[ILL] [ILL] [ILL]
[BLANK PAGE]
۴۱۶ ۷ ۲۸ - ۲۵۴ ۱ - ۱۱ ۱ - ۱۰ ۳۴ ۲۲ ۳۴ ۷ ۱۱۹ ۱۱ ۹۱۱ ۱۲ غلام مهدی حضرت
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ بیمن توفیق جنا باری شمس النصیر با حضر شہریا کی ام الملکه سلاطین دین احد فضا عفت بیلا اغنی بدر زوجہ قضیا حمید قعید لولوئ شاهوار درج عصمت مایہ منیر برج عفت شیلم عُزّ لاثانی عایشه افغان در مطبعہ سرکاری دار السلطنۃ کابل بطبع رسید باهتمام محمد حیات خان مهتمم مطبعه ۱۳۰۵
بسم الله الرحمن الرحیم سپاس و حمد گویم مرخدا را که از طین من وجود آورد ما را سمیع و صانع و قیوم بیجون بقدرت آفرید ارض و سما را منزه از جمیع عیب و نقصان بمثلت ذات پاک کبریارا نوازشهای بی اندازه فرمود خصوصا امتین مصطفی را همه جوئیم از وامداد و یاری بهر حالت نهان و آشکارا اگر هر مو زبان گردد با وصاف بجا آورده نتواند ثنا را کریمیا از کرم امید دارم نمیدانم دگر خوف و رجا را قادم
۳ فتادم در محیط بیکرانه مدد بفرست خضررهنما را بچشم مرحمت بنگر بحالم ز عین سرمدی یا کردگارا رجا عایشه از لطف تو دارد عطایش کن توجنات لقا را ای برتر از ثنا و صفت کردگار ما لطفت فزونتر از کتبی بیشمار ما هم بوده‌ئی و هستی و باشی تو لایموت بر وحدتت زرور تست قرار ما بیمثل و میثال بملک شریکت بی عیب و نقص خالق لیل و نهار ما بر حال زار خسته‌دلان مرحمت نما لطف تو مرهم دل ریش وفگار ما جز معصیت دگر عملم نیست یا علیم لیکن بود بدین نبی افتخار ما واحسرتا دریغ که عمرم بباد رفت اندر ریاض عیش خزان شد بهار ما بی اصل و نسب شد رقومم کین ز لطف روشن ز وصل دین تو طنمار ما دستم بدامن کرمت روز رستخیز جز فضل سرمدی نبود رستگار ما جرمم اگرچه از حد و عد بیشتر بود مقرون بلطف باد صغار و کبار ما عایشه را بجز کرمت نیست التجا پیداست بر تو مخفی و هم آشکار ما
۴ الها از کسی پروانداری بملک خویشتن همتانداری بقدرت آفریدی هر دو عالم وجود و جسم و هم اعضا نداری قوی و قادر و قیوم و دانا مقام و منزل و ماوی نداری منزه از جمیع عیب و نقصان زن و فرزند و باب و مام نداری کنی هر چه که خواهی بی معاون هراس و خوف از اعدا نداری به عبایت نظر کن از عنایت تو با کس مشورت شاها نداری ای وجود ذات پاکت کوهسار جود و عطا ذرهٔ اکسیر لطفت مس جانرا کیمیا مظهر نور الهی واقف اسرار حق فیض انعامت بگیتی همچو در بی بها صدر و بدر هر دو عالم یا شفیع المذنبین افتخار جمله مرسل بهترین انبیا نه فلک معراج تو هم چاکرت روح الامین زبدهٔ کل خلایق افضل هر دو سرا در شعاع عارضت گشته خجل شمس و قمر ذکر تو خواند ملک و صفت بجمال و هم بنسا فطرت شب از سواد گیسوی عنبر شمیم پرتو مهر رخت صبح سعادت را ضیا هم نبی و هم زکی و هم حبیبی هم رسول هادی راه حقیقت گمراهانرا رهنما خاک و باد و آب و آتش شد ظهور از نور تو هم پدید آمد دو عالم هفت ارض و نیم آفتاب حسن
آفتاب حسن عالمتاب قربان شوند سرکه بیند پرتوی بیگانه وهم آشنا مشت خلد از نکهت کوی نیکان می تافته است گرد آستانت بهتر از مشک ختا خوان فضیلت گسترانیده بقاف و قیروان بهره مند از خوان احسان قو هر شاه گدا بحر الطاف تو مالا مال سلطان کرم جرعه نوش عام و خاص الصاحمد دلوا خضر والیاس مسیحا باده نوش جام تو نام تو میخواند موسی چون یمی افکند عصا خاکساران درت سر بر فلک ساید ز فخر بر درت افتاده کرموری بود چون اژدها سرور عالی نسب هم مهتر قوم عرب ذو الجلال و ذو الکمال و ذو الکرم عم ذو العطا خسرو والا گهر جد شبیر و هم شبر شاهباز ید قدرت فخرت بی منتها نام تو آمد محمد هست محمودت مقام پیشوای جمله مرسل پیروت هر اولیا ذکر اوصاف جمیلت یا نه حد انتها رحمة للعالمین هم صاحب صدق وصفا ابن عبدالله جدت هاشم و عبدالمناف آفتاب شرع و دین شمع هدایت هدی تکیه گاه امتان پیغمبر آخر زمان دستگیر بیکسان درد مندانرا دوا آدم و حوا نبود آندم که اسمت شد حبیب اختر برج رسالت معدن کان حیا چار دریای شریعت چار یار نامور چون ابوبکر و عمر عثمان علی مرتضی بر تو فرقان شد نزول از فضل و لطف کبریا سینه بی کینه ات را جان و دل دادن فدا
۶ هست در بحر حرم مدحتش درّ عظیم کرسی و لوح و قلم با خیره شد تا منتهی آل و اصحابش معظم اهل بیتش محترم هم تو خاتون محشر بنت تو خیر النسا فطرت کون و مکان از نور پاک ما یه یاب وحش و طیر انس و جن و صفت آلویند ثنا در زمان بگذشت یا قرنی عروج ندرواق است عنقا پشه کوی تو یا خیرالورا یا نبی الله توئی سرچشمه آب حیات خاکرو به گهت هر رنج را باشد شفا پرتو فیض سعادت عالمی گیرد بفت ماحی آثار ظلمت لطف میدارم رجا هر سر موگر زبان گردد شهنشاه جزیر ذکر اوصاف و جلایت کی تواند کرد ادا شرح عز و جاه تو هرگز نه گنجد در عدد حق سلامت میدهد هم با تو گوید مرحبا خامه عاجز ماند اندر وصفت ای عالیجناب وصف حیت آمد والیل در رویت و ضحی معجزت شق کرد قمر را از انامل مکنتین تن برگزین بر خلایق سرترا جل و علا صفحه ننوشته خوانی صاحب فضل و کمال علم و حلمت شد کرامت شافع روز جزا صد هزاران ساله ره را طی کنی در یکقدم گر نجاک تیره اندازی نظر گردد طلا سر زنم اندر بیابان وصالت روز و شب آرزو دارم به بینم من جمال دلربا یک سر مو طاعتم نبود بجز فسق و فجور هست خاص از آستانت قطره غوث التجا غرق حیرتم مرکز مبنی یا بمكنار چشم میدارم مرادست کرم سازد رها از دو مخدوم
۷ درمندم مستمندم ای طبیب مهربان بر جراحات دلم حبت تو باشد مومیا بر تو ظاهر سر مخفی و خفان بپذیر یا رسول الله چگویم عرض خود را باشما جز جناب اقدست نبود مرا یاد دگر مضطرم بیچاره ام مسکین غریب و بینوا میشود شیرین دلم را نم چو نامت برزبان الصلوة الصلوة السلام ای مصطفی دیده دو چارست بانتظار تارک تو خاک نعلین مبارک در دو چشمم توتیا مفلس و قلاش نبود توشه عقبی مرا عایشه فیض از تو جوید مخزن این انتخا الها استراحت خواهم از تو همیشه فتح و نصرت خواهم از تو معزز دار در دنیا و دینم مقام خویش جنت خواهم از تو در انساعت که جان از تن برآید هم ایمان سلامت خواهم از تو منزه از جمیع عیب و نقصان ضیا در شام ظلمت خواهم از تو ز عجب و کبر دورم دار یارب همه توفیق طاعت خواهم از تو ز شر نفس شیطانم نگهدار حیا و شرم و عصمت خواهم از تو ترا مخزن تهی هرگز نگردد عنایت بخت و دولت خواهم از تو توئی منجی ز آفات و بلیات خلاصی از مشقت خواهم از تو
۸ بدر کن جملہ افعال زشتم پناه جویم ہر صدق از با تو اغثنی یا غیاث المستغیثین بغیر از تو کسی دیگر ندارم ترحم در قیامت خواہم از تو سر انجام قناعت خواہم از تو بہر شکل کفایت خواہم از تو بہر حالت حمایت خواہم از تو ندارد عایشه ملجای دیگر بآنحضرت سعادت خواہم از تو صل علی محمد فخر زمین و آسمان صل علی محمد مظهر لطف بیکران صل علی محمد گوہر بحر لامکان صل علی محمد پشت و پناہ امتان صل علی محمد افضل جملہ ممکنات صل علی محمد حل جمیع مشکلات صل علی محمد عشق تو سر کیمیا صل علی محمد خاک در تو توتیا صل علی محمد زین کل انبیا صل علی محمد سرور جملہ مرسلان صل علی محمد گنج سخای جاودان صل علی محمد در طلا توانس جان صل علی محمد ماحی جرم عاصیان صل علی محمد محو جمیع سیئات صل علی محمد جسم مبارکت حیات صل علی محمد مس وجود را طلا صل علی محمد لطف تو در د را دوا صل علی محمد پرتو نور اولیا صل علی محمد
۹ صل علی محمد اول خلق نور تو صل علی محمد ملک کتیت و رتو صل علی محمد ابر عطای پر گهر صل علی محمد منهاج حق رابر صل علی محمد نشا جام معرفت صل علی محمد عرش کمینه درت صل علی محمد خلد نشان کوی تو صل علی محمد صبح ضیاروی تو صل علی محمد رخ همه را بسوی تو صل علی محمد مرضی حق رضای تو صل علی محمد اوج تو برتر از فلک صل علی محمد فطرت ابجلای تو صل علی محمد عرصه تو بود نجاح صل علی محمد گیسوی مشکبار تو صل علی محمد کاشف راز بی نیاز صل علی محمد رشحه ان ظهور تو صل علی محمد سر چنان قصور تو صل علی محمد عرصه تریگی و بر صل علی محمد شوق لقا مقدر صل علی محمد بحر عمیم مغفرت صل علی محمد روح امین چو چاکر صل علی محمد عطر شمیم بوی تو صل علی محمد شب سواد موی تو صل علی محمد خلق بآرزوی تو صل علی محمد لا و نعم برای تو صل علی محمد صف تو همی میکند ملک صل علی محمد عادت الطف عفو تو صل علی محمد شیوه تو بود فلاح صل علی محمد هر دو جهان نثار تو صل علی محمد بر همه خلق امتیاز
۱۰ صل علی محمد در شریعت پیهان صل علی محمد خسرو بحر و برتونی صل علی محمد اشرف انبیا توئی صل علی محمد صاحب صدق و صفا صل علی محمد عاشق سر سچکون صل علی محمد گم شد را تو رهنمون صل علی محمد بر همہ خلق مهتری صل علی محمد واقف سر کن و کان صل علی محمد پیش تو ذره مهر و سر صل علی محمد ختم نبوت هم توئی صل علی محمد منظر سر رواق صل علی محمد فیض تو فایض الوجود صل علی محمد انس و ملک فدای تو صل علی محمد تو براحت القلوب صل علی محمد مہر تو ساتر العيوب صل علی محمد وصف تو بے بہت بیاں صل علی محمد بر ہمہ معتبر توئی صل علی محمد لایق هر ثنا توئی صل علی محمد نام خوش تو مصطفی صل علی محمد منقبت نی حد فزون صل علی محمد شمع تویی نگون صل علی محمد مثل تو نیست دیگری صل علی محمد محرم تو حبیب متعال صل علی محمد خصم تر است کو صل علی محمد مکان دوست ہم توئی صل علی محمد بهر تو آمدہ براق صل علی محمد بودی تو آدم هم نبود صل علی محمد پادشهان گدائی تو صل علی محمد صدق و غافر الذنو صل علی محمد روح تو شرق هم غرو صل
صل علی محمد ذاتے صادق القین صل علی محمد کعبه طواف كوی تو صل علی محمد هادی رهنمای تو صل علی محمد حکم شریعت تو صل علی محمد وصف تو جوهر زبان صل علی محمد مدح تو مغز استخوان صل علی محمد چشم و چراغ عالمی صل علی محمد عقده كشا هر سوی صل علی محمد فاطمه را تویی پدر صل علی محمد صدیق سر مایه غار صل علی محمد عمر عادل یقین صل علی محمد صاحب حلم و هم حیا صل علی محمد کرتضی و هم جلی صل علی محمد زهره معظمه صل علی محمد عشر صحابی کبار صل علی محمد بر همه فطرت امین صل علی محمد بحر کرم سبوی تو صل علی محمد سالک پیشوای تو صل علی محمد عقده کشای معنوی صل علی محمد ذکر تو قوت روان صل علی محمد نام تو ورد مومنان صل علی محمد خدای رسول هاشمی صل علی محمد مایه شرف سرور صل علی محمد جد شبیر و شبر صل علی محمد بر همه فضل کبار صل علی محمد شوق خطاب زین صل علی محمد عثمان غنی اکبریا صل علی محمد شاه ولایت علی صل علی محمد باد سلام بر همه صل علی محمد بر همه لطف حق نثار صل
۱۲ صل علی محمد آن صحاب بصیر | صل علی محمد فضل خدا بر اجمین صل علی محمد بر تو درود هم سلام | صل علی محمد بر همه تو انتظام صل علی محمد توضیح جان دی | صل علی محمد مطلب تست آوری صل علی محمد بر تو کلام شد نزول | صل علی محمد قول تو بر همه قبول صل علی محمد نفع تو بر تر از سماء | صل علی محمد صفات را نه انتهاست صل علی محمد شافع حشر زمین | صل علی محمد مهر تو در دل نگین صل علی محمد بر تو رسالت تمام | صل علی محمد حق تو سید سلام صل علی محمد احیا خومی تو | صل علی محمد عایشه کلب کوی تو هزاران درود و هزاران صلوات ز ما برنبی افضل ممکنات ای شیوه شیرین ترا جان شده محتاج | خورشید رخت را مه تابان شده محتاج یاقوت لبت تفریح دل قوت ارواح | یک ذره ازان لعل بدخشان شده محتاج چون حقه پر گوهر تو کرد تبسم | در باغ جنان غنچه خندان شده محتاج موجود نشد چون تو کسی کان ملاحت | بالای ترا سرو خرامان شده محتاج اندر پی نظاره گلزار جمالت | مرغان سحر خیز و هزاران شده محتاج از بوی دهن
۱۳ از بوی تو شد عطر خجل در همه سال گیسوی ترا سنبل و ریحان شده محتاج سرتا بقدم وصف تو ناید بزبان راست حسن ترا یوسف کنعان شده محتاج ذو الحلم و حیا فهم ترا حد بیان نیست ادراک ترا حکمت لقمان شده محتاج ای سده آمال زنان در همه حال هم کوی ترا روضه رضوان شده محتاج از خاک درت مشک ختا برده کروفر نعلین ترا تخت سلیمان شده محتاج ای کنز سخا بحر عطا ابکهر بار پیش کرمت کل کریمان شده محتاج قاصر شد لوح و قلم از وصف جمالت با سایل درگاه تو سلطان شده محتاج صدیق و عمر منتظر وصل مبارک عثمان غنی جامع قرآن شده محتاج چون مهر و مه از پرده برآی شه عالم هم شاه ولایت شه مردان شده محتاج محبوب خدا شمع هدی ختم رسل کو یاران شد و خسته محبان شده محتاج انس و ملک اوصاف تو گویند شب و روز الحان ترا بلبل خوشخوان شده محتاج یا سید سادات غثنی بلطف عایش مسکینه حیران شده محتاج صبحدم در بوستان نعت بنی کنم در ریاض معرفت او صاف پیغمبر کنم فصل گل آمد بجوش عندلیبان در خروش همچو بلبل روز و شب الحان آنسرور کنم
۱۴ در صفات ذات پاک سید عالی نسب بعد نعت احمد مختار میخواهد دلم در کشم منصوروش بطنی زفرط اشتیاق کی بود آن ساعت فرخنده یا تمیر سرزنم مجنون صفت اندر بیابان صبا چشمه آبحیات جاودانست جایم کربینم عارض رعنای آن شیر روز و شب انبر سطت میمالم از خلوص خویشرا پروانه شمع وصال نازنین زین بشارت سر بکیوان میرسد از افتخار فضل حق لطف نبی گریاور زیارت کنده ام بر خاتم دل نقش حب خاندان لطف میدارم رجا از خالق جان آفرین قاصد باد صبا گر مژده وصلم دهد چادر عصمت بسرم خلعت عفت بیر دمبدم تیغ زبان خویشرا جوهر کنم از خم عرفان می شوقش بجام زر کنم کین وجود خسته را فارغ از خیر و شر کنم فرح دل را از مشام روح جان پرور کنم تا ز خاک آستانش زینت وز یم کنم جستجویش را مدام همچو اسکندر کنم جان فدای خاک پای مسعود و مجبر کنم گرد نعلین مبارک سرمه البصر کنم آشکارا و نهان و باطن ظاهر کنم گر بسر از قام شاهنشاه بحر و بر کنم خانه دل را ز عشقش گنج پر گوهر کنم چشم دارم رتبه بر افلاک چون خاور کنم در بساطین مصالش مدح آن سرور کنم خضر آسا تا قیامت جامه اخضر کنم از ید خاتون محشر زوجه حیدر کنم ملا
۱۵ جرعه خواهم ز دست ساقیان بزم حلم اندران مستی چو از خواب گران سر برکنم عایشه میجوید از بحر عطایش یک کف بهر فخر دو سرا بتارکش افسر کنم بحق عارض گلگونه رسول الله بحق سینه بی‌کینه رسول الله بحق نور جهاتاب عالم آرایش به شیوه‌های ملیحانه رسول الله بحق دولت معراج خاتم مرسل بحق غیرت دیرینه رسول الله بحق منبر و محراب سید الکونین بحق مسجد آدینه رسول الله بحق شمع هدایت بعالم و آدم جمیع خلق چو پروانه رسول الله سرم فدای ابوبکر و عمر و عثمان فدای شاه دو دردانه رسول الله بحق حضرت خیرالنسا شفیع امم گلی ز باغ کریمانه رسول الله بریز قطره در کامم از می توحید از انکه هست بخمخانه رسول الله بکوی معرفت ره نما به مستقیمی بحق صدق حبیب‌قانه رسول الله ببر تو از دل من زنگ شرک و غفلت را بحق قلب چواینه رسول الله برنج جرم گرفتارم ای طبیب بداء دوای من زشفاخانه رسول الله چو سایلان بامید آمدم زکامم بخش بحق همت مردانه رسول الله
۱۶ گناه من جر عد فزون ترست لیکن شفاعت همه در نامه رسول الله بخط خویش مسلّم بدار ایانم بحق گوهر گنجینۀ رسول الله بعین مرحمت از لطف سوی من بنگر بحق نرگس مستانۀ رسول الله معزز و وجها هم کنی بفیض ابد بحق مجلس سلطانۀ رسول الله دلم بحلقۀ عشق نبی گرفت است مقام امن بود دانۀ رسول الله اگر به لطف بخوانی مرا عجب نبود کمینۀ کلب درخانۀ رسول الله به عائشه ز کرم جرعه تصدّق کن زجام و کاسه و پیمانه رسول الله بنام آنکه فرستاده وحی و فرقانست که اسم ذات وی الله و صفات رحمانت قوی و قادر و بیچون قدیم لم یزلی بذات خویش مسلم نه جسم و نی جانت نه عضو و گوش و چود وزبان نه روح و روان نه ارتباط که خلاق جمله خلقاست کریم و هم کرم وغافر و غفور و رحیم علیم و عادل و رزاق حور و مرغاست شد که عالم و آدم بید قدرت اوست قدیر و صانع گردون چرخ گردانست بملک خویش ندارد شریک و انبازا کمینه جرعه بدنش محیط عمانست مقیم بودن درگاه اوست سلطا بمورگر نظری افکند سلیمانست بنیان مجید
۱۷ زبان کلید در دل خزینه اسرار کشایش در این گنج در تقریر است محمد عربی آفتاب عالمتاب زملک تا ملکوتش صفات شایا نست عروج بر فلک و جبرئیل چاکر اوست امین بر حق و محبوب خاص سبحانست گذشت براق وی از نه رواق فیروز ازین سرور امم را چو سر بکیوانست بصیر و ناصر و منصور و خاتم مرسل زیک نظاره قوام چهار ارکانست گزین بر همه انبیا خداوندش بمدح وی بسخن بان بلبل خوش الحانست پیمبران همه تبسم اند او چو بدر منیر فروغ حسن جهانگیر ماه تابانست شفیع روز جزا بهترین هر دو سرا که کلب کوچه او افتخار شیرانست ظهور آمده از نسل آدم و به بطون چو جد آدم و اسرار های پنهانست هزار جان گرامی فدای آن محبوب که سجده گاه ملک تکیه گاه انسانست چهار بحر شریعت چهار یار رسول بعهد خویش چو هر یک عزیز و سلطانست نخست یار ابو بکر صادق و صدیق دوم عمر که شهنشاه عدل و احسانست سوم غنی و ذوی الحلم حضرت عثمان میان سینه او گنج جمع قرآنست چو خوانده است اسدالله غالبش ایزد علی است یار چهارم که شاه مردانست ازین چهار هر آنکس که منکرست زیکی میان ما و جهنم همیشه بریانست
۱۸ کسیکه از دل و جان دوستدار سرحات امید آنکه مقامش بخلد رضوانت سخاست پیشه دلدل سوار کان کرم شجاعتت مرا و را که شیر یزدانت شه ولایت و بحر عنایت علی بجمع یار حیدر اول امامانت ز بعد شاه نجف مرتضی علی ولی دوم امام حسن راحت دل و جانت سوم امام حسین ست نور چشم نبی که افضل الغربا وشه شهیدانت امام زین عبادست چارمین برحق که علم و حلم و کمالش چو صبح خندانت امام محمد باقر برتبہ پنجم ذوی العطا و سخا همچو شمس تابانت امام جعفر صادق که صادق الوعدت شش جهت تمنائی او محیانت بهفت ارض و سما در مقابل دشمن امام موسی کاظم چوتیغ برانت امام هشتم عالی نسب ذوی الاحسان علی رضاست که او ضامن بیانست نهم تقی است که وصفش بشرح ناید راست صفات شهرتش همچو ماه کنعانت دهم نقی ست کی نصرت نام او جویند که رتبه کرمش را نه حد او رکانست امام یاز دهم عسکریست شاه دوکون که شیوه حسنش همچو خور در خشاست امام دواز دهم آنکه نام او مهدیست چو مهر و ماه بزیر نقاب پنهانست مرا بمرس هر و کرلسان هزار بود بمدح احمد و اصحاب بی درافشانست صلوة
۱۹ صلوۃ بی عد و هم درود بی حد وعد زما بروح محمد ہزار چندانست سمیع دعوت مخلوق قاضی الحاجات رسان مرا بمقامی که جای خاصانست بشو بآب عطا نامه سیاه مرا ترا که بحر کرم روز و شب بطغیانست مرا ببخش بز الطاف سرمدی ایزد که خلقت کرمت از برای عاصیانست اگر چه عایشه مستوجب عذاب بود رجای وی بعطای غفور غفرانست خدا بلطفک حضرت خیر النسا فریاد رس بر کزین نور چشم مصطفی فریاد رس در بیابان فراق افتاده ام دستم بگیر هر زمان و ساعتم بہر خدا فریاد رس دست امید من مضطر بذیال کرم معدن لطف و عطا کنز سخا فریاد رس استانت تکیه گاه بیکسانست در روز ذو العنایت نبیش اه انبیا فریاد رس راه تاریک و منزل بس بعید و خوفناک شمع ایوان هدایت رہنما فریاد رس شد تهیه کشتی مرادر برغم یا سید بلطفت میتوان ساز رها فریاد رس حل مشکل خواهم از غوثیت حال الغیاث الغیاث ای سرور مشکل کشا فریاد رس در حقیقت رہنما و در طریقت پیشوا شام هجرانزا توئی صبح ضیا فریاد رس در گلستان شریعت غنچه پر معرفت صیقل ائینه دل را صفا فریاد رس
۲۰ میکند وصف جمیله بر فلک دایم ملک رفعت تو برتر از اوج سما فریادرس جوهر جود شریفیه نور رب العالمین سالک بر حق امم پیشوا فریادرس شوه ذات مبارک عصمت و عفت بود زینت آل محمد مصطفی فریادرس گوهر نجیب نیر الخلایق فاطمه راضیه مرضیه هم ذو الحیا فریادرس بحر الطاف و کرم لطفت نگنجد در عدد فیض انعامت چو درّ بی بها فریادرس عاصیم سرتارقدم غرقم بدرّیای فجور عذرخواه عاصی امّت مرا فریادرس کلب کویت گر بخوانی سر بافلاکم رسد مادر شاه شهید کربلا فریادرس دافع اشرار کونین از تو می جویم مدد باز کن وصف تو دفع بلا فریادرس ما در سیّدی نزاد چون تو علیا منزلت جان و دل بادا ترا هر دم فدا فریادرس خرّم آنروزی که بوسم آستان قدسرا خاک کویت بهتر از مشک ختا فریادرس بر درت افتاده چون خاکم نظر کن از کرم ذره ایثار و ندایت کیمیا فریادرس منبع تعظیم و تمکین صاحب عزّ و شرف فتح بسته شمع نور والضحی فریادرس آفتاب دین و ملت شد منور از رخت کامیاب مستمند و بینوا فریادرس زینت المستغفر ذو الاحسان و عالی وقار هم علوی عالیه اعلی العلی فریادرس هاشمیه عابده هم زاهده هم شافعه صاحبه هم صالحه شام صبا فریادرس قاینه عصمه
۲۱ قایمه معصومه و محروسه و هم ساجده باطنه و ظاهره شمس الضحی فریادرس عالمه هم صایمه جاریه و هم عوریه هم شفیعه شافع روز جزا فریادرس حامده محموده و قاریه و هم ناصبه مسجدہ ہم جمیلہ ذوالعطا فریادرس صایبه و راجحه هم شاهده هم دانیه زہرہ و ہم طاہرہ فخر النسا فریادرس دانیه و داعیه و بانیه هم راکعه طیبه و ناصبه آل عبا فریادرس داعیه و مکتسبه هم سلیمه حجبہ بانیہ و باسطه یا مشفقا فریادرس فاتحه و راغبه و هم رفیعه غلیه بکره و هم صایمه بدر الدجی فریادرس جیده و هم صلحه مصلیه هم عاصمه لامع الانوار حق نور الهدی فریادرس مخبره و هم حلیه هم علیه عصمته نصفه هم واصبه تاج الزکا فریادرس حاضره و هم تقیه هم نقیه وصیه قاضیه و هم صفیه اصفیا فریادرس هم نسبیه هم ولیه هم وفیه اکرمه ہم قریشیه تو دارم رجا فریادرس هم خدیجه هم حسینه هم صبیحه را از عنایت در جمیع کارہا فریادرس هم حجازیه و صدیقه اشنی از کرم از تلطف اهل بیت مجتبا فریادرس عاصمه و هم کریمه مدینه هر زمان خاک پایت دویم توتیا فریادرس هم وفیه هم رقیه هم حصینه ولکمال ہم تحامیہ خلیل کبریا فریادرس
۲۲ عریة و هم نبیه هم حبیبه السلام هم سراج جفت ارض و السما فریادرس هم محمده صلوة بی عدد بادا ترا هم مسلکه عزیز دو سرا فریادرس هم مشفعه مسلم شفیع المذنبین هم حجره ترا خوانم شنا فریادرس هم مستجره بخواه عفو گنا هم از غفور من شفیع آورده ام مردم ترا فریادرس چون هجوم لشکر شیطان سد هنگامه عمر اندر اندم زوجه شیر خدا فریادرس عایشه دارد گناه بیحد ما سول نیز دارد از لطف شفاعت شما فریادرس یا شاه نجف شیر خدا حیدر کرار ای محرم راز ازلی واقف اسرار هم جید و هم صفدر و هم فاتح خیبر تیغ نظرت صف شکن لشکر کفار فیض از کرمت یافته هر شاه گدائی کان کرم و بحر عطا الرضبا هم مقصد و مقصود رجال از زر ستا ای فخر ولی کنتر سخا سالک اطوار هم ناصر هم غالب هم شاه ولایا هم خاک و بدرست شفای دل بیماران هر دل که در وحب علی نیست بیتر قدر هر کس نبود خادم تو باد نگونسار هم خالص و هم مخلص هم کار بر بیت شکی نیست بیاید بهر بند جنت و گزار هر جا که بود خوف و خطر شمع هدایت از یکه و یک دانه من باش خبردار باران
۲۳ عایشه باذیل کرم دست جانی چون بست عطا وکرم لطف تو بستی یا علی علم غیب میدانی واقف رازهای پنهانی هم امام وصحاب یاروویی شاه مردان وشیر یزدانی هم امین وامان و ملک جود قوت روح و راحت جانی والی هردوکون شاه نجف شاه شاهان و میر میرانی کنز الطاف معدن کرمی زوج بنت حبیب سبحانی اشکار و نهان خفی وجلی صفدر و شهسوار میدانی کاشف سر باطن و ظاهر هم قوام چهار ارکانی عالم السر عالم ملکوت ورق نانوشته میخوانی اسد الله غالبی حیدر از جبین تو صبح نورانی زینت و زیب ملت و دینی ساقی بزم جام عرفانی در دریای لامکان هستی بر همه شهریار خاقانی فایض و فیض بخش و فیض رسان ملجا و لطف مستمندانی هم حبیب و طبیب و هم شافی مرهم ریش دردمندانی
۲۴ الغیاث الغیاث سرور دین هم توجه شه خراسانئے راه گم کرده ام هدایت کن سالک و ضامن عصیانئے عقده از کار بسته ام بکشا کارها را تو مشکل آسانئے دستگیرم شو از برای خدا اوفتادم ببحر طوفانئے نظر لطف حیدر کرار کشتی من شدست طوفانئے دامن بذل تو جناح بود وارهانی مرا ز حیرانئے شافع المذنبین علی ولی ماحی جرم عبد عصیانئے خامه عاجز شود ز اوصافت هرچه خواهی کنی تو بتوانئے وصف تو در بیان نمی گنجد رفعتت را نباشد امکانئے اسدالله سرم فدای تو باد دل و جانم تر است قربانئے همچو کلب افتاده در کویت گر برانی مرا و گر خوانئے دست عایشه دامن کرمت در سخا نیست چو تو سلطانئے در دریای معانی یا علی موسی رضا گنج اسرار نهانی یا علی موسی رضا سرور والا گهرم شهریار بحر و بر مصطفی را دودمانی یا علی موسی رضا
۲۵ کوکب برج یقین شمع سموات وزمین شاهباز لامکانی یا علی موسی رضا معدن گنج و سخا صبح سعادت ضیا کام بخش و کامرانی یا علی موسی رضا پرتو اکسیر لطفت مس جانرا کیمیا خسرو صاحبقرانی یا علی موسی رضا در بیابان فراق افتاده ام دستم بگیر دستگیر بیکسانی یا علی موسی رضا در شریعت در حقیقت در طریقت پیر بلبل باغ خبانی یا علی موسی رضا در شجاعت در سخاوت در مروت بی نظیر در تکلم در فشانی یا علی موسی رضا در ریاض شاه مردان غنچه پر مغرفت ملجا پیر و جوانی یا علی موسی رضا ہم ولی و ہم ذکی وہم امام و ہم امیر ہم امین وہم امانی یا علی موسی رضا سالک سیر سلوکی صاحبان پیشوا رہنمای گمرہانی یا علی موسی رضا بر تو ظاہر آشکارا و نهان در هر امور صفحه ننوشته خوانی یا علی موسی رضا بر خس خشکی گر اندازی نظری از جان سبز از عنایت میتوانی یا علی موسی رضا شافی الامراض ہستی دردمندانرا دوا ہم طبیب مهربانی یا علی موسی رضا غرق بحر اضطرابم لطف بیدار رجا چون غریقانرا ضمانی یا علی موسی رضا شی لله بر درت افتاده ام چون سایلی تکیه گاه انس و جانی یا علی موسی رضا از متابم رخ زکویت یا امیرالمومنین گر برانی ور بخوانی یا علی موسی رضا
٢٦ بحر فیض و لطف و احسان تو ا نبود کنا دست امید من در دامان الطاف و کرم بر جمیع عاجزان و مضطر و بے نینوا جرعه ما را چشانی یا علی موسی رضا هم بمقصودم رسانی یا علی موسی رضا مشفق و شیرین زبانی یا علی موسی رضا عایشه دارد رجا شاه خراسان از عطا فیض بخش جاودانی یا علی موسی رضا تاج پیران میر سیران غوث الاعظم دستگیر ست حد علمی مالا مال حق کشته پدید شمع ایوان هدایت گمرهانر از رهنما سروری هم رهبری بر اولیا و اتقیا دودمان بهترین انبیا و مرتضی در دریای شریعت معدن لطف و کرم در طریقت و معرفت شاهباز لامکان باطن و ظاهر غنی و آشکار و نهان گوہر کنز سعادت آفتاب شرع و دین یا محی الدین علی بهر خدا فریادرس نور سبحان شاه شاهان غوث الاعظم دستگیر سینه چون گنج عرفان غوث الاعظم دستگیر افتخار جمله پیران غوث الاعظم دستگیر بدر عالم قطب رحمان غوث الاعظم دستگیر صبح عزت شمس دوران غوث الاعظم دستگیر در حقیقت جسم را جان غوث الاعظم دستگیر عندلیب باغ رضوان غوث الاعظم دستگیر ای وصال ماه تابان غوث الاعظم دستگیر بر تو ظاهر سر یزدان غوث الاعظم دستگیر ہم قصیرم شاه جیلان غوث الاعظم دستگیر ام قصیرم
۲۷ هم ولی هم میر و مولانا و سید الغیاث منبع الجود و الاحسان غوث الاعظم دستگیر ساکن البغداد شیخ و خواجه مخدوم عایشه ایدل خواهد از تو سلطان غوث الاعظم دستگیر یا احمد جام زین دلیلی تو صاحب لطف و هم جسیمی هادی حقیقت زمانی هم طی مراسم طویمی یک جرعه زجام تست دریا در فطنت و جاه بس فضیمی هم مخزن فیض کبریایی محبوب اله و هم خلیلی گم کرده خویش از تو جویم نمازعنایتت سبیلی بنگر ز عطا بحال زارم شاید که رسم ازین ذلیلی عایشه زپرتو سعادت جوبد اثری تو خود وکیلی پیر کامل ختم برچ یقین قطب درگاه اله العالمین مست وحدت در ظهور و در بطون از می خمخانه صدق و یقین واقف اسرارهای لم یزل کاشف سر سموات و زمین ای که داری آشکارا و نهان پرتو نور سعادت بر جبین
۲۸ هستی از اولاد پاک مصطفی هم ولی و هم زکی و هم امین جمع تو با اولیا اتقیا حشر تو باد ا بفخرالمرسلین یا ولی الله بگویم شرح خویش مضطرم بیچاره ام اندوهگین شد تب کشتی مرا در بحر غم مهربانا تا بکی باشم چنین مرشد کامل بفر یادم برس وارهم از محنت دنیا و دین عفو خواه از حق گناهان مرا تا نباشم در شمار مشرکین میر یحیی اسم قدست شد ظهور هم علوی نزد خیر الوارثین دیده الطاف بکشا سوی من عاجزم من نفس و شیطان درکمین هر زمان عونت مرا با وا مدد عاقبت خیرم بو در واپسین عایشه از همتت جوید مدد فضل از پروردگار جمعین منه و کرمه با تمام رسید قصاید حمدیه و نعتیه و مدحیه از کلام بلبل شاخسار معانی طوطی شکرستان شیرین بیانی اعنی نتیجه افکار ابکارعایشه مرحومه مغفوره افغان درانی غفرالله لها و لوالدیها و لاستاذیها ولسا عیها آمین *
ما شاء الله لا قوة الا بالله بتوفيق جناب باری عزاسمه باهتمام حضرت یاری ام ملکه سلاطین الهی حضرت بی بی [گلجان؟] دیوان عایشه مؤلفه شهسوار درج عصمت مآبی نیر برج عفت شاعره لاثانی عایشه افغان درانی مطبعه شرکتی باهتمام محمد امیر کابلی کلکلي
۲ بسم الله الرحمن الرحیم ساقی حدیث روح فزا میرود بیا جشن بهار و سیر و صفا میرود بیا گسترده اند فرش زمرد بصحن باغ فراشهای باد صبا میرود بیا گلهای لون لون شگفته بهر طرف دلبر کشاده بند قبا میرود بیا هر برگ گل گرفت بمقابل بلبلی سیلاب غم زدیده ما میرود بیا در هر چمن نشسته عروسان غنچه لب مشاطه را بگو که کجا میرود بیا هنگام صبحدم بهمه خنده میکند کین نیمروزه صحبت ما میرود بیا بلبل زبوی گل شد از خویش بیخبر دیوانه وار بی سر و پا میرود بیا وقتی گل
۳ جوش گلست و وقت ملیست و نسیم خوش این فصل را خزان زقفا میرود بیا شمشاد و سرو سر به ثریا کشیده‌اند معشوق کج نهاده کلا میرود بیا این موج آب سایه اشجار را نگر هر یک بعشوه‌های جدا میرود بیا قمری و عندلیب و طیور ان خوش الحان بهره زبان ثنای خدا میرود بیا خمخانه‌ها بجوش و خروشند در طنان در کش که وقت نشو و نما میرود بیا مطرب بزن نوای عراق از فراق یار چون آهوی رمیده ز ما میرود بیا افسوس چند روز درین گنبد سپهر بی وصل دوست عیش و هوا میرود بیا در هر هزار نیش ببینی شوغر و... تاج و ردای شاه و گدا میرود بیا شاهان جم نشان همه خفتند زیر خاک از سینه رباب صدا میرود بیا کینخسرو شجاع و فریدون و کیقباد دست تهی ز دار فنا میرود بیا این طاق زرنگار وفا با کسی نکرد کارش همیشه جور و جفا میرود بیا عایشه دل مبند برین دار بی‌ثبات غافل مشو که وقت دعا میرود بیا ساقی بیار باده و پر کن ب جام ما تا نه رواق چرخ بگردد بکام ما دامی نهاده‌ام بره عشقت ای صنم باشد که مرغ وصل تو افتد بدام ما
رقم در انتظار دو چشم چهارشد کی قاصد صبا بتو آرد پیام ما شرح فراق خویش کنم عرض در اگر بشنوی بسمع عنایت کلام ما کس را نشان همت گردون دون مقام اگر بر زبان خویش برانی تو نام ما سر بر سر پر عرش رسانم فتخار اگر بر تو مجال توفتد بام ما کی باشد آنزمان مستعد علی الدوام زیر شکنجه زلف تو باشد مقام ما جاه و جلال و حسن و کمالات و خط و خال خورشید را کجاست چو بدر تمام ما شاید که التفات بحال گدا کنی سلطان هفت کشور عالیمقام ما سر تا قدم چو شمع شدم محو از فراق رحمت نشد ز گریه زار مدام ما یادم نمیکنی فزیادم نمیروی باشد بگیر د از تو خدا انتقام ما دستم نمیرسد که بگیرم در قفا ای باد بر بجانب جانان سلام ما مطرب بزن نوای جگر سوز دلگشا رمزی بخوان ز زمزمه صبح و شام ما اوقات خویش صرف نمودم بعیش و نوش وجه تا دریغ ز کار مدام ما عاشق کلب کوچه پیر مغان بود کز فیض لطف اوست سراسر نظام ما صبا بخسرو خوبان رسان سلام ما بجا کپاى مبارک ببر پیام ما یارسم دار
که ای ستمگر بی‌غور از برای خدا شنوسع رضا از عطا کلام مرا مکن تکبر و مغرور حسن خویش مباش ز مخزن در و گوهر بده تو کام مرا کدام صبح سعادت کدام ساعتیست بوصل خویش منور کنی تو شام مرا خجسته طالع و فرخ زمان مسعودست بنور چهره فروزی تو بزم و جام مرا شها ز بنده نوازی چنین عجب نبود ز گنج لعل لبت ار دهی تو کام مرا سر از قدوم تو می‌بندار دعایم قلم صفت کنی ار بند بند عظام مرا اگر بخواب ببینم جمال رعنا را سر از سرور بافلاک میرسد ما را فدای نرگس مخمور و غمزه جادو بیک اشاره ز من برده دین و دنیا را بهار گلشن حسنش گرو گرفته ز خلد خرد پرین ز سر بلبلان شیدا را طلوع صبح سعادت از ان جبین مبین بد از زلف عنبر سواد شبها را ز رنگ عارضش آنسرو بوستان افروز بنور چهره برافروخت لون گلها را نگار حور وشی آفتاب عالمتاب قرار و صبر سکون برده پیر و برنا را سمنبری که بدی شک نقش خط جبین کنایت لب لعلش بود مسیحا را بتی شکر لب گلچهره پری پیکر درین پرین بستر شیخ و ملا را
۶ شعله عاشق فتاده بصوفی به مهر و ماه و بخو حسان ندین کسی کسی اگر بمن آرد پیام آن محبوب شباب ورزم اگر وصل او دهم چو صید گیری افلاک راست کردند دل شمایل خوبان شنوز باد صبا بیزم ماه وشان آی و در فشانی کن به مهر و عشق بتان خط بندگی دادم زبان خامه قاصر شود زا وصافش بسوخت عضو حعیم بنار هجر چوعود غریق بحر فرقتم گذر نمی یابم زخوان عیش تر نشد نصیب من غموم طلسم دهر چو ترکیب کرده استادش بسوخت جامه زهد و لباس تقوی را ضیای پرتو آن شمع مجلس آرا را هم مژده او تاج و تخت دارا را چنانچه داده جوانی ز سر زلیخا را نهاده اند از ان طره دام دلها را حکایت لب شیرین و زلف لیلا را نگر کرشمه سر و بلند بالا را از ان زمان که بیار است چرخ خضرا را چگونه شرح دهم وصف آن دل آرا را فراق و هجر کند آب سنگ خارا را نشد مد در کسی این وجود تنها را فلک زخون جگر داده قوت دانا را هیچکس نکشودند این معما را بغایت نظری کن بفصل لم یزل چو مست کرده انیست کل اشیا را
ای چهره گلنار تو رشک گل و گلزارها آئینه رخسار تو روشن تر از انوارها خورشید تابان روی تو چون ماه انوار بروی تو افتاده بر گرد رخت زلف سیه چین دارها چشمت چو آهوی ختن برد قرار از مرد و زن اندر گلو افگنده اند عشق تو زنارها ای کلرخ سیمین بدن ای طوطی شکر شکن این شیوه شیرین تو دل برد از دلدارها ای حبیبه غنجش لقا تا کی کنی بر ما جفا در حلقه گیسوی تو شد مبتلا بسیارها شر قدت هر کس که دید عقل و خرد از سر پرید شیخ کبار و صوفیان در بزم دین تاریها سرچشمه آب حیات سرمایه عیش و نشاط از عشق رویت ای صنم دیوانه شد بسیارها خلد برین کوی تو مشک و عنبرست بوی تو یک ذره فیضی یافته از خوی تو عطارها خوبان عالم چاکرت افتاده بر خاک درت چون بندگان بگذشته اند از رتبه مقدارها هر چند جان کردم فدا از تو نشد بوی وفا بخت سیاه خویشرا من آزمودم بارها چون من هزاران دلفگار رنجور شد در انتظار آخر طبیب مهربان بگذر برین بیمارها جانها ز هجر آمد بلب شد موسم عیش و طرب ساقی بده آب عنب بستان بسی خمارها ای شوخ شنگ جلوه گر چون میکنی مالک در هشیار باش بر حذر کاندر کمند عیارها هستم غریب و بینوا افتاده در کوی شما تاکی مرا داری روا در طعنه اغیارها عایشه هنگام سحر در بوستان میگذر گذار در آرزوی روی تو دامن گرفته خارها
خون دل می چکد از دیدۀ حسرت ما ثبت دیوان قضا کرد خسارت ما چونکه در روز ازل خامۀ تقدیر نوشت محنت و رنج و الم شد رقم کسوت ما تا که از مادر گیتی بوجود آمده ایم شد باندوه و غم دهر همه شهرت ما در فلاخن چو فلک سنگ مصیبت بنهاد ز و شکست آینۀ بخت جهان صورت ما داد بر باد فنا جور و جفای گردون خانۀ عیش و نشاط و طرب و عشرت ما هر کرا رابطه نیک و بدی معتادست غیر سودای بتان نیست دگر فکرت ما ساقیا فصل بهارست می گلگونم لطف فرما که بکلی ببرد حیرت ما صرف اوقات بلهو ولعبم شد هیهات کلمۀ خان به نیز مین نند و نشد عبرت ما گردش چرخ چو پرگار گرفتیم میان حل ز امداد کسی هیچ نشد عسرت ما پادشاهی که بملکش نبود انبازی مگر از لطف و کرم خود بکند غیرت ما هر چه ما ناله و زاری و تضرع کردیم غیر خوناب جگر هیچ نشد اجرت ما گفت سلطان ازل مالک ملک ابدی است بندۀ عبث هر دم منکر قدرت ما ای ساقی پری رخ یک جرحۀ بخش مارا دل بردهٔ و دینم پنهان و آشکارا جان و دلم ربودی چون رخ بمن نمودی ای شوخ ناز پرور کشتی بغمزه مارا ای یار دانشور
ای یار دلنوازم چون شمع میگدازم هستم بجان اسیرت ای دلعرب نگارا ای ظالم ستمگر بر ما ز لطف بنگر یا سر ز تن جدا کن یا ترک کن جفا را دست از طلب ندارم در راه انتظارم باشد که باز بینم محبوب دلربا را بر لب رسیده جانم در آرزوی آنم یک بار اگر ببوسم آن لعل بی بها را تا چند بیقراری چون دسترس نداری در دامن قناعت باید کشید پا را عایشه زار نالد در هر فراز نالها از هجر یار نالد فریاد رس خدا را سر در بیابان میزنم داخل شوم در خانه کین شیوه لیلی وشی مجنون کند فرزانه را از فرقت آن غنچه لب بی قرارم روز و شب چون جغد باشد در طلب مرغ دلم ویرانه را بیخود شدم از خویشتن از دوری آن سیمتن یعقوب سان گم کرده ام آن یوسف دردانه را گر ز احوالم خبر باشد اگر چون شیر نر خود میشود خون جگر گر بشنود افسانه را در صحباغ و بوستان خوش باد بزم دوستان عیش و نشاط گلرخان عاقل کند دیوانه را شد موسم عیش و طرب افتاد دندان در تعب ساقی بده آب عنب بکشا در میخانه را ای شاه فرخنده پی در انتظارم تا بکی ساقی بلطف جام می لبریز کن پیمانه را دل را فراغ از غیر کن پیر صفائی پیر کن با مستحقان خیر کن بهر خدا خمخانه را
۱۰ ای شمع بزم انجمن ای طوطی شکر شکن ای بلبل شیرین سخن مسرور کن غنچانه را میسوزم اندر تاب تب از لطف تو نبود عجب یکدم کشائی سوی من آن نرگس مستانه را شهباز قلبم مبتلا شد کف مخالت دلا آن دم که صیاد ازل بنهاد دام دانه را گر بگذری ای مه جبین اندر نگارستان چین دین شیوه شیرین زق بر هم زند میخانه را ای گلعذار لب شکر سیمین تن بالا ببر از عارض شمس و قمر پرنور کن کاشانه را میگردم اندر بحر و وادی بوادی در بدر باشد که یک بار دگر بینم رخ جانانه را عایشه شد پراثر سمع صالت این سخن ناز فراق و هجر تو احراق کرد پروانه را چگونه شرح دهم داستان هجران را بدین دماغ نهادست پیر کنعان را نگر که یوسف مصری زبیوفائی او بقعر چاه چه دیدست جفای اخوان را محبیتی نه بمل دارد و حیا نه بصبر نهاده دام بره کافر و مسلمان را بگو بمطرب گیتی بزن نوای فراق بخوان حکایت فغفور و چین و خاقان را زبیوفائی دوران هزار افسوست که پایمال جفا کرد قصر شاهان را صبا بگوش گل اندر چمن چنین میگفت بیاد داد فلک افسر سلیمان را کل از نسیم سحر چون شنید نام فراق درید از ستم و جور او گریبان را زیرو زبر
۱۱ فریب و شعبده هاست بسرفنون فلک ببست رشته ز نار شیخ صنعان را ز باغ وصل نچید یچکس گل عشرت خزان درآمد و تاراج کرد بستان را ز بس ملول شدم از جفای چرخ کبود ز فکر محو شدم سهو کرده ام جان را سرشک دیده من قاب دو قیران بگرت چنانکه نوح ندید ست موج طوفان را زبان خامه به املا همی شود قاصر اگر مداد کند قطرهای باران را جهان و کار جهان را بقا نمی بینم بهر امور بخوانی غفور و غفران را مرا نجاک در آن حبیب باز رسان بوصل گل برسان بلبل خوش الحانرا ببخش عایشه را از عطای سبحانی شفیع بدر گهت آورد و جمع قرآن را ای پری چهره از برای خدا عارض خویش را بمن بنما سالها شد که انتظار توام از تو حاصل نشد بدون جفا بسر و دست میدهم سوگند بشنو این نکته را بسمع رضا پیش از نیم بنار هجر مسوز دست من دامن تو روز جزا متکبر مباش نیست نکو بحقارت مبین بسوی گدا خسروا من فقیر کوی توام نظرت نیست سوی بنده چرا
۱۲ بند بندم اگر کنی چو قلم من نخواهم شد از در تو جدا عقل و هوش خرد برین سریر تا شدم مبتلای زلف دو تا زخم ناصور در جگر دارم نیست این درد را علاج و دوا طوف نیکو به طالعش نبود که نمییابم از تو بوی وفا عایشه غرق بحر هجرانت به ترحم نگر بعین عطا بیا بباغ محبت نگر تماشا را خرد برین ز سر بلبلان شیدا را به چهره گل سوری ببین که وقت سحر ز رنگ و بوی معطر کند چمنها را نوای بلبل و قمری و عندلیب شنو فگنده هر طرفی های و هوی غوغا را کنار آب لب جوی دلبر رعنا بدست آر گل اندام مجلس آرا را بیار ساقی ازان می که صوفیان کبار به نیم جرعه فروشند دین دنیا را ازان می که بصد سال مرده جان بخشد که داده اند ازان حضرت مریم مسیحا را ازان می که چو منصور هر که زو نوشد ز فرط عشق کند دار و هم رسنها را می مذاب که فرح دلست و قوت روح کرم نمای محبان باد پیما را دلم گرفته ز دنیای دون نیا ساید برای دوست بسر می کنیم سودا را بلب جوی
۱۳ بآب دین بشویم دفتر عارض ز فرقت لب لعلی که برده دلها را هلاک میکندم ترک مست خونریزی بتا بکشتن بیدل که داد فتوی را پیاله از کف آن دلربا چو نوشیدم ربود از دل من فکر موت و احیا را از ان زمان دلم افتاده است بیدل بتاب که داده اند بمجنون عشق لیلی را صبا بیار نسیمی ز زلف مشکینش که داده اندر لونش سواد شبها را خموش عالی تا چند خوری خون جگر که هیچکش ننمودست صید عنقا را زد قضا سنگ ملامت چوبپیشانی ما انس جن گریه کنانند بحیرانی ما تا که از مادر کیستی بوجود آمده ام گردش چرخ بود در پی ویرانی ما چونکه برخوان فلک کر دضیافت میمان در خوناب جگر داد مهمانی ما مصلح هرگز نشود طالع سرگشته من مختصر هیچ نشد قصه طولانی ما کوکب بخت من افتاد بزندان مریخ داد بر باد فنا تخت سلیمانی ما فارغ البال نشد خاطر مخزونم و اپی غرقه بحر غم است کشتی طوفانی ما باغبان انلی چونکه بیار است ریاض بی ثمر عاقبت است نخل پشیمانی ما روز و شب در طلب آن میکنه عالی دورم وصل آن گلرخ رعنا نشد ارزانی ما
۱۴ خامه قاصر شد از شرح غم هجرانم | زانکه در دهر کسی نیست بغم ثانی ما گل چو از باد صبا حال من زار شنید | چاک زد دامن خود بهر پریشانی ما شد به لهو ولعب عمر گرامی هیهات | گبر و ترسا همه خندند بمسلمانی ما طبع شعرم که شهد شکر شیرین بود | حاصلی هیچ نشد زین شکر افشانی ما واو اوقات عزیزم همه بیهوده گذشت | طفل نادان بعبث خنده بنادانی ما عایشه رنجه بستی اعانت ننمود حسرتا وای ازین بی سروسامانی ما صنما آمدن یار مبارکبادا | عید و نوروز تو بسیار مبارکبادا می خرامی بچمن سرو قد لاله عذار | رفتنت جانب گلزار مبارکبادا چشم بد دور از ان دایره مینائی | غمزه نرگس خونخوار مبارکبادا شوخ گلچهره که در حسن لطافت بی | شیوه عذب تو دلدار مبارکبادا گل و مل ساقی و خندانے زانی با | بوسه زان لعل شکربار مبارکبادا چونکه صیاد ان الم از زلف تو نهار | مرغ دل گشت گرفتار مبارکبادا شکرلله که پس از مدت ایام فراق | دوست بدوست بلدار مبارکبادا دوشم از هاتف غیب آمده این مژده بگوش | دشمنت باد نگونسار مبارکبادا بالله
۱۵ عایشه است عا کوقی سرشامحم دعوت بر تو مجر بار مبارکبادا از فراقت سینه بر یانم نمیدانم چرا روز و شب چون ابر گریانم نمیدانم چرا عمر خضر وجاه اسکندر نخواهم بی رخت گرد بد تخت سلیمانم نمیدانم چرا می کنی قصد هلاکم هر زمان ای بی جفا عمر و جاهت را ثنا خوانم نمیدانم چرا بیوفائی از تو و از من محبت دمبدم از تو جور و من با حسانم نمیدانم چرا زخم ناسور از تو دارم جگر ای سنگدل درد خود را ترک درمانم نمیدانم چرا چشم خود را پیش پایت افگنم خواهم ترا هم بجای دین نشانم نمیدانم چرا من نمیدانم چه بود سر سرنوشت اید سر چون سر زلفت پریشانم نمیدانم چرا عایشه اوقات در اصرف کردی خطام ہم زفعل خود پشیمانم نمیدانم چرا ای خرزرابی رخت کل خوش نمی آید مرا بیوای کل صوت بلبل خوش نمی آید مرا جو تو رفتی از برم عالم حونا رست در نظر باغ و بستانهای کابل خوش نمی آید مرا چونکه دور از زلف مشکین قوام مشهرون نفحه ریحان و سنبل خوش نمی آید مرا همچو مجنون سر زنم اندر بیابان فرق بیخودم دیوانه عاقل خوش نمی آید مرا
۱۶ ناگزیر ست بستن این بخیہ دوزی بر لبم چون کنم این پیشتر کل خوش نمی آید مرا می کنی تعطیل اندر قتل من نفع صبورت این قدر صبر وتحمل خوش نمی آید مرا مال و ملكم را شجاع الملک شه بر باد داد دست خالی جیب بی پل خوش نمی آید مرا می طپد عاق انده خون دل از فرقت همچو مرغ نیم بسمل خوش نمی آید مرا ای شعاع عارضت صبح سعادت ضیا مبینی شمس طلعت سر مستان بیا بی جمالت در نظر گل همچو خار آید مرا ذره اکسیر حسنت مس جانرا کیمیا میخورم مخون صفایلی دلم را عزشوق چون خسر خشكم جسد شد همچو نقش بوریا جز خیالت وز وشب در خاطرم نبود دگر گردش گردون مرا بر سر چو سنگ آسیا زخم کاری خورده ام از خنجر شرگان تو بر جراحات دلم حبّ تو باشد مومیا نیل می خواهم ز کوچت ای صبا کن چون کلید جنت است جانا بدرستخیا جان فدای شیوه شیرینت ای رشک قمر خاک پایت کشتم در دیده همچون توتیا درد مندم مستمندم ای طبیب مهربان جان بلب آمد مرا تشریف فرما حابیا فصل گل آمد بجوش و بلبلان در خببروش موسم عیش و طرب شد باده خواهم ساتیا تشنه لب افتاده ام ساقی تلطف جام می کین بود پاداش خیرت تا قیامت باقیا بچه دلہا
۱۷ کعبه دل بدست آور که حج اکبرست چند راه کعبه راطی میکنی ای ضیا بسمل از تیغ هجران توای خورشید در لطف فرما یکزمانی بر سر خاکم بیا اندرین صندل سرائی آهوئی الحریر عایشه ملحا ندارد جز جناب کبریا بتابه سنگ ملامت مزن دگر مارا از ناز صبر مکن داغ بر جگر مارا مکن تکبر و مغرور حسن خویش مباش مزن تیغ فراق و جفا تو سر مارا مدر تو پیرهن وصل من زمهجوری روا مدار مدایم دو چشم تر مارا بشیوه های ملیح تو جان و دل دادم بکشت غمزه شیرین لشکر مارا بدام زلف تو مرغ دلم گرفتارست که نیست غیر جمال تو در نظر مارا محیط عشق که هیچش کرانه نبود فتاده ام نبود هیچ سوگذر مارا چگونه شرح جفا و ستم کنم ای دوست نشانه کرده غمت سینه چون سپر مارا اگرچه در نظرت زار و خاکسار شدم مران ز در گه الطاف در بدر مارا کجا روم ز که جویم مقاصد دل خویش بمهرورزی تو ثبت شد قدر مارا جوان شوم ز سر زندگی دوباره کنم وصال دوست میسر شود اگر مارا در انتظار دو چشمم چهار شد هیهات بده جواب سخن نی مختصر مارا
۱۸ چو نیستم که برندی سرشته اند ناصح مکن نصیحت بیهوده این قدر ما را نکرد شمع رخت میشدم چو پروانه بسوخت آتش عشق تو بال پر مارا گداخت همچو رصاصم حبیب ظن فریب تلف بشد چو زکف مخزن گهر ما را عنایتی بمن ای خضر از برای خدا بود که این شب یلدا شود سحر ما را بده بحق ابوبکر و عمر و عثمان بحق شیر خدا بر عده ظفر ما را کرشمه بت عیار عقل و هوشم برد که نیست غیر تمنای او دگر ما را ندانم از چه سبب نیست یانش رحمی چه ظلم می کند آنشوخ دل حجر ما را سرشک دین من همچو رود جیحونست نمانده روشنی پیچ در بصر ما را به لب رسند زاندوه جان مشتاقم کجا رسد به توانم دست در کمر ما را ز هیچکس نکنم شکوه غیر سنخیت چو کرد در نظر دوست بی نزارم بشرح راست نیاید چسان کنم تحریر چه آمده به از گردش قمر ما را ز لطف خلق تو قطع نظر که عالیث که غیر در گه او نیست هیچ در ما را لیلی صفتی لطیف و رعنا مجنون و شم و نموده رسوا در کوچه عشق وی رسیدم عشاق بی بنم بیضها
۱۹ حسنش چو ماه کنعان دارو ز عهد خسروان سحر نیا طوطیان چونموده بحرفش ز یاد جهان ربوده از جا از وصف جمال دلربایش در هر طرفست شور و غوغا گلزار رخش بهار رضوان شمشاد سنان بقد و بالا از رشته زلف مشکنا بش زنار فگنده شیخ و ملا آشفته عارض ملیحش شد پیر و جوان رشت و یبا مفتون وصال نازنینش بسیار بود ضعیف و برنا آن ماه وشی خجسته افعال در دهر بود چو در یکتا آن گوهر مخزن ملاحت هست توسع و فرح دلها بیخود خودم ز فرط عشقش سرگشته بکوه و دشت و صحرا دست از طلبش ندارم هرگز تا هست بنای چرخ خضرا بلبل صفت ست در تکلم اعجاز ولیست چون مسیحا عایشه بجان خریده عشقش از عمر عزیز کرده ابرا ای نازنین پسر به کجا میروی بیا شیرین لب شکر به کجا میروی بیا
۲۰ دل برده و غارت دین میکنی چرا طاوس غمزه گر به کجا میروی بیا عمرم گذشت در هوس آرزوی تو ای شوخ دل حجر به کجا میروی بیا بهر خدا بحال من بی نوا بکن از لطف یک نظر به کجا میروی بیا زین بیشتر مسوز بنار محبتم سرتا قدم شرر به کجا میروی بیا رشک پری ز عیب بی یک سخن مگو چون بلبل سحر به کجا میروی بیا ای شهریار حسن جهانی گدای تست سلطان نامور به کجا میروی بیا سرور وان بجانب بستان همی گذر گلزار را نگر به کجا میروی بیا در انتظار وصل دو چشمم چهار شد خون شد مرا جگر به کجا میروی بیا از فکر همچو طایر وحشی پرین است عقل و خرد ز سر به کجا میروی بیا کردی رها خدنگ مژگان دلفریب شد سینه ام سپر به کجا میروی بیا عایشه بینو است توئی بذل زکوة از مخزن گهر به کجا میروی بیا طاقت و تاب و توان شمع چگل برده مرا عقل و فهم و خرد و صبر ز دل برده مرا آن پری چهره گل پیرهن شیرین لب در قضا خانه فطرت بسجل برده مرا فوج مژگان شه حسن چو آمد ز عقاب بنده سان قهر کنان پای بگل برده مرا آن پری چهره
۲۱ صبح امید من از مهر و مه عارض تو گونه بوی و لبت شام زحل برده مرا زلف مشکین خم اندر خم آن شک بتان گردنم بسته بزنجیر و بسبل برده مرا آنچه مدبر رعایات از سختیت سفله پرور شده ایام و خجل برده مرا می سوزد از فراق دل و جان و تن جدا می نالد از نفاق زبان و دهن جدا شد موسم فراق و هزاران دریغ و درد گل میشود ز بلبل شیرین سخن جدا سیلاب غم چو خانه عشرت بباد داد یعقوب شد ز یوسف گل پیرهن جدا طبع خبیث چرخ عجب سفله پرورست از زال شد شریف و عزیز از وطن جدا گردون که کار وی همه جور و ستم بود در دشت کربلاست حسین از حسن جدا از فرط اشتیاق می ناب و سوز عشق منصور گفت انا لحق و دار و رسن جدا کردند چاک پیرهن خویش از فراق افتاده اند بکنج لحد مرد و زن جدا در هر طرف غریو جدائیست وای وای شیرین جدا ز حسرت او کوهکن جدا با دختران و زرد شد اوراق گل بیا ریحان و سنبل و سمن و نسترن جدا قمری و عندلیب زمهجوری وصال از ناله و فغان شده در هر چمن جدا در دهر هر که رسم جدائی بنا نمود بادا بدار لغفت سرش از بدن جدا
۲۳ یا رب بخش عایشه را از عطای خویش هم باد و هفت و چار و دوش پنجتن جدا چرخ گردون سفله پرور شد نمیدانم چرا اسپ تازی زیر پالان گشته مجروح و ضعیف کرگس و زاغ و زغن بگرفته جای عندلیب نزد صراف فلک خرمهره و سنگ سفال چوره و چمیار و حلاف و مصلی پنبه زن ناخلف گشتند پسرها با پدر در انزراع صوفی از عشق صنم بیخود درین دیرین قاضی و شیخ و مشایخ جامه تقوی بسوخت ای عزیز اسیر بر کار جهانست واژگون داد ما بین من و دلبر ز جور روزگار چند نالی از فریب و فتنه دنیای دون روستا با تاج و افسر شد نمیدانم چرا طوق زر در گردن خر شد نمیدانم چرا بلبلان بی بال و پر شد نمیدانم چرا قیمتش با در برابر شد نمیدانم چرا در صف میدان سرعسکر شد نمیدانم چرا جنگ دخترها به مادر شد نمیدانم چرا عاقلان مست و قلندر شد نمیدانم چرا رخنه در دین پیمبر شد نمیدانم چرا سرمه پا پا همه سر شد نمیدانم چرا عاقبت سد سکندر شد نمیدانم چرا نشنود گوش فلک کر شد نمیدانم چرا عایشه اند میان بحر هجران روز و شب مسکنش همچون سمندر شد نمیدانم چرا فلک سفله پرور
۲۳ فلک بیاد فنا داد خانمان مرا ربود دست قضا طاقت و توان مرا چو صانع ازلی طارمم زبر جد ساخت گداخت کوره هجر و فراق جان مرا مرا که صحبت یاران چو گل پریشان شد بسوخت آتش غم مغز استخوان مرا زبسکه نعره زنم از جفای چرخ کبود ملک باوج فلک بشنو فغان مرا غم زمانه بیک بار پایمالم کرد که انس و جن نتواند کند بیان مرا زبان خامه به املا همیشه و رقاصه اگر شروع کند شرح داستان مرا بوقت فصل بهاران سحاب نیسانی تعجبات کند چشم خون فشان مرا چو بلبل سحری نالهای زار کنم گرفته زاغ و زغن جای و آشیان مرا شفای در دل مستمند میباشد بزبر بگیرد اگر شعر در فشان مرا محب آل نبی از برای قتل عدو تیغ فتح دهن چو سر زبان مرا چو بزم عیش بنا میکنند اهل طرب برای نغمه برندرشتهای جان مرا نماند عایشه طاقت و قرار شکیب جنون عشق برد روح و هم روان مرا طاق ابروی تو چون قبله حاجات مرا سرکوی تو بود طور مناجات مرا تخت پیشانیت ایی چو طلوع سحر بهر دعوت شده محتاج تجلات مرا
۲۴ چشم جادوئی تو چون عین سواد شب قدر در بیابان خطر هست چومشکوات مرا تیرمژگان پر آشوب توای رشک قمر هست در جلوه گری دفع بلیات مرا زلف مشکین شکن در شکنت زهر جبین میکشد رشته او سوی خرابات مرا نیست بر لوح دلم جز الف قامت تو غیر سودای رخت نیست خیالات مرا ذکر اوصاف جمیلت نتوان گفت بلیک خواندن یک ورق از حسن تو بیهات مرا استاد ازلی بر همه تعلیم نمود داد الحمد و پس آنگه التحیات مرا گلغذار که می زشهد شکرست شیرین تر گرمیشر شود اینست سعادات مرا چون مه چار دهم زیر نقابست نهان گر ببینم بود این اسعد ساعات مرا طینتم را چوزخاک در میخانه سرشت ساکن دیر شدم نیست عبادات مرا دلق و سجاده گرو شد بهوای می ناب ایک سرمو نبود هیچ نطاعات مرا ساقیا گر مدد از پیر مغان می طلبی جام لبریز بده در همه اوقات مرا جلوه سرق در دار قضا بردم چون مفتی شوق نمود حبت تو اثبات مرا خرمن زهد مرآتش عشق تو بسوخت داد بر باد فنا عقل وکمالات مرا بندبندم چوسلم تیغ جفای تونمو دل سنگت نکند هیچ مراعات مرا کعبه بیضانم دال نقش نبی هاشمی بو که فریاد رسد سید سادات مرا این نیر
۲۵ این به بیدار ایست یارب یا بخواب هیچکس در شب ندیدست آفتاب رخ نمود از پرده آن قرص قمر آفتاب از روی او شد در حجاب مهر و مه فیضی زحسش یافتند طره شبرنگ او در پیچ و تاب طاق ابرو چون هلال ماه عید نرگس فتان او مست شراب حقه بر گوهرش آب حیات غنچه لعل لبش یاقوت ناب گل رخی گل چهره گل پیرہن دُرج دندانش بود دُرّ خوشاب انجلای ظلمت شبهای تار ذره از پر تو عالی جناب قامتش سرو گلستان ارم پیش خوی او خجل ماند گلاب طوطی هفتاد استخدام او اوست سلطان مدارج در خطاب می کشد هر یک بوی خویشتن رشته مشکین بگردان در طناب در تحیر مانده جمعی مردوزن در صفات وصف آن مالک رقاب در میان مجلس خندان چو شمع عاشقان را سینه از هجرش کباب ذره در کام مشتاقان بریز چون توئی باران رحمت ای سحاب عایشه خواهد ز لطف سرمدی وارهد از جمله خوف و عذاب
۲۶ صنما عمر میرود بشتاب صحبت دوستان میدریاب شیشه شامی و می گلگون به سرود و ترانه چنگ رباب از برای بت جهان افروز مرغ دل را بزن بسیخ کباب نوش از دست ساقی گل رخ جام چون آفتاب می ناب مجلس گل خزان غنیمت دان خاصه بر روی شب مهتاب موسم فصل اعتدال رسید دختر رز برون شود زحجاب ای پری پیکر خجسته خصال سوی ما هم نگر ز بهر صواب ما هم از محرمان اسراریم برکشا از جمال خویش نقاب این نصیحت شنو بگوش خرد چند غافل گذشت عمر شباب خانه دهر را ثباتی نیست چون حبابی که هست بر سرآب پنج روزی بدهر خرم باش رفتگان باز کی دهند جواب عایشه هان خموش باده بنوش نیست درمان عشق غیر شراب تا بزم محبانست امشب تماشای گلستانست امشب ز عکس شمع رخسار سمنبر همه مجلس چراغانست امشب بت کعبہ؟
۲۷ بت گل چهره شیرین تکلم لبش چون غنچه خندانست امشب دبان درفشان فنجش بخش برای مستمندانست امشب مسخر خاتم لعل لبش را همه ملک سلیمانست امشب کلید گنج اسرار نهانی بدست ماه تابانست امشب زکوی آن نگار خطه چین نسیم عطر و ریحانست امشب بیا ساقی بکن فکر می ناب سرور عیش دورانست امشب شراب ارغوان در جام زرین زبویش غم گریزانست امشب چمن گل نیز میباشد شکر آمیز بهار روی خوبانست امشب سرود مجلس مستان همه سو زشادی سرکیوانست امشب زشوق گلغذار گلشن افروز شگوفه دامن افشانست امشب گلستان رخش گل گل شگفته خروش عندلیبانست امشب بآن بت هر که بنهرا تو نشیند زبخت خویش سلطانست امشب زفرط اشتیاق آن گل اندام هزاران جان بقربانست امشب بهار عارضش را ماشا الله که رشک باغ رضوانست امشب زگلزار رخ آن ماه کنعان محبان گل بدامانست امشب
۳۸ چو بزم عیش را برپا نمودند رقیبان سینه بر بالا نشستند چو من پروانه شمع وصالش زصدا قرون بزار الا نشستند مرا پیر مغان چون گشت رهبر همه کارم بسامانا نشستند بحمد الله به تخت شادمانی بمن سر و خرامان امشب چوگستردند بساط کامرانی عدو در نار هجران امشب سپاس و حمد گو عایشه دایم مدح از شاه مردان امشب بیا جانا سوی بستان کلستان است ر ساقی کلچره می نوشیار نبیت بتی شکر لبی شیرین سخن محبوب سیمین بر عکس شمع رخسارش بستان روش نیست قدم مستنانه در بزم عشاقان بی پروا که دفتر خانه دل السخن سنجید نشت ز بخت خویش سلطانم سر از پا و اندا دو زلف یار چون زنجیر طوق گردنیست نگر در مجلس مستان که دارا لطف بید یان ز شادی شتری زهر در قصه نیست بمن آن طائر فرخ بیاورد مرده دولت زباغ وصل از شکتان گل است سعادت گر میخواهی در این دم را از دست که ارباب محبت رابجان کو شری است زبی فرخنده ساعاتی که من دارم مجدنا نکار نازنین با من بیک په نشت جمال دادم
۲۹ جمال دختر زرین بیرون از نقاب آمد نوشید کن جد ین با که لشکر کش گششب بیا در کاسه ویرای عالی به سکین زکوة حسن سلطان جهان سنجید شیر شت فصل گل میرود از دست بده باده ناب مجلس آراسته شد ساقی گلچهره شتاب پنجروزی بجهان خرم و خندان میباش زانکه اسباب فلک نقش بود بر سر آب دلبر مهوش شکر لب شیرین گفتار عارضت برگ گل و غنچه بویت چو گلاب مضطر بحال شدم از غم هجرت شده ورق صنما بهر خدا رخ زمن زار متاب زار و بیمار غمم رشگ بتان بهر خدا بوسه زان لعل شفا بخش بده بهر صواب جان و دل سوخته در آتش عشقت چون سپند نرگس عربده جویت جگرم کرده کباب خسرو حسن بدا د من بیچاره برس لشکر عشق توام کشور دل کرد خراب اکثر افتاده به چاه ذقنت پیر و جوان محض لله برهان خلق جهاز از عذاب عالی شیفته عارض زیبای توست رشته زلف تو در گردنش افکنده طناب بیا که کشتی غم شد برون ازین گرداب هزار حمد سپاس ای مسبب الاسباب رسید مژده که اندو رفت و فرح آمد بی من دوست بینداخت از جمال نقاب
۳۰ ببزم ماهوشان باش کامرانی کن ز دست ساقی گلرخ بنوش باده ناب بهار آمد و نرگس پیاله گردان شد غنیمت است سرود و ترانه چنگ ورباب ز باد صبح شنیدم بگوش گل میگفت رسید فصل خزان و گذشت عهد شباب بگفت جغد بپغدی که شادمانی کن عمارتی که تو دیدی خراب گشت مآب درین زمانه کسی فارغ از الم نبود که عاقبت بهمہ کارش عقوبت و عذاب غمی مباش تو عایش از جفای فلک که قطرت همه خاکستری بشوم تراب سلطان هفت کشور مهمان ما امشب دارای دادگستر برخون ما امشب تنظیم بزم خوبان آمد چو ماه تابان آسایش دو گیتی در شان ما امشب آن گلرخ شکر لب در جلوه چون در آمد از ماه تا بماهی فرمان ما امشب چون کوکب سعادت در پیچه ول گشت پیدا اندر رواق گردون کیوان ما امشب آن مهوش سمنبر و ان شوخ ناز پرور آمد بعشوه در بر جانان ما امشب دیدم چو آن پریرخ از فرط شادمانی حمد و سپاس گوئیم دوران ما امشب آمد چو در کنارم محبوب مجلس افروز از حقه دهانش درمان ما امشب از فرحت وصالش شویم سر بافلاک اسباب کامرانی سامان ما امشب در حسن بانج
۳۱ در صحن باغ و بستان گلها شگفته بسیار آن بلبل سخندان خوشخوان ما امشب پیوند عمر قاصر یک رشته بیش نیست مکر و فریب عالم برهان ما امشب بی می مباش یک دم داری اگر بصیرا رندان باده پیما خاقان ما امشب بر تیر اوج چشمش بسته آن دل آرام جاروب آستانش مژگان ما امشب چون در چمن خرامی با گلرخان مست این گلشن لطافت رضوان ما امشب ساقی بلطفی کن جام شراب ناب محو جمیع عصیان غفران ما امشب ساقیا چه می پرسی خاطرم پریشانست بر دل از جفای دوست داغهای هجرانست در میان نمی گنجد داستان مهجوری جام زر بران می کن زیستن نه چندانست صبحدم بگوش من این نفیر می آید در فغان وصل گل بلبل خوش الحانست گرد شمع رخسارش میشوم چو پروانه سوختن بنا بر عشق شیوه محبانست عالم جوانیهاست وقت کامرانیها فصل گل بیار اید موسم گلستانست شد چمن بهشت آسا هر طرف پر از غوغا لاله با دل پرخون انتظار یارانست چند شرح خواهم کرد بیوفائی ایام کشور دلم بنگر کز فراق ویرانست چیست دهر بی بنیاد غم مخور برای شاد اینکه میگذرد بر باد حشمت سلیمانست
۳۲ چشم خویش را بکشا یک نظر بکن اینجا کین خرابه می بینی تاج و تخت خاقانست ای پریرخ مهوش جام باده را درکش تا دمی شوی سرخوش جسم نیز بیجانست دائم آنکه با اغیار باده خورده تا شب جای دوستان خالی مجلس رقیبانست وصف دلربای من در عدن نمی گنجد خسرو همه خوبان رخ چو ماه کنعانست شیوه ملیح او چون غزال مشکینست نخل قد دلجویش سرو باغ رضوانست پیش شمع رخسارش مهر و مه خجل گردد حقه گهر بارش رشک آب حیوانست سوختم سپند آسا در میان نار غم لیک شوخ بی پروا چون من گریزانست دل مبند برین دنیا چونکه نیست پابرجا عاقبت مقام ما وادی خموشانست شکوه از فلک تا کی میکنی صبوری کن قسمت ازل هردم آشکار و پنهانست صبحم بهاتف این ندا ز غیب آمد تشنه لب چه میگردی می بجام عرفانست باختم دل را و تدبیرش نمیدانم که چیست مشکلی دارم تقریرش نمیدانم که چیست آنکه چون هاروت مایل عارض افشونگرست سحر و کینه مکر و تزویرش نمیدانم که چیست ترک خونریزش کند هر لحظه قصد بیدلان بیدل بیچاره تقصیرش نمیدانم که چیست مردم کشی صفت آنشوخ شنگ تندخو شد ز من بیگانه تسخیرش نمیدانم که چیست
۳۳ طوطی طبعم بدام اشتیاق افتاده است ناطقای ناله شبگیرش نمیدانم که چیست چون خدنگ غمزه آن شوخ ستمگر در دلم خورد الی سوفار و نخجیرش نمیدانم که چیست با دو زلفین درازش شرح طولانی بود باعث تقطاب و تبخیرش نمیدانم که چیست کشور دل را خود عشق کرد زیر وزبر در تفکر مانده تعمیرش نمیدانم که چیست صبح ام مرغ چمن در بوستان آواز کرد عقل و هوشم رفته و کبرش نمیدانم که چیست غرق بحر حیرتم هر گز نمی یابم کنار قصه گیتی و تحریش نمیدانم که چیست سر نوشتم منشی دوران بخون دل نوشت بیقرارم لیک تفصیرش نمیدانم که چیست شیوه شیرین که صد فرهاد و خسرو می کشد آرزوی خنجر و تیرش نمیدانم که چیست سر بسر فن وفون عشق در زل سحر این قید و نقل و اساطیرش نمیدانم که چیست تیر آهش بار هم می گذشت از ندر وافق در اجابت حال تاخیرش نمیدانم که چیست چون سمندر جایش شد مسکنش در نار هجر شد مقامم نار و تاثیرش نمیدانم که چیست طالع شورین هر زمان جنگ است بخواب رفتی چومستانه و شب دنگ است ز هجر لیلی خود آن چنان شدم مجنون اگر بروضه رضوان روم دلم تنگ است بکوی دوست سیدن کجا بود هیهات سمند بخت حقیرم درین میان لنگ است
۳۶ سحر شدم سوی بستان بیاد آن عارض | سمنبری شرف ماه و آفتاب کجاست تأسف آنکه درین خانه پر نقش در | گذشت عمر تباه موسم شباب کجاست نشسته در زمینی به تخت سلطانی | بگو بساقی گلرخ می و کباب کجاست کجاست عارض زیبای دلفریب نگار | مرا ز هجر و فراقش قرار و خواب کجاست هزار حیف که بنیاد چرخ نابودست | سرور و عیش درین خانه خراب کجاست نشسته جغد بویرانه همین میگفت | که جای فرح درین عالم خراب کجاست جهان و کار جهان را بقا نمی بینم | حسن کجا و حسین و ابوتراب کجاست میان مسجد و میخانه حیرتی دارم | درین دوراه ندانم ره صواب کجاست غریق بحر گناهم گذر بنسیانم | عنایت و کرم و لطف بیحساب کجاست سحر بهاتف سیم ندا بگوش آمد بگو به عایشه شعر ترا جواب کجاست آن گلعذار لب شکر سیم تن کجاست | سلطان حسن و یوسف گل پیرهن کجاست مه روی مشکبوی خطا عنبرین چیست | و آن شیوه ملیح غزال ختن کجاست محبوب دلر با که بدی رشک نقش چین | تنظیم بزم و طوطی شکر شکن کجاست نورسته سرو باغ گلستان دلبری | رشک بتان و زینت زیب چمن کجاست
۳۵ شدم میکده دیدم نشسته پیر کهن ق بکف گرفته ایاغی که رشک جام جم است در اعتناق گرفته بتی چو جبّ نبات شعاع عارض زیبا طلوع صبحدم است جمال دختر رز را نقاب بکشودند که فرح قوّت دلها و دفع رنج و غم است زعشق گلرخ صنعان کشی ببند زنار فگند رشته بگردن ززلف آن صنم است بگفتمش که بنام سخی شیر مردان بده زکوة سخا چون بدست مغتنم است دو روزه عمر غنیمت شمر بعیش و طرب حیات آب روانست و رفتنش عدم است بخش عایشه را از عطای ربانی ترا به عزت و جاه و جلال خود قسم است بتی ستمگر پر عشوه و عتاب کجاست شکنج طرۀ پر پیچ مشک ناب کجاست مرا که کشور دل از فراق ویرانست کجاست فصل بهار و گل گلاب کجاست کجاست صحبت یاران می پرست عزیز شب مجالس خندان و ماهتاب کجاست بگو بساقی گلچهره پری پیکر خمار صد شبه دارم شراب ناب کجاست چمن لطیف و گرفته پیاله نرگس مست سرود بزم کجا باده مذاب کجاست شکسته خاطر و دل تنگ و دیده گریانم نفیر و نغمه چنگ و عود و رباب کجاست قسم به ایزد یکتائی قاصد صبا بر گوی مقام و منزل شاه فلک جناب کجاست
۳۶ سحر شدم سوی بستان بیاد آن عارض | صنوبری شرف ماه و آفتاب کجاست تاسف آنکه درین خانه منقش دهر | گذشت عمر تباموسم شباب کجاست نشسته زهره جبینی بتخت سلطانی | بگو بساقی گلرخ می و کباب کجاست کجاست عارض زیبای سروسیم اندام | مرا ز هجر و فراقش قرار و خواب کجاست هزار حیف که بنیاد چرخ نابودست | سرور و عیش درین خانه حباب کجاست نشسته بجد بویرانه همین میگفت | که جای فرح درین عالم خراب کجاست جهان و کار جهان را بقا نمی بینم | حسن کجا و حسین و ابوتراب کجاست میان مسجد و میخانه حیرتی دارم | درین دو راه ندانم ره صواب کجاست غریق بحر گناهم گذر بندیا هم | عنایت و کرم و لطف بیحساب کجاست سحر بهاتف سیم ندا بگوش آمد بگو به عایشه شعر ترا جواب کجاست آن گلعذار لب شکر سیم تن کجاست | سلطان حسن یوسف گل پیرهن کجاست مه روی مشک بوی خط عنبرین چه شد | و ان شیوه ملیح و غزال ختن کجاست محبوب دلر با که بدی رشک نقش چین | تنظیم بزم و طوطی شکر شکن کجاست نورسته سرو باغ گلستان دلبری | رشک بتان زینت زیب چمن کجاست
۳۷ آن کوہر یگانه که مثلش بدھر نیست یا رب ندانم از نظر چشم من کجاست فصل بھار و موسم عیش و طرب رسید الحان و صوت بلبل شیرین سخن کجاست عیسیٰ دمی بکلبه احزان گذر بکن انفاس روح پرور ویس قرن کجاست پژمرده خاطرم چو گل از نفحه خزان بوی گلاب و یاسمن و نسترن کجاست در انتظار وصل دو چشمم چهار شد بحر عطا و مخزن در عدن کجاست سوز و گداز سینه خیرالنسا چه شد گلدستھای حسن حسین و حسن کجاست اولاد مصطفی و شهیدان کربلا شاه شهید و قاسم خونین کفن کجاست یا رب چه حیرتست که عقلم ز سر پرید منصور خود کجا شد و دار و رسن کجاست پروانه وصالم و محروم ز فرط عشق شمع و چراغ و مهر و مه انجمن کجاست غرقم به بحر هجر که هیچش کناره نیست عالی مضطرست در ریختن کجاست صحبت اهل سلغم آرزوست صوت نی و چنگ و دفم آرزوست هم زید ساقی خورشید خد ساقی عشرت بکفم آرزوست هاشمم گل رخ شیرین سخن مجلس عیش و شعفم آرزوست فصل گل و وقت ملست ساقیا سیر وصف هر طرفم آرزوست
۳۸ وحش صفت همچو غزال ختن در پی آب و علفم آرزوست مضطرب عایشم از جور فلک همت شاه نجفم آرزوست بی جمالت بزم عیش دوستانرانورست بی وصالت خانمان بیدلان مینمورست چون مر شد از نظر آن قامت یعنای تو سرو شمشاد جنان در خاطرم منظورست گلعداری مهوشی شکر لبی شیرین سخن طرفه عینی زخت در آئینه دل انورست گردش چرخ ست برابر چه سنگ آسیا یک زمانی این دل شوریده ام مسرورست داغ هجرانی که من دارم ندارد هیچکس چهره ام چون زعفرانست جاے پنم کورست سربسر کار جهان در دست افسوس دریغ ناله چینی مگر در حسرت فغفورست نقش گیتی چون حبابے بی آب است بخور عالمی بنگر ترا چشم خرد گر کور نیست عایش غیر از صبوری چاره نبود گر با قضای آسمانی دست و جاے زوریست چون جمال آن پریرخ از نظرم گشته است باغ و بستان جهان بر من جهنم گشته است بیخودم خودرا ندانم از جفای روزگار شب همه شب بی ام چون چشم انجم گفته ست بر در دیر آمدم چون سایلان تشنه لب ساقیا ظالم بده لبریز این خم گشته است حسن نواب
۳۹ میخواهم وصت تا نقاذ در ندالان این دل سرگشته چون در همرقم گشته است همچو مجنون ز غم اندر بیابان فراق عایشه لیلی صفت رسوای عالم گشته است ساقی بیا که مجلس مستان غنیمتست با دوستان بصحن گلستان غنیمتست چنگ و رباب و اهل طرب بم زیر و گام عیش و نشاط باده پرستان غنیمتست گل در چمن شگفت و بلبل بسیر باغ اندر کنار یار بستان غنیمتست بشنوزنی حکایت هجران چه میکنی شرح فراق هم زنیستان غنیمتست آب روان و سبزه و روی نگار هم صوت و نوای بلبل دستان غنیمتست این نار عشق در کنج سینه ست عایشه بهر فصل زمستان غنیمتست ساقی بیار باده که این دم غنیمتست گر عیش نیست این دم پر غم غنیمتست در هیچ حال ساغر و مینا ز کف منه می نوش کین صفای دمادم غنیمتست چون مالگدای پیر مغانیم در طریق گر مفلسیم سایه عشم غنیمتست بسمل شدم تیغ جفای تو ای صنم کشتی مرا ز دست تو مرهم غنیمتست بخت سیاه من چو شب داج گشته است لیکن خوشم چوزلف تو ادرهم غنیمتست
بم عایشه گفت بنظری کنی ازوی لطف مسحش نگفت جانش حومبهم غنیمت است گر اسب نیست مرکب لنگ هم غنیمت است بستر چو نیست تخته سنگ هم غنیمت است محبوب دلر با چو میسر نمی شود لاچار یار مست وملنگ هم غنیمت است گر نیست دوستان که بگو بند از دل با دشمنان خصومته و جنگ هم غنیمت است ساقی بیا که با تو د می مشورت کنم گر باده نیست خمره و بنگ هم غنیمت است خالی است جای بلبل و قمری درین چمن طاوس نیست زاغ و کلنگ هم غنیمت است یاران کجاست همدر فتمند عایشه یکرنگ نیست یار دورنگ هم غنیمت است ساقی بیا که صحبت یاران غنیمت است وین نیمروز باد بهاران غنیمت است در صحن باغ باده بنوشیم یک دگر می در کنار لاله عذاران غنیمت است آب روان و سبزه و روی نگار هم هم سایهای سرو چناران غنیمت است جوش گلست و وقت می نسیم خوش فریاد عندلیب و هزاران غنیمت است بلبل زبوی گل شد مست و بی خبر بیخود شدن چو بلبل حیران غنیمت است چون لاله داغ هجر بدل دارد عایشه سوز و گداز سینه فگاران غنیمت است میر حیدر وم
۴۱ هر جا که روم مونس جان جای تو خاست در هر چمن ای سرو روان جای تو خاست آب عنب و ساقی و گل چهره مهیاست در پای گل و آب روان جای تو خاست خون شد دلم از حسرت آن لب که فشان ای مرهم ریش دل و جان جای تو خاست شهد و شکر و قند و نباتست نبات سر حلقه شیرین دهنان جای تو خاست سجاده و ساغر به من عشق تو کردم در صومعه و دیر مغان جای تو خاست محبوس بدام سر زلف تو هلاکم خون جگر از دیده روان جای تو خاست چون نقش کف پای تو افتاده بخاکم از فرقت ای رشک بتان جای تو خاست صیت عجب افگنده هزاران بمیان در هر طرفی شور و فغان جای تو خاست عایش با مید وصالیت شب و روز ای خسرو خوبان جهان جای تو خاست پرتو حسن نگار ما جهان را در گرفت کز شعاع عارض خورشید مه زیور گرفت چهره رعنای جانان آنچنان افروخته ذره از رنگ رویش غنچه احمر گرفت سرو با در گل بماند از قامت دلجوی او دفع اعدا نرگس مستانه اش خنجر گرفت از سواد گیسوی مشکین او شب شد پدید شمع صبح والضحی از طلعتش انور گرفت صاحب میخانه وحدت بود سلطان حسن جرعه از جام خماش ساقی کوثر گرفت
۴۴ زینت عرش معظم کر نعلینش بود انبیا و اولیا خاک درش بر سر گرفت افتخار جمله مرسل بهترین ممکنات آنکه جبریل امینش خوشیرا جا گرفت خاکسارانش مستند سلاطین جهان چون همای متقش عالم بزیر پر گرفت گمرهان را رهنما و صالحانرا پیشوا پیروش هر اولیا اندوصف محشر کر هر سرموئی اگر کرد زبان توان کی گفت وصف آن شاهی کی اوج سما برتر گرفت در مقام حیرتم محجوب با کم کرده ام آتش هجر و فراقش از قدم تا سر گرفت الغیاث ای شاه خوبان یکسان را دگر دامن الطاف تو شاه و گدا یکسر گرفت چشم بخشا از عنایت بر من عاصی نگر چون ترا حق دو عالم شرور و سرتر گرفت جز جناب ابی فعتم جا ندارد عاصیی خویش را بر آستانت از سگی کمتر گرفت شه محمود که وصفش بزبان ناید راست حیف کز مملکت خویش بسی بیخبرست عدل و انصاف ندارد نبود غور و تمیز ورنه دوند فهم و خرد صاحب عقل دور شرست ضبط و ربطی نبود حشمت خاقانی را بوالعجب عصر بود بیم پدر از پسرست قاضی و محتسب و مفتی و اهل علماً بی تقرشی وانگری تهی از گهرست نافذ الحکم همه باده پرستان شده اند امر و نهی نبود صفحه زیر و زبرست
۴۳ نبود صوم وصلواتی همه میخواره شدند نبود بنده زکوتی شجر بی ثمرست خم در راسته بازار خورند نیست هراس دین اسلام تغیرست شب بی سحر است پند ناصح نپذیرند بود شرم و حیا همه خودسر شده‌اند وادی خوف و خطر است قیمت مهره شد از گوهر یک دانه فزون آنکه عالی نسبانند همه در بدرست مال دنیا بخران دادن و نعمت بسگان قوت ارباب خرد جمله خون جگرست سفله پرور شده سلطان چه کنم واویلا خوردن مردم ابله همیشه قند و شکرست خانها خانه گک بی بی زنان جیرتیام در شهوار بخود گردن هر ماچه خرست داد از دست شه و وای زیغوری او خنجر کبر بهر سگ صفتان در کمرست کرگس و زاغ و زغن کرده بگلشن ماوی عندلیبان همه سرگشته و بی بال و پر است اهل علوی همه سفلی شده سفلی علوی همچو رقاص نکو چرخ فلک جلوه گرست ما در فیض طلب سوخته در نار فراق کشور روی زمین در نظرش صحن سقر است باخت در خدمت شه کوهر سحر دل خویش پرسشی نیست کے حالش بسان در گذر است گفته بودند نظر پادشهان اکسیرست هرکه خدمت بکند مس وجودش چو زر است چونکه پیوسته بود خدمت عظمی باهم جانفشان هرکه شد الحال بسی بی وقر است رایگان باخت یکی عاقل و فرزانه پسر بشکند دست فلک تیر قضایی سپر است
۴۴ خاک حسرت بسرش باد کند ما در او از ندم خورده چو فرہاد بضرب تبرست روز روشن شود از آه وی همچون شب تار چونکه او ناله کند شیر ژیانرا حذرست این چنین عهد و فرمان بایندار و ایام سستی سلطنت شیرش جنگ بجر شکوه تا چند کنی سنگدل سینه کباب دور گردون بنگر بوم بومیش ببرست پادشاهی که بملکش نبود انبازی غور خود خواهم از و واقف سر خبر و شرست قهر سبحان شد بر خلق مثال عایشه جان با سر سر شد پا گردش دور قمرست صبح دم شستم بوی آن گل بیخارست چونکه بلبل میشود فصل گل بسیار می خرامیدم بسوی بوستان صل و در سر مست عندلیب قمری گلزار است دوش دیدم در خرابات مغان میخواری جرعه میباده مخمور ساقی و خمار در میان کعبه و بتخانه دیدم شعله کز ضیای پر توش میدند در و دیوار من نمیدانم چه بودست آنصنم کز یکنگاه عاقل و دیوانه سر در قدمت ای عیار هر که نوشد جرعه از باده کاس الکرام قطب و غوث و اتقیا گردند همه یکبار صوفی و ملا و زاهد عابد و شیخ کبار اهل ارضی و سماوی جمله چون بیکار شیخ صنعان رشته الفت چو زناری بر انبیا و اولیا و حیدر کرارست
۴۵ از سر شام ازل تا آخر صبح ابد مرد و زن از فرط عشق صاحسرات چونکه از قالوابلی بشنید جانها شمه زنده شد مرده و یا بطن واظهار کله ضان افتاده در گنج لحد گشت خاک آب شد باد سفاک س وفنات کافر و مسلم بامید یکه یارب جوش دود دوزخ و اعراف حور و جنت الانهار کاشکی از باده عشقش سرشتی تمیم تا قیامت می فتادم در هوای یار موج خون طغیان کند اندر دلم در سرس چونکه برآید بجوش از قدرت قهار هر که شد وابسته بخیر زلف خمش همچو مجنون میشود در دشت و کهستار قدرتی بنهاد اندر رشته تاک عرب چونکه منصور از می توحید شد بردار هر که با عطار میگرد و قریب و عتاب میشود از بوی فیض کلبه عطارت در بیابان تفکر لنگ ماند پای عقل فهم و ادراک و خرد گرد ببی بکار پادشاهان جهان افتاد بر خاک در تخت محتاج ست و خسر و دربار خرقه پوشد صوفی و زنار بندد برمن در طریقت بی محابا خرقه و زنارت شاعران مستند از خمر محبت روزوش حافظ اسرار است قاسم انوار خلق خواهد از خداجی در بی لطف عطا من باجا دار شوم از دولت دیدار عایشه راز شکایت کنه در این ننجیم وافرند همچون تو اندر کوچه و بازارست
۴۹ رفتم بدیر میکده پیر مغان مست دیدم همه بیخود به تمنای تپان مست عقل و خرد و هوش بدر رفت بیکبار دل مست و دهان مست و جسد مست و روان مست خمها همه در جوش و خروشند ز سر شوق در پای خم افتاده بسی پیر و جوان مست چرخ و فلک و ماه و خور و انجم و افلاک لوح و قلم و کرسی و عرشند همه گان مست جبریل امین مست و ملک جمله خرامان زین شور عجبانه زمین مست و زمان مست رفتم تماشای گلستان و ریاحین سرو و گل و ریحان و چمن با ارغوان مست بلبل به تمنای گلستان شده مدهوش زاغ و زغن و فاخته قمری و فغان مست زان نرگس فتان که بود هر دلها زهاد و عباد و همه شیخان جهان مست اندر خم ابروی تو دیدم به حقیقت بیخود شدم از غمزه آن تیر و کمان مست یک نفخه وزد گر ز سر کاکل مشکین فی الفور شود خسرو خاقان و کیان مست در صومعه و مسجد و میخانه ندیدم زهاد و عباد و همه رندان زمان مست خواهی که سلامت روی از کوچه عشاق آهسته رو اینجاست لبس شیر ژیان مست ای بخیر این جایه ادب باش که بسیار بی پا و سر افتاده قلند صفتان مست زان باده که در میکده عشق مهیاست یکجرعه بنوشم بخدا هم بخنان مست در خواب عدم رفته نه از خود خبرم بود بیدار مرا کرد وزان خواب گران مست ای قادرمست
۴۷ ای دوست چرا بیخبری از من مسکین عالم ز هجرت شده [مجنون سان؟] شهریار من چه عالی همت است کارهای وی سراسر قدرتست لطف ویرا نیست حد منتها شاه شاهان خسرو بی منتست ساعتی موری سلیمان میکند رفعت او برتر از هر رفعتست پرتو لطفش کند زر خاک را کبریای من چه صاحب دولتست لانعم ممکن بعالم زو شده کس نمیداند عجایب قدرتست ذوالعطا و ذوالبقا و ذوالکرم خاکساران درش با حرمتست گنبد مینا مدور ساخته شیوه های صانع بی آلتست از غم دنیا و عقبی فارغند هر که با دلدار با هم صحبتست هر که مست از باده توحید شد ساغر می بر کفش پر عشرتست یک سر مو غم ندارد عاصیا شستن عصیان بآب رحمتست دوش دیدم که ساقی ما مست آمد و شیشه شراب بدست بزم عیش و طرب بپا کردند گلغذاری به تخت گل نشست
۴۸ تو به کردم زمی بهار آمد بلبل طبع بیدلان شد مست دختر رز درین میان چوسید گردن تو به مرا بشکست جام زرین بکف پر از می ناب داد با مدهوشان باده پرست گفتمش نوبهار حسن وجمال سر بلندان دهر پیش تو پست ساغر عشرتم کرم فرما خرمی در جهان مدام نیست موسم اعتدال می‌گذرد همچو تیری که می‌جهد از شست قدحی داد پر از مے گلگون گفت بنوش آنکه باب تو به به بست در کشیدم بیاد پیر مغان دلم از محنت حوادثه رست ز روسیم حاصل سک معدن پاک عایشه سکه کی زند بر جست مصحف روی تو صبح کبریاست بوی تو فرح دال جان دوست سنبل غالیه گرد مه و مهر خوشتر از مشک ختائو تست غنچه معرفت خند برین بلبل شوق تو ویس نقرست عارضت خور دهشت ایجان لب لعل تو عقیق یمنست طاق ابروی تو محراب حصول نرگس شوخ تو مشکوه فتنسٹ بفرموده
۴۹ نیست در انس و ملک چون تو لطیف قد سرو تو ریاض بار است صاحب حلم و حیا علم و ادب طوطی طبع تو شیرین سجنست معدن لطف و سخا و کرمی فیض انعام تو در هر ثوست شاهباز ید سلطان ازل صید عشقت دل هر مرد و زنست ذکر حسنت بزبان نامدست چاکر یوسف گل پیرهنست کوی تو کعبه حاجات همه عایشه کلب در آن حرمنست بی جمالت بوستان عیش ما را نورست جز وصالت هیچکس خاطرم منظور نیست تیر عشقت تا بسو فارس فبغز داند رولم ای صنم مرکز علاج زخم این ناسور نیست همچو قمری طوق گردن مرا از بندیت گرچه از خاصت بعیدم قرب هر دور نیست شهره شهرم ز بدنامی ندارم هیچ باک بر زبانم روز و شب جز ذکر تو مذکور نیست زیر خندی میکنی هر دم نگار جنگ جو شهد شیرینست ولی جز خانه زنبور نیست طوطی طبعم شکر خاشد زکان حسن تو فیض این دولت بتا خبر باده انگور نیست سایه هر طایری عظمت ندارد چون هما زانکه چون موسی مقام هر یکی بر طور نیست چند نالم از جفای چرخ و جورت ایصنم ناله چینی نگر جز حسرت فغفور نیست
دل بمهر مهوشان هرگز مبند ای بی وفا چون به بینی خوبرویان را و فادر سور گرفت عقل پرون رفت سودای تو در سرجا کرد آتشی دیدم ز دور آمد گرفت اندر برم سوخت سرتاپامراچونشمع درنار فراق دوش دیدم سایلی بر درگه پیر مغان گفتمش این دولت ارزانی تراشد از کجا بنده پیر مغانم زانکه یمن همتش لشکر عشقت ملک جان و دل ویرانه کرد گفتمش برگو که نامت چیست عشقم نام کرد جسم و جانم از فراق دوست اوا[ILL] کرد یک جرعه میخواست لیکن جام چون دریانه کرد گفت هر کس خویشکوترز مر ش[ILL] کرد خاکساران درش بر لامکان پرواز کرد عاقبت کلک محمدی خسر وعالیجنا پشت خود را در جوار شوکت عنقا گرفت دوشم از دیده نور دیده گذشت میخرامید با کرشمه و ناز التفاتی نکرد بر من زار تا بدیدم دو چشم مخمورش سرو بالابلند رشک قمر مونس قلب آرمیده گذشت از تحبر بمن ندیده گذشت لب لعل از غضب گزیده گذشت عقل و هوشم ز سر پریده گذشت آمد از من قد خمیده گذشت
۵۱ مست و مدهوش از شراب کهن جامه خویشتن دریده گذشت زد نمک بر جراحت دل ریش چونکه آنماه نارسیده گذشت آن پری چهره شوخ بی‌پروا ناله زار من شنیده گذشت قاتل العاشقین طبیب قلوب خرم آن کس که برگزیده گذشت باغ کیستی که عالم آرائیت باغبان یک گلی نچیده گذشت بلبل بیدل از جفای خزان خون دل از مژه چکیده گذشت از فراق سمنبر گل رخ شب و روزم بآب دیده گذشت شاه من آمد و فغان برخواند لشکرش نیز صف کشیده گذشت این منقش سرا چو شد تعمیر دیده بکشودم و ندیده گذشت بیدلان از جفای هجرانش هم بخون جگر طپیده گذشت هر که شد واقف رموز نهان همچو منصور سر بریده گذشت مالک شرق و غرب و خسرو طوس شربت مرگ را چشیده گذشت عاقبت شرح رفتگان تا چند غیر حق جمله آفریده گذشت دو زلف یار چو زنجیر گردنم شده است دل ربوده چو نخجیر در غمم شده است
۵۲ رمیده میشود از من هر نشیب و فراز پوشام تیره ازان روز روشنم شده است فگنده است مرا روز و شب بحیرت و فرار شکایت از که کنم دوست دشمنم شده است بهر رهی که روم خالی از خطر نبود ندانم از چه سبب خلق رهزنم شده است چو رفتم از پی گل چیدن وصال نگار که خار هجر گرفتار دامنم شده است فتاد عایشه در بحر هجر و غم خورد لطفش از سر الطاف ضامنم شده است چگونه شرح غمت یا عیان کنم ای دوست حقیقت غم خود چون بیان کنم ای دوست کجا روم ز که پرسم نشانت ای محبوب بیاد وصل تو سیر جهان کنم ای دوست بباغ دل چو رسم سر و قامتت نگرم برغم بلبل و قمری فغان کنم ای دوست سرشک خون برخ زرد اهل میبارد اگر ز هجر تو هر دم روان کنم ای دوست ز جور چرخ جفاکام داعضا دارم شکست مدعیان را چنان کنم ای دوست دمی نیم ز تو غافل مگدران اوقات که قطع مرحله این جهان کنم ای دوست شود چو کوکب بختیای مدعایشه طواف کویی تو من بیجا کنم ای دوست صنما گلشن روی تو چه بسیار خوش است چیدن از باغ وصالت گل بیخار خوش است
۵۳ چون خرامی بچمن سرو قد لاله عذار دست در گردن ق جانب گلزار خوشت عشوه پرداز دلارام بت شکر لب بوسه زان حقه شیرین گهربار خوشت مجلس آرای جفاپیشه نگر جانب ما شیوه سامریشیخ ستمگار خوشت نیست در خلد برین حور به مانند تو جلوه ناز تو بس ای بت عیار خوشت عایشه گرد مددا ز پیر مغان میطلبی بگذر از لاف نعم ساکن خمار خوشست بیا بیا که مرا با تو اشنائیها ست دلم مدام خراب از غم جدائیها ست تبادمان تو خوشتر بود ز آب حیات تبسم از لب لعلت چه در فشانیها ست فراق آمد و بر داز برم رفیق شفیق رضا بمرگ خودم این چه زندگانیها ست کجا روم ز که پرسم نشان آن محبوب بوصل دوست رسیدن چه شادمانهیاست بیا بجانب بستان که فرح می بخشد که موسم طرب و عشرت و جوانیها ست ز دست ساقی گل چهره پری پیکر بنوش باده که ایام شادمانیها ست مرو بصومعه کانجا بسی بود قطاع بیا به میکده کین جا امان امانیها ست بهیچ در نروم جز جناب پیر مغان که بر من از سر لطفش چه مهربانیها ست رسید مرده که عایشه غم مخور زینها مدد علی ولی وقت کامرانیها ست
۵۴ شکن طرۀ محبوب عشق پیچانست بهار عارض جانان همه گلستانست هزار جان گرامی فدای آن عارض که پر تو زجمالش چو ماه تابانست جهان زپرتو آن رخ منورست کهام زچشم خلق بزیر نقاب پنهانست خوشا کسی که دلش بسته محبت اوت که ذوق دار وصالش همیشه خندانست مراست قبله حاجات طاق آن ابرو که سجده گاه ملک تکیه گاه انسانست همای چون مگس آستانه اش باشد نسیم کوچه او عطر و مشک ریحانست ز عکس روی منور طلوع صبح امید سواد زلف که شب را عبیر افشانست کسی که قطره می نوشد از خم وحدت کمینه جرعه او قلزمست و عمانست بیا به مجلس رندان در فشانی کن میان صحن گلستان خروش مستانست شهان دهر چو کلبی بر آستانه اوست که سنگ رهگذرش خاتم سلیمانست مرا ببخش زلطف و عطای ربانی بآن جناب که پشت و پناه خلقانست اگر چه عاشق تقصیر بیحد دارد رجای وی بکریم و رحیم و رحمانست در نار هجر یار مرا جمله تن بسوخت در وصف آن بکار زبان دهن بسوخت چون آتش فراق تو دل را فراگرفت از کثرت شراره آن انجمن بسوخت دین انور ش[؟]
۵۵ وین شورش عجیبی که اندر سر منست از فرط اشتیاق مرا جمله تن بخوست این داغ آتشین که مرا هست بر جگر بر هر که ذره رسد از خویشتن بخوست از بسکه گریه میکنم و آه می کشم شاهین و باز و شهپر زاغ و زغن بخوست در هر چمن که شرح غمت را بیان کنم بلبل بناله آید و سرو سمن بخوست میسوزم از فراق و ندارم چاره از شعلهای سینه ما این وطن بخوست بعد از وفات بر سر خاکم چو بگذری از شیوه لطیف تو گور و کفن بخوست دستم بدامن تت روز رستخیز فریاد رسم غم که مرا سیم تن بخوست چون مبتلا شدی بغم عشق صبر کن چندین بنال همچون تو از مرد و زن بخوست دلم بر آتش هجران کبابست جگر پر خون و احوالم خرابست ز رنجت بد نمیدانم سبب چیست پری پیکر بین اندر عتابست منم در جستجوی آن سمنبر چو مرغابی که سرگردان بآبست ز هجر مهوشان شمس طلعت سر شک دیده‌ام یاقوت نابست زدند چون خامه اندر روز میثاق بهر خوبرو با غم خطابست مرا چون مرغ دل آمد به پرواز بقید دام زلفت مشکنابست
۵۶ بسی مدت شد ای ماه یگانه جمال دختر رز در نقاب است بمن ارشاد از پیر مغانست که غیر از عشق هر طاعت عذاب است بیا ساقی بده جام لبالب غنیمت گیرمان عهد شباب است زمرد فرش شد در صحن بستان خروش بلبل و فصل گلاب است دمی بی می مباش ای مرد آزاد که آبی زندگی خمر مذاب است بتا در مجلس رندان سرمست شراب کهنه نوشیدن ثواب است نوائی کان زدل غم را رباید نفیر و نغمه چنگ و رباب است نیابی در جهان عمر دوباره ز یاران که رفتند کی جواب است نگر رعنائیان گل اندام چو گنج سیم و زر دفن تراب است سمند چرخ دایم زیر زین است خلایق را نگر پا در رکاب است دمی بنشین که با هم راز گوئیم بیوت عالم فانی خراب است چو گردون را نمی بینم بقائی بگیتی آنچه دیدی همچو خواب است می توحید چون عایشه نوشید الی یوم القیامت مست خواب است ای همنفس خرابم دوست سینه بریان دل کبابم دوست نوشت دوم
۵۷ قوت روحم گشته خوناب جگر روز و شب اند رغذایم غم تست در ازل گشتم به هجرت مبتلا تا ابد رخ برنتابم غم تست هر کرا مقدور قسمت داده‌اند سرنوشت آمد خطابم غم تست عایشه بیهوده آمد در جهان صرف شد عمر شبایم غم تست من کجایم کلرخ شکر لب شیرین کجاست بلبل بیدل کجا فصل گل نسرین کجاست موسم عیش و طرب آمد دلارامم چه شد ساقیا مخمور عشقم باده رنگین کجاست نوعروسان چمن در جلوه شد وقت سحر دلبر بانی روح فزائی مهوش گلچین کجاست من نمیدانم چه پیش آمد ترای سیم تن عارض چون مهر و ماه و آن خط مشکین کجاست ای کنعان چشمم تا بکی باشی نهان در تحیر مانده ام کاین شیوه و تمکین کجاست کرکس و زاغ وزغن بگرفته جای عندلیب شاهباز انرا چه شد سر پنجه شاهین کجاست عایشه تا چند نالی از جفای روزگار لیلی و مجنون کجا شد خسرو شیرین کجاست لایلاف قریش ای قرشیه حافظ جانت خزان هر باد دور از سر و خرامانت همینخواهم سرت سبز دات خوش باد جاویدان بچینی در ریاض شادمانی گل بکامانت
۵۸ درین صندل سرای آبنوسی روز و شبا می رقیبت سرنگون با دا سمر در دوستدارت بر اوج ماه می بینیم شعاع شمس رخسارت سواد لیلة القدر است در زلف عنبر افشات بود آن لوح پیشانی ضیای صبح نورا از انست مشتری در پیش شمع طاق ایوات دو چشمت در کس شهلا قراری کی دار دلا رخت چون مهر رو تابان بان حق غنچه می خندات دو تیغ مصر و ایرانست ابروی هلال آسا چسان جلاد مشتاقان بی می هوش و پروات دو ترک مست خون ریز یقینے قصد میدارن گروهی روز و گشتند ہلاک شهر مکان مطیع خاتم لعل لبت ملک سلیمانس بسا چون قیصر خاقان فقیر و خاکسارات بجا حسن روز افزون بساط خلد رضوات شکر افشان کلام طوطی طبع سخندات گرفتارست بس خوبان بدام حد مشکینت بیک نظاره میسازند هزاران جان بقر با ت بود در حقه گوہر مرتب شربت کوثر مریض عشق را باشد شفا از ابحیوانت بساطین جمالت را ز آفتها خدا حافظ که فرح قوت روح است از سیب زنخدات ازان سلطان بی پروا که بودم در تمنات مدام عالی خواهد بحق دولت بافرما زمین همت پیر مغان دلشاد است کمینه جرعه لطفش چو شط بغداد است حباب دار بود کارخانه افلاک جهان و کار جهان جمله با دبر باد است با دم مغان
۵۹ بیا د پیر مغانم بده شراب ناب که این دلالت خیرت زپیر و استادست بشاهرۀ حقیقت ببین و سیر سلوک که بیوفائی کردون مدام معتادست دلم چو طایر وحشی رمیده میگرید بدام زلف پری چهره ناگه افتادست من آنزمان که بزادم ز مادر گیتی نه روز خوش همه رنج و الم مرا یادست فراق و محنت و هجران و رنج و گریه و آه مرا ز قسمت روز ازل همین دادست زجور گردش ایام و بیوفائی چرخ دلم گرفته ز دار خراب آبادست چو سنگ خاره بود سینه ناخنم تیشه مرا که کوه کنی پیشه همچو فرهادست بو دز خون جگر قوت اهل فهم وخرد فلک به مردم نادان مطیع و منقادست بشرح راست نیاید شکایت دوران دلم ز هجر نکر سخت تر ز فولادست اگر چه مفلس و مضطر غریب و حیرانم رضای عاشق از دولت خدا دادست نگارا راه و رتپارت مکش تست ادا و ناز بسیارت مکش تست ندیدم مثلت از مه تا بماهی نگاه چشم خونخوارت مکش تست بقد سرو و برخ مانند خورشید چو بلبل صوت گفتارت مکش تست بقربان دهان دُرفشانت لب لعل گهربارت مکش تست
۶۰ ترنج غبغب و سیب زنخدان شکنج زلف تا تارت مکش است چه شورست اینکه در عالم فگندی گل حمرای خسارت مکش است نداری خبر ستم رسم و رسومی روشهای ستمکارت مکش است ندارم طاقت روز جدائی سراسر کار و کردادت مکش است بگفتا عایشه کای سلطان خوبان فنون مکر و اسرارت مکش است بتا گفتار شیرینت مکش است نگاه چشم مشکینت مکش است بقربان دو لعل باده نوشت حیا و ناز و تمکنت مکش است قدت سرو ریاض کامرانی سواد زلف پرچینت مکش است نگاری مدهوشی شمع شب افروز فنون و لطف و تحسنت مکش است بتی شکر لبی شیرین تکلم سراسر رسم و آئینت مکش است بگلزار رخت نظاره کردم نسیم بوی نسرینت مکش است چگویم شرح اوصاف جمیلت سمنبر لون سیمینت مکش است مشو مغرور حسن دل ربایت طبیعتهای خود بینت مکش است بعایشه چه بینی از حقارت دل چون سنگ سنگینت مکش است نگار ناز پرور
۶۱ نگار نازنینم سبزه رنگست لبش لعل و دهانش غنچه تنگست دو ترک مست خونریزش پر آشوب خمار نرگسش از افیون و بنگست قدش سرو ریاض کامرانی کمان ابرو و مژگانش خدنگست تنظیم عذارش ماشاالله که رشک صورت چین و فرنگست ز مک نظاره حسن و جمالش اگر سلطان بود آندم ملنگست چو شد شهباز عشق او به پرواز گرفته طایر قلبم به چنگست بدیدم چونکه گلزار رخش را مرا از خلد رضوان عار و ننگست پریشان روزگارم همچو زلفش بسودایش فهیم و عقل دنگست عجایب شیشه خوی پریجانه گهی در صلح آید گه بجنگست مرا آئینه بخت نگون سار گرفته از جفای چرخ زنگست چو قمری طوق برگردن ز الفت مرا نظاره آن شوخ شنگست بیازم نقد جانرا در ره او که صید غمزه اش شیر و پلنگست ببحر عشق چون گشتم شناور نه بیم جان نه بی خوف نهنگست خرد در کوی وصفش کی برد راه بفکرش دست کوته پای لنگست چو شمع عاش را سر تا قدم سوز دل بی رحم او دانم ز سنگست
۶۲ گلشن رویت بهار و نرگس مستت عاشق بیچاره در شور و فغان چون بلبلست از محبت سوختم چون شمع از سر تا قدم از بتان مهر و وفا جستن خیال باطلست سرکشید و بسته زنجیر زلف مهوشان داغ عشقش تا قیامت نقش بر لوح دلست از فراقش گشته قوتم روز و شب خون جگر میوصالش کل کل شبرنگ همچون زهر قاتلست ایکه میگویند بخوبان دل مبند ای عاقلان زندگانی در جهان بی یار کردن مشکلست از عشق تو بیقرارم ای دوست کز خویش خبر ندارم ای دوست از زخم فراق و باد هجر دیریست که در خمارم ای دوست چشمم دو چهار شد بروت اندره قطارام ای دوست در دین بجای اشک سردم خوناب جگر ببارم ای دوست بودم گل باغ عشق لیکن اندر نظر تو خارم ای دوست گر دست دهد مرا وصالت غم هیچ دگر ندارم ای دوست افشان برخم معطر روح زان طره مشکبارم ای دوست عقل و خرد م ز سر برون شد چون دور از ان نگارم ای دوست پروانه صفت بشمع رویت امید که جان سپارم ای دوست بنام مرد [؟]
گر بر سر مو شود زبانم اوصاف ترا شمارم ای دوست عایشه ملول فعل خویش است از لطف تو شرمسارم ای دوست صبحدم از گلشن و تو کلیدن خوشست چون حنا رخ بر کف پایتو مالیدن خوشست از جفای خار هجرانت چو بلبل دایما در گلستان وصالت زار نالیدن خوشست صحن بستان با پی سر و بشرو ای روان گلرخا از خنده بر بار خندیدن خوشست تا بود عمر گرامی سال ماه و روز شب طاق ابروی ترا چون ماه نو دیدن خوشست همز دست ساقی گلچهره خورشید خذ باده گلرنگ بسیار نوشیدن خوشست زار و بیمارم ز هجرت جان بلب آمد مرا ای بت نامهربان بیمار پرسیدن خوشست همچو مرغ نیم بسمل مانده ام در دام تو ای ستمگر از خدای خویش ترسیدن خوشست چونکه دورم از رخت دایم چوا بر نو بهار خون دل از فرقت ای دیده باریدن خوشست عایشه را لب شکایت بند صبوری پیشه کن چون بدامان قناعت پای پیچیدن خوشست ای دوست از حکایت هجران چگویمت از نتظار دیده گریان چگویمت سر تا قدم چو شمع شدم محو در فراق از شعلهای سینه بریان چگویمت
۶۴ رفتم بباغ صبحدم از بهر وصل گل آن نوبهار حسن که مثلش بدیهریت آن جنگ جو که هرمژه اش قصد جانکند رفت از فراق وصل دو چشم خمار شد روحم زسر پرین شده قالب چومشت خاک سر تا قدم زیب بی شهر یار حسن از ناله‌های بلبل حیران چگویمت از شیوه‌های سروخرامان چگویمت از فتنه‌های نرگس فتان چگویمت از فرقت جدائی یاران چگویمت جسم ضعیف را نبود جان چگویمت بیدل زنغد سیب زنخدان چگویمت عاشقان مباشید غمو مید وصل درو از موج بحر رحمت رحمان چگویمت بازم اندر سر هوای وصل یار افتاده است غمزه جادوی آن بت عالمی بر هم زند دل چو مرغ نیم بسمل می‌طپد اندر بدن هر دو چشمم چار شد در انتظارش روز و شب تن ضعیف و سینه مجروحست پیغامم بر از ریاض وصل دلبر گل نچیدم هیچ گه غرق بحر بی سروپایم نمی یابم کنار دل سپند آسا بر آتش بیقرار افتاده است عاشقان از تیر هجرش دلفگار افتاده است تا بدام زلف مشکین تابدار افتاده است چون نظر برطاق ابروی نگار افتاده است از شعاع عارضش در دل شرار افتاده است چونکه روز فطرتم قسمت بخار افتاده است موج طوفان سر زمانم بیشمار افتاده است بنگر مجنون
۶۵ نیک مخمورم بده ساقی زخمر معرفت از می دیرینه ام در سر خمار افتاده است جرعه نوشان می توحید از جام الست بی خبر از خویشتن منصور وار افتاده است چند نالی از غم دنیای پر مکر و فریب محنت و هجران قرین روزگار افتاده است سر که شد وابسته زلف ربای رشک چین چون سر زلفش پریشان روزگار افتاده است عایشه تا چند کوئی شکوه ایام را چون تو بر خاک درش چندین هزار افتاده است همه در زیر خاک باید رفت با دل دردناک باید رفت از جفاهای چرخ کجرفتار هم گریبان چاک باید رفت جگر ریش و سینه افکار همه اندوهناک باید رفت پیر و برنا و زشت و مهرویان از سمک تا سماک باید رفت پادشاهان و خسروان جهان خوار و زار و هلاک باید رفت لب ببند از شکایت عایشه گر تو خواهی که پاک باید رفت ترحم پیشه پیغمبران ست ستم کردن رسوم کافران است عزیز! تا توانی دل بدست آر که عرش الله قلوب مؤمنان است
۶۶ ز بد بگریز با نیکان بیامیز بهشت عدن جای صالحانست ز خوف ایزدی یک لحظه غافل مباش او قاهر جسیم جانست غضب آلوده گر بیند سلطان ز خاک تیره کمتر بلکه زانست رجا میدار د از لطف الهی که بحر لطف او دایم روانست به عین مرحمت بیند به موری همان ساعت سلیمان زمانست بعصایم ترحم کن الها ترا فیض و کرم بر عاصیانست شعله هجران به تنم در گرفت ملک دلم سوخته تا سر گرفت کشور خودم ستة تاراج شد پادشه حسن چو لشکر گرفت محو شد از یک نگهش جسم من برقع رخ چون مه من بر گرفت زمره جبین آن صنم سیمتین لون رخش غنچه احمر گرفت تاب و توان و خرد م شد ربود نرگس مستانه چون خنجر گرفت رشک بتان حور وشی گلبدن مهر و مه از طلعتش انور گرفت سرو سهی قامت رعنای من خضر صفت جامه اخضر گرفت ملک یمن بالله لعل لبش روی زمین جمله مسخر گرفت امیر یار محمد
۶۷ مهر گیاه رسته بگرد درش صبر و قرار از دل من بر گرفت هر که شد بمبستر هجر غمش رتبه بر افلاک چون خاور گرفت همچو زلیخا شود از سر جوان هر که ببر سرو سمنبر گرفت شیفته شیوه شیرین او راه بیابان چو قلندر گرفت هر که شد او چاکر پیر مغان مشرق و مغرب چو سکندر گرفت از الم هر دو جهان رسته است عایشه چون دامن حیدر گرفت دل بدام طره شبرنگ یار افتاده است جان بخاک رهگذارش چون غبار افتاده است هر که او با دوستی محمد شد از خویشتن گرد شمع عارضش پروانه وار افتاده است نرگس شهلا رخ چون ماه و خط عنبرین غنچه لعل لبش در دست خار افتاده است دل چوشد وابسته زلفش کجا یا بد رها زانکه بینی بر سر هر گنج مار افتاده است عقل و هوش و فهم و ادراک خرد از سر گرفت چون مرا در سر هوای آن نگار افتاده است آنکه او رانیست همتائی بملک انتظام ارجمندان بر درش با انکسار افتاده است عاشق صادق نیند یشد ز خوف این ان همچو مجنون وز وحشت در کوهسار افتاده است چند نالی از جفای چرخ و جور روزگار عاشقان دایم برنج و اضطرار افتاده است
۶۸ عایشه هرچند گنهگاری حق مع مولا مخزن فیض و عطایش بشمار افتاده ا دفتر عشق عجب دفتری بی پایانست نقش این خط مستعد دل دانایانست هر که در مکتب عشاق حروف آموزد تا ابد در پی این مسئله سرگردانست آنکه شد بسته زنجیر سر زلف دو تا از ازل تا بابد شیفته جانانست بحر عشاق طویلیست ندارد پایان کندرین بحر همه جای در و مرجانست غوطه زن تا بکف آری تو یکی در یتیم زانکه غواص درین بحر جوانمردانست دل بد لدار بده از سر و از جان بگذر عشقبازی بجهان رابطه شیرانست آتش عشق برافروخت جہانرا نگرفت در سموات نگنجد بدل انسانست عاشقی شیوه رندان حقیقت باشد هر کر ا روز ازل داده نصیب آنست بنده پیر مغان باش که از همت او برسی تا بمقامی که همه خاصانست سایل درگه او باش بهر حال که هست که گدایان در دوست همه سلطانست هر که یک قطره می از خم وحدت نوشید همچو منصور ز خود بخبر و حیرانست قطره ریز تو از مهر خود اندر دل من معرفت را بنما لطف تو بی پایانست کردگار عنایت تهی عایشه نگر عاصیانرا کرمٹ دولت جاویداست ساقی کوثر بد
۶۹ ساقی کوثر بده چندمبر هشت در ازل رندی بمن شد سرنوشت خاک آدم چون مخمر کرده اند طینتم از باده حمرا سرشت در پس دیوار مستی مانده ایم کس نمیداند که خوب کیسے زشت از قضا آدم برای گندمی می نه بینی خلد رضوانرا بهشت ز ابتدا تا انتها لیل و نهار هر چه آید نیک یا بد خواهد گذشت در زمین خشک دهقان حاصلی بر ندارد تا در و تخمی نکشت جز رضای حق نجوئی عایشه پیش از ان کز خاک تو سازند خشت ای ستمگر دست من در دامنت کر بمیرم خون من بگردنت من نمیدانم چرای سنگدل التفاتی نیست هرگز با منت کی بگیرم در برت همچون رباب تا شوم آسوده چون پیرهنت دوش گفتی میدهم کامت ولی گنگ بادا هر که او شد رهزنت صم و بکم باد همش بر زبان کور بادا هر که باشد دشمنت عایشه خواهد بقایت هر زمان هم مدد بادا امام ضامنت
۷۰ بیا بیا که مرا با تو آشنائیهاست دلم مدام خراب از غم جدائیهاست خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست بگو برای خدا این چه انتظاریهاست فتاده‌ام به بلائی که شرح نتوان کرد رضا به مرگ خودم این چه زندگانیهاست مرا که یک نفس از عمر بی‌تو میگذرد اگرچه خلد برینست بیقراریهاست وگر بتیغ زنی سینه را سپر سازم که سر بریدن عشاق مهربانیهاست مرا که زلف تو چون طوق گردنست ای شوخ زبندگیت چوقمری نگر نشانیهاست تو در تکبر حسن و چو بلبل عشاقست زخار هجر تواند رفغان و زاریهاست بتیز غمزه مرا کشته خاک میسپرد بره فکندن مقتول شرمساریهاست اگر بتربت من بگذری پس از صد سال لعات ز قدومست شادمانیهاست ملک تنا و حشم آرزوست دلبر نازک بدنم آرزوست نرگس مخمور ورخ مهر و ماه لب چو عقیق یمنم آرزوست شیوه شیرین و عذار ملیح حسن جن در حسنم آرزوست راحت جان مرهم دلهای ریش زلف شکن در شکنم آرزوست حقه پر گوهر و آب حیات بوسه کز زان دهنم آرزوست از کوف
۷۱ هم ز کف ساقی خورشید رو باده به صحن چمنم آرزوست جشن گل و سبزه و آب روان بلبل شیرین سخنم آرزوست بزم محبان و شب ماهتاب ماه وشی سیم تنم آرزوست ناله چو یعقوب زغم از فراق یوسف گل پیرهنم آرزوست مرغ دل عایشه شد سوی هند طوطی شکر شکنم آرزوست دوش دیدم ماه من با شیوهٔ موزون گذشت سیل اشکی از دو چشمم چون دجله جیحون گذشت در تمنای وصالش بیقرارم روز و شب ای دریغا نو بهار حسن او را فزون گذشت در نگارستان چین نقشی نباشد چون رخش هر که او مهرش ندید قامت چو مجنون گذشت هر یکی در خرمن حسنش چو یوسف خوشه چین بیوصالش عمر من بیهوده بیضمون گذشت جام می پرکن بیاد ساقی کوثر بده ساقیا لعلت باوقات باده گلگون گذشت گل بکام دل نچید کس ز باغ روزگار باغبانان فلک آخر دل پر خون گذشت دل بمال و جاه دنیا بستن است فکر غلط حشمت و جاه سلیمان خنجر قارون گذشت چرخ کجرفتار را هرگز نمی بینم ثبات کار دنیا سربسر افسانه و افسون گذشت دردمندم مستمندم ای طبیب مهربان حکمت لقمان جالینوس و افلاطون گذشت
۷۲ هر جفائی که رسد از دست آن عین عطاست خوش بحال آن کسی عاقبت آن کند ای ستمگر رحم کن بجان خود بر حال من تیره عیشت نکرده از گردون گذشت اگر هر چند نالم از فراقت شود هر دم فزونتر اشتیاقت و گر چون ابر نیسان اشک بارم زلوح دل نخواهد رفت داغت زتاب آتش روز جدائی زمرغان هوا جویم سراغت همیخواهم در این ایام فرقت چو بلبل همچو گل سینم بباغت وصال دوست میخواهم الها نمیدانی که طاقتم گشته طاقت بجو عایشه خالق را شب و روز برون کن فکر باطل از دماغت عقل مدهوشم فرهج ان شیرین پسر رفت کند از نظر چون گنج من گنج و گهر رفت و کند در تمنای وصالش صرف کردم روزگار بانگ نازنینی لب شکر رفت و کند آن پری پیکر که سر تا پا بود چون کان قند هم شیرینی چو نخل نیشکر رفت و کند جان نثار مقدمش کردم چو خاک ره ولیک همچو باد صبح هنگام سحر رفت و گذشت روز عیشم شام شد اندر فراقش داد داد چون کنم وا حسر تا آن دل مجر رفت و کند چون بدیدم
۷۳ چون بدیدم حسن روز افزون آن شکرو دهان فهم و ادراک خرد عقلت ز سر رفت و گذشت در هوای صید مرغ وصل آن شیرین زبان شاهباز نه فلک بی بال و پر رفت و گذشت فرش راهش دیده کردم التفاتی می نکرد از من بیدل ستمگر بی خبر رفت و گذشت طوطی شکر شکن جان بلبل شیرین سخن همچو طاوس چنان آن جلوه گر رفت و گذشت از فراق عارض آن دلبر حور لقا صد هزاران همچو من خونین جگر رفت و گذشت خواستم یک جرعه نوشم زجام زرنگار ساقی دوران چو باد بحر و بر رفت و گذشت هر کرا در دل نباشد سوز عشق آن نگار در پی آب علف چون گاو خر رفت و گذشت پیر برنا زشت زیبا جمله رفتند از نظر ماه کنعان یوسف زرین کمر رفت و گذشت ای دریغا کامران کامکاران جهان از دیار عمر چون شمس و قمر رفت و گذشت ای دل از دغلکی تاکی همی نالی خموش شکوه تا چند خسروان نامور رفت و گذشت علیشا تا بتوانی در ثنای حق بکوش آنکه غافل شد از و چون کور و کر رفت و گذشت سوختم در نار هجران یا محمد الغیاث گشته ام خاطر پریشان یا محمد الغیاث دوز بود کر شبی واج مرا بخشی سحر از عنایت شاه شاهان یا محمد الغیاث یک تبسم کرد لعل در فشان در چمن در زمان شد غنچه خندان یا محمد الغیاث
۷۲ گیسوی مشکین سمش در گلستان جان و دل شد گلستان رشک افشان یا محمد الغیاث کی زباغ وصلت ای شاهنشه عالیجناب محسن چینم گل بدامان یا محمد الغیاث عقده از هر چند که افتادست بکا رعاصیم ست الطفت مشکل آسان یا محمد الغیاث خون ز دیده اشکبارم یا محمد الغیاث غیر عشقت نیست کارم یا محمد الغیاث در چه زندان غم افتاده ام دستم بگیر طاقت هجران ندارم یا محمد الغیاث در ره وصل تو چشمم چار شد سلطان دین روز و شب در انتظارم یا محمد الغیاث غرق اشتیاقم در لطفم کن عطا از محبت بیقرارم یا محمد الغیاث دین الطاف بکشا بر من عاصی نگر مست جرم مشیمارم یا محمد الغیاث سید عالی نسب ای مهتر قوم عرب از کرم امیدوارم یا محمد الغیاث عمر خود کردم تلف بیهوده در لهو و لعب از ندامت شرمسارم یا محمد الغیاث مضطر و محبوس و مسکین نیست غمخوارم کسی سینه ریش و دلفگارم یا محمد الغیاث بر درت افتاده چون خاکم نظر کن از کرم مخفی و هم آشکارم یا محمد الغیاث بحر دل از غم بطغیانست چون موج الشمین جز تو نبود غمگسارم یا محمد الغیاث تشنه لب افتاده ام اندر بیابان فراق جرعه امیدوارم یا محمد الغیاث دردمندم
۷۵ دردمندم مستمندم ای طبیب مهربان چشم بر لطف تو دارم یا محمد الغیاث طالع شوریده با من در غضب میکند روح پاکت باد یارم یا محمد الغیاث غوطه خوردم در محیط بیکران نبود کنار لطف تو بخشد کنارم یا محمد الغیاث در ازل شد سرنوشتم محنت و رنج و فراق تا قیامت سوگوارم یا محمد الغیاث چند نالم از جفای چرخ و جور روزگار بس پریشان روزگارم یا محمد الغیاث جان من بادا فدای آل و اولادت همه هم محب چار یارم یا محمد الغیاث جرمم ار هر چند منیکنجد بمیزان عمل هست بدینت افتخارم یا محمد الغیاث عایشه خواهد بگر حضرت خیر النسا خیر بادا ختم کارم یا محمد الغیاث از جور دهر دون همه فریاد یا مغیث وز گردشات چرخ فلک داد یا مغیث صد حیف و صد دریغ که بیهوده شد تلف عمر عزیز من همه برباد یا مغیث نگذشته یک دقیقه بر ما بخرمی شادم نشد گهی دل ناشاد یا مغیث این داغ آتشین که مر ا هست بر جگر صد پاره کرد سینه فولاد یا مغیث شیرین بکام خسرو خود بود روز و شب داغ فراق بر دل فرهاد یا مغیث این دهر را چو نیست بقائی بجز فریب لعنت بمکر و حیله او باد یا مغیث
۷۶ افتاده‌ام بدام فراق و جب زندام از حبس و قید او کنم آزاد یا مغیث در زیر زلف خال محبت نهاده چون قیدم بدام و دانه صیاد یا مغیث عایشه را ز لطف بفیض اندررسان بالمصطفی و آله الامجاد یا مغیث ایدل مرو بشیوۀ شیطان عبث عبث غافل مشو ز طاعت رحمان عبث عبث قلب و لسان خویش نگهدار از شرک پاک بر خود مپوش جامه عصیان عبث عبث عهدی که بسته‌ای ز الست بربکم از قول خود مباش پشیمان عبث عبث تخمی که کشته در وی بی شک فبات رو شخم بد مکار تو دهقان عبث عبث هر یک نفس که میرود انرا می‌عزیز چون تاج و تخت و قیصر و خاقان عبث عبث با هر کسی فراخور قسمت حواله شد هرگز مکن شکایت دوران عبث عبث عایشه درد عشق به درمان گذاشتهاست دیگر مرو تو در پی درمان عبث عبث پله‌ام بسیار تنگ است یا محمد الغیاث بخت بد با من بجنگ است یا محمد الغیاث صورت بی‌سایه گیتی می‌گدازد ذره مرا پس عجایب شوخ و شنگ است یا محمد الغیاث تا شدیم بسته غمهای ایام و فلک تیره قلبم همچو سنگ است یا محمد الغیاث با زمان
۷۷ هر زمان و ساعتم فریادرس یا ذوالعطا تا حصان بر آب و رنگست یا محمد الغیاث مضطر و خاطر پریشانم زجور روزگار هم بدرگاه تو ننگست یا محمد الغیاث اوفتادم در محیط بیکران دستم بگیر بیم جان خوف نهنگست یا محمد الغیاث در بیابان تفکر مانده فردان مسکین پیشه شیر و پلنگست یا محمد الغیاث مانده ام راجل سفر در پیش و منزل در بعید اسب کجت و برک لنگست یا محمد الغیاث عایشه در اشتیاق وصل انعلد الجنا روز و شبت و ملنگست یا محمد الغیاث بیار باده که امروز پر نسیم زجاج که غیر باده ندارد مریض عشق علاج خدا چو صورت زیبای دلفریب تو است بیک کرشمه ز خورشید می ستانی باج سحر چو خسرو خاور نقاب بردارد بیک نظاره حسن تو میشود محتاج اشعه خجالت به مهر و ماه رسید زکوۀ زلف تو بر فرق خسروان شد تاج اگر بعین عنایت نظر کنی من شبی چو دار محبان ضیا کنی چو سراج بیم بوسه ز لعل لبت اگر یابم دهم مملکت قاف و قیروان بخراج باستان درت دست هر که از برسد کمینه بنده ات عایشه را نخوانی کاج
۷۸ مست جام محبتم چه علاج قید در دام الفتم چه علاج رندی و عاشقی و هجر و فراق آمد از رو فطرت چه علاج سر ز پا باز بر نمی یابم غرقه در بحر حیرتم چه علاج مرغ دل شد بدام حسنتان حبس زندان غربتم چه علاج چون بر نمی شود کامم عبث است جمله محتم چه علاج چرخ عایشه را شدست قریب روز و شب مشقتم چه علاج ای عزیز ار تو هستی نکته سنج هر چه ناصح گویدت از وی مرنج راستی تلخیست در ظاهر چو زهر چون خلاص اند ما ز تو بهیچ گنج مستم از سودای عشقت بی فراق نیست پی وای می افیون بنگ هر زمان نالم ز فرط اشتیاق سوختم در نار هجران پنج کردگار الطف کن بر عایشه هم بحق چار یار و هفت و پنج دلا مدام موئد شو از برای قدح ز روی صدق ندکر شو از برای قدح پش شمع وصالش تو همچو پروانه نثار کن دل و جان تو در هوای قدح نوشتیم
۷۹ بنوش در قدح لطف باده عرفان فزون ز حد و عدس نیل انتمای قدح زبان خامه مقاصد شود ز اوصافش که مهر و ماه ندارند انجلامی قدح اگرچه هر سر مو بر بدن زبان گردد بشرح خامه توان کی کند شنای قدح مرا که طینت روز ازل سرشته اوست تراب تربت من گشته آشنای قدح هزار جان گرامی نبی کر عایشه فدای آن ید پاکی که کرد بنای قدح نفس اماره ما را بصلاح آور از فضل و کرم یا فتاح جز تو مامول نداریم بکس فیض تو قوت جان ارواح عاجز و مضطرب و حیرانم شام هجران مرا کن تو صباح قفل بسته بکشا از کارم لطف و انعام تو باشد مفتاح راه گم کرده ام اندر شب داج جمله را فضل تو باشد مصباح گرچه افتاده بگرداب غمم شیوه فضل و عطای تو نجاح حاصلی نیست مرا کیسه تهی نه صلاحم نه حرام و نه مباح عایشه منتظر احسانست غیر مامول تو اش نیست فلاح
۸۰ دل برده زین عارض زیبای پری بیخود شدم از دست ادای پری نبود چو رخش تازه گلی در چمن دی شد سرو خجل از قد و بالای پری مسرورم و مغرور که بشکفته عجاب در باغ دلم نرگس شهلای پری مرغ دلم افتاده بدام سر زلفش بسمل شدم از تیغ جفاهای پری هر لحظه پریشان کندم کاکل مشکین عمرم همه بگذشت بتمنای پری گر دست دهد آن شه رقم سعادت مالم رخ خود را بکف پای پری هم باطن و هم ظاهر و مخفی و هویدا در سر بودم مایه سودای پری هرچند که کنم وصف با وصاف نگنجه سرتا بقم قامت رعنای پری اندر طلب وصل تو عالیث شب و روز مجنون صفت ست ناله و شیدای پری دل برده زمن نرگس فتان پری از جان شده ام بنده فرمان پری خون شد جگر از حسرت آنشیوه شیرین کز غمزه زند ناوک مژگان پری فرح دل و جان باشد فرخنده زمانی یک جرعه ازان چاه زنخدان پری گر دست دهد خرمی ساعتی میشوم یک بوسه ازان لعل بدخشان پری افتاده بدام سر زلف تو هزاران چون عالیث در محنت حیران پری التماس
۸۱ افسوس که بی وصل تو عمرم بسر آمد جان بر لبم از حسرت ای لب شکر آمد در گلشن چشم نبود جز گل رویت در باغ دلم سرو قدت جلوه گر آمد پروانه صفت شمع رخت بال و پرم سوخت در مجلس خوبان چو تو رشک قمر آمد از فرقت و هجران تو ای مونس جانم از دیده سرشکم همه خون جگر آمد در باغ چو رفتم تماشای گلستان گل بی رخ تو خار مرا در نظر آمد خورشید جهانتاب ز رخ پرده فگند فریاد ز احباب ز اغیار برآمد قربان کنم جان و دل خویش دمادم گر بشنوم این مژده که شیرین پسر آمد نومید شدن از کرم دوست بعید است الهام دعایش بوقت سحر آمد دیوانه برو که مست آمد وان مست می الست آمد گلزار رخش بهار رضوان شکر لب می پرست آمد آن رشک بتان خطه چین اسباب طرب بدست آمد این مژده نسیم صبح آورد کان صفدر صف شکن بدست آمد افروخته رخ چو ماه کنعان صنعان کش بت پرست آمد چون خامه قضا نوشت از آنرو هر چیز که رفت پست آمد
۸۲ عایشه زمین شاهد دین تیری که ش ز شست آمد ساقی وحدت چو می اندرخم وحدت شارب مستانه را فارغ ز ننگ بند همچو قمری طوق بر گردن فکنده بنده وا خود بود مختار گر میخواندم ور رد کند ساقیا مخمور عشقم لطف باش چره زان می گلگون بیکدم از خودم خودکن بلبلان اندر چمن مستند و جان اندری بو ز جام همدم مست از می سرمدکندی فصل گل آمد بجوش عندلیبان سرخو نوعروسان چمن وصف رخ احمد کند با فریب رنگ بویی می پرتوان شد غره پیر دوران خویشرا چون بچه امرد کند مجرمم هر چند لین همت پیر مغان چشم دارم بر در میخانه ام مرقد کند عایشه چون آه دود آلود از دل کشر جامه کروبیان عرش را اسود صبحدم مرغ چمن بوستان یاد کرد کین چنین کی ای چرخ فلک بنیاد کرد جز خرابی عادت این بوفا نبود دگر افسر و تخت سلیمانر احسان باد دوش مینالید بلبل در سحری گفت این کی تواند از وصل گل اور خاطر خود شادرد سینه ام سنگ ملامت شد نمیدانم چرا ناختم شد تیشه کنداشته چون با دکرد م تودارم
۸۳ عمر خود کردم تلف در ناله و شور و فغان در ازل استاد فطرت غمم در این شاد کرد با تفضل حق قرینش آنکه از دام جفا خاص از بهر خدا مرغ دلم آزاد کرد عایشه در که سلطان حی لا یموت بلبل آسا از جفای خار هجران داد کرد همه عالم خراب خواهد شد همه دلها کباب خواهد شد هر یکی از فراق دلبر خویش روز و شب در عذاب خواهد شد پادشاهان و سروران جهان همه مشت تراب خواهد شد شب نشینان بارگاه جلال تا قیامت بخواب خواهد شد بر زبان هم ز مهر خاموشی هر یکی را خطاب خواهد شد وین عمارات زرنگار ترا باطل همچون حباب خواهد شد زیر این نه رواق فیروزه جگر سنگ آب خواهد شد از جفاهای چرخ بوقلمون همه در اضطراب خواهد شد عایشه خویش را ملول مدار فضل حق بی حساب خواهد شد بآفتاب جمالت جهان منور شد ز بوی صبح وصالت چمن معطر شد
۸۴ که دین است چنین صنع عجایب را بگر دماه وطن گاه سنبل تر شد هر آنکه کشته تیر نگاه او گردید نه شبهه ایست که آنکس شهید اکبر شد هزار جان گرامی فدای آن عارض بیک لطافت او عالمی مسخر شد بخنده چون بکشائی لبانی سراظهار گلاب از خجلت بخوی خود تر شد مسیح بنده لعل گهر فشان تو باد تراکه یوسف مصری غلام چاکر شد چو حبت تو بگزیدم همیشه خوشحالم هزار شکر که این دولتم میسر شد گر این نداشنوم سر رسد بافلاکم که عایشه سک کوی شفیع محشر شد سحر از بوستان جیبی صال یار می آید سمند در تماشای گل و گلزار می آید گروهی سر از وحدت بی ره غفلت ند درین حیرت یکی مست یکی هشیار می‌آید دوگیسوی معنبر چون سواد لیلة القدرت ز هجرش از دو چشم اشک گوهر بار می آید نوید وصل جانان طایر فرخنده پی آورد که آن سلطان حسن شیخ شیرین کار می‌آید ابوبکر و عمر عثمان علی هستند و مردان ز قاف تا قاف و قیران پا بوس این چار می آید ز باد آب بشنو نعره‌های بی تحاشا را زبان گویا به مدح حیدر کرار می آید اگر من خنده بگذاری شونومید عایشه ترا فیض از جناب احمد مختار می آید
۸۵ رفتم بباغ وصل بچینم گل مراد بلبل بناله آمد و میگفت داد دا عمر عزیز صرف نمودم درین ریاض امروز رایگان گل من میبرد ساد دست طمع ز دامن گل باز داشتم گفتم که نیست شرط مروّت بود فساد اوقات خویش صرف برای وصال کرد امروز خامشی بدم بهتر از جهاد با یار دیگری نتوان آشنا شدن قانع بشو بقسمت خود هر چه باد باد ای نونهال عیش بستان کیستی وین نوبهار حسن ترا آفتی مباد ایکبک خوشخرام که خوش میروی بناز هرگز دگر ز مادر گیتی چنین نزاد وز باد صبح گل بشنید و بخنده گفت مثل تو ایصنم ندید هیچکس بیاد گر یکنظر بمن میکنی از راه مرحمت کسری زشان تو نبود ای پری نژاد خال تو دانه زلفتو دام بلای جان مرغ دلم بدام سر زلفت اوفتاد دل مبتلای ماه وشان شد از ان زمان خشت و گل زمانه چو معماری بنهاد وین کاخ زرنگار بقا با کسی نکرد بر باد داد تاج فریدون و کیقباد یارب چگویم از ستم و جور روزگار گردون مراد عایشه را هیچگه نداد ساقی بیار باده که شاه جهان رسید سر تا ز افتخار بهفت آسمان کشید
۸۹ حمد و سپاس کز مدد بخت کارساز امروز وقت عشرت پیراجون سید شادند اہل علوی و سفلی ازین سرور کان شہسوار عرصہ کون مکان رسید صف بسته شکر مژده در راه انتظار سلطان هفت کشور کیتی ستان رسید آراستند بزم محبان صحن باغ چون ساعت خجسته و فرخ زمان رسید وقت بهار ساغر و مینا زکف منه جوش و خروش بلبل شیرین بیان رسید سرو همچو خضر جامه خضریه گرفت نرگس در انتظار که رشک بتان رسید آب روان و سبزه و روی نگار هم روحانیان خاص چو حور جنان رسید در کوی دوست حامد و زاہد بزور اه رند از سر نیاز بکنج مستان رسید مینوش و غم مخور تو غنیمت شمار عمری بگذشت بهار و موسم باد خزان رسید کی باشد آنزمان که کنم جان خود نثار زین مژده انکه مهدی صاحبقران رسید یوسف ز قعر چاه برآمد عزیز شد بعد از فراق با پدر مهربان رسید شد فصل اعتدال و چمن سایه پرورست هنگام عیش و خرمی دوستان رسید عایشه شاد باش که انجام روزگار هر کس که غم کشید بدلالا مان رسید جانا غم هجر تو مرا خون جگر کرد ایام مرا مین ز شب تیره بتر کرد
٨٧ گم کرده بصحرای عدم وادی مقصود مردان خدا بر من بیچاره نظر کرد خون شد دلم از غمزه آن نرگس جادو چون بحر خروشیده و از دیده گهر کرد من خاک در پیر مغانم بحقیقت کین شام مرا از کرم خویش سحر کرد از دست بدر رفته وجود من مسکین عیسی نفسی بر من دل خسته گذر کرد جوید مدد عایشه ز انفاس مسیحی آنانکه میکند بنظر خاک چو زر کرد ای عزیز از خدا خواهم مدامت ایجنید در میان مجلس مستان تو باشی سرسبند زیر زلفت دانه نهاد صیاد ازل مرغ دل خود را بدام حلقه زلفت فگند کشته ات نیست بر من عطا کن یکره بر در ارباب صاحب ہمت آید مستمند در محبان میگریزی می نشینی با رقیب مینماید این سخن در نزد عاقل ناپسند بیوفائی میکنی خوفی نداری از خدا سوختم بر آتش سودای عشقت چون سپند چند روزی در جهان بهر تماشایم دل برین دنیای دون هرگز نه بند د هوشمند برندارم دل ز مهرت گلرخی نامهربان چون قلم عایشه را جورت کند از بند بند خورشید حسن دوست چو زیر نقاب شد مرغ دلم بر آتش هجران کباب شد
۸۸ جسم گداخت نار فراق ستمگری وز فرط اشتیاق چو سیماب آب شد عشق از کجا وجود ضعیف من از کجا وین مشت خاک بین که چنان عذاب شد رنج و فراق و محنت ایام و درد عشق روز الست با من بیدل خطاب شد آنمه لقای سیمتن دلربای من با من ندانم از چه سبب بی‌عتاب شد لیلی وشی که ثانی او در زمانه نیست مجنون صفت فریفته‌اش شیخ و شاب شد سرو چمان من چو خرامد ببوستان گل محو شد ز خجلت و نرگس بخواب شد بنشست عرق بچهرۂ چون شبنم روی گل وز خوی دوست شیشۂ ما پر گلاب شد عایشه حبس گشته بماندم بدام عشق زنجیر زلف یار چو در پیچ و تاب شد روزی که بود دلبر من هیچکس نبود چنگ محبتش دل این خسته زار بود محبوب دلربا چو زرخ پرده برگرفت انس و ملک زحیرت او فت در سجود چشمم بخواب رفت و گلستان حودش گل دیدم ز خواب جستم و هیچش اثر نبود من خط بندگی بوی آنروز داده‌ام در دست منشیان قضا چونکه طغر بود سلطان هفت کشور عالیجناب من میدارم از تو فیض طلب فایض الجود ای شهریار حسن خدا باد یاورت خواهم که کور باد ترا دیدۂ حسود
۸۹ و ز گردش زمانه خدا با حفظت حسن جمیل تو که فزونست در فرود مستغرقست عایشه در بحر اضطراب دستش بگیر و ز کرم خویش یا ودود نگار نازنین من چشم خونفشان دارد اشارۀ تیغ ابرویش بقصد بیدلان دارد ز رشک عارضش خورشید بخلت دایم لعلش مسخر عالمی از انس و جان دارد عجایب صورت زیبا قراری برده از دلها نمیدانم چه افسونست که این شیرین زبان دارد قدش چون نخل طوبی بی بدیل است طاق ابرو بدام زلف مشکینش بسی پیر و جوان دارد بالحان و تکلم عندلیب خلد رضوانست نزاکت همچو برگ گل دهان در فشان دارد ز قاف و قیروان سلطان حبش باج میگیرد هزاران جان دم و چاکر چو جمشید و کیان دارد تبی الطاف بی پایان که دارد آنشۀ خوبان زمین طالع فرخ فلک اندر عنان دارد نیمی از سر کویش وزیده عقل و هوشم برد سلیمان جاه عیسی دم مکان در لامکان دارد شبی در خواب میدیدم جمال عالم آرایش مبارکباد تعبیرش حیات جاودان دارد بتی شکر لب گلرخ بحسن خویش مغرورست چه پروای منی آواره بیخانمان دارد چو شمع از فرق تا پا سوختم رحمی نکرد بر من ندانم این ستمگر چون دل نامهربان دارد گرفت چون خسرو خاور همه روی زمین با اقبال عدو مالش ملایک پاسبان دارد
۹۰ کنار آب و پای سرو جام می دلبری مزیدش با د این دولت که کشتی درخستان دارد ز شربت خانه وصلش کونم بخش آبی که غم فرقتش در سینه ما را نگران دارد بیا جانا بده ساغر بیاد ساقی کوثر علی شیر خدا حیدر که لطف بیکران دارد بصورت خانچه ین نسبت تصویر میخی مخفی معاذ الله زهی حسن که آن رشک بتان دارد زبان خامه عاجز مانده در وصف جمیل اگر هرچند کنم وصفش نه تقریر بیان دارد رخ محجوب با چشم زلیخا می توان دیدن نه تاب وصل یوسف دیده مصریان دارد بگفتم ای پی پیکر غریب خویش را بنگر بترس از آه مظلومان که در سینه فغان دارد بوصلت شاد کن جانا و یا جانم بستان زود عجب محبوب بی پروا نه پروا از بدان دارد غریق بحر هجرانم ترا از پا و امید دانم که این یاس بی پایان هلاک بیم جان دارد چو مرغ نیم بسمل میطپد در سینه دل دایم که گنجایش نگران در زمین و آسمان دارد شه محمود دین پرور سلاطین پیش گدائی نباشد چرخ گردون سکه صاحبقران دارد بحق سرور مرسل که قرآن شد بر او نازل خدایش در امان از فتنه آخر زمان دارد بحق حیدر صفدر که او کنده در خیبر ورا ایزد مظفر بر جمیع دشمنان دارد شب قدریست طی شد نامه فرقت بحمدالله دعا کردم من آمین جمله کروبیان دارد خدیوا نی که سر بر طارم افلاک می ساید چنین حشمت گدایان در پیر مغان دارد سودای
۹۱ بسودای رخش عایشه میسوزار حان ز هجر وصل آن دلبر بسر شور و فغانم صنما بیو مرا طاقت گفتار نماند بی رخت روشنی چشم گهربار نماند گلشن روی توام چون شده غایب از نظر گلستان جهان در نظرم گلزار نماند چمن دهر که با مرده روان بخشد باز چشم بر هم زدم واین گل و گلزار نماند سفله پرور شده گردون چه کنم واویلا اهل دانش همه را رتبه و مقدار نماند از سمک تا بسما نیست چو لعل لب تو خرد و بینان همه رفتند و خریدار نماند بشنو ای دوست که دل با تو سخن میگوید عمر بیهوده گذشت صحبت دلدار نماند صبحدم مرغ چمن گریه کنان مینالید خار و گل گشته هم آغوشش و یارا نماند زد چو منصور انا الحق بتن ائی صال جانفدا کرد ولیکن رسن و دار نماند چند از دست فلک شکوه ز اقا میکند دوست بسیار ولی محرم اسرار نماند عمر خود صرف بتان کردم ولیکن عبث ای دریغا بجهان یار وفادار نماند شاعران رفته و عایشه تو هم خواهی رفت حافظ و مولوی و سعدی عطار نماند مرا تا در نظر هر دم خیال یار می آید سرشک از دیده چون جیحون رخسار شما می آید
۹۲ سحر کا ر نسیم صبحدم اندر مشام من شمیم زلف عنبر بوی آن دلدار می آید بدیدم عندلیب دل بصحن گلشن وصلت گلی روی ترا بگرفته در منقار می آید جگر پر درد و دل پر خون بود آنگل رو بچشم نشتر هجران ز جور خار می آید چو بلبل در گلستان وصالش شادمان بودم ازین بستان بگوشم ناله های زار می آید دو لعل بی بهایت را نبود هرگز خریدار چو من قیمت نمودم مشتری بسیار می آید درین عالم ندیدم از کسی بوی وفائیرا تحیر میبرم از مردم هشیار می آید بمن از ارجعی امروز فرحت میرسد اما طبیب عشق میدانم برین بیمار می آید چو من بیمار مشتاقان همی نالند و میگویند که اجر بیدلان سنگ از در و دیوار می آید ہمہ شتاب سحر هرگز نخفت ایندیدۀ پرنم چه آواز پر آشوبست کزین گلزار می آید بتیغ غمزه ات مجروح کردی خسته ایکینرا شکیبائی ندارد با دل فگار می آید بیا ساقی بده جامی مگر یابم سرانجام شراب بی مائی کزو اسرار می آید می خواهم که از دنیا و عقبی فارغم سازد سحاب رحمت امروز گو ببار می آید نگرای یوسف ثانی چسان عائشه مضطر زلیخا وش بسودای تو در بازار می آید گفتم صنما هجر توام خون جگر کرد گفتا چه شکایت چو قضا گفت قدر کرد
۹۳ گفتم که مرا مهر تو رسوای جهان ساخت گفتا که بلی چونکه هزاران گره کرد گفتم دل و جان باخته‌ام در ره عشقت گفتا که تمنای منت زنده ز سر کرد گفتم نظری بر من بیچاره نداری گفتا که ترا بخت بد خویش اثر کرد گفتم که بعاثث کنی ظلم الی چند گفت عشق بهر آئینه جهان زیر و زبر کرد ای ستمگر ز جفا نامی تو بیداد بود همه از جور تو در ناله و فریاد بود خال رخسار تو شد دانه زلف تو چو دام مرغ دل آمده در دام تو صیاد بود سرکش سرو خرامان ز من بی زرو دیم زانکه بالا روشی در پیش افتاد بود با رقیبان همه شب ساغر عشرت نوشی دل من تا بکی از دست تو ناشاد بود جگرم سنگ و غمت شیشه خراشد در روز فی المثل کوه کنی پیشه فرهاد بود اینکه با من نظرت نیست ز جای دیگر همه آموختن از جانب استاد بود تو مشو غره بحسنت که بجهان در گذرد غیر حق عالم و آدم همه بر باد بود کر یار دلببرم تیغ چو ابر نسیان عاثث منتظر لطف خدا داد بود عنقریب است که دیدار میسر گردد مرا بلعل ترا خلق مسخر گردد
٩۴ گر در آئی بچمن سرو قد لاله عذار خجل از رشک رخت غنچه احمر گردد سنبل و یاسمن و عطر و عبیر و ریحان وز مشام سر زلف تو معطر گردد کی بود ساعت فرخنده زمان محمود شب تارم بوصال تو منور گردد خرد حسن جهانگیر زبانم قاصر هم باوصاف جمیل تو مقصر گردد کامگاران سرافراز و خدیوان زمان بنده کوی تو ای سرو صنوبر گردد حلقه بر گوش غلام تو شود از سر شوق آستان بوس تو خاقان و سکندر گردد تاجداران که بافلاک همی ساید سر بتمنای وصال تو قلندر گردد شوخ ترسا صفتا عایشه بی زر و زور ساکن نار فراقت چو سمندر گردد سرو چمان من بچمن گریه میکند مینای دل بسینه من گریه میکند از بسکه خسته گشته وجود ضعیفم روحم ز سر پریده و تن گریه میکند وز فرط اشتیاق چنانم ز بیخودی افتاده دل بچاه ذقن گریه میکند بسمل شدم بتیغ جفای ستمگری وحش و طیور بر سر من گریه میکند جسم نحیف گشت چو سر زلف پیچ و تاب گردون بحال خسته من گریه میکند آن شهریار صفدر مردم شکار من بهرش نگر غزال ختن گریه میکند تصویر
۹۵ منصور زوانا الحق و جانگر فدای اوست عشقش چو دیده را روشن گرمیکند روح الامین و جمله کروبیان عرش بر غربت حسین و حسن گرمیکند جانم فدای جمله شهیدان کربلا بر حال شان زمین و زمن گرمیکند عایشه بهر لیلی خود روز و شب مدام مجنون صفت خفا و علن گرمیکند بی وصلت جنت الفردوس زندان بود گل بچشمم خار و گلشن دوزخ سوزان بود روز و شب در مسلها وشنیز جور فرقتت مستمر ور دیده ام سیلاب طوفان بود سینه قانون گشته و رگهای جانم در فغان عشق ورزیدن بعالم درد بی درمان بود بوسه زان لعل شکر بار دارم آرزو گر بجان سودا کنی منت بجان ارزان بود دل زمین بی قصد کردن نمی مقصود است چشم جادویتودا غم آفت دوران بود خوف کن از خالق و شرم از خلایق صنم پاره پاره سینه ام از ناوک هجران بود باج گیرد در یمن لعل لبت از لعلت جوین بنده خاک درت کیخسر و خاقان بود شهد نوشیدن بدون دوست ز هر قاتل است درد بیدرمان که میگویند این هجران بود راه طور عشق بس دور ست و منزل خوفناک رب ارنی گو طریق موسی عمران بود اینقدر مغرو حسن خویش بودن خوب نیست زشت و زیبا عاقبت حجی طعمه موران بود
۹۶ عایشه هر چند گنه کاری شود نو میدم شیوه مستغفری از رحمت غفران بود ایدریغا صبح وصلم شام شد ثمره نخل مرادم خام شد روز خوش هرگز ندیدم وای بیمروت بخت نافرجام شد هر کجا نام غمم ست اندر جهان ثبت میثاقم بدار اقام شد محنت و اندوه هجران فراق این همه از گردش ایام شد چونکه شد بزم فلک آراسته باده هجران مراد جام شد چون قضا دام مشقت می نهاد شاه باز طالعم در دام شد چون زدند طبل جفا و نقار هم نفیر شش بر من انجام شد سرسبر کار سپهرت واژگون طیر را محمل شتر بر بام شد داد از جور فلک افسانه ام روز و شب اندر دلم فام شد از جفای چرخ و ظلم روزگار عاقبت عایشه دشمن کام شد ای شوخ دل افروز که رشک قمر آمد آیا چه سبب بود که از پرده بر آمد هر روز ز روز دگرش کبر فزون بود امروز ندانم که چه سان بیخبر آمد انتره
۹۷ آن سرو قدلاله عذار شکرین لب چون بلبل دستان بزاران برم آمد نسرین و گل و نسترن از شوق بخندید شمشاد چو در صحن چمن جلوه‌گر آمد هرگز نظری بر من بیچاره نمی‌داد قطع از کرمش آنکه در آغوشم در آمد عُمرم بشد اندر طلبش همچو زلیخا صد شکر که آن یوسف زرین کمر آمد وین مردۀ تنم باز حیات ابدی یافت چون عکس جمال تو مرا در نظر آمد این حسن خداداد و را حد بیان نیست مشاطۀ زلفش چو نسیم سحر آمد المنته لله که رسیدم بوصالش هر مطلب و مقصود که بودم بسر آمد بیدوست رعاشه جهان جان تتن در آمد خاک قدمش نیر چو کحل بصر آمد از دلم یک حسن را خبر دارد آنکه بر عالے نظر دارد که بدام بلا گرفتارم عاقلان زین بلا حذر دارد آنکه او را فراق میخواند تیره‌بختان ازو حذر دارد هر که با او رفیق و مونس شد زخم ناصور بر جگر دارد و آنکه از صحبتش بعید بود طالع نیک در سیر دارد اینچنین همدم ستمگر را قادر ذوالجلال بردارد
۹۸ عایشه پیش تیز ناوک دوست سینه خویش را سپر دارد دلم چون طایر سرگشته در ویرانه میگردد رفاهیت نمی جوید پی غمخانه میگردد گرفتار شب تارست در غم خویشتن بیتاب بگرد شمع وصل دوست چون پروانه میگردد ندارد مسکن و ماوی مجنون گشته بی پروا بصحرائی عدم چون وحشیان دیوانه میگردد بدام زلف مشکین بتان دائم گرفتارم بگرد خرمن عارض برای دانه میگردد نجوید تخت سلطانی نخواهد تاج خاقانی چو سیاح از پی هر قصه و افسانه میگردد ندانم قسمت عایشه از فطرت چسان باشد که دایم از وجود خویشتن بیگانه میگردد عمر بگذشته مرا یاد شبی میآید وز نسیم سحری بوی کسی میآید دوش در خواب بدیدم صالت میم مژده وصل چو بانگ جرسی میآید لب لعل تو که سرچشمه جاوید است جرعه باز از انم هوسی میآید بمواداری آنسرو خرامان رفتم دیدم از بهر گرفتن عسسی میآید گفت سرمست و غزلخوان بکجائی تو گفتمش بهر کرم ملتسی میآید پشه را گر نبود وصل عنقات ایکن بکرم بخشی سلطان کسی میآید
۹۹ تیر چون جست از کمان باز نیامد دست فکر باطل خیال عبثی می آید تمنای رخ دوست شدم سوی چمن صوت طوطی بقفسی در قفسی می آید گرچه باقی نبود کقفس از هجر توتر شادمان باش که عمر نفسی می آید عایشه گر بغم هجر گرفتار شدی دل قوی دار که فریاد رسی می آید آمد بهار موسم عهد شباب شد ساقی بیار باده که دلها کباب شد رشک بتان صحن چمن چون ظهور کرد گل از خجالت رخ او در حجاب شد شیرین صنم چو کبک خرامیده میرود بر گردنم دو گیسوی مشکین طناب شد مخمور جام عشقم و مفتون گلرخی وزیمن دوست ساغر ما پر گلاب شد شب تا سحر نخفت دو چشمم زفرقتش وز ناله های من جگرسنگ آب شد طوفان عشق کشور دلرا خراب ساخت بر روی آب خانه ما چون حباب شد چون برد شرح حال پریشانیم صبا منت خدایرا که پیامم جواب شد از دست رفته بود وجودم زفرط عشق عون از که شد که لطف مبشر بتراب شد عایشه دل بمهروی افروز داد بیدار چون که نرگس شهلا ز خواب شد
۱۰۰ طاقتم طاق شد وناله بافلاک رسید اثر خون دل از دیده نمناک رسید سحر زده و سیر حبان میکردم دلبر از طرف چمن پیرهن چاک رسید گفت کایعاشق دیرینه من حالت گفتمش شعله هجر تو باین خاک رسید سوخت سرتاقدمم نار فراقت صنما این همه بر سرم از بخت سمناک رسید زخم عشق تو ایکش بضمیرم فیست می دیرینه بمن از قدح پاک رسید شکرلله که پس از مدت ایام فرق لب لعل تو دوای دل غمناک رسید عایشه در دترا گرچه دوای نبود شادمان باش که تصاحب لولاک رسید بی بی زنان مضطر و حیران شدند ما چوخران سلسله جنبان شدند حجله نشینان حرم حجاب هم نفس غول بیابان شدند شیروشان گوشه نشین شده همه سگ صفتان در صف میدان شدند گرد فلک بیشه شیران یتی مسکن روباه شغالات شدند بلبل بیدل بتنهای گل دربدر و بیخود و حیران شدند دیو لعین چون زقضا و قدر در طلب تخت سلیمان شدند بار نهادند به پشت سمند کاو و خران قابل جولان شدند
۱۰۱ قند و قروت انکه نمیکرد فرق مصلحت آمیز و سخندان شدند لاله عذاران شده دفن تراب حبش بچه چون مه کنعان شدند شهر زنان خانه عالیشه شد اینهمه از گردش دوران شد طلوع صبح سعادت از ان جبین باشد که عاشق رخ او رب العالمین باشد ظهور عالم و آدم جناب حضرت اوست که آفتاب جهانتاب اجمعین باشد مفرح لب یاقوت اوشفا بخش است بروز حشر شفیع المذنبین باشد هزار نافه مشک تتار عطر گلاب فدای نفخه گیسوی عنبرین باشد مطیع و بنده اش اسکندر و سلیمان است مسیح بر فلک و خضر بر زمین باشد چو خاتم همه انبیاست در ید او مسخر همه دلها در ان نگین باشد نبی و مرسل و انس و ملک و وحوش و طیور بگرد خرمن لطفش چو خوشه چین باشند کسیکه کلب در آن شهنشهان گردد سعادت همدم او دولت همنشین باشد هر که کنیز فخنده از سر الطاف چه باک گرچه جهان از پی کمین باشد ز فضل ایزد و الطاف سرور عالم رجا ست عالیشه را فیض دائمین باشد
١٠٢ نار هجران شعله زد شهباز عقل از سرپرید طاق شد طاقت گریبان میجان پر پرید باغ گردونرا چه آراید چو نبود حاصلش با غبانان فلک را دست میباید برید ای دریغ از ضعف طالع آنکه دست کو تهم شد بهار آمد خزان از وصل دلبر می کشید الیهنم از محبت همچو مجنون روز و شب در بیابان فراق افتاده غم بر غم مزید سوخت سر تا پامرا چو شمع نار فرقتت تا بکی تیغ جفایت میکند ما را شهید همچو مجنون سان گرفتارم بر ندان غمت ایگر حند باشد وعده لطفت مجید پادشاه حسنت عالمگیر شد چون با خود آفرین بر کلک نقاشی که تصویرش شید از فراق نرگس شهلا و خط عنبرین دل بخون خود چو مرغ نیم بسمل میطپید خویشرا محبوس قلاب محبت ساختم رشته الفت بمقراض پریشانی برید نزد صراف فلک رفتم برای امتحان دیدیش خر مهره را بهتر ز گوهر می خرید حیف اوقاتی که ضایع ساختم بیفایده زین ندامت از دل پر ستم خون میکید سرسبر گیتی مرا شد چون سواد اندر نظر دل زمیدان محبت در آوی و حی میشید از تعجب نیست کر گشایش فیض ابد بشنوم که این بشائر آنکه محبوبم رسید دل بمهر مهوشان بستن بود فکر عبث زانکه از خوبان عالم کس وفاداری ندید انما اموالکم پندیست از ناصح شنو جیفه دنیا نمیجوید خر اهل پلید
۱۰۳ گر کیوان فرازی جایگای بوالہوس | وز فضای آسمانی ہیچکس نتوان رسید ساقیان موت ہر یک ساغری گردانید | لابد ہر یک را ازین شربت همی باید چشید تیر چون از شست بیرون شد نیاید درکما | عمر چون بگذشت تاکی میکنی گفت و شنید فرح هر دم از گلستان لطافت میر | نفخه عنبر شمیم چون از سر کویش وزید عقل و هوش و فہم و ادراک خرد اندیشه جمله از سر رفت چون وی جمال حق بدید توبه کردم زمی بهار آمد | باز اندر سرم خمار آمد گلرخان تو بهر اشگست | موسم لعل خوشگوار آمد وقت گل مل غنیمت است حکیم | عیش را وقت انتظار آمد فصل بستان باعتدال رسید | بلبل و قمری و هزار آمد روح پرور شد نسیم هشت | نغمه چون نافه تتار آمد سرو پوشیده جامه خضر | نرگس ہم جام زر نگار آمد ساقیا بزم را مهیا کن | مہوشی شوخ گلعذار آمد این بشارت صبا بمن آورد | مونس قلب بیقرار آمد نغمه پرداز شد وحوش و طیور | صوت کبکان کوهسار آمد
١٠٧ داشتم سر بزانوئ حيرت کان پرى چهره در كنار آمد صيد دلها بخواب بود هنوز ترك مست تو در شكار آمد شكر لله كه بعد هجر و فراق مرهم ريش دل فگار آمد عائشه غم مخور زبى رحمى لطف حق بر تو بيشمار آمد فصل نوروز شد و كل بچمن باز آمد موسم عيش و نشاط و طرب ناز آمد بزم آراسته شد ساقى كل چهره كجاست كو بيا كان صنم مهوش طناز آمد لحن داؤد وشى برده قرار و هوشم مرغ دل در قفس سينه بپرواز آمد قالب خاكى من باز ز سر زنده شوم چون مسيحا نفسى بر سر اعجاز آمد گفت باد سحرى با كل نوخواسته خنده بيهوده مكن نوبت غماز آمد شاعران چونکہ سر از خواب كران بردارند تنطرازند كه مكر حافظ شيراز آمد بعد صد سال بشنو بهمچو رباب از خاکم رشته جان ز سر شوق بآواز آمد عائشه هر كه بيا مد بجهان بگذشت خاکساران در دوست سرافراز آمد تمناى خوبان مرا خوار كرد بدام ملامت كرفتار كرد
۱۰۵ خدنگی ز مژگان رها کرد چون غریق جگر تا بسوفار کرد شناور نبودم ببحر فراق فتادم از اغم نگونسار کرد بان دلربا چون شدم اشنا دلم را چو منصور بردار کرد ندانم بدوران چکردم گناه چرا پایما لم بیکبار کرد بخواب عدم رفته بودم محبت مراز ود بیدار کرد وصالش چوشد غایب از نظر مرا نیز از هجر بیمار کرد الها فلک راکنی سرنگون مرا روز روشن شب تار کرد بعایشه آن خسروخوبر ترحم ز الطاف بسیار کرد چونکه من ناله کنم جمله ملک مینالد از غم من ز سما تا بسمک مینالد انس وجن حش وطیوریکه بد هرند مه گل و گلشن خس و خاشاک و خسک مینالد قمری و بلبل و مرغان سحر خیز همه عندلیبان چمن زاغ و کلک منالد سفله پرورشده ایام از ان نالانم چون زر قلب کز وسنگ محک مینالد کردکارا تو بداد دل عایشه برس کز جفا و ستم وجور فلک مینالد
١٠٤ جان چو نبو در جهان بکار آید تاج و تخت کیان بکار آید زن و فرزند واقربا و عیال بیتو این خانمان مان بکار آید طوطی روح چون کند پرواز قفس اشیان بکار آید چونکه از سبع خرد کل رفتی صحبت دوستان بکار آید چون روی از بر عزیزانست شور و شین و فغان بکار آید عایشه رخ بجانب حق کن بتو کام و زبان بکار آید دل بدام طره شب رنگ شبگیری فتاد رشته مشکین بگردن همو زنجیری فتاد ترک خونریزی که غیر از ظلم نبود عادتش کز خدنگ غمزه اش هر لحظه نخجیری فتاد این بخوابست یا به بیداری که دورم از نگار خواب هجران مرا یا رب چه تعبیری فتاد دل بدستم بود افگندم ببحر اشتیاق وز قضا در دست غواص خطاکیری فتاد انقدر جور وستم بر من ندانم از کجاست عاقبت نے بهرم میان کله شیری فتاد نرگس جادوی آن بت عالمی بر هم زد سامری شرمنده افسون و تدبیری فتاد بیجمال دوست بودن آتش سوزان بود اختری نحس من از فطرت چه تقدیری فتاد درین ظلمت چو محبوسان گرفتار آمدم بر من از جرم عمل آیا چه تقصیری فتاد خوالم
۱۰۷ خواستم کز دلم هجرش لمحه یابم رهائی سرنوشت بدرشتم انچه تاثیری فتاد گر میسر آیدم روزی که بینم وصل دوست گویا چون بلبلی در صدتنفری فتاد دوش می گفتی که فردا میدهم کام دلت وعدهٔ دوشینه را امروز تاخیری فتاد بذل خواهد عالی شان که فیض مد مس جانزا پرتو لطفش چو اکسیری فتاد بهار آمد و صحن چمن گلستان شد بنال بلبل بیدل که وقت افغان شد خوشت سایه بید و کنار دریابار بیار نرگس جادو پیاله گردان شد بتی سمنبر گل چهره شکر گفتار ز عکس روی تو مجلس چراغان شد بستی اگر گردی بصحن این بستان ز التفات نتش شکوفه خندان شد خوشست باده احمر بزم مهرویان ز گلشن رخ محبوب گل بدامان شد درین دوروز غنیمت شمر نشاط و طرب که هر که عیش نکرد عاقبت پشیمان شد چو گنج دفن تراب اند خسروان جهان قصورهای منقش خراب حیران شد بهار اگر چه لطیفست خزان بود در عقب نگر که جمعیت گل چنان پریشان شد ز بیوفائی گردون ببین که شجاع دریده پیرهن خویشرا و عریان شد ببخش عالی شان را غافر الذنوب امین
۱۰۸ که خلقت کرست محض عصیان شد شکنج زلف تو در پیچ و تاب میباشد بفکر روی تو بودیم یقین نظاره کردم سواد زلف تو نگذاره یافته شب قدر حصول قبله حاجات طاق آن ابروست کجا رسم بوصال چنین حبیب لطیف در انتظار دو چشمم چهار میگردد زکوه حسن شریفت بستمند صفا ز هجر وصل تو بیطاقتم چه چاره کنم کسی که داغ محبت نهاده بر جگرش مرا که کعبه مقصود کوی محبوبست هر انکه نیست شناور کجا توان گذرد گدای بودن او برتر ست از خاقانی به هیچرزه این چرخ نیلگون مفریب بقای دهر چنانست ارجمند بدان دل ربوده دمادم کباب میباشد که پر تو رخ تو آفتاب میباشد نسیم کوی تو چون مشکناب میباشد که فتح دعوت هر شیخ و شاب میباشد که روز و شب بمرخ او در نقاب میباشد خصوصاً انکه شب ماهتاب میباشد بده که خیر مسکین ثواب میباشد ترا که چهره چو برگ گلاب میباشد سپند وار بر آتش کباب میباشد چرا که خیر درین فتح باب میباشد که بحر عشق عجایب عقاب میباشد بکن سوال که زودت جواب میباشد شتاب عمر چو سیلاب آب میباشد چنانچه دیدن چیزی بخواب میباشد مراد
۱۰۹ مرا در هیچکسی را نداد این گردون مدام خانه دنیا خراب میباشد هزار عیش تصدق کنم بحیفه غم که عیش با د بوعده سحاب میباشد کیکه پی بحریم وصال جانان برد خلاص از غم هجر و عذاب میباشد بفکر خوف و رجایم آیا چه خواهد شد که قهر و فضل وی اندر حجاب میباشد من هرچه عاصیم و زشت فعل و نام سیاهم امید من بتو عالیجناب میباشد بعایشه نظری کن گهوار هدار غم عنایت و کرمت بیحساب میباشد نگار نازنین ای شر و آیزاد نمیدانم که حوریے یا پریزاد برفت از من قرار و طاقت ہوش ترای کاشکے مادر نمیزاد بتیری غمزه ام کردی نشانه کنم پیش که از دست تو فریاد دلم بردی و رخ پنهان نمودی چه باشد گر بدیدارم کنی شاد چوشمع از فرق تا پاسیگدازم ز جورت ستمگر داد و بیداد جفاهای که از ظلم تو دیدم نکرد این ظلم شیرین بفرهاد ترا این رسم بد عهدی که آموخت که هرگز از غریبان ناوری یاد مسوز ای بمروت بیش ازینم قسم بادت بروح پیر و استاد
۱۱۰ ترا شمع ومرا پروانه كردند مزيدت با داين حسن خداداد وجودم سوختى در نار هجران چو خاكستر مرا دادى تو بر باد ندارم طاقت روز جدائی هزاران جان فدايت باد شمشاد نميدانم ازين چيست مقصود كه دلها را بدام آری چو صياد زكوتم ده كه مسكين وفقيرم هميشه خانه خيرست آباد ندانم از قضاى آسمانی چسان عائشه در دام تو افتاد هر كه او مست از شراب جام عرفانى بود ساقى كوثر مدامش همدم جانى بود در محيط عشق افتادم نمى يابم كنار در بدست آوردن اين بحر طولانى بود روز اول من چو دادم دل بمهر مهوشان گفتم اين سوداى من محض پشيمانى بود لاله سان از هجر وصل گلعذار لب شكر بر دل مجروح ريشم داغ پنهانى بود لشكر حسنش گرفته عالمی را سر بسر حكم عالمگير آن سلطان سليمانى بود شهسوار عرصه ميدان ملك دلبرى اختر برج سعادت ظل سبحانى بود مهر و مه آئينه دار حسن آن رشك پرى پرتو رخسار شمع صبح نورانی بود چشمه لعل لبش آب حيات جاودان قوت جان خسته زان ياقوت رمانى بود ان نعم
آن سمنبر قبله گاه بیدلان ستمند سجده گاهم طاق ابرو تحت پیشانی بود باج گیرد گلشن رویش زبستان ارم گرد مه از سنبل تر خط ریحانی بود کاکل عنبر سرشتش چون پریشان کرده طالع شوریده ام اندر پریشانی بود شرح اوصافش نمی گنجد بلوح روزگار مرهم دلهای ریش و رحمت جانی بود تا بگردون مباد شمس حسنش از زوال حسن روز افزون او در حفظ یزدانی بود یک نصیحت بشنو از پیر خردمند ایجوان فصل گل بی باده بودن کار نادانی بود تا توانی یکزمان بی می مباش ای ارجمند زانکه برخوان فلک یک چند مهمانی بود چون خرامی در چمن با مهوشان گلعذار حور رضوان مر ترا فی الفور ارزانی بود ساقیا برخیز در ده باده چون ارغوان مغتنم دان عیش را آخر جهان فانی بود شد گلستان روح پرور ساغر عشرت بیار خسرو محجوب ساقی آصف ثانی بود باده خوردن با محبان در ریاض خرمی رفعتش برتر ز تاج و تخت سلطانی بود صوت بلبل ناله قمری خروش عندلیب جوش گل در بوستان ایام خوشخوانی بود آن پری پیکر که رخ پنهان کند زیر نقاب غمزه و ناز و ادایش مهلک جانی بود نیست گیتی جای آسایش سرای غم بود امتحانش بهر اسماعیل قربانی بود بر درت افتاده چون خاکم نظر کن از کرم لطف و احسان و کرم الطاف خاقانی بود
۱۱۲ انتظارم پیش ازین میپندار باب کرم شیوه جور و ستم بعد از مسلمانی تو ظلم اگر هرچند کنی رخ بر نتابم از درت عشق دامنگیر ما چون ننگ افغانی تو جرعه خواهم ز مین همت پیرمغان نزدوی عمان و قلزم قطره فشانی تو صبحدم باد صبا در گوش گل میگفت این غره بر این رنگ و بو بودن نادانی تو ناگهان از هاتف غیبم ندا آمد بکوش عایشه کلب حریم شاه جیلانی تو رخت شمع شبستان آفریدند لبت لعل بدخشان آفریدند چو اعجاز مسیحا در تکلم دهانت آبحیوان آفریدند سرسلک دندان در لطافت چومروارید غلطان آفریدند دو ابرویت چو صمصام شرر بار پی قتل رقیبان آفریدند بهرست فوج اعدا از رمان شد چو آن صفهای مژگان آفریدند ز رخ صبح سعادت گشت روشن ز مو شام غریبان آفریدند دو گیسویت سواد لیلة القدر جبینت صبح خندان آفریدند چو شمع عارضت افروخت انجم مرا پروانه آن آفریدند توئی سر تا قدم کان ملاحت سراپایت نمکدان آفریدند
۱۱۳ تراچون حسن روز افزون بدیدند مرا از عشقت حیران افریدند گذر بر جویبار حسن کردند قدت سرو خرامان افریدند تو اسمعیل ابراهیم جانی مرا بهر تو قربان افریدند تو مست از خمر حسن خویش ما را خراب از جام عرفان افریدند ترا لیلی مراچون قیس مجنون بکوه دشت نالان افریدند بهر خوبی ترا موصوف کردند حریمیت خلد رضوان افریدند سرشک طینتم در روز میثاق ز مهرت رشته جان افریدند ترا مغرور حسن خویش کردند مرا با آه وفغان افریدند بعشقت آنزمان دادند لوح دین چو این گردون گردان افریدند مرا با عشق تو دمساز کردند ترا از من گریزان افریدند برای وصف گلزار جمالت چو من بلبل هزاران افریدند زرنگ و خوی و بوی هم خصال قوام چار ارکان افریدند سخا و علم وحلم وهم شجاعت بنام شاه مردان افریدند بلوحائیکه حمد ایزد پاک ترا عبد مسلمان آفریدند
۱۱۴ از انروزی که آدم بشرید ترا بر مسند عزت گزیدند بسودا بتو دادم نقد جانرا برویت خوی ز شرم آن بخط جان لبت با مرده جان بخشد بازان مرا شد روز روشن چون شب تار سرورعش شد بر نیک بختان بر ادراک فهیم و عقل و دانش ز نور پاک آن ختم نبوت مرا با عشقت همدم خریدند مرا هم تبری غم بشریدند چو چرخ پر ز ماتم بشریدند بروی گل چو شبنم بشریدند چو عیسے ابن مریم بشریدند چو گیسوهای ادهم آفریدند برای محترم آفریدند محبت را مقدم بشریدند بنای هر دو عالم بشریدند اسم فزونت عالیشہ لطیفے کہ محرم را چو محرم بشریدند صنما عمر گرامی بچیان میگذرد باغ و بستان جهانرا چو خزان در عقب است مرد لا یعقل و ارباب خرد شیخ کبار صاحب تاج و ردا مرد و زن خرد و بزرگ آفتابیست که در پرده نهان میگذرد باغبان نعره زنان جامه دران میگذرد زشت و زیبا زگران تا بگران میگذرد کافر و مسلم و صاحب نظران میگذرد
۱۱۵ غم مخور شاد بزی سود زیان مخلوط است عمر نوح ار بود و تاج کیان میگذرد فکر بیهوده مکن زانکه جهان در گذر است شهر شوال چو آمد رمضان میگذرد ساقیا از می دیرینه که در خم داری لطف کن لطف که اوضاع جهان میگذرد کاروان بار سفر بسته جرس در فریاد محمل قافله پیر و جوان میگذرد چند روزی بجهان بنشین خرم و خوش حیف کین صحبت شیرین بتان میگذرد چون نسیم سحری در چمن دهر گذشت گفت افسوس که بلبل بفغان میگذرد چند نالی ز غم عایشه بر وصابر باش قصه کوته که سلیمان زمان میگذرد یا رب جلوس سرو درین بوستان چه شد الحان و صوت بلبل شیرین بیان چه شد نشو و نمای مجلس رندان پاکباز در پای بید و سبزه و آب روان چه شد خوابم ربود و دیده کشودم درین باغ فصل گلاب و یاسمن ارغوان چه شد باد خزان وزید و شد اوراق گل بباد بزم نشاط و ناظره گلرخان چه شد آنانکه بود رشک مه و مهر در ختن در صید عشق غمزه تیر کمان چه شد آئینه طلعتان صنوبر بدن کجاست راز و نیاز فاخره مهوشان چه شد در بحر فکر غرقم و عقلم ز سر پرید در حیرتم که عشوه شکر لبان چه شد
١١٦ گلزار حسن باده پرستان ان کو بیدل کجا و چهرهٔ چون زعفران چه شد بسمل شدم به تیغ نگاه ستمگری عهد و وفای آن بت نامهربان چه شد بستان روح پرور گیتی و عندلیب سیر و صفای باغ و گل و باغبان چه شد آنانکه روز و شب به ثنا اشتغال داشت طوطی طبع حافظه حافظان چه شد شیخان بهر وصومعه داران زنده پیل محمود خمر و ساکن دیر مغان چه شد شیرین کلام و سلسله داران نامور سوز و گداز و زمزمه شاعران چه شد سعدی و انوری و فغانی و مولوی قاسم کجا و حافظ غیب اللسان چه شد اورنگ و شجاع و جهانگیر کامگار دارا شکوه و بابر و شاه جهان چه شد این کاخ زرنگار نیز و بیگذوی دارای دهر و خسرو صاحبقران چه شد ادراک و فهم رفته پی جستجوی فکر فن و فنون شیوهٔ زیب تپان چه شد این چرخ واژگون که سراسر تخیر است ننگ از رجال رفته و شرم زنان چه شد عالی شان خموش صبوری کن فصل بهار و موسم باد خزان چه شد دلم چون طایر سرگشته در ویرانه میگردد رهاست نمیجوید پی عشخانه میگردد ندارد مسکن و ما واچو مجنون گشته بی پروا بصحرای عدم چون خشیان یوانه میگردد گرفتارم
۱۱۷ گرفتار شب تارست ز عمر خویش بیزار بگرید شمع و صل دوست چون پروانه میگردد بدام زلف مهرویان قتارست چومحبوسان بگرد خرمن عارض برای دانه میگردد نجوید ملک خاقانی نخواهد تاج سلطانی چوسیاح از پی هر قصه و افسانه میگردد بیا ساقی بده جامی که دل یابد سرانجام بیاد ساقی کوثر بهر خمخانه میگردد ندانم قسمت عارث از فطرت چهالند که دایم از وجود خویشتن بیگانه میگردد باغ و بستان بجا جان جمله قرآن میگردد باغبان نعره زنان جامه دران میگردد بلبل از هجر گل از خویش ندارد خبری دیده بر هم زند و سیل روان میگردد صرف شد عمر گرامی بتمنای وصال در پی ناظره حسن تبان میگردد چشم بد دور ازان دایره مینائی که بدور رخ آن بدر جهان میگردد لعل نوشین ترا هر که بنوشد صنما پیر صد ساله اگر هست جوان میگردد شرح اوصاف جمیلت چوکفنم معدن لطف هر سرموی تنم تیغ زبان میگردد جام جم بین که دم از سر نهانی میزد اثری نیست زو نام نشان میگردد چند روزی اگرت عمر بود عشرت کن زشت و زیبا همه در خاک نهان میگردد جرعه هر که ازان ساغر صافی بخشد بنده خاک در پیر مغان میگردد
۱۱۹ عایشه روضه رضوان لب بد مسکن حور شیر چشم امید بلطفش نگران میگرد عزم کوی نگار خواهم کرد جان بوصلش نثار خواهم کرد آهوی چشم آن ستمگر را هم بمژگان شکار خواهم کرد لب لعل شکر فشانش را بوسه ها صد هزار خواهم کرد گرد مه خط عنبر آسا را گر به بینم چکار خواهم کرد چون قلندر ز عشق بت لولی خویشرا خوار و زار خواهم کرد همچو منصور از محبت دوست سر خود را بدار خواهم کرد جسد خاکی شکسته بیخود در برش چون غبار خواهم کرد عایشه جانفدای عشوه آن گر آید ار خواهم کرد مرا دو چشم براهت چهار میباشد چو تشنه که بآب نظار میباشد بگو بساقی جان بخش روح فزا کرم بیار باده محبان خمار میباشد بریز باده صافی بجام تشنه لبان دلم بلطف پس امیدوار میباشد بشرح راست نیاید حکایت من زار که سینه ریش و جگر پاره پار میباشد
۱۱۹ بیا طبیب بحال مریض خویش نگر ببین ز هجر چسان بیقرار میباشد بنوش باده بوقت سحر زشوق حبیب چمن لطیف و هوا مشکبار میباشد هزار نافۀ مشک تتار و عطر و گلاب فدای نفخۀ بوی نگار میباشد بنال بلبل بیپر که وقت اسحارست که عاشقان بطلب وصل یار میباشند فتاده همچو تو بر آستان آن محبوب گدای بی‌سر و بی‌پا هزار میباشد شهان دهر و سلاطین چرخ افراسیان بخاک بگذرندش چو غبار میباشد مباش غرۀ مهر و بال و جاه و جلال بقای دو ان سه روزی چهار میباشد تو کیستی که بنالی ز گردش ایام مدام گردش لیل و نهار میباشد اگر چه نامۀ سیاهی بحق رجا میدار مقام وصل بشبها تا ر میباشد مشو ملول ز کردار زشت حیاث عنایت و کرمش بیشمار میباشد در دیر مغان خفته بسی باده پرستند وز باده توحید همه مست الستند بیدار شدند روی ترا دید بیکا فی الجمله همه ساغر و پیمانه شکستند موجود نبود آدم و حوا که در آن دم خشت و گل عشاق بمهر تو سُرسَتنَد در دام کمند سر زلف تو اسیرند گر طائفۀ دوزخ و گر اهل بهشتند
۱۲۰ چون پرتو حسنت بدرخشید بعالم وز خواب عدم خلق سرآسیمه ستند در کشور جان خطبه بنام تو بخواند بر صفحه دل دفتر عشق تو نوشتند دهقان فلک کرد چو بشیاد زراعت در ملک بدن تخم تمنای تو کشتند عایشه گناه توز حد گرچه فزونت لله لله که در توبه نه بستند دیدی که فلک با من برگشته چه کار کرد شوال صفت از غم انگشت نما کرد چون بلبل شوریده بدم در چمن دهر هنگام شباب از گل رخسار جدا کرد از هجر پریشان چو سر زلف بتانم خون دلم از دیده چو سیلاب رها کرد ایدوست ندانم که چنان عاقبت کار محبوب چشم بر من قبله نما کرد یا رب چه سبب بود که دوران جفاکیش پیراهن صبرم ببر خویش قبا کرد خون شد جگرم وصل توام مرهم ریش است عایشه بامید کرم ترک دعا کرد گلعذاری که نه پروای دل و دین دارد صد هزاران چو منی بنده مسکین دارد بزم آراسته شد جمع محبان حاضر یارب این شوخ پسر دل بکدامین دارد مهوشی لاله عذاری که سرا پا نازست سنبل پرشکنش بوی ریاحین دارد مولانا
١٢١ مه لقاى که ز سر تا قدم از عيب بريست مبتلاى سر زلفش دل هر دوريست بزم آرايه جهان خسرو شيرين دهنان شوخ عاشق كش فتان پر از جور و جفا اين ستم پيشه نگر غره بحسن خويش است من ندانم سبب ظلم و ستمگر جه بود حيف اوقات كه بيهوده نمودم ضايع چند نالى ز جفا هاى فلك صابر باش الله الله چه عجب شيوه شيرين دارد عارض مهر و مه و طره مشکين دارد گرد رخسار قمر مجلس پروين دارد بهر صيد دل من پنجه شاهين دارد نه نظر بر من دلخسته غمگين دارد بچه مذهب بتو اين رسم و آيين دارد متکبر بود و عادت خودبين دارد دست در خون دل ماست که رنگين دارد عاقبت شاد بزى زانكه جهان ميگذرد صبر تلخست وليكن بر شيرين دارد شوخ گلچهره سيمين بدنی را نگرید میخرامد بچمن سرو سهی بالائی آنکه سر تا بقدم غمزه و ناز عادت اوست تیر مژگان بگذشتش زکمان ابرو خنجر کبر ز دست در کمر خویش مدام مهوشی یوسف گل پیرهنی را نگرید دلبری بلبل شیرین سخنی را نگرید رهزن دین و دل مرد و زنی را نگرید جعد مشکین شکن در شکنی را نگرید بت ترسا صفتی پرفتنی را نگرید
۱۲۲ زینت و زیب گلستان جمال طبع بان عشوه قامت سر و چمنی را نگرید بیدلان خیراند چو حلاج ز خویش این همه جلوه دار و رسنی را نگرید سوخت پروانه صفت شمع رخش عالیمی را شعله حُسن در حُسنی را نگرید دیدی که یار مونس و دلدار مانشد چون نقد قلب هیچ خریدار مانشد هرچند ستم که بر سرم آمد زجور دوست غماز نیز محرم اسرار مانشد چون ابر نوبهار نیم ساعتی خموش همپیش نظر بگریه بسیار مانشد فریاد و داد از ستم و جور آن نگار رحمش بحال دیده خونبار مانشد دی میگذشت گفتمش ای طبیب مهربان آخر شفای این دل بیمار مانشد دید از سرغضب بمن و سخت تند گفت از حرف دوست هیچ کهی عار مانشد سیل سرشک عالیش بگرفته عالمی را لیک اطلاع آن گل بیخار مانشد پی نبردیم ما بکویی مراد داد از دست چرخ بی بنیاد طایر بخت واژگونة من روز فطرت بدام هجر فتاد تا تخم تیشه سینه ام سنگست کوه کن گشته ایم چون فرهاد تخم
۱۲۳ جهد هر چند جید کردم چرخ مارا گهی نشد منقاد کاش بودم بگلشن گیتی سرو آسا زبار غم آزاد سرنگون باد چرخ کجرفتار بالتبني و آله الامجاد در یکدانه ام ز کف شد وای بعد ازین هرچه هست باداباد میگداز ذ راه سینه من گر بود سنگ و آهن و فولاد چون بیارا ست گنبدمینا رسم بجهدی ولیست معتاد چند نالی زگردش ایام روز و شب کار دهر هست فساد جای عالیش ست لالاخرت چون بنا کرد خانه را استاد این حسن چیست که آتش بجان زد در صومعه و کعبه و در دیر مغان زد پیدا در اسلام و زکفار برآمد این طبل ندانم که پس پرده نهان زد چون حمله بر آورد بمیدان صلابت هم گردن اغیار بیک تیغ زبان زد عقل و خرد و هوش برفت از همه یکبار الله و معک گفته و در کون و مکان زد یک شعله بطور آمد و موسی شده بیخود وانگه بخروشیده و در کشور جان زد یکذره بیفتاد چو در خرمن دلها سر تا بقدم سوخته در روح و روان زد
۱۲۴ چون خامه نوشد وصف جمیل خوبان از دفتر عشقش رقم پیر و جوان زد یارب چه نفیر است که در گوش من آمد انس ملکث مژده سلطان زمان زن عایشه چو بگذشت بگلستان وصال بلبل صفت از هجر تو بسیار فغان زد پاسی از شب گذشت نا آید مونس قلب بیقرار آمد میخرامید با کرشمه و ناز ککشش مست و پرخمار آمد رشک حور و پری ز سر تا پا بد و گیسوی تابدار آمد زین سرورم رسیده برفلک سرو نازم چو در کنار آمد مجلس افروز شد ز خوبان ساقیا فصل نوبهار آمد می احمر بیام زر پر کن باده نوشان بانتظار آمد گرد شمع رخش چو پروانه نه یکی همچو من هزار آمد صید کرد آهوی دل و دینرا ترک مستش چو در شکار آمد کشت ما را بغمزه جادو بازم از لطف بر مزار آمد بحر فیض و کرم بعلی ولی مددم شاه ذوالفقار آمد عایشه گرچه مجرمست و لیک فضل حق بیند بی شمار آمد
۱۲۵ چون من بدام عشق گرفتار کس مباد بسمل بتیغ طعنه اغیار کس مباد یا رب بمهر ورزی خوبان دل ربا چون من ضعیف و خسته و بیمار کس مباد با گلرخان نظاره خوشت در ریاض عیش دور از وصال این گل بیخار کس مباد مجنون صفت ز فرقت لیلی و شچهمی من رسوای عام و خاص در ین دار کس مباد سر تا قدم چو شمع شدم محو در فراق بی بذل شرب لعل شکر بار کس مباد دی میگذشت و هیچ نبودش نظر بمن در بند زلف این بت عیار کس مباد داد از جفای چرخ چه آمد بر سرم چون مرغ پر بریده و غمخوار کس مباد اسحاق را بصوت بلبل شیرین زبان خوشت محروم وصل گل رخ و گلزار کس مباد عمر عزیزم ای رگ بگذشت در انتظار چون من ز خویش نفرت و بیزار کس مباد ما را قضا ببرم قدر چون حواله داد ساقی بر عکس خون جگر در پیاله داد گسترده بود خوان سپهر از ضیافتش چون زهر قاتلست که ما را نواله داد گردون مرا ببرد بدار القضای چرخ اندوه و رنج و محنتم اندر قباله داد بیخود همان زمان شدم از جود خویشتن بر گردم از سنبل مشکین چو هاله داد تعلیم کرد مؤدب فطرت چو در ازل اوراق گل بلبل بیدل رساله داد
١٢٦ دایم در انتظار جوانان نامور خمر مذاب را بصد و بیست ساله داد اکثر سرشت طینت عاقل بآب غم عیش و طرب بمردم زار و نژند داد از خون دل سرشکئے در بر رخم مدام ابر فراق این همه بر گل چو ژاله داد با هر کسی فراخور قسمت سپرده اند افلاک بین که بهر من آه ناله داد داغ فراق فیض طلب راز نار هجر عالیه را مدام بدل همچو لاله داد بتی سیمین تن گلرخ دتان در فشان دارد دو چشمش نرگس شهلا دو ابروی کما دارد بهار گلشن رویش عجایب فرحت افزاست فراوان قمری و بلبل هزاران داستان دارد شگنج زلف پر چینش ربوده عقل و هوشم را خرامان قامت رعنا که این سرور وان دارد چگویم قصه مشکل که آن محبوب سنگین دل دودست خویش را رنگین بخون بیلان دارد دل از من برد و رخ زیر نقاب هردم کند پنهان عجب این شوخ بی پروا دل نامهربان دارد بزم مهوشان بنگر بکی ساقی چوماہ حور بکف در ساغر مینا می ارغوان دارد من از باد صبا بوی وصال یار می یابم نمیدانم چرا دلدار با ما سر گران دارد بصحن بوستان خندان نشسته جمعی از رندان سرور مجلس مستان دلم را شادمان دارد شهنشاه بلند اختر بود سلطان بحر و بر باقبال عدو مالش ملایک پاسبان دارد فراز
۱۲۷ فراز مسند شاهی بود از ماء تاماهی مطیع خاتم لعلش زقاف تا قیروان دارد ببحر عشق خوردم غوطه و اول ندانستم بدست آوردن این در یتیم جان جاران دارد دو عالم را بکوای خرش میبازد حاشیه ز فرط عشق آن دلبر نه سیل این توان دارد ای ستمگر مبنت هیچ شفقت نبود این چنین شیوه انصاف مروت نبود صرف شد عمر گرامی بتنهای وصال دل بیرحم ترا مهر و محبت نبود تا کیم منتظر و دل نگران میداری جایز این طور روشهای مشقت نبود نیست این قلعہ عده ز مذهب عشاق درست چونکه این رابطه با شرط مودت نبود بت پرستان نکنند انچه تو کردی بامین خوف از حق بکن این کار حقیقت نبود بلکہ در شهر شما رسم مسلمانی نیست ورنه این ظلم و ستم راه شریعت نبود عایشه شکوه مکن پیش کسانی کن جز جناب احدت عون و حمیت نبود بهار عارض گلرخ عجب رنگ و بهوا دارد گلستان وصالش بین عجب صبح و ضیا دارد نگار مهوشی شکر لب شیرین کلام من شبستان سرکویش عجب سیر و صفا دارد بزیر حلقه دام سر زلفش یکی خاست بقید دام تزویرش عجب شاه و گدا دارد
۱۴۸ سمنبر چون کنعان بحسن خویش مغرور بخون عاشقان دستش عجب نے رنگ حنا دارد گهی اندر عتاب و که بلطفت نازنین من لب لعل شکر خایش عجب تو و شما دارد قرار و طاقت و تاب و توان از بین بر بت نامهربان من عجب جور و جفا دارد گرفتار شب تارم ز احسانش رها دارم اگر موی و روی آن لبر عیب شام صبا دارد دل از من بر دو رخ پنهان کند آن گلعذار من اگر محبوب بی پروا عجب طور و ادا دارد چگویم وصف سیمین بر سرتا پا پری پیکر بگفتار مسیحاوش عجب قول و دعا دارد بیاد جانب بستان شنو از بلبل خوشخوان ز هجر خار و وصل گل عجب نے کر و ثنا دارد بده ساقی می نابم که کام دل ازو یابم سرور مجلس مستان عجب نشو و نما دارد می گلرنگ مستی شد کام از ساغر عشرت نسیم گلشن رویش عجب بوی و فا دارد گدای درگه آن خسرو عالیجنابم من که کتر جود و احسانش عجب نفع و سخا دارد ندارد عایشه میجا بدون او برگردون بمن فیض عمیم او عجب لطف و عطا دارد کیست کو آمد درین عالم نمرد داغ حسرت بر دل از گردون نبرد ساقیان بزم موت آب عنب عاقبت زین تاک میباید فشرد پیر و برنا و گدا و پادشاه جان بجانان جهان باید سپرد روز
۱۲۹ روز محشر نزد رب العالمین فعل زشت و نیک را باید شمرد هیچکس زین باغ و بستان سپهر هم بکام شادمانی بر نخورد بزم را ساقے شراب ناب ده او نوبت عایشه را دادند ور می نوش زانکه نیست هیچ می سجهان لذیذ آب حیات کی چومی است در دهان لذیذ ساقی بیار باده که هستیم تشنه لب شد موسم بهار و می ارغوان لذیذ هر ثمره که نخل نشاط آورد ببار چون غیبت کجاست بباغ جنان لذیذ طبع ملول بلبل خوشخوان غمش خجل در فصل اعتدال بشور و فغان لذیذ خواهم زدست حوروشان مسیح فرحزا یک جرعه ز ساغر پیرمغان لذیذ قند و نبات و شهد و شکر عذب کی بود چون بوسه ز حقه شکر فشان لذیذ چون زهر تلخ گشته بر عایشه روز گار بنود چو نام دوست دگر بر زبان لذیذ ای شهریار حسن بیا عذر من پذیر هر چند تو پادشاه جهانی و ماه منیر بهر خدا دلم مشکن بیشتر ازین پرهیز کن ز ناوک دلهاش ای شریر خال تو دانه حلقه زلفت تو بچو دام مرغ دلم بدانه و دام تو شد اسیر
۱۳۰ عمرم گذشت در ہوس آرزوی تو جز بر تو خیال تو ام نیست در ضمیر افتاده‌ام چو نقش کف پای در رهت هر جا ز پا فتاده ببینی ز دستگیر بهر خدا بمن بکن از لطف یک نظر زنہار سوی خستۀ بیدل مبین حقیر آئینه دار وصف جمال تو افتاب کی مهر و مه چو عارض زیبا بود منیر بخشد روان بمرده لب لعل جان فزات وین شیوۀ ملیح تراکی بود نظیر مقتول تیر غمزه جادوست مرد و زن مفتون عشق تست صغیر ار بود کبیر در آتش فراق تو عایشی در گرفت هر چند که ناله کرد بگوشت نشد نفیر فیض طلب یک لحظه روز خوش ندید از جفای چرخ و دور روز کار با دل پر حسرت و خون جگر رفت ازین دنیای دون غدار ہمچو رستم باخت در میدان جنگ جان شیرین را بسلطان کرد نثار مادر سرگشته‌اش را روز و شب دیده دو چارست براه انتظار هر که او کرد سینه شیرم هدف باد مر او را مخذول ذولفقار شمه از حال زار خویشتن خواهم از ظلم فلک سازم نهان سر بسر کارش بود فسونگری زانکه نفعی نیست از وی جز ضرار یا ختم
۱۳۱ باختم یکدانه در بی بها | خاک بر سر شد مرا با کس پکار خانه ام شهر زنان شد وایتی | باطن و ظاهر خفی و اشکارا در فضای آسمانی تا کهن | افتادم در میان موج نارا در فراقش میگدازد چون رصاص | کوره هجران مراللیل النہارا قوتم از خون جگر شد داودم | بگذر و چون سالها شبهای تارا بحر حیوان گشته چشم خون فشان | اشکبارم همچو ابر نوبهارا غرقه ام اندر محیط بیکران | میبرد موجم نمی یابم کنارا وز سرشک دیده خونبار من | میشود صحرای محشر لاله زارا شاه محمودم نکرد غور و تمیز | می کنم از جو را و خود را فرار دست ظلمش داغ کرد همسینه ام | تیغ بیدادش دلم را پاره پارا خوف حق را سهو کرد سلطان دین | می نیندیشد ز آه پر شرارا تیر آہم بگذر و از نه رواق | نار قلبم کوه را ساز دغبار احتیاج دعوت درویش را | دایما دارند شهان تاجدار این ندارد آرزوی نیک نام | نزد وی از گل فزونست قرتارا الحذر از ناوک دلهای ریش | زینهار و زینهار و زینہارا
۱۳۲ خانه نامشد خانه سگ در حصار او خاصه من گشتم فقیر و خاکسار این چنین ظلمی که بر من میشود کی بدتر از نی کند زین سان قصاب پایمال سم گاو و خر شدم طعنهء دشمن نمودم سنگسار سفله پرور شد نمیدانم چرا خسرو کشور ستان نام دار روستایان گشته عالیجایگاه شد مقرب رهزن و دزد و طرار صادقان مملکت حراج شد کا زبان دهر شد سررشته دار باغیان نشسته بر صدر صدور خالص و مخلص همه پر شد بی قرار عدل و انصاف و مروت شد بباد حق و باطل را نه پرسد شهریار پادشاهانی که باقی بوده‌اند اسم‌شان چون نافۀ مشک تتار از وی این بی اعتدالی در جهان ثبت دفترها بماند یادگار بنده از بی‌غوری محمود شاه رنج و محنت‌ها کشیدم بی‌شمار دست خطی دادست بمن شاه جهان در بیان شاخ آهو ده هزار جز فضیحت حاصلی دیگر نشد گر در این دستخط مرا بی‌اعتبار گر بگورستان برم همراه خویش این مرا استحسنا نمی آید بکار سکه بر زر بود حکم پادشاه هم بقول خویش بودند استوار چند سالی
۱۳۳ چند نالی بک زمان خاموش باش لب به بند تاکی کنی گفت و گذار خوش بود بسیار گفتن ذکر حق فیض طلب با حق دادند گذار بنده ایزد نبی را امت ست هم محب چار صحاب کبار خادم شاه شهید کربلا ابن حیدر انشه دلدل سوار در ثنای خالق جبار کوش تا شود تیغ زبانت آبدار یکه و یک دانه ام را در بلا روز و شب حصن الحصین بادا حصار صدق کن برلافتی الاعلی ورد گو لاسیف الا ذوالفقار جز خدا عالیث را نبود کسی غور خود را خواهد از پروردگار بیا رگفتم یار با گویم هم بار دگر جز من لب لعل ترا نبود خریدار دگر من گوهر حسن تر اصراف صرافان نشدم زرگر شناسد قدر زرصفر و شب بازار دگر در بوستان جنبش کل ست مرغ بلبلات و فغان چون نرگس شهلای تو نبود گلزار دگر لیلی مشی شیرین سخن ای یوسف گلپیرن مجنون شود از عشق تو بسیار بشمار دگر رفتم بوی بوستان با روصال گلران چون قامت سرور و این قد در و دگر عمر عزیزم شد بسر بر من نکردی یکنظر گشتم زعشقت در بدر نبود چومن زار دگر
۱۳۳ میسوزم از هجر بت صنم سرتا قدم در نار غم هرگز ندیدم در جهان شکلت ستمگاری دگر سرو ریاض آرزو یا شوخ شنگ تند خو چون من برای وصل تو نبود طلبگاری دگر آب حیات جاودان اندر دهان داری نهان چون حقه گوهر فشان نبود گهریاری دگر عالی شهابی تا بکی در کشی بادی جام می افتاده بر خاک درش همچون تو بسیاری دگر دلا تا چند میباشی درین محنت سرای خضر همی باید ترا رفتن زوار بیوفای خسر مشو مغرور این ہستی مال و حشمت و جاش ز هستی میرود این خیمه چون زنگ درای خسر وزد باد اجل چون بار فصل اندر ریاض عمر دمار از چنگ و رو با ریش چون غنچه وای خسر نه تاج خسروی نی دلق درویشی بود برجا بخاک تیره یکسان میشود شاه و گدای خسر هر آنکه در بهای تصویر خوبان جهان افروز شود ضایع صور باهمچو نقش بوریای خسر درین صندل سرای آبنوسی فرش مینود متین هرگز نمی بینم دوامش را بقای خسر فگنده عندلیبان جوش اسحاق دمی چوبی تاسف انگر زین گلشن شود بلبل جدای خسر اگر صد سال مانی در زمانی اندرین عالم جدائی مر ترا باید ز خویش و اقربای خسر بکوش ایدل بکوش ایدل بفکر عالم طاها سوی دارالبقا باید ازین دارالفنای خسر بهره دی بهر منزل مباش از یاد حق غافل رود عمر گرامی چون سمند بادپای خسر دلا تا چند
۱۳۵ دلا هر چند گنهگار غنی دوست لطف او بار فخر غرم سید سادات کرد و نیمساز آخر غریق بحر عصیانم سراپا وانمیدانم رجا دارم شفاعت خواه شود انحسار آخر گذشت عمیرم با باطیل بخو با حن شینم مایل گرفت عایشه ذیل پاک شاه کربلا آخر جمالت چوشد غاییم از نظر دلم زخم ناسور وخون شد جگر شب و روز بر من ز هجرت کیست ز احوال زارم نداری خبر چو دور از وصالت شدم امنید بود چون شب تار ما را سحر بود لاله سان بر دلم داغ هجر ترا هیچ بر من نباشد نظر مراد هر چون تار سوزان بود قیامت نباشد ازین سخت تر در آفاق رسوا چو مجنون شدم ز روز الستم بعشقت مقر ترا لشکر حین ای دل ربا مرا ملک دل کرده زیر و زبر خدنگی ز مژگان نمودی رها به تیر جفا سینه کردم سپر بتی گلعذار از فراقت مدام مرا آه سردست و دو چشم تر سراپا ملیحی و شیرین سخن کلام تو غذیست چه شهد و شکر ببینم اگر عارض مهر و ماه نباشد مرا هیچ ارمان دگر
١٣٦ جوان گردم از پیر چون فصل بهار چو باد صبا گر بیاری گذار ندانم چه پیش آمد عالیه را چرا دعوتش را نه افتد اثر درد تو مرا بود ز درمان خوشتر عشق تو مرا بود ز سامان خوشتر نازک بدنی حور وشی شیرین لب کوی تو مرا ز خلد رضوان خوشتر ای گلرخ گلعذار گل پیرهن بوی تو مرا ز عطر و ریحان خوشتر مجنون شدن از برای لیلی صفتی از حکمت و فهم و عقل لقمان خوشتر بی وصل نعیم از گلستان عارست با دوست منم بچاه زندان خوشتر بلبل بتمنای گل اندر گلشن هر لحظه بود بشور و افغان خوشتر درویزه در کهت مرا سلطانم از افسر و حشمت سلیمان خوشتر بر آتش هجر چون سپندم شب و روز پروانه ان شمع شبستان خوشتر خوناب جگر قوت بود دانا را از اهل خرد مردم نادان خوشتر گربی تو بفر دوس برینم خوانند عالیه بود بنار سوزان خوشتر از محنت بیقرارم نازنینی لب شکر بمیروت تا بکی نبود ترا بر من نظر
۱۳۷ همچو شمع از فرق تا پا محونار فرقتم میکدازد عاشق و معشوق را نبود جبیر بیت الاحزانست بهر من روز در هجر تو همچو یعقوب از فراق یوسف کنعان بکین اشکبارم میروت زار میگریم مدام قیس آسا در بیابان فراقت در بدر اگر کشی ما را ندارد باک ای رشک بتان سینه پیش ناوک عشق تو میسازم سپر روز و شب بر من مساوی شدند از غم چو خم داغ نار عشق را طاقت ندارد شیر نر رشک ماه و مشتری اسیر و سیم اندام من کاج همچون باد بر کوی توام بودی گذر چند نالم از جفایت ای بت نامهربان هیچکس از مرد و زن نبود بمثلت در داجگر گلشن جنت گرو بگرفته از خلد برین نرگس شهلای تو بشگفته چون وقت سحر زهره و شعر یست خادم شمع رخسار ترا شعله حسن تو افتادست بر شمس و قمر مشکل است بوصل جانان رسیدن ایولوا بحجمالت جنت الفردوس است یا بر سقر خامه عاجز ماند از اوصافت ای بدر منیر من چگویم وصف حسنت شهر یار بحر و بر ذکر وصف تو نمی گنجد بلوح روزگار شیوه شیرین تو کرده مرا خون جگر از فراق وصلت ای گل چهره گل پیرهن کار مشتاقان مدست آه سرد و چشم تر تیر آهم بگذرد از نه رواق ای ارجمند خوف از حق باید و از ناوک آه سحر بازی ایام با من باخت این عجب روی من کجا عشق از کجا بود الیعزز بنام و شر
١٣١ کردگار ابتلای دام خوبان کس مباد از محبت نیست دیگر بلای صعب تر داد از دست جفای چرخ و جور روزگار من بدست خویش کردم خاک عالمرا بسر عایش تا میتوان گنج قناعت گزین زانکه هر نظمی تو باشد خوشتر از گنج و گهر یارب بحق من چه ستم کرده روزگار دستم گرفت بسته میفکند بموج تار در کوره فراق شدم ذوب چون رصاص چون زبانه اتش هجران بدل شرار گردون که بر سر همه کارش بود جفا تیغ فراق او جگرم کرده پاره پار در فصل اعتدال خزان شد حدیقه ام گلش بیاد رفت و بچشمم بمانده خار عمرم گذشت در هوس وصل انصنم شب تا سحر دو دیده نخفتم در انتظار داد از جفای چرخ و فغانست بی جواز تاراج کرد گنج زرم را بهشت مار در سر هوای وصل و بدل داغ فرقتست ساقی بیار باده که دوشینه ام خمار شد مستمر فرقت محبوب دلربا از دیده ام سرشک چو باران نوبهار خواهم زمانه را ته شمشیر و خنجر عایش کرد حواله دشمن بذوالفقار میخواهم از خالق بحر و بر به بینم وصال تو بار دگر باقر
۱۳۹ بآخر مرا همچو نی سوختی | مرا از فراقت بت لشکرا چو دور از تو گشتم ز جور سپهر | دلم زخم ناسور و خون شد جگر چو لاله مرا داغ بر قلب ماند | زاحوال زارم نداری خبر جوان گردم از سپر چو فصل بهار | چو باد صبا گر بیاری گذر نباشد مرا هیچ غم در جهان | جمال تو گر آیدم در نظر جفای تو ام از خدا شد عطا | به پیش غمت سینه کردم سپر خمش باش ای عالیشه در فراق مرا در ازل محنت آمد مقر ای صبح سعادت ز رخت گشته منورا | از نفحه زلفت شده فردوس معطرا شمس و قمر و مشتری و زهره و شعری | بگرفته ز آئینه رخسار تو زیور محراب دو ابروی تو شد قبله حاجات | هم نرگس جادوی تو چون غنچه احمر یکشعله ز رخسار تو در ملک جهان تافت | خورشید بحسنت نتوان گفت برابرا یاقوت لبت فرح دل و قوت ارواح | اندر طلب آبحياتم چو سکندر شیرین سخنا آب بقا ئیست نباتت | یک قطره چکیدست بچشمه کوثر در گلشن عیش و طرب هر گل که شکوفد | از زینت حسنت بچمن یافته زیور
۱۴۰ در شهد و شکر قند و نبات است عزیزان سر تا بقدم طینت تو کرد مخمر ای خضر صفت صفت تو ناید بزبان ها از سرو قدت طوبی رضوان شده مضطر بوی سر کوی تو وزیدست بعالم زان رایحه یکذره رسیدست بعنبر طاقت ز دل عقل ز سر رفته بکلی ای زهره جبین رشک پری زهره مشتکر بشکفته دلم غنچه صفت در چمن عشق زد قاصد باد سحری حلقه چو در در باخته ام در ره عشقت دل و دین را زانروز که این کعبه میناست مقدر لیلی صفت گشته ام از عشق تو مجنون بگرفته دلم راه بیابان چو قلندر ثبت ست بدلم مهر تو ای میر خوبان مشهور بعالم زده اند سکه چو زر بیمار غم عشق توام گلرخ مهوش روز و شبم از خون جگر گشته مصور ای شوخ ستمکار چگویم ز جفایت مسکن شده در آتش هجرم چو سمندر قربان شوم از شوق تو ای کان ملاحت آرد بمن ار مژده وصل تو مبشر هر انس و جن و وحش و طيوری که بدار فی الجمله بیک لعل لبت کشته مسخر هر کس که رخت دید هوای تو دارد چون لاله بدل داغ الی دامن محشر در رقص ملک است ز شوق تو ثریا در وصف تو بر طارم افلاک تفکر بر فرق تو ای خاور خوبان جهانگیر چتریست که طاووس ملائیک زده شهپر اپنے
۱۴۱ هرچند اگر حور و پری جلوه فروشند ما را نبود غیر تمنای تو در سر از زاهد و عابد دل و دین برده ندانی این غمزه جادوی تو چون بابل ساحر گستاخ شوم از تو بپرسم سخن چند اکین صبح شریف تو چرا گشته مکدر شب تا بسحر باده باعتبار خوری تشریف نما دیده کنم محب تو منظر دادار ستم وجور تو ای شاہ خوبان بسمل شدم از تیغ نگاه تو ستمگر مخفی نبود بر همه مخلوق عیان است سرگشته عشق تو شدم باطن و ظاهر ساقی بمن از جام بلورین زتلطف لبریز نما باده گلرنگ مقطر هر جام که از دست پری چهره بنوشم بادا بتو چون نوش لب بطیب شکر عونم شود ار پیرمغان از سر الطاف یک بوسه زنم بار دگر برلب ساغر هرجاکه بود سلسله رندان نظر باز اامنت لله که براعد است مظفر ای ابرعطا بحر سخا بذل نکوتم از بهر خدا لطف کن از مخزن گوهر نقشی قضا خامه تقدیر چو میزد مارا بجبر اندوه نکردند مقرر روزم شب داج است از ان طره شبرنگ باشد که زنم بر سر از ان تاج مفخر زانروز که این بند فیروزه بیارا عایشه بدل خورده ز مژگان تو خنجر
۱۴۲ ای عزیز از فراق وصل جانان غم مخور دولت دیدار باز آید بسامان غم مخور اگر بگرداب غم افتادی بحق نامراددار ید قدرت میکشد زین موج طوفان غم مخور گرشدی محبوس اندر ظلمت به پاتی خسته خاور رسد خاطر مرنجان غم مخور گر خشکی توقع دار خواهی سبز شد ابر رحمت نیز خواهد کرد باران غم مخور چون بخاک تیره یکسانی مشو نومیدار کی نظر سازد گدای را چو سلطان غم مخور گردش گردون ندارد اعتمادی هوشدار منتظر میباش بر امید رحمان غم مخور گر بود هر چند بلیات زمین و آسمان نام حق میخوان و از آفات دوران غم مخور شیوه گیتی بجز جور و ستم نبود دگر چون مدد کارست عبد شاه خراسان غم مخور برسرت گرتیغ بارد از جفای روزگار فتح و نصرت میرسد از شاه مردان غم مخور دیو ملعون ارنگون گردد مباش الله کین خاتم و حشمت میرسد زودی سلیمان غم مخور عنقریبت شام هجرانت شود صبح وصال مژده یوسف رسد ای پیر کنعان غم مخور گر تو هستی ساکن تخانه و دیرمغان مغفرت خلعت دهد غفار عصری غم مخور چند نالی بلبل بیدل بهجر وصل گل این خزان آخر شود روزی گلستان غم مخور صرف شد عمر عزیزت گرباندوه وفراق عاقبت بذلت شود الطاف سبحان غم مخور راه گم کرده دروادی حیرت لیک حافظ و ناصر تر است مرد قران غم مخور سانع توفیق
۱۳۲ ساغر مینونش از دست پریرخ در چمن کام دل میخواز لعل شکر فشان غم مخور پنجروزی در ریاض خرمی سرسبز باش در کنارت چون بود سرو خرامان غم مخور با پری پیکر نشین تا لذتی حاصل کنی از گلستان وصالش گل بدامان غم مخور صبر کن گر عقدهٔ افتاده در کار هیچ رخ زانکه ایزد میکند هر مشکل آسان غم مخور گر بحال فرقت و اندوه هجر و اضطراب هم بیارد بر تو همچون ابر نیسان غم مخور جرمت هر چندی نمیگنجد بمیزان عمل شادمان باش ای محب چار یاران غم مخور از بلیات زمان و گردش ایام دهر عون میخوا ز دعای صبح خیزان غم مخور باطن و ظاهر خفی و آشکارا در امور هر چه پیش آید ترا پیدا و پنهان غم مخور ذات پاک او کریم و هم رحیمست و غفور گرترا از حد فزونست جرم و عصیان غم مخور بوی ریحان میوزد از بوستان صلوات از شعاع عارضش روشن سودهای بار انکه از خون مردن عاشق ندارد هیچ باک آفرین بر شیوهٔ شیرین و چشم پرخمار هر که دید آنصورت زیبا ز خود بیگا نه شد زانکه در عالم نمی بینم کسی را هوشیار کلبه ما را منور کن بتشریف قدوم چون سلیمان داشت بر موری نظر شهیار صحن بستان ست و مرغان عندلیبان درخروش ختم می آمد بجوش و ساقیان در انتظار
۱۴۴ تا بکی دست حنادر خون دلها میکنی از خدای خویشتن ای بیروت شرم دار قصد جانها میکند تیغ جفایت هرزمان داد مظلومان خدا خواهد گرفت ای سنگدل خاک گشتم در رهش از گوشه چشمی بمن یکنظر هرگز نکرد آن خسرو گردون وقار گلغدارا کلر خا شکر لباشیرین کلام چون تو عاشق کش ندیدم در بین لیل و نهار عشق و عقلت مختلف هرگز نمیکنجد بهیم عشق باز لیست عقل انجا نمی آید بکار سوختم در نار هجرت ای بت نامهربان همچو شمع از فرق تا پا میگدازم زار زار بیش ازین هجر بروستم جانمارد و ابر ما مدار اسخندرا ز دود آه سینه مای پازنهار داستان عشق شور انگیز ما را نیست حد اشکبارم از فراقت همچو ابر نو بهار عایشه اندوه هجرت را نه حد ترشاست حسر تا ماندی الی یوم القیامت سوگوار همی رویم ازین دار بی مدار آخر چو مست می که ز هم پیش رود خمار آخر لطافتی که درین بوستان همیدیدم خزان رسید و گذشت موسم بهار آخر چه ناله ها که زداز هجر وصل گل دو روز برفت بلبل بیدل زمرغزار آخر نظر بشیوه شیرین یار میکردم ربود از دل من طاقت و قرار آخر سحر بوی گلستان شدم بطرف چمن گرفت دامنم از رشک سرخ و خار آخر اداری
۱۴۵ ز دست ساقی گل چهره در شب مهتاب بجاں رسیده ام از دست چرخ کج رفتار مباش بی‌می و معشوق قول من بشنو بتان جلوه گر و مهوشان عشوه فروش وزید چونکه نسیم سحر همین میگفت دو روزه عمر غنیمت شمر بعیش و طرب بنام نیک توان زیست در جهان ایدر شکایت از ستم و جور روزگار مکن بنوش باده که شد جام زرنگار آخر غم زمانه مرا کرد خوار و زار آخر گذشت حشمت جمشید کامکار آخر نشسته اند بدو چشم شب تار آخر نه گل بماند و نی یار گلعذار آخر که جز خباب احد نیست برقرار آخر ز خوی زشت رسد رنج بیشمار آخر بنام ایزد بیچون کن اختصار آخر اگر بلطف بخواند حبیب عالی شان را ز فیض سعید دوی عجب مدار آخر بخاطر داشتم امید بسیار جفای چرخ کج رفتار بنگر ز تاب فرقت یوم جدائی همیخواهم فلک را واژگون باد درین بستان بسی نورسته گلها فتادم ناگهان در بحر خونخوار دلم را کرده چون منصور بردار جگر خون ریز شد چشم گهربار مرا کرد روز روشن چون شب تار نچیدم یک گلی زین طرفه گلزار
۱۳۶ چوشمع از فرق تا پا سوختم نبودم از وجود خود خبردار شب و روزا فراق آن سبر گداز د جسم اندر کوره نار نه گنجد جرمم ار هر چند بیداد عطایت بحدست لطف نجرواد بحالش نظر کن از عنایت بحق احمد و محمود مختار شرف آفتاب را بنگر جلوه پیچ و تاب را بنگر آفرین بر جمال رعنایش گیسوی مشکناب را بنگر سرو پیش قدش خجل مانده غمزه پر عتاب را بنگر دهنش چشمه ز آب حیات عارض پر گلاب را بنگر باغ حسنش گرفته باج زخلد درج در خوشاب را بنگر شیشه خوئی ز برگ گل نازک شوخ عالم خراب را بنگر چشم پوشیده میگذرد از من مستی غرق شراب را بنگر کشت ما را بغمزه جادو روز محشر حساب را بنگر ماشاء الله بدین کرشمه و ناز هم سوال و جواب را بنگر دل ز من برده رخ نهان دارد مه زیر نقاب را بنگر چون
۱۷۷ بت ترساوش سراپانا صنایخ مپوش از من زار سوخت در نار هجر عایشه عاشق دل کباب برنگر نگار نازنینی روح پرور کمان ابرو دو نرگس چشم گلرخ اگر چه مهر و مه دارند فروغی دهانت چشمه ابحیاتست چو زلف عنبرین بر باد داد بصورتخانهای محفل چین بیزم کامرانی از می ناب عجب جائیست گیتی لیک افسوس منبند عایشه هرگز دل بدنیا سخن کوتاه شد الله اکبر درخت صبر شیرین بود با رهزن شیخ و شاب برنگر حالت اضطراب برنگر لبت یاقوت دندانت چو گوهر بدل خوردم ز مژگان خونجگر بحسنت کی توان گفتن برابر رخت خورشید و بالایت صنوبر دماغم شد ز شمیمش معطر : چنین تصویر کی سازد مصور بکف مینا ده چون لاله ساغ نمی بینم بقای هیچ خضر سعادت در شکیبائیست پیدا
١٤٨ صبو کن صبو کن صبوری که ایوب از صبوری یافت مقدار جفای دوست را عین عطا دان که گل بیخار نبود گنج بیسار گلستان جهان هر چند که زیباست خزان ست عاقبت این طبع و گلزار بقاى عمر و دولت با دوام است نماند زین دو آخر هیچ آثار اگر صد سال مانی در زمانی همی باید ترا رفتن ازین دار گرفته ساقی دوران پیاله بباید خور دانین می مست و هشیار قلوب المومنين عرش الهی ست عزیزاً تا توانی دل بدست آر حذر کن از درون سینه ریش که دل خالی نمی باشد ز اسرار متاع جودت هر چند عالیست بجز خالق نمیباشد خریدار شد عایشه مقامش بیت الاحزان بنا این خانه را چون کرده معمار چون تو رفتی از برم ای شام هجرم سحر چشم امید مرا نبود ضیار در بصر بی وصالت در نظر گل همچو خار آید مرا گلشن گردون نماید همچو آتش در نظر چون بصیاد ازل دام شقت مبتلا شد مرغ دل شد مبتلا در حلقه خوف و خطر شد تبه کشتی مرا اندر محیط بیکران غرق بحر بی سرو پایم نمی یابم گذر ایچنین
۱۴۹ این چنین داغی که گردون بر دلم بگذاشته طاقت این داغ را هرگز ندارد شیر نر باغبانان فلک را دست و گردن بشکند ناگهان از پا فگندند نخلپای تازه بر چون سلیمان خاتمی را با شم از دست خویش از ندامت باد کردم خاک عالم را بسر چند نالم از جفای چرخ و جور روزگار زخم ناسوری که من دارم که دارد در جگر سوختم بآتش سودای عشقت چون سپند از تمنای وصال خوبرویان ایخدا عالمش گوید که یا پروردگار از تن برآن کاش میر دم نمی شد زین صدا گوشم کر ای صنم لب شکر گلعذار کشته دل از فرقت تو پاره پار بسته بزنجیر سر زلف تو چون من سرگشته هزاران هزار هیچ ندانم که چه باشد سبب رحم نداری بمن دل فگار حلقه عشقت بت نامهربان بست بگوشم چو در شاهوار باز محبت چو به پرواز شد چنگ زد و مرغ دلم کرد شکار شیوه شیرین و عذار ملیح نفحه گیسوی تو مشک تتار تاب و توان و خرد و عقل و هوش برده زمن خال و خطت ای نگار شهره شهرم بتمنای تو روز و شب از هجر توام بیقرار
۱۵۰ ساقی خورشید خد دلربا در سرشت از بادۀ شوق خمبار مستجبه چرند احب عمر بذل بمن کن زمی خوشگوار چند بنالم زستمهای تو جور و جفای تو بود بی شمار نقد دل و جان بهمه دادم ببا در غم تو مخفی و هم آشکار هیچ ندیدم ز تو بوی وفا شد بره وصل دو چشم چهار خون دل از دیده بیار خمار روی زمین جمله شود لاله‌زار عایشه خواهد ز تو رب الجلیل مسکن خود روضه دار القرار صبح ست ساقیا قدحی پر زمی بیار مخمور جام عشقم و سودای آن نگار جامی که رشک جام جمست این دل کباب زین بیشتر مدار تو ما را در انتظار مجنون صفت بدشت فراقیم دربی لیلی وشی ز شربت وصلم کند شما زان می که فرح روح و روانست و رفع غم لبریز کین پیاله که دوشینه‌ام خمار زان خمر ارغوان که فزاید نشاط ازو زان باده که زائیند دل بر غبار خواهم ازان شراب کهن سال ندم هزار عایشه را کند چو زلیخا جوان وقار صوفیها
۱۵۱ خذ ربنا بلطفک دستم تو یا کبیر من بنده ضعیفم و تو قادر قدیر افتاده ام بدام شیاطین و نفس شوم بازم رهان ز قید تو یا ناصر و نصیر مستغرق گناهم و مستوجب عذاب فاغفر لنا بفضلک سلطان بی نظیر خالق مرا نجات ده از ورطه هلاک یا رب بحق حرمت شیخان زنده پیر از احتیاج خلق مرا بی نیاز کن الطاف کن بشاه حسنم تو باشیر در کام من بریز می از جام معرفت خمری که خوشترست بحلاوت ز شهد و شیر یا مظهر العجایب و یا مرتضی علی افتاده گان وادی غم را تو دستگیر یا سامع الدعا بپذیر عذر تقصیر هر چند که ما بدیم تو ما را بدان مگیر شاه شاهان از عطا دستم بگیر صاحب حمد و لوا دستم بگیر افتخار عرش از نعلین تست بهترین انبیا دستم بگیر پیش رویت شد خجل شمس و قمر وصف مویش الضحی دستم بگیر شد ظهور هر دو کون از نور تو یا حبیب کبریا دستم بگیر پادشاهان جهان خاک درت مالک هر دو سرا دستم بگیر ذره از لطف سوی من نگر مس جانرا کیمیا دستم بگیر
۱۵۲ غوطه خوردم در محیط نا پدید گوهر بحر عطا دستم بگیر ختم مرسل پیشوای خاص عام پیروت هر اولیا دستم بگیر سایلم از سایلان درگهت مخزن لطف و سخا دستم بگیر همچو محبوسان گرفتارم بغم سید مشکل کشا دستم بگیر بوالهوس ضایع شد عمرم دوروزه گمرهانزار رهنما دستم بگیر دردمندم ای طبیب مهربان در دمندان را دوا دستم بگیر چار یارت ساقیان کوثراند قطره در جام ما دستم بگیر عاصیم از عاصیان امت یا محمد مصطفی دستم بگیر نه فلک آمد عروج و رفعتت برتر از اوج سما دستم بگیر هر سر موئی اگر وصفت کند کی توان سازد ادا دستم بگیر جرم بی اندازه دارم یا نبی شافعت دارم رجا دستم بگیر تیره روزم از جفای روزگار شام ظلمت را ضیا دستم بگیر ملجا رعالیه نبود جز درت مضطرم بهر خدا دستم بگیر آه واویلا از جور روزگار کز جفایش سینه ریشم دل فگار
۱۵۳ خامه چون میزدرستم تقدیر را مهر خوبان کرد خطابم را قرار غرق بحر خطرایم روز و شب می برد موجم نمی یابم کنار از محبت بی قرارم چون کنم نار هجران در دلم دارد شرار تا شدم با خوبرویان آشنا بس پریشانم چو زلف تاتار بیخودم از فرط شوق دلربا اشکبارم همچو ابر نوبهار غیر عشقش نیست سودای مرا باطن وظاهر همین دے آشکار چون جمال دختر رز جلوه کرد از می عشقم مدام اندر خمار ساقیا برخیز جام باده آر تا زمانی گردم از غم رستگار صحبت بستان خوش بود با گلرخان مغتنم دان می بجام زرنگار موسم عیش ست و هنگام نشاط مجلس آرا مهوشان گلعذار یکدو رطلم ده که مخمورم کند تا بکی داری مرا در انتظار همچونی هر عضو من دارد سلام از فراقت ناله های زار زار خون دل آید سرشک از دیده‌ام چهرهٔ زیبای من شد لاله‌زار چند نالم ای بت نامهربان از خدای خویش آخر شرم دار میرسد در گوش من صوت فراق میکدازد چون رصاصم جریا
۱۵۴ مالک الملک و قدیم لم یزل قادر یچون قوی برتار عالیه خواهد زلطف سرمد فیض والطاف وعطائی بی شمار بتابش ایں نتظارم مدار حذر کن ز دود دل بی قرار که دود درون عاقبت برکشد ز اهل تکبر برآرد دمار نمک بر جراحت ز فرقت بپاش اگر خوف داری ز پروردگار همیبارم از هجر تو روز و شب سرشک از دو دیده چوابر بهار چو دارد بهاران خزان در عقب بجنت مشو غره ای شهریار پریشان ترم کردی از زلف خویش دلم ریش کردی جگر پاره پاره بخاک و خط عارض و قامت نمود عالیه نقد دل را نثار روز خوش از غم ایام ندیدم هرگز کار خود را بسر انجام ندیدم هرگز چونکه از مادر گیتی بوجود آمده ام بهره از چرخ جفا کام ندیدم هرگز است در باغ فلک پسته و بادام کام ازین پسته و بادام ندیدم هرگز گردش چرخ مرا روز شب انداخن به غم صبح امید ازین شام ندیدم هرگز م دوری
۱۵۵ مهرورزی بتان اکر نمودم ایدو کرمانی دل ارام ندیدم هکزا جهد بسیار نمودیم ولی مطل خویش انصراحی ولب جام ندیدم هرک صمدا عالیته امید عطا میدارد رستگاری بجز این نام ندیدم هرکزار صبحدم دیدم در میخانه باز میشنیدم ناله های جانگداز از صراحی و بط و چنگ و رباب جمله می گفتند تو هستی بی نیاز جرعه نوشان می ناب است باده میخورند با صد عزوناز هریکی میگفت اغشی یا روف چوتوئی بیچاره گانرا دل نواز هر که او دل را بدلدارش سپرد همچو موسی میرسد بر طور راز در خرابات و مناجات حبیب می بی همت کریم کارساز غم مخور از جور چرخ پرجفا زانکه باشد در نشیبی را فراز سرکش عالیته از فرمان دوست میتوان محمود شد هم رایاز مست جام محبتم شب وروز قید در دام حنتم شب روز طینتم در ازل سرشته بخم زین ممر غرق محنتم شب وروز
۱۵۶ نیست کارم بدون حیرانی غوطه در بحر حیرتم شب و روز منشیان قضا چو خامه زدند این چنین است قسمتم شب و روز چون بیار است کنبد مینا همقرن مشقتم شب و روز چون بپا کرد بزم عیش و نشاط بعد از کوی عشرتم شب و روز تا بزادم زما در ایام هم باندیوه و عسریم شب و روز میگدازم چو شمع سر تا پا محو نار مصیبتم شب و روز عایشه کر ملول شد چه پسند انتظار شفقتم شب و روز بهار حسن خوبانست گلریز سواد زلف ایشان مشک بیز دهانش چشمه آبحیاتست لب لعلش بشیرینی شکر ریز زبانش در تکلم چون مسیحا با سحا نست چون مرغ سحر خیز بده ساقی از ان جام مصفا محبابی قطره خمهاست لبریز بگوشم از نسیم صبح آمد بجز خمر مذاب از جمله پرهیز می کز خیر و شر بخشد نجاتم همی خواهم زجام شمس تبریز حباب روی آبستی و گردون کجا شد فر دارا و پرویز بگوی
١٥٧ بگوعالیث حمد ایزد پاک بجز ذات احد از جمله بگریز نباشد تیره ایامی چو من اندر جهان هرگز بروی عرصه دوران بزیر اسمان هرگز ریاض شادمانی را باستی چون با کرم نچیدم یک کلی عیش و طربی نی استان رگز فغان بکدم نیا سودم بخوبی اندرین عالم ندیدم هیچ غیر از غم منی سینما عنان هرگز بدل داغ نهان دارم زفرقت حید نشانم ندارد طاقت این داغ را شیر ژیان رگز نمیدانم عجب کاریست که غم یا رو فادرا که عشرت را نمی بینم بقای جاودان رگز تضرع کردم و زاری نشد حال بخرهوا بوقت عوتهم آمین نگفت کر و بیان مرگ زبانی قاصر شد بیغ عسرت ایام بدفتر نامی نگنجد مرا این داستان هرگز چو منصور ست دلم بر دار زجر گردش گردون چنین روزی که من دیدم نبینه دشمنان مرگ عجب از جانسوزست که نالدنی بیران نیاید چنین صوتی بگوش قدسیان مرگ ندید عالیث ز قرش بویی چرخ کروان که شرح روز کارش است ناید برزبان هرم حیدر صفدر بفر یادم برس ساقی کوثر بفر یادم برس یا ولی الله سریا علی خواجه قنبر بفر یادم برس
١٥٨ در غمم مگذار تا لله یا علی فاتح خیبر بفریادم برس مشکلم بکشای بالله یا علی هادی رهبر بفریادم برس شاه مردان شیر یزدان یا علی صاحب سرور بفریادم برس معدن حلم و حیا کان سخا گنج پر گوهر بفریادم برس درّ دریای ولایت یا علی باطن و ظاهر بفریادم برس زوج خاتون قیامت یا علی نور هر البصر بفریادم برس یا غیاث المستغیثین یا علی بر عدو ناصر بفریادم برس چون شوم درمانده خوانم یا علی نام تو اکثر بفریادم برس علیشه افتاده دایم روز و شب چون سگت بر در بفریادم برس شور و غوغای که من دارم ندارد هیچکس دل درون سینه نالد همچو بلبل در قفس عاشقم بیچاره‌ام غیر از شکیبم چاره نیست در تمنای وصالت عمر من بگذشت عبث بحالت در نظر عالم چو تار آید مرا صبر و آرام و قرارم بی تو نبود یکنفس می نشینی با رقیبان گلرخ شکر دهن چون مگس در شکرستان دایم نیشند کر کس تا بکی داری روا در انتظارم روز و شب از لب همچون عقیقت بوسه دارم هوس اشک
١٥٩ اشک میبارم چو گوهر همچو ابر نوبهار یک نظر از فیض انعام تو دارم ملتمس لا فتی الا علی لا سیف الا ذو الفقار یا ولی الله بفریاد دل عاصیت رس من چگونه وصف محبوبی شکر گفتار خویش میزند بر دل خدنگ از کرشمه خوار خویش یک نگاه چشم ناکش عالمی بر هم زند میتوان دادن بکبر این چنین دلدار خویش سرو میماند خجل از قامت دلجوی او سر قدم سازم براه یار خوشرفتار خویش عاض او هر که دید از خویشتن بیگانه شد صوفیان آتش زدند بر جبه و دستار خویش چهره عاشق خزنیست از روز شب بیقرار رو اکرد چمن آراسته از عارض گلنار خویش طره شبرنگ او پیچ و تاب آمد همی مشک شب بر عاشقان افشاند از تار خویش شد بهار اندر خروش و فصل گل آمد بجوش بلبل بیدل بنال از ناله های زار خویش این بهار سبز و خرم در عقب دارد خزان داغ بر دل میرود بلبل ازین گلزار خویش هر که او شد محو از خود میتوان محبوب یافت هر که خود را دید کی میبندست عیار خویش گرچه عمر نوح داری میشوی یکمشت خاک عاقبت گردی پشیمان از همه کردار خویش چون سلیمان عالمی گردد بختت گر ترا طعمه موران شوی هم با دل افکار خویش کار گردون فراز و منزلیست ایعزیز اگر مشقت پیش آید صبر کن در کار خویش
١٦٠ تا بکی باشی بفکر این سپهر زرنگار عذر تقصیرت جو از خالق غفار خویش کردگارا از عنایت بر من مضطر نگر از طفیل خاندان احمد مختار خویش ایعزیز ادر جهان باقی نمی ماند کسی لب ببند عالیست بر بد خواه تفار خویش کردگارا تا بکی باشم جدا از یار خویش با که گویم شرح احوال دل افکار خویش از فراق وصل اندلبر چنان بیطاقتم اشکبارم هر زمان از دیده خونبار خویش طره زلف پریشانش قرارم ربو کز پریشانی ندارم طاقت گفتار خویش تا شدم پیدا درین گیتی ندیدم روز خوش سرنگون بدی فلک از گردش سیار خویش با مراد دل درین عالم نیاسودم دمی کی بود آندم که یابم مژده دلدار خویش گر دهد دست از زمان یابم که بنیم صادق جان و دل سازم فدای آن گل رخسار خویش صبر اگر تلخت ولیکن ثمره شیرین دهد از شکایت لب ببند و صبر کن در کار خویش عالیه درمان درد خویش میجوید زتو جز تو بی همتا نمی بینم کسی غمخوار خویش مرا ز پیرمغان این صیحت رسد در گوش بیا بمجلس رندان شراب ناب بنوش جهان چه بود و چه شد عاقبت چه خواهد شد بساز بازی ایام گشته اند مدهوش
١٦١ به چیز وزهٔ فانی غرور نتوان بود چه عاقلان که بزیر زمین بند خموش چو والدت بده و کند فروخت خلد برین خلف تو ملک جهانرا بنیم جو بفروش بنوش خمر محبت که وارہی از غصم قبای فخر ز بر کش لباس فقر بپوش چگویم از ستم چرخ چرخ بی‌بنیاد بهجر و درد و فراقتم مدام هم‌آغوش لب از شکایت دوران ببند عامیه شکیب پیشهٔ خود کن بفکر هیچ مکوش دلداده‌ام بعشق و اینشوخ باده نوش خواهی بلطفش کن و خواهی بمی فروش تسبیح و دلق کرده رهن در هوای تو بیرون شدم ز صومعه سجاده‌ام بدوش رفتم بدیر جمعی ز رندان نشسته بود بعضی ست در تفکر و بعضی مست و مدهوش بیخود شدم ز خویش بدیدم عجایبی در پای خم نشسته کهن‌سال ژنده‌پوش کردند بسوی من بحقیقت یکی نظر لبریز شد پیاله و خمها شدند بجوش برخاست زان میانه یکی از سر کرم یکجرعه داد و گفت بنوش و باش خموش مهر سکوت نه بزبان خیر و شر مگوی خواهی که دیگ صبر بجوشد شرش بپوش پیر خرد بگفته که تا جان بقالبست در بندگی پیر مغان حلقه کن بگوش در عشق کوش عالیهٔ شتا سرت یکنفس کامد مرا ز هاتف غیب این ندا بگوش
١٦٢ هاتفی در گوش جانم گفت دوش | خیز جامی از می توحید نوش می نیرزد کیجوی ملک جهان | اگر ببرداری ز فهم وعقل هوش دل مبند هرگز بدنیای دنی | خرقه رندانه را افکن بدوش بیخود از خود ساکن بتخانه باش | حلقه تصدیق را میکن بگوش جستم از خواب غفالت بیدرنگ | دل چو موج آتشین آمد بجوش سر زدم اندر بیابان فنا | این بشارت گشت بر قلبم نقوش رفتم اندر میکده دیدم یکی | سال خورده صوفی پشمینه پوش باد و زانوی ادب نشسته بود | مست فانی لب بگفتار خموش کردم از تعظیم پیشش سلام | در قدومش سر نهادم در کفش گفتمش با من قدح لبریز کن | عمر خضرت باد پیر می فروش از می دیرینه ام ساغر بکف | داد گفتا درکش ای صاحب هوش چونکه نوشیدم جهان هستی دلم | همچو جام جسم در عالم نقوش نبرده ام گشت گلزار دلم | عندلیب معرفت شد در خروش عالیه تا جان ترا در قالب است در جهان غیر از رضای حق مکوش
۱۹۳ مرا بسینه بتی است از حیا خاموش دل از محبت وی هست همچو دیگ بجوش ندیده ام بجمالش برنس تابملک قمر به بنده گیش حلقه افگند در گوش بتا بحسن خدا داده ات غرور مباش بیا برای خدا رخ ازین غریبه مپوش بنار هجر مرا سوختی چه چاره کنم هزار غلغله در دل زبان دل خاموش چو دل بمهر تو دادم ز خود شدم بیخود از ان مفرح یاقوتیم بیار بهوش بگرد مه چو کشیدند خط زنگاری مسیح بر فلک چارمین بود مدهوش مرادعای شانه نیست تا بزم وصال بکام دل نشیند بدوست دور شاد و نوش دل من مرغ وحشی شده مبتلای پنش چکنم چه چاره سازم ز فریب دوزنگش بت گلرخ ستمگر عدبست چو شهد و شکر لعل ناز پرور دهنی چو غنچه تنگش ندیده وصالش چو گلی بگلشن آید شده عندلیب مست بنظاره فرنگش همه شب انتظارم که بیاید آن نگارم دل و جان کنم بقربان بغدار لاله رنگش زجفا و جورظلمی شه حُسن من چه گویم رخش همچو ماه تابان دل سخت همچو سنگش شب تار هجر ما را چه شود اگر ز وصلش بکند چو صبح خندان بجمال شوخ و شنگش شده ام ز خویش بیخود من از آنطو چو ناوک زده از دو چشم شهلا که بود خمار بنگش
۱۶۲ چه حوادث است ندانم که ضعف طالع من بت شیشه خویست عادت بگی صلح و جاه نهند از تیر مژگان بکمان ابروی خویش دل شیر پاره گردد ز صلابت خدنگش آشه عالیه مشتوب بخصال از یریخ بخیال که شاه خوبان من آید عا زنگوش شراب ناب عرفان را بکن نوش غم دنیای دون را کن فراموش بیا ساقی بده جام لبالب حریفان حاضر و خمخانه در جوش ترا چون جان بود در قالب تن مباش از یاد حق یکدم خموش اگر خواهی که قرب دوست یابی زبانرا جز صفاتش دار خاموش لباس حرص را از تن بدر کن تو از صبر و قناعت جامه میپوش نخواهم منکر عشق بتان را فگنده خرقه و سجاده بر دوش برو ایزاهد خودبین مغرور منم پیر مغانرا حلقه در گوش آشاه عالیه رتبه بشما رست غفور المذنبين ست او خطاپوش چه کرده ام بفلک کو ز من گرفته قصاص بنار کوره هجران گداختم چو رصاص غرض چه بود که از مکر چرخ شعبده باز وجود خسته مجذوبم نیا فت اخلاص بی تو
١٦٠ مراتبی ست که وصفش چرخ ناید راست پرید عقل و خرد از سرم نمانده خواص چو بر فگند ز رخ برقع آن پری پیکر ملک بر اوج فلک از یمن شر شد رقاص بهر وژنی خوبان شدم ز خود بیخود وجود من شد پیش چنانچه زر خلاص مرا زکف چو شدن در بی بها اید و مدام گشته به بحر تفکرم غواص بحق صدر دو عالم شفیع روز جزا بلطف خویش بخوانی مرا زبنده خاص بخش عالیتر را از عطای بی با بحق عزت احمد سوره اخلاص هزار جان گرامی فدای آن عارض که مرد و زن همه شد مبتلای آن عارض نه در ملک بود احسن فی بکل بشر که هست یوسف مصری گدای آن عارض ندیدم بدو عالم نظاره رخ او گذشت عمر من اندر هوای آن عارض اگر چه خسرو و خاقان بوند و اسکندر دهند خط غلامی برای آن عارض زبان خامه نه شرحش توان بیان کردن خراج کون و مکان سب بهای آن عارض اگر به سر مویم لسان هزار بود نه ممکن ست که گوید ثنای آن عارض مدام عالیتر خواهد ز قادر بیچون همیشه باد در افزون بقای آن عارض
١٦٦ جانفدای شیوه آن گلعذار سبز خط دل بقربان ادای آن نگار سبز خط گلشن رویش گرو بگرفته از خلد برین روضه رضوان ندارد نوبهار سبز خط بیوصالش در نظر گل همچو خار آید مرا ای خوش آنروزی که بودم در کنار سبز خط میبرد از ره بحق این شیخ صنعان را ببرم نرگس شهلای شوخ پرخمار سبز خط جفت ابرو چون هلال ماه نو در سحر میدلانرا کشت تیغ آبدار سبز خط بهر صید مرغ دل نهاده دام پیچ پیچ کاکل عنبر سرشت مشکبار سبز خط ایحذر چون بگذری زین بچه خونخوار او از خدنگ غمزه مردم شکار سبز خط قامتش را گر بخوانم سرو بستان ارم می نگنجد بر زبان وصف شعار سبز خط تا شدم همبستر الفت بهر صنم گشته ام پروانه شمع عذار سبز خط توتیای خاک کویش گر بدست آید مرا سازمش کحل بصر از رهگذار سبز خط مژده وصلش بیار دگر من باد صبا در و گوهر میکنم هردم نثار سبز خط تخم ناصوریکه من دارم ندارد هیچکس از فراقم سینه ریش و دلفگار سبز خط عایشه گوید بهر شب کیه گار افتاده ام تا بکی باشد دو چشمم نتظار سبز خط سنبل تر چون گرفت گرد گلستانش چو خط دیدمش سرچشمه ابحیات اندر خط آن پری
۱۹۷ آن پری پیکر که هست شکتاب رقص چین دلبری هرگز نمی بینیم بعالم زین نمط مرغ دل در حلقه زلفش بدام افتاده است بی تحاشا همچو پر کاری که میگردد غلط چون شبی رنجور بودم در بیابان فراق شمع رخسار ویم میداشت از راه غلط نشیان دفتر اوصاف حسن گلرخان خامه وصف رخش بر سخوا نم کرده قط می ندانستم که گرداب محبت چون بود در میان بحر شوقش غوطه خوردم محط شد چو اوراق گلم بر باد بزم مدهوشان تخم خود را در خیالش من عبث کردم خبط ذوب گردد گر بود فولاد ار نار فراق هیچکس در آتش هجران چو من نبود سقط واقف اسرار گر خواهی بخوانی عالی در دبیرستان عشاقان وحرف بی نقط دلداده ام بشیوه شیرین خال خط باد آفرین هزار تحسین خال و خط در باغ خلد نیست نسیمی چو سنبلش دل تازه شد زبوی چو نسرین خال خط هر دست کو کشید خدا باد حافظش در گرد ماه رشته مشکین خال خط دل می برد چو صید کبوتر بچنگ خویش غافل مشو ز پنجه شاهین خال و خط تا جان بقالب ست مدام از ره نیاز عالی کشته بنده مسکین خال خط
١٦٨ عمرم گذشت مدام بسودای خال خط دارم بسر هوای تمنای خال خط کبری بدیجان و دل و عقل و دین بخط از یک نگاه و شیوه رعنای خال خط جسمم گداخت آتش شوقش زشعله روح وروان من بتولای خال خط مفتون آن نگارم و مجنون آنجمال جانم فدای عارض زیبای خال خط گر بگذرد بتربت صد ساله مرده بخشد حیات صوت مسیحای خال خط شهانه مبتلا شده دامش عالیست عالم برست رفته و غوغای خال خط نگار من سرتا پاترا با دا خدا حافظ بهار عارضت یا از خزان است عطا حافظ بهر جا پای بگذاری مبادا نجانبیز خارا چو یوسف بادت اندر چاه ذات کبریا حافظ همیشه شادمان باشی زافت در امان با زطوفان حوادث همچو نوحت بی با حافظ اگر غم آتش افروزد که نیک و بد در سوز چو ابراهیم بادت خالق ارض سما حافظ گلستان جمالت را شبستان وصالت را سه سرخط وخالت را شود مشکل کشا حافظ بمیخواهم سرت سبز و دلت خشن با دو جاویدان بہر حالت که باشی قادری منت بها حافظ شب هجرت سحر با دارقیبت کور و کر با دا برا عدایت ظفر بادا محمد مصطفی حافظ بحق حیدر صفدر که او کننده در خیبر ترا ای خسرو خوبان شود شیر خدا حافظ بر
١٦١ بر عالی شیر مینلالی جبین خاک نگار نازنیم را شود جل و علا حافظ از وفای چرخ باید کند دندان طمع عاقلان در انه نیندازند بر نادان طمع احتراز از صحبت این ال پر فن احتراز شو بر نو هر زمان جوید ز دوران طمع چند روزی باغ کیستی خوب آیینه نظر بر نخور دست هیچ انسانی زبستان طمع ای عزیز اگر خبر داری ز امر کن فکان دست خود را باز دار از لقمه خوان طمع هر خرد مندی که چشم باطنش صافی بود رخش خواهش را نمی تازد بمیدان طمع پخته کاری نیست دل بستن بدینا غایه سبزه امید کی روید ز باران طمع بتا ز کشته عشقت مدار آب دریغ ندامت است ز کردار ناصواب دریغ ازین سرور بیام فلک کنم پرواز اگر جمال تو بینم شبی بخواب دریغ مباد هیچکس خسته چون منی بیدل زحسرت لب لعل تو در عذاب دریغ نه شرح جور و جفا بتو می توان دادن که شد بر آتش هجر تو دلکباب دریغ مرا که ملک دل آباد شهر یاران بود ز ظلم لشکر حسن تو شد خراب دریغ جوان شوم زسر و زنده کی دوباره کنم اگر ز دست تو نوشم شراب ناب دریغ
۱۷۰ هزار حیف که این پنج را ثباتی نیست بقای دهر حبابست بروی آب دریغ تو پند ناصح مشفق چو حلقه کن بگویش مرو بکوچه عشاق بیحجاب دریغ فتاده از دور و صفد رسی درین آزاد ز خویش تخیر و صورت خراب دریغ زباد صبح شنیدم بگوش گل می گفت بهار عمر گرامی رود شتاب دریغ بیار ساقی جان بخش باده گلگون خزان رسید و گذشت موسم شتاب دریغ چو کوی پیرمغان کعبه مراد انست قدم مدار ازین در بهیچ باب دریغ بیا بمجلس رندان بنوش باده ناب که عمر بی می و معشوق در عذاب دریغ ز دست ساقی گل چهره در شب مهتاب طرحی بود می و می بود می کباب دریغ فغان زدست جفای تو ایصنم فریاد که نیست ظلم ترا حد و هم حساب دریغ سر از لحد بدر آرم چو سوسن آزاد رسد اگر قدمت بر سر تراب دریغ نه تاب وصل نه طاقت بود جدائی را که شد ز روز ازل بهمن این خطاب دریغ مرا که خون دل از دیده میچکد دایم که چهره بت رعناست در نقاب دریغ هزار حیف که وصل عمر میگذرد سمنبری که بود رشک آفتاب دریغ بگفت عایشه احوال خود بیا د آرد چه سود نامه هجرش نشد جواب دریغ میگویم
۱۷۱ بدیدم بتی گلرخی پر دماغ چونسرین که استاد در صحن باغ قدش سروبستان خلد برین فروغ رخش اخجلت چراغ اگر خضر بیند جمالش بدل ز هجرش شود لاله سان داغ داغ پری پیکری مهوشی سیمتن بکف پر می ناب دارد ایاغ بگفتم که با ناقصانش منوش کجا طعمه باز و چنگال زاغ شمیم ریاحین نیابے زکاۀ هم الحان بلبل نیاید ز زاغ بده ساغری زان می ارغوان که از غسم بکمے به گردم فراغ شب و روز عالیشه چون طرز یری بدنبال معشوق دارد سراغ مخزن عمر گرامی چون تلف شد حیف حیف بود در بی بها لیکن صدف شد حیف حیف گلشن دوران که بود اند رلطافت بی نظیر سنگ و بویش از خزان چون مختلف شد حیف حیف ماد گیتی که می پرور د فرزندی بنام از قضا فرزند پهلویش ناخلف شد حیف حیف روز کار اهل عالم سر بسر شد واژگون روستائی جانشین باشرف شد حیف حیف آن پری پیکر که پنهان داشت رخ از آفتاب این زمان بالغوه گویان منحرف شد حیف حیف آنکه خود را روز و شب مستوره دوران شمرد عاقبت رسوا عالم هیچو دف شد حیف حیف
۱۷۲ زاهد خلوت نشین دم از تصوف میزنی چون بیایم در پی تو و عطف حیف حیف پادشاهان سفله پرور شد نماند عزتی بر قبر خجعبان جهان هم بر طریقی حیف حیف خواستیم که جرعه نوشم زجام زرنگار ساقی گل چهره را ساغر نکش حیف حیف میگذشت آن سیمین مایم بی خود شر التفای سینه پرینا وک بهر شیرین وش حیف حیف شور و غوغائی که در من برمیدا که چیست حرتنا بر باد ایام سلف شد حیف حیف عایشه پیوسته از خود همچو مجنون غافلست بلکه بیزار از همه عیش و شعف شد حیف حیف جرم ما یا رب بود چون کوه قاف ذره لطفت توان کردن معاف الغیاث ای ملجاء لطف و کرم هم بحق دودۀ عبدالمناف روز و شب از اشتیاق گلرخان غرق خون دل نشستم تا بناف شهر یار کشور ملک دو کون با تو کس هرگز نیاید در مصاف ساقی جان بخش در کامم بریز قطرۀ از خم وحدت صاف صاف عایشه دارد امید مغفرت وعدۀ لطفت نمیباشد خلاف چند نالم از فراقت نازنینی ناخلف کی بود آندم که آرم در حمن صلصایت
۱۷۳ تیغ ابرو تو دارد قصد جان بیدلان سینه پیش ناوک مژگان هی سازم سپر نازنینی گل رخی شکر لب شیرین سخن عارض زیبا تو بر مهر و مه دارد فخر چون پری سر تا قدم از عیب باشی مبرء گوهر یکدانه مانند تو نبود در صدف عندلیب و بلبل و قمری بصبح بوستان وصف گلزار رخت گویند اندر هر شجر روز و شب مستغرقم در بحر هجرت ای صنم چو نکنم واحسرتا بر باد شد عیش و ثمر قید دام حیرتم هرگز نیابی رها بسته گرد بیدلان چون فوج مژگان صف بصفت تا شدم مجنون صفت دیوانه ای لیلی وشی گشته‌ام رسوای عشقت ای سمنبر همچو دف شکوه از بخت بد خود تا بکی گردان چرخ عالی جوید مدد از همت شاه نجف صبح است ساقیا سوی بستان بود لطیف جوش و خروش بلبل خوشخوان بود لطیف گل در چمن شکفته وزد چون نسیم صبح زلف نگار نیز پریشان بود لطیف نرگس پیاله دار و محبان در تظراً نسرین بحیلو سنبل و ریحان بود لطیف مینوش با حبیب و غنیمت شمر دمی کین پنجرو صحبت یاران بود لطیف در عیش کوش که بودت فکر و عقل و هوش بزم نشاط باده پرستان بود لطیف در صحن باغ باده ناب و پری وشی اندر کنار سرو خرامان بود لطیف
۱۷۴ آن نازنین گلرخ شیرین لبت سرتا قدم بقدرت سبحان بود لطیف در حقه که چاشنی بیدلان بود خوشتر ز آب چشمه حیوان بود لطیف در باغ خلد نیست گلی همچو عارض آن گلعذار چون گل خندان بود لطیف بهر علاج ضعف دل خستگان مدام بوئیدنش نسیم بخندان بود لطیف خورشید و ماه آئینه الجمال اوست شمع وصال شب هجران بود لطیف طاؤس غره گر چو خرامه بعز و ناز آن شوخ و شنگ بی ده دامان بود لطیف هر چند که هست پر تو صبح ضیای حشر سوز و گداز شام غریبان بود لطیف غرقم ببحر عشق که هیچش کناره نیست غواص عشق بی سر و سامان بود لطیف بنشین بهوشی چو غزال ختن مدام از همنشین شست بزندان بود لطیف نشو و نما و عیش و طرب کوی آن نگار با دوستان حاج روضه رضوان بود لطیف یعقوب را دو دیده حسرت سفید شد آوازه از مصر کنعان بود لطیف هر خسروی که کشور روی زمین گرفت هر جمله تاج و تخت سلیمان بود لطیف ذکر و ثنا و لحن زکبکان بکوهسار در بیشه صوت شیر و پلنگان بود لطیف موجود از عدم همه اشیا چو شد پدید بر ممکنات جوهر انسان بود لطیف هر چند که مضطرم نبود خاطرم ملول عونم جناب شاه خراسان بود لطیف هم کیش
۱۷۵ هر تحقی که میرود از عمر عالیه در هر زمان تلاوت قرآن بودیه لطف چگویم من از دستان فراق بالا نگنجد بیان فراق قضا و قدر چون قرهم مینوشت شدم همدم و همقران فراق بچنگال خود شاه باز است مرا بر دو در آشیان فراق چها بر سرم آمد از ظلم او بسوزد حندا خان مان فراق مبادا نصیب کسی اینچنین ضیافت که خوردم نخوان فراق بگیرد خدا انتقام مرا بزودی ز خورد و کلان فراق بپوشم از خالق بحرو بر نماند بعالم نشان فراق بصمصام حیدر شه نامدار شود قتل پیر و جوان فراق بگیرد قصاص مرا کبریا زوالد ولد دودمان فراق همی خواهد عالیه بریده باد بتیغ هزیمت زبان فراق چگونه مرغ دلم شد اسیر دام فراق قضا فکنده مرا نیز در مقام فراق چوساقیان ازل مجلس فلک آراست شراب هجر بمن داده اند ز جام فراق
۱۷۶ چو از عدم بوجود آمدم منی مضطر سرور و بهره ندیدم بصبح و شام فراق ازان زمان که بیاراستند رواق سپهر مدام صوت جدائی بود کلام فراق چگویم از ستم و جور گردشات سپهر که چرخ سکهٔ هجران بزد بنام فراق دریغ و داد هزاران هزار افسوس است جهان و کار جهان شد بکام فراق وجود خسته زار و نحیف عایشه بجان رسیده ز ظلم علی الدوام فراق در انتظار وصلت چشمی به خلایق دیدار روح افزا یا کر است لایق ای نور هر دو دیده جانم بلب رسیده آرام کی توانم من بیتو یکدقایق مردم من از فراقت روی از جفا بگردان جور و ستم نشاید در مذهب عشایق ای ظالم ستمگر بر ما ز لطف بنگر چون زلف عنبر آسا هستیم هم رقایق از صد هزار ساله زهد و عبادت ایدو افضل بود که گفتن یک نکته حقایق عایشه راست دایم از هجر آن سمنبر داغ فراق بر دل چون لاله شقایق بامید تو میرم در خاک چونتو یار می ز خاک تیره چه باک در لحد گر بمن رسد الهام هم ز لطف تو بر جهم چالاک کریمی
۱۷۷ گر بعین عطا بمن نگری سربرازم زانجم و افلاک ابر رحمت اگر کند طغیان در زمان از گناه گردم پاک می حقانه دوستان سرت این مجازی شده برشته تاک بجمال و جلال شاه عرب ثبت عرفان تو دادیم ادراک عالیه جنت و لقا هر دو از تو خواهد بعزت لولاک فریاد زنم که ناله ام تا بفلک شاید برسد که بشنود جمل ملک جوریکه من از جفای هجران دیدم شرحش نتوان گفت نه سما تا سمک گردون که بجز ستم ندارد هنری از تیر ستم بر دل من زد نمک دوران فلک گستی و چرخ ایام بر سینه من داغ نهادند به یک از بسکه بکینه اند بمن از هر سو بر ریش دلم مدام پاشند نمک یارب تو بده سزای غمازان را هم اجر حبیب خیر الله و معک عالیه ضعیف و خسته است توئی حی که تر از وال نبود بیشک پرواز باز عشق تو چون کرد شوخ و شنگ ناگه بصید مرغ دلم را گرفت بچنگ
۱۷۸ سر تا قدم ز عیب بری ای پریصال رویت مه دو هفته دهانت چو غنچه تنگ بیخود شدم ز شیوه شیرین دلکشت دارم خمار وصل چه پروای خمر و بنگ بر دل مرا جراحت ناسور شد پدید خوردم بدل ز ناوک عشق تو چون خدنگ ای پادشاه حسن خدا باد حافظت بدخواه تست هر که سرش باد زیر سنگ فوجی که گرد لشکر حسنت گرفته است پوشیده اند سیاه بود کافر فرنگ بعد از وصال یارم و دورم ز کوی دوست افسوس زش طالع من کینه رنگ آئینه سکندریم را فلک شکست رنگی نمود چرخ که آمد سرا جنگ زد غوطه در محیط که در آورد بکف غواص بخت ماست که شد طعمه نهنگ در کوه و دشت و خطه کشمیر و اثراگون شد خانه ام خراب بیک گله تفنگ تیغ زبان من پی قتل عدو مدام شمشیر مصر بود ولیکن گرفته زنگ از فرط اشتیاق تو ای رشک ماه و مهر عالی شد سوخت جامه تقوی بنام و ننگ ای شیوه شیرین تو دل برده ز بیدل با زلف دراز تو بود قصه مشکل ای شوخ ستمگار بگویم ز جفایت مرغ دلم از تیر نگاهت شده بسمل مجنون صفت از شیوه شیرین تو لیلی بیهوش و خرد گشته بام دده عاقل مردوزن
۱۷۹ مرد وزن برنا و ضعیف از هرستی اوصاف تو گویند ببازار محامل من سوخته بر اتش عشقت چوسپندم ایکاش که این خسته نگشتی بتو مایل در وادی عشاق بسی خوف خطرات بیچاره چرا کرد درین بادیه منزل از حال سبکروح بسی بخبراند از غرقه گرداب بپرسید زساحل بی در و زدرد دل عشاق چه داند بسیار تفاوت بود اورا که وراجل ایدوست تو بامردم هشیار بیامیز بگریز چوباد سحر از صحبت جاهل خواهی سفر عشق کنی شیر جگر باش قطاع طریق اند منازل بمنازل گر تاج کیانت بود از تخف فریدون دلرانتوان بست برین عالم زایل خواهی که شود مس جودت ذهب خالص اکسیر نظر بایدت از مرشد کامل هر ساعت و هر لحظه و هر لمحه و هر دم از یاد خداوند مباش عالیه غافل چگویم نور چشم و قوت دل نیم یک لحظه از یاد تو غافل بدام و دانه هجر و فراقت گرفتارم چو مرغ نیم بسمل فتادم در محیط بیکرانه خبر از حال زارم نیست ساحل از انروزی که رفتی از برمن مدامم اکل و شربت زهر قاتل
۱۸۰ نماند در جهان تخم جدائی جدائی بس عجب ابریست مشکل بنابر هجر میسوزم شب و روز از انروزیکه گشتم با تو مایل بصورت خانه آزر نگاری نمیباشد بدین شکل و شمایل چو قمری از عبودیت بگردن مرا زنجیر عشقت شد حمایل بوصف کلرخان بیشه زار شنو از بلبل بیدل رسایل ای نقاش ملک در صفت و صفت قایل شاهان جهان بدرت افتاده چو سایل با خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت بردی دل و دینم تو بدین شکل و شمایل در ناظره حسن تو گر چشم خرد بند هر چند که کند فهم نگنجد بدلایل افسوس که بی مهر رخت شب شده روزم هم عمر عزیزم بسر آمد به بطایل قلبم ز جسد گشته مقنطر ز فراقت چون قیس که بیگانه شد از قوم قبایل حلاج چووش گفت ببردار ز سر را کز قاضی قضات بپرسید مسایل از باد صبا نکته مربوط شنیدم گز بلبل بیدل شنو اوصاف مخایل مخمور می عشقم و مجنون نگاری لیلی صفتی عقل و محا لم شده زایل بر صفحه دل عشق بتان ثبت نمودم در مکتب عشاق بود فیض و فضایل عمل
۱۸۱ عقل و خرد و صبر و قرارم شده برباد ای شوخ از انروز که گشتم بتو مایل سرگشته و شیفته و رسوای جهانم ساعات زحل بود که گشتم بتو نایل انس و ملک و حور و پری عائشه رو در گردن خود شعر ترا کرده حمایل بتا چو گلشن روی ترا نظاره کنم ز شوق بر تن خود جامه پاره پاره کنم اگر ز حقه لعل لب تو می نوشم بند رواق فلک سیر چون ستاره کنم اگرچه یاد توام مونس روان بود گمان مبر که دگر زنده کی دوباره کنم بمهر روی بتان دل نبستم اولی است شکیب نیست دلم را بگو چه چاره کنم در اعتناق بگیرم ترا چو پیراهن چو دست رس نبود دل چونکه خاره کنم ز عمر یک نفسی چون مرا بود باقی هنوز خرمن زلف ترا اجاره کنم مرا که کنج خرابات خانقه شده است چرا ندامت رند شرابخواره کنم چو نیست جامه تقوی و خرقه پرهیز چرا عبث طرف صومعه گذاره کنم امید مغفرتم از عطای غفرانست اگرچه جرم و گناهان بی شماره کنم گرفت دامن پیر مغان چو عائشه شکست فوج عدو را بیک اشاره کنم
١٨٢ بتی نامهربان من نپرس از حالوالم از آنروزی که مرغ دلم بدام گیسویت افتاد چگویم داستان قت روز جدائی را بلوح روزگار هر گز نگنجد شرح هجرانم سواد بخت من چون زلف عنبر بوی دلدار شبی در خواب میدیدم جمال عالم آرا را که در این ساعت فرخنده اوقات شب عید من از باد صبا امروز بو وصل می‌یابم بده ساقی می احمر بیاد ساقی کوثر بسودای گل رویت چو بلبل زارمین الف بودم کنون چنگم ز هجر قامت دالم ز جورت ای پری پیکر بخاک رهبر ماهنم که بعد از وصلت ای دلبر حیات من حرانم ز هی حسن زهی حسن بسیار خوشحالم بود فضل ز بیداری بخوبی آمده فالم رخ خود بر کف پایتوای سر و سهی مالم سپاس و حمد از نید ولت عجائیفی حالم علی شیر خدا حیدر زغم کن فارغ البالم مضطرد شکیب طاقت و ارام رفت یشه از دستم چوز د سنگ جدائی و شکست دوران چرخ بالم بتالعل لبانت را بنازم دو ترک مست خونخوارت چه شوخت بقد سرو و برخ چون ماه تابان کمربستی بقصد کشتن من دهان در فشانت را بنازم دو ابروی کمانت را بنازم ز سر تا پا تمامت را بنازم کمربند میانت را بنازم برقمتی
۱۹۳ نیترسی ز خون بی گناهی دل نامهربانت را بنازم دل عالیش صید غمزه تست مقام و اشیانت را بنازم خود بخود کردم و اسحال پشیمان شدم از غم دست سرام حیران شدم اشک خونین و رخ زرد و دل پر حستر از جفای فلک غصه دوران شده ام نیست بلوح دلم جز الف قامت یار بنده خال خط و عارض مژگان شده ام قدر محبوب ندانستم و در باطنش این زمان در طلبش مرغ سلیمان شده ام زهر نوشیدم و خبر مرگ ندارم کسی عبث از بیخردی در پی درمان شده ام سعی بیهوده مکن رنج ترا نیست علاج منتظر بکرم قادر سبحان شده ام عالیه چاره بجز صبر نداری خاموش همچو محبوس شبی روز بزندان شده ام من از دست گردون بجان آمدم ز جور فلک الامان آمدم ندیدم بگیتی گهی روز خوش از انروز کندر جهان آمدم شدم همچو مجنون ز خود بی خبر گرفتار دام بتان آمدم بخواب عدم رفته بودم عجب ندانم که اینجا چسان آمدم
۱۸۴ دو دست تحیر بسرداشتم برای دو روز امتحان آمدم بصحرا نوردان ژولیده مو چو پرکار اندر میان آمدم بود قوتم از خون دل صبح و شام بنظاره دوستان امدم برای می کز تبسم واحد بدرگاه پیر مغان امدم خرابست عالیش بی نوا طبیبا توئی مهربان آمدم من بدام عمل خویش گرفتار شدم زانکه سرگشته شب و روز چو پرگار شدم تا شدم بسته زنجیر سر زلف دو تا سینه مجروح و جگر خون و دل افگار شدم بلبل آسا همه شب تا بسحر مینالم بخت بدبین که جدا از گل بیخار شدم رفته در خواب گران وصل ترا میدیدم اثری هیچ نبودست چو بیدار شدم خوش بود سایه بید و لب جوی می گشت چون بنبینیم رخ تو از همه بیزار شدم حقه لعل و گهر آنکه بهایش نبود گر فروشند بجان نیز خریدار شدم عاقبت کار جهان هیچ و غم و شادی هیچ عبث از بیخردی همدم اغیار شدم برو ای باد صبا مژده دلدار بیار منتظر روز و شب اندر ره اخبار شدم نیست در زیستن بقا عالیشه عمر بر باد شد اکنون چو خبردار شدم [ILL]
١٨٥ گر بمهر تو گرفتارم نمیگردیدم بلکه برگشته چو پرگار نمیگردیدم گر بدام سر زلفتو نمی افتادم طایر این گل بیخار نمیگردیدم خفته بودم بصدہ عشق تو بیدار گردم زین منام کاج که بیدار نمیگردیدم گرمی شوق توام مسکنی دی ای کاش این چنین ساکن خمار نمیگردیدم گر من از بیخردی با تو نمی بستم دل لایق طعنه اغیار نمیگردیدم شهره شهر بمهر تو شدم در آفاق وای چون دور از یار نمیگردیدم چرخ بدمهر بکین ست بپیشام و یا کاش موجود درین دام نمیگردیدم گفته بودی که دهم کام دلت منتظرم داد ازین وعدہ خبردار نمیگردیدم من چه میخواستم از دلبری مهر و وفا حیف تا گر چنین کار نمیگردیدم فهم و عقل و خرد از حالت من رامیبود این چنین دیده خونبار نمیگردیدم همه شب زار زار میگریم همچو ابر بهار میگریم دل پر درد و سینه افکار جگر پر شرار میگریم ای عزیزان ملامتم مکنید گر فراق نگار میگریم متنفر مباش از من زار زقته در هر هزار میگریم
۱۸۶ خلق مینالد از جفای رقیب من زجور نگار میگریم سوخت عالیه دست هجران در ره انتظار میگریم ای صنم از عشق تو خود را قلندر ساختم همچو ابراهیم ادهم ترک افسر ساختم همچو شمع از فرق تا پا میگدازم دمبدم خویش را در آتش هجرت سمندر ساختم از فراق وصلت ای رشک بستان آذری چهره خود را بخون دل مخمر ساختم ای سراپا ناز و تمکین شیشه خوی گل من ترا اندر رواق دیده منظر ساختم شمع رخسار تو چون افروخت ای منی منیر خویشرا پروانه شوقت سمنبر ساختم دوش چون رفتم بخواب اندر گلستان رخت روح را از گلشن رویت معطر ساختم ای ستمگر بیش ازین مپسند ما را انتظار من بیاد عارضت دل را منور ساختم دل بمهر خوبرویان بستن است فکر غلط حیف عمر خود تلف چون کبک کوهسار ساختم در رهت افتاده چون خاکم نداری التفات جامه لطفت قبای صبر در بر ساختم خاکسار عشقت هستم گلرخی سیمین بدن از ستمهای تو ترک زیب و زیور ساختم عالیه با گلعذاران آشنا گشتی چرا خاطر خود را ز بیعقلی مکدر ساختم
١٨٧ ساقی بیا محاسبه هجر طی کنیم آمد بهار فکر صراحی و می کنیم باد مراد میوزد از کوی آن نگار جانرا فدای ساقی فرخنده پی کنیم در بحر دل چو موج زند حرص دلربا گوش خرد بناله جانسوز نی کنیم صد بار توبه کردم و شد فصل اعتدال ترک نشاط و باده گلرنگ کی کنیم گوی وفا بد هر نشد صادر از کسی انکار غیر دوست من از جمله شی کنیم عالیست اعتماد ندارد فلک خموش امید خود بقادر قیوم و حی کنیم وصف این حسن خدا داد کنم یا نکنم دل غمدیده خود شاد کنم یا نکنم دل و دین برده زمن نرگس مستانه تو گلرخ از دست تو فریاد کنم یا نکنم شوخ پر عشوه که در حسن و لطافت طاقی ناز این قامت شمشاد کنم یا نکنم مرغ دل کشته بدام سر زلف تو اسیر شکوه از ظلم تو صیاد کنم یا نکنم ترک خونریز تو هر دم کندم قصد هلاک داد از دست تو جلاد کنم یا نکنم تلخ کامم ز تو ای خسرو شیرین دهنان ناله زار چون فرهاد کنم یا نکنم حاش لله که بغیر از تو دهم دل بکسی دل ز قید غمت آزاد کنم یا نکنم بیوفا غیر جفا نیست دگر عادت تو ستم و جور تو بنیاد کنم یا نکنم
۱۴۱ شمع رخسار ترا عایشه پروانه بود جانفدای تو پریزاد کنم یا نکنم غایب است چون از نظر پروانه ام از فراقش روز و شب دیوانه ام در سرم سودای عشقش جا گرفت گز وجود خویشتن بیگانه ام روز را هرگز نمیدانم ز شب از شراب عشق او مستانه ام خانهٔ عیشم خراب آباد گشت میکونت عاقبت غمخانه ام هیچ آبادی نمی بینم بپدیر عالمی شد در نظر ویرانه ام طاقتم طاقست ز فرط اشتیاق شمع وصل دوست را پروانه ام بر ندارم دل ز مهر آن نگار گر چولیلی فاش شد افسانه ام تا شدم هم بستر غمهای او گاه مجنون و گهی فرزانه ام دام و دانه زلف و خال او مراست مبتلا شد دل بدام و دانه ام خانهٔ دل گشته ویران از غمش شد سکونت عاقبت غمخانه ام عایشه درمان ندارد درد تو هم رضای حق بود شکرانه ام تو قادر خدائی و ما بنده ایم باحسان و لطفت تو شرمنده ایم
١٨٩ بشکر تو هر مو زبان گر شود اداکی توان کرد تا زنده ایم با حوال خود زار باید گریست ز بیماری خویش در خنده ایم نداریم جز معصیت حاصلی مسلمان چوهستیم فرخنده ایم وجود ضعیف بهر در لطیف ببحر عطای تو افگنده ایم توکل بنام تو کرد عالیٹ بجز تو دل از جمله بر کنده ایم حمد لله فصل حق شد یاورم دولت واقبال گشتند چاکرم از دمان در فشان دلبرام مژده آور و مبارک طایرم از عنایت دایما ممدود باد سایه الطاف او اندر سرم گلعذاری گلرخی حوری لقا گر نخواهد جان شیرین حاضرم بیوصالش من نخواهم ارغوان عمر نوح و طالع اسکندرم چون سمندر مسکنم در آتش است هر جهت کز دوست آید صابرم عالیث را فخر سر ساید بفرش سگ کوی شاہ عبدالقادرم خیز در صحن چمن سیر گل احمر سنیم یا د بوی مصطفی و عارض حیدر سنیم
۱۹۰ میوزد از بوستان بی وصال گلرخان فرح دل را از مشام صبح جان پیدا کنیم گلشن فیروزه می‌بخشد هوای بس لطیف از تفخر تاج بسم الله را بر سر کنیم ساقیا برخیز بزم عیش را بنیاد کن تا شراب ارغوانی را بجام زر کنیم فصل گل آمد بجوش و عندلیبان در خروش جامه تقوی رهن شکر می‌وساغر کنیم نوعروسان چمن در جلوه شد وقت سحر سرو سیم اندام خود را زینت از زیور کنیم آنکه مهر و مه مدام آئینه دار حسن اوست باورت گرنیست شاهد اکبر و اصغر کنیم چشمه لعل لبش آبحیات جاودان گرد آن سرچشمه را ترکیب از عنبر کنیم نوبهار عارضش مر خلد را بخشد زکوه سوره حرز یمانی خلعتش در بر کنیم گلغذاری گلرخی شکر لب شیرین کلام روز و شب اندر رواق دیده اش منظر کنیم حسن روز افزون آنرشک تبان انیست حد از فروغ طلعتش خورشید را از نور کنیم سجده گاه بیدلانست طاق ابروی نگار غیر محراب دو ابرویش نه در خاطر کنیم بر عروج سروری نشسته آن بدر منیر جان سپند خط و خالش تیر در مجمر کنیم این چنین حسنی تصور کی کند نقاش چین جستجو هر چند که در بتخانه آزر کنیم شیخ صنعان از برای گلرخی زنار بست ما هم از پیر پوش خویش را کافر کنیم خاکروب آستانش توتیای چشم ماست دیده را روشن ز خاک کوی آن دلبر کنیم بوی
۱۹۱ بوی اگر آرد صبا زان یوسف گل پیرهن مژده وصلش دهد گر طایر فرخنده فال شرح اوصافش نمیگنجد بلوح روزگار همچو بلبل وصف آن گل مست میآورد ببار برق تست بار آهم بگذرد از نه رواق بذل اگر پیرمغان یکجرعه بر من کند کنده ام بر خاتم دل نقش مهرش ایصبا چون ابوبکر و عمر عثمان علی مرتضی عمر خود کردم تباه و روی خود کردم سیاه کردگار اذو الجلالا بر همه شیی قادرا جامه عصیان برون کن از تنم وقت حیل زین بشایر چون زلیخا زنده گی از سرکنیم همچو هدهد تاج بر سر از زر شش پر کنیم برک اشجار ات و اوراق گل دفتر کنیم اندران ساعت که از خواب گران سر برکنیم ذره بر هر کس رسد فی الحال خاکستر کنیم جود را از یمن او فارغ ز خیر و شر کنیم از محبت سینه را چون گنج پر گوهر کنیم چشم دارم رتبه بر افلاک چون خاور کنیم شسته شوی روی خود از اشک خونین تر کنیم کی بدون در گهت رخ بر در دیگر کنیم مست امیدم لباس مغفرت در بر کنیم عایشه هرچند گنهکار می نشوید از وی حضرت خیر النسا را شافع محشر کنیم رقم همچین سرو قد دوست پینم اوقات خوش و خرم و فرخنده از باغ وصلش گل بخیار ببینم گر برکف پایتور سد لوح حبینم
۱۹۲ من بتو دمی طاقت گفتار ندارم خواهم بتو یکچند بعشرت گذرانم گفتم که بخوبان ندهیم دل چکیم وای مجنون صفتم مسکن ماوا شده صحرا آفاق پر از قصه و غوغای تو دیدم گردو رخ سوزان بدهم با تو توانی آرام نباشد بزمانی که نبینم افسوس که صیاد اجل بست کمینم بر خاتم دل مهر تو شد نقش نگینم از فرقت و هجر تو چنین گوشه نشینم این شوخی عجب نیست که بردی دل و دینم بیزارم اگر مینو بود خلد برینم عالی شب و روز بود ورد زبانم اگر حور جنانست که من مینو نه بینم در خون دل نشسته چویاقوت احمریم ما از خم الست می ناب خورده ایم دل برده است غارت عقل و خرد کند مجنون صفت بوادی هجران نشسته ایم منت خدایرا که نیم شرمسار دوست از یمن عشق و همت پیر مغان مدام غرق گناه و نامه سیاهست عالی شیه امروز پیش دلبر و فردا مسافریم اندر طریق عشق چو سکندریم فرهاد وشین شیوه شیرین قلندریم در شش فراق قرین سمندریم پرورده نعیم شه بنده پروریم هر جا که میرویم بر اعدا مظفریم امیدوار لطف خداوند اکبریم م.
۱۹۳ بهر سو دیده بکشایم جمال یار میبینم عجب صنع خداوندی درین اسرار میبینم مرا چون صورت محبوب آید در نظر دایم شعاع قرص رخ بر در و دیوار میبینم چو بلبل زار مینالم بگلزار وصال او شکایت چون کنم جور گل من از خار میبینم سمنبر دلبر طناز پری پیکر ز سر تا پا چو طاوس جهان آرا عجب یاری میبینم میان مجلس رندان چو شمع مشتاقان معطر بوی روح افزا ز زلف یار میبینم نزاکت همچو برگ گل تکلم طوطی و بلبل بگرد مه عجایب حلقه زنگار میبینم نسیمی از سر کویش وزیده عقل و هوشم برد بهار عارضش را گلشن و گلزار میبینم ز دولتخانه حسنش زکوة وصل میخواهم چو آن رشک پری را بر همه سزاوار میبینم زبان خامه عاجز مانده در وصف جمال او بوصفش وحش و طیر و انس و جن اقرار میبینم مگر عنایت اثری ز اوضاع گردون کج دل که خود را از وجود خویشتن بیزار میبینم بتی شکر لب شیرین سخن دارم چه غم دارم ببر چون یوسف گل پیرهن دارم چه غم دارم بصورتخانه چین نیست تصویری باین خوبی عجایب دلبر رعنا که من دارم چه غم دارم گرو بگر فته گلزار رخش از جنّت المأوی نگار نازنینی سیمتن دارم چه غم دارم
۱۹۴ دو چشمش نرگس شهلا و قامتی در بند دلربا دلارامی چو آهوی ختن دارم چه غم دارم نزاده مادر گیتی بدین شکل و بدین خوبی چنین شوخ کمان ابرو که من دارم چه غم دارم دهان در فشان دارد ملایک پاسباں دارد صنوبر کاخدار کل بدن دارم چه غم دارم زهی فرخنده ساعاتی که من دارم بحمدالله که فرح امحیوان زین ذقن دارم چه غم دارم ز شربتخانه وصلش اگر یک جرعه یابم مفر تاج از در عدن دارم چه غم دارم بدو رخال مشکینش ببازم جان شیرین را دو زلفش در گلو همچون رسن دارم چه غم دارم گلستان وصالش را ز آفتها خدا حاقظ عزیزیش همچو جان اندر بدن دارم چه غم دارم بیاد عارض جانان بگرد جانب بستان بجمع دوستان سیر چمن دارم چه غم دارم شب هجر بسر آمد نگارم چون بسر آمد ببزم عیش شمع انجمن دارم چه غم دارم عبیر افشان شود صحرا ز بوی گیسوی لیلی بکویش چون مقام خویشتن دارم چه غم دارم اگر هر چند حیرانم که سر از پا نمیدانم ز غربت حالیا عزم وطن دارم چه غم دارم لعل بدخشانش بدست من بخدای مدید برای پیشکش ملک یمن دارم چه غم دارم بگلشن عندلیب و قمری و بلبل با فغانست سخندان طوطی شکر شکن دارم چه غم دارم گنه کارت عالیه ندارد هیچ اندیشه مرید فضل حق را و مبدعم دارم چه غم دارم از کوی
۱۹۵ از کوی وسیله در گذشتم در وادی بی کسی نشستم هم نام نشان بیاد دادم از باده اشتیاق مستم پروانه شمع وصل یارم هم عاشق و رند و می پرستم بیگانه ز خویشم ارچو مجنون از خمر محبت الستم فصل گل و مل هوای بستان قفل در توبه را شکستم دریده مرا لباس تقوی زنار عبودیت ببستم محبوس کند زلف خوبان هم ساکن دیر تا که هستم جز مهر تو دل بکین نبندم هم دست طمع ز خلق شستم عایشه فتاده شاه مردان از لطف و کرم بگیر دستم عاضش جنت نور خدا می بینم شیوۂ حسن ترا صبح صفا می بینم اہل ارضی و سماوی بتو دارند جا نرگس مست ترا عین حیا می بینم طاق ابرو تیو شد قبله حاجات همه فتح پیشانی تو عقده کشا می بینم بنده لعل گهربار تو گردیده مسیح از خط سبز تو بر خضر بقا می بینم نخل طوبی بجنان نسبت بین نیا الف قد ترا شمع ضیا می بینم
۱۹۶ نظر رحمتت بر همه احباب مزید تیر مژگان ترا قتل عدامی بینم افسر نامه مرسل تو انبازی نیست چون تو شمسی دگران ذره نامی بینیم حاتمی عرصه محشر تو بگیری دستم بتو مامول همه شاه و گدا می بینم زینت خلد برین پر تو کوی تو بود خاک نعلین ترا مشک ختا می بینم سایلم بهر خدا بذل زکوتم بفرست که امید همه از خوان شما می بینم انما ندم که رود روح بجسم بیرون من نجات از مدد لطف شما می بینم دست عالیه با ذیل کرم سرورم بحر الطاف ترا پیرو پامی بینم از کرده خویشتن ملولم یارب تو ز لطف کن قبولم هر چند که فعل زشت دارم صد شکر که امت رسولم باران کرم زبحر الطاف از ابر عطا کنی نزولم یارب بدو گیسوی محمد در خلد برین کنی دخولم حاجات وای مطلب کل بر مقصد خیر کن حصولم عایشه عنایت از تو خواهد در هر دو سراکنی قبولم
۱۹۷ زحب دلبر خود بیقرارم جگر پر خون دل پر درد دارم زجور و محنت و غمهای ایام بگریم همچو ابر نوبهارم زسر سازم قدم در رهگذرش گرآرد مژدۀ از وصل یارم رخ چون ماه و گیسوی معنبر معطر کن ز زلف مشکبارم زرویش مهر و مه شرمنده چو افروزد رخ رعنا نگارم دل و جانم فدای شمع عارض کز و روشن شود شبهای تارم صفاتش در نمیگنجد بتقرير سگش را چاکر و خدمتگذارم بهر حالت نمیدانم شب از روز آلها رحم کن بر حال زارم بكن بر عالیش از راه الطاف نظر از نرگس پر خمارم بت گلرخ سمنبر تو کجا و من کجایم لبت همچو شهد و شکر تو کجا من کجایم رخت همچو ماه تابان لبت چو غنچه خندان همه را تو شاه خوبان تو کجا من کجایم چو خرامی سوی بستان چمن از خجلت ستان توئی عندلیب بستان تو کجا من کجایم گل گلستان بلطافت چو حور روا توئی بلبل سخندان تو کجا و من کجایم همه کوه دشت و صحرا چمنست نکهت افزا شده بزم عیش بر پا تو کجا و من کجایم
۱۹۸ بفرنگ و چین و ماچین همه کافران بی دین چو تویستند خود بین تو کجا و من کجایم شه ملک حسن خاور بتوابع سکندر توئی بر عدو مظفر تو کجا و من کجایم شب و روز انتظارم که رسد نوید یارم ز فراق بیقرارم تو کجا و من کجایم نسازد خای ستمگر منی فقیر مضطر شده عایشه قلندر تو کجا و من کجایم حالتی عجب دارم خویشرا نمیدانم کیستم کجا بودم در تفکر حیرانم گاه مست و مدهوشم گه ز سر بگردونم گه بیزم عشاقم گه چوبلبل خوشانم گه چو صبح نورانی گه چو شام ظلمانی گه بتخت سلطانی گه فقیر و حیرانم گه روم بمیخانه گه روم ببتخانه گه روم سوی مسجد ذکر قرانم گاه عشق میسوزم گه چو شمع می نوم گه بملس رندان گه چو مرغ پایانم گه شوم چو دیوانه گه شوم چو فرزانه گه چو ابر گریانم گه چو غنچه خندانم گه دلیل افلاطون گه میشوم مجنون گه پی شفا خویش گه بدرد درمانم گه روم سوی صحرا گه نشینم تنها گه چو عاشق شیدا گه بسلک رندانم گه بحیرت عایشه گه بفکر و اندیشه گه ز غم جگر ریشم گه ز خود گریزانم
۱۹۹ معطر روح صدر هر دو عالم محمد سرور اولاد آدم اساس او صدور صدر عالی صلاح و صلح کار او مکرم عطا و عدل ملک عصر سرمد مرا و را هم دوام حکم محکم طلا راحمرا و کردستر دل را رسدا و را سلام ما دما دم مطلع سرها رو مکرم را کمال علم و حلم او مسلم سرور کل و در کوه روح همه در ذمرا او کرده همدم دلم دارد هوار وصل سرد درود او مرا همراه و همدم مصوّر در دلم روح معطر سرم دارد کما تاج مرهم کلام الله مرا و را کرده امداد هم الهام آمد او را اسم اکرم سماع اهل دل اسم محمد سرور روح و سر ملک سلم درود و حمد هر دم کلهم را مطهر آل و اولاد مکرم صمد احمد الفا کردگارا مد وا رحم رسول الله ارحم مرا عهد که اوّل کرده مولی هم الله معک والله اعلم کاشکی چون باد بر کویت گذر میدشتم همچو طاوس ملایک بال و پر میداشتم
٢٠٠ هر صباح و هر مسا ای قبله حاجات من طاق ابروی ترا از نظر میداشتم چشمه ابحیاتت گرمیری شدی ای عزیز اخوشتر از شهد و شکر میداشتم گرخدنگی غمزه از مژگان بمن کردی رها سینه پیش ناوک شوقت سپر میداشتم کشته ام شحم محبت را چو نرگس در بصر از دو دیده روز و شب در اشک تر میداشتم فرش میکردم براهت سر بسر درخوشاب چون سلیمان گر خطاب بحر وبر میداشتم گربهار عمر باشد در ریاض آرزو داغ عشقت را چو لاله بر جگر میداشتم همچو مرغ نیم بسمل کی طپیدم اینچنین از نگاه خوبرویان گر حذر میداشتم خاکسارم بر درت افتاده نبود دسترسی در نثارت کردمی گر سیم و زر میداشتم حیف اوقاتی که ضایع شد مرایفایدا ای ستمگر کاش از ظلت خبر میداشتم سربرآرم از لحد بر ترتجم گر بگذری در نفس همچون مسیحا گر اثر میداشتم چون سمندر عالیشه در نار هجرت جاگرفت این زمان سازم فدا صد جان اگر میداشتم قول وحدیث مدعیان کی گوش کی کنم عهد و وفای یار فراموش کی کنم شاهان کامگار و خدیوان روزگار غیر از نگار خویش در آغوش کی کنم هر که که یاد آورم از فرقت حبیب سمع رضا بناله جان سوز یی کنم
۲۰۱ هرچند جفا که بر سرم آید ز روزگار امید خود بقادر قیوم میکنم یا خضر پی خسته مدده همتی راه حجاز و بصره بکبپاطی کنم توفیق خواهم از کرم و لطف ذوالجلال انکار خر جناب بی از جلوشی کنم عایشه را ز ساغر توحید مست کن جانرا فدای دوست بیکجرعه میکنم باز رفتن جانب گلزار میخواهد دلم وصل یار و فرقت اغیار میخواهد دلم صوت بلبل ناله قمری خروش عندلیب صحن بستان و کنار یار میخواهد دلم دلربای مهوشی سیمین تن حوری لقا بوسها زان لعل شکر بار میخواهد دلم در چمن هر دم خرامید ج طار و چنان دست در آغوش آن دلدار میخواهد دلم هم ز دست ساقی گل چهره شیرین زنان باده گل رنگ بیار میخواهد دلم خوردن خمر مدام نغمه صوت رباب خویشتن را ساکن خمار میخواهد دلم همچون مجنون در تمنای سگ لیلی صفت آگاه خود را مست کی ہشیار میخواهد دلم چون شدم وابسته زنجیر زلف پر شکن غیر دلبر از همه بیزار میخواهد دلم عایشه هرچند گنهکار است حد فزون لیک آمرزش ازان غفار میخواهد دلم
۲۰۲ ای دوست بیا که انتظارم | آشفته زلف مشکبارم شب تا بسحر ز شوق رویت | از فرقت دوست بیقرارم بنود بجز این دگر تمنا | لب را بلبت اگر گذارم باد سحری بمن بیاور | بوی که بر دز دل غبارم گر سبزه زخاک من بروید | دست از طلب تو بر ندارم ساقی می ناب در قدح ریز | از بادۂ شوق در خمارم صحن چمن و هوای بستان | خوش باد بروی گلعذارم مفتون جمال آن صنم من | مخفی و نهان و آشکارم در غم تو چون سحاب نیسان | خون جگر از دو دیده بارم افروخته شمع عارضت چون | پروانه وصلت ای نگارم مجروح بخنجر جفایم | محبوس کمند تابدارم سرمایه عیش جاودانی | یکبار بیا تو در کنارم بر آتش عشق چون سپندم | از هجر چو لاله داغدارم خوبان جهان بسی ست لیکن | غیر از تو بدیگری چه کارم گلدسته باغ کامرانی | هم کامروا و کامگارم باشه
۲۰۳ باشد بنظر پریرخ من بجز روی تو کل بچشم خارم برمن بنگر یکی زالطاف هرچند که فقیر و خا ر وزارم عایشه ذلیل کشته یا رب از لطف تو بس امیدوارم بکرد شمع رخسار تو چون پروانه میگردم شراب عشق را نوشیده ومستانه میگردم اسیردام هجرانم سرا ز پا وا نمیدانم شدم چون شنا یتو ز خود بیگانه میگردم دلم از غم بجان آمد چو بلبل در فغان آمد کل حسن تبرا نرا دیده و دیوانه میگردم اگر هر چند مدهوشم که از سر میرود هوشم لعل ترا بوسیدم و فرزانه میگردم بصحرای عدم چون حشیان افتار حبرانه چو مجنون در بیابان فتا مردانه میگردم بیا ساقی بده جامی رهم از شهر خودکامی زمین بهت پیر مغان رندانه میگردم می خواستم که از دنیا وعقبی فارغش بی سیر کشو د من ساکن خمخانه میگردم چوشد از دیده ام پنھاں حمال آندا به برای جستجویش در پی افسانه میگردم بتا گم کرده ام دلبر خرامم از غمش یکسر برای مخزن گوهر بهر ویرانه میگردم اگر ان کا کل مشکین بدست عایشه افتاد زغم بر سر چو تاج خسروی شاها نمیگردم
۲۰۴ در میان کعبه و بتخانه راهی یافتیم از شب هجران گذشته صبح گاهی یافتیم دلبر دیدم نشسته در میان گلرخان گرد او پروین و لیک او را چو ماهی یافتیم ترکش قربان کمانش چشمه آبحیات زیر عناب لبش خال سیاهی یافتیم شیوه شیرین که صد فرهاد و خسرو میکشد قاتل چندین هزاران یک نگاهی یافتیم عایشه جرمش نمی گنجد بمیزان عمل پیش لطف سرمدی چون برگ کاهی یافتیم بیتو ای مونس جان تخت سلیمان چکنیم عمر خضر ار بودم حشمت خاقان چکنیم با تو در دوزخ سوزان توان زیست مدام بیتو با حور جنان روضه رضوان چکنیم گرچه ابر کرم از چشمه حیوان بارد بس بباید زبسرم لولو و مرجان چکنیم نیست بر لوح بصر غیر خط زنگاری چون نبینم رخ تو یوسف کنعان چکنیم روز شب کردم و شب روز نیامد یاری عمر باد شد اکنون سر و سامان چکنیم هر کسی کشته خود میدرود آخر کار هستم از فعل بد خویش پشیمان چکنیم عایشه درد تو بگذشته ز قانون شفا چون علاجی نبود سعی بدمان چکنیم من بنده عشق دل ربایم هر چند که براندم بیایم
۲۰۵ از کرده خویشتن ملولم ای زهره جبین ناز پرور تیر مژۀ تو کرد هلاکم افتاده براهت اسیرم من عاشق و رند و پاکبازم یا رب چکنم چه چاره سازم از ظلم فراق سوگوارم از گردش چرخ نامساعد زین پیش مدار انتظارم از جور و جفای او رضایم بیگانه مشو که آشنایم یک بوسه بده بخون بهایم پامال جفا چو خاک پایم در زمره عشق پارسایم در سخت بلائی مبتلایم هم خانه عیش شد عزایم دلدار کجا و من کجایم محبوس برشته حیایم عالیثہ چگویم ای ستمگر پیراهن صبر شد قبایم بچنگ مردم نادان فتاده ام چکنم چو بلبلی که بکنج قفس بود محبوس ز گردش فلک مکر چرخ شعبده باز چو قیس واله و شیدا ز هجر لیلی خویش بچه چو یوسف کنعان فتاده ام چکنم جدا ز وصل گلستان فتاده ام چکنم ز تخت هم چو سلیمان فتاده ام چکنم بکوه و دشت و بیابان فتاده ام چکنم
۲۰۶ مراکه خلدبرین استانه تو بود جدا ز روضه رضوان فتاده ام چکنم ندانم از چه سبب بافت بکین ایام غریب و بیسر و سامان فتاده ام چکنم زضعف طالع سرگشته چند شکوه کنم میان آتش هجران فتاده ام چکنم گرفت عایشه را چون نقطه فلک بمیان مدام زلف پریشان فتاده ام چکنم آمرزش خویش از خدا میطلبم از پادشه هر دو سرا میطلبم هر چند که گناه من ز حد افزونست از قادر کبریا عطا میطلبم من عاصیم و مقام خود را بجنان از حرمت شاه انبیا میطلبم رنجور منم توئی طبیب حاذق درد دل خویشرا دوا میطلبم ما را بهشت و دوزخت کاری نیست از فایض فیض تو لقا میطلبم عایشه بجز درت بجای نروم ایمان سلامت و حیا میطلبم من بسته زنجیر سر زلف بتانم آشفته و سرگشته و رسوای جهانم شرح غم و هجر تو نخی برقمها مجنون صفت از دست بشد صبر و توانم عمرم بتمنای تو بگذشت چکنم ولی بیخود ز خودم نیست دگر تاب و توانم
۲۰۷ بسمل شدم از تیر نگاه تو ستمگر ممنون جفا تا بتو ای سرو روانم خون شد دلم از حسرت ای خرمن خوبان دایم زخجالت نعره زنان جان بدرانم بلبل صفت از فرقت ای مهوش گلرخ مدهوش و سراسیمه و در شور و فغانم فهم وخرد وعقل بکلی شده زایل من بیتو دمی صبر و قراری نتوانم تا از تو جدا گشته‌ام ای همدم وهمراز شب تا بسحر ناله بافلاک رسانم ملک دلم از لشکر حسنت شده تاراج من بندہ حکم تو شهنشاہ جهانم میسوزم ومیسازم و هر روز جدائی نیسان صفت از دیدہ خونش فشانم عضو هم چو رصاص از غم وصل گدازد من عاشق دیدار تو پیدا و نهانم اوصاف جمیلت نتوان گفت بتقرير ہر مو ببدن گر بشود تیغ زبانم مستار می توحید شد عایشه در دوران اینست هم از دولت آن پیر مغانم حیران جمال یار خویشیم مفتون وصال یار خویشیم محبوس کمند زلف یارم مجنون عذار یار خویشیم روزم بنظر چوشب بپوشد آشفته روزگار خویشیم طاقت بجگر نمانده ما را هم سینه فگار یار خویشیم
۲۰۸ از فرقت آن انیس جانی بی صبر و قرار باز جوشیم گم کرده خویش از که جویم جوینده شهر یار جوشیم محبوب مرا بمن رسانی سرگشته بکوی یار جوشیم یا خضر خجسته پی مدد کن میر بخنار یار جوشیم عایشه با تش جدائی پروانه نار یار خویشم باز رفتن سوی گلزار تمنا دارم چیدن ان گل بیخار تمنا دارم دست در گردن آن سرو قد لاله عذار بوسه زان لعل شکر بار تمنا دارم میخرامی بچمن غنچه باده فروش عشوه و ناز تو بسیار تمنا دارم ساقیا معدن الطاف سخا و کرمی از کفت باده بخروار تمنا دارم موسم عیش نشاط مطرب عهد شباب جلوه آن بت عیار تمنا دارم گر خورشید رخت حلقه زنگار خوشت شیوه شوخ ستمگار تمنا دارم ساعت خرم و فرخنده زمان مسعود مژده آمدن یار تمنا دارم شاه مقصود بمقصد برساند ما مدد از حیدر طیار تمنا دارم تشنه لب آمدا م ساقی کوثر مددی جرعه از حیدر کرار تمنا دارم
۲۰۹ عایشه گرچه ندارد بسپانی صرف فیض از محمد مختار تمنا دارم ای باد برو بکوی یارم گشته برهش دو دیده چارم نی خور بودم نه خواب وراحت شب تا بسحر در انتظارم بر گوئینش سلام بید تا چند در فراق خوار و زارم شیرین صنما چه چاره سازم چون لیل سیه شده نهارم مستغرق بحر اضطرابم محبوس دو زلف تابدارم تا جان بودم بقالب تن دست از طلب تو بر ندارم ساقی کرمی زلطف و احسان از باده هجر در خمارم شکر لب گلرخ جفاکیش در رهگذر تو چون غبارم هر چند که دورم از وصالت از لطف تو بس امیدوارم بر عایشه نعمتی جزین نیست با یاد رخ تو جان سپارم ای شمع بزم انجمن تو کیستی کیستیم ای یوسف گلپیرهن تو کیستی کیستیم بدر منیرست روی توعطر عبیرست موی تو گیسویتو مشک ختن تو کیستی کیستیم
۲۱۰ نظاره میکردم سحر آمد جمالت در نظر در هر گلستان و چمن تو کیستی من کیستم خورشید تابان روی تو خلد برین کوی تو وی فخران در عدن تو کیستی من کیستم اندر سرم سودای تو عالم پر از غوغای تو آوازه است در هر وطن تو کیستی من کیستم زان طره پیچ و تاب تا کی کنی من عتاب خویت چو بوی یاسمن تو کیستی من کیستم صوتی چو آن بکوثر از پرده عقل و هوش ای بلبل شیرین سخن تو کیستی من کیستم سیمین ترنج غبغت شد هادی لعل لبت ملک بدخشان یمن تو کیستی من کیستم ای با جبین خوش لقا وی دلبر شیرین ادا ای طوطی شکر شکن تو کیستی من کیستم درج دهانت در فشان آب حیات جاودان مخفی تر اندر ذقن تو کیستی من کیستم ای نازنین بیوفا تا کی کنی جور و جفا تاب و توان بردی زمن تو کیستی من کیستم افکنده ام ای دلر با زلفین مشکین ترا اندر گلو همچون رسن تو کیستی من کیستم آفاق را گشتم بسی دل را بستم بکسی ای فتنه هر مرد و زن تو کیستی من کیستم عایش کوی صبح و شام صف زنر احرام دایم خفادم علن تو کیستی من کیستم ساقی مددی که در دمندم بر آتش هجر چون سپندم از عشق بتان شدم چو مجنون شد زلف نگار پای بندم زان باده
۲۱۱ زان باده که غمم ز دل رباید یک جرعه بده که مستمندم در سر بودم خمار وصلت هجر تو دل کباب بندم گشتی تو مرا چه چاره سازم جز قاتل خود یے نپسندم یک بوسه بخون بهای عاشق نبود عجبی اگر دهندم ما را سگ کوی خویشتن خوان زین مژده بکن تو سربلندم دل بود بدستم و زشوقت در بحر محبتت فگندم در ظلمت هجر و فرح وصلت گه گریه کنان و گاه خندم عایشه شکسته سربلند است کافتاده آن قد بلندم عارضت رشک قمر می بینم دهنت غنچه تر می بینم نرگس شوخ تو در جلوه گری هرزمان طرح دگرمی بینم تیر مژگان تو با هر که رسد ساعتی زیر و زبر می بینم طاق ابرو تو چون قوس قزح بر عدو فتح و ظفر می بینم تخت پیشانیت اییوسف چون طلوعی بسحر می بینم آبحیوان شفا بخش ترا خوشتر از شهد و شکر می بینم
۳۱۲ قدر عنایتوا می سرو سہی هیچو در خلد محشر می بینیم بیدلان را سرکویت صنما مخزن گنج و گھر می بینیم وصف کو ہر بصفت ناید راست سر و پا جمله هنر می بینیم عایشه قوت چود از دور فلک ہمہ خوناب جگر می بینیم ای دریغا عقل خود را باختم قدر وقت خویش را نشناختم مرغ دل را سر بریدم ناگهان در میان خاک و خون انداختم بر نشستم بر سمند روزگار تا بمیدان ندامت تاختم در میان نار هجران روز و شب سوختم همچون سپند ہم ساختم عایشه گوید زجور روزگار رخ بخوناب جگر افراختم عمر که بیدوست بسر برده ام هیچ از ان عمر نه برخورده ام زخم که از تورست آن مرهم است زہر دہی گر تو شکر خورده ام عرصه بس تنگ شد از فرقت تیر محبت بجگر خورده ام شہد بود لب شکر از دست تو زہر ہلاہل ہمہ گر خورده ام باقي
۲۱۳ با تو بصحراے عدم حاشیه از شجر خشک ثمر خورده ام کی باشد انزمان که صنم هجرطی کنم رشک بتان که ثانی او در زمانه نیست هر که که یاد آورم از فرقت حبیب یادم نمیکند و ز یادم نمیرود عمرم گذشت گرچه نیا مدبهم بکف ساقی بیار باده که ایام عشرتست جانم بلب رسیده و بیزارم از وطن اوقات خویش صرف صراحی و می کنم عشقش بجان خریده ام و ترک کی کنم گوش خرد بناله جان سوز نی کنم از بخت خود شکایت و از دست وی کنم جانرا فدای ساقی فرخنده پی کنم بیخود شویم ترک زمیجل کشی کنم خواهم که عزم قافله روم ری کنم بیگانه گشته عایش مجنون صفت ز خویش کی بر در اشناسد و پروای وی کنم ساقیا بهار آمد جام می مهیا کن چهره ارغوانی کن عشوه تا توانی کن بیخود از خودم کردی جان دل ببردی قصد جان کنی تاکی رخ نهان کنی تاکی از شراب روحانی طبع را مصفا کن ترک کامرانی کن شکر بیریا کن دل برون کن از حجم خویش را در حل کن عقل و هوشم از سر رفت چهره را هویدا کن
۲۱۴ خون عاشقان ریزی از جفونه پر تیزی شوخ پر جفای من ساعتی مدارا کن در دم از دو ابگذشت برحجم از شفا بگذشت کشته جفایت را حالیا تماشا کن جام زر پر از می کن نیک و بد همه طی کن چون غزال ماشی رخ بدشت و صحرا کن سوختم در آتش هجر تو ای سرورجان محض لله دست از هجر کرم برما افشان همچو شمع از فرق تا پا محو نار فرقتم چند میداری روا ای دلبر نامهربان روز فطرت سرنوشتم گشته از خون جگر آه و واویلا ز جور چرخ گردون الامان چند نالم از فراقت گلعذار سنگدل با رعنم افتاده بر من همچو کوه بیکران عایشه شد مبتلای ظلمت شبهای هجر شام هجرش را سحر کن کردگار مستعان مژده ای دل دختر رز از نقاب آید برون در تماشای جمالش شیخ و شاب آید برون گل رخی گل پیرهن شیرین کلام غنچه لب موسم عیش و طرب عهد شباب آید برون سبزه چون روئیده گردد چشمه آبحیات جوش گل شد سنبل پر پیچ و تاب آید برون در چمن هر که خرامد سرو بستان نشاط در مساجد زاهدان بهر صواب آید برون گر بگورستان گذر آرد دمی عیسی نفس مرده صد ساله خندان از تراب آید برون التماس
۲۱۵ آتش عشقش فتاده خرمن صبرم بسوخت شعلهٔ حسنش عجب بالتهاب آید برون موج خون در بحر قلبم چون بجوش آید زشوق از سرشک دیده ام یاقوت ناب آید برون پرده بردار از رخت ای پرتو پنهان ما تا که مخلوقی ز لطف از عذاب آید برون غم مخور عالی‌شکوهان سلطان با چتر سیاه همچو خورشید جهان گیر از سحاب آید برون گلشن عیش و عشرتست دل من غنچه باغ قدرتست دل من چون شدم آشنای پیر مغان زان سبب خم وحدتست دل من عشق میورزم و بسی شادم گنز مهر حقیقت است دل من خوردم از جام ساقی کوثر بادهٔ نوش شریعتست دل من از عطای عمیم لم یزلی همچو بحر طریقت است دل من در تمنای وصل آن محبوب چون سحاب عرافت است دل من چون الست بربکم گفتند قید در دام الفت است دل من چون بیاراست بزم عشاقان در دریای رحمتست دل من گنبد چرخ چونکه گردان شد باب فیض و سعادتست دل من بیدلان را ز خوف و سرباشد عرصه فتح و نصرتست دل من
۲۱۶ چون قضا و قدر بنا کردند فارغ از رنج و محنت است دلمن خیر و شری که ممکنت بدہر از ہمہ غم فراغت است دلمن عقل و ہوشم ربوده ہجر و فراق عاشق بی ملامت است دلمن ای عزیزا ملامتم مکنید برده آن سرو قامت است دلمن بہر اوصاف حسن ماه وشان عندلیب فصاحت است دلمن عایشه وصل دوست میطلبد ہمچو گلزار جنت است دلمن چون نگار نازنینم از حجاب آید برون در تماشای جمالش آفتاب آید برون گلعداری گل رخی گل چهره گل پیرہن از حیا از عارضش عطر گلاب آید برون غنچه خود میدرد پیراہن از شوق رخش چون سحرگه در چمن آن ماه تاب آید برون گر بدریا قطره از جوی رخسارش چکد زین لطافت در صدف در خوشاب آید برون مہر و مه آئینه دار حسن روز افزون اوست چونکه آن شہنشہ مالک رقاب آید برون زاهدان از خانقاه عابدان از اعتکاف از برای دیدنش بہر صواب آید برون چون بقرطاسه حسنش سرخنچے کبار بیخود و دیوانه و مست و خراب آید برون گر بصحرای قیامت بگذرد آن سروناز عاصیان دوزخ از دم حیا آید برون افزا
۲۱۷ خوشه چین خرمن حسنش مه کنعان بود چون که آنماه دو هفته از نقاب آید برون سینه ام قانون صفت رگهای جانم تاره پس از دل پر حسرتم صوت رباب آید برون عایشه گوید که یارب غرقه ام در بحر غم دستگیرش یا الها کز عذاب آید برون سحر بوی گلستان شدم بطرف چمن عروس غنچه دریده بخویش پیراهن نوای بلبل بیدل بگوش من چو رسید قرار و طاقت و هوش و خرد ربود از من نشسته بود بتی گل رخی پری پیکر زخویش رفتم و خاموش شد زبان سخن بکف نهاده یکی ساغری پر از می ناب بشیوه ای ملیحانه چون غزال ختن اشاره کرد و بمن داد از ره الطاف بگفت نوش حلالت چو جوش لبن گرفته بوسه زهم گفتم ای شه خوبان ترا که آبحیاتست گل رخا بدهن ضعیف و تشنه لبم جرعه تصدق کن زکوه حسن شریفت مکن دریغ از من خموش گشت و بمن هیچ التفاتی نکرد بحسن خود متکبر نگفت هیچ سخن بخنجر مژه و دام زلف مشکینش سرم بدار زد و بست گردنم برسن سمنبری که بود رشک حور خلد برین دلم فتاد بیک عشوه اش بچاه ذقن نگار موش شیرین کلام خوش گفتار گرفته روضه رضوان بیک نظاره من
۲۱۸ زفرق تا بقدم چون پری زعیب بری گرفته باج الجمال اوز ملک یمن چگونه شرح دهم وصف آن خجسته نژاد نماند فهم و کیاست زشیوه اش بید بهار گلشن حسنش خزان مباد هرگز مرا مدام همین دعوتست خفا وعلن دلاچو گوهرسنش بدیگر عرفان نماند در صدف دهر قربی در عدن نماند طاقت گفتار هیچ عاشق را ولیک وصف جمیلت کند دلوجان نطق بهم زد لشکر عیشم سپاه گردش گردون سمند بادشاه دل چسان فتاده طن بآب غم سررشته طینتم معمار فطرت زان سبب می بارم از دیده گان صلامون ببار هجر میسوزم تپیدا نمیدانم چرا ابطالح شویده ام افتاده در هامون بسودای رخی لیلی وشی صبر و قرارم رفت زفرط اشتیاقش گشته ام از بخودی مجنون بجان آمد دل تنگم زجور چرخ کجرفتار زند فریاد هجران سینه ام هر لحظه چاقانون مرا در سر بود دایم خمار خمرہ دیرینه بیا ای ساقی باقی بده زان بادۀ گلگون مرا دردیست اندر دل که مغز استخوانسوزد علاجش را نمیداند ارسطالیس و فلاطون در یدهم تا بدامن سر به بین از فرقت دلبر عجایب دولتی دارد جمال و روی افزون همانروزیکه تصویر نگارستانا کردند بشیر آمد بدل عشقش ولی آمد بجان بیرون زبان
۲۱۹ زبان خامه قاصر شد باوصاف جمیل او معاذالله زهی حسن که دارد شیوه روزافزون بصورتخانه چین کی نقوش بدین خوبی بیک نظاره او شد جمال مهوشان مفتون ز سر تا پا پری پیکر بود چون مخزن گوهر نباشد حور رضوان هم بدین زیبائی و محزون بزنجیر سر زلفش مرا شد مرغ دل محبوس بسودای رخش هستم بزندان غمش مجنون نروید چون قدش سروی بستان ارم هرگز چو لعل گوهرفشانش کجا باشد در مکنون بسحر نرگس جادو ربوده عقل و هوشم را نباشد سامری هرگز بدین منوال در فسون بآب دیده شویم دفتر عارض زهی حیرت بسی داغی نهان دارم بدل گنجینه مدفون بمنزلبر غنام شوقش ربود از جا شدم چون بلبل شیدا بگلزار رخش مفتون ز دنیا کی وفاداری ندیدست چشمه مینایی سلیمان نگینش کو کجا شد مخزن قارون اگر هرچند مهجورم ز وصل دلبر با دورم مراد خویش میجویم ز لطف قادر بیچون چو گردون سفله پرور شد بهار نکو نشین در[؟] بمن اندر اجابت دعوت عالی شد مقرون نگار نازنین سرو خرامان رخت شمس و لبت یاقوت رمان بشیرینی ز شکر باج گیری متانت در لطافت آبحیوان ز سر تا پا توئی کان ملاحت بود دندان چو مروارید غلطان
۲۲۰ منم پروانه شمع وصالت ز عکس عارضت مجلس چراغان بود تا یک نفس از عمر باقی بسودای تو میبازم دل و جان زجور هجر و ایام فراقت سرشک از دیده بارم همچو طوفان درین محنت سرا عاشیراً یام پناه جوید بحق از شر شیطان ای مونس جان چون تو برفتی ز بر من از فرقت تو خاک جهان شد بسر من هر لحظه فزون تر شود اندوه و فراقت عالم همه تارست بزیر نظر من تا آتش عشق تو برافروخت در آفاق از شعله آن سوخت همه بال و پر من روز شب شب و روز خ سوزان شده ای دل میسوزم و میسازم و نبود گذر من چون از تو جدا مانده ام ای همدم و همران سیلاب سرشک است روان از بصر من سودای توام در سر و چشم شده جیحون دل روزن آتش شده خون جگر من داغی که مرا هست بدل از فرقت دلدار زین داغ بجز لاله ندارد خبر من مجنون صفتم در طلب دوست مدام در زمره هشیار مجوئید اثر من افسوس که بی وصل تو عمرم بسر آمد اکنون شب داج است حجاب سحر من راه حرم و مسجد و میخانه ندانم لطف است که شود پیر مغان راهبر من برگذشته
۲۲۱ بگذشت مرا در غم و اندیشه شب و روز یا رب بچسان رفته قضا و قدر من خون جگر از دیده روانست بدامن رحمت نبود هیچ باین اشک تر من مرغ دل من کشته اسیر قفس تن آزاد کن از لطف شه بحر و بر من در باخته ام هر دو جهان در ره عشقت جز در که حق نیست رجائی دگر من عایشه چرا میطپی در خون دل خویش باشد که بفریاد رسد دادگر من حباب روی ابست خانه من خرابست انیدل دیوانه من بصحرای ندامت زار گرییم ز خون دل پر است پیمانه من چو مجنون از فراق لیلی خویش بعالم فاش شد افسانه من بود زلفش چو دام و دانه خالش عجب امن است دام و دانه من بود گلدسته باغ لطافت پریرخ دلبر مستانه من ز دست چرخ ناهنجار یا رب کجا شد گوهر یکدانه من خوش آنروزیکه بود اندر گلستان سنبر هوشی جانانه من خمارم از فراق وصل محبوب باک الله رحمخانه من الا یا ایها الساقی کجائی ز بیرحمی شدی بیگانه من
۲۲۲ بیا در بزم عشاقان نظر کن فراز مسند شاهانه من زفرط اشتیاق گلعذاران بود خلد برین کاشانه من مراهست نازنینی ماهپیکر بتی ترسا وشی فرزانه من مجمع بیدلان باده پیما منم شمع و همه پروانه من بلطفت عایشه یارب دار محفو بحفظ خویشتن در دانه من پنچر وزی بجهان خرم و خندان بودن خوشتر از مملکت تخت سلیمان بودن ساقیا فصل بهار غنیمت دانش ساغر می بکف جانب بستان بودن نبره و آب روان لب شیرین حسنی بیخود و مست و خراب از غمی خان بود بزم آراسته شد یار پری چہرہ کجا جان چو پروانه شمع شبستان بودن خسرو حسن که و صفش به بیان ناید را بنده خال خط آمنه تابان بودن مہوش گلرخ گل پیرہن گل بینی گرمیشودت فرح داخ جان بودن یکزمان بی می معشوقه مباشی غافل تا بکی غافل ازین بازی دوران بودن حلقه بندگی پیر مغان کر در گوش خادم دیر شو و بر همه سلطان بودن رشته الفت محبوب چوز نار مبند عشق ورزی کن مجر حلقه رندان بون نوش بود
۲۲۳ خوش بود عشق نالک بهنگام شباب چون ترا یکرمقی هست درین کوش بیپیش شد چو اوراق گلم صحبت یاران بباد گر بافلاک رسد قصه نشاط و طربت چشم بر هم زدن این عمر گرامی گذرد جرمت هرچند بقر ی نگنجد لیکن دارم امید ز لطف و کرم ربانی عهد پیری چو شد از خویش گریزان بودن همدم و همنفس لاله عذاران بودن چون سر زلف بتان در پریشان بودن آخر از فعل بد خویش پشیمان بودن ایخوش آنقوم که خواننده قرآن بودن منتظر بر کرم و رحمت رحمان بودن جامه مغفرتم خلعت ایمان بودن عالیش گر شرف کون و مکان مطلبی کلب کوی حرم شاه خراسان بودن یکباره مشو ز پرده بیرون وابسته آن کمند مشکین یارب که مباد هیچکس را جاریست ز هجر آن دل افروز دل در کف اختیار من نیست عالیث خسته دل خویش عالم بجمال تست مفتون رسوا شود عاقبت چو مجنون همچون من خسته دل پر از خون از دیده سرشک عشم چو جیحون پیش که کنم شکایت اکنون خواهد ز خطا و لطف بیجون
۲۲۴ زنهار بقول ناکسان گوش مکن صحبت یار خود فراموش مکن با مردم ناخلف درآمیز مباش جز دلبر خود دست دراغوش مکن بیدوست اگر آب حیاتت بخشند باشد اگرت وفازو نوش مکن از حقه لعل جرعه نوشانم ما را ز می فراق مدهوش مکن عایشه ترا گر رمقی هست بجان از ذکر خدای خو فراموش مکن صاحب کرما بینظن کن این تیره شبی مرا سحر کن از شدت غمم نه بفزود زین ورطه غمم مرا بدر کن تونادی جهلکه تا پئی در معرفتم تو راهبر کن پژمرده دلم ز رنج عصیان از ما بعطا تو تازه تر کن در باغ یقین بکام رایئی هم نخل امید من ثمر کن من عاصیم و تباه کارم میر علیم ز لطف زرکن ای باد نسیم وصل محبوب در کوچه عاجزان گذر کن یارب بحبال پاک احمد از لطف تو دعوتهم اثر کن عایشه
۲۲۰ عنایت عنایت از تو جوید ازین جهت خود مرا خبر کن بیا بجانب بستان نظاره گل کن فراز قصر عشرت زشاخ سنبل کن دماغ شوق معطر کن از نسیم سحر تو فرح گوش خود را ز صوت بلبل کن بتار گلشن حسنت بده بگل زیبی بنقشه زار چین راز جعد کاکل کن بگو بساقی گل چهره کنی پیشه بشیوه حسنت جام زر پر ازل کن چو در ریاض خرامی بشادی رخ گل گرت زخار جفای رسد تحمل کن ازان می که بود در صراحی شامی پیاله پر کن و مسموع صیت غلغل کن هزار جان عزیزت بیدگر عشوه فدای نام علی شهر سوار دلدل کن بکوه و دشت بیابان روم زابی خوی زآب دیده کنم کوه و دشت را جیحون زشوق گلرخ لیلی وشی پری پیکر دریده جامه بتن از فراق چون مجنون بدام زلف بت پر جفا گرفتارم زحلقه ستمش کی توان شدن بیرون چگویم و چکنم نیست چاره و سیم بجان رسید ام از دست کیش دگرون بیار باده که ایام اعتدال رسید نمانده در دل من طاقت و قرار و سکون
۲۲۶ شگفته است گل حمر اخوشت بصح میزن ز دست ساقی گل چهره باده گلگون صراحی می ناب و سمنبر رعنا نوای بلبل خوشخوان ساعت میمون فتاده ام ببلائی که شرح آن نوان زگردش فلک و جور چرخ بوقلمون مقیبت مر سینه و جگر ریشت کجاست حکمت لقمان دلیل افلاطون غم زمانه که هیچش رهانمی یابم مگر بشعوه دم لطف قادر بیچون هزار جان گرامی بدی گر عاشیرا فدای عارض زبیا وحسن روز افزون وصف آن سلطان خوبان با لباش شیرین نازنینی کلرخی شکر لبی شیرین دهن پادشاه حش عالمگیر شد چون ماه نود هدیه لعل لبش ملک بدخشان یمن در لطافت بینظیر و در نزاکت یک کل در تکلم در فصاحت بلبل شیرین سخن مهر و ماه و مشتری پروانه شمع رخش صد هزاران یوسفش افتاده در چاه ذقن انکه خورشید و قمر آئینه دار حس اوست باج گیرد طره شبرنگش از مشک ختن عقل و هوش و طاقت و صبر و قرارم را ربود مهوشی حوری لقائی یوسف گلپیرهن خسرو کشور ستان عرصه حسن و جمال است خد نکتی که مخمورش علم مصنف مبتلای زلف مشکینش بسی پیرو جوان بسملت از تیغ آبرویش گروهی همچون چون
۲۲۷ چون نسیمی از سرکویش وزید بر جودم بیقرارم روز و شب از فرقت آن سیمتن نرس فتان دهانش چشمه آب حیات گوهر بحر ملاحت در دریای من گلشن رویش بهار عشرت عیش و طرب طوطی شکر لسان و سرو آزاد چمن ذکر او صافش نمی گنجد بتقریر و بیان مادر گیتی نزاده مثل او اندر دهر گلعدار سیمتن رشک بتان آزری شیوه نیکوی او باشد حسن اندر حسن شکبارم از فراقش همچو ابر نو بهار تیشه هجران زغم بر فرق خود کوهکن هر که چون منصور صادق باشد اندر راه عشق میخورد سنگ ملامت بر سر دار و رسن رشته زنجیر زلف آن بت ترسا صفت هر که بیند گشت داند رگلو چون برهمن عایشه خواجه بچید گل باغ عمر هم بفر چهار یار و عزت پیر ختن عیسی نفس بکعبه احزان گذر بکن بهر خدا بحال غریبان نظر بکن دل برده وغارت دین میکنی چرا بگذر ازین مرحله فکر دگر بکن جانم بلب رسیده زاندوه بیشمار بر کوی ما گذر چون نسیم سحر بکن زین بیشتر مسوز بنار محبتم از دود آه سینه فگاران حذر بکن مائیم و جام باده وسودای آن نگار ای محتسب تو شاه شجاع را خبر بکن
۲۲۸ ناصح مکن ملامتم نیست قسمتم اگر میتوان تغیر قضا و قدر کن در طور عشق گر چو لین تو صادقی جانرا فدای یوسف زرین کمر کن بشنو که بلبل از سر مستی بهر چمن میگفت بگل که قصه با مختصر کن دانی که دوش چرخ بگوش فلک گفت چه بگذر زعشق عایشه یا ترک سر کن دام صبح سعادت درفشان خواهد شدن بهر مند از فیض او پیر و جوان خواهد شدن یوسف گم گشته با یعقوب مهجور الوصال میرسد از وصل او هم شادمان خواهد شدن باد نوروزی وزید و آمد هنگام طرب صوت الحان بلبل شیرین زبان خواهد شدن بوستان افروز گردد عارض حورای او مژده ایدل بزم عیش گلرخان خواهد شدن ساقی شکر لبت بخشد ز خمر ناب صاف مست مدهوش از می او این غولان خواهد شدن چند روز خوش به چو نیست گیتی بوستان باغ و بستان جهان آخر خزان خواهد شدن مغتم دان پنجروزی صحبت گل در چمن چهره رعنا یلمعان زعفران خواهد شدن ساکن بتخانه باش مرد مه ارزی مکن رهبرت چون همت پیر مغان خواهد شدن عایشه هرچند گنهگاری مشو نومید بر تو الطاف و عطای بکیران خواهد شدن بگذرند
۲۲۹ گلبندن گلرخ گل پیرہن سرو قد مہوش غنچه دہن مہرو مهت آئینه داررخت لبکدہء بلبل شیرین سخن شمع شب افروز شبزم سره رشک بتان طوطی شکر شکن آب روان باز سد از روش چونکہ خرا می تو بصحن چمن دام نہادی زسر زلف خویش گشتہ گرفتار بسی همچو من فتنہ دوران چو تو نبود دگر ای صنما قاتل ہر مردوزن رشک قمر عارض زیبا تو زینت وزیب ہمہ انجمن ماہ نوست طاق دو ابروی تو چشم سیاہت چو غزال ختن شمع صفت سوخت سرتا قدم شعلہ حسن تو زمین و زمن صادق عشق ہر کہ چو منصور شد کی بودش خوف ز دار ورسن ہست دعاگویتو شام و سحر عالیہ ایدوست خفی وعلن عارضت یا برگ گل یا شمس نور افزا است این مشتری یا زہرہ یا بدر جہان آرا است این تخت پیشانیت یا صبح سعادت بدمید یا مگر لوح کلام قادر یکتاست این نرگس است یا چشم یا آئینه گیتی نما یا ز بادام ریاض جنتہ الماواست این
۲۳۰ یا رب این ابروست یا محراب حاجات حصون حقة پر گوهرست یا چشمۂ آبحیات قامتست این با الف یا سرو بستان ارم از خط سبزش نکوئی داد یا خضر صحیح همچو محبوبی نباشد به بحر و بر دگر یا کمان قبضۂ سلطان بی پرواست این معدن یاقوت یا خود مهر باللہ سر است این یا مگر شمع هدایت بهر دلها است این یا بگرد ماه تابان عنبر سارا است این زابتدا تا انتها بمثل و بهمت است این عالیٹ شرحش نگنجد بلوح روزگار هر چه گویم در صفاتش برتر و زیباست این بتا بگلشن جنت روم چسان بتیو قسم که جز سر کویت به نیم جو نخرم کجار وم زکه پرسم مقاصد دل خویش سحر باد وصالت شدم بطرف چمن بپیش شمع رخت جاند هم چو پروانا شکیب و طاقت و صبر قرار و هوشم رفت زفرقت تو مساویست شب و روز برن ببین که شهرہ شہرم بهر ورزی تو مرا که دوزخ سوزان بود جنان بتیو اگر دهند بمن حشمت کیان بتیو مرا که نیست دگر هیچ در جهان بتیو که بود بلبل شوریده در فغان بتیو نکر که سوخت مرا مغز و استخوان بتیو بیاد رفت مرا جمله خانمان بتیو و ما دست مرا دیده خونفشان بتیو گذشته ام زسر نام و هم نشان بتیو نظارم
۲۳۱ ندارم ہیچ دگر جز خیال لعل لبت مرا چو نیست دگر هیچ بر زبان بی تو در معتناق بگیرم ترا چو پیرهن که نیست همدم و همراز و همقرآن بی تو نه میل جنت و نی خوف دوزخست مرا بخاطرم نبود فکر این و آن بی تو فروغ حسن جہانتاب چون نبود شدت شعاع کوکبهٔ هفت آسمان بی تو نزاکت چمن دہر از گل رویت که نیست زینت و هم زیب گلبه خان بی تو ہزار حیف کہ پیوست دل بدست میگذارد بہار عمر گرامی شدم خزان بی تو اگر زبان شود هر مو کجا توانم گفت چگونه میگذرد ساعت و زمان بی تو از هجر و وصل توام نیست طاقت گفتار گرفت حالت را نیز حبس و جان بی تو در باغ خلد نیست گلی همچو روی تو مشک ختا گشته خجل پیش موی تو خورشید و ماه آئینه دار جمال تست عطر و عبیر دم زند پیش بوی تو بگرفته باج از ارم عشرت سرای تو نبود نسیم روضه رضوان چو کوی تو نتوان بیان خامه که وصف او اکند این ملک تسخیر فرخنده خوی تو ادراک و فهم و صبر و قرارم بیاد رفت عمرم گذشت در هوس آرزوی تو کاغذ ز روی غیرت از خون دل کنم شرح فراق خویش نویسم بسوی تو
۳۳۲ شب تا سحر نه خواب نه آرام و نی شکیبا مردم در انتظار و رو پیش ازین مدار اندر ریاض دهر هزاران بهر طرف از قاصد صبا بکنم جستجوی تو آب حیات تشنه لبان در سبوی تو افگنده اند غلغله و های هوی تو خواهد مدام عایشه ای شهریار حسن از عمر خویش بهره نه بین عدوی تو ای فراز تاج شاهی در خور والای تو تا بود افلاک وانجم بر قرار ای شهریار چتر بادا بر سرت از شهر پر روح الامین سکه زد بر چرخ گردون زهره و شمس و قمر تخت و بخت خسروی عمر و جوانی ست مدام گوهر بحر عطا ای معدن جود و سخا علم و حلم و شرع و دین سنت خفی و جلی سایه افگندست همای همتت بر بحر و بر فتح و نصرت میمقرنت صبا عرش و فرش تیغ تو بران بمیدان مصاف ای نامور صبح دولت پر تو حسن جهان آرای تو باد قاف تا قیروان تسخیر حکم و رای تو تا بود گیتی بنا با دا چو خضر حیات هم بنامت چون شنیدند صیت غرو غای تو خاور کشورستان قصر فلک فرسای تو حکمت جام جهان بین دیده بینای تو قادر بیچون نهاده در دل والای تو زانکه در ایثار نبود هیچکس همتای تو خوان فیض و لطف و احسان خونبهای تو هم سلاطین جهان منقاد حکم و رای تو ایکه
۲۳۳ آیت نصر من الله باد یار و یاورت باد دایم پایمال ستم رخش اعدای تو ای شهنشاه بلند اختر میخواهم مدام باد فرق دشمنان چون خاک زیر پای تو ذکر اوصاف نیکنجد بلوح روزگار پادشاها خامه عاجز مانده در انشای تو ای سلیمان جاه سکندر طالع فرخ سیر تا جهان باقیست دایم باد استعفای تو از الطاف و عنایت بحر جود و هم در بکف عالیه جوید بذل از دریای تو پرتو شمس و قمر از عارض زیابی تو لیله القدر ست از گیسوی مشک آسای تو پادشاه حسنت عالمگیر شد چون مهر و ماه نیست در ملک تخیل هیچکس همتای تو طاق ابرویت هلال نو بود حوری لقا کحل آهوی ختن از نرگس شهلای تو زینت و زیب چمن دادند ز گلزار سرو میماند خجل از قامت رعنای تو در ملاحت گلرخا چون یوسف گلپیرهن پر بود عالم ز شور و فتنه و غوغای تو گوهر بحر تفخر در دریای عدن فخر تاج خسروی از لؤلؤلالای تو خفته پر گوهرت آبحیات جاودان جرعه نوشید خضر از لعل شکرخای تو بوی ریحان میوزد از کویست ای رشک صنم بوستان افروز شد حسن جهان آرای تو نی سرتاپاپری از عیب چون حور و پری توتیای چشم خوبانست خاکپای تو
۲۳۴ بشنوم گر این بشایر کا مدآن سلطان جن در رواق دیده سازم منزل ما وای تو ما شا الله از چنین حسنی که رشک حور است کور بادا چشم آن هر کس بود عدای تو بشیوه شیرین که صد فرهاد و خسرو کشته ای روز و شب عایشه را در سر بود سودای تو فروزنده مه نو از روی تو هلال نو است طاق ابروی تو طلوع سحر از فروغ رخت سواد شب تار از موی تو چو دیدم جمالت ز خود بیخودم فریبم د هد چشم جادوی تو کمند سر زلف خم در خمت مرا میکشد هر زمان سوی تو بناز و کرشمه غزال ختن نسیم بهشت از سرکوی تو شد عایشه را مرغ دل مبتلا میکدانه خال هندی تو محبت خوار و زارم کرده تو برندی خبت یارم کرده تو ربودی از دلم آرام و طاقت همیشه بیقرارم کرده تو ضعیفم از فراق گل چو بلبل چو اشتر زیر بارم کرده تو شکیب و عقل و هوشم رفت برباد پریشان روزگارم کرده تو چو خال
۲۳۵ چو خاک راه پامال جفایم چو خاکستر غبارم کردهء تو زفرقت روز و شب چون ابرنیسان دو دیده اشکبارم کردهء تو چگوید عایش داد از جفایت فقیر و خاکسارم کردهء تو ای شعاع عارض شمس و قمر از روی تو چون کنم دل برده از من نرگس جادوی تو گلرخ سیمین بدن و می طوطی شکر شکن قامت طوبی نباشد چون قد دلجوی تو لعل نوشینت بود سرچشمهء ابحیات کی بود اندم که بینم افتاب کوی تو گلشن جنت ز گلزار رخت افروخته مشک را بو نیست چون زلف عنبر بوی تو پرتو صبح سعادت از جبین مهوشت نکهت فردوس نبود چون نسیم کوی تو پیروت تا بکی داری روا بر ماتمم کاشکی چون روی زیبا بودی خوی تو بحالت در نظر گل همچو خار اید مرا ارزو دارم نشینم باز در پهلوی تو گر حقیقتا ز اسمان دارم امید زندگی التجا دارم بیفتم از خم ابروی تو جان بلب امد مرا در نظارت روز و شب قاصد از باد صبا هر دم فرستم سوی تو بیدلانرا کی بود جایز بمذهب این سخن عاشق ست خون جگر بیار همزانوی تو با و سرتاپا وجودت در پناه مستعان سورهء انا فتحنا حرز در بازوی تو
۲۳۶ چونکه صیاد ازل دام محبت را نهاد عایشه شد مبتلای طلغت نیکوی تو عمرم بلا طایل گذشت در آرزوی روی تو خاطرم پریشان گشته ام چون زلف عنبر بوی تو ای گلرخ سیمین بدن ای طوطی شکر شکن عقل و خرد برده ز من جادوی نرگس جادوی تو وافر بود عشاق تونی همچو من مشتاق تو از غم کمانشد قامتم پیوسته چون ابروی تو ای مهوشی حوری لقا غوغا پرست در شهر ها از هر سری آید صداستم گدای کوی تو و صفت نگنجد در بیان شکر لبی شیرین دهان بدر منیرست عارضت مشک ختن گیسوی تو ای شوخ شنگ جنگجو عایشه دارد ارزو باشد که از باد صبا روزی بیابم بوی تو فکر بکردش گردون و کارخانه او فتاده است بهر راه دام و دانه او بخط منشی دوران نوشته شرح فراق بآب دیده بشویم همه سفینه او ز دست هجر بجان آمدست بیدل زار مباد هیچکسی همدم و قرینه او چو بزم چرخ بنا کرد ساقی افلاک هنوز دردسرم از می شبینه او ندانم آنکه چه گنجنده بود در ساغر چگویم از فلک دون بغض و کینه او چولاله داغ بدل دارد عایشه شب و روز گذشت همچو رصاص از فراق سینه او
۲۳۷ آنکه ازطین قدرتش تصویر انسان ساخته مالک الملکی که ممکن نیست انبازش دید آسمانرا میتوازن درقرار از قدرتش ساقی عشقش خم معرفت چندین هزار در محیط بیکران طلاح شوقش لاجرم ہمت عالیجنابش ناامیداخم چرا من چگویم وصف لطف شهریاریچون کعبه و بتخانه را تدویر خلعت ان ساختند چتر ملک خسروی خورشید تابان ساخته طارم فیروزه ہم گردون گردان ساخته ہمچو ابراهیم ادہم مست عرفان ساخته کشتی دل را غریق بحر طوفان ساخته بیدلانرا روز وشب خاطر پریشان ساخته از برای مشت خاکی خلد رضوان ساخته عایشه هرچند گنهگارست یحیی داردرجا مغفرت را از کرم اکسیر عصیان ساخته ساقی بیار باده که عیشم عزا شده مرغ دلم که بلبل باغ وصال بود طوطی طبع من شکر افشان بود چون شد پایمال لشکر سلطان حسن چون عقلم زسر پریده وهوشم بیاد رفت در دیست درد عشق که پیش علاج نیست چون گلعذار لشکر از من جدا شده گل شد خزان بخار جفا مبتلا شده نطقش خموش و حبس بدام بلا شده این کشور دلم که محبت سرا شده از شوق دوست چونکه بکوشم صدا شده هر چند که سعی میکنمش لادوا شده
۲۳۸ رنج و فراق و محنت و اندوه و درد و غم در حیرتم که این همه بر من چرا شده خواهم می که وارهم از خیر و شر دهر زان باده که قسمت اهل رضا شده عمر عزیز من ببر آمد در انتظار اندر رهش چهار دو چشم دو تا شده گردون کینه نیست بخیر ستم و جورعادتش دارای هربین که بحال گدا شده یا رب بحال من نظر از لطف خویش کن مسّ وجود در طلب کیمیا شده تا کی کنی تو شکوه ز در فلکیت خموش بسیار چو تو در بدر و بینوا شده عایشه جز شکیب ترا نیست چاره چندین هزار چو تو بنجم شنا شده سزاوار که آمد بسم الله عطاء کرد او مرا الحمد لله کرم کرد در دلم مهر محمّد طمع دارم وصال صلّ الله مراد مالوار حمد مسعود کرم مامول دارم گردد همراه دلامر آل و اولاد محمّد محل طارم اعلا و دراه مرا مامول روح عطر آسا مدد مردوم رسول الله شم سر و کلّ مرسل صدر عالم مرادم راد بدرود سحرگاه صدور طارم در معلا همه دارد مطّلع سراگاه روس
۲۳۹ اروس گل رسل سرورم دلم دارد طلوع مهر و هم ماه روم در سدة آمال مولا که گردد کوهها سالم سحرگاه آتها کرد کارا رحم ارحم دل ما سوگوار و در دوصداه بیا ساقی از لطف جامم بده بیاد دوازده امامم بده فتادم چوسایل بخاک درت زمی جرعه صبح و شامم بده تکبر مکن رخیا را می صنم زکوائی رخسنت مدامم بده ندارم سکونت نه جای قرار تو در زیر زلفت مقامم بده ز هجر تو طاقت مرا طاق شد ز کنج لب لعل کامم بده همیگوید عایشه ای دادرس زچرخ فلک انتقامم بده شوخ گل چهره وفا پیشه اگر از حق نداری اندیشه روز و شب بانتظار وصل توام جگرم از فراق شد ریشه همچو فرهاد هجر شیرینم بر سر خویش میزنم تیشه صنما کیزمان برای خدا نظری کن بحال عایشه
۲۴۰ برق آتشبار عشقش بیدلانی سوخته موج نار شوائش پروجوانی سوخته پرتو گلزار حسن آن بتی ماه صفت بلبل بیخانمان در آشیانی سوخته دیدم اندر وادی شوقش گروهی هردوزان زاتش سودای هجرش کاروانی سوخته در ریاض عشرت انشوخ شنگ جلبوه گل بکام دل نچیده باغبانی سوخته عارض شمس و قمر چون از نقاب آید برون شعله رخسار او کون و مکانی سوخته ای عزیزانشت می زیبا ضعیف مستمند در تمنای بت نامهربانی سوخته در نگارستان چین تصویر حسن چون کشید تاب خورشید رخش دیدم تبانی سوخته می ندانم چیست آخر مقصد اینسنگدل در رفاهیت رقیب دوستانی سوخته عایشه افتاده است در دست گیتی دون پنا در تنور هجر و محنت همچو نانی سوخته صنما ز دغم هجر تو بفرقتم تیشه کردنا صور فراق تو دلم را ریشه رفت عقل و خرد و طاقت و هوشم برباد جز تمنای تو ام نیست دگر اندیشه نیست در مخزن دل غیر لب لعل تو هم غیر عشق تو دگر هیچ ندارم پیشه شوخ لیلی وش شیرین صفت سنگین دل بسمل تیغ جفا ها تو شد عایشه براث
٢٣١ بت ناز پرور من بعجب ادانشسته بدو چشم چون غزال ختن و ختانشسته بکمان ابروانش چوخدنگ غمزه پنهان بکمین صید دلها بشکار جانشسته چوجمال دلربایش بجهان ندید چشمی بنظاره اش خلایق علن وخفانشسته بکند زلف مشکین دل عالمی اسیر بهر حلقه صد هزاران شده مبتلانشسته شجری چو قد سروش بچمن دگرنروید صنمی فرشته خوئی بت دلربا نشسته بنگارخانه چین نبود بدین شمایل بچه حشمت و تسلط بجهان نما نشسته بمیان بزم خوبان بود او چو ماه تابان همه گرد آن سمنبر چو ستارها نشسته دل عالمی ربوده بفریب یک نگاهی صنمی لطیف رعنا دربی بهانشسته چکنم چه چاره سازم ز جفای ستمگر که زخون عاشقانش ببرحنانشسته همه شب بانتظارم زفراق آن پریوش بحوالی دو چشم بت دلربا نشسته چو بصومعه رسیدم همه زاهدان خرد بین بقمارخانه رفتم همه پارسا نشسته شب و روز بیقرارم نه خور ونه خواب دارم دل عایشه چو جغد بخرابها نشسته موی سفید و روی سیاهم چه فایده سرتا قدم غریق گنا هم چه فایده عمر عزیز خویش تلف کرده ام عبث من بعد ازین ندامت و هم چه فایده
۲۲۲ خلد برین کوثر و طوبی و قصر و حور جز عارض نگار نخواهم چه فایده عهد شباب چون بسر آمد در تن هنگام پیری حشمت و جاهم چه فایده گر راند از بخواندم از قهر و فضل دوست غیر از جناب دوست پناهم چه فایده جرم و گناه عایشه از حد فزون بود از لطف او که عفو نخواهم چه فایده شیشه دلرا پر از خون جگر کرد عایشه وزندامت خاک عالم را بسر کرد عایشه از فراق لیلی خود بیقرارست روز و شب همچو مجنون رخ بسوی بحر و بر کرد عایشه سوخت در نار جدائی جامه عیش وطرب هم لباس رنج و محنت را ببر کرد عایشه قیس وش دیوانه محبوب میباشد مدام از وجود خویش خود را بیخبر کرد عایشه از جفای چرخ کجرفتار و ظلم روزگار چادر اندوه و ماتم را بسر کرد عایشه عقل از ملک سرش اخراج سودا جا گرفت قصه نشو و نما مختصر کرد عایشه از کهن خمری که پنهان در خم توحید بود جرعه نوشیده و انکه ترک سر کرد عایشه بود اندر خواب حیرت کین نوید آمد بگوش شام هجران ترا ایند سحر کرد عایشه نجاتم ده بعصیانی ز نار بلطف خویش ای شاه یگانه پهلویهم
۲۳۳ چگویم از فضای آسمانی فتادم در محیط بیکرانه زکید و مکر این حق ناشناسان شدم تیر ملامت را نشانه چوزلف و خال سیمین بر یاریت شدم وابسته اندام و دانه چوشمع از فرق تا پا میگدازم کشیده نار هجرت چون زبانه شدم بخودهماندم چون شنیدم نفیر و ناله چنگ و چغانه خراشیدی دلم را اندراندم زدی گیسوی مشکین را چوشانه نه گل ماند نه باغ از جور ایام نه بلبل ماند و نی آشیانه مدام حایشه گوید یا آلها بعالم تخم غمازان بنشانه کجائی آهوی مشکین غزاله زهجرت مونسم شد آه و ناله شمیم کاکل عنبر سرشتت نسیم صبح می آرد شماله بیا یکدم که با هم راز گوئیم گریزانم دم رزل و رزاله بمن ایساقی فرخنده ایام تلطف کن شراب دیر ساله مرا در سر خمار وصل یاریست نخواهم صیت و صغی مقال در انسا عت که طالع مینوشتند براتم را بغم دادند حواله
۲۴۴ چو بزم عیش را کردند مهیا ز زهر قتا لم کردند نواله شنو بلبل بباغ حسن خوبان بوصف گل همیخواندر ساله بمقر خانه میثاق دادند بمهر خوبرویانم قباله چو گل بنشست تخت کامرانی صراحی کرد تعظیم پیاله با غو عقد بندش زود سازی که هستش دختر رزبنت خاله بیار آمد چو گلزار شبابم خزان تاراج کرد فی الفور حاله جراحات دلم مرهم پذیر ست مگر لطف تو ساز د استماله ز هجر نرگس چشم سیاهت مرا داغست بر دل همچو لاله ببار عایشه از ابر ندامت بارض رخ سرشک هر دم چو ژاله نگار نازنین ماه یگا نه دلم بردی بصد مکر و ترانه فگند اندر میان موج نارم کشید چون تتش عشقت زبانه بو د زلفت تو دام و دانه خالت گرفتارم نمود آندام و دانه خراشیدی دلم را ای پریرخ نمودی جعد پر خم را چو شانه کمان ابر و بدل رحمی نداری بتیر غمزه ام کردی نشانه مردم.
۲۴۵ بفرقم سایه افکن ای همایون ترا هرچند بلند است اشیاناً مرا چرخ فلک سرگشته دار دریغا داد از دست تاً نگوهر زال گیتی را بکسرا همه کارش فسونست و فساً چه خوش گفت این سخن پیر خرد بود مرخوی بد را صد بهاً بدینادل نه بند د هیچ عاقل که در وی نیست جای جان و داً به بحر عشق نبود عارف واقف فتاد اندر محیط بیکرانه ای شیوه شیرین تو دل برد علالا احسنت زهی حسن تبارک و تعالی در گلشن فردوس گلی نیست چو رو در باغ جهان نیست چنین سرش بالا عقل و خرد و هوش ببر دست بیکبار سرتا بتقدم عشوه و ناز تو غزلانا در حقه لعل تو که پر آب حیاتست نوشیده چوخضر از دهنت راز لالا شمشاد خرامان صنم لاله عذارا سرویست نه بستان بهشت این قد و بالا صراف فلک چشم خرد هیچ ندید اندر صدف دهر چنین لؤلؤی لالا مجنون صفت از خودخبری هیچ ندارم بیخود شدم از شیوه شیرین تو لیلا زنیست معطر چمن سنبل و ریحان آرد چو نسیم از سرکوییت شمالا
۲۴۶ چو حسن خداداد ترا حد بیان نیست عایشه بود بندت ایخسرو والا ایدل از دست جفایکه بجان امد همچو بلبل زغم گل بفغان آمد دین و دل باخته مجنون بکدامین کز پی ناظرہ حسن تبان آمد میخرامی بچمن غنچه عذارا چو طارس که از باغ جنان آمد دی شنیدم که بد لبر مه شب میخورد پیش چشمت که بخاطر نگران امد ایکه از کوچه عشاق نهان میکند ماشاء الله بچسان حشمت و شان آمد غم دنیای دنی حیف بود باد کرد چند روزی بتماشای جهان آمد عایشه بسمل بیداد جفای تو شد زانکه هر مو بتنت تیغ زبان آمد ایتبہار حسن ندانم چه بودہ ارام و ہوش و صبر و قرار مبر عقل و کمال و فهم خر دانسر پری چون پرتوی زعارف زیبا نمو بر دور خور ز سنبل تر چتر بسته یا خط بگرد مه مگر از مشک سود ای عنصر لطیف ندانم چکاره حور و پری و انس و ملک هم تو ؟ در قاف قیروان دین حسین بصر بر سروران دہر سرا سر ستودہ درخا
۲۴۷ حاتم کمینه بنده خاک در شماده ای معدن عطا سخا از تو آبرود هر مو اگر لسان شودم بر تن ضعیف وصفت چسان کنم که ز وصفت فزود عایشه را ز لطف بخوانی بعیدیت عرضش اگر بسمع رضایت شنوده شیرین صنمی ز دور دیدم چوما، هوش و خردم ربوده از رنگ کجائی در جلوه چو طاؤس گلستان ارم خورشید رخی ماه وشی گیج کلهی مژگان چو خدنگ ابرویش همچو کمان قتال بیک شیوه چشم سپهی قدش بتمثال سرو باغ رضوان خوبان جهان در نظرش سگ گهی انس و ملک است مسخر لعل لبش شاه همه دلبران و تبسم سیهی عایشه چرا تو بیقراری شب و روز در سایه زلف اوست آرام گهی ای زهره جبین شمع شبستان که بودی بردی دل من پسته خندان که بودی من بی تو دمی صبر و قراری نتوانم شیرین سخنا بلبل خوشخوان که بودی خون شد جگر از حسرت آنعارض گلگون دیشب همه شب ساحت و ریحان که بودی سر حلقه خوبان جهانی بعبارت صاحب کرما منبع احسان که بودی
۲۴۸ در خطه چین نیست بدین شکل و شمایل ای یوسف مصری کنعان که بودی در باغ دلم نیست بجز مهر گیاهی شمشاد قد سرو خرامان که بودی بگداخته در نار غمت همچو رصاصم خود مرهم ریش دل سوزان که بودی عالیست روز ازل حلقه بگو اینخسرو خوبان تو سلیمان که بودی شیرین صفها دوش تو مهمان که بودی پروانه منم شمع شبستان که بودی در آرزوی وصل تو عمرم شد برباد فارغ ز من و بنده فرمان که بودی اسیر و قید لاله عذار شکرین لب محبوس سر زلف پریشان که بودی ترسا صفت ماه وشی حور مثالی کو بخیه دار مزن ایمان که بودی رفتی ز برم چشم دو جا رسته براهت خود مردمک دیده گریان که بودی در بادیه هجر و فراقت من مضطر مجنون صفتم لیلی دوران که بودی در باغ جنان نیست گلی چون گل رو ایسرو روان زینت بستان که بودی ایدل تو بعایث بگو شرح حکایت افتاده تو در چاه زنخدان که بودی بیا که عشق و رندی نیست کار آسان طریق عشق بدست آر اگر مسلما جنون
۲۴۹ جنون عشق مساویست مرزمان بام هزار ساله عبادت بتانمی ارزد بنوش باده بشرط ادب درین مجلس گدای درگه پیر مغان بود خوشتر خرد ز عشق بعید است اگر میدانی بنیم جرعه از باده هائی رمانی که ساقیان لطیف اند و دلبر جانی زتخت و حشمت خاقان و تاج سلطانی ترا که نیست بضاعت خموش عا[؟] که شیوه های عجیب است راه طولانی لب لعلت خراج پادشاهی به تیری غمزه ام کردی نشانه نمی ارزد همه خوبان عالم دلم بردی و رخ پنهان نمودی تو شاه حسن و من هستم گدایت سیه بختم نوشتم زین شباهی زسیل اشک مظلومان بپرهیز تو عالی همت و من مستحقم اگر سر را قدم سازم براهت ندیدم مثلت از مه تا بماهی نمی ترسی ز خون بیگناهی پیش عارضت چون برگ کاهی هلاکم کرده از یک نگاهی ندارم جز درت دیگر پناهی که باشد انجوان در سیاهی حذر میکن زآه صبحگاهی زکاتم بخش افتادم براهی ترا کی میتوانم عذر خواهی
۲۵۰ گل رویت نمیگنجد بتقرير مبادا ملک حسنت را تغیرا ندارم تحفه جز جان شیرین فدایت میکنم خواهی نخواهی لعالیه نظر کن از عنایت الهی یا الهی یا الهی شب و روز بیقرارم ز فراق جور قا بت گلرخ شکر لب صنمی فرشته خو رخش همچو ماه تابان قدش همچو سرورستان بخدا که حور رضوان نبود بدین نکو ز سواد چشم مستش شب داج گشته روزم ز خدنگ تیر مژگان کشدم بطرف عدوا در معدن ملاحت گل گلشن نزاکت سحر از نسیم کویش بچمن وزیده بو بدوام دولت او که مدام بر سر است که مقیم درگه او نرود بهیچ سو چه قیامتست جانان که بصحن باغ و بستان همه بلبل و هزاران چو فکنده های و هو نشود ز صفحه دل خط نقش دوست باطل و بدش اگر ز طوفان ند ماند شست و شو دل مستمند را بوصال اگر بنوازد نبود بخاطر من دگر هیچ آرزو جگرم ز غصه خون شد بکه درد خویش گویم نه دلی که طاقت آرد نه زبان گفتگو بود آنکه حق پرستی بخذ ز تار زلفش بجراحت دل من دو سه بخیه رفو چکنم چه چاره سازم ز فراق آن ستمبرا دل عالیه ربوده بشکنج زلف مو
۲۵۱ رفتم بمیکده دیدم قلندری در پای خم نشسته چو رند سکندری مست الست باده پرست منیر روی برکف نهاده پر ز می ناب ساغری جمعی نشسته بود زرندان پاکباز نوشید اند باده چو یاقوت احمری گفتم سلام گفت علیک بگوکیستی کاندر میان مجلس مستان حاضری گفتا تو کیستی و طلبکار چیستی در بحر ناز عشق چو مرغ سمندری گفتم زدست چرخ فلک اندر حجابم دارم امید آنکه کنی بنده پروری ساقی ضعیف و تشنه لبم جرعه بنوش اجرش ده ناد با تو خدا حج اکبری ای نوبهار حسن نظر کن بحال من دل برده ز خلق جهان همچو سامری آکین طاق زرنگار قضا با کسی نکرد از فقر و لق مانده و ز خسرو افسری پر کرده جام می ببش داد گفت بنوش لیکن زبان خموش کن جانز اکبری زان می که در سبو بمحبت نهاده ام بادا نصیب عالیه از جام حیدری دل برده است از من لب لعل شکر اقوال خلق وعده خلاف ست ستمگرا ای صفدر زمانه که مثلت بدهر نیست سردار حن و صف شکن فوج لشکر ای مهر ماه آئینه دار جمال تو سلطان وقت پادشه هفت کشور
۲۵۲ چون صید یک نگاه تو شد آهوی ختن عمر عزیز با تو که دارد برابری سرتا قدم بکار سرشتند طینتت شیرین تری ز شهد و شکر ز نیشکری ای گلعذار و گلرخ و گلچین و گلکار بر مدهوشان بپرسر اسر تو سروری پیرامن صبوری عشاق ادرید دست محنت تو به چنگال دلبری از خنده تو پر تو صبح سعاد تست پیداست در جبین تو خورشید خاوری خوبان سلام بار گهت میکند مدام منت خدایرا که بر اعدام ظفری شرحت چگونه گویم و وصفت چه سان کنم هر چند که کنم صفات تو اوصاف برتری عاشق صبر کن بخداوند ذوالجلال کنج قناعت تو بو گنج و گوهری خاک پای یار بودم کاشکی سبزه گلزار بودم کاشکی همچو فرش لاله در فصل بهار در رهش هموار بودم کاشکی در میان بزم خوبان همچو شمع پر تو دیدار بودم کاشکی هر چه میگفت آن ستمگر در شباب واقف اسرار بودم کاشکی کی توانم دید او را از غیور دور از اغیار بودم کاشکی باده نوش وحدت از خمخانه حیدر کرار بودم کاشکی ساعت
۲۵۳ باعث فرخ زمانی محترم | همدم عطار بودم کاشکی کعبه کویش حریم حرمتست | بر درش زوار بودم کاشکی خسرو اعایشه گوید هر زمان کلب آن دربار بودم کاشکی مبارک ساعتی فرخ زمانی | که آید مژده از یار جانی وصالش گر ببینم بار دیگر | زلیخا وش ز سر گیرم جوانی بگرد خرمن گل خوشه چینم | کنم در باغ عشرت کامرانی شدم سرگشته چون پرکار دایم | بعید از دوست تلخست زندگانی ندارم طاقت روز جدائی | مرا یارب بمطلوبم رسانی بعایشه نظر کن از عنایت بحق سوره سبع المثانی تو که رخسار چون قمر داری | لب لعل و زبان شکر داری شرف مهر و مه بود رخ تو | کاکل همچو مشک تر داری خسرو حسن بر همه خوبان | نظر کیمیا اثر داری میخرامی چو کبک مست مدام | با من خسته کی نظر داری
۲۵۴ ای پریچهرهٔ ستم پیشه دایما بهر قتل مظلومان شرق و غربت مطیع و منقاد است خامه عاجز شود ز اوصافت دل بی رحم چون حجر داری خنجر کینه در کمر داری افسر خسروی بسر داری رقم حکم بحر و بر داری چند عایشه را ز فرقت خویش زخم ناصور بر جگر داری تیغ برهنه حیدر کرار علی ای شهسوار عرصه میدان هر دو کون کان حیا و کنز سخا معدن کرم نقش محبتت بدل خویش کنده ام شیر خدا و باب شبیر شبر توئی مستغرق گناهم و مستوجب عذاب رو خلاقیم که نیز زنم بی بکجروی میجویم از تو فتح و ظفر یا علی مدد دستم بدامن کرمت روز حشر در باغ معرفت گل بیخار یا علی بر جمله اولیا سر و سردار یا علی بحر عطا و ابر گهربار یا علی در بحر علم لؤلؤ شهوار یا علی هم رهنما و سالک اطوار یا علی فیضت عمیم و لطف بحروار یا علی نبود مرا بجز تو خریدار یا علی سهل اما بلطف در همه دشوار یا علی مشکل کشای خلق تبهکار یا علی
۲۵۵ آن عار گوہری که ز بحر شریعت است عایشه ست مخزن هر چارپای صنما تکلم چه می پرسی است لا یعقل چه می پرسی تا جمال تو دیده ام شب روز هم ز خود غافلم چه می پرسی مانده در دام زلف مشکینت طایر بسمل چه می پرسی من ز دست جفایت ای محبوب داغها بر دلم چه می پرسی چون سمندر فتاده در نارم مسکن و منزلم چه می پرسی بر تو هر کس بچشم بد نگرد ایندش قاتلم چه می پرسی چاکر بی زرم ترا دلبر بنده مقبلم چه می پرسی شیئا لله گوید عایشه بر درت سایلم چه می پرسی سر و بستان باغ محبوبی مجلس افروز عالم خوبی همه در انتظار وصل تواند تو چرا از میانه محجوبی وصف تو در بیان نمیگنجد بصفات حمید منسوبی ای پریچهر خجسته خصال عایشه طالب و تو مطلوبی
۲۵۶ عرض دارم بجناب تو رسول مدنی من اگر نیکم و در بد تو قبولم بکنی سامی اهل شریعت تنظیم در روان مقتدای رسل و پشت پناه نبی گوہر بحر عطا جمله جهان را مفتاح معدن لطف و سخا صاحب قضا و قدر خاک نعلین تو بر عرش برین افزونتر ذکر اوصاف جمیلت شد ترین علین قمر برج یقین شمع سموات و زمین شاہباز فلک و بلبل بستان سحری دادی قوت لبت می نبوت ارواح مادر دہر نزادست چو تو شیرین سخنی چون تو بودی اثرش آدم و حوا شدند ارتیابی نبود فخر تو بر جد تنی نام تو احمد و محمود مقامت آمد غنچه نخل حیا سرور یاض ارمی منقبت ہر چه بگویم بصیفت ناید را شد گدای رخ تو یوسف گل پیرہنی خامه در ذکر صفات تو تبخیر ماند مُهریست شده بتارک رسل رقمی کلب کویتواگر خسرو اگر خاقانست چاکرتست سلیمان و سکندر خدمی حال خود با تو بگویم شرف انس و ملک تو که داننده ہر سّر خفا و علنی عاصیم نامه سیه با تو پناه آوردم که مرا غیر درت نیست دیگر چارہ فنی شاه شاهان بعنایت سوی عاصی نگر کلب درگاه توام صدق بگردن رسنی عالی این
۲۵۷ حال این خسته تباهست تو خود میدانی سر و پا غرق گناهست تو خود میدانی سفر دور و در ازست و رقیبان بدمین گرمت پشت و پناهست تو خود میدانی راه گم کرده شب تار بصحرای عدم گرمت راه نها هست تو خود میدانی میروم بحر عصیان و گرار کشته خویش حاصلم لطف الہست تو خود میدانی آب رحمت دگر از فیض نشوید رخ من روی این بند سیا هست تو خود میدانی درد عصیان بگذشتست زقانون شفا ذات ستار شفاهست تو خود میدانی جرعه بخش که فارغ کند از خیر و شرم می دیرینه بکار هست تو خود میدانی نا امیدم مکن از مرحمت یزدانی چشم امید براهست تو خود میدانی دست امید من و دامن ارباب کرم فیض عامت ہمہ جاهست وجود میدانی جرم عالیه بیقدر تخبد لیکن پیش لطف تو چوکاست تو خود میدانی رفتم تماشای گلستان ایوا دیدم صنمی چو ماه تابان ایوا بنشسته بتخت کامرانی مسرور یاقوت لبش چو غنچه خندان ایوا خورشید خجل بنبر زهرا جبین شیرین سخنش چو آب حیوان ایوا ابرو چو ہلال عید و چشمش بعتاب آشوب بلا فتنه دوران ایوا
۲۵۸ طغرای شمیم سیرت تنظیم ست گزارخش نظام فردوس برین استحقاق است نتایج حسن او سر تا بقدم ملیح و فرحت افزا در قید محبتش قلوب زن و مرد آزشک پری که هست از عیب بیری شد طایر قلب خسته و مجروحم در بزم نشاط و عشرت و عیش و طرب گل چهره گلعذار گل پیرهنی جاریست دیده فراقت شب و روز هرچند که دورم از وصالش لیکن دندان بودش لولوء غلطان ایوا بر گرد رخش دو مار پیچان ایوا دل برد زمن آن بت تن از ایوا رفتار خوشش سرو خرامان ایوا تیغش خاتم سلیمان ایوا سر تا بقدم چو حور رضوان ایوا محبوس بدام خوبرویان ایوا افگنده دو طره پریشان ایوا صیت سخنش بلیغ و خوان ایوا اشکم بمثال ابر نیسان ایوا باشد که رسم چوپیر کنعان ایوا تدارستم جورو جفای فلکی عایشه غریق بحر طوفان ایوا کریما سبب ساز خلقان تویی به بحرغم افتاده ام روز و شب نگهدار حیوان و انسان تویی بر آرنده از موج طوفان تویی
۲۵۹ منم مضطر اندر جمیع امور بکار صعب مشکل آسان توئی شب تار من صبح امید کن فروزنده ماه تابان توئی گرفتار ظلمات نفسم اله عطا بخش خضر آب حیوان توئی در غیب یارب برویم کشا که روزی ده مور و مرغان توئی جهان آفریدی ز روی حبیب فرستنده وحی و فرقان توئی نظر فکنی گر بمور ضعیف بقدرت توانی سلیمان توئی ابوذرشت و زیبا همه زان تو چو خلاق گبر و مسلمان توئی چگویم بنز تو اسرار خویش چو داننده سر پنهان توئی سپردم بالطاف تو خویش را نگهدار از شر شیطان توئی ببخشا ز فضلت توعاصی را که بخشنده فسق و عصیان توئی حی قوی بمن زعنایت نظر کنی وین شام تیره ام تو ز لطفت سحر کنی در کوی معرفت بنمائی هدایتم فکر خیال باطلم از سر بدر کنی از جام معرفت می توحید بذل کن وز مهر خویش جان و دلم زنده تر کنی حاصل ز طاعتم نبود غیر معصیت در باغ فیض نخل امیدم ثمر کنی
٢۶٠ یارب بحق عزت جاه وجلال خویش فی الجمله کارهای مرا بیخطر کنی دست تهی ز دار فنا چون شوم روان بیخوف ومخبط تو مرا آن سفر کنی هنگام نزع شکر شیطان چو در رسد ایمان من ز فضل سلامت گذر کنی اندر لحد مرا چو گذارند بینوا هول قبور از کرم آسان بسر کنی بہر سوال ہر دو ملایک چو در رسند آندم زبان من بشهادت مقر کنی در روز حشر چون شود انبوه کائنات در ید راست ثبت اعمالم امر کنی از پل چو بگذرند خلایق ز مرد و زن ما را گذر چو باد نسیم سحر کنی پژمرده خاطرم ز گناهان اشقیا در حب چار یار دلم زنده تر کنی قاضی چو خود شوی وحبیبت شفیع از لطف فارغم ز همه خیر و شر کنی بازم بدار از ره بد رب العالمین در شرع احمدی تو دلم مستقر کنی دستم بدامن کرمت روز رستخیز خلدم عطا ز حرمت خیرالبشر کنی از حرمت رسول بکن دعوتم قبول یارب دعای خسته دلان را اثر کنی عایش را بهر دوست دار با وقار از حرمت نبی تو مرا معتبر کنی ای دل اندر قید و بند زلف خال محو چون پروانه از شمع وصال
۲۹۱ سرنهاده در بیابان تفکر میروی قیس وش دیوانه حسن جمال کیستی همچو مرغ نیم بسمل میطپی در خاک و خون کشته تیغ دو ابروی هلال کیستی طوطی طبعم خموشست و تفکر در فرو حبس بهر شیوۂ شیرین مقال کیستی بلبل آسا در ثنای گلرخانی هر زمان بیدل اندر آرزوی نونهال کیستی ایکه اندر اضطراب افتاده در چاه ذقن تشنه لعل لب و آب زلال کیستی اشکباری از دو دیده همچو ابر نوبهار انتظار مژده فرخنده فال کیستی همچو فرهاد از برای مهوشی شیرین لبی در سرت سودا چه داری در خیال کیستی از قضا آیینه چینی شکست یا ز دست تو شکار طعنه سنگ و سفال کیستی آشیان مرغ زرین جای زاغ و غلیواج از که میجوئی جواب و در سوال کیستی همچو مجنون از برای گلرخی لیلی صفت در بلاد افسانه هر قیل و قال کیستی عالیه از ضعف طالع از جفای روزگار همچو خاک ره ندانم پایمال کیستی جام می پر شراب کن ساقی یاد عهد شباب کن ساقی وقت عیش و نشاط هم خطرست عمر بگذشت شتاب کن ساقی نرگس شوخ آن ستمگر را یکزمانی بخواب کن ساقی
۲۶۴ دوستان جمع و بزم خوبست فکر سیخ و کباب کن ساقیا تا کیم نتظار میداری عرضه ام را جواب کن ساقیا عایشه تشنه لب همیگردد لطف بهر صواب کن ساقیا الا یا ایها الساقی کجائی مرا با تست چندین اشنائی دمی بنشین که با هم راز گوئیم ندارم طاقت روز جدائی بیا وز لطف جامم پر ز می کن که هستی را نمی بینم بقائی نسیم صبح چون بر ما گذر کرد شنیدم از تو بوی بیوفائی ز روی دختر رز پرده بردار که رندان را نزیبد پارسائی مریض عشق را عیسی دمی و جز لب ساغر نمی بینم دوائی در یدم جامه زهد ریا را ز رندی کرده ام در بر قبائی بوقت اعتدال اند گلستان بدست آور نگار دلربا یی نفیر عشق چون بنیاد کردند بگوش عایشه آمد صدائی زخم ناصوری که من دارم ندارد مرهمی دل ز تنهائی بجان آمد مدارا همدمی
۲۹۳ سوختم از دست چرخ نامساعد وا یوا راز دل را با که گویم می نبینم محرمی روز و شب بر من مساوی شد ز جور روزگا خون فشان چون ابر نیسان دیدہ ام هر دمی فکر و عقل اندر تعجب گشت سیاح جهان بو که یا بم از غم دوران دلی بی اینجمی ناقه فهم و خرد در زیر بار عشق ماند طاقت این بار را هرگز ندارد رستمی چونکه صیاد ازل دام محبت می نهاد مبتلا شد دل بدام زلف خم اندر خمی پادشاه وقت خود بودم ندانستم دریغ باختم از دست خود بیچون سلیمان خاتمی وصف تحسینش نمیگنجد بلوح روزگا خسرو خوبان و رشک مهر و ماه انجمنی عایشه سر تا قدم شد محو در ناز فراق اجر خود را از تو خواهم کردگار عالمی ای دوست بتیغ غم ملالم کردی دل غرقه بخون و سینه چاکم کردی عقل و خرد و هوش بیکبار رفت سر تا بقدم چو مشت خاکم کردی در پیر چو مرا گرفت سودای تو جا محتاج بیبکجرعه تاکم کردی عایشه اسیر تیر مژگان تو شد هر چند که مذمتم تو با کم کردی ای نوبهار حسن به بستان خوش آمدی ای شمع انجمن شبستان خوش آمدی
۲۶۴ جوش گلست وقت ملست و می خروش ای باده نوش مجلس رندان خوش امدی ایمه لقای سرو قد خوشخرام من بلبل نو ا بصحن گلستان خوش آمدی چشمت مثال نرگس و ابرو ہلال عید شکر دهان و پسته خندان خوش آمدی محراب ابرو تو بود قبله گاه من صبح وصال شام غریبان خوش آمدی لا یعقلم بشیوه شیرینت ایصنم آب حیات و چشمه حیوان خوش آمدی عمر حبیب و مرگ رقیبت مزید باد ساغر بکف نهاده خرامان خوش آمدی یار فراق خرمن دل را بباد داد دیوانه وار بیسر و سامان خوش آمدی سرتا قدم چو شمع همیسوزم از غمت سرو ریاض روضه رضوان خوش آمدی پروانه وار محو جمال صنوبرم ای شهسوار عرصه میدان خوش آمدی خونبار گشت چشم من از هجرت ای پسر ای نور چشم دیده گریان خوش آمدی فرخنده ساعتی که بیابم نشان دوست ای یوسف خجسته بکنعان خوش آمدی در انتظار وصل دو چشمم بپاره شد ای هد هد بسبا بسلیمان خوش آمدی عاشیه خبر گشته برندان روزگار فی الجمله از ارادت سبحان خوش آمدی ای راحت جانمن کجائی ای روح روان من کجائی ون
۲۶۵ خون شد جگرم زفرقت تو تا چند تو از برم جدائی بر آتش هجر چون سپندم ایداد ز دست بینوائی مستغرق بحر اضطرابم یارب تو مرادهی رهایی عایشه ز فرقتت خرابست در کنج لبت بود شفائی تو که چون سرو سهی قامت رعنا داری سنبل پرشکن و عارض زیبا داری تیر مژگان جگر دوز تو بر هر که رسد بسمل از یک نگهی نرگس شهلا داری میخرامی بچمن همره اغیار بناز با من مضطره حیران تو چه پروا داری ای گدایان ترا سلطنت خاقانی صدهزاران چو من خسته و شیدا داری خسروان بنده کوی تو ولیکن تو شها خط آزادی از جانب مولا داری موسم عیش و نشا آمد و هنگام سرور انچه اسباب طرب هست مهیا داری پرتو مهر و مه از عارض روح افزات شیوه سامری در بردن دلها داری شرح اوصاف جمیل تو نگنجد به بیان در نهان خانه دل شک بتان جا داری خواب در خور رفته ز من بصنم لاله عذار تو که در دیدۀ من مسکن و ماوا داری پیش شمع رخت عایشه چو پروانه بسوز با رقیبان تو چسان ذوق تماشا داری
۲۹۶ رشک پری مهلک جان تا بکی سوختم این راز نهان تا بکی ای بت ترسا صفت سنگدل دیده بر است نگران تا بکی چشم دو چار است بره انتظار در غم تو اشک فشان تا بکی ایصنما فکری ما کن چهرۀ گلنار خزان تا بکی فصل گل و وقت ملست ساقیا حسرت ماه رمضان تا بکی باده بجوش آمده لبریز شد منتظر ای پیرمغان تا بکی بلبل بیدل تبت ای گل این همگی شور و فغان تا بکی عمر گذشت هیچونیم سحر در پی اسباب جهان تا بکی شرق وغروب رتوسخری تا بچی اسکندر بقران تا بکی عالی تخت بهوا گر رود همچو سلیمان زمان تا بکی در باغ غمت سوختن حسرت تا بکی آتش بجان افروختن شمع صفت تا بکی در کنج مکتب خانۀ استاد هجرت روز و شب درس فراق آموختن سر خرمان تا بکی مجنون صفت دیوانه ام از خویشتن بیگانم اندر بیابان غمت افتاد حیران تا بکی از مهر تو آشفتہ ام بیچاره و سرگشته ام چون زلف عنبر بوی تو خاطر پریشان تا بکی از فرقت
۲۹۴ از فرقت دیدار تو جیحون شده است دامان سیلاب شک از دیده ام چون آب چغمان در الفتت شیدا شدم در کوهها رسواتر زنا عشق اندر گلو چون شیخ صنعان در آرزوی وصل تو عمر عزیزم شد تلف از دست ظلمت اینچنین با آه و افغان تا بکی من حلقه در گوش توام مغموم و مدحوش نبود ترا بر من نظر سلطان خوبان تا بکی من عاشق زار تو ام از جان خریدار توا هرگز نظر نبود ترا بر این غریبان تا بکی جانا ز لعل می بهابندل ز کواعم عطا امروز و فردا میکنی ایشوخ دوران تا بکی از ضعف طالع مانده ام کشتی بحر جزم غرق محیط بیکران در موج طوفان تا بکی جلاد سنگین دل چرا خوفی نداری دخت قتل خلایق میکنی از تیر مژگان تا بکی ای شهریار انجمن خادم ترا هر مرد و زن مظلومه را داری رو در قید زندان تا بکی شکر لب شیرین سخن ای یوسف گلپیرهن دور از گلستان رخت چمن پر غنچان تا بکی شد موسم عیش و طرب جان از غمت با بدن پنهان کنی رخ را ز من ایحور رضوان تا بکی عایشه را خون شد جگر نالد چوبلبل در سحر در آرزوی روی تو در صحن گلستان تا بکی دلبر مسکنم چه می پرسی ظاهر و باطنم چه می پرسی هجر افگند در آبدام فراق طایر گلشنم چه می پرسی
۲۹۸ هم ز جو تو کرده پیراهن چاک تا دامنم چه می پرسی رشته الفتت چو زناری در گلو افگنم چه می پرسی همچو قمری ز بندگی شب و روز طوق بر گردنم چه می پرسی فضل حق شد مد د بعائشه بخت شد توسنم چه می پرسی ای رحمت جا من کجائی دل برده و رخ نمی نمائی کی باد صبا رساند ایدوست از آمدنت بمن ندائی غایب ز رخت نماند دیگر در سینه دلم صفائی اوقات خوش و زمان محمود باشد که بسویمن بیائی وین شیوه ندانمت که آموز چشمت بمن و دلت بجائی بیمار و ضعیف و مستمندم از لعل لبت بود شفائی از چشمه لطف کام بخش یجرعه همی کنم گدائی عایشه زکوه حسن جوید الطاف ونشت بینوای دل زمن برده بغایت شیرین سخنی هوشی خمش کجی یوسف کل پیرنی بز
۲۹۹ نیست چون گلشن رویش بگلستان ارم ای صنم بر تمه تنظیم زمین و زمنی خم زلفین وی از مشک ختن برده گرو خجل از لعل لبش گشته عقیق یمنی بته سلسله موی ویت حور و پری هست پروانه شمع رخش از مرد و زنی عیسی دهر که با مرده روان بخشد باز رشک خوبان جهان مهر مه انجمنی همه شب تا بسحر مست شراب نازست بیدلان را بودش آب شفادر قننی غمزه سامریش برده ز شیخ کبار بلبل باغ ارم سروریاض ارمنی نیست در لوح بصر جز خط زنگاری او شیوه و عشوه او فرح دل جان تنی تحفه پر گهرش بیع و شری نتوان کرد نیست در بحر فلک شبه در عدنی کی بود ساعت میمون که منور سازی او به تشریف قدم کلبه بیت الحزنی موسم عیش و نشاط است کجا شد ساقی گوبه بین جلوه آنجعد شکن در شکنی شمع بزم همه خوبان جهان آندم است زینت و زیب همه ماه وشی گلبدنی آن پریچهره که سر تا قدم او عیب است من چگویم صفت حسن حسن در حسنی بوستان بهجت فردوس کن می یابم مغتنم صحبت یاران شمیم سمنی پیروزی بجهان خرم و خندان میباش که بجز خاک سیه نیست دگر جاوطنی ساقیا نقد روان صرف می رنگین کن زاب انگور بکن غسل و زبر کش کفنی
۲۷۰ دلم را ز غمها دمی شاد کن زیاران رفته یکی یاد کن که عمر گذشته نیاید بکف نه بینی چه شد دوستان سلف مغنی بزن صوت چنگ و رباب که بیخود زمانی شود شیخ و شاب نوای عراقتانه فریاد کن دلم را ز اندوه و غم شاد کن شتابان عشرت غنیمت شمار مباش ایمن از بازی روزگار مغنی بیاسوی بستان شویم دمی فارغ از بدت الاخوان شویم سحر که خوشست گلشن و مرغزار چو خلد برین گشتش دل ربا چو در صبحدم غنچه خندان شود همه بوستان عنبر افشان شود مغنی بیفروز کاشانه را زمانی بهوش آر دیوانه را سحر که چوبلبل بآواز شد زمین و زمان عشوه پرداز شد بود در نشاط از مه تا سمک بر قص است از شادی فلک مغنی بزن نغمه ارغنون که صوت و نفیرش رباید جنون بمن جرعه باده ناب آر کز و شکر غم شود تار تار شب ظلمت عاشقان روز باد بت سیمتن مجلس افروز باد مغنی بیاساز کن چنگ و عود بیاران رفته هزاران درود
٢٤١ بگو وصف محبوب شیرین سخن شکر لهجه چون غزال ختن پریوش چو بردارد از رخ نقاب ز رویش شود مهر و مه در حجاب مغنی تو با ساقی گل عذار بکن مشورت بزم کن جنت بیار بکن در قدح خمر یاقوت فام ز فیضش جهان بشود چشم جام خم سینه را پر می ناب کن دلم را ز یکجرعه دریاب کن مغنی دف و چنگ را ساز کن به نشو و نما عشوه پرداز کن حکایات هجران ز نی کن بیان که نبود دگر قصه در میان بود قوت عشاق خون جگر مدام آه سردش بود چشم تر مغنی بزن ساز شاهانه را برقص آر تصویر بتخانه را سرود و ترنم بود مغتنم خوشت جام باده ز دست صنم می ناب در ساغر زرنگار لطیفت بسا وقت فصل بهار مغنی بط و چنگ و نی دلکش است نفیرش بجان شعله آتش است ز ایام رفته رساند خبر مبشر چو گل بر نسیم سحر سرانجام عالم چو یکدم بود بعشرت بزی چون ترآدم بود مغنی بزن ساز عیش و سرور که از ورطه غم بیابم نفور
۲۷۲ ندیده کام دل را کس ازین مکاره پیرزن تراگر باغ و بستان چون بهشت جاودان باشد شراب ناب مینوشی لب لعل دلاریبو زهی آرا یک گلها زسعی الحمام بلبل نا بحکمت گر توئی لقمان بقوت رستم دستان اگر داری تو عمر نوح و خضر و تخت اسکندر خدیوانی که برنجوق طارم دستتند او سلاطینی که قاف و قیروان بودند منقادش وزیرانی که در دستش خطاب بحر وبر بوده گروهی مهوشان چون گنج مدفون در زیرزم عروس زال دنیا را همیشه نو جوانی نیست تأسف انکه باغ خویش را آخر خزانی هست نه می ماند نه آن ساقی نه آنسر و روانی نیست نه گل ماند نه مل ماند نه جمع دوستانه یست درینجا از چنان ساعت که خود را ناتوانی است چه حاصل چون اجل آید نه این بانی نه انست سوار مرکب چوبین بگورستان روان بست بیک ناگاه ازان شاهان نه نامی نی نشانی است زشتها مربیع قضابی جسم و جانی است مشو غافل بیانگر که خود را در میانی است الا عائشه بیدل ندامت کی دهد حاصل مباش از یاد حق غافل که لطفت بیکرانیست ساقی نامه چگویم من از فتنه روزگار جهان و همه کار او ظلمات که دلها ز جوروستم پاره پاره نه بندد برودل اگر قلبیت
همه کار و بار جهان خزان بود گردش سایه و آفتاب بجر غم ندارد دگر حاصلی مبر رنج بیهوده گر عاقلی فلک هیچکس را ندادت مراد سر انجام عالم دمد او بباد سلیمان تاج و نگینش چه شد سکندر کجا جانشینش چه شد آنکه حشمت و گنج قارون چه شد ببین تاج و تخت فریدون چه شد نه قارون بماند و نه سیم و زرش نه دارا و جمشید و نی قهرش ز نوشیروان عدل و انصاف ماند ز حاتم سخا قاف تا قاف ماند بسا پادشاهان کشور ستان نیابی از ایشان تو نام و نشان سراسر بود کار گردون فساد نه جم ماندنی کی و نی کیقباد نه اورنگ ماند و نه جیش و سپهر بباطن بود شکرش همچو زهر بگردی تو گر شرق و مغرب اگر ز تاج کیانی نیابی اثر مغنی بیا ساز آغاز کن ز هجران بهر رشته را رگ کن بود مایه شادمانی سرود شود فرح دلها از و در فزود سرا پرده ز دخسر و خاوری زنند هر طرف طبل اسکندری مغنی بزن ساز عیش و طرب که باشد در و خرمی روز و شب
۲۷۴ شوخ بالا شجری دل حبری عربده جو عایشه داعیه اوست خفا و علنی ای رشک بتان تو از کجائی دل برده و رخ نمی نمائی ای قاتل صد هزار بیدل حاصل چه زخون بیگنهای زین بیش مدار انتظارم هر چند که بکشتنم رضائی بیمار و ضعیف و مستمندم یاقوت لبت بود شفائی گلدسته باغ کامرانی خورشید جبین و مه لقائی عایشه فقیر و ناتوانست ذوالجود و عطا و هم سخائی چهره گلنار را چون از صمیم افروختی پیش شمع عارضت پروانه وارم سوختی گشته ام رسوای عشقت هیچ ذوق عاشقان همچو قیس جامه برتن از ملامت دوختی شعله زد چون نار شوقت بیحجاب الامن در میان دیگ دل آتش محبت پوختی عایشه بلبل صفت از هجر وصل گلرخان این قدر گفتار بسیار از کجا آموختی چو مجنون شهرۂ شهرم تو کردی گرفتار غم دہر تو کردی
۲۷۵ بکوه و دشت میگشتم شب و روز شناور اندرین بحرم تو کردی ز من پنهان نشینی با رقیبان معیشت تلخ چون زهرم تو کردی بگفت عالیه السلطان خوبان تضرع از من و قهرم تو کردی برآری جمله حاجاتم الهی اجابت کن مناجاتم الهی بدین احمد آن سالار مرسل همیشه دار اشادتم الهی بحفظ خویشتن داری نگاهم ز شرّ کلّ آفاتم الهی بکوی معرفت بنمای راهم عطا فرما هدایاتم الهی بحق مصطفی ختم نبوت سعادت ساز او قاتم الهی چو تنها در لحد محبوس گردم زایمان بخش مشکاتم الهی برون کن فکر باطل از دماغم مقید کن بطاعاتم الهی همین عالیه را ور در مانت بده دیدار وجناتم الهی عزیزا گر میخواهی که سیر این جهان کنی گذر میکن درین وادی عجایب کاروان بینی حباب آسا است عالم و ثبات بنیادش جهان و جمله کار او سراسر امتحان بینی
۲۶۹ مخور غم ز بهر رباط خراب سراسر بغم آمد او را خطاب ازینشعر میخوان گنجینه دل در رباب که هر نکته اش هست در خوشاب بیا ساقی گل رخ سیمتن تماشای بستان بصحن چمن هو امشکبار است گلشن لطیف شجر کرده در بر لباس نفیس زمرد شده فرش در بوستان دمی خوش بود مجلس دوستان جلوس سلاطین بصد زیب و فر بشد جلوه گر غنچه وقت سحر نسیمش بود همچو خلد برین بطبع و صفایش هزار آفرین فرح بخشی گلشن روزگار معطر بود همچو زلف نگار بساعد لبیبان شیرین سخن درید است بر خود نوا پیر من بساطین عشرت چو گلزار شد سحاب طرب نیز در بار شد جوان بخت شد موسم اعتدال مر این دولتش را مبادا زوال فلک مجله ناز آراسته عروس معانیت پیراسته ز هاتف بگوشم چو آواز شد دلم همچو بلبل بپرواز شد مبشر بشایر بود دلربا بباید شنیدن بسمع رضا دی
۲۷۷ دمی بی می و عیش مگذار عمر خزان زود آید بگلزار عمر بیا ساقی مدهوشی در فشان از ان می کز و پیر گردد جوان زلیخا وش از سر جوانم کند زخاصان پیر مغانم کند بده از لب جام می کام من کزین هر دو باشد سر انجام من بکن دختر رز برون از حجاب رخش را به بینیم ز هر صواب بیا ساقی زان می که تن پرورد یکجرعه اش دفع درد سر آ بمن ده کز و شاد گردد دلم ز نوشیدنش حل شود مشکلم زنوشیدن بادۀ ارغوان حلاوت پذیرت در هر زبان ضعیف و دل آزرده و خسته ام چوابروی دلدار پیوسته ام بیا ساقی زان می که فرح وست ز نوشیدنش فکر و غم منزاست بیا ساقی زان می که عذب شد ز آب حیاتش به پرورده مهد بیا ساقی زان می که روح روان فرح یابد از خوردنش در زمان بکن ساقیا ساغرم پر شراب شرابی که از درد باشد مذاب که از خوردن او شود دافعی بدهد کشاید در معنوی زگزار حسن بتان گل چین که اخر بود مسکنت در زمین
۲۷۸ غنیمت بود بخروزی نشاط که جاوید نبود موبد بساط شراب کهن ریز در جام زر کند فارغم از همه خیر و شر بیا ساقی صبح روشن ضمیر دلم گشته در دام ظلمت اسیر کرم کن کرم پیشه مرتضی است بروی سخی از سعادت ضیاست ازان می که بیخود ز خویشم کند دوای دل ریش ریشم کند بیا ساقی هوشی دل ربا بده از می احمر روح فزا رتا یابم از جمله خوف و خطر زمانی ز خود سازدم بیخبر بیا سایم از هجر و درد فراق برون آیم از ورطه اشتیاق چو زهر است تلخ کام مذاق از گردش فتادم بدشت نفاق بیا ساقی عشرت بزم خاص بده باده کز رنج یابم خلاص ازان می که فرح دل و جان بود که از بوی وی غم گریزان بود ملوم من از گردش روزگار کرم کن که از غصه شوم رستگار بمن تنگ شد عرصه خرمی که طاقت ندارم بجز می دمی بیا ساقی ان می که شربت شفا ز نوشیدنش دفع رنج و عنا بیا ساقی زان باده مشکبو بمن ده که داری نهان در کدو
۲۷۹ بیا ساقی زان می‌کہ بخشد حیات زنوشیدنش حل شود مشکلا بمن دہ کہ آسودہ خاطر شوم زفیض عمیمش مکار شوم ازان می‌کہ آئینہ قلب را ززنگ ضلالت ببخشد صفا رہایم از جور چرخ دوار ضمیمہ شود ایندلی پارہ پا بیا ساقیا شادمانی کنیم زعشق صنم کامرانی کنیم بیا ساقی زان بادۂ ارغوان کند پیر صد سالہ را او جوان بگلزار حسن بتی سیمتن ملازم صفت باغبانی کنیم زباغ وصالش بچینم گلی بآن دل و با جان فشانی کنیم بنالیم بلبل وش از آشیان بوصف رخش در فشانی کنیم بیا ساقیا جام کیخسروی بمن دہ کہ دل گردد از وی قوی بیا ساقی زان بادۂ اشتیاق زہجرہ یابم نجات از فراق دمی خوش بزی مغتنم دان نفس بروی شطی خانہ داری چس چو دنیای دون کیدمی نشست چو شیرین بود شہد بی نیش نیست بیا ساقی زان بادۂ لعل رنگ کند پاک زایئنہ قلب زنگ مخور غم مخور غم مخور زنہار مدار د فلک لمحہ اعتبار
۲۸۰ سراسر بود کار گردون بس بنام جهان افرین کوش و بس مخمس در رهت افتاده چون خاکم نظر کن ای گشته ما را بخون تر میکنی سر تا قدم گر جدا سازی ستمگر بند بندم چون قلم هر زمان شرح جفاهای تو خواهد زد رقم بیجا با سوختی در نار هجرام لاجرم همچو شمع از فرق تا پا از فراقت سوختم همچو لیلی جامه بر تن از ملامت دوختم قیس اسا درس عشقت روز و شب اموختم چهره خود را بخوناب جگر اندوختم بیمروت تا بکی داری روا بر ما ستم دل بدستتم بود میگشتم بگرد کویتو از نسیم صبحدم روزی شنیدم بویتو عقل و هوشم برده از سر غمزه جادوی تو کی بود اندم که بینم افتاب رویتو تا بکی پنهان کنی رخ پرده بردار ازان بیجمالت بوستان عیش را نظاره نیست شهره شهرم بمهرت جز شکیبم چاره نیست چون کنم صبر و قراری در دل اماره نیست غیر بد عهدی رسوم عالم مکاره نیست از سحاب چرخ بر فن تب ببارد مبدام جامه بر تن چاک دایم همچو مستان میروم ساغری بر کف سوی گلستان میروم
۲۸۱ رشته برگردن برغمت پرستان می‌رود در شب تاریک چو شمع شبستان می‌رود چون تو محبوبی نباشد در عرب هم در عجم آشکارا و نهان من عاشق زار توام نزد صراف خرد از جان خریدار توام کشتهٔ تیغ دو ابروی ستمگار توام بستهٔ زنجیر زلف مشک آثار توام بوی ریحان می‌وزد زین طرفه صحرا و زمین گلعداری گل‌رخ و گلچهره گل‌پیرهن عقل و هوش و فهم و ادراک و خرد بردی زمن زار نالم از فراقت همچو بلبل در چمن هر رگم نالد ز هجرت همچو قانون در بدن یک تبسم کن ببویم مر ترا بادا قسم آخر ای‌شوخ جفاپیشه تا کی این جفا میکنی بر من نمی‌ترسی تو از روز جزا روز محشر دست من در دامن است ای‌بی‌وفا چون خدا قاضی شود شافع محمد مصطفی ای عزیز از کرده خود میکنی آخر ندم از فراقت اشکبارم همچو ابر نوبهار میکشم تا سحرگه نالهای زار زار از شراب عشق تو هستم مدام در خمار عایشه شد چشم دو چارش براه انتظار خوف از حق باید و شرم از رسول محتشم ترجیع بند
۲۸۲ ای رشک بتان تو از کجائی دل برده و رخ نمی نمائی انسی ملکی پری ندانم در ملک وجود بی همائی از بهر خدا بیا زمانی در دیده من چو روشنائی زین بیش مدار انتظارم هر چند که بقتل من رضائی هر چند که ضعیف و ناتوانم یا رب بمراد دل رسانم ای سرور ریاض شادمانی سرمایه عیش جاودانی من مهتر ترا بجان خریدم افسوس تو قدر من ندانی از حقه لعل بی بهایت یکلحظه بکن تو در فشانی در کشور حسن بی نظیری آما بکنم که بد گمانی هر چند که ضعیف و ناتوانم یا رب بمراد دل رسانم ای گوهر معدن ملاحت وی بلبل گلشن فصاحت شب تا بسحر ندارم آرام تو خفته بناز و استراحت در دیده ضیا و راحت جان مثل تو ندیده ام در انسان ای گل رو
۲۸۳ ای حور فرشته خوانم عالم بجمال تست حیران هر چند که ضعیف ناتوانم یارب بمراد دل رسانم ای اختر برج کامرانی تاکی تو زچشم من نهانی یکساعت و لحظه و دقیقه بی تست حرام زندگانی از جور تو روی برنتابم گر اره بفرق من رانی من بیتو قرار کی توانم تو راحت روح هم روانی هر چند که ضعیف و ناتوانم یارب بمراد دل رسانم ای دلبر گل رخ شکر لب وز فرقت تست در من تب شوق تو بسوخت چون سپندم سر تا بقدم در آتش تب خواهم گرم زکوه بخشی یکبوسه از ان ترنج غبغب این رسم و رسوم بیوفائی جایز نبود بهیچ مذهب هر چند که ضعیف و ناتوانم یارب بمراد دل رسانم
۲۸۴ ای مرهم ریش دردمندان حاجات روای مستمندان خورشید مهست خجل ز رویت ایخسرو جمله ارجمندان محبوب قلوب بیدلانی بالاتری از همه بلندان شمشاد ریاض و عشوه و ناز هم لعل لبت چو غنچه خندان هر چند که ضعیف و ناتوانم یارب بمراد دل رسانم ای زمره حسین نازپرور رویت خور و گیسویت چو عنبر شمس و قمر ار بتابد هر چند با روی تو کی شود برابر هم لشکر حسن عالم آرا اطراف جهان گرفته یکسر از بهر خدا بده زکوتم وز مخزن لعل و در و گوهر هر چند که ضعیف و ناتوانم یارب بمراد دل رسانم ای دلبر مهوش جفاکیش تا چند خراشی این دل ریش بسمل شده ام ز یک نگاهت آخر بخدای خود بیندیش لیلی صفتاد و چشم مستت مجنون صفتم نموده درویش
۲۸٥ کندم ز جفایت ایستمگر پیرامن صبر در بر خویش هر چند که ضعیف و ناتوانم یا رب بمراد دل رسانم ظلّ تو بفرق بینوائی ممدود چو سایه همائی تو حسرو حسن و من فقیرت از حسن تو میکنم گدائی خاک قدمت اگر بیابم در دیده کشم چو طوطیائی در ظلمت هجر مبتلایم ای چشم و چراغ روشنائی هر چند که ضعیف و ناتوانم یا رب بمراد دل رسانم خورشید لقا خجسته کوکب از فرقت تست روز من شب افسون لبت بدل ربائی چون شیوه سامری مجرّب خوانی اگرم ز کلب کویت بهتر ز هزار جاه و منصب فرخنده زمان و ساعت سعد بیرون شود اخترم زعقرب هر چند که ضعیف و ناتوانم یا رب بمراد دل رسانم
۲۸۶ ایمونس قلب آرمیده جانم زغمت بلب رسیده دیدم چو جمال دل ربایت عقل و خرد م ز سر پریده خوبان جهان بسی بدیدم چشمم چو جمال تو ندیده سروی که زبوستان خلدات در پیش قدت بود خمیده هرچند که ضعیف و ناتوانم یارب بمراد دل رسانم ایخسروزیب و زینت وفر دلها بگلست مسخر تنها نه منم اسیر زلفت در قید تو عالمیست یکسر افتاده بخاک آستانت دارا و کیان و هم سکندر برمن نظری کن ازعنایات دست من و دامنت بمحشر هرچند که ضعیف و ناتوانم یارب بمراد دل رسانم ای صبح زعارضت منور شیرین دهنت چو شهد و شکر افتاده دلم بشط شوقت از عشق تو گشته ام قلندر هستی تو ببرم پاکبازان بر طارم چرخ قبه زر عمرت
۲۸۷ عائشه گرفته مسکن خویش در آتش هجر چون سمندر هرچند که ضعیف ناتوانم یارب بمراد دل رسانم واسوخت ایدر بغا جهان مردم بسیار نماند یار بسیار ولی یار وفادار نماند شرح نتوان که چها بر سرم آمد ز فلک همدم خویش بعالم نه دو دیدیم یک تا که از مادر گیتی بوجود آمده‌ام هم بجان و زوشب از دست حوادث اندام هیچکس چون من سرگشته پریشان نبود هم ز کردار بد خویش پشیمان نبود من کجا عشق کجا شوخ جفا پیشه کجا غم هجر تو کجا اینقدر اندیشه کجا رو زوش از غمت ایدوست جگر خون شده‌ام نه غلط بلکه سراسیمه چو مجنون شده‌ام تو مپندار که غیر از تو دهم دل بکسی جز تمنای وصال تو ندارم هوسی هیچکس هیچو من خسته نگونسار مباد هم بدام سر زلف تو گرفتار مباد بس از تیغ جفا تیغ شدم بیصینها دست کردی تو بخون دلمن رنگ حنا تا بکی جور و ستم بر من حیران داری چون سر زلف خودم نیز پریشان داری بر سرکشته خویش آی و ببین احوالش گلرخ از دیدن خود ساز تو فارغ بالش کس چو من سینه مجروح و دل افگار مباد حبس در دایره گردش پرگار مباد
عشرت از گلشن این دار ندیدم هرگز زین چمن یک گل بی‌خار نچیدم هرگز گردش چرخ سراسر همه جورست و جفا زین ستم پیشه ندیدست احدی مهر و وفا هر کجا سرو قد سبز قبائی گذرد دیده اندر عقبش قبله نمائی گذرد التفاتش بنود بر من بیدل چکنم آه ازین قصه و افسانه مشکل چکنم عالمی زیر نگین هچو سلیمان دارد او چه پروای من بی‌سر و سامان دارد کوه اگر مرچه بلندست برش پست‌بیست چون نداری بتسخیر من خسته نظر سوختم شمع صفت من زغمت تا بکی تا بکی نیست ترا ایصنما خوف خدا آه سرد از دل پر درد خبری آرد دیده سیلاب ز خوناب جگر می‌آرد داد از دست فلک وای ز بیدادی او بجز از درد و الم نیست دگر شادی او من ز دست ستم چرخ بجان آمدم بلبل آسا ز جفایش بفغان آمدم لشکر حسن بتان کشور دل کرد خراب نیست بیدادی شان در عدد و حدّ حساب آشکارا و نهان شیفته روی توام بسته سلسله سنبل گیسوی توام مجلس عیش و طرب جمله مهیا داری با رقیبان همه شب ذوق و تماشا داری نیست بر من نظرت شوخ خفاکیشه چرا میکند چنگ جفایت جگرم ریشه چرا عمر اندر سر سودای نگار آخر شد دیده بکشودم و ایام بهار آخر شد ایمدین؟
۲۸۹ ای دریغ عهد شبابم بغم و رنج گذشت مار ماند عاقبت کار من و گنج گذشت خرم آنروز که گلزار جمالت بینم گل عشرت ز گلستان وصالت چینم سفله پرور شد ایام نماند اصل و نسب روز روشن همه بر اهل هنر گشته چو شب نزد صراف فلک گردش دور گردون قدر خر مهره شد ار گوهر یکدانه فزون خون دل از شره ام میچکد از جوهر مهر نیست همچون من سرگشته گیاه مه و خور بر جراحات دلم زد نمک مهجوری چشم دو چار شدم بستر فراق و دوری روز و شب گشته مساوی بمن از هجر و فراق سینه ام ریش شد و تلخ شد کام مذاق چند از لعل شکربار تو دورم دآر از وصال گل رخسار نفورم دآر این قدر کبر مکن غنچه باده فروش ز آتش هجر توام دیگ شکیبست بجوش این بعید است ز مروت صنمی لاله عذار که بجز باده گلرنگ رود فصل بهار موسم عیش و طرب میگذرد باده بنوش غم مخور شاد بزی چند نشینی مدهوش صنم لب شکر و خمر مذاب آر بکف تا توان بی می و معشوق مکن عمر تلف طاق ابروی صنم قبله حاجات بود فرح پیشانی او فاتح مهمات بود چند روزی بجهان خرم و خندان میباش همدم و همنفس لاله عذاران میباش گل ز گلزار رخش چیده بدامان میباش عشقبازی کن و سر حلقه رندان میباش
۲۹۰ خون شد از حسرت آن لعل روان غنچه جگر عقل و هوش و خردم جمله ربود است پد مژده فرح وی آورد بمن باد سحر بیخود از شوق وصالش شدم از کوچه بدر لشکر حسن و پی خانه دل زیر و زبر کرد بسیار چو من بلکه هزاران دگر شکوه از بخت بر خویش چسان شرح کنم مهرت اکسیر مس دل خود طرح کنم زر خالص شوم جود دستر یا بقدم هست بر تارکم از دفتر عشق تو رقم باشد آرزو که آید بمیان سنگ محک چون طلا بغش و صافی شوم الله و مک نقد عمرم همه بر باد بود با تو شد جان فدای نگهی نرگس شهلا تو شد بنده خال و خط و عارض مژگان تمام دگلستان رخت بلبل خوشخوان ام پیر من چاک و غزلخوان بکجامی آئی ایشا ملکه تو در کوی گدا می آئی دست من بد امنت ایخسرو شیرین دهنان گذری کن به تربت غمینن کفنا بذر مهر تو بلک دل خود کاشته‌ام همچنان مردمک دیده تر ادشته ام چونکه در روز ازل خامه تقدیر زرد عشق تو در دل این خسته چواکثیر درد صبحدم سوی گلستان بهوا تو شدم عندلیب صفت وصف ثنا تو شدم قاصد خوشخبر از باد صبا می آمد بوی زلفین تو چون مشک خطا می آمد همچو مجنون تمنای تو مشتاق شدم بهر لیلی صفتی شهرۀ آفاق شدم
۲۹۱ آسیاوش بسرم چرخ فلک میگردد از فراقت زسما تا بسمک میگردد چند نالم زغمت طاقت گفتار نماند گہر حب شریفیت خریدار نماند کی بود ساعت مسعود و زمان محمود که بداد دل غائیه رسد حی و دود موعظه بیا بشنو ایمومن نیک زاد مده عمر خود را بغفلت بباد شب و روز در ذکر سجا بکوش می وحدت از جام عرفان بنوش بکن بر حبیب تفکر برون ببین قدرت قادر بیحگون بنی آدم از مشت طین آفرید بقدرت سما و زمین آفرید بکن باد نخوت برون از دماغ چوتر شد فتیله نسوزد چراغ میازار از خود دل هیچکس مبین در حقارت بمور و مگس مرنجان دل هیچکس را ز خویش حذر کن ز دود درون های ریش که دل گنج سر رهانی بود بفیض ابد جاودانی بود بتن جامه ظلم و عصیان مپوش زبانرا ز گفتار بد کن خموش مکن بر ضعیف و غریبان ستم تبارک زن از نیکنامی رقم دل مومنست عرش پروردگار مرنجان دل خسته را زینهار
۲۹۲ گر امید داری زایزد جنان نکوئی همیکن بخلق جهان مکن عادت خویش جور وجفا اگر خوف داری زروز جزا میازار هرگز دل عام و خاص اگر خواهی از هفت دوزخ خلاص تواضع بخلق خدا پیشه کن زقهر خداوند اندیشه کن مند دل برین کهنه دیر خراب فرح نیست دروی بدون از عذاب غرور و تکبر مکن گوشدار بدین مجمّد بکن افتخار هر انکس که لطف صفا کار اوست بهشت آرزومند دیدار او الها باعث ان سلطان دین شه انبیا سید المرسلین محیط کرم در بحر عطا شفیع امم زبده انبیا بحق نبی سرور کاینات زنام ویست عاصیان را نجات بحق شهنشاه جود و سخا مکن نا امیدم زفضل و عطا الها با عزاز در یتیم نظر کن بحالم زلطف عمیم با عزاز پاکان روشن ضمیر گناهم بخشا و عذرم پذیر بمستغفرانی که وقت سحر بر آرند آهی زسوز جگر برویم دری از کرم بازکن بدنیا و دینم سرافراز مکن بونشان
۲۹۳ بپوشان مراشربت مغفرت بپوشان بمن خلعت مغفرت بکن زنگ غفلت تو پاک از دلم بلطف و کرم حل کنی شکلم تو قادر خدائی و ما بنده ایم باحسان و لطف تو شرمنده‌ایم نیم ناامید ارچه دارم گناه چو ذات کریمت بود عذرخواه زمادر پدر مهربانی ترست که بر مس جان لطف تو کیمیاست الها توئی ارحم الراحمین بعین عنایت بحالم ببین گرعایش را جرم مست بیشمار بفضل عمیم است امیدوار في الرباعيات و القطعات هر شاه و گدا ازین جهان باید رفت برنا وضعیف و ناتوان باید رفت این گلشن و عیش را خزان در عقبت بلبل بصد افسوس و فغان باید رفت رباعی روز روشن بنظرم چون شب تاریست مرا باغ و بستان همه جمله چوخاریست مرا بی رخ دوست اگر خلد برینم بخشند خلد رضوان بنظر نیز چوناریست مرا رباعی چون تو رفتی زبرم چشم دو چاریست مرا دل صد پاره و شب روز بداریست مرا
۲۹۴ نیست بر صفحه دل جز الف قامت تو بتیو از شاه گدایان همه عارست مرا رباعی از دست تو شد خراب ملک دل من شد کوی فراق ای صنم منزل من میسوزم و میسازم و میگریم زار جز اشک ندامت بچه حاصل من رباعی بملک غربت افتادم خدایا دل پر حسرت افتادم خدایا برون آری مرا زین ورطه غم بحق شاه شاهان غوث الاعظم رباعی گر گفته بود که عایش خوار و زار شود دو چار مردم ناجنس و نابکار شود فتاده ام به بلائی که شرح نتوان کرد مگر حمایت من لطف کردگار شود رباعی من داغ بدست خود نهادم جگرا سرگشته چو من بهر نبود دیگرا بگذشته مرا مرض ز قانون شفا چون رفت مرا از نظر آن نور بصر رباعی از دست فلک دامن صبرم چاکست عالم بسرم چو گردش افلاکست افغانپسلی
۲۹۵ افسوس افسوس ہزار ارمان انسا چون خوابکه آخر بدو مشت خاست رباعی سرمایه عیش و شادمانی دلبر وی چشم و چراغ زندگانی دلبر گر حور جنان بمن شود هم بستر من بهر ترا کی بدهم جای دگر رباعی افسوس که گلرخان کفن پوشیدند از بادهٔ موت هر یکی نوشیدند کردند و داع الی یوم الحشر بیهوده دو روز در جهان کوشیدند رباعی عشق تو مرا خراب دارد هجر تو مرا کباب دارد یا رب چه قیامت است ندانم کین طره پیچ و تاب دارد رباعی در بوستان سحر شد ما ز مهر یک گلی هوش و خرد ربود ز من صوت بلبلی در گوش گل نسیم سحر گفت این سخن بر باد رفت جمعیت چند غافلی رباعی سیمین بدن گلرخ یاقوت لبی دل برده ز من بیک نگاه عجبی
۲۹۶ در چاه ذقن شرش آب حیات کج کرده کله ست زما عبنی رباعی چشمم همه شب نخفت از فرقت یا در وصف رخش کشته با غم دربا خواهم ز عطا و کرم ربانی تیری که بشد شست من بازبیا رباعی بر اهل زمانه سیم و زر می بارد بر من زقضا نار و جگر می بارد عایشه بجان رسیده از جور فلک غم بر سر غم مرا بسر می بارد رباعی گل چهره گلر خ سمنبو مثلت بجهان نزاده مادر تا دیدم ام آن جمال مهوش عقل و خرد م پرین از سر رباعی از دیده من خون جگرمی بارد در شعر خوشم شهد و شکر می بارد از بحر دلم آبزبان شد سیراب در مدح نبی درّ و گهر می بارد رباعی این تیره شبم حسینه ماند ازا وین شام غمم صباندار می کشم
۲۹۷ بی شمع جمال عالم آرا آئینه دل صفا ندارد رباعی ای زهره جبین ناز پرور شکر لب مهوشی ستمگر الطاف بود اگر نمائی در دین من رواق منظر رباعی ای رشک بتان خطه چین بردی دل من بناز و تمکین کر رنجه کنی قدم زاکرام هم فرش رهت کنم ریاحین رباعی شیرین صنمی حور وشی لاله عذار منصوروشی مدام رنجش بدار مجنون آسا ز عشق لیلی صفتی پیراهن صبر من درید آخر کار رباعی قربان رخ و فدای بویت هر کس که بدید بد بسویت خواهم که بذوالفقار حیدر صد پاره شود دل عدویت رباعی ای گوهر بحر لامکانی سرمایه عیش جاودانی
۲۹۸ زین فخر رسد سرم با فلاک | گر کلب درت مرا بخوانی رباعی یکبار دگر اگر ببینم رویت | پژمرده دلم تازه شود از بویت عقل وخرد و صبر قرار و هوشم | فی الجمله ربود نرگس جادویت رباعی کیست انکه برخ نقاب دارد | با ما چه سر عتاب دارد دنیا چه بود نتیجه او | نقشی که بروی آب دارد رباعی عایشه ساغر غم ساقی دوران تو بود | خالق از روز ازل خانه ویران تو بود انچه از حق رسدت شکر کن و شکوه مکن | حمد لله شرف خلعت ایمان تو بود رباعی از وطن آواره در ملک فراق افتادم | یوسف اندر چاه من در نفاق افتادم یا محی الدین رحم کن بلطف و انعام | طایر وصلم بدام اشتیاق افتادم رباعی مجنون عشق ماه و شانست عایشه | مفتون هجر لاله رخانست عایشه .. وصل کل خان
۲۹۹ بوصال گلرخان شکیب دلم دمی | بلبل صفت بشور و فغانست مدام رباعی نرگس پرخمار را نازم | گهر آبدار را نازم صف بصف بسته فوج مژگانش | قاتل صدهزار را نازم رباعی شب باز بکوی آن دلارام | آمد ز دلم ربود آرام بسیار طپیدنش چه حاصل | مرغی که فتاده است در دام رباعی کیمیای سعادت عشق بود | افضل از هر عبادت عشق بود وادی عشق طی کن ایعاشق | بهتر از هر ارادت عشق بود رباعی ای بس سعادت از جبینت پیداست | سر تا قدمت ملیح و فرحت افزاست عاشق از انزمان ز خود بیخبرست | مشاطه حسن چون جمالت آراست رباعی هرگز از یاد من آن مونس جانی نرود | عمر بگذشته و ایام جوانی نرود
٣٠٠ پیرو برنامه رة قند دل پر حرت | لیک بی مهری این عالم فانی نرود رباعی دل بهر مهوشان بتدریج دفعا غلط | داستان عشق را پایان نباشد هیچ شرط عاشقی محنت هجران وایام فراق | در ازل شد سرنوشتم جمله از بخت سقط رباعی امروز دلم چو کاسه پر خونست | چشم شبیه دجله جیحونست میسوزم و میسازم و میگریم زار | حال من سرگشته ندانم چونست رباعی مست لا یعقلم چه چاره کنم | از خدا غافلم چه چاره کنم روز و شب در هوای نفس خبیث | در پی باطلم چه چاره کنم رباعی غیر از تو زجمله خلق عارست مرا | روشن زعطایت شب تارست مرا هرچند که گناه من زحد افزونست | فضل وکرم تو بیشمارست مرا رباعی ای خالق خلق صفت بحر حیاست | عایت غریب و بیکس و حیرت از لطفت
٣٣١ از لطف نظر بحال زارش میکن چون بحر عنایت تو بی پایانست رباعی ای صاحب فضل لطف تو بسیار کار من مستحق عجب دشوار است بکشا گره بسته کارم فتاح ذات تو کریم و قادر و ستار است رباعی یک جرعه زجام معرفت بخش مرا خلعت زلباس مغفرت بخش مرا اندم که شود طوطی طبعم خاموش از لطف و کرم تو مغفرت بخش مرا رباعی صد شکر که باب توبه باز است هنوز امید بفضل کارساز است هنوز هر چند که جرم من نگنجد بیان ما را تو بس را ز و نیاز است هنوز رباعی واحسرتا درین نماندست تحملی از بوستان عیش نچیدیم یک گلی میگفت نسیم صبح بگلزار عقل و هوش در فکر خویش باش چرا بنده غافلی رباعی دیشب همه شب بخواب دیدی من او با عیش و نشاط و خرمی دلبر من
۳۰۳ از خواب گران جستم و بیدار شدم | دیدم نه رواق بود و نی منظر آن رباعی شیرین صنمی لبش چو شکر | از ناز بکف نهاده ساغر بنشسته ببزم عیش همچون | بر طارم چرخ قبه زر رباعی ای شمع منیر بزم دلجوئی | سرمایه انبساط عیش و طربی چون قبله نمادیده تر ا در | کج کرده کله بمن چرا در غضبی رباعی ای مهرو مهست خجل ز رویت | مشک ختن ست بو اد مویت در وصف تو خامه گشته قاصر | هم عطر بود شمیم بویت رباعی مردم سمن در آرزویت | قاصد ز صبا کنم بسویت لیلی صفت اند شدی بایان | مجنون شده ام بجبجویت رباعی بر من بگرم نگر رسول عربی | چون سرور انبیا و عالی نسبی ای چند که اعضا
٣٠٣ هرچند که مضطر و پریشان شده‌ام جز لطف توام نیست دگر جائیگر رباعی چارتاج شریعتم برسر چارشمع حقیقتی رهبر چاروطر طریقتم در کف معرفت چارساقی کوثر رباعی یا علی ولی تو دستم گیر زوج بنت نبی تو دستم گیر شاه مردان و شیر یزدان حیدر متقی تو دستم گیر رباعی تا چند نمائی انتظارم دست از کرم تو برندارم هرچند ضعیف و ناتوانم از لطف تو بس امیدوارم رباعی واحسرتا چو عمر گرامی بسر رسید هم قاصد اجل ز عقب بر در رسید ملجا بجز جناب احد نیست هیچکس آنجا مگر بداد من آن دادگر رسید رباعی آشفته روی گلعذارم محبوس دو زلف مشکبارم
۳۰۴ از فرقت همچو ابر نیسان در و گهر از دو دیده بارم رباعی بحر کرم بجوش شد و بنده سایل هر چند مذنب است الطاف مایل ظنی که کرده بین ابلیس بد سرشت سلطان من غنی سخنهای تو باطل رباعی بلبل ز فراق وصل گل می نالد مخمور می از برای مل می نالد دنیا بغمم گذشت عقبی چه بود عایشه برای خزو کل می نالد رباعی آنکه او را نیست همتائی ملک اشتقاق خو قادر بیچون بدآرند بهر دو زن هست امیدم بدان حی قدیم طرا از عنایت گوشه چشمی کشاید سوی من رباعی خانه عیش مرا چرخ فلک ویرانه ساخت بزم ایام شبابم را عجب غمخانه ساخت طایر هجران نگر چون حمله آورد ببرم عقل و هوشم را ربود از خودم بیگانه ساخت رباعی هنگام سحر گل بچمن خیمه زند بلبل بفغان و نسترن خیمه زند من دیوانه کنم
۳۰۵ من گریه کنم چو سحاب نیسان افلاک بحال زار من خندند رباعی عیش آباد دلم ماتم سرا شد ای وا بلبل شیرین سخن از من جدا شد ای وا شهد در کام مذاقم زهر قاتل گشت است مسرت چون تیر از شتم رها شد ای وا رباعی فیض آباد دلم از دست غم ویرانه شد خانه عیش و نشاطم عاقبت غمخانه شد انکه چون جانش گرامی داشتم از جان دوست حسرتا انطالع سرگشته ام بیگانه شد رباعی مرا طالع ز خون دل نوشتند باب غم وجودم را سرشتند بملک فطرتم باران محنت همیبارد چوبذر جود کشتند رباعی گردون بسرم چوت میا میگردد اسود بنظر صبح ضیا میگردد هر جاکه رود نگار اندر عقبش دودین من مبتلا نما میگردد رباعی چون چرخ فلک درین سرامیگردد در گلشن دین دلربا میگردد
٣٠٦ غیر از گل عارضش گل باغ جنان در دین من خار جفامیگردد رباعی دامن صبرم درید از دست یار ناخلف کی بود کان گوهر یکدانه را آرم بکف چون کنم با من موافق نیست دھر واژگون لیک میجویم مداد از همت شاه نجف رباعی می گریزی چون غزال از من حلا پر حذر من بجرث شهرة آفاق گشتم بیخرد زار نالم همچو بلبل در گلستان فراق حسرتا بر باد چون گل رفت ایام سلف رباعی همچو شمع از فرق تا پا میگدازم روز و شب من بعشقت بیخود تو مست از آب عنب تا بکی داری دلا بر ما جفای بیکفون خوف کن از ایزد شرم از شهنشاه عرب رباعی چو بزم عیش رندان پست کردند مرا از خمر عرفان مست کردند چونخل دوستی سر زد بعالم مرا با دلربا پیوست کردند رباعی زار نالم زار گریم زار سوزم زار زار از فراق مونس جانی چو ابر نوبهار چون کنم
۳۷ چون کنم واحسرتا افسوس درمانی دیگربوصال آن پری رخ کل بخشیم کشد خار رباعی من جنب کرمت جاندارمباریج کس التجا ندارم دانم که توئی بحر وعلمغیرازتو دگرخدا ندارم رباعی طالب رعایتی مطلوب کس نیستراغب رعایتی مرغوب کس نیست جستجوی وصل دارد عاشقی ارتیابی نیست مجبوب کس نیست رباعی دیشب همه شب بآه وافغان بودممحبوس وزلف عنبرافشان بودم دیدم چوجمال عالم آرائیش رااز یک نگهش چو غنچه خندان بودم رباعی ظاهور عابد بباطن باده نوشیاقصد بیدلان تا چند کوشی بکن خوف از خدا شرم از خلایقعجب گندم نمای جوفروشی رباعی از کوه حسن خوبان دل افروزبود یک بوستان از روزنام
۳۰۸ مکن با بدش سخن راست بلند سخن کوتاه شد والله اعلم رباعی بمن از شاهران شد اشارت مکن اندر سرای دل عمارت مرتب ساز آنجا مجلس خاص در آیند بیدلان بهر زیارت رباعی دیشب همه شب بگرد کویش بودم پروانه صفت بآرزویش بودم افروخت چو شمع عارض مهر وشش میسوختم و ز من به پیش بودم رباعی گلزار رخش چو روضه رضوانست شیرین دهنش چو غنچه خندانست هم لعل لبش خراج اقلیم وجود چاه ذقنش چشمه حیوانست رباعی شب تا بسحر گریه زاری دارم خون جگر از دو دین جاری دارم هر چند که دورم از وصال بت خود امید فضل و لطف باری دارم رباعی پله روزگار تنگ آمد چرخ گردون بمن بجنگ آمد الغياث
٣٠٩ الغیاث از کرم علی ولی عایشه بر درت بپنگ امد رباعی تو گل باشی و عمرت کل نباشد زجاج و ساغرت بی مل نباشد شبت بادا برات و روز عیدت ترا پروای جبر و وکل نباشد رباعی شام همه شام و روز من چون شب داج از دست فلک بدیده نمیت علاج روزیکه سرشت طینت آدم را هم خاک مرا از آب غم داد خراج رباعی کساین جور فلک در فنا کسان کش شد در آشیان بمایون مقام کرگس شد دریغ و داد هزاران هزار افسوس ترا که عایشه مسکن بآب چون خس شد رباعی یا رب دال من بعشق خو در زنده کنی در سلک مقربان مرا بنده کنی شرمنده مکن بنزد مخلوقاتم مامول که دایمتم فرخنده کنی رباعی بجز لطف تو ملجائی ندارم بجز کوی تو ما وائی ندارم
۳۱۰ امیدانم توئی در هر دو عالم بجز ذات تو مولائی ندارم رباعی ایکه مست از باده چون ارغوان گردیده جامه صبرم بدست ظلم چون دریده بر جفای بی مروتی که بنت نبود نظر ای ستمگر ناله زارم مگر نشنیده رباعی غیر زمین هیجان بجز خدا مینما فقیر و منعم و شاه و گدا مینما سمند عمر شتابان رود چو باد صبا جوان و پیر و رجال و نسا مینما رباعی ای درد مرا ز لطف درمان یارب ناجی ز هلاک موج طوفان یارب هادی ز کرم کریمت از راه خطا سم فضل تو محو جرم و عصیان یارب رباعی صیاد ازل چو دام تقدیر نهن از خال تو دانه بهر تزویر نهن دامش ز کمند زلف مشکین تو بود مرغ دل مرد و زن به تدبیر نهن رباعی خیر من باد اقل و اکتر بد و گیسوی سید الابرار از عطای
۳۱۱ از عطای عمیم لم یزلی حاجتم را بلطف خویش برار رباعی یا رب بر رسالت رسول ثقلین از حرمت دعوت امام الشرفین عذرم بپذیر و عفو کن تقصیرم عذرم بحسن پذیر و عفوم بحسین رباعی غنچه بست که دیدار میسر گردد مرا بلعل ترا خلق مسخر گردد گر درائی بچمن سر و قدلاله غدا خجل از رشک رخت غنچه هم گردد رباعی شاه شاهان خسرو روشن ضمیر آستانت ملجای برنا و پیر ساکن البعث داد پیر دستگیر عایشه افتاده است دستش بگیر رباعی بحر لطف توام نبود رجای بجز ذات توام نبود صدای اغثنی یا غیاث المستغیثین تو بیشک صاحب فضل و عطای رباعی از ان روزیکه خالق کرده هستم زجام محنت و اندوه مستم
۳۱۲ فتادم در محیط بیکرانه مددیا شاه مردان گیر دستم رباعی بدون از ذات پاکت یا الهی به مخلوقم مبادا اشنایی اغثنی یا غیاث المستغیثین تو خود میساز از کچه گاهی رباعی بمن سلطان یمنیت عطا کرد خلاصم از همه جور و جفا کرد گشاده باب رحمت را برویم شب تار مرا صبح ضیا کرد رباعی روزیکه کوس عشق برافلاک میزدند صوتش بنام مردم بیباک میزدند پیرامن صبوری خوی بیدلان شوق رقصیده تا بدامن خود چاک میزدند رباعی داغ هجران بدلم زاتش جانسوز بماند زخم ناصور من از تیر جگر دوز بماند گل برفت از نظرم خار چشمم جا کرد شاخ شمشاد شکست و کنده نیم سوز بماند رباعی عارض مهرو ماه را قربان خط مشک سیاه را قربان زلف پرپین
۳۱۳ زینت و زیب قوم درانی گلرخ کجکلاه دربان رباعی ای فیض طلب خدا نگهدارت باد الله و محمد و علی یارت باد فرش قدمت سنبل و ریحان باد سم خار بهر دو چشم اغیارت باد رباعی بقربان دو چشم پرخمارت بقربان دو لعل آبدارت همیخواهم که نقد جان شیرین زصدق دل کنم هر دم نثارت رباعی عایشه منور دل بنیادار مدفون تراب در یکتاداری صادق بود انکه جان جانسیسبیاد بی فیض طلب چگونه احیا داری رباعی مادر بوفای فیض طلب چون مردی برای فیض طلب کحل آسا کشم بدیده خویش یابم از خاک پای فیض طلب رباعی بکوه و دشت و صحرا خانه کردی مرا از فرقت دیوانه کردی
۳۱۴ زعشقت ارجمندم همچو مجنون | میان مردمان افسانه کردی رباعی نار قلبم چو در شراره شود | نرم چون موم سنگ خاره شود چونکه من ناله‌های زار کنم | جگر شیر پاره پاره شود رباعی از دست فلک دامن صبرم چاکست | چون روح و روان من بزیر خاکست میسوزم و میسازم و میگریم زار | گردون بسرم چو گردش افلاکست رباعی عایشه تا میتوانی روز و شب فریاد کن | از ندامت خاک عالم بر سر خود باد کن باختی یکدانه در بی بهای خویشرا | رشک ماه و مهر و یاد از قامت شمشاد کن رباعی فیض طلب بفضل حق نگهدارت | سید المرسلین شود یارت بجمال و جلال شاه عرب | سهل بادا جمیع دشوارت رباعی شهید اکبرم ای نور دیده | از هجرت جان مرا بر لب رسیده ولایت شیراز؟
۳۱۵ چو شمع از فرق تا پا سوختم | مرا عقل و خرد از سر پریدا رباعی شهید اکبر ای روح روانم | نماند طاقت و تاب توانم بنار کوره هجر و فراقت | محترق گشته مغز استخوانم رباعی شهید اکبر مادر کجائی | بیا بنگر مرا در بینوائی بدام هجر افتادم شب و روز | دریغا داد از دست جدائی رباعی کجائی طوطی شیرین بیانم | کجائی بلبل سحنما نمایم ندارم طاقت ایام فرقت | کجائی قوت روح و روانم رباعی چوکوه نور من تاراج کردند | مرا با ناکسان محتاج کردند چو خاک راه پامال جفایم | دلم بر دار چون حلاج کردند رباعی بهجر پیر و در اق دختر | دارندم خر اب و ابتر
۳۱۶ بر اتش هجرچون سپندم در نار فراق چون سمندر رباعی حیف ست ہزار حیف کہ شیران نامدار ضایع شود ز دست لعینان نابکار یارب ہر انکہ سینه شیرم ہدف بنود بریده باد سر ز تن وی ب ذوالفقار رباعی غریب و بیکس و حیران و مضطر حاشیه دل شکسته تو ج اکبر حاشیه ز دست حیدر کرار بحر جود وسخا پیاله گیر و بنوش آب کوثر حاشیه رباعی حق تعالی در ازل چون طینت ادم سرشت سرنوشت بہترم را زخون دل نوشت جز جناب کبریا با کس ندارم احتساب نی مرا خونی ز دوزخ نی بود میل بهشت رباعی از غم فرزند ما در ہامنی میزند چها ہمچو مجنون رخ بہ بحر و بر میگیرند چرا کنده نیم سوز می مانند بنار سو و ساز ہمچو شمع از فرق تا پا در نمی گیرند چرا رباعی عزیزم دل از خانمان بر گرفت سکونت بیا بر قلندر گرفت بناز عشق
۳۱۷ بنار غمش مادر سینه ریش زسرتا قدم شمع سان در گرفت رباعی کیست آنکه عایش نام دارد در کلبه غم مقام دارد از جبر بدل چولاله داغی از دست فلک مدام دارد رباعی کوریک دین را تو بینا کن فیض طلب را بخیر پیدا کن زین اش کن بحق علم قدیم نامه روی امضا کن رباعی کجائی سرو سیم اندام مادر کجائی شیر و شکر کام مادر بسر خاک ندامت باد کردم کجائی عزت و اکرام مادر رباعی بلبل شیرین سخنم آرزوت طوطی شکر شکنم آرزوت چشم دو چارت بره ا یوسف گل پیرهنم آرزوت رباعی ب قربانت شوم ای شاخ شمشاد ب قربانت شوم ای سر وازاد
۳۱۸ زبان آن کسے برید بادا که گوید نخل من از پا در افتاد رباعی نوبهار گلشن حسنت خزان شدای پسر مادر سرگشته ات را خاک عالم شد بسر چون کنم واحسرتا افسوس ارمان درغ کاشکی پیش از تو رفتی مادرت همچون پدر رباعی شهر زنان و دشت بیلان خانه ات مجنون فیض طلب دل دیوانه است روز مرست و شب بخودم خویش گفتار مرد و زن همه افسانه است رباعی ما در فیض طلب گوشه نشین ست شب و روز لعل یکدانه اوزیر زمین ست شب و روز سینه مجروح دل افگار و جگر پر خونت مردمان مطلب تاج و نگین ست شب و روز رباعی قادرا الله فیض طلب از تو میخواهم حیات سم بحق ذات پاک بهترین ممکنات پیش قدرتهای تو سهل ست حی لایموت نزد مخلوقات تو هر چند نمایند مشکلات رباعی نگر چرخ گردون چها میکند گل و بلبل از خود جدا میکند مگر چرخ گردون چها میکند
۳۱۹ خزان می کند گلشن عیش را نجار جفا مبتلائی مرا رباعی فیض طلب نور هر دو دین من مونس قلب آرمیده من مرهم ریش سینه مادر هم عصای قد خمیده من رباعی رنجها بسیار بردم ای ضیای حزین صفدر میدان شدی هم شاعر شیرین سخن عاقبت از گردش افلاک بخت واژگون خورد تو تیشه را بر فرق خود چون کوهکن رباعی از غم یکدانه خود بیقرارم روز و شب در میان نار هجران او بگشتم بی تاب باز میخواهم حیاتش را ز حی لایموت هم بحق ذات پاک سید عالی نسب رباعی بیا ای فیض طلب ترک سفر کن خیال جاهلی از سر بدر کن اگر هر چند داری ذوق کشمیر بحال مادر بیکس نظر کن رباعی که گفته بود بپامیروی بسیرانی شهید اکبر و هم داغ بر جگر آنی
۳۲۰ ز دست کله شب خانقاق به شمشیر تفنگ خود را بتابوت شیرزائی رباعی کجائی مطربستان ملاحت کجائی بلبل شیرین فضاحت بقر بانت شوم ای نور دیده کجائی مرهم قلب جراحت رباعی مادر غم یگه را نبیند یارب آن یگه که نام او بود فیض طلب بگرفته رکاب حضرت شاه شهید عبدالله پرست و امت شاه عرب رباعی داد از دست چرخ واویلا عادتش هست جور و ظلم و جفا واژگونست سربسر کارش مرده در خانه زنده در صحرا رباعی سردی زمهر راز آه یخ ماست اصرار سقر ز شعله مطبخ ماست این چرخ بمن چگونه کج رفتار کشمیر بهشت مردم دوزخ ماست رباعی بفیض آباد بابر شه رسیدم جوانی دفن خاک تیره دیدم چقاد بود
[BLANK PAGE]
۳۲۲ پرسید چند نکته زارباب معرفت منت خدایرا که سوالم جواب شد مثنوی بدین شکار همایون که کرد مرا از فراقش جگر خون که کرد هر آنکس که گر دست شکار هما گرفتار بادا محنت رها فی الشکایت تعجب از چنین سلطان بیغور که عالیجاه کرده باغیان را بناکوره بطعن رقیبان دما دم میگدازد مخلصان را بستم گاو خر پامال کردند خرابه خانه شهر زنان را عد و ممتاز و هم مخلص گدازند تقرب نیست هرگز دوستان را بخون سینه یک دانه من چسان پرور د گرد دشمنان را نمی ترسد ز آه این جگرسوز نمود از سهو خوف مستعان را نمک پاشد جراحات دلم را بلرز آرد زمین و آسمان را ندارد عدل و انصاف و مروت نکرده غور این بیخانمان را کند طغیان چو موج بحر بلیم گذر نبود از و پیر و جوان را شهنشاه بلند اختر مدامیم بکن حاصل دعای بیکان را فانی و بے ؟
۳۳۳ بقای چرخ گردون باد و ایام نظر کن بسیر کار جهان را بدادم رس که گویم هر سحرگاه دعای عمر و جاه کامران را آغاز مرثیه غزرا در ایام محمود شاه وزیری بداور چاکویم دگر فتح نام نمود عزم کشمیر چون روان شد بجمعی ز شیران نر یکی توپچی باشی آن شاه بود که ثانی و رانیست در بحر و بر شرر و شجاع فیض طلب نام او ذوی الفهم و ادراک صاحب هنر نروید ببستان چو سرو قدش چو شمس جمالش نتابد سحر هلال مه نو دو ابروی او ضیای جبینش طلوع سحر دو چشمش ز بادام خلد برین تنش بود چون سیم و زرین گهر خراج بدخشان ز لعل لبش دهانش بدین جهت پر گهر بگرد رخش خط ز مشک ختن لسان تکلم چو شهد و شکر نگنجد بتقرير اوصاف او بسیرت ملائک بصورت بشر چو شد عرصه رزم آراسته شهادت پذیرفت آن نامور سپاه اجل حمله آورد بر او بتیغ قضا سینه را کرد سپر
۳۳۴ دلی پر حسرت الی رستخیز شدش خانه عیش زیروز بر زدار فنا سوی دار البقا گرفته رکاب بشیر و شبر زسر تا قدم مادش همچو شمع بشد محو و غرقست بخون جگر اها فلک راکنی سرنگون ربودم چسان تاج عزت بسر ندانم بدرگاه رب العباد چرا دعوتم راست نامد اثر بدی خانه سال او بیست و پنج که چون برق کرد رخش عمرش گذر ز هجرت بد الف و صد و سی و هفت ۱۳۲۷ چوزد غوطه در موج خون بخبر نماند بخزوات ایزد کسی صبوری گزین قصه کن مختصر کند عایشه از فراق پسر بدست ندم خاک عالم بسر قطعه تو بچی باشی هیچ ایامی غیر سلطان نرفته عایشه فیض طلب را کجا فرستادی که نکردی زاول اندیشه ناقص العقل این چکاری بود جگرت از فراق شد ریشه همچو فرهاد جهه شیرینت چون زدی تیغ بفرق خود تیشه آبحیوان ز کفت شد تا فسور فلکت سنگ زد چو بر شیشه باشی خانم
۳۲۵ باختی خاتم سلیمانی | شیر مردان و صفدر پیشه ایضا خودپسندی نداشت فیض طلب | یا رب این کله را چه بود سبب خورد بر سینه‌اش ز دست قضا | جان شیرین خود سپرده به رب سینه‌اش پر ز نور عرفان بود | صاحب علم و حلم و عقل و ادب طوطی طبع وی چو خوشخوان شد | شاهباز اجل شدش بعقب بر ز نخل حیات خویش نخورد | رفت وقت نشاط و عیش و طرب خان خانان امیر افغان بود | قوم بارکزئی ز اصل و نسب مخلص هر چهار یار نبی | خاص از امتان شاه عرب بر سر مادرش ز رحمت خدا | سنگ از آسمان فتاد عجب کوه نورم ز کف بشد ای وای | روزم از گردش فلک شد شب ساغرم پر ز آب حیوان بود | ریخت از دست نا رسیده بلب داد از دست چرخ کج رفتار | هست فنونش فریب و مکر و شغب نام او هست نشان او بکجاست | برقیبان گذاشت جاه و ج[؟] توپچی باشی حسین ابن علی | صفدر روز جنگ فیض طلب
٣٢٦ روزعایش لیله الداج است شمس شجش سخان شد ست عجیب ایضا شهباز فرشته خوی مادر ایجار یا بسوی مادر با رفتی زبرم بآه وافسوس پر حسرت و آرزوی مادر ای صاحب ننگ فام غیرت هم باعث آبروی مادر ای سرو ریاض کامرانی گلدسته مشکبوی مادر ای یوسف ثانی زمانی سرتاسر بدم نکوی مادر در خانه و در سفر بهر حال بودی تو بجستجوی مادر گرگشته مگر که گوش گردون زین ماتم و های و هوی مادر گفتم که مرو بوی شبیر نشنیدی تو گفتگوی مادر ایضا شغال شیر کش آیا کدامست نمیدانم که آن سگ زاده نامست که زد این گله را بر سینه تو اصیل ست و ده است او یا غلامست چسان بردی بیارید آن نگوسار عجب پخته کارست او چه خامت ندانستم فلک دامی نهادست که مرغ زیرک آخر او بدامست
۳۲۷ چو بزم چرخ را آراست ساقی می هجران مرادایم بجاست ذوی الحلم وحیا فرزانه فرزند چو لاله بر دلم داغت نداسـت شب و روز از فراقت جان ماد سمندر وار در نارم مقاست از آنروزی که رفتی از برمن نشاط وخرمی بر من حرات ز هجرت روز من شد لیله الدی مساوی روز وشب من جو نشات زغمهایت مرا قوت دل وجان ز خوناب جگر هر صبح و شات چو مجنون شهره آفاق گشتم زفرقت همچو زهرم تلخکاست ز دست چرخ گردان داد بیدا شهیدم شاه شیرین کلات فلک ساغر جهان ساقی اجل می از و نوشیدن هر خاص وعات مرا چرخ فلک بر سر ز هجرت چو سنگ آسیا دایم دوات ز جرم خونخورم راحت جان شفیعت سید ذو الاحترات قرار و مسکنت ای نور دیده مجاز فضل حق دار السلامت ایضا تو رضائی که بی پسر باشم زخم نا صور بر جگر باشم از فراق یگانه فیض طلب سینه مجروح و دین تبر باشم
۳۲۸ تابکی از جفای چرخ کبود تماشای کاو خر باشم حی قیوم قادر اناپ دور از وصل شیر نر باشم همچو فرهاد از ید حسرت غور ده بر سر تو خم و تبر باشم بهر گلزار حسن آن محبوب زار چون بلبل سحر باشم غرقه در بحر هجر و محنت و غم قید در دام شور و شر باشم از می اشتیاق فرقت تو مست و مدهوش و بیخبر باشم عایشه تابکی بدین منوال بی پسر زار و در بدر باشم ايضاً ارجمند آرزوی چند در دل داشتی می ندانستی که اندر خاک منزل داشتی خواستی سر رشته جاه و جلال آرزیتی در سرت سودای خام و فکر باطل داشتی عزم کردی سوی کشمیر و بدام فقر تست مادرت را همچو مرغ نیم بسمل داشتی برنشستی بر سمند باد پا کردی وداع سوی میدان شهادت بخت محمل داشتی با خدای خود توکل کرده رفتی در مصاف خویش را از بازی ایام غافل داشتی صاحب عقل و خرد بودی قضا تو شش در ربود سینه پیش ناوک اوران مقابل داشتی رعدسان غرید چون آمد صدای سهمناک اندران ساعت عجب حال مشکل داشتی جان شیرین
۳۲۹ جان شیرین باختی در خدمت محمود شاه بشکند دست قضا نخل مرادم بر فکند میگداز د مادر بیچاره چون شمع از سراقدم نور چشم گلرخا شکر لبا شیرین کلام هیچکس از خود قضا را رد نکرد ای غاشیه چشم لطف از پرتو سلطان عادل داشتی سرو آسا از ندامت پای در گل داشتی یوسف ثانی چو گل شکل و شمایل داشتی عونت آندم کس نشد از پیر کامل داشتی ور نه ذو الفهم و خرد فرزند عاقل داشتی ايضا سرو آزاد مرا چون خاک اندر بر گرفت خانه عیشم خراب آباد شد از فرقتش بسمل تیغ هجرانش ز فرط اشتیاق کرده فلک مرغ دلم بر آتش محنت کباب روز و شب من مساوی شد جور و جفا گلعداری گلرخی گلچهره گل پیرهن فیض طلب بود و ندانم مرو را آمد چه پیش از فراق وصل آن شمع شبستان سرور خلعت غم در بر و هم چادر اسود بسر تار هجران مادرش از قد مه تا سر گرفت اشک طوفان غمم روئی زمین یکسر گرفت موج خوناب دلم تا دامن محشر گرفت دود مغز استخوان بر چرخ نیلوفر گرفت زنگ بخت تیره ام آئینه خاور گرفت انتظارش در رواق دیده‌ام منظر گرفت داغ حسرت در دلش چون لاله احمر گرفت برق آتشبار آهم تا ثریا در گرفت مادر ایام اندر ماتمش اکثر گرفت
۳۲ چون همای سایه پرور از سرم پر وا گرفت طایر نحسی مرا در زیر بال و پر گرفت لافتی الاعلی لاسيف الا ذوالفقار عایشه اذیال لطف ساقی کوثر گرفت ایضاً ای فلک سرگشته و خونین جگر کردی مرا سم رسلک قصم درانی بدر کردی مرا کوکب بختم شد محبوس زندان مریخ دور از وصل غزير لب شکر کردی مرا غرق بحر حیرتم هرگز نمی یابم کنار از ندامت خاک عالم را بسر کردی مرا باغ امید مرا در اعتدال آخر خزان برنخوردم زین حدیقه بی ثمر کردی مرا طوطی طبعم اسیر دام هجران گشته است چرخ گردون عاقبت بی بال و پرکردی مرا حق چه ناحق شد بمن جویا نمیبینمت نام و رقم جنگ شیر از که بود و بی پسر کردی مرا عایشه از کوره هجرت برونشد چون حدید این چه اسرار ست ندانم دل حجر کردی مرا ایضاً مطرب دوران چو آهنگ سماع آغاز کرد مشتری در رقص آمد زهره طرح ناز کرد خواستم یکجذبه بزم عیش را برپا کنم این بلای ناگهانی از کجا آواز کرد بی نصیب از فضل حق از لطف پیغمبر شود آنکه محرومم ز وصل همدم همر از کرد کور بادا چشم آن کلب لعین نابکار بشکند دستی که قصد سینه شهباز کرد
۳۳۱ نور چشما گل نچیدی از ریاض عمر خویش عاقبت چرخ هم بکام ومطلب غماز کرد یوسف گل پیرهن آن طوطی شکر شکن بلبل شیرین سخن از دست من پرواز کرد عالمی در عشره نند و ما هم اغوش غمیم بسته شد بر ما در شادی مصیبت باز کرد آن خداوندی که هفتاد و دو ملت افرید قسمت عاليش را هر دم بسوز وساز کرد ايضاً ای دریغا مخزن در و گهر را باختم افسر عز و شرف هم تاج سر را باختم گوهر یکدانه از دستم تلف شد وای وای صاحب عقل و خرد فهم و هنر را باختم نونهال باغ عشرت غنچه نخل مراد شاهد رعنا ملیحے سیم بر را باختم رستم ثانی هژبر صف شکن بهرام گرد صفدر میدان امیر نامور را باختم گلغذاری گلرخی گلچهره گلسیرین ایعزیزا یوسف زرین کمر را باختم شمس طلعت مه قامه جبین فرخ لقا شمع بزم انجمن رشک قمر را باختم نور دیده قوت دل مرهم ریش صدد فرح مفرحخوان لخت جگر را باختم طوطی شکر شکن هم بلبل شیرین سخن هم هما هم شاهباز بحر و بر را باختم زینت و زیبے نظام مملکت ذوالاحترام خاتم ملک سلیمان کان زر را باختم داد از دست فلک بیداد از جور سپهر خسرو خوبان نگار لب شکر را باختم
۳۳۲ میر اتشخانه محمود شاه نامدار | چون کنم وا حسرتا شیرین پسر را باختم بیشه ضیغم روباه و شغال آخر بماند | از قضای آسمانی شیر نر را باختم سوختم در نار هجر و ساختم در موج غم | راحت روح و روان نور بصر را باختم دور دارد بر سرم گردون چو سنگ آسیا | مونس جان همدم شام سحر را باختم فیض طلبی تادهمعایت قمر بان شود | نور چشم مادر و جان پدر را باختم ایضا ای در بغا صاحب علم و ادب اے نام | ذو الکمال هم صاحب حسب و نسب را باختم گلرخ باغ لطافت سروبستان نشاط | عندلیب گلشن عیش و طرب را باختم فرح قلب و نور دیده قوت روح و روان | حقه پر گوهر و یاقوت لب را باختم پرتو حسنش ضیای صبح امتد و صال | خط بگرد عارضش و مشک شب را باختم غوطه خوردم در محیط بیکران امید عجب | در یکتای نجیب بوالعجب را باختم ای عزیز ایو سف ثانی امیر نامدار | عاقل و فرزانه عالی نسب را باختم ناقص العقلی چو من نبود در عالم هیچکس | جنگ کشمیر از که بود و فیض طلب را باختم شد سپر تیر قضا را سینه آن ارجمند | صیقل آئینه چین و حلب را باختم تشنه لب میگردم اندر دشت حیرت آه آه | حسرت جام پر از آب عنب را باختم محنت و الم
سخت دل سنگم مردم از فراق یک پسر عایشه گر خون بجای اشک بارد کم بود ماه ذی الحج تحفه شهر رجب را باختم در غریبی امت شاه عرب را باختم ایضا ای دریغا کوه نور خویشتن را باختم سروقامت گلرخی شکرین عذب البیان خطا بگرد عارضش چون هاله گرد مهر ماه نور چشم و قوت دل راحت روح وروان داد و بیداد از جفا چرخ و جور روزگار همچو مرغ نیم بسمل می طپم در خون دل عایشه از هجر دارد داغ بر دل لاله سان تاج عزت مخزن در عدن را باختم شمع بزم و بلبل شیرین سخن را باختم زیب درائی فراز انجمن را باختم یوسف ثانی غزال سیمتن را باختم خاتم لعل بدخشان و یمن را باختم صفدر میدان امیر صف شکن را باختم مخلص هر چار یار و پنجتن را باختم ایضا داد از دست فلک و ز جور گردون الامان روز و شب بسن مساوتی الی یوم القیام مال و ملکم را شجاع الملک شه بر باد داد خارجیم از جمع درانی چگویم وای وای کوه نورم رفت و بستم بار کستان جهان دل کبابم سینه ریشم هر دو چشم خون فشان خانه ام در عهد شه محمود شد شهر زنان از قضای آسمانی گشته ام بیخانمان
۳۳۴ فیض طلب را باختم در خدمت محمود شاه جانشینش شد قریب کم شد ظِلُم ونشأن چون کنم واحسرتا افسوس ارمان در نو بهار مر بالفصل اعتدال آمد خزان زخم ناسوری که من دارم ندارد هیچکس داروی دردم نباشد در زمین و آسمان آتش هجر و فراق آمد نداغم از کجا شها بازم خونفشان وازکردارشان غرق حیرتم سرگزینی یابم کنار از کجا مبتدل شد بر من بلای ناگهان همچو شمع از فرق تا پا میگدازم دمبدم سوختن با باختن شد روزگارم هر زمان از شرار سینه من ذوب میگردد حدید چونکه یاد آیدم از وصل آن شیر یان تیر آتش بارآ هم بگذر دارنه رواق برفلک از تاب آن در ملک آمدم فغان چونکه سیلابی شک از دیدگان جاری کنم در تحیر باز ماند از روش آب روان شرح احوالم نمی گنجد بلوح روز کار زانکه در املا بماند خامہ را قاصر زبان چون خدا قاضی شفاعت خواه شود خیر البشر اجر خود را خواهم از پروردگار انس و جان عایشه شمشیرزن اینست قرب و منزلت باختی یکدانه دربی بها را رایگان ايضاً ای داد از جفای فلک نونهال من فصل خزان نبود چه آمد زوال من در کوه و دشت و خطه کشمیر سرنگون صید کدام کلب لعین شد غزال من ناگاه به تفرقه
۳۳۵ ناگاه تیرفتنه چو گردون رها نمود باعث قضا چو شکست پر و بال من مادر فدای سینه گلرنگ نازکت دستش بریده رحم نکرد چون بحال من کوکب چومی نمر دبطالع نجوم چرخ سم عقرب و مریخ و زحل بود فال من ای نور دیده قوت دل راحت بدن جز آرزوی وصل تو نبود خیال من روز ازل چو طینت آدم سرشته اند بدبخت و بدسرشت نباشد مثال من دشت یلان و شهر زمان گشته خانه ام در محنت است روز و شب ماه و سال من سرگشته بدر چو من نیست هیچ کس ای وای بر مشقت اهل و عیال من در نار هجر فیض طلب بخت عالیش نشنید هیچ گوش فلک قیل و قال من ايضا آن گلغدار سرو قد لب شکر چه شد سلطان حسن یوسف زیرین کمر چه شد آن گوهر یگانه که مثلش بد هر نیست یارب ندانم از نظر م آن گهر چه شد رستم دل و هژبر و شجاع زمانه کو نور دو چشم مادر و جان پدر چه شد فرزند ارجمند سعادت نشان من پروردش بناز و بخون جگر چه شد آن شهسوار عرصه میدان نام و ننگ از ضعف طالعنم زقضا و قدر چه شد در آشیان بلبل و قمری و عندلیب شد جای زاغ و بوم و بی بال و پر چه شد
۳۳۶ روزم شبت و همه شب بیخودم خویش صبرم ز حد گذشت بگویم را سحر چه شد آنانکه سنگ را بنظر لعل می بها سازند ز بخت تیره ام اهل نظر چه شد هرچند گریه میکنم و آه میکشم یا رب دعای خسته دلانرا اثر چه شد عایشه لبت بند صبوری کن اختیار سلطان بر دو کون بشیر و بشر چه شد ايضا آن کامخدار لب شکر سمتن کجاست سلطان حسن و یوسف گلپیرهن کجات فصل بهار و موسم عیش و طرب رسید الحان وصوت بلبل شیرین سخن کجا محبوب دلربا که بدی رشک نقش چین تنظیم بزم وطوطی شکر شکن کجاست مه روی مشک بوی خط عنبرین چه شد آن شیوه ملیح و غزال ختن کجاست پروانه وصالم و محوم ز سر عشق شمع و چراغ و مهرو مه انجمن کجاست نورسته سرو باغ گلستان دلبری رشک بتان زینت زیب چمن کجات عیسی دمی بکلبه احزان گذر بکن غنچه دهان و لب چو عقیق یمن کجات فرزند ناز پرور شیرین کلام من دور از دیار خویش و غریب وطن کجاست پژمرده خاطرم چو گل از محنت خزان انفاس روح پرور و یاسمن کجاست در انتظار وصل دو چشمم چهار شد بحر عطا و مخزن در عدن کجاست باز پسیم نزد
۳۳۷ یارب چه حیرتست که عقلم زسرپرید منصور خودکجا شد و دار و رسن کجاست اولاد مصطفی و شهیدان کربلا شاه شهید و قاسم خونین کفن کجاست سوز و گداز سینه خیرالنسا چه شد گلدستهای عرش حسین و حسن کجاست غرقم به بحر حیرتکه هیچش کناره نیست عایشه مضطرست مدر پنجتن کجاست ایضا ای نور دین شرح ندارد غرای تو روزی هزار بار شهیدم برای تو چون لاله داغ هجر تو دارم بدل مدام نار فراق سوخت محبت سرای تو دستت حنا بخون جگر شد کجا بدم میشستم از سرشک برخساری تو قربان زخم سینه بی مرهمت شوم خواهم که لطف حق بشود مومیای تو در راه انتظار دو چشمم چهاشد واحسرتا دریغ ندیدم لقای تو در آتش فراق چو پروانه سوختم چون شد بکارخانه گردون ابی تو روی چوماه و خط سیامت شد از نظر من روی مهر و ماه نخواهم سوای تو جانا هزار جان گرامی کرم بود خواهم شود فدای سر پر هوای تو در کوره مفارقت عضو م گداز شد ای داد کاش می نشدم آشنای تو عمر عزیز و ملک دل و کشور وجود سودا کنم بلعل لب بی بهای تو
۳۳۸ تاج و نگین و تخت سلیمان کرم بود از فرط اشتیاق نمایم فدای تو فرزند ارجمند سعادت نشان من مادر فدای عزت و شرم و حیای تو ای راحت القلوب چگونه رقمت کحل الجواهر ست مرا خاک پای تو نور دو دیده فیض طلب گوید عشیر باشد شو د بحال تو فضل خدای تو ايضاً بپای خویش تو در خانه اجل رفتی هزار حیف که بسیار بی محل رفتی ندانم آنکه ز دست کدام کلب لعین بسینه تیر قضا خورده در جبل رفتی دریغ و داد هزاران هزار افسوس است مه یگانه من ساعت زحل رفتی ندانم از چه سبب نور دیده ام رضا ز ضعف طالعهم از جمع جزو کل رفتی دو چشم عایشه از فرقت تو خون گرید از انکه چون در شهوار بی بدل رفتی ايضاً عارض فیض طلب رشک قمر بودای خط بگرد خشر از سنبل تر بودای وای هدیه لعل لبش ملک بدخشان ویمن صوت سحر و سحنش شهد شکر بود ای وا صوتش لعود بشر سیرت او بود ملک ملکه سبقا تقدم جمله هنر بودای وای بست محمل سوی کشمیرا آن سروروان همچو گل بدرقه اش باد سحر بودای وای مردمان بحكم [ILL]
۳۳۹ مردمان سیم وزر آورده بکف بیحد و عد قسمت یکتنه من خون جگر بود ای وا می ندانست که قطاع طریق افلاک عقب مخزن پر در وگهر بود ای وا ناز پرورده مادر بهوس میرفتی راه کشمیر پر از خوف و خطر بود ای وا عایشه از ستم چرخ چرا می نالی سرنوشت تو مگر مرگ پسر بود ای وا ایضاً آسمان و روز مین بخت چگویم باز که چها بر سرم آمد ز غم فیض طلب آسیاوش بسرم چرخ فلک میگردد روز روشن شده اندر نظرم تیره چوشب ایضاً ترجیع بند آه و واویلا ز جور چرخ و ظلم روزگار خیر ستم با هیچکس نبود مر او را اعتبار بیوفائی عادت او اتزمان گردیده چونکه معمار فلک آراست طاق زرنگار زال گیتی سر بسر کارش مکر و افسونگری بین چه کرد با خاندان مصطفای نامدار گردش گردون که معتادش بود بکر فریت داد بر باد او بیوت حیدر و لعل سوار شمشاد یکی در بستان عشرت می کشید ناگهان از سر فگندش تیشه های آبدار از گلستان درانی قوم بارک غنچه گشت بر باد و بچشم دوستان شد خار غرم کرد در عهد خاقان زمان محمود شاه سوی کشمیر از قضا و قدرت پروردگار
۳۴۰ عرصه رزم و مجادل چونکه شد آراسته ناگهان جام شهادت نوش کرد منصور وار شاهباز روح او چون از قفس پرواز کرد بر فلک شد ملک نالهای زار زار خویش و قوم و اقربا و دوستان و فندقها پیرهن تا بدامن جامها را پاره پار از فراق وصل آن گلدسته نخل حیا بلبلان اندر چمن گریند قمری در چنار فیض مطلب جان جان شیرین بسلطان کرد نثار مادرش را دیده دو چارست براه انتظار داد از دست فلک از جور گردون الامان یکدلی خوش مرد زن با فیه در روحی جان از جفای انستمگر چند نالم وای وای روز روشن با این شخص در شد در مغرب نهان گلغذاری گلرخی گلچهره گل پیرهن در فصاحت در تکلم بلبل شیرین زبان خط زنگاری بگرد عارض آن سیمتن هاله بر دور قمر هرگز نبودی آن چنان چون سلیمان بود منقاد و مطیعش بحر و بر خاتم لعل لبش تسخیر قاف و قیروان سرو با در گل بماند از قامت دلجوی او باز ماندی از خرامشهای او آب روان در صفا و در صفت آن بشکرستان آفری اهل املا گشته حاضر خامه را قاصر زبان رفت از دنیای فانی آن مه خورشید رو با دلی پر درد و رنج و حسرت و آه و فغان چون جنود موت آورد حمله بر آن ماه و رو عارض رعنا طمیعش گشت همچون زعفران ای دریغا
۳۴۱ ای دریغا در فراقش سال و ماه و روز و مادرش را دلع هجرانس سجل الاسنا فیض طلب جان جان شیرین سلطان کردنشاد مادرش را دیده دو چارست براه انتظا ای دریغ از مه جبینی گلرخی عالی تب جوهر ادراک و دانش صاحب علمی و آد دلربانی شکر طلعت سرو بستان نشان گلرخی شیرین سخن عذب اللسان غنچه نرگش فتان بانش چشمہ آب حیات حقه رکوعش یا قوت رمانی عجب انجلای ظلمت شبهای تار از عارض از رخش گشتی خجل آئینہ چین وحلب گلشن عمرش خزان شد ناله ازین نجوم ریخت گلزار حیاتش موسم عیش طر بستر آن کل بدنش خاک و بالی گشت است زین مصیبه نور روشن محفل شبت ب همنشینان عزیزان واله و حیران شدن بیخود از خود گشته اند چون اسیر اغتصب بیوفا جائیست دوران منزلی دار فنا سر به کارش پریشانی بود ابوالعجب طینت آدم بآب غم سرشتند از ازل هر کجا شادیست دارد لشکر غم در عقب چشم پوشید از نگاه کاخ پر مکر و فساد زانکہ جای استراحنی سے جہے شور و چش جنت الفردوس در د آرزوی وصل حوض کوثر در تلاطم حوریان اندر طلب فیض طلب جان جان شیرین سلطان کردنشا مادرش را دیده دو چارست براه انتظام
۳۴۲ حسرتا مسکن بخاک تیره کرد آن نازنین با دو ابروی هلال و با دو چشم گرگین شمع بزم افروز خوبان سامی ملاک نظام با قد سرو رخی چون ماه و خط عنبرین طوطی طبعش کان معرفت شکر شکن بی محابا بود صیاد اجل اندر کمین شیوه شیرین که صد فرهاد درمند اودا کی چنین تصویر باشد در نگارستان چین زاد و صل از خان و الاجاه رضوان دستگاه عبد الرحمن خان که بودی صاحب و المتقین قوم بارک تو بجی باشی مشتهر چون مهروماه صفدر میدان که مثالش در بروی زمین مخزن دین در دریای سخا و عدل و داد بعد خاقان داشت نعم اقلیمی در زیرنگین ذو الجلال و ذو الکمال و ذو العطا ذو الکرم صبح غرت شمس طلعت ماه شان عزو دین آسمان فیض بخش ملجای هر بینوا کوکب برج سعادت و دریای ثمین آن پری پیکر که مثلش مادر گیتی نزاد خرمن حسن وراشد در غلمان خوت چین با دروح و هم روانش شاد در صدرجنا تا بیوم تنخیزش فضل حق باد آفرین فیض طای جان شیرین بسلطان دگر نشاه مادرش را دیده دو جارست بر امد نظار تا زما افتاد آن سروروان اندر چمن خسرو خوبان عالم یوسف گل پیرهن در بهارستان نیانو ننهالی رسته بود داشتی گلزار رویش جنب روی سمن بادشمنی
۳۳۳ پرتو حسنش که عالمگیر بود چون ما و خود قیمت لعل لبش ملک بدخشان و یمن در لطافت دلربا و در نزاکت برک گل عندلیب باغ رضوان بلبل شیرین سخن مهر و ماه و مشتری پروانه شمع رخش جعد مشکینش گرفتی باج از چین ختن مستمند انرا دهان در فشانش کامبخش دردمندانرا شفا از آب حیوان دهن خسرو کشورستان عرصه حسن و جمال بود خدنک سکنجیم بوش عذرا صف شکن وصف آن سلطان خوبانرا نه حد انتها بسمل تیغ دو ابرویش گروه مرد و زن شرح تحسینش منکنجد بلوح روزگار شیوه نیکوی او بودی حسن اندر حسن رشته زنجیر عشق آن بت رشک قمر پیر و برنا افکند اندر گلو چون برهمن از فراق وصل آن محجوب جانی روز و شب بر محبان گلشن کابل شدست الیحزن فیض طلب جان جان شیرین سلطان نشان مادرش را دیده دو چارست براه انتظا مخزن عمر عزیزش چون تلف شد حیف حیف بود در بی بها لیک صدق شد حیف حیف آن دلارام صنوبر قامتی گلرخی بود عاقبت تیر قضا را چون هدف شد حیف حیف گلشن رویش که بوداندر لطافت بی نظیر رنگ و بویش از اجل خشک علف شد حیف حیف خواست نوشد جرعه عشرت زجام روزگار ساقی افلاک را ساغر زکف شد حیف حیف
۳۴۴ خانۂ عیش و نشاطش رفت بر باد فنا ماتم و شیون بحر در طرف شد حیف حیف مادر سرگشته اش بین که در عهد شباب چون جدا از یکه فرزند خلف شد حیف حیف زین مشقت زین مصیبت العزیزالعلمان هم بدین نوجوانی لاشحف شد حیف حیف چون نقط دورش محاصر کرد پر کار اجل لشکر هجران در وقت صف بصفت شد حیف حیف شور وشین و غلغله افتاد در شهر و دیار شهر غوغائی تتش همچو دف شد حیف حیف داد و بیداد از جفای این سپهر بی ثبات حسرتا بر باد ایام سلف شد حیف حیف رسم و آئین ستم از چرخ کج رفتار بین چون بفرزند علی شاہ نجف شد حیف حیف فیض طلب جان جان شیرین سلطان دکن شاه مادرش را دیده دو صارست براه انتظار شرح هجران چون کنم زین چرخ پر فن ای وای کید مکرو سحر او شیشه فگن ای وای پر کنعانیران نهاده داغ هجران بر بصر ظلم و جور اوست معلوم و معین ای وای پیرو برنا رشت و زیبا زخم ناصو از ندیش خوره و دارد بدل در دفتر تن ای وای صد هزاران بل بود سوانح از جور سپهر همچو نی دارد فغان کردستان ای وای فاخته بر سر خاکستر فشاند بر سرش طوق بر بسته ببلبل از ناله کران ای وای عاقبت افتاد سرو بوستان دلبری نیست در باغ جنان زین سر و خرمن ای وای غنچه از باد صبا
۳۲۵ غنچه از باد صبا بشنید چون شرح غمش چاک زد پیراهنش تا بدامن وای وای از سرشک دیده و خون جگر کاشانه اش مادران پنج خواهران کردند مطین وای وای زاتش هجر و فراق شمع بزم انجمن میکدازد گر بود فولاد و آهن وای وای از غم آن نور دین چند نالم داد داد زین مصیبت شیعیان با شد بگفتن وای وای گریه و افغان و واویلا بود برعایشه در صباح و ظهر و عصر و شام و خفتن وای وای فیض طلب جان جان شیرین بسلطان کرد نثار مادرش را دیده دو چارست بر انتظار آه ازان فرزانه سرهنگیم زیک فیض طلب بشنود ار خویشتن بیگانه گردد انزمان همچو مجنون سرزند اندر بیابان فراق نبود آرام و قرارش در زمین و آسمان زین صفیر جانگدازش عقل مدهوش میرود ذوب سازد چون بصا غش آتش غم جسم وجان در جهان این پنج خواهر یک برادر داشتند لا طمع از غیر او جز از خدای مستعان مادران و خواهرانرا افسر غره شرف نور چشم و قوت دل فرح و فخر و اخوان یوسف ثانی شرر صف شکن رستم شجاع جوهر ادراک و دانش و فهیم و نکته دان در شجاعت علی گو یا صفدر لشکر شکن در فصاحت عجب و گویا بلبل شیرین بیان زلف بر رویش چو شب بی روز آمد آشکار در ریاض باغ جان و در قامتش سرو روان
۳۴۶ مادر مسکین خودرا نور چشم قوت دل خاندان محترم بارک را ازو نام ونشان لعل شکرخای او بردگرو از صفهند نرگس شهلای اوازبهر دلها جانستان هدیه لعل لبش ملک بدخشان و یمن صد هزاران واله وشیداش از پیروجوا دادازجور فلک بیداد ازظلم سپهر قد سروش بوقت اعتدال آمد خزان رفت از دار فنا در موسم عیش و طرب ارغوان باغ رخسارش چو زعفران جان شیرین باخت اندر خدمت محمود شاه مادر بدبخت او را خانه شد شهر زنان فیض طلب جان شیرین بسلطان گزرشاه مادرش رادیده دو چارست بگاه انتظار ستمدیده روزگار عاشیه ز دست فلک سنگسار عاشیه نیاسوده اندر جهان یکنفس جگر ریش و دل پاره پار عاشیه چو ساقی دوران باو است ندیم زخمر محبت خمار عاشیه بود در ره گلرخ لب شکر شب و روز در انتظار عاشیه زگلزار حسن رخ فیض طلب جدا مانده فصل بهار عاشیه با فسوس و آه و بشور و فغان چو بلبل بلیل و نهار عاشیه چو اوراق گل صحبت دوستان پریشان شد و تار تار عاشیه بندچون
۳۴۷ بشد چون زکف آن دُربی بها ندارد شکیب و قرار عایشه شب و روز از نار هجر و فراق بود سینه پر شرار عایشه مکن یاد از خاندان رسول صبوری نما اختیار عایشه غیر از تو کسی نیست که گیرد دستم دل در طلب فضل توابستم بستم عذرم بپذیر و عفو کن تقصیرم هر چند که من تو به خود بشکستم هر جا که روم براندم از در خویش باز آمدم و پیش درت نشستم از دوستی خلق ندیدم اثری از جمله بریدم و بتو پیوستم از بادهٔ معرفت بکامم می ریز از وحدت خویش کن تو مستم مستم خاتمه کاتبۀ عایشه از امتی شاه عرب بنت یعقوب علی والدۀ فیض طلب قوم بارکزئی و شاعرۀ ملک وجود عهد سلطان زمان بحر عطا شه محمود پشت در پشت خطاب آمده مارا منصب توپچی باشی همه بودند ذوی الجاه و یوم پنجشنبه بد و بیست شش از ماه رجب یافت تحریر شکر گنج پر مضمون ادب یکهزار و دو صد و سی و دو از هجرت بود که چنین نظم گهربار بار قام نمود
۳۴۸ ساعت چاشت بپایان نسخه با تمام رسید که بار باب خرد فرحت می باد مزید ساکن کابل در موضع او پچی مرقوم شده کین فطنت اشعار ندر سحر عموم رنج بسیار کشیدم چو سخن ضم کردم بسرم مان پاره از خون جگر کم کردم خواهم آمرزش خود از کرم ربانی زانکه پا بنده و باقیست می را سلطانی اول و آخر و هم باطن و اظهار یکیست هم کریم و کرم و غافر و غفار یکیست خاتمه طبع سپاس بیقیاس مر خالق هژده هزار عالم را که مبدا و معاد عالم تکوین را از دو حرف بحر و او را و درود بیحد و عد مر رسول اکرم را که فصاحت کلام معجز نظام کوی سبقت از حکمایان برده اما بعد بر ضمایر اهل بصایر پوشیده مباد که بهترین مخلوقات حیوان ناطق ست و بهترین نطق که بنظم باشد و اخص آن از انوشه ایند این کتاب لاجواب از کلام شاعر جادو زبا سحر بیان که مغز طرش بحریست که سفینه خرد در تلاطم امواجش در تزلزل ست در بلده کابل اعنی صاحب عفت و عصمت بی بی عایشه درانی بار کزائی از ابکار افکار سود نموده از ناقدروانی کسی با و نمی پرداخت و نسخه مکتوبه مرحومه در کتابخانه خسروی بود پس حضرت پادشاه اسلام پناه فزاینده چتر شاہی فروزنده شمع سنت رسالت پناهی قدر دان اهل کمال خدیو بلند اقبال امیر بن الامیر بن الامیر امیر عبدالرحمن خان ادام سلطنته کتاب مرحومه را در چاپ خانه سرکاری داده امر نمودند که چاپ شود با نتظام سیادت پناهی محمد عظیم خان سار جن میر و باهتمام میلان افاق منشی عبدالرزاق بیک تا بریخ پنجم رمضان شنه هجری طبع شد
۳۴۹ تقریظی که در هنگام اختتام طبع این کتاب بلاغت فرجام بقلم عجز شمیم بنده سر افگنده وصاحب متاع نا ارزنده غاشیه بدوش یکه تازان عرصه سخن سرائی احمد جان الکوزائی مهتمم حساب و گرانی دفاتر کل افغانستان صانه الله تعالی عن الآفات الزمان مرقوم گردید اهل معنی را مژده و صاحبان اشارت را بشارت که درین زمان فیض توامان و ایام سعادت انجام بفر الطاف سبحانی و فیض انفاس رحمانی گلستان پژمرده نکته سنجان ملیح سیراب و بوستان افسرده غزل خوانان فصیح خرم و شاداب شد بلبلان نغمه سرای گلزار فصاحت را گلی تازه دمید و طوطیان شکر خای گلشن بلاغت را شکری بی اندازه رسید یعنی دیوان ملاحت عنوان محتبت جهان مشحون از انواع دلال واصناف غنج الموسوم بشکر گنج التصنيف غنچه ظریفیه
۳۵۰ و شاعره لطیفه سرآمد بنات مجد و جلال و سر حلقه مکرمات با فضل و کمال مشاطه عروس معانی و دلاله جنس بازار نکته دانی خال چهره مستورات قوم افغان و در گوشوار مخدرات طایفه علیه دران المسماة بی بی عایشه بنت یعقوب علی خان توپچی باشی بن رحمان خان توپچی باشی همشیره عمر خان توپچی باشی بارکزائی درانی افغان عمر خان نزانی که در عهد سلطنت محمود شاه ابن مرحوم مغفور جنت آرامگاه تیمورشاه مقارن سنه یکهزار و دو صد و سی و دو هجری با تمام رسیده بود و پسرش که فیض طلب خان نام داشت توپچی باشی میر آتش محمود شاه مرحوم بوده در مقدمه کشمیر که همراه مرحومی وزیر فتح خان رفته بود از دست سنگهان شهادت یافته مرثیه انرا در آخر کتاب خیلی بسوز و گداز انشا فرموده و تا حال که سنه یکهزار و سه صد و پنج هجرت است مدت هفتاد و سه سال بسبب عدم قدر دانیهای کمال و ظهور فتن و اختلال و طاق نسیان و کنج فراموشی افتاده و از غایت فرسودگی با خاک سیاه یکسان گردیده بود بحسن التفات شهریار دریا دل سحاب نوال و شهنشاه باذل سراسر افضال نور حدقه علم و بینش کوریحدیقه فضل و دانش اختر برج سعادت و گوهر درج مناعت فرازنده اعلام علم و نکته دانی براندازنده رسوم جهل و نادانی الموید
٣٥١ بتایيد الملك المنان ابو النصر والظفر امیر ابن الامیر ابن الامیر امیر عبد الرحمن خان لا زالت الويتة فتوحاته في ميادين الوغی عاليه ومارحت امتعة كمالاته فی - اسواق الدنیا غالیه رونقتی تازه و رواجی بی اندازه یافت و بواسطه فیض قدردانیهای آن ذات خورشید صفات دیوان مذکور از کنج خمول بذروۀ قبول شتافت وبموجب فرمان واجب الاذعان چابک دستان مطبع فیض منبع دار السلطنته کابل صانه الله تعالی عن التطاول بتصحيح تام و تنقیح مالاکلام آنرا بقالب طبع درآوردند و نقاب احتجاب را از چهره عین دگر نکته دقیق عمیق بر ضمیر منیر نکته سنجان روشن نفس و کوهرآرایان دقیقه رس واضح باد که چون اکثر طوات عالم و فرق بنی آدم شجاعت والوالعزمی طایفه افغان را مسلم دارند و در نکته دانا و سخن سنجی شان قیل وقال پیش می آرند فلهذا جناب رفعت قباب اعلیحضرت کردون بسطت سرور افغان و درة التاج طایفه دران خواست که شمه از فنون بلاغت و فصاحت این طایفه فاضله را نیز بعقلای جهان و فضلا دوران ظاهر سازد و بطرز حکیمانه و شیوه عاقلانه بنیاد شک و شبهت
۳۰۲ مردم را براندازد زیر اکه از ابتدای ترویج شعر پارسی دیوانی باین اسلوب و اینقدر حجم از زنان اهل زبان بظهور نرسیده چه جای آنکه از اهل زبان نگیر البته از دیدن این بهار خزان و کل همیشه ریان بر اولوالابصار جهان کالشمس فی رابعة النهار ظاهر و آشکار خواهد شد که زن طایفه چون بدین تهذیب و کمال برسد اگر تربیت مردان آن طایفه کما هو الواجب نموده آید کارشان به کجا خواهد رسید و چشمه فضل و هنر آنان چسان خواهد جوشید فاعتبروا یا اولی الالباب محمد عزیز
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]