# Ās̲ār-i Harāt ٱثار هرات # adl0113 # Harāt, ʻAbd al-Raḥīm-i Nāʼib al-Ḥukūmah-ʼi Harāt, 1930 - 1931 هرات :عبد الرهيم نائب الحكوم� هرات،, . ١٣١٠-١٣٠٩. # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- آثار هرات [ILL] --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- ان اثارنا تدل علینا فانظر وبعد ناالی الا ثار آثارهرات جلد دوم تالیف آقای خلیلی افغان ۱۳۰۹ شمسی تعداد طبع . . . . . ۵۰۰ جلد --- page 7 --- [BLANK PAGE] --- page 8 --- هو العزیز بعنوان همایون اعلیحضرت نادر شاه غازی به اراده جناب جلالتمآب عبدالرحیم خان نایب سالار و کفیل الحکومه هرات آثار هرات تالیف فاضل محترم خلیلی افغان [الک؟] جلد دوّم به اهتمام اقای خردمند عبدالعلیم جان سپرست پریس الاضا موصوف در مطبعه فخریه سلجوقی جنب چهارباغ هرات طبع شد دلو ۱۳۰۹ شمسی تعداد طبع ۵۰۰ جلد --- page 9 --- ۲ فهرست مطالب جلد دوم خطبه کتاب ۱۹۷ ۱۶ حسینی سادت ۳۴۰ ۱ خواجه عبداللہ انصاری ۲۱۰ ۱۷ حسین واعظ ۳۴۶ ۲ ارزقی ۲۱۷ ۱۸ حسین معمائی ۳۴۳ ۳ امامی اول ۲۲۵ ۱۹ حسن شاه شاعر ۳۴۳ ۴ امامی دوم ۲۳۲ ۲۰ حیدر کلچه ۳۴۷ ۵ اصفی ۲۳۴ ۲۱ سلطان حسین میرزا ۳۴۹ ۶ ارغون ۲۳۹ ۲۲ خطیب پوشنجی ۳۵۰ ۷ احمد مجلد ۲۴۰ ۲۳ خرمی ۳۵۷ ۸ اسمعی ۲۴۱ ۲۴ خلقی ۳۵۸ ۹ بنائی ۲۴۲ ۲۵ خالدی ۳۵۹ ۱۰ بیانی ۲۵۳ ۲۶ خاوند شاه " ۱۱ برهان الدین عطار هروی ۲۵۸ ۲۷ رجائی ۳۶۱ ۱۲ جبلی ۲۶۲ ۲۸ رفیقی ۳۶۳ ۱۳ جامی ۳۱۰ ۲۹ روحی ۳۶۵ ۱۴ جنونی ۳۳۸ ۳۰ زاده قاضی ۳۶۶ ۱۵ جنتی " ۳۱ زلالی ۳۶۷ --- page 10 --- فهرست مطالب جلد دوّم ۳۲ زلالی ۲ ۳۶۷ ۴۸ ظاهری ۳۸۳ ۳۳ سعدی ۳۶۸ ۴۹ ظهوری ۳۸۴ ۳۴ سایلی ۳۶۹ ۵۰ ظاهری ۳۸۶ ۳۵ سوسنی " ۵۱ عسجدی ۳۸۷ ۳۶ سید ۳۷۰ ۵۲ عارفی ۳۸۹ ۳۷ سیفی ۳۷۱ ۵۳ عبدالرزّاق ۳۹۱ ۳۸ شمس الدین محمد بادکانی ۳۷۲ ۵۴ علی بدر ۳۹۳ ۳۹ شکری ۳۷۳ ۵۵ عبدالجبار ۳۹۴ ۴۰ شیخ زاده پورانی ۳۷۴ ۵۶ علی حافظ " ۴۱ شادی " ۵۷ عاد متعالی ۳۹۷ ۴۲ صفی ۳۷۵ ۵۸ غزالی " ۴۳ صانعی ۳۷۸ ۵۹ امام فخر رازی ۳۹۹ ۴۴ صدر الدین ۳۸۰ ۶۰ فخر الدین ۴۰۶ ۴۵ صدر الدین روامی ۳۸۱ ۶۱ فصیحی " ۴۶ صفائی " ۶۲ فقیری ۴۰۷ ۴۷ صبوحی ۳۸۲ ۶۳ فضلی ۴۰۸ --- page 11 --- ۴ فهرست مطالب جلد دوم ۶۴ قبولی اول ۴۰۸ | ۸۱ دارمی ۴۶۶ ۶۵ " ۲ ۴۰۹ | ۸۲ هاشمی ۴۶۷ ۶۶ قدسی ۴۱۰ | ۸۳ هاتفی ۴۶۸ ۶۷ کاتبی ۴۱۱ | ۸۴ هلالی ۴۷۱ ۶۸ کامی ۴۱۲ | ۸۵ حالات نسوان ۴۷۵ ۶۹ کوثری ۴۱۴ | ۸۶ مهری هروی ۴۷۶ ۷۰ معین الدین واعظ " | ۸۷ آغا بیگه ۴۸۰ ۷۱ " اسفزاری ۴۱۷ | ۸۸ بیدلی ۴۸۱ ۷۲ مظفر ۴۱۸ | ۸۹ ذکر احوال نقاشان ستاوند هرا ۴۸۲ ۷۳ مقصود تیرگر ۴۲۰ | ۹۰ حاجی محمد ۴۸۷ ۷۴ محوی مشرقی ۴۲۳ | ۹۱ خواجه میرک ۴۸۹ ۷۵ مسیحی ۴۲۴ | ۹۲ امیر خلیل ۴۹۰ ۷۶ میرزا محمد ارشد ۴۲۵ | ۹۳ بنائی ۴۹۲ ۷۷ مایل ۴۴۵ | ۹۴ دوست محمد ۴۹۴ ۷۸ نظام الدین علی شیر ۴۵۴ | ۹۵ میر علی هروی ۴۹۵ ۷۹ ناظم هروی ۴۵۹ | ۹۶ عبد القادر ۵۰۰ ۸۰ رئیسی ۴۶۴ | ۹۷ فایض ۵۰۲ ۹۸ مجنون ۹۹ محب علی ۱۰۰ میرزا شفق ۱۰۱ غازی ۵۰۳ ۵۰۶ ۵۰۸ ۵۱۰ --- page 12 --- این دسته گل سرخ را که از شاخه آمال و آرزو هائی دیرین خود چیده ام به قبضه شمشیر این فرد اول افغا نستان که بدیدۀ من محبوب تر از و کسی نیست پیر ایه می بندم * --- page 13 --- ۱۹۷ اول نامه بنام خداوند توانا ادبی تطور تاریخی تاریخ ادبی یا عالم شعر و شاعری ملل مترقیه چنانکه برای پیشرفت امور اقتصادی خود بوجود ارباب تجارت و فلاحت، و برای صیانت حقوق مشروعه خویش از تعرض اعداء بنیرومندی جوانان شجاع و توانا و برای تامین وسائل اداری و سیاسی خود بآبروی دانشمندان مقتدر و و سیاسیون دانا محتاج است - بهمان وتیره برای تهییج احساسات ملی و برای بعث و نشر روحیات نژادی به نویسنده گان آزاد حقیقی احتیاج داشته است . از اینجاست که میگویند: گاهی ارباب قلم در نشو و ارتقاء محیط امری را انجام میدهند که اصحاب شمشیر از آن عاجز می آیند. --- page 14 --- ۱۹۸ وجائی یک جمله پر شور در روحیات یک ملت شورشی تولید میکند که یک اُردوی خونخوار آنرا انجام داده نمیتواند. عرب میفرماید:- بپسران خود را شعر بیاموزید که مورث شجاعت است. چنانچه عمرو بن کلثوم شاعر نامدار عرب بمقابل عمر و ابن هند پادشاه بزرگ عصر خود قصیدهٔ غرائي سرود و بدان ذریعه چه تاثیرات مدهشی در اعماق قلوب قبیله بنی تغلب تولید نمود و چه یادگار خونینی در تاریخ ادبی عرب گذاشت- خصوص وقتی که این ابیات آتشین را در محضر قبیله قرائت فرمود. ابا هند فلا تعجل علينا ابوهند! تیزی مکن بر ما وانظر نا نخبترك اليقينا ما ترا واقعات یقینی نشان میدهیم --- page 15 --- ۱۹۹ بانا نورد الرايات بيضاً ما همیشه (در جنگ) بیرقها را سفید میبریم وتصدرهن حمر اقدر أينا وآنرا سرخ کرده پس می آریم ألا لا يجهلن احد علينا هان ! هیچکس بما جهالت نکند فنجهل فوق جهل الجاهلينا ور نه ما از همه بلند تر جهالت میکنیم اذا بلغ الفطام لنا صبياً وقتی که طفل ما دو ساله میشود تخوله الجبابر ساجدينا متکبرین نامدار پیش او بسجده می افتد (۱۲) شعر عجم --- page 16 --- ۲۰۰ صداهای خوفناک پر وحشتی که هر بیت این قصیده بلند نمود ـ و بوی خونی که از هر کلمه آن استشمام گردید تا چندین سال موجب تجلیل و تکریم این قصیده در میان عرب شده و باعث صیانت حمیت و استقلال ملی بنی تغلب گردیده بود. و ازین جهة احتیاج به شعر و شاعری گویا با فطرت انسان تخمیر شده و جائی که انسان است شعر و شاعری هم در آنجا است. تاریخ شعرار ترجمان حالات دوره هائی است که شاعر، دران زنده گانی داشته و با یکروح گرم و آتشین وضعیات آن محیط را بزبان شعر ترجمه و تشریح مینماید. چون شاعر حقیقی کسی است که از عهده تعریف حقائق اشیاء بخوبی برآمده بتواند. پس تاریخ شعرار هم از تعریف وضعیت محیطی که در ان شاعر زنده گانی داشته بطور حقیقی برآمده میتواند. دلتا تابان --- page 17 --- ۲۰۱ دانایان میفرمایند ترقی حقیقی یک مملکت را از وسعت ارضی و کثرت نفوس ، یا و فرت ذخائر معدنی آن حساب نباید نمود. بلکه تعداد مشاهیر علمی و پایه قابلیت علمای ادبی آنرا باید سنجید. سرزمین هرات از دوره هائی که شعر و شاعری پابعالم وجود گذاشته و زبان فارسی برای نشو و نمای ازهار ادب و پیراستن گلزار سخن زمینه پهن و فراخی مهیا نموده ازان وقت تا قرن حاضر با عالم ادبیات ؛ علاقه مخصوصی داشته است. واقعا چنانچه در حصه اول این کتاب نوشتیم موقعیت هرات برای پرورش نژاد ادبی و روح شعر و شاعری موافق افتاده حیات رقیق، خاطرهای آزاد ، تائیدات غیبی را بقلب شاعر الهام می نموده است. --- page 18 --- ۲۰۲ شاعري که زاده بدائع این محیط است. جلوه جمال کائنات را به نسبت طراوت هوا ، وسعت فضا ، جلوه ازهار گریه آبشار ، ناله بلبل سحرآفرینی گل ، منظره های بدیعه که دست قدرت باین سر زمین خلعت فرموده ، مو بمو و یگان یگان در نظر آورده از ایراد حقائق دقیق هر کدام ؛ کما هو حقه برآمده می تواند . دنیای شعری هرات به نسبت مسبوقیت بادوار مختلف و برخوردن به شیئونات تباین از هر دوره رنگ دیگری برداشته و هر عصر آب و تاب جداگانه باو بخشیده است. قصائد غرای حکیم ارزقی ، فلسفه حضرت امام فخرالدین رازی ، سحرآفرینی حضرت جامی ، موشگافی های حاذق ، تصوف حضرت سیدا، تاثیرلیات عبدالرحمن واسماعیل هر کدام بجای خود --- page 19 --- ۲۰۳ عالم دیگری دارد . از یکی در عالم قصائد ، دبدبه و شکوه خاقانی دیده میشود . از دیگری در مقام غزل الهام غیبی حضرت حافظ سماع می گردد . طرز کلام یکی علاقه پیوندی بروح حضرت سعدی می بندد . وضع سخن دیگری بوی باده خیام میدهد . حضرت سید رشته سخن را به افکار صائب صائب می رساند . و آقای اسماعیل در صنایع هزلیه نمک دیگ عبید می گردد . تا چه رسد به طمطراق بیدلی حضرت قاضی و عارف منشی --- page 20 --- ۲۰۴ بای هراتی . والحاصل تاریخ ادبی هرات باثر تصادف شئونات محیطی؛ صورت درخت تنومند کهن سالی را برداشته که شاخ های سبز و خرمی بهر طرف گسترده و بر هر شاخی بلبلی نشسته و نغمه سرائیده و مرغکی پریده و آشیانی گذاشته باشد. این است که طول عمر و درازی احوال نشو و نمای این درخت باکثرت اختلاف نغمات بلبلان و آشیان های مختلف مرغکان توام شده - و موجب چندین اختلاف مادی و معنوی در تاریخ ادبی هرات گردیده است . و همین علت است که تا هنوز تار یخی که مخصوص از حالات شعرای هرات معلومات دهد و تذکره که اوضاع ادبی هرات را مفصل تعیین کند تدوين نگردیده و آثار ادبای این محیط هم بالافراد و یا بالمجموع جمع نشده است . پیشینه --- page 21 --- ۲۰۵ تذکره نویسان ادبای فارسی هم جز اینکه بچند نفر محدودی اکتفا کرده و آنرا هم بجاهای مختلفی قید نموده و بقیه را هر کدام بدون برهان و تتبع صحیح بمالک دیگری نسبت داده اند، راجع به شعرای هرات احصای مکملی نکرده اند. لهذا با علت افسردگی حواس و پریشانی افکار؛ در حالی که از قسمت های تاریخی و جغرافیای هرات فراغت حاصل نمودم - اینک لازم دانسته درین حصه یک نمونهٔ از تاریخ ادبی هرات را موضوع تحریر و تشریح قرار دادم. شعرائی که درین قسمت بذکر حالات شان پرداخته میشود از روی اسناد اساساً بدو دسته عمده تقسیم میگردند:- اوّل:- شعرائی که اصلاً زاده آب و هوای این محیط اند و وفات شان خواه در هرات واقع شده و خواه در جای دیگری بوده. --- page 22 --- ۲۰۶ دوم:- شعرائی که اصل شان از هرات نبوده ولی استعداد علمی شان بتربیت فضلای هرات تکمیل شده و عمر شاعری شان در اینجا سپری و در آخر هم به آغوش خاک این سر زمین سپاریده شده اند. مآخذ تاریخی این دو دسته باستناد تذکره هائی است که در ذکر نام هر شاعر اشارتی بآن میرود، مانند مجالس النفائس مرحوم امیر علی شیر نوائی که بزبان ترکی تالیف فرموده اند، روضه الصفای مولوی خاوند شاه، مرآت الخیال امیر شیر علی لودی که در زمان شاهجهان تالیف و در مطبعه مظفری بمبئی طبع شده است، نفحات حضرت مولینا نورالدین عبدالرحمن جامی، افضل التذکار فی ذکر الشعراء والاشعار تالیف افضل پیر مستی بن محمد اشرف صدیقی هروی که با تذکره امیر علی بر حاشیه باغ ارم در بخارا طبع شده است حبیب السیر، نفحات --- page 23 --- ١٠٧ رشحات مولینا آصفی ، آتشکده ملا لطف علی آذر ، رساله مزارات قسمت اول که در زمان ابو سعید کورگان تالیف شده و قسمت دوم که در سال ۱۱۹۸ هجری تدوین گردیده ، عین الوقایع ملا یوسف ریاضی هروی ، ادبیات تاجیک و غیره و غیره. ولی محقق است آرزوئی که دل میخواست و عشق و علاقه ما چنانکه بتدوین آثار ادبی مقتضی بود از قلت سامان استفاده و عدم فرصت موفق شده نتوانستیم. امیدواریم : بعد از ما قلم های جوان و توانا و طبایع ادبای رسا و دانای این محیط با استعداد کامل و سرپنجه پر زوری که دارند علم اصلاح و ترقی را در کشور پهن و وسیع این زمین ( زمینه ادب ) اما چنانکه حق اوست برافراشته و عالم ادبیات هرات را بیک زندگی صحیح و با طراوتی تجدید بخشند. --- page 24 --- اولین فدائی اعلیحضرت وموسس حقیقی این کتاب جناب والاشان جلالتماب عبدالرحیم خان نائب سالار هرات --- page 25 --- ۲۰۸ و دران وقت مسعود که به قهرمانیت مقتدر به تسخیر ساحه زیبای تاریخ ادبی هرات موفق شده اند ـ مرا هم برحمتی یاد و درتوی خاک لافسرده ام را شاد فرمایند. اوائل جدی ۱۳۰۹ خلیلی اعلان --- page 26 --- ۲۰۹ اعلان این حصه به دو قسمت ؛ انقسام یافته :- اوّل ؛ قسمت متقدمین دوم قسمت معاصرین : در قسمت های متقدمین و متأخرین هر دو رعایت شعراء بترتیب حروف تهجی کرده شده است . هر شاعری را که اراده دارید از حالات آن استحضار حاصل کنید بترتیب حروف تهجی بسلسله ابتثی در هر دو قسمت موفق میگردید . --- page 27 --- ۲۱۰ قسمت اول در فصل اول حرف الف جناب معارف انتساب حضرت ابو اسماعیل خواجه عبدالله انصاری هروی تذکره نویسان اولیا رو ارباب تاریخ ادبا در خصوص در تذکره نفحات الانس حضرت جامی راجع به حالات حضرت خواجه مینویسند :- حضرت خواجه عبدالله انصاری از اولاد ابو منصور مت الانصاری است که اوشان پسر حضرت ابو ایوب صاحب رحل رسول الله صلی الله علیه وسلم میباشند مت انصاری در زمان خلافت حضرت عثمان رضی الله تعالی عنه با احنف بن قیس رضی الله تعالی عنه که عهده ریاست قشون اسلام را باین سمت داشتند بخراسان آمده و در هرات سکونت اختیار فرمودند : ولادت --- page 28 --- ۲۱۱ ولادت با سعادت حضرت خواجه قراری که خود شان تعیین میفرمایند (نفحات ص۲۳) در شام دوم شعبان سال ۳۷۶ هجری قمری به فصل بهار در هرات واقع شده و به حیثیت یک آموزگار حقیقی سعادت و بختیاری گلزار هرات را طراوت بهار ابدی بخشیده اند. حضرت خواجه اوقات عزیز زنده گانی را بتحصیل علوم شرعیه و بالخصوص علم حدیث و ادب گذرانیده تربیت روحانی از خواجه ابوالحسن خرقانی و خواجه عبدالله طاقی قدس الله سرهما اندوخته اند. عمر شریف شان به هشتاد و چار سال و چهار ماه و بیست روز بالغ شده و در سال ۴۸۱ هجری قمری بهار سعادت هرات از وفات حسرت آیات شان خزان گردیده ازین محیط رحلت فرموده اند. --- page 29 --- ۲۱۲ حضرت خواجه در زبان عربی و فارسی هر دو ملکه تامی داشته در نظم و نثر آثار زنده و درخشانی مانند الهی نامه تفسیر قرآن کریم - گنج نامه - طبقات منازل السائرین وغیره از خود بیادگار گذاشته اند. شهرت و اقتدار، علو منزلت و مقام حضرت خواجه چه در سلسله اولیاء و چه در طبقه ادبار موقعیت بزرگی را احراز کرده آثار آبدار نظمی و نثری شان خواه در ممالک اسلامی و خواه در غیر آن در جاهای مختلف به کرات بطبع رسیده و باعث ازدیاد ارادت هوسگاران علوم ادبی گردیده است. آثار حضرت خواجه در زبان فارسی و عربی روح جدا گانه و سبک مخصوصی دارد. در اشعار غزلیات غرا، رباعیات سوزان، قصائد بلند --- page 30 --- ۲۱۳ و در نثر جملات مسجع و مقفی و در حال رعایه سجع و قافیه معنویت و درخشانی را دران جا داده اند. اینک نمونه از نظم و نثر حضرت خواجه صاحب در اینجا تيمنا قلمی میگردد. مناجات ای ز دردت خستگانرابوی درمان آمده یاد تو مر عاشقانرا مونس جان آمده صد هزاران همچو موسی مست در هر گوشه رب ارنی گونده دیدار جویان آمده صد هزاران عاشق سر گشته بینم نامید بر سر کوی غمت الله گویان آمده سینه ها بینم ز سوز هجر تو بریان شده دیده ها بینم ز درد عشق گریان آمده --- page 31 --- ۲۱۴ عاشقانت نعره الفقر فخری میزنند بر سر کوی ملامت پای کوبان آمده پیر انصار از شراب شوق خورده جرعه همچو مجنون گرد عالم مست حیران آمده رباعیات رباعی (۱) بازی بودم پریده از عالم راز باشد که برم زشیب صیدی بفراز اینجا جو کسی نیافتم محرم راز زان در که در آمدم برون رفتم باز (۲) یا رب --- page 32 --- ۲۱۵ یا رب ز شراب عشق سرمستم کن یکباره ببند عشق پابستم کن از هرچه جز عشق خود تهی دستم کن در عشق خودت نیست کن و هستم کن (۳) خاک آدم هنوز نا بیخته بود عشق آمده بود در دل آویخته بود این باده چو شیر خواره بودم خوردم گوئی می و شیر باهم آمیخته بود (۴) پیوسته دلم دم برضای تو زند جان در تن من نفس برای تو زند گر بر سر خاک من گیاهی روید --- page 33 --- ۲۱۶ از هر ورقش بوی وفای تو زند دفتر الهی نامه مطبعه دانش الهی همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو نیکی آید و از عبدالله بد. الهی ابوجهل از کعبه می آید و ابراهیم از بتخانه کار بعنایت بود باقی بهانه. الهی در اصطفا در دامن آدم تو ریختی و گرد عصیان بر فرق ابلیس تو بیختی از روی ادب ما بد کردیم در حقیقت فتنه تو انگیختی. الهی کاسنی اگر تلخ است از بوستان است و عبدالله اگر مجرم است از دوستان است. --- page 34 --- ۲۱۷ ابوبکر ازرقی از شعرای مقتدر هرات و در قطار ندیمای سلطان طغان شاه سلجوقی و از ارادت مندان حضرت خواجه عبدالله انصاری قدس الله سره السامی بوده اند. ملا لطف علی آذر صاحب آتشکده مینویسد:- که حکیم ارزقی از ادبای صد پنجم قمری بوده بعد از انکه برای اعاده قوه باهیه سلطان طغان شاه کتاب الفیه شلفیه را بنظم درآورد سبب ازدیاد اعتبار و اختصاص او گردیده به رتبه ملک الشعرائی سرافراز گردید. رساله های مفید و متعددی بنام طغان شاه تالیف و در هرکدام آن قدرت علمی و علو منزلت ادبی خود را بطوری که شایسته طبع آن حکیم ارجمند بود گنجانید. میگویند:- روزی سلطان بایکی نرد میباخت - سه مهره در شش خانه داشته و حریف که از ندما بود دو مهره در شش --- page 35 --- ۲۸ خانه و یک مهره در یک خانه داشته است سلطان که صاحب نوبت بود کعبتین را بخواهش تمام بدست مالیده و درخاست دو شش نمود اما بر خلاف مامول دو یک آمد و سلطان نظر به غرور جوانی و شکوه سلطانی متغیر شد . طوری که امراء از هراس میلرزیدند تا چه رسد بآنکه حریف بازی بود - حکیم ارزقی خود را به مطرب رسانیده این رباعی را بهمان مجلسی که از هیبت قهرمان جوان سلجوقی میلرزید فی البدیهه سروده بگوش سلطان رسانید . گر شاه دو شش کرده دو یک زخم افتاد بان ظن نبری که کعبتین دادند او آن نقش که کرده بود شاهنشه یاد در خدمت شاه روی برخاک نهاد سرود این رباعی اعصاب دماغ سلطان را طوری به هیجان --- page 36 --- ۲۱۹ هیجان و اهتزازی در آورد که از کثرت نشاط بر نیم بخش آزرقی آنزمان سه بار دهان ارزقی را از جواهر قیمتی مملو گردانید و الحق حاتمی جای آن هم داشته، ملا آذر میگوید که من دو هزار بیت ارزقی ارزقی را دیده ام . وآنجا صل حکیم ارزقی زاده آب و هوای هرات بوده با طبع پر زور و قوای مستقیمی در سنه ۵۲۷ در آغوش همین محیط پناه برده شده است. قبر حکیم ارزقی اگر چه بطور صحیح کشف نشد ولی احتمال میرود درود یا در قبرستان گازرگاه و یا در خیابان خواهد بود . ارزقی در قصائد و غزل شیوه قدماء رفته و دران شیوه سرآمد زمان بوده است . اکثر قصائد آن مدحیه است، تشبیهات و استعارات غریبی دارد . --- page 37 --- ۲۲۰ نمونه از قصائد جناب حکیم در صفت باغ شاه :- بباغی خرامید خسرو که او را بهار و بهشت است مولا و چاکر درختانش از عود و برگ از زمرد نباتش ز مینا و خاکش ز عنبر یکی بر که ژرف در صحن بستان چو طبع خردمند و جان سخنور نهادش نه دریا و کوثر و لیکن به ژرفی چو دریا بپاکی چو گوهر بافراز آن چنبر چرخ گردون سراپاسبان را بباید به چنبر ز بس نغز کاری چو کاخ سلیمان زیس --- page 38 --- ۲۲۱ ز بس استواری چو سد سکندر تصاویر آن دهشت طبع مانی تماثیل آن حیرت جان آذر بگردش نیارند گشتن ببالی مهندس باندیشه عقاب سپهر بصف درون پیکر پیل جنگی بشه درون صورت شاه سرور در صفت ممدوح - کسی کز سنان تو جان داده باشد ز بیم سنان تو ناید به محشر ز تف سنان تو نا زاده دشمن چو سیماب بگریزد از ناف مادر ز خنجر کنی چشمه زندگانی --- page 39 --- ۳۳۳ اگر نام خود برنگاری به خنجر شعاع در خشش تو بر هر که تا بد نزاید زاولاد آن دوده دختر صفت اسپ شاه : فلک سیر آن باره کوه پیکر گه با آب و آتش بپوید برابر بهنگام تندی و هنگام نرمی سبک تر ز کشتی گران تر ز لنگر از قصیده دوم : خوش و نکوز پی هم رسید عید و بهار بسی نکوتر و خوشتر ز پار و از پیرار یکی زجشن عجم جشن خسرو افریدون تهی --- page 40 --- ۲۳۳ یکی ز دین عرب دین احمد مختار گمان بری تو ز بس سبزی خری بس خی که سبزی خط یا رست و سرخی لب یار دریده پیرهن سبز غنچه گل زرد چنانکه طوطی در زعفران زند منقار گمان بری که که زخم باز وی دلبر سنان لعل ز خفتان سبز کرد گذار از قصیده سوم :- دهان ابر بهاری همی فشاند در گلوی مرغ نگارین همی نوازد چنگ ز شاخهای چمن مرغکان شاخ پرست بلحن بار بدی بر کشیده اند آهنگ --- page 41 --- ۲۲۴ چو ابر فندق سیمین بر آبدان ریزد بر آرد از دل فیروزه شکل سیمین رنگ زمین ز باد صبا شد نگار خانه چین چمن ز شاخ سمن شد بهار خانه گنگ رباعی :- پیچیدن افعی به کمندت ماند آتش به سنان دیوبندت ماند اندیشه به جستن سمندت ماند خورشید به همت بلندت ماند رباعی :- تا من شدم از هوا قرین هوسی جز ناله ز بنده بر نیامد نفسی فریاد --- page 42 --- ۲۲۵ فریاد رسم نیست بغیر از تو کسی فریاد ز دست چو تو فریادرسی بلیت:- ای شمع که پیش نو برد و دآوردی یعنی خط یار چه خوش نبوآوردی -«امامی هروی»- بقول صاحب آتشکده صفحه (۱۵۲) و بگفته مرآت الخیال صفحه (۴۰) از شعرای مشهور هرات و از معاصرین حضرت شیخ سعدی شیرازی ست. در مدح اتابکان فارس قصائد غرایی سروده - و صاحب طبع بلند و قریحه ارجمندی بوده ست. --- page 43 --- ۲۲۶ مجد همگر که یکی از شعرای ایران ست - مقام ادبی امامی را از پایه فضل حضرت سعدی بالاتر دعوی مینماید و میگوید هرگز من وسعدی به امامی نرسیم. صاحب آتشکده درین موضوع قضاوتی نموده و محاکمه را به بطلان دعوی مجد همگر فیصله نموده ست که گفته :- یکی گفت ایام امامی هری را ز سعدی فزون یافته مجد همگر درین ماجرا چیست رای تو گفتم ستمگر بود مجد همگر ستمگر اگرچه ملا آذر بهیچوجه قضاوت حقی نداشته و ما هم مانند آن؛ ولی تا یک اندازه انصاف هم داده ست چه حضرت سعدی علاوه بر علو مراتب نظم ؛ مقام بزرگی را در نثر؛ و دستگاه وسیعی را در روحیات واخلاق --- page 44 --- ۲۳۷ و اخلاق نیز بمنزلتی اعراز کرده اند که غیر از خودشان بها اشخاص را هیچ مرتبت منیع میسر نخواهد شد. و ما هم در اینجا بر روان هر دو دعا فرستاده براصل مطلب مراجعه می نمائیم. بقول اتشکده معلوم است امامی در اواخر عمر از وطن عزیز خود هرات جدا شده و باصفهان وفات یافته است. کشف قبرشان میسر نگردید و سال وفات شان معین نشد از معاصرت حضرت سعدی معلوم میشود که در صد ششم هجری وفات نموده اند. اتشکده از قصاید و غزلیات شان این چند بیت را انتخاب نموده است الحق در قصیده طبع رسا و در غزلیات فطرت سوزانی داشته است ترک من پوشد ز اتش پرنیان بر روی اب ماه من بند دز سنبل سایبان بر افتاب --- page 45 --- ۲۲۸ ای زغنچه نرگست هم مست می هم مست خواب وی زلاد سنبلت هم پر زچین هم پرزتاب سنبلت خورشید سا ونرگست سحر آزما غنچه ات یاقوت پیکر لاله‌ات عنبر نقاب غلام ابرم اگر شعبه ز آب دوچشم بزنده رود بردتا با صفهان برساند هزار جان گرامی فدای آنکه پیامی هم آنچنانکه ز من بشنود چنان برساند دوش چون بر زد سر از جیب افق بدرمنیر زورق زرین شتابان گشت بر دریای قیر ماه مهرافروز من در کاروان آورد روی --- page 46 --- ۲۳۹ زلف دلبرچون کمان غمزه و بلا چو تیر بر گل از نرگس روان کرد در گلاب گرم ومن راندم از خون جگر سیلاب بر برگ زریر بنگر که پر ز خنجر الماس و جوشن است طرف چمن که بود پر از خله وحلی بستان شد از حریف خریف آنچنان خزف کش خار گلبنی کند و زاغ بلبلی رباعی:- تا داروی درد تو مرا درمان شد پستیم بلندی شد و کفر ایمان شد جان ودل وتن هر سه حجابی بود --- page 47 --- تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد گویند :- وقتی که امامی قاضی بود مولینا عماد الدین فقیه کرمانی (بقول آتشکده) و بگفته «مرآت الخیال» فخر الملک برادر نظام الملک این قطعه را بطور استفتار به امام نوشت :- محیط نقطۀ ملت مدار مرکز دین خدایگان شریعت درین چه فرمایند چو گربه ببرد قمری و کبوتر را سرش زتن به تعدّی و ظلم بر باید خدایگان شریعت ز روی شرع و قیاس بخون گربه اگر تیغ برکشد شاید؟ امامی بدون تامل بداهتاً این قطعه را جواب نوشت :- --- page 48 --- ۲۳۱ ایا لطیف سؤالی که در مشام خرد زبوی نکهت لطفت نسیم جان آید بگر به نیست قصاصی که صاحب طت چنین قصاص بشرع متین نفرماید نه کم زگربه بیدست گربه صیاد که مرغ بیند و بر شاخ پنجه بگشاید خدایگان هنر را اگر درین فتوی بخون گربه نام رخصتی همی باید چو گربه هیچ غرامت ندارد آن بهتر که دست خویش بخون چنین نیالاید بقاى تری وعمرکبو ترار خوا هد قرار گاه قفص را بلند فرماید اگر چه این سؤال وجواب هر دو با خون گربه رنگین است --- page 49 --- ۲۳۲ ولی با آن هم چون خالی از غرابیتی نبود نقل گردید. (۲) امامی هروی این امامی دوم قرار تذکره ترکی میرعلی شیر نوائی (مجالس النفائس) از قضات خراسان بوده و طبع رسائی داشته است . در هرات وفات و در گازرگاه دفن شده است. صاحب حبیب السیر نام شانرا قاضی محمد بن قاضی عبداللہ امامی تشریح داده و او شان را از طبقه شعرای دورۀ تیمور معرفی مینماید. در دورۀ فرمانفرمائی تیمور در هرات واطراف مدتی را با مرقضا بسر برده در قضاو شخص متدین دراستگاری بوده. در ششم شوال سال ۸۳۸ وفات و در همان مقبرۀ که مجلس --- page 50 --- ۲۳۳ مجالس النفائس مینویسد مدفون گردیدند. حبیب السیر بهمین قدر رایجا نظامیر علی شیر باین مطلع بیا د گا آثار ادبی اما می اکتفا نموده است. (صفحه ۱۶۱ حاشیه بر پاغا رم) گفتمش گل باز رخسارت برآید رنگ رنگ غنچه او در تبسم شد که از گل با چه گل هر قدر کوشیدیم اضافه ازین بدست نیامد. --- page 51 --- ۲۳۴ -: خواجه آصفی :- در روضة الصفا مینویسد (ج ۷ ص ۹۴) پسر خواجه نعمت الله است طبع سلیم و ذکای مستقیم داشته، از سائر شعرای روزگار ممتاز و در تربیت امیر نظام الدین علی شیر و گاهی هم بملازمت بدیع الزمان میرزا اشتغال داشته است دیوان غزلیات آنجناب مشهور و این مطلع هم در انجا مسطور است :- بسی خود را در آب دیده چون ماهی طپان دیدم که تا قلاب زلفش را بکام خویشتن دیدم وفات شان در سال ۹۲۳ هجری قمری واقع و جهتۀ مادهٔ تاریخ آن میرزا سلطان ابراهیم این قطعه را سروده است :- چون آصفی آن شیم خرد را مردم در ابر اجل گشت نهان چون انجم یا سر --- page 52 --- ۲۳۵ پرسید دل از من که چه آمد تاریخ گفتم ز برات آمده روز دوم آتشکده خواجه آصفی را در قسمت شعرای هرات (صفحه ۱۵۱) قید نموده و پدرش را بهمان نامی که مجالس و فته الصفا یاد کرده است معرفی مینماید . و پس از انکه پایه فضل خواجه را معترف گردیده میگوید : که او صاحب دیوان است و مثنوی در بحر مخزن الاسرار بنظم درآورده که بنظر رسیده بنا بعلت وزارت سلطان ابوسعید آصفی تخلص میکرده آخر الامر در سنه ... وفات یافته است و این چند سطر را از اشعارشان نقل مینماید :- قاتل من چشم می بندد دم بسمل مرا تا بماند حسرت دیدار او در دل مرا --- page 53 --- ٢٣۶ با من سخن نمیت ولی بہر تسلی گویم بدل خود بزبان تو سخن ها زنیل نیست بنا گوش نازک انخال زسایه در گوش تو شد کبود آنجا نریخت در دمی و محتسب ز دیر گذشت رسیده بود بلائی ولی بخیر گذشت دست ترا طبیب گرفت از پی علاج این دست را مباد بآن دست احتیاج چندان میش دهید که بیهوشی آورد شاید --- page 54 --- شاید کہ یار ما بفراموشی آورد سوز ای برق خار تربتم را کہ دامن گیر جانان نیست این برون آور ز چاک سینه دل را که خون آلوده پیکان نیست این می تپد بهر تو در سینه دل سیم تنان ای ہمہ سیم تنان سنگ تو بر سینه زنان رباعی :- زاہد چو تو در صومعه ہشیاری نیست چون من بحریم و دیر خماری نیست --- page 55 --- ۲۳۸ کار تو صلاح و کار ما رسوائی ما را و ترا بیکدیگر کاری نیست از آثار خواجه آصفی و مخصوص از مطلع مسوزای برق ... الخ و رباعی که از آخر نوشته شد واضح میگردد که کلامش با خمیرۀ عشق ممزوج و با خون دل سرشته بوده ـ و در غزلیات هر قدر توانسته احساساتِ رقیق قلبی و خاطره های نازک عشقی را اما بطور ساده و بی تکلّف گنجانیده است. امیر علی شیر مرحوم در تذکرۀ مجالس النفائس صفحه (۱۹۲) حاشیه بر باغ ارم خواجه آصفی را یکی از وزرای با اخلاق و متواضع و غریب صفت نشان داده همین مطلع (ریخت در دمی محتسب الی آخره) را نقل و یک مطلع ترکی را هم بآن ضمیمه نموده است. ارغون --- page 56 --- ۲۳۹ ارغون:- بگفته نوائی قبرش در هرات است ـ و معلوم است از همین جا بوده در شعر، و خصوص معما مهارت کامل داشته است. عمر خود را بخیمه دوزی و شعر گوئی صرف نموده است ـ این معما را بنام محمود گفته است ـ سال زنده گانی او احتمال میرود که در صد هشتم الی نهم هجری بوده باشد. ای زجام حسن سر خوش ! سوی مخموری ببین زانکه اشک خونین را پیوسته در زیر جبین --- page 57 --- احمد مجلد امیر علی شیر نوائی او را از شوخ طبعان هرات معرفی میکند و معلوم است که در هزل و هجو قدرت کاملی داشته است . ازین معما که باسم جرده گفته است آشکار میگردد که در تمام فنون شاعری بطور هزل پیش آمده است . خری کج کرده پالان سوی دهخت چرا گاه ده از گاوان بپر دخت سال وفات احمد هم معلوم است ـ از دوره امرای تیمور بخصوص در مائه هشتم یا نهم بوده است . غیر ازین معما که آن هم پالان پوش است دیگر آثاری از و بدست نیامد قبرش در شمال هرات است . --- page 58 --- ۲۴۱ امی در آتشکده بقسمت شعرای هرات ذکر شده و بهمین جمله اکتفا رفته است اسمی به اسمی قناعت کرده و این مطلع از وست . میکنی جور و جفا هر دو فا میگوئی تو چها میکنی ای شوخ و چها میگوئی --- page 59 --- ۲۴۲ فصل دوم حرف باء بنائی :- این استاد چیره دست از ارکانی که در بنای نظم نهاده و شالوده که در ساختمان سخن ریخته از هر وجه بنای ادبیات بود است. چه در طرح قصائد غرا و چه در تلون غزلیات رنگین پایه بزرگی را احراز کرده است. قدرت طبعش در قصائد مدحیه با خاقانی و سلمان پهلو میزند. در روح کلامش در غزلیات عشقیه کار سحر و جادو میکند. صاحب آتشکده در قسمت شعرای هرات مینویسد:- که بنائی در هرات معمار و در جوانی تحصیل علوم را نموده - و میر غیاث الدین منصور دشتکی آنرا شاعر ملایان و ملای شاعران نامیده است. اما چون طبع شوخی داشته امرار و سیما امیر علی شیر از درنجیده است. --- page 60 --- ۲۴۳ است. هر قدر معذرت خواست منظور نظر امیر نگردید. چنانچه قصیده بنام امیر ساخته وصله نیافته و آنرا بنام سلطان احمد میرزا تغییر داد عاقبت این رباعی را گفته در ماوراء النهر بخدمت امیر سلطان علی شتافته و از انجا با محمد شیبانی مصاحب گردید. دخترانی که فکر بکر منند هریکی را بشوهری دادم هرکه کابین نداشتیم بود زو گرفتم بدیگری دادم و در حین قتل عام قرشی بدست منجم ثانی ملا بنائی هم در انجا شهید گردید. و در آخر عمر دو دیوان بطرز حضرت سعدی و حافظ نوشته --- page 61 --- ۲۴۴ و دران حالی تخلص میکرده است. در روضة الصفا جلد (۷) صفحه (۹۲) مینویسد که بنائی شیر علی نام داشته و پسر استاد محمد خان معمار بود، در نظم و و موسیقی وقوف کامل داشت ، از امیر علی شیر رنجیده مرتبه اول بعراق رفت و بخدمت سلطان یعقوب میرزا بود و باز بمقتضای حب الوطن واپس بهرات آمد، مرتبه دوم از امیر علی شیر رنجیده بسمرقند رفت و تا آخر در انجا شهید گردید. در ایام آخر حیات خود دیوان حیات را تتبع نمود و آثار گرانبهائی در ماورار النهر گذاشت. بنائی این قصیده را بجواب قصیده معروف سلمان انشاء نموده است که دو بیت مطلع قصیده سلمان این است :- سقی الله لیلاً کضدغ الکواکب بشی عنبرین خال مشکین ذوائب --- page 62 --- ۲۴۵ فلک را بگوهر مرصع حواشی هوا را بعنبر معطر جوانب قصیدۀ بنائی :- بدا النجم لیلا کنجد الکواعب فروزنده از حلقهای ذوائب شبی عقد زهره است در خطبه گوئی ز والنجم چند آیت آورده خاطب برآورده روشن چنین لعبتانرا ز صندوق بازی سپهر ملاعب شبی اینچنین من ز فقد مقاصد ز فقد مقاصد ز فرط مصائب بروشن ضمیران علوی مشاور --- page 63 --- ۲۴۶ بپاکیزه طبعان قدسی مخاطب که تا چند سر گشته گردم زگردون پریشان بود خاطرم چون کواکب بصد رشته در فارس پابست گشته مگس وار در دام قید عناكب بجمعی قرین گشته از اهل دنیا همه بر سر جیفه با هم مغاضب بجنگ و جدل برده دست ضیاغم بمکر و حیل برده سبق از ثعالب گر آنجا بری قطعه ها از قصائد وگر آوری نسخه ها از مذاهب نگویند این قطعه نظم است یا نثر نه بینند کاین نسخه فقه است یا طب --- page 64 --- ۲۴۷ همه تلخ طینت چو سم افاعی همه کج طبیعت چو دم عقارب . . . . . . . . . . . . . . . این دو قصیده دیگر هم کمال زور و زبر دستی طبع رسای ملا بنائی را اثبات مینماید :- زهی شکسته ز رشک تو نرخ عنبر تر به تنگ آمده از تنگ شکر تو شکر خطت شب است و عذار تو چون مهی برشب رخت خور است و دهان تو ذره در خور بود بدرج دهان تو غنچه را نسبت دهان غنچه اگر پر بود زلؤلؤء تر گرفته همه عالم بحسن عالم گیر --- page 65 --- چو صیت عدل شهنشاه عدالت گستر لاله رخ نمود عالم را گلستان کرد باز کوه را دامن پر از لعل بدخشان کرد باز غنچه گل بر گریبان تکمه یاقوت داشت گل بناخن های رنگینش گریبان کرد باز با عصای سبز آمد سبزه بر اطراف جوی خضر پنداری هوای آب حیوان کرد باز غنچه نرگس ز تاب گل نظر بربست و گفت در رخ خورشید رخشان دیده نتوان کرد باز جام زر مانده است بر سیمین طبق نرگس نگر --- page 66 --- ۲۶۹ خویش را از ساقیان بزم سلطان کرد باز تا زعدلش باغ ایمن شد ز آسیب خزان گل سپر انداخت از کف غنچه خفتان کرد باز نیست غیر از تو مراد دل بیحاصل ما گرچه حاصل نشود از تو مراد دل ما ز سرمه انگه سیه کرد چشم یار مرا چو چشم یار سیه کرد روزگار مرا تابوت من آهسته زکویش گذرانید چون نیست امیدی که بیایم دگر آنجا --- page 67 --- که بر آشفت زلف یار مرا که بر آشفت روزگار مرا از خوردن می منع کنندم که حر است چیزی که درین شهر حلال است کدامست بدیده گر نه دلم میر د حسد زچه رو چو دیده روی تو بیند دل اضطراب کند از تو بر کندن دل ممکن اگر بود مرا بتمنای تو کی اینهمه جان میکندم ز بد خوئی چنان بیگانه شد آن بیوفا با من کرشمه --- page 68 --- ۲۵۱ که شد بیگانه با هرکس که گردید آشنا با من میکنم جامه نو در ره میخانه گرو که مرا جام می کهنه به از جامه نو زر که در معدن ست مسکن او می بر آید بسعی دکان کندن لیک چون اوفتد بدست بخیل بر نیاید مگر بجان کندن از معاصرت با دورهٔ سلطان حسین میرزا معلوم میشود که در صد نهم وفات یافته باشد . این غزل بنائی از یک بیاض خطی دستیـاب گردید . --- page 69 --- ۲۵۲ خورشید من چو آینه در پیش رو گرفت آتش بجان آینه از روی او گرفت تا دم زده است آینه از ماه روی او شد تیره از خجالت و در خاک رو گرفت دیدم میان یار و ندیدم دهان او نتوان بهیچ دید چو در دیده مو گرفت خوش آنگهی که همچو گل در غنچه از نشاط در دست جام باده و در کف سبو گرفت در شهر دل مساز بنائی سرای عشق این شهر را چو سیل غم از چار سو گرفت مولینا --- page 70 --- ۲۵۳ -:( مولينا بیانی ):- خواجه شهاب الدین عبدالله فرزند ارجمند خواجه شمس الدین محمد مروارید میباشند - پدر مرحوم شان بقول صاحب روضته الصفا ( ج ۷ ص ۸۱ ) و حبیب السیر قسمت سوم و بقول اتشکده ( ص ۱۲۴ ) از اهالی کرمان است در زمان سلطان حسین میرزای بایقرا بهرات آمده و در سلک وزرای او منسلک گردیده است اما خواجه شهاب الدین بیانی در هرات تولد یافته و در زمان فرمانفرمائی سلطان حسین میرزا مانند پدرش برتبه صدارت ترقی نموده و چندی را بآن امر صرف مینمود . در اواخر عمر از وزارت مستعفی شده روزگار زندگانی خود را بکتابت کلام الله شریف خاتمه داده و در سنه ۹۲۲ وفات و در مصلای هرات مدفون گردیده است . صاحب روضته الصفا مینویسد :- --- page 71 --- که بیانی در مکارم اخلاق و محاسن اطوار و لطف گفتار سرآمد زمان بود و در فن موسیقی دسترس تمامی داشت، در قصائد و غزلیات قدرت مالاکلام - دیوان مونس الاحباب و مجموعه مترسلات بیانی در میان عوام شهرت تمام دارد . صاحب آتشکده میگوید :- بیانی قریب به دو هزار بیت از قبیل غزلیات و قصائد ، رباعیات سروده است . مثنوی مونس الاحباب او مشهور است . و میگویند مثنوی شیرین دیگری در حکایت خسرو و شیرین - و یکی هم در مدح امیر تیمور گورگان نوشته است که هر کدام موقعیت مهمی در عالم ادبیات پیدا کرده است . نوائی در مجالس النفائس صفحه ۲۲۵ می آورد :- که بیانی در حسن خط و انشاء و خصوص در موسیقی و شعر آنقدر قدرت --- page 72 --- ۲۵۵ قدرت کامل داشته که کم کسی بآن دستگاه توان رسید آتشکده - پسته دیوانهٔ آن لعل سخندان باشد که خورد سنگ همی بر سر و خندان باشد هر که لطف لب و دندان تو بیند چه عجب کز تعجب سر انگشت بدندان باشد خلق را میشود از سجده چو رویت مانع زاهد صومعه مشکل که مسلمان باشد خانهٔ دل وطن تست ز جان رنجه مباش دو سه روزی که درین زاویه مهمان باشد زہی بنای جهان از اساس عدل تو محکم تر است دہر مسخر تر است ملک مسلم --- page 73 --- ۲۵۶ فضای باغ حیات از بهار خلق تو تازه هوای گلشن روح از نسیم لطف تو خرم چوکوه قهر تو جنبد ز جای در صف هیجا ز هول پیکر او توسن سپهر کند رم سر سپاه عدو در سر سنانت سراسر چنانکه در دم تیغ تو خون خصم دمادم شود زلجه بحر آشکار شعله آتش شراره اگر افتد زنار قهر تو در یم مرا از زنده گی دور از تو صد شرمند گی باشد ولی در عذرخواهی جان دهم گر زندگی باشد رباعی --- page 74 --- ۲۸۷ کس دور ازان شمع شب افروز مباد چون من بوصال او بد آموز مباد میسوزم و بر دل کس این سوز مباد روزیست مرا که کس بدین روز مباد مجالس النفائس . تا دل دامان طرۀ آن دلنواز یافت خورد آب زندگانی و عمر دراز یافت معما باسم داؤد . شد بسته چو بلبل دل عشاق جگر خوار برگیسوی او هر طرفی زان گل رخسار --- page 75 --- ۲۵۸ برهان الدین عطا والله - از ادبای صد هشتم و نهم هجری است و از معاصرین امیر علی شیر نوائی. اصلاً زاده آب و هوای هرات و هم درین سرزمین قراریکه روضته الصفا تعیین مینماید در رمضان سنه ۹۰۲ وفات نموده است. مولینا برهان الدین در علوم متداوله شهرت تامی داشته و در دوره سلطنت سلطان حسین با یقر از علمای درجه اول بحساب میرفت. نوائی بچنانکه بتربیت سائر ارباب فضل حمایه مینمود این مولینای محترم را نیز در آغوش حمایه و مهربانی خود جا داده و چنانکه شایسته شان او بود با و رعایه میفرمود. و همچنین از محامدی که نوائی در تذکره خود صفحه (۱۱) راجع به --- page 76 --- ۲۵۹ بأو تقدیم می نماید - معلوم است که برهان الدین نیز در اخلاص و ارادت خود نسبت به نوائی تقصیری نکرده و همواره ستایش و مدحت آنرا بقصائد غرا وثابتی سرائیده است . مولینا برهان الدین تمام حصص عمر خود را بامر تدریس صرف کرده گاه در مدرسۀ امیر تیمور و گاهی هم در خانقاه نوائی مورد استفادۀ عموم واقع میگردید. در تعمیه اسماء و مواد تاریخ قدرت کاملی داشته است . چنانچه کتاب مبسوطی در معما بنام سلطان نوشته و آنرا جواهر الاسماء نام نهاده است . در تاریخ مهر زدن امیر علی شیر گفته والحق خوب فرموده است :- میر فلک جناب علی شیر کز شرف --- page 77 --- عاجز بود زحد کمالات او خرد دیوان نشست آخر شعبان بداد عدل از لطف شاه عادل دلحق چنین سزد چون مُهر زد بدولت سلطان روزگار تاریخ شد همین که علی شیر مهر زد روضة الصفا صـ ٧٤ ج ٧ در تاریخ امارت امیر علی شیر باسترآباد گفته:- آن میر علی شیر که دارد اوصاف برون ز حد تقریر چون کرد قبول باز امارت تاریخ شود امارت میر روضة الصفا ص ٣٦ ج ٧ --- page 78 --- ۲۴۱ این رباعی را باسم با بر شاه نوشته به پس از بهار جوانی کشیم آه حسرت خزان عمر بآخر رسید از پی غارت --- page 79 --- ۲۶۲ فصل سوم (ج) جبلی : اسم او عبدالواسع است - در غرجستان تولد یافته و تحصیل کمالات را در هرات نموده و از ندمای بهرام شاه بن سلطان مسعود بن محمود سبکتگین بوده است . صاحب آتشکده مینویسد (ص ۱۰۱) که عبدالواسع در اوّل حال دهقان بوده - هنگامی که موکب سلطان از غرجستان عبور میکرد عبدالواسع را دید که در صحرا شتر چرانی میکند و در هنگام چرانیدن شتر این ابیات را می سراید :- اشتر صراحی گردنا ! دانم چه خواهی گردنا گردن درازی میکنی پنبه بخواهی خوردنا سلطان لطف طبع او را شناخته ملازم رکابش ساخت تا آنکه محسود اقران گردید . الحاصل --- page 80 --- ۲۶۳ الحاصل عبد الواسع روزگار زندگانی خود را در هرات گذرانیده و صاحب طبع بلند و قریحۀ ارجمند بوده است. مخصوص در قصیده سرائی که هیچ یک از شعرای نامی را پایۀ عبد الواسع بهمان روش خود او حاصل نشده است. قصائدی را که ملا آذر از آثار عبد الواسع در کتاب خود آورده در اینجا ثبت میگردد و غیر از همین قصائد آثار دیگری از ایشان بنظر نرسید. معدوم شد مروّت و منسوخ شد وفا زان هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا شد راستی خیانت و شد زیرکی صفا شد دوستی عداوت و شد مردمی بها هر عاقلی بزایۀ مانده منحنی هر فاضلی بداهیۀ مانده مبتلا --- page 81 --- وانکس که گوید از ره دعوی کنون بلی کاندر میان خلق ممیز چون کجا دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار بیگانه را همی نگزیند بر آشنا عالیست همتم بهمه وقت چون فلک صافیت نسبتم بهمه نوع چون هوا بر همتت تست سخن های من دلیل بر نسبت تست هنر های من گوا هرگز ندیده و نشنیده است کز من کردار نا ستوده و گفتار ناسزا در پای جاهلان نپراکنده ام گهر وز دست سفله گان نپذیرفته ام عطا این فخر بس مرا که ندیده است هیچکس --- page 82 --- ۲۶۵ در نثر من مذمت و در نظم من هجا وله ای گه دعوی چو دریا گاه معنی چون سراب چند ازین گفتار آبادان و کردار خراب گر مجازی نیست عشق تو بشوی و باز کن روی چون لاله ز خون و چشم چون زرین حباب زین قبل محبوس شد قمری که دارد طوق شوق ورنه از رنج قفس بودی مسلم چون غراب هر که باشد عاشق جانان نپردازد بجان هر که باشد طالب گوهر نیندیشد ز آب چند باشم در دیار و منزل رعد و ذباب روز و شب گرینده و نالنده چون رعد و رباب تا ز حسن دلبران کش جدا ماند این دیار --- page 83 --- ۲۶۶ تا ز فرلعبتان خوش تهی گشت آن جناب آب چشم عاشقان نوحه گر در هجرشان کرد چون طوفان نوح آنرا همه یکسر خراب گر وطن گیری کنون در وی صبا بینی جلیس در سخن گوئی کنون در وی صدا یابی جواب گه ز تنہائی در و دمساز گردم با طیور گر ز شیدائی در و هم راز باشم با ذباب گوش من سوی سماع و هوش من سوی صحاح چشم من سوی نگار و دست من سوی شراب زار و نالانم چو بلبل دیده پرخون چون تذرو تا نفورم کرد از ان کبک دری بانگ غراب نرگسی دارد سیاه و سوسنی دارد سفید لاله دارد لطیف و سنبلی دارد بتاب سنبل --- page 84 --- ٢٦٧ سنبل چنبر نهار و نرگس خنجر گذار لاله شکر فشان و سوسن عنبر نقاب این چو روی من برنگ و آن چو پشت من بخم این چو اشک من بلون و آن چو بخت من بخواب هشت چیزم هشت چیز اندر غمش بگذاشتند تا مرا بگذاشت آن شکر لب و شیرین عتاب تن قرار و دل مراد و جان نشاط و لب سخن دست جام و طبع کام و روی رنگ و چشم خواب از خیال رمح وعکس تیغ او در بحر و بر وز نهیب گرز و بیم تیر او در کوه و غاب بترکد چشم پلنگ و بفسرد خون نهنگ بشکند پای هژبر و بگسلد بال عقاب گر بود با دوستان تو کشف را اتصال --- page 85 --- ۲۶۸ ور بود با دشمنان تو صدف را انتساب نرم گردد چون غنک بر پشت او سنگ گران تیر گردد چون خنک در کام این دژخو شهاب بر سبیل رشوه آرد پیش تو گاه طغان بر طریق جزیه آرد نزد تو گاه خراب رنگ چشم و زاغ بال و کورستم و مار پوست کرک شاخ و پیل دندان شیر چنگ و بر تاب اندران وقتی کز آسیب دلیران سپاه ساحت میدان شود چون موقف یوم الحساب کوس چون رعد و فرس چون ابر و خنجر چون درفش تیر چون باران و خون چون سیل و سرها چون حباب هم بر آن صورت که هنگام تجلّی کوه طور عالم از گام ستوران آید اندر اضطراب --- page 86 --- ۲۶۹ درع زنگاری تن آلاید بشنگرفی عقیق تیغ مینائی رخ انداید بیاقوتی مذاب تازنار آید دخان و تا زآب آید بخار تا زخاک آید درنگ و تا زباد آید شتاب بدسگالان ترایک دم زدن خالی مباد سر زخاک و لب زباد و دل ز نار و چشم از آب صاحبی کز بزمگاه طبع و خلق و لفظ او سال و مه باشند بیع و محل بقدرو آب روضه خلد برین و چشمه ماء معین نافه مشک تا رو دانه درّ خوشاب مور و کبک و پشه وز و به بغولش آورند از برای طعمه نزد بچگان بسته رقاب گرزه ما را از از وادی جرّه بازانرا ز دشت --- page 87 --- ٢٦٠ ژنده پیلان را زبامون شرزه شیر از ارغا از برای مجلسش زاینده ایم هشت چیز نخل و آهو خار و نی سحر وحیل کان سرا شهد خالص مشک اذفر ورد احمر قندصرف در بیضا لعل روشن سیم صافی زرناب که دارد چون تو معشوق نگار و چابک دلبر بنفشه موی و لاله روی و نرگس چشم و نسرین بر نباشد چون جبین و زلف و رخسار ولبت هرگز مه روشن شب تیره گل سوری می احمر ندارم درغم وجور و جفا و برنج تو خالی لب از یاد و سر از خاک و رخ از آب دل از آذر سخن در رنگ وبوی وطعم درعالم ترادیدم ای --- page 88 --- ۲۷۱ قد از سرو و بر از عاج و خط از مشک در از شکر سزا دگر من ترا دایم بطوع و طبع جان و دل کنم خدمت ببرم فرمان نهم گردن شوم چاکر که تو داری بیزم و رزم لفظ و طلعت سلطان دل خرم خط زیبا لب شیرین رخ انور جهانداری کبی یار و قرین و شبه ومثل آمد بعلم و حلم رزم و بزم و عزم و حزم و فخر وفر جهان بخشی که دارد وقت جود و حرب هر دوکین کف حاتم تن رستم دم عیسی دل حیدر درخت عز و تمکین و جلال و قدر او دارد سعادت بیخ و عصمت شاخ و رافت برگ همیتت ز بخت و دولت و تایید و یمن او همی خیزد زخار آذر زنی شکر زگان گوهر زیم عنبر --- page 89 --- ۲۷۲ حضور اوست در دولت کان ادیت درخضرت بقای اوست در عالم وجود ادست در کشور چو فعل شمس در گردون چو صنع ابر در نیسان چو لطف نور در دیده چو گون روح در پیکر بیند از ندیش رمح و گرز و تیغ و تیر او مراکب نمل و پیلان نسک و ماران برهیچان ز شکر و آفرین و مدح و نعت تو فرو ماند زبان عاجز خرد حیران سخن قاصر قلم مضطر ایا در ساعد و انگشت و گوش و گردن ملکت ظفر یا ره امل خاتم ہنر حلقه شرف زیور ترا زیبند که در جنگ و مصاف حمله و ہیجا فرس گردون کرو جو زا سپر کیوان علم محور بچین و روم و ترک و ہند و پشت بزمیں مالند حجابن --- page 90 --- ۲۷۳ جبین فغفور و رخ چیپال و خاقان قیصر بریزد پنجه و دندان و شاخ در هره در بریت ز سر بردس پیل مست و کرگ تند و شیر نر همیشه تا بود تنگ و فراخ و خرم و فرخ دل عاشق غم هجران شب وصل و رخ دلبر مبادا بسته و دور و جدا و خالیت هرگز لب از خنده کف از ساغر دل از شادی پر از فر اگر داد ایزدت ملکی که آنرا جمله شاهان طلب کردند و زان محروم ماندند این عجب مشمر محمد یافت مقصودی که عیسی جست از ایزد چنان چون خضر خورد آبی کز ایزد خواست اسکندر رخش او در صر نشان رمح او آذر فشان --- page 91 --- ۲۷۴ تیغ او خارا شگاف و تیر او سندان گذار کوه گشته زین ستوه و دیو کرده زان غریو جبر دیده زان ہژبر و ماریخت زان کبار کرد قسم دوستان و بهرۂ خصمان او شانزده چیز مخالف خالق لیل و نهار گنج و رنج و عسر ویسرو لطف عتف گاه و چاه ناز و آز و ملک و خرم و بزم و رزم و نور و نار وحی کرد ایزد بنخل و کرم و آہو و صدف تا زبہر مجلس او پرورند این هر چهار در دهن شهد لطیف و در بدن قرد قيق در گلو در خوشاب و در شکم مشک تتار این اشارت ہا کہ ظاہر شد ز فضل کردگار دین بشارت ہا کہ صادر شد ز فتح شهر یار یافت --- page 92 --- ۲۷۵ یافت خواهد تمت از اندازه آن دستگاه گشت خواهد دولت از آوازه آن پایدار چون بباطل سر برآورند قومی از عراق شد فریضه دفع شان بر پادشاه حق گذار وز برای قمع ایشان رایت منصور او در زمستان کرد تحویل از خراسان اختیار لشکری بودند چون عفریت و شیر و غول و خرس تیره رای و تیره روی و عمر کاه و غمر کار سر بسر غافل ز تقدیر خدای مستعان یک بیک غره با قبال جهان مستعار خیل سلطانرا سلامت با کرامت متصل اهل عصیانرا ہزیمت بر عزیمت استوار از ہزار هز چون رخ معلول قرص آفتاب --- page 93 --- ۲۷۶ وز زلازل چون تن مفلوج جرم کوهسار بر زمین زرنیخ رنگ از روی بدخواهان تا چون هوا شنگرف گون از خون گمراهان خمار اسپ تازان با دشکل و گرز گردان بر صف تیغ رخشان برق سان کوس نالان رعد دار گاه پیش هر کمند و گاه کوشش هر سمند اژدهای بیقرار و آسمان بی مدار موضع با زینت ذات البروج از تیغ و درع موقع با هیبت یوم الخروج از گیر و دار گاو بیجان در زمین از نعل اسپ تیز زور شیر بیجان بر سپهر از بیم گرز گاو سار گه چو گردون از تغیر گشته هامون باشتاب گه چو هامون از تحیر گشته گردون با وقار --- page 94 --- ۲۷۶ وز فرادان خون غداران ومکاران بخت در طرفهای جبال و در کنفهای بحار تا ابد بیجاده رنگ لعل گون خواهند زاد زین یکی در یتیم و زان یکی زر عیار ایستاد پیش صف سلطان وزیران او باره گردن تن و هامون کن و جیحون گذار ماه سیری ماه اندامی که کردی هر زمان پشت ماهی پر نعال و روی گردون پر نگار ایدل طمع مبر که خدائیست مستعان وی تن جزع مکن که جهانیست مستعار بازی ست مرگ و آدمیان نزد او تذرو بادی ست دهر وعالمیان پیش او غبار --- page 95 --- ۲۷۸ گر چون پلنگ پای نهی بر سر جبال ور چون نهنگ جای کنی در بن بحار از طرف آن در افکندت دور آسمان وز قعر این برآوردت جور روزگار دارم ز انتظار تو ای ماه سنگدل دارم ز اشتیاق تو ای سرو سیمبر دل گرم و آه سرد و غم افزون و صبر کم رخ زرد و اشک سرخ و لبان خشک و دیده تر در رزم چون کشیده شود تیغت از غلاف در بزم چون گشاده شود جوشنت ز بر قومی بیفکنند چو مار از نهیب پوست جمعی برآورند چو مور از نشاط پر از میر --- page 96 --- ۲۷۹ از بهر بخشش تو طبایع نهاده اند بر مقتضای امر خدا وند دادگر در ناف کوه نقره و در کام لعل سنگ در قعر آب گوهر و در جوف خاک زر گنجشک و مور و پشه و روباه بکسلند گر در حریم جاه تو یا بند مستقر منقار باز جره و خرطوم پیل مست دندان مار گرزه و چنگال شیر نر چیست آنمر غیکه ناساید زمانی از صفیر شخصش اندوده بزر و فرقش اندوده بقیر با تن باریک و از افغان او دولت سمین با رخ تاریک و از آثار او ملت منیر --- page 97 --- ۲۸۰ چون بنالد جسم او جسم هنر گردد قوی چون بگرید چشم او چشم ظفر گردد قدیر گرچه بی‌گوش است باشد در همه حالی سمیع ورچه بی‌هوش است باشد از همه سری خبیر سعی او بگشاید و تار فیرا در هم زند کشوری گاه تحرک لشکری وقت حریر گه بیارد بچو دست مهتر عالم گهر گه بر آرد همچو خصم مجلس عالی نفیر هست چون برهان عیسی با نکوخواهان شاه هست چون ثعبان موسی با بد اندیشان امیر تا ترا حساد تو دیدند چون اجداد تو راندن شغل ولایت را نشسته بر سریر هست با طبع جواد و همت والای تو --- page 98 --- ۲۸۱ پایه دریا قلیل و پایه گردون قصیر ای عارض تو چون گل زلف تو چو سنبل من شیفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل بر دانه لعل است ترا نقطه عنبر بر گوشه ماه است ترا خوشه سنبل تو سال و مه از غنج خرامنده چو کبکی من روز و شب از رنج خروشنده چو بلبل صرصر تک و پولاد رگ و صاعقه انگیز گردون تن و عفریت تن و کوه تحمل در معرکه اطراف زمین در حرکاتش چون نقطه سیماب نماید ز تزلزل --- page 99 --- ۲۸۲ ز عید داد خبر خلق را طلوع هلال بآخر رمضان در اول شوال تبارک الله از ان طرفه صوتی کو است زلا جورد بساط در گهر با سر بال فتاده گوئی بر فرش نیلگون گهر قص زساق لعبت رقاصه نیمه خلخال ابوالمعالی عبدالصمد که ننماید چهار چیزش هرگز ز چار چیز ملال ز نفس او ز تواضع نه دست او ز سخا نه طبع او ز مروت نه سمع او ز سؤال ز عدل او شده باز سفید جفت کلنگ ز امن او شده شیر سیاه یار غزال نه این فراز برد در هوا بآن چنگل بنان --- page 100 --- ۲۸۳ نه آن در از کند در زمین باین چنگال صغیر خامه تو لشکریست روز مصاف صریر خامه تو خنجریست گاه جدال بجز تو از وزرای زمان که ضم کرد است مراسم علما با کفایت عمال چهار چیز برای تنعم تو مدام ز چار جای پدید آرد ایزد متعال عسل زخانہ نحل ورطب زباطن نخل عنب زسینه تاک و شکر زشیره نال چهار چیز شوند از چهار چیز تهی چو دست تو کند آهنگ جو در وز نوال صدف ز در یتیم و حجر زلعل ثمین زمین ز زر عیار و جبل زسیم هلال --- page 101 --- ۲۸۶ شنیده بودم ازین پیشتر که راه شرش بود نشیمن آفات و مرکز اهوال طریقهاش بباریکی پل محشر مضیقهاش بتاریکی دل دجال چو در مصاحبت تو بدیدم آن ره را مرا معاینه شد کان حدیث بود محال همی زخار بفر تو رست برگ سمن همی زخاره بیمن تو زاد آب زلال مرا ز خاصه تو بود زیر ران فرسی بتن چو کوه شمام و بتک چو باد شمال تکاوری که زمین از تحرک سم او بود چو نقطه سیماب دایم از زلزال چون --- page 102 --- ۲۸۵ چون زین جهان پر هوس ایمن نخواهد بود کس می خورد باید هر نفس چندین نباید خورد غم از دور آدم تا کنون دلها بسی گردید خون اگه نشد یک کس که چون رفته ست در قسمت قلم مرا ز دست برفت است سیم و زر جمله ازان شده است مرا روی و موی من زرد و سم باضطرار جدا مانده ام ز مسکن خویش بود نتیجه غربت همه عذاب الیم ز خاندان قدیمم من و تو خود دانی که واجب است مراعات خاندان قدیم ز روزگار عزیز تو آن طمع دارم که داد من بستانی ز روزگار لئیم --- page 103 --- ۲۸۶ دولت پیروز و رای روشن و بخت جوان همت والا و عزم فرخ و امر روان حصه میر بلند اختر شد اندر روزگار بهره صدر نکو محضر شد اندر آسمان گرفتند در بیشه و وادی گه حرب و قتال عکس پیکان و فروخ خنجر او ناگهان بتر کد زان مهره اندر تارک مار شکنجه بفسرد زین زهره اندر پیکر شیر ژیان اندران مدت که او بر موجب فرمان شاه از هری شد سوی توران با سپاه بیکران کینه توز و دیده و دژ دخصم سوز و رزم ساز شیر جوش و درع پوش و سخت کوش و کاردان سر به --- page 104 --- ۲۸۷ بادپایانی بگاه حرب ہر یک جان نهاد چیره دستانی بگاه جنگ ہر یک جانستان با فزع شیر سیاه از تیغ شان در مرغزار با جزع باز سفید از تیرشان در آشیان نارسیده بانگ کوس او بدان شاخسار نا فتاده عکس تیغ او بدان را نینخ مکان چون سوی تولک روان شد لشکر منصور او کوتوال حصن او ببرید امید از روان قلعه بستند که هر کس بر آن قادر نشد از سلاطین گذشته وز ملوک باستان غوریان چون از قدوم لشکر او یافتند آگہی یکباره دل برداشتند از خانمان از جوانب لشکری کردند جمع آنگه چنان --- page 105 --- ۲۸۸ فیلها زانشمار آن نگنجد در دهان مشتبه گردد اسامی بر ملایک از جوش گر بود در عرصه محشر خلایق نیم آن مرکبانی زیر زین پوینده چون بادبک سرکشانی وقت کین پاینده چون کوه گران از شعاع تیغ هندی روی هامون پرشرار وز غبار بورتازی روی گردون در دخان کوسها با صور اسرافیل گشته هم مثال روحها با دست عزرائیل گشته همقران زار زوی خوردن خون تیر بگشاده دهن از برای بردن جان رمح بر بسته میان کوه بر هامون ز دشت مضطر بیجا دار نسر بر گردون ز حیرت متعجب سیمرغ سان سرده --- page 106 --- ۲۸۹ کرده از مرجان زمین راخون جاري پی بہن داد راز قطران ہوار اکرد تازي طیلسان نفسہا سیر از حیات و طبعها پاک از نشاط پایها دور از رکاب و دستها فرد از عنان از نعال باره پاره خاره اندر کوهسار وز دماء کشته گشته پشته همچون ارغوان از دم شمشیر او بر خاک ریزان ہر چنانکه از دم باد وزان برگ رزان وقت خزان کرد ویران حصنهای غور سر تا سر چنانکه در زمین کرد ایز د او را چون درم کو یا نهان تنگ شد چون چشمه سوزن ہمی بر دشمنت در نزاری شخص وي در وي بجای ریسمان گرترا بیند شیر د اژدها یکشب بخواب --- page 107 --- ۲۹۰ با حسام آبدار و نیزه آتش فشان آن زبیم او بمیر د چون زبوی گل جعل وین زعکس آن بسوز دچون زنورشتان از قدومت باز حاصل شد هری را چار صف تا تو سوی اوخر امیدی بطبع شادان حرمت بیت الحرام و بهجت ذات العماد رتبت سبع الطباق وزینت دار الجنان تاشود سبز از نم ابر بهاری مرغزار تا شود سر د از دم باد خزانی بوستان با داحباب ترا همواره سرسبز از هرات بادا عدای تراپیوسته رخ زرد از هوان گوهری نیکو چو دانش بیگیری روشن جهان عکس او اختر نمای دفرق او عنبرفشان سایه --- page 108 --- ۲۹۱ با دگردش سیل هیبت برق سیما سحر جوش صاعقه رخ ابر دم باران شرر تند خرام از شرار او شود بر پشته زرین فلک وز شعاع او شود پر ذره سیمین جهان روی او داده زمین را از شقایق پیرهن فرق او کر ده هوا را از بنفشه طیلسان عکس او دریا درخنده چو از گردون قمر نور او در خاک تابنده چو اندر تن روان گر چو تابنده شهابی جرم او چون کهربا گر چو بارنده سحابی اشک او چون ارغوان در دم مشکین او بیدار رخ رنگین او چون عقیق سرخ کز کوه سیه گردد عیان --- page 109 --- ۲۹۲ با شیران گردن کش با پیلان گردون کش همه کوشنده چون آتش همه جوشنده چون جیحون گرفتند از سر شمشیر و آسیب سنان تو چو نقش پیل گرما به بشکل شیر شادروان چو گردد تارک گردان شهاب تیغ را گردون چو گردد ناوک پران سحاب کرد را باران در آن موضع بر آخته زپیروزی یکی خنجر در آنموضع بر آورده ز بهروزی یکی ثعبان زنجر قوت هر خنجر بتارک سیل هر ناوک بکینه رای هر سینه به پیکر قصد هر پیکان تو آئی در صف هیجا زکین دشمنان پر تف گرفته نیزه اندر کف بشکل رستم دستان زگرد مرکبت بر خاک ردنی ماه بر گردون --- page 110 --- ۲۹۳ ز نعل مرکبت پر ماه روی خاک در میدان هوا پر صاعقه گردد ز شمشیرش گه ضربت زمین پر زلزله گردد ز شبدیزش گه جولان زمانه بر نهد بر گردن گردون گردان غل اگر جز بر مراد او معاذ الله کند دوران چو در دشمن کمین آرد چو در بیجا کمان گیرد چو نوشد باده در مجلس چو بازد گوی در میدان سپهر او را سزد مرکب شهاب او را سزد ناپک سهیل او را سزد ساغر هلال او را سزد چوگان بساید زخم گرز او چو سرمه پیکر خارا نبندد نوک رمح او چو مهره تارک سندان کرم بی طبع تو ناقص شرف بیذات تو مهمل سخا بیدست تو باطل سخن بیذکر تو هذبان --- page 111 --- ۲۹۴ ایا خشمت مخالف را چو جمع عاد در صرصر ایا سهمت معاند را چو قوم نوح را طوفان الا تا بر فلک پروین بتابد در شب تاری الا تا در چمن نسرین بروید در بهاران ز شادی طبع احبابت چو نسرین باد پیوسته ز زاری اشک اعدایت چو پروین بادجا پران وله بر فلک روز و شب از تیر غلامانت بود گاو را سفته سر و دم شیر را خسته سرین گر زپای مرکبش نعلی بیفتد گاه سیر در ز قلب لشکرش خیز د غباری روز کین حلقه وار این را بگوش اندر کشد ذات البروج --- page 112 --- ۲۹۵ سرمه دار از آب چشم اندر کشد روح الامین زان زمین از زلزله گر بجنبد کاندر و مضطرب گردد ز بیم بذل تو گنج دفین گر نهد در بوستانی بد سگال تو قدم در بهار از وی خسک روید بجای یاسمین در نشیند نخل در بام سرای دشمنت در مزاج او شود چون زهر افعی انگبین گردد از بیمش چو زندان و حصار و بند و غل گر کند بر عزم جنگ اندر خراسان اسب زین قصر بر خاقان ترک و تخت بر دارای روم طوق بر جیپال هند و تاج بر فغفور چین ناصح او گر گذارد دست بر نار حریق مادح او گر فشارد پای بر کوه حصین --- page 113 --- ۲۹۶ آن چو ابراهیم بنماید از ان ریحان و گل این چو اسماعیل بکشاید ازین ماء معین وله پیوسته کند زلف تو نقاشی گلنار همواره کند جعد تو فراشی نسرین آرام جهانی بدو یاقوت روان بخش آشوب روانی بد و باروت جهان بین در غمزه اینست بلای دل مهجور در خنده آن است شفای من مسکین شد باغ پر از مشغله از ناله بلبل شد راغ پر از مشعله از لاله زنگین صدریکه بزرگ است بر صاحب عادل چون --- page 114 --- ۲۹۷ چون نزد رسول قرشی صاحب صفین هست این بنان باسط ارزاق گه جود بود آن بنان قابض ارواح گه کین --- چه چرخ است این برآورده سر از دریای بیجا فکن بکوه اندر دمان آتش به بحر اندرکشان دامن رخ گردون زلون او بخون گشته آلوده دل هامون بعشق او بگوهر گشته آبستن بنالد سخت بی علت بجوشد تند بی کینه بخندد گرم بی شادی بگرید زار بی شیون چو راه مردم ظالم جهان از خشم او تیره چو راه خسرو عادل زمین از حشم او روشن کنون نزدت فرستادم عروسی کزسخن او را --- page 115 --- ۲۹۸ معانی بہت پیرایه معالی هست پیراهن زمانه از شرف او را عصا به بسته برتارک ستاره از فلک وی را قلاده کرده در گردن وله بفر دولت دیدار او هی نازند یکی سریر و دوم مسند و سوم ایوان ز دست و نام مدیحش همی شرف یابند یکی سفال و دوم خاره و سوم سندان سفال و خاره و سندان زلطف آرایند یکی عبیر و دوم عنبر و سوم ریحان ایا شهی که ز تو گر اجازتی یابند یکی عطارد و دوم مه و سوم کیوان --- page 116 --- ۲۹۹ گر مکاتبه و بزم و بار باشندت یکی دبیر و دوم ساقی و سوم دربان اگر شوند سه شاعر بعهد تو زنده یکی لبید و دوم بالغ و سوم حسان در آفرین و ثنا و مدیح تو گردند یکی اسیر و دوم عاجز و سوم حیران کنند با تو همی عقل و دولت و اقبال یکی وفا و دوم بیعت و سوم فرمان وله در طاعتش ستاره و در مدحتش فلک از هیبتش زمانه و از بیمش آسمان بسته میان چو رمح و گشاده دهن چو تیر --- page 117 --- ۳۰۰ دل پر شرر چو تیغ و دوتا پشت همچو کمان --- page 118 --- ٣١ مولینا جامی رحمة الله علیه نام مبارک شان عبدالرحمن است ـ اصلاً به لقب عمادالدین ملقب بوده‌اند ولی شهرت شان بعنوان نورالدین است. ارباب تذکره و تاریخ بالخصوص مولینا صفی در نفحات نسبت شانرا چنین تشریح میدهد. که والد ماجد شان نظام الدین احمد دشتی وجد شان شمس الدین محمد دشتی نام داشته ـ سلسلۀ نسب شان بحضرت امام محمد شیبانی منتهی میگردد و او شان یکی از اعاظم مجتهدین وکبارعلمای دین و مذهب مقدس حنفی واز اقارب امام اعظم ابوحنیفه کوفی رضی الله تعالی عنه بوده‌اند. چنانچه امام اعظم صاحب (نعمان) بن ثابت بن طاؤس بن هرمز میباشد و امام محمد بن عبدالله بن طاؤس --- page 119 --- ۳۰۲ بن هرمز بوده است. و هرمز یکی از ملوک بغداد است که در زمان خلافت حضرت عمر رضی الله تعالی عنه بشرف اسلام مشرف شده است. اجداد ایشان بعد از نقل از بغداد در محله دشت اصفهان بوده و از انجا بنا بر سببی بجام آمده اند. ولادت حضرت مولینا در جام واقع شده و تاریخ تولد شان در عشای ۲۳ شعبان سنه ۸۱۷ هجری قمری بوده است. چنانچه این دو بیتی که خود شان فرموده اند مبین موضوع است بسال هشتصد و هفده ز هجرت نبوی که زد ز مکه به یثرب سرادقات جلال ز اوج قله پرواز گاه عز قدم برین --- page 120 --- ٣٠٣ بدین حضیض هواست کرده ام پروبال مولینای محترم را والد ماجدش در حالی که طفل بود و نولب از شیر مادر شسته برای تحصیل و و تربیه با خود بهرات آورد. در آن وقت هرات هم زمین علم و آسمان معرفت بود و ستاره اقبال آن در یک افق صاف و نورانی می درخشید .) حضرت ممدوح بفرمان پدر خود در مدرسه نظامیه به نزد مولینا جنید اصولی که در عربیت دستگاه بلندی داشت داخل تعلیم گردید. و در ان علم قدرت کاملی پیدا کرد و در حالی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود بر متن مطول حاشیه غزالی نگاشت . --- page 121 --- ۳۰۴ و بعد از ان چندی را نزد مولینا علی سمرقندی و مولینا شهاب الدین جرجانی تحصیل و مطالعه فرموده علوم معقول و منقول را تکمیل فرمود. و دائرۀ مدرکۀ حساس حضرت مولینا بر تمام جزییات و کلیات علوم محیط گردید . شهرت فضل و معرفت شان قاف تا قاف دنیا را پست نموده علمای عرب و عجم بر پایۀ دانش شان معترف گردیدند. مولینا از مریدان حضرت سعد الدین کاشغری بوده و با حضور حضرت خواجه عبیدالله احرار قدس الله سره هم ارادت و عقیدت کاملی داشته و در سمرقند بخدمت شان رسیده و استفاده های روحانی از فیض حضور این دو رہنمای اسلام برده است. و ازین --- page 122 --- ۳۰۵ و ازین جاست که در اکثر مؤلفات خود بمدح شان پرداخته و همه جا ازین حضرات نام میبرد . در ماه ربیع الاول سنه ۸۷۷ جانب حجاز سفر فرموده بعد از ادای مراسم حج و دو بار زیارت روضهٔ مطهرهٔ حضرت رسول الله صلی الله علیه وسلم و دیدن بغداد و شامات و کربلا و غیره روز جمعه ۱۸ شعبان سنه ۸۷۸ به شهر هرات نزول فرمودند . درین سفر حضرت مولینا مورد تجلیل و احترام همه عالم اسلام واقع شده از طرف امرا رو حکام به پذیرائی های شایانی استقبال گردیدند . در وقت معاودت شان سلطان حسین میرزا از مرو عریضهٔ تهنیت قدوم شان نوشته و این بیت را ضمیمه آن نمود . --- page 123 --- تربت پاك و دخمه تابناك بهترين ادبای صده نهم عالم اسلام مولانا عبدالرحمن جامی هراتی --- page 124 --- ۳۰۶ اهلا بمقدمك الشريف فانه فرح القلوب ونزهة الارواح امیر علی شیر نوائی هم از خلوصیت کاملی که بحضرت مولینا داشت این رباعی را نوشته و برای خیر مقدم بخدمت شان تقدیم نمود . انصاف بده ای فلك بينا فام زین هر دو کدام خوبتر کرد خرام خورشید جهانتاب تو از جانب صبح یا ماه جهان گرد من از جانب شام حضرت مولینا در سنه ۸۹۸ قمری این دنیای فانی را پدرود گفته و در ۱۹ ماه محرم دیده ازین ماتمکده فرو بسته و در هرات پهلوی مزار حضرت سعد الدین کاشغری رحمة الله خفته --- page 125 --- ۳۰۷ علیه دفن گردیدند. صاحب حبیب السیر مینویسد که نعش حضرت مولینا را سلطان حسین میرزای بایقرا و امیر علی شیر بدوش خود برداشته و در عیدگاه هرات برای ادای نماز جنازه حاضر نمودند. از هر یک این دو مصرع تاریخ وفات شان معلوم میشود : تا‌ء ریخه ومن دخله کان آمنا هژد هم روز ماه عاشورا والحاصل حضرت جامی بآغوش آب و هوای هرات تربیه یافته خواه در قطار اولیا، و خواه در سلک علماء و --- page 126 --- ۳۰۸ خواه در شمار اد باء سرآمد روزگار خود بودند. از بازی که سوانح علماء را تاریخ قید میکند در دیار خراسان و ماوراء النهر و بلکه در عصر خود شان در تمام عرب و عجم مانند مولینا کسی را بدان پایه فضل و دانش نمی نشانید. حضرت سعد الدین کاشغری میفرمودند که این جوان جامی را عجب قابلیتی است که نمیدانم او را بچه تدبیر صید کنیم. مولینا شہاب الدین محمد جاجرمی میگفت که در پانصد سال یک مرد صاحب کمال مانند عبد الرحمن از خراسان سر بر زد که دفتر دانش تمام دانشمندان را پاره کرد. هاتفی در لیلی و مجنون میگوید :- در شعر سه تن پیمبر انند قولیست که جملگی برانند فردوسی و انوری و سعدی چیز --- page 127 --- ۳۰۹ هر چند که لامی بعبدی امروز منم بدور جامی هم پنجه خسرو و نظامی صاحب شقایق نعمانیه صفحه (۲۹۳ حاشیه بر تاریخ ابن خلکان ) مینویسد :- که شکوه فضل و معرفت حضرت مولوی چنان عالم را فرا گرفته بود که بایزید خان سلطان روم تحف و هدایای شاهانه فرستاده مولینا را بمملکت خود دعوت فرمود اما ایشان نرفته و از همدان مراجعه فرمودند . و هم مینویسد که سید محی الدین فناری از پدر خود مولینا علی فناری که قاضی عسکری سلطان محمد خان بود قصه می کند که سلطان یک روز پدرم را گفت که برای فیصله --- page 128 --- ٣١٠ ادعا و مقدمات متکلمین و صوفیه و حکماء محاکمه لازم است که درین میان این سه فریق بصورت عدل و حقیقت قضاوت نموده اختلافات فیما بین ایشان را رفع نماید. پدرم عرض کرد که این فیصله را هیچ کس کرده نمی تواند مگر مولینا عبدالرحمن جامی. سلطان قبول نموده به مولینا اعلام نمود که این محاکمه را بصورت رساله تالیف نماید. حضرت مولینا هم درین باب رساله مفصل و دلائل یقینی نوشته فرستاد. اما وقتی رسید که سلطان فوت نموده بود. مؤلفات حضرت مولینا قراری که این رباعی شان نشان میدهد باید ۵۴ باشد. مولدیم --- page 129 --- ۳۱۱ مولدم جام و رشحه قلمم جرعه جام شیخ الاسلامی است زان سبب در جریده اشعار بدو معنی تخلصم جامی است اما بگفته مرآت الخیال باید نود و دو کتاب تالیف کرده باشند - بهر صورت دارای طبع بلند و فکرت ارجمندی بوده در علوم عربی و فارسی در نظم و نثر بپایه رسیده و بمنزلتی عروج نموده اند که با هیچ زبان نمیتوان احصاء و بیان نمود با آنکه افاده مصنفات و شهرت آثار حضرت مولینا با نور درخشان و مشعشعی بر کنگره شهرستان علم ادب کار آفتاب مینماید ولی لازم دیده برای اینکه این رساله ناچیز ما هم بنام نامی آن سر حلقه معارف و معالی افتخاری داشته --- page 130 --- ۳۱۲ باشد این چند سطر تیمناً درینجا درج گردید. یک نمونه از مثنویات حضرت مولینا انتخاب از تحفه الاحرار در نعت ای زتو شق شقه ماه منیر پیش تو مهر آمده فرمان پذیر قصر نبوت بتو چون شد بلند کز مقصوره کسری فگند چتر فرازنده فرقت سحاب سایه نشین چتر ترا آفتاب سایه ندیدت بزمین هیچکس نور بود سایه خورشید و بس وله ای --- page 131 --- ۳۱۳ ای بسر پرده یثرب بخواب خیز که شد مشرق و مغرب خراب رفته ز دستیم برون کن ز برد دستی و بنمای یکی دست برد توبه ده از سرکشی ایام را باز خر از ناخوشی اسلام را مهد مسیح از فلک آور بزیر رایت مهدی بفلک زن دلیر کالا دجال بنه بر خرش رو به بیابان عدم ده سرش افسر ملک از سر دونان بکش دامن دولت ز زبونان بکش باز پسانزا فگن از پیشگاه --- page 132 --- ۳۱۴ داد ستم کش زستم کیش خواه ای عربی نسبت امی لقب بندۀ تو هم عجم و هم عرب رشک خوری تافته از اوج ناز مغرب تو یثرب و مشرق حجاز گرد سرت ابطحی و یثربی خاک درت مشرقی و مغربی تیغ عرب زن که فصاحت تر است صید عجم کن که ملاحت تر است گر بقلم غالیه سا نیستی یا بخط انگشت نما نیستی انتخاب --- page 133 --- ۳۱۵ انتخاب از یوسف زلیخا در نعت ز مهجوری برآمد جان عالم ترحم یا نبی الله ترحم نه آخر رحمة للعالمینی زمحرومان چرا فارغ نشینی زخاک ای لاله سیراب برخیز چو نرگس خواب چند از خواب برخیز برون آور سر از برد یمانی که روی تست صبح زندگانی شب اندوه ما را روز گردان ز رویت روز ما فیروز گردان بتن در پوش عنبر بوی جامه بسر بربند کافوری عمامه --- page 134 --- ۳۱۶ فرو آویز از سر گیسوان را فگن سایه بپا سرو روان را ادیم طایفی نعلین پا کن شراک از رشته جانهای ما کن جهانی دیده کرده فرش راهند چو فرش اقبال پا بوس تو خواهند ز حجره پای در صحن حرم نه بفرق خاک ره بوسان قدم نه بده دستی ز پا افتادگان را بکن دلداری دل دادگان را اگرچه غرق دریای گناهیم فتاده خشک لب بر خاک راهیم تو ابر رحمتی آن به که گاهی ستی --- page 135 --- ۳۱۷ کنی در حال لب خشکان نگا هی خوش آن کز گرد ره سویت رسیدیم بدیده گردی از کویت کشیدیم بمسجد سجدهٔ شکرانه کردیم چراغت را ز جان پروانه کردیم بگرد روضه‌ات گشتیم گستاخ ولی چون پنجره سوراخ سوراخ زدیم از ابر اشک چشم بی‌خواب حریم آستان روضه‌ات آب گهی رفتیم ازان ساحت غباری گهی چیدیم از و خاشاک و خاری ازان نور سواد دیده دادیم وزین بر ریش دل مرهم نهادیم --- page 136 --- ٣١٨ سوی تربت ره بر گرفتیم ز چهره پایه اش در زر گرفتیم ز محرابت بسجده کام جستیم قدمگاهت بخون دیده شستیم بپای هر ستون قد راست کردیم مقام راستان درخواست کردیم ز داغ آرزویت با دل خوش زدیم از دل بهر قندیل آتش کنون گر تن نه خاک آن حریم است بحمد الله که جان آنجا مقیم است بخود درمانده ایم از نفس خود را ببین درماندۀ چند و ببخشای اگر نبود چو لطفت دستیاری ز دست --- page 137 --- ۳۱۹ ز دست ما نیاید هیچ کاری فضای افگند از راه ما را خدارا از خدا در خواه ما را که بخشد از یقین اول حیاتی دهد آنگه بکار دین ثباتی چو ہول روز رستاخیز خیزد بآتش آب روی ما بریزد کند با اینهمه گمراهی ما ترا اذن شفاعتخواهی ما چو چوگان سرفگنده آوری روی بمیدان شفاعت امتی گوی سخن اتمامست کار جامی طفیل دیگران یابد تمامی --- page 138 --- ۳۴ وله أَحِنُّ شوقاً الی ديارٍ لقيتُ فيها جمالَ سُلمی که میرساند از ان نواحی نوید لطفی بجانب ما بوادی غم منم فتاده زمام فکرت ز دست داده نه بخت یاور نه عقل رهبر نه تن توانا نه دل شکیبا زہی جمال تو قبله جان حریم کوی تو کعبۀ دل فان سجدنا لديك نسجد وان سعينا الیک نسعی ز سرّ عشق تو بود ساکن زبان ارباب شوق لیکن زبی زبانی غم نهانی چنانکه دانی شد آشکارا بكت عیونی علی شجونی فساء حالی ولا ابالی که دانم آخر طبیب وصلت مریض خود را کند مداوا اگر بجورم برانی از در و گر بتیغم بیفکنی سر قسم بجانت که بر ندارم سر ارادت زخاک آن پا بنجد --- page 139 --- ۳۲۱ بناز گفتی فلان کجائی چه بود حالت بدین جدائی مرضت شوقاً و متّ هجراً فكيف اشكوا اليك شكوا بر آستانت کمینه جامی مجال بودن ندید از ان رو بگنج فرقت نشسته محزون بکوی محنت گرفته ما روا امرّ على باليات الخيام وابكى عليها بكار الغمام کهن خیمه ہائی کزین پیش داشت در ان سلمی و آل سلمی مقام دریغا که از دور گردون فتاد چنان سلک جمعیتی زنظام در آرامگاه غزالان شوخ وطن کرده گویان بگشته رام --- page 140 --- ۳۲۲ قدمگاه کبک خرامان شده گذرگاه زاغان ناخوشخرام نه پیداست زان خیمه ها جز نشان نه باقی است زان خیمه گی غیر نام ستون های آن خیمه ها زیر خاک زهم ریخته چون رمیم عظام ز آمد شد باد اطناب شان گسسته ز هم چون عهود لئام کند جامی از جان و دل سوی شان هزاران تحیت روان و سلام رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان را یا طاقتی و صبری این پیر ناتوان را --- page 141 --- ۳۲۳ گر زرد شد گیاهی در خشك سال هجران پژمرده گی مباد آ آن تازه ارغوان را زیستنم با تو میسر مباد بی تو اگر زیستنم آرزوست ای همه سیمبران چنگ تو برسینه زنان تلخ کام از لب میگون تو شیرین دهنان دلق سالوس مرا پردۀ ناموس درید جلوۀ تنگ قبایان تنک پیرهنان بر در پیر خرابات که خمخانه او با د محبوس ز سنگ ستم خم شکنان میزدم حلقه در آمد ز درون آوازی --- page 142 --- ۳۲۴ کای ترا خاتم دولت گرو اهرمنان ساکن خانقہ و مدرسه میباش که نیست کنج میخانه بآخر وطن بیوطنان لاف قوت مزن ای پشه لاغر که شکست زیر این بار گران پشت همه پیلتنان جامی این نظم حسن گر بفرستد سوی فارس حافظش نام نهد خسرو شیرین سخنان این رباعی مولوی جامی در ایوان مرقد مبارک حضرت نبوی صلی الله علیه وسلم پهلوی رباعی حسان ابن ثابت با خط زرین و روشنی رکز گردیده است یا شافع الانام و یا سید البشر من وجهک المنیر لقد نور القمر لرحمین --- page 143 --- ۳۲۵ لا يمكن الثناء كما كان حقه بعد از خدا بزرگ توئی قصه مختصر ( نمونه از رقعات و مکاتیبشان ) شدنی خامه دلم را ترجمان بشنو از نی چون حکایت میکند با زبان تیز و چشم اشکبار از جدائی ها شکایت میکند حکایت تمادی ایام فراق و شکایت توالی آلام اشتیاق بیش از ان است که بمددگاری دوات دهان بسته و دستیاری خامه زبان شکسته در طول این نامه عرض آن مقدور باشد و درطی این صحیفه نشر آن میسور لاجرم سد آن باب کرده التماس میرود . در ان ساعت که بی تشویش اغیار --- page 144 --- ۳۲۶ در ان فرخنده مجلس باشدت بار زمین بوسی بتعظیمی که دانی زمین بوس دعا گویان رسانی دولتی از انتها مصون و سعادتی از انقطاع مامون میسر باد بالنبی وآله الامجاد می نویسند که حضرت مولینا روزی این مطلع را تکرار میکرد بسکه در جان فگار و چشم بیدارم توئی هر که پیدا میشود از دور پندارم توئی منکری که حاضر بود گفت اگر خر پیدا شود مولینا بدون تامل تکرار کردند (پندارم توئی) همچنین یکی از ارادتمندان بخدمت --- page 145 --- ٣٢٧ بخدمت شان خایه غلامان فرستاده بود دیگی که حاضر بود گفت در باغ ماریش بابا بسیار خوب بعمل می آید مولینا فرمودند خایه غلامان ما از ریش بابای شما بهتر است. میگویند ملاجلال نامی بحضرت مولینا نسبتی که نباید نمود نموده بود چون بخدمت شان خبر رسید قطعه ذیل را انشا فرمودند. اگر ملا جلا لم خواند کافر چراغ کذب را نبود فروغ مسلمان گویش کاندر مکافات دروغی را سزا باشد در وغ (۱) خایه غلامان وریش با با هر دو اقسامی از انگور می باشد ۱۲ --- page 146 --- ۳۲۸ مولینا جنونی امیر علی شیر در تذکرهٔ خود جنونی را از اهل هرات ثابت نموده میگوید که در هزل و هجا دستگاه بلندی داشته و با حافظ شربتی منازعات مطولی نموده است . و شربتی را بقصیدهٔ هجو نموده که از نهایت شیرینی شربت دهان عموم گردیده بود . این بیت را از ایشان نقل مینماید ای اهل جنون را بکنند نو زبونی زان روی درین حلقه زبون است جنونی در هراتی بودن جنونی سندی از قول امیر علی شیر بهتر پیدا نمیشود . جنتی امیر علی شیر جنتی را از شعرای هراتی شمرده میگوید --- page 147 --- ٣٢٩ طبع او بد نبوده اما فطرتی ساده و طبعی پر جنون داشته است . نوائی این بیت را از و نقل نموده است بمی خوردن چو ساقی ساغر می را دهن پوشد چه شد کورا ببر پوشش سواد چشم من پوشد --- page 148 --- ۳۳۰ (فصل حرف حاء مهمله :ـ) «امیرحسینی سادات رحمة الله علیه » در نفحات ذکر جمیل شان در سلک اولیای هرات اختصاص یافته نام شان حسین و نام پدر شان حسن است. اصل شان از غور میباشد و در هرات تربیه یافته از مریدان شیخ بهاء الدین زکریا میباشند. مصنفات زیادی دارند کتاب کنز الرموز و زاد المسافرین را در سلک نظم کشیده و کتاب روح الارواح و صراط المستقیم را تالیف فرموده است. مولینا جامی در نفحات بر پایه معرفت روحانی او معترف و دیوانش را هم بطور غزلی تمجید مینماید. صاحب آتشکده مینویسد که میرحسینی غوری از مریدان شیخ شهاب الدین سهروردی است با شیخ اوحدی کرمانی و شیخ --- page 149 --- ۳۳۱ شیخ عراقی مصاحبت نموده است . محمود شبستری گلشن راز را بمقابل میر حسینی رحمة الله علیه انشاد کرده است . بقول اصیل الدین واعظ صاحب رساله مزارات (قسمت اول) کتاب طرب المجالس نیز از مؤلفات میرحسینی سادات است . در سال ۷۱۸ هجری در هرات وفات نموده اند و این قطعه برای تاریخ وفات شان سرائیده شده است . ده و شش از مه شوال هفتصد و هژده نموده واقعه افتخار آل محمد روان سید سادات عصر میر حسینی شد از سراچه دنیا بدار ملک مخلد قبرشان در درون زیارت حضرت سید عبد الله بن معاویة بن عبد الله بن جعفر طیار است صاحب پایه بلند --- page 150 --- ۳۳۲ و طبع ارجمندی بوده در عصر خود مرجع خواص و عوام و مهبط آمال انام بوده‌اند آتشکده این چند سطر را از آثار ادبی شان نقل مینماید. از مثنوی زادالمسافرین این طرفه حکایت است بنگر روزی زقضا مگر سکندر میرفت و همه سپاه با او وان حشمت و مال وجاه با او ناگه بخرابه‌ گذر کرد پیری ز خرابه سر بدر کرد پیری نه که آفتاب پر نور در چشم سکندر آمد از دور پرسید که این چه شاید آخر این --- page 151 --- ۳۳۳ این کیست که مینماید آخر در گوشه این مغاک دلگیر آمد بر آن مغاک پر نور بیهوده نباشد اینچنین پیر پیر از سر وقت خود نشد دور چون باز نکرد سوی او چشم پیر اسکندرش بصد خشم گفت ای شده غول این گذرگاه غافل چنشسته درین راه بهر چه نکردی احترامم آخر نه سکندرست نامم دانی که منم به بخت فیروز پشت همه روی عالم افروز --- page 152 --- ۳۳۴ در یا دل و آفتاب رایم فرق فلك است زیر پایم پیر از سر وقت بانگ بر زد گفت این همه نیم جو نیرزد نه پشت و نه روی عالمی تو یک دانه ز کشت آدمی تو دوران فلک که بی شمار است هر ساعتش از تو صد هزار است ز غول و نه غافلم درین کوی هشیار تر از توام بصد روی از روز پسین چو آگهم من چون منتظر ان درین رهم من غافل توئی کز برای پیشی مغرور --- page 153 --- ۳۳۵ مغرور دو روزه عمر خویشی چون آخر کارها جدائی است با خلق مرا چه آشنائی است دو بنده من که حرص و آزند بر تو همه روز سرفرازند با من چه برابری کنی تو چون بندهٔ بنده منی تو گریان شد ازین سخن سکندر بفگند کلاه شاهی از سر از خجلت خود نفیر میزد سر بر کف پای پیر میزد پیر از سر حال ره نمودش کاندر همه وقت یار بودش --- page 154 --- ۳۳۶ بیت : بخدا که دردمندم زغم فراق یارا نه خلاف گوید آنکس که حکم کند خدا را رباعی : ای سایه تو مرد صحبت نور نه رو ماتم خود گیر کزین سور نه اندیشه وصل آفتابت نرسد می ساز باینقدر کزو دور نه مولینا حسین واعظ رحمة الله علیه بقول نوائی از سبزوار اسفزار است و در شهر هرات تربیه یافته تقریباً --- page 155 --- ۳۳۷ تقریباً بیست سال آخر عمر خود را با مر معروف درین سر زمین مشغوف بوده گاهی در مسجد جامع و گاهی در سر چار سو و گاهی هم بمدرسه نظامیه اهالی هرات براه صلاح و صواب و اکتساب ترقیات مرجع و مآب دعوت میفرمود در روضة الصفا مینویسد : که مولینا حسین واعظ در علم نجوم و انشار چنان قدرت داشت که هیچ کس با او برابری کرده نمی توانست . مواعظ و وصایا را هم زبانی ادا میفرمود که با او کسی بآن سوز و تاثیر و آن جامعیت کلمات و آن زرنگی آهنگ و صدا هم پایه نمیگردید . والحق حضرت مولینا خواه در نظم و خواه در نثر قلم جادو طرازد قریحه سحر انبازی داشته و یکی از نوابغ علما و مقتدرین موشکافان ادبی هرات بشمار میروند. --- page 156 --- ۳۳۸ آثار قلمی شان در هر شعبه با یک صورت و صدای زنده عالم اسلام را فرا گرفته و بارها بطبع رسیده است. مؤلفات مشهوره شان که اکثر بنظر رسیده و در دستگاه ارباب علم گل سرخی بر سر سبد زبان فارسی چیده ازین قرار است جواهر التفسیر مواهب [؟] (تفسیر حسینی) روضة الشهداء انوار سهیلی ، اخلاق محسنی ، مخزن الانشاء ، اختیارات یا (لوایح القمر) ازین رهگذر چه در کشف غوامض اسرار کلام الهی و چه در شرح وضعیات تمدن اخلاقی خدمت همتی بدنیای علم و دانش نموده و در همه مؤلفات خود بعبارات خوش و مقفی و مضامین دلکش و غرائی پیش آمده است. حضرت مولینا حسین در مجامع نگاری نیز قلم پر اشک و سوزانی دارد --- page 157 --- ۳۳۹ داشته فجایع شهدای کربلا را با نهایت دردو سوز نگاشته است . بگفته روضه الصفا در سنه ۹۱۰ و بقول رساله مزارات حصه دوم در سنه ۹۰۸ هجری قمری بهرات فوت نموده و در خیابان دفن شده است . این چند سطر از آثار قلمی شان تیمناً قلمی گردید . رباعی ای شربت در دتو دو ای دل ما آشوب بلا ی تو عطای دل ما از نامه حمد تو شفای دل ما و ز نام حبیب تو صفای دل ما رباعی عالم ز بلا های تو محنت کده یست --- page 158 --- ۳۴ دین محنت و غم نصیب هر دلشده ایست هرجا که نگاه میکنم در ره تو دل خونشدۀ غمزدهٔ سوخته ایست روضة الشهداء این مطلع را امیرعلی شیر از اشعارشان قید مینماید سبزخطا زمشک تر غالیه برسمن مزن سنبل تاب داده را برگل نسترن مزن (یک نمونه از نثرشان:-) (خاتمۀ اخلاق محسنی) خدایا تا فلک را سر بلندی است بزرگان را ز حکمت ارجمندی است اشعهٔ رایات آسمان فرسا ولمعات آلویه سپهر آسای این --- page 159 --- ۳۴۱ این شاهزاده عالی رای عالم آرای......... تا انقراض ادوار لامع ولامع باد! و کوکبه عظمت و ابهت او شارق وطالع: (این دعا از من واز اهل جهان آمین باد) باتمام رسید و باختتام انجامید این رساله که مشتمل بر اثر در حکمت است و منطوی بر حقایق اطوار اهل سنت و هم از نام کتابی که مضاف باسم سامی و نام نامی آن حضرت است تاریخ اتمامش مفهوم میگردد . با خامه گفتم اینکه ز سر ساختی قدم وزا مقدم تو چشم سخن یافت روشنی اخلاق محسنی بتمامی نوشته شد تاریخ هم نویس ز اخلاق محسنی --- page 160 --- ۳۴۲ میرحسین معائی صاحب روضة الصفا صفحه ۸۹ جلد ۷ ، بعد از انکه مزایای روحانی و محسنات علمی و ادبی او را می ستاید در هویت جناب شان مینویسد :- که میرحسینی معما ئی چندین سال در مدرسه اخلاصیه بوده بطلب علم مشغولی مینمود ، اکثر متداولات علمی را تکمیل نموده در معما بدرجه رسید که قلم نسخ ؛ بر تمام ماهرین آن صنعت کشید . در سنه ۹۰۴ ازین دنیای گذشتنی گذشت و از خود یادگارهای روشن و بزرگی باقی گذاشت . میگویند :- رساله در فن معما نوشته دران کمال پرزوری خود را دران صنعت نشان داده است . والحاصل مولینا میرحسینی معما ئی در هرات تربیه یافته و هم درین سر زمین دفن گردیده است قبرش در گنبد مدرسه اخلاصیه --- page 161 --- ۳۴۳ اخلاصیه‌است . امیر علی شیر این معما را ازیشان نقل مینماید که باسم ناصری سروده است :- شد بخوبی روی آن حور پریوش آفتاب کس ندید از خاک و باد و آب و آتش آفتاب غیر ازین چیزی دیگر از آثار گرامی شان بدست نیامد. - حسن شله شاعر - باتفاق روضة الصفا و مجالس النفائس از شعرای دورۀ شاه رخ است - مداحی امیر شاه رخ و ملازمت میرزا بایسنقر را نموده عمر زندگانی خود را در هرات بخدمت این پدر و پسر بسر رسانیده است. در هنگام ماتم و سور به رثاء و ہنای اوشان --- page 162 --- ۳۴۴ قصیده ها سرائیده و داستان ها انشاد کرده است. صاحب روضة الصفا و جامع مجالس النفائس (نوائی) حسن را بعنوان مولانا ئی یاد کرده و بکمال احترام تقدیر مینمایند و او را از مبارزان میدان بدیهه معرفی نموده سر خیل شعرای روزگارش قید میکنند. میگویند:- روزی حسن شاه در مجلس بایسنقر نشسته و از هر در رهگذر سخن ها گفته در ضمن هر یک از امرای گذشته را بوصفی اختصاص میداد. بایسنقر پرسید من چه عیب دارم مولینا عرض کرد جز کاهلی تقصیری عاید بشما نیست که میتوانی بگوئی ده هزار تومان بملاحسن شاه بدهند و نمیگوئی - شهزاده از لطف سخن مولینا خندید و پنج هزار دینار برایش بخشید. حسن شاه در دوره سلطنت سلطان حسین میرزا هم قرب و قیمتی --- page 163 --- ۳۴۵ که می بایست داشته در هر وقت مورد احسان شاه والطاف وزیر او (نوائی) واقع میگردید. ابیات غرا در شیرینی در مدح این هر دو و خصوص نوائے سرائیده صله های لازمه میگرفت. میگویند: یکروز داروغه هرات ضعیفه را بفرمان سلطان قهرا از شهر بیرون کرد. ملا حسن شاه نزد امیر علی شیر رفته منزل اورا که تعلق باو داشت بخود التماس نمود اما چون منزل پیشتر از طرف امیر علی شیر به خواجه مظهر عودی داده شده بود داعیه حسن شاه قرین اجابت نشده برآشفت و فی البدیهه این رباعی را نوشته به (نوائی) تقدیم کرد. در شهر اگر مظهر عودی هست بر خود در فسق کس نباید بربست هر قحبه که از شهر برونش کردند --- page 164 --- ۳۴۶ این قحبه زنی بود و بجایش بنشست میگویند : حسن شاه برای آشتی جهته فاتحه کدام یک از حکام دوره سلطان حسین میرزا انتظار داشته و هر روز بر دروازه آن رفته منتظر آتش میگردید. بفتا در روز موعود همی با دچار شده و وقتی در آنجا رسید که آتش را تمام کرده بودند بدون هیچ تامل قلم برداشت و اینقطعه را انشاد نمود. دیر آمدم و ز غصه قسم خوردن دانم به یقین که جان نخواهم بردن یک آتش اگر برای من فکر کنید کز غصه این آتش نخواهم مردن والحاصل قراریکه ذکر شد حسن شاه در بدیهه قدرتی کامل و در اشعار طبعی شوخ داشته است خودش میگوید --- page 166 --- ۳۴۸ شبی که وصل ترا در خیال میگذرانم چنان خوشم که مگر در وصال میگذرانم پس ازین بر سر ره من مرو عرض بنوائی که کنم دعا بجانت به بهانه گدائی تو آن نه ئی که مرا بینی و جفا نکنی من آن نیم که ترا بینم و فا نکنم (حیدر مجذوب) از هراتست در جوانی علوم رسمی تکمیل نمود، و در پیری به جذبهٔ جنون سبیل فرمود، طبع با سوز انگیخته داشته و عمر خود را در هرات صرف نموده به دروازه خوش دفن گردیده است از تذکره امیر علیشیر که بین اواخر صد هشتم و اوایل صد نهم زندگی نموده این مطلع ازوست. --- page 167 --- ۳۴۹ لب و دندان آن مه با چه ماند چو قند با برنج دانه دانه ۱۲ - سلطان حسین میرزای بایقرا - از امرای سلسله تیموری است در هرات جلوس فرمود و هم درینجا وفات نموده در سنه ۹۱۱ بخاک سپار شد تا اکنون همچنانکه آثار مدنی و عمرانی او باقی است نام او نیز با یکنوع ستایش و احترام در میان اهالی هرات یاد میشود. گاه گاهی به ادبیات هم میل فرموده و این مطلع از ایشان است جانا جفا برای وفا میکشیم ما ترک جفا مکن که جفا میکشیم ما اگرچه اصلاً هراتی نیستند اما به نسبت اینکه اکثر حصه عمر شان درینجا گذشته و در آغوش هرات مانند فرزندی عزیزی غنوده اند و تخیلات شاعری شان در هرات نشو و نما یافته --- page 168 --- ۳۵۰ آثارشان را زادهٔ جلوهٔ با نازک این محیط دانسته درینجا درج نمودیم فصل (۵) خای معجمه (خطیب فوشنجی) صدرالدین نام داشته و عنوان ادبی او ربیعی ست در دورهٔ فخرالدین که از سلسلهٔ کرت ها است منادمت داشته است. در روضه الصفا جلد چارم صفحه ۲۲۴ می نویسد که صدرالدین بنا بر تکلیف امیر فخرالدین چندین وقت عمر خود را صرف نمود و کتابی برابر شهنامه بنام کرت نامه در ذکر احوال ملوک غورو برشته نظم درآورد. اما بنا بر مداومت او به شراب و ارتکاب به منهیات همیشه از امیر متوحش و خایف بوده - بر عطایای ملک قناعت نمیکرد و از خصالی که داشت اجتناب نمی ورزید همواره با طبع پر شور و کله آتشینی به مال دولت اسراف مینمود و خزانهٔ پادشاهی را اتلاف میکرد. نیز --- page 169 --- تا انکه از هرات بدون اجازت فخر الدین بر آمد به قهستان رفت و در آنجا هم قرب منزلتی نیافته خواست بعراق رود ولی امیر فخر الدین محض بغرض اینکه زبان ربیعی در مجلس عیان عراق به قدح و ذم خود موقع ند هد فرمانی بنام ربیعی صادر نموده و او را و اپس بهرات دعوت فرمود و هم برای اطمینان و از خطر مواکید و میثاق مبرمی نمود. بیچاره ربیعی به وطن اصلی خود مراجعه کرد پادشاه در اول امر چنانچه شایسته شان او بود تفقد کرده امر نمود که تمام شعرا و فضلا سلام او بروند میگویند روزگاری بهمان و تیره بهرات گذرانید تا آنکه مجلس باده را گرم کرده و جوانان همدم را گرد خود جمع نموده بود در حالی که پیمانه پر و خالی میشد پیمانه مغزش از نشئه شراب ادعوانی پر و از باده حلم دخالی شده رفقا را بر مخالفت سلطان تشویق داده و معاهده راجع به انهدام مبانی امارت ملک --- page 170 --- ٣٥٢ فخر الدین با آنها نمود. امیر آگاه شد و برحضارشان امر فرمود همه از سطوت دربار پادشاهی بکار شدند مگر ربیعی که با کمال جرئت و دل آوری بآنچه گذشته اقرار نمود . لهذا قرار فرمان پادشاهی ربیعی بیچاره زندانی شد طبیعت آزادش از بند و سلسله زندان فسرده شد و با کمال ناکامی در آنجا کشته شد تاریخ کشته شدنش در اواخر صد ششم یا اوایل صد هفتم قمری بوده است این چند بیت از آثار اوست یا ناله های زاریست که در زندان بخدمت سلطان نوشته و فائده بآن مرتب نگشت است و الحق طبع عالی و در عین علویت روان داشته است از قصاید تو همان گیر که این یوم یقوم الروح است آفریننده میان من و تو خصم و حکم --- page 171 --- ٣٥٣ به پناه تو گریزیم به تو به به ازان گوشه دمنت امروز بگیریم محکم از منویات او تا جورا تخت کیانیت بهست دست و دل ملک ستانیت هست شاه ندارد چو تو کیستی بیاد شاه درای تو بکیستی مباد قاعده دوده سنجر توئی واسطه ملک سکندر توئی دوده سنجر ز تو خواهد نوید ملک سکندر به تو دارد امید تاج کیان طرف غلامان تست چرخ روان بنده فرمان تست --- page 172 --- رأيت تو سرمایه شہرتي فتح مبین رایت فتح و ظفر شمس و قمر ای ترا پیش کار فتح و ظفر تیغ ترا جان سپار به ز تو بر تخت کشی شاهی به زمنت هیچ نکو خواه نی از همه غم های جهان رسته ام تا بنود بند تو پیوسته ام بنده ام آخر ز چه بندم کنی بهر چه در بند پسندم کنی ملک ستانا ملک خسرو ! شیر دلا قلعه گشایا ! گوا از خود و غمت از یکی یاد کن --- page 173 --- ۳۵۵ داد کن از بهر خدا داد کن یا به ازین در کتف خویش گیر یا ادبی کن که سر خویش گیر روح پدر پیر مرا شاد کن بهر خداوند آزاد کن جان چه ستانی که جوانم هنوز دارم امیدی که بمانم هنوز گرچه گزیدی به ایا دی مرا جان جوانی نه تو دادی مرا شاه جوانی به جهان زینهار آن چه ندادی مستان زنهار حیف بود خون کسی ریختن کشتن نتوان باز بر انگیختن --- page 174 --- ۳۵۶ نامه بران نکته بپایان رسید در ره طی باز بعنوان رسید پس بدر شاه فرستادش از خود و از بند خبر دادش شاه جهان خسرو جمشید فر برده زشمشیر وز خورشید فر نامه من خواند زسر تا بپای وز سر اخلاص بفرهنگ و رای دوده و قرطاس و قلم خواست زود پاسخ از نیگونه بیار است زود گفت که ای کشتنی ناسپاس مسخره و ناکس و حق ناشناس تو بجهان از چه بسبب زیستی --- page 175 --- ٣٥٧ هیچ نگوئی که تو خود کیستی نیست ترا روی رهائی ز بند خواه کنون گریه کن و خواه خند بند بیاید پس ازین پای تو چاه بود تا به ابد جای تو —«مؤلفنا خرمی»— قرار تذکرهٔ (نوائی) هراتی است و هم درین سرزمین تربیه یافته اخلاق با وحشت آمیخته داشته برعلاوهٔ اینکه از مخالطت مردم اجتناب میکرد اعا هر سرزمین را قدح هم مینمود. اکثر حصهٔ عمر خود را به سیر و سیاحت گذرانیده خراسان عربستان، بیت‌المقدس، حجاز تمام ممالک شرقی را --- page 176 --- ۳۵۵ دیده است. از تذکره (نوائی) معلوم میشود که در صد هشتم زنده گانی داشت است این مطلع از خرمی است و مطلع خرمی هم سرائیده. اوازه رخ گل تا باز برنیاید در بوستان بلبل آواز برنیاید خلقی امیر علی شیر نوائی خلقی را از شعرای اصلی هرات و از صد هشتم معرفی مینماید، طبع خوبی داشته و غیر ازین مطلع در اثاری ازو بدست نیامد ای سرو ناز در دل ما جا نمیکنی جا میکنی ولی بدل ما نمیکنی خاوری --- page 177 --- ۳۵۹ خالدی آتشکده او را در قطار شعرای هرات قید مینماید و میگوید که در هرات قلندرانه بتحصیل علوم مشغول بوده اینمطلع را ازو نقل مینماید اما از دوره زندگانی و تاریخ وفات او هیچ ذکری نمیکند. نمیخواستم که برگیرد صبا از کوی او گردی مبادا توتیا را فگند در چشم بیدردی خاوند شاه قرار تذکره امیر علیشیر از مشاهیر هرات است اما آتشکده او را از سادات بلخ معرفی می نماید از معلوماتیکه بر اثر ضمیمه روضته الصفا نموده به یقین می پیوندد که تمام ایام عمرش در هرات گذشته از معاصرین سلطان --- page 178 --- ۳۶۰ حسین میرزای بایقرا بوده است. بہر حال خواه ہراتی و خواه بلخی مشار الیه یکی از معروف ترین ارباب علم و ادب و بزرگ ترین مؤرخین افغانستان است. تاریخ روضة الصفا با آن عظمت و فخامت و عبارات مسجع و مقفی البته برای اثبات بلندی پایه فضل و عام و دانش او با کمال متانت پافشاری خواهد کرد این مطلع از ایشان است. هر که دست از آب حیوان شست خضر وقت اوست هر که از ظلمات نفس آمد برون سکندر اوست عبید الله ہراتی در رساله مزارات می‌نویسد که خاوند شاد در آخر عمر یکسال به گازرگاه شریف گذرانیده در دوم ذیقعده دیر --- page 179 --- ۳۶۱ سال ۹۰۳ هجری قمری در سالی که عمرش به شصت سال بالغ شده بود وفات نمود و در مزار شیخ بهاء الدین عمر بخاره گی دفن گردید . فصل ( ۶ ) راء مهمله رجائی بقول آتشکده (و هم غیر از آنجا دیگر جای دیده نشد) حسن علی خراس نام داشته است اصلاً از هرات بوده و هم درین سر زمین نشو و نما یافته است . مشرب فقر داشته و از اهل اخلاق حسنه بوده است وقتیکه در سفر حجاز میرفته بنا بر کناره گیری میرزا شرف جهان اینقطعه را برایش نوشته و جواب بسزا هم یافته است . حکایتیست غریب ای سمر بد نقش و فضل --- page 180 --- که عرض این نتوان کرد جز به چون تو کسی گذشته از وطن آورده ایم رو به سفر گسسته ایم دل از هر هوا و هر هوسی بغیر گوشۀ چشمی ز صاحبان نظر نگشته در دل ما هیچ تخم تمنایی بپای اوج کمالی چه نقص بودی اگر ز فرسایه تو بهره ور شدی مگسی حریم گلشن کویت نشیمن ما شد نیافتیم دریغ اعتبار خار و خسی بروی خسته دلان بسته ئی در اقبال ز حسن خلق کرمیت عجب بنود نسبی بصدق خاک درت غایبانه می بوسم بپای بوس سگانت چو نیست دست رسی چون --- page 181 --- ۳۶۳ جواب میرزا اشرف خان ایا ستوده خصالی که سالها دل را هوای صحبت جان پرور تو بود بسی حکایتیست نهانی ز حسن ظن با تو مرا خدا بر بشند از من و مگو بکسی از ان ز گلشن دهر م گرفته دل که نماند زسبزه و گل این باغ غیر خار و خسی رفیقی در تذکره خط و خطاطان رفیقی را در جمله خوشنویسان هرات معرفی می نماید و از آنجا که ملکات شعری او سلسله بزرگی را طی نموده مارا مجبور ساخت که باید در ذیل شعرا از ایشان اسمی برده باشیم. --- page 182 --- ۳۶۴ نامش مجنون و نام پدرش جمال الدین است اصلاً از هرات بوده و هم درین سر زمین تربیت یافته است. در شاعری طبع روانی دارد این چند بیت از اوست تو امان مخترع مجنون است. که تسلم چهره گشائی ها کرد تا شدم مخترع و صورت کش خط کم صور تکمی پیدا کرد بیا ای نامه انشای رقم کن بنام کاتب لوح و قلم کن رقم ساز همه اشیا کما هی پدیدار سفیدی و سیاهی بسی کلک قضایش ز دستادی شبیه --- page 183 --- ۳۶۵ کشاید چشم خوبان عین صادى ز کلک صنعتش انشاى رقم کرد رقم بر شیوۀ نون و القلم کرد دواتے سازد از چرخ مدوّر کند موم سر آن ماه انور کند از این دوات سبز مینا ز سرخی شفق شنگرف پیدا تفصیل حالات او در قطار خطاطان معروض میگردد انشاء الله تعالى. سرخى بقول میر علی شیر از روج غوریان است طبیعت خوب --- page 184 --- ۳۴۶ و سلیقه مرغوب داشته اینمطلع ازوست نمیخواهم که کس یابد ز سر حالم آگاهی وگرنه عالمی سوزم بیک آه سحرگاهی فصل (۷) فاء معجمه (زاده قاضی) بقول دیوائی، هراتی است و از شعرای صد هشتم طبع مقبولی داشته و بر وزن خسرو و شیرین آثار نکوئی نوشته است این بیت ازوست. که گوید بر سریر ملک خوبی پادشاهی را که بر در ناله زار ست سکین داد خواهی را زلالی بقولی --- page 185 --- ۳۶۷ بقول اتشگده و نوائی از هرات است چون طبیعت زلالی داشته زلالی تخلص میکرده است اینمطلع از اوست لیلی عذاری میرسد دامن کشان درخون من دیگر ندانم چون شود حال دل مجنون من زلالی (۲) بقول روضة الصفا (جلد ٧ صفحه ۹۸) از هرات بوده در قطار شعرای سلطان حسین میرزا بایقرا تربیت یافته است طبع بلندی داشته این آثار ازوست. کر د ز لیخا صبح پیرهن صبر چاک راز دلش فاش شد بر سر هر انجمن داد بزال سپهر طرفه ترنجی زمهر طرفه که شد بر ترنج بر سر او تیغ زن --- page 186 --- ۳۶۸ وله نخواهی کرد با در خار سینه چاکم مگر روزی اگر گیرد در منت خار خاشاکم مفصل (۸) سیزده ساله سعیدی بقول نوائی اصل او از هرات است کاسه گری میکرد آخر کارش بشاعری کشید طبع روانی داشت در هرات وفات نمود و هم در ایجاد فن گردید از قول نوائی معلوم میشود که در صد هشتم الی صد نهم زندگانی داشته است. ز بهر قطع هستی حیله از هر جای انگیزم مگر یک لحظه با آن دلبر خود رای آمیزم شبی بنشین و چندانم شرابی بی حسابم ده --- page 187 --- ۳۶۹ که نتوانم که تا روز حساب از جای برخیزم سایلی بقول نوائی اصل شان از عراق بوده ولی تربیت و تحصیل خود را در هرات تکمیل کرده اند در شعر و حسن خط و معاشرت کمالی داشته است و در موسیقی نیز استاد بوده و معلوم میشود در صدد هشتم یا نهم زندگانی نموده است. چنان بصورت آن آفتاب حیرانم که تیغ اگر زنندم چشم خود نپوشانم سوسنی در تذکره نوائی او را از شعرای امرای تیموری --- page 188 --- معرفی مینماید میگوید شخص آزاده بوده و تحصیل کمالات در مدرسه گوهرشاد آغا نموده و در هرات دفن گردیده‌ست اینمطلع ازوست : مجردان که ز قید زمانه آزادند نه صید گشته بدام کسی نه صیادند مولینا سعید بقول نوائی هراتی اصلی است و هم روزگار عمرش تماماً در هرات گذشته است مولینا سعید از شعرای سلسله تیموریان و از صد هشتم یا نهم بوده است طبع شوخی داشته و اینمطلع را نسبت به سیه چرده‌گی خود سروده‌است غلام خویشتنم خواند لاله رخساری سیاه روئی من کرد عاقبت کاری منبعی --- page 189 --- ١٨٣ سیفی بقول صاحب روضۃ الصفا جلد هفتم صفحه (۹۱) تحصیل علوم را در ہرات نموده و روزگار عمرش را بکنف عنایت و تربیت امیر علی شیر نوائی گذرانیده است. اکثر اوقات بمنادمت سلطان حسین میرزا نیز میرسیده و در آخر عمر ماوراء النہر رفته و در آنجا وفات یافته است. الحق که شاعری خیلی زبردست بوده و طبع نہایت معقولی داشته است این اثار از وست. ای تّرا چون دل عشاق پریشان کاکل قامتت فتنه و سرفته دوران کاکل هم چو دودی است که برگرد سر شمع شود --- page 190 --- ۳۷۲ حلقه حلقه بسر آن مه تابان کاکل درین مطلع نیز نهایت لطف کرده است تا به نقد جان بت خباز من نان میدهد عاشق بیچاره نان میگوید جان میدهد «فصل (۹) شین معجمه)» «مولانا شمس الدین محمد تا وه کانی» در طریقت از خلفای جناب شیخ زین الدین خوانی و در ادبیات از شعرای سلسله تیموری هاست. یکی از علما متورع و متبحر هرات شمرده میشدند بقول روضته الصفا و رساله مزارات قصیده برده را مخمس نموده و کتاب منازل السایرین اشرح کرده است. و اکر --- page 191 --- ۳۷۳ دارای طبع بلند و قریحه سرشاری بوده‌اند. چنانکه روزگار زندگانی‌شان بهرات سپری شده وفات‌شان نیز بهرات واقع گردیده است. در سنه ۸۹۲ رحلت نموده و قبرش در خیابان است اینمطلع ازوست. آنانکه بجز قامت سروت نگرندی گر راست بگوئی همه کوته نظرانند شکری امیر علیشیر در تذکرهٔ خود شکری ابهراتی قید کرده و اورا از معاصرین مولینا سیفی حساب میکند و میگوید طبع عالی داشته اینمطلع ازوست. چون ز خط پر سمنت از مشک ختن میگوئی --- page 192 --- ۳۷۴ چند با ما سر زلف سخن میگوئی شیخ زاده پورانی از پوران هرات میباشند. و پسر ابو سعید پورانی هستند- بقول نوائی آثار زیادی دارد و معلوم میشود در سنه ۸۰۰ الی ۹۰۰ هجری زندگانی داشته است این رباعی از یشان است. چون من بجم تو در جهان فردی نیست دل سوخته نیاز پروردی نیست خواهم غم و درد خویش را شرح کنم لیکن چه کنم که هیچ همدردی نیست شادی پش[؟] --- page 193 --- ۳۷۵ آتشکده شادیئی از شعرای هرات میشمارد وغیر از یک عنوان و یکمطلع دیگر در حالاتش بحثی نمی نماید تو بجای نه نشستی که رقیبت نه نشست جز دل من که تو جا کرده او بیرون رفت باب (۱۰) صاد مهمله صفی نام شان فخر علی است پسر ملاحسین وعظ می باشند با حضرت مولوی جامی قرابت معنوی وظاهری داشته روزگار زندگانی شان در هرات سپری شده است. مشار الیه بقول تمام تذکره نویسان و هم ملا خطه آثار گرامی که در موضوعات مختلفه نظماً و نثراً باقی گذاشته یکی از علما متورع وخیر هرات بقلم میرود. --- page 194 --- ۳۷۶ کتاب رشحات را در ذکر خلفا نقشبندیه و خصوص شرح حالات حضرت خواجه عبیدالله احراری تالیف فرموده و کتابی هم بر وزن لیلی و مجنون در حکایت محمود و ایاز نوشته است ـ صاحب روضة الصفا اینمعاصر بزرگ خود را با کمال احترام ستوده و در موعظه اوشان را با زبان مؤثر و عبارات غرائی مانند پدرش تمجید میکند. در صد نهم وفات نموده و قبرشان در هرات است در خطاب به مرشد خود خواجه عبیدالله احراری رحمة الله علیه میگوید. دین پناها توئی آن قبلهٔ حاجات که خلق بیخود از هر جهتی روی به تو می آرند همه با طوق وفا حلقه بگوشان تواند گر --- page 195 --- ٣٧٧ گر عبیدند درین راه وگر احرارند جاهلانی که سر از ربقه امرت پیچند در چراگاه بلاهت خر بی‌افسارند گر سراسیمه فتاده بتیه ضلال گاه حیرت زده در بادیه ادبارند ناکسانی که ز احسان تو محروم زییند بر لب بحر جگر تشنه چو بوتیمارند آن حریفان که می از ساغر عشقت نوشند گرچه بس بیخود و مستند عجب هشیارند هر که شد غرقه بحر تو فزود آب رخش اهل ساحل چو صدف ریزه بی‌مقدارند جاودان غرقه درین بحر صفا باد صفی هرگزش یارب ازین بحر برون مگذارند --- page 196 --- ۳۷۸ اینقطعه را در تاریخ اتمام کتاب رشحات سروده است آندرشحات کثیر البرکات چون آب خضر منفجر از عین حیات یا بند محاسبان سنجیده صفا تاریخ تمامش از حروف رشحات صانعی نامش علاء الدین علی است بقول نوائی در روضة الصفا اصلاً از باخرز بوده و تربیت در هرات یافته و هم در انجا کشته شده است . مومی الیه دارای طبع بلند و قریحه ارجمندی است در زمان سلطنت سلطان حسین میرزا به هرات زندگانی داشته همواره مورد اعطاف خسروانه گردیده تا انیکه بپ --- page 197 --- ۳۸۹ امیر علی شیر از و رنجیده است میگویند سبب رنجش علی شیر فقط هزلیات و اطاله لسانی بود که صافی به نسبت شان مینمود و خصوصاً این بیت که در شان او سروده و بیشترا سباب رنجش امیر علی شیر را فراهم کرده است. روزی که شود معرکه ضربت و شمشیر معلوم شود قوت بازوی علی شیر بالآخر بنابر تصرف و رسوخ امیر علی شیر بدر بار شاهی در صباحی که صافی به حضور سلطان حسین میرزا استاده بود سلطان فرمان کرد تا دستار او را که نهایت سرخ بود از سرش برداشته بگردنش بستند درینموقع امیر علی شیر دست یافته عرض کرد چو او را سر سبک کردی سبک کن بار گردن هم --- page 198 --- ۳۸۰ لهذا صانعی بیچاره در بالا حصار بزندان هرات محبوس شد و مدت حبسش به شش سال کشید انچندی خانه هم عرایض و قصایدی راجع به آزادی خود به امیرعلی شیر نوشته ولی فایده بآن مرتب نگشت این بیت هم از مطلع قصیده است که از زندان بحضور امیر نوشته. آنکه هرگز نشنود گوش تو فریاد من است. وانکه هرگز نگذرد بر خاطرت یاد من است آخر الامر صانعی بیچاره را با یکعالم فضل و دانش کشتند و نعشش را طعمه مور و مار نمودند نوای ا نمطلع را از و نقل می نماید. طوبی مثال سروی و شمشاد قامتی من در صف قامت تو چه گویم قیامتی صدر الدین --- page 199 --- ۳۸۱ به گفته نوائی هراتی است دهم در اینجا دفن گردیده با خود نوائی نیز مرا ودت نامی داشته این مطلع ازوست هرگز دل ما را به تبی شاد نکردی گشتی نگران را و مرا یاد نکردی شیخ صدرالدین رواحی نوائی اوشان را از هرات معرفی نموده میگوید از از خلفای شیخ زین الدین خافی است در ریاضت و طریقت انگشت نمای خاص و عام بوده است مدفنش در قریه شخالیان هرات است. زهی از عارضت چشم مرا نور همیشه از جمالت چشم بد دور صفائی (۱) شخالیان قریه ییست از بلوک النجان در جنوب شهر هرات ۱۲ --- page 200 --- ٣٨٢ امیر علیشیر در تذکره خود می‌نویسد که صفائی را بعضی هراتی گفته اند بهر صورت از معاصرین نوائی بوده و در هرات تربیه یافته است اینمطلع ازوست. بسکه در سر هوس روی تو دارد دیده پشت سوی من و سوی تو دارد دیده صبوحی صاحب تذکره او را در قطار شعرای هرات قید کرده است و میگوید در آخر عمر به سیاحت هندوستان رفته در آنجا وفات یافته است. چنان از ناله شب دل تنگ سازم پاسبانش را که برخیزد رود با من گذارد آستانش را وله زیر --- page 201 --- ۳۸۳ زیر لب دشنام ای نامهربان دادی مرا کشته بودی از تغافل باز جان دادی مرا فغان کز چشم آن نامهربان آنگونه افتادم که هرگز چشم او بر من نیفتاد است پنداری فصل (۱۱) طاء مهمله طاهری امیر علی شیر او را از شعرای هرات معرفی نموده است در دیگر جاها نیز رفته و روزگاری گذرنیده است امّا در هر حال هراتی الاصل بوده است. میگویند روزگار زندگانی او با نهایت پریشانی و عسرت سپری شده است. --- page 202 --- ۳۸۴ دودی که از دل من در شام غم برآید بر یاد طرۀ او پر پیچ و خم برآید فصل (۱۲) ظاء معجمه * ظهوری * تذکره افضل و ادیب معروف صدرالدین عینی جامع ادبیات تاجیک هم باسناد او مینویسد که ظهوری عبدالله نام داشته و یکی از جوانان هراتی ست از هرات ظهور نموده در بخارا رفته و به آتش سوخته با مصاحب ، معاصر و با شاهین مصاحب بوده‌ست ای نظامی نظم جامی طبع و فردوسی کلام در بر شاهین طبعت خسی در عصفور نیست انوری از شهرت شعر تو مانده در محاق --- page 203 --- ۳۸۵ از خور طبعت شعاعی را شعاع نور نیست هم چو خورشید درخشانی تو محبوب القلوب هر کرا مهر تو در دل نیست در سر شور نیست تا وجود تو بعالم هست ای عالی جناب شاعران را بر ادای شعر خود دستور نیست پیکرت شمع درخشان است و ایشان شب پره هر کجا مهر است خفاشان مگر مستور نیست مثل تو هر بقعه را مردی است آباد است رقم چون تو در هر شهر شخصی نیست آن معمور نیست هرکس اندر بزم تو وارد شد از غم شد خلاص هرکسی دور از تو افتاده است آن مسرور نیست این ملاحتیها که در شعر من است از وصف تست آن چه گفتیم ز مدحت عشر آن مذکور نیست --- page 204 --- هر کسی در رهت از تو از فواید دور تر خوش بحال آن کسی کو از جنابت دور نیست ختم کن دیگر سخن را ای ظہوری بزین مقال می شناسد شمس را هر کس که چشمش کور نیست از تذکره محترم رباعی یک چند براه نا ضروری گشتیم یک چند بدست ناصبوری گشتیم گمنام شدیم و گم نکرده خود را کردیم طوری و ظهوری گشتیم پیر ظاهریا صاحب تذکره مومی الیه را در سلک ادبای --- page 205 --- ۳۸۷ هرات میشمارد مرد درویش مسلک بوده است نیم مقطع ازوست. گفتم به ازین فکر من بی دل و دین کن در خنده شد و گفت که فکری به ازین کن سال وفاتش اقراری که عادت صاحب تذکره است تعین ننموده . فصل (۱۲) عين مهمله *عسجدی* مرأة الخیال، با یکدعوی بمسند مومی الیہ را هراتی قید میکند و یک تذکره خطی نیز به اسناد دو تذکره دیگر او را هراتی اصلی تعریف می نماید . تنها بلا اند هست که ازین حقیقت صرف نظر کرده عسجدی را --- page 206 --- ۳۸۸ در قطار شعرای قاین ذکر کرده است ، گلکار اسیر و در قاینی بودن آن دلیل واقعی نداشته باشند. نامش عبد العزیز بن منصورست ، با فردوسی معاصرت و به عنصری شاگردی نموده سلطان محمود غزنوی با احترام کاملی از او استقبال میکرد . ایام زنده‌گانی او در صد چهارم هجری بوده است . غیر ازین چند سطری که آتشکده و مرآة الخیال نقل مینمایند دیگر آثاری ازین استاد بزرگوار بدست نیامد . ز بس خون‌ها که میریزی بغمزه شمار کشتگان ناید بیادت گر از خون ریختن شرمت نیاید ز رنج غمزه باری شرم بادت دین --- page 207 --- ۳۸۹ آن چشم پیاله بین بجان آبستن هم چون صنمی به ارغوان آبستن نی نی غلطم پیاله از غایت لطف آبیست به آتش روان آبستن از شرب مدام لاف مشرب تو به در عشق بتان سیم غبغب تو به در دل هوس شراب و بر لب تو به زین تو به نادرست یا رب تو به (عارفی) حبیب السیر نامش را مولینا محمود ذکر میکند، توابع او را معاصر داعی و به عنوان سلمان ثانی می ستاید. --- page 208 --- از شعرای دورۀ تیموریست و بقول حبیب السیر دیوان غزلیاتش معروف در هرات زنده‌گانی نموده در همـ ـانجا دفن گردیده است . عهد کردم که نیایم بدر از میخانه تا بدان دم که مرا پر نشود پیمانه مثنوی گوئی و چوگانی هم بنظم آورده و این بیت را که بصفت اسپ گفته است حبیب السیر نقل مینماید . آویخته صرصر از دم او بگریخته یوز از سم او هرگاه که در عرق شدی غرق باران بودی در میان برق نوائی میگوید که در آخر زنده‌گانی چشم مولینا عارفی ضعیف شده بود و قصیدۀ خیلی غرا در ینموضوع سروده --- page 209 --- ٣٩ که اینمطلع از آنجاست . در دالکه در دکر دو سواد بصر سراب ایام ساخت چشمه چشم مرا سّراب ملا داعی بستنجوب آن قصیده گفته و این بیت از قصیده داعی است و الحق لطف کرده است . بر پلک سرخ دیده من داروی سفید باشد به بعینه، نمک سوده بر کباب عبد الرّزاق صاحب روضة الصفا اور اپسر جمال الدین اسحق سمرقندی نویسد . در ٨١۶ قمری به هرات تولد یافته و هم در جمادی الاخر سنه ٨٨٧ درین سرزمین وفات نموده و در خیابان دفن گردیده است. لهذا از زمان تولد الی وفات روزگار --- page 210 --- ۳۹۲ زندگانی او در هرات سپری شده به سایه تربیت و عاطفت امرای تیموری تحصیلات بلند و عالی نموده است گاهی بنا بر بعضی خدمات رسمی سفرهای مختلفی نیز کرده است . مؤلفات زیادی دارد و در تاریخ کتاب مطلع السعدین را با کمال استادی نوشته است . امیر علی شیر، عبد الرزاق را در تذکرهٔ خود تقدیر نموده بر کمال فضل او در علم تاریخ و حساب خصوصاً و در سایر علوم متداوله عموماً معترف گردیده است قبرش را در مقبرهٔ امام فخر الدین رازی معین مینمایند اینمطلع از ایشان است . باز ابرو کرد بالا ترک تیر انداز من عالمی را کشت و دارد این کمان انداز من --- page 211 --- ۳۹۳ علی بدر مشارالیه را صاحب حبیب السیر در ضمن شعرای دورۀ شاهرخ قید مینماید و مینویسد که علی بدر از ادبای شهر هرات دارای طبع وقاد و قریحۀ ممتاز بوده این دو بیت را از قصیده که جهتۀ میرزا میرانشاه در سال ۷۹۱ نوشته بود نقل مینماید. غیر ازین اثاری از یشان بدست نیامد ای ز مهر رخ تو ماه منور گشته عالم از نکهت زلف تو معطر گشته خط مشکین تو بر صفحه کافور عذار آیت حسن و جمالست مکرر گشته --- page 212 --- ۳۹۴ عبد القهار در تذکرهٔ خود علی شیر مینویسد که عبد القهار در شهر هرات همیشه با شعرا مصاحبت می‌نمود، در اوایل حال کیمیاگری میکرد چون رشتهٔ امالش دران زمینه برسنگ خورد، مآل حالش به شعرگوئی کشید اشعار خوبی داشت و این مطلع ازوست. رشگم آید زانچه بر دل با خدنگ یار کرد. تیر او بر غیر خورد و بر دل من کار کرد در هرات فوت شده و قبرش در مقبرهٔ امام فخر رازی است علی حافظ نوائی او را از عشیرهٔ جامی معرفی مینماید روزگار زندگانی اش در هرات سپری شده و در مقبرهٔ شیخ عمر --- page 213 --- بخاره کی دفن گردیده است . و مکن است همان حافظ علی باشد که روضة الصفا هم در سلک شعرای سلطان حسین میرزای بایقرا از و نام می برد و او را با احترام مجللی می ستاید زیرا شعرای که در عهد تربیت سلطان حسین میرزا زیسته اند از هر کجا و هر کسی که بوده است روزگار حیاتش در هرات گذشته ـ با هر حال بعد از حصول اطمینان به اتفاق این دو تذکره میتوانیم اور اشاعر هراتی بشناسیم . میگویند چند قصیده غرائی در جواب قصیدۀ مشهور سلمان ساوجی در صنایع مختلفه شعری نوشته و این چند بیت از آن جاست . حریم حرمت کوی تو جنّت الابرار --- page 214 --- ۳۹۶ شمیم نکہت موی تو راحت احرار در صنعت مقلوب مستوی که مشکل ترین صنایع لفظی است این بیت را نوشته و خیلی خوب نوشته داد ما را در دو درد آرام داد دارم آرامی درین ما را مرا این رباعی را در صنعت مقطوع و موصول یکحرفی و دو حرفی و سه حرفی و چار حرفی سرئیده است ای دل زارم زده از رو آذر خالت برخت بر کل تر نافه تر خطت به لب شکر شکن مشک ختن چشمت عبہر شمیم گیسوی عنبر ( ۱ ) یعنی از چپ بر است چنان خوانده شود که از راست به چپ ۱۲ عملہ --- page 215 --- ۹۷ عماد معمائی غیر ازینکه نوائی در تعریف آن مینویسد که مولانا عماد را در هرات پیر معما میگویند و رساله و سایر اشعارش بسیار دیگر چیزی راجع به شرح حالات او بدست آورده نتوانستیم این معما را باسم یوسف گفته مرا هوای سفر بود پیش ازین در سر چو صورت تو بدیدم نماند رای سفر فصل (۱۴) غین معجمه غزالی ملا آزر در سلک شعرای هرات از و نام برده و می نویسد که از موزونان آنجاست. --- page 216 --- ۳۹۸ شاگرد حیدر کلچه است و با مولانا غزالی طوس به وحدیت تخلص مشاعرات بلندی نموده است به هندوستان نیز سیاحت کرده و الحق طبع شوخ وزبر دستی داشته است. چشمت که بخون ریزی عشاق سری داشت میکشت یکی را و نظر بر دگری داشت ز سگان سرکوی تو بسی منفعلم که بهم صحبتی همچو منی ساخته اند او در اندیشه که چون خون غزالی ریزد من در اندیشه که اندیشه دیگر نکند معموره --- page 217 --- ۳۹۹ معموره دل شد ز تو ویران به که گویم شهری که حرب است زسلطان به که گویم فضل (۱۵) فا * امام فخری رازی قرشی تیمی بکری هروی * فروغ روشن درخشانی که کران تا کران محیط را مشعشع و نورانی نمود، روح توانا و نیرومندیکه اقلیم معارف و معالم را به نفاس مسیحی زنده گانی جاوید بخشود، به عبارت زنده تر، نخبه ترین عنصر صالحی که با حربه عقل و دانش در عرصه وسیع معقولات مبارزه کرد اولین روح شجیعی که پرده خفاء از عارض غوامض اسرار دیانت مقدس اسلام به تحریک سرانگشت برهان و استدلال برفکند حضرت امام فخر رازی ست . --- page 218 --- ۴۰۰ از بازی که از نوابغ علمای حقیقی عالم اسلام تاریخ و تذکره نام می برد در هر جا این عنوان گرامی با تجلیل و ستایش قومی یاد شده همچو ستاره سرخ و آتشینی در افق مؤلفات تاریخی عرض اندام می نماید. بقول ابن خلکان که برتر از و اسنادی بدست نمی آید ولادت با سعادت امام فخر در ری واقع شده و از آنجا در خوارزم و تمام دیار ماوراء النهر و خراسان رفته به تحصیل کاملی به هرات تشریف آورده اند. امرای غوری و خصوص شهاب الدین و غیاث الدین قراری که شایسته شان بلند و معارف ارجمند حضرت مولانا بود در رعایت و احترام حضورشان پرداخته و عنوان شیخ الاسلامی را که مستحق بودند در هرات برای شان عطا کرده است. مشی --- page 219 --- ۴۰۱ مسجد جامع در آنوقت برای درس و افادات حضرت مولانا بنا یافته و بہت جولان گاه روحی علمی و ادبی شان بوده است . کتب و مؤلفاتیکه در هر علم نوشته اند هنوز بطور صحیح احصا نشده اما همان قسمت را که ابن خلکان تشریح میدهد و در دستگاه شهرت و استفاده عموم نیز واقع شده ازین قرار است : تفسیر قرآن کریم ، تفسیر سوره فاتحه کتاب مطالب و نهایت العقول در علم کلام ، کتاب اربعین ، کتاب المحصل ، کتاب بیان و برهان در ردّ اهل زیغ و طغیان ، کتاب مباحث العمادیه فی المطالب المعادیه ، کتاب تهذیب الدلایل و عیون المسایل کتاب ارشاد النظار فی ، لطایف الاسرار ، کتاب --- page 220 --- آرامگاه ابدی فخر علمای اسلام خورشید درخشان علم و عرفان بین خواص و عوام امام فخر رازی هروی --- page 221 --- ۴۰۲ اجوبۃ المسایل، و تحقیق الحق، کتاب الزبده والمعالم، کتاب محصول و معالم در فقه کتاب ملخص در حکمت، شرح کتاب ابن سینا، شرح عیون الحکمتہ، شرح اسماء الحسنی شرح مفصلی در نحو بالای زمخشری، شرح الوجیز، کتاب سر مکنون در طلسمات، کتاب محقر، در عجایز و مواخذات جیده بر نجات کتاب شرح کلیات قانون، کتاب علم فراست، کتاب مناقب شافعی. ابن خلکان می نویسد هر کتابیرا که امام فخر رازی تالیف میکرد در همان وقت به اقطار بلاد تقسیم شده و در معرض استفاده واقع میگردید. در شیوهٔ بیان بآن درجه سوز و تأثیر داشتند که هیچکس نمی بود که خواه بموعظی که بزبان عربی میفرمودند و خواه --- page 222 --- ۴۰۳ و خواه در نصایح که به لفظ فارسی بیان میکردند نمیگریست در هرات بسیاری از اهل مذاهب بخدمت شان رسیده و از انجمن های علمی و ادبی شان استفاده کرده اند. نام شان محمد کنیت شان ابو عبد الله پسر عمر بن حسین بن حسن بن علی می باشد ولادت با سعادت شان بقول ابن خلکان در ۲۵ رمضان ۵۴۴ و یا ۵۴۴ وقعشده اما آتشکده ۵۵۶ می نویسد و در روز دوشنبه عید فطر سنه ۶۰۶ قمری در شهر هرات بوده و در آخر روز مذکور در کنار شمال غربی بیرون شهر به قریه که در آنوقت مزداخان میگفتند به آغوش خاک سپاریده شده اند . در مذهب امام شافعی رحمة الله علیه بوده و تمامی مجاهدت شان به قیاس و برهان مستند است . --- page 223 --- ۴۰۴ با این همه کثرت مشاغل طبیعت شعری نیز داشته و اشعار غرائی در عربی و فارسی از خود بیادگار گذاشته اند. نهاية اقدام العقول عقال واكثر سعى العالمين ضلال وارواحنا فی وحشة من جسومنا وحاصل دنیا اذی و وبال وكم نستفيد من بحثنا فى طول عمرنا سوا ان جمعنا فيه قيل و قال وكم قد رئينا من رجال ودولة فبادوا جميعا مسرعين وزا لو وكم من جبال قد علت شرفاتها رجال فزالوا والجبال جبال رباعی --- page 224 --- ۴۰۵ رباعی که کتیبه قبرشان هم شده است هرگز دل من ز علم محروم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد هفتاد و دو سال درسی گفتم شب و روز معلومم شد که هیچ معلوم نشد اگر با تو نسازد دشمن ای دوست تو می باید که با دشمن بسازی گرت رنجی رسد مخروش و مخراش توکل کن بلطف بی نیازی وگرنه چند روزی صبر فرما نه او ماند نه تو نه فخر رازی --- page 225 --- ۴۰۶ مولینا فخر الدین * آتشکده در قطار شعرای هرات اور ا ذکر نموده است از معاصرین سلطان سنجر و دارا طبع جو بیست این رباعی از اوست در چشم من اشک چیست سیل غم او در تن دلم جان کند خیل غم او دوش آمده بود شادی در دل من گفتم چه کسی گفت طفیل غم او * فصیحی * از هرات است در خدمت مرتضی قلی خان شاملو بسر می برده شعر خوب میگفت و خط شکسته را درست مینوشت آتشکده این دو بیت را از و نقل مینماید. فرداد --- page 226 --- ۴۰۷ هزار بار قسم خورده ام که نام ترا به لب نیاورم اما قسم بنام تو بود خار ترم که تازه ز باغم دروده اند محروم بوستانم و مردود آتشم * فقیری * امیر علی شیر در تذکرهٔ خود فقیری را در سلک شعرای هرات و هراتی اصلی معرفی نموده میگوید طبع خوشی داشته و نیم مطلع را از و انتخاب مینماید. میروم در گوشهٔ میخانه جا خوش میکنم جام می گیرم و آنجا فراقش میکنم از گفته علی شیر معلوم میشود که او در صد هشتم و یا نهم زندگانی --- page 227 --- ۴٠٨ داشته ولی از حالات او غیر ازینکه او را هراتی شناسیم دگر چیزی تشریح داده نمیتوانیم فضل بقول امیر علی شیر از هرت بوده در وقت خردسالی نقاشی میکرده و بعد از ان شعر گوئی را اختیار کرده نیم مطلع ازوست: زاهد بیار خرقه و رهن شراب کن اسباب زهد و خانه تقوی خراب کن فضل (۱۶) قاف معجمه قبولی اول مسلک تصوف و فقر داشته، امیر علی شیر میگوید در زمان --- page 228 --- ۱۴۹ مرگ خود گفت که من امشب میمیرم و مرا در مقبره سادات هرات دفن کنید در همان شب مرد و هم چنان کردند این بیت از اوست. اگر قبول تو گردم قبولیم ور نه هیچ جا چو من نا قبول نتوان یافت قبولی دوم امیر علی شیر می نویسید که قبولی اصلاً از قندوز است تحصیل علوم را در هرات نموده و هم در انجا وفات یافت با هر حال خواه قندوزی و خواه هراتی قبولی از شعرای افغانی بوده و روزگار زندگانیش در سایه عواطف امرای تیموری بهرات سپری شده است اینمطلع از وست خانه ای عاقل چه کار آید من دیوانه را --- page 229 --- ۴۱۰ چون نمیدانم من دیوانه راه خانه را قدسی تذکره نویسان شعرا مانند آتشکده و مرأة الخیال و غیره در هر جا به ردیف شعرای صد یازدهم از یک قدسی نام می برند که اصلاً از مشهد بوده و در هندوستان روزگار حیاتش را گذرانیده است، و هم به این عنوان در تمام دیوان ها و دفاتر اشعار آثار برگزیده و دلچسپی دیده میشود. تنها امیر علی شیر است که یک قدسی دیگری هم در تذکره خود نوشته و آن را از شعرای هراتی معرفی مینماید. این قدسی را قراری که نوائی مینویسد باید از شعرای صد هشتم الی اوایل صد نهم باشد. اصلاً --- page 230 --- ۴۱۱ اصلا هراتی است و مرض لقوه هم داشته که همواره از دهانش آب میریخته طبع خوبی دارد ولی معروف نیست این دو بیت ازوست. با وجود چنین دهن که مراست شعر گویم که آب از و بچکد ای که منعم میکنی از دیدن آن گلعذار حالت دل نمیدانی مرا معذور دار فصل (۱۷) کاف * کاتبی * نام شان مولنا یوسف است از مهارتی که در کتابت داشتند کاتبی تخلص میکردند به اتفاق --- page 231 --- ۴۱۲ اتشکده و نوائی از شعرای هرات محسوب میشود. ای جدا گشته که دوری ز بر همنفسان ما بدین شهر درین روز و تو در شهر کسان کامی امیر علی شیر به این عنوان شاعری را از او به هرات به فصاحت و قوت طبع می ستاید اتشکده نیز در قطار شعرای سبزوار به این تخلص از شاعری نام می برد که شاگرد مولانا جامی بوده و با پسر او ضیاء الدین یوسف عشق قلبی داشته و در هرات دفن گردیده است. بهر صورت اگر این دو شاعر را یکی بشناسیم ممکن است خطائی نکرده باشیم، نوائی اینمطلع را نقل مینماید. کسی که او گل رخسار باغ من چیند --- page 232 --- ۴۱۳ دگر ز باغ چرا دسته چمن چینند این معمار ابنام نعمان گفته : گلی دادا بگلستان خودم یار که از برگش تو نام من بیرون آر آتشکده این اشعار را نقل میکند: آنروز یاد باد که با ور نداشتیم گر بیدلی شکایتی از روزگار کرد سوی گلشن رفتم از کوی توام آمد یاد روی گل دیدم گل روی توام آمد یاد بر آب وقت رفتن عکس رخت فتاده یا باغبان ز شرمت گل را بر آب داده --- page 233 --- ۴۱۴ کوثری امیر علی شیر اورا هراتی می نویسد با آصفی مصاحبت داشته و از شعرای دوره امرای تیموری است اضافه برین از حالش چیزی معلوم نشد. محتسب گر رند باشد دیر را در وا کند بهر رندان باده از زیر زمین پیدا کند فصل (۱۸) میم معین الدین واعظ رحمتہ اللہ علیہ اصلاً از فراه می باشند نام پدر شان حاجی محمد فراهی است با نوائی معاصر بوده تذکره نویسان هرات مولینا معین الدین را به علم و تقوی به فصاحت و تأثیر بیان بانهایت احترام می ستایند امیر علی --- page 234 --- ۴۱۵ امیر علی شیر مینویسد که این فاضل محترم در هر جا که موعظه می فرمود آنقدر مؤثر می افتاد که چندین نفر از زیادتی رقت و تأثیر بیهوش می شدند و در اواخر عمر قاضی شد ولی پدرش میگفت حیف استعداد بلند پسر را که این رتبه مانع سیر ترقیات معنوی او گردید مؤلفات زیادی دارد و انچه بطبع رسیده و در پیشگاه شهرت ارباب استفاده قرار یافته است از نیقرار است معارج النبوة ، تفسیر فاتحة الکتاب ، قصه یوسف علیه السلام ، انیس الوعظین ، مضامین غرا معنوی جامع ، عبارات مسجع و مقفی ، حضرت مولینا در تمام مؤلفات شان بهترین موقعی را در عالم ادبیات خصوصا در نثر نویسی احراز نموده است در نظم اگر چه سلیقه روانی داشته اند ولی با آن هم از نزاکت ادبی و دقایق --- page 235 --- ۴۱۶ شهری خالی نیست . ... * غزل * خوان نعم بنهاده بین بهر صلای نیم شب دست کرم گسترده بین بهر عطای نیم شب وقت ندای دوستان در نیم شب دیدم عیان ای چشم جان عاشقان بادا فدای نیم شب هر نیم شب تیردعا بر چرخ هفتم میزدم هان کارگر آمد مگر تیر دعای نیم شب هر نیم شب می آیدت از بارگاه کبریا بگشای گوش هوش را بشنو ندای نیم شب گوید که هل من تایب خواند که هل من مذنب جزیره --- page 236 --- ۴۱۷ جوید که اهل مستغفر در انتهای نیم شب هم عید بین هم قدر بین هم قلب بین هم صدر بین هم شمس بین هم بدر بین در تنگنای نیم شب هان ای فراهی کار کن شب ناله های زار کن دل مرده را بیدار کن از ناله های نیم شب * فرد * مگر فصل بهار آمد که عالم سبز و خرم شد مگر وصل نگار آمد که دل با عیش همدم شد << معین الدین اسفزاری >> اول کسیست که بعد از سیفی و جامی تاریخ مفصلی در سوانح شهر هرات نوشت و ازین حیث در جنبه --- page 237 --- ۴۱۸ ارباب تاریخ شهرت و اقتدار فوق العاده پیدا نمود صاحب روضة الصفا او را در قطار اہل انشا و ترسل نیز از نویسنده گان زبر دست حساب میکند با هر حال طبع عالی داشته و اینمطلع از اوست نه سرمه است آنکه می بینی بچشم هری پیکر که از غوغای چشمش امیکند خاک سیه بر سر در صد نهم زنده گانی داشته است. مظفر ملا آزر به اسناد تذکره دولت شاه سمرقندی او را از شعرای ہراتی مینویسید . در دورهٔ ملوک کرت زنده گانی میکرد طبع بلند در شاعری داشت بقول دولت شاه که او را خاقانی ثانی لقب داده --- page 238 --- ۴۱۹ باید اثار ازیادی هم ازو مانده باشد ولی مع الاسف از انچه شاعری نامور غیر از چند بیتی که ملا ازر نقل میکند دیگر اثاری بدست نمی آید. مظفر از شعرای قدیمی هرات است و در دوره ملک معزالدین کرت یعنی در صد هفتم قمری زنده گانی داشت عزه و اشرف نهایت احترامش میدادند. میگویند یکروزی سلطان بحجره اش آمد دید مولانا بر روی خاک نشسته و کهنه کتابی چند بر روی خاک گذاشته سلطان گفت درین هفته هزار دینار صله از من گرفتی چرا گلیمی نخریدی که بر روی آن نشینی گفت این کهنه فرشی که ته پای شماست به نهصد دینار خریده ام چون جاروب زدند معلوم شد قالین ممتازی بوده که مولانا از غایت بی تکلفی بچنان حالش گذاشته --- page 239 --- ۴۲۰ ای بر سمن از مشک بعهد از ده خالی مسکین دل من گشته زحالی تو به حالی ای از بر من در یما نا خبرت نیست کز مویه چوموی شدم از ناله چو نائی مه بدر نماید چو ز خورشید شود دور من کز تو شوم دور نمایم چو هلالی مقصود تیرگر از شعرای نازک خیال هرات است طبیعت سوزانی داشت درقسام شعر به رباعی علاقه می بست و در ان فن چنانچه باید کامیاب نیز گردید. بقول اتشکده نود سال عمر داشته واکثر روزگار زندگانی خود را در مشهد گذرانیده است شعرای معاصرش در خراسان --- page 240 --- ۴۲۱ به استادی او معترف بودند سال وفاتش معلوم نمیشود این رباعی را بجواب رباعی کمال اسمعیل نوشته و الحق خوب هم نوشته. * رباعی کمال اسمعیل * ز آمد شد آن دو زلف عنبر بویت آزرده همی شود گل خود رویت ز انگشت نمائی مردمان در کویت ترسم که نشان بماند اندر رویت * جواب مقصود * محراب نشین دو گوشۀ ابرویت زنار پرست حلقۀ گیسویت یا رب تو چه قبلهٔ که هست از هر سو روی دل کافر و مسلمان بسویت --- page 241 --- ۴۳۲ از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت بگذاشت مرا و راه کوی تو گرفت اکنون زمنش هیچ نمی آید یاد بوی تو گرفته بود خوی تو گرفت // بند از دل خود گشاده ام تا چه شود سر از پی دل نهاده ام تا چه شود سر در پی دلدار نهاده دل من وز دست عنانش داده ام تا چه شود // جانا همه از تو تند خوئی آید وز خوی بد تو فتنه جوئی آید گفتی که بجز جفا نیاید از من دانسته --- page 242 --- ۴۲۳ باشد که از تو هر چه گوئی آید بوی گل و مل نوای مرغان بهار حاضر همه تو در غایبی ای زیبایار آنجا که تو غایبی از آنها م چه حظ و آنجا که تو حاضری به آنها م چه کار محوی* نوائی میگوید که او هراتی است اما در دیگر جا نیز طرح اقامت فکنده است در پریشانی روزگار محو بوده و اینمطلع ازوست. (۱) دل چو صد پرکاله شد از چشم جادوی توام من بیک دل نه بصد دل عاشق روی توام (۱) اینمطلع از طاهری است صفحه ۳۸۴ اما بیت صفحه مذکور از محوی است سهواً مبادله شد ۱۲ --- page 243 --- ۲۲۴ مشرقی از شعرای دوره امرای تیموری و قرار تذکره نوائی هراتی است خط خوشی داشت معیشتش از حسن خط تامین میشد. گاهی خط فروشی را ترک میکرد ولی چون به امور معیشت محتاج بود پشیمان میگردید. گوهر اشک نثار ره یاری کردم شادم از عاشقی خویش که کاری کردم مسیحی از شعرای فوشنج هرات است و از فضلای دوره امری تیموری، نوائی او را به شوخی طبیعت و کثرت زهد می ستاید بزیارت کعبه شریفه مشرف شده و این دو بیت از غزلیست --- page 244 --- ۲۲۵ که در راه کعبه معظمه نوشته است . ما را به جفا کشته پشیمان شده باشی خون دل ما ریخته حیران شده باشی از رنج ره و نیش سر خار مغیلان از آمدن کعبه پشیمان شده باشی میرزا محمد ارشد از دیر بازی که به هرات آمده ام بهیچعنوانی آشنائی پیدا کرده و از هر جا از دور و نزدیک بنام ارشد یا بعنوان ( برنابادی ) آثار و ادبیات غرائی میشنوم . من همیشه چنان حدس میزدم که این درجه حیات دقیق و این خاطره های ادبی اگر از شعرای هراتی ما --- page 245 --- ۲۲۶ بوده باشد آنهم بهمین اندازه محدودی که میشنوم منتهی بوده و بقیه با یک طور پراکندگی و پریشانی چنانکه عادت این سرزمین است از میان رفته خواهد بود. ولی با این برخلاف آمال خود، چون قدری گنج و کاوی کردم در قسمت شعرای برنابادی بکامیابی مسعودی موفق شد آنچه را میخواستم با طور سهل و بسیطی بدست آوردم. چه برنابادی‌ها در تدوین و جمع آثار خود خودشان مجاهده کرده بودند هر کدام بنوبه خود آثار خود را جمع نمود و بر علاوه محمدرضا که آخرین نویسنده این سلسله است کتاب جداگانه در شرح حالات آبا و اجداد خود نگاشته بود. که آن کتاب بصورت یک تذکره بسیطی از حالات این --- page 246 --- ٢٢٧ این سلسله بحث و بیان مینماید این است که بعد از یک دوره عرق ریزی وزحمت همین کتاب را از خانه وا ده ارشد که امروز جز چند نفر پریشانی بیش نمانده اند (ولی از شهامت نژادی آثار پدری خود را از دست نداده) پیدا کرده و چند مجلد دیوان های خطی دیگری نیز از ین سلسله یافتم، و درحقیقت بیک گنجینه برخوردم، که توی خرابه های برناباد ماند و کلید آن هم در پیش طاق خود آن گذاشته بود. لهذا در حالات شعرای برناباد همان تذکره خطی خودشان را ماخذ قرار داده و به ترتیب تاریخی در ذکر حالات شان پرداختم) میرزا محمد ارشد پسر خواجه علی اکبر پسر محمد هاشم پسر محمد طاهر پسر جلال الدین ارشد پسر سراج الدین علی اکب[ر] --- page 247 --- ۴۲۴ که سراج الدین از حجاز بهرات آمده و در برناباد سکونت گرفته این سلسله را تشکیل داده است . میرزا محمد ارشد در برنا باد نشو و نما نموده با شاه عباس و شاه صفی، و شاه سلیمان صفوی معاصر، و با ناظم و فصیحی ، و ملا عیشی ، مصاحب است . حسن خان شاملو که در آنوقت اجرای امور اداری هرات را می نمود با میرزا محمد ارتباط و علاقه تام داشت همواره او را ستایش میکرد و اظهار ارادت می نمود در سال ۱۰۲۵ تولد یافته و در سنه ۱۱۱۴ وفات کرده است . این شاعر در تمام شعب ادبیات دست بردی نموده غزلیات را با تمام اقتدار مینویسید، قصاید را با نهایت بلندی انشاد میکند ـ رباعیات را خیلی سوز و --- page 248 --- ۴۲۹ سوزان می سراید و در نثر نیز ملکه تمامی دارد علاوۀ بر بلندی پایۀ ادبیات، در حسن خط و موسیقی نیز خیلی بر دست بوده است ـ دیوان بزرگی دارد و بر آن مقدمۀ عالی نگاشته است. در آخر عمر به کتابت کلام الله شریف پرداخته و هشت مرتبه قرآن شریف را نوشته چنانچه خودش میگوید قلم بموسم پیری عصای من شده است کلام حق چمن دلگشای من شده است قلم به مصحف هشتم چو زد رقم ارشد ضمان هشت بهشت از برای من شده است از قصیده است که در مدح شاه صفی صفوی نوشته مخمل از پرتو روی تو چنان تنگ فضاست که نگاه از سر مژگان نتواند برخوست --- page 249 --- ۴۳۰ تا نگاهم زده خود را به سر نکهت زلف هر کجا میگذرد همچو صبا غالیه ساست هر کسی مرد ره عشق نباشد ورنه ریگ این تفته بیابان چو صدف آبله زاست آنقدر بر سر هم ریخته برسینه غمش که اگر جوش بر ارد دو جهان تنگ فضاست دشت پیمای جنون آبله بر پا شرط است افسر دولت این طایفه بر ناخن پاست کوس مهر و علم ماه در افتاد بخاک عشق تا معرکه صف شکنی آراست طبع را حرص اندیشه دواند چپ و راست کشتی قرته تباهی شده موج هواست عشق مار از ازل ساخته دردی کش غم --- page 250 --- ۴۳۸ انبساط دل ما در قدم رنج و بلاست نخل ما تشنه لب چاشنی تیشه بود ورنه هر ریشه ما جرعه کش آب بقاست دوش در عالم فکرت بخود این زمزمه را می سرودم که مرا بخت دژم بی پرواست ورنه با اینهمه جوهر که مرا در گهر است از چه در معرفتم دیده ایام عمی است من گرفتم که ز اشغال جهان بر طرفم شکر لله که امل کوته و اندیشه رساست نوجوانی و غرور و هنر و وقت طبع میدوانید کمیت هوسم در چپ و راست من درین زمزمه بودم که در آمد ناگاه خرد آن خضر که در بحر و و جهان راه نماست --- page 251 --- ۴۳۲ چون بهم برزده ام دید بخوش آمد و گفت کین همه شکوه ات از بخت تنک مایه چرست گفتم ای قافله سالار ره فضل و هنر گوش کن تا بنمایم که فغانم ز کجاست شکوه زاری شده کلکم ز کران جانی بخت گر شکایت کنم آغاز درین نکته بجاست گر تهی کیسه ام اما ز هنر سر شارم روستا زاده ام اما گهر شهر بهاست در کفم عقد مهر انگشت کلید هنر سیت از وجودم فلک امروز طلسمی بر پاست طوطی ناطقه ام چون شکر فشان گردد نسر طيار ز شهد نفسم شکر خاست حبشی زاده کلکم چو شود جلوه طراز --- page 252 --- ۴۳۳ اتش خرمن رفتار عروسان خطاست کرده در عالم خط هفت قلم را تسخیر گر زند هم چو سکندر قلم کوس و دست چون شود برق خدنگم ز کمان موی شکاف بر کمان داری ابروی بتان طعنه فراست رشته بر نغمه داود زند مضرابم قول این زمزمه بر خواسته از پرده راست یک بیک بر شمرم گر هنر و حرفت خویش نیست مقدور ورق تنگ دهر لاحصی است با همه جوهر معنی که مرا در گهر است نیست چون تربیتم نزد کسان خاک بهاست چون توان او بتاراج خزان حسرت نو نهالی که مقامش چمن نشو و نماست --- page 253 --- ۲۳۴ چون درین شکوه محق دید مرا پیر خرد از تعجب نے ثریا تا به ثریا بر خواست گفت و یحک ز تو این هرزه درائی دورست شد یقینم که ترا چشم هنر نابیناست با غبا نیست که از تربیتش باغ جهان آنچنان گشته که کمتر حس و خارش طوبی است بیخودی را زدم ہشت ادب بر لب شوق تو هم ای خامه بکش دست که هنگام دعاست دولت و عشرت و اقبال مراد دو جهان باد همخوابه بخت تو که بسیار بجاست --- page 254 --- ۴۳۵ * از قصیدۀ دوم * ماند طرح بساطی سحاب نیسانی که گشت روی زمین رشک صفحه مانی خدیو چرخ بر آراست تخته گاه حمل نهاد بر سر هر شاخ تاج سلطانی ز بس که گریه یعقوب ابر از دل خاک بر آمدند چو یوسف هزار زندانی تغارۀ سیه اضداد را چنان دارد که خار بر سر آتش کند گلستانی نهاده نقش طراز بهار بر گل و خار خوی خامه بهزاد و صفحه مانی چو غنچه کامه رنگین به لب رود بحر است سخن طراز بیان راز از پنهانی --- page 255 --- ۴۳۶ جداز کشتی می سیر باغ نتوان کرد (۱) چنین که موج گل افگنده طرح طوفانی گذار برحل افتاده عید قربان را صبا بگوی بآزاده گان بستانی که شمع جوش به پروانه خود افزاید بهار بلبل خود را کشد بقربانی * از قصیده سوم * غنچه بیدار شد و سرد سچولان برخاست بلبل و فاخته را از جگر افغان برخاست خسرو چرخ به تخت حمل آرام گرفت لشکر سبزه بتاراج زمستان برخاست هر قدم صد گل الوان به کله گوشه زدند (۱) در اینجا یادم آمد که یکی از شعرای سوخته و متاخر کابل اینمضمون را لطافت ادا کرده موج گل از سر دیوار چمن میگذرد کشتی باده بیارید که گل طوفان کرد ۱۲ خلیلی --- page 256 --- ۴۳۷ گردبادی که به گلگشت بیابان برخو است گشته از بسکه سبک روح زتأثیر گیاه کوه چون ابر تواند زبیابان برخو است سنبل زلف حور ریخت بر خسار چمن سبزه خط ز بر روی گلستان برخو است جوش مرغان چمن بزم زبس اوج گرفت نرگس از خواب سحر واله وحیران برخو است بر سر سبزه برقص آمده صد کشتی می شبنمی ریخت بروی گل وطوفان برخو است ابر جنبید و هواگشت مرغان صدرنگ باد حمال شد وتخت سلیمان برخو است --- page 257 --- ۲۳۸ * از قصیده چهارم * فصل گل و دور چمن و عید صیام است می نوش که وقت طرب و گردش جام است فارغ شده از کار جهان عارف و عامی شغلی که ضرورست همین عیش مدامست از بس طرب و ناز و تنعم نتوان کرد فرقی که شهنشه که و درویش کدام است فصلیست که از رشحه نیسان رک خارا شاداب تر از موجۀ بحر و لب جام است توام بهلال شب عید رمضان زاد نوروز که طفل شکم ماه صیام است در عید چنین خرم و در فصل چنین خوش هر چیز که نوشند بجز باده حرام است --- page 258 --- ۲۳۹ گل کرده درین فصل نشاطی که زستی هر صعوه پر ریخته طاوس خرام است تا صورت فردوس توان دید بگلزار هر برگ گل از شبنم تر آینه فام است مرغان شده لب تشنه صیاد که امروز شاداب تر از جام خضر چشمه دام است * از غزلیات * پیش ازین با هم برین در آبروی داشتیم وز بهار فیض چون گل رنگ و بوی داشتیم سالها در شیوه اخلاص و آئین نیاز چهره را آئینه دار خاک کوئی داشتیم رهزن سرچشمه ما هر خس و خاری نبود --- page 259 --- ۴۴۰ آب خور متصل بهم ما بجوئی داشتیم از نشاط التفات ساقی خود میزد یم جوش صد میخانه از می گر سبوی داشتیم ساغر ما گر چه خالی بود از می متصل از نشاط طبع دستی های و هوی داشتیم این زمان چون خار محرومیم از گلزار لطف خاطر ما خوش که وقتی رنگ و بوی داشتیم غنچه گر بر روی گل خندید ار شد چون نسیم در فضای باغ ما هم حست و جوی داشتیم طوطی به لب لعل شکرخای تو محتاج پروانه به شمع رخ زیبای تو محتاج خوابیده تو در انجمن ناز و به گلشن صلے --- page 260 --- ۴۴۱ صد فاخته بر جلوه بالای تو محتاج ما خود چه گیاهیم که بروح القدس امروز جان بر کف دست است بسودای تو محتاج ار شد چه خموشی کینه بهر کنج دلت هست صد معنی پیچیده بانشای تو محتاج رباعیات یا رب بدل حزین کاهی چه شود از لطف بسوی خویش راهی چه شود صد رند نمد پوشن بهر سوداری ما را هم از ان نمد کلاهی چه شود (رباعی) دشوار سعی و کوشش آسان نشود رنجی که قضا سرشت درمان نشود --- page 261 --- ۴۳۲ نقاشی که غنچه به دیوار گذشت آن غنچه بصد بهار خندان نشود رباعی گیرم که ترا طبع مآل اندیش است سرچشمه اعتقاد صافی کیش است از صحبت خلق دور شو کآئینه را هرچند نفس بیش کدورت بیش است رباعی ارشد، زدمت جهان نسوزد حیف است وز ناله ات آسمان نسوزد حیف است شمعی که ز فیض در تو افروخته اند کذار که رایگان نسوزد حیف است --- page 262 --- ۴۴۳ رباعی ار شد به جهان تنگ می باید ساخت با خلق بصلح و جنگ می باید ساخت در قید هزار شیوه می باید بود خود را به هزار رنگ می باید ساخت رباعی ای ساغر می خاک سر کوی توام وی باد بهار زنده بوی توام ای برگ گل از پرده دگر بیرون آی عمریست که مشتاق بر روی توام رباعی چشم سیه تو مست خواب است هنوز خورشید رخ تو گرم تاب است هنوز --- page 263 --- ۴۴۴ بر صبح تو شام خط نه بسته است نقاب می نوش که آفتاب است هنوز * از مثنوی گلشن راز او در حمد * از کتب صنع تو فصلی بها در قلم فیض تو رشحی بجا باغ سراسر همه مضمون تست سرو یکی مصرع موزون تست خوشه سنبل سخن معنوی شاخ شکوفه ورق مثنوی لاله زلب گشته رباعی نشان وز گل صد برگ قصاید عیان غنچه معما و ریاحین غزل گل بد و معنی سخن محتمل --- page 264 --- ۴۴۵ دل شده و ارسیخته می در ا باغ ذکر تو از باله مرغان باغ سنبل شوریده پریشان تست بلبل سرمست غزلخوان تست هرچه درین باغ صدا میکند بگفته توحید ادا میکند مایل این هم از عشیره ارشد و از شعرای برناباد است در تذکره برنا بادی بانامش را میرزا ابو طالب قید میکنند در سنه تولد یافته و در سال ۱۱۳۰ وفات کرده است دیوان مُطوّلی دارد، در قصاید تقلید ارشد را نموده و کامیاب هم گردیده است، غزلیات را خیلی نازک --- page 265 --- ۴۴۶ دقیق نوشته و تمام قدرت خود را به غزل صرف نموده است دیوان قصاید و غزلیاتش مطالعه شده و این چند سطر ازینجا نقل افتاد. چون فگند بر بهار ناز گلستان او زلف و خط مشکبوست سنبل و ریحان او کرده بباغ بهشت خاک ز خجلت بسر جلوه شمشاد را سرو خرامان او رحم ندارد بکس ترک جفاجوی من کشته عاشق کشیست خنجر مژگان او گل ز شکر خنده اش غرقه بخون می برند شور قیامت بود داغ نمکدان او دوست ندارد چرا تفرقه خاطرم تیمن --- page 266 --- ۴۴۲ دشمن جمعیت است زلف پریشان او چشم خمار آفرین نرگس میخواره اش عارض افروخته است لاله نعمان او پر شود از بوی مشک دامن صحرای چین گر بگشاید صبا بند گریبان او داشت مدائن جگر ناوکش از سینه ام عاجزی دل گرفت دامن پیکان او تیغش اگر کرده است بند ز بندم جدا سر نکشم چون قلم از خط فرمان او می شود از بوی سیب سستی بیمار کم ضعف دلم را فزود سیب زنخدان او شد به من جلوه گر یوسف مصری کجاست تا چوز لیخا زند دست بدامان او --- page 267 --- ۴۴۸ دامن صحرای حشر بحر شود سر بسر گر نشود پایمال خون شهیدان او خانه آئینه است محفل دل از صفا عکس خیال رخش تا شده مهمان او چند مسیحا کند فکر مداوای من نیست مریض مرا چشم بدرمان او درد دلم را دوا لطف طبیب من است کم نشود از سرم سایه احسان او کیست طبیب دلم قبله امید خلق آنکه زبان آفرین گشته ثنا خوان او پیشرو انبیا احمد مرسل که هست سجده گه آفتاب شعله ایوان او آنکه نه آدم اگر مظهر نورش شدی ور --- page 268 --- ۴۴۹ در نگذشتی ز چرخ کوکبه شان او آنکه کند جبرئیل خادمی مجلسش آنکه بود پیر عقل طفل دبستان او آنکه به هفت اختران در شب معراج ادا خدمت پروانگی شمع شبستان او آنکه بود عرشین فرش بوسه مقدمش آنکه بود نه سپهر مجمر گردان او آنکه برایش کند شام سیاهی نسق آنکه کشد مهره صبح کاغذ قرآن او آنکه کند مشتری مشرقی حضرتش آنکه عطارد بود منشی دیوان او آنکه قضا و قدر پیرو حکم دیند آنکه کند روزگار فخر بدوران او --- page 269 --- ۳۵۰ آنکه عطا کستری لازم ذاتش بود آنکه کرم ایتیست آمده در شان او آنکه نکرد آسمان تا سجا بش نظر دیدهٔ بی نور بود مهر درخشان او آنکه بود پیش تاز فتح بلشکر گهیش آنکه علی و کلیست صفدر میدان او آنکه بود عود شمس معجزه روشنـش آنکه شکاف مه است نادره برهان او آنکه بود مطلبش مصلحت کار خلق آنکه غم امت است نعمت الوان او آنکه بخلق نکو کرد بخیرش دعا سنگدلی گر شکست گوهر دندان او آنکه رکابش بفخر بوسه دهد ماه نو زنکه --- page 270 --- ۴۵۱ آنکه بود گوی چرخ واله چوگان او آنکه در اقلیم دین گشته زعز و شرف قیصر و کسری غلام بوذر و سلمان او شاه ملایک سپاه خرد ظل اله آنکه بود مهر و ماه چاکر دربان او صفائی پشت گل یادی ازان رو میدهد ما را صنوبر مژدهٔ زان قد دلجو میدهد ما را بجیب صبح می بینم مکتوب بناگوشش خبر شامم از سواد چین گیسو میدهد ما را سحر لاله باشد خون صیدان شکار افکن نشان زان تیر مژگان چشم آهو میدهد ما را سهیل از رنگ ای سیب ذقن باشد نموداری --- page 271 --- ۴۵۲ بشارت ماه نوران طاق ابرو میدهد ما را نگهدارد خدا از فتنۀ چشم سیه مستش که صبح و شام درس علم جادو میدهد ما را دلیل کعبه رخسار زلف کافرش باشد بکف سر رشتۀ اسلام هندو میدهد ما را چرا باید شید از ناف آهوی ختا منّت چو مشک چین زلف آن عنبرین مو میدهد ما را نسیم فیض بخش نکهت پیراهن یوسف جواهر سرمه زان خاک سر کو میدهد ما را نمی آرد با گر سر فرود از نافۀ شمشیرش خدنگ غمزۀ او جا به پهلو میدهد ما را چو برقی کز نشاط دیدن خرمن شود خندان فریب حسن خلق آن آتشین خو میدهد ما را --- page 272 --- ۴۵۳ با چون کوهکن در روز اول شد عیان مایل که سر بر باد آخر در بازو میدهد ما را وحشت زیاد چشم تو بد خو نمی رود شور رمیدن از سر آهو نمی رود کو سرو قامتی که چوقمری در این چمن از خود بیاد آن قد دل جو نمی رود پیچ و تاب آن کمر افتاد در میان دیگر سخن زپیچ و خم مو نمی رود شد عندلیب خامه مایل چوتز زبان در گوش حرف مرغ سخن گو نمی رود --- page 273 --- ۴۵۴ م (فصل (۱۹) نون) ــــ * نظام الدین علیشیر - یانائی * اگرچه به اعتقاد تمام تذکره نویسان علیشیر از علمای ماوراء النهر است ولی از انجا که ما در آغاز این کتاب ضمانت نموده ایم که شعرای را که از هرات نبوده و درین محیط زندگانی کرده یا دفن شده باشند نیز تشریح نمائیم . و برعلاوه که بقای بقایای خیر و بقاع مفید آن نیز ما را به این امر موید میگردید لہذا محض نسبت به این دو شق خیر یعنی گذشتن اکثر حصص عمر علیشیر در هرات و اینکه قبر او در هرات است اگر او را در قطار شعرای هراتی ذکر کنیم خالی از افاده نیست. امیر علیشیر وزیر اعظم سلطان حسین میرزای بایقرا و بیک تخمین فرمانفرمای او در هرات بود. بقول صاحب ادبیات تاجیک وهم به نهاد دانشکده و مرآة --- page 274 --- ۴۵۵ مراة الخیال ، و روضة الصفا ، و غیره در سنه ۸۴۴ تولد و در سال ۹۰۶ هجری قمری وفات یافته است با حضرت جامی ارادت و اخلاص تام دارد ارباب علم و فضل و صاحبان معرفت و نفوذ در کنف عنایت او تربیه یافته ستوده علما و ممدوح فضلا بوده است . در دوره سلطان حسین در هرات مصدر خدمات مهمی شده ، مدارس علمی ، مساجد ، خانقاه ، و مصلی کاروانسراهای متعددی بنا نموده و تا هنوز اکثر آثار او باقی است . اهالی هرات همچنانکه بعنوان شاهرخی و بایقرائی ستایش میکنند بهمان وتیره بنام امیر علی شیر نیز آشنا بوده و تا حال که چار صد و چهل و سه سال از مرگ او گذشته هنوز هم باو تبجیل و احترام می نمایند . --- page 275 --- ۴۵۶ در فارسی و ترکی قصاید و غزلیات بلند و عالی می‌نویسید بزبان فارسی فانی تخلص میکند و در ترکی نوائی. تذکره مجالس النفایس را در ذکر حالات شعرای معاصر خود بزبان ترکی تألیف نموده و در آن راجع به حالات شعرا اگر چه بصورت ایجاز پیش آمده اما قصوری هم نکرده است. (بجواب قصیدۀ امیر خسرو ساخته) آستین لعلی که تاج خسروان را زیور است اخگری بهر خیال خام پختن در سر است تخم رسوائی دهد بر دانه تسبیح زرق آری آری دانه جنس خویش را بار آور است گنبد خضر که خون ریزیست فعلش در نیست برگ حنا خضر آمد لیک رنگش احمر است رارا --- page 276 --- ۴۵۷ مرد را یک منزل از ملک فنادان تا بقا پهر را یکروزه راه از باختر تا خاورست سینه را ساختن آرزده از تیغ زبان ناتوان کردن رک بی رنج را از نیشتر است ظالم و عادل نه یکسانند در تعمیر ملک خوک دیگر در شیار ملک دهقان دیگر است رهروان بارکش را سهل دان طعام فقر در دهان ناقه خار خشک خرمای تر است اہل ہمت را از ناہمواری گردون چه باک شیر انجم را چه غم کاندر زمین جوی جهر است ای بسا نقصان که در ضمنش بود یک نوع سود چون ده لولی درید از بهر تمیون چنبر است محنت افلاس مفرط در گرانی قاف دان --- page 277 --- ۴۵۸ قاف شد چون قافیه سجد گشت دین مشکل ترست شه که میخواهد ز دست خویش ویرانی ملک خسرو بی عاقبت دخسر) بلاد و کشور است قید رعیت مسقط فرشکوه خسروی است شیر زنجیری ز شیر بیشه کم صولت ترست تحفة الافكار گر نامش کنم نبود عجب تحفه چون نزدت ز بحر فکرم این گوهر است گشت یوم جامع و شهر رجب تاریخ آن ۸۸۰ طرفه تر کین روز و مه اتمام آن را مظهر است رباعی این نامه نه نامه دافع در دمن است. آرام درون رنج پرور دمن است ممنون --- page 278 --- ۴۵۹ تسکین دل گرم و دم سرد من است یعنی خبر از ماه جهانگرد من است گر در حضرم بگفت و گویت باشم ور در سفرم بجست و جویت باشم در وقت حضور رو برویت باشم در غیبت روی دل بسویت باشم ای شب غم چند دور از روی یارم میکشی زنده میدارم ترا بهر چه کارم میکشی ناظم هروی هراتی حقیقی است در صدد هم وقتیکه حسن شاملو --- page 279 --- در هرات از طرف امرای صفوی حکمرانی می نمود زنده گانی داشت با میرزا محمد ارشد مصاحب است طبع بلند و قلم توانای دارد غزلیات با نهایت سوز و گداز می نویسد، در برآوردن ماده تاریخ نیز قدرتی کاملی داشته یوسف زلیخا را نظم نموده و دران هم در اکثر جاها با کمال لطف و نزاکت ادبی پیش آمده و اگرچه ملا آزر ازین حقیقت منکر است زیرا او می نویسد که یوسف زلیخای ناظم قابل شنیدن نیست ولی درین دعوی خود جز همین جمله که قلم خودش تراشیده است دلیلی ندارد . صاحب تذکره مرأة الخیال خود را از شاگردان ناظم حساب نموده و در زمان اقامت او در بنگاله به او اخلاص ارادت تامی داشته است. --- page 280 --- ۴۶۱ سال وفاتش او در سنه ۱۰۸ هجری قید میآید غزلیات ناظم سوای یوسف زلیخای او جمع نشده این چند غزل او که از بیاض‌های مختلف خطی بدست آمد درینجا ثبت شد * به تتبع حافظ گفته و خیلی خوب گفته * ( از بیاض خطی ) تا حسن خود آرای تو مشاطه ناز است گوئی در دولت برخ آئینه باز است زاهد بتماشای تو چون مست نگردد کز گردش چشم تو در میکده باز است حسن طرب از جلوه صورت نتوان یافت معشوق تو آن است که در پرده ساز است بر غنچه اگر بی رخ او دیده گشایم خندیدن او در نظرم چگل باز است --- page 281 --- ۴۶۲ هرتار ازان زلف پریشان شده ناظم خضریست که در سایه آن سرو فرازست خموشی ازبان دادم ادب بی حیا کردم بجانان هر چه بادا باد عرض مدعا کردم لبش کز نازکی بار تبسم بر نمیدارد بخون غلطم که امروزش دشنام آشنا کردم نوید کشتنم دادی و مردم زنتظار آخر تو کردی وعده نامهربانی من و فا کردم خدنگ جذبه توفیق امشب در کمانم بود. غز الش در نظر بسیار خوب آمد خطا کردم چه عشرت در جهان کردم من بی خانمان ناظم دمی آبی اگر خوردم چو دریا گریه ها کردم --- page 282 --- ۴۶۳ * از خریطه جواهر میرزا مظهر * ناظم زیان نکرد اگر بنده تو شد خود را فروختن بتو یوسف خریدن است جای خوب است جهان اهل جهان خوب نیند آه ازین خانه آباد که پر ویران است در هر طرف فلک زده ناله میکند درمانده روزگار بحال که وارسد مرا شرمنده دارد مهربانی های صیادی که از دامش اگر صد بار بگریزم دگر گیرد --- page 283 --- ۲۶۴ این قطعه تاریخ بر طاقی یکی از حوض های اخله شهر منقور بود بسیار زلالش که صاف بقاست ز آب روان دست شوید بدن شود زنده تصویر شیرین اگر خورد آب از و تیشه کوهکن هوس داشت ناظم که تاریخ او کند نقش در پیش طاق سخن خردمندی از روی تحقیق گفت یکی از بناهای خیر حسن نرگسی امیر علی شیر او را از شعرای هرات معرفی مینماید ملا آزر در قطار شعرای از و نام برده میگوید در جهت وظیفه حتساب در --- page 284 --- ۴۶۵ دشت در پهنای مردگان میرود در هویت زکسی از گفته نوائی اسنادی بهتر نباشد. (آتشکده) از تو ای ناله برشکیبم که در غایت شوق پیشتر بر سر آن کوی سیدی از ما چند ای دل فکر در دبی دوای من کنی از برای خود چه کردی کز برای من کنی (مجالس النفایس) بیاد صفحه رخسار او گزمه فزون آمد گشادم فال مصحف سوره یوسف بیرون آمد --- page 285 --- ۴۶ مفضل (۲۰) وادی (والهی) بقول نوائی و خریطه جواهر میرزا مطهر هراتی است در زمان سلطان حسین میرزا در صد هشتم زنده گانی داشته و از معاصرین مولوی جامی است نوائی او را به دانشمندی می ستاید. مجالس النفائس آن چشمه حیات که یا بند جان از و جز آب حسرتم نبود در دهان از و خریطه جواهر قضا با دلبران چون داد حسن دلربائی را بقدر حسن هر یک کرد قسمت بی وفائی را فصل --- page 286 --- ۴۶۲ فصل (۲۱) ها (هاشمی) نوائی او را از ادبه هرات معرفی نموده و از خدمتگزاران مولانا محمد بدخشی می‌شمارد اما آتشکده او را از خود بدخشان نشان داد از جمله سادات آنجا تعین مینماید. به اعتقاد آذر باید مثنوی مظهر الانوار را در برابر مخزن الاسرار نظامی او گفته باشد بطور تخمین باید از شعرای دوره امرای تیموری بوده و در کنف عنایت آنها بسر برده باشد (نوائی) ماه من امشب بنور خویش این کاشانه را ساز روشن ورنه آتش میزنم این خانه را (آتشکده) بناز سرمه مکش چشم بی‌ ترحم را --- page 287 --- ۴۶۸ نشسته گیر بخاک سیاه مردم را (خریطهٔ جواهر) گله در پیش صبا زان گل رعنا کردم گرهی داد دلم غنچه صفت وا کردم هاتفی به عقیده تمام تذکره نویسان از عشیره جامی و خواهر زاده مولوی عبدالرحمن ست تربیت روحی و معنوی از مولوی جامی اکتساب نموده کتاب لیلی و مجنون را به اشاره و تصویب او ساخته است . همت بلند دارد خسرو و شیرین لیلی و مجنون و هفت پیکر را به تتبع شیخ نظامی نوشته و بقول روضة الصفا که در مقابل سکندر نامه کتابی بنام تاریخ تیموری در سلک نظم درآورده است رخ --- page 288 --- ۴۶۹ در افسانه نویسی قلم توانا و طبع رسائی را مالک بوده و معانی دقیق را در ضمن داستانهای عشقی به نیکوترین صورتی ایراد میکند. آتشکده قبر او را در عراق مینویسد اما باین سخن برهانی نخواهد داشت رساله مزارات بقسمت دوم قبر هاتفی را در حظیره مولوی جامی معرفی مینماید و ایجاب این قضیه را وجود قبر هاتفی در حظیره جامی برای العین ثابت می نماید. در سنه ۹۲۷ مرده و یکی از شعرای معاصر این بیت را بتاریخ وفات او انشاد کرده است. تاریخ فوت او طلبیدم ز عقل گفت از شاعرشهان و شه شاعران طلب میگویند وقتی که میخواست لیلی و مجنون را برشته نظم بکشد از حضرت مولوی اجازه خواست مولوی فرمود هرگاه --- page 289 --- ۴۷۰ ان قطعه فردوسی را جواب کردن معلوم است آنرا هم میتوانی والا اقدام مکن ـ هاتفی قطعه فردوسی را جواب نموده از مولانا اجازه نظم لیلی و مجنون را یافت . * قطعه فردوسی * درختی که تلخ است ویر اسرشت گرش برنشانی بباغ بهشت ور از جوی خلدش بهنگام آب بریزنگبین ریزی و شیر ناب سرانجام کو هر بکار آورد همان میوه تلخ بار آورد (جواب هاتفی) اگر بیضه زاغ ظلمت سرشت نهی زیر طاوس باغ بهشت --- page 290 --- ۲۸۱ بهنگام آن بیضه پروردنش ز انجیر جنت دهی ارزنش دهی آبش از چشمه سلسبیل به آن بیضه دم در دمد جبرئیل شود عاقبت بیضه زاغ زاغ کشد رنج بیهوده طاوس باغ اگرچه در هراتی بودن هاتفی مأخذی بدست نیاورده ایم ولی نظر به اینکه قبر او در هرات بود نخواستم از همچو یک نویسنده نامی صرف نظر نماییم. هلالی آتشکده مینویسد که هلالی از ترک های جغتائی است که در استرآباد متولد شده و در جوانی بهرات رفته و درینجا --- page 291 --- ۴۷۲ کشته شده است . ملا یوسف در عین الوقایع به جمله مزارت داخله شهر هرات می نگارد که هلالی سید است و او را به تهمت رفض در هرات سنگسار کرده میان چار سو دفن کردند . به هر صورت به عقیده این هر دو نفر هلالی همان هلالی معروف صاحب دیوان است . قبرش به چارسوی هرات بوده و در اواخر دور امانی از طرف حکومت همان وقت خراب و موضع آن را برای ساختن دکان بفروش رسانیده اند. که تا هنوز آثار قبر فروخته شده هلالی باکمال خوبی واضح است . از انجائی که با سبک قریحه هلالی و سلامت طبع او همه کس آشنا است در اینجا یک دو سطری از و نقل کرده و محض خاک --- page 292 --- ۴۷۳ خاک توده آن بلال آسمان ادبیات را معرفی کردیم. ہلالی از معاصرین شاه اسمعیل صفوی بوده یقین دراواسط صد نهم زنده‌گانی داشته است . ای نور خدا در نظر از روی تو ما را بگذار که در روی تو بینیم خدا را بلبل بباغ و جغد بویرانه ساخته هر کس بقدر همت خود خانه ساخته نظاره کن در آئینه خود را حبیب من اما بشرط انکه نگردی رقیب من --- page 293 --- ۴۷۴ --- page 294 --- ۴۷۵ حالات نسوان اکنون که تشریح قسمتی از شعرای متقدمین خاتمه یافت و در این موضوع تا جائی که توانستیم خدمتی بعالم ادبیات هرات تقدیم داشتیم اکنون به شرح احوال شاعرات این سرزمین پرداخته و آنچه از آثار و احوال آنها بدست آورده بتوانیم درینجا قید میکنیم. پس از آن که از ذکر شعرای متقدم فراغت حاصل نمودم و تا جا که قلم یاری کرد و دل دماغ یاوری این وظیفۀ مهم ادبی را ایفا نمودم - اکنون این لاحقۀ کوچک را بنام شاعرات هراتی تقدیم نموده و بعد از ان لاحقۀ دوم را به شرح حالات خطاطان معروف این محیط می پردازیم. [۱] --- page 295 --- ۴۷۴ ملاحقه اول مهری هروی همان جوهر لطیفه و عنصر نفیسه که در جامعه ادبیات برای صنف نسوان هرجا موقعی اتخاذ نموده است مهری است مهری مهر روشنی بود، که به شعاع خامه و فروغ تخیلات لطیف خود بر آسمان ادبیت در فارسی طلوع نمود و در دانش را بروی ایطالیفه باز گردانید. بعقیده تمام تذکره نویسان مهری از شاعرات دوره شاهرخ و زوجه خواجه حکیم طبیب او بوده است مراة الخیال در تذکره که جناب فضیلت مآب جامع العلوم المعقول و المنقول قاضی ملا محمد صدیق خان هروی در حالات نسوان نوشته (بهانه ریاض الفردوس) مهری را هروی اصلی می نویسند و میگویند از ندیمای گوهر شاد آغا زن شاهرخ است که در صد هشتم زندگانی ثبتته --- page 296 --- ۴۷۷ داشته ـ اما آنسیکه از ندمای نورجهان بیگم میگویند ساسی ندارد. (مردة الخيال) حل هر نکته که بر پیر خرد مشکل بود آزمودیم بیک قطره می حاصل بود گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می در هر کس که زدم بخود ولایعقل بود خواستم سوز دل خویش بگویم باشمع داشت او خود بزبان انچه مرا در دل بود در چمن صبحدم از گریه و از زاری دل لاله سوخته خون در دل پادرگل بود انچه از بابل ہاروت روایت کردند سحر چشم تو بدیدم همه را شامل بود --- page 297 --- ۴۷۸ دولت بود تماشای رخت مهری را حیف صد حیف که این دولت مستعجل بود آورده اند که روزی مهد علیا، در قصر نشسته و مهری نیز در آنجا حاضر بود امر کرد که خواجه حکیم شوهر مهری را بیاورند خواجه نسبت به ضعف پیری در آمدن اظهار عجز و شکستگی میکرد و آهسته آهسته قدم می برداشت هر قدر اصرار میکردند رفته نمی توانست مهد علیا به مهری اشاره کرد که چیزی به نسبت ضعف شوهر خود بگوید. مهری فی البدیهه این رباعی را عرض کرد: مرا با تو سری یاری نمانده است دل مهر و وفاداری نمانده است ترا از ضعف پیری قوت و زور چنانکه پای برداری نمانده است --- page 298 --- ۴۷۹ صاحب اتشکده می نویسد که مهری او در اخر عمر بنا بر علاقه که به خواهر زاده گوهر شاد می بست حبس کردند درین رباعی را در محبس نوشت. شه کنده نهاد سرو سیمین تن را زنبور بقه شبیخون ست مر دوزن را افسوس که در کنده بخواهد فرسود پای که دوشاخه بود صد گردن را (رباعی) در خانه تو انچه مرا شایر نیست بندی زدلم میدہ بگشاید نیست گوئی همه چیز دارم از مال و منال آری همه هست آنچه می باید نیست --- page 299 --- ۴۸۰ (رباعی) شوی زن نوجوان اگر پیر بود چون پیر شود همیشه دل گیر بود آری مثل است آنکه گویند زنان در پهلوی زن تیر به از پیر بود آغا بیگی بعقیده قاضی صاحب که از ریاض الفردوس نقل میکنند و تذکره مراة الخیال هراتی است در زمان سلطنت سلطان حسین میرزای بایقرا زندگانی داشته و از متمولات آن دوره بشمار میرود. به فقراء رحیمه و با شعرا مهربان بوده بهر کدام وظیفه خاصی مقرر کرده بود میگویند در وظیفه خواجه اصفی روزی ناچیز --- page 300 --- ۴۸۱ تاخیر واقعشد وادینقطعه را به آغا بیکه تقدیم داشت بخندید و انعام وافری بجوجه صفی بخشید. ایا عروس خطا بخش و جرم پوش بگو که کی وظیفه مار اقرار خوا هی داد بوقت غله مرا گفته ئی که بار دهم سرم فدای سرت چند بار خواهی داد ار غا بیکه همین یک مطلع را در همه جا نقل میکنند و اضافه برین آثاری از و بدست نمی آید. آه ازین ای که دارد رشته جان تاب از و وای بر فصلی که هردم میخورد خوناب ازو بیدلی قاضی صاحب در تذکره خود نام اور ابی بی معرفی می نماید --- page 301 --- ۴۸۲ و بها استاد ریاض الفردوس او را بیدلی می نویسد در هرات اقامت داشته و زوجه شیخ عبداله دیوانه بوده است. مراة الخیال در هراتی بودن او چیزی نمی نویسد اما میگوید که زوجه شیخ عبداله بود و شیخ عبداله پسر خوجه حکیم است ازین سیاق ظاهر میگردد که خواجه حکیم همان شوهر هری باید باشد روم بباغ وز نرگس دو دیده وام کنم که تا نظارهٔ آن سر و خوش خرام کنم لاحقهٔ رقم ذکر احوال نقاشان و خطاطان (استاد بهزاد) نقاش زبردست و رسام بیهمتا استاد کمال الدین بهزاد به اتفاق تمام تذکره نویسان و ارباب تاریخ هراتی است هر جا --- page 302 --- ۴۸۳ برحا نامی از نقاشی برده و هر کجا ذکری از صنایع مستظرفه شرق شده باشد عنوان نامی بهزاد به افتخار مملکت رزخیر افغانستان و بنام بختیاری محیط ادبی هرات برگزیده ترین موقعی احراز می نماید. قدرشناسان ملل غربی و مورخین راست گوی اروپائی در هر جا که از بهزاد هراتی نام می برند آنرا با کمال تجلیل با نهایت احترام ستایش میکنند. مؤلفات تاریخی اسلامی و مجلدات شرقی آثار بهزاد را با همان مجد و عظمتی که درخور شان اوست یاد مینمایند. بهزاد در اوایل صد نهم از شهر هرات قد علم کرده یکدسته گل سرخ از شاخه تخیلات بلند و معنویات ارجمند خود چیده در جبهه پیش طاق صنایع مستظرفه شرق گذاشت بعبارت آحر بر ساحه این مملکت وسیع قدرت تسخیر و تصرف یافته بر بلند --- page 303 --- ۴۸۴ ترین زدوهای آن علم نفوذ و اقتدار خود را برافراشت. بقول روضة الصفا وحبیب السیر و به گفته (مسیو هوارت) که آن را صاحب (سرآمدان هنر) (مطبوع برلین) ترجمه کرده و هم به اتفاق اکتشافاتی که مدیر چهرہ نمای مصر در تذکرہ خط و خطاطان نموده است بهزاد افغان در اوایل سلطنت سلطان حسین میرزای بایقرا شهرت یافته و در اوایل پادشاهی طهماسب اوّل وفات نموده است. در زمان سلطان حسین میرزا رئیس کتاب خانه او بود و در عهد شاه اسمعیل و طهماسب اوّل نیز کلانتر کتاب خانه آنها گردید. با نوائی معاصر بودہ و هم از و استفاده های شایانی نموده است. علمای دوره سلطان حسین او را با کمال احترام می ستودند حجاب --- page 304 --- ۴۸۵ صاحب روضته الصفا خیلی معتقد اوست میگوید. موی قلمش ز استادی جان داده بصورت جمادی صاحب حبیب السیر نیز بگفته سرامدان هنر کتابی بنام (نامه نامی) جمع کرده و در ان شرحی از حالات بهزاد نوشته این چند بیت از انجاست. مانی قلم خجسته آثار نیکو شیم حمیده اطوار استاد هنروران عالم در فن هنروری مسلم بهزاد یگانه زمانه مانی بزبان او فسانه در دقت طبع مو شکاف است. --- page 305 --- وین حرف نه از سرگزافست تکمیل مهارتش درین فن باور اگرت نیاید از من بگشای نظر ز روی انصاف بنگر صور بدیع اوصاف کارست جمال این صحایف افزود کمال این ظرایف در صورت حسن خط تحریر این سان ورقی نیافت تحریر (و این قطعه نیز از آنجاست) موی قلمت تا به جهان چهره گشاد بر چہرۀ مانی رقم نسخ نهاد بس طبع که صورت نکو زاد ازو --- page 306 --- ٣٠٧ طبع تو دلی از همه آن ها به نزاد راجع به آثار بهزاد و تجددی که او در فن نقاشی نموده است اگر کسانی آرزوی استفاده داشته باشند به کتاب سرآمدان هنر که در برلین به نگارش آقای کریم طاهرزاده تبریزی طبع شده و در آن با نیکوترین تفصیلی حالات او را نوشته و آثار او را عکس برداشته اند مراجعه فرمایند. مولنا حاجی محمد نقاش روضة الصفا در جلد ٧ صفحه ٩٢ می نویسد حاجی محمد در فنون زمان خود بود پیوسته بقلم اندیشه امور غریبه و صور عجیبه بر صحایف روزگار تحریر می‌نمود در فن --- page 307 --- ۴۸۸ تصویر و تذهیب مهارت تمام داشت چندگاه ہمت بر پختن چینی فغفوری گذاشت تا یک اندازه به پختن آن هم کامیاب شده ولی کمی تغییر داشت. از اختراعات مولانا حاجی محمد یکی صندوق ساعتی بود که در هرات بکتابخانه امیر علی شیر تعبیه نموده بود دران صورت چوبینی نصب کرده که هر یکساعت از روز میگذشت خود صورت به حرکت آمده بر نقاره که پیش وی گذاشته بودند یک نوبت میزد و در ساعت دوم دو نوبت و علی هذا القياس. چندی کتاب دار امیر علی شیر بود و بالاخره از در رنجیده در سنه ۹۰۴ به میرزا بدیع الزمان پیوست و همان دران نزدیکی ها وفات نمود. --- page 308 --- ۴۸۹ خواجه میرک نقاش روضة الصفامی نویسد که میرک در علم تصویر و تذهیب نظیر نداشت در کتیبه نویسی بی مثل زمان خود بود اکثر کتیبه های عمارات دوره سلطان حسین میرزا در هرات بخط اوست در صد نهم وفات کرده است. امیر خلیل هراتی *نقل از تذکره خط و خطان مطبوعه مصر* امیر خلیل قلندر هراتی ابتدا در خدمت محمود بن اسحق که از جمله خوش نویسان آن عصر بود بتعلیم خط پرداخت و در پرتو اهتمامات کافیه و مساعی جمیله باندک زمانی خود را از تعلیم استاد مستغنی ساخت ، و یک تنه بمیدان اشتهار بتاخت و چون شاه طهماسب اول صفوی --- page 309 --- ۴۹۰ (۹۳۰ - ۹۸۴ ھ) برای قمع سرکشان طوایف خراسان رایت عزیمت بدان سامان بر افراشت امیر خلیل بخدمت آن پادشاه معارف پرور شتافت ، و از درگاه آن پادشاه افضال و انعام نیکو یافت پس ازان سفری به هندوستان رفت ، و در دستگاه ملوک گورکانیان . بواسطه حسن خط تقرب حاصل نمود ، چون صیت تخت نشینی و حشمت و عظمت شاه عباس بزرگ (۹۹۶ - ۱۰۳۸ھ) در انحاء عالم پراکنده گشت امیر خلیل از هند بطرف ایران و اصفهان شتافت ! و بدرگاه شاه عباس راه یافت شاه عباس چون حسن خط اورا ملاحظه فرمود، برجاه و مرتبه اش بیفزود، و خلعت و جائزه اش ببخشود، و فرمان داد تا برخی مرقعات و قطعات برای کتابخانه سلطنتی بنگاشت ، بدینمنوال ایام میگذرانید تا زمانی که بین او --- page 310 --- ۴۹۱ و میرعماد که شرح حالش خواهد رسید در رجحانیت و برتری خط مناسفه و بعد مناقشه دست داد و هر یک مدعی برتری خط بودند، چون آوازه این مناقشه بگوش شاه عباس رسید فرمان داد تا ملا محمد حسین و علی رضای عباسی که هر یک در سپهر کمال آفتاب تابنده بودند، در میانه آنان حکم واقع شوند ملا محمد حسین و علی رضا پس از تعمق در خطوط هر دو خط امیر خلیل قلندر را ترجیح دادند، و شاید این رجحانیت بواسطه عدم تمایل شاه عباس به میر عماد بوده که شرحش خواهد رسید پس از چندی امیر خلیل بنا بتقاضای ملوک هندوستان از درگاه شاه عباس استیذان نموده و عازم هندوستان گشت، چون به حیدرآباد دکن رسید چیزی نگذشت که بیمار گشت، و دست قضا و قدر طومار حیاتش در هم پیچید و خامه مشکین مه اش را در هم شکست و در حیدر آباد --- page 311 --- ۴۹۲ دکن مدفون گشت و سال وفاتش سنه ۱۳۵ هجری بود. ( ) بنائی هراتی نقل از خط و خطاطان مولانا بنائی هراتی از جمله فضلا و عزه ادبای عصر به شمار بود و بمناسبت آنکه پدرش معمار بود و خود علاوه از سایر کمالاتش طبع شعر داشت تخلص خود را بنائی گذاشت گویند بنائی در پیشتر علوم و فنون خاصه در علم موسیقی یگانه دہر بود و بیشتر اوقات با اعانی و ادنانی ظرافت و مزاح مینمود و مرام خود را در هزلیات و مطایبات بسمع عارف و عامی میرساند و از عواقب مزاح کردن او شوخی نمودن نمی ترسید چنانچه وقتی بدگان پالان دوزی معروف که بجهة اصطبل پادشاه زمان سلطان حسین میرزای بایقرا و وزیرش میر (۱) در قطار شعرا آثار شعرشان را خواندید علی --- page 312 --- ۴۹۳ علی شیر نوائی اسباب مهیامی ساخت در آمد و گفت یالان علی امیر شیر را میخواهم و این حرف متدرجا بگوش امیر علی شیر رسید و بنائی سخت بهرسید و بترسید و راه فرار پیش پیش گرفت و بخدمت سلطان یعقوب ترکمان پناه برد و کتابی سمی به (بهرام و بهروزی) بنام نامی او نگاشت و برشته نظم در آورد و مطلوب سلطان یعقوب گردید او را مالی بسیار بخشید، و در نزد امیر علی شیر واسطه مصالحت گردید و روانه هراتش نمود، ولی بنائی بعادت رکیکه با مزاجی نمود که ناچار فرار بطرف ترکستان نمود و در خدمت محمد خان شیبانی راه یافت و متدرجا بر مرتبه و جاهش افزوده گشت و لقب ملک الشعرائی یافت بالجمله خط نیکو می نگاشت که همه جا بخوش نویسی مشهور بود و از اشعار اوست که میگوید. --- page 313 --- ۴۹۴ زاہد بره کعبه رود کین ره دین است خوش میرود اما ره مقصود نه این است تا عاقبت در سنه ۹۱۸ نطقش بسته و قلم سحر بیانش شکسته گردید و از دنیا درگذشت. دوست محمد هراتی نقل از خط و خطاطان دوست محمد هراتی مجموعه کمالات و فضایل بود و در نوشتن خط نستعلیق هنرمندی می‌نمود تا در درگاه شاه طهماسب صفوی راه یافت و از اشفاقات خسروانه آن پادشاه هنر پرور بهره‌مند گشت شاه طهماسب او را فرمان داد تا قرآنی بخط نستعلیق در کمال زیبائی بنگاشت و اورا بجد اول و نقوش بیار است شاه طهماسب --- page 314 --- ۴۹۵ طهماسب چون هنرمندی اورا بدید جایزه خوبی باو بخشید و همواره بملازمت پادشاه و با باریابندگان آن درگاه ایام بسر میرسانید تا در گذشت. میر علی هروی نقل از خط و خطاطان میر علی هروی پسر میر محمد باقرزده الکالین که شرح حالش نگاشته شد می بود، و در عصر سلاطین کورکانی میزیست ابتدا در هرات بکسب علوم و فضایل پرداخت و در کنف پدرش که جامع منقول و معقول بود خود را از اغلب شعب ادبیات مستغنی ساخت آنگاه به تعلیم و تعلم خط همت گماشت، و در مشق این هنر بدیع خود را آسوده نگذاشت که از سایرین در حسن خط پیشی گرفت، در آنوقت --- page 315 --- ۴۹۶ ازبکان بهرات حملات سخت نموده و هرات را محاصره نمودند خواجه ناصرالدین عبیدالله که از جمله بزرگان و اشراف هرات بود از ترس جان و مال عزیمت ترکستان نمود و جمعی را ملتزم خود ساخت. از آنجمله میرعلی هروی را همراه برداشت در ایت عزیمت بجانب بخارا برافراشت چون به بخارا رسیدند خواجه ناصرالدین عبیدالله در حق میرعلی نهایت احترام را منظور آورد و مکانی مطلوب برایش معین نمود و بدیدا خط و بیانات او دلخوش بود، به خلاف میرعلی که به جهات عدیده نه از مجالست و مصاحبت و کتابت وا میداشت و او بناچاری دستور فرمایش او را اجابت میکرد، گویند با آنهمه فضایل و کمالات مغلوب از امور جاریه و پیش آمد خود شاکی بود، و چون --- page 316 --- ۴۹۷ و چون او را طبعی سرشار بود تسلی خود را به سرودن اینگونه اشعار حاصل میکرد چنانچه گوید: عمری از مشق دو تا گشت قدم همچون چنگ تا که خط من بیچاره بدین قانون شد طالب من همه شاهان جهانند و مرا در بخارا جگر از بهر معیشت خون شد این بلا بر سرم از حسن خط آمد امروز وه که خط سلسله پای من مجنون شد سوخت از غصه درونیم چکنم چون سازم که ازین شهر مرا نیست ره بیرون شد و در جای دیگر گوید: چهل سال عمرم بخط شد تلف سر زلف خط نامد آسان بکف --- page 317 --- ۴۹۸ ز مشقش دمی هرکه فارغ نشست چو رنگ خنارفت خطش ز دست و پس از مدت متمادی در بخارا ماندن و رنجهای گوناگون بردن بهرات عودت نمود و از دیدار خود متعلمین را فیض بخشود و اینقطعه نیز از سایر اشعار اوست که گوید: اگر نگشت دل من تنور اتش عشق چرا ز دیده من خواست دمبدم طوفان اگرنه چشم من ابر است و چهره تو چو گل چرا ز گریه من آن همی شود خندان اگرنه یزدان درمان درد از تو سرشت چرا دو چشم تو درد آمد است و هم درمان اگر نه هست نشان از دهان سخنست --- page 318 --- ۴۹۹ ترا به بی سخنی باشدت نهفته دهان اگر نه غالیه دان آمد آن دهان چون قند چرا ز غالیه دارد بگرد خویش نشان اگر ز هست اثر بر میان تو کمرت چرا چوبی کمری بایدت پدید میان اگر نباشد ایمان نهفته اندر کفر چرا نهفته رخ تو بکفر در ایمان تا عاقبت در سنه ۹۶۶ نهصد و شصت و شش طومار حیاتش در هم پیچیده گردید و مرغ روحش از قفس تن بشاخسار عدم پرواز کرد، و در گذشت و در هرات نزد مقبره شیخ یوسف الدین باخزری مدفون گشت و این قطعه از قطعات اوست که شعر ملا عبد الرحمن جامی را نگاشته و امضاء کرد: --- page 319 --- ۵۰۰ عبدالقادر هراتی نقل از خط و خطاطان خواجه عبدالقادر هراتی در فنون نگاشتن خطوط مختلفه بی نظیر و در نواختن انواع موسیقی بی بدیل بود شعر را نیز متین می سرود صاحب حبیب السیر میآورد در اوایل حال مسافرت به بغداد نمود و در خدمت سلطان احمد جلایر منزلتی یافت و در مجالس انس و محافل عیش جلیس سلطان و انیس او بود که سلطان اور ایار عزیز میخواند و در حق او احسانات و انعامات گوناگون می نمود تادر گذشت و چون سلطان احمد فوت شد خواجه عبد القادر در سلک ندما و خاصان میرزا میرانشاه منسلک آمد تا آنکه میرانشاه مغلوب عساکر امیر تیمور گشت و اطرافیهای او هر یک بطرفی فرار یا گرفتار گشتند و خواجه --- page 320 --- ۵۰۱ عبدالقادر بازحماتی بسیار و مشقاتی بی شمار ازان معرکه مهلکه جان بدر برد و مدتها در نهایت فلاکت و بیچارگی آواره و بیابان گرد بود تا بر حسب تصادف وقتی در نزد یکی از دوی امیرتیمور گذارش افتاد که در این بین امیرتیمور برسید عبدالقادر چون در فن قرئت و تجوید بهره کامل داشت آواز قرآن خواندن در انداخت امیرتیمور چون او را بشناخت امدانی زبیم چنگ در مصحف زد و او را پیش خواند و محترمش بداشت و از نکبت و بیچارگی مستخلص نمود، پس ازین در خدمت امیرتیمور قیام میکرد تا امیرتیمور درگذشت و او را ازحطام و علایق دنیوی مجرد گشت تا عاقبت در سنه ۸۳۸ هشتصد و سی و هشت وفات کرد. --- page 321 --- ۵۰۲ فایض هراتی نقل از خط و خطاطان محمد فایض هراتی مظهری از مظاهر کمال و آیتی از آیات هنر بود در کمالات و فضایل مقامی عالی یافت و در حسن خط بسر حد ارتقا شتافت در تحصیل لغات سه گانه فارسی و عربی و ترکی بی نظیر بود، دایره تبارش تمامی خراسان و ترکستان را فرا گرفت نیز طبعی سرشار داشت و با خط نیکو و مضامین مکبر دلکش اشعار موجز می نگاشت و بیشتر از بزرگان و معاصرین را شیفته گفتا و فریفته رفتار کرده بود و حیاتی مسعود گذرانید و قطعات و مرقعات زیبا بیادگار گذاشت تا در سنه (۱۱۴۵) هزار و یکصد و چهل و پنج رایت سفر آخرت برافراشت. --- page 322 --- ۵۰۳ مجنون هراتی نقل از خط و خطاطان مجنون بن جلال الدین هراتی مشهور و متخلص برفیقی زیبائی خطش ادبارا رفیق و شیوائی شعرش فضلا را مونس و شفیق بود، در اکتساب فضایل و تهذیب نفس کوششها کرد تا مقام و منزلتی عالی یافت و بمساعی و زحمت خلل نا پذیر در مشق خط آنقدر کوشید تا عاقبت کسوت استادی پوشید و در خدمت سلطان غازان خان (۶۹۴-۷۱۳) معروف و مقرب گردید و نوازشها و اشفاقات گوناگون دید گویند خط را از دست چپ مانند دست راست بسیار نیکونگاشتی و در نوشتن هفت خط نیکو ناقصی نداشتی خاصه خط توامان دو طرفه را نیکو نوشتی که هر بیننده را در بوته حیرت بهشتی چنانچه خود گوید. --- page 323 --- ۵۰۴ تؤامان مخترع مجنون است که تسلم چهره گشائیها کرد ما شدیم مخترع و صورت کش خطکم صورتی پیدا کرد صاحب خط و خطاطان می آورد که مجنون خوشنویس منظومه در باره موضوع خط و چگونه گی و برشته نظم در آورده که میگوید. ببیا اینخامه انشای رقم کن بنام کاتب لوح و قلم کن رقم ساز همه اشیاء کما هی پدیدار سفیدی و سیاهی بسی کلک قضایش اوستادی گشاید چشم خوبان عین صادق بگشاید --- page 324 --- ۵۰۵ ز کلک صنعش انشای رقم کرد رقم بر شیوه نون و القلم کرد دواتی سازد از چرخ مدوّر کند موم سر آن ماه انور کند از این دوات سبز مینا ز سرخی شفقی شنگرف پیدا الهی رحم کن بر جان مجنون قلم کش بر خط عصیان مجنون غبار نامهای زنگ عصیان ز توقیع رقاعم نسخ گردان گویند مجنون هراتی سه رساله در قوانین خط تالیف کرد اول موسوم به (رساله خط و سواد) دوم (قواعد خطوط سبعه) سوم (رسم الخط) که در ماده تاریخ کتاب سوم این بیت را آورده --- page 325 --- ۵۰۶ چو از رسم خطش تاریخ دادم از انش نام رسم الخط نهادم رسم الخط نهصد و چهل میشود و حال انکه او در قرن هفتم میزیسته و شاید الخط تاریخش بوده که میشود ٧۴٠ محب علی هراتی نقل از خط و خطاطان ملا محب علی نامی متخلص هراتی از اساتذه زمان و اعجوبه دوران بود، و او یک از چهل تن استادان خوش نویس روزگار بشمار هست، پدرش رستم علی یک از فضلای نامی و متبحر در فنون و علوم متعارفه بعهد و پسر خواهر بهزاد نقاش که یکی از مفاخر قرن نهم است میبود، ابتدا او در کتابخانه سلطان ابراهیم میرزا که شرح حالش --- page 326 --- ۵۰۷ حالش گذشت منصب کتابداری داشت و بسیاری از کتب مهمه را بخط خوش می نگاشت، و پیشتر آنها را رقم (ابراهیم مینمود) نظر به تعشق فوق العاده شاه زاده هنر پرور و چون صیت حسن خط و سیر پسندیده و فضایل عدیده او بهر جا رسید طهماسب اول صفوی ( ۹۳۰ - ۹۸۴ ) او را از هرات بخواست ملا محب علی عازم قزوین گردید و بهر گونه مراحم و عواطف ملوکانه پدید و امر شد تا در کتابخانه شاهی باشتغال باستکتاب کتب نماید و همواره از طرف شاه طهماسب و بزرگان مملکت ، و صنادید دولت بانواع تلطفات نایل میگردید، تا طومار حیاتش پیچیده گشت و در گذشت تاریخ وفات او این مصرع است ، ملا محب علی شافع --- page 327 --- ۵۰۸ ایام بادا ۔ یعنی در سنه (۹۷۳) نهصد و هفتاد و سه وفات کرد. میرزا شفیعای هراتی میرزا شفیعا ملقب به پیشوا از مردم هرات بود و در کمالات مختلفه مقامی عالی داشت، و در خدمت مرتضی قلی خان شاملو حکمران هرات مدتها منصب منشی باشی را داشت، و همت بر تکمیل خط شکسته استاد خود مرتضی قلیخان شاملو گماشت تا متدرجا الخط مانند زلف عروسان پیچش و گره طنازانه پیدا کرد، و در صفحات زیبا جلوات رعنائی نمود و یک از خطوط مطلوبه شد که بعدها بمرور ایام و تصر با قات تحولات --- page 328 --- ۵۱۹ گوناگون از حلیه اعتبار اولیه اش کاسته شد و راه قهقرا و انحطاط گرفت و این خط آخرین خطی است که پا بدایره وجود گذاشت و اولین خطی است در بین فارسی نویسان که راه بزوال گرفت و اگرچه هنوز مستعمل و خوش نویسان چندی باین خط نگارش در کمال دل آرائی و قشنگی مینماید باین همه از منزلت و مقام اولیش کاسته شده و دارد بطرف اضمحلال و زوال میرود . بالجمله میرزا شفیعا یکی از مفاخر قرن یازده بود که علاوه از حسن خط و نقاشی و رسامی و تذهیب کاری و سطور بندی بی قرین بود در هشتاد و پنج رحله از حیات عاریت بپیمود سفری هم بطرف هندوستان رفت و مقضی المرام بهرت برگشت تا درگذشت . --- page 329 --- ۵۱۰ کتاب خط و خطاطان مدیر چہرہ نمای مصر (مطبوعہ مصر) زبان فارسی . تمت الکتاب بعون الملك الوهاب خدا را شکر گذارم مرا نعمت توفیق ارزانی فرمود که به اثر زحمات ناچیز و مساعی شبانروزی خود به تدوین آثار ادبی شعرای متقدم ہرات تو آمده و ازین رهگذر خدمتی اد عالم ادبیات این سرزمین ایفا نمودم. حضر اتیکه به تدوین و ترتیب بچه موضوع ملاحظاتی دارند بانصاف خواهند داد که با اینهمه علل تشتت حواس و اسباب شکستگی خامه و بدتر از همه نابودن سامان استفاده به چه اندازه به مشکلات متعدد بر خورده ایم و تا کدام درجه موانع و سدای غیر محصوری را دچار شده ایم با اینهمه سلسله شعرا و شاعرات متقدم را در اینجا خاتمه داده و اینک به امید الطاف خداوندی شعرای معاصر را به مجلد سوم حواله مینمائیم و من الله التوفیق --- page 330 --- [BLANK PAGE] --- page 331 --- [BLANK PAGE] --- page 332 --- [BLANK PAGE] --- page 333 --- [BLANK PAGE]