وزارت معارف
سلسله
(۸۰)
ریاست تالیف
اخلاقیات
(۷)
اخلاق ومعلومات مدنیه
مطابق پروگرام
صنف چهارم رشدیه دارالمعلمین ابتدائیه
بتحریر غلام محی الدین خان ترجمان عربی
وتصویب ع، ج فیض محمد خان وزیر معارف
در مطبع شرکت رفیق طبع شد
(دارالسلطنه کابل - حوت ۱۳۰۴ش)
تعداد طبع اول (۱۲۰۰) جلد
مرام تأليف
مؤلف کتاب ہذا کہ برای صنوف چهارم رشدیه و دارالمعلمین
نوشته از مطالعه و اقتباس خیلی اخلاقیات و اجتماعیات
که عنوانهای سنجیده بسیار ارباب علم و ادب و از ذخایر افکار
معلمین و محررین اهل فضل و کمال است استفاده کرده
مباحثه اخلاق و معلومات مدنیه که در پروغرام رشدیه مندرج
است بپایان رسانیده . طبیعی است که در جمع آوری این
عناوین و ابحاث خیلی دست و پا زده و صرف دماغ و چشم
کرده .
معلوم است که حصول غایه انسان در جمعیت چنانچه بدون
تسانُد و ادای وظیفه شخصی و مسلکی نمیباشد، اینچنین
تامین بقای جمعیت بی ضبط و وضع نظامات و پیروی خط
و اجرا کنندگان قوانین بدست نمیآید.
۲
امنیت که محرر و مؤلف این مقالات و مضامین براثر
همین سیر طبیعی اقتفا ورزیده از بحث تساند الی بحث ایفای
وظیفه قسم اول کتاب خود را بر طبق سلسله اخلاق مرتب
ساخته و از عنوان دولت و قوانین تا بحث باغهای عمومی
ضبط و وضع نظامات را جمع کرده قسم دوم آنرا شکل و جود داد
و از مقاله تشکیلات حکومت الی مدت عسکریه و استطراد
شرف عسکری پیروی حفاظ و اجرا کنندگان قوانین را ترسیم
کرده قسم سوم اثر را بوجود آورده بالاخیر که بحث وطن افغان
را تا متوطن خوب تالیف نموده معنی عالی وطنیت که نتیجه این
همه روابط اذعان حیاتی است در قسم چهارم با انجام رسانیده
اینقدر دارد که جامع کتاب در بعضی عنوان که عیناً در پروغرام
مذکور است با صطلاح متداول پسند خود تصرف کرده کذا در بعضی
بحث با استقلال فکری مناسبتی را در نظر گرفته تقدیم و تاخیری
بکار برده. اگرچه تحریر این کتاب تجربه سوم این جوان است.
اما در اصول مطابقت نصاب مکتب قدم اول موصوف
۳
شمرده می شود، ازین حیث غلام محیی الدین خان مستحق خیلی
شاباش است.
در ایامی که موصوف بتألیف این کتاب مؤظف بود؛ روزگار
حواس او را متفرق میداشت و حیات موصوف را به نقل افکار
امکان نمیداد. با اینهمه حرارت عزم و اراده اش در تزاید بوده
عجالة کتاب خود را نوشته بریاست دارالتالیف سپرد
و تعدیلات لغوی و ادبی این اثر را بتصحیح و نظر ثانی
دارالتالیف گذاشته به تبدیل هوا شتافت. اینست
که مصحح دارالتالیف آقای سلجوقی در اصلاحات ادبی
و بدیعی بسی رنج برده درین روزها از تصحیح و تبییض فارغ شده
بطبع حاضر ساخت.
لهذا ریاست دارالتالیف همان دو نکته را که در زیقتره
النقیدت دارد بیان نمود بالاصلاح معلمین را مستریح گردانید.
معاون : هاشم شائق
بسم الله الرحمن الرحیم
مجتمعات بشری
بدیهی است عادت یکی از حالات طبیعی است که ما را
از درک اموری که بر آنها اعتیاد داشته باشیم مصروف
می سازد و اگر عادت این اثر را نمیداشت اولین چیزیکه انسان
سوی آن بنظر تعجب و استفسار می نگریست، مجتمعات بشری
بود، افراد هر یک جسم که مستقل و متحرک بالذات اند، با هم
ارتباط شدیدی دارند، بعضی از آنها حیات و سعادت خود را
بر دیگران متوقف میدانند، برخی بدون از دیگران طاقت آورده
نمیتوانند، هیچیک نمیتواند انفر ادرا متحمل شود، محبت ، الفت
انس با هم مینمایند! مذاکرات هر یک دایر بر شئون
۲
و مصالح یکدیگر است! همه طایفه، جماعت حزب حزب شده،
هر طایفه جماعه، حزب، نوعی از خدمات را بر عهده گرفته با یکدیگر عه
تبادل منافع دارند! هر کدام از اینها بکمال نشاط وغیرت
به تهیه خدمت خود مصروف بوده، برای اقناع دیگران بر اینکه
من بهتر از غیر برای تان خدمت کرده میتوانم سعی داشته
از این تسابق بر خدمت، حس نشو و ترقی در هر یک مضا
گردیده غوغای عظیمی فضای هر جمعیت را گرفته است.
البته عادت است که ما ازین مجتمعات و تسابق بر یکدیگر
و غوغای آن متعجب نمیشویم و همین عدم تعجب است که حقیقت
و ذریعه و مقصود را از این مجتمعات، نمیدانیم، الا باین سرگرمی
هر کدام تنها مصروف کار خود نبوده، باری از خود می پرسیم
که این جامعه ها چیستند؟ چرا کارهای من متعلق بمصالح دیگران
است، و از دیگران برای من است؟ چه سبب است که راساً
برای مصلحت خود کار کرده نمیتوانم؟ چرا بحزن دیگری محزون
میشوم و مسروری یک فرد دیگر ی موجب خوشحالی من میگردد؟
ادای دهروی صحیح نوشته شرکت زنش! [vertical text on left]
۳
بل چرا این مسائل تنها در بین انسانها متداول است؟ و هیچ مخلوقتی
غیر از مایان حیات او وابسته چنین باریکی و قیود نیست؟ این
همه سوالها عجیب و جواب شان از ان عجیب تر است؟ که بین ما
و دانستن شان عادت حجابی گردیده است، والا دائماً در پی
طلب معرفت شان برآمده آسرار حیات خود را درک کرده
میتوانستیم مگر فطر همه انسانها را تعود شان بدیدن این جامعه های
بشری و غوغای بازار تحقیق کردن در اسرار این مسئله مصروف
نساخته است، بلکه عدهٔ عظمی از علما عمر خود را برای کشف اسرار
این جامعه ها و تعیین مقصود از حیات و ذرائع دانستن نوال سعادت
در آن وقف نموده اند؟ که مطالعین و ارباب ذوق سلیم این نوع
بحث ها را در صف اول علوم و شیرین ترین مذاکرات جای
داده اند زیرا اولین چیز یست که برای هر انسان دانستن آنها
لازم و مرغوب است.
واگر ما هم این پردهٔ عادت را که بین ما وحقیقت حجاب گردیدهاست
بر طرف کرده بنگریم، آنوقت اسرار عجیبی بما هویدا خواهد شد
۴
و خواهیم دید تبادل افراد، منافع، انس، محبت، الفت را در بین
خود نه تنها از روی تفضل است. بلکه حیات هر فرد متوقف تبادل
منافع و محبت و الفت است و بل آنوقت میدانیم که اسرار حیات
ما چیست و سعادت در آن وابسته چه امور است؟ پس برای
نوال سعادت دانسته میتوانیم که چه باید کرد؟!
بل ازین بهتر که آنوقت اسرار حیات جامعه بر ما مخفی نمانده
بمعایب نتیجه نادانستگی موصوف نمیباشیم.
لذا چند مبحث اول این کتاب را برای تشریح اسرار علمی این
مجتمعات تخصیص دادیم (و تقابل تاثرات در میان افراد جمعیت)
برای اینکه این عنوان بهتر دانسته شود اولا مثالی می آریم: فرضاً
شخصی کل این مجتمعات را ترک کرده، در یک خلای غیر مسکون
برآمده، آنجا اختیار زندگی کرد تنها ر عشه خوفیکه برای ما حاصل شود
مشکل از تصور تکالیف و مستحیلاتیکه برای حیات و جان او دوچار شدنی است
کافیست برای اقناع ما بعدم امکان چنین زندگانی فرضی.
زیرا معلوم است که احتیاجات از اندازه حصر بالا تر است
خاصته غذا که ضرور ترین امور برای حیات است بکمال صعوبت
برای او دستگیر می خواهد کرد. آنهم در چند نوع مختصر و ناقص محدود
خواهد بود مانند بعضی میوه ها و برگهای نباتات. مسکنش مغاره های
کوهها و مسکنش زیر خطر حماء و حوش میباشد. تمام عمرش بحالت
وحشت و جهالت مانند حیوانات خواهد گذشت. چرا که کل اوقات
او برای تهیه دو یا سه نوع ضرورت صرف می شود. بغیر از عدم
مقدرتش که بتکمیل این سه نوع ضرورت پیش میآید.
همین بود حال انسان در دوره های اول اغنی در زمانه های
که او را انسان وحشی می نامیدند که در بدو مرحله همین ضعف احتیاج
او را باجتماع با بنی نوع خود مجبور ساخته جامعه ها را برای تعاون
تشکیل داده است و چون اوقات یک فرد مساعدت نمیکند
باینکه همه ضروریات را برای خود تهیه کند؛ هر یک تحضیر نوعی از ضروریات
حیات را بر عهده گرفته با دیگران تبادل می نماید.
برای اثبات این مسئله آوردن ادله و براهین لزومی ندارد،
اگر چه کسی طاقت تجربه کردن حالت خود را در صورت انفراد ندارد.
ء
ولی بذریعۀ تخیل صعوبات بل مستحیلی تصویر داده میتوانیم.
گویا سبب تشکیل جامعۀ های بشری عدم مقدرت انسان
بر حیات انفرادی میباشد.
دانستیم که انسان طبعاً باجتماع با بنی نوع خود مجبور است.
زیرا تهیۀ مصالح هیچ فردی بدون از تعاون با دیگران امکان پذیر نیست
بدیهی است که تعاون اشتراک پیدا میکند؛ مثلاً اگر دو کس معین
یکدیگر باشند، این تعاون در بین آنها شراکت بهم میکند، زیرا تحضیر شان
هر شئی را که باشد بذریعۀ صرف زحمت و وقت هر دوی شان می شود
چون افراد مجتمع معین یکدیگرند؛ لذا بدون از تعاون شریک هم نیز
گفته می شوند؛ علما مجتمع انسانی را بیک جسم بزرگ ذی حیات تشبیه
داده اند اگر چه ظاهراً این تشبیه را مصوره ما فوراً قبول کرده نمیتواند
ولی بعد از تدقیق در این مسئله و دیدن جامعه بهمان نظر یکه علما دیده اند
ممکن است صحت این تشبیه را معترف شویم.
و این تشبیه شان نه تنها از روی مثال آوردن است بلکه انرا
بدلایل قطعیه و براهین مقنعه اثبات کرده اند آن دلایل را باطِلات عرض می کنم
دیگر مقیاس معتمدی برای تشخیص حالات و احتیاجات یک جامعه تعیین
داده اند، که برای شناختن ماهیت جامعه و مرکزیت فرد در آن بعض
از دلایل را ذکر مینمایم:
معلوم است جسم زنده عبارت از مجموع اعضائی است
که ادای وظیفه مخصوصی را زیر نظام معینی به هر یک محول بوده، اجرا
می نماید هر عضو در یک آن هم برای خود و هم برای بقیه اعضا کار میکند
و این با اصول حیات فرد در جامعه خیلی قریب بل مطابقت هم دارد
می بینیم که افراد بعل کردن مشغول اند. و در همان آنیکه برای خود
کار دارند؛ در حقیقت فایدۀ عموم هم در کار آنها مضمر است. مثلا:
زارع تمام روز را در زیر تابش حرارت آفتاب بکار و تکلیف میگذراند
اگر چه از تحمل تکالیف و مشقات زراعت ظاهراً معلوم میشود که بعل
آوردن گندم از زمین برای فایدۀ خود است ولی در حقیقت فائده
عموم هم در منفعت او ربطی دارد چرا بدیهی است که کل احتیاجات
او تنها گندم نیست، بلکه ضروریات عدیده دارد که یکی آنها گندم
است. پس گندم را بعمل آورده، آنرا برای افراد هیئت تهیه کرده
بعوض آن از نجار چوب خانه و از نان پز نان پخته و از حکومت
وسائل تامین حیات و مال، و از تاجر لباس و غیره لوازمات
حیاتیه را میگیرد، هیچیک از اینها از دیگر خود مستغنی شده نمیتواند چنانچه
در جسم دست از پای و پای از چشم و چشم از سر و همه انها از قلب
مستغنی نیستند. دلیل دیگری هم در خصوص تشبیه بیک جسم
یا حیوان بزرگ گفتند که این دلیل شان صحت دلیل اول را موید است
معلوم است که حیات و حرکت یک جسم موقوف بسه قوه
اصلیه است:
۱ـ «قوۀ غاذیه»: که وظیفه آن تهیه غذا میباشد، و آلات
آن معده و جگر و توابع شان است.
۲ـ «قوۀ مدبره» که دماغ و اعصاب و توابع شان آلات
آنست
۳ـ «قوه موزعه» و وظائف آنست رسانیدن اغذیه
بهمه اجزای بدن که آلات آن قلب و شرائین و توابع شان
میباشدـ
رفاقت و معاونت با یکدیگر
۹
حیات و قیام جسم حیوان بسته بهمین سه قوهٔ اصلیه است . چنانچه همین
و حرکت و عمران مجتمع بشری نیز دایر بر سه قوهٔ اصلیه است : -
۱ـ ( در صناعت ) : که نتیجهٔ آن تهیهٔ معاشیات است .
۲ـ ( در حکومت ) : و وظیفهٔ آن تسهیل و مراقبه امور تحصیلیهٔ آن معاشیتاً
است .
۳ـ در تجارت : که اعمال آن دایر بر تقسیم و توزیع معاشیات مذکوره
میباشد .
چنانچه جسم بعدم یا ضعف یکی از آن سه قوهٔ سابقه را که گفتیم
ناقص میشود، اهمال وظیفهٔ یکی از این سه در هیئت جامعه سب نقصان
و توقف حرکت آن میگردد.
در تشبیه مجتمع بیک جسم عظیم ذی حیات دلایل علمی زیادی
دارند، ولی چون امر ثابت است و یک اشاره سومی آن برای
اقناع اهل ذکا کافیست ؛ به اینقدر کفایت نمودیم. زیرا امر ظاهر عیااست
که مرکزیت فرد در جامعه بمنزلهٔ عضو در جسم است. هر حکم یا قانونیکه برجم
یا عضو آن تحت مقتضیات شیء ساری باشد ، آنرا بر فرد هیئت
۱۰
میتوان تطبیق داد که مقصود در اینجا شناختن مقدار ارتباط افراد
جامعه با یکدیگرشان است. همه بذریعه تعاون و تساند برای یکدیگر خود کار
میکنند، که برای تحقق این مسئله سوی جامعه توجیهی که اعتیادی میباشد
کفایت میکند. و تساند را در کل اعمال و حرکات انسان دیده میتوانیم.
تاثیرات جامعه در فرد
فرد از جامعه چه کسب میکند؟
انسان در این عالم ساده و خالی از فکر و تصور و ادراک خوب
و خراب تولد میشود، هیچ چیز را درک کرده نمیتواند، بغیر از بعضی
لذائذ والامی که حواس خمسه او برای عقلش میرساند. از برودت
حرارت، گرسنگی، زدن، تألم و از خوردن، نوشیدن و دیدن
بعضی مناظر مرغوب طبع خودش مانند تبسم مادر و پدر متلذذ می شود
نیست دایره ادراک انسان در بدو ولادتش. و همین است حال
او قبل از انضمام در سلک افراد عاملین جامعه. بعد از این هر چه را
کسب کند، از جامعه محسوب است. زیرا محیط که عبارت
اول
شرکت رفیق
اخلاق اجتماعیه مدنیه
رمضان
۱۳۰۰
۱۰ـ۲
از مؤثرات اقلیم، طبیعی و جغرافی، زمان و مکانیکه در آن زیست داریم،
افرادیکه با آنها معاشرت و اختلاط داریم، در تربیه و تکونیات ما و به
و محویه ما تاثیر دارند، چه، امور و اشیائی که فرد از جامعه کسب میکند
خیلی زیاد است :
از آنجمله اولین چیزی که فرد از جامعه کسب میکند، قوت و همت
زیاد است در پیدا کردن میل و امید بر عمل:
این اثر جامعه را وقتی خوبتر شناخته میتوانیم که حالت سابق
انفرادی انسان را متذکر شویم: معلوم است در آنحال هر یک
از آنها در هر بیشه و دشت و کوهیکه باشد، بحال ترس و لرز و شدت
احتیاج وقت میگذراند، و کل اوقات او در تهیه قوت ضروری
بصورت محدود خواهد گذشت. حیات او هیچ گاه از تلذذات روحی
نصیبی ندارد. چیزیکه درین بحث از همه بیشتر اهمیت دارد، همان
مسائل خطرهای حیاتیه اوست. معلوم است کثرت خوف
و خطر حیات و ممات او را دائماً زیر فشار نگاهداشته، ضعیف
و مضمحل نموده همیشه بآلام یأس گرفتاش میسازد، ہکذا و بدیہی است
۱۳
که نتیجه فشار دائمی تصلب واضمحلال است چه بسبب ترس و وحشت
رفته رفته کل میزات و ملکات و مشاعر وغیره اموریکه علت امتیاز
بنی نوع انسان است بر مخلوقات ، در او مفقود گردیده . مانند حیوانات
یک مخلوق بی معنی بل از آنها بد تر میگردد . زیرا علاوه بر بی تمیزی
و احسامی اسیر موهومات میگردد ، چه حیوانات ازین قید بکلان نداره
و از او هستند .
عقائد طوائف وحشی را که به بینیم همه مبنی بر خرافات
مضحکه است . بعضی بریم قطعه سنگی قصه های خرافی را میتراشند
برخی روشنی را یک چیز مرید و مقتدر میسازند . فریقی درختی را
قوه های موهوم و روحانی می بخشند . در اینباب یکی از سیاحین گفته است
که وحشیهای جزیره (مدغسکر) بیک سخت اعتقادات زیادی
داشته برای آن هر سال یکدختر جوانیکه در خوش شکلی خود از اقران
ممتاز تر باشد قربانی کنند .»
در غلط و خرافی بودن چنین عقائد شکی نیست . مگر سخن در علت
پیدا شدن آنهاست . بدیهی است که جز از کثرت خوف و توهم
۱۳
متمادی دیگر باعثی ندارند. چون تمام عمر را در ترس گذرانیده اند، اخیراً
ملکات خوب در آنها معدوم گردیده اند ترس عاطل مانده هر چه را ببیند
و تعلیلات ظاهری آن بر او مبهم بماند. برای آن قصه ها و تعبیرات
خرافی میتراشد. گویا کثرت ترس و دوام فشار بر عقل انسان
او را جبان و اسیر خرافات تراشیدگی خود می سازد.
این بالعکس حال انسان است در جامعه که : اهمیت، اثر،
حس تفاهم، بودن وسائل تامین منافع و زحمات، میدان عمل را
در حیات برای او فراخ ساخته بعوض اینکه عقاید او دائماً مبنی
بر خرافات وحشیانه : بخورم یا خورده شوم؟ بکشم یا کشته شوم باشد
در وسط جامعه میتواند بهر خدمت یا فنی که استطاعت و میل او بیشتر
باشد مصروف گردد؛ چنانچه هر چیز را که بخواهد برای آرزوهایش
میدان پرورانیدن و عمل فراخ است، هر قدر سعی کند مطلب
و آرزوئی را که بخواهد همانقدر حاصل شدنی است.
که در حقیقت این همت آن بر عمل وزنده شدن حسیات
میل و امید های او همه از دولت وجودش در جامعه پیدا شده است
۱۴
تشابه :
و این را علما سرایت نیز گویند؛ و آن عبارت از همان تجاذب
مغناطیسی است که بین افراد یک جامعه متبادل بوده، همه بیک
حس مخفی سوی تشابه بیکدیگر مایل میشوند،
سرایت ؛ یا میل به تشابه افراد، یک جامعه را صاحب یک نوع
عادات و اخلاق و روحیات میسازد بدرجهٔ که دیدن اوضاع خارجی
یک فرد هم کفایت میکند برای شناختن اینکه از کدام جامعه است
افراد عامه رفیق هائیکه با ایشان مصاحبت میکنیم، فکر ایشانرا
می شنویم، مطالعهٔ آنها را مصیب می بینیم، حرکات و اوضاع
شان را بنظر استحسان تلقی میکنیم؛ چون با ایشان دائماً تماس روحی
داریم ؛ احوال فکریه و اخلاقیه ما را باستقامتهای مختلف سوق کرده
میتواند؛ این مسئله تشابه یا تقلید غیر محسوس در افراد هر جامعه
موجود است، زیرا پیشتر گفتیم که: اقلیم و موقعیت جغرافی
اثر مخصوصی در تکوینات فرد دارد. و چون همهٔ افراد یک جامعه
زیر اثر یک نوع اقلیم و مؤثرات جغرافی یک قطعه اند،
۱۵
همه نیز قابل اتصاف بیک نوع صفات میباشند. (رعرف و عادات)
که در بین افراد جامعه متداول است در حقیقت جز قابلیت
تاثیر همین سرایت که ما در صدد بیان آن هستیم دیگر چیزی نیست
یک امری را یکی مستحسن دیده آنرا تعمیل میدارد، دیگران بدون
احساس آنرا بهمان نظر تلقی کرده اجرا میدارند، آهسته آهسته
همان امر عادت میگردد. و این یکی از مؤثرات بزرگ است
در ارتباط اجتماعی افراد باهم.
گویا فرد از جامعه عادات و اخلاق در حیات خود را کسب
میکند، از این است که علما گفتند : در روحیات و مشاعر فرد سه
ماخذ دارند : روح جامعه، روح عائله، روح فریقی که بیشتر
اوسط آنها امرار حیات مینماید. » که از همه بیشتر روح جامعه تاثیر دارد
زیرا جامعه برکل مسلط است.
در فرد اوضاع و مشاعر می پیدا می شود که بین آنها مشاعر و حالت
انفرادیش مغایرت کلی میباشد، مثلا در وسط جامعه برای او
یک حس فداکاری پیدا می شود که خود را با افراد جامعه بدرجه
شرکت و توفیق
اخلاق وعادات مردم
از صنف
۱۴۰۰
۱۶
شریک میدانند که تنها تحقیر کردن اسم آن جامعه برای تحریک
حس غضبیه او بحدی که گذشتن از حیات را هم در مقابل انتقام
یا دفاع بالمقابل را قبول دارد کافی است و این بهترین عواطفیست
که انسان آنرا در جامعه صاحب میشود، و معلوم است که انسان
وحشی از حس اشتراک معنوی با بنی نوع خود محروم است.
و ما میتوانیم این مسئله را در وقتی بشناسیم که حالت، و مقدار
غضب خود را در مقابل شخصی که خدانا کرده اسم جامعه ما را توهین
کردن بخواهد در تصور آریم: در آنحال بکمال تهور و بی اندیشه
بر انتقام از آن شخص اقدام می ورزیم، اگر چه این اقدام ضرر
زیادی را بر ما عائد کند، ولی قوۀ غضبیه در آنحال بین فکرماوآن
ضررها حایل گردیده، بنزدیکترین المهایکه بتوانیم در آنحال باوبرسانیم
متاذیش میسازیم. مقدار و منزلت این حس را هر صاحب ذوق سلیم
و هر کسیکه معنی حیات را در جامعه فهمیده باشد درک کرده میتواند.
این بغیر از لین طبع، انس، الفت، حسن اخلاق و معاشر
و غیره اموریکه از این قبیل بوده، در صورت نابودن انسان
شرکت رفیق اندیشه راه راست در پیشه رمضان ۱۹۰۰
۱۷
در جامعه آنها را کسب کردنی نباشد.
دارا شدن یک حیات روحی : اول ترین عوامل در حیات
انسان دو امر بزرگیست ، که در اعمال و حرکات انسان از بزرگترین
مؤثرات با عثته اند
یکی منفعت و دیگر ضرر و آنها را عنا بتعبیر دیگر لذت والم نیز گویند . که
مقصود از هر عمل انسان جلب منفعت و یا دفع ضرری است ،
بعبارت دیگر مطلوب از هر عملی که اجرا کند یا جلب لذتی و یا دفع
المی میباشد. حتی اینکه برای دفع یک الم متحمل دیگر الم هم می شود.
لذائذ وآلام را که بواعث اعمال انسان هستند میتوانیم بدو قسمت
جامع تقسیم نمائیم :
یکی لذائذ مادی ، دیگر لذائذ معنوی یا روحی. لذائذ مادی عبارت
است از همان حس استراحتیکه براھی بعضی از حواس ما از تناول
کدام خوراک خوش طعم یا از نوشیدن کدام مشروب خوش ذائقه
پیدا می شود.
اما لذائذ روحی با این نوع لذائذ از هر حیث خود مغایرت کلی
۱۸
هم در کیفیت و هم در مقدار و مدت دوام میدارد، لذت مادی که
مثلاً از خورش یک طعام خوش ذائقه پیدا میشود، مدت دوام آن
تنها متوقف بر طول مدتیکه آن طعام در دهن موجود باشد و بمجرد گذشتن
لذتش نیز با او میرود، اما لذت روحی بالعکس آنست. تا وقتیکه
رسم آن در حافظه باشد لذت آنهم نیز بقدر همان زمان دوام دارد.
از این جهت اهمیت و منزله لذائذ روحی بر مادی مقدم تر است.
لذائذ روحی از اتیان اعمال: شرافت، عفت، صداقت،
امانت، محبت، فداکاری، خدمت منافع عامه....... پیدا میشود.
لذتیکه برای انسان از پیدا کردن اعتبار نزد عموم احرار توفر صفات
حسنه حاصل میشود بدیهیست که از اندازه وصف بیشتر است
عالمی که یکی از اسرار متعلقه مصلحت عامه را کشف نموده آنرا به بقصد
افاده عموم نشر کند، یا مجاهدیکه در سبیل مدافعه وطن حیات را قربان
کرده، جامعه و ناموسش را از اعدا نجات دادن بخواهد، حاکم عادلیکه حق
هر یک از رعایا را بمقدار استحقاقش داده، خود را رسول عنایت الهی
برای نجات دادن مظلومین دانسته حائلی بین شبان و بین گرگ
اخلاق و کرامات بشریه
١٩
ظالمین گردد، صانع، زارع و تاجریکه در اعمال خود مستقیم بوده از جاده واجب نبرامده خدمت متعهده خود را بمراعات انصاف برای مجتمع ایفا کند، اینها همه شریفند و همه بهمان لذت روحی اعنی استراحت و تحسین ضمیر متمتع اند، هر یک از اینها در هر معامله که با یکی از افراد جامعه داشته باشد جهت مقابل بکمال اعتماد و اطمینان اعمال یا مطالب او را تلقی میکند، ازین اعتماد و اطمینان جهت مقابل یک لذت عظیمی برای او پیدا می شود که از لذایذ مادی حاصل نمی شود. از این چه بالاتر لذتی باشد که انسان در جامعه خود منزله اعتبار را داشته هرچه بگوید و هر چه بخواهد بنظر اعتبار و اعتماد در نزد مردم تلقی شود! اسباب اعتماد اگرچه بسیار است، لیکن عمدة آن را علما عبارت از عنوانهای ذیل میدانند :
صدق : صدق از بلندی همت پیدا میشود
و آن عبارت است از بلندی همت در انسان بحدی که خوف یا طمعی او را باخفای حقیقتی وادار ساخته نتواند، بلکه همان است که خود را بیک ترس یا رجائی ذلیل نساخته بالاتر از عزت النفس
۳۰
خود هیچ چیزی را نداند ، در حالین یکی از بزرگترین صفات محموده است
و اول ترین علامات علو همت و محبت خیر است در انسان . ) )
بل صدق علامت تعقل و دور اندیشی انسان است ، کاذب
همان است که اهمیت اعتبار و شرافت را در بین افراد ندانسته ،
حقیقتی را مخفی ساخته و مقدار خجالت و سقوط اعتبار را در مستقبل
بعد از اینکه دروغ او معلوم شود نمی اندیشد ، اما صادق جبین است
فطرتی برا و متغلب نگردیده اعتبار و عزت النفس خود را بلند تر از یک
خوف یا لذت بسیط وقتی دانسته دروغ نمیگوید اگر چه ضرری بواسطه
صدق بر او عائد شدنی باشد ، و عزیز داشتن نفس در بسی اشخاص
بحدی بوده است که نخواسته اند حیات خود را بذریعه دروغ گفتن
نجات دهند بلکه صدق را بر حیات اختیار کرده باثهم و گناه خود معترف
گردیده اند.
امانت :
و آن عبارت از عدم اتلاف انسان است حقوق دیگران را
که در تصرف او باشد.
اخلاق و عادات مرضیه
۲۱
عفّت : حاکمیت برنفس
عبارت است از آوردن انسان شهوات و مطالب خود را در قید
و اعتدال .
این همه لذائذ روحیه ست که مقابلت انها را در اغلب انسان
لذائد مادی کرده است . واگر روحیات شخصی ضعیف باشد سیلاب لذائذ
مادی غالب گردیده او را از تمتع بلذائذ روحی محروم میسازد، پیشتر
گفتیم که دوام لذت مادی از روحی کمتر است ، گویا کسی که از لذائذ معنوی
بلذائذ مادی مصروف می شود زیاد را بکم میفروشد ! مثلا می بینیم عالمی
که برای مصلحت عامه کدام سری را کشف نموده آنرا نشر کرده باشد ،
هر آنیکه این خدمت را در تصور آرد البته یک استراحت ضمیر وتلذذ
خاطر متحسس میشود.
یا حاکمیکه مبداء نظریات خود را عدالت اتخاذ کند دائماً آسوده حال
و همیشه حرکت و سکون او دائماً مملو از علامات اطمینان میباشد؛ چنانچه
هر کسی در هر جائیکه باشد تحیات صادقانه خود را برای او خواهد فرستاد
این احترام و تحیات معلوم است بیک صمیمیت میباشند نه همانند
۲۲
احتراماتیکه از روی مجبوریت و خوف باشند ، هم آن شخص از
ادراک این صمیمیت عموم نسبت بخود بیک عالم سرور و محظوظیت
متمتع میشود.
این همه لذائذ روحی است که مدت دوام آنها تا زمان بودن
شان در حافظه طول دارد، بالعکس لذائذ مادی تأثیرشان متوقف
بر مدت وجود آنی آنها ست، بہر صورت مقصود ما در اینجا بحث کردن
در ماهیت لذائذ نیست ، بلکه میخواهیم بدانیم که لذائذ روحی یکی از مهمترین
مکتسبات فرد است در جامعه که بدون جامعه برای او وجودی ندارد.
(تأثیرات فرد در جامعه)
در ابتدای بحث های خود گفته بودیم: در عادت ما را از درک
اموریکه بر آنها اعتیاد داشته باشیم مصروف می سازد ،، همین است
سبب عدم تعجب و استفسار ما از اجتماع بشر و دانستن مقاصد نشان
از این اجتماع و نیز از آنجمله است اہمیت فرد در جامعه.
دانستیم که جامعه در تکوین روحیات فرد اثر های زیادی را
٢٣
دارد، بحدیكه او را یك مخلوقی میسازد كه مباین است از همان محكمهٔ
خارج جامعه باشد. در اینجا میخواهیم بدانیم كه فرد در جامعه چه اثر و افعال
و در ان چه نتیجه دارند. ممكن است قبل از دانستن اهمیت فرد در جامعه
بخاطر بگذرد كه فرد را در جامعه هیچ اثری نباشد، زیرا ظاهرأ قطره از
دریا محسوب میشود، حالا كه غلطی این نظره، معقول و امر بدیهی است
چراكه موی سایه دارد، اگرچه چشم ما او را نه بیند، بل دریا عبارت
از مجموع قطرهها است، و اهمیت فرد در جامعه بیشتر از اهمیت قطره
در دریاست.
برای اثبات این مسئله اولاً باید هیئت اجتماعیه را بدقت
نظر كرد، هیئت اجتماعیه عبارت از مجموع افرادی است كه هر یك
نوع خدمتی را كه با مصالح عموم ربطی داشته باشد متعهد شده،
آنرا ایفا كند، از این است كه افراد جامعه طبعاً محتاج یكدیگر خود گردیده
احمد برای محمود و محمود برای بكر كار میكنند...... همه در كار كردن
علی السویه مكلف بوده باید ایفای وظیفه را هریك بر عهده گیرد، و فرقی
نیست جز در مراتب غرضی كه برای حفظ توازن و پیدا كردن یك هیئت
۲۳
باعثی بر قسمتها و افراد جامعه بوجود امده است، که این فرق ذاتاً در جوهر
محسوب نمی شود بلکه فرق صورتی است، اما در اصل ذات همه عالی ستو
باید براى مصلحت عامه کار کن باشند : عالم بعلم ، حاکم بعدل،
عسکر بشجاعت ، زن به تناسل و تربیه اولاد صالح برای مجتمع ،
صانع بفن، غنی بمال و فقیر بجان خود باید برای مجتمع خدمت نماین
که ازین افراد و طوایف عدیده و مختلفه هیئتی تکوین شده است
و باجتماعیه آنرا تسمیه کردند چرا که همه در ایفای وظایف بیکدیگر بری
مکلف اند. و به تبادل اعمال و منافع و زیاد کردن وسایل موصله
و تعارف بین خود اصدوق هستند. و برای آسان کردن امور
و اصول حیات برای خود تا هیئتهای حاکمه انتخاب نموده ، همه اطاعت او
اجر و ارشادات آنرا متعهد شده اند. این است در هیئت اجتماعیه ،
اگر آنرا بنظر دقت بنگریم، که از هیئت هیئتها و از هیئتها حکومتها، و از حکو
ممالک و دولت ها تشکیل یافته است، که اصل همه اینها انسان
فرد است و مجموعاً عبارت از افراد است.
بهمین انسان فرد است که عائله را تأسیس داده، این عائله اولا ورا
۲۵
نتیجه میدهد، و اولادش عائله های دیگری تشکیل داده میروند، و باستمرار توالد و تناسل زیاد گردیده از همان یک عائله که مؤسس فرد بود، عائله ها متفرع می شود، از انیست که ملل متمدنه علمای اجتماعی مسئله حیات و تاسیس عائلی را اهمیت بزرگ داده، آنرا بهمین نظری که جزو مجتمع بل رفته رفته حصه وافی از آنرا اشغال کردنی است دیده تدقیقات و تحلیلات زیادی در امور آن کرده برای همه اطوار و انحاء آن قواعد و اصول نمو و ترقی و حفاظت را گذاشته اند، که برای عائله در آتی یک مبحث جداگانه تخصیص داده ایم. پس در این صورت فرد را به نظر فردیت نباید دید بلکه قیمت آنرا نسبت بانژاد او در جامعه باید تعیین داد، خصوصاً از بشر افرادی بظهور می آیند که اثرات حیاتیه آنها سالها بل قرنهای درازی در حیات بشریت تاثیرات داشته می باشند از قبیل نوابغ و مکتشفین و مخترعین. ولی ما اگر تنها حالت وسطی را مقیاس گرفته تاثیرات فرد را در جامعه ننگریم، خواهیم دید که فرد غیر از خدمتهای دائمی که خودش بجامعه میرساند تاثیر و فوائد عدید دیگری هستند که از او بالواسطه برای جامعه رسیده
۲۶
وباقی میماند . تنها هر یک اگر اهمیت خود را تشخیص دهد مقدار تاثیر خود را
بحیثیت اینکه فرد یک عائله است دانسته می تواند، و معلوم است
که جامعه عبارت از عده عائله ها است.
( تمدن و وحشت )
اگر چه بعد از دانستن بیانات گذشته ، مقصود را از لفظ
وحشت و مدنیت یافته میتوانیم، ولی برای عدم تعدد آراء در صورت
شناختن مراد را ازین دو عنوان مختصری را از مدلولات آنها بیان
مینمائیم :
وحشت : حالتی است ضدالفت مقصود از آن انسان
یا حیوانی است که از یکدیگر خود رمیده اندک حرکت او را از ترسن گزند
یا تعدی مجبور سازد، و همین است حال حیوانات در جنگل و بیشه ها
که بدین سبب آنها را وحشی نامیده اند ، و حال انسانها قبل از جامعه
نیز به همین منوال بود، اقل حرکتی که واقع می شد و لو هم از طرف هم
جنس ادمی بود موجب خوف واحتیاطش گردیده از ترس وقوع
۲۷
خطر بمدافعه یا تعدی وادارش میکرد. مبدأ مبنی علیه تفکر و اغلب اعمال
آنها بدگمانی در میدن حی بود.
مدنیت ؛ عکس حالت وحشت است ، اعنی چنانچه وحشت مبنی
بر رم خوردن و بدگمانی یکی از دیگر است ، بالعکس مدنیت مبنی بر الفت
تقارب ، تعاون ، خوش گمانی یکی بدیگر است . و این دو حال مخالف
که بر انسان مرور کرده ، اعنی از وحشت بمدنیت رسیدن ))
متعاقب نبودند ، بلکه بین این دو حال او دور دیگری گذشته که مرد
آن قرونی را زیر قدم مقتضیات خود گرفته است و آن عبارت است
از دور چادر نشینی پس علما کل دوره های انسانیت را زیر سه عنوان
آورده اند :
(۳) چادر نشین
در هر یک ازینها انسان صاحب مشاعر و میزات و درحیات
جداگانه بود که با دوره های دیگر خود بهیچ وجه مطابقت نداشتند
بغیر از بعضی صفات غریزی که طبعاً قابل تغییر نیستند .
(۱) انسان وحشی همان است که زندگی را در بیابان و جنگلها
۲۸
سرگردان بسر برده، از میوه جات و برگ نباتات و شکار حیوانات
سد جوع نموده تمام عمر خویش را بجهالت و بدبختی گذشتانده مانند سباع
بیکدیگر اذیت و آزار میرسانند و حیات آنها بدیهی است که خالی
از هر مزیت میباشد، چنانچه پیشتر در ذکر آمده است.
(۲) انسان چادر نشین انست که در بیابانها زیر چادر ها زندگانی
نموده حسب اختلاف فصول تغییر مکان میدهند، و سرچشمه معیشت
آنها گله چرانی و بعضی زراعتهای بسیط و ساده است. و آنها
نیز تقریباً بمانند انسانهای وحشی عمارت ساختن و بقیه امورات
و مزیات زندگانی و ضروریات مدافعه حیات را نمیدانند، و از یشان
برای یکدیگر خود هیچ یک اثری نیماند، تنها فرق در اینجا ست
که ضرر و خطرهای انفراد را نسبت بانسانهای وحشی قدری بیشتر
دانسته شده بذریعه تشکیل عائله یا جماعه های مختصر مختصر بعضی
از آن ضررها را رفع کرده توانستند و قدری از آهن و باقی اسباب
بکار انداخته اند ولی باقی از کل لذائذ و نعمتهای الهی در حیات محرومند
(۳) انسانهای متمدن همان ها هستند که بیشتر مایل بدئها
۲۶
و اتفاق بوده، حیات اجتماعی را بصورت مکمل تر از آن دو فریق
دیگر ترتیب داده، بذریعه ایجاد علوم وفنون وصنائع و تسهیل
واسعاد حیات کوشش دارند، حیات را بهترین موهبت وعطیهٔ
خداوندی دانسته آنرا برای ترقی بهبود حال خود با بصورت ثابت
ودایم صرف می نمایند ، که هر طبقهٔ آنها برای خلفای خود اثر های عمده
واسرار غامض ومفید را کشف نموده میگزارند .
سابق گفتیم در هر یک از این سه دوره مشاعر وروحیات
انسانها صورت و شکل مخصوصی داشت ، بالاخص این دورهٔ اخیران
((اعنی دورهٔ تمدن)) که بین روحیات فرد متمدن و چادر نشین با اینکه
نسبت بوحشی بآن نزدیک تر است باز هم تمایز و فرق کلی پیدا شد
اهمترین مزایای این دوره بر دوره های دیگر همان مسئله است
که انسان یک حیات معنوی را علاوه برحیات مادی احراز می کند
در هر کدام ازدوره های وحشت وچادر نشینی کلمهٔ ای : حیات ، انسان
سعادت ، مدلولات مخصوص دارد ، ولی هیچ یک از آن معنی ها
در لطف و محاسن ومحامد خود با مدلولاست خود در دورهٔ مدنیت همسری کرده
۳۰
میتواند، شرافت و کرامت نوع انسان را همین دوره مدنیت بظهور آورد
گویا تمدن عبارت از قیمت و قدر کلمه انسان است .
هر جامعه که بین آنها اتحاد آرا، تآلف قلوب، عزت انفس،
شهامت قومی مبادی و محبت جنسی، تقدیم مصلحت عامه بر فوائد
فردی، فدا کاری در مقابل کرامت عنوان شخصی بیشتر گردید،
بر آن جامعه مدنیت اطلاق می شود،
هر جامعه که افراد قیمت خود را بر مقدار سعی و خدمت متوقف
دانستند، بزرگی و عظمت را در فداکاری به جامعه خود شمردند، اطمینان
اعتقاد، صداقت با یکدیگر خود داشتند آنها را متمدن میتوان گفت.
هر جامعه که مظهر خیالات و آرا و آمال برای خود داشته همه
افراد آن بآن مظهر متمسک باشند، هر جامعه که مشاعر ملی داشته
کل آن مشاعر را معزز و محترم شمارند، هر جامعه که فرد آن سوی جامعه خود
بنظر کسیکه از انفراد ترسیده و بآن ملتجی است بنگرد، بر آن جامعه
میتوانیم بگویم مدنیت دارند
این است معانی و فروق کلمه های : «وحشت» و «مدنیت»
۳۱
مدنیت ، آخرین مرحله ی بشر است که بعد از طی کردن قرون عدیده
و تجربه و عبرت گرفتنهای زیادی در این قرون اخیر محط سفر انسانیت
گردیده است ، اخیراً انسان تعیین داده توانست که از حیات مقصودی
هست که آن مقصود را در هر عمل و حرکت باید مد نظر گرفت و آن
«سعادت دارین است » سعادت دار آخر مبنی بر سعادت این
دار است، هر که در دنیا شقاوت و بی اعتنائی را پیشه گرفت
نصیب او در دار آخرت هم بمثل آن خواهد بود که ذرایع نوال
« سعادت » یا مقصود از حیات را در یک مبحث جداگانه بیان مینمایم
ولی مقصود ما در اینجا تنها تعبیر معنای مدنیت بود که مقصود از آن
آسان و سعید ساختن حیات است ، کسانیکه این معنی را دانستند
بذریعه بنای قصبه و شهر ها تأسیس مجالس علمی و فنی و صناعی
و سیاسی، تأسیس مدارس ذکور و اناث ، مد طرق مواصله
و مخابره آسایش و سعادت را برای خود فراهم ساختند ، هر یک
از اینها برای اکتشاف و تسهیل وسائل تحصیل یا بعمل آوردن امور محوله
خود کوشش دارند. مجال خدمت کردن بیکدیگر نشان بحدی
اخلاق و مکرمتهای ملیه
شرکت رفیق
۳۲
وسیع گشته که بین آنها افرادی بظهور آمدند که توانستند برای جامعه
بل برای تمام عالم بشریت هم خدمت کرده، بهترین مزوایا که (مجتی)
و یکی از لذائد بزرگ همان حیات معنوی است که پستیه تر گفتیم،
حایز شدند، چه ایشان به نیروی همین اجتماع که تلاحق افکار را لازم
دارد بر مسخر کردن قوا و اسرار یکه خالق جلت عظمته در کائنات
مودع فرموده است. مقتدر شدند، بعوض اینکه پی طلب
رزق پیاده یا بسوار حیوانات مسافه ها را قطع کنند عراده هائیکه
بقوهٔ بخار و برق و سرعت زیادی رفتار دارند اختراع نمودند.
تاریکی را که مهیب ترین مناظر است، آهسته آهسته دفع کرده
اخیراً برای دور کردن آن عفریت سیاه برق را که عجیب و عظیم تر
قوه هاست کشف نموده، بر همان چیز هائیکه هزاران نفر از اجداد
شان قوت تحریک بل درک کردن آنرا نداشتند مقتدر گشته
توانستند.
شماره ۱۱ حقوق و لذائد بشری صفحه (؟)۳
۳۳
امتحان
جامعه و تمدن آن بر چه اولیات است مبتنی است
بعد از دانستن ماهیت و اهمیت جامعه و مرکزیت فرد در آن باید بدانیم که این جامعه در رسیدن آن بآخرین مرتبه های ترقی اعنی مدنیت راجع بچه اولیات میباشد . ما در ضرورت اولی جا پیشتر بحث میرانیم بعد ازان ضروریات مدنیت را می بینیم که چه امور هستند ؟
هر امری از امور عالم نسبت بحال و ماهیت و اهمیت خود اقتضات مخصوصه را برای تکوین و دوام خود لازم دارد ، در همین اقتضائات لوازمات خود را بظهور میرساند ، مثلاً اقتضای حیات غذاست که این اقتضا یا احتیاج برای او اغذیه و وسائل ایجاد آنرا تهیه نموده است . از این است که مقوله بل قاعده عمومی مشهور است : ( ( احتیاج ما در ایجاد است . ) ) این یک کلمه است که حتی جامعه هم از تحت این قانون عمومی خارج نیست ، بلکه احتیاجات آن نیز ضرور یا تش را ایجاد میکند . اولین چیزی را که جامعه
اخلاق و ضروریات مدنیه
۳۴
محتاج وجود آن است حکومت است ، وکل امورات تحسین
و ترقی آن راجع بحکومت است لذا آنرا میتوان یکی از اولیات
مبنی علیه امورات جامعه قرار دهیم حکومت (۱)
انسان قبل از جامعه ضعیف و محتاج و ترسنده بود، اما
بعد از جامعه این نواقص او رفع گردیده است . بدرجه که می بینیم همه
در وسط جامعه مطمئن و آسوده بل ازین بیشتر مختال و فخور قدم زنان
زنان میگردد ، که هیچ نه خوفی در عقب و نه وهمی در خاطر آن است
پیش که میدان عمل در حیات برای او ضیق بود ، از هر طرف
مخاوف و خطر ها محیطش بودند، هر حرکتش بعد از التفات بهر سو می بود
تا از حمله یا شر محتمل الوقوع محفوظ ماند، ولی چون این مخاوف
و خطرات آن در سایه جامعه رفع گردید هر فرد مطمئن و آزاد گردیده
توانست که باندک سنجش و زحمت فواید زیادی را که اجدادش
در تصور هم نداشتند بدست آرد ، غریزه حرص و طمع که برا
هر ذی حیات . طبیعی است در انسان نمو کرده، هر یک پی
توفیر ذخایر برای اینکه رفاهیت را برای خود بیشتر فراهم سازد
اخلاق وحکومات قديمه
۳۵
برآمد، هرکدام طلبگار سعادت گردیده یک راه و مسلکی را برای
خود انتخاب نمود، حتی اینکه غلبه طمع بعض شان بدرجه زیاد
گردید که همان مدینونیت خود را در مقابل افرادی که بسایه آنها آسوده
میگردد فراموش کرده ضعف را کلیته از خاطر داده خواست
بذریعه غصب یا دزدیدن حقوق برادران خود آتش حرص
وطمع را فرو نشاند البته در این صورت که انسانها بسبب تعود شان
بر آرامی در جامعه فضیلت آنرا فراموش کرده، تنها حرص و طمع را
پیش نهاد گیرند، باید نزاع و مخالفات زیادی در بین شان پیدا
شود، مخصوصاً که آن فراموشی بدرجه گردد که دزدیدن و نهب و غصب
یکدیگر را بنا گذارند، در اینحال لازم آمد که انسانها برای خود یک
هیئتی که بمنع وقوع و تلافیه خللها مکلف باشد تشکیل دهند، تا
لوای امنیت را که از مهمترین بل یگانه فضیلت جامعه است منتشر
ساخته، هر یک در سایه این امنیت بر جان و مال و نتیجه زحمات
خود مطمئن بوده بکمال تنعم امرار حیات بدارد؛ این هیئت عبار
۳۶
ظاهر است امنیت اولین فضیلت جامعه است، چنانکه یگانه وسیلۀ سعادتست. امنیت است که هر یک
از اندازۀ ضروری یکروزۀ خود بیشتر سعی و کسب کرده میتوانیم
بسایۀ امنیت هر کدام در شب و روز بهر نقطه یا جهتیکه بخواهیم
یا منفعت ما اقتضا کند حرکت میکنیم، نه خطر مهاجم و نه خوف مصیبتی
مانع سیر ما گردیده میتواند، میتوانیم ضروریات بل بیشتر
از آنرا تحصیل کرده هر بقائشان زیر قبضۀ خود نامطمئن باشیم.
امنیت در حیات بشر اهمیت بزرگی را دارد بحدی
که آنرا مقیاس و علامت دارندگی یک جامعه میتوان شمرده اگرچه
ظاهراً چنین می نماید که بین سرمایه داشتن امنیت ربطی نباشد
ولی در حقیقت اول را بدون از دوم وجودی نیست زیرا در صورتیکه
امنیت نباشد هیچ فردی برای تولید سرمایه سعی نخواهد کرد چونکه بر
زحمات خود مطمئن مانده نمی تواند چیزی که منشاء ایجاد و دوام امنیت
است حکومت میباشد و تنها ضرورت امنیت برای جامعه علت
احتیاج آن بحکومت نگردیده است، بلکه فوائد عدیده و مختلفۀ
دیگری نیز هست که وجود آنها ب بودن حکومت منوط است،
۳۴
مثلا: این عائلهٔ بزرگ در جامعه، احتیاجات عمومی زیادی
دارند که نسبت به بسی موانع، خودشان ضروریات آن احتیاجات
را تهیه کرده نمیتوانند باهمترین آنها تهیه و مراقبت وسائل تسهیل
منافع عامه از قبیل ایجاد و تمدید طرق مواصله و مخابره مانند سرکها،
ریل، دریاها، پلها، بندرها، پوسته،..... تاسیس مکاتب،
شفاخانه ها، بلدیه ها،...... تشخیص حال ملت در مقابل
جامعه های دیگر و نگاهداشتن موازنه در بین خود و آنها، تهیه لوازم
مقابله کردن در وقت لزوم...... وغیره احتیاجاتیکه
جامعه برای تحضیر و تهیه لوازمات آنها نمیتواند در یکجا مجتمع شده
مایلزم را تادیه نمایند، وبدون اینکه کل این احتیاجات را
یک هیئت تشخیص داده، دائماً خود بتحمیل مایلزم ایشان مکلف باشد
بدیگر صورت اجرا شدنی نیست. که بدین سببها جامعه ها از
حکومت استغنا نیست بلکه حکومت اولین اسباب تأئید
دوام آن شمرده می شود، حکومت که جهات لزوم آنرا فهمیدیم
تا زمانیکه اصول و قواعدیکه حدود افراد را نسبت بیکدیگر
۳۸
و حدود و تعلقات حکومت را با افراد و افراد را با حکومت
تعیین دهد وضع نماید، وظائف محوله خود را ایفا کرده نمیتواند
چه هر یک از اعضای آن طبق احتیاجات ملت که پیشتر
انرا سنجیده میباشند وظایف خود را ایفا کند، این قواعد و اصول
عبارت از قانون است. و فوائد نتیجه از بودن قانون خیلی
زیاد است، و چون در این مبحث میخواهیم تنها احتیاجات جامعه
و ضروریات مدنیت را بدانیم، ذکر آن فوائد را برای یک
مبحث دیگر گذاشتیم.
تعلیم : (۳)
دانستیم ضرورترین امور برای جامعه حکومت است
حالا بفهمیم که مدنیت آن را جمع بچه امور است،
علم اول ترین اسباب مدنیت و ضرورترین اموریست
برای افراد هر جامعه. پیشتر دانستیم که انسان دو نوع حیات را
داراست، یکی حیات مادی، دیگر حیات روحی، که این حیات
دوم یکی از مکتسبات اوست در جامعه این نوع حیات که عبارت
۳۹
از ملکات و مشاعر مخصوصه است و سبب یگانه کرامت جنسی
او گردیده است، بذریعه علم در جانش دمیده می شود، اعنی
چنانچه حیات مادی او متوقف بر اغذیه مادی است مانند:
گندم، برنج، آب، گوشت ..... و غیره اغذیه که بذریعه
معده آنها را برای اعضا و عضلات جسم خود میرساند.
نیز غذای حیات معنویه وابسته به اغذیه معنوی یا روحی است
که در ماهیت و لذت و اهمیت خود منزلت عالی تری را دارد،
اگرچه بخاطر میگذرد که حیات روحی متوقف بر حیات مادی است
ولی چون حیات معنوی یگانه ذریعه کمال اول و وسیله یگانه ایست
که انسان را از گاو و گوسفند تمیز میدهد لذا انرا باید حیات مادی مقدم
تر شماریم، این غذای روحی عبارت از علم است، انسانا
که بمزایای حیات و نعم الهی در حیات و اصول تمتع بآنها واقف
می سازد و علم است، مقصود از علم دانستن است می بینیم
انسان مجردی که دانسته شد میل علویت، ترقی، لین طبع،
حسن اخلاق و معاشرت، حب اکتشاف و اختراع در او زیاد
اخلاق و ملکات مدینه
۴۰
گردیده، تحصیل آنها اولین شواغل او در حیات میگردند، گویا همچنانکه
خوراک برای جسم غذا بوده سبب یگانه نمو آن است، علم نیز
برای عقل غذا گردیده علت اولی در نمو و ترقی آن می شود.
این است نیز حال جامعه که دانسته شود، هر چند غذا
برای عقول افراد آن بیشتر رسد همانقدر افکارشان نمو میکند
چنانچه فرد بعد از دانسته شدن طلبگار حب ترقی واکتشاف
و اختراع میگردد، نیز جامعه میلش باینها زیاد گردیده بین جامعهٔ
دیگر ممتاز و همیشه صاحب مکانت می شود. از این است که علم را
اولین ضروریات هر جامعه قرار داده اند، پیشتر دانستیم که مدنیت
عبارت از آسان و سعید گردانیدن حیات است، فرق
بین متمدن و وحشی این است که دوم برای غذا و لوازمات حیاتیه
خود جز بعضی منبتات طبیعی و اگر آنهم میسر نشد چیز تا ئیکه تکلیف
و زحمات یک فرد دیگر می تهیه شده بذریعه حمله و غلبه آنها را می ستاند
دیگر موردی ندارد. از این است که به تنافر از هم و وحشت
طبع موصوف گردیده اند، اما متمدنین بذریعه حمله و استعمال
اخلاق و عادات ملتهب
ضروریات را حاضر نمیسازند، بلکه آنها را بقوهٔ فکریه و سعی و عمل
بوجود میرسانند، و فضل در قوهٔ فکریهٔ آنها راجح است بعلم، زیرا
هر یک را باصول و ذرایع بهتر ساختن اسباب و امورات خود رهبری
میکند، زارع را بر طبایع زمین و تاثیرات اقلیم صانع را بر قواعد
صنعت
و حکمتهای آن مطلع میسازد، حاکم را از اصول عدالت، و زن را
بر قواعد و فنون تربیهٔ اطفال که مردهای مستقبل جامعه اند واقف
میکند، تاجر را بر اصول اقتصاد و کسب، عالم را بر اسرار و خواص اشیا
و امور مطلع میسازد. . . . . . . . . . . خلاصه اینکه علم
هر یک را از اسرار هر چه که خواهد با حقایق و خواص و ذرایع آسان
کردن آن نامیدا ناند، بذریعهٔ علم ضعفهای خود را با وسایل تقو
شان، احتیاجات خود را با وسائل تلافی شان، وظائف خودرا
در مقابل افراد بنی نوع دانسته میتوانیم، علم پردههای ضخیمی را
که عادت آنها را در مقابل چشم و افکار مایان پیدا کرده بین
حقیقت و ما حجابی میگردد رفع کرده هر فرد را از حیثیت خودش
در جامعه میدا ناند، علم اولیه است که کل امورات مدنیت
۴۲
بر آن بنامی یابد، بل درختی است که مدنیت شعبات و فروع
و برگهای آنست. بزرگترین فضیلتهای علم بر انسان همین است
که او را از قید خرافات و اباطیل رهائی میدهد، و این فضیلت علم را
هر شخص عالم قدر داده می تواند.
قوانین اخلاقیه (۴)
"سقوط اخلاق ملتی دلیل نزدیک شدن آنست بفنا"
"اخلاق هر امت مقیاس قابلیت آن است"
گوستاف لوبون
از ضروریات مدنیت قوانین اخلاقیه است که اولین مزایائیست از تعمیم تعلیم انتشار
یافته انسان و جامعه را صاحب همان حیات روحیه که گفتیم میسازد؛ همچنین
دلیل ثابتی است بر تمدن یک جامعه.
موضوع بحث علم اخلاق:
هر کدام ما اعمال و اموری را که بسنجیم یکی ازین دو عنوان را
بر آن اطلاق میکنیم: «خیر» «شر» یا «صحیح»
«خطا».
و این جمله بر همه امور و اشیا یعین عام و خاص، حقیر و غنی،
۴۳
بزرگی خود ، در مهمترین و حقیر ترین اعمال متداول است .
معنی خیر و شر چیست ؟ و بکدام مقیاس عمل را بآنها مطابقت
داده میتوانیم؟ بعبارت دیگر کدام طریقه را در سنجش اعمال خود
تابع باشیم تا بتوانیم بخیر قریب و از شر دور گردیم؟ این همه سوالهائی
است که جواب آنها را علم اخلاق بمانشان داده میتواند
پس علم اخلاق خیر و شر را توضیح داده، طرزی را که باید
افراد باهم قرار آن معامله داشته باشند نشان میدهد .
پیشتر دانستیم هر یک از افراد بشر محتاج بمعاونت دیگر افراد است
در این صورت که حیات و معامله و همهٔ امور هر فرد در دائره
مصالح و شئون افراد دیگر مداخلت داشته باشد لازم شد
که هر یک متصف بصفاتی باشد که او را با بقیهٔ افراد قریب ،
و از اموریکه موجب تنفر آنهاست بعید سازد، واگراین قابلیت
درو نباشد معلوم است که نتیجه اش تنافر و عدم اعتبار است
در اینجا بخاطر خواهد گذشت که : «آیا علم اخلاق میتواند
ما را صالح وخوب و غیر منفور عموم گرداند. ؟ »
۴۴
جواب این است که علم اخلاق بمنزلۀ طبیبی است که مریضرا
از خوراکهای مضر مطلع ساخته او را از تناول آنها منع کرده ،
ضرهای شان را نشان میدهد. بعد ازین مریض مختار است ،
اگر صحت را خواهان باشد باید از آنها اجتناب ورزد، والا عاقبت
هالک است، علم اخلاق نیز مقیاسهای سنجیدن «خیر»
و «شر» را نشان داده فواید متابعت و مضار عدم متابعت
آنها را میدانا ند. پس علم اخلاق اثر خود را ظاهر کرده نمی تواند تا این که
ارادۀ ثابت و قوی نداشته باشیم که بذریعۀ آن بتوانیم از منهیات
آن دور باشیم و اوامرش را تنفیذ دهیم .
«مقیاس قانون اخلاق برای دانستن خیر و شر» : »
اگر بخواهیم ساحۀ یک زمینی را بدانیم، بمقیاس اصول
هندسی آن رجوع می کنیم، چنانچه اگر دانستن وزن یک جسمی
مطلوب ما باشد، بمقیاس معروفه رجوع کرده مطلب را یافته
میتوانیم، پس برای معرفت خیر بودن یا شر بودن یک عملی،
بکدام مقیاس رجوع باید کرد؟ حصر کردن اسمای جمیع اعمال
۴۵
و تقسیم شان در دو جدول زیر عنوان خیر و شر بدیهی است
که ناممکن و لاطایل است ، زیرا فرضاً اگر شود، حافظه نمیتواند
ثبت آنها را محافظه کند در اینجا علم اخلاق برای ما یک مقیاس
بسیطی را تعیین داده است ، همچنانکه برای دریافت مساحت
متر و فوت مقیاس معتبر است، یا برای اثقال ذوات الجسم سیر
و کیل تعیین داده شده است برای اخلاق هم مقیاسی
وضع شده است، این مقیاس او عبارت از تعیین صفتها
قانون اخلاق است ، اعنی سه صفت را معین کرده است،
هر فعلیکه با این سه صفت مطابقت داشته باشد، آنرا از مقتضیات
قانون اخلاق شمرده میتوانیم، والا آنرا باید خارج از قانون مذکر
شمرده از اتیان آن اجتناب ورزیم :
صفات قانون اخلاق :
در صفت اوّل » : مقتضیات قانون اخلاق الزامی است
در صفت دوّم » : مقتضیات قانون اخلاق مطلق است
در صفت سوّم » : مقتضیات قانون اخلاق عمومی است
۴۶
(۱) برای شناختن صفت اول باید اولا معنی الزامی را بدانیم:
«الزام» یکنوع خاصی است از انواع ضرورت و بران نوع اعما
اطلاق می شود که ملزم بتواند، مرتکب و یا تارک آن عمل گردد،
یعنی امریست که موقوف علیه خصال و ملکاتی میباشد که الا نرا تصمیم
کرده باشی بدون این امر حصول آن امکان ندارد. گویا احکام
قانون اخلاق مانند احکام دیگر قوانین اجباری نیست. مثلاً:
«حقوق غیر را محترم دار اگر خواهی عادل شوی» یکی از ارشادات
اخلاق است، درینجا می تواند کسی این ارشاد او را قبول
نکرده در حقوق غیر بی حرمتی کند، مگر کلانترین مزایاکه اعتبار
پیدا کردن است نزد اهل جامعه از دست او میرود، گویا قانون
اخلاق وظیفه طبیب را که پیشتر ذکر شده است ایفا میکند
یعنی برای عدم پیدا شدن مرض پرهیز را تعیین داده اختیار نجات
یا ہلاک را برای خود او واگذار شد.
(۲) الزامات قانون اخلاق قطعی است: یعنی نسبت
باشخاص و زمان و مکان تبدیل نمی یابد، مثال پیشتر را که گفتیم
۴۷
جانب در
اعنی محترم شمردن حقوق غیر» این حکم قطعی است بهر حال و صورت
عدم احترام غیر خلاف عدالت بوده است، هیچ مؤثری این حکم را
تغییر داده نمیتواند.
(۳) الزامات قانون اخلاق عمومی است: یعنی در هر جا
و زمان هر کس قائل و معترف آنست، مثلاً: احترام حقوق را
هر یک در هر نقطه قائل است، حتی دزد هم این الزام را معترف است
گاهی نمیخواهد که کسی حقوق او را توهین کند، زیرا در حقیقت هر بد و قطعی
که انسان شری را مرتکب میشود، یک استثنائیست که برای
خود داده میباشد، و گاهی روادار نیست که همه مردم نیز مرتکب شر
گردند» و این صفت اخیر مبین ترین صفات این قانون است
که بذریعه آن خیر و شر را از دو و نابی - تر دریافت کرده میتوانیم با
برای تحقیق نمودن خیرانه شرایط ذیل را قبلاً ملاحظه نمائیم :
(۱) هر فعلی که از حیث ضرورت درجه لزوم را داشته باشد
(۲) از وجه حکم قطعی اعنی زمان و مکانرا در تغییر صفت آن اثری نباشد
(۳) از حیث تلقی مردم عمومی باشد. یعنی هر کس در هر جا معترف
۴۸
خیر بودن آن باشد، ازین حالات باید انرا بخیر دانسته از ضمن
مقتضیات اخلاق بشماریم.
و طبعاً هر چه که این صفات را دارا نباشد باید انرا شر محسوب
داشته از ان اجتناب ورزیم: چرا که منافی صفات قانون
اخلاق است.
عدالت و اخوت اجتماعیه (۵)
طبیعی است بمجردی که در یکجا فردی با چندی دیگر ارتباط
پیدا کند، باید در مداخله کردن با ایشان برای خود قواعد و ترتیباتی
انتخاب نماید، این امر طبیعی است که انضمام در هر جامعه که باشد
خواه خورد یا کلان این اقتضا را پیدا کردنی است، که چنین
اقتضائات طبیعی را قواعد اجتماعیات می نامند، اساس مبنی علیه
این ترتیب همان قانون خیر و شر و بعبارت دیگر مقیاس
سابق الذکر قانون اخلاق است، ولی برای کمال یافتن
روابط اجتماعی یا در مدنیت، تنها مراعات قانون اخلاق
اخلاق و کریاس در هند
۱۳۰۰
اخلاق و ثمرات مدنیه بیکدیگر
قریحه و ضمیر
٣٩
کفایت نمیکند. بلکه جامعه یک اقتضای دیگر دارد که آنهم در منزلت خود بمثابه قانون اخلاق است، اقتضای مذکور را قاعده اجتماعی مینامند این است که دوام مجتمعی مگر بعدالت و اخوت گویا، همچنانکه حکومت و قوانین وضعیه برای جامعه حتمی است، و علم و قوانین اخلاقیه ضروریات تمدن آن است نیز عدالت و اخوت اجتماعیه سبب کمال یافتن مدنیت جامعه است.
جامعه را بدون از عدالت دوامی نیست. زیرا جمعیت عبارت از عده اشخاصی است که هر یک حقوق مخصوصه دارد، هر کدام حقوق و وظائف مصلحتها و آرزوها دارد. هر گاه افراد بحقوق خود مطمئن نبوده بکمال آسوده بالی بآنها متمتع شده نتوانند پس انسان بکدام عاطفه میتواند با هم نوعهای خود معاشرت نماید جامعه که احترام حقوق یکدیگر در بین شان متبادل نباشد حالت آن به یک جنگ دائمی میماند، زیرا هر عائله برای مدافعه در وقت حاجت از دیگر خود جدا شده باین صورت رفته رفته هیئت اجتماعیه انحلال می یابد.
۵۰
برای حفاظت نظام عمومی مرتبط شدن افراد بیکدیگر
نسبت بمصالح شخصی خودها کفایت میکند، چنانچه تآلف اگر وابسته
بمیلهای شخصی باشد نیز برای دوام جامعه کافی نیست، زیرا تنهایل
شخصی احترام اعضای هیئت اجتماعیه را مقتضی نمیشود از این جهت
ایجاد یک قاعده مستقله که از غرض و میل شخصی منزه باشد لازم
گردیده تا در حمایت ارتباط و اطمینان عمومی در جامعه پیدا شود، زیرا
این جامعه عبارت از زمینه ایست که مآخذ فوائد مادی و معنوی
و عقلی انسان میباشد، پس جامعه در حقیقت یک دین بزرگ
بر هر فرد دارد، چه این فوائد را حایز شده نتوانستیم الا بعد از
اینکه افراد دیگر بنی نوعی حصه بزرگی را از تکالیف حیاتیه ما را بدوش
گرفتند، این بغیر از بقیه فضائلی است که آنها را بعنوان «انسانیت»
که حایز شدن آنها منوط بر بودن در دایره اجتماعیه است می شناسند
این قاعده عمومی که از هر غرض و میل شخصی خالی بوده علت تآلف
اعضای جمعیت میگردد، «عدالت و اخوت اجتماعیه» است.
اخلاق و عادات ملیه عبدالرحمن ١٢٠٠
شرکت رفیق
۵۱
عدالت :
بهترین تعبیر جامع برای معانی عدالت این است :
((عدالت عبارت از احترام حقوق غیر است)) اعنی باید هر یک
معتقد باشد : همچنانکه من حقوقی دارم ، و منتهی امانی من در حیات
محترم بودن آنهاست ؛ نیز هر یک حقوقی داشته آرزو دارد که
در هر جا حقوقش محترم باشد. گویا عدالت احترام حقوق و حرمت
شرف دیگران را اقتضا می کند.
برای حایز شدن به صفت عدالت تحمل تکالیفات فکریه
و تتبعات زیاده کار نیست ، زیرا همچنانکه برای تمیز خیر و شر مقیاسی
گذاشته شده است ، نیز برای عدالت دو رکن تعیین شده است
که تربیه دادن نفس بمراعات آن ها کفایت می کند، برای متصف
شدن صفت عدالت :
(۱) ((با کسی مکن آنچه که خواهی بتو نکنند)) (۲) ((وظیفه بشریه را
محترم دار !)) ؛ خواه این وظیفه راجع بخودت یا بدیگری باشد.
در حالیکه ما این دو کلیه را اساس هر عمل خود قرار دهیم ، هیچ کار ما خارج
۵۲
از دائره عدالت نمیباشد؛ واگر کلیه او را تحلیل نمائیم می بینم که چهار
وظیفه مستقله را ضمانت می کند هر که آنها را رعایت و ایفا کند
عادل است، اولین حقوق هر فرد تامین حیات انسانها است
پس عدالت ما را از ضرر رسانیدن بحیات دیگران منع میکند.
دویم : عدالت احترام حریت غیر را برما لازم می سازد،
نه تنها غلام و کنیز گرفتن را منع میکند، بلکه اجرای هر فعلیه مانع آزادی
یک نفر دو یگر گردد بهر وجهی که باشد منهی قرار داده است.
ستوم : عدالت احترام افکار غیر را وظیفه هر فرد قرار داده است
هر کس در اظهار افکار خود آزاد بوده، میتواند کارهای شخصی
خود را بر آنها تطبیق دهد، و تحقیر یا توهین این نوع افکار را خلاف
عدالت قرار میدهند.
چهارم : احترام ملکیت غیر نیز از مقتضیات عدالت است
که این خصلت: سرقت، غضب، فریب و غیره طریقه هائی
را که ممکن است بتوسط آنها مال غیر را بدون رضای خودش
و عدالت بدست آریم منع می کند، که عدم تحقیر شخص
۵۳
یا توهین حیثیت یا شرف او را نیز درین نوع تعدیاتی میتوان
ملحق ساخت .
پنجم : عدالت ما را بتنفیذ هر نوع شرائط و تعاهدی که بادیگرا
کرده باشیم ، موظف میکند ، که این را امانت و صدق نیز گویند
و این همه حدودی را که تعیین داده اند از همان نوع حدودی است
که شرعاً ، و قانوناً اتیان آنها موجب جزا قرار داده شده است
و همه از همان نوع اعمالی است که هیچ یک نمیخواهد، خلاف آنها
با او رویه شود. گویا این پنج وظیفه از همان کلیه جامعه صفات
عدالت است که پیشتر آنرا درین بحث ذکر نمودیم ، می ماند کلیه دوم
(( وظیفه بشریه را محترم دار )) این جمله نه تنها تادیه وظائف سابقه را
در بر میگیرد ، بلکه علاوه بر آن ، عدم اجرا اکارهای مضر بغیر، و نگذاشتن
وقوع آنها را از طرف یک فردی بدیگری نیز قرار میدهد ؛ مثلاً :
پیشتر دانستیم که عدالت عبارت است از (( احترام حقوق غیری
بتعبیر دیگر اذیت نرسانیدن بکسی ، و فرضاً شخصی کسی را ہلاک
نموده در یک جائیکه شما واقف باشید مخفی شده است
۵۴
آیا در اینجا اطلاع دادن حکومت دابجائی مخفی شده است اذیت
شمرده می شود جواب این است که بلی! زیرا قتل یکی از محرمات و منهیات
اولیه است، علاوه بر آن قاتل برکرامت نوعی تعدی کرده است
چه مقتول یکی از افراد هیئت بود، که در جامعه بمعاونت اعضای
آن سعی داشت، و شریک شان در منفعت و مضرتهای عمومی
بود، و باحترام حیات او عدالت جمیع افراد را مکلف ساخته است
و قاتل این حق را توهین کرده سلب نموده است، این علاوه بر
تعدیش برکرامت و شرافت انسانیت قتل را که صفت مخلوقات
وحشیه و با انسانیت در هر چیز منافی است ارتکاب کرده است
لذا مرتبۀ شرافت نوعی در اینجا بالاتر از حق همان قاتل است که ابلاغ
حکومت را از محل اقامتش عدالت بشری برما وظیفۀ لازمی
قرار میدهد، که آنرا باید تنفیذ دهیم، وعلی هذا القیاس هر امری که موجب
انحطاط کرامت انسانی باشد باید مانع حصول آن شویم .
(۶) اخوت اجتماعیه :
این بلندترین مشاعر و بهترین تسلیها است برای انسان
۵۵
که هم درد و ضعف و ناتوانی او را از خاطرش فراموش می سازد
اخوت است که فرد را بمیدان قتال سوق داده او را بقر بان
ساختن حیات خود در ازاء مدافعه از شرف و استقلال برادران
خود و ادارش میسازد ، اگر حیات این مدافع را در وقت
روان شدنش سوی این قربانی تحلیل کنیم می بینیم که همه مشاعر
اخوت در آن مملو و باعث است ، بحدیکه عائله ، اولاد ومملکات
خود را در مقابل این دفاع از برادران فدا کرده میباشد حمیت
و جوشی که در آن میدان عواطفش بحرارت خود گرم و مست میسازد
نیست جز همان حس بغیرت بر برادران خودش ! هر کدام میدانند
دفاع من از همان برادرانی است که اگر نوبت بایشان رسد نیز
همین فدا کاری مراخواهند کرد . اخوت است که ما را با فتخا ر با بنا وطن
خود و ادار می سازد، خصوصاً اگر یکی از آنها کدام کار جلیل یا امر عظیمی را
بعمل آورده باشند، حس اخوت است که هر روز و آوان با یأس
جنگ داشته ، باعث عظیمی بر تسلی ما گردیده است ، اخوت
عبارت از همان مشاعر و عواطفی است که یک فرد را بمعاونت
شماره بخش
اخوت مکتوبات مفیده
عبدالکریم
١٢٠٠
۵۶
دیگری در وقت شدت و احتیاج قریب ساخته بهمان روابط
و الفتی که دو برادر با هم مرتبط اند آنها را نیز محبوب و وابسته یکدیگر
می سازد، اخوت است که همان شخص فرید و مریض را دوباره
حیات و نجات میدهد، همه تاثیرات و فشارهای در داهم یک
بنی نوع او ممکن است رفع شود، بلی
اخوت همه نواقصات و ضعفهای بشر را از مخیلهء هر ستم زده دور کرد
میتواند، اخوت کل معانی و صفات انسانیت را در بر گرفته
میتواند، زیرا بلندترین معانی آدمیت را بر ما واجب ساخته است
مانند معاونت غنی برای فقیر، حمایت جوان برای مرد پیر، و اقدام
برفع درد های مصیبت زده ها و تسلی دادن شان وغیره واجباتی که
با جراء آنها تنها انسان بمعنی کلمه ممتاز است
وظائف و تکالیفی که انسان از تربیه و
تعلیم کسب می کند
تعلیم علاوه بر اظهار حقایق و کنه اسرار، فواید مادی و معنوی
زیاد دیگری را بما میرساند، که این فوائد بمثابه فانوسی راه
اخلاق و عادات عامه چگونه
تربیت می شود
۵۷
سعادت انسان است، از آن قبیل تعیین حقوق و وظائف
افراد نسبت بهمدیگر است، و این بزرگترین مراجع سعادت
و رفاهیت جامعه است که یکی از شعبه های علم اخلاق محسوب
می شود، پیشتر دانستیم نتیجه علم حب علویت و میل بترقی
و اکتشاف است . انسان که عالم شد اولین چیزیکه در صدد پیدا
کردن آن راغب می شود، معرفت و تعمیل امور یست که بذریعه
آنها بتواند یک حیات روحی و صفاتیکه اهل جامعه با و مایل
سازد صاحب شود؛ علم هم در این حال امیدش را بیاس
منقلب نساخته بصفات علم اخلاق راه نمائیش میکند و علم هم
اولین چیزی را که در راه حصول این آرزویش نشان میدهد،
حقوق و وظائف است .
وظیفه :
وظیفه عبارت از قرض نا ئیست که برانسان ایفا انها لازم
است . در بدو شنیدن این تعبیر ممکن است بخاطر بگذرد که
وظائف عبارت از قیوداتی است که نتیجه آنها تحدید حریت انسان
قرض نا مرئی
اخلاق و سعادت طویله
راحت الله
۱۲۰۰
۵۸
است، اما حقیقت بالعکس است، واجبات برای آزادی
وضع شده است بل عین آزادی است نزد هرکسیکه قیمت و قدر
خود را شناخته، قیمت نفس و عزت آنرا بداند. بل برای کسیکه
بین حالات روزانه و شبانه قرضدار، و غیر آنرا تفریق داده بتواند
معنی ایفای واجب تأدیهٔ دین است، و اتأدیهٔ دین عبارت
از خلاص دادن نفس است از قید، و بدیهی است که این است
کل معانی آزادی.
انسان در جامعه گرفتار معاملههای متنوع است، فردی
نیست که از این دأئنی و مدیونیت خلاص باشد، حتی در وسط
عائله خود که در اینجا از همه جا بیشتر گرفتار این داد و معامله است
همان چیزهائی را که باید ایفا کند واجبات او نامیده میشود و آنهایی
را که باید بگیرد حقوق. پس در این صورت علم اخلاق بزرگترین
مددها را برای ما میکند، چه دفترچهٔ داد و گرفت را برای ما باصول منظم
ترتیب داده از وقوع سوء تفاهم و احتیاج بمحاسبه در هر ساعت
ما را خلاصی میدهد.
۱۲۴ - احکام اراده
اخلاق و کرامات در اراده
حریت رنج
۵۹
تقسیم وظائف
کل وظائفیکه انسان در حیات خود ب ایفای آن مکلف است
در سه نوع منحصر میشوند :
۱- وظائف نفسیه .
۲- " اجتماعیه .
۳- " دینیه .
و هر یک از این سه نوع واجب را نسبت بدوام و امتداد
فایده آن بچند فروع دیگر تقسیم نمودند ، تا صورت تعیین وظائف
و ایفای آنها تا حد ممکن سهل گردد .
وظائف نفسیه (۱)
محافظهٔ حیات و صحت (۱)
بر انسان وظایفی است نسبت بخود که ایفای آنها اولین
فریضه او در حیات است تا استطاعت ایفای بقیه
وظائف را داشته باشد ، وظائف نفسی نسبت بجمیع
۶۰
وظائف اهمیت بزرگی را دارا است، حیات هر کس یک صحت
کامل، جسم قوی و سلیم را لازم دارد، اعمال مادی و معنوی انسان
متوقف بر نشاط و قدرت جسم است، زیرا انسان نمی تواند
از حقوق شخصی یا عمومی مدافعه نماید در حالی که علیل باشد
یا عادل و منصف گردد در حینی که طماع باشد. از این است که تربیه
نفس بر همه واجبات مقدم تر آمد. وظائف نفسیه را تحت دو قسمت میتوان حصر کرد
۱ - تربیه جسمی .
۲ - // روحی .
تربیه جسمیه (۱)
اولین شرائط تربیه جسمی محافظه حیات میباشد، زیرا حیات
اساس همه امور است، ثانیاً صحت میباشد غذا، هوا، حرارت
برودت، نور، مسکن، لباس، این همه نسبت بماهیت و حالت
خود مؤثرات مخصوصه در حیات انسان دارند، که آن مؤثرات را
در کتب حفظ الصحه دریافت کرده میتوانیم) هر چند در مراعات شرائط
آنها دقت نمائید بهمانقدر بمحافظه و تأمین حیات و صحت موفق شده
٦١
می تواند –
صحت را در قوه های روحی انسان مانند: اراده، افکار،
ملکات روحیه اثر عظیمی است. هر چند صحت خوب باشد اینها نیز
همانقدر تقویت می یابند. لذا مبادره بنجات حیات و قیام بعلاج و مداوات
بریاضت بدنی و اجتناب از اتیان و استعمال مضعفات بدن
از واجبات اولیهٔ انسان گردیده است .
خلاصه مقصود از تربیهٔ جسمیه محافظه بر حیات و مراعات حسن
صحت است تا انسان دائماً قوی و بانشاط و مقتدر با ایفای
وظائف و اخذ حقوق خود باشد .
و بدیهی است که این اخذ و در صورت کمال را نمیگیرد تا زمانیکه
کل قوای مادی و روحی انسان قوی و با نشاط نباشند و چون
خوبی قوای و میزات روحی انسان متوقف بر صحت و بنمو اعضا
اولین واجبات انسان محافظت و تقویت اینها گردیده است
که این نوع وظیفه او را واجبات یا تربیهٔ جسمیه نامیده اند.
تربیهٔ روحیه (۲)
وظیفهٔ این تربیه تحسین عوائد و اخلاق است ، که از سن
طفولیت ابتدا شده در مکتب ترقی می یابد، و مکتب آخرین زمان وقوف ترآن نیست
بلکه انتهای ترقی عوائد و اخلاق با حیات منتهی می شود ، خواه انسان
باین قابلیت و ترقی آن متحسس شود یا نشود ، عادات و اخلاق
سیر خود را در نمو و ترقی داشته میباشند، تنها مسئله در طریق
توجه آنست ، مراقبت و تربیهٔ خوب اخلاق را نیک ، وعکس آن
خرابش میسازد . پس در این صورت نباید بقدر تعلیم و تلقیتی که
در مکتب یا غیر آن بما داده شود اکتفا ورزیم ، بلکه این قابلیت را
باید از دست نداده پی تکمیل و تحسین عادات و اخلاق خود مجتهد
باشیم . چنانچه (جیبون ) که یکی از علمای مشهور است میگفد :
در هر کدام ما را دو تربیه نصیب است : یکی آنکه بذریعهٔ تلقین وتعلیم قوم
بذریعهٔ غیر بما میرسد ؛ دیگر تربیه که برای نفس خود میدهیم .
و دوّم را در تکوین روحیات بیشتر اثر است». دیگری گفته است :
۶۳
«هیچ عالم عظیم حقیقت دان، یا شخصی صاحب ممیزۀ بزرگ
در صف نوابغ ملحق نشده است که تنها بارشادات و نصائح
معلم خود اکتفا کرده باشد . » اگر چنین باشد پس نباید کسی
از ضعف قوای عقلیه خود مایوس شود، زیرا نجاح تنها متوقف
بر قوه و نور طبیعی نیست، بلکه بالعکس نجاح دائماً وابستۀ
بطلب وجد و تمرین بوده است .
گفتیم مقصود از تربیه روحیۀ تحسین عوائد و اخلاق است،
تا فرد قابلیت اتصاف را بمعانی کلمۀ «انسانیت» پیدا کند
باید انسان کل اخلاقیات و فضائل را دارا باشد .
اگر حصر اسمای فضائل و خلق های نیک امکان پذیر نیست
ولی با وجود این هم معرفت فضائل و اخلاقیات امر دشوار و صعب
الامکان نیست، بل دارائی آنها هم امر سهل است . زیرا همه
میدانیم که کل فضائل و اخلاقیات از یکدیگر مشتق بوده با هم
ارتباط لازم و ملزومیت زیادی دارند ؛ مثلا امانت زیر مفهوم
عدالت می آید، زیرا عدالت عبارت از احترام حقوق غیر است
اخلاق و ملکات مدنیه
ارادت اراده
عزم
حریت و نفع
۶۳
چنانچه قناعت از ملزومات عفت است . و بعضی از آنها مشترکا
از دو فضیلت تولید می یابد مانند صبر که از شجاعت و عفت تکوین
شده است، و علی هذا القياس کل اخلاقیات و فضائل
چند مبادی اولیه دارد که بقیه از آنها اشتقاق می یابد، آن مباد
اولیه که اساس کل اخلاقیات میباشد چیست ؟
حکما جواب این سئوال را گفته اند چنانچه نفس از سه قوه
مکون است، نیز اساس فضائل نسبت بهمین سه چیز اند بعبارت
دیگر تربیه روحیه بسه وظیفه مقسم است :
(۱) حکمت : که فضیلت قوه مفکره و ممیزه است .
(ب) شجاعت : و آن فضیلت اراده است که با قوه غضبیه
سبعیه مقابل است.)
(ج) عفت: که فضیلت حواس است ( و با قوه شهویه بهیمیه تقابل
میکند ، که هر یک ازین سه واجبات روحیه را که علت امتیاز
بنی نوع انسان است بر بقیه مخلوقات، و یگانه آلات تمیز
و تحقق آن میباشد جداگانه بیان میدهیم :
راست الله ۱۲۰۰
اصول و فروع طریقه
شرافت فیضی
۶۵
واگر انسان در تنمیه و تربیهٔ آنها سعی نمود، میتواند صاحب اخلاق
فاضله، و مقتدر با ایفای واجبات گردد.
حکمت (عم)
مقصود از حکمت تربیه دادن ملکات عقلیه و تمرین آنها
برای تحصیل معلومات است، تا بتواند درک حقایق را نماید
و بر دقت ملاحظ و تفقه، و ایجاد علل و معلولات عادی گردیده
حکم آن بر امور خالی از غلط و خطا باشد. تمیز خیر و شر، درک
معانی و حقایق، تقدیر لذائذ و آلام، معلومات و سحنات
همه وظیفهٔ عقل است، اولین وسایل فراهم آوردن
قوت این ملکات تحصیل تدریجی علم است، اعنی پیشتر علوم اولیه را
که وسایط ضروریه میباشد باید تحصیل کرد بعبارت دیگر همان علوم
ابتدائیه را که مبادیٔ اولیهٔ علوم دیگراند باید آموخت بعد همان علو[؟]
را که با واجبات ما ربطی داشته باشد، سوم علوم ضروریه را که
برای ایفای واجبات بشریه ما لازم باشد اخیراً هر آنچه
که ممکن شود یاد گرفتن آن مما لازم است کل واجبات حکمت را[؟]
٦٦
در بیان آتی جمع کرده میتوانیم :
«تحصیل علم را باید کرد». زیرا تعلیم از دو وجه برای انسان
ضروریست :
۱ — باید انسان دانسته باشد، تا بتواند واجبات خود را بصورت
صحیح و کامل ایفا کرده بتواند، زیرا ممکن است که از اراده جاهل در وقتی
که عمل خیری را هم در نیت داشته باشد، ضررهای مخوف بروی
کار آید و در حالی که جهل آن اختیاری باشد، او را معذور گفته
نمیتوانیم
۲ — تنها خود علم بذات خود مرغوب است، زیرا انسان برای
دانستن خلق شده است، و کسی این را نگفته است کمال یک
شخص در صورتی که عقل خود را استعمال نکند ظاهر شود.
شجاعت (۲)
شجاعت و خاصیت آن حریت، و شرط اساسیست
برای اخلاق و آداب .
انسانی که زمام امور خود را مالک نبوده، قیادت آنها را
شرکت رفیق
اخوت مساوات حریت
کار، دانش
۱۴۰۰
۶۴
بدیگری گذارد آنرا انسان بمعنی کلمه نمیتوان گفت . لذا اختیار
امور و حریت شخصی خود را نباید بدست دیگران بگذاریم . زیرا تنزل
و اسارت اختیاری را خود کشی ادبی می شمارند ، و بدیهی است
که خودکشی منتهی علامات ضعف و کم همتی است .
اغلب اختراعات و اکتشافاتیکه عامل عظیمی است
در مدنیت امروزه همه در بدو ظهورشان مخترعین آنها به بسی انواع
تحقیر و تعذیب و معارضه گرفتار آمدند . ولی هر کدام آنها کمال
شجاعت و ثبات را نشان داده . اخیراً کامیاب شده توانستند
و همان مستهزئین اکتشاف آنها را یکی از وسائل راحت خود محسوب
داشته ترویج شان میدادند .
(گالیلو) مخترع تلسکوب برای اینکه قائل بـبودن کوهها
و دره ها در مهتاب بود و گردش زمین را بدور آفتاب تدریس
میداد کشیش ها او را ازین تعلیم دادن منع کردند ولی این تهدید مانع
کردنشان او را از اظهار معتقدان باز نداشته بر عمل خود مداومت
میکرد تا ئیکه امرش بحبس رسید مع ذلک باز هم افادی خود
۶۸
نگذاشته بهمان ثبات آن کار را بجای کشانید که امروز دنیا هیئت
و نجوم را ولوله افکار بلند آن پر نموده است .
شجاعت یکی از فضائل بزرگی است که متوقف بر قوت
اراده و حریت ضمیر و محبت راست است. صفحات تاریخ همه پر
از قصص و وقایعی است بر اشخاص قوی الاراده گذشته است
که شدت مصیبت یا صعوبت کار جز از تقویت عزم و زیادی ثبات
شان دیگر اثری برای آنها نکرده است. در مقدمۀ آنها واقعۀ
مشهور سقراط فیلسوف یونان است ، که عمر را در تدریس و تقویم
عقول جوانان « اتینه » گذرانیده بود، سقراط را در پیری تهمت
بی اعتقادی بمذهب در محکمه کشیدند، زیرا سقراط با عتقاد بیک
خالق واحد و قادر غیر از رب النوعهای معروف آتنه جوانان را
دعوت می نمود، سقراط حاضر شده بدون تغییر وضعیت
بسوالهای حکام جواب میداد، محکومیت او را اعلام نموده فکر او را
درین محکومیت پرسیدند، سقراط بکمال عزت النفس
و شجاعت، از عقیده معقول و حقانی خود مدافعه نموده گفته :
٦٩
«لایق مکافاتم نه مجازات» حق ناشناسانه هیئت حاکمه
بغضب شده باعدامش حکم نمودند، چون ایام آتنه بود تنفیذ
حکم را تا وقت مرور آن ایام اورا بحبس بردند، سقراط چندی
در حبس خانه متوقف ولی با این همه از تلقین حقیقت و جدّ
مسلک باز نه ایستاد، فوج فوج شاگردان آمده تقریر او را
در حبس خانه می شنیدند، دلسوزی کرده اشک میریختند
با تکلیف پشیمانی و توبه میکردند، و یا راه فراریش نشان میدادند
سقراط اینها را بخنده تلقی میکرد، بالآخره از تکلیف ایشان
به تنگ آمده گفت : «خلاصی نفس بدروغ جایز نیست،
قانون محترم است برخلاف قرار مجلس وطن نباید رفت »
هرگز از اعتقاد خود نگشته پشیمانی یا توبه نخواهم کرد، و برای نجات
دادن جان خود قانون وطن را بی احترامی نخواهم نمود. برین وجه
دوای زهر آلود مجلس جبابره را در هفتاد و یک سالگی نوش
جان کرده، روح پاکش را بجان آفرین تسلیم نمود.
در همان حالیکه بذریعۀ اظهار پشیمانی یا ترک عقیده میتوانست
جان را نجات دهد باز هم اراده خود را بر جان شیرین مرجح فضیلت داد تاریخ
اسلام ذکر چندین شجاعهای متمسک بحقیقت را تا امروز برای
مانگاه داشته ، مانند این فیلسوف و ابن تیمیه که یکی از فقهای
مشهور اسلام است. که کمال شجاعت و صدق را در مقابل
اظهار حق نشان داده جان را براحت آن در این مقابل فدا
نمودند ۱۰
ترسید و تقویه دادن انسان این سجیة را در خود یکی از وظائف
روحیه اوست ، فقدان شجاعت موجب ((جبن)) است ،
و آن عبارت از ترسیدن است از چیزیکه نباید ازان ترسید
دانیال فیلسوف میگوید :
((شجاعت وابسته بتربیت است)) اعنی انسان میتواند
بذریعه تربیت جسور و شجاع گردد . برای علاج جبن که ضد شجاعت
است ، قرار اصولیکه در تداوی هر مرض مستعمل است باید عمل کرد
معلوم است طبیب قبل از هر امر تشخیص مرض و سبب آنرا نموده
بعد بعلاج می پردازد ، نیز انسان برای رفع این سجیة مضراعنی
<١>
جبن که کرامت نوعی و عزت شخصی انسانرا تحقیر می سازد باید
اولا سبب آنرا پیدا کرده بعد در رفع آن بکوشد.
اسباب جبن : برای جبن سببهاست : از آنجمله عدم
الفت است. انسان اغلباً در مقابل امور یا چیز هائیکه بآنها
الفت نداشته باشد، در مقابل شان شجاعت را باخته
جبان میگردد، بسی کسانند که از شرح و بیان دادن در حضور خلقی
که بایشان مالوف نباشند عاجز مانده، بالعوض در زبانشان
لکنت و در قلب شان ارتعاش پیدا می شود، و رفته رفته
این سجیهٔ جبن آنها را بعزلت، از مصاحبت بنی نوع و ادار ساخته
مانع ایفای وظائف و علت سقوط قدر و قیمت انسان میگردد
و بهترین علاجها برای این نقیصه تمرین و مداومت است، اعنی
باید بچیز هائیکه الفت ندانست و آنها سبب جبن آن گردیده بود
خود را متعود سازد ، زیرا بهترین تربیه ها برای اراده تمرین و مداومت
است و نیز تصور فضایل و خوبیهای شجاعت و مقارنت دادن
آنها را با نتایج و مفاسد جبن خیلی اثر بزرگی را در تربیه اراده دارد
<٢
و نیز مطالعه کردن سیرت و حالات مردمان با شجاعت ، یکی از
وسایل تربیه اراده است ، مطالعه نمودن این قبیل سیرتها موجب
تحریک و تشویق اراده تحمل آلام و قتیه است، انسان در حینیکه
سیرت یک مخلوق دیگر یکه در مقابل عقیده و مسلک خود با موانع
زیادی متصادف شده و همه آنها را با نواع تدابیر مقابله نموده اخیرا
به بهترین صورتها کامیاب شده باشند، مطالعه نماید،
البته به عزم و تجدید همت مجبور شده امیدش قوت می یابد.
خلاصه اینکه انسان نباید جبن را که نتیجه آن یاس است
بخود راه دهد. زیرا انسان مایوس مخلوق بی معنی است.
عفت
یا حاکمیت بر نفس (۳) «عفت منبع فضیلت است»
هرگاه حیات را بنظر دقت تعقیب نمائیم، برای ما معلوم
خواهد شد که دشمن دایمی آن شهوات است شهوانیت
یکی قوۀ بزرگیست که اگر آنرا ما مراقبت و تدقیق نمائیم بیک
اسارت مستبده ما را گرفتار میسازد ، آزادی و حریت را همه
<٣>
میدانیم چه نعمت بزرگ ولذت عظیمی دارد . کسیکه باین اسارت
مستبده گرفتار باشد قطعاً بدیگر نعمتهای حریت و استقلال نا
متحسس شده نمیتواند ، آزاد کردن نفسی از این اسارت یکی از بزرگ
ترین وظایف بل اولین وسایل سعادت است . اخلاق
صاف و ذوق سلیم و حریت ضمیر همه وابسته بعفت است
همه میدانیم شخصیکه غلام و اسیر باشد، هیچ وظیفه را ایفا کرده
نمیتواند هیچ نعمتی را برای خود تهیه داده نمیتواند، خارج از دایره اقتداراست
حاکم خود هیچ خیر البطه را ورده نمیتواند .
شهوانیت انسانرا بحیوانیت قریب میسازد،
مسلط بودن این قوت بر انسان او را نمیگذارد که برای خود کیحیات
مسعود را تأمین دید شهوانیت از بزرگترین دشمنان وجد است
که دائما او را مقهور و مضمحل ساخته بقتلش قادر است، شهوانیت
قادر است برانیکه انسان را از اختیار و انتخاب هر سعادت
محروم سازد، شهوانیت ضررهای بزرگ مادی و معنوی را
برای انسان میرساند صحت و مزاج را علیل میسازد ، حیات
٤٣
روحی انسان را مقهور و معدوم میکند، برای انسان وقتی جهت
تمتع بنعمتهای الهی و مناظر و محاسن محیط نمیگذارد.
عفت مطالب و شہوات خود را زیر نفوذ و حکم عقل می آورد
اعنی هر خواہش و مطلب را قبلاً تفحص کرده مقصود را از اتیان آن تعیین
میدهد، و این حکمت بنظر هر متعقل خیلی بلیغ است، زیرا انسان
بمجردیکه شہوت یا مطلب را زیر نظر گرفته فقط سه ثانیه در تعیین نتیجه و
مقصود آن تفکر نماید ممکنست بمحض ظاهر شدن نتیجه آن مقصود
و همان شهوت در نظر او خوار آمده نفس او این خواری و ذلت
را قبول دار نگردد. مثلاً اگر شہوت کسی را باقدام بر یک عملی
تشویق دهد که آن عمل عبارت از تعدی بر حقوق شخصی دیگری
باشد، اگر قبل از اقدام تنها ماہیت این اقدام را زیر فحص گرفته
برای او ظاهر شود که عبارت از تعدی بر حقوق است، امکان
ندارد که وجدانش حقارت و خوردی فعل مذکور را برای او مجسم
نسازد، و بدیهی است که انسان هرگز ذلت و خوردی را بخود قبولدار
نشده از اقدام باز خواهد ماند.
< ۵ >
مهمترین وظایفی را که حاکمیت نفس بر ما فرض کرده است
سه چیز است، اعنی این تربیه راجع بسه مبدء اولیست که مراعات
آنها انسان را عفیف میسازد، بعبارت دیگر او را از اسارت شهوانیت
رهائی میدهد:
اولاً : حاکمیت نفس در وقت غضب: انسان نباید
سریع الغضب باشد، اندک کلمه او را از جادهٔ اختیار کشیده
بانتقام وادارش سازد، اگر چه غضب در هر حال مذموم نیست
مثلاً در وقتیکه محرک آن عاطفهٔ عدالت یا اخوت اجتماعیه یا مدافعهٔ
مشروع باشد، انسان باید غضوب شود تا این وظائف را
ایفا کرده بتواند، مثلاً اگر کسی را به بینم که دیگریرا بغیر حق اذیت میرساند
دران حال حس عدالت که حفظ و مدافعه از کرامت نوعیرا بر ما فرض
ساخته است، خلاص کردن آنرا بر ما وظیفهٔ واجب میسازد، و یا اگر
کسی بشرف یا حرمت شخصی ماتعدی نماید غضب و مدافعه در چنین
حال امر ممدوح است، زیرا پیشتر دانستیم که عدم معاونت
مظلوم خلاف عدالت و اخوت است، و عدم مدافعه از حقوق خویشتن
< 6
شخصی جبن و امر غیر مستحسنی است، مراد از غضب در این بحث نه همان
غضب های مشعر و حست، بلکه همان غضب ها که بیک باعث بسیط
ابتا یافته نتیجه های وخیم از آنها صادر شود استعمال حلم دران حال
اولی تر باشد؛ بسی مواقع میرسد که انسان بنا بر سبب معمولی خیلی
بغضب آمده از اختیار عقلی و تروی برآمده هر چه بر زبان یا در دست
او آید ازان صرفه نکرده انتقاماً اجری میدارد، حالا که حلم در چنین
احوال خیلی ممدوح و نتیجهای خوبیرا دارد؛ آنها که این عادت را
دارند، شاید بتصورشان رسد که این عمل من عبارت از
احترام ذات و حفظ کرامت آن خواهد بود حالا که بالعکس
اخلاقیاً بر غضب بی موقع عنوان حماقت اطلاق میشود .
در اغلب طبقات سبب غضب انسان «انانیت»
یعنی کثرت حب الذات میشود، یا خیلی تصور کردن در حقوق
شخصی، حالا که افراط در این دو امر با حیات اجتماعی منافات
کلی دارد، فرد همان فردیست که خارج از جامعه وجود و حیات ندارد
در اینجا مطلوب اینستکه انسان در مقابل مدنیونیست خود از استقلا
۷۷
و حقوق و کرامت شخصی صرف نظر کند زیرا خود فرد هم در جامعه قدر
و اهمیت دارد، ولی فقط اینقدر باید دانست که حکم انسان در حین
غضب خارج از دایره انصاف میباشد که در اظهار دعوای
خود لهجه مبالغه و سوء را استعمال میکند، مانند کسیکه ذره پن را
در چشم گرفته حجم اجسام را مضاعف است حجم اصلی آن مینگرد، لذا
در حکم خود قاسی میباشد، اگر چه محکوم علیه خیلی عزیز او باشد، پس
در چنین حال انسان در وقت غضب این مسئله را ملحوظ
داشته قبل از حکم نمودن از خود بپرسد که آیا در غضب حق بطرف
هستم یا نه، آیا احتمال میرود که برای قول یا عمل شخص متعدی
کدام معنی دیگری غیر ازین چیزیکه من فهمیده ام مجو د باشد؟ آیا این
تعدی تا چه اندازه غضب را لازم دارد ؟ درینجا بعد از تشخیص
جواب این چند سوال ممکنست غضب خود را بغیر موقع دیده حکم
کند، یا اینکه درجه حدت غضب را قدر خفیف تر ساخته
بتواند،
غضب یکی از قوه های نفسیه است که انسانرا اسیر خود
۷۸
ساخته میتواند، وظیفهٔ عفت آزاد شدنرا از این نوع اسارت
اقتضا میکند، پس نباید خود را برای غضب، تسلیم نموده بگذاریم
که ما را از جادهٔ اختیار و لیاقت بکشد. بلکه باید عنان تأثراترا
دائما بدست و زیر تسلّط عقل بداریم .
دوّم : حسیات شهوانیه را بصورت متمادی زیر انتقاد
فکر و عقل باید گرفت، و باید خود را عادی ساخت بر اینکه شهوات
فاسده را بنظر حقارت دید، زیرا تسلیم کردن بخواهشتات نفسیه
انسانرا ضعیف و معنویات او را مضمحل میسازد. و بهترین طریقه،
برای نگهداشت نفس از وقوع در چنین مفاسد اجتناب مصاحبت
کسانی است که اخلاق فاسده داشته باشند، و اولی
ترین دورهٔ، بچنین احتیاط مابین سن ۱۵ و ۲۵ میباشد، زیرا
درین سن اخلاق و روحیات انسان قابل تغییر و تبدیل میباشد،
سعادت و قوّت آتی حیات خصوصاً حیات ادبی انسان
با این دوره خیلی ارتباط دارد، اختیار اصدقا صاحب شخصیت خوب
و اخلاق حسنه، انسانرا بتجنیب بدی از سیّات وادار میسازد،
۷۹
بالعکس اختلاط با بنها انسانرا بیشتر گرفتار میکند. و خیلی کم واقع
میشود که انسان بعد از قوع در فساد خود را خلاص کرده بتواند،
سوّم : ضبط فکر : برای فکر یک مشغله مفید و دائمی
باید انتخاب کرد، بدیهیست انسان تا وقتیکه زنده و بیدار باشد فکر
و افکار عاطل نمی مانند هرگاه ما برای او یک مشغله مفید را پیدا
نکنیم مجبوراً باید زیر انقیاد شهوات و میول فاسده درآید، که از این
انقیاد او برای انسان دو ضرر حاصل میشود، یکی رفتن فایده که از فکر
حاصل میشد، دیگر افتیدن در ورطه فساد، حالا که ذهن یک جوهر
شریفیست در انسان که باید دائماً در عالم علویت پرواز داشته
باشد. اگر بگذاریم که در ساحه های فساد سیر و سقوط کند البته ازین
اهمال ما یک جرم عظیمی بر کرامت آن وارد میشود. و در اینجا بهترین امور
تعیین دادن یک مسلک اخلاقیست، تا انسان فکر و احساسات
خود را نگذارد که از خط آن مسلک منحرف نشود، در چنین حال بکمال
استراحت ضمیر و تنعم بال امرار حیات کرده میتواند، زیرا رویه های
اخلاقی را مراعات کرده و آنی هم از آنخط منحرف نشده مطمئن میباشد.
۸۰
خلاصۀ اینکه کسیکه احساسات و میولرا از یر حکم و تنقید عقل
بیاورد، مانند کسی است که براسپ تابع و لجام دار سوار باشد، بہر
کہ خواهد وجهۀ او را کرده میتواند. و عکس آن نیز بالعکس خواهد بود.
(وظائف اجتماعیه «۲»)
دومین نوع وظیفه که انسان از تربیه و تعلیم کسب میکند
وظائف اجتماعیه است. وظائف اجتماعیه عبارت است
از تادیه انسان است حقوق افراد را، و گرفتن حقوق خود را
از انسان ها، اینست معنی وظیفه اجتماعیه
مبدأ مبنی علیه واجبات اجتماعیه «تضامن» است،
اعنی کل واجبات اجتماعیه مبنی بر احتیاج مردم نسبت بیکدیگر است
و پیشتر دانستیم که فرد خارج جامعه وجود و حیات ندارد ،
احتیاجات همه بدون از معاونت یکدیگر تهیه شدنی نیست اینترین
ضروریات این واجب دانستن انسان است سبب همین
احتیاج خود را ، مقصود اینجا دانستن اینکه تمام کائنات با هم ارتباط
۸۱
شدید تابعیت و متبوعیت دارند، خصوصاً نوع انسان که بیشتر این
تابعیت در بین شان معمول است جامعه را از فرد و فرد را از جامعه
استغنائی نیست، اثر اعمال مجموع بر فرد و اثر عمل فرد بر مجموع عائد
است چنانچه در پنسر «میگوید» حاضر پر از ماضی و مربوط بمستقبلست
دیگری گفته است تمام حوض از سقوط یک سنگ متحرک میشود
الحق که این بهترین ضرب المثل هاست برای کیفیت اشتراک
جامعه در موثرات .
پس بمقتضی این تضامن و اتحاد طبیعی روحیات فرداز جمیع
موثرات عائلیه و جنسیه و نوع انسانی ممکن خواهد بود، خواه از حیثیت
فکری و ادبی و اجتماعی و خواه جسمی، پس اعمال فرد مرتبط باعمال عموم
و اعمال عموم مرتبط با عمال فرد است . در صورتیکه ضرورت و حتمی
بودن این ارتباط را بدانیم ، برای ما مجال این نخواهد بود که هیچ فایده
راساً بخود عائد بدانیم یا اینکه آنرا تنها نتیجه زحمات خود مدعی شویم ترقی
و مدنیت بشر را اگر بنظر دقت ببینیم برای ما معلوم خواهد شد که انسان
امروز در خیلی امور مدیون انسان های عصور گذشته است حیات
۸۴
اجتماعی همه انسانها عبارت از تعاون و تناصروتساند است، مقصود
از تربیه اجتماعیه، عادت دادن انسان است نفس خود را باینکه
جامعه را بهمان ماهیت خود واهمیت بشناسد، افراد را بیک نظر
احتیاج و محبت به بیند، در کل اعمال خود تضامن و تعاون و تساند
اساس گیرد. حب ذات، طمع، حرص، احتکار، غرور،
اینها همه موانعیست برای ایفای وظایف اجتماعیه، همه میدانیم
شخص کامیاب آنستکه اعمال او قرار واقع و حقیقت جاری
باشد. مثلا سو خلق و کثرت غضب نفرت را نتیجه دارد، هیچ
کس نمیتواند که بذریعه خلق سوء و غضب در قلوب مردم خود را
محبوب سازد، زیرا مطلوب او غیر از ماهیت و حقیقت طریقه
سلوکش میباشد، همچنین است نیز کامیابی فرد در جامعه، میدانم
که حیات در جامعه متوقف بر تعاون و اشتراک و تساند است
هر گاه کسی بدون این حقیقت یک مقصدی دیگری داشته باشد
البته کامیابی او محال خواهد بود، وظیفه اجتماعیه محبت و تآلف
و اشتراک را در حزن و سرور دیگران بر ما واجب میسازد،
ترجمه رفیق لغزش در حیات یک محمد زائی ۱۲۰۰
۸۳
و این حقیقت را شاعر فیلسوف بزرگ «پرودوم» در یک
تعبیر خود جمع نموده است .
شبی در بحران خواب دیدم که زارع بمن میگوید من
بعد گندم برائی تو نخواهیم کاشت بدست خود برو گندم بکار :
ونساج از بافتن قماش ابا کرده تهیه لباس را بمن واگذاشت ،
و معمار نیز مانند ایشان بتعمیر خانه برای خودم توصیه کرده همه از دورم
جدا شدند ، خود را در یک عالم تنہائی و وحشت یافتم ، زمین و آسمان
و کوه ها را بخدمت و عواست نمودم مجیبی نبود !! در زیر فشار این ترس
و یأس و بأس بودم که وحوش ددرندگان بجان من نزدیک
شدن گرفتند ، از شدت خوف صدا کشیدم صدا مرا از خواب
بیدار کرده ، تردّد مرد مرا در کوچه که هر کدام سوی کار خود میرفتند بگوشم
رسید زارع سوی زمین ، و نجار سوی محل ، و تاجر سوی دکان ،
آنوقت یقین کامل حاصلم شد که انسانرا در انفراد حیاتی نباشد،
و بعد از ان عهد کردم که بنی نوع را علی السویه محبّت بدارم ،
واجبات اجتماعیہ تنہا در عدالت ، « احترام حقوق » تمام نمیشود
بلکه محبّت و صدق اعتماد نسبت به یکدیگر هم باید اساس اعمال و نیّتهای
هر فرد باشد، محبت اخوت، تضامن، فداکاری کار کردن برای خیر
دیگران اینها همه مقتضیات واجبات اجتماعیه است. انسان باید
در کل اعمال خود همین مبادی شریفه را مدّنظر گیرد. زیرا میدانیم نتیجه
هر عمل او در مجتمع اثری پیدا کرده حصه ازان اثر طفیل کل برای خودش
هم میرسد، کسی نیست که خود را از ارتباط رهایی داده بتواند.
(حقوق افراد — ۲)
تکالیف را دانستیم عبارت از قرضهایی ست که انسان
انها را باید ایفا کند، حالا باید ملزوم آنرا که حقوقست بدانیم: حقوق را
ملزوم تکالیف نامیدیم زیرا در حقیقت هر دو مدلول یک چیز میشوند
ولی فرق تنها در صورت میشود. اعنی کلمۀ تکلیف و حق لازم و ملزوم
یکدیگرند، هرجا یکه حقی باشد حتماً در مقابل آن تکلیفیست،
و هر جایکه تکلیفی باشد مقابل آن حقی فرض شده میباشد
مثلاً قطعۀ زمین حق زید است، درینجا عدم مداخلت دیگران
۸۵
در انقطعه زمین تکلیف ایشان است. و معنی اینکه هر دو مدلول
یک کلمه میباشد اینست :
فرضا احترام احمد تکلیف من باشد، اینجا در حقیقت همان یکاحترام
که نسبت بمن تکلیف و نسبت با حمد حق نامیده شده است.
مقصود از وضع حقوق : تعیین دادن حدود افراد است
نسبت به یکدیگر، تا سوء تفاهم و منازعاتیکه از انها نتج میشود امکان
جلوگیر براداشته ، لوای امنیت و اطمینان بر عموم افراشته ماند.
علما حقوق را بدو قسمت تقسیم نمودند :
(۱) حقوق سیاسی.
(۲) شخصی. «انفرادی» .
حقوق سیاسی عبارت از مجموع اموریست که هر فرد ملت
مستحق دارائی آنها باشد، در شئون اداری حکومت
(۲) حقوق انفرادی : عبارت از مجموع چیزهائیست که دارائی
آنها را یک فرد مستحق بوده، تنها با مور شخصی او تعلق داشته
باشند .
٨٦
و آنها در زیر دو عنوان حصر میشوند :
(ا) مساوات .
(ب) آزادی .
مساوات (١)
عبارت از یکسان بودن افراد است در تمام حقوق ، و مزیّت
نداشتن ، هیچ یک بر دیگری ولی این مساوات در حقوقست
نه در احوال از قبیل : علم ، جهل ، فقر ، غناء کسب ... وغیر آن،
زیرا مردم با لطبیعه در قدرت و قابلیت و اخلاق و خیالات
متفاوتند ، یکی خیلی سعی کرده میتواند، و حاصل زیاد بعمل آورده
میتواند ، یا کسی زیاد سعی میکند ولی از حیث اخلاق نمیتواند اعتبار
برای خود در جامعه پیدا کند، البته در این صورت اختلاف احوال
طبعاً باید پیدا شود .
و مساوات در حقوق بچهار شعبه منقسم میشود :
مساوات در مقابل قانون .
" " " محاکم عدلیه .
٨٧
// // مشاغل و مناصب
مساوات در مالیات،
مساوات در مقابل قانون آنستکه کلیه قوانین در باره عموم
مردمان یکسان وضع شود و یکسان مجری گردد، و رعایت نسبت
و تشخص و تمول در حق هیچکس بعمل نیاید.
مساوات در مقابل محاکم عدلیه آنست که محاکم عدلیه برای
عموم مردم باید برابر باشد و مرافعه غنی و فقیر، متشخص و ضعیف
تمام در یکجا قطع و فصل شود، و دو طرف دعوی در محکمه با هم برابر باشند
اگر چه یکی متشخص و مالدار و دیگری فقیر باشد.
مساوات در مشاغل و مناصب آنست که منصبی به شغل مخصوص
نباشد، و همه کس بتواند بمقدار کفایت و قابلیت خود صاحب منصب
و شغل گردد.
مساوات در مالیات عبارت از ینست هر مالیاتیکه وضع
میشود باید عمومیت داشته باشد و مالیات هر کس مناسب
دخل و تمول او باشد.
۸۸
آزادی (ب)
آزادی عبارت است از آنکه شخص در افعال و حرکات
و اقوال و افکار خود آزاد باشد، ولی آزادی حدودی دارد که شرعیت
مبارکه و قوانین موضوعه حدود آنرا معین ساخته است و آن قوانین
بجهت آزاد بودن سایر مردم لازم است. و در حقیقت آزادی
تا آنجاست که صدمه بآزادی دیگران نرساند. بناء علیه آزادیرا نباید
خود سری دانست، بلکه آزادی عبارت از همان حدود معینه است
که در قوانین اساسی محترم و متبوعه ما درج شده است.
آزادی شخصی.
آزادی عمل.
آزادی ملکیت.
آزادی تفکر.
حریت شخص عبارت از آزاد بودن انسانست از کل قیودات
عالم، الاقیودات شرعی و واجبات قانونی و عمومی، بعبارت
[marginalia]
اصول تابعیت مجرم تسلیم
مجرم عاجز است
حریت فردی
۸۹
دیگر انسان هر میل و عملیرا که بخواهد اجرا کند، بشرطیکه از قیودات
شرعی که خالق جلت عظمته و قوانینی که نسبت بمصلحت عامه
تعین شده است خارج نباشد، آن میل ها و اعمال را حلال
و حق خود دانسته در اجرای آنها آزاد باشد.
دیگر اینستکه کسی بجان دیگری حق تسلط ندارد که او را حبس
کند یا فشار و اذیت نماید، یا مجبور بخدمت و تعظیم خود سازد،
کو یا فشار یا دیگر نوع قیدی برای کس جایز نیست، مگر در جائیکه
قانون رخصت داده باشد.
آزادی عمل: هر فرد حق دارد هر مورد اکتسابی راکه بمیول
مطابق بوده، و بمنافع عموم و قوانین دولت که برای سعادت
ملت وضع شده است منافاتی نداشته باشد برای خود وسیله
ارتزاق گیرد کسیرا حق مداخلت در این رغبت او نیست.
آزادی ملکیت: هر فرد حق دارد در مملوکات خود آزاد باشد،
ومتیقن باشد کسیر امجال تصدی نتیجه زحمات او نیست، و در تصرف
بامور آنها بغیر از ارادۀ او دیگری حکمر نباشده نمیتواند هرچه که غصباً
۹۰
وزحمات خود بطرق شریفه کسب نمودم از خود منست ، و بهر که بخوام
میتوانم ببخشم
ازادی تفکر : هر کس در توسعه معلومات خود، و تفکر در مصالح
خصوصی یا عمومی آزادست ، کس این آزادی اورا غصب
کرده نمیتواند. و شعبه آزادے شخص محسوب میشود .
عائله
جامعه را میدانیم که اولین اسباب حیات فرد است . *
گویا انسان طبعاً مدنیست ، اولین دوائر اجتماعات عائله است
که از پدر و مادر والاد انسان ترکیب مییابد، و این خوردترین دوائر
اجتماعیه است که بذریعه تعاون وتساند و تناصر امر حیات میگذرند
و نسبت بجمعیت بزرگ بشری ساده تر محسوب میشود. عائله
در حقیقت منبع محبّت ، و اولین منشا تربیه و ماخذ صفات فرد است .
ازدواج : همه موجودات طبیعیه را دو نوع موجودیت است
یکی موجودیت شخصی دیگر موجودیت نوعی . محافظت انسان
۹۱
بر هر دوی این موجودیت ها ی خودش فریضه اوست، اعنی همچنانکه
حفظ موجودیت شخصی از واجبات نفسیه است نیز حفظ موجودیت
نوعی فریضه هر انسان میباشد، موجودیت نوعی که عبارت از:
«حیات انسانی» است تا قیامت پایدار است، و همچنانکه
برای حفظ موجودیت شخصی خوردن و خفتن و مراعات حفظ الصحه
و تعلیم لازم است، توالد و تناسل نیز برای حفظ موجودیت
نوعیه لازم میباشد ما مجبوریم بهر کدام ازین قانون های الهی
تابع باشیم، اگر بالفرض بیکی از آنها عمل نکنیم بشخص یا بنوع خود
ضرر رسانیده میباشیم .
عائله اثری از آثار طبیعی است، می بینیم که در حیوانات غیر
ناطقه هم روابط آن موجود است، هر نوع عائله وظایف و حقوق
مخصوصه در بین خود رایج دارد، مثلا پرنده ها تغذیه چوچه ها و محافظت
نرماده خود را از تعدیات غیر، و مواظبت چوچه های خود را تا اینکه
بپرواز مقتدر شوند وظیفه آنهاست . . . . و بهمینجهت هر یک
از آن عائله ها یکنوع حقوق و وظایف در بین خود متداول دارند
۹۲
اما همه آنها در اهمیت و مزیت خود با حقوق و وظائفی که در عائله های
پیشتری معمولست برابری کرده نمیتوانند :
(واجبات اخلاقیه و اجتماعیه عائله)
واجبات اخلاقیه و اجتماعیه عائله در چهار نوع منحصر میشود :
۱ :— نظریه عائله و ازدواج . و واجبات زوجین نسبت بهم .
۲ :— واجبات پدر و مادر برای پسر .
۳ :— پسر برای پدر و مادر .
۴ : پسرها نسبت بیکدیگر .
اغلب مقتضیات این واجباترا فطرت برای ایشان تعلیم
میدهد. باعث در این تعلیم روابط طبیعی است که در بین افراد یک
عائله موجود است ، که هر یک ازین نوع واجبات را جداگانه بیان
میکنیم —
نظریه ازدواج : گفتیم بزرگ ترین عوامل در حفظ نوعی توالد
و تناسل است و مشروعتر و بهترین طریقه توالد و تناسل ازدواج
است ، گویا ازدواج یکی از مسائل بزرگ اجتماعی است .
۹۳
که در مباحث آن یکشعبه و عنوان مخصوصیرا اشغال کرده است.
اهمیت ازدواج وجوه متعدده دارد، اہمترین آنها قرار ذیل است:
(۱) اہمیت ازدواج نزد هیئت حاکمه برای هیئت حاکمه
که مکلف بتهیئه و تدبیر شئون و مصالح افراد است، و امنیت
و جامعه را بدون آن وجودی نبوده مسئله تکاثر افراد رعایای آن،
یکی از شواغل مهمه آنست لازم است که درین امر اهتمامی رود زیرا
بذریعه همین رغبت مدافعه از مصالح آنها و تعمیر قطعات غیر مسکونه
کرده میتوانند زراعت و تجارت و فنون و علومرا بآن ذریعه ترقی
میدهد، هر چند تعداد افراد ملت آن بیشتر باشد همانقدر میتوانند
مدنیت و معارف را توسعه داده اختراعات واکتشافات ،
عسکر و وسائل دفاعیه را بهتر تهیئه نماید، و بهمین ذریعه براقران خود
از جامعههای دیگر ممتاز و صاحب مدنیت و مکانت شده میتواند
که این همه متوقف بر کثرت افراد است، از این سبب است
که حکومتیهای متمدنه کمال اهتمام را در این خصوص صرف کرده ،
همیشه وسائل صحیه را مراقبت کرده دایما نفوس خود را در شمار آورده
٩٤
باسالهای گذشته خود مقارنه میکنند، هرگاه تعداد متنافات
یا امراض زیاد باشد بکمال شتاب انجمن های علمی برای رفع
اسباب ظاهره آن تشکیل میدهند و مسئله ازدواج را حتی الامکان
آسان و بر طبق اصول مشروعه میسازند، تا توالد و تناسل زیاد گردد
عده اهالی ملت زیاد شدن گیرد، این امر فوائد دیگری نیز برای جان
میدهد، از قبیل کم شدن جریمه، و قضیه، و تعدیات، زیرا
عائله هر فرد را بر حفظ شرف و ناموس خود وادار ساخته و اغلب
احیان مانع از اتیان منهیات میگردد، علاوه بر این وقایع جریمه های
اخلاقی خیلی کم میشود که این همه منتهی آرزو های حکومت است.
اهمیت ازدواج در نزد پدر و مادر: امترین مزایای ازدواج
اولاد در نزد پدر و مادر حفظ اخلاق وصحت و عرض اولادست :
اثر تجردی را کسی منکر شده نمیتواند، انسان مجرد خالی از اکثر
مزایای حیاتیه است و این مجردیت رفته رفته او را بگونه گون
مفاسد و خطرهای اخلاقی گرفتار میسازد، زیاد شدن عده افراد
عائله موجب کثرت ثروت و اعتماد و وقار آنست و حیثیت
۹۵
اجتماعیه، لذا اهتمام آن ها برای ولادت یکی از فرایض شرعی و اخلاقی
و اجتماعی آنهاست، تا این امر آنها که یکی از مهمترین ادوار حیات است
بکمال سهولت با تمام رسد.
اهمیت آن در نزد زوجین : اما فائده ازدواج در نزد زوجین
بدیهیست که از همه پیشتر است، و مهمترین آنها حفظ نام و ذکر شرف
اوست و بعد از ازدواج یک فرد کامل در هیئت معدود میشود،
خصوصاً که برای فایده رساندن بهیئت اجتماعیه خلق شده است
که باین ذریعه یکی از خدمات حقه را برای هیئت ایفا کرده میباشد
خصوصاً اگر یک نسل صالح نصیب او شده باشد که بعد از مر
ا بقاء گفته میشود که برای هیئت اجتماعیه یک عضو عامل تقدیم
کرده است که مانند دیگران یک خدمتی از خدمات را در عهده
گرفته ایفا خواهد کرد، و این منتهای فخر است، اما اگر بهوای
نفس گرفتار آمده از این نعمت محروم ماند البته نه در حیات و نه بعد از
ممات اسم او بذکر میرود خورد باشد یا بزرگ فقیر باشد یا غنی، علاوه برین
یک نظر غیر اعتباری در هر جا سوی او نگریسته میشود، و از اغلب
٩٦
انواع اعتماد که بزرگ ترین مزایای شرافت انسانست محروم
خواهد ماند، چنانچه از فن تدبیر که یکی از مزایای بزرگ عقل است
دور بوده باعثی بر کسب و عمل نخواهد داشت.
ازدواج عبارت از انتخاب نمودن شریک حیاتست،
بهترین سعادتها و لذائد حیات را انسان درین دائره عائله یافته میتواند
انسان خارج عائله گرفتار عمل واتباع خطه حیات خوداست،
اما در عائله تنها به تنعم مصروف میباشد، عائله بشری بر تمام انواع
عائلات حیوانی امتیازات عالی دارد، عائله های دیگر جز بعض
لذائد مادی دیگر چیز پرامنتج نمیشوند، اما عائله های بشری لذائد روحی
و علوی دارد. لذا کل معانی تضامن محبت، اشتراک، در بین
این دو شریک باید متبادل باشد، ازدواج عبارت از امتزاج
دو جسم در یک روح و معنی است هومیروس شاعر یونان میگوید
«اگر متزوج شدی باید برای شریک حیات خود رافت پدر
و مادر و شفقت مادر و رفق برادر داشته باشی، زیرا کسی که پدر
و مادر و برادر خود را گذاشته بتو ملحق شود خیلی مستحق این نوع معامله تو میباشد»
۹٢
واجبات اخلاقی و اجتماعی عائله را گفتیم که در سه نوع منحصر میشود
ا: واجبات والدین در مقابل پسر : این نوع واجبات
در تربیه و تغذیه و حفظ اولاد منحصر میشود، که در اینجا ده اصول تربیت
آنها بد و قسمت منقسم میشود، یکی آنها متعلق بپدر میباشد،
دیگر بمادر، تحضیر ضروریات غذا و تعلیم و قسمی از تربیه جسمیه
آنها راجع بپدر است. باقی متعلق بمادر میباشد:
طفل در حقیقت یک قوتیست که انسان بذریعه تربیه
خوب از او کارنامے نیک گرفته میتواند، و بالعکس تربیه سوء طبعاً
اعمال سوء را نتیجه خواهد داد.
تربیه طفل یک علم مخصوصیست که بحثهای وسیعی دارد،
و یکی از حلقه های اولیه علم اجتماعیه که آنرا در پید اغوجیا، و یکی
از وسائل اولیه ارتقأ بشریت است . گفتیم محافظت هر نوع
یکی از وظایف هر فرد است، اول وظیفه انسان در راه این
حفاظت توالد و تناسل است که بذریعه ازدواج بمعرض اجری
میرسد، ولی اینرا باید دانست که تنها وسیله شدن باز و یا دافرا
۹۱
جامعه کفایت نمیکند برای ایفای حفاظت نوع، بلکه نیز باید ملاحظه
کرد عضوی که برای هیئت اجتماعیه تقدیم میکنیم باید فرد سلیم بوده
لیاقت خدمت آنرا داشته باشد، زیرا عکس این یک باری
میباشد که بر هیئت اجتماعیه تحمیل میشود از این جهت تربیه
و تقویت اولاد بر پدر و مادر آنها یکی از واجبات ضروریه انسان
بل تکلیف یگانه ایشان است بعد از تولد آن. علم اینرا اثبات
کرده است که تربیه اولیه طفل اعنی تربیه پدر و مادر اثر بزرگیرا
در عادات و اخلاق مستقبله طفل دارد. از این رو علما سنجیده
اند که یگانه وسیله برای حسن تربیه اطفال تعلیم یافته بودن
مادرها است. تا ایشان بتوانند این تکلیف مهمی را که بر دوش
دارند ایفاء نموده رجال کافی و عامل را برای هیئت اجتماعیه
تربیه دهند، یکی از علما مشهور میگوید: «بزرگترین عیبهای
انسان راجع بدوره طفولیت انسانست»، در حالیکه تربیه
در طفولیت این اثر را دارا باشد، پس بدبخت ترین انسانها آن
خواهد بود که در این دوره تکوین مبادی عادات و روحیات،
حرکت ترقّی اطفال در حیات پیشین ۱۴۰۰
۹۹
از تربیه خوب محروم بماند. از این معلوم می شود که تکلیف والدین نسبت
بطفل در تربیت دادن آن است تا مستقبل آن در این میدان
نزاع حیات مأمون و شریفانه باشد. والا بدا بحال اولاد بیچاره
که ازین نعمت محروم باشند.
وظایف اولاد نسبت بوالدین (۳)
وظایف اولاد نسبت بوالدین اطاعت و احترام و اقرار
باحسان محبّت و معانت آنها است در وقت پیری والدین
بزرگترین قرضها را بر اولاد خود دارند، تکالیف و زحماتیکه انسان
نسبت با ولاد خود میکشد هیچ فردی برای دیگر متحمل نمیشود، مصدر
هر منفعت مادی و معنوی انسان والدین اوست، اطاعت
آنها در حقیقت نیست جز جلب مدح، و احترامشان تادیه جزیئی
است از بسیار، و اعتراف باحسانشان دلیل شناختن خود
و آنها است. اولاد برای والدین جز در اواخر عمر که وقت پیری
و ضعفشانست دردیکر دوره ها برای ایشان هیچ منفعتی رسانید
۱۰۰
نمیتوانند پس نباید ثانیه از این فرصت را بگذارند که عبث رود بل تا حد
مستطاع خود بایشان معاونت نموده کسب رضای شان را بنمایند
چه این امر یکی از ذرایع رضای الهی است .
( وظایف اولاد نسبت بیکدیگر )
برادر یگانه وسیله اقتدار و تسلیت و انس اندر میدان وسیع
حیات هر شدت بوجود آنها آسان و هر درد تخفیف می یابد، رابطه
اخوت از روابط متین و محبوب بشریت است ، برادر همان
مخلوقئیستکه در دترا او را متالم و خوشیت آنرا مسرور میسازد، انثمر
که ترا بمصیبت او را و را بانتقام وادار میسازد. معامله اخوت
در عائله بهترین مدرسه تا برای تعوید نفس بر عدالت و محبت
وحنان و اخلاص است ، ممکن است در خاطر بگردد که در بین برادرها
باید کمال بی تکلیفی و بی پروائی را پیش گرفت ، مگر این خطوط قطعا
غلط و یکی از وسوسه هائیست که انسانرا از دایره لیاقت و ادای
وظیفه باز میدارد، عائله در حقیقت یکصورت مصغر جامعه یا نمونه
١٠١
خورد آنست هرکه خواهد وظائف اخلاقی واجتماعی عمومیرا ایفا کند،
باید در دایره عائله درس وتمرین ایفای آنهارا گرفته بر تعمیل وایفای
شان در خارج عائله خود را عادی سازد. برادر بزرگ را باید
احترام کرد زیرا وارث تسلط پدریست و معین و مددگار برادر خورد
خود بر مصائب و دوره های حیات مرجع ارتباط افراد عائله پدر
دومین نقطه بعد از این مرکز برادر بزرگ است، لذا طاعت و احترام
برادر بزرگ را باید داشت ، برادر خورد را باید محل شفقت و عطف
و معاونت گرفت ، زیرا برادر ازهمان اموریست که مفقودیت آن
عوض ندارد ، ویگانه اثار عائله است .
لزوم پابندی بوظایف دایلوی
مظاهر : تعاون، اشتراک ، فداکاری ، تقدیم مصلحت
کل بر جز، محبت ، شفقت ، عفو ، همه در عائله بروز میکنند
چنانچه اگر در کنه و اسرار دوام هیئت اجتماعیه نظر نمایم می بینیم که همین
مظاهر و روابط کار فرما هستند و بدون آنها جامعه را که یگانه ذریعه
حیات انسانیت وجودی نخواهد بود ، بنا بر این تشابه بین این دو عالمها
۱۰۲
که تنها از حیث خوردی و بزرگی فرق دارند، هر دو را یک میدان
که حرکت نمودن دران یکنوع امور و ادوات را لازم دارد قرار داده
می توانیم. هرکس که در دایرهٔ اول «عائله» بتأمل و عدم ایفای
وظایف اخلاقیه و اجتماعیه آن و این عادت گیرد، شکی نیست
که در دائرهٔ دوم «جامعه» نیز از ایفای وظایف باز خواهد ماند؛
دیگر اینکه ظاهر است جمال، در ذات خود عبارت از تناسب
و نظام است عائله را که جمیل میسازد نیز همین تناسب و نظام
خواهد بود، اعنی هر فرد عائله حدود و مرکزیات مخصوصه داشته
مراعات حفظ آنها را باید داشته باشد،
والا فوضی و بی نظمی که نتیجهٔ آن شقاوتلخی حیات است
بر همه ساری خواهد بود، بعبارت دیگر نفاق غوغار بی امنی در یک
جمعیت خوردیکه در خون شیر یک اند جاری خواهد شد و این
حالت بدیهیست که بد ترین حالات شقاست، چه اگر سعاد
و راحت و تظاهر و تعاون و محبت و الفت در هیچ جای برای
انسان نصیب نباشد، اقلا در دایرهٔ عائله این مظاهر در مقابل
١٠٣
چشمانش مقابله خواهند نمود و الا بدا بحالت حیات! و این سعادت
عائلوی تنها متوقف بر ایفای وظایف عائلویست فقط.
مسلک
هر عملی که مصدر آن اراده باشد، سلوک نامیده میشود،
چون گفتن دروغ و صدق یا اعمال کرم و بخل ؛ و اعمال انسانرا
اساسهای نفسیه ایست که مصدرشان میباشند، مانند غریزه
و عادت، و حواس اما ما این اساسهارا درک نمیکنیم، بلکه تنها بآثار
و مقتضیات آنها که عبارت از سلوک است متخس میشویم
اعنی انسان به غریزه خود متخس نمیشود بلکه اعمالیرا که نتیجه آن غریزه
باشد دیده و شناخته میتواند.
پس منبع هر مسلک یک مصدر نفسیست، و یک باحث
و مدقق اخلاقیر ا تنها دیدن ظواهر امور قانع نمیکند چنانچه عالم طبیعیرا
ظواهر اشیا قانع نساخته، پی تدقیق مصدرا ے اصلی که علل
و اسباب آن ہا باشد میبراید، نیز مصلح اخلاقی باید تنها نظر خود را بسکے
١٠٤
نکیر و بلکہ مصدر تاسی نفسی آنرا باید بداند، مثلا اگر یک کاذبرا بدون
اینکه حالات نفسیه که او را بدروغ وادار ساخته کشف نکرده تکراراً
نصیحت بدروغ نگفتن کنیم، البته این نصیحت و تکرار هیچ اثری
نمی بخشد، اما اگر در حالات نفسیه او تدقیق نموده مصدر و سبب
این دروغ گفتن را تشخیص نمائیم، البته که بعد از این تشخیص یکعلاج
مناسب و نافع را برای او که بحالت خودش مطابق باشد دریافته
میتوانیم.
انسان، باوجود اختلافات عظیمیکه در بین شان موجو
است، عموماً بغیر از ارباب اخلاق شاذہ-میل زیادی
بشرف و حق و صدق و فضائل دارند. تربیه صحیح که بر اصولهای
عملی ابتنا یافته باشد این میلرا تقویت میدہد، وبالعکس تربیه
ناقص انرا فایده نمی بخشد. اینکه پدران برای پسرها حرفت
یا پیشه جہت مستقبل آنها مقرر نموده، ایشانرا بمتابعت لازماً
تحصیل آن پیشه مجبور بسازند، خلاف اصول علمی تربیه است،
زیرا ممکنست که پدر برای اولاد خود طبابت یا قضاوت یا تجاری
شرکت سهامی افغان اقتدار و معلومات ندارند مگر بس ۱۶۰۰
۱۰۵
که استعداد طبیعی او دران نبوده است معین نماید و علت سقوط او در تحصیل
آن فن گردد. بلکه صحیح انیست که سعی پدر بیشتر سوی تعدیل و انمای
غرايز حسنه او که باشد و در آینده اساس و مصدر مسلک خواهد گردید.
انسان باید برای اینکه صاحب مسلک نافع و مفید گردد اساسها
مصدر یه سلوک خود را تشخیص داده حسنه آنها را تقویت و سیه را
مضمحل سازد. و بهترین اساسها برای مسلک تنها خیر است، زیرا
خارج دایره خیر قبول کردن یک مسلک اخلاقی درست نیست،
مقصود از خیر همان عمل یا امریست که از هیچ وجه منتج یک ضرری
نشود نه برای غیر و نه برای خود.
(سعی و کوشش کردن در وظیفه اخلاقیه و اجتماعیه)
حیات میدان حرکت و سعی است، اگر نظام عالم را بدقت
بنگریم دیده میشود که همه امور آن مبنی بر سعی و حرکت است.
اگر حرکت نمیبود، نه شروق آفتاب و غروب آن، نه روز و شب،
پشت شماره ۱۶م نمره
برای افریقا
۱۰۶
نه سرما و گرما، بوجود می آمد حرکت است که توازن را بین اینها نگاه
داشته است ، اگر حرکت نمی بود حیات نمیبود سعی ملزوم حرکت
است ، هرگاه سعی نباشد این نظام بدیع معنی نمیداشته
باشد، زیرا مقصود از حرکت نه تنها ترک کسل و سکون است،
بلکه باید حرکت برای مقصد معینی باشد، که آرزو و متمنیات انسان
حصول آن مقصود بوده جد و جهد در راه آن نماید، والا حصر را
در این میدان مانند شاگردیکه ملتفت علوم خود نگشته باشد در آخر
نتیجه هر چیز او صفر خواهد بود احمد از نخواهد کرد اگر در حرکت و سعی
انسان دقت کرده شود، معلوم خواهد شد که نتیجه حرکت
و سعی او رأساً بخودش عاید نیست . بلکه این نتیجه ها برای او بالواسطه
رسیدنی هستند خودش برای یکی خدمت میکند، و از مخدوم
خود اجری گرفته بذریعه همان اجر از خدمت های دیگران در حق خود
متمتع میشود . گویا مسئله اجتماعی شد، و همه میدانیم که قاعده طبیعیست
اگر بنابر طبق اساس گذاشته شود، البته آن بنا را دوام و نتیجه
خواهد بود، والا نتیجه را عکس خواهد داد بنابرین قاعده همه میدانیم
حرکت وسعی سید رضویت د عمارات عمومیه
۱۰۷
که اساس اخلاق «خیر» است ، در اینصورت اگر ما سلوک
و وظایف خود را که بمثابه بناست برخلاف مقتضای این اساس
اجرا و تعمیل داریم ، بدیهیست که نتیجه ناکامی و نقص خواهد بود
از این جهت است که کامیابی تنها وابسته ایفای وظایف اجتماعیه
بر طبق اساسهای اخلاقی لازم آمده است ، اگر سعی نکنیم
حیات نداریم ، سعی های ما عموماً اجتماعی و متعلق به بنی نوع
ماست در اینصورت سعی که وظیفه اجتماعی ما گردیده است باید
بر طبق اساس بنی علیه اخلاق باشد ، که آن عبارت از «خیر»
است والا در حقیقت خود را فرد متمتع بمزایای انسانیت
شمرده نمیتوانیم . باید انسان در وظایف اجتماعیه کمال سعی را
مواظب باشد ، و اساس این وظایف را خیر گیرد ، زیرا خیر امریست
که در هر زمان و مکان مرغوب و قابل نفوذ بوده است ، بدون
از این خود انسان در راه مطالب خود مشکلات و صعوبات
می اندازد ، چه اگر همان چیز یرا که در هر وقت جاری کرده بتوانیم
اساس اعمال نگیریم بدیهیست هر صعوبت و تعطیلی که در مظان
۱۰۸
من پیدا شد و نتیجه سود بر خودم خواهد بود .
دیگر اینکه باید دائماً وظایف اجتماعیه را کما هو حقه بشناسد و سعی
وعمل انسان راجع بخودش را ساً نباشد، بلکه هر عمل او در افرد
جامعه خودش دوره زده بعد باو رسد ؛ باید در اعمال اجتماعیه خود
این امر را دانسته باشد، که من براے خیر کار میکنم و این کارمن
همان کار یست که بالعاقبة راجع بمن خواهد بود ، زیرا اگر انیراند اند
و اعمال غیر را از غیر داند، البته ضرری بخود رسانیده می باشد.
پس در هر خیر عموم را بخوبی سنجیده آنرا ایفا باید کرد تا در جمله شان
حصه خود را نیز بصورت خوب و مکمل حایز کرد
( فضائل مسلکیة )
اگر حیات را بیک میدان یا دریای بزرگ لازم العبور
تشبیه کنیم مسلک در مقابل این تشبیه بمثابۀ وسایل
این عبور است، بدیهیست هر چند وسایل نقلیه انسان
متین و بهتر باشد، همان قدر از خطرات راه مامون و از حرکت
۱۰۹
تقدم خود مطمئن تر میتوان شد، آدمیکه مسلک نداشته باشد
مانند کسی است که بذریعه شنا عبور کردن را ز دریای عظیمی
پرموج بخواهد، معلومست نتیجه آن غرقابی خواهد بود، وفرضا اگر غرق
نشود، تکلیف و زحمتی که براو وارد شد نیست حاجت بتصویر
و بیان ندارد، اما بالعکس کسیکه برای خود مسلک انتخاب نموده
همین دریا نیز اگه هر چند قدم او یک گرداب عمیق تر نسبت بنقطه
ما قبل داشته و در هر مرحله صعوبات نوی دارد، طی کند، و هریک
دفعه انحراف او از مسلک خودش مانند این خواهد بود که یک
شگافی در کشتی او شده باشد یا مانند اینکه یکی از ادوات آن
کشتی را مفقود کند، ظاهر است که نتیجه این شگاف یا گم کردن
آن آلات ضعیف ساختن خود است و در مقابل حوادث
و طوایکه براو وارد شد نیست کسیکه مسلک دارد هر یک معامله خود را
با او بکمال اطمینان میکند، هر یک او را بنظر اعتبار آشنائی
می بیند، زیرا در تمام عمر خودش در کل اعمال خود پیرو یک
نوع مسلکی که مانند نامش برای مردم شناخته شده است
۱۱۰
میباشد اما کسیکه مسلک ندارد البته فریب، احتیاط، بی اعتمادی
که نتیجه آن ناکامی یا کم کامی است در مقابلش استعمال
خواهد شد.
آدم مسلک دار عاقبت و مستقبل خود را بکمال دقت
وصحت اندیشیده میتواند زیرا هر عمل را بر مسلک خود تطبیق داده
پیشتر عاقبت آنرا شناخته میتواند، اما کسیکه مسلک
نداشته باشد شب و روز او به پریشانی و بی اطمینانی میگذرد.
آدم با مسلک گاهی بدرد مؤلم عتاب و توبیخ ضمیر گرفتار نمیشود،
اطمینان و سرور در هر حرکت وسکون از ان نمایان وظاهر می
باشد، اسیر ترس و خجالت نمی شود، زیرا خیاریکه برای خود انتخاب نموده
است بر هیچ امری برخلاف ان اقدام نکرده است.
(سعی)
زندگانی فی الواقع یکنوع مجادله است، در این مبارزه
حیات موفق شدن فقط وابسته بسعی و فعالیت است،
۱۱۱
سعی یک قانون عمومیست به این قانون نه تنها انسانها
مکلف هستند بلکه تمام موجودات بانقیاد بآن مجبوراند.
اس الاساس مدنیت سعی است، سعی منبع کلیه کشفیات
و اختراعات و مصدر جمله سعادت ها و قابلیتها است سعی یک
عامل بزرگ ترقیست که انسان را در انحا بخوبی و تعالی سوق
می نماید ـ
همه انواع سعادت مدیون سعی است ، چیزیکه ما را از تاثیرات
این عالم مادی نگاه میدارد ، نایل حریت میسازد، ذکا و اراده ما را
تقویت می بخشد همین سعی است ،
سعی یک وظیفه ئیست و مانند سایر وظایف واجب الاجرا
است، مکافات و ثمره سعی هرچه هست باشد ، لکن بکوشش
مجبور هستیم ، اگر فرضاً نتیجه سعی ناکامی هم باشد باز هم ما را باید
از ان منصرف نکند مکافات اصلی وظیفه اجرا و عمل آنست سعی
ما فیه سعی مکافات خود را دائماً معا احضار و جلب می نماید
کرستوف کولومب، در عین زمان که از غرب بهندوستان
شرکت رفیقی نمبر اخلاق و عادات مرضیه
۱۱۲
تلاش راه می نمود امریکا را کشف کرد.
هوشیاری و دارو هشیاری از اینکه انسان بآخرین مساعی متمادیه
عطف توجه کند چیز دیگر نیست، بزرگترین اشخاص فقط در سایه
سعی خویش برآرزو های حیات موفق شده اند.
برای سعی تعین یک زمان معین لازم نیست، هرکسی
بایستی از مساعده مشاغل مجبوری خویش صورت استفاده
بدست آرد، مع مافیه بایستی سعی دائمی و لاینقطع باشد، سعی بی
اصول و انگا خستگی را ایجاب میکند. در سعی رعایت درجه
اعتدال شرط است، باجرای مساعی بسیار مفرط یکباره
تشبث شدن خستگی شدید و ناکامی را نتیجه میدهد، اگر بخواهیم
که فکر و روح خود مانرا بچند استقامت مختلف سوق نمائیم،
از سعی خود در این راه هیچ استفاده نمیتوانیم.
مقصد از سعی خود مانرا متمول ساختن، دانگا خواندن ویاد
گرفتن نیست، بلکه بالذات اعمال فکر توانستن است بنابران
بایستی نظر ما دائماً بعین غایه متوجه باشد و نتیجه فکر را در جلو خود دیده
وقت نقره است و سیم - زر سرخ - بر زشت و زمینه [margin text, written vertically]
۱۱۳
ملاحظه نماید، و دائماً در عقب آن دویدن را لازم شمارد.
اساس کلیه ترقیات همینکه کوشش نمائیم تا مساعی عقلیه ما قرین
یک غایه باشد.
(فکر تشتیت شخصی فکر اشتراک و اجتماع)
ضعف انسانرا در حالت انفراد دانستیم که تا چه اندازه
است، جامعه که تشکیل یافته مخصوصاً از همین احتیاج فرد بوده است
که مأمول او جز تعاون و اشتراک دیگر چیزی نبوده بدیهیست
هر چیز یکه خلاف حقیقت حال تصور یا تعمیل شود. البته باید
نتیجه آن نیز خلاف مرغوب آید، مثلا انسان با جامعه تنها برای
اشتراک و تعاون منضم گردیده است، اعمال خودش راجح
بغیر و اعمال غیر راجح بخودش است، در صورتیکه حقیقت حال
این باشد باید هر که در داخل جامعه بر خلاف این حقیقت فکری
بپروراند، اعنی تشتت شخصی را شعار خود گیر و نتیجه این فکر او البته باید
خلاف مصلحت بر اید.
شرکت رفیق نمبر اریه نصف ضرورت سه ۱۲۰۰
١١٤
از نییست که امر طبیعی گردیده : هر قدر انسان در تکمیل منفعت خود
مصلحت چند نفر دیگر را نیز در نظر خود گیر و همان قدر انجام آن
منفعت بسهولت واقع میشود . جامعه همان چیز یستکه ماخذ امور
مادی و معنوی هر فرد است عادات، اخلاق، افکار، مطالعات
انسان همه از جامعه اخذ میشود، انس، الفت، میل، شجاعت،
اقدام، امید، همه معنویاتی است که برای انسان در جامعه پیدا
واگر خارج آن باشد معلومست که هیچ کدام آنها برای او حاصل
نیست مدیونیتی که انسان در مقابل جامعه دار و خیلی زیاد است
در هر نفع و زیان جامعه انسان شریکست، در صورت بودن
چنین روابط متین البته فکر تشتت شخصی یک جنون محسوب
میشود، انسان دائماً تحت مقتضیات محیط مسخر بوده است،
محیط او را نشو، و نما تربیه و تمرین، مقتدر و دانسته میسازد این
محیط عبارت از جامعه و ملحقات آنست که انسان از اراده مجرد
خود در این محیط محروم است. چرا که ضعف طبیعی او سبب
محو این گردیده است انسانیکه در داخل این دایره که سعادت
شماره ۱۳
عضو ارشد
اخلاق در مدرسه حریبه
قسمت دینی
۱۱۵
ورفاهش اشتراکا متوقف برسعادت افراد آن باشد،
فکر تشبث انفرادی کند. البته این کار او عبارت از مقاومت
کردن است با قوه قاهره طبیعت ، احتیاج انسانرا بجامعه وحدت
کردنشر با آن نظام آلی که در کائنات است اقتضا نموده است،
و معلوم است مقاومت کردن باین قانون مقدس و قاهر خارج
از دایره لزوم و منفعت است .
انسان همچنانکه در هر امر خود شریک جامعه است، باید
همه افکار و اعمال خود را باشتراک نیز سنجش و تنقید و هذوا لا بغیر
از این کامیابی و فلاح حقیقی را نمیتوان منتظر شد، اگر مبادی
مبنی علیه احکام دینی را بنظر دقت ببینیم ظاهر خواهد شد که همه مبنی
بر مصالح اجتماعیست، و هر منفعت را نسبت بجامعه نظر کرده
تعیین میفرماید .
ملت
ملت عبارتست از مجموع افرادیستکه زیر یک عنوان جمع آمده
در عادات و مشاعر و اخلاق مشترک باشند افراد
۱۱۶
همان هستند که یک محیط ایشانرا نشو و نما داده حتی در چهره و قیافه هم
یکی را شبیه دیگر میسازد، حلقه زنجیر ملیت از قویترین روابط
بشریست، حمیت و جوش مخصوصی که ملیت دارد از همه مؤثرات
بالاتر است، افراد ملت همانها هستند که در هر ضرر و نفع
بیکدگر طبعاً شریک میگردند رابطه ملیت همان رابطۀ غیبیست
که دو نفر یک ملت را در یک محیط خارج بمجرد دیدن چهره های
یکدیگر خود بدون از حاجت معرفی مانند دوستهای صمیمی چندین
ساله با هم امتزاج میدهد، رابطه ملیت است که دو ملت را
تنها بسبب حقوق یک فرد با هم گرفتار جنگهای شدید میگرداند،
نشانه هر فرد شعائر ملی اوست، افتخار هر فرد شعائر و اوصاف
ملیه اوست، اتحاد اتفاق، یگانگی، تضامن، تآلف، همه عبارت
از اشتراک افراد بیک نوع عادات و اخلاق و مشاعر و آرا
میباشند، و همین عادات و اخلاق و مشاعر عمومی نشانه های
ملی یا حلقه های یگانه ساختن افراد ملت است که همه آنها را یک
فرد واحد میسازد، انحلال ملت و مرگ آن عبارت
۱۱۷
از تشتت و تفرق بهمین اخلاق و مشاعر بلیه است، انسان نباید
تا حتی المقدور خود را ازین رشته متین که او را با فرا دملتش مربوط
ساخته است خارج نکرده یکی از حلقه های مسلسل این زنجیر باشد.
(فکر وطن)
مقصود در اینجا تعیین بهترین مشاغل فکریست. اگر ما مشاغل
حیات را تحلیل کنیم بر تعیین این مقصود بهتر موفق شده میتوانیم
حیات همه عبارت از امرار چند سال نامعلومست، آیا بهترین
مشاغل فکریه برای انسان در این سال چه خواهد بود؟ اگر گوئیم
که تنها سنجیدن طرق حصول ادوات ضروریه معاشیه خودش
باشد، البته معلوم است که درین صورت معنی حیات
در نظر انسان حقیقی باید خیلی ناقص و دنی بنماید، زیرا درین
حال فرقی برای کلیه انسان از بقیه مخلوقات نخواهد بود،
پس بهترین مشاغل فکریه برای انسان در مدت حیات
چیست ! بلند ترین مشاغل فکریه که با عنوان انسانیت
مطابقت کند فکر وطن خواهد بود، زیرا وطن عبارت از همان
محیطیست که تربیه و نشو و نمای مادران واقع گشته ما و اجداد ما
مدیون همان محیط باشیم انسان یک حیات غیر از حیات
مادی هم دارد و آن بلند ترین و شریف ترین درجات حیات است،
اغنی حیات روحی ، ناموس ، شرف ، وقار ، ماضی و مستقبل ما
همه راجع بهمین محیط است ، اغنی وطن ، حیات روحی ما همین را
اقتضا دارد که باید از مدافعه و کوشش در ترقی وطن خود دار
نکنیم . این حیات گاهی ممات را هم در مقابل این سعی و
مدافعه اقتضا میکند ، که آن ممات را عین حیات میتوانیم
گفت ، هر خطریکه عاید بوطن باشد از در و آن هیچ فرد خلاص شده
نمیتواند ، زیرار و ابط متین و عمیقیکه وطن در حیات فردحتی رگهای
ان با وطن دارد او را با استراحت و اطمینان نمیگذارد، حمیت
وطنیت یکی از مشاعر مکتسبه نیست بل فطرت غریزیست
حتی در حیوانات هم موجود است وطن متمدن باشند یا متوحش گرم
باشد یا سرد، متمول باشد یا فقیر، این همه در نظر متوطن اثر ندارد.
۱۱۹
تنها الفتیکه با خون فرد آمیخته باشد بوطن مخلوط است. و این
مشغله را که گفتیم اثر از امور ثانوی نیست که ایفا و عدم ایفای
آن در انسان مساوی باشد زیرا همه میدانیم بدترین امور
نامشروع هضم حقوق است، هضم کردن انسان همجنس خود را
خیلی امر محقور و منفور است، و هیچ وجدان آنرا قبول نمیکند،
این در مقابل ما در فردیست، چه جای آنکه ما در عمومی باشد،
وطن همان زمینی است که: در اکناف آن گردش کرده
بحاصلات آن تنمیه جسم و بمناظر آن تمتع نظر، و بمعلومات
آن توسعه فکر میکنیم. البته در صورت این مدیونیت، عدم
تفکر در مصالح و شئون آن، هضم حقوق گفته میشود، و معلومست هضم
حقوق بدتر و دنی ترین کار یست که انسانی آنرا مرتکب میشود.
پس انسان نباید تنها مشاغل فکریه خود را محدود و محصور بحاجات
معاشیه گرداند، زیرا این تحدید شایان اسم جنسیت او نیست،
بلکه باید اول ترین مشاغل فکریه او فکر وطن باشد چه باین فکر خود
علاوه براینکه از تهمت هضم حقوق خود را خلاص میکند، خود را شایان
عمر ادریسیه
اخلاق و عادات مدنیه
ثروت زراعتی
١٢٠
۱۲۰
تسمیه بعنوان انسانیت میسازد،
(تربیه وطن پروری) امتحان
در مبحث گذشته معلوم شد که باید انسانرا غیر از مفکوره
حیات یک مفکوره دیگری که شایان تطبیق را با عنوان آن داشته
باشد لازم است، چه مشاغل انسانی نباید تنها مصروف
تهیئه امور خسیسه حیات باشد، یا حیاترا نباید تنها عبارت
از تلذات مادی حیوانی بدانیم، بلکه انسان باید همان میراث
روحی و عالی خود را دائماً اظهار و اعمال کند، در این نوع علویت
فکری بهترین مشاغل را فکر وطن قرار دادیم.
برای داشتن فکر وطن تنها اقرار بصحت این رای
کفایت نمیکند، چه، انسان بمجرد اقرار بیک حقی عامل
آن گفته نمیشود، بل عامل آنست که فعلا آن حق را اجرا
بدارد، و از حقوق اولیه بر انسان حقوق وطن است،
پیشتر دانستیم حقیقت هر امر را که بر ما می پوشاند عادت است،
افغان ذیقعده شریفه
شماره نهم
شراکت فرنق ۱۲۰۰
۱۲۱
و هر انسانیکه پرده عادت را از مقابل چشمان خود دور کرده بتواند
حقوق وطنیه را نیز بکمال صحت و دقت در یافت کرده میتواند،
علاوه بر این اگر کسی در معانی کلمۀ انسانیت که عنوان اوست
تدقیق نماید، و همه مکتسبات خود را که از محیط وطن گرفته است
تحلیل کرده بتواند، البته منزلت و ضرورت ایفای این حق را
از واجبات اولیه خود قرار خواهد داد.
در این حال برای ایفای این حقوق چه باید کرد؟ باید
بزرگی از مطالعات و افکار خود را بر شئون وطنیه محدود ساخته
نفس خود را بر این مطالعات عادت و تمرین بدهیم. بعبارت
دیگر نفس را بوطن پروری تربیه دهیم تربیه را پیشتر دانستیم
که توقف ندارد، بلکه انسان بقدر دوام توجه خود آنرا قابل
امتداد و دوام ساخته میتواند، بر هر فضیلت و اخلاقی که
بخواهیم خود را تا آخرین اوقات حیات هم تربیه داده میتوانیم.
پس باید خود را و اولاد خود را بوطن پروری تربیه بدهیم. تا بهضم
حقوق متهم نباشیم. وطن پروری بر انسان صرف نظر کردن را
۱۲۲
از مصلحت شخصی خود اعتصام میکند، بلکه مقتضای وطن پرور
اینست اقلاً بهیچ کاریکه مصلحت وطن دران شرکت نداشته
باشد اقدام نکنیم . واگر حسن ایفای حقوق وطن در فردیته
باشد، البته گذشتن از منافع شخصی هم در مقابل حقوق وطن
نزد جمعیت حق شناسانه امر بزرگ نیست اما مانند
مجاهدینیکه بعقیده صاف حیاترا وسیلۀ دفاع از وطن خود میسازند
نزد آنها بذل مال و جان وصرف مجهود را در راه وطن بالاتر از هرچیز
میدانند که حیات انسان نه تنها عبارت از حرکت
در دایره منافع شخصی و تمتع بلذایذ کوتاه وزود زوالست، بلکه
حیات را عبارت از جهاد در راه ترقی نوعیت و پیشرفت
بشر میدانند.
واگر حسن ایفای حقوق وطنیه در انسان بمقدار انجام
مجاهدین و فداکاران عالی همت نباشد، باری اگر در هر سخن
مصلحت وطن را نیز شریک سازد باز هم ملقب شدن را
بوطن پروری استحقاق خواهد داشت مثلاً : زارع ، صانع،
۱۳۳
تا بحر از باب قلم وفنون اگر هر یک ازینها در حین ایفای مجریات
مصالح خود مصلحت وطن را نیز مد نظر داشته باشند،
بدیهیست نتیجه اش ترقی وتعالی عموم ملت و وطن خواهد بود،
زیرا در انجال هیچ امریکه مضر وطن باشد از چه که اعمال
آنها صادر نخواهد شد، پس چرا تعالی وطن سریع السیر و در ترقی
و پیشرفت آن دوام نباشد، اگر تنها مقداری افتخار یکی از محاسن
وطنیه تصور شود فایده وطن پرور را میتوان کماهو حقه درک کرد. و
مقدار اهمیت وطن پرور را میتوان شناخت. لذتیکه برای
انسان از مترقی بودن عائله خودش نسبت بدیگر عائله ها
حاصل میشود خیلی زیادست، همچنان افتخار و تلذذ و سر بلندی
که برای او از مترقی بودن وطنش نسبت بدیگر اوطان حاصل
میشود دائره وسیع تری دارد.
چون حیات عبارت از تقدم و ترقی است باید انسان
حیات خود را بدون ثمن و خارج دائره غرض حیات نمانده خود را
بلوازم واقتضات آن دائماً تربیه داده حیات را بهمان معنای
١٣٤
اصلی خودش اصرار نماید.
حس پروری افکار ملت پرورانه اعلیحضرت غازی
ما همیشه در اطراف اخلاق و نصایح عمومی راجع بترقی و سعادت
مملکت چند کلمه مترادف را میشنویم و میخوانیم که انها: اتحاد،
اتفاق، یگانگی میباشند بلی این امر معقول و بدیهیست که علت
و سر ترقی هر مملکت راجع باتحاد و اتفاق افراد آن مملکت
است مگر این را باید دانست که ذرایع اتحاد و اتفاق چیستند؟
ملت عبارت از مجموع افراد پراگنده مشتتی است
که جماعه های خورد خورده ها و قصبه ها و شهر های وطن آن را
تشکیل میدهند، آیا اتفاق و اتحاد این جماعه های متباعد بچه طرز حاصل
خواهد شد. البته هر ذریعه که سبب این اتحاد و اتفاق
گردد همان ذریعه یگانه سبب ترقی و سعادت ملت خواهد بود،
سراج الاخبار
اخلاق عمومی
۱۳۵
ما وطن عزیز خود را در این بحث مورد مثال میآوریم : وطن
مقدس ما د افغانستان ، از ایلات وقصبه ها و شهر ها و ده ها تشکیل
یافته است که همه زیر عنوان کلمۀ «افغان» که عنوان هرفرد ماست جمع میآئیم.
آیا نقطۀ تمرکز ارتباط عموم این افرادیکه بهمین عنوان یاد میشوند
کدام است ، بدیهیست مرجع همه امور تجاوب و تماسکشان
بیک دیگر ذات اعلیحضرت همایونیست . که ایشان اوقات
و حرکات حیاتیه خود را برای تدبیر شئون همین نقطه مرکزیت
و ارتباط عموم وقف نموده اند . بعبارت اخری سر اتحاد و
اتفاق که مرجع همه ترقی ها و سعادات این ملت عزیز است ، همان
ذات همایون شان میباشد .
حالا که مظهر یا ذریعه اتحاد و اتفاق ملت را دانستیم
بببینیم که خود آن اتحاد و اتفاق چه معنی دارد، بعبارت دیگر این
اتحاد و اتفاق عبارت از چیست ؟ اتحاد و اتفاق ملت
عبارت است از تعقیب و پیروی کردن ملت بیک
نوع اراء در راه مصلحت های عمومی شان اعنی تمام افراد ملت
سراج الاخبار
سال ۶ عدد ۱
١٢٦
بهر نقطه وطن در خصوص مصلحت های عمومی خود بیک نوع آراء
پابند و متفق باشند، و معلومست این هم بدون از مرکزیت
و بودن یک نظر عالی و مراقب امکان پذیر نیست، زیرا اگر چنین
نباشد بهیچ صورت افکار ملت علی الاتفاق ملتفت و پیرو یک
امری نمی شوند. در اینجا مسئله منتشر شدن تعلیم را در
وطن خود مورد مثال میآریم :
مدنیت و ترقی هر ملت متوقف بر مقدار علمیت افراد
آن است. پیروی این فکر یکی از احتیاجات بزرگ و اولی
ما بود ! اعلیحضرت شهریاری که مرکز ارتباط آراء و مراقب درک
احتیاجات ملت اند بروز دوم جلوس نظر تمام افراد وطن را
باین نقیصه ملتفت فرموده؛ و ذرایع نشر علم را که در انقلاب
خان و مان سوز از بین رفته بود سر از نو فراهم آوردند.
اعلیحضرت غازی بسیار علاقمندی و ذوقی مفرط در تنویر
افکار ملت و ترویج علوم و فنون داشته یگانه آرزوی
شان این است که هر فرد افغان از صغیر و کبیر حسب
علم و صنعت گردند و با حرارت زیاد شب و روز در توسعه معارف
صنعت، حرفت و تجارت مملکت صرف مساعی میفرموده می
خواهند دولت افغانستان تمام احتیاجات خود را تأمین
کرده یکی از دول متمدنه بشمار برود، این است که هر فرد ملت
عزیز افغان تحصیل و تعمیم علم را نقطه سعی خود قرار داده همه
افراد ملت در تحصیل این مصلحت خود متفق گردند.
پس داشتن حس پیروی افکار ملت پرورانه
اعلیحضرت شهنشاه غازی فریضه هر فرد افغان است زیرا
این پیروی در حقیقت عبارت از ارتباط بسلسله مقدسه
اتفاقیه ملت است بعبارت دیگر این پیروی مظهر اتفاق
و اتحاد ملی است .
حس وطنی در حین ایفای وظایف مسلکیه
چیزهای ظاهر برای انسان مرئی بوده بوجود و کیف انها
دائما متحسس میشود، این تنها صفت انسان نیست بل حیوان
هم باین صفت مترادف است، هر چه که ظاهر و عیان شد
۱۲۸
بوجود آن متحسس میشود، ولی مزیت شعور انسان نه تنها
بریدن امور مادیه ثابت است. بلکه مزیت و افضلیت
آن در شعور و احساس به امور معنویه دیگر است که تنها
خودش بادراک آنها امتیاز دارد.
مثلاً در حیات انسان می بینیم که او مسلکهای مخصوصه
را انتخاب میکند، یکی نجار دیگری معمار، فریقی تاجر دیگری
مستخدم در مسلک حکومت اگر تنها به قیاسات و استدلالات
ظاهری نظر کنیم دیده می شود که هر یک برای تنها مصلحت
خود آن پیشه را گرفته است. ولی حقیقت امر کاملاً در این
استدلال ظاهری موجود نیست، بلکه بامور معنویه اسرار
این مسالک دقت نظر باید کرد. مثلاً کسی که در مسلک حکومت
منتظم بوده امور معاشیه خود را از این راه گذر تهیه میکند
آیا باین مسلک او چه اسرار و مبنی بر چه اولیات است حکومت
عبارت از هیئت یکه تدبیر وتنظیم و تهیه مصالح وطن را بدوش گرفته
است و مستخدم حکومت فردیست که همین هیئت خادم مصلحت
۱۳۹
ملت حصه را از بین خدمات شرمه خود را بآن سپاریده است پیشتر بجهت در تربیه
وطن پروری برای ما ثابت شده است بنابر متانت ارتباط افراد لازم میاید
که هر یک در داخل دائره مصلحت وطن کار فرما منافع انباشند زیرا بدون ازین پورانه
خلل حتمی و دایمی که تسرا و خواهد شد این فریضه در مقابلقعوم افراد وطن اعلی مخصوص
مستخدمین حکومت که کل اعمال مسلکیه شان در دائره منافع وطن است پس
حقیقت
درین حال بهترین صفات او همنیست که در معنویات حال خود تدقیق نموده انه
آینده خویش واقف گشته درحین ایفای وظیفه مسلکیه خود جنس وطنیست را در دل نداشته
بداند که این مسلک من حقیقت یکی از وسایل ترقی وطن منافع آن را سانعایت
طرح
راجع است و مدنیوتهای خود را در مقابل وطن فراموش نکند و دائما مصلحت و
در هر منفعت خویش آمیزش دهد زیرا هر منفعت حسن احوالیکه به وطن عا مد کبر اوردا
گردید
طبعا در امنفعت ست خواهد بود چنانچه عکس ان در هر بد و مصیبت مهم و مشقت درین کل جما عمان
وظایف خدمات ملت
دولت با اداره امور داخله و خارجه ملت موظف است جوع فصل و مادی
واشکالا تیکه بین افراد واقع شود تشخیص احتیاجات ملت و تهیه لوازهات
رفع آن احتیاجات حفظ مواز نه بین قوه های خود و قوه های دول غیر مراعا
۱۳۰
عدم وقوع تعدی بر حقوق یکدیگر افراد حفظ کیان و وحدت ملت این همه وظایف راجع بدولت است. که هر یک ازینها در تحلیل بشعبات قواهای متعدد که هر کدام ازینها وظایف مخصوصهٔ محوله اوست تشکیل مییابد.
ژاندارمه ها
پولیسها
برای هر امتی حکومت درکار است، که آن حکومت نظامات و قوانین و نقشه های مسیر مخصوصی را لازم دارد، تا بذریعه آنها عدل را در بین افراد تامین تواند، چون در هر جامعه افراد مختلف که مسالک متنوعه را سالک اند وجود دارد. بعضی عدالت پروراند که دائماً حقوق و وظائف خود را مرعی داشته از حدود آنها تجاوز نکرده سعادت را در قناعت بر مجهود و سعی خود ادائی تر میدانند. برخی شرارت و کسالت و پستی فطرتی بر طبع آنها غالب آمده از حقوق خود متجاوز از حدود تکالیف مرتجع میمانند که این اخلاق و طبایع، و بیقیدی بعضیها و تجاوز شان بر دیگران امنیت جامعه را متزلزل میسازد، از جهت دیگر قوانین و نظاماتیکه بر طبق مصلحت
محرک ترقی
امنیت
میباشد.
۱۳۱
عموم بوده باید کل پیرو احکام آن باشند حکومت عموم را باطاعت آنها
باید مجبور گردانیده و همیشه در مقابل همان اشخاصیکه مخل امنیت عموم میشوند
باستعمال قوه قهریه مجبور میگردد و این بدون باز داشتن یک قوتیکه دائماً
در مراقبت مردم باطاعت قانون مکلف باشد بدیگر صورت امکان
پذیر نیست. و این وظیفه محول است بقوه های پولیس و ژاندارمری.
اغلباً وظیفه این دو قوت دایر بر اموریست که بیشتر مانع وقوع جرم گردد.
مثلاً پولیس ها باید دائماً در سرک و کوچه های شهر منتشر بوده مردم را از هر انچه که
موجب اخلال امنیت عام باشد مانع گردد، و انانیکه مخالفت ورزند
بقوه جبریه ایشانرا بمرکز تحقیقیه ابتدائی پولیس جلب نمایند، وجود آنها در
هر نقطه شهر مانع عظیمی برای وقوع جرایم و امور مخالف امنیت عمومیست
مثلاً هر موتر و گادیوان بمجردیکه بیند در هر نقطه پولیس منتشر است گاهی نمیتواند
از اندازه سرعت، رفتاریکه برای موتر و گادی در داخل شهر نامعین شده
باشد تیز تر سوق نماید زیرا میدانند که پولیس او را نگذاشته و تحت سیطره
و مجازات قانون خواهد آورد، پس درینصورت یک خطر عظیمی که احتمال
وقوع را دارد از بین رفع گردیده و اگر پولیسها نباشند البته زحمت
۱۳۲
گرفتار شدن باین اندازه در دل سایق نمانده، بسرعت فوق العاده
سوق خواهد کرد که اقلاً نتیجه آن نا آرام ساختن عابرین هست این بغیر از
خطر زیر موتر یا گادی شدن مردم که ممکنست درینصورت خیلی بوقوع رسد
و دزدیکه بداند قوه های ضبطیه در هر جا منتشر اند و بمجرد اندک
استغاثه حاضر گردیده بنجدت مینمایند البته از اقدام بهر شری که نیت داشته
باشد باز خواهد ماند.
و علی هذا القیاس منع از دحام مردم و بی انتظامیها عموم جائیکه بین
که برای دیگران موجب بی اطمینانی یا نا آرامی گردد، و منع وقوع
جنگها و منازعات در بین مردم و استعمال اسلحه ناریه در داخل حدود شهر
و جلب کسانیکه از اطاعت امر ابا کرده باشند، این همه منافعیست که
از بودن پولیس عائد ما میگردد.
در بعض احیان پولیس باستعمال قوت یا مقاومت بسبب
زیاد بودن عده یا قوه اشرار مجبور میگردد. و مقابله کردن با آنها بالمثل
لازم می بیند، ژاندارمه ها که مانند ذخیره پولیس اند با ایشان کمک می گردیده
بتسهیل صعوبات واقعه بآنها معاونت مینمایند، و در بقیه اوقات،
۱۳۳
ژاندارمه با محافظت کردن بر مواقع مهمه که بودن مراقب بر آنها لازم
باشد قیام مینمایند.
نظر باهمیت خدمات و وظیفه با پولیس حقوق ایشان در دائرهٔ
خدمات شان نیز وسعت دارد مثلاً به هر منزل یا موقع یا شخصیکه مشتبه
گردد، آنرا تفتیش و تحقیق و توقیف کرده میتوانند زیرا پیشتر دانستیم که وظیفهٔ
پولیس اغلباً دائر بر سعی کردنست بمنع وقوع جریمه ها ، یعنی حتی الامکان
کوشش شان براین باشد که نگذارند کسی مرتکب یک جرمی باشد پس
اگر چند از شرار در یک منزل جمع آمده بخواهند برای ارتکاب یک جریمهٔ
سرقت یا غیر آن مشورت و تدبیر نمایند و پولیس باین امر آنها بیکی
از ذرایع مطلع گردد بد ا گیر درین حال حق جهاجمت و تفتیش آنها را دارد ان
منزل نداشته باشد البته نمیتواند که مانع وقوع جریمه پیشتر از وقوع آن گردد
و نیز هر که مخالفت اوامر عمومیه را در محلات معینه قانونی بنماید آنرا توقیف
و بمرکز مجازات و استنطاق جلب کرده میتوانند.
خلاصه اینکه ژاندارمه و پولیس از مهمترین مظاهر و اسباب امنیت
است انتظام و قوهٔ آنها دلیل بزرگیست بر امنیت عمومی رفاهیت اطمینان خلق.
١٣٤
عسکرها
حیات میدان تنازع عظیمیست، هم فرد و حضرت جامعه در مقابل خود
منازعین داشته فلاح و کامیابی بل تفوق را هم بکثرت منازعین
خود دانسته در راه این تفوق صرف دقت و مجهود دارد، هر جامعه که
از تیاری برای این میدان منازعه منصرف گردد، در مقابل منازعین
و مبارزین مقابل خود یکی از وسایل تفوق و محافظت را میبازد.
هر جامعه برای خود سعی دارد که منزله بزرگی را در بین جامعه ها
دیگر دارا باشد، زراعت، صناعت، تجارت، مخترعات و مکتشفات
او در دیگر جامعه ها رائج باشد، سعادت وی اقتضا دارد که جامعه های
دیگر محتاج مصنوعات و تجارت و مخترعات او باشند بعبارت دیگر
هر جامعه سعادت را برای خود خواهانست، و سعادت تفوق را
اقتضا دارد. و این تفوق مطلب هر جامعه است. ازینست که تنازع و
مکافحه در بین آمده است. هر کس برای تحصیل سعادت خود مجبورست
مانع حصول سعادت دیگران گردد، یا اقلاً در حصول آن تعویقی اندازد
۱۳۵
شاید در خاطر بگذرد که این تنازع موجب تعطیل ارتقای جامعه ما
خواهد بود. اگرچه ظاهراً این تنازع بعدم ترقی جامعه ما دلالت میکند.
اما در حقیقت بالعکس این تنازع برای هر جامعه که ضرورت و مزیت
و سر سعادت را درک کرده باشد وسیلهٔ بزرگ برای رسیدن باوج علوّ
و ترقی گردیده است و مسلم است که سر اعظم در ارتقاء بشریّت احتیاج است
ازینست که بزرگان گفتهاند: «احتیاج مادر ایجاد است» این سعی و تنازع
هر جامعه را بسعی کردن وادار میسازد، خوف عقب ماندن انحطاط
در مقابل مجشمها او را بحرکت و سعی مجبور میکند، و اگر این تقابل
و حُبّ تفوق و ترس سقوط نمیبود هیچ سعی بزرگ و فوق العاده
دیده نمیشد. چنانچه اگر یک جامعه لحظهٔ از این سعی منصرف گردد، اقران
او که بالعکس بیدار هستند فرصت را مغتنم شمرده، میدان را
برده، برای پیشتر توسیع نطاق اقتدار و دارائی خود آنرا اسیر
مستعمره یا اقلّا ضعیف میسازند.
هر جامعه باید علماء عظیم، رجال کافی، سرمایهٔ بزرگ،
مخترعات و مکتشفات جدید، زراعت متقدم، تجارت وسیع
١٣٦
داشته باشد. خلاصه اینکه احتیاجات حیات را دارا باشد
برای تحصیل و بعمل آوردن احتیاجات افراد جامعه فرقه فرقه
و طایفه طایفه ، حزب حزب شده هر یک تهیه نوعی از
احتیاجات را بدوش گرفته آنها نیز در ما بین خود در تفوق و
تقابل داشته هر کدام سعی دارد باینکه وظیفه محوله خویش را
بهتر انجام و تکمله دهد.
این فرق وطوایف را از شر منازعین جامعه های دیگر که
محفوظ میدارد؟ نتیجه زحمات آنها را که تأمین میکند؟ جامعه های دیگر را از
حمله کردن بر نتیجه اتعاب آنها که باز میدارد؟ تجارت و حقوق شانرا در خارج
دائره وطن در معرض حرمت آنها را از حمله های خارجی در داخله این دائره مقدس
که محفوظ داشته و مدافعه میکند؟ این وظیفه همه بدوش عسکر است عسکر آنها را از هر
همه خطر ها مطمئن میگرداند.
هر مملکتی که عسکر آن منظم و وظیفه شناس باشند. هیچ مملکت
دیگر بر حقوق آن تعدی کرده نمیتواند تنها بودن آنها کفایت
میکند. برای دفع آنها از اقدام بهر نوع تعدا ئیکه بخواهند در سایه
۱۲۰ افغان بیدار عسکر لایقتی
۱۳۷
عکسر مصنوعات و تجارت و حریت ملی خود یا در جامعه های، دیگر محفوظ
و ترقی داده میتوانند .
محکمه ها
حیات افراد جامعه متوقف به تعاون و تبادل منافع با یکدیگر
است مصلحت هر یک مرهون مساعی دیگر است هیچ کدام راساً
کل احتیاجات خود را برای خود تهیه دادن نمیتواند . بلکه همه برای یکدیگر
خود کار دانسته بذریعه همین تبادل اسباب و لوازمات حیاترا حاضره
آماده میسازند . درین بین بتباینت اخلاق طبایع و افکار بل اختلاف
در هر جزئیتی در مقدار مطامع و مطالب افراد نیز موجود است . درین
ارتباط و تبادل خصوصاً که اختلافات هم در بین موجود است طبیعی است
که سوء تفاهم . منازعات در بعضی احیان . اهمال یکی از افراد مصالح
دیگر ممنوع خود را واقع میشود . برای رفع سوء تفاهم و فیصله کردن
منازعات . یا مدافعه از کسیکه در حقوق او اهمال شده باشد. باید هیئتی
مکلف شود . والا رشته این تبادل تسکیده جامعه انحلال مییا بد هیئتهای
۱۳۸
که بتادیه این وظائف مکلف اند محکمه ها گویند.
وظیفه محکمه اینست که حق مغصوب یا مهمل هر فرد را تایید داده بذریعه
حکومت آنرا استرداد نماید، عدل که بزرگترین رشته های ارتباط جامعه
میباشد مظهر آن محکمه ها است. بذریعه محکمه انسان حق مغصوب یا مهمل خودرا
استرداد و بحرکت انداخته میتواند. اگر محکمه ها نمیبود مصائب متعدده نصیب
هر جامعه میگردید که نتیجه آنها انحلال جامعه و تباهی افراد آن میبود، هر قوی
حق یک ضعیف را گرفته میتوانست. و ضعیف بمقابل بدون از تسلیم نمیتوانست
دیگر چیز یرا پیش گیرد نتیجه این مصیبت در جامعه چه میبود؟ البته در نتیجه ضعفا
مضمحل میگردیدند. بعد اقویا هم در بین بنزاع افتاده حقوق یکدیگر را غصب مینمودند،
بالاخیر همه تباهی و بد حالی میرسیدند، این ضرر عظیم را محکمه رفع و دور ساخته
است. هر که حق دیگر یرا غصب نماید، یا در ایفای آن اهمال ورزد.
شخص متعدی علیه میتواند بمحکمه عارض گردیده، بعد از ین محکمه حق وی را تائید
نموده بذریعه قوه حکومت آنرا میتواند استرداد نماید.
اگر معترضی گوید هر گاه استرداد کننده حکومت باشد پس تشکیل یافتن
محکمه چه ضرورت داشت، چرا متعدی علیه در چنین حال بحکومت عارض
۱۳۹
نمیشد و بذریعه آن حق خود را مسترد نمیساخت ؟
جواب اینست که حکمت تشکیل یافتن محکمه ها نه تنها محض تایید
حق عارض است بلکه غرض تحقیق و تدقیق و اتیان حق عارض است ،
چه ممکن است عارض غلط ادعا نموده باشد، یا اینکه در تقدیر حق خود مبالغه
گرفته باشد، لذا لازم آمد که پیشتر آن حق و مقدار آن اثبات گردد تا اینکه حکومت
در حین استرداد از حقانیت قوام خود مطمین باشد، و این تحقیق و اثبات در
محکمه میشود. بعد از آن تأیید محکمه نزد حکومت سند تنفیذ مطلب عارض میگردد
و اگر این تحقیق و اثبات نمیبود، هرکس میتوانست بدون اثبات و حقانیت
دیگرانرا بدادن یک مدعای بهای غلط بذریعه حکومت مجبور سازد، پس محکمه ها مظهر
عدالت هستند، و بزرگترین عوامل در بشریت عدالت است، موید این محکمه ها ست
محکمه تمیز حق و باطل را میکند، آنهائی را که حقوق دیگرها را غصب کرده باشند
و کسانیکه از حق خود بیشتر ادعا داشته باشند مانع میشود .
مأمورین ملکیه
مأمورین ملکیه قسم عظم افراد عاملین حکومت هستند، اغلب تسهیلات بزرگ
حیات اجتماعی بدوش ایشان است جهت ها ئیکه در پای تخت و ظهر ها
١٤٠
مملکت بترتیب و تسهیل شئونات حکومتی افراد مکلف اند زیر عنوان مامورین
ملکیه میآیند، نظامات و قوانینی که ذکر اهمیت شان پیشتر آمده سپرده تنفیذ
و مجرای آنها مامورین ملکیه است. و این مامورین ملکیه بهترین مظاهر حیات
با نظام بشر است، کسیکه در مجرای عملیات این طبقه جامعه امعان نظر نماید
از حیث تقسیم اعمال و مراتب آنها و تعیین حدود شان می بیند اولین
هیئتی که دوام آن بیشتر از همه متوقف بنظام است ایشانند کمترین بی
ترتیبی یا اندک اهمالی، اعمال افراد این طبقه را در هم میزند، از بس متوقف
بودن اعمال شان بر یکدیگر هر کدام بمنزله چرخهای ماشین را در مقابل
یکدیگر خود دارد، اثنای حرکت اندک خلل و تعطیلی که در وظیفه یک چرخ
یا پرده پیدا شود تعطیل آن در کل ماشین اثر کرده خلل آن ظاهر میشود.
اولین صفات این طبقه شدت پابندی شان بقوانین و نظامات
وظائف خود هاست. اعمال رسمی آنها همه داخل دائره تطبیق و اجرا
قوانین و نظامات مملکت است. مزیه اولیه فردشان مواظبت بر
ایفای وظائف میباشد، که الزم ترین امور در این مواظبت مراعات
شرائط امانت است مقدم تر بر اغلب طبقات جامعه این مواظبت و مراعات
امانت لازم مامورین ملکیه است، زیرا حکومت مرتب و منتظم اولین
١٤١
اسباب سعادت جامعه است، و در حقیقت مامورین ملکیه جزء اعظم حکومت
اند که لزوم این نظام و ترتیب راجع بایشانست، زیرا نظریات و مطالب
حکومت را که همه راجع بر فاهیت مملکت است مامورین ملکیه بمعرض اجرا تطبیق میرسانند
چنانکه قوای عسکریه مملکت بمثابه اعضا و آلات دفاعیه جسمی است که حیات
و توازن او را از تعدیات و بی نظمی های خارجی محافظت میکنند، نیز
هیئت های ملکیه در مقابل بمانند اعضای داخلی جسم اند که وظیفه آنها
ترتیب و نظم شئونات داخلی جسم است.
در این حال سلوک افراد مامورین ملکیه در حدود وظائف رسمی شان
باید از دائره قبولیت خارج نباشد زیرا یکی از وسایل تسهیل حیات اجتماعی
که مصلحت خود شان وابسته بآن است بر عهده دارند، چه دانستیم؛ وظیفه آنها
تطبیق و اجرای قوانین مملکت است که اطاعت باوامر قوانین اوّل
صفات فرد مدنیت پرور است، چه سیکه بقوانین اطاعت نداشته باشد اعمال
وی از عادات وحشیانیکه باداب قیو د انسانیت هیچ پابندی ندارند تفاوتی ندارد.
مکشفیات ما
انسان در حین تولد ساده و خالی از کل امور تمیزیه خلق میشود، از
عقل، فکر، هوش، بخش.... محروم میباشد. اگر همین مخلوق بهمچو حیوثی
١٤٢
بزرگ شود اشکی نیست که تنها بغیر از لذایذ و آلام محدوده که دائر بخوردن
و نوشیدن و خوابیدن باشد مفکورات و شعور وی دیگر محوری نخواهد داشت
والبته چنین شخص برای این جامعه بزرگی که افراد مستقل و فعال و نافع را بکار
دارد هیچ دردی نخواهد خورد زیرا با مردم ترتبط و تبادل اعمال و
مساعی دارد، و اعمال و مساعی بشری لوازامات و قابلیتهای عدیدی را
اقتضا میکند که باید افراد دارای آنها باشند. اقلاً معلومات ذرایع
تفهیم و فهم مطالب و ضروریات و وسائل تهیه آنها لازم است، برای
این مسئله باید ذریعه تفهیم مطالب را در محلی که خودش حاضر نباشد دارا
باشد، که برای این نوع ارتباط و تسهیل تعامل کتابت و قرائت اختراع
شده است، والحق که قرائت و کتابت یکی از بزرگترین عوامل در مزاوداً
بشری گردیده است، باین وسیله یک فرد میتواند که بد ورترین نقاط که
حاضر نباشد مطالب خود را بصورت کافی تفهیم کند بل میتواند احوالات
خود را برای قرون و عصرهای آتیه بگذارد. این وسیله بزرگ ارتباط
انسان در مکتبها دریافت و تعلیم کرده میتواند.
در اول مبحث گفتیم برای اینکه انسان در جامعه خود عضو عامل بتواند شود
١٤٣
باید دارای بعضی معلومات و از اسرار بعضی امورات کون مطلع باشد
و تنها کتابت و قرائت کفایت نمیکند والا حاجت بتاسیس
مکاتب نمی شد چه هرکس میتواند خارج مکتب هم دارای سواد
شود. بلکه علاوه بر سواد داشتن یک فکر و عقل سلیم برای فرد
لازم است تا بتواند سخنات واقدامات وی غلط و خارج دایره
صواب نباشد. اگر چه قوه مفکوره و تعقل در انسان طبعاً موجود است
ولی بحرکت افتادن آنها تربیت و ریاضتها را بکار دارد بهمین ست
که در ابتدای مراحل حیات قبل از اینکه انسان در سلک افراد
عاملین جامعه منضم گردد و درهمان حینی که قوه های عقلیه درحال
نشو و نمای خود هستند، او را در مکتب میگذارند. در آنجا تربیه
و ریاضت هائیکه برای او در حیات لازم است، بترتیب
و نظام مخصوص تحصیل میشود.
مزیت بزرگ انسان همین است که در میدان مبارزه
حیات امور و عوارض دنیا ئیکه از زیر نظر وی میگذر د باید آنها را
درک کرده بتواند هرچند عقل او در مقابل آن امور و عوارض
١٤٤
ساکت و ثابت نمانده همانقدر متلذذ و مستریح شده میتواند. بدترین
مرضها آنست که نوع و علت آن فهمیده نشود. چنانچه نیر شقی ترین
حیاتها همان است که حوادث آن خواه خوب خواه خراب درک و
تشخیص نشود. برای پیدا نمودن عقل سلیمی که در مقابل عوارض عالم و
حیات ساکت و ثابت نماند بهترین وسیله مکتبها ست. زیرا فکر را
بحرکت و درک عادی میسازد. اسرار و قواعدی را که انسان
هیچ وجود شانرا منتظر نباشد می فهماند. در ضمن همین تمرین و پخته
ساختن همان اموری را که بایستی انسان بآنها مطلع بوده از
دانستن شان مستغنی شده نمیتواند میداماند.
این منافع اولیه است که در دوره های ابتدائی آن کسب
میشود. تا انتهامی این دوره عقل و فکر انسان از خواب و بی اورا
دستی برآمده بیک حال حرکت و عمل داخل میشود. در دوره های
دیگر منافعی که انسان از مکتب ها کسب کند عالی تر ازین مشاه
است. چه انسانرا از اسرار و قواعد هر فنی که بخواهد بآن
متخصص شده برای خود مسلک حیاتی قرار دهد مطلع و واقف
١٤٥
کامل میسازد علاوه برین مکتب در متعلمین یک اثر بزرگ شایان
دقت را ظاهر میکند : همهمیدانیم اسالاساس کون
انتظام است، این عالم بزرگ را که از ذرات و امورات
متناقضه تکوین شده است جز انتظام دیگر چیزی نگاه
نداشته است، سردی و گرمی، خشکی و تری، سبکی و گران
همه در عالم کون موجود است، موازنه و انتظام یگانهعلت
دوام اینها در مقابل یکدیگر گردیده است، ازین بالاتر اگر
نظر خود را سوی افلاک معطوف سازیم میبینیم که سیر
بزرگ در حرکت و دوام آنها نظام گردیده است و نظام
یکی از صنعتهای بدیع خالق جلّت عظمته در این عوالم
میبینیم، از آنجمله حیات این مخلوق عجیب و ضعیف انسان
است، شقاوت و سعادت وی وابسته بهمین سر است،
ای نظامی که بر کل کائنات حکمفرما است، انسانیکه در
حیات خود پابند یک نظام مرتب و معیّن نباشد،
آرزوی هیچ اطمینان و فلاح را نباید بدارد کسیکه بیک نظام
١٤٦
منتظم معین پیرو باشد، البته بمانند سابقی هست که غایه
مطلوب خویش را بدقت ایفا میکنند، و چنین اشخاص از ماضی خود
راضی، واز حال دلبسته و از مستقبل خویش مطمئن میباشند.
مقصود از نظام تعیین غایات حیات و اتباع مقتضیات آنها
بیک طور متناسب است. واین بدون از اخذ حقوق و ایفا
تکالیف بقرار حدود معینه و مناسبه بدیگر صورت
امکان پذیر نیست.
مکتب منتظم روح نظام را بیک طور عجیب و محسوس
سرایت میدهد. جامعه از انسان مطلوب هست که باید
تمکن از امر حیات و جلب منافع بوفق رسومات و عادات
عمومیه خواه قانونی یا اخلاقی باشند بدان منقاد و ساری
باشد. در جامعه لازم است که انسان متواترا و بطور دائمی
برای تحصیل منافع سعی با نتیجه را مواظب باشد، مکتب
این روح را در او میدمد. بسبب کثرت و دقت مراعات
در مکتب منتظم نظام عادی میگردد، از مکتب یک
١٤٧
فردی برآید که نظام مظهر هر حرکت و سکون اوست،
بدترین مرضهای روحی انسان که انسان را بیأس سوق
میکند تذبذب همت، خصلت مقابل آن استقامت
است، از مزایای بزرگ روحی مکتب پیدا کردن
استقامت است در متعلم. پس مکتبها تنها منافع علمی برای
انسان نمی بخشد، بلکه مزایای روحی عدیده یی را نیز برای
او عادت میگرداند.
گویا مکتبها یکی از خدمات و وظائف فوق العاده را در جامعۀ
ایفا میکنند، زیرا اغلب مظاهر و حسنات بشریت را در آنجا
انسان کسب کرده میتواند. واگر حیات را بمیدان مبارزه
تعبیر کنیم، باید مکتبها را در مقابل این تعبیر درس خانه حربی آن میدان
بشماریم، بل فوقیت این درس خانه های حربی بیشتر است، چه
در میدانهای حرب تنها یاد داشتن طرق هجوم و مدافعه و اسرار
نصرت کفایت میکند، که در آن قبیل مکاتب تنها همین قدر دروس
تعلیم میشود ولی در مکتبها انسان علاوه بر یاد گرفتن اصول مقاومت
١٤٨
با احتیاجات فلاح و حیلهای رفع ضعف، انسان فضیلتها و مزایای
عدیدهٔ دیگرے را نیز بدست آورده میتواند.
جامعه که همهٔ افراد آن باسواد و تعلیم باشند، سعید ترین
جامعهها است، زیرا سعادت جامعه راجع بدو امر است یکے کثرت
وسایل تفاهم و تبادل افکار که مظهر اتفاق هستند، دیگر یاد داشتن
اسرار کامیابی و تغلب بر احتیاجات. و این دو فضیلت را جامعه
بذریعهٔ نشر مکتبها نایل شده میتواند، زیرا همان مزایائیکہ پیشتر
گفتیم انسان آنها را از مکتب کسب میکند و همهٔ افراد جامعه
بآن مزایا موصوف میباشند، مانع سعادت جامعه تنها
تشتت آراء و نابودن وسائل تفهیم و جمع آوردن خیال عموم
در یک نقطه میباشد. در صورتیکه همه مدرک و صاحب عقل
سلیم باشند، البته یک فرد مصلح مقتدر شده میتواند که عموم را
بسوی اوج تعالی و ترقی که اتفاق را بکار دارد سوق کنند
و هر چند مکتبها و تعلیم در جامعه بیشتر باشد همانقدر این سعادت
بیشتر نصیب جامعه میباشد.
١٤٩
بلدیه ها
معلوم است مقدار ضعف انسان تا چه اندازه است،
علاوه بر صعوبات و مصایب حیات که دائماً با آنها تعارض دارد،
اقتضآت طبیعی مستمراً با او در محاربه بوده است . بعضی تراکیب مخصوصه
طبیعی، بعبارت دیگر همان تراکیبی که کثافت گفته میشود یکی از مظاہر
مہلکہ عداوت طبیعت است با انسان، کثافت دائماً فوجهای قتّال
مخفی را که بنظر نمیده نیا ید تشکیل و تکوین داده برای هلاک و مقهور
ساختن انسان توجیه میکند ؛ هزار ہا نوع میکروبها و زهریات را به
مختلف وسائل برای محاربه او میفرستد . غذا ، ہوا، ملبس مسکن ،
محیط را از این دشمن حقیر و قوی مملو میسازد، و باین ذریعه جسم و روح او را
زیر فشار خود می آرد.
ولی انسان را کثرت و تعدد انواع و مصائب و دشمنهای قبل از خود
مقابله و مکافحه و مغلوب ساختن آنها مانع نگردیده است، بل ہر روز
و اوان برای حفظ و حمایت نوع و شخص خود سلاح نوی را اکتشاف
۱۵۰
کرده، بر وسائل نصرت و غالبیت خود وسیلهٔ جدیدی را می افزاید
و مستمراً در بحث و کششاف و تشکیل قوه های مقاومت مصروف بوده است
از انجمله مدافعه کردن او در مقابل اقتضاآت مهلکه کثافت است ع
این دشمن فعال و قوی خود را بعد از تحلیل و تجزیه کردن برای هر نوع
از قوه های مهلکه آن یک ذریعه وقایه کشف نموده در تنزیل آن ذرایع
سعی و کوشش نموده از انجمله مساعی در مقابل فوجهای عفونت و میکروبها
بلدیه ها را تأسیس نموده است .
مصارف حکومت
در مباحث گذشته دانستیم حکومت برای تشکیل و انتظام یافتن
جامعه ما تا چه اندازه اهمیت دارد حکومت منافع و مزایای خود را
بذریعه استخدام و بکار انداختن عده وافری از اهالی جامعه بمعرض
ظهور رسانیده میتواند، اعنی برای تنظیم و اجرای شئونات عده از افراد
جامعه را که نسبت بوظائف تربیت یافته ولیاقت کافی آنها را
دارا باشند زیر عنوان خود آورده، اوقات آنها را ایفای وظايف
١٥١
مرتب معین مصروف میسازد، این وظائف بعضی بحفظ عدل ونظم
برخی برای ایجاد وسایل بهتری برای جامعه قسمی برای محافظت
موازنه مملکت در مقابل دیگر ممالک ومدافعه کردن از آنها در
حال اعتدا وتقاضای حال راجع میباشد.
البته این همه افراد که آنها را از دیگر انتاجات ضروریه برای
حیات ملتوی ساخته وقت شان را تنها مصروف تدابیر واجرای
شئونات وتهیه احتیاجات میگرداند، باید در مقابل آنها را از جهت
احتیاجات آسوده گرداند، والا انیقدر اسباب رفاه وسعادت
جامعه را تهیه کرده نمیتوانند. یا اسباب واردات وغیره لوازمی که
برای تنظیم واداره شئون جامعه لازم است مصارف نقدیه
بکار دارند عسکر واسلحه که بزرگترین ذرایع حفظ کیان مملکت است
در میدان تنازع حیات عمومی اخراجات ومصارف گزافی بالائ
دارد، این همه خراجات ومصارف حکومت را مالیات ودیگر
رسومات محصولیه تامین میکند، گویا مالیات بعبارت دیگر عبارت
از حصه حقی که فرد در مقابل تامین حال خود در سایه جامعه برای
۱۵۲
حکومت ایفا میکند. مالیات در حقیقت یکی از مظاهر بزرگ همدردی
و اشتراک و تعاون بشر است. هرگاه بدقت نگریسته شود ظاهر خواهد شد؛
مقداریکه فرد برای حکومت بعنوان مالیات و یا دیگر رسومات میدهد
در مقابل تأمینات عدیده که نتیجه بودن حکومت و عملیات آن است
هیچ تناسبی ندارد جامعه در حال نابودن حکومت وجود ندارد، زیرا
اقلاً اولین نتیجه حکومت تأمین حیات و نتیجه اتعاب افراد است، تنها
باین دو مزیت اگر نگریسته شود معلوم خواهد شد که در صورت نابودن
این دو تدبیر هیچ وسیله، صورت حیات وحشیانه قدیم بشر را نمیتوانست
تغییر داد. صرف نظر از بقیه مزایائیکه از تشکیل یافتن حکومت برای
جامعه میرسد، پس این تأدیه مالیات یکی از بزرگترین مظاهر همدردی
و اشتراک افراد جامعه است، زیرا همه مانند شرکائیکه برای یک تجارت
سرمایه اند از کرده یک اداره تجارتی که بهیچ صورت هر یک از آنها تنها
تأسیس کرده نی نباشند دایر ساخته میتوانند؛ اینها نیز برای تحصیل یک نوع
مقاصد و منافعیکه برای هیچ کدام بصورت انفراد حصول آنها امکان
پذیر نیست بعمل میآرند. همه برای تأمین حیات و مال خود سرمایه
١٥٣
که برای تأمین آنها کفایت کند انداز مینمایند، هر کدام حصه بسیطی را ایفا
میکند که در جمله حصه های دیگر افراد جامعه خودش این قسمت بسیط نتیجه
زیادی را میدهد. در این صورت مالیات حکم قرض را دارد و وم معلیاست
اولین معانی که در حدود انسانیت مسطور است ایفای حقوق است
یگانه سرمایه انسان در جامعه شرف یا اعتبار اوست، تحصیل این سره مبا
ممکن نمیشود مگر بذریعه مراعات ایفای حقوق، هر کسیکه از دائره حقوق شان
نکند در جامعه عهده دار دو مالک بودن اعتبار بهترین سرمایه برای
تحصیل هر نوع مطالب آرزو است. کسیکه اعتبار دارد جز باطمینان و قوّی است
بدیگر امری اعمال و حرکات وی در جامعه تلقی نمیشود. این بالعکس حالت
بی اعتباری است، که علاوه بر فقر مادی فقر روحی هم نصیب شخص
بی اعتبار میباشد، زیرا از هیچ قبیل تلذذات روحی متمتع شده نمیتواند
و در هر موقعی که باشد بنظر بیگانگی و احتیاط تلقی میشود. و شایان کلمه عدم است
شخصیکه از این دو سرمایه محروم باشد.
عدم ایفای مالیات عبارت از مهضم حقوق غیرست، زیرا پیشتر
دانستیم در مقارنه منافع حکومت برای جامعه از مقدار مالیاتیکه
١٥٤
هر فرد برای آن ایفا میکند پیشتر فوقیت دارد، و این فرق عظیم را تنهائیش که
عموم در سرمایه لازمه التأسیس آن وضع کرده است، پس یکه مالیات را
ایفا نکند بمثابه کسیست که از سرمایه شرکتی مفت امرار حیات کرده عمر را
در سایه متاعب آنها بصورت ناحقانه بگذارند، و هضم حقوق اولین
امریست که با معانی شریف عالی کلمۀ انسانیت منافات کلی دارد؛
تادیۀ حقوق یکی از وظائف ضروریه هر فرد است بی راحتی و پریشان
وجدان قرضدار یا حق خوار معلوم است که از اندازه وصف بیرون است
تساهل در ایفای وظیفه بدترین بدآموزی هاست برای کسیکه نفس را
بر ایفای وظیفه یا ادای حقوق تمرین و ریاضت نداده باشد، دائماً
با همال حقوق غیر که نتیجه فقدان اعتبار است اقدام میکند، برای تسکین
شورش ضمیر خویش بهانه های مشروعیت می تراشد مثلاً برای
عدم ایفای مالیات میگوید قدر مالیات من امر جزئیست که در
واردات حکومت اثری نمیکند، مگر چنین دلیل مشروعیت این را
ثابت نمیکند بلکه علامت ضعیف شدن ضمیر است در مقابل بقیه
شئونات، وضعف ضمیر بدترین مرضهای روحی است برای انسان.
۱۵۵
مالیاتیکه ایفای آنها بر فرد مقرر باشد، اهمیت کم ندارد زیرا در حقیقت
حصه از سرمایه ایست که افراد جامعه بذریعه آن رفاهیت و سعادت
خود را تهیه میکنند. دیگر اینکه در ایفای حقوق نباید مستعدا د و مستحقی را در نظر
گیریم. بلکه مقدار و لزوم ایفای حق را از حیث اینکه حق است باید در نظر
گرفت. شخصی که نفس را بهضم حقوق اہل استعداد عادت دہد البته رفتہ رفتہ
ضمیر وی عادت گرفته از مقاومت عاطل مانده از ہضم حقوق بیچارگان
ہم باز نخواهد ماند، که در نتیجه فقد اعتبار است، و شرف انسان عتبار اوست.
سرکها
عمران یکی از مزایای بزرگیست که انسان انرا بعد از انضمام در جامعه
مالک شده توانست، اینک بعد از اینکه جز مغاره های کوه ها دیگر ماوایی
برای التجا از شرور نداشت در جامعه ہر یک برای خود مسکنی که درین
عصر ها برای خود بهترین شکلها را گرفته است دراشد. مثلا اگر حیات
بشر را در دوره سکونت مغاره ها تصور کنیم می بینیم که علاوه بر نقائص متعدده
از قبیل فساد مسکن و عدم فصحت مکان و دیگر خرابیہا، برای تبادل و تردد
۱۵۶
بین خود با صعوبات زیادی دچار آنها میگردید، و این مهمترین نقض است
در حال شدت احتیاج بشر باجتماع، زیرا در انحال مجبور بودند که در
جنبه های کوه ها برای خود مغاره ها بگیرند، هر طرف که بخناو بجهته کوه هاب
میدود مغاره های آنها نیز همانقدر از یکدیگر دور و منحرف میشد، اما بعد
از تطور بچندی حال که جامعه ها تشکیل داده بتاسیس عمران شروع
کردند این نقیصه برطرف گردیده دشتهای هموار و وسیع را برای خود
مساكن ساخته خانه ها تعمیر کردند. بمرور زمان این دشتهای وسیع تا تمام
از مسکن وعمارتها مرتب مصفوف کرده برای تبادل تردد و تسهیل قطه
رسیدن بیکدیگر جهت تعاون، سرکهای مستقیم و منظم را بین این مساکن
امتداد دادند، عمار تها و مساکن، هر یک مالکی دارد که اطمینان کامل راده
ملکیت آن دارد، زیرا جامعه این حق او را تائید و حکومت همایتبانی
اما سرکها که برای انتفاع عموم و ذریعه رسیدن بیکدیگر است از حقوق
عمومیه محسوب میباشد بعبارت دیگر سر کها حق همه افراد ملت است
هیچکس تصرف را در آن بطور شخصی حق ندارد، از این است که قانون
کسانی را که در سرکها مزاحم گردند، یا کدام گوشه آنرا بتصرف خود آرند
۱۵۷
متعدی بر حقوق عموم میشمارد، و مرتکب را مجازات میدهد، هر کسیکه بر
سرکها تجاوز کند از دزدان هیچ تفاوتی ندارد، زیرا دزدی عبارت
از تصرف کردن شخص حق دیگر است در حالیکه این تصرف برای
صاحب حق ضرر داشته از رضای وی خارج باشد، و سرک که
برای تسهیل مصالح عموم امتداد یافته است از حقوق کل افراد محسوب
میشود، البته تعدی بر آن موجب اضرار عموم است؛ مثلاً تضییق
وسعت آن بذریعۀ توقیف عرابه یا موترها یا تخریب و یا شامل کردن
کدام حصهٔ آن در حوزۀ خود، یا اشغال قسمتی از آن در مصالح شخصی این
همه تعدیات محسوب میشود .
از مظاهر مدنیت است که فرد مصلحت عموم را دائماً در مصلحتهای
شخصی خود مدنظر داشته باشد، یا اقلاً در حین مراعات منافع شخصی خود
باعمالیکه منافی مصلحت عموم باشد اقدام نکند. در قرون گذشته عقیدۀ
براین بود که هرکس مصالح خویش را خود ایجاد و اداره میکند و این مصالح
او بهیچ کسی ربط و تعلقی ندارد ؛ مگر مرور زمان و تجربیات عدیدۀ بشر
با تحقیقات علما فساد این نظریه را ظاهر ساخته اثبات کردند که مصلحت
۱۵۸
منافع هر فرد با بقیۀ افراد جامعه ارتباط کلی دارد، پس در صورت
شدت این ارتباط اقدام کردن بامریکه بخود فاعل اذیت داشته
باشد برای جامعه ضرر میرساند، چه حال که آن اذیت یا تعدی راجع
بحقوق عمومی باشد مانند سرکها که از حقوق افراد تمام ملت است
بلدیه کابل
در دوره های وحشت انسان بیچاره بانواع دشمنها محاط بود،
حیوانات، حشرات، امراض، حتی باقتضاآت طبیعی هم دشمن او بودند
اندک عوارض فساد در هوا یا عفونت وبا.. نارا تولید کرده جماعه ئی
انسان را بباد فنا و هلاکت بگوناگون عذابها میبرد، بعد از دادن قربانیهای
زیاد در صدد تشخیص نوع دشمنهای خویش و تهیۀ اسلحه مدافعه آنها بر آمد
پیشتر اعتداد و قوت هر دشمن را که میدید نادانسته لاچار آنرا یکی از تبهکار
یا قواه روحانی شمرده از ترس و نادانستگی ابلا و بر سگیر بخت یا د والعیاذ بالله
آرا عبادت میکرد، رفته رفته بسبب کثرت و تعدد انواع چیزهائیکه از انها میترسید
حریت و دائره حرکت او خیلی محدود و مقید بود، مگر بعد از تجربه های
۱٥٩
زیاد چون مشاهدات و نظریات تعدد و طول پیدا کرد بر همه آنها بعضی
بذریعه شناختن آنها و برخی بذریعه مقاومت غلبه پیدا کرد، تنها در زیر
مخترع قوت و شدت یکنوع دشمن خود گردید؛ این دشمن عفونت
و میکرو بهاست، گویا امروز معروف شد که از دشمنهای قوی بشر
عفونت و میکروبهاست، از این است که شرایط حفظ الصحه و وسایل
آنرا خیلی محل دقت و اعتنا قرار میدهند. یگانه وسیلۀ مقاومت
این دشمن پاکیزگی و صفائی است، آفتهای وبائی مهیب ترین اعدای
بشر است؛ بمجردیکه تکون یافت از هر طرف و جهت بنای حمله را میگذارد
آب، هوا، غذا..... هر چیز را مسموم و مهلک حیات میگرداند، مقاومت
این دشمن تنها بذریعه منع تکون و قوت یافتن آن میشود. زیاد کردن
تسلط شعبۀ آفتاب و نور، منع توقف و جمع شدن اشیای قابل عفونت
در بین عمران و نقطه های قریبه آن شرایط اساسی برای منع پیداشدن
عفونت و میکروبهاست.
هیئتی که در جامعه بایفای این وظیفه بعبارت دیگر قوۀ که برای
مدافعه در مقابل این دشمن در جامعه تشکیل یافته است بلدیه ها
۱۶۰
میباشد. بلدیه با در این مقاومت دو نوع وسیله را بعمل میبرد : یکی
محلات و امکنه عفونت را تطهیر کرده وسایل ضعیف ساختن انرا مهیا
میکند مانند تطهیر معابر و میادین توسعه سرکها برای تسلط یافتن اشعه
افتاب و روشنی .
دیگر اسباب موجبه عفونت را کشف کرده و قبلا برای مردم انها را
فهمانده ایشانرا از اتیان انها تنبیه می کند.
بناءً علیه همه تنبیه های بلدیه در حقیقت نیست جز احتیاطهایکه برای
مقاومت دشمن نوع بشر لازم است. در طرز حیات بشر اگر تعمق شود دیده
میشود که همه مظاهر ان اشتراک و بهمدردی با یکدیگر است. حتی در مسئله
موضوع این بحث است: مثلا اگر کسی در کدام حصه از حصه های
ابادی شرایط طهارت و پاکیزگی را اهمال کند بدیهی است که در نتیجه
پیدا شدن عفونت است ، و عفونت میکروبها را تولید میکند. این
میکروبهای قتال نه تنها سبب اذیت یافتن خود اهمال کننده است،
بلکه بسبب قابلیت انتشاری که دارد و در هوا و ابها و غذا ها سرایت
کرده هر که تماس کند انرا نیز مورد اذیت یا هلاک میگرداند. چنانچه
۱۶۱
بالعكس آن اگر هر کس مراعی اجرای تنبیهات بلدیه گردد، بعبارت دیگر
وسایل حفظ الصحه را تعمیل کند، البته هم خود را وهم دیگرانرا از یک اذیت
قابل حصول نجات داده میباشد، پس اطاعت بتنبیهات بلدیه از
واجبات ضروریه هر فرد است، و بدون این اشتراک و همدردی
بشر چاره برای رهائی یافتن نیست، همه بآن طبعاً مجبور و مأمور
میباشند، نیکی یکی عائد بکل است، چنانچه بدی یکی هم بعموم میرسد،
از این است که مراعات مصلحت عموم در مصلحتهای شخصی در واجبات
هر فرد لازم آمده است.
طرز استفاده از باغهای عمومی
اوقات تمتع و لذت یافتن روح در همه ایام حیات دو وقت است
یکی صبح دیم شروق آفتاب دیگر عصر بعد از تنزل آفتاب از قهر حرارت
خود، مگر این تمتع و تلذذ روحی امر نیست که بهیچۂ باقی متمعات در هر مجلیکه
باشد خواه مظلم یا تنگ یا با از دحام میسر شود، بلکه بموقعهائی مخصوصی دارد
که آن مواقع را بمثابه منبهات عواطف و احساسات باید شمرد، مناظر
۱۶۲
بدیعه خلقت با باغ و سبزه زارهای رنگارنگ، مواقع صنعت گارهای
متنوع طبیعیست... مخصوص تمتعات روحی است چنانکه صفحات
کتابها یا دائره های عملیات حیاتی میدان تاخت و تاز فکر است نیز
باغها برای احساسات و روح میدان تفریح و تنشط است، یکی از
علما میگوید هر روز صورت مصغر حیات است، بدو این حیات صبح است
و اختتام آن اول وقت خوابیدن است، پس نشاط دادن جسم در
اول این حیات یعنی صبح و تفریح دادن قبل از اختتامش بعبارت
دیگر عصر از امور لازمه هر فرد است، از این است که متمدنین در وسط
عمران و آبادیهای خود مواقعی برای این انشراح و انبساط تأسیس مینمایند
و این مواقع عبارت از باغهای عمومی است، و این باغها را حتی المقدور
مظهر ترتیب زیبائی و زینت میسازند، تا نتیجه مطلوب را بصورت بهتر
بدهد، و برای خوبتر دانستن طرز استفاده از باغهای عمومی محاوره را که
بین محمود که یکی از شاگردان صنف رشدیه و شریف که از صنف ابتدائیه
نسبت معلومات باغهای عمومی دایر شده بود درج مینمائیم :
شریف عادت داشت که هر عصر برای تقویت دروس خود
۱۹۳
با محمود که از اقربای خودش هست در خانه او رفته از ان تعلیم میگرفت
چیزیکه اولیای امور شریف ومعلمین او را از حُسنِ مستقبل وی اطمینان
میدادند کثرت مواظبتش بر دروس و بودن عادت حسب استفسار بود
هر چیز یرا که نمیدانست و میدید بیک سلیقه نظیف که رفیق او را منفر
یا دلتنگ نسازد کیفیات و اسرار اینچیز را میپرسید باین سبب خیلی آگاه
میرفت که آتی درخشان داشته باشد. چه سعادت والبته بمقدار دانستن است
و این عادیت او موجب کثرت دانستن وی میگردد .
از انجمله در یکی از عصرها که با محمود میرفت و در مقابل یکی از باغهای
عمومی رسیدند لطف منظره وانتظام تقسیمات نظر شریف را خیلی جلب
کرده از محمود قبول کردن تفرج را در آن باغ طلب کرد، محمود هم قبول
نموده در سرکهای منظم آن چند دقیقه قدم زده بالاخیر بر یکی از چونکیهای
برای استراحت متفرمین صفوف بود نشستند. شریف بنابر عاد تیکه
داشت بهمان لهجه مخصوصیکه در حین هر سؤال آنرا نغمه صدای خود میسازد
از محمود پرسید !
چند مدت قبل بیاد دارم که این حصه یک میدان خرابه
١٦٤
ناهموار بود و اینقدر میدانم که حکومت انرا برای تفریح مردم باغ ساخته
است؛ آیا میتوانید که مانند دیگر دوائر رسمی و غیره چیزهائیکه برای من خیلی
مفصل شرح دادید، این را هم مفصلاً دانسته کنید که اساساً مقصد از
تنظیم و صرف کردن اینقدر مجهود در این قطعه زمین چیست و کدام
دائره مواظب حال این باغ است که دائماً مناظر و ترتیبات ان
در ترقی است، و هر سال از سال دیگر بهتر شده میرود ؟
محمود : از تاسیس باغهای عمومی دو مقصد مهمی در نظر میآید:
یکی پیدا کردن وسایل تفریح و انشراح است برای مردم ، چه میدانم
ریاضت بدنی و عقلی لازم هر فرد است ، بهر حرفتیکه محترف باشد،
خصوصاً کسانیکه باعمال دماغیه مصروف باشند، از مشاهدهٔ مناظر
طبیعی ، هوای فسیح ، انهار ، کوهها ، شرشره ها ، درخت و سبزه زار
چیزهای دریافت کرده میتوانند که آنها را در صفحات کتاب یافته نتوانند،
چه این مشاهدات برای استقرا و مطالعات حواس خیلی اثر مند هستند،
و چنانکه برای تناول ادویه بعضی پرهیزها معین است نیز برای تفریح
و نشاط حواس قبل از شروع کردن بتفریح خالی ساختن فکر و حواس
١٦٥
از مشاغل ثقیله و هموم حیاتیه پرهیز این تداوی ست. چه در صورت اشتغال بال این تفریح و گشت و گذار در حواس اثر مطلوب را پیدا نمیکند.
برای همین مطلب اعنی برای تفریح و انشراح اهالی بلدیه ها که همین قبیل منافع و خدمات جامعه را بر عهده دارد باغهای عمومی را تأسیس کرده آنها را باسلوبهای بدیع که بیشتر بمقصود قریب باشد نشان و ترتیب میدهد، و مصارف آنرا از رسومات مضروبه بخرج میرساند و دائماً مهندسین و باغبانهای متخصص متوجه آنها میباشد. درین اثنا از چوکی برخاسته یکی از سرکهای باغ را طی کردن گرفتند که خوش شکلی و عطریت یک گل میل شریف را جلب کرده از سرک متجاوز شده و بر سبزه ها قدم نهاده خواست دانه از ان گل بچیند، که محمود بیک انعطافاً لطیف از بازویش گرفته او را پس بسرک آورد چون شریف از این حرکت او استفسار کرد بجوابش گفت :
- یکی از شرایط مهمه بلدیه بر متفرجین همین است که باید بر سبزه ها قدم زده نشود و نه از گلها کسی چیزی بچیند.
١٦٦
شریف : مگر این باغ برای اهالی ساخته نشده است.
محمود : برای اهالی ساخته شده است که این دو شرط در میان آمد
زیرا این سبزه ها را تکالیف و تربیه های زیادی نمودهاند، اگر متفرجین
بر آن قدم زنند البته پوسیده و خشک میگردند، چنانچه گلها را برای تحسین
منظره باغ نشاندهاند و اگر هر کس یک گل آنرا بکند معلوم است که در
مدت کم همه آنها خلاص شده لطافت منظره و عطر و طراوت هوا زایل میگردد.
علاوه بر ممانعت بلدیه انسانیت این را تقاضا نمیکند چیزیکه برای تمتع
عموم ساخته و تهیه شده باشد انسان آنرا ناقص سازد، چنانچه در چنین محلات
مراعات شرایط آداب عمومیه از قبیل غوغا کردن یا مسدود ساختن
سرکهای باغ یا غیره اعمالیکه راحت دیگرانرا مشوش نیز لازم است
تا اینجا چون دوره باغ اختتام یافته بود و برآمد میخواستند که یکدسته موسیقی
داخل باغ گردیده در محل مخصوصی ترتیب گرفته بنغمه دلچسپ سرادن
گرفتند. شریف زیاد کردن این را هم بر معلومات خود غنیمت دانسته
این دسته موسیقی را هم بلدیه متکفل است، یا اینکه برای شنیدن
آن تادیه کدام رسومات مخصوصه مقرر است؟
١٢٠٠ بگیه اداره سراج الاخب[ار]
۱۶۷
محمود : بلی این را هم بلدیه متکفل است چون باغ محل تمتع تران
و تفریح گاه روح است، و موسیقی را از اغذیه روحی میتوان گفت
لذا برای کمال یافتن چنین تفریحگاهها بودن موسیقی امر ضروریست
بعد از شنیدن چند مارش مطرب از باغ برآمده شریف از توجه
ترتیبات بلدیه و حسن منظره و فواید باغ تحسین و وصف میکرد.
تشکیلات حکومت
دانستن انسان تشکیلات حکومت خویش را امریست ضروری
زیرا صرف نظر از اینکه این دانستن در مواقع مخصوص خیلی کارآمد میفتد
برای دانستن اصول و نظام حیات اجتماعی نیز لازم است ترتیبات
و تنظیمات حیات اجتماعیه هر فرد راجع بحکومت است. حکومت جمیع
حالات و احتیاجات حیات اجتماعی را تقسیم نموده و تدبیر هر قسمتی از
آن قسمتها را بیک هیئت مستقل مخصوص کرده است. بجهت اینکه نتیجه
اعمال این هیئت تا حتی المقدور از دائره نظام و ترتیب شذوذ
نکند بشعبات و فروع حسب اهمیت هر عمل تجزیه و ترتیب یافته است.
۱۶۸
تا اینکه هر اداره دائماً بیک نوع کار روائیها مصروف ومکلف ماند،
و ازین شعبات و فروع تدریجاً دائرهٔ آنها وسعت یافته میرود تا اینکه بمرجع مرکزی
خود منتهی شود، این توسیع دائره در حیثیت مالی اداره میباشد هم در مرکزیت دایر و اختیارات و عده مامورین
...مثلاً قضایا و دعاوی که حل و فصل آنها بدائرهٔ عدالتی مفوض است هرچند حل
و فیصله کردن قضیه کمتر احتیاج تحقیق و اهمیت داشته باشد همانقدر
دوائریکه بحل و فیصلهٔ آنها مکلف است بسیط و محدود میباشد، چنانچه
بالعکس هرچند حل و فیصلهٔ آن دعوی بیشتر صرف اهتمام و کوشش و آلام
داشته باشد، در یکی از دوائریکه اختیارات آنها بیشتر وسعت دارد حل و
فیصله مییابد و هلمجرا...
مقصود از این تدریج و وسعت و تحدید و ترتیب دوائر سرعت
انجام یافتن امور جامعه است، اگر حکومت را یک ماشین عظیمی که کار
آن تهیه احتیاجات و تمکین روابط ملت فرض کنیم، این دوائر و فروعاً
انه قراء این تشبیه بمثابه آله ها و چرخهای این ماشین عظیم است، هریک
وظائف محدود و معین و منظمی دارد و خارج از دائرهٔ محدود عمل وظیفه
دیگریرا ایفا نمیکند. و هر آله از آلهای این ماشین مفروض طبعاً از
۱۶۹
پردههای کوچک تکوین مییابد که این پرده بمنزلهٔ اعضای ادارههای
حکومتی است.
حکومت جلیل و عظیمالشان ما از روی اداره بولایات و حکومتیهای
اعلیٰ منقسم میشود، ولایات بحکومتیها و حکومتیها بعلاقهها و علاقهها بقریهها تقسیم مییابند.
آمر ولایت کابل بنام والی و دیگر ولایات بنام نائبالحکومگی
یاد میشوند. و از حیث وظائف در بین هیچ کدام آنها فرقی نیست ولایات
و حکومتیهای اعلیٰ برای امور داخله بلا واسطه بوزارت داخله مربوط اند،
در میان ولایت و حکومتی اعلیٰ از روی ایفای وظائف عمومیه هیچ فرق
موجود نیست تنها در هر ولایت یک نائبالحکومه و در هر حکومتی اعلیٰ
یک حاکم اعلیٰ اجرای احکام مینماید.
تشکیلات قریه
قریه خُردترین دوائر اجتماعیه بشرست، عدهٔ قلیل از انسانهای
یک جامعهٔ بزرگ با هم مألوف و بیک عنوان منسوب بوده بسادگی
امرار حیات دارند، و کوچیها اعنی طوائف متقله نیز از این قبیل معدود اند،
۱۷۰
که آنها را نیز قبائل گویند. و ادارهٔ شئون حکومتی این قبائل و قریهها
برؤسای ایشان محول است.
علاقه ها
علاقه دائره ایست کوچکتر از حکومتیها، هر علاقه نظر بدرجه مناسبت
خود از چند قریه ترکیب مییابد، و در هر علاقه یک علاقه دار اجرای
حکومت مینماید. و این وظائف علاقهدار بمناسبت خوردی حدود
خودش بسیط است. مثلاً جاری کردن بعضی مواد معینهٔ قانون یا اجرای
تحقیقات ابتدائی یا اجرای بعضی اصلاحات عمرانی علاقهٔ خود، اما بقیهٔ
امور که اختیارات بیشتر را لازم دارد بحکومتی که علاقه خودش مربوط بآںست
رجوع میکند.
در هر علاقه یک مجلس علاقهداری موجود میباشد، و این مجلس در
تحت ریاست علاقه دار از سه عضو دیگر که از اهالی علاقه و قریه ها باشند
برای سه سال از طرف اهالی قریه ها و قبائل انتخاب میشود.
صورت انتخاب اعضای منتخبهٔ مجالس مشاورهٔ علاقهداریها
۱۷۱
از قرار ذیل است:-
در هر علاقه مربوطه حکومتیهای کلان و حکومتیهای درجه اول و دوم و سوم
اهالی همان علاقه در یکجا اجتماع نموده از جمله کسانیکه بدولت یک قسم وارداتی
میدهند و باهلیت و صلاح آراسته هستند. و مالک خصایل حمیده و صاحب
اخلاق پسندیده بوده در ایام ماموریت ایشان نیز در نزد اهالی متهم
و بدولت باقیات ده نباشند. چهار نفر از بین خود شان انتخاب مینمایند
و این چهار نفر از میانه خود تا بموجب اتفاق رای شان یکنفر نمایندگی
خود انتخاب میدارند. باقی سه نفر بکه در هر علاقه مانده اعضای منتخبه
مجلس مشوره همان علاقه داری میشوند. و علاقه داریهائیکه بلا واسطه
حکومتیها راساً بولایتها یا حکومتیهای اعلی مربوط هستند. انتخاب اعضا را
بقرار شرح سابق نموده تنها نفر چهارمین را که از باین خود انتخاب نمایند
راسا برای نمایندگی مجلس مرکز ولایت یا حکومتی اعلا مربوط خود میفرستند.
حکومت کلان
حکومتیهای کلان در تحت اداره یک حاکم کلان میباشند. و در
داخل هر حکومتی کلان چند حکومتی موجود میباشد. و مرجع دارالسای
[margin text:]
مرکز حکومتی اداره حاکم
۱۲۰۰
۱۷۲
کلانیکه بیک ولایت و یا حکومتی اعلی مربوط باشند نائب الحکومهها و حاکم
های اعلی است. در هر حکومتی کلان علاوه بر یک یک مدیر مال یک یک
کاتب مکتوب و مامور پوسته و عبدالله و هم یک مامور گمرک موجود میباشد
در مرکز بعضی از حکومتیهای کلان اگر قونسل اجنبی باشد در آنجا یک مامور
خارجیه نیز موجود میباشد. و علاوه بر مامورین فوق در مرکز هر حکومتی کلان
یک ضابط کوتوالی نیز موجود است.
تشکیلات نائب الحکومگی
نائب الحکومه در هر ولایت رئیس و مرجع اداره عمومیه آن ولایت
میباشد. در معیت نائب الحکومه برای ایفای وظائف متعلقه دایره نائبالحکومگی
روسا و مامورین ذیل میباشند: —
(۱) محاکم عدلیه، (۲) مستوفی، (۳) مدیر معارف، (٤) مدیر گمرک
(٥) مدیر زراعت، (٦) مدیر نفوس، (۷) مامور امور خارجیه
(۸) مامور خزانه، (۹) قوماندان کوتوالی، (۱۰) سرکاتب مکتوب
نویسی، (۱۱) مامور پوسته.
۱۷۴
چنانچه در هر نائب الحکومگی یک مجلس مشوره در تحت ریاست نائب الحکومه منعقد میشود، و بنام اعضای (طبیعیه) و اعضای (منتخبه) بر دو قسم اعضا مشتمل میباشد :-
اعضای طبیعیهاش عبارت است از مستوفی و سرکاتب مکتوب نویسی و مدیر معارف و مدیر گمرک و مأمور زراعت و مأمور امور خارجه و اعضای منتخبۀ آن عبارت است از نمایندگان رعایا که بموجب قاعدۀ انتخاب مخصوص آن از طرف اهالی ولایت منتخب شده باشند.
هیئت اداریۀ مرکزیۀ ولایت مستقلۀ افغانستان
هیئت اداریۀ مرکزیه بعبارت دیگر حلقه هائیکه زنجیرهای ارتباط ادارۀ شئون اجتماعی از کل اطراف مملکت در آن جمع میشوند عبارت از وزارات و اداره هاست پیشتر حکومت را دانستیم که بذریعۀ تجزیه و تقسیم وظائف حیات اجتماعی مملکت خویش را تدبیر میکند، و هر یک ازین تجزیه و تقسیمات عبارت از زنجیری است که هرچند تسلسل تقسیم زیاد شود باید طبعاً اجزای آن از نقطۀ مرکز دورتر افتند، برای جمع شدن
١٧٤
این زنجیر یا حلقه هائیکه نقطه ارتباط اند بکارستیکه وزارت و اداره های
مستقله بمنزله همان حلقه هاست .
ادارهٔ مرکزیه که شرح آن شده است در مملکت عزیز
محبوب مان مؤلف از وزارتها و اداره های مستقله قرار ذیل است:-
(١) وزارت حربیه، (٢) وزارت خارجیه، (٣) وزارت داخلیه
(٤) وزارت عدلیه، (٥) وزارت مالیه، (٦) وزارت معارف
٧ وزارت تجارت، ٨ ریاست شورای دولت،
و اداره مستقل طبیه که مانند دیگر وزارت ها راساً
در حضور اشرف همایونی مسئول شناخته میشود
وظائف وزارت ها
١ــ وزارت حربیه امور عسکریه افغانستانرا اداره و اجرا مینماید .
٢ــ ״ خارجیه شئون مناسبات دولت علیه افغانستان را که
با دول اجنبیہ دارد اداره مینماید .
٣ــ وزارت داخلیه که نائب الحکومه ها و حکومت های اعلی را تعیین و
اخلاق ٣٠٠
حکمت الله
مرکز احصائیه
۱۷۵
مراقب نظامات را تعهد میکند.
٤ـ وزارت عدلیه هست که کل امور عدلیه و انضباطیه افغانستان را
تنظیم و مراقبه مینماید.
۵ـ با داره کردن و اجرای کل امور مالی افغانستان وزارت مالیه مکلف است
٦ـ اداره و تفتیش همه مؤسسات تدریسیه عمومیه که برای تعلیم و تربیه
میباشند و هم دوائر عالیه که خادم حفظ و حراست علم هستند بوزارت
معارف مفوض هست، باستثنای مکاتب (حربیه)
۷ـ وزارت تجارت دائماً برای توسیع و تسهیل تجارت داخلیه و
خارجیه افغانستان و ترقی زراعت و انکشاف و تحری معادن
در مملکت افغانستان تدابیر لازمه را بعمل میآورد.
۸ـ مدریت مستقله طبیه در امور صحیه افغانستان صرف مساعی مینماید.
حقوق و صلاحیتها ذات شوکت سمات حضرت پادشکا
ترقی یا تفوق جامعه های بشری از بدو خلقت تا امروز در تسلسل
و دوام بوده است؛ مگر این ترقی تنها بذریعه داشتن علوم و ذرایع تحصیل
۱۷۲
احتیاجات نمیشود. بل ترقی جامعه تا از ابتدا راجع به پیدا شدن یکی از
غیورین ابنای آن جامعه بوده است، که حرکت و ترفق جامعه از سنگان
اعتبار می خودش راجع بهمت و مساعی همان غیور میباشد، این امر تقدیم
هر جامعه بوده است، تاریخ هر قوم را که از نظر بگذرانیم دیده میشود که در
سطور آن اسم یکی از ابنای آن بخط برجسته و محیط بنامها و عنوانهای
تمجید و تقدیر مسطور میباشد، و هر شیرین القوم یک نابعه دارد که محران
پیشرفت قوم میباشد، و تاریخ هیچ ملتی از تزئین بنام چندین نوابع خالیست،
هریک زانها مورد یکی از افتخارات یا وسیلهٔ از وسائل سعادت ملت
خود میگردند حتی اینکه یکی از فلاسفه زیاد بودن نوابغ جامعه را دلیل ترقی
اقوام شمرده میگوید: «ترقی یک قوم نه بعدهٔ افراد است، بل راجع بوفره
عده نوابع آن قوم است»
پیدا شدن هریک زاین قبیل اشخاص دلیل تقدیم چند قوام است.
اینها سالار جامعه در میدان مبارزهٔ حیات هستند هر وقتیکه جامعه از صف
اقران خود در میدان ترقی حیات چند قدمی متأخر ماند، نوابغ آن
جامعه تنها یگانه وسیله رسیدن شان است بمتقدمین خود. هر فرد برا
۱۷۷
خود در حیات غرضی خوش داشته، آنرا وظیفه گرفته بحصول آن مواظبت
میدارد و نوابغ قوم تنہا پیش بردن ملتهای خود را وظیفه خویش قرار داد
بل علاوه بر وظیفه آنرا آرزوی خود شمرده شب و روز را صرف تحصیل
آن مینمایند. در همان اثنا ئیکه ملت بر خمول متعود شده میباشند. اینهست
خود را از تاخر خود شان متنبه ساخته ہر وسیله و ذریعه که میسر گردد در رفع
همان عادت خمول میکوشند.
هر ملتی را در اثنای سیر در راه ترقی صدماتی عارض میشود که بسبب
اشغال بآنها مدتی جابجا مانده طبعاً اقران او که بر تقدم مداومت دارند
او را در عقب گذشته خود چند قدم پیشتر را می پیمایند .
این حالت چندین سالها هست که بر وطن محبوب ما عارض شده
بود، البته بنا بر قاعده که پیشتر ذکر شده باید از اقران خود عقب مانده
باشیم، مگر مرحمت آلهی این عقب ماندن را بیشتر از اینقدر مدت اراد
نفرموده بهمان ذریعه علاج که پیشتر ذکر شده است (اعنی ظهور نوابغ)
پیدا شدن یک نابغه را نصیب او فرمود.
بیداری ملت افغان راجع به بدو تاریخ سلطنت حضرت شهریار است
۱۷۸
بنا بر خدمات فوق العاده اعلیحضرت همایون که در راه ترقی و تعالی استقلال
ملت افغانیه ابراز نموده ملت نجیبه افغانستان تعهد نمود که سلطنت
افغانستان با ولاد این پادشاه ترقی خواه افغانیان با صلب اولادیت
به انتخاب اعلیحضرت پادشاهی و اهالی ملت انتقال کند. و امور مملکت بذریعه
وزرای دولت که (باراده سنیه انتخاب و تعیین میشوند) اداره میشود.
و هر کدام وزرا مسؤل امور متعلقه شان شناخته میشوند، ازین سبب ذات
همایونی غیر مسؤل میباشند.
در خطبه ها ذکر نام پادشاهی و ضرب سکه بنام پادشاه و تعیین رتب
و مناصب مطابق قوانین مخصوصه و اعطای نشان و انتخاب و تعیین صدر اعظم
و دیگر هیئت وزرا و عزل و تبدل شان و تصدیق نظامات عمومیه
و اعلان مرعیت شان، و محافظه و اجرای احکام شرعیه و نظامیه
و قوماندانی عموم قوای عسکری افغانستان و اعلان حرب
و عقد مصالحت و علی العموم معاهدات و عفو و تخفیف
مجازات قانونیه عموماً یا خصوصاً از حقوق جلیله پادشاهی
شمرده میشود.
۱۷۹
قانون
جامعه متوقف بر اتحاد و تعاون و اشتراک افراد است، در
صورتیکه جامعه عبارت از افرادی باشد که در بین تعاون و تبادل
در منافع داشته باشند، باید آنها را یک هیئت مشترک در خیر و شر بدانیم.
مصیبتی که بر یکی عاید گردد دیگر بر از آن مصیبت نصیبی میرسد، این
امر طبیعی است که بشر را از آن بهیچ صورت خلاصی نیست.
مگر یک امری که کمال این یگانگی و تعاون و اتحاد را ناقص
گردانیده است، اختلاف مشاعر و سجیه بشر است، از این است
ایجاد یک هیئتی که برفع مقتضیات سیئه این اختلاف مکلف باشد لازم امد
و آن هیئت عبارت از حکومت است. چه بدون از آن رفع همین
یک نقیصه مقتضای اختلاف سجیه با امکان پذیر نیست.
حکومت که لزوم آن برای جامعه ثابت است محتاج است
بوضع کردن اصول و قواعدی که بذریعه آنها حدود افراد را نسبت بیکدیگر
تعیین نماید، زیرا بغیر از تعیین حدود وظیفه محوله خود را بمعرض حدوث
۱۸۰
رسانیده نمیتواند، واگر سجایای بشر مختلف نمی بود و هریکے دائره حقوق
و تکالیف خود را دانسته از انها تخلف و تجاوز نمیکرد، یا اقلاً اگر بسبب
اختلاف مشاعر و استعدادات فطری سؤ تفاهم و تلقی در بین آنها نمیگشت،
البته جامعه محتاج بوسائل ایجادیه روابط نمی گشت بلکه تنها ایجاد یک
هیئتی که بتعین اصول ترقی و سعادت جامعه مکلف میبود لازم میگردید،
اما بد بختانه تا این عصر هیچیک از جامعه های بشری بآن حدود نرسیده است
که در حیات اجتماعی و برای سلامت ماندن روابط آن محتاج،
بقوانین و عقوبات و ترهیب نباشد.
قانونها وسیله است که حکومت آنرا برای بعمل آوردن وظائف
خود ایجاد کرده است، قانونها موجد نظم هستند، و وفور انتظام در یک
مملکتی دلیل سعادت و مترقی بودن افراد آن است، قانون حریت
لازم و ملزوم اند هرچند، هرجا که قانون باشد حریت نیز آنجا موجود است
و هر زمینه که بروح آزادی مشبع باشد کمال سعادت نیز در آنجا هست،
قانون حایلی است که افراد را از اتباع میول و خواهشات نفسانی شان
که بدیگران ضرر داشته باشد منع مینماید، لسان حال قانون هر فرد جامعه را میگوید
۱۸۱
تو بحقوق دیگران تعرض مباش و من حقوق ترا حمایت میکنم. فرضاً اگر
قانون نباشد، هر کس نمیداند که تا چه اندازه خواهشات خود را متبع شوم
یا کسی را از اتباع مفرط برای خواهشات و مطالب آن مانعی نمیباشد
مقصود از قانون فقرات و حدودی است که مصلحت جامعه
اتباع و مراعات آنها را لازم داشته میباشد، همه حدودی که تجاوز از
آنها بحیات جامعه ضرر داشته باشد در قانون مسطور بوده الم و تعذیب
معین برای متجاوز در آن مقرر است قانون نه فقراتی است که در یکدفعه
وضع شده مدتهای عمر از همان فقرات تغییر نیابد، بل بالعکس چون
حالات جامعه در تغییر است نیز قانون با حالات مردم متابعت دارد
و قانون را مظهر احوال یک جامعه میتوان قرار داد، زیرا قانون عبارت
اصلاح احتیاجات جامعه است، و جامعه را از روی احتیاجات آن
فهمیده میتوانیم. امّا از حیث تغیر هر عرف یا عادات یا غیره مؤثرات
و شیأ زیاد یا کم شوند. نسبت باین تبدلات قانون ها نیز تغییر مییابند
مثلاً عرفهای سیئه عدیده است که پیشتر در جامعه ها متداول بود، مگر
مرور زمان آنها را از ملکات بشریه زایل ساخته، رسم و جزای همان
مرکز صحافی
صانع کو
خلان
۱۴۰۰
۱۸۷
عرفها نیز از سطور قانون ساقط گردانید، یا اینکه مثلاً موتر با یکی از
اختراعات جدیده است، همچنانکه پیدا شدن آن فواید عدیدی برآی
بشریت رسانیده است، مگر بعضی خطر ها وضرر ها نیز از وجود آن قابل
حدوث افتید، مثلاً صدمات در معابر یا در وقتهای تاریکی شب، لذا
در قانون زیاد کردن بعضی فقرات احتیاطیه یا جزائیه لازم آمد، از قبیل
امتحان گرفتن از موتر وانها، یا تحدید سرعت رفتار آن در سرکها،
یا دائماً چالان کردن در یک سمت سرک .....
و تعیین جزای محدود برای کسانیکه بسبب اهمال حرکات تر ها بدیگر ا ضرر رسانید.
یا اینکه مثلاً در زمانه های سابق تربیت و تعلیم دادن اطفال را از حقوق
شخصیه پدر ها میدانستند، اما در این زمان چون خیالات بشر نسبت بتعلیم
تغییر یافت، ولزوم آنر برای اصلاح جامعه حتمی یافتن تعلیم انها را از
حقوق عمومیت شمرده اغلب ملل متمدنه یا هواخواهان ترقی وسعادت
جامعه تعلیم را اجباری لازم دیده، آنرا در سطور قانون علاوۀ
نمودند. وبالجمله چرا قانون دائماً بحالات فکریۀ جامعه رفتار داشته
مظهر احتیاجات و درجۀ مدنیت مملکت است.
بشریت
اخلاق
ملیه و معلم
وکرده نمیتواند
۱۸۳
اطاعت و انقیاد بقوانین
قوانین را دانستیم مظهر احتیاجات ملت است، و واجب اجتماعی
هرفرد است اطاعت کردن باوامر قانون، زیرا هیئت مانیکه باحتیاجات
ملت خبیراند آنرا بیک ترتیب و نظم مخصوص مطابق همان احتیاجات
وضع مینمایند. هر چیزیکه در قانون مسطور باشد در حقیقت عبارت
از امریست که ارتباط جامعه محتاج آنست، پیشتر مفهوم شد که در
حزن و فرح، در شقاوت و سعادت افراد جامعه با یکدیگر شریک اند،
و این شرکت امر طبیعی است نمیتواند فردی از قید آن خود را رهائی دهد
بناءً علیه هرچه از اسباب تمتع و مدنیت باشد آنرا دارا شده نمیتوانند تا
زمانیکه کل مستعد دارائی آن نشوند، یا اقلاً کل آرزومند تحصیل آن
نشوند. ازینست در جامعه مبدأ اولی قرار داده شد که با دیگران مکن
آنچه نخواهی با تو بنمایند، و این اولیه اساس مبنی علیه فقرات قانون است
بعبارت دیگر هرفعلی را که یک فرد نمیخواهد دیگری با او نماید خود
او را هم از اتیان آن فعل در مقابل دیگران مانع میشود، چه در نظر
١٨٤
قانون تمامی افراد جامعه علی السویه اند. پس انقیاد با وامر قانون در
حقیقت عبارت از حمایت کردن حقوق خود است، زیرا این اطاعت
بر عموم مفروض است. قانون همه افراد جامعه را باحترام حقوق یک
دیگر امر میکند.
اطاعت قانون یکی از مظاهر وطن پروری است، اطاعت
فرد قانون عبارت از انضمام او در دائره حیات اجتماعی شان است.
هر فردیکه وطن خود را دوست دارد باید همان احکامی که ایشان طاعتاً
آنها ملتزم گردیدند انقیاد ورزد. در اطاعت قانون وجه غلط و هفواً
آنرا نباید دید. بلکه صرف نظر از چنین خاطره ها باید نسبت باحترام اراده
عموم با آن انقیاد داشته باشد، زیرا قانون را وکلا و امنای ملت تأیید
کرده اند. و تأیید کردن آنها عبارت از تصویب کردن عموم است.
و واضعین قانون منتهای دقت و سعی را در ضبط احکام و استخراج فقرات
آن صرف مینمایند. و تنها یک هیئت به وضع قانون مکلف نیست،
بل بعد مرور از چندین مجلس ها و گذشتن از نظر خبیرها و ارباب ادارهٔ
مملکت بدائره اجرا میرسد. فرضا اگر کدام فقره آن به مناسبت حالتے
١٨٥
از حالتها تطبیق نیابد، برای تعدیل آن مرجعهای مخصوصی هست مگر
تا زمانیکه تعدیل نیابد آنرا باید احترام داشت، زیرا منزله اعتبار آن
فقره ساقط شده نمیباشد.
منفذین اوامر قانون مأمورین حکومت هستند، و یگانه وظیفه
مأمورین تطبیق دادن حالات هست بر قانون، اقوال مأمورین را
در وقت تنفیذ قانون باید اطاعت کرد، زیرا این اطاعت لشخص
مأمور است بلکه در حقیقت انقیاد بقوانین مملکت است.
جامعه سعید آن لغت است که در افراد آن اطاعت و عدم میل بختا
یکی از سجایای غریزی گشته باشد، زیرا فرق طبایع شخص متمدن از وحشی
همین انقیاد و پابندی اول بمصالح و مشاعر انسانیت یا جامعه است
و سرکشی و بی اعتنائی از چنین قید ها خصائص وحشت است.
ممالک متمدنه و افراد متمدنین مقدس ترین وظائف اجتماعیه
خود انقیاد را با و امر قانون میدانند، بمجردیکه یک منصبدار بزرگ را
یک فرد سائر پولیس بعنوان قانون بیک امری مأمور ساخت، بدون
از اندک معارضه یا توقف حکم همان شائر را قبولدار گشته تعمیل میکنند
۱۸۶
اگرچه فحوای آن امر محبوسیت منصبدار باشد، این اطاعت و انقیاد
منصبدار را اگر بدقت به بینیم هیچ باعث کسر شان منصبدار نیست زیرا
پولیس او را توقیف نمیدهد الاّ اگر کدام حرکت خلاف قانون شود پس انقیاد
عین مدنیت مآبی و کمال شهامت نفس اوست.
روزیکه بشر قوانین را علی السویه حرمت کرده و هیچ کدام از حدود
معینۀ آن تجاوز نکند همان روزیست که باقصی ترین منازل
انسانیت و سعادت رسیده میباشند، شرافت و عظمت شخص سرکشی
از حکم نیست. بل شرافت و عظمت او متوقف بر مواظبت در ایفای
وظایف خودش است، مقارنه کنیم بین کسیکه با وجود جلال و جاه
ارادۀ عموم را احترام کند و بین کسیکه این اراده را احترام نداشته از قضا
آن شذوذ گردن نخواهد، البته ظاهرست شخص دوم هر چند فقیر با شد
مگر اعمال او بر شهامت و بزرگی نفس خودش دلالت میکند. می بینیم
شخص اول اگر چه بواسطۀ بعضی فتنگی و حیلتها از شر تمرد خود که مجازات
قانون است خلاصی یابد، مگر از جزای جامعه که فقدان اعتبار و حثیّت
است بذریعۀ حیلت رهائی یافته نمیتواند، احترام و مکانت انسان
۱۸۷
در قلوب افراد جامعه بزرگترین غائم انسان است در حیات گویا اگر از جزای
مادی خلاص شد مگر بجزای روحی عظیمتر گیر آمده میباشد، اما شخص دوم
ارادۀ عموم را که قانون است چون احترام و اطاعت میکند تمام حصه را
بکمال حریت و اطمینان گذرانیده میتواند، و در دامان سمعت او لکۀ
نمی افتد تمام حیات با اعتبار و ممدوح میباشد.
پس اطاعت قانون امر ضروری و وظیفهٔ مقدسهٔ اجتماعی است،
زیرا قانون وسیلهٔ اطمینان و راحت خلق است بهترین صورتها برای
عادت دادن نفس باطاعت قانون توسیع دادن دائرهٔ نظر است
در یک حادثهٔ قانونی قبل از مخالفت ورزیدن تنها بدیدن حال خود
اکتفا نکند. بل این دائره را وسیع تر گرفته معنی قانون و حکومت و فواید
و مقصود از وجود آنها را بنظر گیرد و سببی را که قانون برای آن وضع
شده است به بیند که چیست. یا اینکه چیست مال حال ؟
اگر کسی مخالفت اوامر قانون را بنماید. بدیهی است اول
چیزیکه در دل او خطور کند. عدم جواز مخالفت قانون خواهد بود.
برای حمایت قانون دوران را فوجها از قوه های پولیس
۱۸۸
و محاکم و مأمورین چسکی گرفته است. هر که بخواهد هم در سایهٔ جامعه
مطمئنانه امرار حیات بدارد. و هم بفواید و منافع عموم بذریعه مخا لفت
احکام قانون خلل اندازد، این قوه با تیکه برای حفظ نفوذ و تسلط
قانون حاضراند. از اجبار چنین شخصی با طاعت تأخر نمیکند. این جبرا
انسان حریت و کرامت خود را ساقط و متزلزل سازد. بل بهتر است
که باختیار خود هر آنچه که جامعه آنرا قبول داشته است نیز قبول نماید.
اطاعت باوامر عموم مأمورین دولت
منفذین قوانین و تطبیق دهندهٔ امور مملکت بر نظامات موضوعه،
مأمورین دولت اند. کل وظائف رسمیهٔ انها داخل دائرهٔ ادارهٔ
شئون عمومیه است. تأخر یکی از آن وظائف مسؤلیت صاحب وظیفه را
در نزد دولت موجب میگردد، در این صورت هر یک از آنها ملزم ست
که ادارهٔ امور عامه را عیناً بر طبق مواد و فقرات عمومی جاری سازد.
تاکل اعمال آنها مطابق بقوانین باشند. و پیشتر دانستیم که مقدس ترین
وظائف اجتماعیه فرد اطاعت قوانین است، در حالیکه مسؤل
۱۸۹
اجرای قوانین مامورین دولت باشند باید انقیاد باوامر آنها عبارت از
اطاعت قوانین باشد مثلاً مامورین مالیه بجمع مالیات و رسومات
موظف اند هر فردیکه مالیات خود را بر ای او از قرار معین قانونی تادیه
نماید گفته میشود بقانون مملکت خود اطاعت نموده است، یا بعبارت دیگر
وظیفه اجتماعیه خود را تادیه کرده است، اما کسیکه از جاده قانونی خروج نموده
از تادیه مالیات بکدام حیلتی خود را خلاص کند، یا اینکه کمتر دهد، البته بقانون
مملکت مخالفت کرده میباشد و دنائت این قسم اعمال را در مباحث
گذشته فهمیدیم که تا چه اندازه بپستی فطرتی فاعل آن دلالت میکند،
و علی هذا القیاس بقیه مامورین دولت هر کدام باجرا و تطبیق بعضی مواد
قانونی موظف است که اطاعت اوامر انها عبارت از انقیاد بقوانین مملکت است.
نسبت باقتضای زمان ومکان لازم میشود که مامورا هالی را با جرایا
امتناع از اتیان بعضی امور اخطار کند که اطاعت این اخطار آن آنها عبارت
از انقیاد بقوانین است، مثلاً در وقت انتشار امراض مسرّیه یا و بانا مامورین
صحیّه و بلدیه مالازم می بینند که تجار میوه ها را برای حفظ وسایل صحیّه
از وارد ساختن و فروش میوه را ممانعت نمایند، یا مامورین پولیس
۱۹۰
حین وقوع کدام جنایتی جهت اکتشاف آثار جریمه مردم را از تردد در آن دایره منع کنند در چنین احوال اگر مأمورین چنین احتیاطیها را جاری نسازند بدیهی است که اجرای قوانین بعبارت دیگر مراعات مصلحت عموم امر ناممکن میگردد زیرا مامورین صحیه یا بلدیه ها اگر در وقت انتشار و با ها ورود میوه ها را در شهر ممنوع نسازند و چون فواکه در وقت مرض مهیج محسوب میشوند البته اداره امور صحیه عموم باید متزلزل گردیده عموم از مقاومت بلدیه ها و مصائب و بائی عاجز میمانند یا اینکه اگر مأمورین پولیس در حین وقوع کدام جنایتی اگر مردم را از تردد در موقع جریمه ممانعت نکنند اکتشاف آثار جریمه از قبیل پل پا دیگر علامات خاصه مجرم که متعلق باستقراء و کیفیت های حادثه هستند ضایع میشوند. در نتیجه عدالت و عبرت داد مجرم برای حکومت در مقابل حق متعدی علیه متعسر میگردد، و مجرم از زیر مجازات قانون رهائی یافته میتواند.
خلاصه اینکه بهرحال اوامر و ارشادات قانونیه مأمورین دولت را باید اطاعت کرد زیرا قانون در اعمال آنها است و اطاعت قوانین از مقدس ترین وظائف اجتماعیه است. مامور دولت
۱۹۲
خارج از دائره قانون عملی را جاری کرده نمیتواند، زیرا از کل اعمال خود در نزد دولت مسئول است ، در هر حال از قانونی و عدم قانونی بودن یکی از ارشادات یا عملیات مأمور دولت باصول مخصوصه بمرجعها دیگر میتوان رجوع کرد اما بهر حال اظهار مخالفت را نباید کرد چه میشود که در معرفت یا تشخیص قانونی و غیرقانونی بودن عمل او سهوی شده باشد. پس توقف و تأمل اولی است .
پناه گاه بر آباغیها و اشقیا نباشید
روزی سعید که در مکاتب اعداد یه تعلیم میگرفت بخانه میآ یکنفر را از دور دید که بنتهای سرعت جهت مقابل باینطرف در دویدن است. چون بدر خانه رسید، همان شخص نیز رسیده بکمال التماس و معذرت مخفی کردن خود را در خانه او خواهش کرد، ابن هم بر حال او شفقت کرده طلب او را اجابت نمود و با خود برده در یکی از زیرخانه های سراچه او را جای داد. چند دقیقه بعد پولیس ها در همان کوچه رسیده بدر هر خانه آمده با وصاف شخص ملجی بنزد سعید
۱۹۳
یک مجرمی را میپرسیدند چون بخانه او رسیدند خود را بیخبر نشان داد
و پولیس ها سرگردان میرفتند برادر بزرگ سعید که یکی از فارغ التحصیل
های مدرسه حقوق بود آمد. سعید قصه این شخص ملتجی را برای او کرد. در
اثنا یکه شنفتن عبارت تحسین برادر کلان خود را منتظر بود، بالعکس علایم
نارضایتی را از وی مشاهده کرد. بعد از چند ثانیه برادر بزرگ از سعید
تسلیم نمودان مجرم را به پولیس طلب کرد.
سعید چون این کار خود را شفقت میدانست بهمین دل پر ی براد
خود را گفت :- اگر من این بیچاره را مخفی نمیساختم نتیجه حال او بمجلس نمیرسید؟
آیا چنین شخصی مستحق ترحم نیست؟ یا شفقت کردن واجب هر کسی نیست؟
برادر بزرگ متبسما نه گفت: شفقت از بزرگترین مزایای
انسانیت است؛ علت دوران بشر راجع بهمین عاطفه شریف است
بل همه را شفقت پرورش داده است. همین بشریت را که شما مظهر
اراده ، عزم ، اقتدار و قهر می بینید در حقیقت هزاران نوع مصایب
و نواقص محیط وی است. در ابتدا که یک مخلوق ضعیف و بی استعداد
مقاومت بود بخیلی مساعی و صرف زمانها هر یک از مصائب محیط خود
۱۹۳
بعلاجی دفع کرده توانست. ولی با وجود پیدا کردن بسی علاجها برای خیلی
نواقص عده زیادی از مصائب دوره او مانده است که در همه آنها
محتاج شفقت است مثلاً برای وقت شدت یافتن سردی لباس
گرم را پوشیده میتواند اما برای عاجزی خود در وقت طفولیت جز شفقت
دیگر دوائی ندارد، یا برای هجوم امراض ادویه را تهیه کرده است اما
برای کوری جز شفقت بنی نوع دیگر تسلیتی ندارد، یا جز شفقت دیگر
چیزی حیات طفل بی کس را محافظت نمیکند. حیات و دل شکسته انسان
بی پای را جز شفقت دیگر چیزی تامین و مراعات نمیدارد، بل جان
و مال انسان صحیح و قوی را جز شفقت چیزی نگاه نداشته است،
شفقت دائماً غذای انسان بوده است از مهد طفولیت تا عهد ممات
بل بعد از ممات هم ذکر او را شفقت بلند میدارد.
شفقت اینکه برای شما گفتم مجرم را به پولیس تسلیم کنید دلیل مخالفتم با عاطفه
نبود، بل در حقیقت این قول من عیناً شفقت بود، شفقت وظیفه است
گرفتیم کردن مجرم برای پولیس هم وظیفه بود، مگر شما در اختیار باین این
دو وظیفه ارجح را دریافت نتوانستید، معلوم است که معلومات وافیه در
١٩٤
خصوص وظیفه نداشتیاد که واجب ضعیف را بعوض واجب قومی جاری
ساختیاد.
سعید :- اگر چنین باشد اصول اختیار کردن را بین دو واجب
تناقص بیان نمائید.
برادر بزرگ :- اخلاق در حقیقت قانونی است که برای شما
اصول معامله کردن را با فراد جامعه خود ارائه میکند و اصول سلوک را
در حوادثیکه از قبیل حادثه امروزه تان باشد نشان میدهد، اساسی
قانون خلاق خیر است، و وظائف را که تعیین میدهد همه مبنی بر اساس
خیر هستند. امرونه بین دو واجب بعبارت دیگر بین اختیار دو خیر
متحیر مانده اید، بدیهی است باید اختیار نمودن شما نظر بدائره خیر باشد و
هر چیزیکه دائره آن وسیع تر است باید آنرا مجری شوید.
سعید :- خیلی خوب است حالا دانستم که در حین تناقض دو واحب
یا متحیر ماندن بین دو خیر کدام طریقه را در اختیار کردن متبع شوم، مگر
لطفاً اگر این حادثه امروزه را بقرار این قاعده اگر تحلیل نمودید من خیلی
فائده مند خواهد بود.
۱۹۵
برادر بزرگ:- در چنین مواقع اگر دفعه وسعت دائره هر کدام
از دو واجب را در یافته نتوانستید تحلیل کردن را برای خود ذریعه بگیرید
اعنی هر یک از دو واجب را بجزئیات و مراجع اصلی تجزیه کرده هر کدام
که جزئیات آن بیشتر و عده افرادی که خیر بانها میرسد زیاده تر باشد
آنرا اجرا و از دیگرش صرف نظر نمائید.
محکمه ها
محکمه ها یا مظهر عدالت در جامعه همان هیئت هائی هست که
رعایه حقوق مغصوبه افراد و تائید حقانیت استردادشان بانها مقبوضت
در جامعه بسی افرادیست که معانی حیات شریفانه بواسطه سجیههای
فاسد غریزی و خرابی زمینه تربیت در آنها معدوم گردیده است.
در یک محیط کسانی میباشند که از نتیجه اتعاب و بکد یمین خود قصرهای
حیات خویش را آباد میکنند برخه دیگری است که این حس حرکت
وسعی که دلیل حیات بل خود حیات است در آنها مفقود گشته بکمال
بی غیرتی و بلاهت مخفیانه و بترس زیاده از آن قصرها ئیکه بذریعه
۱۹۶
جد و جهد بنا یافته است یگان خشت و سنگ یا حصه عمارت را دزدیده
بکمال بی اطمینانی و خوف بخرج مصلحتهای خویش میرسانند.
برای چنین دزدیها رقم با حیلت را ایجاد و تزویر میکنند، در این
صورت دریافتن حقانیت یا پیدا کردن تزویر حقوق خیلی مشکل بوده
مساعی و وقت زیادی را محتاج گشته است، این تحقیقات و تدقیقات
محکمه را در جامعه متکفل است، استرداد حقوق مغصوبه و تائید حقوق مملوکه بذرعۀ
محاکم می شود.
در حین وقوع منازعه بین دو فرد یا چندین اشخاص ایشان قرار
قواعد مخصوصۀ محاکمه بمحاکم رجوع کرده جانبین دلائل اثبات صدق مقالات
خود را بمحکمه تقدیم کرده محکمه تدقیق و تحری لازم را در این راه کرده هرکدام
که ادعایش حقیقت داشت حکم را بطرف او فیصله میدهد.
لزوم محکمه برای جامعه امری است معلوم، زیرا ذرایع احتیال
غصب حقوق خیلی متعدد است، از بجهت تحقیق کردن در دعاوی
مهارت فوق العاده را کار دارد، علاوه بر علمیت عضویت محکمه
ذکای مفرط را لازم دارد، تا بتواند از قراین و حوادث و حالات
اخلاق
انصاف
حکمه و قضا
۱۹۷
حقایق یک امری را استقراء نماید .
مهمترین اموری را که حکومت مراعات وقت را در اجرا یافتن آن
صرف مینماید عدل هست، در مباحث گذشته دانستیم که مبدأ اولی
عدالت «احترام حقوق است» گویا یگانه هم حکومت در باب محفوظ و
محترم بودن حقوق افرادست، باین باعث محکمه ها باقسام و درجه های
مرتب تشکیل یافته ست تا اینکه حتی المقدور احترام حقوق مصؤن ماند
فرضاً اگر محکمه از محکمه ها از تحقیق یک قضیه بباعث مبهم بودن یک حوادث
یا بیک سبب دیگری عاجز ماند مدعیین بمحکمه های عالیتریکه دائره شان
وسیع تر باشد رجوع کنند، یا اینکه اگر فیصله بنظر صاحب دعوی شدید خفیف یا
نماید برای تعدیل آن بدیگر محکمه رجوع کرده بتواند اینهمه مخصوصاً برای
کثرت سعی در احترام حقوق صرف شده است. زیرا بدیهست هر چند
دفعات تحقیق، یا عدد محققین مکرر شود همانقدر فیصله صوابتر مییابد .
محکمه های افغانستان عموماً بدو قسمت تقسیم میشوند :—
۱ — محکمه های ابتدائیه .
۲ — « مرافعه .
۱۹۸
علاوه برآن محکمه های اصلاحیه نیز موجود بودند.
محکمه های اصلاحیه:
در مرکز سلطنت و در مرکز های ولایات و حکومتیهای اعلی و حکومتیهای
کلان و دیگر حکومتیها یک یک محکمه اصلاحیه تشکیل گردیده بود رؤسا و
اعضای این محکمه ها که از اشخاصیکه حرمت و اعتماد عامه را دارا هستند،
انتخاب میشدند محکمه های صلاحیه کافه اختلافات حقوقیه و تجاریه را که
در حضورشان می آیند برضای جانبین فیصله مینمایند، و بعد از امضا
و تصفیه محاکم اصلاحیه بدیگر محکمه ها دعوای شان شنیده نمیشود، و مرافعه
دعویهای حقوقیه و تجاریه اولا بمحکمه اصلاحیه حتمی است که آنجا دعویهای
دعوی دارانرا که روز مره مراجعت می کنند شنیده و در میان ایشان
مصالحه میپردازند، اگر صلحا فیصله ممکن نباشد محکمه های اصلاحیه دعاوی
دعوی دارانرا بمحاکم ابتدائیه میفرستند. مگر چون محاکم ابتدائیه عهده
آنرا میتوانست جریان دید از بودجه سال (۱۳۰۳)
ساقط شدند.
اخلاق ۱۲۰۰ عیدالز... مرکز امینیتی
۱۹۹
محکمههای ابتدائیه
در مرکز ایالات و حکومتیها یک یک محکمه ابتدائیه موجود است. در این محکمهها دعاوی حقوقیه و جزائیه فیصله میشود و چون برای هر دائرۀ از تشکیلات حکومت حدود معینۀ است که خارج از آن وظیفۀ یک دائرۀ وسیع تر میباشد و نیز برای اینکه در فیصلۀ امور تا حتی الامکان سعی حسن فیصله مرعی است باین سبب دائرۀ اختیار محاکم ابتدائیه فیصله کردن است در دعاوی که از یک روپیه الی سه صد روپیه باشد. و این فیصله بلا حق مرافعه محکوم بصورت قطعی میباشد. این محکمهها دعاوی حقوقیه و تجاریه را که اضافه از سه صد روپیه باشد و همۀ دعاوی اقسام جزائیه را نیز فیصله میتوانند، فیصلههای محاکم ابتدائیه باستثنای اعدام و حکم ضرب و تشهیر بصورت فور در معرض اجرا گذشته میشوند، و اگر محکوم علیه بخلاف آن اعتراض داشته باشد یا بعد الاجرا بمحکمههای مرافعه میتواند فیصله کند. حبس دوام بعد اجرا و با وجودی که محکوم علیه اعتراض نکند، بهمه حال در محکمه مرافعه تقدیم میشوند.
۲۰۰
محکمه های مرافعه
محکمه های مرافعه سلسله اخیر حلقه محاکم عدلیه است محکمه های مرافعه
در مرکز ایالت کابل و حکومتیهای اعلی و حکومتیهای کلان موجود اند. و
این محکمه ها دعویهای حقوقیه و تجاریه و جزائیه را مطابق قواعد آتیه فیصله مینمایند
و در این محکمه ها فیصله هائی را که خواه برای دعاوی حقوقیه و تجاریه و خواه
برای دعاوی جزائیه از محکمه های ابتدائیه وارد گردیده باشند. و یا محکوم
علیه و یا یکی از طرفین بآن فیصله ها راضی نباشند. دوباره تحقیق و ملاحظه
مینمایند. و در صورت تصدیق بهمه حال بمعه اجرا گذاشته میشود.
و فیصله های محکمه های ابتدائیه که بمحکمه های مرافعه ملاحظه میشوند
اگر در محکمه های مرافعه بر خلاف فیصله های محکمه های ابتدائیه حکم کنند و طرفین
بآن راضی باشند در موقع اجرا گذاشته میشود. هرگاه یکی از طرفین بآن
اعتراض داشته باشند الی (١٥) روز بمحکمه مرافعه یا قوماندانی کوتوالی
و یا حکومتی عرض استدعای تمیز را نمایند بمصوبه بهیئت عالیه تمیزیه دعوای
شان تمیز میشود و الا نامبرده ند کو رخواهش تمیز نکند حکم محکمه مرافعه درباره
٢٠١
محکوم علیه اجرا میگردد، و بعد از اجرای حکم تا اکمال موعد تمیز حق تمیز را دارد
تنها اگر حکم متعلق بجزای حبس دوام و یا اعدام باشد با وجودیکه محکوم علیه
اعتراض نکند بهمه حال در پیش روی هیئت عالیه تمیزیه حکم باید تدقیق گردد
واگر بعد از تدقیق از طرف هیئت عالیه تمیزیه موافق بشریعت و نظام
دیده شود از طرف وزیر عدلیه برای منظوری بحضور مبارک شاهانه
عرض میشود.
این بود مختصر سلسله محاکم عدلیه دولت علیه مستقله افغانستان
باصول شکایت و صورت جریان دعاوی در آنها بمقصود از مطول
ساختن این تقسیمات و تحدید اختیارات هر دائره چنانچه پیشتر ذکر شد
تأمین عدالت در حکم دعاوی و منازعات اهالی در مقابل یکدیگر است
تا هر یک جهت تأمین یا استرجاع حقوق مجال فراخ در مقابل داشته باشد
محاکم عدلیه در هر حصه از ایالات و مراکز حکومتی دولت علیه موجود است،
هر فرد از افراد میتواند در حین ضرورت بمحکمه مرکز ایالت موطن خود رجوع
نموده، حقوق مغصوبه خود را بذریعه آنها استرداد نماید، چنانچه در نظر محاکم
شخصیت و حیثیت فرد بهیچ اعتباری ندارد، در محاکم بغیر از حق دیگر
۲۰۲
چیزی مدنظر گرفته نمی شود.
خدمت عسکر
تأمین سطوت و متانت ملت را دو عامل است : یکی متانت اخلاقی و نیوی اهالی وطن ، دیگر تشکیلات اساسیه عسکریست.
متانت اخلاقی و نیوی ملت را علم و معرفت تأمین میکند و تشکیلات اساسیه عسکری را خدمت عسکر یه .
خدمت عسکر یه وظیفه مقدسه وطنی هر فرد است . در خدمت عسکر یه صدق ، فداکاری ، عزم و متانت لازم است . زیرا خدمت عسکر یه عبارت از محافظه کیان و شرف و سطوت وطن است ، وطن هر فرد عنوان او در جامعه های بشریه است ، محافظه این عنوان مقدس ترین وظائف اجتماعیه هر فرد است ، فداکاری که یگانه ممیزه عالی بشریت است در خدمت عسکریه بهترین مظاهر خود تجلی میکند، بصدق سلاح بر داشتن فرد در سایه لوای عسکری دلیل بزرگی است بر وطن پروری به فرد: مدافعہ وطن امر اکتسابی نیست بل امری است غریزی، حیوانات
٣٠٣
ببینیم که تا آخرین نقطه قدرت خود بمدافعه کردن از وطن های خود پیشتر آمده
و تیار میباشند، بل اگر مقداری بجان خود را در وقت قصور و در خطر بودن
وطن ملحوظ نمائیم برای ما ثابت خواهد گشت که حب وطن و دفاع کردن
از آن یکی از امور غریزیه است. مگر تنها غریزی بودن این عاطفه برا
حمایت وطنها کفایت نمیکند. بل الزمترین امور برای آن تربیت است
چنانچه هر عاطفه از عاطفه های انسان تربیت را لازم دارد از جهت
دیگر زیرا که بشریت روز بروز در تقدم است، و تقدم این را اقتضا میکند
که انسان برای هر امری از امور خود وسائل برتری و تفوق را آماده
سازد از آنجمله بل در مقدمه آنها وسائل محافظت وطن است، زیرا
همچنانکه افراد گرفتار گرداب منازعه حیات اند جامعه ها نیز این تنازع
حیات هم مشغول شان است. تنها دیدن تاریخ تشکیلات و نظامات
عسکری عالم برای اثبات تسلسل ترقی آن کفایت دارد، همیشه وسائل
دفاع و هجوم و محافظت اکتشاف و ترقی گرفته است، تربیه عسکریه از جمله همینا
مکتشفات است. مقصود از تربیه عسکریه ریاضت و تمرین دادن عسکر است بر
اصول مدافعه و حمله کردن بر اعدای وطن، و بدون انه یاد گرفتن این
مرکزی افقتی عبدا لعزیز اخلاقی ١٢٠٠
٢٠٤
اصول یک مملکت برای حفظ کیان دارای عسکر شد میتواند که در جامعه بشری
هر فرد وطن بمحافظت آن مکلف است. و چون پیشتر گفتیم که مدافعه وطن تنها
بیک داشتن حُبّ وطن غریزی و فطری کفایت نمیکند بلکه باید باصول
عسکری تربیه شده باشند ازین است که قانون خدمت عسکری یکی از نظامات
موضوعه گردیده قرار قواعد آن بهر فرد نوبت ایفای این وظیفه مقدّسه
میرسد، هر یک مدتی از وقت خدمت خود را در آن تربیه صرف نموده
بعد از تلقی معلومات و تمرینات کافیه در صف مدافعین وطن آماده میباشند.
اگرچه در بعضی مقامات تحت قلم بعضی تعرضات غیر عسکریت دیده
میشود مگر آنها را هیچ اهتمام نباید داد زیرا چیزیکه طبعی و فطری باشد مقاومت
کردن با آن امری است مستحیل بلی تعاون و سلم دائمی همیشه مطلوب
بشریت بوده است، مگر از جهت دیگر قوانین طبیعی ترقی بشر را باحتکاک و
تصادم اقتضا نموده طرفداران سلم عمومی در عالم خیالی زیادند، در صواب
بودن آراء آنها هیچ مجال انکار نیست، مگر جریانات طبیعی که دائماً بجهت مقابل
آمال انسان بوده است، میسر شدن آن آراء و آرزوها را متعسر بل در
اغلب احیان محال میگرداند، بهترین دلایل برای اثبات این نظریه
۲۰۵
مجلس لاهه است که در ۱۸۹۹ برای مقاوله بین المللی انعقاد یافته بود، در همان
مجلس که خصوصا برای عقده تامین صلح عمومی منعقد گردیده خیلی نظریات و قواعد
دائمه باین نظریه مطرح مذاکره شده و تعیین نمودند هرگاه بین دو مملکتی در یکی
از امور اختلافی واقع شود نباید خودسرانه بمل یا جنگ شروع نمایند
بلکه فیصله در محاکم بین المللی فیصله یابد، با وجود تشبثات فوق العاده این
مجلس و اقدامات زیاده شان جنگ بزرگ که عمومی را برای آن عنوان
گذاشته اند در ۱۹۱۴ واقع شده بود بهترین دلیلی است برای مخالف
بودن چنین نظریات با طبایع فطری بشر.
نتایج برای حصول فوقیت امریست طبیعی در بشر، هر فرد آرزوی
بزرگ او در مقابل دیگر افراد تفوق است چنانچه نظر بجامعه با این جبت
تفوق در بین شان بدرجه ها مضاعف است، هر جامعه برای تامین حیات
و نوال رفاهیت تفوق خود را بر یک جامعه دیگر طالب است، و اگر افراد
یک وطن این عاطفه حب تفوق را در بین عواطف خود نداشته مظهر اقدمات
شان نباشد طبعا از دیگران عقب مانده نصیب و خضوع است در صف
محکومین، و اگر تفوق نصیب یکجامعه نباشد اقلا قوه حفظ کیان و مرکزیت
خود را باید دارا باشند تا لقمه دیگران نگردیده از خود در صف تزاحم و تنازع
حیات مدافعه کردن بتوانند.
محافظ کیان و مرکزیت یک وطن در صف جامعه های بشری عسکر
همان وطن است. تاریخ بهترین معرضها برای تماشای صدق این نظریه
است، تفوق استقلال یا انحطاط قومها با همه حالات شان در صفحات آن
مصفوف است تنعم اول یا اقلاً استراحت و اطمینان دوم را از صفحات
آن دریافت میکنیم چنانچه استعباد و اضمحلال و مقهور بودن فریق سوم را
در آن صفحات نیز دیده میتوانیم.
شرف عسکری
تشابه و توازن امریست طبیعی در کائنات، قوانینی که بر یک عمارت
مادی که از سنگ و گل تکوین مییابد آنها را بر جامعه که از عده و افراد آنها مولف
است تطبیق داده میتوانیم، چنانچه قوانینی که بر فرد تطبیق مییابد اغلباً همان
قوانین را بر جماع و طایفه و فریق نیز تطبیق داده میتوانیم.
اگر در اعتبار فرد در جامعه امعان نظر شود دیده میشود که سرمایه او لے
۲۰۷
یا مرجع اصلی این اعتبار مقدار خیری است که بجامعه میرساند، گویا هرچند
قیمت خیری آن عمل بیش باشد، نیز قدر و اعتبار همان شخص بیشتر است
پس مقیاس سنجیدن قیمت اعمال و امور مقدار خیر انهاست، و همین
معیار در کل امور بشریت معمول است. از این است که مشقت و زحمت
با وقت و توجه را اساس قیمت دادن اعمال و امور نمیدانیم و بنابر
قاعده طبیعی که در اول این مبحث ذکر شده است می بینیم همچنانکه این قانون
بر افراد ساری است، بر جماعات یا فرقه ها نیز جریان دارد، مثلاً حمال
از حیث مشقت بیشتر از داکتر متحمل مشقت جسمی میشود، یا اینکه از مهندس بیشتر
زحمت میکشد مگر اعتبار و قدر داکتر از حمال و مهندس از آهنگر بیشتر است
همچو نیز در جماعه یا طائفه اعتبار و قدر فریق اهل قلم بیشتر از طائفه نجار است،
زیرا خیر اول نسبت به دوم برای جامعه بیشتر است و هم چرا قدر و اعتبار
هر فریق نسبت بدیگر ها وابسته بمقدار خیر رسانیدن ایشان است.
بناءً علیه برای دریافتن شرافت و قدر یکدیگر باید مقدار خیر یرا که
بجامعه میرسانند اندیشیده شود
نشو و ارتقا بشریت دائماً حلیف احتکاک و تنازع بوده است
۲۰۸
این قانون عمومی است که سریان آن بر افراد و جامعه ها است، هر چند
احتکاک و تنازع بیشتر واقع شود همانقدر ارتقا بیشتر حاصل میشود. از
این است که کلمه (تنازع حیات) در صف علوم مهمه یک حصه مستقلی را
اشغال نموده است. احتکاک هر چند از اموریست که جلو گیری آنرا
از بدو مرحله تشکیل یافتن جامعه ها علاج مینمایند. مگر قوه قاهره طبیعت
مؤید آن گردیده هر نوع علاج را در مقابل این علت بی اثر میگرداند،
و این یکی از حکمتهای انسان است، هر گاه یکی از قوای طبیعی را ملایم حال
خود ساخته نتواند، در این میکوشد که حال خود را ملایم آن بگرداند مظهر
این حکمت را در عالم عسکری که شرافت یا قیمت خیری آن مطرح بحث
است به بهترین دلایل متجلی می یابیم از این است که جامعه تأسیس
قوه نامی عسکری بعبارت دیگر قوه هائیکه برای دفع احتیاجات و شداید
قانون تنازع لازم است مجبور گردیده پس معلوم میشود مقدار خیری را که متوجه
جامعه میرساند خیلی زیاد است، چرا که در نشو و ارتقا جامعه اثر بزرگ را دارد
زیرا در صورتیکه تنازع و مقدار استعداد جامعه برای نشو و ارتقا آن علاقه
داشته باشد باید ذرایع تنازع و احتکاک عامل عظیم خیر برای جامعه باشد.
٢٠٩
و مظهر این استعداد و قوت عسکر است، باید هر جامعه قبلاً این قوه را باکمل
صورت تشکیل داده بعد در صدد تکمیل اقتضاآت آن بر آید، زیرا تا بیستی
در حالیکه ارتقا و بسته بقوه منازعه باشد باید هر جامعه که قوه منازعه را نداشته
باشد نصیب آن مانند هر ضعیف در مقابل قوی باشد.
عسکر مستقبل را تأمین حال را حمایت و ماضی را حفاظت میکند
در این صورت گفته میشود که عسکر یک جامعه در نشو و ارتقای آن منزله بزرگی
دارد. و بیشتر مفهوم شد که اعتبار هر فرد یا فریق و ابسته بمقدار خیری است
که برای جامعه رسانیده میتواند، و نشو ارتقاء عالی ترین خیرها است.
اگر ترقی ملت عوامل عدیده دیگر اثر می کند: علم، فن، اخلاق
در ترقی جامعه اثرهای عظیمی را دارند، بلکه وجود آنها عین ارتقای جامعه است
مگر چیزیکه میدان تقدیم و تاخت را برای این عوامل ترقی حمایت و مصئون
میدارد عسکر است. حقانیت این را از حال اقوا میکه زیر فشار استعمار
بوده از قوه با غی عسکری خود محروم اند در یافته میتوانیم. معلوم است که اقوام
مستعمر اگر چه از علوم و اخلاق و فنون کاملاً بی بهره نیستند مگر این اندک علوم
و اخلاق و فنون برای آنها کل مزایای ترقی و حریت را آماده نمیسازد،
۲۱۰
زیرا فوتیکه برای حمایت آنها بکار است در دست نداشته بالعکس قوه ها
منازعين میدان سیر علوم وفنون را احاطه کرده آنها را از تقدم باز میدارد
از این است که سرور قرنهای دراز در حال آنها کمتر فرق میکند. این
همه نتیجه نداشتن قوه دفع تعديات منازعین دیگر است، بعبارت دیگر
نبودن یا ضعیف شدن قوه نامی عسکری آنهاست.
بر خلاف جامعه هائیکه قوه تنازع آنها در میدان حیات مکمل شده
البته هرچند از جامعه های دیگر عقب مانده باشند. مگر در آن صورت غیر از
حُبّ تفوق نسبت بودن قوت مدافعه و منازعه زنده مانده بهر صورت
که باشد بکمترین وقتها بمنزل معهود تفوق خود را رسانیده میتواند، زیرا
حدود ترقی از او و اختیار کردن اصول حیات بسبب استقلال بذریعه
عسکر مامون است، بناءً علیه شرف و قدر عسکر رُتبہ رفیع و منزله عالی را
در جامعه دارد.
از جهت دیگر هر فریق جامعه که یک نوع فن یا حرفت را در جامعه
متعهد شده اند یک قسمت میزات یا قوه های خود را وقف و مصروف
همان فن میسازند مثلاً اینکه قوای جسمی یا عضلی خود را وقف این حرفت
۲۱۱
مینماید، چنانچه داکثر میزات عقلی و علمی خود را وقف شغل خود مینماید. اما انکسیکه ازینها فوق تر عزیزترین اشیارا در نزد انسانها فدای تامین مستقبل و حال جامعه خود مینماید عسکر، اگر چه نسبت بخدمت خود مقابل میگیرد، مگر این مقابل در ازای فدا کردن حیات هیچ بحساب نمیرود، گویا فریق عسکر برای جامعه خیر زیادی را میرساند که شرافت آن نیز بمقدار همان خیر پیش امت تصویر میشود عده زیادی از افراد وطن در حینی که همه در خانه های عائله خود نشسته و استراحت داشته و اینها برای مدافعه از حقوق و شرف آنها در زیر باران مرگ اوقات گذرانند، بدیهی است که کل مزایا و مظاهر انسانیت فداکاری است و همین عمل آنها عین فداکاری است. در ممالکیکه افراد آنها دوره های جهل را طی کرده متعلم و با تمدن شده اند روح و مشاعر افراد آنها بحسن طینت مشبع گشته یعنی از آنها که تنها بقوت خود مقتدر بودند، شرف و خدمت عسکری را تقدیر نموده عمر را در خدمات آن صرف نمودند چنین اشخاص از مشاعر انسانیت مشبع بوده، همه عواطف آنها دلالت بشهامت و شرافت طبع شان میکند، این قبیل نوابغ با احساس خیلی اعمال مفید را بجامعه تا خود نموده اند، زیرا حیات را آنها عبارت از بعضی اعمال و حرکات متنوعاً
۲۱۳
از قبیل خوردن و نوشیدن و استراحت نه پنداشته میدان حیات را محفل
استفاده شخصی ندانسته اند عظمت نفس شان این را قبول نمیکرد که با انسان
باشعور در مطالب خود با حیوانات هم مانند باشند استنفاع شخصی خاصهٔ
حیوانی ست، مگر انسان باید آرزوهای عالی تری داشته باشد.
هر جامعه که شرف عسکری را از قرار حقیقت و ماهیت خودش
قدر بدهد، آن جامعه مقهور شده نمیتواند.
وطنيت
از موثراتیکه بر عواطف انسان اثر کلی دارد الفت ست بمقدار
نفوذ و سلطان این موثر بحدیست که میتواند حقایق را بنظر انسان مبدل سازد
الفت یکی از اسرار با اهمیت طبیعت ست، پیدا شدن این سلطان
با نفوذ راجع بکثرت قرب و ملائم افتیدن امورست، الفت تنها بین
انسانها واقع نمیشود، بلکه ممکن است که بین انسان و جماد یا انسان و حیوان
یا حیوان و جماد هم بوقوع رسد، و چون ممیزه انسان بر بقیه مخلوقات قوهٔ
عاقله او ست که در هر یک از امور و سجایای وی مداخله و تصرف کرده
۲۱۴
ماهیت و قدر آنرا دو چند میگرداند ، نیز دست عقل بالفت رسیده
آنرایکی از روابط لذیذ و متین و زیبا گردانیده است ، هر چیزی که قرب
و احاطه آن با انسان بیشتر باشد نیز مقدار الفت آن زیاده تر است .
وطن عبارت از محیط و اقلیمی است که انسان در آن نشو و نما پیدا
کرده است ، برای در یافتن مقدار الفت انسان بوطن خود باید در مسأله
نشو و نما صرف وقت نماید : در وقت ولادت انسان مخلوقی است صغیر
صغیر در سرجه صغیر، در جسم صغیر، در وزن صغیر ، در میزان و عقل ، این صغیر رفته
رفته بمرور زمان کلان شده میرود ، کلانی او نیز از هر حیث است جسماً
و وزناً و عقلاً کلان شده میرود ، کلان شدن او چیست ؟ کلان شدن او
از حیث جسمی این است : اغذیه منمیه وطن که از مواد زمین و هوائے
آن مشبع شده است تحلیل شده در رگهای وی بخون و رطوبت مبدل
گردیده در نتیجه جسم او ازین تحلیل و تبدیل کسب کلانی کرده میرود ،
و عقل او از محیط و اشخاصی که در بین آنها امرار حیات دارد معلومات و
معارف را اخذ نموده و کسب تجارب کرده جذب و حب تلاقی دائره
عقل او را وسعت داده میرود ، گو درین صورت جسماً و روحاً از جزئیات
٢١٤
و روحیات حاضرهٔ وطن تکوین یافته است ، ازین منتج شده مسئله قرب
که عامل بزرگ است در پیداشدن الفت در این صورت اثر خود را در
هر فرد وطن جاری کرده است، میماند عامل دوم الفت که ملایمت است
اعنی شرط دوم الفت ملایم افتادن امور است برای صاحب الفت، اینهم
از حیث ملایمت باید مرا هر وطن ملایم طبع افراد آن بیفتد، زیرا ملایمت
در ذات خود عبارت از حسن تلقی است، و این حسن تلقی از مطابق افتادن
یک چیز خارجی است بحواس باجسم انسان در صورتیکه همه جزئیات مادی
و روحی او از زمینه و محیط وطن تکوین یافته باشد. البته هر چیز این وطن
اگر چه خارج از دائرهٔ آن جزئیات هم نباشد باید ملایم طبع آن واقع شود.
پس الفت بوطن امریست غریزی و دلیل دیگر غریزی بودن
آن وجود این عاطفه است در حیوانات هم .
الفت وطن و وراثت : تحقیق مسئله تاثیر وراثت غرایز و عادات
سلف بر خلف یکی از امور مهمه است در نزد علما و فلاسفه، وراثت
در ابتدا امر معترف به نبوده، بلکه میگفتند که انسانها عُوداً علی السَّوَیهِ تولد میشوند
یعنی مدرکات و میزات آنها در وقت ولادت متفاوت نمیباشد
۲۱۵
و تغییرات بتاثیر تربیت ناتج میگردد. اما بعد از تقدم معارف و علوم این
مسئله ثابت گردید که وراثت از قوانین طبیعیه است که شاخ شبیه تنه است
و تنه دائماً مانند خود را انتاج میکند چنانچه این امر در عالم احیا مشهوداست.
بعبارت میگویند هچنانکه نسل صورت خود را از ابوین حاصل میکنند نیز
سجایا و اخلاق غریزی را از آنها کسب میکنند و انسانها در حین تولد
مساوی نمیباشند چنانچه بعد از نشو و نما نیز متخالف میباشند. و این
اختلاف راجع بدو امر است: یکی (وراثت) و دیگر (محیط) و اشخاصیکه
در بین آنها امرار حیات دارد چنانچه یکی از علما درین صدد گفته است که:
انسان درین عالم پیر تولد میشود زیرا باخلاق آبا که وارث اخلاق و
عادات اجدادند مشبع میباشد.
پس درین صورت علاوه بر الفتی که بحکم قرب و ملایمت بوطن
داریم، حصهٔ زیاده تر الفت از آبا و اجداد ارثاً با میرسد. حب وطن
یک امری نیست که انسان مانند دیگر امور مکتسبه انرا دریافت میکند
بلکه امر غریزی است زیرا نتیجه الفت است و الفت را میدانیم که
محبت مفرط را نتیجه میدهد. ولی از حیث قبول تربیت نیز مانند
٢١٠
دیگر غرائز است که همه قابل تربیت اند . مانند قوة ذکا اگر تربیه خوب
داده شود . از آن نتیجه های ممدوح و مفید گرفته میشود و خلاف آن
بالعکس است. زیرا در انحال صاحب قوت ذکا اصول تصرف را
در ان یاد نداشته عوض خیر شر را نتیجه ازین قوت خواهد گرفت اگر چه
در بعضی احیان بنیت خیر باشد پس غریزه الفت بوطن را باید تماماً
تربیه دهیم بعبارت دیگر مظاهر وطنیت را دریافت کرده این عاطفه را
در راه اکمال و تنفیذ اقتضاآت وطن پروری صرف نمائیم معلوم است
هر عضو جسم که انسان باستعمال آنرا اهمال کند بمرور زمان عاطل میشود.
این قانون بر روحیات و غرائز نیز سار می است هر عاطفه یا حسی که
انسان باستعمال آنرا مهمل ماند البته می میرد . در صورتیکه برای تقویت
عواطف و غرائز محموده وسائل مانند اراده و تربیت در دست
داشته باشیم باید بکمال توجه برای تکمیل معانی انسانیت در خود ساعی
باشیم خصوصاً در حالیکه بذریعه اهمال غرائز مذمومه را بتوانیم عاطل نمایم.
وطن افغانی : همان محیطی است که علاوه بر محبت ما الفت
آن در خون آبا و اجداد ما یان دمیده بذریعه وراثت نسلاً بعد نسل
۲۱۷
بما انتقال نموده یکی از زنجیرهای متینی که ما را با این محیط مربوط ساخته است
اجسام ما از ذرات آن تکوین و روح مان از روح آن مشبع است،
مثل مشهور است که کسیکه بفک قیدهای محبت قادر باشد از ان هیچ
خیر را منتظر نمیتواند شد، ازین است که بین انسان ها معروف گردید
کسیکه وطن خود را قطعا ترک بتواند او را محل اعتماد نباید دانست،
وطن هر فرد ما دباو است قیمت شخص محبت همین مادر است کسیکه عیب
وطن را درک کرده بتواند، باید بداند که جزئی ازین عیب بطور مشعور
در خود او هم وجود دارد، پس بهترین ذرائع تحسین و چنین حال کوشش
کردن است در رفع همان عیب، اقلا اگر هیچ نتواند همان عیب را
از خود دور نماید گفته میشود که بوطن خدمت کرده است زیرا حصه از
عیبها اثر ا رفع نموده است، باین فکر نباید افتاد که اصلاح یکفرد در مجموع
اثری ندارد، زیرا پیشتر منزله فرد را در جامعه دانستیم، علاوه برین اگر
هر کس باصلاح دائره خود سعی نماید بدیهی است که باندک زمان تمام
ملت اصلاح میشود.
خدمت وظیفه : خدمت وطن امری نیست که بعضی اشخاص
۲۱۸
مخصوص آنرا بتواند . یا اینکه خدمت وطن انسانرا از نظر در مصالح خود
مصروف میسازد . بل امری است آسان و هر یک میتواند خدمت ۱
بنماید . خدمت وطن در هر صورت و حال قابل اجرا است نجی و فقیر
موظف و عامل وطن خود را خدمت کرده میتواند .
از هر یک در جامعه مطلوب است که وظیفه را بر عهده گرفته در
مقابل اجرا و بقدر قیمت همان ضروریات حیات خود را از جامعه بگیرد
اقلاً مراعات حدود وظیفه و نه برآمدن جاده وسعی نمودن در تحسین ۲
ترقی همان وظیفه خدمت است برای وطن . جارو بکش اگر در
وقت ایفای وظیفه حسن نیت را مد نظر گرفته در ایفای وظیفه خود اهما
نورزیده یومیاً قیومیاً این عهده را تنظیم داد، از جاده آن برآید خادم وطن ست
مظاهر خدمات وطنيه :- دفاع کردن از وطن در حالت هجوم اعدا
یا بر خطر بودن حریت آن . اغلباً وظیفه عسکر است ولی تنها متخصص بآنها
نیست حقیر یا ذلیل شدن وطن حقارت و ذلت انسان است.
سربلندی فرد بین جامعه های دیگر وابسته بسمعت وطن اوست، قیمت ازین
که در وقت افتیدن وطن در خطر هر فرد آن اگر چه عسکر نباشد بیک جوشش
۳۱۹
و حاست مخصوص گرفتار میآید که او را با تفنظام در سلک مدافعین داوا
میسازد، اسیر بودن یک فرد در مقابل اسیر بودن یک جامعه هیچ است
اسارت جامعه دلالت پست فطرتی کل افراد آن جامعه است،
در اینجا به غلو کردن صحف تاریخی حاجت نیست قاری که در جنجا وطن عزیز خود اکتفا میوردیم
کسیکه بین سمعت افغان قبل از استقلال و بعد از ان مقارنه نماید حقانیت این
مسئله را درک نموده میتواند، بعد از استقلال در هر مقابل و تحریری که افغان
بالفظ غیور توام است، و محرر یا قائل بمجرد گفتن این صفت قلب
بمعانی آن نسبت باین وطن عزیز بخودش میشود زیرا استقلال و حر بودن
در مخیله اش حاضر میباشد.
پس مدافعه کردن از وطن در حین اقتضای آزادی یا مصلحت ان در
حینیکه ضروری است نیز و اجب مقدس است، و آسان ترین واجبها
همان است که با قوانین طبیعی مخالف نباشد و چون پیشتر غریزی بودن
عاطفه وطنیست را دانستیم بناءً علیه برای مدافعه از وطن ایجاد عاطفه
محبت بکار نیست بلکه این عاطفه طبعاً موجود است تنها تربیه آن کفایت
میکند.
۲۲۰
ادای وظائف : این خدمت وطنیه را از حیث عمومیت و
آسانی اہمترین خدمات وطنیه شمرده میتوانیم. زیرا خیلی از اموریکه بغایت
وامنیت و تقدم ملت وابستہ بان است. ہر عطله که موجب تأخر وطن
گردد اگر در حقیقت ملاحظہ شوریده خواهد شد که نتیجه اہمال و ظائف است
ہرچند اصول ایفای وظائف در یک قومی مرتب و منظم تر باشد سرعت
رفتار آن سوی منزل ترقی ہمانقدر بیش است. ہرکس در حیات خود
یک مسلک انتفاع برای خود منتخوب میسازد. این مسلک انتفاع اگرچه
ظاہراً عائد بخودش است اما در حقیقت عموم را ازان نصیبی است.
ترقی دادن این مسلک در ہمان جنیکه برای خودش خواه مادہ یا اعتباراً
فائدہ مند باشد. نیز از افادہ عموم خالی نمیباشد. ہرکس در جامعہ یک
دائرہ محدودی دارد. شغل و ذانزان دائرہ عبارت از اخلالی را حت
عموم است. و خروج ازان دائره یا نتیجہ اہمال وظیفہ و یا تعدی حقوقی فی
خواهد بود. و این خروج یکی از بواعث اخلال راحت و امنیّت عموم است.
پس ترقی دادن مسلک مشروع خویش و ایفای وظائف و اخذ حقوق
مظہری از مظاہر خدمت وطن است. درین جملہ وظائف عائلی وی
۲۲۱
و اجتماعی و اخلاقی علی السویه اند، اهمال هر یک از اینها بوطن ضررمند
است. مثلاً در عائله اگر تربیۀ اولاد اهمال شود البته موجب نقصان
جامعه است . یا اگر در دائرۀ محبت روابط دوستی اهمال ورزیده شود
اعتبار مفقود میگردد، و مفقود شدن اعتبار بین افراد یک جامعه بدترین
بلیه ها است،
بهر صورت اهمال وظیفه نزاع و بی امنی را موجب است،
و این نزاع موجب مشغول شدن اولیاء امور از تهیه و نظر در مصالح
ملت میگردد، زیرا توطیۀ امن بدیهی است که اوّلین احتیاجات
جامعه است، پس فرد وطن دوست گاهی از حد و د خود متجاوز
نمیشود، و این نوع خدمت وطن از همان نوع خدمات وطنیه است
که هر فرد ملت آنرا مرعی داشته میتواند .
وقف نمودن حیات برای خدمت وطن: واین نوع خدمت
مخصوص رجال بزرگ و ارباب صلاح و سیاست است ، که محور
دوران امور مملکت گردیده زمام و جریان آنرا بدست گرفته
سوی منزل ترقی و تعالی وجه آنرا ینماید.
۲۲۳
هر جمعیتی از جمعیات بشر محتاج قائد و مؤلف افکارست، و کلی معانی اتفاق و اتحاد راجع باین تألیف است ملت متفق آنست که افکار و آمال عموم با هم تألیف و انضمام یافته بمه بیک وجه ساری باشند.
رجال اصلاح یا سر نامۀ تاریخ ترقی هر مملکت کسانی هستند که محیط وطن آنها را نشو و تربیه داده همچنانکه در شواذ خلقت بعضی انوا یکی از اعضای غیر نافعه جسم آنها ضخیم یا مکرر میبرآید اینها قلباً و عقلاً از بقیۀ افراد عظمت داشته میباشند. احتیاجات اولیه ملت را درک نموده بوسائل مخصوصه و مجلتهای عدیده همان احتیاجات را برای عموم دانسته ساخته و افکار و قوتهای آنها را سوی همان احتیاجات محول میگردانند اینها را رجال اصلاح و ارباب اداره میگویند. چنین اشخاص مشغوف بمبدأ مکتشف خود گردیده عمر را وقف تحصیل و اعمال آن مینمایند.
ترقی و تعالی هر مملکت راجع بوجود چنین اشخاص عظیم است در بین آنها. حتی اینکه یکی از فلاسفه راجع باین مسئله میگوید: قوت و اقتدار مملکت نه بعده افراد آن است بلکه بوفرت رجال بزرگ
۲۲۳
و مصلحین آنست اینها حیات را وقف مصلحت وطن نموده هر نقصی یا
فسادی را که در وطن ببینند باصلاح و تعدیل آن قیام میورزند
و بسا واقع میشود که عموم بسبب عدم الفت یا ندانستن آن اصلاح
باشخص مصلح مقاومت یا و تحقیرها و تذلیلها می کنند. ولی هیچ کدام
از اینها عزم و قصد شان را نگشتانده در راه معین و مخطوط خود دؤاً
میورزند. اینها هر چند از جهت مقابل یا بند و هر قدر دشمنیهای حساد
یا نادانها ارادهٔ آنها را ضعیف نماید مگر بمجرد یکه مصلحت و خیر وطن از مخیلهٔ
آنها قریب شود باز عزت شان مضاعف میگردد.
از پیدا شدن چنین اشخاص مصلح هیچ جامعه محروم نبوده است
صفحات تاریخ تقدم هر ملت را که مراجعه کنیم در صدر تاریخ آن اسم چنین
افراد مسطور خواهد بود، ولی بد بختانه اغلب آنها در بدو قیام خودشان
بزاران نوع مقاومت و تعدی مبتلا گردیدند. و اعمال شبان به
قسمهای تحقیر و تذلیل تلاقی شد، این تنها نصیب ارباب اصلاح نیست
بلکه مخترعین و مکتشفین نیز ازین قبیل مقابله در بدو مرحله محروم نمانند ولی این همه
تحقیرها عزم آنها را جز ثبات در راه شانل جز قوت دیگر اثری نمی شد.
٢٢٤
خوش نصیب ترین جامعه ها انست که قسمت آن از چنین اشخاص
بیشتر باشد، بعبارت دیگر نصیب شان از کسانیکه عمر و راحت خود را وقف
مصلحت خدمت عموم نمایند، و همچنانکه خدمت و فداکاری آنها تحسین حیات و جزا خدمت
عمومست آه، وطنیت افراد در مقابل آنها ارشاد با و امر شان است.
تشجیع مصنوعات و حاصلات وطنیه، تفصیل مصنوعات وطنیه
یکی از مظاهر مهمه وطنیت است مسئولیت انسانها در میدان عمل حیات و تهیه
احتیاجات حیاتیه است. افراد یک جامعه فرقه فرقه و طائفه و طائفه
گردیده، هر یک نسبت بسلیقه و میل و استعداد فطری خود تهیه یک نوع
احتیاجات را برای خود حرفت گرفته عمر را در حضار و اکمال آن برای
افراد جامعه خود میگذراند.
لوازمات حیاتیه که از چوب تهیه میشود تهیه عموماً آنها را یک فریق ملتزم
گردیده اصول تهیه و عمل آنها را تحصیل کرده بعنوان نجاره و آن احتیاجات
که از پنبه یا پشم بعمل آمدنی است فرق دیگر بنام نساج و بالجمله هر طایفه
عمر خود را وقف یک نوع حرفت نموده ادوات لازمه را تهیه مینمایند.
اینها که عمر خود را وقف تهیه مصنوعات کرده اند خصوصاً بقصد اینکه
۲۲۵
هر کس بآنها مبادله احتیاجات حیات نماید تا اینها استعداد این مقدور
را پیدا کرده در ترقی صنعت خویش برای توسعه ثروت وطن بکوشند
ثروت جامعه ذریعه غنا و دارائی عمومی آنست. و این بذریعه
وفرت حاصلات و مصنوعات حاصل میشود. یکی از اسباب بزرگی که مابین
جامعه ها واقع است، راجع است بهمین مسئله حاصلات و مصنوعات است.
هر جامعه سعی زیادے دارد که حاصلات خود را متفوق گشاند. و جامعه
دیگر را بخریدن آن وادار سازد تا باین ذریعه بتواند ثروت آنرا
جلب کند. زیرا هر وطنیکه حاصلات و مصنوعات آن بیشتر باشد ثروت
آن نیز زیادہ تر است، چرا که مصنوعات وی در هر اقلیم رائج بوده از
اعتبار تجاری نصیب وافری را دارا میباشد.
درین صورت تشجیع مصنوعات وطنی بدیهی است که یکی از معاونتهای
وطنی محسوب باید باشد. فرضاً که مصنوعات خراب و مصنوعات خارجی
خوب باشد معلوم است که دوم در استعمال بهتر خواهد بود. مگر مسئله در
اندیشیدن مصیر و عاقبت است. اگر انسان دائماً مصنوعات وطنی خود را
ترک کرده بمصنوعات خارجی امداد نماید باید بداند که مدت مصنوعات
۲۲۴
وطنی زوال شود بالعکس استعمال مصنوعات وطنی عاملین را تحسین و
پیدا کردن استعداد برای ترقی دادن صنعت قادر میسازد، ترقی دادن
صنعت امری متعسر یا قرنهای درازی را کار ندارد، بهترین مثال برای
ملل شرقی درین مورد ملت جاپان است تقدم سریعیکه این ملت
در کمترین مدت با نموده است آسان بودن ترقی یک ملت را اثبات
مینماید، تنها وسیله ترقی یک ملت بودن حس وطنیت است در افراد آن
از جمله مشاعر وطن پروری تشجیع کارگیران وطن است، این تشجیع بندریعه
فضیلت دادن مصنوعات وطنی بر مصنوعات خارجی است ، هرچند
مصنوعات خارجی خوش شکل و هیئت باشد، یا در استعمال مرام حیات
را آسان تر آماده کند، مگر عاقبت وخیم دارد، برای نجات یافتن
ازین عاقبت تنها ترقی دادن مصنوعات وطنی ، وتشجیع کارگیران وطنی
چاره است.
استعمار و استلاک یک قوم قوم دیگر را اغلباً برای تقویت استعداد
اقتصادی یا تأمین موارد اقتصاد بعمل میآید. ممالکیکه زیر فشار استعمار
هستند حاصلات را کشیده برای اجنبیها بقیمت ارزان فروخته بعوض
۲۲۷
همان حاصلات را بعد از رسیدن شان بدست کاریکر با بقیمت گران
از اجنبیها می خرند، قطعا این حال آنها بر خلاف همت و قیمت ذاتی ام،
هرگاه قوهٔ صناعیهٔ مملکت زیر استعمار زنده می بود هرگز چنین اسارت
و زیان عظیم نصیب شان نمیگردید.
و اگر در اسباب اصلیه که موجب این اسیری کردیده است تدقیقی
شود دیده میشود که مرجع اصلی آن فقدان حس وطن پروری است، قوهها
حربی که کیان حیثت مملکت شان را صیانت میکند ضعیف و افسرده را
صورتهای ظاهری مصنوعات اجنبیه فریب داده از صنایع وطنیهٔ خود صرف
نظر نموده بطرف واردات اجنبی توجه کردند، رفته رفته کاریکران وطن
افسرده و مضرات آنها مضمحل کردید، درین اثنا بحکم تنازع حیات جامعهٔ
دیگری که قوی تر و اهالی آن عامل و زنده تر بود این ضعف و اضمحلال را
غنیمت شمرده اولا بنام تجارت یا یک اسم دیگری که ظاهراً نافع بود
آهسته آهسته زمامداری آنها را بقبضه گرفت. بعد ازین استلاک حالت
چنین جامعه بدبخت چنانچه هر روز مسموع میشود به بد ترین انواع
اسارت میرسد، هر وقتیکه یک حرکت آزادی یا عرفان طلبی زآنها طاری میشود
۲۴۸
بکمال شدت و جور وحیلتها چنین مشاعر شان را معدوم ساخته و حقیر و ذلیل
شان میگذارند. و این امر طبیعی است که تخریب در عالم حیات از تعمیر
که دن خیلی سریعتر بحصول میرسد. هرگاه در اسباب فوریه این استعمار نگر
شود معلوم خواهد شد که بسبب اهمال ممیزات وطنی بکم مدت طل بر اساسات
رفته همان صفات و میزاتی را که مرور قرون زیاد تشیید کرده است در
عرض چند سال باخته میشود.
این بالعکس ملل ملی که مشاعر افراد آن از حس وطنیت مشبع بود
دائما در حفظ قوههای مدافعه خود سعی نموده برنای اجنبیها مجال تداخل را در
شئون مصالح خود نگذاشتهاند. و ظواهر امور چشم ایشان را از دیدن
عواقب نپوشیده از تقویت مصنوعات و حاصلات وطنی خودانی غافل نشدهاند
تقديم مصلحت عموم بر مصلحت فردی: این هم از حیث قابلیت
اجرا بر اعموم آخرین منازل وطن پروری است. هرگاه حیات بشریت را
بدقت متفحص شویم البته واجب بودن ایفای این نوع خدمت وطنی
بر وجهی برای ما ثابت خواهد گردید.
برای بشریت دائما دو قسم حیات بوده است یکی حیات فردی
۲۳۹
دیگر حیات نوعی، در مقایسه باین این دو حیات میبینیم که حیات فردی
از هر حیثیت کم دوام و دایرهآن از هر طرف محدود و کم خطر است،
بالعکس حیات نوعی که دایرهآن فراختر و ماهیت و اهمیت آن بیشتر
و زیادهتر است. انسان با قوانین طبیعیه دائماً برای حفظ و توسعه این دو قسم
نصیب خود از عالم در منازعه بوده است. گاهی سعی میکند که حیات
خود را مطابق اقتضاهای طبیعی گرداند و گاهی میخواهد که قوانین طبیعیه را ملایم
حال خود سازد. در این معالجه کل عمر انسانیت گذشته است و همیشه
علاجهائیکه در خصوص حفظ حیات فردی بخرج برده است با اصول حفظ
حیات نوع ملایم افتاده است و اگر مناقض میافتاد بیک صورت
اجباری یا غیر شعور بطرف حفظ حیات نوعی سوق میشد.
اقتضای غریزه حفظ نوع است که نشو و ترقی ملازم حیات بشریت
است. مقارنه کنیم دین هر صد سال گذشته عمر انسان میبینیم که ترقیهای
عظیمی باین هر طبقه و درجه واقع شده است. هر طبقه برای تأمینات خود
اختراعات و وسائلی ایجاد کرده است که توارث آن وسائل را
برای طبقه دیگر بزرگترین هدایای سلف نقل کرده میرود. در حقیقت
۲۳۱
مرور هر طبقه در اصول حیات بشر عبارت از دورۀ تنفیذ و اصلاح است
و طبعاً از ابتدای نشو بشر تا اخر یوم موقوت آن این ترقی ملازم حال و همواره
تعمیم در حیات هر فرد اثرهای کلی دارد. این کلیه نه تنها بر یک جامعه
تطبیق مییابد، بل هر چند دائره فائده رسیدگی وسعت یابد همانقدر
کلمه عموم که در ایجاد آن فائده شرکت داشتند، وسعت یافته میرود.
گویا هر فرد مدیون غیر خود هست، این مدیونیت تنها بافراد هم عصر
نمیرسد بلکه بذریعه تحلیل و تدقیق دیده میشود که تمام بشریت باین
رابطه بستهاند. هر مصلحتی را که جاری سازد عموم را در آن شرکتی هست
و در حیات آینده بشریت یک اثر کلی دارد.
تمتع تلذذ تنعم، بل غم و هم و حزن وابسته باشتراک هست، هر چند
مشترکین زیاد باشند مقدار انتاج و تمتع بیشتر است.
اینجا قضیۀ بسیط سهلالتصور را مثال میآریم : - فرضاً شخصی در
یک مجلسی افتد که از جالسین در مشاعر ممتازتر باشد؛ ساز، وسایل
تفریح، موقع طبیعی آب و هوا، حالت روحی، همه موجب سرور باشد
مگر این شخص را هیچ اثر تلذذ حاصل نخواهد شد، علت این بیحظی
14 اسد شمس مکرمة ۱۲۰۰
۲۳۱
البته ناقص بودن اسباب تفریح نیست، بلکه تنہائی و نابودن شریک
احساس است نغمه های ساز که موجب انشراح اند، در گوش همنشینان
او صدای عجیب و غریب ، مناظر طبیعی امور غیر قابل اهتمام ظاهر خواهد
شد . اگر بخواهد از اثر ساز یا دلربائی مناظر بآنها مسامره کند، یا چیز
از اثرات این محفل بیان کند محسوس نخواهد بود . نغمات دلربای
سانه یا صدای خوش اثر خواننده بعوض اینکه اثر انشراح را در او
ایجاد کند بسبب تعجب و علامات بد بودن که برسیمای هم نشینان ظاهر
میباشد موجب عدم التفات بل مسرت او میگردد. این است حال
یک فرد با مشاعر و اوضاع مناسب در بین عده از افراد بی شعور و نادان
و این حال را یکی از کلیات اجتماعی قرار داده میتوانیم . حالت عموم در حات
فرد اثر کلی دارد، تا زمانیکه کل عالم یا اقلا قدر شناس علم نباشند عالم
در بین اهمیتی نیست، فرد در جامعه خود را سعید دیده و شمرده نمیتواند تا
عموم سعید یا اقلا سوی سعادت روان نباشند. از ین است که انسان
مجبور است در هر مصلحت خود عموم را در مدنظر داشته باشد. و اگر این
مراعات او بر معمول بهر فرد نباشد سعادت را در جامعه وجودی نیست.
۲۳۲
تقديم مصلحت عموم بر مصلحت مفردي امری نیست که تنها رجال
بزرگ یا مقتدرين ملت آنرا بجا آورده بتوانند، زیرا رجال بزرگ
تا زمانیکه از طرف خواص و عوام ملت تأييد و تقويه نشوند اعمال آنها را اثـ
وجود اثری نیست چراکه فخر قائد بزرگ راجع باهتمام و اعمال حلقهای
عسکر اوست و سیاسیون تا زمانیکه محررین و ارباب قلم و فکر او را
متابعت ننمایند، و افکار وی را نشر ندهند، قائد و مدبر شده نمیتوانند
تقديم مصلحت عموم را افراد عموم از بزرگان آسانتر مراعات کرده
میتوانند. هرکس در حین اتیان کدام عملی اقلا اگر همین قدر در مدنظر
گیرد که این عمل برای عموم نافع یا مضر است، هرگاه نافع بود و همترا بکار برد
و الا مبنا حبات بر آونکنای مده است میتواند کار دیگریرا پیشه گیرد.
جامعه به ساعت خیلی مشابهت دارد، هر پرزۀ آن وظائف خود را
بکمال انتظام ایفا میکند، از ساعت تنها عقربهای وی ظاهر است.
هرگاه این عقربها وقت مضبوط نشان داد فهمیده میتوانیم که هر یک از
پرزه های آن وظائف خود را بدقت ایفا کرده است چنانچه عکس
آن باهمال پرزه از آنها وظیفه خود را دلالت میکند. اقدامات عظیمۀ ملت
۲۳۳
رجال بزرگ و خادمین عموم آن عقربهای این ساعت عظیم است
هرگاه امیدها و اقدامات آنها دائماً بجای رسید، علامت این است که
مخلّی در جامعه نیست، بعبارت دیگر کسی نیست که مصلحت عموم را مخل
شده باشد. والا برعکس اگر که کدامی مصلحت عموم را خواه برای منفعت شخصی
خود یا بسبب پلیدی و کسالت بیجای خود اهمال کرده باشد نتیجه پس
ماندن جامعه است. مثلاً هرگاه کدام قائد آن در یک واقعه منصوره
کامیاب برآمد معلوم است که عسکر این قائد تماماً وظائف خود را بجا
وقت و بمقدار لازم ایفا کرده اند، و این حسن اعتنا و وظیفه شناسی عسکر
دلیل به وظیفه شناسی مربیین آن است. و اگر فواصل تربیه را تحلیل کنیم
معلوم است که تنها مدرسه و معلم را در بر نمیگیرد بلکه محیط و عائله و معاشرین
در آن شریک اند، و بالجمله عموم وظائف و مصالح جامعه را اگر تحلیل نمائیم
دیده میشود که همه بهم مرتبط اند. این ارتباط و مواصله را جز انانیت و تقید
فرد دیگر چیزی مشوه نمیسازد.
در عضور گذشته اگر چه حیات امم بر اتحاد و اجتماع شان متوقف
بود مگر این امر نامحسوس بوده همه این احتیاج را بیکدیکر خود نمیدانستند
٧٣٤
فرد یکه مجتمع نمیدانست که سر این جامعه چه بوده و نمی فهمید که باین
اجتماع محتاج است. بلکه باعتقادش میرسید که حیات با سعادت
خودش وابسته بهیچ کس نیست با اعلا حیات خود را تنها بچند نفر اقربای
خود مرتبط میدانست. ولی در قرون اخیره چون دائره سیاحت عقول
بشر وسعت یافت و در تعمق پی حقایق بیشتر فرو رفتند سر این جامعه کشف
گردید و از همه آنها مهمتر روابط انسان بوده است. که بذریعه درک
آن روابط کیفیات سیر نشو و ترقی انسان را در یافت کرده توانستند.
بعد از کشف شدن این روابط ثابت گردید که فرد مصلحتی ندارد
تا فائده عموم در ان شرکت نداشته باشد. آخرین منازل انسانیت هما
است که فرد را بنا بر مصلحت خود را بعد از اندیشیدن مصلحتهای عمومی
مدنظر گیرد. که نرسیدن بشریت بهمان منزل ما را از سعادت مطلقه مایوس
نمسازد زیرانسبت باقتضای حالت حاضره عصر خود و وطن پروری
و مراعات مصلحت عموم را میتوان نمود و آن بذریعه در نظر گرفتن یک لحظه را
قبل از اجرای آن صورت میبندد تا مخالف یا موافق بودن انرا بمصلحت
عموم در نظر گیریم بذریعه مراعات این کلیه هر یک از افراد وطن میتواند
۲۳۵
خدمت وطن خود را بنماید.
پس زارع در بذل عنایت بر زمین و گاو ان خود، و تاجر در سوداگری
و عسکر در مدافعه، و جاروب کش در پاک کردن سرکها، و مادر در تربیهٔ
پسران خود، و نوکر بخدمت کردن و طبیب با در مقاومت امراض
و رجال علم در مقاومت و محاربه جهل و نشر لوای علم، و ارباب تدبیر و
حکم که حق را منصور و باطل را ذلیل میسازد، و شاعر با و موسیقی با مشاعر
و احساس حیات را صورت کمال می بخشند، و جمال را در انظار جلوه گر
میسازند، اینها همه اگر در ایفای وظیفه متعهده خویش از انتظام بر آمده
کوشش ورزند، و در حین اجرای هر یک از اعمال خود مصلحت عموم را
مراعات نمایند که برخلاف آن از ایشان چیزی صادر نشود همه خادمین
وطن گفته میشوند.
خدمت وطن از امور سهلها یست که بدون رعایت قناعت را
بحق خود که از شروط اساسیه دین مبین اسلام است دیگر چیزی را
کار ندارد.
خلاصه: وطنیت و خدمات وطنیه یک شعور نفسانی و احساس
سراج الاخبار شمسی افغانی ١٢٠٠
۲۳۹
وجدانی هست ، نمیمیدونین بصرف نماید بهترین سرمایه های تفوق و سعادت
جامعه میگرداند، مراعات مصلحت عموم و عاقبت امور در هر اقدام و عمل
قبل از مرتکب شدن دلیل عظیم با وجدان و خیر اندیشی وطنية جبیلان
مقدمت وطنیه بدون ایفای واجبات و مجری شدن اموری که بوطن مضر است
و یگر چیزی را بر انسان مفروض نساخته است.
حُس وطنی یکی از اخلاق کریمیۂ پیغمبران علیهم الصلوة والسلام استبب
رسول اللہ صلی اللہ علیہ وسلم بعد از هجرت، وطن عزیز خود را خیلی یاد میر
تا اینکه ذات حق جل و علی شانه به دوباره مواصلت وطن ایشان را
بوجود مبارک شان وعده فرموده بود چنانچه در آیه کریمه آمده است :
(إن الذي فرض عليك القرآن لترادك الى معاد)
چنانچه رسول مقبول صلی اللہ علیہ وسلم فرمودہ اند : (حب الوطن
من الإیمان) و این قومی ترین ادله هست بر اینکه حس طنیت یک امر
وجدانی بوده یگانه سرمایه ترقی یک جامعه است.
انسان در وادی تصرفات آزادانه قدم زده میرود و هیچگاه
نمیخواهد که دائرۀ تصورا و تنگ و کم مجال باشد، بل تخیلات و تأملات
اخلاق - مکتب رشدیه
۳۱۵
۲۳۷
دائماً بمیدان های وسیع مرام به سوق داده آنجا عنان محبت خود را
مطلق میگذارد، همیشه تمنای او تمسک بودن بست برابطه های باشا
که همرآن رابطه بیشتر از عمر شخص او باشد، چراکه دائره شخصی خود شروع دائرۀ
های عائلوی در نزد تخیلات وتصورات او تنگ بوده مقتدر شدن
به بزرگتر دوائری را تمنا دارد، در چنین حال وطن با عظمت دائمی آن
در مقابل چشمانش تجلی کرده دوام این جلال وطول امتدادین فخر که
تاریخ و میراث اجداد را حاوی است محبت او را جلب نموده ، این
محبت عواطف او را متملک گشته عقیده راسخ و ورد زبان خود را :-
(حب الوطن من الایمان) ساخته بکمال اخلاص وفداکاری
این دائره را که سلف و خلف خودش را در ذرات جای داده میدهد
خدمت و در راه تعالی آن کوشش مینماید .
حرمت
مراعات حقوق نه تنها بسبب خوف قانون ومحاکمه بلکه بوازع وجدانی
میوه بزرگ بشریت است، قانون حقوق عمومیه لازم رعایت را حلیت کرده
بر استجاوز آنها مجازاتها مقرر نموده است، مگر کل حقوق بشریه و مشاعر وجدانِاً بهاط
۲۳۸
معین و مقید ساخته است، رعایت جریان و حمایت آنها را وجدان میکند
بسا میشود که انسان یک قطعه جماد را گرفته حرمتی بآن داشته میباشد، مثلاً
غریقیکه او را یک قطعه چوبی نجات داده باشد، همان چوب تا مادام العمر با خود
نگاه میدارد، یا یک حیوانی را که باو وفا کرده باشد دوست میدارد، چنانچه
حرمت دیگری را که با دوست معاونتی داده باشد میدارد. از قبیل
قید های را که انسان بر عواطف خود میگذارد هرچند امر بزرگ یا خرد باشد
انا ذاتاً در ماهیت خود از عواطف خیلی قیمت دار بشری است، نگاهداشتن
حرمت دلیل بزرگیست بر شرافت خلقی انسان، کسیکه متتبع بمعانی کلمه
انسانیت باشد هیچ قبیل حقی در نزد او ضایع نمیشود، در داشتن حرمت
لذت عظیمی است یکی از ادوات مستعمله که با انسان عمر درازی را بوده
یا میراثاً از اجداد مانده چندین نفر از گذشتگان او استعمال کرده باشند
انسان از محافظت چنین ادوات خیلی حظ برده میتواند. با وجودیکه جسم
مادی و بی حیات است، مگر محافظش میتواند آنرا محط دوران یادگار
های عائله خود قرار دهد، گذشتگان خود را بوسیله آن حافظه قریب تر
میسازد، غلا یه یی که برای او از نگاه داشتن حرمت همان اسباب حاصل
۱۲۰۰ صر الله
۱ حوت
سرکوه زنبی
۲۳۹
میشود فایق تر از بسی لذائذ حیاتیه است.
گویا نگاهداشتن حرمت تنها راجع بانسان نمیباشد. بلکه ممکن است نسبت
بماده و نبات، وحیوان هم باشد، یا غیره امور معنویه از قبیل عواطف مانندی
عفت، یا علم وفن باشد. نگاهداشتن حرمت تنها یک وجدان و ذوق
سلیمی را کار دارد هر که با وجدان و ذوق سلیم باشد حق یا حرمت
هیچ چیز را هضم نکرده، رعایت آنرا مینماید حتی نسبت بحیوانات و جمادات
هم حس مراعات حقوق داشته میباشد.
حرمت بعلم:-
پیشتر دانستیم: حرمت داشتن بیک چیز یا امریکه و بسته با رابطه سابقه
باشد یا یک صفت ممدوحه در شی موجود بوده یا امر محترم باشد یکی از وظایف
شریفه وجدان است مثلاً شخص عفیف و عامل خیر را باید محترم داریم،
زیرا که صفات او همه قابل احترام است. و هر شی که متوقف بر رابطه باشد
مانند علم است. بین انسان و علم روابط متبنی است که عمر این روابط
بقرنهای بعیده راجع است. معانی انسان یا بشر را اگر تحلیل کنیم معلوم
خواهد شد که همه آن معانی (ذیحیات و نیستند) را نتیجه خواهند داد، چه تنها حیات
٢٤٠
یا داشتن جسم شرط انسان شدن نیست بلکه میزات عقلی که همه عبارت از
علوم و دانستگى ها است شرط بل عین انسانیت است تنها علم سبب
امتیاز انسان بر بقیه مخلوقات است، از بد و خلقت کل مکتشفات و معلوما
بشر حاصل کرده توانست، بذریعه تدوین تا توارث بیکدیگر بودها،
همین معلومات گذشته با معلومات دور زنده یکجا شده مصائب شدائد
و احتیاجات حیات را کم کرده اند، علم یگانه منقذ بشر است تصور کرده
شود حالت وحشیہائیکه از این نعمت محرومند همه حیات آنها خالی از هر
نوع مشاعر روحی است، بالعکس حیات مدنى الانسان که همه از معانی روحی
و عواطف لذیذ مملو است این مزیت شان حاصل نشده است مگر
بذریعه گذاشتن معلومات برای خلف پیدا کردن اثرات علم در عالم بشر
مشقت زیادی لازم ندارد، تنها مقارنه کردن صفحات تاریخی قرنها
برای دریافتن این امر کفایت میکند.
علم بزرگ و قوی ترین وسائلیست که برای رفع نواقص خود بدت
گرفته است، قبل ازین که این قوت را حائز شود، خرد ترین عوارض
طبیعی، یا ضعیف ترین دشمنان نوعی در هر حمله برایش کامیاب میشدند
٢٤١
بالعکس حالت انسان بعد ازین سلاح بقدر دارای علم هما نقدر دشمن را مردود و خائب میساخت. مدیونیت انسان در مقابل علم خیلی زیادست حرمت به علم وظیفه وجدانی هر فرد است، علم حرمت خود را دارد زیرا همان قوتی است که هر انسان محتاج التجا باو میباشد.
اگرچه برای احترام علم کدام مخوفی نیست، مگر هیچ فرد از احترام و تقدیس آن خودداری کرده نمیتواند. علم از همان قبیل دائینی است که برای دادن جان و دست معاونت خود غدر و تقدیم وسائط ضمانت ها را بکار ندارد، تنها طلبیدن و گرفتن احسان او دائماً برای دارا شدن آن کفایت کرده است.
در صورتیکه داشتن حرمت حیوان باوفا از عواطف ممدوحه بشر باشد البته داشتن حرمت علم در مقدمه وظائف و صفات ممدوحه خواهد بود زیرا از هر چیز انسان در حیات خود بیشتر ممنون و مدیون آنست.
٢٤٢
حرمت مؤسسهای دینی و ملی
انسان در میدان حیات تنها محتاج بعده افرادی که بقرب
آنها امرار حیات دارد نیست، بلکه بعد از نیکه بحیثیت یک عضو عامل و
کامل جامعه گردید، دائره ارتباطات او وسعت یافته با تمام افراد
جامعه خود مبادله احتیاجات مینماید، بلکه بذریعه تحلیل علمی ثابت میگردد
که ارتباطات وی با تمام عالم بشریت هست، و بدون ازین روابطا
حیات او صورت کمال را یافته نمیتواند. روابط انسان در جامعه
متعدده و در وسعت محیط خود مختلف اند، حرمت هر یک از آن روابطا
راجع با همیت و وسعت محیط آنست، و هر یک از آنها نسبت با همیت
افاده خود نیز محترم بوده برای این احترام حقوق معینه مفروض است،
مثلا رابطه عائله، رابطه صداقت و محبت، رابطه تعامل، رابطه طنیت
رابطه جنسی، رابطه دینی، رابطه بشری نوعی این همه دوائر متوالیستند که
وسعت محیط آنها متعاقبا پی یکدیگر می آیند، اما از حیث قیمت خیری
هر یک ازین روابط در توالی اختلاف دارد، ولی مقصود همه بیک نوع
٢٤٣
مراحم میرسند مطلوب از هر نوع رابطه اتحاد و تعاون و قوت یافتن
بر مضعفات و احتیاجات عمومی یا فردی است .
رابطهٔ دینی ،مقدس ترین روابط مسبوقه از حیث قیمت خیرتی است
جماعات، و اجناس و امم مختلفه را در یک رشتهٔ معتقدات جمع نمود
بمواخات و موازرت یکدیگر دعوت مینماید . دخول درین دائره
مساوات کلی را بر همه افراد تباعد بشریت ایجاب میکند، و تساوی جویت را
نه از حیث قومیت، وقوت، و نه جنسیت در بین این دائره حکمفرما
تنها نکوئی و خبر مبدأ و اساس مبنی علیه هر حکم و قیاس در بین می آید.
انسان با وجود خیال ضعفهای مادی و معنوی که در او موجود است فطرهً بآنها نیز
مایل است، و جز بذریعه دیانت بدیگر چیزی توازن این غریزه با حاالت
ضعیفی خودش ممکن نیست حاصل شود .
حضرت حق جل و علی شانه این رابطه را خاصهً برای رفع تنافر
و ابتعاد از یکدیگر ایجاد فرموده است، چنانچه در آیه کریمه برای رسول
مقبول (صلعم) میفرماید: ـ اگر همه چیزیکه در زمین است در تالیف
قلوب ایشان میکند وی بتمامیه میان قلوب ایشان الفت نمیتوانستی،
مدیر سراج الاخبار ۱۲۰۰ ۱ حوت سرمدی ۱۲۹۰
٢٤٤
لیکن اللہ تعالی کہ غالب حکیم است، میان دلہای ایشان لفت
و مودت انداخت که آنها را مسلمان ساخت.
ازین آیه کریمه منزلت دیانت را در بشریت دریافته میتوانیم
اگر عالم بشریت را از رابطه دینی مجرد سازیم صدق این مقال بهتر
ثابت میگردد، در آن صورت مقدار عصبیت جنسی، و ابتعاد و تنافر فوم
برای ما ثابت میگردد، رابطه دینی عده زیادی از بشر را در محیط خودگرف
ہمہ را بیک نوع ریاضتهای روحی، و بیک رشتہ معتقدات مکلف
میسازد، ازین یگانگی ائتلاف مشاعر و یکرنگی تلقیات نتیجه می آید، اووام
بزرگترین اسباب تباعد و نفرت انسانها اختلاف در تلقی امور است
یک قوم عادتی را مذموم تلقی میکند دیگر می همان عادت در نزد او
عین صواب محسوب است، درینجا حتماً باید بین آنها بدون از یک
داعی و باعث تنافر حاصل میشود، ولی دیانت اینچنین اختلافات
از بین رفع نموده ہمہ را باتباع یک نوع عادات و مشاعر قریب
میسازد.
دیانت بزرگترین روابط است از حیث قابلیت احاطه تمام
٢٤٥
بشریت، ازین جهت که وسعت دادن دائرهٔ آن یگانه مرام پیغمبران
کرام علیهم الصلوة والسلام بودهاست. دیانت بشریت را تدریجاً
تربیت دادهرفت و در هر دوره که جامعههای بشری مستحق صلاح
میبود این تربیه صورت تجدید را گرفته، نسبت باقتضای زمان ومکان
قواعد تربیه نیز تغییر مییافت. مثلاً اصول تربیوی دین موسوی وعیسوی را
اگر ببینیم معلوم خواهد شد که ریاضتهای شاقه در اوّل بیشتر بوده، در دوّم
نسبت بمرور زمان ولینت یافتن طبایع تخفیف یافت تا اینکه دین
مبین اسلام علیٰ ناشره ازکیٰ الصلوة والسلام ببهترین صورتهای اجتماع
نزول یافت. در آن زمانها بشر بیشتر از همه محتاج بتذلیل غرائز وحشی
بود، مگر حالا جز باتحاد واتفاق وتکمیل قواعد اجتماعی بدیگر چیزی
احتیاج ندارد ازین جهت که در باب قرآن مجید گفته شده وجهت
که تا آخر زمان بر عالم بشریت قابلیت تطبیق را دارد. چههمه دعوت
آن انسانرا سوی مواخات وتعاون عمومی سوق میفرماید. رسول
مقبول (صلعم) میفرمایند:
(ربکم واحد اباکم واحد کلکم من آدم وآدم من تراب)
ترجمه: خالق شما یکی وپدرتان یکیست، همگیتان آدم وبدآء دادم از خاک است.
٢٤٦
هرچند روابط بشریت وسعت یافته برود، و اتحاد و تعاون
نوعی در بین بیشتر قایم گردد ـ که هنوز چنین اتحاد عمومی نو قرنها ی
زیادی را بکار دارد ـ بازهم فحوای کلی این حدیث شریف را بجا نخواه
آورد.
آخرین منازل سعادت بشر درین عالم همان روزی خواهد
بود که تمام بشریت بنام نوعیت اتحاد کامل و وفاق کلی را داشته
باشد. موصل باین منزل رفیع نیست جز اینکه بیک صراط مستقیم حبل
متین دیانت تمسک کند، پس احترام دیانت و توسعهٔ محیط آن علاوه
نیز باینکه دایماً در حاضره عاقبت برای انسان میرسد با رسانیدن
بشریت بآخرین منزل مقصود هم ربطی دارد.
دین را باید محترم داشت زیرا علاوه بر قدسیتی که دارد دور
ترین اقوام را هم باانسان بنام برادری میخواناند، واگرهمین رابطه
نبود، ممکن است در بین یک قوم هم نام اتحاد و برادری نبود،
مؤسسهای ملی:ـ انسان حقیقی که کل معانی بهمین عنوان در او
وجود یافته باشد همان است که قبل از همه چیز و قبل از دخول در میدان
٢٤٧
حیات آخرین و بلندترین مطالب را دریافت نموده تحصیل آنرا در نظر
گیرد. نه اینکه ظواهر احوال وی را فریب داده باین خودستس و مطلوب
عالی فرقهای زیادی باشد. ظاهراً همه حیات داریم و برای همین حیات
خود سعی و جهد مینمائیم ولی حقیقت گل معانی و غایات حیات انسان
بمیقدر نیست. اگر تنها بمیقدر میبود. باین حال ما در عصر کنونی و حال جدا
در دورترین قرنها کمتر فرق میبود. ولی در حقیقت عمل هر یک از انسانها
مشترک است حصه از فائده آن برای خودش، حصه و بجم آن برای
اقران معصر و حصه ثالث برای خلف نسل دوره اتس میرسد این امر
حتمی است انسان نخواهد یا نخواهد ازین اشتراک خود را رهائی داده میتواند
مگر بذریعه عاطل ماندن و گسستاندن رشته عملیات حیات حصه و سعی خود
در عصر حالی نسبت بدیگر حصور این اشتراک فوری عیان و ظاهر
گردید. ازین است که نام وطنیت و قومیت صفحات نشریات و زبان
خطبای جامعه ها را گرفته است. تقدیس و احترام رابطه ملیت صورت
خود را یافته است اما نه بمقدار مطلوبه زیرا عموما در قصه اتیان عمل
خود نمیدانند که با ملت و جامعه خودس در نتیجه چه ربطی دارد؟ بهے
٢٤٨
فرد عصریکه شایان تمجید است انست که بروح او مقتضیات عصر خودش
مشبع باشد، رابطۀ ملیت از روابط مقدسه ایست که انسان را بیشتر
به قانون ترقی عصری قریب میسازد. اگر هر یک بدانند روزی خواهد
آمد که افراد یک ملت در تعامل خود صورت تعامل را با افراد یکعائله
خواهد گرفت، شکی نیست که دورۀ ترقی عصری زود تر باختتام رسیده
دوره آتی که عبارت از یک حلقۀ بهتر و عالیتر ازین است کمتر مدنی نصیب
خلف خواهد بود.
انسان برای بعمل آوردن مشاعر و بجا رسانیدن آرزو های خود
دائماً محتاج مراکز و مظاهر بوده است مثلاً برای عبادت مرکز و مظهر آن
مساجد است یا برای نشان دادن محبت بسلام یا بوسه یا بشاشت
مظهر میگیرد، وبالجمله برای هر عاطفه یک مظهر مخصوصی است که مراعات ان
مظهر عبارت از احترام یا بجا آوردن یک نوع عواطف یا مشاعر است.
برای نشاندادن اتحاد و اشتراک وطنی مؤسسه بآثار هنر است
احترام مؤسسه های ملی عبارت از تقدیس وطن است اشتراک
با اهالی وطن در افراح یا احزان عمومی دلیل اشتراک انسان است
۲۵۰
اخلاق و عادات هر عصر دائما نتیجه و زائیده عصرهای گذشته میباشد
درین مسئله هیچ جای شبهه نیست که تعمق کردن در اخلاق و عادات
هر امتی انرا کاملا اثبات و ظاهر میکند و در است اخلاق و عادات
هر امت بذریعه آثار عتیقه اجداد همان امت میشود هیچ قومی نجابت
تاریخی خود را ثابت کرده نتوانست مگر بعد از اینکه اصول محافظت
آثار اجداد را یاد گرفته همان آثار را بدست آورده باشد فنون قدیمه
بذوق امم گذشته و علوم آنها بر مزاج عقلی نشان دلالت میکند هر
امتیکه آثار اجداد را محافظت و بشتة انرا زیر در است و تعمق بگذارد
میتواند در صف امم نجابت تاریخی خود را اثبات میکند .
آثار اجداد را باید محترم داشت زیرا صرف نظر از نیکه بذریعه
آن اخلاق و عادات گذشتگان خود را دریافته میتوانیم تنها اثر بودن
آنها از گذشتگان برای حرمت داشتن آن کفایت میکند
در ملل متمدنه محلات مخصوصه بنام موزیم در هر قصبه مملکت تاسیس میشود
که هر امت تا حتی المستطاع خود برای مملو ساختن این موزیم ها از
آثار اجداد صرف مساعی مینمایند.
٢٥١
نظریاتیکه انسان در صفحات یک قطعه از قطعه های آثار عتیقه
مطالعه مینماید، آنها را در بسی کتابها خوانده نمیتواند، بلکه در بسی احیان
از دائره تعبیر خارج بوده تنها بذریعه شعور درک میشود .
ازین جهت است که قیمت بعضی قطعات مسی قدیمی
بیشتر از قیمت یک قطعه طلا می افتد.
حرمت معلمین
اگر علم وسیله تکمیل دادن عنوان انسانیت باشد معلم را باید ذریعه این
اکمال بدانیم. در کل حیات جز دوره تعلیم دیگر وقت فرصت برای تهیه
سعادت مستقبل نیست. در همین دوره اگر متعلم قدری ذکا داشت
و عاقبت بینی در او عادت بوده فهمید، تو انست که سعادت تمام
عمر وابسته بمقدار سعی در همین دوره است. البته در همه امور خود مانند
یک حکیم مدبر تصرف خواهد کرد، برای هر امر قدر اصلی انرا داده نسبت بهمانقدر
حقش ملاجوا بداشت . از انجمله اولین چیزیکه در دل او باید بگذرد
مسئله تعلیم ومعلم است.
٢٥٢
وقت تعلیم همان دوره ایست که انسان تربیه بدنی وعقلی وتهذیب
اخلاق خود را حایز میشود، وسیله این دارائی او معلم است، در دورۀ تعلیم
جز فکر کردن در مستقبل و استقلالی که برای انسان در آتی آمدنی است در
دیگر چیز نباید فکر زد. البته هر فرد چه طفل باشد یا جوان مرد دوره آتی
محسوب است مقصود از موجود دوره آتی بهمین است که رئیس مؤسسه یک
عائله گشته، بادارۂ حیات و عمل کردن برای تو رید ارزاق کل افراد
این عائله خود مجبور میشود، این تاسیس و ریاست کمالها و معلومات
مخصوصه بکار دارد که بدون از آنها اداره شئون و سعاد عائله امکان پذیر
نیست، باید فرد تربیه و تهذیب یافته باشد، علاوه بر آن اصول و طرز
های اعمال نافعه را متعلم باشد، تا بذریعه تربیه و تهذیب برای خود
در جامعه یک مرکز اعتبار اخلاقی پیدا کرده بتواند، و بواسطه معلومات خود
برای جامعه خدمت کرده در عوض همان خدمت قوت و سعادت
عائله خود را حاضر سازد متکفل تربیه و تهذیب و کسب معلومات
او معلم است، بعبارت دیگر او را که انسان قابل انضمام در سلک
جامعه میگرداند معلم است، حرمت معلمین را باید داشت زیرا حیف
٢٥٣
ممیزات معنوی انسان از آنها اکتساب میشود، تنها مقارنه کردن بین یک فرد تربیه یافته دست معلم و یک بیچاره که ازان تربیه محروم باشد برای دریافتن قدر و قیمت معلم کفایت میکند. تربیه یافته معلم علاوه بر ممیزات خواندن و نوشتن و دانستن بی اسرار عالم حیات، یک انسان باشعور و مهذبی میباشد که در نظر او عالم حیات یک عالم تلذذات و تمتعات روحی است بالعکس آن بیچاره دیگر که از ممیزات انسانی بغیر از نطق عجب غیر صحیح و عمل کردن بدافع مجبوریّت گرسنگی دیگر هیچ تمتعات روحی را چشیده نتواند، حیات و ممات او هم هیچ تفاوت و اثری نمیکند.
هر که معلم خود را با مور دیگر غیر از تعلیم مصروف ساخت البته فرصت کسب وسایل سعادت مستقبل خود را از دست داده میباشد. اما عکس آن سبب سعادت متعلم همین خواهد بود که بتواند میل معلم خود را بذریعه مواظبت و اظهار ذکا در توجه جلب کرده اکتسابات خود را بذریعه همین کوشش و مواظبت افزود
٢٥٤
کند صرف نظر از فوائدی که معلمین برای انسان میرسانند نظر بقیمت
خیری شان حرمت آنها را باید داشت زیرا در جامعه یکی از خدمات
مهمه را بدوش دارند ، معلمین برای تربیۀ اولاد وطن حیات
خود را وقف نموده همین تربیه را مسلک دائمی برای خود قرار داده اند.
انسانیت
انسانیت نیست جز یک عالم روابط و تعاونها بر تسکین
درد با یکدیگر ، انسانیت صورت کبیر برادری است، برادری
باشعۀ نوریکه از یک دائره مسلط باشد خیلی مشابهت دار
هر چند بمرکز شعاع قریب تر شویم ، اثر مجموع نور نیز زیاده
شده میرود ، چنانچه دوائر یکه از مرکز دورتر باشد شعۀ
نور آن با تیر کم شده میرود . مگر بهر حال از دائره شعاعیه
نور خارج گفت نمیشود ، انسانها نیز مانند شعۀ نوری بطور
حلقه های متوالی با یکدیگر متصل اند ، هر قانونی که بین برادر قابل
سرایت باشد ، نیز باین دور ترین دوائر برادری قابل تطبیق است،
٢٣
قوس
لغمان
شرکت افغان
۲۵۵
تنها فرق در مقدار کمی و زیادی است، مثلاً همچنانکه در بین
دو برادر تآلف و اتحاد و همدردی میباشد حیات آنها کلاً
از بعضی جنگها و نفرتها و تخالف هم خالی نمیباشد، و همین حالت
بین تمام انسانها نسبت بیکدیگر واقع میشود اعنی همچنانکه باین خود
تعاون و اتحاد مینمایند بعضی احیان جنگ و نزاع مینمایند
و انسان را از این اشتراک و تعاون چاره نیست، زیرا پیشتر
دانستیم که تعامل انسان تنها با افراد جامعۀ خودش نیست، بلکه
بذریعۀ تحلیل ثابت میشود که با تمام بشر تبادل منافع و در داد رو
چه خالق جل علی شانه در هر اقلیم کل احتیاجات حیاتیه را مودیع
نفرموده است، تا این نقیصه علت اتحاد و تعاون افراد بشر در کل
نقاط عالم گردد.
با انسانها باید همدردی کرد، و در هر حال نیت خیر نسبت بآنها
باید پرورانید، حتی در نزاع هم باید انسان حسن نیت را از دست
ندهد، انسان در حین گذشتن از یک راهی اگر حیوانی را گرفتار
یک قیدی بیند که رفع آن ممکن باشد بعد از اتمام این معاو نت
٢٥٦
بیک اطمینان و لذّت وجدانی عظیم متحسّس میشود. باین قبیل معاونتها
انسانها که همنوع او هستند بیشتر استحقاق دارند، چنانچه لذت
وجدانی انسان از معاونت دیگری بیشتر است.
معامله کردن با انسانها باید در قالب شفقت و بشاشت
باشد، زیرا برابطه همنوعی و همدردی شریکاند، دشمنیهای آنها
یکی است و محکوم یک نوع قوانین طبیعیاند، بسبب این اشتراک
اکتشافات و اختراعات هر یک از آنها بدرد عموم میخورد، یک نوع
علاج عمومشان را بکار آمده است. لذا تناقضات داخلی هرچند
شدید باشد اما باید از شرافت مقصد، و از دایرهٔ شفقت
خارج نباشد، سعیدترین ایّام بشریت همان است که سلسلهٔ
اتحاد از دوائر ملّی و قومی گذشته بدائره نوعی رسد، در آن
دوره انسانها سعادت مأمول خود را در حیات یافته میتوانند
عنوان انسانیت را باید مقدّس داشت، زیرا عیناً
همین عنوان امتیاز است بر بقیّهٔ مخلوقات.
٢٥٧
مناسبات ملکی در مابین ان
انسانها هرچند نژاداً بیک نسل قدیم می آیند، اما باختلاف
تاثیرات محیط و قلیم ها آنها را سوی پیدا کردن بعضی فروقات
سوق داده است، ازین جهت که ممالک متفرقه و مستقله
از یکدیگر تشکیل داده اند.
معنی قانون مملکت :- مملکت عبارت از یک جمعیت
مستقله است که از عده قلیل یا زیادانه بشر تشکیل یافته
در یک حصه بنام [word?] و اقلیم کره سکونت داشته، یک حکومت و
نظامات شئونات آنها را اداره نماید.
ازین تعریف مفهوم میشود هر جمعیتی که شئونات آن تحت
ریاست یک هیئت مستقله غیر محکومه اداره شود مملکت
محسوب میشود، وزیادی یا کمی عده افراد در باین شرط نیست،
بلکه برای مملکت محسوب شدن یک جمعیتی از بشر، استقلال
و مالک بودن زمام اختیارات خود شان شرط اولی است.
٢٥٨
حقوق و مناسبات ممالک در مقابل یکدیگر
ہرانسان بداعی وسعت مواہب و امتیازاتیکه خالق جل و علیٰ
شانه در او مودوع فرموده است از خود متحسس میشود که در مقابل
حقوق ضروریه حیات خودش که از دیگران میگیرد تکالیف
نیز بر او نسبت بدیگران درین عالم موجود است. مملکت نیز
بمجرد تشکیل یافتن و استقلال داشتن حقوقی دارد که از دیگر ممالک
آنها را میگیرد. و براو تکالیفی است که باید نسبت بدیگر مملکتها
تأدیه نماید چه مسئله ارتباط و تبادل و تعاون همچنانکه در بین
افراد جریان دارد نیز بین ممالک ساری است.
و این حقوق و تکالیف عمومیه را کدام معاهده مخصوصه
تعیین و قرار نداده است، بلکه طبعاً وجود آنها برای حفظ
کیان و شخصیت مملکت لازم آمده است.
و این حقوق و تکالیفی که برای حفظ کیان و شخصیت هر مملکت
لازم میباشد قرار آتی اند:-
٢٥٩
حق سیادت واستقلال :
محافظت ودفاع :
مساوات :
ملکیت .
حق سیادت واستقلال :- این حق نسبت بجمیع ممالک
عبارتست از متمتع بودن هر مملکت باستقلال کامل خود، تا بتواند
بذریعه این حق تأمینات ترقی و رفاه مستقبل خود را بدون از
هیچ معارضه و مداخله یک مملکت اجنبیه آماده سازد .
قواعد عمومیه در مناسبات بین المللی : - هر مملکت حق دارد
که تشکیلات حکومتی و نظامات وقوانین اساسیه خود را نسبت بمقتضای
محیط و حال خود وضع نماید . و این حق به تصدیق نمودن دیگر ممالک
متوقف نیست بلکه هر مملکت آنرا راساً حق دارد ، و در زمانیکه
یک مملکت بخواهد نظامات و تشکیلات اساسیه خود را تبدیل
نماید بجهت زیاد کردن مکانت سیاسی و خارجی خود لازم
می آید که دیگر مملکتها را مطلع ساخته تصدیق بگیرد ، تا در معامله
٢٦٠
و القاب و قدرشناسی سؤتفاهمی در بین بوقوع نرسد. چنانچه
مملکت عزیز ما در نهضت استقلال خود بعد از تحصیل آن در تحت
نابغه استقلال امیر محبوبی خود تصدیق تغییر یافتن نظامات
اساسیه خود را از دیگر ممالک حاصل نمود، چنانچه بعد از آن
تاریخ بنام یک مملکت مستقله در کل ربع مسکون معروف گردید
حق استقلال، احترام اراضی و عدم تجاوز حدود را مقتضی میشود
که بقرار این حق، رجال یک مملکت حق نمیداشته باشند که از حدود
ممالک خود رأساً برای تنفیذ یا اجرای کدام مطلبی اقدام ورزند
چنانچه در صورت داشتن استقلال دیگر مملکتی نمیتواند که در شئونات
داخلی مملکت مستقله از قبیل امداد باغیهای آن یا معاونت کردن
بهرامریکه تشویش مملکت مستقله را نتیجه دهد مداخله کند، بلکه
بالعكس تا بتواند در امداد مملکت سعی و جهد را صرف مینماید. انگاه
و سرکردگان باغیها اگر از مملکت خود بگریزند، مملکت دیگر تنها
آنها را نگاه کرده میتواند مگر نباید که آنها را بگذارد که آنجا هم
در عملیات تخلف خود ادامه ورزند در حالیکه دیگر ممالک به
مطلق
میکند
جگرفته نمیشود
٢٦١
مملکت مستقله رفع دعوی نباید شود زیرا رفع چنین دعوی با
هتک حرمت استقلالی آن محسوب میشود.
(٢) حق محافظه و دفاع: بذریعه این حق هر مملکت
میتواند هر قدر بخواهد حصن و قلعه و بسطۂ حربی تأسیس و
تیار کند.
مدنیت
مقصود از مدنیت زندگانی داشتن انسانها است در زیر
سایه اجتماع و معاونت نمودن یکدیگر شان است بر تهیۂ امورات
و ادوات زندگانی که این قبیل حیات را حیات مدنی یا حیات
اجتماعی مینامند و ضد آن حیات بدوی است که ازین مزایا
محروم بوده هر یک منفرداً یا بجهت انیکه انفراد قطعی مستحیل
است چند چند نفر یکجا زندگانی مینمایند. اما در هیئت
اجتماعیه قواعد و اصول حیات اجتماعی همه بر اساس تعاون
و اشتراک و تبادل منافع مبنی است.
٢٦٢
انسانها از زمانی که تأسیس و تفریق لسان برای ایشان
میسر شده و بعضی وسائل حیاتیه چون گندم و آتش بدست
شان افتاده منفرداً زندگی نتوانستن خودشانرا حس و درک
نموده اند. و چون محقق دانسته که بدون اجتماع و اتحاد معیشت
و زندگانی شان محال است لاجرم برای خودشان یک
مرکز اتحادی اخذ نموده به تشکیل هیئت اجتماعیه مجبور شده اند
و رفته رفته بسی قواعد و اصول که کافل دوام و بقای
این هیئت شود اختراع نموده اند که بالآخر این قواعد و
نظامات را بایک یک قوۀ ضابطۀ دیگر نیز تأیید و تحکیم
نموده اند که مخالفت کنندگان این قواعد را بجزاهای
گوناگون گرفتار آورده اند.
اگر تواریخ هرکدام از جمعیات مدنیت را بگشائیم در خصوص
هیئت اجتماعیه خیلی قواعد و قوانین بنظر مطالعه میدارید که
اگر بنظر دقت تدقیق شود بخوبی معلوم میگردد که کافه قوانین
و قواعد موضوعه از برای تکفل و تشیید مدنیت گذاشته شده است.
٢٦٣
و اگر بقواعد موضوعۀ مدنیت متابعت نشود یعنی هر کس
در هر حال و افعال خود در مقام لایسئل باشد پس بدین،
تقدیر به شیرازۀ جمعیت انحلال کلی طاری میشود که بدان
سبب اقبال و کمال از عالم رو گردان میشود.
در هر ملت و قومی که هیئت اجتماعیه پیشتر تشکیل یافته
باشد بالطبع تقدم مدنیت آن قوم تسلیم میشود. از صحائف
تاریخ چنان بنظر میآید که ابتداء آثار اجتماعیه در اقوام چین و آریه
ظهور نموده است. از تدقیقات عمیقه که در تاریخ این دو قوم بعمل
آمده بیقین پیوسته که تاریخ مدنیت از زمان چینیان و آریائیان
ابتدا نموده است. متعاقب چینیان آریائیان برا کلدانیان و مصریان
و بعده یونانیان و عربان و از همه بعدتر به اروپائیان انتقال نموده
است، و از هر ملتی و قومی که جدائی اختیار کرده آنرا بهجران
مدید و حرمان شدیدی گرفتار کرده گذشته است.
قومی که بر مدنیت عتیقۀ خویش ثبات و استقامت کامله
ورزیده اند همانا چینیانند که از اعصار قدیم تا بحال مدنیت شان
٢٦٤
بهر یک قرار و یک استقرار است نه از آن ترقی و نه از آن
تدنی کرده است . و شخص از آن است که از بلای حسد و سیت
و همچو ریتی که دیگر اقوام بدان گرفتار آمده اند خلاصی یافته اند
پس از این یک چنان معلوم میشود که مدنیت نیز مانند مادیات
دیگر، دلیل زوال آن ترقی اوست .
انسان باید هر امری را که بدیگر ضرر نداشته باشد و بخود انسان
فائده داشته باشد در جامعه متمدنه اجرا کند. و هر امری که انسان را
بچنین مقصود بصورت آسان تر و بهتر برساند مدنیت گفته میشود.
انسان متمدن آنست که هیچ عمل او برخلاف مصلحت
جامعه نباشد، بالعکس کافر نعمت و متوحش در لباس مدنیت
است آنکه برای فائده خود بدیگر افراد جامعه خود ضرر رساند.
تمام شد