آن منظرهٔ نورانی تناقض متناسبی که تا بعمیقترين نقطه های دریا حاصلکرده است کدام شاعر و یا محرر و یا مصور آنرا تصویر و تحریر خواهد نمود؟ شفافیت آبهای بحر معلومست که تا چه درجه شفاف وصافست، یعنی در صافی و براقّی از آبهای چشمه های بسیار زلال نیز برتر و اعلاتر است. زیرا مواد معدنیه و عضویهٔ که آب دریا محتوی آنست شفافیتش را بیشتر میکند. در بحر محیط به نزدیکیئی سواحل «آنتیل» سنگها و ریگهای قعر بحر که چهل و پنج مترو زیر است بسبب شفافیت آب بحر به بسیار خوبی مشاهده میشود. شعاع شمس تا به سه صد متر و عمق نفوذ --- page 115 --- ۱۱۰ میکند . حالا نکه درینجا شعاع الکتریکی نویتلوس در وسط بحر حاصل میشود . دو طرف نویتلوس را تا بمسافة يك ميل راه را تنویر مینمود . اینرا آب منور نی بلکه ضیای آب شده باید گفت ! والحاصل از تصویر و تعریف لوحۀ خارق العاده که در پنجادر پیش نظرم تجلی کرده عاجزم . على الخصوص که تاریکی درون دالان شعاع خارجی را تزیید کرده بلورهای پنجره های نویتلوس را مانند يك يك پارۀ نوری ساخته است . بکمال حیرت و استغراب در پیش پنجره ها ما نده بودیم ، و چنان کمان میکردیم که نویتلوس حرکت نمیکند و این از آن بود که در خارج ثابت يك جسمی دیده نمیشد که رفتار نویتلوس بدان دانسته شود . اما بعضی خط های آبی که از شدت رفتار نویتلوس تفریق میشد بکمال سرعت از پیش بلور میگذشت که رفتار نویتلوس را اشعار میکرد . از لطافت این منظره آنقدر واله و حیران مانده بودیم که بر سخن گفتن مقتدر نبودیم . اما قونسه ی این سکوت را اخلال کرده گفت : — استاد لاند ! دیدن میخواستید ! حالا به بینید تا سیر شوید ! ند — وای برادر ! حقیقتاً که بسیار عجیب دید نیست یعنی بسیار مردم باید که از بسیار جاهای دور برای این تماشا بیایند ! من — خمدار استی اینست که کپتان نمو برای خود یک عالم حیات بسیار غریبی تشکیل داده . اما آنچنان يك عالم خارقه نمایی که بخیال و خاطر هیچ کس نگذشته ! ند — اما هیچ ماهی نمی بینیم ! قو — بگذار بخدا ! تو که ماهی به بینی چه خواهی کرد ؟ تو ماهیها را کجا میشناسی . ند — چه میگویی دیوانه آدم ! مانند من يك ماهيگير مشهور ماهی نمیشناسد ! --- page 116 --- ۱۱۱ بعد ازین سخن در مابین دو رفیق من مباحثه دور و درازی درگرفت . قونسه ی گفت: ـ دوست من، شما ماهیگیر مشهور هستید درین خصوص هیچ شبهه و انکار ندارم، اما ماهیگیری یا ماهی کشی یا ماهیخواری بماهی شناسی هیچ دخلی ندارد، شما اگرچه ماهیخواری را خوب یاد دارید اما این يك را نمیدانید که آیا آنها چسان تقسیم میشوند؟ ند ـ چرا نمیدانم، ماهیان بر دو قسم منقسمست، یکی ماهیانی که خورده میشو ند، دیگری که خورده نمیشوند! قو ـ واه واه، ماشاء الله! باین تقسیم شکمپرورانه! بگوئید به بینم، آیا فرقی که مابین ماهیان عظمی یعنی استخواندار و غضروفی یعنی ککرکی دار موجود است میدا نید که چیست؟ ند ـ نی! قو ـ آیا از تقسیماتی که این دو قسم بزرگ بر آن منقسمست خبر دارید؟ ند ـ ازینهم خبر ندارم! قو ـ پس چون چنینست بدان و آگاه باش ای ماهیگیر مشهور که ماهیان عظمی بر شش قسم تقسیم میشود، اولا آن قسمی که چنه بالای آن متحرك و بالهای آن شانه مانند است. درین قسم پانزده خانه و اده موجود است مثلا [ماهی خانیه] یکی از ین خانه و اده هاست. ند ـ شناختم، شناختم، بسیار مزه دار است! قو ـ ثانیاً ماهیان بطنی میباشد که پرهای آن در شکم شان موجود است و تمام ما هیان آب شیرین در همین قسم داخلست. ند ـ در پیش من از ماهی آب شیرین بحث مران! --- page 117 --- ۱۱۲ قو - ثالثاً ، صدری ها که شکم شان در سینه شان چسپیده میباشد در ینقسم چهار خانواده است مثلا «سپر ماهی» ازانهاست . ند - بسیار لذیذ بریانی دارد که انسان در پیش آن طاقت نمی آرد ! قو - رابعاً ، دراز وجود که پوست شان سخت و بی پرکه «مار ماهی» مثال آنست. ند - گم کن که اینرادوست ندارم . قو - خامساً ماهیانی که هر دو چنه شان متحرك و پرهای شان مانند پوبك های كوچك كه حصان بحری مثال آنست . ند - ازین درگذر که نامش را هم شنیده نمیتوانم . درین اثنا چشم ندلاند بسوی پنجره نویتلوس افتاده فریاد براورد که : - ببینید ببینید که از هر جنس میگذرد ! بواقعه که سیلهای ماهی در پیش بلور کلفت پنجره نویتلوس بازی کنان میگذشتند. ازین منظره درجه حیرت ما فوق العاده گردید . صداهای استغراب ما بعیوق میرسید . چونکه از هر جنس ماهیان دیده میشد و بسبب عدسی بودن بلورهای پنجره ماهیانرا ذره بین وار نشان میداد . ندلاند نامهای ماهیا نرا بیان میکرد . قونسه ی نیز صنف وجنس آنها را تعریف مینمود ماهیان زرد ، و آبی رنك ، و سبز ، و سفيد ، و سرخ که از جنس اسقومری میباشد و مخصوص بدریایهای چین و ژاپونيا میباشد بسیلهادر گذر بود . ماهی منجنیق و گاه گاهی سکماهیان بزرگ زردرنگ ژاپونیا نیز پدیدار میشد که سیلهای ماهیان كوچك را تار و مار میکرد. در پیش اینهمه بدایع خالق لم یزل انگشت بر دهان حیرت مانده بودم . آیا هیچ بخیال و خاطرم میگذشت که یکوقتی در قعر بحر گردش کنم و این ماهیانی که صورتهای آنها را در کتابهای حیوانات --- page 118 --- ۱۱۳ نیز نادراً میدیدم در نفس بحر بازی کنان آزادانه سیر کنم؟ ماهیانی که درین اثنا از پیش چشم ما در گذر بود از تعداد اجناس و اصناف آن عاجز بودم چرا که بهزاران هزار ماهی روشنی پنجره های نوتیلوس مانند پروانه هایی که بچراغ مجلوب شوند مجلوب شده در گذر بودند . درین اثنا دفعةً درون دالان ما روشن گردیده پنجره ها باز بغلاف آهنین شان پوشیده گردید . و آن منظرهٔ حیرت انگیز از نظر غائب شد . بسیار وقت مبهوت و متحیر مانده بودم. نهایت چشمم بر آلات دیوار افتاده فکر خود را جمع کردم . جهت نما دایماً شمال شرقی را نشان میداد ، مانومتر و بعمق پنجاه متر و رفتار ما را اشعار میکرد ، آلهٔ پراکته در ساعت پانزده میل سرعت نوتیلوس را اخبار میکرد. کپتان نمو را انتظار کشیدم نیامد ساعت به پنچ رسید . ندلاند و قونسه ی به اوتاقهای خود رفتند. من نیز به او تاق خود آمدم . طعام مرا بر سفره حاضر کرده بودند. به طعام عجیب و غریب نوتیلوس رفته رفته عادت و لذت گرفته ام. بعد از طعام یکقدری بخواندن و نوشتن مشغول شده زمان خواب رسید . بر بستر فراش خوابگاه خود دراز کشیده در جریان سریع نهر ا سود بحر محیط بخواب بسیار سنگینی فرو رفتم . باب پانزدهم (يك دعوتنامه) روز دیگر بعد از خواب بسیار دور و درازی بر خواستم قونسه ی بقرار عادت خود برای احوال پرسی و خدمت کردن من بیامد . ندلا ندرا که بجز خواب و خو راك بدگر چیز وقت گذرانیدن را عبث میشمارد بحال خود گذاشته بود . --- page 119 --- ١١٤ لباسهای خود را پوشیدم. قونسه‌ ی در باب قماش لباسها بسیار رأیها وفکرها بیان مینمود. لهذا مجبور شدم که خدمتکار صادق خود را بر حقیقت آن آگاه کنم و فهمانیدم که این از پشمهای حیوانات بحریه بافته شده بعد از آن بدالان آمده به تدقیقات حیوانات بحریه مشغول گشتم. جابکابها، ودولابهای که محتوی برنمونه‌های حیوانات، ونباتات، و دیگر محصولات بحری بود از نظر گذرانیدم. کپتان نمو را دیشب هم ندیده بودم امروز نیز بی‌آنکه اورا ببینم گذشت ازین رهگذر خیلی دلتنك شدم چونکه يك الفت عجیبی در دل به آن آدم غریب الاطوار پیدا کرده‌ام. امروز پنجره‌های دالان باز نشد. وجه غریمت نویتلوس دایما شمال شرق بود، عمق آن نیز در ما بین پنجاه و شصت مترو، و سرعت آن نیز ساعتی دوازده میل بود. روز دیگر باز از کپتان نمو هیچ اثری دیده نشد از طایفه‌های کشتی نیز هیچ کسی دیده نمیشد گویا نوتیلوس را برای ما گذاشته صاحبان کشتی بیکعالم دیگری رفته‌اند. ندلاند و قونسه‌ ی قسم اعظم روز را بامن در دالان گذرانیدند. از غیبوبت کپتان رفقای من نیز متحیر ماندند، آیا ناخوش شده یا آنکه غیر از نویتلوس دیگر مأوایی هم دارد؟ امروز را بنوشتن سرگذشت خود بسر آوردم. سرگذشت خود را بريك نوع كاغذی که از زوستر نام بنات بحری ساخته شده است مینویسم. روز دیگر چون از خواب برخواستم دیدم که هوای تازه و صافی در سفینه پر شده است. دانستم که سفینه بر سطح بحر برآمده است. همان بسوی نردبان متوجه شدم و بر سطح کشتی برآمدم. هوار اخیره، بحر رأیبره ولی بموج یافتم امید داشتم که کپتان نمو را در انجا بیایم ولی بجز سکاندار که در قفس بلورین در پشت آئینه چسپیده بود هیچ --- page 120 --- ۱۱۵ کسی را نیافتم. در پیش بر امده کشتی قایق نشسته هوای صاف بحر را بکمال نشاط تنفس میکردم . آهسته آهسته دمه بحرارت شمس زایل شده میرفت . ضیای شمس طرف افق شرق را تنویر نمود. سطح دریا شعشعه پاش گردید . از نقطه طلوع تا بجائیکه من بودم يك خط سیمینی تشکیل یافت . ابرهای پاره پاره شده از تاثیر شعاع شمس الوان لطیفه پیدا نمودند. من بتماشای طلوع شمس غوطه خوار حیرت بودم که برزینه صدای پایی بگوشم برخورد . بگمانم آمد که کپتان خواهد بود. بر پاخواسته برای ملاقاتش پیش شدم . دیدم که کپتان نمو نی بلکه کپتان دوم که در ملاقات اول با کپتان نمو به پیش ما آمده بود از زینه بالا برامد . چنان وانمود که گویا هیچ مرا ندیده است . هیچ التفاتی بمن نکرده با دوربین بزرگی که بدست داشت هر طرف افقرا بمعاینه کردن مشغول گردید . بعد از انکه هر طرف را بکمال دقت معاینه نمود دوربین را فرو آورده باز پس بسوی زینه آمده این چند کلاتیکه عیناً درینجا مینگارم بر زبان آورد : « نوترون ره سپوق لورنی ویرج » آیا این کلمات چه معنی دارد ؟ هیچ ندانستم ! و اینسخن او از ان بخاطرم مانده که هر روز وقت صبح که من بر سطح کشتی میبرامدم همین کپتان دوم نیز آمده همین کلماترا میگفت پنج روز بلا تغییر هر روز وقت صبح نوتیلوس بر سطح بحر بر امده منهم بر سطح آن میبر امدم و از کپتان دوم همین کلماترا میشنیدم و بعد از ان علامت فرو آمدن کشتی را در زیر بحر حس کرده فرو میآمدم . کپتان نمو را از یکهفته هیچ ندیده ام ، و ازین سبب خیلی متحیر مانده بودم . شانز دهم ماه تشرین ثانی بود که به اوتاق خود با ندلاند وقونسه ی داخل شدم که برسر ميزيك پاكت سربسته بنام خود افتاده دیدم . --- page 121 --- ١١٦ بیصبرانه پاکت را باز کردم . خط بسیار خوانا و خوش نوشته شده بود مندرجات کاغذ اینست که عیناً درج بگاغذ میکنم : درواپورنوتیلوس بجناب موسیو آروناقس فی ١٦ تشرين ثانی ١٨٦٧ فردا در جزیره «قریس‌پو» در جنگلی که در انجاست شکار اجراء میشود . لہذا موسیو آر و ناقس را کپتان نمو برای این شکار در جنگل مذکور دعوت میکند ، و اگر رفقای خود را نیز با خود ببرد هیچ مانعی نخواهد بود فقط (امضا) کپتان نوتیلوس نمو ند لاند وقتیکه این دعوتنامه را بخواند بحیرت افتاده گفت : - آیا شکار ؟ قو - بلی شکار ! در جنگل جزیره قریس‌پو ! ند - پس معلوم میشود که اینحریف بخشکه میبراید ؟ من - بلی ، از تذکره او هم چنین معلوم میشود ! ند - چون چنیست دعوت او را بهمه حال قبول باید کرد . یکبار پای ما بر زمین برسد در انوقت میدانیم که چه کنیم . هم گوشت شکار حیوانات زمینی چیزی نیست که انسان از ان درگذر شود ! روز دیگر چون از خواب برخواستم نویتلوس را ایستاده و غیر متحرک یافتم . بچابکی لباسهای خود را پوشیده بدالان آمدم . کپتانر ا در انجا یافتم . کپتان بر پا خواسته گفت : - آیا دعوت مرا قبول کردید ؟ من - همه ما برای رفتن حاضریم ! اما يك سوال میکنم . --- page 122 --- ۱۱۷ نعم – بفرمائید اگر ممکن باشد جواب خواهم داد . من – چون شما باروی زمین سراسر قطع مناسبت کرده اید پس چسان میشود که در جزیره قریسوه جنگل ها داشته باشید ؟ – معلم افندی ، جنگلهای من محتاج بضیا و حرارت شمس نیست . شیر و پلنگ و دیگر حیوانات چارپای هم در آن موجود نیست . آن جنگلها را تنها من میشناسم. درختان آن تنها برای من نشو و نما مییابد . یعنی آن جنگل در روی زمین نی بلکه در زیر بحر است . – چه میفرمائید ؟ در زیر بحر جنگل ؟ – بلی معلم افندی . – آیا مرا در انجا میبرید ؟ – بلی ! – آیا پیاده یا ؟ – بلی پای پیاده ! – آیا بتفنگ شکار خواهیم کرد ؟ – بلی با تفنگ که اختراعکرده خود منست . بحیرت بطرف کپتان نظر کردم . با خود گفتم آیا مردکه دیوانه شده است ؟ انچه میگوید ؟ اما چون کپتان روانه شده مرا به پیروی کردن خود اشارت کرد حیرتم بر طرف گشته او را پیروی نمودم . بدالان طعامخوری آمدیم طعام در انجا بر سفره حاضر بود . کپتان گفت : – موسیو آرو ناقس ! رجا میکنم بی تکلف طعام بخورید ! در اثنای طعام مکالمه --- page 123 --- ۱۱۸ خواهیم کرد. چونکه در جائیکه میرویم اوتل موجود نیست که شما را در انجا طعام بخورانم. طعام شام را بسیار دیر خواهیم خورد لهذا بخوبی خود را سیر کنید. بکمال اشتها شکم خود را سیر کردم. طعام از گوشت ماهیان و دیگر حیوانات مختلف بحری بود. کپتان گفت: — معلم افندی وقتی که شما را برای شکار جنگل زیر بحر دعوت کردم مرا دیوانه یا آنکه سخن مرا مسخره گمان کردید حالانکه بی انصافی کرده اید چرا که سخن من حالا بالفعل به اثبات خواهد رسید. — اما بسیار جای تعجب است. در کشتی نوتیلوس هوا را بواسطه تضییق در مخزنها پر کرده بآ نصورت تنفس میکنید اما اگر از نوتیلوس برائید هوا از کجا خواهید کرد که تنفس کنید؟ اولا چسان برامده خواهید توانست؟ اینستکه اینمسئله ها مرا بحیرت انداخته! — معلم افندی، شما هم میدانید که اگر انسان هوا را با خود برده بتواند در میان آب زندگانی میتواند مثلا غواصان که آنها لباسهائیکه آب از ان نمیگذرد میپوشند سر خود شانرا نیز در يك محفظه معدنی میدرارند از خارج بواسطه بمبه ها در لوله ها ئیکه بمحفظه های سرشان مربوطست هوا میگیرند و در قعر دریا کار میکنند. — بلی میدانم آنرا سقا فاندر میگویند. — بلی، ولی اینقدر هست که هرگاه بالوله ها تنفس بشود انسان آزاد نمیماند واز جائیکه لوله به بمبه مربوط است دور نمیتواند شد. پس اگر ما هم همچنین بکنیم از نوتیلوس دور شده نمیتوانیم و آزاد نی بلکه اسیر نوتیلوس میمانیم! — پس چون چنین باشد چاره آزاد ماندن را چسان کرده اید؟ --- page 124 --- ۱۱۹ من درینباب يك آلهٔ ساخته و استعمال میکنم که این آله از طرف «رو فیرول» و «ده نیروز» نام عالمان فرانسوی تصور شده بود ولی آنها آن آله را اگر چه تصور کردند ولی تمام نتوانستند. اینستکه من آنرا از قوه بفعل آورده ازان استفاده میکنم و آن چنینست كه يك صندوق چهارگوشهٔ معدنی بسیار محکم و سبکی ساخته درون آنرا بقوت پمپه های پر قوت خود به تضییق و فشار تمام هوا پر میکنم. این خزینهٔ هوا را مانند کوت بارا نی عسکرها در مابین دوشانهٔ شما ربط میکنم بر سر این خزينه يك قطئى كوچك ديگر نیز موجود است در مابین قطى وخزينه يك لولهٔ را بری موجود است که از قطى آن لولهٔ را بری در درون محفظهٔ سرپوش شما تابه پیش دهن شما رسیده است. ما بین قطی ولوله که در پیش دهن شماست، وما بين قطى و خزینهٔ هوا يك يك پردهٔ معدنى خفيفی موجود است که بهر نفس گرفتن یا نفس دادن آن پرده ها پس شده مقدار يك نفس وار هوای صافی در دهن شما میدرارد، وهوای مختل شده نفس شما را گرفته در انبان مانند رابری که در لباس شما موجود است داخل میکند. - خیلی خوب! اما این هوای خزینه خیلی زود تمام خواهد شد! - نی دران محفظهٔ خزینهٔ هوا آنقدر هوایی که هشت نه ساعت تنفس به آن بشود بقوت پمپه ها به تضييق و فشار داخل شده است لہذا نه ساعت گردش در زیر بحر ما را کافی میآید. - خیلی خوب در ینباب قناعت حاصل کردم اما آیا در زیر بحر راه را چسان روشن خواهید کرد؟ - بقدر يك ميل راه را نو تیلوس روشن میکند و غیر ازان چراغ مخصوص که از اختراعات خود منست نیز در كمر شما مربوط خواهد شد که بواسطهٔ آن چراغ بر راه --- page 125 --- ۱۲۰ روشن بکمال سهولت خواهید رفت این چراغ از بلور بسیار صاف کروی شکلی ساخته شده است که در درون آن جوهر غاز قاربون پر شده میبا شد بواسطهٔ دو سیم الکتریکی که در درون کرهٔ بلوری داخل شده جوهر مذکور در گرفته ضیای بسیار شدیدی حاصل میکند بعد از ان سیمها را برداشته بلور کروی را بر کمر می بندید و بقدر دوازده سا عت از روشنی آن استفاده میکنید. – کپتان، شما هر سوال مرا آنچنان جوابهای معقول بفن برابر میدهید که هیچ گفتگو برای من نمیاند. اما اگر چه به آله تنویر و تنفس عقلم رسید لکن برای تفنگی که استعمال بکنید هیچ عقلم نمیرسد. – تفنگی که استعمال میکنم تفنگی نیستکه به باروت محتاج باشد. این تفنگ اختراع کردهٔ من نیز بقوت الكتريك كار می بیند و گله آن نیز بلورینست که درون آن با الکتر يك پر شده است بمجرد یکه بر حیوان جانداری برسد اگرچه ماهی با لینه مانند صاعقه کار میکند. – دیگر اعتراض باقی نمانده همان تفنگم را بر شانه کرده بهر جائیکه میروید با شما حاضر کپتان مرا بطرف آخر سفینه برد. در راه قونسه ی و ندلاند را نیز طلب کر یکجابيك او تاقی كه نزديك ماشینخانه بود داخل شدیم. – باب شانزدهم – جنگل در زیر بحر این او تاق بمقام جبه‌خانه و گدام البسهٔ نوتیلوس بود بقدر دوازده سقا فاندرها --- page 126 --- ۱۲۱ یعنی پوشاك غواصی آویخته بود. ندلاند چون بسوی سقافاندرها نظر کرد علایم اظهار کرده بوضع و طور خود چنان وانمود که آنها را پوشیدن نمیخواهد. من : — ای ندلان پهلوان، جنگل قریسپو در زیر بحر است، خیال باوهایت عبث رفت! ند — خوب شما این بلاها را میپوشید؟ من — البته میپوشیم ، ند — شما در پوشیدن آن مختارید لیکن اگر جبری نباشد من هرگز درین البسه نخواهم درامد . نمو — استاد لاند، بیغم باشید هیچکس بر شما جبر نمیکند. من — آیا تو میروی قونسه ی؟ قو — هرجا که افندی من برود منهم میروم ! بنابر اشارت کپتان دو نفر از طایفه ها پیش آمده لباسهای سنگینی که از رابر قالبی نادوخته ساخته شده بود بما پوشانیدن گرفتند . البسه با وجود محکمی و غلاظتی که داشت آنقدر ثقلت بر بدن نداشت و عبارت از يك پاتعلون و يك جاکت بود. پاچه های پانتالون با بوطهای بسیار سنگینی مربوط بود. سینه های جاکت کماندار بود که از انسبب بر سینه نچسپیده مانع تنفس نمیشد. آستینهای جاکت نیز با دستکشها مر بوط بود که دست درمیان آن دستکش بخوبی و آزادی ایفای وظیفه میتوانست دامنهای جاکت با پانتالون مربوط بود . کپتان نمو، و من، وقونسه ی سقافاندرها را پوشیدیم تنها سرهای ما مانده بود که در محفظه دراید. درینحال از کپتان رجا کردم که تفنگ را معاینه کنم واستممال --- page 127 --- ۱۲۲ آنرا بیاموزم. یکی از طایفه هایک تفنگی بمن داد که بسیار سبك و خوشنما بود. قونداق و میل و همه اسباب آن آهنین بود، قونداق آن كاواك بود و در میان آن بقدر بیست دانه کارتوس بلورین الکتریکی موجود بود که بی آنکه به پر کردن حاجت بیفتد بواسطه فشردن يك کمانی که در نزد چاقماق آن بود کارتوس در میل که پر از آب میشود داخل گردیده آب و کله را بکشیدن چاقماق بشدت بیرون میراند. تفنگ را بحقیقت که خیلی مکمل وسهل الاستعمال و بسیار مقبول يك سلاحی یافتم و کپتانرا گفتم : ـ تفنگ و البسه حقیقتاً که خیلی مکملست حالا بگوئید که آیا ما براستی در بحر خواهیم برامد؟ ـ بلی میبرائیم در ینوقت نوتیلوس بعمق ده متر و در زیر آب بر سر يك تپه بزمین نشسته است، ما هم برین تپه از نوتیلوس برامده بسوی جنگل سرازیر میشویم. ـ اما چسان از نوتیلوس برامده خواهیم توانست؟ ـ حاجت گفتگو نیست حالا خواهید دید ! اینرا گفته سر خود را در محفظه درون کرد. من و قونسه ی نیز محفظه ها را بسر کشیدیم. ندلاند بکمال استهزا بسوی ما میدید. در چهار طرف محفظه آئینه های عدسی موضوع بود که بکمال سهولت سر خود را در میان آن دور داده هر طرف خود را میدیدیم. وقتیکه محفظه را بسر کشیدیم یا آنکه بسر ما کشیدند خزینه های آلت تنفس را نیز بشانه های ما ربط کردند که با آن خوب تنفس میکردیم. چراغ را نیز بکمر ما آویخته تفنگها را بشانه کردیم. کپتان به پیش وما از عقب ازین اوتاق سر زینه پایان فرامده بيك او تاق كوچك ديگر در امدیم. دروازه این اوتاق را بشدت --- page 128 --- ۱۲۳ بر ما بستند در تاریکی ماندیم . درین اثنا بگوشم صدای شرشر آب برخورد حس کر دم که از طرف پایم آب بالا میشود . رفته رفته دیدم که آب از زانو ها یم بلند شده تا بسینه و از سینه بالا بر امده هر طرفم را فرا گرفت . دانستم که بعد از انکه دروازه را بر ما بستند شیر دهن را باز کرده آب دریا را در اوتاق پر کردند . بعد از انکه اوتاق از آب مالامال شد کپتان دست در از کرده پیچ يك دریچه را که در قبو رغه سفینه بود تاب داده دریچه باز شده اول خود او باز ما از دریچه بیرون برامدیم . پایهایم بر ریگ زیر دریا بر خورد . یعنی از نوتیلوس بر امده بر زمین قعر بحر قدم نهادیم . سبحان الله ! این حسیاتی که از ین گردش و سیاحت قعر بحر بخاطرم مانده برقارئین گرام بچه زبان بیان خواهم نمود؟ کلمه های کلام از فهمانیدن اینچنین خارقه ها عاجز میماند . نوك خامه كدام مصور یست که مناظر خارق العاده زیر بحر را تصویر بتواند ؟ پس قلم يك محرر به تقریر و تحریر چسان از هیئت حقیقی آن خبر خواهد داد ؟ كپتان نمو به پیش ، من و قونسه ی از عقب او میرویم از پی ما نیز یکی از طایفه های نوتیلوس می آید . ثقلت محفظه سر پوش و سنگینی لباسها و بوطها را درینجا هیچ حس نمیکنم . چرا که از قوانین حکمت است که ثقلت در آب نسبت بمحلی که آب آنرا اشغال کرده بهما نقدر ثقلت توازن پیدا کرده کسب خفت میکند . از ین حکمتی که آرشیمید حکیم کشف آنرا کرده درینجا خیلی ممنون شدم . چونکه با اسبابهای سنگین خود در میان آب بخواهش خود حرکت کرده میتوانم . درین محلی که بران براه میرویم آب از سرما بقدر سی مترو بلند است یعنی سی مترو با لاسطح بحر است شعاع شمس بکمال شدت چنانچه از بلور صاف مجلایی بگذرد از طبقه های آب مرور نموده بقد رصد متر و پیشتر را خوب میدیدم اما پیشتر از صد مترو --- page 129 --- ١٢٤ رفته رفته تیره و خیره میگردید، و يك رنك نیلنی پیدا کرده از نظر غائب میگردید و چون ببالا نظر میانداختم سطح دریا را نیز بخوبی مانند آئینه بر قناکی مشاهده میکردم. بر روی يك ريگ بسیار نرم و باریكی قدم میزنیم ریگی که در قعر دریا فرش شده است مانند ریگهای ساحل دریا یا ریگ ریگستانها موجدار و ناهموار نیست بلکه دست خلقت آن ریگرا مانند قالین ابریشمین بسیار نرم و همواری بيك وتيره و يك دست گسترانیده است، ضیای شمس چون از طبقات شفاف آب گذشته بر ین قالین مشعشع وارد میشد از مکملترین منعکسهای ضیا زیاده تر بيك قوتی انکسار پیدا کرده تا در جاهای عمیق آبهايك برقنا کی با اهترازی بمحصول میآورد که انسان بلطافت آن حیران میماند. در حالتی که سی مترو در زیر بحر گردش میکنم اطراف خود را بچنان خوبی مشاهده میکنم که کویا بر روی زمین گردش دارم . بقدريك ربع ساعت بر سطح ریگزاري که با پوستهای بسیاری از حیوانات ناعمه مانند کودی سفید ، وکودیهای بزرگ منقش ، و صدف ، واستريد يه ، و مهديه و غیر هم مزین شده بود پیش رفتیم ، نو تيلوس ما نند يك پشته سنگ بسیار در ازی در عقب ما بر سر ریگها نشسته بود و هر چه که پیشتر میرفتیم آن پشته سنك كوچك شده میرفت تا آنکه آهسته آهسته سراسر از نظر نهان گردید. ضیای شمس و ضیای الکتر یکی روشنی و نورانیتی که در قعر آب بعمل میآورد بمردمان خشکه نشین فهما نیدن آن بسیار مشکلست ! چونکه در خشکه ضیای شمس بسبب خاك ها و غبار ها ئیکه در هوای نسیمی موجود است يك خیره گی و آلوده گی بهم میرساند ولی در قعر آب بيك لطافتی عکس اندازه میشود که تصویر و تعریف آن خارج تعریف و تصور است . سطح ریگزاري که بران رفتار داریم رفته رفته يك سر نشیبئی پیدا میکرد --- page 130 --- ١٢٥ چنانچه از مرتبه انسان فرو آید و هر چه سرازیر شده میرفتیم ضیای شمس کمتر شده میرفت . چون یکقدری فروتر شدیم بعضی سنگهای بزرگ بزرگی پیدا شد که با حیوا نات نباتیه و ناعمه مستور بود و از زیر و اطراف آن نباتات بحریه بکمال زینت سر زده بود. درین اثنا ساعت ده بود . بوقت ظهر دو ساعت دیگر باقی مانده بود. ضیای شمس در نجا بصورت مایل و کمتر روشن می آمد، و بسبب این میلان آفتاب بر سر سنگها . و اطراف آن گلها و نباتها و حیوانات صدفیه که موجود بود مانند آویزه های بلو رینی که آفتاب بر آن بتابد هفت رنگ ضیای قوس قزحی محصول می آمد . سبحان الله ! چه لطافت ! بهر طرف که نظر می انداختم الوان سبعه که از تحلل ضیا حاصل میشد با تمام لطافت خود در پیش نظرم تجسم مینمود. حسیات خود را چون با رفیق خود قونسه ی گفته نمیتوانستم از انسبب خیلی متأسف بودم چونکه محفظه سرپوش ما بجز اینکه شنفتن و گفتن در ان مفقودست دکر علتی ندارد . در پیش این منظره لطیفه خار العاده قونسه ی نیز توقف نمود، واز حرکت دستها و اوضاعش چنان معلوم میشد که خدمتکار صادق من به تصنیف کردن و تفریق دادن حیوانات ناعمه ، و حیوانات نباتیه و نباتات مختلفه بحریه مشغول بود ، حیوا ناتی که آنرا شاخ مینامند ، وپولیپها . وحیوانات متنفذ الجلد، وسمارق بحری ، و سونگر یعنی ابر، وشقایق بحری، ونجمهای بحری، وکطو بحری و دیگر هر گونه محصولات نباتیه و حیوانیه در اطراف و سر سنگها بکثرت موجود بود زمین نیز با پوستههای انواع حیوا نات صدفیه مستور بود شانه ها ، اسکرلنها ، کودیمها ، صدفهای متنوعه رنگارنگی را که در زیر پایهای خود لگد کوب کرده میگذشتیم خیلی حیف میخوردم . شمسیه های بحری رنگارنگی که از جنس ناعمه هاست در زیر و بالا و اطراف ما خود شانرا --- page 131 --- ١٢٦ گاه باز و کاه بسته کرده بکمال لطافت گردش میکردند. رفتار ما دائماً بر يك سطح مائلی رو به نشیب وقوع می یافت . رفته رفته زمین ریگی تمام شده بر يك زمين گل آلودی قدم ما برخود ، بعد از زمین گل آلود پاپهای ما بر چمن که سبزهای آنر ابوصون یعنی نباتات بحری که در آب نشو و نما میکند بعمل آور ده بود تصادف کرد که رفتار برین بوصونها خیلی بهتر و خوشتر از قالین بود ، چنانچه زیر پای ماسبزه بود بر سر ما و جوانب ما نیز سبزه ها موجود بود . بسیاری از نباتات بحری که زیاده از دو هزار نوع دارد از زمین کنده شده بسوی سطح بحر بالا میشد. اینرا هم بگویم که نباتات سبز رنگ بحری بطرف سطح دریا ، وسرخرنك تر آن يكقدری پايانتر ، سياه و سبز تیره آن در قعر بحر نشو ونما میکند . از وقتیکه از نوتیلوس بر امده ایم یکنیم ساعت شده است . در ین اثنا از يك سر بلندی بسیار بلندی بفرو آمدن مجبور شدیم . و بقدر سه صد قدم فرو آمدیم. درینجا ضیای شمس خیلی خفیف گردید . بجای ضیای بسیار شدیدیکه در بلندی بر ماه متابید درینجا مانند شفق صبح گردید. اما هنوز به افروختن چراغهای الکتریکی کمر خود محتاج نشده ایم . کپتان نمو در پنجا توقف نموده بدست خوديك سياهی غلو وجسمی را که در پیش رو نمودار بود بمن نشان داد و با خود می گفتم که جنگل قريسيو همين خوا هد بود . باب هفدهم جنگل قریسپو بواقعیکه گمان من خطا نبود . در حدود جنگل قريسيو كه بزرگترین و خوبترین --- page 132 --- ۱۲۷ اراضی که کپتان نمو مالك و متصرف آنست میباشد و اصلش دیم . کپتان برین زمین ها چنان نظر میانداخت که گویا از پدر برای او میراث مانده و یا آنکه زر خریداوست . و البته که همچنین است زیرا هر گاه کپتان نمو دعوا کند که این اراضی و زمینها از منست کدام کس است که بگوید نی ؟ آیا از کپتان ماهی ترکیست که درین جنگل درامده يك شاخ چوبی ازان ببرد ؟ جنگل از نباتات بحری که رفته رفته درخت گردیده اند بوجود آمده بود . در میان این جنگل چون درامدم خود را در يك عالم عجیب دیگری گمان کردم و بحقیقت که عالم دیگری هم هست چرا که درین عالم بجز کپتان نمو ورفقای او ومن وقونسه ی از مردم خشکه تا به ایندم هیچکسی داخل شده نتوانسته است . اشجار ونباتاتی که در زیر بحر نشو و نما می یابد شاخ و شاخچه های یکی ازانها وضعیت افقی نمیگیرد بلکه همه آنها سر راست بسوی سطح دریا بالا برامده است . هيچ يك شاخ و برگ ضعیفی دیده نمیشد که سر آن سر راست بسوی بالا برامده نباشد . بعضی از شاخهای این اشجار را گرفته بوضع افقی می آوردم بمجردیکه از دست رها میکردم باز پس سرراست میشدند . زمین این جنگل مانند مخمل بسیار نرمی با بوصون فرش شده بود ولی بعضی سنگهای سرتیز كوچك ، و بعضی خرسنگهای بزرگ در راه ما پیش میشد که به آنسبب و سبب مفقود شدن ضیای شمس رفتار ما یکقدری بمشکلات بر میخورد . تاریکی نیز رفته رفته بسبب غلو اشجار و عمق بحر و نرسیدن ضیای شمس بیشتر شده میرفت . آهسته آهسته چشمانم به آن تیره گی عادت گرفته عجائبات جنگل در نظرم جلوه گر میشد . نباتات بحریه را درینجا خیلی مکمل یافتم . قسم کاشی نباتاترا درینجا دیدم . حتى --- page 133 --- ۱۲۸ بعضی از حیوانات نباتی را نبات ، و بعضی نباتاترا حیوان کمان میکردم . در قعر بحر نباتات و حیوانات با همدیگر خیلی بهم مشابهت میرسانند. این يك را نیز دقت کرده دیدم که این اشجار ونباتات بسیار کم ریشه واکثرهیچ ریشه ندارند. در جائیکه میباشند يك التصاق جزئی پیدا کردن برای آنها کافی میآید . درجائیکه می چسپند خواه خاک باشد خواه سنگ خواه پوست حیوانات ناعمه برای آن ها مساویست . این نبا تات خود بخود نشأت میکنند . نشو و نمای آنها بسایۀ آبست بسیاری ازین اشجار بجای برگ شاخهای غریب الاشکال ، و ساقههای عجیب الاطواررا مالك بودند . رنگهای این اشجار و نباتات از بعضی گلابی، و از بعضی سبز زیتونی ، و از بعضی زرد مایل بسیاهی ، و از بعضی سیاه مائل بسبزی مینمود . نباتی که آنرا بادزن بحری ، و آفتاب گردان بحری مینامند، و نباتی که آنرادم طاووس میگویند و نهالان رنگارنگ دیگر بدرازی و پستی مختلف که بعضی از انها تا پانزده و بیست مترو در از شده بودند درین جنگل بدیع الهیکل موجود بود . درزه بین این جنگل میان سنگها ، وبوصونها، و بیخهای درختان انواع حیوانات ناعمه ، وماهیان كوچك خزیده بودند که از صدای پای مارم خورده مانند سیل مرغی که از تقرب صیاد بگریزند همیگریختند . ساعت يك بود كه کپتان به نشستن مار اشارت کرد . ازین اشارت کپتان براستی که خیلی ممنون شدم زیرا اگر چه مانده نشده ام امايك دوران سر و خواب آلوده گشی در خود حس میکردم . برسر نباتهای نرم در پای درختان در از کشیدیم ازین استرا حت همه ما خشنود شدیم . تنها از لذت مکالمه محروم بودیم زیرا سخن گفتن و جواب گرفتن ممکن نبود . گاه گاهی سر خود را به سر قونسه ی نزديك كرده ميديدم --- page 134 --- ۱۲۹ که چشمان خدمتکار صادق من از ممنونیت میدرخشید، وبدهن ولبها وذقن خود اوضاع بسیار مسخرهٔ خنده آوری نشان میدهد. بعد از کمتری که در از کشیدیم يك خواب سنگینی که تا بحال هیچ برای من واقع نشده بود بر من مستولی گردیده بخواب رفتم رفقایز خوابیدند. نمیدانم که چقدر وقت باینحالت مانده ام چون بیدار شدم کپتان نمورا بر پا ایستاده دیدم. منهم فاحه کشیده میخواستم که برخیزم بناگهان چشمم بر يك عنکبوت بحری که بقدريك متر و بزرگی داشت و بقدر هفت قدم دورتر برای حمله آوردن بر من مسخو کرده بود بیفتاد، چنگلهای مدهش و چشمهای احول درخشندهٔ این حیوان مرابی اختیار از جایم برجهانید. درین اثنا قونسه ی وطایفه نیز بیدار شدند کپتان نمو طایفه را بدست عنکبوت بحویر انشانداده طایفه نیز باقونداق تفنك بيك حمله حیوانرا هلاك ساخت. دست و پازدن این حیوان غلاظت نشانرا بکمال دهشت تماشا کرده بنابر اشارت کپتان براه افتادیم. اما این منظرهٔ عنکبوت بخاطرم آورد که ازین مهلکتر ومدهشتر حیوانات نیز در قعر بحر موجود است باید که بعدها احتیاط را از دست نباید داد حالا نکه پیش از دیدن اینحیوان اینمسئله هیچ بخاطرم نگذشته بود. کپتان نمو برگشت و گذار جسورانهٔ خود دوام نمود، قعر دریا رفته رفته رو به نشیبی مینهاد که اگر همچنین دوام نمائیم تا بسیار جاهای عمیق خواهیم رسید. تقریباً ساعت سه بود که درمیان دو خرسنگ بزرگی دريك مجرای تنگی رسیدیم تاریکی درینجا سرا سر مارافرا گرفت راه یکقلم معلوم نمیشد. ازین حال دانستم که زیاده از یکصد و پنجاه مترو از سطح بحر فرو آمده ایم چرا که ضیای شمس تا یکصد و پنجاه مترو در زیر آب عکس میتواند وازان پیشترنی. در تاریکی به بسیار زحمت راه میرفتیم که بناکهان يك --- page 135 --- ۱۳۰ ضیای بسیارد رخشنده از پیش رویم پدیدار گردید مگر کپتان نمو چراغ الکتریکشی کمر خود را روشن گردانیده است . مایان نیز چراغهای خودرا پیچ داده روشن کر دیم . دریا چراغهای ما چار نفر منور شده تا بیست و پنج متر و مسافه را روشن ساخت. کپتان به پیشرفتن دوام داشت تخمیناً سه صد قدم بزیر آمده بودیم . درینجا این يك چیز نظر دقت مرا جلب نمود که در جاهای عمیق بحر نباتات را از حیوانات ناعمه کمتر یافتم . رفته رفته از نباتات و اشجار اثری نماند . حیوانات نباتیه و ناعمه اگر چه بکثرت موجود بود ولی نباتات رو به ندرت مینهاد . اگر چه به این اندیشه و تأمل میبودم که آلت تنویریۀ مابلکه بعضی حیواناتیرا که از ساکنان این جاهای عمیق میبا شند بسوی ما جلب بکند ولی آنها همیشه از منزل کلۀ تفنک دورتر تکاپو نموده نزديك نمیشدند . ازین هم دانستم که کپتان نمو درینجاء ابسیار شکار کرده حیوانا ترا رم داده است نهایت ساعت چار بودکه این رهروی خارق العاده ما به آخر رسید یعنی در پیش روی ما يك دیوار سرر است بلندی که تا بسطح بحر بالا رفته بود و متشکل از سنگهای گرانیت بود پیدا شد . دانستم که این ته دای جزیرۀ قریسپوه میباشد یعنی سر این دیوار جزیرۀ قریسپوست که از روی زمین شمرده میشود ! کپتان نمو دفعتهً در پیش این دیوار بایستاد. اگر چه در من خواهش بالابرامدن این دیوار بود ولی درینجا چون حدود ممالك كپتان نمو نهایت یافته است یعنی ازین دیوار ببالا از قطعات مسکونۀ روی زمین معدود است لهذا کپتان تجاوز کردن حدودرا جائز نمیشمارد . کپتان عودت نمود . ما هم از عقب او پیروی نمودیم کپتان بالاتر دد پیش میرفت ، اما از راهیکه بر ان آمده بودیم نرفت . چرا که این راه يك سر بلندی بسیار سرتیزی --- page 136 --- ۱۳۱ و زحمتناکی بود و رفته رفته بسوی سطح بحر بالا شدن گرفت درین اثنا باز ضیای شمس پدیدار گردید که مایلابٌ بر ما عکس انداز میگردید. موجودات بحریه باز بشعله فشانی و نمایش الوان لطیفه آغاز نهاد . بقدر ده مترو از سطح بحر پایانتر براه میرویم . اگر چه مانند سیلهای مرغی که بهوا میپرند ماهیان متنوعه در پنجه از سر ما و اطراف ما سیل سیل میگذرند ولی چیزیکه قابل تفنگ انداختن بر و باشد دیده نمیشود . درین اثنا کپتان را دیدم که تفنگ خود را بر روی دست آورده يك چیز برانشان کرد . چاقماق را کشيد ، يك صدای صفیر مانند خفیفی بگوشم بر خورد . يك حیوانیرا دیدم که مانند صاعقه رسیده از بيخ يك سنگی بر روی سبزه ها بغلطید . اینحیوانی که کپتان آنرا شکار كرديك سمور بحرى بود سمور بحری از حیوانات چار پائیست که همیشه در آب زندگانی دارد . دیگر حیوانات چار پا اگرچه هم در بحر موجود است ولی آنها هم در آب وهم در خشکه زیست میکنند . این سمور شکار شده بقدر يکنيم مترو درازی داشت . پشت آن خرمایی رنگ و سینه آن سفید بود . پوست این حیوان در ممالك روسیه و چین از پوستهای بسیار معتبری شمرده میشود . این پوست را لا اقل دوهزار روپیه تخمین کردم . آدم کپتان نمو حیوا نرا بر پشت خود انداخته باز براه افتادیم . بقدر یکساعت برزمین ریگزاری رهسپاری نمودیم در اکثر جاها بقد ردو متر و بسطح بحر نزديك ميشدیم و در وقت نزديكئى ما بسطح بحر عکس خود را میدیدیم که پایهای ما بالا وسر مابز پر است. و ازين عکس عکسى خود يك منظره بسیار لطیفی مشاهده میکردیم . درین اثنا از سطح بحر بقدر دو متر و بر روی هوايك مرغ بسیار بزرگی که آنرا آلباتروس مینامند --- page 137 --- ۱۳۲ مشاهده شد . طایفه کپتان حیوانرا از پشت خود گذاشته تفنگ خود را بسوی مرغ نشان بست . مرغ بیفتاد و بسبب ثقلتی که از سقوط حاصل کرده بود تا به پیش روی ما رسید . آنرا نیز طایفه با حیوان دیگر بر شانه انداخته روانه شدیم . بقدر دو ساعت دیگر گاه بر زمین ریگزار و گاه بر بوصون زار و گاه بلند و گاه پست راه زدیم تا آنکه از دور جسم سیاه نوتیلوس بکمال هیبت و حشمت هویدا شد . من هم مانده و هم به تنگ آمده بودم زیرا هوای خزینه که بر پشتم بود رو بتمامی نهاده بود آهسته آهسته بیست قدم پستر از کپتان براه میرفتم که بناگهان کپتان واپس گشته بدو دست بر قوت خود مرا بر زمین غلطانید قونسه ی را نیز رفیق او گرفته بيك حمله بر زمین هموار نمود . در اول امر ازین هجوم ناگهانی بحیرت افتادم ولی چون دیدم که خود کپتان نیز بر زمین دراز کشیده غیر متحرك افتاد دانستم که چیست . مگر دو سگماهئی بسیار بزرگی که خونخوارترین حیوانات بحریست بکمال شدت و تیز رفتاری از سر مادر گذشتند . خونی که در بدنم بود از مشاهده آنها خشك كرديد . چونکه شناختم که از نوع بسیار مدهش سگماهیانست این جانور که دمش بزرگ ، و سینه اش سفید ، و پشتش سیاه ، و دهنش خیلی فراخ ، و دندانهایش تیز و سرکج است انسانرا بيك لقمه فرو بردن هیچ زحمت نمیکشد ، اما جای شکر است که با وجود چشمهای بزرگی که دارد در دیدن و انتخاب کردن کم قوتست . از انرو بی آنکه مارا به بیند از روی سینه ما بسرعت در گذشتند . هرگاه در يك جنگلی بايك پلنگی تصادف شود اینقدر دهشت برای انسان حاصل نمیشود چنانچه در قعر دریا با اینچنین جانور . زیرا سگماهئی بحری بار بار از پلنگ و شیر مدهشتر و خونریز تر است . محض بلطف و کرم خداوندی ازین بلا نیز بسهولت رهایی یافتیم . --- page 138 --- ۱۳۳ بعد از نیمساعت به نوتیلوس واصل شدیم. دروازه که از ان بر امده بودیم باز بود. بعد از انکه همۀ ما داخل شدیم کپتان در را بست و بر يك دكمۀ دست فرو برد در درون سفینه پمپه های الکتریکی بکار افتاد. بعد از کمی فرو نشستن آبرا از اطراف خود حس کردم تا آنکه رفته رفته او تاقیکه در ان هستیم سراسر خالی کردید دروازۀ دیگر نیز باز شده به او تاقیکه اسقافاندرها را پوشیده بودیم داخل شدیم. در انجا به بسیار زحمت اسقافاندر ها را از ما کشیدند. کپتان بی آنکه چیزی بگوید بسوی او تاق، و من هم برای رفع بیخوابی و بیتابی به او تاق خود آمدم. و باخیالات خارالعادۀ سیاحت قعر بحر خویش بخواب رفتم. باب هشدهم بحر محیط کبیر روز دیگر در حالتیکه مانده گی روز اول را سراسر بر طرف کرده بودم از خواب برخاستم از هوای تازه سفینه دانستم که بر سطح بحر میباشیم لهذا بر سطح کشتی برامدم. سواری دوم را دیدم که بقرار عادتی که دارد برای گفتن همان کلمات حاضر شده است همینقدر دانستم که معنی اینکلمات هر چه که هست بدریا تعلق دارد بحر محیط سراسر خالی بود. در افق هیچ بادبانی، و یا کوهی و یا دود و اپوری مشاهده نمیشد. از جزیرۀ قریسيو نیز بشب قطع مسافه کرده گذشته ایم. من بنظارۀ بحر بیپایان و خیال قعر آن مشغول نشسته بو دم که کپتان نمو نیز برسطح کشتی برامده چنان و انمود که گویا مرا در انجا ندیده و بتدقیقات خود مشغول گردید. بعد از ان در پیش بر امده کشی معکس ضیا آمده بر ساعد خود --- page 139 --- ١٣٤ بر آن تکیه زد و نظرش بطرف محیط معطوف ماند . در ین اثنا بقدر بیست نفر طایفه های قوی البنیه نوتیلوس بالا بر آمدند .گر برای کشیدن تور ماهیئی که بشب بدریا انداخته بودند آمده اند ؛ در سیمای این آدمان اگر چه علامات اوروپایی بودن شان مشاهده میشد ولی هیچ شبهه نبود که هر یک از ملت جدا گانه باشد . این آدمها در باب سخن گفتن آنقدر بخیل اند که در ما بین خودشان نیز خیلی کم سخن میزنند و اگر مجبورا سخن هم بگویند بهمان لسانی که غیر از خودشان کسی نداند مکالمه میکنند . تور را کشیدن گرفتند . تور ماهی نوتیلوس باینصورتست که از دنبال کشتی بدریا انداخته میشود و سفینه که رفتار میکند آن تورها از دنبال کشتی در دریا آمده هر قدر ماهی و حیوانیکه به پیشش آید بمیان آن میدراید . طایفه های قوتند تورها را از دریا بر آوردند و بر سطح کشتی بریختند . شایان دقت بهزاران نوع ماهی موجود بود که از هزار چارک بیشتر ثقلت آنرا تخمین کردم . بد شکاری نیست ! طائفه ها ماهیها را از زینه فرو آورده بجائیکه برای اینگونه کارها مخصوصست بردند . درین اثنا کپتان نمو بمن نزدیکشده گفت : — موسیو آرو ناقس ! بسوی این بحر محیط عطف نظر بفرمائید و بچشم حقیقت و دیده دقت ببینید ، آيايك حیات حقیقی را مالك نیست ؟ آیا او هم گاهی رفق وملا یمی و گاهی شدت و غضب ندارد ؟ دیشب را بکمال راحت با ما بخواب بسر آورد ، حالا بکمال شطارت بیدار میشود ! به بینید که او بنوازش شمس بر میخیزد ! برای گذ رانیدن روز خود حاضری می بیند . بحر را نیز رگهاست ، نبض دارد ، چنانچه در انسانها و حیوانها دوران دم موجود است بحر نیز دوران دم را ما لکست که با آن زنده --- page 140 --- ١٣٥ گی دارد. جناب خلاق عظیم الشان برای تأمین دوران دم ، وادامه حیات او مقدار بسیاری حرارت ، ونمك ، وحیوانات به اوعطا فرموده است . تبخر شدیدی که در آبهای خط استوا حاصل میشود بقوت جریانهای پرقوت بسوی شمال از جنوب ، و از طرف جنوب بشمال به سوق و حرکت می افتد ، این جریانها را من دوران دم رگهای بحره میخوانم . خود برأی العین دیده ام که یکی از جزء های فردی که بحر را تشکیل داده است در سطح دریا تسخن کرده بزیر فروآمده است ، و در انجا تبرید کرده باز بالا برآمده است . انشاء الله انمسئله را در طرف قطبها خود شما را نیز برأی العین نشان خواهم داد! آیا این عمل را که شما تنفس بخوانید خطای بزرگی نکرده خواهید بود ؟ کپتان نمو اینسخنانرا بيك نفس و بلافاصله بی آنکه منتظر جواب من بشود گفت ، منهم بجز بلی بلی ، و راست راست ، و همچنین همچنین دگر چیزی نمیگفتم، و چون سخن قطبها را شنیدم با خود گفتم «آیا بتحقیق این کپتان جسور ما را تا به قطبها خواهد برد ؟» کپتان یکقدری سکوت کرده و بطرف دریا یکنظری انداخته گفت : معلم افندی در بحره مقدار بسیاری نمك موجود است یعنی آنقدر بسیار است که اگر همه آن نمک را اخراج کرده بتوانید چهار و نیم ملیون فرسخ مكعب نمك بدست آورده خواهید توانست . و اگر همۀ آن نمک را بر روی کرۀ زمین فرش کنید هر نقطه کرۀ ارض را به بلندی ده مترويك طبقه نمك استیلا خواهد کرد. اماگمان مبرید که نمکین بودن بحرهابلا سبب است . نمك مانع تبخر کردن آبهای بحرها و دافع تعفن آنها میشود ، هرگاه در زیر خط استوا آبهای بی نمك موجود میبود بحرارت قوی --- page 141 --- ١٣٦ شمس آبها تبخیر کرده آب باقی نمی ماند و کرۀ ارض هرج و مرج میگردید! پس ببینید و تأمل کنید معلم افندی که در کائنات چه کارهای بزرگ بزرگ اجراء میشود؟ و افکار هائیکه درجه محیر العقولست که اینهمه برعظمت و قادری خالق لم یزل دلایل واضح و آشکاری میباشد. کپتان باز ساکت مانده بقدم زدن آغاز نهاد. یکچندبار از اول کشتی تا به آخر کشتی بگامهای فراخ قدم زده باز در پیش من آمده گفت: — وجود حیوانات حزده بینائیه ئیکه در یکقطره آب بملیونها ازان موجود است، و برای پیدا شدن یک کندم ثقلت ازان به هشتصد هزار عدد آن لزوم دیده میشود نیز از فائده خالی نیست. وظیفهٔ اینحیوانات صغيرة الحجم نیز خیلی مهم و بزرگست نمک بحر را اینحیوانات بلع میکنند. وجود شان اجسام صلبیه بحر را بعمل میآرد. بانی اراضی کاسیه و قورابها همینها میشوند و چون تصلب کنند ذرۀ آبی را که بلع کر ده اند از مواد معدنیه تجرد یافته باز پس بر سطح بحر برآمده با اجسام معدنیه آمیخته میگردد و حیوانات صغیره ازان وجود یافته باز فرو میآید و باینصورت از زیر ببالا و از بالا بزير يك دوران دایمی بعمل میآید، و حیات بحر ظاهر و آشکار میشود. این است عمل بزرگ جاودانی! اینکلماترا کپتان بيك وجد و نشاطی بیان کرده باز ساکت ماند. بعد از قدری سکوت پرسید که: — معلم افندی آیا عمق بحر محیط را میدانی که چه قدر است؟ من — نتیجه ئیکه از پیمایشهای بزرگ و مشهوری حاصل آمده میدانم! کپتان — این نتیجه را بگوئید که چقدر است؟ --- page 142 --- ۱۳۷ من ـ بخاطرم چنین مانده است که در بحر محیط اطلسی شمالی در حد وسطی هشت هزار و دوصد مترو ، و در بحر سفید بحد وسطی دو هزار و پنجصد مترو عمق پیدا شده است . اما عمیقترین جاها در بحر محیط اطلسئی جنوبی در ٣٥ درجه عرض پیدایش شده است که پانزده هزار و یکصد و پنجاه و نه مترو نتیجه بخشیده است . نمو ـ معلم افندی ! امیدوارم که شمارا خیلی زیاده تر عمقها برأی العین نشان بدهم . اینرا گفته و بطرف زینه متوجه گردید . من هم از پی او فرو آمدم . کپتان بدیگر سو رفت منهم به دالان آمدم . از صداهای پمپه ها فرو آمدن کشتی را در زیر بحر حس کردم . پروانه نیز بکار افتاد . پراکنه در ساعت بیست میل مسافه سرعت رفتار کشتی را نشان میداد . در هفته هائیکه که بعد ازین روز یکی در پی دیگر بیامد کپتان نمو باز دیده نشد . قونسه ی و ندلاند اکثر روزها را با من در دالان ، و در وقت صبحها گاه گاهی يك دو ساعت را با هم بر سر سطح نوتیلوس ، و گاهی بسیر ماشینخانه و دیگر اطراف کشتی بسر میآوردیم . قونسه ی برفیق خود کشتیبان سرگذشت سیاحت جنگل قریسپورا به تفصیلات باشد و مد بیان کرده ، وسخن را آنقدر چربی وشیرینی داده که ندلاند بیچاره از سبب نرفتن خود بسیار پشیمان وتأسف خوان شده است . ولی من او را تسلی میدادم که اگر دیگر بار فرصت ظهور کند خواهی رفت و خواهی دید . کپتان دوم نوتیلوس هر روز در دالان یکبار آمده بر روی خریطهٔ بزرگ موقع رفتار کشتی را اشارت مینمود که ازین سبب ما هم میدانستیم که در کجا میباشیم پنجره های دالان نیز هر روز یکچند ساعتی باز شده از نظارهٔ بدیعهٔ عجیبهٔ درون دریا ، ونشر ضیای الكتریك در طبقه های آبها، ودیدن انواع مخلوقات بحری محظوظ و مستلذ میشدیم. --- page 143 --- ۱۳۸ وضعیت، و روی عزیمت نوتیلوس همیشه بسوی جنوب شرقی مینمود، و در عمق یکصد تا یکصد و پنجاه مترو در زیر بحر رفتار میکند. مگر يك روز بقدر دو هزار مترو در زیر آب فرو آمد که درجهٔ حرارت را میزان الحراره در انجا ٤ درجه و يك ربع سانتیغراد نشان میداد که این حرارت در اکثر ابحار موجوده همچنینست. در ٢٦ تشرین ثانی نوتیلوس از دایرهٔ طول ١٧٢ از مدار سرطان مرور نمود. روز دیگر از پیش روی جزیره های ساندوویچ گذشت که درینجا در سنهٔ ١٧٧٩ «قوق» نام سیاح مشهور وفات یافته است. پس به اینحساب از نقطهٔ که حرکت کرده ایم تابه اینجا چار هزار و هشتصد و شصت فرسخ قطع مسافه نموده ایم! صبح وقت چون بر سطح کشتی برامدم بزرگترین جزایر یکه ساندوویچ را تشکیل داده، وهاغو آی نام دارد دو میل دورتر، و کوه بلند آتشفشان «روماروها» که پنجهزار مترو از سطح بحر بلند است با جنگلهای غلوی آن را دیدم. نقطهٔ توجه نوتیلوس نیز تبدیل یافت. در روز اول کانون اول از دائرهٔ طول ١٤٢ خط استوار ا قطع کردیم. در چارم ماه مذکور جزیره های «مارکیز» را که از مستملکات فرانسه و در ٨ درجه و ٥٧ دقیقه عرض جنوبی و ١٣٩ درجه و ٣٢ دقیقه طول غربی میباشد بقدر سه میل دور مشاهده کردم. اما از بسیار دور مشاهده کرده کپتان نمو نوتیلوس خود را بچنین اراضی سکونه تقرب دادن نمیخواست. بعد از انکه جزیرهای مارکیز را گذشتیم از چارم کانون اول تا به یاز دهم ماه مذ کور نوتیلوس بقدر دو هزار میل مسافه را قطع نمود. دامهای ماهیگیری نوتیلوس درین دریاها بسیار عجیب وغریب ماهیان شکار نمود. از جمله بسیاری از ماهیان شوریکه ، و تازار واستورفین که در لذت وخوش گوشتی برجملهٔ ماهیان تفوق دارد --- page 144 --- ۱۳۹ مطبخ نوتیلوس را رونق بخشیده بود که تنها نلاند نی بلکه همۀ ما بحس شکمپروری افتاده بودیم . پنجره های نوتیلوس نیز در اوقات معینه باز گشته بنظارۀ عجائبات مخلوقات بحری دیده های ما را متلذذ میگردانید . در اثنای ۵ اینمسافه دو هزار میل را قطع میکردیم به سیلهای بسیاری از اختاپوطها که از صنف حیوانات ناعمه میباشند برخوردیم . نوتیلوس به این گله های اختاپوط در شب دهم کانون اول مصادف گردید که از منطقۀ بارده برخواسته بمنطقۀ معتدله مهاجرت میکردند . از پشت بلور کلفت عدسیتی حجرۀ نوتیلوس این سیلهای مخلوق خیلی غرائب الشکل و عجائب الهیئت را تماشا میکردیم که بکمال سرعت معکوسانه رفتار و شناوری داشتند ، وده عدد پاهای خرطوم مانند زلو خاصیت خودشانرا که دست قدرت بسر آنها خلانیده بچپ و راست حرکت میدادند ، وماهیان كوچك كوچك را بدان گرفته سد رمق زندگی مینمودند و گاه گاه ماهیان بزرگتر از انها در گلۀ شان درآمده نمونۀ كرك و كلۀ گوسفند را نشان میداد. نوتیلوس با وجود سرعت خارق العاده که دارد مدت دو ساعت در میان گله های اینحیوانات عجیب الخلقه که هیچ تمامی نداشت رفتار نمود. دامهای نوتیلوس نیز مقدار بسیاری از انها را داخل شبکۀ خود گردانیده بود که روز دیگر بوقت صبح چون بر سطح کشتی آمدم در دامهای مذکوره نه نوع اختاپوطهایی که در بحر محیط کبیر موجود اند همه را دیدم . در اثنای سفر ما مناظر لطیف دریا در پیش انظار ما عرض دیدار مینماید، و همیشه یك منظره بدیگر منظره تبدل ورزیده لوحه های فوق العاده متنوعۀ میدیدیم و بر اسرارهای مدهشۀ پنهانی بحر محیط واقف میشدیم . --- page 145 --- ١٤٠ یازدهم ماه کانون اول بود که در دالان بمطالعه مشغول بودم . ندلاند وقونسه ی در پیش پنجره آبهای آرام بیموج بحر محیط و مخلوقات عجیب آنرا تماشا میکردند نوتیلوس نیز از سطح بحر بقدر هزار متر و یا بانتر غیر متحرك ایستاده بود . در حالتیکه من خیلی در مطالعه فرو رفته بودم قونسه ی در نزد من آمده گفت : افندی يك قدری در پیش پنجره تشریف نمی آرند ؟ من - چیست قونسه ی ؟ قو - افندی یکبار بیاید به بیند ! برخاسته در پیش پنجره آمدم . دیدم که در میان آبهای تیره بحر محیط که شعاع الکتریکئی نوتیلوس آنرا پر تو افشان و نورانیت نشان ساخته يك جسم سیاه بسیار بزرگی غیر متحرك پدیدار است . با خود به اندیشه افتادم که این از کدام نوع حیوانات بحریه خواهد بود . اما بعد از کمتری دقت شناختم که این جسم حیوانی نی بلکه يك کشتیست ! ندلاند گفت : بلی يك کشتیست که دکلها یش شکسته و غرق گردیده است ! بواقعیکه سخن ندلاند راست بوده ، در پیش روی ما يك سفینه مغروقی نمودار است . دکلهایش از میان دو پاره گردیده در میان آبها بچپ و راست میجنبد و بریسمانهایش آویخته مانده است . بدنه اش درست و سالم مینمود . بعد از ملاحظه دانسته شد که این سفینه پیش از چند ساعتی غرق شده باشد . سبحان الله ! چه منظره کدر انگیز رقت آمیز ! آیا این سفینه فلاکت زده ملجاء چقدر انسانها شده بود ، و چه جانها را با خود در ينقعر نایاب بحر فرو آورده و چه خانمانها را بواسطه آن جانها خراب کرده است ؟ حقیقت که دیدن دهشت آور اين يك بغله --- page 146 --- ١٤١ ایستادن سفینه فلاک زده مرا خیلی متأثر و مکدر ساخت . کشتی از نوع باد باندازهای سه دیرکۀ بسیار بزرگی بود هنوز بعضی از کشتی نشینان غرقشده آن معلوم میشد بر روی کشتی چهار مرد و يك زنرا مشاهده کردم ، در آغوش زن يك طفل نيز موجود بود . بضیای الکتریک سیمای زن نیز معلوم میشد که جوان و خوبصورتست چرا که هنوز در آب تحلل نکرده بود . زن بیچاره طفلك نامراد خود را در آخر کار که آب کشتی را برکرده است برای رهایی دادن از غرق بدو دست خود از سر خود بالا کرده است . طفل نیز چنان وضعیتی گرفته که گویا میخواهد که دستهای خود را بگردن مادر خود بیندازد . از وضعیتهای چار نفر مردمان چنان معلوم میشد که در اثنای طوفان شدیدیکه بر کشتی پیش شده خودشانرا بریسمانهای کشتی بسته اند ، ولی چون غرق شدن کشتی را دیده اندکوشش میورزند که خود را رها کنند . تنها يك مردریش سفیدی که از وضعیتش معلوم میشد که کپتان کشتی باشد چرخ سکان کشتی را بچنان وضع دلیرانه و ساعیانه گرفته بود که بینندگان گمان میبردند که سفینه خود را در قعر بحر محیط نیز راندن آرزو دارد ! از دیدن این منظرۀ مدهشه متحیر و ساکت مانده بودیم علی الخصوص چون دیدم که سگماهیان بسیار بزرگ خونریز بکمال استعجال بسوی سفینه شناوری دارند موهایم را بربدنم راست کرد. سبحان الله انجانورهای خونخوار بچه حرص و شدت بر جسدهای بیچارگان مغروق هجوم بردند ! زیاده برین نتوانستم که ببینم ، چشمانم را فرو بستم . نوتیلوس که از طوفانهای مدهش سطح بحر خبر ندارد در قعر بحر بر اطراف این سفینه طوفان زده مغروقه يك دوری اجرا نمود . در تخته دنبال کشتی این کلمه ها را --- page 147 --- ١٤٢ که نام کشتیست بخواندم : فلوریداسوندرلاند باب نوزدهم وانیقورو دیدن این منظره مدهشه برای دیدن دیگر آفات بحریه مقدمه بازداشتن چشمان ما گردید . چرا که پیش ازین هوش و فکر ما برای دیدن اینگونه دیدنی منتظر نبوده نوتیلوس بعد از نجاباز برفتار سریعانه خود آغاز ورزید. در ١٢ کانول اول از دور جزا ئر «پوموتو» را دیدم که این جزایر از ١٣ درجه و ٣٠ دقیقه تابه ٢٣ درجه و ٥٠ دقیقه عرض جنوبی ، و در مابین ١٢٥ درجه و ٣٠ دقیقه و ١٥١ درجه و ٣٠ دقیقه طول غربی بقدر پنچصد فرسخ مسافه را در بر گرفته است . جمله این جزیره ها بقدر شصت عدد جزیره های كوچك و بزرگست که مساحه سطحیه جمله آنها سیصد و هفتاد متروی مربع میآید و مهمترین این جزایر جزیره های «غامبیه» است که حکومت فرانسه آنها را در زیر حمایت خود گرفته است اکثر این جزایر از گرد آمدن «قورای» نام حیوانات صغيرة الحجم بعمل آمده است . تصادف نوتیلوس را بجزیره «کارمون توئر» سوق نمود که این جزیره مهمترین جزایریست که در سنه ١٨٢٢ از طرف کپتان سفینه «مینروابال» کشف گردیده است . این جزیره و سایر دیگر بعضی جزیره های بحر محیط را «عرق اللؤلو» نام حیوانات خرده بینیه که از جنس قورای میباشند ولی خود قورای نیستند بعمل آور --- page 148 --- ١٤٣ ده پوست این حیوانا تريك ماده کلسی پوشانیده است که رفته رفته با همدیگر جمع آمده مانند پشته ها و رفته رفته بقدر کوهها شده جزیره و ار از سطح بحر بالا میبـرایند ، و استاد چابکدست باد بمرور اعصار بران خاکها و تخمهای نباتا تـر اریخته جزیرهای مکمل منبت بعمل میآورد . نوتیلوس وقتیکه از بیخ این جزیره ها در قعر بحر میگذشت عرق اللؤلؤهارا از بسیار نزديك تماشا کردم و آثار جسیمه که بمیدان آورده اندبرأی العین بدیدم . یعنی همه این جزایریکه جسامت و بزرگی آنها را بیان کردم از وجود تحجر شده همین حیوانات خرده بینیه متشکل شده اند . قونسه ی از من پرسید که : آیا این استادان چابکدست خرده بینیه در چقدر وقت چقدر جای ساخته میتوانند ؟ من – بنابر قول متفنین علوم حکمیه در يك عصر هشت انگشت جای میسازند ! از ینسخن ، رفیق مرا حیرت گرفته گفت : پس معلوم میشود که برای وجود یافتن این اراضی که می بینیم یکصد و نودهزار سال لازم آمده است ! من – بلی همچنینست ! ولی متحیر مشوزیرا وجود یافتن زغال سنگ نیز که از حالت نباتیت بحال معدنیت دراید بمروریافتن زیاده تر ازینمدت محتاج است . وقت صبح چون نوتیلوس برسطح بحر برامد جزیره قلرمون تونر را بخوبی تما شا کردم . سطح اینجزیره پست و خیلی پر درخت مینمود. اراضی آن که از آشیانه های عرق اللؤلؤها بوجود آمده بواسطه گرد باد های طوفانی عظیم بمرور اعصار بیشمار طبقات خاکی پیدا کرده است ، وروزی از روزها باز کدام گردباد شدیدی --- page 149 --- ١٤٤ بعضی تخمهای نباتات را از اراضی قریبه همجوار آن آورده در ان پاشانیده است ، بارانهای موسم را طبقات خاکی جذب کرده چشمه سارها بعمل آورده و تخمهای درختان و نباتات پرورش یافته بهر طرف ریشه دوانیده است حیوانات پرنده نیز به پرواز از اطراف آمده در ان اشجار آشیان نهاده اند . جرثومه های بعضی خزنده ها را باد و بعضی را امتزاج عناصر خاک و آب بوجود آورده است که فاعل حقیقی و خلاق یگانه اینهمه ذات متعال حضرت مسبب الاسباب واجب الوجود جل اسمه است که برای خلقت اشیا اسبابهای بدیعه گوناگون طبیعت را خلق و تکوین فرموده است . وقت شام جزیره قارمون تونر از چشم ما نهان گردید . جهت حرکت نوتیلوس تبدیل یافت یعنی بعد از انکه مدار جدی را در دایره طول سی و پنجم درجه قطع نمود بسمت غرب شمالی توجه نمود . در پانزدهم کانون اول جزیره های «سوسیته» و «تایتی» را در جهت شرق خود گذاشته براهی که داشتیم دوام نمودیم . وقتیکه از ما بین جزیره « تابور » و جزایر « سیاحین » میگذشتیم پراکته نههزار و هفتصد میل مسافه را نشانداد که از ابتدای حرکت تا به ایندم قطع کرده بود . ازینجاها چون میگذشتیم بعضی خاطره های تاریخی بخاطرم آمد . چرا که در جزیره تابور کپتانها و طایفه های سفینه های « آرغو » و « او برنس » و « دوق پور تلاند » از دست وحشیان بومی آنجا محو گردیده اند . و در جزیره سیاحین نیز « کپتان لانغل » که از رفقای سیاح مشهور « دولاپه روز » بود تلف گردیده است . بعد ازان جزیره « ویتی » را مشاهده کردیم که درینجا کپتانها و طایفه های کشتیهای « اونیون » و « نانت » را وحشیها تلف کرده اند . --- page 150 --- ١٤٥ این جزایر و جزیره های « ویتی له وو » و « وانو عائو » و «قاندوبون » را در سنه ١٦٤٣ « تاسمان » نام سیاح مشهور کشف کرده است که در همین سال « تو ریجالی » نام حکیم آلت « میزان الهوا » را اختراع کرده بود . بعد از تاسمان در سنه ١٧١٤ « قوق » نام سیاح مشهور ، و در سنه ١٨٢٧ « دومون دورویل » آمده این جزایر که مجموع آنرا جزایر سیا حین مینامند تحقیق و تدقیق کرده اند . اسرار مخروقیت دو لاپه روزرا اول بار « کپتان دیللون » در دریاچه «بابالا » که نوتیلوس در ینوقت در ان در امده است کشف کرده . درین دریاچه فوق العاده لذیذ استریدیه پیدا میشود . در بیست و پنجم کانون اول نوتیلوس در ما بین جزایر « هبرید جدید » بقطع مسافه آغاز نهاد . اینجا در سنه ١٦٠٦ از طرف « کرو » نام سیاح کشف گردیده و در سنه ١٧٦٨ «کنویل » نام سیاح داخل آنرا کشت و گذار نموده است . و در سنه ١٧٧٣ قوق آنرا هبرید جدید نام نهاده است . مدت هشت روز است که کپتان نمو را ندیده ام در د ا لان نشسته بر روی خریطه موقع نوتیلوس را که در ینوقت در کجاست میپالیدم . درین اثنا کپتان نمو مانندی که پنج دقیقه پیش از ین از من جدا شده باشد در دالان در امد ، وبمن نزدیکشده انگشت خود رابريك نقطه خریطه نهاد و گفت : ـ وانیقورو ، نوتیلوس در ینوقت در جزیره و انیقو روست . اینسخن بر من خیلی تأثیر نمود . چرا که سفاین دولا په روز در همین جزیره بسنگ بر خورده و غرق گردیده است پرسیدم که : ـ کپتان ، آیا این جزیره را که « بوسول » و «آستروبال » نام سفینه ها در ان غرق گردیده است زیارت کرده خواهم توانست ؟ --- page 151 --- ١٤٦ - اگر بخواهید چرا نمیتوانید ! - چه وقت به وا نیقور خواهیم رسید ؟ - اینستکه رسیده ایم ! در پی کپتان بسطح کشتی بر امدم . در جهت شمال شرقی دو جزیرۀ وولقانيك بنظرم مصادف شد . اطراف آن باخرسنگهای قورای محاط شده بود . دورهٔ آن بقدر چهل میل میآمد . جزیره از ساحل تا به کوهی که بقدر چار صد و هفتاد قولاج بلند مینمود بکمال سبزی و پردرختی امتداد یافته بود . نوتیلوس از آبنای بسیار تنگی مرور کرده در سنگلاخی که از جزیره در دریا ریخته شده بود در آبی که بقدر سی چهل متر عمق داشت بر سطح بحر بسوی جزیره پیش رفت . یکچند نفر وحشیانیرا دیدم که از زیر درختان سایه انداز جزیره بکمال حیرت و تعجب بسوی نوتیلوس میدیدند ، و سفینه هر چه که پیشتر شده میرفت آثار حیرت و دهشت شان بیشتر میشد . آیا این جسم سیاه مدهش بزرگ را يك جانور دهشت پروری گمان نخواهند کرد ؟ درین اثنا کپتان نمو از معلوماتیکه در حق غرق شدن سفینه های «لاپه روز» داشتم پرسید . گفتم : آنچه که دیگر مردمان میدانند منهم همآنقدر معلومات دارم . کپتان کمتری تبسم مستهزیانه کرده گفت : آیا مهربانی کرده میگوئید که مردمان چه میدانند و چه دانسته اند ؟ منهم احوالی که از نتیجهٔ پالیدن و تحریات دومون دورويل بمرتبهٔ ثبوت واصل شده بود حکایه نمودم که نتیجه مآل آن بدینصورتست : در سنهٔ ١٧٨٥ قرال فرانسه «لوئی شانزدهم» برای کشفیات ارضیه دو کشتی --- page 152 --- ١٤٧ بسیار بزرگ و متینی که در ان اوقات از کشتیهای جنگی شمرده میشد حاضر گردانید. نام این کشتیها یکی «بوسول» ویکی «استروبال» بود. قرال مذکور «کپتان دولاپه روز» و «کپتان ده لا تر» را درین کشتیها نشانده برای کشفیات روی زمین مأمور گردانیده بود ولی بعد از انکه کشتیهای مذکور از بندرگاه مما لك فرانسه بادبان کشای عزیمت گردید دوباره از انها هیچ خبری و اثری پدیدار نشد. حکومت فرانسه از غیبوبت آن دو کشتی و کپتان های نامدار خود دو چار اندیشه شده باز دو کشتی دیگر که یکی «ره شه رش» و دیگری «اسپه رانس» نام داشتند در زیر ادارۀ «دانتر قاستو» نام کپتانی تودیع نمود. باد بانکشای ابحار محیط گردانید. جستجو و تحریات این دو سفینه نیز بی ثمر ماند یعنی بی آنکه از کشتیهای گم شده اثری بیابد خودش نیز با چند نفر طایفهٔ خود محو و تلف شدند. دلایل و امارات پاره پاره شدن وغرق گشتن کشتیهای په روز را اول بار کسیکه بدست آورده همانا «کپتان دیلونست. مومی الیه درسنهٔ ١٨٢٤ در اثنایی که از جزایر «هبرید جدید» میگذشت يك سیمسار بومی آن جزایر دريك قایقی نشسته به سفینهٔ او آمد، و يك شمشیر قبضه نقره را بر و فروخت. و چون کپتان دیلون سیمسار مذکور را استنطاق نمود گفتند که پیش از دو سال در جزیرۀ وانیقورو دو کشتی مردمان اروپایی در انجا غرق گردیده است. دیلون دانست که این کشتیان غرق شده بهمه حال از کپتان په روز است. و خواست که در انجا رفته تحقیقات اجرا نماید ولی بطوفان شدیدی گرفتار آمده به کلکته آمد و این کیفیت را بحکومت انکلتره خبرداد. درین اثنا حکومت فرانسه بی آنکه هنوز ازین کشفیات دیلون خبر شود «دومون --- page 153 --- ١٤٨ دورويل» نام کپتانی را برای جستجوی په روز فرستاده بود. دورويل بقدر دو ماه در جزاير بحر محيط جستجو نمود. نهايت از زبان بعضی بالينه شکاران شنيد که در جزيرۀ نيقور و بدست وحشيان آنجا بعضی اسلحه و نشانهای فرانسيس ديده شده است. لہٰذا بآنطرف متوجه گرديد. در سنهٔ ١٨٢٦ به نيقو پيا نام جزيرۀ واصل گرديد. وازانجا يك ره بلدی گرفته بہمين جزيرهٔ وانيقورو بيامد. در ١٢ ماه شباط در ينجا مواصلت کرد. دو روز در اطراف جزيره با سفينهٔ خود گردش نمود نهايت بہمين دريا چه که نوتیلوس حالا در ان است داخل کرديده لنگر انداخت. در ٢٣ ماه مذکور بعضی از افسران سفینه و چند نفر طایفهٔ مسلح بخشکه برآمده جزيره را دور و تفتیش کردند در اول امر اهالی وحشیهٔ جزیره از یشان کناره جویی و اجتناب ورزيدند ولی چون دانستند که ایشان به آنها غرضی ندارد. و برای کشتی های غرق شدۀ سابقه تجسس و تفحص دارند لہذا به آنها پيش آمده کپتان دوم «موسیو ژاکینه» را با همراهان او بجائیکه کشتی های پيروز قضا زده شده بود بر دند. در انجا بعضی لنگرها و کله ها و طوپها يافتند. به بسيار زحمت يك عدد طوپ، و يك لنگر را که نام سفينه استروبال بران محكوك بود کشيده بسفينه آوردند. دومون دورویل در جائیکه کشتیهای په روز غرق شده بود يك هيكل اهرام شکلی ساخته و نام په روز را بران نوشته عودت نمود که طوپ و لنگر مذکور در ینوقت در موزه خانهٔ بحريهٔ فرانسه موجود است. این بود خلاصهٔ حکایهٔ سفينه های بوسول و استروبال که به کپتان نمو بيان کردم . کپتان نمو گفت : — بيائيد که فرو آئيم ! بدالان آمدیم . نوتیلوس در زیر آب غوطه خورد . پنجره های نوتیلوس باز --- page 154 --- ١٤٩ گردید . در پیش پنجره آمده بنظارة قعر بحر مشغول گشتم . در میان انواع نباتات بحری آلات وادوات مختلفه مابقی کشتی را دیدم که بعضی در ریگها پنهان وبعضی نما یان بود . من بدیدن آنها مشغول بودم که کپتان بسخن آغاز کرده گفت : -- معلم افندی ! به بینید که کپتان لاپه روز و رفقای او چقدر مسعودانه و بختیارانه در بستر زمین بخواب راحت ابدی رفته اند . برای کشتیبان حقیقتاً که ازینجا خوبتر مزاری تصور نمیشود . درمیان قورای ها مدفون گشتن خیلی استراحت بخش است . از جناب حق دایما تضرع ونیاز میکنم که مرا و رفقای مرا در دیگر گونه مزار مدفون نگرداند . باب بیستم آبنای تورس در ٢٨ ماه کانون اول نوتیلوس از سواحل جزیرۀ وانیقورو جداشده بکمال سرعت بسمت جنوب غربی رهسپار عزیمت گردید . در ظرف مدت سه روز هفصد و پنجاه فرسخ مسافه را قطع نمود . دوروز بعدپرا کته از نقطه حرکت ما قطع کردن یازده هزار و سه صد و چهل میل مسافه را نشان داد . در پیش روی ما سواحل مدهشه جزایر قطعة اوسترالیاکه اکثر آنها از پشته های قورایها متشکلست و برای سیرسفاین خیلی مهلکست پیش مانده . این سنگلاخ بحری که بقدر سه صد و شصت فرسخ امتداد یافته خیلی دیدن آنرا آرزو داشتم ولی نوتیلوس لوحه های معدنی شکم خودرا بازکرده بجاهای بسیار عمیق فرو آمده از دیدن آنسوا --- page 155 --- ١٥٠ حال که دریا در انجاها خیلی متموج و همیشه مانند رعد صداها بر میآرد محروم ماندم. سفینهٔ سیاح مشهور قوق در سنهٔ ١٧٧٠ در همین سواحل به پشتهٔ از قورا بها بر خورده قضازده گردیده بود. بعد از انکه از سواحل قورا بها گذشتیم سواحل «پاپو آزی» معلوم شد. درینجا کپتان نیت مر ور خود را از آبنای «تورس» به بحر محیط هندی بیان نمود. آبنای تورس بسبب سنگلاخهای جسیم و وحشیانی که در اطراف آن ساکن هستند خیلی مهلک شمرده میشود این آبنا جزیرهٔ جسیم پاپو آ که آنرا گینهٔ جدید مینامند از قطعهٔ اوسترالیا تفریق داده است. گینهٔ جدید چارصد فرسخ طول، ویکصد وسی فرسخ عرض دارد. مساحهٔ سطحیهٔ آن چهلهزار فرسخ مربع جغرافیاست. از درجهٔ صفر و ١٩ دقیقه تا به ١٠ درجه و ٢ دقیقه جنوباً عرض اوست، واز ١٢٨ درجه و ٢٣ دقیقه تا به ١٤٦ درجه و ١٥ دقیقه دایرهٔ طول واقعشده است. این جزیره در سنهٔ ١٥١١ از طرف «فرا نسید قوسرانو»ی پورتگیزی کشف شده است. بعده تا به سنهٔ ١٨٢٧ بسیاری از سیاحین رفت و آمد کرده است. وحشیان اینجزیره خیلی مدهش و خونخواراند منهم خیلی آرزومند بودم که ازین وحشیان یکی را ببینم. نوتیلوس به مدخل آبنای تورس که مهلکترین آبناهای کرهٔ ارض شمرده میشود نزدیک گردید. ازین آبنا کشتیهای نان بسیار ماهر نیز بگذشتن جسارت نمیکنند. اول کسیکه ازین آبنا یا گلوگاه گذر نموده «لویی پاژده ترس» نام کپتانست که از بحر محیط جنوبی آمده ازین گلوگاه به «مالیزیا» گذشته است. ثانیاً کپتان «دو مون دور ویل» نیز ازینجا در گذشته است ولی خیلی مشکلات و تهلکهٔ عظیمی برایش پیش آمده است اینست که در ینبار نوتیلوس که از هیچ تهلکهٔ بحری پرواندارد باسنگلاخ --- page 156 --- ۱۵۱ های مخوف قورا یمای این آبنا بجنگ و محاربه پیش میرود . آبنای تورس اگرچه سی و پنج فرسخ عرض دارد اما آنقدر جزیره های کوچک کوچک و پشته ها و سنگلاخها در ان موجود است که مرور از ان خیلی مشکل و تهلکه ناکست . از انرو کپتان نمو احتیاط را لازم دانسته به بسیار آرامی و آهسته گی نوتیلوس را سوق نمود . نوتیلوس بر سطح بحر بکمال آهسته گی و احتیاط در میان جزیره ها و سنگلاخهای آبنای تورس پیش میرود . از یخچال مانیز استفاده کرده با رفقای خود بر سطح سفینه که دیگر هیچکس در انجا نبود برآمده بنظاره اطراف مشغول شدیم . خریطه های بسیار مکمل این گلوگاه را در پیش گذاشته راههای که نوتیلوس بران میگذشت دران دیده تطبیق مینمودم . در اطراف نوتیلوس در یا بکمال شدت جریان مینمود و با سنگلاخها مصادمه کرده کفهای سفید بعمل میآورد و رعد آسا صدا ها بر میکشید. ندلاند گفت : — بسیار بد دریا ! من — بواقعی که بسیار بد ! اگر بايك پشته سنگی مصادمه بعمل آید پاره پاره خواهیم شد . براستی که موقع ما بسیار تهلکه ناک بود ولی نوتیلوس بکمال سهولت از میان جزیره ها و سنگلاخها راه برای خود پیدا کرده بطرز مار پیچ میگذرد . از پیش روی جز یره ( مورری ) گذر نموده بممرگاه ( كمبرلاند ) توجه نمود . و در میان سنگلا خهای بیشمار گلوگاه ( موده ) و جزیره ( تونه ) برفتار آغاز نهاد . من بحیرت افتادم چرا که این راه خیلی تهلکه ناك دیده میشد . حتی بسیار کشتیها در همین جا بسنگ بر خورده است اما کمتری نگذشته بود که باز تبدیل استقامت ورزید و بطرف غرب برگشته بجزیره ( که به روعار ) متوجه شد درین اثنا تمام وقت زوال بود جزیره مذکور نیز بقدر دو میل --- page 157 --- ١٥٢ دور بود که رفته رفته نوتیلوس به آن تقرب عبور زید . کمتر از يك میل بجزیره مانده نوتیلوس میخواست که از مابین دو سنگلاخ مرور کند که به ناگهان يك مصادمه بوقوع آمد . از شدت مصادمه بر پشت افتادم . مگر نوتیلوس از زیر بريك سنگی نشسته و بيك پهلو یکقدری میل کرده غیر متحرك بماند . چون برپا خواستم کپتان نمو و کپتان دوم را دیدم که بر سطح کشتی آمده و محال سفینه نظر کرده بزبان خود بعضی چیزها گفتند. به بینید که در چگونه حالت مانده ایم : طرف دست راست ما جزیره که به رو عار که بزرگترین جزیره های این آبنایست بکمال سبزی و پردرختی نمودار است بسبب آغاز یافتن جزر در طرف شرق و جنوب بعضی پشته سنگها از دریا بیرون برآمده است . نوتیلوس در میان دریا از زیر بر روی پشته سنگی نشسته است در چنین دریا که مد و جزر آن خیلی کمست رهایی یافتن نوتیلوس خیلی مشکل مینماید . مع ما فیه در سفینه ما خسا رت بسیاری بوقوع نیامده است . زیر کشتی اگرچه برسنگ تصادف نموده ولی هیچ سوراخ و شکسته گکی به آن راه نیافته است . تنها بروی سنگ بسبب کمیئی آب بند مانده است . بنابرین اگرچه بیم غرق شدن نیست ولی بیم آن هست که ابداً در همین جا غیر متحرك بماند پس وای بر حال کپتان نمو ! من بهمین افکارها متفکر مانده بودم که کپتان نمو را دیدم که خیلی ساکن و مستریح ایستاده است . لهذا به او نزدیک شده گفتم : ـ به بدتهلکۀ گرفتار آمدید کپتان ! ـ نی معلم ! تهلکه نیست ولی يك حادثۀ بی اهمیتی پیش آمده است . ـ اما چنان حادثۀ بی اهمیتی که شما را ابداً مجبور بر ماندن خاکی که از آن نفرت دا رید بسازد ! --- page 158 --- ١٥٣ کپتان نمو بيك صورت بسيار غریبی بسوی من نظر کرده گفت : نوتیلوس در تهلکه نیست . هنوز بسیار وقتها شما را در قعرهای ابحار محیط خوا هد گردانید. امروز پنجم ماه کانون ثانیست. چهار روز بعد ماهتاب بحالت بدر تمام در آید. در انوقت قمر مد دریا را خیلی بلند میکند و نوتیلوس را وامیرهاند . اینرا گفته کپتان نمو با کپتان دوم فرو آمدند . ندلاند بمن نزدیک شده گفت : خوب ، بگوئید که چه خبر است افندی ! در نهم ماه کار تمام میشود . تا به آنوقت بکمال استراحت مد را انتظار میکشیم . چرا که کرۀ قمر در آن روز ما را میرهاند ! چه ؟ کرۀ قمر ما را میرهاند ؟ بلی بلی ندلاند ! معلم افندی . این سخنها خامست ! محقق بدانید که بعد ازین نوتیلوس نه در روی بحر و نه در زیر بحر شناوری نخواهد توانست ! بجز آنکه آهنهای کشتی خود را خروار يك شاهی بفروشد بدیگر هیچ کار نخواهد آمد ، اگر از من میشنوید وقت و فرصت آن آمده است که خود را از رفاقت کپتان وارهانیم ! دوست من ندلاند ، من مانند شما بزودی گرفتار نومیدی نمیشوم . چهار روز بعد می بینیم که چه میشود ! آمدیم بر فکر فرار کردن ، اگر نوتیلوس در سواحل اوروپا بد خالت گرفتار میآمد البته که فرار کردن معقول و مقبول مینمود . اما درینجا مردود و غیر مقبولست . خوب ، هیچ نباشد بخشکه هم برآمده نمیتوانیم به بینید که در پیش پیش ما يك جزيره معلوم میشود ، بران جزیره در ختان دیده میشود ، البته که بران در --- page 159 --- ١٥٤ ختان میوه هم خواهد بود، در جنگلهای آن طبعاً حیوانات نیز موجود است. یکچند دانه از ان حیوانات را زده و از گوشت آنها یک کبابی تناول کردنرا خیلی آرزو دارم. قونسه ی - در بخصوص ندلاند حق بدست دارد منهم به این فکر مشترکم. برای فراموش نکردن راه رفتن بر زمین، و خوردن گوشت حیوانات زمینی رفتن بجزیره را خیلی مناسب می بینم. اگر افندی از کپتان در ینباب یک اذنی بطلبد بد نخواهد بود! منهم بفکر رفقاء موافقت کرده به نزد کپتان آمده کیفیت بیرون برامدن و يك شكار کردنرابیان کردم کپتان بکمال خشنودی رخصت داد. حتی عهد و پیمان هم نخوا ست. چرا که میدانست که در بحیره ها وحشیان آدمخوار موجود است که ما هیچگاه خود را لقمه آنها نخواهیم کرد. و اسارت نوتیلوس را بار بار بر ان مرجح خواهیم شمرد. روز دیگر کپتان نمو قایق کوچک نوتیلوس را بما تسلیم نمود. تفنگ و تبر و بعضی لوازمات را گرفته در قایق نشستیم. من و قونسه ی به پرکشیدن و ندلاند بچرخ دادن سکان آغاز نهاد و از کمال مسرت غزل سرایی گرفت. مانند بندی که از بند بخانه آزاد شود مسرور و ممنون مینمود. و قونسه ی را مخاطب نموده میگفت : — قونسه ی، گوشت میخوریم! گوشت! هم چسبان گوشت! گوشت حیوان بری! ترا بخدا راست بگو کبابی که بر روی آتش انداخته بخوریم و بوهای آن دماغ ما را تازه بکند بد گفتنیست؟ قونسه ی — چپ شو! آبهای دهن مرا ریختی! من — در اول امر به بینیم که آیا درینجزیره شکار پیدا میشود یا نی! واگر باشد مبادا حیوانی باشد که ما را شکار کند ، ند — او! بخدا اگر پلنگی هم بگیریم بیاید تا از گوشتش کباب نخورم واگذار نخواهم شد. --- page 160 --- ١٥٥ من – بی پروایی خوب نیست احتیاط باید کرد . ند – مترسید معلم افندی ! شما به کشیدن پرها سعی وقوت کنید . بعد از بیست و پنجدقیقه کباب بسیار اعلا بشما تقدیم خواهم کرد . ساعت هشت و نیم بود که بلاعارضه قایق بر ریگزارهای ساحل توقف نمود . باب بیست و یکم –-– چار روز در خشکه –-– وقتی که به خشکه پا نهادم بحقیقت بيك هیجان عجیبی دو چار شدم . حالا نکه دو ماهست که پای ما بر روی زمین بر نخورده است . ندلاند پایهای خود را بر زمین بيك صورت بسیار حریصانه میفشرد . بعد از یکچند دقیقه از ساحل بقدر يك تفنگ رس راه دور شدیم . هر طرف افقرا يك كسوهٔ سبزی پوشانیده بود . اشجار و نباتات مختلفهٔ رنگارنگ اطراف را احاطه کرده بود. ندلاند درین اثنا يك درخت جوزهندی را دیده از میوه های آن یکچند عدد برکند جوزها را شتکستانده شیر آنرا بنوشیدیم ، ومغز آنرا بکمال اشتها بخور دیم . اما بچنان حرص واشتها ئیکه تعریف قبول نمیکند . ندلاندگفت : – چه لطیف میوه ایست ! قونسه ی – هم بسیار لذیذ است . ند – ازین میوه اگر مقدار بسیاری با خود به سفینه ببریم گمان میبرم که کپتان نمو آزرده نخواهد شد ؟ --- page 161 --- ١٥٦ من ـ آزرده نخواهد شد اما بد هن خود هم نخواهد زد. قونسه ی ـ ما هم ممنون میشویم چرا که تنها برای خود ما میماند. من ـ بوقعیکه جوز هندی میوه بد گفتنی نیست اما همه قایق خود را با این میوه پر نکنیم به بینیم بلکه خوبتر و نافعتر از ان دیگر چیز ها هم بیابیم. اگر سبزی کاری خوبی یافتیم هم بد نخواهد بود ! قو ـ بلی افندی حق میگوید . در قایق سه جای تقسیم کنیم یکی برای میوه ، یکی برای سبزه ، یکی برای شکار هائیکه هنوز اثری از ان ندیده ایم . من ـ بسیار خوب ! اما از حالا هنوز از نیافتن شکار مأیوس نشویم. پیشتر برویم اما احتیاط را هم از دست ندهیم چرا که اگر چه تا بحال جزیره خالی مینماید اما بلکه ساکنان مدهش هم داشته باشد آنها هم در انتخاب کردن شکار مایان مشکلپسندی نخواهند کرد . ند ـ چه میکنی که در آدمخواری هم يك لذتیست هرگاه کدام وحشی هم بدستم بیاید بر کباب آنهم صرفه نخواهم کرد . قو ـ چه میگویی ند ؟ آیا آدمخوار برایشه میکنی اگر چنین باشد من بر جان خود امین نخواهم شد زیرا هر دوی ما در يك او تاق میخوابیم مبادا كه يك روزى صبح چون برخیزم به بینم که پایها و دستهای مرا خورده باشی ! ند ـ دوست من قونسه ی! بیم باش ، من ترا بسیار دوست دارم . تا بسیار ضرو رت نیفتد تر انخواهم خورد. قو ـ باور نمیکنم . افندی از برای خدایك شکاری پیدا کنیم که حرص این آدمخوار را تسکین بکند وگرنه برای شما خدمتکار مفقود خواهد شد . --- page 162 --- ١٥٧ درین اثنا چشم ندلاند بريك درختی برخورد که آنرابشناخت و گفت : — اینست درخت نان ، حا لا يك گوشت باقی ماند . بواقعی که این درخت «آرو پا قوس» بودکه بدرخت نان مشهور است . ندلاند همان يك آتشی افروخته و از میوههای این درخت یکچند عدد کنده در آتش پخته کرد . همۀ ما بكمال اشتها از ان بخوردیم بواقعیکه خیلی لذیذ و تماماً بنان گندمی مشابهت در لذت میرسانید . بازبراه افتادیم كه شايد يك شكاری پیدا کنیم درختان کیله نیز یافتیم هم خوردیم و هم مقدار بسیاری با خود برداشتیم . درخت انا ناس را نیز پیدا کرده از میوه های بزرگ بزرگ آن نیز خود را محروم نگذاشتیم . ندلاند به پیش افتاده هر میوه وسبزۀ نافعی که مییافت کنده در توبرۀ که به شانۀ خود آویخته بود می انداخت . قونسل می گفت : — دوست من ، حالا چیزی کمبودی برایت نماندنی ؟ — نی . هنوز کمبودی بسیار است چراکه میوه ها وسبزه ها چیزیست که بعد از گوشت کباب خورده میشود حالا تیکه هنوز به اصل مسئله نرسیده ایم . من — براستی که همچنینست ند ، توبما کباب وعده کرده بودی حالا تکه تا بحال هیچ چیزی از ان وعده بما نشان ندادی . ند — یکقدری صبر بفرمائید بهمه حال یا حیوان پوست دار چارپا ، یا حیوان دو پای بالدار خواهیم یافت . اگر درینطرف جزیره نباشد در دیگر طرف جزیره بهمه حال خواهد بود . قو — اگر امروز نشود فردا خواهد شد چراکه شام نزدیکشدا گر بقایۀ خودرا --- page 163 --- ١٥٨ برسانیم بد نخواهد بود ! ند -- چرا عجله میکنی قونسه ی ! قو -- چونکه پیش از شام بسفینه عودت باید کنیم . ند -- اما حالا ساعت چند است ؟ قو -- نزديك به دو میا مد . ندلاند بکمال تأسف يك آهی کشیده گفت : -- امان یاربی انسان وقتی که بر روی زمین میگردد وقت چسان چابك میگذرد ؟ قو -- عودت کنیم . بر راه جنگل به عودت آغاز نهادیم در راه کرم بیابانی نیز یافتیم مقدار بسیاری از ان نیز جمع کردیم . يك نوع كوچك فاصولیه وسیبهای زمینی هندی نیز پیدا کرده در میان سبزه های جمع آوردۀ خود داخل گردانیدیم و مجائیکه قایق خود را بسته بودیم آمدیم . درین اثنا بنظر ندلاند درختان بسیار بلند خرما که مخصوص قطعۀ مالیز یاست برخورد اگرچه وقت نمانده بود بازهم حرص ندلاند تسکین نیافت تامقدار کافی از ان بر نکند . ساعت پنج بود که میوه ها و سبزه هائیکه یافته بودیم همه را به قایق گذاشته به نوتیلوس آمدیم . در نوتیلوس هیچ کسی را ندیدیم ، چنان پنداشتی که هیچکس در سفینه موجود نیست . من بکمرۀ خود ، و رفقا بکمرۀ خود رفتیم در انجا طعام خود را بر سفره حاضر یافته بعد از طعام بخواب رفتم . روز دیگر ٦ کانون ثانی بود که باز بر سطح کشتی برامدم ندلاند وقونسه ی را دیدم که پیشتر از من در انجا آمده بودند و منتظر من بودند . در کشتی هیچکس دیده --- page 164 --- ١٥٩ نمیشد. قایق مادر جائیکه دیشب آنرا باریسمان بکنار سفینه بسته بودیم بحال خود باقی بود. ندلاند درینبار بدیگر جهت جزیره رفتن میخواهد تا آنکه شکاری بدست آرد. باطلوع شمس به قایق نشستیم و بکمال سهولت بساحل واصل شدیم. قایق خود را محکم بسنگها بسته بشرطیکه ندلاند بهر طرفیکه بخواهد او را پیروی کنیم براه افتادیم. ندلاند بطرف غرب ساحل روانه شد. بيك وادی که اطراف آنرا جنگلهای بسیار لطیفی احاطه نموده بود داخل شدیم. صداهای انواع مرغان اشتهای ندلاند راد و بالا نمود، ولی هرچه سعی کردیم یکی را زده نتوانستیم چرا که بسیار دور میگریختند. ازین نیز معلوم میشد که جزیره خالی نباشد چونکه مرغها انسانرا میشناسند که تاچه درجه مضر مخلوقیسنت. وقت ظهر بود که بوسط جزیره واصل شدیم، ولی هنوز هیچ شکاری بدست ما نیفتاده بود. شکمهای ما بسیار گرسنه شده بود ولی قونسه ی درین اثنايك كبوتر صحرایی ، وندلاند یکمرغ بسیار خوشنمایی رنگین بالی را شکار کرده و بکمال چابكى يك آتشی حاضر کرده مرغانرا کباب وگرسنگی را بدان تا یکدرجه دفع کردیم. من – خوب ندلاند حالا چه کبودی ماند شکار هم شد، میوه وسبزه هم خوردی دگرچه؟ ند – کبودی هنوز آنست که یکحیوان چارپایی بگیر بیارم تا ازان يك كباب صحرایی پخته بخورم شکار مرغها بچه بازی و مزه دهنست. من – راست گفتی ندلاند، منهم اكريك مرغ جنت را نگیرم ممنون نمیشوم. قو – پس چون چنینست بر شکار خود دوام ورزیم اما بسوی ساحل سعی کنیم که نزديك شويم. --- page 165 --- ١٦٠ یحقیقت که رأی قونسه ی برصواب بود چرا که احتیاط از لوازماتست . بقدر یکسا عت در جنگل بسوی ساحل رهسپار شدیم. مرغان جنت در نجزیره بسیار دیده میشد و لی وا اسفا که بگرفتن و شکارکردن یکی از انها موفقیت حاصل نمیشد درین اثنا که قونسه ی در پیش میرفت دفعۀ يك چیزی را گرفته بتاخت در پیش من آورد . چون نيك نظر کردم دیدم که مرغ جنت است فریاد بر اوردم که : — هزار آفرین قونسه ی ! قو — به اینقدر مدح و ثنای افندی نمی ارزد . من — نی قونسه ی بسیار شایان ستایشی چونکه اینمر غ را زنده وبدست شکار کردن کار هر کس نیست . قو — اما اگر افندی خوب به بینند میدانند که لایق اینقدر مدح يك كاری نكرده ام چرا که اینمر غ بیهوش ومست لا یعقل است . من — آیا مستست ؟ قو — بلی مستست . چرا که در پیش غار کربۀ مشك از بوی آن بیهوش افتاده بود و گر نه میخواست که بر وحمله آردكه من رسيدم . براستی چون نظر کردم همچنین بود که قونسه ی میگفت . اینمر غ از مر غهای بسیار معتنا نیست که در ممالک پاپو آها و جزایر مالیز یا مخصوصست طول آن سه دسیمتر. و سرش خيلی كوچك وچشما نش نزديك منقارو برنکهای بسیار عجیب وغریبی ملون است که در رنگینی پرها وزینت شکل وشمایل بهترین نو ع طيور شمرده میشود . منقارش زرد، پاها و پنجه هایش سیاه، بالهایش برنگ لعل سرخ ، سر وگردنش نارنجی ، گلویش زنگاری، شکم وسینه اش برنگ پوست جلغوزه ، دمش خیلی بزرگ و مانند --- page 166 --- ١٦١ ابریشم نرم و زیبا یست مالزیان اینمرغ را «آفتاب مرغ» و اوز و با غیان مرغ جنت مینامند. بسیار تأسف کردم که اگر ممکن میبود که اینمرغرا به با غچه حیوانات پاریس ارسال میتوانستم . زیرا در انجا زنده اینمرغ موجود نیست . اما چه سود که این کار غیر ممکن مینمود . من اگرچه بکرفتن اینمرغ بمقصد رسیدم اما ندلاند هنوز بشکار کردن حیوان چار پایی موفق نشده است . درین اثنا بيك بیشه زاری واصل شدیم که خیلی درختان كوچك بهم پیوست داشت . دفعه از پیش روی ما چند عدد حیوانی که آنرا «قانغورو» مینامند بتاخت شدند . هر سه نفر ما نشان گرفته بگله های الکتریکی سه عدد از آنها را مانند صاعقه زده برزمین غلطانیدیم . اینحیوان نیز از حیواناتیست که مخصوص همین نواحیهاست .گوشتش خیلی لذیذ و خلقتش خیلی غریبست پاهای پس آن بسیار دراز ، ودستهای پیش او بغایت کوتا هیست . و قتی که براه میرود بصورت خیز زدن وجهیدن میرود . اینحیوان از نوع حیوانات ذوات الكیس است یعنی در شکم شان يك کیسه زائدی موجود میباشد که چوچه های خود را در ان میپرورانند . قانغور هائیکه هدف گله های ما شده بودند هريك بقدريك آهوبره می آمد. ندلاند از مسرت بسیار در پوست نمی گنجید . ساعت شش بود که بساحل رسیدیم . قایق رابجای خود یافتیم . ندلاند همان بدر دادن آتش و حاضر ساختن طعام شام مشغول گردید. ندلاند در فن آشپزی بسیار مهارت بخرج رساند. کبابها رابچو بهادر کشیده بر روی آتش صف نمود، بوی لطیف آن بهوا پیچید . دهنم پر آب گردید . مگر منهم بقدر ندلاند شکمپرور بوده ام ولی از --- page 167 --- ١٦٢ خود خبر نداشتم . طعام ما بسیار مکمل آراسته شد . از یکطرف کباب از یکطرف نان درخت نان و کیله و سبزه و خرما حاضر شده بود بکمال اشتها نان میخوردیم که دفعةً يك سنگی پرتاب شده در سفرۀ ما برخورد ، و در پی آن يك بردیگر سنگ ریختن آغاز نهاد . باب بیست و دوم — صاعقۀ کپتان نمو — قونسه ی گفت : — سنگ آیا از آسمان میریزد ؟ هنوز این سخن بدهنش بود كه يك سنگی آمده لقمۀ که بدست داشت و بدهن میخواست ببرد از دستش بپرانید . چون بطرف جنگل نظر کردم يك گله وحشیان خونخوار برهنۀ نیزه دار کماندار را دیدم که فلاخندها بدست بسوی ما در پیش آمدند . بکمال خوف و هراس از جای خود برخاستیم . ندلاند در خجالت نیز شکمپروری خود را فراموش نکرده قانقورو ها و کبابها را جمع کرده همۀ ما بسوی قایق روانه شدیم . شکارها را در قایق گذاشتن و خود ما در ان نشستن و به پرکشی آغاز کردن همه بیکد قیقه اجرا گردید . بقدر ده متر و از ساحل دور شده بودیم که بقدر صد نفر وحشیان بساحل ریختند ، و تابکمر در آب درامده ، و بدستها و نیزه ها حرکات تهدیدکارانه بطرف ما نشان داده مانند حیوانات وحشی فریاد ها میبرآوردند . با خود اندیشیدم که آیا بظهور این وحشیانرا کپتان نمو از سفینه دیده باشد و بيك معاونتی خواهد رسا --- page 168 --- ١٦٣ نید ؟ ولی هر چه که نظر کردم بر نوتیلوس هیچکسی را ندیدم. لهذا چیزی قوتی که داشتیم به پر کشیدن صرف نموده بعد از پانزده دقیقه به نوتیلوس رسیدیم . قایق را بسته بکشتی برامدیم از زینه فر و آمدم از دالان صدای پیانو بگوشم آمد چون بدا لان آمدم کپتانرا دیدم که بر پیانو تکیه زده مقام بسیار حزینی را مینوازد گفتم : ـ کپتان ! سخن مرا نشنید ، آهسته بر شانه اش دست گذاشته باز آواز دادم. کپتان لرزیده روی خود را بطرف من بگردانید و گفت : ـ وای شماستید معلم افندی! چسان شکار کردید؟ چگونه بر سبزه ها گردش کردید؟ ـ بلی ، اما سبب بسیار کار مدهشی شدیم چونکه سبب جمع آمدن وحشیانرا بر ساحل شدیم تجمع آنها را بسیار تهلکه ناک می بینم . نمو ـ چه ؟ وحشیان جمع آمده اند ؟ من ـ بلی ، کپتان به بسیار استهزا خنده کرده گفت : ـ ببینید روی زمین خودرا! بمجردیکه پای خود را بران نهادید بوحشیان مصا دف شدید ! در روی زمین کدام نقطه است که وحشی دران نباشد استراحت در زیر بحر است ، در زیر بحر ! ـ بلی همچنینست کپتان ، ولی حالا وقت اینسخنها نیست ، باید يك چاره در باب دفع مضرت اینها بکشید . ـ معلم افندی ! اگر از من میشنوید بیغم باشید که از آنها هیچ ضرری نخواهد رسید. ـ اما وحشیان بسیار اند اگر بر کشتی هجوم بیارند کار خیلی تهلکه ناکست . --- page 169 --- ١٦٤ یعنی چقدر خواهند بود ؟ زیاده از صد نفر میایند ! موسیو آروناقس ! بروید بخوابگاه خود بکمال استراحت بخوابید محقق بدانید که اگر وحشیان تمام جزایر کینه جدید جمع آیند به نوتیلوس از ان ضرری نخواهد رسید. اینرا گفته باز بکمال استراحت و استغراق به پیانو نوازی مشغول گردید . منهم بحیرت بسوی اینشخص غریب الاطوار یکنظری انداخته از دالان برآمدم ، و بر سطح کشتی برآمده بقدر دو ساعت بر سطح کشتی ماندم گاه بسوی وحشیان نظر میکردم که آتشهایی بسیاری افروخته ، و بصداهای بسیار عجیب و غریبی غزل سرائیها میکردند ، و گاه به تماشای لطافت اصلیه منطقه جنوبیه مستغرق میشدم. لکن از وحشیان چیزی ترس و بیمی برای من نماند چرا که بی پروایی کپتان مرا از مستریح گردانید. بسوی کره قمر نظر کردم با خود اندیشیدم که بعد از دو روز این جرم منیر تابناک از ین صدها هزار مسافه بعیده بچه قوت خارق العاده آب بحر را بالا بر آورده ما را رهایی خواهد داد ، سبحان مالك الملك ! تفکرات حیرت آور من تا به نیم شب دوام نمود سکوت و سکوتی که عالم را فرا گرفته بود خوابم را آورد. بکمره خود آمده بکمال راحت خوابیدم . شب بلاعارضه گذشت . چنان معلوم میشد که وحشیان بطرف شکل و هیئت نوتیلوس متحیر مانده در شب هجوم آوردنرا بر ان مناسب ندیده اند ! صبح ساعت شش بر سطح کشتی آمدم . دمه آهسته آهسته بطلوع شمس برطرف میشد . رفته رفته جزیره پدیدار گردید . وحشیانرا دیدم که از دیروز بیشتر شده در انجا بودند . بعضی از انها از جزر آب استفاده کرده بر سر خرسنگهای قورای تا بقدر پانزده --- page 170 --- ١٦٥ بیست مترو به نوتیلوس تقرب کرده بودند . از سطح نوتیلوس حر یفا نرا بخوبی دیده میتوانستم . اینها پاپوآهای بودند که قامتهای شان بلند ، و پیشانیهای شان کشا ده و بینیهای شان بزرگ و تیز ، دندانهایشان سفید ، موهایشان پیچیده و برنگ سرخ رنگ کرده بودند . وجود شان سیاه بود حلقه های استخوانی در گوش خوداندا خته بودند . همۀ شان برهنه بودند . بعضی از انها که از قیافت شان رئیسهای قبیلهٔ شان معلوم میگردیدند بعضی مهره های سرخ و سفید و طوقهای آهنین هلال مانندی بگردن خود شان آویخته بودند . همۀ شان با تیر و کمان و سپر و تا پخها مسلح بودند . و فلا خنهای بسیار دراز درازی نیز بدست داشتند ، و برشانه های شان يك توبرۀ لیفی آویخته شده بود که در ان نیزسنگهای فلاخن را پر کرده بودند . يك رئيس قبیله به تیلوس بسیار نزديك شده بکمال دقت و نظر تحقیق نوتیلوس را معاینه و تجسس میکرد و از حرکت دستها و سرش چنان معلوم میشد که بعضی چیز ها بدیگران در انباب میفهمانید . در زمان جزر وحشیان از هر اطراف بر دور نوتیلوس گردش کردند ولی ببالاشدن بران جسارت نورزیدند . بدستها و اوضاع خود چنان وضعیتهانشان میدادندکه گویا مرا به بیرون برامدن دعوت میکردند ولی امربدیهی و آشکار است که این دعوت ایشانرا قبول کردن جایز دیده نمیشود . امر وز بجزیره رفته نتوانستیم . ازینسبب ندلاند بدرجۀ فوق العاده بغضب و حدت آمده بود . بالمجبوریه روز خود را به پختن و ساختن سبزه ها و گوشتهایئکه از جزیره آورده بودیم امرار نموده وحشیان نیز وقتیکه دریابه مد آغاز نهاد آهسته آهسته از دور نوتیلوس دور شده بجزیره جمع شدند اما رفته رفته درساحل عدد نفری شان بیشتری میگرفت . چونکه مردمان تمام جزیره و حتی از جزیره های همجوار نیز --- page 171 --- ١٦٦ مردمان تجمع مینمودند . بعد از وقت زوال در میان وحشیان يك شورش و جنبشی پدید آمد . رؤسای قبیله قبایل خود را بر دور خود حلقه حلقه جمع کرده بعضی چیزها میگفتند . و آنها نیز بيك زبان فریادها میبرآوردند . تا آنکه بقدر پنجاه شصت نفر در قایقها نشسته بسوی نوتیلوس هجوم آوردند . قایقهای وحشیان از تنه درختان كاوك شده ساخته شده بود بکمال مهارت قایقهای خود را میراندند و به نوتیلوس تقرب میورزیدند . هیچ شبهه نیست که وحشیان کینه جدید پیش ازین نیز اوروپائیا نرا دیده و سفینه های آنرا شناخته اند اما این جسم سیاه دراز و بی دکل غیر متحرك را چون دیده اند به خوف و هراس افتاده اند . و از انسبب بتقرب کردن آن جسارت نکر ده اند . و چون دیده اند که هیچ حرکتی درین جسم موجود نیست خوف شان زایل شده به هجوم آوردن قرار داده اند . قایقها اطراف نوتیلوس را احاطه کردند . من و قونسه ی از سطح کشتی بکمال خوف نزدیکشدن آنها را تماشا میکردیم . درین اثنا وحشیان تیر و سنگ انداختن را بر ما بنا نهادند . قونسه ی گفت : — زیاده برین درینجا توقف کردن جائز نیست بلکه تیرهای شان زهر ناك باشد ؟ — راستست قونسه ی . فرائیم من رفته کپتانا خبر بدهم . به دالان در امدم در انجا هیچکس را نیافتم . به اوتاق کپتان تقرب کردم . دروازه را آهسته زدم . از درون کپتان « در آئید » گفت . در امدم . دیدم که کپتان به حل کردن معادله فن جبر مشغولست . به نزاکت سلام داده گفتم : — بلکه شما را زحمت دادم . --- page 172 --- ١٦٧ ـ بلکه ، اما گمان میبرم كه يك كار ضروری داشتید كه مرا زحمت دادید . ـ بلی ، بسیار ضرور ومهم ! چونکه قایقهای وحشیان نوتیلوس را احاطه کردند. بعد از چند دقیقه بصد ها وحشی سفینه را پر خواهند کرد ! ـ وای ، مگر با قایقها آمدند ؟ ـ بلی ، ـ چون چنین با شد دروازه زینه را که بسطح کشتی باز میشود بسته کردن کفایت میکند . ـ من هم برای طلب کردن همین مسئله آمده ام . کپتان یکی از دکمه های آلات را فشار داده گفت : ـ اینست که سرپوش زینه مسدود گردید . گله های مدهشه پاپو ر زرهپوش شما بازیقین ندانند که بر وجود نوتیلوس کار گر نیفتاده باشد البته که وحشیان آنرا با تیرهای خود شکافته نخواهند توانست ؟ ـ البته ازینجهت بیم نیست ، اما برای تجدید کردن هوا ، و محبوس نماندن در کشتی سرپوش را فردا باز کردن لازمست . پس اگر در انوقت پا پو آ ها بر سطح سفینه باشند آنها را از درامدن کشتی که منع خواهند کرد ؟ ـ یعنی شما میگوئید که پاپو آها به نوتیلوس خواهند درامد ؟ ـ هیچ شبهه نیست که بمجرد باز شدن دروازه زینه پاپو آها درون کشتی پر شوند ! ـ وحشیانر از گردش بر سطح سفینه خود منع کردن نمیخواهم . چرا که پا پو آها مخلوق بسیار مسکین و بیچاره هستند . نمیخواهم که بسبب مهمان شدن نوتیلوس در جزیره «که به راعور » یکی از انها تلف شوند . --- page 173 --- ١٦٨ بنابرين سخن کپتان خواستم که وداع کرده بر ایم ولی کپتان مرا بازداشته به نشستن امر نمود . و بقدر نیم ساعت بکمال بشاشت و شطارت از هر در و رهگذر مکالمه و مبا- نمود ، و از وحشیان هیچ سخن بمیان نیاورد . بعد از نیم ساعت برپاخواسته از من وداع کرد . منهم به اوتاق خود آمدم . قونسه ی را دیدم که در انجا منتظر من بود . و میخواست که از نتیجه ملاقات من و کپتان آگا هی یابد . گفتم : دوست من برو براحت بخواب ، از وحشیان پاپو آها هیچ اندیدیشه مکن ، چرا که کپتان هیچ اندیشه ندارد بر سخن او اعتماد کردن لازمست ! خیلی خوب ، آیا افندی چیزی کار و خدمتی بمن ندارد ؟ نی دوست من ! آیاند لاند چه میکنند ؟ ندلاند بساختن کباب داشئی قانغورو مشغولست که در وقت خوردن آن باید احتیاط بکنیم که انگشتها و زبان كوچك خود را بالقمە فرو نبریم ! قونسه ی رفت . من بر جای خود دراز کشیدم ، بسبب شماتت صداهای پای وحشیان، و آوازهای مهیب آنها که بر بام نوتیلوس گردش داشتند خوب خواب نرفتم . صبح وقت از خواب بر خواستم . امروز بوقت ظهر از قرار وعده که قمر گویا باکپتان نمو داده باید که نوتیلوس بسبب حاصلشدن مد کامل از خرسنگهای قورایها رهایی یافته رهسپار صوب مقصود خود گردد . البسه ام را پوشیده به دالان آمدم . کپتانر ادرا نجا یافتم . بکمال بشاشت بمن پیش آمده گفت : مد از حالا آهسته آهسته آغاز کرده بعد از چهار ساعت انشاءالله بسیاحت خود ابتدا خواهیم کرد . --- page 174 --- ١٦٩ آیا سرپوش زینه را بازکرده اید ؟ نی هنوز نکرده ایم، اما حالا امر به بازکردن آن خواهم داد! پاپو آها را چه خواهید کرد ؟ اوه ، معلم افندی ! پاپو آها فکر شمارا خیلی مشغول داشته! حالا آنکه هیچ اهمیتی ندارد . سرپوش که بازشود آیا بسفینه نمیدرایند ؟ معلم افندی بخوبی بدانید که اگر بازهم بشود در نوتیلوس داخل شده نمیتوانند . بحیرت بطرف کپتان نظر کردم . گفت : آیا ، معنی سخن مرا درك نكرديد ؟ هیچ ندانستم . پس بیائید و ببینید ! در پی کپتان بسوی زینه متوجه شدم، در انجا قونسل و ندلاند را نیز ایستاده دیدم که بتماشای بازکردن سرپوش منتظر بودند. صداهای مهیب انبوه وحشیان نیز می آمد. سرپوش بازشد . سیماهای مفکره بیست نفر وحشی دفعته نمایان گردید . و همان شش نفر آنها دستهای خودرا برکناره آهنین زینه نهاده میخواستند که فرو آیند. اما دفعته بصداهای بسیار مدهشی فریادها برآورده افتان وخیزان واپس گریختند. ده نفر دیگر پیش آمده فرو آمدن خواستند ولی از نفری های اولی زیاده تر فریاد ها برا ورده غلطان غلطان خودر ابدریا پرتاب کردند. نفریهای دیگر که بر بام بودند نیز بیکباره گی خوف وهراس برانها مستولی گردیده یکی در پی دیگر خودرا بدریا انداخته و در قایق ها نشسته بطرف جزیره بفرار شتاب ورزیدند . --- page 175 --- ۱۷۰ قونسه ی و من متحیرانه بسوی این حالت نگاه میکردیم ندلاند خواست که برزینه برا مده فرار و حشیانرا تماشا کند بمجردیکه پای خود را بر زینه بنهاد بی محابا فریادی بر اورده بر زمین غلطید و کفرهای غلیظی بر زبان آورده گفت : — صاعقه است ! صاعقه ! از ین سخن ندلاند دانستم که مسئله چیست ! مگر کپتان نمو جریان الکتریکی نوتیلوس را باکتاره وزینه آهنین سفینه اشتراك داده است . لهذا کسیکه در انجاست و پایای خودرا تماس دهد گویا حالت صاعقه رسیده را میگیرد . و چنان حالت بر و پیش میشود که گویا ما شین بسیار قوتناک مجلی را بدست گرفته باشد . درین اثنا یعنی قريب يك مجه بود که نوتیلوس بسبب مد کامل از جائیکه بر خشکه نشسته بود آب در زیر آن درآمده بشنوری آغاز نهاد . پروانه آهسته آهسته بدور کردن ابتدا کرد . سرعت سفینه رفته رفته تزاید نمود و در سطح بحر قطع مسافه کرد بدون خسا رت از گلو گاه مهلك توره س بیرون برآمد . باب بیست و سوم خواب غیر طبیعی روز دیگر یعنی دوازدهم ماه کانون ثانی نوتیلوس بسیاحت زیر بحر خود دوام ورزید . اما درین دفعه سرعت آنرا در ساعتی ۳۵ میل از روی پراکته تخمین نمودم . دور پروانه آنقدر سریع بود که بچشم آنرا دیدن و بزبان حساب کردن غیر ممکن بود . چون دیدم که الكتريك غیر از انکه نوتیلوس را حرکت و سرعت وضيا و حرارت --- page 176 --- ۱۷۱ بخشیده است چنان قوت مدافعه که تماس آن موجب هلاك گردد نیز عطا کرده وله و حیرتم بیش از پیش کردید. نوتیلوس را خیلی خارقه نمايك جسمی یافتم بالطبع با نی آن نیز بنظرم خیلی قدر و قیمت پیدا کرد هر گاه نوتیلوس همه جریان الکتریکنی خود را در زینه و کتاره در انروز اشتراك میداد بسیار لاشه های پاپو آها بلکه لاشه ندلاند نیز بالا در سفینه بر روی همدیگر می افتاد اینچه قوت ؟ اینچه حکمت ؟ نوتیلوس یکسره بجهت غرب رهسپار است در ۱۳ ماه کانون ثانی بدریای «تی.وره» داخلشدیم جزیره تی موره را که در ۱۲۲ درجه طول واقعست دیدیم مساحه سطحیه این جزیره هزار ششصد و بیست فرسخ مربعست که در زیر حکم واداره يك راجای مستقل مهیا شد. راجاهای اینجزیره چنان اعتقاد دارند که از نسل تمساح یعنی واکو هستند، و باینصورت خود را ممدوح ومفتخر میدانند. تمساحهای که در تالاب ها و نهرهای اینجزیره موجود است آنقدر مظهر حرمت و رعایت هستند که غیر از حیوانات و نواله ها ئیکه برای آنها در هر وقت برای پرورش شان پیشکش میشود گاه گاهی دختران باکره خوشصورت را نیز برای دندانهای تیز آن حیوانات مستکره الخلقت می اندازند. بعد ازین جزیره جهت عزیمت نوتیلوس بسوی جنوب غربی بر گشت. یعنی پوز نوتیلوس بسوی بحر محیط هندی توجه نمود. آیا کپتان ما را کجا خواهد برد ؟ چند روز متمادی با کپتان به تجربه های فنی مشغول گشتم. کپتان در اثنای تجربه هائیکه در خصوص درجه حرارت ابحار موجوده، و ثقلت اضافیه آنها، و درجه ملح، و عمق، و شفافیت، و خاصه الکتریکیه آنها اجرا مینمود با من خیلی آثار نزا کت و مودت نشان میداد. بعد ازین تجربه ها چند روز از نظر پنهان گردید. --- page 177 --- ۱۷۲ شانزدهم کانون ثانی نوتیلوس از سطح دریا یکچند متر و پایا تر غیر متحرک توقف نمود. از صداهای چکش‌ها و مطراقها معلوم میشد که در ماشین بعضی تعمیرات اجرا میشود پنجره‌های دالان باز بود. بارفقای خود تماشای مناظر لطیفۀ آبهای بحر و مخلوقات عجایب آن مشغول بودیم ماهیان بسیار متنوع الجنسی از پیش نظر ما سیل سیل درگذر بود. بعضی از انها در پیش آئینۀ کافت عدسی پنجره خود را چسپانیده آئینه را دندان کندن میخواستند ولی بهیچصورت دندانهایشان کارگر تاثیر نشده بسرعت درمیگذشتند. بعضی ماهیان بسیار بزرگ عنبر یا بالینه خود را به آینه مالش داده و دالان مارا تاریک کرده در میگذشتند. نوتیلوس بعد از سه چار ساعت توقف براه افتاد دفعۀً از خارج و داخل ضیای الکتر یکی مفقود گردید بحیرت افتادیم که چه شد؟ بعد از کمی دریار ا یک نور آتشین بسیار خوشرنگ غریبی فراگرفت که بضیای الکتریکی هیچ مشابهت نداشت. به تعجب افتادم که آیا این روشنی از چیست؟ چون نیک نظر کردم دانستم که نوتیلوس از یک طبقۀ فسفوری میگذرد. این طبقۀ فسفوری چنان روشنی بعمل آورده بود که گویا آبهای بحر مانند یک ابر تنک سفیدی شده که آفتاب از پشت آن در تابش باشد. انحا لت از اجتماع حیوانات خرده بینیه فسفوریه پیش آمده بود که مانند ابرهای سفید و روشنی یک طبقۀ تشکیل داده بودند. اینست که دایما به اینچنین مناظر بدیعۀ خلقت گاه در قعر بحر و گاهی بر سطح بحر بر خورده در پیش عظمت و کبریایی حضرت خلاق عظیم الشان بحر و بر جل اسمه واله و حیران میشدیم. در ۱۸ کانون ثانی در ۱۰ درجۀ طول و ۱۵ درجۀ عرض جنوبی بر سطح بحر --- page 178 --- ۱۷۳ رفتار داشت. هوا ظهور طوفانرا نشان میداد. دریا متموج بود. کپتان دوم بقرار عادت سابقهٔ خود به تعیین موقع مشغول بود. من منتظر آن بودم که باز همان کلمات عادتی اورا از زبانش بشنوم اما امروز آن کلماترا بر زبان نیاورده دیگر بعضی کلماترا بر زبان راند. کپتان نمو را دیدم که به بسیار تلاش از زینه بالا برامد و با دور بینیکه بدست داشت افقرا معاینه کردن گرفت. یکچند دقیقه غیر متحرک مانده دور بین را از همان یک نقطهٔ که توجه نموده بود بر نداشت. بعد ازان دور بین را فرو آورده بقدر ده کلمه بهمراه کپتان دوم سوال و جواب نمود. کپتان دوم بسیار بهیجان بود. کپتان نمو باز دانه و غضبوبانه یک طوری داشت. کپتان نمو باز دوربین را بطرف افق گردانیده بهمان نقطهٔ اولین نظر دوخت. از صورت جریان مکالمهٔ دو کپتان چنان مفهوم میشد که یک چیز مهمی دیده اند. من نیز نظر خودرا بطرف نقطهٔ که آنها میدیدند دوخته خیلی دقت کردم ولی هیچ چیزی ندیدم. کپتان نمو بمن هیچ التفات نکرده بر سطح کشتی بقدم زدن آغاز نهاد اما حالت غضب و انتقام از چهره و چشمانش پدیدار بود. لب خود را بدندان میکزید. و با کپتان دوم بزبان خود شان بعضی اوامر و تعلیمات تبلیغ مینمود از کپتان دوم نیز اوضاع تصدیق و مسرت معلوم میشد. والحاصل چند بار دیگر نیز هر دو کپتان افقرا با دور بین معاینه کردند، و با همدیگر دور و دراز مذاکره نمودند. مرا نیز خیلی مراق حاصل شده بدالان فرو آمدم و یک دوربینی را گرفته بالا شدم. دوربین را بهمان نقطه دورداده چشم خود را بر عدسه هنوز ننهاده بودم که یک دست پر قوتی دور بین را از دستم بر بود. چون نظر کردم کپتان نمو را دیدم که دوربین را از دستم ربوده بر زمین انداخت. --- page 179 --- ١٧٤ سیمایش آنقدر تغییر پیدا کرده بود که شناخته نمیشد . از هیئت و قیافتش درجهٔ نهایت غضب ، و نفرت و اخذ انتقام نمودار بود بگمانم در اول چنان رسید که سبب غضبش من شده ام ولی چون دیدم که بسوی من هیچ نظر نمیکند و متصل بطرف همان نقطه می بیند دانستم که با من نیست هر چه که هست با همان نقطه است . نهایت کپتان نمو خود را جمع نموده امر سرعت را به نوتیلوس عطا نمود . پروانه بسرعت تمام بدور افتاد بعد از ان بمن نزدیک شده گفت : ـ موسیو آروناقس بیاد دارید که در اول ملاقات با شما يك شرط و وعده کرده بودم اینست که حالا وقت آن رسیده که بشرط و وعدهٔ خود وفا کنید . ـ چه امر میکنید کپتان ! ـ با رفقای خود در اوتاقی که اول بار در ان داخل شده اید محبوس میشوید ، و تا وقتیکه آزادی شما مناسب دیده شود در انجا میمانید . ـ امر از شماست کپتان ! اما يك چیزی سوال کرده میتوانم ؟ ـ نی ! سکوت کردم . زیرا بجز اطاعت دگر چارهٔ نبود بکمرهٔ ندلاند و قونسه ی فرو آمدم . امر کپتانرا برفقای خود تبلیغ کردم . بتأمل بیابید که این خبر را ندلاند بچه صورت قبول کرده باشد اما برای شدت وحدت ندلاند وقت نماند چرا که چار نفر طایفه ها ما را گرفته بهمان اوتاقی که اول در ان محبوس شده بودیم بردند و در را بر ما به بستند . قونسه ی پرسید که : ـ آیا افندی بما خواهد گفت که سبب این محبوسیت چه خواهد بود ؟ منهم همانقدر چیزیکه میدانستم برفقا بیان کردم . ایشان نیز متحیر ماندند . --- page 180 --- ۱۷۵ چنانچه من چیزی ندانسته بودم ایشان نیز هیچ نفهمیدند. به تفکر و ملاحظه افتادم. حالت متهیجانهٔ کپتان نموهیچ از نظرم دور نمیشد. تا آنکه درین اثنا این کلام ندلاند که: وای، طعام برسفره حاضر چیده شده است مرا از گرداب تفکر وارهانید. بواقعی که سفره حاضر شده بود. مگر کپتان وقتی که سرعت سفینه را امر کرده بود حاضر کردن طعام را نیز با او منظم ساخته بود. قونسه ی گفت: اگر افندی مساعده فرماید يك نصیحت میکنم. بگو دوستم! افندی باید که خوب خود را سیر کند. که میداند که چه میشود چه نمیشود؟ راست میگویی قونسه ی. بر سفره نشستیم. بکمال سکوت و آرامی طعام خوردیم. بمجردی که از طعام فارغ شدیم يك سنگینی عجیبی در سر و چشمان خود حس کردیم. هر یکی از ما بر گوشهٔ میز تکیه زدیم. درین اثنا چراغ الکتریکی نیز خاموش گردید تاریکی نیز خواب ما را زیاده گردانید. ندلاند و قونسه ی بخواب سنگینی فرورفته بنای خورنش را گذاشتند. آهسته آهسته بر من نیز بلا اختیار خواب غلبه کرد. هر قدر خواستم که خود داری نمایم و چشمانم را باز کنم. مقتدر نشدم در همانحالت دانستم که این خواب غیر طبیعیست. بهمه حال در طعام ما چیزی دوای بیهوشی انداخته اند. آیا اینچه سر عجیبی خواهد بود که تنها محبوس ماندن ما نی بلکه بیهوش شدن ما را لازم دانسته اند تا ندانیم که در سفینه چه میشود! --- page 181 --- ١٧٦ باب بیست و چارم پشتۀ قورای فردا صبح چون از خواب برخاستم در سرو وجودم هیچ سنگینی حس نکردم و چون خود را درکمرۀ خود برخوابگاه خود یافتم مبهوت و متحیر ماندم. مطلق که بر فقای من نیز همین معامله اجرا شده باشد. آیا کپتان نمو درینشب گذشته چه کرده. و چه اسرارها داشته؟ از اوتاق برامدم، دروازۀ زینه را بازیافته برسطح کشتی برامدم. قونسه ی و ندلاند را در انجایا فتم. آنها را استجواب کردم. از هیچ چیزی خبر نداشتند. بخواب بسیار سنگینی فرو رفته هیچ چیزی حس نکرده اند، صبح خودرا بر فراشهای خوابگاه خود یافته اند. نوتیلوس یز مانند هروقت از سیر اسرار انگیز خود فارغ نبود، دریا یکقدری متموج بود. سفینه نیز کمتری جنبش داشت، وبسرعت معتدلانه سیر و حرکت مینمود گویا هیچ چیز خارق العادۀ ظهور نیافته است! بعد از تجدید کردن هوا نوتیلوس بنای غوطه خورد نرا نهاد ما هم فرو آمدیم. ساعت دو بود که در دالان نشسته به تنظیم دادن همین محریات خود مشغول بودم که کپتان بدالان درامد سلام دادم، بصورت بسیارساده رد سلام کرد، دیگر هیچ سخنی نگفت. امیدوار شدم که بلکه از وقوعات دیشب چیزی معلومات بدهد. نافله امید! هیچ چیز نگفت. در سیمایش آثار ماندگی بسیار و کدورت بیشمار دیده میشد --- page 182 --- ۱۷۷ و از چشمانش معلوم میشد که دیشب را به بیخوابی و بسیار ماندگی گذرانیده است . از حالتش حزن و کدر بسیاری مشاهده میشد . متصل گردش میکرد گاه می نشست ، گاه برمیخواست ، گاه يك کتابی گرفته بمطالعه مشغول میشد . باز طاقت نیاورده بر میخواست و بسوی آلات میدید . و الحاصل یکدقیقه مستریح نمیشد . نهایت بمن نزدیکشده پرسید که : — موسیو آروناقس ، آیا یکقدری حکیمی میدانید ؟ چون به اینچنین سوال هیچ منتظر نبودم یکمدت متحیر و ساکت ماندم . کپتان باز پرسید که : — آیا حکیمی میدانید ؟ چرا که هم مسلکان شما اکثر تحصیل طب را میکنند . — بلی کپتان ، بطبابت وقوف دارم . حتی در بعضی خسته خانه ها خدمت نیز کرده ام . ازینسخن من کپتان خیلی ممنون شده گفت : — بسیار خوب ! آیا یکی از طایفه های مرا معاینه کردن میخواهید ؟ — آیا بیمار است ؟ — بلی ! — حاضر خدمتم کپتان ! — بیائید . برخاسته در پی کپتان براه افتادم. اما دلم خیلی بطپش بود . نمیدانم از چیست، در مابین واقعه دیشب و این بیماری يك مناسبتی میدیدم . کپتان نمو مرا بطرف دنبال کشتی ببرد ، در يك اوتاق کوچکی که متصل دالان --- page 183 --- ۱۷۸ طایفه ها بود مرا داخل گردانید در انجا بر بستريك آدم چهل ساله تنومندی افتاده بود . معاینه کردم ، بیمار نبود مجروح بود . سرش با پارچه های خون پری پیچانیده در میان دو متکایی گذاشته شده بود . قماشها ئیکه بر سرش پیچیده شده بود به احتیاط تمام باز کردم. جریحه بسیار مدهش بود کوپئی سر دو پاره شده بود، دماغ یعنی مغز بیرون برآمده بود ، و بسیار تجرش هم پیدا کرده بود ، هر طرف جریحه را علقه ها احاطه کرده بود . تنفس مجروح نیز بسیار سنگین بود ، التهاب دماغ نیز بدرجهٔ نها یت رسیده بود. نبضش را معاینه کردم، ضربانش را مفقود یافتم نوکهای پای و دست او را نیز بسیار سرد یافتم که ازین علامتها تقرب مهات را در مجروح مشاهده کردم . جریحه را قابل تداوی ندیدم . هرانقدر که ممکن بود زخم را پاك کرده و به اصول جراحی به بستم و از کپتان پرسیدم که : اینزخم از چه پیش آمده است ؟ چه میکنید ؟ نوتیلوس يك مصادمه کرد . در ان مصادمه يك میل آهنینی خطا خورده بر سر این رفیق بیچاره ام خورد و سرش را کفانید . آیا جریحه اش را چسان دیدید ؟ من در جوابدادن تردد کردم . کپتان گفت : بگوئید تردد مكنید مجروح بفرانسوی نمیداند . تا دو ساعت دیگر تکمیل انفاس حیات میکند . چاره برای رهایی دادن آن نیست ؟ نیست . --- page 184 --- ۱۷۹ کپتان دستهای خود را بهمدیگر مالش داده از چشمانش قطرات اشك جاری گردید که این حالت او را بسیار غریب دیدم . بسوی مجروحیکه آهسته آهسته بمرگ تقرب مینمود یکچند ثانیه نظر دوختم . از جبینش آثار ذکاوهوشیاری لمعه نثار بود. ضیای الكتریك بر بستر مماتش پرتو انداخته لحظه بلحظه زرد شدن رنگش را نشان میداد . خواستم كه يك كمله آخرینی که در وقت جان دادن از زبانش براید بشنوم و ازان کلمه تا يكدرجه بر اسرار حیاتش آگهی حاصل کنم ولی کپتان : — معلم افندی، برای شما دیگر ضرورت ماندن درینجا نماند، رفته میتوانید ! گفته نگذاشت که بمطلب خود برسم. کپتانرا در اوتاق مجروح گذاشته به اوتاق خود آمدم. آنروز تابشام با حسیات بسیار کدرا نگیزی برهیجان ماندم. شب نیز براحت خواب نتوانستم . روز دیگر بوقت صبح بر سطح کشتی آمدم. کپتان درانجا بود . بمجردیکه مرا دید گفت : — معلم افندی، امروز خواهش گردش زیر بحر را دارید ؟ — آیا با رفقای خود یا تنها ؟ — اگر رفقای شما هم آرزو کنند چیزی مانعی نیست . — منتظر امر شمائیم کپتان . — چون چنینست بروید سقفا ندرهای خود را بپوشید . از مجروح هیچ بحث نراند . ندلاند وقونسل ی را یافته تکلیف کپتانر ابه آنها گفتم. درینباره ندلاند نیز ناز نکرد. بعد از نیمساعت لباسهای گردش قعر بحر خود را پوشیده، و آلت تنویر و تنفس خود را بر کمر و پشت خود آویخته و بسته حاضر شدیم. در او --- page 185 --- ۱۸۰ طاق زیرین آمده بقرار سابق از دریچۀ بغل کشتی در پی کپتان بقعر دریا قدم نهادیم . از عقب ما نیز بقدر ده نفر طایفه های نوتیلوس که با اسکافاندرها ملبس بودند میآمدند. قعر بحر یکه نوتیلوس بران نشسته و ما از ان برامده ایم بقدر بیست مترو از سطح بحر فرو بود . يك سر نشیبی کمی فرو آمدیم . درینجا از ریگ وسبزه زار نبات بحری هیچ اثری دیده نمیشد . لہذا دانستم که این محلی که بران راه میرویم عبارت از پشته زارقورا ایست . چراغهای الکتریکئی خود را روشن کرده در میان پشته های پست و بلند قو رای که در ابتدای تشکل بودند براه رفتن آغاز نهادیم . روزی از روزها خواهد شد که این قور ایہا ئیکه در ینوقت آهسته آهسته بجمعشدن و تشکل کردن آغاز نهاده اند از سطح بحر محیط با لا بر آمده جزیره یا قطعه بشوند . روشنی چراغهای ما بر قورا یها عکس كرده يك منظرۀ بسیار لطیف و نظر ربایی بعمل میآورد . دوطرفۀ راه ما را قور ایهای درخت مانندی که با گلهای سفید ستاره شکل زینت یافته بودند احاطه کرده بود . اما این درخت های قور ای که از حیوانات شمرده میشوند ولی بشكل نبات بنظر میآیند معکوسانه بسنگها چسپیده نشو و نما مییابند . یعنی پنجهای آن بالاوشاخهای شان سر بپایان بزرگ شده میروند . ضیا در میان این شاخهای متلونی که بشاخ گوزن مشا بهت میرساند عکس انداخته لطافت فوق العاده بهم میرسانید . تصادف مراشایان دقت حیوانات نباتیه را نشان داد . این حیوانات که مرجان، و پولیپ و بسی انواع دیگر نیز دران داخلست از اجتماع قور ای نام حیوانات صغیرهٔ خورده بینیه بوجود می آید . تا بسیار زمانهالتمسئله در میان حکمای طبیعیون مختلف --- page 186 --- ۱۸۱ فیه بود که بعضی نبات و بعضی حیوان و بعضی معدن آنها را میگفتند ، ولی در سنه ١٦٩٤ « په میسونل » حکیم بصورت قطعی اثبات کرد که اینها از نوع حیوانست . من چون بر تجارب عدیده که بر قوراپها اجرا شده است آگاه بودم از تماشای نزدیک این حیوانات که در ابتدای امر بشكل نبات میباشند و هر چه که نشو و نما بیابند حال معدنیت را کسب میکنند خیلی ممنون بودم . غنچه های تازه که بر شاخهای شاخ گوزن مانند این نباتات حیوانیه بعضی نو شگفته . و بعضی پس بهم پیش آمده بود آنقدر لطیف و ظریف مینمود که انسان از تماشای آن در پیش حکمتهای خلاق عظیم الشان واله و حیران میماند بعضی از ان گلهای نوشگفته را کندن خواستم اما به این گلهای ذیحیات بمجردیکه دستم تماس مینمود هیئت کلی آن بر هم میخورد ، و گلها خود را جمع کرده در میان محفظه های سرخ رنگ خود میدرآمد . این جنگل مرجانی که مادران رفتار داریم رفته رفته آنقدر بهم پیوست و غلو شده بو که از میان شاخهای آن بزحمت میگذشتم . این مرجانها ئیکه درینجا دیدم برجملهٔ مرجانها ئیکه در سواحل اناطول وعمان ، و طرابلس غرب ، وبحر احمر صید میشود در رنگ و صفایی و خوبی مرجح و برتر بود. يك چارك مرجان بخصد روپیه قیمت دارد . حالا نکه اگر کپتان نمو تنها تجارت مرجانرا آرزو کند از همین جنگل بملیونها طلا منفعت میبردارد ! هر چه که فروتر میرفتیم درختان مرجان غلوتر و بزرگتر میشد ، از حالت نباتی و حیوانی برآمده تحجر میکردند . نهایت بعد از انکه بقدر دو ساعت درین جنگل قطع مسافه نمودیم بعمق سه صد مترو فرو آمدیم که انجا نقطه مبداء تشكل قوراپها بود. --- page 187 --- ۱۸۲ اما اینجا قورالها بدرجه نهایت بزرگی یافته و تحجر یعنی حالت سنگی را پیدا کرده مانند يك جنگل بزرگ درختی که درختهایش همه از سنگ باشد بنظر می آمد . شاخهای بزرگ بزرگ آنهم با همدیگر رابطه و التصاق پیدا کرده کمرها و پلهای قشنگرا بعمل آورده بود. زمین آن مانند يك يك قالیچه پر از هاری دیده میشد که با انواع نباتات بحری ، و پوستها و محفظه های حیوانات دریایی مانند قرنفل و شقایق و اسفنج یعنی ابرو صدف و کودی واستر یدیه و سائرہ مستور بود . سبحان الله چه منظره غریبه! آیا تصویر ان قابلیست که به نوك خامه ادا و بیان شود؟ کپتان نمو توقف نمود . ما نیز ایستادیم . طایفه ها بر اطراف افندی خود شان يك نصف دایره تشکیل دادند چون بدقت نظر کردم دیدم که چهار نفر از انها يك صندوق درازی مانند تابوت بر شانه گرفته اند. باین صندوق از زیر چهار کره اسربی آویخته بود دانستم که اینرا محض از برای ثقلت پیدا کردن آن به آن آویخته اند . چرا که پاپوشهای سنگین آهنینی که بپا داریم برای فرو آمدن مادر قعر بحر کفایت میکند . چونکه کپتان نمو آنها را بکمال موازنه ساخته است . پاپوشهای مذکور ما را بقعر بحر فرومی آورد ولی بسبب احاطه نمودن آب که هر طرف مار افرا گرفته است در اثنای راه رفتن ثقلت آنرا حس نمیکنیم ولی صندوق بسبب خفت لازمست که کره های اسربی برای موازنه ثقلت آن بدو آویخته شود . در جائیکه توقف کرديم يك میدانی کوچکی بود که اطراف آن بادرختهای کلفت و بزرگ سنگینی رنگارنگ مر جان و مه لیت و ابریسمه وغيرهم جنس قورای محاط شده بود . چراغهای الكتریك ما هر طرفرا خیلی خوب ضیادار کرده بود ، سایه های مارا بيك صورت بسیار غریبی بر زمین ترسیم مینمود . --- page 188 --- ۱۸۳ قونسه ی و ندلیا در پیش من بود سرهای خود را با همدیگر نزديك آورده بچشم وروی اشارتهای تعجب و حیرت میکردیم . ولی وا اسفا که به تکلم مقتدر نبودیم بروی میدان چون خوب دقت نمودم بعضی بلندیهای دیدم که بدست انسان ساخته شده بود ! بنابر اشارت کپتان دو نفر از طایفه هایش شده در پهلوی یکی از ان بلندیها زمین را با کلنگی که در کمر داشت به کندن آغاز نهاد . ازین کار حقیقت مسئله را دانستم که چیست ! ! مگر این ميدانى يك قبرستانى بوده است ! و آن بلندیها که دیده میشد قبرهایی بود که بقبرهای مسلمانان مشابهت داشت ! و حالا نیز قبر کنده میشود ! و این صندوق نیز تابوتیست که جسد مجروحیکه دیشب ترك حیات کرده است در انست ! پس معلوم شد که کپتان نمو رفقای خود را همیشه در بنجاد فن میکنند . قبر آهسته آهسته کنده میشد . ماهیانی که از صدای کلنگ زدن بخوف می افتادند از اطراف ما بکمال سرعت میگریختند . نهایت مدفن کنده و حاضر گردید . طایفه هائیکه حامل تابوت بودند نزدیکشدند ! تابوت را باز کرده جسد را که با يك كفن سفیدی تکفین شده بود بر آوردند . و در چقوری که با آب مملو شده بود فرو آوردند، و خاکهائیکه از مدفن برآورده بودند پس در ان ریختند، و باسنگهای قورا بها و پارچه های صدف و گلهاى نباتات بحری تحکیم و تزئین نمودند . درمیان چهار پنج قبریکه از پیش بود يك قبر دیگر نیز علاوه گردید . کپتان نمو و رفقای او در اطراف قبر صف بسته بکمال تضرع دستهای خود را بدعا برداشتند . مانیز به بسیار تأثر زانو برزمین زدیم . بعد از انکه دعا تمام شد کپتان نمو و رفقای او از جسد بیروح رفیق خود که در قبر بحر در مدفن راطب تودیع نموده اند --- page 189 --- ١٨٤ وداع آخر خود را اجرا کرده بعودت کردن آغاز نهادند . از جنگل مرجان گذر کرده ، و بر بلندی برامده تا آنکه چراغ نوتیلوس پدیدار گردید . ساعت يك بود كه بر سفينه واصل شديم . سقافاندر های خود را کشیده بر سطح کشتی بر آمدم . چرا که نوتیلوس نیز بعد از انکه ما از قعر بحر در ان داخلشده ایم بر سطح بحر بر امده است . من برای تسکین دادن حسیات کدر انگیزی که از ین سیاحت امروزی برایم حاصلشده بود در پیش بر امده گٹی جای سکاندار نشسته بودم که کپتان نمو نیز بیامد برپا خواسته گفتم : - مجروح چنانچه تخمین کرده بودم آیا در شب وفات یافت ؟ - بلی معلم افندی . - حالا در پیش رفقای قدیم خود در قبرستان جنگلی مرجان خوابیده است . - بلی ، آنموقعیکه از سطح بحر یکچند صد قدم پایانتر است مدفن استراحت آمیز ماست ! بغیر از طرف ما که هیچگاه فراموش نمیشود از طرف همۀ عالم فراموش شده بکمال راحت در انجا بخواب ابدی رفته است ! ما مزار را میکنیم ، و جسد را در ان میگذاریم ، پولیپها آنرا چنان سد میکنند که هیچ باز شدنی نیست . درین اثنا از دهن کپتان یکصدای جانخراشی بر آمد بعضی چیز ها بزبان خود زمزمه نمود و یکچند قطرات سرشك بر رویـش بـریـخـت . گـفتم : - در آن مدفن بواقعیکه از دندانهای سگماهیان جسد رفیق شما خیلی آسوده و فارغست . - تنها از دندان سگماهی نی بلکه از تعرض انسانها نیز فارغست ! انتهای کتاب اول محمود طرزی --- page 190 --- ١٨٥ بیست هزار فرسخ سیاحت در زیر بحر کتاب دوم باب اول بحر محیط هندی حالا قسم دوم سیاحات ما که در زیر بحر اجرا کرده ایم آغاز میکند . قسم اول سیاحت ما بالوحه مزارستان قعر بحر که تاثیر بسیار شدیدی بر فکرم نهاده بود ختام پذیر گردیده بود . معلوم شد که کپتان نمو در زیر بحر زندگانی ابدی خود را قطعیاً قرار داده است . حتی مدفن و قبرستان خود را نیز در زیر بحر انتخاب کرده . فرضیات و تخمیناتیکه قونسه ی در حق کپتان نمو کرده بعد ازین واقعه شایان قبول دیده نمیشود . قونسه ی میگوید : که کپتان نمو يك عالم داهیه عظما نیست که مردمان روی زمین قدر و قیمت آنرا نشناخته . و مهارت و لیاقت او را تقدیر نکرده لہذا به اثر علم --- page 191 --- ١٨٦ و مهارت خود نوتیلوس را ساخته و در میان آن در امده در قعر بحر در امده است. حالا نکه معاینه کردن کپتان نمو و کپتان دوم افق را، و تغییر یافتن احوال او، و ربو دن دوربین را بشدت از دستم. و محبوس ساختن و بیهوش کردن ما، و در همان شب مصادمه کردن نوتیلوس با یکچیزی، و هلاک شدن یکی از طایفه های او چیزها ایست که فکر مرا بدیگر معانیها سوق مینماید. آیا نوتیلوس با چه چیز مصادمه کرد؟ آیا در افق چه چیز اسرار انگیزی بود که کپتان نشان دادن آنرا بمن نخواست؟ پس معلوم میشود که کپتان نمو تنها بگریختن از انسانها اکتفا نمیکند! بلکه سفینه مدهش خود را آلت بعضی انتقامهای مدهشی که سبب آنرا هنوز ندانسته ام نیز میگر داند. معما فیه تا بحال هنوز در یخصوص هایک قرار قطعی داده نتوانسته ام، تنها بنوشتن مشاهدات خود اکتفا میورزم و امید میکنم بلکه استقبال مرا بر احوال مطلع گرداند. آیا ما هم ابداً درین کشتی خواهیم ماند؟ هزار ما نیز در همان جنگل مرجان خواهد شد؟ اما با کپتان چون وعده و قول در باب اگریختن نداده ایم هر گاه یک فرصتی برای گریختن بدست آید هیچ قصور نخواهیم کرد. کپتان نیز چون دانسته است که گریختن ما محالست از انرو بیغم و امین میباشد. ولی آیا فرصت گریختن بدست ما خواهد آمد؟ اینهم مجهول هر گاه فرصت گریزبداست هم بیاید بسبب محروم شدن از تماشای بدایع بحریه متأ سف و محزون خواهم شد! رفته رفته بقطعات مسکونه تقرب مینمائیم. درین اثنا هر گاه یک فرصتی ظهور نماید تنها برای دیدن بدایع بحریه رفقا را از ان فرصت محروم گذاشتن آیا ظلم نیست؟ اما آیا این فرصت ظهور خواهد یافت؟ تا بحال تنها ششهزار فرسخ در زیر بحر قطع کرده ایم به بینیم که هنوز چقدر مسافه --- page 192 --- ۱۸۷ قطع خواهیم کرد؟ و هنوز چه چیزها خواهیم دید؟ من به این افکارها بر سطح نوتیلوس نشسته بودم . چون دیدم که کشتی بنای غوطه زدن را گذاشت بدالان فرو آمدم . حالا رفتار ما در آبهای بحر محیط هندیست که پنجصد و پنجاه ملیون هکتار آب را محتوی میباشد . آبهای بحر محیط هندی آنقدر صاف و شفافست که بینندگانرا متحیر میگرداند . نوتیلوس بقدر دو صد متر در زیر آب رفتار داشت . چند روز بهمینصورت دوام نمود . غیرازمن هر کس که میبود درین سفر دلتنگ میشد . ولی من هر روز بر سطح وابور برآمده اطراف را نظاره میکنم، و هوای صاف را تنفس کرده بدالان فرو میآیم ، و گاه بمطالعه ، و گاه بنوشتن سیاحت نامه ، و گاه به نظارۀ آبها و حیوانات قعر بحر از پنجره بخوبی صورت وقت خود را میگذرانم . صحت ما نیز خیلی مکملست ، تا بحال هیچ ناخوش نشده ایم . یکچند روز متمادیاً نوتیلوس بسبب خالی بودن بحر بر سطح آب رفتار نمود . از دور هر کس که بوضعیت شکل و رفتار نوتیلوس نظر کند ، بهمه حال آنرا بيك جانور بسیار بزرگی تشبیه میکند . در ٢٥ کانون ثانی تمام روز را بر سطح وابور گذرانیدم در افق هیچ چیزی دیده نمیشد اما بوقت ظهر يك وابور بسیار بزرگی دیده شد که بطرف غرب رهسپار بود . اگرچه مایان دکلهای بلند آنرا از دور مشاهده کرده توانستیم اما آن وابور نشینان هیچ شبهه نیست که نوتیلوس را ندیده باشند چرا که باسطح بحر برابر میباشد. بر روی هوا مرغان بسیار گوناگونی مشاهده میشد دامهای ماهیگیری نوتیلوس نیز انواع حیوانات بحری را شکار میکرد . از جمله کاسه پشتهای بسیاری که کاسه های آنها خیلی مقبول و قیمتدار است نیز در شبکه ها گرفتار آمده بودند . ماهیان گوناگون نیز دیدیم که بعضی از آنها را تا بحال هیچ ندیده بودیم ، از جمله ماهی عجیب الهیئت استریدیه --- page 193 --- ۱۸۸ را ذکر کنیم که آنها نیز مانند سنگ پشت يك محفظه دارند و گاه مثلث و گاه مربع شده شناوری میکنند . دیگر ماهی عجیب تریغون بود که بسبب صداهای عجیبی که بر می آرند آنراغوك بحری نام نهاده اند . ساعت پنج بود که با قونسه ى يك حيوان بحری بسیار عجیبی را مشاهده کردیم . این حیوان که قد ما آنرا « نوتیلوس » مینا میدند و کپتان نیز کشتی خود را بنام آن موسوم نموده ، و درینوقت آرغونوت میگو یندش حقیقتاً که بسیار ظریف و لطیف یکحیوانیست . قدما دیدن آنرا نیزفال خیر میشمردند. اگر از قونسه ی پرسیده شود میگوید که حیوانات ناعمه بر پنج قسم منقسمست که اول آن قسم « مرچول الرأس » میباشد که بعضی از انها محفظه دار و بعضی از آنها بی محفظه است . اینست که آرغونو تها و اختاپوطها درینقسم داخلست . منظره غریبی که ما دیدیم عبارت از گله های آرغونو تها بود که بر سطح بحر گردش وشناوری داشتند. آرغونو تها بقدر هشت عدد لواحق لامسۀ خرطوم مانند را مالك میباشند که باشش عدد آن مانند پرهای قایق شناوری میکنند و دو عدد آنرا مانند بادبان بالا میگیرند و به این سبب شناوری شان يك منظره عجیبی تشکیل میدهد . بقدر یکساعت نوتیلوس درمیان گله های انحیوانات غریبه رفتار نمود . اما دفعۀ همۀ انحیوانات لواحق لامسۀ خود شانرا که بالا گرفته بودند فرو آورده بیکباره گی همه در زیر بحر غوطه زدند که هیچ کشتی جنگی نیز به ایندرجه زودی مانوره اجرا کرده نمیتواند . روز دیگر خط استوار ا بر ۸۲ دایرهٔ طول قطع کرده به نصف کرهٔ شمالی داخل شدیم . امروز نوتیلوس در زیر بحر حرکت کرد هیچ بر سطح بحر نیامد . از پشت پنجره دیدیم که يك گلۀ سگماهی از هر طرف نوتیلوس را استیلا کرده از پیش پنجره ها --- page 194 --- ۱۸۹ هیچ جدا نمیشدند. سگماهی در بحر محیط هندی بسیار است. بعضی ازین سگماهیان بدرازی پنج شش متر می آمد که پشتهای شان اسمر و شکمهای شان سفید و دهن بسیار فراخ و دندانهای بسیار مدهشی داشتند. گاه گاهی بدندانهای خود بلور پنجره را گرفتن میخواستند، ولی موفق نمیشدند. نوتیلوس سرعت خود را تزئید کرده سگماهیان بسیار تیز رفتار را در عقب گذاشت. در ۲۷ کانون ثانی به دریاچه بنگاله در آمدیم. یکچند بار بر سطح بحر بعضی جسدهای انسانهای مرده دیدیم که اینها لاشه های هندو هایی بود که بعد از مردن به نهر گنگ انداخته شده بودند، و حالا برای طعمه شدن دندانهای سگماهیان میرفتند. از دور بعضی جزیره ها معلوم گردید. ندلاند گفت: - موسیو آروناقس. اینستکه به اراضی متمدنه تقرب میورزیم! نسبت به ممالک پاپوآها اینجاها خیلی اعلا جاهاست. بر پدر جزیره نه به عوآر لعنت که از حیوانات چارپا زیاده تر وحشیان دوپا داشت. معلم افندی، معلوم شماست که در هندستان راههای شمند و فرها، و مانند شهرهای اوروپا شهر ها موجود است پس آیا زمان وداع کردن ما از نوتیلوس نرسیده خواهد بود؟ - نی دوست من، هنوز نرسیده. یکقدری هنوز صبر کنیم. نوتیلوس بعد ازین رفته رفته بقطعات متمدنه تقرب میکند. حتی آهسته آهسته ما را به اوروپا میبرد یکبار که در انجاها قدم بگذاریم البته یک چاره خواهیم جست! --- page 195 --- ۱۹۰ باب دوم (معدن مروارید) در ۲۸ کانون ثانی نوتیلوس در ۹ درجه و ۴ دقیقه عرض شمالی وقتیکه صبح بر سطح بحر بر آمد در جهت غربی بمسافه هشت میل دور يك خشکه دیدم. همان بدا لآن آمده بر روی خریطه پالیدم که این خشکه کجا باشد؟ یافتم که این خشکه جزیره سیلانست که در جنوب قطعه هندوستان واقع میباشد. برای مطالعه کردن احوال این جزیره که از جزایر بسیار مثبت کره ارض شمرده میشود بکتابخانه رفتم تا يك كتابي درین باب بدست آرم. بعد از تجسس كردن يك كتابي یافته باز بد الان آمدم. در اول امر موقع جزیره را تحقیق کردم جزیره در ۵ درجه و ۵۵ دقیقه عرض شمالی و ۷۹ درجه و ۴۲ درجه طول شرقی غرنویچ واقع شده بود طول این جزیره را شصت و پنج میل، و عرضش را يك صد و پنجاه پنج میل، و مساحه سطحیه آنرا بیست و چهار هزار و چهل و هشت کیلو متروی مربع نوشته بود که از جزیره ایرلانديك كمى كوچك ميباشد. این جزیره را سراند یب نیز مینامند. من بمطالعه مشغول بودم که کپتان نمو با کپتان دوم نیز آمدند. کپتان بعد از آنکه بسوی خریطه يك نظری افگند بمن نزدیكشده گفت : - جزیره سیلان به محصول مروارید خیلی مشهور است. معلم افندی، آیا دل تان میخواهد که سیر صید کردن مروارید را بکنیم ؟ - چسان نمیخواهد کپتان ! - بسیار خوب، تنها محل صید را می بینیم . صیاد ها را سیر کرده نمیتوانیم چراکه --- page 196 --- ۱۹۱ هنوز صیادهای صدف مروارید بصید کردن آغاز نکرده اند. — هرچه که شما میفرمائید کپتان! — معلم افندی، این یك را نیز بشما بگویم که اگرچه در دیگر بسیار جاهای کرهٔ زمین صدف مروارید صید میشود اما مکمل‌ترین آنها در جزیرهٔ سیلان اجرا میشود. اگرچه بجزیره ما یکقدری وقت‌تر از صید کردن مروارید آمده ایم چرا که صیادهای مروارید در ماه مایس درینجا می‌آیند و مدت سی روز با صد قایق بکشیدن خزاین بحریه مشغول میشوند. صیادها پنج پنجنفر در بحر غوطه میخورند و تا به پانزده متر عمق واصل میشوند وقتیکه غوطه میخورند يك سنگی را در میان دوپای خود میگیرند و بايك ریسمانی بقایق مربوط میباشند. — آیا تا بحالا هنوز بهمین اصول صید میکنند؟ — بلی تا بحالا هنوز همین اصول جاریست! — سقافاندرهای شما برای این کار خیلی فائدهٔ عظیمی میرساند. — بلی میرساند، زیرا آن صیادهای بیچاره بسیار مدت در زیر آب توقف کرده نمیتوانند. ماهرترین آنها بقدر يك دقیقه در زیر آب ایستاده میتواند شد اما وقتیکه میبرآیند از بینی و گوشهای شان خونابه سرمیکند هر قدر صدفی که در مدت بگیرشان بیاید جمع کرده در توبره که بگردن آویخته دارند می‌اندازند و بالا میبرآیند اما عمر این بیچارگان خیلی کوتاه‌ست. در جوانی از قوهٔ باصره محروم میشوند. — بلی بسیار صنعت کدرانگیز یست. علی‌الخصوص که بجز آنکه مدار زینت و ممنونیت بعضی توانگران عیش پرست بشود دیگر هیچ فائدهٔ نیز ازان متصور نیست. آیا يك قایق که ده نفر صیاد دران باشد در یكروز چقدر صدف کشیده خواهند توانست؟ --- page 197 --- ۱۹۲ بقدر چهل پنجاه هزار دانه ! آیا غواصان بسیار اجرت میگیرند ؟ نی معلم افندی خیلی کم اجرت میگیرند . بیچاره ها . حالا نکه صاحبان آنها بسایهٔ ایشان مالك چه ثروتها میشوند . کار دنیا همه چنینست معلم افندی ! باشید که در اثنای کشت و گذار کشتزار صدف مروارید بلکه بعضی صیادانیرا به بینیم که پیش از وقت بشکار مشغول شده باشند در انوقت خواهید دانست که این بیچارگان چقدر زحمت میکشند ؟ بسیار خوب خواهد شد کپتان ! اما این را بگویم که آیا از سگماهی میترسید یانی ؟ چه ؟ سگماهی ؟ این سوال کپتان مرا خیلی متعجب ساخت آیا سگماهی چیزیست که انسان از ان نترسد ؟ اینچه سوال بیفایده ؟ باز کپتان گفت : چرا جواب نمید هید معلم افندی ؟ کپتان ، راستی اینست که با این ماهیان خونریز هنوز داد و ستد بی تکلفی پیدا نکرده ام ! وا پیدا کرده ایم ، شما هم رفته رفته عادت خواهید گرفت . ذاتاً مسلح خواهیم بود، بلکه در اثنای گشت و گذار کشتزار مرواريد يك چند سگماهی نیز شکار بکنیم ! هم این نوع شکار بسیار لذت آور است . کپتان اینرا گفته از دالان بر امد . من بگرداب حیرت فرو ماندم . دانه های عرق سرد سرد که بر جبینم گرد آمده بود بدست پاك كردم . هر گاه در کوههای اسویچره --- page 198 --- ۱۹۳ برای شکار خرس انسان دعوت شود «بسیار خوب میرویم» میگوید . واگر برای شکار شیر و پلنگ در جنگلهای افریقا یا هندوستان دعوت شود میگوید «اوه ! اوه ! شکار شیر بسیار اعلا ! اگر چه تهلکه ملحوظ هست اما صد کرت میرویم !» لاکن این دعوت کپتان نمو که عبارت از شکار سگماهی در قعر دریاست از آن شکارها ئی نیست که انسان بزودی به آن راضی بشود. هر گاه مانند دعوتیکه برای شکار جنگل قریسپو نموده بود بی نام و ماند کار آسان بود ، در انجا رفته يك سمور بحری را شکار کرده پس عودت میکردیم . ولی چنین نام گرفته بشکار سگماهی رفتن یکقدری جای تأملست . اینسخنا را با خود گفته به تخیل و تصور سگماهی افتادم . و وصف دندانهای تیز خنجر مانند آن جانورها . با دهن بزرگ مدهش آنها که بيك حمله انسانرا دوپاره میسازد هیچ از پیش چشمم دور نمیشد . از حا لا موهای بدنم راست شدن گرفت . حالا نکه کپتان این دعوت مدهش را بچنان طور بیقیدانه و لاابالیانه نمود که گویا بیکدشتی برای شکار خرگوش میرویم ! باخود گفتم که : — قونسه ی البته به رفتن این شکار راضی نخواهد شد ، منهم نرفتن او را بهانه گرفته نمیروم والسلام ! اما بر نرفتن ندلاند امیدوار نبودم ، چرا که میدانستم که تهلکه هر چه که بزرگتر باشد بر طبیعت مجادله پرست او موافقتر میآید . اینرا با خود قرار داده باز بمطالعهٔ کتاب خود مشغول شدم . اما خواندنی خود را نمیدانستم . غیر اختیاری صحیفه ها را میگردانیدم . درمیان سطرها دهنهای کشاده مدهش سگماهی بنظرم برمیخورد ! درین اثنا ندلاند و قونسه ی بطور بسیار مستریحانه و مسرورانه به دالان در آمدند . ندلاند گفت : --- page 199 --- ١٩٤ — معلم افندی، خبردارید که دوست شما کپتان شيطانها يعنی نمو ما را بيك طور ناز کانه برای کشت و گذار کشتزارهای مرواريد خود که در جزيرۀ سيلان دارد دعوت نمود. من — آيا ديگر چيزی بشما نگفت ؟ ند — نی ديگر چيزی نگفت ! پس دانستم که کپتان از مسئلۀ سگماهی بر فقای من چيزی نگفته . از بيخبر ماندن ايشان از نقطۀ مهمترين کار خيلی دلتنگ شدم . حالاً نکه ايشانرا بايد بگويم ؟ اما چسان بگويم ؟ قونسه ی گفت : — آيا افندی در حق صيد مرواريد بما بعضی معلوماتی خواهند داد ؟ ند — بلی بلی ! پيش از انکه بصيد برائيم بايد در ينباب چيزی بيا موزيم ! من — چون چنينست بيائيد در پيش روی من درينجا بنشينيد تا معلوماتيکه در همين کتاب يافته ام بشما نقل دهم . قو — اول اينرا بفرمايند که مرواريد چيست ؟ من — بقول شاعرها مرواريد قطرۀ سرشك درياها بوده، مردمان مشرق زمين ميگويند که قطرۀ باران نيسانست که در شکم صدف تحجر کرده. خانمها ميگويند كه يك سنگ غير شفاف ذيقيمتيست که برای زينت گوش، و گردن، وسينه ما بکار ميآيد. ارباب فن کيميا ميگويند که از اختلاط فوسفوريت، وقاربونيت کلس، وژه لاتين بعمل آمده است . حکمای حکمت ميگويند که مرواريديك مواديست که در صدف نام حيوانات غلاف دار در همان عضو شان که مادۀ صدفی را حاصل ميکند از همان مادۀ صدفی جوهر وخلاصۀ آن ترشح و تقطر نموده بهم جمع ميآيد . قو — اصداف از جنس حيوانات ناعمه معدوم الرأس، و از نوع موجودات --- page 200 --- ۱۹۰ ذیمحیات غلاف دار است . من - راست گفتی ای قونسه ی ملا ! اینست که مروارید عبارت از جوهر مادهٔ صدفتی این حیوان ناعمة معدوم الرأس غلافدار است که بمرور ایام ترشح کرده کرده بشکل کربوات تصلب میکند گاه در مصرع اینحیوان یعنی در جائیکه غلاف بالایی و غلاف زیرین آن بهم چسپیده است موجود میشود ، و گاه در میان گوشتهای آن پیدا میشود . هرگاه مروارید شکستانده شود بهمه حال در وسط مرکزی آن يك دانه سنگریزه كوچك و يا يكدانه ریگی موجود است که بمقام تخم آن قایمست . پس مروا رید در مدت چند سالها در اطراف آن سنگریزه طبقه طبقه جمع آمده محصول می آید . قو - آیا در يك استریدیه یعنی صدف يك چند دانه مروارید موجود میشود ؟ من - بلی بعضی صدفها میباشند که مانند قطی جواهر بسیار دانه های مروارید موجود است . حتی خود ندیده ام ولی شنیده ام که صیادان مروارید یکباريك صد فی صید کرده بودند که بقدر یکصد و پنجاه دانه ( سگماهی در ان موجود بود ! ندلا نذيك قهقهه بسیار بلندی کرده گفت : چه میگویی معلم افندی ؟ یکصد و پنجاه سگماهی چسان در صدف موجود بود ؟ من - وای ! سگماهی گفتم ؟ نی نی غلط کردم عفو بفرمائید ! مرواری میگفتم سکماهی بد هنم آمد . قو - ضرر نیست ! دهن انسان گاهی خطاء هم میشود . آیا این را بفرمائید که مروا ریدها را از صدف بجه صورت میبرازند ؟ من - صدفها ئیکه از دریامیبرارند بر بوریاهائیکه بر ساحل هموار کرده اند میگسترا نند. و بقدر ده ده روز همچنان میگذارند . حیوانات مذکوره در انجا پوسیده و بويناك --- page 201 --- ١٩٦ میگردند . بعد از ان در حوضهای بزرگی که از آب دریاپر شد . است می اندازند و در انجا باز کرده غلافهای آنها را در صندوقها برای صدفکار ها میفرستند و گوشتهای پو سیدۀ آنرا در دیگها انداخته میجوشانند تا آنکه ریزه ترین مروارید ها نیز ضایع نشده ته نشین گردند . قو — آیا قیمت مروارید نسبت به بزرگی آن میباشد ؟ من — بزرگی ، آبداری ، درستی شکل ، موجب قیمت آنست . بهترین مروا ریدها قسمیست که در مصرع صدف چسپیده باشد که آنرا با انبر و یكه دهن آن را برگر فته شده است میکنند این قسم مروارید هم شکلش منتظم و هم شفاف میشوند . قو — لکن چقدر در از یکمدتی میخواهد تا یگان یگان آنرا دیده و بزرگ و كوچك آنرا جدا کنند ؟ من — نی در بخصوص غربالهای مخصوص مخصوص استعمال میکنند . مثلا اول از یکغربال سوراخ کوچکی . و دوم باز از یکغربال سوراخ میانۀ ، و سوم باز از غربال سوراخ بزرگی میگذرانند . مرواریدهایی که از غربال هشتاد سوراخه نیفتد در جهٔ اول، ومرواریدهایی که از غربال هشتصد سوراخه نگذر د درجه دوم، ومروارید هائیکه از غربال هزار سوراخه نگذرد درجه سوم شمرده میشوند . قو — آیا از کشتزارهای مروارید یعنی جاهایی که در انجا صدف مروارید پرورش می یابد و بکثرت موجود میشود چقدر واردات ومحصولات سنوی برداشته میشود؟ من — بنابر قول همین کتابی که مطالعه میکنم تنها از کشتزارهای جزیره سیلان در سال سه ملیون سنگماهی محصولات گرفته میشود ! ندلاند باز یکقهقهٔ کرده گفت : --- page 202 --- ۱۹۷ — او ! معلم افندی ! کاش از عوض سگماهی دیگر ماهی خوشگوشتی حاصل میشد . من — باز سگماهی گفتم ؟ نی نی روپیه میگفتم غلط کردم ! قو — بگمانم میآید که اینقدر مرواریدهای بزرگی که کپتان نمو مالك آنست در دنیا هیچکس بران مالك نباشد ؟ من بزرگترین مرواریدیکه در جامکان بلورین بود نشان داده گفتم : — راستست قونسه ی. مثلا این دانه تابه ایندم به این بزرگی نه کسی دیده و نه کسی شنیده . قو — آیا چقدر قیمت برای آن تخمین کرده میتوانید ؟ من — کم از کم دو ملیون سگ . . . . — قونسه ی بچابکی سخن را از دهنم گرفته گفت ! — دو ملیون روپیه سگماهی نیست . ندلاند گفت : — معلم افندی در س سگماهی گفتن بسیار شما يك سری هست ؟ من اگر راستی میخواهید بخدا فکرم آنقدر بسگماهی مشغولست که شکل تو و قونسه ی نیز گاه گاه بنظرم سگماهی میآید ! آیا تو از سگماهی میترسی ندلاند ؟ ند — از ماهی ترسیدن ؟ مانند من يك صياد ماهی از چیزیکه آنرا صید میکند چسان میترسد ؟ من — اما مسئله اینچنین نیست که سگماهی را با دام شکار کنی و در کشتی براری و با تبر دم آنرا ببری و شکمش را پاره کنی و دلش را برآورده بدریا بیندازی . نی بلکه در قعر بحر سینه بسینه با هم مجادله و محاربه کردنست ! --- page 203 --- ۱۹۸ ند — در زیر آب هم نمیترسم بشرطیکه ژبپقین بدستم باشد . چراکه سگماهی تا برپشت برنگردد هجوم کرده نمیتواند تا او برگردد من ژبپقین را بجگرگاهش میدرارم . من — خوب قونسه ی ، توچه میگویی ؟ قو — اگر افندی بترسد منهم میترسم و اگر افندی نترسد منهم نمیترسم ! باب سوم یکدانه مرواری ده ملیون روپیه گی شب شد . بخوابگاه خود آمدم ، خواب بخوبی نتوانستم ، هر خوابی که دیدم متعلق به سگماهی بود صبح از خواب برخاسته ولباسهایم را پوشیده بدالان آمدم . کپتان نمو درانجا منتظر من بودگفت : — موسیو آروناقس ، برفتن حاضرید ؟ — بلی حاضرم کپتان . — بفرمائید برویم . — رفقای خود را خبر ندهم ؟ — آنها را خبر داده ام برسطح نوتیلوس منتظر ما هستند . — آیا سقافاندرهای خود را نمیپوشیم ؟ — حالا نمیپوشیم ، چونکه نوتیلوس را بدریاچه ما نا عارکه دریاچه کشتزار صدف مروارید جزیره سیلا نست بسیار نزدیک نکردم وازنجاتابه آنجادر زیر بحر راه رفتن یکقدری درازه میشود . لهذا قایق را حاضر کردم تابه آنجا به قایق میرویم . اسقافا --- page 204 --- ۱۹۹ ندرها در قایقست وقتیکه بمحلق مطلوب واصل شدیم اسقافاندرهای خودراپوشیده بدریا میدرائیم . کپتان نموز اپیروی کرده بسطح کشتی برامدم . ندلاند و قونسه ی درانجا بودند کپتان نمو بطرف پنج نفر طایفه ها که منتظر کپتان بودند اشارت کرده قایق را به کشتی نزدیک کردند . هرسه ما به قایق نشستیم يك طایفه برای چرخ دادن سکان و چهار نفر برای پزکشیدن نشستند . قایق بسوی جنوب رهسپار گردید . همه ما ساکت بودیم . ساعت پنج و نیم بود که شعاعات ابتدائی شمس خاوری و با نچه در ازی که از جزیره بسوی دریا ممتد شده بود بمانشان داد . جهت شرق این ساحل دماغه پست و جهت جنوبیش بلند بود . بقدر سه میل از خشکه دور تر کپتان نمو اطراف را یکنظری کرده بلنگر انداختن اشارت کرد . زنجیر لنگر بسیار کم در آب فرو رفته قایق بایستاد زیرا درینجا آب دریا بسیار کم و تنك است . و مزرعه مروارید هم از قرار قول کپتان در همین حوالیست کپتان گفت : — موسیو آروناقس ، ایندریاچه را می بینید بعداز یکماه قایقهای متعدد صیادان صدف درینجا پر میشوند . غواصها درین آبها غوطه خورده صدف مروارید میکشند . آبهای این دریاچه برای غواصها بسیار موافقست چرا که بسیارموج ندارد . ما نیز حالا سقا فاندرهای خود را پوشیده بگشت و گذار خود آغاز میکنیم . من هیچ جواب نداده بسوی این آبهای شبه ناك نظر کردم و بمعاونت طایفه ها سقافاندرها راپوشیدم کپتان ورفقای من نیز بزودی پوشیدند . از طایفه ها هیچ کسی بامانمی آمد چونکه هیچ یکی از انها البسه غواصی نپوشیدند . والحاصل تابگلو درسقافاندرها در امدیم آلت تنفس را نیز بر پشت ما بستند . میخو۱ --- page 205 --- ۲۰۰ ستند که محفظه های سر پوش را بسر ما بنهند که از کپتان پرسیدم که : — آلت تنویر و تفنک چرا نیست ؟ نمو — چرا که ضرورت به آنها دیده نمیشود ، در بسیار جاهای عمیق نمیرویم که بچراغ حاجت افتد ، بعوض تفنگ نیز این قمه را بگیرید بکمر بیاویزید . بنا بر امر کپتان قمه را بکمر آویختم و دیگر چیزی نگفته سر خود را در محفظه درا وردم . کپتان و رفقا یم نیز همچنین کردند . تنها ندلاند ژیپقین مدهش خود را بدست داشت . طایفه ها یگان یگان ما را از زیر بغلها گرفته از قایق به آب فرو انداختند . بقدر یکیم متر وقایماً در آب بزیر رفته پایهای ما بر ریگ قعر بحر بر خورد کپتان نمو بدست خود اشارت کرده در پی آن براه افتادیم. ضیای شمس قعر دریا را بخوبی تنویر مینمود، همه چیز را بخوبی میدیدیم . بقدر ده دقیقه رفتیم که بعمق پنج متر و از سطح بحر فرو آمدیم . زمین نیز همواری پیدا کرد . مار ماهیهای بسیاری از صدای پایهای مارم خورده بهر سو میگریختند . كذالك ماهیان سفید و براق پہن و جودی نیز بسیار بود. شمس آهسته آهسته به جوسما بالا میشد ، و دریا را زیاده تر تنویر مینمود . حال زمینی که بران براه میرویم نیز رفته رفته تبدل میورزید. از ریگزار گذشته بريك زمين سنگستانی براه افتادیم که سنگهای كوچك و بزرك غير منتظم زمین را فرا گرفته بود. بر روی این سنگها و زیر و اطراف آنها به لکم حیوانات ناعمه و نباتیه موجود بود . در میان اینحیوانها صدفهای پوست باريك و غیر منتظمی که مخصوص بحر محیط هند يست بكثوت موجود بود و بسی حیوانات مختلفهٔ دیگر نیز مشاهده میشود . علی الخصوص خرچنگ های بزرك بزرکی نیز دیده میشد که بعضی از بغل سنگها و بعضی از سر سنگها --- page 206 --- ٢٠١ بچشمهای درخشنده غیر متحرک خود بسوی ما میدیدند، و چون نزدیک شدن ما را میدیدند بکمال سرعت کج کج میگریختند. اینحیوانات کریه المنظر بساحلهای دریا بر درختان جوز هند بالا میشوند، و جوزها را کنده بر زمین می اندازند و با پنجه های پر قوت خود آنرا شکسته بدان تعیش میکنند کاسه پشتهای بسیاری نیز دیده میشد. که نسبت به خرچنگها زیاده تر بناز و استغنا رفتار میکردند. تخمیناً ساعت هفت و نیم بود که بمزرعه عظیم یا آنکه معدن جسیم صدف مروارید که در سالی بملیونها حاصلات از ان برداشته میشود واصل شدیم. استریدیه ها یعنی صدفهای مروارید بر سنگها خیلی محکم چسپیده از انجائی که یکبار چسپیده باشند بدیگر طرف حرکت نمیکنند. صدف مروارید خارجاً غیر منتظم، و سیاه و گرد میباشد. بر روی پوست بعضی از انها خطهای سبز و پوستهای بعضی از انها سیاه و سختست. خطهای آنها دلیل تازه گی و جوانی آنهاست و سیاه پوست آنها لااقل ده ساله میباشند که بدر ازی ده گره یا بیشتر یا کمتر میباشند. کپتان نمو بدست خود مرا جسامت مزرعه صدف مروارید را نشان داد. دیدم که دست خلقت در پرورش و وجود دادن اینمخلوقات بر دست انسانها بار بار برتری و افزو نتری دارد، یعنی انسانها هر انقدر که در استخراج و استهلاک آنها کوشش ورزند آفرینش آفریدگار خیلی بیشتر از ان اینمزرعه را برکت و کثرت داده است. در راهی که رهسپار بودیم بلا توقف پیش میرفتیم چرا که کپتان نمو بر راهی که باو معلوم بود بیدرنگ شتابان بود. علی الاکثر از میان خرسنگهای اهرام شکل بسیار بلندی میگذشتیم، حیوانات ناعمه صدفیه که بر سر این سنگها و اطراف آن چسپیده --- page 207 --- ۲۰۲ بودند کویا بنظرهای ثابت خود متحیرانه مارا مینگریستند. رفته رفته زمین سرنشیبی پیدا میکرد تا آنکه بقدر پنجاه متر از سطح بحر بزیر آمدیم . در نجاسنگلاخهای بزرگی موجود بود که سنگپاره های صاف صاف و بلند بلندی در هر هر جا ایستاده بود . در ین ا ثنا در پیش روى مايك مغاره واسع و تاريكی كه در ميان يك پشته سنگی باز شده بود و ضیای شمس در ان پرتونی انداخت پدیدار گردید . کپتان نمودرين مغاره درآمد . مغاره تاريك بود رفته رفته چشمها نم بتاریکیی مغاره عادت گرفته اطرا ف و سقف مغاره را دیدم که همه از سنگ بود چون یکقدری پیشتر رفتیم بيك چقوری چاه مانندی فرو آمدیم که زمین آن با بوصون نام نبات بحری مفروش شده بود . کپتان نمودرینجا توقف کرده بدست خود یکچیزیرا که در يك گوشه چاه افتاده بود بمن نمود چون نيك نظر کردم ديدم كه يك استریدیه یعنی صدف نام یکحیوان بسیار بزرگیست . این صدف آنقدر بزرگ وجسيم يك صدفی بودكه يك پله آن خیلی بزرگتر بود از حوض دالان نوتیلوس که پیش از ین تعریف آن مذکور گردیده بود . به این صدف بزرگ نزديك شدم . صدف مذکور در میان آبهای آرام و مستریح مغاره بکمال راحت و آسوده گی برسر يك سنگ صاف و همواری آرام گرفته بود . مگر کپتان وجود انحیو انرا درین انجاء میدانست و حالا برای زیارت و احو ا لپرسی او آمده است. حیوان مذکور پله غلاف خودرا خیلی بالا گرفته جوف آن بخوبی معلوم میشد . کپتان آهسته آهسته بحيوان تقرب کرد و دسته قمه خود را در میان دو پله آن در آورده مانع بهم آمدن آن گردید . بعد از ان بدست خویش بکمال دقت گوشتهای درون صدف را که بقدر سه سیر آنر اتخمین کردم بیکسو کرده یکدانه مرواریی پدیدار گردید که جسامت آن از یکدانه جوز هندی اصلاکمترنبود . منتظمئی شکل ، شفافیت ، آبداری --- page 208 --- ۲۰۳ این گوهر بدایع پرور آنقدر قیمت به او بخشیده بود که خارج تقدیر و تخمین بود. از دیدن آن بحیرت افتاده مبهوت ماندم. دست دراز کرده خواستم که گوهر را بدست گرفته ثقلت آنرا بدست وزن کنم. ولی کپتان مانع آمده اشارت کرد که نمیشود، و بچابکی قبضه قمه خود را کشیده دهن صدف بهم آمد. فکر کپتانرا دانستم که چیست مگر کپتان اینحیوانرا از سالها دیده و شناخته است و مخصوص درینجا گذاشته تا آنکه بسیار بزرگتر شود. هیچ شبهه نیست که هر سال مواد مایعی صدفیه له حیوان آنرا افراز میکند بر مروارید مذکور جمع آمده و تصلب کرده جسامت آنرا می افزاید. و این مغاره که این میوه بسیار عجیب خلقت دران پرورش مییابد بجز کپتان نمو بدیگر هیچ آفریده معلوم نیست. يك روزی خواهد شد که این گوهر خارقه نما را ازین مغاره کشیده بدالان موزه خانه نوتیلوس نقل بدهد بذهن خود بزرگی و آبداری این گوهر عجیبه را با دیگر گوهرهای دیده کی و شنیده کگی خود مقایسه و موازنه کرده ازده ملیون روپیه کمتر قیمت کرده نتوانستم. این هم تمام یافت از مغاره برامده باز به اصل مزرعه مروارید که هنوز به آمدن صیادان بهم برنخورده بود آمدیم. بعد از انکه بقدرده دقیقه کپتان نمو و مادر میان این کشتزار گوهر بار گردش کردیم کپتان دفعة توقف نمود و بدست خود اشارت کرد که در میان يك چقورئیکه از خرسنگها حاصل شده بود و بقدرده قدم دورتر بود درائیم همه مادر ان گودال آمده در پشت يك خرسنگی نشستیم. کپتان بدست خود بمن يك نقطه را که در پیش بود نشانداد. بکمال دقت بدان سو نظر انداخته يك سایه دیدم که از بالا بقعر در یا فرو آمد. همانلحظه فکر سگماهی که از یادم رفته بود وجودم را بلرزه انداخت. اما چون خوب دیدم --- page 209 --- ٢٠٤ دانستم که این سیاهی سگماهی نبود . مگر يك هندی بیچارۀ بودکه پیش از زمان آمدن صیادان مروارید برای صید کردن بمزرعۀ مروارید فرو آمده است . حتی چون ببالا نظر کردم زیر قایق صیاد را نیز دیدم . صیاد غوطه میخورد ، و بر می آمد چون بقعر دریا میرسید بیجا یکی زانو بر زمین زده استریدیه هائیکه بدستش میآمد جمع میکرد، و در توبرۀ که بگردنش بود انداخته بالا میبرآمد . غواص ما را نمیدید . زیرا سایۀ سنگی که در پناه آن نشسته بودیم ما را از نظر او پنهان داشته بود ، و هم بخیال و خاطر هندی بیچاره نمیگذشت که مانند خرد انسانها در قعر بحر نشسته حرکات او را سیر و تماشا میکنند ! من بکمال دقت حرکات صیاد را سیر میکردم بقدر ده دفعه فرو آمد ، در هر دفعه بقدر ده دانه استریدیه صید کرده باز بالا برآمد ، آیا در کدام يك ازین صدفها که هندی بیچاره حیات خود را در راه بدست آوردن آنها بتهلکه انداخته مروارید موجود خواهد بود ؟ دفعۀ یازدهم بود که غواص بیچاره باز فرو آمده در قعر دریا زانو برمین زده بچیدن صدف مشغول گردیده بود . اما دفعۀ بیچاره صدفها را ترك كرده بكما خوف و هراس برای بالا برآمدن يك حرکتی اجرا نمود . مگر بر طرف سر خود یکسایۀ بسیار بزرگی مشاهده کرده بودم از انسبب بدهشت افتاده بود . چون خوب نظر کردم سایه را شنا ختم که چیست؟ مگر يك سگماهی بسیار بزرگ و دهشتناکی بود که چشمانش مانند آتش میدرخشید ، و دهنش همچون مغارۀ خنجر داری باز بود . از نظارۀ این منظره من بر جای خود مانند مردۀ خشك و بیحرکت ماندم ! جانور مدهش يك حملۀ مدهشی بر صیاد نمود . صیاد بيچاره يك حركتي اجرا نموده خود را بیکسو کشید . اگرچه به این حرکت --- page 210 --- خود را از دندان حیوان خونریز وارهانید ولی از ضربه دم جانور رهانیده نتوانست لهذا جانور بيك ضربه مدهش دم خود صیاد را بر زمین غلطانیده ازین ضربه که بر سینه بیچاره اصابت نمود بیهوش افتاد . جانور یکقدری خود را پس کشیده باز چنانچه عادت اوست خود را بر پشت چپه کرده برای دوپاره کردن هندی خود را حاضره آماده ساخت تمام بهمین ساعت که جانور میخواست هندی را لقمه نماید کپتان نموقمه خود را کشیده مانند برق بر جانور هجوم نمود جانور چون این مهاجم نو را بدید هندیرا گذاشته باز خود را راست کرده بر کپتان نمو دهن کشاد . وضعیت کپتان نمو تا بحال در پیش چشم ماست بيك وضع بسیار جسورانه . ومتانت دلاورانه خود را خم کرده منتظر هجوم جانور گردید . بمجردیکه حیوان خود را بر و بینداخت حرکت سریعی کرده خود را از ضربه او وارهانید وقمه خود را در شکمش فرو برد . اما کار بهمین قدر تمام نشد يك مجادله بسیار مدهشی در مابین کپتان و جانور بوقوع پیوست . سگها همی از درد جان خیلی بجوش آمده آبها را بهم میزد در یا آنقدر موج پیدا کرد که خود را بمشکلات قایم میگرفتم . خونهائیکه از زخم جانور مانند سیل جاری شده بود دریا را تیره ساخت . از انسبب هیچ چیزی دیده نتوانستم . بعد از کمی دیدم که کپتان بيك دست بيك بال ماهی آویخته و بدست دیگر متصل قمه خود را در شکم او فرو برده و بر میکشید اما چه فائده که قمه او بر دل سگماهی برا بر نمیآمد و تا بر دلش زخم نرسد فائده نمیکند . بعد از انکه یکمدتی بهمینصورت مجادله دوام نمود رنگ مجادله تغییر یافت .کپتان در زیر ثقلت جانور آمده بر زمین افتاد . دهن جانور مانند داش باز گردید . درین --- page 211 --- ٢٠٦ اشا اگر ندلاند بسرعت تمام خود را نمیرسانید و ژیپقین را در قلبكاه جانور فرو نمیبرد جانور کار کپتانرا تمام ساخته بود . آبها باز سرخ کردید موج هم بیشتر کردید. در يايك.وج خون آلودي پيدا كرد. ژیپقین ندلاند تمام بموقع رسید ، و دل جانور را شکافت جانور بیجان شده از حرکت افتاد . ندلاندکپتانرا بیکسو کشید . کپتان بر پا خواسته سرراست بسوی هندی بیچاره برفت ، و ریسمانیرا که به سنگ به او مربوط بود باز کرده اور ابه آغوش برداشته ، و پاهای خود را بشدت بر زمین زده بر سطح بحر با لا برآمد. من و قونسه ی و ندلاند نیز او را پیروی کرده بعد از چند ثانیه به قایق غواص بنشستیم . اول کاریكه کپتان به آن تشبث نمود همانا بهوش آوردن هندی بیچاره بود . قونسه ی وکپتان بمالش اعضا و دیگر کارها بعد از چند دقیقه هندی را بهوش آوردند . چشمانش را چون باز کرد چهار کله های معدنی بلورین راچون دیده باشد آیا بچه درجه دو چار دهشت و استغراب شده باشد ؟ كپتان نمو از جيب خود يك کیسه مروارید برآورده به هندی بداد . تصدق و عطائیکه این آدم دریایی به اینمخلوق بیچاره نمود از طرف او بدست لرزه ناکی قبول شد واز نظرش چنان معلوم میشد که هیچ ندانست و نشناخت که این مخلوقات عجیب الهیکل چه جنس و چه نوع مخلوقی خواهد بود که هم حیات به او بخشیدند و هم صاحت ثر وت گردانیدند ! بعد از ان بنابر اشارت کپتان باز بدريا فرورفتيم . بقدر نیمساعت در میان کشتزار صدف رفتار کرده به جائیکه لنگر قایق ما آویخته بود رسیدیم و به قایق برآمده بمعاو نت طایفه ها اسقافا ندرها را کشیدیم . اول سخن کپتان به ندلاند بود که گفت : --- page 212 --- ٢٠٧ - استادندلاند ، تشکر میکنم ! ند - هیچ نکرده ام کپتان ! تنها مقابله بالمثل اجرا کردم. چونکه من نیز بحیات خود بشما مدیون بودم چرا که اگر نوتیلوس نمیبود ما هم غرق شده بودیم. ازین سخن ندلاند در لبهای کپتان يك تبسم خفیفی پیدا کردید. طایفه ها قایق را بنابر امر کپتان بسوی نوتیلوس براندند. در راه جسد خون آلود سگماهی را دیدم که بر سطح بحر بر امده بود از لکه های سیاهی که بر نوك بالا او بود دانستم که از مدهشترین انواع سگماهیان خونریز است. طول آن زیاده از بیست و پنج قدم بود دهنش بقدر يك ثلث وجود او را تشکیل داده بود. از شش صف دندانهای سرتیز مثلث متساوی الاضلاع آن دلیل بود برینکه این سگماهی نر باشد. بقدر دوازده عدد سگماهی دیگر نیز در اطراف قایق ما پدیدار گردید اما با ما مشغول نشده بخوردن و پاره پاره کردن همجنس خود مشغول شدند . ساعت هشت بود که به نوتیلوس واصل شدیم. از ین سیاحتی که در دریاچه مانا غار جزیره سیلان در مزرعه صدف اجرا نمودیم حسیات و ملاحظات غریبی برایم حاصل گردید. در پیش شجاعت و مرحمت کپتان که درباره رهایی دادن صیاد بیچاره هندی اجرا نمود بحیرت افتادم. حتی این فکر و ملاحظه خود را به کپتان نیز بیان کردم کپتان گفت : - معلم افندی. آن هندی از بیچارگان ظلم دیده دست ظالمانست. من هم از ان مظلو مانی ام که از دست همان ظالمان بی ایمان انواع ظلم وتعدی دیده ام یعنی من هم هندی و هموطننی این صیاد بیچاره میباشم لهٰذا تا به نفس واپسین دوستدار آن وطن و گیرنده انتقام آن هستم . --- page 213 --- ۲۰۸ باب چارم بحر احمر در ۲۹ کانون ثانی جزیره سیلان از نظر ما در افق پنهان گردید . نوتیلوس در سا عتی ۲۰ میل قطع مسافه مینمود . جزایر مالدیو ، ولا قه دیو را نیز بسرعت طی نمود . به این حساب از دریای ژاپون که ابتدای حرکت ماست تا به اینجا هفت هزار و پنجصد فرسخ قطع مسافه کرده ایم. روز دوم نوتیلوس بر سطح بحر برآمده دریا را خیلی خالی یافتم . از هیچ طرف هیچ خشکه پدیدار نبود. سفینه ما بجهت شمال غربی توجه کرده بود که برین راه میباید که بدریای عمان که بدریاچه بصره نهایت پذیر گردیده داخل شود . پس اگر بدین دریا برود نهایت آن با خشکه مسدود است! آیا نوتیلوس باز بکجا خواهد رفت؟ با خود گفتم البته بعد از گردش دریای عمان و دریاچه بصره باز عودت خواهد کرد! و اگر به بحر احمر هم دراید چون نهایت آنهم ببرزخ سویس مسدود است و هنوز «کانال» کشاده نشده است به پس برآمدن ازان مجبور شده از گلوگاه باب المندب دماغه امید افریقا را گردش کر ده به بحر محیط اطلسی خواهد درآمد لہذا از رفتن به آبهای سواحل اوروپا قطع امید کردم . تا به سوم ماه شباط نوتیلوس بحر عمانرا بسرعتهای مختلف و عمقهای مختلف گر دش نمود . در چارم ماه مذکور بحر عمانرا بنهایت رسانیده واپس رجعت کرد . وقتیکه از بحر عمان میبرآمد شهر «مسکت» را که از شهرهای مشهور سواحل عمانست مشاهده کردم منظره غریب شهر را که بر سنگلاخ سیاه قلعه و خانه های سفید ش --- page 214 --- ۲۰۹ بنا گردیده تماشا کردم . مناره های جوامع و نخلستان های آنرا نیز دیدم . اما تماشا بسیار کوتاه بود . زیرا نوتیلوس بر سطح بحر کمی توقف کرده باز بزیر بحر در امد ازینجا سواحل « حضرموت » را شش میل دور تر گذاشته براهیکه داشتیم دوام ورزیدیم . در ۵ ماه شباط بدریاچه « عدن » داخل شدیم که این دریاچه که در نهایت آن گلوگاه یا ابنای باب المندب واقعشده بشكل يك قیفی میباشد که آبهای بحر محیط هندی بواسطه این قیف به بحر احمر میریزد . روز دیگر که نوتیلوس برای تجدید هوا بر سطح بحر برآمد از دور شهر « عدن » نمایان گردید . اینجا از سنه ۱۸۳۹ در زیر اداره حکومت انگریز در آمده است شهر بر يك دماغۀ کوچکی واقع است که بايك برزخی بقطعه عربستان التصاقی پیدا کرده است. در هفتم ماه شباط به گلوگاه « باب المندب » که بزبان عرب معنی آن « دروازه سرشك » است تقرب نمودیم این گلوگاه یا ابنایی را که ۵۲ کیلومتر و طول و ۲۰ میل عرض آنست نوتیلوس بیکساعت طی نموده اما هیچ بر سطح بحر بر نیامد سراسر در زیر بحر قطع مسافه نمود . زیرا بسیار و اپورها ازینجا در همه وقت مرور و عبور دارد ، و مسافه گلوگاه نیز تنگست لهذا نوتیلوس نمیخواهد که خود را هویدا کند نهایت وقت پیشین بود که به بحر احمر داخل شدیم . بحر احمر يك دريائيست که باران در و هیچ نمی بارد و هیچ يك نهر بزرگی در ان نمیریزد، آبهایش همیشه تبخره میکند. یعنی در هر سال بقدر بلندی یکنیم مترو آب از سطح آن به بخار منقلب شده بهواطیران میکند. پس هرگاه بحر محیط هندی بواسطه قیف طبیعی باب المندب آب در ان نمیریخت یکوقتی خشکیده پی کار خود میرفت . بحر احمر به درازی دو صد و شش هزار متر و و عرض وسطنی آن سی هزار و چار --- page 215 --- ۲۱۰ صد مترو میباشد . در زمان حکمداران روما این بحر اهمیت فوق العاده را مالک بود ، و اگر کانال سویس کشاده شود اهمیت آن خیلی بالا و اعلا خواهد گردید . اگرچه فکر کپتان نمو را نمیدانم که چیست ؟ و بچه خیال و تصور به بحر احمر کشتی خود را رانده است ؟ ولی خود من بسیار ممنون و مسرور شدم که این بحر را دیدم . سفینۀ ما در ساعت بیست و يك میل سرعت داشت گاه در سطح و گاه در قعر بحر رفتار مینمود که باینصورت داخل و خارج بحر را تماشا کرده میتوانستم . در ۸ ماه شباط بوقت صبح شهر « مخا » معلوم گردید. قلعه خرابه و نخلستانهای اطراف آن را دیدم . این شهر در زمانهای قدیم تجارتگا و معمور يك شهری بود . شش عدد بازار های بسیار بزرگ و بیست وشش مساجد و جوامع در ان بود. دورۀ آن سه کیلو مترو بود و باشش قلعه بسیار متین محافظه شده بود . بعد از انگاه از پیشگاه اینشهر در گذ شتیم نوتیلوس باز در زیر بحر در امد وسواحل عربستانرا ترك كرده طرف سواحل افریقا را گرفت که عمق آن طرف از ینطرف بیشتر بود . از پنجره های نوتیلوس در میان آبهای بسیار براق وصاف بحر احمر مر جانهای رنگارنگ ، و سنگهای بسیار عجیب و ملونی که با بوصوتهای سبز مخملین مانندی مستور بود ، و درختهاى بزرك زمه را تماشا کردیم اسفنجها یعنی ابر ها، و پولیپها از هر نوع موجود بود و نباتات مختلفۀ بحری ، و حیوانات مختلفۀ نباتیه و ناعمه از اجناس بسیار اعلاها درین بحر دیده میشد . ماهیان گوناگون مختلف الاجناس نیز بکثرت پدیدار بود . نهم شباط نوتیلوس در واسعترین نقاط بحر احمر که در مابین « سواکن » و « قونفودا » میباشد رفتار داشت عرض این محل بحر یکصد و نود میلست امروز چون نوتیلوس بر سطح بحر برآمد --- page 216 --- ۲۱۱ منهم برامده بتماشای بحر مشغول گشتم درین اثنا کپتان نمو به پیش من آمده وبکمال نزاکت يك سگاره تقدیم کرده گفت : — خوب معلم افندی ! آیا بحر احمر را پسندیدید ؟ ماهیان آنرا ، حیوانات نباتیهٔ آنرا ، اسفنجهاى آنرا ، جنگلهای زره های آنرا بخوبی تماشا کردید ؟ — بلی کپتان ، نوتیلوس تدقیقات و تماشا های مرا به بسیار خوبی ایفا نمود. حقیقتاً که سفینه ما بسیار عاقلست . — حقیقت که همچنین است . نوتیلوس عاقل وصابر و بی تهلکه است. از طوفانهای بسیار مدهش بحر احمر وسنگلاخهای آن هیچ نمیترسد . — براستی که سفینه شما محيرالعقولست ولی وا اسفا که اینچنین کشف بدیع بهمراه مخترع آن محو و نابود خواهد شد ! کپتان يك تبسمى کرده سکوت نمود . منهم سخن را برد یگر وادی دورداده پرسیدم که : — کپتان، تدقیقات شما در بحر احمر بسیار است آیا سبب چیست که آنرا بحر احمر میگویند؟ — در بخصوص رأیها مختلف است . بعضی میگویند که هنگامیکه حضرت موسى عليه السلام بنی اسرائیل را از بحر بگذرانید وفرعون نیز با عونهٔ خود ازپی آن در بحر درامد حضرت موسی دعا کردکه خدایا بالای احمر را بران ها مسلط گردان لهذا آبهای دریا بر آنها هجوم آورده همه را غرق ساخت. از انروز نام این در یابحر احمر گردید! من — اما این تعریف یکقدری شاعرانه است فنی نیست من تعریف فنی آنراه میخواهم . نمو — متقدمینی که نام این در یار احمر نهاده اند از سبب کلمه « ادروم» که بمعنی سرخ در زبان عبرانیست پیش آمده و این سرخی نیز از بعضی حالاتیست که در آب آن مشاهده میشود. --- page 217 --- ۲۱۲ من ـ حالا نکه تا بحال آبهای آنرا براق و مانند دیگر بحرها دیده ام سرخی دران هیچ مشاهده نشده است . نمو ـ همچنینست اما اگر بطرف آخر آن که بخشکه مربوطست پیش رفته شود رنگ سرخ را در آب خواهید دید . حتی در یکوقتی دریاچهٔ «طورسینا» را مانند خون سرخ دیده بودم . من ـ آیا این سرخی را از چه دانسته اید ؟ نمو ـ این سرخی از حیوانات نباتیهٔ صغیرهٔ خورده بینیه ایست که از غایت کوچکی جرم و وجود آن هیچ بچشم نمی آید و برای پر شدن يك ملیمتره جای چهل هزار عدد آنها لازم میآید وقتیکه به طور برسیم شما هم این رنگ سرخ حیوانات مذکوره را خواهید دید . من ـ پس معلوم میشود که شما پیش ازین نیز در بحر احمر گشت و گذار کرده باشید ؟ نمو ـ این پنجم بار است که نوتیلوس درین بحر درآمده است . من ـ پیش ازین از مرور نمودن بنی اسرائیل وغرق شدن فرعون بحث راندید. آیا بعضی دلایل و اماراتی که مرور آنهارا نشان بدهد یافته اید ؟ نمو ـ نی نیافته ام . چرا که آنجا درینوقت بحر نی بلکه خشکه میباشد . یعنی بمرور ایام آن بحر یکه حضرت موسی ازان گذرکرده و فرعون دران غرق شده باز يك پر پر شده است . من ـ آیا آن محل کجاست ؟ نمو ـ ازسویش یکقدری بالاتر است در قدیم آنجا بحر بود درینوقت ریگستانست و گمان میبرم که اگر درین ریگستان حفریات اجرا شود بسی آثار عتیقه پیدا خواهد شد. --- page 218 --- ۲۱۳ من ـ بلی این حفريات میباید که پیشتر از حفر شدن كانال سویس اجرا شود و گرنه بعد از تمام یافتن کانال در انجاها شهرها و عمار تها ساخته خواهد شد وحفريات باقی خواهد ماند اما این يك را نیز بپرسم کپتان ، آیا كانال سویس که کنده شود بسبب عدم عمق بسیار برای نوتیلوس فایده نخواهد کرد همچنین نیست ؟ نمو -- اگرچه برای نوتیلوس فایده ندارد ولی برای عالم انسانیت فائده عظیمی می بخشد ، و چون این امر عظیم بقوت پر کار هموطنی شما موسیو «دولسپیس» اجرا میشود ازانر و هر قدر فخر که بکنید جا دارد . من ـ راستست کپتان ، در ینباب فخر و مباهات بها فرانسویان عائد است . نمو ـ چه فائده که نوتیلوس در ان داخل شده نمیتواند . معهافیه نوتیلوس پس فردا به بحر سفید چون بر اید شهر پور تسعید را که عملیات کانال از انجا آغاز شده خواهید دید. ازینسخن کپتان حیرت عظیمی مر ا استیلا کرد . فریاد بر اورده گفتم : من ـ چه گفتید ؟ آیا پس فردا به بحر سفیده میبرائیم ؟ نمو ـ بلی میبرائیم . اما شما چرا اینقدر متحیر شدید ؟ من ـ چسان متحیر نشوم کپتان افندی ! انصاف بفرمائید چگونه مبهوت نگردم ، در ظرف مدت چهل وهشت ساعت تمام بحر احمر را رو بعقب طی کردم ، و باز از گلو گاه باب المندب برامده تمام قطعه افریقا را دور و بحر محیط اطلسی را قطع کردن ، و ازگلوگاه « جبل طارق » گذشته بحر سفید را پیمودن ، و به پور تسعید آمدن چیزیستکه هر کس را غوطه خوار گرداب حیرت خواهد کرد ! نمو ـ آیا بشما که میگوید که اینهمه مسافه ها را طی کرده به پورتسعید خواهیم رفت ؟ من ـ اگر نوتیلوس مانند بالون بر هوا نه پرد ، ویا مانند شمند و فر بر خشک نه دود --- page 219 --- ٢١٤ برای رفتن به بحر سفید دکر چه چاره خواهد بود ؟ نمو — معلم افندی نوتیلوس نه بر روی هوا میپرد، و نه بر روی زمین میدود . اما از زیر همین زمینی که حالا در مابین بحر احمر و بحر سفید حایل افتاده و مهندس فرانسوی شما کانالرا میخواهد در ان بکشاید مرور نموده بحر سفید داخل میشود ! من — این از همه عجیبتر ! آیا چسان از زیر زمین میگذرد ؟ نمو — بلی به بسیار آسانی میگذرد ؛ زیرا خالق عظیم الشان ذی قوت و قدرت همین کانال سویس را که انسانها حالا برای کشادن آن سعی و کوشش میورزند از زمانهای بسیار درازی در زیر زمین باز فرموده است . من — سبحان الله ! مگر شما آنرا پیدا کرده از ان مرور مینمائید ؟ نمو — بلی، این پنجم بار است که ازین کانال زیر زمینی نوتیلوس گذر کرده و میکند. نام این کانالرا «تونل عرب» نهاده ام. از زیر کانال سویس آغاز کرده به بحر سفید میبراید ، و بجز من هیچکسی از وجود آن خبر ندارد . من — اما زمینی که کانال سویس بران کنده میشود سراسور ریگستا نست . نمو — بلی بقدر پنجاه متر و چقوری ریگست بعدها سنگلاخ بسیار سختست که در زیر ریگ میباشد و تونل کشف کردهٔ من در همین سنگلاخ کشاده شده است . من — آیا این راهرا به تصادف پیدا کردید ؟ — هم به تصادف و هم بملاحظه یافته ام؛ اما راست ترش اینست که بملاحظه و تفکر یافتم. من — مهربانی کرده بفرمائید که چگونه بکشف آن موفق و کامیاب شده اید ؟ نمو — معلم افندی چون بعد ازین از همدیگر هیچ جدا نخواهیم شد لهذا هیچ اسرار پنهانی از شما ندارم . اینست که این سر خود را نیز بشما میگویم . بسیار وقت بود که در --- page 220 --- ٢١٥ هر وقتی که ماهیان و حیواناتی که در بحر احمر به نزدیکی سویس میدیدم عیناً همان ماهیانرا در بحر سفید در قرب پورتسعید مشاهده میکردم . و مانند این دیگر بعضی مناسبات نیز در مابین این دو نقطه یافتم . لہذا بفکر افتادم که آیا در مابین این دو دريا يك رابطه پنهانی موجود خواهد بود یا نی ؟ و اگر رابطه موجود باشد بسبب بلندی سطح بحر احمر بر بحر سفید بهمه حال آبهای بحر احمر بشدت در بحر سفید خواهد ریخت ؟ بناء علیه در بحر احمر بسیاری از ماهیا نرا صید کرده در دمهای شان حلقه های آهنیئی گذرانید م بعد از چند ی چون در بحر سفید آمده ماهیگیری کردم عیناً همان ماهیان حلقه دار خود را یافتم . باینصورت محقق دانستم که در ما بین این دو بحر را بطه موجود است بس به تحری و جستجوی آن افتادم تا آنکه دهنه تونل را یا فته نوتیلوس را دران راندم و به بحر سفید بر آمدم که انشاء الله بعد از دو روز شما نیز از ین تونل مرور خواهید کرد . --* باب پنجم *-- --* تونل عرب *-- این حوادث را قسماً به قونسه ی و ندلاند فهمانید م . قونسه ی چون شنید که بعد از دو روز به بحر سفید میبرائیم از مسرت بسیار کف زدن آغاز نهاد . ندلاند به شانه ها و لبها و چشمههای خود اوضاع تعجب و انکار نشان داده گفت : ـ در زیر بحريك تونل ها !! آيا تابه ایندم کسی اینچنین چیزیر اشنیده ؟ قو ـ دوست من ، آقای من ، تابه ایندم کسی موجود بودن نوتیلوس راشنیده --- page 221 --- ٢١٦ بود ، اینست که خود شما دران نشسته و سیر و سفر کردید . لهذا باینطور باور نکردن شانه های خود را نجنبانید . ند ــ خواهیم دید ! اگر نباشد هم باید که باور کنیم ، وجود نوتیلوس هر چیز را به انسان باور میکناند و هم برامدن بحر سفید را بسیار آرزومندم چرا که به اوروپا تقرب میکنیم . بلکه فرصتی بدست افتد . وقت شام نوتیلوس در ٢١ درجه و ٣٠ دقیقه عرض شمالی به نزدیک سواحل عربستان قطع مراحل مینمود . از دور بندر « جده » را نیز دیدم . خانه های سفید شهر ، و مناره های مساجد ، و قایقهائیکه به بندر مربوط بود و واپور هائیکه دورتر لنگر انداخته بود یگان یگان معلوم میشد . بعد از کمی جده نیز از نظر پنهان گردید . آفتاب نیز غروب کرده نوتیلوس در زیر بحر بر فتار خود آغاز نهاد . فردا که ١٠ ماه شباط بود نوتیلوس بر سطح بحر برآمد ، ولی چون از دور بعضی واپورها دیده شد باز پس غوطه خورد . وقت ظهر باز بر روی آب بالا برآمد . دریا سراسر خالی بود . من با قونسه ی و ندلاند بر کنار کنارهٔ نوتیلوس تکیه زده از هر در و رهگذر بحث میراندیم . درین اثنا ندلاند يك جسم سیاهی را در بحر نشان داده گفت : ند ــ معلم افندی ، شما به آنطرف ببينيد ، يك جسم سیاهی متحرکی معلوم میشود، آیا چه خواهد بود ؟ قو ــ مبادا که کدام نوتیلوس دیگر باشد ! ند ــ نی ، هیچ شبهه نیست که این يك مخلوق بزرگ بحریست . قو ــ ماهی بالینه نباشد ؟ چرا که بسیار بزرگست . ند ــ نی ، اینحیوان بالینه نیست ، چونکه با بالینه ها از قدیم الفت دارم و رفتار آنها --- page 222 --- ۲۱۷ را خوب میشناسم . من — چون نيك نظر کردم حیوان مذکور را شناخته گفتم : — براستی که این حیوان نه بالینه است و نه ماهی عنبر ، اما « دوغونق » نام حیوان بسیار عجیب الخلقه میباشد که در بحر احمر يكچند دانه از ان باقی مانده است . قو — وای ، دوغونقست ؟ دوغونق از حیوانات پستاندار ذوى الفقرا تست ! درین اثنا کپتان نمو بالامرامد . بطرف حيوان يك نظری انداخته ، و از حال ندلاند هوس فوق العاده اور ابرای شکار حس نموده گفت : — استاندا لاند ، آیا اگر برای شکار این حیوان ژیپقین را بدست بگیرید کف دست شما را نخواهد سوخت ؟ ند — کف دست مرانی بلکه جان ماهیرا خواهد سوخت ! نمو — معلوم میشود که اگر امر وز صنعت قدیم خود را اجرا کرده اینمخلوق را شکار بكنيد خیلی ممنون خواهید شد ؟ ند — بلی کپتان بسیار خوشنود خواهم شد چرا که هنوز این نوع حیوانرا هیچ صید نکرده ام . نمو — بسیار خوب صید کنید . لکن هوش کنید که نه از پیش شما بگریزد ، ونه برشما حمله بیارد . من — آیا شکار دوغونق تهلکه نا کست ؟ نمو — بلی . گاه گاه دوغونق بر مهاجمان خود برگشته هجوم میاورد ، وقایق صیادا نرا چپه میکند . اما برای مثل استاندا لاند شکاری تهلکه ملحوظ نیست چرا که خوب می بیند و خوب میزند ! وچون گوشت این حیوان بسیار لذیذ و معتبر است --- page 223 --- ۲۱۸ از انرو گفتم که هوش کنید که از پیش شما خطا نشود . ند - وای ! مگر گوشت اینحیوان خوردنیست ؟ نمو - بلی استاندلاند ! مشهور است حتی در مالیزیا برای سفرۀ پادشاهان ورؤسا مخصوصست . بناءً علیه صیادان دو غونق خیلی بسیار است که از انسبب نزدیکست که نوع اینمخلوق رو بتمامی نهد . چونکه در اصل هم این حیوان کمست . قو - کپتان افندی ! هر گاه این حیوان آخر ترین نوع آن باشد از نقطه نظر فن محافظه کردن آن لازمست . ند - اگر از نقطۀ نظر فن محا فظه کردن آن لازم باشد اما از نقطۀ نظر مطبخ شکار کردن آن لازم است . نمو - بلی بلی استاندلاند ! نگذارید شکار کنید ! در ین اثنا هفت نفر طایفه های کشتی بالا بر امده بکشادن قایق مشغول شدند . بدست یکی از انها يك ژبپقین و ریسمان در ازی موجود بوده قایق را از جایش براور ده بدریا فرو آوردند. شش نفر آنها برای پر کشیدن ويك نفر آنها بر سکان نشست. من و ندلاند و قونسه ی در قایق فرو آمدیم . از کپتان پرسیدم که : - آیا شما نمیروید کپتان؟ نمو - نی ، بروید ! قایق بطرف دو غونق روانه شد . چون یکچند قولاچ به نزديك دو غونق رسيد ندلا ندژ بیقین را بدست گرفته بر بینئی قایق بوضعیت شکار ایستاده شد . ژبیقینها ئیکه برای این نوع شکارها مخصوص است بايك ریسمان بسیار درازی مربوط میباشد که ژبیقین چون بر وجود حیوان بخلد و حیوان در قعر بحر در اید بکمال سرعت ریسمانرا --- page 224 --- ۲۱۹ ویل میکنند . اما این ریسمان بقدر ده قولاچ دراز بود که به آخر آنهم يك پیپ خالی مربوط بود که این پیپ خالی جهت حرکت دو غونق را نشان میدهد . منهم بر پاخواسته حیوانیرا که برای صید آن حاضر شده ایم بدقت تمام تدقیق کردن گرفتم . دو غونق به خرس بحری بسیار مشابهت داشت . سر آن یکقلم به خرس ماهی میماند ولی فرق این از ان همین بود که در چنهٔ بالائی این دو دندان دراز کراز مانند بسیار تیزی مشاهده میشد. طول این دو غونق زیاده از هفت مترو تخمین میشد، وجود مستطیل الشکل اینحیوان بايك دم بسیار درازی که نوك آن دو شاخ بود انتها پذیر شده بود. دوغونق بر سطح بحر بر امده هیچ حرکت نمیکرد چنان گمان میشد که مرده یا بخوابرفته است . قایق بکمال احتیاط بقدرسه قولاچ بدوغونق نزدیکشد ندلاند را درین اثنا دیدم که وجود خود را پس کشیده بکمال شدت ژیپقین را بر حیوان حواله نمود . دوغونق يك صفیری زده در آب غوطه خورده ندلاند بغضب وحدت فریاد براورد که : - وای کافر ! زده نتوانستم ! من - نی زدی ندلاند ! ولی ژیپقین در وجود او خلیده نماند . ببین که خونش روی آبرا رنگین کرده است . بعد از کمی دوغونق باز برامدا ما زخمش کاری نبود چرا که بسرعت حرکت میکرد . اما از صفیر زدن و به غضب نگاه کردنش چنان معلوم میشد که خیلی غضبناك شده است ندلانديك دوبار دیگر باز خود را برای زدن آن حاضر ساخت ولی تا میخوا ست که ژیپقین را حواله کند باز غوطه میخورد. پس حدت ندلا ندر اتصور بکنید. --- page 225 --- چیزی بخشهای مستهجن و کفرهای غلیظی که بود صرف میکرد. بقدر یکساعت به تعقیب آن دوام ورزیدیم درین اثنا دو غونق کویا ازالم زخم خود بحرص انتقام افتاده وضعیت هجوم آوردنرا گرفت . ندلاند فکر انتقامجویانه حیوا نرا دانسته گفت : دقت کنید ، هوشیار باشید ! کاندار نیز بزبان خود طایفه ها را یکچند سخن گفت که از خوای آن نیز معلوم میشد که بدقت کردن توصیه میکند . دوغونق بقد ر بیست قدم به قایق نزدیکشد و پره های بینی و دهن مهیب خود را باز کرده يك صفير هولنا کی برآورد . ندلاند تا میخوا ست که خود را برای هجوم کردن حاضر کند دو غونق بشدت بر قایق حمله آورد ، و با قایق بشدت مصادمه نمود. قایق يك بغله شده آب بسیاری در ان بریخت ولی بمهارت سکاندار-راسرچپه نشد . همه ما يك بر دیگر غلطیدیم . صدای فشار دادن دندانهای دوغونق بر کناره قایق معدنی بگوشم بر خورده درین اثنا اگرندلاند چابکدستی نمیکرد، و ژیپقین را بر قلبگاه دو غونق نمی خلا نید حال ما بفلاکت منجر میشد حیوان مدهش باز پیقین غائب گردید ریسمان و پيپ را نیز با خود برد . بعد از کمی بقدر صد قدم دور تر پیپ بر روی آب برآمد . و در عقب آن لاشه حیوان نیز بر پشت چپه شده معلوم گردید. طایفه ها در حال د وغونق را باریسمان بقایق بسته بطرف نوتیلوس به بر کشیدن آغاز کردند. دو غونق را بقوت جراثقال به نوتیلوس برآوردند چرا که بیشتر از د و خروار ثقلت داشت. بر سطح کشتی آنرا پاره پاره کردند. گوشتهای لازمه آنرا بمخزنهای مطبخ نقل دادند، وفضلات آنرا بدریاریختند. امشب بر سر سفره طعام های کونا کون --- page 226 --- ۲۲۱ گوشت دوغونق رونق افروز گردید . گوشت دو غونق را بسیار لذیذ یافتم . در لذت و غلظت خیلی بگوشت گاو مشابه بود . روز دیگر گاه بر سطح بحر و گاه در زیر بحر قطع مسافه کرده بوقت شام از پیش کوه « طور » که در آخرین حوضه دریابی بود در گذشتیم . رفتار نوتیلوس بعد ازین خیلی آهسته گی پیدا کرد . دانستم که به سویس نزديك شده ایم . از ساعت هفت تا بساعت نه نوتیلوس از سطح در یا بقدر پنجاه مترو در زیر آب رفتار نمود . از پنجره سفینه بقوت ضیای الكتريك در یکطرف راه سنگلاخها دیوار مانند بزرگی مشاهده میکردم. ساعت نه سفینه بسطح بحر برآمد . همان بر سطح کشتی آمدم . بهوس مرور کردن از تونل کپتان نمو بیتاب مانده هیچ آرام نداشتم . از دور يك چراغی بنظرم بر خورد که بسبب هوای دمه دار خیلی خیره معلوم میشد . درین اثنا کپتان نمو نیز بالا آمده گفت : - آن روشنی که می بینید چراغ سائح کشتی نمای سویس است که کشتیها را بشب رهنمایی میکند . من - پس معلوم میشود که به دهنه تونل شما نزدیکشدیم ؟ نمو - بلی نزدیکشدیم . من - اما گمان میبرم که گذشتن از انجا بسیار آسان نباشد ؟ نمو - بواقعی که آسان نیست . در اثنای مرور نمودن از تونل خود من سکانرا بدست میگیرم و کشتی را میرانم . بیائید که فرو آئیم زیر انوتیلوس غوطه میخورد. شما را نیز با خود در پشت آئینه محل سکان خواهم نشاند تا بچشم خودتونل را به بینید . من - خیلی تشکر میکنم کپتان . --- page 227 --- ۲۲۲ در پی کپتان فرو آمدم. سرپوشهای سطح سفینه را بستند. شیردهنها را باز کردند. مخزنها از آب پرشده نوتیلوس غوطه خورده کپتان نمومرا به پیش يك زینۀ که ببا لا میرامد بیاورد. اواز پیش و من از عقب برزینۀ مارپیچ تنگی بالا شدیم. در پیش روی ما يك دروازۀ پدید آمده کپتان آنرا باز کرد. از يك رهرو تنگی گذشته در اوتاق سکان که قریب بینی سفینه بود داخل شدیم. این اوتاق بطول و عرض شش متر و و ارتفاع يكقد آدم يك خانه بود. در وسط آن يك دولاب یعنی يكچرخ عمودی موجود که به این چرخ زنجیر سکان که در دنبالۀ سفینه است مربوط بود. در چارم دیوار اوتاق بلورهای عدسی کلفتی موجود بود که بواسطۀ آنها هر طرف بخوبی دیده میشد. اوتاق اگر چه تاريك بود ولی چون اطراف خارجی بضیای الکتریکی منور بود از خارج هر طرفرا خوب میدیدم يك آدم بسیار توانا و تنومندی چرخ دولاب سکانرا بدست گرفته بود. کپتان گفت حالا . – باید مدخل تونل را بیابیم . این خانۀ سکان چون باماشینخانۀ سفینه با تلفون مربوطست از انروکپتان از نجا هر امریکه داشته باشد بکمال سهولت داده میتواند . بر يك دکمۀ دست برده حرکت نوتیلوس آهسته گردید . به پیش پنجره نزدیك شدم . بکمال سکوت و سكونت برسنگلاخهای دیوار مانندی که در پیش روی نوتیلوس واقع شده بود نظر می انداختم. یکچند مترو دورتر از سنگلاخ مذکورگاه بطرف یمین وگاه بطرف يسار بقدر يكساعت متجسسانه رفتار نمودیم . چشمان کپتان نمو از آلت جهت نما یکلحظه جدا نمیشد، و بدست خود --- page 228 --- ۲۲۳ متصل سکاندار را اشارت ها میکرد . در بیرون برسر سنگها انواع مرجانها ، وحیوا نات نباتیه ، ونباتات بحریه ، وحیوانات قشریه دیده میشد . از ساعت ده يك ربع گذشته بود که کپتان نمو دولابرا بدست خودگرفت ، و خودش بچرخ دادن آغاز نهاد چونکه در پیش رو يك مغاره واسع و تاریکی پیدا گردیده بود. نوتیلوس بکمال جسارت به آن مغاره درامد . ماشین سفینه رو به پس بحرکت آغاز نهاد زیرا آبهای بحر احمر به بسیار شدت و سرعت بطرف بحر سفید در جریان بود . با وجودیکه ماشین رو به پس دوره میکرد بازهم سفینه مانند تیر در جریان پرقوت مغاره رفتار داشت دیوارهای مغاره راخوب دیده نمیتوا نستم زیرا سرعت جریان آب فوق العاده بود . دلم خیلی بطپش بود دستم را بقوت برسینه ام میفشردم . کپتان نمو سا عت ده و نیم بود که د ولاب را گذاشته به پیش من آمد ، و بیرونرا نشاندا ده گفت : - بحر سفید ! نوتیلوس باینصورت در ظرف بیست دقیقه از زیر زمین برزخ سویس راگذر کرده به بحر سفید برامد . باب ششم جزایر بحر سفید روزدیگر نوتیلوس برسطح بحر برامد . همان برسطح کشتی برامدم. در طرف جنوب سه میل دور تر سوادشهر پورتسعید معلوم میشد. ندلاند و قونسه ی نیز آمدند. --- page 229 --- ٢٢٤ ندلاند بیکصدای استهزاکارانه گفت : —ای معلم افندی ! بحر سفید کجاست؟ من — اینست که بر سطح آن میباشیم . ند — چه میگوئید ؟ من — راست میگویم دیشب در ظرف یکچند دقیقه از زیر برزخ سویس گذر کرده اینست که حالا در بحر سفید رفتار داریم . ند — اینسخن را هیچ باور نمیکنم ! من — اگر باور نکنید بسیار خطا کرده خواهید بود زیرا این سواد خشکه که می بینید اراضی مصر است . ند — اینسخن را بدیگر کسی بفرمائید ! قو — مادام که افندی میگوید بسخن افندی باور کردن لازمست ! من — علی الخصوص که در اثنای مرور از تونل مرا کپتان در اوتاق سکان با خود داشت. قو — باین سخن چه میگوئید ؟ هنوز هم باور نمیکنید ؟ من — ندلاند ، چشمهای شما تیز بینست ، هرگاه خوب دقت کنید سنگلاخ دراز دماغه پورتسعید را خواهید دید . ندلاند بدقت نظر کرد گفت : — بواقعی که دیدم ، باور کردم ! حقیقتاً که کپتان شما بسیار ماهر يك كپتانیست. براستی که در بحر سفید میباشیم . بسیار اعلا! حالا میباید که مشاوره کنیم . من — چه مشاوره کنیم استاد لاند ؟ ند — اینهم پرسان میخواهد ؟ غیر از مسئلة فرار کردن دگرچه مشاوره داریم ؟ --- page 230 --- ٢٢٥ اما دقت کنید که سخنان ما را کسی نشنود. من - خوب، بگوئید! چه میگوئید ندلاند؟ ند - گفتنی من بسیار ساده و بسیط است، حالا گویا که در اوروپا هستیم. پیش از آنکه کپتان نمو ما را بقطبها ببرد همان بگریزیم! راستی اینست که مکالمۀ ندلاند در بخصوص مرا خیلی دلتنگ میسازد. زیرا از یکطرف نمیخواهم که رافقای خود را محبوس عمری در نوتیلوس بسازم، و از دیگر طرف نمیخواهم که از کپتان نمو و سیاحت خارقه های زیر بحر جدا شوم. از سایۀ کپتان نمو بدیدن چیزهائی موفق شده ام که بخواب هم ندیده بودم. اینچنین فرصت آیا هیچگاه بدستم خواهد افتاد؟ اصلاً نخواهد افتاد! تا تدقیقات بحریۀ خود را مکمل نکنم و این سیاحتنامۀ خود را بسر نرسانم از نوتیلوس بهیچصورت برآمدن آرزو ندارم. لہذا گفتم: - دوست من ندلاند! راست بگو ببینم، آیا در نوتیلوس دق و خفه شده اید؟ ندلاند یکچند ثانیه جواب نداد. بعد از ان گفت: - - اگر راست بگویم از سیاحت زیر بحر خود خیلی ممنونم. اما ممنونیت کاملۀ هر سیاحت آنست که انسان زمان ختام آنرا بداند. آیا زمان ختام سیاحت ما چه وقت است؟ من - زمان آنهم خواهد رسید! ند - چه وقت، و در کجا؟ من - اینرا نمیدانم که در کجا، اما وقت آن وقتیست که هیچ دیدنی در دریا نماند. قو - منهم بفکر افندی اشتراك میکنم. یعنی میگویم که کپتان نمو بعد از انکه هر طرف را بما نشان بدهد خود بخود ما را رها خواهد کرد. من - نی بسیار مبالغه هم نکنیم، ماچون بر اسرار حیات کپتان نمو واقف شده ایم --- page 231 --- ٢٢٦ کپتان هیچوقت فاش کردن اسرار خود را نمیخواهد ، و ما را هم نمیگذارد که برائیم وراز او را بعالم فاش کردانیم . ند - پس امید شما به چیست ؟ من - امید من آنست که البته بعد از چندى يك فرصتی بدست خواهد افتاد ، ماهم از آن استفاده خواهیم کرد ! ند - اوه جانم ! چرا برای آن استفاده حالا شتابان نشویم ؟ که میداند که در انوقت کجا خواهیم بود ؟ من - یا در نجا خواهیم بود ، یا در چین ، یا در آمریکا ؟ ند - معلم افندی سخنان شما همه هوائیست حال را گذاشته دایما از استقبال بحث میرانید من میگویم حالا در بحر سفیده میباشیم همان فرار کنیم . من - دوست من ندلاند ، درینخصوص هیچ ممانعتی ندارم هر وقت كه يك فرصت جدی و حقیقی بدست آور دید مرا خبر بدهید همان با شما همراهی خواهم کرد اما اینقدر توصیه میکنم که باید بسیار احتیاط بکنید که فرصت جدی و درست باشد زیرا اگر درست و جدی نباشد و یکبار در اثنای گریختن گرفتار آئیم دوباره هیچ وقت روی آزادی را نخواهیم دید ، و کپتان بهیچصورت گناه ما را عفو نخواهد کرد . ند - آفرین معلم افندی ، اینسخن شما بسیار عاقلانه است ، ما هم تا فرصت جدی نباشد بر گریختن اقدام نخواهیم کرد . من - منهم قبول کردم ، اما اینرا بگوئید که فرصت جدی شما کدام فرصت را اندیشه کرده اید ؟ ند - فرصت جدی آنست که در يك شب تاریکی نوتیلوس از کنار کدام ساحل نزدیکی --- page 232 --- ۲۲۷ بگذرد یا در انجا توقف کرده باشد. من- یعنی بشنواری گریختن میخواهید؟ ند- بلی ، اما به این شرط که سفینه در سطح بحر وبساحل خوب نزديك باشد ، و اگر از ساحل دور و یا در قعر بحر باشد دیگر چاره یافته ام. من- چه چاره ؟ ند- برای بدست آوردن قایق نوتیلوس کوشش میکنم. چونکه اصول جدا کردن آنرا از کشتی آموخته ام. در میان آن میدرائیم، سرپوش آنرابسته کمانهایش را باز میکنم، و از زیر بحر بر سطح بحر میبرائیم حتی سکاندار نیز این فرار ما رانمی بیند. من- بسیار خوب ندلاند! شما در پی جستجوی این فرصت باشید. اما اینرا هم فراموش مکنید که این فرصت اصلا در چنین جاها ظهور نخواهد کرد! ند- چرا ؟ من- چونکه کپتان نمو فکر فرار ما را میداند . لهذا در چنین جاها که برای فرار مایان مساعد باشد خیلی هوشیاری و بصیرت بکار میبرد . قو- منهم به این فکر افندی مشترکم. ند- ببینیم که چه میشود ؟ من- زیاده مشاوره بکار نیست همینقدر بس است هر وقت که فرصت جدی یافتید بما خبر بدهید ، به پیروی شما حاضر خواهم بود . این کار را بتو حواله کردم ! اینمکالمه که در آخر بسیار نتایج مهمی بروی کار آورد درینجا منقطع گردید. فکر من که در بارهٔ هوشیارانه و بصیرتکارانه حرکت کردن کپتان بود نتیجهٔ حقیقت بخشید . نوتیلوس در بحر سفيد نه بسواحل تقرب نمود و نه از قعر بحر بر سطح برآمد ، در دوسه --- page 233 --- ۲۲۸ روزي كبار تنها قبه اوتاق سكاندار را از آب كشيده تجديد هوا ميكرد و باز در قعر بحر درآمده در جاهای بسیار عمیقی تحريك چرخ عزیمت مینمود . زیرا در مابین سواحل اناطولی و جزایر بحر سفید زیاده از دو هزار متر و عمق موجود است . در ١٤ ماه شباط جزیرۀ «سقارپانتو» را که در مابین جزیرۀ «رودوس» و جزیرۀ «کرید» واقعست از بسیار دور مشاهده کردم . بوقت شام در دالان بهمراه كپتان نمو تنها نشسته بودم . كپتان بازكردن پنجره ها را امر نمود . وبسيار متفكرانه تماشای دریا مشغول کردید . منهم بيك گوشه نشسته به تدقيقات حيوانات بحرية بحر سفيد پرداختم. كپتان نمو امشب هيچ سخن نگفت . منهم تا نزديك به نیمشب تماشای انواع ماهیان پرداخته بخوابگاه خود رفتم و براحت بخواب رفتم . روز ديگر بعد از طعام بدالان آمدم . و بنوشتن همين سياحتنامه خود مشغول گردیدم . درين اثنا يك كرمی بسياری حس کردم که بکشيدن كوت خود مجبور گشتم . عجائب مسئله ! نوتیلوس چون در منطقۀ حاره نیست در درون دريا بايد كه هيچ كرمی حس نشود به ما نوه تروچون نظر کردم شصت متر و عمق را نشاندا د . حالآنكه در بنقدر عمق حرارت شمس هم هيچ نفوذ نمیتواند. پس این گرمی از چیست؟ باز بكار خود مشغول گشتم . و لی گرمی رفته رفته بدرجه رسید که خارج تحمل بوده با خود گفتم : مبادا سفينه در گرفته باشد! برپاخواسته از دالان بر آمدن خواستم که درین اثنا کپتان درآمد و بميزان الحراره نظر کرده گفت : -- تمام چهل و هفت درجه ! من -- بلی منهم ديدم ! هرگاه حرارت ازین بیشتر شود هيچ تحمل نخواهیم توانست. نمو -- اگر ما نخواهیم حرارت بیشتری نخواهد کرد . --- page 234 --- ۲۲۹ من ـ یعنی اینحرارت بکیف خود شما تا ده است ؟ نمو ـ بلی ، از منبعی که اینحرارت را حاصل کرده است نوتیلوس را دور میکنیم . من ـ وای ! مگر حرارت در بیرون کشتی میباشد ؟ نمو ـ بلی. نوتیلوس در ین وقت در میان یك نهر یعنی جریان آب جوشان رفتار دارد. من ـ این چه ؟ آیا ممکن است ؟ نمو ـ به بینید ! اینرا گفته بر يك دکمهٔ دست فشرد . در حال پنجره ها باز گردید . آب در یا را در اطراف نوتیلوس سراسر سفید یافتم . مانند آبی که از دیگ بخار واپور یا انجن ریل بر اید بخار آلود و جوشان بود. دست خود را به بلور پنجره چسپانیدم . آنقدر گرم شده بود که بسرعت پس کشیدم . بحیرت پرسیدم که : ـ آیا در کجائیم ؟ ـ در نزديك جزیرهٔ « سانتورن » میان کلوگاهی که «نه قامانی » را از « پاله آمانی » تفریق داده رفتار داریم . شناختم که در اینجا بحر و ولقانيك است ـ یعنی در زیر بحر زمینهای آتشفشان موجود است . لهذا گفتم : ـ گمان میبردم که تشکلات این جزیره های نوپیدا تمام شده باشد حالآنکه هنوز در تشکل و تجدد دوام دارند ! ـ در جا های وولقانيك تشکلات ارضیه اصلا تمامی ندارد . حرارت مرکزی زمین همیشه آثار خود را نشان میدهد. بنابر قول مؤرخین مشهور در تاریخ ۱۹ میلادی در همین جائیکه حالا این دو جزیره موجود است يك جزیرهٔ از زیر بحر برآمد ، بعد --- page 235 --- ۲۳۰ از چند مدت آن جزیره پس غائب گردید. در سنهٔ ۶۹ میلادی باز برآمده بعد از یکعصر پس در آب فرورفت و تا به سنهٔ ١٨٦٦ دیگر ظهوراتی از تاثیرات حرارت مرکز ارض درینجاها بوقوع نیامد . ولی در ابتدای سنهٔ مذکور در پهلوی جزیرهٔ «نه قامانی» يك جزیرهٔ ظهور نمود که آنرا « ژورژ » نام نهادند بعد از چندی جزیرهٔ مذکور بانه قامانی بهم چسپید . در همان سال باز يك جزیره برآمد که آنرا «آفروه سه» نام نهادند ويك آبنای تنگی در مابین این جزیره و نه قامانی باقی ماند . هنگامیکه این حادثه ظهور می یافت من در انجا بودم و بخوبی تماشا کردم . بواقعیکه بسیار حادثهٔ غریبی بود . حرارت مرکزيه ارض زمين را آماسانده آماسانده مانند يك جانوری آنرا از آب بیرون میبرآورد تا آنکه بقدر سه صد جریب زمین مدور شده بر سطح بحر برآمد . خاک آن از مواد مذاب شده سیاه رنگ «فلد سپاتی» مرکب بود . رفته رفته این سه جزیره بهم پیش آمده يك جزيره گردید . پس ببینید معلم افندی که خالق کائنات در زیر بحر و روی زمین و جو هوا چه اجراآت عظیمه را بواسطهٔ آلت طبیعت تخلیق و تکوین میفرماید ! من — راستست کپتان ! اما در میان این آب جوشان زیاده ازین ایستادن نمیشود ! نمو — بواقعیکه هم چنینست معلم افندی ! اینرا گفته بر يك دكمهٔ دست برده نوتیلوس از میان این نهر جوشان بیرون برآمده بعد از نیمساعت بر سطح بحر برآمده تنفس میکردیم . بخيا لم گذشت که اگر ندلاند درینجا فکر فرار را اجرا میکرد لاشه های یخنی شدهٔ مهر اکشته ما به ساحل افتاده ساحل نشینانرا حیران میساخت ! روز دیگر در مابین جزیرهٔ رودوس و اسکندریه بوده از حوضه بحری که سه هزار متر و عمق داشت جزایر بحر سفید را در عقب گذاشته از دماغهٔ «ما تابان» به آنسو --- page 236 --- ۲۳۱ رفتار داشتیم . باب هفتم -{ از بحر سفید بجهل و هشت ساعت مرور }- بحر سفید که ترکها آنرا « آق دگنز » و عبرانیها بحر جسیم ، و یونانیها روح الابحار نام نهاده اند اطراف آن با درختان لیمون و پورتقال و انواع میوه ها شاداب میباشد ، و بانباتات بسیار خوشبو معطر گشته ، و با کوههای بسیار بلند سبز و خرم محاط شده و با هوای بسیار صاف و جیدی اشباع گردیده ، و دایماً در زیر تأثیرات حرارت مرکزیه مانده است . سطح خارجی آن تقریباً بدو ملیون کیلومتر مربع بالغ میشود . بحر سفید يك حوضهٔ بزرگ بسیار لطیف و ظریفیست که سواحل آن خیلی آباد ، و منبت ، و معمور است ولی وا اسفا که درین بحر واسع بینظیر بغیر از مرور نمودن بسیار سریعانه هیچ کاری نکردیم . از معلومات خصوصیهٔ کپتان نمو نیز چیزی استفاده نتوانستم . زیرا در اثنای این مرور سریعانه این آدم غریب الاطوار بسیار کم دیده شد . مسافهٔ که در ظرف چهل و هشت ساعت در آبهای بحر سفید قطع کردیم از ششصد فرسخ هیچ کمتر نبود . در ١٦ شباط از آبهای جزیرهٔ رودوس حرکت کرده در ١٨ ماه مذکور از جبل طارق مرور نمودیم . هیچ شبهه برایم نماند که کپتان بحر سفید را که در میان قطعات مسکونه درآمده و محصور مانده است هیچ دوست ندارد ! به آزادی افعال و حرکاتی که در بحرهای محیط نائل و کامیاب میشود درینجا آنرا نمییابد ، و این بحر را بر خود خیلی تنگ میبیند! --- page 237 --- ۲۳۲ از پنجره های نوتیلوس که در هر ساعت بیست و پنج و سی میل مسافه قطع مینمود ماهیان بوقلمون و حیوانات گوناگون بحر سفید را خیال میال دیده میگذشتیم. معلومست که ندلاند در چنین سرعت سیر از فکر فرار کردن فارغ شده است. زیرا از چنین سرعت خود را انداختن چنانست که گویا خود را انسان از ریل بسیار سریع السیری پرتاب نماید. درین اثنا در مابین جزیره سیچلیا و اراضی تونس رفتار داریم. درین محل قعر دریايك بلندی پیدا کرده است که رفته رفته مانند يك كوهی میشود. بر ذروهٔ این کوه بقدر ۱۶ متر آب بلند است و از دامنهٔ آن تا بسطح بحر بقدر سه صد و پنجاه متر آبست که ازینحساب ارتفاع این کوه دانسته میشد. در ۱۷ شباط حوضهٔ دوم بحر محیط را مرور کردیم که عمیقترین این محل بقدر سه هزار متر است. نوتیلوس بقوت ماشین و لوحه های پهلوی خود تا بعمیقترین جاها فرو آمد. درین جا در پیش انظار ما منظره های بسیار رقت انگیز و لوحه های حسرت آمیزی جلوه گر گردید چونکه اینجا مدهشترین قسم حوضهٔ بحر سفید است که طوفانهای بسیار شدید آن موجب هلاک بسی نفوس و غرق بسی کشتیها و و اپورها گردیده است. درین محلات در میان ریگهای قعر بحر کشتیها و و اپورهای غرقشدهٔ بسیاری مشاهده کردم که اسبابهای آهنین آنها در میان ریگهای زیر دریا بعضی در میان نباتات بحری و گلهای زیر بحر زنگ بسته و نیم پنهان مانده افتاده بود. بعضی دیگهای بخار پاره پاره شده، و نوله ی دودکش شکسته انسانرا دهشت می داد. لنگرها و میلهای آهنین بسیاری بکمال فلاکت دیده میشد. تنه های چوبین کشتی بزیر نرسیده بعضی چپه و بعضی یك بغله خیلی مدهش --- page 238 --- ۲۳۳ منظره ها تشکیل داده بود به این سفائن قضانزده چون بدقت نظر کردم دیدم که بعضی بسبب مصادمه، و بعضی بسبب کفیدن دیگ بخار ، و بعضی بسبب خوردن بکوه غرق شده بودند. كذلك بعضی بسبب طوفانهای شدید نیز غرق شده بودند. و هر قدر که به گلوگاه جبل طارق تقرب میکردیم در قعر بحر سفینه های قضانزده بیشتری میگرفت . چونکه درینجا بسبب نزدیکی سواحل اوروپا وافریقا با همدیگر و کثرت دمه که واقع میشود مصادمۀ سفائن زیاده تر بوقوع میآید . بعضی بيك پهلو افتاده ، و بعضی بر دنباله نشسته ، و بعضی از طرف بینی بزمین فرو رفته دنباله اش بالا مانده بود . در ین سفینه ها آیا چقدر جانها و مالها تلف گردیده ! آیا چقدر خانمانها خراب گردیده ! و چه قدر اشکها برای آنها ریخته ! حالا نکه نوتیلوس بکمال بیقیدی بسوی این منظره ها و لوحه های تأثیرا نگیز دیده بسرعت تمام از میان آنها گذر مینمود . در ۱۸ شباط بوقت صبح در مدخل گلوگاه جبل الطارق واصل شديم . درین گلوگاه بسیار مشهور و معروف جبل طارق که آبهای بحر محیط اطلسی را در بحر سفید میریزا ند دو جریان آب موجود است که یکی جریان فوقانی و دیگری جریان تحتانیست . جریان فوقانی آبهای بحر محیط را در بحر سفید وجریان تحتانی آبهای بحر سفید را ببحر محیط میبرد . جریان فوقانی از وقتهای بسیاری در بین بحریون معروف و معلوم بوده است ولی این جریان زیر را درینبار مشاهده کردم، و باید که این جریان بهمه حال موجود باشد زیر ا اینقدر نهرهای جسیم که درین بحر میریزد اگر يك مجرایی نباشد ممکن نمیشود که --- page 239 --- ٢٣٤ تنها تبخر برای آن کفایت کند . نوتیلوس ازین جریان استفاده کرده به بحر محیط اطلسی مرور نمود ، و بمرتگ گلوگاه جبل طارق را گذر کرده بر سطح بحر بر امدیم . باب هشتم کمانه ویغو مساحهٔ سطحیهٔ بحر محیط اطلسی بیست و پنج ملیون مربعست . طول آن نه هزار میل ، عرض آن دو هزار و دو صد میلست . این بحر مهم که در نزد متقدمین مجهول مانده بود در قرون اولی تنها برای گردش سواحل افریقا از طرف ملاحان سوریه ، وهولاندا ، وقرطاحه استعمال شده بود . اول بارکسیکه این بحر را بعرض طی کرده کاشف قطعهٔ امریکا « قریستوف قولومب » است . بزرگترین نهرهای دنیا مانند « سن لوران » و « مسیپسی » و « امازون » و « لا پلاتا » و « نیژر » و « اور. نوق » و « سنه غال » و « آلب » و « لواز » و « رن » از متمدن ترین ، و وحشیترین ممالک دنیا و از سه قطعهٔ جسیمهٔ ارض مانند اوروپا، وافریقا ، و امریکادرهمین بحر جسیم وسعت نما همیریزد . و ابورهای هر ملت دنیا در سطح آن شب و روز در تکاپو میباشد . دماغه های خیلی مشهور « هورن » و « فورتنه »که بطوفانهای بسیار مدهش وشدید معروفند نیز در همین بحر است . نوتیلوس نیز بقدر ده هزار فرسخ مسافهٔ قسم اعظم کرهٔ ارض را در سه ماه قطع نموده ، وبحر محیط کبیر ، و بحر محیط هندی ، وبحرمثمان ، و بحر احمر ، و بحر سفید --- page 240 --- ٢٣٥ را پیموده حالا پروانه او در میان آبهای بحر محیط اطلسی در دوران افتاده است . آیا ازینجا بکجا خواهیم رفت ؟ استقبال هنوز چه چیزها بمانشان خواهد داد ؟ نوتیلوس بعد از انکه از جبل طارق برآمد و از سواحل دور گردید باز بقرار سابق هر روزه گردش سطح سفینه برای ما میسر گردید. اول بار چون بر سطح بحر برآمد در حال رفقای خود را گرفته بر سطح سفینه برامدم. دماغه «سن ونسن» که منتهای جنوبی ممالک اسپانیا را تشکیل داده در میان دود و دمه بقدر دو میل دور دیده میشد . باد از جهت جنوبی تا یکدرجه بشدت در ورزیدن بود . از انسبب دریا متموج و پر تلاطم بود . موجها بر سطح بحر میآمد . لہذا یکقدری هوای صافی بحر را بلع نموده فرو آمدیم . من بطرف اوتاق خود رفتم ، قونسه ی نیز برفت اما ندلاند ذهناً بسیار مشغول بوده در پی من آمد . بسبب سرعت سیری که در بحر سفید نوتیلوس اجرا نمود برای دوست کانا دائی من فرصت فرار نمانده از انرو خیلی غضوب و خشون مینمود . در او تاق درامده دروازه را بیست، و در پیش روی من نشسته ساکت ماند . گفتم: - دوست من ندلاند ! میدانم که بسبب فرصت نیافتن برای فرار خیلی آزرده و دلتنگ شده اید . اما قباحت بر شما نیست. زیرا نوتیلوس فرصت برای فرار نگذاشت . بازهم نا امید نباید شد چونکه حالا دانسیم که نوتیلوس از بحر های داخلی مسکونه نمیگریزد بلکه یکچند روز بعد باز يك فرصتی بدست خواهد آمد . ندلاند سرش را پایان انداخته، و بروتهايش را جويده، و سرش را جنبانیده بکر داب تفکر فرو رفته بود دفعته سرش را بالا کرده گفت : - فرار امشب خواهد شد . --- page 241 --- ٢٣٦ از شنیدن اینسخن بیحابا از جای جستم، چونکه اعتراف میکنم که اصلا به اینچنین خبر منتظر نبودم. خواستم جواب بدهم هیچ سخن نیافتم. يك رعشه و اضطراب بر وجودم مستولی گردید. من چون ساکت ماندم ندلاند گفت : تردد مکنید. قول و عهد کرده بودید که هر وقت فرصت بیابیم فرار بکنیم. اینست که من آن فرصت را یافته ام، از سواحل اسپانیا یکچند میل دور میباشیم مهتاب هم نیست باد هم بطرف ساحل میوزد. وعده داده بودید، بر سخن شما اعتماد دارم. امشب بساعت نه حاضر باشید. قونسه ی را هم گفته ام. در انساعت کپتان بخواب میباشد مردم سفینه هم ما را نمی بینند من و قونسه ی بطرف زینه قایق میرویم شما در کتابخانه منتظر اشارت ما میباشید. چوبهای پرکشی و بادبان در قایق موجود است. یکقدری مأکولات نیز در آن گذاشته ام. حتى يك کلیدی که پیچهای فنر قایق را که بسفینه مربوطست بدان باز نمایم نیز پیدا کرده ام. خلاصه کلام هر چیز حاضر و مهیاست. امشب امشب! من – اما در یا طوفانیست! ند – بواقعیکه طوفانیست، اما چه چاره یکقدری جسارت لازمست. قایق بسیار سالم و محکمست باد هم از پشت ما میوزد یکچند میل را با آن پیمودن چیزی نیست. عنایت جناب حق را منتظر باشیم و بساعت نه حاضر والسلام. اینرا گفته ندلاند برآمد. من بحیرت افتادم. اما چه باید کرد. ندلاند حق دارد، فرصت موجود، استفاده کردن معقول. اگر از وعد و عهدیکه کرده ام برگردم باید که برای سیاحت کیفیهٔ خود دو دوست خود را با خود ابداً محکوم اسارت بسازم! که میداند که کپتان نمو ما را به بسیار دور جاها نمیبرد؟ --- page 242 --- ۲۳۷ من به این افکار و ملاحظات فرورفته بودم که درین اثنا صدای صفیر باز شدن شیر دهن نوتیلوس بگوشم برخورده دانستم که مخزنهای آب را پر کرده بقعر بحر فرومی آئیم. از اوتاق خود امروز هیچ نبرآمدم . برای نشان ندادن هیجان واضطراب خود را به کپتان از دیدن او تحاشی میکردم . امروز را به بسیار اضطراب وکدورت گذرانیدم . زیرا در زیر تاثیر غم والم ترك کردن نوتیلوس و ناتمام ماندن سیاحت خارق العادهٔ خویش مانده بودم . دلتنگی بسیاری دارم . برای اشارت دادن ندلا ند یکصدو بیست دقیقه باقی مانده . ساعت انتظار بسیار دور بمن معلوم میشد . عقربهای ساعت را می پندارم که بجای خود میخ شده است . طعام مرا در اوتاق من آوردند . بسببی که ذهنآ بسیار مشغول بودم بسیار کم نان خوردم . نبضهایم بشدت میپرید ، دلم میطپید . برای وداع آخرین دالان بدالان آمدم . به اشیای نفیسهٔ خارق العادهٔ دالان که ساعتهای بسیار خوبی با آنها گذرانیده بودم بنظر حسرت و تأسف میدیدم خواستم که درون دریا را به بینم ولی چون پنجره هابند بود موفق نشدم . در مابین من و بحر محیط اطلسی که هنوز نه آبهای زیر آنرا دیده ام و نه حیوانات آنرا تدقیق کرده ام دیوار کلفت آهنین نوتیلوس حائلست . درین اثنا زنگ ساعت بزرگ دیواری دالان ساعت هشت را اشعار نمود . این زنگ ساعت مرا بلرزه آورد . چونکه تقرب یافتن زمان فرار را دانستم . آیا بگریختن موفق خواهیم شد ؟ آیا اگر در اثنای گریختن گرفتار شویم بروی کپتان بکدام چشم دیده خواهم توانست ؟ نظرم بر جهت نما معطوف بماند . جهت عزیمت ما یکسر بجهت شمال بود . پراکته سرعت معتدلرا نشان میداد مانومتر وشصت متر وعمق را مینمود . --- page 243 --- ۲۳۸ باز به اوتاق خود رفته يك لباس بسیار کلفتی پوشیدم و خود را حاضر کردم. بساعت نه یکچند دقیقه باقی مانده بود. کوش خود را بدروازه اوتاق كپتان نزديك كردم. هیچ صدا و ندائی نشنیدم. بدالان آمدم. باذيك نظر حسرت آمیزی برین مسکن عزیز انداختم. بعد از ان دروازه کتبخانه را باز کرده خواستم که در انجا رفته منتظر اشارت ندلاند بشوم. درین اثنا صدای ماشین نوتیلوس کم شده و رفته رفته توقف نمود. بعد از کمی یکصدای مصادمه بسیار خفیفی حس کردم. دانستم که نوتیلوس در قعر بحر بر زمین نشست. بحیرت افتادم که آیا این تبدل حرکت نوتیلوس از چیست؟ آیا حیله فرار ندلاند مکشوف گردید؟ خواستم که ندلاند را یافته از فکر فرار او را فارغ گردانم هیجان و اضطرابم بدرجه نهایت رسیده بود. باز بدالان آمدم. درین اثنا دروازه دالان باز شده كپتان نمو پیدا شد. مرا چون در انجا دید بطور بسیار نازکانه و بشو شانه پیش آمده گفت : - اوه معلم افندی ، این شمائید؟ آیا تاریخ اسپانیا را خوانده واحوال آن بشما معلوم هست ؟ ازین سوال كپتان بحیرت افتادم. در چنین حالتی که من هستم تاریخ مملکت خودم را نیز فراموش کرده ام چه تاریخ اسپانیا! کم مانده بود که بگویم « نی فرار نمیکنیم » لیکن زود ضبط نفس نموده ساکت ماندم. کپتان باز پرسید ۵ : - بگمان سوال مرا نشنیدید ، بگوئید که آیا تاریخ اسپانیا بشما معلوم هست ؟ من - نی ، خوب معلوم نیست . ند - این چه گونه معلمیست ؟ چون چنیست پس در پنجا بنشینید که من بشمايك --- page 244 --- ۲۳۹ فقرۀ غریب تاریخ اسپانیا را حکایت کنم . کپتان بريك كنبهٔ نشسته منهم بغیر اختیاری در پیش او بنشستم . کپتان گفت : — خوب بشنوید که این فقره يك مسئله را که بحل آن موفق نشده اید بشما واضح میگرداند . ازینسخنان کپتان هیچ ندانستم که مقصدش چه خواهد بود ؟ آیا مسئله به فرار ما تعلق دارد ؟ بهر صورت منتظر نتیجهٔ کلام مانده گفتم : — بفرمائید کپتان میشنوم ! نمو — معلم افندی ، تا به سنهٔ ۱۷۰۲ میلادی ارجاع نظر میکنیم . البته معلوم شماست که درین دور قرال فرانسهٔ شما «لوئی چاردهم» پسر كوچك خود را كه «دوق دانژو» نام داشت با بعضی شرایط ومعاهدات به قرالئی اسپانیا نصب کرده بود . این پرنس بعنوان فلیپ پنجم اگرچه بخوبصورت تا یکدرجه اجرای حکومت نمود ولی از خارج به بسیار تعرضهای دول خارجه مصادف گردید . چونکه حکومتهای فلمنگ وانگلیز واوستریا اتفاق کرده خواستند که تاج قرالئی اسپانیا را از فلیپ پنجم مذکور گرفته به شارل سوم نام شهزاده دیگری بدهند . حکومت اسپانیا به این تعرض مقاومت کردن میخواست ، ولی این مقاومت او ممکن نمیشد مگر برسیدن کشتیهای او که از آمریکا طلا بار کرده بطرف اسپانیا روانه شده بودند . دولتهای معارض نیز از روانه شدن کشتیهای پر طلای اسپانیا خبر گرفته در بحر محیط اطلسی آنها را مترقب ومترصد بودند . لهذا حکومت اسپانیا برای محافظت و بسلامت رسانیدن آن طلاها مجبور شده بود که از قوه بحریهٔ دولت فرانسه استمداد نماید . --- page 245 --- ٢٤٠ لهذا دولت مشار اليها «امیرال شاتوره نود» نام کوماندان بحری خود را بحمایت کشتیهای پرطلای اسپانیا که از امریکا می آمد مأمور و تعیین نمود امیرال شاتوره نود با بیست و سه قطعه کشتی که در زیرکوماندانی او بود کشتیهای طلابار دولت اسپانیا را در زیر حمایت و محافظت خود گرفته به لیمان یعنی بندر لنگرگاه «قادیکس» رسانیدن میخواست. ولی چون امیرال مذکور خبر گرفت که در انحوالی کشتیهای دول مختلفه موجود میباشد از انسبب خواست که بیکی از لیمانهای فرانسه برود. کپتانهای کشتیهای طلابار اسپانیا به این امر امیرال اعتراض کردند و گفتند که به بندرهای فرانسه یکقدم نمیرویم اما اگر بندر قادیکس در زیر محاصرهٔ دول دشمنست دریاچهٔ «ویغو» که در ساحل شمال غربی اسپانیا واقع میباشد در زیر محاصره نیست در انجا میرویم امیرال شاتوره نود این قرار را قبول کرده بدریاچهٔ «ویغو» کشتیها را براند. این دریاچه عبارت از يك مرسای کشاده ایست که قابل مدافعه و محافظه نیست. لهذا پیش از انکه کشتیهای دشمن خبر شده بیایند طلاها را به بندر خالی کردن لازم میآمد. اما چه فائده که در ميان يك مسئله رقابتی ظهور یافته طلاها را از خالی کردن مانع آمد. آیا خوب میشنوید معلم افندی؟ بلی خوب میشنوم کپتان! پس چون چنینست دوام نمایم. به بینید که این رقابت چسان پیش آمد. تا جران بندرگاه قادیكس يك امتیازی از دولت اسپانیا حاصل کرده بودند که هر نوع امتعہ و اموالی که از امریکا بیاید بهمه حال میباید که در بندر قادیکس اخراج بیابد. لهذا تجار مذکور شکایتنامه های متعددیه «مادرید» پایتخت اسپانیا نوشتند. فلیپ پنجم نیز امر نمود --- page 246 --- ٢٤١ که کشتیهای پرطلا تا بوقتیکه بندر گاه قادیکس از زیر محاصره بر اید در دریاچه ویغو لنگر انداز اقامت بشوند ولی واسفا که در ۲۲ ماه تشرین اول سنه ۱۷۰۲ سفائن دولت انگلیز در دریاچه ویغو در آمد. با وجودیکه قوت حربی امیرال شاتوره نود نسبت بقوه حربی سفائن انگلیز خیلی کمتر بود باز هم بکمال متانت و شجاعت محاربه و مقاومت نمود. آخر الامر چون دید که کشتیهای پر طلا بدست دشمن خواهد افتاد سفینه های مذکور را آتش زد. بابار و طلاهای آن غرق گردانید. کپتان نمو تابه اینجا حکایت را رسانیده سکوت نمود من حا لا هنوز نمیدانستم که جهت تعلق این فقره تاریخیه بمن چه خواهد بود؟ و کپتان بچه سبب این فقره را حکایه کرد؟ لہذا پرسیدم که : — خوب کپتان ! بعد از ان چه شد ؟ — بعد از ان معلم افندی آنهمه مبالغ جسیمه و ثروت عظیمه در قعر دریاچه ویغو غرقشده بماند که در بنوقت ما نزد قعرهمان دریاچه میباشیم. لہذا مقصد من از حکایت این فقره آن بود که آن طلاها را بشما برأی العین نشان بدهم. اینرا گفته کپتان به پیش پنجره های دالان نزدیکشد و مرا اشارت کرد. پنجره ها باز گردید. چراغ الکتریکئی درون دالان خاموش شده ضیای بسیار شدیدی قعر دریا را تا بقدر يك میل مسافه مانند روز بسیار روشنی تنویر نموده در تجابقیه بسیاری از کشتیهای فرسوده شده سیاه گشته معلوم میشد که بوضعیتهای بسیار عجیب و غریبی روی هم افتاده بودند. درمیان این انقاطهای سفین سوخته غرق شده بقدرده پانزده نفر طایفه های کشتی نوتیلوس دیده میشد که سقافا ندرها پوشیده و تبرها بدست گرفته --- page 247 --- ٢٤٢ صندوقها و پیپهای پرطلا را میشکستند . ازین صندوقها کلچه های طلا و نقره بر روی ریگهای قعر دریا میریخت ، طایفه ها نیز آن کلچه ها را متصل در زنبیلها انداخته و دو دو نفر برداشته به نوتیلوس نقل میدادند . و آن معادن قیمتدار را در نوتیلوس گذاشته باز میرفتند و می آوردند . دانستم که اینجاء موقع محاربه سنه هزار و هفتصد و دو میباشد . سفینه های پر طلائی اسپانیا که از امریکا آمده بود در همین جا غرق شده است . کپتان نمو نیز مخصوص درینجا آمده بکمال بیغمی وراحت آن طلا ها را نه گویا از امریکا برای او فرستاده اند جمع میکند . کپتان نمو تبسم کرده پرسید که : ـ چسان معلم افندی ؟ دیدیدکه صراچه بانگهای توانگری در زیر دریا موجود است ؟ ـ دیدم کپتان ! حقیقتاً که ثروت بسیار عظیمیست زیرا مقدار این مبلغی را که درین دریاچه غرقشده است پنجصد ملیون روپیه تخمین کرده اند . ـ بلی معلم افندی ؛ ازین تخمین بیشتر هست کمتر نیست . حالا نکه در زیر بحر تنها مرا همین يك بنک نی بلکه بنکهای متعدد دیگر نیز هست که موقعهای هر يك از آنها در خریطه من موجود است . هر موقع محاربات بحریه یا غرقشدن کشتیهای تجاریه یکی از بنکهای منست . پس حالا دانستید که صاحب ملیار ها روپیه میباشم . ـ بواقعیکه هم چنینست کپتان ! ولی ازینهمه ثروت و توانگری چه فائده . چونکه بهیچ کار خیری صرف نشده در زیر بحر نابود میگردد . ـ چه میگوئید معلم افندی ؟ از چه رو حکم میکنید که من بـراه خیرات و مبرات آنرا استعمال نمیکنم ؟ آیا نمیدانید که من چقدر محتاجانرا دستگیری کرده و میکنم ، چقدر بیچارگانرا حمایه کرده و میکنم چقدر مغدور و مظلومانی هستند که انتقام آنها باید --- page 248 --- ٢٤٣ گرفته شود ، و من برای انتقام آنها کوشش میورزم ؟ کپتان نمو درینجا باز سکوت کرده آثار حسرت و رقت از سیمایش پدیدار گردید . دانستم که کپتان نمواگرچه بنابر بعضی اسباب مجهوله در زیر دریا درآمده ، و خود را از عالم انسانیت تجرید نموده ولی حسیات انسانیت در دل و دماغش به درجهٔ اعلاست. مرحمت خارق العادهٔ که در دل دارد او را بمعاونت بیچارگان و افتاده گان بسیاری سوق مینماید . حتی در بحر محیط هندی غیر از انکه به صیاد بیچاره مروارید معاونت و مرحمت نمود يك شبی دیدم که در قایق نشسته و در قایق چیزهای بسیار سنگینی بار کرده از نوتیلوس جدا گردید. در آنوقت ندانسته بودم که چیست اما امروز دانستم که کپتان طلاهایی که از قعر بحر بدست می آرد آنرا در قایق بار کرده به امداد بعضی بیچارگان میفرستد. باب نهم قطعه غائب گشته روز دیگر بوقت صبح هنوز از اوتاق خود نبرامده بودم که ندلاند در نزد من بیامد . در سیمایش بسیار آزرده گی و خفقان معلوم میشد . گفت : - چه میگوئید ؟ معلم افندی ! - چه بگویم ؟ استا ندلاند ! - دیروز طالع ما موافق نیفتاد . کپتان شیطان تمام بوقتیکه میخواستیم بگریزیم کشتی خود را در قعر بحر بنشاند . --- page 249 --- ٢٤٤ بلی ، بنگ خود را دیدن میخواست ! چه ؟ سگ خود را دیدن میخواست ؟ بلی ، بنگ او مراد از قعر بحر محیط است که طلاها در انجا از هر گونه قاصه ها یعنی صندوقهای آهنین بنگ های دنیا امینتر و محفوظتر نگهبانی میشود . درینجا واقعهٔ دیروزینه را بتمامها به ندلاند حکایه کردم ، و به اینحکایه خواستم که ندلاند را یکچند وقت دیگر هنوز از فکر فرار کردن بگردانم . ولی اینحکایه بر ندلاند هیچ تاثیری نه بخشیده گفت : غرق شود بانگهای خود ! ماباید چارهٔ کار خود را بکنیم . آیا وجه عزیمت نوتیلوس بکدام سمت است ؟ نمیدانم ، فردا که طول و عرض تعیین شود خواهیم دانست . ندلاند بر خاسته به پیش قونسه ی برفت . منهم البسه ام را پوشیده بدالان آمدم . به جهت نما چون نظر کردم دیدم که وجه عزیمت نوتیلوس یکسر بجهت جنوب غربی میباشد . پس معلوم شد که به اورو پا پشت کردا نیدیم . ساعت یازده و نیم بود که نوتیلوس بر سطح بحر برآمد بجایکی بر سطح کشتی بر آمدم . ندلاند را پیشتر از خود در انجا یافتم . از هیچ طرف هیچ خشکهٔ معلوم نمیشد هر طرف مارا بحر محیط احاطه کرده بود . ندلاند بکمال حدت باطراف میدید ، و هزاران کفر بر زبان میراند چرا که خشکه که مشتاق آنست نمیدید . در وقت ظهر آفتاب یکقدری از زیر ابر برآمد کپتان دوم ازین استفاده کرده ار تفاع گرفت بعد از کمی باد شدیدی برخواسته دریا طوفانی شد . ماهم فرو آمدیم . سر پوشها بند شده نوتیلوس در زیر آب فرو رفت . --- page 250 --- ٢٤٥ بعد از یکساعت چون بر خریطه نظر کردم خود را در درجهٔ ١٦ طول و ٣٣ در جهٔ عرض یافتم که باینحساب از نزدیکترین ساحلها بقدر یکصد و پنجاه فرسخ دور تر افتاده ایم . در ینحال چون امید فرار یکقلم مفقود میباشد لہٰذا درجهٔ تہوّر ندلاند را تصور بکنید ! اما اگر از من بپرسید اصلاً مأیوس نشده بلکہ خیلی ممنون و مسرور شده ام گویا از زیر یک بار بسیار ثقیلی رہایی یافته باشم . باز بقرار عادت پیش بگذرانیدن وقت ، و معیشت مستریحانهٔ خود دوام ورزیدم . بساعت یازده و نیم شب که نزدیک وقت خواب بود کپتان نمودر نزد من آمده گفت : — معلم افندی ! انشاء الله احوال شما خوبست دیشب تا بسیار دیر نشسته بودید ، انشاء الله چیزی زحمتی و بیراحتی ندارید . — نی ، الحمد الله خیلی خوب و براحتم . — چون چنینست شما را شایان مراق یک تنزهی تکلیف میکنم . — بفرمائید کپتان ! من حاضرم . — تا بحال قمر دریا را بروز بر وشنی شمش گردش و تماشا کرده اید . یکبار هم در شب اگر یک گردش و تنزهی بکنید بد نخواهد بود ! — خیلی ممنون میشوم کپتان ! — اما از حالا شما را خبر بد هم که این گردش موجب مانده کشی شما خواهد شد . بسیار راه رفتن ، برکوه بالا برامدن را در پیش چشم خود باید بگیرید . — کپتان ، اینسخن شما زیاده تر موجب مراق من گردید . بمشرف شدن رفاقت شما حاضر و آماده ام . — چون چنینست ، بیائید که سقافاندر ها را بپوشیم . --- page 251 --- ٢٤٦ چون به اوتاق البسه آمدیم دانستم که از طایفه ها و رفقای من هیچکس با ما همراه نخواهد بود . در ظرف یکچند دقیقه اسقاقاندرهای خود ما ترا پوشیدیم . آلت تنفس های ما را که با هوای بسیاری مملو شده بود بر شانه های ما به بستند . اما آلت تنویر در میدان نبوده حالا آنکه آلت تنویر در چنین گردش شبانه خیلی ضروری دیده میشد . سبب آنرا چون از کپتان پرسیدم گفت : — به آلت تنویر لزوم نیست . تا میخواستم که در ینباب با کپتان مباحثه کنم کپتان سرش را در محفظه در اورده سوال و جواب ممکن نشد منهم محفظه را بسر کشیدم . يك يك عصا چوب درازی که سر آن چنگل آهنین داشت بدست های ما دادند بعد از چند دقیقه بهمان اصولی که هر وقت از نوتیلوس میبرامدیم برامده پایهای خود را بر خاك قعر بحر محيط اطلسی بنهادیم که این محل از سطح بحر بقدر سه صد متر عمق را مالك بود . نیمشب تقرب میکرد . آبها اگرچه خیلی تاريك و تیره بود ولی از دو میل دور تريك شعلهٔ سرخ روشنی معلوم میشد . کپتان نمو بدست خود آن نقطه را بمن نشان داده بهمانطرف متوجه شد . با خود گفتم آیا این آتش چیست ؟ از کجا حاصل میشود ؟ در میان آب چسان شعله ور میگردد ؟ اینستکه اینها را ندانستم ولی چون راه ما را تا یکدرجه روشن کرده بود و رفته رفته چشمانم نیز بآن عادت گرفت راه را بخوبی میدیدم ، و تسلیم کردم که آلت تنویر را لزوم نیست . با کپتان نمو پهلوی همدیگر راست بسوی همان نقطهٔ سرخ پیش میرفتیم . زمینی که بر ان رفتار داریم رفته رفته به بلندی رو مینهاد . بمعاونت عصا چوبها گامهای بزرگ بزرگ میزدیم . در اثنای راه رفتن بر جهت سر خود يك شر شر عجیبی حس میکردم در اول امر --- page 252 --- ٢٤٧ ندانستم که این شر شر از چیست ، پسآن پسآن دانستم که بر سطح بحر باران بسیار پر شدتی میبارد . بی اختیار بفکر آن افتادم که مبادا باران مرا تر کند . اماز و دفکرم بسرم آمده برین فکر غریب خود خود بخود خنده کردم آیا انسان در میان آب با آب چگونه تر میشود؟ این را هم بدانید که انسان خود را در میان این سقافا ندرهای کلفت چنان نمی پندارد که در آب رفتار میکند بلکه چنان میپندارد که در میان يك هوای بسیار ثقیلی رفتار دارد . بعد از نیمساعت راه ما بر سنگستانی افتاد که دامنه کوه بلند و پر سنگی بود . بعضی سنگپاره هایی میدیدم که بلا مبالغه بملیونها حیوانات نباتیه خورده بینیه بر آن چسپیده بودند . پایهای ما زود زود میلغزید اگر عصا چوبهای چنگل دار معاونت نمیکرد یکچند بار بر زمین افتاده بودم . گاه گاه در اثنای راه بعضی تخته سنگهای تراش یافته منتظم میدیدم ، گاه گاه بر بعضی راه های سوك مانند سنگ بستی رفتار میکردیم که سبب انتظام این سنگها و راه ها را نمیدانستم . ضربتراینکه پاپوشهای آهنین ما گاه گاهی بر استخوانهای پوسیده شده اصابت کرده صدای شکستن آنها میبرآمد . آیا این دامنهٔ وسیعه کجاست؟ پرسیدن هم از کپتان نمیشود ! نقطه سرخی که دیده میشد رفته رفته بزرگ شده میرفت ، و روشنی آن افقرا زیاده تر روشن میکرد در میان قعر بحر این تنور شعله ور مرا خیلی متحیر و به صراق انداخته بود . راه ما رفته رفته زیاده روشن میشود . ضیا از پشت کوهی که ما بر دامنه آن بالا میشویم از دهنه تالاق کوهی که بقدر هشتصد قدم ارتفاع دارد دیده میشد . کپتان نمو بلا تردد پیش میرود یعنی این راه تاريك را بار ها دیده و شناخته است . منهم بکمال امنیت و اعتماد از پی او قدم میزنم . کپتانرا یکی از بدایع مخلوقات بحریه تلقی میکنم . --- page 253 --- ٢٤٨ از نیمشب یکساعت گذشته بود که ببالا برامدن بر کوه مجبور گشتیم، اما پیش از بالا شدن کوه گذشتن از یک جنگل بسیار صعب المروری لا زم آمد که این جنگل عبارت از مر جان یا دیگر نباتات بحریه نی بلکه از تنه ها و شاخهای بی برک درختان قوی الجثهٔ بری بنظر میخورد که در زیر تأثیرات آب محرماند، و سیاه گشته شکل معدنی را کسب نموده بودند. جنگل بيك معدن زغال سنگئی مشابهت میرساند را هیکه در درون جنگل ممتد شده بود با بوصو نها وانواع نباتات بحری پوشیده شده بود. در میان این بوصو نها انواع حیوانات قشریه جا گیر شده بودند . برتنه های بسیار کلفت و ستبر درختان که برزمین افتاده بود میگذ شتیم از شاخهای دراز شدهٔ بابوصو نبا تاب خورده گرفته رو به بلندی بالا میرفتیم . ماهیان كوچك و بزرگی که در میان تنه ها و شاخهای جنگل خرابشده مأوا گزین بودند بصدای پاهای ما رم خورده ما نند سیلهای مرغان از شاخی بشاخی میگریختند . ماندہ گی در خود اصلا حس نمیکردم . سبحان الله ! چه منظرهٔ بدیعه ؟ این منظره راچگونه تعریف خواهم توانست ؟ درمیان آب این درختان را که بعضی ایستاده و بعضی افتاده ، و بعضی مایل شده ریشه های آن از زمین بر امده در آب معلق مانده ، و این کوسنگهای جسیم جسیمی که در هر هر جایمان جنگل افتاده ، ومغاره های تیره وتاریکی در بغله ها پدیدار گشته و جملهٔ اینها که بتأثیر ضیای غریب و مجهولی يك رنگ سرخی پیدا کرده وضعیت و هیئت آنها را بکدام قلم رقم توانست ؟ خرسنگهای جسیم الخلقه که بعضی از انها بسبب رفتار ماو اهتزاز آب از جای خود غلطیده صداهای مدهش میبراوردند ، ومغاره های مظلم و عمیقی که در چپ وراست ما پدیدار میشدند موهای بدنم را راست میکرد . بعضی جاهایی دیده میشد که از آثار دست انسانها بعمل آمده بود . اما کپتان نمو --- page 254 --- ٢٤٩ متصل ببالا برآمدن بی قیدانهٔ خود دوام میورزید . منهم نمیخواستم که واپس بمانم بکمال جسارت رفیق خود را پیروی میکردم . عصاچوب من نیز بسیار معاونت بمن میرسانید . در دو طرفه راهیکه بران بالا میرویم بعضی لاشها و کند هایی پیدا میشود که معاذالله اگر دران بیفتم نتیجه های بسیار بدی بر سرم خواهد آمد. گاهی از چنان خندقهای بر میجهم که اگر در خشکه باشد خیز زدن از ان نی بلکه بدیدن آن نیز جسارت کرده نخواهم توانست . گاهی از سر بعضی تنه های درختی که مانند پل بر يك شیلهٔ تنگ و بسیار عمیقی افتاده میباشد میگذرم که از دیدن آن انسان از ترس پایان افتادن هلاك میشود . لکن من هیج بسوی پایان نمی بینم . هر چه که بر کوه بالاشده میرفتیم بچنان سنگلاخهای مایل شده زیرگاو اکی مصادف میشدیم . و چنان مناره ها ، وسدها ، و کمرها و شگفهای طبیعی میدیدیم که اگر از آب بیرون باشند از روی قانون موازنت بهیچصورت این هیئت و وضعیت خودشانرا محافظه کرده نخواهند توانست. ولی ثقلت آب بموازنهٔ آنها مدد رسی کرده باینحالت و وضعیت ایستاده اند . این مسئله غریبیه قانون ثقلت آبرا در وجود خود نیز مشاهده میکنم . با وجودیکه لباسهای ثقیل و سرپوش و پاپوشهای بسیار سنگین آهنین ثقلتم را دو سه چندان کرده باز هم در درون آب آن ثقلت را هیچ حس نکرده مانند آهو بر سر سنگلاخها و ذروه کو هها خیزان خیزان میدوم که اگر بر زمین باشد ممکن نیست که به این چستی و چالاکی بر چنین جاهای مدهش حرکت بتوانم . بسیاری از خوانندگان کرام این گردش زیر بحر مرا بر دروغ و مبالغه حمل کرده هیچ باور نخواهند کرد ، اما محقق بدانند و معلوم شان باشد که من اصلا دروغ نمیگویم و تنها ناقل بدایع طبیعیه میباشم که وجود آن قابل رد و انکار نیست ! همین چیزهائیکه --- page 255 --- ۲٥۰ میگویم همه آنرا بچشم دیده و بحواس حس کرده ام . بعد از دو ساعت رهسپاری از قسم درخت دار کوه بر آمده بر قسم سنکلاخ بسیار بلند و سر تیز آن بر امدن گرفتیم . ازینجا ذروۀ جبل بقدر صد قدم بلندتر سر راست دیده میشد که ضیای سرخ رنک مذکور در پشت آن بوده سایۀ این ذروه ما را در تاریکی مانده بود . مانند خیلپای مرغانی که از تقرب صیاد به پرواز آیند سیلهای ماهیان مختلفه نیز از میان سنگها و غارهای کوه از نزدیکشدن مایان بر امده فراره مینمودند . درین سنکلاخها آنقدر شکافها ، و مغاره ها ، و چقوریهای موجود است که عمق بعضی از انها هیچ تخمین نمیشد . در میان بعضی از ان مغاره ها حرکت کردن بعضی حیوانات عظیم الجثۀ بحریرا از حس میکردم . گاه گاه بعضی خرچنگ های بسیار بزرگ بزرگی دیده میشد که دندانهای انبورا نبور مانند بسیار کلفت خود را بر همدیگر زده صدای مدهشی میبر اورد . بعضی عنکبوتها ، و استا قوزها یعنی عقربهای بحری بسیار بزرگ کریه المنظر بر فتارهای عجیب و غریب خود و شکلهای مستکره خود موهایم را بر بدنم راست بر میخیزاند . در بعضی مغاره ها بسیاری نقطه های درخشنده دیده میشد که اینها هم چشمههای بعضی حیوانات قشریه عظیم الجثه بود . علی الخصوص حیوانات مستکره الشکل غریب الخلقه که آنرا فریطی میگویند و چون پایهای خود را بحرکت می آرند مانند زنجیرهای واپور صدا بر می آید ، و حیواناتیکه آنرا جغانوس میخوانند و شکل آن بعینه بطوبی که بر عرابه سوار شده باشد میماند ، ومدهش اختاپوطها تیکه هشت عدد لواخن لامسه که هر یک مانند مارهای بسیار بزرگی بحرکت میباشد دیده میشد که بعضی از انها از غارهای خود بر امده و بعضی می --- page 256 --- ٢٥١ درآمدند . کپتان نمو با اینحیوانات مدهشه هیچ سر و کاری نداشته متصل میبرآمد . بيك طبقه کوه واصل شدیم که آنجا نیز بسی چیزها نظر حیرت مرا جلب نمود . آنچنان خرابه زار هایی دیدم که از دست و اعمال انسانها برآمده بود اینها عبارت از قصرها، ومعبدها، و بناهای خراب گشته بود که روی آنها بانباتات و حیوانات قشریه بحریه مستور شده بود . با خود میگفتم که آیا این قطعه زمین کدام قطعه ایست که در زیر بحر غرق و ناپدید گشته؟ از طرز بنا و معماری این بناها معلوم میشد که بر طرز و اصول قرون اولی ساخته شده است . آیا از اثر دست کدام قوم و ملت خواهد بود ؟ آیا کپتان نمو مرا بکجا آورد؟ خواستم که از کپتان بپرسم ولی چون سخن گفتن ممکن نبود از دستش گرفته بشدت بجنبانیدم . ولی کپتان نمو بدست خود ذروه کوه را نشاندا نده بدست خود اشارت چابك رفتن را بنمود . لہذا سرعت را به پیروی کپتان بیشتر کرده بعد از چند دقیقه به ذروه جبل وا صلشدیم . روی خود را چون بطرف راهیكه بران آمده بودیم گردانیدم از انطرف ارتفاع کوهی را که بران برآمده ایم اگرچه بقدر هشتصد قدم تخمین کردم ولی این جهت دیگر آنر انقدر دو مثل آن عمیق یافتم. این کوه که ما حالا بر تالاق آن میباشیم مگر و ولقان یعنی کوه آتش فشانست ! پنجاه قدم پایانتر از سنگلاخی که ما بران ایستاده ايم يك ذروه ديگری موجود است که تالاق آن مانند دهنه تنور بسیار فراخى يك مجرایی تشکیل داده سنگها ، و مواد مذاب شده معدنيه بانخار بسیار سر خرنگ تیره ازان در میان آب بالا برآمده به اطراف همیریخت . اینست که این و ولقان هر طرفرا به يك نور سر خرنگی تنویر نموده بود . --- page 257 --- ٢٥٢ این وولقان از تمام وولقانهای روی زمین خیلی پرشدت تر، ومجرای داخلی آن بقوت حرارت مرکزیۀ زمین بسیار افروزنده تر است . چونکه درزیر آبست ، و آب بحر بمجرد داخل شدن و تماس نمودن در مجرا از شدت حرارت حالاً به بخار منقلب شده با مواد مذابۀ معدنیه از دهنۀ مجرا واپس میبراید یعنی آب بر آتش غلبه نمیتواند. ازین وولقان تحت البحر تنها مواد مذابۀ معدنیه و آب به بخار تحویل یافته خروج میکند ، ولی شعله موجود نیست . زیرا حاصلشدن شعله بوجود مولدالحموضۀ که در هوا میباشد موقوفست و چون درینجا هوا نیست ازانرو شعله نیز پیدا نمیشود . اما چون در مواد مذابۀ مذکوره بعضی اجسامی که نار ابیض ازان حاصل میشود موجودست بمجرد خروج یافتن با آب تماس کرده اولاً يك رنگ سرخی پیدا کرده و بعد ازان بشدت با آب مبارزه کرده آبرا به بخار تحویل میدهد . جریانهای شدیدیکه محصول می آید بخار را باز به آب تحویل میدهد ، مواد مذابه نیز از دهنۀ مجرای وولقان به پایان جریان یافته تصلب میورزد . بعد از انکه کوه نهایت مییابد يك صحرای واسعی آغاز میکند که درین صحرا خرابه زاريك شهر بسیار بزرگ زیر و زبر گشته معلوم میشود که ستونهای جسیم جسیم مرمری و سماقی ، وقبه های مندرس شدۀ عالی آن به بناهای متین مخصوص ازمنۀ متقدمه مشابهت میرساند . از دیدن این شهر خرابه و منظرۀ این کوه آتشفشان آنقدر واله ومتحیرماندم که حد و نهایت ندارد . آیا این جا کجاست ؟ و این شهر کدام شهر است ؟ بهمه حال اینرا باید بدانم. حتی برای دانستن آن بدرجۀ بمراق افتادم که میخواستم محفظۀ سر خود را بردارم . کپتان نمو این هیجان و تلاش مرا حس کرده بمن نزديك شد ، و يك سنگ پارۀ سرتیزی --- page 258 --- ٢٥٣ را از زمین برداشته با نوک آن بر روی سنگلاخ سیاهیکه بر ان تکیه زده بودیم این کلمه را بنوشت : ( آتلاتید ) از خواندن این کلمه دفعه فکرم روشن شد و وقوعات تاریخیه ازمنه قدیمه در نظرم جلوه گر گردید . مگراین « آتلانت » نام قطعه جسیمه ایست که در ازمنه قدیمه مو جود بوده است . موجودیت این قطعه را بسیاری از مورخین قبول و بعضی رد کرده اند . حالا نکه آن قطعه جسیمه مشتبه فیه در یجاد پیشگاه نظر من مجسم و هویدا افتاده است که آثار باهره فلاکت دهشتناك خود را که به آن دوچار گردیده بود تا بحال هنوز محافظه کرده است . این مسئله آتلانت را که بزمانهای بسیار کهنه تاریخ سر میزند کسیکه به بسیار شعشعه و تفصیلات نقل و بیان کرده همانا « افلاطون » است . افلاطون میگوید که دو هزار سال پیش از زمان او در یونانستان قدیم « سایس » نام یك شهر بسیار بزرگ و معموری موجود بود که این شهر از دست مردمان قطعه آتلاتید بعد از محاربه های شدید و فتح و ظفر آتلانتیان بر یونان خراب گردید . آتلاتنیان در یک قطعه بسیار بزرگی که بقدر قطعه افریقا می آید و در ۱۲ درجه عرض شمالی کائنت دولت و حکومت تشکیل داده بودند و دایره حکومت شان تا بمصر و ارض فلسطین ممتد بود . بر یونانستان نیز چند بار هجومهای شدید بردندولی یونانیان مردانه و جسورانه مدافعه کرده آنها را بر جعت مجبور گردانیدند . نهایت الامر بعد از عصرهای بسیاری دفعه در یکشبانه روز مملکت اتلانتیامحو و خراب شده در زیر دریا غرق گردید و تنها زروه های بسیار بلند آن مملکت از دری بیرون ماند که در ینوقت جزیره های « ما در » و «آصور» و --- page 259 --- ٢٥٤ «قناریه» و «سبزدماغه» عبارت از همان ذروه ها میباشند. متقدمین جغرافیون مبداء طول را از همین جزایر حساب میکردند، و این جزایر را «جزایر خالدات» مینامیدند. اکثر این جزیره ها در ینوقت در زیر ادارۀ اسپانیا میباشد. بنابر ارشاد کپتان نمو خاطرات تاریخیه که در باب آتلانتید برفکرم هجوم نمود عبارت از همین چیزها بود. مگر طالع مسعود من مرا به این قطعۀ عتیقۀ قدیمه که در قعر نایاب بحر محو و نابود گردیده رسانید! پایهای مرا بر زمین آن نصیب قدم زدن داد! بدست خود سنگها و درختهای آنرا لمس میکنم! بزمینی که مردمان ابتدائی کرۀ ارض راه رفته اند منهم براه میروم! هرگاه ندلاند بفرار موفق میشد دیدن این مملکت خارقه نما مرا کجا میسر میشد؟ آه! چه میشدی که زمان مساعد میبود و این قطعه را تا بسواحل افریقا که امریکا را باهم مربوط داشته بود سراسر تماشا میکردم. و بر خرابه زارهای شهرهائیکه پیش از طوفان موجود بوده اند گردش مینمودم! در نیمواقع بحر محیط اطلسی در زیر بحر ولکانهای بسیاری موجود است. سفائینی که ازینجاها میگذرند اهتزاز و لرزۀ بسیار در بحر حس میکنند. بعضیها صداهای بسیار مدهشی از زیر بحر شنیده اند. بعضی ها سنگهای بزرگ بزرگی را دیده اندکه بيك قوۀ خارق العاده از زیر بحر پرتاب شده و از سطح بحر هوا شده باز پس افتاده اند. این منطقه تا بخط استوا کاملاً در زیر تأثیر حرارت مرکزیۀ ارض میباشد. که میدانند که تضییقات معادن مذابه بازيك روزی کوههای این قطعه را برسطح بحر بیرون نیارد؟ من بهمین افکارها وتخیلها غوطه خوار گرداب تحیر بودم که کپتان نمو بپا خواسته --- page 260 --- ٢٥٥ بعودت کردن اشارت داد. بسرعت تمام از کوه فرود آمدیم . جنگل را گذشته از دور چراغ درخشندهٔ نوتیلوس را دیدیم . کپتان به آنطرف متوجه شد . شعاعات ابتدائی شمس بطلوع آغاز نهاده بود که داخل نوتیلوس گردیدیم . باب دهم معدن زغال فردا که بیستم ماه شباط بود خیلی ناوقت از خواب برخواستم . مانده گیی دیشبینه مرا تا بساعت یازده خوابانیده بود. بمجردیکه برخواستم همان البسهٔ خود را پوشیده بدالان بیامدم . چونکه میخواستم جهت عزیمت نوتیلوس را بدانم. به جهت نما نظر انداخته دانستم که یکسر بسوی جنوب در ساعت بیست میل در حرکت میباشیم . قونسه ی آمد . يك قسمی از مشاهدات دیشبینهٔ خود را به او فهمانیدم . پنجره های دالان نیز چون باز بود ، ونوتیلوس نیز بقدر ده مترو از قعر دریا یعنی از روی اراضی آتلا نتید بالاتر در رهسپاری بود يك کمی باز بدیدن آن اراضی موفق شدم . رفته رفته اراضی پست و بلندی بسیاری کسب نمود که این پستی و بلندی موجب کمتری و بیشتری سرعت نوتیلوس میگردید ، و مانند ماهی از مابین پستیها و بلندیها در میگذشت ، وگاهی مانند بالون بالا برامده و باز چون حائل را میگذشت پس فرو میآمد ، وسه مترو از قعر بحر بالا قطع مسافه مینمود . چه خوش سیاحت ! نزدیک بساعت چار شب بود که در قعر در یاسنگلاخها، و پشته های مواد مذابه تصلب کردهٔ معدنیه بیشتری گرفت. و از پنجره دالان چون به پیش نظر --- page 261 --- ٢٥٦ میکردم در پیش رو افقرا بايك سدبلندی مسدود می یافتم که این سد مطلق يك كوه بسیار بلندی باید بود که زروۀ آن بهمه حال از سطح بحر بیرون بر آمده باشد . با خود گفتم که این کوه البته نقطۀ منتهای اراضی آتلا نتید خواهد بود ! قونسه ی مر ا تنها گذاشته به او تاق خود برفت . من نیز اگر چه تا بسیار وقت میخواستم که از پیش پنجره ها دور نشده رفتار پست و بلند نوتیلوس ، وکیفیت رسیدن او را بسد مذکور تماشا کنم ولی در اثنائیکه بسد مذکور خیلی تقرب نمود پنجره های دالان مسدود گردید ، ومرا از تماشا محروم گذاشت . بمراق افتادم که آیا ازین سد چگونه مرور خواهد نمود ؟ ناقص شدن حرکت نوتیلوس را نیز حس کردم . چون خواب بسیار بر من غلبه کرده بود به او تاق خود برفتم ، و قرار دادم که یکچند ساعتی خواب کرده باز بر میخیزم ، بنابرین قرار بر خوابگاه خود بی آنکه البسه ام را بکشم دراز کشیدم. مگر فردا بساعت هشت از خواب بر خواستم . نوتیلوس را بلا حرکت ایستاده یافتم . بدالان آمده چون به ما نو متر و نظر کردم دانستم که سفینه بر سطح بحر است. ذاتاً بر سطح کشتی صدای رفتار پای کشتی نشینانرا نیز حس کرده بودم بخوبی دانستم که کشتی بر سطح بحر برآمده است . اما جای تعجب اینست که از اهتزاز امواج بحر سفینه سراسر آزاده بود . بمراق افتاده همان بطرف زینۀ سطح کشتی بر فتم سر پوش سر زینه را باز یافتم . چون از طلوع شمس دو ساعت گذشته بود بخیالم بود که بر وشنی خواهم برامد ولی چون بر سطح کشتی خود را در يك تاريكئی بسیار تیره یافتم خیلی بحیرت افتادم. با خود گفتم آیا ساعت ها خطا کرده ، یا آنکه هنوز شب باشد ؟ اما چون از نجوم و سیارات نیز اثری نیافتم حیرت و تعجب فوق العاده مر افرا گرفت حیران بودم که چه بگویم و چه کنم که درین اثنا صدای کپتان بگوشم بر خورد که میگفت : --- page 262 --- ٢٥٧ — آیا شما ئید معلم افندی ؟ من — آه ! کپتان ! این کجاست ؟ باز مرا در کجا آورده اید ؟ نمو — در زیر زمین یکجایی هستیم . من — در زیر زمین ؟ حالا نکه نوتیلوس بر سطح بحر است . نمو — بلی بر سطح بحر و زیر زمین . من — مرا از مراق بسیار کشتی کپتان ! نمیدانم که چه میگویی ؟ نمو — یکچند دقیقه صبر کنید که چراغها را روشن کنیم باز خواهید دید و خواهید دانست . بر سطح کشتی بالاحرکت متحیر ایستاده ماندم. تاریکی آنقدر کثیف بود که کپتان نمو را نیز نمیدیدم . اما چون سرم را بالا کردم يك ضیای بسیار خفیفی از بسیار جای بلندی مشاهده کردم که این روشنی چنان معلوم میشد که از يك غار مدوری می آمد . درین اثنا دفعة ضیای شدید چراغ نوتیلوس روشن گردیده اطراف و جوانب ما را منور ساخت . دیدم که نوتیلوس غیر متحرك در يك حوض آرام و راکد بزرگی ایستاده که چهار اطراف این حوض را دیوار های سنگلاخی بسیار بلندی احاطه کرده است . دوره این حوض را بقدر دو میل در دومیل تخمین کردم سطح آب آنرا از قرار مانومتر و با سطح آب بحر برابر یافتم وازینسبب هیچ شبهه نماند که با سطح بحريك رابطه دارد که موازنت حاصل کرده است . دیوارهاییکه این حوض را احاطه کرده مانند قیف بسیار بزرگی میماند که از زیر فراخ و رفته رفته تنگشده بقدر ششصد متر و بلند میرود ، و طرف بالای آن سرا --- page 263 --- ٢٥٨ سرتنگ شده بايك سوراخ بسيار کوچکی منتهی میشود که روشنی خفیفی که پیش ازین مشاهده کرده بودم از انجا می آمد . ازین وضعیت غریبه این حوض یا این مغاره زیر زمینی سطح بحری واله و حیران ماندم . به کپتان نمو تقرب نموده پرسیدم که : — اینچه عالمست ؟ در چه جائیم ؟ — در مرکزيك کوه آتشفشان افسرده درآمده ایم . آبهای بحر يك مجرايی کشاده در مرکز این وولقان هجوم آورده آنرا پر کرده است. شما بخواب بودید که ده متر و از سطح بحر پايا ترنو تیلوس از يك شکافی درینجا در آمده است . انجا لیمان استراحت نوتیلوس است . هر وقت که نوتیلوس یکچند روز استراحت کردن بخواهد درین لیمان استراحت آور امنیتیپرور خود میدراید . این لیمان پنهان از هر رنگ بادهای شدید امین و آسوده است . راست بگوئید معلم افندی آیا در مدت عمر خود درینقدر جاهای که گردیده اید مانند این لیمان محفوظ و مصونی دیده اید ؟ — بواقعی که ندیده ام ! بلکه هیچ بخیال و تصورم نگذشته بود که مرکز کوه آتشفشان خدمت لیمانرا ایفا بکند . اما بکما نم میآید که بر سر این قیف عظیم طبيعى يك سوراخ موجود است ؟ — بلی ، سوراخ مخرج و ولقانست که در یکوقتی آتشها و شعله ها و لا و ها از انجا. يبرامد وحالابرای داخلشدن هوای نسیمئی صاف و جيد برای ما خدمت میکند . — آیا از مخرج این وولقان بیرون برامدن ممکن نیست ؟ — نی ممکن نیست . بقدر صد قد م بر کنار این دیواریکه بدست راستست انسان بالا شده میتواند بعد ازان دیوارها بطرف درون يك ميلانی پیدا کرده بالا برا مد ن هیچ قابل نمیشود . --- page 264 --- ٢٥٩ کپتان ، بحقیقت که طبیعت در هر خصوص با شما بسیار مدد رسانیده است . در میان این تالاب زیر زمینی حقیقتاً که در دائرهٔ امنیت و استراحت تامه میباشید . غیر از شما هیچکسی امکان دخول را دران ندارد لکن نوتیلوس محتاج استراحت نیست . پس این لیمان بچه درد او میخورد ؟ اگرچه سفینهٔ من به استراحت محتاج نیست اما برای حرکت سریعانهٔ خود به الکتریک محتاجست . الکتریک به برآوردن سودیوم ، سودیوم بوجود زغال سنگ محتاجست . درینجا زغال سنگ بکثرت موجود است هر وقتی که لزوم به بینم درینجا آمده از زغال سنگ سودیوم میبرارم . اگرچه از آب بحر نیز سودیوم استحصال کرده میتوانم اما از وقتیکه این معدن توانگر زغالرا یافته ام به آن عملیات پر زحمت محتاج نشده ام . پس معلوم میشود که حالا برای استخراج سودیوم از زغال سنگ درینجا آمده اید ؟ آیا طایفه های شمارا که به این کار مشغول باشند تماشا کرده خواهم توانست ؟ نی ، درینبار نخواهید دید . چرا که از پیش سودیوم حاضرکردهٔ بسیاری درینجا دارم . تنها طایفه های من به نقل دادن آن مشغول خواهند شدکه برای این کارهم یک روز کفایت میکند . اگر خواهش گردش وسیرکردن مغاره را داشته باشید همان استفاده بکنید ؟ تشکر میکنم کپتان ! اینرا گفته برای گرفتن رفقای خود که هنوز درکمرهٔ خودشان بخواب بودند فرو آمدم ، و از پشت دروازهٔ شان فریاد داده گفتم : در پی من بیائید ! هر دو رفیق من به عجله برآمده مرا پیروی کردند . قونسه ی در حالتیکه درزیر --- page 265 --- ٢٦٠ بحر بخواب رفته بود و حالا در درون يك كوه پرشكوهى بیدار شده خود را در ميان يك قيف عظيم سنگى يافت و اله و اله باطراف و جوانب خود ديدن گرفت. ندلاند بفكر آن افتاد كه آيا از مخرج اين قيف يك راه فراری پیدا خواهد کرد یا نی ؟ نوتیلوس چون بركنار ساحل مغاره توقف نموده بود بعد از طعام بساعت ده بر ساحل دیوار مغاره برآمديم . قونسه ی گفت : - استا ندلاند، بتريك ميكنم اينست كه باز قدم بر روى زمين نهاديم ! - دیوانه آدم ! روی زمين مگو زير زمين بگو . در مابین آبهای حوض و دیوار بحر يك ساحل ریگزاری موجود بود كه بوسعت دوشه صد قدم می آمد. برين ساحل هرگاه رفته شود دورا دور این تالاب زیر زمینی را گردش كردن ممكنست . ساحل ريگزار چون تمام شود ديوار سنگلاخی آغاز میكند كه بیخ این دیوار نیز شکلهای غریبی پیدا کرده است . از ساحل ریگزار هر چه كه بطرف دیوار رفته شود زمين سر بلند ی پیدا میکند و نهايت راههای کج و پیچی پیدا شده ببالا مبراید که بواسطه این راهها بقدر دوسه صد قدم بالا رفتن ممكن میشود. اما بکمال احتياط و هوشیاری بالا شدن لازم است چرا كه سنگلاخهای كه اين راههای کج و پیج را بعمل آورده نه سنگهای آن با همدیگر مر بوطست و نه يك درشتی و خشونتی دارد بلکه از شدت حرارت قدیمه که داشته روی آنها مانند آئينه يك جلايى پيدا كرده است، و چون ضيای الکتریکی سفینه بر آنها میتا بد يك در خشنده گی بسیار لطيف و غريبى بظهور می آورده در هر طرف این مغاره جسیم غريب الهيئت طبايع وعلايم وولقانى رونما بود . به برآمدن راه های کج و پیچ به احتياط تمام آغاز نهادیم . رفته رفته راه تنگشده --- page 266 --- ٢٦١ میرفت و رفتن ما بمشکلات برمیخورد. بقدرسی متر و با لا شده بودیم که طبیعت اراضی تبدل ورزید. سنگهای سیاه سوخته منشوری درخشنده عمودی الشکلی در راه ما میبرامد که بر سر و اطراف آنها نیز علقه های گوگرد در هر هر جا دیده میشد. و بعضی عمود های منشوری منتظم سنگهای بازالتی دیده میشد که بهترین نمونه های فن معماری بود و بمقام عمود های ته دای مغاره قایم بودند. در مابین این عمود ها مواد مذا به تصلب یافته بمقام گچ و ساروج قایم شده بود. سطح های آنها با خطهای زفت سیاه براق، وزبر های آن با قالیچه های تخته های گوگرد زرد مزین شده بود. از فتحه ذروۀ جبل ضیای شمس نفوذ نموده این موجوداتی را که ابداً در زیر زمین محبوس مانده اند تنویر مینمود. به بسیار سعی و کوشش بقدر دو صد و پنجاه قدم بالا بر امدیم. بعد ازان حائل های بسیاری پیش آمده مانع بالا بر امدن ما گردید. دیوار های مجرا تنگی و مقری زیادی پیدا کرده بالا بر امدن خیلی صعوبت کسب نمود ولی بقدر پنجاه قدم بالا تر بعضی نباتات و بوته ها دیده میشد که بعضی مرغان کبوتر مانند وزاغها در مابین آنها پرواز داشتند. اگر چه تا به آنجا ها خود را رسانیدن خیلی مشکل و تهلکه ناک مینمود ولی ندلاند بحرص بچنگ آوردن تخمهای مرغان افتاده بهزار زحمت و انواع مشقت به بالا بر امدن دوام نمود. من و قونسل ی نیز براهی که اوسینه مال بالا میرفت او را پیروی میکردیم. در کجی های دیوار در مابین سنگها بوته های خورد خورد حتی بعضی درخت های کوچک کوچکی نیز پدیدار میگشت که اینها برای دستگیری و بالا بر امدن ما خدمت میکردند. در میان این نباتات بعضی گلهای خوشبویی نیز دیده میشد مانند بنفشه کوهی و ارغوان و غیره که بسبب عدم تابش آفتاب خیلی کمرنگ وضعیف بودند. من بکمال اشتهابوی آنها را استشمام مینمودم و يك حظ و سروری از ان حس میکردم. روح گلها بوی آنها --- page 267 --- ٢٦٢ ست گلها و نباتاتیکه از بوی رایحه محروم باشند در نزد من جسدهای بیروحیست . در نباتات لطیفه بحری چون رایحه موجود نیست از انسبب من آنها را بیجان میشمارم . درین اثنا بیکجایی رسیدیم که بوته های بزرگ بزرگ صبر و ارغوان بکثرت درقات های سنگ ها مانند بیشه شده بود . ندلاند دفعةً بکمال مسرت فریاد برآورده گفت : امان برادران ! شان عسل شان عسل ! بتحقیقت که در میان شاخهای بیشه زار يك شان عسل بزرگی موجود بود که زنبوران عسل در اطراف آن و درون و بیرون بهزاران هزار در گردش و پرواز بودند . ندلاند همان از جیب خود قتئی کبریت خود را کشیده وقونسه ی نيز يك دسته شاخها و لوخ های « ملابادل » خشکیده را جمع کرده و کوگرد خشکیده را بران پاشانیده آتش دادند و در نزديك شان عسل برده از دود کوگرد زنبورها شان را واگذاشته باطراف پرا گنده شدند . ندلاند شاخه ی در ختائر ا گرفته به شان نزدیکشد . و از عسل شیرین بسیار خوشبوه مقدار بسیاری جمع کرده در انباچه چرمئی که بگردن داشت پرنمود ، وگفت : ازین عسل و خمیری که از درخت نان از جزیره « که به راعور » جمع کرده بودم فر دا انشاء الله برای شمایك حلوای بسیار اعلایی پخته کرده تقدیم خواهم کرد . تشکر میکنیم ندلاند ! چون پیش ازین ببالا برآمدن امکان نبود به اصرار تمام ندلاند را به برگشتن مجبور کرده به احتیاط تمام و مشقت مالاکلام بفرو آمدن آغاز نهادیم . در اثنای فرو آمدن يك کبوتر ی راندلاند بريك بوته نشسته دیده بمهارت تمام يك سنگی را بران از بالا پرتاب نمود . سنگ برپای کبوتر راست آمده تا پرایان غلطان غلطان برساحل افتاد . ندلاند از حرص گرفتن کبوتر از بسیار جاهای بلند خود را می لغزانید و سنگها --- page 268 --- ٢٦٣ و خاکها همراه او لغزیده تا به بسیار جاها لغزان لغزان میرفت و باز خود را بیک سنگی محکم میکرد، والحاصل من و قونسه ی احتیاط را از دست نداده او را پیروی میکردیم اما ندلاند از ما پیشتر خود را بپایان رسانیده در پی کبوتر زخمی به تك و دو شده تا او را بگرفت . از بالا چون بپایان نظر می انداختم هیئت مجموعۀ تالاب را تمامها میدیدم که آبهای آن آرام و از موج و چین خالی ، و از عکس ضیای الکتریکی نوتیلوس مانند یکقطعه آئینه مجلایی دیده میشد . طایفه های نوتیلوس متصل به نقل دادن سودیوم را از یك مغاره کنار دیواره غاره به سفینه مشغول بودند . قلم من از تصویر و تعریف این هیئت غریبه این تالاب زیر زمینی و دیوارهای سر بفلک کشیده قیف مانند این مخرج و ولقان عاجز است . ساعت دو بود که کنار ساحل ریگزار مغاره را دور کرده به نوتیلوس آمدیم . درین اثنا نقل دادن سودیوم نیز اتمام یافته وقت حرکت دادن نوتیلوس تقرب یافته بود . اما کپتان امر حرکت را نداد . بهر سببی که باشد تا بوقتی که ما را خواب نبرد نوتیلوس حرکت نکرد روز دیگر چون از خواب برخاستم نوتیلوس را پانزده متر و از سطح بحر فروتر در میان بحر محیط به تحريك چرخ عزیمت مشغول یافتم . — باب یازدهم — — سه و نیم فرسخ يك غوطه — نوتیلوس خط حرکت خود را هیچ تبدیل نداده . کپتان نمو بیني سفینه خود --- page 269 --- ٢٦٤ را از جنوب هیچ جدا نکرده است . ندلا نده میباید که از امید دیدن در یاهای اوروپا فارغ بشود . امروز نوتیلوس چون بر سطح بحر برآمد دیدم که از يك نقطه بسیار مبهم بحر محیط کبیر کذر میکند . جریان بسیار مشهور و معروفی که آنرا «غولف ستریم» مینامند و بطرز کرداب بسیار عظیمی جریان میکند البته که اکثر قارئین کرام نام آنرا شنیده و در نقشه های بحری موقع آنرا دیده باشند . این جریان جسیم. وکرداب عظیم «غولف ستریم» بعد از انکه از کلوکاه «فلورید» میبراید یکسر بسوی «سپیجبرغ» متوجه میشود . اما پیش از انکه این جریان به در یاچۀ «مکسیقا» داخل شود در ٤٢ درجهٔ دایرهٔ عرض بدو قسم انقسام می یابد. قسم اول آن راست بسوی جزیرۀ «ایرلاند» و سواحل «نوروج» میبراید . قسم دوم آن بسوی جنوب برکشته تا بجزیره های «آصور» پیش میرود ، واز انجا بسواحل «افریقا» مصادمه نموده و يك شكل بیضئی پیدا کرده بجزیره های «آنتیل» رجعت میکند. پس چون اینمسافه ها در زیر نظر دقت گرفته شود جسامت و بزرکی این جریان وکرداب تا یکدرجه معلوم میشود . اینستکه نوتیلوس درینوقت از همین قسم آخری این گرداب مذکور که آنرا درینجا بحر «سارغاس» مینامند میکذرد . بسببیکه يك مرکز کرداب درینجاست سبزه ها و علفها ، وشاخها وتنه های درختانی که جریان مذکور از سواحل آمریکا و اوروپا و افریقا برکنده می آورد همه را درینجا مانند يك قالیچۀ سبزی بريك مسافهٔ بسیار بزرگی کسترا نیده است. يك سبب بزرگ قانع شدن کاشف آمریکا «قریستوف قولومب» بروجود قطعهٔ جدید دیدن همین علفها و سبزه ها گردیده است . کشتیهای قریستوف قولومب --- page 270 --- ٢٦٥ بقدر سه هفته درین سبزه ها بند مانده بود و از انسبب بسیار ترسیده بودند . سفینه های بزرگ نیز وقتیکه بر روی این قالیچه زمردین فام میگذرند برای پاره کر دن این سبزه ها وعلفها و بوصولها خیلی زحمت میکشند . نوتیلوس درینجاچون رسید برای زحمت نکشیدن چرخهای خود یکچندمتر و فرو تر اززیر سبزه های مذکور گذ شتن را مناسبتر یافت . در ٢٢ شباط از بحر سارغاس که با ماهیبان بسیاری مملو بود که برای خوردن نباتات در انجا جمع می آمدند در گذشت . روز دیگر بحر محیط باز حال اصلئی خود را گرفت . از ٢٣ شباط تا به ١٣ ماه مارت در مدت ٢٩ روز در هر روز صد فرسخ نوتیلوس قطع کرده يك سربسوی بحر محیط جنوبی هسپاری نمود . در چنین ابحار نامتناهئی که هیچ جزیره و قطعه در ان پدیدار نیست ندلاند اگر بنا امیدی بیفتد حق دارد . چرا که خود من نیز رفته رفته امید دیدن وطن و همجنسان خود ر ا قطع میکنم . در ظرف این نوزده روز شایان بسط و تمهید هيچ يك حادثه ظهور ننمود . كپتان نمو را نیز در ینمدت بسیار کم ملاقات کردم . حریف همیشه سعی و کوشش میورزد در دالان همیشه کتابهای باز میدیدم که کپتان بمطالعه آنها محیکوشد . در حق اعماق بحریه کتابی را که خود تألیف کرده ام نیز درمیان کتابهای باز شده میدیدم که در حاشیه آن بعضی حرفها وردها بقلم خود کپتان نوشته شده بود . اما در بخصوص باخود من هیچوقت بمباحثه ندرا مده است . اکثر روز ها نوتیلوس بر سطح بحر رفتار دارد زیرا این دریا ها سراسر خالی و از راه و اپورها و کشتیها بیکسو افتاده است . گاه گاهی از دور بعضی کشتیهای بزرگ بزرگ --- page 271 --- ٢٦٦ بادی صیاد ان ماهی بالینه را میدیدیم . يك روزی مارا گمان بالینه بزرگی کرده چند کشتی در پی ما افتادند . اما کپتان نموصیادان بیچاره را به امید بیهوده نیند اخته در درون دریا غوطه خورد . اینست که تا به سیزدهم شباط سیاحت ما با ینصورت دوام نمود . امروز چون تعیین موقع کرده شد خود را در ٤٥ درجه و ٣٧ دقیقه عرض جنوبی و ٣٧ درجه و ٣٥ دقیقه طول غربی یافتیم . از وقتیکه از بحر محیط کبیر اول باز حرکت کرده ایم تا به اینجا تقریباً سیزده هزار فرسخ قطع مسافه شده است . اینست که درینجا و این موقع کپتان « د نهام » نام کپتانی از سفینه « هدرالد » ریسمان اسقندیل را در بحر انداخته با وجودیکه ریسمان اسقندیل تا به پانزده هزار ویکصد و پنجاه مترو فرو رفته است باز هم تابه قعر بحر اسقندیل خودرا رسانیده نتوانسته است، و چون ازین درازتر اسقندیل موجود نبوده است لهذا قعر بحر در نجاها نایاب و نامعلوم مانده است . کپتان نمو درینجا خواست که برای دانستن حقیقت قعر بحر نوتیلوس را تا به بسیار عمقها فرو آرد . منهم برای قید کردن نتیجه حساب تجربه قلم و کاغذ بدست گرفته حاضر شدم . بحره های دالان نوتیلوس هم باز گردید . کپتان امر بفرو آوردن کشتی اعطانمود . پیش ازین گفته شده بود که در نوتیلوس مخزنهای بسیار بزرگ بزرگی موجود است که در وقت فرو آوردن و غوطه دادن بقدر لزومیکه باشد یکی یاد و یا بیشتر یا کمتر از ان مخزنها را پر کرده غوطه میخورده و اینهم گفته شده بودکه بغیر از مخزنهای آب ، در پهلوهای نوتیلوس لوحه های مختلف الوضعیت آهنین بزرگ و کوچکی نیز موجود است که بواسطه ماکینه پر قوت الكتريك آنهار اباز کرده و بدرجات مختلف آنها را میل --- page 272 --- ٢٦٧ داده بشدت وقوت ماکینه تا بسیار جاهای عمیق فرو میرود. لهذا در ین وقت نوتیلوس بقوت ماکینه ولوحه‌های پهلوی خود فرو رفتن را قرار داده است زیرا اگر همۀ مخزنهای آب خود را پر کند بازهم زیاده از دوسه هزار مترو فروتر نمیرود. کپتان نمو لوحه‌های پهلوهای نوتیلوس را چهل و پنج درجه میل داده ماشین الکتریک را نیز تا بدرجۀ آخر قوت بخشید. پرهای پروانه نوتیلوس بشدت فوق العاده آبهای قعر بحر را بهم زدن گرفت. نوتیلوس بشدت فوق العاده ماشین بلرزه افتاد و بصورت منتظم به نزول کردن قعر بحر آغاز نهاد. با کپتان نمو در پیش مانومترونشستیم و به تدقیق عمق آغاز نهادیم سوزن مانومتر و بسرعت دور کردن را بنا نهاده لحظه بلحظه درجات عمق را نشان میداد. بقدر هشت هزار متر و فرو آمده بودیم که ماهیان و حیوانات بحری رو بتمامی نهادند. یعنی منطقه که اکثر ماهیان بحری در ان زندگانی دارند تمام شد. اما فروتر ازین نیز به بعضی حیوانات نادراً تصادف نمودیم. مثلا «هکسانس» نام کرکدن بحری را دیدیم که تقریباً پانزده متروطول و بینی آن هشت سوراخ تنفس را حاوی بود. در وقت ابتدای ظهور حوادث جانور من نوتیلوس را از همین جانورها کمان کرده بودم. بعد از یکساعت که نوتیلوس بيك وتيره بشدت و قوت فرو آمد مانومتر و سیزده هزار متر و عمق را نشان داد که در بنجاها از حیوانات هیچ اثری دیده نمیشد. آبهای این عمقهای بحر بپچنان درجه صاف و شفافست که تعریف و تصویر آن قابل نیست. اینمسافة سيزده هزار متر و مساوی باسه فرسخ است، حالاً نکه هنوز از قعر بحر اثر پیدا نیست. اما چون چارده هزار متر و فرو آمدیم از عمقهای بسیار دور بعضی قله‌های کوهها بنظر بر خورد. رفته رفته بخوبی معلوم شد که این قله‌ها زروه‌های --- page 273 --- ٢٦٨ جبال بسیار بلندیست که بلندی آنها بقدر جبال هند وكوه ، وهالا يا تخمين ميشد. تضيیق و فشار ثقلت آب بلحظه بلحظه بدنه نوتیلوس را میلرزانید، وصداهای مدهشی ازقوت ماشین بر می آمد . بلورهای نجره نوتیلوس از شدت تضییق و فشار گرم شده میرفت. ولی با اینهمه کپتان نمواز تا بدادن پیچهای ماشین ومیل دادن لوحه های آهنین برای فرو رفتن بعمقهای ته ترین وا نمی ایستاد به شانزده هزار متر وعمق رسیده بودیم که زروه های کوه هائیکه دیده بودیم از ما بلند تر مانده در بغله ها و سطحهای مایل کوهها که از جبال متسلسله عظیمه تخمین میشد بعضی مغاره ها وکاوا کیها بنظر درامد . آبهای دریا آنقدر صاف و شفاف و از حیوانات و نباتات عاریست که بضیای پر قوت الكتريك مانند بلورهای مجلا چشمانرا میدرخشاند . اما رفته رفته قوه تضییق و فشار آب بر قوت ماشين الكتريك نوتيلوس غالب میآمد، و تهلکه کفیدن و اپور ملحوظ میشد کپتان گفت : معلم افندی ، زیاده برین گنجایش فرورفتن نماند ، اگر چه هنوز بزمین قعر بحر نرسیده ایم اما نوتیلوس رازیاده ازین فرو بردن جایز نیست . - بلی کپتان ، راست است بر ائیم . - خود را محکم بگیرید . هنوز فرصت این را نیافته بودم که بدانم که محکم گرفتن برای چیست که بناگهان برزمین غلطیدم مگر کپتان ، ماشین را توقف داده ، ولوحه ها را وضعیت عمودی بخشیده قوت تضییق آب بحر نوتیلوس را مانند کله که از دهن توپ براید بهوا نمود ، و این چهارده هزار فرسخ مسافه را بظرف چهار دقیقه قطع کرده و از سطح بحر نیز مانند بالون بقدر چهار متر و بر روی هوا بر امده باز بشدت بر آب فرو خورد. و آبها را تا بسیار بلندها بپاشانید . --- page 274 --- ٢٦٩ باب دوازدهم جنگ ماهیان بالینه با ماهیان عنبر نوتیلوس در سیزدهم و چار دهم ماه مارت از دایره عرضی که محاذی دماغه «هورن» یعنی نقطه منتهای آمریکای جنوبی بود مرور نموده یکسو بسوی جنوب رهسپار عزیمت میگردید . بگمان من چنان بود که دماغه هورنرا دور کرده ببحر محیط کبیر داخل خوا هد شد . حالا نکه او چنین نکرد ، سور است بسوی بحر محیط منجمده جنوبی بسرعت دریا پیمایی را آغاز نهاد . آیا بکجا میرود ؟ غیر ازینکه بگوئیم بقطب جنوبی میرود دگر احتمالی ندارد ! ندلاند بیچاره بسیار وقتست که از تصور فرار خود بمن هیچ بحث نمیراند . حتی هیچ سخن هم نمیگوید . درجه حدت و غضب فوق العاده اش را از چشمانش مشا هده میکردم . هر وقتیکه با کپتان برابرمیشد در چشمها و سیمایش حالت غضب بسیار شدیدی پدیدار میگردید . منهم از بحالت او بسیار میترسیدم که مبادا از تأثیر نا امیدی و غضب يك گستاخی از و سر نزند . والحاصل سه چهار روز دیگر نیز متمادیاً نوتیلوس بسرعت تمام رهسپاری بحر محیط جنوبیرا نمود . در هجدهم ماه پیش از وقت ظهر بیکساعت در حالیکه نوتیلوس بر سطح بحر رفتار داشت بيك گله بسیار بزرگ ماهیان بالینه تصادف نمودیم . روی بحر را مانند تپه های پست و بلند سیاه سیاهی تا بسیار مسافه ها احاطه نموده بودند . در خصوص کشفیات ارضیه وعلم ملاحت و جغرافیه ماهیان بالینه برای انسانها --- page 275 --- ۲۷۰ خدمت بسیار بزرگی کرده اند در اول امر آثوریها، و بعد از ان انگلیزها و فلمنگی‌ها را در پی خود انداخته از یک‌سر دنیا تا بدیگر سر دنیا بحرها را با نها ماهیان بالینه پیموده اند. بالینه ها بحرهای محیط جنوبی و شمالی را دوست دارند و اکثر در میان همین بحرها زیست و بود و باش دارند در یا آرام هوا صاف بود . همه ما بر سطح کشتی بودیم اول کسیکه بالینه ها را بدید ندلاند بود . ندلاند بهوس شکار آن افتاده و هوس صنعت قدیمه اش بهیجان آمده گفت : آه ، اگر حالا در کشتی صیادی خود میبودم و ژیپقینم بدست میبود و در پی این بالینه ها می افتادم چه سعادت مندیرا نی میبود ! ندلاند ! آیا درین دریاها هیچ شکار نکرده اید ؟ نی معلم افندی ، من اکثر در بحرهای شمال صید کرده ام . پس چون چنینست اینماهیانرا خوب نمیشناسید چرا که اینماهیان بآن ماهیانی که شما صید کرده اید هیچ مشابهت نمیرسانند . یعنی اینماهیان از آنها بزرگتر یا کوچکتر است ؟ در بزرگی باهم مساوی هستند اما بالینه های هر بحر از خود جدا بعضی علامتهایی دارند که به آن شناخته میشوند . مثلا دم ماهیان شمالی وضعیت عمودی، دوم ماهیان جنوبی وضعیت افقی دارند . من بطول یکصد و پنجاه قدم ماهی بالینه دیده و آنرا صید هم کرده ام . میشود ندلاند! بلکه ازینهم بزرگتر باشند . اما میدانی که بالینه چقدر عمر میکنند. نی ! دوصد ، سه صد بلکه نادراً تا بهزار سال هم معمر میشوند . --- page 276 --- ۲۷۱ ندلاند درین اثنا به کپتان نمو نزدیک شده گفت : ـ آیا مساعده نمیفرمائید که یکی دو ازین بالینه ها را شکار کنم تا صنعت قدیمۀ خود را فراموش نسازم ؟ نمو ـ شکار کردن بالینه هیچ بدرد ما درینجا نمیخورد چرا که مقصد از شکار بالینه فائده برداشتن از روغن اوست حالا که روغن او هیچ بکار ما نمی آید لہذا بیهوده تلف کردن اینحیوانات بیچاره را روا نمیشمارم . بگذارید که این حیوانهای بیضرر بکیف خود آزادانه گردش کنند ، و خوش باشند . علی الخصوص که مانند اره ماهی و ماهی عنبر دشمنان طبیعی هم دارند ! ندلا ند ازین درس حکمت کپتان هیچ ممنون نشده شانه های خود را جنبانیده، و بعضی دو ها و کفرها درمیان لبهای خود سروده از کپتان دور گردید . کپتان نمو بمن متوجه شده از دور بعضی نقطه های سیاه سیاه بسیاری را بر روی بحر نشان داده گفت : ـ معلم افندی ، آن نقطه های سیاه متحرک و انبوه که بقدر هشت میل دورتر نمایان اند آیا میدانید که چیست ؟ من ـ نی، ندانستم ! اما آنها هم گله بالینه نباشد ؟ نمو ـ نی ، گلۀ بالینه باینطرفست ، ببینید که بالینه ها بنای گریختن را گذاشته اند چونکه آن نقطه های سیاه که از دور میآیند ماهیان عنبر است که از حیوانات مدهشۀ خونریز بحری معدود هستند و با ماهیان بالینه عداوت طبیعی مخصوصی دارند. اینست که تلف کردن آنها بجا و رواست . ند ـ چون چنینست پس مساعده بفرمائید که ماهی عنبر شکار کنیم . --- page 277 --- ۲۷۲ نمو — خیر ندلاند ، ماهیان عنبر بسیار هستند ، با قایق در میان آنها خود را اندا ختن تهلکه نا کست. یکقدری صبر کنید که بشما آنچنان یك صیادیی نشان بدهم که تا بحال هیچ ندیده باشید. زیرا ماهیان عنبر که همۀ وجود شان عبارت از یك دهن و دندان میباشند اصلا شایان مرحمت نیستند. اینهم باید گفته شود که چنانچه ایشانرا باماهیان بالینه عداوت طبیعی موجود است مرا نیز با آنها عداوت انتقامجویانه خونریزانه پیدا شده است ، زیرا در یکوقتی یکی از رفقای مرا همین جانور ملعون طعمۀ دندان خونر یزانه خود کرده است . ماهیان عنبر که بحقیقت تعبیر کپتان نمو که همه وجود شان عبارت از دهن و دندانست در حق آنها خیلی مناسب و چسپانست طول بعضی از آنها از بیست و پنج متر و تجاوز میکند و سر بزرگ آنها سه يك وجود شانرا فرا گرفته است . در چنه های شان بقدر بیست و پنج عدد دندانهای بسیار بزرگ و تیزی موجود است که درازی هر دندان شان بقدر بیست سانتی متر و می آید بسیار غلیظ الشکل و مستکره القیافه یك جانوریست و هم يك چشم راست شان قوت دیدر امالکست . رفته رفته گله اینحیوانات مدهشه تقرب میورزید و برای هجوم آوردن بر گله بالینه ها حاضر میشدند. لہذا نوتیلوس نیز برای مدد رسانیدن بالینه ها بدرون دریا غوطه خورده پنجره های دالان باز گردید. من بار فقای خود در پیش پنجره ها بنشستیم. کپتان نمو به او تاق سکان برفت تا کشتی خودرا آلت هلاك مدهشی ساخته استعمال کند. وقتیکه نوتیلوس رسید جنگ ماهیان بالینه وعنبر آغاز نموده بود . نوتیلوس در اول امر این دو گله را از همدیگر مجدا کردن شتاب ورزید . بعد ازین بمهاجمه خود را پرتاب نمود . --- page 278 --- ۲۷۳ سبحان الله ! چه مجادله ؟ چه مهاجمه ؟ نوتیلوس در ینوقت مانند ژیپقین بسیار مدهشی در کف کپتان نمو شده بود ! بکمال شدت در میان گله ماهیان عنبر خود را پرتاب میکند ، و از میان آنها میگذرد ، و در پی خود لاشه های متعدد پاره پاره شده میگذارد! بامهمیز سرتیز مدهش خود یکی راچون دو پاره کرد بردیگری برمیگردد، گاه بچپ وگاه براست توجه میکند ! ماهی اگر بزیر غوطه خور در پی آن فرو میرود ، و اگر بالا برآید بالا میبرآید و الحاصل تا دو پاره نکند نمیگذارد . چه شماته ؟ چه مقاتله؟ بحقیقت خیلی مدهش و شایان تماشایك حالی بود. آبهای آرام زیر دریا از ضربه های دم ماهیان خیلی متموج شده بود. یکچند بار پانزده بیست آنها یکجاشده از هر طرف خود را بر نوتیلوس انداخته بادندانهای مدهش خود سفینه را میدہ کردن میخواستند اما چه فائده ؟ مجادله تمام یکساعت دوام ورزید . در ماهیان عنبر قوت مقاومت باقی نمانده رو بفرار نهادند دریا کسب سکونت ورزید . نوتیلوس برسطح بحر برآمد . سرپوشها باز شده همان بر سطح کشتی برآمدیم . روی دریا بالاشه های ماهیان پاره پاره شده پر بود . مدهشترین طوپها نیز بدیندر جه خسارت بوقوع آورده نمیتواند . نوتیلوس در میان لاشه های ماهیان عنبرکه پشتهای شان سرمه یی رنگ و شکمهای شان سفید ، و دهنهای شان بصورت بسیار مدهشی باز ، و دندانهای بد هیبت شان پدیدار مانده بود توقف نموده بود . رنگ دریا نیز سرخ شده بود. کپتان نمو جانزدیکشده و ندلاند را مخاطب نموده گفت : — چه میگویی استا ندلاند ؟ — بو ! قعیکه منظره بسیار مدهشیست ! اما من صیادم ، قصاب نیم ، حالا نکه --- page 279 --- ٢٧٤ این کاری که شما کرده اید عبارت از قصا بیست . قصابی نیست تلف کردن حیوانات مضره است . نوتیلوس هیچوقت کار قصابی را مالک نیست بلکه مهمیز خونریز انتقام را مالکست . من ژیپقین خود را زیاده تر دوستدارم . بلی سلاح هر کس برای خودش خوبست . در نجا ترسیدم که مبادا ند لا ند بجوش و خروش آمده يك خرابی پیش نیارد . اما برکت بدهد که درین اثنا نوتیلوس به لاشه يك ماهی با لینه تقرب نمود که بضربه دندانهای ماهی عنبر هلاك شده بود . جوش و خروش ند لا ند بدید ن ماهی بالینه فرو نشست . بالینه بیچاره به پهلو افتاده بود . در زیر بال چپ او يك چوچه او نیز مو جود بود که آنرا نیز از ضربه دندان دشمن رهایی نتوانسته داده بود . کپتان نمو نوتیلوس را به پیش با لینه نزدیک کرد دو نفر از طایفه هایر ماهی بالینه بر امدند . و بقدر دو پیپ شیر از پستانهای او پر کردند . کپتان از شیر بالينه يك كاسه را پر کرده در حالتیکه هنوز گرم بود بمن داد . نوشیدم . دیدم که از شیر گاو هیچ فرق ندارد . بسیار ممنون شدم كه يك مدتى مسكه ها و پنیر های تازه سفره ما را تزئین خواهد نمود . باب سیزدهم بانکیز نوتیلوس باز بر راه جنوبی که داشت بمسافه پیمایی خود دوام ورزید . آیا بقطب --- page 280 --- ٢٧٥ میرود؟ این را گمان نمیکنم . زیرا تا بحال هر قدر تجربه هائیکه برای رفتن بقطب اجرا شده است همۀ آنها بی ثمر مانده است . حالا نکه موسم هم درین وقت موافق نیست . ماه مارت در قطب مطابق ماه ایلولست که اینزمان نیز نزديك بشب ششماهه دایمی میباشد . در ٢٠ ماه مارت در ٥٥ درجۀ دایرۀ عرض بر روی بحر بعضی یخ پاره های سابح را دیدم . نوتیلوس بر سطح دریا میرود . ندلاند چون در بحر منجمد شمالی گردش و سیاحت کرده است به یخ پاره های سابح چشمانش آموخته شده است ولی من و قونسل این اول بار است که یخ پاره ها را بر روی بحر میبینم . رفته رفته یخ پاره ها خیلی بزرگ بزرگ شده میرفت که رنگهای آنها نیز نظر برنگ دمه هوا تبدل یافته بعضی سبز کم رنگ و بعضی سفید مرمری و بعضی شفاف مینمود . هر چه که بقطب نزدیکشده میرفتیم جزیره ها و کوه پاره های سابح یخ روبه تزاید و جسامت مینهاد . مرغان مخصوص دریاهای قطبیه نیز بیشتری میگرفتند . حتی بعضی از انها نوتیلوس را لاشه يك حیوان بزرگی گمان کرده بران مینشستند و جسم فولادی آنرا منقار میزدند . کپتان اکثراوقات خود را برسطح واپور میگذرانید و بکمال دقت بسوی این جا های متروک خالی نظر می انداخت . گاه گاهی چشمهایش میدرخشید . درین دریاهائیکه انسانهائیچ آنرا زیارت نتوانسته اند کپتان نموچنان میپندارد که در خانه و اراضی ملك خود نشسته است بمهارت فوق العاده که دارد نوتیلوس خود را از مصادمۀ جزیره های سابح یخ که بعضی از انها بقدر شصت مترو بلندی و چند میل درا زی داشت نگهبانی کرده در میان این کوهسار یخ راه ها و ممرها برای خود پیدا میکرد به ٦٠ درجۀ عرض رسیدیم که دریخها افق سرا سر مستور مینمود و هیچ ممر و گذر --- page 281 --- ٢٧٦ معلوم نمیشد. اما کپتان نموبکمال مهارت يك ممری پیدا کرده میگذرد و بعد از گذشتن نوتیلوس آن ممر باز منجمد میگردید. باینصورت بسایهٔ مهارت کپتان نوتیلوس کوههای یخ و دشتها و تپه ها و جزیره های یخ را در دنبال مانده یکسر بسوی نقطهٔ جنوبی در پیش رفتنست. درجه حرارت خیلی فرو آمده است. میزان الحراره اگر بیرون کشیده شود بهمه حال پنج درجه فروتر از صفر خواهد بود. اما ما از پوستهای خرس سفید و ماهیان فوق لباسها وه و زه‌ ها پوشیده سردی را هیچ حس نمیکنیم. داخل نوتیلوس زیز با الكتريك بخوبی کرم شده شدت سرما را بحکم گذاشته است. اگر دوسه ماه پیشتر درینجا میآمدیم دایما روز میبود ولی درینوقت بقدر دوسه ساعت شب میشود که رفته رفته بعد از چندی شب دایمی ششماهه آغاز خواهد کرد. اگر راست بگویم ازین سیاحت خیلی محظوظ هستم. یحها شکلها و منظره های بسیار لطیف و غریبی نشان میدهد. مثلا در یکجهت منظرهٔ يك شهر شرقی رانشان میدهدکه با صدها مناره ها و قبه های جوامع تزئین یافته است، در دیگر طرف منظرهٔ يك شهر برهم و درهم شده را نمودار میکند كه بيك زلزلهٔ بسیار شدیدی زیروزبر شده باشد. علی الخصوص که بعكس ضیای الوان بسیار عجیب و غریبی از انها حاصل میشد. گاه گاهی که بعضی مناره های بلند میغلطید صداهای عجیبی از ان بر میآمد. سوزن جهت نما از کار افتاد. یعنی هر چه که بقطب نزديك شده میرفتیم سوزن قطب نمادر آن واحد جهتهای مختلف را نشان میداد. ازینمهم معلوم میشدکه به نقطهٔ قطب خیلی نزديك شده ايم. نهایت در ۲۸ ماه مارت نوتیلوس با وجودیکه بقدر بیست دفعه با مهمیز پرقوت خود --- page 282 --- ۲۷۷ بریخها هجوم نمود باز هم هیچ فائده نه بخشید . یعنی چنانچه پیش از ین چند بار یخها را باینصورت شکستانده بود درینبار نتوانست پس معلوم گردید که بحر درینجا تا بقطب یك پاره یخ منجمده است که آنر باصطلاح ارباب فن «بانکیز» مینامند . ندلاند بمن نزديك شده گفت : - بانکیز ! بانکیز ! دانستم که بانکیز چنانچه در پیش روی بسیاری از کشافان قطبها سد ممانعت کشیده همچنان در پیش روی نوتیلوس نیز سد غیرقابل عبور برکشید . در پیشگاه ما از دریاء سطح مایع هیچ اثری نیست . در پیش روی نوتیلوس آنچنان یك صحرای واسعی مشاهده میشد که بغیر از بعضی تپه ها و بلندیهائیکه از یخها بعمل آمده بود دیگر هیچ چیزی معلوم نمیشد . در اطراف ما يك سكوت وسكون عمومی حکمفرما بود که گاه گاهی بصداهای مرغان قطبیه آن سکوت عمومی خلل پذیر میشد . همه چیز انجماد کرده حتی صدا نیز ! نوتیلوس طبعا بتوقف مجبور گردید . ندلاند بمن گفت : - معلم افندی ، اگر کپتان شما ازین پیشتر برود دکر میدانم که مرد است . - چرا ندلاند ؟ - زیرا در دنیا هیچ کسی تا به ایندم بانکیز را نگذشته است ، و نخواهد گذشت کپتان شما هر قدر که مقتدر باشد از طبیعت مقتدرتر نیست . در جائیکه طبیعت حد را تعیین کرده باشد توقف شرط است ! من - بواقعیکه همچنینست ندلاند ! لکن بسیار آرزومند آنم که آنطرف بانکیز را به بینم که چیست ؟ چرا که اکثر ارباب فن از قرار قواعد طبیعیه حکم کرده اند --- page 283 --- ۲۷۸ که بعد از منطقه منجمده باز دریای از یخ آزاد پیدا میشود ! — معلم افندی ، نصیحت مرا بشنوید ، از ین فکر فارغ شوید . اینست که تا به بانکیز آمدیم . از ین پیشتر نه شما رفته میتوانید نه کپتان نه نوتیلوس! خواه نا خواه پس بسوی شمال و قطعات مسکونه عودت خواهیم کرد . بواقعی که ندلا ندراست میگوید . هرگاه سفینه ها خاصه بر روی یخ رفتن را ما لك نباشند البته که در پیش روی بانکیز بتوقف کردن باید مجبور شوند . هر انقدر که کپتان برای پیش رفتن و جستجوى يك ممر سعی و غیرت ورزید هیچ فائده نبخشید ، نو تیلوس بتوقف کردن مجبور گردید . بلای مبرم اینست که برای ما پس گشتن نیز محال گردید چرا که بعد از ظهر در هر طرف ما یخ ها حاصل شده نوتیلوس بايخها يك وجود گردید . در نجاد انستم که کپتان نمو بسیار بی احتیاطی بزرگی کرده است . در ین اثنا بر سطح واپور بودم . کپتان نیز اطراف و جوانب را تدقيق وتفتيش نموده بمن گفت : — خوب معلم افندی چه میگوئید به بینم ؟ — میگویم که گرفتار آمدیم محبوس ماندیم ! — محبوس ما ندیم چه معنا ؟ — معنا اینکه هر طرف ما را یخ احاطه نمود ، زمستان هم نزدیکست یخ ها تاشش ماه نمی گسلد پس محبوس نیستیم ، چیستیم ؟ — بدرستی بدانید که نوتیلوس رهایی مییابد و به پیش میرود ! — آیا بسوی قطب ؟ — بلی بسوی قطب . آن قطب مجهولی که نقطه اجتماع دایره های طولست ! --- page 284 --- ۲۷۹ این رفتن را از خدا میخواهم . چرا که آرزومند دیدن دریای آزاد آنطرف بانکیز و واصل شدن نقطه قطبم . برویم برویم ! با نکیز را بشکنیم ، برهوا کنیم ، اگر مقاومت بکند نوتیلوس را بال داده از روی آن به پرواز بگذریم ! نی معلم افندی به پرواز حاجت نیست ! نوتیلوس از روی با نکیز نی بلکه از زیر آن میگذرد ! حالا فکر مرا دانستید ؟ دانستم کپتان دانستم ! هان صبر نکنیم بکار آغاز کنیم . کپتان يك اشارت کرده کپتان دوم بالا برآمد کپتان نمو با او بزبان خود یکچند کلمه گفته چند طایفه ها با تبرها و کلنگها بیا مدند . بنبه های پر قوت نوتیلوس بکار آمده خزینه های هوارا به تضییق و فشار تمام بهوا پر کردند. وطایفه های پرقوت با تبرها و کلنگها اطراف نوتیلوس را از یخها باز کردند . سرپوشهای سعلهاي وابور بسته شده بدا لان آمدیم . نوتیلوس بسقوط آغاز نهاد . بر لب پنجره های دالان نشسته طبقات سفینه بحر منجمد جنوبی را تماشا میکردیم . میزان الحراره بالا برآمد سوزن مانومتر و بدور آغاز نهاد . بعد از انکه بقدر ۸۰ صدمتر و فرو آمدیم در زیر با نکیز در امدیم اما نوتیلوس بقدر هشتصد متر و در زیر بحر در آمده نوتیلوس در میان آبهای از یخ آزاد زیر با نکیز بر ٥٢ درجه طول راست بسوی قطب بقطع مسافه آغاز نهاد. از ٦٧ درجه و ۲۰ دقیقه دایره عرض که حالا در ان هستیم تا به ۹۰ درجه عرض که اصل نقطه قطب است پنجصد فرسخ مسافه را قطع کردن لازمست . نوتیلوس در ساعت ٢٦ ميل قطع مسافه مینماید که این سرعت معادل سریعترین ریلهای دنیا میباشد به اینحساب بچهل ساعت به قطب واصل میشود . درون سفینه را بیک حرارت بسیار مناسبی تسخین نموده اند. يك قسم شب را در پیش پنجره ها بتماشای --- page 285 --- ۲۸۰ آبهای بحر منجمد که به ضیای الكتريك تنویر شده بود بسر آوردیم. بحر سر اسر از ماهی و حیوانات بحری خالی بود. بعد از نیمشب به او تاق خوابگاه خود آمده يکقدری بخواب رفتم. روز دیگر بوقت از خواب بر خواسته باز به پیش پنجره در دالان بنشتم. پراکته تنقیص سرعت نوتیلوس را نشان میداد . سفینه ما آهسته آهسته خزینه های آب خود را خالی کرده بالا میبرامد. دلم بسیار بسرعت میپرید آیا سطح دریا را از یخ آزاد خواهیم یافت؟ نی نی! يك مصادمه خفيف مرا آگاه گردانید که پشت سطح نو تیلوس بایخ مصادمه نمود. از صدای بسیار سنگین و پر مصادمه دانستم که قطر یخ خیلی کلفت و ستبر است. امروز تا بشام نوتیلوس یکچند بار همین تجربه را اجرا نمود. در هر بار پشت وا پوره به یخ بر میخورد . حتی در یکبار به نهصد متر عمق به یخ بر خوردیم که ازین معلوم شد که قطر یخ از سطح بحر سه صدمتر و بلند تر است. زیرا این از قاعده حکمت طبیعیه است که اگر قطر یخ از سطح بحر يك متر و بلند باشد قطر آن در زیر بحر سه برابر آنست. پس معلوم شد که قطر یخ در یجا نسبت به اوائل بانکز خیلی بیشتر شده است. شام شد حالا هنو ز موفقیت حاصل نشده است در سه صد چارصد متر و عمق باز هم به یخ مصادمه مینمودیم اگر چه نسبت بروز قطر یخ کمتر شده است اما باز هم در مابین ما و هوای نسیمی آنچنان يك حائل كلفتی هنوز موجود است که رفع آن از قوۀ بشر خارج مینماید! امشب را به بسیار ناآرامی بسر آوردم. امید و خوف فکر مرا در زیر شکنجه و عذاب میداشت. چند بار از خواب بر خواستم ، دیدم که هنوز صعود و نزول نوتیلوس دوام میورزد. سه ساعت بعد از نیمشب دیدم که در پنجاه شصت متر و عمق به یخ مصادمه میشود. ازین تناقص رفته رفته امیدوار میشدم. چشمهایم از مانو متر و هیچ --- page 286 --- ۲۸۱ جدا نمیشد. نوتیلوس مائلاً آهسته آهسته صعود مینمود. بانگیز بموازی میلان نوتیلوس باريك شده میرفت. نهایت ساعت شش بود که کپتان در دالان در آمده بآواز بلند مژده داد که : — بدریای از یخ آزاد واصل شدیم. باب چاردهم قطب جنوبی همان بر سطح کشتی برآمدیم. بلی براستی بر سطح بحر یخ نبود. مگر بعضی یخ پاره‌های ساحمی که به اینطرف و آنطرف شناوری داشت. در پیش روی مايك بحر واسعی پدیدار بود. در جو هوا بسیار مرغان دیده میشد در درون دریا نیز ماهیان بسیاری موجود بود. میزان الحراره سه درجه از صفر پایانتر بود. بهیجان تمام از کپتان پرسیدم که: — آیا به قطب رسیده‌ایم؟ — هنوز نمیدانم. در وقت ظهر تعیین موقع کرده خواهیم دانست. — آیا آفتاب ازین ابرها و دمه رهایی خواهد یافت؟ — يك كمی اگر رهایی یابد برای من کافیست. بعد از کمتری از دور در جهت جنوب به بلندی دو صد مترو يك جزیره خالئی دیده میشد. کپتان نمور است بسوی جزیره مذکور نوتیلوس را برانده بعد از یکساعت بجزیره مذکور واصل شدیم و در ظرف دو ساعت همه اطراف جزیره را دور کردیم. این جزیره بايك آبنای بسیار تنگی از خشکه بسیار بزرگی که سروپای آن دیده نمیشد --- page 287 --- ۲۸۲ جدا شده بود . کپتان از جزیرهٔ مذکور بقدر نیم میل دور تر توقف کرد . آلات و ادوات فنی را با خود برداشته با دو نفر طایفه و من و قونسه ی بجمعیت کپتان در قایق نشسته بسوی جزیره روانه شدیم . ندلاند را امروز هیچ ندیدم بسبب رسیدن نوتیلوس بقطب و گذشتن از بانکیز خجالت و شرمساری او را در اوتاقش محبوس نموده است . ساعت ده بود که قایق بخشکه رسید . قونسه ی میخواست که از قایق بساحل بر جهد ، من او را مانع آمده کپتانرا گفتم : - افندی ! برین خاك شرف قدم زدن نخستین حق جناب شماست . - بلی معلم افندی ! بسیار راست فرمودید ، منهم درینباب هیچ تردد ندارم . زیرا از افراد جمعیت بشریه تابه ایندم هیچکسی برین خاك قدم ننهاده است . کپتان اینرا گفته از قایق بر ریگهای ساحل برجهید و بر سنگلاخی که برد ماغهٔ کوچکی واقعشده بود بالا برآمده و دستهای خود را يك بر دیگر چپراست کرده بهیجان بسیار شدیدی باطراف و اکناف نظر انداخت . گویا قطعهٔ قطب جنوبی را استملاك مینمود . بقدر پنجدقیقه همچنین ساکتانه و ساکنانه ایستاده بماند . بعد ازان بما اشارت کرده گفت : - تشریف بیارید . طایفه ها را در قایق گذاشته من و قونسه ی بیرون برآمدیم . خاك تابه بسیار جاها مانند شنجرف سرخ مینمود ، بقیهٔ مواد مذابیهٔ معدنیه ، سنگهای رنگارنگ ابری نما ، پارچه های هر نوع معادن روی زمین را پوشیده بود. از هر طرف زمین علامات وولقانی ظاهر و آشکار میشد . از بعضی چاکهای زمین بخار با بوی گوگرد آمیخته میبرآمد که --- page 288 --- ۲۸۳ اینمسئله بر شدت حرارت مرکزیۀ زمین دلالت میکرد . نباتات این قطعۀ خالی را بسیار ناقص یافتم . اما در جو هوا از انواع مختلف مرغان بهزاران پرنده طیران داشتند و بر سر سنگهای سنگلاخ و ریگهای ساحل بصد ها صدها نشسته بودند . و چون هیچگاهی انسا نرا ندیده اند رم هم نمیخوردند . قونسه ی از نوع کبوتر یکچند دانه «شیونی» نام مرغانرا بگرفت . چونکه گوشت اینمرغان بدرجۀ گوشت کبک لذیذ و خوشگوار میشود . بقدر نیم میل پیشتر بیک جایی واصل شدیم که روی زمین همه با آشیانه های مرغان مستور بود . از ین آشیانه ها بهزاران مرغان بر آمدند که وجود های شان بجسامت وجود قاز پشتهای شان سیاه . و گردن و سینه های شان سفید و در گلوی شان یکخط زردی مشاهده میشد . کپتان گفت : — گوشت اینها خیلی چرب ولذیذ است معلم افندی و برای من نیز حلالست چراکه از مرغان ممالک مسکونه نمیباشند . اینرا گفته و بطایفه ها گرفتن آنهارا امر نمود . طایفه ها و قونسه ی بقدر دو صد دانه ازین مرغانرا گرفتند چونکه هیچ نمیگریختند . اما دمۀ که هوا را احاطه کرده بود و شمس را پنهان داشته بود هیچ پس نمیشد تا ارتفاع گرفته تعیین موقع کرده شود اینمسئله مرا دوچار اندیشه نمود . زیرا هرگاه آفتاب پدیدار نشود تعیین موقع نمیشود . وما هم نمیدانیم که بقطب رسیده ایم یا نرسیده ایم . کپتان نمو بر يك سنگی نشسته و چشمانش را بسوی سما دوخته بگرداب تفکر فرو رفته بود . بی صبری و دلتنگی از اوضاعش نمایان بود. اما چه چاره ؟ چنانچه بر دریاها حکم خود را اجرا میکند بر آفتاب حکم کرده نمیتواند ! لابد باید صبر کند ! --- page 289 --- ٢٨٤ وقت ظهر شد شمس ظهور ننمود ! بعد از کمی دمه به برف مبدل گردیده برف شدیدی بباریدن آغاز نهاد . کپتان گفت : — کار بفردا ماند . حالا به نوتیلوس باید برویم همه ما بر خواسته به نوتیلوس آمدیم . روز دیگر ساعت پنج بود که بر سطح واپور برامدم . کپتان نمو در انجا بود ، مرا مخاطب نموده گفت : — معلم افندی ! از علامات هوا چنان معلوم میشود که امروز ابرها و دمه ها يك قدری برطرف شود . بعد از طعام بخشکه برامده برای تعیین موقع يك نقطه مرتفعی پیدا کنیم . — بسیار خوب خواهد شد کپتان ! و الحاصل بعد از طعام بخشکه برامدیم . در قایق من و کپتان و دو نفر طایفه با آلات و ادوات فنیه بودیم آلات نیز عبارت از يك ساعت قرونو مترو ، ويك دور بین ، و يك ميزان الهوا بود . ساعت نه بود که بخشکه برامدیم . هوا کشاده میشد ابرها یکسر بسوی جنوب در پرواز بود . دمه از سطح سرد دریا بهوا برمیآید . کپتان نمو برای اجرای عملیات بسوی سنگلاخ بلنده متوجه شد . بر ذروه سنگلاخ به بسیار مشکلات بالا برامدیم . زیرا سنگهای سنگلاخ اکثر از لاو یعنی مواد مذابه معدنیه جلا دار متشکل بود . چون بر ذروه رسیدیم در پیشگاه نظر مايك افق بسیار واسعی هویدا گردید ، در جهت شمالی صحرای جسیم یخی که بانکیز گفته شده بود و ما از زیر آن گذشته آمده ایم نیز از بسیار دور معلوم میشد . در زیر ذروه کوه بچه که ما بران هستیم دشتهای سفیدی موجود است . سما از ابرها آزاد وزردرنگ مینمود . دریا با بعضی یخ پاره ها متموج --- page 290 --- ٢٨٥ و نوتیلوس در میان آن مانند ماهی بسیار جسیم الخلقی نمایان بود . در طرف جنوب بعد از آبنای تنگی که مذکور شده بود اراضی بسیار وسیع و نامحدودی بنظر میخورد که ازین يك ظاهر میشد که در قطب زمینهای از انسان خالیی بسیاری موجود است. کپتان نمد در اول امر بواسطه آلت بارو مترو ارتفاع نقطه را که بر آن هستیم از سطح بحر حساب نمود . بوقت ظهر يك ربع ساعت باقی بود که کرۀ شمس مانند يك طبق زرینی در نزديك افق پدیدار گردید ، و این دریا و زمینی را که تا به ایندم هیچ فرد آفریده بر آن قدم نه نهاده است بشعاعات آخرین خود که بعد از ششماه باز طلوع کند تنویر نمود . کپتان دور بین شبکه داری را گرفته بواسطۀ يك آئينه انكسار ضیا را تصحیح کرد ، و بعد از آن دوربین را بسوی افق گردانیده کرۀ شمس را که نزديك بغروب بود تدقیق نمود . ساعت قرو نو مترو بدست من بود . دلم بشدت میطپید . زیرا اگر نصف کره شمس هنگامیکه در پشت افق دراید تمام بوقت زوال تصادف کند در انحال محقق میشود که تمام در نقطه قطب جنوبی هستیم . در حالتیکه چشمانم را بعقرب ساعت دوخته بودم دفعته فریاد بر آوردم که : - زوال . کپتان نیز بصدای بسیار سنگینی گفت که : - قطب جنوبی ! اینرا گفته دوربین را بمن داد . دیدم که کرۀ شمس تمام بدو قسم مساوی تقسیم شده بود . درین اثنا کپتان نمو دست خود را بر شانه من نهاده گفت : - معلم افندی، در سنهٔ . ١٦٠٠ گذریت نام کپتان فلمنکی بسبب طوفان تا ٦٤ درجه --- page 291 --- ٢٨٦ عرض بالا آمده « ستلاند جدید » را کشف نمود . در سنه ۱۷۷۳ سیاح مشهور « قوق » تا به ۶۷ درجه و ۳۰ دقیقه و یکسال بعد از ان تا به ۷۱ درجه و ۱۵ دقیقه واصل شد . در سنه ۱۸۱۹ کپتان « بالنگاوزن » روسی تا به شصت و نه درجه و در سنه ۱۸۲۰ « برونسفلید » نام کپتان انگلیزی از ۶۵ درجه پیشتر تجا وز نتوانست . و در همان سنه کپتان امریکایی « مورل » تا به ۷۱ درجه و پانزده دقیقه بالاشده از یخ آزاد يك بحری را کشف نمود . و مانند اینها بسیاری از سیاحان جانفشان برای کشفیات قطبها رفته اند ولی آخر ترین آنها « جیمس روس » نام قپودان انگلیزیست که در سنه ۱۸۴۲ تا به ۷۴ درجه بالا بر آمده توانسته است . حالا نکه درین سنه ۱۸۶۸ من که کپتان نمو میباشم در ۹۰ درجه بقطب جنوبی و اصلشدم و این قطعه را که ششمین قطعه موجوده زمینست استملاك نمودم . گفتم — آیا بنام که استملاك گردید ؟ گفت — بنام خود ! قپودان نمو اینرا گفته و بیرق سیاهی که در وسط آن با ابریشم زرد حرف اول اسم او که : ( ن ) کار شده بود بر زروه کوه بر افراشت و بطرف آفتاب که شعاعات آخرین آن از پس افق معلوم بود نظر انداخته گفت : — الوداع ای آفتاب جهانتاب ! بعد از ششماه با زاین قطعه که آنرا استملاک کرده ام بنور عالم افروز خود منور گردان ! --- page 292 --- ۲۸۷ باب پانزدهم آیا حادثه است یا عارضه؟ روز دیگر که اول ماه نیسان بود نوتیلوس بعزیمت آغاز نهاد . سردی سرما بدرجهٔ فوق العاده بود . كوكب قطب جنوبی در سمت الرأس بكمال شعشعه فشانی میدرخشید بعد از غروب ششهاهه آفتاب در بنطرفها هیچکس آمده نمیتواند نوتیلوس خزینه های خود را پر کرده سقوط نمود . بعد از انکه بقد ر هزار قدم فرو رفت بسرعت پانزده میل در ساعتی یکسر بسوی شمال رهسپار گردید . وقت ظهر بوده در زیر بانگین در آمدیم . بوقت صبح بيك مصادمهٔ بسیار شدیدی از خواب بر جهیدم . از خوابگاه خود برخاسته گوش گرفتم که چیست که بناگهان بر زمین غلطیدم . چنان حس کردم که نوتیلوس بعد از انکه بر یکچیزی بنشست به پهلو غلطیده توقف نمود . دیوارها را گرفته آهسته آهسته بدالان آمدم . دالان روشن بود. چوکیها و کنبه ها زیر و زبر شده بودند تنها جاه کا نها بسبب رابطه های محکمی که داشتند جا بجا بودند لوحه های تصاویر دیوار دست راست همه گی بر زمین افتاده بود ، لوحه های دیوار دست چپ بسبب میلان و اپور از دیوار جدا شده معلق مانده بودند . نوتیلوس نیز بطرف دست راست يك بغله افتاده غیر متحرك مانده بود . صداهای رفتار و دویدن طایفه ها از بیرون در زهر و ها بگوش میرسید . کپتان نمو معلوم نبود. در اثنائیکه میخواستم از دالان بیرون شوم ندلاند و قونسه ی در آمدند . --- page 293 --- ۲۸۸ پرسیدم که چیست ؟ گفتند ماهم برای پرسیدن آمده ایم . ند — ازمن بپرسید که چیست ؟ من — بگو چیست ؟ ند — نوتیلوس نشست . و از شدت ضربه صدمه و وضعیت غلطیدن او چنان استدلال میشود که در بنبار چنانچه در گلوگاه «توره س» ماهتاب او را رهایی داد درینبار نوتیلوس جان آقا را کسی رهایی ندهد ! من — معلوم میشود که بر سطح دریائیم ؟ ند — نمیدانم . چون به مانومتر و نظر کردم دیدم که سه صد متر و در زیر آبیم . به تعجب افتاده گفتم : — اینچه عجب حالیست ؟ قو — از کپتان نمو پرسیده شود ! ند — کپتان کجاست ؟ من — نمیدانم ! برویم جستجو کنیم . درین اثنا کپتان نمو بدالان در آمد . علایم اندیشه در سیمایش نمایان بود . بعد از انکه از دیدن آلات فنیه فارغ شد پرسیدم که : — آیا حادثه است یا عارضه ؟ نمو — نی معلم افندی در ینبار عارضه است ! من — آیا مهلکست ؟ نمو — بلکه !! من — آیا عارضه عبارت از چیست ؟ --- page 294 --- ۲۸۹ نمو - يك يخ پاره بسیار بزرگی که بقدر يك كوهی بود از زیر بانگیزه خطا خورده بر سطح نوتیلوس برخورد و بسبب مصادمه ملاق خورده در زیر نوتیلوس در امد و بسبب قانون موازنه و ثقلت بشدت نوتیلوس را بالا برآورد . حالا نوتیلوس يك بغله بر روی این کوه یخ در درون بحر نشسته است . و تا بوقتيكه كوه يخ بيك حائل تصادف نکند و از صعود وانه ایستد نوتیلوس همچنین يك بغله خواهد بود اما تهلكه اینست که کوه یخ ما را بالا کرده بالا کرده در زیر بانگیز برساند و در میان اشکنجه دو یخ فشار داده میده کند . به اینحالت مدهشه بفكر افتادم . قپودان نمو متصل به ما نومتر و نظر میکرد . سفینه متصل بالاشده میرفت بقد ر يكصد و پنجاه قدم بالاشده بودیم که دفعته در بدنه کشتی یك اهتزازی پیدا شد نوتیلوس آهسته آهسته براست شدن آغاز نهاد . اشیا و اسبابها ئیکه کج شده بودند رفته رفته راست میشدند تا آنکه زمین افقی و دیوارها عمودی شدند . فریاد برآورده گفتم : - الحمد الله کشتی ما راست شد . درین اثنا پنجره های دالان باز شد. ضیای خارجی از بیرون بدرون دالان عکس نموده خود را در میان آب یافتیم اما در دو طرفه نوتیلوس بقدر ده ده متر و دورتر دیوار های مجلای یخ دیده میشد . در زیر و بالای مانیز مانند سقف و سطح یکپاره یخ بلور مانند مجلای پدیدار بود. نوتیلوس در میان يك تونل یعنى يك نقب طولانی از يخ مانده بود . یخی که در جهت فوقانی بود یخ زیر بانگیز است . یخی که در جهت تحتانیست سطح یخپاره عظیمیست که از زیر بانگیز خطا خورده بر نوتیلوس مصادمه نموده بود و باز در زیر نوتیلوس درآمده نوتیلوس را بالا برآورده و درین تونل بلورین درآورده است . --- page 295 --- ۲۹۰ و دو نوک سر و پای این یخ پارۀ تحتانی بدیوارهای فطر بانگیز تصادف نموده توقف کرده است، و نوتیلوس از پشت آن جدا شده در میان این تونل که حدود آن با یخ جدا شده از بانگیز مساویست محبوس مانده است. چراغ الکتریکی درون دان خاموش شده ضیای خارجی شدید فوق العادۀ الکتریکی از بیرون دالا نرا فوق العاده تنویر نموده بود. ضیای الکتریک بر دیوارهای یخ الماس مانند چار اطراف ما عکس انداخته چنان لطافت و درخشندگیی بعمل میآورد که از تصویر و تعریف آن عاجزم. گویا نوتیلوس در يك معدن الماسی در آمده ضیای الکتریک بررکها و رخهای یخپاره ها افتاده آنقدر درخشندگی و شعشعه پاشی بعمل میآورد که قوۀ نظر از دیدن آن عاجز میشد در بعضی نقاط مقرنسئی منشوری که الكتربك عکس مینمود رنگهای یاقوتی، و زمردی، و زبرجدی بسیار شعشعه پاشی پدیدار میگردید که انسان خود را در میان يك تونل الماسی جواهر نشانی گمان میکرد! در ین اثنا قونسه ی يك ندای حیرتی بر آورده گفت : — افندی اگر چشمان خود را بپوشد بهتر خواهد بود ! قونسه ی اینرا گفته و چشمان خود را بدستهای خود بپوشید. من چون بسوی پنجره نظر کردم مسئله را دانستم که چیست! مگر نوتیلوس بسرعت تمام رو به پیش رهسپار گردیده درخشندگی شعشعه پاش غیر متحرک یخهای الماس مانند را همچون يك خط درخشنده منوری ساخته بود که چشم از دیدن آن یکقلم عاجز بود . درین اثنا پنجره های نوتیلوس مسدود گردید. درون دالان نوتیلوس منور گردید. دفعته از طرف بینی نوتیلوس با یکچیزی مصادمه نمود. دانستم که مهمیز سفینه با دیوار یخ پیشرو بر خورد. پس معلوم شد که پیش روی ما مسدود است و امید برآمدن --- page 296 --- ۲۹۱ ازین تونل از پیش رو مفقود . بعد از کمی توقف بکمال حیرت دیدیم که نوتیلوس بسرعت تمام رو به پس برهسپاری آغاز نهاد . بعد از اینکه بقدر یکساعت رفتار نمود دفعته از طرف عقب نیز نوتیلوس با دیوار یخ مصادمه کرد . خوف و حیرت بر ما غلبه کرده بروی همدیگر ساکتانه و خایفانه نظر کردیم . در ین اثنا کپتان بدالان درامده پرسیدم که : - چه خبر است کپتان ؟ - خوب خبر نیست معلم . زیرا از پیش و پس و بالا و پایان راه را یخهای بانگیز بر ما مسدود نمود ؟ و حالا ما در تونلی که از خطا خوردن یخ زیر بانگیز کشاده شده میباشیم . - معلوم شد که محبوس ماندیم ؟ - بلی ماندیم ! باب شانزدهم - بی هوایی - به مانومتر و نظر کردم دیدم که سه صد مترو در زیر آب هستیم . به اینحساب معلوم شد ه در پیش و پس وزیر و بالای ما دیوارهای بسیار کلفت و ستبر یخ که مر و راز ان غیر ممکنست موجود میباشد . ندلاند بشدت یک مشتی بر میز بنواخت . قونسه ی ساکتانه ایستاده بود . کپتان دستهایش را بر یکدیگر چپر است کرده مبهوت مانده بود . دفعته سر بالا کرده گفت : - افندیان ! اگرچه باقوانین بشریه انسان مقاومت کرده میتواند ، و لی با قوا --- page 297 --- ۲۹۲ این طبیعیهٔ قدرتی مقاومت و مقابله کردن ممکن نیست. اینست که در ینبار بيك عارضهٔ مدهشهٔ طبیعیه سر دوچار شدیم وگرنه در مانورهٔ نوتیلوس هیچ خطایی واقع نشده است . حالا دو رنگ مرگ برای ما موجود است . اولا همین تونلی که در ان هستیم رفته رفته انجماد کرده در میان یخبها به تضییق و فشار می دنست . ثانیاً از بی هوایی مخنو قاً وفات کردنست . کپتان اینسخن را بچنان اعتدال دم و مستریحانه میگفت که گويادريك مکتبی ایستاده و بشاگردان خود درس ریاضی میگوید . گفتم : ـ کپتان ، از بی هوایی مخنوقاً نخواهیم مرد چرا که خزینه های هوای نوتیلوس پر است . ـ بلی پر است اما هوای خزینه ها تا دو روز دیگر ما را کفایت خواهد کرد. حالا نگه سی و شش ساعتست که در زیر آبیم ، و از حالا نوتیلوس به تجدید هوا محتاجست که باید بخزینه ها دست لاف کنیم . ـ پس میباید که کوشش کنیم تا پیش از چهل و هشت ساعت رهایی یابیم . ـ بلی همچنیست معلم افندی ! تا جان در بدن کوشش کردن لازمست . حالا نوتیلوس را بریخ پارهٔ سقوط یافتهٔ زیرین فرو می آرم . طایفه ها را سقافا ندر ها پوشا نیده بیرون میبرازم ، و مقیاس گرفته باریکترین دیوار حائل یخ را بشکافتن آغاز میکنیم . کپتان این را گفته بیرون برآمد. بعد از کمتری صدای پر شدن خزینه های آب بگوش رسیده نوتیلوس سقوط نمود و بعمق سه صد و پنجاه مترو بریخپارهٔ عظیمه بنششت ، پنجره های دالان نیز باز گردید . ندلاند و قونسه ی را مخاطب نموده گفتم : ـ دوستان من ، در ینبار در موقع بسیار مهلکی افتاده ایم لهذا از غیرت و همت شما امید وارم . --- page 298 --- ۲۹۳ ند—برای سلامت عمومیه بهر خدمت و فداکاری حاضرم . من—تشکر میکنم ندلاند. ند—اینرا هم علاوه کنم که کلنگ زدنرا هم بقدر ژیپقین استعمال میتوانم. من—کپتان نمو معاونت شما را رد نمیکند بیا ئید ند لاند. ندلاند را گرفته به اوتاقیکه طایفه ها سقافاندرها را میپوشیدند بردم. تکلیف اورا بکپتان عرض کردم. کپتان قبول کرد. دوست خودرا همانلحظه پوشانیدیم با دیگر رفقای خود اماده خدمت شد. در پشت هرکدام يك يك صندوق آلت تنفس بود که از مخزنهای هوای سفینه پرشده بودند. به آلت تنویر احتیاج نبود چرا که ضیای شدید نوتیلوس هرطرفرا منورساخته بود. با قونسه ی آمده در پیش پنجره دالان بنشستیم بعد از کمی دیدیم که از سفینه بقدر دوازده نفر طایفه های سقافاندرپوش که تبرها بدست داشتند برآمدند کپتان نمو و ندلاند بقدهای دراز خود در میان آنها شناخته میشدند. در حال بکار آغاز کردند . کپتان نمو طول وعرض نوتیلوس را حساب کرده بر سر سطح يخپاره يك رسم مقطع که برابر جسم نوتیلوس بود خط کشید. طایفه ها از چند جای همین خط به یخ کندن آغاز نها دند پاره های یخ بنوک کلنگها هوا شده میرفت. هواکه گفتیم چنان کمان نشود که از جای خود کنده شده به جو هوای نسیمی که روی زمین را احاطه دارد میرفت، نی بلکه بسبب سبک‌تر بودن یخ از آب ،بنابر قانون ثقلت بمجردیکه از جای خودکنده میشود از زیر ببالابرآمده بسقف تونل یعنی سوف دریخ بازشده میچسپید. بعد از انکه دو ساعت کوشش ورزیدند. ندلاند از تاب و توان مانده بسفینه درامد ، دیگر رفقای او نیز آمدند، بعوض آنها دوازده نفر دیگر حاضر کار شدند. من وقونسه ی --- page 299 --- ٢٩٤ نیز به آنها ملحق شدیم. وقتیکه سقافاندرها را پوشیده در آب برآمدم آب بر وجودم خیلی سرد و خنک بر خورد، اما چون یک چند کلنگ زدم وجودم بسردی عادت گرفت. گرم شدم. در حالتی که برابر به (٣٠) تضییق و فشار هوا بودم چنان آزادانه کار میکردم که گویا در هوای باز و کشاده کار میکنم. بعد از انکه بقدر دو ساعت کوشش ورزیدم بسفینه آمده سقا فاندرها را بر آوردم. در مابین هوای صافی که از آلت تنفس میگرفتم و هوای سفینه که با حامض کاربون آمیخته شده مختل شده بود فرق بزرگی یافتم، زیرا هوای سفینه، از (٤٨) ساعت به اینطرف تجدید و تازه نشده بود، و از ینسبب مولدالحموضه او کاهیده، حامض کار بونش افزونی گرفته بود. حالا نکه با وجود یکه ۱۲ ساعت کار کرده ایم از سطح شکلی که کپتان نمو بر روی یخ رسم و نقش کرده بود بحقوری یک مترو یخ برانده توانسته بودیم. هرگاه کار به اینصورت دوام کند یعنی اگر شب و روز کار کنیم و از هر طرف رسم مذکور بقدر یک یک مترو یخ بکنیم بچهارد روز و پنج شب دیگر احتیاج داریم. به رفقای خود گفتم: - پنج شب و چار روز لازم داریم، حالا نکه در خزینه های هوای سفینه دو روزه هوا داریم. ند - بر سر آنهم، بعد از انکه ازین بند یخانه تونل یخ برانیم باز هم در زیر یا نگیز میمانیم. برای یافتن هوای تازه به بسیار راه رفتن دیگر محتاجیم. الحق که این حساب ندلاند بسیار راست و درستست آیا تا وقتیکه بهوای صاف برسیم چقدر مسافه باقی مانده؟ آیا پیش از انکه نوتیلوس بسطح دریا برآید زندگی --- page 300 --- ٢٩٥ برای ما ممکن خواهد شد ؟ آیا همین تونل یخ قبرستان نوتیلوس ونوتیلوس نشینان نخواهد شد ؟ والحاصل حال ما خیلی مدهشت است . اما همه ما درجه دهشت فوق العاده اینحالرا دانسته بکوشش ورزیدن ، و با مرگ به پنجه زدن قرار دادیم . بگمانم می آید که در شب باز بقدر يك متر دیگر از یخ از هر طرف کنده توانستیم . اما روز دیگر چون سقا فاندزها را پوشیده در تونل برآمدم دیدم که دیوارهای تونل نزديك شده رفته است . دانستم که رفته رفته انجماد و سردی بیشتری گرفته تونل را تنگ میسازد این تهلکه از همه تهلکه ها مدهشتر بود چرا که آهسته آهسته یخها از هر طرف با هم نزدیک شده نوتیلوس را با موجودی آن در میان تضییق وفشار آرد و غبار میسازد ! آیا بمقابل این تهلکه عظیمه مدهشه چه باید کرد ؟ تصلب و انجماد آبرا چسان منع باید کرد ؟ این تهلکه نورا برفقای خود حکایه کردم . و کپتان نمو را نیز برین واقعه آگاه گردانیدم . بجواب من گفت : ـ بلی . معلم افندی ! منهم میدانم که این تهلکه مدهشه در پیشست . اما چه باید کرد ؟ از همه پیشتر ما باید بمیریم ! امر وز بکمال شوق و خواهش کلنگ زدن گرفتم کوشش کردن مرا قوت می بخشید . وغیر ازین هوای آلت تنفس را از هوای داخل سفینه صافتر و پاکتر یافته بیرون بودن و کار کردنرا غنیمت میشمردم . نزديك شام بقدر يك متر دیگر چقوری نیز کنده شد . وقتیکه بسفینه در آمدم نزديك بود که از حامض کاربون هلاك شوم ! آه ، چه میشد که چاره دفع این غاز مهلك مضر بدست ما میبود ! اگر چه مولدالحموضه داریم . سوده بسیاری نیز موجود --- page 301 --- ٢٩٦ است که هرگاه بواسطه پیلهای الكتريك آنرا با هم تحلیل کنیم . ولد الحموضه زیادی بدست آورده میتوانیم اما چون حامض کاربون کشتیرا سراسر استیلا کرده از حاصل شدن مولد الحموضه چه فائده ؟ برای محو کردن حامض کاربون مقدار بسیاری از محرق پوتاس را بهم زدن ، و شور دادن لازم است . اما پوتاس کجاست ؟ در شب کپتان نموشیر دهنهای خزینه های هوا را باز کرده یکچند ستون هوا در سفینه داخل نمود؛ وکرنه آنشب را تا بصبح بسر آورده نمیتوانستیم . روز دیگر بوقت صبح به کندن متر پنجم آغاز کردیم دیوارهای اطراف تونل با سقف ما که عبارت از زیر یا نگیز است بدرجه ظاهر و آشکار بهم پیش آمده بودند . هیچ شبهه نیست که پیش از کنده شدن سطح زیرین ، ورها یی یافتن نوتیلوس ، دیوار و سقف وسطح با هم چسپیده نوتیلوس را بفشارد من از دیدن اینحال به نومیدی افتادم ! بی اختیار کلنگ از دستم بیفتاد ! چنان پنداشتم که در میان دو چنه دهن يك جانور بحری خونریزی مانده ام ! درین اثنا کپتان نمو از پیش رویم در گذشت . از دستش گرفته ديواريك طرف تونل را به او نشاندا دم که بقد ر چاره تر و نزدیکشده بود . کپتان اشارت مرا دانسته اشارت کرد که : — از پی من بیائید ! بسفینه در امدیم . سقا فاندرها را کشیده بد الان داخل شدیم . کپتان گفت : — معلم افندی ، اگر بيك واسطه بسیار جسورانه اقدام و پیش قدمی نکنیم در میان انجماد آب و فشار مدهشه آن محو و ناپدید گردیدن ما محقق مینماید ! — بلی کپتان همچنیست . اما برای دفع این بلاچسان چاره ، و چه واسطه باید یافت؟ — آب جوشان ! --- page 302 --- ۲۹۷ چه گفتید؟ آیا آب جوشان؟ بلی، موسیو آروناقس! اولا معلومست که در يك تونل بسیار محدودی میباشیم پس هر گاه آبهای بسیار شدید الجوش بسیاری بواسطه بمبه ها در آبهای این تونل بریزیم آیا بزیاده شدن درجه حرارت، و منع کردن انجماد موفق و کامیاب نخواهیم شد؟ یکبار تجربه باید کرد. میزان الحراره در بیرون نوتیلوس (۷) درجه از صفر پایانتر بود. کپتان نمو سرابدارۂ مطبخ در پیش انبیقها ئیکه آب شور را به آب شیرین تحویل میداد با خود ببرد. پر کردن انبیقهای جسیم را امر نموده همه قوت گرمی پیلهای الكتريك را به سیمهائيكه از درون آن آب میگذشت بداد. در ظرف یکچند دقیقه آبهای درون انبیقها بغلیان شدید آمده بواسطه بمبه ها بیرون ریختند، وباز آب سرد پر کرده، و بجوش آورده اینعمل را تکرار کردند حرارت آنقدر شدید بود که از یکطرف آب سرد گرفته و در حال آنرا به آب جوشان تحویل داده بیرون میریخت، و باز میگرفت. بعد از سه ساعت حرارت بیرونی از صفر «۶» درجه فروتر را نشان داد. کپتان را گفتم: کامیاب میشویم! کامیاب میشویم! بلی، معلم افندی! از تهلکه فشار انجماد رهایی یافتیم، ولی تهلکه مدهشه بی هوایی هنوز هم باقیست. آیا هوای موجوده ما هنوز چقدر وقت کفایت خواهد کرد؟ فردانه پس فردا همه خزینه های هوا سراسر خالی میشود، و بقدريك نفس وار هوا باقی نمیماند. --- page 303 --- ۲۹۸ روز دیگر که ۲۷ ماه مارت مطابق برج حمل بود بقدر « ۶ » متر چقوری پیدا شده بود . به اینحساب بقدر چار متر دیگر ستبری و کلفتی باقی مانده است . حالا نکه در درون سفینه دیگر هوائیکه قابل تجدید با شد باقی نماند . امر وز هوائیکه موجود بود رفته رفته مختل گردید . يك سنگینی تحملسوزی همه وجودم را فرا گرفت سه ساعت بعد از وقت پیشین عذاب جانکندن بدرجهٔ افزونی وا صلشد . از بسیاری خمیازه کشیدن چنه هایم بدرد آمد . جگر هایم که بجستجوی هوای صاف مابه الحیات در حرکت بود از نیافتن آن جوهر عزیز بدیع حضرت خلاق بدیع السموات رفته رفته از قوت می افتاد . قونسه ی عالیجناب باوجودیکه او هم مانند من دو چار عذاب بود ولی هیچ از پیش من جدا نمیشد. از دست من میگیرد و برای جسارت و توانائی من میشنیدم که میگفت: — ای کاش که دهن خود را بدوزم و نفس نگیرم تا افندی بعوض من نفس بگیرد ! درجهٔ صداقت قونسه ی بمن خیلی تأثیر نمود . چشمهایم پر اشك شد . اینست که در داخل سفینه حال ما بدینمنوال بود . هر کس برسیدن نوبت کار به او و پوشیدن آلت تنفس بکمال بیصبری انتظار میکشیدند . مانده شدن و ناتوان افتادن نسبت به بی هوا ماندن هیچ چیزی نیست . کسی که از مانده گی بیتاب افتد از تنفس که عین حیاتست محروم نمیما ند. اما کسیکه از هوا محروم بماند هم از قوت ، و هم از حیات محروم و جدا میشود . سبحان الله ! تنفس چه نعمت عظیای حضرت کبریاست ! خلاصه کلام هیچکس پیشتر از رسیدن نوبت کار خود سقا فاندر ها را پوشیده بیرون برامده نمیتوانند هر کس که وقت موعود و معین او رسید هماندم آلت تنفس خود را --- page 304 --- ۲۹۹ کشیده بر فیق دیگر خود میدهد، و خودش در هوای زهرناک سفینه داخل میشود. به این قاعده و قانون از همه کس زیاده تر خود کپتان نمو رعایت میکرد. امروز بکار زیاده تر گرمی و سعی داده میشد. ستپری یخی که کندن آن لازم بود بقدر «۲» متر و باقی مانده بود. حالا نکه خزینه های هوا نیز سراسر خالی شده بود. هوای باقیمانده بدشواری برای کارکنان کفایت میکرد. هنگامیکه آلت تنفس را بر آورده بسفینه در آمدم چنان گمان کردم که کسی مرا خفه کرد. سبحان الله! چه شب مدهشی بسر آوردیم! اینگونه عذابرا بزبان قلم فهمانیدن ممکن نیست. روز دوم نفسم سراسر کوتاه گردید. بدردسری که داشتم بیهوشی نیز منظم گردید. چنان میپنداشتم که یکخروار شراب خورده باشم. رفقای من نیز بهمین حال بودند. بعضی از طایفه های کشتی جان میکندند. روز ششم بند یگری ما کپتان نمو کلنگ کار یرا ترک کرده بشکستن یخ باقی مانده قرار داد. این آدم جسارت و اعتدال دم خود را بتمامها محافظه کرده بود. قوه معنویه اش بر عذاب وجودش غلبه میکرد! کپتان، برکشتیبانان خود يك امری بداد. دیدیم که از خزینه ها کمی آب بواسطه بمبه ها بیرون کشیده شد. کشتی از سریخپاره که بر آن نشسته بود بالابر آمد، بعده سفینه را بر چقوری که کنده شده بود بیاورد، باز خزینه ها را پر کرده سفینه را در میان آن چقوری نشاند. درین اثنا همه طایفه ها بسفینه داخلشدند، دروازها بند شد. در یخچال نوتیلوس برسطح یخی که بقدريك متر و ستپری داشت ایستاده بود. شیر دهنهای خزینه های آبرا باز کردند در سفینه بقدر صد متر مکعب آب پر شد، --- page 305 --- یعنی سنگینی کشتی صد هزار کیلو غرام افزونی گرفت ، حاصلشدن اینقدر ثقلت مارا به امید انداخت عذاب جانکندن را فراموش کردیم . آیا یخ می شکند ؟ آیا ما رهایی مییابیم ؟ باو جودیکه در یکعالم بیخبری بودم باز هم در زیر سفینه یک اهتزاز ولرزش بسیار شدیدی ، ویک آواز بسیار غریبی شنیدم ؛ چنانچه يك کاغذی دریده شود ، ويا يك سانی بشدت از هم پاره شود یخپاره از هم بشکست . قونسه ی ، دهن بگوشم نزدیک کرده گفت : گذشتیم ! گذشتیم ! من هیچ جواب نداده تنها بفشردن دست خدمتکار صادق خود اکتفا نمودم . نوتیلوس بمجرد رهایی یافتن از زنجیر اسارت یخها بسبب سنگینی فوق العاده که حاصل کرده بود چنانچه درمیان هوايك جسم ثقیلی بیفتد ، همچنان بیکبار کی بفرو رفتن سقوط نمود . همه قوتهای الکتریک نوتیلوس به بمبه ها داده شده به اخراج کردن آب آغاز نهاده شد . یکچند دقیقه بعد فرو رفتن و سقوط کردن نوتیلوس منقطع شد بعد از کمترکی ببالا برامدن آغاز نهاد . مانومتر و صعود یعنی بالا برامدن مایلی نوتیلوس را بسرعت یکسر بسوی شمال نشان میداد که هر طرف کشتی مانند زلزله شدیدی بزلازلۀ مدهشی گرفتار آمده بود . بريك كنبۀ کتابخانه بیهوش افتاده بودم ، خرخرهٔ عجیبی در مجرای نفسم پیدا شده بود ، چهره ام بنفش شده بود ، لبهایم کبود شده بود ، از هر قسم حرکت محروم بودم . هیچ چیزی نمیدیدم ، هیچ چیزی نمیشنیدم ! --- page 306 --- ۳۰۱ مقدار این ساعتهائیکه به اینحال گذران نموده نمیدانم . اما محقق دانستم که بحالت نزع افتاده ام یکی یکبار بخود آمدم . به جگرهایم مقدار جزوی از هوای تازه صافی در امده آیا بر سطح بحر بر امدیم ؟ آیا از زیر بانگیز گذشتیم ؟ : نی ، اینچنین نیست ! مگزندلاند ، وقونسه ی خود شا نرا فدا ساخته مرا رهایی دادن خواسته اند ! در آلت تنفس یکی از انها يك كمى هوا باقی مانده بوده است ! در حالتيكه خود شان از بی هوایی بمرگ رسیده اند ، خود را گذاشته برای من آورده اند . ويك يك قطره زنده کانی بحلق من چکانیدن گرفته اند ! قضیه را دانسته آلت تنفس را رد کردن خواستم ، دستهایم را محکم گرفتند . یکچند دقیقه بکمال حرص تنفس کردم . چشمانم بی اختیار برما نومتر و افتاد ، دیدم که از سطح بحر ۲۰ قدم پایانتر بسرعت مدهشه در ساعت چهل میل رفتار داریم . معلوم شد که در ما بین ما و هوای نسیمی بیست قدم يك پرده یخی موجود است . نوتیلوس درین اثنا به تجربه محاربه بایخ آغاز نهاد . در خزینه های آب طرف دنباله کشتی آب بسیاری ریخته نوتیلوس یکوضعیت مایلی را پیدا کرد . طرف بینی کشتی بالاشد . بقوت پروانه سریع الحركت خويش بکمال شدت بایخ مقاومت نموده و مانند تیر پرتابی مهمیز بینی خود را در یخ بخلانید . یخ را يك کمی پاره نمود . باز برگشت ، درینبار بشدت تمام باز خود را به یخ پرتاب نمود . همچنین بدو سه حمله یخ را از هم شکافته بیرون برجهید ، و برسر يخها افتاده يخهار ادر زیر سنگینی حجم خود میانم و خورد و خاش نمود هماندم از هر طرف نوتیلوس سر پوشها باز شده هوای تازه و صاف در داخل کشتی سیلان و جریان نمود ! --- page 307 --- ۳۰۲ باب هفدهم از دماغهٔ «هورن» به نهر «امازون» }-- نمیدانم که بر سطح واپور چسان برامده ام . بلکه ندلاند مرا آورده باشد . بهر صورت بهوای تازه و صاف جگرهای خود را پر میکنم . دور فیق دیگر من نیز در پهلوی من افتاده مدهوشانه و حریصانه هوای تازه را تنفس میکنند. قحط زده گان بیچارگانیکه بسیار وقت از تدارک کردن خوراك محروم مانده باشند ، چون یکبار بطعام برسند از بیم تمام شدن آن بيباك برخوردن جسارت نمیکنند . ولی ما آنچنان نیستیم . سینهٔ خودرا بقدر وسعت آن کشاده هوادر ان داخل میکنیم . و بهر تنفس حیات نوی میگرفتیم . قونسه ی میگفت : — آه ! مولد الحموضه، که توجه نعمت بزرگی بوده ! افندی از تنفس کردن نترسند. بیقید تنفس کنند . زیرا در نجا بقدر تمام دنیا هواء موجود میباشد . ندلاند هیچ سخن نمیگوید اما چنه های خود را آنقدر از هم باز میکند که سگماهیها اگر ببینند به ترس و بیم میافتند. دوست کانادایی من تنفس نمیکند بلکه هوا را میخورد ! بزودی قوت گرفتیم . به اطراف خود نظر کردم در سطح واپور بغیر از ماسه نفر دیگر کسی نبود . صاحبان غریب الاطوار نوتیلوس بهوائیکه در داخل سفینه درامده اکتفا کرده اند . اول سخن من عرض شکران بود به رفقاء زيرا بيك چند قطره هوا حيات مرا خریداری کرده بودند ! ندلاند گفت : — ما هيچ يك كارى نكرده ايم كه لايق شکر گذاری باشد . هر چه که کرده ایم . --- page 308 --- ۳۰۳ بحساب برابر کرده ایم . حیات خود را، وحیات شمارا حساب کردیم، دیدیم که حیات شما برحیات ما مر حجست، لہذا محا فظه کردن آنرا لازم دانستیم ، ومحا فظه هم کردیم والسلام . — نی نی ، ندلاند ! اینچنین نیست، حیات من هیچگاه بر حیات همچو تويك شخص عالیجناب صادق مرجح گرفته نمیشود . — بس بس !! اینچنین سخنانرا شنیده نمیتوانم . — خوب ، قونسه ی ! ای یار صادق ، تو بگوکه چسانی ؟ آیا چقدر عذاب کشیده خواهی بود ؟ — من بعذاب خود نفهمیده ام ! بیهوشی افندی مرا هیچ آرزوی نفس گرفتن نمیداد! بکمال تأثیر بهر دو رفیق خود گفتم : — دوستان من ! باهمدیگر خود بچنان رابطه‌های مربوط شدیم که بریده شدن آن غیر ممکن است . حق شما بر من بسیار است . . . ندلا ند — من آن حق را به بدی استعمال میکنم ! قونسه ی — یعنی چه خواهی کرد ؟ ندلاند — بلی، هنگا میکه از نوتیلوس فرار کنم بهمه حال افندیر ا با خود خواهم برد. قونسه ی — آیا بکدام طرف میرویم ؟ من — یکسر بسوی شمس میرویم که شمس هم ازینجا بسوی شمال است ! ندلاند — اما دانستن این لازم است که آیا سفینه به بحر محیط اطلسی، و یابحر محیط کبیر میرود ؟ من — معلوم نیست ! --- page 309 --- ٣٠٤ قونسه ی - مبادا کپتان نمو بعد از دیدن قطب جنوبی بهوس دیدن قطب شمالی نیفتد ، واز ممر گاه مشهور شمالی غربی بحر محیط كبير نبراید ؟ م ن - اینهم محتملست ! ندلاند - ما پیش از انکه او بقطب برود از وجدا میشویم ! قونسه ی - بهر صورت ؛ این يك را هم انکار نباید کرد که کپتان نمو حقیقتاً مرد بسیار فاضل و کاملیست . از پیدا شدن الفت او با ما و آشنایی ما با او هیچ افسوس نمیخوریم ! ندلاند - على الخصوص بعد از انکه از و جدا شویم . روز دیگر در وقت پیشین هنگامیکه سفینه بر سطح بحر برآمد در جهت غرب يك ساحلی دیدیم . امروز اول ماه نیسان مطابق برج ثور بود. اینجا جزیره ( آتش ) میبا شد . سیاحان و کشافانیکه نخستین بار برینجزیره گذر کرده بودند از دور آتشهای بسیاری درینجزیره که از طرف اهالی آنجا افروخته شده بود مشاهده کرده بودند . از انرو نام انجزیره ها را ( آتش ( نهاده بودند . جزایر آتش از اجتماع بسیاری از جزیره ها حاصل آمده است که از ٥٣ درجه عرض تا به ٥٥ درجه عرض ، و از ٦٧ درجه و ٥٠ دقیقه طول غربی ، تابه ۷۷ درجه و ۱۵ دقیقه ممتد شده است . مساحه طول آن ۳۰ فرسخ ، مساحه عرض آن ۸۰ فرسخست . اگر چه ساحل آن پست و هموار دیده میشد ولی در طرف پشت آن کوههای بسیار بلند نمودار بود . در میان کوههای مذکوره «سارمیانتو» نام کوه را دیدم که ۲۶۰۰ متر بلندی دارد ، و زروۀ تالاق آن بنا بر قول ندلاند هر گاه دود آلود باشد ، یاصاف بود علامت هوای خوب و بد را نشان میدهد . گفتم : خوب ندلاند ! کسانیکه درینجا باشند به آلت میزان الهوا حاجت ندارند! --- page 310 --- ۳۰۵ — بلی معلم افندی ! قلهٔ این کوه میزان الهوای طبیعی ایست که در اثنای گشت و گذار من درینجاها هیچگاه مرا بازی نداده است . درین وقت زروه کوه را صاف و در خشنده دیدم معلوم شد که هوا خوب خواهد بود ! بواقعی که همچنین هم شد ! نوتیلوس خیلی بسرعت میرود. طرف شام بود که بجزیره های ( مالوئین ) نزديك شدیم . جزایر مالوئین که به انظما م بسیاری از جزیره های كوچك مركب از دو جزیرهٔ بزرگ شده است ، و در یکوقتی از اراضی (ماجلان) معدود بوده است . اینجزیره ها در اول امر از طرف « ژول داویس » نام شخصی کشف شده ، و امروزه روز در زیر تصرف انگلیس است . درین سواحل سبزه های بسیار لذيذ و خوشگوار دریایی براورده شد ، و چند دانه مرغها نیز ازهوا بر سطح نوتیلوس افتاده شکار گردید ، و با سبزه های دریایی به آشپز خانه نوتیلوس تسلیم شد . كذالك از جنس « سایبانهای بحری » خیلی مقبول و خوشنما چیز ها تماشا کردم. اینها گاه اسمر ، و گاه بمانند يك سایبان سرخ خط نیم باز ، گاه مانند يك سبد پر گل بنظر برمیخورد. سایبانهای بحری چارپاهای ورق مانند خود را حرکت داده شناوری میکردند ، و یکدسته لواحق لامسهٔ خرطوم مانند خود را مانند زلفهای خود از دنبال میکشیدند . این یك بر همه کس معلومست که این حیوانات غریبه بجز دریا در دیگر جا وجود نمیگیرد ، از جنس هوا ، وغبار ، وسایه يك چيزيست . بمجردیکه از آب بر اید آب و مذاب شده محو میشود . بعد از انکه کوه های جزایر مالوئین از نظر غایب گردید نوتیلوس همیشه بقدر ٢٥ --- page 311 --- ٣٠٦ متر در زیر آب یکسر بساحل امریکا تعقیب و پیروی نموده رهسپار گردید . کپتان نمو هیچ دیده نمیشد . تا به سوم ماه نیسان گاه بزیر بحر و گاه بر سطح بحر بر ساحل « پاتاغونیا » رهسپاری دوام ورزیدیم . سفینۀ ما یکسر بسوی شمال متوجهست ، خلیجهای جیم ، دماغه های طویل سواحل امریکا را دور میکند . حساب کردم دیدم که از وقتیکه از دریای ژاپان حرکت کرده ایم تابه انجا شانزده هزار فرسخ مسافه قطع نموده ایم . به زوال یکساعت مانده بود که مدار جدی را بر دایرهٔ ٣٧ درجه طول قطع کرده از دماغهٔ « فریو » بگذشتیم . کپتان نمو ازین سواحل مسکون « بره زیلیا » بگمان که هیچ خوشنود نیست زیرا سرعت رفتار نوتیلوس را خیلی افزونی داده تیزپرترین مرغان ، چابکروترین ماهیان در پی ما رسیدن شان محال مینمود . ازینسبب از تماشای بدایع این سواحل محروم ماندیم . اینسرعت یکچند روز متمادیاً بهمینصورت دوام نمود . در ٩ نیسان برج ثور قسم شرقیترین امریکا را دیدیم که آنجا را دماغهٔ « سان روق » بمیدان آورده است . نوتیلوس بعد از دماغهٔ « سان روق » از ساحل جدا شده در دریاهای بسیار عمیق مابین امریکاو افریقا غوطه خوار مسافه های عمیق قعر بحر گردید . از روی نقشه های زیر بحر یی که در دالان نوتیلوس دیده ام ، و هیچ شبهه نیست که خود کپتان نمو آنها را ساخته باشد در باب این جاهای بحر اینمعلوماترا بیان میکنم که این وادی زیر بحر اینجایی در نزدیکیهای جزیره های « آنتیل » شاخ شاخ میشود ، و بايك مغری نه هزار متر ختام مییابد . بقدر ٦ کیلو متر اینجای بحر محیط اطلسی صرف سنگستانست که در نزديك « دماغهٔ سبز » يك دیوار طبیعی زیر بحری قسم زیر آب ماندهٔ --- page 312 --- ۳۰۷ قطعة « آتلانتید » را که در بابهای سابق ذکر آن گذشت نشان میدهد . این دیوار در قعر بحر يك منظره غریبی بوجود آورده است . این وادی زیر بحری با کوههای بسیار بلندی مزینست . دو روز متمادياً نوتیلوس بقوت لوحه های مایل خود در قعرهای این بحرها گردش نمود . نهایت الامر در ۱۱ ماه نیسان یکی یکبار بالابر امد . مصب یعنی آبریزش نهر جسیم « آمازون » پدیدار گردید . نهر امازون به آندرجه جسیم يك نهریست که تا یکچند فرسخ مسافه شوری آب بحر را زایل میکند . خط استوارا قطع کردیم . بیست میل دور تر از طرف غرب ما «کویان» موجود بود که از ملکهای زیر حکم فرانسه میباشد . اگرچه ازینجا فرار کردن و در « کویان » يك ملجاءی پیدا کردن ممکن مینمود ولی چون بحر خیلی متلا طم بود این تصور را از قوه بفعل آوردن بفکر ندلاند هم نگذشته بود . در حق موجودات بحریۀ این دریاها دریندو روز خیلی تحقیقات اجرا کردم . در دامهای نوتیلوس خیلی انواع مختلف حیوانات میبرامد . حتى يك روزی به سنگینی ۲۰ کیلوغرام يك گربه ماهی که بشکل دایرۀ تام بود براورده شد . وقتیکه دام را برسطح کشتی خالی کردند ماهی مذکور آنقدر بشدت جهیدن گرفت که کم بود بدریا بیفتد . قونسه ی دویده خود را بر ماهی مذکور بینداخت ، و تا من میخواستم که اورا ازینکار منع کنم دیدم که قونسه ی بر پشت افتاده پاهایش بهوا شد ، و از حرکت محروم مانده فریاد براورد که : ـ افندی من ! افندی من ! بفریادم برس که مردم .. من و ندلاند دویده اورا برداشتیم ، و وجودش را مالش داده آب سرد به او نوشا --- page 313 --- ۳۰۸ ندیدم . قونسه ی در مدت عمر خود امروز مرا بصیغۀ جمع غایب یاد نکرده است بمجرد یکه بخود آمد گفت : — آری آری ! شناختم . اینماهی از جنس غضروفی ، و غلصمۀ ثابته ، و ذوی الافواه اجنبیه ، از نوع گربه ماهی ، وفصیلۀ طورپیل است. من — بلی ، ترا که به اینحال در اورد آنهم قوت طورپیل اوست . قونسه ی — افندی خاطر جمع باشند ، من ازین ماهی خاین انتقام خودراخواهم گرفت . ندلاند — چسان انتقام خواهی گرفت قونسه ی ؟ قونسه ی — گوشتهای آنرا در زیر دندانهای خود بخوبی خائیده ، ودرمعدۀ خود خوب آنرا هضم کرده انتقام میگیرم . بواقعیکه بوقت شام قونسه ی همچنین هم کرد . اما این کارا ورا محض بر گرفتن انتقام حمل باید کردنه بر فکر شکمپروری ! زیرا گوشت گربه ماهی طورپیل آنقدر کریه و بد لذتست که خوردنش را بغیر از معدۀ قونسه ی دگر هیچ معده قبول کرده نمیتواند . اینماهی تور پیلی که قونسه ی را صاعقه زده نموده بود از انواع بسیارمهلک گربه ماهیست که آنرا «کومانا» مینامند . آنچنان خاصیت شدید الکٹریکی را مالکست که در اثنای گردش خود در آب از مسافۀ چند متر ، دیگر حیوانرا هلاك میکند . در ١٢ نیسان نوتیلوس در نزد آبریزش نهر «مارونی» که اینجاها از ملکهای زیر حکم «فلمنگ» است نزدیك شد . درینجا به گله ها گله ها خرسهای بحری زندگانی میکنند . خرسهای بحری نیز مانند « دوغونقها » از خانوادۀ « سیریشن » است . اینحیوانات بیضرر بدر ازی پنج شش متر ، و به ثقلت چها ر هزار کیلو گرام می آیند . کارگاه خلقت بر خرس ما هیان بحری يك وظیفۀ بزرگ باز کرده است . چونکه --- page 314 --- ۳۰۹ خرس ماهیان علفها وسبزه های بیشماریکه بر روی آبهای نهرهای عظیمه جمع میآیند میخورند. و مجرای آبریزش نهررا پاك میدارند. بنا بر قول «توسسه نل» نام مؤلف سبب یگانه ظهور مرض حمای اصفر دراندر امریکا از تلف ساختن خرس ماهیان پنداشته است. چونکه صیادان خرس ماهی اینحیوانات بیچاره را تلف کرده تلف کرده هیچ اثری ازانها نگذاشتند ، و ازانرو عفونت کلی درانجا پیدا شده سبب ظهور اینمرض گردید. وبقول مشارالیه اگر ماهیان بالینه و ماهیان فوق نیز تلف شده شده تمام گردد دران وقت کره زمین را بسی امراض مدهشه استیلا خواهد کرده چونکه دران وقت حیوانات مستکره چتل و مردار مانند اختاپوطها، و مه دوزها، و قلمارها که خوراک یگانه بالینه ها و فوقها میباشند بسیار شده هوای بحر از هم ناك میسازند، و موجب بسی علل ساریه میشود. باوجود اینهم طایفه های نوتیلوس بی شفاعده رعایت نکرده پنج شش عدد آنها را شکار کردند. زیرا گوشت خرس ماهیان بحری از گوشت گاو لذیذتر و نازکتر است. امروز بيك اصول بسیار غریبی یك شکار دیگری نیز از طایفه های نوتیلوس مشا هده کردم که گاهی ندیده بودم. چنانچه: از میان دامهایی که از دریا برآورده بودند «آشه نه ئید» نام يك نوع ماهی بدام آورده بودند که اینماهی در طرف سر خود پنج شش دانه دهن زلو مانندی دارد که هرگاه بيك چیزی بچسپد تا سراسر پاره پاره نشود ازان کنده نمیشود. در ساحل نهر کاسه پشتهای بزرگ بزرگ بسیاری خسپیده بودند. از گوشت کاسه پشت طعامهای رنگارنگ بسیار خوبی بعمل میآید. لهذا یکچند دانه آنهارا شکار کردن از جمله لوازمات مطبخ نوتیلوس دیده میشد. --- page 315 --- ۳۱۰ طایفه ها ماهیان «آشه نه ئید» را از میان يك يك حلقه بزرگی که نه از ان برآمده بتوانند، وهم در شناوری خود آزاد باشند گذرانیده حلقه های مذکور را باریسمان بکشتی ربط نمودند. آشه نه ئید ها بگوشت کاسه پشت خیلی حریص هستند. بمجرد یکه ماهیانر ا در در یا انداختند ببوی کاسه پشت خود شانر ا بکنار نهر رسانیده بکاسه پشتها بچسپیدند . طایفه ها چون دیدند که آشه نه ئید ها بخوبی چسپیدند ریسمانها را بکشیدن آغاز نهادند . آشه نه ئید ها و کاسه پشتها یکجا بکشتی براورده شد. آشه نه ئید ها خدمت شست قلابهای ماهی را بجا آوردند. اما قلابهای جاندار !! بعد از تمام شدن این شکار نوتیلوس در سواحل نهر «آمازون» توقف نکرده یکسر بسوی بالار هسپار سرعت کردید . - باب هشتم - . اختاپوطها . یکچند روز متمادیاً نوتیلوس از سواحل امریکا دوری نمود. در نزدیکیهای جزیره های «آنتیل» گردش کردن را آرزو نمینمود. حالا نکه در انجا ها برای حرکت کردن نوتیلوس بدرجه کافی آب موجود است. زیرا حد وسطی آبهای انجاها هزار و هشتصد متر و عمق را مالك است . پس چنان معلوم میشود که کپتان نمو از گشت و گذار کردن در بحر های «مکسیکا» و «آنتیل» که با جزیره های كوچك محاط ، و دایما گذرگاه کشتیهاست احتراز و اجتناب میورزد . در ١٦ ماه نیسان جزیره های «مارتينيك» و «غو ادلوپ » را از ( ٣٠ ) میل --- page 316 --- ۳۱۱ دور تر مشاهده کردیم بقدر یکچند دقیقه ذروه های بلند کوههای اینجزیزه ها را تما شا کرده توانستیم . دوست کانادایی من ندلاند این را نیز امید میکرد که اگر نوتیلوس یکبار در خلیج مکسیکو در اید فکر فرار خود را نیز بموقع اجرا خواهد گذاشت؛ اما چون دید که بطرف خلیج نرفته از خلیج دوری گرفت خیلی دلتنگ و آزرده خاطر شد. و بواقعیکه در داخل خلیج اگر صندال یعنی کشتی کوچک زابری نوتیلوس را بدست آورده بر فرار تشبث میکردند کامیابشد ن شان ممکن بود ! اما درینوقت از میان بحر محیط اطلسی بايك کشتی کوچکی بر فرار تشبث کردن حرکت مجنونانه بزرگی شمرده میشود . امروز با دوست کانادایی خود ، و قونسه ی درینباب خیلی مذاکره های درازی کردیم . تمام ششماهست که در نوتیلوس محبوس هستیم . تابحال ( ۱۷۰۰۰ ) فرسخ مسافه قطع کرده ایم . بنابر قول ندلاند اگر همچنین روش باشد خاتمه سیاحت ما اصلا به انجام نخواهد رسید ؛ ندلاند درین اثنا يك تکلیفی بیان نمود که هیچ منتظر آن نبودم . یعنی او میخواست که اینمسئله را علناً و مشافهته به کپتان نمو بکشایم ! اینچنین يك تشبث هیچ خوشم نیامد . چونکه بفکر من چنانست که به اینصورت همیچصورت از کپتان يك نتیجه کامیابی حاصل نخواهد شد . از کپتان نوتیلوس امید بهبودی نباید داشت . هر امید بهبودی که هست از خودانتظار باید داشت علی الخصوص که چندروز است که کپتان افندی هیچ دیده هم نمیشود ، ومعلوم هم نیست که کجاست ؟ اولها با من در باب بدایع بحریه گفتگو کرد نزادوست میداشت . حالا هیچ بمن نزديك نمیشود! آیا این تبدل از چه پیش آمده باشد ؟ سبب چیست ؟ علی الخصوص که در من هیچ قباحت نیست ! بلکه از بودن ما بتنگ آمده است ؟ اما اینرا هیچ امید وار نباشیم که از --- page 317 --- ما بتنگ بیاید و ما را رها کند ! بنابرین سبب از ندلاند مهلت خواستم . چونکه اگر بگویم و کپتان نمو تکلیف مرا قبول نکند بلکه چشمانش باز شده به نیت و مقصد مأپی برد، و بعد ازین نیز راه فرار ما سراسر مسدود شود . هر گاه از صحت بدنیهٔ ما بپرسید، از مکمل بودن آن حقیقتاً ممنونم. غیر از واقعهٔ مهلک بی هوایی زیر بانگز دیگر هیچ یک احوال ناگواری بر صحت هیچ یکی ما وارد نشده است . هوای صافی داخل سفینه ، درجهٔ حرارت یکسان ، و یک نسق ، انتظام تمام طرز معیشت اصلا ناخوشی و بیماریرا پیش نمیآرد . برای یک آدمی مانند کپتان نمو که از تمام کرهٔ ارض قطع علاقه و فک رابطه کرده ، و بر بعضی کارها ئیکه نیت و مقصد او را در انکار بغیر خود او دیگر کسی نمیداند اقدام ورزیده، الحق که نوتیلوس از هر جهت مکمل یک آشیانهٔ استراحتی شمرده میشود . اما مایان هیچگاه به این فکر نمی افتیم که از قطعات مسکونه فک رابطه کنیم ، و دوباره آنجاها را نه بینیم. من هیچگاه به این قایل و راضی نمیشوم که این سیاحتنامهٔ من که به اینقدر سعی و کوشش آنرا نوشته ام با من محو و نابود شود . نی نی ! این سیاحتنامهٔ خارق العاده که بچشم دیده ام ، و حس کرده ام هر وقتیکه باشد باید که ضر و ربمیدان براید ، و از نظره مطالعهٔ بسیاری از ارباب دانش بگذرد . هر گاه مشهوداتی را که درین وقت که رهسپار سوی شمال هستیم ، و از سطح بحر بقدر ۲۰ متر در زیر آب رفتار داریم ، و از پشت آئینه کلفت صفادار دالان نوتیلوس تماشا میکنیم بخواهم که بنویسم کم از کم پنجاه صفحه نوشتن لازم میآید . چونکه در ینموقع بحر آنقدر حیوانات متنوعهٔ رنگارنگ بحری در پیش نظر جلوه گر است که --- page 318 --- ۳۱۳ توصیف و تعریف هریکی از این تفصیلی میخواهد . ولی درینجا تنها بذکر کردن نام های آنها اکتفا میورزیم . اولا حیواناتی که آنرا (کانون) مینامند ، و از قسم حیوانات نباتیه میباشند ، و لواحق لامسه یعنی پایهای متعدد خرطوم مانند خود را که کنارهای آن سرخ و به نر میمانند ابریشمست بهر طرف دراز میکنند ، و چون به آن دست زده شود یک مواد آبگین خورندهٔ میبرارد . دیگر حیوانات خراطینیهٔ مفصلیه که بطول یکنیم متر يك خرطوم دراز گلابی رنگی دارد . و بقدر هزار و هفصد عضو متحرک را مالک میباشد ، و الوان مختلف قوس قزحی رانشان میدهد . از اقسام ماهیان اولا غضروفیها که بطول ده قدم و ثقلت ششصد لیبره می آیند ؛ دیگر کربه ماهیان « مولو بار » نام که مانند ابرهای روشن بهزاران هزار در گردش بودند و به آئینهٔ پنجرهٔ نوتیلوس میچسپیدند پرهای این نوع ماهیان مثلث الشکل ، میان پشت شان یکقدری بالا برآمده ، چشمان شان تابقمتهای سرشان میباشد . دیگر ماهیان منجنیق نام که از جنس سفید و سیاه شان بگله ها دیده میشود . دیگر ماهیان اسقمری و از هر رنگ . دیگر ماهیان تکه نام که باخطهای زرد رنگی از سر تا بدم راهدار شده اند . دیگر پومانت نام ماهیان خوش رنگی که گویا از مخمل سبز لباس پوشیده اند . دیگر سپاری نام ماهیان مهمیزدار ، ماهیان شعاع فسفوری دار . قوره غون نام ماهیان سرخ . حجر قمری نام ماهیان نقره رنگ و غیر هم . اگر نوتیلوس آهسته آهسته بقعرهای عمیق بحر غوطه نمیخورد هنوز بسیار حیوانات غرایب دیگر نیز میدیدم ، ولی نوتیلوس لوحه های مایل خود را باز کرده تا به سه چهار هزار متر فرو رفت . درینقدر عمقها بجز حیوانات ناعمهٔ بسیار بزرگ دیگر ماهیان كوچك و وسط پیدا نمیشود . --- page 319 --- ٣١٤ در ٢٠ ماه نیسان باز بقدر ١٥٠ متر چقوری بالا برامدیم. درینجا قعر دریا از سنگلاخهای جسیمی تشکیل یافته بود. در میان این سنگلاخها بعضی چنان مغاره های عمیق و تاریکی دیده میشد که ضیای الکتریکی سفینه از روشن کردن آن عاجز میماند روی این سنگلاخها با نباتات بسیار جسیم بحری مستور بود. در اثنائیکه بسوی اینقدر نباتات بحری بنظر حیرت تماشا میکردیم قونسه ی و ندلاند سخن را بر حیوانات عظیم الجثه دور داده از اثر هگذر مکالمه آغاز شد. حیواناتی که در بحر میباشند نیز مانند حیوانات خشکه بخوردن همدیگر خود مألوف هستند، بزرگترین آنها نیز از خود دیگر دشمنی دارد. ساعت ده بود : درین اثنادر میان نباتات بسیار بلند بحری که برسنگلاخهای مغاره دار سایه انداز خوف و هیبت بودند يك تموجی پدیدار آمده ندلاند گفت : — معلم افندی! در میان این سبزه ها نظر کنید كه يك حیوان عجیبی حرکت دارد. من — بلى يك چیزی معلوم میشود، اما بسبب تاريكی سایۀ نباتات ومغارۀ زیر آن خوب معلوم نمیشود كه چیست ؟ قونسه ی — چنان گمان میشود كه از حیوانات مرجول الرأس باشد. من — احتمال دارد كه اختاپوط جسیم الجثه باشد، چرا كه این بحر به این حیوان مشهور است. منهم خیلی آرزو دارم که بزرگترین این جانور خونریز را ببینم، چونکه این بیشۀ نباتات، و این مغاره های تیره کی صفات ملجأ و مأوای یگانۀ اختاپوطها شمرده شمرده میشود. قونسه ی — افندی چه فرمود ؟ اختاپوطها چسان حیوان و جانور خونریزمیشود؟ من — نی دوست من ! مراد من از اختاپوطهای كوچك عادتی كه تو دیدۀ نیست، --- page 320 --- ٣١٥ بلکه اختاپوطهای بزرگست! قونسه ی - بلی بلی ، منهم بسیار آرزو دارم که آن اختاپوطهای بزرگی که از قرار شنیدن و دیدن گویا یک کشتی را کش کرده بزیر بحر برده است به بینم . ندلاند - نگو ترا بخدا ! آنچه واهیا تست ؟ قونسه ی - چرا استهزاء میکنی ، آیا نوتیلوس را کرگدن بحری نه پنداشته بودیم ؟ ندلاند - درین فکر خطا کرده بودند ! قونسه ی - توجه میدانی که هنوز در روی زمین چقدر مردمان بر وجود کرگدن قایل خواهند بود ؟ ندلاند - بلی آنها قایل خواهند بود اما من تا بچشم خود نه بینم و بدست خود آنراپاره پاره نکنم قایل نخواهم شد ! قونسه ی - یعنی تو باور نمیکنی که همچنین اختاپوطهای بزرگ که کشتی را گرفته بکشد موجود باشد ؟ ندلاند - که باور کرده است که من باور کنم ! قونسه ی - دوست من ، بسیار کسان باور کرده اند . ندلاند - آنها که باور کرده اند عالمان خواهند بود ، صیادان نخواهند بود . قونسه ی - عفو بفرمائید ؛ صیاد افندی ! صیاد ها هم باور کرده اند ، عالمها هم باور کرده اند . هم این عبد احقر که بحضور شما نشسته سخن میگوید نیز بچشم خود دیده ام كه يك اختاپوط يك کشتی بزرگ باد برا گرفته بقعر دریا کشیده برده است ! ندلاند - چه ؟ آیا راست میگویی ؟ قونسه ی - بلی ! --- page 321 --- ٣١٦ ندلاند – بهمین چشمهای خوددیده ؟ قونسه ی – بلی بهمین چشمهای خوددیده ام ، نه چشمهای که در بغل جیب منست ! ندلاند – آیادر کجا دیده ؟ قونسه ی – در شهر « سن مالو » . ندلاند – در کنار دریا دیدی ؟ قونسه ی – نی ، در کلیسا ! ندلاند – توجه میگویی قونسه ی ؟ قونسه ی – بلی ندلاند راست میگویم در قطعه که بدیوار کلیسا آویخته شده بود صورت يك اختاپوط را که کشتیرا بدریا میکشد بهمین دو چشم خود دیده ام . ندلاند – قح ، قح ، قح ! اوه ، خانه خراب ، مرا حیران کردی . من – بلی ندلاند ! قونسه ی درینباب حق دارد . اینچنین يك قطعه تصویر را منهم دیده ام . اما این تصویر را از کرامتهای بعضی بزرگان دینی نقل کرده اند . حالا نکه در یه گونه مسایلی که بعلوم طبیعیه تعلق دارد بحث چنان اعتقادها نمی گنجد . حتی غیر ازین تصویر ، دیگر تصویرها و اعتقاد های نیز درینباب در میان گروه پاپاسها موجود است . مثلا ( مانیوس ) نام پاپاس میگوید که بدرازی يك ميل يك اختاپوطی دیده ، که ( تندیروس ) نام پاپاس بر سر آن کرسئی وعظ خودرانها ده وعظ کرده است . ندلاند – قاح ، قاح ، قاح ، خوب معلم افندی دگر نداری ؟ من – بلی دیگر بگیر ! ( پونتو پیدان ) نام پاپاس از يك اختاپوطی بحث میراند که بر پشت آن يك الاى سوارى تعلیم کرده میتوانسته است ! ندلاند – پس معلوم میشود که پاپاسهای زمان قدیم در دروغگویی صاحب یدطولا بودند ، --- page 322 --- ۳۱۷ و دلیری عجیبی داشتند. من - تنها پاپاسهانی، بلکه عجایب المخلوقات نویسان زمانهای قدیم نیز در تالیفات خودشان مبالغات عجیبی درج کرده اند.. مثلاً یکی از تألیفات طبیعیون کهنه از وجود يك اختاپوط عظیمی بحث میراند که از قرار تعریف او از آبنای جبل طارق باید که گذر کرده نتواند! ندلاند - خوبشد بابا! تنها پاپاسهای بیچاره دروغگو نیستند! قونسه ی - حالا افندی بگوید که درمیان اینهمه افسانه ها جهت حقیقتش کدامست؟ من - جهت حقیقتش اینست که اختاپوطها، و مرکب ماهیهای بزرگ که هر دو بنی نوع همدیگراند خیلی جسیم الجثه میشوند اما هیچگاه از ماهی بالینه بزرگتر نمیشوند. آریستوت حکیم از شش متريك اختاپوطی خبر میدهد که اینقدر بزرگی هیچ بعیدالاحتمال نیست. صیادان امروزی نیز خیلی اختاپوط دیده و می بینند ولی به بزرگتر از یکنیم متر آن برنخورده اند در موزه خانه یعنی عجایب خانه «تریسته» بزرگتر از دو مترويك بنيه خشکیده اختاپوط موجود است. و چون بحساب کتب طبیعیه نظر کرده شود چنان معلوم میشودكه يك اختاپوطی که شش قدم طول جثه آن باشد لواحق لامسه یعنی پاهای خرطوم مانند آن کم از کم بیست قدم طولرا باید مالك باشد پس به اینحساب يك اختاپوط اگر چه كوچك هم باشد ، اما بسبب درازی لواحق لامسه زلو مانند مدهش آن در نظر انسان منظرهٔ خیلی مدهشی جلوه میدهد. ندلاند - آیا اختاپوط را صید و شکار میکنند؟ من - اگرچه صید نمیشود اما سیر میشود. یکی از دوستان من کپتان بوس بمن حکایت کرده بود که یکبار در بحر محیط هندى بيك اختاپوط بسیار بزرگی برخورده --- page 323 --- ۳۱۸ بوده اما اصل شایان دقت يك حادثهٔ یکچند سال پیش از ین یعنی در سنهٔ ۱۸۶۱ در همین دایره عرضی که حالا در ان هستیم بوقوع آمده که آنهم چنینست : یکی از واپوران جنگی فرانسه «الکتون» نام آویز و يك مركب ماهی بسیار جسیمی دیده است . كپتان « بوژه » از بزرگی آن بحیرت افتاده شکار آنرا آرزو کرده است . هر انقدر که بگله و ژیپقین زده اند بسبب نرمی فوق العاده وجود او مانند آب از و گذر کرده کار گر نیفتاده است آخر الا مر طایفه های کشتی یك دامی ساخته بیکی از خرطومهای آن انداخته توانستند ، و حلقه دوانك آنرا کشیده خواستند که بواپور بر ارند . بسبب ثقلت زیاد جانور خرطوم مذکور کنده شده جانور نیز در قعر بحر غوطه خورده از نظر غائب گردیده است . ندلاند – اینسخن را عقل باور میکند ! آیا طول اینحیوان چقدر بوده است ؟ در ین اثنا که قونسه ی در پیش پنجره نوتیلوس بكمال حیرت واله و مبهوت مانده بود گفت : – آیا بقدر شش متر نبوده باشد ؟ من – بلی ! قونسه ی – چشمهایش که بر تالاق سر شست آیا بسیار بزرگ نبوده باشد ؟ من – آری خیلی بزرگ بوده است . قونسه ی – دهنش آیابدهن طوطی ، اما طوطی بسیار مدهشی نمیماند ؟ من – بلی قونسه ی ، چنان درست تعریف میکنی که گویا خودت دیده باشی ! قونسهی – پس اگر این اختاپوطی که در پشت این پنجره بسلام شما ایستاده است همان اختاپوط کپتان بوژه نباشد برادر آن خواهد بود ! --- page 324 --- ۳۱۹ بسوی پنجره دیدم؛ ندلاند بی اختیار بسوی پنجره دوید «مدهش جانور» گفته فریاد بر آورد . منهم دیدم ؛ از یکحرکت خائفانۀ بی اختیارانه خود داری نتوانستم . این جانور بالواحق لامسۀ آن بقدر هشت متر میآید . یکسو بکمال سرعت برفتار خرچنگ روش خود بسوی نوتیلوس میدود . بچشمهای سبز رنگ بزرگ خود بنظر بسیار مدققانه می بیند . حیوان را که مرجول الرأس یعنی سر پایدار مینامند ازینست که بقدر هشت پای بسیار درازی که هر يك دو برابر وجود شانست مانند خرطومهای فیل بسر شان مربوطست . این اختاپوط مدهش که می بینیم این هشت عدد پای خود را بشدت تمام باز کرده و جمع می آورد ، در طرف داخل این پاها دو صد و پنجاه دانه دهنه های آلت ماسکۀ زلو خاصیت آن که هر يك بشکل نیم دایره معلوم میشد و هر کدام جدا جدا باز و بسته میشد نیز بنظارۀ دهشتناك مستکره خود دلهای ما بینندگانرا بشور میآورد . این دهنه های زلو خاصیت طرف زیرین خرطومهای بسر چسپیدۀ او هر کدام بقدر صد درجه افزونتر از شاخ حجامت قوت مص یعنی چوشیدنرا مالکست . گاه گاه که این آلت چوش خود را به آئینۀ پنجرۀ نوتیلوس میچسپانید بشدت تمام هوای آنجا را خالی میکرد . ما هم از پشت آئینه ذره بین واز آنرا تماشا میکردیم . دهن مدهش او که قماش آن از شاخ ، وشکل آن مانند دهن طوطی بود رو بدرازی بکمال شدت ودهشت باز و بسته میشد . زبان کراهت نشانش از میان دهن انبور مانند بزرگش که بادو صف دندانهای تیز شاخی مجهز است بسرعت تمام پئی هم میبراید . سبحان الله ! چه جانور مدهش !! چه منظرۀ نفرت آور !! این اختاپوط مدهش بحال حدت و غضب بود . آیا حدت ، وغضب او از چه پیش --- page 325 --- ۳۲۰ آمده باشد ؟ بگمان میآید که بسبب تاثیر نکردن دندان و اسباب گیرش آن هر چه قهر و غضبی که دارد بر نوتیلوس دارد ! و غیر ازین مرکب ماهی که اختاپوط نیز میگوئیم مالك سه عدد دل میباشند لهذا در حرکات خود سرعت ، وقوت و شدت فوق العاده دارد . شکل این جانور مرادو چار حیرت متنفرانه نمود . بقلم پنسن تصویر آنرا نیز برداشتم . قونسه ی گفت : بلکه اختاپوطی که از کشتی آویزوی الکتون دیده شده است همین باشد ؟ ندلاند – نیست ، چونکه آن اختاپوط يك خرطومش بریده شده ، و این هرهشت خرطومش بجاست . من – اگر باشد هم احتمال دارد . چرا که خرطومهای اینحیوانات خیلی زود پس میرسد. حال آنکه از بریده شدن خرطوم آن از طرف کپتان بوژه تا به اینوقت هفتسال گذشته است . قونسه ی – اگر این آن نباشد ، یکی ازین دیگر ها خواهد بود ! ببینید ! چون نظر کردم بواقعی دیدم که بقدر هفت اختاپوط دیگر نیز در طرف پنجره راست نوتیلوس بکج رفتاری و کج بینی سرعت روی دارند . سفینهٔ ما در ینوقت بیکسرعت معتدلی رهسپار است . اختاپوطها باسفینه بسرعت معتدل خود را چسپانیده خرطوم جنبائی قهرانه دارند .. یکی یکبار نوتیلوس ایستاده شد. يك مصادمه شديد هر طرف نوتیلوس را لرزانید . پروانه نوتیلوس از حرکت افتاد . یکدقیقه گذشته بود که کپتان نمو ، وکپتان دوم بدالان در امد . بسیار مدتست که کپتا نرا ندیده بودم . چهره اش را تیره یا فتم بهیچ التفاقی نکرده به پیش پنجره نزدیکشدند . اختاپوطها را از نظر ملا حظه گذرانیده --- page 326 --- ۳۲۱ یکچند کلمه سخن به کپتان دوم گفت . کپتان دوم هما ندم بیرون برآمد . رو پوشهای فولادی پنجره ها بسته شد . روشنی الکتریک از سقف پدیدار شد . در پیش کپتان نزدیکشده گفتم : چسان کپتان ؟ آیا منظرهٔ این اختا بوطها عجیب نبود ؟ — بلی ، عجیب بود ، اما یکساعت پستر عجیبتر خواهد شد . چرا که با آنها بغل به بغل جنگ خواهیم کرد . بسوی کپتان دیدم . پنداشتم که نشنیدم . پرسیدم که : — چه گفتید کپتان ؟ آیا بغل ببغل جنگ میکنیم بهمراه که جنگ میکنیم ؟ — معلم افندی ، بهمراه اختاپوطها مشت و گریبان میشویم . چونکه پروانه توقف نمود . پایهای متعدد اختا پوطها در میان چرخهای پروانه درآمده نوتیلوس را از رفتار بازداشت . — پس چه میخواهید بکنید ؟ — بر سطح بحر برآمده همه اینحیواناتر امحو و تلف میکنم ، و پایهای مستکره آنها را برا ورده نوتیلوس را رهایی میدهم . — کار بسیار مشکل ! .. بلی ، مشکل ، چونکه دانه های گله تفنگ الکتریک ما بسبب نرمی وجود شان کار گرنمی افتد . لهذا مجبوریم که باتبر بریشان حمله ببریم . ندلاند — اگر معاونت مرارد نکنید بازیقین نیز هجوم میبریم کپتان . — قبول میکنم استاد ندلاند ! من — پس معلوم شد که ما هم میآئیم ! --- page 327 --- ۳۲۲ کپتان نمو برآمد، ما هم از عقبش روان شدیم یکسر بسوی زینه آمدیم . بر سر زینه بقدر ده نفر طایفه تبر بدست حاضر و آماده بودند . من وقونسه ى نيز يك يك تبرى بدست گرفتیم . ندلاند ژیپقین بدست داشت . درین اثنا نوتیلوس بسطح بحر برآمده بود . یکی از طایفه ها بالا برآمده کانهای سرپوش سرزینه را خطا داد ؛ بمجرد بازشدن کان ، سرپوش به نهایت شدت بازشد. مگر آلت مص اختاپوطها که از پشت سرپوش چسپیده بود سرپوش را بشدت کشیده است . در حال از دهن دروازهٔ زینه دو خرطوم مدهش اختاپوط آویزان شد . بقدر بیست پای دیگر نیز از خارج دیده میشد.کپتان نمو يك تبرى انداخته این خرطوم مدهش را بینداخت . خرطوم مذکور مانند مار به پیچتاب شده به پایان افتاد . درهنگامیکه برای برآمدن برسطح واپوريك بردیگر پیشی میکردیم باز یکدو خر طوم شئوم مانند دو مار کلفت پیچان از مدخل سر زینه داخلشده بر آدم بیچارهٔ که از کپتان نمويك زينه بالاتر بود به پیچید ، و بشدت تمام بالا کشید . کپتان نموفریاد برآورده ببالا جهید ، ما نیز از پیش شتافتیم . چه مدهش منظره !! طایفهٔ بیچاره در لاحقهٔ لامسه یعنی خوطوم ژلو مانند آن جانور مدهش پیچیده شده ، و آلات مص خرطوم اواز هر هر جا به وجود آن بیچاره مانند شاخ حجام چسپیده ، در جوهوا معلق آویخته شده بود . بیچاره آدم « امداد ! امداد ! » گفته فریاد برآورد. این کلمات مدد خواهی مظلوم بیچاره بر من تأثیر الم فجیعی اجرا کرده بحیرت ماندم ! سبب حيرت من ازینست که طایفهٔ بیچاره این کلمات « امداد ! امداد ! » را بفرانسوی تلفظ نمود . مگر درین سفینه يك هموطنی من نیز بوده است و من هیچ اوزاندیده و نشناخته ام . این ندای آن بیچاره --- page 328 --- ۳۲۳ هیچگاه از گوشم نخواهد برآمد ! آدم بیچاره محوشده بود . البته، ازدست مدهش این خرطوم گیرا که او را رهایی میتواند داد؟ اما کپتان نموز است بر اختاپوط هجوم برده، ويك تبر دیگر نیز حواله کرده يك پای دیگر جانور را نیز برانداخت کپتان دوم بهمراه دیگر طایفه ها مشغول کار زار با دیگر اختاپوطها بود . من و ندلاند نیز تبرهای خود را بر وجودهای نرم آنها می انداختیم . اینحال حقیقتاً هولناک بود . از هشت پای جانور مذکور هفت عدد آن بریده شده بود تنها يك پای آن که طایفۀ بیچاره به آن آویخته بود باقی مانده بود ، اما در اثنا ئیکه کپتان نمو وسواری دوم میخواست که آن پای راهم بریده طایفه را رهایی بدهند حیوان از کیسۀ مخصوصۀ معدۀ خود مادۀ آبگین سیاه غلیظی که دارد ، و به این سبب آنرا مرکب ماهی نامیده اند بشدت تمام بر روی ایشان بپاشانید. چشمهای همۀ ما پوشیده شد هیچ چیزی ندیدیم . چون بعد از کمی که این آبگین سیاه منحوس از پیش چشمان مارفع گردید نه از اختاپوط ، ونه از طایفۀ بیچاره هیچ اثری ندیدیم ! مگر جانور ظالم آن مظلوم بیچاره را بپایای مدهش خود بقعر بحر نایاب غوطه خوار گرداب فنا نموده ازینواقعهٔ دهشت انگیز شدت حرص انتقام در همۀ ما بغلیان تمام آمده برجانورهای مذکور که بقدر دوازده دانه بر سطح واپو ربودند بدهشت تمام حمله بردیم. سطح کشتیرا از هر طرف خون با مرکب آمیخته استیلا نموده بود . پاپایهای بریده و لاشه های پاره پاره شدۀ جانورهای مذکور غلطان بودیم. ژپقین ندلاند هربار در چشم یکی از آنها فرو رفته روشنیش را خاموش مینمود. اما درین اثنا دوست دلاور من اخرطوم مدهش يك جانور بر زمین انداخته ، و در پیش دهن خود نزدیک کرده دهان دهشت نشان --- page 329 --- ٣٢٤ خود را بر سینۀ او باز نمود . دیدم که اگر این دهن منقار مانند او بر سینۀ او فرو آید هماندم محو شد نش محقق است . بی اختیار به امدادش دویدم . لکن کپتان نمو از من پیشتر حرکت کرده تبر خود را در میان دو لاحقۀ لامسۀ او بچنان شدت فرو آورد که دهنش را دو پاره نمود . ندلاند به اینصورت از تهلکۀ مدهشۀ مرگ رهایی یافته بر پا خوا ست، و ژیپقین خود را بيك حمله در هرسه دل جانور فرو برد . کپتان نمود وست کا نا دائی مرا مخاطب نموده گفت : — به اینچنین معامله قرضدار شما بودم ! ندلاند جواب نداده تنها به سرفرو آوردن و به اشارت تشکر کردن اکتفا ورزید. محاربه بقدر يك ربع ساعت دوام نمود جانورها پاره پاره گردیده بعضی هلاك و بعضی فرار نمودند ، ويك انسان قیمت بها را از ما بر بودند . کپتان نمو در حالتیکه سر تا پا در خون و مرکب غرق بود در یکطرف كشتی غير متحرك ایستاده و بسوی بحریکه یکی از رفقای او را از آغوش نوتیلوس اور بوده بلع نموده است بکمال قهر و غضب میبیند ، و قطرات بزرك سرشك از چشمانش میچکد ! باب نوزدهم غلف ستریم این واقعۀ مدهشی که در « ٢٠ » نیسان بوقوع آمد هیچ یکی از ما قابل نیست که فرا موش کنیم . در حالتی که در زیر بار هیجان بسیار شدیدی بودم این واقعه را بی کم و کاست چنانچه دیده بودم درین سیاحتنامۀ خود نوشتم . بعد از ان برندلاند و قونسه ی --- page 330 --- ٣٢٥ بخواندم. در خصوص نقل و حکایت واقعهٔ وقرعیافته نوشتهٔ مرا موافق و مطابق، ولی از جهت تأثیر ناقص و کم تأثیر یافتند. الحق که اینچنین وقوعات مدهشه را بدرجهٔ که تأثیر تمام آنواقعه را در فکر قارئین کرام چنانچه خودشان دیده باشد حک و تصویر کردن کار هر کس نی، بلکه مخصوص قلم ادیب سخنور «ویقتورهوغو» (١) میباشد. کپتان نمو بطرف دریا نظر دوخته میگریست حزن و الم او خیلی شدید بود. از وقتیکه ما بسفینه داخل شده ایم این دوم رفیقیست که ضایع میکند اما این ضایع بچه گونه مرگ ضایع شده! بمرگی که اولاً تا قطرهٔ آخرین خون او بدوصد و پنجاه عدد شاخ حجامت مدهشهٔ خرطوم اختاپوط چوشیده شود، و بعد از ان پاره پاره از دهن منقار مانند انبورشکل منجوسش گذشته در معدهٔ مرکب از مرکب غلیظ و سیاه تیره درونش حل و هضم گردد! این بیچاره آدم از قبرستان قعر بحر نوتیلوس محروم ماند! اگر از من بپرسید چیزیکه از همه بیشتر مرا جگر خون کرده اینست که در اثنای مجادله از زبان بیچاره بفرانسوی کلمۀ امداد برآمد. بیچاره وقتیکه به تهلکهٔ مرگ گرفتار آمد زبانی را که با عهد و پیمان بکفتن آن مجبور بود فراموش کرده اصل زبان مادر زادش را تکلم نمود. پس معلوم شد که در میان این تارکان دنیا که بجان و تن به کپتان نمو مربوطند یک هموطن من نیز موجود بوده است! آیا در میان اعضای این شرکت اسرار انگیز از مردم فرانسه همین یک تن بود؟ چون بخوبی می بینم چنیان میپندارم که از ملل سایره نیز یکیک آدم درینجا خواهد بود! اینستکه اینهم از مسائل مشکله ایست که حل آن مبهم ماند. کپتان نمو به اوتاق خود در امد. یکچند وقت هیچ او را ندیدم. اما درجهٔ یأس و کدر او را خوب میدانستم. فلاکتی که بهریک از طایفه های نوتیلوس میرسید یکیک (١) ویقتور هوغو شاعر مشهور فرانسویست. --- page 331 --- ٣٢٦ جریحه التیام ناپذیری در دل کپتان نمو همیگشاد . نوتیلوس ، بعد ازین واقعه مدت ده روز در همین موقع مجادله گاه باینطرف و گاه بآنطرف رفت و آمد نموده از همان جا جدا نشد . در روز یاز دهم مدت ماتم داری و سوگواری خود را نهایت داده یکسر بسوی شمال رهسپار عزیمت گردید . حالا در نهر عظیم « غولف ستریم » که از نفس بحر محیط اطلسی حاصلشده و بخود آن بحر غایب میشود رفتار داریم . این نهر بحری که غولف ستریم میگویندش چنان جریان عظیمیست که از جریان های عظیم ابحار جسیمه دنیا شمرده میشود . غولف ستریم يك نهريز : کيست که در میان بحر محیط جاری میباشد . حتی آب آنهم بابحر نمیآمیزد ، چونکه آب نهر غولف ستریم از آب اصل بحر خیلی نمکینتر است عمق وسطانی آن سه هزار قدم ، عرض وسطائی آن شصت میلست . در بعضی جاها آب این نهر در ساعتی ٤ کيلو متر و بسرعت جریان دارد ، حجم همه مجموع آبهای طول این نهر جسیم برابر حجم آبهای همه نهرهای بزرگ دنیاست . و هم اصلا مقدار آن تبدیل نمی یابد . بنا بر قول یکی از کپتان های مشهوره موری » نام منبع یعنی نقطه آغاز خروج این نهر در خلیج غاسقو نیا میباشد . آبهای آن که برنك وطبیعت سبكست در اول امر در انجا تشکیل می یابد ، ازان خلیج برآمده بسوی جنوب متوجه میشود ، سواحل افریقا را پیروی کرده تا بخط استوا فر و می آید ، در انجا آبهای خود را گرم میکند ، از انجا دور کرده بحر محیط اطلسی میگذرد . به دماغه سانر وق که در سواحل بره زیلیا میباشد میرود در انجا دو شاخ میشود يك شاخ بسوی دریای آنتیل میرود تا که مقدار زیاد نمک آنرا بگیرد . اینسکه ازینجا غولف ستریم بوظیفه مهمه پیدا کردن موازنت --- page 332 --- ۳۲۷ و برابری در جه حرارت آبهای بحرها آغاز میکند . یعنی برای آمیختن آبهای بحرهای شمالیه را به بحرهای جنوبیه بدور آغاز میکند دیگر شاخ آن بعد از انکه در خلیج مکسیکو گرمی پیدا کرد یکسر بطرف امریکای شمالی بالا میبراید ، و تابه « ترنوو » واصل می شود . در انجا بسبب تضييق وفشار جریان آب سرد شمالی که از آبنای ( داوی ) می آید راه جریان خود را تبدیل میدهد و يك دايره بزرگی تشکیل داده به بحر اطلسی متوجه میشود . در ٤٢ درجه عرض باز بدوشعبه منقسم میشود . یکی از ان بخلیج (غاسقونیا )، و جزایر ( آصور ) رجعت میکند ، دیگر آن بعد از انکه سواحل [ ایرلند ] ، و ( نوروجیا ) را گرمئی معتدل بداد تابه ( سپنجبرغ ) میبراید . در انجا درجه حرارتش بچهار درجه فرو آمده بحر از یخ خالی شمال را تشکیل میدهد . اینست که نوتیلوس درین نهریکه بیان کردیم رفتار دارد . در وقت پیشین بود که با قونسه ی در سطح کشتی بودیم . و در خصوص غولف ستریم به او معلومات میدا دم . بعد از انکه بیانات خود را تمام کردم گفتم : ـ دستت را به آب فرو بر قونسه ی ! قونسه ی دست خود را به آب فرو برد . و چون از گرمی و سردی هیچ چیزی حس نکرد متحیر ماند . گفتم : ـ اینحال ازین پیش آمده که آبهای خلیج مکسیکو بدرجه حرارت خون انسانست . درین اثناندلاند در حالتیکه خیلی بحدت و غضب بود آمده گفت : ـ معلم افندی ! اینحال باید که به انجام رسد . زیرا خیلی به تنگ آمده ام . کپتان شما نیز از راه برآمده یکسر بسوی قطب شمال میرود . حالا نکه بانگیز قطب جنوبی مرا از قطبها خیلی متنفر ساخته . هیچ آرزو ندارم که قطب شمالی را ببینم . --- page 333 --- ۳۲۸ من – چون درین وقتها فرار کردن ممکن نیست چه باید کرد ندلاند؟ ندلاند – بشنوید! باز فکر خود را بشما تکرار کنم . با کپتان نمو سخن را باز کنید . هنگامیکه از نزدیکی مملکت شما میگذشت هیچ چیزی نگفتید، حالا در دریاهای مملکت من آمده اید . اگر شما نمیگوئید مجبورم که من سخن را فیصله دهم . بعد از چند روز از نزدیکی نهر «سن لوران» که از شهر «کبه ق» که مسقط رأس منست میگذریم. پس چون اینمسئله را بخاطر میآرم خونم بجوش میآید، مغزم بدور میشود موهایم بر میخیزد . ببینید معلم افندی بشما راستی عرض کنم من خود را بدریا خواهم انداخت . در نجا ماندنی نیستم، زیرا خیلی بعذابم ! دوست کانادایی من خیلی بیصبر، و به آخر درجه به تنگ شده است. در بخصوص حق هم بدست دارد . مدت هفتما هست که از هیچطرف کره ارض هیچ خبری نگرفته درین کشتی محبوس بسر میآریم . در میان دریا تمام عمر خود را گذرانیدن انسان میباید که به اخلاق قونسه ی باشد . هرگاه قونسه ی شش غلصمه میداشت مکمل یکماهی میبود . ! ندلاند چون دید که جواب ندادم ، بشدت پرسید که : – چه میگوئید ، ببینم معلم افندی ! من – آیا میخواهید که از کپتان بپرسم که نیت و تصورش در باره ما چیست ؟ ندلاند – بلی ، همین را میخواهم ! من – اما میدانید که کپتان پیش ازین در ینباب فکر و نیت خود را در حق ما علناً بیان کرده است . ندلاند – باز یکبار دیگر دانستن میخواهم . اگر خود شما از طرف خود گفته نمیتوانید از طرف من بگوئید : --- page 334 --- ۳۲۹ من ـ درین اوقات با کپتان خیلی کم برابر میشوم. حتی از ملاقات من احتراز میکند. ندلاند ـ اگر او احتراز میکند شما احتراز مکنید من ـ بسیار خوب ، او را پیدا کرده میگویم . ندلاند ـ چه وقت ؟ من ـ هروقت که برابر شوم . ندلاند ـ اگر میخواهید من رفته او را پیدا کرده بیارم شما هم به او بگوئید. من ـ نی نی ، شما کار را برای من بگذارید ، فردا ... ندلاند ـ نی ، امروز ! من ـ بسیار خوب امروز ! اگر چنین نمیگفتم نمیشد ، هرگاه ندلا ندباکپتان برای سخن برود حکماً يك دیوانه گئی خواهد کرد . تنها ماندم . براجرای وعدی که به ندلاند داده ام قرار دادم . برخواسته به اوتاق خود در آمدم . صدای پای کپتا نراشنیدم که در اوتاق خود گردش داشت . اینفرصت را از دست دادن جایز نیست به پیش دروازه اش آمده سه بار آهسته در را زدم هیچکس جواب نداد . بازیکباردروازه رازده ، و پیچ آنرا تاب داده باز کردم. در آمدم ، دیدم که کپتان نمو آنجا ست . بر سر میزخم گشته و بکار مشغول است . بسوی من هیچ ندید . من چون بگفتن عزم جزم کرده ام لهذابه پیش میز او نزد یکشدم . سر خود را بالا کرده ، و چین برابر انداخته گفت : ـ این شمائید ! بگوئید چه میخواهید ؟ ـ باشما چیزی سخن گفتن میخواهم . --- page 335 --- ۳۳۰ ـ اما ، من مشغولم ، کار دارم ! ـ گفتنیهای من نیز از جمله کارها ئیست که قابل تأخیر و معطلی نیست . ـ چه میگوئید افندی ؟ آیا چیزی کشفیات نوی یافته اید ؟ آیا از بحر بعضی خفا یای نوی بر آورده اید ؟ ببینید که فکر ها چقدر با هم دور ! من بچه خیال او در چه تصور ! کاغذ ها و اوراقی که بر روی میز افتاده بودند نشان داده گفت : ـ معلم افندی ، اینها را که می بینيديك سر گذشتیست که بچند زبان نوشته شده است. خلاصه تدقیقات و تحقیقات من که در حق بحر ها حا صلشده درینها مستور است . اگر اراده الهی باشد اینها بامن محو و نابود نمیشود ، زیرا خیال دارم که به امضای خود همه اینها را در يك صندوق رابر دار مسینی انداخته هر کسیکه آخر تر از ما بماند آنرا در بحر بيندازد . موجهاى بحر نيز آنرا برده برده بدست باشندگان روی زمین برساند . پس معلوم شد که اسم و سر گذشت این شخص درین کاغذ ها نوشته شده است و محتملست كه يك روزی همه اسرار او بمیدان بر آید . اما در ينوقت من درین فکر ها نیستم . مقصد فهمانیدن مذاکره ندلاند است . لہذا از همین سخن سر رشته گرفته گفتم : ـ به این فکر عالئی شما بغیر از تحسین و آفرین دیگر هیچ چیزی گفته نمیتوانم . حقیقتاً محو و نابود شدن این اثر گرانبها شایان افسوسست . اما واسطه که برای محافظ و فائده آن استعمال کردن میخواهید خیلی ناقص و مبتدیانه دیده میشود. که میداند که صندوق شما را موجهاى بحر بكجا بيندازد ! و بدست چگونه اشخاص خواهد افتاد ! آيا غير ازينصورت دگرگونه چاره یافتن ممكن نمیشود ؟ مثلا خود شما ، يا يكى از ميان شما. ـ سخن مرا بریده » نی معلم افندی ! اصلا نمیشود ! . --- page 336 --- ۳۳۱ اما من با رفقای خود بمحافظه این نوشتينها در هر وقت حاضريم. هر وقت که آزا دى مرا ببخشيديد آنوقت .... « بشدت از جای خود بر جپیده » چه گفتید ؟ آزادی شمارا . بلی کپتان ! حتی برای گفتن همین سخن به پیش شما آمده بودم . هفته هاست که در سفینه شما مانده ایم. لهذا از طرف خود بالاصاله ، و از طرف رفقای خود بالوكاله امروز از شما میپرسم که آیا نیت شما اینست که ابدیاً ما را درینجا نگاهدارید ؟ معلم افندی پیش از هفته ها چیزی که بشما گفته بودم بتکرار کردن همان سخن باز اكتفا میورزم که ، هر کسیکه به نوتیلوس در اید باز بیرون نمیبراید ؟ یعنی ما را یکقلم اسیر کردن میخواهید ؟ شما هر نامی که بر خود میگذارید مختارید . پس چون چنینست ، اینرا هم بشما بگویم که اسیرها هم حق حاصل کردن آزادی خود را همیشه محافظه خواهند کرد. اگر چه با موانع بسیار مشکل الدفعی فرا گرفته شده باشند . ازین حق که شما را منع کرده است ؟ آیا بگرفتن عهد و قسم از شما اقدام کرده ام ؟ اینرا گفته ، ودستهای خودرا با همدیگر چپراس کرده تیز تیز بمن نگریستن گرفت . من گفتم که : کپتان دوباره این بحث را باز کردن نه خوش شما میآید، نه از من . چون سخنرا باز کردیم باید که بخوبی به انجام رسانیم . باز تکرار میکنم که مسئله تنها بمن عايد ومتعلق نیست. چونکه برای خود من مطالعه ، وتماشای بدایع طبيعيه مدار تسلی و خشنودی خاطر است . وقتیکه آن موجود باشد من هر چیزیرا فراموش کرده میتوانم. --- page 337 --- ۳۳۲ و مانند خود شما در يك كوشۀ انزوائی کشیده همۀ عمر خود را بتدقیقات طبیعیه حصر کرده میتوانم، و بهمینقدر يك اميدی كه نتیجۀ تدقیقات من یكوقتی بدست یکی از ارباب فن برسد اكتفا میورزم، شما برای خوديك مسلك و وظیفه تعیین كرده اید که در میان آنها با وجودی که ببعضی جهتهای آن پی برده توانسته ایم و بسیاری از اسرارهای آنها بما سراسر مجهولست، باز هم به مهارت و جسارت شما که می بینیم در حق شما يك ميلان طبیعی و توجه باطنی حاصلکرده ایم. ولی برای ندلاند دگر هیچ صبر و تحمل باقی نمانده است . آیا اینرا هیچ فکر و اندیشه کرده اید که همچنین يك طبيعتی مانند ندلا ند، هیچگاه صبر و تحمل اسارت را دارد ؟ آیا برای اینچنین آدم میشود که بهر گونه تجربه ها و هر نوع تهلکه ها در خصوص حاصلكردن آزادی خود تشبث نورزد ؟ اینرا گفته خاموش شدم. کپتان نمو برپا خواست و گفت : — ندلاند هر چه که از دستش میآید بکند ! هر تجربه، و ملاحظه که مخاطر دارد اجرا نماید. در پیش من هیچ وقر و اهمیتی ندارد. زیرا من برای او تذکرۀ دعو تنامه نفرستاده ام که بسفینۀ من تشریف فرماید. حالا نیز او را برای ساعت تیری خود درینجا نگاه نداشته ام. حالا آمدیم بر خود شما : شما از اشخاصی که معنی سکوت را هم میدانند میباشید. دیگر جوابی که بدهم نماند. و هم این مکالمۀ آخری ما در باب اینمسئله باید بود. بعد ازین برای شنیدن آن وقت ندارم و از دستم نمی آید که این مکررات را بشنوم. از اوتاق کپتان نمو برامدم. مکالمه را برفقای خود فهمانیدم. ندلاند گفت که : — منتظر بودن بلطف این آدم هیچ لازم نیست. نوتیلوس به «لونغ ايسلاند» نزديك میشود. هر امر چسان که باشد فرار میکنیم والسلام! من هیچ جواب ندادم . چونکه سما رفته رفته به تهدید آغاز نهاد، علامتهای طوفان --- page 338 --- ۳۳۳ یکی بردیگر پیشی مینمود. هوای نسیمی يك رنگی سفیدی پیدا کرد. ابرهای پست ببالا پروازی آغاز نهاد، دریا موج دار شد. موجها رفته رفته بزرگی پیدا میکرد. بارو مترو ـــ میزان الهوا ـــ خیلی از خیلی سقوط یافت. مسأله که در شیشه طوفان نما موجود بود بسبب افزون بودن الكتريك در هوا تحلل نمود. هنگامیکه نوتیلوس از ممر نيورك یکچند میل دور شده بود، وهنوز به پیشگاه «لونغ ایسلاند» نرسیده بود که طوفان بکمال شدت آغاز نهاد. این بار طوفانرا خوب تعریف و تصویر میکنم. زیرا کپتان نمو درین طوفان کشتی خود را در زیر بحر فرو نیاورده باطوفان توانائی و پایداری آنرا تجربه کردن میخواهد. خود کپتان نمو بطوفان هیچ اهمیت نداده دایما بر سطح کشتی بماند، برای تحملکردن بموجهاي بزرك يك بغله افتاده محلقه های سطح و اپور خودرا ربط نمود. باد از جهت جنوب غربی بسرعت پانزده متر در هر ثانیه میوزید. بساعت سه این سرعت به بیست و پنج متر و بالا برآمد. اینحال در طوفانهای بسیار مدهش دیده میشود. موجهای بحر یکه بسیار بلند شده بود به ابرهای پست جوهوا مصادمه مینموده از موجه های كوچك هيچ اثری نمیدیدم. بلی، منهم بيك حلقه واپور خود را بسته در مشاهده طوفان کپتان نمو را پیروی میکردم. هر قدر موجی که بود موجهای بزرگ تپه آسا بود. حتی سرهای آن تپه های امواج کف سفید هم نداشت. بلندی این امواج رفته رفته کسب بلندی میکردند، و يك بردیگر پیشی میگرفتند. نوتیلوس گاه بیکطرف، و گاه بدیگر طرف میغلطید، و گاهی بسر، و گاهی بدنبال مانند عمود ایستا ده میشد، در ساعت پنج یکباران بسیار شدیدی باریدن گرفت. اما این باران باد و طوفانرا زیاده تر گردانید، طوفان در هر ثانیه چهل و پنج متر سرعت پیدا کرد. یعنی در هر سا --- page 339 --- ٣٣٤ عت چهل فرسخ مسافه قطع مینمود. اینست که اینچنین طوفان خانه ها را زیر و زبر میسازد. لوله های خشتهای پخته روبهای بامها را برداشته در پنجره ها و دروازه های خانه ها میدرارد. طوپهای بیست و پنج سانتیمترویی را از زمین بر میدارد. حالا آنکه نوتیلوس تنها بغلطیدن در میان آن موجها اکتفا مینمود، و دیگر هیچ ضرری نمیدید. هرگاه نوتیلوس دگلها و دیگر اسبابهای واپورهـا را مالك میبود پاره پاره گردیدنش محقق بود، اما نوتیلوس چون در خصوص وضعیت وساخت خود مانند ماهی عظیم دریا نوردی بود هیچ خسارت و زیانی به آن راه نمییافت. بکمال دقت بطرف موجها میدیدم، هرموج بوسعت وفراخی یکصد وشصت یکصد وهفتاد متر بقدر پانزده شانزده متر بلند میشد سرعت حرکت آنها نیز بدرجه نصف سرعت باد بود یعنی در يك ثانیه پانزده متر حرکت میکرد. بزرگی وقوت موج نسبت به عمق یعنی چقوری آب بحر افزونی میگیرد. در جزیره های « هبرین » اینچنین یکموج به سنگینی هشتاد و چار هزار قیه که هر قیه نزديك به يكچارك كابلست ــ يك گوسنگ بزرگی را برداشته توانسته بود. در سنه ١٨٦٤ همچنین يك طوفان شديد، يك قسم کلانی شهر « یدو » را که در ژاپانست خراب کرده بود. شدت طوفان ما در شب افزونی گرفت، نزديك شام بود که از دور يك واپور بزرگی را دیدم که در میان امواج بحر بالا و پایان شده از رفتار معطل مانده بود ! به نصف شب دو ساعت مانده آسمان يك رنگ آتشینی گرفت. هوای نسیمی بابرقهای بسیار شدید روشنی پیدا کرد. برق آنقدر متصل در پی همدیگر میریخت که هیچ فاصله برای تاریك شدن هوا نمیگذاشت. در حالتیکه از شدت برق من چشمهای خود را باز کرده نمیتوانستم، و از شدت حرکت عقلم بدور آمده بود، --- page 340 --- ٣٣٥ کپتان نموچنانچه با روح طوفان پنجه آزمایی میکند بسوی برقهای درخشنده تیز نظر دوخته بود . در بحر، و هوا، و سمايك صداهای بسیار مهیب ومدهشی حکمفرما بود که آنهم عبارت از صداهای امواج ، و باد، و رعد بود . در تمام وجود و حواسم هیچ تاب و توانایی نماند بهزار زحمت بروی سینه خود را لغزانیده لغزانیده تا به سر زینه رسانیدم ، بهزار مشقت سرپوش را بسوی درون کمان تاب دادنش را فرو برده از زینه واپو خود را غلطانیدم در درون کشتی بپا ایستاده شدن امکان نداشت . لہذا لغزیده لغزیده تا به او تاق خود خود را رسانیده توانستم . کپتان نمو نیمشب بود که داخل واپو شد صدای باز شدن شیر دهنها و پر شدن مخزنهای آب را شنیدم . بعد از کمی آهسته آهسته غوطه خودن نوتیلوس را حس کردم . در حال بدالان آمدم ، پنجره باز شده بود. بسیار ماهیانرا دیدم که از شدت طوفان میگریزند . حتی بر یکچند ماهی بزرگ افتادن صاعقه یعنی تندر را نیز دیدم . نوتیلوس بغوطه خوردن دوام داشت چنان کمان میکردم که تا پانزده متر پایانتر طوفان خواهد بود . اما تا بقدر پنجاه متر فرو نیامدیم از تأثیر طوفان رهایی نیافتیم ، و بعد از انقدر مسافه بيك استراحت وسکون عجیبی واصل شدیم. اما چه سان راحت. و چگونه آرامی که با ور هیچکس نمی آید که پنجاه متر بالاتر بر سطح بحر آن شور رستا خیز برپا باشد ! باب بیستم -- وانزور -- از تأثیر اینطوفان مدهش کشتی ما یکقدری بسوی شرق افتاده بود. بنابرین --- page 341 --- ۳۳۶ فکرهای فراریکه در سواحل «نيورك» و «سن لوران» در سر میپرورانيديم محو گردید . ندلاند بنومیدی افتاده مانند کپتان نمو بگوشۀ انزوا خزيد . من وقونسه ی از همدیگر هيچ جدا نشدیم . یکچند روزها نوتیلوس گاه در قعر بحر گاه برسطح بحر در ميان دمه ها و بخارهای آبی که اینموقع بآن مشهور است، وموجب غرق بسی کشتیها میشود رفتار نمود . قعر بحر درینجا مانند يك مزارستان کشتیها بنظر می آمد. بسبب تلاطم طوفانهای شدید ، و دمه های تیرۀ دایمی اینموقع بحر محيط با انواع جسد های کشتیها که با لطمه های امواج آن مجادله ، وجنگ کرده ، نهايت غريق لجه گرداب فنا گردیده اند پر ومملو بود . بعضی ازین کشتیها پوسيده شده ، بعضی با سبزه ها ، وگلهای بحری پوشیده شده بود . يك چند کشتی بود که هنوز نو غرق شده بودند. این محل و این موضع را که در جدولهای ایستاتستيك از ممرها ، و گذرگاههای بسیار مهلك میشمارند از چند سال به اینطرف مقدار پانزده شانزده وا پورهای بسیار بزرگ در همین جا ها ، یعنی فراخنای «سن لوران» و گلوگاه یعنی آبنای «بل دیل» غرق و ناپديد گردیده اند نوتیلوس در بین دریاها که رفت و آمد واپور ها در آن بود ، بسیار مدت توقف ننمود ، تا به ٤٢ درجۀ عرض بالا برامد که ازینجا خط تلگراف تحت البحریکه امریکارا به اوروپا ربط داده میگذرد . خط قابدار تلگراف تحت البحر را در ۱۷ ماه ما يس تقریباً پنجصد ميل دورتر از از «قوننات» به عمق دو هزار و هشتصد متر در قعر بحر مشاهده کردم. چون تا به ایندم از خط قابدار زیر بحر به قونسه ی بحث نکرده بودم از انرو وقتیکه قونسه ی خط در از --- page 342 --- ۳۳۷ سیاه تلگراف را در زیر بحر بدید چنان گمان کرد كه يك مار جسیم دریایی خواهد بود. چون گفتم كه خط قاندار زیر بحر است بحیرت افتاد . لهذا مجبور شدم كه در باب خط مذکور بعضی معلومات به او بدهم : نخستین خط تلگرافی كه در مابین امريكا ، و اوروپا از زیر بحر گذرانیده شده است در سنه ۱۸۵۸ بود . اما بعد از آنكه بقدر چهل تلگرافنامه رد و بدل گردید باز از کار افتاد . در سنه «۱۸۶۳» بدرازی سه هزار و چار صد کیلو مترو ، و سنگینی چار هزار « تن » يك سیم قاندار دیگری ساخته شد . این سیم جسیم را در و اپور « غريت استرن » كه بزرگترین و اپور های آنوقت بود بار كردند ولی باز هم موفقیت و كامیابی حاصل نشد . با وجود اینهم باز امريكائیان نومید نشدند «سیروس » نام شخص جسوریکه مؤسس وبانی شرکت تلگراف بود. همه اوراق تحویلات خود را به نقد تحویل داده مكملتر از اول يك خط قانداری ساختند . سیم را اول در محفظه كه آنرا «كوتاپر قا» مینامند گرفته و بعد از آن آنرا در قماشهای بسیار كلفت و ستبری پیچانیده، و بر سر آنهم در يك قاب معدنی پیچانیدند . این سیمی كه به اینصورت ساخته شد در ۱۳ ماه تموز مطابق برج اسد سنه ۱۸۶۶ سفینه جسیم « غریت استرن » آنرا بر داشته بدریا برآمد . در ۲۳ ماه مذکور و اپور غریت استرن به « ترنوه » نزديكشده بود كه خبر صلح محا ربه پروسیا و اوستریار ابتلگراف خبر گرفت . در ۲۷ ماه از اوروپا تا به لنگرگاه «قونئات» خط را در زیر بحر فرش کرده عملیات را به اتمام رسانید . اول تلگرافی كه از امريكا به اوروپا كشيده شد جواب همان تلگراف خبر صلح بود كه نقل آن اینست : « مظفریت ، مخصوص خالق كائنات ، و صلح مخصوص ساكنان روی زمینست » --- page 343 --- ۳۳۸ خط قابدار تلگراف را بيك حالت غریبی دیدم روی آن با پوستهای حیوانات تاعه ، وسنگچلها و سبزه های بحری پوشیده شده بود . و باینصورت محفظه های متعددی بر ان افزوده شده بود . تلگراف قابدار بی آنکه از حرکات بحریه متأثر گردد بکمال استراحت در قعر بحر خوابیده بود و در سی و دو ثانیه اخبار دنیای نو را با خبر های دنیای کهنه رد و بدل مینمود . نوتیلوس بیکبارگی بسوی جنوب تبدیل حرکت ورزیده و از نزدیکی « بریتانیا» گذشته بسوی دریاهای اورو پارفتار آغاز نهاده از جزیره « امه رود » چون گذشتیم چراغ دوار «قاستینه» را که بهزاران کشتیهای رهسپار را رهنمایی میکند دیدیم . مسئله خیلی مهم گردید. آیا نوتیلوس بدریا های اوروپا برای چه میرود ؟ آیا بدرا مدن دریای « مانش » که مابین فرانسه و برتانیا واقعست جسارت خواهد ورزید؟ ندلاندکه بسبب نزدیکشدن بسواحل از گوشه انزوا برامده است دایما به اینگونه سوا لهامرا در زیر باز خواستها میگیرد . آیا چه جواب باید داد ؟ کپتان نموباز چنان در گوشه خزیده که هیچ دیده نمیشود آیا چنانچه به کانادایی سواحل امریکارا نشان داد بمن هم سواحل اور وپارا نشان میدهد ؟ اما نوتیلوس همیشه بسوی جنوب فرو آمده میرود در ۳۰ ماه مایس نوتیلوس از منتهای جزیره بریتانیا یعنی انگلستان گذشته ، وجزیره سایلی را ترك كرده در سطح دریابنای گردش را نهاد . ودوره های بسیاری در همین جا اجرا مینمود . اینحال مرا به اندیشه و عراق انداخت . از حرکات نوتیلوس چنان معلوم میشد كه يك جايي را جستجو میکند ولی دریافتن آن زحمت میکشد . در وقت زوال كپتان نمو خودش تعيين موقع نمود. و قتیکه آفتاب از دایرۂ نصف النهار میگذشت کپتان نمو آلتی که آنراه سکستان» --- page 344 --- ۳۳۹ میگویند بدست گرفت ، وبکمال دقت بمعاینه آغاز نهاد . نوتیلوس بی غیر حرکت ایستا ده بود . درین اثناء منهم بر سطح کشتی بودم . کپتان هیچ با من سخن نمیگفت . بعد از ان که ارتفاع را گرفت این کلمه را خود بخود تلفظ نمود : - بلی یافتم ! همینجاست ! اینرا گفته از نردبان فرو آمده زینه کشتی بسته شد . منهم بدالان آمدم . صدای پر شدن خزینه های آب را شنیدم . بعد از چند دقیقه نوتیلوس بعمق هشتصد و سی و سه متر در قعر بحر بر روی ریگها بنشست . ضیای الكتريك سقف دالان خاموش گردید پنجره ها باز شد . بیرون سفینه را بر وشنی بسیار شدیدی روشن دیدم . در طرف دست راست يك نقطۀ سياه مانند يك پشته گيک کوچکی بنظر م آمد . چو ن خوب دقت كرد م ديد م كه يك كشتی ایست که از طرف بینی آن زخمدار شده غرق شده است از گلها و ریگها و سبزه های که روی سفینه را استیلا نموده بود ، چنان معلوم میشد که از بسیار وقت غرق شده است . آیا این سفینه چیست ؟ نوتیلوس برای چه بزیارت او آمده ؟ حیران بودم که چه خواهد بود ! درین اثنا دیدم که کپتان نمو بمن نزدیکشده گفت : - نام اول این کشتی «مارسه ی» بود که هفتاد دو طوپ را مالك ، و در سنه ١٧٦٢ بدریا فرو آورده شده بود . در سنه ۱۷۷۳ این کشتی جنگی فرانسوی که در زیر حکم و اداره «وریتریو» بود، بمقابله «پره ستون» بکمال جسارت و دلاوری جنگ کرد . در سنه ۱۷۷۹ در ضبط کردن و بدست آوردن شهر «غرناته» حاضر بود ، در سنه ۱۷۸۱ حکومت جمهوری فرانسه نام کشتی را تبدیل داد . در ١٦ ماه نیسان - ثور - سنه ١٨٦٨ مذکور بهمراه دسته های کشتی فرانسه که از امریکایغله باز کرده می آوردند --- page 345 --- ٣٤٠ رفاقت کرده است. این دسته های کشتی که غله بار کرده بودند در روز اول ماه حزیران - سرطان - سنة ١٨٦٨ یعنی هفتاد و چار سال پیشتر ازین در همین جای و موقعیکه می بینید با کشتی های جنگی انگلیس برخور دند . سفینه مذکور بکمال شجاعت با انگلیس ها جنگ و مقاومت نمود . هر سه دکل هایش شکست ، يك ثلث طایفه و عسکرش مجروح و مقتول گردید . چون هیچ چاره نماند غرقشدنرا از ننگ اسارت بهتر دانسته باسه صد نفر طایفهٔ خود « زنده باد فرانسه » گفته غرق گردید . ازین سخن کپتان واقعهٔ مذکور در نظرم بخوبی تجسم نمود . حتی نام این کشتی جنگی نیز بیادم آمده گفتم : وانژور ! ( وانژور منتقم را میگویند ) بلی وانژور ! آیا خوب نام نیست ؟ کپتان نموروی خودرا از من گردانیده و دست های خود را بر همدیگر چپراس کرده ساکتانه و غضوبانه ایستاده ماند . باب بیست و یکم خونریزی ازین حکایهٔ کپتان نمو فکرم بهیجان شدیدی آمد . بطرف کپتان ، و وضعیت او نظر کردم . بحقیقت این آدم اگر چه هیچ پی برده نتوانسته ام ولی امروز همینقدر دا نستم که حس انتقام بسیار شدیدی در دل میپروراند . در ین اثنا نوتیلوس آهسته آهسته بسطح در یا بالا میبر آمد. بعد از کمترکی جسد کشتی --- page 346 --- ٣٤١ وانژور از نظر غائب گردید . هنوز در دالان بودم که بر سطح بحر برآمدن نوتیلوس را حس کردم . تمام در همین وقت بود که يك صدای سنگین ومدهشی بگوشم آمد . بطرف کپتان دیدم . دیدم که کپتان هیچ حرکت والتفات باینصدا نمیکند گفتم : ـ کپتان ! جواب نداد . از پیش او بر آمده بر سطح آمدم . قونسه ی وکانادایی از من پیشتر در انجا بر آمده بودند ! پرسیدم که : ـ اینصدا چه بود ؟ ندلاند ـ صدای طوپ بود ! بطرف در یادیدم . دیدم که از دور يك جسم سیاهی یکسر بسوی ما سر راست می آید . گفتم : ـ این کشتی چیست ؟ ندلا ند ـ از شکل و وضعیتش چنان معلوم میشود که از کشتیهای جنگی باشد . ایکاش بیاید و نوتیلوس را غرق سازد ! قونسه ی ـ از کشتی جنگی به نوتیلوس چه ضرر میرسد ! در زیر آب پی او رفته نمیتواند که به او ضرر برساند ! من ـ خوب ببین ! آیا معلوم میشود که کشتی کدام ملتست ؟ ندلاند ـ بیرق ملتی خود را نیفراشته ، از انسبب معلوم نمیشود که بکدام ملت منسوبست. بقدر يك ربع ساعت بکمال دقت بسوی سفینه که بسوی مامی آمد نظر دوختیم . بگمانم نمی آمد که ازینقدر مسافه بعید نوتیلوس را بشناسد که چیست ؟ --- page 347 --- ٣٤٢ بعد از کمی ندلاند گفت : يك كشتی جنگیست كه دودكش دارد و اغلب احتمال كه كشتی حربی انگليسی باشد! كشتی بكمال سرعت پيش میآمد كه اگر كاپيتان نمو بهمين صورت و وضعيت كه حالا دارد به ايستد فرصت فرار كردن خوبی بدست ما خواهد افتاد . ندلاند گفت : هر وقتيكه كشتی جنگی بقدر يك ميل بما نزديك شود من خود را بدريا می اندازم . چنان ميپندارم كه شما نيز از انداختن در پی من خود داری نكنيد ! قونسه ی – افندی اگر بیاد داشته باشد كه پيش ازين در شناوری مرا امتحان كر ده اند . اگر ندلاند را پيروی كردن خواهند خود را بمن تسليم كنند كه بكمال راحت و آسودگی ايشانرا بسوی كشتی زره پوش جنگی ببرم . ميخواستم كه جواب بدهم كه بناگهان يك دود سفيدی از كشتی مقابل برخواسته و بعد از چند ثانيه يك جسم ثقيل و بزرگی آمده در طرف پشت نوتيلوس در ميان آب بيفتاد و آبها را پر موج ساخت : بعد از كمتری صدای توپ نيز بگوشم برخورد . فرياد كردم كه : اين چه ؟ بر ما گله می اندازد ؟ ندلاند – البته می اندازند ! آفرين ! .. من – آيا مارا نمی بينند ؟ آيا بگمان شان نمی آيد كه ما يكچند نفر قضا زده باشيم كه بر يك كشتی پارۀ شكستۀ افتاده باشيم ؟ قونسه ی – بخيال من چنان می آيد كه همان جانور معهود را شناخته به طوپ گرفته اند. من – اما البته ديده باشند كه بر پشت جانور انسا نست . چسان به طوپ زدن جرأت كرده اند ؟ --- page 348 --- ٣٤٣ ندلاند ـ بلکه بسببی که آدم را دیده اند آتش میکنند ! از ینسخن ندلاند ، فکرم روشن گردید . دانستم که در ینوقت هر کس میداند که جانور چیست ؟ چونکه کشتی جنگی ابراهام لنقولن از کارگر نشدن ژپیتین ندلاند، و صدای آن دانسته باشند که این جسم يك کشتی ایست که در زیر بحر حرکت میکند. و از هر گونه جانور آنرا مدهشتر پنداشته اند. بلی ، مسئله همچنینست. حتی تمام سفینه های حربی و تجارتی عالم برای برداشتن وجود این سفینه دست يك كرده اند . اما اگر نوتیلوس بدست کپتان نمو چنانچه گمان میشود يك آلت انتقامی باشد ، الحق که مدهش يك آلت خرابی ایست . آیا آنشب که مارا در يك او تاقی بیهوش کر ده حبس نمود بريك سفینۀ هجوم نبرده بود؟ مرده که در قعر در یادفن شد آیا بمصادمة آن هجوم نمرده بود؟ بلی بل مطلق که همچنینست ! یکقدری از حیات اسرار انگیز کپتان نمورفته رفته کشف و ظاهر میشود . اگر کیفیت همچنین باشد دولتھائیکه برای گرفتن و محو کردن آن اتحاد کرده باشند در پی يك شخص مجهولی نی بلکه در پی يك منتقم بسیار مدهشی افتاده اند . اینحالها بکمال دهشت در نظرم جلوه گر گردید . در نظرم بکمال خوبی تجسم کرد که این کشتی که بمانز ديك ميشو د دوست رہایی دهندۀ مانی بلکه دشمن غرق کنندۀ ماست! گله های طوپ رفته رفته اتصال بهم پیدا کرد . اما همۀ گلها در آب افتاده بکمال شمانه غرق میشد . بر سفینه هیچیکی از آنها بر نمیخورد . کشتی زرهپوش بقدر سه میل مسافه نزديك شده بود، کپتان نمو، چنان میپنداشت که گویا صدای این طوپهار انمیشنود از انرو بر سطح و اپور نمیبرامد . حالا نکه اگر یکی --- page 349 --- ٣٤٤ ازین گله های مخروطی ثقیل بر پشت نوتیلوس بخورد تا یکدرجه موجب ضرر و زیان او خواهد شد . ندلا ند گفت : — معلم افندی ، برای رهایی یافتن بهر گونه وسایط و هر قسم چاره جویی دست و پابزنیم . بيك چیزی بسوی شان اشارت کنیم بلکه بفهمند که ما قضا زده گا نیم . ندلاند اینرا گفته ، و دستمال خود را کشیده میخواست که بهوا بجنباند ، ولی پیش از آنکه دستمالرا بهوا کند يك دست آهنين مثالی او را فشار داده بر زمین انداخت. یعنی کپتان نمو ندلاند را بر زمین انداخته میگفت . — ای بدکردار ! میخواهی که حالا تر ابه پیکان مهمیز نوتیلوس خونخوار خود در کشم! دیدن کپتانرا درینحال بحقیقت که دهشت بخش دلها میگردید . سیمایش بسبب هیجان شدید قلبی او زرد شده بود . از دهنش سخن نی بلکه مانند غرش جانور های خون ریز صدا های مدهش میبرآمد . ندلاند در پنجه های فولادی کپتان نمو مضمحل شده بود. بعد از ان ندلا ند را گذاشته بیکنظر دهشت اثری بسوی سفینۀ جنگشی که نزديك شده می آمد دیده گفت : — آه ! تو مر اشناختی که کیستم ! اما من نیز بی آنکه بیرق تر اببینم شناختمت که کیستی! پس اگر مردی جانت رانگاه کن ، وحمله دلیرانرا تماشا کن . کپتان نمو این رجز خوانی دهشتناکر ابر زبان رانده ، و بیرقیکه در قطب جنوبی برافراشته بود همان بیرق را در يكطرف نوتیلوس خلانيد . درین اثنايك گله طوپ آمده و بر پشت نوتیلوس تماس نموده بدریا افتاد . کپتان بشدت بمن نظر کرده گفت : --- page 350 --- ٣٤٥ رفقای خود را گرفته بزودی فروشوید چرا که نوتیلوس غوطه میخورد! من ـ آیا برین سفینه هجوم میکنید کپتان ؟ نمو ـ افندی ! من آن کشتیرا غرق میکنم ! من ـ نی ، کپتان : مکنید ! نمو ـ میکنم ، مرا محاکمه و نصیحت مکنید ! از طالع بد خود شماست که بدیدن این خونریزی مجبور گردیده اید ! هم چه باید کرد بهجوم ، اول او آغاز کرد مقابله خیلی مدهش میشود ! بزودی پایان شوید ! غیر از اطاعت دگر چاره نداشتیم . بقدرده پانزده نفر طایفه های نوتیلوس در اطراف کپتان نمو گرد آمده بنظرهای پر نفرت ، و کین بسوی کشتی زرهپوش میدیدند. چنان درك میشد که همۀ آنها بيك نوع و يك طرز حس انتقام متحسس بودند. باز يك گله آمده در پیش نوتیلوس در آب بخورد . شنیدم که کپتان نمو میگفت : ــ بزن ، بزن ، ! گله هایت را خوب صرف کن ببینم ! ببینم ! آیا از نوک مهمیز نوتیلوس چسان جان بسلامت خواهی برد؟ اما درین جای و موقع پاك كه جسد زرهپوش «وانژور» در زیر بحر خوابیده است ترا غرق نمیکنم، جسد نا پاك تر ا با او آمیخته نمیخواهم ! در اوتاق خود آمدم کپتان نمو وکپتان دوم برسطح بماندند . پروانۀ کشتی بحرکت افتاد. نوتیلوس بکمال سرعت دوری گرفته از منزل گله خود را بیرون کشید . اما کشتی زرهپوش انگلیسی از عقب گیری او وانه ایستاد. کپتان نمو نیز مسافۀ مابین خود و او را زیاده نمیکرد . ساعت چارشام بودکه صبر وطاقتم نمانده آهسته آهسته باز بر سطح برآمدم . دیدم که کپتان نمو بهیجان تمام گردش دارد . و چشمان خود را از کشتی زرهپوش هیچ جدا --- page 351 --- ٣٤٦ نمیکرد ، و آهسته آهسته او را بطرف شرق میکشید ، او نیز او را عقب گیری داشت ، ولی هجوم نمیکرد . باز خواستم که کپتانرا ازین خونریزی باز دارم اما تا میخواستم که چیزی بگویم مرا بسخن نمانده گفت : — حق بدست منست ! هجوم کنندگان اینهاست . همه چیزهائیکه من آنرا مقدس میشمردم چون وطن ، زوجه ، اولاد ، پدر ، والده همگی از طرف اینها محو وفنا گردید . اینستکه دشمن عظیم من اینهاست ! اینسخن را کپتان بيك شدت وحسرتی گفت که از هربن مویش جدا جدا حرص انتقام پدیدار بود . بازيك نظری بسوی سفینه که در عقب مامی آمد ، و بپای خودلحظه بلحظه بگرداب فنا نزدیک میشد انداخته فرو آمدم . ندلاند را یافته گفتم : — امشب باید که بگریزیم . تا آنکه بخونریزی اشتراک نکرده باشیم . — بلی بگریزیم ! صبر کنیم که شب بیاید ! شب آمد . در سفینه يك سكوت سنگینی حکـفرما بود جهت نما تبدیل جهت و استقا مت نوتیلوس را نشان میداد . دور کردن منتظم پروانه را میشنیدم بر سطح دریا رهسپاری داشتیم . مهتاب هم دنیارا خوب منور داشت ، فرصت فرار را بچار چشم انتظار داشتیم . از بسکه بسیار متأثر بودیم هیچ سخن گفته نمیتوانستیم . ندلاند بهوس آن بود که خود را بدریا اندازد بزور او را مانع میشدم . چونکه بفکر من چنان بود که نوتیلوس از سطح دریا بر کشتی زرهپوش هجوم خواهد کرد ، در آنوقت فرار خوبتر ممکن خواهد شد . --- page 352 --- ٣٤٧ بعد از نیمشب بسه ساعت به بسیار اندیشه بر سطح بر امدم . کپتان نمو حالا بر سطح بود ، و در پیش بیرق خود بپا ایستاده بود. چشمانش را از زرهپوش هیچ بر نمیداشت. نظرش گویا مغناطیسی بود که زرهپوش را بخود جذب کردن میخواست. قمر بدایره نصف النهار میگذشت ، سیاره عطارد از جهت شرقی بالا میبرامد . بحر راکد ، هوا لطیف، در هر طرف خاموشی و آرامی پدیدار بود . ستاره های درخشنده آسمان ، ضیای شعشعه پاش خود را بر سطح جلادار دریا عکس کرده لطافت و زینت بدایع و صنایع حضرت خالق کائنات و مبدع بدیع الصفات را ظاهر و نمودار نموده بود. بمقابل این سکون و آرامی خارجی ، جوش و خروش فکرها و خیالات انتقامجویانه نوتیلوسیان داخلی را چون بزیر نظر ملاحظه و تأمل آوردم بی اختیار بدنم را رعشه پیدا شد! زرهپوش بقدر دو میل از ما دورتر بود و ضیای الکتریکئی ژاله بر وجود نوتیلوس دلالت مینمود پیروی و عقب گیری داشت. و از دودهای شرر فشانش چنان معلوم میشد که آتش بسیاری صرف کرده در سرعت خود افزونی میداد. تا بساعت شش صبح بی آنکه کپتان نمو مرا ببیند بر سطح واپور بماندم . زرهپوش بقدر یکنیم میل بماتر دیکشده بود بمجردیکه روشنی صبح آغاز نهاد باز بگله ریزی بر نوتیلوس آغاز نهاد . زمان فرار ما نیز نزدیکشد ، چرا که نوتیلوس نیز بنای حاضری هجوم را گذاشت. برای خبر دادن برفقاء میخواستم که فرو آیم که در ینوقت کپتان دوم بالا بر امده بنای بعضی حاضریه ارا نهاد که این حاضریها نیز عبارت از بعضی چیزهای آسانی بود. مثلا کتاره آهنین دور کشتی را بر داشتن ، و بر امده گیهای موجوده را بدرون فرو بردن والحاصل نوتیلوس را مانند يك لوله سیگار فرنگی ساخت. --- page 353 --- ٣٤٨ بدالان آمدم، ساعت هفت و نیم بود که آلت پراکنده کم شدن تیز رفتاری (نوتیلوس) را نشان داد . دانستم که میخواهد خود را بزرهپوش نزدیک کند ! صداهای طوپهای زرهپوش نیز شدیدتر و نزدیکتر شده میرفت . برفقا گفتم : دوستان من ! وقت نزدیکشد ، بجناب الهی توکل کرده بکار آغاز کنیم . ندلاند، ثابت قدم قونسه ی ، مستریح ، من خیل مضطرب و پر هیجان بودم . میخواستیم که بر زینه برائیم که دفعته سرپوشهای زینه بند شد. نوتیلوس بنای غوطه زدنرا گذاشت . راه فرار ما مسدود گردید . دانستم که نوتیلوس میخواهد بزیر خط آب زرهپوش خنجر جانشکاف مهیبز خود را فرو برده در آن واحد او را غرقه گرداب فنا نماید . هر یکی ما به اوتاقهای خود در آمدیم. همهٔ حرکات فکریه ام معطل مانده بود. جملهٔ حیاتم عبارت از يك قوه سامعه ام شده بود . سرعت نوتیلوس بدرجهٔ اعلا زیادتی گرفت مطلق که برای حمله بردن خودرا گرم میکند . از شدت سرعت هر طرف کشتی بلرزه در آمد . یکی یکبار بدهشت بی اختیارانه فریاد برآوردم! زير ايك مصادمهٔ شدیدی بوقوع آمد ! وبخوبی حس کردم که مهیبز نوتیلوس در يك چیزی فرو رفت و در اول تماس شدید ، و بعد از آن بصورت خفیف همهٔ وجود نوتیلوس بايك چیزی مالش خورده بسرعت برقی در گذشت . صداهای مهیب شکستن و پاره شدن جانخراشی بگوشم رسید . نوتیلوس بسبب شدت و سرعت فوق العاده که دارد از ده متر فروتر از سطح آب مانند سوزنی که از قماشی بگذرد از ته دای چوبی بی زره کشتی زرهپوش در گذشت . بی اختیار از اوتاق خود بدالان آمدم . کپتان نمو را در انجا خاموش ، و آرام بپا --- page 354 --- ٣٤٩ ایستاده دیدم که از پنجره دالان بخارج تماشای بی پروایانه مینمود . منهم بكمال هيجان و اضطراب بتماشا مشغول شدم . دیدم كه يك جسم بزرگ و سیاهی آهسته آهسته فرو میرود ، نوتیلوس نیز برای تماشا كردن آن با او یكجا پایان می شود . ده متر پیشتر جسد بی روح کشتی زره پوش انگلیسی را میدیدم كه آبهای بحر بشدت در میان آن هجوم برده صدا های مهیبی میبر آورد . بعد از لحظۀ تا بجائیكه طوپها موجود بود به آب فرو رفت . بعد از ان سطح و اپور زره پوش نیز پدیدار گردید . بر سطح مذكور بسی جسم های سیاه سیاهی ، یعنی جسدهای غرقشدۀ انسانها در میان آب ها زیر و بالا میشد . از دهشت بسیار موها بر بدنم برخاسته بود ! وجودم بلرزه در آمده بود . باز هم يك جاذبه مقاومت سوزی مرا به آئینه حجره دالان چسپانیده بود ! سفینه زره پوش جسیم آهسته آهسته فرو میرفت نوتیلوس نیز برای مشاهدۀ هر حركات او، وكيفيت غرقشدنش با او یكجا فرو می آمد. یكی یكبار یكچیزی از هم كفید . اول بگمانم آمد که جبه خانه آتش گرفته باشد ، مگر چنین بود که تضییق و فشار هوا در آب سطح کشتی را پرانده بود بعد ازین كفیدن سطح كشتی بسبب فشارهوای داخل كشتی در آب کشتی مذکور به بسیار سرعت غرق شدن گرفت . دكلها ، و نزدبانهای دکلها که از انسان پربود و بعد از ان تا به نوكهای فوقانی آن در آب غرقشده بيك منظره جانخراشی از نظر غایب گردید . بسوی کپتان نمو نظر كردم دیدم که این آدم مدهش تا بحال تماشا میکند، و چون هیچ چیزی برای تماشا نماند دروازۀ اوتاق خود را باز کرده در امد . دیدم که در پیش دو قطعۀ تصویر یكه یكی از يك زن جوان و دیگری از دو پسر بود --- page 355 --- ٣٥٠ زانو بر زمین زده و يك وضع احترامانه گرفته بکمال زارنالی گریستن آغاز نهاد . باب بیست دوم فرار و سخن آخرین کپتان نمو نوتیلوس بعد از وقوع این واقعه جانخراش بقد رصد قدم از سطح بحر فروتر بکمال سرعت رهسپار گردید . آیا کدام طرف میرود ؟ بشمال میر ود ؟ بجنوب میر ود ؟ آیا بعد ازین خونریزی که کرد این آدم بکدام طرف گریختن میخواهد ؟ به اوتاق خود در آمدم . ندلاند و قونسه ی بکمال سکونت و آرامی در يك گوشه خزیده بودند . در حق کپتان نمو يك حس نفرت شدیدی پیدا کردم چو نکه مرا بیسبب و بجهت شاهد این جنایت مدهشه منتقمه خود گردانید . بعد از روز جریان این واقعه بر خود مالك نیستم ، روزها میگذرد و من خبر ندارم، آیا نوتیلوس ما را کجا ها میبرد ؟ سرعتش خیلی شدید است ، از کپتان نمو بعد از وقوع این واقعه هیچ اثری پیدا نیست . سواری دوم نیز پیدا نمیشود ، از مردم سفینه نیز هیچکسی بمیدان نمیبراید ! نوتیلوس همه وقت در زیر دریا میرود ، وقتی که برای تازه ساختن هوا بر سطح بحر میبراید، سرپوشها را بزودی باز ، و بمجردیکه هوا تازه شود باز بزیر فرو میرود . بر روی خریطه موقع ما هیچ تعیین نمیشود . بناءً علیه نمیدانیم که در کدام جا و کدام موقع میباشیم . اين يك را نیز بگویم که ندلاند نیز هیچ پدیدار نبود . بسبب کدر و غم اسارت میتر سیدیم که انتحار یعنی خودکشی نکند، لہٰذا قونسه ی او را هيچ يك لحظه از نظر دور --- page 356 --- ٣٥١ نمیداشت. اگر حال بهمینصورت دوام ورزد آخر الامر همۀ ما انتحار خواهیم کردیم. يك صبحی بود كه چشمم را چون از خواب كشادم ندلاند را پیش خود بپا ایستاده یافتم. چون دید كه بیدار شدم بمن نزدیك شده گفت : – میگریزیم! همان از جابر جهیده گفتم : – آیا چه وقت ؟ – امشب. در نوتیلوس هرگونه آسایش ما محو و منسلب كردیده بعد ازین بغیر از کارهای دهشت انگیز دگر چیزی نخواهیم دید؟ آیا باز هم تردد خواهید کرد؟ حاضر فرار میشوید یا نی؟ حاضرم ندلاند! آیا دركجا هستیم؟ – امروز صبح بقدر شصت میل در جهت شرقى يك خشكه دیدم. آیا همینقدر کافی نیست؟ – بگریزیم ند! اگر دریا ما را محو هم بکند بگریزیم! – اگرچه دریا پرموج، و بادهم خیلی شدید است، با وجود آنهم بازورقچه نوتیلوس از بیست میل مسافه هیچ پروا ندارم. زورقچه را به پنهانی حاضر کرده ام. يك سه شیشه آب با چیزی خوردنی در آن گذاشته ام. – بسیار خوب! – و اینرا هم قصد کرده ام كه اگر گرفتار شویم تا وقتی که جان در بدنم باشد جنگ کرده خود را تلف خواهم کرد! – یکجا میمیریم ندلاند! --- page 357 --- ٣٥٢ بر همین سخن همدل و همزبان شده قرار دادیم. دوست کانادایی من بیرون برآمد. برسطح سفینه برآمدم. موج آنقدر شدید بود که طاقت نمیشد. هر قدر که شدید هم باشد گریختن لازمست. چونکه خشکه پدیدار است. یکساعت یکدقیقه صبر کردن جایز نیست. بدالان آمدم. اما از پیش آمدن با کپتان نمو میترسیدم! اما دیدن او را نیز آرزو داشتم. ساعت شش بود که ندلاند به اوتاق من آمده گفت: پیش از وقت فرار یکی دیگر خودرا نمی بینم. قرار ما همینست که بساعت ده هنوز قمر طلوع کرده نمیباشد. فرصت تاریکی را غنیمت دانسته فرار میکنیم لهذا بدیگر دیدن حاجت نیست. بساعت مذکور ماوقومسه‌یی شما را در کشتی كوچك نوتیلوس منتظر میباشیم. اینرا گفته و بی آنکه از من جواب بگیرد برآمده رفت. برای دانستن جهت عزیمت نوتیلوس بدالان آمدم. دیدم که به چقوری پنجاه مترودر زیر آب و یکسربسوی شمال شرقی بسرعت فوق العاده رفتار داریم. بدایع طبیعیه، و آثار صنایع که در دالان بود، و یکروزی همهٔ این بدایع و آثار و جمع آورندگان آنها در قعر بحر ناپدید خواهد شد همه را یگان یگان از نظر گذرانیدم. و در فکر خود همهٔ آنها را حك كردن میخواستم. بعد ازان به اوتاق خود آمدم. لباسهای گرم و کلفت پوشیدم. این سیاحتنامهٔ قیمتدار خود را خوب جمعکرده، و در موم جامه های محکم و کلفتی خوب پیچانیده در زیر وازکت بر سینهٔ خود بستم. دلم بشدت میتپید! بر آرام کردن طپش آن قادر نیستم. هرگاه کپتان درینوقت مرا ببیند از وضع و حالم بهمه حال فكر مرا درک خواهد کرد! لہذا ندیدن بہتر است! آیا کپتان نمو درین اثنا چه میکند؟ بمراق افتاده برخواستم، و از پشت در اوتاق --- page 358 --- ٣٥٣ او گوش نهادم . کپتان نمو در انجا بود! هنوز بخواب نرفته بود! هر لحظه چنان کمان میکردم که حالا کپتان نمو از اوتاق خود برامده از من خواهد پرسید که (کجا میروی ؟) این خیال رفته رفته در نظرم بزرگ شده بی اختیار آمده بر جای خود دراز کشیدم و منتظر وقت موعود شدم . وجودم اگر چه یکقدری آرامی گرفت ، ولی هیجان فکرم هیچ تسکین نمی یافت . از هنگامیکه از کشتی زرهپوش ابراهام لنقولن بر آمده به نوتیلوس آمده ام خوب و بد هر انچه که دیده ام يكان يكان بنظرم تجسم نمود ! شکار زیر بحر ، آبنای توره سن ، وحشیان پاپوعا ، مزارستان تحت البحر ، ممر گاه تونل سويس ، جزیره سانتورين ، آتلا نتيد ، بانکيز ، قطب جنوبی ، محبوسیت در بخها ، محاربه اختاپوطها ، طوفان غولف ستريم ، واپورا و نژور ، کشتی زرهپوش انگلیسی که با جان و مال غرق کردید همه را يکيك به پیش نظر خود آوردم . این واقعه ها چنانچه يك تيا تر تماشا میکنم پرده به پرده از نظرم میگذشت . در میان این همه دیدنیها وجود کپتان نمو در نظرم بدرجه فوق العاده بزرگ گردید . جسارت و دلیری و علم و هنروری او را بیاد آوردم ، با خود گفتم : نی نی ! این آدم همجنس من نیست ! آدم دریا ، داهئی دریا ، حاکم دریاست ! ساعت نه و نیم شده بود . سر خود را در میان دو دست خود گرفته میفشردم . چنان گمان میکردم که از هیجان بسیاری از هم میکفد . چشمهای خود را پوشیدم . هنوز نیم ساعت انتظار کشیدن لازمست . اما چه نیمساعتی ؟ که مرا دیوانه میکند . چنان میپندارم كه يك کابوس مدهشی دماغم را مستولی شده ! ! درین اثنا بگوشم صدای نواختن پیانوی بزرگ دالان بیامد . آواز این موسیقی که به بسیار مقام الم انگیزی نواخته میشد بسیار تأثیر عجیبی بر من اجرا نمود . همه قوهٔ --- page 359 --- ٣٥٤ سامعه ام را بسوی آنصدا متوجه نموده بشنیدن کوشش نمودم، تاباشد که به این صو رت فکر خودر اتسلی بخشم ! دانستم که کپتان نمو باز بموسیقه خود درامده از عالم تجرد کرده است ! یکی یکبار رعشه در بدنم افتاد ! چونکه اگر کپتان نمو از او تاق خود نمیبرآمد این پیانو نواخته نمیشد ! معلومست که در ینوقت کپتان در دالانست . حالا نکه در رسید ن وقت مذکور من مجبورم برینکه از دالان گذشته بکتابخانه ، و از انجا برا مده بدهلیز کوچکی که نردبان بالابر امد ن راه زورقۀ نوتیلوس است بگذرم . آیاد ر چنین وقت نازک باز بدیدن او مجبور میشوم ؟ بلکه مرامی بیند ؟ بلکه با من سخن میگوید ؟ آيا يك اشارت او برای محو کردن همۀ تصورات ما کافی نیست؟ آیايك سخن او بر محبوس ماندن عمری ما بس نیست ؟ درین اثنابودکه ساعت دیواری بزرگ کشتی ده بار زنگ بزرگ خود ر انواخت ! یعنی زمان آن رسید که بهرصورتیکه باشد از دالان گذشته به پیش رفقای خود بروم ! اگر کپتان نمو در پیش رویم برخیزد وراهم را ببرد ،باز هم يك لحظه توقف کردن جایز نیست ! به احتیاط تمام دروازۀ او تاق خود را باز کردم برنوك پنجه آهسته آهسته بدالان آمدم. دالان تاريك بود، ضیای بسیار خفیفی از کتابخانه در ان می افتاد! کپتان نمو بر پیانو خودر ا انداخته چنان مستغرق عالم خیال بود که مرا نی بلکه کایناترا نمیدید! ا گرروشنی هم میبود مرا نمیدید ! چونکه در ینباب چند بار اوراتجربه کرده ام . بر روی قالین نرم دالان بهزاران احتیاط راه میرفتم . تا ممکن باشد بصدا بر نخوا ستن کوشش میورزیدم . در پیش دروازۀ کتابخانه رسیدم ! در اثنائیكه میخواستم دروازه را بازکنم يك صدای بسیار نرم و آرام « آه ! » --- page 360 --- ٣٥٥ گفتن کپتان نمو مرا بر جای خود میخ نمود ! دانستم که از جای خود برخاست ! بضیای خفیفی که از کتابخانه میآمد قامت و اندام بلند او را دیدم که اینهم دیدن آخرین منست. دیدم که دستهای خود را با همدیگر چپراس کرده به دشواری نفس میگرفت، یعنی بسیار آهها، واوها از دهنش میبرآمد. تا آنکه شنیدم که اینسخنانرا میگفت: ـ ای قادر بیچون مطلق! ای جناب الله ذوالجلال! مرحمت کن بخشا! همینقدر بس است! آخرین کلماتیکه از زبان کپتان نمو بگوشم مانده همینست. هماندم بکتابخانه، و از انجا بدهلیز، و از دهلیز بزینه و از سوراخی که رفقا ام درآمده بودند بزورقچه درآمده گفتم: ـ درنگ نکنیم، بگریزیم! بگریزیم! ندلاند ـ حالا، حالا. بعد از نشستن من در زورقچه، سوراخیکه ازان درآمده بودیم با سرپوش آهنین که از پشت کشتی بسته میشد ندلاند آنرا با پیچتابهائیکه تدارک کرده بود محکم کرد. و دست به باز کردن فنرهای کمانهای زورقچه نمود تا زورقچه بشدت برجهیده بسطح بحر برآید. درین اثنا دفعتهً ناگهانی از داخل نوتیلوس بعضی صداها، و فریادها بلند گردید! کشتی نشینان به بسیار شدت و تلاش سخن میگویند! آیا چه پیش آمد؟ از فرار ما آیا آگاه گردیدند؟ در میان صداها و فغانهای پرتلاشی که از درون سفینه برمیخواست یک کلمه که بقدر بیست بار تکرار نمود سبب این تلاش و فریادها را بمن بفهمانید که آنهم کلمه مدهشه مهلکه «مالستروم» بود. --- page 361 --- ٣٥٦ مگر کشتی نشینان برای ما فریاد نمیکردند بلکه «مالستروم! مالستروم!» میگفتند! درین وقت و لحظه که ما هستیم ازین کلمه مدهشتر و مهلک تر هیچ يك صوتی تصور نمیشود! معلوم شد که در سواحل مالستروم که مهلکترین نقطه های «نور وج» است آمده ایم. در هنگامیکه کمانهای زورقۀ ما میخواهد باز شود قضا و قدر ما را بگرداب مدهشۀ «مالستروم» سر دو چار گردانید!!! مالستروم، يك گرداب مهلك مآ بیست که آنرا «ناف بحر محیط» میخوانند. آبهای بحر محیطی که در وقت مد در میان جزیرۀ «فه روئه» ، و جزیرۀ «لو فودون» بفشار داخل میشود، در زمان جزر بکمال شدت و قوت بیرون میبراید، و يك گرداب دهشتناکی بعمل می آرد که تا به ایندم هیچ کشتی که در درون آن افتاده جان بسلامت نبرده است. زیرا از چار طرف موجهای کوه آسای بحر محیط هجوم آورده گرداب عظیمی تشکیل میدهد که قوۀ جاذبۀ چشمك ناف این گرداب در درون دریا تا به پانزده متر در از میشود. این گرداب تنها کشتیها را نی بلکه ماهیان جسیم بالینه، و خرسهای سفید بحری شمالی را نیز در جاذبۀ چشمك خود کشیده بقعر در یا محو و نابود میگرداند. اینست که نوتیلوس درین لحظه یا از بخبری و یا از با خبری درین گرداب افتاده است. نوتیلوس متصل دایره ها ترسیم داده دور مینمود، و رفته رفته محیط این دایره ها كوچك شده میرفت. از حال ماه پرسید! از خود بیخود گشته ایم! دهشت ما بحد نهایت رسیده است. دوران خون ما در رکهای ما بسبب دوران شدید کشتی منقطع گردیده است! حسیات اعصاب زایل شد! متصل عرقهای خنك خنك بر ما می شکند در اطراف زورقۀ که مادر ان خزیده ایم آنقدر صداهای مهیب موجها، و شدت پیچ و تاب خوردن آبهای --- page 362 --- ٣٥٧ گرداب ، وشرقس وجود نوتیلوس موجود بود که دلها را بلرزه میآورد . چنان شماته ، وغلفله در بحر حاصل بود که تا بچند میل مسافه رسیدن صداهای آن بی شبهه بود ! این صداها از بر خوردن آبهای گرداب واجسامی که آب آنرا با خود در قعر بحر بجاذبه شدیده کشیده با سنگهای قعر بهم میزند میبرامد . مدد یارب ، محو شدیم نوتیلوس مانند يك انسانی با بحر پنجه میزند ! وجرد فولا دی آن میلرزد ، ندلا ندگفت : خود را محکم گرفته پیجهای زورق را به نوتیلوس محکم کنیم ، چونکه تا بوقتیکه به نوتیلوس مربوط باشیم امید نجات باقیست ، وگرنه . . . . هنوز سخن خودرا تکمیل نکرده بود که پیچهای باقی مانده زورقچه از شدت پیچتاب آب از هم کشده شده ، و کما پر شدت آن بقوت خارق العاده از هم حظا خورده مانند سنگ فلاخن در میان گرداب پرتاب شد ! سرم به آهن کنار زورق بشدت بر خورده بیهوش شدم . دیگر از خود خبر ندارم ! باب بیست و سوم خاتمه خاتمه سیاحت زیر بحر ما اینست که : در شب فرار بعد از بر جهیدن زورقچه ما از نو تیلوس و بیهوش شدنم هیچ نمیدانم که زورقچه ما از گرداب چسان رهایی یافته ، و همه ما بساحل سلامت چگونه رسیده ایم؟ اما چون بخود آمده ام خودرادر يك كلبه ماهیگیری در جزیره « لافودون » یافته ام ، چون چشمم باز شد هر دو رفیق خود را دیدم که --- page 363 --- ٣٥٨ در پیش من نشسته، و دستهای مرا میمالند . بکمال محبت همدیگر خود را در آغوش کشیدیم ! مگر از حسن تصادف ، و نرسیدن اجل ما بمجردیکه زورقه از نوتیلوس خطا خورده بسبب شدت کمانهای پرتاب آن بعل عکس حرکت از دایرهٔ دور گرداب از زیر آب برآمده، در خارج آن دایره برسطح آب بالا برآمده است ! و در انجا کشتی همین ماهیگیرانیکه ما در کلبهٔ ایشانیم بکار خود مشغول بودند که بناگهان از زیر آب زورقهٔ ما بالا برآمده است . ما را گرفته بیرون آورده اند . اینست که در کلبهٔ این صیادان عالیجناب لافودونی این سیاحتنامهٔ خود را باز یکبار از نظر گذرانیدم . هرجهت آن بصحت و راستی برابر بود ، نه چیزی فراموش شده بود ، نه چیزی دران مبالغه شده بود ، غیر ازینکه همین سیاحت خارق العاده که در زیر بحر اجرا کرده ایم بی کم و کاست بر قارئین کرام بصدق نقل وحکایه کنیم دگرهیچ کاری نکرده ایم . آیا این نوشته های ماراخوانندگان آن باور خواهند کرد ؟ دل شان ! خواه باور کنند ، خواه نکنند ! باز تکرار کرده میگویم که درظرف ده ماه در زیر بحر بقدر (۲۰۰۰۰) فرسخ قطع کرده ام ، در زیر بحر محیط کبیر ، و بحر محیط هندی ، و بحرعمان ، و بحر احمر ، و بحر سفید ، و بحر محیط اطلسی ، و بحره منجمد جنوبی ، و بحر شمالی گردش کرده ام ، واززیر بحر سیا حت دورعالم اجرا نموده ام ، این بدایع بحریهٔ که نقل کرده ام همه را برأی العین دیده ، و بحواس خود حس کرده ام ! خواه باور کن ، خواه باور مکن ! آیا نوتیلوس چه شد ؟ از گرداب مالستروم رهایی یافت ؟ آیا هنوز در زیر بحرها بو افکار منتقمانهٔ خود دوام میور زد ، یا آنحرکتی که در حق زرهپوش آخری اجرا --- page 364 --- ٣٥٩ کرد آخرترین خونریزی اوست؟ آیا احوال سرگذشت حیات او را که گفته بود در صندوقچه انداخته بحر می اندازد، و چهای دریا آنرا بدست مردمان روی دنیا خواهد رسانید؟ آیا قومیت و ملیت کپتان نمو را یکوقتی خواهم دانست؟ امیدوارم که بشود! این را نیز امیدوارم که نوتیلوس از ان گردابی که بسی سفینه ها را غرقه گرداب ممات نموده بقوت خارق العاده خود رهایی یابد. با وجود آنهم از جناب حق نیاز میکنم که اگر کپتان نمو زنده باشد، و برگردش زیر بحر خود دوام ورزد افکار انتقامجویانه او را سکونت و آرامی حاصل شده باشد. هر قدر که سرگذشت، و طالع او خیلی غربیست ولی خیلی عالیست! منهم این عالی بودن آنرا تصدیق و قبول میکنم. مدت ده ماه منهم همان عمر خارج از دایره طبیعت او را بسر آوردم! و امید است که از ترقیات فنیه روزمره عصر حاضر یکوقتی بیاید که سیاحت زیر بحر، و سیاحت روی هوا بر همه کس آسان شود! بنا برین بجواب ضرب المثلی که پیش از زمانهای بسیار مدیدی گفته شده که: «قعر بحر را که پیموده توانسته است؟» گفته میشود که یکی من، و یکی کپتان نمو! * - انتها - تمام شد --- page 365 --- ٣٦٠ یاد آوری عاقبت احوال کپتان نمو ، و سفینهٔ خارق العادهٔ او را کتاب ناول « جزیرهٔ پنهان » عیان و بیان مینماید . جزیرهٔ پنهان نیز از آثار اختراع تألیفات « ژول ورن » فرانسوی نژاد است که از طرف صاحب اخبار « مصور ثروت فنون » احمد احسان بيك بزبان ترکی عثمانی ترجمه ، و طبع و نشر شده است، و از طرف این عبد احقر ( محمود طرزی ) پیش از ترجمهٔ این کتاب بزبان فارسی ترجمه شده است . و انشاء الله بعد از ختام طبع این کتاب به امر و اجازهٔ حضرت عالی ( معین السلطنه ) شروع بطبع آن خواهد شد . « ژول ورن » بنوشتن رومانهای فنی در تمام عالم ادبیات يك شهرت بسیار عظیم ، ويك، وقع احترام بس عالئی را مالك گردیده است ، و در خصوص رومان نوشتن فنی صفت « مخترع » را گرفته است در سنهٔ ۱۸۲۸ میلادی در شهر « نانت » ممالك فرانسه تولد یافته است . بعد از انکه در مکتب عالی شهر مذکور تحصیل ابتدائی خودرا کامل کرده بمقصد تحصیل کردن علم حقوق به پاریس آمده ، ولی در انجا تبدیل فکر و مسلك كرده در طریق ادب سلوك ورزیده است . مومی الیه در اول امر به « تیاتر نویسئی فاجعه ناك » که آنرا « تراژيك » میگویند قلم برداشته خیلی چیزهای رنگین و پسندیده نگاشته که هر یکی از انها بار بار در تیاتر خانه های معتبر فرانسه در موقع تماشا بر اورده شده است . --- page 366 --- ٣٦١ اما چیزیکه سبب اشتهار فوق العاده او شده است اینستکه غوامض علمیه، ومباحث فنیه را بطرز حکایه وافسانه بر همه مردم روشن ومبرهن ساخته است. یعنی اساس وته دای سخن را بر کشفیات علمیه وصناعیه، و بعضی مباحث فنیه بناداده مسلك رومان نویسی را اختراع کرده است که ایجاد مخصوص خود اوست. هر تألیف فنی او بار بار طبع شده و بفروش رسیده است، وثروت وتوانگری عظیمی از اثر هکذر بدست آورده است. حتى بيك قطعه نشان «لیژیون دونور» نیز از طرف حکومت فرانسه نایل وسزاوار گردیده است. چند نفر محرر دیگر نیز اگرچه اینمسلك ژول ورن را تقلید کرده اند ولی موفق و کامیاب نشده اند. «جزیره پنهان» بیست و یکبار چاپ شده و بفروش رسیده. این «سیاحت زیر بحر» هشتده بار چاپ ونشر شده است. باوجود اینهمه هرگاه ژول ورن به این يك آگاه میشد که این دو اثر او از نظر مطالعه پادشاه معارف اکتناه ترقیخواه معظم دولت مستقل خدا داد افغانستان اعلیحضرت امیرالمومنین سراج الملة والدین (امیر حبیب الله خان) ادام الله دولته الی آخرالدوران گذارش یافته ومظهر تحسین وآفرین شاهانه شان شده الحق که --- page 367 --- ٣٦٢ موجب شرف و مفخرت عظیم او میگردید ، و بلکه معادل بجمیع ثروت خود میشمرد . حضرت حق سبحانه تعالی ذات قدسیت صفات اعلحضرت پادشاه معرفت پرور دل آگاه معظم ما را بر تخت عالیبخت سلطنت سنیه اسلامیه شان تاسالهای بیشمار پاینده وباقی بدارد وذات معارف سمات شهزاده جوانبخت معظم حضرت معین السلطنه صاحب افخم را طول عمر واقبال ارزانی فرماید تا بسایه مرا حم وایه تشویقات و ترغیبات شان ازینگونه بسی آثار ادبیه و فنیه از طرف ار باب قلم در معرض انتشار دراید . آمین ( مترجم ) محمود طرزی --- page 368 --- ٣٦٣ آثار مطبوعه مطبعه عنایت اول – سیاحت بر دورا دور کره زمین به هشتاد روز این کتاب يك ناول بسیار شیرین فنی ایست که مؤلف آن نیز ژول ورن فرانسویست. و بزبان ترکی و از ترکی بفارسی ترجمه شده است. هم فن جغرافیارابه بسیار اصول مکمل می آموزاند ، و هم خدمتی که ناولها در راه گشایش ذهن می کند بنخواننده خود عطاء میکند . دوم – از هر دهن سخنی واز هر چمن سمنی این كتاب يك اثر مفید ادبی است که در عالم ادبیات بيكطرز جدید بسیار مر غوبی قدم نهاده و جامع اخلاق و لطایف معنوی و صوری است که برای شایقان علوم ادبیه فارسی يك تحفه لایقیست که موزونیت و شیرینی الفاظ آن عالم عالم حکمت وجهان جهان علم و معرفت را حاوی است. --- page 369 --- ٣٦٤ سوم — ﴿ سیاحت در جو هوا ﴾ این کتاب يك ناول بسیار مفید فنی است که موضوع آن آموختن فن ماشین های طیار و معلومات طبیعی تبدلات هوائی است که بسیار شیرین و مرغوب يك ناولست این کتاب نیز از تالیفات ژول ورن فرانسویست . چارم روضه حکم يك اثر نافع ادبی ، علمی ، دینی است . که از سخنان بسیار مفید و مرغوب مملواست . و نیز در اموختن طرز جدید تحریر يك كتاب بسيار موزون است که مجموعة حقایق و وثایق علمی و اخلاقی است . و برای ارباب علم و عرفان و اصحاب عقل و خرد يك تحفه بسیار مرغوب و شیرین است . — جای فروش — همه این کتابها را از نفس ( مطبعه عنایت ) که در ده افغانان واقعست . از نزد سر مرتب ( مطبعه عنایت ) عبد الرؤف خان و از دکان ( باز محمد ) کتاب فروش در بازار ارگ و از دکان ملا ( غلام محمد ) کتاب فروش متصل مدرسه شاهی خریداری کرده میتوانند . قیمت هر جلد از همین چار کتاب مذكور فی جلد — دو روپیه کابلی . --- page 370 --- [BLANK PAGE] --- page 371 --- [BLANK PAGE] --- page 372 --- [BLANK PAGE] --- page 373 --- [BLANK PAGE]