ج
فهرست مطالب جلد سوم
۳۴ جناب شعد ص ۱۹، ۲ جناب مفلس ۲۶۴
۳۵ " صارمی " ۱۹۴، ۵ " محروم ۲۶۹
۳۶ " محمد صدیق خان " ۱۰۵، ۵ " غشی ۲۷۰
۳۷ " ضعیف " ۲۱۱، ۵ " مغموم ۳۰۱
۳۸ " عبدالرحمن عاشق " ۲۱۳، ۵ " نادم یمنه گی ۲۷۳
۳۹ " عزیز " ۲۳۱، ده " میرزا یوسف کرخی ۲۷۸
۴۰ " عبدالکریم خان احراری ۲۲۶ ۵ " رحیم ۲۱۰
۴۲ " عیشی " ۱۴ " سید گل خان ۲۶ و ۱ و ۲ و ۱۳۹
۴۳ " عبدالعلی شایق " ۱۲۹ موقع خود افتاده
۴۴ " غمگین " ۲۰۲ " عبدالحق خان سهواً ۳۱
۴۵ " غلامرسول خان بیگزاده ۲۳ غیر مرتب ده
۴۶ " خواجه قوام جای " ۲۴۵
۴۷ " محمد حیدر خان نایب نا " ۲۵۱
۴۸ " میر صاحب کار نامه تف " ۲۵۵
۴۹ محمد شریف محزون " ۲۶۰
۵۰ میرابو سعید اوبی " ۱۲۱
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله وکفی وسلام علی عباده الذین اصطفی
شکر گذاریم که جلد سوم آثار هرات هم بمطالعه شایقین علم و ادب از
معاصرین هراتی مشرف میگردد آنچه ما به تاسف مانده است
اینکه از حیث نا بودن فرصت و ضیق وقت از اکثر یه صاحبان
ادب آثاری بدست نیاورده و در افاده عموم تقدیم کرده
نتوانستیم . باری میتوان این نمونه را اثری از افکار بلند و
احساسات پاک و روح منور برادران هراتی شناخته و دیگر
آثار فکری و ادبی شانرا به مجموعه های ادبی که در این ولایت
با عظمت شایع شدنی است حواله می کنیم و از خداوند
ترقی عالم علم و ادب را بهمو طنان آرزومندیم .
فصل اول بحرف الف
اقایی رضای برنابادی
در میانه های صد دوازدهم زندگانی داشته است
از عشیره ارشد و از شعرای برناباد است دیوان غزلیات
او دیده شد طبیعت روان و ساده داشته تذکره شعرای
برنابادی را هم او جمع نموده است از تمام غزلیات او این غزل
انتخاب شد.
چو برگ گل که ز باد بهار لرزد و ریزد
بدست یار قدح از خمار لرزد و ریزد
ز دیده خون دلم قطره قطره چون یاقوت
بیاد لعل لب آن نگار لرزد و ریزد
شوی چو ساقی مجلس تو جام می ز کف من
ز اضطراب دل بیقرار لرزد و ریزد
۲
زانتظار دو چشم سفید گشته چو نرگس
سرشکم از مژه سیماب وار لرزد و ریزد
ز فرط شرم و حیا قطره قطره همچون در
عرق زسیب زنخدان یار لرزد و ریزد
شود چو یار توساقی رضا پیاله بدست
چو جام می به کف رعشه دار لرزد و ریزد
حدر آقای حاجی اسمعیل سیا ه
تقریبا در سال ۱۲۸۴ تولد یافته و تاکنون بقید حیاتست
از قصاید او
ای شاه دو کون زال آدم وی میر موخر و مقدم
در مانده ام ای مغیث اغثنی افتاده ام ای رحیم ارحم
تمسکم ز تست ما تنقر وانکور تو نیست ما تتهم
ثابت است که بعد حضرت حق سردار توئی به کل عالم
در خلوت خاص رفته بی کیف در خواسته جرم عام بی کم
ای محرم خاص کبریا ئی صدیق تو با تو گشته همدم
چه جای عرب که کل ادیان بر حضرت عمرت مسلّم
در پیش سخای یار سوّم هیچ است عطا و بذل حاتم
عاجز زسنان حیدر تست گر زنده شود هزار رستم
مقبول تو چون خواص اصحاب مردود تو چون بلیس و بلعم
میکرد مسیح مرده زنده لیکن بفسون اسم اعظم
امروز خواص همت تو تبدیل مد قضای مبرم
جویان تو تخت سلطنت را بدرود کند چو پور ادھم
آن نشئه که در جنید و شبلیست از کوزه فیض تست یکنم
باشد که هزار برج ایفل در همشکن تو پشت او خم
مومن شدی ار بدی نصاری وقف نزول ابن مریم
۴
بر تربت پاک تو پیاپی صلوات درود مادمادم
حل و حرم و صفا و مروه از فرقت تو گرفته ماتم
خانه صفت بناله زار از جوش و خروش آب زمزم
با این که فوق العاده است گُرفخر کنم سزای آنم
نه سجده بقبلتین کردم نه سوده سرم به تربت عم
نه گرد حریم سجده کردم نه خورده ام آب چاه زمزم
رفتم بمژه غبار منبر وز آب دو دیده کرده ام نم
گر آهوی دشت یثربم من کی بیم کنم زچنگ ضیغم
حاجی اسمعیل در تمام اقسام شعر قدرت و توانائی
فوق العاده دارد از وقتیکه قلم بدست نهاده تا امروز در ساحه
هزلیات ادبی مانند این شاعر زبر دست عهد هرات فرزند دیگری را
تربیه نموده است .
گویا از شعرائی است که شعر را آله دفاع و حربه تنقید
قرار
قرار داده و با یک شجاعت ادبی به مقابل مأمورین ظالم
و حکومتی های مستبد دوره امانی برآبر خوخته و هرکدام را با یک
صوت و صدای بلند تهدید میکند.
آقای حاجی اسمعیل برآنکه آوازه شعر خود را زودتر
در محافل و احزابی که او میخواست برساند اکثر به ظرافت
و هجا پیش آمده و حتی تخلص خود را نیز (گوزک کرده است)
دیوان قصاید و غزلیات او تدوین و طبع گردیده است
در شعر به طور تجدید پیش آمده و اکثر مصطلحات عصر حاضر را
در آن جا داده است.
زجفا لغزیده پای مدعای چرخ پلتیکی
زهم پاشیده اوضاع ملل ست میخا نیکی
فلک بر بود از دوشم گلیم فقر را آخر
چنان کز هوتل گرد نگشان عالی فبریکی
۶
گواراگشته ما را ناله ستم کشان زان سان
که کوئی میرسد در گوشها آواز موزیکی
سیاست هر کجا در خواب خرگوش است پنداری
که کار ترک و یغما میکند هر فرد تاجیکی
سر بی مغز دونان آرزوی سروری دارد
دل شکسته ما را که خواهد داد تبریکی
هنر تدبیر تنظیم است یا آسایش ملت
وگرنه بسته سقا هم بدوش خویشتن خیکی
چرا کورک چو زاهد زیر می نالی توکل کن
می بنواز تاکی میزنی آواز باریکی
رباعی
ای کاش که من شوفر موتر بودی
یا ساکن قریه للندر بودی
روز
۷
از عیب تخلصم کس آگاه نبود
چون کوری خود اگر همه کر بودی
احراری
نامش ملا عبدالله است از عشیره حضرت خواجه عبیدالله احراری می باشد و به این نسبت احراری تخلص میکند طبیعتش مداح و روان بوده از شعرای قدیمی هرات و عمرشان از هفتاد تجاوز میکند اشعار مختلف سروده و آثار زیادی دارد این نشیده است که در سال گذشته به تبریک جشن جلوس اعلیحضرت غازی نوشته است.
جشن جلوس تو نجات وطن
سلطنتت گشته حیات وطن
بی تو نباشد برکات وطن
با تو سزد عیش و نشاط وطن
با قدمت هست ثبات وطن
جشن جلوس تو نجات وطن
سلطنتت گشته حیات وطن
شاه نیکو طلعت و مینو توئی
قاتل صد رستم و برزو توئی
مهلک چنگیز و هلاکو توئی
مفخر آفاق به نیرو توئی
گلبن این روضه دل جو توئی
جشن جلوس تو نجات وطن
سلطنتت گشته حیات وطن
معتمد عالم و دانا خودت
احسن و اکرم تر دنیا خودت
۹
سرور شاهان توانا خودت
هم ملک یکتن و یکتا خودت
ملک ستاننده والا خودت
جشن جلوس تو نجات وطن
سلطنتت گشته حیات وطن
در کفت ای خسرو والا تبار
فتح شده کابل و بالا حصار
میمنه تار پس پل و تا مزار
هم هری هم فره و قندهار
دشمن جان تو شده شرمسار
جشن جلوس تو نجات وطن
سلطنتت گشته حیات وطن
پادشاها که عوا لم بو د
روز فیروز شب منظم بود
همدم هم عاقل و عالم بود
تا به جهان نام ز مسلم بود
نایب سالار تو سالم بود
جشن جلوس تو نجات وطن
سلطنتت گشته حیات وطن
بنده ات احراری پر پیچ و تاب
گشته ز بس نایله در اضطراب
ذره صفت پیش تو ای آفتاب
با دوعای سحرش مستجاب
یا بنی امی وام الکتاب
چنین جلوس تو نجات وطن
سلطنت گشته حیات وطن
فصل دوم باء
خواجه عبدالمجید بیخود
خواجه عبدالمجید پسر خواجه عبدالحمید در اواخر صد
دوازدهم زندگانی داشته در قریه پچقی تولد و هم در آنجا
دفن شده است.
بیخود از شعرای مقتدر و زبردست هرات است
طبع رسا و قریحه بلندی دارد قصاید را با نهایت علو
غزلیات را با یک لهجه پرسوز رباعیات را با کمال
لطف مینویسد.
افسانه سیف الملوک را با نهایت شیرینی نظم نموده
و کتابی هم در برابر تحفة العراقين حکیم خاقانی نوشته است
از آنجا که بمقتضای عادت این محیط آثار او بخوبی تدوین
نشده این چند سطر از بیاضی که بدست خط خود او دیده شد
نقل گردید.
* از قصاید او *
باز جهان رشک کارخانه چین است
گلشن فردوس دور مار معین است
دامن آفاق پر ز عنبر سار است
سلسله دهر پر ز نافه چین است
منزل عیش است هر چه ساحت دنیاست
محفل امن است هر چه عرصه دین است
جام غنی پر ز جوش باده ناب است
کاسه درویش پر ز در سیمین است
دست امل اندر آستین مرادست
پای مروت بشاه راه یقین است
هر که بپرسد از چه عالم و آدم
باز بمخموری و نشاط قرین است
عقل بگوید مگر ندیده کامروز
جشن و سرور خدایگان زمین است
خسرو گردون سریر سید محمد (۱)
آنکه کفش فاتح کنوز و دفین است
* از قصیدۀ دیگر او *
بر رخ چو زلف یار پریشان شکست و ریخت
از هر خمش هزار دل و جان شکست و ریخت
(۱) سید محمد خان پسر وزیر یار محمد خان فرمان فرمای هرات.
۱۴
کیفیت تبسم لعل لبش به بزم
از شوخی که داشت نمکدان شکست و ریخت
چشمم چو دید غمزه آن چشم مست او
بس شیشه های اشک بدامان شکست و ریخت
از شرم خط غالیه سایش بطرف باغ
یاسا یاس رونق ریحان شکست و ریخت
روئین تنی که روز دغا از نهیب او
بهرام چرخ نیزه و خفتان شکست و ریخت
ظل آله یار محمد که موکبش
رایات خصم و گردن گردان شکست و ریخت
این بارگاه تو که پناه جهان بود
هرگز مبادش افتی و در ان شکست و ریخت
۱۵
از غزلیات او
(به تتبع حافظ و ناظم)
در بزم طرب چشم خوشت نغمه طراز ست
وحشی نگهت ساکن میخانه ناز است
محمود دلی نیست درین باغ وگرنه
هر برگ گلی آئینه دیدار ایاز ست
شد عمر دلا چند کشی باده غفلت
هوشدار که استاد فلک شعبده بازست
خضر ره مقصود بود پاک ضمیری
در سینه چو دل آئینه گلشن راز است
هر چند که بر لب زده ام مهر خموشی
رک بر تنم از ناله چو ابریشم ساز است
آنرا که کند نشئه سودای تو بیخود
۱۶
گر خاک شود فرش سرکوی نیاز است
صفا از بسکه دارد چهره حیرت نقاب من
نیاید در نظر چون جلوه گل آفتاب من
سرشک دیده در پا نگه زنجیر میگردد
خیال طره اش هر گاه می آید بخواب من
ز بس کردم بیاد گل عذاران نکته پردازی
بود گلبرگ اوراق پریشان در کتاب من
چو شمعم شعله خوئی کرده گرم سوختن بخود
که آتش می جهد چون برق از چشم پر آب من
رند و نظر باز و لا ابالی و مستم
دردکش و لای خوار و باده پرستم
ستم
هست مرا خون صاف شیشه بگردن
هم سر بریده و پیاله بدستم
لاف درستی کجا زنم که زمستی
بر سر هر خم هزار توبه شکستم
عقده تسبیح را ز حلق گشادم
رشته زنار را بجاش ببستم
زاهد ظاهر پرست هر چه بگوید
در حق بنده خلاف نیست که هستم
با همه رندی هزار شکر که بیخود
خاطر یاران بغمزه خویش نخستم
(رباعیات)
بیخود خم باده می پرستی بوده است
پیمانه می حریف مستی بوده است
این کوزه که افتاده به میخانه تهی
میخواره پیمانه بدستی بوده است
گل روی بتی عشوه فروشی بوده است
نرگس چشم پیاله نوشی بوده است
خاکی که درین چمن درو میگذری
پای و سری و چشم و گوشی بوده است
بجز در جهان نبود در همه حال
چیزی دگر از باده فرخنده خصال
اندر عجبم به حشر کز عیش جهان
زانکس که نخورده می چه سازند سوال
۱۹
دلکه برده عارض گلگی
گلگی مشکبوی کاکلکی
رشته جانکم بود بخدا
تارک جعد زلف سنبلکی
گلک رویک تو تا دیدم
می سرایم غزل چو بلبلکی
ساقی سیم ساقکم بکجاست
تا برارد ز شیشه قلقلکی
بیخودک کیست جانم از پیکت
سگکی در قفای محملکی
بیدار بیت الامانی
ملا محمد موسی خان بیدار در شعر گوئی بیدار است
در بیت الامان هرات جا داشته ۴۵ سال عمر دارد
با طبع عالی اشعار زنده و روان دارد.
چندی قبل موسی تخلص میکرد و در ینوقتها که سبک شعر خود را
به طرز حاضره تغیر داده است بیدار تخلص میکند.
عمری را به افتی در محکمه شرعیه هرات صرف نموده و اکنون
هم بهمان وظیفه اشغال دارد.
عزیز من نبود به زراستی کاری
کتاب صدق بیاموز گر تو هوشیاری
به اتفاق بکوش و ره نفاق مپوی
که از نفاق نیاید بجز نگونساری
طریق عدل و وفاق و معاشرت آموز
۲۱
حذر زکجروی و شیوه جفاکاری
چو عهد کردی بعهد خویش ثابت باش
که نقض عهد بود قهر ایزدی باری
مگیر مال رعیت بطرز نامشروع
مباش خاین دولت اگر تو دینداری
مباش در پی جلب حرام وکسب فساد
مگیر مال کسان را به مکر و عیاری
معاشت ار چه کمی میکند قناعت کن
که از طمع نرسد غیر ذلت و خواری
تمام گنج جهان فی المثل تر ا باشد
چه سود اینکه بحسرت روی و بگذاری
کنون موعظه و پند من ترا این است
که از برای خدا خلق را نیازار ی
۲۲
کمر به خدمت ملت به بند در همه حال
ز بهر رحمت افتادهگان بکش خواری
کمال و وصف بهایم بخورد و خواب بود
بود شرافت انسان به نیک کرداری
نوش خوان طمع دهر پر از نیش بود
زخم و تیری که بهر کس سد از خویش بود
صاحب مال ز تشویش نباشد آرام
راحت از خوان ازل بهره درویش بود
حذر از وضع منافق که ز بد خلقی
پیش و یار و پس پشت بد اندیش بود
از ستمگر طمع خام بود شفقت و مهر
گرگ همواره پی قتل بز و میش بود
نمت؟
۲۳
قسمت از محفل کیستی نبود بی کلفت
مزرع دہر کجابی اثر تیش بود
از پی نیل مرمت شده در تک دیوی
صبر اگر پیشه کنی کام تو در پیش بود
در سخن چینی و بهتان شده فاش جهان
فکری آخر که چه رسم و روش و کیش بود
پاکی آموز و از آلایش کردار گذر
پاک را کی غم و اندیشه و تشویش بود
نیست انشای سخن در خور طبع بیدار
نظم بر جسته به طبع حسن ریش بود
پریشان
در ۱۳۲۰ قمری بهرات تولد یافته و تا هنوز بقید حیاتند
۲۴
نام شان محمد عثمان خان پسر جناب فضیلت مآب قاضی میر عطا محمد خان
که یکی از نوابغ علما و سادات این محیط اند می باشد.
آقای عثمان حسان یا این جوان فاضل هوشمند با کمال
جوانی و شباب بخاطر پریشانی داشته مجموعه غزلیات شان تماماً
با یک سوز و گداز نوشته شده است این غزل از آنجاست
ز بس بردی تو از هر بینوادل
نمودی کوی خود سر تا بپا دل
به امیدی که بوی زلفت آید
نشسته بر ره باد صبا دل
بکویت کی تواند آید از ضعف
مگر گیرد ز مژگانت عصا دل
چرا حیران آن کاکل نباشم
که اندازد ز هر تاری دو تا دل
۲۵
بزیر پاچو دیدم گشتم آگه
ندارد قدر در کوی شما دل
به تیر بانگاهی نازت چون شتابد
نمی باشد پریشان ترا دل
فصل سوم حرف تا
تسلیم
ملا ابو بکر پسر ملا مولاداد از حوض کرباس است
در اواخر صد دوازده هم زنده گانی داشته و از معاصرین
شاه محمود است تسلیم از شعرائی است که باید به او تسلیم شد
طبعی نهایت رسا و تسلمی در هزل و هجا بیحد توانا داشت
در تمام اقسام شعرگوی سبقت از معاصرین ربوده، و ازهمه
آدبا هم عصر خود پیش قدمی نموده .
دیوان او جمع نشده ولی قراری که از دور و نزدیک
۲۶
زمزمه های او را می شنویم معلوم است آثار خیلی یاد نوشته
و از میان رفته.
این مرثیه را در رثای یکی از علما معاصر خود نوشته است
این جهان چون نگری خانه ماتم باشد
نیست یکدل که درین غمکده بی غم باشد
صبح خورشید بصد جلوه ز مشرق تابد
شام در خون شفق غرقه ماتم باشد
ماه بدر ار دو سه شب رخ به کمال آراید
از حاتش همه نقصان و قد غم باشد
میکشد غنچه رنگین به لطافت سرلیک
خجل از عمر کم اندر خوی شبنم باشد
لاله خرم و تازه است بخون غرقه از انکه
خشک در خاک بداغ دل خرم باشد
سوگوارست بنفشه که بچشم نرگس
جامه نیلی بغم و قد خم و در هم باشد
این همه شیون و غم را که بحبالم بینی
غم و افسوس بهین عالم عالم باشد
اعلم و صدر فحول علما فیض الله
که بدش بود باسرار حقیقت آگاه
یا رب آن منصب والائی و در بانش کو
خرد آموزی با محبت و برهانش کو
آن به تدبیر همه حکمت و فطنت سخنش
وان به تقدیم نشستن زبزرگانش کو
اصطناع و کرمی را که همی داشت چه شد
التفات خوش و آن طبع سخندانش کو
آن مروت که همی ید عزیزانش نیست
۲۸
وان محبت که همی کرد به اخوانش کو
تن او گر به ته خاک فنا رفت چه باک
روح او با ملکوت است سوی عالم پاک
از تو ای محیی اسلام دریغ است دریغ
رفتنت کام و ناکام دریغ است دریغ
ای تو اندر ره دین گشته شهید اکبر
از جفاکاری ایام دریغ است دریغ
زهر جانسوز که دشمن بکشد کیفر را
ریخت در کام تو از جام دریغ است دریغ
مهر روی تو کسوف آورد افسوس افسوس
صبح عمر تو بشد شام دریغ است دریغ
ای نکو نامی تو رفته به اقصای جهان
از تو ای صدر نکو نام دریغ است دریغ
عصر
۲۹
علم و فضل تو درین غمکده اثارت بس
جاودان لطف خدا در دو جهان یارت بس
یا رب، اورا نظر رحمت تو بر جان باد
جایش از دار فنا جنت جاویدان باد
آیه مغفرت تو بکه ابرار رسید
به سر تربت او شمع شب هجران باد
حور گلرخ که به گلزار جنان یافت نما
به پرستاری او در چمن رضوان باد
بر سر تربت پاکش همه را چون تسلیم
سر اخلاص زبان فاتحه خوان تا جان باد
بدعا ختم سخن گشت که گویند آمین
از ملایک صف روحانی تا روح الامین
٣٠
در برآوردن ماده تاریخ و در هزل و هجا شهرت فوق العاده دارد
این رباعی را برای خروج فوج ایرانی از هرات ساخته است
بخت شاه کامران محمود و دولت یاورش
بود کز تیغ وزیر او محمد شاه رفت
سال آمد رفتن شاهنشه ایران ملک
گفت چون کوه کران آمد سگ چون کاه رفت
ملا تاج محمد آخند
از علمای جید این محیط و یکی از ادبا موشگاف هرات است
گاهی اگر به شعر میل میفرماید الحق شعر به نهایت معنویت
و سوز انشاد مینماید فعلا در معارف هرات بوظیفه تربیه
روحیات اطفال مصروف عمرشان از پنجاه متجاوز است
نا ناله عشاق حزین را اثری هست
۳۱
در هر طرفی می نگری لب شکری هست
به ان نقطه و زین موی میان سخت تفکرم
کابجاد متی بوده و اینجا کمری هست
از مفلسی عار مکن رنجه قدم کن
در کلبه ام از اشک رخم سیم وزری هست
شد محتسب و از پی او بود رقیبت
گفتم که معاذ الله از بد بتری هست
دی نبض مرا دید طبیب از سر حسرت
زد آه که در کوی تو (زیبا پسری) هست
مخفی مکن از ما سخن عشق که هر روز
در مجلس ما تازه بتازه خبری هست
زد چرخ فلک سنگ به هنگامۀ عیشم
پنداشت که در مدرسه صاحب هنری هست
۲۶
زمزمه های او را می شنویم معلوم است آثار خیلی یاد نوشته
و از میان رفته.
این مرثیه را در رثای یکی از علمای معاصر خود نوشته است
این جهان چون نگری خانه ماتم باشد
نیست یکدل که درین غمکده بی غم باشد
صبح خورشید بصد جلوه ز مشرق تابد
شام در خون شفق غرقه ماتم باشد
ماه بدر ار دوسه شب رخ به کمال آراید
از حماقتش همه نقصان و قد خم باشد
میکشد غنچه رنگین به لطافت سرلیک
خجل از عمر کم اندر خوی شبنم باشد
لاله خرم و تازه است بخون غرقه از نکه
خشک در خاک ب داغ دل خرم باشد
جور صیاد فلک دام قدر تیر قضا
سر بسر این بنده گانی پرخطر باشد مرا
در گلستان مسرت عندلیب آسادمی
گر کنم میل چمن کی بال و پر باشد مرا
گر چه دل میل طبیعی با سخن دارد ولی
میل با شعر هراتی بیشتر باشد مرا
بلبل باغ وطن شیرین سخن یعنی حسن
شعر او در تلخکامی چون شکر باشد مرا
ای صبا از من رسان بهرش سلام بی ریا
شاید از ایجاب او دل مفتخر باشد مرا
ز اختلاف طبع مردم گاه هوش گه جنون
ای ترابی کاش ترک این هنر باشد مرا
۳۴
فصل چهارم حرف جیم
جلالی و سیاه موی
جلالی از طایفه فیروزکوهی در دامنههای کوهسار شهرک
در حال بیسوادی محض پانزده سال قبل ازین ۱۳۱۰
بنا بر عشقی که به سیاه موی نام دختری از آنجا پیدا کرده بود
شروع به شعرگوئی نمود.
و قراریکه خودش میگوید ۱۳۰۰ رباعی کم و زیاد
نوشته است رباعیات جلالی همه ساده ولی در عین سادگی
چون از یک دل پرعشق و حنجره پر حرارتی برآمد خیلی سوزنده
و حرارتناک است از آنجا که شرح حال جلالی در شماره ۱۳
الی (۱۸) سال نهم جریده اتفاق اسلام با نهایت وضوح
بقلم این عاجز نوشته شده در اینجا نسبت بحالات او
بهمین قدر اکتفا و اینک چند رباعی او را که مشعر بر احساسات
۳۵
ملی این سر زمین است بطور نمونه ذکر مینمائیم .
محبت از محبان میزند سر
کرامت از بزرگان میزند سر
جلالی را ز هجران سیه موی
بدل صد آه و افغان میزند سر
"
بت سیمین سیاه موی خماری
مرا با درد و غم تاکی گذاری
اگر مردم ز سوز اشتیاقت
بدست خویش با خاکم سپاری
"
جلالی عاشق روی سیه موی
اسیر چشم جادوی سیه موی
۳۶
کند سجده جلالی از سر صدق
بمحراب دو ابروی سیه موی
شفق از موج در یا میزند سر
چو لعل از سنگ خارا میزند سر
طلوع صبحدم روی سیه موی
ز برج آشکارا میزند سر
اگر مردم سیاه موی وفادار
به خاکم کن به کس محتاج مگذار
شهید عشق را گور و کفن نیست
طریق عاشقی این است ای یار
(۱) آشکارا نام پدر سیه موی است
۳۲
جلالی در سال ۱۳۰۱ شمسی مرده ولی سید موی تا هنوز زنده است
ح فصل پنجم حاء مهمله
حاذق
نامش جنید بود پسر صوفی اسلام (حضرت شهید) میباشد
در کرخ تولد یافته و هم در آنجا نشو و نمای ادبی نموده است
در عهد امیر حمید خان نسبت به و فور اخلاص
و عقیدتی که اهالی بخارا به او داشتند به بخارا رفت و از آنجا
به خوقند نزد عمر خان شتافت.
میگویند در نزاع که میان امیر خان و امیر حیدر واقع شده
بود حاذق این بیت را به طرفداری عمر خان به امیر حیدر خان
نوشت.
سزد که شاه بخارا مطیع من گردد
۳۸
عمر به تخت خلافت مقدم از حیدر
بعد از آنکه امیر عمر خان وفات نمود حاذق به بخارا
بازگشته به نصر الله امیر آنجا پیوست.
ولیک طولی نکشید که امیر نصرالله از ورنجید وحاذق
به شهر سبز بنا بر انکه از شر نصر الله مأمون ماند هجرت کرد
اما امیر بی انصاف چند نفر دزد را مأمور نمود که در انجا رفته
حاذق را شهید گردند.
راجع به تاریخ شهادت او این بیت که بقول بعضی خود اُ
ساخته است مشعرست که باید در سال ۱۲۵۹ باشد
اگرچه ادبیات تاجیک در ۱۲۴۶ تعیین میکند
کار هر کس نیست در تاریخ قتلش دم زدن
از تن حاذق بجو تاریخ سر بریدنش
حاذق در قسم شعر به غزل و مخمس خیلی توانا بوده و تمام غزلیات او
۳۹
با مضامین برجسته تشبیهات بلیغ تخیلات عالی رنگین است اکثر غزل های بیدل و صایب را تخمیس نموده و به چنان استادی کلام خود را بآنها پیوسته کرده است که در اکثر جاها فرقی میان بیت بیدل یا صایب و تخمیسی که حاذق نموده است نمیشود .
حاذق خیلی عطوف بوده است گاهی شده که برای رهائی یک مورچه از قتل بدست اطفال چندین روپیه و صله انعام میکرد .
بعضی هنگام شوخی هم میکرده اولاد حضرت شهید نقل میکنند که روزی حاذق در بخارا از پهلوی حمامی میگذشت اتفاقا زنی بانهایت آرایش از حمام برآمده به حاذق تصادف نمود حاذق ایستاده و این بیت را فی البدیهه انشاد کرد .
۴۰
تا مشک به کردی کشتی من مسکین را
مانند تو کم کس دید مشکین کس مسکین کش
حاذق قصه یوسف زلیخا را برشته نظم کشیده است و دران
خیلی لطف کرده ، دیوان غزلیات او در میان نیست و از بجهته
بیادگار آن شاعر شهید خود هر قدر آثار اور ا از قبیل غزل ومخمس
بدست آوردیم در اینجا درج مینمائیم .
(در شب قتل خود نوشته)
چه صیدم من که نی بسمل شدم نی زیب فتراکی
نی از خونم زمین آلوده شد نه دامن پاکی
نگا هم را تماشای گل و شبنم نمی باید
من و در کنج عزلت یاد رخسار عرقناکی
دلم از بی تمیزی های ابنای زمان خون شد
نبودی کاش لوح فکرم را نقش ادراکی
بکشم
۴۱
فلک گر سفله را عزت دهد خوارش کند آخر
هوا از د بر زمین بر د هشت بالا چون کف خاکی
مرا شور جنون از پند ناصح کم نمی گردد
چه امکان است راه شعله بندد مشت خاشاکی
نباشد هیچ داغ از داغ هجر یار سوزان تر
به وصل شمع کی پروانه را ز آتش بود باکی
ندیدم در بهار زنده گی حاذق درین صحرا
بغیر از لاله جز داغ دلی و سینه چاکی
غزل
نگار من زحنا کرد تا نگار انگشت
گرفت گل بدهن در چمن زخار انگشت
۴۲
نه به شعر کج سفله زنهار نگشت
که مصرع غلطش میگزد چو مار نگشت
ز شست ابروی یار و خدنگ مژگانش
کمان گزید ز ناوک هزار بار نگشت
ز صبح کم ندمیدی اگر زری داری
تو هم بعرض کرم ز آستین بر نگشت
به سیر دشت برا و چو لاله ساغر می
بنه به کف که دمیده است سبزه جا انگشت
بصورت دل پیکان یار خواهد بود
چو لاله سر کشد از خاک من چنانکه شت
چو نیست قابل اقبال تخم ادبارت
چه برکشی ز پی ابر چون چنار نگشت
بنیاع
۴۳
بباغ دهر ثمر گل نمیکند حاذق
چوسرو چند براری بعرض ناز نگشت
چنانکه مست می خوشگوارگرید وخندد
بجام عیش جهان هوشیار گرید و خندد
نه این طراوت ابرست نه شگفتن گلشن
بیاد نرگس مستش بهار گرید وخندد
نه ساغریست درین محفل و نه قلقل مینا
که این بپستی و آن بر خمار گرید و خندد
نه همدمی نه رفیقی نه شمع تا که زمانی
به کلبه من و شبهای تار گرید و خندد
رندیم دل ما را بنیاد خراب اولی
۴۶
تیغ را جوهر اگر هست چه دیگر در کار
در سخن پاره تقلید نمی پیمائیم
کلک ما را نبود سرخط و مسطر در کار
فطرت راست عصای دل صاحب هنر است
خضر را در شب تاریک چه رهبر در کار
شعر ما چون خم می خود به خود از جوش دل است
نیست با مستی ما شیشه ساغر در کار
ما ز یک نقطه دل نقش دو عالم خواندیم
علم ما را نه کتب خانه نه دفتر در کار
حاذق آسان نبود گوهر گفتار به نظم
دلی خالی ز غم و کیسه پر زر در کار
از تظلم گاه گردون هر که عدلش جاست حست
بیش
۴۵
شب همه شب بر سر خم های و هوئی داشتیم
زانقلاب اندیشه کن ما را بچشم کم مبین
در دیار خویش ما هم آبروی داشتیم
گردش دوران گل ما را چنین پژمرده ساخت
ور نه در این باغ ما هم رنگ بوی داشتیم
شب نهان از یار ما و یار در بزم وصال
با هم از ایمای ابرو گفتگوی داشتیم
چاک های سینه ما حاذق خرقه نشد
ما ز مژگانش غلط چشم رفوی داشتیم
نه مرا سایه طوبی و نه کوثر در کار
قد چون سرو سهی و لب شکر در کار
شعر ما حجت قطعی است در اثبات کمال
تیغ را جوهر اگر هست چه دیگر در کار
در سخن تازه تقلید نمی پیمائیم
کلک ما را نبود سر خط و مسطر در کار
فطرت رهبر عصای دل صاحب هنر است
خضر را در شب تاریک چه رهبر در کار
شعر ما چون خم می خود بخود از جوش دل است
نیست با مستی ما شیشه ساغر در کار
ما ز یک نقطه دل نقش دو عالم خواندیم
علم ما را نه کتب خانه نه دفتر در کار
حاذق آسان نبود گوهر گفتار بنظم
دلی خالی ز غم و کیسه پر زر در کار
از تظلم گاه گردون هر که عدلش جاست جست
مجلة
۴۷
زین کمان چون تیر هر کس داشت وضع راست رست
شعله را خاکستر از بال هوس دارد قفس
سرکشی های غرور اخر چو نقش پاست پست
ریخت گرخون سحر خورشید شامش سخت خون
بسمل امروز را در دامن فرد است دست
بسکه خود بر خود چو می جوشیده ام از بیخودی
ہم زستی های ما سر تا بپای ماست مست
حسن معنی جلوه کرد و چشم صورت بین نشد
رخ زا غیار انکه چون گل عارضش بیاست بست
حاذق از اسرار معنی خاکساران آگهند
گنج در هر جا که آثار خرابی هاست هست
(از مخمسی که بر غزل بیدل نمود)
ساز تکلم پرده از نغمه گویا ئیت
۴۸
لطف تبسم غنچه از گلشن عنایتت
چشم تغافل نرگسی از باغ بی پروایتت
تجدید ناز شیفته رنگ لباس ایتت
بی پرده گی دیوانه طرح نقاب افگندنت
توجیه صد دفتر کتب یک نکته تنبیه تو
تاویل صد ختم سخن یک جرعه توجیه تو
تشبیه صد گلزار او یک شمه تشبیه تو
تنزیه صد شبنم حیا پرورده تشبیه
جان صد ورق آب بقا گل کرده از لطفتت
ای بدر خلوت گهت جا را نمی باشد محل
دل در هوای گلشنت چون غنچه گشته ازل
بی تش و آب هوائی خاک بی فضل حل
در نوبهار لم یزل جوشید از باغ ازل
۴۹
نه آسمان کل در بغل یک برگ سبز گلشنت
ای از خیالت عالمی دارد بدست آیینه ها
چون مهر جام جلوه هر ذره است آیینه ها
وحدت ز کثرت موج زد در یا شکست آیینه ها
جوش محیط کبریا بر قطره بست آیینه ها
ما را با کرد آشنا هنگامه ها او سنت
در صیده جلوه است رنگ شفق کیفیت خون
بر رهگذار است مهر و مه نقشی و نگار واژگون
تا هوش نتواند برد پی بر سراغ این فسون
دل را بحیرت کرد خون از عقل زد برق جنون
شور دو عالم کاف و نون یک لب بهم آورده است
شمع تجلی روشن است موسی همی در جستجو
می برده می در ساغر و مخمور می جوید ببو
۵۰
حافظ چه گوید از چمن آنجا که گل کرده است بو
حسن حقیقت رو برو سعی فضول آئینه جو
بیدل چه پردازد بگو ای بافتها جستنت
حسن با هراتی شیرین سخن
در سنه ۱۳۱۰ قمری تولد یافته، در باغ نظر گاه سکونت دارد
در طریقت از خلفای حضرت کرخ و در شاعری از نویسندگان
به سبک عصر حاضر است گویا شاعر یست قدیمی که طبعی جوان
دارد و شعری روان.
اقتضای محیط، و وضعیات دنیای امروزه مؤید روحیات
ادبی او گردیده قلم آقای هراتی را تا یک اندازه نقاد و شعر
او را آزاد ساخته است.
بطوری که حسن خامه خود را از نگارش صورت خط و خال
۵۱
گل و بلبل ، در زلف کاکل آن هم بیک محبوب موهومی خسته یافته
و میخواهد عوض رخساره گل و لاله عارض وطن گوید و شاهد
مملکت نویسد، بجای صوت هزار، سرود آزادی ملت و ترانه های
حصول سعادت و مدنیت سرآید.
این است که حسن با بتزاه گی در این شیوه شوق و شغف
فوق العاده پیدا کرده و با وجود همین حدوث و تازه گی طبع
روانش بآن قدرت یافته و تا جای که توانسته حساسات
وطن خواهی و شرف نوع پرستی را در قالب شعر گنجا بینده است
ما امیدواریم آقای حسن به این اقدام مسعود خود موفق آمده
و سرمشقی برای ادبیات آینده این محیط فراهم نماید.
از اینجاست که طلبگاران ترقی ادبیات هرات
مانند مدیر روزنامه اتفاق اسلام آقای جویا وغیره او را
(شیرین سخن) نامیده و همه میخواهند اسباب تشویقی برای
۵۲
حصول این مطلب حسن چین فراهم نموده باشند.
حسن چندی قبل که هنوز داخل این سبک نشده بود
بنام تخلص میکرد اما بعد از ادخال به طرز موجوده هراتی
تخلص میکند این آثار ازوست
هر کس که خورد از دم شمشیر آب سرخ
در عرصه وجود کند انقلاب سرخ
روز مصاف از دهن توپ آتشین
دائم که میدهد مخالف جواب سرخ
جانم فدای آنکه به شهر سخن کشد
از نوک خامه گیرتی پیچ و تاب سرخ
از بسکه دشمنان وطن گشته شور چشم
بالا نمی توان ز رخ انیدم نقاب سرخ
هر صبحدم بجای عرق دست روزگار
۵۳
پاشد بروی دختر دهقان کلاب سرخ
روزی قضا به کردن رشوت ستان کند
از عکس خون بی گنهانشرطها به مرج
منعم مکن ز باده هراتی به آشکار
نوشد بیاد روی وطن از شراب سرخ
ای نامه های مقصد ما را جواب کن
پای مراد عالمی اندر رکاب کن
تا کی بباغ ناله کشد بلبل حزین
ای غنچه یکمرتبه ترک نقاب کن
بر شاخ گل میان چمن چهره برفروز
از پرتو جمال جهان آفتاب کن
بیکاره گی و کاهلی و تنبلی و ضعف
۵۴
یکسو گذار در پی صنعت شتاب کن
نه ترس از خدا و نه شرم از خلایق است
ای دزد روز خانه مردم خراب کن
رشوت بگیر از کس و ناکس بمکر و فن
از مال مردمان تو بسی اجتناب کن
هردم کند مبارزه با صنف رشوه خوار
جانم فدای شاعرک انقلاب کن
بیدار گشته است چو موسی تمام خلق
پندم براءتیا بشنو ترک خواب کن
مشاعره که با این عاجز نموده
از طبع شکسته من نسبت بفوت پدر او.
صبا که این فلک حقه باز پر نیرنگ
کند عذار افق را بخون خود گلرنگ
۵۵
سپاه صبح فرازد علم به کشور زنگ
نوای مرغ سحر بر شود به صد آهنگ
کشد ز مقدم خورشید ناله ها انین
نسیم صبح سعادت وزد ز طرف چمن
در دز شوق گل سرخ جیب ناد من
فند ز بلبل افسرده در چمن شیون
صدای گریه آب آید از سوی گلشن
بباغ لرزه در افتد ز شور آن و این
الا نسیم سحر پیک پی خجسته من
انیس خاطر ناشاد و روح خسته من
بجویبار امل نو نهال رسته من
صفای این دل محنت کش شکسته من
تو ای مسیح که بخشی مرا حیات نوین
۵۶
برو بباغ نظرگاه ببر پیام مرا
رسان بشاعر شیرین سخن کلام مرا
به بر به انجمن دوستان تو نام مرا
سپس بحضرت او عرضه ده سلام مرا
بگوی عرض ارادت ز خاک تا پروین
که ای یگانه سخن سنج نکته زای هرات
ادیب فاضل و دانشور رسای هرات
توئی که گشته مضاعف ز تو بهای هرات
توئی که طبع بلند تو در فضای هرات
گشاده بال چو طیاره بر سپهر برین
نه در خور تو بود ای قع صدر بزم سخن
که همچو صبح کشیدی ز دوستان دامن
۵۷
گرفته ئی چویتیمان بکنج خانه وطن
برای مرگ پدر همنشین رنج و محن
شدی شکسته و افسرده و نزار چنین
ز نظم و دلکش نغزت دماغ ما تر کن
بیا و باز حکایات دوستی سر کن
ز در در او شبستان ما منور کن
دماغ مجلس روحانیان معطر کن
بلطف طبع بکن کام تلخ ما شیرین
گهی بعشق بتان یاد جام و باده بکن
گهی سخن ز رفیقان شوخ ساده بکن
گهی وظیفه خود را ازین زیاده بکن
سرای مملکتت خدمت اراده بکن
بعهد شاه فلک قدر آسمان تمکین
۵۸
بیا که از می وحدت زنیم جامی چند
بشاه راه محبت دهیم گامی چند
بصبح وصل مبدل کنیم شامی چند
کنیم با قلمی خویش اهتمامی چند
مگر چو شعله زنیم آتشی بخرخ برین
بیا که ما و تو از آب وخاک افغانیم
چو مرغکان بهشتی یک گلستانیم
دو سر کشیده در آغوش یک گریبانیم
دو یار همدم و هم مذهب و سخن دانیم
تو پیر زنده دل و من جوانک غمگین
بیا که ما و تو جویا شویم جویا را
مساعدت بکنیم آن جوان دانا را
نهیم بر کف خود نو آمد توانا را
۵۹
برای خدمت ملت زبان گویا را
چنان کشیم که لرزد زمان زمان و زمین
(جواب حسن هراتی)
شبی سیاه و معنبر حویطه شبرنگ
فلک به نجم درخشان چو خوانه ارژنگ
گرفته کشور گردون شاه خطه زنگ
نشانده ثابت و سیار هرکجا سرتنگ
کشید کوکب مریخ لشکر خونین
سپیده دم که فرازد بکوه دشت کمر
صبا که خیمه بر افراشت خسرو خاور
گرفته شکل زمرد چو گنبد اخضر
زخواب ناز برآور سر تمام بشر
شود زخون جوانان ما وطن رنگین
ورق ورق بجهد برگ لاله سیراب
دهد زنور معارف خبر به شیخ و به شاب
رسد بزمره مخلوق فکرت و آداب
بدانند بخندند طریق راه صواب
نه در س بحث فروزد فروغ دین مبین
گهی طوف جوانان نیک زاده کنم
گهی زیارت گلچهره گان ساده کنم
گهی ستاده شوم خدمت فتاده کنم
گهی که تشنه شوم میل جام و باده کنم
هزار جام بنوشم بهر شبی تخمین
تمام روی زمین چون ز یک پدر باشند
زنسل آدم و حوا همه بشر باشند
چرا بکینه و برضد یکدگر باشند
رسید
۶۱
زبسکه در پی آشوب منتشر باشند
دلم گرفته ز اوضاع شور روی زمین
دھی که در همه جا دین و لفظ یکسان شد
ستاره های درخشنده نمایان شد
بنای ظلم به شمشیر عدل ویران شد
تمام روی زمین سر بسر مسلمان شد
شود خروج شه صاحب الزمان تعیین
دهان دشمن دین تا بگوش پاره کند
بهر طرف که بچشم بصر نظاره کند
بجای میش بسی گرگ در قناره کند
بخائنان وطن یک بیک اشاره کند
که این سزای شما نیست بد تر است ازین
باوج محفل صنعت چو من اداره کنم
۶۲
جهان کهنه فرسوده را عماره کنم
بطرح دلکش مرغوب برج باره کنم
ازین محیط پر از یاس غم کناره کنم
بساط ظلم کنم جمع از یسار و یمین
بر و بیار خلیلی سلام ما برسان
که ای ادیب سخن سنج شاعر افغان
منم بخدمت تو بنده آشکار و نهان
بسان سوسن آزاده با هزار زبان
دهان بمدح و ثنای تو کردهام شیرین
ندیدهام به جهان چون تو عارف لکن
خصوص که تو تو تو میگوئی حه حه حه حسن (۱)
قه قند یا شه شکر یا گشاده ده دهن
هه هی هله هه بیا باش دلبر مه مه من
(۱) بتبت رعشه زبانم شوخی نموده ۱۲
۶۳
لہ لکنه دهنت ہست عقده پروین
اگر چه شعلہ زد آتش نخست برجانم
میان نار محبت نموده بریا نم
براه دوست خلیلم نموده قربانم
ز در فشانی این دوستان نمی دانم
که در جواب چه گویم بر آن و به این
یکی گرفته زجانم یکی ربوده نفس
یکی فکنده بدامم یکی نهاده قفس
یکی نشسته به پیشیم یکی ستاده به پس
من ار به خوانه سلامت روم زدو دس
بزور قوت بازوی خود کنم تحسین
ہزار شکر که ما از نژاد انسانیم
زپود و تار محبت بعشقه یجانیم
(۱) شعله آقای معصوم خانی ژنرال قونسول دولت ایران هرت ۱۲
۶۴
بجویار حقیقت چو آب جریانییم
بفکر ملت مظلوم خویش گریا نیم
بسان ابر بهاری بفصل فروردین
اگر که سرور جویانه مانشد جویا
زنیم چنگ به امان عروة الوثقی
کنیم سخن عارفانه بر پا
که جز خرد نبود هیچ اندر آنجا جا
بهم مشاعره سازیم شعرهای متین
هراتی کرد چو از شعر و شاعری توبه
بشاعران نه بردست همسری توبه
به نزد مردم دانا سخنوری تو به
به هیچ کس نه نمایم برابری تو به
که شعر بنده ندارد تلازمی چندین
دیوان
۶۵
«حیران»
نامش ملا شمس الدین خان واز محال تولک میباشد
عمر او به (۶۰) رسیده و در شعر خصوص مثنوی طبعی رسا دارد
داند هر آدمی ند روز نخست
حق ومنزل براش کرده درست
تا بدنیا به بندگی کوشند
نه چو حیوان خورند هم نوشند
شناسد خدا یرا از دل
که نگردد بر وز حشر خجل
دست کوتاه کن زظلم وشتم
هم زتزویر وحیله رشوت هم
نه بظاهر حقیر چون سنور
باطنت هست همچو کلب عقور
۶۶
گر تو ای بنده حق شناس شوی
ایمن از خوف و از هراس شوی
نه که چون حاکمان و مأمورین
باشی چون گرگ دائمآ بکمین
مال مردم اگر چه شیرین است
مصدر لعنت است و نفرین است
مال مردم خورند چون پر کاه
مال دولت برند بر تنخوا ه
وای ازین خوردن تو مردن به
هم ازین زیست جان سپردن به
نه شرم از خدا نه ز شا ه
میکنی روی خود بدست سیاه
حق چو داد است بر تو منصب و جاه
خون
٤٧
خون مردم خوری معاذ الله
آز بگذار و حرص یکسو کن
از خدا ترس و بر خدا خو کن
گرترا شرم و گر حیا باشد
عزت و دولت از خدا باشد
ور تو مغرور گشتی از عزت
زود رفتی بکوچه ذلت
وعظ من را چو حلقه ساز بگوش
غیر تنخواه خود مخور و مپوش
گر خوری زهر قاتلت گردد
قائد راه باطلت گردد
من کردار خویش حیرانم
لیک پابند فضل یزدانم
۶۸
خاکی
اسمش ابراهیم از ذیه سبوشان هراتست در ۱۳۱۰ قمری
تولد یافته غزلیات بسیاری دارد مطبوع طبع خود آن از بسکه
اشعار خود را دوست داشته در ۱۳۱۶هـ بهندوستان
رفته مصارف زیادی نموده دیوان خود را طبع کرده این
غزل از وی انتخاب شد .
ای ساقیا می ده بمن دارد دلم بسیار رنج
از خانقاه و از ریا دارد دلم بسیار رنج
ای مطربان ای مطربان ای مضحکان ای مضحکان
ای مشفقان ای مشفقان دارد دلم بسیار رنج
شد میل ما سوی شراب هم ساز خواهم هم رباب
تا رقصند آن شوخان شاب دارد دلم بسیار رنج
هرگز نخواهم دلق را کالوده باشد با ریا
در ابطال طالبیت زود گذشت منتا اگر چه خود اما خالی است ولی باز هم میخواستیم یک نمونه از هر چه او با تنگ و چغزا
نیز بگذاریم ۱۲
۲۰
حاجی گدا آخند یوسفزئی لیمانی برشته نظم کشید هنوز نا تمام مانده
حالت استعفا را و و فا نکرده در ۱۳۱۴ شربت مرگ چشیده
این مناجات ازوست .
الهی شستشو ده زاب غفرانت گنا هم را
بدریا یائ رحمت غوطه ده جسم تباهم را
غریق بحر عصیانم نظر بر فضل رحمانم
مکن غیر از در خود جانب دیگر نگاهم را
ندارم طاقت نیران بذات پاکت ای سبحان
دهی از لطف بی پایان بجنت جایگاهم را
نباتات عمل تفسیده از طول امل یا رب
ز ابر رحمتت سیراب گردان این گیاهم را
شدم پیر و ضعیف و مو سفید و رو سیه دارم
سفیدی بخش همچون موی من روی سیاهم را
۷۱
شد ایام جوانی صرف گمراهی تو در پیری
نماراه نجاتم سبوی خود بنمای را هم را
ندارم آرزوی منصب دنیا خداوندا
بلندی بخش یارب نزد پاکان عزوجاهم را
بدنیا چون عزیزم کردی از لطف عمیم خود
بعقبی نیز گردان پاک زافت با شراهم را
ز طاعت پر کناهم بار عصیان کوه ها دارم
تو میدانی خداوند احساب کوه و کاهم را
در این اندیشه بودم کین فغانم را چه پیش آید
بود مرد و د آه من و یا بخشد گناهم را
ندا آمد که ای حاجی غنی ام من تو محتاجی
بدیوان قضا حاجی بحوئی گر پناهم را
۷۲
حبیب
اسمش میرزا حبیب الله که تخلص بنام خود حبیب میکند
دیوان عالی دارد که هنوز به طبع نرسیده اکثر حمد و نعت است
از احفاد جناب حضرت شیخ الاسلام کرخی میباشد
تابستان در کرخ سکنی دارد و زمستان در سربیشه محال
بادغیس این غزل از وست .
من چه گویم که بجان فرقت دلدار چه کرد
با دل محترق ملتهب زار چه کرد
طعنه این جگر پاره بمن خلق دهند
می ندانند که بمن هجر جگر دار چه کرد
پابزنجیر غم است این دل دیوانه ما
من ندانم که بجان طره طرار چه کرد
نیش با این غم هجر تو عیان است مگر
تیر مژگان تو برجان من ای یار چه کرد
بین که طالع چه ستمکرد باحوال حبیب
بی گل روی تو اقبال نگون سار چه کرد
فصل (۶) خاء معجمه
خطیب
جناب سیادت مآب میر غلام رسولخان خطیب صاحب مسجد جامع
هرات که در جلد اول این کتاب در ذیل تشریحات مسجد شریف
شرحی از احوال شان رفته بود به شعر و شاعری نیز گاه گاه
میل دارند و راستی که شعر های خوبی هم نوشته اند.
عمرشان به شصت میرسد و تمام روزگار زندگانی خود را
بخطابت مسجد جامع شریف گذرانیده و هم یکی از علمای
راست کار و پرهیزگار این محیط به شمار میروند.
۷۴
در بهار زنده گانی که هرچه روید لاله است
نخل باغستان امکان را ثمر تبخاله است
نیست در اوضاع عالم جز تصور صورتی
گرچه دایر مینماید شعله جواله است
نشئه صهبا فطرت را خمار غفلت است
ارغنون مطرب این بزم آه و ناله است
رنگ الفت نیست اصلاً گلشن ایجاد را
گرچه زیبا مینماید چون زن دلاله است
یاس می بارد ز اوج مطلب کاخ امید
ریزش نیسان ما گوئی ز ابر ژاله است
بی غمان چندان دود دل بسته دنیای دون
من ندانم بی حیا خر کژدم یا گوساله است
خط مشکین بر کنار عارض سیمین او
امیر محمد
۷۵
آبروریزد مگر تأثیرہاء و نالہ است
زان نگاه گرم اول آه سردت شد دوچار
چونکه آهو تیر بردار درم از دنباله است
اینقدر نازک بدن شیرین سخن افتاده است
من نمیدانم زچین یا سرحد بنگاله است
(این رباعی از وی است)
غم نیست که زلف او زرخ کاسته شد
عالم ز ظهور مهر آراسته شد
از ضربت تیغ نادری سرحد شرق
از زنگ فرنگ میخ پیراسته شد
* خایف *
در همین نزدیکی ها مرده و قراری که میگویند شاعر مدیحه گو
و طماع بوده و بر علاوه جوع البقر نیز داشته است.
اهالی او را به عنوان مولوی خایف یاد کرده به کثرت آثار
ادبی ستایش میکنند ولی ما هر قدر خواستیم از آثار او
بدست آریم موجود نشد جز همین قدر که درینجا ثبت مینمائیم
به نگه سرمه تو از چشم غزالان زده
تیرها بر دلم از ناوک مژگان زده
ارغوان موج زند از ورق نسرینت
تاب صهباست که پنهان ز حریفان زده
برای بر آوردن تاریخ وفات یکی از دوستان خود گفته
همیشه امیدش به غفران حق بود
از ان گشت تاریخ او لفظ غفران
فصل
۷۷
فصل، دال مهملہ
درویش محمد اوبھی
شاعر دیرین و از سخن پردازان ابل نشین هرات است
در او بہ زنده گانی می نماید عمرش از هشتاد گذشته طبعی متصوف
آمیخته و شعری بدون تکلف و ساده دارد.
گویا درویش محمد درویشانه سخن میگوید و قلندر آشهر مطبوعی
مثنویات و غزلیات زیادی دارد این چند بیت از انجا
انتخاب شد .
( در نعت )
ای صبح ازل شعشعه بدر جمالت
وی شام ابد مرحله ظل لیالت
از مرکز این دایره تا هفت سپهرش
با طارم اعلاست ہمہ فرش جلالت
۷۸
اسرا تو اقصی و عروحت فتدانی
عرش است همی جلوه گه قناع کمالت
هر چند صفائی است برخسارۂ حوران
لیکن همه سودا سودای بلالت
لولاک تر اخلعت و تاجیسیت لعمرک
هم خلق عظیم است و لی وصف خصالنت
مقصور کونین تو بودی نخستین
نوشید صفی شربتی از جام اصالت
درویش سیه نام به امید شفاعت
عمریست که افتاده به قلاب خیالت
بر آستان وضه ات ای شحنه لنجف
بنهاده ایم روی نیازی بهر طرف
ثبت
۷۹
دست طلب بدامن همت گرفته ایم
تا آمدیم بر درت ای شه زهی شرف
سنجیده است خاطر محزون من یقین
قد فاز من احبک فوزاً لمن عرف
بر مسند شریعت خیر الرسل توئی
بهر رواج شرع متین چارمین خلف
درویش از جمع سگان درت شمار
در گوش او رسان تو ندای لا تخف
فصل (۸) ذال معجمه
ذبیح الله
در سال ۱۳۲۷ قمری تولد یافته پسر مرحوم قاضی محمد صدیق خان
جغاره گی میباشد یکی از جوانان هوشمند و شعرای موشگاف
هرات است سابق بسمل تخلص میکرده و اما اکنون بعنوا ن
فرح تخلص میکنند در شعر سبک بیدل و صایب را
تعقیب مینماید و در پیشه نیز مانند این دو میرزا محترم په میرزائی
یاد می شود .
فعلا در قوماندانی کوتوالی هرات همان کار یعنی وظیفه کتابت را
اشغال دارد.
امید است طبیعت رسای او بیش تر از پیشتر حضرت صفا
گرفته به ادبیات طرز حاضر نیز التفاتی کرده باشند.
بدل تیر نگاهی از رسن بخشیده تاثیری
نفس هر لحظه خالی میکند جای دگر تیری
به تدقیق خرد منحل نشد سر درمان او
به حل این معما طرح کن ای عشق تفسیری
هوائی جبهه سائی ها به خاک در گهش دارد
خدارا
٨١
خدارا تا حصول مدعای مرگ تاخیری
بذوقم مهر و کینش هر یکی کیف دگر دارد
به توقیر ار نه جنبانند لبی باری بتحقیری
ز طفلی نرخ بوسی نامزد کرده است جانی را
دلا تا میتوانی کام جو زین گونه تسعیری
گل از جولان همرنگیش محسودست گلچین شد
بلی جرم تقابل ساختش شایان تعزیری
ز خاموشی نشد سامان آزادی نصیب دل
تو هم بال و پری زن ساز کن ای ناله تأثیری
درین وحشت سرا از خود ندارم الفتی لیکن
بپای زنده گی تار نفس گشته است زنجیری
زبس سنگ جفا می بارد از بار حصار غم
ندارم جائی برآرد دل فکر تعمیری
زجوش بیدماغی هر نفس بر خویش می پیچم
ز هستی تاکیم بیگانه سازد دست تقدیری
به انگشت تفکر عقدهٔ غم وا نشد از دل
مگر تازد جنون در صحن میدان خنگ تدبیری
نیم بسمل و لیکن باطپیدن الفتی دارم
بکوی گلغزارانم ذبیح نوک شمشیری
(رباعی)
تا مشک ترت گرد سمن پیدا شد
اندیشه بکاخ سینه ها سودا شد
سلطان حبش مملکت روم گرفت
در هر طرفی شور و شری برپا شد
ذبیح الله ۲
از شعرای شهری هرات است تحصیلات ابتدائی و ادبیه کاتب سیمی
کمید
۸۳
تکمیل نموده و یکی از نویسنده گان جوان این محیط است.
آقای ذبیح الله چنانکه با اسم محضه با ذبیح الله خان (۱)
شریک است در عنوان ادبی نیز یکی میباشند زیرا این نیز بسمل
تخلص میکند و ازیجهته بنا بر وحدت تخلص مشاعرات ادبی با
هم نموده اند.
گویا این دو بسمل هردو بر یک شاخه نشسته و با یک سبک
و صدا ناله میکنند مگر همین قدر تباین است که اولی به غزل
علاقه می بندد و دومی به قصیده میل مفرطی دارد.
دوش چو زنگی شب کرد ز عالم فرار
شام اندوه رفت گشت سحر آشکار
ظلمت شب دور شد درد و غمم رفت نیز
دلبر من در رسید با رخ خورشید وار
زلف کجش را ببین کرده بگلزار جاه
خال لبش انگشت به کوثر قرار
فتنه بچشمش نهان شعله زچشمش عیان
زان شده آتش بجان زین شده داغ فکار
زود بجبتم زجا گفتمش ای مه لقا
کرد برایم نصیب وصل ترا کردگار
زین سخن آمد بخشم گفت که ای خیره چشم
بیهوده گوئی بهل حرف مزن شرم دار
عجب تکبر بنه زانکه چنین گفته اند
پیشه عاشق بود عاجزی و انکسار
از سر خود دور کن فکر تمنای خام
من چو همایم ترا نیست بسویم گذار
چونکه شنیدم ازو این سخنان درشت
از ره فکرت زدم حیلهٔ دیگر به کار
شعر
۸۵
شعر و غزل خواندمش تا که شود رام من
زانکه بود رام شعر دل بر عرفان شعار
رام نمودش بمن خواندن شعر و غزل
دل بمغرور من گشت بسی برد بار
بوسه بسی برزدم از لب جان پرورش
گشت از ان شعر من هم چو لبش آبدار
تنگ فشردم به بر گفتمش ای سیم بر
سنگدل عشوه گر سروقدی گلعذار
چهره پر از چین مکن زهر ز چشمت مریز
از سر مژگان بزن بخیه بقلب فگار
ننگ اگر میکنی این که نشینی بمن
سوی گلستان به بین گشته قرین گل به خار
خنده زنان زیر لب گفت بوضع ادب
٨٤
شعر چو افسون تو برد ز من اختیار
شعر ندیدم چنین روح فزا ایعملا
می سزدت گر کنی بر شعر افتخار
فصل (٩) داء مهمله
*ریاضی*
ریاضی محمد یوسف نام دارد و قراری که خودش
در کتاب خود (بیان الوقعه) تشریح میدهد باید زاولاد
پادشاهان ابدالی باشد.
ریاضی چهل سال پیشتر باپدر خود محمد حسن خان
از فیروز آباد هرات که وطن اصلی اوست کوحید مشهد رفته است
و در آنجا مدتی بسر برده و در اکثر جاها سیر و سیاحت کرده
تا اینکه در اخر عمر در مشهد به حین انقلاب طوس در حالیکه
تیقاً
۸۷
بمقابل اجانب بجهت صیانت از بی احترامی به روضه حضرت
امام رضاع دفاع مینمود شهید گردید.
ریاضی افغان شجاع و دانای بود روح پر ستیز
و قوا متهیجی داشت از هیچ چیز نمیترسید و مانند یک
جوان عربده جو با هرچه که خلاف افکار و نظریات خود میدید
مقابله میکرد و فخر همین رویه باعث قتل او شد ریاضی
(۱۲) نسخه تالیف کرده و همه آن در حال حیات خود او بطبع
رسیده است.
(۱) بیان الوقعه (۲) ضیاء المعرفة (۳) عین الوقایع
(۴) دفتر دانش (۵) پرسش و پاسخ (۶) فیض روحانی
(۷) منبع البکاء (۸) تخمیسات (۹) رباعیات (۱۰)
پریشان (۱۱) اوضاع البلاد (۱۲) خاتمه محاربه روس
و جاپان - در عین الوقایع اگرچه بعضی جاها از نیکه خیلی مجبور
۸۸
بوده از حقیقت صرف نظر کرده است اما باز هم بر احالات
قرن اخیر خصوص معاملات مهم غابتان و سانحات ایران
تاریخ مفصلی نوشته است.
اثار ریاضی اکثر عشقی است ولی بعضی مرثیه ها بنام ائمه
نیز سرائیده است.
در غزلیات عشقی او بطور انتخاب مضامین خوبی پیدا میشود
امانشرا و خیلی پست و روان است.
(از غزلیات او)
هر چند دلم شد سپر تیر ملامت
ای دل شده گان باز سر یار سلامت
پا از سر کویش نکشم گرچه کشندم
با اینکه بسر خورده مرا سنگ ملامت
ای یار رخ از پرده برآور که ندبند
۸۹
خورشید و مه این هر دو کنیزند و غلامت
بنشین تو که شورش بهوای تو نه خیزد
داروی پس از مرگ سهراب چه لازم
جز اینکه تهمتن گزد انگشت ندامت
این طایر بشکسته پر سوخته جان را
نیکو نگهی دار که افتاده بدامت
با فتنه چشم تو ریاضی نتواند
در کوی تو از شورش دل قصد اقامت
دوش اندر برم آمد صنمی نیک سرشت
داشت آلوده برخسار خود آب بهشت
میوه وصل طلب کردم از ان حاصل عمر
گفت دهقان ازل بر دلم این تخم نگشت
با آشوب قدت فتنه بر از قامت است
دل که شد بند بخال خط و چشم ابرویش
جمله سرمنزل عشق است چه مسجد چه کنشت
خوبروئی نشود مایه توصیف کمال
ای بسا نیک رخان را که بود عادت زشت
عشق در طبع ملک نیست چو استاد ازل
طینت آدم خاکی بمی ناب سرشت
رشته عشق که بر دست بریاضی افتاد
تار و پودیست که در وحدت حق مریم رشت
(از رباعیات او)
روزی که بمیرم از غم دلداری
جز عشق نباشد دگرم غمخواری
تابوت مرا بمعبری بگذارید
شاید گذرد بمن پری رخساری
۹۱
مردانه طریق عشق باید پیمود
بر همت خویشتن بباید افزود
کاری به جسد از و فانیاید کردن
مشهور بنام نیک می باید بود
"
گر میل وفا بود ترا بسم الله
ور فکر جفا بود نعوذ با لله
گر عفو خطا کنی ز جُرمم بگذر
لا حول و لا قوة الّا بالله
"
ری که از و کمال بهتر نبود
جز خلوت و یار و باده دیگر نبود
۹۲
این هر سه اگر ترا میسر گردد
عیشی ست که شاه را میسر نبود
عاجی
زاده نگین و نامش میر عطا محمد است مانند پدر خود
بمزار حضرت سلطان سید احمد کبیر سمت مجاورت و تولیت دارد
یکی از علمای متبحر و متورع و ادبای نازک خیال هرات میباشد
غزلیات او خوب و همه را با سوز و گداز خوشی مینویسد
در بر آوردن ماده های تاریخ نیز توانائی درستی دارد.
(از غزلیات او)
دلم ز شوق تمنای یار لرزد و ریزد
سرشک خون زد و چشم نگار لرزد و ریزد
زپیچ و تاب دو گیسوی عنبرین سالیش
۹۳
هزار نافه مشک تتار لرزد و ریزد
ز شبنمی که بفصل بهار از ورق گل
عرق ز عارض گلگون یار لرزد و ریزد
ز شرم نرگس مستش ز دست حور بهشتی
هزار جام می خوشگوار لرزد و ریزد
بگل چو وصف جمالش نسیم صبح بگوید
بپای سرو لب جویبار لرزد و ریزد
بهی قدش چو خرامد بباغ در قدمش
شکوفه هم چو درم بی شمار لرزد و ریزد
بیاد روی تو راجی بدرگه فیاض
ز دیده اشک چو ابر بهار لرزد و ریزد
(رباعی)
نر خاک گنه با د بسر کردم تو به
۹۴
در جامه معصیت به بر کردم توبه
گذر آتش چشم آب در ریخته ام
یا رب بهزار چشم تر کردم توبه
(برای ماده تاریخ پدر خود گفته)
گفت حوری از سر زید امده تاریخ ان
سایه طوبی لب کوثر انیس حور عین
منه ۱۳۰۴
رحمتی
از کشک هرات و از خلفا حضرت کرخ بوده است دیوانی دارد
که بطبع نرسیده اکثر غزلیات او عشقی و روان است اما بعضی
مضامین سوزنده نیز جابجا در دیوان او پیدا می گردد دیباچه غزلیات او
به زحمت دیدن نمی ارزد.
۹۵
بدرد عشق درمانی ندیدم
به این ره هیچ پایانی ندیدم
سرم شد فرش راه خوبرویان
وز ایشان هیچ احسانی ندیدم
اگر کفر است رسم عشق بازی
بعالم یک مسلمانی ندیدم
بیا مرغ سحر هم درس ما شو
کزین بهتر گلستانی ندیدم
بناله زنده گردان رحمتی را
که بهتر از تو خوش خوانی ندیدم
فصل ( ۱۰ ) سین مهمله
(سیدا)
از افاضل شعرا و کبار علما قرن دوازدهم هرات است
۹۶
دیوان بزرگ و مثنویات مختلف داشته و در اشعار پیشتر میل مخوطشر
به غزل و مخمس گوئی است و هم میتوان در غزلیات او مضامین
دلکش معانی دقیق و خاطر های نازکی سراغ نمود.
غزلیات سیدا تماماً عشقی است اما عشقی با تصوف امیخته ومحسناً
او نیز علی الاکثر به غزلیات بیدل وصایب واقعشده.
دیوانش تا هنوز به طبع نرسیده ولی غزلیاتش در دستگاه
ذوق اهالی شهرت تمام دارد.
تذکره نویسان قرن اخیر راجع به هویت سیدا ذکری
نمی نمایند مگر ادبیات تاجیک که سیدار انسفی قید میکند
و ممکن است صدرالدین عینی بنا بر انکه سیدا از خلفای حضرت
کنخ بوده و احتمال میرود کدام وقتی گذاری به ترکستان
روسی کرده باشد اور انسفی قید کرده والا مسلم است
که سیدا افغان از سادات هرات و یکی از شعرای اصل
۹۷
این محیط است دیکیشی هراتی بودن او مسند و ثابت است که همه را تسلیم می سازد.
سیدا میر سید محمد نام داشته و بعد ازینکه داخل حلقه حضرت کرخ شده است قلم خود را براء شعر گوئی برداشته و اشعار نیکوئی نگاشته است.
سال تولد او معلوم نمیشود ولی سال شهادت او سنه ۱۲۳۲ قمری است که درین سال سیدا براء مقابله و دفاع با قشون ایرانی از دخول بخاک وطن مقدس افغانستان با حضرت صوفی اسلام به حدود غوریان رفته و در انجا بعد ازینکه خطابه های غرا و اندرزهای سودمندی نموده و اهالی انجا بنیکو ترین زبانی تشجیع کرده است در شکیبان به شهادت رسیده و نعش خون آلود او را ارادتمندانش برداشته به قریه خیمه دوزان کنار سرک بخاک سپاریده اند.
۹۸
اهالی آنهنوز ارادت کاملی به بقعه تابناک و مقبره پاک آن شهید
راه وطن داشته و او را مرجع تمام دعوت خود میدانند
در آن جا این هم دارد نه بر اسید اشاعر شهیدان و شهید
شاعران گفته می شود.
سرود سید ا تماماً عشق است و تصوف مداحی نکرد و چشم
به عطا کسی ندوخته از اینجاست که سید را علاوه بر وطن دوستی
در پایه ملاحظات علمی در مزایای اخلاقی نیز باید ستود.
(از غزلیات او)
خال لبت نشانده در اتش خلیل را
زلف تو بسته بال و پری جبریل را
ارباب حرص اهل طمع را نخورد بخشم
باشد حلال خون گدایان بخیل را
سیلاب گریه کوه گنه را کند زجای
زین
۹۹
فرعون سد ره نشود رود نیل را
از صورت بزرگ مروت طمع مدار
تنگ آفریده است قضا چشم فیل را
تدبیر عقل راه نیابد بکوی عشق
سازند منع بی سند ایجاد دلیل را
از وصل یار کام گرفتیم سیدا
بردیم زین محیط در بی عدیل را
ای دوستان بیاران از من خبر نویسید
احوال مردنم را نوع دگر نویسید
غم های شام هجران طوفان چشم گریان
هر یک نهفته با آن شیرین پسر نویسید
داغ دل خرابم خواهی که تازه گردد
بر دور عارضش خط از مشک تر نویسید
آفاق در نیابد شرح فراق هر چند
چیزی اگر نیابید بر بام و در نویسید
سوز شب فراقش شرح در از زلفش
از خون هر دو دیده شب تا سحر نویسید
سید به صفحه دل از کلک خون فشانی
البته این غزل را با آب زر نویسید
چشمم از عمری بروی خوب جانان آشناست
خاطر از دیری به آن زلف پریشان آشناست
زخم اهل ذوق هرگز لب نمی آرد بهم
سینه مجروح ما با تیغ هجران آشناست
صابر از درد و بلا آخر بمقصد میرسد
١٠١
صبح را دیدی که با شام غریبان آشناست
عشق در گوش دلم پیوسته میگوید براز
هر کرا جانی است ای یاران بجانان آشناست
می نشاند اشک فخر آتش تیز گنه
ابر رحمت از ازل با کوه عصیان آشناست
سیدا آماده چندین بلا و محنت است
هر مسلمانی که با آن نامسلمان آشناست
دامن دنیا گرفتن باعث درد سرست
بر در دریوزه بودن از دو عالم بهتر است
معده را گر نباشد سیم یا زر باک نیست
خوبی شمشیر عریان از لباس جوهر است
قمر بپایت خون دل فشانده ام از من مرنج
۱۰۲
آبروی عاشق بیچاره از چشم تر است
نقد دل ای جان فدا کن در رهش کاندر جهان
دامن صاحب کرم از دست بخشش پر در است
سیدا کنب قناعت جو که در ملک بقا
بینوایان را هنر نیکو قبائی در بر است
همچو غنچه دلتنگم ساقیا مدارا کن
جرعه بکامم ریز غنچه دلم وا کن
همچنانکه باد امروز عطر بیز می آید
باد میرسد ای دل بوسه تمنا کن
زلف عنبرین سایت کرده جمله را ترسا
ای مسیح وقت امشب جلوه در کلیسا کن
کاسه سرم کشتی هر دو چشم من در یا
١٠٣
ناخدا بیا بنشین سیر موج دریا کن
لشکر غمت ای دل بر جهان نمی گنجد
دل فراخ صحرای است جا در دل ما کن
دردمند بیمارم از دو چشم بیمارت
لب گشا چو گل از هم درد ما مداوا کن
سید آنچه نالی وقت مردن است امشب
لحظه نظر بکشا بر رخش تماشا کن
شدم تا پای بند زلف یار آهسته آهسته
گرفتم دامن وصل نگار آهسته آهسته
لب لعلش چو بوسیدم ز روی ناز با من گفت
که ای ناقابل ناکرده کار آهسته آهسته
مبادا از نزاکت آب گردد بر زمین ریزد
۱۰۴
کف پا را به برگ گل گذار آهسته آهسته
بحسن خویشتن بسیار مغروری ازان ترسم
که ناگه خط بر آید از کنار آهسته آهسته
امیدم این بود سید که جان در مقدمش بازم
به امیدش رسید امیدوار آهسته آهسته
(مخمس برغزل صایب)
ای مه من خانه زین جلوه گاه خود مکن
سرمه را هم محرم چشم سیاه خود مکن
عالمی را روز محشر داد خواه خود مکن
آتش غیرت بجان نیکخواه خود مکن
تا توانی آشنائی با نگاه خود مکن
سرو با آن سرفرازی قامتت را چاکر است
باغ با آن رنگ و بو حسن ترا انشاگر است
محرم
۱۰۵
گرچه دل در نازکی مشهور در بحرو بر است
خاطر شرم و حیا از برگ گل نازک تر است
شاخ گل را ز ینت طرف کلاه خود مکن
تابکی با ما نه استغنا می سازی نگاه
پامال مور گردم سخر آن روی چو ماه
تا تو یکدم چشم بر هم میزنی چون دود آه
لشکر غارتگر خط میرسد از گرد راه
تکیه بر جمعیت زلف سیاه خود مکن
تا شدم چون صید ا بر حلقه زلفت اسیر
جز دعای جان تو چیزی ندارم در ضمیر
در میان دلبران خواهی که باشی بی نظیر
پند صایب را در گوش غرور حسن گیر
پیش از ین از ار جان بی گناه خود مکن
۱۰۶
سید میر
در سال ۱۲۸۰ تولد و در سال ۱۳۳۳ قمری وفات کرده است
گفته میتوانیم در قرن اخیر شاعری که توانسته است به علو قصاید
چراغ خاقانی را روشن سازد و با قاآنی پهلو زند سید میر است
سید میر در دقایق معنوی و بدایع لفظی بهترین شاعر این عصر
و خوب ترین نویسندهٔ هرات معرفی میگردد.
دیوان بزرگی دارد و تماماً مملو از قصاید غرا و چکامه های
بلند است مگر یک حصه آن که رباعیات لطیف اوست
کسی که آثار سید میر را مطالعه میکند و یا یک حصه از ادبیات
او را میخواند گمان خواهد کرد که با روح خاقانی نشسته
و قصاید سلمان یا قاآنی را می شنود.
زیرا در علو سخن از خاقانی یاد میدهد و صنایع لفظی آن به سلمان
مشابهت میرساند و در مداحی با قاآنی پهلو به پهلو میرود.
سید میر
۱۰۷
سید میر مرحوم خودش بزحمات کثیر آثار خود را با خط خوشی
جمع کرده ولی آن را از نزد ورثه اش جبراً گرفته اند ما اثاری را
که در اینجا ازان مرحوم نقل میکنیم از روی مسودات اوست
که با یکصورت خیلی پراکنده و پریشان جمع شده و ما هم
بزحمت زیادی آن را بدست آورده توانستیم.
سید میرخان هم چنانکه شاعر مدحیه گو و وصاف است خودش
هم موصوف بصفات و مزایای عالیه بوده.
اخلاق نیکو، علمیت بلند، طبع عالی، خط خوش داشت
و بر علاوه نقاشی و رسامی را نیز با یکصورت خیلی بلند میدانست
شبی چون شب دوش شاه کواکب
چو در باختر چتر زر کرد غایب
ره سبز خنگ حصاری بشد طی
رسیدند هم شب بچندین مواکب
١٠٨
سهیل از برسقف کحلی درخشان
چو بر سینه اهرمن نام واہب
بچربید ظل زمین بر زواهر
چو بر روی سلمی هجوم ذوایب
بر از چشمک بیکران درخشی
عیان شد بدون سبب امر خاطب
شد از پرده عنبرین بدر تابان
چو بر لجه نیل از فضه قارب (١)
فلک گشته آمه به کلک عطارد
چو فرعون را دست موسی مکاتب
قرین گشته سعدین چون ویس و رامین (٢)
که بر هودج آبنوسیت لا عب
(١) قارب کشتی خورد ١٢
(٢) ویس و رامین به عقیده او عبارت است از نام دو عاشق و معشوق ١٢
۱۰۹
طرف دار پنجم تو گفتی که دارد (۱)
کف نیزه برپشت پیل مغاضب
زحل گشت بر اوج شبگیر نازان
چو هندو که با هندو دار مقارب
صف قطب بر خیمۀ لاجوردی
چو بر گرد مرشد صحاب مراقب
خط کهکشان را بزم سپاهی
ز جوهر بگرداند بسته است قاضب
نهاده است بر صفحۀ دوده گوئی
نقاط زر اندود کلک مذهب
بطاوس علوی مگر وقت رغبت
بود منتشر دانه های ثواقب
و یا در حبش تعبیه شد سپاهی
(۱) طرف دار پنجم مراد از مریخ داشته
که گردد شه چین دگر صبح ناهب
و یا سبحۀ کهربائی بگردون
که بگسسته از پارسا در جوانب
و یا شرم دوشیزۀ بخت فاضل
که بر تیره روئی عرق گشته غالب
و یا در گه جود بر فرش اکسون
ز دینار زر بسته دست مرتب
و یا عکس نور چراغان شاہی
که در آسمان گشته با هم مصاحب
فشانده است در بیضۀ حقه بازی
ز تقطیر سیماب چرخ ملاعب
چو شد آهوی خاوری تافت انجم
چو بر تل اسود هجوم ارانب
چه
چه خیزد ز فکرت که در چشم حیرت
فلک راست بس طرفه از صنع ناصب
ز طراح ندرت رسوم بدایع
ز رسام قدرت نقوش غرایب
کشیده است کو حامل مس غولش
سر خصم شه را بخاری ز قالب
تنین فلک زان دهان باز دارد
که با آه از جا شود خصم ذائب
نه نعش است بر تارک دب اکبر
بود خوان جشن و سه دیگر معقب
چه جشنی که از ممسک الاعنه آمد
عناندار خاقان بزمش مواضب
خوشا جشن شاهی که از فرط شادی
۱۱۷
هزاران کف دل زدود از مصایب
سراج امم مشرق اهل ایقان
صباح ملل چتر نور مغارب
حبیب الله آن مصدر فتح و نصرت
که خوانند کر و بیانش مناقب
حدیث عطایش چو بشنید دریا
ز حسرت بدل داغ بست ابر مرکب
بدلداری صعوه شهباز عدلش
بریزد عقاب فلک را مخالب
بدان است شاهین جابر ز تقوی
که در رهن گیرد وثاق عناكب
پی یمن تشمیم بر عود مجمر
اسد گیرد از دود غار ثعالب
۱۱۳
چوشوری ز افواه گستاخ ناید
صداگوشه بندد بحلقوم مطرب
لوايش باوجی کزايات فتحش
سوادی نویسد بخود تیر کاتب
شود تخته سیم از عکس بذلش
بدست چنار ار رسد ابر ساکب
کمر بسته حق که از علو همت
کمربند قیصر سپارد بکالب
زسعی کسان نیست این نقش اذعان
نفاذ امورش بدن است جاذب
تخیل جهان را پی حرفت خود
زبرق حسامش حسود است حاطب
زمین یافت گرنوک خاری ز قہرش
۱۱۴
ازان پرور در هر نیش عقارب
ایا یادگار شهان دراسی
ایا در مردان والا مراتب
ز تقدیس ذات تو چون عقل اوّل
قصارت نهانست و اغفال غایب
قضا و قدر را سوی نه دوائر
بدنبال قدر تو با هم تعاقب
زهی قبهٔ عروشان تو عالی
جهی پایهٔ علم و رای تو صایب
جلیلت بهشتی ذلیلت کنشتی
صوابت فرعنت عذابت کرایب
خضیعت اقارب خشیعت عشایر
اسیرت مشارب مطیعت مذاهب
۵
بنگاه سخن از شمار شکوهت
چو گودرنگ شد ناطق عقل حاسب
همی جستم از علوا جلال و حلمت
ز شرح دو صحن کمالت مراتب
ولله غیب السموات والارض
ندا آمد از طرف پیک مآرب
ز خرمت صنوف شکوۂات راسخ
ز غر مت صفوف فتوحات راکب
ز اتباع لطف تو عون مصالح
ز اصحاب جود تو حل مصاعب
دو شادیست در عرصهٔ دہر اکنون
یکی جشن ملت یکی عود صاحب
از ان کشوریمهست اوج مسرت
١١۶
وزین دلکشتر است قرب رغایب
از ان اعتبار مقامات بهجت
وزین رونق پایه گاه مطالب
بدان یمن در سر بدین سور مضمر
بدان فوز در بر بدین فتح راتب
از ان یسر وزین فر ازان جاه وزین زر
بران بهره باعث برین فیض موجب
از ان یک درخشان وزین دو فروزان
از ان سه منوّر وزین چار ثاقب
ازین دو افادت وزان یک تمتع
چهارم مقاصد سه رفع نوایب
خدیوا ز مبدا و اخونت هر یک
برومند بادی باوج مناصب
۱۱۷
سزد مدحت حاکمی کز عطوفت
مشام جهان رابفت خلقش مطیب
جهان کرم آنکه در این نواحی
سرسروران حکم شه راست نایب
چو شد نصب بر کرسی حکمرانی
کمر بست زاوّل بدفع معایب
چو خورشید در قبضه یکه سیرش
چه رتق رعایا چه فتق کتایب
گشته است از فخر عدلش لبرجان
غنم اذیب ماسلف را محاسب
هرانکو برون خواست حرف تعدی
گره شد بحلقش زمیم معاتب
نبوده است هم سنگ تدقیق حکمش
نه رای قلیدس نه تدبیر حاسب
دعائی است در هر زبانی که بینی
ز سرجیش و سرباز و رستاق و کاسب
ز دانا و نادان و درویش و غایب
ز اعلا و ادنی و عاصی و تایب
ز غمگین و شادان و فرتوت و برنا
ز نجار و بیکار و سرخیل و حاجب
در آیند هر یک بحمد عنایت
فزایند هر یک بشکر مواهب
ز کلک قویدست فریاد خواہے
یقین نقش گردید بر ضمن رایت
روان بست عدلش بشخص مضرت
قصاص غریب و شکنج عجایب
۱۱۹
جهان در طرب گشت لیکن بعهدش
نشد ناخنی بر دلی جز مضارب
بزرگا خصال تو از خصم جستم
بتکرار گفتا معاقب معاقب
چو را از سخای تو بر دوست بردم
بخندید و گفتا سحایب سحایب
دو یگر ستایش کنان گفت بخ بخ
زه نیز قوافی و لفظ مناسب
سراسر هست ند اعجاز این سحر مطلق
کنون در جهان همسری از صعایب
چه حیرت که در تا من فیض قدسی
زروز ازل گفت میرت مخاطب
بگنج سخن پروری حاش لله
۱۲۰۴
گدائی شود میر از طبع صایب
چه میری که در حسرت در حبش نامش
که در وی نرفته است قصد ملقب
چه نامی که جز خال اسلاف نامد
دو لفظ ثلاثی پیاپی تراکب
حسودار بدین نام لب خشک دارد
زخس کی شود سد طوفان را صنب
دلا توبه کن از حدیث تفاجر
که کردی از نیگونه اقوال حایب
اگر اینچنین است ایجاد فضلت
مگر خواطر از رحمت شاه خایب
امیدون ازین گفته شادم که آخر
بسمع قبولش رسد این مناقب
١٢١
بود تا جهان بر ام پادشاهی
تمیزت ممهد امورت مئودب
عدو نوحه بگرفته با زال شامت
وفیق از شهامت بعیش کواعب
حسود تو اندر نهانگاه خست
چراغی بنیاد همچون حباحب
زکش تیغت چوسیماب خود سر
سکونش مباد از جبن محارب
از نیسان بماناد بر اهل ایمان
نظامت گزین وکلامت مهذب
بر شوا نجامه در نیز که دارم خطکی
دلگی دارم و شوریده سودا سرکی
باز بیچاره کلک دلشده این خاطر کم
آرزو داشت در اغوشک او یکشبکی
ایدلک بین اثر سوز و گدازک صیست
اشک میبارد ازین دیده گلم غمناکی
دوش چون بر مکشان دهنک او دیدم
حقه لعل لب درج شکر پرور کی
زلفکشرا چکنم در سر آزادی خویش
حلقه گردنگم گشته سیه چنبر کی
زیب پیشانیکش یک نقطک خال سیاه
برنشانید چوزنگی بچه کک بر ترکی
قدکش دیده اندیشه دلگی بردم باز
کادمی هست مگر این پریک یا ملکی
ای هنرمندک خوش فرصت عیشی که بیا بت
دهر دوں پرور کی طارم آفت فلکی
من الحان طرب عابدک و سجه راز
من سمانه می زاہدک و لهلکی
من جو انک چه کشم از تکالیف ورع
زرق پیرانه دهم یکدو د مک پسترکی
من نیم انقد رکها که تو دانی زین بیش
رندی عاشقی وحشیگی بیخودگی
شوخگی نکته سر مست می ساغر فیض
در بساط شرف اہل ریا پزشکی
میل شبخیز نمی دارم و اوصاف جمیل
لیک در محمدت حاکم انس وملکی
ایشک آقاسی فرزانه محمد سرور
کز عطا مفلکی را بفشاند زرکی
عدل او ز ملک دون ابتر در و شاد نمود
خوطر عاجر کی انکه تخفتی شبکی
خنجر شعله کش شارق حق بنجا د
بست بر چشمہ ارباب تجبر کتر کی
اینخوشانید در که در و بیشک مخردن بالشت
جود تا آن و معن جلوه گراز هر کفکی
بر سر فاضلگان ظل عنایت افکند
گشته هر لطفی از آندگر افزونتر کی
در زمستان ز بدن لرزشکی خوشت مرا
پوستین داد و که از کسوت خوشیم برکی
جود او ر و یکم از خاک ندلت بر داشت
دلگ میرد بود از کف خار و خشکی
در مقام کرمش انقدرک میدانم
سیال
۱۲۵
کال برمک بود از سائلکش کمتر کی
هر دلک اندو هر دیده گکی می بیند
کان بضبط سپه و نظم رعایا ست یکی
عدل کاهش پی منع سخنکها نبود
طفلکی ساده اگر عرضه کند بازنکی
هر کرار شوئکی بود بعهدش به بغل
نیست تا حشری دادن او فرصتکی
زان زمانی که بود این وطنک احاکم
گشته از شغل جهان عاجز کا نرا لمکی
نه به آبادی بستانکی و باغ کلان
نه بتعمیر عمارت نه پی منظر کی
نه سر عیش حریمانه کنیزک نه غلام
نه بشغل صنمی یا خوشی شاهد کی
نه بمرز و عیک تلک نه طاحونه و جوی
نه گرفتار قناکت نه بی چشمه گری
نه درختک نه نهالک نه وثاقت سر آی
نه بهر گفته لاچیز ہمصحبت کی
جز که در کار خلایق شده از حسن عمل
حکم امروز کش از گفته دی بہترکی
شکر نسکه درین ناحیه گلب میجوید
رحمت خویش ز آرامی هر سیکه سکی
در حق حاکم او دار خدا یا مقبول
میر کی گرید عاسوی تو آرد کفکی
١٣٤
(رباعي مستزاد)
صد شکر بدرگاه الهی آمد از قرب امیر
یعنی شرف جهان پناهی آمد با تاج و سریر
در زینت مقدم حبیب الله خان بر شد دل باغ
تاریخ چو باغ پادشاهی آمد از خامه میر
در بنمره قصر تو ای سیم زنخ
این آئینه سرخ که تا بد بخ بخ
خونم بکنار جوی در موسم دی
از قهر بریختی و شد بسته به یخ
قند یکه مرا ناظر خوش چهره نهاد
شیرینی او مذاق خواطر بکشاد
۱۲۸
در وقت دعا رفیق جائی میگفت
این روی سفید بی خط سبز مباد
بد بخت چو من که خوش خط تحریر است
بدبخت تر انیکه مانی تصویر است
زین هر دو بتر که ما هر تقریر است
زین هر سه بتر فقیر و نامش میر است
گردون دل کس شکار هستی مکناد
در قید خصال خوش پرستی مکناد
چون من عددش ز کم مؤخر مشواد
پنجاه وی از چهل پستی مکناد
۱۲۹
بددیده که خنگ آرزو مندی خویش
حامل نشدی پی برومندی خویش
این طفل سرشک کیست ما در مرده
برداشته چشم من بفرزندی خویش
در محفل ذی عقول آشفته سرم
در صحن ریاض عشقور زان شررم
چون میوه نارسم که افتاده بپای
نه زینت بوستان نه زیب شجرم
بیداد به طفلک بشر چند کنند
مجروح به تیغ دلمت فرزند کنند
۱۳۰
جز داغ درین روضه چه می آرد بار
شاخی که در از آبله پیوند کنند
در مدح مفتی ملا سراج الدین خان سلجوقی که در وقت خطابت او گفته شد
عبد الصمد آن که ماهر تلقین شد
استاد لبیب
از دوده سلجوق شه پیشین شد
در اصل نجیب
چون جوهر او گوهر رخشنده بتافت
در ملک هری
زان روی نتیجه اش سراج الدین شد
مدعو بخطیب
۱۳۱
سعد الدین خان مرحوم
یکی از مشاهیر علما و محترم ترین فضلای افغانستان
بشمار میروند تمام حصص عمر شان به خدمات مهم عالم اسلام
صرف شده روزگاری نایب الحکومه هرات و زمانی هم
قاضی القضات عمومی افغانستان بودند، در زمان فرمانفرمائی
شان به هرات خدماتی که بر آثار اشارالی تفقد احوال
رعیتی انجام نموده و زحماتی که بر آتربیه اهل علم و فضل و نشر
علوم و فضایل کشیداند هیچ گاه فراموش نگردیده و در صفحه
دل هر پیر و جوان این سرزمین بیک صورت ابد و استواری
رکزو ثبت شده است - تولد مومی الیه در سنه ۱۲۵۲ قمری
مطابق ۱۲۱۸ شمسی وفات شان لیل پنجشنبه ۱۳ محرم ۱۳۴۸ مطابق
۴ تیرماه ۱۲۹ در کابل وقوع یافته و بدر (شیوه کی) دفن شده است
این علامه ذبر دست با اینهمه کثرت مشاغل اگر گاهی به شعر میل
۱۳۲
میفرمودند نظر به ازدیاد شوق و کثرت مهارتی که در علوم
عربیه داشتند اکثر اشعار و قصاید خود را بزبان عربی ایراد
میفرمودند.
و در فارسی گاهی اگر شعر میگفتند آنهم در اندرز و نصایح بود
و ازینجهت با یک زبان خیلی ساده و روان انشاد شده است
اینک ما بیادگار آن ادیب دانشمند که یک سر مشقی از تعارف
خواهی و خدمتگزاری در عالم اسلام بودند این قصیدۀ عربی شانرا
که در هرات نوشته اند درج مینمایم.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله الذی قد کان فیاض الامم
منجی الخلایق خاصة من كل ما يقضى لغم
صلوا على خير الورى والال اصحاب التقى
مع صحبه ساداتنا ما لاح ضو من ظلم
رب بمولانا الحسین ابن العلی سبط النبی
صل علیهم ربنا مادام الواح الرسم
وعلی الاکبر و عبدالله نجل الذی
قدفاق من اقرانه بالفضل و الجود الاعم
وبباقي السادات من ابناء سيدنا الحسین
کقدوتنا القاسم ابی بکر الشهید المحترم
وکذا بعباس و عبدالله جعفر ذی العلا
وسمی صدیق وعثمان محمدن العلم
وبعوننا عون وموسوم باسم محمد
نجل لجعفر ذی الجناحین الشهید المحتشم
وبعبد رحمن وعبد الله جعفر مسلم
ومحمد وکذا بعبد الله ارباب الهمم
قديات مما املئت للناظرين بياته
۱۳۴
اشراف قوم قتلت ببنى عقيل قدختم
ونجى وسمى مولانا وسيدنا الحسين
وكذا بعبد الله عبد الله اهل للكرم
وبزمرة استشهدت بضرا لسبط المصطفى
فى حرب اهل الظلم والعدوان اشرار الامم
وبكل من كان المعين له وحده
لما احاطتهم جنود الفاسقين بلا لم
اصلوا عليهم ايها الاخوان تبعا للنبى
فى كل يوم ليلة بالذوق والشوق الاتم
وبكل مقتول على ترويج دين محمد
في الصدر او فى الحال او فيما بقى من مختتم
وبعترة وصحابة كانوا لنا خير السلف
ممن قفى اثر الذي وحى الاله به ختم
۱۳۵
وبفرقة قد دونوا آثار ختم المرسلين
من تابع او تبعه حفظ الشرع مغتنم
وباهل ارشاد واعلام هداة للطريق
ومجمع غزاة وحماة لدين مهتمم
وبكل من اغر قوا فى بحر شوق للقائك
وبكل من قد اشر بوا من راح حبك بالهمم
ان تغفر الذنب الذى كالهلكان بلاعدل
لى يا الهى مذ اتيتك نادماً ندما اتم
وتزيدنى شوقا الى الاقدام للفعل الحسن
وتعيذني عن كلما قد ضاق حتى كسم
و تزيل عنى كل ضيم فاضح قد شاقنى
وتجيب لى من كل امر منقاض بالکرم
وتكسنى فى كل امرنا فع لى ومضرّ
۱۳۶
وتزين لی قلبی بانوار الهدى يا ذ االنعم
وتكوننی يا رب عوناً في النوازل كلها
وتصوننی من هوائی بالاهانة والتهم
وتميلنی عن كل ما كان المعيب للمليب
وتزيل عنی كل وصف مانع مما اهم
وتميت عنی كل امر قادح لی فی المعاد
وتصيننى من كل خطب كاد ان يفضي لغم
وتزيد لی من كل فعل كان خيراً دائماً
وتقيلنى من كل شر شاع بالوجل الا تم
وتعيذ نی من شر وسواس الشياطين التي
قد كان منهم مارد يكفی لجمع مقتحم
وتميتني في وقت قبض الروح يا ربي كما
قد مات اصحاب التقى من امّة خير الامم
تمّت
١٣٤
وتجيرني من هول يوم صار فيه مفتضح
من لم يتب مما عصى الآن أوزنما ختم
شفعتهم يا سعد مسل حبلهم ثم اغتنم
اذ واحة منهم كفي في حل عقد مزدحم
فالحمد لله الذي اعطى لنا توفيقه
في نظم اشعار كذا في المبتدا والمختتم
اوصل سلاماً واصلاً للمصطفي بك وآله
والآل والاصحاب فيما نبتدي ونختتم
(انتخاب از مخمسی که بر غزل حضرت حافظ کرده اند)
دشمن از چنگ من و دوست چه کردی دلشاد
در تغیر بود این معرکه کون و فساد
که به یک چشم زدن میشود عکسش ایجاد
۱۳۸
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
حوریان رقص کنان ساغر مستانه زدند
حق اگر میطلبی از دل و جان عذر بنه
ملت رافضی خارجی و قدر بنه
فکر و اندیشه ازین غائله در در بنه
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
هوش همواره ز من سر حقیقت طلبید
فکر و اندیشه و حیرت بدلم گشته پدید
تا که ناگاه بگوش سرم این مژده رسید
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه فال بنام من دیوانه زدند
خاطر از فکرت بسیار بند بسیج چو جمع
۱۳۹
بود جاری برخ از فرط الم قطره دمع
رفت فکرت چو رسید این سخن نغز بسمع
آتش آن نیست که پر شعله و خندد شمع
آتش آن نیست که خرمن پروانه زدند
طالع ارشعر تو باشد همه چون در خوشاب
کی توانی غزل عارف شیراز جواب
چون شنا نیست ترا پای در گردآب
کس چو حافظ نکشید از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را بقلم شانه زدند
سید گلخان
فرزند مرحوم سید میرخان و به عبارت دیگر شاخه برومند
آن درخت تنومند ادبیات است در سال ۱۳۱۹
۱۴۰
توی تولد دا هنوز بقید حیات و باکثرت مشاغل کلانتر
رسی که اکثر حصص عمر را به آن صرف نموده و همچنین با وجود
پریشانی حواس و عسرت معیشت کسب شاعری را که میراث
پدری اوست از دست نداده گاهی که فرعتی حاصل نموده
اشعار خوبی نوشته است.
ما ازین شاعر جوان امید داریم در ادبیات مسلک پدر
خود را از دست نداده تا بتوند بفروغ آثار خود چراغ او را
خاموش نگذارند، ولی ادبیات موافق به اصول عصر حاضر
که هم برای جامعه خدمتی نماید و هم از خود یادگاری بگذارد.
قلم خواست تا مدحتی ساز و انشا
پریشانی آمد بر انگیخت سودا
بمن گفت ای بیروت چه خواهی
برو نزد کوتوال عالی دانا
سید
۱۴۱
که شاید غباری ز شفقت فشاند
به فرق سرت تا شوی رونق افزا
محمد عظیم آن شجاع هنرور
ز نور محبت بر افروخت دلها
بکوشید از جان بصدق مبرهن
که تا گشته نامش بعالم هویدا
دگر مدعای مرا نیست هرگز
مگر انکه غمخوار باشد چه آبا
ندارم بجز یک خط کچه چیزی
که آن باعث رزق اطفال حالا
بجز فضل درگاه جبار مطلق
مرا نیست هرگز کسی دامن آلا
نه این توه دارم که خاشاک آرم
۱۴۲
نه زارع که هر دم برایم به صحرا
نه دزدم که در هر شب تار اسود
بهر خانه افگنم شور غوغا
نه نجار کز قوت پنجه خود
اجوره سوی خانه آرم بها
نیم باغبان نخل بزرگی
که تا هر رقم میوه آرم بسکنا
نه اشتر کشم تا بملکی برایم
قطار تجارت کشانم چه جدا
نه مستوفیم نه مدیر و نه جالب
که با حکم طومار باشد بهرجا
من آن سید گل میر حکمت شعارم
که خوانند فرزند سید میردانا
محکمت
۱۴۲
بحکمت جهانی بصنعت نهانی
بذلت عیانی بطینت مصفی
هر آنچه که مانده ز آبا و جدّم
بخوردم بدینسال این خط انشا
ز مارت رسد هر زمان طور ماری
عدویت سرش کنده بادا و رسوا
۱۴۴
سراج الدین سلجوقی
یکی از یادگار های دودۀ سلجوقها و علمای قدیمی هرات است.
در سال ۱۲۸۸ تولد یافته و هنوز در قید زنده گی است
بیش تر روز گار عمرش بوظیفۀ خطابت و افتا گذشته واکنون
هم در محکمه مرافعه بهمان وظیفه موظف است.
باشعرای عصری هرات علی العموم و با سید میر مرحوم علی الخصوص
طرح رفاقت افکنده و به شعر و شاعری نیز میل مفرطی دارد.
غزلیات خود را تماماً بر سبک سعدی یا واقف میخواهد بنویسد
اشعار خوبی هم نوشته است، گاهی خطیب وگاهی مفتی
و گاهی هم بنام خود و گاهی به کلمۀ سلجوقی تخلص میکند.
جناب مفتی صاحب را بر علاوه بر شرف علمی خود شان
به امری دیگر بیشتر باید ستود ، و آن این است که مانند صلاح الدین
یک تخم دانش و یک نژاد نیرو مند به اغوش خدمات هم چه یکدی؟
۱۴۵
تربیه شده است و واقعا مفتی صاحب ازین حیث خدمت مهم
تری را احراز نموده .
آن خط سبزی که دور لعل میگون بسته اند
از قلم موی ریسمای آه محزون بسته اند
نیست بر رخسار بدرش انکه حاجب هلال
با کمان ترک شکاری را بافسون بسته اند
زلف بررویش تو گوئی دود زاتش سرزده
دیده بازان دود بر خود روز جیحون بسته اند
دید مردم عکس خود بر دور لعلش خال گفت
هندوی سیر آب بر آب بقا چون بسته اند
بر فریب پای موری نگذر از چاه ذقن
کان طلسم خوشنما بر خوردن خون بسته اند
داغ آن میم دهن بر قلب من امروز نیست
۱۴۶
پیش از گفتار کن این نقطه بر نون بسته اند
زیر محمل گوهر فشاند شتر بیوجه نیست
بر دماغش رشته از حال مجنون بسته اند
خسرو این تند راندن قتل عشاق ست و بس
جان شیرین جمله بر فتراک گلگون بسته اند
در خیال قامتش میدان خطیب هر شاعری
پیش از تو زین نمط صد بیت موزون بسته اند
عرق زردش چو در خوشاب لرزد و ریزد
چو شبنم که ز برگ گلاب لرزد و ریزد
سپاه زنگی زلفش برخ برسم شبیخون
بیمن باد صبا وقت خواب لرزد و ریزد
[ILL] وسمه بر ابروش چو هری علی دان
۱۴۲
زتیغ اصل عرقی همچو آب لرزد و ریزد
زجنبش مژه اشکم بسوی دادی دامن
بسان قطره سیمین مذاب لرزد و ریزد
بطرز طرزی افغان خطیب قافیه از چرخ
بدهنت چو مطر کز سحاب لرزد و ریزد
یارا که نموده سوال از لرزم
یک روز تبی روز دیگر می لرزم
روزی که بود نوبت تب نالرزم
افزون ز هراس لرز فردا لرزم
صلاح الدین سلجوقی
شاعر زبردستی که با یک روح شجاع و یک خامه مقتدر
۱۴۸
در زمینه نظم و نثر علم تصرف برافراشته، بعبارت دیگر
فرزند باهوشی که به مزایای علم و فضل و بیان وی یک فطرت
زنده و بیدار نام تاریخی در ادبیات هرات گذاشته
آقای سلجوقی است.
بدون رعایه رسمیات، تنها از ملاحظه افکار و آثار او بآ
معترف نمود، که صلاح الدین در حزب ادبا نقاد و روشن
خیال هرات اول کسیست که علم مظهریت را در این
موضوع بدوش نهاده و سرسلسله مرحله زنده گانی ادبیات
عصری این محیط معرفی میگردد.
ادیب، عالم، مورخ، دیپلومات، سیاس، نطاق
والحاصل روح بسیار دانای هرات سلجوقی است.
این نویسنده منور پسر ملا سراج الدین خان سلجوقی است.
در سال (۱۳۱۳) تولد یافته و تا اکنون در قید حیات است
چندی
۱۴۹
چندی مدیر معارف هرات و چندی بسم رئیس التالیف
و یکچندی نیز مدیر مطبوعات بوزارت خارجه و فعلاً
قونسل افغانستان در بمبئی میباشد.
قصاید خیلی بلند و مقالات بیحد عالی دارد کتابی در اخلاق
تالیف نموده و بر علاوه در اکثر مؤلفات رسمی معاونتی که دستام
بر طبع بلند او دستایش خالصانه که محض قدر شناسی از فضل
اوست اینک آثار او گواهے میدهد.
شبی ز کجر و شبهای کهنه گردون
ز ساز شعبدهای سپهر بوقلمون
بدم به پیر فلک گرم در خطاب و عتاب
که ای ستمگر بد فعل کج نهاد حرون
ز کین تست که کفار گشته مستولی
زکید تست که اسلام گشته خوار و زبون
۱۵۰
چرا رواج اقانیم در اقالیم است
چرا شعایر توحید گشته است نگون
چرا کراسه اسلام در حضیض بلاست
باوج دبدبه و طنطنه است انگلیون
چرست حالت شامات اینقدر ویران
زچیست حالت بطحا اینچنین واژون
همه بقاع مقدس بدست کفر اسیر
فسرده گشته ز اثقال کاپیتولاسیون
زمین قدس و حکومت بدست متفقین
جزیرة العرب و حکم انگلو ساکسون
چرست مفرش اسلام بوریای خمول
چرست مسند کفار فرش بوقلمون
تو نیز عیسوی کز معدل و محور
۱۵۱
شده است شکل چلیپا به چهره ات مکنون
توئی بصورت دجال و من نمیدانم
بعیسی از چه سبب گشته چنین مفتون
نحوست تو شده سم ملت اسلام
سعادت تو شده وقف امت ملعون
زگردش تو نشد هیچ بنده خرم
زچنبر تو نشد هیچ گردنی بیرون
نزیست شیر دلی در جهان بدون گزند
زروز و شب که دو سگ بسته در بن هامون
تو نیز بگذری از خود که خون خلقی را
ستاند از تو یقین حکم خالق بیچون
چو گوش کرد فلک از من این خطاب صین
جواب داد بمن کی سفینه سفله دون
۱۵۲
مزن تو طعنه ترسا که نیستم ترسا
که هست مهر محمّد بسینه ام مدفون
از ان مسیح بچشم اقامت افکندم
که از صلیبش گشتم بشكل لا مظنون
وجود نیست مرا تا که خوانیم موجود
اراده نیست مرا تا که دانیم مطعون
ز کج نهادی خود ننگ گشته بجهان
چرا کنی تو ز حیل در اینخبثیت مطعون
از ان زمان که ز اوج شریعت افتادی
بچاه ذلت ادبار رفته واژون
بآب دیده وضو ساز پنج نوبت را
مباش در صف هم عن صلوتهم ساهون
مباش منکر نار الهی که در این عصر
بتجميع
۱۵۳
ز استخوان تو فسفور ساخت شیله و غون
کر انجیل وامر که عاقبت به هی
مرو بصوب مناهی که نیستی ماذون
بطور قرب یرانی زصدق چون موسی
بقعر خاک در ائی ز بخل چون قارون
دروغ شد سبب بهت در حق نمرود
ز صدق شد بجهان افصح اللسان ہارون
از ان نمائی سرگشته در فضای خمول
که دور گشته از شمس فضل چون بنطون
توئی سوار خر جهل در ره حرمان
حریف بر شده باز پیلین و بر بالون
تو بر شتر زده بار به ید و خصم ظریف
مهار کرده هوا را برشته سیمون
۱۵۴
کنی تو تعبیه سیاب حشمت اندر گوش
کشید حلقه کیستی به سیم خود تلفون
تو خفته در چه یلدا جهل چون خفاش
شد از خفاء تو اعدا ہر یکی پدسون
ز حکمت است که توحید گشته مستحکم
عقول را بخداوند کرده رهنمون
همین نوشته عطار در به صفحه من و بس
فان طائفة الحكمة هم العالون
همیشه رخت بیرون کش زمحفل شعرا
که هست بهره شان يتبعهم الغاون
اگر تو منزل الا الذین همی جوئی
سرای ذکر وطن را بنغمه حزون
زعشق او بجهان شو همیشه سرگردن
۱۵۵
زخار غمم بفغان باش چون گرا مافون
اگرچه دست تو از نقد و جنسن خالیست
ولی بحب وطن ساز سینه را مشحون
بعزم تربیتش شو چو این شه غازی
بفکر تقویتش باش همچو ناپلیون
بکوش تا که رود نام آن بسطح زمین
بروی منبر و دینار در تخوم و شخون
رسول گفت که حب الوطن من الایمان
باین به بین بحقیقت نه در گل سخون
نمای مدحت او را تو در فراز و نشیب
سرای منقبتش را تو در رباط و قلون
۱۵۶
من که دارم به سینه تنگی
دلی با تار موی آونگی
مغز آشفته در سر سنگی
چه سرایم ز پرده آهنگی
عهد کردم دیگر که غم نخورم
هر چه آید بفکر دم نخورم
از نشیب و فراز رم نخورم
سکه مینم در زمانه بی ننگی
حسن پنجم مراغسم نیست
در بهارم گیاه ماتم نیست
در دو چشم سفید من نم نیست
دزد و عالم نباشدم رنگی
تو بگوشم مخوان ندای وطن
۱۵۷
که گریزانم از صدای وطن
موطنم جنت و درای وطن
نه هرات و مزار و فوشنجی
منم از تنبلان شه عباس
زرق و طامات موذی و کناس
ز جهان گشته ام خلاص و پلاس
سر و برگم کدوئی و دنگی
مقصدم در دو گیتی آمده پول
نشناسم کمال نه ز غلول
خط ارشاد دارم از بهلول
در بن چنار یا سر سنگی
گرچه در پارلمان کلادستون
گشت ناطق بر اهل انگلیون
۱۵۸
بهر دفع گواسه بیچون
زان سخن نیست بر دلم زنگی
گر چه آن نطق هم بدوره جارج
گشت بیرون ز حلق لاید جارج
من تماثیل و و هم ۱۱۱ نیلاج
میکنم غیبت از ان مرآهسنگی
گر شریف است والی مکه
دگر از اوست روی دنیا لکه
چون نزد بر من این سخن دکه
غم ندارم بقدر شور دنگی
دفیصل ار بر عراقی شد والی
بهر بغداد گرفت حستمالی
چه خورم قسم که از سر استالی
۱۵۹
در عرب نصب کرد استفنکی
شکر ایزد که من مسلمانم
ننگ آید ز صنع المانم
فخرم این بس که من نمیدانم
ز فریب و فسون و نیرنگی
من ندارم ز وضع استعمار
نه به کاپیتولاسیونم کار
سرقناتی نموده نذر خمار
نه بریتانیم نه فلمنگی
چکنم کنفرانس صلح ملل
کو نکرد از جهان علاج خلل
برتر از وی حق زجنگ دول
می خورد کفه سلم پنگی
١٤٠
این منم آن سپهر نقض قبول
که زمن کرده بدر فضل افول
منم آن شاه باز اوج خمول
همکبتی بپای من زنگ
هند اگر هست زیر استعمار
مصر اگر آمدست تحت فشار
ور بشامند دشمنان وادار
منم و چنگ و تار و سارنگی
نه کمیته بگری و نه کونسل
نه حق سوفر اژونی ورسل
نه زکانکور عموم ملل
که دلم برده قحبه و کشنگی
من ندانم نه اکسپوزیسیون
۱۶۱
نه ز شورش نه از ربولیسیون
بایدم باده ماشکی ز افیون
حجره تنگ و یار الدنگی
کر خلیفه ز ملک بیرون شد
یا خلیفه شریف مغبون شد
چکنم بادلی که مفتون شد
بنگار چو نقش ارژنگی
بهر من تو مکوز مکر سکوب
نه ز اسپکترال و بایسکوب
از تلسکوب و نه ستیتسکوب
که مرا با فنون بود جنگی
نشناسم تراموی و موتر
نه دلیژان و نه شمند و فر
۱۶۷
نه هم ایروپلان و گردانزر
که مرا بس بود خر لنگی
من نخواهم اصول کیمیکل
من ندانم رموز پولتیکل
که مرا هست بی غم و کلکل
چادر و ریش و هفت اورنگی
تو ز هیئت مگوی ورد و بدل
نه ز اورانیوش و نه هرشل
که مدار وسیع دور زحل
به خر جهل من بود تنگی
شرلوک هم نیم به پولیسی
ونه بسمارک هم به پالیسی
هست شغلم ورای ابلیسی
بمکه
۱۴۳
بلکه چرس طره سبکی
چه نمایم به دره بین کلول
چه دهم شرح حکمت رنیول
که دلم برده لعبت شنگول
بقد شوخ و طلعت شنگی
صاد و دال ای قلندر پرجوش
خون شریاین ملک و دین می نوش
گر کسی گویدت که چشم مپوش
شنو ترهات گودنگی
سردبیر جویا
مدیر روزنامه شریفه اتفاق اسلام، و یکی از نویسندگان
معروف و منور این محیط است که برسائی قلم توانا
۱۶۴
در نتیجه ممتاز شش خدمات بزرگی او در جنب ارباب مسلم نسبت
ترقیات روحی و ارتقای مدارج معنوی جامعه ایفا
نموده است.
جویای عزیز در نشر افکار اجتماعی و علمی پاسیا و خلاقی بنخود
بروز نامه اتفاق اسلام و زحماتی را که در این راه کشیده واقعاً
چه از حیث علو مقالات و چه از پهلوی حسن ترکیب و پیراستن
جملات مقامی مهمی او در زمره نویسنده گان جوان افغان
حاصل داشته و به اصطلاح از ادبای دوره رمانتیرم بحساب
میرود.
در سنه ۱۳۲۰ در کابل و در سال ....... قلم روز نامه
نگاری را به هرات برداشته و تا اکنون در قید حیات است
نظر با قتضای وظیفه پیش تر به نثر نویسی میل دارد ولی گاه گاه
برای تشویق روح شاعری بعضی باعیات مفیده نیز انشاد مینماید
یک
١٤٥
(رباعی)
در ساحه شور و شر پندان جهان
می زد بیداگری بساز د فغان جوان
کاندر ره آزادی اقوام غیور
خون ریخت بها سرخرو شد بجهان
مقاله که در افتتاح سال هشتم جریده اتفاق اسلام نوشته - شماره اول سال هشتم:
سال نو اتفاق اسلام: - پرده از چهره نگارش می چیند و گلهای آمال جویا تازه از بوستان ہرت شگفتن میگیرد باز بیاد بهار ترقی در آسمان زیبای فغانستان صداهای رعد و برق کشیده قطرات شفانی از ابر نکار بگلزار وطن باید ریخت تا چه روید و که بوید.
۱۶۶
مع الاسف نسیم آرزو که از تموج حساسات بار اور مخیله
شبهه فواره از انتهای عروج در هم شکسته و شبنم وار
بر روی گلهای پژمرده و در پاسبرهای نورسته نثار در حین
سرنگونی و نزول هم ترشحات آبرا فقدان حرارت محیط
صورت انجادی میدهد.
کاش آن امواج فکری طوفان خیالی چون بخار
لطیفی در جو لا یتناهی فنا میشد و یا در زمین هموم جریان
آرامی بخود میگرفت تا از آبیاری این چمن برشد و نمو
سرو سمنی امیدوار میشدیم.
اگرچه طوفان های مهلک و غلیانهای خون قسمت
اعظم سیاه روزگاری را سفید کرده و الوانی که آب سفیدی را
جانشین شده از فضای نیلگون سرخ رویی و سرسبزی ما را
همیشه در بلندی ها بزبان اهتزاز گویاست ولی تا پستیهای
سرا من با را اوراق زنگار رنگ انتشار است نه پوشیده
و ما در روی آن غلطان نشوم امید ترقی حقیقی تسلی بخش
نخواهد بود درین حسرت سرا هر کس سری دارد سری دارد
همه میدانند که نگارنده یکنفر عالم و ادیب و فقیه یا اریبی
نیستم که حقیقتاً سزاوار یا مدعی جریده نگاری باشم
حتی سواد عربی در من باندازه است که در تهیه چند سطری
بر آسر لوحه سال هشتم عاجز ماندم، بار ها گفته و نوشته
و بار دگر هم باید بگویم، من یکنفر کارگری بیش نیستم که شدت
احتیاج مرا وا داشت. شبسی، و در سانکه، حرف
چینی را پرت کرده قلم نامه نگاری برداشتم و مصمم شدم
تا اندازه توان بوطن و ملت خودم خدمت کرده و شاید
از این راه یکی از هزار حقوق پرورش دهنده خود را با
واجداد خود را ادا کرده باشم و همینطور هر دمی که مرا فرصت
۱۴۸
نفس کشیدن باشد از مسلک اساسی خود خواهم گفت
و باز مجبور شده ام همان جمله را که در اول اعلان های
تاسیس مطبعه هرات نوشته ام تکرار کنم بلی. دانایان
قرون معاصر عقیده دارند قاطعترین اسلحه عصر کنونی ما
سلاح علم و فن است ازین رو میتوانیم بگویم بزرگترین
عواملی که آن را برفع جهالت و نادانی کار می اندازد
مطبوعات و انتشارات خواهد بود تقریباً چهار صد و پنجاه
سال میشود که ماشین طبع و لوازم چاپ را گوتینبرگ
المانی تکمیل و برأ خدمت بشریت در پیشگاه استفاده
اهل فهم و تکلم تقدیم داده و تمام دنیا ازین راه در پی
تعمیم علم و معرفت و بیداری اقوام خودشان حاضر آمده
باین وسیله پرده ظلمت جهل از صحایف ممالک خود
برداشته ملل منسوبه را دانا و بینا ساختند و ما هنوز از مطبعه
۱۴۹
و مطبوعات خارجی بلد نیستیم و از تالیف و تصنیف کتب
علمی و اخلاقی و طبع و نشر جریده و مجله یا روزنامه اثری
نداریم ، عالم مطبعه و حروف گرفته و اکثر حروفات مشکله
و متداوله شان را باسلوب آسان تری تغییر داده در رفع
بی سوادی عامه جد و جهدی کرده و میکنند و ما تاکنون بهمان
مطابع سنگی کندکاری که چاپ آن هم خوب خوانده نمیشود
اوراق چرب و سیاه میکنیم و هنوز هم میخواهیم از ملل متمدنه
دنیا محسوب شده با اقوام مترقی عالم همسر و برابر باشیم همینطور
بی خبری و عدم معلومات تا از اطلاعات تازه دنیا بحدی است
که از جزوی واقعات و قضایای متفقه عالم گاهی در ظرف
بیست روز یکماه هم واقعیتی نداریم باینکه پیشترین طبقات
این زمانه فهمیده اند.
انسان بی معلومات جزو بهایم محسوب است چقدر خجالت
۱۷۰
آور است که نام ادیب و فاضل محترم در وزنامه نویس
یا جریده نگار را بخوشی قبول کنیم و اطلاعات گذشته از مجاری
دول و ملل دور تر دنیا از جریانات علمی سیاسی یا اقتصادی
دول همجوار ما نیز قاصر باشد.
وقتی که خود دور از مرکز درین محوطه تاریک با اینچنین
یک افسرده گی و روح منجمد زندگانی کنیم کجا خواهیم توانست
به تنویر افکار و بیداری ارواح یک قومی رهنما بشویم مناسبات
شوروی و انگلیس بعد دوساله تیره گی با یکجهان اشکال
تراشی های فرقه محافظه کار گویا در اثر تلاش حزب تازه بروی
کار آمده کارگر انگلستان مجدداً صورت ارتباط میگیرد
و سفرای کبار جانبین بوزراء خارجه آنها معرفی و پس از ورود
شان بمالک و نقاط مرجوعه یکدیگر تازه ما درین گوشه
دور افتاده مطلع می شویم.
تراخان نماینده مهم خارجه دولت شوروی برآمد طاب
متعاقبی در جمهوریت ترکیه مسافرتی کرده و بعد التجدید
معاهده ۱۹۲۵ و امضای پروتکلی که متمم معاهده بیطرفی
ترکیه و شوروی باشد مراجعت مینماید وما یکدت مدیدی
بكم وكيف مطلب آگاهی یافته نمیتوانیم ولو افغانستان با هم
از دول همسر شوروی به حساب رفته و نسبت بمندجات
ماده دوم (پروتکل مذکور) که عین آن را درین شماره
اقتباس کرده ایم، بنام همسرحدی مدخلیت تامه دارد
چنانچه روزنامه ایزوستا منطبعه ماسکو هم اظهار میدارد
امضاء پروتکل انقره یک قضیه بین المللی ست که اہمیت آن
از حدود روابط مستقیم شوروی وترک خارج میشود
این حقیقت که جمهوری ترکیه با اوضاع کنونی ما با استحکام
علاقه ترکیه و اتحاد شوروی موفق آمده گواهی میدهد
۱۷۲
که قواء ترقی خواه نهضت آزادی طلبی ترکیه باجنبش های
اجتماع مشرق زمین علاقه دارند همان جنبش هایکه انقلاب
اکتوبر اتحاد شوروی تکان سختی بانها داده و نفوذ عمیقی
در ممالک شرق داشته ددارند بچنین اوضاع تازه
هندوستان دکور بقیه استقلال خواهی آن سامان چقدر
قابل مراقبت و لازم الفهم هموطنان جوان ماست.
از نشریات این چند وقته مسیجو ار محترم بادولت علیہ
ایران که بطور مبادله د اشتراک در وسعت معلومات ما
کمک های برادرانه دارند خیلی متشکریم الحاصل چه داریم و چیست
که ضرورت نداریم خوب بدوا برای این قسمت نواقص
نشریات و انتباهات ملت عزیز ما چه باید باشد
پسته وتلگراف وتکمیل مطبوعات و آزادی آنهاست
تقریباً نود وسه د یک حساب دیگر هفتاد سال از انجام
اختراع
۱۷۳
اختراع تلگراف بی سیم میگذرد و دول دنیا بسرعت نامه
در صد در صد استفاده و مستفیض شدند و ما بجز در مرکز خود بر ۲
اطراف دور دست فائده گرفته نتوانستیم حکومت با ترمیم
ریخت و پاش اغتشاش یکساله و تسلی حُمداران باید
مصروف باشد مقتدرین ملت هم که بفکر روزگار ما نیستند
مامورین بفکر جاه و رتبه و ترفیع مقامات از هر وزارت
بوزارت دیگر دست و پادارند کسبه و اهل صنعت
بی بضاعت از تکلیف معاف شناخته میشوند .
مردمان ثروت پرست هم از خرید زمین و توسعه
زراعت یا فکر برداشتن حاصل امورات املاکی خودشان
بهمان ترتیب چندین هزار سال پیشتر هیچ کار برا در دنیا
بپز نمیدانند تجار گرامی ما هم که چسبیده اند به پشم و پنبه
و پسته و بادام و شب و روز فکر میکنند از کجا مواد خام
۱۷۴
یا سرمایه های حقیقی مملکت ما را ببازار های خارج بقیمت نازلی
که از رعیت بدست آرند بیک فائده جزئی برای خودشان
فروخته و در عوض چینی و چینک و اسباب آلایش
وغیره هیچ و پوچی که بپزی نیرزد بیاورند تا همه در ایام
هموطنان شان را بهلاکت تمامی سوق داده باشند دیگر
این حسن و خیال دامنگیر خاطرشان نیست که دستگاه
های کوچک تخنیکی ماشین الات سائن تلگراف دستگاه
رادیو لوازم مطبوعات چیزهای کم قیمت عام المنفعه وارد
کرده هم فایده بردارند و هم بثروت معنوی و معاملات
اقتصاد ملک و ملت خودشان خدماتی انجام داده باشند
بلی در مقابل اینهمه مایوسی آنچه در چشم دل ما بارقه سعادتی
درخشان میدارد روح زنده ملت است حب وطن
جامعه است قلب قوی و بازوی توانای افراد است
۱۷۵
علم و فضل قائد دانشمند و زمامدار نو نامور است اگر
این موانع و فلاکت باین فضائل تبدیل بسعادت شود
و انشاء الله بزودی خواهد شد گلهای آرزوی جویا نیز
شگفته گی می پذیرد جریده اتفاق اسلام بسرعت تمام
مرحله ابتدائیه را از هفته یکمرتبه و بهفته دو مرتبه
و روز یکمرتبه طی نموده و روزنامه دلخواهی خواهد شد بلکه
در مرفقت خود جراید و مجلا چندی را مرحله پیمای این راه
خواهد دید .
سرور بخشی
سرور بخشی از نوباده گان معارف هرات و یکی
از نویسنده گان با ذوق و دارا روح بلند و قلم ارجمند است
در شعر گفتن میلی ندارد مگر به نشر مقالات مفید و خطابه های
۱۷۶
زنده راجع به ترقیات جامعه نوشته و بعضی مطبوع و برخی
نامطبوع است.
در سال ۱۳۲۷ – تولد و تا هنوز بقید حیات
می باشد.
مقاله که راجع به استقلال نوشته:
اتفاق اسلام شماره ۳۲ سال ۸ حریت و آزادی
آن حق مشروع بشریت است که ملل عالم در بهایش جان
می سپارند و از داشتنش فخر مینمایند.
ملل حساسی که هوی استقلال در سر دارند و در را حصول
آن هزاران جوان ناز پرورده وطن را بی ندره تاسف
باستقبالش قربان میسازند استقلال آن محبوبیت
که بهایش خون های پر حرارت و ارزشش جان
بازیهای میدان نبرد میباشد ، این شاهد مقصود در اغوش
ملتی
١٧٧
ملتی میآرد که محب زندان دار در راه وصالش جان بسپارد
امروز حالیکه از جام آزادی سرمست است بداشتن
نعمت پربها استقلال مینازد و اقوامیکه در مقابل دشمن
و جهل خود آنرا از دست داده اند با دل پرحسرت
و تلخکامی امرار حیات مینمایند.
استقلال حافظ و نگهدار ملیت است
استقلال حیات بخش ابدی است
استقلال پیرایه ایست که اگر قومی از آن عاری باشد
از حفظ نوامیس ملیه خود عاجز است.
استقلال قوم سلاحیست که چشمهای بدبین جهانگیران را
کور و شکمهای پر آز و حرص استثماریون را از هم میدرد
استقلال میوه ایست که از درخت شجاعت و فداکاری
میروید و از خون رنگین شهادت آبیاری میشود.
۳۸
استقلال نهال برخواسته سرزمین غیرت و شهامت است
استقلال حامی نهضتهای ملی است چه خوش است قومی که در
شرائین آنها خونهای حریت خواهی و استقلال طلبی سریان
و جریان باشد.
چه مردانه است قومی که با بازوهای آهنین حلقوم غاصبین
بی مروت را فشرده خطاب استقلال را به نسبت خود
از دهانش بیرون آورده و این حق مشروع خویش را
به نیروی بازوی مردانه حاصل نماید.
زهی ملتی که در گسیختاندن زنجیرهای اسارت اجنبی
از هستی و جان بگذرد.
معمور باد سرزمینیکه افراد با غیرت و شجاعت تربیه
نموده در راه صیانت و سرخرولی خود فدا میسازد.
بلی در چنین ایامی بود که وطن عزیزمان بعد از در هم شکستن
تا
۱۷۹
سلاسل اسارت در عالم آزادی اثبات وجود نمود در این
ایام بود که خونهای حریت طلبی هموطنان با غیرت ما بجوش و خروش
آمده در مقابل صفوف دشمن صف آرائی نمودند
چنین ادانی بود که نسیم های حیات بخشای آزادی وزیده
ابرهای تیره و تار اسارت را از افق خوشنمای وطن محبوبمان
پراکنده نمود و ثابت شد که ملت افغان نه آن طعمه هضم
پذیر است که کسی بتواند از ان آتش جوع خود را تسکین نماید
بلکه حشای منتظرین فرصت را از هم میدرد.
همین روزها بود که غره توپهای دشمن کوب ما در عالم سیاست
طنین انداز گردیده اشعه برچه های براق مظفریت افغان
جلوه گر شده چشم معاندین را خیره ساخت.
چنین روزگاری بود که شیرهای پیشه فغانی کامیا میدان
رزم گردیده وطن عزیزمان در بین دو عالم متضاد سوسیتیت
۱۸۰
در امپریالیست و دو بحر متلاطم مانند کوهی عرض اندام نموده
مجرای حرمی آنرا دژگون و دنیای دیپلومات را دیگرگون
نمود.
درین موسم بود که جوانان به بر رسیده مان فریاد سان
در پی تحصیل محبوب حریت در کوه های باشکوه وطن بخون
طپیده و چمنستان آزادی را از آب یاری خونهای
سرخ خود سر سبز ساختند و در صفحات تاریخ حیات با عنوان
پر افتخار افغانستان مستقل را احداث نمودند.
هان ای محصلین سعادت و ای شهدای راه حریت در ایامها
فراموش نمی شوید بلکه این تخمی را که از جان فشانیهای خود
در عرصه نیکوی وطن کاشتید و از خون ریزی های معتنای
خود آب یاری نمودید سال بسال و قرن بقرن
در نمو بوده بمدارجی که ملت افغان بیدار گردد مرهون
ممنون
۱۸۱
و ممنون فداکاری های شما میگردند و جان نثاری های شمار از یاد
نمیدهند.
ای سرمایه های افتخار وطن که طلسم های سحرآسا دشمنان
ما را با نفاس آتشین خود محو نموده بعالم آشکار ساختید
که ملت افغان در مهد حریت و شهامت پرورش یافته
متحمل زیر دستی کسی نمیشوند وحیات جبون را نمی پسندند
و در سر ناموس ننگ جان می سپارند این روز فیروز را
که یگانه خون بها شماست ملت عزیز میشمارد و در صیانت آن
رویه شما را سرمشق خود ساخته در مقابل جزئی صدمۀ که ازین
رهگذر متصور باشد سر بکف دارند.
ای سربازیکه آخرین گلوله خود را برآر دفعه از وطن بطرف
دشمن آتش زدی و در دم واپسین بیاد وطن و کهسارش
جان سپاریدی تو آن عنصر پاک وطنی که امروز ملت بتو
١٨٢
و فداکاریت افتخار میکند.
ای ملت با شجاعت افغان شاد بزید و این روزها قدر
بدانید که ارواح آن شهدامانند فرشته های رحمت
به نسبت شرافت امروز که از قید اجانب رهیدید تبریک
میگویند.
فصل (١١) شین معجمه
* شیرعلی غزنوی *
اصلش از غزنی است ولی تماما روزگار حیات شاعر یش
در هرات سپری شده چندی معاون روزنامه و فعلاً
در یکی از دفاتر مالیاتی به امور دیوانی اشتغال می ورزد.
طبعی جوان و سلم تیز دارد در نظم و نثر تعقیب
نویسندگان عصر حاضر نموده و الحق آثار خوبی هم از خود گذاشته ا
از آثار قلمی او ناله های شبانغیش معروف است و اکثر
زیبا
۱۸۳
غزلیات او نیز در روز نامه بطبع رسیده.
عمرش به ۲۵ سال - بالغ می شود
(غزل)
هر گل احمر که در بهار بر آید
قطره خون دل فکار بر آید
خاک چو ممزوج خون بی گنهان است
سرخ ز موج ہوا غبار بر آید
از ستم روز گار خون دل سنگ
دانه یاقوت آبدار بر آید
در اثر باد بید سرخ چو لرزد
ضجه جان سوز شاخسار بر آید
نی چو ز خون قتیل ریشه کند تر
از جگرش ناله های زار بر آید
۱۸۴
از ید ناکام مهوشان ته خاک
هر گل رنگین بیادگار برآید
مدفن اجداد و جا زنده گی ما
مستقل ار نیست نه اقتدار برآید
از می گلرنگ اجتناب نمایم
خون خورم ار لذتی ز نار برآید
بلند گشته بعالم لوای حضرت عشق
جهان علم هنر می پرد بقوت عشق
رسیده مژده ز بی سیم دل گریبان
که می تراود از و التذاذ صحبت عشق
حلوای عشق دهد پیر را قوای شباب
بجسم مرده رسد زندگی ز نسبت عشق
بگذف
۱۸۵
بطوف شمع چو پروانه سوخت پروا نیست
فغان و ناله بود عیب نزد غیرت عشق
گہی حیات و گهی مرارت مرگ
چنین همی چشم از جام دوست لذت عشق
علاج زخم جگر را نجوییم از دکتور
رسد چونیش ز انجکسیون صحت عشق
پس از خزان وطن بوستان ملی را
بگو که خون دمد از جس کل بتربت عشق
مجسم است درین سینمار سوم عجب
چو انعکاس کند فلم های حکمت عشق
یکی ز قوم اگر در خیانت آموزیست
عدوی جامعه نیامدش سیاست عشق
مل از وحدت آمال میرسد به کمال
۱۸۶
ترقی وطن از جوشش محبت عشق
وحش و طیرند در خور جان
پاس لطف ترا بجا آرند
خدمت نوع باعث حرمان
زآنکه اندر عوض جفا آرند
اکثرانه آدمی فقط شیطان
بزبان یار و در عمل مارند
صنعت افزوا رفاه ابد
نیک انیک باش بد را بد
روز عید از نفاق عشم گردد
خوش همه روزت از منافق نیست
بجد خصلتی چو صنم گردد
شیوه اخوت موافق نیست
الفت
۱۸۷
الفت درستان چو کم گردد
کمتر از نوع ناموافق نیست
عید ما کو بهار ما بکجاست
عمل مسلم حق طریقه راست
فاسق و کاذب ظلوم و جهول
از لباس ملوک عریانیم
مفسد و خائنین وحشت خول
وحشیان نژاد انسانیم
از خدای فلان و بند پول
دزد و خونریز و خانه ویرانیم
کار ما یا بدارد شادونق
قرب حکام و پایمالی حق
عمل چاوسکر اوست حرام
مضعف قلب و منبع علل است
آفت اقتصادیات عوام
غارت مال و ثروت ملل است
میرود تازگی ز حسان تمام
شر بسر برد ماغها خلل است
پول ملت حریف شیرینیش
وز ظروف فلزی و چینیش
دود چرس از بسینه ما وا کرد
دل اگر سنگ باشد آب کند
در بمغز که وی سر جا کرد
خانه عقل را خراب کند
همه را یاده گوی و رسوا کرد
خودش روح را کباب کند
۱۸۹
بنگ و معجون حشیش و ناص و تنباک
خصم عقلند و جمله زهر هلاک
از ثواب معانی قرآن
غافل و بی نصیب و بیخبریم
جمله از بخل و سود قصد گان
دشمنان حیات همدگریم
عادت ما اذیت است و زیان
همه آماده گان شور و شریم
جنگ اسلام را غزا گوئیم
خوردن خون شان روا گوئیم
نفع اگر در خیانت است و دروغ
در گذرگان اساس بی شرفی است
انکه در بام راستی زد بوق
۱۹۰
لازم طرد و حبس و برطرفی است
بصداقت اگر نباشد دوغ
باش قانع که مشرب حنفی است
بدکنی بد بجانمان تو باد
حسن اخلاق یار جان تو باد
شعر
جناب معصوم خانی ژنرال قونسل سابق دولت علیه ایران در هرات.
فقط به خواهش خود او همان اشعاری را که در زمان توقف خود بهرات سروده و آن ها را ثمره آب و هوای این سرزمین میداند در اینجا درج مینمائیم ورنه مطلب ما از تدوین این مجموعه تنها شعرای هراتی ماست.
۱۹۱
این است که اشعار آقای شعله را فرزند تاثیرات محیطی هرات
دانسته و ازین حیث یک نمونه از آثار آن فاضل محترم را
بیادگار طبع سرشارشان در اینجا نوشتیم
(غزل)
من و تو و قدح باده و شب مهتاب
بگوشۀ چمنی خوش بود شویم خراب
تو در کنار من افتاده مست باده بدست
مرا به سینه دل از آتش غمم تو کباب
من و تو در تپ و تابیم هر دو دانی چیت
من از دو نرگس مست تو از دو جام شراب
جهان شود همه روشن اگر به نیم شبی
بگیری از رخ چون آفتاب ماه نقاب
شنید این غزلم یار زیر لب میگفت
۱۹۲
غ م گر که شعله به بیند چنین شبی در خواب
غ ل پیرم و عشق ای جوان بروی تو دارم
در دل افسرده آرزوی تو دارم
بی تو ندانم شب و روز و بخاطر
اینهمه آشفتگی زموی تو دارم
کرده نهان کنج عشق بر دل ویران
بسته فرو لب ز گفتگوی تو دارم
گر همه خوبان شوند جمع به یکجای
از همه سیرم نظر بسوی تو دارم
نیست مرا دیدن آرزوی جوانی
غیر یکی آرزوی روی تو دارم
مستی و عشق و جنون و رنج و ملامت
۱۹۳
جله از ان چشم فتنه جوی تو دارم
حریت اشعار نغز شعله شنیدن
از لب شیرین بذله گوی تو دارم
شب تا سحر به پیش جمالت بپا چو شمع
سوزم ز جور سر بدهم از جفا چو شمع
در بزم عشق سوخته در دم نمی زنم
در پیش کس ز قصه چون چرا چو شمع
سر تا بپا بسوزم و با چشم اشکبار
افتاده ام بزحمت این ماجرا چو شمع
شبهای تیره ز آتش عشق تو تا بصبح
باید تمام سوخت سر تا بپا چو شمع
چون شعله سوختم همه شب را و در سحر
۱۹۴
خاموش گشته ایم زباد صبا چو شمع
فصل (۱۲) صاد مهمله
(صارمی)
احمد قلیخان صارمی در هنگام ملوک الطوایفی هرات یعنی
در میانه های صد دوازدهم هجری یکی از رؤسای طایفه ایماق
بوده در قلعه نریمان تولد و در روضه شیخ احمد جام که صارمی
خود را از عشیره او معرفی میکند دفن گردید.
صارمی کتابی در تذکره شعرای قرون اخیره نوشته
و نام آنرا میکده گذاشته است.
این کتاب از حالات میرزا بیدل شروع نموده
به شعرای معاصره صارمی خاتمه می یابد.
اگرچه در تشریح احوال شعرا بیشتر به پیراستن عبارات
سجع
۱۹۵
تسبیح و تقفیه کلمات پرداخته ولی با آن هم بر اشعرای
قرن اخیر کتاب میکده بهترین کتابی شمرده میگردد ولی
افسوس که تا هنوز تحت طبع نیامده است.
ما امیدواریم جناب محمد ابراهیم خان آقا این اثر تاریخی
دودمانی خود را به آینده قریبی به طبع برسانند.
صارمی خودش نیز طبع رسائی داشته غزلیات خوب
و رباعیات نغزی نوشته است.
در قصاید نیز دست زده و قصیده های خوبی هم دارد
اینک برآئینه این چند سطر از آثار او را که ذریعه آقای
محترم محمد ابراهیم خان نواسه هوشمند و فاضل او
بدست آورده ایم در اینجا درج مینمائیم.
قصیده که در مرثیه خواهر فاضله خود محجوبه شاعره سرائیده است
من بودم انیز دانشمند و فرزانه خواهری
۱۹۶
در مشرق کمال درخشنده اختری
در بوستان عزّ و نسب سرو کشمری
در آسمان فخر و حسب ماه انوری
اندر حریم قدس حیا پیشه مریمی
بر جمله عفاف و فاکیش هاجری
صدیقه صدق و فاطمه طینت زبیده
بلقیس خوی آسیه سیرت نکو قری
مشکوی شعر را سخن آرای مخفی
بستان فضل را چمن آرای عبہری
در نجل جهل و سیرت ناپاک مفلسی
در علم و حلم و فهم و فراست توانگری
کلکش ز مطلع خط و انشا عطاردی
طبعش ز درج عقل گرانمایه گوهری
محجوب در سرادق عصمت ز چشم دهر
طالع زبرج فضل چو مهر ز خاوری
اندر حساب رمل محیطی هندسی
در فلک بحرهیأت تقویم لنگری
خورشید بر صباح زرأی منیر او
میکرد کسب نور چو از خواجه چاکری
ماه از پی رساندن صیتش بهر طرف
میشد روان بسیر سفر چون کبوتری
کیوان بدیده بانی درگاه عصمتش
چون هندوی که پاس ندارد ز منظری
برجیس میکشد ببر در ششم فلک
از بهر درک صحبتش از شوق چادری
بهرام ترک خوی بقصد حسود آن
۱۹۸
چون چاکران ستاده بکف تیغ و خنجری
ناهید میرود پی فخر او سحر
از نظم دلکشش غزل روح پروری
تیر دبیر از سر اخلاص مینوشت
ز اوصاف خلق فہم معانیش محزری
بودش بہرانا مل فرخنده صد ہنر
الحق کشاده بد بجهان از ہنر دری
ہر چند در کمال و خط و شعر و ہوش و عقل
چون آن نداد چرخ کہن یاد دیگری
ناگاه جیش مرگ نمودش ز من جدا
من ماندم و مصیبت آن دست برسری
این جور خود بخویش نمودم کزا بلہی
دادم فرشته را بکف دیو منظری
۱۹۹
بدر ای پس فطرت و بدکیش و سست عهد
دون طبع سفله خصلت و ناپاک کافری
مردان بود که مردی نامش بود که هست
به از کلاه مردم نامرد معجری
کی از خصال او بتوان شمه بیان
عمری اگر سیاه کنم لوح و دفتری
القصہ رفت از جگر چاک دل فکار
آن مهربان ز جور چنین جورگستری
ناچیده از حدیقه کام دلش گلی
ناخورده از بهار جوانیش نوبری
شد آن شهید زہر جفا در ریاض خلد
مونس بحوریان و من و دیده تری
روزم چو شب سیاه دهم سرد و چهره زرد
هر لحظه ام بخنجر ازین غصه خنجری
از فوت آن چو باغم و زاریست کار خلق
تاریخ یافتش غم و زاری بخنجری
پس چاره غیر صبر و شکیبا نباشدم
از قسمت سپهر و جفای ستمگری
در روز حشر شافع یوم النشور باد
اندر میانه من و آن سفله داوری
ایدل چرا کنی گله از خلق و از سپهر
دادند از ازل چو بهر کس مقدری
این بود قسمتت که خوری غم کشی جفا
کس نیست پیش قسمت او منطقری
تا هست روزگار جفا بود کار آن
تنها تو نیستی ز جفایش مکدری
۲۰۱
نبینید مردمان که در ایام هر یکی
اندر و فاز محتبه رعناست کمتری
معدوم گشت مردم و مردی چنانکه نیست
امروز در زمانه از ان هیچ مهتری
منسوخ شد مروت از انسان چنانکه نیست
افزون نه آب خون برادر برادری
فرزند را بکار پدر نیست شفقتی
نبود بمادری زسر لطف مادری
کنج قناعتی و گدائی و خواب امن
خوشتر ز تاج افسر و محمود سنجری
درویشی و نیم نان جوین در کجا خرد
غم آنقدر که رنج کشد کیمیا گری
بکموی از سرت نشود کج اگر نهی
۲۰۲
کام توکلی چو تو در کام اژدری
ای کامگار و بر خداوند مال و جاه
پندی دهم اگر کنی از بنده باوری
دل در جهان مبند که این زال پرفسون
هر روزی از فریب نشیند بشوهری
تا کی زبخل در پی گنج و دفینه
تا کی زحرص در هوس اسپ و استری
تا کی بجمع مال کسان همچو کعبتین
در تخت تخته بزد حوادث به ششدری
زان گفت زنان شنید که نبود بیاد حق
بهتر هزار بار اگر گشنگی و گری
بازوی تن قویست بچنگ آر گنج علم
کز دین بکند شیر خدا در نو خیبری
۲۰۳
نگوز در آب و ی شریعت کز افتخار
شاهان نهند سر بکف پای قنبری
........
تاریخ این قصیده ز هجری است بعد الف
خمسین و خمس با ماتین ار تو بشمری
(غزل)
بدست آمد زمام از دولت عقل رساکم کم
شود از دام مرغ زیرک افتاد زیاکم کم
توان با دام الفت مرغ دانا را نمودن صید
تبسم میکند بیگانه گان با آشنا کم کم
برو می خور ریا کم کن کزین شیخ ریا پیشه
بگردون میرسد بوی ریا از بوریا کم کم
ز لطفم پیر درد میکش نهانی داد این پاسخ
۲۰۴
که در کش آشکاراتی که بر پی اندر یا کم کم
ندانم کاروان دست را منزل کجا باشد
ولی در گوش جان بازان رسد بانگ را کم کم
مرا گر خون بریزد نرگس مستت چه با کم زان
ز زلف سرکشت خواهم گرفتن خون بها کم کم
مرنجان صارمی خواطر پی تادیب ہر نا اہل
که آید ناسزائی با یقین از ناسزا کم کم
این قطعه را راجح به کتاب میکده و خوب گفته
در میکده دی دردی کش مست می ناب
میگفت ندانسته ز مستی سرو پا را
ز آتش کده و صومعه ره نیست چو هرگز
ای صارمی از میکده جو سر خدا را
صارمی
۲۰۵
صدیق
یکی از علما معروف و فضلای محقق این سرزمین جناب قاضی
ملا محمد صدیق خان است که در تاریخ علمای عصر اخیر هرات
اولین موقع را احراز مینمایند
علمی همچون بحر مواج هوشی مانند برق سریع
طبعی به اصطلاح شعرا بسان سپهر بلند خطی نگفته ارباب
عشق چون ریحان نوخطان دلکش همه از مزایای
حقیقی این پیرمرد محترم است که با اخلاق نجیب و فطرت
بی تکلف او ممزوج شده وجود همچه یک نابغه علمی را تشکیل
میدهد
قاضی صاحب اکثر حصص عمر خود را در کابل گذرانیده
و در نیوقت بهرات که وطن اصلی شان است بوظیفه
قضای شرعیه مرفعه در ریاست انجمن ادبی هرات اشتغال
۲۰۶
دارند آثار علمی شان پراکنده است مگر تذکره نسوان
که از (۱۴۰ نفر) شاعره تازی و فارسی ذکر میکند و هنوز
طبع نشده.
این کتاب بر دانستن احوال شاعرات اسلامی بهترین
تذکره ایست که تا اکنون باین استناد و صحت تذکره جمع نگردیده
بقیه آثار نظمی و نثری قاضی صاحب همه بصورت پریشانی
در هر جا و بدست هر کس افتاده و خودشان هم از کثرت مشاغل
به جمع و تدوین آن موفق نیامده اند.
قاضی صاحب در نوشتن نظم و نثر هر دو به سلیقه بیدلی
رفته در نظم تشبیهات مرموز، تلمیحات متلون خیال
بندی ها مغلق دارد.
در نثر نیز بیشتر به پیرایش کلمات و سجع فقرات
مایل بوده در هر جمله اگر دو کلمه فارسی نویسند باید چار کلمه
عربی
عربی درج نمایند و در هر نوشته اگر دو جمله فارسی دارند باید
سه چار جمله دیگر تضمینات عربی بآن ضم کرده باشند
از همه بیشتر در بر آوردن ماده تاریخ که باید طبع شان را
ماشین تاریخ بر آوردن معرفی کرد.
مثلاً خودم یاد دارم که یکروزی برای کتابی که در انجمن
ادبی هرات مینوشتند قاضی صاحب را با اعضای
انجمن به بر آوردن نام تاریخی کتاب دعوت کردیم
هیچ فراموش نمیکنم که در ان انجمن اگر دو نفر کدام نامی
بر آورده و یا نه بر آورده بودند قاضی صاحب بدون
اینکه سابقه از موضوع داشته باشد در همان آن
(۲۲ نام) برای تاریخ همان کتاب بر آورده
به انجمن عرضه دادند که همه صحیح بودند.
هم چنین روز دیگری قاضی صاحب برأ تعیین نام
تاریخی کتاب تذکره نسوان مولفه خودشان تکلیف کردم
در سه ساعت ۲۹ نام تاریخی وضع کردند مانند
ریاض شاهی گلشن جوانی شاعرات عارفه
حرم باغ نکو نشان سخن وری تاریخ عیالها
۱۳۲۷ ۱۳۲۷ ۱۳۲۷
۱۳۲۷ ۱۳۲۷ ۱۳۲۷
و همچنین نامهای دیگر
قاضی صاحب در سال ۱۲۶۸ تولد یافته و سال
عمرشان به ۶۴ سال بالغ شده است از آنجا
که در نظر داریم آثار قاضی صاحب علیحده بطبع برسانیم
در اینجا قرار خواهش خودشان بهمین چند بیتی که در روزها
جوانی خود نوشته اند اکتفا می ورزیم
در زمان شه دریادل خدیو بر و بحر
عبدالرحمن خان که رشحی باشد از جودش سحاب
آن ضیا ملت و دین آفتاب سلطنت
شد
۲۰۹
کز فروغ عدل او دارد جهان عهد شباب
بحر را آنجا که عدلش حکم همواری دهد
در شکست طره امواج نتوان یافت تاب
مد ز جودش پایه نسبت برد دریادکان
قطره گوهر خیز گردد سنگ یاقوت انتخاب
هر که کز جام قرب حضرت جامی بدی
همچو مینا دل ارباب معنی فیض یاب
بسکه مضار روتش خورده سیلی هرم
چین نگرفت ابروی تعمیرش ز موج انقلاب
نایب والا که می تابد ز نور طلعتش
مطلع صبح سعادت جوهر صدق و صواب
اختر فیاض سعد الدین که شد از پاس عدل
در سریر حکمرانی هری مالک رقاب
۲۱۰
جاه وشوکت را بذاتش نسبت موج و محیط
صدق را باطینت او الفت گل با گلاب
این همایون برکه را تعمیر کردس بچون خست
تا کند شاداب از کوثر روان جدو باب
جنداپوری که از وی زنده شد اسم پدر
خرم آن و دی که موجش وصف دریا در تب
داشتم غواصی دریای معنی جوش فکر
تاتامل از صدف آرد بیرون در خوشاب
سرکشید از جام معنی خضر و در تاریخ گفت
کو در روح باب بانی ز آب کوثر کامیاب
۲۱۱
فضل (۱۳) ضاد
(ضعیف)
از شعرای حاضره هرات و صاحب ذوق ادبی است
اکثر اشعار او ساده و روان و در حال روانی رونقی
هم دارد نامش میر عبدالروف خان و به اصطلاح خود
او برسم هضم نفس ضعیف تخلص میکند از سادات عظام
هرات است عمرش از ۵۰ تجاوز مینماید
اشعار زیادی دارد این چند بیت از انجا انتخاب شد
آنانکه بر هوای لقای تو خو کنند
کی نعمت بهشت برین آرزو کنند
ریزند آب دیده از ان عاشقان تو
تا بیخ دل زگرد هوا شست وشو کنند
زهد ریا کجا و نماز و نیاز عشق
۲۱۲
کاینجا مگر بخون جگر ها وضو کنند
زخمی که بر دلت ز غم دوست شد ضعیف
مگذار تا برشته مریم رفو کنند
قطعه
دوش رفتم بچمن بهر علاج غم دل
دیدم افتاده گلی دست بسپر پای بگل
گفتم ای صدره نشین فلک گلبن باغ
چون شدی خوار و گرفتار به این پایه دل
گفت تنها شدم از جمع رفیقان شدم
دست حسرت بسپر پای ندامت در گل
رباعی
گاهی چو گلم ز خویشتن وارسته
۲۱۳
گرنچه صفت دلی بخود وا بسته
گر مغز کنم نهان چو بادام بدل
ظاهر کنمش بلب گهی چون پسته
فصل (۱۴) عین
(عبدالرحمن عاشق)
عاشق فرزند رشید تسلیم است حضراتیکه که باین مجموعه اشنایند البته تسلیم را شناخته و از هویت او بطور ایضاح آگاهند ملا عبدالرحمن عاشق در سال ۱۱۳۷ قمری وفات کرده و یکی از شعرای بزرگ و نویسنده گان معروف هرات بشمار میرود
خواه در غزل خواه در قصیده در تمام قسام شعر آثار قرآنی نوشته و شعله سوزنده تسلیم را
۲۱۴
چنانکه شایسته شان اوست روشن نگهداشته است
دیوان او جمع نشده و اینک با هر قدر که از آثار او
پیدا کردیم در اینجا درج مینمائیم
قصیده که برای سردار فتح محمد خان حکمران هرات نوشته
ای زلف پریشیده بران عارض دلبر
شیطانی و شد طرفه ترا خلد مسخر
تو دختری حوری و سیه پوش از انی
مانا که ترا کرده قضا شوهر مادر
نی نی که فلان نامزد تو بچه غلمان
او کرده قضا رخت عزا کرده تو در بر
یک سلسله کفر هستی و یک طایفه جادو ۱
در جنتی و یک دو قدم پیش ترک نه
چون خضر لبش آب بقا نوش ز کوثر
۱- ربط قافیه مشکوکست و یک رباعی غیر ۱۲
۲۱۵
هم بزم مسیحا بشوای مونس یونس
حاجی صفت از کعبه بزمزم گذر آور
هی توشه صد ساله بگیر از دهنش بوس
هی از دهنش گیر همی قند مکرر
گل دزد شو از جوشن گلستان لطافت
دزدیده از ان نرگس جادوی ستمگر
کان ترک ستمگر اگرت دزد بگیرد
در تن زنداز لشکر ترکانت به خنجر
هی جانب مشاطه کشد موی کشانت
مشاطه ترا در عوض دست برد سر
بر مذهب زردشتی و بر ملت جادو
گه مهر کنی سجده و گه شعله آذر
از سر بنه این ظلم و تطاول که ز دلتفت
۲۱۶
نالم برد آواز جهاندار فلک فر
شاها ملکا دادگرا بنده داعی
یک عرض همی دارد و بس موجز و مخطر
یکهفته ازین پیش که این نغز چکامه
گفتم بمدیحت همه چون قند مکرر
در بزم تو خواندند و ستودی و ستودند
اشخاص سخندان و سخن سنج و سخن ور
گفتند به تحقیق که دزدیده فلانی
کاین معنی خوش نیست ازین صورت منکر
برهان طلبیدند ز من اینک و برهان
شد قند مکرر بدیگر بار مکرر
تا چرخ چسان سیر کند بر من مسکین
تا بخت چسان یار شود بر من مضطر
۲۱۷
با لطف و عنایت کندم میر فلک جاه
یا قهر و سیاست کندم شاه مظفر
تا آب و هوا ممتنع است اینکه به افسون
این سوده بهاون شود آن بسته به چنبر
چون آب روان حکم تو پیوسته بهر بوم
چون باد دوان خصم تو سرگشته بهر در
از قصیدۀ فوق مسلم میگردد که طبع بلند عاشق بنابر انشاد
کدام قصیده که قبل ازین سرائیده بود و آن را در باریان
شاه حل بسرقه کرده بودند رنجیده و متعاقباً این قصیده را
بجهت ابراز قوت ادبی خود سرائیده است تا بتواند
مخالفین خود را به این جواب دندان شکن شکسته
و هم موقعیت خود را در انظار ثابت گرداند
۲۱۸
از غزلیات
آن پریرو که برو پرده نازی دارد
عین خوبی ست که مژگان درازی دارد
دل کبوتر صفتش صید شود کان شه حسن
مژه گیرنده تر از چنگل بازی دارد
ناز زیباست به آن حور پری رو که مدام
جان ابرار بران ناز نیازی دارد
فتوی عشق چو جویا شدم از مفتی شرع
گفت اگر طبع و ہوانیست جوازی دارد
نزد عارف بحقیقت بخدا پیوسته ست
هر که با روی بتی عشق مجازی دارد
زاہد خام طمع پی نبرد با مقصود
خالی از صدق دل از رزق طرازی دارد
بغیر
۲۱۹
هست شایسته ایمان حقیقی عاشق
که به ابروی تو پیوسته نمازی دارد
شعرا هر کدام بیادگار روزهای جوانی خود حسرتی
نموده و آن دوره پر سعادتی که در ایام صبا و شباب
سپری کرده اند با یک نوعی بیان مینمایند اما به بینید
عاشق آن دورهی را که با معشوقه طناز خود در یک
مکتب بوده به چه طور یک لطافت ادبی حکایت میکند
یاد روزی که من و یار بمکتب بودیم
جفت در پهلوی هم همچو دو کوکب بودیم
بیکی تخته من و یار سبق میخواندیم
بیکی تخت همه وقت مرتب بودیم
بفلک پای من و ساعد مه یکجا بود
هر دو از سطوت استاد معذب بودیم
۲۲۰
کودکان گر متحیر شدی از شوخی ما
لیک اندر بر استاد مودب بودیم
طفلکان را چو معلم ره دین پرسیدی
عاشق و دوست بیک ملت و مذهب بودیم
(چند بیتی از مثنویات او)
به ان سرمه که در چشم تو ره کرد
مر اروز و ترا چشمان سیه کرد
تو از راه آمدی چابک و سرمست
من از آواز پایت رفتم از دست
بمن گفتی بزیر لب سخن ها
به بلبل یاد دادی از چمن ها
سخن ها سر بسر مهر و وفا بود
آری
٢٢٦
پری میگردید از روی دریا بود
ولی بودم من از یاد تو مدهوش
سخن ها را همه کردم فراموش
چو باهوش آمدم وقتی من مست
قدح بشکسته ساقی رفته از دست
پری از شیشه دیوانه بگشته
منور شمع از کاشانه رفته
عزیزی
ملا محمد عزیز خان غوریانی جغتائی مرحوم یکی از علما معروف
و ادبا مدقق هرات است در سال ۱۲۸۵ هجری غوریان
تولد یافته و در سال ۱۳۴۱ وفات یافته است
اکثر حصص عمر شان به تدریس و یک حصه هم به امامت
۲۲۲
چار باغ شاهی سپری شده در ادبیات هرات یادگاری
خوبی از خود گذاشته است
طبع شعری او رسا و اکثر اشعار او برانگیختن
قوای جامعه نسبت به علایق مذهبی بوده و الحق
درین موضوع ناله های جان سوزی هم کشیده است
وضعیات اخلاق ستوده و شجاعت های ادبی
اورا البته از آثار او مسبوق میگردند
غزلیات شان جمع نشده این چند سطر از نزد
پسرشان جناب ملا محمد عظیم خان باز یافت شد
ای آفریده کار جهان حال ما ببین
دشمن ستاده بر سر میدان ز بهر کین
شادند دشمنان تو و دوستان غمین
شادی مده بدشمن و خواری باهل دین
۲۲۳
یارب بحق شاہ رسل ختم مرسلین
دارند اتفاق که دین را بهم زنند
بر صفحہ صحیفه قرآن رقم زنند
بر خاک پاک احمد مرسل قدم زنند
برخانہ خدای صلیبی علم زنند
ای کردگار ما نگذاری تو همچنین
ای اہل دین ہمہ یکجان و تن شوید
چون جسم در جهان تمام بیک پیرہن شوید
چون عالم مثال بهم هم وطن شوید
چون گل تمام صف به صف اندر چمن شوید
دود از دمار کفر کشید هم چو سابقین
ای شافع جزا تو به بین حال زار ما
استاده دشمنان که برارند دمار ما
۲۲۴
عذرم پذیر وگوی که ای کردگار ما
قدری کن از خزاین رحمت نثار ما
دلدل سوار روز هجا را تو برگزین
از خواب باز خیزد و عدو را ذلیل کن
بر دشمنان خود تو جهان و ونیل کن
بشکن صلیب و بت شکنی چون خلیل کن
یا امر بر برادر خود جبرئیل کن
تا همچو قوم لوط کند بخشش از زمین
آخر صحابها چه ستمها کشیدهاند
بر خار و خاره پای برهنه دویدهاند
فردوس ابهد یه جانها خریدهاند
تا بر مراد و مقصد خود ها رسیدهاند
رحمت برآل پاک و باصحاب طیبین
۲۲۵
دوشم بگوش هوش ز غیب این ندا رسید
وقت ظهور مهدی دین هدی رسید
الطاف لطف بیحد و بی انتها رسید
شد سبز گون جلباب نضار الورا رسید
گفتند مرحبا ملکوست مقربین
یاد آورید آنکه خبر داده است اله
اندر کلام خویش بسردار انبیا
دینت بمن سپار که میدارمش نگاه
تو بر مراد خویش بر و سوی خوابگاه
هرگز غمش مخور که منم خیر حافظین
خواهی عزیز من که عزیز خدا شوی
محفوظ ظل عاطفت کبریا شوی
از شر نفس خویش رهی بی ریا شوی
۲۳۶
در کل وجود خود چو در با صفا شوی
جان کن نثار خاک پی هر وان دین
عبدالکریم خان احراری
یکی از منوران باهوش و فضلای دانشمند قرن حاضر
هرات آقای عبدالکریم خان احراری است.
مشارالیه ۳۵ سال خویش در حوضه خدمات
دولت داخل شده و فعلاً نیز اداره امورات خارجی
هرات را می نماید.
فکری دارد روشن و نثر دارد عالی، از روزی که قلم را
بدست برداشته تا اکنون ببازوی نشریات علمی و اخلاقی
خود خدمات مهمی را برای پیشرفت مقاصد مشروع جامعه ابراز
کرده است.
۲۲۷
و از اینجاست که تاریخ قرن اخیر هرت خاطره های اکه این جوان
هوشمند گذاشته فراموش کرده نمی تواند (ماخذاثار قلمیه اوست)
لزوم وحدت ملی*
من در زاویه های تنهایی که به افکار متراکم مانند سحاب در شبهای
در بستر حیرت بعالم خیال وخواب افتاده و روحم جانب محیط
خودمان و جامعه وطن عزیز در پیچ و تاب بود میخواستم بدانم
بوحدت ملی چه وقتی نایل و بزمینه ترقی و تکامل که عبارت از وحدت
فکر و اخلاق و آداب عمومی است چه زمانی متوصل خواهیم شد.
اینجا هر چند بدیده حیرت و حقیقت دیدم و چاره های متعدد
سنجیدم وصول باین مقصود دیر زمانی میخواهد و زمانی را بانتظام
این مقصد می شاید چه در هر جامعه که تعدد قبایل و تفرقه خصایل
زیاده تر است ایجاد عادات به طرز وحدت دمویها مشکلتر
پیداید ـ میتوانیم بیک نظر سطحی تصدیق نمائیم که علاوه بر تشتت
۲۳۸
عادات محلی که مختص بهوا و آب خاک مقام است ، خصایل
قبیلههای قومی هم تحکیم تخلف نظریات و عادات را
نشان داده ـ و لهذا همان طوریکه عارف شهیر شرق میفرماید
سعدی بروزگاری مهری نشسته بر دل
بیرون نمیتوان کرد الا بروزگاران
دفع شاخههای متعدد عادت که از دیر زمانی در روحیات
عموم ریشه انداخته و پیمودن یک راه سعادت و نظریههایی
که از روح وحدت و صفائیت باشد مدتی میخواهد قدما
فوق العاده ضرورت مینماید.
اینهم شبهه نیست که در افغانستان دیانت حقه اسلامی
خط مشی عموم را واحد ساخته اما در اثر تفرقه عادات
نمی توان از تخلف روحیات ملی انکار کرد و ضرر ہا ئیکه
از افکار مختلف و مسالک متعدد دیدیم و کشیدیم است
۲۲۹
آفتابی
باری موسس وحدت ملی چه میتوان شد - بعد از همه
گونه فکر و اندیشه جز تعمیم علم و عرفان که پرد گرام
واحد و اصول صحیحه باشد و جنبه عمومیت بگیر این مشکل
دیگر حل شدن ندارد و به استثنا در تعلیمات جامع که فقط
بمفاد العلم فريضة على کل مسلم ومسلمة بعض دون
بعض نباشد، بدیهی است رفع این تفرقه و دفع تشتت
عادت غیر ممکن است بوجود آید، می توان تصمیم کرد
تا وحدت ملی هم نباشد زمینه به اصلاحات و امید برآ
ترقیات مملکتی حاصل نیست ، باید گفت که تعمیم علم
و تعلیم صحیح موجد وحدت ملی است ، و وجود این وحدت
در مملکت عزیز ما موجب نشو و ارتقاء تکامل حقیقی است انتها
گاهی که به شعر مشق مینماید یاد داشت های خوبی می نویسید
د ازان جمله است.
۲۳
قضا ما را به بیداد آفریده
فلک ترتیبی از ما بریده
شب و روز کسان در کار باشد
پی اندیشه و کردار باشد
نصیب ما چه نحشی واژگون است
که ایجادش بخون غرفه بخون است
ندار درنگ بهبودی گل ما
فتاده بار مشکل بر دل ما
بشر امروز در صلاح خویش اند
سران ما همه در فکر ریش اند
چرا ای عدل از مائی گریزان
تو ای شفقت با شو هم نمایان
جهان یکسر لباس صنع پوشند
۲۳۶
حیات شمردن بهتر است تا در قطار شعرا زیرا مقام قوای
عملی استعداد او در ان بلندتر است از شان
ادبیت و شاعری شان ولی با این هم اشعار خوب
و غزلیات همواری دارد و توانسته است بوسیله
شاعری نیز مقام ارثی پدر مرحوم خود را احراز نماید
چون توانم شکوه از بی مهری گردون کنم
چند اندر فکر بیش و کم جگر پر خون کنم
چون حریف پنجه تقدیر تدبیری نشد
زان به نیروی توکل طبع را موزون کنم
هر چه از نیک و بد دوران رسد بر حال من
بر قضا محول و حمد حسابن بیچون کنم
گر نصیبم نیل آمال ضمیرم نیست نیست
قد رو سد بومن مخالفت های در ان چون کنم
باری
۲۳۳
(رباعی)
آنم که نه حاصل و نه کشتی دارم
نه کاره به کار خوب درشتی دارم
چون دور ازان بیاد آن مشغولم
در دوزخم و طرقه بهشتی دارم
//
آنم که نه رتبه نی مقامی دارم
نه چشم بجود خاص و عامی دارم
از کد یمین و زرع مملوکه خویش
صد شکر که قوت صبح و شامی دارم
به تقریب مقدم جناب جلالتمآب مرحوم محمد سلیمانخان
نایب الحکومه هرت سروده است.
ـ
۲۳۴
ای خرم از قدوم تو گلهای مملکت
زانفاس روح بخش تو احیای مملکت
غرست رضای خالق و مخلوق شهریار
مستحکم است زمین سه بناهای مملکت
عیشی
نامش عبداله تولد در شهر مینو بهر قندهار و در اوایل شباب به شهر هرات آمده از مدت سی سال است که در اینخطه پاک مقیم و بسر میبرد سن وی قریب به چهل و هشت سال است در اول ورود به هرات به شغل کتاب فروشی مصروف پس از چندی بخدمات رسمی هم شمولیت ورزید و در اول استقلال دولت علیه افغانستان در اول اعتلاء علم استقلال دولت علیه متبوعه در تاشکند مومی الیه سکرتیری
۲۳۵
جنرال قونسولگری آنجا مقرر و بعد از چهار سال خدمت مستعفی
و حالا چون سایر رعایا زیست مینماید دیوانش بچهار هزار
بیت میرسد
در فکر رسا باش نه تقلید من آموز
تنویر خیالات بتاریک تن آموز
در عشق وطن یکدو سخن جا نمن آموز
نی شعر سرا باش نه ربط سخن آموز
جہدی کن از بہر وطن علم و فن آموز
امروز زاز ہار صنایع شده دوران
با آن ہمہ پژمرده گی خویش گلستان
یک سطر ازین لوحه عبر تکده بر خوان
از بہر لب لعل بتان چند کنی حسان
رو کندن جان از برای وطن آموز
۲۲۶
گه عارض خورشید خدان ساخته ات محو
گه در غم شمشاد قدان بگذری از صحو
این تا همه از خبط دماغت بهر سحو
در نقطه موهوم دهان چند شوی محو
در پیچ مپیچ این سخن خوش زمن آموز
تا چند ندانی که خردمند جهان کیست
کورشته راحت به بنی نوع تو ان ریست
عالم همه بیدار و ترا خواب کران چیست
در حسرت بالا بتان چند توان زیست
رو صنعت بالون ببالا شدن آموز
دیروز جهانی باشارات تو غافل
امروز بافتاده کمیت بسته محافل
هشدار که فرداست چه آید بمقابل
۲۳۷
اغیار ببین در چه خیالند و تو غافل
ای یار تو هم غیرتی از ما و من آموز
عیشی دل بیدار کمالات سپندت
آخر به جهاند ز مضیقات سمندت
هر چند بجائی نرسد سوز سپندت
ای دل طرب اندوز سخنهای بلندت
مستغنی ازینگونه سخن با من آموز
ای همنفسان محنت بسیار ببینید
ما بیخبر و خلق خبردار ببینید
اطوار جهان ای ذوی الابصار ببینید
ای هموطنان کوشش اغیار به بینید
ما غافل و ایشان همه بیدار ببینید
۲۳۸
آخر نه شما ملت با فهم و ذکا ئید
اواره ز سر منزل مقصود چرائید
بی پرده توان گفت که در فکر خطائید
یکبار برین غفلت خود چشم گشائید
ما خواب و جهانی همه بیدار نه بینید
تا چند خوری گول ز منصوبه شناسان
با خویش بجنگید و ز بیگانه هراسان
در نزد ملل در چه شمارید بد نیسان
غیرت بنمائید که مشکل شود آسان
همت بگمارید چه دشوار به بینید
یکچند که در دور هنر نام کشیدید
تا مشرق و مغرب به بیک کام رسیدید
از غفلت خود اینهمه ناکام خزیدید
۲۳۹
گر در اتمی حالت اسلام ندیدید
احوال من و طرۀ دلدار ببینید
عیشی اگر از لوحه عبرت بدلایل
از نکته صنعت نکنی حل مسایل
امروز ببازار ترقیت چه حاصل
در و دل صد پاره مستغنی بیدل
اخبار بخوانید و باخبار ببینید
عبدالعلی شایق
از میرزاده گان گازرگاه شریف و یکی از شعرای
با علم و صاحب ذوق هرات است عنوان ادبی خود را
شایق نهاده و به این حیث گویا قرابت ادبی با آقای
شایق کابلی پیدا نموده است.
غزلیات خوبی دارد ولی با وجود این طبعش مایل
به تعقیب سبک قدماست.
مدبری کا یام زهر فرقتش در کام ریخت
از نهادش وضع صبر و شیوهٔ آرام ریخت
ماه من تا در ره بی ننگی نامی دو قدم
از حیا ننگ آب گشت و آبروی نام ریخت
طوطی طبعم ز نطق افتاده از سر کوب دهر
گوئی انیهم شیشه های روغن بادام ریخت
یار با من آشنا ناگشته شد یار رقیب
میوه امیدم از شاخ محبت خام ریخت
حسن از روز ازل دام محبت گستراند
هر نکو روئی که آمد دانه در دام ریخت
شایق از غفلت مخور تک ثبات از وضع دهر
۲۴۱
کز پی آغاز دایم صورت انجام ریخت
ای که گرید بلبل از هجر تو در گلزار زار
بی تو در دل خلید از هر گل بی خار خار
بی مسیحای لب لعلت بود دست طبیب
بر رگ جان نشتر و بر بسترم مار مار
ای که داری قصد ازار من از تیر مژه
روی بنما و بچشمم تخم صد پیکار کار
بسکه با عاشق دگرگون گشته اوضاع سپهر
یار هم با یار ز اغیار است و با اغیار یار
زاهدا تا چند داده خلوت اندر انجمن
تن چو شایق با کسان و دل بر دلدار دار
۲۴۲
فصل (۱۵) غیر مجسمه
غمگین
میر عبدالمجید خان در سال ۱۲۵۳ تولد یافته
و در سال ۱۳۴۳ قمری وفات کرده است تمام
عمر خود را به امر تولیت و تدریس در مزار سلطان احمد کبیر
قدس سره گذرانیده است در شعر قدرت خوبی داشته
و غزلیات زیاد نوشته ولی غزلیات او عشقی و بتصوف
آمیخته است.
مرد باید که کند سعی به غم خواری دل
تا شود مشکلش آسان بمددگاری دل
بگذرد از سپر چرخ نهم تیر دعا
گر قدی همچو کمان خم شود از زاری دل
مخزن سردعا در بدن بنده دل است
باینجانب
۲۴۳
پاسبانی شود آن گنج زبیداری دل
از کرم شاد نما این دل غمگین یا رب
تا بسامان رسدم کار زسرداری دل
غلام رسول نیکزاد
آقای میرزا غلام رسول خان که فعلاً اداره سرکاتبیّت مدیریت خارجه هرات را مینمایند یکی از جوانان باهوش و صاحب اخلاق این محیط است.
با عمر کوتاه طبع دراز و خامه رسا داشته خطش خیلی خوش و نثرش هم آب و رنگ تازه دارد پسر جناب ملا تاج محمد خان است که ذکرشان در حروف تای این کتاب رفت.
این غزلیست که در جواب غزل پدر خود نوشته
۲۴۴
تا بر رخ خوب تو ز خوبی اثری هست
بر هر دل شوریده فغان و شرری هست
امکان ندهم بر خط فرمان تو چیزی
تا بر تن این عاشق رویتو سری هست
... ... ... ... ...
... ... ... ... ...
گر دعوت ما را سگ کویت بپذیرد
در خانه دل حاضره لخت جگری هست
گر شربت وصلت نچشیدیم غمی نیست
جویاره وصل ترا چشم تری هست
پروانه بیادست بده از سر وحدت
کاینجا ز غم شمع تو بریان جگری هست
تا کی زغمت داد کنیم و تو ندانی
مخفی
۲۴۵
هشدار که ما را احدی دادگری هست
چون زادۀ نیکی غم هجر مخور غم
زیرا پی هر شام ترا یک سحری هست
فصل (۱۶) قاف
* خواجه قوا جامی *
یکی از شعرای قرن اخیر هرات و دارای طبع بلندی است
تقریباً ده سال پیش ازین فوت نموده و در حوض کرباس
که مهد پرورش و جای تولد او بوده دفن گردیده است
قصاید و غزلیات خوبی دارد ولی دیوان او جمع نشده
این چند سطر از یک بیاض خطی نقل گردید.
نهاده از ان تاج بر سر شکوفه
که شد هدهد نامه آور شکوفه
۲۴۶
به پرواز آرد پیام پیاپی
معلق زنان چون کبوتر شکوفه
بهار از پی فتح ملک زمستان
کشیده است لشکر سراسر شکوفه
نیزک بر سرک صف کشیده درختان
علم داده بر دست عرعر شکوفه
چو زردشتیان چو آزر فروشان
فروزان نموده است آزر شکوفه
شده منهزم زان زمستان که هرسو
ز سوسن کشیده است خنجر شکوفه
ورق پهن کرده چو گنجیفه بازان
شده خم چو پیر معمر شکوفه
بهر سال تقویم نو می نماید
پیمبر
۲۴۷
به اعلان هر خیر و هر شر شکوفه
عروسیست مستور و زیبا و دلکش
بسر در کشیده است معجر شکوفه
دودگاه بر سر فتادگاه بر رو
چو طفلان گم کرده مادر شکوفه
عصا بر کف دست و عمامه بر سر
چو وعاظ بالای منبر شکوفه
وفا ناید هرگز ز بالا بلندان
که دیده بسرو و صنوبر شکوفه
نه این شد نه آن شد نهادست رخ را
بپای شه ذره پرور شکوفه
چو طفل دبستان صحایف بدستش
کند مدحت شاه از بر شکوفه
۲۴۸
چوصیت جلال شهنشاه کشور
گرفته است هم خشک و هم تر شگوفه
درم فرش کرده بهر بوم و برزن
چو جودی امیر فلک فر شگوفه
رواج شریعت چنانست بعهدش
که افگنده از دست ساغر شگوفه
عدوی تو افتان و خیزان خدیوا
چو از صدمه باد صرصر شگوفه
کف نایب شهریار است گوئی
درم بذل کرده بمعبر شگوفه
چو خلق خوش آصف اعظم اینک
هری را نموده معطر شگوفه
نماید
٢٤٩
غزل
ای ناگهان خیال تو آمد بسر مرا
گرداند در بدر چو نسیم سحر مرا
تر دامنم ز اشک و لبم از فراق خشک
این شد نصیب من از لا زخشک و تر مرا
ز ابروی خود بقبله اشارت چه میکنی
دیگر مساز قبله من در بدر مرا
از پا فکنده درد فراقت قوام را
آئی کی آن زمان که نه بینی اثر مرا
دل در ان دام سر زلف که بازش گیره
هم چو گنجشک که از پنجه بازش گیره
۲۵۰
میکند جلوه به آئینه بعکس رخ خود
کی نیاز دل دامن نازش گیرد
سر صاحب نظران پست شد در قدش
دست کوتاه کجا زلف در ازش گیرد
بوسه گر بدہد جان بعوض بستاند
ہمچو طفلی که ہمی بخشد و بازش گیرد
زاہد خشک که با دامن تر شد بنماز
شد مغرور خدا هم نمازش گیرد
جای آب د خضر و زمزم و کوثر گردد
زهر محمود که از دست ایازش گیرد
خود بخود جنگ کند یار غیور است قوام
دل چو طرف از نگه عربده بازش گیرد
نصیر
۲۵۱
حصه فصل (۱۷) میم
محمد حیدر خان نایب قضا
یکی از علمای معروف و معاریف علمای هرات جناب
محمد حیدر خان طوخی است.
محمد حیدر خان را نیز مانند پسرشان عبد الحق خان
بعقیده خود او در قطار علماء نوشتن بهتر است
تا در سلک شعرا زیرا پایه فقاهت و درجه علمیت
و عربیت شان به نسبت مرتبه شعری وادبی
شان خیلی بلند افتاده است.
همواره مرجع امور عامه و مصدر فعال
و اعمال حسنه بوده از خود یادگارهای درخشانی
در هرات گذاشته اند.
گاهی اگر شعر میگفتند با اینهمه مشاغل اشعار
۲۵۲
خوبی هم می نوشتند در سال ۱۳۴۷ قمری وفات
نموده و در مقبره امام فخر الدین رازی دفن گردیده است
چون در قوم از سلسله افغان های توخی بودهاند
اکثر نام ادبی خود را توخی گذاشته اند
این قصیده را برای هستلای لوای که اعلیحضرت
امیر شهید در ارک هرات نموده ند نوشته است.
تا نقد حمد تحفه درگاه کبریاست
تا جنس نعت هدیه سالار انبیاست
باد الوای دولت شاه جهان بلند
کز یمن او شعایر شرع نبی بپاست
یعنی سراج ملت و دین محمدی
شاهنشهی که خالق و مخلوق از و رضاست
ماه سپهر حکمت و خورشید اوج علم
۲۵۳
دریای فضل و کان کرم منبع حیاست
امرش چو روح بر تن ملت دهد فتوح
رایش چو صیقل آئینه شرع را جلاست
گویا به لفظ رشد وی آمد زبان عقل
بینا بنور دانش او دیده ذکاست
تا فیض لطف او بجهان آبیار شد
باغ امید تازه و نخل کرم رساست
انعام عام بین که شب و روز جمله خلق
بهر بقای دولت او دست بر دعاست
بهر شعار دولت اسلام نصب کرد
این رایت رفیع که هم دوش با سماست
تاریخ نصب رایت منصور را ز فکر
جویا شدم که خضر ره و پیر رهنماست
۲۵۴
پیدا شد از میان ( ۱ ) پی تاریخ هاتفی
گفتا که فتح و نصرت حق سال مدعاست
پیوسته باد رونق این رایت بلند
تا چرخ را ز سطح زمین طرح اعتلاست
( رباعی )
نی تیر قضا رها ز شصت من و تست
نی رخش قدر به قید و بست من و تست
گویند مرا ز عشق خوبان بگذر
ای عقل ضعیف این بدست من و تست
( ۱ ) بعقیده محمد حیدر خان مرحوم باید بحساب جمل لفظ پیدا که عدد (۱۷) باشد از فتح و نصرت حق ) کم شود که سال تاریخ نصب علم برآید
بیت
۲۵۵
بیت
ابر امد و زار زار بگریست
تا راز زمین شد آشکارا
میر صاحب گل درگاه شریف
از فضلای با هوش و علمای موشکاف هرات جناب میر غلام حیدر خان است طبع عالی و فکری منور دارد.
عمر شریف خود را که به چهل بالغ میگردد نظر بوظایف ارثی به تولیت مزار حضرت خواجه عبدالله انصاری گذرانیده و اکنون هم بقید حیات می باشند.
میر صاحب در عصر حاضر به قطار شعرای هرات همچنانکه به علم و فضل می ستائیم در صفات اخلاقی
۲۵۶
مخمسات فطری نیز باید ستود.
این قصیده ایست که در مدح مزار گارزرگاه شریف سروده اند
صبحی بجو طر دژم و دیده پرآب
جبهه ز خاک شسته بر کرده سر ز خواب
دیدم که وضع دهر همه گشته منقلب
در اہل روزگار فتاد است اضطراب
دوچار حسرتست اگر عالیست و دون
مقرون کلفتست چه از شیخ و چه ز شاب
از روی عجز فقر بدرگاه کبریا
گفتم بکریه کی صمدی مالک الرقاب
حیران و بینوا و پریشان مضطرب
محزون و جان نگارم مغموم و دل کباب
بر حال زار من نشود گر عنایتی
۲۵۷
بس ابتر است کار من و حال بس خراب
محو اندرین خیال فرو برده سر بجیب
در گوش دل سروش فرو گفت این عتاب
طرفه ملالتیست که ره داده بخود
ای بیخبر ز منهج عدل و ره صواب
لهو و لعب مخوان و فضولی مورز و شعر
کین عمر ضایع کردن و آنها همه عقاب
برخیز و رو بدرگه مخدوم خویش کن
حامی خلق ملجأ کل مرجع لباب
پیر هرت خواجه انصار کز درش
هر خسته دل بمقصد خویش است کامیاب
درهای فیض بر رخ آن کس گشوده است
کاورده روی صدق و ارادت بآنجناب
۲۵۸
این استانه ایست که بیدرزدن رسد
برگوش اهل درد نویدی زفتح باب
گر حاجتیست هست در ان روضه منقضی
گر دعوتیست هست در ان بقعه مستجاب
بهر جلال و جاه بدرگاه پاک او
شاهان نهاده اند همه روی بر تراب
محروم کس نگردد از آنجا بهیچ وجه
مطرود کس نباشد ازان بهیچ باب
آن بارگاه را همه ارباب فضل و علم
دانسته بر مقاصد خود مرجع و مآب
نوری که حق نهاده و دیعت دران مقام
بر جمله روشن است چو بر چرخ آفتاب
فیضی که میرسد بمقمیان آن محل
فریبی
٢٥٩
بر ظاهرست نیست در ان جای ارتیاب
از پرتو دوقبه ایوان مرقدش
نور و ضیا، شمس و قمر کرده اکتساب
از افتتاح روضه آن تا باختتام
گویا که قطعه ایست زگنج در خوش آب
یقین جوار اوست که اهل هرات را
دارد مصون ز آفت تخریب و انقلاب
وای از کسی که روی بتابد زدرگهش
او گمره است و در دو جهان لایق عذاب
گفتیم مقیم آن درم اما نکرده ام
شایسته خدمتی که بآن جویم اقتراب
گفتا خموش باش که بد خدمتان نیند
محروم نیز از ان در خورشید احتجاب
۲۶
از دفتر مراحم او آنچه گفته اند
یکفصل برنخوانده هنوز از هزار باب
خدام خویش را نگذار دبد یگری
باشد ترابسنده بآن در گه انتساب
یا رب بحق احمد مرسل که کرده
ذات و را بدفتر ایجاد انتخاب
داری بپای پایه این بقعه منیف
چندان که ثابت است بساط زمین برآ
محمد شریف مخزون
خود را از نژاد افغان های خوگیانی معرفی مینماید
در غزلیات عشقی عارف است مضامین لطیفی را بطور
شعرای متاخرین ایراد می نماید.
مینما
۲۶۱
عمرش ۳۳ سال بوده و فعلاً در قید حیات می باشد
من ز عشق رخت ای یار شدم مجنون
اشک چشمم ز فراقت شده هم چون جیحون
گفته بودی که بکن صبر دهم کام دلت
صبر بگذشت ز حد وعده وفا کن اکنون
وعده ات همره عشاق خلاف است چرا
کرم و لطف کم و قهر عتابت افزون
بسکه هجران تو غمگین و پریشانم کرد
کرده ام در غزلیات تخلص محزون
میر ابوسعید اولنجی
از سادات او به و یکی از شعرای جید قرن اخیر
هرات است در زمان تیمورشاه به کابل آمده و مورد
۲۶۲
نوازشات پادشاهی گردید بعد از عودت بوطن
مالوف خود در سال ۱۲۳۲ وفات کرده است
طبع خیلی عالی داشته.
گرمی از گردش چشم تو به پیمانه شود
زاهد چله نشین ساکن میخانه شود
شمع را چون سحر آمد بسرش آتش شوق
شاید آگاه ز سوز دل پروانه شود
(رباعی)
عمرم همه سر بسر تباهی کردن
کارم همه شب نامه سیاهی کردن
من بد بدم ز بد بد آمد بوجود
اندر عوضش تا تو چه خواهی کردن
بیکوئیه
۲۶۳
میگویند این رباعی را در حالت نزع نوشته.
نی در بدی و نه در بهی می میرم
نی مبتدی و نه منتهی می میرم
دشوار دو کون بر من آسان گردان
کز هر دو جهان دست تهی می میرم
مصرع اولی این غزل را تیمور شاه گفته و اتمام آن را
میر مرحوم نموده است.
شهر کابل چه نکو یخ بسته
خلق را رنگ برویخ بسته
سر هر کوچه ز یخ مالک و برف
دست و پا سرد و یخ بسته
دمی آبی که خورد مرد فقیر
۲۶۴
نارسیده به گلو یخ بسته
بزم ارباب طرب ناشده گرم
کاسه و جام و سبو یخ بسته
مانده زاهد بره زهد و نماز
در کفش آب وضو یخ بسته
مفلس
نامش نور الدین اصلش از خم سبز علاقه بادغیس ولادتش در سنه ۱۳۲۸ و این شاعر جوان باهوش و دارای طبع خوبی است و در علم صرف و نحو و منطق تا اندازه لازم مهارتی دارد کریمای حضرت سعدی را تماما مخمس نموده از آنجمله دو فرد از مخمس مذکور این است.
بیا
۲۶۵
بیا تا براریم دست دعا
بدرگاه خالق بصد التجا
بزاری بگوئیم شام و صبا
کریما به بخشای بر حال ما
که هستیم اسیر کمند هوا
محمد سرافراز هر دو سرا
شهی مسند ملک لولاک لا
درخشنده کوکب والضحی
حبیب خدا اشرف انبیا
که عرش مجیدش بود متکا
نامی شیخ شرف الدین را مخمس نموده هکذا
حسرتا آنکه ما بروز و بشب
غافل از حق قرین بعیش و طرب
۲۶۶
به که بندیم بعد ازینش لب
از کلام شنیع و لهو و لعب
نام حق بر زبان همی رانیم
که بجان و دلش همی خوانیم
و جلد ثالث رساله مزارات هرات را تالیف کرده و کتاب در علم ادب بر طبق بوستان سعدی برشته نظم کشیده و چند فرد از کتاب مذکور این است.
چه بشکست اسلام سد نفاق
خصومت گرفتند و کین و نفاق
گروهی از انجمله در ماه و سال
بتن پروری داشتند اشتغال
بخون ریختن برخ دیگر کمر
ببستند و از هم بریدند سر
سنه
۲۶۷
کنون طفل نورس چه این است حال
میان بند و آموز علم و کمال
نه علم که بخشش بود از نجوم
ز افلاک و سیاره و مرز و بوم
فصاحت میاموز در بط سخن
مکن وصف خوبان گل پیرهن
نگویم که از بهر علم و کمال
بشود در و بیگانه از ذوالجلال
پی حفظ دین دار در پانماز
بحفظ وطن فتنه بالون بساز
اشعاریکه حالیه از روی وجود دارد شش هزار
فرد است و دیوان غزلش هنوز با تمام نرسیده و یکغزل
از دیوانش که با خود موجود داشتم تحریر نمودم.
۲۶۸
(غزل)
ز اول با تو آئین وفا کردم ندانستم
بجان از این وفا چندین جفا کردم ندانستم
غلط کردم بطفل بیوفا دادم دل دین را
بخود جبر و ستم کردم خطا کردم ندانستم
بسودای وصال گلرخان دادم جوانی را
بچندین نامرادی جان فدا کردم ندانستم
گذشتم از سر اموال و صرف مهوشان کردم
ببازار هری خود را گدا کردم ندانستم
تاسف میخورم زانشب که با دلبر بسر بردم
سحر دست از گریبانش رها کردم ندانستم
وجود دردمند خویشتن را عاقبت مفلس
بانواع مشقت مبتلا کردم ندانستم
۲۶۹
شخص دهم
عبد الصمد خان متخلص به محروم ولد حاجی ملا محمد حسین خان
مسکونه شهر هرات است عمر آن ۲۴ ساله است تقریباً
یکنیم سال میشود که طبعاً مشغول غزل سرائی گردید تقریباً
باندازه یکصد غزل و چند منظومه تا حال گفته اند این چند
بیت از ان انتخاب شد.
مارا بهجر و جور و جفا یاد میکنی
نخلی جوانیم زچه در باد میکنی
مردم ز درد ای مه من ناز هرمی
گاهی بحور و گه به پری زاد میکنی
دیدم که دوش بلبلی با گل بگریه گفت
ای بی وفا به بین که چه بیداد میکنی
بر خیز و آی ای بت شیرین بی نظیر
۲۷۰
گر آرزوی تربت فرهاد میکنی
اول بپرس شرح دل بیقرار من
پادشاه حسن اگر داد میکنی
اجرت دهند اگر دل محروم زار را
از وصل خویش گر ز غم آزاد میکنی
ــــــ ( * ) ــــــ
منشی
نامش عبدالکریم ولد مرحوم آخند ملا محمد امین
قوم غلجائی مسکونه هرات عمرش ۲۹ سال است
و اکنون بقید حیات میباشد اشعار خوبی دارد
این غزلی ازان انتخاب شد .
ای دل نشین بگوشه ز مردم فرار کن
آرام باش ترک ازین گیر و دار کن
دیوانه
۲۷۱
دیوانه دار در پی گلچهره گان مرو
هشیار شو بکنج قناعت قرار کن
ای دل بیاد کاکل خوبان مشو پریش
اندیشه از شکنجه زلف نگار کن
دل با کسی مبند رجا هم زکس مدار
خود را به لطف عام حق امیدوار کن
غش یابی از مصاحب دونان روزگار
تنهانشین سیم وجودت عیار کن
دیوانه گر برای تو گویند مردمان
منشی تو هم بلفظ جنون افتخار کن
مضمون
نامش میرزا غلام غوث خان پسر مرحوم قاضی
۲۷۲
قاضی ملا سیف الدینخان ساکن شهر هرات بسن ۲۴
ساله دارای طبع سلیم است پدر مرحومش هم شخص
معروف و صاحب سلیقه ادبی و دارای خط خوبی بود
این چند سطر از آقای مغموم است.
بعالم نیست چون من بیکس و محروم و حیرانی
بمحنت ناز پروردی بغم گهوارهجنبانی
فلک با من سر کین و عداوت با شدت نگی؟
که روزم صرف محنت شب قرین آه و افغانی
نشاط بزم من در دیکه نهفته است اندر دل
ولی در محفل یاران ندارد وضع مالانی
دلم تنگ و دماغم خشک فالم زشت و حالم بد
انیسم غم رفیقم غصه یارم آه سوزانی
بهر جا میکنم اظهار مطلب با دو صد امید
۲۷۳
نباشد عایدی دیگر بجز از یاس و حرمانى
بود هر رنج و محنت را علاج و راحتی از پی
نمیدانم چه در دست اینکه اورانیست درمانی
هر در کز حوادث می نهم رخ بسته میگردد
بهر جمعتی کا فتم بردن آیم حراسانی
ز قباله بزم یا ربینی گر گهی ما را
مدر شک کن حیرت شب است و ماه تابانی
زمخموری چه حاصل خیز و برزن دامن همت
که تا مسرورئی یابی ازین حالی پریشانی
ححرفصل (۱۸) نون) کحه
*نادم میمنگی*
نادم ملایحی نام دارد از نژاد جمشیدی
۲۷۴
و یکی از شعرای زاده آب و هوای هرات است.
در مرغاب تولد یافته و بنا بر فرمان اعلیحضرت امیر
عبدالرحمن خان با خانه و ار خود در میمنه کوچیده است
میمنه نادم را به امور رسمی مصروف گردانیده
منشی حکام آنجا نموده است.
و از اینجاست که شهرت نادم در میمنه به میرزائی
بلند تر است نسبت به شاعری.
اما در عین بر خلاف شهرت عامه نادم یکی
از شعرای زبر دست و نویسندگان مدقق عصر
حاضر است.
طبعی عالی و روحی گرم دارد.
نادم از شعرای عشقی است و غزلیات زیادی
هم نوشته دیوانش را خودش جمع کرده و تا هنوز بطبع
۲۷۵
نرسیده است
از حسرت رخ تو که گشت از شراب سرخ
آید برون ز چشم من خسته آب سرخ
بر روی آفتاب بود پرده شفق
یا بسته بروی دل آرا نقاب سرخ
آهسته نه بدیده ام ای شه سوار پای
تا پای نازکت نکند این رکاب سرخ
جانا بزر دردئی مشت سیاه بخت
تا چند چهره تو شود از عتاب سرخ
رنگین ادای قصه عشقم چو عندلیب
زیبد چو گل کنم ورق این کتاب سرخ
گلگونه بخش چهره روشن دل است مرگ
آری شود بوقت غروب آفتاب سرخ
۲۷۶
تیره دلی که از در میخانه روی تافت
ناکام میشود رخش ای چرخ باب سرخ
نرگست تعلیم مستی بر شراب ناب داد
طره ات بر سنبل تر مشق پیچ و تاب داد
طاق ابروی ترا نازم که با وضع رکوع
در نماز از فقه خم بر پیکر محراب داد
الحذر از کافر چشمت که در هر چشم زاد
خنجر مژگان بخون بی گناهی آب داد
شب که آمد یاد رویت در سودای ضمیر
کلبه ام را ظلمت شب پرتو مهتاب داد
گر چنین طغیان کند موج سرشک از دیده ام
مردمان را گریه خواهد رخت بر سیلاب داد
ری
۲۷۷
دی بخاکستر نشستم بر سر کویت ز عشق
راحتی دیدم که باد از بستر سنجاب داد
دم مزن نادم اگر در تا به بریان گرد د نکه
ماهی دل را از زلف مهوشان قلاب داد
مردم صنما در آرزویت
دیوانه شدم به جستجویت
چون باد بهر چمن که رفتم
در هیچ گلی نبود بویت
بر دیدهٔ خویش رشکم آید
باشد که نظر کنم برویت
چندانکه بهر طرف دویدم
۲۷۸
پیدا نشدم رهی بکویت
شخصم به نظر بیاید آسان
کز ضعف شدم چو تار مویت
این هر سه بلا بیک مرا بند
بخت من و دور چرخ و خویت
دادم همه اتش دل آخر
سر زد ز شرار گفتگویت
فصل (۱۹) یاء
میرزا یوسف کرنجی
نواسه حضرت شهید و از خانه واده حاذق است
در سال ۱۳۲۰ قمری بعمر هفتاد سالگی وفات
نموده است .
آثار
۲۷۹
آثار و اشعار آبدار دارد مجموعه غزلیاتش به طبع رسیده
یوسف از شعرای عشقی است و ازین جهته پیشتر
میل به غزل داشته.
باغبان هر گل که بر طرف چمن می پرورد
در خیال عشوه آن گلبدن می پرورد
نازم از شاخ گلی کاندر بهارستان حسن
سرور ار جیب نسرین در سمن می پرورد
دیدم آن ابرو کمان را داده چشم از سرمه آب
گفتم این خون خوار را بر قتل من می پرورد
کس نه بیند شاخ گل با میوه پیوند و ببین
نخل این گلدسته را سیب ذقن می پرورد
بیشتر شیرین لبان با تلخ گوئی مایند
خوی شکر لعل من خلق حسن می پرورد
۲۸۰
یوسف مه رو بمصر ناز و یعقوب حزین
اشک حسرت را ببوی پیرهن می پرورد
یحیی
آخند ملا یحیی ولد ملا حبیب الله توطن بگاذرگاه شریف داشته در فصاحت
و بلاغت نظم و نثر پایه بلندی او ارا بود و عظ و تبلیغش هر جمعه در
جامع شریف هرات مستمعین را تاثرات بی اندازه و فوائد تازه می بخشید
در جمیع انواع خط مهارتی کامله داشته است.
ولادتش ۱۲۵۵ وفات تحسرایاتش ۱۳۲۰ قمری مدفنش در
گازرگاه شریف اندرون خطیره متبرکه میباشد یکر باعی از جمله
انشاداتش که تاریخ نصب لوح پسر حضرت پیر هرات را حاویست
جهت طبع آن را در منصه ظهور می آورد.
رضوان پی نظاره رفع درجات - آمد بطواف مرقد پیر هرات
لوح خطتش بد بتاریخش گفت - بر سید کانیات بجمه صلوات
۲۸۱
خاتمه
لله الحمد جلد ۳ آثار هرات از اثر توجهات معارف
پرورانه جلالتمآب عالی عبدالرحیم خان نائب سالار حصه
در مطبعه فخریه زیور طبع یافت تاریخ اختتام
۱۲ شهر رجب المرجب ۱۳۵۰ ق
مطابق اول قوس ۱۳۱۰ ش
این کتابها از خانه یحیی خان گرفته ام کسی دعوا نکند
اگر دعوا نماید چشمانش را بکند خدا
یوم یکشنبه اول حوط
۱۳۰۱
دلیل