[BLANK PAGE]
دیوان ملا رحمت بدخشی دارالسلطنه کابل ۱۳۱۲ دیوان ملا رحمت بدخشی
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
و ان من الشعر لحكمة حسب الامر بندگانعالی متعالی حصر امير حبيب خان خلد الله ملکه وسلطانه دیوان ملا رحیمداد خیشانی باهتمام خادم فدوی گل محمد خان بارکزائی محمد زائی درانی افغان در مطبع دارالسلطنة کابل طبع شد ۱۳۱۲
بسم الله الرحمن الرحیم نگار این خامه مشکین بحمد قادریستا که هست از واحدیت ذات او یکتای همرتبا بین قدرتش از آب خاک داب و اتش نمود ایجاد آدم را و کرد از لطف همچو کوبا کشا چشم تماشا کن بصنع صانع بیچون که از یک کن دو عالم کرد پیدا جمله مهیا تمام کاینات از لطف او گردید موجود زمین و آسمان عرش و کرسی یافت از و بها فلک از قدرت از مهر و خور شد وانجم زمین را لطفش آراسته بختش نعمتها جهانرا تازه تر ساخت همچون گلش اقبال نظر کن تا چه می بینی در و نعمتی پیدا در آن گلزار رویاند گلها از رسولانش که تا نشونما یابد تمام عرصه دنیا محمد را دران کلزار کلی ممتاز بید کرد منور کرد عالم را زنور آن شه بطحا بحر
۳ حمد جفتی چون که جان مفخر انبیا شب معراج خوانده جلیس سلیمان او را ابوبکر و عمر عثمان و حیدر چار یار او محترم چار یاران سنی را دایم ابد یارا بعد حمد و نعت مدح یاران اندکی بشنو که سازم با تو من بیت الغزل از فهم خود یارا بچندین رنگ میخواهم کنم تحریر ایخوانا ملالت گر نیاریدی برادر گوش کن کارا گر از حالم پرسی بلبل ملک بدخشانم نباشد طوطی هند همچو من با جمعیت گویا غزل که لیل بلبل ناله میرسد ای نهال ارگ صحن گلستان جان اندکی کن گوش این مرغای خوش الحان او را رونق گلزار حسن گلرخان از قامتت گر ندانی دان کنون ای خسرو شاهان جلوه از ناز چون سر هی کن ای نگار تا که هر کس خاک رهت گشته چون توتیا آه جان سوز از درون سینه پر خون بر آ سر زند هر لحظه گوید سوختی دل را چرا غنچه دل را گشایش نیست در گلزار ای چون تواند کرد کس همت درین بستان تا چند کینی بمن ای پر جفا جفا رحمی منا و کن بمن ای بیوفا وفا
۴ بکبره بر افکن از رخ نیکو نقاب ناز ای شیخ و شاب بین دل بیدلربا را قمری صفت چگونه بنالم حسن بین ای سرو ناز کردی مرا از ادائی واقف شوی ز ناله من برز مینا ای ساربان تو در دل زارم درا مرا جانم بلب رسید کنون بطبیب عشق کن از کرم بدرد دل بیدوا دوا در محفلی که کل کند حرف ز زلف یار باشد حدیث نکهت مشک خطا خطا خواهد سجود پای نکار یکن ز شوق آتش پرست دشم شده ز در دو قا نما رحم اور ای کل چمن آرای دوستی دارد چو عندلیب دل بسنوا نوا قمری نمیکنم بخود از نظم مرجان رحمت زهر کسیست مرا مدعا دعا ایضا غزلکه بله بله میرسد ایدا غدار وادی عشق تو لاله ها صحرا نورد آهوی شوخ غزالها کاهی ز روی ناز تو یوسف نگاهی هر چند دل برسینه کشید آه و ناله ها زاهد چو دید خال سیاه ترا ز رو از دست داد طاعت هشتاد ساله ها آسان خمان وصل تو ایشاه نجن کسی را چگونه کوی رسد این نواله ها
یکره کشای دیده خدا را نگاه کن از دوریت روان شده اشکی چولاله اسرار حسن کل زہزار حزین شنو یعنی ہزا ر نخوانده کسی این رساله رحمت ز دوری کل خسار بچکان دل ہمیغ غرق خون نگر اکنون جو لاله ها غزلیكه هر خط شش بحر ست چندر حزین دل از شربت سحر حیات ایجا چند فشانم رشک غمت الیم بر هم دکان بلایرا نیست کسی محرم شرز حمی انو غیر رشک هم چشم شمر کنون کشد رخون جگر لطیف حبالنما خر بسته ام با کی کرم تکا پو کنی ای اب رورا بسمل خود به چین تیر نظر کش شبی زجفا فقای میکند بلبل ز ہزار بان بی کل باغ ا رحم بحالش کن بشق فغانش نگر خلیلی نوا تا شده مجنون عشق در عملی و شانی شهر وفان قافله سالار در رحمت بی او بر باد بگردان غزلیكه هر خط هشت بحر ست منم عشقت بسار معلق رناتے بی سروا تو در نیکوئی ملک خوبی عشوه لیلی نعره عذرا ربوده زمین نگاه مستت یک کرشمه دل خرام بکو جانم نماند که کنون با نتوانی بشن شبکیبا تو از ملاحت بصد لطافت بخوبی کنون بوش کرشمه سر کن تار مانی چنا غمی بین دل بخها
۶ مستم شعار اگر بخورم بس که جان کسی سر بسقف گردون کله سانم ز فخر باک ندارم پر مرا حذر ز هر کعبه خوانی ز دیر بانم کنال ستم ربوده شاهد فتنه مطرب قیام ساقی سجودم تو از نزاکت تو از صباحت تو از لطافه به هر خویی ربائی شهر فرق شیرین بیانی خاتم د سلمی بسوی جیبان بابیان جامی نیافت جمعیت یاران کنج وقت شب خیزان بکوی محنت گرفتارا زمین بود خطه خولان زلف آن بنا ۱ تو ان ۲ قوت ۳ پروا ربود چون سخنم افغان ۲ ناله و ۳ غوغا ی من بود پی او ۱ صبا و ۲ هردم ۳ شبها بیاد من آید ۱ چشم ۲ کاکل ۳ سیما ی او بود یاران ۱ غزال ۲ سنبل ۳ بیضا چپ چگویش که هستم ۱ غیر و ۲ عاجز و ۳ رسوا مگو که من شده ام ۱ چوقیس ۲ وامق ۳ شیدا ی زان شدم حصیت که هست لیلی من رشک حصر غزا رباعی
نیم از عشق مجازی من رسوا رسوا نرگستان جهانرا من مجنون و ندیم صبر کن گوشه گزین تا در نایاب شوی همچو جواله بخود گرد میانگیر بس بر دحاتم بجهان توشه عقبا با خود مرغ آزاد مرا دام فلک پای نبست بی نظیری تو چو عنقا بکمال اہمیت اخونم شده این سلسله سر با سر با نیست چو چشم بتان کش شهلا شهلا در صدف قطره صفت و مبر اسا زانکه کلفت کشد از صحبت تنها تنها رفت قارون و از و ماند بدنیا دنیا نیست صیاد مرا طایر پروا پروا کرده موجود ترا قدر یکتا یکتا باشدم چون شمع برسری پولی جای آه یارب داغ بر دل شکجای می تن کیا گرد دامین قدومت کر خرام آری بجا هست از شرم لبت لعل تو پنهان صنم همچو شمشاد قدرت مانده ام برباغ دار باده پیش آر درین ہنگام ای ساقی که سبز عینک کو خار کل طین شکنا لعل در کان می بنیا کل خن بن جان اونا دست بی پیرای کل خسته جان جان افرا ابر گریان برق خندان وقت خوش گل منتها
هستم ز هجران تو شب تا سحر ای جان من دل پریشان دیده گریان تن نغم جان در عذاب چون نمر داغیار در بین حما دشب که بود یا رساقی باده گلگون بده خوش باش کامیاب قافیه شین بیسر بسوی میکده در عالم شباب شتاب بنوش باده بنه سر بمن کتاب کتاب ز هجر سکه شگ جوار بنیان تخریب گشای دیده که شد عالم تراب بآب چه طالعت که برد دشنه نگاه لطف نشد بکشته در خشم بست خواب جواب به تشنه کامی مخمور می رحمتی کن بدره لطف کنون ساقی از ثواب عتاب میزم یار رخی هستم پس از عمری بشر بخت بدم مجلسش اسباب ز گریه آه که بنیاد چشم ویران شد نگر د خانه آئینه ز طراب خراب بر از کسوت هستی تو درستی مان شنو نصیحت من بوی از شباب شتاب قافیه سین گر بیادت میبرارد ناله شیخ و شاب هست از عشق جبین کج ز تودر مهتاب از خیال زلف عاشق پی مقصدی برد ای منجم بعد ازین بنداز سطر الا سلب رخی
۹ شوخ من از ناوک نازت دلم دارد شگاف شاهد حالت مرا تا مرگ چشم خونچکان سر چو گوی از بچوگان حوادث در جهان توسن اقبال را داد هر که بی اداب تاب از شکر خند لب دور سنبل خطت جان من چشم بیدارتو خواهد داد بر احباب آب عاشق از حسن تو دارد صنع سبحانرا نگاه گر میجوید بظاهر شیخ در محراب باب غنچه دل اشکفد برحمتت بگذار جان گر نسیم التفات حضرت و هاب باب غزلیکه بیت اول تنها تنها بیت دویم دو حرف مرکب بیت سویم سه حرف مرکب بیت چهار حرف مرکب بیت پنجم پنجحرف مرکب است درد در دل دارم و زاو در اب آه از ان دادی دل از در دو ار دور در اب ساقی ما یافت کل یا ساغر نگر مست لاله گل شد در سحر ناله حب یافت تاب چشم خطت هست بین صیاد را گاه قضا غنچه خطت کشت آفت شک چین زلف تاب بسکه سنبل نکهت مینا بمنظر غنچه بخت طلعت بیضا بحسرت نیم بستنی سحاب بستی اشکفت شمشین میکند تهنیت نیستی نشکست تهنیت بگلزار سحاب حرف تا سین
۱۰ شوخ من پشت ندارد شعل مهتاب آب دیگر اینخورشید رو برد ره بیتاب تاب ده کنار یا د قدح پیمانست ای نولبن ساغرم لبریز کردید از می خوناب ناب ساربان محمل مبند امروز خوف ناقه ام میرود از دیدۂ غمدیده چون سیلاب آب می زشکاک خون دارم کباب از مرغ دل شاہد شیرین لبم باشد باین اسباب یاب دیدن رویت میسر نسیت در بیداریهم کاشکی آیدیم در دیده بخواب خواب هیچکه چرخ دغا بر من درین محمود دا؟ کاش بکشاید بروی من اولوالالباب باب میخوری صد غوطه زحمت هیچ غواصان کنون از محیط طبع خود یک گهر نایاب یاب غزلیسکه هر مصرع چهار بحر است اگرچه دورم من است یکسو ثه دار دال انده بسان غنچه بود معطر دماغ جانم زباد لو تو ز دوری تو برنک می دلم ند کلفت نرفتم دردا شدم جو مجنون بین کن هردم جرا نباشم بگفتکو تو اگر جهانرا دهند یکسر بهای زلفت تو انی شنبه قسم بجانت کنی برابر کنم دو عالم بتار مو تو کرا بگویم بکوجازم که نیست رحمی بی نو ارم چو شمع سوزم ببین گدازم تو نیست یارا به کستجو تو بجاده غم چو نقش پایم سنجا کساری بود دیوایم تو پادشاهی منت کدام نهید لطفی بدم بسوی تو
۱۱ پناه دار در قبضه صفا چنین صاحب حسن متین را همیشه شیرین مدام عذار خلقت فدای تیغ و برامنت تو چون سکندر خضر نگای حباب است شربت رحمت چشمه حیوان همیشه پنهان دارای او غزل بمعنی قافیتین ایخال لعل شیرین تو بر یاقوت قوت در چمن تاروت دیده دیده ماروت قوت در وفاتم کر وفاتم شد چه باک ای نازنین رخ نما تا بشنوم از رخنه تابوت بحت چار باغ عمرت از سیب ولان و بهی ترنیت افزا باد از سروقد دلجوت جوت خارهای دسته سنبل سر موتوه کرفتد در بحر ارگیسوی مشکین موت شوت غنچه چون شکر کردنت جانها نزدیک نفس پیش اش این مطاع از تار تار موت چوت تا نظر بر عارضت افگند حرت خند زد بیشتر دل میدر خنجر ابروت توت قافتین در راه عجز سرکه دایم چو نقش پاست ارکند شکوه های نیک وبد بیجاست یست قمریان را در چمن باشد دل از شمشاد شان عندلیبیم را نوا ما هر کجا گلهاست هست سرنوشتم از ازل ست سینه سگدر گاگاه چون خم می روز و شب، سرتا بپای مااست یست
۱۲ مردم از باد رخت بنمای ای گلروی دو ست تیغ هجران تو دل را هر قدر میخو است عیب منما گر مجنون گشته ام مهوش دوش زود بدامان جنون تا هر کرا سر در ست دست شیخ تاب غره خوبان بیاورده آه دیده از نظاره هر جا چهره زیباست بست رحمت از هجران یارم موی کردن و ان پر سحر از دل بمانند خدنگ راست سیت بی نی هم ناله ام شب تا سحر ای یا را ز دست بسان شمع دارم دیده خون با را ز دست بانداز نگاهی برده دین و دل از دستم بر همن زاد و میبندم کنون زنار از دست رساندی تا بزلف تابد ار گشت رنگین را ز شتاب صاحب من میخورد خون بار از دست بکرت از غم پهلو حیرانی مکن یسم بود آئینه غرق حیرت دیدار از دست ندارم طاقت صبر توان از من مچه میپرسی چسازم چونکنم شوخ پری رخسار از دست مکش خنجر بی قتلم نگارا از سرت گردم بخاک خون چو بسمل میطپم دلدار از دست بمقد رحمت مجنون دلریش اینکجا رود سهمد الله که خوردم ناوک خونخوار از دست ایضا غزل
۱۳ چو موسقار دل در ناله زارست از دستت در افغان عاشق محزون گرفتارست از دستت مرا تنها نه در هجران دل افگارست از دستت قلم در نامه من چشم خونبارست از دستت پی قتلم چه خنجر میکشی یکره تماشا کن دلم صد پاره ای شوخ ستمگارست از دستت خدارا جان بلب دارم برقم قدم نِه دو چشم انتظارم برامید چارست از دستت ز روی ناز افکندی نقاب ای شوخ دانستم در افغان بلبل شوریده بسیارست از دستت ز هجران ناله میسازم ز مژگان سنگ میریزم ببین ابر بهاری را که در بارست از دستت گر مختار حسرت افگندی بر و تار است از دستت تار و پود نشاطم چون شب تار است از دستت آنکه دارد قصد قتل عاشقان پیداست و آنکه چشمش میکند آهنگ جان پیداست آنکه دین دل ربود از کافر و مؤمن بجا چون کنم ار چشم و نوش بیان پیداست آنکه شور افتاده در عالم ز شهد خنده‌اش روشنم کرده در آن شیرین لبان پیداست آنکه باشد در خم چوگان او کوی فلک شهسوار این وسیع میدانگان پیداست آنکه از شمشیر نازش میرسد بر عاشقان در دمش سرچشمه آب حیات جاودان پیداست
۱۴ انکه مهرش در دلم جا کرده از روز ازل نشته محتاج درش جان جهان بیست انکه هر سرسری در هر طرف امبی حمتا ریز نوش از جام شرابی لامکان بیست غزل خدر رنج برقصد دلم صف زده بر روی تو هر پنج خال و خط و چشم مو و ابروی تو هر پنج ظلم و ستم وجور و جفا قهر و عتاب شق باشد شب و روز ای صنم اخوی تو هر پنج مرو ولف وطوبی و شمشاد و صنوبر دل باخته قامت دلجوی تو هر پنج تنگ عسل و شربت و نقل و شکر وقند بیقدر پیش لب نیکوی تو هر پنج اهل یمن و روم و ری و بصره و بغداد باشند شب و روز دعا کوی تو هر پنج یاقوت و عقیق و در ولعل کل گلشن خجلت زده لعل سخنکوی تو هر پنج کردون و هلال و قزح وحرکت محراب هستند بتعظیم دو ابروی تو هر پنج غزل لف ونشر مرتب چو یار زلف سمن بشکنت بر دیبا افتاد در همه دهر شخنه و و غوغا کلاب من حمب او نقاب آتیه من بقل عاشق شیدا شخنه و رو غوغا مائی
۱۵ طرحی دال طومار ذوق چشم چشم دال فریب و نهان حسود و خاطر ما بتا عمر من بحث هجر رشته سحر شادی و غم ایام نیک و بد که کوی بر غم غیری قتل آن صنم حسرت از فرقت جانان شکره در یکشام کشید باد چو با ما شکره در یکشام فکنده هست دو صد جانسکه در یکشام چو هست بر همه پیدا شکره در یکشام رسید ابروی خود را شکره در یکشام غزل چهار در چار به جا سرو قدان سیمین جلوه گرته شد کمان ابرو نگاری کز پی قتل نگاه او نقاب از چهره تا افکند بین از پر توش وفا کردم ز ناز نرگس مستانه اش من براہش داشتم چشمی نیامد ظالم اورا بیادش آه سردی ز دل سوزان من امد چو نیسان کجابگریستم ز هجرش انکم ارم شد باغ گلزار شخصل صنوبر شد سنان شد تیر شد تیغ دوم که خنجر شد قمر شد مشتری شمس شد خورشید انور شد جفا شد جور شد بیداد شد عالم ستمگر شد عشا شد نیم شب شد صبح شد روز نو شد شرر شد شعله شد چون دق شد نور آور شد گلستان شد چمن شد نهبر شد گلشن سراسر شد
١٦ چنان برگشته اقبالم که بگریه لبت غمین شد خسته شد اندوهگین شد زار و مضطر شد بهر اشکی که بحر دیده زار ریخت از نگاهم گهر شد لعل شد بیجاده شد یاقوت احمر شد تضمین گر سودا نبود ایم امید دل نابود بود نقد جان رفت و نشد بر قالب فرسود سود گفته بودی میکشم آخر ترا غافل مباش در نوای چنگ و نی دارد ازین موعود عود گفتمش از خنده شیرین نمک بر دل مزن خندها از ناز زد شورم بدل افزود زود بر درت مقبول اغیارند و مردودیم ما چون برون ناید دمادم از دل پر دود دود رحمت دست جفا بکشا که در روز حشر آنچه کار آید ترا آنجا ازین موجود جود غزل چار در چار بهر جا قامت رعنای خوبان جلوه افگن شد گلستان شد ارم شد خلد شد جای نشیمن شد آنگاه ناز آن شوخ نو خطی زاده بر قصد دلم سنان شد تیر شد الماس گشت و آفت تن شد جهان از قطره های خوی آن رخسار پر انفعال چراغان شد ثریا شد عرق نارنج گلشن شد دل من از فراقش مشق شیون کرد و بیجا جرس شد ناله شد درها حسب حال غافل شد
۱۷ بهر جا پا نهاد آنشوخ از یمن کف پایش مساجد شهر هم شد کعبه شد دل سجده گه شد نقاب از چهره تا افکند از نور رخش یکسر سها شد بدر شد خورشید گشت و برق خرمن شد بمن کوی بتان ای بیحمتا عشق ورزیدن وطن شد خانه شد صومعه شد جا و مسکن شد الفاظ شعر مرتب بچهره یار چو گیسو شکست و بست و کشاد بدل فتاد ازان رو شکست و بست و کشاد بزلف و کاکل و بند قبای او ایدل یقین هست چو نیکو شکست و بست و کشاد بحیرتم که پی قتل من سید نگشت هزار مرتبه ابرو شکست و بست و کشاد زجاج خاطر و طومار طبع و دجله اشک مرا ز دوری آن رو شکست و بست و کشاد ببین برشته جانم که یک فسون نگاہ فتاده چون نخ جادو شکست و بست و کشاد کلاه و دشنه بیداد و برقع از سرناز بکشتم چورسید او شکست و بست و کشاد فراق زلف و سمنسای ای صنم حسرت فکنده در دلم هر سو شکست و بست و کشاد تافتین مانده مرغ دل بدامت کن تو ای صیاد شاد زانکه عمری هست نبود خاطر ناشاد شاد
۱۸ گر رسد باد خزان بر گلشن ای بلبل منال خرمن عمر حباب از امید بر باد باد میکشم جور فلک عمریست در دنیای دون نیست شاهی تا ز غم زین پنجه بیداد داد دارد اوراق چاکم گشته عشق ایندعا تا ابد گلزار حسن مهوشان آباد باد هر شجر دارد ثمر زین باغ محنت میکشد مادر ایام مارا همچو سرو آزاد زاد عید قربان شد ز خونم پنجه را بستی حنا عید من وین مرگ نو اکنون مبارک باد باد کردی آخر در ته آنشوخ جان دل نثار اینقدر ای رحمت تاریکو که استعداد داد شب بیا زلف از رخسار پیچم مخور موی آتش دیده ام چون مار پیچم مخور دورم از بزم وصال دلبر ناهید گیس ناله و افغان چو موسیقار پیچم مخور شوخ ترسا زاده دین و دل و هوشم ربود شعله جوالام ز نار پیچم مخور شمع شبهای غمم در سوختن اماده ام هر نفس صد آه شرر بار پیچم مخور خسرو اقلیم فقرم در طریق عاشقی وه که از زلف بتان چون مار پیچم مخور عنکبوت آسا بپای خودت انداختی قفس دامها بهر مگس زنار پیچم مخور ببر
۱۹ سینه ریشم چو نی تاثیر افغانم شنو ناله ام در جوف دل بسیار میپچد همچو شمع کشته از دردی اندر روزگار ماتمی دارم سیه دستار میپچد رحمت از بیغیری الفاظ دارم خجلتی پسته و چم لب بگفتار میپچد آنشوخ ستمگار اگر شد شده باشد بر مانی آزار اگر شد شده باشد از دوری رخسارۀ انماه ده چار چشمم همه خونبار اگر شد شده با شد مائیم و خیال رخ یار همدم شبها او مونس اغیار اگر شد شده باشد مجنون شده دل بر رخ لیلی دوش طراز رسوا سر بازار اگر شد شده باشد محبوس بزندان فراقم چه توانکرد کارم همه دشوار اگر شد شده باشد بر رغم رقیبان دغا باز شب و روز بی رحم جفاکار اگر شد شده باشد رحمت سر سودائی من طلب آن شوخ خاک ره دلدار اگر شد شده باشد طوطی که همزبان تو شد شد شد چه غنچه چون دهان تو شد شد شد چهتِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ
۲۰ شاهنشهی کمین گدای در توام چون لاله دل همیشه مرا غرق بخون بود ابرو کمان مشبک پیکان غمزه ام عشاق خسته کشته تیغ نگاه تست ثبت است وصف حسن تو در صفحه جهان بر من عطای خوان تحیت در شد شد چه گردیده خون چکان تو شد شد شد چه جان و دل ار نثار تو شد شد شد چه بسمل در آستان تو شد شد شد چه گر خامه در بیان تو شد شد شد چه رحمت ز دوری تو بصد رنج و محنت است احوالش ار عیان تو شد شد شد چه دلم برد آن پری رخسار این چنین باید هزاران مرده احیا شد ز حرف آب حیاتش جهان از گردش تیغ نگاهش بسمل افتاده پس از مردن خرامان آمد بگذشت از خاکم چمن ایجاد میگردد به هنگام خرامانش چو بلبل عاشقان دارد ز هر آن گل جنینش تعالی الله باین انوار انوار این چنین باید جزاک الله باین گفتار گفتار این چنین باید بگردم من ازین اطوار اطوار این چنین باید بلی با عاشقان غمخوار غمخوار این چنین باید تصدق من ازین رفتار رفتار این چنین باید بنازم من ازین گلزار گلزار این چنین باید رقم
۲۱ زهر مضمون تو ای رحمتا تاک شکر ریزد عطاک الله با اینسحر اشعار اینچنین میتود شک لاله گون از دیده من چکد وه چه یاقوتی زکان دل براه من چکد نازم از آب حیات چشمۀ لعل لبت خضر را از حسرت آب لبت در دهن چکد در هوای بخیه پیراهنت ای سیمتن رشتۀ اشک هر زمان از چشم سوزن چکد هر که جنبان دید در گوش تو در از شوق گشت شبنمی از برگ گل گویا بگلشن چکد شرح غمهای ترا در صفحه آرایم اگر خون چشم خامه در وقت نوشتن چکد آب حسرت از دهان شیشه می نالد ازین چون بزی ساغر بلب هنگام خوردن چکد رحمتا از حسرت شیرین نطقت مدام اشک چشم نکته سنجان تا بمردن چکد بکجا زحسرت عشاق سرگریزد چو چو موج تشنه زلب هر قدر گریزد چو بیاد خط تو آهی کشم کز از دل زار چو گرد باد بپرد بحر و بر گریزد چو همیشه رشته اشکم بسوزن مژگان ز دوری تو چو تار کهکشان گریزد چو
۲۲ پریوشی که روم از پیش بصد شوخی ز ناز دامن خود بر کشد بگریز د وحید بسقف گنبد افلاک میتوای حشین چو شمع دود دلم ناسحر گر بزدود خوش آنکسی که با میکنی کی وصل پلے چوباد صبح بهر بام و در گز بر دوند زرشک چون نہ مرد قیمت غریب مشوخ کہ ما زلفت تو دور دگر بزد وحید ترا گر شان نطق ای پریرو در دهان لرزد ز شرمت طوطیان را در سخن گفتن زبان آید نمی یابد دلم در حلقه آنزلف آرامی بلی آرام نبود مرغ را کز آشیان لرزد اگر یکبار انداز دنگه از قصر آن برنا ز بیش همتشان تا دامن آخر زمان لرز ببازی گرود آن شهسوار ناز و میدان سرم چون کوفته بر دست او گر تخبوان پرود بگلش گر خرام آرد قد مخراساس ش را سهی چون شاخ نسرین با بام خزان لرزد اگر بر طاق آن ابرو نگه انداز وایی باران هلال عید مانند قدح در کهکشان لرزد بخار در خامه ام کز نام آن ناز آفرین تبرا عطار در قلم از شرم من در مهمان لرزد غزلیکه حرفش مفردات
۲۳ آه دارم زدوری آن در داروی در دل زدوری را زرد آزرده ام ز روز ازل رحمت از دوری در شاد رخ زردم دوام ای دلبر داد آزرده لرزد در آذر زان رخ زرد دارد اوج زرر داغ دل دود آه در آذر ترکیب خط اول مفرد خط ثانی دو حرف مرکب خط ثالث سه حرف خط رابع چهار حرف خط خامس پنج حرف مرکب است زوادی او دور دارم ار آن تو با نرگس و لاله دلفریب مگر چشم مست بلامت عشق بعیش و غنچه محبت شگفت نشست بقلم تهمت همیشه ز درد دل آقه ز داغ دل آذر من هر شب سر کوی بی یا و سر کنم فکر شفت لبت تنگ شکر چنین نیست نگهت نصیب محقر بگفتم بگو ینگ ته معتبر غزل قافیتین یافت از خاک درت تا دیده منور نور میکند زین مشک کویا سینه سود سود
۲۴ ای سلیمان فر گر احسارات موری شد عیب میپندار بود در کشورت مورمور همچو قارون میبری نقد ندامت از جهان ریشه تاکی که جوئی از پی انگور کور تا کلاه فقر ما را دید بر چرخ گفت در جهان افگندی اکنون این چنینو شور همچو گندم آسیای چرخ نرمت میکند تا توانی خویشرا کن از دم مزدور دور باد خاک مقدمت بر توتیا دارد شرف میشود بینا اگر وصفش کنم مذکور کور در کهن کاخ ستم آباد دنیا دل مبند وقت مردن گفت اینحسرت سکندر در گور غزلیکه تمام حروفش نقطه ندارد مرادار د اگر آوره دلدار دلم در دام وصل او هوا دار که دار داه در د آلود در دل همدم کو دلا در دور دوار دلا آرامم اگر کر د د مرارام مرا کردد حصار وصل دلدار سواد طره دلدار دارد مرا سرسار سودا در همه کار دو عالم کرد دم در دم مرارام اگر کامم دهد در وصل دلدار دلم آلوده در در د دل آرام سرم در راه دلدار در دار سواد
۲۵ سواد دل مدادیح رحمت خطاک امد که در دل دارد سرار تا کشود ان سیمین از کاکل تاتاریا از کمال کفر من روسیده از زنار تا تا یکی بندی تو بر قتل من سکین کین رحم کن دامن کشان بگذر تو بر اغیار یا از خدنگ ناگزدی سینه صد جا چاک چا می نداری جرستم امید بر بیکار کار تا توانی جاده قعر لديل محبوس بوس همچو شیطان بر منه بر دوشس تکبار با گرنمائی در چمن یکبارای کلروی رو تا بروز حشر ماند عندلیب زار زار گر بیائی جانب این رند در د اشام شام تا ابد کردد خمش از باده کلنارنا نخل عمرم گر خواند از غم ايكردون دون باغ عیش خوبرویان را تو برخورد اردا ابشر کس دون میکندال هر طرف ممتازی خم زهر خویش را در هر دلی میکار کار مدعی را کرد رحمت بر خود از اکرام رام داد چون منصور بر دی دولتی بیدار دار تولی با چشم و زلف و خال خط اب شوز بود اظلم و شیبی رحم و جفا کاروستم پرور
۲۶ قرار و طاقت و صبر و شکیبا برده از دستم خط از رنگ رخ ارتاب قدر از دال انگشتان باین تمکین نیاز الفت و خوبی چومبینم بالا با لا قیامت عشوه حوش رفتار جان زیا دا برویت صبح و ظهر وعصر شامم دعا گوی و ثنا خوان و قیام آرا سجود آرم بآفتاب رخ رنگ و بو جمالت نیرم زمه تاب رخ کل آب و کلن شب رنگ و نو آخر ترا خاقان مج دار و دکی و فغفور در یابت شه و روز و که و مه که سار جا کران در کنم تحریر فرد و مصرع و بیست غزل حسرت بوصف قامت و زلف و خط و ابروی آنیلم یارب این رو یست یا شمعیست با افرد این لب لعل ست یا یاقوت یا در ج کمر سرو آزادست یا شمشاد یا طوبی خلد این قد دلجوست یا شاخ کل صد برک تر رهزن دین است یا جادوس یا ملکی چشم فتانست این بازرکس بیداد کر ابخیو نست این بالعل جان بخش نگا قوت انسانست یا جانست بانک شکر این شهر است یا ما هست یا تیغ قضا ابروی یارست این با قوس تا قدر انجم و افلاک یا بدرست یا خال سیا مشک تاتارست این یا نقطه نور نظر غمزه
۲۷ عنبرست این یا رگ یاقوت یا ریحان خلد خط مشکین ست یا بل سنبل نیکو سیر مشعل بدرست یا فواره صبح مرا این بیاض گردن یا رست یا نور سحر رحمت شعرست یا الهام باطرز کلام شیرۀ جانست این یا شحط انکه دل نپذیر نشد که گاه حال زار مناپرسی تونه گیر که از فراقت همیشه شبر ناله و بانکا بر استان سراراد بادوم عمری درین میدام که گاه گاهی خرام آری قدم گذاری تو بیر چو شمع هر شب زآب کش می یارد تو نمیدرم بحال زاریم بیارا بجو اشکم کنون شار و چرا نالم چاگیر یم چانسورم چو شمع محفل که ای پرویصیح کناش تو حسن است مهر من ما ندید ه رحمت ملایک بی چو شرح ساز فراگنه بیچم نکر زلف سنبل یا بنفشه است حضور دل زخیال دو زلف سیاه در زنجیر چو مردیک که بود از گناه در زنجیر نشسته ام بره انظار خاک بسر چو نقش پا بکرم کرده راه در زنجیر بحر حمار تجرید عجب مپندار زموج کو چه حبابم کلاه در زنجیر
۲۸ نشد که صبح بناگوش یار را بینم چو شمع مانده‌ام از دود آه در زنجیر بدور خال و خط آن جعد دیدم کشم کشیده خسر وحسنش سپاه در زنجیر بکوی عشق بدیوانگی علم دارم چرا نباشدم از رتبه جاه در زنجیر جنونی‌ام من و از سنگ رونقی دارم زکردکان بودم دستگاه در زنجیر بدورم ناله غم روشت شب تار روز ازان سیاه دلم همچو ماه در زنجیر دلم بحلقه زلفت رهمت در بند فغانوناله حالم گواه در زنجیر همچو ساغر چشم او از نشأ صهباست پر دیده‌ام از باده دیدار سرتاپاست پر گرفغان دارم من مجنون ز هجران عیب نیست همچو نی از ناله یاران بند بند ماست پر وکنه دریا د قیامت قامت آن لب ستین نی شکر چون استخوان عاشق شیداست پر گر نباشد پنبه در بالین مجنون گو مباش دایم از خار بیابان بستر رسواست پر چون ننالم چون نگریم چون نسوزم چو گیا هست بار از رقیبان بزم در هر جاست پر گر ندارم زر بکف بهر نثار مقدمش از سرشک لاله گون جیب کنار ماست پر
۲۹ رحمت از آه سرد و سینه سوزان من تا ثره چون شمع ما را دل تپش پنهان من ریخت شتاب سحر چوشمع ای گلگون عذار تن درتش آب بر لب داغ بر دل شکبار آب کردیدت از شرم لبت پهنتین می بساغر لعل در کان گل بخون در بحجار از فراقت استمکرمین چسان گردد مدام جان مضطر حال محزون تن بغم دل شهر یرا از قضا گر بگذرم من میشود از طالعم بحر بر کوهر خذف کلشن خزان کل شست خاب رحمتا دارم بتی کز سران کیرد مدام ماہتاب شمس نور و مهر زنیت جان من از می آشان برین بستم خبر دارد بها زانکہ خود بر کف ز نرگس جام زر دارد بهار زر دروئی چون کشد در دہر کن قسمت از سفید و سرخ نقد در کر دارد بهار در زمین از بیلی با د خران افتاده ام کاش همچون بنبره ام از خاک بردار دبهار همچون بلبل محشر صد شور افغان شسته حسن کلرنگ که اند نظر دارد بهار غنچه دل تا تبسم کر د میبالد بخود از نسیم خنده گل بال و پر دارد بهار
۳۰ آتشستان چمن گل نیست ای بلبل شنو در نفس خصیان رقص میدان شرر دارد بها نیست سنبل اینکه حسرت در گلستان دیده آه حسرت چون تقع دایم در جگر دارد بها پوفایهای دوران در نظر دارد بها زان چو ابر نو بهاران چشم تر دارد بها عمرها شد اشک گلگون میچکد از دیده ام از شگفتی این گلستان کی خبر دارد بها میرود زین باغ اما در خیال کاکلت آهی سرد سنے بل آسا در جگر دارد بها میشود گه زرد گاهی سرخ گاهی سونی صد خجالت از حسنت ای پسر دارد بها با گلشن گرنهی ایدوفون اندر کمین هر طرف از خار گل ضد نیشتر دارد بها نیست شبنم انیکه می بینی تو بر هر سبزه اشکها دایما در چشم تر دارد بها ساقی گردنم رویت التفات کن بیم همچو نرگس انکہ بر کف جام زر دارد بها از خزان گردند ایام عمر بیوفا بین چو برگ بید میلرزد خدر دارد بها در جوانی چون سحاب اشک ریزیم نیست گریه بر موجها رت اندر شیروا در بها طالبین
۳۱ قـا فــيـة سـيـن تا بکی بر من کنی ای لب شکر طنازی ها از کرم با خویش ما را یکدمی دمسازها چون مه رو هر لحظه داغ سینه ام پر میزنه کاش روزی سویم اندازد شبح اندازها شاهد و صهبا و نقل و گل مهیا کرده ام از سر یکدم در ایندم ایعقبی سازها بیجولان گاهت عشاقان چو کو فکنده ام شوخ چوگان بازخوش نازا ممتازها رحمتا سر تا سه شعرم اگرخوانی نکو در دلم باشد زمین حافظ شیراز را ای شمع شب افروز رخ افروخته باز پروانه ما را دل و جان سوخته باز ای ترک نگه جان و دلم باد فدایت کو شتن عاشق زکه آموخته باز از آمدن یار خبر یافتی ای چشم کز اشک برش گهر اندوخته باز گردم زکف دست تو خیاط لطافت کز برگ کلش جامه نو دوخته باز جنس دل و دین بر سر بازار محبت رحمت بنگاهی که بفروخته باز
۳۴ ایشیخ کنون دام مرنج در برد با در ریختن خون که کوه رزه ما افروخته رو تو چو خورشید جهانتاب در بزم که در بسیج تو ساغر زده با در سینه مرا دلمطپد از شوق چوبیمار جانا بمیان دشنه خنجر زده با در طرف کله نیست ترا لاله احمر صد پاره دلی است که بر سر زده با رحمت تو بشیرینی گفتار عام چون طوطی خوش لهجه شکر ز دبا خط کشید و هست لیکن تازه گلزارش هنوز میتر اود شهد از لعل گهربارش هنوز از بلال خط اذانی گر بکوششن در بلند هست کافر همچنان گیسوی طرارش هنوز خط مغرولی بر خسار شکر دور انجم میکند ظلم و ستم چشم ستمگارش هنوز طی اگر شد دفتر دوران حس دلکشش هست طومار حساب خال خشارش هنوز گرچه مرآت جمالش شد زخط صاحب غبار میشود شیرین سخن طوطی ز گفتارش هنوز مور خط گر از سلیمان خش خاتم ربود میکند تسخیر عالم را زرقارش هنوز چون نباشد در دل رحمت محبتهای جذ میشود از خط دو بالا حوله و شش هنوز
۳۳ حیرتی دارم ز نیرنگ گلستانش هنوز رشک جنت گشته نشگفته بهارش هنوز شهره آفاق کردیدست چون مبینی میتراود گرچه شیز لعل خندانش هنوز زهرزن نیست از سحر نگاه دلبری گرچه نبود رام ما آن چشم فتانش هنوز شهر اگر دست بسمل از اشارتهای آن محرم دل گرچه نبود تیغ مژگانش هنوز قمری جان ناله دارد از خیال قامتش گرنبالیدست سرو خوشخرامانش هنوز حکمت العین نگاهش میدهد در سن کمال گر ببر ننشاده یاران در دبستانش هنوز عاشقم رحمت بآنطفلی که صد دیوانه لغت همچو من افتاده در چاه زنخدانش هنوز میرود بیهوده در عالم زکف عمر عزیز ساقیا لطف نما در ساغرم صهبا ریز وقت کشتن شیون ارخواهی که عاشق نکنند تیغ مژگانرا نمای استین از سرتیز یار در بزم ست من بخت جگر کردم کباب ساقی گل چهره می شیشه در پیمانه ریز رشکم آید ایصبا از دیده نرگس بباغ خاک چشمانش بروی لطف جو غربال ریز دوست من دوش قبیبان میری خرام نابکی بر من نوای بیداد کرداریز
۳۳ دیدار پری قدم همچون کل ان خم است آن جوانی ان تیر کرد آخر زاغوشت کمین چون قدح هر حلقه کیسوش از صهبای مینماید در نظر چون جام می دار و میز سرکش از تعظیم سکینان کند دمیزیش رحمنا پوشیده تعظیم بر پیمانه رز یار من همدم اغیار شد افسوس افسوس شوخ مهر ستمگار شدافسوس افسوس او نیامد بر هش تا در شکی ریزم بین سرشکم به کلنار شد افسوس افسوس از رخ ماه فریش خط سبزی سر زد کل حسنش قطب خار شد افسوس افسوس منتظر بودم از مرک نشانی دارد هر دو چشم برهش چار شد افسوس افسوس یار خبر داغ بدستم چو دکر نقد ندید طالب کینه زردار شد افسوس افسوس از تر صد همه شب دیده چو سیماب آرزومند رخ یار شد افسوس افسوس یا را فکنده برخساره خود زلف دراز روزم چو شب تار شد افسوس افسوس داغها در دل صد پاره نهان بودم لاله سان داغ دل اظهار شد افسوس افسوس بغم و محنت و اندوه فراوان و فراق رحمت خسته گرفتار شد افسوس افسوس اتز
۳۵ برفت عمر مرا در هوای هوس هوس چه اعتماد کنم بر نفس نفس نفس درین سرای دو در کاروان عمر مرا همیشه ناله بود چون جرس جرس جرس مرا زیاد کل روی سینه بلبل چو طایر یکه بنالد قفس قفس قفس حدیث شکر لعلت زمین شنید مکس طنین ناله ما را مکس مکس مکس سواره میروی و سر جو گوی میدان بصولجان قدم زد فرس فرس فرس بسینه دار نهان راز دل محرم تست مگوی گوئی اگر کوچه کس بکسی کس ز ساغری نگه یار بر خمست امشب چه شکوه میکندم عسس عسس عسس چند کشم رخت الصفا او سر و ز دل بان حرج چند فشانم چو شمع اشک اندوه در بوته حرج ای بت سنگ چگل بخت منفعل نپذیرد خجلا نیری تو تادین دال از سر عالم نور داند ام حظر میتوانم زغم سینه مین الم دیده مرا اشک غم با ویکرو ستم و اقلیم در پی رساما رنج ز ناکتو مساخوان از گل گلزار جان من بیانون بتوچونانگران کشته ام چه زردا تم خون پیش
۳۶ ای شه ملک جمال ای لب تو بلال تو شدم هم تا و که سرموی بال کشته در آفاق خرد ده کف جان خون ای گل باغ امید تو نمینامیده بسوی خود تو موسی هم سفید کشته بماند بر بسی نالان خویش ای طلقانی شمس اخوان ببین کهکشان بسوی ان جیش غم از ملک جان بس که بر آورده کردیم فغان خویش پرت دید غم دیده تر کل دل پرشر چند مجنون جگر ناله برارم زد درون استخوان خویش رحمت کینه این چرخ کجدار روز و میخوان بان از دل زار و تراب با غم واندوه درد میکند افغان خویش فتاشین تا من کردیم آن نازک بدن مشمردوش برد سحر کز اواز من هوش هوش بر من دل ریش مخزون روز وشب ایدوستان میکند افزون ستم بر خنجر ابروش روش سرو اگر بیند بگلشن قد آن ناز آفرین ناله قمری ز ندار قامت دلجوش جوش ای صبا بهر خدا رحمی بنما حالم ببین از برای خاطر ما برطواف کوش کوش من بثار هجر او میسوزم هردم چون کباب او دهد با غیر از تنک لبع نوش نوش چون بکویش جا کنی خود را خدا را ای صبا شمه از محنت هجران من در گوش گوش رحمتا صبر و قرار و طاقت و هموم پی ز انکه بر دار من نگاه کر جلوه دو شد و دوش
۳۷ دلم تنهاست یلی زلف جانانست صفی پی تاراج دینم نامسلمانست صفی ز مژگانش قتلم تیغ عریانست صفی پی یغمای یکدل فوج ترکانست صفی رخ خوبی که در شب در خیال آمد بدل گفتم تعالی الله چه فرخنده چراغانست صفی بگلگشت چمن خرام شوخ سراپا گل با اندازیت کل در خیابانست صفی خرامان شو بکویت دل بیا لای افغان نظر کن بر سرم در حیرت جانست صفی درون حقه لعل لبت ای شوخ حالا بر سرت گردم چو کوهر سلک دندانست صفی گشادی تا ز روی حیرت افزا پرده کشن چو شبنم یک قلم کل چشم حیرانست صفی زیاد سر قد و عارض همچو گلبت دایم بکلیش بلبل و قمری در افغانست صفی جمیعت داده سودائی آنشوخ چون بزیر هر خم زلف پریشانت صفی یکطرف چشم ستمگار لفت بر چین یکطرف میکشم جور و جفازان یکطرف ازین گر نقاب از رخ بر اندازد مه خرکه نشین میبرد خال و خطش دل یکطرف دین یطرف
۳۸ کز گلشن بگذر و بنخند گیسو دار رو یکطرف گل میکشد خجلت صبا یکطرف برد نقد عقل و هوشم را ز کف چشم لدش کرتا ناز و ادا آن یکطرف این یکطرف بھر پا انداز آن ناز آفرین بلبل باغ یکطرف آماده گل کرد دست نسرین یکطرف گریه دارد روز و شب بحال من پروانه سان یکطرف ابر بھاران شمع بالین یکطرف این جواب آن غزل جمرت که هاشم گفته بود یکطرف خالش بعضد زلف مشکین یکطرف کس نمیداند که من گردیده ام چون از فراق آه برلب داغ بردل دیده پرخون از فراق از سر شب تا سحر چون شمع دارم انقلاب جان در آتش میسوزد رنگ گلگون از فراق بشنواز من موج غم اکسیر دون ون چرخنا صبح در غم ظهر گریان شام مخزون از فراق در دل غمدیده مخزون زارم ناصحا طاقت صبر و شکیبا نیست اکنون از فراق گریه بر احوال زارم میکنند دوستان شمع مجلس ابر نیسان رود جیحون از فراق در غم شیرین لب لیلی قد عارض ایاز گاه محمودم گهی فرهاد و مجنون از فراق از فغان و ناله و آهم بحالم جمرت خلق نالان دھر حیران خسته گردون از فراق
۳۹ ثبت است در وصف روتو در کل ورق چشمت ز ناز برده بر کس سبق سبق کر بگذری بسوی کلستان بروی ناز گل چین کند نثار برت کل طبق طبق از دوری جمال تو بیاد در جهان اشک بصرست هر شب نمک شفق شفق تا از رخت نقاب بر انداختی بباغ از شرم روت کل شده غرق عرق عرق یکره بیا بپرس تو احوالمر ای نکار از غمر رفته مانده مرا جان بمقرمق ایجوروش سخنیت وصلم رسان ز لطف زندان فرقت تو مرا شد قلق قلق در زیر پای اہل جهان حسرت است چو مور از روی عاجزی شده جسمم سحق سحق عکس جش رخت تا در باده کلزنک رنگ زهره در کردون زد از شوق چرخ چنگ بسکہ من پیمانش را تصور میکنم از سرمو مینماید بر من دلتنگ تنگ تا شدم مجنون لیلی وشان روز کار میزند بر فرق طعن سالانه پر سنک سنک عشوه بالائی که من دارم دل در بین جلوه میزند در قد یار شوخ شنگ شنگ
۴۲ رحمت اگرعشق ورزی ترک نام و ننگ کن زانکه نبود عشق بازان را ز نام ننگ ننگ دل ز بیدادت ندارد جمعیت الحال حال عرض خود را چون کند گوید ز شندل لال حال چون سپند در مجر حسن تو با افتاده است ناله‌هردم میکشد از سینه‌چون خلخال حال نازم از این طالع مسعود ای ناهید عیش شاه باز دولت را باشد از اقبال بال یا رب انسال نیکو تر گذشت از سیمتن خواهم از حق من ترا ایند چون امسال سال ثبت کن تا میتوانی نظم خود ایدل بجان تا کشاید در دستانت فاطقا از فال میزند پهلو بمشک وعنبر و ریحان وند دارد از زلف چلیپاتو سر بخیال یال در تلاش مال دنیا همجو قارون میمباش کن جوابراهیم ادهم حشمت و پامال مال دارد عکسی ابرو تو ہمت الان لال انگشت نمای خلق جهان شد از ان ہلال کامی که غم سیاه ده چہار آیداز ان بحم جهان استخوان ہلال ابرام تیره دل کندت در زمانمین گیره بلطف سجده خورشیداں حلال
۴۱ دانستت کمین فلک از خویشتن دارد بکف پرکهی تیروکمان هلال درعشق ماه ابرویت ازبکه کاست زرد و ضعیف زار بود درجهان هلال دونان دهر که ته نان چون تهی دند از خوان چرخ یافته زان نیم نان هلال کم کم شود چوبدرجهان جمشید امین دارد سجود از روی آن مهربان هلال با تیغ غمره چشمت ما را نمود بسمل کارت شد از من اسان ای شوخ بی شمایل از یک نگاه بردی ایشوخ از برم دل کارتوشت اسان کرکام ما مشکل دور از تو اب چشم جانان کشد از یم رحمی که از فراقت پایم فرست در کل بگذشتی تا بگلشن با این جمال و قامت سروت نشد برابر کل نامدت مقابل منمای بارقیبان مرکز حسن یارا نقصان پذیر باشد عکس نگاه جاهل بهرخدا بز لفت ایشوخ شانه کم زن این رشته حیاتم از روی لطف مگسل از یار تیغ بیداد بر من کشی پیاپی اکرشتم اسیران برکوتر اچه حاصل بهزاد کرببیند نقش جمال خوبت بر روی لعبت چین خط میکشد که باطل
۴۲ لیلی جمال مارا از روی لطف منکر رحمت بسان مجنون در عشق کنده کابل ای بسته زلف تو از روز ازل گرنه واقف تو میداند حکیم لم یزل صادقم در عشق بازی با تو ای نیکو جمال کی زید گویان بود در اعتقاد من خلل چند گلگشت گلستان میروی بهر جفا جلوه ریزان هر سحر همراه اغیار دغل خامه من بسکه در وصف لعل شیرین نگار جوی سطر عاشقی کشته بحر بی بدیل جان بلب دارم بیا پیش از اجل بسیار گرنیائی واه جان بستاندم یک اجل لاله سان از بهر حفظ خویش در صحرای عشق مصحف از داغ دل دارم همیشه در بغل رحمت آن نور بصر تا شد جدا از دیده ام از کمال گریه گل کردست در چشمم سبل غزلیکه دو حرف مرکب است جانا چو لاله هر شب هر جا برت بجامم گوئی که گریه کم کن گویم که سوخت جامم هر جا حدیث خوبت گویم بر غم پرسم بی تابی تو باید هر شب نمی دیشامم کامل سرشک شوقم خاکم چو سایه بر سر شاید چو لاله گل کوئی حدیث نامم
۴۳ ساقی تو ساغر ما پر کن چو شد کل مل کامل چو کاسه کل لب کن چو لاله فامم بز کم چو پر تو مه هر جا پرست امشب لیکن چو شد که رحمت کویم که مرغ بامم غزلی که سه حرف مکرر است هیچ مکو بیا بیا چند کنی بساستم تیغ غضب بکش بکش ظلم ستم مکن صنم عشق منم مکن مکن لعل لبت مکر بتا شک شکر لبت بشد چشم کشا تو شهیم جعد سیه بمانا فیض خطت ختن بشد چین بخطا تنک فدا میرش خطت صنم قسیم عیش نباتم که جفا غبست بقدس انفس تیغ جفا کشد با هجر که ندست مسلم شهد لبت کجا با تنک شکر بکف نهد چشم کشا نگر فلک هست برحمتت نغم غزلی که چهار حرف مکرر است محنت کلفت عشقت بچمن نیست نسیم نغمه بلبل کلشن نکن حنته شمیم خسته هجر عشقم صنم متو یقین شیفته لیلی حسنت بکشم نیست تیم همچو سنبل صنما کلفت عشقم بنکر محنت لیلی حسنت بکشم نیست معیم شبته میشد بچه خسته محنت شبها مستی خمر عشقت نکند نیست فهیم
۴۳ بفلك شعله عشق صنم ما بتبسيم مشعل محفل حرمت بفلك كى مقيم غزلیکه حروفش نقط ندارد دلم دارد هوس وصل دلارام همدم درالم دار در اکام مرا آواره دارد طره حور درعالم طالع مادارد کرام مرا در دل دوصدآهی که هرآه سحر گه کار دسم در سام در اول کاسه لعل او داد دلم آورد کم کم در دام ملال لوح دل حک کرد حسرت کلام کوهر وصل دلارام غزلیکه حروفش نقط ندارد در دهر اکر همدم دلدار مدام درآه و الم وصل همه سر دوام در دهر مرا داد مک مک دعام دادم همه را در ره دلدار کرام در کادل طرار مده راه حرام رحم آرکه آلوده در درد و وام دلدار مرا درالم ودرد درآورد دلدادم و دلدار کرم کردمام در دهر صدا کرد مرا کحل الهام کحل کرمهم داد مسا دار السلام از
۴۵ در عکس رو مھر کر کار در عالم | لعل و گهر در بر همه اصل کلام رحمت گل ومل حاصل لعل لا کو وصل که دلدار دهد حاصل کام گفت سوی گل مبین انی گفتم چشم | گفت برخوش میدم منکر نظر گفتم چشم گفت کلھایت سر ببر عطر کنم | گفت بخاک راه ما خود را شمر گفتم چشم گفت شکایت چیست بی گفتم شاہ قت کان | گفت رنگین کن ازین هم بیشتر گفتم چشم گفت مهرم را کجا جا داده گفتم بجان | گفت در عشقم کنون بگذر ز سر گفتم چشم گفت مخروفی چرا گفتم از یادرخت | گفت پس خون گریه کن ای بی خبر گفتم چشم گفت خالم چیست گفتم من بجایی داست | گفت فی نی نقطه نور بصر گفتم چشم گفت چشم دین دل می برد گفتم که جان | گفت جان دادی دمی بر ما نگر گفتم چشم گفت میکن گریه برخاک درم گفتم مدام | گفت با مژگان بروب این خاک در گفتم چشم گفت رحمت جای من دایی کجا گفتم بدل گفت نی نی بازین برگو دگر گفتم چشم
۴۶ ایکه ربوده زکف صبر من و قرارم عشق تو از دل حزین محو نکرد در نسیم گریه من ز دوریت آبشر فشانم لاله نشان عشق را گرچه بسینه پرورم سوی چمن نمیروم دیدن سنبل و سمن ایکه در آب و تشم میتپویم شهری میتپم میکنم فغان گریه زار زار هم گرز جفا و جور من خاک شود غبارم آتشی افگنم بکل شعله زنم بخار هم ای زتو داغها بدل بر جگر فگار هم هست ذو زلف روی تو باغ من بهار هم آتش و آه من ببین مدتی شرر بار هم رحمت خسته بخت روز و شب ایشان کلفت دهر میکشد محنت روزگار هم دارد فلک بمن ستم در روزگار هم چشم سیاه مست تو برغمزه و اد از یاد سروقامتت رخساره گلت رعنا گلی که گفت کزین دهر بی ثبات دور از شب وصال تو چون شمع تا سحر تا کی کشم جفا ز جهان زار و نزار هم صبرم زکف ربوده نگار قرار هم دارم فغان چو قمری و صوت هزار هم سود نیافتم خزان و بهار هم دارم بسینه آتش چشم اشکبار هم [ILL]
۴۷ جانا پی نثار تو دارد دلم بسیا یاقوت اشک با گهر آبدار اسم بکشا بچهرہ زلف صبا عنبرین شود گردد معطر عنبر ومشک تتار هم خواهم درین بهار که ایزد دهد بند گیسوی یار و جام می خوشگوار هم عمرم چو طفل مانده بگرداندن ورق در مکتب زمانه بلسان نهار هم بر دوستی اهل جهان اعتماد نیست زانهم گرفت دل زدیار و ز یار هم رحمت چه شکوه میکنی از بخت واژگون دارد فلک همین سر و دار و مدار هم نه تنها لاله در خونست بین غم نشینم هم فغان که میکند بلبل نوائی میکنم من هم شهید خنجر نازم نگارا مین بمن بارے کفن در خاک که افتاده در خون مقطینم هم ز نیک و بد چه میپرسی ز احوالم که در عالم بمن گر گریه سازد دوست دارد خنده دوشم هم ز طلیعان از حسرت لعل می آلودت خورد گر غنچه خون دل جگر خونست انجم هم ز یاد سرو بالای تراست که ز دل نرود سلاسل شد پایم همچو قمری طوق کردن هم ز هجر اتو شب تار و ز شاه پیر رویان اگر ریزم سرشک از دیده دارم شو رشیو نم هم
۴۸ مزن بر درج لعب مهر خموشی رحمتا بشنو دل اگر خیز معنی است لازم از تو فهمیدن دنانت یک سر مو نماید صافی دلهم لبت یاقوت رمانست یا شیرین کا خداراشانه کم کن جانم زلف مسلسل را پریشان روز کارت بوی مشک افتادهیم چسائی تیغ مژگازاب سنگ سر قزلم شهیدم میکنی از ناز کائی از تغافلم مرا صیاد بی رحم از گرفتاری چه ترسان اسیر دانه خال لبم در دام کاکلم قیامت جلوه ایشوخ سراپا کل تماشا کن نمیگنجد افغاندا رم بگلشین بلبلم اگر از نازافشانی دوکیسوی عنبر را ز خاک ایجاد گردد مشک تا ریخ دیم زیاد سرو قد و عارض همچون گلیت در فغان دارد چو بلبل قمری اساتو غلغلم نه من تنها روارم بر همن بدین کرده صاحم نگاهت میبرد دین هر کفر است من دالم بگلشن سرو گل و شمشاد را از لاف تسکین ده نماسروقامت قامت خود را شما لیم چه باشد گوشته چشمی نروی ناز بکشائی دلم در خون طپید ارج ارد از تیغ تو بسلم یارقم
۴۹ نبرم لب بخوبان بر گرفتی برقع از رویت رخت مرآت باشد مینا سراپاشمع محفلهم دلا تاکی بفکر هرزه گردیها هوس داری بعشاقان خیال زلف باشد جاده مهم بدانجم رخسارت زخوبی لافها میزد نشد حجرہ باروی عرقناکت مقاهم خلاصی نیست یار احمد سائلان حلقه زلفی اکنون زنجیر شد بر گردن جانم سلاهم اسیر دانه خالم به بند دام گیسویم دل از کف داده نازم بشیخ تار هم طریق عشق اگر نسبت من دیوانه خواهیم که دل در طاق ابرو داده ام جشم جادویم شهید نو خطی گردیدم از خاک مزار من همیشه لاله میروید در گلهای شب بویم دل و دینم بیغما برد یاران انچه پیداست فغان از ترک مژگانست داد از خال بندیم مراحون قمری و بلبل ز دل آواز میاید گرفتار گل رویم اسیر سرو دلجویم زسیلاب اشک چشم گریانم چه میپرسی فروماندست در گل پایای یاران فرانویم گل اندامی که دل بر دست از دستم اماما فرنگی زاده مژگانست حسرت عیب میگوییم
۵۰ ای نور دیده دیده تو دیده دیده ام کردیده دیده ام نه چو این دیده دیده ام کی دیده سوی دیده تو دیده واکند کردیده ام بدیده دزدیده دیده ام هر دیده دیده دیده در ایام دیده لیک هیچو دیده تو نه من دیده دیده ام گردیده ام در عالم و هر دیده دیده ام چون دیده تو دیده کجا دیده دیده ام رحمت بدیده دیده هر دیده دیده گفت کم دیده ام چو دیده تو نور دیده ام ذوقيات تين ای ز هجرانتو نمک دیده در ایامم دارد از دوریت مرغ روحم از ارامم ز هر هجران بر من از اقبال بیدا فرو درو شکر وصلت انا قسمت نایامم کردش چشمت بمن دادی نکو فرجامم مستی دارم که کم در دست اندر جامم جان طیب دارم مرا میکن تو ایصيادام معتم تا چند داند طاير اندر دامم از نوید دوستان کردد دل ناشادم از چه رو بر ما فزاید از تو در پیغامم غم مژده ای لیلی کنون مجنون با در زلفدا وحشتش کل میکند هر لحظه از و با مم هم طاقت با ر تبسم راندار د اه اه چون پی دشنام من بکشاید ان گلفامم نز
۵۱ شد مشک پای تار سر مو مبارک باد کی تواند زد به پیش نرگست بادام دم آنچه رحمت دید در داغ همچو بیدل گاه گاه نی سکندر دید در آئینه نی در جام جم ز بس من وحشت ایجادم نباشد هیچ آرامم کند شوخی بساج چشم آهو در نگین نامم نسازد صید خود مرغ دل وحشت پر ستم را فلک از بگردش چشم پری گر میکند دامم چو موی چینی از باد نگاه سرمه آلود ی فغان میخواستم از دل برآرم سوخت در کامم زیاد قامت شوخ قیامت جلوه ئیگیرا چو طائوس گلستان غرق حیرت گشته اندامم نگار شعله بالای بکش میگشم زارت خوش آنروزی که این آغاز انجامید بر انجامم خمار آلوده سرشار صهبا ساز ایران بود سر تا بپا خمیازه ایجاد لب جامم جواب آنغزل این باشد ای رحمت که بیدل گفت نگین را در فلاخن می نهید بی تابی نامم شب با دلب لعل تو ساغر بود در دستم بهای عیش عالم سراسر بود در دستم دران ساعتکه در بزمم نشست آن شوخ ساقی نشاط هر دو عالم زان میسر بود در دستم
۵۲ بعالم تا من از خاک عدم ایجاد گردیدم بسان لاله داغ عشق انجم بود از دستم زیا در پر تو حسن بخار شعله بالائی چو شمع انار دل گلهای احمر بود از دستم نسیم غنچه فردوس میبخشید کف پایم دل در خواب می دامان دلبر بود در دستم زدو دستل دل شیون ز بخیر مینائی مگر زلف نگار ماه پیکر بود در دستم بپایش حمتا نگزاشت تا تسلیم فرمایم بچندین با این از روی و فما سر بود از دستم بیاد طره اش شب سته جان مجرد دروم پریشانی سر السبلستان بم در دوستم بگذار یکه جام از باده توحید میخوردم زموج می بهار صد گلستان بوج در دوستم شدم آشفته خاطر صرف جمعیت نمیدانم خوش آن شها که آن انت پریشان بورد درسم چو دیدم جلوه حر تجلی زادہ میساکی چو مرآت از تیر جمله به سامان موج در دوستم چومن در صفحیه شرح شام عمر تحر میکردام قلم از شک نی می حوش طبع فارع موجودرستم زشوق دیدن بخساره حور شیدیما در این کشن جو شی نم چشم حیران موجود دوستم بنے فص را پهلو نزند داغ دلم رحمت مک آن سیب سیمین زنخدان بوج در دوستم ولایتی
۵۳ خرامان تا گذشت از ناز شوخ طره بر دوشم ز یک ایما نگاهش ربود صبر و طاقت از هوشم بکویش چون رسی پیک صبا از بی قراریها بلال حسن لعلش را غلام حلقه در گوشم ز شب تا روز از یاد خیال شوخ طنازی چوماہ انور سر تا پا سراپایم سازه اغوشم سبکبار نباشد هیچو من در عرصه عالم ز دوش خاطر اهل جهان از بس فراموشم بسمعم میرسد آواز قدسی تا فگندم ز موج پان زاهد خود بین نیستی پذیر کوشم من آن انگور تاک عشقم افلاطون چمی داند ز موج می حباب می شود خم بهر کجا جوشم کنون بریاور غم رحمتا گر تو تا گردم ز فرط تیره بختی های خود چون سرمه خاموشم غزلی که تمام حروفش نقطه دار میاید بشفقت شبی بخش بنشین زینت بخش زیب جبین من بشفقش جبین ببین بغضب بت چین تیغ سنت حسن حسین ز تب سینه نبض خویش تن نشفقت شبی ظن و یقین بغضب تیغ شست و خیر شبی پیش حرمت نشین پیچ و چین
۵۴ مانند شمع بر سرت ای سحر سیم تن اشکم روان آهم بلب داغم بدل آتش بتن هر جا که می بینم ترا من جلوه ریزای گلعذار از خجلت لعل لبت پنهان بود ای در ثمن گر جلوه ریزان بگذری از بیقراری در چمن برقع چو بر گیری ز رخ از شرم حسنت در سحر تاب و توان طاقت و صبر از گفت من بردی صبرم ز دل عقلم ز سر قوت ز پا جان از بدن در در صدف مرجان بخر در شیشه می گل در چمن گلشن شود سوزن چو گل روید آرد نسترن خور از شفق مه از افق تیر از فلک شمع از لگن چشم از نگه خال از فسون کان از ابرو پر ز شکن بنمای ای نار افرین باز حسمت خود را دل شادمان جان غرق در خاطر خوش و مجرد دارد حسد با کشت از ناز تو ای نازنین گر تو رخ عریان کنی از ناز در روی نافه ها روید چو صحرای ختن در سینه‌ات گر سجاد دهقان جنت داس گیرد از بلا صد گلستان گل چو صحن جنت اندر آئین آوری خورشید آسا دهر را زان کین گر کشاید حلقه جعد تو جانا چین در چین لیلی و شیرین و عذرا هر سه گردد خوشه چین
۵۵ نیست گر خال زار عاشق ای نگار سرزند از سینه‌اش هر لحظه اهی آتشین وه که از دوری بیاد خال آن رخسار گل داغ دارد در دل خود لاله صحرا نشین هرکجا خوانند شعر دلکشت ای حرمتا هر کسی گوید ترا از جان و دل صد آفرین غزل چار در چهار چو شمع دارم بر خویشتن بجانم ای نازنین آبی بلب داغی بدل سوزی بتن را آتشین تا برقع افکندی زرو ایجا د کلشن و هوشم ز سر صرتم ز دل جانم ز تن رف حقل ودین تا چند ای نامهربان برغم دشمن میکنی صبحم ز ظهرم ستم عصرم غمین شامم حزین روزش ان شرم رخت کر دیا ان صنم در شیشه می کل در چمن در خاک هم در زمین لعل جانخبش ترا هردم تصور میکنم آید تا تک شکر کان نمک ناب انگبین از بخت نافرجام من هر جاکه باشد شیوه در یاب سراب چشم فر از روزم شب غمگین مسکین رحمت بت خود رایرانگر که با ما میکند لطفش خفا رحمش ستم احسان تظلم قهر کین ای مه جبین فکندی تو تا زلف چین بر چین شد چین ب چین سرمه من زلف تو خود امین
۵۶ چین چین نمودی تاز سرناز چین زلفت ما چین چین چین دوزلف تو شد چنین ابوی چین بچین عنبر چین زلفتو چین در چین بچین که دبردم چومشکین افگنده بجهره تو چین چین دو چین زلف کل در چین چین دوزلف تو شد ختین هر چین چین کاکل پرچین چین زلفت دارد بزار نافه چین محجو ملک چین اید بچین زلف توعقو پر چین چین چون شک چین میدهد وزلف رخا چین رحمت زشوق غالیه چین زلفتو که میرود ختن کی ماچین که بچین ایکل نروم بی تو به گلگشت چمن من دورا ز تو نبینم کل سرو سمن من خوبان همه خوبند ولی چونتو نه حسن یک شوخ ندیدم بز مین و بزمن من ایماه شود مشتری زلفت تو کرکس یک موئی تراکی بفروشم تو بمن من گرتشنه بصحرای غمت جاندهم حاشا هرکز نروم بر سقی بمن من رحمت سربازارو فاکفش بیا تو رخ یک بوسه بده تا دهمت جان ثمن من دوتـافـتین
۵۷ هر کسکه نیست لایق بزمست بر ایران ای شوخ سعی کن تو ازانها نسازم ان از اه سینه‌ام بها صبح پرده‌اند در کارگاه چرخ گیتی ستان ستون از بسکه نطق سینه من نالند شکاف باشد یقین جراحت تیغ زبان زبون ویرانه‌جای جغد چمن جای عندلیب خوبان همیشه طالب خوبان بادل بدون کرمون رخ تو نگردد میسرم بهتر بود بدیدۀ من اخسیار جنون خونت چومی بنوشم رقیبان مجالاس ایدل نه تواین ازین مگذر ا کنون رحمت باین چمن نبود غنچه را شگفت با تیغ صبر پرده دل را دران درون غزل چار دهم پاریا یارب این حورست یا روح است یا بالاست پرتو ذاتست یا نورست یا سیماست این نوگل خلدست یا شمشاد یا سروسهی قامت دلجوی دلدارست یا طوباست این لوح محفوظ است یا بدرست یا مرات صفا چهرۀ یارست یا سر دفتر دلهاست این تقدیم الله است یا تیغ قضا یا ماۀ نو این حرجیست یا ابروی دلبراست این چشمۀ نورست یا سر فتنه یا مصباح قدس صورت صادست یا چشم بت عناب این
۵۸ خنجر الماس یا پیکان یا نوک سنان ناوک بیداد یا مژگان بی‌پرواست این منبع شهدست یا تنگ شکر یا کوثرت چشمهٔ آب بقا یا لعل روح‌افزاست این موج می یا برگ گل یا لاله یا درج گهر حیز تم گل میکند یا روحیان لبهاست این سین بسم الله یا نونست یا عقد گهر سلک دندانست نی نی شبنم گلهاست این جوهر جان یا رگ یاقوت یا سحر کیمیا خط نو آغاز یا خطّ لب اسماست این نقطهٔ نونست یا میم است یا خال سیاه یا طلسم عاشقان یا نوچشم ماست این عنبر سار است یا ریحان یا مشک تتار طرّه‌زلف چلیپا یا شبی یلداست این صبح باقراره نورست یا رخوّ حسن شوشه مه یا بیاض گردن زیباست این شاخ مرجان یا شعاع شمس یا دست کلیم موج بحر سخاوت یا ید بیضاست این رحمت انظمت یا الهام یا الفاظ حق قوت روح است یا تعریف تلر پاست این غزل متقلب ربود قد و جمال و خرامت ای جانان ز دید و خواب ز دل صبر و ز بدن آرام ز خواب و صبر ز درمان چه گویمت که مرا نمانده هوش ببر دل بکف بپای توان نوالی
۵۹ توان ربودش دل از دست من بودار بخند لعل نمکین زلف با کرشمہ ان ز چشم و زلف و لعل تو میکشند خجلت باغ نرگس شہلا و لالہ و ریحان بیاد سرو قد ناز پرورت حسرت باین که هست چو قمری همیشه ناله زنان اگر گذارند بیضا شوخ موج دست آستین تا بدامان قیامت میکند نشور آستین ناز حسن آن تجلی زاده را کز فرط ناز میفشاند بر رخ خورشید ہر روز آستین وه که از یمن بهار دست آن ناز آفرین است چون فانوس شمع گلش طور آتین روزه دار مخفی ایدل کنون قطب را بکن چون به نو میاید بر سر مانع دور آستین موج حسن دلبر شوخ قیامت قامتی بین که هردم میفشاند بر رخ نور آستین نیست ساعد انگه می بیند این نادیدگان در صفا ما ایست ایدل چشمه نور آستین بی نیازی بین که برخوان دو عالم حسرتا ده که افشانده موج وش میجو راستین تا جدا شد ماه من از دست یمن استین محشر شور فغان گردید مسکین آتین
۶٠ ساعدت چون ماهی نورت ایخورشیدان پنجه خورشید عالمتاب انگشتان تست حیرتم کل میکند از خلق باشد یا زناز از چه انکاری پس از قتل من ای نامهربان من اگر بوسم بیضای او جان میدهم روزه دار محنت دوری کنون افغان من چشمه آب بقا باشد ترا این آستین عالمی کرد ونور چونهی چنین آستین یا بسویم میفشانی هرد وطرفکین آستین باشد تا از خونم ایقاتل نگارین آستین چون نکردیدی تهی قالب تو گنجین استین چون نه نومینماید رحمتها بین آستین غزل سه در سه ز هجرانتو جاندا رم بلب مژگان سیاهانم ندارم جز سر کویتو من در دل تمنائی بغیر از دیدن رویت ندارم شوق گلزاری مرا از دوریت صبر و شکیبا و قراری نی رسد از دوری رویت ز ماہی تابه پیرم ز من هرگز نمیپرسی و یا حالم نمیدانی نمیپرسی شه من سرور من پادشاه من بهارستان من مقصود من امید گاه من کل من کلشن من شوخ جنت دشتگاه من بت من دلربا من نگاری کج کلاه من فغان من سرشک دیده من دود آه من محبت پیشه من مهربان من پناه من سوالت
۶۱ سوالی که کند کس است حیرت ازجوا سک من بنده مرغانه زاد خاک راه من ربود قد و جمال و خرامت ایجانان ندیده خواب فی دل صبر بز بدان رمانا زخواب صبر زمان حکومت کی مرا نمانده هوش بسر دل بکف بپائی توان توان و هوش و دل از دست من بود بخنده لعل همچنین زلف بانکه چشمان زچشم وزلف و زلعل تو میکشد خجلت بباغ نرگس شهلا و لاله وریحان بیاد سرو قد ناز پرورت حمرت ببین که هست چوقمری همیشه ناله زنان از زلف مشک تو از چین خبر جتن لب تشنه عقیق دانت یمن یمن نازم زسلک گوهر دندانت ای صنم این آب در شرم تو در صدن مین دل در برم مشبک تیرنگاه تست ابرو کمان خدنگ جفایم مزن مزن پیش دهان تنگ تو کر غنچه دم زند باد صبا سیلی زند در دهن دهن خود کو مر از دام محبت کجا روم جعد تو گشته کردان جانزار رسن رسن
۶۲ دل سیر باغ و لاله و گل چون کشد بطی | گل کرد خندیده بیادت چمن چمن رحمت خیال یوسف مصری چنان کند تا دل ز دست داده بچاه ذقن ذقن خط بگرد لب لعل روح پرورست این | دمیده سبزه جنت بدور کوثرست این نه خط بر رخساره منورست این | زبوره و چقادرست سایه بر سرت این زصبح وصف بناگوش یار را گفتم | بدر خنده زد و گفت کی برابرست این از ان بساط که من مست ساغر نابم | زصاف ناله چه پرسی که درد ساغرست این خط ار ببینی باطراف روی چون دلبر | مخور فریب تماشای حشا که چو زهرست این شد بهار ایدل بنزد نوشی توجه ساز کن | زانکه دارد لاله جام و سرو مینا در چمن سوی گلشن جلوه ریزان بگذرای ناز آفرین | مینکه گل دارد چو بلبل میتو غوغا در چمن بهر پا اندازیت آماده دارد گلستان | هر طرف صد رنگ گل یکباز نما در چمن از خیال قامتت در چار موسم یکقیاس | ایگل گلزار خوبی سرو رعنا در چمن لاله گل گر بخوبی لافد ایخورشید رو | شبنم آسا آب گردد پرده کشا در چمن
۶۳ نرگس شهلا که دارد کار غمزه‌کان دوان | وصف چشمت میکند عمریست انشادرین عندلیب آسا کل ای محرستی پامال او شوخ من امروز دارد جلوه ایا در چمن عاشقم ثابت قدم امیدوار یاسمن | در وفا کامل عیارم اعتبار یاسمن وعده کردی یک شبی آیم بسویت تاسحر | دیده شد چون حلقه بردر انتظار یاسمن در برت چون نقش پا افتاده‌ام درین با | جلوه ریزان شو بیا این خاکسار یاسمن میطپم چون نیم بسمل بر درت درخاک و خون | قاتل رحم کشا دیده خمار یاسمن میفشانم بر رخت از دیده طوفان سرشک | ای حیات جاودان ابر بهار یاسمن خانه ویرانم در چشمم شد از هجران تو | ماه من یک شب بیا کوکب شمار یاسمن رحمت این نگاهت کشته شدای نازنین دادن جانرا نظر کن جسم کار یاسمن گر تو یکدمی شوم چهره چهره روبرو | شرح غمت بیان کنم نکته بنکته مو به مو من بامید دیدنت بکوچه‌ها همیگردم | خط بخطه ده بده شهر بشهر کوبکو
۶۴ میرود از دو چشم من خون دل از جفا بمجر هجریم بهم شبنم هجر جو بجو دل کمند زلف توست اسیر ضمیرم حلقه سجلقه خم خم پیچ به پیچ مو بمو مست برغم بابتامر هره غیر میروی دوش بدوش کف بکف غنچه به غنچه رو برو وه چه شبیکه با تو من شب بهم ضمیرم سینه بسینه لب بلب چشم بچشم رو برو هست بدفتر ازل ذکر غم تو جستم سطر بسطر خط بخط حرف بحرف تو بتو غزل مسلسل خون چشم من دل خسته رو است که تو خونم از ناز بریزی و از آنست که تو نشوی همدم اغیار من ای زهر جفا ورنه میمیرم ازین غم غرض است که تو نور چشم منی و دور ز تو چشم بدان آفت حسن ازین نکته عیانست که تو همچو گل پاکی و دامانت از آلایش دهر پاک بادا و دل من بفغانست که تو در گل نشوی همدم هر بوالهوسی ورنه گستاخ شود باغ جنانست که تو همچو سوسن بزبانها سخن آغاز کند من ازین رشک دهم جان و همانست که تو خندها بر من محزون کنی بر رغم رقیب خون دل زین سبب از دیده چکانست که تو
۶۵ خبر دوستی و زیبنده اطوار تو نیست این سخن با همه پیوسته بر آنست که تو آشنای من دلداده رحمیست باشی تا بگویند که دلدار چنانست که تو دو گیسو تو بلای دل اند و جان هردو همیشه جان و دل من فدای آن هردو ترا دو لب شده یکدل مگر بکشتن من که میکنند حدیثی بیک زبان هردو دو چشم راهزن مست تو در کمین اند بهم غامزه در خانه کمان هردو بخال خط بربودی تو دین دل از من انیس من شده زان ناله و فغان هردو تو و شراب من و خون مدام نوشیدن فلک تر او مراداده این و آن هردو دو ابرو تو بجان و دلم بز تیر جفا چو میرسند شدم زار و ناتوان هردو اگر چه لیلی و شیرین بحسن مشهورند یقین که نیست چو تو آفت جهان هردو چو اشک ناله من شد قرین ماهی تا بلرزه شد دل غبرا و آسمان هردو زتر اند من و این گر بخور شکست چو هیچ نیست چه آرم ترا میان هردو
٦٦ ما و یاریم بگلشن بتماشاهر دو داغ شوای گل و وی بلبل شیدا هر دو یک نی بان شب نی قلم دولب لعل نگار نیست زانز و بدلم صبر و شکیبا هر دو هند و خال سیه تا دل دینم بربود گشت زنار مز الف سمن سا هر دو شوخ من زلف دو تا چون برخ انداز افگند رفت عقل و خرد م یک سره از جا هر دو چو یوسف من سر بازار شت زهره شد مشتری و مهر بودا هر دو با گلگشت چمن یار خرامید بناز سرو گل رفت چو دیوانه بصحرا هر دو همچو شمعم همه شب تا سحر از دوری یار رحمت اشک شده با آه هویدا هر دو گلگشت باغ کردیم دی ما و یار هر دو گردید قمری و سر و بی اعتبار هر دو بر داشت برقع از رو تا آنصنم ز شوخی رفت از کف مد مه صبر و قرار هر دو گرم اختلاط شد یار با من چو در گلستان شد غرق بحر خجلت گل با هزار هر دو تا زلف مشک بورا چین چین فگند از تاب شد سنبل و ریاحین زار و نزار هر دو در راه عشق بر من دین و دلی نماند از دین و دل چه پرسی بر دار بکار هر دو از
۶۷ بر چشم پر خمارش در دیده تا نظر کرد بادام و نرگس باغ شد شرم سار ابرو هوشم نمانده بر سر عقلم نمانده برجا بر دست رحمت از من آن گل عذار ابرو مشک شد دلم از تیر ناز آن کمان ابرو هدف پندار دم نازم ز شوخیهای آن ابرو چو بسمل میتپد دل بر برم از شوخی نازش تعالی الله چه نیرنگست کردم من از آن ابرو بظاهر گر شهیدم میکند شمشیر ایمایش ولی می بخشم در باطن عمر جاودان ابرو ز عکس ابروی او ماه نو گل کرد در گردون بچشم اهل عالم اینکه دارد آسمان ابرو قدح هر لحظه از رنگی برنگی میشود ایدل فتاده گوشه چشمش یقین دانم بلا ابرو بصد بیدادت ایدل میکند بسمل مکن نال مشو غافل ز گشت اشارات آن ابرو نه میشو د محجوب ز چشم فلک ایدل نماید گر قیامت جلوه من پنهان ابرو چسان نبود دلم چون خانه زنبور از نازش که باشد ناوک بیداد مژگان کمان ابرو چشاند شربت شهد شهادت رحمت ایدل بنازم من ز موج دشنه آنجا بتان ابرو قصیده بیدل ایدل میکند بسمل مکنجان نال؟ (marginal text)
۶۸ گلشن از ناز و د ما دم با قد رعنای سرو دل بخون پرورده آهی بهر بالای سرو خلعت آزادگان بر چار موسم یکقباست دیده بکشاد چمن بنگر ز سرتاپای سرو قمری شوریده حالم در دبیرستان شوق میکنم مشق الف در لوح دل از جای سرو ساغر نرگس چو جام لاله دایم پر مل است شیشه شبر است یاران منظر مینای سرو قمری از اطوق گردن را نشان بندگیست زان نگارم و صنف آزادگان انشای سرو آب گردید از خجالت پیکر آزادگان ریختن چون مصرع فواره تا اجرای سرو بسته زنجیر موج آب رود گلشن است هر که چون قمریست حصرت ناله و شیدای سرو یکتنی میکشم مسکین همیشه طلب میکنم تسکین همیشه بصحرای کاشتن کم گشت گشت بکشتن میکنی تلقین همیشه سمیتر سیمتن سیمین جبینم بقیم چشمک مشکین همیشه بشفقت مینهم پیشکف تسلیم شب تنهایکی بالین همیشه میبینم شفیقه رحمت پیش شفیقم مینمائیم بکین همیشه
٦٩ غزل سدیسه خال و ناز و نگه و زلف چلیپا ہرسه برد جان و دل و دین از من شیدا ہرسه تا نمود آن بت رعنا خط رخسار و شم صبر و طاقت زبرم برد و شکیبا ہرسه لبی و دندان و دهن تا بشکر خنده کشا رفت عقل و خرد و هوش من از جا ہرسه برخ و ناصیه صافی و رخسار ببر تاب مه زینت کل و تو ضیا ہرسه ہمچو شمعم همه شب تا سحر از یاد رش اشکی براه بلب سوختن جاہ ہرسه بین بشر م لب و دندان تو خجسته نهان در دکان کل کچین باده مینا ہرسه چشم و ترک و مژه ناز و نگه از من زار برد دین و دل و آرام بیک جا ہرسه کر بآن حسن رخ و زلف نهد پاییز سرزند سنبل و کل لاله حمرا ہرسه همتا همچو حسن آن نگه شوخ زنان لذت عیش و طرب برد بغما ہرسه بیو فا باز من برگزین پرسی آه آه از سرت کردم خدا را پسویے کوتاه کو ز هر هجران تا یکی منوشت ایرا جاهم بوسه از تنگ لعل شوخ شکر خواه خوا
ره‌نمائی را رفیق جاده مقصود کن تا توانی طی نمودن ایدل گمراه‌ راه سر چو نقش پا بخاک آستانت مانده‌ام ببین بحال خاکساران چنین درگاه گاه مردم چشم منی از دیده بیرون مرو زانکه باشد زیب منصب‌های صاحبان جاه بار محنت میکشم در ملک غربت کوه کوه خرمن عیشم بشد بر باد حسرت کاه کاه گر بمیران بدخشان هستم همتایت است مر لعل لبت مهر سلطان گاه گاه رسیده جان بلب من ترا ندیده ندیده تو کز نیائی بتا جاندهم پسندیده پسندیده شنیده وصف خمار برو تو در افلاک هلال عید ز شرمت رود خمیده خمیده نیامدی و ز شب تا سحر دل محزون نشست آیه فلک سوز را کشیده کشیده نصیحتم مکن اکنون بعشق ای ناصح کران شدست مرا گوش دل شنیده شنیده کجائی ای اجل امداد کن که یار آید بهم چنین سر کین و لب گزیده گزیده ز شوق نکہت وصل تو سحر گهین روم چو باد من آیتین دمیده شمیده بگو بیار کنون رحمتی تو چون سائل گذشت تیر نگاهت بد‌ل رسیده رسیده
۷۱ بر چهره تا فگندسی تو گیسو گره گره رگهای جانم شده زانرو گره گره من خود پلاک موج شکر خنده توام بیهوده میکنی ز چه ابرو گره گره دی چشمت از فسون برگ جان فگند یعنی که هست شیخ جادو گره گره از بهر صید کردن ما خال عارضت افگند دام طره بهر سو گره گره ای شوخ شانه را ز چه بر زلف میزنی رگهای جان ماست بهر مو گره گره مهر تو بافت تادل من بر قماش جان شد تار و پود رشته هر سو گره گره رحمت چو زلف یار برخسار دیده گفت سنبل فتاده بر گل خوشبو گره گره خاک از قدرت انسان شد سبحان الله فهم در فکر تو حیران شد سبحان الله عقل کل ذات ترا کرد تصور شب و روز پی نبرد و سیه پوشان شد سبحان الله علم در کنه تو بسیار تحیر میکرد آنقدر گشت که نادان شد سبحان الله آنکه از لطف تو گردید معلم ملک باز از قهر تو شیطان شد سبحان الله
۷۲ آدمی را که نلغزدی لفت ذکر منا خارج از روضه رضوان شده سبحان الله یونسی را که بصد ناز و نعم پروردی لقمه ماهی عمان شده سبحان الله آنکه در رنج تنش بست بصد صبر دل پیکرش طعمه کرمان شده سبحان الله آنکه کارش تو بگذاشت باتر خلیل در دمش نار گلستان شده سبحان الله نوح تا خاطرش از قوم پریشان گردید از ثور حکم بطوفان شده سبحان الله یوسفی را که فگندند بصد حستر بچاه از کرمها بتو سلطان شده سبحان الله آن گرامی لقبی که تو خواندی محبوب خاک ریش همه پاکان شده سبحان الله گوهرش را تو چو ایجاد نمودی سبحان طاق کسری همه ویران شده سبحان الله سایه نگذشتی در خاک قد از قد او سرو بی سایه نمایان شده سبحان الله بره را که حسودان وی آور د بشنرد در سخن بره بریان شده سبحان الله سنگ در دستش از اعجاز ثنا خوان شده مرده را از دم او جان شده سبحان الله از اشارت سرنگشت رسول ثقلین بر فلک شق مه تابان شده سبحان الله رحمت از یمن شکرریزی نعت شه دین در جهان صاحب دیوان شده سبحان الله
۷۳ سرگشته عشقم غم راحت که و من که || آواره و شهم فکر فراغت که و من که شوریکه افتاده مرا زان لب شیرین || ای همنفسان شور قیامت که و من که جز عشق بتان در دو جهان هیچ ندانم || سودا زده ام گلشن جنت که و من که وحشت نسب دادی آهو نکهانم || ای اهل خرد گوشه الفت که و من که منعم توانی کنی از عشق زمانی || ناصح بکن انصاف نصیحت که و من که در بحر پر آشوب جهان همجو حبابم || ای ناخیران قصد اقامت که و من که عمریست که خونابه کش محنت و دردم || ای ساقی دوران می عشرت که و من که سلطان بلند مرتبه کشور فقرم || قارون صفت اندیشه دولت که و من که من رحتم و غرق برحمت شدم عمریست هرگز نشاند کسی رحمت که و من که نقاب از چهره این خورشید عالمتاب گیر آقا || یقین دان آتش غم در دل شمس قمر پیچید اگر از خسرو حست صدای دور باش آید || نکدر همچو مژگان دستها در پشت سر پیچید بکیویش گر ابا مشاطه دستی آشنا سازد || یقین دان نافه را از رشک او خون در جگر پیچید
۷۶ زبان من سیه همچون زبان باشد لالی بفکر وصف زلف یار تا کی اینقدر پیچے اگر بادیدن رخسار اوای دیده مشتاقی بمکتوبش سزاوارست کر تو نظر پیچے میانی راکه عقل دور بین هرگز نمییابد تو بس بیهوده ای گیسو باطراف کمر پیچے علاج در دسرای طره مشکین نمی یابی تو چون افعی بشاخ صندل ارشام بسے بتارنج پیچ طره کارم هیچ در هیچست خدا را از چه رو در هیچ او پیچ دگر پیچے دلا از کشته نازش سخنها زبیار یاد با نگشتش کنون از رشته جان تار پیچے درین ماتم سرار حمت شد کی سیل ناری چوشمع کشته باید راه دل در دود شر پیچے رسیده جانم بلب از هجران توا یستمکر خبر نداری زمن خدا را تو پرستی که کینه دارم ز تو ہمدرد کبخش چشم سرد توا پاک اریکاج در استان که من داد که فته بودم غنانا بنت بنی ہوائی کنون حرت ار بمیر مکنی کویم زشرمساری ز دوری توعق نماندطاقم چو طفل اشکی در شطره ام بیابسویم نگر بحالم که بیتو دارم چه بیقراری نگاه مست چون ک ظالم بقوس ابر به تیرگان ستم شما را زده جانم بیک شاره نو خیر کاری کنون
۷۵ کنون تو قاصد کر پیام ز قهر یابری بجانان بگو که ماند فلان متو بگنج هجران بآه و زاری برای عشقت چو پا نهادم ام لغت چنانی داد که کر بمیرم بیان حسنت زبان نام رستگاری فروغ روز یا شمس است یا رو شب یلدا است این یا مشک یا مو سهی سرویست یا شمع تجلی نهال طوبی است یا قد دلجو گهی سنبل نماید گه ریاحین خطت این یا بنفشه را در خوشبو غزال شوخ یا غار نگه پوش تظلم میشه است یا چشم جادو بود تنک شکر یا چشمه نوش لبت این یا که طوطی سخن گو ہلال عید یا محراب پاکان قزح باشد و یا شمشیر ابرو توئی ای رحمت از دستان جو چو بلبل که چو قمری دعاکوی بظاهر کر بر شیخا کلاه آخرت داری بباطن یک زمانم دل پر از بغض حسد داری چو دجال از برای از دو عالم آوردن مردم نه بحر ست این تو از شیطان بخود صورت پردای
٧٦ برای کارهای باطل از تزویر در عالم بمن کو انکدامین شیخ ارشاد و سند دارد نه برآسایش عقبی ریاضت میکشی نیز زخون خوردن بسان پشه فربه جسد دارد سراپا از حریصیها برای دانه و کندم برنگ دام چشم از حرص طمع دوز لجد دارد تو این دار فنا را تاکی دارالامان گوئی چوطفلان نیستی نادان نجو عقل و خرد دارد باین طیش و فش و مستار می فهیم تر از آن که ادم رو مریدا نی نجو داز دیو و دد دارد بصد تندویر مجنون باغبان از تنگ چشمیها پیش هر که از بهر طمع کل در سبد دارد مکن صرف کند این عمر در دنیا دون سر [ILL] بعقبی کر تمنا وعده عمر ابد دارد بکلشن آمدی قامت زنار افراختی فی بقمری سرو من رقع قیامت ساختی فتی مراکشتی میان خاک و خون افکندی ای قاتل بنجویان جلوه‌ریزان آمدی نشناختی فتی ازین رشک ارم میبرم ای نظاره چشمی جادار ندانم از پی قتل که خنجر آختی رفتی بیخ از استخوانم تا برامد کردمیدانم چو پیش غم تو در ملک وجودم تاختی فی برغم غیر ای شوخ کمان ابروز دی تیری بخاک و خون مرا بسمل صفت انداختی فی تمت
۷۷ چه چربیت در کوی تو من شبها فغان کردم سحر که آمدی دیدی مرا ننواختی رفتی درین ره نقد جان میبازی حمرت اگر میکنی چه شد گر دین و دل در عشق جانان باختی رفتی ای مهر جلوه زہرہ جبین چهره مشتری ختمت بر تو در همه آفاق سروری ای سرو قد بنفشه خطی ماه پیکری آشوب دہر وفتنه خوبان کشوری بردار برقع از رخ خود ایصنم بناز تا خور شود ز شرم تو رخسار جعفری دانسته ام ترا شه طلعتان دہر در ملک حسن از همه خوبان نکوتری باشد اسیر ابروی پیوسته ات هلال ای بنده جمال تو خورشید خاوری سر تا پاست عضو تو زیبنده عضو عضو در حیرتم ترا بشری حوریا پری از یاد ابرویت چو ہلالم ضعیف و زار انگشت نمای عشق چوماہم زلاغری کر دورم از وصال تو جانا تر حمي دارم بجا اشک زہجرت ثناوی خورشید وش مکرم سبا از زمین ببر آخر بخاک افکندم چرخ چنبری بختم سیاه از ازل چون شقایقت امروز نیست قسمت من تیره اختری
۷۸ رحمت چونقش پا برهت مانده ایم | شاید که بگذری و بجا لشکری که شمس خوانم ترا که ماه کاهی مشتری چونیک میبینیم تبازانها بسی نیکوتری می نمیت با نار عضوت عضو مختی | حوری ندانم یا بشرجانا ملایک پیکری تا از نظر امید لقا بگذشتی با ناز وادا | سر و روان خوانم تر ازین جلوه که کبک دری دور از رخ تابان تو بی نرگس فتان تو | از سیلی هجران تو شد عارضم نیلوفری در عرصه کون مکان هست اگل ای ارام جان | زین حسن ایشاه جهان با جمله خوبان سری تا رخ چو شمع افروختی پروانه سانم سوختی | عاشق شدن اموختی از راه رسم دلبری رحمت بود جویا تو چون خسر وشیدا تو ایچهره زیبا تو رشک بتان از ری زروی ناز بر ما نگران سیمین تنی | سرا پا غرق نیت مائده ام برمن فکن چشمی مرا شو جنون از دیدنش افزون جان | که از شوقش و در حلقه زنجیرن چشمی پس از مردن اگر خاک هم باشد تمنایش | پی دیدن چو دائم هست هرتا کفن چشمی
۷۹ نخل جلوه طاوس بهر كجا كرم خرامان شد تماشا بين كه هرسوی مراشد دربدن چشمی زشوق دیدن رخسار انشوخ سراپا گل مرا هم در عرسان بهر استخوان در بدن چشمی بگلزار کلستان كرود از رشک میمریم اگر نرگس مكشاید برخ او در چمن چشمی زشوق دیدن شیرین بكوه بيستون رحمت شرار اسانها ندارد بهر سنگ كوهكن چشمی کل اكر لاف زند با تو بنازك بدنی سیلی باد سحر كه زندش در دهنی آه اگر جلوه كنان بكذری یكبار بباغ سروصد سرو سہی را تو بپا بیفکنی کبک را رفتنت اى شوخ بیاموخت خرام طوطی را داده لبت شیوه شکرشكنی در ره عشق تو كر پیكر من خاك شود نیست از سینه مرا داغ تو زايل شدنی حسن خونم بخشیت نگاه تو فرنگ طراوت كشور هندر شد انشت یمنی ایدا لاف محبت نزنی پاداش غما شرر عشقت که کر سر رودت دم نزنی اکر تو خودرا شکنی بت شکنت میخوانم رحمتامردی اگر بگذری ازماد منی
۸۰ گر نپرسی زخسته تو گاهی گاهی چه شود گر نوازی بنگاهی گاهی گر بخون ریختن من نکشی تیغ زنا میروت بکشا چشم سیاهی گاهی دل سچاه ذقن افتاده نگارا زکرم دستگیرش که فتاده است بچاهی گاهی حشمت ماه و شان کر شکنی اینه حسن بشکن از ناز و ادا طرف کلاهی گاهی خاک ره کشته‌ام ای شوخ که بوسم قدمت چه شود گر گذری زین راهی گاهی چون بافتادگیم دید سر زلف تو گفت همین از سینه تو بهر شب بکش آهی گاهی رحمت پرده خور همچو کتان چاک زدام شوخ من کر بنماید رخ ماهی گاهی چو قمری ناله‌ها دارم زیاد سرو آزاد باین آهنگ سازم شاد هر دم طبع ناشا بخاک و خون چو بسمل میطپم عمریست ای یاران زبیداد جفا پرورده خویم جلادی ندارد یک سر مو رحم بیباکیکه من دارم ببیرحمی مگر دادش سبق هر دم اوستاد دل از کف برده تا لیلی و شش شیرین لبی از من بصحرا همچو مجنونم بکوه عشق فریادی بفکر جام گلگون و می شاهد نمیباشم مراد ریشه دل جلوه‌ها دارد پریزادی ۲
۸۱ دلم در سینه خون کردی همین نامیدیا کشتم تا کی ز ترک چشم کافرکیش بیدادی تماشای پریرویان نوخط میکنم پیوسته مرا حسن از خط مشکین خوبان داده شادابی چند غزل بلفظ هندوستانی به مشق نموده نوشته شد مستانه جب نکلی سی آن کلفذار نکلی انکہونسی انسو میرا بی اختیار نکلی جاتا ہی قمیان حیان سوچ کی کلشن میری دلیسی سوآہ صاحب شمار نکلی لاکھوں کو کرتا بسمل پیار پلکہیرمین کھوڑی پہ چڑہ کی گہری چشمی کنار نکلی پیالہ ہوسی تیوم ساری عمری تونسی ہمرات کب آدی دیکی مچھکو انکونخمار نکلی رحمت ہماری لسی بو چھنی کیونکر جلتا ہہ شمع سی دل دود آشکار نکلی یار سیل شراب کرتا ہے میری دلکو کباب کرتا ہے لیگیا میرے ہاتہہ سے دلکو ظالم اسکو عذاب کرتا ہے ای سجن رحم کر خدا سمی حق تجہیلو ثواب کرتا ہے
۸۲ انگہی جب زلف کو سجن ہارے دل میرا پیچ و تاب کرتا ہے رحمت آخر تجہکو ایک شبی وصل سی کامیاب کرتا ہے میرے جسی یارب کسی ناکام نہوے کو مجہجیسی عاشق بدنام نہوے زلفونکو خدا واسطے ای پیاری نکہولے دن کالہ میرا تو جبے شام نہوے دل ہو یہ کباب لگین ای یار نبوچے کسواسطے پہر تمسی میرا جام نہوے مرناہی پیار کسے کوکینہ جکوں میرے جیسی تمکو کسی دم نہوے اسدن کو دیکا ہا دکبر و میری انکہ یارہ حے رحمت مجہی آرام نہوے مجہکویون بانپیارہ اتنا تغافل کوتے کیون جی توبسجن ناز خلیل کو تھے ایلی جو ہرخدا واسطی مجہکو نبلا باغ مین ٹہیہ کہ سید یک تو گل کوتھے بہت بنجاوی کر حسی لیلوں دل اپنا تور تہ بانجین مالی بوٹہ سی گل کو تھے زلف انکو سوسجن فوج سب ابا اکو ما مجہکو کہو تم خال قراول کو تہے
۸۳ صد کی هوایروی او مرخال سی من پرهیز الی کیادل میری صبر و تحمل کو ہے رحمت هستی تو چو اک جمعیت تھی دل پریشان هوا اسر زلف کے سنبل کو تمام شد غزلیات کتاب رحمت بیدل علیه الرحمه ملہ کاتبا را فنت نصب مثلث کفتم بطبیب عشق من بیمارم شبهای دراز تا سحر بیدارم بر کوی دوا سایه فیض من نهاد از لطف شامرض ترا عجب پندارم هر صبح و مسا برگوی مرا که محبوب تو کیست تا از دل خسته ات شود اظهارم
۸۴ ای زار گدا بر درد تو هر دو اندار د سود | جز شربت وصل یار ای بتیابم بشنو تو نوا رو پیش نگار خویش کو دردویت | اظهار نما و گوی ای دلدارم از بهر خدا رحمی بنما بحال زارم زکرم | عمریست ز دوریت ناکام ای حور لقا ز قهر بر آن نگار کردم غضبنا | گفتم که خدا را بر رخسارم رحم آر بیا با ناز و ادا و غمزه سویم آمد | خندیده بمن گفت جگر افکارم چونست ترا از درد فراق من تو رنجوری | بر حال تو میسزد ترحم آرم برخیز ز جا ای
۱۵ ای چشتم از تماشای رخش جان یافت شفای تازه از دیدارش تاروز جزا ایضاً عشق بازیه و کار مانیت دوستان روزگار ماست در محبت شعار امانیت کس چه داند که روز و شب چی غم از زعفران چهره شک کلگونم بین خزان بهار ما است از سرشام تا بوقت سحر مونسم با خیال آن دلبر شمع شبهای تار ما است همشب در گداز و در سوزم اشک ریزان چوشمع تاروزم کار بی جهت مارما است چو رعد هر زمان فغان دارم دایم از گریه ابر نیسانم عاشقان جبت بیار ما است
۸۶ شمع سان آه میکشم همه‌شب میگدازم ز تاب تف و تب چون کنم کار و بار یارا دید چون نقش پا فتاده مرا گفت در عشق سر بداده مرا رحمت خاکسار یارا مخمس بی نقط کرم کرد اکر اهل رحم در ره او همه رو کردم آه صد آه در عالم همه دم ملک داد و ملک ملک کرم در کرم آمده سردارم عمرها در هوس راح وصال مدح او کردم دارم همه سال کرمم کرد اکر در همه حال کامل سلسله اهل کمال آمده عالم سر احوالم عمر صد ساله را مراد آورد لاله و کل مکرم کرد اراد
۸۷ لوح دل را الم اورد سود روح را راح ده کاس مراد محو کرده الم دل همدم کرده در قعر مکاره لا لال همدم در الم و گرد ملال وصل دلدار مرا امر محال مدح او همدم دل در هر حال مادح او همه کس در عالم هر که دارد هوس مال که روم کرده هر کوی من رسوم علم رحمت الهام مراد ادموم سهم او کرده عدو را معدوم کرده او را می سرمد ایضا در کوی تو ام از جه رسیدن نگذارند چون باد بباغ تو وزیدن نگذارند مه رابرکاب تو دویدن نگذارند ما را کلی از روی تو چیدن نگذارند چیدن چه خیاست که دیدن نگذارند ایدل بکشا دیده بین اهل جهانرا در عشق مکن فکر بخود سود و زیانرا
[BLANK PAGE]
۸۹ بر خاک ریزند و تپیدن نگذارند ای حسرت دل باخته خسته ناکام چون داده دل را تو با نُشوخ گل اندام اکنون چه خُد میکنی ای ساده دل ام مگریز کمال از سر رشکم در و بام مرغیکه در اُفتاد پریدن نگذارند ايضاً خرامان تا بگلشن رفت شوخ سر دلجو سهی سرو چمن از دل چو قمری میکشد چسازم با که گویم از فسون چشم جادو گرفتارم بدام حُسن زلف عنبرین مو فرنگی زاده خوی کافر زناکیو سهی سرو گل اندام پریرو عالم افرو بلا بالا قیامت جلوه عاشق کش نوامو کمبولیلت القدر معارض روز نورو دل از یوسف بمجنون حسن میگه مکه سو انجاط لبیلی وش شیرین سخنگو خرامان میگذشت از ناز دیدم دست او لبالب نشه عشقم ز شوق چشم مستش چه میپرسی ز من وصف لب لعل گهربا یکی خال سیه جا کرده کنج لب نوشش
۹۰ تو گوئی بر لب آبقا نشسته سیندرا بجاروب مژه خاک در اندلبر بارفتم جو نقش با صد حسرت بکویش از و قا رفتم زمن منع رو در دابید ایعزیزان گردس رفتم دوپستانش زچاک پیرہن دیدم بلکا دختم تماشا کن که سر و ناز باز آورده نمو را کرا در کشور خوبی شهنشاهست من دانی بدستم بود نقد جان دل کردم فدای او بچشم و ابرویش دیدم دلم شد مبتلای او رسیده گوشه ابر و چشم سرمه سای او که پنداری کمانداریست در دنبال آهو را جفا هر چند برمن کر افزون من وفا کردم سراپا خویش را در ابعشقش مبتلا کردم زمن چوفس میری که من صنف او را کرم رخ چون موچون کل معاذالله خطا کردم ندارد چنین بوی ندارد گل چنین بو را نقاب از تاز بالا کرده کر بنماید او رو را مه از گردون فتد مینداگر انطاق ابرو را کنون ای رحمت بکن بخن عنبرین مو را میان خوبرویان سربلندی میرسد او را که دارد چون من سعدی بیسی باران نام اورا
۹۱ مستزاد ای برده دل از دست همه شاه و گدا بنواز خدا را تو من بی سرو پا را با چشم نیازی با ناز نگاهی چین چین شده بر رو تو تا جعد سیه قدری بنمود یک سرمو مشک ختارا ای خسرو خوبان در پیش تباهی ترک مژه خونریز چسان کوی نباشد برداشته از روی غضب تیغ جفا را ایعاشق محزون کج مانده کلاهی چون شش قدم قنطری در سر راهی کاهی چه شود بگذری از ناز بکجا را ای شوخ ندانی با این سر راهی درتش و آبم شکر سوز و گدازم جزاه و سرشکی نبود مونس ما را چون شمع شبانه نیست گواهی در دایره محنت غم عمریست چو مرکز رحیم ارکنون مانده در دام بلا را برکوی چه پوی از لطف نگاهی
۹۲ از خرمن ماه رخ پر نور تو خورشید در دیده هلال ایدش آن لحظه کجا خوشه نشان همچون پرکاه رحمت بکن انصاف تو ماند که کشش امیر ریخته سودای تو خون دل ما را برگوز مجسد بی هیچ گناه ايضاً با غیر مرو جلوه کنان جانب گلشن زینش مکن از نور رخ خویش تو روشن ای خسرو خوبان چون شمع شبستان چون سرو سهی گر تو بگلزار خرامی گل غنچه چوقمری شود از شوق بصدق یکبار نگارا در صحن گلستان گر برقع زر وا فکنی ای شوخ تو در باغ گردد رخ صد برگ گل لاله چو سوسن از شرم جمالت ای جان تو قربان کردم ز ادای نگه چشم سیاهت گل چاک گریبان ستم آورده بدین چون نرگس شهلا دور از تو بستان
۹۳ عمریست که از فکر خیال سر زلفت در زاویه هجر تو دل یافته مسکن بیمار و ضعیفم خواهم ز تو درمان از دیدن دیدار تو غرقم بحیرت لطفی ننمودی زچه یکبار تو با من خون دیده مر آن ایمعدن احسان رحمت چکنم آه چه سازم بکه گویم در سینه من آتش غم خفته چو گلخن از دور بدلدآ سازم بکه عیان ایضا مستزاد برده دل و دین از کفم ای لاله عذارا دیوانه و رسوای خود ساخته ما را انداز نگاهت دو چشم سیاهت میتا بی تاب و تبم از دوری رویت رحم آر که ای عاشق بی برگ و نوا را ایموشک طنآ گردم رخ تا جان آمده بر لب ز فراقت بکه گویم افتاده چو نقش قدمم بین تو خدا را الظلم توای شوخ من در سر را[؟]
۹۴ در گوشه دستار تو بود گل سوری صد پاره دل ماست جلوهی تو یارا شاهنشه خوبان در طرف کلاه هر روز فزاید بدلم مهر و محبت خطی که دمیدست ز رخسار شما را از روی تو کردم چون مهر گیا دربان درت چوب زند بر فقر صبر دیوانه خود کردی همه شاه و گدا را از ترس خدا داد بین رتبه جا افتاده خیالت بدل رحمی بخدا کن چون یوسف مصریست خیال تو نگارا ای شوخ شکر لب دل کشته بجا ایضا غزل مستزاد در صحن چمن جلوه کن ای شوخ پری رو بلبل شودت بنده و قمریست دعا گو با قامت موزون چون عاشق محزون بردار ز رو برقع بهنگام حن لوان تا لاله شود داغ تو ای دلبر گل رو ای هوش طناز همچون دل خون شد
۹۵ کرم زادای نگه چشم بیارت دیوانه یک شیوه دو چشم تو آهو عمریست که دایم در عرصه هامون ابوالخال سیایت لیلی شیرین دیوانه شد آندم که نمودی تو دو گیسو شاهنشه خوبان فریاد چو مجنون مجنونی ام و شهره آفاق نگارا گاهی بنکاهی بنوازم بت دلجو در عشق تو امروز رحم آر تو اکنون تادیده بدیدار تو افتاد نگارا برده دل و دین از کفم آن کبر جادو از رویتو کردم ناز دنجود افرون رحمت بکنم آه چسازم بکه گویم شد طاقت من طاق از ان طاق دو ابرو بیمهری او را حالا دکر کون غزلیات صنایع یازده بیت کرده ام تحریر که ندارد درین زمانه نظیر همچو قفل طلسم بسته در ست کی کشاید ز هر صنعت کیر بسته
۹۶ خواهم از دو فنون که یکتایم از ره فهم و دانش و تدبیر ارچه بیت بد از قرار مدار در دلم از یاد زلف عنبر بار می‌پرم بی‌قرارم از این کار وقت کاری که می‌کند این زار با غم و اشك کز قطار وه که از یاد زلف عنبر بار کاش بحر غم غمین بخار در دلم هست یدین لقار مینو در ناله‌ام ترسم کار و ب و ن ف ر س ا ا س ه ر رنج هستم محنت تبدار باور و رم بناله باسن زار سم نیست دیدن گلزار میدکن ندارم ایدلدار ناله وا گیرم هزا ران کوه چون کنم وای بر دلم در راه هر زمان زهر ناب می‌روید زینت بستان سمرغ دمار ای دلم از بند شد مجنون در دلم از یاد زلف عنبر بار ز صنايع شعرى یازده بیت کرده‌ام انشا همچو گنجی که دایما قفل است تا که آید بفهم اهل ذکا بیند که مفتاح اوست ناپیدا لو
۹۷ نشود قفل او کشاده بیقین ای برادر زقلبت الحمد[؟] خواهم از دوفنون موی شگاف که گشاید درش زصدق صفا از ره عقل و فهم و دانش و هوش فتحا ابش نماید آن دانا مطلع این غزل بقلم جلی نوشته پیشه رحمت بود چو جامه سمت بحرست قلب نوح در ستم تجوید فی الباب بشاش داری با جعد عنبر داری دربر لباس آب چشم زان زمرّدی بتو نه رسمن بردی بغمزه تو د ل ب ر د ناز تو دل زحور العین میریزم همیشه خاک ب س ر و ق تم ز هجر تست زار حزین رویت نادیده جان داد م ا ه رحمی نگردی ای بی یقین میکشم محنت فراق ع ج ب ی ن ظر الیخ بر من مسکین در تنور هوا نجوشید مرغبالی امروز زمین چستی در بحر سکون فدا بتو بلبل و شیرین مری ناداری تسکین نثار تو خسته زار و حزین
۹۸ ایضاً صنعت ای پسر من میخورم میرود تو خون نافرمان باشد عزایم دربدر همچون صبا میگردم از شوق رخت کاش سنائی با من نکردم خستم زارم بلب حالم خراب از عشق تو رحم کن حالم خراب و نی شکر چون لعل شیرینت ندارد چاشنی داده لعلت از خد بر سر تا سحر از دیده میرزیم ز هجرانت سرشک لاله گون برزم از انتظارت بال و پر هر دم کشاید مرغ شوقم سوی تو کاش روزی گردم قرین بی ایخدا رحمیتا از خنجر مژگان یار از پسین البته باید ایضاً صنعت ایجان جهان ز هجرت هستم بفغان رحمی من کن ای مرحم جان نگر بجاک جگرم گشته شکاف ای سرو روان ز لطف افکن بنظر فکر بحالم هر روز و شبان بنالم همچون بلبل نالیم چو از غم
۹۹ در خاک طپان چو نیم بسمل همه شب استم بیتو خوبان جهان همیشه چون خاک درت ای بحشم ای غنچه دهان تو غرض حسنت بشو یکدم تو عرضش ایضا صنعت رو تو دل برد دل را کوشه ابرو تو دل ربود دیم از کف رشته کیو تو حبل المتین جان من زنار عاشق بسته در هر مو تو روح روان عاشقان باشند دایم خو تو در ملک حسن عاشق نوازی میکند ممنون احسان هر کسی را بو تو در گلشن حسن هر کجا پر واز کرد خود جان و دل را تا ابد از کو تو چون کعبه شد عشق بازان را نزل محکم بر عاشق طواف چشم رحمت سوی تو غایت المققصود جان فدایت عاصیان را ایضا صنعت ای مه لعل لب داری چو شکر در سپهر حسن باشد روی خوبت مه
۱۰۰ پیش خط مشک بویت جان من با حطاب بر لب آوردن حدیث عناب سوختم در نقش تابت جبر انکون طیبه با شربت عنابیم زان لب میشود هر شب ب دارم هزار فغان چون کواکب بین در شکم تا بعض ب کر نقاب از حسن عالمتاب بگیری زنا سرمیان ناله می پیچد رشت م ایشر طلعتان بگذر از روی کرم رخ دارم هوس بالمنجان سع دی که بهرست دهقان سخن خوشه چین منیزش شده ح مت صنعت ز ناز تا تو گشوی بخنده لب شکت رونق خورشید و قم بلاک دانه خالت شوم که مرغ دلم اسیر گشته دران دام زلف بتاز تاب تب دوری تو میبارم چنان مرا ز لبت شش ربست نگاه شوخ تو از کف دلم ربوده بنات فدای جان تو جانم نمای رخ گشای برقع ز رخسار ای خوبان که ناله شر شود از خجلت تو مه شد عره تا که فلک مست توانه کام دات بریز شربتم از لب ب ذل ب الشوق
۱۰۱ ز شوق کلشن حسنت چو عندلیب حزین | همیشه ناله کشد مرغ همت غزل فصیح و ملیح من ترا کرده ام ای حور وشی ماه لقا | صد دعا از دل مجروح بهر صبح و مسا خسته بودی تن من میزدم ای شوخ ز شوق | بوسه بر هر دو کف پای نکارین شما تا در آمد ز تو صد ناله و فریاد بخواست | هر که حمام رود کبدش آید بصدا کاه انداختم و کاه کشیدم از شوق | نفس از بیم و هراس تو من بی سر و پا تا بدادی و نگشتی ز چه رو ای شیرین | از پی کشتن من بر سر روزلف دو تا هر قدر سخت زدم دیده بمن خندیدی | سنگ از جور تو بر سینه غمدیده بتا در داکر کرد تراکوی که تا زود شوم | سرمه در چشم خمارین تو ای تنگ قبا کر دارم بکنار و کشم عیب مکن | ناله از سینه فغان از دل بی برک و نوا در پس پشت تو افتاد وجنبان خواهم | کاکل بافته مشک فشان را ز صبا تا به پر غرق شد ایجان جهان میدانی | ناوکی را که زدی بر هدف سینه ما وعده دادی که ترا میدهم زود بکش | دین وصل مرا از کف اغیار وفا
۱۰۲ رفت بر بندہ پست کیر چه که معلوم تو در سر رفت عقل و خرد و صبر ز ما همه را داده یک ره من زار بده شاه من جامه و دستار کرم کن گدا رحمت ز اخرین کر کند رنجشو جان شیرین بفدای خم ابروی شما دو ساله دختری چو بستر شود ترا اغوشش همچو هاله منور شود ترا چون چارده شود بت کلرخ نورش پر کام و لب دهان ز شکر شود ترا بیست ساله هوش جو کبر ی تو درکنار میدان که شهر روم مسخر شود ترا سی ساله دلبر ی که شوی همفس بوی از نکہتش مشام معطر شود ترا چهل ساله را بصحبت خود اشنا کن مرات دل همیشه مکدر شود ترا پنجاه ساله چون شود عورت یقین دان شیطان صفت بوسوسه رهبر شود ترا مظلوم چون شست رسد العبد مزین دایم فی فریب چو ساحر شود ترا هفتاد ساله صدقه کسان حور شود آن پیرزال خوک چو از در شود ترا هشتاد ساله زن نگیری حذر کن ایساد، لوح منکه چو ما در شود ترا
۱۳ ریش و بروت باید اگر زن شود نمود ازوی گریز گرچه برادر شود ترا رحمت بگیر دختر اگر طالب زنی از بیوه کارها همه ابتر شود ترا قطعه که حروفش جدا باشد ز دوران دون داغ دل زاده ام ازان روز دوران دل آزرده ام رخ زرد دارم ز دوران دوام ز روز ازل دل ازان داده ام این قطعه دل از داغ دوری در آزار و درد ازان رو رو آدار د آوازه ام ز دل دارم آزار در دهر دون رو ایدر د از روی دروازه ام غزل بحر طویل دوش رفتم من بیچاره آواره سوئی از ده خسته غمناک چو گل با دل صد چاک بدو دیده نمناک بصد کلفت اندوه ز سوی شهر بر دن بغایت
۱۰۴ هامون بدل و دیده پرخون من سرگشته و مجنون که کنم سیر و تماشا چو ناگهان گلشنی دیدم که بمانند بهشت بطراوت ز سرشت که بهر جانب او طور عرعر همیشه شاد و صنوبر گل رایلی و چمبیلی و ریحان و شقایق گل رعنا گل زیبا گل سوسن گل زنبق گل سوری گل نرگس گل شبو گل صدبرگ بنفشه شده با سنبل تر بر لب هر جوی هویدا مگر ساعتی نشستم و دیدم که بهر جانب او ناله طاوس صداهای خوش کبک شکرخواره و از هدهد بلبل و عصفور نوای همه مرغان خوش الحان بسر سرو سفیدار چنار گل حمرا چو چشم کشادم ننگر یدم که دران باغ فرحبخش یکی کاخ زراندود دل افزای منقش شده با خامه نقاش ازل لیک ندیده نشنید کسی در هند نه در سند نه در چین و نه ماچین نه در ملک خراسان و صفاهان و بدخشان نه بلغار و اوروس حلب و کابل و لاهور کشمیر نه بخار و بغداد و ثمرقند و سراندیب خطاوختن و دکن و ملتان و عراق و یمن و روم ری و بصره دگجرات و بخارا و نشاپور نه در کاشغر و کوفه و تنکاو فرنگ
۱۰۵ ختنی و تبت و کنعان و هرات و مسکو و بگر و قوقان و خجند ایله و یونان نذر باختر و نخشب و کیش و بصره و غزنی و شیراز و رقوم و همدان و مشهد بربر و روتاس چنین قصر زراندود تو گفتی که بهشت است نه نیشاپور است که هر لحظه معطر کند از نکهت گل غنچه صحن چمنش عالم جانرا مگه گوش کشان دمی ازین محزون شنو ایدوست خدا را که در ان صحن چمن دیده کشادم که بپیش نظر آمد بت خورشید جمالی که بخود داشت کمالی بقد تازه نهالی بفر ابروی هلالی رخ صاف تر از گل لب و زلف چو سنبل بقفا تافته کاکل کفش ساغر پر مل بکمر آخته خنجر بنگاه آفت کشور بلبش از خنده چو شکر بادا از غبغب شمایل مه‌انور بهمه خوبی و محبوبی و رعنائی و زیبائی و دلبردن و خندیدن از ناز شکستن کله و بلبوی لطافت دوتا را مگه ناگهان برد ز دستم دل و هوش و خرد و صبر و شکیبا و قرار و قوت و خواب و خور انگاه فتادم من و بیداد چو شش قدم از پاس بپایش سر خود مانده بصد عجز سراپای بمانند زبان رعشه دو چارم شده گفتم شه خوبان جهان خسرو زرین کمران مو کمری
١٠٦ سیم بری لب شکری سرو قدی لاله عذاری چو در دهر ندیدم نشنیدم که یک عشوه ربا ید دل و دین از کف عشاق جگر خسته محزون بستم دیده بیک نانگار این گفت ایعاشق ریش و فاکیش غم اندیش ز اسرار نهانی تو چه دانی که درین عرصه خونخوار درین وادی انوارشت و فرات طلبگار چه مجنون چه وامق برخ لیلی و عذرا همه شایق همه کرد ند بخود ترک بیان همه داتای حقایق شده رسوای خلایق ز من و ما همه دور ند بدر ایام صبورند زجان دل همه هیچ ندانند درین ورطه سرا ز پا نشناسند همه مست می و سائر شوقند سراپای چو دل صاحب ذوقند ز یر ند ی عشق بکام و ند بند اهو من نهن گوهرزه د را را مه راست گویم چو تو پویم بشنواز من د می این نکته احسن که چو در زینت کوشست بگل دانش و هوشست سراپاست چو گوشنوا ایعاشق احمق تواکر طالب یا ری و بخود حوصله داری گذر ا ول ز سر جان که رهت میشود آسان بشوی خسته وحیران نکشی بیهوده زحمت نشرد محنت کلفت بتوچون کم شده رحمت که درین بادیه سر باخته مرکب
۱۰۷ بهوس ناخته لب تشنه و حیران و جگر سوخته محزون تمنای وصال بت خورشید مثالی که سر از پا نشناسد ز بلایانهرا سد بجز از یار نپویم غم دل با هیچ نگوید سر و پا و تن و جانرا بره عشق فدا کرد و کنون چشم کشا شیوه عاشق شدن از وی تو بیاموز خدا را ایضاً بحر طویل باز مانا بسلطان من غریب حیران زغصه زار نالان همه شب کنج هجران که انیس اهل دردم ز تعلقات فردم همه دم بآه سردم بنگر برنگ زردم بکه گویم و چه سازم ز فراق سر فرازم که چو شمع جانگدازم خفای مه نقابت نشوم دلربائی همه روز ناله دارم همه شب در انتظارم مه و سال بیقرارم همه بحال زارم چگونه که دل فگارم ز دو دیده اشک بارم که شد کشور دل مره زلف چون سلاسل من حزین مسلسل شده تا رخش مقابل تر بخت کشور جان نه بزم خوبرویان گل زیب صد گلستان رر سر و نکویان ز من حزین یسیران که نپر سد مرنسیان که رسانند ایندعا را که شکر پادشا زهی نعمت الهی تو بحجر که گاهی تو ماه تا بماهی بدعای صبحگاهی
١٠٨ دم زبان کشاده بوفات سرنهاده دل خویش با تو داده بره تو اوقات که تو شاه خوبرویان بمثال سرو بستان سوی باغ جلوه ریزان کز تقد دلجو بدو نرگس چو آهو بکمند هر دو گیسو چه شود که ای پریرو بلب و دندان شیرین بخط و بخال مشکین چو غزال کشور چین بمن حزین مسکین که تو شاهم من گدایم همه وقت در دعایم بدرت چو من بیایم تو بلطفی ما کن کرمی ببینو اکن تو اگر ندیده باشی زکسی شنیده باشی ز نظر مران گدا را چه قیامت جانا میان اهل دنیا تمام پروربنا بکدا و پادشاها، یتان ماه رویان شکرلبان خوبان به پری و شان دلبرشجعان بهفت کشورین بران گلگون بهی قدان موزون با دا و ناز بر دو بخرام سرو دلجوبنگاه چشم جادو بخط و بخال گیسو که بر عاشقان نمودی رخ همچو ماه تابان قد همچو سرو بستان خط سبز همچو ریحان لبی زآب حیوان بمجمع نازنینان شه حمله خوبرویان کل رشک صد گلستان تو جمال تا نمودی دل و دین زکف ربودی تو سخن شنو نبودی شنواز من محقر زمن حزین احقر سخت من
۱۰۹ هفت کشور که بقد همچو طوبی برخ جمال خوبی جهت در کن تحمل چکنم تا لم اسیکلی شب و روز همچو بلبل تو کی سزد که باشد دل همچو سنگ خارا سنگ دل عالمی بسوزی چو عذار بر فروزی ستمگری بنوزی بحفا تمام روز تو چو نکنم حکویم همه دم کفبت بگویم سرشک چهر شویم مه من کجات جویم بره کوت از که پویم که تو شاہ شهسواران مه جمله کلعذاران تو بنده تاجداران همه خسروان کدایت شب روز در دعایت همه عمر در ثنایا دل هر که می ربائی ستمگری چرائی بخفا چه اشنائی تو نگار کلعذاری توین شهر یاری بادا تو نامداری تو ازین چه سود داری که نمیکنی مدارا غم مهرت درین امیدم زکجا رسد نویدم که نسیم صبحکانی زتلطف الهی وزد بنم کو خوبان زعمرم ماه رویان که بناله ام چو بلبل همه دم ز دوری کل سحر رو کنم تحمل که بکار جعد سنبل کمند زلفت کا کل دل ما ز کف ربود و رخ خویش نموده بجب اگر نبوده ز چه روی این ببینم بعقبان چرا قرینم سرشک انشینم ز فراق نازنینم شب و روز در دمندم همه سال ستمندم چکنم بکو
١١٠ جانسوزم که چوشمع جان گدازم من خسته محقّر بفراق آن سمنبر بسرشگ غم شناور لب خشک دیده تر به بیان اهل عالم مد و سال دیده پرنم همه دم به محنت و غم شب و روز در عزا همدم من زار دل مشوّش ز فراق آن پری وش او مست جام بیغش من ناتوان حیران همه دم بکنج هجران بکه گویم ای عزیزان که ز طرف کوی جانان بمن حزین نالان پیام آشنایان بنوازد آشنا را چو دل دردمند حافظ که ز هجر تست پر خون همه ماه و سال محزون سیه روز و بخت واژون ز بلاد عقل پرون چه بکوه و دشت هامون شده تا رفیق مجنون مژه از سرشک گلگون همه وقت روز و شب بمیان آتش و تب که تو لعل شکر لب بسر حسین شاهی که تو سایه شه جم که کلاهی به بتان تو بادشاهی شد من تو شهر بابی بجمال گلعذاری بدو نرگس خماری چه حنا و جور دار
۱۱۱ تو ربودیم دل و دین کمند زلف مشکین کهی از کرم ببین بین بکشم بخنجر کین تمنای جبهه پرچین چه شود که ای بت چین بین جسندین مضطربین قهر هتر زره وفا تو دلبر نگاه لطف پرور بنوازم ای سمنبر که فتاده ام بمحنت کشم از تو چند کلفت شب و روز مهجور رحمت بتنم نمانده جانی من زار و ناتوانی شده ام چو استخوانی تو بکوی این و آنی چه شود اگر زمانی بخشی وصال ما را رباعی عمری ز پی شیشه و ساغر کشتیم چند سال و مه بفکر دفتر کشتیم دیدم تمام کار دنیا هیچست بر خواسته هو گفته قلندر کشتیم در بیان احوال میرزا رحمت الله بدخشانی و خاتمه کتاب مستطاب خواجه رحمت الله بدخشانی رحمة الله علیه خلف میرزا اسمعیل از خواجه زادگان قریه و ریچ من اعمال شهر
۱۱۲ پدرش از انجا بفیض آباد بدخشان آمده دران دیار چون لعل بدخشان وطن و مقام و مسکن گزید میرزا رحمت الله در فیض آباد از فیض و مرحمت خالق عباد از عدم بوجود آمد چون بسن پانزده سالگی رسید طبعش بقول سرائی مایل و سلیقه‌اش بسخن آرائی شاغل گردید بنای بیت شعر را گذا چون قدم به بیست و پنجسالگی نهاد از بدخشان فرار و در قندوز بخدمت میر مراد بیک حاکم قطغن قرار اختیار کرد ایوان دیوان اشعار خود را در ان مقام باتمام رسانید مدت چند سال در ان سر زمین بوده بعد واپس در بدخشان آمده تا روز کارش بسر رسید این مجموعه منظومه‌اش از زمانیکه از زبان خامه خوش بیانش منظوم شده بود تا این ایام مستور بود حسن صنایع اشعار و حسن گفتارش چون چهره شاهدان زیبا رخسار از نظر اغیار مستور کلام گوهربارش چون لعل بدخشان در کوه خفا پنهان بود و گوهر آبدار مقالش در بحر عمان استتار نهان تا ازین علی
لعل بدخشانی اویزه گوشی و نه ازین می خلری خمار عقل و هوشی روزی در محفل مینو مشاکل شهریار کشور کیر و پادشاه بتمثیل و نظیر امیر با تدبیر جل زمان امیر عبد الرحمن خان خلدالله ملکه بسلطنه ذکر اشعارش درمیان و حسن گفتارش بر زبان آمد در زمان باحضار کتاب مذکور از پیشگاه حضور عز صدور بظهور و چون کتاب آنجناب بنظر مهر اثر اعلی رسید صنایع اشعارش پسند خاطر خطیر اقدس والا کند دید حکم نافذ الفرمان بفرزند ارشد امجد مهین کوهر درج سلطنت و بهین اختر برج مملکت شہزادہ اعظم افهم نقطه دایره کمال و مرکز فلک افضل و افضال سردار حبیب الله خان دام اجلاله و ضاعف عمره واقباله چنان شد که این درهای غلطان پریشان را برشته ردیف بکشند و بخط خوش تحریر در آورده بچاپ برسانند تا اجیم پریشان منتظم کردد حسب الامر جلیل لحضرت شهریار والا شہزادہ کامکار والاجاه بعالیجاه کل محمد خان
درانی محمد زائی صوبه دار ملکی مهتمم چاپ خانه دارالسلطنه امر نمودند که از نویسندگان چاپ خانه نویسنده که خطش چون خط نوخطان دلکش و زیبا باشد بحضور مقرر کند که دیوان مذکور را متردف نموده بمرک چاپ تحریر نماید بنابران محررین کور رقم میرزاشیر محمد کاتب را بحضور حاضر و امر بنوشتن کتاب مذکور شد و مخلص احسن اص اسلوب میرزا محمد یعقوب خان را تاکید بتصحیح و تردیف نمودند بخط نیمه موصوف و تردیف تصحیح مخلص مزبور در رشته ترقیم درآمد تحریراً بتاریخ شهر شوال المکرم ۱۳۱۲ فقط
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
دیوان ملا رحمت بدخشی
۳ حبیب حقت چون که جان فدای او شب معراج خوانده برحمت للعالمین او را ابوبکر و عمر عثمان و حیدر چار یار او محبتهم چار یاران سنّی رادایم باد یارا بعد حمد نعت مدح یاران اندکی بشنو که سازم با تو من بیت الغزل از فهم خود یارا بچندین تک میخواهم کنم تحریر گر خوا ملالت گر نیایدی برادر گوش کن یارا گر از اسلم پرسی بلبل ملک بدخشانم نباشد طوطی هند همچو من ای مرحمت کو یارا غزلیکه بلبل میسراید ای نهال نازک صحن گلستان حیا اندکی کن گوش این درد دلهای بلبلان را ای گدا رونق گلزار حسن گلرخان از قامتت گر ندانی دان کنون ای خسرو شاه گدا جلوه مستانه چون سر و سهی کن ای نگار تا که هر کس خاک راهت کشد چون توتیا آه جان سوز از درون سینه پر خون من سرزند هر لحظه گوید سوختی دل را چرا غنچه دل را گشایش نیست بی گلزار او چون تواند کرد کس رحمت درین سرای فنا تا چند کنی با من ای بی رحم جفا رحمی معنا کن بمن ای بی وفا یارا
۴ کبره بر افکن از رخ نیکو نقاب ناز از شیخ و شاب دین و دل ای دلربا برا قمری صفت چگونه ننالم ز حسن یار ای سرو ناز کردی مرا از ادادا واقف شوی ز ناله من در ره وفا ای ساربان تو در دل زارم درا درا جانم بلب رسید کنون ای طبیب عشق کن از کرم بدرد دل بیدوا دوا در محفلی که گل کند حرف ز زلف یار باشد حدیث نکهت مشک ختا خطا خواهد سجود پای نگارین در شوق آتش پرست و شش شده ای دوقا توبا رحم آور ای گل چمن آرای دوستی دارد چو عندلیب دل بینوا نوا قمری نمیکنم بخود از نظم در جهان رحمت ز بهر کیست مرا مدعا دعا ایضاً غزلیکه بمسلک مسمط سروده ایداغدار وادی عشق تو لاله ها صحرا نورد آهوی شوخ غزالها گاهی ز روی ناز تو در شکاری نگاه هرچند دل ز سینه کشید آه نالها زاهد چو دید خال سیاه ترا ز دور از دست داد طاعت هشتاد سالها آسان جان وصل تو ای شاه حسن کس را چگونه کوی رسد این محالها
گیره گشای دیده خدارا نگاه کن از دوریت روان شده اشکها چورانه اسرار حسن گل ز هزار حزین شنو یعنی چنرد نخوانده کسی این رساله رحمت زدوری گل رخسار چاک چاک دل میر غری ق خون جگر اکنون جلال دیا غزلیکه بهر خط شش حزاست چند خون دل از شربت نابم خرت ای ساقی چند ضاعم ز شک دست امیدم کبرای دریا نیست کسی محرم شرح غم اثر نو غمزہ رشک قمر چشمه چشم کنون کشته زخون جگر لطف بخاطر ما خری ستم با یکی کرم نگاه کنی ایشار به رو کان بسمل خود به ببین تیغ نظر کش تیغ جفا فغان میکند بلبل دل زہرمان ای گل باغ با رحم بحالش بکن شق فغانش نگر خنده بنوا تا شده مجنون عشق در غم لیلی صفت شهر در قافان قافله سالار درد رحمت بے پا و سر باد گیر قنا غزلیکه بهر خط هشت بحر است نمیم عشق سان سبق برناک خونین هرا تودر نیکونی ملک بے غشوه یلی بغمزه عذا ربوده از نگاه مست بیک کرشمه دل خرام بکو جانم نمانده اکنون ناتوانی ببین شکیبا تواز ملاحت بصد لطافت بخوبی کنون یاب کرشمه سر کن تار مانی خاک صف دل نجا
۶ ستم شعارا اگر جور سخت کجهل کني سر بسقف گردون کله رسانم زفخر چه دارم زجا مراخدا بکه عبه جوانی ز دهر مانیدم کزان ستم ربوده شاهد نذیر مطرب قیام ساقی سجودینا تو از نزاکت توان صباحت تو از لطافت چونا ربائی مهر فرق شیرین بانی خاتم دسلی بسوی خوبان باز جان منافی ترحمیت یاران بکنجه وقت نشسته مخزون بکنج محنت گرفتار زمین بود خط خال زلف آن نما ۱ توان ۲ قوت ۳ پروا ربود چون سخنم افغان ۲ ناله ۳ غوغا می من بود پی او ۱ صبا ۲ مردم ۳ شبها بیاد من آید ۱ چشم ۲ کاکل ۳ سیما می او بود یاران ۱ غزال ۲ سنبل ۳ بیضا چپ چگویمش که منم ۱ ضیوه ۲ عاجزو ۳ بینوا مگو که من شده ام ۱ چوقیس ۲ وامق ۳ شیدا می زان شدم حرمست ۱ که هست لیلی ۲ پیشک حسین جدا رباعی
نیم از عشق مجازی من رسوا رسوا از خونم شده این سلسله بر پا بر پا ترک مستانه جهانرا من مجنون دیدم نیست چون چشم بتان کشور شهلا شهلا صبر کن گوشه گزین تا در نایاب شوی در صدف قطره صفت در بحر آسا آسا همچو جواله بخود کرد میا تکبر بس زانکه کلفت کشد از صحبت تنها تنها بر و حاتم زجهان توشه عقبا اندوخت رفت قارون از و ماند بدنیا دنیا مرغ آزاد مرا دام فلک در پی نیست نیست صیاد مرا طایر پروا پروا بی نظیرتی چو عنقا بکمال همتت کرده موجود ترافت در یکتا یکتا باشد م چون شمع بسر رتبه او لایجان آه یارب داغ بر دل شکجای بی‌تکبا گرد دامین قدومت کر خرام آری بجا سبز عنبرناک تو خار گل طین شکنا هست از شرم لبعل تو پنهان صنم لعل در کان می مینا گل نوین جان اننا همچو شمشاد قدت بانده دهم در باغ دهر دست به پای کل خسته جان جان افزا باده پیش آور درین هنگام اى ساقى كه هست ابر گریان برق خندان وقت خوش گل منتها
۸ هستم ز هجران تو شب تا سحر ای جان من دل پریشان و دیده گریان ترانغم جان و عذرا چون نمرد اغیار بدین رحمتها در شب که بو بیار ساقی باده گلگون بمن خوش کامیا قافیه عین باء بسوی میکده در عالم شباب شتاب بنوش باده بنه رهن کباب کتاب ز هجر بسکه سر شکم چو ابر نیسان ریخت گشای دیده که شد عالم خراب بر آب چه طالعت که بر دشت نیم نگاه لطف نشد بکشته ام چشم مست نی خواب بتشنه کامی مخمور می ترحم کن بده ز لطف مکنون ساقی از ثواب قاب بیزم بار دمی نیستم پس از عمری بشد ز بخت بدم مجلسش اسباب ز کر یا که بنیاد چشمه ویران شد نکرد خانه ائینه از خراب حباب بر از کسوت هستی تو رحمت ای جان شو شنو نصیحت من وی از ثیاب شتاب قافیه تا گر بیادت میبرار د ناله شیخ و شاب هست از عشق جهان سوز تو در مهتاب از خیال زلف عاشق پی مقصید برد ای منجم بعد ازین بند از سطر الاب لب رنج
۹ شوخ من این ناوک نازت دلم دارد شگاف شاهد حالست آثار سرشک خونچکان سرچو گو باز در چوگان حوادث در جهان توسن اقبال را داد هر که بی اداب تابی از شکر خند لب و سنبل خط جان من چشم قحط تو خواهد داد بر اصحاب عاشق از حسن تو دارد صنع سبحان را نگاه گر بسجده در ظاهر شیخ در محراب باب غنچه دل شگفته رحمت بخرد جهان گر نسیم التفات حضرت نایاب باب غزلیکه بیت اول تنها تنها بیت دویم دو حرف مرکب بیت سویم سه حرف مرکب بیت چهار حرف مرکب بیت پنجم پنجحرف مرکب است درد در دل دارم و دارم در اب اوازان وادی دل زار در دارد در درا ساقی ما با فگند یا ساغر کسر شست لاله گل شد صنع ناله جیب یافت تاب چشم خطت هست بین صید نظر کا قضا غنچه خلت گشت ثقش شک یقین طنطنا بسکه سنبل نکهت مینا منو غنچه بخت طلعت بیضا عجیب تسنیم نسبتی سحاب سینی شگفته بیش بین میکنم تهنیت نیستی تنگت تهنیت کلم مستجاب غرا متانت متین
۱۰ شوخ من پشت ندارد مشعل مهتاب یکرا خورشید روبرذره میتاب تاب ده کنار یا د قدح پیمانیت ای نوش لب ساغرم لبریز کردید از می خوناب ناب ساربان محمل مبند امروز خوف نا قدامی میرود از دیده غمدیده چون سیلاب آب می ز رشک که کون ارم کباب ای مرغ دل شاهده شیرین لبم باشد باین اسباب یاب دیدن رویت میسر نیست در بیداریم کاش نگه آیدم در دیده بخواب خواب هیچکه چرخ دغا بر من درینم و دار کاش بکشاید بروی من در ولوا لاباب باب زنن میخوری صد غوطه رحمت پیچ غواصان با از محیط طبع خود یک گرهر ناباب یاب غزلیست که هر مصرع چهار بحر است اگرچه دورم من تا یکرمشهدار دل آرزو بسان غنچه بود معطر دماغ جانم زیاد توست روی تو بر نکی دلم ز کلفت رفت دردی شدم چو مجنون بمین کن مردم چرا نا شگفتتگوست اگر جهانراد ہند یکسر بهای زلف تو ای سمنبر قسم بجانت کسی برابره کنم دو عالم بتار موست کاکویم بکو چسازه که نیت رحمی در تو ام چو شمع سوزم ببین دار و نیست مایه این کومی بجاده هم چو نقش ایم بنجا کا ربی وفایام تو پادشاهی منت کاری مد لطفی بده بتونی
١١ ز یاد داود تو رقص صبا خند چمن تمنا همیشه شیرین بدام عذر از خلقت فطرت بی‌خو بر اثرت تو چو پیک در خفا ای خوب ز بهر رحمت چو آب حیوان همیشه پنهان از بر غزل بمعنی قافیتین این خال لعل شیرین تو بر یاقوت قوت در چمن هاروت دیده دیده ماروت است در وفاتم کر وفاتم شد چو باک ای نازنین رخ نما تا بشنوم از رخنه تابوت صوت چار باغ عمرت از سیب و لان و با زینت افزا باد از سر و قد دلبوت جوت خارهای دسته سنبل سر میشوم گر فتد در بحر از گیسوی مشکین موج شط غنچه چون شکر کردنت جا به نزدیک نی بوی قماش این مطاع از تار تا پودوت تا نظر بر عارضت افگند رحمت گفت دور پیشتر دل می‌برد خنجر ابرو توت قافیتین در ره هجر هر که دایم چون نقش پاست ار کند شکوه‌های نیک و بد بر جاستت قمیان را در چمن باشد دل از شمشاد شان عندلیبم رانواها بهر کجا گلهاست پست سر نوشتم ز ازل ستیست بنگر گاه چون خمم می‌ روز و شب سر تا بپای ماناست
۱۲ مردم از یاد رخت بنمای ای گلروی دو تیغ هجران تو دل را هر قدر میجوست عیب منما گر بمجنون گشته ام همدوش دوش از دبدامان جنون تا هرکرا سر دست و ست شیخ تاب غره خوبان نیاورد آه دیده از نظاره هر جا چهره زیبا بیست رحمت از هجران یارم سوی گردون چون هر سحر از دل بمانند خدنگ راستی ست بی هم ناله ام شب تا سحر ای یار از تست بسان شمع دارم دیده خون بار از دست بانداز نگاهی برده دین و دل از دستم بر من از دو میبندم کنون زنار از تست رساندی تا بزلف تابدار گشت رنگین را ز شب تا صبح می جویم چون مار از تست مرا از غم پهلو حیرانی مکن عیبم بود آئینه غرق حیرت دیدار از تست ندارم طاقت صبر توان از من که میپرسی چسازم چون کنم شوخ پری رخسار از تست مکش حبیری قلم نگارا از سرت گردم بخاک و خون چو بسمل میطپم دلدار از تست بتو رحمت مجنون ریش ای نگار رو بحمدالله که خوردم ناوک خونخوار از تست ایضا غزل