[ILL]
کتاب دوم فارسی
[ILL]
[ILL]
[ILL]
سلسله تالیفات جناب حبیبالعلو[م] سراجیه حبیبیه کابل
قال النبی صلی الله علیه و سلم اطلبوا العلم و لو کان بالصین
پيغمبر عليه السّلام طلب كنيد علم را اگرچه در چين باشد
کتاب دوم فارسی
که بعد
از تصدیق قاضی القضات افغانستان بابی تصحیح کرام طبع شده
و برای تعلیم جماعۀ صبیان سال دوم مدرسه علوم حبیبیه باقی مدارس افغانستان مقرر شده است
در مطبع مسیلائی لاهور طبع شد
تعداد جلد ۳۵۰۰
قیمت فی جلد ۱ روپالی
يا شفع يوم المحشر
نظامنامه
مدارس ابتدائيه
تاسیس مکاتب ابتدائيه افغانيه در تمام ولايات افغانيه
[ILL] سنه ١٣٠١ شمسى هجرى [ILL]
ثور با [ILL]
چاپخانه معارف شرقيه
۵۶ [ILL]
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ
حمد بی حد برب عزوجل
نعت بیعد باحمد مرسل
بر روان صحاب و آل کرام
در رحمت کشاده باد و مدام
اما بعد بر ضمائر ارباب دانش و اصحاب بینش مخفی نیست که عنصر
مبارک علم و دانش مایه حیات جمیع اقوام به تخصیص اهل اسلام و سبب
بقائے سنت خیرالانام علیه الصلوة والسلام بوده و هست و جمیع ملل
عالم و طوائف بنی آدم از برکت این گوهر بی بها از خضیض ذلت باوج
رفعت ارتقا جسته اند و عقلای زمان بعد از تفتیش حقایق اندر برین نتیجه
رسیده اند که معرفت خداوندی و انتظام امور دنیوی و اُخروی صرف
وابسته دانش است و بس و اینکه هر ملتی که از مایه این فضل عاری بوده
از آسائش دارین محروم ست و نیز اهمیت علم را خداوند متعال و حضرت
رسول باکمال با عالم ایضاح داده و در کلام قدیم کریم بدین نهج ارشاد
فرموده شده است و قل رب زدنی علما و در جائے دیگر چنین وَالَّذِينَ
اُوْتُوْ الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ و همچنین حضرت مخبر صادق علیه الصلوة والسلام
چنین خبر داده اند الْعِلْمُ حَيٰوةُ الْاِسْلَامِ وَ عِمَادُ الدِّينِ و در هیچ
یکی از مذاهب عالم این قدر تحریص علم موجود نیست که در ملت مقدس
اسلام ورود یافته است و ظاهر است که ترویج این فیض عام در هر
ملت وابسته بتوجه شخص اول و فرد اکمل یعنی پادشاه و مربوط با راده
اوست و چون اعلیحضرت پادشاه دیانت پناه هدایت آئین اعنی
سراج الملة والدین امیر حبیب الله خان پادشاه خود مختار دولت
علیه افغانستان و ممالک محروسه آن که یا رب روز گار دولتش پاینده
و کوکب اقبال و ابهتش تابنده باد برای تربیت و تعلیم کافه
رعایای فدوی و جان نثار و پرورش روحانی صغار و کبار
مملکت خود سر چشمه این فیض سرمد جاری و گلستان علم و هنر را آبیاری
فرموده بیت العلوم حبیبیه را در اصل دار السلطنه دولت خداداد
مفتوح و حقائق علم و ادب را بواسطه آن مشروح گردانیده از
برای تتمیم این امر خطیر و تکمیل این خطب جلیل حضرت عالی متعالی
نائب السلطنه دولت قوی شوکت افغانستان را که روح علم و روان
دانش است مامور فرمودند که بقرار تجاویز سر رشته دار تعلیم عمومی
بقرار تجویز سر رشته دار تعلیم عمومی افغانستان که دارای کمالات
وافی و والای تجارب کافی صیغه تعلیم است در ترویج علم و
اشاعت علم مساعی جمیله بکار برده تخم دانش را در ملت افغانستان
بکارد و سر رشته دار ممدوح علاوه بر اجراے مدرسه العلوم
حبیبیه و شعب متفرقه مدارس ابتدائیه که برای تعلیم علوم ضروریه
دینیه و دنیویه اطفال مسلمانان باز شده و تالیف خانه را نیز یکی
از فروغ کامله بلیت العلوم مبارکه حبیبیه مقرر داشته و امور
ذیل را ملحوظ نمودند (۱) تالیف و تصنیف کتب و رسائلی که در
مدرسته العلوم حبیبیه و باقی مدارس متفرقه دولت خدا داد در علوم متفرقه
تعلیم داده میشود (۲) تالیف و تصنیف کتب و رسائلی که علاوه از
کتب تعلیم برای بهبودی و ترقی ملت و دولت اسلام ضروری باشد -
(۳) انتخاب و ترجمه کتب و رسائلی که در ممالک اسلامی دیگر عثمانی و
ایرانی و هندی بالسنه متفرقه عربی و فارسی و ترکی و انگریزی و اردو
طبع شده تا عموم رعایای این دولت قوی صولت علاوه بر تحصیل
علوم دینیه و کمالات جدیده در مدارس عمومی از مطالعه این مؤلفات
۴
مفیده نیز حظی وافر گیرند و این سلسله مبارکه را باسم سلسله مؤلفات تالیف خانه سراجیه بیت العلوم حبیبیه کابل مقرر ساختند لهذا شکرانه این نعمت عظمی و موهبت کبری بر کافه رعیت افغانستان لازم و دعای بقای این پادشاه جوان بخت هنر پرورده بر قاطبه ملت اسلام متحتم است که همواره همتش مصروف اشاعت علم و دانش و ضمیر منیرش خواهان هنر و بینش است و ختم کلام بر دعای مزید عمر و اقبال این خسرو کامگار و خدیو نامدار میرود *
ای در بقای عمر تو خیر جهانیان
باقی مباد هرکه نخواهد بقای تو
بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ ط
الْحَمْدُ لِلّٰهِ وَسَلَامٌ عَلٰی عِبَادِهِ الَّذِيْنَ اصْطَفٰی
انتخاب از کیمیای سعادت
شکر و سپاس فراوان بعدد ستارۀ آسمان ـ و قطرۀ
باران و ریگ بیابان ـ و برگ درختان ـ و ذره های زمین
و آسمان ـ مر آن خدای را که یگانگی صفت او است و جلال
و عظمت و کبریا خاصیت او ـ و درود بر محمد مصطفیٰ صلّی اللّٰه
علیه وسلم که سید پیغمبران است و رهنما و رهبر مومنان ـ و
بر جمله یاران و اہل بیت او کہ ہر یکی از ایشان پیشوای
امت و نمائنده راه شریعت اند ÷
بدانکه هر که مسلمان شود ـ اول بر وی واجب آن است
که معنی کلمۂ لا اله الا اللّٰه محمد رسول اللّٰه را دیعنی نیست معبودی
۲
برحق . بجز خدایتعالی و محمد رسول خداست) چون بزبان گفت
بدل بداند و باور کند چنانچه هیچ شک را دران راه نباشد *
در بیان طهارت
در کلام مجید است که خدایتعالی پاکان را دوست دارد
و رسول الله صلی الله علیه وسلم فرموده که الطهور شطر
الایمان یعنی پاکی نیمه ایمان است و گفت که بُنِیَ الدین
علی النظافة یعنی بنای مسلمانی بر پاکی است - پس گمان مبر
که اینهمه فضل و بزرگی پاکی راست که در تن و جامه باشد
باستعمال آب بلکه پاکی بر چهار طبقه است :-
طبقه اول - پاکی سر ول است - از هر چه جز حق
تعالی است چنانچه حق تعالی گفت قل الله ثُمَّ ذَر هُم
یعنی بگو الله پس بگذار آنها را - و مقصود ازین آن
است که دل از غیر حق تعالی خالی شود و بحق تعالی
مشغول و مستغرق شود و این درجه ایمان صدیقان است *
۳
طبقه دوم - پاکی ظاهر دل است از اخلاق پلید - چون حسد و کبر و ریا و حرص و عداوت و رعونت و غیر آن تا آراسته شود باخلاق پاک و پسندیده - چون تواضع و قناعت و توبه و صبر و خوف و رجا و محبت و غیر آن - و این درجه ایمان متقیان است *
طبقه سوم - پاکی جوارح و اندامهای تن است از معاصی چون غیبت و دروغ و حرام خوردن و خیانت کردن و به نامحرم نگریستن و غیر آن - تا آراسته شود به ادب و فرمان برداری در همه کارها - و این درجه ایمان پارسایان است *
طبقه چهارم - پاک داشتن تن و جامه است از پلیدیها تا جمله تن آراسته شود برکوع و سجود و ارکان نماز - و این درجه پاکی مسلمانان است - که فرق میان مسلمان و کافر در معامله باین نماز است - و سه طبقه اولی طهارت باطن است و طبقه چهارم طهارت ظاهر است *
و طهارت ظاهر نیز بر سه قسم است - یکی پاکی از
نجاست - دوم از حَدَث - سوم از افزونی و فضلات تن +
در پاکی حَدَث پنج چیز باید دانست - آداب قضای
حاجت - و استنجا - و وضو - و غسل - و تیمم - تا بهر
کدام که حاجت باشد و روا باشد اقدام نماید -
و پاکی فضلات تن بر دو نوع است +
نوع اول - چرک هاست که در میان موی سر و محاسن
باشد به شانه و آب و گل و گرمابه زائل باید کرد - و
اگر در گوشه چشم گرد آید وقت وضو بانگشت پاک
باید کرد - و اگر در گوش باشد چون از گرمابه بر آید
آنرا تطهیر باید کرد - و اگر در بینی و بن دندان باشد
بمسواک و مضمضه و استنشاق برود - و اگر بر بند
انگشتان و پشت پای و پاشنه یا در سر ناخن و تمامی
تن گرد آید ازاله این همه سُنت است - در جائیکه
مانع نفوذ آب نباشد و گر مانع بود ازاله آن فرض است
۵
نوع دوم - پاکی از باقی فضلات است و آن هفت است
اول موی سر است و ستردن آن اولی - مگر اهل شرف
یعنی سادات علوی را - اما بعضی را ستردن و بعضی را
گذاشتن مکروه است و ازان نهی آمده - دوم موی
سبلت با لب بالا راست داشتن سنت است و
فرو گذاشتن نهی است - سوم موی زیر بغل در
هر چهل روز کندن سنت است - چون در ابتدا
عادت کند آسان میباشد و اگر عادت نکرده باشد
ستردن اولی تر تا خود را تعذیب نکرده باشد - چهارم
موی زیر ناف و ازاله آن بستردن سنت است
و باید که از چهل روز تاخیر نکند - پنجم ناخن گرفتن
است تا چرک در آن گرد نشود - ششم ناف
بریدن است و آن در وقت ولادت بود - هفتم
ختنه کردن +
در بیان نماز
نماز ستون دین مسلمانی و بنیاد دین است و
پیشرو و سیّد همه عبادات است ـ هر که این پنج نماز
فریضه بشرط آن و بوقت آن بجا آرد عهدی بسته آید
او را با حق تعالی که در امان و حمایت او تعالی باشد
و چون از کبایر دست بداشت ـ هر گناه دیگر که بر وی
رود این پنج نماز کفارت آن باشد ـ رسول صلی الله علیه وسلم
گفت مثل این پنج نماز چون جوی آب روان است که
بدرِ سرای کسی میگذرد ـ و او هر روز پنج بار خود را به
آن می شوید ممکن بود که بر وی هیچ چرک بماند؟ گفتند
نی یا رسول الله ـ گفت این پنج نماز گناه را همچنان
ببرد که آب چرک را ـ از وی صلی الله علیه وسلم
پرسیدند که از کارها کدام فاضل تر است؟ گفت
نماز بوقت خود بپا داشتن ـ هر که ازان دست بداشت
دین خود را ویران کرد ـ نیز فرمود ـ کلید بهشت نماز
است ـ و گفت خدایتعالی بر بندگان خود هیچ فریضه
نگردانید بعد از توحید دوست تر از نماز ـ و اگر
چیزی دوست تر داشتی فرشتگان خود را به آن
مشغول کردی و ایشان همه در نماز باشند گروهی در
رکوع ـ گروهی در سجود ـ گروهی ایستاده و گروهی نشسته
و گفت که هر که یک نماز بجداً ترک کرد کافر گشت
یعنی نزدیک شد بکفر ـ و گفت اوّل چیزیکه در آن
نگاه کنند در روز قیامت نماز بود ـ اگر تمام باشد
و بشرط بود بپذیرند ـ و دیگر اعمال تابع آن شود
چنانچه بود بپذیرند ـ و اگر ناقص بود بر روی وی
باز زنند با همه اعمال دیگرش ـ و گفت هر که طهارتی
نیکو کند و نماز بوقت خود بگذارد و رکوع و سجود تمام
بجا آورد و بدل خاشع و متواضع گردد نماز او میرود
تا بعرش سفید و روشن ـ و میگوید خدایتعالی ترا نگهدارد
چنانکه تو مرا نگهداشتی - و هرکه نماز بوقت خود نکند و
طهارت نیکو نکند - و رکوع و سجود بخضوع تمام بجا نیارد
آن نماز میرود - تا آسمان سیاه شده و میگوید خدایتعالی
ترا ضائع گرداند - چنانچه مرا ضائع کردی - تا آنکه که
خدای تعالی خواهد - آنگاه نماز وی را چون جامه کهن درهم
پیچند و بر روی او باز زنند نعوذ بالله منها +
در بیان زکوة
زکوة از ارکان مسلمانی است - رسول الله صلی الله علیه
وسلم گفت بنای اسلام بر پنج اصل است - کلمه
لا اله الا الله محمد رسول الله و نماز و زکوة و روزه و حج
در خبر است کسانیکه زر و سیم دارند و زکوة ندهند
هر یکی را داغی بر سینه نهند چنانکه از پشت بیرون
آید - و بدانکه سر زکواة سه چیز است +
یکی آنکه خلق مامور اند به محبت حق تعالی - چنانکه هیچ
چیز را دوست تر از خدا وند ندارند و هیچ مومن نیست
که این دعوی بکند اما دعوی را به نشانی و برهانی
حاجت آید - تا کسی بدعوی بیحاصل مغرور نشود-چون مال
یکی از محبوبات آدمی است او را باین بیازمودند و گفتند
که اگر صادقی در دوستی - این یک معشوق خود را فدا
کن تا درجهٔ خود در دوستی حق تعالی بشناسی +
دوم تطهیر دل است از پلیدی بخل - چه بخل در
دل چون نجاستی بود که آن سبب نا شایستگی قالب
وی است قرب حضرت حق تعالی را -چنانکه نجاست
ظاهر سبب نا شائستگی قالب وی است حضرت نماز
را - و دل از پلیدی بخل پاک نشود الا بخرج کردن
مال - و بدین سبب زکوة پلیدی بخل را ببرد+
سوم- شکر نعمت است که مال نعمتی است که در حق
مومن سبب راحت دنیا و آخرت باشد - پس چنانکه
نماز و روزه و حج شکر نعمت تن است زکواة شکر
۱۰
نعمت مال است *
در بیان روزه
روزه رکنی از ارکان مسلمانی است - رسول الله
صلی الله علیه وسلم گفت حق تعالی میفرماید - هر
نیکوئی را بده مکافات کنم تا به هفت صد - مگر روزه
که آن مرا ست خاصة و جزای آن من دهم و می
فرماید - مزد کسانیکه از خواهش نفس صبر کنند در
هیچ حساب و اندازه نیاید - بلکه از حد بیرون بود -
و گفت بوی دهان روزه دار نزد حق تعالی از بوی
مشک خوشبو تر است - و روزه بر سه وجه بود -
روزه عوام همین نگاهداشتن بطن و فرج است
و این کمتر درجات است - روزه خواص این
است که تمام اعضای خود از کارهای ناشائست
باز دارد - چنانکه چشم را از دیدن حرام و گوش
۱۱
را از شنیدن سخنان زشت و زبان را از گفتن
بیهوده ـ و دست و پا و همه جوارح و اعضا را
از افعال ناشائست منع کند و هر که روزه دارد و
چنین کارها کند مثل او چون بیماری بود که از میوه
خوردن حذر کند و زهر بخورد و روزۀ خواص
خواص که بلند ترین درجات است این است
که دل خود را از اندیشه هر چه بجز حق تعالی ست
نگاهدارد *
در بیان حج
حج از ارکان مسلمانی است و فرض عُمر است
رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمود هر که حج
کند بی آنکه تن بفسق آلوده کند و زبان به بیهوده و
نا شایسته مشغول کذر از گناهان بیرون آید ـ چنانکه
آنروز از مادر زائیده باشد ـ و گفت بسیار گناه است
۱۴
که آنرا هیچ کفارت نبود مگر ایستادن در عرفات ۔ و
گفت هرکه از خانه بیرون آید باندیشهٔ حج و در راه
بمیرد اجر او بر حق تعالی است ۔ و فرمود یک حج بهتر
از دُنیا و هرچه در آن است و آنرا جزا نبود مگر
بهشت *
در بیان قرآن خواندن
قرآن خواندن فاضلترین عبادات است - خاصتًا
که در نماز برپا ایستاده باشد ۔ رسول الله صلی الله
علیہ وسلم گفت که فاضلترین عبادت امّت من
قرآن خواندن است و فرمود که هرکرا نعمت قرآن دادند
پندارد که هیچکس را بزرگ تر ازانچه او را داده اند
چیزی نداده اند و فرمود در روز قیامت نزد حق
تعالیٰ هیچ چیز بزرگتر از تلاوت قرآن نیست ۔ آنحضرت
صلی اللہ علیہ وسلم فرمود که دلها را از معصیت
۱۳
مانند آهن زنگار گیرد - گفتند یا رسول الله بچه
زدوده می شود - گفت بخواندن قرآن و یاد کردن
مرگ *
۱۴
انتخاب از رساله منهاج العابدین
بدان ای عزیز زینهار بغیر حق تعالی اعتماد مکن -
تا پشیمان نشوی : از حق غافل مباش - تا شیطان بر تو
راه نیابد : بهیچ چیز مغرور مشو تا هلاک نگردی : دل
از حرص خالی کن - تا راحت یابی : در کار حق
باش - تا کار تو ساخته گردد : دل به کس مبند تا زیان
نکنی : کس را عیب مکن - تا به عیب مبتلا نگردی :
در تنگیها صبر کن تا گشایش یابی : طمع از دل دور کن -
تا خوار نگردی : از همه نومید شو تا کار تو بر آید : کار
باخلاص کن - تا جزا یابی : غم دنیا مخور - تا دل تو تباه
نشود : راستی پیش گیر - تا رستگار شوی : آزار کس
مخواه تا امان یابی : کسی را به حقارت منگر - تا خوار
نشوی : از جهت دنیا اندوهگین مباش تا پریشان
۱۵
نگردی + مرگ را یاد کن - تا دل تو بدنیا نگراید + در
امانت خیانت مکن + بیهوده گوئی را سر همه آفتها
دان + منت بردار - منت منه - نمّام را بخود راه مده+
حاجت روائی کار بزرگ دان + عقوبت باندازه گناه
کن + بهر جا که باشی - خدا را حاضر دان + گستاخ مباش +
عهد را در حال سخط و رضا نیکو نگهدار + چون با
اہل دنیا نشینی - خدای تعالی را فراموش مکن + توقع
از کس مکن - تا عزت یابی + فروتنی کن تا به بزرگی رسی +
شکر حق بجا آر - اگر نعمت دنیا و دین خواهی + ایمن مباش
تا امان یابی + با حق باش اگر عیش جاودانی خواهی + خدمت
بزرگان کن تا به بزرگی رسی + صبر پیش گیر اگر عافیت
خواهی + خود را بحق سپار - تا بسامان شوی + خود را هیچ
قدر منه تا با قدر گردی + قناعت کن - اگر تونگری خواهی +
در بند چیز مباش - تا آزاد شوی + خود را مبین - تا به
معرفت رسی + در طلب صادق باش تا بیابی + حرمت
١٦
نگهدار تا محترم گردی * خوش خوی باش تا عزیز گردی *
سودائی پیش گیر تا دران سود کنی * خشم خود فرو خور -
تا راحت یابی * کاری کن که پشیمان نگردی * در عیب
خود فرو شو اگر هوشیاری * با همه رفق و نرمی کن * بر
نعمت کس حسد مکن تا عافیت یابی * یار دوستان خدا
باش تا محتشم گردی * بر زیردستان شفقت کن تا
بر هی * در کارهای دنیا آهستگی کن تا شیطان بر تو ظفر
نیابد * دلهای مردان خدا را دریاب تا خوشنودی حق یابی
بد خوئی را ترک ده تا عیش بر تو تلخ نگردد * در معامله
سخت مپیچ تا خسته نگردی * با همه آسانی کن تا در امان
باشی * درشتی با مسلمانان مکن تا نزدیک همه دوست
گردی * از خود طلب اگر جوانمردی * حق را یاد کن تا دل
تو سیاه نگردد * درماندگان را دریاب تا در نمانی * جز حق
میندیش اگر طالبی * خلاف ترک ده تا بسلامت مانی *
از حکم حق سر متاب تا عاصی نشوی * آنکه با تو بدی کند
۱۷
با وی نیکی کن : با قافله رو که رهزنان بسیار اند و دشمنان
در کار : سر برین در بنه ـ یا برو و سر خود گیر : خود خواه
مباش اگر دوست خواهی : دوستی آن به که برای خدا بود :
بار خود بر کس منه ـ اگر عزت خواهی : بزرگی بر هیچکس منه
تا خوار نگردی : پند بشنو تا سود حاصل کنی : بحق پناه گیر
تا خلاص یابی : وقت را بشناس اگر صرافی : طمع از خلق
بر دار تا محتاج نگردی : هوای نفس را خلاف کن ـ اگر
دلاوری : کار باندیشه کن تا زیان نکنی : از حق نصرت
خواه تا یاری یابی ـ بحق بگریز تا از دشمن برهی :
۱۸
انتخاب از مالا بدمنه
آنچه پیغمبر صلی الله علیه وسلم خبر داده است ـ بآن
ایمان باید آورد ـ و آنچه فرموده است ـ بر آن عمل باید
کرد ـ و ازانچه منع کرده ـ باز باید ماند *
رسول خدا صلی الله علیه وسلم با یکی از صحابه وصیّت
فرمود که شرک بخدا نکنی ـ اگرچه کشته شوی و سوخته شوی
و نافرمانی والدین مکن ـ اگرچه امر کنند که از زن و فرزند و
مال خود بدر شو ـ و نماز فرض را عمداً ترک مکن *
از آن سرور علیه السّلام روایت کرده اند که هر که بر
نماز فرض محافظت کند او را نور و حجّت و نجات باشد
روز قیامت ـ و هر که محافظت نکند نه او را نور باشد
نه برهان و نه نجات *
۱ این حکم بنابر عزیمت است *
١٩
پارچه پوشیدن بقدر ستر عورت و دفع سرما و گرمای مهلک فرض است و زیاده ازان برای زینت مامور و اظهار نعمت خدا و ادای شکر مستحب است ـ و دامن دراز تا نصف ساق باشد و دامن تا شتالنگ جائز است ـ و فرو تر از ان حرام است ـ و شمله یک وجب به نیت سُنت مستحب است ـ و زیاده تکلّف در لباس بنابر اسراف و تکبّر حرام است یا مکروه و بدون آن مباح است ۱۲
در حدیث آمده که طلب حلال فرض است بعد از فرایض ـ و بهترین کسب عمل دست خود است ـ داؤد علیه السّلام عمل از دست خود میکرد و میخورد *
هر که عبادت کند برای دیدن و شنیدن مردم ـ نزد خدا ثواب آن نباشد *
غیبت یعنی عیب کسی را غائبانه ظاهر کردن حرام
۱۲ یعنی بدون نیّت صالح ۱۲
۲۰
است - خواه عیب در دین او گوید - یا در صورت یا در
نسب یا غیر آن- آنچه او را نا خوش آید - مگر غیبت ظالم
حلال است ÷
غیبت نیست مگر شخص معین معلوم را بد گفتن - اگر
اہل شر را غیبت کند - غیبت نباشد ÷
نمیمه یعنی سخن یکی بدیگری گفتن که موجب نا خوشی
فیما بین آنها باشد نیز حرام است ÷
دشنام دادن دیگری را بزبان یا باشاره سر یا چشم
یا دست یا مانند آن یا خندیدن بر وی بر نهجیکه موجب
هتک حرمت او باشد - حرام است - رسول اللہ صلی اللہ
علیہ وسلم فرموده - حرمت مال و آبروی مسلمان مثل حرمت
خون اوست - وحق تعالی بکعبه فرموده که با وجود آنکه
ترا حرمت زیاده داده شده - لیکن حرمت مسلمان و
حرمت خون او و مال او و آبروی او از تو زیاده
است ÷
۲۱
تجسس حال مسلمانان برای عیب جوئی آنها حرام است و بد ترین دروغ شهادت دروغ است و قسم دروغ که بدان مال مسلمانی را بناحق تلف کند *
قضیه و مناقشه که در میان افتد - واجب است - که آنرا بشرع رجوع کند - و آنچه شرع دران حکم کند - اگر چه خلاف طبع او باشد - واجب است که آنرا بطیب خاطر قبول کند - نکرده داشتن آن کفر است و مستلزم انکار شرع *
عجب و تکبّر کردن و نفس خود را از دیگران بهتر دانستن و غیر خود را حقیر دانستن حرام است - حق تعالی می فرماید نفس خود را به پاکی یاد مکنید - بلکه خدا هر کرا میخواهد پاک میکند - اعتبار مرخاتمه راست و خاتمه کسی را معلوم نیست که چه خواهد بود - در حدیث آمده که حق تعالی بعضی کسان را بهشتی نوشته است و تمام عمر عمل دوزخ میکند و آخر کار تائب
۲۲
میشود و عمل بهشت میکند بهشتی میشود ـ و بعضی
کسان را دوزخی نوشته و تمام عمر عمل بهشت میکند
آخر کار نوشته ازلی غالب می آید و عمل دوزخ
میکند ـ دوزخی میشود *
تفاخر به انساب حرام است و نیز تکاثر
به مال و جاه حرام ـ و خداوند تعالی فرموده که
کریم تر نزد خدا متقی تر است *
بازی کردن به شطرنج یا نرد یا مانند آن حرام
است ـ و اگر در آن مال مشروط باشد ـ قمار باشد
و حرام قطعی و گناه کبیره باشد ـ و منکر حُرمت
آن کافر ـ و نیز بازی کردن به پرانیدن کبوتر یا
جنگانیدن مُرغ و مانند آن حرام است *
کسی که بر تو احسان کند ـ شُکر او کردن و
مکافات نمودن مستحب است یا واجب ـ و انکار
کردن و کُفر آن نمودن معصیت است ـ چه هرکه
۲۳
شکر بنده نکرد شکر خدا نکرد :
کثرت درود بر پیغمبر خدا صلی الله علیه و سلم مستحب است و خالی بودن مجلس از ذکر خدا و درود بر پیغمبر خدا صلی الله علیه و سلم مکروه است :
مرد را تشبه بزنان و زن را تشبه بمردان و مسلم را تشبه بکفار و فساق حرام است :
حقوق مسلمان بر مسلمان شش چیز است - عیادت مریض - حضور جنازه - قبول دعوت و افشای سلام - تشمیت عاطس - خیر خواهی هم در حضور و هم در غیبت:
باید که دوست دارد مسلمان برای مسلمانان آنچه برای نفس خود دوست دارد - و مکروه دارد در حق آنها آنچه برای خود نه پسندد - و رد سلام واجب است :
آنچه در احادیث از کبائر دارد شده این است - شرک و نافرمانی والدین و قتل نفس - و قسم دروغ
۲۴
و شهادت دروغ - دشنام محصنه و خوردن مال
یتیم - و خوردن ربا - و گریختن از جنگ کفار - و قتل
فرزند - چنانکه کفار دختران را قتل میکردند - و زنا
کردن و قطع طریق - و بغی بر امام عادل - و سحر
کردن *
در حدیث آمده که بزرگتر کبائر آن است که کسی
پدر و مادر خود را دشنام دهد - گفتند - والدین را چگونه کسی
دشنام دهد - فرمود والدین دیگری را دشنام دهد - و
او والدین این را دشنام دهد *
در حدیث علامات منافق این است - دروغ گوئی -
خلاف وعدگی - خیانت در امانت - غدر بعد عهد - دشنام
در منازعت *
نشستن در مجلس علما و صلحا افضل است -
اگر میسر شود - و هرگاه میسر نشود گوشه نشینی بهتر
است و در وقت خوردن طعام و آب سنت آن
۲۵
است که اول بسم الله گوید و آخرش الحمد لله - و آب
سه کرت بنوشد - و در اول و آخر طعام دست
بشوید *
۲۶
انتخاب از صد حکایت
حکایت ١- حضرت سلیمان علیٰ نبیّنا و علیه السّلام که
پادشاه جن و انس و سائر مخلوقات بود خواست که ضیافت
جمله مخلوقات کند هزار انبار خوردنی بر لب دریا گرد
آورد ناگاه حیوانی از دریا سر بر آورد و گفت که امروز
مهمان تو ام تمام خوردنی را از خام و پخته فرو برد و باز
فریاد میکرد که هنوز نیم سیر نشده ام حضرت سلیمان
بر عجز خود اعتراف نمود که یک حیوان را شکم سیر نتوانستم
خورانید - پس بضیافت جمله مخلوقات چه رسد +
حاصل مطلب - قدرتِ الهی از عقل انسان ضعیف
برتر است و درین مقام بی اعتراف و عجز چاره نیست
بیت
ضعیفان ببذل تو هرگز قوی
۲۷
نگردند ترسم تو لاغر شوی
حکایت ۲- روزی امیر المومنین عثمان بن عفان رضی
الله عنه یکی را از موالی خود بجرمی گرفتار دید خادمی را فرمود
تا او را بسزا رساند چون خادم تازیانه کشید آن غلام آه
سرد از دل بر آورد جناب امیر المومنین را از استماع آن
تاثیری در دل پیدا شد گفتند که ترا بنام خدا بخشیدم و
آزاد کردم تا مالک من نیز بروز رستاخیز مرا بیامرزد
و از آتش آزاد کند که عذاب آن روز بدتر از عقوبت
این جهان است *
حاصل مطلب - رحم دلی علامت بهشتیانست و سنگدلی
نشان دوزخیان - بیت
تو هم بر دری هستی امیدوار
پس امید بر در نشینان بر آر
حکایت ۳- پادشاهی بود که در سخاوت نام حاتم طائی
را طی کرده و خزانهای خود را بر محتاجان صرف نموده یکی
۲۸
از ندما گفتش که خزائن پناه سلطنت است نباید که وقت حاجت فرو مانی - بیت
اگر هر چه داری بکف بر نهی
کفت وقت حاجت بماند تهی
نشنید و هر چه داشت بصرف رسانید - روزی یکی از دشمنان برو لشکر کشید پادشاه را پریشانی خاطر حاصل آمد که چگونه لشکر بی زر جنگ تواند کرد - الغرض اکابر بتجار گرد آمدند و زر خطیر فراهم نمودند تا کار سازی لشکر بدان نموده شد و رعیت نیز زور آوردند تا از برکت سخاوت بر دشمن ظفر یافت لیکن بعد ازین حادثه در هر امر اعتدال را کار می فرمود تا نوبت بدین پریشانی نمیرسید *
حاصل مطلب - دور اندیشی در هر کار لازم ست خصوصاً در اخراجات - رباعی
چون رنده بسوی غیر بخشنده مباش
چون تیشه بسوی خویش پاشنده مباش
۲۹
تعلیم ز اره گیر در کسب معاش
چیزی بسوی خود کش و چیزی میپاش
حکایت ۴- یکی از زاهدان نامدار پسری داشت شوخ
و گستاخ چوبی را نوک آهنی زده سبوی آب بیچارگان
راهروان را می شکت مردم از اذیتش بجان آمده
شکایت پیش زاهد بردند زاهد در بحر استعجاب غریق
شد که این فعل شنیع پسر مرا چگونه پیدا آمد و حال
آنکه من گاهی کسی را بدین گونه اذیت نرسانیده ام ناچار
پیش زن خود داستانی ازین غم دل بیان کرد. زنش گفت
که من نیز گاهی مرتکب کبائر نشده ام ولیکن یک هفته
قبل از وضع حمل این فرزند دل بند مرا شوق دیدن باغ
دامن جان بگرفت- در باغ فلان امیر رفتم و بسیر گلگشت
مسرتی حاصل نمودم و بهر گل و میوه تفرج کنان میدیدم
ناگاه اناری تازه چون حقه عقیق بر شاخ زمردی آویخته
بنظر رسید- مصرع
٣٠
دلی پر خون لبی پر خنده داشت
بی اختیار دلم بدان رغبت نمود ـ خواستم که زود تر از ان مقام
گذر کنم لاکن دست شوق گریبان صبرم درید و سوزنی
که با خود داشتم دران دانه انار خلانیده بر زبان نهادم و
از باغ برون آمده راه خانه خود پیش گرفتم و میدانم که
غیر ازین تقصیری از من بعمل نیامده ـ زاهد چون انرین
راز اطلاع یافت باغبان را طلبیده قیمت انار را ادا
کرد و بعد ازان در حق فرزند خود دعای خیر نمود ـ تا
در اندک مدّت اثر مناجات پدید آمد و آن پسر عادتِ
ضرر رسانی ترک نمود *
حاصل مطلب ـ هر کیکه در راه زهد و تقویٰ قدم نهد
گرد قصور را بقدر یک ذرّه بحالش گنجایش نباشد ـ
چون جامۀ سفید که باندک غبار تلف شود و اگر سیاه
باشد از آلودگی چرک و غُبار پروا ندارد ـ بیت
هر کرا قرب الٰہی بیشتر
۳۱
ہر نفس میباشد او را صد خطر
حکایت ۵ - دو برادر بودند تجارت پیشہ - و از دولت
بہرہ داشتند یکی را پسری و دیگری را دختری بود چون بہنگام
شباب رسیدند - سخن وصلت در میان آمد - پدر عروس
گفت - تا داماد من ہنر نیاموزد دختر خود را باو نخواہم
داد - زیرا که مال و مکنت دنیا قابل اعتبار نیست - و
کیسہ پیشہ ور ہمیشہ پر زر است - ہمچنین وقتی آن پسر
بعزم سفر بار تجارت بر بست و اموالش بدریا غرق
شده خود به تختہ پارہ بساحل رسید و برای تحصیل معاش
کفش ہای کہنہ برداشته بر سر راہی نشست و پیشہ
پینہ دوزی اختیار کرد - قضا را عمویش باسباب تجارت در
آن بندر وارد شد - و او را بشناخت و بخانہ خود برد و
گفت - چرا پیش ازین نگفتی که کسب پینہ دوزی میدانم
تا بہ مناکحت دختر مضائقہ نمی شد - الغرض بوطن خود
مراجعت نمود و دختر را بعقد ازدواج او در آورده انچہ
۳۲
اموال و اسباب داشت اختیار آنرا به قبضه تصرف آن
جوان داد *
حاصل مطلب - بهترین خزاین جهان هنر است - و
بد ترین آفات بیکاری هر کسب و کمال که انسان پیش
گیرد باید که آنرا به تمام برساند - فرد
کسب کمال کن که عزیز جهان شوی
کس بی کمال هیچ نیرزد عزیز من
حکایت ۶ - سلطان علاءالدین را چون وقت سلطنت به
آخر رسید - هر سه فرزندان خود را طلب کرد و بهر یک
سه تیر یک جا نموده داد تا بشکنند آنها بزور بازوی
جوانی سعی کردند بجای نرسید بانه بهر یکی از ایشان تنها
تیری داد بشکستند - سلطان گفت اگر از هم جدا شوید
دشمن یک یک را از میان خواهد برداشت - و اگر
باتفاق یکدیگر زندگانی کنید هیچکس بر شما دست نخواهد
یافت - بیت
۳۳
سعادت غنچۀ برگش اتفاق است
هدایت زلف و مقراضش نفاق است
حاصل مطلب - اتفاق موجب ملک و دولت است - و نفاق باعث خواری و محنت - دانا را بجز اتفاق و مصالحت کاری بهتر نیست +
حکایت ۷ - روزی نوشیروان عادل سر از دریچۀ ایوان خاص برون آورد پیر زنی را دید کوزه شکسته در دست دارد - آب ازان می ریزد و روی خود می شوید - افسوس بسیار نمود و آفتابه مرصع بدو فرستاد و باز اندیشید که چون آفتابه باو رسد خواهد دانست که بادشاه کوزه شکسته مرا دیده است و ازین معنی خجل خواهد شد پس محکم کرد - که آفتابه را به چندین هزار درم بفروشند و زر نقد بطریق وظیفه باو رسانیده باشند +
حاصل مطلب - بزرگان در حالت نیکی خجالت کسی را روا نداشته اند زیرا که خجالت سبب دل شکنی و ندامت
۳۴
غیبر می شود و دل شکنی از گناهان بزرگ است که تلافی آن
امکان ندارد ـ و شیشه شکسته پیوند نمی شود ـ بیت
جراحات تیغ از زبان دُور شُد
بدل زخم گفتار ناسُور شُد
حکایت ۸ ـ عابدی بر قلّه کوهی مقام داشت و اوقات
به عبادت حق تعالی میگذرانید و وظیفه افطار او از غیب
میرسید ـ روزی آن طعام معتاد بدستش نیامد ـ عابد از گرسنگی
بیطاقت شده بطرف قریه روان گشت ـ از قضا بدر خانه
گبری رسید و سوال کرد ـ صاحب خانه سه قرص جوین
بوی بخشید ـ سگی ازان خانه بر آمد و در عقب او بیفتاد
عابد بحکم آنکه مصرع
دهن سگ بلقمه دوخته به
یک قرص پیش او بینداخت ـ سگ آنرا فرو برده
تعاقب نمود عابد از خوف اذیت قرص دیگر بوی داد ـ سگ
آنرا نیز بکار برده در عقب او روان شد ـ عابد ناچار قرص
۳۵
سومی را بوی داده راه خود پیش گرفت - و سگ حریص
همچنان از دنبالش روان بود زاهد گفت عجب بیحیا و طمّاعی
مثنوی
صاحبت غیر از سه نان چیزی نداد
هم تو او را بستدی ای کج نهاد
دین زمان از پی دویدن بهر چیست
جامۀ من را دریدن بهر چیست
سگ گفت ای عابد انصاف کن که بی حیا کیست -
سالهای دراز است که من وظیفه خوار مشت استخوان
و لقمۀ نان این گبر پیرم - بلکه بارها از رهگذر غفلت
وظیفۀ مرا فراموش کرده چونکه پروردۀ احسان اویم با وجود
محنت فاقه از برای لقمه نان بدر دیگر آبرو نریختم -
مثنوی
تو که نامد یک شبی رزقت بدست
در بنای صبر تو آمد شکست
۳۶
از در خلاق رو بر تافتی
بر در گبری روان بشتافتی
بهر نانی دوست را گذاشتی
میکنی با دشمن او آشتی
عابد از سخن سگ متنبه شده دامن قناعت گرفت-
و بی صبری را ترک کرد *
حاصل مطلب - کسی که در رزاق حقیقی را محکم گرفت
و بحکم یک در گیر و محکم گیر - بر دادهٔ او قناعت کرد-
هرگز بی صبری را شعار خود نخواهد ساخت - و از خزانه
غیب او هیچ وقت محروم نخواهد شد *
حکایت ۹ - روزی نوشیروان عادل بشکار بیرون
آمده بدهی گذر کرد دهقانی پیر را دید که درخت را می
نشاند پادشاه گفت ای پیر طمع داری که بر آن بخوری - پیر
گفت کسان کشتند و ما خوردیم ما نیز بکاریم تا دیگران
بخورند . نوشیروان بدین جواب تحسین فرموده چهار هزار
۳۷
درم صله بخشید پیر دهقان گفت که کسی را دیده که درختی
نشاند و همان روز بر آنرا خورد نوشیروان گفت نه ـ و
چهار هزار درم دیگر بوی بخشید پیر گفت سبحان الله سپاس
ایزویسست که درخت من بدین زودی دو بار بار آورد ـ
و بادشاه بر حسن گفتار آن دهقان آفرین نمود و ده مذکور
را بوی انعام فرمود ÷
حاصل مطلب ـ قدر دانان عاقل قیمت سخن را بچنان
می شناسند که جوهریان قدر جوهر را ـ آری پیش ارباب
فهم قدر سخن بیش از جواهر است ÷
حکایت ۱۰ ـ شخصی پیش پیغمبر زمان آمد و گفت که من
در مرض عصیان گرفتارم ـ و پیوسته در دزدی و زنا و
دروغ گوئی بسر میبرم و نمیتوانم که همه را بیکبار ترک
گویم و حالا علاج این بیماری را از شما میخواهم که اول
کدام یک از اینها را ترک کنم ـ آنحضرت فرمود ـ که
اول دروغ گوئی را ترک کن و بعد از سه روز پیش من
۳۸
بیا که علاج دیگر عصیان ترا تجویز کنم ـ انکس از دروغگوئی
توبه کرد و بخانه خود آمد ـ چون خاطرش به حسب عادت به
فسق میل نمود ـ اندیشه کرد که هرگاه بدان کار اقدام نمایم
و پیش پیغمبر خدا روم ـ و از من پرسند که درین سه روز
چه کار کردی دروغ نمیتوانم گفت ـ و نیز آدمی را شرم
است که بدکرداری خود بر زبان آرد ـ الغرض در همین اندیشه
سه روز بگذشت و هیچ بدکاری از او بوقوع نه پیوست تا
اینکه سیرت نا پسندیده او بخصائل حمیده و شمائل مرضیه مبدل
گردید و از جمیع گناه تائب گشت *
حاصل مطلب ـ دروغگوئی بد ترین گناهان است ـ که
برکت روزی را می برد و انسان را در نزد همگنان خوار
و بیمقدار می سازد و تمامی افعال زشت و معصیت از
دروغ می خیزد ـ پس هر که راست گفت بسلامت ماند
نظم
راستی آور که شوی رستگار
۳۹
راستی از تو ظفر از کردگار
چون بسخن راستی آری بجای
ناصر گفتار تو باشد خدای
حکایت ۱۱ - شخصی شیری را در صحرا بسته دام بلا و
گرفتار زندان قفس یافت و شیر الحاح آغاز نموده استدعای
خلاصی کرد مرد نادان قول حکما را فراموش کرد که گفته اند
بزاری دشمنان اعتبار نباید کرد - او را از ان قید خلاصی
بخشید - شیر نزدیک او آمد و گفت گرسنه ام میخواهم ترا
هلاک سازم که سزای نیکی بدیست - مرد ازین معنی متحیر
شده گفت هرگاه گواهی در قول خود بگذرانی خون خود را
مباح و معاف خواهم کرد از قضا بروباهی رسیدند -
شیر قصه را بیان کرد - روباه گفت که باور نمی کنم که تو
بدین بزرگی در قفس چگونه گنجیدی - و این مرد چگونه ترا
خلاص کرد شیر از جهت اطمینان روباه در قفس در آمد -
روباه گفت ای مرد ساده دروازه قفس به بند که با بدان
۴۰
نیکی کردن چنان است که با نیکان بدی نمودن - و اکنون
راه خود پیش گیر که از اجل رستی :
حاصل مطلب - بر ظالمان رحم نباید کرد که آن بر
نفس خود ظلم است - بیت
ترحم بر پلنگ تیز دندان
ستمگاری بود بر گوسفندان
حکایت ۱۳ - شخصی در نیم شب بر بام خانه خود استاده
باستهزا صدا میکرد که ای همسایگان مدد کنید که دزدان
بخانه من آمده اند - همسایگان می دویدند و از دزد
اثری نه دیده باز می رفتند و او می خندید - هر گاه چند
بار ازو بدینگونه بظهور رسید اعتبار قولش ساقط شد -
روزی دزدان در بشکستند و بخانه اش ریختند - هر چند
بر بام خانه بر آمد و صدا بهمسایگان زد کسی ملتفت
نشد و دزدان تمام اسباب را پاک بردند :
حاصل مطلب - اعتبار قول خود در دست خود است
۴۱
و هر کسیکه بدروغ گفتن موسوم گشت - هر گاه سخن راست گوید
باور ندارند - قطعه
دروغی نگیرند صاحبدلان
هر انکس که پیوسته گفته است راست
دگر مشتهر شد بقول دروغ
اگر راست گوید تو گوئی خطاست
حکایت ۱۳ - چون سخاوت حاتم طائی در جهان شهرت
گرفت - قیصر روم یکصد شتر سُرخ موی ازو طلب
داشت و آن زمان پیش او یک شتر موصوف بآن
صفت نه بود - از قبائل و خویشاوندان خود فراهم
آورده به حسب خواهش بحضور قیصر فرستاد قیصر روم
تعجب کرد از جوانمردی او - پس هر شتر را اقمشه نفیسه
بار نموده بحاتم واپس فرستاد و او از هر کس که شتر
گرفته بود بار اقمشه همان شتر را نیز بوی بخشید - قیصر
روم چون شنید زیاده تر متعجب شد گویند که حاتم بارها
۴۲
جان خود را در راه خدا سخاوت کرده بود لاجرم نام او
را تا حال به نیکی یاد میکنند +
حاصل مطلب - هر کسیکه بخوشنودی حق سبحانه تعالی
در خلاف نفس خود کاری کند نام او نمی میرد - و سخاوت
باعث سرافرازی دارین است انسان را +
بیت
سخاوت مس عیب را کیمیاست
سخاوت همه درد ها را دواست
۴۲
انتخاب از بهارستان
حکایت ۱ – گناهگاری را پیش خلیفه بغداد آوردند ـ خلیفه بعقوبتی که سزاوار آن بود فرمان داد ـ گفت ای امیرالمومنین انتقام بر گناه عدل و تجاوز ازان فضل ست و پایه همت امیرالمومنین ازان عالی تر است که از انچه بلند تر است تجاوز نماید و بر انچه فروتر است فرود آید ـ خلیفه را از سخن او خوش آمد گناه وی را عفو فرمود
قطعه
عفو از گنه بفضل به از انتقام عدل
زان تا باین ز چرخ برین تا زمین ره است
کی فضل را گذارد و آرد بعدل روی
دانا که از تفاوت این هر دو آگه است
حکایت ۲ – اسکندر را گفتند بچه یافتی آنچه یافتی ـ
۴۴
از دولت و سلطنت و مملکت با وجود صغر سن و کمی
وقت ـ گفت مدارا و نرمی کردم با دشمنان تا از طریقهٔ
دشمنی عنان تافتند ـ و دلداری نمودم دوستان را تا
در قاعدهٔ دوستی استحکام یافتند ـ بیت
بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر
دشمنان را دوست گردان دوستانرا دوست تر
بیت
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
حکایت ۳ ـ امیر المؤمنین عمر فاروق رضی الله تعالی
عنه در وقت خلافت خود در مدینه دیواری را گل می کرد
یهودئی پیش وی تظلم کرد که حاکم بصره متاعی بصد هزار
درم از من خریده است و در ادای آن تعلل میکند ـ
فرمودند کاغذ پارهٔ داری گفت نی ـ قطعهٔ سفالی برداشت
و درانجا نوشت که یا از موجبات شکایت بپرهیز یا از مسند
۴۵
حکومت برخیز ـ و در آخر نوشت که کتبه عمر ابن الخطاب
نه بر آن مهر زد و نه طغرائی نوشت اما چندان صولت
عدالت و سیاست وی در خاطر نشسته بود که چون یهود
آن سفال را بحاکم بصره داد ـ وی سوار بود از اسپ فرود
آمد و زمین ببوسید و وجه یهودی را ادا کرد و یهودی همچنان
سوار استاده بود *
حکایت ۴ ـ حاتم طائی را پرسیدند که هرگز از خود کریم
تر کسی را دیدۀ ـ گفت بلی شبی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم
و وی ده سر گوسفند داشت ـ از ان یک گوسفند را بکشت
و به پخت و پیش من آورد ـ مرا عضوی از وی خوش
آمد و بخوردم و گفتم ـ این بسی خوش بود ـ آن غلام
بیرون می رفت و گوسفندی را کشته آن موضع را می پخت
و پیش من می آورد ـ فردا چون از ان خانه برون آمدم دیدم
که خون بسیار ریخته است ـ چون معلوم کردم که هر ده گوسفند
خود را کشته بود ـ گفتم چرا چنین کردی گفت ترا چیزی
۴۶
خوش آید و من مالک آن باشم اگر مضایقه کنم روا نباشد
حاتم گفت با وجود آن که در مقابله آن پانصد شتر سُرخ
موی بخشیدم لاکن او را در سخاوت از خود برتر یافتم زیرا
که او هرچه داشت به من بخشید و من از انچه داشتم
اندکی از بسیار ندادم - قطعه
چون گدای که نیم نان دارد
بتمامی دهد ز خانه خویش
بیشتر زان بود که شاه جهان
بدهد نیمی از خزانه خویش
حکایت ۵ - کودکی با یکی از ارباب مکارم بی ادبی
کرد - شکایت پیش عمش بردند - خواست تا او را
ادب کند - گفت ای عم من کردم آنچه کردم - که
عقل با من نبود - و تو بکن آنچه میکنی که عقل باشت
قطعه
گر سفیهی بحکم نفس و هوا
۴۷
نه بوفق خرد کند کاری
بر تو نفس و هوا چو غالب نیست
بجز براه خرد مرو باری
آداب جامعه و اخلاق نافعه که
از احادیث صحیحه ترجمه شده
رسول خدا رحمت خدا بروی باد- فرموده است که
مسلمان را بر مسلمان شش حق است - چون ملاقاتش
نمائی بر وی سلام کن - چون ترا بخواند یعنی برای طعام -
اجابتش نمائی - و چون نصیحت خواهد پندش بگوی و چون
عطسه زند و الحمد لله بگوید - جوابش ده - یعنی یرحمک
الله بگوی - و چون بیمار گردد عیادتش نمای - و چون بمیرد
همراه جنازه اش برو +
رسول خدا را از نیکی و بدی پرسیدند در جواب فرمودند
۴۸
نیکی خوش خوئی است و بدی چیزی است که در دل بگذرد
و انسان باظهار آن در پیش مردم راضی نباشد +
چون سه کس باشید دو کس با یکدیگر سرگوشی مکنید که
این اندوهگین می سازد آن دیگر را +
هیچکس را از مجلس خیزانیده بر جای او منشینید -
ولیکن وسعت نمائید در مجلس - و سلام گوید خورد بر
بزرگ - و کم بر بسیار - و سوار بر پیاده - و کافی ست
از جماعتی که بر دیگران بگذرند اینکه سلام گوید یکی از
آنها و جواب سلام گوید یکی از آنها +
ابتداء مکنید یهود و نصاری را بسلام - و چون در
راه یکجا شوید بایشان تحقیر آنها را نموده و براه تنگ
ایشان را مضطر بگردانید - تا تعظیم دشمن خدا و رسول
او نشود +
هیچ یکی از شما آب ایستاده نیاشامد - چون نعل پوشد
ابتداء بپای راست کند و چون بکشد ابتدا بپای چپ
۴۹
نماید ـ و باید که نعل راست در پوشیدن اوّل و در
کشیدن آخر باشد ـ هرگز نرود یکی از شما در یک نعل
یا هر دو را بپوشد یا هر دو را بکشد ـ نمی بیند خدای
تعالیٰ بنظر رحمت بکسی که جامه خود را برای ناز و
کرشمه دراز بگرداند *
چون بخورد یکی از شما و بنوشد ـ پس بدست راست
بخورد و بنوشد زیرا که شیطان بدست چپ میخورد
و مینوشد *
بخور و بنوش و بیاشام تا وقتیکه ریا و اسراف
درمیان نباشد *
هر که دوست دارد که رزق وی فراخ گردد و
در عمر وی برکت شود پس باید که بر خویشان و
اقربای خود مهربان باشد *
رسول خدا صلّی الله علیه و سلم میفرماید که سوگند
است مرا بدان ذات پاک که جان من در تصرف
۵۰
اوست - که مؤمن کامل نمی شود بنده تا اینکه دوست
دارد برای همسایه و برادر خود - آنچه دوست میدارد
برای خود - و فرمود که دشنام دادن بمادر و پدر خود
از گناهان کبیره است - گفتند یا رسول الله آیا کسی
والدین خود را دشنام میدهد - فرمود آری - دشنام
میدهد یکی پدر و مادر دیگر را و چون او دشنام دهد
مادر و پدر او را - گویا خود دشنام داده باشد +
بیت
دهن خویش بدشنام میالا صائب
کین زر قلب بهر کس که دهی باز دهد
هر که از مسلمان سختی را از سختیها دور کند - خدای
تعالیٰ از وی سختی را روز قیامت دور میکند - و هر که
آسانی کند بر تنگ دست - آسان سازد خدای تعالی بر
وی کار او را در دنیا و آخرت - و هر که پرده پوشی کند
مسلمانی را در دنیا - بپوشد خدای تعالی پرده او را در
۵۱
دنیا و آخرت - و خدای تعالی در مدد بنده است تا زمانیکه
بنده در مدد برادر دینی خود باشد +
هلاک گردید بندۀ دینار و بندۀ درهم - که اگر بوی
داده شد خشنود گشت و اگر داده نشد خشنود نشد +
بیت
گفت چشم تنگ دنیا دار را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
ظاهر است که آخر دینار نار است و آخر درهم هم
پس ازین هر دو حذر باید کرد و نیک بخت کسی است
که در همه حال خشنود است - بیت
نه شادی داد سامانی نه غم آورد نقصانی
به پیش همت ما هر چه آمد بود مهمانی
بگیر از صحت خود بهرۀ مرض خود را - و از حیات خود
بهرۀ مرگ خود را - بیت
برگ عیشی بگور خویش فرست
۵۲
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
دوست میدارد خدای تعالی بنده پرهیزگار آسوده حال
گوشه گزین را - بیت
مرا بیگانگی از خلق با حق آشنا کرده است
بطبع من به کس کم ساختن بسیار میسازد
دور دارید خود را از حسد - زیرا که حسد حسنات را چنان
میخورد که آتش هیزم را *
نیست پهلوان آنکه مردم را بر زمین اندازد - پهلوان
کسی است که در هنگام غضب مالک خود باشد *
بیت
پهلوان نیست آنکه در کشتی
پهلوانی دیگر بیندازد
پهلوان آن بود که وقت غضب
نفس اماره را زبون سازد
سخت ترین آنچه می ترسم بر شما شرک کوچک است یعنی
۵۳
ریا و خود نمائی ۔ بیت
کلید در دوزخ است آن نماز
که در چشم مردم گذاری دراز
نشان منافق سه چیز است ۔ چون سخنی گوید دروغ گوید ۔
و چون وعده کند خلاف نماید ۔ و چون امین گردد
خیانت کند *
رسول خدا صلی الله علیه فرمود ـ میدانید که غیبت چلیست ۔
گفتند خدا و رسول دانا تر است ۔ فرمود یاد کردن تو برادر
مسلمانت را بآنچه او ناخوش میدارد ۔ گفتند اگر باشد در برادر آنچه
میگوئیم پس غیبت نیست ۔ فرمود اگر باشد آن چیز در برادر شما
یاد کردن آن غیبت است ۔ و اگر نباشد بهتان است و آن
از غیبت بد تر است *
دشمنی و خصومت مکن با برادر دین خود ۔ و
مزاح مکن با او ۔ و خلاف وعده مکن با او ۔ خدای
تعالیٰ دشمن میدارد فاحش بیهوده گو را *
۵۴
هیچ مومن طعن کننده نباشد - و فحش گوینده نباشد
و بد زبان نباشد - و در بهشت نمی در آید سخن
چین +
هر که باز داشت غضب را یعنی خشم خود را فرو
خورد - باز دارد خدای تعالی از وی عذاب دوزخ
را +
وای بر کسی که سخن گوید - و بآن دروغ بیامیزد
تا مردمان را بآن بخنداند - ویل است او را باز ویل
است او را +
و فرمود رسول خدا صلی الله علیه وسلم لازم
گیرید بر خود راست گفتاری را زیرا که صدق راه
مینماید به نیکوکاری - و نیکوکاری راه مینماید بسوی بهشت
و هرگاه آدمی همیشه راست گوید - و در مداومت آن
کوشش نماید نزد خدا تعالی صدیق یعنی بسیار راست
گو نوشته میشود +
۵۵
و فرمود ـ دور دارید خود را از دروغ ـ زیرا که
دروغ راه مینماید بسوی فجور ـ و فجور رساننده
است بنار ـ و هرگاه همیشه آدمی دروغ گوید ـ و
قصد کذب کند ـ پس نوشته میشود نزد خدای تعالی
(کذاب) یعنی بسیار دروغ گو *
هیچ چیز نزد خدای تعالی در ترازو گران تر از
حسْن خلق نیست و حیا شعبه ایست از ایمان ـ چون شرم
نکردی هرچه خواهی کن *
هرکه آبروی برادر دینی خود را غائبانه نگهدارد ـ
خدای تعالی روز قیامت از وی آتش دوزخ را
برگرداند *
خدایتعالی میگوید ـ ای بندگان من حرام کردم ظلم را بر
خود ـ و حرام ساختم آنرا مابین شما ـ پس ظلم مکنید بر یکدیگر *
دور دارید خود را از گمان بد ـ زیرا که گمان بد
دروغ ترین سخنان دل است *
۵۶
نکات دل پسند و نصائح
ارجمند از اقوال حکما و دانشمندان
نکته ۱- حق خدای تعالی را نگاهدار تا ترا در حفظ
و حمایت خود نگاه دارد - و در زمان سہولت و
آسانی خود را آشنای او کن - تا در وقت شدت و
دشواری ترا دست گیرد - و چون ترا حاجتی افتد
روی نیاز جز بدرگاه او مکن و مدد جز از وی مخواہ-
که اگر خلق عالم در صدد آن شوند که نفعی که مقدّرت
نباشد بتو رسانند ہرگز نتواند رسانید - و اگر خواھند
که مضرتی که قضا به آن نرفته باشد بتولا حق گردانند
له یعنی با وجود وسائل اعتماد بر وسائل نباید کرد ۱۲
۵۷
هرگز ممکن نباشد *
نکته ۲ - دل را خانه خدا گفته اند دل کسی را رنجانیدن
خانه خدا را شکستن است - بیت
دل بدست آور که حج اکبر است
از هزاران کعبه یک دل بهتر است
کعبه بنیاد خلیل آذر است
دل گذرگاه جلیل اکبر است
نکته ۳ - بحالت غضب تحمل لازم است و مغلوب
غضب از قبیل بهائم *
نکته ۴ - چون عذر پیش تو آرند بپذیر - و چون ترا
ادب آموزند بیاموز - هر کرا ادب آموزند و او نیاموزد
حیوانی است - و هر کرا عذر آورند و نپذیرد نادانی *
نکته ۵ - علم زیور است و نسب جمال - همچنانکه زیور
صاحب جمال را موافق تر آید کسب علم و کمال سر
شریفان را لائق تر نماید *
۵۸
نکته ۶ - انسان را لازم است که هر صباح در آئینه نظر
کند اگر صورت خود نیک ببیند سیرت را نیک گرداند
تا هردو نیک گردند - و اگر بد ببیند سیرت را نیک
کند تا دو بدی در وی جمع نشود *
نکته ۷ - خردمند کسی است که اگر همه عالم بخصومت
وی برخیزند او را با کسی خصومت نباشد *
نکته ۸ - آنچه بر خود نه پسندی بر همچون خودی مپسند
و بناموس مردمان نظر بد مکن تا بناموس تو دیگران خیال
بدی نکنند - بیت
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم بروید جو زجو
نکته ۹ - دنیا نیز دار مکافات است اگر نیکی با کسی
کنی دیگران با تو نیکی کنند و اگر بدی کنی دیگران نیز با تو
به بدی پیش آیند - بیت
دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر
۵۹
کای نور چشم من بجز از کشته ندر وی
نکته ۱۰ - بد بخت کسی است که او را علم دهند و عمل
ندهند و توفیق عمل دهند و اخلاص ندهند و به صحبت
نیکان راه دهند و قبول نه دهند +
نکته ۱۱ - دوست بجفا دشمن گردد و دشمن بمروّت و احسان
دوست شود ـ اگر قوّت آن نداری که دشمن را باحسان
دوست گردانی باید که دوستان را بافعال زشت دشمن
نکنی +
نکته ۱۲ - دوست صادق آنست که چون بر عیب
تو اطلاع یابد در پیش مردم اظهار آن نکند و چون بر
هنر تو واقف شود آن را باز نماید و چون در باره تو
احسانی کند فراموش کند و چون از تو نفعی بوی رسد
فراموش نکند ـ و چون از تو در حق خود خطای بیند بر
تو نگیرد ـ و چون عذر پیش آری قبول کند +
نکته ۱۳ - با دوست صالح در آمیز ـ و از دوست فاسق
بگریز که دوست فاسق ترا بصفتهاي ذمیمه دلالت کند و
دوست صالح بصفتهاي حمیده +
نکته ١۴ - چهار چیز دلیل بزرگیست - علم را عزیز داشتن
و بد را به نکوئی دفع کردن و خشم را فرو خوردن ـ و جواب
با صواب دادن +
نکته ١۵ - چیزی که بکاهد و بیفزاید نور قمر است - و
چیزی که نکاهد و بیفزاید حرص مردم است و چیزی که
بکاهد و نیفزاید عمر است - و چیزی که نکاهد و نیفزاید
روزی مقدر است +
نکته ١۶ - از فاضلترین عملها سه چیز است - یکی آنکه
دشمن خود را دوست سازی - دوم آنکه نادان را به تعلیم
و تربیت دانا گردانی - سوم آنکه به صحبت اهل فسق و
فجور مائل نباشی - و آنها را به پند و نصیحت بصلاح
آری +
نکته ١٧ - از خوب ترین سیرتها تحصیل مال است از
۶۱
کسب حلال - و نفقۀ دادن ازان مال به محتاجان و مسکینان
و مرد کامل العقل کسی بود که دشمنان از وی ایمن نشینند
نه آنکه دوستان از وی خائف باشند +
نکته ۱۸ - شخصی که ترا بر عیب های تو مطلع سازد او را
گرامی دار و شخصیکه ترا بمدح دروغ ستایش نماید و
مغرور سازد بوی التفات مکن +
نکته ۱۹ - نیک بخت آن است که از حال دیگران
عبرت پذیرد و بد بخت آنکه از حال او دیگران
عبرت گیرند +
نکته ۲۰ - مرد محتاج باید که از فاقه و تنگدستی ننالد
و صبر پیش گیرد - تا همچنان که از لذت دنیا بی بهره
است از لذت آخرت نیز محروم نشود +
نکته ۲۱ - هر سخنی که از ذکر خالی است لغو است و
هر خموشی که از فکر خالی است سهو است - و هر نظری
که از عبرت خالی است لهو است +
۶۲
نکته ۲۲ - جوانمرد آن است که مستحق رنجانیدن را
نرنجاند و از رنجانیدن کسی نرنجد *
نکته ۲۳ - بهترین مردم کسی است که در عبادت
پیشنستی نماید - و بخلق خدا نفع رساند و باکس بدی نکند
و از کس چشم نیکی ندارد *
نکته ۲۴ - چهار چیز دلیل نادانی بود - با بزرگتر از خود
مجادله کردن و بر نا آزموده اعتبار کردن - و از مکر دشمن
ایمن بودن - و با ابلهان و سفیهان صحبت داشتن *
نکته ۲۵ - ترقی بمرتبه عالی بزحمت بسیار دست دهد و
نزول از مرتبه عزت باندک حرکت واقع شود - چنانکه
سنگ گران به مشقت فراوان از زمین بر دوش توان
کشید و باندک اشارتی بر زمین توان انداخت *
نکته ۲۶ - قدر سه چیز را سه طائفه دانند - قدر جوانی
پیران دانند و قدر صحت بیماران و قدر نعمت محتاجان*
۱ یعنی در امریکه مخالف شرع شریف نباشد ۱۲
۶۳
نکته ۲۷- از بزرگی پرسیدند که اندوه کرا بیشتر است
گفت بدخوترین مردمان را *
نکته ۲۸- چهار چیز از چهار چیز پیدا شود - از شکر
افزونی نعمت و از خاموشی سلامت و از سخاوت مهتری
و از سیاست ایمنی *
نکته ۲۹- با دوستان تلطف و با دشمنان مراعات باید
تا ایشان به محبت بیفزایند و آنها از دشمنی باز آیند -
بیت
بشیرین زبانی و لطف و خوشی
توانی که پیلی بمویی کشی
۶۴
انتخاب از سلسلة الذهب
اعتقاد نامه
بعد حمد خدا و نعت رسول
که نخستین فریضه بر عاقل
نیست بیرون ازینکه بپذیرد
بعد ازان بی تردد و انکار
کافریننده ایست آدم را
کز عدم شان ره وجود نمود
هست بی تهمت شمار یکی
کرد بعث محمد عربی
هر چه ثابت شود بقول ثقات
داد ما را خبر بموجب آن
بشنو این نکته را بسمع قبول
عاقلی کز بلوغ شد کامل
در دل و جان خویشتن گیرد
بزبان هم زند دم اقرار
بلکه ذرات جمله عالم را
جاودان هست و بود و خواهد بود
نیست اندر یگانگیش شکی
تا بود خلق را رسول و نبی
که محمد عليه الف صلوة
واجب آمد بآن زما ایمان
۶۵
این بود مجمل سخن بی قیل شرح آن گوش کن علی التفصیل
اشارة الی وجوه سُبحانَهُ تَعالیٰ
هر کرا عقل خرده بین باشد پیش وی این سخن یقین باشد
کاسمان و زمین و هر چه درو باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو
نیست آنرا ز صانعی چاره که بود فیض بخش همواره
خانه بی صنع خانه ساز که دید نقش بی دست خامه زن که کشید
هر چه آورده سوی هستی پی یافته هستی و بقا از وی
نه عرض ذات او و نی جوهر هر چه بندی خیال از ان برتر
اول او بود کائنات نبود یافت زو جمله کائنات وجود
آخرا او بماند و نماند کس کنه او را جز او نداند کس
فی وحدتهُ سُبحانَهُ تَعالیٰ
واحد است او بذات خویش احد وحدتی برتر از شمار و عدد
هر کرا وحدتش شود مشهود از عدد فارغست و از معدود
۶۶
گر خدا بودی از یکی افزون
کی بماندی جهان بدین قانون
در فیض وجود بسته شدی
تار و پود بقا گسسته شدی
همه عالم شدی عدم باهم
بلکه بیرون نیامدی ز عدم
داند آنکش ز عقل دارد بهر
که دو شه را چو جا شود یک شهر
سلک جمعیت از نظام افتد
رخنه در کار خاص و عام افتد
اشارة الی صفاته سبحانه و تعالیٰ
بصفات کمال موصوفست
بنعوت جلال معروفست
باشد اسمای او چنان بسیار
که بود برتر از قیاس و شمار
در خبر گرچه هست صد کم یک
هست نسبت باو جناب اندک
ور چه باشد هزار و یک مشهور
نیست اندر هزار و یک محصور
همه پاک از شر و بری از شین
همه با ذات او نه غیر و نه عین
اشارة الی افعاله سبحانه و تعالیٰ
حادثات جهان چه شر و چه خیر
همه تقدیر او بود لا غیر
فعل ما خواه زشت و خواه نکو
یک بیک هست آفریدۀ او
نیک و بد گرچه مقتضای قضاست
این خلاف رضا و آن برضاست
هر چه خواهد کند زمنع و عطا
نیست کس را مجال چون و چرا
عدل و فضل است سوی او منسوب
ظلم باشد زفعل او مسلوب
اشارة الی وجود الملائکة
زانچه از علم آمده به عیان
صف اول صف ملائک دان
بندگانند جمله فرمان بر
نا کشیده بکفر وعصیان سر
از ملائک چهار مشهورند
که باسمای خویش مذکورند
وحی تنزیل کار جبریل است
نفخ در صور از سرافیل است
کافل رزقهاست میکائیل
قابض روحهاست عزرائیل
چار دیگر موکل بشرند
که نویسندگان خیر و شرند
دو بروزند با وی و دو بشام
بر یمین و یسار کرده مقام
کاتب الخیر آن یکی ز یمین
شر و عصیان رقم زند دوئین
میتوانند پیش چشم بشر
که نمایند خویش را بصور
۶٨
خاصه در چشم ہادیان سبل | از ألوالعزم انبیا ورُسل
اشارة الی الایمان بالانبیاء علیہم الصّلوة والسّلام
انبیا برگزیدگان حق اند | برده از کل ماخلق سبق اند
برسوای خود از بنی آدم | فضل دارند بر ملائک هم
ور بفرض محال یا نادر | از یکی زلتی شود صادر
نفس و شیطان بقصد جرم و گناه | نتواند زدن بر ایشان راه
پیش ارباب شرع و دین آنهم | مشتمل بر مصالح است و حِکَمْ
آدم آندم که خورد گندم را | تخم میکاشت نسل مردم را
دانۂ را که خورد ازان شجره | شد وجود من و تواش ثمره
اشارة الی افضليّة نبيّنا صلّی الله علیہ وسلّم
ہست بر مقتضای فضل ازل | بعضی از بعض اکمل و افضل
وز همه افضل احمد عربی است | که ز حق سوی ما رسول و نبی است
آن فضائل که انبیا را بود | وان شمائل که اصفیا را بود
۶۹
گر شود جمله مجتمع با هم | همه باشد ز فضل احمد کم
هر نبی را که حجتی دادند | جانی امتی فرستادند
نیست مبعوث پیش شرع شناس | غیر احمد کسی بکافه ناس
اشارة الى ختمیته صلى الله علیه وسلّم
خاتم الانبیاء والرسل است | دیگران همچو جزو او چو کل است
از پی او رسول دیگر نیست | بعد ازو هیچکس پیمبر نیست
چون در آخر زمان بقول رسول | کند از آسمان مسیح نزول
پیرو دین و شرع او باشد | تابع اصل و فرع او باشد
دین همین دین و شرع او داند | همه کس را بدین او خواند
فى شريعته صلّى الله علیه وسلّم
شرع او ناسخ شرعیت هاست | هر شریعیت که غیر آنست بهاست
گرفتند حکم شرع آن سرور | متفق با شریعیت دیگر
نیست آنرا متابعت اصلا | جز از ان رو که شرع اوست روا
اشارة الى معراجه صلى الله عليه وسلم
برد بیدار حق شب از بطحا
كرد از انجا مقر به پشت براق
به سموات يك بيك بگذشت
دید هنگام عرض خلد و جحیم
چون شد اطباق آسمانها طی
رفت از آنجا بیاری رفرف
بلکه جائیکه جا نبود آنجا
دیدنیها بدید آنچه بدید
روی از انجا بجای خویش آورد
بتن او را بمسجد اقصی
متوجه بقطع سبع طباق
با همه انبیا ملاقی گشت
هر که بود اندران دو جای مقیم
ماند در سدره جبرئیل از پی
بمقامی ز پیشتر اشرف
محرمی جز خدا نبود آنجا
و آنچه بود از شنیدنی بشنید
خوابگاهش هنوز ناشده سرد
اشارة بمعجزات انبیا عليهم الصلوة والسلام
خرق عادات از نبی و ولی
اگر اظهار آن میان امم
هست بر فضل شان دلیل جلی
هست با دعوی بنوت ضم
باشد آن معجزه بعرف انام
ور نه آمد کرامت او را نام
از ولی خارقی که مسموعست
معجز آن نبی متبوعست
معجزاتی که انبیا را بود
مثل آنها رسول ما را بود
ای بسا معجزیکه او را هست
که ندادست انبیا را دست
اشارة بکتابهای خدایتعالی
ہست حق را کتابها بسیار
گشته نازل بر انبیای کبار
صد و چار است در خبر مذکور
لیکن آنرا مدان دران محصور
ہر کتابی که کرده حق انزال
باش مومن بآن علی الاجمال
همچو توریت آن کتاب کلیم
بر کلیم و صحف بر ابراهیم
دیگر انجیل کامده است فرود
بر مسیح و زبور بر داؤد
جامع آن چهار قرآنست
که محمد مبلغ آنست
معنی و لفظ آن بود معجز
ناید از خلق مثل آن ہرگز
فصحای عرب اگر بتمام
سحر ورزند در ادای کلام
عاجز آیند و قاصر و مضطر
یکسر از مثل سوره اقصر
۷۲
اشارت بآنکه کتاب الله قدیم است
چون کتاب خدا کلام خداست
مکن از حق کران چو معتزلی
حرف و صوتیکه نو بنو حادث
باشد آن پیش عقل خردہ شناس
دمبدم گر شود لباس بدل
از صفات کلام بندہ جداست
لایزالیش دان و لم یزلی
میشود نیست چون دران لابث
مر کلام قدیم را چو لباس
شخص صاحب لباس را چه خلل
اشارت بفضیلت امت و شرف آل
و اصحاب رسول صلی اللہ علیہ وسلم
امت احمد از میان اُمم
اولیای کز امت اویند
رهبران ره ہدی باشند
خاصه آل پیمبر و اصحاب
باشد از جمله افضل و اکرم
پیرو شرع و ملت اویند
بهتر از غیر انبیا باشند
کز همه بهتراند در هر باب
۷۳
وز میان همه نبود عقیق
بخلافت کسی به از صدیق
و در پی آن نبود از ان احرار
کس چو فاروق لائق آن کار
بعد فاروق جو بذی النورین
کار ملت نیافت زینت و زین
بود بعد از همه به علم و وفا
اسدالله خاتم الخلفا
جز بآل کرام و صحب عظام
سلک دین بنی نیافت نظام
نام شان جز باحترام مبر
جز بتعظیم سوی شان منگر
همه را اعتقاد نیکو کن
دل ز انکار شان بیک سو کن
هر خصومت که بود شان باهم
به تعصب مزن در آنجا دم
برکس انگشت اعتراض منه
دین خود رایگان ز دست مده
حکم آن قصه با خدای گذار
بندگی کن ترا بحکم چکار
دان خلا فیکه داشت باحیدر
در خلافت صحابی دیگر
بود حق جانب علی آنجا
و ان مخالف در اجتهاد خطا
آن خلاف از مخالفان مپسند
لیک از طعن و لعن لب در بند
هرکه او را خدای لعنت کرد
نیست لعن من و تواش در خورد
ور باحسان وفضل شد ممتاز
لعن ما جز بما نگردد باز
۷۴
اشارت بآنکہ تکفیر اہل قبلہ جایز نیست
ہر کہ شد ز اہل قبلہ بر تو پدید
که با دروهٔ بنی گروید
گر چہ صد بدعت و خطا و خلل
بینی او را ز روی علم و عمل
مکن او را به سرزنش تکفیر
مشارش ز اہل نار و سعیر
ور بہ بینی کسی ز اہل صلاح
کہ رود راہ دین صباح و رواح
از مناہی بکل شود یکسوی
بہ اوامر نہند بکلی روی
کند از فرض ہا و نفلها
سوی عقبی روانہ قافلہا
بیقین ز اہل جنتش مشمار
ایمن از روز آخرش مگذار
مگر آنکس که از رسول خدا
شد مبشر بجنت الماوا
گرچہ دہ کس بود بآن مشہور
اندر ان دہ مدار شان محصور
زانکہ جمعی ز آل پاک سرشت
ہم بشارت رسیدشان بہ بہشت
اشارة بعذاب قبر و سوال منکر و نکیر
ہر کرا زیر خاک شد منزل
ق دو فرشتہ بصورت ہایل
۷۵
پیش آیند نه ایزد متعال
امتحان را از ان کنند سوال
که خدای تو ونبی تو کیست
زانهمه دین که بود دین تو چیست
گر بگوید جواب شان بصواب
برهد از همه عذاب و عقاب
فسحت از قبر او بیفزایند
روزنی از بهشت بگشایند
گردد او را عیان چه صبح و چه شام
که کجا دارد - از بهشت مقام
ور نگوید جواب شان درغور
آهنین گرز آیدش بر سر
ناله او بوقت گرز خوری
بشنود غیر آدمی و پری
آدمی و پری اگر شنوند
همه از خواب و خور نفور شوند
تنگی گورش آنچنان فشرد
که دو پهلوی او ز هم گذرد
بگشایند روزنی ز سقر
تا دران بنگرد بشام و سحر
جای خود را به بیند از دوزخ
آوخ از حالتی چنین آوخ
اشاره بنفختین
چون شود نوبت جهان آخر
وز قیامت نشانها ظاهر
نشود یافت هیچکس بجهان
کا الله الله بر آیدش بزبان
۷۶
مر سرافیل را دهد دستور
حق تعالی که در دمد در صور
زان دمیدن خلایق عالم
همه میرند چون چراغ از دم
عمر ها زیر گنبد دوّار
بنود جنس آدم و دیار
بار دیگر زحق شود مامور
که کند نفخ صور صاحب صور
در دمد در قوالب ابدان
بیکی دم زدن هزاران جان
گرچه ابدان بود پراگنده
همچو آتش بدم شود زنده
اشارة بتطایر صحایف
از پی نفخ صور نوع بشر
چون شود حشر کرده در محشر
سوی شان بعد انتظار گران
نامهای عمل کنند روان
سعد ها را دهند بهر شرف
نامه از سوی دست راست بکف
اشقیا را صحیفه ها در مشت
از سوی چپ دهند یا پس پشت
اشارة به میزان
وضع میزان کنند از پی آن
تا بسنجند طاعت و عصیان
۷۷
آن کش افزود کفه حسنات
وانکش افزود پلهٔ عصیان
شاد زی گو که شد ز اهل نجات
خون گری گو که ماند در خسران
اشاره بصرط
چون ز میزان و وضع آن ببرند
پلی آنسانکه از قدم تا فرق
تیز چون تیغ بلکه افزون هم
هر که باشد ز مومن و کافر
هر که کافر بود چو بنهد پای
مومنان را رسد ز حق تائید
هر کرا بر طریقت بنوی
دوزخ از نور او کند پرهیز
یا چو مرغ پران و باد وزان
وانکه ضعفی بود در ایمانش
بلکه در رنج آن گذرگه تنگ
بر جهنم پلی عجب بنهند
عابر آن بود در آتش غرق
عرض آن موی بلکه از مو کم
بر سر پل کنند شان حاضر
قعر دوزخ شود مر او را جای
لیک بر قدر قدرت توحید
چون بنود است غیر راست روی
بگذرد همچو برق خاطف تیز
یا چو چیز دگر فزون تر ازان
بنود زان گذشتن آسا نش
باشد او را بقدر ضعف درنگ
۷۸
لیک یابد خلاص آخر کار
گر چه بیند مشقت بسیار
اشارة بمواقف عرصات
پنجه آمد مواقف عرصات
که مطیعان بایستند و عصات
کرده آماده خالق داور
بهر هر موقفی سوال دگر
هر که گوید جواب خود بصواب
طی هر موقفی کند بشتاب
ورنه در هر یکی ز سختی حال
رنج بیند هزار سال و ملال
اشارة بخلود کفار در نار و
خروج بعض عصات بشفاعت
هر که افتد بدوزخ از کفار
جای آن جاودان بود در نار
ور بود مومنی فتاده ز راه
سوزد آنجا بقدر جرم و گناه
یا خود او را شفاعت شفعا
برهاند ازان جزا و سزا
ور دری از شفیع بکشاید
ارحم الراحمین ببخشاید
۷۹
اشارة بحوض كوثر
چون ز دوزخ كنند خلق گذر
شست و شوى كنند در كوثر
دود دوزخ ز خود فرو شويند
سوى جنت سرای خود پويند
اشارة بدرجات بهشت و خلود
ابدان و رويت حق سبحانه وتعالى
درجات بهشت باشد هشت
كه بقول ثقات ثابت گشت
هر كسی را بقدر علم و عمل
دهد آنجا خدا مقام و محل
جاودان در مقام خود باشد
هرگز ش دل ز غصه نخراشد
نعمت او برون بود زشمار
بر تر از جمله نعمتت ديدار
كه به بيند خدای را به بصر
چون شب چارده مه انور
هست ديدار حق اجلّ نعم
و به انتهى الكلام و تم
۸۰
انتخاب از پندنامه شیخ عطار
حمد بیحد مرخدای پاک را
انکه ایمان داد مشت خاک را
اوست سلطان هر چه خواهد آن کند
عالمی را در دمی ویران کند
هست سلطانی مسلّم مر و را
نیست کس را زهرۀ چون و چرا
آن یکی را گنج و نعمت میدهد
دیگری را رنج و محنت میدهد
آن یکی را زر دو صد همیان دهد
دیگری در حسرت نان جان دهد
آن یکی پوشیده سنجاب و سمور
دیگری خفته برهنه در تنور
طرفۃ العینی جهان برهم زند
کس نمی یارد که آنجا دم زند
آنکه با مرغ هوا ماهی دهد
بندگان را دولت و شاهی دهد
بی پدر فرزند پیدا او کند
طفل را در مهد گویا او کند
مردۀ صد ساله را حی میکند
این بجز حق دیگری کی میکند
از زمین خشک رویاند گیاه
آسمان را بی ستون دارد نگاه
هیچکس در ملک او انباز نی
قول او را لحن نی آواز نی
۸۱
در نعت سید المرسلین صلی الله علیه وسلم
بعد ازین گوئیم نعت مصطفی
آنکه عالم یافت از نورش صفا
سید الکونین ختم المرسلین
آخر آمد بود فخر الاولین
آنکه آمد نه فلک معراج او
انبیاؤ اولیا محتاج او
شد وجودش رحمة للعالمین
مسجد او شد همه روی زمین
صد هزاران رحمت جان آفرین
بر وی و بر آل پاک طاهرین
آنکه شد یارش ابوبکر رض و عمر رض
از سر انگشت او شق شد قمر
صاحبش بودند عثمان رض و علی
بهر او گشتند در عالم ولی
آن رسول الله که خیرالناس بود
عم پاکش حمزه و عباس بود
هردم از ما صد درود و صد سلام
بر رسول و آل رض و اصحابش تمام
در بیان مخالفت نفس
عاقل آن باشد که او شاکر بود
وانگهی بر نفس خود قادر بود
هر که خشم خود فرو خورد ای جوان
باشد او از رستگاران جهان
۸۲
بر مراد نفس تا گردی اسیر صبر بگزین و قناعت پیشه گیر
در بیان مذمت مردم آزاری
حق ندارد دوست خلق آزار را نیست این خصلت یکی دیندار را
از ستم هر کو دلی را ریش کرد آن جراحت بر وجود خویش کرد
ای پسر قصد دل آزاری مکن از خدای خویش بیزاری مکن
خاطر کس را مرنجان ای پسر ور نه خوردی زخم بر جان و جگر
نام مردم جز به نیکوئی مبر گر همی خواهی که گردی معتبر
قوت نیکی نداری بد مکن بر وجود خود ستم بیحد مکن
رو زبان از غیبت مردم ببند تا نه بینی دست و پای خود به بند
هر که از غیبت زبانش بسته نیست آن چنان کس از عقوبت رسته نیست
در بیان فواید خاموشی
ای برادر گر تو هستی حق طلب جز بفرمان خدا مکشای لب
هر کرا گفتار بسیارش بود دل درون سینه بیمارش بود
۸۳
عاقلان را پیشه خاموشی بود پیشه جاهل فراموشی بود
ای برادر جز ثنای حق مگو قول خود را از برای دق مگو
دل ز پر گفتن بمیرد در بدن گرچه گفتارش بود در عدن
هر که او بر عیب خود بینا بود روح او را قوتی پیدا بود
در بیان حسن خلق
چار چیز آمد بزرگی را دلیل هر که این دارد بود مرد جلیل
علم را اعزاز کردن بیحساب خلق را دادن جواب باصواب
هر که دارد دانش و عقل و تمیز اهل علم و حلم را دارد عزیز
دیگر آن باشد که جوید وصل دوست زانکه از دشمن حذر کردن نکوست
ای برادر گر خرد داری تمام نرم و شیرین گوی با مردم کلام
هر که باشد تلخ گوی و ترش روی دوستان از وی بگردانند روی
در جوار خود عدو را ره مده از برای آنکه دشمن دور به
با محبان باش دایم همنشین تا توانی روی اعدا را مبین
ای پسر پند پیر ره را توشه کن پس حدیث این و آن یک گوشه کن
۸۷
در بیان سبب عافیت
عافیت را گر بخواهی ای عزیز
میتوانش یافتن از چار چیز
ایمنی و نعمت اندر خاندان
تندرستی و فراغت بعد از ان
چونکه با نعمت امانی باشدت
عافیت را زو نشانی باشدت
با دل فارغ چو باشی تندرست
دیگر از دنیا نباید هیچ جُست
بر میاور تا توانی کام نفس
تا نیفتی ای پسر در دام نفس
نفس و شیطان می برند از ره ترا
تا بیندازند اندر چه ترا
نفس بد را هر که سیرش میکند
بر گنه کردن دلیرش میکند
ز آب و نان قالب شکم را پُر مساز
همچو حیوان بهر خود آخور مساز
ایکه در خوابی همه شب تا بروز
بهر گور خود چراغی بر فروز
ای پسر بسیار خواهی خُفت خیز
گر خبر داری ز خوبی گفت خیز
ظاهر خود را میارا ای فقیر
تا که گردد باطنت بدر منیر
طالب هر صورت زیبا مباش
در هوای اطلس و دیبا مباش
از هوا بگذر خدا را بنده شو
زندگی می بایدت در ژنده شو
۸۵
بی تکلف باش و آرایش مجوی | ترک راحت گیر و آسایش مجوی
مرد ره را بوریا قالین بود | زانکه خشتش عاقبت بالین بود
در مذمت خشم و غضب
ای پسر هرکس که دارد چار چیز | چار دیگر هم شود موجود نیز
بی گمان از کبر خیزد دشمنی | حاصل آید خواری از کاہل تنی
چون لجوجی در میان پیدا شود | بنده از شومی او رسوا شود
خشم خود را چونکه راند جاہلی | جز پشیمانیش نبود حاصلی
هر که گشت از کبر بالا گردنش | دوستان گردند آخر دشمنش
کاہلی را ہر کہ سازد پیشہ | آید انه خواری بپایش ہمیشہ
خشم خود را گر فرو نخورد کسی | عاقبت ببیند پشیمانی بسی
هرکه او افتاده و تن پرور است | نیست آدم کمتر از گاو و خراست
در بیان آنچه باز گردانیدن آن محال ست
خود دو چیز است آنچه بعد از رفتنش | از محالات است باز آوردنش
۸۶
چون حدیثی رفت ناگه بر زبان
باز چون آرد حدیث گفته را
باز کی گردد چو تیر انداختی
هر که بی اندیشه گفتارش بود
تا نگفتی می توانی گفتنش
یا که تیری جست بیرون از کمان
کس نگرداند قضای رفته را
همچنین عمرت که ضایع ساختی
پس ندامت های بسیارش بود
چون بگفتی کی توان بنهفتنش
در بیان آنچه آبرو ریزد
دور باش از پنج خصلت ای پسر
اولاً کم گوئی با مردم دروغ
پیش مردم هر کرا نبود ادب
از سبکساران مباش ای نیکخو
ای پسر با مهتران کمتر ستیز
گر بعالم آبرو می بایدت
هر که آهنگ سبکساری کند
جز حدیث راست با مردم مگوی
تا نریزد آبرویت در نظر
زانکه گردی از دروغت بیفروغ
گر بریزد آبرو نبود عجب
کز سبکساری بریزد آبرو
وز حماقت آبروی خود مریز
دائما خلق نیکو می بایدت
ز آبروی خویش بیزاری کند
تا نگردد آبرویت آب جوی
٨٧
از خلاف و از خیانت باش دور
تا بود پیوسته در روی تو نور
گر همی خواهی که گویندت نکو
ای برادر هیچکس را بد مگو
تا نباشی در جهان اندوهگین
از حسد در روزگار کس مبین
در بیان صفت زندگانی
ناخوشی در زندگانی ای ولید
مرد را از خوی بد گردد پدید
آنکه نبود مرد را فعل نکو
مرده میدانش که نبود زنده او
هر که گوید عیب تو اندر حضور
مینماید راهت از ظلمت بنور
مرترا هر کس که باشد رهنمای
شکر او می باید آوردن بجای
حال خود را از دو کس پنهان مدار
از طبیب حاذق و از یار غار
تا صواب کار بینی سر بسر
بر مراد خود مکن کار ای پسر
آنچه اندر شرع باشد ناپسند
گرد او هرگز نگرد ای هوشمند
هر چه را کرده است حق بر تو حرام
دور دار از خود که باشی نیکنام
چونکه روزی بر تو بکشاید خدای
دل کشاده دار و تنگی کم نمای
تازه روی و خوش سخن باش ای اخی
تا بود نام تو در عالم سخی
۸۸
دل ز غل و غش همیشه پاک دار
تا توانی کینه در سینه مدار
بهترین چیزها خُلق نکوست
خُلق خُلق نیک را دارند دوست
گر تو بینی ناکسی را دستگاه
حاجت خود را ازو هرگز مخواه
بر در ناکس قدم هرگز مبر
ور به بینی هم مپرس از وی خبر
تا توانی کار ابله را مساز
کار فرمایش ولی کمتر نواز
در بیان احتراز از دشمنان
از دو کس پرهیز کن ای هوشیار
تا نه بینی نکبتی از روزگار
اول از دشمن که او استیزه روست
وانگهی از صحبت نادان دوست
خویش را از نزد دشمن دور دار
یار نادان را ز خود مهجور دار
ای پسر کم گوی با مردم درشت
ور بگوئی از تو گردانند پشت
خشم خوردن پیشه هر سرور است
تلخ باشد و ز شکر شیرین تر است
در بیان اسباب بخت و سعادت
هر کرا سه کار عادت باشدش
در جهان بخت و سعادت باشدش
۸۹
اولا گر ببیند او عیب کسان
هر کرا بینی براه ناصواب
زحمت خود را ز مردم دور دار
در ملامت هیچ نکشاید زبان
سر براهش آر تا یابی ثواب
بار خود بر کس میفگن زینهار
در بیان علامات منافق
دور باش ای خواجه از اهل نفاق
سه علامت در منافق ظاهر است
وعده های او همه باشد خلاف
مومنان را کم اعانت میکند
نیست در وعده منافق را وفا
از منافق ای پسر پرهیز کن
با منافق هر که همره می شود
در جهنم دان منافق را وثاق
زان سبب مقهور قهر قاهر است
قول او نبود بغیر از کذب لاف
هم امانت را خیانت میکند
زان نباشد در رخش نور و صفا
تیغ را از بهر قتلش تیز کن
منزل او در سئق چه میشود
در بیان آنکه دوستی را نشاید
دوست بد باشد زیانکار ای پسر
تو طمع زان دوست بردار ای پسر
۹۰
هر که میگوید بدیهای تو فاش دوست مشمارش برو همدم مباش
دوستی هرگز مکن با باده خوار از چنان کس خویشتن را دور دار
منعمی گر میکند ترک زکات دور از وی باش تا داری حیات
دور شو زانکس که خواهد از تو سود گر سر خود بر قدمهای تو سود
ای پسر از سود خواران کن حذر خصم ایشان شد خدای دادگر
در بیان غمخواری مردم
بر سر بالین بیماران گذر زانکه هست این سنت خیر البشر
تا توانی تشنه را سیراب کن در مجالس خدمت اصحاب کن
در جوانی دار پیران را عزیز تا عزیز دیگران باشی تو نیز
بر ضعیفان گر ببخشائی رواست کاین ز سیرتهای خوب اولیاست
در مذمت پرخوری
بر سر سیری مخور هرگز طعام تا نمیرد در بدن قلب ای غلام
علت مردم ز پر خواری بود خوردن پر تخم بیماری بود
۹۱
تا شود دین تو صافی چون زلال
باش دایم طالب قوت حلال
آنکه باشد در پی قوت حرام
در تن او دل همی میرد تمام
مناجات بجناب مجیب الدعوات
پادشاها جرم ما را در گذار
ما گنه گاریم تو آمرزگار
تو نکوکاری و ما بد کرده ایم
جرم بی اندازه بیحد کرده ایم
سالها در بند عصیان گشته ایم
آخر از کرده پشیمان گشته ایم
دایما در فسق و عصیان مانده ایم
همقرین نفس و شیطان مانده ایم
روز و شب اندر معاصی بوده ایم
غافل از امر و نواهی بوده ایم
بی گنه نگذشت بر ما ساعتی
با حضور دل نکردم طاعتی
بر در آمد بندهٔ بگریخته
آبروی خود بعصیان ریخته
مغفرت دارد امید از لطف تو
زانکه خود فرمودهٔ لا تقنطوا
بحر الطافت تو بی پایان بود
ناامید از رحمتت شیطان بود
نفس و شیطان زد کریما راه من
رحمتت باشد شفاعت خواه من
چشم دارم کز گنه پاکم کنی
پیش ازان کاندر لحد خاکم کنی
تمام بیت این کتاب ۲۷۶
۹۲
اندر ان دم کز بدن جانم بری از جهان با نور ایمانم بری
تمّت
نقل دستخط جماعه مصححین که حسب الفرمان جنابعالی نائب السلطنه صا. مقرر شده ا.ند
ہو اللہ
این رساله معرفت مؤلف تالیف خانه سراجیه از نظر این
داعیان گذشت بقدر وسع در تصحیح آن کوشیدیم برای خواننده
آن نافع است فقط ۲۹ ۱۳ هـ
دستخط سید غلام محمد مقرر محفل
میزان التحقیقات الشرعیه -
دستخط ملا احمد غزنوی مقرر محفل
میزان التحقیقات الشرعیه -
ملا غلام نقشبند حاجی باشی
دستخط کردم
دستخط ملا عبد الرشید
قندهاری
انتخاب لطیف و فقرات شریفه ایست
دستخط محمد صدیق عفی عنه (قاضی غوری نائب السلطنه صا.ب)
الراقم سعد الدین قاضی القضات بلاد افغانستان صان الله تعالى اهلها
مع امیرها عن الخسران والخذلان