نمبر ۱
مذهبی ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، اخلاقی ، تاریخی
آیینه عرفان
[ILL]
[ILL]
[ILL]
مطبعه وزارت جلیله معارف
شهر کابل
۱۳۰۲
شمارهٔ اول جلد
۱ ۱
سال اول
تاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی
آیینهٔ عرفان
باحث از مساعی علمی وانکشافات مدنی است که
بهمدستی هیئت تحریریهٔ اعضای دارالتالیف وزارت معارف
در هر ماه یکبار نشر میشود
مطبعهٔ وزارت جلیلهٔ معارف
دار السلطنه کابل
(جوزا)
۱۳۰۳
مندرجات : صحیفه
افاده مرام ۱
اخلاقیات مکارم اخلاق فیض محمد خان وزیر معارف ۲ الی ۸
علم ملا فیض محمد ۹ - ۱۳
مصاحبه فیض محمد خان وزیر ۱۳ - ۲۰
حس و حرکت هاشم شایق ۲۱ - ۲۳
ادبیات بهاریه منظوم عبدالرسول خان ۲۴ - ۲۷
مکتوب تازه به سبک قدیم قاری عبدالله ۲۸ - ۳۲
وطن منظوم " " ۳۳
تاریخ اقتصاد یا وقایع تاریخی مشرق زمین فیض محمد خان وزیر ۳۴ الی ۳۹
مساعی علمی هاشم شایق ۴۰ - ۴۶
متفرقه عجایب نظار دارالتالیف ۴۷ - ۴۹
مژده اداره ۵۰
شمارهٔ اوّل
سال اوّل
افادهٔ مرام
قارئین کرام تصدیق کردیتوانند که از ابتدای عصر أماناء روز بانوان وسیله پیشرفت عرفان ملک طنت
با یک جهدیبی آرام رسائلا، مجموعهٔ، جریدهٔ، نظا، نامها، وکتابهائیکه تعدا ومهمی دارد، در هر بانه نوشته شده
که معرفت و تکامل استعدادها مجرای نو و اساس تازه گرفته افکار اهل علم و صنعت ملک بت با وسائط
موجوده وطاقت طبیعیهٔ خود لیاقتها نشان داده قلم قدیم با مهارت فوق العاده مداد تازه و کاغذ زرد خطوط
گلفون پوشیده، افکار عصری و حسیات تجدد پروری خود را ابراز نموده اهل معارف پرورشی خود را
هر روز زیاده تر مینماید .
اینک بعد الیوم هر ساعت خواه مطبوعات حسود و خواه دلسگان حقوق شناس خارج رمزنده اعتراف خواند
قصیدهٔ افسردهٔ خود را بوزن جدید ملت تطبیق داده با صدائی زنده با دوشاباش بلند کرده از شعار اولیام
پژمرده بیرون کشیده به (بعث بعد الموت) افغانستان جوان ایمان خواهند آورد.
حال از اثرات این کشور باکر وملت قابل یمین مجموعهٔ علمی، ادبی، تاریخی ، اجتماعی، اخلاقی تربیه وی
اقتصادی (آئینهٔ عرفان) است که آیت لا کل یوم هوفی شان را آغوش زو مینماید
هرگاه این مجموعهٔ علمی با مسلک صمیمی هوسکاران علم ومعرفت را .. چه در صف تألی مکاتیب چه در جمعیت
توسط خارج مدرسه تطمین کرد وعطشان هواخواهان معارف و مدنیت قارئین را تسکین ساخته
بامنه و فان جامعه را تزیین نماید با هئیت تحریریه دارالتالیف باین خدمت خیرخواها وطنی خود مفتخر خوادید
(باقیمشه پاتی)
۲
مکارم اخلاق
در ادوار زمانه آنچه از اسباب اعتلا و ارتقاء
ملل دیده شده و خواهد شد همهتن منحصر مکارم اخلاق ملل
بوده و خواهد بود و هر حادثه و یا واقعه که باعث تعمیم و تمیم
ادبار اقوام گردیده با علت یگانه آن شیوع قباحت
اخلاقی آن قوم و یا ملت پیداشده که لازم است اقوام
امروزی که میخواهند بمدارج تعالی نائل شوند
نخستین از همه با عمال و افعال اینچنین اقوام تاریخی دنیا
امعان نظر فرمایند تا از آنچه باعث اعتساف بوده
احتراز کنند و بآنچه سبب تعاون اجتماعی
یک قوم شده متمسک گردند
اصول یگانه عروج و ارتقای ملل، اتحاد
و اتفاق علمی و عملیست و برعکس آن نفاق و شقاقیت
شماره اول
۳
سال اول
شده، چه از صورت اولی انضمام و اجتماع قوا حاصل میشود
و از مسئله اخری بعد و هجران مطالب عقلی و نقلی
عاید میگردد که اول موجب فلاح و نجاح است
و ثانی مستوجب خسران و خذلان
چنانچه در اقوامی که آغاز دور تنزل و ادبار
نمایان شده ، نخست کوتاه فکری افراد آن قوم
بوده که نسبت به اعمال صالحه ابراز نموده اند
و از حدود امور دینی و دنیائی تجاوز کرده اند، برای
حصول رضای خالق خود سهلترین تکلیفی را بر وجود
خویش روادار نشده اند. همیشه امور فرعیه را
بر مهام اصلیه ترجیح داده اند. برای نشو و نمای
قومیت خویش هیچگونه بذل مساعی ننموده اند.
از تعلیم و تهذیب نفرت کرده اند. بهترین شهود
این اقوال تاریخ قوم عاد، ثمود، لوط و بنی اسرائیل
است ..
شماره اول ۴ سال اوّل
چنانچه قوم عاد از غایت بیباکی و عدم توجه
اخلاقی خویش از اطاعت تبلیغات حقه حضرت هود علیه السلام
انکار نموده، به لهو و لعب، شراب نوشی و اقسام عیش
و عشرت مبتلا گردید، تا بالآخر بعذاب صرصر عقیم
هلاک و منهدم شد.
قوم ثمود نیز بنا بر نفاق روسای قبیلهٔ خویش
که بر علیه حضرت صالح علیه السلام قوم خودشان را
تشویق و ترغیب میکردند و آنحضرت را ساحر گفته
خطاب می نمودند؛ به ابتلای الهی سردچار گردید.
قوم لوط هم بانواع اعمال شنیعه، از قبیل لواطت
و تجاوز حدود الله رشته حیات خود را منقطع ساخت
و همچنین قوم بنی اسرائیل که باقسام نعمای الهی شرف امتیاز
حاصل کرد و به خطاب یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی
انعمت علیکم وانی فضلتکم علی العالمین مفتخر گردید از نهایت
سرکشی و ضلالت راه بنجات مغضوب رب العزت
شمارهٔ اوّل ۵ سال اوّل
واقع شد. این قوم از اقوام جلیل القدر آسیا
بشمار میرفت و در ترقیات مدنی و فضائل علم و دانش
شهرهٔ آفاق بود. اما همینکه طغیان و عدوان را شعار خود
ساخت باقسام خسارت و مذلت مبتلا گردید
به اسارت غیر رضا داد. تن پرور و دني الطبع
واقع شد؛ از امور جهانبانی یک قلم محروم ماند
تنها بجمع مال و دولت اکتفا کرد اعمال و اعمال قبیحه را
نسبت بخود زود قبول نمود و از حق پرستی و حق طلبی
یک قلم دست کشید. از هر چه فهمید انکار کرد محض
برعونت و خشونت پافشرد.
حضرات انبیای بنی اسرائیل علیهم الصلوة
و السلام هر قدر به تربیت و تهذیب اخلاق آن قوم
کوشیدند؛ همانقدر نتیجه مخالف ازان قوم دیدند
این قوم بهیچ مسئله از مسائل قناعت و استقلال
طبیعت خودرا ظاهر نساخت، همیشه متلون بود.
شماره اول
مجلد اول
سال اوّل
با پیغمبران اولوالعزم بمکر و فریب مقابله کرد
رهنمایان قوم خویش را بجنایت و خیانت
رد و سب مینمود؛ تا آنکه از حضور رب العزّت
از تمام اعزاز و اکرام خود محروم شد و قوم عرب
برای اصلاح امور عالم مأمور گردید .
تعلیم و تربیت قرآن عظیم ایشان در کمتری
از زمان، این قوم محتشم عرب را بچنان
اخلاق حمیده و تهذیب ستوده بیار است
که در اوائل عصر بمکارم اخلاق شهرۀ آفاق
گردید. اگرچه مقصد و مدعای دین مبین اسلام
بفحوای آیۀ کریمه (هو الذی ارسل رسوله
بالهدی ودین الحق لیظهره علی الدین کله)
اثبات احکام عمومی قرآن کریم بود و هست؛ اما
حضرت نبی علیه الصلوۃ والسلام نخست معنی
آیۀ کریمۀ ان اکرمکم عند الله اتقاکم را در قوم محبوب خویش
شماره اول
مجلد اول
سال اول
اعلام و اعلان کردن میخواستند و برای
حصول این مطلب که وسیله یگانه تعمیم احکام
حضرت قرآن است و واسطه مخصوصه دوام
حیات یک ملت شمرده میشود بکوشش و سعی
بلیغ میفرمودند هر قدر قوم عرب تشریف شریف
تهذیب اخلاق را زودتر زیب تن ساخت بهمانقدر
احکام قرآن کریم در دنیا بیشتر وقویتر نفوذی حاصل کرد
چون جذبه عشق و شیفتگی قوم عرب نسبت باسلام
حقیقت معانی ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی
لله رب العالمین لا شریک له وبذالک
امرت و انا اول المسلمین را بخود احراز فرمود
این قوم نجیب به اصلاح عالم کامیابی
محیرالعقولی حاصل نمود و بمقابل قوم بنی اسرائیل که
در استیلای بیت المقدس اشد جبن و دنائت خودشانرا
ظاهر ساختند و بفقوای آیه کریمه قال فانها محرمة علیهم
شماره اول مجلد اول 8 سال اول
اربعین سنة يتهون فی الارض فلا تاس
علی القوم الفسقین چهل سال از حکومت آن دیار
محروم ماندند و در جنگلهای مصر آواره شدند.
قوم صادق عرب در کمتر این زمان بر اکثر قطعات
عظیمه آسیا تصرف کردند. این نبود مگر نتیجه نیک
مکارم اخلاق و تربیت عالی که از تسلیم حق برای
آن ملت نجیب نصیب گردید و ضیای حقیقت
انتمای آن تعلیم و تربیت اصلاح تازه بعالم بخشید
ف، م
شماره اول
علم
سال اوّل
نعم ما قال القائل : الْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللهُ فِي قَلْبِ مَن يَشَاءُ
علم نوری ست که خداوند تبارک و تعالی می اندازد آنرا در دل هر که بخواهد.
علم اعظم آیات و اشرف علامات انسان است . علم است که انسانرا از ورطهٔ
هلاکت بمنزل نجات میکشاند . علم است که انسانرا از رتبهٔ سفلای حیوا
بدرجهٔ اعلای ملکیت میرساند . علم است که انسانرا از حفیض خاک باوج
افلاک در طیران آورده است . علم است که مقاصد علیه و مراتب ترقیهٔ
انسان بدان حاصل میشود . علم است که امور معاشیه و معاویهٔ
نوع بشر را بوجه اسهل مهیا و آماده می سازد . علم است که اگر انسان
آنرا بیاموزد و چراغ دانش در خانه دل بیفروزد گویا طی مراحل
مشاق را بواسطه و اتفاق او بآسان و سهل تر طریقی نموده بر مرام
خویشتن واصل میگردد . علم است که انسانرا باحیای ابدی و سعادت
سرمدی نائل میگرداند .
باری علم کیفیتی است نورانیه و حیاتی است عقلانیه ، بواسطه آن دل
بندگان خدا منشرح و سینهٔ ایشان از غبار و کدورت جهل عارسته
محلی بفضائل حمیده و متری از اخلاق رذیله میشود و بدین واسطه
شمارهٔ اوّل ١٠ سال اوّل
عبور مینمایند در علوم و فنون دنیویه و اخرویه از قبیل شریعت، طریقت
و اوامر و نواہی الوهیت و کسب ثروت، صناعت، حرفت، فلاحت
وغیره که امروز در بازار تمدّن و انسانیت و عالم بشریت رواج گرفته
ہرکس از مؤمن کافر، ملحد، مشرک، مفلح، مصلح، مفسد، طالح
در پی آن روانند و دانسته و نداسه خریداری مینمایند که شاید
خود را از حضیض ذلّت و وبال باوج عزّت و اقبال عروج و صعود
داده از قید عشرت فقر و مسکنت و فشار اسارت و ذل عدم مكنت
و حشمت بیک سوی کشیده از زحمت براحت رسانند تاشاید
عرض، ناموس، ضیاع، متاع و وطن خویش را حفظ و حراست
کرده شرف انسانیت و شأن علویت کسب نموده خود را وقعی در انظار
و عظمی در اقطار نهاده در آفاق و عالم انسانیت سمر و مشتہر سازند
دروز راحت بسر برده ذلیل، خوار و دو چار نکبت و ادبار نشوند.
علم ملکهء مستدله در بین تفریط بلاهت و افراط جربزت و فریبندگی
است که ناشی میگردد از ملکه و خصلت حلم. همانا تمامت آرزو ها و آمال
دنیا و عقبی، معرفت بوسته ناختن خداوند تبارک و تعالی و حصول
سال اول
۱۱
شماره اول
سعادت، سیادت، عزت، حرمت، حمایت، مروت،
سخاوت، شجاعت، عدالت، حسن سیاست، حراست مملکت،
تعمیر بلاد، ترفیه عباد، کسب ثروت و مکنت، صعود در مدارج علویات
و غیره همه منوط و مربوط بعلم است. پس باید اقسام علم و حکمت نظریه
علیه و علمیه را شخص دانسته از روی شوق شروع در تحصیل و سعی
در تکمیل آنان نماید.
نتیجه و تجربت علم
پر واضح است که هر امری از امور نیک و بد و هر فعلی از افعال خوب
و زشت را در عاقبت اثر و ثمری است که همواره بروی روز افتاده
و می افتد چنانچه کتب تواریخ مبسوطه که مملو و مندرج از احوال
گذشتگان است در نزد اهل بصیرت همه عبرت، و موجب حصول
تجربت است که اگر کسی دل صاف، فکر وافی، رأی صائب خیال ثاب
ثابت داشته باشد از کردار وخامت بار یا سعادت و نیکبختی
آور محاسن آثار مردمان سلف و انبای زمان حال کسب سعادت
و ترک شقاوت خواهد کرد و از ان یک خود را متخلق ساخته بان دیگر
شماره اول ۱۲ سال اول
متجلی خواهد نمود زیرا هرکس از روی تجربت دانسته ومیداند که احسان
بنده میکند انسانرا ومنت نهادن فاسد میسازد احسان را وعاقل آرزوی
دراز را کوتاه دارد وشریف اخلاق خویش را پاکیزه کند ، میانه روی و
اقتصاد در خرج نصف معاش است ، تدبیر در امور یک نیمه از ظهیر و معین
باشد، کریم بدی را به احسان براندازد، محسن مردم را غریق احسان
سازد ، دروغ گفتن موجب منازعت شود ومنت نهادن مفسد
صناعت گردد. یاد خدا وند مرهمت پرهیزگاران شب زنده داری دوستان
مشتاقان است . دوستی بیگانه را خویش سازد و دوراندا
دلیل راه حق گردد، اندیشه آمال دور و دراز نزدیک کننده آجال
و مرگ سهل تر از ذلت سوال است. خامشی بوستان اندیشه و
فکرت وحسد تخم شر ومحنت است . حیا کلید خیر و شيرمی عنوان شر است
وقار وحزم پشتوان وعجلت واصرار موجب نيران است علم شجا
دهنده وجهل هلاک کننده است. بیدارمی در کاردین نور وغفلت
درامور دنیا غرورست . کار بخطا کردن موجب ملامت بشتاب
زدگی مورث ندامت، کار بصواب نمودن جالب سلامت است
غلط چیده شده
شماره اول ۱۴ سال اول
راستی شمشیری است برنده ، طریق باطل غروری است فریب دهنده
عالم زنده است اگرچه بمیرد ، جاهل مرده است اگرچه زنده باشد . پوشیدن
اسرار کار خردمندان ، اذاعت سر خصلت نامجرب و نادان است
نهر ساعتی که می گذرد ، چیزی از عمر کم می کند ، هر ستمی که حادث میشود
مملکت را بر باد میدهد . کسیکه کار باستشاره کند از لغزش ایمن
باشد و برعکس تهور ورزیده در غلط افتد . استغناء از درگاه پادشاه
بزرگ سلطنتی و جرأت و جسارت بر سلطان بهلاکت خویش شتابی
است . عاقل کسی است که صنایع نیکو کند و مساعی خود را در مواضع
نیکو بکار برد ، جاهل تقصیر خود را نمیداند و پند و اندرز کسی را قبول
نمیکند . کریم جفا کند چون ستم بیند و نرمی آغازد چون عطوفت بیند
لئیم جفا آغازد چون عطوفت بیند و نرمی نکند چون سختی ننگرد
امضاء سی دارالانشاء
ملا فیض محمد
شماره اول ۱۴ سال اول
مصاحبه
درین روزها فرزند من عبد الکریم رشدیه دویم بنابرامر عروسی خویش
از طرف آقای مدیر مکتب مبارکه حبیبیه محکوم جرم وسزا واقع شده
ومن باین مطلب حیرانم که چرا وزارت جلیله معارف ما برامر عروسی
شاگردان مکاتب اینقدرها دقت و توجه می نماید وبرای طلبایکی
اسباب جرم وسزا فراهم میکند؟
حقیقهً من هم در بعضی جرائد وطنی این خبر را مطالعه کرده پیش
بینی های وزارت معارف از صمیم دل تشکر نمودم ومسرور شدم.
گمان میرودکه محکومیت عبدالکریم از روی انصاف و عدالت واقع
نشده و من که پدرش باشم باینگونه محکومیت ناموافقتی دارم.
مخاطب بشنیدن این جواب برآرزوهای خویش لرزیده
متالمانه اظهار نمود: «اگر این شکرانه را نسبت بپیش واقع
شدن بزمامۀ خود اظهار فرموده باشید البته بجاست فاما
نسبت بزمامۀ اینشکریه از ترحم و شفقت های پدرانه همچو شما
حضرات بعید می نماید.» تبسمی کرده گفت:
قطعه نمبر ۴
شماره اول
۱۵
سال اول
- ای برادر ! هیچ پریشان مشو و هم بسیچ گمان مکن
که من از نعمت آنوجود که حاصل حیات من توست خدانخواسته
غافل باشم و بهترین آرزوی من کامرانی و شادمانی آنها نباشد
اما باید دانست که امر عروسی از خود وقت و وعده دارد؛ اگر از وق
و وعده اش پیشتر واقع شود، گویا نهال عمر داماد و عروس را شکستن
و ثمر این عروسی را که اولاد سالم و صالح میباشد ندیدن است.
- بلی این همه مسئله ها را در وقت ما استنباط کردند؛ گویا
پیش ازین زمانه هر چیز شدنی بود، نه نهال عمری می شکست
و نه ثمر عروسئی معدوم می ماند. این همه کیفیتاً برای ماست.
- اخوی من ! اینطور نیست که این مسئله در زمان شما
استنباط شده و تنها بحق شما و اولاد شما تطبیق میشود؛ باید
بدانی که ضرر این قسم عروسی ما را تمام ملل مشرقی دیده بعد از تجربه و
مشاهده سخن حکمای دنیا را بحال خود تطبیق کردند و در نفوس
و سلامتی افراد خود کامیاب برآمدند.
- شاید ملل شرقی دنیا که مالک کرور ها نفوس من بنده میشوند
شماره اول ١٦ سال اول
وقت عروسی اولاد خود شانرا زمان بلوغ قرار داده باشند که
این همه کثرت نفوس را تصاحب نمودند؟
نی - نی! این فکر سر اسر غلط است، وقت عروسی زمان
بلوغ نیست و نه این مسئله باعث ترقی نفوس یک ملت میباشد
بلکه یگانه اسباب سقوط صحت و سلامتی افراد ملل شمرده شده
و می شود. چنانچه امروز ما افاغنه که در صحت و سلامتی نفوس و هم
ترقی آن از ملت مترقی مشرقی مثلا جاپانها عقب مانده ایم سبب
مخصوص آن همین است که زمان بلوغ را وقت عروسی قرار داده ایم
ورنه حکمای دنیا عمر یک آدم را به هشت (۸) دور تقسیم نموده اند
که اول آن دور طفولیت (۲) دور شباب (٣) دور بلوغ
(٤) و دور رشد (٥) دور کمال (٦) دور انحطاط (٧) دور
شیخوخت اولی (٨) دور شیخوخت آخری است.
چنانچه دور طفولیت از ابتدای ولادت تا بسن هشت سالگی
است و درین دور تمام اعضای آدمی نشو و نما نمی یابد. و از هشت
سالگی تا چهار ده سالگی دور صباوت گفته میشود درین دورس
شماره اول ۱۷ سال اول
شهوانی اندک اندک ظاهر می شود و از چهارده سالگی تا بیست
سالگی دور شبابست که درین دور اگرچه نطفه پیدا می شود وا
حس شهوانی قویتر میگردد ولیکن هنوز اعضا انسان و ماده منویه
بدرجه کمال نمیرسند. بنابران عروسی که در همین هنگام واقع شود
ثمره نمیدهد و یا اینکه ثمرش یعنی فرزندی که از همچنین ازدواج
پیدا شود ناقص، ضعیف و بی مدار میباشد. بنابران حکمای
مردان را پیش از بیست و دو سالگی و زنان را پیش از هجده سال
حکم ازدواج نمیدهند، و میفرمایند که پیش ازین هنگام زن
گرفتن چند ضرر مدهشی دارد که حیات یک ملت را در خطـــــــر
می اندازد :
اولاً از آنجا که درین سن و سال هنوز عقل و قوه محاکمه مرد
بدرجه کمال نرسیده میباشد، در خصوص امر معیشت و اداره
خانه عاجز میماند .
ثانیاً چون درین سن و سال قوالی بدنیه مرد و زن درجه
کمال حاصل نکرده و اکثر بحس شهوانی مغلوب شده اساس عمر خودشان را
شماره اول
۱۸
سال اول
سست و ضعیف میسازند و از ثمر اولاد محروم میمانند.
ثالثاً اگر فرزند تولد شود آنهم ضعیف بوده از هرگونه ترقیات
بشری ناکام خواهد ماند.
رابعاً اگر درین سن و سال زن حامله شود چون قبل از اکمال
اعضای خود بار گرفته است قوای خود را تماماً از دست میدهد بدنش
از نشو نماسی که لازم و ضروری است باز میماند و بامراض مهلکه سرا
دوچار میشود. درینصورت نه تنها اولاد مضرت میبیند بلکه
نهال عمر مادر نیز خسته و شکسته میگردد.
خلاصه بهترین وقت ازدواج دور رشد است که از بیست
سالگی تاسی سالگی است. درین دور اعضاء انسان تماماً کسب
قوت کرده میباشد، و نطفه نیز خاصیات و صفاتی را که برای
فرزند شدن لازم است بکلی حاضر میکند. بنابراین اولین
دور زراعت تخم انسانی همین دورست، و نزد حکما و سائر
ملل دانای عالم همین دور دور ازدواج و عروسی قرار داده شده
است. حالا خود انصاف کنید که وزارت معارف با چقدر حق بداست
شماره اول ۱۹ سال اول
هست که بر امر عروسی اولاد این وطن دقت و توجه مینماید و نمی ماند
که شاگردان مکاتب قبل از دور رشد عروسی کنند بچه این قسم
شاگردان عین بعد از تحصیل عالی قابل عروسی وازدواج میباشند
زیرا شاگردان وطن عزیز ما بسن سیزده سالگی از مکاتب ابتدائی
خارج شده بمکاتب رشدی داخل میشوند و بعد از چهار سال
تعلیم رشدیه بمکاتب اعدادیه شامل میگردند که در ظرف
سه سال دور اعدادی را تمام کرده بدارالعلوم عالی که امید
واثق داریم عنقریب بتوجه اعلحضرت غازی متبوع معارف
پرور ما در پایتخت شاهانه تأسیس شود) داخل میشوند و بعداز
چهار سال از دارالعلوم عالی شهادتنامه گرفته بعمر بیست و چهار
سالگی که دور رشد ست آدم عالم سالم شده در عرصه دنیا
داری قدم میگذارد و بخواست خدا حیات خود را در هر شعبه امور
بخوبی اداره کرده میتواند .
— معافی میخواهم حالا خوب فهمیدم چند روز پیشتر این مسأله را
از زبان مدیر صاحب مکتب شنیده بودم لیکن اینقدر تأثیر
۲۰
بخشیده بود که از زبان مبارک شما شنیدیم . بلی چون
ترقی ترقی میگوئیم پس لازم است بر هر مسئله بغور امعان
نظر کنیم و معنای هر چیز را از اشخاص دانسته و تجربه
دیده بپرسیم ازین رو اگر خدا نخواسته در سئوال و جواب
گستاخی از من ظاهر شده باشد عفو فرمائید !
- بلی عزیز من ! مدیر مکتب بحیثیت پدر شفیق امریکه صادر میکند
برای خیر و بهبود اولاد ما و شما است .
ف ، م
شماره اول ۲۱ سال اول
حس و فکر و اراده
روحیون بصنوف ثلاثهٔ بزرگ حادثات روحیه
اتفاق نموده اند: حادثات حسیه هیجان وانفعال
حادثات ذهنیه شعور یا خود علم، حادثات ارادیه
فعالیت یا خود قصد و قرار.
مثلا انسان مرتکب یک کار بد شد، بحجاب
افتاده، مکدر و مغموم خواهد گردید . بعد ازین حس
(تهیج) غم دوام می کند . کدر و غصه قلبش را
استیلا مینماید . درین کیفیت قباحت هر فعل ناملایم
را شعور نموده، نتایج بد او را تصور کرده میتواند . اینک
بعد از ورود کدر، دوام سلسلهٔ این فکر کیفیت (شعور
درک) است که از حس گذشته بفکر رسیده . وقتیکه
آرزوی تلافی و رفع سیئات حاصل شد، بکارهای
خوب و اصلاح حال قرار میدهد .
خلاصه هر فعل که اثر آن خواه در فرد خواه در جمعیت
هیجان، شعور و قرار تولید کند، مبدأ و منتهای همین
حادثه روحی است که اولا حس، ثانیاً درک، ثالثاً
قصد میباشد. ازین مثال قارئین کرام گمان نکنند
که همه حادثات روحی از قباحت سر کرده تا قرار اصلاً
همین سه حال را تعقیب مینماید، خیر ! هر کار که فائده
و یا ضرر دارد همین سه حال واقع میشود. همین قدر دارد
که در عقب هر فعل که فائده یعنی لذت مادی یا معنوی دارد،
جاریست. در صورتیکه ضرر وارد کند؛ همین مثال بالاست.
اما وقتیکه فائده، رسوخ پیدا کند؛ تکرارش اعتیاد و ترتیب
سلسله آن ماتحت الشعور و میکانیکی خواهد گردید.
حال هر فعل اجتماعی و اخلاقی که بمیزان هدا سنجیده شود،
بدون کم و کاست بنظر میخورد. چه هر شخص از فعل خود لذت
و یا الم میکشد. لذت چنانچه شخصی است الم نیز فردی است،
هرگاه بعد از زوال یک لذت عکس و غیر آن پیش
نظرش آمد؛ البته امثال غیر آنرا تصور کرده از لذت اولی تنفر
ملاحظه شد
عین الله
شمارهٔ اوّل
۲۳
سال اوّل
خواهد نمود و ضمناً مفید و موافق آنرا طلب خواهد کرد. بتعبیر
دیگر در دماغ آن شخص همین سه واقعهٔ روحی جریان مییابد!
بنا بران از یک نفر عاجز گرفته، تا فرد کامل همیشه
در میدان مغز خود همین مجادله را دوام میدهد. یعنی
هر کس یا کار خود را تکرار خواهد نمود: در صورتیکه فائدهٔ
آن ملحوظ شود. یا نفرت خواهد کرد، وقتیکه فائده ملحوظ
بدستش در آید.
برینوجه اشخاصیکه بکار میاشتغال می ورزند با اولاً باید
آن چیز را بشناسند. منافع او و طاقت خود را سنجیده بعد
احضار وسائط شروع کنند. نتیجه کار با شرائط لازمه خوب مفید
خواهد شد. وگرنه هیچ.
اغیست که پیش از شروع هر کار- خواه مادی وخواه
معنوی- مردم جهات آتی را در نظر میگیرند:
(بقیه دارد)
۲۴
تازیانه بهار
ای قلم ای هیکل مضراب ساز زندگی سجدہ ات طور تجلاے نیاز زندگی
ای کلید گنج لا یفناے راز زندگی رسم کن تصویر سرشار گداز زندگی
دیده اهل وطن در گلشن عرفان کشا
از پر پروانه طومار دل بریان کشا
خضر را ہی نسخه آب حیات آوردۂ داروی دردم تو روح کانیات آورده
مژده جان بخش فرمان نجات آورد از پر پروانه برداغم برات آور دۀ
بزبان شعله شمعت پیغام حیات
نیست اندر عالم افسرده گی نام حیات
نوبهار آمد بدامان چمن گل ریخته است یا مگر خون جگر از چشم بلبل ریخته است
دست قدرت تخم گل در خاک کابل ریخته است دسته دسته حلقه حلقه جعد سنبل ریخته است
سبزه در موج طراوت غرق طوفان نشاط
شش جهت پهن است در عالم بساط انبساط
کسوت ارژنگ در بر کرده ابر آذری شد دم طاوس افق از نور مهر خاوری
نیر اعظم قماش ابر را کرده زری ذرہ ذرہ از شعاع شمس شد آتش پری
شد نسیم صبحی هم از نگهت گل عطر بار
ہم بموج مقیاس گل شناور کوهسار
شماره اول
۲۵
سال اول
ز انعکاس مهر هر یک ذره اشک اختر است
چون صدف برگ سمن هر قطره شبنم گوهر است
غنچه سرگرم تبسم دیده نرگس تر است
بهر قصد خون فاسد خار گل چون نشتر است
تیغ برقی از آسمان بر سینه خاک اوفتاد
بر در و دیوار شد اخماسے گلشن باد باد
موج از مستی بروی بحر غلطان میرود
کف بلب دیوانه وش پران و خیزان میرود
از صدای رعد همچون بید لرزان میرود
سینه را بر خاک و چوب سنگ مالان میرود
میکند شور و فغان بحر اعلان حیات
کرده ابر در نامیه تجدید پیمان حیات
عید جمشیدی مبارک باد دهقان زاده را
دور از غوغای شهر از رنج و غم ازاده را
نوکر بازوی خود در گرد و خاک افتاده را
کافل رزق جهان برناگ دل ساده را
حامیش در کار محنت جمله اجرام فلک
اشرف نوع بشر باشد نا خونش ملک
سعی اندر فطرت پاکش سرشته از ازل
بهره مند از همت است آن صاحب عمل
احتیاج دست و بازویش بود اہل دول
سینه بی کینه اش پاکست از مکر و دغل
صاحب همت بود فرمان روای کاینات
باج از خورشید گیرد خرمن از خاک و نبات
۲۶
دوره امن امان وعصر عصر همت است وقت سعی است و عمل این دور دور غیرت است
بسته بر سعیت حیات و هم ممات مملکت کاهلی و غافلی بگذار وقت خدمت است
جلوه فرابرافق شد صبح استقلال ما
میدرخشد برفلک آن اختر اقبال ما
تا بکی باشی زاصل خلقت خود بیخبر بست فلکی ولیکن تاج کرمنا بسر
شد هوا با آن لطافت موکب نوع بشر بر خط فرمان آدم برق هم بنهاد سر
آدم آدم از کمال علم و عرفان می شود
آدم بی معرفت غول بیابان می شود
چشم ما از پرتو عرفان اگر روشن شود کلبه احزان ما هم غیرت گلشن شود
نو نهالان چمن را پر ثمر دامن شود مزد دست ما بدامان وطن خرمن شود
گنج عرفان گر به بازار وطن یابد رواج
وار هاند ملکی ملت را ز فقر و احتیاج
صحنه تمثیل عالم پردہ ہای عبرت است انتہاے علم انسانی مقام حیرت است
حربه دیورقابت در اروپا ضعت است اصل بنیاد تمدن الفت است اخوت است
حامی نوع بشر در دهر جز اسلام نیست
خیر خواہ نوع خود این بستگان خام نیست
شماره اول ۲۷ سال اول
کرده وحشت جامه علم و تمدن زیب تن بهر قطع نسل آدم میکند ایجاد فن
عاشقان اجنبیت مست مجنون وطن آدمیت گم شده است، اندر میان انجمن
معرفت در عصر حاضر مقصد از تن پروریست
معنی دار الفنون عصب حقوق آدمیست
شأن
مقصد از علم ست در اسلامیت انسان از برای عالم انسانیت قربان شدن
شمع راه زنده گانی های اخوان شدن زنده گی بخشنده همچون بارش نیسان شدن
گر کند تولید علم اندر دلت بغض و حسد
زآدمیت میشوی داخل به نوع دیو و دد
فرض نوعیت بعالم خدمت نوعست و بس نیست آدم آنکه باشد بنده حرص و هوس
آتش حرص او فتاده در بساط مشت خس زین بلای خالق فریاد رس فریاد رس
شاه باسته با طفای چنین آتش کمر
دست او از لطف گیر ای کردگار دادگر
شوکت اسلام یارب در جهان پاینده با اختر خدام او بر آسمان تا بنده باد
در وطن این دوره امن و امان فرخنده با خادم دین نبی آن شاه افغان زنده باد
بر درت دست تهی یارب رسول آورده است
حاجت ملت با مید قبول آورده است (عبدالرسول)
۳۸
سبک تازه و اسلوب جدید.
قادر مطلق جل شانه افراد موجودات را بر صور مختلفه گوناگون
آفریده که اگر با ذره بین تامل نگاه کنیم می بینیم در هر یک از جزئیات
خصوصیتی است که در دیگری آن خصوصیت یافت
نمی شود.
این فرق و امتیاز از حیث خصوصیات در میان جزئیات
سائر عالم عموماً و در بین افراد بنی آدم خصوصاً محقق است.
هرگاه در روزهای عید وغیره اوقات اجتماع که هزارها
نفر یکجا میشوند مردم را فرداً فردا (چهره کنیم) در انیقدا
جمعیت بزرگ دو نفر را نمی یابیم در سرو صورت باهم
شبیه باشند بلکه هر یک دارای تشخص و خصوصیتی
خواهد بود که در دیگری همانخصوصیت بکلی مفقودست.
گذشته از سر و صورت، اثر این اختلاف در وضع
حرکات و سکنات و طرز آواز و سخن هر یک هم موجود است
مثل مشهور است که میگویند: دو برادر بهم برابر نیستند.
۲۹
وطوریکه سخن زدن یکی باسخن زدن دیگری مانند نبوده
وشباهتی بهم نمیرساند همانطور زبان قلم هر یک از ادبا قوه
تحریر خاصی دارد و هرکدام بزبانی حرف میزنند که دیگری محرم آن
نیست (ومن آیاته خلق السموات والارض و اختلاف
السنتكم و الوانكم)
نتیجه این اختلاف تحریر در حقیقت از اثر اختلاف
محیط قابلیت و استعداد است چه هر یک از ابا دور محیط قالبیت
و استعداد خاصی پرورش مییابند. و آب و هوای خیا[ل]
وافکار تازه را غذای دماغ میکنند.
اما اگر بطور کلی ملاحظه کنیم سبک تحریر و چیزنویسی
دو قسمت میشود که آنهم عبارت است از سبک قدیم و جدید
چیزنویسی اشعار سالفه غالبا موجز و مسجع و عبارت بوده
از پاره کلام مشحون از فقرات مقفا که فقره لاحق با فقره
سابق حتماً هم سجع بوده و نیز از کلمات و جملات مترادف که بطور
عطف تفسیری ترتیب می یافت.
۳۰
چون این نوع تحریر خالی از تکلف نیست ومضمون طوریکه
می شاید در ظرف عبارت نمی گنجد می شود کلمات مترادف
در عوض آنکه در ایضاح معنی مراد خدمتی نماید بر عکس
مخل مقصود شود علی الخصوص وقتیکه بخواهیم همچو یک
فقره را شرح کنیم در حین تفسیر می بینیم پاره از الفاظ
حشو موجودست که تعبیر از ان موجب تکرار و بی نمکی بیان
می شود.
ازینجاست که محرّرین عصر حاضر زمینه سخن را بدل
کرده و در طرز تحریر سبک عارضی نویسی را اختیار نموده اند
که عبارت است از بیان ساده و خالی از سجع ، و می شود
درین زمین قابل هرگونه بذر افشانی نمود و حاصل را که عبارت
ست از حاصل مدّعا خاطر خواه برداشت مگر بعضی از نثر
آرایان عصر ، سبک قدیم وجدید هردو را بکنار گذاشته
و تقلید زبان اجنبی میکنند یا پاره از لغات عربیه را بجهل
و در غیر معنی موضوع له استعمال می نمایند مثلا (اسبال)
۳۱
را بمعنی فرستادن استعمال میکنند حال آنکه در اصل لغت عرب
بمعنی خوشه بیرون آوردن کشت ، باریدن اشک و باران
و سائره آمده و باصطلاح فقهای کرام (اسبال) کشال
ماندن قديفه يا وا ماندن تکمۀ جامه وغیره است در نماز که این
عمل را از مکروهات شمرده اند (سنبل) مجردش هم بمعنی
باران ، خوشه ، رک سرخ که در چشم پیدا شود ، اسپ
خوب مستعمل بوده ( صراح ) و هیچ یک از معانی موضوع
له او با فرستادن مناسبتی ندارد. هر گاه ما این جور
الفاظ را (که این حضرات از عربی بفارسی عاریه گرفته و در غیر
معنی موضوع له او استعمال می نمایند ) بشماریم خیلی سخن
طول میکشد .
خلاصۀ اینها از استعمال بیجۀ الفاظ و تقدیم و تاخیر کلمات
وحشو های بی فائده و ترکیب عبارت بر خلاف دستور
زبان قالبی برای تحریر تراش داده اند که روح مذاق
فارسی خیلی از ان متنفر است البته نی قلم اگر صورت فیل
۳۲
شود هم نمیتواند جان معنی مقصود در پیکر افسردۀ این جور
تراکیب بدمد .
به عقیدۀ فقیر مسلک تحریر طوری باید بود که از جادۀ
دستور زبان یکقدم برکنار نیفتد و در عوض الفاظ مانوس
نامانوس و غیر مروج استعمال نگردد تا معنی مراد به سهولت
از عبارت مستفاد شود .
اعضای دارالتالیف
قاری عبدالله
۳۳
وطن
ای وطن ای خانه ات آباد باد
ای دلت از هر غمی آزاد باد
ای وطن ای ما در دلسوز من
ای بروایت عید من هر روز من
ای وطن افغانستان خوش فضا
فرحت افزای دل از آب و هوا
هردم از آب و هوایت دم زنم
از مسرت روح بالد در تنم
از سواد دشت و کوه و دره ها
داده حقت پر منافع جایها
موقع خوب تو قلب ایشیا
کوه های سر بلندت چرخ سا
سالها دادی تو ما را پرورش
خوان احسان تو پر از نانخورش
میدهی هر سال حاصلهای خوب
گندم و شالی و انواع حبوب
ای جوبت رزق ابنای وطن
نعمت عام تو بذل هر روزن
میوه های رنگ رنگت وافرست
بهر ما از فیضت اینها حاضر است
ای وطن ای ما در بس مشفقم
ایکه گوئی بر شما من ذی حقم
راست بر اولاد داری از نخست
دعوت بسیار و حقی بس درست
دولت توفیق خواهیم از خدا
تا شود حقها بتو یکیک ادا
۳۴
اقتصادیا وقایع تاریخی مشرق زمین
آسیا از زمان اسکندر مقدونی تاکنون که بالغ بر دو هزار و دویست سال است میدان طمع اروپا واقع شده است و درین مدت مدید هیچ وقت از امید گاه استفادهٔ اروپا فارغ و آرام ننشسته و موقع ترقی و تعالی خصوصی او ممانعت دیده مجبور معادله و دفاع گردیده است. بعد از مرگ اسکندر فیلقوس که اراضی باختر بمصر و شامات بین یاران او تقسیم شد بقوی ترین سلطنت اوروپائی حکومت (سلوکیه) شام تاسیس و تشکیل یافت.
این حکومت روز بهی حاصل کرده بار دیگر شهنشاهی مشرق زمین را دعوی دار گردید. برای مقابله و ابطال این دعوی کسیکه نخست کمر همت بست سلطنت ایران بود (مهرداد اوّل) که پادشاه ششمین اشکانیست، ولایات عراق عجم و عراق عرب و لرستان و فارس و ارمنستان را فتح کرد.
۳۵
و از طرف مشرق مملکت باختر را گرفته تا به رود (جحلم) رسید
هنوز از تصفیه این سمت دعوی خود فارغ نگشته بود که (دتمیریوس)
پادشاه سلوکید از دجله عبور نموده قدم در خاک ایران گذاشت
و بقصد اینکه بین ایران و سائر بلاد مشرق زمین اتحادی
بر علیه او واقع نشود، بر مملکت ایران تاخت و تاز نمود (مهرداد)
تهیه محاربه سلوکید فرمود و عسکر اور پائیا را شکست فاحش داد
و هم درین هنگام دتمیرس را اسیر گرفت و سلطنت او را
منقرض ساخت . اما چندی نگذشته (انتسيو کوس)
بر اشک هفتم یعنی (مهرداد ثانی) حمله نمود و بقصد اینکه
برادر خود دتمیریوس را از قید ایران بنجات بخشد بخود در محاربه
ایران کشته گشت و سلطنت خود را تماماً منهدم ساخت.
بعد از سلطنت سلوکید (رومیها دعویدار مطالب اسکندر)
و یاران او واقع شدند (کراسوس) رومی که بعزم تسخیر
آسیا قدم گذاشت، آنهم به محاربه (اُروُ) پادشاه سیزدهم
اشکانی مقتول گردید . خلاصه تا به عصر سلاطین ساسانی
۳۶
مهاجمه ارو پا را ملت نجیبه ایران از سر مشرق زمین کاملاً رفع
و دفع میداشت و اهل یورپ به ادعای شهنشاهی مشرق
کامیاب نشدند . اما در اور پا از عدم کامیابی خود مجبور شد
تا روش دیگری اختیار کنند .
و از آنجاکه در اواخر سنه ۳۰ میلادی برخی از مسیونریهای
مبلغین دینی (قسطنطنیه) بسمت ایران و توران زمین مسافرت
اختیار نموده در (مرو) کلیسای بزرگی تاسیس نمودند و تبلیغات
نصرانیان تاثیرات فوق العاده درین حدود حاصل کرد .
امصار (هرات) و (سمرقند) را نیز از مراکز مهمه تبلیغات دین نصارا
قرار دادند و هم از همین راه دوره تبلیغات مذهبی نصرانیان
آنقدر امتداد یافت که مملکت چین را فرا گرفت . چنانچه
در سنه ۶۳۸ میلاد شاه چین رسماً تاسیس کلیسا را
در پایتخت خویش اعلان کرد .
خلاصه تا به چار دهم سال هجرت که حکومت ساسانی
از یکطرف بدفع قوای اشتهائی اور پا مشغول بود و از دیگر
۳۷
جانب خوف وخطر هجوم دین نصارا و اسلام آن حکومت را
منکوب ومندوب میداشت . تا اینکه اسلام بعد از فتح (قادسیه)
بر تمام مملکت ایران ضیاء افزای شوکت و حشمت گردید
آفتاب جهانتاب حق پرستی اعراب مشرق زمین را
از ظلمت و کدورت ریاکاریهای اوروپائیان نجات بخشید
در اواخر سه ۴۴ هجرت در اراضی ترکستان
انقلاب عظیمی بظهور رسید کلیسائیان زیر و زبر شدند.
معبدهای این طائفه تماماً مسمار شد و راه بین اروپا و آسیا
که اراضی ترکستان شمرده می شد و توجه مخصوص اهل اروپا را
بطرف خود جلب کرده بود مسدود گردید و مراودات مذهبی
و سیاسی اقتصادی شرق و دول یورپ قطع شد.
و اسلام بکمتر مدت چنان ترقی کرد که از هر طرف در باد یا های
اروپا و آسیا را تصرف فرمود و اروپا تا به زمان
خاندان چنگیز و سلطنت تیمور هیچ گونه مراودات
سیاسی و اقتصادی و هم مذهبی با اهل آسیا نداشتند
فعلاً بعد از انکه تیمور سلطان بایزید را هزیمت داد و سلطنت
او را متزلزل ساخت، باب مراوداتی با فرانسه باز کرد.
اما چندی نگذشته در فرانسه انقلابات و خانه جنگیها
پیدا شد که آن مراودات و مناسبات دوام کرده
نتوانستند. لیکن اروپا بهمین اراده که مشرق همیشه مغلوب
و مأکل مغرب باشد، بار بار تشبثاتی بسوی ایشیا می نمود،
چنانچه در سنه ۱۵۲م بار دیگر اقدامات مهمی در خجصوص
نمود و علاوه بر هجوم تبلیغات مذهبی خویش به غلبه اقتصادی
خود تشبث قطعی کرد و برای اقدامات خویش یگانه راهی که
اتخاذ نمود همانا محیط افریقا را بجهازات بحری خود طی کرده
بهندوستان و جاپان و چین مراوده می نمود، اما درین یله
یگانه ملتی که بیدار بود ملت جاپان گفته میشد که زود از زود
خود را از انحصار اقتصادی اروپا کشیده قدم در عرصه ترقی
گذاشت و بار بار با هجوم اقتصادی غرب مقابله کرد، اما چین
و هندوستان و ایران و هم ترکیه در مقابله اقتصادی مغلوب
۳۹
اور پائیان واقع شدند چنانچه تا امروز این بند و بست دوام
کرده یگانه سبب ضعف و نقاهت این ممالک دیده میشود
البته ازین مراودات تاریخی همین نتیجه معلوم خواهد شد
اقوامیکه بخواهند خود شانرا از ین گونه ضعف و نقاهت
نسبت برفتار اخیره دار بانند و در جمعیت ملی شرقی قوی شوکت دنیا
محسوب سازند اوّل باوّل باید بر قوّت اقتصادی خود بیفزایند
و خود را از غلبۀ اقتصاد غیر همیشه محافظت کنند.
۴۰
مساعی علمی معارف
این بحث در عالم مطبوعات و عرفان خیلی مهم است
چنانچه یکی از نویسندگان میگوید:
«عرفان یک ملت بقدر آثار تحریری او است.»
این فقره بتعبیر فنی آورده شود؛ معارف یک قوم
با آثار مولفه آن مهبطاً متناسب میرود. چه،
این جهت از کتاب داخل مکتب گرفته تا خارج مدرسه
هیئتی است که نمایندگی عرفان آن ملت را بروز میدهد.
بنابران ارباب معارف نسبةً متسلی شده میتوانند
که تنها در مطبعه وزارت جلیله معارف از ابتدای سال
۱۳۰۲ شمسی تا امروز یعنی در ظرف یکسال قریباً سی اثر
نشر کرده و تخمیناً همینقدر اثر زیر طبع آورده.
نشریات مطبعه کاظمیه، ماشینخانه، حربیه، تحریرات
حضور و سائر ولایات داخل این حساب نیست. چنانچه
۴۲
گردیده .
سّوم - آثار اخلاقی و تربیوی که در داخل مکتب
و خارج آن بکار است بعضی بطبع رسیده و بعضی
زیر چاپ آمده . بعرفان و رفع احتیاج مملکت
افزوده . مثلاً ظهور الامان، دستورالامان،
مصاحبه اخلاقیه، تربیه طفل و سائره که بیشتر برای
هوا خواهان علم و معرفت و تزئید ثروت و مطبوعات
ذخیره گردیده .
چهارم - تاریخ - جغرافیا که اولاً برای مدارس،
ثانیاً برای تزئید علم و عرفان بیرون مکتب بوجود آمده
مثل جغرافیای وطن، جغرافیای طبیعی، تاریخ حکما
و تاریخ عمومی و همچنین سوانح فاروق ، احوال ابوحنیفه،
سعدی، ابن سینا و سائره که خیلی اثرهای مقبول بوده
بعضی زیر طبع است .
پنجم - از قسم طبیعیات مثلاً : تاریخ طبیعی،
۴۳
علم الاشیاء ، نباتات ، حکمت و کیمیا برای مکتبهای
رشدی و دار المعلمین ترتیب یافته که هر کدام ازینها
نسبت بطاقت امروزه شایان شکران است .
ششم - آثار ریاضی مثل حساب ،
هندسه ، خواه ترجمه و خواه تألیف باشد؛ از قلم
ارباب علم و فن ملت بصنوف مختلفۀ مکتب رشدی
و دار المعلمین تخصیص یافته ، عنقریب بطبع رسیده
موجب استفاده خواهد شد .
خلاصه ارباب معارف متسلی و مفتخرند
که بیست و هشت جلد مطبوع و تقریباً
همین قدر کتاب را زیر طبع دیده دستمایۀ عالم علم
و صنعت و ذخیرۀ دماغ ملک و ملت
را در ظرف همین یک سال بانظار
طلاب و اهل علم متداول داشته،
بنا بران جدول ذیل که مختصراً رهنمائی این آثار کند.
۴۴
فهرست ہذا است:
رقم | اسم کتاب | مضمون | تالیف یا ترجمہ | برای مکاتب | غیر مکاتب
۱ | فارسی اوّل نسوان | لسان | | جماعت اوّل نسوان
۲ | " دوّم " | " | | " دوّم "
۳ | " پنجم " | " | | " پنجم "
۴ | " پنجم ذکور | " | | پنجم ذکور
۵ | " اوّل رشدیہ | " | | اوّل رشدیہ
۶ | " دوّم " | " | | دوّم "
۷ | قاعدهٔ فارسی | " | | اوّل ابجدخوانی
۸ | تعلیم خط فارسی | " | | "
۹ | صرف و نحو افغانی | " | |
۱۰ | کتاب تعلیم خط فرانسوی | " | | جماعت اوّل
۱۱ | " خط | " | | "
۱ | دینیات اوّل نسوان | دینیات | | جماعت اوّل نسوان
۲ | " دوّم " | " | | " دوّم "
۳ | " سوّم " | " | | " سوّم "
۴ | " چہارم " | " | | " چہارم "
۴۵
رقم اسم کتاب مضمون تالیف یا ترجمه برای مکاتب غیر مکاتب
۵ دینیات پنجم نسوان دینیات جماعت پنجم نسوان
۶ " اول رشدیه " " اول رشدیه
۷ " دوم " " " "
۸ اغراض نماز ..... برای استفاده
۱ جغرافیای پنجم تاریخ - جغرافیا جماعت پنجم
۲ تاریخ حکما " استفاده
۳ الفاروق " ترجمه "
۴ تاریخ عمومی " رشدی اول
۵ سوانح عمری ابوجعفر " ترجمه "
۶ المامون " " "
۷ حالات سعدی " " "
۸ " ابن سینا " " "
۱ تربیه طفل اخلاق و تربیه ترجمه برای عائله
۲ تعلیم " " برای معلمین
۳ امان المکسورین برای استفاده
۴ ظهور الامان " "
رقم | اسم کتاب | مضمون | تالیف یا ترجمه | برای مکاتب | غیر مکاتب
۵ | کتاب هدایات | اخلاق و تربیه | | | برای معلمین متعلمین
۶ | مصاحبه اخلاقیه | 〃 | | رشدی اول دوم |
۷ | یکصد و یک مقاله | 〃 | | | برای استفاده
۸ | دستور الامان | 〃 | | | 〃
۹ | دستور العمل هر روزه | | | | برای معلمین
۱ | تاریخ طبیعی | طبیعیات | | رشدی اوّل |
۲ | علم الاشیا | 〃 | | 〃 |
۳ | علم نباتات | 〃 | | 〃 دوم |
۴ | حکمت فزیک | 〃 | ترجمه | رشدی دوم |
۵ | کیمیا | 〃 | 〃 | رشدی سوم |
۶ | جغرافیای طبیعی | 〃 | | رشدی اوّل |
۱ | علم حساب | ریاضیات | ترجمه | رشدی اوّل |
۲ | حساب | 〃 | 〃 | رشدی اوّل |
۳ | هندسه | 〃 | 〃 | رشدی اوّل |
۴۷
مجالبت انظار
فضلای کرام و علمای انام از جدول مساعی علمی وزارت معارف شاید قسماً حالی
شده باشند که نظر بطاقت امروزه خود رؤسای دولت خاصةً وزارت
معارف (که همه احتیاجات علمی مملکت را تقدیر کرده) چه قدر غیرت دینی،
ملی بکار برده با یک مشت منور دماغ خیرخواه عاری از خود پسندی دست
بدست داده بنای مختصر معرفت بوجود آورده. مع مافیه احتیاجات خود را
با نیقید ما رفع کردیم گفته آسوده نشسته.
حالا نکه علم مال مشترک ملت و فن و صنعت برای عموم وطن ست.
چنانچه تحصیل آن بر همه کس مساویست - چه مرد وزن چه پیر جوان.
اینچنین تعلیم آن بر همه اهل علم فریضهٔ وجدانی ست! این ست که علماً، بنای
دولت را بر آسوده گی عمومی مانده و تامین آسایش را اولین فریضه حکومت
و دولت نشان داده اند. امور زراعت، معارف و سائره را بدرجهٔ دوم
و سوم گذاشته اند. اما با وجود این اساس ستراج دولت خداداد در امور
اداری و مملکتی هیچگاه نکات مهمه معارف را از نظر اهمیت دور نداشته
پس بر ماست یعنی بر ارباب علم و فضل است که تا همتی صرف کرده توانند.
۴۸
چکیدهٔ قلمی در باب معارف صرف نمایند بپرزه نوشته بمکتب خانه عرفان کم
سرمایه ملت بفرستند. اثر قلم را عام و محصّل دماغ را برای انام مبذول دارند
چه، وزارت بقدرشناسی خدمت علمی حضرات فضلا حاضر بوده بانشان
ونقداً استقبال میکند. بنابراین:
اولا ــ هر قدر کتب علمیه که موافق پروگرام رشدی، دارالمعلمین وابتدا
در یابد بواسطه دارالتالیف خود بمقابله حاضر است ـ بشرط آنکه کتب مولفه شا
از موجود خوب یا سر راست محتاج الیه باشد؛ بقدر لیاقت قیمت آن تقدیم
کرده می شود ، کتب ناقصه و یا محتاجه بر وجه ذیل است:
(۱) مختصر جغرافیا و تاریخ وطن برای صنف پنجم ابتدائی .
(۲) حساب سال سوم ، چهارم ، پنجم ابتدائی .
(۳) تاریخ سال سوم ، چهارم ، ابتدائی .
(۴) علم احوال روح ، فن تربیه جهت دارالمعلمین و دارالمعلمات .
(۵) طبقات الارض برای سال هشتم رشدی
(۶) اخلاق و معلومات مدنیه برای سال هشتم و نهم رشدی.
(۷) جغرافیا و تاریخ مفصل افغانستان برای صنف چارم رشدی امثال آن.
۴۹
(۸) ادبیات برای صنفهای بالای رشدی - خواه نظریات ادبیه خود تاریخ ادبیات
- ثانیاً برای استفاده هواخواهان علم و فضل
و تحصیل کنندگان بیرون مکتب هر قدر کتاب علمی ، ادبی ، تاریخی ،
اخلاقی ، تربیوی ، اقتصادی ، و اجتماعی ، خواه مترجم و خواه
مؤلف باشد وزارت معارف موافق یافته با شرائط مساعد
قبول میکند .
( دار التالیف )
مژده
خوانندگان محترم بواسطه این جریده کتبخانه عرفان خویش پیش ازین که بساط
وجود برآید، هواداری میکنند. چه، مندرجات قیمت دار این رساله همیشه
با مضامین متنوع عطشان معرفت آنها را تسکین خواهد داد. بعد ازین
بسیار اشخاص صاحب قلم همت قلمی و غیرت علمی خود را وعده میدهند.
بنابران قارئین خود را اداره (آئینه عرفان) بشارت میدهد
که مشترکین این مجله را هر ماه ، تا آخر بقرائت پارچه های مفید
مشغول و متحفظ میدارد و نفاست طبع و رنگینی محتویات
او بهمت ارباب علم و فضل رونق روز افزون خود را
ارائه کرده بقیمت اندک زحمت بسیار طالبان معرفت را
آسان میکند. اینک قیمت اشتراک بر وجه ذیل است :
سالیانه (در داخل) هشت روپیه کابلی .
" " (در خارج) شش روپیه کلدار . یا دو روبله
اجرت پوسته داخل حق اشتراک نیست .
(اداره)
شماره دوم)
(سال اوّل)
(جلد اوّل)
مقالات وارده بریاست
اداره حق اصلاح
دارالتالیف آمده پس نمیگردد
و درج مقاله را داراست
تاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی
آیئنه عرفان
باحث از مساعی علمی انکشافات مدنی است که بهمۀ سرپرستی
هیئت تحریریه اعضای دارالتالیف وزاره در هر ما یکبار نشر میشود:
محل اداره : کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتالیف
برج سرطان ۱۳۰۳
دارالسلطنه کابل مطبعۀ وزارت
معارف
مندرجات
صحیفه
دین - سلطنت) ملا فیض محمد (۱)
اجتماعیات: نطق مستورات) زبیده خانم (۵)
ادبیات
دیروز م ش (۱۲)
وطن (منظوم) قاری عبدالله (۳۳)
(منثور) عبدالرسول (۳۵)
دختر قدیم قاری عبدالله (۳۸)
روحیت واخلاق (حس، فکر، اراده) م ش (۴۲)
مکتوب وارده (۴۷)
دین و سلطنت
اگرچه اساس اخلاق را حضرت خلاق در طبائع انسان
بطور عدل و موافق احتیاجات ایشان گذارده، اما از حیث معیشت و
معاشرت و عادت متماویه و هم از جهت ضعف تنوع درجات
حواس و قوهٔ عاقله که در واقع موزن و معدل اخلاق حاکم
بر طبیعت است؛ گاه گاهی انحراف روی میدهد یعنی پارهٔ
از اخلاق و خواص و خویهای انسان بر بعضی دیگر فزونی کرده اخلاق
را از درجهٔ اعتدال تامه و صورت اصلیه منحرف میسازد.
مثلاً در یک ملت که بواسطه کمی صنعت و حرفت و زراعت
و تجارت و غیره ضیق و تنگی در معیشت و زندگانی حاصل و واصل میگردد
در آن موقع خوی بخل و حرص و طمع در میان آنان زیاد می شود.
در یک ملت که شهوات و راحات در ازدیاد آید، بالطبع صفت
غیرت و تعصب در میان ایشان روی بانحطاط می نهد. در یک
ملت که غیرت و تعصب در رقابت می افزاید، در ایشان خلق مروت
۲
و انصاف میکاهد
تصور فرمائید که هر چه در کفه ترازو سنگین تر باشد کفه دیگر
طبعاً سبکتر خواهد بود و هرگز موافق نخواهد شد . پس بدین میزان
و قانون طبیعی ما از برای تعدیل اخلاق هر ملت محتاج بدو قوه معدله
هستیم یکی دین و دیگری سلطنت که ایند و قوه باید همواره تعدیل
اخلاق وصفات ملت را بنماید. سلطنت در واقع حقیقت قوه
جبریه و قوت قهریه دین است و دین همان قانون معدل هر ملت میباش
بنا براین هیچ وقت یک ملت از داشتن قانون عدل و دین حق
بی نیاز نشده و نخواهد شد خواه این قانون عدل و دین حق را
یک نفر مؤسس یعنی پیغمبر باشد یا حکمدار عادل بمقصود همان تأسیس
اساس و قانون عقل دین است . دیگری از فوائد ضروریه دین اینست
که خیلی از قوای انسانیت که در کمون طبیعت انسان مخفی و پنهان است
بواسطه قانون عدل دین حق کشف و ظاهر میشود و دین حق و قانون عدل
حالت آن تقویت د آبی را دارد که باغبان بدرختان میوه دار میدهد
در قوانین تمام ملل عالم عدل تغییر ناپذیر است در صورتیکه
صاحب ثروت
۳
پیغمبر اساس آنرا بنهد؛ اما در ملل غیر متمدنه و بدوی همیشه
تأسیس قانون عدل بر دست یک حکمدار یا حکیم شده است.
چنانچه ملت ستمیک (عبریان) همیشه محتاج به نبی بودهاند
و اکثر انبیاء از ملت ستمیک برخاسته اند که اولاد سام در عبریا
و عربان و کلدانیان و آثوریان باشند و از ملت هنود و ایران
در زمان بدویت ایشان نیز گاه قانون شناس اخلاق ظهور نموده
مانند بودا و زردشت - امّا ملل دیگر همان قانون عدل را فعلاً
بقوهٔ شوری و غلبهٔ آرا در بین خود تأسیس مینمایند. پس ازین
تقریر معلوم شد که همواره ملل عالم محتاج بقانون عدل در بین حق
بوده و هستند.
باید دانست که قانون غیر دینی حفظ و صیانت نظم و تعدی
ظاهری را مینماید و قوتش بدرجهٔ قوانین دین نیست که جلو اخلاق
زشت باطنی را گرفته و مانند دین حافظ دل و خوبیهای باطنی شود.
مثلاً تجّار دانا و قانون شناس عالم (؟) موافق نظام منافع
ثروت و مکنت و دولت یک ملت را جمع کرده فقر و ضعفای
بیعقل را از هستی و سامان محروم میسازند و حال اینکه هیچگاه خلاف
قانون از آنان ظاهر نشده ولی باطناً خیلی ظلم و ستم بزیور عدل
و داد که صوری آراسته از آنان در حق فقیران بیچاره و نادان
ساری و جاری گردیده است. اما دین در هر آن و هر زمان
با صدای بلند و ندای رسا بگوش اهل دین میگوید که باید از این مال
و دولت که بقوه شمشیر علم و تجارت از دست فرومایگان درماندگان
بی سامان گرفته اید قدری بعنوان زکوة یا باسم ورسم احسان
و صدقات بدیشان رو کرده و ایشان را محتاج نباید گذاشت.
اینست که دین سد اخلاق زشت باطنی را کرده
بسی امور حمیده را عائد حال انسان میکند و قانون عدل
هر چند قوی باشد سد اخلاق باطنی را نتواند کند و بهمان قوه جبرية
تعدیل اخلاق و رسوم پسندیده را اجرا میدهد و در صورت عدم
هر دو ملت در حالت وحشیت باقیمانده هرگز نائل بسعادت
ابدیه دینویه و اخرویه نشود.
ملا فیض محمد
نطق زبیده خانم در مکتب مستورات
یا وثائق فضیلت و حماست نسوان
حاضرات موقرات !
اگرچه طائفة نسوان برای کارهای لطیف و خفیف
که در آن قوت و سلطنت مطلوب نباشد - مجبول و موزون
می نمایند - چنانچه آیه شریفه است - اَوَمَنْ يُنَشَّؤُا
فِي الْحِلْيَةِ وَهُوَ فِي الْخِصَامِ غَيْرُ مُبِينٍ . یعنی زنها در
زیور است نشو و نما یافته . در قتال و جدال آشکار گشته
نمیتوانند - اما از تجارب عدیده ثابت شده و تاریخ
قدیم و جدید شاهد است - که نسوان افغان در محاربات
ملک خود - که پاس شرف و ناموس ملت مقصود آن بود
در میدان جنگ برآمده داد شجاعت و جان نثاری را
ابوجه احسن داده اند - از وطنداران افغان کسی نخواهد
بود که اسم شریف ادی غازی را نشنیده بحرمت
یادش نکند .
علم وفضل را مشغله داشته در حین جنگ ثبوت
بهادری دادند - جناب عایشه صدیقه رضی الله عنها
هفتاد نفر اصحاب کبار را درس حدیث دادند
با وجودیکه سن آن ام المؤمنین خورد بود از
بیست هم کمتر - توضیحات شان مقبول و معقول
خواص می افتاد - و چون حاجت به رزم محسوس کردند در
وسط تیر باری رفته حق سپاهیگری را ادا کردند چنانچه
هودج شترشان مانند سوسمار گشته بود چونکه فرصت
بیان زیاد نیست - باجازه شما فقط بیک واقعه خوله
خواهر ضرار اکتفا میورزم - ضرار رضی الله عنه
یکی از آن جوانان دلاور اسلام گذشته اند که
تاریخ هیچ قوم و مذهب نظیر آن پیش کرده
نمیتواند - در سن هفده سالگی بیامین
شهامت و تهور نامی پیدا کردند - که نزد سالاران
لشکر و سپاه عام نمونه غیرت و تازیانهٔ
عبرت بود - باری بسبب حمله متهورانه خود بعد
از قتل سرداران کفار اسیر شدند و سوی
قسطنطنیه شان می بردند تا بدربار هرقل پادشا
احضار شده بمجازات برسند که خوله همشیره
شان همراه یکدسته سواران تعاقب کرده از
چنگ دشمنان شان رهانید - دیگر کرت
ضرار باز بندی شده تابع چنان جراحت
های شدیده گشت که یقین شهادت او حاصل
شد ه خوله در انتقام برادرش بر آمد : و در
زره وخود چنان مستور بود که هیچ کسی او را
شناخته نتوانست الا آنوقتیکه ضرار را دیده
بی اختیار نعره زد که ای برادر تو زنده هستی؟
همین قدر گفته ملاقات نکردند - تا هر دو وظیفه
غزا بجا آوردند و مقابله را بموفقیت اختتام
ندادند - یکدفعه دیگر هم ضرار بندی می شو
۹
اما در چنان حالیکه لشکر دشمن بده لک بالغ
می شد. و مسلمانان چهل هزار هم نبودند.
سپه سالار در خیمه نشسته است و به تجویز
مقاومت مستغرق است ـ که یک سوار غرف
آهن از پیش رویش می گذرد. صدائی
کند که کیستی؟ جواب نمی شنود. دیگر نعره
می زند ـ باز از مخاطب بخاموشی دو چار میشود
آواز سوم میفرماید. که اگر پس نگشتی جزای
نافرمانی می بینی. جواب مییابد که ضرار و ارجوان
حرار در قبضه دشمنان افتاده است. و شما
قرار در خیمه نشسته اید. آیا اهلیت متکلم دارید
حضرت ابو عبیده رضی الله عنه میگوید که بفکر
نشسته ام. و غم ضرار که من دارم همان
قسم است. که پدر از گم شدن پسر داشته باشد
اما چاره اندیشیده نمیتوانم. زیرا ضرار منجمله
۱۰
پنجاه سوار بود که بمقابله پنجاه هزار بر آمده بودند
اگر چه از دلیری و شجاعت او پنجاه هزار دشمن شکست
خورد اما ضرار در تعقیب شان بی باکانه رفته
بدست شان افتاد. حالا بدست ده لک
نفر افتاده است که سعی رهانیدن او خود را
در تهلکه انداختن بلکه صریحاً خودکشی کردن است
موقع را دیده البته تشبث می ورزم. آن
سوار آهنین پوش جواب میدهد که شما خاطر
جمع باشید و مرا تنها بگذارید که برادر خود را
خلاص نمایم. سپه سالار میفرماید که مثل
برادر خواهرش هم تهور داشته از مرگ
نترسد. اما در چنین احوال ہول و ہراس
که تعداد ما کم و مخالف سی چند باشد. مصلحت
نمی بینم که اقدام کنید. خوله میگوید که پشتیه
خود را آگاه ساخته ام که الآن دشمن در تدابیر
حصه سیم شم
۱۱
فردا مصروف است و ضرار را یک شخص
دانسته مشک ها بسته بگوشه انداخته اند که نزدیک
یکدره واقع است . و از آنجا میتوانیم همراه
دو سه نفر راه بلدان که قبلاً اطلاع آورده اند
در آنجا رفته باطمنان سامان رهائیش را
فراهم آرم . بعد ازین خوله باعث نجات
برادر خود میگردد . ما صبیّات افغان که از تربیت
اسلامی که به توجهات اعلحضرت غازی نصیب
مان شده است . امید داریم که از علوم و فنون
خود تا را چنان بیارائیم که نه صرف باعث ترفیه
و آسودگی زنان افغان و خواهران خود گردیم . بلکه مجدد
برادران ملت خود نیز پرداخته بتوانیم . چون
باین درجه واصل شویم صادق آید قول شاعری :
طَرانُ الْقَوْمِ انثى مِثْلَ هَذا
وَمَا التأنِيثُ لاسْمِ الشَّمْسِ عَيْبُ
۱۲
اداره :
نطق فوق که از طرف زبیده خانم صنف پنجم مکتب مستورات
روز توزیع انعامات بآهنگهای متین و حرکات تسکین
با فضیلت خوانده خیلی جلب نظر حضار محترم نموده
اگر چه آنروز مسموع و تعاطی نطق و تبادل فکر زیادی
در باره ترقیات نسوان شده لیکن نطق مذکور ناگفته
بفضیلت و فداکاری زمره نسوان وثائق تاریخی
و دلائل اجتماعی گردید . چشمها را پر از آتش
غیرت معارف و چهره ها را پر از رنگ حمیت تعلیمه
گردانیده است .
از آنجا که یکی از هیئت تحریر معارف بعنوان عرفان
پروری حضور داشته بثبت قلم اختتام نموده افتخاراً
درج آئینه عرفان نسوان کرده در آتیه از اجتماعیات
نصف بشریت یعنی لیاقت جمعیت اناث عقلاً و نقلاً
خواهم شرح داد ..
۱۳
دیرونه
رفیقم دیشب میگفت :
هنوز برج ساعت زنگ شش را نزده بود که غلام محمد خان از
پل چوبی مرور نموده وارد سرک باغ گردید . آهسته آهسته
از پیش موسیقی خانه باغ بطرف زینه پایان قدم زده سرزینه
محمد بنی خان را ایستاده دید . از آنجا که در وزارت تجارت
چشم آشنائی پیدا کرده بود؛ بمجرد روبرو شدن، غلام محمد خان
دست راست را بالای سینه چپ گذاشته سر خود را اندکی
خم داده :
- سلام علیکم گفت .
محمد نبی خان با چهره بشوش جواب سلام او را گفته
جور پرسانی کرد. او نیز متواضعانه مقابله اخوت نمود
غلام محمد خان امروز بر معتاد دریشی کین بسته که از نکتی سفید
و معمول جبل السراج بود همراه پطلون لاجوردی پاچه فراخ الاچه
۱۴
ترکستان دربر، کلاه قره قل بر سر، نیم بوت های زرد در پا،
چوب دست نازک رنگدار مال غزنین بر دست داشت.
چشمهای فیروزه گونش زیرا بروهای باریک میگون چین
و آتشین بود.
خلاصه غلام محمدخان یک کور دگل پتونی بود که دارای گونه
رنگ و کبار می نمود. هوش و اندیشه غلام محمدخان
اعتدال پسند. معطوف ماضی، حال و فرداگشته چو
تتبع علم و فن آنقدر دماغ او را عالی ساخته بود که هر چیز را
دیده در حال افکار مستقل خود را صرف نموده نتیجه
اجتماعی میبرآورد. در شکل حیات مضمونهای تازه
میخواند. خاصه خیلی اثرهای مترجم و مؤلف داخل
و خارج را دیده بواسطه لسان عربی و انگریزی
خوض زیادی نموده مال خود ساخته از اصول تربیه
تربیه (انگلو سا قسونها) را می پسندید. بنابراین
میل فائده مادی بدماغش غالب بوده آرزوی آلانش
١۵
بقلبش کمتر عکس میکرد. گذشته ازین تربیۀ عائلوی
نیز به تنویر فکرش تاثیر زیادی انداخته. چونکه پدرش همراه
سفرای سابق دولت بانگستان رفته همیشه از آثار مدنی
آنجا برایش آورده و قصه نموده. تنها در سیاست غیرها
آنها را سخت تنقید میکرد. حیات دین وارے عاقلانه
داشت .
محمد نبی خان دریشی فیروزه یخن واز، پطلون سفید،
آفتاب گیر خاکی، نیم بوت آسمانی رنگ، چوب دست آه
ولایتی دانسته . از جیب بالای سینه چپش دستمال
ابریشمی گلابی نمودار می شد . در خم گشت طرف چپ
دریشی که بالای سینه اش بود، یکدانه گل نرگس نیز تگرداً
چشمک میزد .
مختصر محمد نبی خان سر تا پا قسم بالای باغ عمومی را
تمثیل میکرد. ولی غیر از خطوط وجهیه اش دیگر آثا طربی
از سیمایش ظاهر نبود. جوانی، سعادت، شرف
١٦
موقع از چهرۀ او پودر وار میشگفت. تحصیل این جوان
نیز اندادی گفته میشد . لیکن تلون مزاج ، او را هر روز
بیک لباس نو و یک قوارۀ تازه میداشت. همیشه
شعارش این بود که «هر کوچه که هست بعالم دویدنیست»
یعنی هروم خیال و مشکل پسند بود.
غلام محمد خان سر تا پای مخاطب خود را سنجیده تبسمانه
قدم زنان پرسید:
— شش ماه شده که از پاریس تشریف آورده اید لیکن هر روز
که شما را می بینم گمان میرود که دو ساعت قبل از ریل
پایان شده شست و شوی چهره و اندام نموده بگشت باغ
آمده اید. یازده ماه اقامت پاریس با اینقدر
بطبیعت شما جایگیر شده که تاثیر این محیط
کمتر بشما اظهار صولت می نماید. این چه حال است
که هر روز بیک لباس آنهم غیر وطنی ؟!
— صاحب شما اوروپا را ندیده اید. غیر از مصر و هندوستان
۱۷
که آن هم در اندک مدت سیاحت کردید ؛ دیگر جایها
را تماشا ننموده اید . در اوروپا هر کس ــ خواه
وضیع و خواه شریف ــ ساعت پنج شب که شد؛
کالای کار خود را کشیده لباس هوا خوری
در برکرده ، کوفتگی هشت ساعته خود را بفکر تلافی
میافتد : ستره میپوشد . در خیابان باغهای
عمومی دو ــ دو ــ سه ــ سه قدم میزنند ؛ سپس ، در چایخانه ها
آنجا نشسته گرم اختلاط و صحبت میگردد .
بعضی مردم ــ نظر برواج آن ملک ـــ
همراه خانواده خود ، در هوتلهای عائلوی و شریف
چای عصری خود را نوش جان می کنند پیشتر
این اشخاص بوعده امروز و دیروز درینجا جمع میشوند
(معافی میخواسم وعده امروز و دیروز یعنی چه ؟ )
عرض بکنم گفته بسخن خود دوام کرد :
اشخاصیکه در یک اداره یا در یک کوچه
۱۸
زندگی میکنند. بعد از فراغ کار اداری و خصوصی
خود موعد ملاقات، ضیافت چای، سینه ما تو
گراف، تیاتر مینمایند. حتی طوی عروسی خود را
یکی ازین هوتلهای موسم گرم یا سرد و معتدل
قرار داده دوستهای خود را درینجا میخونند
بتعبیر دیگر مردم در آنجا اجتماعی میزیند. نه
فروسی. بنابران بلباسها و توالتها (مشطهای)
خود خیلی اعتنا بکار میبرند.
مهربانمن! از تفصیلات شما خیلی خوش [؟]
شدم. این چیزها که میفرمائید. قسماً خوب است،
لیکن جزء اول سؤال را گرفته جواب دادید.
آن هم پوره نیست. عجالةً قسم اول را
گذاشته جزء دوم سؤال خود را تکرار کنم
مساعده فرمائید:
این کالا و فیشن (زینت) غیر وطنی شما را میپسندیم؟
۱۹
که چرا؟
بلی وقتیکه از پاریس میآمدم در یکس
من دوازده دست لباس بود. اگر میفروختم
بقیمت اندک می خریدند و خودم نیز زحمت ساختن
دوباره می کشیدم. بعد از ورود بکابل، قات کرده
در صندوق اگر گذارم، بمرور ایام، خود از خود خراب
و فرسوده می شد.
امروز اعلیحضرت شنواند علاوه برین مال وطنی
ما که از پوشیدن نیست. جنس تکه های ماکم، نوعش نادر
بی لطف مساعده کنید بدوأ جواب بالای شما را تحلیل کنم
بعد ازان دیگر شش، شما فرموید که اوزله گیها
هشت ساعت کار خود را برای تلافی، لباس کار
را کشیده کالای هواخوری در بر کرده ستره میپوشد
از ساعت پنج روز در خیابانها باغ عمومی قدم میزنند. یا یکجا
نشسته گرم اختلاط دلچسپ میگردد. در هوتلها می
۲۰
عائلوی ضیافت چای یا دیگر مراسم اجرا میکند و هکذا ٠ ٠ )
اینها که فرمودید خوب است . اینجا فرمودید : لباس ستره
می پوشند ، آیا لباس ستره پوشیدن کار نو است : نظافت
آیا از احکام دینی ما نیست ؟
دیگر میفرمائید که ، مردم در آنجا اجتماعی زندگی می کنند نه فردی
آیا حیات اجتماعی تنها در آنجا مهیاست . عمر بسر کردن اجتماعی
آیا در کتابهای اخلاقی و ملی از هزاره سال باینطرف
در میان ما نیست ؟ مثلاً (انسان مدنی اجتماعی بالطبع)
را ایام جوانی در مکتب قدیم نخوانده ایم .
دیگر میفرمائید : بلباسها و مشط ها اعتنا می کنند
من معنی اعتنای لباس را سترگی می فهمم نه هر روز
یک لباس نو که این اسراف است و نا روا . از مشط
نیز باید جالب نفرت و مانع اختلاط نشدن فهمید . نه
زینت و نمایش که مخالف اخلاق و آداب است .
اینچنین تلقین می نمائید که : مال وطنی از پوشیدن
۲۱
نسبت بحال آنکه هر کس بمال وطن خود افتخار دارد ، خواه افریقیم
ایشائی خواه اما اوروپائی . دور نرویم : امروز جاپان چین
ایران ، مغرب وطنی هند باحتی درین اواخر سیاست
اقتصادئے ترکیه با کمال جدیت بحاصلات مملکات افتخار
میکنند . گذشته ازین مال خود را یعنی مدنیت خود را
ببازار دنیای بشری نشان و ترویج میدهند .
از آنجا که غلام محمد خان ساق چپ خود را بالای
زانوی راست گذاشته چوب دستش را بران تکیه داده
میان انگشت های راست خود بحرکت میاورد و تسلسل
افکار میکشید . ساق راست فشرده شد . بتغییر
وضعیت مجبور گردید . درین هنگام چوب بزمین افتاد . مونیه اش
نیز بهم خورد . معترضه وار معذرت خواسته گفت :
- عزیز من التفات فرمایند . همین چوب
نیز زائد است . لیکن چکنم که از پارسال باینطرف
باستعمال چوب دست مجبور شدم (یعنی از ۵۰ سال گذشته ام)
۲۲
(دوباره موضوع اول خود را مستحضر نموده چه میگفتم ؟
-- مهربانی میکردید که مال خود را ببازار دنیای بشرے ...
لطف شما زیاد گفته بسخن دوام داد.
-- بلی اینک دیگران بوسائط کامل خود چنین میکنند
ما نیز سعی کنیم که شرکتها ی زیادی و صنایع
ملی بوجود آورده کم از کم کارخانه های صناعی برقی و
بخاری خود را تزیید نموده خوبتر و زیاده تر بلکه تغیر سحم
آن اشیا واقمشه را رایج سازیم جنس او فراوان
و نوع او متعدد شود . شما مال وطن گفته مال
کابل را می فهمید. قندهار، هرات، ترکستان نیز
مثل کابل و جلال آباد، وطن عزیز ما است
که در هر موسم تکه های مخصوص آنجا بکار میرود
بتعبیر دیگر پیشیها مال ما می شود. خواه امیر صاحب
غازی امر نمایند که تکهء وطن پوشید خواه نفرمایند.
ما که چشم و هوش داریم. آیا فرانس ، جرمن
۲۳
انگلیز ، روس دوره ابتدائی و کم سرمایه گی ما را از
سرنگذراینده اند ؟ بنابران در تحصیل صنعت و علم که مال مشترک
تمام بشریت است ارقابت کنیم نه در شکل لباس و
معاشرت آنها مقلد و تابع باشیم .
— صاحب بنده گفتم هر که همراه خانواده خود در هوتلها
عائلوی چای عصری نوش جان میکنند . این مسئله در
اندیشه من آنقدر جای گرفته که غیر از حیرت از اقتدارم دیگر
چیزی نمی آید . امروز دوباره این کیفیت ذهن مرا
در پیچتاب انداخته . پس اشخاصیکه (اگر چه من نیز همراه
میرکاظم خان درین باغ وعده دار بوده همین جای سینه
ما تو غراف باغ را سیر کردنی بودیم) در اوروپا همراه
عائله خود بهوتلها میروند ؛ خیلی عدالت ست . اما درینجا که
ما بیشتر بسیر و تماشای باغ میرانیم و خانواده عائله خود را
با تنبیه های اکید از خانه پدر ، مادر و سائره منع میکنیم و خود
مان با هرکس و ناکس در کوچه و خانه اختلاط و الفت مینمائیم.
۲۴
گناه این مظلومان چیست که نه گردش باغ ، نه
از طرف شوهر و پدر و مادر برای شان
است .
- دوست عزیز ! شما در اول صحبت در نظر رواج
گفتید و گرنه بهم میخوردیم . چونکه در باره زنها قاعده
که دین ما گذاشته است جهت حفظ حیثیت ناموس عائله دار
خیلی مهم و لازم است . مثلاً زن که از خانه بدون اجازت
شوهر نمی براید ؛ این یک مقاوله اجتماعی دین حنیف ما است
دیگر ما که در کوچه و بازار با هرکس و ناکس نشست و بر
خواست میکنیم و نقصان ما است .
چه وقتیکه رجال و نساء از نظر بد خود را نگاه دارند گفته
اخلاق دین امر میکند، ما نیز در حیات مشترک رنج و
سعادت زندگی را با عائلهٔ خود یکجا ببینیم و با هم کشیم و
ایشان را بعد از فراغ کارهای نفقه و خانه داری
بوسیله های زیادی تسلّی سازیم : شام در خانه گرد خود
۲۵
فرزندان و اهل خانه را جمع کرده از هر در سخن گفته خبرا
معلوماتهای دین و دنیا داده با خبیره تسلی سازیم . علاوه
برین باغ نسا نیز موجود است . آنها در آنجا همراه جنس خود
بعضاً گردش میکنند ..
نظر بگفته شما باید زن همیشه در خانه باشد . دنیا
نه بیند. تحصیل خانه نرود، صنعت یاد نگیرد، بحیات مضیق
خود جهت تهیه و اداره خانه و اولا و شریک نباشد ؟
بنده کی گفتم که زن همیشه در خانه باشد، تحصیل
نکند ، صنعت یاد نگیرد، چرا دین ما تحصیل زن و مرد
را بر همه کس یکسان فرض ننموده؟ آیا زن ها در جهادها
دور سعادت نبوی اشتراک نداشتند ، آیا روات
از ازواج مطهرات و سرمهای صحابی حدیث ها نقل نکردند؟
آیا در زمان خلفای امویه و عباسیه زنها در مسند
تعلیم فقه و تفسیر و حدیث ننشستند ؟ صحایف تاریخ
اسلام را دو، سه ورق گردانید با سم صدها نسوان
٢٦
عالمه و فاضله راست میآئید . مثلا زینب خانم استاد صدها مرد مثل
امام سیوطی میباشد. خلاصه تماشا و تحصیل علم هر کدام گپ دیگر است.
اگر زنها تحصیل داکتری کنند و همشیرگان و مادران خودر انرا داو
کنند خوب است یا زن را مرد اجنبی معالجه نماید؟ البته زن
را زن باید تداوی کند . اگر زنها خیاطی آموزند لباس
خود و نسوان هم صنف خود را دوزند خوب است یا مردان
بیگانه ؟ اگر زنها زرگری (چه برای شان استعمال
زیور جایز شرعی است) هر گونه بافندگی و خامک
و چکن دوزی و سائرہ که بزنها جواز و لزوم
دارد خود آموخته سازند ، بافند و دوزند خوب
است یا رجال ؟
همچنین اگر زن تعلیم دیده بوده فرزند خود را
تا هفت سالگی حفظ الصحه ، دینیات ، اخلاق
و معلومات فنیه و مدنیه را در خانه ـــ خواه ذکور
خواه اناث اولاد خود را ـــ آموخته آموزند
مطبعه شیر محمد
۲۷
خوب است ؟ یا بسبب بی علمی و جهالت
فرزندان خود را تلف و جاہل سازند. بجای
تربیه ، فرزندان را ضرب کنند . دوزنند
و بواسطۀ ترس و بیم دروغ گو ، گریز پا ، لا ابال
نمایند : گذشته ازین زن حافظ اخلاق مرد
و مدیر تربیۀ خانه و اولاد است . باید او را خوب
نگاهداشت .
خلاصه آنقدر اشیا و وظیفه که برای زنها لازم
است با علم و صنعت آنرا مردان از زنها کشیده غصب
نموده اند و نسوان مظلوم را از ان علم و صنعت محروم
داشته اند . غیر از روفتن ، پختن و شستن (که کار
خادمه ها است) دیگر هنر و علم نمانده . از چارچوب کلکین تا
بمسافه کدام مربع پی میبرند ؟ از آب پاشی روی برنده بکدام
قانون تبخیرات واقف شده اند . از جوشیدن
آب درجۀ غلیان کدام مایع را می فهمند ؟ بنابران اسرار
۲۸
کائنات را از فال باین حل میکنند. و قضای حاجت
خودرا از مانگی که زهر چرس دماغش را مختل ساخت
متوقفند . . .
هر دوی شان بر چوکی هوتل قسم بالانش. بنجار با
با نجار ساخیده بودند که آواز زنگ هفت ساعت را
شنیده یکباره چهره غلام محمد جان متغیر گردید .
آن دیگر پرسید:
خیر باشد ؟ مزاج تان را دیگرگون می بینم چه حال
است؟
چیزی نیست . وضو نداشتم بیادم آمد . میترسم
که از نماز بمانم .
( تبسمانه ) شما از همین چای والا آب گرفته وضو میکنید
یا اینکه بخانه رفته میخواهید ؟
خوب است وضو کرده ادامی دین میکنم . حالا باید حرکت
کنیم اساساً انتظاری که کشیدیم کافی است .
۲۹
ـ کرامنظر بودید؟
ـ زمان الدین خان را. چونکه وعده ما بساعت شش ونیم
بود. نیم ساعت وقت داشتم پیشتر آمده میخواستم گردش کنم
حضور شما را دریافتم. لیکن درین میان ایشان نیز دیر کردند.
زمان الدین خان خیلی مرد دانسته و وظیفه شناس بود.
با یست تا اینوقت میرسید. بعهد خود هیچگاه خلاف
نور زیده
ـ شاید عذری پیش آمده باشد؟
حال آنکه زمان الدین خان از طرف قاضی صاحب بمبائیان
مشغول افتاده: سرکاتب قاضی صاحب بجای دیگر مقرر شده
میرزا با کتابت تازه را بلد نبودند. قاضی صاحب رجا کرده بود
که کاغذ مهمی در باب قانون جزای ملکی بعدلیه نوشته میشود
شما تحریر کنید. میرزاها تبییض میکنند. بنابران زمان الدین خان
همراه نوکر خود پرزه نوشته جهته غلام محمد خان باغ روان کرده بود بمضمون پرزه:
در تا یک ساعت کار قاضی صاحب را مجرا متعهد شدم.
۳۰
اگر در باغ باشید؟ میایم وگرنه بخانه تشریف بیارید. فقط))
نوکر آمده در باغ گردش کرده غلام محمد خان را نیافته بخانه
مرسل الیه رفته کاغد را سپرده بود. واقعه را غلام محمد خان بعداز
اتمام صحبت بخانه رفته فهمیده متسلی میگردید.
وقتیکه هر دوی شان از چوکی برخاستند؛ آفتاب بلندی
تپه آسمائی را ببالا گذاشته بشدت شعاعات زرین او فشره طلاقات
گردیده. ابرهای سفید ابلق آبی سمای کابل را رنگ آسمان
صبح مصر سفلی ساخته در بلندی تپه های غرب از میان این ابرهای
خفیف تابستانی گویا قدمه - قدمه لاجوردی شده
از پیش پیش آفتاب میرفتند. شمس را بچشمهٔ آتش افق
میانداختند. طبقهٔ هوای بالای سر چون زیر پای
تماشا گران باغ قطعه - قطعه چمنک ها، کوروک های متنوع
ولطیف ارائه میکرد. اشعهٔ شمس بر عکس فوارهای میان این چمن
چون بید مجنون سرنگون میبالید. خیابانها چون خطوط
تخته نر دسبر یک بدیگر موازی و مستقیم می پیوست.
۳۱
سایه اندازی تماشائیان، از ظل ممدود درختان
آزاده سر میداشت. عوض باد شمال مشرق که
نیم ساعت پیش در بالای فضا طبقۀ سفید خاکی
تشکیل میداد، حالا ابرهای مخمور، چترهای سیمابی
خود را بدست کرده مستانه می خرامیدند. تماشاگران
در خیابانها بالا و پایان چون کریات حمر و بیضای ورید
و شریان رنگ برنگ بحیلوه آمده دوران
یکی دیگر ی را خلل دار نمی نمود. گویا سیرشان فیلیمهٔ
طبیعی بود که درجات تکامل نوع را تشکیل میکرد.
قهقههها و شگافتهای الفت و اخوت جمعیّت
آزادی خواهان باغ چون ترنم مرغانهای مله
و خاکی پوش سامعه را از دوائر تموج هوا بزمزمۀ متمادی
متصل میداشت. خلاصه نسیم غریب جنوب خفیف-
خفیف شام غریبان را صبح لطیف وطن می ساخت.
قدم زنان پایان شدند. الحان دلکش
۳۲
(قاسم جو) را امروز از اتفاقات حسنه در هوتل بالا
شنیده حال ترنم (نبی گل) را مقایسه کردن ،
خواسته طرف چایخانه زیر چنار متوجه شده در
ظرف ده دقیقه از پیش نبی گل تیر شده بامان الله
گویان غلام محمد خان بطرف خوابگاه روان شد.
وقت بازگشت بمقناطیس غلبه، بشاشتی که
اول در چهرهٔ محمد نبی خان بروز مییافت، منجذب شده
حالا سیمای غلام محمد خان این نشاء شطارت
را عرض اندام میکرد . ه - شش
۳۳
وطن
ای وطن ای فضای تو گلشن ای به پرتو چشم ما روشن
ای وطن ای بهشت جاویدم ای بهار هزار امیدم
ایکه بوده تو سالها مشتاق تانمانی بانفس و آفاق
دانش و قابلیت پسران سعی مردانه همت پسران
حاضر اینک شدیم بانخست بهر این مقصدت بعزم درست
عزم ما را شد آبیار کمال همت خسرو بلند خیال
آنکه در آسیا اسلامی شرف آور شد از نکونامی
ایشیا از وجود او نازان خاصه افغانستان خلد نشان
ما بیا رفیض دین و خرد طلبیم از حیات تازه مدد
نشود هرزه و هم رهزن ما کار بیهوده بر ق خرمن ما
مطلب عالی نیاگان را می نمائیم طور خوب اجرا
پیش روز امتیاز علم و تمیز نشود مانعی خلل انگیز
چون ز فیض کمال و سعی عمل شود از راه دور سد و خلل
۳۴
در عوض آوریم ما فی الخیال اثر سودمند استقلال
هر یک از ما بقول و فعل درست که خدمتت به بند و چست
تا شود خاک پاک تو گلشن پسرانت عزیز و صاحب فن
بنمائیم خویش را تمثال از برای رجال استقلال
اثر قول و فعل ما آخر میشود در تو ای وطن ظاهر
پسرانت شوند جمله رشید خاک پاک تو نو بهار امید
گرد داز فیض با جهان خرم
پیرو کار ما شود عالم
قاری عبداللہ
۲۵
وطن
ای گهواره حیات آفرین سعادت آغوشش که هر یک از کره توآ
ومویام از تلذذ استنعمای گوناگون خان کرمت، تعیش انبساط
مینمایند و هر یک از ذرات فردیۀ وجودم تشکیل یافته تاثیرت
اغذیه واشربۀ لذت توام تست، کیست آنکه بر تو گمان
جسم بی حیات غیر متحسس دارد؟ با همه تعلقات مادی
و معنوی آیا ممکن است که از ادبار پرور دگان آغوشت
محزون ومغموم و از سعادت شان ممنون و مسرور
نباشی؟ نی نی! بلکه قانون خلقت هر یک ذره از ذرات
انقد متخسس آفریده است که برگ برگ نباتات و ذره ذره
جماداتت از اندک تغیر احوال نونهالان بالینت آثار تاثرا
وحساسیت خود را آشکار مینمایند، بکام بی صوتی یعنی
رنجر وایما با کمال فصاحت تشکر یا اینکه تکدر و تحسر خود را
اظهار و ابراز می نمایند،
۳۶
وقتیکه فرزندانت بانواع علوم و اقسام فنون تر دماغ باشند
ابواب و فانیت را بر روی شان کشاده زر وسیم خروار
و در و جواهر بیقرار برای شان نثار مینائی و قدم بقدم
نعمت گوناگون ثروت ،صحت ، نصرت ، توانائی ،
اتحاد ، استقلال شان یک بر دیگر سبقت مینمایند
از نوک خارخشک تا برگ لطیف گلت تشکر و مسرت
میبالد . این نکته را خوب میدانم که هرگاه دوراندیش
نزدیگسا بین نیاشند و فانیت را بد فوع خزانها
مستور مینمائی ، طخأ بلحظه ، ثانیه به ثانیه لهلاکت کست
بدامنی ، فقر ، احتیاج خلاصه اینکه افات ارضی و سماوی
برای شان ارزان خواهد شد . آنوقت اندوه
و رنج ناخوشنودی از خس و خاشاکت آشکار
میگردد ،
ای مادر شفقت آغوش ، ای وطن عزیز مقدس
خلاق یگانه چقدر ترا خوشبخت و با سعادت آفریده
۲۷
که با همه سعادت و ثروت فطری امروز زمام اختیارات
را در قبضه اقتدار ذات شوکت سمات اولوالعزمی
نهاده است که تمام راحت و آسایش خود را بلکه زندگی
خود را نیز وقف خدمت اولا و سعادت نهادست
نموده است و برای رسانیدن بذروه مقصود
هیچگونه فداکاری دریغ نمی نماید . زنده باد!
عبدالرسول
۳۸
خانه قدیم
- آه بیانصاف بیمروت، چرا حقوق دیرینه مرا هیچ
لحاظ نمیکنی؟ ترسم ازین رفتار جاهلانه آخر بنیاد
من و چراغ خود را گلسازی، اگر همچه مغیم باشی کنی
دیر یا زود نه اثاری از من خواهد ماند و نه نشانی از تو.
- ای خانه خیر است؟ چه ریخته چه پاشیده؟ چرا
بر سر بنده اینقدر دماغ سوزی میکنی؟ حال انکه هیچ
تقصیر خود را نمیدانم.
- واواچه، طفلک وچه بچه خوردترک هستی که تقصیر خودرا
نمیدانی؟!
- هرچه میگوئید بگوئید. بنده قدر شما را بسیار میدانم، چرا
در سفری که از تنگنای عدم بدارالملک شهود برایم
پیش امد نخستین منزلم اغوش کشاده اطاق تو بوده
و نیز درین قدر مدت که مرحله عمر گرامی به پنجا رسیده
۳۹
آنقدر استراحتی که از تو دیده ام و منافعی که از پهلوی تو یافته ام
از هیچ دوست مشفق ندیده ونیافته ام نه ازین رهگذر بنظرم
خیلی عزیز و محترم میباشی ، نمیخواهم که برویت گل بگویم .
بلی ؛ خوب قدر مرا میدانی که امروز یا فردا این بنای
چندین سالهٔ من (که از دست آبا و اجدادت تعمیر یافته و برا
تو یادگار مانده و بایست در آتی سرپناه اولاد واحفادت باشد
وبدین واسطه نامت زنده ماند) از بی پروائی تو ویران شود!
چرا ویران شود مگر با حبهّا ترا هر وقت کاه گل نمیکنم، پارسال
زینه ات شکست خورد ، با وجودیکه بنده مفلس ، وقتِ تنگ
و تیر ماه بود، کلنگار ، چندان دستگیری نداشت؛ بازم
زود وابند (تردد و تلاش) نموده زینه ات را سر از نو
تعمیر کردم .
هر گاه از رهگذر کجوقچ که بعض اوقات بسبب بارش گل
ولای میشود طبیعت مبارکت (خت) شده باشد هم چاره
سہلست و بنا نیست انیقدر باعث مراق گردید .
۴۰
نی نی آبادی من چندان وابسته باین چیزا نیست
و حقوق من حقیقةً باین کارها ادا نمیشود، مگر در صورتیکه
هر یک از ساکنین من بتعبیر دیگر عائلة خود را بمنتهای
درجه پرورش کنی در تربیة شان لحظه اهمال نورزی تا
در نتیجه ضایع نگردند زیرا ضیاع آنها حقیقةً ویرانی
من و گل شدن نام تست .
- درست فرمودید، بنده درین باب هم تقصیر نکردهام
بلکه شما هم هر وقت می بینید که هر یک از افراد
ساکنین ترا نگران بوده در تربیة شان جد و جهد
بسیار میکنم .
- در نیعصر ترقی که ملل متمدنه باوج برتری بسرعت
برق می شتابند، گمان نمیرود بمحض فرستادن اطفال
بمکتب کار تمام شود و تو هم خورسند شوی که از عهدۀ
حقوق من برآمدی .
- خیر چطور از عهدۀ حقوق تو برآمد؟
۴۱
درین عصر ترقی که ملل متمدنه باوج برتری بسرعت می شتابند
گمان نمیرود محض فرستادن اطفال بمکتب کار تمام شود و تو هم
خرسند شوی که از عهده حقوق من بر آمدی .
ـ خیر چطور از عهده حقوق تو خواهم بر آمد ؟
ـ آیا تو در خصوص اطفال خود بکدام یک از امور تربیه
تشبث جسته و چون این جور باشد آیا بنیاد من خراب نام تو گل
نخواهد شد ؟
ـ همه حرف شما درست است هرگز هوشم باین باریکیها نبود
و کنون از شما خواستار عفوم با اینهمه پریشانی و بی سرمایه گی
اینک کارهائیکه برای آبادی تو و ساکنین تو در نظر دارم
نمیگذارم که دست حوادث روزگار یک توته خشت ترا
بیجا سازد و یک مشت گل ترا متغیر گرداند. دروازه های تو
که هر یک باب فتح و کلید سعادت است از دست دزد و دغل
از حیله طمع و حرص بیگانه مصون میدارم خانه سمت غرب ترا
که مدار سکون استراحت شبانه و فضای آرام روزانه من است
۴۲
رنگها و نقش های گلگون خواهم زد . دیوار های سنگین ترا
چگونه خواهم گذاشت که موشهای خائن ویرانه کرده نقل
و شیرینی ترا خواهند برد و مثل جایهای دیگر افسرده خواهند داشت.
چنانچه کوته شمالی ترا موافق موسم هوادار وضیاپاش ساخته ام
پیش روی در های شمال چه سبزها و چه ریحان های معطر
که قلب و دماغ باشندگان را باندک مدت عطر اگین
ساخته تزئین نداده ام . هرگاه مشرق و غرب حوالی
خودرا بنظر غور به بینی خواهی دانست که بی مدد غیر و مخالف
طاقت اولادت کفایت اینقدر فداکاری بخود داشته..
قاری عبدالله
۴۳
(حسن فکر و اراده) [بقیه از شمارهٔ ۱۱]
ردار، کیفیت حس، درک، عزم .
ایضاح او انکه انسان ناقص یا حیوان کوچک قابل نمی
طفل، همینکه بساحهٔ وجود قدم زده روز و شب زندگی بسر برده بر
خورد، میل انموا ظهور کرده حواس نامیه او با نکشاف آمد با
لامسه، سامعه، باصره، ذائقه و شامهٔ او یک در پی دیگر اظهار
موجودیت میکند و رفته رفته دعوای حقوق و وظائف معیشت
مینماید. یعنی در طلب خوردن، آشامیدن، تلبس، مکان
و سائره میبرآید. آهسته آهسته خوشی میخواهد و از نا
خوشی پرهیز می کند . .
همچنان شخص کامل بمائی دیده یا شنیده می اندیشد ؛
عرصه در نظر میگیرد . به ابعاد ومحل وقابلیت او علم میآرد کیفیت
دستیابی اورا تصور نموده میل استراحت و بالش شدید
میشود ؛ پول برضای صاحب زمین و بالزمهٔ انسانیه را کمی بی
۴۴
دیگر بمال خود میسازد . تا بروانه خشت یک مشت گل بالا شد ؛
آتش اشتیاق اقامت و راحت صاحب کار درجه ـ درجه پایان میشود
کذا در مسئله معنوی کسی را میل حس مثلا علم جغرافیا دامنگیر خیال
شد، بعد از علم آوری مباحث جغرافیا که بکدام رهگذر حیات بکار میآید؟
این تحول روز و شب بعوارض پست و بلند زمین، تخالف آب و هوا،
تنوع نباتات وحیوانات مناطق عالم وتکامل زراعت واقتصاد
بنی آدم. فعل و انفعال کدام قوت و خلقت است. تسکین کدام
عطش را تأمین و تسلی ذوق کدام حس را تطمین مینماید، آنوقت
احساس این مرد را امل این مقاصد بجوش سعی میآرد . در حال بیکار
اقدام مینماید؛ امّا نتیجه آیا محصول می پیوند و یانی؟ آنجهت مسئله دیگر است.
چنانچه بعضی اشخاص اند که خیلی حساس و مبتلای محبت میباشند
امّا قوه خود را ابراز کرده نمیتوانند . همت شان در کار روا امتداد
و ثبات ندارد. یا بعضی شخص صاحب قلب و ذکی میشوند ؛ چالاکی
و فعالیت شان هست. لیکن دائره نظرشان تنگ و حساسیت
شان ناقص میباشد. همچنین مردم هستند که ذکی و دائرۀ علمیه شان
۴۵
وسیع ولی جدید دلنشین بوده در عروق و اعصاب شان سعی
و اجتهاد کمتر اهتزاز میکند. یا غیرت و جربزۀ شان بی قرار و پژمرده
است. لذت و الم در غریزۀ بعضی اشخاص آنقدر تهاجم دارد که ادرا
و حساسیت شان یک بادیگر معکوساً متناسب میرود یعنی هر قدر
اوراک بالا دستی میکند، حساسیت همانقدر سستی یا بعکس.
چونکه (شعور متامل) در حال اعتدال بدست میاید باید اگر
دقت دستیاری کند. گذاشته ازین اگر نواقص آن
احساس یعنی کیفیت حس ماده بسلامت حواس شان توافق
نماید نتیجه موفقیت است و گرنه هیچ ..
بنابران ابتدا از وظیفۀ حواس بحث رانیم و صحت وانکشاف
آنها را بسط تمهید نمائیم و گرنه در وقت خواب چشم خرگوش و دیدۀ
آب سیاه ریخته نیز واز است . تموجات دوائر مهتزۀ هوا تان
تا کنار گوش گنگ میآید ولی بی فائده. چنانچه شامۀ انفیه کش مفرط
از پیش دیوار باغ یا از پهلوی گلستان متمایل میگذرد، اما چه حظی
میبرد همچنین وجود یخ بسته نیز وقتیکه در بالا بستر کم پنبه باشیم خوابیدا
۴۶
پهلوی طاقت میگردانید حالا هیچ فرق نمیکند .. اما حالا هیچیک از چشم
وگوش ذائقه وشامه و لامسه مطالب را نمی فهمد و وظیفه خود را ادا کرده نمیتواند
اینک چشم مصور و نقاش استاد ، ادراک الوان ، اشکال ابعاد
جسامت و تناسب آنها را مثل گوش موسیقیشناس ماهر که ازانجا
صدا آوا را طیف یا تند و پست با جهات شش گانه منبع صدا را تفریق
میدهند. سیاهی وحدیدی چشم بیندگان معمولی بزرگی و پرداخت ساخته
شوندگان عادی بآن مرتبه دقیق خواهد رسید . شما خود میدانید که شامۀ
گل فروشان عطار در جمعیت هزار ها گل گیاه خود را گم نمیکند. روایح نبات دوما
غشای مخاطی ایشان را بیهوده نمی خراشد . تنوع وتناسب الوان
و اشکال چشم مصور را همچنانکه الفت فضا و ضیادار و با اینچنین ابعاد
حقیقی درجه سخوت اجسام و سختی و نرمی ماده را لامسۀ ما تجربه دیده
و تربیه یافته با نزازه ذائقه کیمیا گر و ظرافت پسندان سرسفره که موی
را از خمیر و کثافت را از لطافت ، بی مداخلت صناعی فرق مینماید
و چراطهای حاذق از رنگ قاروره طپش نبض، میقرو با
را از بدن بیمار در صد دفع می برایند.
بقیه دارد -
۴۷
مدیر محترم آئینہ عرفان دام الفیضان !
بنده یکی از کمترین هوا خواهان علم و ادبم. چهار پنج سال ست که ترنجات ادبی را
از دور و نزدیک میشنوم. در مربع و مستطیل جرائد و مجموعۀ وطن اشکال مناظر
عرفان و صنایع این خاک جوان بخت را میبینم. بیشتر این رنگها متناسب
زرد
و تند ولی دیر نمی پاید. بنا بر ان طلوع مجلّات و جرائد بر خاطرم پرتو یأس میاندا
هر مجموعه تازه و رسالۀ نو که در افق عرفان مملکت بچشم جلوه میکند ابر بهاری
میاید که مستعد بر طرف شدن و عباسی بیاثر رفتن است. جرم این کیفیت غضبی
بر شاخ نونهالان و برفی بر ریشه افسرده مزاجان است.
با اینهمه گاهی خود را تسلّی میسازم که در مذهب و مشرب هر قوم و ملت احساسات
قد
و احساسات تازه ، مدنیت و صنایع مشترکۀ نو تدریجاً تکامل کرده، چه، هروا
در بدایت حال بسیار مانع سرد و چار گردیده چون باران سیل دامن کوه ،
از هر دره جاری شده اما بالاخیر یک مجرای حقیقی غنوده بعضی فداکاری اران
و بعضی حیات از ین بوجود آمده اصلاح حال نموده. چه، در مقابل ہر احتیام
یک چاره اندیشیده و در برابر هر مسئله یک قانون مفید گذاشتهاند.
کرده ام
خلاصه اولاً عکس اندازی آیینه عرفان را نیز مثل گذشتگان گمان کردیم
میلرزد که مبادا ثمر این شکوفه مثل مجله آئین مملکت از شاخ و برگ دواندک
مدتی بی برگ و نوا خواهد ماند و بر اثر خلفهای خود افتخار خواهد ورزید .
دوم :- چیزیکه در هر کدام از آن اثرها و رساله ها و کتابها می پالیدم و نمی یافتم مذاهب
و عادات اقوام سابق ولاحق بر حقوق و طائف نسوان چه احسانها کرده ؟
خاصه دین اسلام که کاملتر و با عقل و اذعان موافق تر از همه ادیان بوده مایه افتخار
نسوان و مطیعان است بچه فرموده ؟
اینک مجله شما نیز با وجود اینکه باحث اجتماعی و .. . است باز قسم
دوم سکوت مینماید . مختصر اینکه از همت ارباب معارف امید میکنم که اولا
برای رونق و دوام این رساله قیمت دار خانه حمیت را از قلبدان و بنام ملت
پروری بر از آستین برآرند و دوم انکه علمای متدین و فضلای دقیق در خصوص تکالیف
و حقوق آنها غور فرمایند . باقی احترام و ازدیاد خدمت عرفان شما را تمنی میکنم
امضا ( .. . )
عرفان
اداره : مکتوب فوق که بقلم یکی از هواخواهان استقبال و استقلال
و اذعان وطن است . عجالة درج نموده درباره نطق مستورات وعده که
در بالا جهته اجتماعیات و اخلاق نسوان محترم داده بودیم اکتفا نمودیم .
شمارهٔ سوم و چهارم (سال اوّل) (جلد اوّل)
مقالات وارده بریاست اداره حق اصلاح
دارالتألیف آمده پس در درج مقاله را داراست
مجموعهٔ
تاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی
آیینهٔ عرفان
باحث از مساعی علمی و اکتشافات مدنی است که بهمّتی هیئت
تحریریهٔ اعضای دارالتألیف وزارت در هر ماه یکبار نشر میشود
محل اداره: کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتألیف
برج اسد و سنبله ۱۳۰۳ش
دارالسلطنهٔ کابل مطبعهٔ وزارت
معارف
مندرجات : صفحہ
بت { دین - صلاح الدین سلجوقی ۱ - ۶
اخلاقیات { انسان و دیانت - اعضای دار التالیف عالیحقا ۷ - ۱۶
ادبیات د تابستان - " قاری عبدالله ۱۶ - ۱۸
اجتماعیا د تدرج کمال - " ملا فیض محمد مغول ۱۹ - ۲۳
نظم ( عرفان - سرور ۲۴ - ۲۶
حکایه ( نتیجه تحصیل - مخلص زاده ۲۷ - ۳۰
معارف ( ترقی تعلیم در مصر - ترجمه ۳۱ - ۳۸
تاریخ ( سقراط ، فلسفه ، تربیه - ه ش ۳۹ - ۵۲
متفرقه { استحضار - آینه عرفان ۵۳ - ۵۶
متفرقه { بنات النعش - اداره ۵۷ - ۶۰
متفرقه { تفرقه (۱) - مترجم عبدالجبار ۶۱ - ۶۰
دین
(دین) ای متمم انسانیت ! ای شیرانه بنام بشریت ! ای
انکه دنیای امروزه مرهون تست توئی که :- انسانها را با بنیان
قوت
معرفی نموده، ملت ها، جامعه ها، تشکیل داده ایشانرا
به حفظ ترکیب و عدم تشتت توصیه فرمودی !
توئی که :- یکدشت وحشت و سبعیت را از
خار و خاشاک رذالت سترده، مزایای اخلاقیه
و سجایای حسنه را در عوض آن غرس فرمودی ! .
روزی که : آن درختان عظیم الشان سر بفلک کشیده
که :- بدون از نسیم کسی از حال شان واقف نبود، آنچه
" کار بانک ایسد " ها را به (اکسیجن) های لطیف مبدل
نموده برای جنبیدگان زمینه حیاتی تهیه نمود ، و رفته رفته
۲
آن گل غنچۀ چمنستان فطرت ( حضرت انسان ) عرض
اندام کرده خود را در جمرک جسبندگان ملاحظه نمود،
و چون فطرت لذات این نابغۀ طبیعت را از پردهٔ ولقد
کرمنا بنی آدم فلتر نموده، و مصفاترین صورت را
در هیولی لطافت تخمیرش تفویض نموده بود، این دردانه
بحر آفرینش قدم در دائرهٔ شعور مانده، آرزو می بست
که : ـ خلیفه صانع خود باشد . تا قوای بهترین
موهبت خداوند، همدوش انبیا کرام، آن معلم پایه
انسانیت که : بقوه قدسی مؤید بودند، نزول فرمودی
و این حیوانات بهیمی را بر شته مدنیت کشیده، موارد
بشوار، ایشان را تعیین فرمودی، و ملت ها و جامعه ها
تشکیل دادی !
و تو بودی که : ـ قوای ثلاثهٔ شهوی، غضبی، ملکی
انسان را که : ـ همیشه مائل افراط و تفریط است مجبول
است یکی مفرط شده، بر مفرط غلبه کند، به تعدیل آوردی،
و ایشان را باواسطه و عدالات آنها، مواجهه نمودی.
تدین ! آیا کدام سانحه از سوانح فطرت فعل و انفعال
خود را جریان داد که :- آدم خاکی از خواب ناز عدم
قیام نموده و خود را در یک رشته بیداد و یک سلسله
اکلیت و ماکولیت منسلک یافت، مگر تو بسر وقتش
رسیدی و آنرا بدقایق اخلاقیات و غوامض
اجتماعیات آشنا نمودی. و هر زمان بر وفق تطور
اجیال انسانی، بصورتی ظاهر شده و بتکمیل خود کوشیدی
تا اینکه : - ما در زمانه، پس از بیمهری های دراز
پیمان عطوفت خود را تجدید کرده و دنیای فرسوده
را به بهترین فرزندی که - سرمایه فخر افلاک است
مرمت نمود، و حضرت ختمی مرتبت (ص) با یکجهان شرف
اریکه نبوت را مزین فرموده، قامت انسانیت را
بدو بالا و اشعه مقدس ترا ای تدین ! که :- مشرف
بر نمود بود، بذریعه «تمیز» پای مکارم اخلاق، تا منظم
۴
ترین غیاهب وحشت ایصال نموده، بساط توحید،
عدل، داد، تمیز را در کافۀ ارجاء عالم پهن فرمود .
تدین ! تو بودی :ـ مشت بهایم و سوایم را که :ـ
در دشت وحشت، و مغاره های خمول بکمال سبعیت
و توحش زیست می نمودند، به مدنیت و قانون آشنا
نموده و ایشان را در حلیۀ آدمیت حلول دادی !
ور نه گفتۀ (داروین) [اگر چه معتقد آن نیستیم،
اما بمثل اگر بگوئیم روا ست] همان بودند که گفته است:ـ
اینقدر از معنیش صورت آدم شدند ٭ ور نه پیش پیش خلق دشت و قریه دادا...
تدین ! تو زنجیر مقدسی ! که دست و پای قوای
بهیمی و سبعی را، از تهاجمات نا جایز بسته نمیگذاری
از حدود خود تجاوز نمایند، و اگر تو نباشی آنهائی که :ـ
بنوامیس انسانیت اعتنائی ندارند آیا چه گاوتازی ها
که :ـ نخواهند نمود !
تدین ! روزی که :ـ فطرت ماهیت انسانی را تقدیر مینمود،
۵
با اینکه از جلب منفعت و دفع مضرت، بواسطه داشتن
قوه شهوت و غضب آن را گزیری نبود، باز هم مبدء فیض
از دادن آلات جلب منفعت و دفع مضرت،
باین کاملترین مکونات عالم طبیعت مضایقه
فرموده، مدنیت، و اجتماع را عوض آنهمه ادوات
و جوارح بآن تقدیم نموده، گفت اینک شمشیری که
با آن میتوانی کیهان را تسخیر نمائی، و این بود ذریعه آنکه:-
انسان مدنی الطبع شده بر جمعیت مجبور گردید. در اینحال
اگرچه افراد نوع در میدان وجود متساوی الاقدامند،
باز هم جمعیت خواه مخواه از وجود صالح و طالح و قوی و ضعیف
و مفرط و مفرط چاره نداشته، و باید آن یک میدان
تاخت و تاز اقویا و زمینه تهاجمات مفرطین بر مفرطین میشد
که :- تو ای تدین! ای رفوگر چاک های بیخ انسانیت،
نزول فرمودی و یک صحنه عفت و اصلاح را تهیه نموده
قانون مقدس خود را در بین انداخته حق هرکس را
۶
بدستش داده، حدود همه را معین نمودی ورنه این جمعیت
باید از آتش خود از پای می افتاد .
ای تدین ! توئی که : - حدیقه انسانیت را
بقوانین مقدسه خود احاطه نموده ، و چمنستان های
سرسبز آن را از لگد کوبی حیوانات بهیمی، وقایه کردی .
پس تو ای تدین ! شیرازه بند کائنات،
متمم انسانیت ، و حافظ نوعیت هستی اما چه سود ! !
که : ـ ما مجسمه زرق و سالوس و اغراضیم ، و دامان
مقدس ترا از وحشت و تکبر و انانیت خود با لکه دار
می کنیم.
صلاح الدین سلجوقی
انسان و دیانت
انسان :- مخلوقی است عاقل، ممیز و در کارهای خیروشر
خود آزاد و از عمل خود مسئول است که خالقش با او حساب میکند
باید دانست که انسان را بر سائر اقسام حیوان که بربته پیشوا
رسانده و مکرم ساخته همان تحمّل بار امانت است که به تدین تعبیر میمانیم.
دین :- بعقاید، عبادات، فضائل، حلال، حرام خود،
وضع الهی است که از جانب او تعالی بربندۀ برگزیده خود وحی
کرده شده که فایدۀ عظمی به تدین آن، فوز و نجات ابدی است.
و از جمله فوائد آن در دنیا مدنیت و جمع قلوب افراد بشر
و اتفاق قبائل متفرقه است که بقوی ترین روابط اتحاد مجتمع میباشند
یعنی تمسک بحبل المتین دین و اعتصام بعروة الوثقای صراط مستقیم
از اقوای ذرائع اتفاق و مودت است.
الله تعالی در قرآن عظیم الشان برسول قبول خود فرموده
که اگر همه چیزیکه در زمین است در تالیف قلوب ایشان میکردی
۸
ہر آئنه میان دلهای ایشان الفت نمیتوانستی بلکین الله تعالی که غالب
و حکیم است؛ میان دلهای ایشان الفت و مودت انداخت که مسلمان
ساخت.
درجات انسان
باید دانست که درجات اولیٰ انسان سه درجه است:
۱ ـ ادنیٰ است؛ که ناقص باشد.
۲ ـ این است؛ که به ذات خود کامل باشد و بتکمیل دیگری
قادر نباشد؛ این درجهٔ وسطی است که عرض عریضی دارد.
۳ ـ این است که به ذات خود کامل باشد و بتکمیل دیگران نیز قایم
باشد این درجهٔ اعلیٰ از انبیا است صلوات الله وسلامه علیهم اجمعین
حالا گفته میشود که کمال و تکمیل به اعتبار قوهٔ نظری
و قوهٔ عملی معتبر کرده شده.
رئیس کمالات معتبره در قوهٔ نظری معرفت الله تعالی است
و رئیس کمالات معتبره در قوهٔ عملی طاعت او تعالی است.
بناءً علیه هر واحدی که درجات کمالات او در این دو رتبه
۹
اعلی باشد درجه انسانیت او اعلی و اکمل است.
و هر ذاتیکه درجات او در تکمیل دیگران در این دو مرتبه اعلی
باشد درجات بنوت او اعلی و اکمل است.
و چون این سه سر رشته بدست افتاد! حالا گفته میشود که بنبرد
قدوم شریف جناب حضرت سیدنا و مولینا (محمد صلی
الله علیه وسلم روی زمین از ظلمت کفر، شرک فسق مملو و تاری بود
یهود : در بحر مذاهب باطله تشبیه و افتراء بر انبیا
علیهم السلام و تحریف تورات استغراق می نمودند .
نصاری : در اثبات تثلیث و تحریف انجیل بغایت
رسیدند .
مجوس : در اثبات آلهین: یزدان و اهرمن و وقوع
محارم بمیان ایشان و تحلیل نکاح امهات، بنات و عم غیره
مستغرق بودند.
عرب : در عبادت اوثان، اصنام و نهب غارات
بانتهای درجات خوض نمودند که کل دنیا ازین ظلمات و اباطیل
۱۰
بروسیاه بود و چون الله تعالی جلت قدرته ارادهٔ رحمت بر عالمین داشت
حضرت محمّد صلّی الله علیه و سلّم را مبعوث گردانید که آن ذات فائض البرکات
خلق را بدین حق دعوت نمود. بنا بران دنیا از بطلان سوی حق.
و از کذب بصدق، و از ظلمت به نور منقلب گردید و این کفریات
باطل و جهالات زائل شد و در اکثر بلاد عالم و وسط معموره بمبعوثیت
الله تعالی زبانها به توحید او تعالی گویان و عقول بمعرفت او تعالی درخشان
گردید و مردمان بقدر امکان از حب دنیا سوی حب مولیٰ باز گردیدند.
و چون مراد از نبوت تکمیل ناقصین است در قوهٔ نظریه و قوهٔ عملیه،
لاجرم حکم نمودیم که این اثر از حصول قدوم شریف محمّدی صلّی الله علیه و علیٰ
آله و سلّم ارزانی یافت و چون دیدیم که حصول اثر در شرع شریف او اکثر و اکمل
است از ظهور اثری که بمقدم موسیٰ و عیسیٰ علیهما و علیٰ نبیّنا افضل الصلوات
والتسلیمات بوجود آمده لهذا دانستیم که او سید انبیاء و قدوهٔ اصفیا است
پیشتر گفته شد ذاتیکه درجات کمالات او در دو مرتبهٔ قوّه ؛ اعلیٰ باشد
درجهٔ انسانیت او اعلیٰ و اکمل است، بنابرآن بمحض انسانیت که
یک از حیوان است اکتفاء کرده نمیشود؛ بلکه موجب امتیاز از سائر
انواع حیوان که کرامت است باخلاق نیکو و آداب معارف ثابت
کردن لازم است بعلاوه برآن در نوع انسان بجوان مرد و بزرگی خود
امتیاز باید داد! تا بقدر امتیاز جوانمردی و بزرگی امتیاز درجات تعا
و ترفع را نائل گردد.
من نمیگویم که بزرگی بکثرت اموال و کدام مالامال و حکومت
کدام مرکز و یا دستها را بگر گرفتن دور و دراز کردن است بلکه بزرگ
و جوانمردی این است که همیشه در یار و مددگار حق ساعی و کوشان با
و علاوه بر اخلاق و دیانت خود بچنین کارها بزرگی از وصدر یابد که
سبب خیر و سعادت قوم وطن شود. مواقع ضعیف قوم و ملت خود را کما
دریافت نموده بادواء گوارا، برای ضعف اجتماعی، اخلا آن تفحص تفتیش نماید
و برای تنویر طریق حیات قوم و اجتماعی راههای تاریک روشن و چاه
خلل را مسدود سازد؛ تا بعد از وفاتش حیران نباشند.
شخصیت
و علاوه بر دیانت خود در راه خدمت ملت و وطن خود ذات و
خود را فراموش نماید!
بلکه تا آخر نفس حیات خود با در خدمت ملت خود جان باز کند [استوا]
۱۲
قدم باشد که بسبب خدمات لائقه فائقه خود مالک دلها قوم وملت
خود شود تا نفوس ایشانرا رام خود گرداند. باید دانست که الله تعا
جل جلاله و عم نواله بندگان خود را بعبادات مکلف ساختر و فرایض
خود را برایشان لازم گردانیده ورسولان فرستاده و دین خودرا
برای ایشان مشروع کرده با نه برای اینکه حاجت یا ضرورتی برای
تکلیف ایشان داشت بلکه محض از روی فضل بر بندگان قصد نفع
ایشان کرده مکلف گردانید شلیکه در یگر نعمتها بلامتها فضل کرده
بل نعمت تعبده از دیگر نعم بزرگتر است زیرا نفع نعمتیکه سو متعبدا
است بدنیا عاجل مختص است. نفع متعبدات بر نفع دنیا و اخر شامل
است. پس درین شکی نیست که ان نعمتیکه در ان نفع دنیا و آخرت است
از تنها نعمت دنیا اعظم واکثر است از روی تفضل.
لهذا برابندگان پیغمبران فرستاد وحجت خود را برایشان تمام لازم گردانید
وشریعت خود را بیان کرد و امرو نهی حلال ،حرام، مباح ، محظور خودرا
بذریعه کتاب خود خواناند و برا مطیعین وعده ثواب و براعاصین
وعید عقاب کرد. پس در وعد او ترغیب و در وعید او ترهیب است.
۱۳
زیرا : رغبت باعث طاعت و رهبت مانع معصیت است تکلیف
جامع امر و نهی طاعت و معصیت است.
در خلال کتاب خود که قصص انبیاء سالفه و اخبار قرون خالیه است
همه برای موعظت و اعتبار است تا تا که رغبت قوی و رهبت زائد گردد.
این همه فضل و امتنان و لطف و احسان اوست بربندگان .
پس قرآن عظیم الشان صل علم شریعت است . و حکمت بیان سنت
است و امت مجتمعه حجتی است بر کسانیکه ما بعد ایشان است و از راه
تفضل و تعا بر بندگان خود است که ایشان را بچیزهای مکلف گردانیده
که فوق از طاقت ایشان نیست بلکه در تعبد حرج را از ایشان مرتفع
ساخت و تا بفعل طاعات واجتناب مناهی قادین و قایمین باشند
(وما جعل عليكم فى الدین من حرج) و چیزهائیکه بندگان خود را
بانها مکلف گردانیده سه قسم ساخته :
۱:- قسمی است که باعتقاد آن ماموراند.
۲:- قسمی است که بفعل آن ماموراند.
۳:-. قسمی است که بباز ایستادن ازان ماموراند.
١٤
تا که اختلاف جهات تکلیف باعث قبول تکلیف و معاون عمل ان گردد.
این محض لطف وحکمت از جانب او تعالی است بر بندگان. چیزهائیکه باعتقاد
آنها ماموراند دو قسم است:
١:- قسمی است از روی اثبات .
٢:- قسمی است از روی نفی .
اثبات:- پس اثبات توحید، صفات، اثبات بعث رسل، تصدیق
حضرت محمد صلی الله علیه وسلم است در چیزهائیکه آورده .
نفی :- پس نفی زن، فرزند، حاجت، جمیع قبایح، نقصانات است.
این دو قسم از اعتقاد اول چیزهائی است که عاقل بآن مکلف است. چیزهائیکه
بفعل آن مامور است سه قسم است :
١- قسمی است که به ابدان ایشان است مثل نماز، روزه .
٢- قسمی است که در اموال ایشان است مثل زکوه وکفارات .
٣- قسمی است که به ابدان و اموال است مثل حج و جهاد .
تا که فعل و اداء آنها برایشان خفیف و آسان باشد، این تفضل است
بر بندگان که بضعف ایشان نظر کرده است . چیزهائیکه باز ایستادن
۱۵
آنها ماموراند نیز سه قسم است :
۱ - قسمی است که برای احیاء نفوس و صلاح ابدان ایشان است
نهی قتل، اکل خبائث و سموم، شرب خمور که مؤدی بفساد و زوال عقل است
۲ - قسمی است : که برای دوستی و اصلاح مابین ایشان است مثل نهی
از غضب ، ظلم ، بغض ، قطع رحم و غیره .
۳ - قسمی است : که برای حفظ انساب تعظیم محارم ایشان است مثل
نهی از زنا ، نکاح محارم .
پس نعمت او تعالی در چیز هائیکه از آنها منع کرده شد هم مثل نعمت اوست در مباحات
تفضل او در منهیات مثل تفضل است در مأمورات .
پس عاقل چگونه در مامورات تقصیر را جائز بداند ؟ حال آنکه نعمتی است از جا نب
او تعالی ، در امتثال آن تزاید نعم است .
در ارتکاب مناهی چگونه فراخی را خواهد دید ؟ حال آنکه در آنها نیز تفضل است .
از لطف و فضل پروردگار بر بندگان خود این است که برای فاعل حسنه یکی برا شل
آن مضاعف میسازد . و مرتکب سیئه را یک مثل مینویسد و اگر بخواهد عفو مینماید . این نیز
رفق و لطف بر بندگان . اما بندگان در مقابل و مکافا این تفضل بی پایان چه میکنند ؟
١٦
آن خود عیان است که دیده میشود. (باقی دارد) عبدالحق اعضا دارالتالیف
(تابستان)
ای تابستان! ای فصل حرارت خیز. ای موسم طاقت گداز، ای آنکه آفتاب تیری مغز ها را
در کله بجوش میآور و دولها را در بدن آب میکند شعله بازیها تو از بس که دوما هوان را
سوزان ساز و همه جا بوم و بر را زمین نفخه محشر بنظر درآوری در موسم تست که تپۀ
و خاکتوده کوچکی دم از کوه آتشفشان بزرگی زده حرارت خود را گویا مانند دریای
مذابه ولگداخته بفضا دشت سرمیدهد تا هر چه برخورد از خشك و تر هم را بنسوه
با آنکه مردم کشته نخود را در و کند توکشته بهار را در و کشیده میکنی و هر چه او از دس ها
دفینه خاک سازد تو همه آنرا بیرون برآورده بر باد دهی.
هیهات چه میگویم از اسراری که قدرت در ضمیر تو بود یعت گذاشته محیطه حیرت وا
تعجب است توئی که با خوب زشت شیوه گرمجوشی مرعی داشته مهر خود را از نیک و بد دریغ
نداری عالم همه دله خوار مانده احسان تست بر خوان حاضری تو از حبوبات ارزاق گوناگون
گرفته تا بد نقلیات و میوه ها بوقلمون که از بسیار و فور از حیطه شمار بیرونند هر نعمتی برا
مانی بی بر آ جمیع جیره خوارانت دست بدست پی در پی میرسد نمیگذاری که خواران را
نو مینو اوگدا گردند یا بقحط و غلا مبتلا شوند بلکه در بدو سیاه کندوی حرص آنانروزیت طالبان را
۱۷
پر کرده خود را از جیره یکساله آنها بیغم میسازد و مستمری شان را پیشگی
رسانده دهان تقاضا و سؤال همه را بسته میکنی .
آری ای خوشا آن جو که از خجلت وضع سائل
لب باظهار نیارند و با یا بخشند
از هر شجری ثمری و از هر مزرعی حاصلی برآوری . جائی
لیمو را صفر اشکن آرزو و در مقامی سیب را مفرح
تمنای امالی سازی .
اگر چه گفتیم نوازشت عام بوده و احسانت کم و بیش
و بقدر فراخور حال بهر کس میرسد مگر باز شخص بیکاره را
از کاری و زحمت کش باغیرت را از استراحت طلب
بی همت تو امتیاز داده آن یک را مظهر غنا و نوا و این
دیگر را مورد غنا و ملال میگردانی وقتیکه از فیض عام تو
کشتمندان با خرمنهای بسیار خرمنها بر میدارند، کسانی
که در زیر سایه های درخت بخواب غفلت بسر برده
و حسن دور اندیشی را وداع گفته اند بجز خوشه چینی چاره
۱۸
ندارند آنوقت زبان حال تو میگوید خوشا بحال عاقبت بینانیکه
از فرصت استفاده جسته از عرق ریزی سعی بر مطلوب خویش
ظفر یابند و بدا بحال کوته نظرانی که از مآل کار غافل مانده از
حجاب حرمان بروی مقصود نه ببینند
بر دوش کسی تنبلی بار مباش مخنث کشر منت کش بی عار مباش
عالم همه کارگاه سعی است وعمل زینهار بکارخانه بیکار مباش
اعضای دارالتالیف
قاری عبدالله
۱۹
تدریج کمال
(تربیت و شرط حصول علم) محلی
ابو عبد الله رضی الله عنه میفرماید (اطلبوا العلم و تزینوا معه با
والوقار وتواضعوا لمن تعلمونه العلم وتواضعوا لمن طلبتم منه العلم
ولا تكونوا علماء جبارین فیذهب باطلکم بحقکم) یعنی بجوئید
علم را و زینت دهید خود را بعلم با حلم و وقار و فروتنی کنید برای
کسیکه علم را بدو تعلیم میدهید و تواضع کنید برای کسیکه میجوید
علم را از او و مباشید از علمای جبار و متکبر تبماری
از حلم کسی رباید خصلت باطل شما خصلت حق شما راه
مراد ازین فرمایش آن حضرت آن است
که خصلت حدت و بے حلمی مانع از حصول شرافت
علم و مزیل آن میباشد زیرا عدم فضیلت حلم و
وجود حدت عبارت از غلبه قوه غضبیه و قوه
شهویه است که آن را نفس سبعی و بهیمی گویند.
۲۰
و از افراط نفس سبعی و بهیمی که سبب حدت و تکبر است؛
حصول نور علم که عبارت از قوۀ نظریه نفس ملکی است
تحصیل علم محال و ممتنع میباشد زیرا که در بین انفس گانه
سبعی و بهیمی و ملکی هرگز مناسبت و مشابهتی نیست که
موجب اجتماع آنها گردد ازینجاست که خداوند کیفیت
ترقی و تربیت دادن طبیعت و طفولیت را بدین
نوع قرار داده است که قوۀ نظریۀ و تعدیل
آن که نفس ملکیست پس از حصول قوۀ شهویہ
و غضبیه و تعدیل آنها که شجاعت و عفت است
حاصل میگردد چنانچه مشاهده میشود که چون طفل از
رحم ما در بیرون میآید اول قوۀ که در او بوده و بعد
احداث و زیاد شده و میشود؛ قوۀ شهویه است
که بواسطۀ آن بدون تعلیم و تعلم سابقه شیر
از پستان ما در میجوید و این محض از اقتضای
طبیعت اوست و پس از آنکہ فی الجملہ دارای
۲۱
قوت میگردد بواسطه آواز و گریه کردن شیر میخواهد
و بعد قوه خیالیه در او حادث گشته بواسطه آن بحفظ
صور و امثال توانا میشود پس از آن مثل وصوریکه
مدخلیت در غذای او دارند و بواسطه حواس
ظاهره احساس آنها را نموده و در قوه خیالیه او محفوظ
و منضبط شده چون صورت مادر و دایه و غیره غذا
میطلبد و پس از آن قوه غضبیه در او تولید یافته بواسطه
آن از موذیات احتزار مینماید و بآنچه مانع از منافع او
باشد مقاومت ورزیده در سد و دفع و رفع آن
بر میآید پس اگر خود نتواند علاج کند بفریاد
و گریه والتجا از مادر و امثال او استعانت میجوید
و پس از تکمیل قوه شهویه وغضبیه شیئاً فشیئاً و
اندک اندک قوه تمیزیه وحیائیه که مبدأ قوه عاقله
وقوه ناطقه اوست و بواسطه آن تفریق قبیح جمیل
میکند با و بهم میرسد و پس از آنکه قواسی سه گانه شهویه و
۲۲
و غضبیه و عاقله پنج مذکور باشخاص و جزئیات و افراد فی الجمله بکمال
رسیدند بشروع در کمال پذیرفتن بالنسبة بانواع و کلیات مینماید
و چون قوه شهویه بالنسبة بتغذیه تنمیه شخص خود بکمال رسید مشغول
تحصیل و استفاده نوع کلی خویش که انسانست میگردد و در انیقوت
شهوت نکاح و شوق تزویج و تناسل عیال داری در فرد خود او بهم
میرسد و همچنین قوه غضبیه چون در حفظ شخص فرد خود کامل گشت نیز
مشغول محافظت نوع کلی خود که انسانست میگردد و در این وقت شوق
کرامات و اصناف تفوق و ریاسات و محافظات در او پیدا میشود
وقوه تمیزیه نیز که در ادراک افراد و جزئیات کامل شد مشغول تعقل و متوجه
بدرک کلیات میگردد و در این وقت اسم عاقل و وصف انسانیت بالفعل
بر شخص او واقع و صادق میآید و تکمیلیکه از جانب تکوین خداوند مفوض
بتدبیر طبیعت است بانجام میرسد.
پس از آن تکمیلیکه از جانب افعال بنده و مفوض بتدبیر صناعت و حرکت
تکلیفیه و اراده اوست میپردازد و اگر چنانچه تدبیر صناعی و ارادی تکلیفی را
تکمیل کرد بقمسیکه بتدبیر تکوینی و طبیعی تکمیل یافته است البته آدمیت و
۲۳
انسانیتیکه بواسطۀ تدبیر طبیعت در تکوین خداوندی باتمام رسیده است
بواسطۀ تدبیر ضاعت در بجاآوردن تکلیف عبادی بحیات حقیقیۀ وسعادت
سرمدیه رسیده ناجی و رستگار میگردد.
اعضای دارالتالیف
(فیض محمد مغول)
٢٤
(عرفان)
چنین که تازه و سر سبز باغ عرفان است
ز آبیاری شاه جوان افغان است
ز لطف خسرو غازی بهر کنار و طن
فروغ علم و هنر همچو شمس تابان است
ز بان خامه و فکر رسا ء دورامان
هزار مرتبه بهتر ز تیغ برانست
چه لحظ ایست که هر کس بقدر طاقت خود
پی کمال و هنر همچو برق پویان است
گل مراد ز گلزار علم و فضل بچین
که بی هنر همه جا خار راه انسان است
چرا بجب وطن جان خود فدا نکنیم
که این نشانه اجدا د و مد فن شان است
زمان علم و کمال است و وقت سعی و عمل
بکوش کاؤل وقت و شروع دوران است
٢٥٠
بخط و خال نکویان چه میدهی دل خویش
که خط و نقطۀ تحریر بهتر از آن است
بگلستان معانی درای و غنچه بچین
که گل زشرم سخن سر بگریبان است
نه گویمت همه تن کاغذ و کتاب شوی
مراد کاغذ و مکتوب معنی آن است
بصرف صرف نما نور دیده قوت ذهن
که آنچه صرف باین صرف گشت شایان است
نظر نما بجهان و به بین تو فر کمال
که هم سران همه در آسمان بطیران است
زآتش بم طیاره در گرفت چمن
ازین قضیه دل عندلیب بریانست
زجهل دور گریزید و علم آموزید
که هرچه حکم زنفس ضعیف قر آن است
معارف است که جان بخشد و حیات دهد معارف است که محیی نام انسان است
٢٦
بدرسنس خانه عرفان بیاد علم آموز
که بی هنر بخدا ننگ نوع انسان است
بخط و خال ریاضی دمی بشو مشغول
که هر ورق ز ریاضی ریاض رضوانست
ز ساینس چاره گر احتیاج ملت شو
که این وظیفه اصحاب عقل واذعان است
بکن ز جیوگرافی تو پرسرف جوی زمین
که فن جیوگرافی مهد عرفان است
تر از دوره ماضی خبر دهد تاریخ
جوان ماهر این علم جان پیران است
دلا ثمر ز معارف خوری بدان امید
کنونکه فیض محمد وزیر عرفان است
ازین کلام تو سرور همی شود معلوم
که از جدائی مکتب دلت پریشان است
(سرور)
۲۶
نتیجه تحصیل
محمد حسن نام بچه از چاریکار امسال برای تحصیل
بکابل آمده بود - چونکه در چاریکار مکتب رشدی نبود
علاوه بر مکتب رشدی لیلی روزهای جمعه بخانه کاکایش
محمد کاظم رفته با بچه های شان خوش میگذرانید. خاصتهً
دو سه روز بعد همراه رفقای صنف خیلی اُلفت و محبّت
پیدا کرده الم جدائی پدر-مادر-و برادران، اشتیاق
خانه و باغ و رفیقان چاریکاری خود را فراموش نمود-
از انجا که در این سن از خانواده خود جدا شده بتحصیل علم
مشغول گردیده - با رفقا و بزرگان مکتب باحترام گذاره
مینمود - معلمین خیلی دوست میداشتند مخصوصا بسبق ها
یومی زیاد بر زیاد کوشش کرده وقت خود را ضائع ننموده
در امتحان های سرماهی و سائره نمره های خوب گرفته بتقدیر
تحسین و آفرین سرافراز گردید.
۲۸
از سی نفر بچه مکتبی همراه شریک خود دین محمد درجه اول شده
صنف دوم را پاس کرد وقت بازگشت حکومت
کرایه موتر او را داده برفاقت میرزای حاکم کلان ستیونی
خانواده و تفریح دو ماهه بچهار یکار روان کرد
پیش از اینکه محمد حسن بخانه برسد از طرف مدیر مکتب
بچهاریکار تیلیفون شد که محمد حسن امروز هفت و نیم بجه
پاس کرده ورق ترفیع خود را گرفته بخانه پس گشت»
بنا بران پدر همراه همشیره کوچک و برادر کلان در سر مسجد
گذر که سرک و ایستگاه موتر و گا دیست منتظر شدند.
ده بجه ناشده محمد حسن بحضور پدر و برادران شرفیاب گردیده
باکمال شفقت آداب دستبوس، چشم و سر ماچی
و بغل کشی با بجا آمد
وقتیکه بخانه رسیدند مادر در آغوش کشیده نور چشم!
سه روز است که فراغ امتحان ترا چشم داشته دعای
کامیابی ترا میکردم و لباسهای نوت را چهار - پنج روز پیشتر
۲۹
حاضر نموده بودم اگر نمرہا یت خوب بود خیلی خوشحال شده
آغایت و من به تربیه تو زیاده تر اهتمام و دقت خواهیم کرد
و پی در پی بآرزو هایت نایل خواهی شد .
محمد حسن کاغذ ترفیع خود را از بکس کشیده به برادر بزرگش
داده گفت : یک یک مضمونها و نمرها را بخوان که اینها
شنوند و مکافات مرا بدهند .
نمرها همه ده – ده بود تنها جغرافیانه افتاده برادرش
نمره را آهسته و تبسم کنان میخواند پدر گفت که فرزند!
معلوم می شود بجغرافیا خوب سعی نکردی محمد حسن در حال
جواب داد : من بودم که نه نمره گرفتم وقتیکه کتاب جغرافیا
مرا دیدید خود تان نیز آفرین خواهید گفت . چونکه این جغرافیا
مثل سابق فقط اصطلاحات و تعبیرات نیست جغرافیای
امسال ما تماماً هندسه ، حساب ، علم الاشیاء ، نباتات
حکمت ، تاریخ و خاصة علم الارض است .
علاوه برین کتاب خود را نیز از بکس کشیده
۳۰
آبا غایش نشان داد . پدر وقتیکه کتاب را دید تماماً
بگفته های محمد حسن مطابق یافته زیاده تر خوشحال گردیده
در حال حکایۀ اسپ سمند را قصه کرد . دو ماه قبل خبر
کامیابی با وکوشش او را شنیده بنام خود محمد حسن
خریده بود .
مادر نیز دریشی سفید، کلاه آفتاب گیر سگل، نیم بوٹ ہا
و سائر اشیا دکالا که برایش حاضر کرده بود در صندوثچه
چوب چهار مغز پیش رویش بر آورده ماند .
حال محمد حسن از شغفی که در وقت اخذ کاغذ ترفیع
صنف داشت زیاده تر خوش گردید . لباسهای خود را
پوشیده رفیق ها و ہمسایہ های خود را یک به یک بزیارت
و دستبوسی برآمد - همه احترام میکردند و اظهار تحسین و محبت
می نمودند . فائدۀ تحصیل و ثمر سفر او را تبریک میگفتند .
(مخلص زاده)
۳۱
ترقی تعلیم در مصر (عینا ترجمه)
رساله مشهور سه ماهه انگلستان (ایشیاٹک ریویو)
در ۲۳ اپریل بتقریب آزادی دور جدید مصر در ترقی تعلیم آن
حوصله افزا مضمونی می نویسد و از ان ظاهرمی شود که تحریکات
انگلیس یک معامله را به تغیر احوال چگونه با دو بیان ضد یکدیگر
شرح و ربط داده میگوید مصر تا وقتیکه سند آزادی بدست
نداشت در درجه تعلیم پست و بدرستگاه تمدن یک طالب علم
بی شوقی بقلم میرفت ولی از هماندم که بزور تفنگها و تفنکچه ها
آزدی خود را بر اجانب تسلیم کرده اند از طالبان علم خیلی
چالاک هشیار و با شوق بنظر برمی آید ، نامه نگار میگوید:-
در مصریها یک نوع خودداری و تمدن پیدا گشته
و این از نتیجه تعلیم برطانیه و تائید عملی سلطان فؤاد میباشد
در دنیا هیچ ملک باین مدت قلیل باینقدر مراتب ترقی عروج
نکرده ، برعلاوه اهالی شوق عامی به تحصیل علم دارند برای
۳۲
آنها ترغیب و تحریص هرگز حاجت نیست. در تمامی
شهرهای بزرگ برای خورد و کلان مدارس بر حسب
احتیاج و ضرورت برپاست.
مدارس صوبجات از طلبه پُر است حتی علاقجات کوه و نواح اگر دارای مکاتب
ابتدائی نباشند ناقص شمرده می شود. نفس تعلیم مدارس ده یا
خیلی مکمل است. علاوه بر تعلیم ضروری برای تعلیم قرآن کریم
وقت کافی میباشد در مکاتب نسوان دوختن، خواندن
راست گوئی، اصول ابتدائی حفظ صحت تعلیم می شود،
اکثر صوبجات شهرهای بزرگش از حیث مرکزیت علم
دارای شهرت خاص بود با استادان مشهور خود فخر
میکند.
درین مدارس اگر چه تمام علوم تعلیم می شود مگر از تعلیم مذهبی
نیز اهمال نمی ورزند سلسلهٔ تعلیم قرآن کریم هرگز گسیختن ندارد
از تواتر و تسلسل تعلیم و عمل مذهبی اسلام قوهٔ فوق العاده را
دارا گشته که بیم اضمحلال ندارد تمام قوانین ملک و معاش
۳۳
بر قرآن کریم مبنی است . این کتاب مقدس موجد جذبه
فنون موسیقی و ادب میباشد و کتابی است مایه حیات
کرورها مسلمانان روی زمین . بسیار اطفال پیش از
اختتام تعلیم حافظ میگردند اگر چه حفظ قرآن کریم را تا حال
امر لازمی میدانند مگر برای احتیاجات دنیای مادی
به تنهائی او را کفیل نمی دانند .
نوجوانان مصر را برای بقای حیات نسبت بمالک
دیگر اندک کوشش لازم می شود و نسبت بآنها بیشتر مسلح
بنظر می آیند . در تمامی شهرهای بزرگ برای مدارس
صنعت و حرفت و اینجنیری و نیز از بهر تعلیم زراعت تجربه
جایها قائم و برپاست و برای چرم پزی و نور بافی و زردوزی
هم مکتب های خصوصی موجود میباشند . در خود قاهره
دو دارالعلوم میباشد .
(۱) دارالعلوم (از هر که در بین مسلمانها خیلی مشهور
و در ۹۷۲ ء بنا یافته و مرکزی است خاص مذهبی تعداد
۳۴
طلبه اش به ۱۵۰۰۰ بالغ می شود و اکثر آن از ممالک
دور دست میباشند .
(۲) (جامعه مصریه) و این را سلطان فؤاد پانزده سال
پیش ازین در عهد شهزادگی خود تاسیس کرده، بنای او
محض بر اعانه قائم بوده و مبالغ دخلش پیش از دو سال
از ۲۰۰۰۰ پوند بیشتر جمع گشته بود. اوقاف و وظائف
سالانه او غیر ازین هستند، شهزاده فواد تا ۱۹۱۳ء
صدر آن بوده . در ماه جون ۱۹۰۸ء این جامعه را برای
جمهور مفید شناختند . در ماه ستمبر جماعتہ اول طلبای
خود را گسیل اروپا نمود . در دسمبر افتتاح باقاعده یافت
به پنج گونه تعلیم آغاز کرد . بر علاوه با یک کتابخانه بزرگی
دارای ۵۰۰۰ کتاب زینت یافت که تا امروز ترقی
کرده میرود . در همین سال در ضمن مجلس اثریات بین الاقوامی
اکابر فن در قاهره اجتماع کرده و درین جامعه لکچرهای متعدد علمی
در دادند . در آغاز ۱۹۱۰ء جماعتہ جدیدی با نگلستان
۳۵
المان وایطالیا گسیل شد معلمین مدارس مشهوراروپا درینجا
واردگشته نطقها کردند وزرای معارف فرانس وایتالی
بنابرخواهش شهزاده منظور نمودندکه درمدارس تالی
ممالک خودپسران هشت ساله وده ساله راکه این جامعه
گسیل سازد داخل سازند. برعلاوه جهة اظهارعقیده
واحترام شهزاده دولت خودرا وادارساختندکه
مخارج قیام ودیگرتمام مصارف همچه طلباء را ازجیب خود
خرج کنند .
در سنه ۱۹۱۱ء حکومت وظیفه جامعه را دوچند
نمود، سیاحت شهزاده مشارالیه برای این مطلب
دراروپا خیلی مفیدثابت گردید ازلندن گرفته تاپیرس
برلین، بڈاپسٹ، پریگ، روم و آثنا ازهرجا
برای این جامعه چیزی حاصل کرد چنانکه تصنیفها
ونشانها بتعداد معتنی به جمع گشته وامروز جامعه
مصریه از حیث ذخیرۀ نشانها درتمام مصریخیلی کمل و معمور
۳۶
به نظر می آید .
علاوه برین یک شعبه تعلیم برای نسوان نیز اساس
یافت که با وجود مخالفت از ارائه نتائج مفید خود
باز نه استاد شهزاده فواد از تا ثیراتیکه تعلیم نسوان
در جماعة مهذبه دارد غافل نبود .
بزرگترین انجمن علمی مصر مجلس اقتصادیات سیاسیه
و اعداد و شمار و قوانین است این مجلس نیز یکی از نتائج
مفیدۀ تحریک شهزاده مذکور بوده و ذات سامی صدر اوست
تمامی ماهرین علوم و استادان معروف اعضای او میباشند
و از رسالهٔ او مردم هر ملک بخوبی اطلاع دارند .
گذشته ازین سه مرکز علمی تنها در خود قاهره چند مکتب
و مدرسه میباشد تعدا د طلبه سالانه همیشه برمزید قیام مدارس میکند
درین مدارس، علوم مذهبی، فنون، صنعت و حرفت تعلیم
می شود و بآنها خیلی بحوصله های فراخ میدهند . سلطان و
حکومت هم از توجه بهمت افزائی شان از چیزی دریغ نمیکنند.
۳۴
یکی از تاثیر این عهد جدید آزادی کامل زنان طبقه اعلاست.
برعلاوه بتعلیم زنها فوق العاده کوشش می ورزند زیرا از حقائق
واضحه است که تعلیم اولیه پسران خواه او را سپاهی سازند خواه علام
خواه مدبر پیش از همه در زیر تاثیر حکومت کوچکی است که حکمران آن
مادر میباشد. درین ایام هر چه بدلهای اطفال لازم باشد انداخته میشود
سلطان فواد وقتیکه برای زنان تعلیم یافته در جامعه مصر یک
نصاب خاص مقرر و برای زنان جاہل غریب مدارس صنعت تاسیس کرد
نمی فهمید که این مدرسه از حیث کارهای دستی زنان اینقدر مفید
ثابت شود یا اینقدر منافع حاصل گردد. در ۱۹۱۸ء وزارت معارف
رقم معقولی مقرر نمود. تعلیم عربی، ریاضی، و دیگر کارهای دستی بسبب
همین مبلغ اضافه گشت .
اعداد و شمار وزارت معارف ظاهر میکند که در ۱۹۲۱ء
علاوه ازین مدرسه ۶۵۸۲ سم دختر در مدارس ابتدائی مشغول تعلیم
بودند. و در مدارس سرکاری صرف ۷۹۰ ، دختر ہا بود. در مجالس
صوبجات ۸۱ مدرسه و در ان ۷۵۹۲ دختر تعلیم میگرفت.
۳۸
این است که خوش قسمتی زنان مصر از امور مسلمه شد، اطفال
استقبال آنها در بهترین فضا و خوشترین حالتی قدم بعرصهٔ
وجود گذاشته آزادی پسندی خودشان را خیلی بدرستی
ثابت خواهند ساخت اگر چه از حکومت سلطان مذکور
همین چهار سال گذشته ولی اهالی مصر این مدت را
اهم ترین دور ترقی ملکی و قومی میدانند. اکنون هم هر یک را
از سلطان و رعایا تکمیل وظیفهٔ خودشان خیلی باقی است.
ترقی ذهنی اخلاقی علمی اقتصادی قوم و رفاه در معیشت،
کوشش تحقیقات و کشفیات خلاصه مساعی جمیله برای فلاح
و بهبودی نوع اموری است که ذات سامی سلطان را برین
آماده ساخت که آنها بار خدمت مملکت را بر دوش همت خود
بردارند. سلطان موصوف وقتی سریر آرای اورنگ
سلطنت گردید که مخاطرات بزرگ با او همراه بود ولی از همت
والا این وظیفهٔ خود را خیلی بشیوهٔ خوب انجام داد.
۳۹
سقراط ، فلسفه ، تربیه
موسس فلسفه جدید یونان و مربی و اخلاق شناس
مدنیت و جمعیت بشر سقراط (قبل المیلاد ۴۷۰)
در آتنه تولد یافته . پدرش (سوفرونیسق) مجسمه ساز
و خراط ؛ مادرش "فنارت" قابله (دایه) بوده .
سقراط بعد از وفات پدر چندی بصنعت و حرفت
موروثی خود مشغول گردید . آهسته - آهسته
ذوق تجسس حقیقت در دماغ او جاگیر شد . عقل سلیم،
اراده قویم ، دقت و مشاهده او را ، شور و شغف عصر
بجنبش آورد . چه ، درین دور زمره باسم (سوفیست)
با دعای بی ثبات برخاستند . جمعی را بخود می بستند
و دعوی همه دانی میکردند . یک مسئله را از هر نقطه نظر
گاهی قبول و گاهی رد می نمودند . مبنای موفقیت
ایشان همین (چون و چرا) بود . دعوی حقیقت در پیش
۴۰
(چون و چرای) ایشان بتزلزل میافتاد. غریبة آنکه
بمدرکات حواس نیز بعضاً اشتباه پیش میکردند
و علما را بشبهه میانداختند. برینوجه موقع، خاصةً
ثروتها و مالها جمع میکردند. اجرت سبق و حق تعلیم
برای جمع مال و پول وسیلهٔ ظاهری بود.
اگرچه مردم بازیچهٔ اینها شده گول این طبقه را میخوردند
امّا رفته - رفته هر ادعا را سلمة السلام - کور کورانه -
از قبول استنکاف کردند. ناطق، دقت پسند
شدند. بتحرّی مقصد حیات و منتهای زندگی افتادند.
گفته میشود که اصل علم و فلسفه بواسطهٔ شبه و افکار
ایشان روی کار آمد. محاکمه، استدلال، جستجوی
حقیقت از عکس العمل این طایفه قوّت گرفت.
اینک از اثرات این جمعیت قابلیت سقراط
در جنبش آمد. وجدانش نیز از عکس تأثیر آنها استفاده
کرد. صفوت و صمیمت ذاتی خود را در ضمن رقابت و غبطه
۱۴۱
بکار انداخت. از تشکیک ایشان بکشف صدق وحق
افتاد. درست کار و راست کرداری پیشه نمود. اساس
سعادت را اخلاق میدانست. از آنجا که سقراط از
طلبای خود حق التعلیم قبول نمیکرد؛ با کمال فقر و ریاضت
گذرانی می نمود. سقراط برای منافع شخصی و غرضهای
خصوصی خود هیچگاه از حق انحراف نمیکرد. همیشه بمطالعه،
تدقیق و مشاهده مشغول گردید. نسبت باثار فیلسوفهای
قدیم بیشتر از جهد دماغی و بصیرت خود استفاده
نمود.
پیش از ظهور سقراط اصول علم وفلسفه آفاقی تکونی
بود. سقراط او را انفسی و درونی ساخت. بتعبیر دیگر
فلاسفهٔ قدیم تدقیق اجزاءی عالم و حادثات اشیا را
بوصول حقیقت اندازه میدانستند. سقراط تأمل انفسی
را وسیله کشف حقیقت دانست. فرق سقراط در کیفیت
نه در اصل و کمیت. لیکن سابقون عقول را به خارج ، مجردات
۴۲
واجرام مشغول میداشتند. سقراط تلقیات مردم را بنفس و داخل هستی میاندیشید. سرمشق اوستاد همین جمله «خود را شناس» بود: من عرف نفسه الی آخره این جمله در پیش طاق معبد دلفی نوشته بود. وقتیکه سقراط بعبادت گاه میرفت این جمله جلب دقت او را میکرد و همیشه در میان صحبت تکرار می نمود.
سقراط بمجموعه افکار خود شریک میخواست. تلقی تازه و غیر مانوس خود را نشر می نمود. آرزومندان علم و ادب را بجا تدریس نمی نمود. بلکه او خود، کوچه بکوچه - بازار ببازار گردش میکرد. هر جا دوسه جوان قابل و لایق دید؛ بسؤالها و تنبیه ها جلب دقت ایشان نموده هوای علم و استفاده حقانیت را بسر آنهامی انداخت. برینوجه تدریس خانه او بر سر بازار و کوچه می بود. مقابل تدریس خود اجرت طلب نمیکرد. برینوجه خیلی اشخاص گرد افکار او جمع شدند. بعضی ازین میان خلف و ناقل فکر او و بعضی مسلک مستقلی را دارا گردیدند. بعضی که
۴۳
خلف او شدند؛ مثل قیسه نوفون مشهور ومترجم مسلک او
و بعضی که مسلک مخصوص تأسیس کردند؛ مثل افلاطون
مکتب و مشرب نوی ایجاد نمودند چونکه افلاطون بفکر
اوستاد، افکار خود را علاوه نموده نظریات او را اصلاح
و توسیع کرد.
چنانچه قیسه نوفون خیلی اثرها نوشت. روح این
اثرها همان افکار بود که از سقراط مقتبس شده بود.
اینست که اثر تحریری از سقراط نمانده نظریات او را شاگردانش
جمع کرده اند. سقراط همه افکار خود را با خلاق مبنی میداشت.
برای نفس خود اعتدال و برای نوع خود عدالت یگانه دستورالعمل
او بود. همچنین پابندی قانون را وسائط بقا و ترقی شرف
انسانی میدانست. راست بین، راست گوی، راست کاری
تلقین میداشت. اینها خصائلی بود که در طبع خود سقراط مرکوز بوده
گفته میشود که عالم و عامل بود. تعاون و حمیت وطن اعتدال
از ملکات خصوصی او بود.
۴۴
با وجود آنکه آتینی ها ظرافت اندام را از علامات حسن اخلاقی
و کمال انسانی میدانستند؛ نازیبائی سقراط سبب نفرت آنها
نمی شد. در اندک مدت محبوب اهالی گردیده به اذهان عموم
موقع احترام پیدا کرد. سقراط مخالف ها نیز داشت. خاصه
حکومت عصر جبار سی گانه منتظر دستیابی بودند. اریستوفان
مضحکه نویس در (ابرها) نام اثر خود سقراط را معلم مضر و مفسد
تصویر نموده .
سقراط در اثنای مباحثه مخالف خود را بتجاهل عارف از
سؤال بسؤال و از جواب بجواب های ملایم و بسیط می انداخت خودیشان
درین بین معترف بدعوی بیجا میشدند. همچنین بشاگردان برای اشتراک
فکر و تنویر دماغ بهمین اصول رفتار میکرد. بر نیوجه در دماغ طلبه خود
تحری حقیقت و ولادت افکار پیدا میکرد. بتعبیر دیگر گاهی سقراط
بتبسم میگفت: مادرم بچه میزایا نید و من از ذهن بتولید
افکار قابله گی میکنم. بتعبیر دیگر: «صناعت من زایانیدن ذهنهاست»
سقراط متواضع و منصف بود وقتیکه اسم (حکما) ذکر شد خود را
۴۵
تنها فیلسوف (محب حکمت) میخواند. چونکه خود را دانای حکمت نمیدانست.
محب و جویای حقیقت می شمرد. اینست که بار ها میگفت: «چیزیکه باین قدر
سعی دانستم همین بود که چیزی ندانستم.» یعنی از چرک جهل مرکب ناصیه عرفانش پاک بود
سقراط جسارت و حمیت فوق العاده داشت. در جنگهای ملی اسپارتها
دفاعی اشتراک میکرد و طرف حق را التزام می نمود. جانفشانی ها
خدمتها نشان میداد. از انجمله قیسه نوفون بروایت دیگر السبیاد
که شاگرد و صدیق او بود؛ در محاصره دشمن افتاد. هیچکس برای قیسه نوفون
حیات خود را به تهلکه نینداخت. سقراط هر تهلکه را در نظر گرفته رفیق افکار
خود را از محاصره دشمن خلاص کرد. بدرا یت انصاف
و دور اندیشی او هر کس حیران بود. فقط دشمنانش
اعتراف نمیکردند. بنا بران فلیب اول بمقدونیه خواند.
مشاور دولت و معلم اولاد خود میخواست بکند. سقراط
قبول نکرد. زندگانی بصیرت کارانه و آزادانه خود را به دربار
فلیب ترجیح میداد. اگر چه یگانه حظی که داشت همین تلقین
و تعلیم بود. لیکن حریت فکریه را وابسته بحریت محیط میدانست.
۳۶
اوستاد حقگوی و حقیقت پرور بود. حق را میگفت
و درین باب هیچگونه ریا و منفعت شخصی را خواه در بارۀ خود
خواه در خصوص شخص دیگر ملحوظ نمیداشت. حکومت در نظر
سقراط آلت تمیز خیر و شر و حافظ حقوق خرد و بزرگ
بود. این است که حکومت جبارۀ سی گانه که از طرف اسپارتیها
در آتنه اظهار صولت و وحشت می نمودند؛ از تنقید سقراط
بکین و غضب بودند. حال آنکه سقراط غیر از
وجدان خود از چیزی بیم نمیکرد و بروی طرفداران
اعتساف همیشه سیلی اعتراض میزد. یکی از
مغدور ان را در مجلس حکومت با وجود آنکه نظر متعصبین
بحکومیت آن منعطف بود اوکیل دعوی او شده
مدافعه کرد. بنابران حکومت ضربه گرفت .
مختصر سقراط را در ایام پیری
به تهمت بی اعتقادی بمذهب و فساد
اخلاق جوانان متهم ساختند. رجال حکومت غیر عصر
٤٧
وسقراط غیر از رب النوعان معروف آتنه، رب النوع
بزرگ و یکتائی بالای این معبودها تصور می کند و همه
جوانها را بغلط میاندازد .» گفته سقراط را بمحکمه کشیدند
سقراط حاضر شد. بدون تغییر وضعیت بسوالهای
حکام جواب میداد. محکومیت او را اعلام نمودند و فکر
او را درین محکومیت پرسیدند . سقراط باکمال عزنفس
گفت! « لایق مکافاتم نه مجازات، باید مادام العمر حق
عضویت مجلس اعیانم داده شود .» حق ناشناسانه
هئیت محاکم در غضب شدند و با عدامش فرمودند.
لیکن پیش از آنکه با جرایش مبادرت کنند بحبس بردند
چونکه ایام آئین آتنه بود. سقراط چندی در حبس خانه غرید.
با این همه از تلقین حقیت و جدیت مسلک باز نایستا
فوج - فوج شاگردان می آمدند. تقریر او را در حبس خانه
می شنیدند. دل میسوختند و اشک میریختند.
تکلیف پشیمانی میکردند. یا راه فرار نشان میدادند.
٤٨
سقراط بر هر خند مقابله میکرد . بالاخره از تکلیف ایشان
به تنگ آمده گفت : « قانون محترم است بر خلاف
قرار مجلس وطنی نباید رفت ، حلاص نفس بکذب جایز
نیست ، حضار از نصیحتش شرمنده شدند و از تأثر
دل خون گشتند . برینوجه در میان آب و آتش
چشم، دلها ، شاگردان و محبان دوای زهر آلود
مجلس جایزه را در هفتاد یکسالگی نوش جان و روح
پاکش را بجان آفرین تسلیم نمود .
چنانچه در بالا گفته شد : سقراط از تعلیم اخلاق و تلقین
حقیقت آنقدر متحظط بود که همه مساعی دماغی خود را قریباً
درین کوچه صرف کرده . در تعلیم اصولی اختراع نموده
که از بیست و چهار عصر باینطرف شایان تقلید و امثال است
وحتی علماے تربیه تا حال مدافعه وتطبیق اصول او را
فرموده نمونه موفقیت معلمین میدانند . اگر چه امروز باسم
اصول تدریس بکدرژن اصول قطار میکنند. فی الحقیقه
٤٩
مهم ترین این اصول همان اصول تعلیلی و حدسی است
که این دو اصول عین اصول سقراطیست. مساعده
فرمائید که عمده همه اصولها اگرچه مختصراً باشد چون که حجم این
مقاله گنجایش نمیدهد. ایضاح یابد؟
اصول تقریری، اصول تعلیلی، اصول استقرائی و سائره
بتعبیر عمومی (اصول تحرمی) و (اصول مسلک)..
اولاً اصول حدسی: در کار فرمودن حواس بل خاصه
باصره برای معرفت موجودات (١)» این اصول بیشتر
درباره تدریس اطفال خورد سال تطبیق میشود. چه این
اطفال نظربعدم به تجربه و معرفت خیلی کم حوصله از ادراک
کلیات واجسام معینه اند. در اول وهله تنها معلومات
ابتدائی و سطحی گرفته می توانند. بنابران معلم
(١) در اینجا از اصول مراد همان اصول تربیه یعنی تطبیق علم النفس بصنعت تربیه
است نه حدسی که در فلسفه و ما بعد الطبیعات مرعی است.
۵۰
هر دانه علمی که بمعده نوبال فهم شان میاندازد، گویا خوائیده
ونرم نموده میدهد. یعنی پیش از انکه تعریف چیزی
را بکند رسم تمثال یا وجود او را نشان میدهد. اهسته
آهسته با ابعاد والوان او مشاهده و دقت طفل را جلب
میکند وفکر الوان و اشکال را بقلب ودماغش
منعکس میسازد. بتعبیر دیگر راه تصرف و حلول بآن مسئله
را مینماید. طفل درین صورت از تمثال ، تصویر و یا
نمونه وجود آنچیز بمفهوم و ماهیت آن نسبتی میبرد
و طاقت درک آن چیز بهمین وسیله ها بدستش می آید.
و معلم این طفل نو قدم را از زیر بازویش گرفته مشق
راه و فهم میکناند.
مثلاً معلم امروز از دائرۀ بحث کردنی و او را در ذهن
اطفال جایگیر ساختنی است: پیش از انکه تعریف
دائره را بطریق مشهور بکند، یعنی دائره « خطی است
منحنی که خطوط مستخرجه مرکزی او تا محیط با یکدیگر مسا-
اه
است» بگوید. اشیاسی دائره وی که در داخل صنف
و در بر و اندام اطفال است نشان میدهد مثلاً :
ساعت، آینۀ مدوّر کَلکین و تکمۀ های کالا و سائره
و اینها همه بمدوّری شبیه و نظیرند که ایما میکند. بالا
تختۀ سیاه نیز خورد و کلان دائره ها ترسیم می نماید
و دائماً بمرکز او ضمناً با نقطه اشاره میدهد. بعد از آن
از شکل این دائره پارچه پارچه تعریف او را میرآرد و حاصل
تعریف را جمع نموده اختصار میکند و مختصر آنرا به تختۀ
پیش روی همین دائره های بالای تخته نوشته
به نقل او کمک مینماید ..
اگر چه صفحۀ اول این اصول - چنانچه در بالا گفتیم - ناقص
و مبهم است ؛ لیکن برای شاگردان نو قدم
خیلی مفید میآید. این اصول برای جغرافیای
علم الاشیا، حساب، هندسۀ مسطح و مجسمه نباتات
حیوانات حتی جهتۀ بیشتر مباحث تاریخ قابل
۵۲
تطبیق است خلاصه در هر چیز میتوان باین اصول حرکت کرد
بشرط آنکه معلم صنعتکار مسلک خود باشد. چونکه درین
درسها ، نقشه ها ، منظره ها، رسم و تمثال و فلیم اکشن
و پیدا کردن ممکن و لازم است
بر یتوجہ اطفال با ذوق و تماشای رنگینی مناظر مختلفه
منجذب و مفتون خواهند شد. بحیات، حرکت و بجو
خواهند افتاد. (تطبیق این اصول بهر کدام ازین مضمونیها
که در بالا گفتیم تفصیل میخواهد. اثار و و تحریر ما کفایت نمیکند)
اصول تقریری :- گوش کردن جملات مربوطه و حفظ
نمودن آن، اصول تقریری نام میگیرد . برای معلم
و متعلم و مضمون شرائط مخصوصی را داراست.
(بقیه دارد)
ع، ش
۵۳
احضار
درین روزها کتابی باسم ندای طلبه معارف یا حقوق ملیت
باداره رسید . مضمون این کتاب چنانچه از عنوانش
دانسته میشود . روحانی است، عایله چه حقوق موضوعه
و حیات اجتماعیه .
زین اثر همان (معلومات مدنیه است) تقریباً که در صنف نهم
مکتب رشدیه خوانده میشود. عمده مباحث این کتاب
ابتدای حیات بشر، اسباب تشکل اجتماعی؛ عایله،
قبیله، قوم، ملت، دولت، حکومت و حکمدار، حقوق
خصوصی هر فرد نسبت بخود و جمعیت، حقوق خصوی
حکومت و تدابیر لازمه ملکی ، عسکری و سیاسی حکومت
نسبت بداخل و خارج . بتعبیر دیگر موازنه قوی جامعه .
موضوع اثر در اصل خیلی مهم و مقدمه فلسفه حیات اجتماعی
است . لیکن محرر وطن خواه نسبت بغایه خیال خود ،
خواسته که خواننده و شنونده ابنای وطن بحیات مدنی
۵۴
حکومت مشروعه و مستقله آشنا بوده بجمعیت و مملکت خود
بصیرت و ابصارست داشته، مثل اهل یک خانواده
و ابعاد وارکان یکخانه بدفاع و حفاظت خود و مملکت متعاون
و متساند باشند.
اینقدر را نیز در خاطر داشت که محرر جوان غلام محی الدین افغان
برای افاده این مرام، از کوچه لسان «صنعت نفیس»
خاصه از مجرای ادبیات رومانیک خط حرکت اتخاذ
کرده بمشکلات زیادی خواسته این مقاصد اجتماع
و این مضامین فلسفی را با شور و شغف محفل ها و مناظره ها
مخالف و موافق در مفکره قارئین سامعه نوازانه جای داده
دقیقی، سختی، و عمیقی این مباحث علمی را بذوق تنوع
مجلس ها و تعدد مصاحبه ها آسان و اشکار گرداند. لیکن سنگینی
موضوع به خط حرکت یعنی بشکل ناولی این کتاب گرانی
کرده درین جلد کمتر موفق شده شاید در جلد های
آینده ازین هم ذوق آورتر خواهد ساخت.
۵۵
چه ناول نویس های هر لسان، در امثال
چنین موضوع بزرگ خیلی قلم افسرده میکنند، تا بافادهٔ
مرام موفق میشوند. چنانچه (ژول ویرن) برای
اثبات کرویت ارض تمام دور عالم را سیاحت
می کناند.
با این همه در اصل و ربط سلسله مباحث
انقدر انتظام پرورانه قدم زده که بسیر تکامل ابواب
با نقشه طبیعی ره نوردی نموده بهدف میرسد.
خدا داند که در باب «عقاب را رام اطفال نمودن»
یعنی مضامین بلند را بقید مصاحبهٔ عموم آوردن، چه قدر
مشکلات روحی کشیده باشد؟
ازین نقطه، نظر کرده شود؛ خدمتش خیلی شایان
تقدیر و تحسین است. مع ما فیه ازین کتاب عموماً، مأمورین
حکومت، طلبای مدرسه و شاگردان مکاتب متوسطه
و اقربا و تربیت یافتگان عائلهٔ مأمورین دولت آشنای
۵۶
مطبوعات تازه استفاده خواهند کرد. نه هر صاحب خط
و سواد . چه سبک تحریرش عالی و خصوصی است
ولسان تسویدش همین مصطلحات است که در اطراف مکتب
و حکومت دور میخورند . نه در هر جا .. چه ، ادبیات
امروزه ما نیز ذائقه عموم را چاشنی بخش نیست .
امید است که جلد های آینده اکمال نواقص
خواهد کرد و بذخیره علمی و ادبی کتبخانه عرفان جامعه
خواهد افزود . (اینه عرفان)
بنات النعش
قارئین محترم ازین اسم شاید در حال فکرشان بستارۀ مشهور
علوی پرواز کند. وقتیکه به خواندن این اثر نفیس شروع
کردند؛ خود را در فضای مهد بشریت و آغوش شفقت
تصور خواهند نمود که از کم توجهی ما همه محیط واقالیم آنرا امروز
ابرها، سموم ها و خاک بادها مغشوش ساخته. با وجود
آنکه چشم ها، از آنجا نور، گوشها از آنجا سرور و دل
و دماغ ها از آنجا روح گرفته لیکن امروز دست ها را مرتعش
ساخته و پایها را لنگ گردانیده بچشم ها آب سیاه
ریخته است .
چونکه قوای انسانی خود را ما مسلمانان - با وجود
آنکه ازین منبع فیض گرفته ایم و میگیریم ـ بعطالت و گمنامی
این منشاء استفاده صرف میکنیم. این میراث مهم
و سرمایۀ وجود را بهوسات خود استعمال مینمائیم.
۵۸
او را بازیچه آمال دون خود می سازیم. اگر بسعادت او سخن
زنیم در زنجیر نامرادی کشیدن بهترین وسیله است
که بعقل ناقص خود ملاحظه کرده ایم .
عجب تر آنکه محصلۂ حیات خود، اطفال یعنی جای
نشین وجود و نام خود را بدست ناخوانده و نادیده
ایشان میسپریم .. امید بقا و کمال می کنیم حفظ
اشیا و ناموس خود را در حمایت این عضو نقصان
انداخته توقع سر رشته و سعادت میخواهیم . بعد از
فراغ جستجوی معاش رفیق و انیس دائمی ماست
لیکن میگوئیم باید از دنیا بیخبر باشد و جزئیات امور
زندگانی و انتظام حیات خانواده را باد مجول
داشته میخواهیم از تدبیر اداری سعادت خانه
نا واقف ماند .
حالا دانستید که این سرمایه بختیاری کیست و
این مایه بقای نوع چیست ؟
۵۹
نسوان !
بلی نسوان است که تا امروز حیات بشر موقوف
وجود و شفقت او است . نسوان است که حفاظت
اخلاق و ناموس او تا حال ـ در خانه که هست
از شرور نفسانی مصون مانده است بی اعتنائی
تربیه و تعلیم این زمره پس مانده است که حیات
بشر ناقص شده میرود .
اینک کتاب هذا از ترجمه قلم صفوت اثر عبدالجبار
خان مدیر پوسته و تلغراف است که از چند سال
باینطرف در کوچه تعمیم معارف و نشر فوائد عامه
قدم زده کتبخانه وطن خود را از اثرهای اخلاقی
تاریخی و اجتماعی خیلی مزین ساخته . احتیاج علمی
و ادبی افراد منفعت شریک مملکت را حس کرده
همیشه در تتبع آثار مفیده مشغول گردیده تقریباً بده
جلد اثر ترجمه نموده که وزارت معارف بقدر شناسی
او شده امسال سینه فضیلت اندیش او را
به نشان درجه اول مرصع ساخته است .
اینک اداره آینه عرفان که برای تربیه و
تعلیم نسوان ستونهای مخصوصی بدارد به پا ورقی
این ناول تربیوی و اجتماعی تفریق کرده مذاق
تربیه خواهان و اخلاق کیشان نسوان اسلام
را باین وسیله خوش خواهد داشت .
(اداره)
٦١
(١) مترجم عبدالجبار
شرارت و بدمزاجی حسن آرا
مزاج حسن آرا چنان خراب بود که همراه تمام خانوادۀ
خود دشمنی داشت نه ادب مادر و نه لحاظ مادر کلان
و نه خوف پدر نه پرواي برادران نوکران یکطرف
نالان جاریه ها دیگر جانب پناه میطلبیدند غرض که
حسن آرا تمام خانه را به سر برداشته بود به آمدن
شاه زمانی بیگم که خاله کلان او بود یکساعت دوساعت
قدری آرام می نشست هنوز شاه زمانی بیگم از دُولی
پائین نه شده بود که متواتر دو سه دادخواه از دست
حسن آرا نزد او رسید نرگس گریان کرده آمد که بیگم صابا
حسن آرا در رویم سنگ زد مهربانی خداوند که اگر سر خود را
پس نمیکردم چشم مرا کشیده بود خدا بکش مرا که از غم
خلاص شوم آخر چکنم سوسن فریاد خواہی کرد که بیگم صابا
بی بی خورد مرا گفت که سوسن زبانت را بکش که ببنیم
۶۲
وقتیکه من زبان خود را کشیدم از زیر زنخ بمشت
زد که تمام دندانم در زبان گور رفت آخر من زندگی
خود را چه طور کنم بلا د پسر کاشکی از مادر پیدا نمیشدم
گلاب فغان برآورد که وای وای گوشم، دائی شور
کرد که بیگم صاحبه دختر مرا غیر حق به چوب زده که بازوی
او مانند بادنجان کبود گشته انده از آشپز خانه دیگر
جاریه نعره کرد که بی بی گل را منع کنید که در دیگچه خاک
می اندازد. بیزار ازین نوکری مساله را چپه کرده
حالانان خواهید خواست خداوندا تو به شاه زمانی
بیگم آواز داد که حسنا اینجا بیا آواز خاله را شناخته
حسنا آمد لاکن نه سلام نه دعا دست و پا تمام بگل
آلوده در گردن خاله خود از ناز انداخت و در بغل
او نشست، خاله روی او را ماچ کرده برایش
گفت که حسنا خیلی شوخ شده آخر حالا جوان شد
اینقدر شوخی تاکی، حسن آرا گفت سنبل پدر لعنت شنگاً
کرده خواهد بود. این را گفته و از بغل خاله خسته غیر حق
بی خطا سنبل را لت و کوب کرد. خاله هر چند صدا کرد
که بد نا حسن لاکن او هیچ نشنید.
صلاح مکتب نشاندن حسن آرا و مختصر حال صغری خانم
شاه زمانی بیگم بطرف همشیره خود مخاطب شده گفت : خواهر
جان (سلطانه) برای خدا بخاطر این دختر کدام خلیفه را پیا
کنید. سلطانه بیگم گفت: بی بی جان چطور کنم چند مدت است
که بتلاش یکنفر زن معلمهام لاکن میسر نمیشود. شاه زمانی
بیگم گفت : چهمیکنی دختر بمصداق این بیت میگویم
یار در خانه و من گرد جهان میگردم .. آب در کوزه و من تشنه لبان
خود در کوچه شما عروس خُورد مولوی محمد فاضل ،استادی
که در تمام شهر شما پیدا نخواهد شد. سلطانه گفت: الله تا امروز خبر
نبودم و نه کسی تاحال برایم گفته فی الحال و راء طلب میکنم این گفته ویدا
را طلب کرده گفت :ائی درین کوچه ماکدام مولوی صاحبی باشندی یکی
میگوید که عروس خور وا و خوانده و نویسنده است برو به بین اگر نوکری میکند
دختر را سبق بدهد دست گرفته بیار غله خوراک و پوشاک ده روپیه برای خرچ پا
و غیرۀ او داده خواهد شد و هنگامیکه دخترم سپارۀ اول را ختم
کرد و قاعدۀ ادب آموخت انشاء الله علاوه بر تنخواه او را
خوش خواهم ساخت دائی بسیار خوب گفته خانه مولوی
صاحب رفت همراه والدۀ محمد کامل سلام علیکم کرد بعد از آن
پرسان کرد که عیال مولوی صاحب شمائید؟ دیانت با ما گفت خود
شان اند بیائید بنشینید از کجا تشریف آورده اید؟ دائی بجا
صاحب خانه مخاطب شده گفت عروس خورد شما کجا است؟ والدۀ
محمد کامل در بالا خانه بی بی صاحبه من نزد اوشان بالا بروم؟ دیانه
شما اسم و نشان خود را بگوئید؛ او خودشان خواهند آمد. دائی
من از خانۀ حکیم صاحب آمده ام. این را شنیده والدۀ محمد کامل
نام بنام خیر و عافیت خورد و بزرگ را پرسان کرد و گفت که شما
همراه عروس من چه کار دارید؟ دائی : اوشان بیایند که بیان کنم
چونکه وقت آمدن او نیز شده بوده زیرا که بعد از ادای نماز عصر صغر
بیگم که نام همین معلم است) پائین میآمد و نماز مغرب خفتن اثر را
۶۵
را در زیر میخواند. درین بین صغری بیگم فرود آمد وقتیکه دائی او را دید،
در گفتن نوکری تامل کرد. درین حرف زدن گفت که بیگم صاحبه خواهش
دارند که دختر خود را بسبق بنشانند، بی بی کو صاحبه یعنی همشیره کلان
اوشان شما را یاد کردند پس بیگم صاحبه مرا نز د شما فرستاده، صغری
خانم گفت که از طرف من برای بی بی مای خود سلام زیاد برسان بعد از
سلام بگو چیزیکه پیش که یاد دارم از آن عذر ندارم . بدین باعث انسان
چیزی یاد میگیرد که برای دیگری فیض برساند بیگم صاحبه کلان خبر دارند
که من در خانه پدر خود چند نفر دختر ها را سبق میدادم دل من نیز بسیار میخوام
که دختر بیگم صاحبه را سبق بدهم لاكن ندا و دختر خود را فرستاده میتواند
و نه من آنجا رفته میتوانم دائی نام نخواه را صاف نگرفت لاکن زیر
زبان گفت که بیگم صاحبه ذمه دار هر قسم تکلیف میشوند صغری خانم
گفت که این از مهربانی های اوست برای شان آنها همین زیبا
است لاکن ما نیز از روزی که در زیر سایه اوشان کلان شده ایم خداوند
ما را گسنه و تشنه نداشته است برای خدمتگذاری نیز
حاضرم و اگر کدام معالمه خواه دار بکار داشته باشید در شهر هم پیدا خواهد شد
تشکر و تعذر
چندیست که از قارئین کرام ، بعضی تحریر و برخی تقریر چون شماره سابفه در وقت
نوک باریشه قلم را بطرف اداره متمایل داشته ضمنا از انتشار مجله استفهام مینمایند
ازینجا معلوم میشود که تنها مطالعه اخبار سیاسی تسکین عطشان علمی ادبی شانرا ننموده
ابر در گذر حادثه جنوبی را وسیله بیداری وحیات تلقی کرده از جستجوی علم و ادب باز
نایستادند. فی الحقیقه اسباب ورزش زندگی همین سلام و سلاح است
قلم شق دار با شمشیر دو دمه قرابت مادی و معنوی دارند سعادت نتیجه هردوست.
اینست که ائینه پیش روی ارباب سیرت بصورت باول صافه زبان محو بر برآمده ارزو
خوانندگان محترم را تشکر استقبال کرده خرم و امیدواران هم اسمی ترجاهم در تبریک نموده (اما
يدرك كله لا يترك بعضه، را برتبقه در شروع خود بمعرفی داده با ر صد صفحه و با نقرب
هفتاد میرساند .
اگرچه آینه عرفان در هر شماره مضفری صحائف خود را پنجاه شمرده بود، اما بسبب گرفتاری
و اهل قلم ، اینک از یکطرف شماره سوم و چهارم را بمضامین متنوعه حرم مالامال نمود و از طرف دیگر
نسخه سابق که بقیمت چرواح پنج پیسه فروخته میشد، این دو شماره را در یکجا به یکروپیه قیمت گذاشت
ولی حق مشترکین بلا در شماره آینده تکثیر صحیفه تضمین خواهد کرد. (آئینه عرفان)
خاطر نشان
خواهشمند ان محترم قیمت اشتراک را در کابل بمحاسبه وزارت معارف
و در سائر ولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آزا بمدیر المتاسف
نشان داده طلب مجموعه می نمایند . اما در خارج به نماینده خانه های
دولت علیه تأدیه نموده خواهش مجله میکنند. قیمت اشتراک بقرار ذیل است :
سالیانه در داخل ..... هشت روپیه کابلی .
" " خارج ...... شش روپیه کله دار یا دو روبلیه
نی یک جلد در داخل ٣/٤ روپیه (٤٥ پیسه) در خارج یکروپیه یا حبسیآن قیمت
ذیل : در مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه و کلای آئینه با شند
خواه مشترکین) .
همچنین برای اهل علم و قلم کارا ئینه رایگان و بمعلمین و معلمات و طلاب و طالبات
ارزان است (نصف)
اعلان
اشتهاراتیکه جهت علوم و فنون باشد؛ بهر پنج کلیمه یک پیسه
و جهت تجارت ـ صنایع باشد، بهر کلیمه یک پیسه اجرته شده
درج خوا هد یافت . اشتهارات یک مضمون از سه دفعه زیاده درج نخواهد کردید
شماره (۵، ۶) جلد و سال اوّل
مقالات در اداره بریاست
دار التالیف آمد پس میگردد.
اداره حق اصلاح
و درج مقالهها را داراست
مجموعۀ
تاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی
آئینه عرفان
باحث از مساعی علمی انکشافات مدنی است که بهدستی
هیئت تحریریۀ اعضای دارالتالیف فی از دور بها یکبار نشر میشود:
محل اداره : کابل ، بستان سرای - وزارۀ معارف - دارالتالیف
برج میزان، عقرب ۱۳۰۳ ش
دارالسلطنه کابل مطبعۀ وزارۀ
معارف
فهرست مضامین شمارهٔ پنجم و ششم
اجتماعیات } خدایا این چه غوغا است؟ غلام محیی الدین از صحیفه اول الی ۲۲
" } قلم چه میگوید؟ صلاح الدین از ۲۳ الی ۳۲
اخلاقیات { زن و عفت (مقتبس) فیض محمد مغل از ۳۳ الی ۳۷
ادبیات { زمستان قاری عبدالله از ۳۸ الی ۴۲
دینیات { انسان دیانت قاضی عبدالحق از ۴۳ الی ۶۵
فلسفه و تربیات { سقراط بفلسفه، تربیه هاشم شایق از ۶۶ الی ۸۰
حکایه { مثلا (حکایه) شریف مخلص زاده از ۸۰ الی ۸۹
متفرقه { بنات النعش (ناول) مترجم عبدالجبار از ۹۰ الی ۹۸
" { غلط نامه (۱، ۲، ۳، ۴) اداره از ۹۹ الی ۱۰۳
شماره (۶۵) ۱ جلد و سال اول
خدایا این چه غوغاست ؟
این فضای مشرق همان فضای آرامی وسکون
فضای نسیم خواب آور ، عالم ظرافت و عیش وطرب
نیست ، همان شرق قانع و صابر ثابت و ساکن است
اگر همان فضا و همان نسیم و همان شرق با شد ؛
پس خدایا این غوغا چیست ؟
آیا جامعه های گذشته آن از پدر و پسر ، پیر و جوان
عالم و جاهل ، عاطل و عامل ، حقیر و امیر ، غنی و فقیر ،
مؤلف نبودند اگر دوره های گذشته نیز از انسانهای
متناقض صفات و عادات و اخلاق مرکب بودند پس
در این دوره این غوغا چرا ست ؟
آیا مقوله « دوام المحال من المحال » در شان حیات
نیست ، حیات عبارت از تخریب و تعمیر نیست ، آن
شماره (۶،۵) ۲ جلد و — سال اول
حالی را که ترقی گویند دائماً عبارت از تغییر ماقبل نبود،
آیا هر دوره با دورههای دیگر در اخلاق و عادات و مشاعر
مغایر نبودند. بنی آدم گرفتار مرگ پیر و ولادت طفل
نیست اگر چنین بود و چنین هست. پس این قدیم و جدید
چیست؟
بل آنکه خود را قدیم مینامد پدر جدید نیست؟ پس خدایا
این غوغای پدر و پسر چیست؟
اگر فرضاً قدیم و جدید باشد آیا مقصود از قدیم آن شخصی
نیست که صروف زمانرا دیده همان آئینه ایست که تاریخش
مینامند «ولی زنده» و جدید منفذ آراء او نیست آیا میدان
حیات دائماً محتاج این دو هیئت یکی مقننه دیگر مجریه نبوده
است .
پس ای دو هیئت لازم و ملزوم گوئید این غوغا را چه معنی است؟
آیا بشریت جز اخوت، جامعه جز تعاون، انسانیت جز سم
درد می، وطنیت جز فداکاری، نوعیت جز تألف جنست جز
شماره (۶، ۵) ٣ جلد ۲ سال اول
بحث را اقتضا کرده است .
پس ای آنانکه بچنین زنجیر های محکم با هم بسته اید، گوئید که تا
حتمی این نزاع در کجا است ؟
مدقق امروز در عوالم شرق بالاخص در عالم اسلامی
هر جا وجود دو کلمه را متحبس میشود ، و در هر نقطه فرقی است
عنوان خود را یکی از ان دو کلمه گرفته ، نظریات
ساختگی مخصوصه دارد ، که کل اعمال و حرکات خود را
از پی این نظریات انتخاب مینماید. و مسئله مهمی
را که مرعی میدارد، تنها مخالفت فریق مقابل است .
آن دو کلمه یا عنوان چیست؟
قدیم !! جدید !! .
پس ای قدیم و جدید ساعتی از نظریات خود صرف
نظر نموده، بی غرضانه بیانا قاموس را مراجعه
کنیم شاید این دو کلمه را که مغرور آن هستی در آن مشخص
باشد : آنانکه نه قدیم و نه جدید هستید، ای کسانیکه
ضمیمه سراج الاخبار افغانیه
شماره (١٥) ٤ سال اول
خود را تنها انسان ملتجی در جامعه میدانید، ماخذ این
دو عنوانرا از خود متنازعین پرسید، بل این سوال را از علما
کنید. شاید این دو کلمه موجب حسرت و افسوس تانرا
بیان کند. صفحات تاریخ انسانرا بگردانید تا حقیقت
این انحلال را بیابید. قواعد اجتماعی را از نظر بگذرانید،
شاید واجباتی برای خود در مقابل این نزاع یافته
بتوانید، چه متحیر یا افسوس خورده ماندن را، انسانیت
غیرت جنسی، حس وطنیت، بل حرصتان بر سعادت خود
تقاضاء نمیکند.
در قاموس : بلی، این دو کلمه مسطور است، اما نه بمعناء
نفرت، و نزاع و انحلال انسانها . و این را که ما می پائیم
تنافر، تناغض، تناقض را در بر دارد. پس بیائید
تا بیک صدا گوئیم: خدایا ماخذ فتواے این نزاع
در کجاست؟
جز تاریخ دیگر مرجعی برای ما نمانده است . بیائید
شماره (٥، ٦) ه جلد و سال اول
تا بتاریخ طبیعی انسان رجوع کنیم ، شاید. از قصه محزنه
آن که مبنی بودن حیات ترقی انسانرا بر قربانیت اثبات
میکند. نتیجه گرفته فلسفۀ این نزاع را پیدا کرده بتوانیم
و آنها را بگوئید ای دو حزب و افراد یکجامعه نزاعرا بطرف
گذاشته از قصه اجداد عبرت گیرید .
بلی نزاعرا گذاشته قصه اجداد را از تاریخ بپرسید:
اگر چه شنفتن بیانات تاریخ محزون ما میسازد ، ضعف، ناتوا
احتیاج بیچارگی های ما را بمانشان میدهد، آن پرده اشتعال
از حقیقت ، و تصورات ، وتخیلاتی را که عادت برای ما
پیدا کرده است دریده یک عالم تخیلات وتصورات
خوف انگیز را در مقابل چشمان مجسم کند . ولی در هرحا
برای شفا یافتن از مرض تحمل آلام علاج ، وتلخیهای
ادویه طبیب را باید چشید .
چه میگوید تاریخ ؟
تاریخ میگوید این حالیرا که شما دارای آن هستید ،
شماره (۶، ۵) ۶ جلد دوم سال اول
این نبود حال اجدادتان ، ساده گی و خلوصیات انسانرا
در بدو خلقت از کل امور و دارنده گی حالیه آن بانشان
میدهد، تغیرات و تبدلات دائمی ملازم انسان بوده است
تا بدوره حالیه خود رسید! تبدلات ، واطوار ، قصه ها
و حوادثی دارد، بهر طور ، هر قصه، هر حادثه که گذشت ،
عالم های الم در یاهای خون را پی خود جاری کرده رفته
است ، بل هر طور ، و هر حادثه حالیه آن عالمهای
حزن والم ، ودرد ، وخونرا جاری کرده میرود.
اگر چنین بود و چنین هست پس این دارنده گی این
نظامات ، این جامعه ها ، این طرق آسان کردن حیات
را از که یادگرفت ـ معلم او در کل این زمانه ها که بود؟
بل اگر چنین الام و احزان محیط حیات انسان باشد
این عیش وطرب ، این مستی ، این فراموشی ،
حالرا برای او که پیدا کرده است؟
تاریخ در اینجا هم از بیان و شرح عاجز نمانده ، بلهجهٔ
همیشه گی سیر میکنیم! مدیر
شماره (۶، ۵) ۶ جلد ۲ - سال اول
مؤثرتر حصه های غمزه را بیان خواهد کرد.
میگوید : سردار زندگی او قربانیست ، سر وضع این نظامات
قربانیست ، سر تشکیل این جامعه ها قربانیست ، سریافتن
این طرق آسان کردن قربانیست ، معلم او در کل این بیانیها
ضعف و احتیاج و قربانیت بوده است .
در بدو خلقت در همان حال انفراد و گرسنگی و ضعف.
حوادث عدید و مختلفه، باجان و حیات انسان متعرض شده
هر حادثه نقصانی را در وجودش نشان داده او را باحتیاجی
قومی ملتفت ساخته، با یجاد ضروریات رفع آن مجبورش میکرد
در دشت ، گداختن حرارت آفتاب ، نزول
و اندفاع شدید باران و سیلاب ، پناه بردن را
بارتفاع و سایه های کوه ها ، یادش داد ، آنجا
لرزیدن از شدت سرما خروش پر هیبت برق و رعد
ترس هجوم حیوانات درنده بجای گرفتن در مغاره ها
وادارش نمود ، حلول فصل زمستان که وقت خشک
شماره (۵، ۶) ۸ جلد سال اول
بودن، میوه ها، و نابودن اغذیه تازه است گدام کردن
را تعلیمش داد، همیشه دستگیری نکردن شکار با لیف
ساختن بعضی حیوانات مجبورش کرد.
تعلیم یافتنش این چاره ها را راجع بچه بود؟ منبه او
بتدارک آنها چه بود؟ منبه او فهمش قربانیت بود، یکی
را سیلاب قربان کرد. تا دیگرسی پناه بردنرا در ارتفاع
کوه ها لازم یافت. آنرا سردی جسم جامد و بی حرکت
ساخت، تا دیگری، ضرورت تدفئه را دانسته
طریقه افروختن آتش را پیدا کرد، چندی را گرسنگی
کشت تا دیگران گدام کردن را یاد گرفتند بسیاری
را معاشرت حیوانات در کوه ها تلف کرد، تا دوباره
در دشت فرو آمده خانه ها تعمیر کرد، قربانیت بود
که تغییر و تحسین کرد، قربانیت و عبرت است که تبدل
و ترقی میکند.
حیوانات هر یک بزور بازو و قوت آلات دفاعیه خود
شماره (٥-٦) ٩ جلد و سال اول
تنها دیگر گردش کرده میتوانست اما این بیچاره
جز منضم شدن با همدردهای خود دیگر تسلیتی
بل چارهٔ حیات نداشت . انضمام او با بنی نوعش بچه
قصد بود؟ برای اینکه با آنها تعاون نموده احتیاجات
را تهیه کرده باشتراک حصه گیرد . پس حیوانات
بقوه بازو و سبوعیت طبع خود با مصائب حیات تقابل
میکردند ، و این ضعیف جامعه را برای خود سلاح
ساخت . هر حادثه که واقع شده چندی آنها
را معدوم وعده زیادی را مضروب و متالم
میساخت از ترس اینکه مبادا حادثه تکراراً واقع
شود ، با همدردان نشسته طریقه برای صدان می اندیشید
گویا هر کدام در حیات خود مدیون هم عصر و اقران خود
است ، بل مدیون گذشته ها بعبرت گرفتنهای
خود است . پس برای خدا ای قدیم و جدید
پی تشخیص حال خود برآمده و ببین مبادا تو قربان دوره استی
شماره (٥، ٦) ١٠ سال اول
و ذریعة عبرت گرفتن شان از نفاق باشی؟ آیا اینقدر
قربانیهای تو کفایت نکرده که خود را برای اثبات
امر بدیهی و معقول قربان می سازی؟ بل آیا آنقدرها
که قربان نفاق شدند، برای عبرت گرفتن کفایت
میانتازی
نداشت، که خود را برای اثبات آن در میدان
تلف
این بود مختصر ترین خلاصه حیات انسان و همین
است سر تشکیل یافتن جامعه ما.
قبل از جامعه ......! عریان و فرید در گلستانها
خود را دیده، نگریستن او بهر طرف جز علامات تعجب
و استفسار دیگر چیز را حاوی نبود، گوئی که از ین عالم
نیست، هیبت دورندگان بعض وحوش را دیده
خوف بر او مستولی گردیده آنها را « والعیاذ بالله »
بمنزله اله می شمرد در بهر نبات و غذا از زمین نسبت یافت
قبضه را
او را ما در خطاب کرده از ترس مبادا اینکه بر سر
قطع کند. ترحم و شفقت را از او میپرسید، طمطراق
شماره (۶،۵) ۱۱ جلد ۱ – سال اول
وخروش پر هیبت برق ورعد دل او را متزلزل ساخته
از بس تاثیر شان در او بقر با نیها با لشان تقرب میکرد،
اختلاف لیل و نهار مصابیح آسمان را قوه هائی غیبی
دانسته عبادت می نمود . افتاب را منبع حیات
شمرده پرستش میکرد . خلاصه هر چه را که بر خود مبهم یا
از خود قویتر میدید ، برای آن قصص و معجزات
نسبت
خرافی تراش کرده معبود می قرار میداد . وحدت را
راندانسته شرک آن بهزاران رسیده بود .
امّا بعد از جامعه ..... ! این همه را مانند خود
مخلوق دانسته ، بل باین قدر دانستن کفایت نکرد
همه را آله استنفاع خود قرار داده برای استخدام
هر یک از آن حیلتی بعمل آورد : سوی سنگ توجه
کرده ازان بذریعه ساییدن سلاح بعمل آورد جنگل
و حرارت را کشف نموده آتش بعمل آورد ، بخوردن
اغذیه پخته شروع کرد . در جوف زمین خود را ترسانید
شماره (۵ و ۶) ۱۳ مجلد، سال اول
معادن را پیدا کرده از آنها آلات و ادوات برای
خود ریخت ، زمین را میدان فراخ و در از یافته
مطامع او که بیشتر از آنها فراخی و وسعت داشت ،
با ذلال ظهور حیوانات رسانیده شرق و غرب راطی کردن
گرفت ، بل فراخی و وسعت زمین نزد مطامع انکم آمد
طول و عرض دریاها را طی کردن گرفت ، و بهمین
قسم تدریجاً سید ارض و سلطان بحر خود را ساخت
تعاون را بهترین ذرایع کمال خود دیده جامعه های منتظم
قواعد و قوانین عامه عسکر جرار ، قلعه ها و حصون منیع ،
قصرهای رفیع را تشیید کرد ، بر همه اینها درخت
و باغ ، چمن و سبزه وانهار را مضاعف کرد گوئی
که جنت گم شده را بیاد آورده باشد .
علوم را هم مشغول و امر مجهول خود قرار داده، اوقات
را صرف حفظ مقامهای آن کرده قواعد و اسرار طبیعت
را کشف نموده مسخر ساختن هر چیز را بذریعه آن آرزو کرد
شماره (٥، ٦) ١٣ جلد و سال اول
اسرار کواکب لامعه را درک نمودن خواسته، اخیراً
منتظر مدطرق مواصله بین خود و آنها نشست.
این همه را در نظر حقیر دیده، نفس او آرزوی
بلندتری را طلبگار شد، «چه قوت را اذلال کنم
کدام صعوبت را آسان گردانم» هیچ قوتی جز
خود ندیده، بتغلب بر همنوعهای خود شروع کرد
جنگ و ادوات آن، استعمار و ذرایع آن تغلب
حیلههایش را کشف نموده، سیادت را بر اقران
شروع کرد.
انسان بر انسان و قبیله بر قبیله و امتی برامت
و فردی برامت بنامی تغلب را گذاشتند.
این همه بعد از جامعه شد.
مگر ..... ! چه ..... ؟ طبیعی است در انسان اگر
احتیاج دائماً برای او مجسم نباشد فقر خود را فراموش
میکند. سر بالا کن ای انسان قرون گذشته بچشم
شماره (۵ و ۶) ۱۴ جلد و سال اول
ببین آن وسیلهٔ نجات و ذریعهٔ حیات بل آن سبب
سیادت را بر مخلوقات خلقت بچه نظر می بینند
جز تو دیگر می برای آنها اهمیت و منزلهٔ این سلاح
«جامعه» را نشان داده نمیتواند . چه خود مصایب
عدم داشتن آنرا چشیدی . پس ای نمره قاچی ما
این دو عنوان را گذاشته سبب انحلال وسیلهٔ
حیات خود نگشته ، قدر و اهمیت آنرا بینید که چیست
بل بنگرید فوایدی را که اقرانتان از این نزاع منتظرند
چیست ؟
چنانچه گفتم هر روز بل آونه حادثهٔ انسان را باحتیاجی
ملتفت ساخته بذریعهٔ ایجاد وسائل نو یا تغییر حالات
گذشته تدارک آن احتیاج را میکرد. مگر از این
حوادث که اصل احتیاج و علت زیاد شدن
حاجیاتست حیات انسان را عرضهٔ تغیر و تقلب
دائمی ساخته است، که این حال او را علماء مدرکین
شماره (۵ و ۶) ۱۵ جزه و سال اول
اسرار حیات بشری تطور و تبدل نامیده اند. و نظام
را که این تطور و تبدل تحت مقتضیات آن ساری
است. قانون نشو و ارتقاء گویند . که همان یک
وسیلۀ یگانه است که نوع انسان را سوی کمال
برده میرود.
پس ای منقادین برغم خود. نزاع را گذاشته سپری
ذریعه تطبیق حال خود باقتضائت قانون ترقی چیست؟
از بیانات تاریخ ثابت گشت که معلم انسان در کل
این زمانه ها احتیاج او بوده ، همین احتیاج او را
در تغییر دائمی نگاه داشته است ، و دائماً او را
بتکمیل وسائل حیاتیه وادار میسازد . گویا تغییر
امر طبیعی است. و بدیهی است که قوۀ در عالم مانع
سیر اقتضائت طبیعی نمیتواند گشت.
مگر تسلیم باین را می یک شبههٔ دیگری را پیدا میکند
در اگر حیات دائماً عرضه تغیر و تبدل بود، در این دفعه تغیر او چرا
شمارهٔ (۶، ۵) ١٦ جلد و سال اول
موجب پیدا شدن اخلال گردیده است »
اگر یافتن جواب چنین شبهه ها بر عقول ما سنگین
باشد، یا اگر حیرت مایوس ما سازد، گر موقف
علم در مقابل چنین اشتباهات بمانند ما نبوده،
از حل اشکال آن عاجز نیست .
علم چه میگوید ؟
علم آنرا بدو کلمه مختصر حل کرده است : در نظام وتوازن
«افراط و تفریط » نظام و توازن چیست ؟
نظام و توازن همان دو ذریعهٔ یگانه ایست که با وجود
تناقض ذرات وامور کون علت دوام آنها گردیده
است . گرمی بدون از سردی اخلال را پیدا میکند،
چنانچه بالعکس سردی بدون از گرمی موجب جمود است
حزن تنها موجب یاس بوده است، چنانچه تنها سرور
سبب مردن عواطف میگردد . برحسب سخاوت یک اقتصادات
طبیعی نسبت بخواص خود حصه از هر چیز می میگیرد ، از این
شماره (٥، ٦) ١٢ جلد و سال اول
که عقب هر خنده دراز من گریه ایست، و آخر هر شد
فرحی است، و اراده را درین تعاقب و توازن مدخلی
نیست، خواه بخواهم یا نخواهم حتماً واقع شدنیست
سنت الهی است در کائنات (ولن تجد لسنة الله
تبدیلاً)
شاید مطالع درک فرموده باشد که میخواهیم توازن را
در این مسئلۀ نزاعی که مطرح بحث ما است مداخلت
بدهیم. و واقع هم چنین است، چرا توازن را در آن
دخلی نباشد. آیا این هم یکی از حوادث عالم که تحت
قوانین طبیعیه که خالق جلت عظمته کل عالم را تحت،
مقتضیات آن مسیر فرموده است نیست؟ بل همان
قوه که بدون از ارادۀ من بعد از گریه دراز مرا خنده
میدهد، از مداخلت در این مسئله عاجز است،
«حاشا لله» قوانین الهیه در هر چیز و جاه و حال حکم
فرما است.
شماره ( ٥ و ٦ )
۱۸
جلد دوم سال اول
معلوم میشود که جمود و سکون درازی بر ما سانحه، و امری موعدی است که قانون توازن مقتضای خود را شقیند میدهد. زیرا آخر هر جمود و سکون تغییر و حرکت است.
و این را که می بینیم نیست جز ترک جمود و سکون که معتاد علیه بودیم، و برآمدن سوی حرکت که بر آن اعتیاد نداریم پس ای انکه خود را قدیم می نامی برخیز و تفریط را تلافی کن. و جدید از افتیدن در حدود افراط محتاط باش.
بیچاره انسان !! بلی بیچاره !! دشمن هر چیز خارج از جنس اوست، ولی علاوه بر آن دشمن تو در خود تو است. یکی بذریعه اکمال نواقصت نام نیک را جایز شدن میخواهد، دیگری صد این اکمال را شهرت میداند.
بلی بیچاره انسان ! به فرصت شماری عاقبت و مستقبل اندیشی با راده و عزم تو موصوف هستی، ولی تهور و بی پروائی
شماره (۵، ۶) ۱۹ جلد و سال اول
جبن و انقیا و هم عادت تو است .
میگوئی : فضلیت من است بر مخلوقات دانستیم خیر
و شر خود را . حالا که این نزاع ، خیر تو نیست .
آن برخواست و ترا با اغنام مساوی شمرد ، و این ترا
مخلوق آزاد و فرد ذی حقوق ، و انسان بمعنای
کلمه دانست . ولی .... ! چه ...... ؟
در هر دو حال فرقی کمی هم در تو ندیدم ، بل فرصت شمار
عاقبت و مستقبل اندیشی اراده ، عزم ، وابستگی
خیر و شر ترا ندیدم .
میگوئی : «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره
حسنه » ولی عملا خود نعمتهای دنیا را بر خود نقمت ها
میگردانی ، یا اینکه نصف این دعا را دروغ میخوانی .
از بنی نوع خود ترحم ، شفقت ، میل ، انس را
میپرسی ، ولی غضب و تشبث شخصی را هم برای خود
عادت میگیری . هم ضعیف و هم معتقد بذات خود !!؟
آیینه عرفان ۵-۶- سال ۱
محمود
شماره (۵، ۶)
۲۰
جلد و سال اول
بل به الفت، محبت، اشتراک، اخوت، اجتماع و تعاون تو موصوف هستی، ولی بجدید و قدیم هم تو منقسم می شوی !!
میگوئی من قائل هستم که از ایمان است دوستی وطن، اعتراف داری که ندارم ملجائی غیر از وطن، اعتقاد داری که من از تو و برای تو هستم ای وطن، ترانه تو جانم فدایت ای وطن، دعای تو خدا یا سعادت ده برای وطن، خود را که مستعد میسازی برای خدمت در وطن، در وقت شدت اهل و مال بل حیات را هم میکنی فدای وطن، ولی روزی هم نگفتی اینانیکه با ایشان نزاع دارم همین هستند افراد وطن.!!!
بنی نوعت میپرسند ذریعه اذلال دشمن کجاست؟ ولی تو می پالی طریقه اشکستاندن همجامه کجاست؟ !
آنها برای قوت کوشش دارند، ولی همه اعمال تو ضعف را نتیجه دارند .!!
آئینه عرفان ۵-۶
محیطی
شماره (٥-٦) ٢١ جلد و سال اول
ایشان میپالند طریقه ضعیف ساختن یک جامعه کجاست
و تو میگوئی: بیا بنگر که در اینجاست .
اقرانت میگویند طریقه های دانستن قوا و اسرار مخفیه
کجاست، ولی تو میپرسی رخنه نزاع در کجاست ؟!
پس خود ببین تو کجا وحقیقت در کجاست؟
این همه را گذاشته برای خدا بگو: حیات با امن و سعادت
زندگی با صفا و سلام، امانی امان مادر کجاست؟
بل بگو ذرایع دانستن وظایف حیاتیه مادر کجاست ؟
بپرس اقران مادر کجا و حال مادر کجاست ؟
راهی که ایشان سلوک نمودند از کجاست؟
ذرایع سد منافذ دخول اغراض دشمن در رگهای وطن کجاست؟
مقاصد و غایات حیات کجا و خرافات من در کجاست ؟
بگذار آن نوع کجا وبگیر این قسم کجاست .
نه اینکه افراد جامعه ما بیکدیگر گویند: بزرگترین قوه های
عالم ترا از من جدا کرده نمیتواند. و تو بگوئی دوتار موی
آئینه عرفان ٥-٦
مجلی است
شماره (۵ و ۶) ۲۲ جلد و سال اول
و نیم چارک کشمشیره حدی است فاصل بین من و تو !!!
*
آیا از هشتاد سال وقت را که آنهم مشکوک و ثلثش بدون
ادراک میگذرد» بالاتر سرمایه یافتی ؟! یا غیرت
صدای عتاب آمیز ما درانه لسان حال وطن را که گوید:
«ای پسرریاکار در محبت من» بتصور نمی آری ؟!
یا بدون از اشتراک بابنی نوع کدام سعادتی را
کشف نمودی ؟! یا خبر نداری تو همان ضعیفی که مانند
حرف تنها معنی نداری ؟! یا نمیدانی نفاق را که سبب
اسیر شدن هر جامعه بوده است ؟!
یا از ماندن نامت در تاریخ زیر این عنوان و صفات
عاری نداری ۰ ؟! اگر این همه نیست پس
بار می اغراض و تشبث را بر طرف کرده با من بپرس :
خدایا این غوغا با اهل وطن چیست ؟
(م. دین)
آینه عرفان ۵-۶- سال ۱. [؟] محلیه
شماره ( ۵ و ۶ ) ۲۳ جلد و سال اول
قلم چه میگوید؟
بشنو از نی چون حکایت میکند وز جدائی ها شکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
قلم میگوید: در یکی از روزها که : قشر خاکی زمین کسب ضخامت
کرده ، اعتدال حرارت و وفرت دکاربن دو اکسدایدها
با عده از تصادفات ، فعل و انفعال خود را کار فرما شده،
نمیدانم چه شد ؟ که در یک گوشه با طلاقی عرض وجود
نمودم و برای فصیله نباتی ، زمینه نشو و نمائی را مهیا
دیدم .
چه مقدس روزی بود که : ارجای کائنات را یک
سکوت طبیعی فرا گرفته بود. و من در همان گوشه لک
تنهائی با همصنفان خود با در کنار همان با طلاق که موطن
فطری من بود، زیست میکردم . و بدون غزش
متواتر رعدها و جرجرباران ها ، که هر دو پیک سعادت
شماره ( ٥، ٦ ) ٢٤ جلد و سال اول
من بودند و بدون اهتزاز نسیم دیگر سامعه خراشی در گوشش من طنین انداز نبود.
من خیلی مسرور بودم. سطح زمین نسبتاً هموار تر بود من میتوانستم بخوبی از سمن زار سفیدۀ صبح. وارغوان زار شفق شام محظوظ شوم ! و همیشه گاهی از حرارت آفتاب و گاهی از تابش ماهتاب ، و گاهی از گردش ستارۀ ها استفاده میکردم. معزور بودم و آینده تاریکی را تصور نمیکردم.
گاهی هم حرارت کامنۀ مرکز تمدد کرده ، پس از چند رعشه و رعده و تزلزل یکحصۀ خاک را در قبال من بلند میساخت و آنرا بعنوان کوه یا تپه مانع نظاره ام مینمود . گاهی همچنین تصادف ، بعضی عواصف را وادار میکرد : بعضی تنۀ های کلفت اشجار را از جای افگنده ، آنها را از پیش چشم دور می ساخت ، و من بهر حال در وطن خود مسرور بودم و همۀ انقلابات طبیعی را بقلب کشاده تلقی میکردم.
شماره (۲۵)
۲۵
جلده سال اول
ناگاه دیدم : عده از طیور کوچک دارد آن باطلاق گردیده
واجسام متحرکی میباشند ، گاهی در کنار باطلاق و گاهی
در سر خوشه های ملایم بامی نشینند. من تصور کردم که سلسلۀ
حوادث ، شاید درین روزها ، یک جنس جنبندۀ را هم
بروی کار آورده و اینها مقدمتہ الجیش آنانند و من از انها
میترسیدم : چرا که وطن خود را خیلی دوست می داشتم .
مدتی نگذشت که : ازین فصیلۀ جنبنده ، بانواع مختلفه
ظهور کرده و عرصه نشد که عده از شیران، نیستان ما را
اشغال نمودند؛ درین میان دیدم : جنبندۀ نوی که دو پای
دارد؛ در کنار باطلاق آمده ، در کمین است، من در هیولای
آن غرق تفکر بودم . دیدم که یکی از شیران جوار ما، از پای درفتاد
چون تفرس کردم دیدم : قطعه از جنس ما و یک دو پر
از طیور با هم چسپیده و در پهلوی آن حیوان غیور نشوب
کرده آنرا از پای در افگنده است و دیدم بفوریت ،
آن حیوان دو پای آمده ، بیک مهارت فوق العاده
شماره (۵، ۶) ۲۶ جلد و سال اول
پوست را از آن کنده با خود برد .
با خود گفتم : اوه ! این چه نابغه فطرت است ؟
هنوز دیری نگذشته که عرض اندام کرده ، باز هم اثر
اجزار ما وطیور کار گرفته این حیوان نیز دمند را از پای
انداخت و هنوز نمیدانم از پوست آن حیوان چه کار
خواهد گرفت ؟ درین حال سخت بخوف بودم. چه، میدانستم
این نوع با تمام موجودات دشمن خواهد بود .
مدتی نشد که اینها جامعه تشکیل داده و برای افهام و انفهام
الفاظی ایجاد کرده و رفته رفته بجای رسیدند که از انجمله
مصوتها بانقدر افهام و انفهام اکتفا نکرده بایجاد دیگر
ذرایع هم تبادر کردند و به اندک زمانی باختراع خط (یراکلیفیک)
کامیاب آمدند و من هنوز سیاهی ایام آینده خود را
کما هی حس نمیکردم .
تا اینکه در یکی از بدبخت ترین روز های خود دیدم دهقانی
در قفایم میآمد ناگاه آن بی مروت داس بیداد خود را
شماره (۵، ۶)
۲۷
جلد و سال اول
دریغ حیات من گذاشته مرا و باقی فامیل مرا از مزرع
وطنم درویده با خود برد و آن اول روزی بود که از وطن شیرین
خود جدا شدم.
آه! کافر بنیاد! آن تکالیفی را که در دوری وطن تحمل
کردم؛ سرم را بریدند زبانم را شق کردند؛ مرا در بحر ظلمات
تیره روزی غوطه ها دادند. در مسافه های طویل و عریض
مرا بسر دوانیدند.
اشک ریختم ناله ها کردم؛ این همه صفحات و اوراق را
که می بینی از اشک من که بیاد وطن ریخته ام پر شده است.
خداوند جلیل الشان چون تر زبانی مرا در راه وطنم دید؛ بمن قسم
خورد؛ شعرا، ادبا از بس میل مرا بجانب وطنم دیدند؛
مایل سبزه و نبات شدند. گویا شوق مفرط من جانب
وطن بود که ایشان را بدانجا سوق داد.
بلی! دوست داشتن وطن جریان طبیعی است که در کافۀ
اجرام علوی و سفلی مودوعست. اما چکنم؟ دست توانائی
شماره (٦٥) ۲۸ جلد و سال اول
که بازوی بیداد آن دهقان را قوی ساخته بود؛ در هیکل
باریک من هیچ قوه و طاقتی سماحت نفرموده بود، تا من
مدافعه توانستی و از بی دست و پائی ترک وطن شیرین
نکردمی.
ایکاش آن دستی که مرا فصیله نباتی کرده بود با من
حس و حرکتی هم عطا میکرد؛ تا میتوانستم کسب معلوماتی
کنم، ذرایع دفاعی تهیه نمایم؛ تا مرا به بیداد از وطنم جدا
نمیکردند و امروز دست خوش سلجوقی نمی شدم!
ای آنانکه گوش دارید! وطن، مادر مهرگستر شما است
که شما را از پستان حمیت نشان خود اعاشه نموده، و
شما از آب و دانه آن ادامه حیات میکنید؛ باید او را
محترم بشمارید و نگذارید فرزندان اجنبی آنرا از شما
دور سازند ورنه خواهید دید آنچه من در فراق وطن
دیدم.
روزی بود که من از غرش رعد، از وزش طوفان، صفهٔ شصت و ششم
شماره (٥ ٦٠) ٢٩ جلد و سال اول
از زیرش امطار بستوه می آمدم و کاهی هم کفران مینمودم
اکنون ندامت میکشم و تمنی میکنم : کاشکی در وطن
میبودم . در انجا اگر صواعق ؛ خرمن هستی مرا هم می سوخت
عین سعادت من میبود؛ مگر چه فایده ؟!
شما که در وطن ، درین مأمن سعادت خود متمکن اید ؛
بمقابل همه شدائد آن پایدارے کنید و از هیچ گونه
تکلیف افسرده نشوید ؛ ورنه فرزند خلف وطن نیستید
و از جانب آن مادر مهربان عاقید !
(فوسیون) آن مرد نامی یونان ، زمانی که بر خلاف
انصاف بمقابل فدویت ہاے خلوصیت کارانہ
که در وطن نموده بود ؛ محکوم باعدام و نوشیدن
زهر شده، کاسه زهر «شوکران» را بلب و فامیا[؟]
خود آشنا نموده بود؛ بفرزند خود این آخرین
کلمات خود را تلقین مینمود : «فرزند من! آخرین
یاد داشت ، و یگانه وصیت من بتو این است که با ما[؟]
شماره (٥، ٦) ۳۰ جلد سال اول
فدویت و خلوصیت با وطن خود معامله نمائی، و مخصوصاً
فراموشی کنی که پاداش خدمات پدرت یک مرگ
ظالمانه بود.»
ای صاحبان شعور! قبل از انکه این ینبوع سعادت
شما از کف برود در خدمتش قیام کنید! خود را در راهش
فدا سازید! در طفلی کسب معلومات را خدمت آن پنداشته
در کلانی پیرامون ذرایع اعتلای آن بجان و دل
بگردید، زراعت، فلاحت، صنایع آنرا تکمیل کنید!
شمولیت عسکری را وظیفه مقدس بشناسید ورنه
روسیاهی ابدی را بمانند من تحمل خواهید کرد.
قانون آنرا مقدس بشمارید! اگر چه بر علیه شخصی شما باشد
چه، دران رفاه عموم مضمر است. آیا نشنیده اید؟
«سقراط» چه گفته؟ : در زمانیکه محکوم بحبس و قتل شد
بود، احباب ذریعه فرار آنرا تهیه نموده بودند و او را
بفرار تحریص مینمودند : «در جواب گفت: اگر قوانین
شماره (٥، ٦) ۳۱ جلد و سال اول
در قبال من مجسم شوند؛ مرا مخاطب ساخته خواهند
گفت : ای سقراط ! تو در چه خیالی ؟ تصور میکنی:
بدون آنکه مقررات قضات وطن طرف احترام عمومی
باشد؛ میتواند باقی بماند؟ مگر حیات خود را با مدیون
نیستی؟ و تربیت و تعلیم و همه چیزت از ما نیست؟
کسیکه وطنش را دوست و محترم میداد؛ باید در راهش
از همه چیز بگذرد؛ اگر وطن میخواهد که تو حبس و زنجیر شوی
یا اینکه بجنگ رفته تمام خون خود را در راهش بریزی؛
باید بلادرنگ عزیمت نمائی! زیرا اینجا است تکلیف و.
در قشون، جلو قضات، و همه جا باید اوامر وطن را اطاعت
کرد. پس بمیر در صورتیکه ما ترا محکوم باعدام کرده ایم!
اگر باشرفانه بمیری؛ قربان بی عدالتی مردم شده
و هرگاه ننگینانه ازین جا فرار نمائی، خلاف را بخلاف
مقابله نموده و بمعاهده که ترانسبت بما متعهد ساخته
است؛ قصور ورزیده : بخودت، بهم وطنانت ، بادوستانت
شماره (٦،٥) ٣٢ جلد و سال اول
و بوطنت خیانت کرده . ))
سقراط ، بکمال ثبات در محبس وطن استقامت نموده
و اخیراً کاسۀ زهر را بمتانت در کشیده با یکجهان شرف
استراحت نمود.
این را گفت و با کمال حرمان در کنج قلمدان آرمید !
(صلاح الدین)
شماره (۵ ۶)
۳۳
جلد و سال اول
زن و عفت
مأخوذ از جریده مصوره ایران شهر
همانا حیات اجتماعی بشر عموماً و زندگانی یک ملت
خصوصاً بسته باخلاقست و اخلاق نیز در روی پایهای
چندی استوار است که بهترین آنها عفت میباشد.
وقتیکه انسان خوبی را بامید پاداش نکرد و از بد
تنها به بیم مجازات احتراز ننمود بلکه تمایل فطری او، او را
واداشت که نیکی را دوست دارد و از بدی بپرهیزد، گویا
او دارای عفت است عفت، اگرچه در میان زن و مرد
مشترک میباشد ولی روی هم رفته میتوان گفت که اغلب
در زن بواسطه فسون حسن و جاذبه که حسن دارد بیشتر جلوه
نموده و این وظیفه مهم را در تاریخ بشر همواره زن
ادا کرده است ، پس زنها میتوانند بوسیله داشتن
عفت ، ملتی را زنده و با نداشتن آن عالمی را خراب کنند.
شماره (۶۵) ۳۴ جلد و سال اول
زنیکه عفت دارد میتواند بزرگترین روح عصمت و اخلاق
و شهامت و خلوص را بکالبد اجتماعی یک ملتی بدمد زیرا که
رو او سلطان دل است و تنها سپاه حسن اوست که
میتواند کشور عفت را سرتاسر آباد یا ویران نماید.
زن ، این اختیار و نفوذ را مالک است و بهمین نفوذ
نیز میتواند در قوای معنوی ملتی چنان تاثیر نماید که اثری
از ناپاکی و سفالت اخلاق در میان افراد آن
باقی نماند.
اهمیت عفت، تنها از نقطه نظر تاثیر باجتماع نیست
بلکه عفت در زن برای خود او و بزرگی او نیز معنا
بزرگی دارد چنانچه در ملاحظه قشنگی چهره و لطافت
و طراوت دو نفر زن بی عصمت و با عفت این
قضیه بکلی معلوم میگردد، حسنیکه با عفت توام نباشد
ارزشی ندارد.
زنهائیکه یا باحتیاج معاش و یا بسائقه فساد،
شماره (٥ و ٦) ٣٥ جلد و سال اول
ناموس خود را در بازار فروش میآورند ، از خوبی
جز ظاهر پرستی و چهره آرائی بسیار موقتی چیز دیگر
ندارند و بسازنها که در نتیجه بی ناموسی و بی عفتی توانسته اند
بهترین جوانان یک ملت را فریب داده و تنها بخاطر
پول ، روح معصوم ایشانرا مسموم ساخته آتش
بهستی آنها بزنند ، در اینصورت ، فرق آنها از مارها
زیبای خالدار چیست ؟...
سلطنت حسن زن تنها بغرور عفت میتواند اعتبار و نفوذ
خود را نگاهدارد و الا تا عفت زن دستخوش بازیچه
هوا و هوسهای مرد شد قیمت و اعتبار و شرافت وی
نیز از میان میرود .
داستان «آبلا رو» کشیش و فیلسوف و یکی از حکمای
معروف عالم عیسویت مشهور است که بدختر نوزده ساله
سمت معلمی داشت با اینکه تمام حیثیت و نفوذ و استقبال
او در تقوی بود و اصلاً بموجب قوانین کلیسا نبایستی
شماره (٦٥) ٣٦ جلد و سال اوّل
ازدواج نماید بی اختیار گرفتار دام عشق و هوس
دختر نوزده ساله گردید و حتی تکلیف ازدواج سرى هم
برای او نمود، ولی قوت تقوی و عفت دختر
جوان از علم و نفوذ معلّم بزرگش بمراتب قوی تر
بوده، تنها بسائقه عفت و محبّتیکه نسبت بمعلم خود داشت
ومیدانست که آتیه و شهرت او بواسطه ازدواج
محو خواهد شد و عفت تنها سائقه ارتقاء و نفوذ او
میتوانست بشود، خودداری کرد و در مقابل الحاح
واصرار معلّم متبوع خود برای ازدواج سرى که در آن
موقع و بنا بقانون آنزمان مخالف عفت بود مجادله کرد
وبدین بواسطه حیات و شرافت یک معلّم بزرگ عالم
را رهانیده و هم نام خود را برای همیشه گی ثبت دفتر
عفت کرد.
زن عامل زیبائی و لطافت و جاذبه عشق است
تا این ودیعه گران بها را دستخوش هرناکسي کرد مانند
شماره (٥ و ٦) ٣١ جلد و سال اوّل
مغناطیسی که باتش نهند از جاذبهٔ اثر میکاهد انگاه
پیش هر که رود در برویش می بندد و میگوید : در حریم عشق وعفت
چون توئی را راه نیست .
ممالک فرنگ با وجود اینکه امروزه مرکز هرگونه ترقیات
حیرت بخش میباشد افسوس که در موضوع عفت هنوز
بسیار عقب مانده واگر عالم نسوان ایران ما نیز در آرزوی تجدد
و آزادی است باید عفت را مشرق قرار داده باشند
تا بتوانند بواسطهٔ جلوهٔ حسن توأم با عفت ، زندگانی
عمومی ایرانرا تازه نموده و ما راحیات ابدی بخشند .
زنهای هرزه ولوس هر جائی ، آلودهٔ سرخاب
وسفید آب ، ممکن نیست که بتوانند دورهٔ حقیقی آزادی
نسوان ما را تشکیل دهند بلکه امید ایران وجملهٔ جهان تا ابد
زنهای با عفت خواهند بود ، حجاب چادر و شال را
توان برداشت ولی حجاب عفت وانفعال را هرگز نباید.
( باق دارد )
شماره (۶ و ۵)
۳۸
جلد و سال اوّل
زمستان
نمیدانم چرا عالم افسرده، زمین و زمان بنظر پژمرده
می آید؟ آب چرا ادایای خنک میکند؟ نسیم چرا حرف
پرشس دار میزند؟ گلها چرا پست و پریشان و
درختها چرا برهنه و عریان است؟ صدای آبشار
چرا حزین بگوش می آید؟ فواره چرا سرنگون گشته
هوای باغ بطبع نمی فار د (سازش نمیکند) و تماشای
چمن خند (سازش) ندارد؟ همین دل میخواهد بکنجی
خزیده از عالم کناره جوید و با یک حیات اسف
خیز افسردگی جهان بیدار را تماشا نماید.
بلی آمد آمد زمستانست. قهرمان سرما با دولت
اعتدال پسند قوه نامیه از مدتی است کار به پیکار گذاشته
قرار پلان و نقشه جنگ؛ قلمرو شمال را
دار الحركات سوق الجیش خویش؛ قرار داده
شماره (۵ و ۶) ۳۹ جلد و سال اول
کندی پیشدار خزان را چندی پیشتر، بکشف مامور
نمود. از انجا که قوه معنوی این کندک فوق العاده
تفوق داشت؛ همه نقاط حاکمه چمن و مواقع غیر مستور
گلشن را اولاً کشف و بعد سراسر بحوزۀ تصرف
درآورد. و تا قوه نامیه بخود پردازد با فوج برک و بار
اشجار و نبات را (با آنهمه جمعیتی که داشتند)
تیت و پرک (پریشان) ساخت. بعد بواسطه
تلگراف بی سیم صرصر، با قهرمان سرما مخابره
کرده، مژده رسان شکست غنیم و فتح خود گردید.
قهرمان سرما ازین مژده بخود بالیده، قشون پیاده
دوم یعنی حالت یخ بندی را نیز حکم داد تا بکندک
خزان پیوسته از مرکز چمن تا سرحد های کوه و دامان
جا بجا باستحکام تمام تقسیم و تمامی مواضع را
استیلا نمائید.
هنوز اردوی سوم خیل زاغ و فرقه چهارم
شماره (٥ و ٦) ٤٠ جلد و سال اوّل
تو غلبای چهارگانه (نه و هفت و پنج و سه)
را حکم نهضت نداده. هنوز هوا پیمایان ابر در افق
محیط بطیران نیامده موعظه نامههای ورقهای
برف را نینداخته اند. هنوز تیراند ازان برودت
امالی را بزیر تاثیر مرميات قوس نگرفتهاند.
هنوز اتفاق مثلث جدی، دلو و حوت با بر
اجرای شورشهای سرمایی خودشان امضا
نفرمودهاند. هنوز برف آیه «یوم تبدّل
الارض غیر الارض» را نخوانده و کاملاً روی
زمین را نپوشیده ورنه عرصه تنگ و کار
خیلی مشکل میشد.
اینک بایست پیشتر ازین پیش آمدها پیش بند
کرده، تن به ننگ اسارت سرما در نباید داد.
و تهیه قوۀ ناریه صندلی و بخاری و از ویا و آلات
اندفاعیه کنبل و پوستین کوشید ؛ چرا اگر یکبار سرما
شماره (٦،٥) ٤١ جلد و سال اول
قانون فوجی خود را جاری داشته دست بقتل
و اسر و نفی حرارست و نهب ملائی ہوا باز کشاید
باز کدام قوه خواهد بود که از و مدافعه تواند با یا تند دستان
بیچاره را از فشار شکنجه برودتش وارهاند
هنوز که فرصت و فا و وفاق بوده بر تو انگران است
که توانائی و دارائی خودشان را در تهیه اسباب
رفاه عموم صرف و در نتیجه قوۀ معنویۀ ثروت
جامعه را صیانت و تأمین نمایند با تا نفوس
ایله جاری فقرای بیچاره تنها بمیدان
نمانند و بروز بد ضعف و نا داری این جور
گرفتار نباشند .
زیرا توانائی و دارائی از برای روز مبادا
هیچه اقدامات بکاری آید اف ! ! ناتوانا
بیچاره که در شبهای بسیار در از وخنک
زمستان از سبب بی اسبابی خواب شان
شماره (٦،٥) ٤٢ جلد و سال اوّل
نمی برد . از بستر ناآرامی خویش برخاسته
و بناله جان خراشی این جور می نالند :
شنیده ام که چو محمود غزنوی شبی نشاط کرد وشبش جمله در سمور گذشت
و آن فقیر برهنه سر تنور بخفت تف تنور بران مستمند عور گذشت
صباح نعره برآورد و گفت ای محمود شب سمور گذشت و شب تنور گذشت
(قاری عبدالله)
شماره (۵، ۶)
٤٣
جلد و سال اوّل
انسان دیانت
الله تعالی در قرآن عظیم الشان ؛ که فرمان
موجب الایمان است برانسان و معجزه عظیمهٔ
پیغمبر ماست صلی الله علیه وسلم فرموده : ان الله
یأمرکم ان تؤدوا الامانات الی اهلها الایة . بدرستی که
الله تعالی میفرماید شما را ؛ که امانات را برای اهل آنها
ادا کنید!
پس باید دانست ! : که معاملهٔ انسان سه قسم است :
۱ـ معامله است با پروردگار خود ،
۲ـ همراه دیگر بندگان ،
۳ـ همراه نفس خود .
پس در هر سه قسم معامله رعایت امانت
لازم است !
رعایت امانت با پروردگار ؛ پس بفعل مأمورات ؛
شماره (٥، ٦) ٤٤ جلد و سال اول
و ترک منهیات است! اما این دو کفر دریا ئیست
که کنار و پایان ندارد؛ زیرا در انسان بدون
جمله بدن ؛ هشت اعضاء آن مکلف است ! :
١- قلب ،
٢- لسان ،
٣- گوش ،
٤- چشم ،
٥- دست ،
٦- شکم ،
٧- میان هر دوران ،
٨- پایهاست .
پس امانت قلب این است : که کفر، بدعت در اعتقاد،
کبر ، ریا در عمل ، عجب ، حسد ، بخل ، کفران نعمت منعم ،
اتباع هوای نفس ، شماتت ، عداوة ، غدر ،
خیانت ، خلف وعد ، نفاق و غیره وغیره ..... را
شماره (٥ ، ٦) ٤٥ جلد و سال اول
مختار نکند علی الخصوص از چهار خصال اول اجتناب
کردن از ضروریات است که مرجع و اصل الاصول
کل آنهاست :
امانت زبان این است : که زبان در کلمات
کفر، کذب ، غیبت ، نمیمة ، سخريه، سب، فحش،
لعن ، طعن، خصومت ، افشار سر و غیره و غیره ....
استعمال کرده نشود .
امانت گوش : گوشها در شنیدن سازها و سرودها
و آواز های زن جوان ، شنیدن غیبتها و غیره ملاهی
و مناهی ، اکاذیب استعمال کرده نشود .
امانت دو چشم : این است : که چشم
در نظر کردن بحرام مثل دیدن زنان بیگانه، و عورت
مردمان بدون ضرورت ؛ و نظر کردن بفقراء وضعفاء
بطریق استخفاف ؛ وغیره وغیره ...... استعمال کرده
نشود .
شماره (٥، ٦) ٤٦ جلد و سال اوّل
امانت دستها : اینکه دستها در قتل ، جرح
نفس خود و غیر بحق ، و ضرب ، سرقه، غصب،
تصویر ذی روح ، قمار بازی ، زدن آلات لهو و سرود،
نوشتن چیزهائیکه تلفظ بآنها حرام است ؛ و ترسانیدن
مسلمان بسلاح ؛ و غیره و غیره استعمال کرده نشود .
امانت شکم : اینکه حرام ؛ از شراب ،
سرقه ، قمار ، رشوت، غصب ، و غیره دران داخل
نکند ؛ و از خوردن چیز هائیکه مضر بدن است مثل :
خاک ، گل و غیره . و بسیار خوردن ؛ که بصحت
بدن ؛ وجودت حفظ ؛ و صفاء قلب ؛ و شته فهم
و قناعت مضر و منافی باشد اجتناب ورزیده شود !! .
امانت بین الفخذین اینکه : از زنا، ولواطه ؛
و جماع با چار پا و غیره و غیره احتیاط و اجتناب
نماید !! .
امانت پایها اینکه : پایها در رفتن بمجلس گناه؛
شماره (۵، ۶)
۴۷
جلد و سال اول
و فرار از جهاد کفار ؛ و فرار از وباء طاعون؛ و رفتار
در ملک غیر که ضرر برو برسد ؛ و غیره و غیره مناهی
استعمال کرده نشود .
پس در کل این اعضاء هرگاه بر خلاف این که مذکور
کرده شد استعمال کرده شد حق امانت اعضاء را
ادا نکرد بلکه ضایع ساخت لہذا ضامن است که
ازو بازخواست کرده شود !
رعایت امانت با بندگان پس بقرار ذیل است :
۱- ردو و دایع است که بصاحبان آنها سپرده شود !
۲- ترک تطفیف در کیل، وزن است ؛ که در شهر ها
و قریجات در معامله خرید و فروش خود ها کم پیمودن
و کم وزن کردن نکند .
۳- عدم افشاء عیوب مردمان است ؛ که چون کسی
بعیبهای پوشیده مردمان با خبر گردد سر آنها را
فاش نکند !.
شماره (۵، ۶) ۴۸ جلد و سال اول
۴ - عدل پادشاهان و والیان و نائب الحکومهها
و حاکمان خورد و کلان و زیردستان است
با رعیت و زیردستان
۵ - عدل علماست با عوام الناس؛ که اعتقادات
حقه و اعمال صالحه نافعه در دنیا و آخرت را
برای ایشان نشان بدهند! و از راه راست
ایشانرا منحرف نسازند.
۶ - حفظ زوجه است فرج خود؛ و مال شوهر خود را.
رعایت امانت بانفس خود این است:
که بچنان کاری اقدام نکند که در دین و دنیا برای وی
مضر باشد؛ بلکه کاری کند! که در دارین برای وی
انفع و اصلح بود؛ و خود را مغلوب و مقهور شهوة و غضب
نسازد که در مهلکات می افتد.
این سه قسم رعایت امانت بر مسلمانان واجب
و لازم است و گرنه حق امانت و فرمان خالق خود را بجا نکرده
شماره (٦، ٥)
٤٩
جلد و سال اول
و موجب عقاب و باز خواست میگردد.
برادران اسلام! همین که بزبان میگوئیم
مسلمانیم محض این گفتن کفایت نمیکند. بلکه
در فرمان واجب الاذعان پادشاه حقیقی ما که
قرآن عظیم الشان و فرقان حق و بطلان است
برای ما اوامر و نواهی فرستاده (لیبلوکم ایکم
احسن عملا) پس ایمان بآن اوامر را بجا آوردن؛
و از نواهی اجتناب نمودن میخواهد، و از قصص
و امثال آن عبرت گرفتن لازم است!!
این قرآن در جمله مواعظ خود برای ما مثل
پدر مشفق مهربان از روی لطف و رحمت که
برای یکنفر فرزند ارجمند محبوب خود بگوید :
ای فرزند چون از خانه خود بیرون رفتی بهوش
کن ! که در فلان جا فلان چیزه (یا شیر یا اژدها)
دشمن قوی غاور تست ؛ و تو ضعیف و ناتوان
شماره (۶۵) ۵۰ جلد و سال اول
و بی سلاحی ترا ضائع و هلاک خواهد ساخت از انراه
و آن چیز احتیاط و اجتناب کن !
میفرماید : (ان الشیطان لکم عدو فاتخذوه عدوا)
یعنی بدرستیکه شیطان باشما دشمن است پس شما
او را دشمن بگیرید !! ) چنانچه دشمنی خود را با پدرما
آدم علیه السلام آشکارا کرد و چیزی کامیاب
نیز شد .
پس چون او را دشمن گرفتیم لازم که از و احتیاط کنیم
که ما را فریب ندهد چرا ؟ دشمنی ما با او بشمشیر و
تفنگ نیست . بلکه محض بکردن خلاف اوست
که میفرماید : طاعت و عبادت خالق خود را مکنید
و از نعم منعم حقیقی خود کفران ورزید ! و سرکشی و
طغیان کنید ! ما را لازم که برخلاف فرموده او
سراً و جهراً با او دشمنی کنیم ! سراً : یعنی عقاید خود را
درست نمائیم !
شماره (۵، ۶)
۵۱
جلد و سال اول
جهراً : بجوارح و اعضاء طاعت و عبادت را که
شکر منعم است بجا آریم !
حضرت (محمد) صلی الله علیه وسلم کیست ؟ پیغمبر
خیرخواه ما، که دین اسلام را بذریعهٔ قرآن شریف
برای ما آورد، وخیر دنیا و آخرت را برا می ما نشانداده
حتی که متابعت او سبب نجات و فلاح است .
این پیغمبر بر صراط مستقیم و راه راست متصل
بخدا و بهشت استاده امت خود بندگان خدا را
سوی آن طلب کرده میگوید: بیائید ! وقدم
بقدم من نهید ! تا بمقصد اعظم خود رسید .
شیطان دشمن ما بر راه کج موصل به دوزخ استاده
میگوید : اطاعت من کنید ! و چیزی که من میگویم
بجا آرید تا با من در دوزخ یکجا باشید !
حالا عاقل فکر و انصاف کند ! که ازین دو راه و دو
پیشوا کدام افضل و الیق است که متابعت کرده شود!
شماره (٦، ٥)
۵۲
جلد و سال اول
خیر وراحت دائمی را اختیار کردن لازم است !
و اگر عقل با که ممیز حق و باطل و خوبی و بدی است
نباشد البته بهر را هیکه نفس امارة بالسوء وشيطان
بگوید با و خیر عاجل خودرا ظاهراً ببیند خواهد رفت
چنانچه اکثر مردمان همچنان است لیکن!
بباین! تفاوت ره از کجاست تا بکجا ؟
شعبه دیانت
انسان وشكر
باید دانست ! که برانسان شکر واجب است ! واول
شکر این است؛ که خالق خود را که منعم حقیقی است بشناسد
و احکام او را که بتوسط رسول خود فرستاده قبول
و معمول نماید با وگرنه شکر کجاست ؟
انسان : مکرم ترین مخلوقات است . که الله تعالی او را
برای خود خلق کرده است چنانچه فرموده :
شماره (٦،٥) ٥٣ جلد و سال اول
(واصطنعتک لنفسی). ودیگر چیزها را برای
انسان آفریده چنانچه فرموده: (خلق لکم ما
فی الارض جمیعاً.) پس بهمین شرافت و کرامت
که روزی انسان گردانیده آیا شکر لازم ست
یا نه؟
الله تعالی در قران عظیم الشان که اعظم معجزات
پیغمبر ماست چنانچه در مقاله سابق گذشت:
فرموده: (واسبغ علیکم نعمه ظاهرة و باطنة)
اولاً ـ و اجمالاً نعمت ظاهری سلامت بدن با
و نعمت باطنی ایمان است.
پس باید دانست! که از نعم او تعالی جل وعلا
که به بنده مسلمان عطا فرموده: بقرار ذیل ست:
١:ـ که او را حیوان آفرید با و از جمادات ممتاز
ساخت با تا ادراک لذات با و احساس طیبات نماید!
٢:ـ اینکه انسان ساخت و عقل داد با که خیر و شر با حق
شماره (۵، ۶) ۵۱ جلد و سال اول
و باطل ؛ کفر و ایمانرا شناخت . اگر کسی در نعمت عقل
شکی دارد ؟ سوی دیوانه نظر کند ! که پدری را
در دهن میماند و نمیداند که چه میکنیم .
سوم :ـ اینکه اورا بزیور ایمان متجلی ساخت ؛ که این از
بزرگترین نعمتها است و بسبب آن عزت دین و دنیا
و سعادت دنیا و عقبی حاصل میگردد . اگر کسی درین
شکی دارد سوی کفار نظر کند که در آخرة بچه عذابهای
گوناگون مبتلا میگردند ؟ و چه رسوا و خوار میشوند چنانکه
الله تعالی فرموده : (ولولا فضل الله علیکم و رحمته
لکنتم من الخاسرین) یعنی اگر فضل و نعمت ایمان من
بر شما نمی بود ؟ هر آیینه شما (مثل فرعون و هامان) از
زیان کاران می بودید ) .
چنانچه کافریکه تمام عمر خود را در نعمتهای دنیا بگذراند چون
در آخرت از انها پرسیده شود عمر خود را مثل نیمروز و یا
یک ساعت میداند .
شماره (۶۵)
۵۵
جلد و سال اول
۴ :- این است که نعمت ایمانرا بر مؤمن نگاه میدارد ؛
و از کفر و شرک نجات میدهد ؛ که اگر فضل او نباشد ؟ بنده
زنار خواهد بست .
۵ :- این است که نیکی را بده و بدی را بر یک مینویسد!
که اگر در حسنات تضعیف نمیشد و مثل سئیات برابر
می بود ؛ پس چون در روز قیامت قصاص حقوق میان
خصوم حق است و قصاص بدرهم و دنیار نیست بلکه
باعمال است . پس اگر حسنه بهمان یکی می بود خصماء آنرا
گرفته بنده مفلس میماند . لیکن الله تعالی فضل و انعام
کرده برده گردانیده تا خصماء را از تضعیفات حسنات
که از فضل است داده شود . واصل حسنه برای خود بنده
بماند تا مفلس نماند .
۶ :- قبول توبه است که تمام عمر گناه کند
و یکبار توبه بصدق و اخلاص بنماید همه آن گناهان
محو می شود .
شماره (۶، ۵) ۵۶ جلد و سال اوّل
۷ -: اینکه در وقت گناه کردن زمین را امر نمیکند
که اورا فرو برد و روزی او را قطع نمینماید.
۸ -: اینکه اهل اسلام را ایمن گردانیده : که الله تعالی
در دلهای کفار رعب انداخته . وگرنه چونکه بعدد
یک مسلمان هزاران کفار اند : اگر قصد اهل اسلام
کنند همه را نیست و هلاک میسازند. این معجزه
پیغمبر است م که فرموده : نُصِرْتُ بالرعب.
۹ - این است : که فرشتگان را موکل و محافظین
بنده گردانیده ، که از آب و آتش، جن، انس وغیره
چیزها نگاه میدارند که اگر محافظت ایشان نمی بود حیوانات
ما را میربانیدند.
۱۰ - این است : که از امت خیرالرسل حضرت (محمد) مصطفی
صلعم گردانید؛ که دین او خیرالادیان و امت او خیرالامم ست.
۱۱ - اینکه آخر امم گردانید که مدت شان
زیر خاک کم باشد.
شماره (۵، ۶) ۵۷ جلد و سال اوّل
۱۲— عافیت است؛ یعنی دین سالم و قوت حلال
و امن کامل؛ و یا دین قوی و اعتقاد صحیح
و بدن قانع از حرص؛ و قلب طاهر از غش
مسلمانان .
۱۳— ستر عیوب است که گناهان صادر میگردد؛ و پروردگار
آنها را از بندگان می پوشاند و خودش خوب
می داند و بنده خود را رسوا نمیکند بکه اگر برای خلق خود
ظاهر میساخت؛ هرآئینه پدر از پسر؛ شوهر از
زن بیزار میگشت .
۱۴— اینکه اجل مرگ را پوشانده؛ که اگر آدمی وقت
مرگ خود را میدانست عیش او منغص و مکدر می بود
چرا که اگر عمرش کم می بود شب و روز او در انتظار
مرگ تلخ میگذشت و اگر عمرش درازی بود؛ بر
مدت در از عمر خود اعتماد کرده در لذات و شهوات
مبالغه می نمود و در آخرة هلاک میگشت .
شماره (۵، ۶) ۵۸ جلد و سال اول
۱۵- خواب است که راحت دل و بدن است؛
و اگر نمی بود قوای وی مختل میگشت
۱۶- استقامت قامت است؛ که اگر مثل دیگر
حیوانات برو افتاده می بود با اینکه دم نمیداشت
که ستر عورتش می شد از قبیح ترین صور
صورتش می شد.
۱۷- زبان است که غم و شادی؛ الم و لذت خود را
بیان بتواند؛ و دیگر حیوانات ازین عاجزاند
۱۸- یک بودن آن است؛ که اگر دو زبان میداشت.
اگر بهر دو زبان بیک لغت ناطق می بود یکی بی فائده
و زائد میماند. و اگر به دو لغت سخن میگفت در فهم
سامع خلل میانداخت. و اگر بیکی میگفت
بدیگری نی؛ این دیگر معطل و بی حاجت میماند.
۱۹- آب دهن است که اگر نمی بود؛ و دهن، حلق
گلو، بیرها و دندانهای انسان خشک می بود
شماره (۵، ۶)
۵۹
جلد سال اوّل
هلاک می شد
۲۰- شیرینی آب دهن است که اگر نمی بود متأذی میشد.
۲۱- شوری آب چشم است که اگر شور نمی بود هر دو چشم چونکه پیه پوست گداخته میشد.
۲۲- تلخی آب و چرک گوش است که اگر تلخ نمی بود حشرات زمین دران داخل میشد.
۲۳- حواس خمسه است که هیچ کور دل از نعمت آنها انکار کرده نمیتواند.
۲۴- حفظ و فهم است؛ که اگر انسان نمیداشت عیش او مختل میگشت؛ و مال خود و قرض دیگری را حفظ نمیتوانست و نمیدانست که چه گرفتم و چه داده ام و کدام کس با من نیکی که بدی کرده.
۲۵- فراموشی است که اگر نمیداشت هیچ کس مصیبت و غم والم خود را فراموش نمیکرد.
شماره (۵، ۶) ۶۰ جلد و سال اول
و حسرت و کید او بالکل نمیگذشت .
۲۶ - حیاست ؛ که اگر نمیداشت ؛ نه مهمان نوازی میکرد و نه وفا بعهدی نمود و نه حاجت کسی را روا میداشت و نه از قبایح اجتناب میورزید
۲۷ - آب است که زمین را تازه میکند و میوه ها و گیاهها و گلهای رنگارنگ میرویاند .
۲۸ - دانه تخمها است که از یکی تا هفتصد میرویاند .
۲۹ - شهرها و قریه جات است که اگر نمی بود از درندگان ؛ و حرارت و برودت ضرر مییافت .
۳۰ - پیشه ها و حرفهاست که انواع ملابس را مهیا میسازد .
۳۱ - تسخیر حیوانات است ؛ که شتر و فیل را بآن کلانی برای بچه خورد مسخر ساخته که اگر مسخر نمیساخت کی میتوانست که از انها
شماره (۵، ۶) ۶۱ جلد و سال اول
فائده بگیرد
۳۲ - برکت انداختن است در حیوان حلال ؛ چنانچه گوسفند مثلاً در سال یک بار چوچه میدهد و روی زمین از ان پر است و سگ دو بار بهر بار از دو تا دوازده بلکه زیاده با وجود آن حال همه معلوم است. و اگر در مار و کژدم و گرگ و پلنگ و شیر چنان برکت میانداخت که در گاو و گوسفند انداخته آدمی از خوف گرگ و شیر درنده مطلقاً لذت نمییافت . و اگر گاو و گوسفند را قوت درنده میداد کسی از انها نفع گرفته نمیتوانست
پس پاکی است ذات خالقی را که اولاً آدم ع را از گل کنده بنا ساخت و ثانیاً اولاد او را در سه تاریکی : ۱- تاریکی شکم . (۲) تاریکی رحم . (۳) تاریکی مشیمه.
شماره (۵، ۶) ۶۲ جلد و سال اول
پرورش داد. و بعد از ان انسان سوی الخلقت
برآورد؛ و راه خروج را برای او آسان ساخت.
و پاکی است حکیمی را که انسان را
بگوشت ناطق؛ و بچر بو بینا؛ و باستخوان
شنوا گردانید.
و پاکی است قادری را که اجل و اعلای
زینت ها را که تاجهای ملوک بآن مرصع
میگردد که مروارید است از حقیر ترین حیوانات
بحر بر آورد. و اجل و اعلای ملبوسات را
که ابریشم است از خوار ترین حیوان بر؟
که کرم است پیدا ساخت. و لذیذ ترین
و احلای مذوقات را که عسل است از ذلیل
ترین مرغان هوا که مگس است بوجود آورد
زهی قدرت زهی حکمت. و بالجمله نعم او تعالی
دو قسم است :
شماره (۵ و ۶) جلد دو سال اول
۱- نعمت منافع است مثل : صحت بدن ، امن،
عافیت، تلذذ بمطاعم ، مشارب ، ملابس ،
مناکح ، اموال ، اولاد و غیره .
۲- نعمت دفع مضار است از امراض، شدائد
فقر و بلاء و غیره . اما اجل نعم استوار خلقت
و الهام معرفت است .
و دیگر نعم اگرچه اجمالاً باشد از جهت عدم نهایت
آنها از حد عد و احاطه بیرون است چنانچه
الله تعالی فرموده : وان تعدوا نعمة الله لاتحصوها
پس بنی آدمیکه خالق خود را شناخت
و احکام او را در قرآن عظیم الشان بذریعه
حضرت (محمد) فرستاده قبول و معمول
نمود فی الجمله برای اداء شکر منعم خود اقدام
ورزیده اگرچه احصای نعم او تعالی اجمالاً ممکن
نیست پس چه خصوص اداء شکر آنها .
شماره (۶،۵) ۶۴ جلد سال اوّل
اما آنانکه شب و روز و تمام عمر خود را مستغرق
نعم میگذرانند و هیچ فکری نمیکنند که این انعام از
جانب کیست؟ بلکه اضافه بر آن از دست بازوی
خود میدانند پس بسبب کفران نعمت ابدالاباد
در عذاب شدید مخلد میمانند. ازینجهت است
که الله تعالی فرموده : ام تحسب ان اکثرهم
يسمعون او يعقلون ان هم الا كالانعام
بل هم اضل سبيلا
یعنی آیا میپنداری که اکثر ایشان میشنوند
چیزیرا که برایشان میخوانی بشنیدن قبول؟ و یا فکر
میکنند؟ نیستند ایشان در عدم انتفاع بچیز پایکه
میشنوند از قرآن ؛ و انتفاء تدبر چیز پایکه می بینند
از دلائل و معجزات . مگر مثل چهار پایان که
همت ایشان در اکل و شرب و استجلاب
حظوظ نفوس است .
شمارهٔ (٥ و ٦) ۶٥ جلد و سال اول
بلکه از چهار پایان گمراه تراند ! چرا که چهار پایان برای صاحبا
خود منقاد اند و احسان ایشانرا میدانند؛ و منافع
را طلب میکنند ؛ و از مضرات اجتناب میورزند.
و کسانیکه منعم خود را نمیشناسند برای او انقیا
نمیورزند ؛ و احسان او را از اساءة شیطان فرق
نمیکنند، و طلب ثواب را که اعظم منافع است
نمی نمایند. و از عقاب اجتناب نمیکنند! لہذا مستحق
مقت خالق میشوند. والعیاذ بالله .
(باقی دارد)
شماره (٥، ٦) ۶۶ جلد و سال اول
(بقیه از شماره سابق)
سقراطیه، فلسفه تربییه
این اصول نسبت باصول سابقه، در اول و بله خیلی سهل
و بی وسائط بنظر می آید. لیکن معلم اشکال، تشبهات
مجسمه ها، حتی اصل اشیاء واشخاص موضوعه و
مقصوده را یک - یک در قالب و لباس الفاظ
تمثیل میدهد. از آهنگ، سلاست و نفاست
کلمات و الفاظ استفاده میکند. از اطوار و اوضاع
معتدل و معنی دار و دلالت های رنگین مفید و
واضح کمک میگیرد. حافظه، مخیله اطفال را بکار
می آرد. از خشکی، بیجانی، یکنسقی فقره ها، جمله ها میگریزد
همچنین از کنایات، استعارات و تشبیهات دوری
و پرهیز میکند. از درشتی و وحشت الفاظ و
کلمات، بیان خود را آزاده میدارد..
سبب اینست که از شرائط معلم خوب، بعضی مزیات
شماره (۶۵)
۶۷
جلد و سال اول
دیگر را نیز اعتبار میکنند ، معلم باید آهنگ سامعه نواز و
طنان داشته باشد . از الفاظ زائده ـ مثلاً تکیه کلام
[ مثلاً که انکه بمن نگاه کنید .. ] تأکید سخن ـ دوری جوید
لیکن از مثالهای محیط و محلی خاصهٔ وقائع روز مره
مقایسه ها، محاکمه ها تشکیل دهد : از حیات یومیه ، از
مناظر رای العین اطفال پیش روی طلبا انتخاب
سازد و شاهد بیارد . تا شاگرد باصول انتخاب و مقایسه
پی برد . باستخراج و استدلال قابلیت پیدا کند .
همچنین معلم باید چهرهٔ بشاش و حرکات موزون
داشته باشد. چه ، از یکطرف « طبیعت سارق ،
افعال متعدی » کلیهٔ روحی و طبیعی است . و از
طرف دیگر، لسان هیچ قوم باندازهٔ تکامل نکرده که بدون
معاونت حرکات و اوضاع ، زبان و افاده خود را
درست و پوره توانستند بکنند . این حقیقت مسلم است
بنابران کلیهٔ و این حقیقت بهر قدر افاده ناتمام و اوضاع
شماره (۵، ۶)
۶۸
جلد و سال اول
غیر کافی و یا زائد باشد؛ از تاثیر خود همانقدر
کاسته میشود و نقیصهٔ زیادی برای شاگردایژاً
خواهد کرد. چه، طبیعت شاگرد لوح املس و سارق
است. علاوه برین شاگردان در عالم خود خیلی خوردهگیر
و استهزا پسندند. دقت اطفال بطرف غرابت و عجابت
زود جلب میشود. بیک احساس غیرمعتاد همه فکرهای
مهم اوستاد را زیر و زبر خواهند کرد. گاهی میشود که
ایشان به تقلیدهای غیرشعوری از حرکت، بیان
و تفهیم درست محروم میمانند.. خاصهٔ وقتیکه معلم دارا
بعضی عیوب و یا نقصان عضوی باشد.
از تفرع صرف نظر؛ معلم در اصول تقریری نسبت
با اصول حدسی زیاده تر زیر مشکلات خواهد افتاد. اگرچه
اصول حدسی نیز امروز در ممالک کم وسائط باندازهٔ
که لازم است ترقی نکرده و معلمین این اصول نیز
بسبب فقدان اسباب و آلات پیشنگی و اطفال نیز
شماره (٥-٦) ٦٩ جلد و سال اول
بسبب بی رونقی و خشکی تدریس بعضی معلمین ؛
بی انکشاف و متنفر میگردند. اطفال اگر چه از
لوازم تدریس خبر ندارند ، اما هنگامیکه مجذوب و مفتون
تدریس و افاده معلم شدند ، ذوق بردار نخواهند شد
بل نسبت بدرس همان معلم لا قید و بی مبالا
و متنفر خواهند گشت . اینک اسباب و آلات
تدریسیه حسی و شهودی در ذهن اطفال دقت
مقایسه ، تجسس تولید مینماید . خاصه وقتیکه
طلاقت ، بشاشت و تناسب حرکات معلم انضمام
یابد . اینقدر را نیز باید در خاطر داشت که در اصول
تقریری همیشه تقریر و افاده کار نمیکند. استجواب
ارائه منظره ، تذکار عمارت ، بنائے و هکذا
چیزها نیز در میان تقریر میآید .
در استجواب معلم خطاب خود را لا علی التعیین
بیک شاگرد ادنی و غبی صنف ؛ کم از کم بمتوسط
شماره (۵، ۶) ۷۰ جلد و سال اوّل
صنف متوجه میدارد . اینچنین عمارت و یا بنائی را که
شاگردان ندیده اند با مثال نمیزند . بل از محیط شبیه
و یا ذخیرهٔ حافظه چشم ایشان شاهد میآرد و نقشهٔ
ابتدائی و خاکۂ آنرا روی تختهٔ ترسیم داده بنا
ایضاح و افاده خود را بآن منوط میسازد . چونکہ :
اصول تقریری بیشتر در مضامین قسم وقائع
تاریخ و توصیف جغرافیا و یا تصویر و تحکیهٔ مباحث ادبیہ
و اقتصا دے بکار میرود . لیکن بشرط آنکہ در
چہارم و پنجم ابتدائی باشد . نه پایان تر از ان
چه، درین قسم اخیر یعنی ابتدائی پایان تقریر
بیشر و کمتر استجواب و استجلاب ، ارائه و تذکار
یادداشت چشم صرف خواهد شد . اصول تقریری
تنها این نیست که معلم افاده میکند و اطفال حفظ
مینمایند؛ بل معلم مناظر و واقعات را بتقریری که
مربوط با رائه اشباه و یا آثار باشد تفهیم مینماید.
شماره (٥-٦)
٧١
جلد و سال اوّل
و از جمله موفقیت معلّم اینست که پیش از تدریس
مباحث و اصول تفهیم خود را مقرّر و منتخب میسازد.
از جمله های طویل و فلسفی قطعیاً گریبان افادۀ
خود را آزاد میدارد . همچنین از متفرعات و لوازم
دور احتراز میکند . چهرۀ مفهوم را در پیش اطفال
مجسمه و از تثبیت مینماید . در آخر درس ملخص و فذلکۀ
بسیطی ساخته در تخته و دفتر شاگردان قید می سازد . این
حرکت ؛ آخر ، و نتیجۀ همت معلم است .
معلم در خصوص استجواب - چنانچه در بالا گفته
شد ـ خیلی دقت میکند . سؤال او باید مطابق مشهود
و محسوس اطفال ایراد شد . و این چنین وقت معین
تدریس را بسؤالهای متوالی ضایع نباید نمود . مقصد
سؤال بیداری حواس و جایگیری مضمون در ذهن
شاگرد است . نه گریزانی حواس از شاخ بشاخ
و نه مباحثه که نتیجۀ او متوجه ساختن بکنه فلسفی موضوع
شماره (۵ و ۶)
۷۲
جلد و سال اول
باشد. بهمین طور باید مقایسه ها از دائره محیط ذهنی
و حسی اطفال بیرون نباشد .
چنانچه آرزوی حرف زدن اطفال و یا سئوال
مترددانه وسطحی ایشان را نباید بی رواج و بی
جواب گذاشت . این چنین جوابهای شاگرد را ـ
در صورتیکه پوره نباشد ــ اکمال نمود (مقصد تو
چنین و چنان است گفتر) اقتدار جرائت و شوق
باید بخشید : هكذا وظیفه هائیکه به اطفال در خانه داده
میشود ـ چون اختصار یک حکایه یا تحریر مختصری که معلم
مفصلاً ایضاح کرده بود . ــ سرتا پای کاغذ طلبه را
نباید معلم خط بکشد . .
درینجا درسی که از طرف یک معلم فرانسوی نیم عصر قبل برین
بمضمون تاریخ داده شده و نسبت بعصر خود خیلی موفق
گردیده و تقریباً باصول استاد محترم سقراط مطابق افتاده
نمونه گویان از یک مجله علمی و تربیوی اقتباس مینمائیم :
شماره (٥، ٦) ٧٣ جلد و سال اول
در آن نقلاً مینویسد که مدیر مکتب بصنف داخل شده
بهمۀ صنف خطاباً گفت.
آیا کدام یک از شما درینجا یک شاتو (قلعه کوشک
بزرگ رئیس یا ملک یک قبیله و جمعیت) که عائد بدو
ملک و خان یک سمت بوده دیده باشد؟
از آنجا که هیچکس در حال جواب داده نتوانست.
یکی از طلبه که ساکن محلۀ (سنت آنتوان) (۱) بود خطاباً
کرده پرسید: ــ در بسن و نسان (۲) هیچ رفته؟
ــ بلی صاحب!
ــ پس یک شاتو دیده! اینک نقطۀ شروع. این شاتو
چطور بود؟ همه یکجا میخواستند جواب بدهند (چونکه
همه دیده بودند.) معلم یکی را انتخاب نموده بسر تختۀ سیاه
فرستاده رسمی ترسیم فرمود. شاگرد، خیلی ناقص کشید
(۱) یکی از محلههای پاریس و بنام یکی از آبای مسیحی موسوم شده.
(۲) این نیز یکی از روحانیون مسیحی است و درین محله شاتوئی بود.
شماره (۶، ۵) ۷۴ جلد و سال اول
بالذات معلم خود تصحیح نمود ، بسر دیوار کج و پیچ پست و
بلند بسیاری نشان کرده پرسید :
- اینها چیست ؟
هیچکس جواب نتوانست بدهد . پس این کنگره و
تیرکش را ایضاح نمود و لزوم او را برای جنگ های
گذشته استخراج کناینده گفت :-
گذشتگان بکدام ذریعه های جنگیدند : آیا به
تفنگ بود تا خیر ؟ بیشتر طلبا :
- خیر صاحب ! گفتند .
- پس آلت حرب در آنوقت چه بود ؟
یک طفلک زکی از کنجی آواز داد :
- تیر !
- بسیار خوب ! تیر چیست ؟
یک زمره شاگرد :
- کمان ماشین دار !
شماره (۶۵)
۷۵
جلد و سال اول
معلم متبسمانه فرق میان تیر و کمان ماشین دار را بیان کرد . سپس ایضاح کرد که :
- قلعه که دارای این همه دیوار های وسیع و بلند است با چنین تیر و اسباب با خیلی بمشکلات ضبط و قبض خواهد شد و علاوه کرد :
- شما نیز وقتیکه اهل کسب و صنعت شدید خواه برای فائده و خواه برای ذوق سیاحت ها خواهید کرد. در اثنای سیاحت بخرابه چنین قلعه ها سر دو چار خواهید شد . ( چند تا قلعه خرابه که دران جوار دیده میشد نیز شمرد . ) در هر کدام ازین قلعه ها یک - یک ملک می نشست . این ملکها چه میکردند ؟ همه بیک آواز :
- جنگ و جدال !
- بلی ! در وقت جنگ و جدال ایشان بازره و نیزه های مسلح بوده از بالای اسپ بطرف یکدیگر تیر اندازی میکردند
شماره (۶۰۵) ۷۶ جلد و سال اول
قلعه ها همراه چنین زره ها و تیرها بضبط نمی آمد.
جنگ و جدال خلاصی نمییافت. پس ازین محاربه
کدام طایفه بیشتر ضرر دیده میشدند. البته اشخاصیکه
صاحب اسباب نیستند یعنی دهاقین.. اینک آنوقت اکثریاً
دهقانها تابع و خدمتگار ملک ها بودند. کلبه دهقانهایکه
در قرب ملکی بود ؛ از طرف دیگر ی سوختانده میشد.
ملک طرف مقابل ؛ لاشها دهاقین مرا متضرر ساختید.
اینک از من ببینید اضرار و اذیت را» گفته بحمله هجوم
بر میخاست و کشت های اینها را آتش میزد.
خانه های ایشان را زیر و زبر میکرد..
پس وقتیکه کشت پایمال و احراق گردید چه میشود؟ البته
قحط و گشنگی ظهور میکند. حال آنکه نا خورده کسی زندگی
میتواند بکند؟ همه یکباره :
خیر!
آنگاه برای اینها باید چاره پیدا کرد!
شماره (٥ ، ٦) ٧٧ جلد و سال اول
معلم از متارکهٔ دینی که انوقت گمان میکردند ؛ بحث نمود :
- این متارکه آیا قانون عجیبی نیست ؟ آیا باشقیا مثلا
توانید گفت که : از روز شنبه تا چهار شنبه استراحت
ورزید ! بعد ازان بلا پروا جنگ کنید ؛ تاراج نمائید
سوزانید و قتل سازید و . .
معلوم است که ایشان دیوانه بودند .
همه اطفال بیک آواز گفتند :
- بلی دیوانه بودند !
- نه خیر ! دیوانه نبودند گوش کنید :
آنوقت نیز مردمان خوب از محاربهٔ وحشیانه
نفرت داشتند ولی تماماً منع نمودن از دست
شان نمی شد و باز هم چیزی تأثیر میکردند .
لیکن از همه مؤثر تر مانع این وحشت همین حکمدار - پادشاه
شده میتوانست . چه ، دست بالای دست بود .
ازین ملک آن و از آن آن دیگر و هکذا . . بالاخیر
شماره (۶، ۵)
۷۸
جلد و سال اوّل
حکمدار از همه قویتر و زورآورتر بوده منع این کشمکش و
جدال میکرد. چونکه ملک ها هر کدام نسبت بیکدیگر
صاحب اقتدار شمرده می شدند، اما پادشاه صاحب
اقتدار تر آنها بود. مثلا :
دو نفر با هم جنگند. ایشان را در صورتیکه
قوت شان مساوی باشد که منع کرده میتواند؟
- پولیس !
بسیار خوب ! اینک حکمدار در میان ملک ها
بمثابه همین پولیس شمرده می شد. حالا یکی
دیگر می را زد و یا کشت او را چه میکنند ؟
- بجا که می کشند !
- بلی اینک پادشاه یک حاکم بود. در مملکتی که پولیس
و حاکم نباشد چه خواهد شد ؟
- هیچگاه آسایش نخواهد پیدا شد ؟
- امروز پولیس و حاکم چقدر مفید و لازم باشد؟
شماره (۶، ۵) ۷۹ جلد و سال اول
حکمدار نیز دران وقت ـ وقت شر و شور ملکها ـ
بهمان درجه سودمند و لزوم شمرده میشد،
بر موجه تأمین آسایش مملکت و فائده که از وجود
حکمدار درمیان اینقدر اهالی و ملکهای
سرکش و نیم وحشی وارد میآمد؟ بحث میکرد . .
خلاصه این درس که از نیم ساعت زیاده
طول نکشیده و اصول تقریری را نمونه خوبی
واقع گردیده باستجواب، ترسیم، تذکار عضای
بصری بذریعه بعضی بناها و قله های خرابه
اکمال و تزئین داده است
با وجود آنکه استجواب بیشتر اوقات در علوم طبیعیه
بکار میرود؛ خیلی صنعت کارانه تطبیق و
درج داده و اصل مقصد این درس کج
خرابی ملک انطوانش و قبیله از می با ایضاً
سبب تشکیل حکومت مرکزی و حکمداری
شماره (٥ و ٦)
۸۰
جلد و سال اوّل
و فائدۀ این حکومت است نسبت بهمان دور و آنجا خیلی ماهرانه و مفید انتخاب کرده .
درینجا نکته که از همه چیز اول بنظر ارباب تربیه میرسد بقدر امکان پیروی معلم اوّل سقراط است که در پایان نمونه در س خود این اوستاً خواهد آمد .
اصول تعلیل و استقراء :
(بقیه دارد)
شماره (۵، ۶)
۸۱
جلد و سال اول
مثلا
صورت حل مسئله حساب امروزه را تکراراً حکایتاً
می نمود . و از موفقیت هوشیاری خود نازیده ضمناً
بعدم دقت شریک خود اشاره میکرد. در این اثنا
رفیقش با ندیشه بود که این شرمندگی را تلافی کرده
نمیتوانم. و بچالاکی حیثیت خود را چطور اعاده
نمایم ؟ خاصه هر دوی مان این درس را یکجا
مذاکره کرده حل او را یافته بودیم. چه شد که راه
حل او را فراموش کرده پیش معلم و شرکاء محجوب
گردیدم.
برینوجه هیچ حرف نمیزد . تنہا بلی میگفت و بس !
به پیش مسجد سر پل رسیدند . یکبار اخبار « انتباه »
گفته صدا کرد. اینک این طفلک با عار از عقده
درونی خلاص گردیده فرصت تغییر موضوع و انشراح
شماره (۵، ۶) ۸۲ جلد و سال اوّل
قلبی بدست آورد .
ـ تا ! شمارهٔ امروزهٔ «انتباه» را دیدی ؟
ـ نخیر ! چه خبر نو است ؟
ـ بفت ؟!
. . . ـ
داخل میدان چوک شدند . عبدالرحیم از کامیابی خود غرق
این سئوال را حالی نشده میخواست سلام علیکم ، خدا
حافظ گویان مثل هر روزه بطرف مندوے کے آرد
برگردد . لیکن حسّ تجسس پسندی او نجهبشر آمده
بغلام نبی گفت :
ـ تا خانه رفته اخبار را پیدا کرده خبر نو را بخوانم با مختصر
آنرا مهربانی کن که چه شده ؟
ـ بسیار خوب ! از قراریکه در آن اخبار نوشته است
یک قسم طراران پیدا شده اند که به بسیار چالاکی و مهارت
از هر خانه علناً آمده دو آقا این گوشت را فرستادند:
شماره (۵ و ۶) ۸۳ جلد و سال اول
د این پیسه زیادتی را نیز بگیرید. بالاپوش کرکت و
کلاه قره قلی و... را بدهید. حال خودشان به پذیرائی
فلان کس میروند و شب بخانه همراه دو سه نفر مهمان
آمده با آنان درینجانان میخورند» گفته خیلی کلاهها را از میا
می برند..
از آنجا که غلام نبی چنین حکایتها را از پدرش بارها
شنیده و همین قبیل قصهها را در بیاز ناولها خوانده
بود، (فی الحقیقه در جای کتابهای درسی ناولهای
ماجراجو میخواند) بنابران امثال این خبرها در نظر
او جدید نبود. بخبر اخبار تعجب نکرد. بشریک
خود عبدالرحیم بیک طور مستهزئی گفت:
- این حادثهها خبر نو نیست. آقایم در خانه، هربار که
یک نوکر تازه و یا یک خادمه نو گرفته شده
سر از نو میگوید: اگر کسی از طرف من دستمالی، لب
زنجیره ساعتی و کذا چیزهائیکه متعلق من است آورده،
شماره (٦٥) ٨٤ جلد و سال دوم
«این چیز را آقا دادند، همان ساعت، بالاپوش یا ملبس
و سائرها ــ باوجود اینکه نشانی هم آورده باشد ـ برآورده
بدهید، گفت ؛ زینهار بدستش نسپارید . حتی چیزی
که آورده از دستش بگیرید و جا همی بود مرا پرسید، یاب
ساعت صبر کن، کلید صندوق و یا الماری بدست فلا
مانده اینک میآید گفته مشغول دارید و زیر نگرانی
گذاشته بیرون بروید از محل و شخص من آمده پرسان
کنید مسئله معلوم خواهد شد .
عبدالرحیم از راهنمایی تدبیر پدر سنجیدهٔ شریک
خود تنبه شد و بمعلوماتش افزود . . اظهار
هوشیاری آغاز کرد و مباحثه پیش گرفت :
ــ اگر همان چیز که این مرد بیگا نه آورده همراه گرفته
پیش پدرت ببری نیز معلوم میشود . قف
ــ این را آنجایم میگفتد که هرگاه مرد که باین تدبیر شما وا
شده گوید که بیارید همراه ببریم در فلان خانه میباشند
شماره (۶، ۵) ۸۵ جلد و سال اول
درینصورت نیز احتیاط بکار است. شاید همراه همان اشیا
شما بروید در یک کوچه شما برده با یکنفر رفیق خود از دست شما
بزور گرفته بگریزد. یا پیش دروازه ایستاده کنا ند. وخود اشیا
را برده بدهم و آقایان را خبر کنم دیده شما آسوده باشد گفته
ازین دروازه درآمده از راه دیگر بدر برود.
- خوبش همین است که یک پرزه گک بیاورید هیچ جای هم نمیماند.
- بابا ! این هم بعضاً میشود که جای اعتماد نیست. چرا که پدرم میگوید
هرگاه کسی از طرف من رقعه آورد نیز احتیاط لازم است. اگر
شخص شناخته نباشد. محتمل است که امضای مرا تقلید کرده
یا مهر مرا دزدیده بالای رقعه بزنند. یا بزور مرا در یکخانه نگاه کرده
از من امضا بگیرند و هکذا . .
اینقدر را نیز میگفشد: عیاران آنقدر طرارند که «آقا پیش
والی صاحب نشسته اند فلان یخدان که کلیدش پیش من است
صندوق
- چه، بودن کلید پیش خود آقا ست گفته آسوده نشوید- در حال
همراه یکنفر مزدور یا خود بیار فرموده اند.» گفت درینجا تفحص
شماره (۵ و ۶) ٨۶ جلد و سال اول
ضرور است. همچنین بعضاً میشود که این حریف خود را چپراسی
ایالت نشان بدهد. یا ماموری ساخته همراه خود بیارد. بنابرا
اینها نیز جای امن نیست گاهی میشود که دو نفر پولیس یا سپاهی
شکل یا یکنفر مامور مانند دست شان یک کاغذ رسمی رنگیت
آورده از طرف قوماندان صاحب یا از طرف بلدیه آمده مکنیطر
فراری را می پالیم یا صفائی را تخمین میکنیم » گفته طول ۔
عرض خانه حجم ما لزمه را سنجیده فردا پس دیوار سوراخ خوا
نمود و علاوه برین هر چه از ترو خشک خانه بدست افتد بآن
ماموران ساخته خواهند برد. هوش کنید.
۔ ها ها ! با آقایت چه بلا میکند؟ نام خدا چقدر نگران احوال
خود هستید ؟
۔ نی نی ! مسئله با ینقدر تمام نمیشود من خود در ناول تجسس)
خوانده ام :
در ممالک متمدنه اروپا یا امریکا۔ چنانچہ در آنجایها هر قدر
وسائط محافظت پیداست و نسبت بعیاران بصارت
شماره (۶۵)
۸۷
جلد و سال اول
موجود است، اینچنین در حیلت، وسائط و راههای بسیاری
پیدا شده و وقایعی پیش میشود که انسان بحیرت می افتد. مثلاً:
در آنجا پولیس، متجسس های مخصوصی میباشند که کار ایشان
تنها در سر کوچه، رهبر خرو اسب یا چپ و راست کردن گادی و شتر
نیست. بل این پولیس در شانه هر کس که بسته عالی یا جوالی دیده
یا در کوچه کسیکه بدون مقصد یا غرض معین قدم میزند، بتفرس
در می یابند که این مال از خود است یا از دزدی؛ این مرد صاف
است یا نابکار.. مثلاً: در استانبول روزی یک تابوت را
سه چهار نفر میبرند. پیش - پیش تابوت پادری (روحانی طائفه مسیح)
نیز با عصای مرصع در دامی مخصوص میرود.
پولیس بتفرس باین تابوت شبهه میکند. چونکه سبک مینماید. مرده
نیست میگوید. ایستاده می نماید. تلاشی میگیرد. جنازه کشان
تابوت را بزمین گذاشته، یک-یک فرار می کنند. پادری از
لباس و عبا و عصا در و از پر بار می ماند. گریخته نمیتواند. تابوت را
کشاده می بینند که تنباکوی ممنوع و انحصاری شرکت و رژو
شماره (٥ و٦)
۸۸
جلد و سال اول
است در حال پادری دستگیر و نفریهای دیگر نیز
گرفتار میشوند .
- والله این از همه کرده عجیب تر است !
- باش ازین هم غریب ترش را بتو حکایه کنم : مردی به تجار
خانه می دراید . تقریباً بقیمت هزار روپیه مال میخرد حبیب
خود را می پالد. همیانی (کیسه) را میکشد بقیمت دوسه
هزار روپیه چك ـ سند بانکی ـ را برآورده میدهد میگوید
سند همراه همین بکس پیش شما باشد . مال را ببرم پول را آورده
سند را پس میگیرم . تاجر قبول میکند . مال را بشريك خود میدهد
و خود نیز چالان میشود. بعد از چند دقیقه پس آمده همان بکس را میدهد
کاغذ دیگری که دخل باین سند ندارد بگیرم و خود سند و بکس خود را
اینجا ماند ؛ گفته بکس را گرفته و از میکند . گویا کاغذ خواسته
از میان بکس کشیده درین اثنا چشم تاجر را خطا کرده بکس
دیگریکه شبیه این بکس باشد ، بدست تاجر داده از نظر غایب میشود.
تاجر اگرچه شبهه نمیکند ، اما میخواهد سند بانك را خوبتر دقت بکند.
شماره (٦٥)
۸۹
جلد و سال اول
گشاده میبیند که دو قطعه کاغذ بیکاره در جای دو قطعه
سند ایستاده.
درین اثنا یک موترلاری بزرگ آمده کم ماند که صدمه بدید
رونده و آینده بسیاری را مثل سنگریزههای بغل دره بیکطرف
کوت میکرد. دو برادر را در میان این جمعیت پریشان ساخت.
غلام نبی حکایههای پی هم خود را ناچار قطع کرد. چونکه آواز اذان
شام را نیز شنید.
انشاءالله فردا باز عجبتری را در اثنای تفریح حکایه
خواهیم کرد؛ گفته جدا شدند.
وقتیکه داخل مندوی شد؛ بلااختیار بجیب خود دست
برد که از دهن جیب دستش بسوراخ دیگری رفت معلوم
شد که جیب را سوراخ کرده یک دستمال ابریشمی و پنجروپیه
را از دهن بازار آرد کشیدهاند.
- شریف -
شماره (۵، ۶) ۹۰ جلد و سال اول
نمره ۲ (بقیه از شمارهٔ سابق)
بنات النعش
بعد از ان دائی حال صغری خانم را پرسان کرد.
وقتیکه برای او معلوم شد: دختر تحصیلدار است
و مولوی محمد فاضل نیز تنخواه معقول دارد دائی خجل
شد که چرا اشاره به تنخواه کرد .
دائی هر چند کار خانهٔ نوابی را دیده بود؛ لاکن
تقریر شسته صغری را دیده حیران ماند و معذرت کرد:
بی بی صاحبه! مرا معاف دارید. صغری گفت :
چرا ؟ خدا نکند تو چیزی نگفتی؛ اول نوکری گناه
نیست ؛ عیب نیست و باز هم بسبب ناواقفیّت
اگر پرسان کردید چه شد ؟
غرض که دائی، احوال را معلوم کرده رخصت شده
نزد بیگم صاحبه خود آمد و گفت :
(شماره ۵ ، ۶) ۹۱ (جلد و سال اوّل)
- بیگم صاحبه ! درین شک نیست که معلمه ثانی ندارد. صرف بدین صورت او انشاء الله انسان خواهد شد در نشست و برخاست او انسانیت حاصل خواهد کرد . اگر سایه اش بر حسن آرا افتد سلیقه یاد خواهد گرفت، لاکن نوکری نمیکند. زیرا که دختر تحصیلدار است. عروس رئیس لاهور است . در خانه خدمتگار هامه دارند. در دالان شان چاندنی فرش بود . سوزنی اعلیٰ گاو تکیه های کلان - کلان گذاشته ، خیلی خوش گذران زندگی میکنند . پس پروای نوکر یا چه دارند .
شاه زمانی بیگم :
- صحیح است ، شما دائی را فرستادید لاکن یقین نداشتم که او نوکری خواهد کرد .
دائی :
بی بی صاحبه ! او بسبق دادن مفت راضی است .
شماره (۵، ۶) ۹۲ جلد و سال اول
سلطانه بیگم :
درینجا آمده ؟
دائی :
شما خود خیال کنید با سیکه پروای نوکری را نداشته
باشد درینجا چگونه خواهد آمد ؟ !
سلطانه :
پس آیا دختر آنجا خواهد رفت ؟ شاه زمانی :
- درین چه قباحت است ؟ دو قدم خانه اوست
و مولویصاحب را چگونه شخص تصور کرده اید نواسۀ خاله
علیقلی خان ما ست !
سلطانه :
آیا ! پس او خویش ما ست . شاه زمانی :
- خدا نکند ! کدام شخص معمولی نیستند . اول کارشان
خوب تیار بود . درین چند مدت قریب غریب گشته اند
باز هم در خانه شان یک خدمتگار و بدروازه یک
شماره (۵، ۶) ۹۳ جلد و سال اول
دو نفر نوکر همیشه میباشد .
خیر :
حسن آرا در آنجا برود .
بروز دیگر هر دو خواهر شاه زمانی بیگم و سلطانه بیگم
حسن آرا را با خود گرفته در خانه صغری رفتند با وجودی
در خانه صغری بیگم سامان غریبانه بود، لاکن بسبب انتظام
و سلیقه او اینچنین خاطر داری و مدار ای بیگم ها شد
که هر گو نه چیز برای شان مهیا شد چند قسم عطر، چای،
پان داد و بعد که تمام چیز ها میسر شد، هر دوی شان
برای صغری گفتند که "مهربانی کرده از دل این
دختر را سبق داده باشید !"
صغری گفت :
اول خود من چندان عالم نیستم و چیزیکه از برکت
بزرگ ها یاد دارم انشاء الله در نشان دادن آن دریغ
نخواهم کرد. بعد ازان سلطانه یک اشرفی را کشیده
شماره (۶،۵) ۹۴ جلد و سال اول
برای صغری میداد. صغری گفت:
- ضرورت این نیست. من چگونه از شما اجوره
بگیرم ؟ سلطانه بیگم گفت :
- استغفر الله !! کجا اجوره داده میتوانیم ! صرف
شیرینی سبق است .
صغری گفت :
برای تبرک در شروع چیزی شیرینی تقسیم کرده میشود
و برای طفلان چارک نیم چارک شیرینی کافیست
حاجت اشرفی نیست .
این را گفته و بجانب دیانت اشاره کرد و او از
پس خانه یک پتنوس شیرینی کشیده آورد. صغری
فاتحه خوانده اوّل برای حسن آرا داد، بعد ازان
پتنوس را حواله دیانت کرد که بطفلان تقسیم کند .
سلطانه گفت :
- خوب ما را شرمنده ساختید ؛ صغری گفت:
شماره (۵ ، ۶) ۹۵ جلد و سال اول
ما غریبان از خود چه داریم؟ درین خانه چیزی که هست
از شماست . البته خدمت من این است
که حسن آرا را خواننده بگردانم . پس خداوند نکند
که روزی من نزد شما سرخرو شوم !
غرض که حرف های محبت بهم زده شاه زمانی بیگم
و سلطانه بیگم رخصت شدند و حسن آرا را حوالهٔ
صغری خانم کردند .
نشستن حسن آرا در مکتب و خوشامد بیجای خواهرانندگان او
ظاهراً حسن آرا ، تنها در مکتب نشسته ؛ لاکن تقریباً
یکدرجن هم نشینان خوشامد گوی و یک گروه جاریه ها
همراه او بودند . کار جاریه ها ، هیچ نبود ، بغیر از
محاصره کردن بیجای حسن آرا و در هر حرف خوشامد،
در هر کار تعریف . اگر اندکی پهلو گشت تمام شان گفتند:
بسم الله بسم الله ! اگر عطسه زد تمام شان گفتند:
شماره (۶، ۵) ۹۶ جلد و سال اول
الحمد لله! دائی است که خفیہ خفیہ تسبیح قل ہو الله
را خوانده برونیش دم میکند . اناست که بار بار
آیت (وان یکاد) را بر او چف میکند . اگر گاهی
حُسن آرا چشم خود را بالا میکرد هر یکی از خواصان
او کسی چوری گرفته مگس رانی میکرد و کسی پکه میزد
و کسی بگفتن آغاز میکرد که قربان شوم گلوری (یک قسم
برگ درخت است که در چونه ترکرده و کتهه پخته کرده
بر او مالیده و اندکی سپاری میده کرده و هیل
انداخته علی الدوام میخورند) را نوش جان کن
دیر شده دهان شما بد مزه شده خواهد بود؛ دیگری
میگفت صدقه شوم! اندکی شربت نوشجان
نمیکند ه لب های شما چقدر خشک گشته ؛ بلایم ده پس
ای سبق! در بگیره ای مکتب! روی دختر را
نگاه کنید که چگونه گشته؟ این را گفته و بلایا
او را گرفته بسینه می چسپاند .
شماره (۵، ۶) ۹۷ جلد سال اول
بر شخصی که مانند حسن آرا چنین جاریه ها و نوکران بلا
مسلط باشند مزاج او درست بودن خیلی
عجیب است چنین محبت از آفت بدتر است.
عادات حسن آرا
حسن آرا بیچاره در همین آفت ها مبتلا بود.
هیچ خرابی نخواهد بود که در مزاج او پیدا نمی شد.
کدام شرارت بود که در عادات او داخل
نبود. حسن آرا در مکتب ؛ خواهرخواندگان
قدیمی خود را یعنی شرارت، بدمزاجی، بدزبانی
بی صبری، حرص، سستی، بی هنری، بدسلیقگی
را همراه خود برد.
معلمه صاحب ناز پروریهای خواهر خواندگان
و بیباکی حسن آرا را دیده چندان متعجب
نه شد، زیرا که خود از خاندان بزرگ بود و از دستور
شماره (۵ و ۶) ۹۸ جلد و سال اول
و عادات او شان بخوبی واقفیت داشت؛
لاکن برای دختران مکتب تماشای خوب
بدست آمد. از خواندن سبق بالکل ماندند.
تمام شان بجانب حسن آرا و خواهر خواندگان
او دیدن گرفتند، صغری خانم دانست
که حسن آرا را همنشینان او خراب ساخته
است؛ اگر حالا نیز ایشان همراه باشند
تعلیم گرفتن او خیلی دشوار است. به دائی مخاطب
شده گفت :
مهربانی کرده باقی دختران را رخصت کنید
که بروند. زیرا که دختران مکتب محو ایشان
گشته از سبق مانده اند و دل حسن آرا بیگم
نیز بطرف سبق مائل نخواهد شد. مادامیکه
ایشان نزد او باشند. چونکه دائی یک زن
هوشیار بود، بگفته صغری خانم عمل کرده
تمام شان را رخصت کرد.
شماره اوّل ۹۹
صفحه سطر غلط صحیح صفحه سطر غلط صحیح
۴ ۱۴ مفخور مفتخر ۳۴ ۲ دویست ودو وبست
۱۱ ۶ تکمیل انان تکمیل ان ۳۵ ۷ دو نیرس دو تیریوس
۱۷ ۱۲ رسیده میا رسید بیار ۳۶ ۳ اما دراروپا اما اروپا
۲۴ ۶ بزبان برزبان ۴۰ ۸ نسبتہً نسبتہ
" ۱۰ در وابر در بر ۴۱ ۱۱ " "
" ۱۱ تیر اعظم نیراعظم
۲۵ ۵ چوب سنگ چوبی سنگ
۲۶ ۴ لعبت لعبت
" ۱۱ ضعت است صنعت
" " الفت است اخوه الفت است و
۲۷ ۳ عقب غضب
۳۱ ۴ وغیزه وغیره
۳۳ اخیر حقها بتو حقهای تو
شماره دوّم
صفحه | سطر | غلط | صحیح | صفحه | سطر | غلط | صحیح
۱ | ۱۰ | و دران موقع | درانموقع | ۳۳ | ۵ | بازنخست | بازنخست
۵ | ۷ | فی الجمله | فی الجملة | ۳۴ | ۴ | استقلال | استقبال
۸ | ۳ | هرقل | هرقل | ۳۶ | ۲ | وفانیت | وفانیت
" | آخر | ندادند | دادند | " | ۳ | اثباتش | آسائش
۹ | ۴ | غرف | غرق | " | ۵ | رسانیدند روه | رسانیدند گروه
۱۰ | ۷ | تشبت | تشبث | ۴۳ | ۳ | همینکه | بهمینکه
۱۸ | ۴ | هوتلها | هوتلها | " | ۴ | اخذا | اخذا
" | ۱۲ | عجالة | عجالة | " | ۱۰ | کابل | کامل
۲۱ | ۱ | نیست حال | نیست حال | ۴۵ | ۱ | جدید | حدید
" | ۳ | خرب | حزب | " | ۱۳ | سماخ | صماخ
۲۲ | آخر | هرس | هرس | ۴۶ | ۱۱ | سخونت | سخونت
۲۹ | ۲ | ضمان الدین | ضمان الدین | " | ۱۲ | بازاره | باندازه
۳۰ | ۱۳ | آرائه | ارائة | فاطرنشان | ۳ | تادیه | تادیه
از شماره سی و چهارم
صفحه | سطر | غلط | صحیح | صفحه | سطر | غلط | صحیح
۷ | ۸ | فوز | ، فوز | ۲۳ | ۲ | تدبیر ضناعت | تدبیر صناعت
۹ | ۵ | جناب حضرت | حضرت | ۲۴ | ۷ | چه لحظ | چه لحظه
۱۰ | ۱ | برو سیاه | بروز سیاه | ۳۵ | ۸ | جرح کنند | خرج کنند
۱۲ | ۷ | میدهد | میدهد | ۴۰ | ۱۰ | شبه | شبهه
۱۶ | ۴ | شعله بازیها | شعله باریها | ۴۸ | ۱ | بر میخند | بر میخندند
۱۷ | ۱۳ | غنا و ملال | غنا و جلال | " | ۱۵ | بکدر رتن | بکدر رفتن
۱۹ | ۳ | میفرماند | میفرماید | ۴۹ | ۱۰ | بعلوم بتجربه | بعلوم تجربه
" | ۵ | ولا تکونوا | ولا تکونوا | ۵۱ | ۱۴ | نابات | نباتات
" | ۶ | وفروتنی | و فروتنی | ۵۸ | ۱۲ | میخواهیم | میخواهیم
" | ۸ | و میباشید | و مباشید | ۵۹ | ۱۳ | تقریباً بده | تقریباً ده
" | ۱۴ | سعی | سعي | ۶۱ | ۱ | حسن آرد | حسن آرا
۲۰ | ۱۳ | احداث | ابراز | " | ۴ | نه پروائی | بی پروائی
۲۱ | ۸ | احترار | احتراز | ۶۲ | ۶ | او | او را
۲۲ | ۱۳ | از جانب | از جانب | " | ۹ | خوانید | خواهید
" | " | ۱۱ | دست و پا | دستها
شماره پنجم و ششم
صفحه سطر غلط صحیح
٣ ١٣ بیانا بیاتا
٥ ٢ مبنی مبنی
// // قرانیت قرآنیست
// ٨ انشغال اشتغال
// ١٢ تلخیهات تلخیهای
٧ ٣ قرانیت قربانیست
// ١٢ پادشن پاداش
٩ ٦ سبوعیت سبعیت
// ١١ صد سد
١٠ ١٤ از قشرا از قش را
١١ ١٠ دشمن دانستن
١٥ ٣ قانون قانون
١٧ ٧ بحث با آن بحث است
// ١٤ جاه جای
صفحه سطر غلط صحیح
١٨ ١١ صد ضد
١٩ ٤ برخواست برخاست
// ٥ آراد آزاد
٢٣ ١٢ غوشس غرضش
٢٤ ٣ نسبتاً نسبته
٢٥ ١ دارو وارد
٢٧ ٤ بنیاد مبینا
٢٨ ٣ تواستی توانستی
٢٩ ١٠ خلوضیت خلوصیت
٣٠ ٩ وطیفه وظیفه
// ١٢ مفر مضر
٣٢ ٥ قلندران قلمداران
٣٣ ٣ یا لس یا بس
// // مبین مبین
۱۰۳
شمارهٔ پنجم و ششم
صفحه سطر غلط صحیح صفحه سطر غلط صحیح
" ۹ شمندقر شمندفر ۷۰ ۷ تحکیه محکیه
۳۴ ۱ زنیة زينة " ۱۰ یعنی یعنی
" " يعلمون تعلمون " ۱۱ بیشر بیشتر
" ۱۲ ذریتهم ذريتهم " ۱۲ صرف
" ۱۳ المشحون المشحون ۷۱ ۱۵ بکنه بکنه
" ۱۴ بخاريه بحاريه ۷۳ ۱۵ روحانیون روحانیون
۳۵ ۱۰ شیئٌ شیئ ۷۴ ۸ تاخیر یاخیر
" ۱۳ شبهه شبهه " " بیشر بیشتر
۳۶ ۲ یببغی ینبغی ۷۵ ۱۴ تیره نیره
" ۳ زریتهم ذریتهم ۷۶ ۱۲ کشتکی تشنگی
" ۴ المشحون المشحون
" ۸ آفتاب زرا آفتاب را
" ۱۳ مخیاج محتاج
۵۷ ۱۲ عمر
ایقاظ :
الحمدلله (آئینه) بواسطه این دو شماره با جلد اول خود را اکمال
نمود. تمنائی که بطرف نشر معارف و علوم در دل صفوت نهاد خود
داشت؛ بر زبان و فعل نیز باظهار و بثبوت رسانید. بعد ازین با چهره
مصفاتر از سابق در بازار مطبوعات عرض اندام میکند و خطوط
هر گونه علم و معرفت را بانعکاس ضیای صدق تحلیل و تجزیه مینماید
و شماره اول جلد دوم خود را با حروفهای دلچسپ کاغذی
مجلا بمشاهده قارئین میرساند.
پس مشترکین معارف پرور را است که جواهر اشتراک خود را که
تا حال منعکس نساخته اند باید عاکسه فرمایند وگرنه از شماره
آینده دکان استفاده شان را آئینه بندی نخواهد کرد و
بالماری معرفت شان ذخیره نخواهد گردید.
(اداره)
حاضر غیبتان
دانشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل بمحاسبه وزارت معارف سائر
ولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف نشان داده
طلب مجموعه می نمایند اما در خارج به نماینده خانه های دولت علیه تادیه نموده
خواهش مجله میکنند .
قیمت اشتراک بقرار ذیل است :
سالیانه در داخل ..... هشت روپیه کابلی .
" خارج ..... شش روپیه کلدار یا دو روبله
فی یک جلد در داخل ٣/٤ روپیه (٤٥ پیسه) در خارج یکروپیه یا قیمت
جنسی آن ذیل: در مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است
خواه وکلای آئینه باشند خواه مشترکین) (نصیف)
همچنین بر اهل علم قلم کار آئینه رایگان معلمین و معلمات و طلاب و طالبات از بهای آن است
اعلان
اشتهار انیکه جهت علوم و فنون یا با هر پنج کلمه یک پیسه وجهت تجارت و صنایع با
هر کلمه یک پیسه اخذ شده درج خواهد یا. اشتهارات یک مضمون از سه دفعه زیاده درج
نخواهد گردید .
خاطر نشان
خواهشندان محترم قیمت اشتراک در کابل محاسبه وزارت معارف و در سائر ولایات
بمخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف نشان داده طلب مجموعه نمایند
اما در خارج به نماینده خانه های دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.
قیمت اشتراک بقرار ذیل است :
سالیانه در داخل ...... هشت روپیه کابلی
" " خارج ...... شش روپیه کلدار یا دو روبله
فی یک جلد در داخل ۲/۱ روپیه (۵ سوله) در خارج یکروبله یا قیمت پستی آن
ذیل : در مقابل اشتراک ۵۰ شماره یک شماره رایگان است (خره و کلای امینه با نمایند
خواه مشترکین)
همچنین برای اهل علم و قلم کارآیان رایگان و معلمین و معلمات و طلاب و طالبات
ارزان است (نصف)
اعلان
اشتهار اینکه جهت علوم و فنون تأیه بهر نوع کلیه یکه باشید و جهت تجارت صنایع تابه هر کلید یکه
پیسه اخذ شده درج خواهد یافت اشتهار اینکه مضمونش از سه صفحه زیاده درج نخواهد گردید.
شماره ۱۱ و ۱۲
جلد دوم ، سال اول
مقالات وارده بریاست دارالتالیف واپس نمیشوند .
اداره حق اصلاح و درج مقاله را دارا است
مجموعة
تاریخی ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، اخلاقی ، تربیوی
آئینه عرفان
باحث از مساعی علمی و انکشافات مدنی است که از طرف ریاست دارالتالیف وزارت معارف در هر ماه یکبار نشر میشود .
محل اداره : کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتالیف
برج حمل ، ثور ۱۳۰۴
دار السلطنه کابل
مطبعه شرکت رفیق
فهرست مندرجات شماره یازده و دوازده
آیینه عرفان
مضمون | اسامی | صحائف
(۱) سیاست در التالین | هاشم شائق | ۱-۲۵
(۲) جنگ بین الملل (تاریخ) | مقتبس علی محمد | ٢٦-٤٧
(۳) ترسیم | اداره | ٤٨
(٤) سیاحت فی الکتاب | مترجم سلجوقی | ٤٩-٦١
(٥) باغ عمو-ی | قاری عبدالله | ٦٢-٦٤
(٦) استقلال (نظم) | ادبیات | محمد طاهر | ٦٥-٦٦
(۷) قرار انجمن معارف | .... | ٦٧-٧١
(۸) قدر شناسی | اخلاقیات | آئینه عرفان | ۷۲
(۹) عدالت الهی | اخلاقیات | محمد علی | ۷۳-۸۰
(١٠) نبات النعش (ناول) | مترجم عبد الجبار | ٨١-٩٦
شماره ۱۹ ، ۲۰ ۱ جلد دوم، سال اول
يك نظر عميق در تمدن معاصر
یا
دو ساعت سیاحت در دارالتالیف
وقتیکه سیاح داخل اوطاق کار من شد، اسم، مملکت و سبب ملاقات خود را - با وجود اینکه از کاغذ عبدالرحیم خان دانسته بودم - تکرار کرد. بعد از ملاطفت مؤدبانه روی چوکی نرمی که مستخدم پنج دقیقه پیشتر گذارده بطرف راست رو بروی میز تحریر من نشست .
من نیز اسم و صنعت خود را داده از تشکر خوددار
بقلم محمود طرزی
شماره ۱۳، ۱۱ ۲ جلد دوم، سال اوّل
نکردم و علاوه نمودم : «از دیدن سیّاح محترم مفتخرم» پیش از مقابله جواب تبسّم دوباره صورتش دو حلقه ماه تشکیل کرد : یکی در اطراف لبهای سرخینه و دیگر در دور چشمهای سیاه بزرگ
درین هنگام گفت :
- خیلی متشکر و خوش بختم که امروز با یکی از ارباب مسلک با صمیمیت شرف زیارت حاصل کرده مصاحبه میکنم .
دندانهای سفید سالم ، چهره گندم گون ، بینی باریک بلند چشمها سیاه مژگانهای دراز موهای متموج و ابروی کشاده این مرد بشوش آنقدر دلخواه بود که کسی تصور نمیتوان بکند که ساعتهای غصه آن کدام آن و دقیقه های نشاط او چه ساعت است ؟ تبسم طبعاً رنگ طراوت چهره و فر چشمش شمرده می شد .
بالاخیر حدسی که بسنی سالگی اش زده بودم : غلط برآمد چه ، از پنجاه چیزی کم تر عمر دیده و هیجده سال زیاده تر حیات خود را در ممالک مختلفه بسر برده . در صورتیکه ابداً آثار سالخورد
سراج الاخبار افغانیه
شماره ۱۱، ۱۲
۳
جلد دوم، سال اول
در سیمایش دیده نمیشد.
فوق میانه قد، متوسط بنیه و کم شانه بود. کلاه ترکی بر سر
نیم تنه قماش ایرانی در بر پطلون تکه عراقی در پا داشت.
ترکی را بمشکلات و فارسی را بآسانی میگفت. اما عربی را بطور
که قواعد صرف و نحو خطوط او را کشیده باشد حرف میزد
چه فضلای (سلیمانیه) بیشتر همین خاصیت دارند خصوصاً
در حجاز و سوریه بسیار تر اقامت ورزیده. اما از نشه فکر و
بود.
قطی سکرت را از جیب چپ خود کشید و تعارفا تعارف
داشتم. با یک تلطف مخصوصی که اند از جنس دلیوه رتو،
گرفت. لطیفه کارانه «این سکرت آشناست»
گفت. من هم با یمای غمی سه جواب دادم. درین اثنا
مستخدم گوگرد را روشن کرده بطرف مسافر عزیز تمایل
ساخت. سکرت را در داد. من نیز نوک سکرت خود را
سرخ کردم و مستخدم را اشارت بآوردن چای شیرینی
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٤ جلد دوم، سال اول
نمودم . بیرون رفت
حال مجلس دوگانه ماسه گانه شد. چه سر معلم مکتب ...
قبلاً برای کتابی که در حساب ابتدائی تالیف نموده با تفریح
قبول آورده بود ، بعد از معرفی موصوف بسیل سرمعلم نیز در
طرف چپ میز قرار گرفت . دقیقه چند در مجلس غیر از حرکت
دود سکرت چیز دیگری محسوس نمی شد . لہذا سکوت را
دریده بسیاح خطابا گفتم:
- شنیده بودم که آرزوی تشریف دارالتالیف داشتید
انتظار مشتاقانه میکشیدم .
- بلی صاحب ! اگر مساعده میکنید، یکچند چیزیکه باعث تنویر فکر
من شده ضمناً ابواب تحریر سیاحت مرا اکمال نماید بپرسم.
- مهربانی میکنید . بنده حاضرم از چیزی که در دائره وظیفه
و صلاحیت من باشد ، شما را متسلی بسازم .
- لطف فرمودید . پس اولا همین جهت را ایضاح کنید که وظایف
دارالتالیف مختصراً عبارت از چیست؟
شمارهٔ ۱۱، ۱۲
ه
جلد دوم، سال اوّل
بمحض اینکه سوال مسافر بگوش سر معلم عکس انداخته
رنگ تعجبی در چهرهاش نمودار شده متبسّمانه بطرف سیاح
عطف نظر کرده استفهام کارانه بمن اشارت نمود و پنهانی
گفت : «این سوال بیموقع است. چه، این جوانب را
ترکیب دارالتالیف بخوبی افهام میکند .»
حال آنکه سیاح عالمی چون این شخص که امروز بیشتر
قطعات عالم را دیده نباید سوال زائدی ایراد نماید. چه، در هر
مملکت دارالتالیف بمقصد های خصوصی و محلی خدمت میکند
و کیفیت استفاده از چنین موسسه ها مختلف میباشد ..
این فکر تفاریح و تلافیف خصوصیه دماغ مرا در اهتزاز آورده
ضمناً بسر معلم مطالعهٔ اسباب سوال مسافر را افهام کردم
و در حال بطرف سیاح متوجه شده گفتم :
ـ مسافر عزیز ! وظیفهٔ دارالتالیف عجالتاً عبارت از تالیف
و تدوین کتب علمیه فنیه است که در صنوف مختلفه مکاتب
خوانده میشود .
شمارهٔ ۱۱ و ۱۲ ٦ جلد دوم، سال اول
متعلمين در اوقات استراحت و فراغ درس معين
خود برای تزيد و تکمیل معلومات چه اثر ها مطالعه و چه مباحث
تتبع مينمايند ؟
معلمینی که برای مزید ایضاحات و اطمينان شاگرد ذخيرهٔ علمی
میاندوزند ؛ بچه واسطه حاصل میکنند ؟ مؤلفینی که برای تألیف
از آثار تازه چاشنی دار و یا بالاقتضا استشهاد و اقتباس
میخواهند بکنند ؛ در صورتیکه غیر از یک زبان و یا دو
زبان ندانند ؛ چه طور استفاده میبرند ؟ هکذا اشخاص
باسواد و محصل ابتدائی عطش عرفانی و علمی خود را بچه ذریعه
تسکین میدهند ؟
حفاظت شئونات ، ضرورت مقتضیات و ریعات
اقتصاد را در زیر نظر گرفته گفتم :
ـ تَقْدِيمُ الأَهَمَّ عَلَى الْمُهِمْ عذر ما را قبول کرده علاوه
برین ادخال هر گونه کتب علمی و ادبی مفید که در یکی از سه چهار
زبان شرقی باشد؛ هم آزاد است و هم تقریباً عموم افراد
شماره ١١ ، ١٢ ٧ جلد دوم، سال اوّل
جامعه آورده گرفته مطالعه کرده تسلی شده میتوانند . معامله
گمرک نیز قیمتی ندارد .
علاوه بر کتبخانه ملی و عمومی که دارای پنج شش هزار
جلد کتاب قدیم وجدید میباشد، هر مکتب از خود کتبخانه
مخصوصی دارد از یکطرف برای معلمین و از طرف
دیگر برای مؤلفین ومتعلمین قابل استفاده است .
همچنین از ستونهای ادبی علمی جرائد و مجلات
وطنی که از ده زیاده است بفضلا وعلما مقاله ها میدهند..
مثلاً : امان افغان، مجموعه عسکری، مجله ثروت،
مجله آئینه عرفان ، حقیقت ، اتحاد مشرقی ، طلوع افغان
اتحاد اسلام و فریاد ...
دیگر آنکه اگر چه تعداد معلمین امروزه ده مثل سابق یعنی
به بیست هزار بالغ میشود؛ هر کدام در میان خانواده و اقربا
و دوستان یک جریده علمی ذی حیات بحساب میروند
از تحصیلات یومی خود پی در پی در مجالس آنها بیانات
شمارهٔ ۱۱، ۱۲
۸
جلد دوّم، سال اوّل
و ایضاحات میدهند و هر چیز را بقدر دانش بفن علم تطبیق میکنند.
مساعده فرمائید! هر شب و روز مکتب علمی، ادبی، و اخلاقی سینه ما تو غراف بروی عموم طبقه اهالی باز است. با کمال جسارت و فخر گفته میتوانم که سینه ما تو غراف در شرق بل در غرب از یک مکتب و یا یک جریده یومیه حتّی از یک کتبخانه کمتر نیست.
در این اثناء چشمش بکتاب مواقف در که بالای طاقچه خورد و دست بلطیفه زده گفت اگر تفلسف نشمارید، تأییدا میگویم نه اعتراضا:
سرّ الحكمةُ ضَالَةُ المُؤمِنْ اَيْنَمَا وَجَدَ هَا اَخَذَهَا
بعقیده بنده همین است. این دستور در نزد همه علما و حکما شرق و غرب اصلا قابل تردید نیست. اشراقیون و مشائیون سابق نیز یومیه چند صحیفه قرائت میکردند؟ همین کتاب خلقت و کائنات بود که مطالعه و تتبّع مینمودند.
محمود طرزی
شماره ۱۱ ، ۱۲ ۹ جلد دوم، سال اول
آری مطالعه علوم رهبر و اسباب میخواهد . غالباً شما
رهبر و اسباب آنرا عجالتهً از سیر تدریجی و تکامل طبیعی طلب
میکنید. وقتی که از تدوین کتب رسمی مکاتب تا یک اندازه
تسلی و فارغ شدید ؛ آنوقت به تکامل مطبوعات مشغول
میشوید ..
- مع ما فیه گفتم : آهسته ـ آهسته خالیگیهای گنجخانه عرفان
خود را نیز پر کرده میرویم . اگر چه تکرار است یکبار دیگر عرض
کنم : تدریس کتب رسمی قبول صبر و تعطیل نمیکند. لهذا در قدم
اول ازین طرف آسوده شده عمدهً سعی خود را مصروف کتب
تدریسی نموده ضمناً بتالیف و ترجمه کتابهای خارج از مکتب نیز
توجه داریم ؛ بشرط آنکه در اطراف مکتب و معلم باشد .
- خیلی متشکرم پس چه قسم مکتبها موجود است ؟
- ابتدائی ، رشدیه ذکور و نسوان ، دارالمعلمین ابتدائیه
ذکور ، اعدادیه امانیه و امانی . . مکتبهای ابتدائی خانگی نیز
باید در نظر گرفته شود . کذالک مکاتب خصوصی غیر
شماره ۱۱ ۱۲ ۱۰ جلد دوم ، سال اول
ازین مکاتب رسمی است .
ـ بسیار خوب مکاتب ملکی علاوه برین ها خواهد بود ؟
درین اثنا سکرت خاموش شد که خود را دو باره در داد .
پیاله چای سیاه را از دست مستخدم گرفته باشاره سر اظهار
ممنونیت کرد . میخواستم بجوابش مبادرت کنم گفت :
ـ اسباب زحمت شما شدم .
ـ گفتم بالعکس . مکاتب ملکی البته غیر ازین قسم که
عرض کردم اگرچه محدود است اما میتوانم بگویم قابل
ذکر است : مثلا مکتب اصول و فتوی ، مکتب قضاة ، مکتب
حکام ، مکتب حفاظ ، مکتب ندر ، مکتب مساحت
مکتب السنه ومکتب لیتوگراف و رسم . علاوه برین
شعبات مکتب رشدیه نیز بعضی جاریست .
ـ ماشاء الله جای شکر است . می بخشید شعبات رشدیه
یعنی چه ؟
ـ محترم من ! شاید در ممالک سائره نیز امثال آنرا دیده با
شند !
شماره ۱۱ و ۱۲ ۱۱ جلد دویم ، سالاقل
مکتبهای رشدیۀ ما دارای شعبۀ های (ا) و (ب)
میباشد . شعبۀ (ا) برای حاضری مکاتب عالیه بو[؟]
درین شعبه تحصیل را اهمیتی که هست بیشتر در خصوص ادبیات
و علومی است که باادبیات مناسبت نزدیکی دارند.
اما شعبه (ب) عبارت ازپنج شعبه تحتانی میباشد.
این شعبات بروجه زیر تعداد میشوند: شعبۀ اداره ، شعبۀ تجارت
شعبۀ صنایع نفیسه ، شعبۀ زراعت ، شعبۀ ماشین و برق .
پس هر یک شعبه باسرخود یک مکتب مسلکی است .
خیلی بشاشت اظهار می نمود . میزپوش سبز تازه
وطنی که درین روزها از شرکت تعدیلات صنایع گرفته
درمیان من و مخاطب من مطرح مذاکره شده میتوانست
از یک کنار آن درمیان پنجه و کلکهای خودگرفته . ملاست
ولینت آنرا می سنجید. متوجه شدم که این سیاح کنجکاو ،
مشغول تار و پود این تکه است یا ذهنأ مکاتب مسلکی
و نتائج آنرا تحلیل و ترکیب میکند ؟ فی الحقیقۀ مرکب بود. با یک تیر
سیرادبیات در اروپا مقالات مسلسله
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۱۲ جلد دوم، سال اول
دو نشان میزد. اما درین اثنا یک وجب دورتر از نزدیک
دست خود، خاکستری که روی میز از سکرت شافتاده بود
با ناخن سبابه یگانه و بگردش چشم معنی عذری افهام کرد.
بخود گفتم سیاح ازین جواب آسوده شد و نقل کلام را بطرف
دیگر خواهد برد. حال آنکه یکی از اعصاب مهیج و حساس من نلغزید
میدانید ؛ چه گفت ؟
-- جناب ! مکاتب ملکی در حقیقت قابل ذکر بود و لیکن
مکاتب حرفتی و صناعی بتعبیر دیگر احضار صنائع ثروت و اقصا
کجاست ؟ از همه بیشتر برای عمران و سیری مملکت باید مکاتب
صنائع مختلفه تاسیس نمود !
اعتراف میکنم که در مقابل این سؤال خیلی اضطراب و تبے
کشیدم . مثل مدعی که از سهو و خود یکی را به بد بختی تردید داده
باشد : روحاً معذب گردیدم . خدا وند به بخشد که بعد از سؤال
خاطره تازه را برای قید در کتابچهٔ خود مشغول شد . من بحافظه
وخیال خود مراجعت کردم و بزور بازوی تداعی افکار بدان
نتیجه حاصله معلوم شد بر آید.
شماره ۱۱ ، ۱۲ ۱۳ حصه دوم سال اول
خیال سلف پیش روی وجدان آویختم و استمداد کردم . در عالم
نوعیت برویم کشاده شد :
دیدم مروّج معاشرت عصری اعلیحضرت امیر شهید
در باغ سراج العمارت جلال آباد در دست چپ دسته
یاسمنی جمع کرده و با دست راست خود از زمین خم شده
زنبق می چیند . دم رویش شخص نورانی متبسماً نه سیر میکند.
در حال بوش او لبهای لطیفه سنج خود را نزدیک کرد . این
جرم نوار نمیدانم چطور شد که کلک شهادت خود را بجنوب
متوجه ساخت . یک توده اشکال برقی نقشه و پلان های نو را
خوراکها ، پوشاکها ، کوتیها ، با غها ، سرکها و یک برق خانه
و یک مکتب حربیه و ملکیه و چند مکتب ابتدائی با چند پاره
کتابها و مجله و . . . نمودار شد .
هیچیک ازین مناظر، سؤال سیاح را جوابده و تسلی
آور نبود . امیر شهید و آن منظره قشنگ و لطیف مثل
یک سیاله برقی که با یک نمود شان دیده بگذار در
سر بر زنیکه میخواهیم میزنیم .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. .. . . . . . .. .. .. .. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شماره ۱۱ و ۱۲
١٤
جلد دوم، سال اوّل
حال مخفی شد.
با خود آمده گفتم : حال سیاح دو بار سوال خود را تکرار خواهد
کرد و من باکدام ازین مناظره که دیدم قانع خواهم ساخت.
درین اندیشه بودم :
برج شهر آرا که برج عودت نامیده میشود . نمودار شد. از
غرفه برج یک ہیکل زرین ، گرزین سنگین بر بر آورده با یک
لحن پر قهر کم لطف میگوید: این جامعه که می بینی امروز مثل
این برج بسر بلندی رسیده، این مبانی مشید و اریکه
موکد که دیوارهای عالی و ستونهای متین عزم و همت بر پا
شده تماشاگاه صدہا عالم سیاح جنوب و شمال گردیده من تن
ساختم. آثار ہر مملکت را درینجا جمع کردم و مشہد ہیمن ملت غیور
و قابل نمودم . حشرات مضره که در اطراف و میان گلزمین این
مزرعه بود بعضی را در دائره زور و بعضی را در حیطه زر ہموار پامال
گردانیدم و دانستم که مقدرات این ملت باسلاح
تأمین خواهد شد؛ ماشین خانه اسلحه سازی تیا کردم
سید احمد پیشاور چاپخانه شرکتی
شماره ۱۱، ۱۲ ۱۵ جلد دوم، سال اقل
و برای اولاد و احفاد خود ذخیره دوام استقلال و انکشاف استقبال
گروانیدم همچنین یقین داشتم که سلاح مؤید تمدن دوستی بود، برای نماد بقا
اصل تمدن دوستی در داخل مطابع بوجود آوردم و در خارج دارالتالیف
تشکیل دادم. ترجمه و تالیف آثار علمی، دینی و ادبی احضار
کردم. در جائیکه ریشه یک نبات یک درخت تمامی
یافت از هر جا که ممکن شد آورده تکثیر دادم و در اقلیمی که امکان
نشو و نمای حیات پرندههای مفید و ظریف بود جمع آوری کرده بتزید
نسل آنها کوشیدم.
خلاصه امروز را برای فردا در قلع و قمع مضرت
و فردا را از امروز برای تهیه منفعت کار کردم. خرافات را
بحقیقت مستردم ای آنانکه زیست میخواهید ۲ دو چیز را احترام
بکنید: قلم و شمشیر ! کلکین بسته شد هیکل از میان
رفت
کر است را تا کلم منیه اند، وح سیاح ازین راز جزوی
منطبع شده یا نه؟ بهر حال احشراق این حالات بی تأثیر نماند.
جلد دوم سال اول
١٦
شماره ۱۱ و ۱۲
که برای ایمای تسلی خویش اشاره کنان مرا از مطالعهٔ
این مناظر تاریخی بصفحات خیال خود متوجه ساخت:
می بخشید ... منتظر داشتم . مخصوصاً شده باست همین مکاتب
شکلی را قید میکردم .
تصور میکنم سؤالی خود را فراموش کرد یا منتظر است او
بصور محبوسه این تکه وطنی مفتون شده از دست رفت
و یا از مکتب های حرفت و صنایع ابتدائی افکار افتاده
گمان میکنم همین . بمیز پوش سبز وطنی اشارت
کرده: تکه مال خود این مملکت و اثر صنعت دستگاه
خود این خاک است ؟
خدا میداند از فراموشی و تغییر موضوع چقدر مسترع
گردیده حقی بالیدم . تخمینی که در فکر کنجکاوی او زده بودم
درست بود. همچنین مساعدتی برای تذکار صنایع و معمولا
گذاشته ضمن جواب سوال اول او را در مکاتب صنایع
شماره ۱۱، ۱۲ ۱۷ جلد دوم ، سال اول
و حرفت ) باین سؤال تبستم و گفتم :
- بلی محترم من ! این و امثال این (قماش مختلط نخی و ابریشمی
البسه خود را که از کارخانه شهرت علی گرفته بودم ارائه کردم)
قماش ها مال خود این مملکت و اثر دست صنعت همین ملت است
تفصیل کارهای دستی و ماشینی باعث درد سر آقای
سیاح خواهد شد ورنه این تکه ها که می بینید نسبت بسائرین
خیلی بسیط است . درین دستگاه ها همه قسم نمونه مال اروپاساز
کارخانه که این قماش در آنجا بافته میشود، غیر از دستگاه
خصوصی اهالی است که در خود پای تخت بصدها بالغ
میشود . ازین کارخانه ها دم نقد همین دوسه شرکتی است که
و ترویج صنایع ملی را بشما عرض کرده میتوانم . مثلاً دارالصنایع
شرکت تعدیل صنایع صناعت خانه شرکت رفیق و حمید و صفا
ماشین خانه بزرگ باغ علم گنج و سائره . این کارخانه جات
نیز با هر خود یک یک مکتب صنایع و حرفت میباشد .
چه ، در هر کدام ازین کارخانه ها از سه صد الی هزار نفر عمله و
شماره ۱۱ و ۱۲ ۱۸ جلد دوم سال اول
یا متین تاسیس ان نموده است که هر سال ۴۰ - ۵۰
شاگرد تحصیل مکملی نموده بپایه استادی میرسند.
از پته گرفته الی پشم ابریشم و کتان و ادق اشیای
نازک تارهائی طرا، که با یک دستانی عمل میایند
علاوه برین کارخانه چرم گینی برنگهای و صابون و مویل سراجی
چینی مشینه تخته سمت بود و سبب اشد ( بدون نوبت
سخن بزیارت ماشینهای تخته بری ملال و معایید کرد )
خلاصه اعمالات ذاتی سوانی دانی قد تعداد دارد
که نوع معمولات آن از پنجاه رقم تجاوز جوهر * اینکت
گفته میتوانم که این کارخانجات که به پایه سراء ثانی و بدو
آمده بهترین قسم اصلاح و ترقی کند و بروح عصر نوی کشد که این
۱- قالین باف ۵- کشه بافی ۹- طاقه دوزت
۲- شیر چای قاوبزانی ۶- سفید بافی ۱۰- ندافـی
۳- کیش و شال بافی ۷- پتو بافی ۱۱- کلاه دوزی
۴- گلیم بافی ۸- خا مائی ۱۲- پوستین دوزی
شماره ۱۱ - ۱۲ ۱۹ جلد دوم سال اول
مملکت رفع احتیاج خود را جود خواهد کرد . مثل اینکه طفل
در میان اطفال از بهادری ماهر آمده بنام افتاده ولی از
اثباتات مدرسی در هم امثال آما ، عامیت کند ازین قبیل ناگز
و مقهور میگردیدم اتفاقا شبکی سردست من " البستة ثروة جداً ورق
میگشت . البته این حالت تحسر مرا شما نیز گاه گاهی حّس
و لمس کرده دقیقه های شیرینی گذرانیده و خیلی بخود نازیده
باشید اگر تفکر کنید فهمید که دست مرا تقدیر خوابید
کرد .
یقیناً شما را تامین میکنم که هر قدر درین زمینه حرف زدم
در هر دقیقه حسن های معانی و خطوط د جمعیتیه اش بهر یک
تخلی کلک استفاده ام والف ندای حیرت ظاهری شد.
۱۳ - رشن تابی | ۱۷- برف د سوره دار | ۲۱ - شیره کشی
١٤ - رفو گری | ۱۸- ابریشم کشی | ۲۲ - قلايى
١٥ - کاغذسازی | ۱۹- گاری و ونی گری | ۲۳ - نقاشی
١٦ - بوريا ( حصير ) بافي | ۲۰ - عصاری (روغن) | ٢٤ - نجاری (دهقانی)
شماره ۱۱، ۱۲ ۲۰ جلد دوم، سال اول
در صورتیکه بهیچ آثار کرفتی و خلاف مرام اظهار نمی نمود.
من میخواستم سخن خود را درین موضوع قطع بکنم چونکه وسیله
هم بدست آمده بود: یک دسته باجه (موزیک)
از سرک پهلوی باغ وزارت اهتزازات لطیف خود را
بارواح نسیم مخلوط نموده بگوش و دماغ منعکس
و منطبع کشید و صدای راپ - راپ خطو های
سپاه افغانی با یک نسق مطرد تا چند دقیقه اهتزاز اعصاب
سمعیه ما را مجبورا بدماغ متصل میداشت، اخلاص
الفت و تداعی موسیقی آشنائی را بیاد آورده گفت:
آقای شائق این خطوه و این نغمه خیلی مالوف می نماید. صولت
پای سپاه افغانی و نوای ترانه امانی با سنگینی قشون ترکی
۱٥ - دباغی
١٩ - نجاری
۲٦ شمع و صابون سازی
٢٦ - چاپه گرینولباب
۳۰ - سبد و قنیه بافی
٣٣- حفرانی
۲۷- نجاری
سیمی و چوبی
٣٤ - خیاطی
۲۸ - گلدوزی
٣١ - سقاچی
٣٥ - رنگ ریزی
مبر نمبر سیا شماره ٦٠٠ مکتبہ
شماره ۱۱ و ۱۲
۲۱
جلد دوم، سال اول
و نغمه مارش عثمانی چه قدر شبیهند ! تنها تصدیق کردم : چه ، باجهٔ
افغانی مقام ترکی مینواخت .
درین اثنا نمیدانم چه شد ؟ حافظهٔ من در صدد اعادهٔ صورت
پروغرام و جدول علوم مصروف گشت ، و بدون اختیار دست
بصندوقچه ( روک ) میز بردم . جدول مذکور را دریافتم و پیش
روی خود گذاشته منتظر این بودم که حال سخن در بارهٔ پروغرام
خواهد آمد . غالباً بگوشه چشم دیده او نیز از نوشتن انواع کارخانهٔ
صنائع در حال خود را فارغ ساخت و گفت :
ـ گمان میکنم جدول دروس مکتب است ؟
ـ بلی !
ـ مشاهده کنید که درین فهرست کدام علوم مندرج است : تا فکر
۳۶ـ زرگری
۳۷ـ آهنگری
۳۸ـ ریخته گری
۳۹ـ ملمع گری
۴۰ـ مس گری
۴۱ـ حلبی سازی
۴۲ـ خورده سازی
۴۳ـ ساعت سازی
۴۴ـ صندوق سازی
۴۵ـ سلاح سازی
و روشن کردن
۴۶ـ حکاکی
ضمیر محروسه شاهی ۶۰۰۰ گشت
شماره ۱۱-۱۲
۲۲
جلد دوم سال اول
عمومی حاصل نمود ؟!
در سال پیش درین منعکس داشته و گفتیم
- اینکه در جدول علوم و فنون مروجه ، یک - یک بقراریکه در انجا
نوشته بود بخواند :
۱ - قرآن شریف (مع التفسیر) کریم و علوم دینیه .
۲ - اخلاق .
۳ - معلومات مدنیه .
۴ - فارسی (در انشاء املاء، صرف، نحو، قواعد و تاریخ ادبیات.)
۵ - همه شعبات تاریخ و جغرافیا .
۶ - ریاضیات (حساب، هندسه مسطحه و مجسمه، جبر، مثلثات
و هیئت .
۴۷- سنگ تراشی ۵۱- کوکروسازی ۵۵- مینا و سواد کاری
۴۸- منت سازی ۵۲- یراقی سازی ۵۶- نباتی
۴۹- گلیم بافی ۵۳- نعل بندی ۵۷- خیاطی
۵۰- خشتگری و کاشی پزی ۵۴- شیشه سازی ۵۸- دواسازی
شماره ۱۱-۱۲
۲۲
جلد دوّم، سال اوّل
۷- دروس طبیعیه : علم الاشیاء، حیوانات، نباتات، معد
نیات، زراعت، طبقات الارض، فیزیک و کیمیا ی
عضوی وغیر عضوی.
۸- حقوق واداره .
۹- علم اقتصاد .
۱۰- حقوق جزا و تجارت .
۱۱- معلومات مالیه .
۱۲- حقوق شرعی وعقلی - مجلّه احکام عدلیه و قوانین داخله
و خارجی .
۱۳- رسم لمسی وبصری .
١٤- موسیقی نظری .
١٥- کارهای دستی عمومی و خصوصی .
١٦- فن ماشین وبرق .
۱۷- فلسفه ومنطق .
۱۸- علم تربیه وتعلیم .
شماره ۱۱ و ۱۲ ٢٤ جلد دوم، سال اول
۱۹ - علم النفس .
۲۰ - علم دوخت ، پخت و اداره بیتیه .
مجرد اینکه جدول ہذا را دید : اعصاب دماغی عضلات
چهره و چشم عبد الله ( اسم مستعار است ) اقدسی را قبض
وبسط دیگری داد . رنگ درخشان سرخی صورتش را استیلا
نمود .
درین اثنا نسیم لطیفی از سطح پتونیا و سوسن ہا
، شببو ہا و . . . قسمت فوقانی بوستان سرای تموّجات
خود را نرم - نرم وسعت داده تا اوطاق ما رسید و فضای
تحتانی ہوای خانه را فشار داده زفیر سکرت متنعس را که در ظرف
نیم ساعت طبقه بالا را فرا گرفته بیرون کرده جا یگیر شد.
تنفس راحت بخش تر و ضربان قلب فرح آور تر گردید.
دوباره پیاله خود را برداشته گفت :-
- حس امید مرا این جدول خیلی تقویت داد بل تصور میکنم آینده
این مملکت دوره تازه برای آسیای وسطی خواهد گردید .
شماره ۱۱ و ۱۳ ۲۵ جلد دوم سال اول
قابلیت اصلاحات این ملت را باین اندازه نمیدانستم
عجب است که بدون ممانعت های خونین اینهمه اصول علوم
و فنون را اخذ کرده در مکاتب علمیه و مسلکیه خود جا می داده
چه ، اصلاحات در هسیچ مملکت بدون انتظار ها و فدا کاریها
زیادی داخل شده نتوانسته ..
این آریانی نژاد گمان میکنم آنقدر بخود بالید که گویا اینهمه
مفاخر استقبال عائد بخود او بوده، درخشیدن چشمهای سیاه
پر فرش کنم این احساسات را نمیتوانست بکند. اصلاحات
و تجدد و در موتسو هیتو ایمپراطور سابق ژاپون را مثال زده
گفت :
عزم ترقی پروریهای اعلیحضرت امان الله خان غازی
یاد از میکادوی سابق ژاپون میدهد . بلی برای شرقیان غریب
اشخاص نابغه بکارند نه اجتماعات ضعیف
درست فرمودید. این خیرخواهی یعنی حسیات وطن
پروری نخستین در قلب و دماغ یک - دو شخص تشکل حس
شماره ۱۱ و ۱۲
۲۶
جلد دوم سال اول
در هیجان آمده ساحه جریان خود را لایتقطع توسیع نموده نرم-
نرم شکل فکر بل مفکوره گرفت و بالآخیر محسوس و مشهود
گردید. انقلابات، طوفانها بوجود آید و شالودۀ مبانی و فصول
فعل و اثر ریخت. چنانچه : همین میل اجتماعی اولا در ضمیر شخص
اول این مملکت یعنی امیرصاحب مجاهد پرورش و نما یافته
زمین و زمان را مساعد ساخته. این مرد فوق العاده هرگونه
باملاکت را درین راه استعمال نموده حتی شخص خود را.
بر توجه معلومات تاریخی و اجتماعی او را تایید کردم.
گویا پرشهای احساسات ماتحت الشعور او را بحرکت
آوردم و ضمنا قهرمانهای شرق مصطفی کمال، رضاخان
و عبدالکریم را مثال زدم و از هر ملت نمونه دادم، این
بود که دوباره وثایق تاریخی خود تقویت داده گفت :
بلی همین مسئله است: تاریخ تکرر است. اشک،
تیمور لنگ و پتر کبیر در عصرهای مختلف چیزی که کرده
اند، درین عصر پادشاه جوان افغان کمتر از آن بوجود
شماره ۱۱ و ۱۲ ۲۷ جلد دوم سال اول
نیار ده. از ین مرام و رفتاری که دارد ؛ معلوم میشود ؛ در
جای همین دو کوه ـ اسم آنها را نمیدانم ـ غرب جنوب
با شمالی و شیر دروازه اشاره میکرد ] تپه های جنگل زار و سبز
خواهد اقامه کرد و تعدیل تاثیر اقلیم خواهد نمود : چه ، همت
الرجال تقلع الجبال ، دستور تازه نیست .
اگر چه درین اثنا ساعت برج ترنگ ـ ترنگ یک
نسق خود را بعد از یازده ترک کرد و ؛ اما هنوز از استماع نغمه ئی
آن در حال منقطع نشد . و در سامعه سیاح عکس صدای آن
سیاله برقی دیگری تولید نموده تموج فکر او را بساحل بحث
اول خود راجع داشت . غالباً برای نان چاشت بجای موعود
بود که گفت :
ـ یکساعت دیگر وقت خود را بمن رایگان می سازید ؛ کم مانده
بود که فراموش کنم : ساعت دوازده نزدیک است
یکجا نان خورده نمی توانیم ـ چه ، تهیه نان را نیز سیاح
محترم بخاطر داشت . ـ علاوه کرد :
شماره ۱۱ و ۱۲ ۲۸ جلد دوم سال اول
مكتب السنه گفتید . مگر درین مکتب هیچ یک لسان وطنی
نمیخوانند و برای لسان مکتب علیحده تاسیس شده ؟ گفتم :
ـ لطف فرمودید . فی الحقیقه دو ساعت امروزه خود را برا
افندی عزیز تخصیص کرده ام . حال مکتب السنه عبارت
است از تهیه جوانانی که هوسکار لسان فرانسوی و انگلیزی
و دیگر اند . برای تزئید معلومات خود . البته ملت و مملکت
در آینده از آنها کار های مفید خواهد گرفت . هرگاه بپرستاً
کوشش نموده تتبع علوم و فنون نمایند، از عمده و سودمند
آثار علما ء بر ما ترجمه خواهند کرد و یا مقیدا سعی میکنند
. بورت دولت و حکومت ایشان را بکار های خصوصی
استخدام خواهد نمود ..
واضح تر انکه نظامنامه معارف مساعدت نمیکند
که این جوانها در یکی از صنف های مکاتب در ساعتهای
معین داخل شده تحصیل لسان فرانسوی ، انگلیزی، آلمانی
و سایره بنمایند و کرنه در مکاتب رشدیه ذکور و اعدادیه ها لسانها
سمیع چاپخانه ۰۰۰۶ د ۱۶ ثور
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۲۹ جلد دوم سال اول
متعدد خوانده میشود مثل فرانسوی، انگلیزی، جرمنی، اردو
و ترکی. اما این زمرہ جوان معلومات لازمه خود را در مکاتب
سابقه و یا خصوصی بدست آورده اند.
غالبا حیات شرقی او بجوش آمده خطوط چینش ظاهر
و کشیده گردید استفهام معنی داری کرد:
ـ مگر لسان عربی لسان وطنی گفته میشود که در اعداد لسانهای
غیر وطنی نیاوردید؟ و یا هیچ خوانده نخواهد شد؟ برای تسنیم
حقیقت و تسلی گفتم:
ـ بلی! تقریباً همین طور است که در فقره اول فرمودید. یعنی
جز و لسانهای وطنی شمرده میشود. اینست که در همه مکاتب
تألیه (دارالمعلمین، رشدیه ذکور واعدادیه) عربی میخوانند و
همچنین مکوست در نظر دارد که دارالعلوم تخصصی تاسیس نماید.
لایحه آن منظور بل زادۀ خیالات اعلیحضرت همایون است. اگر
این دارالعلوم دائر گردد البته لسان عربی در آنجا بیشتر
خوانده خواهد شد.
سر پرسه قالان ۶۰۰ کمد...؟
[ILL]
شماره ۱۱ و ۱۲ ۳۰ جلد دویم سال اول
گمان میکنم متسلی شده گوش میکرد، اما در فکر این بود که در
سوالهای دیگری بکشاید، چه، عقدهای پیشانی خود را
نکشاد. فی الحقیقه استجوابی که بعد از قدری تامل کرد،
گفت :
دارالعلوم دوام مکاتب اعدادی است یا مثل جامعه و کلیه های
بیروت، ازهر و دیوبند مستقل است؟ گفتم :
مذاکره شکل و اساس دارالعلوم با انجام نرسیده و آینده
این دارالعلوم را ارباب حل و عقد معارف تا حال مشخص
نکرده اند . اینقدر گفته میتوانم که در تشکیل این دارالعلوم
دو فکر اساسی موجود است : یکی تنها احیای علوم عربیه و دینیه
است و بس . دیگر آنکه خلیطه همه علوم و فنون .
فکری که تعقیب شکل اول را میکند، احوال طلبه علوم
که در کنج مساجد و تکایا آزادانه بتحصیل علوم مشغولند
و یا بدیار بعیده بحال بسیار پریشان و ابتر بحکم اطْلُبُوا
العِلْمَ وَ لَوْ بِالصِّين در بدرافتاده باصول سابقه
سعید ارخیده عایده
شماره ۱۶ ۲۱ جلد دوم سال اول
خالصاً لوجه الله تحصیل میکنند مد نظر میگیرد ، سرمایه ایشانرا
تصور مینماید . علاوه برین میخواهد دوره ابن سینا ، رازی ، غزالی
ابن رشد ، ابن عربی ، ابن خلدون و سائره اعاده بشود .
آنکه شکل دوم را موافق میدانند، میگوید : سد یه
تحصیل ابتدائی در هر مملکت و هر عصر بحالی و اختصاص باید بکشد
و همه زمره اولاد وطن سیاناً استفاده بکنند نه تنها یک فرقه
و یک علم ترقی و تمیز نماید و برین وجه آهسته آهسته احتیاج
دار العلوم مملکت های بیگانه بر داشته شود . همه علوم و
فنون که امروز برای رفع احتیاج بشر و اثر جهد بشر بوجود آمده
دارا باشیم . خلاصه تقلیل مصارف و مسا وات و
توحید همه فرق جامعه گردد . بتعبیر دیگر ترقی همه علوم و فرق
لازم است .
حزب دوم میگوید :
۱- آنانکه آرزوی رفتن بدارالعلوم های خارج ندارند چه کنند؟
۲- آنانکه خیال تحصیل همه شعبه علوم میکنند از کجا حاصل نمایند؟
شماره ۱۱
۳۲
جلد دوم، سال اول
۳ - آنانکه طاقت و دارائی مصارف سفر در تحصیل جاهای
دور ندارند چه خاک بسر کنند!
٤ - آنانکه استعداد و قابلیت تحصیل علوم و فنون معاش دارند
چرا بسوزند؟
٥ - دولت میخواهد متخصصین هر شعبه علوم و فنون از خود
داشته در اداره و اصلاح مملکت استخدام نماید از
کجا بدست آرد؟
٦ - ملت میخواهد ثروت ثابت همین مؤسسه در ملک
خودش باید باشد..
۷ - عزت نفس ملی و حیثیت اجتماعی اقتضا میکند که احتیاج
خود را خود رفع کند، بدون یک مؤسسه علمی چه طور
میتواند ؟
۸ - چرا ملت و وطن عصرهای دراز محتاج و زیر دست
امتیاز طلبان خارج باشد؟
۹ - معادن مملکت را ارباب اختصاص وطن چگونه بکار اندازند؟
شماره ۱۱-۱۲
۲۳
جلد دوم سال اول
در صورتیکه ماشین استعداد و تخصص نداشته باشند؟
۱۰- زراعت را تا کی باصول قرون اولی دائر داریم؟ اگر
بتجدد و اصلاح زراعت مائل حتی مجبوریم؛ چرا تجربه
خانه آن چنانچه در اینجا است تجربه آموزان نیز در نجـــا
تشکل نیابند؟
۱۱- همچنین از خرابی اصول قضا و صدها هزارها منابع ثروت
در زیر خاک و بر روی زمین از قحط الرجال متخصصین طی مفائده
چرا ماند؟
۱۲- گیریم که دارای ثروت کافی بوده از کارخانه های عالم مدنیت
هر گونه ماشین را بقیمت عدل خریدیم؛ اما آدم تیار و ارزان
غیر از وطنی از کجا تهیه کرده میتوانیم؟ چه این ماشین را
با وجود آنکه برق و یا بخار متحرک میسازد، اما وصل
ویا فصل یا اداره و اصلاح آنها بدون کارگر و استاد نخواهد
شد؟
۱۳- باز کدام حرب عمومی درین نه دهمی بروی کار آید که با حوال
شماره ۱۱ ۲۴ جلده دوم سال اول
اقتصادی دنیای مدنیت سکته عظیمی زده کارگر ها،
عالمها ، متفنن های آنجای ها برای سد الجوع خود مجبور ببوته
تفتیش گردید. بشرق مخصوصا افغانستان غیر از فکر
استثمار آمده متحمل اصول معیشت و حیات بشوند !!
١٤- فرض میکنیم که باندازه جامعه امروزه اروپا و امریکا،
ترقی و تعالی کرده نمیتوانیم لیکن قاعده ما لا یُدرَكُ
كُلَّهُ لايُتْرَكُ كُلَّهُ چرا مورد استفاده نیست؟
وَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَی اللهِ برای رفع عطالت
و یأس است که، اما و إني بعثت لا تمم مکارم
الْأَخْلَاقِ ، اِعْمَل لِدُنْيَاكَ كَأَنَّكَ تَعِيْشُ أَبَدًا وَاعْمَلْ
لِآخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَمُوتُ غدًا گفته البته در معاد مسئول
از معاش میباشیم .
گاه این و گاه بکتابچه که همیشه از نتایج ایضاحات من
در آنجا نکته چینی میکرد ، میدید. اثنای بین اقلیم کالا
متوجه من گردید و غالباً حق بطرف همین زمره میت است
شماره ۱۱ و ۱۲ ٢٥ جلد دوم، سال اول
که گفت :
- این دلائل خیلی دور اندیشانه و واقعانه است. زمان
البته موید همین فکر شما می خواهد گشت و حیات تازه درین مملکت
یک جریان قطعی خواهد گرفت. سال می بینیم که عمده
علومی که درین دار الفنون تصویر تدریس دارند ؛ عبارت
از کدامها است ؟
جدول دارالعلوم را از ریاست تدریسات خواسته
آورده بودم ، پیش روی سیاح گذاشته گفتم :
اینک بقرار ذیل است :
باقی دارد
مدیر از ایشان طاهریه محمود
شماره ۱۱ و ۱۲ ٣٦ جلد دوم سال ۶
اختلال بین المللی منجر بحرب عظیمی
میشود چرابداخل خاصه میجنگند
قشون اختیار کنند. در نتیجه هر دو لیست با عقیده
بر این شد که فوج خودش محض برای تدافع و فوج دول
همجوار برای تعرض است . لذا هیچ ملتی مستریخ
نگشتی تا از مخالفین خود بیشتر قشونیر امالک نشده باین
وتیرہ همسایه از ہمسایه ترسید ویکقوم قوم دیگر را جز بنظر
اشتباه ندید .
(۷) قوه بحریه : قوه بحریه و بریه دو برادر توام اند .
در قوه بحریه نیز چون دولتی تزیید کردن میخواست .
دیگران مخوف گشته در مقام اکثار قوه بحریه خود شان سے
برآمدند . وقتا که در ۱۸۹۸ - ۱۹۱۴ دولت آلمان خواست
با قوت دسته زسفاین تنظیم و تجهیز نماید سیاسیون انگلیس
شماره ۱۱، ۱۲ ۳۷ جلد دوم ، سال اول
امکان مخاصمه را در قلوب جرمن ها احساس نموده اقدام
آنها را ممتد و اعتلا و تفوق قوه بحریه خویش فهمیدند ولو قوه
بحریه انگلیز بپله زیاد بود که اگر سفاین دو دولت دیگر هم بان
مزداد میگردید معادل نمیشد
(۸) سیاست سری ؛ سیاست سری علتی
دیگر از حرب بوده توضیح آنکه وزرار و سفرای دول متفرقه
مراودات بین المللی خودشان را عموماً مخفی و سرّی
اجرا نموده میخواستند شرایط و مواد قرارداد ها و اتحاد است
کسب اشاعه کند . عوام بیخبر مانده نه از علت مجبوریت
حرب و نه از وقت آن اطلاع یافتند که چرا و کی میجنگند
بلکه ممکن بود با مجبوریت جنگ جمیع اوقات را مستوجب
گردد. چرا ؟ محض اعانت با یکی از متحدین که بطور سرّ
و مخفی بمعاونت آن مکلف شده اند .. از ایجهته منازعه
هزار و نهصد و چهارده اطریش و روس بمنازعه دولتين
جرمنی و فرانس که متحدین اطریش و روس بودند
شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۸ جلد دوم سال اول
منجر گشت. لاجرم این امر که نه تنها باید برای خود جنگید
بلکه بر له حلیفان نیز باید جنگ کرد و دائره حرب را
وسعت بخشید. مواقع زیادی بروز حروب عرضه کرد.
سیاست خطی دول بعد جنگ گذشته
سیاست بیسمارک
در ۱۸۷۱ و ۱۸۷۲
اگر خواهیم چگونگی این سیاست را خوبتر بفهمیم لازمست
لحظه بحار به هیجده صد و هفتاد و یک فرانس و پروشیا
عطف نظر کنیم . می بینیم زمانی که بیسمارک الزاس
و لورین را در خاتمه حرب سنه مزبوره از دولت
فرانسه مجزا نمود ؛ دولت مومی الیها را بخصم صلح ناپذیر
برای جرمنی ساخت . اما تا وقتیکه بیسمارک بچانسلری
دولت آلمان منصوب بود در ظرف نزده سال از
۱۸۷۱ تا سنه ۱۸۹۰ خطره بزرگی از طرف فرانسه برای
اخذ انتقام احساس نمیشد . چونکه قوه عسکریه آلمان قویترین
قوای عسکریه عالم بود .
[Marginal text]
سعید قرار یگاه غازی آباد جلال آباد
شماره ۱۱ ، ۱۲ ۲۹ جلد دوم، سال اول
اتحاد ثلاثه ۱۸۸۱
گذشته ازین حلیفان پر زور و قوتی هم داشت که فرانس در مقابل دولت تنهای بود. بسمارک در ۱۸۸۲ اتحاد تدافعی با دول اطریش، هنگری و اطالیه قایم کرد. چنانچه این اتحاد ثلاثه معروفه تا حرب عظیم نوزده صد و چهار ده جابر می ماند. بسمارک روسیه نیز مخفیانه بامضای این اتحاد تدافعی تکلیف فرمود. دولت انگریز ولو همچه یک اتحاد برا امضا نکرد، مگر رشته دوستی و وداد را نیز با دولت آلمان منقطع نساخت لاجرم از اینهمه وقوعات و جریانات بسمارک متیقن بود که دولت فرانسه در صورت محاربه با آلمان متحد و حلیف نخواهد یافت. ولذا دولت آلمان از هیجده صد و هفتاد و یک تا هیجده صد و نود قوه متدره و حکمران کل اروپا ماند.
اتحاد روس و فرانس ۱۸۹۲
بعد از عزل بسمارک در سنه ۱۸۹۰ احوال جرمنی رو بتنزل
شمارهٔ ۱۱ و ۱۲ ۴۰ جلد دوم، سال اول
رو بضعف گذاشت. دولت فرانسه سیستمی از اتحاد
رقیبانه تشکیل داد. وقتاکه ویلهلم دوم امپراطور جوان
جرمنی موفق نشد؛ تجدید معاهده با زار نماید. دولت
روسیه یکی از متعهدین فرانسه گردید (۱۸۹۲) بنهجیکه
اگر جرمنی بر فرانسه حمله کند؛ روس از او معاونت نماید
وکذالک اگر بر روس تعرضی شود فرانسه در مقام
معاونت برآید. این اتحاد با عطائی قروضی که فرانسه
بر روس دا و مستحکمتر گردید.
موافقت انگلیز
و فرانسه ۱۹۰۴
دولت فرانسه بعد از اتحاد با روس برای استحکام
روابط اتحادیه با دولت انگلیز تشبث نمود درینمرده صدو
نود و هشت این دو دولت بزرگ در مسئله استیلا
و تصرف بر سودان مصری نزدیک بود با هم دست
و گریبان شوند. مگر دولت فرانسه بوگزاردن دعوی
شماره ۱۱ ، ۱۲
٤١
جلد دوم ، سال اول
خود بر خطه سودان باب صلح کشود و چندی بعد تر در نوزده
صد و چار معاهده سریه انعقاد یافت طوریکه دولت
فرانسه تعهد کرد بگذارد انگریز بمصر تصرف کند و انگریز هم
متعهد گشت در مراکش مخالفت بدواعی فرانسه ننماید .
این قرارداد سری آغاز موافقت دوستانه فیما بین دولتین
فرانس و انگلتره گردید . اگر چه این اتحاد اتحاد رسمیه
نبود اما در قوت و اثر از ان کمتر هم نمی نمود . حقیقةً علت
غائی این اتحاد انگلیز و فرانس همین ترقی قوه بحری و نموی
قوه تجارتی جرمنی بوده که روز بروز خیلی بسرعت زیاد
شده میرفت .
موافقت انگلیز
و روس سنه ۱۹۰۷
سه سال بعد تر دولت انگلیز همچنین یک موافقه با دولت
روسیه که از متفقین فرانسه بود ، منعقد کرد پیش ازین
معاهده دولتین انگلیز و روس در آسیا خصوصاً نسبت بایران
شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۲ جلد دوم سال اول
دو دولت رقیب بودند. مگر بعد از اینکه در اوا نزده
صد و هفت دولت روسیه ایران شمالی و دولت انگلیز
جنوب شرقی آنرا حوزه نفوذ خود با قرار دادند.
منازعات مسابقه شان دوستانه حل و فصل گردید
اتفاق ثلاثه
بر این نهج دولت انگلیز با دولتين فرانسه وروسیه
برشته موافقتی بسته گردید که از اتحاد بعدی نداشت
و دولتین فرانسه و روسیه که قبلا اتحاد مستحکمی داشتند.
لذا این سه دولت معظمه عموما با سم متفقین (اتفاق ثلاثه)
شهرت یافتند .
حالت ژاپون
دول متفقین ثلاثه بر معاونت علاوه ژاپون نیز تعهید
داشتند . دولت انگلیز در سنه اتحاد تدافعی با دولت
ژاپون قایم ساخت . بعد از محاربه نزده صد و چار و نزه
صد و پنج ژاپون باروس این اتحاد مستحکمتر شد و قرار داد
شماره ۱۱، ۱۲ ٤۳ جلد دوم، سال اول
فیمابین ژاپون، روس، فرانسه قرار گرفت که
از اینرو ژاپون در واقع یکی از ارکان دول متفقه محسوب
بود .
حالت اطالیه
اطالیه نیز با دول متفقه ثلاثه قرارداد سری داشت
ولو یکی از ارکان اتحاد ثلاثه جرمنی بود دولت اطالیه در
نزده صد و دو معاهده خفیہ را با دولت فرانسه امضا کرد
و برحسب آن استحقاق یافت بر طرابلس غربی تصرف کند
و فرانسه محق شد بر مراکش استیلا نماید و در حالت وقوع
حرب فیمابین جرمنی و فرانسه اطالیه بیطرف ماند .
موازنه قوا
از آنجا که در بین دول متفقہ و دول متحدہ یک
تساوی و توازن قوائی موجوده بود هیچکدام یقین نداشت
بر حریف غلبه خواهد کرد . در واقع بعد از اینکه اطالیه با دولت
فرانسه قرارداد سری کرد اتحاد ثلاثه اتحاد دوگانه گشت.
مجلهائی مخفیه حالیه با همت
شماره ۱۱ ٤٤ جلد دوم (سال ۲)
مگر چون از یک طرف قوه حربیه آلمان عظیم بود و از طرف
دیگر دولتین فرانسه و روس یقین نداشتند که دولت
انگلیز رکن ثالث دول متفقه ثلاثه محسوب میشد و یا ژاپون که
متحد با انگلیز در حین حرب بود؛ عرض معاونت خواهند کرد،
قلوب فریقین را یک خوف و وهم استیلا نمود.
هر گاه رکنی از ارکان این اتحادها بر قوه حربیه خود میافزود
و دسته جدیدی از سفاین را در بحر بشنا می آورد
دیگران مخوف گشته خیال میکردند که تا خود آنها نیز
قوه حربیه خود را مزداد نکنند محفوظ نخواهند زیست.
این مسئله بود که در خلال نزده صد و چهار و نزده صد و
چهارده قوای حربیه (بریه و بحریه) کـــه رقابت
محیر العقولی کسب زیادتی کرد، بحدی رسید که ملل سائره
از تحمل اعبای آن ضعف آوردند.
بحران بین المللی
بد ترین سوء نتیجه موازنه قوی همانا خوف عدم
شماره ۱۱ ۱۳۰
٤٥
جلد دوم سال اول
دوام و حفاظت آن بود یعنی تامین این موازنه امکان
نداشت . هر سال بحرانی در احوال پیدا گردیده
فریقین را قریب بانداز حرب با یکدیکر میرساند.
بحران ۱۹۰۵
مثلاً پس از موافقت دولتین انگلیز و فرانس
در نوزده صد و پنج امپراطور جرمن تجاوز دولت فرانس را
راجع بداشتن حاکمیت حامیانه در مراکش مخالفت
کرد. شاید این مخالفت امپراطور جرمن بخیال امتحان
قوه دول متفقین بوده. اگر در واقع امپراطور همچو
خیالی داشته گوئیم در این خیال خود مایوس گردید.
چونکه دولت انگلیز و فاکارانه در مقام معاونت فرانسه
برآمد . حتی گویند همچو وانمود کرد که اگر جرمنی
با فرانس بجنگد دولت انگلیز بطرفداری فرانس
شریک جنگ خواهد گشت . علی ای تحو کان دولت
فرانسہ نخواست بخطره حرب بیفتد . چونکه
بحران ۱۹۰۵ مراکش میباشد.
شماره ۱۱ ۱۲ ٤٦ جلد دوم، سال اول
متحدش دولت روسیه در آن وقت خیلی ضعیف بود . بناءً علیه مطالبات جرمنی را که بایست دولت فرانسه مسئله مراکش را در کنفرانس بین المللی تقدیم و موسیو ڈیلکسی کاسی وزیر خارجیه جنگجوی خود را عزل کند پذیرفت .
بحران ۱۹۰۸ ۱۹۰۹
بحران دیگری در نزده صد و هشت زمانیکه اطریش هنگری از معاهده برلن عدول نموده بوسنیا هرزه گو نیا را از ترک ها گرفت بشورش آمد . اما از آنجا که هر دو ایالت مسطور بمردم یوگو سلاو مسکون بود ؛ حکومت کوچک یوگو سلاو در سرب بر علیه اینها بشدت پروتست کرد و دولت روسیه هم بحیث تہتن سلاو ها با سرب اظہار ہمدردی نموده برای حرب تحشید قشون کرد . تا چندی معلوم می شد که شاید در نزده صد و نه دولتین روس و سرب مقاومت
جلد دوم، سال اول
٤٧
شماره ١١ ١٢
اطریش برخاسته دول معظمه سائره را بمصاف برانگیزند
ولی دولت آلمان معاونت خودش را با اطریش
اعلان کرد و این تهدیدش موثراً افتاد یعنی روس
و صرب حق الحاق ایالات بوسینا، هرزه گو نا را باطریش
تسلیم کردند . حتی دولت صرب وعده کرد قاطنین سرت
از پروپاغند بر علیه اطریش در آتیه نیز جلو گیری نماید بنابقسم
بار دوم دولت جرمن هنر مندی خودش را در ابراز
عظمت و جبروت خود بکار انداخته موفق شد .
دو سال بعد از این مسئله بحران ثانی مراکش در
نزده صد و یازده بروز و خلل انگیز .
باقی دارد
شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۸ جلد دوم سال اول
ترحیم
یکی از مصائب مهم امسال فول ارتحال استاد محترم حا
عبد الرزاق صاحب غزنوی است که محصلین و مستلمین علوم و معار
پر دورا یکجا اشکبار و سوگوار ساخته نه تنها دوش و بالای طلاب و مدرسین را لباس
مصیبت بازماندگی پوشانیده بل شهنا و نامه هرکس را بمفاد یکونی موت
الحوى تصدیق کرده یعنی فضائل این وارث نبی مثل ۱۶ رمضان
و ۲۲ حمل سۀ فوق عصبات ذوی الارحام پس ماندگانرا از میان
ربوده روز مذکور شصت و سوم سال حیات با فیض مرحوم بود که از غزنی
الی کابل بنشر افاضه وجود و معرفت میگرد .
اینک آئینه عرفان خود را در زمره تاثر شریکان دانسته با کسوت
سیاه همدردی در بر کرده بالوسیله ببازماندگان مرحوم
مرثیه تسلیت و بروح بزرگوار مرحوم دعای ترحیم میخواند . اما
قضای تحلیلی حیات علمی و اجتماعی ایشان را در شماره آینده ادا خواهد نمود .
اداره
شماره ۱۱ و ۱۲ ۴۹ جلد دوم، سال اول
سياحتنا
عجیب ترین چیزیرا که از نفس خود می شناسم، اینست که من جمال را
در عالم خیال بیشتر دوست دارم از اینکه در عالم حقیقت به بینم و
ریاض و ریاحین از انچه انها را به بینم مرا بیشتر مسرور میکند .
من انقدر ها که از خواندن قصاید شعر لانه مسرور میشوم ممکن
است از منظر و متنزهای جهان بسیار قشنگ، آن حظوظیت را
نتوانم احراز نمود. من دوست دارم که وصف شهرهای جمیل را
بشنوم . و انچه را که نویسند گان ، از روضه ها و منزلها
و قصر ها و حویلی ها ، و میدان ها و بلندی ها و جومی بار ها .
و تمثیل ها و مجلس ها و انجمن های نشان می نویسند
مطالعه کنم. و خیلی اصرار ندارم که آنها را ضرورتا معاینه نمایم
و گویا من مصمم که این لذت خیالی را در مذاق خود مداومت
دهم و میترسم مبادا حقیقت در بین من و این لذت
خیالی عائق آید .
شماره ۱۱ و ۱۲
۵۰
جلد دوّم، سال اوّل
و من گمان میکنم اگر عاشق میشدم ضرو رمضحکه عاشقهای
عالم میگردیدم و همه اکثر هـای دنیا تمثیلات مضحکه آمیز
از من روایت می نمودند. و گمان میکنم مثل من مثل
شخصی است که بمحبوبۀ خود دلباخته بود و میخواست
با آن ملاقات کند امّا محبوبه اش اجازه نمیداد همین
که بصد عجز و نیاز بحضورش کسب بهجت نمود و هنوز
یک آنی بیشتر جمال دلفریب آن را ندیده بود
که مراجعت نموده قصد خواب را نمود، محبوبه اش
متعجب شده سبب مراجعت و خواب را پرسید،
در جواب گفت میخواهم خواب شوم شاید که خیال
روی ترا در خواب به بینم.
امروز روز استشمام هواست، که مردم
برای هوای نظیف بطوری استقبال
میکنند که یک فوج منتظر برای یک پادشاه
تاجدار خود نمایند و بطوری آنرا مرحبا می گویند
علی اکبر خیمه دوز بابه خود
شماره ١١ ، ١٢
٥١
جلد دوم سال اول
که عشاق برای محبوبه دلستان خود یوم وصال
می نماید . و بصورتی برای آن تبسم های مشتاقانه
ابراز می کنند که روضه های شگفته برای ابرهای
گریان کار فرما میشوند و برای تلاقی نسیم
عنبر شمیم هرکسی راهی را تعقیب می نماید بعضی ها
به قلل جبال و برخی در سهول رمال پویان بوده . و
بعضی در نظاره لب های خندان غنچه و برخی
در تماشای غنچه های خندان لب . و جمعی در
بین جان قامت های سرو . سروهای قامت
متحیر مانده نمیدانند که قامت با سروها مشابه اند
یا سرو با قامت ها .
مردم درین روز در طریقه خود پویان اند. مکر من
نه براه شان میروم و نه بچیزی که ایشان متعجب
و مسرور میشوند سرور و تعجب من میآید . من در خانه
خود نشسته از گم شده خیال خود بحث خود میکردم
شماره ۱۱، ۱۲ ۵۲ جلد دوم ، سال اول
شاید بطوری که شیفته گان ، کام خود را از بین
دندان های درخشنده و خندۀ صهبا می یابند،
من هم از ان گم شده خود سعادت و بهار خود را
احصال نمایم .
درین اثناء نظرم بکتاب ( بلاغة العرب )
که بیک جانب من گذاشته شده بود افتاد . « این
کتابی است که بعضی نویسند گان فاصل آنرا
ترجمه نموده و در این نفیس ترین نکات فرانسوی
وجید ترین قرایح نویسند گان و شعرای آنرا جمع
نموده اند ». بخود گفتم بوجود این گلها، بر یاض دیگری
احتیاج ندارم و نه بداراى این نغمات بدیگر
قسمی سرو کار .
بمجرد یکه گام های امل خود را در صفحتی این کتاب گذاشتم
. . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . .
شماره ۱۱ و ۱۲
٥٣
جلد دوّم ، سال اوّل
باکیت دلی که از عبرت به تقلبات زمان ، و تطورات
دوران به پستی و بلندی و سختی و سستی پر شده
بود رفتم و بیک صحرا خشک و بیابان بی گیاهی
که نه در ان انسان راه یافته بود و نه حیوان جنبنده وجود داشت
رسیدم . دیدم مردی بر یکی از سواحل در یا بروی
یک زمین ریگی که ظاهر آن فریبنده و باطن آن کشنده
است قدم میزند . آب در احشاء آن ریگها بشکلی
که شراب در اعضاء جریان دارد در مغز آن نیز جنبش
می کند . و بطوری در سینهٔ آن مکنون است که اسرا
مکتوبه در سینهٔ بعضی ها .
همین که بیچاره هنوز چند گامی نزده بود دیدم که پاهائی
آن در ریگ فرو رفته و تا میخواهد آنها برآورد تا زانوها فرو
میرود. و تا جنبش میکند خود را تا سینه غرق
می یابد . اینست که بیچاره بمنا زعت و محاولت
خلاصی خود را میخواهد تا که می بیند : از وجودش درد و
شماره ۱۱ ، ۱۲ ٥٤ جلد دوم ، سال اول
زمین بدون از دهانی که برای فریاد هنوز باز است ؛ وآسما(ن)
که بوداع حیات اشک می بارد؛ دیگر چیزی باقی نماند
که آن هر دو را نیز همان ریک های بی عاطفه میپوشانند
وبالاخره از وجودش بدون آن دو دستی را که از
خاک برآورده و برای دعا برافراشته دیگر چیزی
بروی زمین اثر وجودش نیست . اما چون در
زمین وآسمان برای خود عاطفه ورحمتی حس نمیکند
آن ها را هم در بغل خاک پنهان میسازد .
من قبال این مشهد موثر حزن آور ایستاده شده
وقطرات اشک خود را بر این بیچاره مایوس روانه نمودم و
بدل گفتم : نظر در نکبت وشدت این مظلوم نتوانستم
مساعدت ومعاونت کنم، باری نباید از چند قطره
اشک رقت وچند ناله همدردی از آن مضایقه
نمایم .
این هم تیر شدم تا که بمنزل (لامارتین) شاعر
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٥٥ جلد دوم، سال اوّل
رسیدم و دیدم که در حجرهٔ خود نشسته و بدون سگ
آن دیگر مونسی با آن نیست که آن را مخاطب
ساخته بآن میگفت:
ای سگ با امانت و وفادار! مردم مرا ترک
نمودند و تو جانب من را نگهداشتی، دوستهایم
بمن خیانت نمودند و تو بمن وفاداری کردی. تو در نظرم
وفادارترین وفاداران و صمیمترین دوستانے.
اگر تو کریم الاخلاق و متواضع نمیبودی و برای حفظ مراتب
سیادت و ولی النعمی من بکمال جدیّت تسلیم
نمیکردی، من ضرور نشستن ترا بدروازهٔ خانه
گناه بزرگ تصوّر نموده ترا ازان جای در پهلوی خود
منتقل میساختم و ترا بکنار میگرفتم. چه، تو صدیق
و مونس باوفار منی و تو از بسیاری ذواتی که
که در بسترهای لطیف و بالشهای مزیّت تکیه نموده
اند بیشتر لایق تکریمی، همین واسهٔ من کافی است
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٥۱ جلد دوم . سال اوّل
که مشاهده میکنم نظر های ترا که بدوستی و اخلاص
جانب من نگاه میکنی زمانی که در من تحدق میکنی مرا شغر
می سازی که تو از مقاصد پوشیدهٔ من میخواهی تفتیش
کنی و کوشش می کنی از صحیفه وجنات من چیز هائی را
که امور است من بر تو پوشیده است بخوانی، و من میشنوم
که گویا بزبان حال میگوئی: این رفیق من چه حال دارد؟ سبب
حزن و علت گریهٔ آن چیست؟ برای من همین قدر کافی
است. و آیا میتواند انسان که در بهترین دوست های
خود بیشتر از ان چیز ها نیرا که من در التفات های تو و نظر های
تو که جانب اهتمام امور من و عنایت حال من داری
یافته بتواند ! کیست آن کسی که امروز بحزن من محزون شود
و گریه من گریه کند.
زمانی که محاورات اسیی لامارتین را شنیدم
که با سکهٔ خود باین وضع غمناک میگفت، من در خود فرو
رفته بدل میگفتم: زمانی که لامارتین آن مشهورترین شعراء
شماره ۱۱ و ۱۲ ۵۷ جلد دوم، سال اول
فرانسه درین خاکی که مهبط الهامات شعر است بدون کمک
خود که در دروازه آن افتاده است دیگر رفیق صمیمی نیابد.
پس دیگر شعرای بیچاره روند و در کجا برای خود ها دوستان
وافی پیدا کنند ؟
منزل لا مارتین را هم وداع نموده بمنزل (دی . سیما)
شتافتم دیدم که در یک حجره از حجره های خانه خود
نشسته بگریه زار و فغان های دلخراش بطوری
شیرین مینماید که میخواهد دل آن صد پاره شود، بخود گفتم
چه میشد که میدانستم چرا چنین نوحه و شیون می کند.
پس از اندک توقف دیدم که یکی از قصاید خود که در آن
تاریخ وجد و عشق خود را بوضع مؤلم و مؤثر شرح میدهد ترنم
می کند . بطوری که گمان کردم که هر بیت آن یک پارچه
آتش جگر گدازی است که میخواهد عالم را بیک باری
بسوزاند . و میشنیدم که در ان قصیده از خیانت محبوبه
خود ( جورج ساند ) شکوه میکند و نفس خود را بر اینکه
عبدالرشید خان
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٥٨ جلد دوم، سال اول
تسلی شود و عهد و زمان آنرا فراموش کند حالیکه می کند،
اثاری را نمی یابد و هیچ سود نمی کند . و همین که قصیدۀ
آن تمام می شود ، رنگ آن متغیر و چشم های آن
شخص شده بطوری که شاخه های خشک در قبال
بادهای تند مضطرب میشوند مرتعش شده بعد از آن
مثل مریض های تب دار در وقت بحران بنای هذیان را
گذاشته عقل و حواس آن مختل و مخلط می شد من رستم
که این مرد دیوانه شد و عالم شعر مستوجب آن شد که بران
ندیه نکنیم. راه خود را گرفتم، در حالی که از خداوندعافیت
میخواستم و بدل میگفتم : جمال زن ازینکه بزرگ ترین
عقول را بهلاکت بدهد حقیر تر و ازینکه روشن ترین قرایح را
خاموش سازد عاجزتر است
وَ لَكِنَّهَا الأَقْدَارُتَجْرِي بِحُكْمِهَا مگر اینکه اندازه ها بحکم آن جاری میشود
عَلَيْنَا وَ اَمْرُ الْغَيْبِ سِرٌ مُحَجَّبُ بر ما ؛ و امر غیب سرّیست پنهان،
شماره ۱۱، ۱۲ ۵۹ جلد دویم ، سال اوّل
از منزل دی موسیه گذشتم و در یکی از سرک های
پاریس قدم میزدم ، دیدم پیری کهنه لباس
و پریشان حال یکسره بوقار و آرام مطمئنانه با یک
جوره کفش های پاره که انگشت های پای آن
بصورتی که مارها از غار های خود سر بیرون کشیده
باشند از چاک های آن سر برآورده بود براه میرفت.
نظر من جانب آن افتاد ، دیدم که از کثرت سکون سر خود را
بالا نمی کند و از غایت وقار ورزانت عضوی را از اعضاء
حرکت نمیدهد . بخود گفتم این مرد بی سری نیست ، عقب
آن را گرفتم دیدم که در دوکان پاره دوزی ایستاد
شد و چون پاره دوز حضوراً بدکان حاضر نبود در آنجا بزمین
نشست و آمدن آنرا برای آنکه کفش های آنرا
پیوند کند انتظاری میکشید . از بعضی راهگذران پرسیدم
این شخص کیست ؟ گفتند : کورنی شاعر فرانسش.
در اینجا دهشت بر من غالب و حیرت بر من مالک گردید
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٦۰ جلد دوم، سال اوّل
نزدیک بود از خود بیگانه شوم بدل گفتم: وای بر شما
ای مردم! آیا بر شخصی که شب و روز گردن پای
افتخار شما را بدر و گوهر حمایل میکند از یک قطعه پوست
که پای آنرا به پوشد مضایقه میکنید . آیا عاجزید: از جهتهٔ
که هر روز غم شما را زیان میکند و نفوس شما را بنشاط میآورد
غبار غم و اتعاب را بیفشانید؟
میرفتم و با خود می سرائیدم: گویا زمانه بر خود تصمیم
گرفته است، این طایفه ادبا، را براراده و متمنّیات شان
کامیاب نسازد و چیزی را که آرزو دار ند از ایشان
دریغ نماید .
در نشستن لا مارتین و حُجرهٔ خود بدون مونس بغیر از
سگ آن . و در عُزلت گزینی دی موسیه در اطاق خود
با یک حاله گریه و مویه و فغان و در انتظار کونی در مقابل
آمدن یک شخص پاره دوز برای پیوند نمودن کفش های
کهنه: برای ارباب و اصحاب قیاس آیت خوب
شماره ۱۱، ۱۲ ٦١ جلد دوم، سال اول
و عبرت کافیست .
اینست که اکنون از سیاحت خود که درین کتاب
بکار فرما شده بودم بازگشتم . از کتابت کاتب
و از ترجمه مترجم خیلی متشکرم . و امید میکنم در هر روز بهمین
طور سیاحت در مثل این کتاب موفق گردم .
مترجم: سلجوقی
نظرات جزء ثانی
شماره ١١ و ١٢ ۶۲ جلد دوئم، سال اول
باغ عمومی کابل
سبحان الله ! ای باغ دلکش که در لب دریای وطن عزیزیم کابل
واقع شده قلعه سلطان جان ، با غبان کوچه نهر کابل توچی باغ
و خوابگاه را در چهار طرف خود جمع کرده بتسیر دیگر بآ نها پیوسته !
دروازه استا همه وقته بر روی اهالی وا و خرد و بزرگ را
بتماشای نزهت فزای خود صلا میزند .
کنار و میانته همه با سرکهای صفا و خیابانهای
مسطح زینت دارگشته از چمنهای گل و آبهای جاری چشم
تما شائیان را روشنی و دلهای سیروالا ها را سرور میبخشد.
صحن مرتبه دارست ، از عروج مراتب تمدن و طنی مدارج ترقی
وطن عزیز حکایه میکند . نونهایهای بیدکوچک کوچک سر
سبزت دماغ را تازه میسازد ، شعشعه خیزی چراغهای گیت
شبانه از یک میل دور نظاره گیانرا تماشای خورچشمک میزند.
موزيقيات شنوندگان را باهنگ دلنواز خود می شنواند. چوکیهات
از یکطرف رفقای ہمدم را دعوت مینماید کہ ہان خوش آمدید،
شمارهٔ ۱۱ و ۱۲ ٦۳ جلد دوم، سال اول
صفا آورید، بیاید یک لحظه بر سرم نشسته با هم سرگرم ختلاط
و اتحاد و اتفاق شوید. او تلهاست از دیگر طرف، از اقسام اطعمه
و شیرینی گرفته تا بساز و سرود، قوت بدن و غذای روح
هر دو را مهیا داشته اهالی را بخوان احسان خویش میخواند.
مردم باغ عمومی گفته از وقت عصر تا ده یازده بجهٔ شب
جوق جوق باطراف و جوانب گلگشت نموده کسالت کار و
بار روز را از خود دور میکنند. و از هوای تازهٔ زندگی
فزایت استنشاق نموده تفریح حاصل میدارند.
اگر غلط نکنم قول ظهیر ای تفرشی «عاشقان بسوی سر کو
روی خیابانست از مذهب کوچه گردی کوی جانان برگشته اند»
را تایید میکنی!
آیا همان چند جریب زمین خرابهٔ دکند و کبر، داری
نیستی؟ که مشهور بچار باغ بوده و چندی پیش ازین سطح
ناهموار و خرابه است قدم بقدم و بدست به بلندی پستی و بلند
که آن یک غیر موزون و این دیگر غیر مناسب بود بمنظرهٔ
شماره ۱۱، ۱۲ ٦٤ جلد دوم سال اول
دهشت خیز و حشت آوری تشکیل داده بیننده را بفکر دور
و دراز « آه خاکدان دنیا چقدر کهنه است » می انداخت .
همانا تو به ات بدر بار قدس الهی عز قبول در یافته است
که این جو رنظر عمران اثر اعلیحضرت غازی بتعمیرت
پرداخت ؟ ! و ستر « أو لم يروا أنّ الله كيف يحيى
الارض بعد موتها ان ذلك لمحي الموتي وهو على
كل شئ قدير » در توظاهر شد ، خرابیهایت آبادى
و دل مردگیهایت بسر سبزی و خرمی بدل گردید .
از وقتیکه این جور آبادی را دیده ام خیلی امیدم فزود
ویقینم راسخ ترگشته که هر خرابی را آباده و هرحماتی را
حیاتی در قفاست . خوشا بحال ملتی که پادشاه عمران
پرورش این جور خرابیهای وطن را تدارک وترمیم نماید .
عبدالله
عبدالسبوح خان معلم
شماره ۱۲، ۱۱
٦٥
جلد دوم، سال اول
از طبع ناقص بيچاره ان محمد طاهر طالب العلم صنف پنجم مکتب
تنمور حازی
استقلال افغان
تا شنیدم ندای استقلال
ساختم جان فدای استقلال
ای وطن زیست کن بآزادی
چون شدی آشنای استقلال
میکنم از صمیم دل یاران
روز و شب من دعای استقلال
تا ابد با وعید سلطنتش
هر که ماند و بنای استقلال
یا رب از دولت مقدس ما
کرفساری بقای استقلال
شمارهٔ ۱۱، ۱۲
٦٦
جلد دوم، سال اول
ای عزیزان دین هنوز کم است
سر دهم کز برای استقلال
طاهرا ز صدق دل همی گوید
با د یا رب بقای استقلال
کی بود تاب خامه کلک مرا
که نویسد ثنای استقلال
یوم شنبه دوازدهم ثور ١٣٠٤
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ٦٧ جلد دوم سال اول
اعلان
بتصویب انجمن معارف بخصوص اصلاح مراسلات و کتابت:
۱: - مکتوب هائی که در بین ادارات و وزارت
مراسله میشوند - باید به نمبر مکتوب و تاریخ آنها
اکتفا شود در مکتوب جوابیه عبارت مکتوب
سوالیّه اعاده نشود همین قدر کافیست که
گفته شود: مثلاً وزارت معارف بجواب
مکتوب نمبر مورخه ( ) آن وزارت
مینگارد که:
۲: - اسمائیکه بعد از شماره می آیند از سه حال
بیرون نمیباشند:-
اوّل:- اسمائیکه معناً و لفظاً مفرد میباشند و تعداد
آنها از شماره آنها معلوم میشود مثل
گوسفند، اشتر، آدم، فیل، زین، کلاه
شماره ۱۱ و ۱۲ ۶۸ جلد دوم، سال اول
تفنگ لازم نیست که علاوه از شماره شان
به یک کلمه نسبتی منسوب کرده شوند مثلاً
امروز مینویسند موازی یکر اس گوسفند
یک سرج زین، دو طاقه کلاه پنج نفر
شتر، دو نفر آدم، چهار زنجیر فیل،
یک میل تفنگ و غیره باید یک گوسفند،
یک زین، دو کلاه، پنج شتر، دو آدم
چار فیل، و یک تفنگ نوشته شوند.
دوم :. اسمانیکه معناً تعداد دارند و لفظاً مفرد میباشند
و برای ظاهر کردن تعداد معین استعمال
میشوند مثل تولی، زوج، دسته، غند،
خیل، رمه، گله و غیره که در تحریر استعمال
آنها لا بد یست مثلاً یک رمه گوسفند یک
یک خیل کلنگ، یک گله اسپ دو
تولی سپاهی، یک غند عسکر یکدست
جلداً از ۵۰۰ تا ۶۰۰ تحریر گردد.
شماره ۱۱، ۱۲
٦٩
جلد دوم، سال اول
دریشی، یکدسته قشون، یک زوج کفش،
یک قطی گوگرد .
سوم:- الفاظیکه ابهام دارند (غیر معین اند)
و بدون از بیان مقدار، معنی شان تمام
نبود چون آب، گلاب، سرکه، زمین
کشمیره، کشمش کذا ! چه بدون اینکه
وزن و یا کیل یا زراع بیان شود مقصد
معلوم نمیگردد . چون یک گیلاس آب
یک بوتل گلاب، یک خرد سرکه
یک جریب زمین یک گز کشمیره، یک
من کشمش . زیرا آب، گلاب، سرکه،
زمین، کشمیره، کشمش و غیره تعین مقدار
میخواهند در تحریر استعمال آنها لازمیست .
چهارم:- الفاظ مترادفه که معنی شان متحد باشد
در یک مورد قطار نشوند . چه بدون
جلال اثر شش ۶۰۰ کته مجیدی
شماره ۱۱ ۱۲ ۷۰ جلد دوم ، سال اول
اضاعه وقت کاتب و قاری و اسراف
کاغذ دیگر فائده ندارد و هم یک لفظ معنی
لفظ دیگر را افاده میکند و حاجت به تذکار آن
ندارد. چون لفظ (شجاعت بسالت)
(اصالت، و نجابت) چه وقتی که
شجاعت ذکر شد حاجت تذکار بسالت نیست
وعلی هذا القیاس. مثلاً این عبارت تکرار
است فائده ندارد «از شجاعت عسکریان
غیور و بسالت نظامیان جسور طاغیان
پسپا و باغیان منهزم شدند» اینست که
اگر الفاظ مترادفه آن را بیندازیم
نیز همان معنی را میدهد مثلاً از
شجاعت عسکریان غیور، طاغیان
پسپا شدند کلام هم طویل نشده
وقت و کاغذ بی مصرف نمی گردد
مطابع شرکه مطبعه ۹۰۰ نسخ چاپ شد
شماره ۱۱ و ۱۲ ۷۱ جلد دوم، سال اول
مگر منشی و محرر از استعمال مترادف
بصدق لطیف معانی تائید مزید مراد
دارد.
پنجم :- همچنین لغت های غیر مشهور یا ثقیل
خاصة بقیاس صرفی ساخته را تا
امکان است استعمال نکنند .
اگر چه در معنی عربی آن
اصل مقصد مندرج است .
مثلاً اسبال فرمود و تسامح کرد
که از آن ، آسان تر هم کلمات
موجودند و اسبال که بمعنی غیر ارسال
بوده فرستادن را دخلی بمعنی
آن نیست. بغلط مشهور شده و شاید بمناسبت بسیار
بعیدی استعمال مینمایند : از دائره تحریر باید بیرون
کشید .
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۷۲ جلد دوّم ، سال اوّل
قدرشناسى
از مستقرّات نباتی است که پروانهٔ با نسباق طبیعی بر هر باغ
و گلستان پی روایح گلها پرواز مینمایند در سایهٔ توجّات از ها ر شهد اندوز
کرده ضمناً غبار طلع نباتی را که ببال و منقار و پنجه های آنها چسپیده بهر
طرف نقل و نشر داده با لقاح و تکثیر نسل میکوشند . بر نتیجه هر سال
ساحهٔ روزی خود را هم توسیع میدهند و هم بفراهم آوری فیض و رونق
طبیعت و تربیهٔ ذوق بدیع بشریت خدمت میکنند.
همچنین بیشتر ارباب علم و معرفت در تزئید قسمت و جرائیم
مفید معارف برنگهای مختلف کوشیده و میکوشند یعنی از یک
طرف معارف پروان خود بهره اندوز عرفان و فضیلت اند و از طرف
دیگر افراد هر جامعه را حصه یاب خوان معرفت میسازند که در عالم تمدن بهترین مشال
الدّال علی الخیر کفاعله همین خاصیت است .
میدانند
اینک آقای عبدالاحد خان و محمد جعفر خان مدیر تحریر و معارف پرور آنجمله
که از چند سال باینطرف در هر فرصت بترویج و تعمیم معارف کمر همت بمیان بسته
و در هر کوچه علم و معرفت حصّتاً موسعی بذر بیضای ارشاد و تنویر بنی نوع کشته اند .
مثلا از ابتدای افکار آئینه تا امروز بدون فتور و انکسار نفوذ عرفان پرور خود را
بخرج داده برای آئینه پنجاه و شصت نفر ابونه (ذوات مشترک ) بدست آورده اند.
لهٰذا آئینه عرفان در آخر سال اوّل و عرفه سال دوّم خود برای این جوانان معارف
و وطن عرض تشکر و امتنان نموده در ترویج سالهای آینده خود امید تقویت و ترویج دارد
ـ آئینه عرفان ـ
شماره ۱۱ و ۱۲
۷۳
جلد دوّم سال اوّل
عَدْلُ اِلَاهِی
وَ إِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ فَاحْكُمُوا بِالْعَدْلِ
گویند در شهر بصره عابدی بو د طاعت پیشه و اطاعت اندیشه
که صوت نغمه تسبیحش محفلیان ساحته لاهوترا برقص آورده و نوا
دستان سرآ تهلیلش عندلیبان گلشن ملکوت را بی آرام کرده
عقد ثریا از انتظام سبحه اش بپراگندگی موصوف و دایره سپهر از رشک
انبساط سجاده اش ب داغ جگر معروف نسیم انفاسش چون باد بهار روح
پرور و شمیم اخلاقش چون نکهت مصر فیض گستر ولش بصفا آئینه دا
طلعت لیلی و طبعش بوفا مشاطه سیرت مجنون ، روزی ببزم
مسافرت قدم سعی در میان شوق نهاده مترنّم بو د چند منزلی که طیّ
مراحل نمود دزدان خون آشام که دست فتنه طعن بسنانش از انجم بر
قهر آورده و سیاف آشوب الماس تیغ شانراب سنگ ستم تیز کرد
بودند بعابد بر خورده بطمع مال خون او را حلال دانسته در زمان بهنگ
قتل و نمودند عابد بیچاره اغاز بجرع و ناله گر وه گفته ای مردمان از فن مکرر
شماره ۱۱ و ۱۲
٧٤
جلد دوم، سال اول
اندیشه کنید و از برای ژنده دست بخون زنده میالائید بیت ترک
ستم کن زندامت بترس * از فزع روز قیامت بترس * من عهد
میکنم که انچه اسباب دارم بشما بحل نمایم که نه در دنیا مرا باشما منازعه
باشد و نه در عقبی مطالبه آن ، سیه دلان تیره روز گار و سنگین
دلان جفا کار حلقه چشم را از خون عابد سرخ کرده زبان کشادند تا سر
سبزت بتیغ بنفش از تن جدا نسازیم در دیوان مظالم رو سفید
نگردیم باید که دندان طمع از حیات خود بر داری و لب از گفتگو در بندی
که فلک در پیش بینی مرگت کبو و پوش است بیت ترا شاید که آلائیم
بخون دست * که در گردن چنین خونم بسی هست * اما عابد یکباره
آیه یاس بر عنوان وجود خود مطالعه نمود بامید شفاعت بهر که روی آورد
گوشه ابروی دغا ندید و بدامن هر که دست تظلم زد بجز کل تغافل نچید در انجال
گفت بیت در که گریزد کسی بید و است انجمن * یا که نشیند کسی خطرات
این سرای * مقارن اینحال فوجی از عقابان دید که برسطح هوا انموار شد
عابد بیچاره متوجه ایشان شده گفت چون در این ورطه مرا امروز دا
خواهی نیست باری شما در وقت فرصت بازخواست خون من از این
صعوه لایم مال ٥٠٠ روپیه
شمارهٔ ١١، ١٢ ٧٥ جلد دوّم، سال اوّل
سنگین دلان جفاپیشه کنید بیت از خون دل این نامه رقم کرده ام
ایمرغ، خون میکشدت گر تو زپرواز بر آئی، آن قوم تبسّم کشه گفتند
تو باین ساده دلی ادّعای قرب درگاه احدیت مینمائی و حال آنکه
جاهلا نرا در این درگاه چندان قرب نیست و نخواهی از فوج طیور چگونه
آید. بیچاره عابد غریب عابد، مظلوم عابد، اگر کتاب مرویّت
قلب عابد را از حیات و زندگانی باز کنم نمیدانم بچه قلم و چگونه خطوط
منقوشه آن کتاب را در این صفحه تسطیر نمایم مختصراً عرض میکنم
که در یک قسمت از این صفحه کتاب وضعیت تقدیم نمودن
مال موجودی عابد را که با کمال احترام بود مذکور میداشت، که ای
برادران مسلمانان من و ای رفقای دینی من و ای
اشخاصیکه مورد خطاب الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ میباشید
من عاجز من ناتوان من ضعیف ما یملک خود را که مقصود
حقیقی و مطلوب واقعی شماست با کمال رضایت و خورسندی
بشما تقدیم میدارم آخر نتیجه قتل من برای شما چیست
اگر میگوئید که پس از قتل بیش از این مبلغ موجود عاید شما میشود
شماره ١٠ ١١ ٧٦ جلد دوم : سال اول
لاوالله که نخواهد شد و اگر گمان میکنید که شاید استظهار
این مطلب بشود بذات پاک خدای بیهمتا قسم که هیچکس
ابراز نخواهد نمود و اگر تصور میکنید که کشتن من اسباب
استراحت شما است چه راحتی برای شما حاصل
میشود و ..... و نیز در یک قسمت دیگر این صفحه
تفکرات عابد را از وضع کشتن و اسباب قتاله
و پرتاب ساختن جسد او در روی زمین توضیح
میداد که ای سرمن و ای جسد من آیا شما در
همین آن از یک دیگر جدا میشوید ای نفس من که
در هر دفعه شهیق و زفیری اعضای رئیسه مرا منقبض
و منبسط میسازی آیا الان قطع میشوی ای خون
شجرفی من که الان در داخل بدنم با کمال سرعت و شریانین
وارد من در حرکت هستی آیا در ساعت دیگر سطح
زمین را قرمز مینمائی ای نخاع دماغ و اعصاب
من که قوی حساسه و محرکه من هستید آیا احساسات
شماره ۱۱، ۱۲ ۷۷ جلد دوم، سال اول
و تحریکات شما این زمان برطرف میگردد ای جسد قائم
من بهمین رودی افتی و ارچون چوب خشکی بر زمین
میافتی ای سرمن که حالا مانند شبه جزیره از یک
طرف وصل ببدن من هستی میخواهی مثل کلوله در سطح
زمین غلطه بزنی ای زبان من که همچو عندلیب
خوش الحان در بوستان دهان من مشغول ترنمی
آیا پس از تصادف با خنجر خون خوار عبس میشوی
ای خنجر خون ریز و ای اسباب قطع حیات من
تو چه قسم آهنی هستی آیا بیکدفعه کشیدن گلوی
مرا می بری یا پس از دو سه دفعه ای آلت قتاله من
آیا زهر داده شده یا بدون زهری و آیا پس
از کشته شدن بدنم آیا حس میکند یا نه نمیدانم
یک نفر از این بیرحمان مرا میکشد یا مثل گرگان
ستمگر هر یکی قطعه از مرا می برد آه بر حال من وافسوس
بر میزانی من چون مطلب بدینجا رسید سیلاب
شماره ۱۱ ، ۱۲
۷۸
جلد دوم، سال اول
اشک از منبع چشم من جریان یافت و نوک
قلم از شرح تصورات قلبی من بحال عابد متوقف
گشته و بمن خطاب نمود که بس است این قدر نوک مرا
بسوزش میار که طاقت بیش از ین ندارم لہذا میرویم به ذکر
بقیه حکایت عابد بیگناه * وزوان گفتند حال که استعانت
از مرغان ہوا میجوئی اگر اول در کشتن تو اندک تاملی میرفت
اکنون گنجایش کاہلی نیست پس تیغ از نیام کشیده عابد را
بقتل و سر از بدن جدا ساختند بیت کشته تیغ تو ہنگام
شہادت میگفت * جور امروز ترا پرسش فردائی
ہست اما چون خبر قتل عابد در شهر بصره منتشر گشت
چون همگی اهل شهر کمند متابعت او را بگردن انداخته
و ربطہ مطاوعتش طریقه رقبه ارادت ساخته بودند
لاجرم از استماع این خبر عمالت اثر مضطرب گشته
بطلب قاتلش قدم کشادند بیت خون چکان است
نمک تیغ ستم میترسم * که پی آخر بدر خانه
شماره ۱۱، ۱۲ ۷۹ جلد دوم، سال اقل
قاتل برود. گویند روز عیدی که عامه خلایق در
مصلای معبود بوظایف عبادت مشغول گشته
بودند دزدان دغا پیشه در گوشه بقصد شکار دام
سجاد گستردہ بودند ناگاه فوجی عقاب در آسمان
بفغان آمدند چنانچه خلق از شور آن در تعجب
ماندند در آن حال بزبان یکی از دزدان بی
اختیار جاری شد که گویا این عقابان مقتدای
وصیت عابد خون او را از ما میخواهند جمعی
این سخن را استماع نموده مضمون را بعرض
والی رسانیدند حاکم شهر دزدان را گرفته
در ایذای آنان مبالغه نمود ایشان راه انکار پیش
گرفته والی پس از زجر زیادتی که نمود بخون
عابد معترف شدند دهر یکی را عقوبتی
کردند وَلَکُمْ فِى الْقِصَاصِ حَیٰوةٌ
یَا اُوْلِى الْأَلْبَابِ بیت دیدی که خون
شمارهٔ ۱۱، ۱۲
۸۰
جلد دوم، سال اول
ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر
کند وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ
يَنقَلِبُونَ
محمد علی
شماره ۱۱ ، ۱۲ ۸۱ جلد دوم ، سال اول
نمره ( ۵ ) بنات النعش (بقیه انشماره سابق)
مقررکنیم که هر کس عوض اشیاء خود آنرا بگیرد . موچی پیزار
خود را عوض او بدهد زرگر زیور تیار کرده خود را و جولاه توپ خودرا .
پس بعد از غور و فکر زیاد سکه را رواج دادند . ابتدای
سکه آهن بود که شاید مالیت صد روپیه را بغیر از بارگیری کسی
برده نمیتوانست . بعد از ان از مس و نقره و طلا رائج شده دریک
عصر روپیه چرم رائج بود . حالا نصارا اینقدر انتظام کرده
اند که سکه کاغذ را رواج داده اند . یک پرچه کاغذ از ده
روپیه گرفته الی ہزار ہا روپیه میباشد . ہر قدر روپیه
که در ان نوشته باشد و ہر جا که مدعای شما با شد مبلغ
آن را گرفته میتوانید . پس روپیه بذات خود پیچ
چیز نیست ؛ نه خورده میشود و نه پوشیده . لاکن
هر چیزیکه ضرورت باشد ؛ عوض روپیه گرفته میتوانیم.
این حقیقت روپیه است که بران دولتمدان غرور
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۸۲ جلد دوم، سال اول
میکند. حسن آرا:
- چگونه حرف را بمن نشان دادید . لکن بفرمائید
روپیه که عوض هر چیز میشود . پس نزد هر کس که روپیه
است او مالک هر چیز است و هر چیز در اختیار و تمنای او
است . پس غرور و تکبر دولتمند بیجا نیست . محمود:
- وجه غرور را نمیدانم، اما روپیه بدل چیز است. ولی
خود کار چیزی را داده نمیتواند . مثلاً فرض کنید که ما
ضرورت پیزار داریم : درین جا دو صورت است . اول
اینکه پیزار بکار داریم و پیزار موجود است ، دوم
اینکه روپیه موجود است و پیزار نیست . این هر دو حرف
یکسان نیست . پس برای روپیه والا حاجت است
که روپیه را گرفته بازار رفته پیزار بیاورد. فرض کردیم
که پیزار نه یافت و اگر یافت بهیچ جور نشد . پس شما
فکر کنید که روپیه والا مجبور است یا نه! و دیگر اینکه
روپیه دار لا که بازار میرود؛ آیا محتاج است یا نه؟
شمارهٔ ۱۱، ۱۲ ۸۳ جلد دوم، سال اول
در حقیقت پیزار والا محتاج نیست بلکه او محتاج آن چیزست
که عوض آن قیمت پیزار را خرج میکند. غرض
که روپیه والا زیاده محتاج است واگر زیاده محتاج
نباشد برابر پیزار والا ضرور است. دولتمند خواهش
سند یک چیز است و کاسب خواهشمند چیز دیگر حسن آراء
ـ لاکن بعوض روپیه هر وقت چیز میسر میشود . محموده،
ـ این خیال شما غلط است اکثر چنین شده است
که بعوض یک پیسه دویدیم . لاکن چیز میسر نمیشود
والده من حالات بلوا را بیان میکند که تمام مردم
از شهر گریختند و روپیه را یک سیر آرد تلاش
میکردیم میسر نمیشد . تمام روز مردمان روپیه را گرفته
خانه بخانه میگشتند و هیچ بدست شان نمی آمد بسبب
بلواغله از اطراف نمی آمد . نزد کسانیکه موجود
بود، اوشان برای گذران عیال دارمی خود
نگاه کرده بودند و میگفتند که روپیه را چه خواهیم کرد؟
عقل دل مردمان ... میخکد
شماره ۱۱ و ۱۲
٨٤
جلد دوم، سال اول
غله اگر بود قوت عیالدار می ما خواهد شد . حسن آرا :
البته اگر چنین اتفاق پیش شود ؛ روپیه چیز بکار نیست ، لکن
آیا هر روز بلوا میشود ؟ در آنوقت خدا میداند چه باعث
بود ؟ حالا نزد هر کس که دولت است آسوده است .
زندگی آسوده یک خاندان غریب را
مثال آوردن و ثابت کردن که تکلفات زیاد موجب
زحمت است و آرام طلبی باعث کلفت .
محموده :
از سبب دولت هرگز آسودگی حاصل نمیشود . خلیفه صاحبه
همیشه حال این همسایه را نشان داده دانسته ها میگردانید
که ملاحظه کنید چگونه زندگی آزاد و آسوده نصیب ایشانست ؟ یکی
خود اوست و یک شوهر او ، و چهار پنج طفل که قابل کار نیستند
شوهرش روز مزدوری مینماید . خود زن دستاس
جلال الدین محمد جلال بدخشی
شماره ۱۱ ، ۱۲ ۸٥ جلد دوم ، سال اول
میکند، در خانه او نه تخت است نه فرش. دوسه
چهار پائی شکسته مونج بی تکلف بر آن نشست
و برخاست دارند ظروفات شان کوز ها و دیگهای
گلیست . باقی خیر حسن آباد
- همین زندگی آزاده و آسوده است ؟ خداوند به دشمن من
این طور زندگی میسر نکند . در دنیا ازین علاوه دیگر چه مصیبت
خواهد بود. او از جان خود بیزار است. شما و خلیفه صاحبه
بر آسودگی او رشک میخورید. محموده.
- اول من نیز بر فرموده خلیفه صاحبه متعجب شدم
و سالهای دراز بر احوال خود او و عیالدار می او فکر میکردم
آخر دانستم که خلیفه صاحبه راست فرموده بودند . از
تفکر بسیار معلوم شد که آرام جسمانی و تکلفات جسمانی
تمام منحصر است بر عادت کسانیکه عادت محنت را دارند
ایشان در آن چنان خوشحال اند که ما به بیکارگی خود آنچنان
خوشحال نخواهیم بود. همین زن همسایه را دیده ام که بارها
جلال الدین پسر کمال الدین و محند ...
شمارهٔ ١١ ، ١٢
٨٦
جلد دوم ، سال اول
در شدت گرمی که از نبودن هوا برگ درخت نمیجنبید و من
بیرون استاده بر روی خود پکه میزدم؛ با وجود آن
هم عرق از من جاری بود خدا سلامتی بدارد زن همسایۀ
که در دالان نشسته دستاس میکرد و چیزی بیت
نیز میخواند . اوّل برای من شک پیدا شد که درین حالت او
چگونه بیت خواهد خواند؟ لاکن هنگامیکه من از دریچه سر خود را
پیش کرده صدا کردم . دیدم که هشتادش بشاش جواب
داد که چه میگوئی دختر خلیفهٔ خود را بگو که اندک گندم
مانده است . فی الحال ان شاء الله آرد را میرسانم
و به چنین خوش خلقی جواب داد که گویا هیچ تکلیفی بر
او نرسیده است . بعد از اندک ساعت دیدم که آرد را
بر سر گرفته خندان آمد و قول کرده در بین خم انداخت
خلیفه صاحبه او را صدا کرد که سرخم را بند کردی
یا نه ؟ زن همسایه جواب داد که بلی سر خم را پوشیده
بر سر او سنگ کلان را گذاشتهام . خلیفه صاحب
مخزن الفوائد ماه ششم ۶۰۰ صفحه
شماره ۱۱ ، ۱۲ ۸۷ جلد دوم، سال اول
گفت خوب کردی حالا رخصت هستی! زن همسایه جوا
داد: آیا دیگر گندم برای آرد کردن نمیدهید؟ خلیفه صاحبه
کتاب را دید، گفت: نه! حالا ضرورت نیست. چند روز
آرد داریم، در گرمی آرد زود خراب میشود . زن همسایه
گفت: به ده بیست روز هیچ خراب نمی شود. اگر
آرد میکنید بدهید. خلیفه صاحبه گفت: کمبخت یک روز
آرام کن درین گرمی دلت بیحال نمیشود. زن همسایه در جواب
نمیدانم عادتم شده روزیکه کار نمیکنم تمام جانم دردمیکند، و نان
هضم نمیشود. گفت: محموده
- من در دل خود گفتم که ملاحظه کنید که چه شکایت های
مصیبت کرده میشود. خلیفه صاحبه:
- گندم برای آرد میدهم لکن گندم اضافه پیدا شد
و تول آرد خنک کم. زن همسایه:
- گندم تر بود، اول که اندک گندم را در دستاس
انداختم دلدل شد این گرفت. بعد از ان گندم را گرفته
شماره ۱۱ ۸۸ جلد دوم، سال اول
خشک کردم، در بیرون بدین باعث دستاس نمیکنم که نپرد
در بین دالان دستاس میکنم، خلیفه صاحبه:
- حکیم از چند روز انتظار دارم که کدام مرکب والا از کوچه
بگذرد که پند بار گل زرد بگیریم که دالانرا سیم گل کنیم
دیگدان ها نیز خراب شده که شما می ساختید زن همسایه:
- گل زرد چه مشکل است؟ وقت چاشت که نزد
پدر هست (که نام پسرش بود) نان بُردم، از آنجا
یک تِگری گل خوب می آورم. زیرا که گل چوچے
پایش دارد. خلیفه صاحبه:
- اگر گل رسید، فردا عوض آرد کردن همین کار را بکنید!
زن همسایه:
- دعا کرده بر آمد بعد از اندک فرصت دیدم که خواهر
خورد هست یک تگری کلان بر سرش و مادر عقب
عقب او می آمد دختر را دیده در دلم خوف پیدا شد خبر
نداشتم که چه آورده است. لاکن بعجلت دویده از دروازه
شماره ۱۰۱ ۸۹ جلد دوم سال اول
روى را از سر او پائین کردم دیدم که گل ترجونی است
من گفتم که ترا خدا هدایت کند، این چه غضب کردى
اینقدر بار؟ درین بین زن همسایه نیز رسید همراه او
جنگ کردن گرفتم که ای زن در دل تو اینقدر رحم نیست؟
بساط دختر را ملاحظه کن و اینقدر بار را از خانه تا به اینجا
آوردن؟ اگر دختر اضافگیست یک روز برای او زهر
داده بکش! هیچ مادر اندر اینچنین نخواهد کرد؟
نکریرا که من از سر او پائین کردم خود دانستم ، خیلی
لعن و طعن کردم زن همسایه مرا بطور سرسری گفت که دختر
جان ما مردم غریبیم و این نیز دختر شخص غریب است
شب و روز کار ما بار برداشتن است حال اینقدر
گل چیست؟ این دختر تنها چارپائی ها را بر داشته
از یکجا بدیگر جا میبرد روز گذشته یک پله دستاس را
در خانه فلان همسایه برده بود. طفلان ما بمانند بچه های
امیرها نازک و نازدانه نمیباشند. اینحرف زن
شماره ۱۱ ۱۲ ۹۰ جلد دوم . سال اول
همسایه را شنیده خیلی نادم شدم و در دل خود اندیشیدم که
یا الهی این چه سبب است که برای ایشان نان شکم سیر سیر
میشود؟ باز اینقدر مضبوط و قوی چرآهستند؟
روزی من از خلیفه صاحبه جویان شدم، ایشان جوآ
دادند که این تمام کارهای محنت است، ما تمام روز و شب
بیکار افتاده میباشیم طعام را که خوردیم چون در شکم
میباشد هضم نمیشود، نه کامل گرسنه می شویم،
همیشه بیمار، گاه قبض گاه پیچش، هر روز حکیم میخوایم علاج
میکنیم دوا خوردن عادت کرده ایم، مزاجها ما مانند
گل نازک است باندک اشاره پژمرده میشویم. در هر سوتر
شکایتهای درد داریم. در گرمی بسبب درد سر حیرانیم از
دست چشم دردی بعذاب. نه اشتها داریم نه آرام
از دست مگس و پشه خواب کرده میتوانیم. از بسیار خور
دن
آب یخ و شربتیاس شکم ماست که دم کرد، شکایات
درد ریح صبح در شانه و چاشت در کمر و شام در زانو با
شماره ۱۱ و ۱۲
۹۱
جلد دوم سال اول
می آید. زمستان همراه خود سرفه زکام و زلوله پی
آورد، یک آرام طلبی ما را از تمام لذات و آسایشات
دنیا بی نصیب ساخته. در طعام صدها تکلیف میشود
لاکن با ندان خشک غریب لذت می یابد. صدها
زحمت برای خود خواب می آوریم و با اندک سرفه از
خواب بیدار میشوم و باز خیلی دیر خواب می برد
من حال این زن همسایه را دیده خیلی تعجب می کنم
دیروز من از سبب شدت گرمی پریشان بر بام
خود میگشتم دیدم که طفلان همسایه بر چارپایی خشک
یکی بالای دیگر خود افتاده نه توشک است و نه بالشت
خیلی مزه خواب رفته اند. از عروسی نا شش سال میشود
گاهی ازین همسایه خود شکایت بیماری را نشنیده ام.
در ماه سنبله هر قسم خانه که باشد ضرور دو سه نفر مبتلا
تب میشوند. لاکن گوش شیطان کر همسایه و طفلان او
گاهی دو وقته در خانه شان آتش ندیدم باز هم ما شاء الله
جلال الدین خان ۴۰۰ تخته
شماره ۱۱ و ۱۲ ۹۲ جلد دوم، سال اول
طفلان او توانا و تندرست اند. خلیفه صاحبه از من پرسان کرد که
این دختر خورد بخیال شما چند ساله خواهد بود؟ من جواب دادم
شاید ده ساله خواهد بود. خلیفه صاحبه:
- نه هفت هشت ساله خواهد بود؟ ببین که از شما کرده
کلان و تواناست حسن آرا:
- این حرف شما درست است، در خانه ما نیز حال نوکران
و خدمتگاران همچنین است که شما بیان کردید، خورده
خورده اینقدر تیار گشته اند که مشکل شناخته میشوند. محموده:
- آیا چه سبب است که شما مختار خانه و شکر خداوند که
هر چیز مهیا و در بدن شما آثار گوشت پیدا نمیشود؟ جاریه ها
صد دزدی کنند باز هم برابر صاحب خانه خورده و پوشیده
نمیتوانند. حسن آرا:
- البته چنین معلوم میشود که باعث محنت است لاکن بفرمائید
که کار خدمتگارانرا ما چگونه انجام بدهیم؟ اول از دست ما
پوره نیست. اگر زحمت کشیده کدام کاری کردیم
شماره ۱۱ و ۱۲ ۹۳ جلد دوم، سال اول
پس خویش و اقارب ما را بحقارت نظر خواهند کرد
محموده :
- شدن و نشدن را پرسان نکنید. انسان از گل نازک تر و از سنگ سخت تر است. بمانند ما زنانی اند که دستاس میکنند و دیگر صدها کار مشکل را به چنین آسانی انجام میدهند برابر اوشان هیچ مرد کار کرده نمیتواند و همین زنان اند که از جای برخاستن بر اوشان دشوار است. هر قسمیکه انسان عادت گرفت همچنان میشود. حقیر دانستن خویشان چندان اهمیت ندارد در بودن نوکر چاکر بدست خود کار کردن بخیال من در نزد مردم زیاده عزیز شدن است. چقدر خوب است که بدروازه نوکر و درون جاریه موجود باشد و بدست خود کار کردن را انسان عار نداند. خلیفه صاحبه را ببینید که دو نفر جاریه دارند و چند نفر شاگردان که اگر اندک اشاره برای ایشان بکند
بقیه از صفحه ۶۰
شماره ۱۱ و ۱۲ ٩٤ جلد دوم - سال اول
امید است که همه و پیشم در تکمیل آن کوشش خواهند
کرد. لاکن این بنده خدا برای آب خودشان میخیزد
این طرف خدارا چه خوب معلوم خواهد شد که ما این بنده
خود را چقدر عزت دادیم و همچنان او را تابع دارش
ساختیم . لاکن او چگونه بنده نیک من است که هیچ
غرور ندارد . خود را نا چیز میداند . حسن آرا :
:: کاریکه از دست خود انسان نشود پس چکند ؟
محموده :
جواب آرا فی الحال بر میشما دادم که بطرف
هر کار انسان رجوع کند آنرا بانجام رسانده میتواند مطابق
این شعر :
بهر کاریکه همت بسته گردد اگر خاری بود گل دسته گردد
مگر خیر در دنیا کسیر ا که خداوند دولت و عزت داده باشد
اگر کار های محنت زیاد را نکند با ز هم هزار ها کار خورد
خورد هست که بی زحمت انرا کرده میتواند. برای آنچنان
جلال الدین خان ۹۰۰۰ تخته
شمارهٔ ۱۱ و ۱۲
جلد دوم سال اول
کار بر خود تکلیف نکردن و به نوکر چاکر تکلیف کردن خیلی
عیب است.
زیرا اول انسان کاهل میشود و عادت آرام طلبی رفته
آهسته اضافه شده میرود.
دویم اینکه کاه یکه خود انسان مطابق خیال خود کرد میتواند
جاریه هرچند لایق و سلیقه دار هم باشد کرده نمیتواند. من قاعد
خود را چنین گذاشتهام هر قدر وقت که از خواندن و نوشتن
فارغ میشوم در آنفرصت ضرور چیزی کار میکنم. در سال
شده که لباس خود را خود برش کرده میدوزم در پختن نیز خوب
بلدیت حاصل کرده بودم لاكن حالا دو سه ماه شد که باز استعمال
من کم شده باز هم گوشت سرخ کرد میتوانم در خانه هر چیز که نو
ترکیب باشد من پخته میکنم. حسن آرا:
- شما پختن را نیز یاد دارید؟ محمود:
- چه خاک یاد دارم از برکت حلیفه چیزی یاد گرفته ام که گذران
میشود من چه که تمام شاگردان مکتب میدانند از ان کرده ایم
شماره ۱۱، ۱۲ ٩٦ جلد دوم سراج الاطفال
فردا در پغمان میله میکنیم تمام سامان آورده شده است خلیفه
صاحبم ام فرمودند: موسم گرم است. بدان باعث باید وقت
از کار خلاص شوید فردا شما نیز خواهید دید : حسن آرا :
- آیا سنبوسه هم پخته کرده میتوانی ؟ محمود :
- انشاء الله چنان سنبوسه پخته کنم که انگشتان خود را همراه
او بخوری . لاکن بگو که کدام یکی را پسند داری : شیرین نمکی
و یا کوفته ؟ حسن آرا :
- شهر بانو سنبوسه شیرین را چنان خوب پخته میکند که حیرت است؟
صبح خیزی حسن آرا
حسن آرا :
- من وقت آمده نمیتوانم زیرا از خواب ناوقت میخیزم : محمود
بمجرد شنیدن کلمه ناوقت بی اختیار خنده کرده گفت :
آیا شما هر روز وقت آفتاب برآید از خواب بیدار میشوید؟
حسن آرا :
باقی دارد
ایقاظ
الحمدلله «آئینه» بواسطهٔ این دو شماره جلد دوم خود را
اکمال نمود. تمنائی که بطرف نشر معارف وعلوم در دل
مضمرت نهاد خود داشت ! بر زبان و فعل نیز باظهار و
ثبوت رسانید. بعد ازین با چهرهٔ مصفاتر از سابق با زنا
مطبوعات عرض اندام میکند وخط و خال هر گونه علم و
معرفت را با انعکاس ضیای صدق تحلیل و تجزیه مینماید شماره
اول جلد سوم خود را با حروفهای دلچسپی کاغذهای مجلا
بمشاهده قارئین خواهد رسانید .
پس مشترکین معارف پرور است که جواهر اشتراک خودرا
که تاحال منعکس نساخته اند باید محاکمه فرمایند وگرنه از شماره آینده
دوکان استفاده شان را آئینه بندی نخواهد کرد و بآثار
معرفت شان ذخیره نخواهد گردید .
(اداره)
خاطرنشان
خواهشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل محاسبه وزارت معارف در سائر
ولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف انشا داده طلب مجله
مینمایند اما در خارج به نماینده خانها دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.
قیمت اشتراک بقرار ذیل است:-
سالیانه در داخل . . . . . هشت روپیه کابلی.
" خارج . . . . . . . شش روپیه کله دار یا دوروبله.
فی پاکت جلد در داخل 1/2 روپیه (45 پیسه) در خارج یکروپیه قیمت جنسی آن
ذیل :-
در مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه وکلا
آئینه باشند خواه مشترکین.
همچنین براهل علم قلم کار ائینه رایگان معلمین معلمات طلاب طالبات ارزان ست (نصف)
اعلان
اشتهاراتیکه جهت علوم وفنون باشد: بهر پنج کلمه یک پیسه جهت تجارت وصنایع با سد بکیر؟
پیسه اخذ شده درج خواهد یافت. اشتهار تا یک مضمون از سه دفعه زیاده درج نخواهد گردید.
جلد سوم ، سال دوم
مقالات وارده بریاست
دار التالیف آمده پس
نمیگردد
اداره حق اصلاح
و درج مقاله را دارا
است
مجموعه
تاریخی ، علمی ، ادبی ، اجتماعی ، اخلاقی ، تربیوی
آئینه عرفان
باحث از مساعی علمی و انکشافات مدنی است که از طرف ریاست
دار التالیف وزارت معارف در هر ۱ ماه نشر میشود .
محل اداره : کابل بستان سرای - وزارت معارف - دار التالیف
برج جوزا ١٣٠٤ له
دار السلطنة كابل
مطبعه شرکت رفیق
FRONT
NO 370 A
K B
SPECIAL QUALITY
MANUFACTURED
FOR
AHMED ABDUL KARIM BROS
RANGOON CALCUTTA BOMBAY
MADE IN JAPAN
شماره ١٢
١
جلد سوم ، سال دوم
يك نظر به ثبوت تمدن ومعارف
يا (بقیه از شماره سابقی)
عن بحت يا درد المالتاليه
پروگرام دارالعلوم
١
صرف
عربی
٢
نحو
"
٣
منطق
"
ارسطو
٤
کلام
"
قدما و متاخرین
٥
حکمت نظریه وفلسفه قدیم
"
افلاطون و ارسطو
٦
فقه
"
٧
اصول فقه مع میراث
"
٨
تفسیر
"
شماره ۱۲ ۲ جلد سوم، سال دوم
۹ مناظره عربی
۱۰ علم البلاغه "
۱۱ تاریخ قرون اولی و وسطی فارسی
۱۲ جغرافیای عمومی و خصوصی "
۱۳ حساب باصول تازه "
١٤ هندسه مستویه "
۱٥ هیئت بطلمیوس
١٦ حقوق بین الدول عمومی فارسی
۱۷ حقوق بین الملل خصوصی "
۱۸ ادب عرب
۱۹ اصول انشاء و کتابت عربی فارسی
۲۰ تجوید
۲۱ عروض و قوافی عربی
۲۲ اخلاق عربی
۲۳ تصوف "
شماره ۱۲
۳
جلد سوم ، سال دوم
اینقدر بعد از قرائت جدول گفت که در آینده شاید مضامین ذیل
شامل پروغرام رسمی دارالعلوم گردد . اسم با مسمی خواهد شد :
۱ | اصول تفسیر
۲ | علم الوضع
۳ | حکمت طبیعیه
۴ | کیمیای عضوی و غیر عضوی
۵ | علم الاقوام
۶ | فلسفه علوم
۷ | الجبر
۸ | المثلثات
۹ | علم اجتماعی
۱۰ | علم اقتصاد
۱۱ | تاریخ ادب عالم
۱۲ | تشریح و فزیوتوری
۱۳ | تاریخ ادیان
شماره ۱۲
جلد سوم، سال دوم
بنا بر مصلحت وقت مختصرا گفتم:
- وابسته وقت است . یعنی وقت و احتیاج در
نظر گرفته خواهد شد .
سیاح هوشمند بساعت خود دیده گفت :
- ساعت یازده و نیم است. نیم ساعت دیگر وقت
داریم. آخرین سئوال من که با بتدالبسته است !
امیدوارم بی جواب نگذارید. با کمال مسرت و مفتخرت
گفتم :
- چشم مهربانی کنید!
- دارالتالیف از کدام تاریخ باین طرف دائر
است و تا امروز چه کرده ؟
بلا درنگ کتاب مواقف را کشادم. برای
تقویت میان صفحات و جلد (وقایه) سرصفحه سراج الاخبار
چسبانیده بودند. همین عبارتها را خواندم:
برای اطلاع ناظران کرام فهرست مؤلفاتی را که از
ترتیب سوسیس - شماره ۱۲ - س ۶ - ۶ بقیہ دارد
شماره ۱۲
جلد سوم، سال دوم
ابتدای دارالتألیف سنهٔ ۱۳۲۵ هجری الی الآن ۱۳۳۱ انجام
یافته و طبع رسیده در مکاتب دولت برای تعلیم اولاد
وطن مقدس مقرر گشته اند تحریر داشتیم ....» [ شمارهٔ
۱۷ سال دوم سراج الاخبار]
درین جدول اسم هژده کتاب ابتدائی را که در ظرف
شش سال تألیف یافته ذکر کرده
ممنون شده بملاطفت گفت :
معلوم میشود که دارالتألیف نیز سن رشد خود را حاصل
کرده بیست سال برای استحصال کمال یک مؤسسه
خواه علمی باشد خواه اداری خیلی باعث امید و مفخرت
است ، گفته میشود افغانستان از بیست سال باینطرف
در قید تألیف و ترجمهٔ کتب و علوم بوده همچنین قیاسًا دانسته
می شود که در ظرف شش سال ۱۸ کتاب بدست آورده
باشد؛ در شش سال دیگر امیر شهید بیست الی بیست و پنج
کتاب دیگر البته بوجود آمده ؟ یعنی در ظرف دوازده سال،
جلد سوم ، سال دوم ٦ شماره ١٣ / ٤
حکومت سابق تقریباً چهل کتاب در کتبخانه عرفان مملکت
ذخیره ساخته . حال در مدت سلطنت اعلیحضرت غازی
بهمین نسبت رسیده باشد ؟
این تخمین البته قياس مع الفارق بود . برای تصحیح
گفتم :
- غالبا بترقیات دور امانی جناب سیاح کمتر متوجه بود
اند ؟ چونکه تنها تقریباً همین سه سال که بنده فعلاً از کار های دارالتالیف
وزارت جلیله معارف مسبوق و با داره این کارخانه علوم
مصروفم ، تقریباً یکصد جلد کتاب که ربع آن متعلق بکتب های
ابتدائی و سه ربع آن داخل نصاب مکاتب رشدیه و دارالمعلمین
و خارج مکتب میباشند تالیف و ترجمه شده . طبیعی است که در
دو سه سال ابتدای سلطنت عصری اعلیحضرت همایون غازی
بنا بر تشکیلات تازه و تطبیقات آن زیاده بر چهل - پنجاه کتاب
زیر تالیف و ترجمه آمده . علاوه برین بواسطه اشخاص و وزارات
سائره از ترجمه گرفته تا تالیف از پنجاه جلد کتاب زیاده تر بکتبخانه
شماره 1/13 ۷ جلد سوم، سال دوم
ملت اضافه شده . همچنین تقریباً یکصد جلد نظامنامه خورد و بزرگ
که شالودۀ قانون اساسی این دور ترقی و استقلال افغانی است.
بالذات این مرکز عمران و عرفان یعنی اعلیحضرت امان الله خان
بملت خود بدون تأخیر اهدا داده .
برین وجه گفته میشود که از ابتدای سال جلوس همایونی تا امرز
بنابر ترقیاست مجدانه این پادشاه جوان بخت سه صد جلد کتاب
و نظامنامه بوجود آورده دستور حیات و رهبر نجات همین
ملت شده و حاضر کرده است . اگر بحکومت سابق قیاس کرده
با وجود انکه قابل قیاس نیست _ شود بیک حساب بسیط
گفته میشود که اعلیحضرت امیر شهید در هر سال سه و نیم کتاب
که وسطی از پنجاه صفحه زائد نیست بملت خود داده اما اعلیحضرت
غازی در هر سال چهل کتاب که وسطی از یکصد صحیفه بالاتر است
احسان کرده یعنی ده مثل عصر سابق در معارف افزوده هیچ
شک نیست که روز بروز بیک سلسله عددی تزاید کرده خواهد شد.
چنانچه تنها امسال پنجاه کتاب داخل وخارج مکتب در علوم متنوعه
شماره ۱۲/۱
۸
جلد سوم ، سال دوم
بدست خواهد آمد . حال شما اگر بنظر سطحی هم به بینید تقدیر کرده میتوانید .
اینک در خصوص ترجمه و تالیف ، این ستاره اقبال افغان چنین ترقیات شایانی داد ، پس بحال سائر امور اقتصادیه ، زراعیه ، ملکیه ، عسکریه و سیاسیه خود حکم واستدلال بکنید . مثلاً : سرکها ، باغ ها ، و سائره که تعداد آن خروج از موضوع خواهد شد . صرف نظر میکنیم مع مافیه در جواب این همه احتیاجات بمضمون وَلَكِن لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي گفت :
- اگر اسمای کتب مؤلفه اداره خود را که در روزهای ماموریت بپاس ترجمه و تالیف پوشانیده اید و یا در دست تالیف و ترجمه دارید ؛ مهربانی کنید خیلی بر ممنونیتم می افزائید .
- بچشم اینک بجدول مذکوره
باقی دارد
۷ حصه سیاه نمبر ۴ وزارت جلیله [ILL] سعین اللی +
شماره ۱۲ / ۱
۹
جلد سوم، سال دوم
معارف پرورهای شاهانه
حقیقتاً دور تغافل در وطن عزیز ما خاتمه یافته، عصر تکامل افاغنه مجدداً قابیلیت
ضیای حقیقت انتمای خود را با ارائه مینماید. اعلیحضرت امیر امان الله خان
یگانه رهنمائی است که ملت خود را بوسیله رافت و شفقت بشاهراه
ترقی سوق و حرکت میدهد ، درین راه همینانکه از مهربانی و الطاف
دریغ نمی فرماید، برای حصول این مقصد اگر لازم شود، از زجر و توبیخ
نیز دست نمی کشد.
مراحم و اشفاق شاهانه بی فلسفه و عاری از معدلت شماری نیست
ذات حمیده صفات شاهانه مراحم و اشفاق را سوء استعمال نمیفرمائید
تاجور وحقا بشمار نرود. اعزاز و اکرام مأمورین دولت شاهانه در آنها
برای رفاه و آسودگی و ترقی ملت نجیبه افاغنه توضیع و توسیع مینماید.
نه برای ازدیاد اعتبارات واقتدارات شخصی.
چنانچه تفتیش ولایت قندهار یکی از آیات بینات اراده و عزم
راسخ پادشاهی نشان است که نسبت به ترقی افغانستان همیشه اظهار
شماره ۱۳ ۱۰ جلد سوم، سال دوم
فرموده و میفرمایند، اگرچه تفتیش شاهانه در ظاهر احوال مثل سائر امور نوآغاز مملکت هنوز یک امر جدید و یک مسئله امیدواری انگاشته میشود؛ اما این قدم نخستین ذات شاهانه در راه اصلاح امور و جریان قوانین موضوعه رفته رفته ما را بمنزل مقصود میرساند و نیز مایه سعادت و سلامت ما را فراهم میکند، محققین ما همه تن ازین اقدام اصلاح جویانه شاهانه متوقع نتایج حسنه می باشند. یقین دارند که در آتیه قریب از اینگونه اقدامات و مساعی ذات خسروانه بسی فوائد و عوائد شامل احوال ما میتوان شد. در قندهار علاوه از بهار اصلاحات و رفع مشکلات امور عسکری و کشور آنچه معارف خواهان و ارباب ذوق از کارنامه های اعلحضرت غازی حظ گرفتند و استفاده کردند، تعمیم مکاتب و تشویق و ترغیبی است که تنها به دانش پروری معارفگستری شاهانه منسوب است.
تمام افراد ملت افغان بشوق اند که سیاق و مساق مضمون کلام این رهنمای عصر بحر عرفان و عمران وطن چیز دیگر نبوده و ارشاد و هدایت
شماره ۱۲
۱۱
جلد سوم، سال دوم
این پادشاه خردمند غیر از فوائد و سعاداتی که منحصر به تحصیل علوم
است مقصود دیگر نشنیده نشده است.
ازین رو وجود عرفان نمود شاهانه را محیی یگانه معارف دیده، اداره
موزه علاوه میخواهد انچه از تفتیش قندهار برای خود افاده و افتخار
حاصل کرده انرا نیز بحضور ارباب فکر سلیم ارائه کند.
درین سفر قندهار اعلیحضرت غازی اشیاء قیمتدار عتیقه را
از قندهار دستیاب فرموده موزه کابل را بان مزین کردند
اشیائیست که مخص منوبات تاریخی افاغنه گفته میشود و فہر
اشیای مذکور ذیلا مرقوم میگردد :
١:- دیگ سنگی شکلا مانند نیم کره مجوف که محیط خارجی آن از
دیگ تاء - اح به شش منطقه نوشته دارد ۱ عدد
۲ :- مسکوکات قدیمه یونانی ، کوشانی ، ساسانی ، اسلامی
از طلا و نقره و مس ۷۰۰۰ عدد
٣:- میل تفنگ (قربونه) چهار میله که ظاہرا یکمیله و حجر آن چهار
میل را نشان میدهد ۱ عدد
شماره ۱۳
۱۲
جلد سوم، سال دوم
۴: – قالین کهنه مندرس از یادگارهای مقبره اعلیحضرت احمد شاه افغان درانی که از حیث نقش و ساخت از قالین های زمان ممتاز است . . . . . . . . . . . . . . . ۴ قطعه
تشریحات امتیازات این اشیاء
دیگ سنگی:
این دیگ یکی از اشیاء نادره تاریخی و کارنامه های اسلامیه و از یادگارهای مهمه پادشاهان و امراء افغانستان گفته میشود، نظر بجودت صنعت آن که از یک پارچه سنگ سیاه شگاف مشابه نیم کره مجوف که دائره لب آن از طرف درون مستدیر و از طرف خارج مضلع مشتمل بر ۲۴ ضلع تا شش انچ و طرف اسفل آن اندکی طولانی ساخته شده و هم از مضامین نوشته های اطراف آن که در شش منطقه متوالی ملاصق یکدیگر بعبارت طولانی مفصل تحریر شده یک لایحه تاریخی ترقی تمدین و تمدن مستعمرات شهر قدمیه قندهار را نشان میدهد.
بعضی نوشته های دیگ مذکور نابود شده خصوصاً در منطقه اوّل
شماره ۱/۱۳
۱۳
جلد سوم . سال دوم
از طرف لب دیگ و یک منطقه اخرین آن بکلی محو گردیده
بهمین سبب اسم بانی و واقف آن نامعلوم کشته ماند و با.
نوشته های آن تا جائیکه امکان خواندن و مفهوم شدن
داشت : بکمال دقت، نقل نوشته های آندین اوراق
ثبت شد.
نقل نوشته های دیگ مذکور که در سطح محیط خارجی آن
منقوش است :
دائره فوقانی که سطح لب دیگ مذکور گفته میشود بخط ثلث
عربی نوشته داشته بعضی جاهای آن شکسته و بعضی محو
شده باز هم بکمال دقت انچه از اثار مفهوم شده نقل آن
گرفته تحریر شد.
مختصرا اینکه هرجایی آن که خوانده و مفهوم شد ثبت شده
و انچه غیر ممکن بود جای آن خالی و نقطه زده شد تا معلوم باشد
دائره سطح لب دیگ ...... علیه الصلوات وافضل من
التحیات ...... درین ایام خجسته فرجام ..
شماره ۱۲ ۱۴ جلد سوم ، سال دوم
توفیق عالی یافت جمال سلطنت و مملکت . . . . . .
افضل الاهالی مرجع الاکابر و الاعالی . . . . . . . .
. . . . شجاع . . . . . . . . . . . . . . . .
منطقه اول : حضرت باری خواجه ایوب انصاری
و بعد از انکه حضرت واقف مذکور . . . . . . .
. . من له الولائیه . . . . این را ساخته و هم
از برای اولاد وقف نموده . . . متوالی و . ظر. .
. . . انحضرت وقف کرد حضرت واقف مذکور
بر بقاع مذکوره و بر مدرسه که والد واقف مذکور بنا
نموده و محاذی این مدرسه مذکور وقف لازم کرد . .
. . واقع در ولایت قندهار موسوم به (سنگ حصار)
در حالی که حق و ملک وی بود و به بیع صحیح شرعی خریده
بود از اولاد جناب امیر مرحوم امیر نظام الدین جنیبکه
سلطانلازم مغفور سعید شاهرخ میرزا بمبلغ هزار و
پانصد مثقال نقره سره بضربه تنجکی و تمامی قریه واقع
شماره ۱۱ ۱۵ جلد سوم ، سال دویم
در ولایت مذکور موسوم به (ده روح آباد) . . . جناب
واقف مذکور . . . ببیع صحیح . . . . مثقال
نقره از وجه حلال ضرب کرده . . . بعضی آن . .
. . . همگی و تمامی (حجکک) .
منطقه دهم : که از همین نهر مذکور جناب واقف مذکور
آب بدانجا برده احیا نموده و همگی و تمامی (مسکنه)
که جناب واقف مذکور از ورثه امیر جلال الدین فیروز
شاه که ملازم استان حضرت سلطان مغفور مذکور
بوده ببیع صحیح شرعی خریده و همگی و تمامی این ده
قناتی موسوم به (حک) واقع در میانه میمند
و کوشک نخود و همگی و تمامی قنات (چیل گزب)
که قریب بکوشک نخود واقع است و همگی و تمامی
اعناقات چهار قطعه باغ در کل این قریه قطعه (اعلم)
و قطعه (ده زنگی آباد) و قطعه (ده میخوش) و قطعه
(در هومال) و همه گی و تمامی اعماقات که واقف
آیت عرفان عبد الرحمٰن ناظم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
شماره ١٤ ١٦ جلد سوم، سال دوم
مذکور بنا کرده هشتاد و شش در دکان واقع در
بازار ارشوه ی بیرون بلده قندهار بقرب
مدرسه مذکور جانب جنوبی مدرسه و منجمله شانزده
باب دکان متصل راه گذر و دیگر جانب غربی
بازار مذکور و هفت در دکان جانب شرقی
بازار مذکور جانب شمالی مدرسه مذکور و پنجاه
و یک در، جانب شرقی بازار مذکور بیست
و هفت در جانب غربی بازار مذکور بیست
و چهار در و نوزده سغون همگی و تمامی اعتا
قانت حمامی واقع در چهار سوق بازار مذکور
و همگی و تمامی کاروانسرای واقع در اندر
ون بلده مذکوره حدود جمله موقوفات و موقو
عنها در و قنیه مسطور است و جمیع انچه از مو
قوفات بایه شمره از حد و د مرافق و حقوق و ادا
مرکبه خاصه مذکوره کل از قبیل موقوف فیها و
باقی دارد
نمبر ٣ ٤ و قفنامچه مدرسه جامع موی مبارک ١
شماره ۱۳
۱۷
جلد سوم، ساله دوم
افاده تحریر
(خصوصیات لفظ و قلم)
ادب : در لغت اندازه و حد هر چیزی را نگهداشتن است،
و بمعنی دانش و طور پسندیده هم آمده . اما در اصطلاح ادب یا ادبیات
هر زبان عبارت است از لفظ قلم همان زبان چه هر زبان دارای دو شعبه
است : یکی زبان گفتگوی عموم که دو نفر یا بیشتر با هم در و برو
خیالات خودشان را زبانی اظهار میکنند سخن میزنند. سخن میشنوند.
این گفتگو عبارت است از الفاظ مروجه روزمره که عام فهم بود
خورد، بزرگ، خوانده، ناخوان، نویسنده، غیر نویسنده در ادای
کلمات، ترکیب جملات فهم معانی از الفاظ با همه یکسان دیگرنگ میکنند.
هر که سخنی زند و ما بشنویم فورا بمفاد سخن و مطلب سخنگو پی برده مدعا را
میفهمیم. البته بعض اشخاص نسبت به بعضی خوش اختلاط و شیرین زبان
میباشد ولی این شیرین زبانی راجع است بحسیات و خیالات او
نه بالفاظ و عبارات چرا؟ در گفتگوی زبانی همه یکرنگیم .
و نیز گفتگوی زبان غالبا یک جمله ـ دو جمله و بعباره دیگر مختصر میباشد.
اندیشه عثمان علی ادم
شمارهٔ ۱/۱۲
۱۸
جلد سوم، سال دوم
زیرا سخنگو مدعای خودش را گفته سکوت میکند؛ و در جوابش مخاطب سخن آغاز می نماید. وقتی میشود این گفتگو هم طولانی باشد. چرا سخنگو اگر مطلب طولانی داشته و خواهد بمخاطب اظهار کند البته مطلب طولانی عبارت طولانی میخواهد چه عبارت لباس معنی و بایست باندازهٔ او باشد. بهر تقدیر سخن زبانی دراز باشد یا کوتاه بشنونده مدعای سخنگو را میفهمد.
آمدیم بر ادبیات یعنی لفظ قلم که با زبان گفتگو مغایرتی داشته دارای خصوصیاتی چندی است که بعضی از ان را بیان میکنیم.
۱- لفظ قلم گاهی در بعضی از کلمات یا جمله تقدیم و تاخیر میکند و مطلب فصاحت یا خوشنودی عبارت میباشد: پادشاهی را شنیدم بکشتن بیگناهی اشارۀ فرمود بیچاره در حالت نومیدی بز بانی که داشت ملک را دشنام دادن گرفت.
اصلا ترتیب عبارت این جور است: شنیدم پادشاهی را که بکشتن بیگناهی اشارۀ فرمود بیچاره ملک را بز بانی که داشت در حالت نومیدی دشنام دادن گرفت.
۲- گاهی در میان یک جمله که هنوز تمام نگشته جمله دیگری درآورند و درآن
شماره ١٣
١٩
جلد سوم، سال دوم
مدعائی میباشد : بر بالین تربت یحیی (علیه السلام) معتکف بودم
در عباره فوق (بر بالین تربت یحیی معتکف بودم) یک جمله و (علیه السلام)
جمله دیگری است که در میان جمله اول آمده و مدعا تعظیم نام مبارک حضرت
یحیی است علیه السّلام .
٣ – بعض کلمات برای زینت عبارت زائد می آید طوری که معنی بدون
آن تمام میباشد . این جور کلمات زائده غالباً حرف میباشد
مثل : بر – در – به – فرا وغیره (دوشکر اندرش مزید نعمت)
در فقره فوق اندر زائد آمده .
٤ – لفظ قلم غالباً مطلب طولانی بیان میکند مانند، مقاله، مکتوب
وغیره هرگاه مختصر باشد باز هم از چهار پنج سطر کمتر نمیباشد مانند
رقعات مختصر از پنجهت مشق چیز نوشتن خیلی لازم است تا زبان قلم را
روانی و طلاقتی پیدا شد هنگام نوشتن کلالت نکرد و از عهده چند سطر
نوشته بخوبی برآید . بلی نویسنده کم استعمال نمیتواند ما فی الضمیر خودش را
بلفظ قلم شسته و رفته بیان نماید ولی کم و زیاد مطلب را عرضه دهد
خلاصه خصوصیات لفظ قلم بسیار و ما بهمین چند خاصه اکتفا ورزیدیم.
عبد الله
شماره ۲
۲۰
جلد سوم، سال دوم
معرفی
(ارسطو) در قرون اولی میگفت: «چنانچه از یکدانه گل باغی بوجود نمیآید
همچنین انسان بیک فضیلت صاحب ملکه آن نمیشود.» یعنی مشق لازمست.
کذا (تن) که یکی از علمای فلسفه قرن گذشته است؛ چنین میسراید: چیز خوب
نوشتن نتیجه خواندن چیزهای خوب است.» یعنی ممارسه میباید.
اینست که یکی از اطفال پیر و نوجوان امروز بتعبیر دیگر او بی ازاد باشی
پنج سال است که در جویبار بین السطور ادبیات قدیم و جدید بلا آرام مشق شناوری
نموده جیب جیره (سلول های) دماغی خود را از صدفهای الفاظ گزیده رنگین
و گوهرهای آبدار مضامین بدیع پر میکند و بزور تخیله ابداع کار خود اشکال تازه
میبخشد.. شاید که عمومیت فکر (ارسطو) و خصوصیت سخن (تن) را ملتفت
نباشد! مگر استعداد ادبی این جوان بهمه حال نیقدر را یقیناً سرمشق کرده
که ادبیات (انطباعات هیجی است که صنعت کار از فطرت اقتباس کرده
بوسائط مختلفه در روح سامع و خواننده خود تلقین ذوق بدیع مینماید.) را
با روح ملکوتی بشر و ذوق سلیم را با حیات انسان توام دانسته بهر جا که شعر
شماره ۱۲ ۲۱ جلد سوم، سال دوم
رنگینی در میان ادیبان زبان پیشتر از بحرکت الهام پروری نمیخیزد. در
روی هر لوحه که سخن بلندی دید؛ مانند چشم مریض و بیدار بگردش و خرام
مینشیند. این عصر قبول صنعت هر نوا که از اصفهان بشنود؛ در حال سلاما بیان
میفرستد، هر مقامی که از عراق بگوشش برسد بلادرنگ صله آفرینی تحفه او با
میسازد. مقامی در پرده نظم سروده (سرور) میشود نشری تالیف نموده در شعر
منشور پروفیسور خیابان بها رخواهد گردید.
اینک درین روزها بر فاقت مکتوبی شرح حیات عمر خیام را ترصیع
داده پیش آئینه عرفان که تسلی ده قلم و علم جوانان رشید است مقاله
آورده طوطی وار بخت آنرا میخواهد سبز بسازد. مثل اینکه هر کس در خانه
آسیا با نوشته خو آمده تعیش میکند، چیزی نوشته بمعرفی قلم خود برآمده است.
آئینه نیز مع الامتنان جواهر گزیده آقای سرور جان را برای
جوانانی که آرزوی قلم زنی دارند؛ ولی این جرأت را در میدان مطالعه
منحصر مینمایند، ممکناً للسائرین نمود.
این نوشته اولین قدم تجربه سرور جان است که مشاربالبنان
جوانی است و نخستین چکیده ایست که چهره مطبوعات محدود با قلم شیرین
خود وشمه میکند.
امید است که آینده احساسات ادبی اقتباس و هیجان بخش نموده شربت کلک عزیزان
کشد و از مخیله بدیع کار خود مناظر نفیس به پرده های سامعه قارئین تصویر کند. این مکتوب
و آن مقاله: اداره آئینه
شماره ١/١٢
۲۲
جلد سوم، سال دوم
ادیب محترم ائینه عرفان
من به فکر پاک و نیات بی آلایش و مقام ارجمند شما سلام
میکنم. چرا شما هستید که کلمات خود را مانند (سعدی) و (ویکتور
هوگو) بمشابهٔ صدای آسمانی در جامعهٔ تنگ و محدود ما با جمعیت
پرحرارتی پراکنده ساخته بگوش تمام ذرات این محیط میرسانید. گل
کاریهائیکه تا امروز بر صفحات آئینه عرفان و دیگر نشریات
دارالتألیف نموده اید مرا و هم وطنان مرا بتقدیم سلام و ادا میکند.
و یکی از آثار ادبی چندی قبل دیده ام:
(فلاماریون) معروف در یکی از شاهکارهای خودش موسوم به (لُوسِن) تصریحاتی
دارد که: «در پرتو روشنائی و نور کوچکترین حرکات و محقرترین
کلمات انسان منقوش و مرتسم و در صحنهٔ ابدیت باقی و برقرار
میماند» آیا شما نیستید که سایهٔ منحصر روشنائی این عصر که با مکنونات
متجدده افکار غرب را با شرق ممزوج کرده بدر و دیوار کابل تابش
میدهد با بحثهای فلسفی و مصاحبههای اخلاقی و ادبی که شایستهٔ
شماره ۱۲ ۲۳ جلد سوم ، سال دوم
یک محیط نورانی و پر معرفتی است تقویت و تأیید میکنید .
و بقول (فلاماریون) کوچکترین کلمات خود را بر صحنه ابدیت
باقی و بر قرار می نمائید و در زیر هر یک از سطور پر معانی خود
چندین درس صنعت و سرمشقهای بدیعیت مستور میسازید
من هم بنا بر تشویق و ترغیب شما با وجود یکه درخت تا ثیر
این موسم فکر در دماغ من و خامه در کف من سرد و منجمد
گردیده خواستم شرح حال حکیم عمر خیام را بنویسم :
چرا که من او را درخشنده برلیان تاج مشرق میدانم.
هر کس بآن روح بزرگ او که در زیر رباعیات او پوشیده
شده در التهاب است ، آشنا شود، حتما او را قابل
تقدیس میداند و در پیش شعیریز م طبیعی اش خود را
مات و مبهوت میگردد . من هر وقت که بقطب او فکر میکنم
و بعظمت فکر می این موجد و متفکر غوطه ور میگردم ؛ بلا تردید آنرا
شاهکار خدائی میدانم . اگر در آثار مقدسه دینی به بینیم
خدا و ند انسانیت بمظهریت خود نقاشی کرده است (خلق الانسان)
در ریختن خونهای بی گناهان چه فایده
شماره ۱۲
٢٤
جلد سوم، سال دوم
علی صُوفِیّه) حقّا باید تصدیق کرد و اعتراف نمود که
انسان وقوهٔ فکر او بر تمام ممکنات و بر کافهٔ کائنات مزیّت
و برتری دارد این است که من حالات و سوانح حیاتی این انسان
با عظمت و این دهقان پرورش یافته آغوش طبیعت را که
افتخار ما آریانیانست ، تتبع و جستجو نموده از روی اسناد
تاریخی و تذکرات مؤلفین مشرق و مغرب هر قدر که راجع
باین شخص بزرگ دیدم و شنیدم جمع نموده بپیشگاه
شما تقدیم نمودم.
آقای شائق از مقام غبطه انگیز شما امیدوارم که
در پاورقی آئینه عرفان خود آنرا مرتباً درج نمائید در خاتمه بقلم
پاک و فکر بی آلایش تان احترام میکنم:
سرور
شماره ۱۳ ۲۵ جلد سوم، سال دوم
خواجه امام عمر خیام
ابوالفتح عمر بن ابراهیم الخیامی نیشاپوری از مشاهیر حکمای
و ریاضیین او اخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم هجری بوده یکی
از مفاخر بزرگ ایران است ولی شهرت فوق العاده
که در بلاد شرق و درین اواخر در اروپا و امریکا بهم رسانیده
همانا بیشتر (یا فقط) بواسطه رباعیات حکمت آمیز او است،
که در اوقات فراغت تفریح خاطر و تشحیذ ذهن می سرود
و سائر فضایل و مناقب او در تحت شعاع شعر مستور مانده است
گمان میکنم بهترین و کامل ترین ترجمه هائی که ازین حکیم بزرگ
نوشته شده آن است که پروفیسور ادوارد براون معلم زبان
فارسی و عربی در دارالفنون کمبریج از ممالک انگلستان
در کتاب نفیس خود که «تاریخ علوم ادبیه ایران» است
مرقوم داشته و تمام مآخذ و مصادر سابق بر خود را با کمال
دقت در نظر آورده. بنا برین اولا لقب او در غالب
شماره ١٤ ٢٦ جلد سوم ، سال دوم
کتب عربی که متضمن ترجمه حال اوست و همچنین در صدر
رساله جبر و مقابله خود او (خیامی) با یاء نسبت است
و در غالب کتب فارسی و در رباعیات خود او همیشه
«خیام» بدون یاء نسبت پس هر دو شکل صحیح است
و صحت هیچ کدام باعث بطلان دیگری نیست و اختلاف
تغییر بر حسب اختلاف زبان عربی و فارسی است. ثانیاً
کتبی که در آن ذکری از عمر خیام شده است خواه متضمن
ترجمه حال او بوده یا فقط اشاره بنام او شده باشد بر حسب
ترتیب زمانی از قرار ذیل است:
اول شخصی که از عمر خیام ذکری نموده خواجه نظام الملک
طوسی وزیر آلپ ارسلان و ملک شاه سلجوقی است
که در وصایای خود که در حدود ٤٨٠ هجری یعنی پیش
از ٨٠٠ سال بامروز تالیف شده چنین مینویسد: که من
و حکیم عمر خیام، و حسن صباح هر سه نفر نزد امام موفق نیشاپوری
بتحصیل علوم مشغول بودیم پدر حسن که علی نام داشت
شماره 1/12
۲۷
جلد سوم، سال دوّم
و مخفیسکه بد مذهب خبیث العقیده بود ظاهر میساخت که من
از اولاد محمد صباح حمیری ام و در ملک ری اوقات
بسر میبردم مردم آنجا آبا و اجدادش را بروستای اتولا
منسوب میساختند ( علی ) بجهت دفع مطنه مردم پسر خودرا
حسن را به نیشاپور برده بخدمت امام موفق باستفاده علم
مشغول گردانید در آنوقت من و خیام نیز دانش می آموختیم
عمر خیام و حسن صباح و من هم سال و طفل یک دبستان بودیم
روزی حسن با من و حکیم گفت که شاگردان امام بدولت
میرسند. اگر همه بآن مرتبه نرسیم یک کس از ما ضرور خواهد
رسید. پس عهد کنیم که هر کس از ما بدولتی رسد
علی السویه مشترک باشد. ما نیز این چنین پیمان بستیم.
روزگاری برین گذشت من به ترکستان افتادم بدستور
الب ارسلان گشتم نخست خیام نزد من آمد اور اگرا
داشتم و گفتم آنچه خواهی به پیمان پیش ، چه در درگاه
شاه و چه از اندوخته خود بتو ارزانی خواهم داشت.
شماره ۱۲
۲۸
جلد سوم، سال دوم
پاسخ گفت که من بهیچ یک از اینها خواهان نیستم.
ده کده از نیشاپور بمن ارزانی دار تا بآسایش و آرامش
روزگار بگذرانم. من نیز برای گذران وی سالی هزار ودویست
درست (اشرفی) بچند ده کده از نیشاپور نوشتم.
وی بازگشته با رامی روزگار گذرانید.
بعد از ان قدیم ترین کتابی که ذکری از عمر خیام نموده چهار
مقاله عروضی است که مصنف آن نظامی عروضی سمرقندی
معاصر خیام بوده و در سنه در بلخ در مجلس انس بخدمت
او رسیده است و در سنه در نیشاپور قبر او را زیارت کرده
و این دو حکایت که در باب عمر خیام ذکر میکند اصح و اقدم
مآخذ ترجمه حال اوست.
حکایت اول سنه بشهر بلخ در کوی برده فروشان در سرای
ابو سعد جره خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری
نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم.
در میان مجلس عشرت از حجة الحق عمر شنیدم که او گفت.
شماره ۱۳
۲۹
جلد دوم، سال دوم
گور من در موضعی باشد که هر بهاری شمال بر من گل افشان
میکند. مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم که چون وی گزاف
نگوید. چون در سنه ۵۳۰ به نیشاپور رسیدم چند سال
شده بود که آن بزرگ روی در نقاب خاک در کشیده بود
و عالم سفلی از و یتیم مانده و او را بر من حق استادی بود
آدینه بزیارت او رفتم و یکی را با خود بردم که خاک او را
بر من نماید. مرا بر گورستان (حیره) بیرون آورد بر دست
چپ گشتم. در پائین دیوار باغی خاک او دیدم نهاده :
و درختان امرو د و زرد آلو سر از ان باغ بیرون کرده و چندان
برگ شکوفه بر خاک او ریخته بود که خاک او در زیر گل پنهان
شده بود و مرا یاد آمد آن حکایتی که بشهر بلخ از و شنیده بودم
گریه بر من افتاد که در بسیط عالم و اقطار ربع مسکون او را
هیچ جای نظیری نمیدیدم. ایزد تبارک و تعالی جای او را در جنان
کنا د بمنه وکرمه .
حکایت دوم : اگرچه حجة الحق عمر بدیدم اما ندیدم او را
شماره ۱-۲ ۳۰ جلد سوم، سال دوم
در احکام نجوم هیچ اعتقادی و از بزرگان هیچ کس ندیدم
ونه شنیدم که در احکام اعتقادی داشت در زمستان
سنه ثمان وخمس مأته بشهر مرو سلطان کس فرستاد بخواجه بزرگ
صدرالدین محمد بن المظفرع که خواجه امام عمر را بگوی تا انتخاب
کند که بشکار رویم و اندر ان چند روز برف و باران نیاید
و خواجه امام عمر در صحبت خواجه بود و در سرای او فرود آمد
خواجه کس فرستاد و او را بخواند و ماجرا با وی بگفت
ورفت و دوروز در ان گذر و اختیار نیکو کو بود برفت
و با اختیار سلطان را برنشاند و چون سلطان برنشت
ویک بانگ زمین برفت ابر درکشید و با دبرخاست
وابر ودمه در ایستاد خنده ها کردند سلطان خواست
که باز گردد خواجه امام گفت پادشاه دل فارغ دارد که همین
ساعت ابر باز شود و درین پنج روز هیچ نم نباشد سلطان
براند و ابر باز شد و در ان پنج روز هیچ نم نبود و کس ابر ندید
احکام نجوم اگرچه صنعت معروف است اعتماد را نشاید
شماره ۱۲
۳۱
جلد سوم، سال دوم
و باید که منجم دران اعتماد درستی نکند و هر حکم که کند حواله
با قضا کند.
این دو حکایت فوق در باب عمر خیام از چهار مقاله بود
که نوشتیم.
بعد از چهار مقاله اقدم مواضعی که نامی از عمر خیام در آن
برده شده است در اشعار خاقانی شیروانی است
که با صح اقوال در سنه ۵۹۵ وفات یافته است
در یکی از قصاید خود گوید:
زان عقل بد و گفت که ای عمر عثمان
هم عمر خیامی و هم عمر خطاب
یعنی هم در علم دار ای اولین رتبه مانند عمر خیام و هم در عدل
صاحب نخستین درجه چون عمر بن خطاب.
بعد از اشعار خاقانی شیخ نجم الدین ابوبکر رازی معروف
بدایه در کتاب مرصاد العباد که در سنه ۶۲۰ تالیف
شده است بتقریبی ذکری از عمر خیام نموده و عین عبارتش
شماره ١٠
۳۲
جلد سوم، سال دوم
اینست معلوم که روح پاک علوی و روحانی را در صورت
خاکی سفلی ظلمانی کشیدن چه حکمت بود باز مفارقت
دادن و قطع تعلق روح از قالب کردن و خرابی صورت
چراست و باز در حشر قالب را نشر کردن و کسوت
روح ساختن سبب چیست، انگه از زمرۀ
أُولٰئِكَ كَا الْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ بیرون آید مرتبه
انسانی رسد و از حجاب غفلت يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا
مِنَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ
خلاص یابد و قدم بذوق و شوق در راه سلوک نهد
و آن بیچاره فلسفی و دهری و طبایعی که ازین هر دو مقام
محرومند و سرگشته و گمگشته تاریکی را از فضلا که نزد ایشان
بفضل و حکمت و کیاست و معرفت مشهور است و آن
عمر خیام است از غایت حیرت و ضلالت این بیت میباید گفت:
در دائره کآمدن و رفتن ماست * آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نه زند دمی درین عالم راست * کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست
باقی دارد
شماره ۱۳
۳۳
جلد سوم ، سال دوم
طفل كوهيستانى
اثر دوقورایتا
ترجمه از ترکی
ده ـ یازده ساله یک طفل هنگامیکه در جنگل (...)
فرانس ریشه و کنده های درخت صنوبر جمع میکرد؛
از طرف دو سه نفر شکارچیان ـ در حالیکه از دست
ایشان به نیت فرار و خلاصی سر درختی بالا می شد ـ
دستگیر گردید و در یکی از کلبه (چپری) های آنحوالی
برده شد. طفل بعد از هفته تکرار بکوه گریخت. روزها
خنک شدید زمستان را با یک پیراهن افسرده
و جریده در سیر کوهها امرار کرد. شبها در جایهای
تنها پناه می برد و روز ها بدیهات جوار نزدیک
می شد. برینوجه بعد ازین که مدت مدیدی سرسریانه
گردش میکرد؛ روزی باختیار خود بیکی از خانها
یک ده داخل شد.
طفل بعد از اقامت دو سه روزه اینخانه اوّل
شماره ۱۷ ٣٤ جلد سوم، سال اوّل
بدارالايتام (...) و سپس به (...) نقل مکان یافت.
درین محلّ آخری مدّت زیادی ماند. در همه اینجابها همیشه
این طفل گریزان ، بی صبر و متحرک و دائماً مائل بگریختن
دیده میشد.
یک ناظر (وزیر) حامی فنون اندیشید که ازین
طفل استفاده فنّی خواهد شد. فرمود بپاریس ببرند
در نهایت هشت سال اختلال، طفل بپاریس آورده
شد.
این طفل چه طور بود؟ چرکین، کریه منظر، همیشه متمایل
به شور و حرکت. هرگاه خلاف مرام او کاری کنند
بنا میگزیدن و پرت کندن داشت. نسبت باشخاصیکه
خدمت و منفعت او را تامین نمایند هیچ حس ممنونیت
اظهار نمیکرد، هیچ گاه وقت خود را در کاری نمیداشت
از آنجا که جمعیت بحال چنین طفلی که از سینهٔ طبیعت
کشیده گرفته شده است مسئول بود؛ مؤسسهٔ
شماره ١٣ ٣٥ جلد سوم، سال اوّل
باعواطف ملی (کوران کران) تربیه این طفل را بمن محول
نمود . قبل از اینکه زحمت و کوششی که در بارهٔ این طفل
متحمل شده ام ایضاح نمایم : احوال سابقه او را بیان کنم :
نظر بروایت (...) که راپوُری راجع بحالات سابقهٔ
این طفل نوشته مشاعر این طفل انقدر غافل بوده که حواس
بعضی حیوانات اهلی نسبت باو بیدارتر دیده شده چشمان
بی مقصدش همیشه از یک چیز بچیز دیگر بدون استفاده
می جهید . لامسهٔ این طفل خیلی بی ممارسه بود : سطح
هموار و ناهموار را فرق و تمیز کرده نمیتوانست . سامعه اش
نسبت بغوغا ها و الحانات مؤثر یک مقام غیر مشغول
و بی حس بود . آوازش یک نسق و گرفته . شامه نسبت
ببویهای معنی لطیف و بد یکسان ..
ملکات فکریه: بهر چیزیکه تعلق باحتیاجات او
دارد : غور کرده نمیتوانست . ملکه حافظه ، حکم و تقلید
نیز باشیای محتاجه خود آلهند رمحدود و بی رابطه بود
شماره ۱۴ ۳۶ جلد سوم: سال دوم
که وا کردن یک دروازه را نیز میدانست . هرگاه
بالای طاقی غذا گذارده شود : در وقت گرسنگی نیز
عقلش کار کرده نمیتوانست که زیر پای خود کرسی گذاشته
از آنجا بگیرد : مرام خود را با شارت نیز از افاده عاجز
بود. با وجود اینکه سببی در میان نبود : از یک حالت
حزن سخت با یک قهقهه بلند متغیر میگشت . با هر گونه عواطف
اخلاقیه لا قید بود و تنها گرسنگی خود را حس میکرد : حظ
ومسرت خود را در استفاده ذائقه مییافت ، ذکای
این طفل عبارت بود از یک چند فکر غیر مرتبط که رفع احتیاج
بکند : موجودیتش از حیات حیوانیه فرقی نداشت .
(....) در راپور خود اظهار میداشت که این طفل
هیچ گاه قابل تعلیم و تربیه نیست و باین مسلک فلسفی افتاد
فکر خود را ترویج میکرد . گمان میرفت که فن، علی الحساب
یک فکر احتمالیست :
من درین فکر نبودم . بر عکس او معتقد بودم که
جلد سوم ، سال دوم
۳۷
شماره ۴
قابل غریبہ است . چہ ، این طفل در جنگلی انداخته شده .
در آنجا مدت زیاد خوی و خو مانده . بعد از نقل بہ پاریس
در حال طفل اثر یک حیات سرسریانہ و منزوی دیدہ
میشد . اشیای مستعملہ جمعیت ( البسہ ، موبل ( اثاث
البیت ) و اقامت گاه و خوراک را پیچ دوست
نمیداشت . نسبت با شیا ئیکہ ما محظوظ میشویم و باحتياجات
اجتماعی مان لا قید . حریص دویدن آزادانه در سحر است
و از زیر هر گونہ نگرانی سخت موفق بگریختن میگردید .
رفتارش خیلی غریب . اما از روزیکہ پاپوش در پایش
آمده سنگین قدم تر شده . مع ما فیہ فاصله گامهایش مثل
قدمهای ما تناسب نبوده و همیشه مہیاسی دویدن دیده
میشد ، هر چیز که بدستش افتاد با شغف زیاد میبوئید.
کذا هر چیز را میجوید ( میخائید ) اغلباً گیاہ و نبات میخورد.
روزی بدستش مرغ مردہ افتاد . ہر دو پای او را کند
و با ناخن خود شکم مرغ را پاره کرد و بعد از بوئیدن چندی
شماره ۱/۱۲ ۳۸ جلد سوم، سال دوم
پرتاب کرد .
در اقسام مختلف بدن این طفل بیست و سه جریحه بود و بعضی ازین جریحه زخم دندان حیوانات بوده برین وجه معلوم میشود که انسان بسر خود در مدافعه حیوانات مقاومت کرده نمیتواند .
روز های نخستین که این طفل در جمعیت [نگر بسته؟] شد ، تنها صنوبر ، کچالو و شاه بلوط میخورد و جداً میکوشید از زیر نظارت های سخت میگریخت . و از خوابیدن میان توشک و لحاف خوش نبود . این طفل سالها در کوه و جنگل عریان دیده شده . هفت یا از ده سال عمر خود را برینطریق در کوهها بسر برده . بگمان میرود این طفل بدبخت در عمر چهار ـ پنج سالگی بجنگل و کوه افتاده .
هرگاه در جریحه گلوی او بغور دیده شود ؛ بعد از گردن زدن بگمان اینکه مرده است ؛ گذاشته شده . قبل از اینکه بکوه و جنگل انداخته شود ، بقرینه نخستین چند کلمه که
شماره ۱۲ ۳۹ جلد سوم، سال دوم
آموخته فراموش کرده . اینک حال حاضر این طفل
و چگونگی تربیه که درباره او صرف کرده ام در پنج فصل
شرح میدهم :
۱- با وجود اینکه علاقه حیات سابقه او منقطع نشده
بحیات اجتماعیه معتاد ساختن .
۲- حساسیت او را با چیزهای خیلی محرک بیدار مسر کردن گردید.
۳- احتیاجات تازه تولید کرده و بواسطه اینکه
مناسبت او با شیای محیط زیاد شود، افکار
او را توسیع نمودن .
٤- بواسطۀ قانون مبرم احتیاج و ضرورت
بممارسه ها و تقلید ها در تکلم عادت دادن .
ه - بنا بر احتیاجات مادی در عملیات خیلی بسیط
فکری داشته آنرا در مواد تعلیمیه تطبیق کردن.
I
معتادی بحیات اجتماعیه : طفل در حیات انزوائی بحر العین
شماره ۱۲
٤٠
جلد سوم، سال دوم
باستثنای گرسنگی همیشه بیکی از گوشه های باغچه میرفت
بعضی وقت در میان خالیگیهای سقف پنهان میشد ظریفیا
نسبت باین طفل پاس خاطر تاما بت بود. پرستاری او را
بدوش زنی که (کورهن) نام داشت گذاشته ام
مثل یک والده ذکی و منور میکوشید. این زن تنها
بمخالفت طبع طفل رفتار نمیکرد، بل باقتضای آرزوهای
او نیز رعایت میکرد. این طفل مثل وحشی های مملکت
گرم تنها از چهار چیز واقف بود :
(۱) خواب کردن (۲) خوردن (۳) بیکاری (٤) دویدن
در صحرا و فضا. این است که تامین سعادت این طفل
در اوائل حال وابسته بچهار چیز بود :
(۱) بعد از غروب خواب دادن (۲) غذا های وافر
دل پسند رسانیدن (۳) مسامحه به تنبلی آن کردن.
(٤) دویدن دگردش نمودن اورا در فضای وسیع
هوا بهر حالتیکه باشد تأمین کرده با اور فاقت ورزیدن.
باقی دارد
شماره ۷ ٤١ جلد سوم، سال دوم
میزان (٦) (بقیه از شماره سابق)
بناء التعیش
بلی هر روز. محموده :
- پس کدام وقت خواب میکنید؟ حسن آرا :
- سرشام. محموده :
- خیلی خواب را عادت ساخته اید . حسن آرا :
- من عادت ساخته ام . خواب هم در اختیار خود انسانست
چشمهای من از سر شام پُت میشوند ، والده من برای
نان خوردن بازی میدهند ؛ تا که خواب نکنم . آخر
وقتیکه مرا خواب پریشان میکند ؛ ناچار شده برای
من نان میآورند . چند لقمه بچشم پُت خورده در جای دراز
میگشم ؛ باز هم بوقت صبح چشمهای من خود بخود باز
نمیشوند . مرا بزور گرفته در جای می نشانند . اگر کدام
روز خام خواب شوم ؛ تا چند ساعت خمار خواب در
شماره ۱۲ ۴۲ جلد سوم ، سال دوم
در چشمهای من میباشد . بدان باعث باز بوقت چاشت
دو سه ساعت استراحت میکنم .
نام استراحت چاشت را شنیده محمود خندید ، گفت :
اگر شما را کسی بگذارد که خواب کنید یقین که تمام شب
و روز بیدار نخواهید شد . حسن آرا :
چه بیان کنم ؟ از دست خواب خیلی به تنگ آمده ام
به هیچ وجه سیری ندارم . هر وقت که بیمار میشوم ؛ حضرت
پدرم میفرمایند که « باعث خواب زیاد است ، گرچه کم
که اختیار خواب را ندارم . هر روز اراده میکنم
که امروز همراه خانواده خود یکجا خواب میکنم ، لاکن حینیکه
وقت خوابم میرسد ؛ دل من بیحال میگردد ، آثار خوابم
شروع میشود . چون وعده کرده میباشم که امروز
همراه تمام خانواده یکجا خواب کنم اگر در حال پیش
از وعده خواب کردم ؛ تمام شان بر من خنده خواهند
کرد . بدان باعث خود را محکم میکنم . اندکی خود را
شماره ۱۸ ۴۳ جلد سوم : سال دوم
باز میمیدم . لاکن وقتیکه از خواب ببطاقت میشوم نشسته
نمیتوانم. آنوقت از یک جانب والدهام صدا میکند
و از یکجانب پدرم مزاح میکنند و از دیگر جانب دائی
آواز خود را صاف میکند . خود من که در از کشیدم ؛ باز
از جهان خبر نمیشوم . محموده :
اگر شما از دل اراده بکم کردن خواب کنید هیچ مشکل
نیست . من یک تدبیر خیلی سهل بشما نشان میدهم
حسن آرا :
بلی ! بدین باعث که تمام خانواده در باب خواب تمسخر
میکنند ، همین قدر اگر شود هم بسیار است که همراه اوشان
یکجا خواب کنم و یکجا بر خیزم محموده :
دو کار بکن : اوّل اینکه برای غلبه خواب کدام مشغله
ضرور است که طبیعت با و مصروف شود .
دوّم شخصی که صبح خیز باشد ، او را تاکید کنید که شما را بهر قسم
که باشد شور داده بیدار بسازد و اگر نشود ؛ در روی شما
شماره ١٢
٤٤
جلد سوم سال دوم
آب پاشیده شما را هوشیار بسازد وقتیکه بیدار شدید
روی خود را شسته بکدام کار مشغول شوید. چند روز اول
در طبیعت کاهلی معلوم خواهد شد، بعد از ان عادت شده
خود بخود چشم شما باز خواهد گردید. بلکه بصبح خیزی
دماغ انسان خیلی تر و تازه میشود. اقلا من هم خیلی خردک
بودم. همراه مردها شرط بسته میگردم. خلیفه صاحبم
هر روز مرا نصیحت میکردند که در دنیا انسان برای
خواب و استراحت نیامده. خداوند روز را
برای کار آفریده است. برای خواب آیا شب کم
است که روز هم خواب میکنید؟ از بسیار خواب
کردن انسان کاهل و کند ذهن میشود. وقت انسان
خیلی قیمت بها ست. یک لمحه فرصت را غنیمت دانید.
در ینوقت هر چه که از دست شما شود بسختی و زحمت علم
حاصل کنید. بذریعه علم دنیا و آخرت هر دو درست میشوند.
چنانچه من رفته رفته خواب خود را کم کردم. تا بحدی که
شماره ۱۲
٤٥
جلد سوم، سال دوم
حالا بعد از همه خواب میکنم و قبل از همه میخیزم و به نسبت
سابق خود را تندرست حس میکنم. لاکن دختران مکتب
غضب میکنند اگر چه خانهای شان خوب دور است.
باز هم قبل از طلوع درینجا میرسند. بارها در بین خود
شرط کرده ایم که کدام یکی از ما پیشتر بمکتب خواهد
رسید؟ حسن آرا :
- من هم انشاء الله سر رشته میکنم فردا قبل از دیکچه
پزانی خود را خواهم رسانید.
محموده وحسن آرا در بین خودها همین حرف ها را
میزدند که خلیفهٔ شان صدا کرد که محموده ! «بمراه خواهر
خوانده خود اینقدر بی تکلف شدید که از خیلی دیر با هم
حرف میزنید . تا حال حرفهای شما ختم نشد؟ درین روز
اوّل چقدر صلاح و مشوره است که با هم میکنید؟» محموده
- بیگم صاحب خیلی شخص نیک اند . بدو سه حرف دل
من با او محبّت گرفت. گدیهای خود را نشان دادم
شماره ۱۲
٤٦
جلد سوم سال دوم
و از بین (مرآة العروس) چند پند فائده محنت و صبح
خیزی را برای او خواندم . خلیفه :
ـ شما چنین حرفها گفتید؟ حسن آرا بیگم را ناراض
نکرده باشید ؟
حسن آراء :
ـ خلیفه صاحب ! محموده بیگم چنین حرفهای عاقلانه نصیحت
آمیز بیان کرد که گاهی نشنیده بودم . دل من از
حرف های او خیلی خوش شده البته از یک حرف
او ناراضم که خیلی مذمت امیران را مینماید
خلیفه :
ـ مذمت امیران را میکند یا کردارشان را ؟
حسن آراء :
ـ اگر مذمت کردارشان شد ، گویا که از خودشان
شد . خلیفه
ـ نه، در بین این دو حرف خیلی فرق است ، اگر
شماره ۱۲
٤٧
جلد سوم ، سال دوم
مطلق مذمت امیران کرده شود ، آنوقت مذمت
دولت کرده میشود . حالانکه دولت چیز با قدر
و منزلت است . حسن آرا بجانب محمود و سیدین
اگر دولت را یافته کسی غرور و تکبر کرد ؛ و چنین
دانست که از همه بهترم ، تمام غریبان حقیر و ذلیل
اند؛ برای خدمت اویند ؛ تا خود او کار نکند
و بسبب محنت دیگران آرام حاصل کند و نیز
دولت را صرف برای آرام و آسایش خود و
خداوند داده است ؛ خیرات را بر مساکین و غربا
فرض خوانداند ، چنین دولت و دنیا زحمت و وبال
عاقبت است . حسن آرا :
ـ من درین باب چند شبهه دارم و خلیفه صاحب :
ـ من تمام شبهات شما را انشاء الله بخوبی رفع خواهم
کرد ، مگر حالا وقت خیلی تنگ است . تمام
شاگردان منتظر قصه اند .
شماره ۱۲
۴۸
جلد سوم ، سال دوم
نام قصه را شنید، حسن آرا خیلی خوش شد و بیتاب
گردیده پرسان کرد:
- خلیفه صاحب قصه که خواهد گفت! شما و یا محموده؟
خلیفه صاحب :
- نه من، و نه محموده، بلکه و او هرکس که باشد!
حسن آرا :
- آیا تمام شاگردان مکتب شما قصه یاد دارند؟
خلیفه صاحب :
- خیلی افسانه های خوب - خوب یک یک کتاب درج اند.
خوانده تمام شان میتوانند، پس و او هر یکی که
بود از روی کتاب افسانه میخواند.
شوق پیدا شدن از شنیدن فوائد خواندن در دل حسن آرا
حسن آرا : پس هر کس که خواننده باشد، کتاب افسانه را
خوانده میتواند! خلیفه صاحب: باقی دارد
اشتهار
بعضی از شاگردان رشید بنابر ذکای فطری معاونت محیطی و سعی ذاتی در ابتدای سال دوم درجه هشتامین
امتحان داده بصف سیم میجهند و بر خوجه از رفقاً سابق گوی سبقت میبرند و با شرکای لاحق به امانه مبارزه میخوانند.
اینک آئینه عرفان که تمثال فیضان جوانی است، امسال همین اثر را اقتضا در زاند
میخواهد از اکمال سال اول خود باحفاظت سلسله مقالات از سال ۱۳۰۳ به ۱۳۰۵ گام بزرگی برداشت .
چنانچه با شماره های پی هم خود قارئین گرام را تسلی حتی با توسع صدر جانب مشترکین را
ممنون کرد از اشتباه این تسلمی خود را وارهانیده عذر خویش را مشروع خواهد نمود . چو وزارت
معارف پیچیده ما بست همه مساعی طبع را ، خواه در داخل و خواه در خارج از بحیط یف
چاپ کردن کتب مکاتب حصر کرده و از طرف دیگر مطبعه از دست رفته را بکتابهای درسی
و کتابهای درسی را مطبعه شرکت رفیق منحصر ساخته است. لہذا آئینه عرفان طاق نسیان مانده.
حال توجحات جهاندارجات اعلحضرت دو دستگاه لیتوگراف و تیوگراف را
برای وزارت معارف منظور میفرمایند ، عنقریب از او روپا این دو مطبعه رسیده تنها
همه مجلآست، و کتابهای خارج از مکتب را بالفاست طبع مساعدت نمی بخشد. بلکہ انوقت ساعت
مطبوعات دو چند گر دیده دعای استسقای تتبع علمی باجابت خواهد رسید. مع مافیه بهر صورت
دست و پانی زده از طاق به پایان آمده تلافی مافات تحویل سال پوره میکند . . . -اداره -
خاطرنشان
خواهشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل محاسبۀ وزارت معارف در سائر
ولایات بخزانۀ دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدارالتالیف نشان داده طلب مجله
مینمایند اما در خارج به نمایندۀ خانها دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند .
قیمت اشتراک بقرار ذیل است :
سالیانه در داخل . . . . . . هشت روپیه کابلی .
" " خارج . . . . . . . شش روپیه کلدار یا دو روبله .
فی مجلد در داخل ٣/٤ روپیه (٧٥ پیسه) در خارج یکروپیه یا قیمت جنسی آن
ذیل :-
در مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است د نه
وکلای آئینه باشند خواه مشترکین :-
همچنیر برای اهل علم و قلم کا رآئینه رایگان همچنان معلمان طلاب طالبا ارزان (نصف)
اعلان
اشتهارا تیکه جهت علوم و فنون باشد، هر سطر کله یک پیسه جهت تجارتی صنایع باشد
هر کله یک پیسه اخذ شد درج خواهد یافت . اشتهار را یکمضمون از سه دفعه زیاده درج نخواهد کرد.
شماره (٢) جلد سوم، سال دوم
مقالات وارده اداره حق
بریاست دارالتالیف اصلاح و درج
آمده پس نمیگردد مقاله را دارا است
مجموعه
تاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیتی
آئینه عرفان
باحث از مساعی علمی و اکتشافات مدنی است که از طرف ریاست
دارالتالیف وزارت معارف در هر ماه یکبار نشر میشود .
محل اداره : کابل بستان سرای - وزارت معارف - دارالتالیف
برج سرطان سنه ١٣٠٤
دارالسلطنه کابل
مطبعه شرکت رفیق
فهرست مندرجات شماره (۴)
آئینه عرفان
مضمون اسامی صحائف
(۱) سیاحت در دارالتالیف ہاشم شائق ۱ – ۸
(۲) معارف پروری } تاریخ ...... ۹ – ۱۴
(۳) جدول توضیح عذر مکاتب } ...... ۱۵ – ۱۶
(٤) عمر خیام } ادبیات سرور ۱۷-۲۴
(۵) طفل کوهی } هاشم شائق ۲۵-۳۲
(٦) قد تبین الرشد } تربیه محمد حسین ۳۳-۴۰
(۷) بنات النعش } ناول عبدالجبار ۴۱-۴۸
جلد سوم ، سال دوم
يك نظر عمومى بتمدن و معارف
يا
دوسيه سياحت دار التأليف
جدول كتب دار التأليف
نمره | اسم كتاب | اسم مؤلف يا مترجم | مكتب يا خارج؟
۱ | منتخبات ادبیه | هاشم شائق و قاری عبدالله | رشدیه اول
۲ | " " | " " | " ۲
۳ | مصاحبه اخلاقیه | " " | " اول و دوم
٤ | علم الاشياء | عبدالستار خان | " اول
٥ | دینیات | قاضی عبدالحق خان | " "
٦ | " | " " | " دوم
جلد سوم، سال دوّم
شماره ۱۲۲
نام اسم کتاب اسم مؤلف یا مترجم مکتب یا خارج آن
۷ سیر نبوی ۳ قاضی عبدالحق خان رشدیه سوّم
۸ حساب آقای ارجمند ״ اوّل
۹ هندسه ״ ״ ״ دوّم
۱۰ ״ مولوی ولایت علی خان ابتدائی پنجم
۱۱ حساب آقای ارجمند رشدیه دوم
۱۲ ״ ولایت علی خان ابتدائی سوّم
۱۳ ״ ״ ״ ״ چهارم
۱۴ نومره اوّل کیمیا سلطان محمّد خان
۱۵ ״ ۲ ״ ״ رشدیه سوّم و چهارم
۱۶ اصول انشاء قاری عبدالله خان ابتدائی پنجم
۱۷ تاریخ ہاشم شائق رشدیه اوّل
۱۸ اخلاق صلاح الدین بنا سلجوقی ״ سوّم
۱۹ اخلاق و معلومات مدنیّه محی الدین خان ״ چهارم
رئیسه حرمان عبدالله فارن ۶ کاغد [؟]
جلد سوم، سال دوم ۳ شماره ۱/۲
شماره | اسم کتاب | اسم مولف یا مترجم | مکتب یا خارج
۲۰ | اقتصاد | آقای شرفی | صنوف ملکیه رشدیه
۲۱ | زراعت | سید علی اختر خان | صنوف دارالمعلمین
۲۲ | جغرافیای طبیعی افریقا | مولوی محمد حسن خان | رشدیه اول
۲۳ | تاریخ طبیعی | سید علی اختر خان | " "
٢٤ | خطوط پست خارجی نشان | ترجمه سردار عبدالکبیر خان | " "
٢٥ | کتاب الدروس نحویه | محمود ندیم مترجم | " "
٢٦ | " " ۲ " | " " | " ۲ "
۲۷ | علم التعلیم | چودری محمد یسین خان مترجم | برای متعلمین دارالمعلمین
۲۸ | تاریخ قرون وسطی | آقای ارجمند | رشدیه دوم
۲۹ | جغرافیای ریاضی طبیعی | عبدالله بیگ | خارج مکتب
۳۰ | حساب تجارتی که ترجمه شده | المترجم ملا فیض محمد و قاری عبدالحق | " "
۳۱ | حصه دوم کیمیا | سلطان محمد خان | رشدیه چهارم
۳۲ | یکصد و یک مقاله | ملا فیض محمد خان | خارج مکتب
شماره ۲ / ۱۲
جلد سوم و سال دوم
شماره
اسم کتاب
اسم مولف یا مترجم
مکان طبع
۳۳
حالات سعدی
ترجمه عبد الجبار خان
خارج مکتب
۳۴
نکات نبات
رئیس صاحب تدریسات
// //
۳۵
حالات شیخ الرئیس
ترجمه عبد الجبار خان
// //
۳۶
بنات النعش
// // //
// //
۳۷
حصه اول المامون
مولانا منصور خان مترجم
// //
۳۸
// ۲ //
// // //
// //
۳۹
نومر سوم فزیک
سلطان محمد خان
// //
۴۰
// ۴ فزیک
// //
// //
۴۱
تکمله جلد سوم سراج التواریخ
ملا فیض محمد خان
// //
۴۲
جلد ۴ سراج التواریخ
// // //
// //
۴۳
امان الاطفال
عبد الستار خان
مکتب مستورات
۴۴
حصه پنجم شعر العجم
مترجم مولوی منصور
برای استفاده معلمین
۴۵
فلسفه جذبات
حمید علی خان مترجم
// // //
شماره ۱۲
جلد دوم سال دوم
شماره
اسم کتاب
اسم مولف یا مترجم
مكتب يا خارج آن
٤٦
تمدن عرب
محمد زمان خان مترجم
خارج مكتب
٤٧
اخلاق اسلامی
"
"
٤٨
المرأة في التاريخ و الشرایع
آقای صلاح الدین خان مترجم
"
٤٩
حصه اول شعر العجم
مولانا منصور خان
"
٥٠
امان النسوان
رئیس حصه تدریسات
مكتب مستورات
٥١
جغرافیای امریکا و استرالیا
مولوی محمد حسن خان
رشدیه دوّم
٥٢
تشریح
عبدالستار خان
" چهارم
٥٣
امان الصحه
"
صنفت دار المعلمين
٥٤
معرفة الارض
آقای ارحمند
رشدیه سوّم
٥٥
ترسیم حیوانات
سردار محمد هاشم خان مترجم
مكتب مهم و لیتو غراف
٥٦
کتاب سوم دروس نخجیه
صحفی عبد الحق مترجم
رشدیه سوّم
٥٧
آثار عتیقه مسکوکات افغان
مولوی سکندر خان مترجم
بحصه موزه
٥٨
نباتة الحيوان
از ترجمه صلاح الدین خان
خارج مكتب
شماره ۱۲ ٦ جلد سوم ، سال دوم
نمره اسم کتاب اسم مؤلف یا مترجم مکتب یا خارج
٥٩ آیات شریفه قرآنی کتابت سید ظہور الدین خان مکتب دستور است
٦٠ نباتات سید علی اصغر خان رشدیه دوم
٦١ مبادی الصحه غلام رسولخان خارج مکتب
٦٢ ابان الطرق " " " "
٦٣ تاریخ آقای اشرف رشدیه سوم
٦٤ جغرافیا " " " "
٦٥ جبر آقای ارجمند " چهارم
٦٦ حساب " " " سوم
٦٧ عقائد قاضی عبد الحق خان " چهارم
٦٨ جغرافیا رئیس صاب تدریسات ابتدائی پنجم
٦٩ تشریح سعد الدین خان رسم ولیتو غراف
علاوه برین جدول کتبیکه در سال ۱۳۰۵ بدست
میآید قرار آتی است:
شماره ۴
۱۲
۷
جلد سوم ، سال دوم
شماره | اسم کتاب | اسم مؤلف یا مترجم | مکاتب خارج
۱ | تاریخ افغانستان | فیض محمد خان در مطبع حروفی | رشدیه چهارم
۲ | اقتصاد و سیاسی | ترجمه مولوی محمد علیخان | برای صنوف عدادیه
۳ | عقائد | قاضی عبد الحق خان | رشدیه چهارم
۴ | کلید الصرف | قاری عبد الله خان | 〃 اول
۵ | صرف و نحو فارسی | 〃 〃 | انواع دوم
۶ | جغرافیای آسیا | محمد حسن خان و محمد علیخان | 〃 چهارم
۷ | هندسه | آقای ارجمند | 〃 〃
۸ | کتابت رسمیه | ملا فیض محمد خان | شعبه اداری رشدیه
۹ | قواعد ادبیه جزو اول | صلاح الدین خان | صنف سوم دارالمعلمین
۱۰ | 〃 جزو دوم | هاشم شائق و قاری عبد الله | 〃 چهارم 〃
۱۱ | املا | قاری عبد الله خان | ابتدائی چهارم
۱۲ | حساب | غلام جیلانی خان | 〃 〃
۱۳ | جلد اول کیمیا | آقای شیوا | اعداد یه اول
شماره ۲/۱۲
۸
جلد سوم ، سال دوم
نمبر | اسم کتاب | اسم مؤلف یا مترجم | مکتب محتاج آن
١٤ | جلد دوم کیمیا | آقای شیوا | اعدادیه دوم
١٥ | " اول فزیک | " " | " اول
١٦ | " دوم " | " " | " دوم
۱۷ | اصول مساحت | مولوی عنایت الله خان | برای شعبه مساحت
۱۸ | کتاب خانه داری | ترجمه رئیس تدریسات | مکتب مستورات
۱۹ | مسائل هر روزه تدریس | " " | برای معلمین متعلمین
۲۰ | تاریخ افغانستان | " " | برای جمیع کاران تاریخ افغانستان
۲۱ | حصه دوم شعر العجم | " سردار گل محمد خان | برای معلمین
۲۲ | " سوم " | " " | " "
۲۳ | " چهارم " | " " | " "
٢٤ | لذائذ الحیات | ترجمه حمید علی خان | برای مطالعه طلته متوسط
٢٥ | اقوام افغانستان | " " | برای مقتبسین تاریخ افغان
۲۶ | تاریخ | مولوی محمد علی خان | رشدیه دار المعلمین جلا هموم
باقی دارد
شماره ۴ ۱۲
جلد سوم سال دوم
مفاخر ورها شاهان
صحیح و صادق و باز هم بخشیت یکه قیراط و حبه او
منظور با بخشنده نشود که بهیچ وجهی از وجوه ملک
کسی نشود و جناب واقف مذکور خزائن وقف را
از برای فقرا و مسلمانان کرده اند و شرط کردند.
واقف مذکور که متولی بقاع موقوف علیها و این مو
قوفات مذکوره خود باشد علی سبیل الاستقلال
تاما دام الحیوة هر نوع تصرفی خواهد کند و شرط کرد
جناب واقف مذکور که بعد از وفات وی از او
لاد ذکور وی بطنا بعد از بطن هر کدام اعلم واصلح
باشند متولی این موقوفات وی باشند و اگر
در علم و صلاح مساوی باشند اسن متولی با شد
اگر از اولاد ذکور وی هیچ بطن نماند از اولاد اناث
بهمین قانون متولی باشند و اگر از اولاد جناب
شماره ۱۲
جلد سوم، سال دوم
واقف مذکور کسی نماند هر کس مدرس مدرسه باشد
متولی باشد و چون متوالی را اولاد باشد حق المؤنه
عشر گیرد و از غیر اولاد بقدر اجرت عمل گیرد و شرط
کرد جناب واقف مذکور که موقوفات را با اجازت
متعلیه بدهند و انچه ازین موقوفات حاصل شود
اولاً بعمل ضروریه مرمت این موقوفات و موقوف
علیها باشد از حصیر و فرش و روشنائی و غیر ذلک
و انچه ازین وجوه فاضل آید از انچه متوالی برین صرت
نماید اذن برای آن که هر پنج دینار بوزن یکمشقال سکه
نقره باشد.
منطقه ۴: و گندم سفید آب تیر ماهی کشت جید سنگ
بازار قندهار هر خرواری چهل من برآید با وظایف
آخذ دین دار و مدرس عالم که در هر هفته سه روز اوّل
بدرس و مذاکره علوم شرعیه و مقدمات آن
اشتغال نماید هر مدرس هر ساله نقد دو هزار
صالحین محمد خان عبید الله خان کوه کند
شماره ۴ ۱۱ جلد سوم (سال دوم)
دینار و حنطه چهل خروار و شعیر بیست خروار و در معید
هر معیدی نقره چهارصد و هشتاد دینار و حنطه پانزده
خروار، اجوره درس دوازده نفر اعلی آن چهار نفر
هر نفری نقده سیصد و شصت دینار و حنطه ده
خروار و اوسط هر نفری نقده دویست و چهل
دینار و حنطه هفت خروار و ادنی چهار نفر آن هر نفر
نقده یکصد و هشتاد دینار و حنطه پنج خروار، و یک
امام عادل صالح که در مدرسه به امامت صلوة خمسیه
قیام نماید هر ساله نقده سیصد و شصت
دینار و گندم ده خروار و یک مؤذن عالم
اوقات صلوة نقد یکصد و هشتاد دینار و گندم پنج
خروار این وظایف مدرسه بر والد حضرت واقف
مذکور اوّل یک مدرس و طلبه معید و یک خادم
به در مدرسه حاضر باشند و بهمان دستور وظیفه
گیرند . ـ و وظائف ارباب وظائف مقبره مصدر
جلد سوم، سال دوم
۱۳
شماره ۳
شود. حفاظ و امام هشتصد و بیست دینار غله
هشت خروار . . . پنج نفر هر نفری نقد .
چهار صد و هشتاد دینار غله چهار خروار مؤذن نقد.
صد و بیست دینار غله سه خروار .
منطقه ۵: و شرط کرد حضرت واقف مذکور که یک نفر از طلبه
مدرسه خانیّه کتابدار مدرسه مذکوره باشد و وظیفه
بدستور دیگر طلبه بگیرد و هر کس از طلبه ها باید بتواند
کنده هر کس میتواند بکند مدرس مدرسه تقدیر آنچه بتواند نکرد از وظیفه
وی کسر کند وظیفه خادمی که در سقاوه مدرسه
مذکوره بآب کشی قیام نماید بدستور خادم مدرسه
مذکوره باشد دو ثالث رواتب خلوه خانیرین
مواجب است. وظیفه یک نفر شیخ صالح
متدین که از خلوه حجره اربوبه مستحقان برساند
هر ساله نقده ششصد و شصت دینار غله ده
خروار، وظیفه طباخ دویست چهل دینار و
شماره ۲ / ۱۲ ۱۳ جلد سوم سال دوم
وظیفه یک نفر مرد خادم سیصد دینار
رواتب غلوری که در شش ماه زمستان
خواهد بود بهار هر روزه گندم یک خروار
گوشت چهار من نمک دومن بصل دومن
حمص دو من جزر و شلجم ده من و در شش
ماه تابستان . . . . . . هر زور یک
خروار نان مستحقان رساند و همه انچه
باید بگزند و در هر سه ماه پنج من دوشاب و
یک من روغن و یک من آرد حلوا پزاند
و ده من آرد نان پخته مستحقان رساند
نوشته های درون مکتب مذکور که قریب لب
آن در یک حصه محیط آن نقش شده نقل عبارات
آن اینست
کره این چشمه پر ز شربت قند بحضرت شهریار خضر مآب
ساخت تاریخ این بدین تقریب : کاتب العبد (جای شریت است)
شماره ٤/١٢
١٤
جلد سوم، سال دوم
از روی مفهوم این رباعی که کاتب آن کلمهء
(جای شربت آب) را تاریخ آن قرار داده
هرگاه این کلمه را بحروف جمل حسابی شماره نمائیم (٩١٩)
میشود [ج ا ی ش ر ب ت ا ب]
٣ ١ ١٠ ٣٠٠ ٢٠٠ ٢ ٤٠٠ ١ ٢
جمع الاعداد (٩١٩)
پس برین تقدیر تاریخ ساختن آن سنه ٩١٩ هجری میشود.
شماره ۱۲ / ۲
۱۵
جلد سوم . سال دوم
توضیح جمیله مکاتب مربوطه وزارت با تعداد داخله و صنوف در سال ۱۳۰۴ - ۱۳۰۵
شماره
اسم مکتب
تعداد مکاتب
تعداد جماعت
تعداد داخله شده ابتدا
رشدید ابتدائیه
ملاحظات
۱
مکتب حبیبیه
۱
۱۰
۳۵۸
.
۳۵۸
۲
" دارالمعلمین
۱
۷
۲۲۴
.
۲۲۴
۳
" دارالعلوم عربیه
۱
۷
۱۰۰
.
۱۰۰
۴
" امانیه
۱
۱۳
۱۳۹
۲۷۰
۴۰۹
۵
" امانی
۱
۱۰
۲۵
۳۰۰
۳۲۵
۶
" مستورات
۲
۱۷
۱۱
۲۹۰
۳۰۱
۷
" رسامی
۱
۳
۵۲
.
۵۲
۸
" زراعت
۱
.
۶۸
.
۶۸
۹
" نجاری
۱
.
۴۴
.
۴۴
۱۰
" السنه
۱
۲
۳۱
.
۳۱
۱۱
" تلگراف
۱
۱
۳۰
.
۳۰
۱۲
" حکام
۱
۵
۱۱۳
.
۱۱۳
۱۳
" اصول دفتر
۱
۲
۵۸
.
۵۸
۱۴ ۲۹ ۱۲۶۳ ۸۶۰ ۲۱۰۳
۲۲۸۱
۸۵۰
۱۱۳۱
مطبعه همایون عبد الله جان محمد جان
شماره ١٣/٢ ١٦ جلد سوم : سال دوم
توضیح عده مکاتب و توسعه مدارس ولایات بلحاظ احصائیه مکاتب ١٣٠٤-١٣٠٥
شماره مکاتب ولایات تعداد مکاتب تعداد معلمان تعداد داخلۀ مکاتب ملاحظات
رشدیه ابتدائیه رشدیه ابتدائیه ابتدائیه رشدیه مجموع
١ مکاتب ولایت کابل ٥٤ ٣٤٨ ١٠٤٠٠ ١٠٤٠٠
٢ " " ١ ١ ٢١ ٢١ حیاط
٣ " " ١ ٣ ٤١ ٤١ سنوات
٤ " " قندهار ١ ٦ ٦٢ ٢٧ ١٧٣٠ ١٧٥٧
٥ " " هرات ١ ٢٣ ١٢٨ ٨١ ٣٣٤٥ ٣٤٢٦
٦ " " ترکستان ١ ١١ ٥٠ ٢٥ ٢٢٣٢ ٢٢٥٧
٧ " " قطغن و بدخشان ١ ١٤ ٧٠ ٤٠ ١٢٤٨ ١٢٨٨
٨ " " سمت شرقی ١ ١٤ ١٠٠ ١٢٩ ٢٢٥٢ ٢٣٨١
٩ " " " جنوبی ٧ ٣١ ٧٢١ ٧٢١
١٠ " " فراه ٣ ١٢ ٢٨٦ ٢٨٦
١١ " " میمنه ٤ ٢١ ٥٧١ ٥٧١
مجموع ٦ ١٣٧ ٨٢٧ ٣٠٢ ١٨٣٣٤ ١٩٦٣٥
احمد طرهان
شماره ١۴
١٧
جلد سوم، سال دوم
نمره (٢) خواجه عمر خیام
ايضاً
دارنده چو ترکیب طبایع آراست * باز از چه قبل فگند اندر کاست
گر زشت آمد پس ازین صورت عیب کر است * ورنیک آمد خرابی از بهر چرات
بعد از مرصاد العباد قدیم ترین کتابی که ترجمه حالی از عمر
خیام منعقد ساخته است؛ کتاب نُزهَة الاَرواح
و روضة الافراح فی تواریخ الحکماء المتقدمین
والمتاخرین لشمس الدین محمد بن محمود الشہروز ی است
که مابین سنه ٥٨٦ - ٦١١ تألیف شد است و دوژوا
ازین کتاب موجود است یکی بزبان عربی و دیگر بزبان
پارسی ( رجوع کنید بکتاب موصوف چاپ پتروگراد)
و این دو روایت را :
(١) پرفسور ساخانو در مقدمه الآثار الباقية لابی
رَيْحَان البِرُونِى ص ٥٦ نیز نقل نموده.
(٢) در مجموعه برای جشن سال بیست و پنجم از انتصاب
جلد سوّم سال دوّم
بارن ویکتور رژن در سنۀ ۱۹۰۸ بسمت معلم
عربی در دار الفنون پطرزبورغ یازده نفر از شاگردان
او تالیف نموده و در سنۀ ۱۸۹۷ مسیحی در پطرزبورغ طبع
نموده اند و بمناسبت اسم ویکتور که بمعنی مظفر است به المظفریه
موسوم ساخته اند پروفسور والانتین ژوکفسکی که از فضلای
مستشرقین روس و از شاگردان ویکتور رژن است
مقاله بسیار نفیس بدیعی در ترجمه حال عمر خیام نوشته
و این فصل منقول از نزهة الارواح از روی آن
کتاب ص ۳۲۷ - ۳۲۹ استنساخ شده .
بعد از شهر زوری بر حسب ترتیب زمانی ابن الاثیر در کتاب
کامل التواریخ که در سنۀ ۶۲۸ تالیف شده در ذیل
حوادث سنۀ ۶۲۸ قسمتی راجع بعمر خیام می نویسد
بعد از او قاضی اکرم جمال الدین ابوالحسن علی بن یوسف
القفطی در کتاب تاریخ الحکما که ظاهرا بین سنۀ ۶۲۴ -
۶۴۶ تالیف شده است در حرف عین شرح حال او را
شماره ۲
۱۹
جلد سوم ، سال دوم
می نویسد پس ازو زکریابن محمد بن محمود القزوینی در کتاب
آثار البلاد و اخبار العباد که در سنه ۶۷۴ تالیف نموده است
در ذیل نیشاپور دو صفحه کتاب خود را از توصیف و تعریف
خیام پر مینماید بعد از اثار البلاد قدیم ترین کتابی که ذکری
از عمر خیام مینماید جامع التواریخ رشید الدین فضل الله
وزیر است که در سنه ۷۱۸ مقتول گردید رشید الدین
از یکی از کتب اسمعیلیه موسوم و لسرگذشت سیدنا
یعنی حسن صباح حکایت معروف رفاقت حسن صباح
و نظام الملک طوسی و عمر خیام را در کودکی در مکتب
نیشاپور تعهد نمودند با یکدیگر که هر یک از ایشان بدرجه
عالی رسد از دیگران مساعدت نماید الخ نقل میکند
و کتاب مذکور از جمله کتب اسمعیلیه است که در کتاب
خانه قلعه الموت و هولاکوخان بعد از فتح قلعه الموت
علاوالدین عطا ملک جوینی صاحب تاریخ جهانگشای را
مامور نموده که کتب خانه ایشان را تجسس و تصفیح نموده
شمارهٔ ۱۲ ۲۰ جلد سوم ، سال دویم
هر کتابی را که مفید داند نگاه داشته باقی را بسوزاند عطا ملک
نیز حسب الامر رفتار نموده غالب آن کتب را بسوخت،
و فصل بسیار نفیس مفیدی که در جلد سوم جهانگشای
از تاریخ اسمعیلیه مندرج است منقول از همان کتب
قلعه الموت است و عجب آن است که عطا ملک خود
بدین حکایت هیچ اشارتی نمی نماید .
باری حکایت مزبور یعنی داستان رفاقت عمر خیام
حسن صباح و نظام الملک در آوان طفولیت معروف
و مشهور است و در غالب کتب تاریخ از قبیل جامع التواریخ
و تاریخ گزیده و روضة الصفا و حبیب السیر و تذکره دولتشاه
و کتاب وصایای نظام الملک، و همچنین در مقدمه
هر طبعی از رباعیات عمر خیام بفارسی و انگلیسی و غیره مسطور
و حاجت بتکرار آن درین موضع نیست .
بعد از جامع التواریخ بر حسب ترتیب زمانی در کتاب
فردوس التواریخ تألیف مولانا خسرو ابرقوهی در سنه ۸۰۸
شماره ۴
۲۱
جلد سوم ، سال دوم
فصلی در ترجمه حال عمر خیام منعقد است وعین عبارت
آن اینست (خیام) وهو عمر بن ابراهيم در اکثر علوم خاصه
در علم نجوم سر آمد زمان خود بود رسائل جهانگیر و اشعار
بی نظیر دارد . من اشعاره :
ہر ذره که در روی زمینی بو دست ، خورشید رخی زهره جبینی بود
گرد از رخ نازنین بآرزم فشان ، كان هم رخ زلف نازنینی بو
حكایت ابو الحسن بیهقی گوید من بمجلس امام عمر در آمدم در سنه
۵۰۵ پس از من بیتی از حماسه پرسید و آن اینست :
وَلَا يَرْعَوْنَ أَكْنَافَ الْهَوَيْنَا
إِذَا حَلُّوْا وَلَا أَرْضَ الْهُدُونِ
گفتم هو ینا تصغیر است که اسم مکبر نداره دهم چنانکه ثریا
و حمیا و شاعر اشارت کرده است بعزان طائفه و منع طریقه
که دارند یعنی در مکانی که حلول نمایند با مور دش بستانند
و در معالی ایشان تقصیری واقع نشود بلکہ ہمت ایشان
بسوی معالی امور باشد معاصر او پادشاه سلطان ملکشاه سلجوقی
شماره ۶ ۳۴ جلد سوم ، سال دوم
امام محمد بغدادی میگوید مطالعه کتاب الهی از کتاب
الشفائی کرد و چون بفصل واحد و کثیر رسید چیزی در میان
اوراق مطالعه نهاد و مرا گفت جماعت را بخوان تا ترا
وصیت کنم چون اصحاب جمع شدند بشرایط قیام نمود
و بنماز مشغول شد و از غیر اعراض کرد نماز خفتن بگذارد
و روی بر خاک نهاد و گفت اللهم انی عرفتک
علی مبلغ امکانی فاغفر لی فان معرفتی
ایاک وسیلتی الیک و جان بحق سپرد
و گوید آخر سخنان نظم او این بود
سیر آمدم ایخدای از هستی خویش * از تنگ دلی و از تهی دستی خویش
از منیت چوهست میکنی پرون آر * زین نیستیم که هست هستی خویش
آخرین ماخذی که پرفسور ژوکفسکی بدست میدهد
تاریخ الفی است و آن مشتمل است بر کلیه وقایع
تاریخی اسلام از اول هجرت تا سنه ۱۰۰۰ و همین است
وجه تسمیه آن بتاریخ الفی و کتب مذکور را احمد
نوشته شده که ۶۰۰ تومان بخرج رسیده است
شماره ۷
جلد سوم سال دوم
بر نصر الله تتوی سندی بنام اکبر شاه هندی معروف
تالیف نموده است و عین عبارت کتاب مذکور در بیان
خیام اینست حکیم عمر خیام وی از پیشوایان حکماء
خراسان است (اولا) در حکمت قریب بمرتبه ابو علی
میدانند از تاریخ فاضل محمد شهر وزری معلوم میشود
که مولد وی در نیشاپور بوده بعضی اورا از قریه شمشاد
تابع بلخ دانسته اند و (بعضی) مولدش را در قریه بسنگ
من توابع استرآباد الحاصل توطن اکثر اوقات در نیشاپور
داشته حکیم مزبور بواسطه بخل وضنت در نشر علوم
و در تصنیف چندان اثری ظاهر نکرد و آنچه از وی شهرت دارد
رساله ایست مسمی بمیزان الحکم در بیان یافتن قیمت چیزهای
مرصع بدون کندن جواهر از آن و دیگر رساله مسمی بلوازم
الامکنة غرض از ان رساله در یافتن فصول اربعه است
و علت اختلاف هوای بلاد و اقالیم و از اکثر کتب چنین
معلوم میشود که وی مذهب تناسخ داشته آورده اند که در نیشاپور
شماره ۷/۱۲
٢٤
جلد سوم ، سال دوم
مدرسه کهنه بود از برای عمارت آن خران خشت میکشیدند
روزی حکیم در صحن مدرسه با جمعی طلبه راه میرفت یکی
از ان خران بهیچ وجه درون نمی آمد حکیم چون انحال بدید
تبسم کرد و بجانب خر رفته بدیهه گفت
ای رفته باز آمده بل هم گشته نامت زمیان نامها گم گشته
ناخن همه جمع آمده سم گشته ریش از پس کون آمده دم گشته
خر داخل شد از حکیم پرسیدند سبب چه بود گفت
روحی که تعلق بجسم این خر گرفته ببدن مدرس این مدرسه بوده
لهذا نمی توانست در آید اکنون چون دانست که حریفان او را
شناختند خود با لضرور قدم اندرون نهاد.
زندگانی روحی خیام :
پروفیسور (شفر) که از مستشرقین شهیر فرانسه است
در قسمت زندگانی روحی او چنین مینویسد:
اگر کسی بروح خندان و لاقید و احیاناً محزون خیام والفاظ
شفاف و تراکیب عذب او موانست نموده باشد میداند که
باقی دارد
شمارهٔ ۱۱
٢٥
جلد سوم ، سال دوم
طفل کوهستانی
اثر دوقتورانیا
ترجمه از ترکی
چه ، جهیدن و دویدن را در اثنای تبدّل هوا خیلی
دوست میداشت . هرگاه در اثنای بود و باش
طفل در اطاق مخصوص ، حیاتش را زیر ترصد میداشتید؛
میدید که با یک طور یک نسق وطاقت فرسا در جنبش
بود. چشمان خود را به پنجره و کلکین منعطف داشته
محزونانه سیر سما و فضا میکرد . اگر در اثنای طوفان
هوا آفتاب که در پس ابر های کثیف پنهان بوده یکباره
بنشر ضیا ، عرض اندام کند ؛ طفل با یک قهقهه غریب
میخندید و دست های خود را وربالای چشم گذارده و دندانهای
خود را بصدا میآورد بطوریکه پیش رویش کسی ایستاده
باشد ؛ شکل مهیب و مدهش ارائه مینمود .
صبحی در خواب بود برف می بارید. وقتیکه
بیدار شد ؛ خیلی با شغف نعره زنان از جای خواب خود
شماره ٢/١٣ ٢٦ جلد سوم ، سال دوم
برخاست . او لا طرف پنجره - کلکین رفت . پس بطرف
دروازه دوید ، در میان پنجره و دروازه بلا آرام قدم میزد،
ساعتی بعد بعضی از لباس های خود را پوشیده بطرف
باغچه رفت . در باغچه با یک مسرت فوق العاده هلا لاکردو
میدوید و در بالای برف لوط میزد و با دستهای خود
برف ها را چپه میکرد و میکند حسیات این طفل در مقابل
چنین حادثه بزرگ طبیعت ( بارش برف ) همیشه ظاهر
و پرشور نبود . بعضاً آسوده منقبض و متأثرانه وضعیت
میگرفت .
شدت هوا وقتیکه هر کس را از باغچه بخانه میراند؛
او بطرف باغچه میرفت ، بعد از گردشهای متعدد در
لب حوض می نشست . چشمان خود را بآب میدوخت
و برگهای خشک پرتاپ میکرد و من ساعتها سیمای
حزین و خیال آلود او را تماشا میکردم . بسا اوقات
در شبهای مهتابی بیدار می شد . نزدیک پنجره
شماره ۱۴ ۲۷ جلد سوم سال دوم
آمده بسیر مهتاب مصروف میگردید.
نظر بروایت مامور مخصوصیکه برایش گماشته
بودم ؛ یک قسمت از شب را سر پا ساکن، خمیده
کردن، چشمها بطرف صحرائیکه سر تا پا از نور ماه منور
بود دوخته بحال استغراق میگذرانید. سکون و آرام
او را آه کشیدنهای فاصله دار تعاقب میگرد. این
نوای بیصدا همیشه با یک آه مربوط بود. صدای
اشکها نیز با این انین رفاقت داشت.
طفل شل ما قدم زدن نمیدانست. او میدوید.
روزهای نخستین مبادا همین عادت او را سکته دار
نکنم وقت تفرج در کوچه های پاریس عقب این طفل
من هم میدویدم. چه، مخالف عادت او رفتار کردن
بیفائده بود. حتی این اعتیادات را در حیات تازه -
برای اینکه در حیات آینده او را مونس ساخته توانم
فکر امتزاج داشتم.
اجرتی هر طفل غلام جانی ۶۰۰ کاغذ
شماره ۲/۱۴ ۲۸ جلد سوم، سال دوم
[]
تحريك حساسيت با وسائط خيلی محرك : بعض از علما
و فزیولوژى قائلند باینكه حواس بواسطهٔ مدنيت كسب
تيقظ مینمايد . اينك ادعای ایشانرا حالت این طفل
اثبات میکند : چنانچه در بالا گفته شد که حواس این طفل در ابتدا
چه قدر بی رونق بود . با اینهمه قدرى درين باره بحث ميكنيم :
اینطفل با وجود شدت سردی در میان برفها نيم عريان
لوت میزیست . از گرمی نیز متأثر می شد . اگر از منقل اخگرى
بزمین میافتاد با دست خود میگرفت و بدون استعمال
در منقل میگذاشت . در مطبخ سیب زمینی كه ميان آب
در جوش باشد با دست خود میكشید .
سوراخهای بینی اورا از تنباکو پر کردم . اصلا مضطر
نگردیده این کار نشان میدهد که هیچ مناسبتی میان شامه
و جهاز تنفس و باصرهٔ او نیست . حالانکه احساسات مردمان
مدنی را همین جهت تشکیل میکند .
شماره ٢٣
۲۹
جلد سوم . سال دوم
هر گاه در میان شامه وجهاز تنفس و باصره مناسبتی است
و بجهت اضطراب یا جریان اشک واقع میشود. برعکس
آب چشم این طفل با حزن و تحسس نیز جاری نمی شد.
با وجود آنکه در ابتدای انتقال از حیات وحشت بحیات
مدنیت فشار میدید؛ گاهی اشک نمیریخت.
ضعیف ترین حاسه او سامعه بود . لاکن بصدای
چهار مغز و یا آواز یک چیز دل پسند خود در حال
متوجه می شد. علاوه برین در مقابل غلغله های سخت آواز ها
سلاح محبس بود. روزی در پهلوی او دو فیر تفنگ شد.
در صدای نخستین گمان رفت که بیم کرد . در آواز دوم تنها
بتوجیه روی و دیدن اکتفا نمود.
اینک لازم بود که حواس طفل بیدار شود باین جهت را
بواسطه حرارت اندیشیدم که تامین یابد. چونکه علمای
فزیولوژی معتقد بودند که سبب زیادتی حساسیت جلدیه
اقوام جنوب، نسبت با قوام شمال حرارت است.
شماره ۲/۱۲ ۳۰ جلد سوم ، سال دوم
طفل را هر روز دو سه ساعت در یک حمام خیلی گرم میبردم
و سر او را نیز بهمین قسم بآب گرم میشستم. چندی بعد طفل
قبل از داخل شدن بآب گرم بنا کرد که درجه حرارت آب را
بسنجد. هر گاه درجه گرمی آب معتدل بود داخل میشد و گر نه گریه را
زائد می دید؛ داخل نمیگردید . بعد ازین فائده پوشیدن
لباس را که تا امروز خیلی بمشکلات قبول میکرد ؛ ادراک نمود.
چون فائده او را دانست ؛ یک خطوه دیگر ترقی او را
تأمین باید کرد :
هر صبح که از خواب بر میخاست ؛ بسردی معروض میداشتم
و لباس های او را نیز در همان جای سرد میگذاشتم.
چهار پنج روز بعد لباس پوشیدن را آموخت . ازان
پس در وقت قضای حاجت برخاستن او تأمین یافت.
بطوریکه چندین شب جای خواب او را مرطوب داشتم.
اینهمه خزعبلات غلام جانان ۶۰۰ کاغذه
شماره ۲
۱۴
۳۱
جلد سوم، سال دوم
تحریک روحی اورا نیز باین حرکتهای مختلف علاوه نمودم
این بود که روح طفل بواسطهٔ دو چیز متهیج میگردید:
حظ و حدت. اما او را بغضب میآوردم. هرگاه غضب
میشد: ذهنش منبسط گردید و میدیدم که ببعضی حرکات
ذکارانه تشبث مینمود. روزی اصرار کردیم باینکه
داخل شود در یک حمام نیم گرم. نمی خواست مرتبه
اصرار مینمود؛ در آغوش خود گرفته بآب انداخت.
اغلباً این بدبخت را در محظوظیت میداشتیم
چه تأمین این جهت نیز مشکل نبود؛ بطوریکه در اطاق او
بایک آئینه ضیای شمس را منعکس داشته بهر طرف
منتقل مینمودیم. وقتیکه در حمام مینشیند از یک ظرف
پر آبیکه در بلندی گذارده شود قطره قطره بالای دست
طفل میریختیم. کذا در حمام پهلوی او یک گیلاس
شیر می نهادیم. اینک اسبابیکه این طفل طبیعت را
در میان مسرت ها غرق میکرد.
شماره ۲۳ ۳۲ دوم سال دوم
تحریکات مادی و معنوی اینها بود. بعد از سه ماه
همه حواس او بیدار دیدم، سردی، گرمی، جسم مجلا
و غیر مجلا را فرق میکرد هرگاه گوگردی در مید او شعله
اتش قبل از اینکه بکلش برسد : بزمین میانداخت بعضاً
جسم سنگینی را که بثقلش وا دار کرد و شود : با دست
خود معاینه میکرد. سپس دستهای خود با زم نرم کشید
در جیب های و اسکت خود میگذاشت .
کذا شامه اظهار فعالیت میکرد : بوی ناگوار
اندکی مضطرب میداشت نخستین بوئیکه شامه او را
متاذی ساخت بسخت ترسید و در حال خود را بالای
جای خواب انداخت .
احساس ذائقه زیاده تر بود : روزی که بپاریس
رسیده بود : هر طعامی که میخورد ناگوار می شمرد و با چیزی
بد مخلوط داشته میخورد. حال امروز بشقاب نان خود
چیز بیگانه را به پسند: بلا درنگ گرفته بیرون میانداخت.
باقی دارد
شماره ۲ / ۱۲ ۳۳ جلد سوم ، سال دوم
قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ
ادخال واِخراج طلبه
مثلیکه هدایت از گمراهی جدا شده است ادخال
طلبه و اخراج شان هم فرق بین دارد و همین مضمونرا
درین صحائف برنگ موعظت آشکار میسازیم.
اشیا چون از اضداد یکدیگر واضحتر شناخته میشوند
لهذا از حسنات ادخال طلبه در مکاتب بر سَیِئاتِ
اخراج شان قیاس میتوان کرد. اوّل الذکر رشد است
نور است و امر بالمعروف است و ثانی غی ظلمت است
و نهی عن المعروف است ازین منکر در آخر بحث میرانیم
زیرا بر حقیقت عرف معرفت لازم است .
در قران مجید تشبیه خیرات و صدقات بیک دانه
داده شده که از ان هفت خوشه میروید و در هر خوشه صد
دانه است وَاللَّهُ يُضَاعِفُ لِمَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
شماره ٢ / ١٣
٣٤
جلد سوم «سراج»
خدای واسع و علیم بهر که خواهد بهره ده چند هم می بخشد
از جمله نفقات فی سبیل الله تنها آن مصرف را گیرید که
در طلب علم خرج میشود - بطور مثال اوسط یک بچه که
در مکتب داخل کرده نمیشود بسن بلوغ رسیده مزدور
و کانداره یا دهقان گردیده روزی یکروپیه کسب میکند
و در خاندان، بازار و دوائر دولت هیچ وقعتی وعزتی
و حرمتی را مالک نمیباشد - جهالت و نادانی که در دل
و دماغش جاگزین است چندین حرکات بیجا را مصدر
میگردد بر عروسی مخارج بیقاعده نموده زیر قرض میآید
در حفاظت صحت خود و عائله خود غفلت نموده و در معالجه
بدرستی نکوشیده اولاد خود را تلف میسازد و از مراسم
بیهوده نامداری هنوز بار دوش گرانتر میشود و حیثیتی
که پیشتر هم چندان نداشت ضائع کرده در هر جای
خجل و خوار میگردد - هنری ندارد که در اکتساب افزونی
رود بدانگر اقدام بدزدی و رهزنی ننماید مرتکب تنزیه و
شمارهٔ ۲ / ۱۳ ۳۵ جلد سوم سال دوم
وسیله و فریب گشته بد نام و رسوا میشود و دلش همیشه در
کلفت و عذاب است ملامتش میکند که چرا کمالی یا
نگرفتی چرا کسی را بازی داده گنه کار گشتی اما بجز اینکه
بخل وحسد و کینه و عناد زیاد شده هنوز رنجیده خاطرش
دارد بسبب جهل ولا علمی نه نا دم و تا ئبش میگرداند
نه با مردم متحد خالص و محب صمیمش میسازد- از وفا
وصفا دور چنین افراد «پراکنده روزی پراکنده دل»
با وجود رشته ملی بیگانه میباشند و با وصف همدینی
از سلک مواخات صادقانه سوا می افتند. مذموم
و محکوم ضلیل و ذلیل اگر از بهائم بتر نباشند آدمها
درست هم نمیباشند – اگر از تفریط مثال مذکور بمیان
بمانیم اشخاصی را می بینیم که از علم و فن بیخبر مانده بمزدو
و دکانداری یا دهقانی می پردازند، اسراف نمیکنند
بدیگران معامله است مینمایند و بر حالت معمولی
خود قانع اند اما چون رهبانیت در اسلام نیست
شماره ۲ / ۱۳ ۳۶ جلد سوم، سال دوم
و هرکس در حالات اجتماعی با فوقان وابسته است
اکنون تفاوت هویدا میشود . از کلان گذر و امام
مسجد الی اشخاصیکه در یک کوچه سکونت پذیراند و در
دوائر حکومت باموریت های بزرگ مقرراند در
راه و بازار در مجلس و مجمع الغرض در هر جائیکه مردم گرد آیند
عزت همان ذواتی می بینند که در طفولیت و شباب
هنر و کمال اکتساب کرده باشند و آدم جاہل و بیتعلیم
هرچند صالح وقانع باشد محتاج اہل کمال است و بقایای
آنها حیثیت یا شخصیت را در میان جمعیت عوام و خواص
جائز نیست .
از موازنه فوق معلوم شد که اگر یک طفل تربیه و تعلیم
یافته و مراحل فنی طی نموده بجوانی بالغ شده باشد از
نکته مالی و اجتماعی پس زیادتر وقعت و عزت را مالک
است از آن بچه که در نادانی و بیکمالی کلان شده است
بلکه میتوانیم گفت که اگر حکومت، والدین یا دیگر سرپرست
اسد ۱۳ ش ۳ ج س ۳ میباشد
شماره ۳/۱۴
۳۷
جلد سوم سال دوم
برای تعلیم و تربیه یک پسر مبلغی بمصرف رسانیده باشند
بعد از فراغت تحصیلش بمقصد بلکه بیشتر حصه
مضاعف بخود متعلم فائده بخشیده اند و البته بهمان
اندازه ثواب برای خود حاصل کرده اند زیرا
نسبت بیک بچه نادان و بی تعلیم یک نوجوان
متنور هنر مند متدین بدايته بمقصد چند بلکه زیاد تر
منفعت برای خود و برای قوم و ملک خود رسانیده
میتواند این را بیک دو مثال روشن تر
میسازیم :-
یک شخص بی تعلیم دکاندار باشد یا مزدور و دهقان حق
همسایگی را کما ینبغی ادا کرده نمیتواند مثلا از تیمار داری
یک بیمار قاصر است چه از روی کم فرصتی چه بلحاظ
بی خبری خود زیرا صرف نظر از قواعد حفظ الصحه که بجز
تعلیم یافتگان دیگری بران و قوف ندار د اطباء را
معالجه و بیمار داری یک شخص نیم حکیم را میانجی خود
شماره ۲ / ۱۲ ۳۸ جلد سوم، سال دوم
میخواهند - آدم بی علم همین قدر میتواند که در کدام
وقت بیکاری محضاً بعیادت مریض رفته یکدو ساعت
اگر بخواهد یعنی با وجود نادانی اگر طبیعت همدردانه
و همت داشته باشد بخدمتی بپردازد که از محض یک
خدمتگار میآید - اکنون یک تعلیمیافته مکتب را همسایه
یک بیمار بگیرید و اهل تعلیم یافته اگر مأمور دولت است
حسب استطاعت از پنج الی صد روپیه برای معاونت
مریض فوراً اعطا کرده میتواند یکدو نوکر خود را برای خبرگیری
گماشته و بدرخانه مریض گذاشته میتواند و نیز حکیم
حاذقی را انتخاب کرده جهت علاج با توجه سپاررش هم
نموده میتواند - یا این فرض کنید که این شخص غریب مریض
خودش داکتر است و چون دیگر ان عمرهای خود را
در بیرون مکتب گذرانیدند این در فن طبابت ید
طولی حاصل نمود - نه تنها بیماران همسایه و خاندان
بلکه صدها مریض شهر از دست او شفا می یابند - ومما
اکبر یوسف ... [ILL] ... [ILL]
شماره ۲ / ۱۲ ۳۹ جلد سوم، سال دوم
دردمندان درحق او بلند میشود که مسیحا نفس هستی
شکیکه از علاج تو مریض ما زندگی نو یافت آلهی براد خویش
برسی ! داکثر چنین تعلیمیافته صاحبدلی است که ازین دعا ها
متاثر نشده میگوید که اگر مراد من نقد و جنس با شد از افزونی
مریضها بیشتر وصولم میشود اما چون مقصودم راحت ملت
است آن حاصل نمیگردد تا همه افراد بر قواعد صحت مطلع
نباشند و این اطلاع بعموم نمیرسد تا جمله اولاد وطن در مکتبها
داخل نشوند - از اینجا معلوم شد که صحت و قوت ابدان
بر علم و عمل ضوابط آن منحصر است و یک ذریعه سلامت
قلب صحت قالب است - رای سلیم البته ترجیح
دارد بر فکر سقیمیکه از بیخبری تاثیرات اشیا و اعتقادات
سخیفه مورث اموات نصف اطفالی میشود که در جوانی
قوت ظهر ملک می شدند !
داکتر از ان مریض مثال چه تفاوت دارد ؟
از روی ثروتیکه برضای شفا یابان و مواجب خود فراهم
شماره ۱۲ / ۲
٤٠
جلد سوم، سال دوم
آورده است با اعتبار عزت و احترامی که در قوم و در دربار
دارد و بلحاظ منفعتی که شب و روز بخلائق میرساند
بهفتصد حصه بلکه زیاد تر بران مریض تفوق و فضیلت را
مالک است ـ اکنون بوی آن مریض یا تیمار دار
بشتابید که چرا از یک مأمور حکومت یا ڈاکٹر هفتصد
مرتبه یا بیشتر پائین شدند ؟ والدین یا سرپرست
اولاد خود را ناز بیجا دادند یا از طماعی و خود غرضی
بتعلیم شان نگذاشتند اینجا به بینید که همراه پدر ها
در بعض امثله ڈاکٹر هم ملزم میگردد و این همه مرتکب
چنین جرمی میشوند که بنظر سطحی و خاست ندارد اما از
اندک ملاحظه جنایت آن ظاهر میشود ـ والدین می بینند
که از محبت عاجله سودای نقد بازی و آزادی
اولاد را بر عزت آجله وثمره تعلیم و تربیه که نسبیت
مرجح داشته اولاد خود را از مکتب خارج سازند
بکسانیکه درین باره اختیار دارند صد یا دویست روپیه
باقی دارد
شماره ۱۲
۴۱
جلد سوم سال دوم
نمره (۷)
(بقیه از شماره سابق)
بناء التحسن
- بیشک حسن آرا !
پس خواندن خیلی چیز خوب است. بیک خواندن
انسان صدها بلکه هزارها افسانه را یاد میگیرد. بغیر
از افسانه ها صد ها فوائد دیگر هم دارد. یکی افسانه ها
او را ملاحظه کنید که دل انسان میخواهد که همیشه افسانهٔ
جدید گوش کنم. در ینصورت اقل کسی افسانهٔ
جدید یاد ندارد و اگر دارد فرصت نخواهد داشت.
پس شوق انسان در دل میماند. اگر کسی خوانده
باشد؛ صدها نفر خوشامد گوی پیدا شده عذر و زاری
میکنند. بباعث علم انسان لیاقت تام حاصل
میکند. کور ظاهری آنست که چشم نداشته باشد.
کور دل آنست که بی علم باشد. در جهان دو چیز است؛
شماره ۱۷ ٤٧ جلد سوم، سال دوم
دنیا و دین، بدون علم دنیا هم خراب است و دین
هم، در هر حالت برای انسان علم مفید ثابت میشود.
اگر در مصیبت باشد علم چنین غمگساری او را خواهد
کرد که از هیچ در درس بر نیاید و اگر در خوشیست
علم آن خوشی را بی طرخشده و پایدار میسازد،
آسودگی و قائم مزاجی و استغنا و سیر چشمی که
از علم حاصل میشود نه از دولت حاصل میشود نه از
حکومت. فدای خواندن شوم، زیرا بواسطه آن
تمام دنیا را نشسته سیر خواهید کرد. زنانیکه
خواندن را نمیدانند، نمیدانم که وقت شان بچه عذاب
خواهد گذشت، تمام روز او در غیبت و بدگوئی
بسر خواهد شد. خواننده اگر بودید، کتابرا گرفته
سیر هر ملک را که خواهش داشته باشید کرده
میتوانید. خواندن عجیب یک عمل احضار دارد
هر کرا بخواهید حاضر کنید: آنرا خواسته همرای او
شماره ۲۳
۴۳
جلد سوم، سال دوم
همکلام شد و میتوانید. حسن آنرا در جواب :
- خلیفه صاحب ! از خواندن کرامت هم حاصل
میشود ؟ خلیفه صاحب فرمود :
- بیشک . ملاحظه کنید که حالا این دختران کتاب
میخوانند گویا همراه مصنفان او که این را ساخته
اند ، همکلام میشوند . غرض که علم میوهٔ جنت است
هرکس که خورده لذت آنرا همانکس میداند.
بگفتن و بیان کردن کیفیت او ظاهر نمیشود. حرفهای
هزار ساله چنین معلوم میشود که گویا فی الحال
شد . حسن آنرا باز پرسید :
- خلیفه صاحب ! آیا من خواننده خواهم شد ؟ خلیفه
صاحب :
- شما چه ، جاریه های شما خواننده شده میتوانند .
مثل مشهور است :
هر کاریکه همت بسته گردد اگر خاری بود گلدسته گردد
شماره ۱۲
٤٤
جلد سوم، سال دوم
یعنی هر کس که کوشش کرد یافت . علم میراث کسی
نیست . هر کس که زحمت کشید ازو شد . حسن آرا :
ـ چند روز یا خواهم گرفت ؟ مردمان عمر خود را صرف
کردند؛ لاکن انتهای علم را نیافته اند . خلیفه صاحب :
ـ خواند و خواند و چنین لذت حاصل میشود که بر ای
انسان صبر حاصل نمیشود . از هر مزه انسان گاه گاهی
سیر میشود . لاکن از آموختن علم سیر نمیشود .
حسن آرا :
ـ آیا محنت زیاد میطلبد ؟ خلیفه صاحب :
ـ چندان محنت نمیخواهد . تا چند روز که عبارت خوانده
نمیتوانید ، اندکی طبیعت شما گرفته خواهد شد .
وقتیکه عبارت را خوانده توانستید؛ پس از لذت
محنت آن کاهی سیر نخواهید شد و یک لمحه بغیر
از مطالعه آرام نخواهید کرد . حسن آرا :
ـ در چند یوم عبارت خواندن را یاد خواهم گرفت ؟
شماره ۲ / ۲۳ ٤٥ جلد سوم سال دوم
خلیفه صاحب :
- شما ماشاء الله خیلی ذهین میباشید . اگر خوب
از دل بخوانید در چهار ماه خوانده خواهید توانست.
حسن آرا :
- آیا اینقدر زود ! خلیفه صاحب :
- بلی حسن آرا! امیدوار گردیده گفت :
- پس برای من سبق شروع کنید . خلیفه صاحب
جواب داد :
- اینقدر زودی بکار نیست ! حسن آرا باز تکرار کرد :
- اینقدر وقت من ناحق ضائع خواهد شد . خلیفه صاحب:
- شما سابق ازین خیلی وقت خود را ضائع ساخته اید.
چند روز دیگر هم . حسن آرا :
- خلیفه صاحب برای خدا سبق شروع کنید. خلیفه
صاحب :
- اینقدر عجلت برای چیست ؟ چند یوم دیگر طرز
جلد سوم . سال دوم
٤٦
شماره ٤/١٢
ولذزان مدرسه را خرصبا بغور به بینید. وقتیکه یقین
شما شد که خواندن مفید است : بعد از ان دیده
خواهد شد. مدعای من از مکتب همین است که
سبق بدهم و شما بخوانید. خلیفه صاحب درین اثنا نظر
دختران دیگر دیده :
- دختران امروز و ار افسانه خواندن از کیست
وکدام افسانه است؟ زبیده برخواست با آداب
تمام گفت:
- صاحب دار من است و قصه دختران نواب
مسیح الملک است. تا بانجا رسیده که در قید دختر
بوده عروس خیزان دختر او قرار داده شد والا
اگرار شاد باشد که بیشتر از ان بخواهم ؟ حسن آرا:
- خلیفه صاحب برای خدا از سر شروع شود اخلیفه
صاحب آرزوی حسن آرا را تقویت داده :
- بلی اخوب است. بخاطر حسن آرا باز از سر
شماره ۳ / ۱۳
٤٧
جلد سوم در سال دوم
خوب بدرستی بخوانید : زبیده افسانه را شروع کرد :
آغاز حکایات بیک امیر بیرحم مسیح الملک
نواب بدل بیگ خان که نواب مشهوراند، در
کوچه چاه سرخ سکونت دارند. در میان اجداد بزرگوا
شان مسیح الملک نام یک نواب گذشته . اسم شان
در زمره طبیب های شاهی بود. موصوف در مزاج
پادشاه اینقدر نفوذ پیدا کرده بود که تمام معاملات
سلطنت در اختیار او بود . بنا بر اینقدر اختیارات
او را لازم بود که دلجوئی متوسلان شاهی پرورشش
غریبان و داد رسی مظلومان بکند . لاگن روشی اختیار
کرد که در اندک زمان دنیائی را شاکی و عالمی را فریاد
ساخت . از هر کس که پرسان کنید ؟ شکایت و از هرکس
که جویان شوید گله داشت . صد ها نفر را که خدمت
کاران قدیم بدل و جان خیر خواه پادشاه بود
شماره ۲۲
٤٨
جلد سوم، سال دوم
و خلا موقوف گردانید . بغیر از خود مسیح الملک
کسی نبود که در تنخواه او کمی واقع نشده یا از نوکری
موقوف نگشته باشد اگرچه پیشتر نیز در هر شش ماه
تنخواه ملازمان داده میشد ، در وقت مسیح الملک
بسالها رسید ، با وجود این هم کسیکه ده روپیه تنخوا
داشت ؛ برای او شش و کسیکه شش داشت چهار
روپیه میرسید . معافی های بیوگان و دیگر مستحقان
بیدریغ ضبط شد . بپادشاه وقتیکه فریاد و شکایات
میرسید ، از مسیح الملک پرسان میکرد . مسیح الملک
جواب میداد که سر کار والا در خزانه عامره یک پیسه
نمانده از دست قرضداران بجان رسیدم ، بدین
باعث خیالدارم که هچین قرض سرکار انور والا ادا
شود ، در دوسه سال تمام انتظام درست خواهد شد.
تمام عمر نمک حضور را خورده اند و هزار ها روپیه کمائی
کرده اند ، اگر چندی تکلیف
بقیه دارد
خاطر نشان
خواهشمندان محترم قیمت شتراک را در کابل بحاسبه وزارت معارف و سا
ولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) آنرا بدار التالیف نشان داده طلب محبه
مینمایند اما در خارج به نماینده خانهای دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.
قیمت شتراک بقرار ذیل است:-
سالیانه در داخل ...... هشت روپیه کابلی.
" " خارج ...... شش روپیه کله دار یا د و رو بل
فی یک جلد در داخل روپیه در خارج یکروپیه قیمت سنجی آن
ذیل:-
در مقابل شتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه و کلای
آئینه باشند خواه مشترکین).
همچنین برای اهل علم و قلم کار آئینه رایگان معلمین معلمات طلبا و طالبات از ان بنصف
اعلان
اشتهارا تیکه جهت علوم وفنون باشد. بپیچ کلم یک پیه جهت تجارت و صنائع باشد همر
[ILL] حد مندرج خواهد یافت. اشتهارات ایک مضمون ان سه دفعه زیاده درج خواهد شد.
شماره (٣/٤) جلد ششم سال دوّم
هو
مقالات وارده
بریاست دارالتألیف
آمده پس نمیگردد
اداره حق
اصلاح و درّیخ
مقاله را دارا است
مجموعه
تاریخی، علمی، ادبی، اجتماعی، اخلاقی، تربیوی
آئینه عرفان
باحث از مساعی علمی و اکتشافات مدنی است که از طرف ریاست
دارالتألیف وزارت معارف در هر ماه یکبار نشر میشود.
محل اداره : کابل - بستان سرای - وزارت معارف - دارالتألیف
برج اسد ١٣٠٣ هـ
دار السلطنه كابل
مطبعه شرکت رفیق
فهرست مندرجات شماره (١١ / ١٢)
آئینه عرفان
مضمون اسامی صحائف
(١) غم و سرور عبدالله ١-٦
(٢) سرباز مارسالا ا. شیوا ٧-٨
ادبیات
(٣) موسیقی و شعر مقتباس از مجله آینده ٩-١٦
(٤) عمر خیام سرور ١٧-٢٤
(٥) طفل کوی هاشم شائق ٢٥-٣٢
تربیه
(٦) قد تبین الرشد محمد حسین ٣٣-٤٠
(٧) بنات نعش ناول عبدالجبار ٤١-٤٨
شماره ٣ / ١٢
جلد سوم، سال دوم
غم و سرور
قلم برداشته خواستم راجع به سرور و غم چیزی بنویسم و هر یک ازین دو عوامل طبیعی (؟) این دو قهرمان بزرگ. این دو سلطان قلمرو دل. این دو فرمان فرمای با عظمت جبروت عالم وجود انسانی را تعریف و از ترجیح یک بر دیگر سخن رانده و روی هم رفته مزایای فضایل یا نقائص و معائب هر یک را شرح دهم.
ناگاه انبساطی بضمیر استیلا یافت فرحتی در خود میدیدم ہی دلم می بالید. امید های دیرین در برابر چشم صف زدن گرفت. آرزو های مرده زنده بشد!
یا للعجب !! وظیفه ام حسب دلخواه اجرا ندارد که گویم وجدان را استراحتی رو میدهد. وطن مقدس هنوز ترقی اطمینان بخشی ننموده که اینقدر بر خود ببالم.
شماره ۳ / ۱۳
۲
جلد سوم ، سال دوم
گذشته ازین ، شاگردهای رشدیه چهارم چندان بچیز نویسی مایل نیستند که بمراد شیرین خود رسیده ام منتظر وصول مژده هم نیم که زمزمه کنم :
امروز نامه ام ز بر یار میرسد : من گام قاصد از طپش دل شمرده ام
حشم بالینیم چیست ؟
بلی (سرور) که در هر کجا اقامت وجود ندارد. در صحنه تمثیل خیال تجسم میکند. سیمای این شاهد شنگول بشوش چهره خیلی تازه. جبین کشاده. رخساره ها سرخ و سفید. مژگانها بلند . لبها خندان . اما از ناز چین بابرو زده عربده آغاز بر من عتاب کرد و گفت :-
خوب منکه محبوبه دلپسند عالمم جهانی به لقایم مشتاق و بدولت وصلم تمنا دارند و دست هر کس هم بدامن وصلم نمیرسد. بلکه در ایوان خسروان مقیم و پادشاه و وزیرستیم مرا با غم که همیشه پیرو حادثه و سگ آنقافله است چگونه خواهی در یک پله بسنجی و یا تصور کنی من بروی چیره بیا آن خیره بر حق سبقت دارد.
شماره ۱۳
باغ، راغ بهار، سبزه گل آبشار، آب روان، سایه بید
سیر مهتاب ، حسن، آهنگ خوش، بوی دلکش،
نعمتهای لذیذ و ملموسات لطیف و روی هم رفته جمیع مناظر
قشنگ طبیعت سبب وجود منند و من نزا ده پاک
همچه نیکانم عالم بشر بامید همدمی من زنده مانده است ورنه
دیدار منحوس غم که نتیجه اخص فلاکت زحمت مرض تنگدستی
احتیاج بیقرتی است، یک وقتی دود از نهادش میکشید
آنظالم طبیعت، خیلی بیرحم و همیشه جانهای پاک را
در شکنجه ظلم و دلهای نازک را در فشار استبداد میگیرد
زبان شیرین سرور آنت پشنگول دلم را به درستی
سخنانش هم تا یک حد جان داشت و در من اثر کرد.
میل کردم وار و ندار خود را همه در مقدم او نثار کنم و پوزش
خواهم از تصوری که میخواستم او را در مزیت با حریفش مقابله کنم
دفعةً طبیعتم گرفت. دلم تنگی میکرد. از تنفس طبیعی بازمانم
نفس که چون فرو میرود ممد حیات و چون بر می آید مفرح ذات است.
شماره ١٣/٣٤
٤
جلد سوم، سال دوّم
از سینه تا کلو چند جا گره گشته و نزدیک بود خفه شوم.
این حال تنگ که حکایت میکند از فشار قہر عصیت ؟
صحنه تمثیل خیال؛ پرده را بدل کرد . غم که فلک زدگان
بیچاره همه کشته دست اویند همچو فرشته عذاب حاضر شد.
در جبینش چین و شکنج بسیاری فراهم آمده که دیدنش
عیش ما تباز را منغص وطبع نامرادان را منقبض سازد با آواز
لرزان گلو گیری گفت: شما نوع بشر، خیلی حقوق ناشناسید!
خدمت هیچکس به پیش شما مجرا نمیشود. من با پدر شما حضرت
ابو البشر عقد اخوت بسته بودم. هنگام هبوط بدین لکدُه
که از مونس خویش جدا افتاد، من از و تفقد و دلجوئی کرده
و نگذاشتم تنها بماند . و چون آشنای پدر خویش
پسر گفته اند از آن عصر تا امروز در هر حادثه از دلجوئی
و تفقد اولادش هم پا نگرفته وبقدر مساعده وقت از ایشان
وارسی کردهام . اگر من با ولادش دلسوزی نداشتم؟
اکثری ناخلف و باغوای سرور از جلد انسانی برآمده حیاش
شماره ۴ ۱۷
جلد سوم، سال دوم
تن پرور، مغرور، خودبین میشدند اخلاق ذمیمه همه در آنها
نمو و حس عواطف روحی بالمره در آنها خفه میگشت.
خلاصه نگذارم قوای معنوی و روحیات شان ضعیف گردد
مرا با (سرور) که همیشه هم نشین است با شخاص بیوجدان
و مردم کو تا نفکر عاقبت نیندیش چگونه مقابل و بر علاوه
خواهی اور ابر من ترجیح هم دهی !
دعوی و ادله متعارضه خصین را در قوه و ضعف
مساویی دریافتم . قوه فکر از حرکت باز ماند و نتوانست
با طراف قضیه تعمق وصحت و سقم دلائل هر دو را بسنجد
برحقانیت یکی و بطلان دیگری حکم نماید قوه تمیز که کشف
حقایق از وظائف اوست مرا متحیر دریافته گفت :
قاعده کلی است که اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است
پس اگر در مقدمات خصین و کیفیت ترتیب هر یک
اندک تامل کنی ! فورا بر صدق دعوی یکی و کذب
دیگری بر میخوری .
شماره ۱۷
۶
جلد ستوم. سال دوم
اینقدر است دلائلی که هر یک بر مزیت خودش
اقامه نموده وقتیکه تحلیل کنیم می بینیم رحجش بغم
و سرور دنیوی میشود. از آنجا که این دارابتلابی ثبات
و محل حوادث است البته غم و سرورش هم گذرنده
و بی ثبات میباشد و چون ابنای بشر ادعا دارند
که در اصل فطرت همه حر و ازاد افریده شده اند صفت
حریت مقتضی است که نه در بند غم و نه در بند شادی
باشند . بلکه از ربقه تعلق و دلبستگی جمیع نوش
و نیش عزت و ذلت امری و ماموری برآیند
(لِكَيْلَا تَأْسَوْ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ)
آمدیم بر غم و سرور اخروی معلوم است خاتمه مستور
و انسان عاجز را با وصف ظلومی جهولی عقبات بیماری مرگ
عالم برزخ و آخرت در پیش کس نژاده اند برات مسلمی بیم
و رقعه پای سلمه پس انسانی که اندک آدمیت داشته با سرور اشیا
بوده و غم را هزار مرتبه بروی ترجیح میدهد . این است حقیقت سخن در خصوص خرت غم
عبدالله
جلد سوم ، سال دوم
شماره ۳/۱۳ ۷
با دو موسیقی شنانز فرانسوی
سرباز مارشالا
ترجمه ا. شیوا
۱- هزار نفر تفنگدار بودیم که از ایتالیا بریاست گاریبالدی
به سیسیل می رفتیم. روزی در دشت تنها بودم که سرباز
بیست ساله در مقابل خود یافتم. صدای پرکردن تفنگش
بگوشم رسید میخواست بوظیفه خود عمل کند من هم
سلاح خود را حاضر کردم. چهار پا پیش گذاشت
من چهار قدم استقبالش نمودم. تیرا و بخطا رفت
ولی من خوب قراول رفته بودم
۲- بیچاره جوان بدور خود چرخی زده بزمین فتاد رنگ بصورتش
نمانده بود. بسرعت خود را ببالینش رساندم از
فتح و فیروزی خویش خوشحال نبودم بلکه قلبا شرمنده
شده از او معذرت میخواستم. خیلی تشنه بود ظرف
شماره ۳ / ۱۲ ۸ جلد سوم، سال دوم
آب خود را بدهانش گرفته سیرابش ساختم بعد او را بدرختی
تکیه داده پیشانی منجمدش را پاک کردم .
آیا امکان داشت که فقط مجروح شده باشد ؟
۳ - برای بستن زخم لباسش را کشودم . گلوله بدون
پیچ و خم از قلب گذشته به پهلو رسیده بود . مابین
لباس و پیراهن تصویر رنگین و زیبای پیره زنی را
یافتم که با ملایمت لب خند میزد . . . خدا دانا ست که
تا دم مرگ جان دادن نوجوان و گریستن پیره زن
در مقابل چشمم مجسم خواهد بود ! !
لعنت بر جنگ باد که این ضربت ها ناشی از او است .
جام مرا از شراب مار سالا ممتلی کنید .
نامه های سربازان
شماره ۳ / ۱۲
۹
جلد سوم سال دوم
موسیقی و شعر
اقتباس از مجله آینده
ای ارتعاش مناسب و روح نوازی که ترا موسیقی
مینامند مجله آینده خواسته است تاثیرات ترا وصف کنیم
وترا باشعر مقایسه نمائیم اما ساعتی که تو در پرده گوش تاثیرست
کننده خود را محسوس میسازی هیچ کس سزاوار نمیداند.
که بقلم و کاغذ توجه کند وقتی که سامعه از تو محروم است
کدام حافظه توانا میتواند کیفیات تراز ندگی بخشیده و
چنان که لایق تست بر صفحه کاغذ مرتسم سازد؟ تا در بوستان
مکاشفات تو بتفرج مشغولیم بوی گل چنان ما را مست میکند
که دامن از دست میرود و تا بیرون از ان بوستانیم
دقیقه از حالات مقیمان باغ را تصویر نتوانیم کرد ! بقلم و بیان
این اجازه را نداده اند که نقاش یا راوی کیفیات روحی شوند!
تو زبان روحی و نزد هر صاحب جانی مفهومی . اماکیست
که با بیان و بنان مترجم یکی از قرعات و ضربات تو شود!
شمارهٔ ٣/٣
١٠
جلد سوم؛ سال دویم
تو هم مثل تمام چیز های خوب لذیذ و روحانی میائی و بزودی محو
میشوی و یا جزئیهٔ مبهم که با هیچ لغتی بیان شدنی نیست در خاطرها
میگذاری، امواج ترا این فضای حریص و غارتگر بزودی
از هم میپاشد هر قطعه از ان را موج قوی و مهاجم بلعیده
میرباید هر صاحبدل و صاحب احساسی میداند تو چیستی
هیچ آفریده نمیتواند در تعریف تو الفاظی بیابد
اخاوت تو از چه منبعی است که برای همه کس مفهوم و بر همه
کس نامعلوم است نخستین موجی که از تو بما میرسد تمام
حواس را از کار باز میدارد و بیک نقطه متوجه میسازد
قلب را گرم و خزانش را تیز و سریع میکند نفس را که بی اختیار
حبس می شود بریده بریده بیرون میفرستد هیجانی در تمام
اعصاب ایجاد میکند که بحالت اندوه دیدگان یا سرور
یافتگان شباهت دارد اما اندوهی که روی زمینهٔ شادی
استوار است و مسروریکه بچاشنی غم آمیخته است، اندوه
بر تمام وجود مستولی میشود، اشکی ملایم و شیرین بر مخازن
شماره ٣ / ١٤
١١
جلد سوم ، سال دوم
چشم ما لاسیماید و کلیه احوالی که در مصائب شدید دبروز
میکند، احساس میشود : ولی باین تفاوت که عمق دل خندان است
و سویدای قلب ملتهب و متلذذ است شعرائی که عشاق
خندان و گریان را بشمع تشبیه کرده اند قدمی کوتاه بجانب
حقیقت داشته اند و آنها که ابر بهار بر امثل قرار داده اند
قدری بیشتر بحقایق نزدیک شده اند ابر بها چهره تیره
و منقلب و مشوش خود را نشان میدهند ولی ناگهان دل
نورانی و خندان خویش را باز میکند اگر گردش افلاک را
موسیقی عمومی کائنات بدانیم واقعا سحاب بهاری را
هم باید یکی از مستمعین شیدای آنمجلس تصور نمود توجه
میگوئی و در گوش جانها چه میخوان که دلهای مختلف و مغزهای
متفاوت همه دریچه خود را بر تو میکشایند و چون مریدان
کرامت دیده بتو ایمان میآرند ؟ کدام حقیقت است
که هیچ منکر ندارد هیچ تردید پذیر نیست و هیچ خلافی دران
راه ندارد و تو آن را با روح حکایت میکنی ؟
شماره ۳ / ۱۳
۱۲
جلد سوم، سال دوم
تو آن زبان بین المللی هستی که نوع بشر بهر دو در ترکیبات
انسانی جستجو یش میکند و گویا انسان در ساحت هشت
بآن تکلم میکند و خواهد کرد چون بدیهی است که کسی بوسیلهٔ
توصیف ترا ندارد و در پی شناختن تو و پی بردن باصطلاحات
علمی و فنی متوسل شدن خلاف شان تو خواهد بود قدر تو
در ابهام است زبان مبهمی که تناسبش کامل باشد
موثر ترین بان هاست تو خود را بر جمعی عرضه میکنی
و هرکس بمناسبت احوال خود ترا ترجمه میکند و همیشه
درست و صحیح مینمائی زیرا که تو بکلیه مبهم تر از آنی که در
قالب تصریحات ناقصهٔ الفاظ در آئی از تمام احوال روحی
هسته نفوذ در تو هست و هر ذی روحی ترا بر حالتی که در ان لحظه
بروی غالب است منطبق میکند آنانکه سعادت دارند در
کلوب استاد ماهر آقاسی علی نقی خان وزیری حاضر میشوند
اگر اختیاری در آنها باقی بماند در سیمای حضار بنگرند تأثیر
عمومی ترا بخوبی درک خواهند کرد. تمام این اشخاصی که در خارج
جلد سوم سال دوم ۱۳ شماره ۳ / ۱۲
مجلس هر یک مصاحب فکری خاص و عقیده مخصوص نیست شاید در هیچ باب از ابواب با دیگران موافقت حاصل نکنند و در عالم هیچ چیز آنها را متفقا مطیع و موتمن نگرداند. محض اینکه صدای تار آقای وزیری هوا را مرتعش ساخت با یکدیگر متحد میشوند همه در مجذوبیت متفق میگردند. زیرا که تو با بیانی مبهم و کلی هر یک از آنها را بنوعی متاثر میساز و بر تارهای مختلف قلب آنها گذشته در هر دلی تاریرا که حاضر و مستعد است بمرتعش میکنی. تمام حضار در دریای لذت فرو میروند و امواج تو آنها را باهتزاز تام از جائی بجائی حرکت میدهد ازین جنبش سکون ناپذیر دایما حرارت قلب و سرعت خون و درجه شوق افزاید و می یابد تا بحدیکه دیگر معاشقه و وداد و رقابتی مبهم و غیر قابل ادراک لذتی نمی بخشد بشنونده مائل میشود که منظره خویش را بیشتر و بهتر ببیند و آن را از پرده ابهام بیرون آورده و پیکر حقیقی یعنی بخشد اینجاست که شعر قدم
شماره ۳
۱۳
١٤
جلد سوم ، سال دوم
بعرصه خودنمائی میگذار دو الفاظی که کالبد نارسائے تو
هستند چون ترا مفهوم و مدرک می کنند و در مستمعین اثرے
فوق العاده و از ندچه باید کرد دماغ لبشر که همه لایق ادراک
روحیات نیست و محتاج بفهم و کشف است، الفاظ
شعر تصریحی و تفریحی از تو می یابد، اگر شعر فصیح باشد
اگر اجزای آن تنافر و تعقید نداشته باشد ، اگر ترکیبات
لفظی و معنویش با تو موافقت کند در ان حالت هیچ
چیز موثرتر از شعر نیست تاثیر این اشعار جامع الشرایط
بشابه ایست که اگر خواننده لب بر هم گذارد و باز امواج
غیرملفوظ تو بتنهائی خودنمائیش کند، دیگر میزان التذاذ
بحدنخستین نخواهد رسید ؛ اقامی وزیر یکه کاملاً آگاه ازین
تاثیرات هستند ابیات دلپذیر موافق مضامین
روحانی تا از شعرای بزرگ ایران اختیار کرده
و لباس تو قرار میدهد و آنهم غالباً از شاعری که
گفتارش از فرط ابهام و کلیت وجد ترکیب تطبیق
شماره ۱۲/۴ ۱۵ جلد سوم سال دوم
آراسته ترین لباس است بر پیکر ملکوتی تو و آن حافظ
شیر از نیست بنی شعر تو روحی نامدرک و عریانی و شعر بی تو
پیکر ی بی احساس و بی روان. در پیکر لذایذ تو بمنزلهٔ
احساس و شعر مثابه عقل است . تفاوت تو با شعر همان
فرق شعر است (؟) با نثر. تو شعر را قابل دخول در
بهشت ارواح میکنی و بالهای آسمانی خود را در پیکر
خاکی شعر استوار میسازی توئی که نظم را از حضیض نثر
باوج شعر پرواز میدهی توئی که شعر را بقدری تلطیف میکنی
که مهبط نفحات آسمانی و منبع تراوشهای روحانی
میگردد اما شعر اجر ترا ضایع نمیگذارد او ترا در دماغ بشر
که از همه موجودات نیز قدر ترا بالامیداند مفهوم و مرکوز
میسازد او ترا در جمع خاکیان که عشاق وفادار و بیدستگاه
اند وارد کرده و لباسیکه مناسب ادراک آن دل باختگان
است، بر تو می پوشاند و هر درجهٔ بتأثیر تو میافزایند
شعر ترا از رتبه محسوسی بمقام معقولی میرساند نفخه لرزان
شماره ۳ ۱۳ ۱٦ جلد سوم سال دوم
بیثبات ترا در قالب مطبوع خویش قوام و دوام ارزانی
میدارد اوترا از ایوان قلوب بشری بقصر عقول که محترم
ترین و باشکوه ترین مکانهای عالم طبیعت است؛
رخصت ورود میدهد و با فکر انسان که شریف ترین زاده
طبائع و عناصر است ممزوج و هم آغوش میسازد، با یکدیگر
شاد باشیدای موالید لطیفه دل و مغزانسانی و در پنجه
بی نظیر و نغمه دلپذیر اقاسی وزیری بهترین نمایشهای
خویش را مغتنم شمارید و این وصف نالایق زمین مجله
آینده قبول کنید .
شماره ۳/۱۲ ۱۷ جلد سوم، سال دوم
نمره (۳) خواجه امام عمر خیام (بقیه از شماره سابق)
تمام دورهٔ عمر عزیز خود را در صحبت می و معشوق (؟) صرف کرد
اسباب شاعری و لزومات آسوده گی آنچه منچو است
مهیّا بود ازین است که رباعیات او در مذاق لذیذ و نشر
صهبا را دارد میگویند شبی مجلسی آراسته بود و جمعی
از دوستان و هم نشینان را به مهمانی طلبیده بود شمع
و چراغ زیادی گذاشته در کمال آزادی و بیخریی
مشغول می خوردن بودند در حین خورسندی و تعیش
باد سختی وزیده شمعها خاموش و کوزه می شکست
عمر خیام را عیش منغص شد از روی مستی گفت :
ابریق می مرا شکستی ربی ٭ بر من در عیش را بستی ربی
بر خاک بر سختی می ناب مرا ٭ خاکم بدهن گر تو مستی ربی
مورخین شرق این نکته را نیز اضافه کرده میگویند که بعد
ادای این رباعی چهرهاش سیاه شده آئینه بدستش دادند
شماره ۳ / ۱۲ ۱۸ جلد سوم ، سال دوم
صورت خود را دگر گون دیده بخندید و گفت :
نا کرده گناه در جهان کیست بگو : و انکس که گنه نکرد چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات کنی : پس فرق میان من و تو چیست بگو
در حال صورتش مانند بدر چهارده تمام درخشنده شد فورا سر
بسجده گذاشته جان با بجان آفرین تسلیم نمود .
وفات خیام :
غالباً سنین ۵۱۷ او ۵۲۷ مینویسند و (بروکلمن) در تاریخ علوم عرب سنه ۵۱۸ دانسته
برای هیچ یک ازین دو تاریخ موجود نیست در هر صورت
از چهار مقاله واضح میشود که وفات او مابین ۵۰۸ و ۵۱۶
بوده است زیرا که در ۵۰۸ حیات بوده است و در ۵۰۸
نظامی عروضی قبر او را در نیشاپور زیارت کرده چندین
سال از وفات او گذشته بوده است .
مصنفات خیام :
آنچه از مصنفات عمر خیام باقی است یا آنکه مورخین ذکر کرده اند بقرار ذیل است رساله جبر
و مقابله که مسیو وپکه رسانیده متن عربی آنرا با ترجمه فرانسوی
در سنه ۱۸۵۱ در پاریس بطبع رسانیده است :
شماره ٣ / ١٤
١٩
جلد سوم سال دوم
رساله في شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس
که در کتابخانه لیدن در هلاند محفوظ است زیج ملکشاهی
که خیام یکی از مؤلفین آن بوده است مختصری در طبیعیات
رساله در وجود که بزبان فارسی است و آنرا بنام فخرالملک
بن موید (؟) تألیف نموده است و این رساله در موزه
بریتانیه در لندن موجود است و عنوانش در نسخه
مذکوره چنین است (رساله بالجيه لعمر بن خیام کذا
في كليات الوجود) رساله در کون و تکلیف، این سه
رساله اخیر را شهرزوری باو نسبت داده است.
رساله فی الاحتیال لمعرفت مقداري الذهب والفضة
فی جسم مرکب منهما که در کتاب خانه گوتا در آلمان محفوظ است.
رساله سمی بلوازم الامكنة در فصول و علت اختلاف
هوای بلاد و اقالیم این دو رساله اخیر را در تاریخ الفی
بدو نسبت داده است.
شماره ٣ و ۴
٢٠
جلد سوم، سال دوم
رباعیات خیام:
بی مناسبت نیست که بطور اختصار اشاره برباعیات عمر خیام
و ترجمه های متعددۀ آن که بالسنه مختلفه شده است نمائیم :
رباعیات عمر خیام علاوه بر انکه بکرات و مرّات در هندوستان
و ایران بطبع رسیده است به بسیاری از السنه
اروپا نیز از لاٹن و فرانسه و انگلیسی و آلمانی و اطالیا
و دنمارکی ترجمه شده و مرّات عدیده چاپ شده است
و شهرت خیام در اروپا و مخصوصا در انگلستان
و امریکا به مراتب بیشتر از شهرت او در وطن خود یعنی ایران
میباشد و علت عمدۀ این اشتهار فوق العاده انست
که یکی از مشاهیر و اعاظم شعرای انگلیس موسوم (بادوارد فتز
جرالڈ) رباعیات خیام را باشعار انگلیسی که در نهایت
سلامت و عذوبت است و در فصاحت لفظ و بلاغت
معنی تقریبا معادل اصل فارسی آنست ترجمه نموده و در سنه ١٨٥٩
در لندن منتشر ساخت و این مترجمه چنان مطبوع طباع
خاص گردید و چندان قبولیت عامه بهم رسانید که پس
شماره ۳/۱۳ ۲۱ جلد سوم، سال دوم
ازان چندین مرتبه کرّتاً بعد اُخری ومرّتاً بَعْدَ
اُولیٰ در انگلستان و امریکا طبع شد و نسخ آن
بزودی تمام گردید و جمعی کثیر از ادبا و فضلا بترجمه رباعیات
او پرداختند و بسیاری دیگر بتقلید و سبک رباعیات
عمر خیام رباعیات ساختند و طبع نمودند باندازه که میتوان
گفت از حیز احصا بیرون است و اکنون در انگلستان
وامریکا ((ادبیات عمری)) خود یک طریقه و سبک
مخصوصی از ادبیات و اشعار گردیده است و هرکس
خواهد که از تفصیل ترجمه های رباعیات عمر خیام بالسنه
مختلفه اروپا و مقایسه آنها بیکدیگر و شرح حال مترجمین
و ترجمه حال عمر خیام و شرح مشرب و مسلک او در فلسفه
و غیر ذلک به تفصیل و اشباع تمام مطلع شود باید رجوع
نماید بکتاب نفیس که (مسترنثان مهکل دول) در این
موضوع تالیف نموده و در سنه ۱۸۹۸ در دو مجلد مصور در لندن
بطبع رسانیده است، به بیند.
شماره ۱۷ / ۴
۲۲
جلد سوم سال دوم
بعد از انتشار ترجمه فیتز جرالر تا اکنون اقبال عموم مردم
از عوام و خواص برباعیات عمر خیام و طرز خیالات
و مسلک فلسفه او روز بروز در تزاید است تا اینکه درین
اواخر انجمنی بنام عمر خیام در لندن منعقد گردید این نکته را
نیز مستور نمانده بگوئیم غالباً میدانند که بسیاری از
رباعیات که بعمر خیام منسوب است از خود او نیست
بلکه از اساتید دیگر از قبیل شیخ جام و شیخ هری
یعنی خواجه عبدالله انصاری و سلطان ابوسعید ابوالخیر
و خواجه حافظ و بابا افضل کاشی و سرمد کاشانی و اوحد الدین
کرمانی و غیر هم میباشد، و فاضل ژوکوفسکی در المظفریه
قریب هشتاد و دو رباعی از رباعیات منسوب به خیام
با سماء شعرای مذکور باسم و رسم از کتب متفرقه جمع
کرده است و اگر کسی بیشتر تتبع کند البته بیشتر انکشاف خواهد شد
انجمن عمر خیام :
در سنه ۱۸۹۲ در لندن انجمنی تاسیس شد بنام (عمر خیام
کلوب یعنی انجمن عمر خیام و مؤسسین
جلد سوم سال دوم
۲۳
شماره ۳/۱۲
آن از فضلا و ادبا و بعضی ارباب جراید بودند در سنه ۱۸۹۳
انجمن مذکور بارسومات و تشریفات شایان دو عدد بوته
گل سرخ بر سر قبر فیتز جرالد مترجم رباعیات عمر خیام
نشانیدند و یک سر لوحه که حاوی کتیبه ذیل بود در آنجا نصب کردند
(این بوته گل سرخ که در باغ کیو پرورده شده و تخم آنرا
ویلیام سیمپسن از سر مقبره عمر خیام در نیشاپور آورده است
بدست چندین از هواخواهان او و از و فیتز جرالد از جانب انجمن
عمر خیام غرس شد در ۷ اکتوبر ۱۸۹۳)
اشعار بسیار که اعضاء انجمن مذکور بمناسبت مقام
انشا نموده بودند درین موقع خوانده شد و همچنین ترجمه
بسیاری از رباعیات خیام بزبان انگلیسی قرائت
گردید از جمله این رباعی :
نقاد دولتمند و ز دین کم و بیش ، از ملتها عشق تو دایمه کیش
چه کفر چه اسلام چه طاعت چه گناه ، مقصود توئی بهانه بر درویش
۱۲۱
شماره ۴/۱۳
٢٤
جلد سوم، سال دوم
همین صبح دمید دامن شب شد چاک * برخیز صبوح کن چرا غم ناک
مینوش دلا که صبح بسیار دمد * او روی با کرده ما روی بخاک
و دیگر:-
منت مکن و فریضه حق بگذار * و ان لقمه که داری ز کسان باز مدار
غیبت مکن و مجوی کس را ازار * هم وعده آن جهان منیم با بار
و دیگر :-
ای دل تو به اسرار معما نرسی * در نکته زیرکان دانا نرسی
این جا بمی و جام بهشتی میساز * کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
اما بته گل سرخ مذکور که بر سر قبر فقیر جرالد غرس نمودند آن را
مستر سیمپسن که بسمت وقائع نگاری مخصوص از جانب جریده
(ایلوستر یتید لندن نیوز) در مصاحبت کمسیلون سرحد
افغان در تحت ریاست سر پتر کمسدن بصفحات شرقی ایران
فرستاده شده بود از نیشاپور از سر مقبره عمر خیام
بانگلستان فرستاد در ماه اکتوبر سال ۱۸۸۴
بنیشاپور رسید و از آنجا مکتوبی بیکی از دوستان خود
باقی دارد
شماره ۶ / ۱۲
۲۵
جلد سوم، سال دوم
طفل کوهستانی
اثر دوکتور ایتارد
ترجمه از ترکی
چهار مغز را بزیر پای خود گذارده میشکست، زمین را
از پوست چهارمغز پاک میداشت. بگاهی به نزله وزکام
نیز مبتلا می شد : چه این حال از جمله حالات حساسیت
مردمان مدنی است
هنوز سامعه و باصره اش بیدار نشده بود و چون که اینها
خیلی مخلوط و به تربیه خصوصی وطولانی محتاج است .
III
وسعت دائره افکار : درین باب خیلی زیاده مشکلات
تصادف کردم بازیچه هائیکه پسندیده اطفال است ، در نزد
این طفل هیچ قیمت نداشت . بازیچه را دوست نمیداشت
ساعتها کوشش میکردم عبث بود . حتی اگر فرصت مییافت
این بازیچه ها را پنهان میکرد یا میشکست . بازیچه بود
که بمشغولیت او اصرار کردیم. روزی او را شکسته در خاک
شماره ۳ / ۱۲
٢٦
جلد سوم، سال دوم
انداخته سیر میگیرد میخندید.
با اینهمه بازی عادت داده توانستم که مرکب بود
از چیزهای خوردنی : در زیر یکی از چند پیاله شاه بلوط
نهادم بعد ازینکه پیاله ها را یک یک برداشتم؛ پیاله که را
در زیر او شاه بلوط بود؛ در آخر بالا کردم سپس شاه بلوط
در زیر پیاله گذاشتم، بر داشتن آن را اشارت کردم.
معبر است پیاله که در زیر آن شاه بلوط بود بر داشت.
این نخستین کار دقت او بود . بازیرا یک مقدار دیگر
پیچیده تر ساختم: پیاله که زیر آن شاه بلوط نهاده بودم؛
میان پیاله های دیگر گد (مخلوط) کردم پیش و پس بردم
شاه بلوط را یافته بخورد . برین وجه بعد از ممارست
بسیار قابلیت تثبیت نظر او را تربیه کردم.
سپس عوض شاه بلوط چیز دیگر می گذاشتیم
که قابل خوردن بنبود. این را نیز بطور سابق می پالید
کمان میکردم که با شیرینیها زیاده تر در مقصد خود
شماره ۳/۱۳ ۲۷ جلد سوم سال دوم
کامیاب میشوم. اما موفق نگردیدم. چه شیرینی را
دوست میداشت. خورشهای بی لطافت و ناگوار را نمیخورد
وقتیکه گرسنه و تشنه می شد - بامید اینکه بخوراکهای بد
عادت - و هم طعام های سبزه دار و شربت های تند و تند
دادم با اینهمه گرسنگی مهلک هیچ گاه این چیزها را نمیخورد
گاه گاهی وقت نان خوردن بشهر میردم روزی برای طعام
خوردن بشهر میرفتم. وقت برآمدن از خانه یک کاسه ماش را
دزدید چونکه در طعامخانه شهر بودن ماش را درک کرده بود.
من ازین حال خیلی ممنون شدم.
دیگر انه چند دفعه کلاه خود را پوشیده داخل اطاق او شدم
چندی بعد دانست که این قیافه اشارت برامی تفرج
و هواخوری هرگاه مرا بچنین کسوه میدید، در حال لباس خود را
می پوشید و در پی من میافتاد هیچ شک نیست که این
حال علامت ذکاتی بلند او نبود، اینقدر ها رسگان خانگی نیز
شعور میکردند و معما فیه در طفل یکتفیر خیلی بارز پیدا شده بود.
شماره ۳/۱۴ ۲۸ جلد سوم سال دوم
در صورتیکه این بدبخت را وقتیکه به پاریس آوردند.
از نقطه نگاه نسبت بحیوانات اهلی نیز پایان تر بود.
وقتیکه باهم طرف بازار میرفتیم، مجبور بودم چهار نعله
در پی او بدوم با اینکه با من آهسته رود باخود را میداشتم
که باستعجال غضب بکنم رفته رفته مجبور گردیدم که با گادی برویم
تفریح را بسیار دوست میداشت، بالاخره این فکر تفریح
برای او یک حالت احتیاج و ضرورت حاصل کرده
بود. اگر ساعتی تاخیر افتد، المناک و محزون میگردید.
ساعتهای ممنونیت او بهمین زمانها بود که به سیر باغ
صحرا میبر آمدیم روزی او را بخانه یکدهقان بردم این خانه
در میان یک وادی بود بمحض اینکه جنگلها و تپه با بنظرش خورد
چشمانش میدرخشید. هنگام رفتن ازین دریچه گادی باین
دریچه رسیده سر خود را بیرون کرده از نیم بدن آویخته
بهر طرف سیر میکرد اگر در اثنای راه اسپ گادی ست بر رود
و یا توقف کند، علامت دل تنگی اظهار مینمود.
شماره ۳ ۲۹ جلد سوم سال دوم
پنج ده روزیکه در خانه کاپیتان اقامت گزیدیم هما دائماً
آرزوی گریختن داشت و اسیر آرزوی فرار گردیده همیشه
ذهنش مشغول همین فکر بود، پروای خوردن طعام نداشت.
از پنجره خود را بباغچه میانداخت اگر کلکین را بسته میدید،
از پس سیمهای پنجره چشم خود را بکوه فضا دوخته
حزین - حزین مینگریست ازین نگه پیش خود قرار نگذاشتم
که طفل را بچنین جا بگذارم اما گاه - گاه برای اینکه کاملاً
از تفریح محروم نشود؛ بباغچهای اطراف شهر میبردم. مربیه
که بخدمت او مامور بود (مادام که رن) بعضی وقت او را
بباغچه (لوکسه نبورغ) و هر روز بباغچه رصدخانه میبرد درین باغچه
(لومه ری) نام زنی برایش شیر میآورد. بر میوجه هر روز
بچنین اعتیادهای تازه که موافق طبیعت او باشد،
آموخته میشد. این بود که نسبت بمربیه خود یکحس
محبت و مربوطیت عمیق پیدا کرد. این مربوطیت انقدر
زیاد شد که بعضی اوقات مشاهده این حال انسان را
شماره ۳/۱۲ ۳۰ جلد سوم ، سال دوم
متاثر میساخت از مربیه خود خیلی بصعوبت جدا می شد
بسیار خوش حالی میکرد که با مربیه خود یکجا باشد. روزی
مربیه خود را در کوچه بنا بر از دهام گم کرد خیلی گریست
حتی بالآخره محسوس میشد که هَلَک هق هق میکرد
محبت این طفل نسبت بمن اینقدر ظاهر نبود. چونکه خوبیها
مربیه خود را حس میکرد. خیر خواهی های مرا از بسکه سریع التهیج بود
تقدیر کرده نمیتوانست مع هٰذا هرگاه شبانه داخل اطاق
خواب او بشوم نخستین کاریکه میکرد پیشانه و رخسار خود را
بلب هایم می چسپاند . و از دست من کشیده در پهلو
چهار پایه خود می نشانید . بعد از ان پنجه مرا گرفته بالای
چشم و پیشانه خود میگذاشت و مدتی باینحال می بود
بعضا خندیده میخاست پیش رویم قرار میگرفت و دست خود را
بالا زانوی من میگذاشت و می مالید حتی بعضی اوقات
زانو های مرا بوسه میداد .
شماره ۳۳
۳۱
جلد سوم سال دوم
VI
بنطق آوردن: اینطفل تنها چیزهائرا می شنید که با و علاقه مند است. مثلاً
هرگاه آواز چهارمغز را میشنید بهمان سو متوجه میشد. دیگر هیچ آواز ملتفت
نمی شد کوش اینطفل تنها بصدای میوه ممارسه پیدا کرده بود.
باین همه دو شخص بآواز بلند پیش روی اطاق او حرف بزند
در حال در صدد این میبر آمد که دروازه کشاده است
یا بسته؟ و از بیم انکه در اطاق او کشاده نشود دست خود را
بدروازه تکیه میداد.
روزی در مطبخ بود پس پشت آواز مناقشه
بلند شد طفل درین اثنا کاملا لاقید بود. شخص سومین بصحبت انها
رفاقت کرد این شخص لاحق کلمه (اوه) صرف کرد طفل.
بلا اختیار متوجه این اواز شد. ما این کلمه (اوه) را تکرار
کردیم. دو مرتبه طفل روی خود را بما توجیه کرده دید.
ازان بعد حرفهای صانت ادات ندا و تاثر را
تکرار کردم بهمه این آواز ها ملتفت گردید، این بود اسمینکه
شماره ٣ / ١٣ ٣٢ جلد سوم ، سال دوم
دران حرف (O = و) باشد برایش نهادم، ویکتور،
هرگاه همین اسم خوانده شود، متوجه میشد ومیدید
ویا بطرف مامیدوید اغلبامعنای کلمه «و» را که در آن
حرف (O) بود فهمیده توانست .
گمان میرفت که سامعۀ این طفل شنیده وفهمیده است
لکن (ویکتور) بتکلمش قادر نمیشد. با این همه در جهاز
تکلم او نقصانی نبود، داخل حنجرهاش نیز معلوم بود که هیچ
نقصی ندارد ولی ازین حال این چنین نتیجه کشیدیم :
(هرکدام ازعضوها تا بورزش آورده نشود ایفای وظیفه کرده نمیتواند .)
برای اینکه چند کلمه را زبان آورده تواند ـ حتی زبان
پراعتنائی که از اطفال صرف میشود، تکرار نموده ـ شش
ماه در ممارسه داشتن لازم شد.
شماره ۱۲
۳۳
جلد سوم، سال دوم
قد تبين الرشد من الغي
ادخال واخراج طلبه
تذکره ده تجویز یکی از ایشان تصدیق داکتر
آورده میشود که متعلم اگر در تحصیل مداومت کرد تا بع
ضعف دماغ بوده دیوانه میشود یا قنا لہذا خارج
شد نش صواب است - در صله این تصدیق داکتر
بلحاظ مبلغی بقرار گفته والدین آن پسر کار ثواب
کرده اما حقيقة فقط اینقدر گناه بگردن خود گرفت که
اگر کسی آن داکتر را از هزار ہا روپیه اش مع بچه،
مال و متاعش کلیته محروم ساخته بسر مغزش چنان ضربی
وارد کند که فکر و عقلش مختل گردد سپس در میان
یک شهر بیگانگان نزولش دهد بر اینقدر بزهکاری
بزرگ اقدام نکرده خواهد بود که داکتر در تصدیق
غلط اقتراف نموده است زیرا اگر او نیز مثل آن
شمارهٔ ۱۴ ٣٤ جلد سوم سال دوم
متعلم از مکتب خارج میشد بی ذریه بمقدار بی علم و فضل بود
از خویشاوند و قوم و دیگران کسی نامش را نخواهد شناخت
درین گناه صرف داکتر داخل نیست بلکه والدین سرپرست
و هر کسیکه رضا و امضا نموده است شریک است.
آیا ازان روزی که هر پوهنته خیر و شر جزایش داده
میشد هیچ اندیشه باقی نمانده است که برچنین خطاها
جرأت ورزیده میشود؟ آن وقتی است که لایجزی
والد عن ولده شیئاً ولا مولود هو جاز عن ولده
شیئاً- پدر و پسر و دوست ها بدرد همدر دیگر خورده نمیتوانند
و همگنان برای نجات جاودانی خواهان حقوق خود
میگردند. اگر والدین برای فائده و آرام خود اوقات
عزیز اولاد را بعوض علم و فن در خدمت خانه و اهل آن
ضائع کرده اند البته جواب آن بدرگاه شدیدالعقاب
و سریع الحساب خواهند داد اگر مدیر سر معلم یا
دیگر مأمور دولت بلحاظ و اغماض یا بدیگر اغراض مهم
دیگر مأمور دولت بلحاظ و اغماض یا بدیگر اغراض مهم
شماره ۴ ٣۵ جلد سوم، سال دوم
اخراج طلبه از مکاتب کشته باشند این تعاون شان
بر اثم و عدوان است و اگر واضح بگوئیم اینقسم
گناه است که اندازه وسعت و خاست آن نمیشود
و اگر میشود ازین مثالیکه تعلیمیافتگان مکاتب برمناصب
وزارت سرفرازاند هزار ها روپیه تنخواه با اعزاز
و اختیار است دارند اگر یک نفر یا یک جمعیت افراد
یکی ازین وزرای تعلیم یافته را بغیر حق متهم ساخته نه تنها
موقوف بلکه مذموم بگرداند وبال این جرم بزرگ برابر
اخراج یک متعلم از مکتب است چه او هم میتوانست
مثل وزیر سابق تعلیمات خود را چنان نشو و نما داد که
ثمره وزارت میگردید- پس هنگام اقدامیکه منجر محرومی
یک طالب علم از فیوض مکتب باشد نیک اندیشه
و احتساب نفس بنمائید و خویشتن را بجای آن متعلم
محروم گذاشته استقبال خود را آنگاه موازنه کنید که
در زندگانی علم و فضل و ظلم و جهل چقدر فرق است
شماره ۱۲ ۳۶ جلد سوم، سال دوم
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ
مِثْلِيكِهْ تاریکی و روشنی و موت و حیات یکسان نیستند
دانش و نادانی هم مساوی نیستند - یکی هدايت
است دیگر ضلالت لهذا هر شخص مسلمان که چیز دیگر
مومن را مانند خود می انگارد و بر إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ
فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ یقین دارد یعنی از دور اندیشی
میداند که مسلمانان صرف برادران یکدیگر اند و
اصلاح یک برادر بدیگر هم اثر میاندازد باید اولیاء
امور در تعلیم اطفال فريضهٔ باید کوشید و هر کسیکه از فوائد
مکتب و لوازم وجوبیهٔ آن آگاه است بیخبران را متنبه
سازد و از اخراج طلبه از مکاتب مانع آمده بر ادخال
شان ترغیب نماید چه بهمان نسبت گلان گنه گاری که در
اخراج شان متصور است حصول ثواب و اجر عظیم
در ادخال مترتب است بین و عیان است که نفع فمین
باندازه وقت و زحمت است که در جلب آن صرف
شماره ۴ ۳۷ جلد سوم . سال دوم
میشود ـ تناسب تره و خیار را بچار مغز و بادام مرغ
و بط را با اسپ و گاو از نقطه وقت بسنجید که ابتداً
زمانه بی برسی و بی ثمری موجب ازدیاد فوائد میگردد.
انسان نیز باعتبار طوالت سنی که در تحصیل علم و فن
بسر برده است بکمال بالغ میشود سه سالها باید که
تا یک طفل خورد از لطف طبع ـ عاقل کامل شود
یا شاعر شیرین سخن ـ اگر طفل گرسنه را طعام
بدهید در اثنایئکه اوقاتش در تحصیل کمال صرف
میشود مصداق آن صدقه ایست که بمقصد بلکه مضعفاً
اجر میآرد یعنی ازین بهتر مصرف صدقات دیگر نیست.
اگر چه مبالغ خطیری که از معارف پروری پادشاه غازی
در مکاتب خرج میشود از عهود ماضیه بس زیاد تر است
بلکه چنین وفور و نشور و انتظام و انصرام در هیچ سلطنت
سابق افغان نبود اما لوازم تعلیم اینقدر شعبات دارد
که تهیه همه آنها مثل کتب تمام علوم و فنون بـالمصرف
شماره ٣ / ١٣ ٣٨ جلد سوم سال دوم
اجوره های گزاف از السنه خارجه بزبان وطنی
ترجمه و تالیف و بتعداد هزارها طبع گردانیدن معلمین
داخلی و اجنبی را بمشاهرات کثیره حسب ضرورت
استخدام کردن و خانه ها و ادوات تعلیمی را موجود
نمودن چون بذمه دولت استانیست باید مساکین
طلبه را معلوم کرده بجهت خوراک و پوشاک
شان را بهمرساند اگر پسران اشخاص متمول و متوسط از
تعلیم بی بهره ماندند برای اولیای شان البته مواخذه قانونی
هست واگر از وسائل بیجا باعث اخراج شان از مکاتب
گردیدند لاریب مغضوب بارگاه خدای علیم خواهند
گشت اما اگر پسران یتیم ومسکین از فاقه و فلاکت
قابل اخذ تعلیم نشدند و از مجلاهای اهالی معاف مکاتب
ساخته شدند گناه محرومیت شان از علم و کمال بگردن همگنان
میافتد که بر افلاس شان مطلع بودند بالخاصه آنانکه تصدیق
آن نموده بودند زیرا هر مسلمان حسب استطاعت
شماره ۳/۱۳ ۲۹ جلد سوم، سال دوم
خیرات میکنند و اگر همین خیرات متفرق منضبط شود یعنی
بمصرف بهترین رسیده ثواب زیادترین باهل خود برساند
همه طلبه بیچاره تعلیم یافته میگردند که بالاخره همین آراستگی
تعلیمی شان آبادانی ملک است و همه ترقیات ظاهر
و معنوی را منشأ همین است در هر محله و قریه و نواست
معتمد و معتقد یکی از جمع خورا که بتطوع اجرای این خیر نما
امین خیر است مقرر نمایند و همه نقد و جنسیکه در اوقات
متفرقه بنام خیرات، امانی الحقیقت عبث صرف میشود
باین شخص امین بسپارند - میوه غله و دیگر اشیائیکه
ملک داران و تاجران بواسم و مواقع معینه اعطای
محتاجان مینمایند اولا در امانت مذکوره برای طلبه مسکین
بدهند - تعداد اینها در هر قریه و محله معلوم و معین گردد
و حسب عسرت شان امداد نقد و جنس برای شان
داده شود - اعلیحضرت غازی اگر از عین المال خود
بخشش های شایان بطلبه غیر مستطیع میفرمایند اما عشر
شماره ۳ / ۱۳
٤٠
جلد سوم، سال دوم
و یسر و تنگی و فراخی توام بوده در هر کوشه و کنار
افغانستان موجود است فقط یک ضبط و ربط
مطلوب است که دانه های خیرات را فراهم
آورده بزمینی بزر کرده شوند که حاصلات ده چند
بیارند نه که بسنگلاخ و خار زار تخم ضائع شود مثلا
اطفال و جوانان تند رست را که بجز گدائی دیگر کسبی
ندارند مدد دادن آنها را از اعمال مفیده اکساب نافع
کشیدن یعنی بآنها مضرت رسانیدن است البته
بیوه های پیر و مریض ها و ضعیف هائیکه از کار عاری
و عاجز باشند مستحق اعانت اند و امین های محله ها
و قریه ها علاوه بر طلبه فقیر باندازه محصولات خیریه
بدیگر افراد ناوار هم فیض رسانی مینمایند چه خوش
بختی باشد اگر در محلات و قرای همه ولایات
افغانستان چنین امنای ملت برخیزند که اهالی را
مستحضر و متنور ساخته بر ادخال اولادشان در مکاتب
باقی دارد
شماره ٣ / ١٢
٤١
جلد سوم سال دوم
نمره (٨)
بنات النعش
(بقیه از شمارهٔ سابق)
با وجود این هم پادشاه میفرمود که رعیت را بیدل
نکنید اگر در مصارف من کمی واقع شوند مضایقه نیست.
چونکه اوقات ملازمان نازک است، بدان سبب
برای اوشان زحمت نرسانید. باقی ماند قرض من با
بلا در پس آن، اگر در چار سال ادا نشد، در ده سالی
اد اخواهد شد. مگر این مردم در کم وقت بسختی زیاد بازخواستند
خدا نخواسته اگر یکی از ایشان بیجای شد، باز بهزارها روپیه
چنین شخص را بدست آوردن دشوار است، هر یک
از ایشان شخص آزموده و تجربه کار است باقی هر چیزیکه
میکنی بکن، لکن خبردار باش که در رسم خیرات
کمی نکنی، اوّل اینکه او خیرات است در باب خیرات
حساب لازم نیست.
چون در دل مسیح الملک پرتو نیکی منقیادوه بود با بدان سببا
شماره ۳/۱۳ ۴۲ جلد سوم ؛ سال دوم
از فیاضی و نفع رسانی خلایق بالکل بی نصیب بوده از حرفها
پادشاه بر دل او مطلق اثر نمیشد. وقتیکه پیمانه عمر ظالم بد کیش
بآخر رسید ..
زبیده تا به این حدافسا نه را خوانده بود که خلیفه صاحب
دست خود را بالا کرده گفت صبر کن! بطرف دختران مخاطب
شده گفت :
پادشاه و مسیح الملک بخیال شما چه قسم بودند؟ رابعه :
- هرد و بد. مسیح الملک در اصل بد بود. پادشاه بدین باعث
بد بود که چنین شخص بد را چرا اینقدر اختیار داد. حسن آرا
خفه شده گفت :
دختران این مکتب چه زبان بد دارند ؟ نه لحاظ پادشاه را
دارند نه از وزیر را. هر چیزیکه بر زبان آمد میگویند و بطرف رابعه
خطاب کرده گفت :
بطرف چیره خود ببین باز پادشاه و وزیر او را ملامت کن.
هیچ نبوده مثل شما صد ها بلکه هزار ها نفر خدمت گار و جاریه نزد
شماره ٣/١٣
٤٣
جلد سوم ، سال دوم
اوشان دست بسته ایستاده خواهند بود. رابعه:
- چه میشود کسیکه پادشاه و یا وزیر شد و خدمتگاران زیاد
داشت برای او زور و ظلم رواست؟ حسن آرا:
- زور و ظلم چه گونه، بر نوکران و رعیت خود هر نوعی که
طبیعت انسان بخواهد حکم کرده میتواند. کسی چه مجال دارد
که در مقابل اوشان چیزی بگوید. حالا که مرده اند. شما هم بر او
اعتراض دارید. در حیات اوشان بزرگان شما اگر کسی بگو مگوها
چت در حضور و جناب گُفته گُفته دهان شان خشک شده
خواهد بود. رابعه:
- بخیال شما که اگر پادشاه و وزیر هر قدر که برعیت و ملازمان
خود را آزار بدهند یا بکشند رواست؟ حسن آرا:
- بیشک . پادشاهیکه دبدبه نداشته باشد پادشاه چیست؟
محموده :
- بیگم صاحب ! بدنه برید که اگر پادشاه ناحق خانه شما را ضبط کند
و مردان شما را قید کند . در آنصورت هم خواهید گفت :
شماره ۳ / ۱۳ ٤٤ جلد سوم سال دوم
که پادشاه خوب کرده حسن آرا:
- خانه ما را چرا ضبط کند و ما را چگونه قید کند؟ محموده:
- چرا شما رعیت نیستید حسن آرا:
- رعیت تا رعیت فرق دارد. محموده:
- پس مدعای شما اینست که بر غریبان اگر زور و ظلم شود با
چندان عیب نیست حسن آرا :
- دگر چه؟ محموده:
- غریبان چه قصور کرده اند آیا غریبان جان ندارند ؟
حسن آرا :
- جان چرا ندارند ؟ لاکن غریب برداشت سختی را کرده میتواند
خلیفه صاحب :
- حسن آرا خدا نخواسته اگر شما غریب شوید ؛ در آنصورت
شما را زحمت دادن روا خواهد بود ؟ حسن آرا :
- نه خیر ؟ خلیفه صاحب ما را در هیچ وقت زحمت دادن روا
خلیفه صاحب :
شماره ۳ ۴۵ جلد سوم، سال دوم
- این خیلی نا انصافیست که دیگر غریبان زحمت داده شوند
خدا نخواسته اگر حسن آرا بیگم غریب شوند ؛ اوشان را
کسی مزاحم نشود. حسن آرا :
- امیر اگر غریب شود باز هم بوی امیری تا چند پشت از او نمیرود
خلیفه صاحب :
- این را چگونه ثابت خواهید کرد که در دنیا هر قدر که غریب اند
ایشان از ابتداء غریب بودند؟ دولت بکسی وفا نکرده
همیشه غریب را امیر ساخته و امیر را غریب ، در شهر بلکه در دنیا
این چنین خاندان نخواهد بود که همیشه غریب و یا همیشه امیر باشند
دو سه پشت او اگر امیر گذشته دو سه پشت او غریب هم
خواهند بود .
پادشاه پاسبان رعیت است!
حسن آرا شروع کرد :
- البته قصور مسیح الملک بوده لاکن پادشاه بیچاره چه کرده بود؟
را نعب :
شماره ۳/۱۳ ۴۶ جلد سوم، سال دوم
من در اول بیان کردم که مسیح الملک را انیقدر اختیار دادن
قصور پادشاه بود حسن آرا :
از زبان شما قصور پادشاه را شنیده خیلی در حیرت میشوم
را بجه در حیرت خواهید شد امانه انقدر که من در اختیارات
دادن مسیح الملک بر پادشاه میشوم حسن آرا :
او پادشاه بود شاید این چنین حرفها بگوش او نرسیده باشد
محموده :
همین قصور پادشاه است برای او لازم بود که گوش خود را
انیقدر شنوا می ساخت که از صد ها گروه آواز فریاد غریبان را
می شیند بهمین خاطر او را مردم پادشاه ساخته بودند حسن آرا :
دیگر بشنوید که مردم او را پادشاه ساخته بودند خلیفه صاحب :
حسن آرا بیگم افسوس است که شما چیزی نخوانده اید .
تا وقتیکه شما خواننده نشوید با همچنین هزار حرف تعجب ظاهر
خواهید کرد. تمام پادشاهان روی زمین ایستاده کرد با رعیت بماند.
وقتیکه در دنیا نفوس اضافه شدند در بین شان کشت و خون
شماره ۳/۱۳
٤٧
جلد سوم . سال دوم
نیز ترقی کرده رفت . بعض اشخاص کمبخت چنین بودند
که غیر حق دیگری را تقبل میرساندند و مالهای مردم را
می دزدیدند شخص مآب را بی آب میساختند . آخر کار
در بین خودها نشسته چنین صلاح کردند که یکی از بین خودها
سردار بسازیم و تمام حکم او را قبول کرده از و اطاعت بکنیم
کار سردار ما این باشد که فیصله دعوای مردم را کرده
نگهبان مال و جان و آبروی رعیت خود باشد و نام آنرا
پادشاه گذاشتند ، کار رعیت است که اطاعت او را
بکنند و کار پادشاه است که رعیت خود را بآرام نگهدارد
تا هیچکس بر یکدیگر ظلم و زیادتی نکند . بلی صاحب ، پیشتر قصه را
بخوانید، با بر گفت خلیفه صاحب ! خانه من اندکی دور است
و تا آنجا رسیدن خیلی ناوقت خواهد شد مرا اگر اجازت دهید
بهتر خواهد بود. خلیفه صاحب:
- درست میگو ید حالا بس شود انشا ء الله باز دیده خواهد شد.
حسن آرا شوق افسانه بسیار داشت بموقوف شدن
شماره ۳ / ۱۲
٤٨
جلد سوم و سال دوم
قصه بر او ناگوار گذشت و برای هاجر گفت اندکی صبر کن
افسانه ختم شود هاجر:
ـ نه خواهر جان خیلی دیر شد، من توقف کرده نمیتوانم حسن آرا:
ـ امشب درین جا باش، ورنه در خانه ما بر و، هاجر:
ـ آیا این مناسب است که بخاطر افسانه خانه نروم؟ والدینم
منتظر خواهند بود حسن آرا :
ـ به نا تمام بودن قصه دل شما در تشویش نمیباشد؟ هاجر :
ـ تشویش برای چه ! اگر انقدر شوق داشته باشم خو من
تنها خوانده میتوانم !
ـ غرضکه دختر ها رخصت شدند .
حسن آرا سبق خواندن شروع کرد
وقت رخصت حسن آرا محموده را بگوشه برده گفت :
ـ خواهر جان انیقدر خواندن که کتاب افسانه را خوانده بتوانم
در چند مدت حاصل کرده میتوانم . محموده :
ـ اگر از دل سعی کنید در چهار ماه بلکه ازین هم کمتر حسن آرا:
باقی دارد
خاطر نشان
خواهشمندان محترم قیمت اشتراک را در کابل بمحاسبه وزارت معارف و در سایر
ولایات بخزانه دولت سپرده رسید (قبض) انرا بدار التالیف نشان داده طلب جریده
بفرمایند اما در خارج به نماینده خانها دولت علیه تادیه نموده خواهش مجله میکنند.
قیمت اشتراک بقرار ذیل است:-
سالیانه در داخل ..... هشت روپیه کابلی
” خارج ...... شش روپیه کله دار یا دوریبله
فی یک جلده در داخل ۳ روپیده ۴ پیسه ، در خارج یکروپیا قیمت جنس آن
ذیل:-
در مقابل اشتراک ده شماره یک شماره رایگان است (خواه وکلا
آیئنه باشند خواه مشترکین).
تحریر اهالی علم و قلم کار ائینه رایگان و حامل معلومات طلا و طالبان ارزان است و نصف.
اعلان
اشتهارا ئیکه جهت علوم و فنون باشد، بهر پنج کلمہ یک پیسه جهت تجارت مصانع باشد بهر سہ
کلمہ پیسه اخذ شده درج خواهد یافت. اشتہارا ئیکہ مضمون از سہ دفعہ زیادہ درج نخواهد گردید.