Afghanistan Digital Library adl0015 http://hdl.handle.net/2333.1/j0zpc8cd This is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan Digital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about this item, copy and paste the "handle" URL above into a web browser. When referring to or citing this item please use the "handle" URL and not this document or the URL from which you downloaded it. All works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless otherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely reproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial. NYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu
Bidel Diwân
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه چو شمع يك مژده اشک ز دیده شست برون | بگر یہ و زنا قدح بدست برون میان رنگ چه دارد بجز غبار فسون | نیاز شك كز این شیشه اثر شکست برون منزه است خرابات بی نیاز حقیقت | تو خواه سبحه شمر خواه می پرست برون غبار آنهمه محمل بدوش سعی ندارد | بیای هر که ازین دامگاه جست برون به مرده چند شوی خفت خاکدان تعلق | دمی جنون کن و زین ناله های پست برون بتحریکا ست درین باغ کو چو سرو و چنارت | ز آستین طلب صد هزار دست برون قدت خمیده ز پیری دگر خطاست اقامت | زعانه که نشاینی کمند شست برون امید و یاس وجود وعدم غبار خیال است | از انچه نیست بخود غم از انچه هست برون مباش خونین خانه فریب چو ( بیدل ) | خذک ناز شکاری زیقید شست برون چه لد خدا نیست ای ستم کش جنون کن از دره سر برون آ بکیش آزاده کی نشاید که فکر لذات عقده زاید اگر محیط شهر رانی قبول زهر وفا نشانی دماغ عشاق سک وارد تسلی شدن بی جنون داند ز شبنم خاكستر آشیانی ز دود تشویش پرفشانی کسی در ین دشت بر نیامد حریف بالخطه استقامت ندارد اقبال جوهر مرد در شكنج لباس بودن بصلب و ناب خلق غافل گذشت زین تنگنای محرت مباز کاه نیاز دارد فروتنی ناز سر بلندی جهان کران خیز نا رسائیست ورنه در عرصه گاه غیرت درین بساط خیال ( بیدل ) زسعی بیهوده دل انفصالی تو شوق آزاد بغتباری زکلفت بام و در برون آ زد نقس هیچ وجه ندارد چونی زبند شکر برون آ دل بدوق حصور خون کن سرشکی از چشم تر برون آ چو شمع کز خود نما بدائی زسوختن گل بسر برون آ بذوق پرواز بی نشانی چو بیضه سرزیر پر برون آ تونا تپی غبار غفلت ز عرصه بحر و بر برون آ چو تیغ وهم تباه بکشداز غلافکوه ظفر برون آ چو موج خود از گلوی بسمل تو نیز با کر وفر برون آ بخاك روحی دو ریشه ئی کن دگر بال وشجر برون آ نفس همین تازیانه دارد کزین مکان چون سحر برون آ حیا بس است آبروی همت ز عالم خشك تر برون آ آبله جنون زتك سبر است اینجا | در گل خندة تصور گلاب است اینجا چیست گردون هوس افزای خیالات عدم | عالمی را بچنین صفر حسابست اینجا قد خم گشته نشان میدهد از وحشت عمر | بر در خانه ازان حلقه رکابست اینجا عمر بی راحت مخمل بفراموشی داد | صد جنون شور بستان يك خوابست اینجا همه در سعی فنا بیشتر از یکد گرم | باتپد سنك كزو تاز شتابست اینجا زین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب | هر کجا سخن سوالیست جوابست اینجا وهم تاکی شمر د سال و مه فرصت کار | شیشه ساعت موهوم حبابست اینجا چه قادر شب و روز خود که گند کرد سحر | مو سفیدی عرق سعی شبابست اینجا عشق ر اول عملی لغزش پداشت بلند | عقد مستان بلب موج شرابست اینجا لبت داغ جگر خلق فراموشی نیست | قسمی در نمك اشك کبابست اینجا رستن از آفت امکان تهی از خود شدنست | تو ز کفنی مکدر عالم آبست اینجا (بیدل) آن فتنه که طوفان قیامت دارد | غیر دل نیست همین خانه خرابست اینجا آخر بلوح آئینه اعتبار ما | چیزی نوشته نیست بخط غبارما آتش مدام دست کف دست بیدلان | راحت مجوز سایه برك چنارما نقش قدم ز خاک شدنهای حیرت است | امید نیست واسطة انتظار ما تامین بساز خنده مواسا نمیکند | کل نمک میزند چو صدف کوهسار ما رنگ بهار خون شهیدان حنا کذشت | اشکی که کرد تحفه دست نگار ما سر زیفاشتم زتسلیم عاجزی | زانو شکست آئینه اختیار ما گفتیم دل ز مایه چه داردز کرووفر | خندید و کشت آنچه نباید بکار ما بزم از دل گداخته لبریز میشود | مینا اگر کنند زسنك مزارما حار سراغ مطلب دیگر چه ممکن است | در چشم خشك خنده بی قبارما قد المانچنان نفس واپسین زنی است | آهی هر نفس توانی ود یبار ما غیرت زد که حوصله سامان شرم بود | خم ازدهن قدح بکشید از خارما چونشمع تا بصیر مکه از بیجنون | گل ریز از شاخ بربندد بهارما ای خود نما بیا که زسعی خرد بروم | حز ما دکر نماند رسوای کارما بی مدعا ستم کش حبرانی خودیم | بیدل بدوش کس نتوان بست بارما آخر زفسنفر بر سر دنیا زدیم پا | خلقی بخمیازه نکیده زدو مازدیم پا از آسمان دور ماند جهانی بدوق قوع | ماهم بيك آنکه بخدا را زدیم پا زین مشت پر که رهزن آرام کس مباد | بر آشیان الفت عنقا زدیم پا طی شد بوهم عمر چه دنیا چه آخرت | زین یکنفس طپش بکجا ها زدیم پا شرم سجود او بعرقی چند ساز کرد | کر جبهه سو دنی به ثریا زدیم پا چون اشک شمع در قدمم مجز داشتم | لغزیدنی که برهمه اعضا زدیم پا فرقی نداشت عزت و خواری درین بساط | بیدار شد فنا بطمع تا زدیم پا عمریست لطمه خوار هجوم ندامتم | یارب چرا چو موج بدریا زدیم پا قدر شکست دل بتمنای نام کیست | ما پیچبم ریشه مینا زدیم پا من كان بسته سبر دو را خیال داشت | از شو خی تکه تماشا زدیم پا وا ماند کی چو موج گهی بی فضا نبود | بر عالم ز آبلة پا زدیم پا ( بیدل) زبس سراسر این دشت کلفت است | جز کرد بر نخاست بهر جا زدیم پا آسوده کان کوشة دامان بوریا | نخل خزیده اند زد كان بوریا بوی گل ادب ز دماغم نمیرود | غلطیده‌ام دوروز بدامان بوریا صد جامه در کی که بشق ادب رسی | خط هاست در کتاب دبستان بوریا زین جاده انحراف ندار دفتاده کی | مسطر زده است صفحه میدان بوریا لب بسته حلاوت گنج قناعتیم | نی نی صداست در شکرستان بوریا پیشان پشته بادبگاه اهل فقر | خوابیده‌است شمع بستان بوریا از عالم تسلی عالم اشاره ایست | غافل نیم زچشمك پنهان بوریا عجز این بلار حت پهلوی کس مباد | زنهاست امن از صف مژکان بوریا فقرم بپایدار یعض سایه امر | آخر زمین گرفت به ندان بوریا بیدل غریب است دیگر که میخلورد | پیرمان راحتم بسرخوان بوریا آن پری کویینه شب خندید بر فریاد ما | ای فرا موشی تو شاید داده باشی یاد ما جان كنيها در قضای آرزو بر مینشاند | بامراز تیشه رفت از بیستونی فرهاد ما چشم زد بیت و کلاه کشت حضور شرم کرد | غنچه میخندد بباد عالم ایجاد ما نجمات تصویر عنقا تا کجا باید کشید | با صدف کم کشت رنك خامة بهزاد ما بسکه در پرواز کرد جستجو ها ریختیم | کشت زیر بال پنهان خانه صیاد ما از عدم آهسته تر کرد است کوش عالمی | شور محشر بی صدای ریشه فولاد ما شمع سان عمریست احرام کد ازی بسته ایم | دست در پهلو بمیرا پهلوی باراد ما نقش پا در هیچ صورت پایه عزت ندید | سایه هم خفت هوس کم چید بر بنیاد ما
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه باهر کثرت شمارائی جزر و حدت باطلیست يك يك آمد بر زبان از صد هزار اعداد ما هیچکس بر شمع در آتش زدن رحمی نکرد از ازل پروانه ما میکند بد استعداد ما بس اسرار محبت داغهای کشتان نبود گنج ویران کرد (بیدل) خانه آباد ما آیینه که بیدار ز مژگان بدود ترا پرواز هوایی برد کاب بگوهر ترا وقتست چو گرداب زسودای خیالت ثابت قدمت گردم کردش سرترا محو تو ز آغوش تمنا چه گشاید رنگیست خود گل نسیم و نظر ترا زین بادیه رفتم که بسر چشمه خورشید چون سایه شویم زجبین گردسفرترا پز سینه والا بود که رسوای بنائی پرهنر من محرم شداند انش نو را از اشك مجوشيد فشان برمزۀ من کین دانه رسنی بکشد مات گهر ترا تسلیم همان آینۀ حسن کان است چون ماه توان داد ز ان تیغ سپر ترا نانی چو جرس دل بطپیدن بخراشم در ناله ام آغوش رساییست اثریرا از اشك توان محرم دید ار تو باشد شبنم همه جا آینه دار است سحر ترا چون قافله همردوش نفس چند ز قدر نماینکه خبر نیست خبر ترا (بیدل) چوسحرمه مخزن از درد محبت تا آنکه نمیدی بنفس جاذ جگر ترا آنمرد ذل در که آوردیم ما عقده شیشه بناله آور دیم ما جان محزون پیش ما نامحرم بود آه بر لب هر که آوردیم ما عالم پست و دامن گردون بلند عذر دست کوته آوردیم ما آمدیم از عالم یکتا ولیک عالمی را همره آوردیم ما زین خروشی کز نفس انگیختم پر قیامت قهقه آوردیم ما غنچه ما آبنۀ اثبات اوست گرگشان گم شد ماله آوردیم ما گر زکم بود در نمید عجز کاه کاهید کعبه آوردیم ما بر گریبان ریختم از شد حیات روز یوسف رچه آوردیم ما بیکسان غیر از یکی نتوان شمرد خوابيك خواهی ده آوردیم ما چون نفس دزد خیالات دلیم گاه بردیم و که آوردیم ما (بیدل) بکسر نیاز الفت اند گرنو بیداری ره آوردیم ما آیینه بر بند زد صنع یکتا نا وا نمو دند کیفیت ما بنیاد اطوار بررنك چیدیم خود را بهر رنگ کردیم رسوا در پرده پخشم سودای خامی چندانکه خندید آئینه بر ما از عالم فاش بی پرده گفتیم پنهان نبودن کردیم پیدا ماو رعونت افسا نه کیست ناز پری بست گردن بمینا آیینه واریم محروم غیرت داند ما را چشمی که مکشا در های فردوس وا بود امروز از بسته مانی گفتیم فردا گوهر گره بست از بی نیازی دستیکه شستیم از آب دریا گر جیب ناموس ننگ نگیرد در چمن دامن خنداست صحرا حیرت طراز پست نيرنك سازيست تمثال اوهام آیینه دنیا کثرت نشد محو از ساز وحدت همچون طراوت از شخص نیما و هم تعلق برخود مپیچید بحرا نشين آمد این خانمانها مو جود مانیست بانی تو هم از عالم خضر رو نا مبینجا زین یاس منزل ما را چه حاصل همسایه (بیدل) همسایه عنقا آیینه چینند من اب و تاب است دل ما چون داغ جنون شعله نقاب است دل ما عمریست که چون اینه در بزم خیالت حیرت نگه يك مژه خواب است دل ما مایم و همین موج فریب نفسی چند سر چشمه مگو شیشه سراب است دل ما بیجا ما بر شود آدم که بیالم در پرده تو همطرف حباب است دل ما آتش نزده ناله مشتاق ما كن جز سوختن آخر بجه باب است دل ما لعل تو بحرف آمد و دادیم دل از دست یعنی بسوال تو جواب است دل ما ما جرعه کشان ساغر سرشار کدامیم شبنم صفت از خانه آب است دل ما با جبهت سرا انجام نیازیم نفس آخر عمریست که در پای حساب است دل ما حسرت قبر کوشش محصل خویشیم از بسکه نفس سوخت کباب است دل ما دریا بحباب چقدر جلوه فروشد آیینه وصلهم و حجباب است دل ما صد مات شد آیینه وصد قطره گهر بست افسوس همان خانه خراب است دل ما تا جنبش تار نفس افسانه طراز است (بیدل) بمانند دل ما خواب است دل ما از ره راست ازین وران حقوق آشنائی را مرو گردن مگر طاهر کند درد جدائی را ز بیدردی چرائی غافل است از عافیت بخشی چه داند استخوان لشکسته قدر مومیائی را کشاکشهای نفس را از تعلق بر نمی آرد ز هستی یکدل نان رشته دریابد رسائی را زفکر ما و من جستان تلاش زند میخواهد مکن تکلیف طبع این مصرع زور آزمائی را توانی نیست غیر از غافان مینا درین محفل نفس یکسر ز هین شیشه سازان گشت نائی را که میداند تعلق در چه غربال اوفتاد آیش و داع دام هم در گریه می آرد رهائی را بهر محفل که باشی بی تلاشی چشم دل مکشا که تمکین تخته میخواهد دکان خیمائی را ندارد زندگی سنگی چو اطبور خود آرائی چوپش از چشم مردم انگار رنگین قبائی را طمع در فرض حاجت دانی دیگر نمیخواهد گشاد چشم کرد از کاسه مستغنی گدائی را چر جا پرفشان باشد نفس صید جنون دارد نشان پوچ بسیار است این تیر هوائی را طریق امن سر کن وضع بیحاری غنیمت دان که خار از دور میبوسد کف پای حنائی را سجودی میر بوم سایه در هر دشت و در بیدل جبین برداشت از دوشم مر بی دست و پائی را از بس گرفته است تحیر فنان ما دارد هوم آینه اشك روان ما گلها تمام پنبه گوش تغافل اند بلبل بیهوده خر شکنی داستان ما وضع خمش ما زسخن داشتن تراست تا بر احتیاج ندارد کمان ما حرف درشت ما ثمر سود نانیست گوهر دهد بجای شرر سنك كان ما كاه سحن يذوق سپر داری کان شد گوش ها نشان حدنگ بیان ما از بس سبك تکا پش هستی گذشته ایم اشکسته است رنگ تلی از خزان ما در پردهای عجز سر بی وا کشیده ایم چون درد در شکست دلی است آشیان ما ای مطرب جنون کله درد همتی ناناله گل کند نفس ناتوان ما چون صبح بی غبار نفس زنده ایم و بس شام صفاست آیینه امتحان ما بوی بهار در قفس غنچه داغ شد از بسکه تنگ کرد چمن را فغان ما چون رو دشمع و خنده دلها سباب یوحر اتش گرفته است پی کاروان ما (بیدل) زمین پستی جاوید ساختیح مغز محیط شد چو گهر استخوان ما از دل بزند ای کاش محمل نگین هوس ها زین کاروان بیدارند نا رسدن جرس ها بازار علم گرم است از پهلوی ضعیفان آتش بعزم اقبال دارد شگون خس ها در طبع خود دو جاو، می گز بد خلق است دیوانه اند سگها از گشتن محبس ها این هرزه پیست کابیجاد هقان صبع پوشید خونهای زیر کارم در پرده عسس ها از هر نفس منفعل اسطوفان گذار قناعت در ناز شکر حلاوت جوئیدن مگس ها در عرصه که اسابیم از زعم گر گذشت است ما منعموع که میحبر لان پیش و پس ها افغان سر ده خوابید کی دمند شوریم آخر خا ك بریم از راه ملتمس ها چون دانه زین پستان برسان جدا حیال است خندانیم عمریست در مطر فنسها مجنون شدیم اما واز جنون نداریم گدا من و گریبان نا بود دسترس ها (بیدل) بعشق اوهام دلرا سیاه کردیم بکلی طرف با دا آنینه با نفس ها
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه از حلاوت آفرینی طبع سقیم ما نساید خمار د پهلوی شخص ندیم ما آفاق را در آتش و آب جنون فکند خند و جحیم صنعت امید و بیم ما دل میبرد حقیقت نایاب مدعاست بر طور ریخت برق فضولی کلیم ما یکتاش آفرید لب خود ستای عشق در نقطه دهن الفی داشت میم ما در بزم نوازش مطلق نگاه درد بخشیده است پرهن، خود را کریم ما جز بیش خویش را د شگایت نیاورد با غیر حرفی که ندارد ندیم ما چون سایه مر نقا لثابت را نکرده ایم از زیر پای مانکشد کس کلیم ما چندان حیا ز صف آئینه رفته ایم تا صیقل میکند سر خود عقیم ما آغوش ما بحسرت دیدار باز کرد زحم دل به تیغ تغافل دلیم ما شد عمرها که از نظر افتاد خلق غلطان گذشت گوهر اشك یتیم ما (بیدل) زسنگ مقیم باغ فرصتیم گل سینه میدرد بداغ نسیم ما از سینه ما که مینماید سراغ ناله را گرد پیش آهنگ کاروان کاروان ناله را داغ حسرت سرمه کرد اندیدانها ناله را بر لب آورد شقایق نیست جام لاله را ما سیه بختان حباب گریه نومیدییم خنه بر آبیست یکسر مردم بیطالع را عقل رنگ آمیزی گردو حریف در د عشق خامه تصویر نتواند کشیدن ناله را عافیت سنجان طریق عشق نا پیموده اند دور میدارند ازین ره خانه جوی خامه را از دم ناامید نتوان بهره حرت گرفت تشنه جمعیت گوهر نمباشد ژاله را در لب عشقم سپندی کر نباشد کو مباش از نفس برروی آتش می نهم تبخاله را برق جولانی که ما را در دل آتش نشاند میکند داغ از تحیر شبنم جواله را گفته آن چشم مجروحم که در سر مدائی تا سر کوی تغافل میکشد دنباله را شوخی حسنش برون است از خط تسخیر خط پرتو مه میزند آتش کند هاله را مگر زاهد ابالها توا سر خط درس ریاست سامری تعلیم باطل میکند گوساله را روح را از بند جسمان گذشتن مشکل است هر گره منزل بود در کوچه نی ناله را سوخت دل اما چراغ مدعا روشن نشد در جگر یارب چه آتش بود داغ لاله را از دل خون بسته (بیدل) نشه راحت مخواه باده جز خونیا به نبود ساغر تبخاله را از مانیام وصل نمی کرد جای ما آهی بما رسید ز جانان دعای ما موج گهر خجالت جولان کجا برد از سعی نارسا ببر افتاد پای ما تا ترکست پنبه عرض تمنا دهد کسی دیدیم سرمه که نگه شد صدای ما دامان نازت از چه تغافل شکسته اند کزما پر است آئینه بی صفای ما سرمایه حباب بغیر از محیط چیست آب تو آب ما و هوایت هوای ما پهلو تهی نمودن دریاست ساز موج خود را ز خود دمی بدرآرد انزوای ما وارسته تعلق زثار و سبحه ایم نیرنگ این دو رشته نبندزد قبای ما بر جسته نیست پله میزان خامشی یارب بسنك سرمه نسنجی صدای ما چرف طبع میباید برون آید از لباس مطلب بخرف دوخت سوال گدای ما کوهر همان برون محیط است در محیط باما چمه میکند دل از ماجدای ما (بیدل) بوسع خلق محالست زیستن بیکانکی اگر نشود آشنای ما ازین محفل چه امکانست بیرون رفتن مینا که پا لغزید عالم دارد امشب دامن مینا طمی سرمایه عجز است از هستی مشو غافل که ناصبیاست نتوان رد هم از گردن مینا سلامت نجر دارد ز فیض عالم آجم حباب من ندارد صرفه در نشکستن مینا بناصای آفتاب عیش مخموران که در راهت سفید آیینه شد چون صبح چشم روشن مینا اگر می نیست ای مطرب نو از افسانه دردی دل سنگین ما خون کن بطرف دامن مینا حباب باده با ساغر نفس دزدیده میگوید که از چشم تو دارد ترکستان کاشن مینا مدد از هیچکس در موسم پیری نمیخواهم که بس باشد مرا بر کف عصای گردن مینا تحیر در صفای اعتبار باده می لغزد پری کوئی عرق کرده است در پیراهن مینا دلی آماده چندین هوس داری بهم بشکن مبادا فتنه زا پیدا کند آبستن مینا اگر جوش بقا نبود فنا هم نشه دارد کم از غافل مدان آهنك بشكن بشكن مینا امید سر خوشی در محفل امکان نمیباشد مگر از خود نهی کاین شود پرکردن مینا اگر (بیدل) زاهل مشربی تسلیم سامان کن رگ گردن ندارد نیمی با گردن مینا افتاده زندگی بکمین هلاك ما چند انکه و ارمی سر ماست خاك ما ذوقی که از دل بچه زور روانست اشکیم را زرشته براورد تاك ما دیدیم آسمان عیار جنون چو صبح بر شمع خنده میزند از جیب چاك ما نایده تب قیامت هستی کشیده ایم از مرلابست آیینه اشو پتن پاك ما کیهان را زماله ما یاد میبرد کس را بدرد عشق میاد اشتراك ما افتادیاست خامه آرای بزم عشق است کان مهر که ریخت اشك مناك ما پست و بلند شوخی نظاره هیچ نیست مژکان بس است سر بسنك تاك تاك ما آخر جگر خونی پرور دست وبس چو اشمع کنده است گره پا بطلاك ما صیقل مزن بر آیینه عرض انفعال ای جهد خشك كن عرق شرم ناك ما بیدل ز در د عشق بسی خون کریستی تر کرد شرم اشك تو دامان پاك ما اگر اندیشه کند طرز نگاه او را جوش حیرت مژه سازد نگه آهو را ماهم از تاب و تب عشق خود میبالیم بر در آتش اگر هست دمیدن مو را عرض شوخی چه دهد ناله محروم اثر تیغ بی جوهر ما کرد سفید ابرو را بسکه تنك است فضای چمن از ناله من بر زمین رنگ گل از سایه نهم پهلو را سر نوشتم نتوان خواند مگر در تسلیم تو ام جبهه خود ساخته ام زانو را خاك کردیدم و از طعن خسان وار ستم آخر انداختم از خود دهن [ILL] را نبض دل هر بتپش کام طراز نفس است چنك اگر شانه بنه راب زند گیسو را خاله از نسبت رخسار تو رنگین تر شد قرب خورشید شب کرده بدل هندو را صافی دیده و دل مانع تمییز دو توست پشت عینک بتفاوت نرساند رو را تا نظر میکنی از کسوت رنك آزادیم رنگ گل چند زنجیر کند بو را (بیدل) این عرصه تماشا گهة الفت نیست بز گره است درو دشت رم آهو را اشکی بکفن زناز کرده قد بلند تو جلوه فرسا زدیگر سرو موج خجلت شود نهال چمن ز مینا زچشم مست تو گر بیابد قبول کیفت نگاهی طپد زمستی روی آیینه نقش جوهر چو موج صهبا نخواند طفل جنون مراحم خطی زپست و بلند هستی شوم فلاطون ملك دانش اگر شناسم سر از کف پا زصحبه راز این دبستان نسخه زنك این گلستان شکست نقش دگر نمایان مگر غباری بيك تقاضا بهیچ صورت ز دور گردون نصیب ما نیست سربلندی ریحه مردن مگر نسیمی غبار ما را برد ببالا نه شام ما را سحر نویدی نه صبح ما را گل سفیدی چو حاصل ماست نا امیدی غبار دنیا طرف علیا دمیدی از غنچه بی تامل گذشتی آخر بصد تغافل اگر ندیدی طپیدن دل شنیدنی داشت ناله ما باواین جلوه ات ز دلها رمید صبر و کداخت طاقت کجاست آیینه تا بگیرد غبار حسرت درین تماشا بدور پیمانه تکلف احتذر زند لاف می فروشی نفس برنك کیسه بخرد زموج می در کدوی مینا ببوی رحمان مشکبارت بخویش پیچیده ام چو سنبل ز هر رنك برگ گل ندارم چو طایر رنك برشک پروا
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه بحر تمنا تلاطم برآرد نیاز هم پای کم ندارد زغنجزه او دمید (بیدل) بهار خط طفر فری تو و خرامی و صد تغافل من و نگاهی و صد تمنا بمعجز حسن كشت آخر رگ زمرد ز لعل پیدا اگر حیرت باین رنگ است وضع قاتل را مپرس از شوخی نشو و نمای تخم حرمانم ز کلفت کردن شد غنچه کاراز غنچه سور کی عبارت تحریری بخافل از معنی نمیباشد کف خونی که دارم تا چکیدن نمك میگردد زياقوت میگردد روانی خون بسمل را شراری داشتم پیش از دمیدن سوخت حاصل را که خودسوزی بآسانی رساند کارمشکل را بدل چشم واکن کر توانی دید محمل را چه سان کیرم باین مایه دامان قاتل را باین طوفان ندانم در تضای که میکریم خیال جذبه افتاده کان دشت سودایت لب اهل زبان نتوان مهر خامشی بستن دران محفل که حاجت میشودمضراب بیتابی بساط نیستی کرم است کو شمع و چه پروانه کسبل اشك من در قعر دریا راند ساحل را برنك جاده دارد در کمند عجز منزل را فراز سرمه خوردن کم نسازد ناله دل را نواها در شکست رنك استفاست سایل را کف خاکیستری در خود فرو برد است محفل را یعنی آرامم است آسایش ذوق طلب (بیدل) خوش آن روزیکه غازیری بخود فهمیده منزل را اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مکشا خریداران همه سنك اند معنیهای نازك را به تنك انفعالت رغبت دنیا نمی ارزد بنای سرکشی چون اشك سر كمبا خلل دارد حضور نورت از دفت نگاهی تنك میدارد زهر مو احتیاجت کر کشد فریاد لب مکشا زبان خواهی کشید اجناس بازار حلب مکشا کره پند قیامت برافون این جلب مکشا علاج میل آفت کن سرسد ادب مکشا برنك چشم خفاش این کره جز پیش شب مکشا حم شمشیر جراأت صرف ایجاد تواضع کن ز عز عزل و خواری محبوبی قناعت کن عدم کفان کفایت میکند تا آدم و حوا ستم هی میرسد آغوش کل از خار پروردن سبك روحی نیابد راست او هم جبه (بیدل) باین ناخن محال جز عقده چین غضب مکشا تسلی برنمی آید معمای سبب مکشا دکرای هرزه درس و هم طومار نسب مکشا زبانی را کرو کار درود آید بسب مکشا طلسم بیضه تا نشکسته بال طرب مکشا آهی ارد تمکین دم وحشی نگاهان را چه امکان است جاندا نظر کاه بتان کردد گواهی چون خموشی نیست در معمو زنا دلها توان زد نیم آمل صد زمین و آسمان برهم در ین کلشن که یکسرو نك تكليف هوس دارد بقدر آرزوی ما شکستی کج کلاهان را فریب سرمه نتوان داد این مژکان سیاهان را سواد دلکشای سرمه بین باشد ضگاهان را کف افسوس اکر باشد ندامت دستگاهانرا مژه بر داشتن کوهیست استغنا نگاهان را بمحشر کر چنین باشد هجوم حیرت قاتل رعونت مشکل است از مزارع حاسر برون آرد ز شوخیهای جز و خویش میترسم که در محشر اشاتها نقش بر آبست در معموره امکان صدای العذر ای کاروان عجز می آید چومژ کان رفته پیماید دست داد خواهان را کجا مالی بود بالیدن این عاجز كياهان را شکست دل بحرف آرد زبانی بیکناهانرا نکین بیهوده در زنجیر دارد نام شاهانرا که حیرت هم براهی میبرد کم کرده را هان را مزاج فقر ما با کربه سرد الفت نمیکرد هوائی نیست (بیدل) سر زمین بی کلاهانرا ای آب رخ از خاك درت دیده تر را شپنم جوش خجلت برده اسرار تبسم تا کی مژه ام از تم اشکی که ندارد دلرا نبود از هنر خویش برو مند زنهار به جمعیت دل غره مباشید از کیسه برهنای مکافات نیندیش سرمایه ز خون کرمی داغ تو جگر را پوشیده هجوم مگس این تنگ شکر را بر خاک درت عرضه دهد حال جگر را از میوه خود بهره محال است شجر را آسوده کر ازبحر جدا کرد گهر را ای غنچه گره چند کنی خورده زر را تا کشت خیال تو دلیبل ره شوقم رسوای جهان کرد مرا شوخی حسنت بر طبع ضعیفان ز حوادث المی نیست آیینه بآرایش جوهر چه نماید ای بی خبر از فیض اثر های ندامت (بیدل) چه بلائی که ز طوفان خروشت جوشیدن اشك آبله با کرد ظفر را جز پرده دری جوشن کائی نیست سحر را خاشاك کند کشتی خود موج خطر را شپوخی مرق جبهة ما کرد هنر را ترسم نفشاری به مژه دامن تر را در راه طلب نی نتوان یافت اثر را ای آرزوی مهر تو سیلاب کینه ها آتش کم است شعله اندیشه ات جکر در کار کاه حکم تو بهر كيد از سنك تا پله زقدر محبت نشان دهیم برهم زن کدورت سنك آبگينه ها آیینه دار داغ هوای تو سینه ها آتش رون دهد نفس آهنجینه ها چون صبح چاك دل چاك زد زینه ها صلاح قدرت تو زعكس تجلیات از حیرت صفای تو خونیست منجمند آنجا که مهر عشق کند ذره پروری ( بیدل ) بخاکساری خود ناز میکند راند به بحر آیینه دل سفینه ها اشك روان سطر بچشم سفینه ها جوشد كل شرافث ذات از کینه ها ای در غبار دل زخیالت دفینه ها ای آیینه حسن نمای تو جانها از حسرت کلزار تماشای تو آبست آنجا که بودجلوه که حسن کمالت ازقوت تأیید تو تحريك نسيمي در پرده دل غیر خیالت نتوان یافت اوراق کلستان ثنای تو زبانها چون شپنم کل آینه در آینه دانها چون ذره هواست طپید و كمانها برنجر کند ازشکن موج کلانها جولان کده پرتوماه اند کتانها بی زمزمه حمدتو قانون سخن را بیتابی و صلست دل اما چه توان کرد از مرحمت عام تو در کوی اجابت قد چارسوی دهر کدر کرد خیالت در دیده بیدل نمی و يك دل پرخون افسرده چو خون رك در است بیانها جسم است براهت کره رشته جانها کم کشته اثرها نشدم بوی فغانها لبریز شد از حیرت آیینه دکانها پیداغ هواپیتو در ین لاله ستانها ای زلفت جوهر آیینه دل تپها حاضر سر کتشنی دا نیست بیم احتساب کر زبان در کام باشد راز دل بی پرده نیست بستن چشمم شبستان خیال دیکر است زلف او را اختیاری نیست در تسخیر دل فرش محمل هم بساط بوربای فقر نیست چون مژه دل بسته چشم سیاهت خوابها بی خلل باشد ز کردون کردش کردابها ساز عافیت نالد از ابرام این مضراب ها از چراغ کشته سامان کرده ام مهتابها خود بخود این رشته میگرد کره ازتابها چون صف مژکان کشاید محو کرده شو ابها اینقدر تعظیم نیرنگ خم ابروی کیست نیست آشوب حوادث بربنای ننگ عجز سخت دشوار است ترك صحبت روشن دلان کز نفس نزد و نرم کردیده باشد داوداست کج سر شانزا کشاکش دستگاه آبروست (بیدل) از ماییستی هم خجات هستی نبرد حیرت است از قبله رو کرداندن محرابها سایه را کجا نسازد قوت سیلابها موج با آن جهد نتواند گذشت از آبها تهمت خط بر دارد نقطه از اعراب ها موج در بحر کان می خیزد از قلاب ها بر نمیدارد هوا کلش نومی از آبها ای بهارجلوه بس کن كز خجالت بارها ناله بسیار است اما چیده داغ شکوه ایم اهل مشرب از زبان طعن مردم فارغ است لازم افتاده است واعظ را باظهار کمال در عرق شستند خوبان رنك ارز خارها در تن منقارما مهر پست بر طومار ها دامن صحرا چه غم دارد ز زحم خارها کربا واری خروش مایه کفتار ها میشود محو از فروغ آفتاب جلوه ات شوق دل وامانده بست و بلند دهر نیست دیده مارا غبار و هم حیرت سرمه شد زاهدان کوسه را ساز بزرگی ناقص است عکس در آئینه همچون سایه در دیوارها ناله فرهاد بیرون است ازین کهسار ها مردمک اندوخت این آئینه اززنگار ها ریش هم میباید اینجا در خور دستار ها
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه خلق امداد مدارائی نیازی شد منی ای زمعنی غافل آدم شو باین مقدار ها ما زمین گیران زجولان هوسها فارغیم نقش پا در يك دباغ آغوشی رفتار ها هرکجا رفتیم داغی بر دل ما تازه شد سوخت آخر جنس ما از گرمی بازار ها در کلستا نیكه (بیدل) نور تسلیم کرد سایه هم یکپایه برتر بود از دیوار ها ای بهارستان اقبال ای چمن سیما بیا فصل سیر دل گذشت اکنون بچشم ما بیا میکشد خمیازه صبح انتظار آفتاب در خمار آباد مخموران قدح پیما بیا بحر هم دور ونزد امواج گرد راه اوست هر دو عالم در رکابت میدود تنها بیا خلوت اندیشه حیرت خانه دیدار تست ای تپیدل در آیینه ما یکتا بیا عرض تخصیص از فضولیهای آداب و فاست چون نگه دزدیده یاچون روح در اعضا بیا بیش ازین نتوان حریف داغ حرمان زیستن یامرا از خود ببر آنجا که هستی یا بیا فرصت هستی ندارد دستگاه انتظار مفت امروزم پس ای وعده فردا بیا رنگ و بو جمعست در هر جاحمن دارد بهار ما همه پیش توایم ای خنده ما بلب بیا وصل مشتاقان زاسباب دگر مستغنی است احتیاج اینست كای سامان استغنا بیا کو مقامی کزشکوه صقیت لبریز نیست غفلت است اینها که (بیدل) گویدت اینجا بیا ای جگر ها داغدار شوق پیکان شما جا گلهای دل تمام تیغ مژگان شما از شکست کار ما آشفته حالان نسخه ایست دفتر آشوب یعنی سنبلستان شما شعله در جان که خاک حسرت دیدار تست خاک در چشمم که نتوان بود حیران شما از هجوم اشك بر مژگان گهرها چیده ایم در تماشای نثار لعل خندان شما يارب این خالست یا جوش لطافتای حسن مینماید دانه سیب زنخدان شما تا قیامت جوهر و آیینه می جوشد بهم از غبارم باك نتوان کرد دامان شما پیکر من از گداز پاس شد آب وهنوز موج میبالد زان شکر احسان شما کی بود یارب که در بزم تبسمهای ناز چشم زخم سرمه گیرم از نمکدان شما یکدر مو خال از پرواز شوخی بیست حسن صد نگه خوابیده در تحريك مژگان شما با شکست زلف نتوان اینقدر پرداختن رنگ ما هم نسبتی دارد به پیمان شما کوشش ما پای خواب آلوده دامان ماست جز غبار بر نیارد از گریبان شما (بیدل ) آشفته ما بوی جمعیت نبرد تا یکی در حلقه زلف پریشان شما ای چشم تو صید از جنون وحشی رم را ابروی تو معراج دگر قبله خم را گیسوی تو دامیست که تحریر خیالش از ناله زنجیر کشیده است قلم را با این قد و عارض بچمن گر بخرامی گل تاج بخاک افگند و سرو علم را اسرار دهانت بتأمل نتوان یافت از فکر کسی پی نبرد راه عدم را عمریست که در نام سودای محبت از ناله من نرخ بلند است الم را چندان تپیدم ز تعلق که پس از مرگ خا کم ببر خویش کشد نقش قدم را از آه اثر باخته ام باك مداريد تیغم عوض خون همه جا ریخته دم را مینای من و الفت سودای شکستن حیف است بياقوت دهم سنگ ستم را تاچند زنی بال هوس در طلب عیش هشدار که از کف ندهی دامن غم را يك معنی فردیم که در وهم نگنجد هر که بتأمل نگری صورت هم را خورشید زظلمت کده سایه برونست تاکی زحدوث آینه سازید قدم را (بیدل) چو خلش سهل بود گوهر بی آب از دیده تر قطع مکن نسبت نم را ای خیال قامت آه ضعیفان را عصا ریختند نظاره ها را لغزش از جوش صفا نشئه درخم شراب از چشم مست محزم خون بهای صد چمن از جلوه هایت يك ادا همچو آئینه هزارت چشم حیران روبرو همچوکا گل یکجهان جمع پریشان در قفا تیغ مژگانت بآب ناز دامن میکشد چشم مخمورت بخون نا که می بندد حنا ابروی مشکینت از بام تغافل کشته خم مانده زلف سر کشت زاندیشه دلها دوتا رنگ خالت سرمه در چشم تماشا میکشد گرد خطت میدهد آیینه دل را جلا بسته بربال اسیرت نامه پرواز ناز خفته در خون شهیدت جوش کارزار بقا از صدای عارضت جان میچکد گاه عرق وزشکست طره ات دل میدمد جای صدا لعل خاموشت کر از موج تبسم دم زند غنچه سازد در چمن پیراهن از خجلت قبا از نگاهت نشئه ها بالید هر مژگان زدن وز خرامت فتنه ها جوشید از هر نقش پا هر کجا ذوق تماشایت براندازد نقاب کیست گردد یکمژه برهم زدن صبر آزما گر جمالت نام سازد رحمت نظاره را مرده ات از دیده ها پیش از نگه گیرد هوا آخر از خود رفتم راهی بقمهم یار برد سوختم چندانکه با خورشید گشتم آشنا محرمها شد در هوایت بال عجزیم میزند تا کجا پرواز گیرد ( بیدل ) از دست دعا ای داغ کمال تو عبانها ونهانها معنی بنفس محو و عبارت بزبانها بس دیده که در خاك شد محرم دیدار آیینه ما نیز غباریست از انها در یاد تو هویی زدو بر مانده دلم سخت در دمش سوخته سر جوش فغانها طوفان غبار عدمیم آب بقا کو در پای تر محو شد از جوش کرانها ما همچو شرر بال کشودیم و نایت وسعت مکان یکدم و فرصت د زمانها خلق بهوای طلب کو هر وصلست یکدسته حو با بغل موج عنانها تا دیر بد از خرمن کاشن صفت حسن از خط تو چیز را دور دده بانها آنجا که بخود بود ه دال طپیدن چون تیرکمان جست پرواز کمانها پیداست بمیدان تمایت چمشتابی دامن زشق خامه شکستست بیانها (بیدل) نفس سوخته ما چه فروشد حیرت همه جا تخته نو داست دکانها ای رسته زگلزارت آن نرگس جادو ها صیاد قلم تقدیر با مصرع ابرو ها نتوان بدك عشاق افسون رهایی خواند زین سلسله آیرارد زنجیرق گیسو ها نیرنگ طلب ما را این در بدری آموخت قمری بسر سرو است آواره کو کو ها بی غنچه ستم ها رفت تا گل چمن آراشد از گرد شکست دل رنگیست برین روها صید دو جهان از عدل در پنجه اقبالست پرواز نمی خواهد شاهین ترازو ها تا لفظ نگردد فاش معنی نشود عریان بی پرده کی رنگیست آشفته کی بوها خست ز گرم کیشان طراست بدر ویشان بی سبزه دم تیغ است لب خشکی این جوها ما سجده سرشتانرا جز عجز پناهی نیست امید رسا داریم چون سر بته موها هر کس ز نظر ها جست از خاك برون نشتس و امانده این سحر است کرد رم آهو ها این عالم اندو هاست یاران طرب اینجانیست جمعیت اگر خواهی به قلی و را زوها قانع صفتان ( بیدل ) بر مائده قسمت چون موج گهر باشد از خوردن پهلوها ای ز چشم من برویت مست حیرت جامها حلقه زلف گره گیرت بگوش دامها در تبسم کم نشد زهر عتاب از ترکیبت کی بشود پسته ریزد تلخی از بادامها دامنت نایب ومن بیتاب عرض اضطراب خواهد از خا کم غبار انگیخت این ایامها آتشم از بیم افسردن همان در سنك ماند رهزن آغاز من شد کلفت انجامها تا شود روشن سواد كعبة تاريك من میکشارد چشم روشن عينك از كنجامها صيد محرم می چومن در مرغزار دهر نیست میدمد از وحشتم چون موج در یا دامها بستكه پنهانم ز آشوب جنون جزوهه است میتوان از آستانم ریخت رنگ بامها از بالای عافیت هم آنقدر ایمن مباش آب گوهر طعمة خاکست از آرامها پیچ و تاب شعله دل نامة مجیده ایست میفرستم هم نفس سوی عدم پیغامها این شبستان جز غبار دیده بیدار نیست جمع شد دود چراغم ریخت رنگ شامها بی جمالش بسکه (بیدل) بزم ما را نور نیست تاخته از موج می آورد چشم جامها
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه ای زشوخیهای حسنت محو پیر و بابها صاحب تسلیم را هر کس تواضع میکند رنجش روشن ضمیران مایه تیغ است و بس گرد غفلت جوش زد چندانکه وا کردیم چشم میدهد زخم دل از بیداد شمشیرت نشان آنقدر بر پاس پیچیدم که امیدم نماند حیرت اندر آئینه چون موج در گردابها کز کمی يك سجده پیدا میشود محرابها موج میگردد نمودار از شکست آبها همچو مخمل پرده در بیداری ماخوابها میتوان فهمید مضمون کتاب از بابها یعنی از سر يك گره شد رشته ام از تابها بحر بی آرام محو استرداد معلوم نیست فکر صید عشرت از قد دو تا جهلست جهل مایه ویرانیت از پای چرغ نیست مدعا برباد رفت از آمد و رفت نفس ناله آهیم می روید گاه اشکم می پرد کاروان عمر (بیدل) از نفس دارد سراغ خواندن این لفظ موقوفست بر اعرابها موج چون ماهی نیفتاد در خم قلابها سوده کی گردد گهر از گردش گردابها نغمه کی شد در غبار وحشت مضرابها نقد من يك مشت خاك و اینهمه سیلابها جنبش موج است کرد رفتن سیلابها ای غافل از رخ هوس آئینه پردازی چرا تا کی دمانت خون کند تعمیر بنیاد جسد گردی بیجا نشسته دل در پنجه ماتم بسته کز جوهر شرم و ادب بردار مستوری دهم هر کر بدارد هیچکس پروای فهم خویشتن محکوم فرمان قضا مشکل کشد سر بر هوا چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا طفلی گذشت ای بخرد باخاك گل بازی چرا از پرده بیرون جسته وامانده سازی چرا آئینه کرده از صفا رسوائی غمازی چرا رازی و گرنه اینقدر نافهرم رازی چرا از تیغ کز غافل نه کردن برافرازی چرا نکنم و به مژگان چون شرر از خویشتن قطع نظر از لذت ساز نفس آنکه سحر داری قفس حیف است با پالو شنا مغلوب خست زیستن تا بیوپ کیو حسد برحق پرستان کم زند از وادی این سار من خاموش باید تاختن (بیدل) محو ارا زاردل از طاقت راحت گسل زین يك دم فرصت کش الغاء و آغازی چرا با این غبار بیفشان کم کرده پروازی چرا تیغ ظفر در پنجه دستی نمی بازی چرا گردیتی آتش پرست آخر بابن سازی چرا ای کاروانت بی جرس در بند آوازی چرا ای بادوش آبله بر خار مینازی چرا ای فدای جلوه مستانه ات میخانه ها گردباد ایجاد کرد آخر صحرای جنون عافیت در زلف خوبان جای آرایش نماند جوهر کین خنده می چیند بسبای حسد غافل کر میداشت شرم چشم پر طاقتی نبود گرد هم گردیدۀ چشمت خط پیمانه ها بر هوا پیچیدن موی سر دیوانه ها تخته گردید از هجوم دل دکان شانه ها نیست برهم خوردن شمشیر بی دندانه ها عرصه شطرنج شد از بیدردی این خانه ها سوخت باهم برق بی پروائی عشق غیور راز عشق از داغ برون افتاد و رسوائی کشید تا رسد خواهی بفریاد دماغ ما چو شمع قاطر ارفع نیست موقوف التخین ویرانه است ناتوانی قطع کن (بیدل) ز ابنای زمان خواب چشم شمع و بالین پر پروانه ها شد پریشان کنج ناتمائل شد از ویرانه ها تا سحر زین انجمن باید شدن افسانه ها ناقص افتد خوشه چون پرط بالد دانه ها آشنای کس نگردید این جبا بیگانه ها ای قیامت صبح خیز اعمال خندان شما عشرت از رنگت هر جا کل بساط از انشود ای طراوت گاه عشرت نو بهار باغ ناز ما سیه بختان بنومیدی مهیا کرده ایم نارسا افتاده ام ای برق تازان همتی شور صد صحرا جنون گرد نمکدان شما مفت جام ما که میگردد بدوران شما باد چشم ما حلال جوش ریحان شما يك چراغان داغ دل دور از شبستان شما کابله بار ما نزند دست بدامان شما چشم آهو حلقه گرداب بحر حیرت است از صدف ریزد گهر و زپسته مغز آید برون پیش ازین نتوان با بروی تغافل ساختن بستر و بالین من عمریست قطع راحتست عالمی در حسرت وضع غرارت مرده است در تماشای رم وحشی غزالان شما چون شود کرم تکلم لعل خندان شما شیشه دل خاك شد در طاق نسیان شما پردم شمشیر زد خوابم زمژگان شما معنی ما کیست تا فهمد زبان شما از غبار هر دو عالم يك برون جسته است (بیدل) آواره یعنی خانه ویران شما ای گداز دل نفس اشك شو بدیده بیا نیست در بهار جهان فرصت شگفتی کیست از سروش بالم جان این نداست بال فشان تا نرفته ام ز نظر شام من بسان بسحر سقف کابینه فقرا نیست سیزدگاه هوا تیغ غیرت از همه سو بر غرور کرده غلو باد میرود ز نظر یکقدم دویده بیا هم زم غزال عدم چون سحر دمیده بیا کای نوای محمل انس از همه رمیده بیا شمع انتظار توام صبح نادمیده بیا سر بسنگ تا نخورد اندکی خمیده بیا پشت اگر طلبی با سر بریده بیا فیض نشه های رضا مفت است در همه جا جز تجرد از کر وفر چیست انتخاب دگر باغ عشق نا هویست نیست جز همین نفست شمع رزمگاه ادب تا نچیند از تو لعب بی ادب نمیرد کسی ره ببارگاه وفا از زبان و سود نفس و حشت است حاصل و بس جام ظرف هوش نه پیمون می رسیده بیا فرد میروی ز نظر کو همه قصیده بیا یک دو روز از نفست مهلت است دمیه بیا همعنان ضبط نفس طی آرمیده بیا بیقدم بخاك شکن با عنان کشیده بیا جنس این دکان هوس مافدست چیده بیا (بیدل) از جهان سخن رفت و درهم متن دو از انسوی نبود من حرف ناشنیده بیا ای کرد تکاپوی سراغ تو نشانها اشکیست زچشم تو شیدای تو جیحون عمریست که نه چرخ بيك کل تصویر بر اوج غنایت نرسد هیچ کمندی هم سبزه درین دشت شد انگشت شهادت جز ناله بیا زار تو دیگر چه فروشیم وامانده اندیشه راه تو گمانها خمی زدل خسته سودای تو کانها وا کرده بخمیازه بوی تو دهانها پیمودع رسن تاب خیالات فغانها تا از گل خود روتو مالند فشان ها اینست متاع جگر خسته دکانها حیرت شکه شوخی حسن تو نظر ها در کنه تو آگاهی و غفلت همه معذور آن کیست شود محرم اطهار و خطایت آنجا که قضا اشبه اسرار تو دارد از شوق تمنای تو در دیده صحرا (بیدل) ره حمد از تو صد مرحله دور است خامش نفس عرض ثنای تو زبانها دریا زبیان غافل و ساحل زگرانها آئینه خویشند عیان ها و نهانها پیمانه کش جوش بهار است خزانها همچون دل بیتاب طپان ريك روانها خاموش که آوارۀ و هم اند بیان ها ای موج زن بهار خیالت زمینه ها سودائی تو با گهر تاج خسروان در غرفه نیاز کند تا بان در کمین در فطارم خیال تو نتوان کنار جست جوش پری نشسته برون ز ابگینه ها جوید زجوش آبله پاقرینه ها تازه بشوخی پرطاوس پینه ها خلق در آب آئینه دارد سفینه ها چور تو بشبه سحر تابستان داغ دل از فضل و رحمت تو آب رشك میکرد نازك دلان باغ تو چون شبنم سحر دارا محبت تو همان خاكار داشت نیعت زبان ده دهن زخم سینه ها پراخن شکسته کلید خزینه ها بر روی برگ کل شکنند آبگینه ها ویرانه را عمارتسد از دفینه ها چون (بیدل) آنکه مهر رخت دلنشین اوست ظني نکین نمی شودش حرف کینه ها این انجمن عشق است طوفان کرماتها این دیده فریبها از شبر چه امکان است وحشت ز محیط عشق آثار رهائی نیست بیری هوس دنیا نگذاشت طمع ما یشا دلی و چندین خم يك یوسف و کنعانها بوی تو جنون کار است در رنگ گلستانها امواج زنجیر اند از چیدن دامان ها آخر دل ازین لذت کندیم بدندان ها ناموس و فارین پیش برداشتن آسان نیست خواندیم رموز دهر از تاب و تب انجم در انجمن توفیق بزل اثر افتادم تا دل بگره بستیم با حرص نه پیوستیم بر رنگ من افگندند خون کل بیان ها خطیست درین مکتوب جز شوخی عنوانها نورفت سرشك آخر از خنکی مژگانها جمعیت کوها ریخت آب رخ طوفان ها
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه تا محرمی خویشت صدره ازادیت چشی بکشا بشکن قفل در زندان ها مطرب نفسی سر داد بزم جگر افشاند نی غنچه قیامت زد آتش به نیستان ها ( بیدل ) بجه جمعیت چون شمع ببالدکس سر تا کجه برون افکند از بند گریبانها اینقدر نقشی که گل کرد از بهار و فاش ما صرف رنگی داشت بیرون صف نقاش ما جمع دار از امتحان عیب هم پای دلت دست ما خالی تو است از کیسه تلاش ما زین سلیمانی که دارد دستگاه اعتبار رعونا یکسر نگین می کند تراش ما گرد حیرت در مزار یاس میبالد کفن چشم پوشیدن مکر از ما برد نباض ما محو دیدارم اما از ادب غافل نه ایم شرم نورا است آنچه دارد دیده خفاش ما زنده گی موضوع اضداد است صلح از کجا بکاست با نفس باقیست تا قطع نفس پرخاش ما از جبین تا نقش پا بستیم آئین عرق این چراغان کرد آخر غفلت عیاش ما ( بیدل ) این رنگ خیال از شاه جوش پاراست غنچه یت آتش زنی ناخته کرده آش ما ای همه آین قدرت ظاهر از شان شما کار های مشکل آفاق آسان شما هر سر وپا کرد غوت کردن افرازد بچرخ مو کشان آرد قضا در راه جولان شما سینه حاسد که در هم میفشارد تنگی جای دل خالی نماید زهر پیکان شما ساقی تقدیر مشتا قست کز خون عدو پر کند پیمانه اعدا دوران شما غیرت حق برنتابد جرء تست از کرد اش هر که بر آید سر از تسلیم فرمان شما شوق وصلت بعد مرگ از دل برون کی میرود گرد میکردم و میگریم دامان شما چون سحر وا کرده بر آفاق بال اقتدار شور عالم گیری از فتح نمایان شما هر گهی کز توجهان کام دل آید بعرض بالهاش خرمن آراید بدور ان شما خاطر از هر گونه مطلب جمع باید داشتن نیست غافل فضل حق از شغل سلمان شما چون نباشد فضل یزدان مایل امداد غیب (بیدل) است آخر دعا گوی و ثنا خوان شما باید ونيك است يكردنگی هوس آئینه را نیست اعتبار خلاف هیچکس آئینه را سزمه بینش جهان در چشم ما تاریك كرد شوخی جوهر بود در دیده حس آئینه را وقت عارف از دم هستی مکدر میشود چون سیاهی زر میسازد نفس آئینه را یاد پیشان از خم طاق عفوت ایمن اند در نظر بازی نمیگیرد عس آئینه را از تماشا گاه دل ما را سر پرواز نیست طوطی حیران ما داند قفس آئینه را حسن هر جا دست بیداد تجلی وا کند نیست جز حیرت کسی فریاد رس آئینه را چیست حیرت تا نگردد پرده ساز فغان جلوه داری که میسازد جرس آئینه را دل ز نا دانی عبث فال تحصیل میزند زین چن زنگی بروی کار بس آئینه را عالم اقبال محو پرده ادبار ماست صد هاکم کرده در بال مگس آئینه را خامشی آئینه دار معنی روشن دلیست نیست (بیدل) جزیماز پاس نفس آینه را با بنو میدی شکست آزادی دلخواه ما گرد چسبن دستی نزد بردامن کوتاه ما کوشش اشکم بجا نیست جولان میدهد ناخاك از لغزش پا کاش باشد راه ما چون حباب از کار کام پاس میجوشیم وبس جز شکست دل بچه خواهد بود مزد آه ما غفلت کم فرصتی میدان لاف کس مباد در صف آتش نی مار است راد کاه ما صبح هستی صورت چاك گريبان فن است مهر ها شد روز ما می جو شد از پیگاه ما صرف نقصا ایم دیگر از کمال ما مپرس عشق پر گرده است آغوش هلال از ماه ما هرنفس کز جیب دل گل میکند پیغام اوست این زنن عمر یست یوسف میکشد از چاه ما جب ل هم نیرنك آگاهیست امافهم کو ماسوی کردار می اسمیست از الله ما پرتو اقبال رحمت بسکه عام افتاده است نیست درویشی که باشد کلپداش بی شاه ما حلقه پر کار گردون باخا خواهی شمرد زین مگسیار دارد خانه بارجاء ما دقت بسیار دارد فهم اسرار عدم چشم از عالم بپوشی تا شوی آگاه ما میبریم از خوبش و هم چون شمع پنهان خویهم عجز وا کرده است (بیدل) رسم ما راه ما بادل آسوده از آشوبش آب و نان را همچو محرا پای در دامن نزنحان و مان را اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن کزتوهم با خود برون آلی بای طیران را اوج اقبال جهان را زنه فرصت کجاست کو سرشگی چند پیمام سر مزکان برا خاطرت کز جمع شد از هر دو عالم فارقی قطره واری چون گهر زین بحر بی پایان را درجهان یکسر شرم از که باید داشتن دیده بینا ندارد هیچکس عریان برا اقتضای دور این محفل اگر فهمیده چون فراموشی بگرد خاطر یاران را کم ز یوسف نیستی ای قدردان عافیت چاه وزندان مغتنم گیر از صف اخوان را دعوی فضل و هنر خواریست در ابنای دهر آبرو میخواهی اینجا اندکی نادان را عالمی در التماس اتگاه هوس تک میزند کرنه قانع تو هم بشباب این و آن برا تا نگردی پایمال منت امداد خلق بی عرف کامی دوپیش از خجلت احسان را از فسردن تنك دارد جوهر تمكین مرد چون کمان در خانه باش و بستر میدان برا هر کی انجامد منش در خور استعداد اوست قابل صد نعمتی از پرده چون دندان برا کز بشمشیرت برآشد از ادیکاه نیاز همچو خون از زخم (بیدل) باب خندان برا باز آب شمشیرت از بهار جوشیها داد مشت خونم را یاد گل فروشیها ناله بانفس دزدید من بسرمه خوابیدم کرد شمع این محفل عالم از خموشیها بالغافل از عالم باز خود نظر بستان زین دو پرده بیرون نیست ساز عیب پوشیها مایه دار هستی را لاف ماو من ننك است بی بضاعتان دارند عرض خود فروشیها زاهدی نمیدانم تقوی نمی خواهم سینه صافی دارم در درد نوشیها ساز محفل هستی پر کستن آهنگست از نفس که می خواهد عافیت خروشیها محرم فنا ( بیدل ) تربیاز کسوت نیست شعلة بياصة دارد از برهنه دوشيها باسحر ربطی ندارد شام ما فارغست از صاف درد جام ما گریه امشب حسرت روی که داشت روغن گل ریخت از بادام ما در حق الصاق ابنای زمان داد تحسین میدهد دشنام ما زین چمن تصویر صبحی كنه كرد بی نفس تر از هوای بام ما فقر ما را شهره آفاق کرد کوس زد در بی نكینی نام ما نور معنی از تصنع باختیم خانه تاريک است از کنجام ما نامه پامال تخمیر بسته ایم بر که خواند بیکسی پیغام ما دل بطوق خاك گوئی بسته ایم نكهه دارد جامه احرام ما از امل مارا مسخر کرده ایم بخته می جوشد خیال خام ما بر حریفان از خموشی غالبیم کز نباشد بخت ما الزام ما در خور رزق مقدر زنده ایم ریشه این دانه دارد دام ما برنمی آید زتشویش کسوف آفتاب کشور ایام ما غيرتم درکاروان برق نیست یکخط است آغاز تا انجام ما نانك باز است درهای قبول آه از بیصبری ابرام ما هی طرف چون اشك ( بیدل ) ميدويم تا كجا پی لغزش افتد كام ما پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را دست وپا بر صدا مشکل بود زنجیر را نفع زین بازار نتوان بردن جنس فریب اینکه سود اندیشه سرمایه کن تزویر را نیست آسان راه بمقصر اجابت یافتن احتیاطی کی کند ناله شبگیر را ساده دل از گرد انش ترش رونی میکشد جوهر اینجا چین ابرو میشود شمشیر را بیتوانی بین که در همرازی درس جنون سرمه شد بخت سیاهم حلقه زنجیر را در بیابان تحیر نم زچشم ما مخواه بی نیاز از اشك میدان دیده اصویر را وعظ مردم غفلت ما را قوی سرمایه کرد خواب ما افسانه فهمید آنهمه تغییر را در محبت داغدار کوشش بی حاصلم برق آه من نمی سوزد مگر تاثیر را
صفیحه ۱۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف گلستان هستی سر خط لوح خیالی بیش نیست هم بچشم بسته باید خواند این تحریر را غصه قانون وجنون و نوازش ها کند گل برنگ ناله سازد تارتم نالال زیر را آه در بزم شکست آخر که چون طیفون اشک قطع کرد آب و گل من الفت تعمیر را راست بازان را زحکم کج سرشتان چاره نیست با کمان ( بیدل ) اطاعت لازم آمد تیر را پاکند اغیار از وصل میجوریم ما همچو ساغر می باید داریم و مخموریم ما پرتو خورشید حز در حد نتوان یافتن يك زمین و آسمان از اصل خود دوریم ما در گل سوختیم و چشم بینائی وا نشد سخت واز دست جهل ما مکرموریم ما باوجود ناتوانی سر بگردون سوده ایم چون مه نو سرخط عجزیم و مغروریم ما تهمت حکم قضا را چاره نتوان یافتنی اختیار از ماست چندانیکه مجبوریم ما مدت ها زینده گی کرغفلت و کی آگهی پیش نتوان برد جژ کاری که ماموریم ما بحر در آغوش وموج ماهی محو کینار تا رها با عشق بی پرواست معذوریم ما مارج گنجا گر پهلوی عجز است راه آنجا سرمویی کل انجامد شدی بشکن کلاه آنجا ادبکاه محبت ناز شوخی بر نمیبندارد چو شبنم سر بمهر اشك میباشد نگاه آنجا بیاد محفل نازش سحر خیز است اجزایم تبسم کا نگا ها چیده باشد دستکاه آنجا مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن چو نی آخرد چشم نو مژکان گیاه آنجا خیال جلوه زار نیستی هم عالمی دارد زتاش و سر می باید کشیدن ناله ناله آنجا خوشا بیهوشه کز خجلت اظهار نومیدی شرر در سنک دارد بر فدایهای آه آنجا بمی غیر مشکل برد زاشوب دوئی بردن سری درجیب خوددزدیده رو درپناه آنجا دران بزم که طرفی حنالت بست احرام آردی سنگ آید مگر این جام و گیرد درد خواه آنجا بکتمان هوس کردی نداره یوسف مطلب ملی در خود فرو رفتن کند ایجاد چاه آنجا زاین فیض سحر میخوشد اثر کوی موادل همه گرشب شوی روزت نمیگردد سیاه آنجا زطرز مشرب مشتاق سیر بینوانی کن شکست رنگ کس آئینه دارد زیرگاه آنجا زمین گیرم بافسون دل بی مدعا ( بیدل ) دران وادی که منزل نیز می افتد براه آنجا با همه افسرده گی مفت تماشا ئیم ما موجها دارد پری چندانکه مینائیم ما رنگها گل کرده ایم اما در آغوش عدم بیضه طاوس و بزم بال عنقائیم ما منزل ما محمل ما سعی ما افتاده کیست همچو اشک از کاروان الغزش زانم ما چون نی مجمرست ازدل میکشد زحمت نفس تا برون خود جیدال در قعر آرانم ما ترددان جاه دلر تا محشر کردون زداست چون سحر از خویش آسان برنمی آئیم ما کوشه آرام دیگر از کجا یابد کسی چون نفس در جانه دلر هم نمی پائیم ما امتیاز وصل و هجران دور باش کس عباد آه ازین غفلت که بااو نیز تنهائیم ما صرفه کوشش ندارد در محو رفاه ام فرصت از کف میرود تا دست میسابیم ما تا بروت بگذریم از هرچه می آید به پیش همچو فرصت یکشر دی ساز فرسائیم ما بیخودی بست استقبال از هجوم رفتکان سجده کردی حاصل که می آئیم ما شوخی آثار معنی بی عبارت مشکل است فاش تر گو ئیم او هم اوست کمائیم ما بی محابا کیست ( بیدل ) از سرما بگذرد چون شکست آینه یکخطره دریائیم ما شادکی نکشدو باطینت دماغ مرا مکر شکستن دل پر کند ایاغ مرا تپیش دیده کشم روشن از تما شایت تپیده در خون بود چراغ مرا ز برق پاس جگر سوز ناله دارم که شعله نیز بسوزد لب ارغ مرا نشاط باده بمیای غنچه گیا بود شکفته کی همه خمیازه کرد باغ مرا خمار شیشه چرخ از شکستیش پیداست چسان علاج کند الت دماغ مرا درآزوی تو سنگی بدرد غافل چند عقده غنچه مکن گوشه فراغ مرا هزار برنگ زبخت سیاه من گل کرد زمانه شوخی خفاش داد زاغ مرا چو موج سر به تهاجم نهادم خوش نتوان ز خانه زده آهو طلب سراغ مرا فسرده کی مطلب از دم که در ایجاد به تیغ شعله بریدند ناف داغ مرا مگر ز ناله تهی گشت سینه ( بیدل ) که حسابست سبق عندلیب باغ مرا بار دستی زن ساق غنیمت دار غافل را مبادا عشق افشارد کدوئی شیشه دل را زملها تاجنون جوشد تکافل دار افشان کن حجان تا کرفلك کرد پریشان ساز کا کل را چسازد ازست کیهادرم که این سررشته غیریت چونائیدن بروی عقده می آرد تامل را سرنشترادیده بردن برخم مینا بجوش آمد چکیدیای این یم آبیاری کرد قاتل را درین محفل که جو شد کرد خاموشی از آشوبش بخواب امن میباشد نگه چشم تغافل را زخم شورش دریا بنالد رنگ تسکینت جو گوهر کی بدرمی عصبنی درس تامل را رو بارهی که شد آئینه رنگ جلوه اش گیرد صفای دل برون ازخویش نمیدید تقابل را جنون تاوا نکنا خوانی میدهد شهرت بغیر از بی صدانی نیست رنجیر رند گل را نبازد تار وهم باینکه بگرو گنده در گلشن زبوی غنچه نتوان فرق کرد آواز بلبل را بی رقم گهی مشکل بود از هیچ کنج عفیات زورسل نتوان راست کردن قامت پل را زکنج جسم وعرض دستگاه ای بجر شرمی غبار انگیز ازین خانه نماشا کن تجمل را فروتن گر همه کوهر بود بی آبرو باشد بکن جهد تا بدر گرداد بیداری توگل را به پستی نیز معراجیست گر آزادنی ( بیدل ) صفای آب شو سال تنزل کن تنزل را عجز میبرجید بموج از اشك غم پرورد ما چرخ میگردد بدوا در فکر بال زرد ما گر پیفغان رخصت گیرد دعوی کام ناله گرد در دهن از شرم رنک زرد ما درد نبرد گز کان صید دلها زه کند هم ادای ابروی نازست بیت فرد ما میدمد بوی گریبان سحر موج نسیم میتوان دانست حال دله زآه سرد ما همچونی در هم نشین دلبرم نقد ناله ای هوس نان ماشیال کنج داد آورد ما ماسبکو وحل زقید ششه ئي فارغیم میرد آزاد ناله ندارد بسلط کرد ما گردما صد بار گردون خاك باد رابیاد نشکند آئینه نی رنگی روی کرد ما ذوق آبستیج تبسم رفتی از بزم و هنوز شور بیرون میدهد زخم نمك پرورد ما خارم او حیرت ایجاد خجالت بخودیم روز و شب خواب سحر مالد دل شبگرد ما نیست ( بیدل ) جز نوای غافل من بای من هیچکس در محفل حوبان ولان همدرد ما حیرت آئنه پرداختند روی ترا زداغ شانه ز جایستاقی جناد موی ترا چه آشی تو که از شوخیت زبان شرار بکام سنگ برد شکوه های خوی ترا زخار هر مژه صد رنک موج گل جوشد ندیده گر کند افانه حیا روی ترا فدایم زلف توسنبل اسیر روی تو گل بنقشه بندی خط سبز مشك بوی ترا زرنگ تازه فرو شته بدا مدان چین نسیم اگر بباید عبار کوی ترا زتیغ ناز توام اینقدر امید نبود زحم دل که روان کرد آب جوی ترا نمانم از دل تنک که چشمه است امشب که غنچه ها نفس کرده اند بوی ترا بحرف آمدی و زحم کهنه ام نوشد عمرم بچه نمك بود گنت و کوی ترا طبیعین دله عشاق نسخه پرداز است بذق بی طلب و بحث جستجوی ترا بهار حیرت بیزحم خزان نکشد شکفته کی نبرد رنگ آرزوی ترا مدرن چمن بچه سرمایه خوشدلی (بیدل) که شبنمی بخریده است آب روی ترا نماند تیره آخر خود سرپپا میرد ما را چو آتش گردن افرازی به پستی برد ما را غبار حسرت ماهیچ کاست از زمین گیری که هر کس میرود چون سایه از جا میردما را ندارد دت ما ناوقتن آنقدر کوشش غباریم و طبیعت از کف ما میرد ما را نظر تاوقی نه شرم هم امید رنک و بودارد نگاه هرزه جولان از قفا میرد ما را اگر امروز وارسیم شوفی کعبه پیش آمد تك و بوی نفس یارب کا ها میرد ما را به یستیهای آهستحلب خفته است معراجی نفس گروا کشاند تا مسیحا میرد ما را در آغوش خزان ما دو عالم رنک میبازد زخود رفتن چندین جلوه یکجا میرد مارا کسان پست آسمان ربط اقایای این محفل چو شمع آتش عنانی رشته بپا میردما را
صحیفه ١١ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف دکان آرائی هستی گران شدجان کندسامان عرق تاخاك كردیدن بدریا میبرد ما را اگر غیرت ده تحقیق مطلب میکند (بیدل) همین يك پیش پا دیدن بعقب میبرد ما را *(۰)* بخيال آن عرق جبین زفغان طپنزدی چرا نقدرد ختگی اگر نلوتة آب دم نزدی چرا ككل لاله جام جمال زدمه تو قدح بكف المذر همه کس بعشرت حاجز د تو بجبین نم نزدی چرا زسواد مکتب خبیر و شر نشد امتیاز تو صرفه بر اگرت خطی نبود دگر زبین قلم نزدی چرا بعرق چوسوسه ناخنی تپشت بیزه گداختی تا پای خود نشناختی مژه یکرد نزدی چرا بتو کرز کوشش فاعله نرسید فسمت حوصه بطریق سایه و آبه نما با قدم نزدی چرا زکشاد عقدة کارها همه داشت سعی ندامتی در عالمی زوی از طمع کف خود بهم نزدی چرا اگر آرزو هوسم نشد زامید مانع کس نشد طبرت شکار هوس نشد بکمین غم نزدی چرا بندام قافیه هوس چو نداد الفت پیش و پس دم نقد مفت تو بود و بس دوسعرزرقم نزدی چرا خط اعتبار غبار هم بجریده تو شود کم بی امتحان چوسحر د ودم بهو ارقم نزدی چرا نتوان چو بیدل هرزه فن پی اد فته طرف شدن نفسی فراغت ماومن بدرعدم نزدی چرا *(۰)* بخيال چشم که میزند قدح جنون دلتتگما که هزار میکده میدود رکاب گردش رنگما بحضور زاویة عدم زده ایم پردر عافیت که زمنت نفسی کسی نکدازد آتش جنك ما بدل شکسته ازین چمن زده ایم يك كدشتی که شتا بها کر همه خون شود نرسد بگرددرنگ ما کسی از طبیعت مشتعل بکداز شگوه طرف شود نفس آبله زرقم دل زحدیث عبرت چنك ما بفسون هستی هیچم زشکست شیشه دل حذر شخون بخواب پری دبرزهما نهای ترنگما کس برد د رمدم جهان کز غصه لب بند جر مدان سبکم این همه کاین زمان بزار و آمدسنگ ما زولم فسردة بناله نرسید تاب وتب نفسی بپرید ناخن مطرب از گره بریشم چنگما سخن مرور جنون اثر زبان حرات ماست تر مژه بشکنی بزناطی پیا کردی خد نكما چه فسانه اول و ایدچه امل طرازی حرس و کا جزاز سلسله میکشد سرطرة تو زچنك ما زغبار (بیدل) ناتوان دله نازکت نشود گران کدو روز باد تو خودبخود چوطیی زسینه بزنك ما *(۰)* بداغ غرتم واسوخت آخر خود نمائیها برآورد از دلم چون ناله اظهار رسائیها غبار انگیز شهرت نیست وضع خا كسار من خرومی داشتم کم کرده ام در سرعه سائیها هوادار مزاج طفلیم اما ازین غافل که چون گل پوست بر تن میدرد رنگین قبائیها چورنگم بسکه سرتاپا طلسم ساز خاموشی شکستن هم نبرد از پبکر من لی صدائیها در بن وادي بتدبیر دگر نتوان زدن گامی مگر عذر نخود رفتن شود پی دست و پائیها مباش ای غنچه از اوراق کل مغرور جمعیت که این پیوسته کیا در بغل دارد جدائیها تواز سررشته تدبیر زاهد غافل ورنه ندارد بستی خلوتخانه چون پارسائیها کسی یارب مبادافسرده نیرنك خود داری شرارم سنگ شد از کلفت سمر آزمائیها از گم کرده آهنگم مپرس ازعندلیب من درین گلشن نفس میسوزم از آتش نوائیها زطوف آستانش تا نصیب سجده بردارم بزنك سايه ام نخل بدوش جبهه سائیها بدل گفتم کدامین شیوه دشوار است در عالم نفس در خون طپید و گفت پاس آشنائیها به کامها کها در بیخودی داردنهان(بیدل) بود آئینه را حبرت نقاب بی صدائیها *(۰)* بدزد کردن عجز بر افراخته را بوهم تيغ مقربا نيام آخته را درین بساط ندامت چوشمع نتوان کرد قمار خانه اميد رنگ باخته را بگردن دل فرصت تپید باید بست ستم ترانه کرناد نا نواخته را بپیمان پست مقام عروج فطرت نیست نگون کنید خردی سر فراخته را تكلف من و مای خيال بسيار است نباز خواب کن افسانه های ساخته را زخلق گوشه گرفتن سلامت است اما خیال اگر نكشارد حواش ساخته را فروني کن و تخفیف زر دستان باش که رنگهاست پیکردن سر فراخته را تلاش ماجوسحر شبنم حیا پرداخت عرق شد آینه آخر نفس کداخته را حق است آینه انجا خیال ماو توچیست که دیده سایه در آفتاب تاخته را بطمع کار گه عشق آتش افتاده است کسی چه آب زند آشیان فاخته را به سودا گر فلك رفت كردما (بیدل) زسجده نيت ايمان عجز خود شناخته را بدعوت هم كسي را كس نمیگوید بیا اینجا صلای نان شکیفی گفت بانگ آسیا اینجا اگر با این نکوئیهاست خوان جودبر چشمی زوضع تلخ برگشکول میگردد گدا اینجا فلك در خاك پنهان کرد یکسر صورت آدم مصور کردنی خواهد از مردم کیا اینجا عیار ربط الفت بنگر از باران که میکیرد سرو کردن چو سودا شته سازداز هم جدا اینجا جهان نامنفعل کل کرداز هم موقعی دارد عرق و اری بروی کس نمي باشد حيا اینجا زبیغزی شکوه سلطنت شد ننك گدا یی بجای استخوان که خورده میگردد هما اینجا که می آرد پیام دوستان رفته زین محفل مگر از نقش پایی بشنویم آواز پا اینجا غبار صبح دیدی شهر دار از سیر این گلشن زغیرت خاك برسر کرده می آید هوا اینجا اگر درطبع غيرت شك اطهار عرض باشد کف با میکند در كوي دست دها اینجا طرب محضريست پاساز کدورت برنمی آید سياهي پيش تاز افتاد از رنك حیا اینجا زدیدن کنج تنهائی زمانی واکنم (بیدل) که از دلهای پر دردم محبت نیست با اینجا بدون داغ کس در کنار سوخته کی ها چوشمع سوختم از انتظارسوخته کی ها زخود رمیده شرار دليست در نظر من بس است اینقدرم یاد کار سوخته کی ها پيرندم جگری زبر با فشرده ام امشب چو آه میدمم از لاله زار سوخته کی ها شرار محمل شوقم گداز منزل ذوقم هزار قافله دارم ببار سوخته کی ها هنوز از کف خاكسترم بهار فروشت شکوفة چمن انتظار سوخته کی ها زداغ صورت خمیازه بست شمع خموشم فنا نبرد زحالم خمار سوخته کی ها بیا که هست هنوز از شرار شعله محبوم نفس غباری صبح بهار سوخته کی ها بسینه داغ و بدل ناله و بدیده سرشكم محبتم همه جا شعله کار سوخته کی ها رمید فرصت ونتواخت عشقساز گل داغی گذشت برق ونکشم دوجارسوخته کی ها بضيافتي نشد آئينة قبول محبت مگر دلی برد از ما بكار سوخته کی ها مقميم عالم اوجیم پر ز عجز رسانی نشسته ام چونس درمزار سوخته کی ها بمحفلی که ادب پروراست نالة ( بیدل ) نجسته رود سپند از غبار سوخته کی ها *(۰)* بان سرم که ز دامن رون کشم پا را يجيب آبله درزم غبار صحرا را بسعي ديده حيران دل از طپش ننشست گهر که چقدر خفت آب درپا را اثر کم است بکرد گساد این بازار همان بناله فروشید درد دلها را ز خویش کم شدنم کنج عزلتی دارد که باز نیست دران برده و هم عقبا را زبان درد دل آسان نمی توان فهمید شکسته اند بصد رنگ شيشة مارا فضای خلوت دل جلوه کاه غیری نیست شکافتیم بنام تو این معما را نگاه بار زپهلوی ناز میبالد بقدر اشه بلند است موج دربا را مخور فریب غنا از هوس گدازی پاس مباد آب دهد حرص تیا را زجوش صافی دل جسم جان تواند شد بسعي شعله پری کرده اند خارا را بغیر عکس ندانم دگر چه خواهی دید اگر درآینه بینی جمال یکتا را بفقر تکیه زدی بکذر از تسلق خلق بمرك ريشه دواندی دراز کن بارا چسان بعشرت وا مانده کان رسی (بیدل) بجشم آبله بالیده ما را *(۰)* پر نقشه است حرس فضولی کین ما يارب عرق بخاك نریزد جبين ما آه از حلاوت سخن و خلق بي تميز آتش بجام كد زد انگبین ما خمريست با خيال كرو ناز پهلویم گردون برختن موج گهریست زین ما غير از شکست چینی دل کین زمان دمید موئی نداشت خامة نقاش چين ما ببغام عجز مرغه توا با که میرسد شاید مگس به بند رساند طنین ما حرفی نشد عیان که توان خواند و فهم کرد بی خامه بود مانی خط حبين ما
صحیفه ۱۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف یارب زحسین آرم چه سازد بینش ما داغ گذشتگان کرد بالین ما شکسته ایم دامن وحشت چو گرد باد دستی بلند کرد ز چین آستین ما چندان نمک نداشت نمود چشم سوختن صد آفرین بغفلت غیر آفرین ما در مکتبی نیستی چه تصرف کند کسی عنقا که است درق قام تکوین ما گشتیم داغ خلوت محفل ولی چو شمع خود را ندید غفلت آئینه بین ما بیدل غبار نم زده دارد زمین ما () پرتو آهی ز حیرت گل نکرد ایدل چرا همچو شمع کشته یی نوری درین محفل چرا مشت خون خود چو گل باید روی خویش ریخت بی ادب آلوده سازی دامن قاتل چرا خاک صد صحرا زدی آب از عرقهای تلاش راه جولان هوس کامی نکردی گل چرا منزلت عرش حضور است و مقامت اوج قرب نور خورشیدی نخاک تیره مایل چرا سعی آرامت قدس فرسوده آرام کرد سرنمی دزدی زمانی درد تململ چرا چون سلیمان هم کره برباد نتوانست زد ای حباب این سرکشی بر بحر مستعجل چرا نیست از جیب تو بیرون گوهر مقصود تو بخیه سر میزنی چون موج بر ساحل چرا جلوه گاه حسن معنی خلوت لفظ است و بس طالب لیلی نشیند غافل از محمل چرا تاریکی یی در مدعا چون شمع باید رفت جادهٔ خود را نسازی محو در منزل چرا بر دو عالم همزه برهم زدن خط میکشی نیست یکدم نقش خویش از صفحه ات زایل چرا جودا گر در معرض احسان لفاظی پیشه نیست میدرد حاجت گریبان زلب سائل چرا کوهی عرض حباب آئینه دار حیرت است ای طلسم دل عبث گل کرده یی (بیدل) چرا () برسنگ زد زمانه زبس ساز آشنا در سرمه کرد میکند آواز آشنا امروز نیست قابیل طریق و امتیاز انحیاء کار دشمن و آواز آشنا گر صیقلی بکار برد سعی اتفاق دل میخراشد آینه پرداز آشنا تاکی درین بساط زافسون التفات بروی شمع خنده زند گاز آشنا داد کداد کار تظلم کجا برد زد حلقه بشکی بدر باز آشنا گر مدعای مرغ نفس آرمیدن است دارد قفس خوش است ز پرواز آشنا بشنو نوای بیک وید از دور و دم مزن نی ناله داشته است ز دمساز آشنا چنك فضاست دهر امانگاه خلق نیست گنجشك را چه سود ز شهباز آشنا منت کش تکلف اخلاق کس مباد بی تکلفانه ام ز خویش هم تر کز آشنا از هر چه دم زنی بخموشی حواله کن این انجمن پر است زغماز آشنا مکتوب عشق قابل انشا کسی نیافت رویم مبر بمهر عدم راز آشنا (بیدل) بحرف وصوت هم آوازه گشت خلق آه از فسون غول بآواز آشنا () بر طاق نه تصور جاه و جلال را چینی سلام کرد بيك مو سفال را دائم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست چون شمع ریشه میخورد اینجا نهال را برکشان و تهی شدن از خویش عالمیست آئینه کی عروج و نزول هلال را بر شیشه های ساعت اگر وا رسیدهٔ در باب کرد قطرهٔ ماه و سال را محکوم حرص و پاس مراتب چه ممکن است با شرم کار نیست زبان سوال را تصویر حسن وقبح جهان نا کشیده اند بر دست دیده اند مقیم زکال را یاران درین چمن بتکلف طرب کنید انجا خضاب هم شب عیدیست زال را طاوس ما اگر نه رافتتان ناز اوست رنگ پریده کرد چمن کرد بال را در درسکا مصنع ز تعلیق ما مپرس با شغل خامه نسبت خشکیست نال را مینه شد هزار بار هلال و همان بدر دیدیم وضع عالم نقص و کمال را خارا حریف سعی ضعیفان نمی شود صد کوچه است در بن دندان خلال را شاید خطی به رسم رسد از لوح سرنوشت جهد بیست ز جبین عرق انفصال را (بیدل) بسرمه نسبت هم کس درست نیست مژگان شعردن است زبانهای لال را () رفتیم پیوچ هستی تانیکی و سواها پیمانه خواهد دمید آخر ازین كبابها شیفته ساعت طهر از ساز فرصت میدهد خود سران غافل مباشید از صدای طاسها عبرت آنجا کز مکافات عمل گیرد عیار ناخنی دارند در چنگ درودن داسها اهل دنیا را به نزهت گاه آزادی چکار در مزابل فربه اند از بوی گل کناسها عالم بالیده است از دمشنه خود سری اشتری می خواهد این جمعیت آماسها تا بود ممکن بوسع خلق باید ساختن آدمیت پیش نتوان برد با اسناسها حسرت دیدار بادنیا و عقبی شد طرف بوی امیدی کبابم کرد چندین پاسها بینوائی چون بسامان جنون پوشیده نیست صبح خندد بر گریبان چاک افلاسها شرم میدارد درشتی از مزاجیم طینتان قالب افتاده است ( بیدل) در پنیر الماسها () بر نکرده جزو لاغیر اکتاب ما در انتظار نقطه م است انتخاب ما همدم زدن بوهم دگر غوطه میزنیم طوفان ندارد اهت موج سراب ما کردی دگر بلند نمیگردد از نفس تصویر میدمد زبنای خراب ما فانوس جسم شمع هزار انجمن بلاست هستی رفتن شیته ندارد شراب ما انجاد شرف کم چقدر تنك فطرت است ننشند جبریل بحرز وسع حباب ما قسمت زگشته کامی گوهر کباب شد در بحر نیز دست وتم شست آب ما باما ستیزه در حق خود ظلم کردن است آتش تأمل که نکرید کباب ما صید افکن از غرور نگاهی نکرده یف شبنم خند بر زمین سر دو راز رباب ما صد دشت ماند درة ما آنسوی خیال آه از سیاهی که نکرد آفتاب ما زین قیل و قال دلواپس واپسین کم است خاموشی که میدهد آخر جواب ما آسوده ایم ليك همان باقبال و هم مانند سایه زیر سیاهست خواب ما صد چرخ زد سپهر و نما پستی نبرد صفرد گر تو نیز فزا بر حساب ما عمری شرار وبرق بفرصت نمی کشد (بیدل) گذشته گیرو رنگ از شتاب ما () برنك غنچه سودای خطت پیچیده دلها را رك گل برشته شیرازه شد مجموعه ما را خرامت بال شوقم داد در پرواز حیرانی که چون قمری دایع در چشم دارم سرو مینارا نگه شد شمع فانوس خیال از چشم پوشیدن فنا مشکل که از عشق برد رنگ تماشا را درین محفل سراغ گوشه امنی نمی یابم چو شمع آخر گریبان میکنم نقش کف پا را کف خاکی ندارد قابل تعمیر خود داری جنون افشاند بر ویرانه ام دامان صحرا را بغیر از پستی لوح عدم نقشی نمی بندد اگر خواهی نگردی جلوه گر آئینه کی ما را ندارد حال ما اندیشه مستقبل دیگر که کم کردیم در آغوش دی امروز و فردا را نه از موج نسیم است اینقدر ها جوش بیتاب تپید شوق کسی در رقص دارد نبض دریا را خموشی غیر افسردن چه گل ریزد بدامانت اگر آزادهٔ با ناله کن پیوند اعضا را اقامت تهمتی در محمل کم فرصت هستی چو عکس از خانه آئینه بیرون کرم کی جارا مآل شمع هم دادیست اگر کس در مق خواهی بصد گردن مدداز کف جبین سجده فرسا را نشانها نیست غیر از نام آبها توئی (بیدل) جهانی دیده بشمار نقش بال عنقا را () پریشان نسخه کرد اجزای مژگان تو ما را چه مضمون است در خاطر نگاه حیرت انشا را نگردد مانع جولان اشکم بخیه مژگان رسنا هی نگیرد دامن امواج دریا را نه از دین است اگر چون شیشه می قلقل آهنگم شکست دل صلای میزند رنگ تماشا را سراغ کار وان دردم از عالم مشو غافل ببین داغ دل و دریاب نقش پای غمها را نه بندی بر دل آزاد نقش تهمت حسرت که پیش از بخودی دستان تهی کردند مینا را شکوه کبرپای او ز عجز ما چه میپرسی نگه ملی زیر با نبود سر افتاده ما را بعید زرد متاع هوش با یوسف خریداران مدام افسون خود داری نگاه جلوه سودا را مقام ظالم آخر بر ضعیفانست ارزانی که چون آتش زپا افتد بحاکستر دهد جارا غبار ماضی و مستقبل از حال تو می جوشد در امروز است کم گرو اشکاف دی و فردا را بهوش آیا باین آهنگ عالم گوش تیزت که در چشم غلط بیست چه پنهانست پیدا را باین کثرت تماثی غافل از وحدت مشو (بیدل) خیال آئینه ها در پیش دار شخص تنها را
صحيفه ۱۳ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف بسکه ازساز ضعيفی ها خبر داريم ما چنك ميكرديم اگر يك ناله ميداريم ما از کمال عاجز میرسی که چون آمحباب در خود آتش میزنیم ار بس اثر داريم ما هر قدر افسرده گردد شعله از خود میرود در شکست بال پرواز دگر داریم ما هیچ آهن سرد مرکز مانگدازی کل نکرد همچو دل در آب گردیدن جگر داریم ما رقع کلفت از سراج تیره بختان مشکل است همچو داغ لاله شام بی سحر داریم ما سجده بالیم از سامان راحت ها مپرس همچو اشك خود جبین در زیرسر داریم ما عاشقانرا صندل آسودگی در دسر است تا بسیر دردی نباشد درد سر داريم ما خاک گردیدیم واز ما آبروی گل نکرد رنك وبوی سبزه های بی سر داریم ما شخصیت آئینه وار شوخی اظهار اوست نیست جز مژکان حجابی را که برداریم ما سوختیم از يك مقام احرام و حشت بسته ایم از نفس غافل بخواهى يرو پر داريم ما اعتدال هستی از ما بر ندارد سر که هم خاك اكر كرديم آبی در نظر داريم ما (بیدل) از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه کم زدن از هر چه كوئی بيشتر داريم ما بسکه چون گل پرده ها بررده شد سامان مرا پیرهن در جلوه آید کز کنی عریان مرا از پی اصلاح ناهمواری طبع درشت آمد و رفت نفسها بس بود سوهان مرا شوق دربار یچه سودا ز خویش بیرون رفتم ديده یعقوبم و جایست در کنعان مرا درشکست من بنای نا امیدی محکم است فکر تعمیری ندارم تا کنند ویران مرا زین سبکساری که در هر صفحه نقشم زايل است عشق ترسم محو سازد از دل یاران مرا میرسد دل او دمن عمریست از خود رفته ام يك نشانه واپسین اینشوق بر گردان مرا تا به پستی ها عروج اعتبارم کی کند قامتی چون آتش ياقوت زندانبان مرا کاروان اشکر از عاجز متاعی ها مپرس آبله محمل کش است از دیده تا دامان مرا ای طلب در وصل هم مشکل عیار جستجو آشنایم گر شوم میخواهی زو منشان مرا در هم آباد فلك چون خانه وهم حباب نیست جز یکعطسه تار نفس سامان مرا همچو شبنمنبست در آشوب گاه این چمن گوشه امنی بغیر از دیده حسيان مرا در رهش چون خامه کار بستیم بالا گرفت آنچه (بیدل) ناخن برود شد مزگان مرا بسکه دارد ناتوانی نبض احوال مرا باز کشادن نیست از آئینه تمثال مرا بسکه در میزان هستی سنك قدرم پيش بود در عدم با کوه می سنجند اعمال مرا انتظار وعده بیدار آخر را خرید از غم ماضی شدن مستقبل حال مرا سیحه داران از هجوم ذره سر نشناختند آن برهمن زاده صندل بر جبین مال مرا جز عرق چون موج ازین دريا چه بايد رويش شرم پرواز آب کرد افشاندن بال مرا میکشم بار دل اما نقض می بندم بخاك عجز خوش نقاش عبرت کرد حمال مرا حالتم گل میکند ساحل خشکی از غبار سیر کن هنگامه آمار و اقبال مرا تخم امیدی بسودای حضوری کشته ام سبز کن یارب سر در جیب پامال مرا رشته سازم چه امکانست گیرد کوتهی سایه تا آفتاب پرورد است آمال مرا در تب شوق آرزوها زیرلب خون کرده ام ناله جوشید کز بیفشارد تبخال مرا گرهمه گردون شود زین خرمن محاصلی غير خاك آخر چه بايد بخت غربال مرا میکند (بیدل) عبث فرصت شکار جای عمر خاك ريز شیشه ساعت مه و سال مرا بسکه شد حیرت پرست جلوه ات گلزارها گل ز رنك خویش دارد پشت بردیوارها از نوای حسرت دیدار هم غافل مباش ناله دارد بيتو مژگانم چو موسيقار ها گوشه گیران غافل از نيرنك امکان نیستند می خورد بر گوش یکسر معنی اسرارها یارب بر پرهم زدن بی شوخی رو از نیست بی تکلف لقمه خوابست اضطراب کارها در بیابانیكه ما فکر اقامت کرده ایم میرود بر باد مشت صیدا کهسار ها مرده ام اما زآسایش همان بی بهره ام باکف خا کم هنوز آن طفل دارد کارها دل زيدام حلقه زلفت بچه سان آید برون میپرد دانشوان گرهان از دهان مارها دستگاه شوخی در دند دلهای دوجیم نیست يك ناله جز وا کردن منقار ها یافت آه حزین ما همان از عشق پرس دردی میماند زبان نبض این بیمار ها ختم کردند زبانها بی سخن گردیدن است خامشی چون شمع دارد مهر این طومارها نسخه نيرنك هستی به که گرداند ورق کهنه شد از آمدو رفت نفس تكرارها بسکه (بیدل) پا نسیم کوی او خو کرده ام میکشد طبم چو سحر از بوی گل آزارها بسکه وحشت کرده است آزاد مجنون مرا لفظ نتواند کند زنجیر مضمون مرا داغ هم در سینه ام بی حسرت دیدار نیست چشم مجنون نقش پایده است هامون مرا ساز من آزاده گی آهنگ من آواره گی از تعلق باز نتوان بست قانون مرا عمر رفت و دامن نومیدی از دستم نرفت ناز بسیار است برمن بخت واژ ون مرا عشق میسازد سرا پایم بنقش عجز خویش خاکساریها ست لازم بید مجنون مرا در سر از شوخی نمی گنجد گل سودای من هم حبابی میکند شور فلا طون مرا کودم تیغی که در عشرتگۀ انشای ناز مصرع رنگین نویدد موجة خون مرا از لب خاموش طوفان جنون را ساحلم این حباب بی نفس پلى است جیحون مرا داغ یاسم ناله را در حلقه حیرت نشاند طوق قمری دام ره شد سروسوزون مرا ناظم ( بیدل ) ز گرد ترك تاز جای حسن میدمد خط تا کند فكر شبیخون مرا شبنم صبح این گلستان نشاند جوش غبار خود را ز پاس ناموس ناتوانی چوسایه ام تا کز دو طاقت بعمر موهوم تك فرصت فزود صد پیش و پا زغفلت زشرم هستی قدح نگون کن دماغ هستی بوهم خون کن بلندی سرجیب پستی شد اعتبار جهان هستی بخویش اگر چشم میکشودی چو موج دريا گره نبودی تو شخص آزاد پریشانی قیامت است اینکه غنچه مالی قدم بصد دشت و در کشادی ز ناله در گوشها فتادی وداعی آرایش نگین کن زشرم دامان حرص چین کن اگر دلت زنگ کین زداید خلاف خلقت به پیش ناید بدر زن از مدعا چو (بیدل) زالفت وهم پوچ بکسل عرق چو سیلاب از جبین رفت وما نکردیم کار خود را که هر چه زین کاروان گرا نشد بدوشم افکند بار خود را تو کز غبار عمل نگیری نفس چه داند غبار خود را توای حباب از طرب چه داری پر از عدم کن کنار خود را که شمع این بزم گاه سحر که زنده دارد مزار خود را چه سحر کرد آرزوی گوهر که غنچه کردی بهار خود را شبنر دخود دازیت برنگی که سنك کردی شرار خودرا عنان بضبط نفس ندادی طبیعت نی سوار خود را مزین بسنك از جنون شہرت چو نام ننگ وقار خود را صفای آئینه شرم دارد که خورده گیرد دوچار خود را بر آسمان امید باطل خجل مکن انتظار خود را الطوق فاخته تازه محبت از فن ما عیان نشد ز یکجا مست جلوه می آئی فغان که داد رهائی نداد وحشت هم چودشت تشنگی اخلاق زیب مشرب نیست نیم رنگی و چندین چمن تماشا زیم که زخم تیغ تو دارد طواف کردن ما فضای طرز خرامت ز خویش رفتن ما چو رنك شمع قفس گشت پر کشادن ما جبین گرفته بدست کشاده دامن ما روی آب فتاده است موج روغن ما زبان ناله به بستیم زین ادب که مباد اشکی عجز چه مقدار دانه ناز کند درین ستم كده دل شکوه نکرد یابد بقدر حاصل از آفات آگمیم همه بغير خامشی اسرار دل که می فهمد تبسم تو کشد نشئه لب گزیدن ما بلند کرد سرما رو فتادن ما شکست چینی و مونی بخاست از تن ما نوای دانه همين مور داشت خرمن ما چه نکتهها که ندارد زبان الکن ما
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه ز گل مپرس که چو دل کجا وطن دارد نیافت مسکن من هم سراغ مسکن ما بچه ممکن است بگیرم دامنش (بیدل) که میرسد بپری دامنش از گرفتن ما بسحر بیکه داری قوی کن میان را بحکمت نگرداند ماند آسمان را نفس گرهمه موج گوهر براید زدست کسان نگرد عنان را بحرص خراب کشودن نشاید تو چیدن میآشوب چلس دکان را کسی بار دنیا نبود است برسر بتسلیم بوسیدن سنگ گران را بمعراج دولت مکش رنج باطل کجا پست در هم فند نردبان را زلفظ آشنا شو بمضمون نازل کبر حلقه کرده است موی میان را ز خود داری ماست محرومی ما برون را ببند خنکی زن در گریان را روان باش مدهوش بی اختیاری چه گیر رفتبار رنك روان را درین انجمن تا کسی قدر دارد ز گرداب صدر کن آستان را چه دام است دنیا چه نام است عقبی تو معماری این خانهای کمان را بوهم تعین رمید از تو راحت زپرواز پرداز آشیان را تنگ مایه فقر دارد سعادت ها گیر بی مغزی استخوان را حیا نیست در اتفاق دو همدم عددهاست واحد زبان و دهان را تبژی نقد محو این ترکتازان ندیدن کشوده است چشم جهان را مرو کار دنیا عیان است (بیدل) مکرر مکن متصل امتحان را بگلشن کز رافتنا زد روی ناز کاکل را هجوم ناله ام آشفته سازد زلف سنبل را نفس دزدیدم طوفان خون در آستین دارد گلوی شیشه ام بای مرد برخاست قلقل را چراغ بزم آخر باشک باس شد روشن زگرمیهل دمام سر مه چتم حلدلیل را نداند کل کند منع طیش از طینت عاشق بساحل در داردموج این دریا تسلسل را مکر خود گرد کشتیم و برون نریختیم ازراش فشار طرف بوده است آغوش تامل را تغنا حسرت الفت بعمار چشم میکوفت سر اغ کوچه ناموس داند شیشه مدل را چرا عاشق نگردم ز خطش درین بخود رفتن که بادل موج عدم داده موی اندردند گل را ز جیب ریشه اسرار جن گل میکند آخر کمال جزو دارد دستگاه معنی کل را درین گلشن اکر از سازنگرنگی خبرداری زبوی گل توان در یافت آواز بلبل را ز فرط قرب وصاداز مشتاقان چه میپرسی توان از گردش چشمش نگه کردن تغافل را زدل در هر طپیدن ناله دیگر تماشاکن مکرر نیست گرصدبار کوبیدشیشه قلقل را علاج از خون مار گریکی ممکن بود (بیدل) بشنم عقده نتوان کرد عقد دامن کل را بگلشنی که دهم عرض شوخی او را تحیر آئینه رنگ میکند بو را سر نزیده هم انجا چو شمع بخو ابست مکن ببالنی دانی نیم پهلو را چه ممکن است نگردد کباب حیرانی نموده اند بآئینه جلوه او را غبار آئینه گفتی غبار دل میسند مبکن زشتی رو جمع زشتی خو را دمی بیاد خیال تو سر فرو بردم به آفتاب رساندم دماغ زالو را خموش کشتم و اسرار عشق پنهان نیست کسی چه چاره کند حیرت سخنگو را ندام از اثر کوشش کدام دلست که میکشد بپابوس یار گیسو را بسینه ناقفس هست مشق حسرت کن اعمال رنگ کشیده است حامه مو را اگر خوان قناعت فیض نعمتی می بود کی نمود هلال استخوان پهلو را گرفته است سویدا سواد دل (بیدل) لعمر فیست درین دشت چشم آهو را باد و زورق نميخواهد محيط کبريا اینجا بهر سو سیر کشتی رنگی دارد گشا اینجا غبار دشت بی رنگیم و موج بحربی ساحل سر آن دامن از دست که میگردد رها اینجا ندارد آب میگردد ز شرم گردن افرازی زشبنم ریشهام کرهه کرده هوا اینجا شبیخال جهان و سایه دولت چه فخر است این مکر در چشم خفاش آشیان بندد هما اینجا بدوش نکهت گل میروم از خویش و می آیم که می آرد پیام ناز آن آواز با اینجا امید دستگیری منقطع کن زین سبك مغزان که چون نی ناله برمی خیزد از سعی عصا اینجا همیشه کوچه زالوفان ضربان دست آرد تپاند در فشار تنگی از بند قبا اینجا دماغ بی نیاز ان ننگ خواهش برنمیدارد بلندی زیر پای آید از دست دعا اینجا درین صحرا با داب تکه باید خرامیدن که روی نازنینان می خراشد نقش پا اینجا لباس زیست هستی را که پوشد عیب پیدائی سحر از تارو پود جاك میبافد ردا اینجا حضور استقامت میرساند شمع این محفل بپا افتد اگر گردد سر از گردن جدا اینجا بگوشم از تب و تاب نفس آواز می آید که گرصد سال نالی بردردل نیست جا اینجا صدای التفاتى از سران خوان نمیجوشد لب گوری مکر وا گردد و گوید بیا اینجا برنك آمیزى اقبال منم نال ها دارد ندید این بخیه روی که میسازد صبا اینجا طبایع را فسون حرص دارد در بند (بیدل) جهان لبریز استغناست کر باشد حیا اینجا بعمر ساده کیشی مکن رنج امید انجا که خونها میخورد تا شیر میگردد سفید اینجا محیط از جنبش هر قطره صد طوفان جنون دارد شکست رنك امكان بود اگر یکدل طید اینجا زساز الفت آهنگ عدم در پرده کوشم توانی میرسد کز همنوائی ننوان شنید انجا بکباب باده سوز آتش حسرت دلی دارم که هر جا نیلی آبی سوخت دودش سر کشید اینجا مپرسیدای نفس از پرده تحقیق می گوید که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا مقیم ناز سالی باش پیش از خال گردیدن که می هر دو بام چون صرف خودهد چکید اینجا گداز نیستی از انتظارات برنمی آرد ز خاکستر شدن گل میکند چشم سفید اینجا درین محلت سرا آئینه اشك يتيمانم که در بزمست و بانی هم مرا باید دوید اینجا نیاز سر کشان حسن آشوب دگر دارد کمین گاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا بتمناست آنقدرها آشیان عجز ما (بیدل) که بی سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا بخود هستی بی اثر چه نقاب شق کنم از حیا اکرم دهد خط امتحان هوس کتاب به آسمان چکنم ز شوخی طبع دون قدحی زد عرقو بخون ز تخیلی که براد دین هم باطنم شده دل نشین چو ز خاک لاله رون زند قدحی شکست بخون زند ز نام آنچه بهم رسد نه زلوح و نی زقلم رسد بامید وصل تو نازنین همه را نثار دلست و دین توبمن مکر نظری کنی که دمی عرق کنم از حیا مژه برهم آرم ازین و آن همه يك ورق کنم از حیا که ببوس آن لب لعل گون سحری شفق کنم از حیا بین این گمان برد یقین که خیال حق کنم از حیا هوسی اگر بجنون زند بزمین اسق کنم از حیا بخط نقش یارم رسد که منش سبق کنم از حیا من (بیدل) و عرق جبین که چه در طق کنم از حيا بودی معز سر شد خروش مینا امشب از باده خما آمده هوش مینا زنده کی کردن مارا خشم عجز کشید باده زناز وفا بست بدوش مینا ای قدح نوش شود مزده مستی در یاب کرم نطق است کنون لعل خموش مینا چشم و دل زیب گرفتاری سودای هم اند خط جام است همان هاله گوش مینا وقت آنشد که بدر بوز دشود سر خوش ناز کاسه داغ من از پنجه گوش مینا ناقص هست چند زمرده شوق رسانت تا نسازد اثر باده خروش مینا می کشد جاوه لعل تو بکفیت می آب حسرت زلب خنده فروش مینا همه جا جلوه فروش است لب از دیده مپرس جام این بزم نیفتاد بجوش مینا
صحیفه ۱۵ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف قدحش راه زن کوش شد و هوش نماند ورنه صد رنك نوا داشت خروش مینا دل عشاق زآفت نتوان برد بدر پردۀ سان است شکست از پرو دوش مینا (بیدل) اندر قدح باده نظر کن بیجاب تا چه دارد نفس آبله پوش مینا او در مشق درس خامشی باریان جینی‌ها زهم انگشت حیرانی بلب دارند جینی‌ها مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه نفس کم چنبو ومی غنچه از خون گرجی‌ها نیاز من عروج نشۀ ناز دگر دارد سپهر آوازه ام بر آستانت از زمینی‌ها دلم در آرزو مشکی شود عبوس نومیدی شکستن اینجا شرر میگردد از وحشت کمینی‌ها نفس در دیدنم شد باعث جمعیت خاطر بدام افتاد صید مطلبم از دام چینی‌ها غبار فقر زنگ سرکشی را میشود صیقل سیاهی میبرد از شعله خاکسار نشینی‌ها بشوخی آمد از بید ستگاهی احتیاج من درازی کرده ست آخر زکوتۀ آستینی‌ها خروش اهل جاه از خفت ادراک میباشد تنک ظرفیست یکسر علت فریاد جینی‌ها طریق دلربای یکجهان نیرنگ می‌خواهد بحسن محض نتوان بیش بردن نازنینی‌ها مکر از فکر عقبی باز گردم تا بخویش آیم که از خود سخت دور افتاده‌ام از پیش بینی‌ها دو تا گشتیم در اندیشۀ یکسجده پیشانی براه دوست حاتم کرد مارا پل نشینی‌ها دمی نیست (بیدل) راه باریک سخن بندی زبان خامه هم شق دارد از حرف آفرینی‌ها * * * بوی وصلت کیر بالاند دل ناکام را سحن این کاشانه زر سایه گیرد بام را طایر آزاد ما کر بال وحشت وا کند کرد باد آئینه سازد حلقه های دام را دیدن هنگامه هستی شنیدن بیش نیست وهم مانا کی وصال اندیشد این پیغام را منعم از نقش نگین جوی خیالی میکند ملت حسرت‌ها اگر سیراب سازد کام را ساقیا امشب چوموج می پریشان دفتریم رشته شیرازه ما ساز خط جام را بخته ئی خواهی بدرد بینوایی صبر کن آسمان سر سبز دارد میوه های خام را تیره بختی زیر منت اعتبار زنده کیست شمع صبح عالم اقبال داند شام را موج دریا را بساحل همنشینی تهمت است بیقراران نذر منزل کرده اند آرام را شعلۀ اما دور کرد الفت خاکستر است دوش وحشت بر نباید جامه احرام را شوق میبالد بقدر رم نگاههای حسن ورنه دام دلبری کو آهوان رام را در جن هم اثر گرد چشم بتراشین مباش پرده زنبور بست تا نجا دیده بادام را چون خط پرکار (بیدل) منزل ما جاده است جستجوهای هوس آغاز کرد انجام را * * * بهار اندیشه صد رنگ عشرت کرد بسمل را کف خونیکارند کل کند دامان قاتل را زتاثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد تو هم مگزار دامان شکست شیشه دل را نپرداخت ازین دریا نجیو گو در دمی آیی لب افسوس مخمال حباب آورد ساحل را درین وادی حضور عاقبت وامانده گی دارد مده از کف صدست صر فی بای در گل را ندوت در نقاب و حسن جز یغما نمیداند خوشا آئینه صافی که ابی دید محمل را چه احسان داشت یارب جوهر شمشیر بیدادش که در هر قطره خون مجدۀ شکر است بسمل را نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می‌آرد نصیحت پیشرو باشد بوقت کار کاهل را چوماه تو مکن گردن کشی کز نیستی ناقص که اینجا جز سپرداري کمال نیست کامل را عروج چرخ با عنوان همت خواند ناپاکن چنین برباد نتوان داد الا فرد باطل را دل آسوده از جوش هوسها ناله فرساید خیال هرزه نازی جاده کرد امید منزل را سراغ سایه از خورشید نتوان یافتن (بیدل) من و آئینه نازی که میسوزد مقابل را * * * بپیری الفت حرص و هوس شد آینه ما بهار وقت که این خار و خس شد آینه ما نمیدانم مجاز بنگریم اقتباس العین همین مقابل مورد مگس شد آینه ما بیاد سعی جنون رفت رنگ جوهر تمکین چنین کی تاخت که نعل فرس شد آینه ما فغان که بوی حضوری ندید کوشش فطرت چو صبح طعمه زنگ نفس شد آینه ما بکام دل مزه نکشود سرگرانی حیرت زنا تمامی صیقل قفس شد آینه ما گذشت مخمل نازی که از سواد تحیر که عمر هاست شکست هوس شد آینه ما بفهم راز تو (بیدل) چه ممکن است رسیدن همین بس است که تمثال رس شد آینه ما * * * بهر جبین که بود سطری از کتاب حیا ز نقطه عرقم دارد انتخاب حیا شبی روی عرقناك او نظر کردم گذشت عمر و شنا میکنم در آب حیا ز لعل او بخیالم سوال بوسه گذشت هزار لب بعرق دادم از جواب حیا دمیکه ناز بشوخی زند چه خواهد کرد پری رنجیده غرق میکند ز تاب حیا زروی یار کسی پرده عرق نشکافت کشاده چون شد ازین تنگنا طناب حیا عرق ز پیکر من شست نقش پیشه انی هنوز پاک نمیگردم از حساب حیا دگر بخواه زمن تاب هرزه جولان دویده ام عرقی چند در رکاب حیا ز خواب جستم و چشمی بخویش نکشودم بروی من که فشاند اینقدر گلاب حیا بچشم بستن از انصاف نگذری زنهار به پل نمیگذرد هیچکس زآب حیا ز قطره ئی بدل خجلت گهر زده ایم جبین بی نم ما ساخت با سراب حیا عرق ز طینت ما هیچ کم نشد ( بیدل ) نشسته ایم چو شبنم در آفتاب حیا * * * بستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی را نمی‌باشد رگ خواب پریشان زندگانی را خوشارندی که چون صبح اندرین غمکذاشهرت بهستی دست افشاندن کند دامن فشانی را شرر‌های زمین گیر است همت ننگی که می‌بینی تن آسانی فسر دن میکند آتش عنانی را غبار زر اگر میگردد از روی محک ظاهر سواد فقر روشن میکند رنگ خزانی را سرا پا پر تحیر در هجوم ریشه میگیرد برارم گردند چون دانه اسرار نهانی را کبریا میرسد جمعیت معنی که چون کاسکم بخاموشی ادا سازد سحابیای زبانی را نشستی عمر ها حسرت کمین لفظ پردازی زخون گشتن زمانی تازه شو حسن معانی را چه عرضدارم که ز دوز مین جوقبا جام گردون گرافتادن شکستی نیست رنگ ناتوانی را لباس عارضی نبود حجاب جوهر ذاتی اگر در تیغ باشد آب نگذارد روانی را بسعی ناله وافغان غم دل کم نمیگردد صدا مشکل بپرداز کوه پردازد گرانی را برنگ شمع تدبیر گدازی در نظر دارم چه سازم چاره دشوار است و دل سخت توانی را شب هجران چه جوتی طاقت صبر از من (بیدل) که آهن میکند سنگ فلاحن سخت جانی را * * * بیا یادی کنیم امروز فرمای قیامت را که چشم خیره بینان مژده ید آغوش رحمت را زمین تا آسمان ایثار عام آنگاه نومیدی رویم از در دل گرد این گرد نعمت را براه فرصت از گرد خیال افگنده دامی پری خوابیست گز غفلت کشی در شیشه ساعت را اگر علم و فنی داری نیاز طاق نسیان کن که زنگ آمیرت نقاش میسازد خجالت را دمی کائینه دار امتحان شد شوکت فقرم کلاه خویش دیدم خاك در گاه مذلت را براهل فقر نامنعم نشازد از گران قدری توازو در نظر سر کوب بین کوه حشت را عنان جستجوی مقصد عاشق که میگیرد فلك شد آبله اما دوانشاید همت را نگین شهرتی میخواست اقبال جنون من زینجیرین گره کردم مشخب سنك ملامت را سرخوان هوس آرایش دیگر نمیخواهد چوگردد استخوان نغردعوت کن سعادت را من و ما هر چه باشد رفتنی و غرتی دارد جهان و غطاست لیکن گوش میباید نصیحت را بعزت عالمی جان میکند اما ازین غافل که در نقش نگین معراج میباشد دنائت را بتسلیمی است ختم اعتبارات کمال اینجا زهیر سجده آرانید طومار قاقت را مپندارید عاشق شکوه پردازد ز بیدادش که لب وا کردن امکان نیست زخم تیغ الفت را درین صحرا همه کر از غباری چشم میپوشم عرق آئینه ها بر جبهه می بندد مروت را اگر سنگم قدرت در نظر ها شد سبك (بیدل) فلاحن کرده باشی گردش رنگ قناعت را * * * بیا خورشید معنی را ببین از روزن مینا که یاد صبح صادق میدهد خندیدن مینا زهد خشک زاهد پست اک سیر مستانرا که ایمن از خزان باشد بهار گلشن مینا زمام مجد ام مست فریغو دل در دهان افتد نگاهم رنگ می پیدا کند از دیدن مینا مسیح وقت اگر کس باده را خواند عجب نبود که هر دم باده جان تازه بخشد در تن مینا
صحيفه ١٦ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف ندامت يك قلم در مرکز سنک است اثر دامن شکست پاس می پوشد چبود بال زدن مینا وداع صحبت ارباب کشودن هاست ای غافل پری کرده پریشان آخر از خندیدن مینا سرشت مؤمنان کویی از يك خاك شد (بیدل) كه مارا دل طپان می خندد از خندیدن مینا بیاد آرد دل بیتاب اگر نقش خیالش را از ان حال عاشق کر دعای دارداین دارد درین غفلت سرا کویی مقیم خانه چشمم شود قطره در لغت زشکی از وی غافل زناله کرد نالد آن طایر وحشت پروایم برنك موی چینی سرمه میکرد فعالش را كه یارب مهربان کردان دل نامهربانش را که با خوابست یکسر زنگ الفت پسمالش را که میری بیری خامه شایست چون ساحر دخالش را که هم در دام پرواز است آشیانش را زفیض خاکساری اینقدر عزت هوس دارم که در آغوش نقش سجده کیرم آستانش را تغیر کلشنی است اما که دارد سیر اسرارش خمشی بلبل است اما که می فهمد زبانش را غنی در جستجو خاصیت موج نظر دارد که غیر از چشم بستن نیست منزل کاروانش را شمیم شکوه هم کس ازدرد مفلسی باشد نلغزد ناله از نی تا بوزد مغز استخوانش را طلسم جسم کردد مانع پرواز روحان چو بوی گل که در بر حجن کرد عنابش را چو برق از چنگ فرصت رفت بیدل دامن وصلش ز دود خرمن هستی مکر یابم نشانش را بیا که جام مروت دهیم حوصله را ز صاحب امل آزاده کل چه امکان است محبت از من و تو يك اعتبار گذاشت بسایه کف پا پروریم آبله را درین بساط كران خیزی است حامله را تویی و آب سزاوار نیست فاصله را بوادی که نطق دلیل کوشش هاست غبار دل بزمین خفته کبم قافله را ز انقلاب حوادث بزرکی این نیست بطبع که اثر افزون تر است زلزله را بکنج ادنی حسن تصادفت باوه كه یاد او كنه دل میکند كبله را چوصبح یکدو نفس مغتنم شمر (بیدل) مکن دلیل اقامت چو زاهدان چله را بشو چون شمع زعطف تبسم زنگ ما خفت به بسملهن ما غلاما کرد قیامت نازد حذر از آفت شوره بدن ما حرص مضمون رهایی فهمید دل باسباب چسبیدن بستان ما اگر ابست سلوك احباب دشمن ما بود دشمن ما آفت اندوختی می خواهد برق ما چست مکر خرمن ما قصه آورد بیاد دلدار باز گردید ز خود رفتن ما نقش پايم ادب روز محشر مژه هم می شود از دیدن ما زنده کی غصه کلفت کردید رشته ها خورده کره خو ردن ما فکر آزاده کی آزادی برد سر کرمان زده از دامن ما خلعت آرای سحر عریانیست چاك دوزید به پیراهن ما آخر انجام رعونت چون شمع میکشد تار رك کردن ما بیدل آخر زچه خورشید که است این چراغ بنفص روشن ما بی تمیزی حصار شد در جن ابد ما درد سر جهان رنگ در خوردانش است و بس مرب چشم بسعیم پرده غفل ما عذر پست چو التفات دل میکند تعلقی خاك مزار غیر بم پرده ساز عبز یم طره آهن شانه زد سایه راه بید ما نیست بکب ثاقبت غیر جنون مفید ما آسار است آبره خامت روز عید ما آبله یی غنی شده قدح امید ما زحمه به برق میزنه تشخیص نقید ما آئینه داری فنا ناز هوس نمیکشد خط رقم کشیده اند از ورق سفید ما دعوی احتیاج هیچ خجالت سعی کی مباد قفل جهان ببدری ذنك زد از کلید ما کر فكند تسمت کل به مزار عاشقان بال سحر کشد نفس از کفن شهید ما ریشه تخم وحشتیم از کله و جوی مایوسی صرف هزار جاده است منزل نا پدید ما بیدل ازین کف غبار کز دل خاله جسته ایم پرده در تجیر است کلفت نو وشید ما بی دماغی نانشاط از سینه دارد جنگ ها وادی عشق است اینه منزل دیگر کجاست زاهدان از شانه پاس ریش باید داشتن جرف و نرمی هرچه باشد مغتنم باید شمرد آخر این کهسار يك آئينه دل خواهد شدن ناله گرداندم است بر روی خوبان رنك ها جز نفس در آبله دزدیدن فرسنک ها راه لعب بی پیامی نیست زین سر جنگ ها آب و روغن چون برطاق می دارد زنک ها شیشه افتاده است در فکر شکست سنگ ها غافلت ارباب جاه از پستی اقبال خویش نرد با بوست حشر از آبی اورنك ها بی نیازی از قدر کیفر و دین آزاد بود اثر بکا جوشید یارب احتیاج ننک ها ناقص بالدست باید با کدورت ساختن در کین آئینه آبیست وقف زنک ها هرچه از تحقیق خوانی نشئو و خاموشی باش ساز مایرون تار افکنده است آهنك ها (بیدل اسباب طرب تنبیه آکاهیست ليك انجمن بنافل است از کوشمال چنك ها بی ریشه سوخت مزرع آه حزین ما کشتیم خاك وجو نکردید سر نوشت جز در غبار شیشه ساعت نیافتیم جمعیت دلست مدارای کیفر هم چون شمع پیش از انکه کشویم آشیان دلغ خواهد بشكل قامت خم کشته در کشود درد آبی به کادت فضا در زمین ما خط میکشد غبار هنوز از جبین ما رفتند کاروان شهود و یقین ما چون سجه کوچه داد بزنار دین ما آتش فتاده بود پی انگبین ما چین کنه عقده عمر از کمین ما شهرت توانی هوس دم سر مه خوست چینی نمو زمینه زغنی نکین ما فرصت کفیل میر تأمل نمیشود آتش زده است صفحه اقلم متین ما ناموس راز فقر وغنا در حباب ماند دامن نچید بی شکمت آستین ما خورشید در کتان و شب غوطه خورده ایم آه از سپیدی نظر دور بین ما تأی شود جنون نفس فارغ از تلاش بسته است زنده کی کر با بکین ما ( بیدل ) معاش کشمش وهم زنده کی آئینه سوخت از نفس و اپسما پیش آل چشم سخنکو موج می در جامها موج در پیراهن در رقص نبض زنده کیست چون خط پرکار اگر مقصد دلیل عجز نیست شهره عالم شدن مشکل بود بیدرد سر مقصد وحشت خرامان نفس فهمیده نیست چون زبان خامشان مجبند به بند کامها بسمل او را به بی تابی است آرامها پای آغاز از چه میبوسد سر انجام ها روزوشب چین زجبین دارد نگین از نامها بی سرائی بستند این پری کل احرامها رنك خونها زچشم افزون دیگر است روغن تصویر دارد حسن ازین بادامها از مذاق ناز اگر غافل نباشد كام شوق میتوان صد بوسه لذت چید از دشنامها از گرفتاری ما تا عشق زیب دیگر است بال صیدان می شود مزکان چشم دامها سخت دشوار است قطع نزاه اقلیم عدد همچو بیان عمر باید از نفس زد کامها نشه عشقی که دارد این چمن حیمانه است بر بستانان می خندد برنك جامها هیچکس در عالم اقبال فارغ بال نیست وحش نتوان تاختن ( بیدل ) به پشت بامها پیش توای کل مفشان پهلوی لاغر مکشا محرم تمکین فطرت نیست تا ازموج کهر آب رخ کس رود جز بتقاضای هوس لب بهم آوار من وصلافظ و بیان برمیرا ای نفست صبح اژه پایدت چیست جدل دست بهر دست مده چشم بهر در مکشا جیب حیا نادری خار تو ویر مکشا شیشه تهی گیر زمی باب ساغر مکشا پشت ورع این دو ورق نه تن و دفتر مکشا یکسرشار رشت بس است آن سردیگر مکشا تا نزهتت بکمان چشم نپوشند خسان بند نقاب سحرت در صف شب پر مکشا تا نقد شمع صفت آتش عارت بسرت در بر محفل بی دردانی کمر زر مکشا کز خود افتاد سکیت بتم ندارد کلکت ننك كن نامکنی در همه جا سر مکشا ماتم هم در نظری است انجمن عبرت ما چشمی اگر باز کنی بی مژه تر مکشا (بیدل) از آئينه ما غير ادب كل نیکند خون نجبر نغزال از رگ جوهر مکشا
صحيفه ۱۷ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف تا بکی در پرده دارم آه بی تاثیر را از وداع آرزو بر میدهم این تیر را کلبه مجنون چو صحرا از عمارت فارغ است بام و در حاجت نمیباشد خانه زنجیر را رنك زرد ماعیار قدرت عشق است وبس این طلائی پرده دارد جوهر اکسیر را ما تحیر پیشه گانرا اضطراب دیگر است برزدن دررنگ خون شد بسمل تصویر را آسمان با آن کمین شمع بساطش روشنست حلقه چشم کتان نظاره داند تیر را کوشش بی دست و پان از اثرنومیدیست انتظار دام آخر میکشد نخجیر را جسم کاهت خیز درزندان تعمیرم گداخت از شکستن قفل کن این خانه دلگیر را عرض هستی در خمار انفعال افتادن است گردش رنگت است ساغر مجلس تصویر را بیدل ما بسکه از ذوق شهادت میطپد تیغ قاتل مینماید فرصت تکبیر را وحشت مجنون مارا چاره نتوان یافتن حلقه کرد اندیشه ضبط صدا زنجیر را نیست در بیداری موهوم مابی حاصلان آنقدر خوابی که کس زحمت دهد تعبیر را پوشش حالست (بیدل) سازحفظ آبرو نی نیامی میکند بی جوهر این شمشیر را * * * تا چند بهر عیب و هنر طعنه زن بها سلاخ نه شرمی ازین پوست کن بها چون صبحه درین معبدعبرت چه جنون است ذکر حق و برهم زدن و سر شکنبها چندانکه دمد نخل سررشته بخاك است ذات اسیرو جاه ز تعمیر دنبها ما را تماشای جهان درگر افگند پرواز بندى نفس روغنبها الفت قفس زنده گی با حیوانیم باید چـو نفس ساخت بغربت وطنبها صید نگهمت ياد خم زلف ندارد ترکان خطائی چه که اند از ختن بها جان کند عقیق از هوس لعل تو لیکن دور است بدخشان زتلاش یمن بها بی پرده گی جوهر راز است تبسم ای غنچه مـدر پیرهن کی بدنبها از شمع مکوئیدو زپروانه مپرسید داغ است دله از غیرت این سوختن بها جز خون ده بچه گیرد بلب بسته (بیدل) نامحرم خاصیت شیرین سخن بها * * * تادرین گلزار چون شبنم گذر داریم ما باده در جام عیش از چشم تر داریم ما سهل نبود در محیط دهر پاس اعتبار آبروی چون گهر همراه سر داریم ما چون صدا هرچند در دام نفس وامانده ایم از شکست خاطر خود بال و پر داریم ما کی بمیل گفتگو بنیاد ما گیرد خلل کوه تمکین خانه از گوش کر داریم ما کس به تیغ سرکشی با ما نمیگردد طرف از زمین گیری چو نقش پاسپر داریم ما شعله ما نال خاكستر زدو آسوده شد ای هوس بگذر سری در زیر پر داریم ما رنك ما از خاكساری پر نمیدارد شکست چون غبار گردی زمیدان ظفر داریم ما از دل گرمی توان درکائنات آتش زدن ساز چندین کاهنیم و يك شرر داریم ما ناله را ابدل بیاد غم مده این رشته ایست گز پی شیرازه لخت جگر داریم ما فتنه ها از دستگاه زنده گی گل کرده پست از نفس صبح قیامت در نظر داریم ما میرسیم آخرهمان تا نقش پای خودچوشمع گز سراغ رنگهای رفته برداریم ما (بیدل) اندر جلوه گاه چین ابروی کسی کشتی نظاره در موج خطر داریم ما * * * تاراج کر کل بود بدمستی اجزاها کهسار تهی گردید از شوخی مینا ها مستقبل این محفل جز قصة ماضی نیست ناصبحبدم محشر دی خفته بفردا ها دشوار پسندیدها برما گره دل بست گرخون نجوشد فطرت حل است معماها معنی همه مکشوف است تاویل عبارت چند تمثال نیخواهد آئینه سیما ها نامحرمی عالم تا حشر نکردد کم افتاده بروی هم پنهان و پیداها وحدت نکشد تشویش از پیش وکم کثرت در چشمه حبابم بارد از خشکی دریاها کس مانع جولان نیست اما چه توان کردن چون آبله معذورند دامن به تمنا ها از خاك تو تاکردیست موضوع برافتادن درخواب عدم باقیست هزیان من وماها پیش است بهر گامت صد مرحله نومیدی دنیا نفسی دارد آماده عقبی ها درچار سوی اوهام تا کی الم تنگی برکوشة دل باليد يك دامن و صحرا ها (بیدل) طرب وماتم مفت اثر هستیست ماکار که رنگیم رنگ است تماشا ها * * * تصویر تر لطفش گرنشان برسد غبارم را بپوشد تا قیامت بوی گل خاك مزارم را زافسوس که دارد غیرت خون شهيد من حنائی میکند پهلو دن کف دست نگارم را مبادا دیده یعقوب طوفان نمو گیرد شکاری در سر راه تمنا انتظارم را زاشکم برسر مژگان همان داوی نمی آید کرو بازیست باصد شعله طفل نی سوارم را توقع هرچه باشدبی صدائی نیست ایساقی قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را زهك شوق قیامت میدمد رنگ همجنسی بهر آئینه مینائید روی کامکارم را شرار کاغدم از فرصت عیشم چه میپرسی برنك رفته چشمکیست گلهای بهارم را بچشم بسته هم پیدا نشد گرد خیال من نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را هوس در عالم ناموس یکتائی نمیگنجد سرافگن کن زمن هر جانبئی بیابی کنارم را گز این بیحاصلی از مزرع خشکم نمودارد جبین هم دست خواهد از عرق شست آبیارم را چو آتش سر کشیها میکنم اما ازین غافل که جزا فتاده گی کس بر نخواهد داشت بارم را شررخواست کرد پامال بیکسی( بیدل ) بیاد دامن قاتل مده خون شکارم را * * * تومید سحر کاریست در جلوه زار عنقا صد گردش است وبك كل رنك بهار عنقا هر چند نوبهاریم باجوش لاله زاریم باغ دگر نداریم غیر از كنار عنقا سطری نخواند فطرت از درس كم تحققی تقویم ها کهن کرد امسال و پار عنقا آئینه جل تحیر آنجا چه نقش بندد از رنك شرم دارد صورت نگار عنقا تسلیم عشق بودن مفت است هرچه باشد مارا چه كار و کو بار درکارو بار عنقا شهرت پرستی وهم تاچند باید آنجا نقش نگین رها کن ای نامدار عنقا هم صحیتیم وما را از يكگر خبر نیست عنقا چه وا نماید گر شد دوچار عنقا تا یابی مطالب معدوم کرد ما را دیگر کسی چه یابد در انتظار عنقا مرگی است آخر کار عبرت نمای هستی غیر از عدم که خندد بر روز کار عنقا زیر پرند گردون رسواست خلق مجنون عریانی که پوشد این جامه وار عنقا گفتیم بی نشانی رنگی بجلوه آرد ما را نمود برما آئینـه دار عنقـا درخاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم پرودشن است ( بیدل ) شمع مزار عنقا * * * تعلق بوجببر آهنك چندین نوحه سازبها قفس آموخت مارا صنعت قانون نواربها جهانی را غرور جاه کرد از فکر خودغافل گریبائها نه با آمد از دامن طراز بها غنا درد سر اسباب ودارد محال است این گذشتن نگذرد از آب تیغ بی نیاز بها درین دشت هوس يارب چه كوهی در كره بستم عرق شد مهره گل از غبار هرزه تا زبها جنون مشرب بشمع است یکسرساز این محفل جهانی میحورد آب از تلاش خود گدازیبها كمال اثر خجلت عرض تعين آب میکردد خوشا گنجی که در ویرانه دارد خاكبازیبها باقبال ادب گرنسبتی داری حيا كن گریبان که از سرنگذرد کردن فرازبها تو پاساز تعلق در گذشتی از امل ( بیدل ) ندارد رشته کس بی کسان این درازبها * * * تهمتن نشه پر زوری که عجز ناتوانیها نپلویش زند برخاك پشت پهلوانیها اگر از قهریا نار استان دست قدر بارد ز گردون هم چوناب از تیر بردار دکمانها بجز گرد زبونی نرم بر طبعش درشتیها بغیر از حرف پیکان سنگ پیشش گرانبها دمی پیری گز از پیری طپش ناس راند تواند چون سحر تا آسمان بردن جوانیها * * * جام امید نظر گاه خمار است اینجا حلقه دام تو خمیازه شکار است اینجا عیش ها غیر تماشای زبان کاری نیست در خور باختن رنك بهار است اینجا
صحيفه 18 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف عاقبت بی ضابطی منتظر آفت باش سر بالین طلبان تحفه دار است اینجا فرصت رفته شرر با تو حسابی دارد اعتباری که نفس در چه شمار است اینجا چه جگرها که بنومیدی حسرت نگداخت فرصتی نیست و کرنه همه کار است اینجا برده هستی موهوم نوائی دارد که حبابیم و نفس آئینه دار است اینجا انجمن در بغل و ما همه بیرون دریم بحر چندانکه زندموج کنار است اینجا عجز طاقت همه دم شاهد معدومی ماست نفس سوخته يك شمع مزار است اینجا سجده هم از عرق شرم رهی پیش نبرد از قدم تا به جبین آبله زار است اینجا (بیدل) اجزای جهان پیکر بی تابیست حيرت آینه ما خویش دو چار است اینجا جز پیش ما مخوانید افسانه فنا را هر کس نمی شناسد آواز آشنا را از طاق رقصه دنیا کزخاك وخشت چیدند حیفست پست گیرید معراج پشت پا را چشم طمع مدوزید بر کیسه خسیسان باور نمیتوان داشت سك نان دهد گدارا روزی دورین بضاعت مردن کفیل هستیست رك پعاش ما کرد تقدیر خون بها را در چشم کس نمانده است که نمایش مروت زین خانه ها چه مقدار سنگی گرفت جارا از دست رد حاجت غم در جبین نداریم آخر هجوم مطلب شست از عرق حیارا جز لقمۀ مجرد شایستۀ جنون نیست صرف بهار ما کن دشتی ز گل جد را را بازنده ایم باید در فکر خویش مردن گردون بی مروت برما کاشت ما را آهم ز نارسائی شد اشك و باعرق ساخت پیشیت کر خجالت شبنم کند هوا را بیکاری آخر کار دست مرا بخون بست رنگین نمیتوان کرد زین بیشتر حنا را دست در آستینم بی دامن تمنا نیست صبح است با اجابت تا محرم دعا را ازهر که خواهی امداد اول تلافیش کن دستی اگر نداری زحمت مده عصا را خاك زمين آداب کزی سپهر توانکرد ای تخم آدمیت پر سر گذار پا را هنگام شیب (بیدل) کیفر است شعله خونی محراب کر نتوان گردن قد دوتا را جلوۀ او داد فرمان نگاه آئینه را هاله کرد آخر بروی همچو ماه آئینه را منع پرواز خیالت در کف تدبیر نیست تا کجا جوهر نهد بر دیده گاه آئینه را از شکست رنگ عجز آلوده ما غافل مباش بشکند تمثال ما طرف کلاه آئینه را بسته ما ترامداد نیا از نطق و حشت است عکس ما چون آب داند قعر چاه آئینه را امتیاز جلوه از ما حيرت آغوشان مخواه دور کرد دیده میباشد نگاه آئینه را فرش بالانیست هر جا آب و رنگ عجز نیست ساده لوحی داد عرض دستگاه آئینه را گفتگو میل بنای سینه صافی میشود امتحان میتوان کردن باه آئینه را عرض هستی بر دل روشن غبار مانیست از نفسها ماه میکردد سیاه آئینه را این زمان ارباب جوهر ماهیت پرداه وین میتوان دانست آب زیرکاه آئینه را باصفای دل چه لازم اینقدر پرداختن جلوه بر نکیست اینجا نیست راه آئینه را جز بجيب دل سراغ امن نتوان یافتن چون نفس از هرزه گردی کن پناه آئینه را (بیدل)اندر جلوه گاه حسن طاقت سوزاوست جوهر حيرت زبان عذر خواه آئینه را چنان پیچید طوفان سرشکم کوه و هامون را که تاثر پای هم کرداند بیشه فرهاد و مجنون را جنون می جوشد از مشت کاه حیرتم اما نجوی رگ صدا نتوان شنیدن موج خون را چو سیمت نیست خامش کن که صوتی نی اثر کرده صداهای عجایب ازره سیم است قانون را تبسم لزلب او خط کشید آخر بخون من نپوشید از ترا کن پرده این لفظ مضمون را بهر جا میروم از حسرت آنشمع میسوزم جهان آتش بود پروانه از بزم بیرون را درشتيها كوارا میشود در عالم الفت رگ سنك ملامت رشته جان بود مجنون را مجنون می غلطم از اندیشه ناز سیه مستی که چشم شوخ او در جام می حل کرد افیون را دل ما شست کز بیکار کردون میگری دارد چو جوش می سر خم مغز میداند فلاطون را آنچه سازد موی پیری بادك غفلت سرشت من که بر آلایش باطن تصرف نیست صابون را مشواز افتاده گان غافل که آخر سایه تاجر بپهلو زیر دست خویش سازد کوه و هامون را ز سر دو قر بان راه تست (بیدل) کاندراین گلشن بسر خاکترازست از دور کردن طبع موزون را چندين دماغ دارد اقبال و جاه مينا بر عرش میتوان چید از دستگاه مينا دست ز دور گردون بی میکشی محال است دزدیده ام زمینا سر در پناه مينا دور فلك جنون کرد ما را خجل بیاورد بر خود زنرم پندم آخر گناه مينا تامی رسد بساغر روپوش ما جنون زد یوسف پری بر آمد امشب ز چاه مينا زاهد ببزم مستان دیگر تو چهره مینمای شب های جمعه کم نیست روز سیاه مينا با این درشت خویان بیچاره دل چه سازد عمریست بسر کوه افتاده راه مينا دل پاراست باهم کز حرف و صوت داریم قلقل درین مقام است یکسر كواه مينا بادستگاه عشرت پرتوم است کلفت چشم تری نشسته است بر قاه قاه مينا شرم خمارمستی خون گشت و سر نیفراخت آخر نگون برآمد از سینه آه مينا تارك دلان این بزم آماده شکست اند از وضع پنبه زنهار مشکن کلاه مينا پاس رعایت دل آسان مگیر ( بیدل ) باهر نفس حسابیست در کار گاه مينا جنون آنجا که میکردد دلیل و حشت دلها بقر یاد میدد از خود رون جسته است محملها بامید کدامین نغمه می نالی درین محفل طپیدن داشت آهنگی که خون کردند بسملها تلاش مقصدت برد از نظر سامان جمعیت بکشتی چون عنان دادی رم آهوست ساحلها درین محنت سرا کر بستر راحت هوس داری تأمل سینه بر گردی که گیرد دامن دلها باصلاح فساد جسم سامان ریاضت کن تم لغزش نخفکی میتوان برداشت از کلها زبیدلی میکروج آدمم اما در ین منزل کرانی کرد دل چندان که بربستم محملها چو اشك از کاست بندار هستی در کره بودم چکیدم تا کنار چشم خود و حل کشت مشکلها ززخم بی لبان احتیاج آکه نه ور نه بخندین خون دین صید و اهد آب روی سائلها تورا مست بسمل و غافل که در وحشتکه امکان چو شمع از جاده میجوشد بپرواز منزلها نوای هستی از ساز عدم بیرون نمی جوشد کريبان محیط است آنکه میگویند ساحلها خمار غافل از خیاز حسانش میکشد (بیدل) هجوم حسرت آغوش مجنون ریخت محملها چون کر دد ردان کوه و هامون میکند مارا همان فرزانه کی روزی دو مجنون میکندمارا نفس هردم زدن صد صبح محشر فتنه می خندد هوای باغ موهومی چه افسون میکندمارا کسی یارب مبادا با خيال رشك همجنسی حنا چندانکه بوسد دست او خون میکندمارا چوصبح آنجا که عالم آشنائش در خیال آید همه كردنك میکردم که گردون میکندمارا تما شای غرور دیگران هم عالمی دارد بروی زر نشست سکه قارون میکند مارا حساب چون و چند اعتبار دفتر هستی بجز صفر هوس رمایه افزون میکند مارا حباب ما اگر زین بحر باشد جرعه هوشی که تکلیف شر آب از جام واژون میکندمارا فنا از لوح امکان نقش هستی پاك کند ورنه غبارت هم چه باشد نك مضمون میکندمارا هیچ كز آفتاب آنم در دوران که عشرت کسوفی هست کاخر در می افیون میکندمارا زساز سرود بید این چنین آواز می آید که آه از بی بری نبود که موزون میکندمارا نفسدان معاصی صبح رحمت آرزو دارد همین رخت سیه محتاج صابون میکندمارا کسی تاچند ( بیدل ) کلفت تعمیر بردارد فشار بام و در از خانه بیرون میکند مارا چو اشك از بس که میجیند کل عیش از طپیدنها بود دلتنك اكر کوهی شود از آرمیدنها ز بس خام است در وحشت سرای دهر پندابی دل هرزه دارد در قفس چندین طپیدنها بجو آوازۀ شهرت ز آهنگ سبکرو حان صدای بال مرغ رنك بپرد در پریدنها نگاه دزدیدۀ حيران ما شوخی نمیداند برنك چشم شبنم درد این میناست دیدنها دوعا کردیم آخر خویش را در خدمت پیری رسانیدیم بار زنده کانی تاخمیدن ها ز رونق بازی ماند چو میناشد زمی خالی شکست رنك ظاهر میشود در خون کشیدنها من از پیچ و تاب کره باد این نکته در روشن که در راه طلب معراج ما مانست چیدنها ز قطع الفت دلها حسد فرسوده ننشیند شود خیازه مقراض افزون در بریدنها که از درد نومیدی تماشای دگر دارد برنك اشك ناسوزم نظر باز چکیدنها حباب از موج هر کز صرفۀ طاقت نمی بیند ز بال ما کره وا میکند آخر طپیدنها
حرف الالف ز هستی کرون بازی عدم در پیش می آید درین وادی مقامی نیست غیر از کارسیدنها محو از طفل خوبان فطرت آزاده کان(بیدل) به پرواز نکه کی میرسد اشك از دویدنها چو مخواشت بکاهش سرشته اند مرا بيا امیدی جاوید کشته اند مرا طلسم حير تم و يك نفس قرارم نیست بآب آینه دل سرشته اند مرا چکونه محو شوم ازم ریشه دل بندد همان بعالم پرواز کشته اند مرا طپیدن نفسم تار کسوت شوقم که در هوای تو بی تاب رشته اند مرا طریعت نمکی آخر است تحسینم برات رنكم و بركل نوشته اند مرا نکاروم که شوم ایمن ازلب غماز بعالم آدمیان هم فرشته اند مرا فلك شكار كمند يست سرنكونى من بدانم از هم زلف که هشته اند مرا ز آه بی اثرم داغ حامکاری خویش بآتش که ندارم برشته اند مرا چوچشم بسته معمای راحتم (بیدل) بنسخه بی مژگان نوشته اند مرا چوسایه چند بهر خاك جبه سودنها که رنك بخت نگردد کم از زدودنها زاد نجان محیت در آتشم همه چو عود سوختن ماست آزمودنها محوادر آینه حسن رفع جوهر خط که نیش میشود این رنك از زدودنها کماست عشرت اندوختن راحت ترك مجو جو كاشتن آسان از درودنها تغافل از دلونيك اعتبار اهل حياست که سرخ روئی پیشم آورد عنودنها فریب عرصه هستی مخور که همچو شرار نهفتی است آکرهست و انمودنها سراغ جیب سلامت نمیتوان دریافت مکر ز کسوت بيرنك هيچ بودنها غبار غفلت و روشن دلی نکرد وجمع بكياست دیده آینه را غنودنها دمیکه جلوه ادا فهم مدعا باشد کشودن مژه هم مفت لب کشودنها کز آرزو تو م از حادتث کاهش نیست زبان نبرسد الماس را ز سودنها مباش هرزه نوای بساط کج فهمان که ترسيم آفت خرمن نشد سنودنها تيم چوماہ نو از آفت کمال ایمن همان بکاستنم میبرد فزودنها در ین محیط که اندهسواس کوهر اوست كف بهر آبله كل چون صدف ز سودنها کره کشای سخنور سخن بود(بیدل) بنامنی نكند کار لب کشودنها جوش اشکم و شکست آینه دار است اینجا رقص هستی همه دم شیشه سوار است اینجا عاقبت چنبر زنجیرت اسیباب د مدار هر قدر ساغر و میناست حمار است اینجا نفی خود میکنم اثبات برون می آید آینه رنك توان باخت بهار است اینجا سایهایم که دهم عرض سیه بختی خویش روز هم آینه دار شب تار است اینجا زنده کی معبد شر میست چه طاعت چه كناه عرق جبهه همان سبحه شمار است اینجا عرصه شوخی ما کوشه نپیدا نیست هر که رو تافت ز آینه رو بار است اینجا مغرور من وما قامت دلها میبندد ای جنون تاز نفس آینه زاراست اینجا من چه آید بنظر آنطرفش موهوم است روز وشب صورت پشت و رخ کار است اینجا دامن چیده درین دشت غنزه دارد خاك صياد كل از خون شکار است اینجا عشق میداند و بس قدر كرانجانی من سنك شیرازه اجزای شرار است اینجا چند (بیدل) بهوا دست و گریبان بودن حبث از كف ندهی دامن بار است اینجا جوش زخم دلم سر در سبع محشر تیغ را کرد خون کرم من باله سمندر تیغ را بسمل ناز توچون مشق طپیدن میکند می کند چون مد بسم الله بر سر تیغ را زینت هر کس بقدر اقتضای وضع اوست قبضه داند بر سر خود په لو افسر تیغ را در هجوم عاجزی آفت كوارا می شود مینشیند مرغ بی پرواز شهپر تیغ را طبع سر کش تا کجا تقلید همواری کند سخت دشوار است دادن آب کوهر تیغ را از كزينهای رشك ابروی چین پرورت پر زنان پیداست دندانهای جوهر تیغ را جمع بازینت نکرده جوهر عریانی اشزش ماری بود کرسازی از زر تیغ را سر خوش تسلیم از تهدید دوران ایمن است کس نماند بر سر بسمل مکرر تیغ را کوه اندوهیم از سنکینی پای طلب ناله خوابیده میدانم دسر تیغ را از هنر آینه مقدار هر کس روشن است رشته شمع است (بیدل) موج جوهر تیغ را چوشعتم از خجالت ره نورد نارسید نها بجای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها كلستان جنون را آن نهال شوق در بارم که چون آهو برون می آرم از خو د قد کشیدنها چه دست و پاتواند زد کسی در بند جسمانی نه از ماین قفس پیش از نفس و ازی طپیدنها زوم ازساز هستی نیست در فزياد بیتا بی قفسی مارا ينك صبح شیدام دمیدنها زاوج اعتبار آزاده ام کرذره فظرم نباشد دامن کوتاه من مغرور چیدنها چنین در حسرت صبح بنا کوش که میکر يم که در مهتاب دارد ریشه اشکم از چکیدنها زيك تخم شرر صد کشت عبرت کرده ام خرمن اثر بن مزرع در و دن مید مدم پیش از دمیدنها در ان وادی که طافت ها بعرض امتحان آید نكاه ما ز خود رفتن سرشك ما دویدنها بسر بردیم در شغل تاسف مدت هستی رهی کردیم چون مقراض قطع از لب گزیدنها زنیزنك فسون پردازی الفت چه میپرسی تو در آغوشی و من کشته از دور دیدنها نکردی محرم راز محبت بی شکست دل که چون کل خواندن این نامه میباشد دریدنها در بن کلشن کذر نمکنی و یختند از کفتکو(بیدل) شنيد نها ست دیدنها و دیدنها شنيدنها جولان ما ندرد زنجیر خواب پا وامانده گیست حامل تعبیر خواب پا وا مانده کی زسلسله ما نيرود چون جاده ایم باند کی زنجیر خواب پا نتوان بسعی آبله افسرده کی کشید خشتی نچیده ایم به تعمیر خواب پا آخر سری بعالم تورم کشیدن است نخل نیم چو سایه زشبگیر خواب پا از آستان عجز خراما کجا رویم خاکیم خون سر شته تاثیر خواپ پا ممنون غفلتیم که بی منت طلب ما را بما رساند به شبکیر خواب پا در هرمشت تلاش غفلت غنیمت است تاوان ز چشم کیر به تقصیر خواب پا اظهار غفلت طلبم کار عقل نیست نقاش عاجز است به تصویر خواب پا سامان آرمیده کی موج كوهريم ما را سریست در خط تسخیر خواب پا ( بیدل ) دلت اکر هوس آھنك منزل است ماو شکست کوششی و تدبیر خواب پا چون سرو کافی چند بچیده اند برما باز دکر نداريم دل جیبده اند برما چون کو هر از چه جرأت زین ورطه سربراریم امواج آستین ها مالیده اند برما ای ماه چند نالی از آسای کردون مارا به زمین هم ساییده اند برما جاه از شکست چینی برفقر غالب افتاد باران زیابه مو چربیده اند برما صبح جنون بهارم رسوای اعتبارم جك قبای امکان پوشیده اند برما آينه یقینم اما بسلف او هام كره هزار تمثال پشیده اند برما يرنك نفس نشاید تکلیف صد فغان بست لبهای این نیستان نالیده اند برما در عرصه گاه عبرت چون رنك امتحانم هر جاست دست و تیغی یازیده اند برما انسان نشان طعن است در کار که ابرام عالم سربلندی کرد چسیده اند برما ناچید تاش بابست با بخت زما جدا نیست آخر چو کردن شمع سر دیده اند برما نومیدی از دو عالم افسون کر امل است روغن زمومن دست مالیده اند برما در خرفه كدایان جز شرم نیست چیزی بهر چه این سگی چند غریده اند برما (بیدل) چه سحر کار یست کاین راهدان خودبین آینه در مقابل خندیده اند برما چون شمع زاشكيك و قارم بجمان ما بال هماست پر سر ما استخوان ما شمشیر آب داده زنك ملامتیم باشد درشت کوئی مردم فسان ما عمریست هرزه تازی اشك روان ما كو كرد حيرتی که بکیرد عنان ما مارا نظر بفیض نسیم بهار نیست اشكست شبنم کل رنك خزان ما
صحيفه ٢٠ این رشته که حشر میتند گردن ما شمع از حدبت شعله نبرده است صرفه از درد نارسائی پرواز ما مپرس المرنك رفته کرد سرابی پدید دست شرمیست در گرفته دست زبان ما آتش مزن بخویش مشو ترجمان ما چون نی گره شده است بصد جا فغان ما بی باختنی و حشت خون روان ما چشم تری بگو شه دل واخریده ایم خار جگر بدیده ما رنك اشك ريخت در غنچه زار داغ هوا نیز آتش است صبح نفس متاع حبان ندامتم شبنم صفت وتلخيه بين است آشیان ما یاقوت آب گشته طلب كن زكان ما ای باد صبح بگذرى از بوستان ما با چیده رفته است بشارت دکان ما ( بیدل ) رخ نیاز نماینگه روشن است چون شمع چشم بسته رود کاروان ما چون صبح محو طاقت آزاد كس از ما مردم بغبط نفس و لب نكشوديم همت لزند کی بسر ناز فضولى در گرد خيسار تو سرافيه ست و گرنه کم نیست که ما را بدر آرد نفس از ما ناموس نظيم نبرد داد رس از ما رنگ آینه بشکست روی هوس از ما چیزی دگر از ما نتوان یافت بس از ما ما قطره بى نفس موج سرابیم محریست درین انجمن از ضعف دوکام بر عکس اثرن مزرعه یاس دمیدیم رنك آينه الميست كل هيچ نپرداخت چندین عدم آمیزه است صفای جرس از ما خاميال رسانيد بپای مکس از ما ریختم توقع مكندبارد خس از ما قانع بدله چاك شد آخر قفس از ما ما را قفس سينه كسى بسر راهش ( بيدل ) تو بقدری مگیر این ملتمس از ما چون غنچه همان به که بدزدی نفس انجا خواهی که شود منزل مقصود مقامت پیموده نشاید چو شرر چشم کشودن با گردش چشمت چه توان کرد و گرنه دل چون قطره در قفس زحم که بیدوست سرمایه ما هیچ کسان عرض فنائیست باشد که بدر افشا بدن پالت قفس انجا از پایه پیی طناب کن جرس انجا گرد عدم است آینه پیش و پس انجا یکدل بدو عالم ندهد هیچکس انجا کاز دم شمشير نبايد نفس انجا ای آینه دیگر تماشای هوس انجا از راه هوس چند دهی عرض مجنت آن به که ز دل محو کنی معنی بیداد در کوی عیسی که تواند قدم افشرد چون نقش قدم قافله ماست زمین گیر در کوچه الفت دلبستگی آینه مال است ( بیدل ) نشود رام كسى طرز و صفائی مکذوب نشد شبنم پیمال مکس انجا اظهار بخون میطید از داد رس انجا اعجاست که دارد دهن خند نفس انجا مانند ره خوابیده صدای جرس انجا غیر از نفس خویش چه گیرد عسس انجا تا از دل صد چاک نباشد قفس انجا چون نقش با از لخن نگردید روی ما ای و هم خنده بر دل آزاد ما مخند حرفی که دارد آینه مرهون صيقلست مشهود عالميم بنقصان اعتبار از بست که خو گرفته وضع ملائیم در سجده خاك شد سر تسليم خوى ما بی تخم دسته است چو مینا کدوی ما سیل خود زبان انشود گفتگوی ما اظهار عیب چون گل چشیم است بوی ما جز رنك نيست كز شکند کس بروی ما بیہودہ همچو موج زبان بر نمیکنیم حسرت سجود معبد راز مجسیم چون شمع سربلندی عشاق مفت نیست گم گشتگان وادى حيرت نظرهایم نتوان کشید هرزه نرینمای عاریت لبريز خامشيست چو گوهر سبوی ما غیر از کدا ز جبهه چو شبنم وضوی ما یعنی بقدر سوختنی است آروی ما در گرد رنك باخته كن جستجوی ما ( بیدل ) زخر نظیر من است آب جوی ما چون نکہ ازبس بشوق جلوه مجدوشيما شمع فانوس حباب از ما منور کرده اند سالم تشویش عدم از هستی ما میدمد آمد و رفت نفس پول سبب افتاده است احتياط ظاهر امواج بحر باطن است چون نگه صد مدعا از عبر مافی برده است يك مزه تا حالشود صد دشت آغوشیم ما روشنی داریم چندانيک خاموشیم ما عافیت بی اضطرابی نیست تا هوشیم ما کیست تا فہمد که از بهر چه میکوشیم ما بسکه جیب دل شکست ناله نرد پوشیم ما نیست فریادی باین شوخی که خاموشيما حیرت ما از درخشهای وضع عالم است چشم بند غفلت هستی تماشا کرد نيست شعله کردارد مقام عافیت خاکشتر است زنده کی تنها وبال ما نشد يا قبال عجز راه مقصد جزیی ناله نتوان کرد طی یادما (بیدل) وداع و هم هستی کرد نست دهر تا کہسار شد آينه می جوشیم ما دهر شور محشر است و پنبه در کوشیم ما به که ظا قمها بدست عجز بفروشیم ما نیستی هم بار تکلیفیست تا دوشیم ما چون جرس بیدرد هم ایکاش بخروشيم ما تا خيالی در نظر داری فراموشیم ما چه امكانست فردا عرض شوخی ناتوانش را مشو ایمن زتغییر قدم نم کشته زاهد زمیدان خانه گردون چه جیول بیست سیری درشتی آنقدر در باغ امکان آبرو دارد كجا باید سرما ناکسان بار سجود او مگر حیرت شفیع جرات اندیشد بیانش را که پیش از پیر هجر دانه میبینم کانش را که طفل کاسه جز تنك نينی نیست خوانش را که جای مغز پرور ده است خرما استخوانش را مكن بر جبهه بنویسم نام آستانش را چهار عاقبت عمر یست کز ما دور میتازد مدارای حسود از كينه جويها بترباشد جهان بر دستکاه خویش مینازد ازین غافل زند كز شمع باحسن نولاف کرم بازی نهان از ديده ها تصویر عاشق گريه دارد بگردش آورم رنگی که گر ماتم عنانش را خطر در آب تیغ از قعر کم نبود کرانش را که چشم بسته بر بال مارد آسمانش را بآهن میتوانم فضل برد دزد دکانش را مبادا رنك گیرد دامن اشك روانش را باین فطرت که در فکر سراغ خود کمم (بیدل) چه خواهم گفت اگر حیرت دھی پرده نشانش را چه امکانست گرد غیر ازین محفل شود پیدا مجاز اندیشی فهم حقیقت را نمی شاید رون دل نفس را پرفشان میدم خاكستم ره آواره کی عمر بست میپویم نشد یارب شهیدان ادیکاه وفا را خون مجاشد زننگی موج خلقی از طپیدن آب میگردد بقدر آگهی آماده است اسباب تشويشت همان لیلی شود پی پرده تا محمل شود پیدا محال است اینکه حق از عالم باطل شود پیدا که عنقا چون شود از بیضه تا بسمل شود پیدا که چون تمثال رنگ آینیم دارم دل شود پیدا مکرر نگی حالی از کف قاتل شود پیدا گرین دریا بمندر بلك گہر ساحل شود پیدا طبیعت باید اینجا اندکی غافل شود پیدا غنا گاه خطاب از احتیاج آگاه میکرده نفس را الفت دل هم زوحشت بر نمی آرد بگوهر وارسیدن موجها برهم زدن دارد زهو عشق غیر از عشق نتوان یافت آثاری سواد کنج معدومی قیامت عالمی دارد نفس تا هست تريج روح بالائی نباله دل کن درین دریادل هر قطره کوهی در گره دارد کریم آوازده گرنشدهمت سایل شود پیدا رۀ خاصی نگردد کرهمه منزل شود پیدا جهان را شکافی سینه تا یکدل شود پیدا بدیل قطره چون گردید کم مشکل شود پیدا کاهر کس هم یکجا تا گشت ازین منزل شود پیدا کمان کم کشته کر پیدا شود حاصل شود پیدا اگر بر روی آب اید همان (بیدل) شود پیدا چیهان گرفت غبار جنون تلاشی ما دل از تعلق اسباب قطع راحت کرد چو طفل ماشت درین انجمن تمیز فضول در آتشيم چوشمع از ضعیفی طاقت چو صبح تاخت بگردون جگر خراشی ما نفس پناه کشید از قفس تراشی ما که خود پرست عیان کرد خواجه تاشی ما که رنگ رفته مجسته است از حواشی ما جسد ز کسوت تنزیه تن شوخی زد نداشت کرد دگر آسمان یکتائی کسی مباد خجل از نفاق اعراض بهر زمین که فتاديم بر نخواست غبار بسوی پیرهن آمیخت بد قماشی ما خیال قرب شد احکام دور باشی ما عرق نميدہ بمالند از نيات يشي ما حیات تنگ شد از پهلوی فراشی ما زنشاه می نمکين ما مشو ( بیدل ) قدم در آب گهر زد ادب معاشی ما
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه چه ظلمت است اینکه گشت غفلت تختم بار ان ز نور پیدا فسون و افسانه تو ومن هشتاد پرچشم و گوش دامن در آمد و رفت محو گشتیم و پی بخیالی نبرد کوششی بفهم کیفیت حقیقت کجاست پیش کساست فطرت نیاز رفتار وارسین بلم ز گفتار فهم چیدن چو آیینه صد جمال پنهان ز دیده بی نگه مبرهن اشاره دستگاه خلقان عیان ز مژگان موی چینی کان افلاک پربلند است اثر هم با روی تصنع چکیدن اشك ناله زاسید و سجده ما به ریشه واشد نیاز و ناز كمال و نقصان ز یکدگر ظاهر و عیان بهم اگر چشم باز گردد قیامت آئینه ساز گردد ملایمت چون شود ستمگر زهم در اندیشد سخت روتر گذشت چندین قیامت اما درین بستان بی تمیزی ز انقلاب مزاج اعیان بحق امان بیدلست (بیدل) همه به پیش خودیم اما هزار پای ز دور پیدا غبار مجنون بدشت روشن چراغ موسی بطور پیدا ره که کردیم چون نفس طی نشد بجدین عبور پیدا بقدر شکل قیاس اینجا نمیکند چشم كور پیدا به پیش خود نیز کس نگردد جز بقدر غرور پیدا چو صبح صد هزار کسوت ز پیکر شخص عور پیدا گشاد و بست دو سلیمان ز پرده چشم مور پیدا بس است اگر گرد خط کشیدن زكلك نقاش زور پیدا فتادگی همت آزما شد که عجز تا شد غرور پیدا ذکور شد از اناث عریان اناث شد از ذکور پیدا کز اعتبارات جسم خاکی چو عنبریم از قبور پیدا چو آب از حد برد فشردن نمیشود جز غلور پیدا زبنبه گوشهای غافل چونی گره کرد صور پیدا علامت عافیت ندارد چو گردد آب از تنور پیدا چه افسرده می بند لوشد که بمحفل من وما بیا که کشود راه فتودنت بقدرین فسا حسر ابیا تك و تاز و هم جنون عنان بسپرده بیرون کشان تو غبار باخته طاقتی بزمین عجز رسا بیا سرو پود شبکه بهم رسدتك و تاز ها بقد ر رسد خم انتظار تو میکشم بوداع قد دو تا بیا کس ازین حدیقه نمی برد ثمر و تی قسمت بی سبب چو چنار کو طلب کنی بهزار دست و پا بیا بفسون ساحت هرزه دو در جز آیی تکلفم ده ام ز حیا رسیده بکوش من که خرق کن آمله پا بیا غضب است مقدم هوس طرب دلی حاصل عبرتی سر بام فرصت پرفشان چوسحر بکسب هوا بيا بغبار قافله سلف رسیده و گذشته صفی بکش مزدن صلا که بیا وروقفا بيا بیشان چه خنده پرداز ز ترانه قسمی دگر رهت سیه شده خون من به بهار رنگ حنا بيا بادای ناز فضولیست رو برك حسن قبول کو ستم است دعوت پشه کشی که بگاه معانی کـه ایـا تو چو شمع در بز انجمن بهوس ستمکش سوختن که فسانه است و رامسر که بطرز جانب ما بیا من بیدل از در عاجزی بچه سوز و ساز چار سم هـه توست حکم رو برو همـه جاست شو در بابيا چه ممکن است که راحت سری بر آورد از ما مگر نفس رود و دیگری بر آورد از ما چو رنگ خیمه ناموس وحشتیم بگردن ز خویش هم که برآید پری برآورد از ما دماغ ما سر غواصی محیط ندارد بس است ضبط نفس گوهری برآورد ازما فسرده ایم زتفاق عقل چاره محالست جنون مگر که قیامت گری برآورد ازما بهار بخودی افسوس گل نکرد زمانی که رنگ رفته چمن پیکری برآورد از ما بعرصه دو نفس انقلاب فرصت هستی کمان نبود که دل لشکری بر آورد از ما شرار کاغد اگر در خیال بال کشاید چون تیکر وفا محتری برآورد از ما فلك زصبح قیامت فکنده شور بعالم مباد پنبه گوش کری برآورد از ما برنك غنچه نداریم برگی عشرت دیگر شکست شیشه مگر ساغری بر آورد از ما در انتظار رهایی نشسته ایم که شاید روی ما مژ دستن دری برا ورد از ما چو (بیدلیم) همه تا گزیر نامه سیاهی جبین مگر بعرق کوثری برآورد از ما چیده است لاف خلق بجدین ترانه ها ریخت دره منظر خورشید خانه ها نشنو فای کشت تعلق ندامت است جز ناله نیست ریشه زنجیر دانه ها آتش اگر ز گرمی خوبت نشان دهد انگشت زنهار کشد از زبانه ها پرواز بی نشان سرا بال رنگ نیست گو بيضه بشکند بکلاه آشیانه ها هر عضو من چوشمع ادیکاء نیستیست تا نقس نام من و این آستانه ها زین بزم فانی هم راحت مخاك برد آب محيط رفت بکوزه گرانه ها آن کس که بگدرد زغم زلف یار گیست بر دل چه کوچه ها که ندادند شانه ها نومیدم ستمکمش خند و جمعیم نیست آسوده ام بخواب عدم زین فسانه ها کوشش بدود کعبه تحقیق ده نوید آواره ماند ناوك من زين نشانه ها آتش زدند شب ورقی را در انجمن کردم سير فرصت آئینه خانه ها در دامگاه قسمت روزی مقیدیم ( بیدل ) به بال ما گره افگند دانه ها چیست این باغ و این شگفتنها سر آبی و سیر روغن ها توجه از اصل نبرد هم رشته دارد فضای سوزنها اعتبار زمانه یکباریست قطره گوهر شد از فسردنها خاک گردم ره طلب بندم سرمه مالم بگاه شیونها حیف نشکافتیم پرده دل دانه بودست مهر خرمنها موج زدم نود غنچه کوه وده دشت چین گرفته است طرف دامنها شب ما را چراغ فرصت تو همه روشن کن است روزن ها کو فضاییکه وا کنیم پری رفت پرواز با نشیمن هـــا فکر خود بیصدای هوس است سر گران شد جهید گردنها یارب ازسعی بی اثر تا چند آب کوبید کسی بها ونهــا گر ننالم کجا رود ( بیدل ) ششجهت بیکسی ومن تنها حرص فرصت انتظار و دور رنك است آسیا دل زنویت جمع کن بربند رنك است آسیا يك ندامت کار چندین دانه دل میکند کزتوانی دست برهم سود نشك است آسيا سنگ هم آئینه تحقیق صیقل میزند عمر ها شد در تلاش رفع زنك است آسيا تا نفس با قیست کرد رزق میگردد، باش آب چون واماند از رفتار تنك است آسیا آسمان هم تا کجا در فکر مردم تا زند رنگ روزی خوار بسیار است دنگ است آسیا سعی روزی با بلای بی امان جوشیدن است بیفتر در گردش از باد تفنگ است آسیا از من و ما هر چه اندوزی کف ناز وستی است عاشق این حرص آتش چنك است آسیا تاقیامت گردش افلاك در کار است و بس کس نفهمید اینکه میگردد چه رنك است آسیا زیر گردون ناامید امن تاکی زیستن دانه ها ز یجا برون آید تنگ است آسیا نی زمینت عاقبت گاه است نی چرخ بلند بام مجنونم طرف ست آخر دو سنگ است آسیا (بیدل) از گردون سلامت چشم نتوان داشت الوداع ای دانه گوکاه نهنگ است آسیا جان بست باوحشت جنون محمل ما را مگر لیلی بدوش جلوه بندد محمل ما را ندارد گردن تسلیم پیش از سایه موئی محبت برسر نشك گردند تیغ قاتل ما را صفای دل بحیرت بست نقش پرده هستی فروغ شمع کاه از دعا شد محفل ما را دل از سعی امل بروضع آرا مید، میلرزد مبادا دور بنی جاده سازد منزل ما را زخشکپای وضع عافیت نمیشود همت عرق ایکاش در دریا نشاند ساحل ما را محبت بک بود الزجلوه مشتاقان این محمل به معمور نگه چون شمع برد آب و گل ما را غبار احتیاج امواج دریا خشك ميسازد عیار تا مگريد آروی سائل ما را ادرنگ وفا انك برافشانی چه بنك است این طپیدن خاك برسر کرد آخر بسمل ما را شکست آرزو زین بیش نتوان در گره بستن گران جانی زهو سو بردل مارد دل ما را تپز از سایه ممکن نیست فرق دور بردارد بروی شمدند گردانی غبار کاهل ما را حباب پوچ از آب گهر امید ها دارد خداوند الحق دل بخشان ( بیدل ) ما را
حرف الالف حسن شرم آئینه داند روی تابان ترا چشم عصمت سرمه خواند گرد دامان ترا مدعا شابت همين مژگان تسلیم ساز نیست هرین موج ستم قربانیست حيران ترا در گرفتاری بود آسایش عشاق وبس آشیان از حلقه دام است مرغان ترا غير جرم عشق در آزار ما آزرده كان جبه بسیار است خوی نایشیان ترا پیکر مجنون به تشریف تو محتاج نیست كسوت خارا همان زيبا ست عربان ترا میتواند دفترم غرق شکست از موج کرد ليك نشناسم ز ربك خويش پیمان ترا با تنوك يك چشم رسوای تماشای بتان چون مژه صد چاك میباید گریبان ترا بسکی بد خویی طید از آرزوی ناوکت میکند در سینه دل هم کار پیکان ترا گلشن از اوراق گل مهریست پیش عندلیب میکشاید دفتر خون شهیدان ترا سرمه از خاك شهيدان گر بیامیزد غبار میکند تعلیم ده زبان بیخوابان ترا طینت ابی از غبار خود بدوش افگنده نیست ناتوان بستن ببنید احرام دامن ترا تشنه مخمير خضر جوش دو بالا میزند گر عصا گیرند بندجای مژگان ترا ای دل کم کرده مطلب میبرد نالی نالکی چوقی انرامت اثر کم کرد افغان ترا (بیدل) از رنگین خیالیهای فکرت میسزد جدول رنك بهار اوراق دیوان ترا حسنی است بر رخش رقم مشك ناب را مست خيال ميكده نرکس تو ایم خاکستر است شعله ام امروز و خوشدلم اسباب زنده کی همه دام تحیر است سیماب را ز آینه پای گریز نیست دا ما وصیل صحبت نادان چه ممکن است نظاره کن غبار خط آفتاب را شود جنون کنند قدح ما شراب را یعنی رسانده ام بصبوری شتاب را غیر از فریب هیج نباشد سراب را دارد تحیرم نفس اضطراب را موج گهر بخاك تپد مسیزد آب را هر جلوه باز شیفته رنگ دیگر است بوی بهار شوقی ترا رنك معجزیست مارا ز نیع عمر که متراست که از ازل کوشور معنی که درین عبرت انجمن طوفان طراز چشم من از پهلوی دلست تاچند رشته نفس از وهم ناله یی (بیدل) شکسته رنگی خاصان مشرب است ناشنید شکستی ورق آفتاب را آن حسن برق نیست که سوزد نقاب را کار رقص و زخردہ صیغ کباب را بر موج بسته اند کلاه حباب را گرد شکست شییشه کنم ماهتاب را سامان آبروست ز دریا سحاب را دیگر بیای خویش مپیج این طناب را حیرت حسی است در طبع ننگه پرورد ما ما هستی از عدم بر زم بضاعت آمدیم دفتر ما هر که نازان سطت بی شیرازه است نسخه نوشت سواد چشم نعر خوانده ایم چون جرس عمری طپیدیم و هم نگذاشتیم شخصیت آیینه اند گرفتاری کرد ما باخت رنگی ندارد در بساط نرد ما گو حيا نام کشد خاك بيابان گرد ما گرسیه کرده سرایم نیست باطل فرد ما سخت بیهالی چغد نالد زبید درد ما مشت موهومیست گرما نام هستی میبریم يك تأمل چون نفس بر آیینه چیده ایم چون سحر بیهوده از حسرت نفسها سوختیم شمع را خاکستر خود هم بباد شو شرئیست (بیدل) اقبال صفیهی بر نمیداند بدست چون سحر کز دشمن بود ماحشرده آوردما حیرت عیب و هم بس کزو انکافی کرد ما آتشی روشن نشد آخر ز آه سرد ما به که گیرد عبرت از ما دشمن نامرد ما آفتاب بام عجز است رنگ زرد ما حیرت دل کر نپرداز بضبط کار ها نیست زندانکاه امکان سنك راه وحشتم از خرام موج می چشم قدح واضت وبس بشکه در هیکل زمین ذوق تماشا خاك شد خواب راحت بسته مژگان بهم آوردنست ناله می بندد بتقرای طپش کهسار ها چون نگه سامان عينك دارم از دیوارها دارد این نقش قدم خمیازه رفتار ها ریشه می آرد برون نظاره از گلزار ها سایه میگردند از افتادن این دیوار ها طاقی و و هم پیچیده است مانند حباب عندلیبان را ز شرم ناله ام مانند شمع موجہای این محیط آخر گهر خواهند شد فقر در هر جا شررو پاس سامان میکند چون سحرسعی خروشم قابل اظهار نیست بیدل این گلشن زبس منظره حسن افتاده است تار مژگان میدمد کز دستہ بندی خار ها جز هوا نبود سری در زیر این دستار ها شعله آواز بست آیینه منقار ها سینه خوابیده است در پیچ و خم زنارها کجکلاهی میزند موج از شکست کارها به که برسازم شکست رنگ بند و تار ها حیرت دیدار سامان سفر داریم ما خندها چون گل از چاك كريمان است وبس از ندامت سیرها در باغ عشرت میکنیم گر چه از جوهس هم افزونست دایمون چنان تا نگاهی گل کند ذوق تماشا رفته است در دماغ شوق درد حسرتی پیچیده است دامن آئینه امشب بر کمر داریم ما نسخه از دفتر وضع سحر داریم ما گل بسر داریم تا دستی بسر داریم ما این تهی دستی هم از تقد هنر داریم ما چون شرر سامان فرصت اینقدر داریم ما کیسٹ جز تیغ تو کا هم دم چسر داریم ما تا سراع کوه در دل نظر داریم ما بی تامل صورت احوالما نتوان شناخت چون حباب اینجا متاع خانه برق خانه است نیست چندان رونقی در رنك عيش بی ثبات هر که از خود میرود ماتم کرد رفتنش جرأت پرواز برق خرمن آسوده کیست باغ و هم آز ماست (بیدل) برونشاندن مکندرو لاله سان آیینه داغ جگر داریم ما روز و شب گرداب وش در خود سفر داریم ما کسوت آهی چود و دودل به بر داریم ما آه نتوان گفت آتش در جگر داریم ما ورنه صد گل خنده دريك مشت زر داریم ما چون نفس از وحشت دلها خبر داریم ما یک جهان آشفتگی در بال و پر داریم ما صبح ایم اما بوحشتها هم آغوشیم ما شور این دریا فسون اضطراب ما نشد بحر هم نتواند ایما کرد وضع تشنه کی شوخ چشمی نیست کار ما رنگ آینه مرکز کوهم برون گرد خط گرداب نیست همچو شبنم بانسیم صبح هم دوشیم ما از صفای دل چوگوهر بد مدن کوشیم ما جوهریم آب از دم شمشیر می نوشیم ما چون حیا پیراهن از عیب میپوشیم ما هر کجا حرف از ان لب سرزد گوشیم ما هستی موهوم ما يك لب گشودن پیش نیست خواب ما پهلو نزد بر بستر دیبای خلق گاه در چشم ترو که بر مژہ گاهی بخاك چشمه بی آبی اشکم از طوفان شوق کی برد یارب که خوبان با مان (بیدل) کشند چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما ازین مژگان خودچون چشم خس پوشیم ما همچو اشك نا امیدی خانه بردوشیم ما رقص بر میزان و ناله می جوشیم ما کرخیال خوشه لان چون شب فرا موشیم ما حیف است گشه سعی دگر باده کشانرا حسرت همه دم صيد غم قامت پیریست عالم همه باز است تو محجوب خیالی مادر سحر ازيك جگر چاك دمیدیم دل جمع کن از کشمکش دهر برون آ سرمایه چو صبح از دو نفس بیش ندارید یاران بخط جام ببندید میان را گل در بر خمیازه بود شاخ کمان را بند الفمژه برداز طبع ساز کان را آهی نکشیدیم که نکوفت جهان را کین بحر در آغوش كير دلخت کران را بیہودہ برین جنس مچینید دکان را ما صاف دلان سر شکن طبع درشتیم غفلت زمیرم باز نکردید چو گوهر آسوده روان جوش تشویش ندارند دیدار رسیدیم مهیری از دم و آرام گردون همه پرواز و زمین جمله غبار است ( بیدل ) زنفسمها روش عمر عیانست برسنگ ترحم نبود شیشه گران را نادیده گره ساخته ام خواب گران را منزل طلبی ترک مکن ضبط عنان را پرواز نگاه است تحير فقان را منزل مجانبند اقامت طلبان را نقش قدمم از موج بود آب روان را حیف کز افلاس نومیدی فزاید مرد را چون خمیازهی دل گره گیر آید تنگ يك تغافل میکند سرکوبی صد کوهسار دست اگر کوتاه شد پردل نشاید مرد را در فسوس مال وزر کو دست ساید مردرا در سخن میباید از جا در نیاید مرد را از تترلبهـاست گر در کام آزا ده کی جدول آب و خیابان چمن منظور کیست دامن رسم تکلف بر سراین هفت خوان پین پیشانی بیاد دامن آید مرد را زخم میدانهـا کشد تا دل کشاید مرد را دست غیرت تا غبار از دل زداید مرد را
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف در مزاج ماه آماده است تاثیر زمین خیز کم پیدا شود کردن نزاید مرد را تا کزرر رغبت اقبال باید زیستن جلوه دیبا صدوث زن مباید مرد را جوهر غیرت درین میدان نیاند نهان تیغ میگردد زبان و می ستاید مرد را کز زمیم وزر وفاخواهی نخست جهد کن مایه حکومات الزا مساکی که شاید مرد را بیدل این دنیا نه امروز است جایگاه است و بس تاجهان باقیست زن می آزار ماید مرد را خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما میدود می کز همان سر و خط پر کار ما از ادب پرورده کان یاد تمکین توایم موی چینی میفروشد ناله در کهسار ما سعی ما چون شمع بیتاب هوای نیستی است تار رنگیست از خود میکشد منقار ما گرهمه مخل شود خواب بهار اعجاز است سایه گل زهره رزاست در کازار ما تا تک رنك بامل باخت پروازی و بس چون سحر تا کی شود شبنم قفس بردار ما بوی گل مفت تامل هاست کروا میرسی نبض واری در نفس پیچید بیمار ما در مایم از خجلت سامان موهومی عبس اندک هم چیز دارد خنده بر بسیار ما شهرت رسوائی ما چون سحر پوشیده نیست کل زیب جند می بندد ره دستار ما از ازل آشفته یی بنیاد تعمیر دلیم موی مجنون چیدن است از سایه دیوار ما پاس پیری قطع کرد از ما امید زنده کی بسکه خم کشتیم افتاد از سر ما بارما همچو عکس آب تشویش از بنای مانرفت مرتعش بوده است کوئی بخیه معمار ما در خور مرسطر (بیدل) باید از خود رفتنی جاده ها بسته است بر سر قاصد از طومار ما خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا مینمائی چشم حق بین را ره باطل چرا مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده شاهباز قده سی ورجیفه مایل چرا بحر طوفان جوشی و پرواز شویی موج است مانده افسرده و لب خشک چون ساحل چرا چشم وا کن کامین با دوت ماوای تو نیست بر كف خاكستر افسرده بندی دل چرا پستی یا حوج سد جسم درراه تو چیست نیستی هاروت میدی در چاه بابل چرا عبرت صحرای امکانت دروژی پیش نیست از وطن یکباره کشتی اینقدر غافل چرا زین قفس تا آشیانت نیم پرواز است و بس بال همت برنمی افشانی ای بسمل چرا قمری یکسرو باش و عندلیب يك چمن میشوی پروانه گرد شمع هر محفل چرا در انجا میکشد از کیسه دریا كرم ای توانگر برنیازی حاجت سایل چرا ناقة وحدت متاعان دوش آزادی است چون شرر برسنك باید بست محمل چرا خط سیرابی ندارد مستمر موج سراب (بیدل) این دلبستگی برنقش آب و گل چرا خاکسار تو طپیدن کند آغاز چرا جرس آیسه بیرون دهد آواز چرا جذب حسنت گره از بیضه فولاد گشود دیده ما بجمال تو نشد باز چرا کرد ما را که نشست است براه طلبت بخراحی نتوان کرد سر افراز چرا دل بدست تووما از تو دکر مانع کیست خود نمائی نکند آیینه پرداز چرا سیل بنیاد حباب است نظر وا کردن هوش ما هم نشود خانه بر انداز چرا ساز بیتابی دل گرنه خروج آهنگ است نفس از بیم طپش می شود آواز چرا گرنه سازيست یقین رابطه هردم زیر شکوه شد زمزمة طالع ناساز چرا بی نگاهی اگر از عیب و هنر مستغنی است حسرت آیسه دارد لب غماز چرا آتشی نیست که آخر نشود خاکستر پی انجام نمی گیری از آغاز چرا نیست جز خود شکنی دامن اقبال بلند آخر ای مشت غبار اینهمه پرواز چرا (بیدل) آیینه معشوق نما دور نست این نیازی که تو داری نشود ناز چرا خدا جو شمع دهد جرأت آب دیده ما را که افکند نما گردن کشیده ما را شهید تیغ تغافل بر آستان که نالد لطامیسنت چو اشك از نظر چکیده ما را چه دشت و در که نکردیم قطع درپی فرصت کسی نداد سراغ آهوی رمیده ما را نداشتیم بوهم آنقدر دماغ طپیدن بیاد داد نفس خاك آرمیده ما را با فعال رسیدیم از فسون تعلق برخ فگند حیا دامن چیده ما را مگر محكمة دل یقین شود حق و باطل گواه کیست حدیث زخود شنیده ما را نمیبرد همت کس از تلاش کوی تسلی میفکنند درین ره سر تپیده ما را زریشه تابه ثمر صد هزار مرحله طی شد که کرد این همه قاصد بخود رسیده ما را مژه زهم نکشودیم تا چکید تم اشکی گداخت شرم رقم كلك شق ندیده ما را مراد نا به ابد نالد و خروش نکردد بیاد شمع مده صبح نادمیده ما را مقیم کوشة نقش قدم شویم و کرنه دو که حلقه کند پیکر خمیده ما را نهفته است فضا سرنوشت معنی (بیدل) رقم كجاست مگر خط کشی جریده خداوندا بآن نور نظر در دیده جانها بقدرا انتظار ما جمال مدعا بنما نه رنگی از طرب داریم و نی از خرمی بویی چمن بكسردیمایم آیینه ما را بما بنما شفیع جرم مجرمان بجز حیرت چه می باشد بحق ديدة (بیدل) که ما را آن لقا بنما خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را بخود کردی در از آخر زبان دود دلهارا هوایت نکهت گل را کند داغ دلشگنتن تمنایت تنگه در دیده خون سازد تماشارا سفید از حسرت آن انتظار است استخوان من که یارب ناوکت در کوچه دل کی نهد پارا غبار رنك ما از عاجزی بالی نرد ورنه شکست طرمات امروز سینه میکند ما را حریف وحشت دل دیده حیران نمیگردد گهر مشکل فراهم آورد اجزای دریا را سخن تا در جهان باقیست از صدومی آزادم زبان گفتگوها بال پرواز است عنقا را خزانی چهره بس باشد بهار آروی من گواه فتح دل دارم شکست رنك سیما را بلند و پست خار راه عجز ما نمیگردد به پهلو قطع سازد سایه چندین کوه و صحرا را الهی از سرما کم نگردد سایه مستی که بی صهبایه پیشانی سجودی نیست مینا را بزم وصل از شوق فضولم این نیم (بیدل) مباد آبیم نفهمد تغافل کردد ایما را خط جبین ماست هم آغوش نقش پا دارد هجوم سجده ما جوش نقش پا راه عدم بسعی نفس قطع میکنیم افکنده ایم بار خود از دوش نقش پا رنج خمار تا برسد در سراغ دوست بستم سبوی آبله بردوش نقش پا چون جاده تابراه رضا سر نهاده ایم موج گل است برسر ما جوش نقش پا سامان عیش ما نشود کم زبعد مرگی نامشت خاك ماست قدح نوش نقش پا مائیم و آرزوی جبین سائی دری افسر چیه میکند سر مدهوش نقش پا چشم اثر ندیده زرفتار ما نشان چون سایه ایم خواب فراموش نقش پا هر سر که بخت ديك خيال رعونی پوشیدش آسمان نه سرپوش نقش پا مستانه می خرامی و ترسم که در رهت بارنك چهره ام ببرد هوش نقش پا در هر قدم زشوق خرام تو میکند خمیازة فغان لب خاموش نقش پا گاهی خرام میپچک از پای ناز کت رنگ حنا بگرمی آغوش نقش پا رنك پیام از خط تسلیم ریختند يك جبهه سجده است روپوش نقش پا (بیدل) زجوش آبله ام در ره طلب گوهر فروش شد چوص دف کوش نقش پا خواجه ممكن نیست ضبط خمره حفظ مالها جاده بسیار دارد آب در غربال ها کر همین کوس و دهل باشد کمال کروفر غیر رسوائی چه دارد دعوی اقبال ها ساده کی مفت نشاط انکارهیجا حسن هم جامه نیلی میکند از دست خط و خالها پیچ و تاب خشك دارد در کمین ما و منت بر سر پر غازه تازی بسته گیر از نالها کوشش الفاظ از معنی سپیدت روشن است تا بیده نومیدی از ریشیدن این زالها شعله هستی ما آتش کر همین خاکستر است رفته میندار پیش از کاروان دنبالها زیر چرخ آثار کلفت تا کجا خواهی شمرد شیشه ساعت پر است از گرد ماه و سالها شکوه ات از هر که باشد د که در دل خون شود شرم کن زان لب که گردد محضر تبخالها هريش وين حتى مير در پيش مغروران جاه سعی صیدی برنمی آید باین دجالها خلق را ذوق تعلق توام طمأنی کرد رنك هم افتاد بروازی بقید بال ها میفروشد هر کسی ما را بنوع عجز کی جنس ما عمریست قربانیست از دلالها حیرت آئینه ام (بیدل) تماشا کرده بست بال صیقل دارد از پنہائی تمثال ها
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف حیا الخرت غفلت دوری از انس است محرم را تبسم‌های گندم چین دامن کشت آدم را ز جرئت قطع کن گر میدمید انگاه تسلیمی که تیغ اینجا بوشها میشمارد برنش دم را ز تحريك مژه بر پرده‌های دیده میلرزم که بوی غنچه در هم میکشاند صفحه نم را درین محفل ندارد عافیت وضع ملایم هم اگر صد تو کر بائین همان زخم است مرهم را درین گلشن نقابی نیست غیر از شرم بیدلی بفر مائی همان جوش عرق پوشید شبنم را حوادث کیست تا برداشته وضع هموازی بود مشکل کشا کش از کمان بیرون برد خم را سراغ از هرزه گردی نی فلك جلوه ها دارد غبار وحشتی از یاد غنچه گیر عالم را ا گر از کرد راهت چشم آهو سرمه بردارد تحیر همچو تار شمع سوزد جوهر دم را چشم شوخ آ کی عیب جوی یکد گر بودن مژه برهم زنید و بشکنید آئینۀ هم را کجا اندیشة تارند آگهی از راستان (بیدل) زانگشت است یکسر میل کوری چشم خاتم را داغ عشقم نیست الفت با تن آسانی مرا از نفس برخویش می‌لرزد بنای غنچه‌ام راز داربیما یعنی کوس شهرت بوده‌است کرد بیتاب از طواف دامن محروم نیست میروم از خویش در اندیشهٔ باز آمدن این چمن یارب بخون غلطیده بیداد کیست چون شرارم ساز بیدلی حیا ارشاد کرد پیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا نیست غیر از لب گشودن سیل ویرانی مرا چون حبابم پیشتر عیب است عریانی مرا زد بصحرای جنون آخر پریشانی مرا همچو عمر رفته یارب بر نگردانی مرا کرد حیرانی بجوشم چشم قربانی مرا یعنی از خود چشم پوشانید عریانی مرا بی سبب در پردهٔ اوهام لافی داشتم خامت خونین دلان اشرب صدر دی بیش نیست بر سبکر وحم زفکر سخت جانی فارغم همچو موجوم سودی دست ندامت آب کرد هیچ الفت برنتابد صافی آئینه‌ام جلوه مشتاق بهشت و دوزخم منظور نیست میرود از موج ربط فانما نقش حباب شد نفس آخر باب انگشت حیرانی مرا بس بود چون غنچه زخم دل گریبانی مرا چون شرر در سنک نتوان کرد زندانی مرا بعد ازین هم کاش نگذارد پشیمانی مرا میکند ناچارو خس در دیده مژگانی مرا میروم از خویش در هرجا که می‌خوانی مرا تیغ خونخوار است (بیدل) چین پیشانی مرا داغ گل کرد بهار از اثر لالهٔ ما چند چون چشم بتان قصه سالاری ناز عاقبت همچو چنار از اثر دست دعا همچو شمع از چمن آئینه‌سا برخ زده‌ایم سرمه کردید صدفای جرس نالهٔ ما اثر روز سیاه است بدنبالهٔ ما آتش آورد برون زهد کهن سالهٔ ما گرسد رنگ بپر واز شود هالهٔ ما محو جولان هوس کشت سر و پایاد تو با همه جهل کز از زاهد و مکرش پرسی برسیه بختی خود ناز دو عالم داریم آب باید شدن از خجلت اضهار آخر داشت رنگی ز هوا شعلهٔ جوالهٔ ما ساحری نیست فسون فیل کو سالهٔ ما سایه دارد مژه‌ات برسر تبخالهٔ ما عرق هستی کرد در نظر ژالهٔ ما در ته بیضهٔ افلاک تمثال (بیدل) تا بکام طپشی بال کشد نالهٔ ما داغم از سودای خام غفلت ووهم رسا نیست برقی جاشکبداری چون بخاطرهای ناز از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض زنده‌ئی مخمل کش وهم دو عالم آرزوست هر چه صدپایم طپش آماده‌شد جستجوست هر نفس صد رنگ میکرد عنان جلوه‌اش او سپهر و من كف خاك اوكيا ومن كجا پیش ازین آتش مزن در خانهٔ آئینه‌ها رنگ تمثالی مگر آینه گردد توتیا میطپد در هر نفس صد کاروان بانگ درا زین بیابان نقش پاهم نیست بی‌ آواز پا تا کشد شوخی عرق آئینه ریزد حیا قهر را کردد جناب بی‌نیاز بهانه چیست هرکرا الفت شهید چشم مخمورت کند نیست در بنیاد آشفته خانهٔ نيرنگ دهر آرزو خون گشته نیرنگ وضع نازکیست قامت او هم یکا سر گوی رعنایی شود پای در پر هن زن (بیدل) کف افسوس بود اینقدر پاها بس كه تا کورت رسد فریاد ما نشه انگیزد ز خاکش گرد تا روز جزا آنقدر خاکستری کآئینه گیرد جلا غمزه دارد دور باش و جلوه میگوید بیا سرو را خجلت مگر در سایه‌اش دارد بپا خاك نومیدی بطوق سعی های نارسا عالمیم چون بینند میومی از بیان ما ما را چو شمع باب گداز آفریده اند چون شعله سر بماتم بالا نهاده ایم پرواز ناله نیز بجائی نمیرسد جز داغ نیست مائدهٔ دستگاه عشق کو خامشی که شانه کشی مدعا شود در سرمه بال میزند امشب فغان ما یعنی زعجز ذره تر است استخوان ما خاشاك وهم نیست حریف عنان ما از بس بلند ساخته اند آشیان ما آتش خورد كبك شود میهمان ما آشفته است طرهٔ وضع بیان ما عرض كمال ما عرق آلود خجلت است شبنم صفت زسنگ سبکسار میرویم شوخی نگاه ما نفروشد چو آینه رنگ شکسته آئینه بیخودی بس است با آنکه ما اسیر کمند حوادثیم پیداست راز سینه ما (بیدل) از زبان از است اگر بلند شود آسمان ما بوی گل است ناقه کش کاروان ما عمریست غنچه است زحیرت دکان ما یارب زبان ما نشود ترجمان ما عنقا ست بی نشان بسراغ نشان ما يك پارهٔ دل است زبان در دهان ما داد یکعالم تعلق گشت حیرانی مرا جوش زخم سینه‌ام کیفیت چاك دلم مد عمرم یکقلم چون شمع در وحشت گذشت پردهٔ ساز جنونم خامشی آهنگ نیست احتیاج خود شناسی جوهر آئینه نیست عاقبت کرد این در واکرده زندانی مرا خونمی رفت توای گل کز نخدانی مرا آشیان هم بر نیاورد از پرافشانی مرا ناله میکردم بچرخنگی که گردانی مرا من اگر خود را ندانم تو میدانی مرا محو شوقم بوی صبح انتظاری برده ام ای ادب سازخموشی نیز نی‌ آهنگ بست عجزهم چون سایه اوج اعتباری داشته‌است ناله واری سر نجیب دل برون آورده‌ام (بیدل) افسون جنون شد صیقل آئینه‌ام مرده ای حیرت همان در چشم قربانی مرا همچو مژگان ساخت موسیقی حیرانی مرا کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا شعلهٔ شوقم مبادای پس نشانی مرا آب داد آخر برنك اشك عریانی مرا درین ارزی زجبههٔ اخلاق چین کشا آب حیات جوی جسد جوهر سخاست کز قیمت از مآل حلاوت نبردهٔ حیف است طبع هرزه درائیت قفا خورد از غیب سنک نقش نگین نسخ باب یافت همچند آستین گره آرد جبین کشا راه ترا وثی چو ظروف کاسین کشا باری زاشك شمع سر انگبین کشا یاران حذر کنید زخير مرین کشا ای غنچه توهم زۀ زیر زمین کشا از سایبان دریغ نشاید نعمت منم اگر به تنگی خلقت ناز جاه افسانه های پیر زن و رسم طفلی ته باغ و بهار بستهٔ سیر تغافل است تحقیق هر قدر دمدت میلت نفس گیم بکفت نیست لب آفرین کشا چین دار تر ز نقش نگین آستین کشا کو مرد قدرتی دلت از بد کین کشا مژگان بهم نه و نظر دور بین کشا کوهر سوزی نگه واپسین کشا (بیدل) بهرچه عزم کنی وصل مقصد است اینجا نشانه هاست نودشصت از کمین کشا در خونتنی همه صلح است نه جنگ است اینجا گرداب رهند عدمیم سیه بختی است درزة عشق ز دل فکر سلامت غلط است شوق دل همسفر قافلهٔ بی‌هو شیست غنچه شو دامن آرام بچنگ است اینجا خانه آئینه بر روی که تنگست اینجا گرهمه سنک بود شیشه بجنک است اینجا قدم راهروان کردش رنگست اینجا چشم بر بند گرت ذوق تما شائی هست طائر عیش مقیم قفس جرایست چرخ پیمانه بدور افکن یکجام نیست از ستم بید دلی ظالیمنا هیچ مپرس صافی آئینه در کسوت زنکست اینجا مکدر از کلشن تصویر کم رنگست اینجا مستی مایه تو آواز تر نکست اینجا آنچه پیش تو نگاه است خدنگست اینجا
— غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه — حرف لاف طرف دیدۀ خوبان نگردی زنهار اشك چون آينه شد كام نهنك است اینجا شیشه تا داده ز كف مستی آزادى چند دامن ناز بری شیشۀ سنك است اینجا دو جهان ساغر تكليف ز خود رفتن ماست دل هر كس بطپد قافیه تنك است اینجا منزل عیش و محنت كدۀ امكان نيست چين از سایه گل پشت پلنك است اینجا وحشت آنست كه تا آبله باز خود بروم ورنه تا همتم شتاب است در ننگست اینجا ( بیدل ) افسرده کیم شوخی آهی دارد تا شرر هست ز خود رفتن سنك است اینجا در داغ دل نهان بود از رفته كان نشانها این آتش آگهی داد ما را ز کاروانها چند انكه شمع کاهد با عافیت قرین است بازار ماندارد سودی باین زیانها مشکی ز بس فشرده است این عرصۀ جدل را میدان خزیده يك سر در خانۀ كمانها این وادى غرور است فهمیده بایدت رفت در جاده است اینجا خوابا شدن سنانها جوش بهار جسم است آثار سخت جانی جوهر فكنده بيرون زين رنك استخوانها پرواز تا جنون كرد گم شد مراغبارا حت پرواز بازو بالد خاشاك آشیانها تیغ غرور بشکن در کار کاه کردن آتش زبانه دارد در گوش قمریانها در بار كاه تعظیم اقبال بی نیازست تمييز بوسه نیست منظور آستانها تقلید فقر نتوان در جاه پیش بردن بحر از گهر چه نازد پرداخت کرانها جائی نمیتوان برد فریاد بی رواجى كشتی شکست تاخر تا تخته شد دکانها پستی به بلند بسیار دارد ترده چاه همواریت رها کن بام است و نردبانها پرواز و هم ( بیدل ) زين بيشتر چه باشد برده است گردش سر ما را بآسمانها در شهید راحتت فقیران بوريا آسوده اند در شکر ستان بوریا بر قسمت فتاده کی او پشت پازند نی میدهد بباختش از خوان بوریا بر گیر و دار اهل جهان خنده میکنند دند برهنه پای بیابان بوريا با خاك خفته كان بخطارت نظر مكن آید صدای تیغ زعریان بوريا وقت فتاده گی مشو از دوستان جدا اینست نقش مسلك ياران بوريا افتاده کیست سرمه آواز سركشان دوزند ناله بست بستان بوريا در کنج خلوتیکه بلند است دست فقر پيچيده ايم پای بدامان بوريا بيدل سرکشان جهان چشم عبرت است سر تا بپای زخم نمایان بوريا در طب تاچند ریزی آبروی کام را يك سبق شاگرد استغناكن این ابرام را داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند پخته نتوان کرد ز آتش آرزوی خام را میکشم از موقع شناسی ورنه در عرض نیاز پیش ازا برونفس غرت آمدن هنگام را میخرامد پیش پیش دل طپشهای نفس وحشت از نخجیر هم بیش است اینجا دام را مانع سير سنك رویای خواب آلوده نیست بال پر واز است زندان ننگینها نام را دوری مقصد بقدر دستگاه جستجو است قطع کن و هم و خیال قاصدو پیغام را حسن مطلق داشتم خود بینم آئینه کرد اینقدر هاهم اثری بوده است اوهام را چون غبار شيشة ساعت تسلی دشمنیم از مزاج خاك ماهم برده اند آرام را زنده کی تا کی هلاك كميه و ديوت كند به که از دوش افگنی این جامه احرام را از تغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نیست نشه يكر نگست اینجا در د وصاف جام را حلقه آ زلف رونق از عیار دل گرفت دود آه صید باشد سرمه چشم دام را کی رود فکر مضرت از مزاج اهل کین مار نتوا ن جدا از زهر دیدن کام را عرض مطلب دیگر واظهار صنعت دیگر است (بیدل) از آئینه نتوان ساخت وضع جام را در عالمی که با خود رنگی نبوده مارا بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را مرآت معنی ما چون سایه داست زنگی خورشید التفاتش از ما زدوده مارا پرواز فطرت ما در دام بال میزد آزاد کرد فضلش از هستیبود ما را اعداد ما نمی کرد چندان که صفر گشتیم از خویش کاست اما برمافزود ما را در فكر حق و باطل خورديم عبث خونها این صنعت الفاظ است با شوخی مضمونها برهر چه نظر كرديم كيفيت عبرت داشت گردون ز كشاواكرد دلما بچه مجنونها نظم گهر معنی چون نثرفراهم نيست از بسکه جنون انگیخت پی ربطی موزونها در خلق ادب ورزی خاصيت افلاس است فقر اینهمه سامان كرد موسائی قارونها برسم درم حاجت صد فاقعه باید خواند هر جادر جودی نوبت دمیده مد فونها جز کنج مزار امروز کس دادر س كس نیست انسان چکند با این خرس و سنك و ميمونها تدبیر تكلف چند بربام آزادی ممسوره قیامت کرد در دامن هامونها تابي نفس شوید آلوده گل هستی چون صبح بکردون رفت جوش کف صابونها غواصی این دربار ضبط نفس ختم است در شکل حباب ایجاست خمیاز فلاطونها از عشق چه میگوئی از حسن چه میپرسی مجنون همه لیلی كير ليلى همه مجنونها ( بیدل ) خبر خلوت از حلقه در جستم گفت آئینه درون دارد پیداست زبیرونها در محفل ماو منم محو صغير هي صدا تم خـورده ساز وحشتـم زين نغمه هاى تر صدا حيرت توا افسانه ام از خو يش بربیکا نهام نأدر در ون خانه ام دارم برون در صدا ياد نگاه مست مه كون خوانده است برخام فسون مشكل كه بيمار مرا برخیزد از بسـتر صـدا در فکر آن موی میان از بسكه كشتم ناتوان می ميردم صد پیرهن بریکر لاغر صدا زان جلوه یكعز كان زدن آئینه را غافل شدن دارد چو زنجیر جنون جو شاندن از جوهر صدا رنج غم و شادی میر کو مطرب و كو نوحه کر مشت سپند مجمر دارد درين محمر صدا در کاروان وهم وظن نی غربت است ونی وطن خلقی زكرد ماو من بستست محمل بر صدا از حرف و صوت بی اثر شد جهل لنگر دار تر بر کوه خواند تا کجا افسون بال و پر صدا چند از طپش پرداختن تیغ نظر آختن بیرون نخواهد تاختن زین گنبد بیدر صدا آخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شب از بس نخفتی زد طرب میگشت در ساغر صدا آسان نبود ای بخیر از شوق دل بردن اثر در خود شکستم آقدر کاین صفحه زد مسطر صدا ( بیدل ) مخود تا زنده ام صبح قیامت خنده ام کر شور نظم افگنده ام در گوشهای کر صدا درزی خیالیم و قتی نیست در ينجا جز و هم و جو دوعدمی نیست در ينجا دزدد جهان از ورق آینه خواندیم جز گرد تحير رقمی نیست در بنجا با وهم میا گربیداد شکست است این طرفه کمان شبستمی نیست در پنجا تمثيل این بام بهم واری رنگست جزكج نظري پیج و خمی نیست در بخا بر عصمت دنیا چه هو سها که مخشیم هر چند غذا جز قسمی نیست در نجا برهم نزنی سلسله ناز كريمان محتاج شدن بی كرمی نیست در نجا كرد حشم بیكسیت سخت بلند است از خویش برون آعلمی نیست در نجا ما عتبیران قافله دشت خياليم برخاست بكردش قدمی نیست در نجا از حیرت دل بند نقاب تو کشودیم آئینه کژی کار کمی نیست در نجا بیدل من و بیکاری و معشوق تراشی جز شوق بر همی صنمی نیست در نجا
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه درین محفل که دارد شام پیوند سحر بگشا کمال بیدلی دل آسمان عاجز ترست از ما فیض صدقی اگر دارد کلامت بوی آگاهی بناموس حیا دامان دل نتوان رها کردن ز هر نقش قدم واکرده اند آئینه دیگر گشاید غنچهٔ اشک پیرهن صورت نمی بندد معما جز تأمل نیست بگشا دکمهٔ نظر بگشا محیط از ناخنی دارد بگو عقده گهر بگشا بیان يك نفس چشم جهانی چون سحر بگشا تو نور شمع فانوسی هان در بیضه پر بگشا مزه مژگان زن مزه خلوت تحقیق در بگشا زند این قبا واشو گریبان دگر بگشا ندارد عبرت احوال دنیا فرصت اندیشی خرد از کلفت اسباب آزادی نمیخواهد حدیث بیغرض شایسته ارشاد میباشد اجابت پرور رحمت الهی از کس نمیخواهد ببزم جارهٔ غفلت ز مژگان کسب عبرت کن خیال نازکی داری در خود هم كمی (بیدل) كزت چشمیست از مژگان کشودن بیشتر بگشا مگر شور جنون گوید که دست ازت زیپر بگشا سراین نامه با خطی نکردهاست تر بگشا بدست از دعا خالی گریبان اثر بگشا زنان خوابی که بالشتی بجه زین بیشتر بگشا بغیر هیچ از میان چیزی نمی بینی کمر بگشا درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا دلم تا کشته میگشتند دارد گرد این وادی دلیل نشان در ملکت بیمائی نمیباشد بهشت و كوثر از حرص و هوس لبریز میباشد سراپا رقعه های حسرتم زین گلشن هوس کردم غم این تشنگانم پرنیان ور از پریشانی همه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا بجستجو تپیدا سوختم اما نشد پیدا سراغ ماکی از گردی كزین صحرا نشد پیدا بطی هم رسیدم جز همین دنیا نشد پیدا چه جای رنك بوی هم از ان گلها نشد پیدا نفس آسودہ گی میخواست اما جا نشد پیدا تلاش مطلب نایاب مارا داغ کرد آخر فلک در گردش پرکار گم کرده است آرامش چه سازد کس نفس سررشته تحقیق گم دارد حضور کبریا نقش بستم عجز پیش آمد بذوق جستجو می باید از خود تا بدر فتن درین محفل بامید تسلی خون مخور (بیدل) جهان بيك كوهن برد جزدریا نشد پیدا جهان تا سر بزون آورد غیرا از ولنشد پیدا تو گر داری دماغی جهد کن از ما نشد پیدا برون احتیاج آثار استغنا نشد پیدا هزار امروز و فردادی شد و فردا نشد پیدا بپاشد عالم دیگر رویم اینجا نشد پیدا درین وادی چسان آرام باشد کاروانهارا ز موج بحر کم سامان عالم تماشا کن بشبنم از خم گردون ممکن نیست وارستن بیک پرواز طا کستر شدیم از شعلهٔ غیرت چو رنك رفته ام آشیان سودی نمی بخشد من و حرص نیاز از همت و خواری چه میپرسی که هم دوشيست با رنك روان سنك نشانها را که نیز پی پی پر از آمد جا بست این گلهارا مگر سوزد فراموشی متاع این دکانها را سلام توتیای ماست چشم آشنا نهارا درین وادی که بر گفتن نمی باشد عنانها را که تفش سجده پیش از سدر خواهد آستانها را چه داند غنچه دل آگاه بر معمورهٔ امکان جگر خوردن مگر برافتاد علم بیزاید علاج پیچ و تاب حرص نتوان یافت ورنه ببال و پردهد پروازهر نقش تریج پنهان گران کی کشدمی طلب در وادی شوقت چنین گزنك ما رنك معنای هیچکانی (بیدل) که فرصت گردش چشمیست دور آسمانها را که قیمب بست غیر از خون بها یاقوت کانهارا بخویش آورد فکر ساخت خروگانهارا طپیدن پیش شود حاصل از کشتن زبانها را که جسم ابجاستست و می کشد تعلیم جانها را توان کشتن زن ایر بهار این نا و دانها را دل مید و بدست کسی داد رس ما ب هیچ کس افسانه امید نخواندیم خواریم ولی در هوس آباد تعین فرصت عدم آنهمه دکان نتوان چید از قطره دوراست خروش جرس ما عمر یست همان بیکسی ماست کس ما پز دیده در بامزه چیده است خس ما مهمان دماغ است می زود رس ما بیدل بجنون اصل از پا نه نشستیم هم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم ما هیچ کسان ناز چه اقبال فروشیم ما ونطن از کینه فروزی چه خیال است مکتوب وفا مشعر امید نگاهیست گامی آینه نگیرد سر راه هوس ما پرواز بخطر نرست از قفس ما تقدیر عرق کرد بخجلت مکس ما آئینه نداده است با آتش نفس ما واکن مژه تاخوانده شود ملتمس ما دوری ز هرصت آموزد درد و مصطفی ما را یکرنگی خانه چرخیم حیران دانهٔ چندی بحرث وصوت ممکن بست از بام برون جستن مجاز ما بصحرائی عدم ماند دگر مزره کیف خاک نفس باشم زبیم قلم ضبط ما نگفتن نفس واری اگر در دل خزدامید آ سودی زدل امید الفت بود باهم نا امید یها که پیش از صید در دلها بیاسوز دخدا ما را غبار ما مگر بیرون برد زین آسیا ما را چه سازد کس زکشید برنمی آرد صدا ما را فضولی در کجا انداخت یا رب از کجا ما را نکردون میبرد چون صبح از خود این هوا ما را که زیر آسمان پیدانشد جا هیچ جا ما را باین بیگانه هم کاهی نکردند آشنا ما را درین صحرا کما با خویش الفته اتفاق ما اگر امروز دل باخك راه سر نفتی جوشد زسویدست دم آئینه مقصد نشد روشن کباب خوان جنت است خون جگر ما رد جنونها داشتیم اما حباب فقر پیش آمد دل افسرده از ما غیر بیکاری نمیخواهد بحیرانی کسی آگه شود از خانه ما (بیدل) که و هم بی سروپائی برد از خود جدا ما را کند محشور فردا فضل حق با اصفیا ما را نخال ای ز خود رفتن تو چیزی وانما ما را قضا چندی بدوق این غداماد اشتها ما را زحفظ ناله کرد آگاه نی در بوریا ما را حباب ما است این يك قطره خون سر تا بپاما را چه پرسوائی که آمد پیش در بزير قبا ما را درود از بس خیال ساده او هوش ماهی را زده مردی دوران کم نگردد گرمی دلها بموی استخوان از پیکر اینجا شير ميرويد نمیباشد خبر از شور دریا گوش ماهی را فسردن مشکلست از آب دریا جوش ماهی را سراغ نافیت کو و صع جوش پوش ماهی را نفس دزدیدنم در شور امکان ریشه ها دارد حریصان را نباشد محنت از خالی دنیا طریق رسم وشوق گفتار آواز ماء دارد نصیحت کار کو بند و طریق عشق را (بیدل) چه در احتیاج در نباشد گوش ماهی را زبان با موج میجوشد لب خاموش ماهی را گرفتن کی سد از در درهم دوش ماهی را طپیدن تا کجا وسعت دهد آغوش ماهی را رحمت نظارهٔ گر میدهد جانان مرا بسکا گردیده بخنبهاست فرش خانه ام کف ناله حسرتم كز نم باران غمت مردگی گل شوخی چین جبین دیگر است معنی برجستهٔ شوقم نمی گنجم بلفظ از دل خون بسته کردم عقده واری واکنم درد الفت بودم و با بیخودی میساختم شانهٔ زلف تبخیر میشود مژگان مرا سیل پوشد رخت ماتم گرشود مهمان مرا ریشه در دل میدواند دانهٔ پیکان مرا بیرخت شیر چین کم نیست از دندان مرا همچو بوی گل نکردد پیرهن عریان مرا دانه های نار جوشید از بن دندان مرا اضطراب دل چو اشك آورد بمژگان مرا اثر از پردازی ناموس الفتها مپرس ز اميد او رحمت عاصی آلوده ام از ثبات من چه میپرسی بقای حیرتم در عبت آخر هجوم ناتوانیهای دل سر خوش این باخمر و اندیشهٔ بیحاصلی کوی سر گرماهموم در عرصهٔ موهوم حرص گرشوم (بیدل) چو آتش فارغ از دو د جگر هر که شد آئینه او میکند حیران مرا میکند آب از حیای برق عصیان مرا سیل میگردد هوای جنبش مژگان مرا میکند چون ناله در جیب نفس پنهان مرا میدهد ساغر بطاق ابروی نسیان مرا قامت خم گشته شد آخرخم چوکان مرا میکشد خاکستر خود در ته دامان مرا نه لك شوخی لبیست در طبع ادب تخمیر ما بی سبب چون سایه پامال در عالم صوریم سطری از مشق دبستان جنون آشفته زیست حلقه میسازد صدا را نسبت زنجیر ما خواب کو تا محمل باصد بخود تعبیر ما برخط پرکار تازد حلقهٔ زنجیر ما عذر بز بحاصل جسم آینار عيش بست نسخهٔ جمعیت دل گر باین آشفتگیست صبح از و هم نفس گر بگذرد شبنم کجاست ناله باید کاشتن در خاك دامن گیر ما نیست ممکن لب بهم آوردن از تحریر ما غیر شرم اعتبار آب دارد شیر ما
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف آخر از نامش بادور گردون ساختیم بکه کنج جوهر امکان بیرون نیامد تیر ما آرزو ها در طلسم لاغری می پرورد خانه صیاد یعنی پهلوی نخچیر ما انتظار رنگ های رفته میباید کشید خامه نقاش مژگان ریخت در تصویر ما حسرت منزل جنون ایجاد چندین جستجوست شام گردد صبح تا کوته شود شبگیر ما در بنای رنگ ما گر مشکست امروز نیست ابروی معمار چینی داشت در تعمیر ما عبرت انشا بود (بیدل) نسخه ایجاد شمع از جبین رفتن دزد سر خط تقدیر ما روزی که زد بخواب شعورم الاغ ما من هم زدم زنشه بچندین دماغ ما رنگ حنا زطبع جنون موج میزند شست است گوئی آن گل خودرو بباغ ما سیر بهار رنگ ندارد گل ثبات لغزد مگر چولاله کسی را بباغ ما آنجا که نقش پزو مقصود جستجوست سر جای مو کشد بپوای سراغ ما جز خاک تیره نیست بقای جهان رنگ طاوس سوده است به منقار زاغ ما با طبع سر کش این همه رنج و تعب چرا روز سواد شب کند امشب چراغ ما يك كاو اگر زوهم تعلق گذشته (بیدل) در از کی به بسط فراغ ما و آهم مجویه تأثیر را پر از بال عنقاست این تیر را مصور چرچا کند نقش من زتمثال رنگیست تصویر را درین دشت دوردام صیاد نیست رمیدن گرفت است نخچیر را بنای نفس بر هوا بسته اند زتسکین مکن بست تعمیر را کسی در تازیم و گه کینه جو جنونهاست مجبور تقدیر را بخواب عدم هستی دیده ایم ز هذیان مده رنج تعبیر را گرفتار وهم است آزادیت صدا میکشد بار زنجیر را توهم اینقدر چند خوابیدنت وار از بغل دی دوقیر را زروی ترش عرض پیری مبر تبه میکند سر که این شیر را خم قامتت این صلا میزند که وطاق به ذوق شبگیر را چرجامخاطب ادا فهم نیست تسلسل وبال است تقریر را نفهمید ازین همنفس امن خواه كاسك زن خناق گلو گیر را اگر مرجع زندگی خاک نیست خمیدن کجا میبرد پیر را زمین باقف طعمه (بیدل) است برین ساز بشکن جد زیر را ز باده ایست ربزم شهود مستی ما که کرد دفع خمار شراب هستی ما بگو بشیخ که از کفر تا بدین فرسنگ ز خود پرستی تو تا بی پرستی ما زدیم دست بدامان عشق از همه پیش مراد ماشده حاصل زپیش دستی ما براه دوست چنان مست باده شوقیم که بی خود اند رفیقان ما زمستی ما به پیش سر قدمی خاک راه شد (بیدل) بلند همتی ما به بین و پستی ما نو خت نارسا نگرفت دستم گردن مینا مگر مژگان دماند اشک و گیرد دامن مینا درین میخانه ناساغر کشی سازند امت کن کدوی بسمل می افتد ز خندیدن مینا زمان تا در تادم میزند تبخاله می بندد که رقاصی نمیکنجد مگر در خرمن مینا بپاسداری در طلی گل میکند اما نمیدانم بطبع غنچه هارنگست یاخون در تن مینا خیال مستی آن چشم هرجا میفروش آید عرق بیرون کشد شرم از جبین روشن مینا نشاط جاودان خواهی دلی را صید الفت کن که مستی هاست موقوف بدست آوردن مینا اگر از ساغر آکاهی دل نشۀ داری برنك پرتومی طوف کن پیراهن مینا نوای عقل چربا چانه عبرت نمیگری که عشرت جامه خون میزند از شیون مینا نمود بالیدن گردون هوائی در نفس دارد خلا میباید از کیفیت آبستن مینا بمزدن چشم دارم الوداع ای رنج محمودی که امشب موج اشکی برده ام تا دامن مینا اگر مستی دهد هوش است از معنی پرستی زن که از خود رنگپری نی صدای گردن مینا بحرف ناملایم زحمت دلها مشو (بیدل) که هرجا حس سکس هست باشد دشمن مینا زارق این تجاوز آب شید آئینه دلها که رو تا محل لیلی است بیرون گرد محملها کجا راحت چه آسودن که از نایاب مطلب بپای جستجوچون آبله خون گشت منزلها چه دنیا و چه عقبی سد راه است ای غافل بیابانگرد که از بهر گذشتن هاست حایل ها درین مزرع چه لازم خرمن آرای هوس بودن دلی باید بدست آری همین تخماست حاصلها بدشت انتظارت از بیاض چشم مشتاقان سفیدی کرد آخر راه از خود رفتن دلها دمانی میپرستانم از شکست شیشه رنگی بخون رفته پرواز دگر دارند بسملها زیاس آبروی احتیاج ما مشو غافل ببازار کرم گوهر فروشانند سایلها ندارد صید حسن از دامگاه عشق آزادی همان يك حلقه آغوش محنونيست محملها زطی ما ومن اثبات حق در گوش می آید نوای طرقه دارد شکست رنگ باطلها خزان گلشن امکان بهار واجبی دارد طراوش میکند حق از شکست رنگ باطلها زبان شمع فهمیدم ندارد غیر ازین حرفی که گر در خود توان آتش زدن مفتست محفلها تسلسل اینقدر در دور بی ربطی نمیباشد کرو از سبحه بر دامم و رو هم خوردن دلها گداز عافیت کم بود در بحر طلب (بیدل) شکست از موج ماکل کرد بریدن ز محنت ساحلها ترنم وصل خواهشهای بیجا میبرد مارا چو گوهر موج ما برون دریا میبرد مارا ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان نگاه ناامیدود از خود بیجا میبرد مارا چو فریاد جرس مائیم و جولان پریشانی بهر راهی که خواهد خود بجا میبرد مارا جنون میریزد از ما رنگ آتشخانه عالم بهر جا مشت خاری شد تقاضا میبرد مارا چو کار نارسای عاجزان با اینهمه پستی بجز دست دعا دیگر که بالا میبرد مارا همان چون سایه ها و سجده شکر جبین سائی که تا آن آستان بی زحمت پا میبرد مارا زوحشت شعله ما مزرع خاکستری دارد برافشانی بطوف بال عنقا میبرد مارا بمبارد نشه آزادی ماساغر دیگر غبار دامن افتادن بصحرا میبرد مارا مدارای بیابان میکند تمکین ما ورنه شکست رنگ ازین محفل چومینا میبرد ما را نه کاشن را زمادنگی نه صحرارا زما گردی بهر جا میبرد شوق تو بی ما میبرد مارا که از دره طوفان کرده ست از ماسلو (بیدل) بفرمان سیل اگر امروز فردا میبرد مارا زبس جوش اثرزد ازتپ شوق تو یاربها فلك در شعله خفت از شوخی تبخال کوکبها درین محفل که دارد خاموشی افسانه راحت بهم آوردن مژگان بود بستن لبها زگرد وحشت ما تیره بختان فیض میبالد تبسم باشی صبح است جبین دامن شبها سبك تازان فرصت یکقدم فتند ازین وادی سراغی میدهد موج سراب از نعل مرکبها غبار جنبش مژگان ندارد چشم قربانی قيرا حواست هر جا صاف گردد غش مطلبها زسلسه گرامان خواهی وداع گرمجوشی کن زمستان سرد میسازد دکان نیش عقربها فلك کشتی بطوفان شکستی داده است امشب زجوش گریه ام ريك ته آب اند کوکبها بمردن بود تنك اعتبار ما سبكروحان گرانجانی فسوسا خواند و پیدا کرد قالبها شرار کاغذ ما دارد آزادی گلستانی چرا ما را نمیخوانند این طفلان بمكتبها بنازم نام شیرینی که هر که بر زبان آید چوماه نیشکر خوند بهم چسبیدن لبها غبار تیره بختها باین لشکر نمیباشد نمی آید برون چون سایه روزه (بیدل) از شبها زچشم بی نگه بودم خراب آباد غارتها بمحرابی مژه برداشتم گردم عمارتها سواد نامه هم کم نیست در منع صدای دل غبار معنی الفت میباشد از عبارتها بذوق کعبه بگذر از طواف کلبه مجنون زول هرجا سویدا جوش زددارد زیارتها هجوم داغ عشقت کرد ایجاد سرشك من عرق ریزست هر جا جمع میگردد حرارتها شکست برق کل هم از تبسم مانی دارد بهم آورد ابروی ناز نواز بار اشارتها بجان خود نیم ساحل اعنی دگر دارد مشوچون زاهدان طوفانی آب طهارتها بحسن خلق (بیدل) ناتوان در جنت آسودن چه لازم در دل دوزخ نشستن از شرارتها
صحيفه ۲۸ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الالف رحم داغی چندین زبان دانسته است پیغام مرا بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا عمرها شد در فضای بی نشان پر میزنم آشیان درعالم عنقاست اوهام مرا پردهٔ چشمم ببرق حسرت دیدار سوخت انتظار آخر مقشر کرد بادام مرا لوح الهام حضور یک نفس راحت بس است سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا بشکند رنگی که گلزاری نپردازد زمن كابك نقاش است ساقی گردش جام مرا قاصد حسرت نصیبان دیتهٔ پیغام نیست بخت برگردد که خواند پرتو پیغام مرا بی نشانی مقصدم اما سراغ ماه من جامه دارد که پوشیده است احرام مرا درغبار گردش رنگم خرام ناز کیست اشك از خویش رود اشمری کام مرا قدردان فرصت سان قضا شایم چو شمع جز غم آغاز دامی نیست انجام مرا از سواد فقر گرد سرمه رنگ آورده ام چشم اگر داری چراغ خانه کن شام مرا جلوهٔ چشمی براه انتظار افکنده ام برچشمان ای مژه تا نسکلی دام مرا چارهٔ سودای من (بیدل) ز چشم یار پرس عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا زفسانهٔ لب خامش که رسید مژده بگوش ما که سخن گهر شد و زد گره زبان سکته خروش ما کاسهٔ چه فتنه شکسته که ز حرف تیغ نبست بسحر رسانده دماغ گل لب زخم خنده فروش ما نفس از ترانه ساز دل چه فشاند بر سر انجمن که صدای قلقل شیشه شد پری جنون زده هوش ما بنگاهی عرق آمده زمالک جرأت جستجو که بچشمت آئینه میکشد کف پای آینه پوش ما بجنونی از غم بیخودی زده ام بساغر ماه من که هزار صبح قیامت است و کش ز مستی جوش ما همه را برعوهٔ ز دست خود اثر نوید رسیدنت ز دماغ ما چه خبر دهد بدل شکسته سروش ما تب شوق سجدهٔ نیستی چه فسون دمیده بر انجمن که چوشمع تافته از جبین همه سرنشت بدوش ما ز نشاط محفل زنده گی بجه نازد امشب مشتعل قدحی مکدر بعرق زند زغبار خجلت دوش ما دگر از تعین خود سری چه کشیم زحمت سوختن که فتاد برکف پاکنون تگاء چراغ خموش ما نرسید فطرت هیچکس بخیال ( بیدل ) و معنیش همه راست بحری وبس چه شعور خلق و چه هوش ما ز گفت وگو نیامد صید جمعیت بند ما مگر از سعی خاموشی نفس گیرد کمند ما اگر از طائرهٔ تاسیاه مرغی میتوان کردن جزاین مقدار نتوان یافت از پست وبلند ما زسیر برق تازان شرر جولان چه میپرسی که بود از خود گذشتن اولین گام سمند ما تو خواهی رحم رنگین ساز خواهی چهر ه گلگون کن بهر آتش که باشد سوختن دارد سپند ما ازان چشم عتاب آلود ذوق زنده گانی کو خم بادام تلخی زد شیرقی زقند ما ز جوش باده میساید سراغ نشه پرسیدن همان چاک گلو بست عرض چون و چند ما اگر نامحرم از مصنوع راهی میتوان بردن چرا در بند نقش ما نباشد نقش بند ما چوشمع از جستجوی عدم تا سر منزل داعی تلاش نقش پایی داشت شبگیر بلند ما نگاه حیرتیم اما درین صحرای بیحاصل حریف صید کپکانی نمیگردد گند ما نکرده هیچ کافر خو افسون غلط بینی غبار خویش شد در جلوه گاهت چشم بند ما جهان طوفان رنگ و دل همان مشتاق بیرنگی چه سازد جلوه با آیینهٔ مشکل پسند ما نگین ناله داریم در کرد عدم (بیدل) زما کمتر صدائی رفته میجوید سپند ما زهی چون گل بیاد چیدن ازشوق تو دامانها چو صبح آوازهٔ چاک قبایت گریبانها ز محفل رفته گان در خاك هم دارند سامانها مشود غافل زموسیقار خاموشی نیستانها ز چشمم چون نگه بگذشتی واوز غم محرومی جدائی ماند چون خمیازه در آغوش مژگانها دران محفل که رسوائی دهد کام دل عاشق چو گل دامان مقصد جو شد از چاک گریبانها طپشگر تازه گویان کز غبار پرتو اندارد پرفانوس گردد جدول اوراق دیوانها دران وادی نه گرد وحشتیم و خویش میدانیم رم میدرد گیرد در بغل چندین بیابانها باوج همتم افزود پستیهای عجز آخر کدور خوردیگشت خود بود معراج دامانها چه شد کز تنگ شد بربستر جولانگه هستی در آغوش پر وا مانده دارم طرح میدانها بچندین حسرت از وضع حوش دل بیایین که این یک قطره خون در خود غوطی زد بوطوفانها چنین کز شوق نیرنگ خیالت میروم از خود توان گردن زند يك رفتنام طرح گلستانها دل وارسته با کون و مکان الفت نیست آخر نشست این مصرع از برجسته گی بیرون دیوانها بروی چهرهٔ بی مطلبی کز چشم بگشائی دو عالم ابزه نظاره بریزد چومژگانها زعشق شعله خو پر محنت دود از خرمن امکان تپیدن شبر آتش ریخت (بیدل) در نیستانها زهی سودائی شوق تو مذهبها ومشربها بیافت آسمان سیر طپیدن جوش یاربها مبادا از سرم تا سایهٔ سودای گیسویت چو مو نشود نهالی دیده ام در پردهٔ شبها جدائی اشك شد چشم مرابیدشت حیرانی همان خمیازهٔ خشكیست بی اطفال مکتبها من است از دود دل جوهر فروش آینه داغم بغیر از شام مژگان ندارد چشم کو کها خاموشی توان شد ایمن از ایذای کج بحثان تپش دزدیدنیست اینجا فسون نیش عقربها بمنع اضطراب عاشقان زحمت مکن ناصح که آتش زنده گی دارد بقدر شوخی تپها چو تا هنك جرس ما ومكرو حانه جولان كه از يك نعره دارش میطپد آغوش قالبها عمارت غیر چین دامن صحرا نمیباشد ز تسلیهای مذهب اینقدر بالید مشربها زبان در کام پیچیدم وداع گفتگو کردم سخن را پردهٔ رخصت بود بر بستن لبها بهر بی نشان بام تو میدیم ( بیدل ) سرانجم میتوان گرد از شکست رنگ مطلبها زهی نظاره را از جلوهٔ حسن تو زیورها زلة رك گل از عکس تو در آئینه جوهرها سر سودائی ما را خم دستار کی پیچد که همچون غنچه از بویت بطوفان میدود سرها حیرت رفته کانت فارغ اند از فکر آسودن که بیمار یست خواب ناز این آئینه بسترها ندارد هیچ قاصد تاب مکتوب محبت را مگر این شعله بر بندیم ببال سمندر ها غمی کز شمع امیدی برافروزد سیه روزی زندهٔ صبح موج شعله جوش از چشم اخترها قناعت کو که فرش دل کند آئینه کردانیم چو چشم حرص تا کی باید دزد حلقه بر درها اگر زلف تو بخشد نامهٔ پرواز آزادی نماید صید مضمون هم بدام خط مسطرها بچشم آینه تا جلوه کر شد چشم مخمورت زمستی چون مژه بر یکدگر افتاد جوهرها همان چون صبح مخمور اند مشتاقان بزم انرت نه بندی تهمت هستی برین خمیازه ساغرها گشاد عقدهٔ دل بی گداز خود بود مشکل که نگشاید غیر سودن گره از کار گوهر ها حوادث عین آسایش بود آزاده مشربرا که چین موج دار دارشکست خویش جوهرها ادب فرسوده ایم از ماهیت تعظیم میخواهی نخیزد نالهٔ بیمار هم اینجا زبستر ها سواد نسخه دیدار اگر روشن توان کردن بآب حیرت آئینه باید شست دفتر ها بآزادی علم شودست در دامان کوشش زن نسیم شعله پرواز دارد جنبش پر ها دل آگاه نایاب است (بیدل) کاندرین دوران نشسته پنبهٔ غفلت بجای مغز در سر ها زین کاستان درس دیدار که میخوانیم ما اینقدر آئینه نتوان شد که حیرانیم ما سنگ این کهسار آسایش خیالی بیش نیست از زمین گنیری همان آتش بدامانیم ما عاشق را وحشت ما چون سحر آوازه کرد چين فروش دامن صحرائی امکانیم ما سینه چاك غيرتيم از سنك هم چشمی مپرس هر که بر رویت گشاید چشم مژگانیم ما در نفس آئینه گرد سراغ ما گم است نالهٔ جمعیت خراء ناتوا نانیم ما غیر عریانی لباسی نیست تا پوشد کسی از خجالت چون صدا در خویش پنهانیم ما هر نفس باید عبث رسوای خود بینی شدن تا نمی پوشیم چشم از خویش عریانیم ما مشت خاک ما جنون زار دو عالم وحشت است از رم آهو چه میپرسی بیابانیم ما
صحيفه ۲۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف بی طواف نازش از خود رفتن ما هرزه است رنك میباید بکرد او بگردانیم ما در تغافل خانه ابروی او چین میکشیم عمرها شد نقش بید طاق ایوانیم ما نقطه از سر نوشت عجز ما روشن نشد چشم قربانی مگر بر جبهه بنشانیم ما هر که خواهد شبه از هستی ماوا کند نامه بی مطلب بنوشته عنوانیم ما نقش پاگل کرده ایم اما درین عبرت سرا هر که در فکر عدم افتد گریبانیم ما چون نفس (بیدل) نسیم بی نشان رنگم ليك رنگها پرواز دارد كبر افشانيم ما زین وجودی کز عدم شرمنده میکرد مرا گریه ام کرد رنگی، خنده میکرد مرا شعله حرصم دماغ جاه کز سوز دخوشست فقر نادانسته زیر زنده میکرد مرا خاتم ملك سليمانم ولی تمییز خلق کم بها تر از نگین کنده میکرد مرا در جهان انفعال از ملك ناز افتاده ام دامن پاکی و دست گنده میکرد مرا هیچ سد ناز عبثهم بردماغ بوی گل کرهمه عنقا بیاد ارزنده میکرد مرا رنگم از پیدست وپائی خاك شد اما هنوز حسرت گرد سرت گردنده میکرد مرا عمر وحشی عاقبت دام نفس خواهد گسیخت تا كجا این ریسمان کنده میکرد مرا معنی سالم خورد هر جا فریب جام هوش چون هسق اوهام پیش آینده میکرد مرا ناتوان صیدم توهم غافل از حالم مباد هر که میگرد بخاك افکنده میکرد مرا عشق را (بیدل) دماغ التفات یاد کیست خوابکی مفت طرب کرزنده میکرد مرا ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را رنگ بیدی فرش کردم خانه ویرانه را مطلبم از می پرستی تر دماغیها نبود پنک دد ساغر آب دادم کربه مستانه را دل سسیاه گردش چشمی که یاد مستیش شعبه جواله میسازد خط پیمانه را التفات عشق آتش ریخت در بنیاد دل سیل شد تو دستی معمار این ویرانه را ما کیم تمهید آغوشی دل از جا رفته است در کشودن شیر پرواز بود این خانه را ناطق را انفعال وضع بیکاری گداخت ناخن مر خاری دانها مکردان شانه را مر سفیدی کوش چندین بزم میمالد بهم خواب ناکان کاش از ما نشنوند افسانه را خیل آتشمع یکتائی فضولیهای تست از نظر بردار چون مژگان پر پروانه را آکهی کز ریشه بردارد جهانی میشود سیر این مزرع یکی صد میاباد دانه را حق زبار وفا ( بیدل ) نمیگردد ادا تا سایانی نسازی سنك اين تخمانه را ساده کی بالیدست طبع رقابت آهنګ را وقف طاؤسان رعنا کن گل نیرنك را دل چو خون گردد بهار تازه روئی میدمد موج صهبا دام پرواز است مرغ رنك را طبع طماع راقوی سرمایه سازد دستګاه سختی افزون تر کند الماس کشتن سنك را از کواکب چشم نتوان داشت فیض تربیت ناتوان بئی است لازم دیده های تنك را مانع جولان شوقم پای خواب آلودنیست تار نتواند دهد افسرده کی آهنګ را خار شوق افزای مجنون محت نتوان کشید شیر کی خواهد چبانید زناخن چنك را با نسیم خنده گل غنچه از خود میرود دل صدا باشد شکست شیشه های رنك را میکند دل را غبار درد تسلیم خروش طوطی مینای ما آئینه داند سنك را کز نداری طاقت از اظهار دعوی شرم دار شوخی رفتار رسوائیست پای لنك را دیدن مدریده و قید رسم و عادت مردن است دست مست تست بشکن این طلسم ننك را زآمد ورفت نفس آئینه دل تیره شد موج صیقل آبیاری کرد (بیدل) زتك را ستم است اگر هوسث کشد که بسیج سرو سمن درا پی نافهمای رمیده بو مبند زحت جستجو نفست اگر خون دمد بتعلق هوس جسد هوس تو نيك و بد توشد نفس تو دام و دد توشد نغم انتظار تو برده ام ره خیال تو مرده ام چو هوا ز هستی میهنی بتساهلی زده ام خمی نه هوای اوچو نه پستیث نه خروش هوش ونه مستیث چه کشی زکوشش عاریت الم شبادت بی دیت بکدام آئینه مایی که ز فرصت اینهمه غافلی زسروش محفل كبريا همه وقت میرسد این ندا تو ز غنچه کم ندمیدۂ در دل کشا بچمن درا بخیال حلقه زلف او گره خورو بحتن درا ز دام تو که میکشد که درین رباط کہن درا که بان جنون بد توشد که بعالم تو و من درا قدمی به پرسش من کشا نفسی چو جان ببدن درا کره حقیقت شبنمی بشکاف و در دل من درا چوسحر چه حاصل هستیث نفسی شوو بسخن درا به بهشت عالم عافیت در جستجو بشکن درا تو نگاه دیده بسمل مژه وا کن و بکفن درا که بخلوت ادب وفا زدر برون نشیمن درا بدر آی ( بیدل ) ازین قفس اکر آنطرف کذرت هوس تو بغربت آنهمه خوش نه که بکويث بوطن درا سجود خاك راهت كز هوا جو شاند از سرها طپیدن محل دریا کشد بر دوش کوهر ها شب هجرت آن طوفان غبار انگیخت آهمز که میدان پردن نشانند پرچشم اختر ها شهید انتظار جلوه تیغ کیم یارب که چون شمع زيك گردن بلندی میکند سرها دران گلشن که نخل او خزانگردد رفتانی رسائی خار نردد برسر سر و صنوبر ها زنامش هیکنا عرق خجلم آشنا کرده نمیجوشد چون صبح مال از خط مسطرها ندارد نامه من در خور پرواز مضمونی مگر رنکی ببندم بردو بال کبوتر ها خوام از اهل معنی جز خموشی کا ندرین جیحون حباب آسا بریزند آبروی خویش کوهرها زبرك خود اکر بر خویش لرزد بید جا دارد که باشد مفلسانرا موی بر اندام نشتر ها سمند در طینم نك قدردن برنمیدارم بروباه من آتش بود پیش از رستن بر ها ز خاكستر سراغ شعله من چند پرسیدن تپ چندان شوقم میسازم به بستر ها هجوم عجز سامان غرورم کم نمیسازد چو تیغ موج دارم در شکست خویش جوهرها بر نکی سوخت عشقم در هوای آتشمز خولی که از خجالت به خاکستر عرق کرد خاکسترها می كوتا هوس اینجا دمای تازه کرمالد چو کوهر یکقلم لبریز دل تنگیست ساغر ها زابنای زمان بیهوده در د سر مکش (بیدل) اگر باری نداری التفات چیست باخرها سخت موهوم است نقش برده اظهار ما حیرت است آئینه دار پشت وروی کار ما چون ننگه در خانه چشم خیال افتاده ایم سایه مژگان تصویر کن در و دیوار ما ریزش خون تمنا گل فروشپای رنك پرفشانیهای حيرت بلبل کلزار ما ناله در پرواز دارد کوشش ما چون سپند کز که اقبال ویروا می شود منقار ما چون شرر وحشت قماشان دکان فرصتیم چیدن دامان رواج گرمی بازار ما شمع محفل در کشاد چشم دارد سوختن فرق حسپرانست در اقبال با ادبار ما باهه پاس اعتبار عافیت بر بخودیست تا کجا در خواب غلطد دیده بیدار ما قطره سابآبیم اما موج دریای کرم دارد آغوش که آسان میکند دشوار ما شربت هستی كوارا برامید نیستی است آه از انروزی که آنجا هم نباشد بار ما سخن شد مانع دل چون شمع از آتش زبانبها معانی مرد در دوران ما از سکته خوانبها طبیعت همعنان هرزه کویان تا کجا تا زد خیالم محو شد از کثرت مسرع رسائبها زتشویش کچ آهنگان گشت از راستی طبعم مگر این حلقه ها بردارد از ره بی ستائبها راستقناء آزادی چه لافد موج در کوهر بمعنی تخته است آنجا دکان تر زبانبها بهمریشد دستگاه فطرتم ناز خیال اینجا باشکال خزان دارم تلاش ریسمانبها ز طاق افتاد مینای اشارات فلك تازی هلال اکنون سپر افکند از ابرو کمانها نفس در مایه اتلاف خود سنعی نوا کن مبادا دل شود سنگ ترازوی گرانبها به پیدا گر زبان وا کر دم چون شمع و زین غافل که میراند برون زمت آخر نکته دانبها
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الالف زدعوی چند خواهی زیر گردون منفعل بودن سری در جیب دزدیدیم و هم خان و مان رستم بخاموسی حواسم چون نفس بهت کش هستی قفس تنگست جز برناله میگیرم فغانها نه با دریا درم نا هم پی آبمیانها همه در خواب و من خون میخورم از پاسبانها غرورزشنی کندم خاکش کجاست اندازد توای پیری مکن باز طعن پرداری اردوشم دقات بشکند امروز مغرور افتخار دل زپا افتاده کان گفتند زور ناتوانها کواند نزده کانی برك افزاید جوانبها زمین هم بال و پرداردبشان آسمانها سرم سنگین نکند شوخی چشم او را جبية ماو همان سجدة تسلیم نیاز در مقسامیکه بود جلوه که شاهد فكر نفحة محفل عشاق شکست ساز است طبع دون ازره تقلید به پیکان نرسد وحشت مایه خیال است براهت سازد درس تمکین ندهد گرد رم آهو را نقش پا کی کند از خاک تهی پهلو را جوهر از موی سر است آینه زانو را چینی بزم جنون باش و صدا کن مو را بلی اگر خواب کند چشم نخواندت او را ناله آن نیست که ماند بزمین پهلو را زخم تیغش بدل از داغ مقدم باشد هدف مقصد ما سخت بلند افتاده است نم دیده است معمای رموز قلبم جهل باشد طمع خلق زسرکشن صفتان هستی تیره دلان حبه بخواری گذرد (بیدل) از بال و پر بسته نیاید پرواز پایه از چشم بلند است خم ابرو را باید از کجر کمان کرد خم بازو را راه دارد بی تسلیم بصدا آهو را هیچ جا بركل شمع نخواهید بو را سایه دایم بسر خاك كشد گيسو را غنچه کاوا نشود جلوه بخشد بو را سری سود وحشت نزنیم جبین ما را رسیده ایم زهستی زنیم بعالم دیگر کجا رویم که بیداد دل رسد مقیمش فلك چومسبحه درین خشك سال قحط مروت عروج کار کلی بود از بهار ندامت فشار تنگی عالمي شکست دامن ما را سراغ از نفس ما کنید مسکن ما را بسرعه داد نگاهش غبار شیون ما را بپای ریشه دوانید تخم خرمن ما را بپا فتاد سرما زپا فتادن ما را چو اشک بی سروپانی جنون شوق که دارد سیاه روزی شمع آشکار شد زکاهش نگاه جوجوهم آئینه سوخت ریشه مژگان نفس بند دل افسرده همچو موج گهرهم جز انفعال ندارد هلاند دور تلاش زکف نداد دویدن عنان دویدن ما را به پیش بچه بلائیست طبع روشن ما را ز شرم حسن که دادند آب گلشن ما را همین يك آبله استاده کیست رفتن ما را دیت همین عرق جبهه ایست کشتن ما را ز شرم وسوسه دادم عرض شهرت (بیدل) که فکر ما نکند تیره طبع روشن ما را سطر يقين بخاك داد تکرار بخيه ما شاید بپای بوسی نازم بعد مردن هرجا بخود رسیدیم زین بیشتر ندیدیم افراط نا قبولی بر خاك آرو حيرت گفتیم ازچه دانش سبقت کنیم بر خلق این دشت جامه که کرد از رفت و آمد ما غیر از حیا نکارید در خاك مشهد ما کانار مقصد از ما میجست مقصد ما مغز جهات گردید از شش طرف رد ما تعليم هيچ بودن فرمود مرشد ما افسرد شمع امید در چین دامن شب درد بروانخوانیم در کعبه نا قبولیم تجدید رنگ هستی بيك و تپید نگذاشت سرحیط خواهی پرموج و كف لطركي هرچند سر براریم رعنایی نداریم يك آسمان تبخاليد آن صبح ساعد ما يارب شکست دل کن محراب معبد ما شغل فنای ما شد عيش مجدد ما مطلق دگر چه دارد غیر از مقید ما انگشت زنهاریم خط میکشد قـد ما چون شخص سایه (بیدل) صدر بساط عجریم تعظیم بر نخیزد از روی مسند ما سعی درو خره بهانه ما حرف زلب مسلسل داریم شعله رنك نادمید قد چون سحر کره گر عریانیم گوشة دل گرفته ایم زهر نقش با شو سراغ ما دریاب پرد ما را ز آستانه ما کیست فهمد زبان شانه ما بم پرواز عما زبانه ما دم سردیست تازیانه ما چون کمان در خود است خانه ما هست ازین در دهی نشانه ما بسمل در پرده دل افسردیم جلوه کردیم و هیچ نمودیم خجلت اندود عز ویم ضعیفیم از مقیمان پردة زنگیم بقا هم زرخویش نتوان رفت (بیدل) از خوابهای وهم مپرس تار شد شوخی ترانه ما نیست آئینه در زمانه ما آب شد ناامید دانه ما بال و پر دارد آشیانه ما در میان غوطه زد کرانه ما ما نداریم جز فسانه ما سلسلة شوق کیست سرخط آهنك ما با همه افسرده کی جوش شرار دلیم بردة ساز نفس سخت جوشی نواست سعی گهر بر گرفت باردل از دوش موج ریشه چندین امل بك گره آمد بعرض رشته بیا می برد از رنگ گل رنك ما خسته پر تبخانه در بغل سنك ما رشته مگر بکسد تا دهد آهنك ما آبله چشمی بدوخت بر قدم لنك ما هر دو جهان مهر زد پاس دل تنك ما نقد جريان فسوس سهل نباید شمرد در طپش آباد دل قطع نفس می کنم در قفس عافیت هرزه درایم حباب بام بی مصایی عرصه پرخاش کیست (بیدل) از اقبال عجز در همه جا چیده است دل بگره بسته است آبله در چنك ما نیست بمنزل رسن جاده و فرسنك ما شور شکستی نزد کل سر زنگ ما نیست روان خون زحم جز عرق از جنك ما آبله و ناخن پا افسر و اورنك ما سواد برق محرم نیست برگفتن عیانم را برنگ شمع گرشسوق غبار طاقم گیرد غباری میفروشم در سر بازار موهومی مخواند ای مفلسی ذلت کش تسلیم دو نانم بدرد دل درین صحرا نیستم بار امیدی تراوشهای آثار کرم هم موقعی دارد عبث نبود جنون پیای دشت بی نشان تازی مگر نام تو گویم تا بگرداند زبانم را کند پرواز رنك از مغز های استخوانم را مبادا چشم بینان نقد گرداند دکانم را زمین تاجك زيرو نشماند آسمانم را جرین نا امیو اشق زد متاع کار وانم را مبادا سراف سازد منفعل روزی رسانم را دل از آئینه گردیدن گرفت آخر عنانم را دمیدم كيفيتم خاصيت نقض قدم دارم بمردن باز ازوصف خرامت لب نمی بندم بتدبیر دگر نتوان نشان مدعا جستن ز شرم طاقت محرم می چم دم چه می پرسی نمی دانم زبیداد دل مسکین کجا نام شبی چون شمع حرف از گداز عشق سر کردم ز اسرار دهان حرف چندی کرده ام انشا خرامی تا برد پای خود این نشانم را شکارد سکته طرف دامن اشعار روانم را شکست دل مگر چون موج دیده سدگانم را عرق بیرون این دریا نمیخواهد کرانم را طپیدن بست آن دوشیکه بر دارد نشانم را مگیدن از لب هرعضو بوسی رد دهانم را مجز شخص عدم (بیدل) که میفهمد زبانم را شیوۀ وصل است بر نبود آرزو راهست و بس اینجا سراغ ناروان ملك خاموشی بود مشکل تفاوت میفروشد امتیازت ورنه در معنی غبار خاطر تبعیت چرا شد کوچه زخمم در ین ره نقش پاهم دارد از امید منشوری غبار ما همان بار فنا خواهد زجا بردن که باشد دشمن خمیازه آغوش هوس اینجا ببوی غنچه همدوش است آواز جرس اینجا کمان هدی افزون نیست از نقص هوس اینجا که جز خمیازه حسرت نمیاشد هوس اینجا نه بیند مال محروی جبین هیچکس اینجا چه لازم چون سحر منت کشیدن از نفس اینجا چوبوی گل گرفتارم برنگی الفتی ورنه دل عارف چو آ ئینه بساط روشنی دارد خم مستقبل و ماضیست کا ترا حال می نامی بیند ازورکلف تخم فیوض جنس مردودی بچاه امکانست از خان لبش خط سر برون آرد به آسانیست صید خاطر آزاده کان (بیدل) گشاد بال روان است هرجا از قفس اینجا که نقش پای خودرا کم نمیسازد نفس اینجا تمای در میانی از غبار پیش و پس اینجا بدوش موج دارد باز بالنی خارو خس اینجا زتومیدی نخواهد دست بر سر زد مگس اینجا زشوق مرغ دارد چاكها حيب قفس اینجا
صحیفه ٣١ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف شدی پیرو همان در بند غفلت میکنی جا را به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکانرا بوه ساز تجرد لازم قطع علایقها جهان از شور دلها خامه زنجیر خواهد شد دل از سطر نفس یکسر پیام شیون میخواند بمضراب عتب آهنگ اسرارم نمی بالد ریاضت عمره دارد زاهد اما لیک ازین غافل که از خود گر نمی گذشند بر گردند هیجا را مروت گر دلیل همت اهل کرم باشد چرا برخاک ریزند آبروی ابر نیسان را بشأن بی‌تکلف دامن زلف پریشانرا دو دفتر مکتوب ما ننوشت عنوان را بریدنهای چشمم بال دیگر تاست مژگانرا بذوق کامرانیهای عیش آباد رسوائی مروت کیمیای الفت وفا مشتاق بود اما بجز تسلیم ساز جرأت دیگر نمی بینم زشادی لب نمی‌آید بهم چاک گریبان را غرور حسن رنگ ما تصور کرد پنهانرا خزیدن میکشد ( بیدل ) کمان ناتوانان را شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را کدورت چیده چیدی تماشای نفس کردی باهل او خط از ما بیشتر وابستگی دارد بجز کشتی شکستن ساحل امنی نمیباشد بافسون دعا وا از کج اندیشان مشو ایمن من آن عاجز سجودم کز پی طوف جبین من دهد پرواز بسمل مدعای با بیانها را صفای دیگر است از فیض رچیدن دکانها را طمع افزون تراز وزه است اینجا بدنامانرا زبس وسعت فرو برده است این دریا کرانها را تواضع در کمین تسخیر میدارد کمانها را بدوش باد می آرند خاک آستانها را تخیرم ما و من دوریم از سر منزل مقصد جرس اینجا بپایان میبرند داود کار وانها را ندانم جوش طوفان خیال کیست این گلشن که اشک چشم مرغان کرد گرداب آشیانها را نفس سرمایه بیتابی است افسرده گی تاکی مکن شمع مزار زنده کان استخوانها را بسعی اشک کام از دهر حاصل میکنی روزی که آهت بره گردد آسیای آسمانها را حیاتی آرزو ها بخت و سیم آمد زنا کامی نسوز دبره این مطبخ بخامی سوخت نانها را توهم خاموش شو (بیدل) که من از یاد دیداری بدوش حیرت آئینه می بندم فغانها را شرم اثر خط پیشانی ما ریخته شفقها زین خوان تهی مغتنم حرص شمارید فریاد که بستند برین هستی باطل زین جاده نرفته است برون تف عرقها لیسیدن اگر رو دهد از پشت طبقها یک گردن و صد رنگ ادا کردن حقها درس همه در سکته تدبیر مساویت بی ما حصل مشق دبستان وجودیم نوبت چه فسون داشت که چون بیضه طاؤس در موج گهر نیست پس و پیش سبقها باید بخیالات سیه کرد ورقها گل میکند از خاک شهید تو شفقها (بیدل) زچه سوداست جنون جوشی این بحر عمریست که دارد تپ امواج قلقها شفق در خون حسرت میطید از دیدن مینا بنال از درد غفلت آنقدر کز خود رون آئی تنگ سرمایه است آندل که شد آسوده کی سازش رعونت در مزاج می پرستان ره نمی یابد بساط ناز چیده هر قدر کز خود برون رفتم عقیق آب روان میگردد از خندیدن مینا بقدر قلقل است از خویش دامن چیدن مینا به بیغزی دلیل نیست جز خوابیدن مینا چه امکانست از تسلیم سر پیچیدن مینا پری بالید در خورد تهی گردیدن مینا جگرها نیزمین میریزد از کف رفتن ساقی سراغ عیش ازین محفل مجو کز جوش دلتنگی بسعی بیخودی قلقل نوای ساز نیرنگم تراکمت هم درین محفل بکف آسان نمی آید خموشی چند طبع اهل معنی تازه کن(بیدل) دلی در زیر پادارد بسر غلطیدن مینا صدای گریه بپچیده است برخندیدن مینا شکست رنگ دارد اینقدر نالیدن مینا که از سنک میخوابد بخود بالیدن مینا مضمون زان ستم دارد نفس دزدیدن مینا شکوه جور تو نگشاید دهان زخم را عاشقان در سایه برق بلا آسوده اند برده عار چاره‌ئی گردد هجوم نقش پا نقد عشرت را زیان نیست از سودای درد از حدیث درد مندان خون حسرت میچکد بی بهاری نیست دیدن بر جگر افشر دیم زین بیابان کاروان هیچ بخود میرود سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را ابرو از تیغ است چشم خون فشان زخم را بخیه نتواند نهان کردن دهان زخم را خنده در بار است چون گل کاروان زخم را غیر موج خون زبان نبود دهان زخم را بخیه دارد غنچها بوستان زخم را نیست مقصد جز فنا محمل کشان زخم را سینه چاکیم و خموشی ترجمان عجز ماست درد مندم پاس می جوشد اگر دم میزنم نارسد بر کنگر مقصود دست ناله جوهر اسرار آیا از غفلت کیرد فروغ تاجوصف تیغ بیدادت زبان پیدا کند کرد بیدردی روی هر دو عالم فرش بود بی نوائی نیست ساز بیفشانیهای شوق ره ذلب بیرون نمیداند فغان زخم را از سخن خون می تراود ترجمان زخم را برمدار تاگرصی دلدزندان زخم را خون کند روشن چراغ دودمان زخم را موج خون انگشت حیرت شد دهان زخم را سجده کردم چو مرهم آستان زخم را ناله خوش کرده است امشب آشیان زخم را صبح امیدیم ( بیدل ) آفتاب عشق کو تیغ میل میکشد خواب گران زخم را شور جنون در قفسی با همه بیگانه را اشک کشید تا بکجا ساغر ناموس حیا چرخ کاسید دردل وقف جهالت نبکند گرده هسون تست غمره عشق و هوس ما و من عالم دون جمله فریب است و فسون یکدو نفس ناله شود باز دل دیوا نه را شیشه ببازار شکن اندکی از خانه را اره صفت گودم تیغت همه دندانه را دود چراغیست به از دل پروانه را دم بدر خواب زن از کلفت افسانه را تاب و تب سبحه بهل رشته زنار کسل چون نفس از الفت دل باشو فرسوده‌گی نیست خرابات جنون عرصه جولان فنون ناز خودت نیست ضروز نه خاکست نظر (بیدل) از افسون کریت خرس و نزاده نشود فطره می جوش زن و برخط پیمانه را ریشه وحشت ثمری از قفس دانه را لغزش مستانه خوش است آبله چانه را بله مژه برخویش کشا کنج زویرانه را چنگ بهر ریش مزن از هوس شانه را شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را چاره سازان در صلاح کار خود بیچاره اند زنده کانی شیوه عجزا ست باید پیش برد غفلت سرشار مستغنی است از اسباب جهل اعتبار درد عشق از وصل برهم میخورد در تنم ذکر احسانها بلند آوازه نیست عرض یک خمیازه صحرا میکند مخمور را به نسازد موم زعم خانه زنبور را نیست سر دزدیدن از پشت دو تامر دور را خواب کو مژگان ببندد دیده های کور را رنگ باشد التیام آئینه ناسور را چیبی خالی مگر یادی کند عصفور را درد دل در پرده محویم خون میخورد ماضعیفان را ملایم طیتی دام بلاست عشرتی گرنیست میباید تکلف ساختن در نظر داریم مرشد از امل فارغ شدیم زنده کی وحشتی است از ضبط نفس غافل مباش (بیدل) از اندیشه اوهام باطل سوختم از تجبر خشت بندی کرده ام ناسور را مشکل است از روی خاکستر کشد ان مور را درد هم صافست جرد بر خوشی مخمور را پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را بوی آرامیده دارد در قفس کافور را برسر والم فشان خاکستر منصور را شوق تو دامنی زد بر نارسائی ما زان نغمه تکاپوی نگرفت رنگ و بوئی چون کل زباغ هستی ماهم فریب خوردیم در راه او نشستیم چندانکه خاک کشتیم تا کی هوس نوردی تا چند هرزه گردی سرها قدم نشین شد پرواز ها کمین شد سر کوب بال و پرشد بیدست و پائی ما پامال یاس گردید خون حنائی ما خون داشت در گریبان رنگین قبائی ما زین بیشتر چه باشد صبر آزمائی ما یارب که سنگ گردد خاک هوائی ما صد آسمان زمین شد از بی عصائی ما در کار گاه امکان بی شیوه نیست فطرت یارب مباد آتش از شعله باز ماند گر اشک رخ نماید برخاک ناتوانی از سجده حضوری بوی اثر نبریم گردد قفس بمیرم زان به که اوج گیرم ( بیدل ) اگر توهم بند نظر نباشد تمثال میفرو شد آئینه زائی ما خاک است برسر ما از نارسائی ما زان آستان که خواهد عذر جدائی ما امید دستها سود از جبهه سائی ما بی بال و پر بمیرم آه از رهائی ما کافیست سیر معنی للفظ آشنائی ما
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صبح پیری از قطع امید است اینجا تار و پود کفنت موی سفید است اینجا ساز هستی قفس نغمه خود داری نیست ده دهن نبض جنبان شنید است اینجا جلوه بیرنگی و نظاره تماشائی رنگ چین آراست قدری که جدید است اینجا غافلی از رده در دست گشاد دو جهان هی شدی که بود فتح کلید است اینجا غنچه واشده مشکل که دلی نگشاید بسکی چون رود از فقل کلید است اینجا مرك تسکین ندهد منتظر وصل ترا پای تا سر کفن چشم سفید است اینجا تخم کل ریشه طراز رک سنبل نشود هم در انجاست سعید آنکه سعید است اینجا مکندراز زنک که آئینه اقبال صفاست دود پرچهره آتش شب عید است اینجا جبهه تمثیل صفت نقص کمال ذاتست پایکو پا بشنو گفت و شنید است اینجا در جنون حسرت عیش دگر از بیخو پست موی ژولیده همان سایه بید است اینجا زین چمن هدرك کل دامن خون آلودست حیرتم کشت ندانم که شهید است اینجا بوی پاس از چین جلوه امکان پیداست در کرائی (بیدل) غافل چه امید است اینجا بصورت و معنی بهستی متهم داریم ما چون حباب آئینه بر طاق عدم داریم ما محل ماچون جرس روش طپشهای دل است شوق پیشاز د درین وادی قدم داریم ما آنقدر فرصت کمان قطع التهانه‌ایم شرر صبحیم از نفس تیغ دو دم داریم ما میتوان از پیکر مايك جهان محراب ریخت همچو آبرو هرسو موتتمم داریم ما دل مقامی نیست کز وصلش توان انداختن کره خون نقش بندد معتم داریم ما شوخ چشمی مانع استغناء ارباب حیاست هر قدر نظاره مینالد ورم داریم ما کر بخود سازد کسی سرو سقر در کار نیست اینکه هرسو میروم از خویش رم داریم ما رنك ها دارد بهار عالم بیرنك عشق حسن اکر خواهد دوش آینه هم داریم ما حیرت ما حسن را افسون مشق جلوه هاست همچو آئینه بیاض خوش قلم داریم ما کر نباشد اشك خجلت هم تلافی میکند بهر عذر چشم تر يك جبهه نم داریم ما دیده حیران سراغ هم چه خواهد میدهد خلق از خود رفته و نقش قدم داریم ما چند باید بود زحمت پرور بار امید (بیدل) از سامان نومیدی چه کم داریم ما طرح قبای رنگین میکشیم ما نقاش ناله ایم و اثر می کشیم ما طوفان نفس نهنگ محیط تحیریم آفاتی را چو آب درمی کشیم ما عالم کند بصحبت ما دل ز کین تهی از جیب سنك قد شررمی کشیم ما زین خرمن جوهر بکند آب دیده ایم خط بر جریده های هوس کشیم ما تا حس باقیت شود آئینه دارها از داغ دل چوشعله سپرمی کشیم ما در وصل همکنار خیالیم چاره نیست آئینه ایم و عکس ببر می کشیم ما انجا جواب ناله عاشق تغافل است بیهوده انتظار خبر می کشیم ما آئینه نقش بند طلسم خیال نیست تصویر خود بلوح دکر می کشیم ما وحشت متاع قافله کرد فرصتیم محمل بدوش عمر شرر می کشیم ما نامحرم دره ایم هر پیکر نیاز زین بار ناله ئی که بسر می کشیم ما اینست اگر تصرف عرض شکست رنك آئینه خیال بزرمی کشیم ما طاق بنای ما بهوا کرد می کند (بیدل) هنوز منت پر می کشیم ما عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را که بینائی چو چشم اثر سرمه ممکن نیست مژگان را نصیح از یاد پیمانی چه دارد پنبه مینم ز وصل یارهان يك حسرت آغوش است میزان را بهرجا باعث رو داد نادان در تلاش افتد دویدن ریشه کاهای نزاردست طفلان را بصدر ادیشه نتوان یافت جز در طینت ظالم سردسایه دانم در دل نسیر است پیکان را در تشانرا ملایم طینتانی ایم خجل دارد زیان افروزم گوئی سرنگون افکنده هامانرا اگر سوزد نفس از شور محشر باج میگیرد خم شهای این نی در کره دارد نیستانرا کتاب پیکرم يك موج بی شیرازه میخواهد ثم آبی فراهم میکند خاك پریشان را فغان کاین نو خطان ساده لوح از مشق بیباکی بآب تیغ میشویند خط عنبر افشان را دگر کو تحفه تاکارخان میهند عذارش چو نقش پاتجك افکنده اند آئینه جان را چو بوی کل لباس راحت ما پست عریانی مگر در خواب بیند پای مجنون وصل دامانرا به بی سامانیم وقت اکر شور جنون گیرد که دستی کر کنم پیدا غریبانم گریبان را تبسم خون فشان (بیدل) تو آن سحر کهر خیزی که لاف آبرو پیشت کدازد ابر نیسان را عمرها شد آتشم افسرده است اما نفس میزند دامن نمیدانم کی افروزد مرا عمر بی کو قالب از هزیان بهم دوزد مرا خنده ها بسیار کردم گریه آموزد مرا همچو نی عالم همه بزم دروغ نغوان کر دارد رو بحرانی که میسوزد مرا ران همه حسرت که حرمان نام دارد زده است عالمی را جمع سازد هم که اندوزد مرا حرف لعل او خوشم کرد (بیدل) همرحاست موج این گوهر نمیدانم چه پهلوزد مرا عریان گذشت زین چمن امیدوارها تابوی کل برنك ندوزد لباس ما دل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود باما نساخت آئینه خود شناس ما خاکی و سایه همه جا فرش کرده ایم در خانه که نیست همین بس پلاس ما آئینه سراب خیالیم چاره نیست چیزی نموده اند بچشم قیاس ما یاران نمیدانیم بهم زین درده وفاق ما شخص فرصتیم بدارید پاس ما پهلوزدن زپایه پرآتش قیامت است هر خشك مغز نیست حریف مساس ما حسرت نشان پلنك سواد تجردیم وله هم رمیده است زما از هراس ما تکلیف بی نشانی عشق از هوس جداست یارب قبول کی نشود التماس ما از شش جهت ترانه عنقا شنید بیست کز نام و منظر دکر افتاد طاس ما از شبم سحر بسین شرم برده ایم هستی عرض شد از نفس ناسپاس ما آئینه دایم کدورت نصیب ماست کر تاب فرصت نفس است اقتباس ما مردیم و خاك ما بهوا کرد میکند بی ربطی که داشت نرفت از حواس ما جز زو پا چو آبله خفتی نجیده ایم دیگر کدام قصر و چه طاق و اساس ما خاك زیاد فرش کن و زید وهم باز بر هیچ تخته که فتاده است طاس ما صد سال رفت تا نفیسے هم رسیده ایم (بیدل) چه خوشه‌ها که نشد نذر داس ما عشق اکر در جلوه آرد پرتو مقدور را از کداز دل دهد روغن چراغ طور را عشق چون گرم طاب سازد سر پرشور را شعله افسرده پندارد چراغ طور را بی نیازی بسکه مشتاق لقای عجز بود کردخاك روی دست خود سلیمان مور را از فلك بی ناله کام دل نمی آید بدست شهد خواهی آتشی زن خانه زنبور را از شکست دل چه عبرتها که بر هم خورد و رفت موی چینی شام جوشاند از سحر فغفور را آرزو مند ترا سیر کلستان آفت است نکهت کل تیغ باشد صاحب ناسور را سوختن در هر صفت منظور عشق افتاده است مشرب پروانه از آتش نداند نور را صاف و دردی پست در میخانه تحقیق ليك دار بالا برد شور نشئه منصور را کر دلی داری توهم خون ساز و صاحب نغمه باش میشدن مخصوص نبود دانه انگور را در طریق نفع خود کس نیست محتاج دلیل بی عصا راه دهن معلوم باشد کور را خوش نما نبود بمیری عرض آبداریت لاف گرمی سرد باشد نکهت کافور را برامید وصل مشکل نیست قطع زندگی شوق منزل میکند نزديك راه دور را نفسے هم در لقه پیمائی قیامت میکند موج می نار است (بیدل) کاسه طنبور را عشق هرجا شوید از دلها غبار ننك را ريك زیر آب خنداند شرار سنك را کردن ما يك جرس آهنك پیمائی کند کرد چندین کاروان سازدشکست رنگ را شوخی مضراب مطرب کز باین کیفیت است کاسه طنبور مستی میدهد آهنك را میشود دندان ظلم از کنده کفتن تیز تر اره بی دندانه چون کردد ببرد سنك را در حباب و موج این دریا تفاوت بیش نیست اندکی باد است در سر صاحب اورنك را يك شرر رنك وفا از هیچ دلد روش نشد شمع خاموشيست این غمخانه های تنك را و هم آب در نگا غفل کو فطرت کدام مزرع ما بخار صر صر دارد بنك را برق وحشت کاروان بی نشانی میرم در نخستن کام میسوزم دو عالم رنك را
صحيفه ٣٣ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف عاقبت از ضعف پيرى ناله ما اشك شد ميكشوفى بزمين ز دلفته اين چنك را سير باغ خود نمائى اگر منظور نيست سبزه بام و در آئينه ميدان رنك را كوهيم نشناخت (بيدل) قدر دريا مشربى كارها با خود فتاد آخر من دلتنك را عقده ديكر نباشد روح از تن رسته را نيست بيم سوختن دودى ز آتش جسته را شوه از گردون دليل تنك دستيهاى ماست ناله در پرواز باشد طاير پر بسته را انتظام عافيت از عالم كثرت مخواه بي ثبات است اعتبار رنك و بو كلدسته را همچو سرو آزاده كارا نغ دلشادى است خط مسطر دام باشد مصرع برجسته را از زبان چرب و نرم خلق دارم وحشتى كز دهان شير نشنام دهان پسته را جوهر وارستكان مشكل اگر ماند نهان راه در چشم است كرد رزمين نشسته را از شكستن دل نمى افتد ز چشم اعتبار كس نمیخواهد نه وشيشه بشكسته را موج چون بايد كز جوشيد كوهی ميشود دل توان گفتن نفسهای بهم پيوسته را غنچه ها در بستر زخم جگر آسوده اند اى نسيم آئش مزن دلهاى الفت خسته را با كلام آبدارت كى رسد لاف گهر (بيدل) اينجا اعتبارى نيست حرف سفته را * * * عريت كرد گردش رنك خوديم ما چون آسيا فلاخن سنك خوديم ما در ياد زنده گى بدم تاز ميكنيم رنك حناى رفته زچنك خوديم ما فرصت كجاست تا بعظیم جنون كنيم دنباله ز كرد تونك خوديم ما فكر وقار، خفت كس در خيال كيست كم نيست كز ترا زوى سنك خوديم ما كو دور آسمان وكجا كرسش زمان سر كشته هاى عالم بتنك خوديم ما از هم كذشته است پى كار وان عمر وامانده شتاب و درنك خوديم ما نخچير كاه عجز رهائی كنند نيست هم خود ز رنك جسته بلنك خوديم ما ابشدع عافيت كره تسليم نيست است كشتى نشين كام نهنك خوديم ما رسوائى بفطرت ناقص نمی رسد مجنون قبا ز جامه تنك خوديم ما از صنعت مصور رنك حنا مپرس دلدار كل بدست فرنك خوديم ما كس محرم اديكه ناموس دل مباد جانى رسيده ايم كه ننك خوديم ما تازنده ايم تاپ و تب از ما نميرود (بيدل) بدل خليده خدنك خوديم ما * * * محريست تاز ديده تر ميكسيم ما از اشك انتظار كهر ميكنيم ما تسخير حسن در خور حيرت نكاهيست صيد عجب بدام نظر ميكنيم ما دامن كشان ز ناله چو سو كدر كنى چون سايه زير پاى تو سر ميكنيم ما از خلق اگر كناره كرفتيم مفت ماست كشتى ز چار موج خطر ميكنيم ما پرواز ما سرى نكشيد از شكست بال امروز ناله هم به پر ميكنيم ما اى چرخ بس آه دل خسته لازم است اين رشته را ز پاى گهر ميكنيم ما محويست در ادب كدة وضع عاشقى از ناله انتقام اثر ميكنيم ما شمع خموش انجمن داغ حيرتيم خميازة خمار نظر ميكنيم ما داغ سپهر مرهم كافور مى برد زين آه كز جكر چو سحر ميكنيم ما همچون نفس بناى جهان بر تردد است در منزليم و رنج سفر ميكنيم ما فرصت كفيل اين همه شوخى نميشود آيينة بروى شرر ميكنيم ما (بيدل) بجرم آنكه چو آئينه ساده ايم خاكیست است آنچه بسر ميكنيم ما * * * عيش داند دل سر كشته پريشانى را تا خدا ياد بود گفتى طو فانى را اشك در غمکده ديده ندارد قيمت از بن چاه برار اين مه كنعانى را عشقى نبود بعمارت كرى عقل شريك سيل از كف ندهد صنعت ويرانى را از خط و زلف بتان تازه دليهاست كه حسن کرده چـاه بدن اسباب پريشانى را بار يان چو بخاك در صاحب نظران جين دامان ادب كن خط پيشانى را ريزش اشك ندامت زسيه كاريهاست لازم است ابر سيه قطره نيسانى را زير گردون نتوان غير كثافت اندوخت ناخن موست رسا مردم زندانى را لاف آزاده كى از اهل فنا نازیباست دامن چيده چه لازم تن عريانى را جاهل از جمع كتب صاحب معنى نشود نسبتى نيست بشيرازه سخن دانى را نفس سوخته بايد بطپش رو شن كرد نيست شمع دگر اين انجمن فانى را نتوان يافت ازان جلوة بيرنك سراغ مگر آئينه كنى ديده حيرانى را باز كشى نبود پای طلب را (بيدل) سيل ما نشنود افسون پشیمانی را * * * غباريم زحمت كش ياد ها بوحشت اسیرند آزاد ها املها بدوش نفس بسته ايم سفر ميكندم راه و اين زاد هما جهان سنتم چون پلستان پراست ز انگشت زنهار فرياد ها بهر دامى از آرزو دانه ایست گرفتار خويشند صياد هما برون آمدن نيست زين آب و كل بتابد ای سرو و شمشاد ها فسردن هم آسوده جان ميكنند بهر سنك خفته است فرهاد هما غنيمت شماريد پيغام هم فراموشى است آخر اين ياد ها بدو نيك تا كى غبارد كسى جهان است يكسر ز تعداد ها چه شوميد چه زشت از نظر رفته كير پرى ميپشند اين پريزاد ها به پيرى ستم كرد ضعف قوى ميرسيد ازين خانه آباد ها بصد تاب ازين بيش نشكافتيم كه تا آب خاكست بنياد هما ز نقش قدم خاك ما غافل است همه انتخابم ازين صاد ها توی (بيدل) از ساز امكان ترقند نقد كهنه تجديد ايجاد ها * * * غم طرب جوش كرده است مرا داغ كل پوش كرده است مرا زعفران زار رفتن رنكم خنده بیهوش كرده است مرا حسرت لعل يار ميکده ايست كه قدح نوش كرده است مرا آنكه خود را اسير ميكرد صيد آغوش كرده است مرا يكنفس بار زنده كى چو حباب آيه دوش كرده است مرا ناتوانيم چنانکه پيكر لم حلقه در كوش كرده است مرا از که ناله سينه سوخته ام ناله خاموش كرده است مرا بخت ناساز دور ازان رو دوش بي رو دوش كرده است مرا (بيدل) از ياد خويش هم رفتم كه فراموش كرده است مرا * * * غنجه سان بيدر است خانه ما بيضه كل كرد آشيانه ما همچو شبنم درين چمن خواست نه نم چشم آب و دانه ما بال و بال شهرت عنقاست رنك آرام در زمانة ما نيست جز شعله خاك معبد عشق جبهه سوز است آستانة ما خواب راحت نمايم دده سريم مشو از هيچكس فسانة ما با توان طباير پر كاهيم كرد باد است آشيانة ما نه فتيد مكر بخاك درت اشك بيدت و يا روانة ما ميکشد انفعال آزادى سرو از آه عاشقانه ما شعله آهنگ خون منصوريم ساز ما سوخت از ترانة ما حيله زنده كى نقاب فتاست كاش روشن شود بهانة ما دل جمع اين زمان چه امكاست ريشه كل كرد برف دانه ما بس بود همچو ديده (بيدل) شوق ديدار شمع خانة ما
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف دردیم و حسرت ونشاط محبت عرفان ما وا من خویش است چون سحر اگری دامان ما شوق در بیداد ولی نیست مأیوس طلب چون قلم سعی قدم میبالد از مژگان ما معنی اظهار هیچ از وحشت انشا کرده اند نامۀ آهیم بی باک همان عنوان ما زین نیستان مصرع زلف مسلسل خوانده ایم خامشی مشکلی که گردد مقطع دیوان ما وحشت ما زین چمن گل کردن صد غنچه است بشکند رنگی که میچند بدست و ردا مان ما یار در آغوش و ما و از تپیدن ایم چیست ساده گل خواه ست چون آیینه ز نسیان ما در طپید نگاه امکان شوخی نظاره ایم از غباری میتوان زد دست بر جولان ما مدعا از دلدلید بگذشته میسوزد نفس اینقدر دارد خموشی آتش پنهان ما بخشودارای شرر جولانگه آغوش سنك تنك فرصت بین و با آزده در میدان ما جلوه در کار است ما ما خود فرامش کرده ایم به که بر رویتو باشد چشم ما حیران ما (بیدل) از حیرت زبان در و دل فهمیده ایست آیینه میپوشد امشب ناله عریان ما دل حباب بدن مشعر موج آب را چشمی بصفر کرو نظر کن حباب را عشق از مزاج ما بهوس كشت متهم در خاک گرفت نقطه وهم انتخاب را گر نیست زین قلم دو اوهام غیرت آب حیات نشه یی کن سراب را چشمم تجسم آیینه نقش پای تست میبیند حال از قدمت این رکاب را عالم بصرف بد بیضا گرفته است اعجاز دیگر است زرویت نقاب را امروز در قلم رو نظاره نور نیست از من خطت بسایه فکاند آفتاب را فیض بهار لغزش مستانه دره نیست در شیشه های آبله میکن گلاب را اجزای ما چوصبح نفس پرور است و بس شیرازه کرده اند بباد این کتاب را ما بخودان بغفلت خود پی نبرده ایم چشم آشنا نشد که چمن شکست خواب را در طینت فسرده صفا ها کدورت است آیینه میکند همه زنگار آب را جوش خرام آیینه دار بهار اوست نظاره کن زچاك کتان ماهتاب را (بیدل) نگیرو دلر نفس آنقدر مناز آیینه کن شکست کلاه حباب را فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برا همچو خون پیش از فسر دن از رك بسمل برا ریشه الفت بسازد دانه آزادیت ای شرر نشو و نما زین کشت بیحاصل برا از تکلف در فشار قبر نتوان زیستن چون نفس دل هوا کن تنگی از منزل برا قطره تشویش هستی عاقبت امواج نیست مشت خاکی می توازن، نقاب ساحل برا نه فلک آغوش شوق انتظار آماده است تا بی نیسان باغ پیر ننگی ز آب و گل برا در خور اطهار باید اعتباری پیش برد او كريم آمد برون باری تو هم سائل برا شوخی معنی برون از پرده های لفظ نیست من خراب عجز كولیلی از محمل برا خلق آفت خرمن است آنجا قدر با حتیاط عاقبت میچواهی از خود اندی غافل برا کاشت دل دانه را از خاك بیرون میکشد هر قدر برخویشتن تنگی ازین منزل برا نقش کار آسمان عاریست از رنك ثبات كرزن سنگت کشد چون بوی گل زایل برا حیرتی بسته است محمل ز شکست رنگ شمع ای بخود وامانده در محو تماشازین محمل برا آیدم عالم مرکز پرگار تحقیق شود چون نفس یکروز دن (بیدل) بگرد دل برا فسون جاه هدر نک سازد برقغانی را بغلطانی رساند آب در گوهر روانی را چوگل در وقت پیری میکنی خمیازه حسرت مکن ای غنچه صرف خواب شیرین جوانی را نباید راستی از چرخ نگرد آرزو کردن مبادا با خدنگیها بدل سازد کمانی را چه داری از وجودای ذره غیر از و هم پرواری عدم باش و غنیمت دار خورشید آشیانی را غرور وقتها در سر سجود و عاقبت عذر زمین کامشوان برو میبندد آسمانی را شدا ز موج نفس روشن که بهر گفت امالت زمر باریکتر آیست جوی زنده گانی را لب از هم موج خون نمیدانم چه میگوید مگر تیغ تو در یاد زبان بی زبانی را جگر و سعی جنون کش عاشقان دارد غبار من همه کرر زشوم برخویش ببندد گرافی را یمن پرداز دیدارم زحیرت چشم آن دارم که چون طاوس در آیینه گیرم بر فشانی را بمضمون کتاب عافیت ناوارسی (بیدل) بزلف سایه روشن کن سواد ناتوانی را بمقتاد محل تازت كل چه رنك بسحرا که کرد می کند آیینه قسريك بصحرا بمحاك هم چه خیال است دامن دهم از کف چو خار بن سر مجنون زده است چنك بصحرا تگاست شور جنونی که من زوجد رهائی چو کرد باد بيك با زدم شلنك بصحرا ز جرأت نفسم برق با زعرصه امکان رسانده ام بکف آهو زبان اشك بصحرا زسعی طالع ناساز اگر رسم بكمالی همان پلنگ بدر پایم و نهنك بصحرا فزود رنك روان در شکاه عشرت مجنون بگل هزار شد اکنون حباب سنك بصحرا کدورت دل خون بسته هیچ چاره ندارد نشسته ایم چو ای غزاله تنك بصحرا توندگر جاهل خود کن که خلق سوخته خرمن فتاده است برا گنده چون تنك بصحرا درین جنون کده منم فصولیت نتواند کرد هوس بطبع تو در دو دست همچو ينك بصحرا مباش غرة نشوو نمای فرصت هستی خرام سیل کند تا کجا درنگ بصحرا زد بدامن ما موج این محیط چه بندد گذشته ایم برافتن تراز خدنگ بصحرا بهم نو درکز افتاد کرد وحشت (بیدل) لسناخت مشرب مجنون ما زننك بصحرا بفقرخواست شکوه مفلسی از گدای ما ناله بخواب باز رفت درلی بوریای ما شکر قبول عاجزی تا به کجا ادا کنیم کشت اجابت ارادت در کعبه دعای ما در چه الافتاده است خلق ز کف چه داده است هر که لی گشاده است آه من است ووای ما جیب نفس درید مرا بخیه خرص انگسنت بشکنه اشک شبنمست بند سحر قبای ما کرد خیال عاشقان زفت عالم دکر باهدف غی جسد ستر پرحت فدای ما آه که همچو سایه رفت عمر بسردن جبین از سر خاك برنخاست کوشش بی عصای ما شمع دماغ نك زدن داد بیاد سوختن بوی ما سری نبود آبله داشت پای ما در نفس حباب چیست یا محیط دم زدن رو بعرق نهاده رفت زنده کی از حیای ما در هم جسلجوی ذوق سودن دست داشتیم آبله ریخت دانه چند در آسیای ما کاش بنقش یا رسم تا بگذشته ها رسم هر قدم آه می کشد آبله در قفای ما دور بهار لاله ایم فرصت عیش ما کجاست داغ قدیم و داغ هم کرم نکرد جای ما در حریمکه آسمان سجده نیارد از ادب از چه متاع دم زند (بیدل) بینوای ما فلك این سرکشی چند از غبار آرمید نها بپامیست از خاك اینقدر دامن کشید نها خون ای شمع از هستی فریب مجلس آرا نی که یك گردن نمی ارزد بچندین سر برید نها همین بهتر که عرض ریشه در خاك عدم باشد رنگ صبح رق حاصل است اینجا دمید نها شبی از بیخودی نظاره آن بیوفا گردم کنون چشمم چو شمع کشته داغست از ندید نها بهاز محفل بيرنك هستی سخت حبر انم که بیض انجه سوخت و د ما هست شنید نها مقام وصل کانا ست و راه سعی ناپیدا چه میکردیم يارب كربیودی نارسید نها كف خال هوا فرسوده ای محبر شرمی بازیدن چه بیچون صبحت رد عجا دوید نها سرشکم داشت از شوقش گداز آواره تحریزی بیاد موج بستم نامه در خون طپید نها جو اشکم ناتوانی رخصت جرات نمی بخشد مگر از لغزش پایقدم احرام دوید نها شتر ارم نیمجاو رنگ کدامین طارمم يارب که می خواند شکست بالم افسون بریدنها زنیرم نرگس مخمورا و چندان عرق کردم که سربا پای من میخاله شداز شیشه چیدنها زاحوال دل غمدیدۀ (بیدل) چه میپرسی که همچنان قطره خون چون غنچه در دل تپیدنها
قاصد بحيرت کن ادا تمهيد پيغام مرا دارم زسامان انسپند گلزار آغوش شکست چون شمع کرد آماده ام صد اشك گل در ديده ام گردون که داغش بادهء تا نشکند صهبا گجه چشمیکه شد حيران او بر گل نمی آيد فرو کزمن تهی ماند نشان کزمی بری نام مرا يکغنه بادغش بست آنزاو انجام مرا روسیه کير از آينه نامحرمی کام مرا در پردهء روشن به می پرورد شام مرا آنسوی باغ رنك و بو بخليست بادام مرا حرفيست نيرنك بقا نشنيده گير اين ماجرا هر چند با عنقا رسى واوج همت نارسی برق حقيقت شعله زن آنکه دماغ ماومن روى سپيد رحمی دارم شهود خجلتی (بيدل) زکامكهم چكان آب حيات ميتپد می نيست جز رنك صدا كز بشكنی جام مرا از خود برآ تاوارسی کيفيت بام مرا ناپخته باد سوختن انديشه خام مرا بگداز نتوان يافت غير از عرق دام مرا خضر است اگر کس می خوردا مر وز دشنام مرا قيد هستی نيست مانع خاطر آزاده را ناتوان عشق دردی کن که در ديوان عشق نيست سرگرازی پری مجنون احسان بهار اشك ياس آلوده ام واز ديده بيرون ريختم س نفس گشتن طلسم راحت دل بوده است دردل مينا برون کردبست رنك باده را نيست خطى جز دريدن نامه هاى ساده را يارعنت خم نسازد گردن آزاده را خاکبرسر کردم این طفل ندامت زاده را موج منزل میزنم تا محو کردم جاده را خواب باکانرا نميسازد تعبير روز وشب همچو گوهر سبحهء يكدانه دل جمع كن اکسیر همسر زمين دارد جدا عاصيتی هرکجا عبرت سواد خاك روشن میکند (بیدل) از تسليم ما هم صيد دلها کرده ايم ظلمت و نور است يكسان تن بغلت داده را چند چون کف برسر آب افکنی سجاده را نشهء تند مخالف در هنر طبیعت باده را خجلت کوریست چشم از غش برکشارده را نیستی بازلف میباند سر افتاده را كافرم كزگل و سنجاب می آيد مرا تشنه کام عافيت چون شمع تا کی سوختن آرزو هاى هوس نذر حريفان طلب شرم اگر نقد بناى وهم هستی هیچ نیست مشرب داغ وقناعت کیش تمکین مباد بی نیازم از ربط آرام این آشوب گاه سایهء بیدی که ميل خواب میبايد مرا از گداز درد منت آب میبايد مرا انفعال مطلب ناياب میبايد مرا بى تکلف يك عرق سیلاب میبايد مرا آب ميگردم اگر مهتاب میبايد مرا چشم میپوشم همه گر خواب میبايد مرا معبد تسليم وشغل سر کشی پر وقتيست غافل از جيبت گنج قناعت نيستم در كذا لكهاى نيرنك خيال افتاده ام دامن برچيده چون صبح كارم ميكند تادارين محفل توای حيرتی انشا كنم گر وهم(بیدل) لب خشكيم چون كز ترشكرد شمع خاموشی درین محراب میبايد مرا كفتى در ويشم این غلاب میبايد مرا دل جنون می خواهدو آداب می میبايد مرا اينقدر از عالم اسباب میبايد مرا چون نگه يك تار و صد مضراب میبايد مرا وحشتی زین وادی بی آب میبايد مرا کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پيدا سحر تاشام بايد يك زدن چون آفتاب اینجا تلاش موج در گوهر شدن اميد آن دارد عیوب آید برون تاگل کند حسن کمال اینجا امان خواهم از گزند خلق در گزم اختلاطها زمیدانی بنام محض چون عنقافاعت کن درين صحرا بوضع خضر بايد زنده گی کردن خیالات پری بی شیشه نقش طاق نسیان کن که آدم از بهشت آيد برون تا نان شود پيدا نه خوش کاری بچشم حرص ازين انسان شود پيدا که کرد ساحلی زين بحر بی پایان شود پيدا کلف بی پرده گردد تا مه تابان شود پيدا که عقرب بیشتر در فصل تابستان شود پيدا فراغ اینجا کسی دارد کزین عنوان شود پيدا نکرده تا کسی کز مردمان پنهان شود پيدا محال است اینکه هم جستم هم گشد جان شود پيدا تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل سحاب کشت ما صد ره شکافد چشم گریانش جنون هم بی رعایايد كدامينش محنك افتد پریشانست ازين آشفتگی سبحه الفت بنای وحشت اين كهنه منزل غيرتی دارد چوصبح آنجا که نگشاشد نفس کرد معدومی حریف گوهر نایاب نبود سعی غواصان تماشا گاه عبرت بايد امن سیر می خواهد چوطفلان خونخوری یکعمر تادندان شود پيدا که کسب يك تبسم قالب خندان شود پيدا درى صد پیرهن تا پیکر عریان شود پيدا ز دل بستن مگر جمعيت یاران شود پيدا که صاحب خانه گر پيدا شود مهمان شود پيدا و گریيدا تواند گشت يك افغان شود پيدا مگر اين كام دل از محنت ميدان شود پيدا شگه میباید اینجا تا وام مژگان شود پيدا رديف ياء دنيا رفع علتی ساختن (بيدل) زكاوو خرخی آید مگر انسان شود پيدا گداز سعی دلیل است جستجوی ترا بهر طرف نگری شوق محو خود بنی است ز خاك ميکدهء سرمایهء تیمم كير چه لازم است كشتی انتظار تیغ اجل غم شکنجه اوهام تابکی خوردن شکست آيينه آيينه است روی ترا دکان آيينه کرده است چار سوی ترا که هیچ مصیتی نشکند وضوی ترا فشار آب بقا می برد گلوی ترا برنگ آبله بشکسته اند پوی ترا ز دست اسف وعتاب در آتش و آبيم بتوهمات مده زحمت نفس زاهد بخاك جيب سحر فكر بخيه برباد است پرد بحرم درستی شکست کار حباب ز فرق تا بقدم افسون حيرتی (بیدل) بهشت و دوزخ ما کرده اند خوی ترا که از اثر تنگی نیست جای دعوی ترا گسسته اند چو شبنم زهم رفوی ترا ز پست آتکة تهی میکند سبوی ترا کسی چه شرح دهد معنی مگوی ترا گداز گوهر دل سادهء نامست شبنم را جهان آيينه مقدار و حيرانی حجاب من نکردی غافل اى اشک انيازترك خودداری گل اشکم اگر منظو رجانان شد عجب نبود فضولی میکنم در انتظار مهر تا بانش ضعیفی تهمت چندين تعلق بست برحالم نم چشم تحير عالم آبست شبنم را چمن صد جلوه و نظاره نایابست شبنم را که روپوش چکیدن سير مهتابست شبنم را گذر در چشم خورشید جهان تابست شبنم را گرفتم پرده بردارد کبابست شبنم را ز پا افتاده گی يکعالم اسبابست شبنم را نکردد جمع نور آگهی باظلمت غفلت چو جام و يم در اذت نوميدى وطن دارم تماشا يست كم چشم هوس گرشرم تاك افتد خط خوبان كليد غفلت اهل نظر باشد بوصل گلرخان نتوان کنار عافیت چستن خیال هوس را مانع پرواز میگردد صفای دل نمك درديده خوابست شبنم را بچشم خود جهان يك دشت سيلابست شبنم را حيا آيينه گلهاى میراب است شبنم را رگ كلهاى اين گلشن رگ خوابست شبنم را که در آغوش کل خون جگر آبست شبنم را نكه درديده(بیدل)موجة آبست شبنم را كدامين نشه بیرون داد راز سينه مينا مزدی كز گوش ماهی آشناى اين نوا کرده به تمكين چسان خفت رساند كوشش گردون خوشاصبحی که شامملك عشرت جلوه ريز آيد همان خاك سيه اکنون لباس دل پندارد ادب کوشید در ضبط خود و تعطيل شد نامش که عکس موج می بندد جوهر آينة مينا که راز میکشان گل کرده است از سينه مينا پيازه بیستون رنگ وقار از كينه مينا زرین تخت جام از قصر زنگارینه مينا صفا مفت است منکر کسوت پشمينة مينا روو وصل مماساند شب آدينة مينا چنان صافست از رنك كدورت سينه مينا کدورت باصفای مشرب ما بر نمی آيد تهي دستیم چون ساغر خدارا ساقيار حمی مقيم گوشه دل باش کز آسوده گی خواهی بپای نشته ام بيش دماغی بادۀ صافم با آفت سخت نزديكند نازكطينتان(بيدل) که مینمايد چو جوهر نشته از آينة مينا نبندد صورت تمثال زنك آينة مينا روی بخت ما بکشاد و گنجينة مينا که حيرت میشود سيماب در آينة مينا مرا باید نشاندن در دله بی کينة مينا بود بامالدو آتش الف در يشتة مينا گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ترا را ندارد شور امکان جز شکستن فكر آسودن هوايت تا بکجا اثر پاشد نالهء ما را اگر ساحل شوی مد آب گوهر گیرد پارا تامل غنچه در گوش افگند پيمانه ما را درین دريازبس غرض است اجزای شکست من توانی هست در خاطر شکست رنك مينا را چو موجم در جنون موج برخو می بهدرا را
صحيفة ٣٦ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف بتدبیر دگر نتوان ترافع گفت آسودن مکر آهی زند خاکسترما آتش ما را درین ویرانه همچشم نگاهم کز سبکروحی درون خانه او زرد خویش خار کرده ام جا را مبادا ناله ریزد دامنهای دل ریشم هم مکنزار ای جنون بیگه بخون در ده تمنا را بهر سوجشم وا کردم نگه وقف خطا کردم نمیدانم چه پیش آمد من غفلت تقاضا را بحال خویشتن نگذاشت دلرا شوخی آهم هوایی کرد رقص گردباد اجزای صحرا را پیامی از دل هرذره در پرواز میآید اگر در خاک ریزد حسرتم رنك تمنا را کجا هل چون حباب از فهم هستی منت جمیعت تو در آغی برون دنیام متكلف این معما را همین در ماست رنك عشرت خوبان فلان (بیدل) هجوم گربه مست خنده دارد شمع مینا را گذشتگان که هوس دیده اند دنیا را چوشمع هیچکس انجا بقا نمیخواهد باحتیاط قدم زن که عاقبت طلبان دمی تفکر هوس چشم آب باید داد چه آگهی مجه غفلت چه زنده کی مجه مرك بپیش خود همه پس دیده اند دنیا را هزار بار زیس دیده اند دنیا را سبك كسيته مرس دیده اند دنیا را که درة آتش خس دیده اند دنیا را قیامت همه کس دیده اند دنیا را دوام كافت دل آرزو نخواهی کرد دل دو نیم چو گندم نموده اند انبار مقمیدان تپه تازند اثرین تماشا گاه بقدر جاه و حشم انفعال در جوش است وداع قافله اعتبار کن ( بیدل ) در آینه دو نفس دیده اند دنیا را اگر بقدر عدس دیده اند دنیا را بچشم باز قفس دیده اند دنیا را همانگشت مگس دیده اند دنیا را همین صدای جرس دیده اند دنیا را گریبان وحشت دهد گرد جنون سامان ما در تماشایت بزنك شمع هرجا میروم از شهادت انتظارمان بساط حرپرتم دور جامی زین چمن چون گل نصیب ما نشد مطرب ساز نظر پرده دار خوی کیست نامحرم کفش گریبان میدرد عریان ما دیده ما یکقدم پیش است از مژگان ما زخمها واماندن چشم است در میدان ما رنك تا گردیده آخر میشود دوران ما شعله میپوشد جبین از ناله عریان ما قبض ها میجوشد از خاک بهار بیخودی محو گردیدن علاج اضطراب دل نکرد منزل مقصود گام اول افتاده گیست سوخت پیش از ما درین محفل چراغ انتظار هستی موهوم غیر از نفی اثباتی نداشت صبح فریاد است از شکست رنك در بستان ما از تکاپو سر بسر يك موج شد طوفان ما همچو اشك از کاش آغزیدن شودجولان ما دیده یعقوب غایب است در کنعان ما رقص ما گرد یسدا گرد از دامان ما چشم تا بر هم زنم اشکی بخون غلطیده است بسمل ایجاد است (بیدل) جنبش مژگان ما گر چنین باد زطوف دامت اجزای ما جهد ما مصروف یکسیر گر بیالیست و بس ما جزای بوی گل نقدیده مینا بد شدید یار در آغوش و سیر کعبه و در آرزوست دل مصفا كن سر از وسعت کاهت بر میا ر بر سر ما سایه خواهد کرد سرنای ما غیر این گرداب موجی نیست در دریای ما ای هوس زین رو بان غنچه استانهای ما تا کجا رفته است از خود شوق بی پروای ما آینه صیقل زدن سیر ست در صحرای ما بی نفس در ظالمت آباد فدم خوابیده ایم باین ها هیچ نتوان دوخت جز آزادگی رنگی از گلزار بیدلنگی برون جوشیده ایم سعی همت راز پنهان چه مقدار آگاه است شخصیت هنگامه امکان زطی ما بر است شانه زن گیسو سحر انشا کن از شبهای ما کر همه سوزن دهد چون سرو از اعضای ما از خرافات پری می میکشد مینای ما هر کرا گردید سر بر لغزشی زد پای ما رفتن از خود تا کجا خالی نماید جای ما یکتفس (بیدل) سری باید بجای جیب کرد غیر مجنون نیست کس در خیمه لیلای ما گزدهی بوس گفتت گردد مفید تیغ را اینکه داری منع کار از شهادت در خیال پرده نیرنك طوفان بود شوق بسمل موج طوفان میزند جوی بدیبا متصل دلشا بنماید تلافی میطید اما کجاست تا ابد رگهای گل بالد زجوه تیغ را بایدت ازشوق زد چون سبزه بر سر تیغ را خونم آخر کرد بار وی شناور تیغ را جوه دیگر بود در دست حیدر تیغ را آنقدر زخمی که خواباند بستر تیغ را باز گویت رفتی آید مزاج کینه جو عیش خواهی صید الفت شو که مانتد هلال تامگر یکبار کردد قطع راه هستیم هر کرا دل از غبار کینه چونمیا تهی است (بیدل) از هم عصر هم موج نزاکت میچکد پیش تو داند همین زنگار در بر تیغ را چرخ ابرو میکشد پرچشم ساغر تیغ را چون دم مقراض می خواهم دوییگر تیغ را میکشد همچون پیام آسوده در بر تیغ را کرده ام ریگین بخون صید لاغر تیغ را مکردم زقم یکلمك نفس همه ناله را از ره هرو بمیلی شبستان این چمن كو كوهي اگر چکیدن خونم نوا کند عریان تو کسوت یکتا قیست و بس آنلب که میده زسیر خطش آنداد چشم آزاده گان ز کلفت اسباب فارغند رنك رطوبت چمن دهن بنگی به دادم بیاد شمعۀ شوقت رساله را جز شمع کشته چیست طاووس لاله را در کوچه های زحم غبار پست باله را تاچند بار دوش نمایی دو شاله را گرداب بحر خجلت خود دید هاله را نتوان نگاهداشت بزنجیر باله را کاعذر بعقل سیاه شد آئینه لاله را از سرجه چشم شوخ تو تمکین پذیر نیست دل درد باطل است خوشا جوش داغ عشق هنگام شب غافل از اسرار خود مباش ناقص نمیبرد صرفه زتقلید کاملان خط پیش از انکه با لب او آشنا شود مشت حمیت پشگر موهوم ما و من ( بیدل ) دلت هوای محبت گرفته است نتوان بکرد مانع دم شد غزاله را ناچیدی بینك رساند قباله را كیفیت دعاست می دو ساله را وضع گهر طلم کمباز است ژاله را حیران سرمه ساخته چشم پیاله را وقت دخان شعله کنید این نواله را شبنم خیال میکند این غنچه ژاله را کرده ام باز بآب گریه سودا سودا محو او کشوم رازم بغلا طوفان کرد درد عشقم من و خلوت که راز دوعالمست دل نا تا فته مارا سر موئی دریاب نا تقاضا بمیان آمده مطلب رفته است که زهم اشك زدم بر سر دریا دریا هست حیران عاشق لب گویا گویا کفت ام این قدر از ناله رسوا رسوا ای سرموی تو سرکوب ختیا تنها نیست غیر از کف افسوس طلبها لبها ساقی امشب چه جنون ریخت به پیمانه هوش داغ معماری اشکیم که بيك لغزیدن بذر آوازه کی شوق هوایت دارم دور انسان بیان دو قدح مشترک است (بیدل) این نقد بناراج هم نسیده مدہ که شکستم بدل از قلقل مینا مینا عافیت ها شد ازین آینه یعما یعما مشت خاکی که دهد طرح صحرا صحرا تا بچه اقبال کند جام لمن با دنیا کار امروز کن امروز زفردا فردا کرده ام سر مشق حیرت سرو موزون ترا خا کپای این چمن میبایدم بر سر زدن شورانستغنا برون از پرده های عجز نیست مرجه می بینم سرافی از خیالت میدهد ناله میخوانم بتبدیلهای مضمون ترا بسکه گل پوشید نقش پای گلگون ترا رشته ما سخت پیچیده است قانون ترا هر دو عالم يك سر زانواست محزون ترا شام روز و نهم با صبح اقبال چه کار ساز محشر گفت آفاق از نگاه حیرتم فهم یکتائیست فرق اعتبارات دویی ای دل دیوانه صبری کز سودا چاره نیست تیره بختی سایه بید است مجنون ترا در نی مژکان چه فریاد است مفتون ترا عمرها شد خوانده ام بر خویش افسون ترا دیده آهو فرو رفته است هامون ترا (بیدل) آزادی کزاستقبال آغوشت کند آنقدر واشو که نتوان بست مضمون ترا گر کمان دارد خیالت در زه آرد تیر را رقیمدارد عمارت خاك صحرای جنون همین مو چشم امیدی شود نخجیر را خواهی آبادم کنی برباد ده تعمیر را یاد رخسارت جیدین فکر را آینه ساخت مانع بیتابی آزاده گان فولاد نیست حرف زلفت گرد سنبل رشته تقریر را ناله در وحشت گریبان میدرد زنجیر را
حرف الالف سخت دشوار است در تار شکستن رنگ من بشکن ای نقاش اینجا خامه تصویر را موج خون من که آتش داغ گرمیهای اوست میکند بال سمندر جوهر شمشیر را چون ز، خوابیده زین خوابت که فیض کم مباد تا بمحشر برده ام سر رشته تعبیر را گر باین وجه است شور وحشت دیوانه ام داغ حیرت میکند چون نقش پا زنجیر را ای تأمل در دو اما زحمت کی میستم ناله ام در سینه خرمن میکند تاثیر را تا کی از غفلت طپد جسم فرساید دلت يك نفس بر باد ده این خاك دامنگیر را صبح محشر شام هستی از شفق آبستن است نیست جز خون کر بیا لابد کنی این شیر را دست از دنیا بدار و دامن آهی بگیر تاجای همچو (بیدل) قدر دار و گیر را گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را از شرر پرواز خواهد گشت تمکین سنگ را من بدرد نارسا اینها چنان دزدم نفس میکند بیهست و یابی ناله تلقین سنگ را از جبین رنگ کداز دل توان دید آشکار گر شود دامن بخون لعل رنگین سنگ را چون صدا هر کس ز سکی می رود زین کوهسار آنقدر فهمید آخر ناله این سنگ را از شکست ما صدای شکوه نتوان یافتن شیشه اینجا میگشاید لب تحسین سنگ را دیده بیدار را خواب گران زیبنده نیست ای شرر تا چند خواهی کر دبالین سنگ را ساز این کهسار غیر از ناله آهنگی نداشت آرمیدن اینقدر ها کرد سنگین سنگ را صافی دل مفت عیش است از حسد پرهیز کن هوش کن حامت دهد بر شیشه مازن سنگ را فیض سودا مشربان از سنگ خارا غافلست خون مجنون میکند دامان گلچین سنگ را ظالم از ساز حسد پیوسته کام عیش نیست از شرر دایم چراغان در دلساباین سنگ را ناقس دارد تردد جسم را سرگشتگیست تا نیا ساید فلاخن پست لنگین سنگ را گرهمه بر طاق مجد عشق حسن آبرو زن کوشش فرهاد آخر کرد شیرین سنگ را عافیت پا بست غیر از پرده ساز شکست شیشه می بیند نگاه عافیت بین سنگ را خواب غفلت میشود در برتاب از موج اشك در میان آب (بیدل) نیست تمکین سنگ را گر کنی باموج خونم همزبان شمشیر را میکشم در جوهر از رگهای جان شمشیر را میدهد طرز خرام فتنه پیکر قامتت پیچ و تاب جوهر از موی میان شمشیر را از خم ابروی خونریز تو هرجا دم زنند عرض جوهر میشود مهر زبان شمشیر را ای فغان بگذر ز چرخ و لامکان تسخیر باش چند در نزد سپر کردن نهان شمشیر را جوهر تجرید قطع الفت خویش است وبس بر سر خود میتوان کرد امتحان شمشیر را عجز در هر طبع سامان بخش استعداد اوست ناخن بردماست جوهر می کشان شمشیر را کرفتمان خواهد ز گردون سر نجیب خاك دزد ورنه رحمی نیست بر عریان تنان شمشیر را دستگاه آئینه بیدا کی بد گوهر است میکند آب اینقدر آتش عنان شمشیر را خون صیادم از ضعیفی يك چكیدن وار نیست شرم می ترسم کند آب روان شمشیر را اینقدر ابروی خوبان گوشه گیر ما نداشت کرد (بیدل) فکر صید من کمان شمشیر را گر لعل خموشت کند آهنگ نوا ها دشنام دبا ها شودو گفت بیا ها خوبان بشه پیرهن از جامه بروشد در غنچه ندارد گل این تنك قبا ها رحمت زمعاصی نشمایل نکیبد زانست کناها کر ثرین سوست آبها فریاد که ما بجسیم ان گرسنه مردیم با هر نفس از خوان کرم بود صلا ها گه مایل دنیایم و گه طالب عقبی انداخت خیالت زکجایم به کجا ها از غنچه ورقهای گلم در نظر آمد دل سوخت بجمعیت از خویش جداها هر جاست سری غافل از آشوب هوس نیست معموره ماز است بهر بام هوا ها مشکل که ازین قافله آخدر نشیند مانند نفس کرد روها و پا ها کورو بو حرم ناعم احرام توان خورد دوش همه خم گشت ز تکلیف ردا ها تا محرم هنگامه تغییر مباشیـد تصویر توی نیست درین کهنه بنا ها ک صدل آگهی آسان مشمارید چشم همه کس از مژه طومرد است عصاها اینکان بزدد هوس الحاح تردد این آبله مر همت که افتاده بپا ها کر بسط نفس پرده توفیق کشاید صیقل زده کسپر آینه از دست دعا ها زین بحر محالست زند لاف گذشتن (بیدل) که زپلی بگذرد از سعی شنا ها گر يك نفس آئینـه کنی نقش قدم را بر خاك فشانی هوس عالم جم را معنی لظران سبق هستی موهوم بیرون شق خامه ندیدند رقم را بیهوده در اندیشه هستی تکدازی تا کل نکنی راه صفا خیز عدم را آشفتگی آینه تجرید جنون کن بر هم گل شهرت ازینهاست علم را بی نقد بزد کان جهان چشم ندوزی کاین طایفه در کیسه شمردند درم را آنرا که نفس مایه جمعیت دوزیست چون مار نباید همه واکرد شکم را تا چاشنی فقر فراموش نگردد از مایده خلق کردیم قسم را آنجا که به تحریر رسد صفحه حسنت از نیزه خورشید تراشند قلم را تشریف ادب نسخي تعظیم نگاهت بر پیکر ابروی بتان دوخته خم را بی پیر سر از بسکه دویدیم براهت در آبله چون اشك شکستیم قدم را تا خجلت عصیان شود اظهار ندامت جای مژه بدیده بهمم دامن نم را (بیدل) چه أز وا کند از دیده بر همن وقتی نکشوده است رك سنك صنم را کسی چه شکر کند دولت تمـارا نصا لمی که توئی ناله می کند ما را ندارد انجمن پاس ما شراب د کر هم از شکست مگر پر کنیم مینا را ما لبه حلا وت نشانه نمك است دو نیم چون نشود دل ز غصه خرما را هنوز درة دندان موج در نظر است گهر بدامن راحت چسان کشد پا را درشت خو چه خیال است نرم کو باشد شرار خیری محض است طبع خا را را سلامت آئینه اعتبار امکان نیست شکسته اند بصد موج رنگ دریا را صفای دل بکه ورت مده از قعر دولی که عکس تنك بر آئینه می کند جا را برون لفظ محال است جلوه معنی همان ز کسوت اسما طلب مسمی را رسیده ایم ز اسما بفهم معنی خویش گرفته ایم ز عنقا سراغ عنقا را هزار معنی پیچیده در تغافل تست با بروی تو چه نسبت زبان گویا را میگروان بهوایت چنان زخود رفتند که چون نفس نرسانند برزمین پا را همیشه تشنه لب خون ما بود ( بیدل ) چو شیشه هر که بدست آورد دل ما را کسی در بسته غفلت مانده چون من شیدا اینجا دوبام یکدر باز است و میجویم کلید اینجا سراغ منزل مقصد مپرس از ما زمین گیران بسعی نقش پا راهی نمی گردد سفید اینجا طپیدن ره ندارد در مخملی کاه حیرانی توان کربای کسر اشك شدنتوان چکید اینجا ز گلزار هوس تا آرزو برگی بچنگ آرد بمژگان عمرها چون ریشه میباید دوید اینجا تحیر گر بجشم انتظار ما نم دارد چه وسعت میتوان چیدن ز آغوش امید اینجا تپش دولی ندارد این جمعیت درین محفل چو شیرازه بر کات از یکدگر خواهد برید اینجا بدن نقشی نمی بندد که با وحشت نمی پیوند نمی دانم کدامین بیوفا آئینه چید اینجـا مرا از بی بری هم راحتی حاصل نشد ورنه بهار سایه رنگین تراز کل داشت بید اینجا گواه کشته تیغ نگاه اوست حیرانی کفن بردوش بسمل برد چشم سفید اینجا کفن در مشهد مایمنو این خون بها دارد ز عریان بودن آگر توان شد شهید اینجا هجوم درد بخیده است هستی تا عدم (بیدل) تو هم گر توش داری ناله خواهی کشید اینجا گفتگو صد رنگ نا کامی دماند از کامها وصل هم موهوم ماند از شبه پیغامها هر درو کعبه هم صدجا نقا می کند زنده کی يك جاده دارد اینهمه احرامها رتبة تدوير تا از دانه ما گل نکرد ماند چون حرف خموشی در طلسم کامها قطره ما تا کجا سامان خود داری کند بحر هم از موج اینجا میشمارد کامها گل کند گر وحشت درد سر فرماندهی چون شرر از سنک ریزد زین نگینها نامها چون با کاهی ناند تار اهل دنیا نقضد ورنه در تدبیر غفلت بخته اند این خامها
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه ٣٨ از نشان هستی ما بسکه نامی پیش نیست از طپش آواره های ریشه جرات مباش صید ما حکم صدا دارد بگوش دامها در زمین ناتوانی کشته اند آرامها لاغری گل بسکه میریزد از صهبای رتك (بیدل) از آئینه زنگار فرسودم مپرس در شکستن هم صدائی میزند زین جامها داشتم صبحی که شد غارت نصیب شامها گل بروخت کشود نقاب کشیده را مائیم و حیرتی و سر راه انتظار خالیست بزم صحبت ما ورنه در میان گردان نداشته خس وخاشاك بیچ پوش در زیر چرخ يك مژه راحت طمع مدار خواری جزای بی ژه امن کشید است در دام اضطراب کشد عشق را هوس آئینه آب داد زروی تو دیده را امید منقطع نشود دام چیده را فرصت کجاست اشك زمژگان چکیده را مژگان ندوخت چاك گریبان دریده را آفت شناس سایه سقف خمیده را دریاب اشك از مژه بیرون دویده را آزاد نیست آتش خاشاك دیده را عمریست درسم از لب لعل خوش تست نتوان بوحشت از سر آسوده گی گذشت اندیشه فال وهم زدو عمر کام کرد درد سر زبان مده از حرف نارسا کوه آب بی زبانی مینای بسملست تا زنده کیست عمر اقامت نصیب نیست (بیدل) بدام سبحه محال است فکر صید یعنی شنیده ام سخن ناشنیده را دام ره است گوش صدای رمیده را کرد رم بدام نفس وا طپیده را از خم برون میار می نار رسیده را در موج خون صداست گلوی بریده را وحشت شکسته دامن صبح دمیده را بی موج باده طایر رنگ پریده را كلك مصور از چه نك كزد نظر بسوی ما با همه وضع نیش و پس نیست کسی خلاف کس غفلت خلقی بوده است سجل کارگاه صنع نیست بباغ خشك وتر مغز تاملی دگر سعی طهارت دوام زد زما صدای دل طفل تجاهل هوس فاخته داشت در قفس رنك شکسته غیر شرم خنده نزد روی ما زشتی ما نمود و بس آینه را عدوی ما چشم خواب ناز دوخت چون مژه مو بموی ما سرو هوا چوموی سرریشه بدار کدوی ما کار نمی نکرد صد بحر وضوی ما گشت ز عشق منفعل کو کوی هرزه گوی ما چاره عیب زنده گی غیر عدم که میکند میگذرد نسیم مر بال كشا ازین چمن دل بشکست عمده بست تا نفس از فغان نشست ذوق تعين هوس رنج تعلق است و بس در پس زانوی ادب خشك بجا نشسته ایم (بیدل) ازین بهار رفت برگی طراوت و بقا سخت روی ما فتاد مجبه بی رفوی ما ليك دماغ گل کراست تا برسد ببوی ما معنی نازك آفرید چینی آرزوی ما میشارد تکلف بشد قبا کاوی ما نك نری چرا کشد موج گهر سبوی ما برکه نماند انفعال رنك پریده روی ما کو بقا کز نفست گشت مکرر پیدا شاهد وضع رود بیکده هستی بود میکشان جمله شبی دعوت زاهد کردند مقصد عشق بلند است زافلاك مپرس دیده منتظران تو بصد کوشش اشك شخص تمثال دهید از هوس خود بینی باندارد چو سحر چید کنی سر پیدا بوصلیتی که شد از پیکر اخگر پیدا چوب در دست شد از دور سر خر پیدا نشه مشکلی که شود از خط ساغر پیدا روغنی کرد زبادام مقشر پیدا چه نمود آینه کز گرد سکندر پیدا صفر اشکال فلك دوری مقصد افزود جرم آدم چه اثر داشت که از منفعل مگذر از فیض حلال زکده مهر و وفاق قدرت تربت از بازوی تهدید مخواه فقر در كسوت اظهار هنر رسوائیسست خلق از ضبط نفس غوطه جانزد (بیدل) وهم نازید که شد حلقه آندر پیدا گشت در مزرع گندم همه دختر پیدا خون جوشد شیر کند لذت شکر پیدا هوس بیضه شکستن نکند پر پیدا آخر آئینه شد کرد زجوهر پیدا قصر این بحر نگردید زلنگر پیدا کو دماغ جهد تن در خاکداری داده را از زبان خامشی تقرير من غافل مباش بی تکلف شمه جولان تمنای توایم سینه صافی میکند آئینه را عام مثال زنده گی در فناکن از تلاش آسوده باش ناتوانی سخت افشرده است نبض جاده را جوهر تیغ است این موج بجا افتاده را نقش پای ما برنك شمع سوزد جاده را از قبول نقش نبود چاره لوح ساده را حفظ تا کی مشت خاری چندطین آماده را وصل نتواند خمار حسرت دلها شکست دست مکن رنك را با بوی گل آمیختن شوخی چشمت هم از مژگان توان درياشكار موج در گوهر ز آشوب طپشها ایمن است ساز سخت نیست (بیدل) بی درشتیهای طبع كم نسازد میکشی خمیازه جام باده را كم رسد گرد کدورت دامن آزاده را کردن مینا بود رگهای تاك این باده را نیست تشویش دگر در بند دل افتاده را کمتر افتد نرمی پستان زن نازاده را کو ذوق نگاهی که بهنگام تماشا شد محرم راه طلبت چشم نه بستیم تا آینه ات رنك تغافل بزه اید زال حلقه حیرت که غم قامت پیریست فریاد که چشمی بتامل نکشودیم مانند شرر نوای ازین محمکده گل کرد چون دیده گریبان در داز بام تماشا قاصد مژه ام سوخت به پیغام تماشا هم کر خرامى نرسد شام تماشا دارد کف خاك تو نهان دام تماشا رفتیم ازین مرحله ناکام تماشا آغاز نگاه من و انجام تماشا چشمم بخضاب تو گرداند نگاهی هشدار که این منظر نيرنك ندارد چون شمع حضوری شد آئینه هوشت حرمان کده انجمن حال ندارد مضمون جهان رابطه رفته، نشانیست (بیدل) بكشادمژه زخمست ببندی گل کرد بصد رنك خط جام تماشا غیر از مژه برداشتیت بام تماشا باخته عبث سوختی ای خام تماشا عیدی بفراموشی ایام تماشا یکس مژه بستیم با حرام تماشا منظور و فانیست گل اندام تماشا کوته گیست سلسله دود آه ما در یاد جلوه تو دل از دست داده ایم از دستگاه آبله اقبال ما مپرس حیرت گذاشت شبنم اشکی بیاد کرد در عالمی که پیش رود دعوی صفه آشفتگی زلف که وا کرد راه ما تو حسرت است آئینه کز نگاه ما در زیر پا شکست شفق کلاه ما باری درین چمن خسی زد نگاه ما یارب مباد غفلت ما کینه خواه ما صافی طرب دهستی ما در کلاست است زین باغ سعی شبنم ما داغ یاس برد چون اشك بر در آبله میجدمرویم هر جا رسید،ایم نرمی موج میزند (بیدل) زسکنیم اثر عرض هستیم دارد نفس چوا آینه روز سیاه ما رنگی نیافتیم که گردد پناه ما خار است اگر همه مژه ریزی براه ما عالم طلسم يك عرق است از گناه ما کردی نگرد در دل آئینه آه ما که از موی میان شهرت دهد نازك خیالی را زنيرنك خرامش غافلم ليك اينقدر دانم خیالی از دهان او نشانم میدهد اما دل از خود میرود یکبار اگر آنمست فغان باشد حباب باد پیمای تو و همی در قفس دارد کهی از چین ابرو سکته خواهد بیت حالی را که برقی جلوه خواهد سوخت فانوس خیالی را همان حکم عدم باشد اثرهای خیالی را جرس آخر بمنزل میکند كم هرزه نالی را توشمع هستی اندیشیده فانوس خالی را زنان حال خط دارد حدیث شکر افشانی نسیم دامن او گرودد راه خرامیدن بهر نظاره حسنش شوخی رنك دگر دارد قناعت پیشه هشدار کین حرص افتاد شمن همه تمکین آفاق است در آئینه جادارد ازین طوطی توان آموختن شیرین مقالی را سحر بی پرده کرد غنچه تصویر قالی را تصور چون توان کردن جمال بی مثالی را نگین کامجویان ها کرده وضع بی سوالی را بنازم دستگاه عالم بی انفعالی را نیا بی غیر اشك از پرده های چشم ما (بیدل) حری ما بدل دارد هوای برشکالی را
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف گر بود سیری ز تازان و گس خود کام را باده پیمائی گرانی نیست طبع جام را من هلاك طر ز اخلاقم چه خشم و کو عتاب بوی گل آئینه دار است از لطافت دشنام را ضبط آهامید نا كردنك طيش رخصت دهد چون پر طاؤس در پرواز گیرم دام را کامیاب از لعل او گشتیم بی اظهار شوق از گریبان نیست منت بردن ابرام را دل ز محنت غرق خون شد ناله ها بالیدو بیش احتیاج باده نبود رند خون آشام را نیست بی افشای راز عاشقان پرواز رنك بال و پر باید شکست این طائر پیغام را پیش چشمت جز شکست خود نمی یابد امان گر زره جوهر شود راستخوان بادام را از گشا کشهای موج بحر ماهی ایمن است ز انقلاب غم چه پر وا مردم ناکام را ای خسیس از ساز شهرت هم نوایت پست ماند از نگین کنده خون در گور کردی نام را زرد رویت میکند زنگار جهل از انفعال اند کی زین راه بر گرد و شفق کن شام را عمر با نفست وحشت كرد پيش آهتك ماست آنچه نشناسد اثر پا كردهن ایام را خاك هستی یکنفس در دامن باد فناست من ز روی خانه می یابم هوای بام را چون سپندم آرزو حسرت کمین آتش است تا بدوش ناله بندم محمل آرام را بسکه محمود گرفتار پست (بیدل) صید من جوش ساسر میشمارد حلقه های دام را کی جزا میرسد از اهل حیا سر کش را آب آئینه محال است کند آتش را بر زبان راست روانرا نرود حرف خطا خامه ظاهر نکند جز سخن دلکش را استخوانم نم نشونر ندارد ناوک یار شمع ناچار نخود گوجه دهد آتش را كينه سازی المی نیست که زایل گردد روز و شب سینه زانوبیر بود ترکش را ارچه پرواز بزرگی نفروشد زاهد ریش بر تافته کم نیست بر اخفش را یکنفر از خرد اکر صافی مشرب خواهی کم نمد میگذراند می بیغش را ناله هست اگر گره عنان کوته کرد ابر از برق چراغی نکند ارزش را مژه باز تن از چاک کشان هستی نتوان دید بچشم دگر آن مهوش را دام ما گره روان نیست تعلق (بیدل) خار پا مانع جولان نشود آتش را کیست کز راه تو چون خاشاك بردارد مرا شعله جاروبی کند تا بك بردارد مرا شمع خاموشی بداغ سر نگونی رفته ام تا كجا آن شعله چابك بردارد مرا تنگ دارد خاک هم از طینت بی حاصلم خون نخجیرم جان قزاک بردارد مرا هستیم عهدی بعش سجدۀ او بسته است خاك خواهم شد اگر از خاك بردارد مرا صد فلك ریزد غبار دامن افشانده ام يك شرر کز شعله ادراك بردارد مرا صبح بی سرمایه احرام از خود رفتنم کو گریبان تا بدوش چاك بردارد مرا بار اسباب گرانجانیمست سر تا پای من کیست غیر از خاطر غمناك بردارد مرا پیکرم گردد غبار پاس و خیزد زخاك به که دست منت افلاك بردارد مرا نشئه از درد خماری خاک افتاده ام شوق می خواهم بدست تاك بردارد مرا گرد من (بیدل) هوای عرصه گاه پستیست از طپیدن هر که گردد خاک بردارد مرا کیست از فیض جنون مایه ندارد اینجا خرد آن به که تکلف بگذارد انجا نقطه در داغ وطن دارد و خط در زنجیر خامه جز نسخه سودا چه نگارد اینجا چرخ يك حلقة زنجير و زمين يك كل داغ بیش ازین شخص تأمل چه شمارد انجا کیست بردارد زاهل معرفت ناز ترا كنبند دستار کو بردارد آواز ترا جز صدای لفظ نامربوط از معنی بکاست نغمه دولاب آهنگی بود ساز ترا پیری و طفل بجا نقص و کمالت توام اند نیست چندان اعتبار انجام و آغاز ترا در تغافل هم نگاهی برورویی شیوه پست سرمه نیرنك باشد چشم غماز ترا میکند قطع سخن اظهار فضلش آفت است جز بریدن کی بود حرفی لب کاز ترا از تماشا حیرت بی بهره چون آیینه است شوق بینائی نباشد دیدۀ باز ترا تامنگردد فاش سر مستیت مگشای چشم چون پری کین شیشه ظاهر میکند راز ترا خم شد از بار تعلق قامت زیننده نیست دعوی وارستگی چون سرو انداز ترا ( بیدل) ارباب کامل با هر و جوت چون کنند آشیان برتر بود از رنگ پرواز ترا لب جوئیک از عکس تو پرداز یست آبش را نفس در حیرت آئینه میبالد حبابش را سحر از یکدمن در باد چشمت خانه روبیشتم با روزگار شوخی میرسد موج سرابش را هم آغوش جنون رنگ غفلت دیدۀ دارم که زهر یست مزگان چو محمل بست خوابش را ز شبنم هر بناغ حسن چشم شوخ میبندد عرق گوهر بدارد به که نفروشد گلابش را نگاهم يشو چون آئینه شد پامال حیرانی زین سر چشمه در هر کل که موجی هست آبش را ز هستی نبض دل چون موج رقص بسمل دارد مباد آبله در آینه گیرد اضطرابش را ندارد باز این شیوۀ پی پرده گردیدن مگر مجنون ز جیب خود درد طرف نقابش را بهر ز ميكه لعل تو خط او حیرت انگیزد رگ یاقوت می گیرد عنان دود کبابش را بتسلیم از کمال نسخه هستی مشو غافل سر افتاده شاید نقطه باشد انتخابش را بلندی آنقدر بالیده است از جبهۀ لیلی که نتواند کشیدن ناله مجنون طنابش را در این وادی نماز خود رفتی و میزند (بیدل) شرر عرض خرام سنك میداند شتابش را العمل شی خمود ده ژیا کا سر ما خنده دارد خط بی مسطر ما ذره بر متصل اظهار است کو هیولی و کجا پیکر ما می تپد برخط زنهار انگشت موی چینی ز تن لاغر ما خنده زن شمع ازین بزم گذشت گل نچید ز خاکستر ما چهره از آئینه ما زنگ استرد منفعل شد کف روشنگر ما خواب ما راه سیاهی بلد سایه افگند بسر بستر ما عمر ها شد که عرق می گریم شرم حسنیست بچشم تر ما حیف همت که زمافی چو حباب صدف بحر نشد گوهر ما چهره زرد شکن ها اندوخت سگ ز د ضعف کنون رزو ما آب ز طومار طلب ها کل کرد مهر شد آبله بر دفتر ما شمع حرمان کدۀ بی کسیم پایمال دست نهد بر سر ما رنگ پرواز ندیدم بخواب بالش ناز که دارد پر ما علت بی بصری را چه علاج زنگهی داشت قضا فلکر ما نیست پیراهن دیگر ( بیدل ) غیر عریانی ما در بر ما خاك كار چه بند کسی نظر بهوا نمی توان خبر پا گرفت سر بهوا درین چمن ز جنون کاری خیال مپرس بخاك ریشه و گل می کند ثمر بهوا ز مین مزرع ایجاد بسکه تنك فضاست قوى كششه تخمم شرر مگر بهوا بصفحیکه خاکسترم چو شعله سریست مباد ذوق فضولی کند خبر بهوا نه مقصدیست مصین نه مطلبی منظور چو گرد باد همین بسته ام کمر بهوا جهان گرفت وشکفی پر طاؤس غبار من که ندانم که داد سر بهوا حدیث سر کنی از قامت بلند که داشت که لب گزیذه گره بندد نیشکر بهوا چوشبنمی که کند از مزاج صبح بهار برآهت آئینه ها بسته چشم تر بهوا ز ساز قافلۀ عمر جمع دار دلت که محمل نفس دارد این سفر بهوا بدست کاه ز عولت درین بساط مناز که رفته است سر شمع بیشتر بهوا چه سگی این همه افشرد دشت امکانرا که ابر بیضه شکسته است زیر پر بهوا دل فسرده اگر سد راه نیست چرا گشوده اند چو صبحت هزار در بهوا تعلق دو نفس با ومن غنیمت گیر که این غبار نیابی دم دگر بهوا بغير وصل عدم چیست مدعا ( بیدل ) که هر نفس نفس ایمجاست نامه بر بهوا
صحيفه ٤٠ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الالف ماک کارنقصان هاست هر صاحب کمالی را اگر ماهت کنند از دست نگذاری هلالی را رمیدنها ز اوضاع جهان طرز دگر دارد بوحشت پیش باید برد از ین صحرا غزالی را بنقش نيك و بد روشن دلان را دست رد نبود کف آيٴینه می چیند گل بی حاصلی را بساط گفتگو طی کن که در انجام کار آخر بحکم خامشی پیچیده است این فرش قالی را وبال رنج پیری برنتابد صاحب جوهر چنار آتش زند ناچار دلق کهنه سالی را در ین وادی که طاقشست افتاد از جهل و دانشها غباری درهوا ماند قصر فطرتهاي عالی را برحدیخانه دل غیر دل چیزی نمیگنجد برین آيٴینه جز تهمت مدان نقش مثالی را اگر خرسندی دل آبدار مرزعت باشد چو تخم آبله نشود عداکن پایمالی را بجتك اختيار دامان فقر آسان نمی افتد که چینی خاك گردد تا شود قابل سفالی را چه امکانست (بیدل) منع از غفلت زدن آید هجوم خواب خرگوش است یکسرشیر قالی را (۰) ما را زکرد این دشت عزمیست رو بدریا ویرانه شد تجسم اکنون وضو بدریا کزکسب اعتبارش دوری لزوم انس است يك قطره جوهر نـیـسـت نی آرو بدریا شرم فنا چه مقدار بر فطرتـم گران بود کريك عرق چوگوهر رفتم فرو بدریا بیظرف همی نیست در عشق غوطه خوردن گر حرس تشنه کام است ترکی کدو بدریا مذت کش خیال ماند سرت حبابیم تا کی حریف بودن با این کدو بدریا غزه هی که داری محو جمالش اولیست کس نیست مرد تحقیق بنمای سو بدریا صافی پی توهم تذلت میسـازد ما نیز برده باشیم آبی زجو بدریا سرمایه صفت آب رنگ سودای خود نمالی غیر از تری چه دارد موج از نمو بدریا بی جوهر شیمی ازعلم و فن چه حاصل ماهی میتوان شد ای مرده خو بدریا سامان عبرت امروز چشمه سارشر ماست آبی که در جبین نیست دخل مجو بدریا هر چند کس ندارد فهم زبان تسلیم دست غریقی آخر چیزی بگو بدریا (بیدل) ترد خلیق محوگناه خود ماند نـکشود راه این سیل از هیچ سو بدریا (۰) ما رشته سازيم هيچ از اداب ما صـد نـغـمـه مـرويـم و نشد باز لب ما چون مردمك آينه جمعيت كوريم در دایره صبح نشسته است شب ما شيدايٴی دل آتـش سودای که دارد تبخال بخورشید رسانده است تب ما هستی چو عدم زین من وما هيچ ندارد بی نشيٴه باده است دماغ طرب ما ایراد نيك و باز نداریم درین دشت جاییـکه غباریم چه آبد بلب ما چون ذره پراکنده کی انشای ظهوریم جز ما طفی کو که بود منتخب ما نامحرمی اسرار پری فاش توان خواند مكتوب بكيسـار پرید از حلب ما كم كشته تحقیق خود آواره وهم است ما را بكـنـاريـد بدرد طلب ما ني قابـل مجـزيـم نه مقبول تحسين از نيك باده كه رساند نسب ما پیداست که جزصورت عنقا چه نماید آيٴینه ندارد دله ( بيدل ) لقب ما (۰) مبيند جز برهن غافل پيـام ما لعل تراندكين شگرفته است نام ما پوشيده نيست نيم رخی تحت عاشقان آيٴينة جراغ بدست است شام ما كس يادناگرفته چه صید آرزو کند این غنچه وانمود كه گل افتد بدام ما صدرنك خون بجيب تامل نهفته ایم ضبط نفس چو زخم دل است التیام ما همواري طبيعت پيرفكر روشن است مستي محو انده است کس از خط جام ما در مكتب تسلسل غفلت نمرسد صد داستان بيك سخن ناتمام ما معیار چارسوی دو نام گرفته ایم يك جنس نیست قابل سودای خامما گامی دوهمعنان سحرمیتوان گذشت رنك شكسته میکشد امشب زمامما چون سبحه اینقدر توه امید میدود دل در رکاب اشك چكيدن خرام ما دیگر دلت که توان چشم دوختن در عالم رميكه نفس نیست رام ما كم انفعال ناحق هستی ادا کنیم چون شمع بس که برعرق چیده بام ما (بیدل) چوبوش می نتوانی ادب مپرس رمز تکلمی فتاده باندی زبان ما (۰) محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را کند يوسف صدا کر بوکنی پیراهن ما را چو صحرا مشرب ماننك وحشت برنمی آید نـگـهـدارد خدا از تنگی چین دامن مارا چنان مطلق عنان تازی است شمع ما ازین محفل که رنگ رفته دارد پاى از خود رفتن ما را خرامش در دل هرذره صدطوفان جنون دارد عنان گیرید این آتش بعالم افکن مارا گهر دارد حصار آبرودر ضبط امواجش مبیدازید ز آغوش ادب پیراهن ما را فلك درخاك میغلطید ازشرم سر افرازی اگر میسید معراج بی پا افتادن ما را با شك افتاد کار آه ما از پیش پا دیدن زشبنم بال و پر گردید صبح گلشن ما را هوس هر سو بساط ناز دیگر پهن می چیند نمید این سحـر مزگان بهم آوردن ما را ازين خاشاك اوهامی که دارد مزرع هستي بكاه چرخ نتوان پاك كردن خرمن مارا چو ماهی خارخار طمع درکار است و ماغافل که پامواج نوشانده است گردون جوشن ما را ز آب زنده کی تابگدزم تشویش رعنایى خم وضع ادب پل كرده وش و گردن مارا بحرف و صوت ناکی تیره سازی وقت ما (بیدل) چراغ بزم خموشيست طبع روشن مارا (۰) مفتش گيريد دامان دل آگاه را محرمان لبريز يوسف ديده اند این چاه را در دبستان طلب تعطيل مشق درد نيست همچو نال خامه در دل شتتك ميـدانـد آه را زحمت شيب و شباب از پیکر خاکى مكش محوکن از خاطر این تصویر سال و ماه را درخور هر كسوت انجام رو بود دیگر است بر نوای نی میان ساتوليه جـولاه را پند ناصح بر منغض كره وقت ميكشان از كجا آورد این خر لقمه خانقاه را ناتوانی كـرشـفيع ما نـكـردد مشکل است عاجزان دارند يكسر نرد دندان كاه را عايلمي در طبيعت چند پنهان داشتن جبه آخر بوست برتن میدرد روباه را تاگهی باشد حباب آرایش عزت مباد از سر چشمم بیوایید تاج شـاه را میتوان گردن بدی راهم بحرف نيك نيك از اثر گلها ملان خاصیت آهواه را عمرناهم زحمت كش هستيست ناروز حساب منزل ما جمع دارد پـيـچ و تاب راه را کارها داریم پیش از رنج دنیا چاره نيست احتیاج است انکه رحمت میکند اکراه را چون شرارم امتحان مادفرصت داغ کرد يك گره میدان نبود این رشته كوتاه را ای هوس شکر قناعت کن که استغنای فقر برسرما چتر شاهی کرد يك كاه را باز غافل نيست (بيدل) ليك ازشوق فضول لغزش بازد هوای اشك دارد آه را (۰) مکش ای آفتاب از فکر زر پریشت آتش را زغفلت میبرستی چندچون زر دشت آتش را بترك ظلم ظـالم رنكردد از مزاج خود همان احگر بود گر قطع گردد مشت آتش را مشو پابندی خوار هدهی ساده دلباین که آخر روی نرم آب خواهد کشت آتش را بـاهـل سـوز کاوش داغ جان کاهی بیار آرد چو شمع از روی نانالی مزن انگشت آتش را شرار خودنمایی خرمن گیر است برق آخر چرا ای غنچه بیرون تفکنی از مشت آتش را خیال التفاتش ازهشام پیش میسوزد نگر می فرشخوان يافت واز پشت آتش را نه تنها لاله زباریست ازوق عناب او بقدر شعله اینجا میدهد انگشت آتش را تر از دست خسان نتوان بجزعستی جداکردن که بی آهن نخـواهدریخت سنك از مشت آتش را بسوزطرزگی دفع مطالم ميشود ( بیدل ) بآب خنجرو شمشير نتوان کشت آتش را مكن زشـانـه پریشان دماغ گيسو را مچـيـن بـچـيـن غضب آستين ابرو را نـگاه را مزمان نـيـسـت مانع وحـشـت بسـرد نـتـوان بـت راه آهـو را كشنده مطلب عشاق راه بردن نیست گل خیال تو بیرون نمید هـد بورا مرييك تشيٴه نيست دماغ استغناست بكيميا نـدهـد خاك آن سر کو را عناب لاله رخان عرض جوهر ذاتست زشعله هـا نـتوان برد كـرمـن خـو را کجا بـلـكـش ما حسن ميـكـنـد تقصير که زیر تیغ نشانده است نـرگس او را
صحیفه ٤١ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الف خط غرور مخوان آنقدر بلوح هوا بکی مطالعۀ کن سر نوشت زانو را خجالت من وما آبیار مزرع ماست عرق سحاب بهار است رستن جو را چو سایه عمر بافتاده گی گذشت اما بهیچ جای نکردیم گرم پهلو را بدامن شب ما از سحر مکنید سراغ ببیاض دیده مخوابست چشم آهو را ز بیهوده تکاپو مباش بهان مکن (بیدل) بچشم مردم عالم میفگن این مو را مکن سراغ غبار ترا نشسته ما را رسیده گیر بصفا بو شکسته ما را گذشته ایم به پیری زصیدگاه فضولی بس است ناوک غیرت زره گسسته ما را فرا هم آمدن رنگ و بو ثبات ندارد رشته رگ گل بسته اند دستۀ ما را هوای گلشن فردوس در قفس بنشاند خیال در پی زانوی دل نشسته ما را زدام چرخ پس از مرگ هم بگانت رهائی حباب کیست بمحشر سپند جسته ما را بهانه جوی خیالم واعظ این چه جنون است بحرف وصوت مسوزان دماغ خسته ما را مگیر خرده بمضمون خون چکیده (بیدل) بستم فشار مکن زخم تازه بسته ما را موج پوشید روی دریا را پرده اسم شد مسما را دست بی بال اسیر پردازش کی دید آشیان عنقا را عصمت حسن یوسف زد چاه پرده طاقت زلیخا را میکشد پنبۀ هر سحر خورشید تادهد جلوه داغ دلها را جاده هر سو گشاده است آغوش که دریده است جیب صحرا را شعلۀ دل زچشم تراوشست ابر نشاند جوش دریا را آگهی میزند بچو آئینہ مہر برلب زبان گویا را قفل گنج زر است خاموشی از صدف پرس این معما را (بیدل) از داغی زمہر یقین ترك كن غصه من و ما را میخورد خون نفس اندر دل اندیشه ما جوهر تیغ بود خار و خس بیشه ما بسکه چون شمع بغم نشو و نما یافته ایم شعله را موج طراوت شمرد ریشه ما سختی دهر زمنیر دل ما زیب پذیرست آب شد طاقت سنگ از جگر شیشه ما در خم کشته همان ناخن فرهاد بجاست سعی بیجاست بجر جانکنی از پیشه ما شغل رسوائی ومستوری احوال بلاست کاش آرا یش بازار دهد پیشه ما شور زنجیر جنون از نفس ما پیداست نگون زلف که پیچیده بر اندیشه ما چشم امید نداریم ز کشت دگران دل ما دانه ما ناله ما ریشه ما خامشها سبق مکتب پنهان نیست یک قلم ناله بود مشق نی پیشه ما نشۀ مشرب بیرنگی از ان صاف تر است که شود موج پری دردته شیشه ما (بیدل) از فطرت ماقصر معانیست بلند زله دارد سخن از کرسی اندیشه ما نام خود را تا برسوائی جز داریم ما از صلابت کی بدل یکذره غم داریم ما از قناعت بود ما را دستگاه همتی چون ها در ظل بال خود کرم داریم ما برامید آنکه یابم از دهان او نشان روی خود را جانب ملک عدم داریم ما در حریم که شیخ و کاهی راهب خانه ایم هر کجا باشیم (بیدل) يك صنم داریم ما نباشد بی عصا امداد طاقت پیکر خم را مدار کار فرمائی رائنگشت است خاتم را بارباب تلون صاف دل کی مختلط گردد رنگ لاله و کل امتزاجی نیست شبنم را کرم در کشت استغنا پرکاهی نمی ارزد گدا گر نیستی تأیید کرمی ناد حاتم را بتقلید آشنای تشنه تحقیق نتوان شد چها مکۀ نیت ساز دل نائی زلف پر خم را ز وصل مدعا سعی طلب مأیوس میگردد به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را بپاس عصمتت از بس هواخواهان بزنك گل چو بوار بخیه های غنچه در اند چشم را فنا پانیست حال رفته گان از خاك این وادی ز نقش پا توان کردن سراغ ساغر جم را هجوم بی پرو بالی زین گلستان دسته می بندم بدامن جای گل چون زلف خوبان چیدم الم خم را نشاط زنده کی خواهی نمی چشمی هیولا کن همین اشگست ا گر هست آبیاری نخل ماتم را گر از زنگار وارستیم فکر سبحه پیش آمد نفس مصر و ف چندی ریشه دارد هم ندم را شرار و حشتیم امداد بن حیرت سرا( بیدل) ز نو میدی بدوش سنك داریم محمل رم را نباشد کز کند موج ترددنی حجابش را که میکرد عنان شعله رنگ عتابش را زبرق جلوه اش آگه نیم ليك اینقدر دانم که عالم چشم خفاشنیست نور آفتابش را بقدیر دگرزان جلوه نتوان کام دل بردن غبار من مکر از پیش بردارد نقابش را بجای آبله يك غنچه دل دارم درین وادی ندام بر کدامین خار افشانم گلابش را درین گلشن میرسید از بهار اعتبار من چو گل آئینہ دارد که خون کردند آبش را محیط شرم ا کز آبد بموج ناز شوخیها نگه خواهدن مژکان بودچشم حبابش را گل باغ محبت ناز شبنم بر نمیدارد تماشا زشتو و اشگ خویش بس باشد کبابش را شکار تیغ نازم اوج عزت فرش اقبالم سر افتاده دارم که میبوسد رکابش را خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد نخواهم رفت ا کز از خود نگه میگوید جوابش را بذوق امتحان آتش زدم در صفحه هستی فقط برنز شرار چند دیدم انتخابش را بهر مژگان زدن چشمش تغافل ساغری دارد چه مخموری چه مستی برده بسیار است خوابش را چنان خشکست (بیدل) بحر امکان را که میبینم غبار افشانگی چون دامن صحرا سحابش را نباشد بذاسباب طرب وحشت کشی قدرا شکست دامم پرطاق نسیان ماند چینی را ز احسان جفا تمهید گردون نیستم ایمن که افغان کرم اکیر و انشت از آهن حریف را محبت پیشۀ از نقش بیدردی نبرا کن همین داغ است ا کز زینه باشد دلنشینی را حسد تاکی تعصب چند اکبر در د دلی داری نیاز زاهدان بخشیم کن در د دینی را درین گلشن چه لازم محو چندین رنگ و بو بودن زمالی جلوه آئینه کن خلوت گزینی را در اقران عیش و مکنت هر کس فطرت دارد بلندی نشۀ صاحب دمانپیاست پستی را شرر در سنك ونی خرمن بمردم نمیکردد غنیمت میشمار از زاهدان خلوت کنی فدرا ورق گردانید ماست از کهنگی نسخه کردون مکر از چشمت آموزد کسون سحر آفرینی را زول بر گشته مژگانت تغافل بسته پیمانت تسم چیده دامانت بنازم نازچنی را خروش ناتوانی می تراود از شکست من زبان در مه آلود است موی خویش چینی را بکعتر سعی نقش از سنك زایل میتوان کردن ولیکن چاره نتوان یافت نقش جبینی را نشاط انجا بهار انجا بهشت انجا نگار انجا تو کز خود غافلی صرف دره کن در دبینی را مجو تمكين مابی فطرت از دون همتان (بیدل) ثبات رنگ انجم نیست گلهای زمینی را نبود بغیر نام تو ورد زبان ما يك حرف بیش نیست زبان دردهان ما چون شمع دم ز شعله شوق تو میزنیم طال میساد زبان تب کرد استخوان ما عرض فنای ما نبود جز شکست رنگ چون شعله برك و بز ندارد خزان ما کبره زهی روی شراری نشسته ایم ای صر بش ازین ند کنی امتحان ما از برا، وعسار قا فله بخودان مپرس بی ناله میرود جرس کار وان ما میخواست دل زشکوه خوبتو دم زند دود سینه کشت سخن در دهان ما ما معنی مسلسل زلف تو خوانده ایم مشکل که مرغ قطع کند داستان ما چون سیل پنجر دانه سوی بحر میرویم آگه نه ایم دست که دارد عنان ما ما را عجوز دهر دوا کرد از فریب زه شد بتار چرخ زنستی کمان ما از طبع شوخ اینهمه در بند کاستیم بسند چون شرار بسنك آشيان ما آه از غبار خاك هوا گیر شوق نیست یعنی بخاك ریخته است آسمان ما ( بیدل ) هجوم گريه ما را سبب مپرس بی مقصد است کوشش اشك روان ما
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه نخل شمعیم که در شعله دود ریشه ما عاقبت سوز بود سایه اندیشه ما یک نفس ساکن دامان حیا یم امروز ورنه چون آب روانست هان پیشه ما گر به تسلیم وفا بعذر و طاقت عجز باده از خون رگ سنك کشد شیشه ما باغ جان سخنی ما سبزهٔ جوهر دارد آب از جوی دم تیغ خورد ریشه ما دل گز کیفته سراپاست زکیفیت شوق قطره ماند اگر از دست رود شیشه ما بسکه چون جوهر آئینه تماشا فطریم میچکد خون تحیر زرك و ریشه ما کرد صحرای ستمقی گرد دام و قاست ناله دامسس نفشاند زهی بیشه ما از گل راز بعرفان هوس بو ندهید غنچه خامشی گلستان اندیشه ما طین کرم صیقل صفتان برق فناست بیستون میشود آب از شرر تیشه ما وادی عشق سموم دل گرمی دارد نی شبنم است اگر کرد کشد پیشه ما نخل نظاره شوقیم بمیرزا (بیدل) همچو خط در چمن حسن دود ریشه ما دیدم مهربان دلربای افزاصاف حلی را زحیرت برشکست رنك بستم مجز تمثالی را بپرواز آتشی خانه سوز عافیت باشد زجا کمترا طلب کن راحت اقلیم بی بالی را مطر هادرد خورشید حسن اندای عیار هی مگردان مجرم آن جلوه آغوش تمثالی را خزان اندیشی از فیض بهارت بچیم دارد جنون تاواج مستقبلی مگردان نقد حالی را تمیز خوب و زشت از فیض معنی ناامیدارد تماشا مشرق آئینه کن بی انفعالی را فروغ صبح این حت طالع است از روی خوشخوئی زچین رحم راحت میکشد خط بد خصالی را جهان در گرد پستی منظر جمعیتی دارد ز عبرت مفری کن طاق ایوان شمالی را نباتست از شکست رنگ ما وضع پریشانی چه لازم شانه کردن طره آشفته حالی را خسان چمنونم ليك از شرم ضعیفیها نیاز چشم مستی کرده ام بی اعتدالی را باین خجلت که چشمم دور ازان در خون تمینارد عرق خواهد رسانید از جبینم برشکالی را سرت منزلوع مشق تامل میرسد (بیدل) توان مقدور کردن کاسه از قاده خالی را نرسیدی بفهم خود زد عوم دگر کشا عجبهای که پیش مژه بسته و در کشا طیش خلق پیش و پس بتاز محقق است ولی هوس شهر کاغذ است و بس تو هم اندک نظر کشا نبه فرصت و تا زندگی تمکین فروتنیث تقاضای چشمی ده سفله و شرر کشا هوس جوع و شهوتث شده دام بیدلت اگر از نوع آدمی زخود اقتدار خر کشا تویی نا لسلک تکه شیشه بی دلت که بانداز غفلتت پری همت پر کشا زگران جانیت مباد شود ناله منفعل مجنون سینه زن تپد منقار پر کشا نفسر دن مکن توهی جنونهای عافیت همه گر موج گوهری ره بدرد گهر کشا سحر نشه فطرتی نه خاك از جمه غفلتی غیبی صرف جوش کن زدم چرخ سر کشا ادب آموز محرمان لب خشکست بی بیان بمحیط آشنا نما رگ موج گهر کشا دله و مستی نه بسته چشمه نم در شکسته تو راحت نشسته گره ایست بر کشا اگر اقتدای (بیدل) زحلاوت نشان دهد تنی از خامه طرح کن در مصر شکر کشا تپید ریزه فانوس دیگر شمع سودارا مگر در آب چون یاقوت گیرد آتش ما را بمشت عافیت رنگ جبینمان آرو باشی در آغوش نفس گرخون کنی عرض تمنا را بعرض جلوه ها گرم کی هنگامهٔ مشرب که می نامیده اند انجا شکست رنك مینا را درین محفل پریشان جلوه است آن حسن یکتائی شکستی کو که پردازی دهد آئینه ما را بداغ نی نگاهی رفت ازین محفل چراغ من شکست آئینه سنگی که کر کردم تماشا را دل آسودهٔ ماشور امکان در نفس دارد کهر دزدیده است انجا عنان موج دریا را غبار اجتیاج آنجا که دامان طلب گیرد روانست آبرو هرکه رفتار تودری پا را فروغ این گلستان جزدم برقی نمیباشد چراغان کرده اند از چشم آهو کوه و صحرا را سکندر است شوق اماس آن سنك نمیگیرد که دار د دکشد ر از خویض حال میکنم خارا هوس چون تاز سانداشب نقد حال میگردد امل را رشته کوته ساز و عقبی کن دنا را ز شور بی نشانی نی نشانی شد نشان (بیدل) که کم کشتن ز کم کشتن رود آور د عنقا را نسیم شانه کند زلف موجد رو را غبار سرمه دهد چشم کوه و صحرا را تبش بحلقه آغوش خط بدان ماند که خضر تنك بپوشکشد مسیحا را حدیث نرم می اید از زبان درشت شرار غرز بود طبع سنك خارا را زخم اره دندان موج این بیست گهر بدامن راحت رسان کشفها را عدم سرای دم کنج عزلتی دارد که راه نیست در و وهم بال عنقا را همیشه تشنه لب خون ما بود (بیدل) چو شیشه هر که بستا آورد دلها را تغافل بر مژه اشك زخيم كسة ما را تحیر گاه بان رنگ دست دسته ما را کسی صید نفس چون سحر چه سعی فروشدر رها کنید غبار عنان گسسته ما را زبان بکام خموشست از شکایت یاران نه نیش کس مگشائید زخم بسته ما را هزار آینه دارم بعرض ليك چه حاصل فلك فکند بمیما کار دست بسته ما را بسیر باغ مرد چون نماند فصل جوانی خمین چوبسته کند رنگ های خسته ما را هجوم ناله نشسته است در غبار ضعیفی و تورید زبالین پر شکسته ما را بسوراخ تفنن قدر (بیدل) ازهوا نکند کس ز خاك جو سیر در ژنده نشسته ما را نشد درین درس گاه حیرت بفهم چندین رساله پیدا صبا ز گیسوی مشك بارت اگر ر ساند پیام چینی فلند ز صفیر پشه یی کشاید ز اعتبارات می فزاید چو موج بیداد هیچ سنگی نه بست بر شیشه ام ترنگی اگر بصد رنگ پر فشانم ز دام جستن نمی توانم چو خوشدافسرده کی ز دوران حذر زامداد اهل احسان قبول انعام بد معاشان بخوداگوارا مگیر ( بیدل ) جنون سوادی که کردم امشب زسیر اوراق لاله پیدا چو شبنم از داغ لاله گردد عرق زناف غزاله پیدا خلافی يك شبشه مینماید پری ز چندین پیاله پیدا شکست دارد دلم برنگی که رنگ من کرد ناله پیدا که گرد پرواز بی نشانم چو ناله در نی ناله پیدا که ابر در موسم زمستان نمی کند غیز ژاله پیدا که میشود این کلو خراشان چو استخوان از نواله پیدا اندوه جاه و حشم شهوت خام دل ما این ننگینها نفزائید بنام دل ما نشه دور گرفتاری ما سخت رساسنت حلقهٔ زلف که دارد خط جام دل ما مطلبی را پثیر کعبه تحقیق رساند جرس قافلهٔ صبح خرام دل ما سخن کشف معمای عدم ممکن نیست خامشی نیز نفهمید کلام دل ما شبی جاوید دکر از که طمع باید داشت دل ما نیز نشد آیینه رام دل ما ذره نیست که بی شور قیامت ننشیند طشت نام جرح افتاده است زبام دل ما صبح هم با نفس از خویش برون می آید که رسانده است بر افلاک پیام دل ما بر همین آینه ختم است ره کعبه و دیر کاش میکرد کسی سیر مقام دل ما اینگها داشت بهار من و ما ليك چه سود گل این باغ نخندید بکام دل ما داغ محرومی دیدار ز محفل رفتیم نرسانید بآئینه سلام دل ما بکام صیاد پر افشان عنقا کافیست غیر ( بیدل ) گرهی نیست بدام دل ما نظیر بمگروان از راستان پیش است گردون را که خانم بیشتر در دل نشاند نقش واژون را در آغوش شکیج دام الفت راحتی دارم خیال زلف لیلی سایه بید است مجنون را نه تنها اعتبارا چرخ بر میدارد از پستی زمین هم لقمه های چرب داند کنج قارون را شنیده ایك میدانم که عشیق عافیت دشمن چوبا قوتم بآتش میبرد هر قطره خون را کز از شوره وادت آگمی سر در گریبان کن حصار عافیت جز هم نمیباشد فلاطون را شعور جسم زنحویست در راه سیکروجان که چون خط عقیده دیای رفتن پیست مضمون را
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف دل است ان تخم بویقی که بهر جستجوی او جگر سوز اب و داغ است و غربال کردون را بقدر کوشش عشق است لعل حسن در اتش صدای تیشه فرهاد مهیمیز است کلکون را خیال خام وی فرض است در وحشت سرای دل درون خویش دارد خانه آيينه بيرون را حوادث مزد قامت است اگردل جمع شد (بیدل) گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را نفسم برنك أفتاده نقش بي نشان تأثیر ما سطری کو کز سر ناخن کند تصویر ما سر بمه تفسیر حیا عنوان کتاب عجزیم تهمت تقریر نتوان بست بر تحریر ما قبله ام بدر عام تجدید خودی است و بس نیست تقلیدی که پشتی جوید از تاخیر ما بر شرار سنك نتوان بست نام روشنی رنگ شب دارد چراغ خانه دلگیر ما ای فلك بر آه ما چندين ميفشان دست رد کزتر کانت ناگهان زه بگسلايد تیر ما از خروش آباد طوفان جنون جوشیده ایم بی صدا نقاشی هم مشکل کند زنجیر ما شرم هستی عالمی را در عرق خواهد نشست يك گره دارد چو شبنم رشته تسخیر ما از طلسم خاك اگر کردی دمد افشانده گیر کرد پیش از خواب دیدن خوابها تعبیر ما پای در دامان ناز از خویش میباید رسید سایه مژگان صبا نیست بر نخچیر ما خاك بي آرم اما شرم معمار قضا تا نمی دزدید دارد نیست بی تعمیر ما کشته خاصیت شمشیر بیداد تو ام رنگ نامنیت خون میریزد از تصویر ما (بیدل) افلاس آبروی درد میریزد بخاك بی نیازی برد آخر جوهر از شمشیر ما نفس آشفته میدارد چو گل جمعیت ما را پریشان می نویسد كلك موج امواج دریا را درین وادی که میباید گذشت از هر چه پیش آید خوش آن ره رو که در دامن ریچید هر دارا نه درد مطلب نایاب نه آب گریه سر گردن تمنا آخر از خجلت عرق کرد اشک سودارا باین فرهت مشو شیرازه بند نسخه هستی سحر خمیازه دم خواند فراهم کرد اجزا را گداز درد الفت فیض اکسیر دگر دارد ز خون کشتن توان در دل گرفتن جبه اصدا را بجای ناله می خیزد غبار از خاک ما وانت صدا گردیست یکسر ساز خاموش قدمها را ما کیم چه امکاسست کرد و جمع خود داری نگاهی موج می باید گذشت از خویش دریا را درین کلشن چو گل يك روزه زن خصم نمي باشد مکر از رنگ بابی نسخه ساز افشای ما را طلب تکلیف جاهت گر کند دل غافل بزن که غیر از ناو نتواند کشیدن بار دنیا را چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نبود که از چشم غزالان خانه بردوش است صحرا را ترا کتب است در آغوش مینا خانه حیرت مژه برهم مزن تا نشکنی رنگ تماشا را سیه روزی فروغ تیره بختان بس بود (بیدل) ز دود خویش باشد سرمه چشم داغ دلها را نقاب عارض گل جوش کرده صبا را تو جلوه داری و روپوش کرده ما را ز خود تهی شده کان گریه از تو لبریزیم دگر برای چه آغوش کرده ما را خراب میکده عام خیال تو ایم چه مشربی که قدح نوش کرده ما را قبود ذره طلسم حصور خورشید است که گفته است فراموش کرده ما را ز طبع قطره نمی سر محیط نتوان یافت تو می تراوی اگر جوش کرده ما را برنگ آتش یاقوت ما و خاموشی نه حکم خون شود بخروش کرده ما را اگر بتبانه تبخیر ایم رخصت آهی نه ایم شعله که خاموش کرده ما را چهار کاشی ای زنده کی که همچو حباب تمام آبله روپوش کرده ما را چو چشم چشمه خورشید حیرتی داریم تو ای مژه ز چه حس پوش کرده ما را نوای پرده خاکییم بك قدم (بیدل) نگاست عبرت اگر گوش کرده ما را نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را دل از داغ محبت گر باین دیوانگی بالد همان يك لاله خواهد طشت برحون کرد صحرا را بهار ناز معشوقی حسن فردوس دگر دارد گشاد جبهه رشک و هم مسکون کرد صحرا را به پستی در فنای کر با سودن نپردازی غبار رفتگانت همدوش گردون کرد صحرا را دماغ اهل مشرب غنفه ولی برنمی آید هجوم این عماریها دگر کون کرد صحرا را ز خود داری ندانستیم قدر عیش آزادی دل غافل بکنج خانه مدفون کرد صحرا را ندانم کرد باد اثر مكتب فکر که می آید که این یک مصرع پیجیده موزون کرد صحرا را بلند و پست است آماده استعداد تنگی هم بلندی شات چین و دامن افزون کرد صحرا را غبارم را ندانم در چه عالم افکند یارب غم آزادی اکه شهر بیرون کرد صحرا را بکش از دل مأيوس باید بکذرد (بیدل) شکست این آبله چندان که جیحون کرد صحرا را نکردد همت موجح قفس فرسود گوهرها بزنگ دود دل طوفان آتش میزنم پرها زبان خامه من زحمه ساز گله شد یارب که خط پرواز دارد چون صدا از تار مسطرها خطی در جلوه می آید زلعل می پرست او سزد کر آشنای سرمه گردد چشم ساغرها ز لك غنجه خون بسته دلهای مشتاقان زسودای خطش پرورد دل چیده دفترها تماشا مایل رقص سپند کیست حیرانم نگاه سرمه آلود است دود چشم مجمرها اگر طالع بکام تست مشکن این ارمکزی ز گردون رهنودرت نگین دارت اخترها طمع از سعی بیداحاصل عرق ریز است زین غافل که خاك دانی کل میکنند از آب کوهر ها اگر معنی قناعت باز گیرد پرتو احسان چو شبنم آبروی ها که میریزد ز از در ها بترك آرزوها گوش اگر آسودگی خواهی شکست رنگ این شبنمت نی ایجاد بسترها بفكر عارف دل آسمان پیموده میگردد پرن و باله میپرد نفس هم کرد لشکرها توان از کردش چشم حباب این نکته فهمیدن که غفلت پرده سر های بیدرد افسرها چو شبنم کشتی مامانده در گرداب يك كل بسی یارب کزاین ورطه برداریم لنگرها زموج انفعال محرمان آواز می آید که اینجا ازند بك جبهه میریزند کوثر ها عمو (بیدل) علاج سر نوشت از گریه حسیست بموج باده مشو از است شستن خط ساغرها نمیدانم چه اشکی در هم اقلیم جاه مجنون را دم این گرد باد آخر بساطی کرد هامون را بهر مژگان زدن سامان صد محشر مهیا کن که خط جوشیده در ساغر گرفت آن حسن میگون را بامید چکیدن دست و پائی میزند اشکم تنزل در نظر معراج باشد همت دون را درین کلشن تسلی داده صنع سرو و شمشادم يك يك مصرع بلند اوازه دارد طبع موزون را بدست پیر جبهان محبس از تدبیر فارغ شو نفس فرسا کنی تا کی نیار مرده افسون را خروج جاه منع سفله طبعیها نمیکردد باین سامان عرت بومی مکن پست کردون را رسختایی ای حرص است اینکه خاك از ده ناطینت فرو برده است با ما هضم نتواند ست قارون را فدا میشوی از کرد کدورت دامن هستی چو آتش میکشد خاکستر ما کار صابون را که باور دارداین حرف از شهردیلنوای من که رنگم از حنای دست قاتل داده اوخون را زموج خاکساران محبت کیست دریابد دلر جولان لیلی ناله سازد کرد مجنون را اثرها بشکر اندازند ری در منز (بیدل) مجنونم چند نتوان حکم گردن صنع بیچون را نمی ارزد کس از لذات کاهش آفرین خود را فرو خورد هاست شمع اینجا بذوق انکبین خود را بتبات حزم ناقوس دگر آهنگ ها دارد درین محفل طرف دیده است ناکت هم زمین خود را بهمواری طريق صلح کل چندی غنیمت دان زچنگ سبحه در تار کشیده است دین خود را باین قدر د کانی چون شرر در سنگ اگر باشی تصور کن همان چون خامه پرده شان زین خود را سخا و بخل وقف وسعت مقدور میباشد برآورده است دست اینجا قدر یاستین خود را بافسون دالت غافل از نظارۂ مالی نبستی چشم هرگز تا نبیند ژمن خود را خيال آباد یکتایی قیامت عالمی دارد گهی سمارس می باید پرستیدن همین خود را تغافل زن بهستی صیقل فطرت همینت پس صفای آینه کر مدعا باشد مبین خود را درین کاشن نباید بر دامان هوس بودن گلی آزاد مکی ز شك دگر دار دیمین خود را خيالي جانکشی طلو است و طبع رنگرد، جان کجا واق کرد دچون نه از نقاب این خود را سجود سایه از قامت دارد آیتی (بیدل) تو هم کز عافیت خواهی نهان کن در جبین خود را
صحيفة ٤٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الالف طرح داغ با کلشن فکنده اند این جا در آب آبینه روغن فکنده اند این جا غبار قافله عبرتی که پیدا نیست همه بدیده روشن فکنده اند این جا رسیده گیر بمعراج اعتبار چو شمع همان سریکه بگردن فکنده اند این جا جنون مکن که دلیران عرصه تحقیق سپر با خجالت جوشن فکنده اند این جا بکیست حاصل آفت بزرع که توئی زمانه مور بخرمن فکنده اند این جا صید خواهش دنیای دون دلیر مناز هزار مرد بزيك زن فکنده اند این جا سر فسانه سلامت که خوابناکی چند غبار وادی ایمن فکنده اند این جا نهفته است تلاش محیط موج گهر بروی آبله دامن فکنده اند این جا رموز دل نشود فاش بی چراغ یقین نظر بخانه الاورن فکنده اند این جا مقیم زاویه افق تسلیمیم بساط عافیت من فکنده اند این جا چوشمع گردن دعوی چسان کشم (بیدل) سرم بدوش فکندن فکنده اند این جا نیست با حسنت مجال گفتگو آئینه را سرمه میریزد نگاهت در گلو آئینه را غیر جوهر در تماشای خط نورسته ات میکند صدآرزو در دل نمو آئینه را خاتم فولاد را از رنگ گل بندد نگین آنکه با آن جلوه سازد روبرو آئینه را صورت عالم پریشان ترز جوش جوهر است یاد گیسوی که کرداشفته کو آئینه را کرچنین شرمت تکاپو محو مژکان میکند رفته رفته میبرد جوهر فرو آئینه را کورصیدانی بکف صد شعله میباید نتاخت یافت اسکندر بصدین جستجو آئینه را در طبش گاه تماشا بی کمالی نیست عیب عرض جوهر شد شکست آرزو آئینه را دلبا گرد رجهد کوشد مفت احرام صفاست هر قدر صیقل است آب وضو آئینه را حسن وقبح ماست اینجا باعث رد و قبول ورنه یکچشم است زشت و نکو آئینه را راحت دل خواهی از عرض کمال آزاد باش کز جوهر نشان در دیده مو آئینه را صورت بی معنی هستی ندارد امتحان عکس گل نظاره کن اما ببو آئینه را صافی دل هم گریبان چاکی دار است و بس کوهجوم زنگ تا کرده رفو آئینه را ای بسا دل کزنجوم حال بر سرکرده است هر کجا خاکستری یابی بجو آئینه را خاکساریهاست ( بیدل ) رونق اهل صفا میکند خاکستر افزون آبرو آئینه را نیست باك از برق آفت دل بافت بسته را زخم خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را و غمی آید درشتی با ملایم طینتان می شکافد نرمی مغز استخوان پسته را خاك نتواند نهفتن جوهر اسرار کلم طبع دون کی پاس دارد نکته سربسته را پاس کرد آخر سواد موج دریا روشنم خوانده ام مجموعه آفاق نقش شسته را نشئه را از شوخی خمیازه ساغر چه باك چیست از زنجیر پروا ناله وارسته را خصم عاجز را مدارا کن اکر روشن دلی میکشد شمع از مژه خار بپا بشکسته را نسخه حسن آنقدر روشن سواد افتاده است کز تغافل میتوان خواندن خط نارسنه را هم شد هستی و تشویش من و ما کم نشد شبه بسیار است مضمون زخطرجسته را تا ز غفلت وارهی در فکر جمعیت مباش تهمت خوابست مژکان بهم پیوسته را دام راه دل نشد (بیدل) خم و پیچ نفس پاس کوهر نیست عاقل رشته بکسسته را نیست بامژگان تعلق اشك وحشت پیشه را دانه ما دام راه خویش داند ریشه را عیش ترك خانمان از مردم آزاد پرس کس نداند جز صدا قدر شکست شیشه را میشود اسرار دل روشن زتحريك زبان میدهد این برگ بوی غنچه اندیشه را گر ز هول مرگ نبود غلغل شور جهان نعره شیر است مطرب مجلس این بیشه را همت فرهاد ما را سر نکونی میکند ناخن خاریدن سر کر نیارد تیشه را گر شود دشمن ملایم چشم لطف از وی مدار مومیائی چاره نتواند شکست شیشه را طبع را فیض خموشی میکند معنی شکار نیست دامی جز کمال وحشی اندیشه را موج صهبا کر بمستان زندگی بخشد رواست از رگی تا کیست میراث کرم این ریشه را عشق ردارد اگر مهر از زبان عاجزان ناله يك نی بآتش میدهد صد بیشه را نور این آئینه را جوهر نمیکردد حجاب نیست مژگان سد ره چشم تماشا پیشه را گر نباشد بی تمیزیها ملاک کار عشق کوهکن بر صورت شیرین تراند تیشه را مفلسانرا (بیدل) از مشق خموشی چاره نیست تنگدستی باز میدارد ز قلقل شیشه را نیست خاکستر ما شعله صفت بستر ما رنك آرام برون تاخته از پیکر ما ناله ها در شکن دام خموشی داریم خفته رو از در آغوش شکست پر ما اشك شمعیم که از خجلت اظهار نیاز با عرق می چکد از جبهه خود کوهر ما معنی آبله بسته بخون جکریم بی تامل نگذشت است کسی از سر ما بسكه محمود ثنای تو زقیم چو صبح کل خمیازه توان چید ز خاکستر ما بی جمالت بلباس شرر اشك آلود می کند دور سیه کریه بچشم تر ما در مقامیكه سخن آینه پرداز دل است چون خموشی نفس سوخته شد جوهر ما معنی سر خط پیشانی ما نتوان خواند چون شرر کم شده در سنك پی اختر ما کینه ما اثر جنبش مژگان دارد بخنیده است مکبر در دل خود لشکر ما يك قلم نسخه وارستکی آینه ایم هیچ نقشی نبرد ساده کی از دفتر ما همه جا مرض سکس روحی شبنم داریم دل مشکین نشود هیچو گهر لشکر ما حاصل خام امل نشئه آزادی نیست تا نفس میرسد اندیشه مشت پر ما بسكه جان سختی ما آینه خجلت بود هر که شد آب ز در و تو گذشت از سر ما ( بیدل ) از همت مجنون می عشق مپرس بی گداز دو جهان کم نشود ساغر ما نیستی پیشه کن الم عالم پندار برا خویش را کم شمر از زحمت بسیار برا فلفل مابومنت بر یکدو افتاده است بشکن این شیشه و چون باده بیکبار برا تا یکی فرصت دیدار بخوابت گذرد چون شرر جهد کن و بگذر و بیدار برا همه کس آینه پردازی عنقا دارد توهم از خویش نکردیده نمودار برا خود فروشی همه جا تخم تبرده است دکان خواه در خانه نشین خواه ببازار برا سر سری نیست هیولای سر بام تحقیق ترك دعوى کن و لحق بسردار برا ناله هم بی مددی نیست بمعراج قبول بال اکر ماند زپرواز بنقار برا تا کند حسن ادا طوطی این انجمنت با حدیث لبش از پرده شکر بار برا سد تو منفعل وضع غرور است آنجا کر بـافـلاك برائی که نگونسار برا داد رس آیینه بطاق تغافل دارد هیچو آه از دل مایوس بزنهار برا شمع ترا تا نفسی هست بجا باید سوخت سخت وامانده از پای خود ای خار برا تسلیه ریاملیت از قامت پیری ستم است (بیدل) از سایه این خم شده دیوار برا وصف لب توگر دمد از گفتگوی ما گردد چوكوهر آب گره در کلوی ما ای در بهار و باغ بسوی تو روی ما نام توسكه درم کف گوی ما مجریم و نیست نغمست ما آرمیدنی چون موج خنده است طپش مویموی ما از اختراع مطلب نایاب ما مپرس یارنك و بو نباخت گل آرزوی ما ما و حباب آب ز يك بحر میکشیم خالی شدن نبرد پری از سبوی ما چون صبح جلد سینه ما بخیه نداشت باشمیدان غبار نفس شد رفوی ما مجریست با گداز دل خود مقیما یلم ای آینه عبث نشوی رو بروی ما نا گفته ماند دست نشستیم از غرور چون غنچه بود وقف تبسم وضوی ما تمثال زحمت خط و خال آنقدر مکش باید کشید خاطر او را بسوی ما تا چند بر دری بنفش مزرع امید خط میکشد بسایه مو آب جوی ما غماز نا توانی ما هیچکس نبود ( بیدل ) شکست رنگ برون داد بوی ما
وفاق تخم شیادی نکاشت در دل و دین ها نمکپاس دمیدم ازین فسرده زمین ها چو غنچه در پس زانوی انتظار جدائی نشسته در چمن ما هزار رنگ کمین ها درین زمانه سر ناخوش کشیده ببر دو ز طش جا در هوای چنبر زین ها غم معاش بتاراج حسن تاخته چندان که لاغری زمیان رفته فربهی ز سرین ها نم مروتی از خلق اگر رسد بخیالت چکیده گیر محاک از فشار چین جبین ها نظر نکرده بدل میکدر ای بهار تبسم تغافل ازچه صیقل زنند آئینه بین ها حضور دربت و اسباب راحت انچه خیال است مزه نیست نتوانست چشم سایه نشین ها بشام شهرت اقبال زندگی نفروشی که زهر در بن دندان نهفته اند نگین ها نفس گداخت خجالت بخاک خفت قناعت ولی چه سود علاج عرض نمیشود این ها قطر دم پیری یکبارم من (بیدل) رسید مویسفیدی کلید بوست نین ها و هم راحت صید الفت کرد مجنون مرا عشق تمکین لفظ گردانید مضمون مرا گریه طوفان کرد چندانیکه دل هم آب شد موج سیل آخر بدریا برد هامون مرا داده ام از کف عنان وحشت حیرانم که باز تا کجا راند محبت اشك کلکون مرا زین عبارتها که حیرت صفحه تحریر اوست کز آدمی میتوان فهمید مضمون مرا ناخن تدبیر را بر عقده کوهی دست نیست موج می مشکل کشاید طبع محزون مرا چون شرر روز وشبم گردو نم فرصتی است گردش در عالم رنگ است گردون مرا دل هم از مضمون اسرارم عبارت ساز ماند آیته تورد الا نقش بیرون مرا یکقدم وارم جوانمك از خود روان مشکلست ای طبیدن کر توان آب کن خون مرا زیر دست التفات چتر شاهی نیستم موی سر در سایه پرورد است مجنون مرا تا فلك يك صد نهم نارسا آهنگ نیست سکته معدو ماست مصرع های موزون مرا تا كيسو بست (بیدل) رشته تسخير من از زبان مار باید چست افسون مرا هرجا روی ای ناله سلامی ببر از ما یادش دل ما برد بخدای دگر از ما امید حریف نفس سست عنان نیست ما را برسانید باو پیشتر از ما دل را قفس آخـر بـگـدازی نه پسندید هیهات چه رسنك زد این شیشه گز از ما تاکی هوس آواره پرواز توان زیست یارب که جدا کرد سر پر و پر از ما آئینه بـر غافل ازان جلوه دمـیـدیم جز ما نتوان یافت کسی راستر از ما بی پرده گی آئینۀ آثار غنا نیست عریانی ما پرده کلاه و کمر از ما کو هم قناعت کره طبع محیط است از کین دل پر نیست فلك را مکر از ما کس آئینه برطاق تغافل نه بسندد از خود نگریئی خبرای بیخبر از ما ما را زدرت جرأت دوری چه خیال است صد مرحله دور است درین ره جگر از ما تا حشر درین بزم محال است توان برد خمیازه زکور عالم سیم ون در از ما محرمست وفا ممتحن ناز و نیاز است نی تیغ زدست تو جدا شد نه سر از ما زحمت کش و همیم چه ادبار و چه اقبال (بیدل) نتوان گفت شها را سحر از ما هرچند گرانی برد اسباب جهان را چون نی بخمیدن نشکند ناله کشان را بشتاب جنون عز غم اسباب نباشد دل زادره شوق بود ريك روان را بـیـداری من شمع صفت لاف زبانست دارم ز خموشی بکمین خواب کران را آفاق فسون انجمن شور خموشیست حیرت لکن شمع زبان ساز دهان را ایمن نتوان بود ز خواری ظـالـم در راستی افزون زخم است سنان را بنیاد کج اندیش شود سخت ز تجدید از بند قوی مهره مکن پشت کمان را غماز نشود قابل اعمان خسانت تا انمرد انگشت شهادت لب نان را ما را بغم عشق همان عشق علاج است مهتاب بود پـنـبـۀ ناسور کتان را خط فیض بهار دگر از حسن تو دارد جوش رك گل می کند این شعله دخانرا وقت است کـنـون کز اثر خون شهیدان شمشیر تو یاقوت کند سنك فسان را عشرت هوس رفتن رنگم چه توان کرد گردید بهار چمن شمع خزان را باشد که سر از منزل مقصود برآریم چون جاده درین دشت فگندیم عنان را (بیدل) نفست خون مکن از هرزه درائی تحريك زبان نیشتر است این رك جان را هرزه در گردون رساندی و هم بو د و هست را پشت پای بود معراج این بنای پست را بر فضولی تا کجا خواهی دکان ناز چید جز کشاد و بست جنسی نیست در کف دست را عمر ها شد شور زنجیر از نفس و امیکشم نشور دیوانه مجنون کرد بند وبست را تولید فعل طینت چاك در دهن خطاست لغزئی بار زبان دارد لصرف مست را بـا هـمـه معدومی از قید توهم چاره نیست ماهی بحر کمان هم میشناسد شصت را سرمه گردم تا یقین چشمی بخوابم واکند فطرت بیغور تا کی نیست چند هست را بیدل از تار خیال من مشق همواری خوشست تا نیفشارد تأمل معنی يك دست را هر کجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را میکند چون موج کوهبران زبان شمشیر را سرکشی وقف تواضع کن که برگردون هلال میکند کاهی سیر کاهی کمان شمشیر را ناخود حمی سپـر افـگـنـده خاکی وبس کو بیاورد غرور از آسمان شمشیر را بسمل آهنگان تسلیمت مهیا کرده اند جبهۀ شوق که داند آستان شمشیر را حسن تا سر داد ابرو را بقتل عاشقان قبضه شد انگشت حیرت در دهان شمشیر را کشت از خواب کران چشمت خون عالمیر میکند بيمار تر سنك فسان شمشیر را زائل از زینت نگردد جوهر مردانگی قبضه زر از برش مانع مدان شمشیر را بر شجاعت پیشه نك است اثر بهر ده زدن حرف جوهر بر نیاید از زبان شمشیر را بسمل موج نیم زخمم همان خمیازه است در لب ساغر کی افتد قال تمان شمشیر را تو بهار عشرتم (بیدل) که با این لاغری خون صیدم کرد شاخ ارغوان شمشیر را هر کجا پنجه کند آن خط ریحانی را بست جز ناله کشیدن قلم مانی را پیش ازان کز دم شمشیر تو نم بردارد شست حیرت ورق دیدۀ قربانی را مطلب شوخی پرواز زموج گهرم قفس کرده ام امید بر افشانی را اشك ما صرف تـبـه کاری غفلت گردید ریخت این ابر سـیـه جوهر پیشانی را جـاه بـایـنـده گی آب رخ دیگر دارد عزت افزود زرنار سلیمانی را چشمم از جنبش مژکان بشمار نفس است جـلوه ات برد ازین آیـه حیرانی را دم تیغ تو و خورشـيـد بـيـك چشم زدن عرصۀ صبح کشد دیدۀ قربانی را جمع کشتن دل ما را بـتـسـلی نرساند از گهر کیست برد شیوۀ طوفانی را خلق در منع جنون محو نظر دوختن است آن قـدر بيك مزن جامه عریانی را من کران چشم درین بزم کشودند چوشمع دید در ناخن کف با خط پیشانی را بر خط و زلف بتان غرۀ عشق (بیدل) حسن فهمیده اجزای پریشانی را هستی بطيش رفت واثر نیست نفس را فریاد کزین قافله بردند جرس را دل مايـل تحقیق نگردید و گرنه از کسب یقین مشق توان کرد هوس را هر دل نبرد چاشنی داغ محبت این آتش بی رنك نسوزد همه کس را دفع هوس زند گیـم باد فنـا کـرد اندیشه خاشاك زداین آتش خس را آزادی ما سخت برافتان هـوا بود دل عقده شد وآبله پا کرد نفس را تا رمز گرفتاری ما فاش نگردد چون صـبـح به پرواز نهفتیم قفس را ( بیدل ) نشوی مخبر از سیر گریبان انجا ست که عنقانه بال است مگس را هم آبله هم چشم پر آبست دل ما پیمانه صد رنگ شرابست دل ما غافل نتوان بود ازین منتخب راز هشدار كه يك نقطه كتاب است دل ما با اینکه بهارش همه سنك است دل اوست دشتی که غبارش همه آبست دل ما ما خاك زجا رفته سيلاب جنونیم سرمایۀ صدخانه خرابست دل ما پیراهن ما کسوت عریانی دریائست يك پرده تنك تر ز حبابست دل ما در بزم وصالت که حیا جام بدست است کز آب شود بادۀ نابست دل ما
حرف الالف غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه منظور بیان هر که شود حیرتش افزاست تا چشم کشودم برخم پش آینه دیدم یارب نکشد خجلت محرومی دیدار بار که به بیننده است دل ما دریاب که تعبیر چه خوابست دل ما عمریست که آیینه خطاست دل ما تا آینه با قدست همان عکس خیالست ای آه اثر باخته آتش نفسی چند آیینه همان چشمه طوفان خیالست ای بی خبر وش که لقاست دل ما خون شو که ز دست تو کبابست دل ما (بیدل) چه توان کرد سرابست دل ما همچو عنقای نیاز عرض ایجادیم ما اشک یتیم ای اثر از حال ما غافل مباش قصت محویت از مقطع کردن مشکل است بو ستمتہا قدم عالم تأمجو د برداختیم آمد و رفت نفس سامان شوق جان کنی است چون حباب ای داور بی مهری کفط گستر شویم یعنی آنسوی جہان یکنام آبادیم ما با دو عالم ناله خون گشته همرادیم ما حسن تا آیینه دارد حیرت آبادیم ما در کف شوق انتظار کلت فریادیم ما زندگی تا جنبش دروش است فرهادیم ما سر مه خواهد کفشنا آخر تا چه افریادیم ما کس درین محفل حریف اعتبار ما نشد شخص نسیان شکوه سنج غفلت احباب نیست محرم کیفیت ما حیرت نشاه یش جست دستگاهی در وبالی بهشت دیگر است نی زرد هیچم آب کوهر از ما مبرویم قط حش چون نفس بال و پر و واز ماست رفت تا لبهای بی رنک پریزادیم ما تا فراموشی بخاطر هاست در یادیم ما چون فسون تا امیدی راحت ایجادیم ما تا ز مفروغی ای قفس در چنك صياديم ما خاك نتوان شد باین تمکین که بربادیم ما هر قدر (بیدل) کرفتار بست آزادیم ما همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار ما چو غبار ناله بستان نزدم کامی از امتحان چقدر ز خجلت مدعا زده ایم و از هنا همه را بعالم بخودی قدمیست از پی عافیت دل ناتوان بكجا برد الم تردد عاجزی سواد نسخه نیستی نرسید مشق تأملت صف رنك لاله بهم شکن می جام کل زمین فکن زکاب عشرت پر فشان زدیم دست تظلمی به ندامی زحیا رسد نه بدستگاه دعا رسد چه خوش است عمر سبکعنان کذرد ز پهلوی آنچنان چمن طبیعت ( بیدلم ) ادب آبیار شکفتکی چه قیامتی که نپرسی ز کشار ما بکشار ما که ز خود گذشتن ما نشد بهزار کوچه دو چار ما که چو رنك باطنی خون هم نکرفت خون شکار ما سرو رك كردش رنك كو که خطی کشد بحصار ما كه جو سبحه هیچدم او فتاد بهزار آبله کار ما قلمی بخاك سياه زن بنویس خط غبار ما به بہار دامن ناز زن زحنای دست شکار ما بغبار میرود آرزو نکشیده دامن یار ما چو رسد بدست پا رسد کف دست آبله دار ما که چو صبح دردم امتحان نقند و آینه بار ما زده است ساغر رنك و بو بدماغ غنچه بهار ما هوس منت قدر روائی مکن سودای جان را برین محفل اطره اگر دم چو شمع میدوزد بعرض ناز معشوقی کنید از گریه کار من غباری دیده تیکی ز حال ما چه میرسی ز کردونك این کلشن نبود امکان برون جستن درین کلشن باین تنگی باید غنچه کردیدن بروی خنده مردم مکن چاک گریبان را قسم در خاك خواند این زخم نمایان را سرشك آخربم انشکفت حنان کرد مژگان را شکست آینه پرداز است رنك ناتوانان را به بند صبح آخر پنجه او افتد اهرم دامان را چوکل يك خاند لب واشو بدامن کش کریمان را به برق ناله آتش در بہار رنك و بو افکن کمی افشاده ام چون صبح لبخند از نقاب پیکاری نقاب از آه من بردار و جلد دل تماشا کن ز محو جلوه ات شوخی سر موتی نمی بالد ز بینائیست از خار علائق دامن افشاندن مجوازمهرزه طبعان جوهریابی نفس (بیدل) چو شبنم آبروی نیست اینجا چشم گریان را به جنت دسته می بندم شکست رنك امکان را حجابی نیست جز کرد نفسہا صبح عریان را شکم در دیده آینه خون شد چشم حیران را نکاه آن به که بردار در راه خویش مژکان را که حفظ بوی خود مشکل بود گلهای خندان را بك آه سرد نیم شبی از چکر برا أيينی حریفی ماجوهریست افسرد کی تلافی جولان چه غماست جسم فسرد ه پست حریف رسایت ناصافی دلت خم اسباب میکشد تا نیستی زشمع درین عبرت انجمن سرکوب برقنایی چندین سحر برا با تیغ ناطرف نشوی مجکر برا ای قطره از محیط کذشتی کبر برا بشکن به طرف دامن سنگ این شرر برا آینه صندلی کن از در سر برا از خویش آنقدر که بدانی نظر برا با نشئه حلاوت درد آشنائه غیرت از منابع طبع درشت است پرواز بی نشانی ازین دشت مفت نیست تأجان ربی ز آفت بیداد زندگی کزت جنون معامله کم پای وحشت است (بیدل) بمیر تا بتد از افسون کلمہ است چونی بناله پیچ و سر نیشکر برا اجزای آب شوة دل پکرکر برا سعی غبار شو همه تن بال و پر برا زین چاه یکدو دم ز نفس بیشتر برا باشد که کشنواز خودم چندین شهر برا آینه بشکن از هم عیب و هنر برا حرف الباء زهی کمال عطای حضرت وهاب ازو اساس زمین را بنیاد استحکام نشان شور سحر در سواد سرمه شب بذوق آنکه شود طفل باغ حیران خطاب کرد پس انکه زرده پیونك صلای فضل سوی خویش کرد دعوت خلق ز اعتبار بدامان هیچ کرکرد ببہار انجمن عشق رنگها دارد بخاك پای جهانی نشست پست بیدل بساز نکا که چون موج ساخت با زنجیر کدر نجت کنج طيور و بطون عجب تراب از و بنای فلک را مدار بر سر آب نهفت آینه گنج در ضمیر خراب بچشم غلنی فگند از غبار دید حجاب بشيخ وشاب ز آهك لطف و ساز عتاب بوعده طرب خلد و رنج دار عقاب که هرچه غیر محیط است نیست غیر سر آب چراغ دیده بدست آرو جلوه در باب بفکر حوضه رجا غلتی در آتش و آب مسادلی که چو خس شد اسیر این گرداب زجرأت طلبش آب گشته ذهره بحر نماند از دل يك دانه صد بهار چمن بموج و نخر ازو نشه حدوث وقدم دمی که چهره کشا شد بمحفل اعیان هزار جلوه زخود طرح کرد شوخی ناز که بر حقیقت این جلوه هر که پی نبرد کمال داشت اشارت که سر کنی باجد زمان فرصت دیدار آنقدر ها يست چه حوشها که نه زین شعله فریب کداخت یکی نبسق یقین جست از کمند كمان سپهر و روز و شب افتاده سرنگون درین درد ذهیبت ادبش کوه را شکسته کمر شکاشت از خط يك نقطه صد هزار کتاب ازو مسئلہ شرد جوهر در نکنه شتاب بجلوه دوخت ز اشکال صد هزار نقاب که نقش بست دور نگی بکلشن اسباب بداغ جهل زند غوطه بآروز حساب بجیب مهر رجوع آورند موج و حباب به سبق مژه نظاره می شود رنك خواب چه سینه ها که به زین داغ و هم کشت کباب یکی زبستی اوهام ماند با لطناب مدام از آتش این داغ مهر دوش و ناب
حرف الباء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه از مدعی مپرس و ز گفتار عندلیب صد غنچه و گل است بمنقار عندلیب دارم دلی بسینه ز داغ خیال دوست طراح آشیانه گلزار عندلیب نامحرمی که از ادب عشق غافل است دارد احالتی گل از انکار عندلیب نی بار منتی بار لئیمان قید است با داغ در خزان نکند کار عندلیب درد سر نطق الفت کجا برد گردید بال هم دمحد یار عندلیب از دود باش غیرت خونم حذر کنید گل خارهای نشانده بآزار عندلیب آئین دلبری بجهت رنگش نشان دهند شاخ گلی که نیست قفس وار عندلیب بوی گلم برون چمن داغ میکند از ناله های در پس دیوار عندلیب من تخم بی هوسی نیم اما بآه عشق پروانه را دماغ سر و کار عندلیب شاید نصیب دردی از اهل وفابرم بستم دلی دو نیم بمنقار عندلیب بالین خواب گل همه رنگ شکسته بود آه از ندامت پر بیکار عندلیب (بیدل) بهار عشرت عشاق ناله است امسال نیز میگذرد یار عندلیب از زوال در تحیر هم اثر میدارد آب گر همه آئینه باشد در بدر میدارد آب ساده دل را اختلاط پوچ مغزان راحت است صندلی از کلف برقع در و سر میدارد آب کم زدنم نیست کسب عزت درویش هم پیش تر از لعل خاك خشك بر میدارد آب نیست از خود رفته را اندیشه پاس قدم چون روانشد پل بپیش پا خطر میدارد آب هستی عارف بقدر دستگاه نیستی است از گداز خویش دارد هر اکر میدارد آب جوهر از آینه نتواند قدوم بیرون زدن موج را همچون نگه در چشم تر میدارد آب طالبان را دستگاه آبروی کسب فساد مشق خونریزی کند تا نیشتر میدارد آب از حوادث نیست کاهش طینت آزاد را زحمت سوهن نه بیند تا گهر میدارد آب صاف طبعان افعال از ساز هستی میکشند بی تمیها نیست ناز خود اثر میدارد آب تا عدم از هستی ما قاصدی در کار نیست هر قدر رفتن شود نایاب ره میدارد آب فقر صاحب جوهر آثار کمال عزت است تیغ در هر جا شك شد بیشتر میدارد آب باده برهم طبع می بخشد جدا خاصیتی (بیدل) اندر هم زمین طعم دگر میدارد آب اثر سبز مستی نبود امشب خطام با شراب بدمماغی شیشه زد دستك کفم با شراب بزم امکان را بود غوغای مستی تا بکی چند خواهد بود آخر جوش یك مینا شراب دور و همی میتوان طی کرد چون اوراق گل ساغر این بزم رنگست و شکستنها شراب مست نا محمود این میخانه محتاج آه و بس و هم رنك است اینکه گوئی دار و استعداد شراب عمرها بودیم مخمور سوبدر مشربی نیست از انصاف اگر ریزی خاك ما شراب بیقراران طلب در تاقدم کیفیت اند میکند ایجاد از هر عضو خود در پا شراب ساغر بزم خیالم نرگس محمود کیست دردم مستانه از خود خورده ام گویا شراب صبح از خمیازه آخر جام شبنم میکشد حسرت مخمور از خود میکند پیدا شراب خون شدن در منزلم از جستجوی ما مپرس تا د میداند چهها در پیش دارد با شراب بهر منع میکشها محتسب در کار نیست (بیدل) آخر رعشه می بندد بدست ما شراب تا کرد افگنی از روی ناز طرف نقاب بآرزو آینه برخود چو چشمه سحاب بیاد شبنم گلزار عارضی عمر یست خیال مشق شنا میکند بموج گلاب زبرق حیرت حسنت چو موج در گوهر در آب آینه مخواند ماهیان کباب خیال وصل تو تلقین دلیل غفلت ماست کتان چه صرفه برد در قلمرو مهتاب عروج همت ماخط شد زشرم غنی کسی چه خیمه فرازد باین گسسته طناب درین چمن همه کر مست بهار پیش آید زبرگ زحله ما میتوان گرفت حساب چه غفلت است که از ما بموج تیغ زفت و گرنه قطره آبیست تشنه رك خواب بطمع قطره طپشلی از عید و کوهر شد چه قبض ها که ندارد طریقه آداب فضای بی خودیت خالی از بهاری نیست برون خرام زخود رنك رفته را دریاب زبسکه محو تماشای او شدم (بیدل) هزار آینه از حیرتم رسیده بآب امشب ز ساز مینا گرم است جای مطرب کوتاهست قلقل می بالغمیهای مطرب در بوزه چشم داریم از کاسه های طنبور در حق ما بلند است دست دعای مطرب صید رنك آه حسرت مجید دمام در دل این تار و آن تبار است از مایهای مطرب کیفیت بم و زیر مفهوم انجمن نیست در پرده تا چه باشد منظور رای مطرب زان چهره عرقناك حيران حرف وصوتم هر جاست ترهای دارد جبهای مطرب شور لب تو ما را نگذاشت در دل خاك آتش به نیستان زد آخر هوای مطرب نامحرمان مجلش اند نیگا تکان ساقی درد ده بی نصیب اند نا آشنای مطرب هم چند واسرایت در پرده ترانه جان این انبیا ندارد فیض غنای مطرب تا ما بخوش بودیم شوق تو بی نفس بود از نی بلند کردید شور نوای مطرب عذر دماغ مستان مسموع هیچ کس نیست یارب که گیسوی چنك افتد بپای مطرب قانون بزمخه نازان دف از طپانچه خندان برساز ما فتاده است یکسر بلای مطرب (بیدل) که رحم میکرد برسخت جانی ما ناخن اگر نمی بود زور آزمای مطرب ای جلوه تو سر شکن شأن آفتاب خندیده مطلع تو بدیوان آفتاب پیغام عجز من زضرورت شنیده نیست مکتوب سایه دارم و عنوان آفتاب در هر کجا نگاه برافشاند روز بود شوق تو داشت اینهمه سامان آفتاب شب محو انتظار تو بودم دمید صبح گشتم سیاه روی تو قربان آفتاب چون سایه پامال خس وخار بهتر است آن سر که نیست کرم زاحسان آفتاب از چرخ سفله کام چه جویم باین خسیسی هر شب نهان کند به بغل نان آفتاب همت بچید شبنم ما کار میکند بستیم اشك خویش بمژگان آفتاب ای اصل یار ضبط تبسم مروت است نآشگفی نخنده نمکدان آفتاب چون ماه نو رشهرت رسوائیم مپرس چاکی کشیده ام ز گریبان آفتاب (بیدل) بحسن مطلع نازش چنان رسیم ما را که ذره ساخته حیران آفتاب ای خنده فاش بی تو دکان آفتاب در سایه تو ریخته سامان آفتاب از ظلمت نقاب طلسم بهار صبح در جلوه تو آینها کان آفتاب سرو قد تو مصرع موزون غنی زلف کج تو خط پریشان آفتاب در مکتبی که دفتر حسنت رقم زنند يك نقطه است مطلع دیوان آفتاب هر دیده نیست قابل برق تجلیت تیغ آزمائست پیگر عریان آفتاب خلق کریم آئینه دستگاه اوست پرتو بس است وسعت دامان آفتاب شبنم صفت ز خویش برآ تا نظر کنی وضع جهان بدیده حیران آفتاب هر صبح چاك پیرهنی تازه میکند یارب بدست کیست گریبان آفتاب غفلت بچشم صاف دلان توتیا کم یست نظاره است لمعه دل کان آفتاب آنجا که اوست نقش نه بندد خیال ما خواندیم خط سایه ز عنوان آفتاب هر ذره دارد از کف خاك فسرده ام مشق تخمیری زمستان آفتاب (بیدل) زحسن نو خط او داغ حیرتم کاینجاست دست سایه بدامان آفتاب ای منت عرق ز جبینت بر آفتاب ساغر زند مگر بچسین کوثر آفتاب بر صفحه که وصف جمالت رقم زنند از رشته شعاع کند مسطر آفتاب هیهات بی رخت شب ما تیره روز ماند خواهد دل وتیافت برین کشور آفتاب در پای بیقراری ما را کنار نیست هر گز بموج جا نکند لنگر آفتاب مقصد ز بس گم است درین تیره گی سواد شبگیر میکند به بقا ا کثر آفتاب از وضع این بساط جنون انجمن مپرس تهمت گلی است صبح و گریبان در آفتاب دست هوس بدامن مطلب چنان رسد غواص طايف بشود گوهر آفتاب یکذره زخرس که درین عبرت انجمن چون حلقه داغ گشت برون در آفتاب
حرف الباء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحيفة ٤٨ زنهار گوشه گیر ز هنگامۀ فساد ریگت میپزد بصف حشر آفتاب جز باده نیست چارة دلسردی زمان سرما زده چرا نه نشیند در آفتاب یاران درین زمانه نمانده است بوی مهر پیدا کنید بر فلك دیگر آفتاب از راستی خلاف طبیعت قیامت است طوطی دمد چو بگذرد از خود آفتاب اهل کمال خفت نقصان نمیکشد مشکل که همچو ماه شود لاغر آفتاب وضع نیازمـا نـمـنـسـتـان ناز اوست غافل مشو ز سایۀ گل بر سر آفتاب دور شرابخانۀ تحقیق دیگر است خود را کشد بسیمه کند ساغر آفتاب (بیدل) بکینه عشق کسی کم رسیده است از دور بسته اند سیاهی بر آفتاب باز در گلشن ز خویشم میبرد افسون آب در نظر طرز خرامی دارد از مضمون آب شورش امواج این دریا خروش بزم کیست نغمۀ تر میفشارد مغزم از قانون آب پر نمیدارد دو رنگی طینت روشندلان در رگ موجش همان آبست و در خون آب همچو شبنم اشك ما آئینۀ آهست و بس بر هوا ختم است اینجا وحشت مجنون آب شد محیط شبنم طراز گلستان شرم یار این گهر در انتخاب نسخۀ موزون آب آرزو كم تشنۀ رفع غبار حسرت است با وجود تیغ او نتوانشدن ممنون آب نیست سیر عالم نيرنك جای دم زدن عشق در پاهای آتش دارد و هامون آب معنی آسوده کی نقش طلسم خامیست بر من از موج گهر شد روشن این مضمون آب طبع از آشفتگی دام صدای دیگر است در خور امواج شد حسن روزافزون آب قلزم امکان نم موج سرابی هم نداشت تشنگیها کرد ما را اینقدر مفتون آب وحدت از خود داری ما تهمت آلود دوئیست عکس در آب است تا افتاده بیرون آب صاف طبعانند (بیدل) بسمل شوق بهار جادۀ رنگهای گل دارد سراغ خون آب بند چشم و خط هر کتاب را در یاب ز وضع این دو نقط انتخاب را دریاب جهان خفته چریان ترا نهیب دارد تو گوش وا کن و تعبیر خواب را دریاب هزار رنگ من و ما وديعت نفسیست دو دم قیامت روز حساب را در یاب بهار میگذرد مفت فرصت است ایدریغ قدح بخون ورع زن شراب را در یاب شرار تا قفسد و پرواز ناز جای حیاست ببالغ نام پا در رکاب را دریاب قضا ز طاقت عباسات نداشت غرض جز اینکه رنگ جبین خراب را دریاب غبار جسم حجاب جهان نور انیست زننك سایه برا آفتاب را دریاب چه شکتیها که ندارد شتاب خاموشی نفس بدزد سوال و جواب را دریاب درون آئینه بیرون نشسته است اینجا بجلوه گر نرسیدی نقاب را در یاب اگر جهان قدح از باده پر کند (بیدل) تو نیمه ماهی چشم پر آب را دریاب بخاك راه که گردید قطره زن مهتاب که چون کلاب فشاندن به پیرهن مهتاب صد بهار سرو رك ابن تصرف نیست جهان گرفت بيك ولما ياسمن مهتاب دگر چه جاره جز آتش زدن بکوت هوش فتاده است باگر کشان من مهتاب دران بساط که شمع طرب شود خاموش زخیمۀ در مینا برون فکن مهتاب باین صفا نتوان جلوۀ صباحت داد گذشته است ز خوبان سیمتن مهتاب بهر طرف نگری عیش میخرامدو بس ز بس که کرد بفکر سفر وطن مهتاب ز چاه ظلمت این خاکیان رهایی نیست مگر ز چیدن دامن کند رسن مهتاب عبث زوهم بساط دوام عیش مچین که کرد سحر این جامه را کهن مهتاب تکلفی که حیا شبنم بهار تو بود گداخت آینه چندانکه شد چمن مهتاب سراغ عیشی ازین انجمن نمی یابم مگر چوشمع دمانم ز سوختن مهتاب شهید ناز تو در خاك بی تماشائیست زموج خون جهی دارد از کفن مهتاب مباش بیخبر از فیض گریه ام (بیدل) که شسته است جهانرا باشك من مهتاب بروی نسخۀ هستی که نیست جز نم ناب نوشته اند خط عاقبت بموج سراب کز آرزو شکنی میشود عمارت دل شکست موج بود باعث بنای حباب دلیل غفلت ما نیست غیر وحشت عمر صدای آب ندارد خبر فسانه خواب که بیخود رم و رای عمارت هوشی بنای خانۀ زنجیر ما مباد خراب بجز شکستگیم قبله نیازی نیست سر حباب مرا موج بس بود محراب درین چمن که نگاش برفتگی رنگست کشودن مژه مفت است جلوۀ دریاب ز موج پرده بروی محیط نتوان بست تو چشم بسته نمی بینیم کاست نقاب مجیب ساخت هوس با تلاش پیش نرفت کمند موج بچینین آرمید و شد گرداب خم ثبات طرب زین بساط نتوان خورد بس است ریک روان کو هر محیط سراب بفکر مزرع (بیدل) چرا شود قازی اگر با بر کرم صرفه ایست برق شتاب پر تو حسن توهم جا شد نقاب افکن دراب گشت از هر موج شمع حسرتی روشن دراب صاف دل را شرم تعلیم خموشی میکند ناید از موج گهر جز لب بهم بستن دراب در محیط هم جابین را رهزنی جز چشم نیست غرقه را پیراهن خود بس بود دشمن دراب محرمان وصل در خشکی نفس دزدیده اند خار ماهی را نباشد سیر گردیدن دراب صد طپش در بار دارد خجلت وضع غرور موج بس بیقرار است از دل گردن دراب صحبت رو آشنایان سر بسر آلوده گیست آینه از عکس مردم میکشد دامن دراب ناتوان در شعله کردن ریشۀ درد سپند چون حباب از تخم ما سهل است بالیدن دراب انفعال خود نمائی از سبك مغزان مخواه مرغس و خاشاك نتواند فرو رفتن دراب بوالهوس در مجلس می میشود طاماس مست رنگهای مختلف دیدم شد از روغن دراب خشم سر کش را فنا ساز از ملایم طینی آتش سوزان ندارد چاره جز مردن دراب کوشکمین تا پروازی رسد خود داریم چون گهر آینه بندید غبار من دراب طبع روشن نیست بی وحشت زاوضاع سپهر صورت دام است (بیدل) عکس روزن دراب بزم مارا نیست غیر از شهرت عنقا شراب کز صدای جام نتوان فرق کردن تا شراب ظرف دم ظرف می تو هنگامه هستی حیرت است کس چه داند ظرف مستی زین رمی مینا شراب مقصد حیرت خرام اشك باشم میرس نشه پرواز ناز او ر انشست و خون بپا شراب ما بامید کر دار دل بخود بالیده ایم یعنی این انگور هم خواهد شدن فردا شراب روزه ما از شکست شیشه های آبله میفروشد همچو جاو باده غاش یا شراب در سیه کاری سواد گریه روشن کرده ایم صاف می آید برون از پردۀ شبها شراب پیچ و تاب موج زلف جوهر افشامیکند گر نماید چهره در آئینۀ مینا شراب خار و خس را مینشاند شعله در خاك سياه عاقبت اهل هوس را می کند رسوا شراب چون لب ساحل نصیب ماهمان خمیازه است گر همه در کام ما ریزند يك دریا شراب امتیازی در میان آمد دو رنگی نقش بست کرد (بیدل) ساخت ما را گل رعنا شراب بسط دارد برق آفت در گذشتنها شتاب رنك تخصیر تو می گردد ز پهلوی کباب تا زا گر افسون نخواند مانع اعجلوه کیست در بنای وهم غير آتش ززد بر خود متاب جام نرکس گرمی شبنم بشوخی آورد پیش چشمت نیست غیراز حلقۀ چشم پراب در مقامی کز تماشایت گدا زه هستیم عرض خجلت دارد ایجاد عرق از آفتاب واصلا ترا سود هما باشد ز اسباب زیان قسوت پرواز می گیرد پر ماهی ز آب از نشان و نام ما بگذر خیالی بافته ایم خاتم گرداب نقش نیست غیر از پیچ و تاب در عدم بیکاری ما شغل هستی پیش برد صنعت اوهام گفتی راند در موج سراب رقم از خود تا نگذار تا مخجلوه استقبال کرد کردش رنگم فکند آخر زروی او نقاب از گذار من غبار عشق میباید گرفت در عرق دارد جبین تا چشمه خورشید آب حسن و عشق چیست اینجا با چه پردازد کسی خانه لیلی سیاه و وادی مجنون خراب زنده گی در قدر جمعیت طپیدن گذشت ای شعورت در ریاض عافیت بختی بخواب عالمی معنی شدیم و داغ جهل از ما نرفت ساخت (بیدل) اژدهای بی عمل ما را کتاب
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء بسکه شد از تشنه کامیهای ما نایاب آب هست از هم شسته میباید روی آب آب هیچکس از گردش گردون نم فیضی نبرد فاش تر گردد زخشکیهای این دولاب آب دم مزن کزپاس ناموس حیا منظور تست موج تاگل کرده‌ام چنگ است و هر مضراب آب انفعال آخر بخاک خود سرپها میبرد میکند از چنك آتش دامن مهتاب آب چون هوا گر آرمیدن جیب شبنم میدرد میکند مجنون ما را نسبت آداب آب يك گهر دل در گره بندو محیط نازباش اینقدر میخواهد از جمعیت اسباب آب حق جدا از خلق و خلق از حق روان اوهام کیست نالد گرداب در آبست و در گرداب آب شبنم اینباغم از تمهید آرام مپرس میفشارم چشم و میریزد روی خواب آب موجها باد زدن تا ساحلی پیدا شود میکشد خود را ازین دریا بصد قلاب آب رفتن عمر از خر قامت نمیخواهد مدد هردم درپای است تا کیباشد بپایاب آب نیست جای شکوه کزما رازماپرداخت عشق در کشان عاشقی بوده است و در مهتاب آب عمرها شد(بیدل)ازخودمیروم چاره نیست گوهر غلطان مارا داد در دریاب آب نبود طالع من محرم دیده شب زدود دلم موی توبلیده شب زهی حلقهٔ طرهٔ اوست روشن روی سحر حیرت دیدهٔ شب دلم از شرر برد گردون دمیدرویش بصبح آتشی کرد رنجیده شب سیه بختی او زمه تازه دارد بنازم بخت نکو هیدهٔ شب فروغ سحر تا روی جهانست بود گردی از دامن چیده شب ز(بیدل) بپرسید مضمون زلفش چه نتواند کسی خط پیچیده شب بوصول مقصد عاقبت نه دلیل جو نه عصا طلب توزانك آتهمه لا له قدمی ز آبله پا طلب زمراد عالم آب و گل بدر جنون زرو واکسل از اجابت متصل ز شکست دست دعا طلب بکجاست صدر و چه آستان که گذشته تو ازین و آن چو نگاه حسرت ازین مکان همه چیز رابفنا طلب زسپهر اگر همه بگذری تو همان بسایه برابری بصلاح شعلهٔ خود سری اثری از جبین حیا طلب بفسانه هوس آنقدر مفروش شهرت کز و فر چو غبار انجمن سحر نفسی تپازو هوا طلب ز هوای کبر و سرفمی همه راست سنگ فروتنی تو بذوق منصب ایمنی ز پر شکسته هما طلب دل ذره گرهمه خون کند زکم آوری چه فزون کند محل کر از تو جنون کند بعدم فرست و جزا طلب بکف پای مجبله نشین ما بخیال کرده کمین ما بی آرزوی جبین ما بسراغ ریگ حنا طلب شده رهن جلوهٔ بی نشان بغبار آینه ات نهان طی صیقل امتحان برو از میان و صفا طلب طلب تو بس بود اینقدر که زمعنی ببری اثر بخودت اگر نرسد نظر بخیال پیچ و خدا طلب چه خوش آنکه ترك سبب کنی بیقین رسی و طرب کنی زحقیقت آنچه طلب کنی بطریق (بیدل ) ما طلب به نیم گردش آن چشم فتنه رنك شراب شکست بر سرمن شیشه صدفرنك شراب زخود تهی شدن آغوش بی نیازی اوست رنك شیشه برابیست باب سنك شراب دماغ مشرب عشاق قطره حوصله نیست محیط جرعه شود تا کشد نهنك شراب نگه بدارد تصور بهشت و هوش جن زنشه میدهد امروز گل بچنك شراب طراوتی که زمیزای ما برون زده است هزار رنك عرق میکند ز ننك شراب خیال آب ده از سالخو تخمیر من بقدر بوی گل آورده ام برنك شراب خمار وحشتم از چشم آهوان نشکست مگر بیاض دائم دهد پلنك شراب گران از مزه واچید شوخی نکوش ز دود ز آبشه ريك تاك رنك شراب زحرف و صوت جهان در خمار در دسر م دگرچه جوشدازین شیشه جز ترنك شراب حذر کنید زانجام عیش این محفل کدام شیشه که آخر نزد بسنك شراب فشار آب بقا گو زتیغ قاتل نیست گلوی تشنهٔ ما را گرفته تنك شراب قدح بسر خوشی وهم میزنم ( بیدل ) درین بهار چه دارد بغير رنك شراب پیام داشت بعنقا خط جبین حباب که کرد نام نشسته است بر نگین حباب نفس شمار زمانیم تا نفس زدن همین شبپور حباب و همین سنین حباب زشت جهت زد و نند و و هم خویش کشید نگه کجاست بچشم خیال بین حباب زهر هرچه رود آمدن نمیداند عبور فریب تصدیای راپبین حباب بفرصتیکه نداری تمام عشوه چه ناز زهر تهی نکنی تکیه برسرین حباب مقیم پردهٔ ناموس فقر باید بود کجاست دست که زداری آستین حباب چه نشه داشت نمی ساغر سبکروحی که گشت موج کهر درد ته نشین حباب سحاب مزرعهٔ اعتبار منفعل است توهم نمی ز عرق ریز در جبین حباب دماغ کسب وقارم نشد کفیل وفا جهان بکیش گهر ساخت من بدین حباب کرامت ضبط عنان عرصهٔ کزوتازست برآمده است سوار نفس بزین حباب زمان پرزدن زنده گی معین نیست تو هموباش نه دامن است چین حباب شکست دل تپه تدبیر کم شود ( بیدل ) هزار موج بگرهبند در کمین حباب بی کمالی نیست داناز شرم چون میگردد آب از عرق آئینه ما را فزون میگردد آب از دم کرم ضیافت طینتان غافل مباش گرشرار نیشه اینجا پستحون میگردد آب تاب خود داری ندارد صاف طبع از انفعال می شودمطلق عنان چون سرنگون میگردد آب کیست ازهم کوجد اگردد تشر رنكی باخت خون دلم از دیده تا گردم برون میگردد آب در محبت گریه تدبیر کدورتها بس است گرخشی داری بصافی رهنمون میگردد آب سوزدل چون شمع ازاندر ده گیپاشد عرق آنچه آتش بود در چشمم کنون میگردد آب سیل آفت میکند معماری بنیاد شرم خانهٔ انو این کوهر را ستون میگردد آب مشتهای کار سان میکشود هريك درد چون ز شاخ وبرك در گیرد همون میگردد آب هیچوشم آمع اشك ما بدامان هواست درگلستان محبت واترگون میگردد آب دام سودا میکشد دل را هجوم احتیاج ازفسون موج زنجیر جنون میگردد آب دل چه باشد تانگردد خون بیاد عارضش گز حیاسنگ است بیدلدرین فسون میگردد آب بی لطافت نیست از بس و حشت آهنك است آب گردرراحت زندهم چون گهرسنك است آب دستطوفانست عرض رنك و بوی این چمن درطلسم خاك حیرانم چه نیرنك است آب تشنه روشن دلی پیری خمار افتاده است ازصفای طبع دایم شیشه در چنك است آب چون گریبان کیشغبارموافق دشمن است گر بپیچد در گلو تیغ بكرنك است آب با گداز پاس از خود رفتم دل می برد نغمه ها دارد چكیدن هركجا چنك است آب محفل ما عاجزان بر دوش لغزش بسته اند صدقدم ازموج اگر پیدا کند لنگ است آب دوری مرکز جهانی راست تکلیف نراع تاجدا از سنك شد باشعله در جنگ است آب بی کدورت نیست در کثرت صفای وحدتم تایکیشن راه داردصرف صد زنك است آب آبروتو ان بعیش نا کسان چوشمع ریخت ای طبع شرمیکه اینجا شعله در چنك است آب خانه داری داغ کلفت میکند وارسته را در دل آئینه (بیدل) موجر زنك است آب
پیوسته است از مژده بردیده ها نقاب بوی گل است ورنگ گل اسرار حسن وعشق اطهار زندکی عرق خجلت است و بس پیش تجلی کسی چکند فهم جلوه ات معنی بغیر لفظ مصور نمیشود لازم بود بحریم صاحب حیا نقاب بی پرده کی ز رویتو جوشد زما نقاب شرم صفت خوش آنکه کشم ازهوا نقاب ای کرده از حقیقت ادراك ما نقاب افتاده است کار دل و دیده با نقاب حیرت غبار خویش ز چشمم نهفته است تابیده ام سواد خطت رفته ام زهوش از شرم روسیاهی اعمال زشت خویش از دور باشی ادب محرمی مپرس گردی گل زرك گل افسرده کی کشد ز رنك بسته ام زهجوم صفا نقاب آنکه نیم غبار نگه هست با نقاب بر رخ کشیده ایم بدست دعا نقاب با شیر میلوه سازدو با آشنا نقاب جولان شوق من کشد ازخواب پاقاب (بیدل) بشوخ چشمی خود در محیط وصل دارم چون حباب زسر تا بپا نقاب تاازان پای نگارین بوسه کرد انتخاب از دهان بی نشانت هیچ نتوان دم زدن صبحه کشتن نمیدد نقش رنکت در خیال سایه پردازی تغافلپهای خورشید است و بس در کلستانیکه رنك از چهره من برنچید شرم لطف گریبان چمان رفعت و بس جام در موج شفق زدحلقه چشم رکاب سوختم زین معنی موهوم خاموشی جواب ساغر نرکس نبندد نشه چشمت بخواب کرتو ازرخ پرده برکبری کشد کردد نقاب کشت همرنك خزان آئینه دار آفتاب غبره آتش بست در سر چشمه خورشیدآب نایه شو شوقی چون کرداب دار داضطراب جلو کیدا ازمی رنکت چکرچون لاله داغ خنده طير ز ملاحت میلوه مالامال حس ناله را آسوده نتوان دید در کیش وفا تاهوی در سره پیچید از خود میروم عالم امن است حیرانی مژه برهم مزن نیست قفل جانم می جز نکین پیچ و تاب ورنکاهت شیشه محمدا من چون شبنم آب نان سرشار جفاها غمزه مخمور عتاب نه که تا کردددعای دردمندان مستجاب کرد باده دارم از دم کشتکی پادر رکاب خانه ها رافتادن دیوار میکردد خراب مسيحز خون فکر (بیدل) که هنگام سخن لعل خاموشش کشیداز غنچه کوهر کلاب تاب زلفت سایه آ ورد بطرف آفتاب پشت آن مصرع عالیست کرانداز حسن بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است هر کجا بامهر رخسار تو لاف حسن زد بسکه در نظاره مهر جمال او کداخت خط مشکینت شکست آرد بحرف آفتاب دحل نازش دارد انکاشتی بحرف آفتاب میتوان عریانی ما کرد صرف آفتاب هم زپرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب موج شبنم میزند امروز برف آفتاب دیده درادراك آغوش خیالت عاجزاست طلعت مارا فروغ نور وحدت جاذبست در عرق اعجاز حسن او تماشا کرد نیست ماعدم سرمایکان را لاف هستی باطل است جانفشانیهاست (بیدل) درتماشای رخش ذره کی دید کنار غیر ژرف آفتاب سایه آخر میرود از خود بطرف آفتاب شبنم کل میسزاآید آنجا زشرف آفتاب ذره حيرانست دروهم شکرف آفتاب چون سحر کی نقد عمر خویش صرف آفتاب ما که قال کهسپر بی تابی آهنك است آب حرف ارباب نصیحت بردل كر ما قشه است میکشد در خود تماشای بهارستان رنك دایمادر د است مارا هر چه جزا وآده کیست ای بپری جرأت ما در عرق غوطانده است زندکی از وهم دوهم از زندکی بالیده است چشمه خضرم بیاد آمد عرق کردم زشرم لعل در آتش نشست و جوی این دانست آب شیشه چون در آتش افتد برسوشسناك است آب النزای سر خوشی در جام کل چنك است آب منصب کوهر اکر نخشد دلتنکاست آب نغمه از شرم ضعپایپای این چنك است آب عالم آ بست پندند عالم بنك است آب تشنه تیغ فتا را اینقدر ننك است آب کر بچه محیط بالازصافی يك آهنك است آب قامت خم کشته چون موج از خروش وله کداخت پیکر تسليم ما چنك بساط عيش ماست الزسراب اعتبار ایجا دلی خوش میکنیم کیست از کیفیت کسب لطافت بکذرد زین چمن يك رنك بی بال و پررواز نیست تابنفس داری به بزم سینه صافان شک مری درده شیشه رخون خلق بر نك است آب ازصدای دلخراش سازما چنك است آب چون بایستی میلو دسیل خوش آهنك آب ورنه از آئینه و کوهر غرضتنکاست آب در مقام شیشه سازیها دلی سنکاست آب نخیز شمع ازمیشه اسحابة رنك است آب ای تجرأت منهم آ یینه در چنك است آب از کچا پیدا کنی (بیدل) سراغ خون من درده شمشیر نازش سخت بیرنك است آب تانی دزدد غبار غفلت هستی خطاب ناله عشاق و آه بوالهوس باهم منسج آه ازان روزیكه عرض مدعا سایل شود بی بلاق نیست شمشیر مژه خواندنت کر کشاد کار خواهی ازطلسم خود برا هستی ما پرده ساز تمافلپهای اوست بازدم از شرم این خاك پریشان کشت آب فرقها دارد شکوه زفی کعده شراب بی صداترین کوهسارم سنك می آیدجواب فتنه چشم سیاهت دا یبیماری چه خواب هست برخاك پریشان شنجیرت يك انتخاب سایه مژکان بود هرجا چشم پوشید آفتاب درطلسم حيرت این بحريك و ارسته نیست از تلاش آسوددن چون برخوس دامن فشاند كر تحطسوزان نکاهت هم بپردازد بلاست هر کرا دیدم چومز کان بال بسمل میزند از فریب مکر دنیا اهل ترك آسوده اند ذره تاخورشید اسباب جهان سوزنده است موج هم دام دکره زبال پرواز ازحباب شعله بی دودرا چندان نباشد پیچ وتاب ای بدور نزکست دم کرده مستی ازشراب عالمي را کشت چشمت خانه مستی خراب دام راه لشتكان میباند امواج سراب (بیدل) از کاه حز شراری کردعبالتی انتخاب چوشمع تاسحر افسانه میشود تب و تاب بفيض ناهی آماده است راحت ما دران بساط که از رنك آرزو پرسند نماند در دل ما خونی از فشار غمت تعب که رشته پروین زهم نمی کسلد غرور هستی اورا فضای ماست دلیل نکاه برق خرام است جلوة درياب که سایه راست زپهلوی نخلبستة خواب چوباس در نفس ما شکسته است جواب بفحپکی زکل ما کرفته اند کلاب چنین که ازعرق روی اوست درتب و تاب خم کلاه محیط است در شکست حباب اكر نما شامی مشق خاکساری کن فریب جلوة نيرنك زندکی نخوری بدنیا کر رسی جستجو نمی ماند زشرم حلقه زلفت حيرتی دارم زموج رنك بدوران نشه تنکیت کسی چه چاره کند سرنوشت را(بیدل) حضور کنج رتایست سرنوشت خراب که شسته اند ازین صححه نیز نقش سراب نحیزت است در آئینه شوخی سهاب که ناف آهوی مشکیم چرانقده کرداب خط شکسته توان خواند از جبین شراب نشست در خط موج از جبین دریا آب چو من زکسوت هستی تراآمده است حباب هزار به کره اعتبار شق کردیم بان دوروزه بقا خود نمائی وهم مباش بفرصتی که نداری امپد مهلت پیست طرب پیام بچه شوقند قاصدان عدم ز باغ تهمت عنقا کلمی بسر زده ایم بقدر پیرهن از خود برآمده است حباب نچشم ما همه دم کوهر آمده است حباب بروی آب تنك كمتر آمده است حباب درون بیضه برون پربر آمده است حباب که جام وکف و کل برسپر آمده است حباب بهستی از عدم دیگر آمده است حباب جهان به پرق نما دارد و به سار غرور کسی بضبط قنان نفس چسه پردازد بناه خشک همین جام تر دماغی ناز ز احتیاط ادبکاه این محیط مپرس مکن زخوان کره شکوه کر نعیب نیست نفس متاعی ( بیدل ) در جبه لاف زند عرق فروش سرو افسر آمده است حباب سوار کشتی بی لنگر آمده است حباب زا نگیضه هم آخر بر آمده است حباب نفس کرفته روی در آمده است حباب که در محیط نکون سر آمده است حباب نقریں منکر لافش آمده است حباب
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء چیست آدم مفرد کلک دبیرستان رب از تصنع گر همه جا و تو آرد بزبان آنسوی کون ومکان طیارو پرواز انتظار نور او بی احتجاب و ظلمت او بی تکلف شور عشق از نشأه آهنگ قانون دماغ کاشیده اوضاع امطمار است ترکیبش سبب مینو نون دارد همان شکل گشاد و بست لب شخصیت وارستگی آغوش و آزادی طلب ذات عالمتاب او خورشید و روز وماه شب شرم حسن از سایه پروردان مژکان ادب زادة عز مواليدش جهان ما و طين احتمالات تیرش و هم چندین جبر و شر آهوان دشت فطرت را خیال او حنیف حاصل روو قبواش انقسام خوب وزشت از هزار آيئنه يك نور يقينش منعكس لم يلد لم يولدش آئينه اصل ونسب آفتاب مفرد و له نهمت رأس و ذنب کار گاه شیشه افلاك را فکرش حلب انفعالش دوزخ واقبال فردوس طرب از دوعالم نسخه اش يك خطة دل منتخب با همه سامان قدرت شخص تسلیم اعتبار ناکاه کاسیمرن بیکر ( بیدل ) لقب خون بسته است از غم آن لعل پان بلب صبحی بتبسمی بتساهل دمیده ایم از بسکه امتحانکده وهم هستیم یخها معنی که است سر رشته سخن خواهی نفس فروکش و خواهی بناله کوش سیری زخوان چرخ کسی را بکام نیست دندان شکسته که فشارد زبان بلب زان گردخط که بست چوجوهرنشان بلب آبند نفس چو آئینه ام هر زمان بلب بلبندی زبان بکام که بای دهان بلب جولان محبررا نکشد کس عنان بلب دارد هلال هم سخن ازحرف نان بلب عيش وصال وذوق کنار آرزوی کیست راهی بدرد بی اثری قطع کرده ایم مشتاق تا حدیث وفا را زبان دهد دل کوب فطرت است حدیث سبکسران خلق مخرف وصوت فشرده است پای جهد سعی ضعیف خلق بحمانی نمیرسد مائیم وحرف بوسه ازان آستان بلب همچون سپندم تپش دارد فغان بلب چون شمع میشود همه اجزای شان بلب چون پشه نام کوه نیاید گران بلب راهی چو خامه میرود این کاروان بلب کر مرد قدرتی نغمت را رسان بلب ( بیدل ) بخلوه گاه نثار تبسمش آه از ستم کشی که نیاورد جان بلب دل از خمار طلب خون کن وشراب طلب مترس از خم کسور ای جراحت دل محیط درخم آغوش بیقراری تست لباس عافیت از دهر اگر هوس داری هزار جلوه در آغوش بیخودی محواست نیازوناز همان درد وصاف یکقدح اند جگر بتشنه لبی واگداز و آب طلب بزلف یار بزن دست و مشکناب طلب دمی چوسیل درین دشت اضطراب طلب زماهتاب کتان و حریر از آب طلب جهان شعور طلب میکند تو خواب طلب چو پلی او سر ماهم ازان رکاب طلب رعایت نتوان دزدة گشایش یافت مباش همچو کهر مرده ريك اين دريا قدم بوادی فرصت زن ومژه بردار نمی چو شبنم کل صرف کن به بیداری به بنده پرده بچشم و ذات زعیب کمان دل گداخته ( بیدل ) نیاز مژگان کن بدل شکیبی اگر هست فتحباب طلب نظر بامید کن و همت حباب طلب بهار میرود ای غنچه شتاب طلب سحر ترار سرو وصل آفتاب طلب گشاده کار خود از بند این نقاب طلب طراوت چمن عمر ازین سحاب طلب زدرد تشنه لبی ها درین محیط سراب حصول ریشه آمال سر بسر پوچ است اگر نسیم کل آبروی ما دزدد بفیض ديده ترهیچ نشه نتوان یافت نفس بوه وا کشته از پرده توهم ما کسی زدام نطق چسان برون تازد دل گداخته ایم و رسیده ایم بآب تلاش موج چه خرمن کند بغیر حباب شکست بال شود بهر بلبلی محراب توساز میکده کن ماو این دوشیشه شراب که ساز در دل خاشاك و رهبوا مضراب شکسته کردن هم موج طوقی از کرداب تأملی که چه دارد تلاش محرمیت فسانه دل پرخون شنیدنی دارد خیال ترکس مست تو بیخودی اثر است اثر بوادی امکان غبار بی آبیست درین محیط چوموج اینقدر تردد چیست مقیم انجمن نازسا نیم ( بیدل ) شکست آئینه را جلوه کرده اند خطاب بدوش غنچه جرس بسته است اشك كباب و گرنه دیده کس نداشت اندیشه خواب هجوم آینه ات از نکاه دماند حباب رفتی که دارد در ناله پر عقاب چو کهربا زده سعی کس محمما در یاب سایه اندازد اگر بخت سیاه من در آب کی توانم در دل سنگین خوبان جا کنم طاهرو باطن یکرد عرض یکدیگر کجاست ما ضعیفان شبنم وامانده این کاشنیم غرق دنیا نیم کو ساز منزه زیستن هوش میآر قوی باچشم پینا کار نیست فلس ماهی دیده آهو کند خرمن در آب من که نتوانم فرو بردن سرسوزن در آب آب در کلخن نمایان است چون کلشن در آب از نم اشکیست مارا دیده تادامن در آب جبهه فطرت تر است از دامن افشردن در آب جز بپا ممکن نباشد پیش پا دیدن در آب هرنکه در دیده من ناله است اما چسود راه غیرت بلوقا را در وطن پوشیده نیست پوچ می آي برون از لاف هستی دم مزن کر چنین جوشدعرق از هرزه تازیهای فکر نرمی گفتار ظالم بی فسون کینه نیست يك نكه نادیده رخسار عرق آلوده اش حلقة تبخیر نومید است از شیون در آب کوهراز گرداب دارد هم طرف دوزن در آب نیست بیعرض حباب از قطره خندیدن در آب نسخه ما را خجالت خواهد افکشدن در آب صنعنی دارد حسام از شعله پروردن در آب چون تری عمر بست بیدل که دماندش در آب شب که شد جوش فغانم همنوای عندلیب فرد نقش بای و ماهم سری دزدیده ایم کاروان رنگ و بو را هیچ جا آرام نیست برجبین برگ کل چین می طرازد موج رنگ حسن مستغنیست از شهرت نوائیهای عشق در عرق کوکشت چون شبنم صدای عندلیب سایه کل کز بود بال همای عندلیب صد جرس میدارد انجا های های عندلیب برسامان است محراب دعای عندلیب هیچکس کل را نمی خواهد برای عندلیب خلق معشوقان کمندصید مشتاقان بس است جلوه کل کز چنین طاقت گدازیها کند عجز هم مارا درین کلشن بپائی میبرد اینکه خواهی پای ناموس محبت داشتن یکسر مویم تهی از صنعت متقاز نیست نیست غیراز بوی کل زنجیر پای عندلیب بعد ازین خاکستری یابی بجای عندلیب نیست كم از ناله بال نارسای عندلیب شرم دار از دیدن کل بی رضای عندلیب ناله اندود است از سر تا بپای عندلیب ( بیدل ) از غفلت تلاش بستر کل میکنم ورنه زیر نال دارد کرم جای عندلیب صبحدم سیاره بال افشاند از دامان شب بر نمی آید بپاس چشم آهو از سواد درخم آزلف جون شد طاقت دلهای چاك از حوادث فیض معنی میبرند اهل صفا خط او بر صبح بیداری شبیخون نامه ایست کوشه کیر وسعت آباد غبار جهل باش وقت پیری ریخت ازهم عاقبت دندان شب صبح اقبال جنونم نشکند پیمان شب صبحها آخر شفق کردند در زندان شب می خراش د شمع صبح از جنبش دامان شب روی او فردیست گوئی در شکست شان شب برده پوش یکجهان عیباست هندستان شب اشك حسرت لازم ساز رحیل افتاده است درهوای دو بسودا هوشم از سر رفته است با جمالش دادهم جا دست بیعت آفتاب دزده ای دوق گرفتاری که بازم میرسد نامه صبحی که میگویند در عالم کجاست ( بیدل ) از پیچ و خم زلفش رهائی مشکلست شبنم صبح است آثار سم مزکان شب آشیان از دست داد این مرغ در طیران شب طرة مشکین اوهم تازه کرد ایمان شب شایدد رشب کسی از دشت مشك افشان شب اینقدرها خواب غفلت نیست جز بهمان شب زکربان سیل نتواند جست میهمان شب طرب درین باغ میطرازد زساز فرصت پیام برلب اکر بمعنى رسیده باشی خروش مستان شنیده باشی رساند خالق زهيیاء رابن بحرمة قدرت آزمائی زترکنی اکنون مباش غافل که نی کرفتست جام برلب چو برك بناد آمد اهل مشرب نهفته شکر مدام برلب هجوم اشغال ژاژ خائی چو تو من بی لجام برلب
سفينة ٥٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء بجود فروشیست مخزن و شان محرف وصلی است فخر یاران تو هم بقدر نفس برافشان چو دستگاه کلام بواب ثبات تار آنقدر ندارد بنای اقبال بی غایت گذشته گیر اینه آفتابی رسانده باشی چوبام بواب مسایل مفتیان شنیدم به پشت و روی ورق رسیدم تصرف مال غصب دیدم حلال درول حرام بواب زخامنه هر که سر برآرد مراتب جوع میشمارد طریقه صوفیان ندارد بغیر ذکر طعام بواب گر از مکافات خست طینت شنیده وعده ندامت چرا زمالی نزدم دندان نمیرسانی پیام بواب جنون چندین هزار شهرت فسرد درجیب سینه چاکی کسی نشد محرم صدای ازین نگین های نام بواب خردش برو و حره درین ره بخود امدرد و دانم آگه خدا پرست است و الله الله برهمن و رام رام بواب رقم زدم بر خم گل زساغر بچین در تسلیت قسلم کشیدم بوج کوهی ازان خط مشکفام بواب خیال مصدر نك شغل مایل من و همین طر زشوق (بیدل) بصورت سال وماه در دل نزعت صبح و شام بواب عالمی یک خلق یافته بجوش انتخاب کرده است تارسیده بغشوش انتخاب آنجا که شمع ما بتأمل دماغ سوخت شد داغ دل بمصرع موزوش انتخاب مکتوب مار نقطه و خط نسخه داده است خوش باش اگر بود دل محزوش انتخاب آه از کسی که منکر درد محبت است اینجا همین دلست و کف حوش انتخاب بر من خطیکه بدوی عشقش نفس دمید جز صید دل نبود باقوش انتخاب انجام کار و بار من وما هنوز کیست کوهی نموده اند زجیحوش انتخاب یارب چراغ خلوت لیلی عیان شود دانیکه دارد از دل مجنوش انتخاب راز درون آینه بر در نشسته است باید چو خنده کرد زپوش انتخاب آن چشم تاکی بین حقیقت نظر کنیم صادیست کرده هیأت کرموش انتخاب (بیدل) بکنج زانوی فکر تو خفته است اکسیر که داشت جیب فلاحوش انتخاب م دل تسلیم ریزو شوکت شاهی دریاب گردن خم کن و معراج کلاهی دریاب دام تسخیر دو عالم نفس نومیدیست ای ندامت زده سر رشته آهی در یاب فرصت صحبت کل و بم نماند رنگ است آرزو چند اگر هست نگاهی دریاب از شبیخون خط یار نکر دی غافل هر کجا شوخی کردیست سیاهی دریاب دود پیچیده دل گرد مرا می دارد از سویدا ناثر چشم سیاهی در یاب تاکی ای پای طلب زحمت جولان دادن طوف آسوده گی آبله گاهی در یاب بوصلی کی کرت اسباب مسیحائی پست خاك کر ترسیدی بن چاهی در یاب نامرادی صدف گوهر اقبال رساست غوطه در جیب گدائی زن و شاهی دریاب سیل بنیاد دو عالم شدی ای آتش عشق ما گیاهیم ز ما هم پر کاهی در یاب چا و جود و چه عدم پست و کشاد مژه است چون شرر میدد جهالرا بنگاهی دریاب خسلوت عافیت شمع کداز است اینجا بی جا کداز خود گیر و پناهی دریاب دامن دیده بهر سرمه میالا (بیدل) انتظاری شو و گرد سر راهی در یاب فیض حلاوت از دل بی کینه کان طلب زنبور را ز خانه پر از انگبین طلب بی پرده است حسن خدا در لباس فقر دست رسا ز کوتهی آستین طلب دل جمع کن ز باده دل عاقبت فسون آسوده گی ز خانه بدوشان زین طلب پوشیده پوش رو بقببرون سرای شیخ فصل ثنا محافظت از پوستین طلب دست طلب بهر چه رسد مشت عجز گیر دور است آسمان تو سر اندازمین طلب کابهای این چمن همه در زیر پای است ای غافل از ادب نگه شرمگین طلب زین جلوه ها که در نظرت صف کشیده است آینبه داری طنی وا پسین طلب عمر از تلاش باد بکف چون نفس گذشت چیزی نیافت کس که بورزید باین طلب دل در خود شکست بانفاسم نفس تاخت چینی همان بخانۀ مو رفت چین طلب شبنم وصال کل طلبید آب شد زشرم از هر که هر چه می طلبی اینچنین طلب این آستان هوش کده عرض ناز نیست شاید بسجدۀ عجزندت جبین طلب (بیدل) خراش چهره اقبال شهرت است صیت ز کار نامه نقش نگین طلب م گذشته ام به ننك ظرف از مقام حباب خم محیط تهی کرده ام بجام حباب جهان بشهرت اقبال پوچ میبالد تو هم نگینته گردون رسان پیام حباب اگر همین نفس است اعتبار مدت ما رسیده حکم بمصرع ابد دوام حباب دلیست که یکمژه جمعیم نقد حاصل فیکند فرصه من آسمان بنام حباب حیا کنید زجولان تر دماغی و هم بدوش چند کشد نعش خود خرام حباب جهان خانه میدان هیچ بازی اوست کسی ز موج چسان گیرد انتقام حباب بخویش چشم کشودن و داع فرصت بود نفس رساند بهستی بما سلام حباب درین محیط زضبط نفس مشو غافل هوای خانه مبادا زند بیام حباب نفس زوم بشهرت عدم برون آمد دگر چه نقش ترا شد نگین بنام حباب قفس نوای اوهام حیرت است آنجا شکسته شهپر عنقا عی بدام حباب بقای اوست تلافی کر فنای همه فتاده است بدوش محیط وام حباب زاطفال سرشته نقش ما (بیدل) عرق بدوش هوا دارد انتظام حباب م گریبان کرده یست آه شعله زای عندلیب شمع روشن میتوان کرد از صدای عندلیب آفت هوش اسیران برق دیدار است و بس میزند رنگ گل آتش در بنای عندلیب پنبه شرم بگوش غنچه مانع لاله شد پیش ازین نتوان شنیدن ماجرای عندلیب عشق را بیدستگاه حسن شهرت مشکلست از زبان برگ گل بشنو نوای عندلیب جای آن دارد که چون سنبل پرخم باغبان ریشه در گلشن دواند خار پای عندلیب دلبران را ننگ دارد فکر صید عاشقان غنچه در کا قفس شد از برای عندلیب مطلب عشاق از اطهار هم معلوم نیست کیست تا فهمد زبان مدعای عندلیب ساز دلتنگی باین آهنگ هم بی پرده است کرم کرده از لب خاموش جای عندلیب ریشه دلسبتکی در خاك این گلشن نبود رفت گل هم در قفای نالهای عندلیب مانع قال ضعیفان جز مروت هیچ نیست ورنه از گل کس نخواهد خون بهای عندلیب در چمن رفتیم ساز ناله سبز آهنگ شد جلوۀ گل کرد ما را آشنای عندلیب آه مشتاقان نسیم نوبهار یاد اوست رنگها خفته است (بیدل) در صدای عندلیب م کرد زین بحر اعتباری از ها ر میدارد آب قطرۀ بیقدر مایش از گهر میدارد آب فیض دریای کرم باحاجت ما شامل است تشنکی اصلهم مارا در نظر میدارد آب آرم رفتاری بمعنی خواب راحت کردن است بستر و بالین هم از خود زیر سر میدارد آب آفت نمناك بود تقلید از باب کرم کاغذ ابری نگاه مجنون ابر ر میدارد آب زنده کانی هر کجانم آنجا که قصر دلکشای در شکست رنك گلها بال و پر میدارد آب نا میری تشنه کام نا امیدی گریه کن خاك این وادی بقدر چشم تر میدارد آب سیل راحت هاست کسب اعتبارات جهان خانۀ آئینه را هم در بدر میدارد آب ناقس باقیمت ما را اپد از خود رفت و بس جاده های موج دایم در نظر میدارد آب در محبت گر هموم گریه را این قدرت است عاقبت چون خشکم از خاك رمیدارد آب شور محشر بجه سیلاب بای هوشهاست از صدا هم بست ما را بخبر میدارد آب شرم بیدردی تری در طبع ماهی پرورد لافی از باله شدنی در شکر میدارد آب تخته مشق کدورت ها مباش از اعتبار تیغ در زنك است (بیدل) هر قدر میدارد آب
صحیفه ٥٣ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء کرشود آن نرگس میگون مقابل باشراب میدودچون آب کوهرخشک درمیناشراب عشرتی کرهست دایمارانهم جوشیدن است کرشود بنداید افکورا زا نها شراب عمرها شد طپود از خواب غرورماندیم لیك کاهی میزند آبی بروی ما شراب تاحیا پر است در دل عیشها آماده است نیست خامش شمع تاآهست درمیناشراب ما زبد مستی جام بهی زنده کانی میکنیم چون حباب می بنای ماست سر تا با شراب آمازان افسرده کز جوش صهبا نشکفد همجو مینا خامشی ! میکند کویا شراب جام را همچشمی آن نرگس مخمور نیست از هجوم موج کز مژگان کشد انشا شراب غیر تقوی نیست امسال کار زهدینهای ما از که از سبحه پیدا کرده اند اینجا شراب بسته کفتکوی مستان وقفه کرداده است تا لب ساغر ندارد جز خروش پا شراب مشر ب ما خاکساران فارغ از آلوده کیست نیست نقصان کر رسد بردا من صحرا شراب حسن تشریف بهار است آمیز در بر کل کل میکند در ساغر اندازه کری ها شراب در سواد سرمه کی نظاره چشم بتان عشرت افروز است بیدل در دل شبهاشراب کیفیت هوای که دارد سر حباب مازاز هوش بردن ساغر حباب درکار کاه ناله بادت باش و دم مزن بر باد نا است صنعت میناکر حباب اقبال هیچ و پوچ جهان نك همت است دریاچه سر کشی کند از افسر حباب هر قطره زین محیط بموج کهر رسید ماجامد میکشم هنوز از بر حباب من خون کشته نادم هم بکا روم بای بدامن است همان معر حباب هر کس برمز بیضة عنقا نمیرسد چیزی نهفته اند بزیر پر حباب بوشیده نیست صورت بنیاد زندگی آینه بسته اند بسبام و در حباب میسو هجوم روی تنک کرد میکند این عرصه را که برد زلشکر حباب از هر نمی خيام تسلی نمیزنیم دریا نموده اند بچشم تر حباب کوفرصتی که فکر سلامت کند کسی آه از سواد کشتی بی لشکر حباب سحر است (بیدل) اینهمه سختی کشیدنت سندان کرفته بسرا از پیکر حباب مستانرا کربعرض سجا جو شد از شراب دستی بلب میکشند اما بزیر آب این است اکر سماجت از باب احتیاج زهر است بر مزاج دعا های مستجاب دل آنقدر کریست که هر هم بسیل رفت آتش در آب غوطه زدازا شک این کباب یاران همت تو هم لصنائی فسرده اند انجاست چون نکه قدم از چاه در رکاب خواهی نفس خراب کن و خواه آبرو هم چیزی نموده ایم در آیینه حباب معنی چه و ابد ازین لفظ های پوچ پرنشه است جلوه و آئینہ سراب در عالمی که باد تو با ما مقابل است آیینه میکشد برخ سایه آفتاب طبع کرم فسرده دست نهی مباد برکشت ماليست ستم خشکی سحاب غارت نصیب حسرت دزد عجیم شکر یست بیدلی که زچشمم نبرد آب افسانه سازی شررو برق تا بکی کر صید این رهی تو هم از خود برون شتاب صبح از نفس دو مصرع برجسته خواند و رفت دیوان اعتبار و همین پیش آفتاب محویم و بافنی زنجیر بدیم نیست ای فطرت آب کرده زمارفع کن حجاب در بزم عشق جسم چه و معرفت کدام تا غفل کشته ایم جنون میدرد غاب (بیدل) زجوش سبزه درین رهفتاده است بی چشم یکجهان مژه تهمت پرست خواب میدهد دل را نفر آخر بسبل اضطراب خانه آیینه داریم و میگردد خراب کاش با اندیشه هستی نمی پرداختیم خواب دیگر شد عیان بیش از تغیر خواب بسمال شوق کل آمد است سر تاپای من میتوان چون کل گرفت از خنده زخم کلاب پیش روی او که آتش رنك میبازد ز شرم آینه از ساده لوحی میزند نقشی بر آب تابکی بیکار باشد جوهر شمشیر ناز کرچه میدان شکافت فته است اما محواب شورحشر اننکیخت دل یارسی خاکستر شدن سوخت چندانیکه سرتا پا غلشد این کباب در محیط عشق تا سر در کربیان برده ایم نیست چون کرداب رزق ما بغير از پیچ و تاب يك كره وار از تعلق مانع و ارسنگیست موج اینجا آید در باست از نقش حباب در محنت چهره زردی پوست آورده ایم زین کلستان کرده ام برك خزائی انتخاب در تماشا گاه بوی کل نکه را بار نیست آب ده چشم هوس ای شبنم از سیر نقاب در دبستان تقاضای خجالت هر سحر دارد از خط شعاعی مشق حیرت آفتاب نقصانرا (بیدل) آسان نیست تسلیم کمال تا رسد یکدانه چندین آبرو ریزد سحاب میکنم کاهی بیاد هستی چشمت شتاب تا قیامت میروم در سایه مژگان بخواب تقامك رشته دار کوهر جمعیت است خاك برجا مانده من آبرو دارد خطاب میکند اسباب راحت پابه قتلت قوی زیر باط سایه همچون کوه سنگین است خواب کرد طایم از عروج اعتبار ما مپرس میشود بیدل رفتن خیمه مارا طناب کار فضل آن نیست کز اسباب الحامش دهند بر خیال پوچ میسازد دعای مستجاب از طلسم چرخ بی وحشت رهائی مشکلست روزنی در خانه زین نیست جزچشم زکاب از ادب بروردهای حسرت اقبال توام تانهم چون موج کوهم نیست جز زیر قاب کز بدریا سایه اندازد غبار هستم از نفس چون فلس ماهی رنگ میدم د حباب اختیار جزو کل در عالم تحقیق نیست هیچ نتوان کرد از خورشید تابان انتخاب عمر ها شد در غبار و هم طوفان کرده ایم چشمه آئینه موجی دارد از عرض سراب سخت رورا رفق غرق خجالت میکند ایستادن سنك را مشکل بود بر روی آب محرمان جلوه گفتن نیست جز مشق حيا حيرت آئینه هم از رنك ميخواهد نقاب عشق را کردیم (بیدل) تهمت آلود هوس در سواد کشود ما سایه دارد آفتاب ندانم بازم آغوش که خواهد شد دو چار امشب کنارم میدمد چون پر تو شمع از کنار امشب ز استقبالم جانان اهل گیشان چه می پرسی قدح در دست فردا یست بی رنج خمار امشب پر طاوس تا کی بالش راحت بکل کرد خيال افسانه خوابت نمی آید بکار امشب مبادا خجلت وامانده کی آبت کند فردا برنك شمع اکریداری بیا داری و ار امشب خط پیشانی از صبح قیامت نسخه ها دارد نخوانید آنچه نتوان خواند زین لوح مزار امشب زجوش ماهتاب این دشت را در کیفیتی دارد که کوی پنبه میناست در رهن فشار امشب ز بزم وصل دور افکد فکر جنت و حورت بکجا خوابیدی ای غافل در آغوش است یار امشب حساب بی دماغاں فرصت فردا نمیخواهد فراغت کل کن و خود را برون آر از شرار امشب زصد شمع و جراعم غیر این معنی نشد روشن که ظلمنهای دوش است آنچه کردید آشکار امشب چوشمع از گردن تسلیم من بی امتحان مکذر زهم عقوم سری بردار و بر دوشم کذار امشب سحر ( بیدل) شکایت نامه ها باید رقم کردن بیا تا دوده کبرم از چراغ انتظار امشب نشسته ایم ییادت ز گریه تنک در آب شکسته ایم چو کوهر هزار رنگ در آب در صلایدی زن نرطند این باش که شعله را بخس و خار نیست جنک در آب کشید شعله دل سر ز جیب اشك آخر محال بود نهفتن دم نهنك در آب ز کریه خاك جهان پشتو داده ایم بیاد هنوز چون مژه ها میز نم جنک در آب زمانه موسم طوفان نوح را ماند که غرفه است جهانی زبانو بنک در آب زموج كرية من عالمی چین جوش است فکنده ام بخيال كسى فرنك در آب بهر چه مینگرم مست و هم بیما یسیت فتاده است درین روز کار بنک در آب همین نه طاقم از کریه داغ خود داریست نشست دست زنگین کدام سنک در آب کز است راب چو آرزوی مطرب و می شکسته است نواهای موج چنگ در آب زسخت جانی خود بیتو در شب هجران نشسته در عرق خجلتم چوسنك در آب نکشت شعله حسنت کم از هجوم عرق چسان جدا شود از رنك لاله رنك در آب همه بخاطر وقتیم تا بجای خودیم و کرنه ماهی ساحل بود پلنك در آب ز انفعال کشه ناله ام عرق نفس است چوموج مست پری میکند خدنك در آب ازین محیط کسی برد آبرو ( بیدل ) که چون کهر نفس خود گرفت تنک در آب
صحيفة (٥٤) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الباء نكویت بخطا ساز با صواب طلب كين كرامت زخود رفتنت شتاب طلب اگر حقيقت انجام در نظر داری زهر كجا كهرت میرسد حباب طلب شكست آینه هر كام حاضری دارد سراغ آبی اگر خواهی از سراب طلب دل نگاهی اگر چیدۀ دماغ و صال بروز هجر ز مژكان تركاب طلب برفع كلفت هر آفتی است تدبیری کز آتشی بدلم افتاد زودتر آب طلب جهان ز خويش تهی گشت تا تو باليدی بصفر نه فلك از قدر خود حساب طلب کسی زمرد ا كز رسم زنده كی خواهد توهم ز عالم بیری رو شباب طلب مقیم بيكسی آسوده از پریشانیست چو كنج عافيت از خانه خراب طلب تو قاصد هوسی از عدم بسوی وجود خليفت نفست خوانده شد جواب طلب ز جنبش مژه درس اشارتت آیاست که هرزه است نگاه اند كی حجاب طلب بهار ميطلبی سير رنك كن ( بیدل ) ز جلوه آینه طبع داری از نقاب طلب نیم آكله تهجران وصلابت زده ام خم و پیچ عنان ادب زحقیقت حرمت و پاس حیا بفراغ عرض هوسان چه اثر اگرت ز زده شك طلب دلت جمع شود سرو برك شفا قدمت زه دامن شرم نشد كه يعنی كعبه نظر فكنی همه عمر بمكتب كسب فنون دل غیر تو طپید بخون تب و تاب مراتب عجز رسا مجه ناله كندول خسته ادا زترانه حيرت (بیدل) من بجه نغمه طيد زاشعار سخن زفاصل موج كهر زده ام در حبس ادا بزبان ادب که کرسنه نان طمع نخورد قسم نمک سر خوان ادب زعيار كساد متاع هوس نرسی بزیان دكان ادب بطواف در تو رسد همه كس چو تو پا نكشی زمكان ادب نشد آنکه رسد دودهن سیفت ز معلمی همه دان ادب که اگر علم ره خط سپرم همه عقده دمد ز پیمان ادب که زی شکند دم خرس نفس بروبال خدنگ کمان ادب وقت پیری شرم دارید از خضاب مو سیاهی دیده است اینجا بخواب چشم دقت جوهری پیدا کنید جز بروزن ذره كم ديد آفتاب اعتبارات اكنه دارد ذات است تا گهر كل كرد رفت از قطره آب چشم بستن رفتن معنی خواندن است نقطه میباشد دلیل انتخاب جمع علم افلاس می آرد به جاه پیشترها پوست می پوشد کتاب زین بهارت آنچه آید در نظر عبرتی کردید باشد بی نقاب سوز عشقی نیست ورنه روشن است همچو شمعت پای تا سر فتحباب جز روانی نیست در درس نفس سکته می خواند زلکنت شيخ وشاب انفعالم خود نمائی میکند نم ندارد در جبین موج سراب فرع از بس مایل اصل خود است شیشه را در کور میبالد شراب فرصت از خود گذشتن هم کم است یکعرق پل پرش بندای حباب از مکافات عمل غافل مباش آتش این پنسه از اشك كباب ما ومن بی نسبت است آنجا كه اوست با كسان ربطی ندارد ماهتاب آن شکار افكن بخونم بر خواست چشم و مژکان بوی فتراک وركاب (بیدل) استغنا همین پاس است وبس دست بردار از دعای مستجاب هر کجا می رویت از چشمم برون میکردد آب کز همه رو پرده عذر است خون میگردد آب دل بسعی اشك در راه تو کامی میزند آتشی دارم که از بهر شكون میکردد آب صافی دل خواهی از سیروسفر غافل مباش تخته مشق كدورت از سكون میکردد آب بزم خوبان را به پیشانی رساند انفعال ترك خود داری کند چون سرنكگون میکردد آب آرمیدن بیقرار شوق را افسرده كيست چون بيكجا ماند و ساکن زن میکردد آب روز ها شب كشتم و خابی اختیار کرده ایم هر که در دو ماند ما از چشمش برون میگردد آب عرض حاجت میکدازد جوهر ناموس فقر آه كاين کوهی ز دست طبع دون میکردد آب اعتبارت هر قدر پیش است کاهت بیشتر تيره كی بالد زدر یا چون فزون میگردد آب دل ز ضبط کریه چندین شعله طوفان میکند تا سر این چشمه می بندم جنون میکردد آب بسکه سر تا پایم از درد تمنایت كداخت همچو موج در زانوی جای خون میگردد آب زین خمار آباد حسرت باده پیدا نشد شیشه ام از درد نومیدی کنون میگردد آب دل بطوفان رفت هر جا جو هر طاقت كداخت خانه سیلابست (بیدل) کزستون میکردد آب هر کرا کردند راحت محرم احسان شب چون سحر مآله عمل بست در هجران شب تیره بختان را نوا دان بچشم کم مبین صبح با آن روشنی گردیست از دامان شب آسمان بشناخت موقع ورنه در بحر نقیض بی بیاض صبح شوخی خط ریحان شب جو ممع شکوه تخم سرده سائی میکند ليك ازین غافل که می بالد بلند افغان شب كزحضور صبح اقبالی نباشد کو مباس از سیه بختی بسامان کرده ام سامان شب از فلك نادان برداری شکم پرپشت بند آفتاب انجاست داغ آرزوی نان شب پاچین خوابیکه ختم مایه دار نقد توست میتوان کردن ادا امروز من تاوان شب سطر آهی نارسا افتاد رنك صبح ریخت زان همه مشقی که کردم در دبیرستان شب الفت بخت سیه چون سایه دائم کرده است شبحست روز است و من دارم همان دامان شب (بیدل) از یارش بترك خواب سودا کرده ایم ورنه جز مخمل قماش نیست در دكان شب هر که باغ پیتو فكندم نظر در آب تمثال می برآمد از آئینه تر در آب جائی که شرم حسن تو آئینه کر شود کس روی آفتاب نبیند مکر در آب صبحی عرق بهار كذشتی درین چمن هر جا کلی دمید فرو برد سر در آب نتوان دم تبسم لعل تو یافتن یاقوت زهره که ندارد جگر در آب ای طالب سلامت از آفات نکذری در ساحل آتش است تو کشتی ببر در آب اجزای دهر تشنه جمعیت دل است هر قطره راست حسرت سی کھر در آب چون موج در طبیعت آفاق حر كتی است آن کوهرش هنوز نداده است سر در آب پرواز در محیا كدة زنده كی تر است ای موج بخيه بشكن بال و پر در آب فرياد اهل شرم بكوش که میرسد پیش از حباب نیست نفس برده در در آب جز سعی مرك صیقل زنکار طبع نیست این شعله را شبی است که دارد سحر در آب غرق ندامتیم و همان پیش میبریم چون موج با زدن بسر یکدگر در آب خلقی بداغ یحوی غوطه خورده است من هم چو شمع خفته ام آتش بسر در آب (بیدل) کجاست هر دو جهان در کرازشوق آن کیست کبره از تمك خود سیر در آب همیشه سنك لاشنيد نامدار طرب زخنده نقش نكین را بهم نیاید لب زبان حاسد و تلمیذ راستی غلط است كجی بدر نتوان برد ازدم عقرب سواد فقر اثر مایه صفای دل است چو صبح باد نما چهره بدامن شب بغير عشق ندارم هیچ آئینی كزيده ایم چو پروانه سوختن مذهب هنر باهل حسد میدهد نتیجه عيب ز جوهر است در ابروی تيغ چين غضب هوس چگونه کند شوخی از دل قانع بدامن كهر آسوده است موج طلب بدشت عجز تحیر متاع قافله ایم اگر بر آینه محمل كشيم نيست عجب چو چشمه زنده كی ماشك موقوفست دكر ز كريه ما میخوان بدرس سبب بساط زلف شود چیده در دمیعن خط بچاك سینه صبح است چین دامن شب جهان قلمرو اظهار بی نیازیهاست كدام ذره که او نیست آفتاب نسب سراز ره توچسان وا كشم کاي قدمت ركاب بادلہ سنگین نمی کند قالب ز بسکه دشمن آسوده كيست طينت من چو شعله میشکند رنگم از شکستن شب قدح پرستی از اسباب نارهم دارد کتاب درد سری بسته ام بآب عنب بخاصتی طلب از لعل یار كام اميد که بوسه رویدهد تاهم نیاری لب به پیش جلوة طاقت كداز او ( بیدل) كزيد جوهر آئینه پشت دست ادب
صحيفه ۵۵ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الباء ياحسن كير صورت آفاق يانقاب فرش است امتياز تواژ جلوه تا نقاب کوهي چه عرض موج دهد در دل صدف دارد لب خموش روي صدا نقاب نيرنك حسن نائمي از پا فکنده است مشکل که خیزد از رخ او بي عصا نقاب افسون سحر دل اوهام هستیم ور نه من خراب کجا و کجـا نقـاب حرف مجاز جز بحقيقت نميکشد لبيك کوست جلوه بفرياد يا نقاب از برك كل بمعني نکهت رسیده ایم مارا بجلوه هاي توکرد آشنا نقاب اي عشق جذبه که قدم پیشتر زنیم يعني رسانده ایم پي خویش با نقاب از چهره ات که آینه معني حیاست چون پرده هاي دیده نکردد جدا نقاب شاید عدم بمطلب نایاب وار سد اي دیده خاك شو که فشردم افت پا نقاب ( بیدل ) تامل که چه دارد بهار و هم رنك پريده است به تصویر ما نقاب حرف التاء يکي زحیرت تحقیق او بشك بيوست يکي چراغ هدایت ازو کرفت بدست بعرض جوهر تشبيه ومعني تنزيه يکي معاينه بين شد يکي خیال پرست نکه زجلوه اش افروخت شمع بیداري خرد با کنيش از غبار غفلت رست شراره که بود برق خرمن اوهام همان نيست که از بار رحمتش بر جست براه محمدتش رخش نطق ماند حرون زبار مکرمتش کردن طمع بشکست بلوح مهر جلالش کراست طاقت جهد که چون سجود و هم این طلسم نقص بکست رموز پرده بيچو نیش نیافته است مکر کسی که بود محرم نواي الست کباب معرفت او چه آکھی و چه جهل خراب میکده او چه هوشیار و چه مست بقا زجلوه اش آینه دار بزم ظهور فنا ز هستي او آبروي محفل هست بیست نقش طلسم بشر زفطره آب خیال واجب و ممکن درو بهم پیوست حریم قلب بپرداخت در سراي وجود درو بكسوت روح اندر آمد و بنشست ببزم غيرت تحقيق و هم غیر کر است همان شراب ز رنك حواست شیشه بدست صفات هرچه بود ذات را لعاده بیست فكر لاله و کل خون بخود بهار پکست بهر چه وانكري عالم دکر دارد تراز وهم من و اوجكر نباید خست زبیچ و تاب دکر صید اضطراب مباش بیش از شصت ماهي طپیش در شست دمي بموج تماشاي او کشود نظر هنوز چشم محیط او محوم اشك تراست ز لطف خاك نكونسار را برد بلك بقهر خاك صفت چرخ را بمالید پست حبیب را نبرد ما جرا بجلوة هوش كليم را به نکاهي در افكند سر مست حضور و غیبت معشوق را شماري نيست زجلوه پرس که در دل بچو را کشود و چه بست کفي بخاك کند روي كل زغاره خون کهي بطرة سنبل دهد کلاه شکست کهي زرنك کشد نوبهار را عریان نخل خشك دهــد كاه حله اخضر آتش وحشم آنجا که بر افروخته است برق در اول پرواز نفس سوخته است چه خیال است دل از داغ تسلي کردد اخکرم چشم بما کتتر خود دوخته است کفتکو آینه پرداز محبت نشود نفس هيچکس این شعله نیفروخته است از قماش بد و نيك دو جهان بيخبریم چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است ذرة نيست که خورشيد نمائي نكند کرد راهت چه قدر آينه اندوخته است نتوان محرم تحقیق شد از علم وعمل دستها ساخته و با ومن آموخته است پاس اسرار محبت پهوس باید راست شمع بر فشته وز نار حيا سوخته است اي نفس مایه دقانداري هستي ناچند آسمان جنس سلامت بتو نفروخته است کونه شا کرد جنون است دل (بیدل) ما ابجد چاك كريبان ز که آموخته است آخر سیاهی از سر داغم بدر نرفت زین شب جو موي چيني امید سحر نرفت در هستي و عدم همه جا سعي مفتي است از ریشه زیر خاك تلاشم ثمر نرفت نومید اصل رفت جهاني بذوق فرع تا وسع قطره داشت زدریا کھر نرفت از بسكه تنك بود كذر كاه اتفاق چون سبحه خلق جزبسر يك کر نرفت بر شعله ها زپرده خاکستر است ننك کاواره کي سر يست که در زیر پر نرفت از هیچ جا ده منزل عشق آشکار نیست فرمود سنك و پي بسراغ شرر نرفت در کوچه سلامت دل پا شمرده نه زین راه بي ادب نفس شیشه کر نرفت آنجا که نامه زنم فرصت نوشته اند ما رفته ایم قاصد دیگر از اثر نرفت کز عمر مي بطبيط نفس کوش كز ادب حرف بحق رسیده زلب بیشتر نرفت زين خا کدان که دامن دلها کرفته است خلقي ز خویش رفت و غباري د کر نرفت برحرص پشت پازدم اما چه فائده کردي فشاندام که زدامان اثر نرفت ( بيدل ) ز دل غبار علایق نميرود سرسوده شد چوصندل و این درد سر نرفت آرزوي دل چواشك از چشم ما افتاده است مدعا چون ساية در پیش پا افتاده است کوهس امید ما فص تو کل کرده ساز کشتي تدبیر در موج دعا افتاده است جاده منزل عشاق سعي نارساست با ز دست خضراین وادي عصا افتاده است تا قیامت ریشه ریزد چو داغ از روي دل سایه ما تالوا کان هما افتاده است موي آتش دیده را کوتاه میباشد امل چشم ما محو یست بیرون جز ا افتاده است بسکه کردم مشق و حشت در دبستان جنون شخصم از سایه چو طفل از خط جدا افتاده است پیکرم خوني کشته است از ضعف و دل خوني خورد باز این کشتي بدوش ناخدا افتاده است شبنم کلزار حيرت را نشست و خاست نیست اشك من در هر كجا افتاد وا افتاده است نيست در دشت طلب با کعبه ما را احتیاج سجده کاه ماست هرجا نقش پا افتاده است سایه مایمزيد پهلو بتون آفتاب ناتواني اینقدرها خود نما افتاده است چون خط پرکار محري شد که سر تا پایم ابتدای ما بفکر انتها افتاده است سر مه اینقدرها زين التفات ناز نیست چشم او بر خا کساریهای ما افتاده است در حقیقت ( بيدل ) ما صاحب کنج بقاست کر بصورت در ره فقر و فنا افتاده است آ زاده کی غبار در و بام خانه نیست پرواز طايريست که در آشیانه نیست هر جا سراغ کعبة مقصود داده اند سرها فتاده رسم هم آستانه نیست شمع و چراغ مجلس تصوير عبرت است در آتشیم و آتش ما را زبانه نیست داد شکستن که دهد غافلان کشیم پرداز موی چيني ما کار شانه نیست وا مانده اعماق رزق مقدریم ما ببو قفس بغير همين آب و دانه نیست طبع فسرده شكوه همت كجا برد در خانه آئینه توان زدبهانه نیست امشب بوعده که زفردا شنیده کر آکہي مخسب قیامت فسانه نیست حایکه عاشقان ادب انشای محیت اند آینه باش پاي نفس در میانه نیست مردان نفس بياد دم تیغ میزنند ميدان عشق مجلس حبزو زنانه نیست ما را بهستي و عدم و هم چون شرار فرصت بسي است ليك دماغ بهانه نيست خفته است کرد مطلب خاك شهید عشق کزخون شود که قصد از ین جاويرانه نیست ( بیدل ) اکر هوس ندرد پردة حيا وحدت سراي معنيت آینه خانه نیست آستان عشق جولانکاه هربياك نیست هیچکس غير از جبین آنجاقدم بر خاك نیست کر به کو تا هدر غفلت خواهد از ابر کرم میکند رحمت نمي تا چشم ما غمناك نیست خاك میباید شدن در معبد تسلیم عشق کر همه آبیست اینجابي تیمم پاك نیست ریش کاوي شرمي اي زاهد ز دندان طمع شاخ طوبي ريشه دار شانه و مسواك نيست کردن تسلیم در هر عضو ما آماده است شمع این کاشانه را از سر بریدن باك نیست تهمت وضع نظر بر جنون ما خطاست صبح پوشیده است عریانی کريبان جاك نيست مرکز پرکار اسراري بضبط خويش کوش وزنه تاکردي زننك کردش افلاك نیست چشم را حسان کردن دودعشق و نواتبکست دانه ها هشیار باشيد آسيا دلاك نیست
صيغة ٥٦ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف التاء کا مجویان دست در دامان نومیدی زنید صید مقاصد سالها کرد در خون طپید قطره اشك نیست غیر هستی هیچ ندارد این چمن در دستر است خواب راحت جزیرد سایههای تاك نیست با که باید گفت (بیدل) ماجرای آرزو انچه دلخواه دلست از عالم ادراك نیست آغاز شکا هم بقیامت نظری داشت وا کردن مژگان چراغم سحری داشت خوابم چه خیال است بکرد مژه گردد بالین من گم شده آرام پری داشت چشمی بخیم كنده دل نمگشودم آینه همین خانه بیون دری داشت ما عریمان پرده برناله ندیدیم نادل نفس سوخته هم نامه بری داشت قاصد ز رموز جگر چاك چه گوید در نامه عشاق دریدن خبری داشت آخر گره حسرت ما باز نگردید او بود که هر چشم گشودن دگری داشت كرديم تماشای ترقى و تنزل آینه ماهی نفس اوما بثری داشت زين بحر عبار طلب موج کر فتم آن پای که فرسود بدا من گهری داشت آگاه نشد هیچکس از رمز حلاوت وزه لب خامش گره بشکری داشت ریشه نبود آنچه نمودى گل داغش هر نقش قدم باده نفس پیش سری داشت با لفظ نیو داختی ای غافل معنی تحقیق پری در قفس شیشه گری داشت آسان نرسید یم به هنگامه دیدار ای طیران آینه دیدن جگری داشت عمر با تواز کسوت نشو بش برآورد رفت آنکه جنونم هوس جامه دری داشت ( بیدل ) چقدر غافل کیفیت خویشم من آینه در دست و تماشا دگری داشت الفت مرو رلا هوس آرائی جاهست سر باختن شمع زسامان کلاهست غافل مشو از فیض سیه روزی عشاق نیل شب ما غازه کش چهره ما هست با حسن تو آسان نتوان گشت مقابل حیرت چه قدر آینه را پشت و پنا هست یکچشم تر آورده ام از قلزم حیرت این کشتی آینه پر از جنس نگاهست افسوس که در غنچه وبو فرق نکردم دل رفت و من دلشده پنداشتم آهست تا هست نفس زتك پوزم نتوان یافت تحريك هوا بال وپر وحشت کاهست کو خجلت عصیان که محیط کرمش را آرایش موج از عرق شرم گنا هست زان جلوه مخوصاست جهانی چه توانکرد شب پر تو خورشید در آیینه ماهست جز ساز نفس غفلت دارا سببی نیست افسانه جوداغ از اثر دود سیا هست آنجا که نکو منشان ناز فرو شند ماتم و شکستی که منزاوار کلا هست هر چند جهان وسعت يك كام ندارد اما اگر از خویش برآئی همه راهست زندان جسد منظر قرب صمدی نیست معراج خیالی تووره درین چاهست از جلوه کسی تنك تغافل نپشند (بیدل) مژه برهم زدنش غمز نگا هست آگاهی وافسرده کی دل چه خیال است کا دانه بخود چشم گشود است نهال است آه از بغل غنچه برون نیست دل کز شکند سر ببر آغوش وصال است حیرت کده دهر جز اوهام چه دارد آباد کی خانه آینه خیال است بر فکر دلیهمه مغرور مباشید انجا مژه تا بخیه چشم کال است کی فرصت عیش است درین باغ که گلرا گر گردش رنگست همان گردش سال است از ریشه نظاره ندانیم خمیر بالیده کی داغ مه از جسم هلال است در خلوت دل از تو تسلی نتوان شد چیزیكه در آئینه توان دید مثال است هر گاه براه طلبت رفته ام از خویش نقش قدمم آینه کردش حال است هر جا روم از روز سیه چاره ندارم بی روی توعالم همه يك چشم غزال است آن مشت غبارم که بآهنگ طپیدن در حسرت دامان نسیمش پروبال است ای ذره مفرسای پرواز توهم خورشید هم از آینه داران زوال است ( بیدل ) من وآندولت بیدرد سر فقر کبر نسبت او چینی خاموش سفال است آمد م تا صد چمن بر جلوه نازان بینمت نشئه در سر می بساغر گل بدامان بینمت همچو دل عمری در آغوش خیالت داشتم این زمان همجون نگاه در چشم حیران بینمت گرد دامانت بمژکان نیاز افشانده ام بیکسوفت اکنون همان خورشید تابان بینمت ای مسیحا نشأه رنج دو عالم احتیاج رنگ افلاست اگر محتاج درمان بینمت دیده خمیازه سنجی چون قدح آورده ام تارنك موج صهباست جولان بینمت عالمی از نقش پایت چشم روشن میکند اشک پیش آی تامن هم خرامان بینمت حق ذات لت سعی دست گیرهای خلق تا ابد يارب عصای ناتوانان بینمت عرض امداد مراتب خجلت شوق رسات آنچه دل خون دیدنها شود آن بینمت غنچه کمیابت امید دیدن( بیدل ) مباد چشم آن دارم که تا بینم گلستان بینمت آمد و رفت نفس نيرنك طوفان بلاست موج این دریا بجز واهل عبرت اژدهاست هر چه کم کردیم از خویش اعتبار افزوه کاهش جزو نگین شهرت فروش نامهاست تا زناخن پای کلنگون بیستون دارد سراع کوهکن را در نظر هرسنك لعل بی بهاست عشق دوز است از تسلی ورنه مجنون مرا نقش پای ناقه هم آینه مقصد نماست طره او بسکه در خون دلما غوطه زد چون رگ گل شاخ مرجان کشت در رنگ حناست در طریق جستجو هر نقش پا چشمیاست غرقه این بحر را هر موج محراب دعاست میتوان کردن زبیرنگی سراغ هستیم ناله ام آئینه تمثال من لوح هواست زین کدورت زنگ بنیادی که داری در نظر سایه می بینی نمی فهمی که نورت زیرپاست منت صیقل صد داغ کدورت خفتن است بی صفایی نیست تا آئینه مابی صفاست سایه ایم از دستگاه ماییه بختان مپرس آنکه روزش از دل شب بر نیامد روز ماست احتیاج است آنچه چاری مقرر کرده اند وردا گر بیدل کران است از تقاضای دو است معنی آشفتگی( بیدل ) ززلف پارپرس نسخه فکر پریشان جمع در طبع رساسا آن جنگجو بظاهرا کر پشت داده است پنهان دری بفتح نمایان کشاده است از بسکه سعی همت میدان فروشی است پشت سپه قوی بسوار پیاده است محو قضااست آینه پردازی صفا از ریش دار هیچ مپرسید ساده است طفل چه ممکن است رود از مزاج شیخ هر چند مو سفید کند پیر زاده است از علت مشایخ اطوارتان مپرس بالفعل طینت از این قوم ماده است هر جا مزی است محکم صلاح شرع در ریش محتسب نجه اش را نهاده است اینجا خیال کنید عمامه هیچ نیست بارسیرین بگردن واعظ فتاده است زاهد کجاد طاعت زدانش از کما در وضع سجده شیوه خامش اراده است رعنائی امام ندارد مير نماز مینازد از عصا که بدستش چه داده است ملا هزار بار باندکتهای دخل ته کرده درس و کرم تلاشی اماده است نامردو مرد تانکشد زحمت گواه قاضی درین مقدمه غورش زیاده است اقبال خلق بسکه باد بار بسته عهد پیش او فتاده است و قفا ایستاده است پستی کنید دامن این جیز طینتان چندانکه کام شان زنمها فتاده است نقش جهان نتیجه اندیشه دونیست نیرنگ شخص و آینه تمثال زاده است ( بیدل ) چه دلت است که کردون منقلب در طبع مرد خاصیت زن نهاده است آنچه در پار طلب رقص است در دل آتش است همچو شمع اینجا زسر تا پای بسمل آتش است از عدم دوری جهانی را بداغم هم سوخت محو دریا باش ای کوهر که ساحل آتش است یکقلم چون تخم اشك شمع آفت مایه ایم کشت ما جند انکه سیر اب است حاصل آتش است قامت و امانده کی شد برق بنیاد چنار با وجود بی پرپایی در کل پاآتش است در شکنج زنده کی میسوزدم یاد فنا نیم بسمل را تغافلپای قاتل آتش است میرویم آنجا که جز معدوم کشفن چاره نیست کاروانها خار و خس در بار و منزل آتش است میگدازد جوهر شرم از هجوم احتیاج ای کرم معذور در بنیاد سائل آ تش است از طینشهای پر روانه می آید بکوش کشتنای شمع را بیرون محفل آتش است هردو عالم لیلی پرپرده است اما چه سود غیرت مجنون ما را نام محمل آتش است زنده کی (بیدل) دلیل منزل آرام نیست چون نفس در زیرونال دارم و دل آتش است
صحيفه ٥٧ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف التاء آن شمله كه در دلشرر عشق و هوس ریخت گرد نفسی بود که رنك همه کس ریخت صد دشت ز خویش آنطرفم ازطپش دل شبنم زدنم کشتكيم سی جرس ریخت فریاد که نقشی ننماید حبابم تا درزم این آینه از تاب نفس ریخت صد خلد حلاوت بی پرواز هوس رفت شیرینی جانم همه در راه مگس ریخت شرمندۀ صیاد خودم چون نفس صبح كزيم طپش گرد من از چاك قفس ریخت معموری بنیاد جسد برسر هیچ است آتشکده هاربك بنایست كه خس ریخت تمثالینه حیرت سرشار نگاهم كزه رصدا سرمه بآواز جرس ریخت برداشتن از کوی توام صرفه ندارد خواهد کف خاکم بسرو چشم عس ریخت در خانه همان بار بدوشم چه توانکرد معمار ازان رنك بنيادم زقفس ریخت درس ورق عجز من امروز روانیست رنگم برخت ساز قدم کرد رنس ریخت غافل نشوی از دل افسرده (بیدل) خونیست درین پرده که باید چوس ریخت آن طبیب افسون نیرنگی نمایان کرده رفت درد چشمم راعلاج ازچشم حیران کرده رفت نوبهارى جلوه كرشد كز طپیدنهای دل مو بومم آشیان عندلیبان کرده رفت حیرت حسنینه احرام خیالش بسته ام عالمیرا چون خیال ازدیده پنهان کرده رفت چون سحر از كسوت مستوری راز مپرس داشتم جیبی که صرف چاك دامان کرده رفت محمل لیلی گذشت و میدود مجنون هنوز یاد آن گردیکه عالم را بیابان کرده رفت آنکه از خورشید رنك نسخۀ ایام ریخت تار شبرا پشه کرد و در دوات شام ریخت نقطه از خود نمی شد صورت آفاق بست یعنی از صفر اینقدر اعداد بی انجام ریخت شور هستی وعدم وقف سر پر خامه بود نان و نون کل کرد و چندین طلسمت توأم نام ریخت ما گرفتاران بعشق بیخودی آسوده ایم خط ساهی کفت تا صیاد طرح دام ریخت عالمی سر در خط پرکار جولان میکند رنك آغاز حقیقت سخت بی انجام ریخت آئينه دل داغ جلا ماند و نفس سوخت فریاد که روشن نشداین آتش و خس سوخت وا داشت ز آزا ديم اشككده جسم پرواز من از كرمي آغوش قفس سوخت آهنك رحیل از دو جهان دود بر آورد این قافله را شعله آواز جرس سوخت سر مایه در اندیشه اسباب تلف شد آه از نفس چند که در شغل هوس سوخت از پستی همت نرسیدیم بعنقا پر واز بلندی بشه بال مگس سوخت كز خواب عدم پردوجهان شام کارد دادیست چراغیکه توان بر سر کس سوخت با آنکه کردیم دگر برك طلب كو (بیدل) عرق سعی درین پرده نفس سوخت اسمانی ندسید از دعای کس بدو دست مکر بمیو شکند کردن عس بدو ست ز عجز ساخته ام با هوای عالم پوچ من ودل که چودندان گرفته خس بدو ست زرسن حیرت آئینه حسن غافل پست ستاده ام زول ساده ملتمس بدو ست دو رك كل زسرا پای من جنون دارد کشیده ام سوی خود دامن فرس بدو دست بگوش دل نتوان زد نوای ساز رحیل چو نافه گرهه بر بندیش حر س بدوست هوس نميسرد از خلق تنك عریانی توهم بپوش درى چند پيش و پس بدوست بدستگاه جهان غرور بازده كبر مجب بدزوین دامن هوس بدو دست خاک کوشش امکان ندامت است این جا نبرد پیش جز افسوس هیچکس بدو دست مباد جیب قیامت درد تفضلم دل گرفته ایم چو لب دامن نفس بدو دست اشاره میکند از خاك احتياج بكور بگاه جوع زمین کندن فرس بدو دست چو صبح میروم از دامگاه الفت وهم زکرد بال پریشان همان قفس بدو دست درین ستمکده بال هوس مزن ( بیدل ) نگاهدار سرخویش چون مگس بدو دست احتیاجی با مزاج سبزه و گل شامل است هر چه میروید ازین صحرا زبان سایلست اعتبارات غنا وفقر ما پیداست چیست خاك از آشفتن غبارست و مجمیعت کلست وحشت بحر از شکست موج ظاهر میشود رنك روی عشق بازان گرد رو از دلست پی گذار خویش باید دست شست از اعتبار هر که در خودمیزند آتش چراغ محفل است صیدگاه کیست این گلشن که همچو سنگری آب ورنك كل پریشانتر ز خون بسمل است هر چه میبینم سرابی از خیالش میدهد پیش مجنون وادی امکان غبار محمل است سیل بنیاد تحیر حسرت دیدار کیست جوهر آئینه چون اشکم چکیدن مایل است پستی شاید بداد اضطراب ما رسد شعله را بی سعی خاکستر تسلی مشکلست تا نمیکردد آفت آسایشم نيرنك هوش زین معما بیخبر بودم که مجنون عاقل است از تلاش عافیت بکذر که در دریای عشق هر كجا پیدست و پا جلوه گر شد ساحل است کوشش ما مانع سر منزل مقصود ماست در میان بسمل و راحت طپیدن حایلست باطن آسوده از يك حرف برهم میخورد غنچه تا خواند نفس برلبرساند (بیدل) است ادب اظهارچو با وصل توام کاری هست عرض آغوش ندارم دل افکاری هست نرود سلسله بنده کی از گردن ما سبحه گر خاك شود رشته زناری هست باهمه کلفت دوری به همین خرسندیم که در آ ئینۀ ماحسرت دیداری هست پیکر خاکی ما را به سیل فنا یاد ویرانی ازان نیست که معماری هست وهم وهم است در هوش سلامت باشد عکس گر پست گر از آینه آثاری هست ذره ما بجه اميد زند بال نشاط سر خورشید هم امروز بدیواری هست ای دل از مهررخ دوست چراغی بکف آر کز خم زلف براه تو شب تاری هست اشک کل میکشد از جنبش مژگان ترم غنچه او در گرو سرزنش خاری هست زنده گی خرمن ما را چه کم از برق فناست رنك كل هم بجمین آتش همواری هست جای پرواز ز خود رفته فضایی داریم بال اگر نیست ندامت زده منقاری هست عالم از شوخی عشق اینهمه طوفان دارد هم كجا معر كه هست جگر مداری هست از کمر بستن آتشوح یقین شد ( بیدل ) كاین گره دادن او را بمیان تاری هست ادب مکتب عبادت نه سی حق طلبی است بغیر خاك شدن هر چه هست بی ادبی است ز بیقراری نبض نفس توان دانست که عمر آهوی وحشت کند ی سببی است خمار جام تسلی شکستن آسان نیست زباله تا مخموشی هزار تشنه لبی است تغافل آینه دار تبسم است اینجا بعرض چین نتوان گفت ابروش غضبی است بفهم مطلب موهوم ما که پردازد زبان عجز فروشان معما عربی است دلی گداخته برگا نشاط امکانست کبابها جکر ی کن شراب ما عنبی است اسیر شانه و حيران سرمۀ زاهد کجاست عصمت و کوعفت این همه جلبی است هنوز موی سفیدش بشیر میشوید فریب چبه و دستار شیخ چند صبی است زپشت و روی ورق هر چه هست باید خواند قدام عيش و چه کلفت زمانه روزوشبی است چو صبح به که بصد رنك شبنم آب شوم كف غبارو غروزنفس حيا طلبی است چو موج اکرمه تسلیم کل کنی ( بیدل ) هنوز گردن تمهید دعویت عصبی است از پس قماش دامن دلدار ناز کنت دستم ز کار اگرنروه کار ناز کنت از طوف گلشنت ادم منع میکند کیفیت درشتی این جار ناز کنت تا دعونی چو آینه گردانده است رنك این کار گاه جلوه چه مقدار ناز کنت عرض وفا مباد وبال دستکر شود ای ناله عبرتی که دل یار ناز کنت تا کشت جنبش مژه سیل بنای اشك بی پرده شد که طینت هموار ناز کنت ای نازنین طبيب زدردت گداختم پیش آ که ناله می بیمار ناز کنت فرصت کفیل اینهمه غفلت نمیشود خوابت کران و سایه دیوار ناز کنت مشکل بنفی خود کنم اثبات مدعا آئينه وهم وخاطر زنگار ناز کنت وحدت بهیچ جلوه مقابل نمیشود بیرون شو که آینه بسیار ناز کنت اظهار ما زحوصله آخر بعجز ساخت چندانکه ناله خون شد. منقار ناز کنت اندیشه در معامله عشق داغ شد آئینه اوست باختم اسرار ناز کنت ( بیدل ) نمیتوان زسر دل گذشتنم این مشت خون زآبله صد بار نازکنت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء صحیفه ٥٨ از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است دیده هر جا باز میگردد دو چار رحمت است خواه ظلمت کن قصد و خواه نور آگاه باش هر تپش اندیشهٔ پنهان و آشکار رحمت است ذره ها در آتش و هم عقوبت پرپرند باد عفو ایجان فضا در غبار رحمت است در بساط آفرینش جز هجوم فضل نیست چشم نابینا سپید از انتظار رحمت است تنک خشکی خنده از کشت امید کس چرا شرم آن روی عرقناک آبیار رحمت است قدردان غفلت خودگر نباشی جرم نیست آنچه عصیان خوانده‌ای آئینه‌دار رحمت است کو دماغ آنکه ما از ناخدا منت کشیم کشتی بیدست و پا در کنار رحمت است نیست باک از حادثه هم در پناه بیخودی گردش رنگی که من دارم حصار رحمت است نسخهٔ دیگر بذکر مغفرت درکار نیست ناقص ما نیست هستی در شمار رحمت است وحشتی دشت معاصی را در روزی می‌دهد تا کجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است نطقت آهت ناله و دماست بیدل گوش هوش صورت و معنی همان بی اختیار رحمت است شام اگر گل کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست صبح اگر خندید در تجدید کار رحمت است از حباب اینقدر رعیت احوال بس است کاشیه یکین نبود ضبط عنان نفس است در توهم کدهٔ عافیت آسودن نیست رنگ خوابیکه بچشم تو نمود خمی است اگر اینست سر انجام تلاش من و ما عشق هم در طبش آباد غرور قفسی است خلق عاجز چقدر ناز کند بر اقبال مور بیچاره اگر پر برآرد مگس است طبعت آن نیست گز اخلاص شکایت شکند صافی باده زمانی که تهی شد جرس است گوشهی کرد تبسم چقدر ام از خویان آستین هم بکفم دامن بیدست رس است مشکله فرش است درین رهگذر آداب ملوک طور افتادگی نقش قدم پیش و پس است وضع محرمال گرفتار خونم می‌آید ورنه مزکان صفتم ناله برون قفس است بر در دل ز ادب سجده کن آواز مده صاحب خانهٔ آئینه ما هیچکس است ترك هستی است درین باغ طراوت بیدل شبنم صبح همین شستن دست از نفس است از ره منزل تحقیق اگر دوری نیست جنبش خامه خورشید بجز کوری نیست کرد هر کوچه علمدار جنون دگر است نیست خاکی که در او رایت منصوری نیست در ظرف والنگری فخرو فنا باک کجاست دهر جز محشر عشفال و عصفوری نیست چند خواهی دل از اسباب تعین برداشت دوش اقبال ازل قابل مزدوری نیست همه جا انجمن آرایی شیراز دل است معنی از عالم کشمیری ولاهوری نیست دین عرصه توان صاحب جوهر گردید ناز چینی مفر وشید که فغفوری نیست ای بسا دیده که نزدیک دلی رو دو غبار نم اشك خجلی رشحهٔ تیموری نیست دل بیدرد زیر نك خیالات پر است سرخوش کاسهٔ سکریت انگوری نیست استخوان بندی عجز و جدل از ماه طلب چینی مجلس خفاش نقصان غوری نیست حرص مفرط دل ما میکرد از شیری ورنه این بزم طرب برده زنبوری نیست غافل از رتبهٔ راز نباید بودن شور ناقوس دامت این نی وطنبوری نیست همه را اطلس افلاك گرفته است ببر جامه نیل ماتم زده کان صوری نیست تحفهٔ عجزی اگر هست خم نی دارد لب اظهار کشودن گل معفوری نیست رشکست توتیای دو جهان موقوف است گر تو ویران نشوی دام معموری نیست حضرت عمر تلف کرده نشاید بیدل باده کز خانه خورد قابل مخموری نیست از حیا باش موی بوم ناتوانان جستجوست از دهانش تا دهان ذره محو گفتگوست در دلش میل جدا نفتی است بولوح نگین در لبش حرف وفا بیرون طبع غنچه بوست خلق کردان یکسر تسلیم کو فقر و جاه موج و باد یتیم باشد پشم چون بالیده موست خواه داغ حیرت خود خواه مخمورنک غیر دیده ما هرچه هست آئینهٔ دیدار اوست در خرابات حقیقت هیچکار افتاده ایم پای ما پای خراست و دست ما دست سبوست بسکه نقش امتیاز از نسخه ما شسته اند ساده چون زاغو ست گمرآئینه ما رو بروست ذکر تیغت در میان آمد دل ما داغ شد تشنگارا یاد آب آتش فروز آرزوست شوخی جوهر گریبان میدرد آئینه را خار در پیراهن هر گل که بینی بوی اوست باشاعت ساز اگر حیرت پرست راحتی بالش آرام گوهر قطره واری آروست اشك اگر افسرد رنگ ناله ما نشکند سرو گلزار خیالت بی نیاز آب جوست شعله داغی بکام دل دمی روشن نشد لاله باغ جنون ما چراغ جادوست عمرها در یاد آن گیسو بخود پیچیده‌ایم گر همه از پیکر ما سایه ماند مشك بوست شکوه خوبان مکن بیدل که در اقلیم حسن رسم و آئین جفا خاصیت روی نکوست ازین بساط کسی داغ آرمیدن رفت که با وجود نفس غافل از طپیدن رفت درین چمن سر تسلیم آقینم همه گلی که بوی خزانش نزند بچیدن رفت ز بس گداز تمنا بدل کره کردیم نفس چو اشك بدر یوزه چکیدن رفت کباب غیرت آن رهرو که همچو شرر بپا شکستی رنگ تارسیدن رفت ز بسکه قطع تعلق زخویش دشوار است چوکام زحمت محرم بلب گزیدن رفت بم چو اشک براه تو داغ نومیدی سر سجود سلامت اگر دویدن رفت بجو ز مردم یحرفت ده تسلیم زسرو اره بحاصل خمیدن رفت سراغ جلوه ز ما بیخودان مگیر و مپرس بهار حیرت آئینه در ندیدن رفت فسانه روم فرصت نفس خواندیم بلب نکرده گذر آشو ی شنیدن رفت خیال هستی موهوم ریشه پیدا کرد بفکر خواب من فصل آرمیدن رفت بجهد مسئله محنت نمیشود حاصل نمیتوان بقلك بیدل از دویدن رفت اشکی از مژگان درین ویرانه لشسکت و نریخت خوشه خشکی داشت اینجا دانه لشسکت و نریخت زیر گردون صد هزاران سر بپامانده رفت کینه خشتی زین ندامت خانه لشسکت و نریخت در کشاکش اقتدار اره اقبال دهر اینقدرها بس که یکدندانه لشسکت و نریخت آه از ان روزیکه استغنای غیرت زای عشق نك صحرا بر سر دیوانه لشسکت و نریخت سعی سر چنگ ملامت چاره سودا نکرد موی از مجنون بچندین شانه لشسکت و نریخت مجلس می شیشه و پیمانه بسیار داشت هیچکس چون محتسب مستانه لشسکت و نریخت درد این انجمن رنگی ننگردانید شمع تابقامت هم بر پروانه لشسکت و نریخت بافث هر گریه و فریاد لطف آشناست شیشه و مینای ما بیگانه لشسکت و نریخت مرگی میباشد علاج تشنه کامیهای حرص پرنشد پیمانه تا پیمانه لشسکت و نریخت کالبد در خاک اگر جونی نخواهی باختن آمدم کز بازی طفلانه لشسکت و نریخت ماتم امروز دیدم نوحه فردا شنید اشک ما بیدل بهیچ افسانه لشسکت و نریخت اشك يك لحظه بژگان بار است فرصت عمر همین مقدار است زنده کی عالم آسایش نیست نفس آئینهٔ این اسرار است بسکه کرم است هوای گلشن غنچه انجا سر بی دستار است شیشه ساز نم اشکی نشوی عالم از سنک دلان کهسار است خشت داغیست عمارت کز دل خانه آئینه یک دیوار است میکشی سرمه عریان نشود پیش از چشم قدح دشوار است همچو آئینه اگر صاف شوی همه جا انجمن دیدار است گوش کو تا شود آئینه راز نالهٔ ما نفس بیمار است دره گل کرد ز کفرو دین شد سبحه اشک مژه زنار است نهمت کرم اب صفت انوالم سر نوشتم بخط پرکار است از نزاکت سخنم نیست بلند اثر صدا ناخن گل را خوار است غافل از عجز نمد توان بود آسمان ها کره این کار است میکشد شعله سر از خا کستر نفس سوختگان هموار است بیدل از زخم بود رونق دل خنده گل نمك كازار است
صحیفه 59 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء اضطراب نبض دل تمهید آهنگ فناست شعله در هر رفتن از خاکستر خود درواست ضعف پیری می عصایی میکند هشیار باش صورت قد خم ما آینه ترکیب لاست زین چمن بر دستکام رنگ نتوان دوخت چشم غنچه تا ناخن بخون دل نشوید بی حناست هیچکس چون ما اسیر بی تمیزیها مباد مشت خاکی در گره داریم نام آن آب طاست خاک کشتیم و غبار ما هوایی در نیافت آنقدر خمیازه حسرت میکشد آغوش ماست حاصل کونین پامال ندامت کرد نیست ناله کشت اهل را سودن دست آسیاست رنجه از نیازم غافل از عجزم مباش سجده من ریشه دار و هر بگا مشت گیاست شوق در تار است و شرع این و آن منظور نیست بانگه هر راه این گلشن برد بی آشناست بند بندم فکر آن موی میان در هم شکست ناتوان هر بکا زور آورد زور آزماست داغ میبالد که دل خلوتگاه همت است ناله مینالد که اینجا جای آسایش کجاست رهروان تمهید پرواز بکا می آید اجل دودها از خود برون تازند تا آتش در قفاست (بیدل) از نیرنگ اسباب من و ما غافل اینکه صبح زنده گی فهمیده روز جز است اگر می نیست جمعیت کدام است کمند وحدت ایجادور جام است چو ساغر در محیط میکشیها ز موج باده فلام بکام است دو عالم در فلک خلت از غبارم هنوزم شور مستی ناتمام است اگر بیدستگا هم غم ندارم چو همدم نیم سره یحیی غلام است زبان افشانم قطع نظر کن که صید من نگاه چشبدام است من و میخانه دیدار کانجا مژه تا باز گردد خط جام است دل از هستی تهی چند خروشی نفس در کشور آینه شام است جهان زندان نومید یست اما دمی کز خود برآئی سر بام است درین محفل بحکم شرع تسلیم نفس کز میکشی چون می حرام است بطمع اهل دنیا پختگی نیست ثمر چند انکه سر سبز است خام است اسیری شهپر آزادی ماست نگین دام ما را صید نام است ز هستی تا عدم جهدی ندارد ز من ناله تا نی نالیم کام است بغفلت آن قدر دوریم از دوست که ناوصلش رسد اینجا پیام است (بیدل) جرأت جولان مجوئید چوموج این ناتوان پهلو خرام است الفت تن باعث فکر پریشان دل است دانه صاحب ریشه از آمیزش آب و گل است عمر را کوتاهی سعی نفس آسوده کیست پیچ و تاب جاده هر جا محو گردد منزل است هر قدم عرض ترا کشداشت سعی رفتگان تر هجوم آبله این دشت سر تا پا دل است ششه میگردد نالین سر خط موج از محیط نقش ما زین صفحه پیش از ثبت کردن زایل است وهم هستی بسته بر آینه ام رنگ دوئی تا کسی خود را می بیند بوحدت واصل است بسکه اشکله هجوم دلنشین مجزو بیست آب اگر کرد مازین خاکم روانی مشکل است در غبار دل تسلی گوشه داریم و بس موج را گردشکست آینه دار ساحل است تیغ غیرت در بغل دارد هوای باغ دهر چون شفق گرد بکجان افتاده اینجا بسمل است نیست عالم جای عرض بیقراریهای دل پرتوی زین شمع اگر بالد برون محفل است غیر را در عالم وحدت نگاهان بار نیست کاروان وادی مجنون غبار محمل است از سر هستی بذوق گریه شوایم گذشت تاقی در چشم دارم خاك این صحرا گل است چیدم دام بیخویش از غفلت بساط آگهی این حباب آئینه دلدار دام از بیدل) است الفت دل مجمرها شد دست و پایم بسته است قطره خونی زمر نابم حبابم بسته است آرزو نگذاشت حیف از فقر و نیرنگ حرص ور نه عمری شد بقاش دست دعایم بسته است همچو صحرا با همه عریانی و آزاده گی نقد چندین گنج در کنج ردایم بسته است رفته ام زین انجمن چون شمع و داغ دل بجاست حسرت دیدار چشمی بر قفایم بسته است عبرتم محمل کش صد آبله وامانده گی هر که رفتاری ندارد پایمالم بسته است زیر گردون رنگ امن آرزو تازه کسی تسکین آن خانه درها برهوایم بسته است فاش ابرامی درین محفل بفریادم رسد بی زبانیها در رزق گدایم بسته است گو عرق کالکفه چند از گریبان وا کنم خجلت عریان تنی بند قبایم بسته است الرحیل زنده گی دیگر که بر گوشم زند موی پیری پنبه برساز درایم بسته است معنی موج گهر از حیرتم فهمید نیست رفته ام از خویش و یادت دل بجایم بسته است مصرع فکر بلند (بیدل) اما چه سود بیدماغیهای فرصت نارسایم بسته است امروز دور صحبت وقف ستم اباقیست غافل ترک مبناست از دست نشه باقیست از بابو انفعال است شرط وفاق احباب دلبستگی که دارند با یکدگر چنا غیست از طبع نکته سنجان انصاف کرده پرواز از بسکه خورده کیرد تحسین شان کلاغیست در بوستان شکایت هنگامه کرم دارد هرجا خونی هست از شکوه بید ما غیست بی دل حضور دارد بی دیده نور دارد سامان این شبستان کوری و بی چراغیست تا دل الم نچیند از کینه محترز باش کز تلخی از حلاوت گل کرده میوه داغیست مشکل دماغ سودا آزاده گی نخواهد داغ هوای صحر است هر چند لاله باغیست زین جستجوی باطل بر هیچ وا رسیدم دیدم بدوش انقاس بار عدم سراغیست (بیدل) من جنون کیش در حسرت دل جمع از هر که چاره بستم گفت این مریض د ما غیست امروز که امید بکویتو مقیم است تمثال کدایم دل برواز دو نیم است نتوان ز سرم برد هوای دم تیغت این غنچه گره بسته امید نسیم است شد حاجت ما پرده بر انداز غنایت سایل همه جا آینه راز کریم است فیض نظر کیست که در کاشن امکان هر برگ گل امروز کف دست کلیم است جز کاهش جان نیست ز هم صحبت سرکش کریان بود آن موم که با شعله ندیم است برصاف ضمیران بود آشوب حوادث صندوق کشاکش بسردد یتیم است پیوسته پر آواز بود کاسه خالی پرکولی ابله اثر طبع سقیم است آسوده دلی الفت پاس است و گرنه امید هم اینجا چه کم از زحمت بیم است حیران طلب مایه تمیز ندارد در چشم گدا ششجهت آثار کریم است پیر نگی کاشن نشود همسفر گل آئینه ز خود میرود و جلوه مقیم است (بیدل) زجگر سوختگی چاره ندارم باداغ مهیا لاله صفت عهد قدیم است امشب که بدل حسرت دیدار کمین داشت هر عضو چو شمعم تکهی باز پسین داشت کس وحشت از اسباب تعلق نه پسندید دامن نشکستن چقدر چین جبین داشت از وهم مپرسید که اندیشه هستی در خانه خورشید حیا سایه نشین داشت هر تجزیه کار بکا درین عرصه قدم زد ساز دل جمع آنطرف ملك يقين داشت عمریست که در بند گداز دل خویشم مارا غم کاصاف آئینه برین داشت چون سایه بعجز سجیده مثالی ننمودیم همواری ما آینه در رهن جبین داشت در قد دوتاند دو جهان حرص فراهم زین حلقه کند امل آرایش چین داشت از برق زوال رست جهان ثبات چه حاصل آینه فهمید که حیرت چه زمین داشت با این همه حیرت به تسلی نرسیدم فریاد که آئینه ما خانه زین داشت آفاق بصرف کلمه شهرت عنقاست جز نام نبود آنکه جهان زیر نگین داشت (بیدل) سر این رشته به تحقیق نپیوست در سبحه و زنار جهانی دل و دین داشت اندیشه دوترا کن معنی کمال داشت حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت شیرازه غبار هوس گشت خجالم حاکم تسلی از عرق انفعال داشت دل رفت از رم فسون هوای وصل این غنچه در کشودن آغوش بال داشت از خود رمیده نیست مجرد خیاغ من جانم نظر ز گردش چشم غزال داشت تخم ادب ریشه شوخی نمیزند موج گهر زبانی اگر داشت لال داشت حسنت بداد حیرت آئینه میرسد آخر لب خموش ما هم سوال داشت دل را غم و داغ تو در خون نشانده بود حال خوشی نداشت که کویم چه حال داشت پر کونی من آفت آگاهی دلم است آئینه بزم ناقص انفعال داشت
صحيفه ۶۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء مردیم و از غبار دو عالم بدر زدیم ای عافیت به بال که هستی و بال داشت غار نکو بهار نشاطم شگفتگیست تا غنچه بود دل چی در خیال داشت (بیدل) هزار جلوه در آئینه ات گذشت آن شخص کو که اینهمه عرض مثال داشت اوج جاه اکثرش از اجزاى مهمل ریخته است چشم کو تا از سواد فقر آگاهی کشد طبعها محرم سواد مكتب آثار نیست در کمین گاه حسد هر چند سر خارد کسی تا حش رو بوم وحشت گردی از کثرت نداشت ناتوانیست اینجا دست تا کجا گراست خاروخس از بس فراهم گشته این تل ریخته است شب زانجم آجر قاع چاه کهجل ریخته است ورنه انجا یکقلم آیات منزل ریخته است طعن مجهولان چو خارش بر سر گل ریخته است لب گشودن محفل مارا مفصل ریخته است عمد این راحت فضا در نقشه شل ریخته است صورت کار جهان بی بقا فهمید نیست حسنی فطرت زآهنگ سعادت باز داشت صافی معنى از تقاضای عبارت درد شد جسم و جان تهمت پرست ظاهر و منظور نبود گرد غفلت رفته اند از کار گاه بوریا (بیدل) از دردسر پست و بلند آزاده ایم رنگ بنیادیکه میزنند اول ریخته است ریشه های آبدار اکثر بغول ریخته است کس چه سازد ماده اهل با سفل ریخته است آگهی رسوا غبار چشم احول ریخته است این سیاهی بیشتر خواب مخمل ریخته است وضع همواری جبین ما ز صندل ریخته است او گفتن ما وتو بهر رنگ ضرور است وا دانسته افسانه ات از فهم حقیقت بر صبحدم غلغن ایجاد منازید از شخص تمثال تسلی نتوان شد بر محرم مباشید بچه تحقیق و چه تقلید ایش مکن اندیشه که اواز همه دور است این پایه غوشت اثر آتش طور است هنگامه بیاد شبما کنده شور است نزهت کش صیقل نشوی آینه کور است اینها همه بیحاصلی عشق غيور است آئینه تنزیه و کدورت چه خیال است یاران بتلاش من مجهوله مجمندید دم سردی یاران جهان چند تپشتن جایکه خوشی است مرو يك سلا مت ( بیدل ) بتو در هیچ مکان راه نبردیم جاییکه بطون منفعل افتاد طهور است او در بر و من در بدر آخر چه شعور است دندان بهم خورده سر مازده غور است هر کام زبان باک کشاید پر مور است آئینه سر است که تمثال تودور است اندرز فشان چون بوی گل در تنگی از پیراهنت از بی صد شبنم حيا پرورده نشئیه تو در وادی شوق یقین صد طور موسی آفرین ما را بحیرت کرد خون بر غفل زده برق جنون جوش محیط کبریا برخطرہ زد آئینه ها عنقا شوم تا گرد من یابد سراغ دامنت جان صد عرق آب بقا گل کرده لطقم بنت خاکستری پروانه محو چراغ ایقنت شوز ده بام کاف و نون باب حر ف آوردنت ما را بما کرد آشنا هنگامه ما و منت یا صد جنون کیف و کم از مزرع ناز قدم تجدید ناز آشفته رنگ لباس آرائیت در نو بهار لم یزل جوشیده از باغ ازل هم چارون جوشیده خون را محرم پوشیده نی عشق دائم زن هوس شوق توام سرمایه بس يك ريشه پرشوحی نز دتخم دو عالم خرمنت بی پرده کی دیوانه طرح نقاب افگندنت نه آسمان گل در بغل يك برك سبز گلشنت در نور شمعت مضمحل فانوس پیراهنت ایصبح یکعالم نفس اندیشه دل مسکنت حسن حقیقت رو بروسی فضول آئینه جو (بیدل) چه پردازد بكواى يافتن یا جستنت ای خم مژگان شکوه نرگس مستانه ات گفتگوی بی زبانان بحث دیگر است ما اسیران همچنان زندان آن کا کلیم تی سراغ دل ز گردون یافتم نی برزمین در عرق گم شد جبین فطرت از بنك هوس چین ابرو چینی طاق نشاطخانه ات کیست فهمد غیر دل حرف از خود بیگانه ات گر همه صد درزنك ديوار خند د شانه ات هم توفر مأ اندرین صحراچه شد دیوانه ات آه از ان گنجی که گردید آب در ویرانه ات ساغر نیرنگ نه گردون باین دوران ناز تا کجا روشن شود کیفیت اسرار عشق توامی دارد حدیث عشق و خواب بیخودی بیدل دیوانه کارت باغم عشق اوفتاد در کشاد کاره عوی پیش بردم سعی لاف گرد سرکر دانده چشم جنون پیمانه ات میکشد مکتوب خاکستر پر پروانه ات چشم بکشایم ا کر بگذاردم افسانه ات در چه موجی کشت شوق سینه چاکی دانه ات کس نپرسدای کلید و هم کو دندانه ات ( بیدل) از ضبط نفس مگذر که در بزم حضور شمع را گل میکند پیشانی پروانه ات ایذوق فضولى زخود انداخته دورت نی مرد مك از جوهر نظاره اثر بست حرص دنیت قرية اقباب برآورد بگذار که در پرده مپاشکده جسم بادلق کهن ساز که در ملك نصيبي در پرده نیرنک خیال آینه دارد آنجام تو آغاز تنکررد چه خیال است از خانه هوایی ازلی برده بطورت در ظلمت زنك آئينه پر داخته نورت شبہ نہی ملخ فیل بد روازه مورت طوفان نفسی راست نماید بتنورت عریان نکند پوشش سنجاب و سمورت پوتکی نقاش زحیرانی صورت در خواب عدم پازدنی هست زصعورت ای کاش تساهل مزمان باز نمیکرد مینای حبابی زدم کرم بندیش این ما و من چند که زیروبم هسنی است در چشم کسان چون مژه تا چند خلیدن تا محرمیت کرد تماشائی آفاق تدبیر به تسلیم فكن مصلحت اینست ( بیدل ) چه کمال است که در عالم ایجاد غیبت شد از افسون نکه کار حضورت برطاق بلند پست تماشای غرورت شوریست زدن شیشه زساز لب گورت کم نیست سیاهی که نمایند ز دورت در خانه آئینه نینتاد عبورت کاری اگر افتاد بتقدير غيورت دانند همه چیز و ندانند شعورت ای رونق انوار قدس ز چراغت نقشی که خیالش بتصور نتوان بست يارب نشود دود دل آشوب دماغت تمثال کنند فطرت آئینه سرا غت شسته است قضا سر خط پرواز غرورش ای دیده حق بین چه تماشا چه تغافل هر نامه سیا هیکه نماید بزرا غت خوش باش كه لبریز نگاهست اياغت تحقيق تماشائى كيفيت خويش است امید که آئینه شود شبنم باغت ای صبح کره ناز تو از کاروان کیست سر بر نیاوری چو کهر از سجود جیب خون شد بهار حسرت و رنگی برون نداد محو ست گردش نکرفته است دامنم گر حرف غنچه تو عروج بهار بست بر خویش چیدن تو متاع دکان کیست گر محرمت کنند که دل آشیان کیست صبح مراد ما نفس ناتوان کیست رنگ تحير آینه ضبط عنان کیست چندین تحر بستم گل تردمان کیست آنجا که فرصت من وما نیم چشمه است وانحم ز دست بی اثریهای آه خویش بلبل بناله حرف چمن را مفسر است هم تا توای زمزمۀ تار بشنوی آنجا که جلوه مشتری امتحان شود ترسم نفس کنی وندانی کمان کیست این آتش فسرده چگویم بجان کیست يارب زبان نالبت گل ترجمان کیست ای آرزو بنال و مگو داستان کیست عرض متاع حوصله جنس دکان کیست ( بیدل ) زوضع خامشی غنچه سوختم این بوسه سنج گلشن فکر دهان کیست ای ظفر شیفته همت نصرت مالت در مقامیکه شکوهت فشرد پای ثبات سر گردن کشان دوخته نقش قدم محرمها شد که بتقویم شرف میبازد نور تابی دلت اندوه کدورت نکند چین فتح تبسم نكهة انفعالت کوه بازد کمر از سایه استقلالت تاج شاهان مجود آبله پامالت سال و ماه همه در سایه ماه و سالت اس حقی بتغیر نکراید حالت آیت فضل و سخا شان ترا آینه دار روح اعدا همه گر همر سيمرغ شود صورت هیچکس آنجا بمقابل نرسد گر همه عقده دل بود نگاه تو کشود پارساز منك اجابت بدعای (بیدل) نص تحقيق وفا ترجمة اقوالت نیست جز صعوة شاهين قضا چنگالت برهم آئینه که غیرت فکند تمثالت حقی بیفگنه سر در کار پوچ اشکالت کند اقبال ازل تاید استقبالت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء ای عدم پرورده لاف هستیت جای حیاست شبنم این باغ مژگان ندارد در نظر نقص مینائیست کسب عبرت از احوال مرگ جز فنا صورت نبندد اعتبار زندگی بسکه تضییق کرد چار خوان انعام فلك ناز پنهان فارغ از آرایش مشاطه اند بی نشانی را نشان فهمیده تهمت خطاست گر تو برخیزی زخود بر خاستهایت عصاست چشم اگر باشد غبار زنده گی هم توتیاست گو ببالد یا بخود پیچد نفس جزو هواست مهمانان هوس را خوردن پهلو غذاست حسن معنی را همان رننگینی معنی حناست سایه را و هم بقا در عجز خوابانیده است بی خرامش از زمین نتوان گهر برداشتن خون مر بها ار مقام امن دو رافتادن است غير عارا جلوه شرمیدهد چرخ دورنگ اوج دولت سفله طبعان را دوروزی بیش نیست حرف سردی کوه تمکین را زجا بر میکند ورنه يك گام از خودت آنسو جهان کبریاست آنچه و ببارد دلت زین خاکدان قد دوتاست آبله تا آب در جوی میکند از دل جداست پشت کاغد در نظر چپ مینماید نقش راست خاشاکرا امروز برجی خاست فردازیرپاست از نسیمی جام مینای حباب اینجا پاست عجز طاقت سد راه رفتن از خویشم نشد (بیدل) از وامانده گی سر تا بپای شمع پاست ای غرة اقبال سر انجام تو شوم است این جمله دلایل که بتحقیق تو گل کرد طبع تو اگر ممتحن نيك و بد افتد دلبا دو جهان نشنگی حرص چه سازد مرگت بشه بال هما سایه بوم است در خانه خورشید چراغان نجوم است غیر از دهن مارجهان جمله سموم است بريك چه بی آب زند دلو هجوم است چون پیر شدی از امل پوچ حیا کن ای دعوی علم و عمل افسون عجبت بوضع ملایم نتوان بست در ظلم از عاریت هر چه بود مار گزید يكسر خط تقویم کهن سلك رقوم است گرداب حباب نفس است انچه علوم است دیوار و درخانه زنبور زموم است مسرور امانت جهول است و ظلوم است (بیدل) تو جنونی کن وزین ورطه بدر زن عالم همه زندانی تقلید و رسوم است ای کعبه جو یقینی اگر کار بستن است باید بخون هر دو جهان دست شستنت عبرت ز کارگاه عمل موج میزند ای صرصر انتظار چراغان اعتبار پرنا مجو مباش که نقش نگین عجز احرام بستنت همه زنار بستن است مشاطه گر حنا بکف یار بستن است ساز شکسته را چه قدر تار بستن است درها کشوده که بیکبار بستن است پيشانی شکسته بدیوار بستن است کز حرص علم غرزای بحرف پوچ چون سایه مالپست بژیر نگین ما عسکر بلفظ و معنیم از کم بضاعتی سست است باز قبضه عامیت هنوز در خاکدان دهر مچین دستگاه کار این پایه رچیست که بر دار بستن است گر سر بدوش جبهة هموار بستن است تنگنی برای قافیه تکرار بستن است بر استخوانم لوت متقار بستن است کل بر سر مزار چه دستار بستن است (بیدل ) مباش غرة تحصيل مدعا در مزرعیکه خوشه همان بار بستن است ایکه دنیار جلائش دیده مخیازه است غنچه نقدر احتش نازبگر افشرده است میچکد مخموری از آغوش جام کائنات ساغر لب تشنگان عشق را کوثر کجاست طایر ما را چومژگان رخصت پرواز نیست همچو مستی گرماکش دیده خمیازه است گل اگر عرض کمالش دیدة خمیازه است گرهمه چرخ و هلالش دیدة خمیازه است هرچه از موج زلالش دیدة خمیازه است آنچه در آغوش بالش دیدة خمیازه نیست حسرتی میبالد از خاك بهار اعتبار باده پیمائی همین درنی جوشان تو نیست تست قطرو غناهم آرزوی پیش نیست حیرتم در جلوه اش آهسته میگوید بگوش بادة هستی که در دش وهم و صافش نیستیست قد کشیدن کر ببالش دیدة خميازه است ورنه عام قبل و قالش دیدة خمیازه است گر ز چینی تاسفالش دیدة خمیازه است اینکه آغوش وصالش دیدة خمیازه است جز آن سحر کر اعتدالش دیدة خمیازه نیست آخرای (بیدل ) چه کردی حاصل از بزم وصال وقف چشمت تا جمالش ديدة خمیازه است این انجمن چوشمع مبندار جای ماست روشن نکرده ایم چو شبنم درین بساط دامن فشان تر از کف دست تحسریم در آتش افگند و ننالیم چون سپند از فقر سر متاب کز اسباب اعتبار آئینه خودیم بهرجا دمیده ایم هر اشك در چکیدنش آواز پای ماست غیر از عرق که آئینة مدعای ماست رنگی که جز شکست نبندد حنای ماست خود داری که عقده بند صدای ماست کن آنچه در خیال ندارد برای ماست این طرفه تر که جلوة او رونمای ماست جان میدهیم و عشرت موهوم میخریم طرح چمنه آبرو فگند قطره از گهر ویرانی دل این همه تعمیر داشته است در قید جسم ساز سلامت چه ممکن است پشمالی که جز بدل دل نسوده ایم ( بیدل ) عدم ترانة ناموس هستیم چون گل همان تبسم ما خونبهای ماست ما رفته ایم و آبله و محبای ماست نه آسمان غبار شکست بنای ماست این خاک سخت تشنه آب بقای ماست بر آسمان همان قدم عرش سای ماست بیرون پرده انچه نباش نوای ماست این دل حیرتسرا از نقش قدرتها پرست غفلت است آگاهی مطلق بشرط آگهی نشاه وحدت جنون جوش است هستی یا عدم ذره طر سامان مهر و قطره از در یا پر است بخیر با این خوابت از بر عنقا پر است از خروشنما اگر پنهاند کر پیدا پر است هوش کوتا اقعه از ساز وحدت وا کند نیستم غافل ز تعظیم جهان کبریا شخصیت پر میزند رنك تماشای پری لفظ خاموشی است ليك از معنی کویا پر است احتیاجی چند میبینم کز استغنا پر است هر قدر خالی تصور میکنی مینا پراست بی ادب از خاک صحرای محبت نگذری کلبه ویران مجنون آخر از لیلی پر است این زمان شمع حرم رنك جنر ناقوس است سطح افسانه همان خنده گل ناقوس است خنديك لاله ورق چرخ يك انداز شفق عالمى در طلبك قطرة خون مجبوس است کونی نیست که بی رنك توان پوشیدن اره موج هوا نیز پرطائرس است این زمان يك طالب مستی درین میخانه نیست اضطراب دل چو موج از پنکر ماروشن است حسنتش از جوش نظرها دارد ایجاد نقاب هر چه از چشم بتان افتد غبار عاشق است برامید الفت از وحشت دلی خوش میکنم آنکه کرد باده گردد جز خط پیمانه نیست طرة آشفتگی را احتیاج شانه نیست دامن فانوس شمعش جز پرووانه نیست اشك كرم شمع جز خاکستر پروانه نیست آشنای ما کسی جز معنی بیگانه نیست المنشاط دل چه میدمی که مانند سپند هر قدر خواهد دکت اسباب حسرت جمع کن چون گل از دور هم میباده کی غافل مباش بحر نسیان غفلت ذاتی نمی خواهد سبب جان باك از قيد تن (بیدل) ندامت میکشد غیر دود آه حسرت ریشه این دانه نیست چون كمان ايجاد نجز خمیازه رخت خانه نیست رنك ميگردد درینجا ساغر و پیمانه نیست انزوای خواب مخمل حاجت افسانه نیست گنج را جزخالك بر سر کردن از ویرانه نیست این موج بر هوا زده عرض سیاه کیست این رنگ جسته از چمنستان راه کیست عالم بزیر بال طپیدن گرفته است این رهسرشت شوخی اجزای آه کیست هر سو نظر کنی گل رنگی شکسته اند آفاق سایه پرور طرف کلاه کیست ای هستی از قصر فنا افگنده در ویرانه ات در عالم عشق وهوس رنجی ندارد هیچکس سير خرابات دلت آنجا که میسائی قدم گل کرده از هر مویتوادبار چپی خانه ات چون شمع زافسون نفس خود آتشی در خانه ات غلطیده هستی تا عدم در لغزش مستانه ات میباید از دست نفس جمعیت دل باختن بمنید عیش ای مخبر فرصت ندارد آنقدر میناز چندین پیش و پس تا آنکه کردی در نفس تا ریشه باشد میتند آواره کی پروانه ات تا شیشه قلقل کرده سر می زند از پیمانه ات چون اره با صد ناخن در کشمکش دندانه ات
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحیفه ٦٤ ای طینت آرای عدم پاکی طبع خود ستم پاستگاهی داشت امن از آفت عشق و هوس افتاده شغل عیش و غم بیرون در افلاک ات پرواز راه سوختن وا کرد بر پروانه ات قال کشادی میزند از طره ات صبح ازل حیف است تحقیق آشنا جوشد بوهم ماسوی زنهار مینوسد هلو زانگشت دست شانه ات تاچند باید داشتن خود را ز خود بیگانه ات (بیدل) چه وحشت داشتی کز خود از نگذاشتی شور سرزنجیرم هم رفت ازین دیوانه ات بادل شکست کار انجا ز حرمان چاره نیست دشت نا معموره یکسر از غبار دل پر است سعی تدبیر سلامت هم شکست دیگر است جرأت پیری چه مقدار انفعال زنده گیست آگهی گرد دو عالم شبهه دارد در کمین طی ها شد در کفت رنگ حنا آئینه است گر غنچه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست هیچکس را هیچ جا زین خانه ویران چاره نیست در علاج زخم خار از چین دامان چاره نیست پشت دستی هم گزکفت از پرق کاهان چاره نیست تا نگه باقیست از تشویش مژگان چاره نیست گرنیاید یادت از خون شهیدان چاره نیست زاندم رفت نفس غم زیست زحمت میکشم نا نفس باقیست باید چون نفس آواره زیست دامن خود نیز باید عاقبت از دست داد آه د از بهر چه کندم گون قرارش داده اند کارها با غیرت عشق غیور افتاده است برق تازی بازم هم ذره دارد توهمی خانه ما را ازین با خوانده مهمان چاره نیست ای سحر ناپاره تسع پریشان چاره نیست کف بهسا ئیدین از طبع پشیمان چاره نیست یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست ای خراب لیلی از سیر غزالان چاره نیست شامل امت اخلاق حق باطور خوب وزشت خلق شخص دین را بیدل از کبر و مسلمان چاره نیست باز با طرز تکلف آشنا می بینمت اینقدر دام تأمل خاکساریهای کیست همچو مژگان طور نازت یکفارنز کاشته است شمع را بی شعله سامان نظرید است چیست جام در دست از عرقهای حیا می بینمت بیشتر میل نگه در پیش پا می بینمت بی سلاقی نیستی هر چند وا می بینمت کور می کردم دمی کز خود جدا می بینمت سرمه در مژگان زدی رمزگان شرم دار خون مشتاقان قدمع جای نومیدی مباد اشتهار از سر مژگان چه فرصت چیدن است رفته ام از خویش و حسرت دیده بان جلوه ییست چند روزی شد که من بی مدعا می بینمت گردشی در ساغر رنگ حنا می بینمت یک نفس بنشین دمی دیگر کجا می بینمت هر کجا باشم همان رو بر قضا می بینمت (بیدل) اشغال خطار ا مایه دانش مگیر صرف لغزش چون قلم سر تا بپا می بینمت باز در بی نقابا کو سطر شعله خوانبهاست بی زبانی عاشق از جان نمی خواهد رنگ عشرت هستی غیر رقص بسمل چیست به که از فنای خود صندلی بدست آریم گوش کر مهیا کن نغمه جز خموشی نیست ساز مینا شکست دل پر ازین نوا غافل صفحه میریم آتش عذر پر فشانیهاست نامه گشت رنگی هست عرض ناتوانیهاست رنگ و بوی این گلشن جمله رفتهانیهاست ورنه دور هستی را نشه سر گرانیهاست بی نگه تماشا کن جلوه بی نشانیهاست به که پیش خود نالم ناله بی زبانیهاست کیست ضبط خودداری ناکند فغان من روز کلفت حسرت شام داغ نومیدن جلوه کوه در سامان عمرو یکقلم جولان هر طرف گذر کردیم عمر خود سفر کردیم آه بی پرو بالیم اشک عجز تمثالیم مایه خرد ( بیدل ) منشأ فضولی نیست خون بسمل شوقم ساز من روانیهاست صبحدم آرو ناخوان طره پریشانیهاست با چنین گرانخیزی خوش سبك عنانیهاست ای محیط حیرانی اینهمه بیکرا نیهاست سر بخاك ميما لیم سعی نا توا نیهاست خود فروشی عالم از جنون دکانیهاست باز کردون نظاره بساطمان شده است در دل آب باین رنگ چمن پیدا کیست صلح کل در حریمان نه درین عشرتگاه آب را اینهمه کیفیت رعنائی نیست کز به این زم تماشا کده جلوه اوست شعله ایمن دیدار گل افشان شده است که دل کوچه هر موج خیابان شده است آتش و آب بهم دست و گریبان شده است مگر از پرتو قیس قدر عیان شده است اینقدر چشم پدیدار که حیران شده است زین چراغان که طرب جوشی انجم دارد صفحه آب چمن حیرت رنگیها دارد قطرها کوه و کوه هم بقوت فروش آئینه در انجمن یاد تجلی اثرش (بیدل) آن شعله کز و بزم چراغان کرم است آسمان دگر از آب نمایان شده است مفت نظاره که آئینه گلستان شده است یارب این چشمه ز روی که فروزان شده است ناقص میکشی اندیشه چراغان شده است يك حقيقت بهزار آينه تابان شده است باز کردون در عبر افشان زلف شب است بیدل است کز ماشد دل تپش آواره نیست هر کز الم دیدم درس وحشت از برمیکند از قریب مزرعه سالیهای آ گه نیم سیاه نیست تشویش خرد عارت بغیر از عذر ليك جز شکست بیضه تدبیر پرواز نیست در مه خط که امشب نور چشم کوکب است طیار مارا پریشان زیروار شید است محفل آفاق طفلان جنون را مکتب است سرد را را میل انگشت تحیر بر لب است کز توانی رفت از خود محوی هم مرکب است کز ز خودداری ولت و ارمن مذهب مشرب است تشنگان وادی امید را تمکین لبی مدت بیاری امکان که نامش زنده گیست جان بیدا کیست هر کس بگذرد از قید جسم ذره در دشت امکان از هوس آزاد نیست در سايه ما راه طلب کم کرده ایم ز لب اظهار (بیدل) مهر خاموشی است ليك اینکه جوش چشمه خضرت نجاه تشنه است یک نفس تا مرگ نبض دیگر گرد تپ است ناله چون از لب برون آمد هوایش قالب است صبح و شام انجامد از کاروان مطلب است کز عقب گامیا کرده جلوه آب کوکب است میتواند چون حمی گرم جوش یارب است بازم بدل نوید صفا ئی رسیده است گل خام خود عبث بشکفتن تپیده ها نا غنچه توپند قباز میکند دانم زرنك عجز که ما آن فسرده کی هردم بچو گوهی از گره خویش میروم از بشکافم آئینه سعی دمیده است صاف طرب بشیشه رنگ پریده است آغوش ما چوصبح گریبان دریده است بی منت قدم بشکستن رسیده است پرواز حیرت انجمنان آرمیده است این صیدگاه کیست که از جوش کشتگان جرأت کجا و من زکجا ليك چاره نیست غافل مباش از دل بی انتخاب من لیلی هنوز وام بر انجام میدهد صورت نمی کند انجمن بی نیازی بسمل چو رنگ در بن خون طپیده است تلاش دامن تو بدستم کشیده است این قطره از نشار دو عالم چکیده است غافل که گرد وادی مجنون رمیده است در ششجهت تقاطر آئینه چیده است ( بیدل ) تحریم هوشمان بیستی است این خامه خط صفحه هستی کشیده است باز نخل اقبالت مست گل فشا نیهاست شوق دوستان کامل فکر حاسدان باطل جام باده در دست تو گل جوا نیهاست صد چمن بیال ای دل در شاد مانیهاست دایم اختیارت هست صرف صید دلها کن ای نهاله آکاهی خرمی مبارک باد جز کرد درین موسم هر چه هست بیکاریست کردنی بدست آری مفت کامرانیهاست این زمان بهار شد ا جوش بی خزانیهاست چون وفا شومساق نشه مهربانیهاست باز وحشتی جلوه در دیده جولان کردورفت رنجها در عالم تسلیم راحت میشود بود در طبع سحر نيرنك شبنم سازی رنك كرهامدن غبار دست برهم سوده بود خاک غارت پرور بنیاد این ویرانه ایم از غبارم دست بر هم سوده سامان کرد و رفت شمع از خار قدم سامان مژگان کرد و رفت تنگی غفلت نفس را اشک غلطان کرد و رفت مخودی آکاهم از وضع پشیمان کرد و رفت هر که آمد اندکی مارا پریشان کردو رفت پرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شد بی تمیزی دامن بازی بصحرا میفشاند نیستم آگه زهستی هستی موهوم خویش سعی بیرون تا زیست زین بحر در شوار نیست جای دل (بیدل) درین محفل سفیدی داشتم در دل هر ذره صد خورشید پنهان کردو رفت شوخی اندیشه ما را گریبان کردو رفت اینقدر دانم که در آئینه بهتان کرد ورفت میتوان چون موج کوهر زد جولان کردو رفت شدیکہ ناله آمد بری افشاند و افغان کرد و رفت
کلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء با کمال بی فضایی پرده دارم شبنم است همچو درد از دل نرفتن جوشیدم پیر اهنست سجده ریزی واژه را آرایش نشو و نماست در طریق سر کشیها خاك گشتن هم فن است عبث گم کرده تا چند خواهی تاختن هوش اگر داری دماغ جستجو بند هن است ره نورد عجز را سعی قدم در کار نیست شمع را سیر گریبان نیز از خود رفتن است لاله زار دلبر اسر موج غیرت میزند هرگل داغی که می بینی شقاق کلخن است اعتباری نیست گردش از نظرها نکذرد در تماشاگاه عبرت چشم ما برزن است وحشتی میباید اسباب جنون آماده است صد گریبان چاك بر موقوف چین دامن است چشم برهم مالا کر آسوده خواهی زیستن در هلا كشكاه امکان ربط مژکان جوشن است خوشه پردازی نمی ارزد بتشویش درو زنده کی نقد عزیزان کز دماغ خرمن است (بیدل) فارس در شکنج لاغری فرسوده ایم ناله ودل چون کمان کشته طوق کردن است ناتوانم قدم آن مهر عتاب نزديك است تا نفس بسته کم بیداری ی با آب نزديك است نوای نحن اقرب از فسون زهد می جوشند ولی ما رانوا این نغمه بی مضراب نزديك است درین در یاهمان پیچیدہ کی گرداب میباشد خیال است آنکه اگردانم چودناب نزديك است حضور کعبه می بیم خیال آشنان را بپادش چون بمالم سجده ام محراب نزديك است چو در آئینه رنگش تماشا کردها بیدل کرش انسان کامل خوانی از آداب نزديك است نجا ست شکوه ما تازه فضای خالیست زمین راست دلش سنگ آسمان خالیست مراع بلبل مانزن چن مکیرد میس خیال ناله فروش است و آشیان خالیست غبار غفلت مارا فلاج نتوان کرد پر است دیده زدیدار و همچنان خالیست شکست رنك بعرض شمیتی نرسید ز ریشه طربم کشت زعفران خالیست دل شکسته ره درد وا کنند وزنه لم جو ساغر تصویر از فغان خالیست سپر حسرت پرواز نالنام دارد ز شوق برمن آغوش این کمان خالیست ز بسکه منتظران تورفته اند ز خویش چو نقش یا زنکه چشم بیدلان خالیست جهان چوشیشه ساعت طلسم فقر و غناست پرست وقت دگر آنچه این زمان خالیست ز کوچه لی و جولان ناله هیچ میرس فضای ناله ی نالت در استخوان خالیست دل سینه ندارم چو دانه کیندم ازین متاع من خسته را دکان خالیست براه دوست زمحراب نقش پایست که جای سجده تمنا درین مکان خالیست درین هوس که هر کس بطاقی دارد دعا مت مایه جمعیه دست شان خالیست ز پهلوی پری کلیمه قدر نست اینجا بعجز شیشه (ندست اگر میان خالیست رنك نقش ننگین (بیدل ) از میگرنجی نشسته ایم و زما جای ما همان خالیست بحر بیتاب که آن کوهر نایاب کجاست چرخ سرگشته که خورشید جهان تاب کجاست دیوانین غصه در آتش که بجر نکست صنم کعبه زین در دسیه پوش که محراب کجاست ای سجنذر بهوس داغ فروش آتش کو ما همان تشنه بدربد دم آب کجاست بحر راز یم چو آب فکر کرداب من است شوخی طبع رسا امواج بیتاب من است صاف معنی گرد صفایی زدرد صورتم چون بطن باطن من عالم آب من است شور شو قرددۀ آهنك ساز بیخودیست ناله من چون سپند افسانه خواب من است در صدای حیرتم محو است نقش کاینات این کمان گر گفته آغوش مهتاب من است نالان و خشم در قصه وارستکیست دور گردیها زمردم نیر پرتاب من است جبهام فرش سجود اهل تسلیم است و بس قامتی در هیکام خم کشت محراب من است گوشه امنی بجشم بسته دارم چون حباب کز نظروا میکنم بر خویش سیلاب من است کشت اطوار هن بی آبروتنیهای من جو هرم چون آینه ريك ته آب من است جامی از خمخانه عرفان دست آورده ام صاف کردن دهن با ذباب من است غفلتها ( بیدل) عیار امتحان هوش است همچو مخمل دام خواب دیگران خواب من است نحیر تم چه فسون داشت زبر تو نمک زدم بدامن خود دست وبافتم چنك دماغ ز مزمه بی نیازیست نازم که نادمید ز آهنك مازد آهنك نقاب بر زدن هم قیامت آرائیست فتاده در همه آفاق آتش سنك بغیر چاك کریبان کلی نزست اینجا درین چمن چه جنون کردشوخی رنگ چه ممکن است جهیدان ز با دفتنه آمودن فتاده باصف برکشته مژه جنگ حیات سود کفیل برون خرامی کار دل گرفته ما کرد اینقدر تنك درین ترانه که یاربث نوبهار توایم رسیده ایم بکلهای تهمت ننگ جهان و هم چه مقدار منفعل کند و پوست که جستجو کند آمنه صافی پشت علاج دوری غفلت نمید با بد راست نشسته ایم بمنزل هزار فرسنگ مدیده قابل دیدن تپاب حریف بیان نگاه ما بتجسم زبان ما بلنك کرامت دهیه جهد میک دامنت کرد چه دست ما همه شلت چه پای ما لتنك زبان آئینه پرداز میدهم ( بیدل ) بجار کرد سجا بر فضای رنگ بخوان نشسته بنا کرد بسیاذ است ز غیبی اگر هست سر خار است بساز دعایۀ ذوق فضولیم همه سر هوا طلبیم حباب دستار است عنان وحشت مجنون ما که میکرد ز فرق تا قدمم گردباد چین دارست بیاس راحت دل اینقدر زمشگرنم خیال آبلۀ ضبط عنان رفتار است بتحصل که دل احیاء معرفت دارد لب خوش چراغ مزار اطوار است غم تحیر حسن قبول باید خورد که هر که آینه پرداخت باب دیدار است بوادی که مرادان انتظار تو سوخت بجشم نقش قدم خاك نیز بیدار است نگاه اگر بخیال تو کردن افرازد مژه بلندی انگشتهای زنهار است وفا سفارکش ناموس نا توا لمیست بیای هرکه خورد سنك برسرم با راست کشیده سو هوس ریغ دشت و در ورنه ره که رفتم نپیموده است هموار است حیا کنید به پیری زوا نمود طرب سحر چو آینه کرد نفس شب تار است چه ممکن است زافسانه کی گذشتن ما که خوابنامه ضعیفم و سایه دیوار است بان کرانی دل ( بیدل ) از من مایوس صدا اکر همه کردد بلند کهسار است بدست و تیغ کسی خون من حنا بسته است نحیرنم که عجب تهمت بخدا بسته است زجیب ناز خطش سربرون نمی آرد ز بسکه عهد مخلو نکه حیا بسته است زد فضای تو غنچه کرد دلها را که حسنش از رنك کل بند بر قبا بسته است غبار من همه تن بال حسرت است اما لوی همان ره پرواز مدعا بسته است بوادی طلبت نارسانی عجزم به هر که رفته ز خود خویش را بپا بسته است امید هاست که جز سجده ام نظرماید کسی که عاصیت عجز بر کجیا بسته است تن از بساط حریرم چه گونه در طرف که دل بسلسله نقش بوریا بسته است نگاه حسرتم و نیست تاب پردازم که حیرت از مژمام بال رفضا بسته است گداخت حیرت نقاش رنك تصویرم که نقش هستی من بی نفس چرا بسته است مگر بآتش دلها لتجا بردجو سپند که بی زبانیم کارم بنا له و ابسته است چو شمع تا بنا هیچ جانیا سایم سرم بر یست که احرام نقش پابسته است مگر ززلف تو دارد طریق بست و کشاد که (بیدل) اینهمه مضمون دل کشا بسته است بر یکسم امروز کسی را خبرم نیست آتش بسر خاك که آیمم بسرم نیست وهم است بتومیدی حالم که رفیقان رفتند مجانیكه در آنجا کذرم نیست امکان فنا نشنود افسانه یأسم میسوزم و جو لشمم امید سحرم نیست حرف نفسی میشنوم لیك نه خاك آنجا همه که بودند نفسم را ببرم نیست چون کردن مینا چه کشم غیر نکوئی عالم همه تکلیف صداعست و درم نیست و هم است که کل کرده ام از ربه نیرنك چون چشم همین میرپد باله فرم نیست عایثه دهر غفلت من عرض تجمل نه بحر جز افتادن دلها نم نیست آگـر بـم از داغ محبت چه توان کرد شمعیکه تو افروخته در نظرم نیست
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء از کشمکش خدو نجیم غریبی دامان تو در دستم و دست دگرم نیست کویته دل گم شده پامال کرا میت فریاد در ان کوچه کسی را عسیم نیست در عالم عنقا همه عنقا صفتانند من هم پی خود میدوم اما اثرم نیست هر چند کنم دعوی خوننگه تحقیق چون حلقه بجز خانه بیرون درم نیست بی محرك مقصد چه خیال است رسیدن من خسم ولی دارم و دل دربرحرم نیست تمثال من این بود که چیدی نبودم از آئینه داران تکلف خجرم نیست ( بیدل ) چه بلا عاشق معدومی خویشم شبنم که گلی به ز پریدن ببرم نیست بر چهره آثار جهان رنك سبب نیست چون آتش یاقوت کاین داغ و تب نیست و همت که در شبنم و باش ریشه دویده است سر سبزی این مزرعه بی برك كنپ نیست چشمی بتأمل نکشوده است نگاهت رو شمع جهان کر عجیب نیست عجب نیست تا زنده امید غنا هرزه خیالیست این آمد و رفت نفست غیر طلب نیست شغل هوس خواجه دگر تا شود از مرك این حقه هنگامه مرجی است جرب نیست در هیچ صفت داد فضولی نتوان داد تادن هوس انشاست جهان جای طرب نیست دور است شکست دل از آرایش تعمیر این کارکه شیشه رنك است حلب نیست تسلیم وسر و برك فضولی چه جنون است گردیشه کند هانه اشتمال کشت ادب نیست کامل انیان قانع یکسجده جبین اند مشتاق زمین بوس هوس تشنه لب نیست بی باده دل از زنك طبیعت نتوان شست افسوس که در آبنها آب عنب نیست ( بیدل ) غم روز سیه از ما نتوان برد چین سحر اینجا شکن دامن شب نیست بر روی ما چو صبح ندر تنگی شکسته است کز وی ز دامن طیش دل ابسته است بی آفتاب وصل تو بخت سیاه ما مانند سایه آینه زنگ بسته است زاهد حذر زمجلس مستان که موج می صد توبه را بيك خم ابرو شکسته است در بزمگاه عشق هوس را مجال نیست تا شعله کرم جلوه شود دود جسته است در خلوتیکه حسن تو دارد غرور ناز حیرت زچشم آینه بیرون نشسته است او میدم ز درد سر آرزو رهانند آسوده ام که ریشه سازم گسسته است تا چند با درشتی عالم بساختن این باغ را اگر ثمری هست خسته است آزاد نیستی همه گیر بی نشان شوی عنقا هم از زبان خلایق نرسته است بالاف طاقت از مدد عجز میزنم پرواز ما چو رنگ ببال شکسته است آثار ظالم از اثر دستگاه اوست (بیدل) بخون نشان خنجر ز دسته است پر طپیدنهای دل هم دیده وا کرد نیست رقص بسمل عالمی دارد تماشا کردنیست بانخود آتش توان زد یاد لی باید گداخت کز دماغ عشق ماند اینقدرها کرد نیست از ورق گردانی شام و سحر غافل مباش زیر گردون آنچه امروز است فردا کرد نیست هر کف خاکی بجوش صد گداز آماده است یکغم اجزای این میخانه صهبا کرد نیست جانساخون گشت و خم نیا آب گردید و هنوز عشق میداند که ی دردیت پیدا ما کرد نیست حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودی يك قیامت از شکست رنگ برپا کردنیست بی نشانی میزند موج از طلسم کائنات گر همه رنگست هم پرواز عنقا کردنیست حیرتی مادرم خبر از پرده زنگار جسم شاید این آئینه دل باشد مصفا کرد نیست مشرب درد تو دارم سیر عالم کرده ام کرهمه یکقطره خونست دل جا کرد نیست اضطرابم در کره دارد کف خاکستری چون سپند از ناله ام سر مه انشا کردنیست قامت خم گشته میلوید آغوش فناست ناخن کل کرده ام این عقده هم وا کرد نیست شخص تصویرم ( بیدل ) از کلک مالپرس حرف ما با گفتنی و کار مانا کرد نیست بر فشان زین گلشن نيرنك ميبايد گذشت بوی گل میباید آمد رنك ميبايد گذشت زنده کی ساز و داهست از بم و زیرش مپرس نغمه را از خودبهر آهنك ميباید گذشت قطع شد راه جوانی کار با پیری فتاد بی شکست اما کنون از جنگ میباید گذشت ای غرور اندیش تمکین انفعال آماده باش چون صد ازین کوه پری سنك ميبايد گذشت عمر رفت و ما همان در سعی بردار دلیم آخر این آئینه را بازنگ میباید گذشت عالم امکان گذر گاهست اقامت گاه نیست خواه بر جا خفته خواهی لنک میباید گذشت منزل دوری ندارد شمع ليك از عاجزی تا زير پا رسد فرسنگ میباید گذشت از خرد چشم طریق رستن از آفت مدار گفت بی گفتی ز آب کنك ميبايد گذشت ناله در کوچهائی پستان افتاده ایم باهمه آزاده کیها تنك میباید گذشت وضع مجنونم اشارت میکند کای مخیر عیش عنقا است اندک از سنك ميباید گذشت کزر دنیا بکدیریم اوهام عقبی زهرنست تا کجاها از جهان ننگ میباید گذشت بر علائق بازدن زین کشتمار آسان مکیر يك شرر(بیدل) ز چندین سنك ميبايد گذشت غزلیکه ان بیدل باكثر ابرسوی جبار رحمانته برق آفت نامه درین شب طی اسرار داشت نعره منصور تا گردن فرازد دار داشت نغمه تار نفس بی مزده وصل نبود نبض دل تا میطپید آواز پای یار داشت دور باش منع دیدن پیش پیش جلوه است لن ترانی برق چندین شعله دیدار داشت کره پروازی ز هستی با عدم پیوسته است کاروان ما همین شور جرس دربار داشت چشم پوشیدیم یکسان شد بلند و پست دهر عالمی را شوخی نظاره نا هموار داشت کردلمباشد تغافل کشته جای شکوه نیست جلوه یکتائیش آئینها بسیار داشت چون حباب از نیستی چشمی بهم آورده ایم در خرابی خانه ما سایه دیوار داشت از مروت ضیعت گل را سبب فهمید نیست مر شد آن با شکا پاس آبروی خار داشت تا کشودم چشم کردم احرام از خود رفتنم شمع در تحريك مزکان شوخی رفتار داشت بالینم وصل او آمیخت گرد هستیم بوی پیراهن عبير طرفه در کار داشت دوش حیرانم خیالت در چه فکر افتاده بود از تحیر همين مویم گریبان زار داشت ناله تا کی بجدین خط ساغر ریشه کرد در گداز سبحه ما عالمی زنار داشت چون گل شميمیم (بیدل) بلبل باغ ادب غنچه آواز ما جمعیت منقار داشت برق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نیسواری بیش نیست آرزو های دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست چون شرار بيك نگاهی مس است و بس آینه اینجا دو بیاری بیش نیست لاله و گل ز غنی خیازه اند عیش این گلشن خماری بیش نیست تا بکی بازی بحسن عاریت ما و من آئینه داری بیش نیست میرود صبح و اشارت میکند کاین کلستان خنده واری بیش نیست ناشوی آگاه فرصت رفته است وعده وصل انتظاری بیش نیست دست از اسباب جهان بر داشتن سعی کمر مرد است کاری بیش نیست چون سحر نقدیکه در دامان تست کر بیفشانی غباری بیش نیست چند در بند نفس فرسودت محو آن دامی که تاری بیش نیست صد جهان معنی بلفظ ما کم است این نهابها آشکاری بیش نیست غوطه وهمیم در نه این محیط از تنك آبی کناری بیش نیست ای شرر از همرهان غافل مباش فرصت ما نیز باری بیش نیست (بیدل) این کم همتان پر غبط جاه فخرها دارند و عاری بیش نیست ون طریم عشرت بی برك و نوانیست چون آبله بالیدنم از تنك قبانیست در قافله بی جرس مقصد تسلیم بیطاقتی نبض طپد هرژه درائیست کر شور جنونیست که اسیران ادب را در دایره قفس حسرت یکناله رهاییست فرش در دل باش کزین کوشه الفت هم جا روی از آبله پا کف پاپست آرایش گل منت مشاطه ندارد بی ساختکبهای چمن حسن خدانیست خلوتکه وصل انجمن آرای دوئی نیست هشدار که اندیشه آغوش جه دانیسمت كرنك قبولی بدل از نقش تمناست کز خود همه آئینه شوی کار گدائیست ای خالک نشین کسب ادب مفت سفالت اندیشه چینی مکن این جلس خطائیست
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمة حرف التاء آنجا که گل حسن حیا پرور ناز است سیر چمن آینه هم دیده در از است فریاد که يك عمر غبار نفس ما زد بال و ندانست که پرواز کجا نیست کرسید به طاقت که بصحرای محبت در آبله پا داری و در ناله رسائیست اندیشه جن طرح کن سجدۀ شو قیست امروز ندانم کف پای که حنا نیست چون اشك من و دوش چکیدن چه توان کرد سرمایه اول قدم آبله پا نیست مجموعۀ امکان سخنی بیش ندارد (بیدل) مرواز راه که این ساز نوا نیست رك تپش من بساز بیخودی آماده است چون خط می بال پروازم ز موج باده است نقش بام ناتوانیهای من پوشیده نیست بیشتر از سایه اجزایم بخاك افتاده است عجزهم در عالم مشرب دلیل غالبیست پای خواب آلوده را دامان صحرا جاده است حیرت ما را تحريك مژه رخصت نداد نقطۀ شوخیم که رنك حسن را پر داده است نافه شد تا برك حسن اما تغافلها بجاست دور چشم هند و ز آن نوخط ماساده است کوهریم اما زپیچ و تاب دریا غافلیم جز بروی ما تغیر چشم ما نگشاده است میتوان در هستی ما فهم عرض نیستی شعله بی نخل نیستان نیست تاستاده است بیخرد ر کنج عدم هم خاك بر سر کرده ایم دست کرد ما ز دامانی جدا افتاده است قطرۀ آبیکه داری خون کن و کوهر مبند تهمت آزاد دائم طینت آزاده است عرض چندین امل میبالد از اندیشه ات شرم دار از لاف تجریدی که طبعت ساده است در کمین داغ دل چون شمع میسوزم نفس قرب منزل در خروجی و داع جاده است در خراپها بساط خواب نازی چیده ایم سایه گل کرده است تا دیوار ما افتاده است باشکست رنك (بیدل) کرده ام جولان عجز رفتن از خویشم قدم در هیچ جا نهاده است برگر تا بهه آن ترك تراکت مست نیست تازگی در خدمت موی میانش دست نیست بگذر از امید آگهی که در صحرای و هم چشم ما گردیکه خواهد تا ابد نشست نیست خاك بر سر کرد خلق را غرور بام و در نقش پاییست طاق این بنای پست نیست عبارۀ فکر حرص مضمونهای چندین آبله تا بد امان قناعت پای ما اشکت نیست شمع خاموشیم دیگر ناز رعنائی کر است عهد ما با نقش یاری کن که نا روز الست نیست قطره واری با درین در یا کشی سر بر کنار بابت چون موج کوهی دل بجهد بن شست نیست بیخنان از خجلت اظهار مطلب مرده ایم باید از حاکم لب سخنی که نتوان بست نیست با د چشم او خرا با ت جنون دیگر است شیشه بشکن ناتوانی نقش آن بد مست نیست هیچکس (بیدل) حریف طرف دامانش نشد شرم آن پای حنائی خالی را دست نیست برك و سازم جز هجوم گریه بیتاب نیست خانه چشمیکه من دارم نم از گرداب نیست رشتۀ قانون باسم از نوا هیچ مپرس در کسان علتی دارم که در مضراب نیست تابذوق کوهی مقصد توان زد چشمکی در محیط آرزو يك حلقۀ گرداب نیست دست و پا از آستین و دامن آسو دیم بیم مشرب دیوانگان زندانی آداب نیست در شبستان سیه بختی ز بس کم گفته ایم سایه ما نیز یار خاطر مهتاب نیست زاهد ا لاف محبت منزل هشیار باش زهر شمشیر است این خمیاره محراب نیست خار خار پوردید دلق فقر از دل برار آتش است ای خواجه این تبخال دستجاب نیست دیدها باز است و اسباب تماشا مغتنم ليك در ملك خرد جر جنس غفلت باب نیست ز اختلاط سفلت دونان کینه جولان میکند سنك و آهن کامبم تا بد شرر بیتاب نیست حال دل پرسیده بیطاقتی آماده باش شوخی افسانه ما دستگاه خواب نیست مدعا تحقیق و دل جنس امید آه از شعور ما چنان آئینه داریم کانجا باب نیست آنچه میکویند عنقا ای ز خود غافل توئی کر توانی یافت خود را مطلبی نایاب نیست شوخی تمثال هستی بر نتابد بیکرم آنقدر خاکم که در آینه من آب نیست (بیدل) آن برق نظرها آشیان در برده ماند غافلان کرم انتظار و محرمان را تاب نیست بروت بافتنت کر به شانی هوس است براش جبهه شدن بر کمانی هوس است بحرف صوف پلاسى نيابد از رویاه فسون فريفت افسانه خوانی هوس است ز آدمی چه معاش است هم چوالی خرس تلاش صوف و نمد زنده گانی هوس است بوهم وا مگزارد خرد زمام حواس رمسه بكرك سپردن شبانی هوس است چه لازم است بشیخی علاقة دستار خری بشاخ رساندن جوانی هوس است بدستگاه شتر مرغ انفعال مگش که خجلت همه بر بیفشانی هوس است غبار عبرت سر چنگ های خرس بگیر که ریش کاوی و این شانه زانی هوس است ز نازیانه وجوب آنچه مایه اثر است برای کون خران میهمانی هوس است تپیده است بدم لا مکی جنون هوس بدین مکان چقدر میز بانی هوس است بسحر پوچ ز اعجاز دم زدن ( بیدل) درین حیا کده کو ساله بانی هوس است بزخم هستی اکر شرم بخیه پردازیست همیش کن ای شرر تا نقد اینجه غمازیست بفرصت نفس چند محبت است انجا قماطیکه درین بزم با نله دمساز یست نه دی گذشت و نه فردا به پیش می آید تحیده من و ما تا قیامت آغازیست بقدر ساختگی نیست نقش عالم رنك شکست نیز درین کارخانه پردازیست چوشمع غیرت تسلیم هم جنون دارد تلاش ما همه تا نقش پا سر اندازیست ز وضع چرخ اقامت نمی توان فهمید دماغ بیضه عنقا همیشه پروازیست بحکم عجز سر از سجده برمکشی (بیدل) که کرد اگر و مد از خاك کردن افرازیست بزم امکان جز نیرو غفلت ادراك نيست گردو هم ما چر اذان کرده است افلاك نیست امتیاز آینه دار خوب وزشت افتاده است گر تفاوت منفصل کردد پلید و پاك نیست ما غنی در شارما گريك طرف مایل شود باده را رنك اثر جز در مزاج تاك نیست عشق دام صلح اندیشیده است اضداد را زهر در هم جا دکامش تخته شد ترياك نيست بس چه باشد دهرهر تیب جهات مختلف واین جهت های جنون. اکربيان چاك نیست شعله را جواله گفتن دام اشك کردن است صید این وادی اگر کسوظبیغة تاك نیست شوخی سودا شبیخون دماغ فطرت است ورنه صهبائیکه ما داریم جز در تاك نیست بزم پیری گرند هم نشته نما چنك اوست برق آه نا امیدی شوخی آهنك اوست دلو بو هشت نه که چرخ سغله فرصت دشمن است روز و شب يك جنبش مژگان چشم تنك اوست وادی عجزی بپای بیخودی طی کرده ام كز نفس تا ناله کشتن عرض صد فرسنگ اوست بیقرار شوقم ا چون موج نتوان دید سیل شورش در بای امکان يك شکست رنك اوست نسبت خاصیست محو شعله دیدار را حیرتی دارم که کر آینه کردم زنك اوست دل عبث در بند تمکین خون طاقت می خورد ای خوش آن مینا که پاد استقامت سنك اوست صاف دل هرگز غبار خویش نتناید بکس آنچه در آینه روشن نه بيني زنك اوست دوری و نزدیکی از زرو هم ساز دو نیست محر ودصل نیست انجا بر و قنيرنك اوست عضو عضوم را خیالش مسلخ دست آموز گرد کر کند پر واز رنگم چون حنا در چنك اوست نیست جای عشق (بیدل ) مسند فرزانگی این شهادت است کز داغ جنون اورنك اوست بزم تصور تو کدورت انال نیست یعنی چو مهر مك شب ما چراغ نیست سر کشته گان عشق قدر خط کشیده اند در کارگاه شعله حواله داغ نیست چیب من شكاف چه خلوت چه انجمن از هیچ کس بردل غبارت سراغ نیست گل در بزم و باده بساشی ولی چسود در مشرب خیال پرستان دماغ نیست تاد زده همین طپش ساز وصل کن ای غنچه قدس سروبرا فراغ نیست از برق و ساز عالم تحقیق مپرس مهر یست رنك میبرد و گل سباغ نیست (بیدل) جنون ما بنشاط جهان نساخت مهتاب پنبه دارد و منظور داغ نیست
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحیفه (٦٦) بزم گردون صبح خیز از گردمتاب من است نور این آئینه مینا زمیاب من است یکجهان ضبط نفس دارد بخود پیچیدنم رشتهٔ موهوم هستی کشتهٔ تاب من است تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده ام چشم پوشیدن صراط ازان خواب من است در خور وارستگی صد یکسر طراز مینهم بال پروازم چوقمری فرش سنجاب من است دو بموج چشمهٔ برق تجلیهای اوست طور اگر آتش فروزد کرم شب تاب من است از مزاج گوهرم شوخی نمی بالد خویش موج محوی شد بطوفان رود آب من است جوش دردی کو که آهنگ اثر پیدا کنم ریشهٔ قانون آهم پای مضراب من است محو شوقم از غم اسباب راحت فارغم صافی آئینهٔ حیرت شکر خواب من است می رود جذب خرامت چون غبار از جا مرا جلوه از چین عنان تو فلاب من است عمرها شد زین شبستان التمای میزنم هرکجا حيرانی گل کرد مهتاب من است هرطرف پر میزند نظاره حیرت خفته است عالم آئینه ام همواری اسباب من است از قماش خامشی ( بیدل ) دکانی چیده ام هرچه غیر از خود فروشیها بود ناب من است بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است چشم زخمی کر هجوم آرد دعای جوشن است سینه چاکان میکنند از یکدکر کسب نشاط از نسیم صبح شمع خانهٔ گل روشن است از حیا با چرپ طبعان برنیاید هیچکس آب در هر جا که دیدم زیر دست روغن است پیشکاران عجوز دهر یکسر غالب اند آن که از میدان مردی باج میگیرد زن است اینقدر اسباب اوهامیکه برهم چیده ایم تا نفس بر خویش جنبید داست گرد دامن است از نفس باید سراغ وحشت هستی گرفت شعله ها را دود پیش آهنگ ساز رفتن است تابخوانی داز تاریکی نیفزاید صلال در شبستان سویدا شمع دائم روشن است شیوهٔ بیگانگی زین پیش نتوان بردنش با خود است آنجلوه تا تاریکه کوئی با من است کوشش تسلیم هم محمل نجاتی میکشد شمع مارا پای جولان سر براه افکندن است آتش کارت نخواهد آ نقد ر گرمی فروخت ای توهم خانه و سر کی خس دامن است تا توانی ناله کن ( بیدل ) که در کیش جنون خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است بسکه اجزایم چین پروردهٔ نیرنگ اوست گر همه خونم بجوش شوخی آید رنگ اوست کوه تمکینش بود هرجا بساط آرای ناز نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنك اوست جوهر آئینهٔ وحدت برواست از عرض هر قدر صافی تصور کرده باشی زنك اوست عشق آزاد است اما در طلسم ما و من آمد و رفت نفس تعویذ حصر تنك اوست بی محبت زنده گانی نیست جز ننك عدم خاک کی بفرق آن سازیکه بی آهنگ اوست جذبهٔ عشقت شرار از سنك میآرد برون من باین وحشت تر از خود برنیایم ننک اوست عمرها شد حیرت از خویشم بخیالی میبرد آه از ان رهرو که منزل جاده و فرسنگ اوست حسن از تنک ظرفی با جلوه میبندد صلح خلوت آئینهٔ ما عرصه گاه جنك اوست بردم افسون بی دردی مخوان ای عافیت شیشه دارم که پادزهرش سنك اوست کیست زین گلشن برنگ و بوی معنی وارسد غنچه هم ( بیدل ) تبسم دیچه گل در جنك اوست بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت رنك امروزی چین چون باده از پیمانه ریخت حسرت وصل تو پرد آسایش از بنیاد دل پرتو شمعت شبیخون درین ویرانه ریخت فکر زلفت سینه چا کانرا ز بس پیچیده است میتوان از قالب این قوم خشت شانه ریخت ناله سحر موج می شد از طپیدنهای دل چشم مست خون این بسمل عجب مستانه ریخت کز غبار خاطر شمعی نباشد دل در تظلم میتوان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت عالمیرا سر گذشت رفتگان از کار برد رنك خواب محفل ما بیشتر افسانه ریخت گرد وحشت زین بیابان مدتی کم گشته بود کردباد امروز رنگ صورت دیوانه ریخت طالم از بیدستگاهی نیست بی تمهید ظالم در حقیقت اره شد شیراست چون دندانه ریخت سخت بی بر جاست دور نشئه مخموريم چون کام باید از خمیازه رنگ خانه ریخت هرکجا ( بیدل ) مکافات عمل گل میکند دیدهٔ دام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت بسکه امشب بینوام سامان افسانا تش است گر همه اشکم فشانم تا ثریا آتش است شوخی آهم بدل سرمایهٔ آ رام نیست سوختن صبر است زین را که مینا آتش است همچو خورشید از غریب اعتبار ما مپرس چشمهٔ مارا اگر آبرست پیدا آتش است پلتو چون شمعیکه افروزند بر اوج مزار خاک بر سر کرده ایم و برسر ما آتش است جوهر طویست از هر جز وسفلی موج زن سنك هم با آن زمین گیری سراپا آتش است شاخ از کلین جدا مصروف کلخن میشود زنده گی در دوستان عیش است و تنها آتش است روسیاهی ماند هرجا رفت رنك اعتبار در حقیقت حاصل این آبرو ها آتش است با دو عالم آرزو نتوان حریف وصل شد مایه ای خاردخس بردیم کانجا آتش است نیست سامان دماغ هیچکس جز سوختن ماهی سر گرم سودائیم و سودا آتش است نشئهٔ صهبا نمی ارزد بتشويش خمار در گذر امروز از آبی که فردا آتش است گریه کر شد پی اثر از نالهٔ ما کن حذر آب ما خون گشت اما آتش ما آتش است نیست جز رقص سپند آینه دار وجد خلق نیک( بیدل) کاسه میفهمد که دنیا آتش است بسکه این گلشن افسرده کدورت رنك است نفس غنچه ز آئینهٔ شبنم زنك است از تماشا که حیرت نتوان غافل برد بزم بی رنگی آئینه سرا پا رنك است در مشرب زترو از قید مذاهب بکریز عافیت نیست در ان بزم که سازش جنك است هرطرف موج خیالیت بطوفان همدوش کشتی سبز فلك عمر لجهٔ آب بنك است کعبهٔ هر ذره دومیای طلب نتوان بود سر ما سجده فروش کف پای لنك است نفس کینه دهد مهر بطبع ظالم آتش است آنهمه آبی که نهان در سنک است دوری دامن وصل است بخود پیچیدن غنچه کرواشود از خویش کشد در چنك است طلیسم تا سر کویشو ببیم و از آئینه آب خود را چوبکاش برساند رنك است وحشتم در قفس ناله پر افشانی نیست ساز پروانهٔ این بزم شرر آهنك است بسکه چون رنك زشوفت همه تن پروازیم خون مارا دم بسمل زچکیدن تنك است مفت آن قطره کزین بحر تسلی نخريد بی طپیدن دو جهان بر كهر ما تنك است از قدم نیست جداعشرت مجنون (بیدل) شور زنجیر تو اسنج هزار آهنك است بسکه برق پاس بینام من ناکام سوخت میتوان از آتش سنگ نكینم نام سوخت الفت فقیر از هوسهای غنایم باز داشت خاک این ویرانه در مغزم هوای بام سوخت شمع بيمواله نك آلود بیجا گشته نشد کرد خود گردیدم و صد جا متاحر ام سوخت داغ سودای گرفتاری بعشقی دیگر است عالمی در بال طاوسم بذوق دام سوخت کاش از اول محرم اسرار مطلب میشدم در خراج ناله ام سعی اثر بدنام سوخت چشم محروم از نگاهم محو پاس است و بس داغ یعقوبی مرا در پردهٔ بادام سوخت هر زمانم پای جولان هوس از حد گذشت بعد از ین همچون نفس میبایدم نا کام سوخت وحشت عمر از نواهای ازل یارم نداد گرمی رفتار قاصد جوهر پیغاء سوخت صبحد مخسا داغ شد از عجز پرواز نفس آتش نومیدی این شعله مارا خام سوخت ای شرار سنگت جهدی کن ز افسردن برا بیش ازین نتوان ب داغ منت آرام سوخت کرد نومیدی علاج چشم پرخم هستم عطسهٔ صبحم سپندی در دماغ شام سوخت (بیدل) از مشت شرار ما بعیرت چشمکیست یعنی آثاریکه ما داریم بی انجام سوخت
صحیفه 67 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء بسکه بی قدری دلیل دستگاه عالم است چون پر طاوس يك عالم نگین بی خاتم است هر دو عالم در غبار وهم طوفان میکند از گهر تا بحر در حاوانکاوش نم است کز حیا ورزد هوس آئینه دار آبروست چون هوا از هرزه گردی منفعل شد شبنم است پیش از آفت مفت تدبیر آدم میکنند خون زخم را چکیدن انفعال مرهم است پیر گردیدی و شوخی بکسر موکم نشد پیکر خم گشته ات همچون ابروی خم است شعله ما را همین دود دماغ آواره کرد بر سر اسباب رعنائی الم را پرچم است آب گردیدن ز مابین انفعالی ها نبرد طبع ما را چون کددر شیشه رنگش کم است سعی آبی از عرق میرزد اما سود نیست چون نفس در سوختنها آتش ما مبهم است بی وجود ما همین هستی عدم خواهد شدن تا درین آئینه پیدائیم عالم عالم است از تعلق یکسر مو قطع نمودیم حیف تیغ تسلیمی که ما داریم بر لا مك دم است (بیدل) از عجز و غرور فقر و جاه مأیوس ناقض بانیست زین آهنگ سازد وبم است بسکه حرف مدعا نازك رقم افتاده است تا ده ام چون حیرت آئینه یکسر ساده است طینت عاشق نگردد از شفق بافصال کرده بر خاك حرق بر زبان افتاده است نشئه دارد دماغ بیقراریهای من پیچ و تاب بخود ان مجرنك موج باده است کرده ام شوقم و همزیست در دشت جنون خیمه ام چون چرخ بر سر گشتگی استاد است آه و طرف نمی بندم باقات نگاه دل بی دماغیهای شوقم سر بصحرا داده است زینت ظاهر غبار معنی اسرار ماست شیشه رنگین حجاب آب و رنگ باده است در طلب باید گذشت از هر چه می آید به پیش کز همه سر منزل مقصود باشد جاده است گر بود تسلیم سر مشق حیات چون غبار دامن هر کس که می آری بکف سجاده است وضع محویت تماشا خانه نيرتك کیست يك جهان آئینه ام تا حیرتم رو داده است برق جولان آه (بیدل) با پر و بال است و بس الخذر ای مدعی این دود آتش زاده است بسکه دارم غنچه سان شوق تو پنهان زیر پوست رنگ خونم نیست بی چاک گریبان زیر پوست در جگر هر قطره خونم شرار دیگر است کرده ام از شعله شوقت چراغان زیر پوست میپردم چون لاشه مژگان خاری تر کنم در رهت تا چند دردم چشم گریان زیر پوست در هوای نشتر مژگان خواب آلوده موج خونم شد رك خواب پریشان زیر پوست عاشقان در حسرت دیدار سامان کرده اند پرده چشمی که دارد شور طوفان زیر پوست از لب خاموش نتواند حریف راز عشق چند دارد این حباب پوچ افغان زیر پوست شمع راکی پرده فانوس حایل میشود مغز کرم ماست از شوخی نمایان زیر پوست چون حباب از پیکر حیرت سرشتم عیب نیست نقش مانی دردم پنهان است پنهان زیر پوست از تماشای دل صد پاره ام غافل مباش برگ برگ این چمن دارد گلستان زیر پوست تا ابد در عالم صورت مقید کرده اند زندگی در کسوت نبض است نالان زیر پوست قطره اشکی بیفرد شد ظاهرم و رنه نیست غیر مشت خون چه انسان و چه حیوان زیر پوست عیب ما بی پرده است از کسوت افلاس ما نیست پنهان استخوان ناتوانان زیر پوست ایمن از حرف لباس خلق نتوان زیستن بیشتر خونهای فاسد راست جولان زیر پوست خرقه براهل حسد آئینه رسوائیست کی تواند گشت (بیدل) مار پنهان زیر پوست بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است هر کرا رنگی بگردد لغزش مستانه است اهل معنی از حوادث دست خواب راحت اند شور موج بحر در کوش صدف افسانه است تهمت الفت بنقش کارگاه دل مبند آشنای عالم آئینه بر بیگانه است در دماغ هر دو عالم سوختن پر میزند شمع این ویرانها خاکستر پروانه است محو زنجیر نفس بودن دلیل هوش نیست هر که می بینی بقید زنده گی دیوانه است صافی دل زنگ محب از طینت زاهد نبرد از برای خود پرست آئینه هم بتخانه است در خراب آباد امکان گردی از معموره نیست نوحه کی بر دل که این ویرانه هم ویرانه است از نفس یکسر طپشهای دلم باید شمرد سبحه دارم که سر تا پای او یکدانه است گز بخود دستی فشانم فارغ از آرایشم همچو گیسوی بتان در آستینم شانه است (بیدل) امشب گرد دل میگردد از خود رفتنی پر فشانیهای رنگ این شمع را پروانه است بسکه دشت از نقش پای لیلی ما پر گل است گردباد از شور مجنون آشیان بلبل است حسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان سرو مینا جلوه را کوکوی قمری قلقل است بسکه مضمون نزاکت صرف سر تا پای اوست کز کف دستش خطی دارد رك و ك كل است در خرامش زخم عرض رونق دل دیده ام چشمه آئینه را جوهر هجوم سنبل است نیست کافت تن بتشریف قناعت داده را غنچه را صد پیرهن بالیدن از يك شبر گل است آدمی را ولباس صوف و اطلس فخر نیست دیده بانی این لباس اکثر سنور از اجل است همچو قمری سرو هم از بند هم آزاد نیست حسن و عشق اینجا نیاز عجز و بر کردن غل است باید خم گشته از هستی توان آسان گذشت کشتیم کز وار کون گردیدرین در یاپل است بعد مردن هم نیم بیدستگاه میکشی هر کف خاك من از نقش قدم جام مل است ( بیدل) از خلق ابد خوبان چمن صیاد دل شاهد گل را فغان آشفتن بوی گل است بسکه راز عجز ما بالید پنهان زیر پوست یکقلم چون آبله کشتیم عریان زیر پوست گز شکست رنگ ما دیدی ز حال ما مپرس نامه مجنون ندارد غیر عنوان زیر پوست نیست ممکن از لباس و هم بیرون آمدن زنده کانی عالمی را کرد زندان زیر پوست تا نگردد قاتل ما جز بکنجینی سحر همچو گل خون مجل کردیم سامان زیر پوست نالهها در پرده ساز جنون دزدیده ایم خفته شیر بیشه ما را نیستان زیر پوست جیب ما چون غنچه آخر بال صحرا میکشد بر سر ما سایه افکنده است دامان زیر پوست خلوت راز است چشمی کز تماشا دوختیم عین یوسف شد نگاه پیر کنعان زیر پوست از نقاب غنچه رنگ شور بلبل میچکد شیشه دارد خون تپش هم پرستان زیر پوست ساز هستی پرده دار شوخی درد است و بس هر که بینی ناله کرده است پنهان زیر پوست همچو تارم عقده از کار دل تا وا شود سرخ کردم همچون می دندان زیر پوست گفتم آلهای امکان زیر گردونست و اس زنده گی نالید و گفت این جمله طوفان زیر پوست بسکه مردم جلس ایثار از نظر پوشیده اند در هم ماهیست اینجا همچو همیان زیر پوست عضو عضوم حسرت دیدار می آرد ببار نخل بادامم سرا پا چشم حیران زیر پوست هیچکس آتش نرد بر صفحه یخساحمر ور نه من هم داشتم (بیدل) چراغان زیر پوست بسکه ساز این بساط آشفتنکیهای دل است بی شکست شیشه امید چراغان مشکلست صید مجنون طینتان بی دام الفت مشکلست هر که بیمار محبت گشت سر تا پادل است چشم وا کردن کفیل فرصت نظاره نیست برتو این شمع آغوش وداع محفل است وحدت و کثرت دوچشم درمانده آغوش هم اند کاروان روزوشب بر اند دل هم منزل است در غبار بیدلان دام نزاکت چیده اند کیست دریابد که لیلی پرده دار محمل است دیده تنها کاسه در یوزه دیدار نیست از طپش در هر بن مویم هجوم سایل است دانه مجنون سرشت مزرع رسوائیم ریشه ام گل کردن چاك گریبان دل است حسرت آئینه با شوخی نمیگردد بدل بیخودیها جلوه او تکلیف هوشم مشکلست هیچ موجودی بفرض شوق ناقص جلوه نیست ذره هم در رقص موهو میکه دارد کاملست بسکه هم عضوم از پرورده بیداد اوست رنگ اگر در خون من یابد حنای قاتل است غرفه صد کلفتم از عجز من غافل مباش هر نفس کز سینه ام سر میکشد دست دل است عرض نيرنك طپشهای عیانم کزار نیست اشك هم مژگان زدنها را نگه دیگر بسمل است تا به بیدردی توانی ساختی آسوده زیست ( بیدل ) از الفت تبرا کن که الفت قاتل است
سفینه ۶۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء بسکه سودایوام سرتاپا زنجیر پاست حتی ای ناله نامدار تصالی بکسلیم مایگی و حال اسیر ساده کیهای دلم از شکست دل چه میپرسی که مجنون مرا نافس ماقیست باید با علایق ساختن آنقدر وسعت مچین کز خویش نتوانی گذشت آشیان ساز تماشا خانه پیرانیم موی سر چون دود شمع جمع مازنجیر پاست یعنی از خود میروم و رهنما زنجیر پاست عکس را در آینه موج صفا زنجیر پاست نقش پاهم ناله فرسود است تا زنجیر پاست خضر را هم الفت آب بقا زنجیر پاست ای هوس پیرایه دامان رسا زنجیر پاست شبنم ما را همان طبع هوا زنجیر پاست اشکم در جلوۀ پیچیده ام عالم تسخیر الفت هم تماشا کرده ئیست کو حریفی تاز افغانم در از خود یک قدم پامه آزادی از جیب تعقلق رسته ایم پیشتر در طبع پیران آشیان دارد امیل غافل از قید هوس دارد بجا اقدر منت اینقدر بی اختیار از اختیار افتاده ایم یاد آن گل شبنم شوق مرا زنجیر پاست جلوه اش را حلقهای چشم ما زنجیر پاست چون سپند انجا همین ضبط صدا زنجیر پاست سرو را سر رشته نشوونما زنجیر پاست حرص سودا پیشه را قددوتا زنجیر پاست اندگی رنجیر تا پئی چندا زنجیر پاست دست ما بر دست ما سگ است و با زنجیر پاست (بیدل) از کیفیت ذوق گرفتاری مپرس من سری دزدیدمام در هر یک زنجیر پاست بسکه مشتاقرا بقدر میکنها آبروست از شکست دل بجای نازکی خوابیده ایم در دل هر ذره چون خورشید طوفان کرده ایم جیب هستی چون سحر نازکگر جانست و بس چون نگین از معنی تحقیق خود آگه نیم تا نفود جذبه نفس صدر نك حسرت میکشم مغزنیلو بگر دون هم که رو د شبن موست زیر آواز چینی سایه دیوار موست هر کجا آئینه باشد ناممار و روست رشته آمال ما پیوسته در بند رفوست اینقدر دانم که نقش جبهۀ من نام اوست در کف اندیشه جسم ناتوانم كلك موست هر دل کوغم نکردد آب پیکانت و بس رقمی آید بجز هیچ از معمای حباب ما جزای عرض ما نشنیده میباید شنید بسکه در راحت غم طراز خجالت میرودیم برق جوشیده است هر جا گریه سر کرده ام چون کهر مخزن فروش سحف جایهایم هستری کز شور سودا نشه فیض رد کدوست لفظ ما کز واشکافی معنی حرف مکوست گفتگوی ناتوانان کاوش گفتگوست کر ز خلاد تا نیم آب روارد و ضوست نا کمان خا ک بازی طفل اشکم شعله خوست همچو دریا در خروعرص کنارم آبروست فکر نازك کشت (بیدل) مانع آسایشم در بساط دیده ایجاد ویرباش خواب موست مضامین باید مراغ من زخامشی گرفت دوستانرا ما و تو افکند دور از یکدگر الفت دلها فشار توام بادام داشت دانشم نامی درین یاران فراموشی گرفت این غبار آخر سر راهی بهم جوشی گرفت عبرت انجا باج ننگی از هم آغوشی گرفت پرده ناموس هستی بود آغوش کفن کر باین آهنگ جوشد نغمه ساز وفاق در شگفت از دشت استغنا غبار رفته ام از نفس آئینه تنك آمد نمد پوشی گرفت صور خواهد چون طنین پشه در گوشی گرفت از که پرسم دامن نازی که پپوشی گرفت شکر کن (بیدل) که در طوفان نیرنگ شعور عالمی شد غرق ودست ما قدح نوشی گرفت بدر مرگم شام نومیدی سحر آورده است طاقتی کو تا توان کشتن حریف بار درد زین قلمرو چون سحر پیش از دمیدن رفته ایم صد چمن عشرت تماشا طپیدن بسته ایم شد جهت یکصید تسلیم دل بی آرزوست خاک کردنید غباری در نظر آورده است کوه هم نالاله بر دارد کمر آورده است اینقدرها هم نفس از ما خبر آورده است حلقه دام که ما را در نظر آورده است ضبط آغوشم جهانی را ببر آورده است در محبت آرزوی بستر و بالین کجاست گفتی چشمم که حیرت بادمان شوق اوست جوش ردی کو که مژگان هم نمی پیدا کند ابتدا و انتها در سوختن کم کرده ایم شور اشکم (بیدل) از طرز کلامش آزاید چشم عاشق جای مژگان نیشتر آورده است یا نخود چند محیطی از گهر آورده است کوکب مفقو د خونی تا جکر آورده است هم چه دارد شمع از هستی بسر آورده است بهر این طفلان تپش گوئی شکر آورده است شکر دل نام از ربط قیل و قال کذشت بیمار پاس ز سامانی بی نیازیها طریق فقر جنون تازی دکر دارد ز هیچ جلوه تحقیق چشم نگشودیم بعالمیکه ز پرواز کار نكشايد چان نفس کنم آئینه در خیال کذشت چه مایه داشت که بالیدن از نهال گذشت دلیل حاجت و می باید از سوال گذشت شهود آینه در عالم مثال گذشت توان چو رنك بیسی شکست بال گذشت کجاست تاب زخود رفتنی که چون یاقوت طی بدوش ادب بندی سپر مخنث کن عرق زجبهۀ ما بی نقا نشد زایل خاش توانی موج نگاهم از لب یار بفکر نسبة موهوم نقد تمیز نماند بعرض کردن رنگم هزار سال کذشت ز آسمان جبسین نردبان هلال گذشت فغان که عمر چو شبنم با نفعال گذشت اشارتیست که بتوانی ازین زلال کذشت مپرس در غم مستقبل چه حال کذشت دلم خجالت زین طرقی آب شد ( بیدل ) بیاد باده ترپیها ازین سفال گذشت بگزاریکه حیرت بی نقاب است جنون ساغردست نرگس کیست که دارد جوهر عرض اقامت درین دنیا چه درباید چه محمل طرب خواهی دل از مطلب پرداز نظر را کرده محو ادب باش نکه باید بچشم بسته خواند خزان در برك ریز آفتاب است گریبان چاکیم موج شرابست فلك تا ماه نو پا در رکابست همین وضع ملایم فرش خوابست کشان چون نشته گردد ماهتابست سوال جلوه حیراتی جوابست کز این خط نقطه کردن انتخابست ز شرم پاکیزگی گل کردن حسن زدود سینه ام دریاب کامشب تو هم مرده کامت ور نه بچشم خلق بی لاحول مكذر روای سایه در خورشید کم شو چوسو بگسلدنی میز نفس کن خیال اندیش دیداریم ( بیدل ) چوشبنم صد هزار آئینه آبست نفس ناله و پر مرغ کبابست چو یاقوت آتش و آبم سرابست نظر ها بدقلق مد شهابست سیاهی کردن داغ حجابست همین سطر از پریشانی کتابست شب ما دلنشنین آفتابست محفلی که دل آئینه رضا طلبست بی زخم نکشیدیم عذر حوصله چند اسیر محنت سیه پیکر بکه من دارم خیال محمل تهمت بدوش سر بچه میند عروج و هم ازین بیشتر چه می باشد دلیل جوش هوسهاست الفت دنیا نفس درازی اظهار پای بی ادبست نمک شرابی ما جرم شیشه حلبست چو صفت که دهم عرض آه نیم شبست دم غزال تو وحشت غبار بی سببست که مرده ایم و نفس غره سحر لقبست عجوز اگر خوشت آید زعلت عنبست خروش انطش ما نتیجه طلب است کمیبگه بخت سیه سایه ریرش افکند بسالیکه نگاه توانست طوفانست دل مقابل و ائینه عرض یکتائی نه حریف مذلت دل از هوس پرداز بترس دل مجمعی داشتم چه چاره کنم و گرنه وادی الفت سراب تشنه لبست اگر بصبح زند غوط آه نیم شبست ز خویش رفتن ماموج بادۀ عنبست ثبوت وحدت و آئینه خانه بوالعجبست که آرد عرق شرم آرزو طلبست که مدعا ز نفس نابیان شود مخبست زرور باش غرور لفاظش ( بیدل ) من و دلیکه امیدش خروش زیر لی است
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء بنده کی با معرفت خاص حضور آدمست آه از ان دلها جدا کردیم و نشناختم داغ زد و وا تاش بستر و در دیده اشك سوختی منت گذار جلوه فرمایان مباد آتشی کو کز چراغ خاكشم گیرد خبر خلق در موت و حیات از صوف و اطلس با کفن ورنه ابنای دد و طدچون ما یکسر همست چونگهر غلطیدن اشکم ز درد بی پیست شمع را در انجمن بودن چه جای خرمیست جز بعینایم بهر جا بیغشای مرهمیست خام سوز داغ دل را سوختن هم مرهمیست هر چه پوشد زین سیاهی وسفیدی ماتمست با سجودت از ازل پیشانیم را توا مست فرصتم خاکی ز پی آبی کند رنج نفس حاصل اشغال محفل دوش پرسیدم زشمع یاد و عالم آشنا طالم است یکسر ز بسش جز بهر چیدن کسی را با تصرف کار نیست تا ابد فولادست (بیدل) نغمه ساز حیرتمان دوری اندیشیدم زان آستان نا محرمیست ساز قلیانی که دارد مجلس پیری دمیست گفت افزون نفس میسوزد و قسمت کمیست پیش ازین هستی فناها داشت اکنون هم عدمست گندم انبار است هر سو لیك خط آدمیست اوج اقبال و حصیص فقر زیری و بمیست طوق گردن همچو قمری خط جام لباس است يك نفس مقدار در آئینه دل تجلی است کوهن ما را کنار عافیت در دامن است بهر ضبطت گر نباشد حاجت استطناس است مویی در چون کاسه چینی شکست ناماس است شمع داغ آرایش دل نیست مجنون مرا می پرستان فارغ اند از عرض اسباب کمال عرض هستی توأمان حجلت کذابمال ناز داغ نیرنگم بآب آتش دیگر گراست یکشرر برق جنون کار دو عالم میکند جوهر آئینه ایندشت نقش پا بس است موج صهبا جوهر آئینه مینا بس است گرد پروازت همان در بیضه عنقا بس است دوزخ امروز ما اندیشه فردا بس است انتقام از هر چه خواهی آتش سودا بس است بی سر ی که هنگامه عشرت پرستی پاس است کر بساط راحت جاوید باید چیده اند هرزه زین طوفان روی آب نتوان آمدن در بساط دهر کم فرصت چه در دارد کسی حاجت سنک حوادث نیست در آزار ما کز نباشد ساز گل کشت جنن (بیدل) چه غم بادبان کشتی من دامن صحرا بس است بهار آئینه رنک نه باشد صرف تمثیلت خجالت در مزاج بوی گل می پرور دشمم نمی چیند بيك در با عرق جز شرم همواری وقار برخط عهدت کرم فرما چو جهدت شکفتن فرش گلزار یکه بوسه پای در تکلیت بآن طرز سحن یعنی نسیم برك تسريفت تپیدنهای موج گوهر از روی برجیلت ترحم پشنده کیفت مروت امت دیفت هر نفساز حیا از جبهه ات ناز دگر دارد چه امکانست همسنک ترازوی تو گردیدن تحیر صید مژکان هم بهشتی در نظر دارد زیار نگاه یکتائیست الفتخانه دلها به شبنم داده خورشیدی گهر پرداز پرویت مگر کوه وقار آینه پردازد ز تکلیفت زير بال طاؤس است دل در چنگ شاهیفت نگردد غافل از آئینه یارب چشم حق بینت پنج حسرت (بیدل) که دارد کار خود کامی شکر هم میخورد آب از تبسمهای شیرینت بهر استقبال نازش هر که کامی پیش رفت نالد میبایدش چون بوی گل از خویش رفت خاك کویش بسکه سامان بخش اقبال غناست شاه برمیگردد آنجا گر همه درویش رفت نخل نادالی بهیچز ریشه مینماید غنچه دستگاه نازشد هر کس نیاز اندیش رفت بیا ای جام و مینای طرب غش كلف بینت شکوه جلوه ات جز در فضای دل نمیگنجد توان در موج ساغر غوطه زد از نقش پیشانی مروت صرف الفت کن که مابین خدا داند هوا خواه تو اکسیر سعادت در بغل دارد خرام موج میمخمور طرز امد جوینت جهان پر گرددار آئینه تا خالی شود جایت بستی کردهند فرمان نکه در قلب جابنت ادب تعمیر بنیادت حيا آثار سیمایت نفس بود م سحر گل کردم از فیض دعاهایت طبی در سایه تختین احسان خلوت سینت برآ سالمت أکرتوفیق بخشد نور پیدائی فروغ شمع هم مشکل تواند رنگ کو ماندن نظر اندیشی و هم دماغ الم میسوزد تپى از سجده شوقت سر موئی نمی یا بم نکه دزدیده شبم پرور باغ تماشایت تماشای بهشت از کوشه چشم تمنایت در آن محفل که منع دور ساغر باشد ایمایت ملی آئینه سازم کز تو ریزم رشك همتایت سراپا در جبین می غلطمم از یاد سرپایت ازو محمودیای (بیدل) است امید آن دارد که ماند دین و دنیا در پناه دین و دنیایت بی ادب بنیاد هستی عافیت دربار نیست حرص خلق رادرین محمل مجموری گداخت سخنی دل ناله را سنک ره آواره کیست غفلت عام فزون از سر گذشت رفتگان مدت چشم تأمت سير اين چمن اما چه سود چون نفس یکسر وطن آواره نومیدیم غیر ضبط خود شکست موج را معمار نیست غير چشم سیر میابی هیچکس درشار نیست رشته نامناصب کر نیاند در هن هموار نیست هیچکا افسانه باشد هیچکس بیدار نیست اینقدر رنگی که میبالد کم از دیوار نیست گرهمه دل جای ماند که ما را بار نیست هر کجا اجزای دودجمعست در شمع دوده است حسن و عشق آیینه شهرت گرفت از اتفاق تماشا ما را همین کار ظن باید کشید ناتوان از صورت انجام خود و اقفت شدن اشك ما را پاس ناموس ضعیفی داغ کرد نی توان (بیدل) حریف چاك رسوائی شدن خود فروشان عرق آئینه دز بازار نیست تانیباشد از دو سر محکم صدا در کار نیست شمع یکره فارغ از وا کردن زنگار نیست باو جود نقش پا آئینه در کار نیست ورنه مژگان را بچیبد دامن آنمقدار نیست چون سحربیر اهن مايك كريمان تار نیست بیا که آتش کیفیت هوا نیز است غبار هستی من عمرهاست رفته بیاد کدامشم طپيها بجستجوی مراد رفیقی خاك دل انداز ناله داریم چه گونه تلخ نگردد کام جان من عيش دو اسبه میرو از عرصه گاه امیدم حمین رنگ گل و لاله مدنی انگیزاست هنوز توسن ناز تو گرم مهمیز است هوای وادی امید آتش آمیز است چو غنچه تنك مشو صبح خامش خیز است که شربت لب شیرین بکام پرویزاست اگر غلط نکنم تخت میر شبدیزاست یکلانمیکه نگاهت فشاند دامن ناز نسیم زلف توصبحی گذشت از بن کاین چونزا هد آنهه مشوان بدر د تقوی مرد گداخت مهره بن صفحه بر نمی افشان رفت مبوم غبار هوایی سرم تماشا گهی ست خمار چشم که کردهاست مته ( بیدل) چو لاله دیده نرگس سرمه لبریز است هنوز سلسله موج گل جنون خیز است اگر نه طبع سلیمی چه جای پرهیز است که سینه نسخه و یز زن شرر بیز است که یاد حلقه دزدل از دل آویز است که تیغ شعله از خویش رفتنم نیز است بیا که هیچ بهاری بحسرت ما نیست زما ومن بسكوت ای حباب قانع باش چو موج اگر بشکستی رسی عیبت دان اگر زوهم رهایی چه روح دکو گرداب ازینمید مکش نع رنجانیم از خویش شکته رنگی امید بی تماشا نیست که غیر ضبط نفس نام این معما نیست درین محیط که جز دست عجز بالا نیست جهان بخویش فرو رفته است دریا نیست دلیل مقصد ما سر گذشتگان پانیست غبار پر زدن ناله وسعی دارم ند مجنون بشتراست صحرا نیست نا مواء که تمثال هستی امکان بدون آئینه احتیاج پیدا نیست بهر چه مینگری وقتمان بی رنگیست که گفته است جهان آشیان عنقا نیست حباب هیچکنی تا کحا توان دادن بقا کدام چه هستی فاهم از ما نیست بهر زهاله مینشان در بن چمن (بیدل) که هر طرف نگری جزدر قفس وا نیست بشتابی عشق از پهنه نیرنك هوس ریخت از تاب و تب حسرت دیدار میومید روشن گر جمعیت دل جهد خموشی است عنقا پری افشاند که طوفان مگس ریخت در دیده چو شمع مکهی بز زدو حس ریخت نتوان چو حباب آینه بی ضبط نفس ریخت مستفنى گشت چمن و سیر بهارم از یکدم نفس صبح هم ایجاد شفق کرد دنباله رو قافله مینای رحیلم نی لك و پربها جند ر گل قفس ریخت هستی دم تیغیست که خون همه کس ریخت این باده جنون داشت که در جام جرس ریخت ( بیدل ) ز فضولی همه بی نغمت غیریم آب رخ این مائده ما سیر وعدس ریخت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه بیتو او جای نگه دیمنی مژگان هست بسکه پرواز ز سعی طلبم مانع پست نا کجا زیر فلک داغ طلبتل بردن غنچه این چمن الفت دلتنگی چند نخل پرواز شکوفه است امید ثمرش جسم آن کو که برویت مژۀ باز کنیم کژ تآمل قفس بیضۀ طاؤس شود معنی از ساز طرب درد جراغان هست بال اگر سوخت تپش شوق پر افشان هست تیری کج در آبله ام که مبهان هست ای جن محو کمال سر گریبان هست دست آماده کن ریزش دندان هست چشم قمری زره نظاره پنهان هست در نیستان عدم نیز چراغان هست تشنه باز نوام بیدل افکار توام رنگد نگم بی المی نیست بهار طربم خونگشت دو جهان آبله در بر دارد بنظم نتوان داد تفک وام اما عشوه دردی ماخجالت ما خواهد خواست زین چمن خون شدید که قیامت انگیشت نشوی منکر سامان جنونم (بیدل) گر همه خاک شوم خاک مرا جان هست زخم ناخنده فروشی است که نالان هست جلوه تا بیست اگر دیده حیران هست گرنیار بدیندی خود احسان هست اشک اگر ریخت عرق هم عرق کان هست که بهر گل اثر دست و گریبان هست که اگر هیچ ندارم دل ویران هست () پیتو در هر جادل بیحشر ما خواهد شکست حیرتی زان جلوه میتازد بمیدان خیال شوخی انداز نگینت سیل بنیاد کست در شکست آرزو تعبیر چندین آبروست مد بسائی که بتمهید است راه و منزلش کز جنون افزاست این دل وا ندارد نقاب شیشه کسها زدیم کز دست ماخواهد شکست قلب مژگان تا همه رو در قفا خواهد شکست کر نفس در خویش بالد قلب ما خواهد شکست شبنم اینجا دست اگر مو ج هوا خواهد شکست میرود کز دمن از خود تا کجا خواهد شکست شورش تمثال من آئینها خواهد شکست خار خار حسرت دیدار طوفان میکند عقل اگر در بار گاه عشق می لافد چوبا هر که آمد مشت خاکی بر سر او ریختند شور شوق آهنگی ام ساز امید و یاس نیست ای نگه در خون نشین و بال گستاخی مزن راز داری در حقیقت خون طاقت خوردن است صدفی مژگان ننگه در دیدها خواهد شکست روز سلطان سر چندین گدا خواهد شکست تاکی آخر گرد این ما تمسرا خواهد شکست ناله در کار است دل بشکست یا خواهد شکست رنگش از گل کردن موج حیا خواهد شکست شیشه ما (بیدل) از پاس صدا خواهد شکست () بیصدائی مژدۀ پیغام محبوبم بس است آبگی کردیم عیار صحبت اهمل تفاق عمرها شد پند دوز خرقۀ رسوائیم حلقه قد دونا نیک امید زنده کیست حیف هست کر تلاش پی اثر سوزه دماغ قاصد آواز در یدهای مکتوبم بس است اتفاق دوستان چون سجده محروبم بس است زحمت چندین هنر یکچشم معیوبم بس است کرفل باید بر درم این صفر محسوبم بس است خط باطل مطلوب مطلوبم بس است ربط این محفل ندارد آنقدر بر هم زدن سخت دشوار است منظور خلایق زیستن گاه غفلت میفروشم گاه دانش میخرم تا کجا زین بامر در خاشاک پیچیدن کسی بوی یوسف نیست پنهان از خیال انتظار گربیامت پست آه عالم آشوبم بس است ناله ئی دارم گر در پیش خودسوبم بس است گر بدانم اینکه در هر امر مغلوبم بس است همچو صحرا خانه ئی چرخ جاروبم بس است پیرهن (بیدل) بیاض چشم یعقوبم بس است () بی تو در چشمه آئینه خاشاکست آب نیست شوخی مهتاب ونمکین کشان را ظاهر ست سایه را آئینه خورشید بودن مشکلست ای حباب افسانه کی دست دعا بالا مکن دور نبود کرفلک بچید نخویش از ناله ام از فروغ این نیستان دست باید شست و بس چشم مخمل والاشوق پریوست خواب نیست ریشای صبر ما شوقی کم از سیلاب نیست خود نمود در جلوه اش اینجا کسی را تاب نیست در محیط عشق جز موج خطر محراب نیست دوه را از شعله حاصل غیر پیچ و تاب نیست آب گردیده است سامان طرب مهتاب نیست بعد کشتن خون نازک است عذر رو از شوق کی توان آئینه عکس ترا در دل نهفت جرئه از طین جگر چون غنچه در بر کرده ایم بگذر از این کلستان زهد دار غفلت است ناتوانی چون نسیم آزاده کی از کف مدد (بیدل) از لبهای او تا چشم سرمستی مدال آب و خاک خجالت از عالم اسباب نیست ضبط این گوهر بخانه سی هر کرداب نیست در دیار ما قضائی دل در ستی باب نیست غنچه پندار اگر گل گفت گل طواب نیست آشنای رنگ جمعیت گل اسباب نیست گشت این شطرنج بازان غافل سراب نیست () پیر عقل از ما بدرد نان مقدم رفته است ر حباب وموج نتوان چید دام اعتبار استقامت بی کرامت نیست در بنیاد مرد دوستان هر که بیاد آیم اشکی سرد هید خاک نومیدی بچشمك خشك باید در دهد بد مردن کار بفضل است با اعمال نیست در فشار کوچهائی کادم آدم رفته است هر چه می آید در ین در پا فرا هم رفته است شمع از خود رفته است اما بر جا قرینه است صبح مازین باغ پرتومید شبنم رفته است کز جبین بی سجودم جوهر نم رفته است هر کا از خجلت سرافراز است بس غم رفته است نی بسیرت رفتگان غالم موت و حیات خلق در خاک انتظار صبح محشر میکشد بعد چندی بر سر خود سایها خواهم کرد باز میرهم از دل ما بر ندارد دست ناز از ترحم تا مروت وز مدارا تا وفا من که باشم تا بذکر حق زبانم وا شود بگذرند از آبد سوزی که ماتم رفته است زنده گی نامرد کان در گور باهم رفته است درین ویرار پیری اندکی خم رفته است نو که نالیم از سر این داغ مرهم رفته است هر چه را کردیم طلب دیدیم دیدیم رفته است نام (بیدل) هر ز خجلت رقم گر فته است () پیرم تو مز قن چه نگارد بسر انگشت شادم که بزحمت کشد عالم تدبیر در طبع جهان حرکت عفو است خراشیست عمریست که در رنگ چمن شور شکستیست تقلید محالست برد لب تحقیق چشمیست که باید بدو آرد بسر انگشت بی ناخنم عقده ندارد بسر انگشت آن کیست که اندیشه کارد بسر انگشت کوغنچه که گل گوش فشارد بسرانگشت نعمت چو زبان رشکوفارد بسر انگشت چون نی زنک مابکی درد به نالیم مشق خط بی نوسرم سبحه شماریست از حاصل گل چیدی این باغ ندیدم از معنی زنهار من آگاه نگشتی ای بیکسی این بادیه پاس ندارد تا چند نفس ناله شمار د بسر انگشت کاش ابله قطه کذارد بسر انگشت جز ناخن فرسوده که خارد بسر انگشت تا چند چو شمع آبشه کارد بسر انگشت خاری که در آبله خارد بسر انگشت (بیدل) زجهان محو شد آثار مروت / امروز بجز مو که گذارد بسر انگشت () پیرم پیغامی از دمن سجود آورده است اندکی میساید از سعی نفس آگه شدن زنده گی را چون شرر سامان بیداری کجاست صورت اقبال وادبار جهان پوشیده نیست يك گریبان سوی خاكم رفودو آورده است تابچه دامن آتش ما را بدور آورده است آنقدر چشمیکه میباید نموو آورده است آسمان بك صبح و شامی در وجود آورده است شبهه پیمائیست تحقیق خطوط عارمن ذوق شهرت دارم اما از نکو نهای بخت گریان زنگت طرح بازی تر او وهی ماجرا کم کن ز نیرنگ بدو نیکم مپرس كلك صنع اینجا سپاهی در نمود آورده است در د این نام هیولی بی صعود آورده است دیر تر از دیر گیرد تا کجود و رآورده است من عدم بودم عدم چیزی که بود آورده است گوش پیدائی که (بیدل) از کتاب خامشان / معنی کز هیچکس نتوان شنود آورده است () بی خیال انفعال مرا ای من تویست زنگی ندارد آئینۀ مشرب فنا چون صبح بال از نفس سرد میزنم چون پیکر حبابم از آفت سرشته اند تا کی فروشیم اثر غرق شرم جام عذر چون شبنم الوداع عرق جای من توست از گرد خویش دامن صحرای من توست محراب آشیانه عنقای من توست از مغز عاقبت سر بی پای من توست چشمش خمار دارد و مینای من توست نيرنك عالمى بخیالم شمرده کیم دل محو مطلق است چه هستی کجا عدم از قصد دستگاه زیانکار من مپرس یارب نقاب کن بدرد امتیاز هیچ (بیدل) سر محیط سلامت چه موج وكف صفر ز خود گذشته ام اجزای من توست از هر چه دارد اسم ممیای من توست امروز من چو کیسه فردای من توست از يك حساب قالب دریای من توست تا او بخاست جای توو جای من توست
صحيفه ٧١ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف التاء پیش چشمم که نور عرفان نیست شمع را گر بفکر خویش سر است بید از قید اختیار گذشت ترکستان طینتیم همه ناخن از طیش نیاساید سجده را مفت غایت شمرید شرم دار از طلب که رزق خلق گر بود آسمان نمایان نیست تا کف پاش جز گریبان نیست جنس بازار عنین ارزان نیست چشم از خود بپوش مژگان نیست جمع گردیدن دل امکان نیست جبهه سائی کف پشیمان نیست سیل هست ار كفردی نان نیست عمرها شد دمیده اند افاق قطعه خیال دور مباش بر فلك هم نخست دوش هلال ما مزی خضر وادی ادب است خجالتی چیده اید بر چشید کام عیش از صفای دل طلبید كه بخودرای طمع که نان خسان بی لباسی هنوز عریان نیست گل چه دارد کزین گلستان نیست تا توان کشیدن آسان نیست پی خوابیده جز بدامان نیست خودفروشان زمانه دکان نیست خانه آتش زدن چراغان نیست مضم نا کشته باب دندان نیست ( بیدل ) امروز در مسلخمان همه چیز است ليك ايمان نیست بی شكست از پرده سازم نوائی برنخاست اشك بینم چه تهابم ردّ دامان گرفت جز نفس در ماتم دل هیچکس دستی نسود عجز وطاقت جوهر كيفيت يكدیگر اند ساز ما عاجز نوابان دست و هم سوده بود جلوه در کاراست اما جرأت نظاره کو ناامیدی داشتم دست دعائی برنخاست جز همان چاك گریبان رهنمائی برنخاست بر چراغ کشته غیر از دودهائی برنخاست پر کز انجا بست اگر دست کمالی برنخاست عمر در شغل تأسف رفت و وایی برنخاست از بساط عجز ما مژگان عصائی برنخاست سخت بيماريست نقش وحشت عنقائيم هر کجا خود میرود محمل بدوش حسرت است قطع او هام تعلق آنقدر مشکل نبود دیگر از یاران این محفل چه باید داشت چشم خاك شد امید پیش از نقش بستنهای ما در زمین آرزو (بیدل) املها كاشتم جستجوها خاك شد گردی زجائی برنخاست گرد ماوامانده کان هر بی هوائی برنخاست آه از دل ناله تیغ آزمائی بر نخاست صد جفا دیدم وزینها مرحباثی برنخاست شعله ناکشته داغ از هیچ جائی برنخاست ليك غير از حسرت نشوونماثی برنخاست بیقراریهای چرخ از دست بکرفتاری است از خراج ما چه میپرسی که چون ریك روان آبرو خواهی مقیم آستان خویش باش دست همت آستین میکردد از خالی شدن غیر تیغ او که بر دارد سر افتاده کان خاك را آسودگی از پهلوی همواری است خانمانمون آب از نالیدن جاری است اشك را از دیده بیرون نهادن خواری است سرنگونی دردریا از خجلت ناداری است خفته كار اصبح روشن مندل بیداری است پست غیراز سوختن مید مذلت پیشه كان کز ز دست ما نیاید هیچ چائی میکشم پر فشانی نیست ممکن بیدل تصویر را شحله خاکستر شود تا کوره چشمی بهم بگذر از فکر خرد (بیدل) که در بزم وصال خاررا در وصل آتش پیرهن کلناری است ناله بلبل درین کاشن کل پیکاری است زخمی تیغ تحسير از طبیدن عاری است یکمژه آسودگی انجام صد دشواری است گردش آئین موزه گون ناف شب زنده داری است بی کدورت نیست هرجا محرمی با دلبیست شوق حیرانم چه میخواهد که در چشم ترم شطه بار آنرا بخاکستر قناعت کردن است حسرت دلرا علاج از نشه دیدار پرس عقل را در ضبط مجنون آب میکردد نفس قدردان بحر گوهر خیز غواص است بس زنده کانی همجيه باشد زحمت آب و کلبیست جنبش مژکان لب حسرت نوای بسایلبیست هر کجا عشقیست دهقان سوختن هم حاصلبیست خانه آئینه فتاش از روی مشکلبیست عشق میخندد که اینجا رفتن از خود محملبیست درد میداند که در هر قطره خونم دلبیست آنچه از نقش دویر آرام امکان میدمد لاله زارو شبنمستان محبت دیده ایم چشم تا بر هم زنم نقش سجودت بسته ام مقصد آرام است ای کوشش مکن آزار ما از هجوم جلوه آخر بر در حیرت زدیم ( بیدل) از اظهار مطلب خون استغنا مریز شك كلفت مهدنا خون حسرت بسمليست محو هر اشکی نکاهی زیر هر داغی دلبیست اشك بتابم سرا پام جبين ما يلبیست بی دماغی طالب را جاده هم سر منزلبیست حس چون طوفان کند آئينه کشتی ساحلبیست آبرو چون موج پیدا کرد تیغ قا تلبیست بی نقابار من مجنون در افشان پشت دست چشم دریا دار هر جامی کشاید دام حرص دغل در کار جهان کم کن که مانند هلال چشم وا کردن درین محفل شکون خوش نداشت طينت تسلیم خوبان نیست باب انقلاب بی جمالت هر کجا بستیم احرام جنون چون سير ساحل من موج عریان پشت دست می تپد ريك كفكول كمایان پشت دست میشود از ناخنت آخر نمایان پشت دست خود بسرزد پای شمع آخرز مژکان پشت دست هست در پشت نكاینه بخوبان پشت دست باز کشتیم از ندامت کل بدامان پشت دست بار مردونی بقدر دستگاه قدرت است خاك كردم کوهسار بسو محبت نیم برون معنی اقبال و ادبار جهان فهمیده پست از مکافات عمل غافل نباید زیستن دیده حق بین بوهم غیر میپوشی چرا در قیاس حاجت استغنای ما محجوب ماند برنمیدارد بغیر از زحم دندان پشت دست چون شکین نتوان زدن بربام آسمان پشت دست با وجود گنج در دست است عریان پشت دست ميرسد از پشت دست آخر بدندان پشت دست پنجه بالم میزنی ای خانه ویران پشت دست کف کشود و از نظرها کرد پنهان پشت دست ( بیدل ) از خودرنك و بوی اعتبار افتاده ام همچو کل حایم بدامن تا گریبان پشت دست پیوستگی بحق زود عالم بریدن است پرواز سایه جز سر بام مهر نیست تاريك بختی از ره پام نیست تا حرص آب و دانه بدامت نمیکشد امشب زسکه هرزه زبانست شمع آه ما را برنك شمع در عاقبت زدن دیدار دوست هستی خود را ندیدن است از خود رمیدن تو بحق آرمیدن است صبح مراد ما که کاش تا دمیدن است عنقا صفت طواف قناعت خزیدن است کارم چو کاغز تا بسحر لب گزیدن است از چشم خود همین دو سه اشکی چکیدن است آزاده کی کزوست مباهات عافیت چون موج کوشش نفس ما درین محیط وهم چه دیده و اکنی از خویش رفته کیر کر بو الهوس بزم خموشان نفس کشد آرام در طریقت ما نیست غیر مرك سعی قدم بکجا و طریق فنا کجا دل را ز حکم حرص و هوا وا خریدن است رخت شکست خویش بساحل کشیدن است افسانه وار دیدن عالم شنیدن است همچون خروس بی محلی سر بریدن است هنگامه كرم وساز نفسها طپیدن است (بیدل) بخنجر نفس این ره بریدن است گر نمی خواهی زلاف بخت برسر ما نشست برثریا منصب اقبال هر نا اهل نیست آرمیدن در منهاج عاشقان عرض فناست پیکرم اندر رو در راه امید از ضعف آه آرو با عرض مطلب جمع نتوان ساختن در کفن باقامت احرام قیامت صلت بر خط تسلیم میباید چو نقش پا نشست سرنگونی دید تا اقصا زدخش بالا نشست شعله بیتوقت مارفت از خود تانشست این غبار آخر بدور بی عصائیها نشست دست حاجت تا بلندی کرد استغنا نشست کز تواضع می نخواهد فتنه ات از پا نشست مقتدار از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی بر جبين بحر نقش موج کی ماند نهان از گران جانی اسیران فلك را چاره نیست تقلای این گلستان همه نخل شمع بود صرف جستجوی خود کردیم عمر اما چه سود ( بیدل ) از برق تمایش سرا پا آتشم چون بخود پیچید کوهر در دل دریا نشست گرد بیقاتی چو رنك آخر بروی مانشست صافها شد درد تا در دامن مینا نشست هر که امشب قامتي آراست تا فردا نشست هستی ماهم بروز شهرت عنقا نشست داغ شد هر کس به پهلوی من شیدا نشست
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه نا بمطلوب رسیدن کاریست قاصدان دوری ره طو ماریست بوی گل تشنه تالیف وفاست غنچه پاس نفس بیماریست آن هرزه سخت تغافل دارد نخلید بدل ما خاریست موی ژولیده دماغت نرساند و رنه هر تار هما نستاریست قصه محشر شنیدن دارد در شکست پر ما مقداریست غافل از نشه این بزم مباش خط پیاله گریبان واریست خضر توفیق بسط میساید جبهه تا سجده ره همواریست میپسندید درازی بنفسی که زبان تا بگذرد لب ماریست کو وفا تاکسی آگاه شود که محبت یکسخن تاریست داغ سودا نتوان پوشیدن شمع را گل بسر نازاریست اکسیر ایست دماغ طاقت بر سرم سایه گل دیواریست هزه تهمت کش انشا آنجهانیست نیم محیت قدح سرشاریست ندی دامن تسلیم از دست کردن ما ریسندی داریست چند موهومی خود را شمره عدد ذره کم بسیاریست ( بیدل ) از قید خودم هیچ مپرس دامن سایه دعوا زیست مجنون کیفیت افزای من دیوانه است حلقه زنجیر در چشمم خط پیمانه است از حیا بنزدل گره شد ناله بیتابیم ریشه ام چون موج گوهر در طلسم دانه است خانه زاد جلوه معشوق باشد سوز عشق خط چراغ حسن را بال و پر پروانه است تا جنون تقدم ما رعشر تم در چنگ داشت طفل اشکی هم که میدیدید دامن سنك داشت با همه وحشت غبار دامن خاکیم وبس اشك در عرض روانی نیز عذرلنك داشت تای در دامن شکستند ره و منزل یکی جرأت رفتار در هر گام صد فرسنگ داشت سعی هستی هیچ ما را بر نیاورد از عدم آتش ما هم بگازد شعله جا در سنك داشت نیست جوش لاله و گل غیر افسون بهار هرقدر ما رنگ کردانیم او نیرنگ داشت عمری از فیض لب خاموش غافل زیستم غنچه عیش ابد این ساز بی آهنګ داشت از گهر تهمت کش اندرون است اجزای بحر هر که اینجا قدر راحت زد مراد شنگ داشت موج لطف از جوهر تیغ عتابش چیده ایم غنچه چین حیاتش از بسم رنك داشت کاش هجران زادمن میداداکروصل نبود شمع تصویرم گذار من سوختن هم ننك داشت شمع را افروختن در داغ دل خواند و رفت منت صیقل چه مقدار انفعال زنگ داشت تپش پزتو رقمی دارد جبین آفتاب غیرهم او بود ليك ازنام (بیدل) ننك داشت تا حبرت خرام تو سامان چیده است چندین قیامت از مژه ام قد کشیده است آزادیم از توهم نیرنگ روز کار طاؤس این چمن زخیالم پریده است کو منزل و چه دامن که در کاروان شوق آسوده گی ز آبله بارمیده است این انجمن جنون کده انتظار کیست آئینه تا نفس شمر د دل زحیده است ما و امید در گره بی بضاعتی یکقطره خون دلی که بصد جا چیده است عشق غیور اگر منم ناز میکند دل هم بخون شدن جگری آفریده است این ما ومن که اهل جهان سر کشیده است از اعصاب آدم و حوا دمیده است پرواز نکهت چمن بی نشابیم ذوق شکست بال زرنگم کشیده است پیچیده است بخودم دامن جهات یعنی دماغ گردش رنگم رمیده است ابروی یار کز تواضع نمیبالند هم در سای تیغ غرور حمیده است همچون شرر نیامده از خویش رفته ایم سامان این غبار ز کاهـی چیده است ( بیدل ) بطبع آبله نانهفته ایم لغزیدن که رو و جهان خط کشیده است که درین محفل کامل بر بساط حال ریخت ساغر ماضی بگردش يك استقبال ریخت طی خود کردیم آگاهی در اثبات زد رنگ از روها پرید و صورت تمثال ریخت ورنه اینجا حال كو مستقبل وماضی کدام قایل و همی است کرمینای قیل وقال ریخت در عدم تا رفته نتوان بوی هستی یافتن فرصت آنجارفت و اینجا طرح ماه و سال کرد دستگاه جاهلان در خورد سامان فسباست شمله چندانکه رفت از خویش ریك نعل ریخت ناز آغوش وداعت داغ حیرت چیده است همچو شمع کشته در چشمم نگه خوابیده است حیرتی دامان ندارد کسوت عریانیم چوی گهر اشک یتیم در چشم خود غلطیده است طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط رخنه تا پرکار می آید صدا بالیده است بر رخ احگر نقاب نیست جز خاکستریش دیده ما را غبار چشم ما پوشیده است عجزطاقت کرد آهنم راچوشمع گفته داغ جاده ام از نارسائی نقش پا گردیده است ناله دارد در کمند غم سر پای عبث بیستون در دید من صدا پیچیده است نا کجا لذت از صحرای وحشت میبرم چون سواد چشم آهو سایه ام رمیده است نی خزان دانم درین گلشن نه نیرنگ بهار اینقدر دانم که انجا رنگها گردیده است وحشتم گل میکند از جیب اشك بیقرار صبح در آئینه شبنم نفس دزدیده است کعبه مقصود بیرون نیست از آغوش عجز آستانش بور هر جا پای ما لغزیده است غير وحشت باغ امکان را نمی باشد کلی چرخ هم اینجار جیب صبح دامن چیده است سرکزانی لازم هستی بود (بیدل) که صبح تا نفس افشاند صندل بر جبیی مالیده است تا زجنس نیم تاب نفس آثاری هست عشق را بادل سودا زده ام کاری هست خلق آفت کش نیرنگ خیالیست اینجا هیچکس نیست خرابا همه را باری هست ما ومن من هیچ کم از نعره منصوری نیست تا نفس هست حضور رسن و داری هست باعت تابی من از لاله رخان هیچ مپرس اینقدر بس که بگویند کمیکاری هست زخم ما را اثر اندود تبسم میبند که درین موج گهر کرد نمک زاری هست یا رب از پرتو دیدار نگردد محروم محفل حیرت ما آئینه مقداری هست همچو آن نغمه که از کار برون می آید اکبر از خویش روی جاده بسیاری هست کودلی کز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانه هر آئینه بازاری هست خاک گشتیم و ز تأثیر خیال تو هنوز دل هرزه ما چشمه دیداری هست ای دل ارام مکن چشمش اگریان طلبد از مروت مگذر خاطر بیماری هست آتش حسن که در دیر خیال افتاده است شمع هم سوخته قشقاو زناری هست به که در پیش لبت عرض خوشی نبرد طوطی را که زشکر سر گفتاری هست عمر در ضبط نفس صید رسائی دارد تا توانی بگره گیر اگر تاری هست تاب خورشید جمالش چونداری (بیدل) در حیات خط او سایه دیواری هست تا ز حسن ادائیتان تماشا رنك داشت حیرت افرا آینه ام دستی بزیر سنگ داشت تا نفس بال فغان زدريك صحرا ریخت دل عمرها این شمع خامش کل به ابراشنك داشت آب میگشتیم کاش از خجالت صافیهای دل کان تره جلوه از آئینه داران ننگ داشت عشق هم دارد تلافیها که چون مینای می هر قدر خون بود در دل چین شمار نك داشت بکه ما بیجار کان آفت نصیب افتاده ایم رنك ما میشکست اگردلم طپیدن جنك داشت یاد آن عیشیکه از نیرنگ جولان کسی گردمن در پرده چون صبح بهاران رنك داشت کاسه اشها بلا شد ورنه از بیحاصلی دست پرتم سودۂ عریانی در چنگ داشت ترك تمکین جوهر ادراك ما برباد داد آتش ما اعتبار نیرو در سنك داشت تاکی از شرم تماشا بایدم گردید آب اغوش آن آئینه کر هستی نقاب زنگ داشت منفعل از دعوی نشو و نمای هستیم سایه من در خاك (بیدل) پیش ازین آهنگ داشت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء تا ز هستی غنچه بفرق چمن مینا شکست رنگ ما هم از توقع جام می صفرا شکست تنگنای شهر تاب شهرت سودا نداشت گرد ما دیوانگان در دامن صحرا شکست میرود بر باد عالم گر خموشان دم زنند رنگ صد گلشن بآه غنچه تنها شکست پیچ و تاب موج غیر از انقلاب بحر نیست چرخ رنگ خویش با مینای ما یکجا شکست صافی وحدت مکدر گشت کثرت جلوه کرد موج شد تمثال تا آئینه درما شکست کیست در یابد عروج دستگاه خودی رنگ ما طرف کلاه ناز بر بالا شکست موج دریای ندامت امتحان آگهی ست صد مزه بك چشم مالیدن بخشم ما شکست از فریب خاکساریهای خصم ایمن مباش سنگ تا شد مایل افتادگی مینا شکست دسته عالم را بحسن خلق ممنون کرده ایم رنگ هم نتواند از جرات بروی ما شکست باغ امکان يك كل آغوش فضا پیدا نکرد رنگها دریکدگر از تنگی این جا شکست عمرها شد از دعاهای سحر شرمنده ام چین آهی داشتم در دامن شبها شکست همره تا کی پیش پیش بحر باید تاختن موج ما از شرم در دامان کوهر پا شکست پیش ازان (بیدل) که هستی آشیان پرداز بود نام ما بال هوس در بیضه عنقا شکست تا هرنفس از چین الم شوخ بی پروا گذشت موج خجلت سر و پا چون قمری از بالا گذشت وای برحال کسی تا لبهای نارسا كان تغافل پیشه از معراج استغنا گذشت ما مجنون کار و ان حسرت کمین رهبریم شمع در شبگیر دود دل عجب تنها گذشت محول شو ناتوانی رستن از آفات دهر موج بیوصل گهر نتواند از دریا گذشت بسته احرام صد عقبی امل اما چه سود فرصت نگذشته ات پیش از گذشتنها گذشت بی نشانی در نشان رمز ده هشیار باش گر همه عنقا شوی نتوان از دنیا گذشت آبله محمود بی وامانده کیهام نخواست زین بیابان لغزشم آخر بقدح پا گذشت کز زبون آیم ز فکر دل اسیر دیده ام عمر من چون نی به بند ساغر و مینا گذشت برندارد احتیاج خست ابنای دهر تنگدستی در حمولان صد نمک ازما گذشت عاقبتها بسکه بود افسوی رو از امل گرد استقبال امروزیکه از فردا گذشت کزدنیا بگذری اشویش عقبی حایل است تا ز خود نگذشته میبایدت صد جا گذشت (بیدل) از رنگی شکست شیشه خندیده است گل خدارش ناله نتواند بسی پا گذشت تا غبار خط بران حسن صفا پیرا نشست یکجهان امید در خاکستر سودا نشست داغ سودای تو دود ازیکچمن از خیاد دل گرد بر میخیزد از جائیکه نقش پا نشست حیرت ما دستگاه انتظار ما نیست هر که شد غافل سر راهت بچشم ما نشست حس در جوش عرق خفت از تردد های ناز آب این گوهر ز شوخی بررخ دریا نشست پرکران خیزیم از سعی ضعیفها مپرس نقش سنگی کرد گل کانجا ساهر جا نشست فیض مخملی دلی را در بغل می پرورد همچو سك در سایه مژگان فلک بینا نشست سر بلندی خواهی از وضع ادب غافل مباش نشه پر می خیزد از جو شیکه در صهبا نشست پیر گردیدی دگر بادام کج الحانی مکن پنبه ات تاجند خواهد بر سر مینا نشست دردل ما چون شرار کاغذی آتش زده داغ عمر يك لحظه نتوانست بی پروا نشست یکجهان موهومی از آثار ما پر میزند ای قضا مشتاق باید در خیال ما نشست حسرت دل را ز میکاری نمیگردد علاج ناله در سیراست (بیدل) کوه اگر از پا نشست نالطفت در گردش است آفت بهر سو حاله است در مزاج آبها چندین شرر جواله است پاس کین خرمن که در کشت امید زنده کی برقش یکمشت دندان حاصل صد ساله است زین چمن بادرد پیمانی قناعت کرده ایم جام گل تسلیم باران ساغر ما لاله است باز در کلهای شیخ آسان که میگردد طرف پیش این جاسوس رعنا ساحری گوساله است فرصتی یابد که عبرت گیری از مکتوب ما صفحه آتش زده حرفش شرر دنباله است در محبت پاس ناموس صبوری مشکلست هر قدر دل وا کند بزم آبدار ناله است غیره بختی در وطن ایجاد غربت میکند کرز چینی دود دم چینش همان بنگاله است جز شکست رنگ گل چینی ندارد باغ وصل در میان ماو جانان بخودی دلاله است تکجا در پی غمی غلطد جبین اعتبار شرمی از انجام اگر باشد گهر هم ژاله است (بیدل )از حسرت پرستان خرام کیستم کز طپش کر جان بلب می آیدم تبخاله است تا نظر رشوهی آن نرگس خود کام داشت چشمه آئینه موج روغن بادام داشت یاد دامانت غبارم را پریشان کردو رفت سبز حه ام در گوشه چشم عدم آرام داشت طاقتی را صید الفت کرد رنگ عجز من در شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت بختگی در پرده رنگ خزان بوده است میوه ام در فکر سر سبزی خیال خام داشت یاد آن شوفی که از ربط فریبای طاب دل طپیدن نیز در راهت غبار گام داشت از ادای ابرویت لطف نگه فهمیده ام این کمان زنگ فریب از روغن بادام داشت کز نمی بود آرزو تشویش جانگاهی نبود ماهیان را لشقر قلاب حرص کام داشت ناله را روزی که اوج اعتبار نشه بود چون چرس(بیدل)همای درمدل در جام داشت نا نفس باقیست در دل ريك كافت مضمر است آب این آیینهها یکسر کدورت پرور است فکر آسودن مشور آوردهاست این بحر را در دل هر قطره جوش آرزوی گوهر است ساز آزادی همان گرد شکست آرزوست هرقدر افسرده کردد رنك سامان پر است ای حباب بخبر از لاف هستی دم مزن صرفه کیدارد نفس را آنکه آبش بر سر است دستگاه کلفت دل نیست جز عرض کمال چشمه آئینه کر خاشاك دارد جوهر است اهل دنیا عاشق جاهند از بد باطنی آتش سودان نجشم كودك نادان زر است مرغ ظالم نیست غیر از رك سودای غرور شعله از کردن کشی گریکذرد خاکستر است راز ما صافی دلان پوشیده نتوان یافتن هر چه دارد خانه آئینه بیرون در است میکند زاهد تلاش صحبت بی مغز ار کان این هیولای جنون امروز دانش پیکر است در طلسم حیرت ما هیچکس رابار نیست چشم قربان کمینگاه خیال دیگر است گاه کاهی کزین طمع انفصالم میکند جبهه کیدارد عرق روزیکه مژگانم تر است (بیدل) از حال دلم غفلت نصیب ما مپرس وای برآئینه کارا نفس روشن کر است تا نفس در خودطید در بخودی غلطیده است تانگه بر خویش جنید حیرتی بالیده است سیر این کلزار می خواهد گریبان چاکی صبح بر خودداری ما غافلان خندیده است باید از خود رفت تمهید دگر در کار نیست هر طرف مژکان کشائی رنك مینا چیده است نسق عزافسون اوهام نیست یقین خنده میکند کام نیست جهان سر خوش پستی فطرت است هوا هاست در هر سرو بام نیست کسی تا کجا ناز میزان کشد بچندم نشان يك كل اندام نیست بغفلت چراغان کنند از عرق کمالیدن سایه بی شام نیست چه اوج سپهر و چه زیر زمین بهرجا توئی جای آرام نیست غبار عدم باش و آسوده زی باین جامه تکلیف احرام نیست دین مقصدی خلق تک میزند همه قاصد اند و پیام نیست فروغ یقین روی کی تافتن درین جا بها وضع کالجام نیست بهم دو شارو افسون کجاست دو مغزی بهر جنس بادام نیست دماغ حریفان حسرت رسامت خمییازه ترکی لب جام نیست رعونت اگر نشه زنده کیست سر زنده با گردنت رام نیست ضروری ندارم سخن میکنم ادعایم از عالم وام نیست قناعت کفیل بهار حیاست کل طینتم ( بیدل ) ابرام نیست
صحیفه ٧٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء غم ریشه لباس تکلف ازاد است هجوم شوق ندانم چه مدعا دارد مشو ز ناله نی غافل ای نشاط پرست صفای سینه غنیمت شمار وعشرت کن غبار هستی من ناله مید هد برباد بقید جسم سگروح مهم نشود برهنگی برم خلعت خدا داد است زمینه تا سر کویت غبار فریاد است که شمع انجمن عمر روشن ازداد است که طرتبزه دلان چون غبار بر باد است و گرچه میکشی ای اشک رفت امداد است شرمم ا کرهمه در سنك باشد آزاد است نکرد زنده کیم یکدم اقتضا غافل چه نقشها که بدست آرزو ببرده شوق حدیث زهد رها کن بقدحری آموز زسایه مژه او کناره گیر ابدل زهمت خویش مزن دم که در محیط ادب نجات میطلبی خامشی گزین ( بیدل ) ز خود فرامشی من همیشه دریاد است خیابان موی میان تو چاك بهزاد است چه جای دانه تسبیح ودام اوراد است نوشته باش و این سبزه دست صیاد است حباب را نفس سرد خویش جلاد است که در طریق سلامت خموشی استاد است تمها نه ذره دقت اظهار داشته است تیره در صنایع آثار دهی نیست آگاه نیست هیچکس از لذت حضور ای از جنون جهیدن آسان آرزوت قدر وپاست حلقه چندین سجود باز خورشید نیز آینه در کار داشته است این شیشه گر حقیقت کلنکار داشته است حیرت مرا متاعی سرشار داشته است هوشیکه سایه را کلنکار خار داشته است کویا سرافلی از در مقدار داشته است ( بیدل ) تواندى كره دل کشاده کی دل غنچه چه عیش فشیند که زیر چرخ در شش جهت تپیدن آهنگ حیر تیست نقش شکار خانه دل جز خیال نیست گر نور دل چراغ هدایت عیان کند هرچند داغ کلفت دل دیده خون گریست کین غنچه را چمن صفت اسرار داشته است کوهی شکوه آینه زنگار داشته است قانون درد دل چقدر تار داشته است آینه هرچه دارد ازان یار داشته است هربذره طور شعله دیدار داشته است آگه نشد که عشق چه آزار داشته است تو آفتاب و جهان جز غبارموی نیست خروش کن فیکون در خرام ناز از لیست حبابان بحسرت دیدار میزند پرو بال بکار خانه یکتاش این چمه استعفا است هزار آینه طوفان حير تبت آنجا بهار در نظرم غیررنك وبوی تو نیست نوای کس تغزلات های وهویتو نیست ولی چسود که رفع حجاب خو یتو نیست جهان جلوه؛ جلوه رو رویثو نیست که چشم سویتوداریم و هیچ سویتو نیست ازین قلمرو مجنون کسی نمی جوشد ز دور باش ادب خیز حکم یکتائی ز بی نیازی مطلق شکوه چسو طفت زجوش بحر تواند است در طبعت موج حديث مکتب عنقاچه سر کند ( بیدل ) که تار سیده بتهمت در آرزوی تو نیست غبار ماهمه کزخون شود بکویتو نیست بمالیست که این هفت عرصه کویتو نیست من و تویی همه آفاق غير تویشو نیست که حرف وصوت جز افسانه مکویتو نیست توازان خلوت یکتاچه خبر خواهی داشت يك عرق وار گر از شرم طلب آب شوی تهمت نام تجرد ببوها ستم است کز بسوزی ورق نطقت از آتش عشق کرشوی حلقه که چشم آنسوی در خواهی داشت تا ابد در گره قطره گهر خواهی داشت بیحقی دردل خود سوزن اگر خواهی داشت یادگار من ودل يك دوشررخواهی داشت زین شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن شمع سان کی بسر از باغ سحر خواهی داشت بك عرق كزره مدحت بچكداى غافل ( بیدل ) این بار امانت بزمین سود سرت شمع سان کی بسر از باغ سحر خواهی داشت پاس ناموس ادب دقت دگرخواهی داشت خاطر آبله در سیر و سفر خواهی داشت تا کجا جامه معشوق ببر خواهی داشت توان بصبر نمودن دله شکسته درست چو اشك شمع زانکار محفل رنگم روا مدار که مستان شکست بر دارند که هیچ نقش شککتت ناشسته درست شکست ما نشود جز بچشم بسته درست میر میکده فیر از سبوی دسته درست کسی با لفت ساز نفس چه دل بندد بیچاره دل مایوس ما که پردازد د گر بظلم الفت نگاه بد یارب گره میکشد این رشته گسته درست مگر کداز کند شیشه شکسته درست دل شکسته کز و ناله هم نجسته درست تلاش عجز بخيالی نميرسد ( بیدل ) مگر جو شمع کنی کار خود نشسته درست توئی که غیر دم هیج جا مقام تو نیست قدم بکوت ناز حدوث می مالد هزار آینه در دل شکست تمکینت نیاز پروری ناز سحر برد ازیست تأملت نشود منکر عجائب اعمال سواد راز تو روشن بنور فطرت است تو خواه مست بمان باش خواه مخمورین اگر تکین دمد آفاق جای نام تو نیست غبار ها همه جز نشه دوام تو نیست ولی چه سود که تمثال شوق رام تو نیست خود عذار که جز خوابجی مقام تو نیست کنی دگر هوس انشای انتقام تو نیست چراغ وهم کس آئینه دار شام تو نیست شراب جام تو غیر از شراب جام تو نیست جهات کوزه مکان چون نگاه اشك آلود خرام قاصد و الفت از انسوی من و ماست فضولی هوسم ننگ اعتبار مباد به پرکشانی عنقا نفس چه رشته تند چو آسمان زتو برتر خیال نتوان بست چو آفتاب چراغ رمن سراغ خودی پیام عشق بگوش هوس مخوان (بیدل) هنوز آبله پائی و نیم کام تو نیست نفس هم آنهمه معنی رس پیام تو نیست نگام تست جهان گر جهان بکام تو نیست چه شد که دانه دل ریشه کرد دام تو نیست چه منظری که هوا هم به پشت بام تو نیست نشان پا کل رعنای خرام تو نیست سخن ا کر سخن اوست جز کلام تو نیست تو خود شخص تفسحونی کمال نیست پیوندت ندانم از کجا در بسته این خا کدان گفتی غبار کلفت خویشی نظر بند پس و پیشی زخودکر بکذر جستی زوهم جزو کل رستی زمین گیری رنگ سایه باید مغتنم دیدن خرابات تعین بر حیاتت خنده ها دارد کجا وافسون زنیونك هوس افکند در بندت دلت ریشه داری که نتوان از زمین کندت بغیر از خود نمییابد عیان و مال و فرزندت لطفها نفس و اريست كاش از دل برارندت چه خواهی پیدا کرد و خانه خورشید خوانندت سبو بر دوش اوهای هواپر کرده آوندت درین ویرانه عبرت زندگی بی تعلق ری ندارد دفتر عنقا سواد ما ومن انشا بهر دشت و در از خود مروی و بازمی آئی دماغ فرصت اینمقدار بالیدن نمیخواهد ز دست نیستی جز نیستی چیزی نمی آید بحرف وصوت ممکن نیست تمثالت نشان دادن که خاکت نمیکرد کر همه در آب افکندت کند دیوانه هستی خیالات عدم چندت توقاصد نیستی تا مرسها عیب و دیواندت بگردون رده است از يك نفس سحر، سحر خندت كمال چیستی آخر که آگاهی دهم پندت نفس گیرد دو عالم تا به پیش آئینه دارندت يعنى كرشريك معنيت پیدا نشد (بیدل) جهان کذب صورت نیم نتوان یافت مانندت نو محو خواب و در سیر کن فکان باز است نکاه دیده سحر کر جن جنون نشکففت بهر طرف گذری سیر تر کستان کن درین هوسكده غافل ز فیض پاس مباش نجاد های نفس فرصت اقامت عمر بیند چشم که آغوش امتحان باز است تبسمی که گریبان عاشقان باز است بقدر لختی عدم چشم دوستان باز است دریکه بررخ مابسته شد همان باز است همان تأمل نا کرد ریسمان باز است درین طربکده حیف است ساز افسردن بصدقبیله خوبو شان هلاك نام تو اند به پیش خلق ز انداز عالم معقول ز جا نرفته جنون هزار قافله ایم يكنمود و زین کیست وارسه (بیدل) کره مشو که زمین تا بآسمان باز است چو سبحه بردهن لك حرف صد دهان باز است زبان بند که افسار این خران باز است جرس بنال که بر ما ره فغان باز است متاعبها همه سر بسته و دکان باز است
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء تو مست و هم و درین بزم بوی صهبا نیست هنوز چیز نداند سنك جای مینا نیست خیال عالم نيرنگ رنگها دارد كدام نقش که تصویر بال عنقا نیست بمرد شهره شو ايدل كزين مزار هوس چراغ مرده حيا است و زنده پیدا نیست بچشم بسته خيال حضور حق بستن اشاره ایست که اینجا نگاه بینا نیست دلت بعشوه عقبا خوش است ازین غافل که هر کجا توئی آنجا بغیر دنیا نیست بهر چه وا رسی از خود گذشتی دارد بهوش باش که امروز رفت و فردا نیست بنا امیدی ما رحمى اى دليل فنا که آشیان هوسیم و درین چمن جا نیست خرد کار که و هم را چه تار و چه پود قماش عالم لطافت تمیز فرسا نیست تو جلوه ساز کن و صفه ای دل در یاب زبان حیرت آئینه بی تقاضا نیست غریق بحر تفکر حباب منتفی است رسیده ایم بجائيكه ( بیدل ) آنجا نیست تهمت افسرده کی رطينت عاشق خطاست ناله هرجا آینه کردید آزادی قفاست بی فنا مشکل که کردد دل بصوت آشنا چشم این آئینه را خاکستر خود توتیاست شرم باید داشتن از شوخی آثار شرم چون عرق این زنده کردن لغزش پای حیاست ناتوان آزاد بودن دامن عنقات مگیر موج را در هر طپش روضع کوهی خندهاست جام آب زنده کی شبها بکام خضر نیست در کداز آرزو هم جوش دریای بقاست معنی درد از کتاب شعله انشا کرده اند هرکجا او جلوه دارد کازهستی مفت جاست مركز المى ذرة معنی است سیری عاجقست ساغر لب ریزا کرصد لب کشاید بی صداست عالمى سر كشته است از اضطراب كرهام اشك من سر چشمه دورانی چندین آسیاست میکند هر جزوم از شوق تو کار آینه جامه تصویرم و عریانی من صورت نماست کر براید از صدف کوهر اسیر رشته است خانه ویرانيت دل آگاه را دام بلاست کی پریشان میشد باد غرور اجزای من نسخه خاك مرا شیرازه تمكين كياست اینقدر چون شمع از شوق فنا جان میکنم با کمال سر کشی سعی نکاهم زیر پاست نقش چندین عبرت از عنوان حبابم روشن است شعله جواله من مهر طومار فنا است ( بیدل ) از مشت غبار ما دل خود جمع کن شانه این طرة آشفته در دست هواست تیره بختی چون هجوم آرد سخن مهر لب است سرمة لافی جهان کل کردن دم دشهاست احتیاج ما مهاجت پیشه اظهار نیست آگچها با کرده ایم از عرض مطلب مطلب است با چکیدن اشك را باید بنز كان ساختن چون زبان شد در پس طفل ما رون مكتب است من کیم تا در طلب چون موج بر بندم کمر یکنفس جایکه دارم بیون حبابم بر لب است زنج میریزی نمی خواهد سبك جولانيم همچو بوی کل همان تحريك آهی مرکب است امتحان کردیم درد صنع غرور آرام نیست شعله از گردن کشی سر کشته چندین تب است کینه اندوزی ندارد صرفه آسوده کی عقده دل چون بهم پیوست پیش عقرب است بی نیازان را بسبزه دور اخی کار نیست آسمان اوج همت سیر چشم از کوکب است طاعت مستان نیکنجد بخوانگاه زهد دامن صحرا مصلای نماز مشرب است موج این دریا تکلف پرور کر داب نیست طینت آزاد بودن ناروهم مذهب است دل بصد چاك جگر آغوش فیض و انکرد صبح ما غفلت سرشتان شانه زلف شب است همچو عکس آئینه زار و هم را سرمایه ام رفتن رنگم نمی آرم بدان صد قالب است ناله ام ( بیدل ) بقدر درد دل بر میزند نبض را کز اضطربی هست در خونرغب است جائیکه مرك شهرت انجام داشته است لوح مزار هم به نكين نام داشته است یاران تأملی که درین عبرت انجمن بینی مو نهفته چه پیعام داشته است غیر از فنای حق عدمم چیست زنده کی پیش وكم نفس همه يك وام داشته است راحت درین قلمرو از آثار هوش نیست خوابیدهاست ا کر کسی آرام داشته است دل در خم کمند نفس ناله میکند ما را كمان که زلف بتان دام داشته است موی سفید کم کن از هوش میبرد پیری قماش جامه احرام داشته است در هر سر آتش دگر است از هوای دل يك خانه آینه چقدر بام دام داشته است هم جا خرام خوش نکهان کرد ناز بخت تا چشم نقش پا گل بادام داشته است بخت سیاه رونق بازار کس مباد در روز نیز سایه همین شام داشته است دل تیره به که چشم ندوزد بخوب وزشت تا صیقلیست آینه ابرام داشته است قدر سخن بلند کن از مشق خامشی حرف شکفته معنی الهام داشته است از هر حمی که جوش معانی بلند شد ( بیدل ) بکردش قدمت جام داشته است جائیکه نه فلك زحيا سر فکنده است چون كل چمن دماغی اقبال خنده است دیدیم دستگاه غرور سبك سران سرمایه کلاه همه پشم کنده است منصوبه خرد همه را مات و هم کرد زین عرصه جا کم بازی طفلان برنده است از خاك بر نشت فلك هم قدر خمید باریکه پیری از خم دوشم فکنده است برعيب خلق خور ده نگیرند محرمان ای بیخبر من وتو خدابیت بنده است ناموس احتیاج بهمت نگاهدار دست تهی جنون كریبان درنده است آئینه ات بیا نخورد زار خام باش دندان دمیکندش قند لب گزنده است از پاس مدعا ره آرام رفته کیم این دشت تخته کف افسوس رنده است ما را خاک کار طرب بی دماغ کرد بوی کل چراغ درین بزم گنده است ( بیدل ) مباش غرة سامان اعتبار هر چند رنك بال ندارد پرنده است چارة درد سر ویر محبت جليست شمع صفت هر جاست قشقة ما صندلیست رابط اجزای وهم یکمژه بربستن است تا بدو چشم است کار علم و عیان احو نیست آئینه راز دل آینه روشن نشد چاك كريبان همین يكدو الف صیقلیست به که زلب نگذرد زمزمه احتیاج خون قناعت مريز ناله رك تنبلیست بام تكلف مباد نك نك ونال صید ششجهتت خواب است کفش اگر مخملیست کلفت فردا همان دی ثمر آزاد باش آنچه بتفصيل آن منتظری مجملست مطرب دل گردند زخمه قانون شوق صور بصد شور حشر زمزمه بلبلست نغمه صير ازل تا بطراز عمل ای بدلایل مثلى نور شبت مشعلیست بر خط تحریر عشق شور جوانی مبتد متن رموز ادب از لب ما جد ولیست (بیدل) از اسرار عشق کوش و لب آگاه بیت فهم کن و دم مزن حرف بی با ولیست جادو لقا ليكه ساز دستگاه دای و هوست زودمردم جمع مال و پیش مردان آبروست هر تپاتی راست در خورد هوس بالیدنی نخل همت هر کجا قد میکند طوبی نموست کوه ارابراد میروزد چه نقصان میکند سر بلندی همت است و استقامت کنج اوست شامل هر کس کشد تأئید فضل ایزدی بادم نیغش سر چیز مغروران کدوست هرچه خواهی حکم کن ای حکم قدرت شاملت کرد نارن ایشن تیغت کردنی كرهن موست كاه كوهی میفشاند گاه طوفان میکند موجها بسیار دارد صاحب دریا خوست الحمد للہ عاقبت دوران رسان کام دلش بیدلام زالتب قدر از حضرات فضل آبروست جای آرام بوحشت کده عالم نیست ذره نیست که سر كرم هوای دم نیست كره باد بود دولت هستی چو حباب کاملهای نفس عرض ده خاتم نیست جز از غنچه چو شاخ سر شکش کره است مژة اهل طرب هم بمیان بی نم نیست هیچ دانا نزند تیشه بپای آرام از بهشت آنکه برون آمده است آدم نیست گوییا رک فرو ریز بکشت دو جهان عکس اکر محو شد آ ئینه دار الم نیست رشته واری نفس سوخته افروخته ایم شمع در خلوت بیداری دل محرم نیست کز جهان تاز ر اسباب فزونی دارد بهر سامان کفى ذرة ماهم كم نیست اینقدر و هم ز آغوش نکه میبالد ویده هر که مژه آوره بهم عالم نیست چشم بر موج خطت دوختم از ساده دلیست رشته ای رنگ کل را کره شبنم نیست عدم سایه ز خورشید معین کردید کرتو شوخی نکنی هستی ما مهم نیست ( بیدل ) از بس باثرهای دل خو کردیم بی غم دام وقفس خاطر ما خرم نیست
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه صحیفه (٧٦) جرات سوال شرم ترا کر جواب داشت اشکت زبیمار بفر مال آب داشت خلق زمدعائی از هیچ پرشده است نه چرخ يك علامت صاد انتخاب داشت بیرون نجست از آتش دل سعی هیچکس شور جهان چکیدن اشك كباب داشت تا نقش ما بغبار قضاء بر نخاستیم کویی ز درد صورت دیباچه خواب داشت از پیکر غنوده دل آسوده کی مرید این خانه باز حلقه در در کلاب داشت خاك فسرده درسر ناموس اعتبار کنجیست در خیال که مارا خراب داشت صبح ازل همان دمدمی بود در نظر در پنبه زار تمیز کتان ماهتاب داشت یارب قسم که زد این شیشه با بسنگ بازغمت اشکم از مزه بوی گلاب داشت زین بزم سر خوش دل مأیوس میرویم پیمانه شکسته ما هم شراب داشت دیدیم جلوة که کس آنجا نمیرسید ای حیرت آیینه و که تماشا نقاب داشت امروز با هزار کدورت مقابلپم رفت آن صفا که آیینه با ماهتاب داشت سودیم دست و خم شد اظهار و هم وظن عز و عمل درین دوورق صد تشاف داشت این شبنمی که در ورق ما نوشته اند چون سایه نسخه در بغل آفتاب داشت دست رد از کشودن لب کرد پاس بخت دم نازدن دعای همه مستجاب داشت از عرض احتیاج شکستیم رنگ شرم آه از حیا که رنك رخ ما حباب داشت (بیدل) نظر نمی که تو غواص فطرتی گوهر گره برشته موج سراب داشت *** جزخوشی هرکه دل برناله و فریاد داشت شمع خود را همچو نی در رهگذار باد داشت ای خوش آن صید یکه در محراب چشم انتظار اشك ساهم کردشی چون سبحه ز هاد داشت صید مارا حلقه دام بلابند بافت گوشة چشمی که با دل الفت صیاد داشت خواب اگر وحشت گرفت از دیده من دور نیست خانه چشمم جراغ همی آب در بنیاد داشت بخردی از معنی عمملم آگاه کرد گردش رنك اعتبار خیلی استاد داشت کرد تعمیر اینقدر گرد خرابی آشکار ورنه ویران بودن ما عالمی آباد داشت این زمان محو فرا مش تفنگیهای دلیم جام ما بیش از شکستنها ترکی یاد داشت ازفنای ما مشو غافل که این مشت شرار چشم زخم نیستی در عالم ایجاد داشت دوش کز ساز عدم مستی ظهور آهنگ بود ناله ماهم نوای همن چه با داماد داشت حیف اوقاتی که صرف کوشش بیجاشود پشه عمری نوحه برجان کندن فرهاد داشت با فقیری این زمان (بیدل) غبار سر و پست گردو حشت پیش ازین هم من که بود آزاد داشت جز خون دلمزانند سلامت بدست نیست خط امان شیشه بغیر از شکست نیست آرام عاشق آیینه پردازی فناست ماننبد شعله که زپا تا نشست نیست خلق وهم خویش رافتنان وحشت است لیك آنقدرزمی که کسی از خویش رست نیست صیاد عجز ریخته رنگ مر کشی ست در طره که تاب ندارد شست نیست ماتمم ز سر نکونی از با فتاده کی در وادی که نقش قدم جز پست نیست جمعیت حواس در آغوش عجز دانت از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست دیوانگان اسیر خرد پیچ وحشت اند غلات ماهیان تو موج است شست نیست دل صید شوق و دیده اسیر خیال تست ویرانه کشور یکه باین بند و بست نیست عالم فریب دیده عاشق نمی شود آینه خیال تو صورت پرست نیست آسوده کی چه کوه شود فرض دعیت پای صرا که آبله هم زیر دست نیست (بیدل) بساط وهم نخود چیده ام چوصبح ورنه زجنس هستی من هیچ هست نیست جسم را در عشق جانان کار نیست درد عاشق را بدرمان کار نیست رخشناع قبضه زن خویش را سودوا باجنس ارزان کار نیست مکش درراست زینك است سود چون بباید کار آسان کار نیست چنك کل باخویش کار مشکلت صلح کن با خلق چندان کار نیست مردن و نامیدنم در دست تست بنده را جزپاس فرمان کار نیست سفتفراه تست (بیدل) کفرو دین عشق را باشيخ وبرهمان کار نیست *** چشم بیدار طرب مایه سامان گل است در نظر خوابتا کر سوخت چراغان گل است آب روئیکه کز از فیض جنون یافته ایم عرض رسوائی ما چاك گریبان کل است عشرت رفته درین باغ تمنا شا دا رد خنده های سحر آغوش پریشان گل است يك نكه مشق تماشای طرب مفت هوس غنچه در مهد بهار واز دبستان گل است داغ بیطاقتی کالمند آتش زده ایم رفتن از خود چقدر سیر خیابان کل است اشك ماموج تبسم كده شوخی اوست شور شبنم محکی از لب خندان کل است فرصت عیش درین باغ نچیده است بساط رنك کرد نیست زبانگاه با دامان کل است نشوی بیهده نهمت کش جمعیت دل غنچه هم در شکن بستن پیمان کل است تو هم از ناله بلبل نه نشستن آموز صحن این باغ بپای خاه بدوشان کل است رفته و به نظر ت چند نقاب آراید ناچیز باش همین صورت عریان کل است باد صبا حسن ترا آیینه استغنا ست ناله بلبل ( بیدل ) عالم شان کل است چشم خرد آیینه جام می ناب است ابروی سخن در شکن موج شراب است آگاهی دل بيطلبي لولا هنر گیر کین جوهر خود پروج آیینه نما نیست چشمان فنا آیینه کوشش پسندد شبگیر شرر ها همه يك لحظه شتا بست عارف بخدا میرسد از گردش چشمی در نیم نفس بحر هم آغوش حباب است کیفیت طوفانکده گریه میپرسید در هر نم اشکم دو جهان عالم آبست این سحر بیدار جکر سوخته دارد آبیکه که توداری بنظر اشك كبا بست چون سکا دولت بكس نیست مسلم پیداست که هر نقش نگین غش بر آبست خوش باش که در میکده نشه تحقیق مینائی اگر هست همان رنگ شرا بست بی جنبش دل راه بجمالی نتوان برد یکسر جرس قافله موج حنا بست در محفل قانون نوا سنجی مشتاق کوشیکه ادانفهم نشد کوش ربابست تا سرمه نگفتیم بچشمش نرسیدیم در بزم خموشان نفس سوخته بابست دل چیست که باخاك برادر نتوان کرد بو قوتیو تا خانه آیینه خرابست عاقلی همه غفلت شود از عجز رسائی چون تار نظر کوتهی از رنك خوابست (بیدل) اگر افسرده دلی جمع کتب کرد در مدرسه دانش ما جملہ کتا بست *** چشم وا کن حسن نیرنك قدم بی پرده است کوغی شو آهنگ قانون عدم بی پرده است معنی کر فهم آن اندیشه در خون میطید این زمان در کسوت حرف و رقم بی پرده است آنچه میدانی منزه ز اعتبار بیش و کم فرصت بیدا نما کنون بیش و کم بی پرده است کاه هستی در نظر داریم و گاهی نیستی پیش ازینها نیست کر آراءورم بی پرده است از مدارای فلك غافل ببايد زيستن زحم این شمشیر با پیغام خم بی پرده است خواه اشکشت شهادت گیرو خواهی زینهاد از غبار عرصه ما يك علم بی پرده است مدعا محو است از اظهار مطلب دم مزین از زبان خامش سایل کرم بی پرده است همبجه اندیشی تحریک زبانت داده اند تا قلم لغزيدنی دارد رقم بی پرده است غیر انکار عمارت حایل تحقیق نیست کزنو بر خیزی در و بام حرم بی پرده است شرم دار از انتظار میخواری از معنی سراغ از صمد تاکي نشان جستن صنم بی پرده است حیف ازان چشمی که مژگانش نقاب اوانشود جلوه ها آیینه و آیینه هم بی پرده است دعوی تحقیق در هر رنك دارد انفعال برجبین هرکه خواهی دید نم بی پرده است هوش کو (بیدل) که اسرار ازل فهمد کسی هر که جز یی برده گی پیداست کم بی پرده است چشمیكه ندارد نظری حلقه دام است هرلب که سخن سنج نباشد لب بام است بحر وهری از هرزه در آییست زبانرا نیچیکه ز نکار فرو رفت نیام است مغرور کمال زفلك شکوه چه لازم کار تو هم از بخستگی طبع تو خام است ای شعله امید نفس سوخته تا چند فرداست که پرواز تو فرسوده دام است
صحيفه ۷۷ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف التاء نومیدیم از قید جهان شکوه ندارد تا صبح دل مانده نه حیرت بنظر ها بگذر زتقاضای دشمین احباب چشم تو به پيغام مگر گفت و شنودت پامال تو قق طياریم وبريخته دام است ای سیل دلم برق نظر اینهمه خرام است اول بسبق حاصل اثر ترك سلام است ممحو خودی ای بخبر افسانه كدام است کی صبح نقاب افگند الاچوبره کامست مسلك اسيران خم و پيچ محبت گویند بهشت است همان راحت جاوید ( بیدل) بکمان همو بزم چه توان کرد آئينه هفت صبح در كف شام است در حلقه گیسوی تو ذکر خط جام است جائيكه نباشي ابد متلاشه مقام است كم فرصتی از وصل پرستان چه پیام است چين امروز فرش منزل کیست طپش آئینه مال حسرت ماست خط آل لعل دود خرمن ماست بهم آورده دیدم آن کف دست اگر اوهام سدراه ما هست رك كلى دود شمع محفل کیست گل این باغ بال بسمل کیست رم آن چشم برق حاصل کیست بیم آگا پتنك او دل کیست تفتی افسون پای درگل کیست قدیم پیری اگرنه دشمن ماست ولیها کرده دشت جلوه اوست دل ما شد سپند آتش رشك حذر از دستگاه عشرت دهر بدو از گوش ريك طاقت هوش خم این طاق تيغ قاتل کیست نفس آخر غبار محمل کیست گل رویت چراغ محفل کیست هوس آهنگ رقص بسمل کیست جرس امشب فغان ( بیدل ) کیست جنس ما الان کسادی قیمتی فهمیده است بوالهوس نبود حریف عرصه تك جلوه اش نقد گردون نيست غیر از اعتبارات خیال دود دل آخر بونین شعله خواهد موج زد آرزو از فیض عام بیخودی نومید نیست وین حباب پوچ خود را با گهرسنجیده است حسن او از چشم مشتاقان زر مجریده است چون حباب این ناسه و هم از هوابالیده است شمع این زم هنوزم یکمژه چشیده است من اگر گردش نکشتم رنگ من گردیده است هر کس از سیر بهار بیخودی آگاه نیست بالعلم در وعده کاه وصل خارج نغمه نیست دره دوری را علاج جزامید وصل نیست زین کشد کامنزاکت نی تا دل نکذری نیست ( بیدل) وحشتم جز پاس ناموس جنون دیده هرجا محو حیرت میشود گل چیده است میدهم آواز باخوابم کجا خوابیده است مرهمی دارد خاطر زخم اگر خندیده است عالمی خون دماغت و هم نامزه لغزیده است کسوت عریان تهیا دامن از من چیده است جنس موهومم دکان آبروئی چیده است زین سطور چند کز تسلیم دارد افتخار هیچو شبنم در فضای تار تو کلتی نقد افغانم نقد ياصرف آهك دعاست دستگاه لفظ کز معنایم بست است نقش کشته ام پیروز حق نعمت دیرینه اش هیچ هم در جام امید من از زیده است معنی رازم جبینها بر زمین مالیده است داشتم اشکی نمیدانم کجا غلطیده است گرهمه رز کست با من کرد او گردیده است خط چه معنی دار دا نجا نسخه و هم لغزیده است همچنان درهین مویم لك خوابیده است در جناب حضرت شاه سلیمان بار کاه تا نز دکش وارسی از نقش ما غافل مباش طبع آزاد از خروش جسم دارد انبساط در غبار خط نفس دزدیده آهی میکشم خامشی از سکه نازك می سراید درددل عز وحدت با دلگان را نمیباشد کانی ناتوان موری میان هرجی اندیشیده است عجز در جیب حباب اینجا نفس دزدیده است ترخه تار تار می آید صد بالیده است سرمه گردیده است دل این صدا بالیده است جز خیال شاه فریاده کسی نشنیده است چرخ هم اینجا ز جیب صبح دامن چیده است هريكا سر کرده ام ( بیدل ) دعای دولتش جوش آمین از زمین تا آسمان پیچیده است جنون کاهز تأمل کز شتاب گذشت بهر طرف ننگرم دود دل بر افشانست کی محبابه تسكینها چه بر دارد سياه کار فضولی مخواه موی سفید زخود تهی شوا و ازورطه خیال برای زسوز سینه ام آگه که کرد محفل را هوای آبله از سر حباب گذشت کدام سوخته زین وا دی خراب گذشت که تا بداغ رسيديم ماهتاب گذشت کفن چوبرده درد باید از خضاب گذشت بآن کنار همین کشتی از سراب گذشت که اشك رو بوشد و از سر کباب گذشت بچشم بندجهان این چه سحر پردازیست جنون پرستی افسانش نك طبع مباد زعمرع نفس واپسین قیاس کنید صفا کدورت زنگار چشم نره اند بعیش غفلت عمریکه نیست کی ترسد ندام ازچه غرض بالفرصت افتادم که نی غنچه ای از جلوه از نقاب گذشت حيا نماند چو انصاف از حساب گذشت که بازهر چه گذشتیم انتخاب گذشت زسایه کی نتواند در آفتاب گذشت فغان که فرصت تعبیر هم بخواب گذشت شرز پیام از حاصل جواب گذشت نوای که نفس بودرهبرو ( بیدل ) همین تامل رفتن كزان رکاب گذشت چنین که پیشه و مدعا بعجز وایسته است چوسنك جايه نداريم از زمین گیری کدام نقش که گردون نه بست بی ستمش بکعبه میکشم از دیر محمل اوهام بذوق عافیت آن به که هیچ ننمائی چوموج هرزه تلاش كنار طينيم فضای دست حنابشته نقش مابسته است زدست عجز که ما را پایها بسته است دلی شکسته اگر صورت صدا بسته است تمی دوش من ناتوان چها بسته است کف غباری و آینه رهوا بسته است شکست دل گره ما هوا رها بسته است بقدر ناله مکر زین قفس زدن آئيم بهار چامه پيري تماشا خون گرید درین دو هفته کدر قيد جسم مجبوری دم ز کلفت جرم نکرده کشت سیاه حریف نسخه افتاده کی به وزنه چو صبح ردو نفس تا نقدر مجاز( بیدل) و گرنه بال تحون خفته است و پاسته است نمد تصور دنایی حبا بسته است گشاده گیر در اختیار پاسته است غبار آینه ام زنگهای نابسته است هزار آیه مضمون باشی بسته است کنا نگاه کنی محمل دعا بسته است جوش پیام زلب دیگر است در ره او هرزه نلغزیده ام جنبش نبض تب دیگر است آبله جوش ادب دیگر است منت و كشاد مژمام طالبیست کیت شود محرم اسباب شوق روز وشبم روز وشب دیگر است بی سبیما سبب دیگر است جوش جرس از پای من آخر زتك و اب نشست مگذريد از راستیها ورنه طبع کج خرام دوستان باید بیاد آريد تعظيم وفاق شکر عزت هر قدر باشد بجا آورد پیست انفعال است اینکه بنشاند غبار طبع خام کرد سودای دستم بر سر مطلب نشست میرسد جائیکه باید بردم عقرب نشست شمع هم در انجمن مد ازوداغ شب نشست پوسه دا داو ناز کاب آنکس که بر مرکب نشست هر كجا تاله گل کرد شبنم تب نشست نیست هرکس محرم وضع ادبگاه جمال طالع دون همتان خفته است در زیر زمین پیش ازین بی یگر بخت مجنیده اختیار روز اول آفرینشها مقام خود شناخت میکشی گرد یترا سودیم از تشویش و هم رنجیم کرد شوخی خط رو ز لب نشست سفك یاور د لزه از چین کوکب نشست مشت خاکى کل شد و چون هشت در قالب نشست آفرین بر وصف ولعت بر زبان مذهب نشست کر دچندین مذهب از یکجرعه مشرب نشست ( بیدل) از کس ادب طبع است بر آزار می ناله دارد بازی طفلی که در مکتب نشست
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحیفه ۷۸ چو صبحم دماغ می آشام نیست نفس میکشم فرصت جام نیست روم زنده گی مایهٔ جانکنیست حق خود ادا میکنم وام نیست تبسم محنماء غفل کردن است دران پشه جز مغز بادام نیست بهر جا برد شوق میوقفه باش نفس قاصدا یم پیغام نیست جنون در دل از بیخودی قدر دید هوا هیست در خانه وبام نیست غبار حبد خونبها داشت است کزین بزم جزفتنه از احرام نیست مپرسید از دل که ما کیستیم نشان میدهد آئینه نام نیست دل از ربط فقر وغنا جمع دار شب و روز با یکد گر رام نیست تلاش جهان چشم پوشید نیست سحر نیز تا شام جز شام نیست دو بال است از بیضه تا اشیان کمین بر افشاندن آرام نیست چو زنجیر پیوند هم یکسلیم تعلق فغان میکند دام نیست در آتش فکن (بیدل) این رتبت و هم تو افسرده کار کی خام نیست چولاله پتو نزدی رنك اعتبارم سوخت خزان بپناه فنا داد و نو بهارم سوخت ز هر ده ك نگهم داغ شد چو شمع خموش در انتظار تو سامان انتظارم سوخت هجوم حیرت آینه‌ام چو پر طاوس هزار رنك طبش در دل غبارم سوخت غبار تربت پروانه میدهد آواز که میتوان نفسی بر سر مزارم سوخت قشد که شعلهٔ من نیز بی غبار شود صفای آئینه وحشت شرارم سوخت بعشق نیز از کرده شرم تا کردیم عرق فشان این شعله خاکثارم سوخت صبا مبین بغبار فسرده ام دامن دماغ حسرت رقصی که من دارم سوخت چو برق آئینه امتیاز هستی من ز خوابگاه عدم تامری بزارم سوخت رنجش نیارم ای ناخدا چه می‌پرسی فلك كشيد ز گرداب وبر کنارم سوخت هزار رخنه ز خاکسترم بر افشا تست کدام شعله باین رنك بیقرارم سوخت شهید ناز تو پروانه کرد عالم را چرا نسوخت چراغیکه در مزارم سوخت فلك بيافت علاج كدورتم ( بیدل ) نفس بسینه ابندشت از غبارم سوخت چون حباب آینه ما از خموشی روشن است آب هم سان چراغ ما این راز و قن است باد آزادیست گلزار اسیران قفس زنده گی کز عشریق دار دامیه مردن است تیره روزان بر نمی آینداز لبیض عاجزی همچو کیسو سایه را افتادگی جزوفن است عیب پوشی است در سیم تجرد پیشه گان لختی این سوزن ما بخیهٔ پیراهن است سرنمی تابم ز برق فتنه نادارم دلی موج آتش جوهر آئینهٔ داغ منست اطلس افلاک پیش قد پردهٔ چشمی نبود چون نگه عریانیم از تنگی پیراهن است نیست از عشق امیدم فکر خویش افتاده ام غنچه کار در گریبانست یاد دامن است واصلانرا سرمه میباشد غبار خاکمان چشم ماهی از سواد موج در یادوشن است لا له سان از حيرت حال دل پر خون مپرس داغ چندین کاهشم آئینه دار گلشن است حلقهٔ گرداب غیر از بچش امواج نیست عقده کاریکه من دارم هجوم ناخن است ای ژنتج مرگ غافل بر نفس چندین مناز پست جز نقش حباب آبیم که موض کردن است سجده در با (بیدل) از موج زدن گردن زدن پشت دست خودبدندان ندامت کاشتن است چون حبابم الفت و هم بقا زنجیر پاست خانه بردوش طبیعت را هوا زنجیر پاست در گرفتاریست عیش دل که مجنون ترا مطرب ساز طرب کو بیست تا زنجیر پاست چون کنم جولان بکام دل که با چندین طلب از ضعیفها چو اشکم نقش پا زنجیر پاست طاقتی کو تا کنی سر منزلی کرد بدست هر کجا رفتیم سعی نارسا زنجیر پاست مرغ را کسب هنر دام ره آزاده کیست موج جوهر آب جوی تیغ را زنجیر پاست بی تامل از مزار ما شهیدان نگذری خاک ما دامنکیر ما پیش از حنا زنجیر پاست خط پشت لب جو از ونیست بی تسخیر حسن معنی آزادیست اما سطرها زنجیر پاست ماز کوری اینقدر در بندرهبر مانده ایم چشم اگر بینا بود برد کف عصا زنجیر پاست خاکساری نیز مارا مانع و ارسنگیست تا بود لختی بجا از بوریا زنجیر پاست قید هستی ناشده روشن جنون موهوم بود آنکه ما را کرد با ما آشنا زنجیر پاست بر بساط پایه و هم آنقدر تمکین مچین ساختت را سایه بال هما زنجیر پاست عالم در جستجوی دهتست از خود رفته است میروم من هم به پیم تا کجا زنجیر پاست تخم دان اول قدم زین عرصه بیرون تا خشد ای جنون زنجیرک ما راهوش ما زنجیر پاست ( بیدل ) از توحید دلصد تا کل این کارخان مقصد ما طوق گردن مدعا زنجیر پاست چون حبابم شیشهٔ دل هر کجا خواهد شکست آب و ای محفل امکان صدا خواهد شکست ناتوانی کزبان سامان بساط آرا شود نالس طرف کلاه از رنگ ما خواهد شکست سعی افشر کزسر مارا رسوا وا داشت آبله در دامن تسلیم با خواهد شکست صبر کن ای شیشهٔ سنک جفای محتسب گردن این دشمن عشرت خدا خواهد شکست از تعصب جاهلان دین هدارا دشمن اند عاقبت در جنك این کوران عصا خواهد شکست فصل کل ارباب تقوی را ز مستی چاره نیست توبه موج باده خواهد گشت یا خواهد شکست از تلاش ناتوانان حکم جرات برده اند رنك ما گر بشکند خود را کجا خواهد شکست بر هوسهای امل مغرور جمعیت مباش عمر معشوقیست و پیمان وفا خواهد شکست سخت دشوار است منع وحشت آزادگان سرمه گردو کوه اگر رنك صدا خواهد شکست دور گردون کریام ما نگردد گو مگرد ناامیدی هم خمار مدعا خواهد شکست برك كل ظالم است اگر خواهی در آتش داشقن دست بر حون میزن رنگ حنا خواهد شکست ماما بید شکیب توبه ( بیدل ) زنده ایم سخت بیعزتیست کز پیمار ما خواهد شکست چون سپند آرام جسم دردم کم ناله است برق جولانی که خواهد سوختنم کم ناله است صد کر بیان نسخهٔ رسوائیم اما هنوز يك الف از انتخاب مشق چاکم ناله است از علف داران باسم کار اقبالی بلند کز سمك تا عالم اوج سیا کم ناله است کس نمیفهمد زبان خا کبار یهای من ورنه هر گردیکه میخیزد زخا کم ناله است از گداز عاقبت اشکی برون جوشیده ام بادهٔ درد دلم بر کهای کاکم ناله است تا نفس بر خویش ماند پاس عریان میشود سوخت صد پیرهن سامان چاکم ناله است کش بد آموز تراکت فیض الفت مباد عاشقی هم پیتو از بهر هلا کم ناله است كم شدم از خویش و تحريك دلم آ وازم نداد این جرس(بیدل)نمیدانم چرا کم ناله است چون سایه بسکه کلفت غفلت سرشت ماست بخت سیاه نامهٔ اعمال زشت ماست گردون بفکر آفت ما کم فتاده است مانند حم همیشه سرما و خشت ماست چون غنچه در کمین بهاری نشسته ایم چاکی اگر دمد ز گریبان بهشت ماست در سینه دل بضبط نفس آب کرده ایم ناقوس از ستم زد های کمشت ماست سودای طره ات ز سر ما نمی رود چون شعله دود دل رقم سرنوشت ماست تهمت مبند بیدل بر دوش و هر قسیم خارو گل بساط جهان خوبم وزشت ماست اشی زالفت مزه دار کرفته ایم همداله که ریشه ندارد ز کشت ماست پوشیده نیست جوهر نظاره مشربان آئینه خطی از دل حیرت سرشت ماست ( بیدل ) بنای ریختهٔ درد الفتيم گرد جفاو داغ الم خاک و خشت ماست چون سحر طومار چاکسینه‌ام واکردنیست آرزو دستوری دارد که رسوا کردنیست چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق دیده محروم شکاه و سیر دریا کرد نیست از نفس دزد بدن عمری بکام غافل مباش دامن پیجیده دارم که صحرا کرد نیست بیشم پیو ده گرد عار سوی اعتبار مشت خاکی دارم و بادمرد با کرد نیست
مخواهی کوکيا توانم قال تو ميدي زدن ميكند خاكستری گرد از نقاب انشگرم تشنه موجی بطوفان شکمش داده ايم عجز ميكويد بآه نا حزين در کوش من سوختن را نيز حاشا کی مهيا كردميست قری در بيضه عيانك تماشا كرد ميست ناقص بالهیت دست عجز بالا كرد ميست گرد و اماده سیر باطنها کرد ميست تعجب بازی ميدارد صبغ بهار جلوة قید هستی بر نبايد جوش استیلای عشق پيكر خاکی ندارد چاره از عرض غبار لطف معني پيش ازين (بيدل) ندارد اعتبار مزده ای آینه رنك رفته پيدا كردميست چون هوا كرمی کند بند قباوا کرد ميست نسخه ما بسکه بی ربط است اجزا كردميست از خيال ناز كك موى كل انشا کرد ميست چواشمع اگر خلق بس و پیش گذشتست گر راه روی بر اثر اشك قدم زن هر اشك كه كل كرد زماو تو برنجست شیخان همه آداب خرامند و ليكن انجارو حرف شرم کی از دعوی شوخی سرمایه هوانيست چه دنياو چه عقبي ناقض قدمیم اینسر خویش گذشتست هستی است خدنکی که زهر كيش گذشتست این آبله ها بر سر يک نيش گذشتست زين قافلهها يكدو قدم ريش گذشتست عمری که كنش بيشمری بیش گذشتست از هرچه نفس بگذرد از خویش گذشتست در هیچ مكان رام تسلي نتوان شد شاید ز عدم كل كند آثار سراغی روز وره تو تميز يكفت سيری كيم آدم کری از ريش بياموز که امروز زين بحر كه دور است سلامت ز کنارش (بيدل ) بجهان كندن نا دم محشر زين بادبه خلق بدل ريش گذشتست زین دشت غبار همه کس پیش گذشتست زين پيش هم اوقات به تشویش گذشتست هرپشم زمد خرس و زومیثی گذشتست آسوده همین كشتی درويش گذشتست يك قافله آئينده منديش گذشتست جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت کدورت نا بحیاد جوهر شمشير استغنا دکر پشت لي خواهد خم تسليم گردابشب سواد ناز روشن كرد حسن اثر ي تعمیدم شکست دام با آن شوخی زهم پاشید اجزایم چه بیرون و چیاو بیخایه دیوار مژ كانت بجای خون صیفی میزد داوزخم شهیدانت قيامت بر جكر می خندد از كره نمکدانت سفال پخت در گل کردن إيماك ريحاتت كه كل كرد از غبارم کردۀ تصوير پیمانت تخير پيسرا رابنو وا کرده است آغوشی بهارت را فسون اخنزاعی بود مستوری مشو خیای استغنا تنك واری تغافل زن چه نیرنکست سامان تماشا خانه هستی رمنى كل نکردم کز خجالت درنپا ورزم كه چون طاوس نتوان ديد بيرون كلستانت قبای ناز چون گل كرديش از رنك عربانت سرشکم لغزشی دارد نباز طرز مستانت من بیو خویش وا كردم جهانی گشت حیرانت مصور داشت در نقشم کشید نهای دامانت حریف معنی تحقيق آسان کی نشد(بیدل) چو تار سبحه چند ين نلب می جو اهد كريبانت جهان زنجنس اثرهای این و آن خاليست برنك چهر دف در طلسم پيكر ما اگرچه شوق تولبرز حیرتم دارد چشم زاهد خود بين چوكوريا و چه خاك كدام جلوه که نگذشت زین بساط غرور زچاك دامن خرما شد اینقدر معلوم عجيب الست اکر خلوتى و انجمنيست جزاز دهم مچينيد كاين د كان خاليست بهرچه دست زنى منزل فغان خاليست چو چشم آینه آغوش من همان خاليست که از حقیقت بینش چوسرمه دان خاليست توهم نناز که میدان امتحان خاليست که از وفا دل سخت شكر لبان خاليست رون ز خویش نگاهیم وی جهان خاليست گرفته است حوادث جهات امكان را زشكر تيغ تو يارب جان برون آيد زبشى مزاج سحاب فيض نماند زجیب هر مژه آغوش می چکد اینجا غریب منصب كوهر مخور كه همچو حباب کهر زپاس کبر پرشكت موج عيست به درفان آن چشم سرمه سا ( بيدل ) زشافیت چه زمین و چه آسمان خاليست دهان زخم اسيرنك كه از زبان خاليست که آستین كريمان چوناودان خاليست بیا که جای تو در چشم دوستان خاليست هزار کیسه درین بحر بیگران خاليست دلی که پرشود از خود زدشمنان خاليست چومیل سرمه زبان من از بيان خاليست جهان قلمرو طوفان اعتبار تو نیست زلاف ترك ميدكن خلل بهمت فقر سحر چه كرد درين باغ تا تو خواهی کرد کدام موج درین بحربی زرد ماند کدام رمز و چه اسرار خویش را دریاب مثال شخص در آئینه گرد وحشت اوست زهيچ رنك توان يافتن بهار تو نيست شکست هر دو جهان يك كلاه وار تو نيست بهوش باش که فرصت نفس شمار تو نیست مخود مناز زجهدی که اختيار تو نیست که هر چه هست همان غیر آشکار تو نیست تو كز ز خود روی هیچکی دو چار تو نيست کمند همت وحشت سوار عشق در است شرر بچشم تغافل اشارتی دارد كجا ست آينۀ کز نفس تياخت صفا حضور ساغر خميازه ميدهد آواز بخود چه الفت بیکانه کیست شوق ترا دلیل خویش بس از مژده ام توئى (بیدل) هوس ا كر همه عنقا شود شكار تو نيست که این بساط هوس جای انتظار تو نیست هوای عالم هستی همین غبار تو نیست كه هيچ نشه بكلي کردن خمار تو نیست که محو غیری و آئینه در کنار تو نیست چوشمع كفته کسی جز تو رمز ار تو نیست چه سرمدان دیگر است و سعی مردم دیگر است غنچۀ قید و كل آزادی از هم واشناس لمعۀ خورشيد دينار تاب انجم دیگر است صورت سرنجه ديكر هيئت سم دیگر است چشمه و انهار هم امواج اسرارند ليك لذۀ غيرت كشان با ساخت وضع جهان شر طوفان جوش قدرت زالفاظم دیگر است نالگی سنجی بهم این باده را خم دیگر است چه خوش است اکر بود آنقدر هو س بلندی منظرت دو روزه مهلت این نفس دلت آشيانۀ صيد هوس همه راست عاده بچشم همه راست خجالت کردشی چو كل از طبيعت بی نشان مخیال دانشى آشیان چو حباب غیر لباس تو چه توقع وچه هراس تو با عروج نقصۀ قدرتي نه دماغ نشۀ فطرتی يدماغ اندشة عنب ميسند این همه آب و تب زفسون مطرب و چنك آن مكش آقنند، اثر فغان هم قدر بي همه خوردنی همه سکته دارد و مردنی طلبی کر از تو بيا رسد بیر او قند چو بيا رسد ز سواد نسخۀ خشك و تر بكلام ( بيدل ) مانكر که بران مكان چو قدم نهی هم کردشی نخورد سرت نه آ كه از طپش نفس كه چه بيضه ميشكند پرت تو چنان مرو كه ز لغزشى بالهى زند خط مسطرت به برهنكی زدی این زمان که دمید پیرهن از برت نه تو مانی و نه قياس توچو كشد خامه زيننكرت چو غبار و اغط غيرتى و هواست پايه منبرت كه ربير انجمن ادب فكند يعالم ديكرت كه بفهم ناله عاجزان كند التفات هوس كرت حذر از بلای فسر دني كه رسد ز منصب کوهبرت سر آرزو بکجا رسد ز دماغ آبله ساغرت كه بحيرت جن اثر شود آب آینه رهيرت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء چه دارد این صفات عاجز بات فسون ظاهر و مظهر نخوانید نباشد مهر اگر صبح تبسم نشاط ورنج ما تبديل اوضاع فروغی بسته بر مرآت اعیان تو وغافل زمن افسوس افسوس بجز ورطه دعای حضرت ذات خیالیست این چه تمثال و چه مرآت که خندد جز عدم برروی ذرات فند و پست ما تغییر حالات چراغان شبستان محالات من ودور از درت هیهات هیهات غنا وفتر هستی لا والا است جهان گل کردن یکتائی اوست مه وسال و شب و روزت مجاز یست عجین غیب و شهادت فرق دارد نه او را جز تقدس میل آثار زبان شرم اگر باشد بکامت کجائی نفی و شاهنشاهی اثبات ندارد شخص تنها جز خیالات حقیقت نه زمان دارد نه ساعات معانی در دل و برلب عبارات نه مارا غیر معدومی علامات خموشی نیست (بیدل) جز مناجات چه سحر بود که دو چشم دل آرزوی تو داشت بدور خم کشة اختیار کردیدیم نظر برنگ تو بستم نظر برنگ تو بود غرور ناز تو مخصوص کجکلاهان نیست چه جرمها که به بر خاک ریختی زاهد بگردش شکست پی نبرد فطرت تو ترا در آئینه دیدم و جستجوی تو داشت سپهر ومهر همان ساغر وسبوی تو داشت خیال رویتو کردم خیال رویتو داشت شکسته رنگی ما هم خم از مویتو داشت باین حیا نتوان پای آبروینو داشت که سجده تو چه زنار درگلوی تو داشت بهر دکان که درین چار سو نظر کردم ز طاق اینهمه غفلت که میکشد باور ز ما و من چقدر بوی ناز می آید هزار پرده دریدند و لقمه رنگ بست بسجده خاک شدی همچو اشك وزین غافل درین حدیقه بصد رنك پر زدم (بیدل) دماغ ناز تو سودای گفتگو تو داشت تغافل تو زهر سو نظر بسوی تو داشت نفس بهر چه دمید مدعای و هوی تو داشت دهان خلق همان معنی مگوی تو داشت که خاک هم زغبار خشک و شویتو داشت زرنگ در نگذشتم که رنك بویتو داشت چه گوید آینه ام شکر خوش معمائی حیرت هزار آینه طسناقس می برم بخیالت بغیر محو شدن قدر دان جلوه چه دارد ز جلوه باج گرفتم به بی تلاشی حیرت بهشت کرد جهانرا چمن تراشی حیرت گلاب بزم تو ایم از نیاز وپاشی حیرت یکفنی که ادب وانگذاشت سر خط نازت شبی در آئینه میر شکوه حسن تو کردم بعزو فضل منازید کاین صفا که ندارد نخواند جوهر آئینه جز حواشی حیرت نبردم بخود ا کنون زدور باشی حیرت غبار جوهر آئینه بد قماشی حیرت دران مکان که صیقل زند حقیقت (بیدل) ز جرأت مجال جگر خراشی حیرت مایل بزم نفس گردید، و فریستک نیست در محیط از خود نمائیا نمی گنجد حباب چون طبایع خوردبر هم غیرت انشا میکند پیش ازین بیخودیهمچین پست و بلند اعتبار نیمه میسوزی چرا ای شمع نزديك است صبح مقصد دل نیست پیدا این قاصد لنك نیست کرنفس پرخود ببالد گوشه دل تنک نیست صلح كن رنك نسق مانند شر ر در سنك نیست جزر و مّدی دارد ایمرو او رنك نیست تا شهادت آینه خورشید هم روشنك نیست نغمه ها بخواست می جوشد زساز ما و من سکته صد مرغ موجست تمکین گهر مایه این سود و صلواة اشک، سودای بهشت نام اگر آئینه خواهد جوهر تمثال کو خواه عریان جلوه کرشو خواه مستوری گزین حیرت آهنگیم در آهنگ ما آهنك نیست در دبستان ادب سعی تامل دنك نیست میشود معلوم زاهد جزء کل پنک نیست عالم تصویر عنقائیم ما را رنگ نیست هر چه باداباد در کار است تاخمتنك نیست (بیدل) از طاقت چه می آئی بیخود کردی طرف با ضعیفی کرتوانی صلح کردن جنگ نیست حذر زراه محبت که پر خطر باك است باختیار رفتیم هر کجا رفتیم چه گونه کم شود از ما صلاحت زاهد غبار خانه حصیرت ناتوانان را بیا مدعاست شرابی بعرض شوخی رنك تو مشت غار ضعیفی وشعله بيباك است غبار ماونفس حکم صید و فتراك است که صد زبان در ازش چوپ مسواک است کشند موج خطر ناخدای خاشاك است جهان هنوز سیه مست سایه تاك است توان به بیکسی این غماز مغررت دهم ز بس زمانه هجوم گناه بازار یست ازین محیط کدوری نمی بت طوفانش ز خویش رفتن ما رهبری نمیخواهد چمدوا بنمایت از چشم بند علم و هم سموم حادثه را بخت تیره ترياك است چواشك كوهن، وقف دامن خاشاست کسی که آب رخی رو ثوهری پاك است دلیل قافله صبح سینه چاك است کعقود تمثالی آئینه در دل خاك است زمانه گنج مفشارا بهر گشد( بیدل ) کسی که راست بود خار چشم افلاک است عمر غم محری بامید ندامت شاد داشت چشم در ظلمت سرای جسم کی بودی فروغ پیش از ان کاندیشه دام وقفس رهزن شود آئینه ر دل رفت از یاد رحمن زلف باد ايمیک، در صحرای پرشور جنون پاس مطلب ناله ما را نفس فرساند کرد جان آشنا ریشه در بیشه فرهاد داشت پرتو مهر تو این ویرانه را آباد داشت طایر ما آشیان در خاطر صیاد داشت کفر ما کرهیچ کافراین قیامت یاد داشت همچو موج سیل نقش پای من فریاد داشت بی لب این سرورا از ریشه هم آزاد کرد دل بکفت سخت مجبور است از قسمت مپرس طی دارا بـراه تازه کردن مشکلست عاصی بیمار رفت و ریشه عجزیم بجاست پرده ام تا جلوة نقاب خرابهای دل آفتاب كلك صنع از حسن خط کردیم سیر بستگیهاکان و ما( بیدل ) غنچه این کلستان آه ازان آئینه کز جوش نفس امداد داشت دست رها زيرك گل نتوان بروی بادداشت ناتوانی رمزنام جوهر فولاد داشت این عمارت های خشت آئینه در بنیاد داشت یت ابرو در ازل هر مصرع آن صاد داشت زهم خند زحم چون گل خاطر ما شاد داشت حضور کلبه فقر از تکلفات بریست صدای است کزین کوه باز میگردد بعجز خلق مشو غافل از شکوه ظهور گرفته آئینه ات نیست محرم اشیا بتسلی نشست اعتماد جبهه خطاست چراغ ما زسر شاه تا سحر سحريست نشانه رنج مکن در مزاخ سنك كريست شکست شیشه امکان کلاله ناز پریست خموش درنگردی نطق چه بی بصریست بجانشین و قدم زن که من تبت ثریست مرا بعبید اقامت درین بساط كرامست زمان فتنه آفاق انتظاری نیست نسیمی که درین باغ بی تقاضای کرد بهر نفس دلی ایجاد میکنی ناهی درین بساط که نزد خیال میبازیم چوشمع می کر رنگیم و رنکها سفریست بهوش باش که هر مد دور ها قمریست که برنک صبحی اگر گره میکشد شکر یست که زندگی چه قدر کارگاه شیشه کریست نبرند دامن جان هم دلیلی مفت بریست نرماند دعوی کردنکشی حذر ( بیدل ) که دماغ شمع به به کل دماغ سر یست حق مدعاست ورنه بر صدرنك كفتكوست هرگاه انظر خطاب که حرف نعمایست شوق اثر همدم است وشك نازجستجوست هم جا بهار ساز شود نغمه رنك وبوست موقوف اضطراب زبان نیست عرض راز عشق است جنانچه فاعل این جنك پنهانست گر وارسی اشاره تحقیق مو بموست دل شیشه است و قلقل این شیشه بی گلوست کثرت حجاب جلوة وحدت نمیشود مر کان بهرچه باز کنی دیده محو اوست حیرت دمید، ما وكل دایم بهاله ایـست دردسر تكلف مشاطه برطرف طاؤس جلوه زار تو آئینه خانه ایست موی میان یکه مرا پهله شانه ایست غفلت نوای حسرت دیدار نیستیم حسرت کشین وعده و صلوت حیرتم در پرده چکیدن اشکی ترانه ایست چشم بهم نیامده کوش فسانه ایست
صحیفه ۸۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء ضبط نفس کلید در طبع بسته است کریات کوهی زند این ریشه دونه است زین بحر تا بگر اشکی بدست رست هر قطره را بخویش رسیدن کرانه است مخصوص بزم کعبه بتعظیم اختیار هم جاسری بسجده رسید آستانه است آنجا که زد کمند نگاههای اشتیار منظور این و آن شدن هم نشانه است در یاد محشر رقمه دلی تباه میکنم رنك پریده را بخیال آشیانه است (بیدل) زبرق وحشت آزادیم مپرس این شعله را برآمدن از خود زبانه است خاك در دیده آنکس که طلبکارش نیست خاك در کاسه آن سر که هوادارش نیست غم تن را نخورد هر که دل و دین در باخت آنکه سر داد درین راه پرستارش نیست گریه جهد سپندش دست نداده است بهم گرمی کیست که در حلقه زنارش نیست چه خبر از دل صد پاره ما خواهد شد مست نازیكه خبر از گل گلزارش نیست نفس ناله ازان غنچه طلب کن (بیدل) که عباری زجهان بردل افکارش نیست خاك غربت کیمیای مردم نیک اختر است قطره در گرد یتیمی خشک چون شد گوهر است موج شهرت در کمین خامشی پر میزند مصرع برجسته آهنگی زتار مسطر است زشتى اعمال دارد برق نفرین در بغل شاهد حسن عمل را جوش تحسین زیور است منصب کوه فروتنی نیست مخصوص صدف هر نوائی کز لب خاموش جوشد گوهر است از مآل جستجو های نفس آگاه نیم اینقدر دانم که سیر شعله تا خاکستر است مهر خاموشیست چون آئینه سرتاپای من کز بعرض گفتگو آیم زبانم جوهر است این معما جبزده تیغ تو نگشاید کسی کز هزاران عقده ام یک عقده سوداسر است می خروشد عشق از هم میگدازد پیکرم نعره شیران نیسانرا با تش رهبر است کز مرا اسباب رواری نباشد گوجباش طایر رنگم شکست خاطرم بال و پر است همچو شبنم در طلسم دامگاه این چمن مرغ مار اقبض آب ودانه ام چشم تر است راحت جاوید فقر از جاه نتوان یافتن خاك ساحل قیمت خود گرشناسد گوهر است کعبه جو افتاد شوخهای طافت وزنه من هرکجا از پا نشینم آستان دلبر است جوش دانش اقتضای صافی دل میکند خانه آئینه را جاروب زلف جوهر است مرنك را در طینت آسوده طبعان راه نیست آتش یاقوت (بیدل) ایمن از خاکستر است خاك شم ما را کی لنگر خرد جاهست کره شکسته ما برفرق ما کلا هست عشق غیور از ما چیزی نخواست جزعجز ساز گدائی اینجا منظور پادشاهست خیر و شریكه دارید برفضل وا گذارید هرچند امیدعفو است در کیش ما گناهست با عشق غیر تسلیم دیگر چه سر کند کس در آفتاب محشر پل سایه پناهست دل کز نشان نیداد هستی چه داشت در بار تمثال بی اثر را آئینه دستگاهست اینشمع چند خواهد مغرور کار بودن این گردن بلندت سر در کنار چاهست جهد ضعیف مارا تسلیم می شناسد هرچند پا نداریم چون سبحه سر براهست خاك مرا مخواهید پامال نا امیدی باهر سیاه کاری در سرمه ام نگاهست شستن مگر بخواهد مضمون سر نوشتم نامینکه من ندارم در نامه سیاهست شادم که قسطرنم بست نیاکی لعین وهمی که میفروشم سنگ است و کاهست (بیدل) دلیل عجز است شبنم طرازی صبح از سعی بی پرو بال اشكم گواه آهست خامش نَفَسَم شوخی آهنگ من اینست سر جوش بهار ادبم رنگ من اینست عریست گرفتار خم پیکر عجزم پامال و رد قده شوم چنگ من اینست بیتاب هوا سنجی محرم چه توان کرد میزان خیال نفسم سنگ من اینست خمیازه ام آرایش پیمانه هستی است چون صبح خمارم مژکان رنگ من اینست موج می و آرایش کوهی چه خیال است ناموس جهان طینتم ننك من اینست نه ذوق هنر دارم و نه محو کمالم مجنون توام دانش وفرهنك من اینست با هر که طرف گشته ام آرایش اویم آئینه ام و خاصیت جنك من اینست ظلم است رفیقان ز دل خسته گذشتن کز آبله دارد قدم لنك من اینست با محرم آن جلوه ام از (بیدل) خویش آئینه ندارم چکنم زنك من اینست خامشی در پرده سامان تکلم کرده است از غبار سرمه آوازی تو هم کرده است بشنو کز چندی درین محفل بصیرت زنده ایم بر بنای ما چوشمع آتش ترحم کرده است تاحسوسی داشتم آفاق بی تشویش بود موج این بحر از زبان ما تلاطم کرده است از عدم باجسته شوخهای هستی میکشم صبح ماهم در نقاب شب تبسم کرده است مورد حرص آستان سجده بی همتیست عالمی اینجا بآب رو تیمم کرده است هیچکس مغرور امداد ودا جسدت مباد قطره را کوهردن بیرون قلزم کرده است خام طبعان از فشار رنج ومحن آزاده اند پختگی انگور را زندان خم کرده است طینت ظالم کزخش کم نیندیش از حشرمرد نیش عقرب زندگی حاصل از دم کرده است سحر کاینجان چرخ از اختلاط بی نسق خشکی اطوار مردم را سرینم کرده است آن طوطی کز زحمت حسرت های روزی داشتیم کرد مارا چون سحر اسبار گندم کرده است این گلستان غنچه ها بسیار دارد نوکنید در چمن جا (بیدل) ماهم دلی گم کرده است خاموشیم جنون گذاز و ریمتسر است آغوش حیرت نفسم ناله پرور است بقدر پستی همه گرداب آفتیم دود سپندمن مژه چشم مجمر است از ماجزان بپرس که آئینه محیط چون گل بجوش نفس ما برابر است در قعر انتظار که قعرش پدید نیست اشکی که سر رمز شوحت گوهر است نقشی نه بست حیرت ما از خیال یار چشم امید دیگر و آئینه دیگر است بچیده ایم نامه پرواز در بغل رنگ شکستگان رو بال کبوتر است ضبط سرشك ما ادب اقعه الودست کز حسن بر عرق زند چشم ما تر است داغ محبتم در دل نیست جای من آنجا که خانه میسوزد ناله در در است آرام نیست قسمت مانا که بحر را بالین حباب و دوشت امواج بستر است پیوسته دل بتاز طپیدن دونده کیست در پای سوزنت کره رشته ابتر است جز وهم نیست نشئه در دماغ خلق بدمستی سپهر هم از گردش سر است ما را زفکر معنی باريك چاره نیست در صیدگاه ما همه نخجیر لاغر است آئینه در مقابل ما داشتن چه سود تمثال عجز ناله زنجیر جوهر است (بیدل) طپش خاک نشینان دشت عجز چون جاده نقش پای اگر هست افسر است خط خوبان هم حریف طبع وحشت پیشه نیست تخم شبنم در دل گل در طلسم ریشه نیست دستگاه معنی نازك سخن را زیور است جوهر این تیغ جز پیچ و خم اندیشه نیست ساز هستی یکنفس آماده برق فناست مشت خاشاکی که نتوان سوختن در بیشه نیست دل ز مقصد غافل و آنگاه لاف جستجو شرم دار از معنی لفظی که در اندیشه نیست از سر افتاده پابرجاست بنیانم چو شمع نخل تسلیم مرا غیر از تواضع ریشه نیست پیریم راه فنا بر زنده کی هموار کرد بیستون عمر را جزقامت خم تیشه نیست پای در دامن کشیدن نشئه جمعیت است باده ما را چو شبنم احتیاج شیشه نیست آب گردیدم زهر گل که چشمی دوختیم شبنم ما را بغير از خود گدازی پیشه نیست پیکر خم گشته انشا میکند موی سفید موج جوی شیرین امداد آب نیشه نیست (بیدل) از خوبان نیاید امانت خواستن مو میانی چاره فرمای شکست شیشه نیست
سراج الاخبار صحیفه ٨٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء خط لعلت غبار حیرت افزاست نومید از رنگ این لعل بیداست ز بیدادت بـار ناز وتـکین ز رفتــار تو کار فتنه بالاست هـر جمیت ما را بر آشفت ز جوهر نسخه آئینه اجزاست سراسر خواب غفلت میپرستیم خیال پوچ سخت افسانه پیراست فنا سامان کی و مست بقا باش که در خاك آنچه می خواهی مهیاست برون میتاز ازین نه حلقه زنجیر جنون عاشقان يك نقشه بالاست ز غارت کاری دور نگاهت روی باده رنگ نشـه عنقـاسـت دران محفل که در دعشق ساقیست تمنا باده است و ناله میناست بهار عجز امكان را كفيلم شكست هرچه باشد خنده ماست ز کف گرداب دارد پنبه در کوش که غافل از خروش موج دریاست بهرجا دامی افکنده است صیاد بهار نو كستـان تماشاسـت سحـر در پرتو خورشید محواست بهر جاطبع روشن شد طیی کاست ز رنگین جـلـوه هـای یار ( بـیـدل ) زلا كل دسته بند حیرت ماست محلویارسر هر لقمه حرص سرشکنیست ناشتا گر شکنی قائمه غیـر شکنیست نفس از ضبط طپش معنی دل می بندد گوهر آرائی این موج بخود در شکنیست سخت کاریست که با کافه دل ساخته ایم رنگ آئینه شدن سد سکندر شکنیست آرزو حسرت هستی کان که دارد یارب که نفس در جگـرم بی خود نشتر شکنیست ترک جمعیت دل سخت ندامت دا رد بحر یکسر عرق خجلت کوهر شکنیست مکذر از ورق حالا و تکه محفل درد که پر دلـوی لی مام نشـار شـکنیسـت صـد قیامتـقده در پرده حسـرت داریـم مژه بر هم زدن ماصف محشر شکنیست میوه سعی فنا نشگی از آغوش حباب وسعت مشرب مامع ساغـر شـکنیست محو کن عرض کمال و مته روشن دریاب صافی آئینـه آئینـه جوهـر شـکنیست (بیدل) از جوش عجز نفس چه اثبات کنیم رنک را شوخی پروارهمان پرشکنیست چردل در عرض حاجت ناتوانی پشت دست اینقدرها بر نمیارد گرانی پشت دست تا کی از ترک نژاد آرایش اندیشه ات معنی دارد به صورت آنچه خوانی پشت دست دعوی قدرت جهانی رانیا افکنده است پهلوای روزین کردد زمانی پشت دست سعی آزادی حریف دامگاه و هم نیست نا کجا گیر د بعیـار پرفشانی پشت دست قطع آثارند امت پست نمکی زین بساط حرص دندان داردو دنیای فانی پشت دست شوکت ملك و ملك تا اوج اقبال فلك جمله پامال است هر که میفشانی پشت دست عمر ها شد انتظار ضعف پیری میکشیم نازم از پیکر خم بر جوانی پشت دست از بیاض چشم فریانی چه اسقضما دهیـد کاین ورق افتاد در انقطاء معـانی پشت دست غنچـه کا ر ندامت بار دوشم کرده اند محرمها شد میکرم از ناتوانی پشت دست عمر استغنا علاج زحمت امـیـدای نیست پشت پای کزنشد ناتوانی پشت دست از ندنم (بیدل) نمیدانم چه گل دامن کشید کرد بامت کردنم آخر ارغوائی پشت دست خنده صیعی است که در بسته کریبـان کلست عیش موجیست که در کشته طوفان کلست محو رنگیں کلزار تما شـای توام ازنکه تا مژاه عـرض خیـابـان کلست در شبستان وفـی کسی صـایع نیـست رنگ هم کر رود از خود پی سامان کلست اغوش آن دیده که در انجمن ناز و نیاز بال بلبل بنـظـر دارد و خیـران کلست غنچه سان غفلت ما باعث جمعیت ماست ورنه بیداری کل خواب پریشان کلست دیـده واکن و نیرنگ تحیر دریاب این کلستان همـه يك زخم نمایان کلست غنچه را بوی دل افزا سحن زبان است خلق خوش ابجد طفلان دبیستان کلست بسکه صدر دلم جنون زنده شد از بوی بهار دم عیـسی خجل از جنيش دا مـان کلست عالى چشم بکره ره ما روشن کرد دست صبح آينـه پرداز چراغان کلست دور چشمی ما را قدحی لا زم نیست کروش رنگ همان لغزش مستان کلست ماتم وسود جهـان آیئـه یکدگر اند مقطـع آه سحـر مطلع دیوان کلست (بیدل) ازیاد رخش غوطه بکاشن زده ایم سـر اندیشـه ما محو گریـبان کلست خنده امید عبـد چاك کریبان آشناست صبح سماراهم ازین دمید ه کشیدن تیعست درحشرعیش دلبرانه مکن سرحون شمع کاین سبز زار سحر در ته دامن تیعست بی قدت سرو خددیکدست پهلوی چمن بی خطت سبزه همان برسر کابشن تیعست تاکی درهم ند بیـر سلامت مردن پیش از زحم همان زهت جوشن تیعست عـل ما وفنـا موج و حبابـت اینجا سرزدن نیست کسی را که بکر دن تیعست غنچه از بس که زخمی زتبـسم نخورد باخبـر باش که انداز شکفتن تیعست مصرع تازه که از بحر خیـالم موجیست دوست را آب حیات است و بدشمن تیعست چون کل شمع بهر اشك سری باخته ایم کریه هم پشوترین سوحته خرمن تیغست چون سحر قطع تعلق زجهان آنهمـه نیست رنگ پیری که شکستیم بدامن تیعست قاتل ومـا ز مروت نپسندی ( بیدل ) مـد احسان نفی در نظر من تیعست خنده امید عبـد چاك کریبان آشناست کریه سیلابی مجنـون دشت و دامان آشناست دستـم از دل برنمیارد که نار آرزو میل عمری شد که با این خانه ویران آشناست جور حسی وصبر عاشق توام یکدیگراند باخدنك اومل من همچو نیکان آشناست بستم آکه چه کل می چنم از باغ جنون اینقدر دانم که دستم با کریبان آشناست شرفی دل تو کـجا بسـرار حقیقت وا رسی قمراین دریهمین با غوطـه حواران آشناست بزم وصل وهستی عاشق حیالی بیش نیست قطره دست از خود بشو هم چند طوفان آشناست سایه ام رامینـوان چون زلف حوبان شانه کرد بسکه طبع من بصد فکر پریشان آشناست از فسون نا محان بر خویش میلرزم چو آب بلكه این عریان من باصـد زمستان آشناست دور كرد وصل اما در تماشا کاه شوق بادم تیر نکاهش تا بپیکان آشناست هیچکس دربار کاه آکهی محرم نیست صافی آینه با گیر و مسامان آشناست ما جنون کامان ز طاقت یکقلم بیگانه ایم سخت جانی با دل سپر آزمایان آشناست (بیدل)این محفل تبان در کریه شمع است وبس داغ آن زحم که با لبهای خندان آشناست هموا مید ز چشم و نحن دولت محزون باز است از که دوزم که تخود ساختنم دشوار است کوشه چشم تو محرومی کی نپسندد گر قضا نخل مژه خواند نکه بیدار است در مقامیکه جنون نقـه محـبـت دارد پای پر آبـله یکسـر سـر بی دستـار است در وسیعی که کئی جمع و بدرویش دهی طمع كزبنك فضولی نکشد ایثـار است تا کی اندوه کج و راست ز دنیا بردن مهره عرصه شطرنج بصد رفتـار است عرق شرم تواز چشم جهان شست نکاه کز تو خجلات نکشی آینـها بسیار است رود حق وفای ادب از کردن ما موج را بستی کوهـر کره زنار است آبرو تا بکجـا خاك مذلت فشرد حرص در سعی طلب آنچه ندارد داراسـت خواجه تا چند ببندد بشاغل در کوش شور هنـكـامه محتـاج دماغ افشار است غافلان چند هوا تاز جنون باید بود کسوت در گئی شمع کریبان واراست ( بـیـدل) آخر بسـر خویش قدم باید زد جادة منزل تحقیق خط پر کار است خواب را در دیده حیران عاشق ناز نیست خانة خورشید را با فرش مخمل کار نیست شعلـه آواز ما در سرمـه دانی میتپـد شمع را از ضعف رنك باله در متقار نیست چار سوی دهرپر شور زیانکاران بر است آنکه با خود مایه دارد در ین بازار نیست حیرت آینه کیـر ای غافل از لاف کمال عرض جوهر جز خراش چهرۀ اظهار نیست عشق مختار است با تدبیر عقلش کار نیست این کنم یا آن کنم شایسته مختار نیست حسی یکشائی و آغوش دوئیم هم اسـت و هم ناتو از آیینه می یابی دتو دیدار نیست در حصول گنج دنیا از بلا ایمن مباش نقش روی در همش جز پیچ و تاب مار نیست زین تعلقـهـا که بر دوش تخیل بسته ایم آنچه از سـر میتوان وا کرد جز دستار نیست
صحیفه ۸۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء آمد ورفت نفس دارد غبار حادثات جز شکستن کاروان موج را دربار نیست دل بذوق وعدۀ فرداست مغرور امل عشق کوید چشم وا کن فرصت اینمقدار نیست از هوا پرواست (بیدل) خانه وهم حباب در لباس هستی ما جز نفس یکتار نیست خواجه تا کی زید این دنیا در سوائی که نیست ریختن ها چند خندد نام عنقائی که نیست دل فريبت میدهد مخموری مینائی که نیست در بغل تا چند خواهی داشت مینائی که نیست خلق غافل در تلاش راحت از خود میرود تا کجا بیرون آرد سر از جائی که نیست هرزه پی در جنون زار عدم پویند کرد ماهم بامع میر زد بصحرائی که نیست ملك هستی تاعدم لبریز غفلتهای ماست کز طبیدد کس غمین دنیاست عقبائی که نیست پیش ازان کزه مردی آئینه زنگاری کشید در نظرها روشن است امروز فردائی که نیست ترکستنهاست همسر موج زن اما چه سود کس چه بیند زین محیط چشم بینائی که نیست هعی نمیکشود برروی قناعت چشم خلق کثرت ابرام پرهم بست درهائی که نیست زحمت تحقیق ازین دفتر نباید خواستن لب بهم آوردن میخواهد انشائی که نیست آنقدر از خود گذشتنها نمیخواهد تلاش چشم بستن هم رسلی دارد بدریائی که نیست در خیال آباد امکان از کجا آتش زدند عالم را سوخت حیرت در تماشائی که نیست هوش اگر داری زرمز کن فکان غافل مباش زان دهان بی نشان گل کرده غوغائی که نیست (بیدل ) این هنگامه نیرنگ راهم کرده است عار شدرفع تعلیق باز در پائی که نیست خود گذاری تخم کیفیت صهبای من است خالی از خویش شدن صورت مینای من است حیرتم سیر مراهم همه جا نتوان کرد چشم بر خاک نظر دوخته جویای من است ساز کم گشتگیم این همه طوفان دارد شور آفاق صدای پرعنقای من است همچو داغ از جگر سوختگان می جوشم شعله هم جا مزه گرم کننده ی من است نتوان با همه وحشت زسر درد گذشت بال اشکی که زند آبله در پای من است فرصت رفته بسعی المی می خندد چشمک روزنهان ابروی ایمای من است تخم اشکی بکف پای کسی خواهم ریخت آرزو مزده دماوج ثریای من است اگر الممت سرو برك قبود هستی دالم امروز من آئینه فردای من است سجده محل کش صدقافله عجز است اینجا اشک بی یاد سرم در سر من پای من است بستم جرعه کش درد کدورت ( بیدل ) چون گهر صافی دل بادۀ مینای من است خود نمائیها کثافت جوهر بیست شیشه تا در سنك میباشد پریست اعتبار انجا ندارد عافیت شمع سر تاپاش پامال سریست سرو گل تا کرده آزادی طواه این تفمر وقف بهار بی بریست پنبه ندر گوش ووا کن بی خلل خانه آسوده کی غفاش گریست طوطی را چارسوی ناز کن رنك گرداندن دکان جوهریست آشم آتش میپری از کسوتم هر چه میپوشم مان خاکستریست انفعال سجده زاردن میبرم برجبین من عرق نابار گریست رنك ها یکسر شکست آهانه اند این گلستان عالم مینا گریست یکندم موی شکن روزه دایم پهلوی ما اره بان لاغریست فطرت از ناراستی چپ می خورد لغزش این خامه ازین مسﻄریست وصل پیغام است چون آمد بحرف نامدانی گفته پیغمبریست شرم را در خلق منصف زیستن پرسپهر اوج غربت محوریست چون عرق کوهر فروش خجلتیم قیمت ما انفعال مشتریست ( بیدل ) از بیداد ما خجلت مبر طالعنا چون آب موضوع تریست حیائی سد راه عبرت ماست گرابن دیوار شود خانه صحراست من و پيمانة نيرنگ كثرت دماغ وحدتم اینجا دو بالاست ضرر خیزاست چشم از اشك كرتم ونك داغ نمك شوربه پیداست مجادام هوسم در بی نشان ورقمهای کشانم مال عنقاست بم خاتم ولی از دولت عشق خط پیشانی من هم چلیپاست مکن حفظ نفس تا میتوانی که نقل زندگی زین ریشه پیداست چودل دوش شود هستی غبار است نفس در خانه آئینه رسواست زدرس عشقم این معنبیست روشن که از خود چشم پوشیدن معماست شدم خاک غبارم هیچ ننشست هنوزم ناله های درد پیداست سبك بگذر ز دلهای اسیران که تمکین تو سنك شيشة ماست فلك كرد خرام کیست یارب نوا نشست نالان فتنۀ برخاست بزنك آبله عمریست ( بیدل ) ز خجلت ديدة من در کفپاست دارم ز نفس ناله که جلاد من ایست در وحشتم از غیر که صیاد من ایست برداشته چون ريك روان دانه اشکم آوارۀ دشت طبتم زاد من ایست صد هوش تغافل کمند ابروی یارم جا میکه مرا میبرد از یاد من ایست چون صبح اگرم زد فرصت ناموسم حیا آن سرمه کشد رهزن فریاد من ایست سنگی بکگر پشۀ ام از سختی ایام آئینه ام وجوهر قمو لاد من ایست هم محنت بخت سیه از فکر بلندم در باغ هوس سایۀ شمشاد من ایست چشمی نشد آئینۀ کیفیت رنگم شخص سخنم صورت بنیاد من ایست دارم بدل از هستی موهوم غباری ای سیل بیا خانه آباد من ایست هر ناله برنك د کرم میپرد از خویش در مكتب غم بلبی استاد من ایست دست عبثم بر دلتشم مرض تمناست حسرت زده ام شوخی فریاد من ایست از الفت دل چاره ندارم چه توان کرد دادم قفس طيائر آزاد من ایست باهر نفسم لخت دلی می رود از خویش جان میکنم و تیشه فرهاد من ایست هر حرف که آید بلبم نام تو باشد از نسخۀ هستی سبتی یاد من ایست گردی شوم و کوشه دا میان تو گیرم کز محنت فریاد رسد داد من ایست چون اشک زسر گشتکیم نیست رهائی (بیدل ) چکیم نشة ایجاد من ایست داغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است ناله کربال کشد کردن مینای دل است نیست بی شور جنون مشت غباری زین دشت مشجبست هرس ویشای اجزای دل است دهر کو تنگتر از فطره خونم کیرد گره آبله میدان طپشهای دل است سطر صفحۀ آئینه همان جو هر اوست نفس سوخته هم جاده صحرای دل است عشرت خانه تاريك زرونن با شد زخم پیکان توام چشم تماشای دل است ریشه تخم است جربا زدویدن وا ماند نفس از بسط من و ما کپر آرای دل است راحت شیشه در آغوش شکست است اینجا صدف گوهر مازخم طرب زای دل است به که جز بر ورق گل نه نشیند شبنم چشقم دست ننگارین بتان جای دل است چون طاب سوخت نفس گرم روان میگردد اشک یکسر قدم آبله فرسای دل است بحر بر موج گهر حکم روائی میکرد گنعت معذور که در دامن من پای دل است درد مشکل که ازین دایره بیرون تازد آگبه در پای شکست آمده مینای دل است ( بیدل) از کرد هوس دار نفس پاس بپاش زنگ آئینه ات افسون تمنای دل است دران بساط که حسنت در بار آینه است بهشت آئینۀ انتظار آینه است ز نقش پشئو کآئینه دار آینه است بساط روی زمین را بهار آینه است اگر ز جوهر نظاره بست دام بدوش چرا ز رویئو حسرت شکار آینه است بیاد جلوه نظر باختم ليك چه سود که این گل از چمن انتظار آینه است بدستگاه صفا گوش کر دلی داری همین فروغ نظر اعتبار آینه است توان ز ساده دلی کشف نسخۀ تحقیق که خویش زشت جهان در کنار آینه است صفای دل خللی آردد در خم مژه گیر بدرد گرد کدورت حصار آینه است غبار شرم گل افتادنی نمیای حسن عرق بمالم شوخی بهار آینه است کدورت از دم هستی کشد دل آگاه نفس بچشم تامل غبار آینه است چراغ انجمن شوق جز تحیر نیست تمهان پردۀ دل آشکار آینه است روی کار نیاید هنر ز صاف دلان که عرض جوهر خود زنگار آینه است ز نقشهای دل وفيك ابن جهان (بیدل) دلی که صاف شود در شمار آینه است
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه در ان مقام که عرض جلال معبود است غبار هستی ما همت آنچه موجود است جهان بی جهتی قابل تعیین نیست بهر طرف که اشارت کنیم محدود است مشو محاسب غفلت بعلم یکتائی احد شمردن اینجا حساب معدود است خوش نا قست ما و من بشبگیرم نهان شعله چو جاست ریشه اش دود است ز نقد و جنس خود آگه نه درین بازار اثر سهم زیان هم رسیده سود است بنیاز کشمری ز من ناز تکافل چو یکیا اثر سجده ایست مسجود است بباش دیده یعقوب نا امیدی نیست در انتظار بسی داغ ما نمکدود است ز سر نوشتم میرسید منفعل رفتیم جبین خطیکه نشان میدهد خم آلود است قبول اگر طلبی نیستی گزین ( بیدل ) که غیر خاک شدن هر چه هست مردود است در بهار گریه عیش بیدلان آماده است اشک تا گل میکند هم شبنم و هم باده است طینت عاشق همین وحشت غبار اندیشه است چون شرار کام ما اینجا داغ هم از باده است هیچکس واقف نشد از خم کار رفته کان در پی این کاروان هم آفتی افتاده است پرده ناموس هستی اعتباری بیش نیست بزم ما را شیشه گر هست رنگ باده است منزل خاصی نمیتواند عبادتگاه شوق هر کف خاکی که آنجا سر نهی سجاده است زاهد از رشک شرار شوق ما تر دامنان همچو خار خشک بهر سوختن آماده است عقل گو ناجم سازد خاطراز اجزای ما عشق مشت خاك ما را سر بسر افتاده است خار راه اهل بینش جلوه اسباب نیست از کمند الفت مژگان نگاه آزاده است زینهار ایمن مباش از اشک درد آلود من گر چه یک شبنم است این طفل طوفان زاده است نقشما در هیچ جا آرام نتوان یافت هم چو جزو قول درین دشت یکسر جاده است کوهی ما کاش از سنك شرردن خون شود میرود در پازخویش و موج ما استاده است دل بتامای عدم ( بیدل ) که در ملک یقین تخته مشق خیال تست آینه کاساده است در پیچ و تاب کیسو تا شانه را عروسیست سیر سواد زنجیر دیوانه را عروسیست بی گریه نیست ممکن تعمیر حسرت دل تا سیل میخرامد ویرانه را عروسیست دریا کهر فروشت از آرمیدن موج گر آرزو بمیرد فرزانه را عروسیست عیش و نشاط امکان موقوف غفلت ماست تا ما سیاه مستیم میخانه را عروسیست فیض فینوان برد تا دل غم نسازد آتش ز روغنی نی کل کاشانه را عروسیست دل را بهار عشرت ترك خیال جسم است کر سر برارد از خاك این دانه را عروسیست بازار وهم گرم است از جنس بی شعوری در بزم خوابنا کان افسانه را عروسیست از لطف سر فرازان شاهد نرد دستان در خنده صراحی پیمانه را عروسیست زان ناله که زنجیر در پای شوق دارد فرزانه را ندامت دیوانه را عروسیست در سینه خیالش رقص نفس محال است تا شمع جلوه دارد پروانه را عروسیست ( بیدل ) چرا نسوزم شمع و داغ هستی زانشوخ آشنا کش بیکانه را عروسیست در تکلم از ندامت هیچکس آسوده نیست جنبش لب یکقلم جز دست بر هم سوده نیست راحت آبادی که مردم جنبش نامیده اند بی تکلف این سخن غیر از لب بکشوده نیست کز زبان از شوخی اظهار و ادزده نفس صافی آئینه مطلب غبار اندوده نیست پاس ناموس سخن در بی زبانی روشن است هیچ مضمون درین صورت نفس فرسوده نیست قطرها از ضبط موج آئینه دار گوهراند تا شود روشن که سعی خامشی بیهوده نیست کشتن کو ( بیدل ) دلیل هرزه کاریهای ماست تا جرس فریاد دارد کاروان آسوده نیست در تماشای که یابد نقد مژه بالا شکست خواب غفلت چون نگه ما را بچشم ما شکست شوق بیتاب و قدم لبریز جوش آبله تا کجاها پایدم مینا بزیر پا شکست خاک کردیدم و از ذوق طلب فارغ نه ایم نام در پرواز آمد تا پر عنقا شکست عالم زنا حسرت آن لعل در آتش نشاند موج کوهر خار در پیراهن دریا شکست در خم زلف چنان فریاد دل کرد میتند این شبستان سرمه داتها در کلوی ما شکست سر کشان یکدگر تا گردند پمال غرور گردن این قوم خواهد بار اسطنا شکست تا کدامین قطره کردد قابل تاج کهر صد حباب اینجا ز بیغزی سر خود را شکست موج خون ناله می آید مرا امروز لعل یا دل دیوانه در دامان صحرا شکست بی تکلف از غبار پاس دلها بگذری تیشه خون میشود هر ذره چون مینا شکست بر فریب نسیه نقد خرمیها باختیم ساغر امروز ما بد مستی فردا شکست تا لطافت از طبایع رفت شیز از رتبه ماند مشتری گردید سنك وقیمت کالا شکست ( بیدل ) از بس شوق دل محمل کش جولان ماست خواب مخمل موج زد خاری اکر در پا شکست در چمن کز طرف دامانت صبا خواهد شکست رزخ هر برك کل رنك حیا خواهد شکست کی غبار خاطر هم آشنا خواهد شدن تخم ماچون آبله در زیر پا خواهد شکست اعتماد مأمن دیگر درین وادی کجاست کرد ما بر باد خواهد رفت یا خواهد شکست اینچنین کز شرم هستی از لبت کل میکند در لب ما غنچه و بوی کل صدا خواهد شکست نقش چندین چاره در جمعیت دل بسته اند بخیه آئینه مشکن رنکها خواهد شکست ما جنون آواره کان آشفتگی سر منزلیم در خم دامان زلفی کردما خواهد شکست خوان اسباب جهان را نعمت جزیاس نیست میهمانش خنده از کلتا حواهد شکست جرأت مانیست جز گرد نفس بر هم زدن ناله کز تازه همین قالب هوا خواهد شکست نامعهد کزیون مراد خاطر نکشاد ما دست ها از کلفت باردعا خواهد شکست هر کجا کرد کمانها شود غیرت فروش دیده نزع آزوی توتیا خواهد شکست طبع ما هم از حوادث رنك خواهد ریختن شوخی تمثال کز آئینه را خواهم شکست کودماغ جستجوی های کشتار نیستی موج ماهم در دل بحر بقا خواهد شکست نیست بنیاد تعلتق آنقدر سنگین بنا این غبار و هم را يك پشت پا خواهد شکست (بیدل ) از بوی خود است آخر شکست رنك کل ناله ما را شوخی پرواز ما خواهد شکست در جنو نم موی سر سامان راحت چیده است سایه بید می سرائی مرا پوشیده است تا کل محرومی از کلزار وصلت چیده است همچو شمع کشته در چشمم نگه خوابیده است سخت بیدردیست دست از دامنت برداشتی خون من رنکی بروی رنک کل خوابیده است نا مرا غفلت چو شبنم دیده بخواب داد از کنار دل کلابی در خم بالیده است عاقبت خواهم بآن الفت سرا محمل کشید بیخودی از عشق راه خانه ام پرسیده است بسنز داشی چو شمع کشته سامان کرده ام ای هوس خاموش امشب آهم آرامیده است برق بی رنک است عشق اما درین صحرای و هم دیده خلق از سیاهیهای خود ترسیده است صبح وصلت بخت بدمتاید فراموشم کند نیستم نو مید این ظالم بخوابم دیده است خاك شو ایدل که در ناموس کاه عرض ناز حسن را نشانده ولی ز آئینه رنجانیده است کاش چشم کن قضا نکشاید از خواب عدم هم چه خوابید است اینجا فتنه خوابیده است با همه عجز از تلاش سوختن عاری نئیم شعله هم بر جرأت خاشاك ما زاریده است بستر آرام دنیا کرم نتوان یافتن عمر ها شد پهلوی ما زینطرف کردیده است رفت چون رنك روان ( بیدل ) ز پی از آینه خاك این صحرا لب خشك كرا لیسیده است در جهان خلق از هم خلقتی آدم کم است باز در اصناف آدم آدم محرم کم است بسکه مردم تلخ در جیب نفس پرورده اند زهر چندان که خواهی جمع کن مرهم کم است بوی انسی در مزاج دهر نتوانی یافتن آبسوی این انجمن کویاش در عالم کم است با چنین مو حیکه عالم غرقه طوفان اوست در حبابهای مروت احتمال نم کم است حرف نا منظوم دل يك نقطه هم بیش است و بس معنی مخواه اکر صد نسخه باشد هم کم است از ازل این پیش و کم دارد خروش امروز نیست اینکه خواند و پیش بیش است آنکه گفتم کم کم است
صحیفه 85 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء در جهان عجز طاقت پیشگی گردن زن است شمع را از استقامت خون خود در گردن است ذوق عشرت میدهد اجزای جمعیت بباد کز شکستي بسازه غنچه تا کاشن است هم که رفتار خود بباغ نارسا رفتار کرد آتش این کاروانها چشم بر من من است جششم از خار مشکل که همچون بیستون پای خواب آلود من سنگ گران در دامن است پیش پای خویش از غفلت نمی بینیم شمع گرچه بزم عالم از فیض نگاهم روشن است بی رقابت برد چشم عاشقی نتوان یافت دانه بید از آرد کشتن قابل پروین است سوختم صد رنك تا يك داغ راحت دیده ام پیکر افشرده ام تا کمتر صد گلخن است همچنان کز شیر باشد پرورش اطفال را شعله ها در بادیه داغ دلم پرور دن است اشك مخدوم زبان در دهن فهمیده نیست در چکیدنها مزه نادانم يك شیون است مهر عشق ارزوی دلها گرا ناندازد نقاب باطن هر ذره از چندین طپش آبستن است هر قدر عریان شوم دلی خیالی میزنم چون شکست دل هجوم ناله ام پیراهن است معنی سوا نیست (بیدل) صورت آمالشم جامه احرام آتش پنبه داغ من است (0) در جنونی یکنفس آواره جمعیت است غنچه را باین نفس شیرازه جمعیت است لذت آسوده گی آشفتگان دانند و بس زلف را هر حلقه در خمیازه جمعیت است سیل پیری منزل آرام نتوان یافتن کوه اکز قباله کند در دازه جمعیت است هیچو کردباد درین درپای طوفان اعتبار عمر ها شد کوشش آواره جمعیت است سوختن خاكستر آرا گشت منت با عبث شعله ما را نوید تازه جمعیت است کل بقدر غنچه کردیدن پریشان می شود نفس ده آئینه اندازه جمعیت است خاكسار بیائی (بیدل) در پریشان مشربی شاهد آشفتگی را غازه جمعیت است (0) در خور غفلت نگاهی رونق ما و من است خانه تاريك است اگر شمع تأمل روشن است چیست بقاء شمه غیر از سعی خاکستر شدن سال و ماه زنده گانی مدت جان کندن است داد بستی کر چه سرشار رو شن کرده ام این چراغ بیکسی را اشك حسرت در غن است خاکسار الفت داغ محبت نیستیم همچو آتش سوختن از پیکر من روشن است سا غرم مست که میگيرد که در بزم بهار همچو مينا شاخ گل امروز خون در گردن است تنك تصويرم از ساحرات جولان مخواه اینقدر ها بسکه پای ما رومن دامن است سی من معنی مکتوب شوق آگاه نیست ور نه جای خامه پیشانی ما را خواندنی است در پیش جلوه مذهب معنی کرده ایم شوخی نظارۀ ما کار چشم سوزن است طبع روشن کینه دار است ربط دوستی از پی حیس نفس آئینه حصن آهن است بشکنم دل نشنوم یارب شکست خویشتن شخص هم عکس است تا آینه در دست من است ضبط مینا کیست در کیش جنون تار نوب بل گریبان دست من پای برون از دامن است تخم بامل يست (بیدل) مانع شوق طلب رشته این ره اگر دارد گره استادن است (0) در خیال آبدو احت آگیم با محرم است جلوه نادید بهشت آنجا که جنس آدم است در نظر ها گرد حیرت بال نغما شور عجز ساز بزم زنده گانی را همین زیر و بم است یاد شاهی در طلسم صبح چشمی بسته اند کاسه چشم گدا کز عشوه جام جم است از دو تا گشتن ندارد چاره نخل میوه دار قامت هر کس بزیر بار می آید خم است پاس نامید است این امیدها هشيار باش هر قدر عرض تسليما پیش فرصتها کم است نامراد بیطراوت نظاره کن اسباب كو رنك كل چون آتش افرد دیدنش شبنم است در صفای حبرت از عیسی نویمینیم خلیل خانه آئینه هم پرتو بازار هم است در بن دریای ما را نسخه در کار نیست چشم اعورا سواد خویش سر مشق دم است نا نفس باقیست ظالم نیست بی فکر فساد کوشه کیر فتنه میباشد کان را خادم است شمه در جا میشود سر گرم تعمیر غرور داغ می خندد که همواری بنای محکم است دوستان جاننا که ربط الفت هم بکشند مو جها را رفتن از خود هم در آغوش هم است نامداریها گرفتاریست در دام بلا (بیدل) انگشت شهادت طوق گردن خاتم است (0) در خیال منقهم طبع خویش ساز تو نیست چوشمع جیب تو جز لوله گداز تو نیست زکار گاه خیالت گهی نی برد دلم که فطرت تو هم از محرمان راز تو نیست بقدر نیستی از اعتبار نام وننك بهر چه فخر کنی باب امتیاز تو نیست ز دست گاه تصنع تری مآب مته حقیقتی که تو داری بجز مجاز تو نیست بمسایه زبر دارد غرور خاك حباب نشیب هرچه کنی فهم جز فراز تو نیست بغیر سجده ز خاك ضعيف منفعل است ز چست و خيز را اینقدر نياز تو نیست تردد دو جهان آرزوی مقصد خلق بمرجه ايست كه يك كام همتار تو نیست چرده طپیش دل هزار مقراض است تو گز نفس نزني دهر نقصه ساز تو نیست زچشم بستن خود غافل امل آجند حریف بیم کره رشته در از تو نیست زاختیار درین زمده منزل( بیدل ) جهان جهان نیاز است جای ناز تو نیست (0) در ربط خاق یکسر ناموس کبرپائست چون سبحه هر قس اینجا در عالم جدائیست منم بخبر و افسر اقبال میفرو شد بالینم که پرسر مامیها یسکی همانیست وارستگی نیافتیم بی و هم باغ و راغیم صبح فلك ندانیم شام ما هوائسیت دارد جهان اقبال دری در مقابلی برخود سری مچند هر جا سرت دست آرام ورم درین دشت فرق آنقدر ندارد در دیده آنچه کو هیست در گوشها صدائسیت آواره خیالات دل ریجه شد و آخر کز عیشرتی بیار است در حسن بیوفائیست زین ورطه خجالت آسان نمتوان رست جو شد مچ آبده کی راه رهن عرق شنائیست در خورد سخت جانی باید غم جهان خورد ترکیب وضع طاق مجنون اشیائیست بیمایگان قدرت شایسته قبلو اند دست شکسته باری بر گردن دعائیست کوش اطو دل زین انجمن که دارد در کرد بوی چیزی فریاد مرغه سائیست کازار بی دریپا وارستگی بهار است در سر شگونی بیدهر برك پشت پائیست ( بیدل ) نکرد کس پیماد بی تمیزی دنیا کدر کلی بود بشکافتیم جائیست (0) در زمینی که محبت اثری کاشته است گرد او خرمن چندین طبش انباشته است نوبهاری که ازین کوچه دمید است شمیم جگر خاك ز صبحش عیلم افراشته است همه تن شوق شود وادی مجنون دریاب مشهد سوختگان بوی دلی داشته است درسایه ابر و نقاب مست و خرابست چون تیغ زمر در گذرد عالم آبست عاشق نیمه امید زیم ناله نقاب مد عام نيرنك توتا جلوه نقابست يك غنچه بیدار ندارد چمن دهر شاخ کل این باغ سراسر رك خوابست حاشرته طوفان خیالم وگر نه این بحر تنکمايه ترازموج سرابست یکدیده تر پیش نداریم جو شبنم در قعمه ساغر مینای کلا بست پروانه کامل ادب وی جراغیم سر کنو رمثال در نریحه بابست فرصت طلبی لازم انجام وفا نیست تا دستل ما گرم طبش گشت کبابست بی مغزیود دانه کشت امل دهر در رشته موج اثر گهري هست حبابست عنقا امکان نبود جای اقامت در دیده نگه راه ، وم یا برکابست در عشق بتصويري دل شره باشيد هر حلقه ومبل رمیده است خرابت بیماری نجم ز گل آبله پاست کافتحيه نو دميده اميد بجوابست چون جوهر آئینه ز حبرت همه خشکیم هي مجد رنك در بشه ماد دل آبست جز سود و گداز از پر پروانه نخواندیم این صفحه آتش زده جز و چه کتابست (بیدل) رسخط پای او ضلست تپیدن تحريك زبان ققمت موج شر ابست
سحيفه ۸۱ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف التاء در سینه که پاس نفس مقدم است آئینه شخص وصورت این شخص مبهم است نی آه در جگر نه رخ یار در نظر در حیرتم که زنده گیم از چه عالم است وضع فلك ز شخسيت آواز میدهد تاکی بغیر بندد مچين پايه ات خم است عمری ز خود روی که بفرسوده گی رسی چون خامه الغزشت زمينهای بی نم است دل را نشان ناوك آقات کرده اند هم دم زدن بخانه آئینه ماتم است تسلیم راه فقر نخواهد غبار کس کز نقش با اثر شده این چه پرچم است اوج و حضیض قلزم امکان شگافتیم از آبرو مکو همه جا این گهر کم است با هیچکس نشد از انسان طرف شدن شمشیر انتقام ضعیفان تبسم است کسر وا رسی به نشه اقبال بیخودی رنگ یکسروش آمده پیمانه جم است از حیرت حقیقت خلوت سرای انس تا حلقه برون در آغوش محرم است بگذشت عمر واشك كرفت است دامنش بر بال صبح عقده همین کرده شبنم است زین بار انفعال که در نام زنده کیست (بیدل) نگینم آینه دوش خاتم است در طینت آباد دهر حیرت دل انکر است من کز روز محیط آب رخ کوهر است چرخ ز سر کشتکی کرد سحر ساز کرد سودن صندل همان شاهد درد سر است لاف هنر بیهده است تا ننمایی عمل تیغ نکرده چنار کز همه تن جوهر است پست غبار از محرم جولان ما کز عرق شرم عجز راه فضولی تر است رشته ساز امید در کره عجز سوخت شوق چه شوخی کند ناله نفس پرور است رهرو تسلیم را راحتی افتاده گی قافله عجز را خاك شدن رهبر است تا بقبولی رسی دامن ایثار کیر شامة آفاق را صیت کرم عنبر است سخن عدو را مده جز بتغافل جواب ز آنکه حدیث درشت در خور کوش کر است دام طلبهای دل حسرت سير قناست شعله بی تاب ما بسمل خاکستر است روی که دارد عرق دیده سرشك كنتاست زلف که در تاب رفت نسخه دل دلبر است چاک گریبان ما سینه بصحرا کشود تنگی خلق جنون انچه وسعت کر است (بیدل) ازین انجمن سر خوش دردم و بس بزم چو باشد شراب الهماش ساغر است در طریق رفتن از خود رهبری در کار نیست وحشت نظاره را بال و پری در کار نیست گفتی تدبیر ما طوفان حكم قضاست جزده تسلیم اینجا لنگری در کار نیست مدعـا مـو بهر غفلت پیشه بالین پراست از برای خواب مخمل بستری در کار نیست میدد چون کردباد از خویش سرکرد ایم در خوش دشت جنون راه سفری در کار نیست در پیام هم نفس تیغ دو دم خوابیده است چون سحر در قطع هستی خنجری در کار نیست مشت خاك ما سرایا فرش تسلیم است و بس سجده ما را جبینی و سری در کار نیست خویش را از دیده شو درین خر می دیدن است احتیاط ما برای دیگری در کار نیست فکر هم کب در طریق فقر ساز کرد هیست نفس در فرمان اکبر ناشدخری در کار نیست جوش خون نازان دلانرا پوست برتن میدرد از ضیق بررك كل نشتری در کار نیست استقامت بس بود ارباب همت را کمان چو تیغ کوه (بیدل) جوهری در کار نیست در طینت شب چه جنونها گذشت کز سر شمع آبلہ پا گذشت جهل خرد بخت و مجنون در بخت عقل جنون کردوز صحرا گذشت نقش نگین داشت کمال هوس اسم محا ماند و مسمی گذشت خلق خیالات بر افلاك برد این سر این بام هواها گذشت بی سر عجز چه نازد بجاه آبله از خاك چه بالا گذشت جوش نفس بودی اعتبار غلطکی کرد وز مینا گذشت چون شرر کاغذ آتش زده فرصت ما از نظر ما گذشت سعى نك و بد همه را محو کرد رنك روائی ز توتیا گذشت چون شب و روز است تلاش همه در تک و گشت آنکه از اینجا گذشت خط جبین فهم بفردا کماشت خامه برین صفحه جلیپا گذشت حاصلیم زنده جاوید کرد کم تحیا ز مسیحا گذشت ضبط نفس طرفه پل داشته است قطره باین جهد ز دریا گذشت قافله سالار توهم مباش هر کس ازین بادیه تنها گذشت فرصت دیدار وفائی نداشت آمده بود آینه اما گذشت بادم شمشیر قضا چاره چیست دم مزن آبی که ز سرها گذشت (بیدل) ازین مایه که جز باد نیست عمر در اندیشه سوها گذشت در کلستانی که دارا با اشاراتش سریست سبزه کوکل میکند ابروی نخل دلریست ذوق پیدائی قیامت صنعتی است آگاه باش در نگین خود نمانها پری مینا کریست غنچه بت جز کاهش و مالیدن نیرنك چیست اختراع این بسکه ماه تو چین لاغریست کفروش است از بهار لاله زار این چمن آتش داغیکه در پیراهنش خاکستریست ظرف استعداد مستان ساقی بزم است و بس باده کز خواهی همان لب باز کردن ساغریست انفعال کره در اعتراف عجز نیست خامه تسلیم مارا خط کشیدن مسگریست صورت انگشت زنهاریم و فدی میکشیم در بلندیهای ناخن کردن ما را سریست در شکست رنك یکسر ذوقمراحت خفته است شمع ما سر تا قدم سـامان بالین پریست حرص آفاقیست باید غوطه در حرمان زدن از توقع کزتوان چشم بستن کوهریست یکدوم در گوشه بی مدعائی وا کنید صافی آئينه بيمار نفس را بستریست منع زانو نیز ممکن نیست بی فرمان عشق پیش ما آئینه است اما بدست دیگریست نیستم نومید رحمت کز دو تایم کرد چرخ حلقه ام اطاعان در پیش چشم من دریست خواه در صحرا نشستنم خواه در آغوش کل هم بکجا باشم بضا عنها همین چشم تریست (بیدل) از اقبال ترك مدعا غافل مباش در شکست آرزو ها ناامیدی لشکریست در گلستانیکه کرد عجز ما افتاده است همچو عکس از شخص رنك از کل جدا افتاده است بسکه شد پامال حیرانی براه انتظار دیده ما بی نکه چون نقش پا افتاده است مائیسیران از شکست دل چه سان ایمن شویم بر سر ما سایه زلف دو تا افتاده است نیست خاکی کز غبار عجز ما باشد تهی هر کجا بامیکشاری نقش ما افتاده است کاه کاهی ذوق هم چشمیست مارا با حباب در سر ما نیز پنداری هوا افتاده است از طلسم ما که تمثال حبابي بیش نیست عقده ها در رشته موج بقا افتاده است کوهی بی باك تیغی که مقران کنند ساز رقص بسمل ما از نوا افتاده است سبزه و کل تا بکلی برسد بساط مقدمت از صف مژکان ما هم بوریا افتاده است از کل تصویر نتوان یافت بوی خرمی رنك ما از عاجزی دروی ما افتاده است جاده و منزل درین وادی غریبی بیش نیست هر کجا رفتیم سعی نارسا افتاده است این زمان از سرمه میباید سراغ دل گرفت جابجا عمریست از دست صدا افتاده است کر فلك (بیدل) همی با برخاك زد آسوده ام میکند خواب فراغت سایه تا افتاده است در کاشن هوس که سراغ کلایش نیست کرپاس غنچه سرنکند بابایش نیست آن ساز فتنه که تو محشر شنیده پز رو بم تو کز نلبود غلغلایش نیست دیدیم حسن ساخته اعتبار جاه هرگاه بی لطافه شود کاکلایش نیست يارب بحال مفلسی خواجه رحم کن بیچاره خر بمرض چه نازد جلایش نیست آزاده کان زفکر رعونت منزه اند با کردن آنکه ساز ندارد غلایش نیست صیادی هوس چقدر ننك فطرت است شاهین حرص بی رد و چنگلایش نیست بر انفعال عشرت این بزم چیده اند تا شیشه سر نگون نشود قلقلایش نیست تدبیر رستکاری جاوید نیستیست این بحر غیر کشتی واژون بلایش نیست از قطره تا محیط و بال نفاق است (بیدل) خوش آنکه الفت جزو و کلایش نیست
صفحه ٨٧ غزلیات میرزا بیدل رحمة الله علیه حرف التاء در اقامت کل مقصود بهر نزدیک است دامن همت بدست میکه سر نزدیک است دوری منزل مقصود ز خود پیماست تراز خویش کی قطع نظر نزدیک است رهیپوکام تو پاس نفس است ای غواص سر این رشته نگهدار گهر نزدیک است ای هوس آنهمه مغرور اقامت نشوی قیمت سنک هم ایجا بضرر نزدیک است همه گویند جدا نیست زما دلبر ما ما چنين دور چرايم اکر نزدیک است ترك اوهام جـد مژده گردون کاریست بیضه هر که شکستش بسپر نزدیک است ناتوانی زچه روصید خيالم نکند تاب این رشته بآن موی کمر نزدیک است سیر ها در هوس آباد فنـا کردیم منزل پاس زهر راهگذر نزدیک است همة مقصد طلبان دامن لغزش گیرند کر بداند که منزل چقدر نزدیک است نفس کام فنا میشمرم غفلت چند آنچه دور است کنون وقت دگر نزدیک است (بیدل) آنجا که جنون منصب مخبون بخشد نسبت آبله با دیده تر نزدیک است در وادی که قدرت انجم کمال داشت بالیده کی چو آبله ام پایمال داشت سیراب نازم از دل بی مدعای خویش گوهر بجیب صافی مطلب زلال داشت کردیم صبح وادی وحشت سواد عشق تا نقش پاهمان بم چشم غزال داشت چون شمع جنبش مژه مارا ز خویش برد پرواز آرمیده ما طرفه بال داشت نسوز طلب زوهم فنا سر نجیب ماند ورنه بخاک نیز جنون احتمال داشت سرد شته هلال بجوز شنيد ادم است نقصان حال ما أثری از کمال داشت در عين وصل چشم به پیغام دو خشم شینم روی گل نکهی در خیال داشت اکنون علاج شبهة هستی که میکند در سنگ نیز آیینه ما مثال داشت آن حریم که کرد برویت مقایلم آیینه داری از دل بی انفصال داشت مشکل بعیش بی غمان پی برد کسی شمع هوش سیر شبستان مال داشت يارب شفق طراز كدامين بهار شد رنگی که خون بیکسیم زیر بال داشت هرکس بقدر همت خود ناز میکند (بیدل) غم تو داردا کر خواجه مال داشت در وصل وسيرم بگریبان خیال است چون آینه پرواز نگاهم ته بال است بیقدری دل نیست جز آهنگ غرورش تاجیئی ما خاك نگشتن سفال است سایل بکف اهل کرم کز بقلط هم چشمی بکشاید لب صد رنك سوال است از بخیری چند کی فطر لباس بشنجست ته رویش اورا کسوت شال است از مائدة بی نمك حرص مپرسید چیزیکه بجز غصه توان خورد محال است جمشید که تکلیف کدة جسم پرالی عریانه که از خاک روان جست نهال است بگذار رنگی که پری داغ تو کردد چون سنگ اگر شیشه واثی چه کمال است بر جلوه اسباب تو هم نفر دشی دیوار و در خانه خورشید خیال است لعل تو پیر میمکده درد عرض تبسم موج گهر آنجا شکن چهره زال است زین مائده يك لقمه كوارا نتوان یافت نعمت همه دندان زده رنج حلال است (بیدل) دل ما باچه شیوہ است مقابل نقدیكه درين پرده به بستیم خیال است در ین گلشن مرو روت خنده کاریست مبادا غنچه کردی کل بهار یست برافشان بر هوس دامن و بگذر که در جیب نفس نقد نثار یست هم از بست و کشاد چشم دریاب که اجزای جهان لیل و بهاریست و بربها ز سر باید ادا کرد ره کز پا گذاری حق گذار بست حریف پاک باز ان وفا باش که جز سرهم چه بازی بد قمار بست بصد دست حمایت بایدت سوخت چراغ زنده کی یکسر چنار یست زخاکستر امان میجوید آتش چوهستی با کفن جوشد حصار یست هنوزت دیده کم دارد سفیدی زمان وصل یوسف انتظار پست حذر ابشمع ازین محفل که اینجا بقدر سر بریدن سر شمار یست من و ما نسخته تحقیق هستی خطی دارد که آن لوح مزار یست جهان مجنون سودای نقاب است ازین غافل که لیلی بی خمار یست مباشید از خواص جاه غافل محکهاى خروشان تاجدار يست وفا وبوی از گردون مجوئيد که طفل عاشق دامن سوار یست بمخطر و كو غنا عام است رحمت ز خشك و تر مكويك چشمه جار یست غبارت چون سحر کز اوج کیرد فلكهما پايمال خاكسار بست بهستی (بیدل) مفلس چه لافد نقد سال شیفته نی باده دار یست دلم از بهار خیال تو گلشن راز است نکه بیاد جمالت بهشت پرواز است خیال مرهم کافور کافروش مباد روی تیغ توام چشم زخم دل باز است تورق جلوه نکه دشمنی کسی چکند شکست آینه حسن مستی ناز است کداختم ز خجیر که چشم آینه هم ببهار حسن ترا شبینم قطر باز است مهم چو نکهت کل حوض هوا کردید هنوز شیشه رنگم شکستن آغاز است لی که خنده در و خون شود لب مینا ست رگی که نیش بدل میزند وك ساز است بسخاوت لمنه شهرت کرم تزلدازا کشاده دامی ابو بال پرواز است فریب عجز مخور از پرستکسته رنگ که در گرفتن پرواز چنگل باز است ز بیچ و تاب نفس سود دل توان دانست زبان دزم با سرار شعله غماز است مدام اینهمه حرف جنون که میکويد که گوش حلقة زنجير ما پر آواز است توان ز پهلویم کرد سیر عالم حسن شهید عشقم و خونم قلمرو ناز است نهال گلشن قدر سخن وری ( بیدل ) بقدر معنی برجسته کردون افراز است دل از غبار نفس زهر خفته در تنك است ز موج پیرهن این محیط پر خشگ است بهار رنك جهان جلوه خزان دارد لبسم درین چمن ما مکنت اسبرنك است ز اهل صومعه اکرام نیست مستان را که ترش روئی زاهد بيزم می نمك است ز عرض شیهه من نیست نسخة تحقیق تو آنچه کرده از خویش انتخاب شك است بعالم بشری غیر خود تعالی نیست کسی که بگذرد از وهم خویشتن ملك است قد خمیده کند تن برست را هموار مدار راست رویهای قبل بر كلك است فزوده ایم بوحدت ز شوخ چشمیها د می که حوشد این صفر هم بهمت يك است نظیر بگر د ره انتظار دو ختـه ایم بچشم دام سیاهی صید عبرتک است خطی بصفحة دل ن خراش شوق تو نیست زروی بحر بجز موج هر چه هست جك است مسیم بادعمر دل تپش پی میکردد چوزخم قطرۂ آبیکه میخونرم كرك است دوئی کجاست ز نیرنك احولی بکذر كه يك نگاه میان دو چشم مشترك است یاوج آ کهیت در بان نمی باید نگاه نامزه برداشته است بر فلك است اگر ز سوختکان سواد فقیر کرین که شام چهرۀ زرین شمع را محك است دکو مپرس ز سامان بزم ما ( بیدل ) زشور اشك خون با نجا کباپ درا لك است دل از ندامت هستی مکدر افتاد است دکر زیاس مکو خاك برسر افتاده است درین بساط تنزه کجا تقدس کو مسیح رقبه و نقش مم خر افتاد است عرق بباغ نه از خنده کاری کلها درین هوسكده رسم حيا بر افتاده است فلك شکوه مرا از فرو تی مگذر بلندی سر این بام بر در افتاده است چو طرف فکری خودسری جنون دارد جهان خطیست که بیرون مسطر افتاده است بغیر چوب زمیشکیری از خران نرود عصا بجامت كدر لخط زعفر افتاد است زقت شغل گرفتاری از طبیعت خلق قفس شکسته با رایش پر افتاد است کسی بمنع خود آرائیت ندارد کار بپا که خانه آئينه بیعر افتاد است سرشك آينه درگذشت در مقابل آه ز بی نمی چقدر چشم ما ترافتاد است بعاقبت چه خیال است طرف بستن ما حریص عشق چو آتش به بستر افتاد است فسانه دل جمع از چه عالم افسون بود محیط در عرق سعی کو هر افتاد است توهم بحیرت ازین بزم صلح کن ( بیدل) جنون حسن بآئینها در افتاد است
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه دل انجمن صد طرب از یاد وصال است آیینه حسنش آینه خیال است کی فرصت عیش است درین باغ که گل را کز گردش رنگ است همان گردش سال است ای ذره مفر سای بپرواز توهم خورشید هم از آینه داران زوال است آن مشت غبارم که بپرواز تپیدن در حسرت دامان نسیمم پرو بال است آیینه گل از بغل غنچه جدا نیست دل کز شکند مرهم آغوش وصال است هرکام براه طلبت رفته ام از خویش نقش قدمم آیینه گردش حال است در خلوت دل از توتسلی نتوان شد چونکه در آیینه توان دید مثال است شب چوم نظاره ام آیینه حیرت بالیده گی داغ مه از زخم هلال است (بیدل) من و آن دولت بیدرد سراپا کز طینت او چپی خاموش سفال است دل بسعی آب گردیدن طرب پیمانه است خود گدازی از صفای طینت این دیوانه است هر کجا نازبت ایجاد نیازی میکشد خط چراغ حسن را جوهر پر پروانه است غالبیا در دل گره دارم خاموش ویا ریشه اوچون موج گوهردر طلسم دانه است عضو عضوم نشه کیفیت مژگان اوست دست اگر برهم فشانم لغزش مستانه است نامیری رمز این معنی نگردد روشنت کآشنای زندگی از عفویت بیگانه است از کج اندیشان نشان همدمی جستن خطاست چشم کی دارد کمان هرچند صاحب خانه است میگذرد ای میگذان از فیض تعلیم جنون حلقه زنجیر در مشق خط پیمانه است دست رد بر ساز سامان تماشا میفود طره نازنکه را موج مژگان شانه است غفلت من ناله از سر گذشت رفتگان چون ره خوابیده ام او از با افسانه است بام امکان ندارد از حوادث چاره در هجوم گرمسیل آبادی ویرانه است چون حباب آخر نفس آشوب هستی میشود خانه ما سیل بنیادش هوای خانه است ما باول کام انجام از وحدت جسته ایم (بیدل) اینجا چین دامن انجمد طفلانه است (0) دلیباد بتو حسرت سراپا آتش است از حضور آفتاب آینه ما آتش است پیکر ما هیچو شمع از گریه شادی گداخت اشك هر جا بیکری آب است انجا آتش است نا نفس باقیست عمر از پیج و تاب آسوده نیست می طپد و هم بتدل تا مارو جس یا آتش است گرمی هنگامه آفاق موقوف لب است روزا کز خورشید باشد شمع شبها آتش است عشق می آید برون کز و اشکال سینه ام چون طلسم سنك بام این معما آتش است بی ادب از سوز اشک عاجزان نتوان گذشت آبله در پا کریشکست صحرا آتش است شمع تصویرم از سوز و گداز نامپرس پرتوی از رنگ خاموشی باما آتش است غرق وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن ماجرا را هر چه باشد در دره آتش است جز بخاکستر سراغ امن نتوان یافتن ورنه از پرواز ما تاقال عنقا آتش است نیست (بیدل) بیقرارنهای آهی بی سبب کزدل کرم نفس را در ته پا آتش است (0) دل بیاد جلوه طباقت یغما رت داده است خانه آینه ام از تاب عکس افتاده است الفت آزاد چون سدره آزادم است پای خواب آلوده دا مان صحرا جاده است تهمت آلود تک و پوی هوسپیمانیم همچو گوهر طفل اشکم بی خبر زاده است پیری از اسباب هستی میدهد زیب دگر جوهر آیینه میتاب موج باده است پست همتی با یکقرار خرابت میلوه گر دفتر رنگ گل از دست حنار افتاده است مفت محو ماست کرپامالی هم میکشم نقش پای رهروان سر مشق فیض جاده است رفته ایم از خویش اما از مقیمان دلیم حیرت از آینه هر کز وارون ننهاده است داغ نا ر اهد ک در آیین مرتاضان عشق خاك كرديدن ز آب افکیدن سجاده است دل درین در مساط حادتات دهر پست سنك هم در کسوت مینا شکست آماده است میچکد گردابم از اندیشه آغوش بحر دار چشم سوزن و قلجیم سخن افتاده است از طپید نهای دل بیطاقتی دارد نفس منزل ما کاروا را در ش وحشت داده است چون نگاه چشم بسمل بی تعلق میرویم قاصد بی مطلبیم و نامه ما ساده است بیقرار شوق (بیدل) قابل تسخیر نیست کوه در بندل باشد نفس آزاده است دل در قدمت آید بپلان که شکستست این شیشه بهر کوه و بیابان که شکستست جز صبر بآفات قضا چاره نشاید در ناخن تدبیر پیشان که شکستست با سختی ایام درشتی مغرور نیاید ای غنچه دل سنگ بدندان که شکستست کزباز ندارد سر تشویش غبارم دامان تو ای سرو خرامان که شکستست هیچو چین کزائی نامنیست درین باغ آینه باین یکد دل شادان که شکستست کین طینتی نیست جگر داری رنکش جز خنده زبان زخم نمکدان که شکستست کز عجز عنان گیر زحود رفتن من نیست رنگم چو گل شمع بریشان که شکستست با چاك جگر بابدم از خویش رون جست چون صبح برویم در زندان که شکستست کز موج ندارد نب و تاب نم اشکم در چشم محیط اینهمه مژگان که شکستست عمر پست جنون میدهم از خجلت افلاس دستم که ندارم بگریبان که شکستست هر ذره جنون چشمکی بز دیده آهوست آینه مجنون به بیابان که شکستست ( بیدل ) نفس چند فضولی کی و بکدر رحوان کریمان دل و پیمان که شکستست (0) دل را بخیال خط او سیر فرنگیست این آینه صاحب نظر از سرمه زنگیست غافل مشو ازسیر تماشا که دالم هربرگ کلین درین چمن آینه رنگیست در گلخن وحشتکده فرصت امکان دودی شری چند نشان و در نگیست چون بشکند این سازچه حشر و چه مدارا رویم کار نفست صلحی و جنگیست از فضل نکو مطلب ساز تکافین چین بررخ این غنچه مزاجان رك ننگیست مخمل کشی صدقفشه پیمان تسوقیم عالم دلهماهم حرس ناله بجنگیست سهمیکه برائی ز نافهمانه آفاق تلخیم مراد دو جهان صید خدنگیست حیرت مگر از دل کند ایجاد فضائی ورنه چو نگاه خانه ما گوشه تنگیست چون لاله از امن کرم رو حسرت دایم صحرا زنشان قدمم پشت پلنگیست آزاده گی موج ز گوهر چه خیال است تمکین ره قطره ما پیشته سنگیست چون شمع زاس آینه سامان بهارم تا کاؤك آهم سرو بركش پررنگیست ( بیدل ) گهر عشق غریست که آنجا آینه هم قطره کر بیان نهنگیست (0) دل را زنگاه دام هوس و مرزا هست در مزرع غم ریشه این دانه نگاهست بیدرد محو شد نفس از سینه عاشق مو میکشد ازین بحر دمد شعله آهست این دشت زباران کده منظره کیست تا ذره همان دیده امید برا هست غیر از دل آشفته بعالم نتوان یافت این نیم مکر حلقه آ نزلف سیاهست از صفحه دل نقش کدورت نتوان شست هم پشت تکلف جوهر آینه ما هست بر اهل هوس عالم بید داد پرستی این مخبران را لب ساغر لب چاهست تنک است مار باب نظر و سعت امکان کز دون بحقیقت کره تار نگاهست این عقل که دارد سر رعونت شاهان شمعیست که افسرده فانوس کلاهست مشکل که شود وحشتی ما رام تعلق در خانه دل نیز نفس هرزه را هست در کیش حیا پیشگیم شوخی اعتبار هرچند در آینه خوبق تراست گناهست بی عشقی محال است بود رونق هستی بی جلوة خورشید جهان نامه سیاهست داغم اگر از درد کند شعله آهی چشميست که بروی کسی نرم نگاهست آینه ام وطبقات بیدال ندارم رن مانده ام چقدر حوصله خوا هست (بیدل) شکند کعبة جان جلوه بخدمت تا گرد جسد آینه دار مرزا هست
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحیفه ۹۸ دل را گشاد کار ز صد عقده پرواست سر بر نمیکنیم ز خط رضای دوست گر آرزو بچشم تأمل نظر کند دارم نوید مقدم صیقل جلوه وامانده ی فسرده یأسم نمیکند فردا محشر هم اگر این ماومن بجاست دشوار نیست قطع امید من آن قدر آزادی طبیعت این مهره ششدر است چون خامه سعی لغزش ما هم مسطراست خط لبی که دیده فریب است اسطراست ناصح خوشی گوشم از آواز پا کر است تسلیم سایه پرتو خورشید را پر است ما را همین جبین عرقناك كوثر است مقراض پاسم و دم تیغم مکرر است غواص آرزوی گرفتاری تو ایم رنگ پریده ایست ز روی خزان ما دریا کشیست مشرب بیهوشی حباب تجدید رنگ و بو نرود از بهار من بالا رویست آینه را درین بساط يك روی گرم در همه عالم پدید نیست (بیدل) بغارتم اثر انتظار عشق ما را باصل گره دام گوهر است در بوتهای غنچه اگر خون دفتر است از خویش رفتن بدو عالم برابر است نخل حیاسم و نفسم جمله نوبر است اینجا چو شمع کز قدمی هست برسر است خورشید هم بکشور ما سایه پرور است چشم تری کین مژه گرید گوهر است دل ز اوهام غبار آلود است طرف عجز غرور است این جا گر شوی محرم ایجاد طلب بر دل کس نخوری از دم سرد کشته حسرت شهیدان وفا زنگ آئینه آتش دود است سجده ها آینه مسجود است نقش پا آینه مقصود است وعظ بیجا همه جا مردود است آب شمشیر تو خون آلود است عمر ها شد که چو موج گهرم معنی شهرت عنقا دریاب غنچه گل کن که درین عبرتگاه زخم دل ضبط نفس میخواهد (بیدل) از هستی موهوم مپرس بال پرواز قفس فرسود است شور معدومی ما موجود است خنده را چاك گریبان سود است غنچه را بستن لب بهبود است ساز بنیاد نفس نابود است دل محو حیاست آینه ترتیب داده است از محو جلوه گر همه تمثال بر کند در عرصه که رخش خرامت جنون کند کو تلخکامی دیده حسرت نگاه عقل مشق ستم زطینت ظالم نمیرود نقش جبین نتيجه اندیشه دوییست ای ناز مشق جلوه که این صفحه ساده است حیرت مقام جوهر آئینه داده است گل کرسوار رنگ برلید پیاده است دشت جنون ودامن صحرا کشاده است زور کمان دمیکه نمالد کباده است نم يك شخص و آینه تمثال داده است نادیده سجده بخیالت ادا کند زحمت کش سمندکده ناتوانیم ما را خیال آن مژه افسون بخو بیست عجز و غرور خلق کر آید بامتحان چون شمع منبع سر بهوا تازیت نکرد روزی در انحصار توهم نمی دهم صد سر یکسوت مژه گردن نهاده است بار جهان چوسایه بدوشم فتاده است از ریشه های تاك مكو موج باده است پروانه های ذره ز کردون زیاده است از پا نشستی کنه به پیش ایستاده است عنقا در آشیان مگس بیضه داده است ( بیدل ) چوشمع برخط تسلیم خاك شو ای پرشکسته در قفس آتش فتاده است دل گرم من آتش خانه کیست هزار آینه روز خویش شب کرد اگر لبخند ندارد محرمتی نورزیدم بتعمیر خیالی ببیدل آهی کشیده چشم پوشید نگاه حسرتم پروانه کیست صفا مهتاب فرش خانه کیست لب زخم خط پیمانه کیست غبارم يارب از ویرانه کیست باین تکلیف خواب افسانه کیست خط جاست امشب زهرن هوش اصل درمبدوغ سازه ندارد زچاك دل نواها می تراود رك گل ناله زنجیر دارد شرارم کار خواهد کرد خرمن خیال ترکس مستانه کیست فسون ریشه دام دانه کیست که می فهمد زبان شانه کیست چمن جولانگه دیوانه کیست رون از ریشه جستن دانه کیست بذوق نقشبندی میرویم (بیدل) شکست رنك صورت خانه کیست دل ماند بی حس و نفس افتاده بال رفت زین دشت کرد ناقه پیکر نشد بلند غافلی نبرد ز کوهسار موج بیدستگاهی آفت آثار درد نیست اشکم بدیده محل انداز برق داشت ای چینی اینقدر بطنین موی سر مکن این ناوك وفا همه جا پوست مال رفت هر محمل که رفت بدوش خیال رفت سرها زاتوی عدم از زیر بال رفت تا رفتنیست خط اگر از خامه بال رفت گفتم نگاهی آب دهم بر شکال رفت فغفور در اعاده ساز سفال رفت حلق ازین بساط بوهم گذشتگی زردوشان تهیۀ راه عدم کنید کرشرم داری ازهوس جاه شرم دار موج گهر چه وا کند از معنی محیط تصویر تیره بختی من میکشید عشق ( بیدل) دلیل مقصد عزت تواضع است بی نقش پا چو قافله ماه و سال رفت قارون بزير خاك پى جمع مال رفت نامقره شد کهر عرق انفعال رفت حرفیکه داشتم زبياضـتلی لال رفت از خامه تا قرنك قلم برزغال رفت زین جاده ماه نو بخمیدن کمال رفت دلم چوغنچه در آغوش عافیت تنک است هستی از اثر نیستی مشو غافل باین دو روزه نمودیکه در جهان داریم بهار کرد خجلت ملت جلوه شوخی بال ترا که خط شوخ تو در نظر داریم غبار الفت اسباب دام غفلت ماست زخواب نازسرم چون گهر نه سنک است بهار حادثه یکسر شکستن رنك است نشان ما عرقی شرم و نام ما ننك است طراوت رك کل دام عشرت رنك است بچشم مارك كل بالملهو رك سنك است نسوز مژه وصیقل نکه زنگ است نمیتوان طرف خوب و زشت عالم بود اگر نوای بدامن کشیده هوش باش ز غنچه خسبي اوراق کل توان دانست بوادی که تحیر دلیل مقصد ماست چو گفتگو بمیان آمد آتنی برخاست زحرف زهد بميخانه دم مزن (بیدل) خوشا طبیعت آئینه که در زنگ است که غنچه را نفس آرمیده در چنك است که جای خواب فراغت درین چمن تنگ است زاشك تا نچکیدن هزار فرسنگ است میان کام و زبان نیز در سخن جنك است که کار سبحه درین بزم خارج آهنگی است دل مضطرب پاس و نفس ناله يجنك است آئینه بصیقل زن اگر حوصله خواهی لب تاسکی از ضبط نفس آب نگردد این مدعا خواهش خون ناشده در دل در بار نوام نیست غم از کاسفت امکان أمرى تلو از غفلت خود پیش مالیست دریاب که خون رك ساز تو چه رنك است در قلزم تحقیق صفای تونينك است وسنگ هم از جوش شرر قافیه تنگ است موجیكه بكوهر نخلیده است نهنك است گردیکه بود در ره کلشن همه رنك است در عالم دین پیشگی آئینه فرنك است نا راه سلامت سپری محو عدم باش هر که مژه واشد چو شرر رفته از خویش از وحشت این بزم حشرت نتوان زیست ای ناله مبادا بخيالم روی از خویش انجا که فضولی برم تبختر عمیاد است ( بیدل) شررم ناز تعین چه فروشد آسوده دلی شیشه همان در دل سنك است از چشم بهم بسته شتاب تودرنك است هر چند چرافاش کنی پشت پلنك است چون اشك دماغم غبشم شیشه يجنك است از کیش ادب آبله تخم شـتنه دنك است ما وسر تسلیم که عریست بنك است
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه دوری از اسباب مأمن خلق پیوستن است فطرت از خودگسستن دل ببدبستن است سبحهٔ من ناله را با عقد دل پیوستن است همچو مژگان سجدەام چشم از دو عالم بستن است تا توانی کاه کاهی بی تکلف زیستن زین تعلقها که داری اندکی وارستن است ما درختان جز بترك راستی صحبت نخواه نقش در این کنج نهادی نامنکین نشستن است عافیت احرامی عشق ستم را رسانت شعلهارا داغ گشتن نقش راحت بستن است در گلستان خرام او زهر نقش قدم رنگها بوی گل کین ساز ادای جستن است الفت بعد از جدائی سخت محکم میشود رشته را پیوند دشوار است تا نگسستن است کز تامل بحره سامان این دریا شود از تهی دستی گهر همچون حباب آبستن است تا کی ای بیدرد داراحوار خواهی داشتن شیشه داری که رسنگش زدن نشکستن است سعی بیدردان بیاد هرزه گردی میرود موج خون شو ای نفس گرداب اینه ختن است همچودرد(بیدل) آسان نیست کسب اعتبار در خور امواج انجام و ساختن خستن است دوری معلوم از بستۀ ندامت ناو است سودن دست زلیخا درد وندیم پیشتر است عالی سوخت نفس در طلب و رفت بباد فکر نیکوبدها کن که همیش سحر است قطرۀ ما مطلب یاردو از رنج آسود بیدماغی چقدر قابل وضع گهر است تا خموشی نگزینی حق و باطل ناییست رشتۀ را که گره جمع نسازد دو سر است دفع خفت مکن از خلق باظهار کمال نزد این طایفه بی عیب نبودن هنر است در چنین عرصه که عاجست برافشای شوق مشت خاك تو اگر خشك فروماندن است دعوی عشق و سر از تیغ جفا دزدیدن در رك حوصله خونی که نداری جگر است طینت راست روان کلفت تلخی نکشد کره نی لب حیدۀ ذوق شکر است هرکس از قافلۀ موج گهر آگه نیست روش آبله پایان خیالت دگر است خواب فهمیدۀ و در قفس پروازی با اسیر وطن و مایی تو موضوع پر است این شبستان گره بیست که بازش نکنند بتکلف هم اگر چشم گشائی سحر است ترك هستی کن و از ذلت حاجت بدرآی تا نفس باب سوال است فنا در بدر است ما و من لعبت صنعت استاد علیم غافل شیشه صدای نفس شیشه کراست هرکجا آئینه دکان هوس آراید پر تمثال منم دید نفس در نظر است (بیدل) از عمر تهی رسم فغان کردامدن قاصد رفتۀ ما باز تکاش خبر است دوستان طاسی محال نامیدم رفته است داشتم چیزی ومن بودم زبادم رفته است بی نفس در ملك عبرت زنده کانی میکنم خاك برجا مانده است امروز و بادم رفته است قتل وسواس است چشم من درین غیرت سرا همچو مژگان عمر در بست و گشادم رفته است سیر گل نذر جنون بیدماغی کرده ام پیش پیش رنك و بوها اعتیادم رفته است اینقدر یارب نفس را با که مخموص کشیست فرصت کار تأمل در جهادم رفته است با همه بیکاری از سر خاری اتمام حرص چون قلم ناخن زانگشت زیادم رفته است معنی ایجاد چون ماه نوم مجهول ماند بسکه دیدم کهنگی از خط سوادم رفته است تا سواد آفتاب معنیم بیشك شود مغز چشمم نقطه درندپرصادم رفته است نقش پای عافیت چون شمع پیدا میکنم در پی این داغ اشك شعله زادم رفته است کس خریدار دل آگه درین بازار نیست آه از عمری که درسلك کسادم رفته است برخیال خلد (بیدل) زاهدان را نازهاست لیك ازین غافل کزین ویرانه آدم رفته است دوش از نظر خیال تو دامن کشان گذشت اشك آنقدر دویدزپی کز فغان گذشت تا بر فشاندەایم زخود هم گذشتەایم دنیاوهم توئیست که نتوان ازان گذشت دارد غبار قافلهٔ ما امید نم از پا نشستی که ز عالم توان گذشت برق وشرار محمل فرصت نمیکشد عمری نداشتم که بگویم چسان گذشت تاغنچه دم زند ز شکفتن بهار رفت نالاله گل کند زجرس کاروان گذشت بیرون نتاخته است ازین عرصه هیچکس وامانده‌ست اینکه توگوئی فلان گذشت ای معنی آب شو که زتنك شعور خلق انصاف نیز آب شد واز جهان گذشت يك نقطۀ دل زا بله پا کفایت است زین بحر همچو موج گهر میتوان گذشت کز بگذری ز کشمکش چرخ و اهلش محو نشانه است چوتیر از کمان گذشت و اماندگی ز عاقبتم بر نیاز کرد بال آنقدر شکست که از آشیان گذشت طی شد بساط عمر بپای شکت رنگ رشتمم بيك بهار گل زعفران گذشت دلدار رفت ومن بم وامی فسوختم یارب چه برق زین آتش بجان گذشت تمکین کجا بسعی خرامت رضا دهد کم نیست اینکه نام توام بر زبان گذشت (بیدل) چه مشکل است زدنیا گذشتنم يك ناله داشتم که ز هفت آسمان گذشت دوش در راهت دل محو شوق آهنگ داشت سعی جولانی که نازشهای پای لنگ داشت دل بذوق جلوهات پامالی کرداست صلح ورنه این شخص جنون باسایه خودجنگ داشت در کاشانی که حیرت فرش جولان تو بود چشم هريك گل اشوب از غبار رنك داشت بیتو از هر قطره اشکم ریخت رنك ناله آرزو در پردۀ چشمم عجب آهنگ داشت اینهمه دام خیالستیکه برهم چیدەایم پست جرم ماوتوهمچون هستی تنك داشت جور گردون هم نکرد اصلاح سختیهای دل آسیا زین دانه کوئی زیردندان سنك داشت با همه شور هوس بی حسن تر از آئینه ایم حیرت آنجلوه مارا اینقدرها دنگ داشت عاجتت بایقین هوم آبد چندین شور بود رنگها کرداغمدطوفان کاری نیرنگ داشت دل شکستن شور طوفان هوسها آرمید شیشه تا خورده برسنك الحسین را بنك داشت عمر همچون سایه در اندیشه غفلت گذشت تا کبودی داشتم آئینۀ من زنگ داشت زیر تعظیم مارا کرعناد آئینه است هر که دامن از بساط خاك چیداورنك داشت شب که حسنش بود(بیدل) ماوت تا دیش بهار غنچه تا بیدار گشتن دامنی در جنك داشت دی بشبنم گریهٔ ما توکلی خندید و رفت از زبان اشك هم درد دلی نشنید و رفت از تماشا کاه هستی مد یا سیردل است چون نفس با بدرین آینه‌هم پیچید و رفت شمع محفل برخوشی بست و مبنا برشکست هرکسی زین انجمن طرز دگر بالید و رفت زین بیابان هر قدم خار دگر دارد نگین رهروان را پیش پای خویش باید دید و رفت عزم چون افتاد صادق راه مقصد بسته نیست اشك در بیدست و پایم اصر غلطید ورفت کوشش و اماندگان هرزه مجالی میبرد مرغ باقی میتوان چون آبله دزدید و فت عالمي صد ناله پیش آهنگ امید داشت يك نگاه واپسین ناگاه بر گردید و رفت ای سحر در اشك شبنم غوطه میباید زدن کز شکست رنگ برما عافیت خندید و رفت هیچ شبنم بر نمییارد سرز جیب رمق کز حامد گرچه گل خواهد نظر پوشید ورفت زان دهان بی نشان بوئی مر افی برده ام تا قیامت بایدم راه عدم پرسید و رفت صبحدم (بیدل) خیال نو بهار آئینۀ از تبسم بر گل زخم نمك پاشید ورفت دی ترقکی از شکست ساغرم گل کرد و ریخت ششه چیت کیفیت چشم ترم گل کردو ریخت شب چو شمعم وعدۀ دیدار در آتش فشاند تا سحر آئینه از خاکسترم گل کرد وریخت خلوت رازم بهشت غیرت طاوس گشت رنگها چون حلقه بیرون درم گل کردو ریخت تاتجرد از اثر پرداخت اجزای مرا سایه هم چون مو ز جسم لاغرم گل کردو ریخت ای هوس دیگر چه دکان قیامت چیده‌ست رگت خونین که چون گل در برم گل کردو ریخت سیر این باغتم تبدیل یکسحر فرصت نبود خندە واری تآگریبان زدرم گل کردو ریخت سرنگون شرم عصیان را چه محنت کوه کار آبروی من زدامان ترم گل کرد وریخت داغم از اوج وحضيض دستگاه انفعال وقفت هم يكمر قيد از اخترم کل کردوریخت سعی مژگان جزمندامت سازبرق اثری نداشت بسکه بالدم آبسا اشك از پرم گل کردوریخت صفحه‌ام پاد که آتش زد که نامز کان زدن صد نگاه واپسین از پیکرم گل کردو ریخت هیچ فردوسی بسامان دل غم سند نیست خاك هم گزخواست زیرو زبرم م گل کردوریخت تا بپوشم (بیدل) آن گنجی که در دل داشتم عالم ویرانی از بام و درم گل کرد و ریخت
صحیفه ۹۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء دی حرف خرامش بلیم بال کشا رفت دل در بر من بود ندانم بکجا رفت خود داری و پابوس خیالش چه خیال است میباید از دست بخود انجا چو حنا رفت ما و گل این باغ بهم ساخته بودیم فرصت تنک افتاد مرو برک وفا رفت پیش که گریبان درم ایوای چه سازم کان تنک قبا از برم آغوش کشا رفت در مکتب خیال آمد و رفت نفسی بود اکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت فرصت شمر وهم امل چند توان زیست ای وعده دیدار قیامت بکجا رفت هر خار که دیدم مژه اشک فشان بود حیرانم ازین دشت کدام آبله پا رفت مقدوری اکر نیست چه حاصل ز هدایت هشدار که پی با نتوان در بعصا رفت دعوت هوسان سخت تکالیف کمین اند ای آب رخ شرم بخواهی همه جا رفت بر ما هوس بال هما سایه نیفکند صد شکر که این تک زا ندیشه ما رفت مو کرد سفیدی دم خاموشی پیری شد سرمه خط جاده ز راهی که صدا رفت چون شمع از بس رهبر ما عجز رسابود کز سر بهوا رفت همان آبله پا رفت تهمت کش ابرام شد افراط ندامت خجلت عرقی کرد کزین بزم حیا رفت چون رنك عیان نیست که این هستی موهوم آمد ز کجا آمد و کر رفت کجا رفت از عمر همین قد دوتا ماند بیادم این رخش سبك سیر عجب نعل نما رفت ( بیدل ) دم هستی بنظرها سبکم کرد خاکم چو سحر از نفس آخر هوا رفت (۰) دیده حیرت نعاهمان را جز کان کار نیست خانه آئینه در بند در و دیوار نیست اعتیاد دور کردون بر نشاید همتم هیچو من از حلقه کوشم خط پر کار نیست ناوای سرمه در کار ضعیفان می کنند رنك کلرا در شکست خودلب اظهار نیست میکشد چغز ولع از دستگاه اعتبار جز حم پیچ از نزوكی حاصل دستار نیست غارفت از درد نامد شعله خاکستر نشین بر نمد پوشان غبار تهمت زنار نیست سایه انجا پرتو خورشید دارد در بغل رنك هم چون خلوت آئینه بی دیدار نیست سند راه کس مبادا دورباش امتیاز هر دو عالم خلوت یار است و ما را با رنیست از اثرهای نفس چون صبح بوی برده ایم پیش ازین آئینه ما قابل زنگار نیست غنجه فول چون حباب از خامشی دار دثبات خانه ما را بجزم دنای نفس دیوار نیست کر زدنیا بگذریم افسون مخفی جایل است منزل نامت اقبراء ما هموار نیست دیده ها باز است اما خواب می بینیم و بس نامزه برهم نیاید هیچکس بیدار نیست بسکه مردم دامن احسان زهم واچیده اند (بیدل) از خست کسی را سایه بروار نیست دیده را ترك هوسهای غنودن آبر است ورنه انجا رك خواب از مژه نزدیك تر است غنچه افسرده دل غنچه ندارد دربار وضع کل آئینه پرداز بهار د کر است غافل از ظاهر آفاق نباید بودن آخرای بخبر این رم طلسم صورت است دیده را که بنظاره دل محرم نیست مژه برهم زدن از دست تأسف کم نیست موج در آب گهر آئینه همواریست دل اکر جمع شود کار هوس در هم نیست حسن را بی عرق شرم طراوت نبود کل کاغذ حاز ان گل که رو شبنم نیست درد معشوق فزونتر زعم عشاق است چاك چون سینه کند مبدل آدم نیست موی ژولیده مدان جوهر تجرید جنون که سرافرازی قدر علم از پرچم نیست همچو ابر آبله دار عرق شرم توایم خانما کر همه برباد رود بی نم نیست غیرت پرده غفلت بدلم دیده کاشت نانویدا نشوی آینه در عالم نیست طوطیت هیچ ره آئینه دل نشکافت تا بدانی که ترا جز تو کسی همدم نیست ای جنون داغ شواز کلفت هریائی من دامنش داده ام از دست و کریبان هم نیست هستی عاریم سجده به پیشانی بست دوش هر کس بشه بار رود بیخم نیست باعث وحشت جم است نفسیا (بیدل) خاك تا همنفس باد بود بی رم نیست ذلت بکشای متا دو جرم تأمی پیش نیست جلوه ایجاد وشنی و هم خرامی پیش نیست چون نگه دو دیده صید الفت خویشم درین ورنه این بزم تحیر حلقه دامی پیش نیست دود سودای دونی با چند پیچد در سرت اینکه میسوزد دماغت فکر خامی پیش نیست خواه ظاهر کیر و باطن خواه هستی و عدم موج این دریای حیرت خط جامی پیش نیست آنقدر فرق ندارد این جهان تا آن جهان از نگه تابچشم بستن نیم گامی پیش نیست راحت جاوید عشاق از فضولی رستن است سجده شکر نگه چشم از تماشا بستن است چون خروش لتمۀ کز نار می آید برون شوخی پرواز ما از ناله آموختن است از کشاکش نیست این بال نفس فرصت تپاد کانیز يك شیشه ساعت زیا تنفسق است نشۀ آزا دی دارد غرور عاشقان نالها کردن کسی از قید هستی رستن است تا چره زاید صبحدم کامشب بیزم تو بهار غنچه چون مینای می از خون عیش آبستن است شرمی از آزار دلها کن که در ملك وفا بهر ناموس مروت رنك هم نشکستن است از مکافات عمل ایمن نباید زیستن سر بریدنهای ناخن عبرت و طستن است همچو اشک از انفعال دستگاه ما و من آب باید شد که آخر رستی از خود شستن است ناتوان زین انجمن کام تماشا یافتن همچو شمع اجزای ما را با نگه پیوستن است ز انقلاب دهر (بیدل) کارم از طاقت گذشت بعد از ین از سخت جانی سنک بر دل بستن است (۰) راحت کجاست کروات از خویش رسته نیست در آنشبست لعل سپندیکه جسته نیست جز وحشت از متاع جهان بر نداشتییم بر ما مبند تهمت باری که بسته نیست دیوانه تصرف دشت محبتم خاری نیافتم که بپای شکسته نیست صد رنك حیب غنچه و کل واشکافتیم رنکینی با لغت دلهای خسته نیست افسون حیرتم و توقع نظیر نکرد پیچیده است رشته سازم کشته نیست افسرده کی بشعلۀ همت چه میکند خورشید زیر خاك هم از پاشته نیست بال جمع کن مجاهل اسباب بر مناز کل را حضور غنچه در آغوش دسته نیست در کارخانه که شکست آب و رنك اوست کار د کر چوبستن دل دست بسته نیست ( بیدل ) بطمع بخودیت بوی راحتست رنگی شکسته که برنك شکسته نیست راحت ما دوش در اندیشه آفت گذشت آنچه محسوب تماشا بود در عبرت گذشت زنده کی کردیم صرف امتیاز خیر و شر فرصت آگاهی ما جمله در غفلت گذشت و هم مستقبل خلل پرداز حال کس مباد صبح ناروشن شود جمعیت ظلمت گذشت رزق خلوت کا اندیشه روزی خوار است دانه هر گاه مزه باز کند منقار است قطره تا نشد آگاه تاصل ورنه موج این بحر گهر خیز کریبان دار است الفت جسم صفای دل ما داد بزنك آب این آینه یکسر عرق کلکار است طرف دامان تعلق زخراش ایمن نیست مفت دیوانه که صحرای جنون بخار است از کج اندیشی دل وضع جهان دلکش نیست خم تمثال غنوز آینه نا هموار است بر تعیین زده زحمت تحقیق مده سر سودائی سامان بگریبان بار است در بهاریکه سر و برك طرب رنك فن است دست بر سر زدنش به ز کل دستار است ادب آموز هوس بازی غفلت پیریست سایه را پای بدامن زحم دیوار است رنك ها بال فشان می رود و می آید این چمن عالم تجدید کهن تکرار است ای ندامت مددی کز غم اسباب جهان دست سودن هوسی دارد و پر بیکار است (بیدل) از زنده کی آخر نتوان جان بردن رنك این باغ هوس آتش بی زنهار است (۰)
(۹۲) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء رفتن عمر از رفتار نفسها پیداست جوهرآئینه اقلیم دم تیغ و طن است قطع سر رشته پرواز طلب نتوان کرد بکه بی پایه کاهی نشرم دم برهن ای غنا مکن از خجلت جولان مایم وحشت موج تماشای خرام دریاست عکس را گردسفر آب رخ نشو و نماست بال اگرسلسله کوتاه کندناله رساست آب آئینه زغش قدخم چهره کشاست عمرها شد جوگهر قطرۂ من آبله پاست گر ببادیکه بخود میرسدت می پیچد ازگهر موج محال است ترآود بیرون نرگس مست ترا در چمن حسن ادا اعتبار محو دآتش زدنم سهل مگیر هیچکس نیست زباند ان خیالم (بیدل) نفس سوختۀ سینۀ چاك مجر است گره تار نظر چشم حیا پیشه ماست می شوخی همه در ساغر لبریز حیاست ندم شمع از همه کس یکسره کردن بالاست نغمه پردۀ ساز همه آهنگ جداست رنگت بچشم لاله بساط نظاره سوخت یارب چه سحر کرد لغافل که یار را پیداست از نفس زدن وحشت شرار از وحشت غبار شرر فرصتم مپرس چون زخم کهنه که بداغش دوا کنند از اضطراب دل نرسیدم براحتی خویت بکام مشك دهان شراره سوخت در لب شکست خنده بارو اشاره سوخت گر آه کوهکن جگر سنك خاره سوخت صبحى دمیدو سر بگریبان پاره سوخت بیچاره دل زغیرت اظهار چاره سوخت خوابم بدیده جنبش این گاهواره سوخت خالت ز پرده دود خطی کرد آشکار دریای حسن را خط او گرد حیرت است چشم حصول داشتن از این طفل نیست امید فال ایمن مجو از شرار من گفتم زسوز دل فکنم طرح مصرعی (بیدل) ذخیره مژه شد بسکه روز وصل شوخی سپند سوخته را هم دوباره سوخت یا موج پیچ و تاب نفس بر کناره سوخت از مزرع سپهر که تخمم ستاره سوخت کز برق بیم یار استخاره سوخت مضمون بداغ غوطه زدو استعاره سوخت در عرض حیرت تو زبان نظاره سوخت رنك خون كل جوش و زخم تیغ کلچین بوده است خاك کشتن فیض استقبال پابرست نیافت از کشاکشهای موج این محیط آسوده ایم از شرر در آتش افتاده است لعل کوهسار با همه شوخی خیالش را ز دل پرواز نیست باغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است خوابهای مخمل این مقدارسنگین بوده است آبروی کوه ما کوه تمکین بوده است سنك هم اینجا مقیم خانه زین بوده است خانه آئینه هم بسپاد سنگین بوده است عالی از توکست ایمان مستی تازه کرد ما صفای وقت از فیض خموشی یافتیم کوهکن در تلخ کامی جوی شیر ایجاد کرد وصل چشم رفتن از خود شد دلیل مقصدم برمیان او نچر بید از ضعیفی پیکرم این جنون پیمانه کافر صاحب دین بوده است بررخ آئینه ما گفتگو چین بوده است برزبان تیشه گوئی نام شیرین بوده است این دعارادر شکست رنگها مین بوده است عشق بیدردانند موها ناتوان بین بوده است حیرت حسنیم (بیدل) هر کجا افتاده ایم سر گرانیهای ما آئینه بالین بوده است رنك المزم ليك باوضع خوشم کارنیست تمیز تجدید هوسها را نفس آئینه است از کمین عیبجو آگاه باید درشدن برد باری طینتم خاك تامل پیشه ام غافل از سیر گلزار دل نباید زیستن در شگفت بال دارم ناله کز منقار نیست یکورق عمریست میکر دلم و تکرار نیست گوشهای حاضران جزدریس دیوار نیست غیر هستی هرچه بردوشم بندى بارنیست هست در خون گلشنی و رنگش در بازار نیست در تأمل بیشتر دارد روانی شعر من اختلاط خودفروشان کریان مجاصلست محو گشتن منتهای مقصد شوق رساست اشك چشم کوهیم برق چراغ حیرتم هر کجا او جلوه دارد هستی هستی مفت ماست مصرع برجسته جز شمشیر آبدار نیست خانه آئینه را قفلی به از زنگار نیست چون نگه غیر از تحیر هیمه این طومار نیست کوهکیم عمرها گردد خون طپدسپار نیست عکس را آئینه میباید نفس در کار نیست گر بیان ننگست (بیدل) انفعال همتیم سنگ را هم آب گشتن آنقدر دشوار نیست رنك کاش بهار خط از دور دید و رفت دیگر پیام ما بر جانان که میبرد ذوق وفای وعده ات از دل نمیرود پرسیدم از حقیقت مرگ قلندری گردید پیریم ادب آموز هرزگی این وحشتی از خیال سیاهی رمید و رفت اشكيكه داشتیم زمژگان چکید و رفت قاصد بحر نبود که کویم رسید و رفت گفتند بیغم توومن خوده ورید و رفت کز تنگنای عمر جوانی خید و رفت ازصبح این چمن نظرى چشم داشتیم چندین چمن فسرد بخون امید ما لبيك کعبه مانع ناقوس دیر نیست کفلم رموز مطلب هستی بیان کنم وامانده بود هوش درین دشت بیکران آخر نفس بر آئینه ما دمید و رفت رنك حنا کلی که بپر سید چید و رفت اینجا فسانه هاست که باید شنید و رفت تا درزبان رسید سخن لب گرید و رفت لغزید پای سعی ورهی شد سپید و رفت (بیدل) دو دیده الت هستی باختیم جولان او زدامن ما چین کشید ورفت رنگم درین چمن بهوس پرفشانده نیست افتاده ایم در قدم رهروان بس حسرت بشان بوسه جبین قال مینمائید یکدار تا هوس پروبالی زند بهم همچون سایه باش یکقلم آئینه نیاز ای بیکسی منال بدردی که خون شوی یعنی پر شکسته خجالت رسانده نیست ما را که هیچو آبله پای دوانده نیست نقش تبسمی به نگین تو کنده نیست آنجا که جلوه است نظرها رسانده نیست آرا که سجده جز در دین پبش مانده نیست عمریست رنك باخته ایم و پرنده نیست عمریست موج کوهس ما آرمیده است گرد نيازم از سر کویت کجا روم از حرص نی قناعتی غا کیان مپرس میتازد از فضای هم اجزای کائنات چون صبح این دریکه برویت کشوده اند (بیدل) چه انتظار و کدام آرزوی وصل نبض نگه بدیده حیران جهنده نیست بیدل اگر پری بفشاند پرنده نیست تاتار بنده کیست خیالی بنده نیست این مشت خاك غير عنان فکنده نیست یابندین غبار نفسهاست خنده نیست چشم بخواب رفته بختم تپنده نیست ز آهم نخل حسرت شعله بالاست دل فرهاد آب تیغ کوهاست زبان لال است حیرانم چه میگفت بساط حیرت آئینه داریم جهان نيرنك حسن بی نقابست درین محفل که عالم اشك شمعيم چراغ صیدم را آتش ضیاست منز مجنون گل دامان صحراست طلب خون شد نمیدانم چه میخواست جبین عجز فرش خانه ماست اگر آئینه گردی ساده گیهاست نشاط از هر کجامد کاهشی افزاست بخاموشی سر من سوز با بست زموز دل توان خواند از جبینم مشو غافل زرمن هستی من نه تنها مأوا تو داغ جنونیم هوس تعبیری خواب امل چند بدریای الم ( بیدل ) حيا بم زحیرت جوهر آئینه گویاست مثال هر کس از آئینه پیداست شکست این حباب آغوش دریاست فلك هم حلقه از دود سوداست زفرصت غافل امروز فرد است بنای ما بآب دیده برپاست نالش رخسار که ساغر گرفت عشق و ناتمیش بد چاره چیست ناله نخیزد زنی بوریا چاره محشر و شید قیامت نشید خانه آئینه چو من در گرفت بار دل از دل نتوان بر گرفت طاقت ما پهلوی لاغر گرفت دامن ما خشك شدن تر گرفت کورو دل بسکه نا کور شد تن چقدر رغبت طفلانه داشت بحر مسطو فان رضا بیدلید ما همه زین باغ برون رفته ایم نامه گرفتم که کبوتر گرفت بالو پر ناله بشکر گرفت کشتی ما هم کم لنگر گرفت رنگ که بودیم که پر گرفت ( بیدل ) از اعجاز ضعیفی مپرس لغزش من خامه تسطر گرفت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء زان اشک که چون شمع زچشم تر من ریخت مجلس همه رنگین شد و گل در برمن ریخت افسون فنا خواب مهیا قدح بر آورد این آب فلك بود كه بر کوهسار من ریخت عمریست سراغ دل گم گشته ندارم يارب بكجا این ورق از دفتر من ریخت اشكم زتنك مايگيم هیچ نپرسید تا جرعه فشانم زمین ساغر من ریخت چون سایه زبیمار ادب دست بدارید افتاده کی بود که بر بستر من ریخت آهنگ شرر ریزی چو شرر در سرم افتاد تا چشم به پرواز گشودم پر من ریخت آنروز که یارب چون دست حمایت موجش شد و سایه گل بر سر من ریخت چون شمع پس از مرك هم دمیتم نشودم برروی من آبست که خاکستر من ریخت فرياد که چون شمع بجائی رسیدم يك لغزش مژگان بهمه پيكر من ریخت ( بیدل ) ديت آب رخ خود ز که خواهم این خون قناعت طمع کافر من ریخت زان خوشه که مینا كرى باغ عنب داشت هم دانه پر مجاله هزار حساب داشت يكتائیش افزون ادب خواند بر اظهار مقراض بیان گشت زبانی که دو لب داشت بی تجربه مكيشوف نشد نفرت دنیا تا وصل دماغ همه كس حرص طرب داشت چیزی نمودیم که از زد بخیالی تمثال ز آئینه تحقيق ادب داشت کر در خط تسلیم قضا سر ننهادیم پیشانی بی سجده ما چین غضب داشت خورشید پس از رفع سحر پرده دری کرد تا کرد نفس کم نشد این آينه شب داشت مفهوم نگردید که ما و من هستی در خواب عدم این همه عریان زچه لب داشت از مشتری و زهره نه رنگیست نه بوئی این باغ همین خار و خس رأس و ذنب داشت صد گره بامل هرزه شمردیم و کسی نه سر نافهم شمع همین يك دو وجب داشت دلكير تو از منت مرهم نتوان زیست زخمیکه لب از خنده بدردید طرب داشت ( بیدل ) دل هر ذره طبیش خانه آهیست آیا پی مطلب چه قدر درد طلب داشت ز انقلاب جسم دل رساز وحشت هاله نیست سنگ هر چند آسیا گرد دشرر جواله نیست پرتو هر شمع در انجام دودی میکشد کاروان گر خود همه رنگست بی دنباله نیست از غبار كسوت آزادند مجنون طینتان غیر طوق قمری اعجا چاك گریبان هاله نیست سرمه جوشاند است عشق از منظر حرف کمست در نیستانیکه آتش دیده باشد ناله نیست در کلستا نيكه داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد و مجنون هر چه کاری لاله نیست عذر مستان کرفسون ساحری باشد چه سود محتسب خرگرماست ای خود آن کوساله نیست صورت دل بسته ایم از شرم دید آب شد هیچ تدبیری حریف انفعال ژاله نیست هر کجا جوش جنون دارد تب سودای عشق ( بیدل) این جا آسمان سرپوش يك تبخاله نیست زاهد که بادش آشنا پیمان شکست و ریخت تاشیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت بر دیده سپر نشاند آبروی هلال نعل سمند او که بخولان شکست و ریخت اشکی که در خیال تواز دیده ریختم صد گوهر آبگینه عمان شکست و ریخت تا کی بی اشك توان جمع ساختن کرومیرا تبسمت پریشان شکست و ریخت سامان روزی از عرقی سعی مشکل است یعنی در آبرو نتوان نان شکست و ریخت ما نشه نقش با سکلی عجز خفته ایم بر ما هزار آبله باران شکست و ریخت شب با سواد زلف توزد لاف همسری صبحش بسنگ غرفه دندان شکست و ریخت آن خار خار جلوه که ماتم و حسرتش در چشم آرزو همه مژگان شکست و ریخت نیش زمانه از اثر گفتگو کداخت رنگ بهار ناله مرغان شکست و ریخت بر سنگ میزد آینه ام تیشه خیال دیدم که رنگ چهرۀ امکان شکست و ریخت اشکم بدوش هرزه سفيد كشيده رفت این ننگه بار سایه گریبان شکست و ریخت ( بیدل ) بکا ر رفع خماری نیامدیم مینای ما همان عرق افشان شکست و ریخت زبان چو کج روش افتد جنون بدست است قظ محرف این خامه تیغ دو دست است جهان چو معنی لفظ بفهم کس نرسید که این نخچیر گل کرده نیست پاهست است نبرد چرخ مشو غافل ازخم تسلیم زمانه که توسن پر کشیده پست است زخلق شغل علائق حضور مردن برد جدا فتاد سراز تن بفكر باست است کمال همت وارسته ناو کی داری ز هر چه در گذری حكم صاف شست است بگوش عبرت ازین پرده میرسد آواز که نقش طاقچه رنك رنگ بست است گشاد کش نفس آزما تبم و دا ( بیدل ) درین محیط همه ماهیم و يك شست است ز بس بخلوت حسن تو یار آینه است نگاه هردو جهان در غبار آینه است کدام جلوه که محتاج صافی دل نیست بهر چه مینگری شرمسار آینه است همه بشوخی تمثال چشم باخته ایم و گرنه حسن برون از کنار آینه است مباش غره عشرت درین تماشاگاه تحریم آینه دار خمار آینه است سخن زجوش حيا بر لبم کره گردید نفس زآب به بند حصار آینه است ززنده کی همه گردنك وضۀ داریم با متحان نفس در فشار آینه است هجوم جلد گل آغوش شبنم است اینجا بهار هم چقدر دلفگار آینه است چنان بعشق تو لبریز جلوة خویشم که هر طرف دوم دل دو چار آینه است تو هم زخود غلطی چند نقش پندارست کاروی کار جهان پشت کار آینه است چه ممکن است دهد عرض هرزه تازیها همیشه موج نكاهم سوار آینه است نگشتیم سرشکی که جلوه یار نداد گداز دل چقدر آبیار آینه است زبی نشانی آنجلوه شرم کن ( بیدل ) هنوز رنگ تو صرف بهار آینه است زنكه معنی مکتوب عشق پیچش داشت زبان خامه ما هر چه گفت لغزش داشت هزار گل زچمن رفت و باز بر گردید بهار رنك چه مقدار ذوق گردش داشت ازین چمن بجه شوخی گذشته ٩ مروز که رنك شرم نواز بوی گل تراوش داشت حیرتم چه فسون خواند عجز بسمل من که جای خون دم شمشیر یار ریزش داشت بجز خیال خزان هیچ نیست رنك بهار که غنچه از بررنگ شکسته بالش داشت سحاب مزرعۀ رنگ ما و من دیدم نه سنك بود نه مینا شکست بارش داشت بيك نظر دو جهان از عدم بر آوردی کشاد آن مژه کار اجمبه کاوش داشت لغافل تو بیفتد دماغ صرفه ندید و گرنه دل هوس يكدو ناله ارزش داشت دنم که بخیه از آستان دل ما بندم زبرو کعبه مکو سنك هم پرستش داشت هزار شمع بيك حرف داغ شد (بیدل) که این بساط هوس آنچه داشت کاهش داشت زخود رمیدن دل بسکه شوخی انگیز است چوشبنم آبله ما شرار مهمیز است ز جنبش مژه ربط اشك میبارم که زخمه رك این ساز نشتر تیز است هزار سنگ شرر گشت وبال ناز افشاند هنوز سعی گداز من آبرو ریز است بطبع سنك فسردن شرار می بندد هوای عالم آسوده کی جنون خیز است دمیده ایم چو صبح از دم گرفتاری غبار عالم پرواز ما قفس پیز است دماغ منت عشرت گز است زین محفل خونم که خنده مینای می شکر ریز است کدام صبح که شامم مخفت در بغلش صفای طینت امکان كدورت آمیز است سپر هوای اقامت درین چمن مفراز بهوش باش که تیغ گذشته ی نیز است شکست طرف حباب از محیط خالی نیست زخود تهی شده از هر چه هست لبریز است کباب طاقتی بگذر از هوس ( بیدل ) دليل صحت بیمار حسن پرهیز است
حرف التا غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صفحه ٩٤ ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسائست که خود پرستی عالم بهار یکتائست به نقشبندی پیش نظر نه دشنام نه در بلندی مژه ات منظر خود آرائست بهار رهن ازل تا ابد وقت کرد رنك هنوز نغمه نی تشنه لب نائست مگر زغیب برآریم تا عیان گردیم زخود نشان چه دهد قطره که دریائست ز مات خصم چه اسباب رفعتی آئیم جهان وهم و گمان فطرت معما یست اول از تکلف هستی جنون تسلی کرد غنی در آینه رنك بهار سودا یست ببزم وصل جنون تا کیم ز عشق افتاد ز منع بلبل ادب کن بهار غوغا یست کسی بستر عیوب نفس چه چاره کند غبار پستی آئینه ام و رسوا یست تپشها فلیت بطبع درشتی آفاق مقیم پرده سنك انتظار مینا یست شکست بام و در چند میکند فریاد که از هوس بدر آئید خانه صحرا یست بعرض نیرنگی کس چه کردن افزازه حباب ما عرق انفعال پیدا یست توهم در پی چون و چرا این بنده بس است بکار خانه فرصت عدم تماشا یست فتاده ایم براهت چوسایه جبهه بخاك ز پیش ما بتغافل نرو که چه رضا یست ز محو نیست بطبعت که چون غبار سحر اگر بباد روی پیشت اوج پیما یست تلاش کعبه ودیرت نبرده (بیدل) بهشت و دوزخ خویشی خیال هرجا یست ز دستشگاه جنون راز هم فاش است که جوش الهام هر قطره گهر پاش است حصول کار امل نیست جز خفت عقل ز ای ديك هوس خامی طمع آش است غبار کلفت ازین میهمان سرا نرود که طبع خلق فضول و زمانه قلاش است چو صبح نسخه فروش ظهور آفاقیم ز چاك سینه ما راز نه فلك فاش است شکار خانه حیرت بدیدن از زالی خیال موی میان تو كبك نقاش است جیهانیان همه مست شگست یکدگر اند هجوم موج درین بحر گره پرخاش است ز غارت صفا ماند می رد ظالم ز پهلوی خس و خاشاك شعله عیاش است کدام شمله که آخر بخاك ره ننشست بساط رنك جهانرا شکست فراش است همین زنده گی اسباب دام آفت نیست بخاك نیز کفن خضر راه نباش است حصار جهل بود دستگاه ما (بیدل) همان بجنگل خود آشیان خفاش است ز ذهن قد تو جز پیچ و تاب دشوار است خیال کوزه رسد خواب دشوار است دل گداخته دعوا ترای جلوه اوست فروغ مهر تیفتد در آب دشوار است مگر بقدر شکستن توان نمود بالید و گرنه وسعت ظرف حباب دشوار است ز اهل حال بجوئید فهم ضبط نفس که لاف دانش و فهم از کتاب دشوار است ز حیرت آئینه ما بهم نرد مژه نگاه که پر آب است خواب دشوار است کسی بر آینه میر زنك سایه نیست بحالی که تو باشی نقاب دشوار است سراغ جلوه یار است هرکجا رنگیست درین بهار گل انتخاب دشوار است ز دستگاه دل است اینقدر غرور نفس و فاز و قدر هوا بی حباب دشوار است همه بوهم فرو رفته اند و آبی نیست مگو که غوطه زدن در سراب دشوار است ز انفعال سرشته تپش ما (بیدل) تری زون رود از طبع آب دشوار است ز شور حسرت من گوش عالمی باز است نگاه پرده چشم هجوم آواز است درین طرب کده شوق ذره تا خورشید بهر چه مینگری باشکاه گلباز است بمرك حسرت دیدار کم نمیگردد نگاه بسمل من کان تمام افراز است دل از غبار بپرداز و جلوه سامان کن صفای خانه آئینه عالم ناز است غبار شوق کز از ذکر میدمد باشد هجوم اشك اسیران ز سبحه ممتاز است توئی که بخبری از گداز دل ورنه بآب و خون جگر سنك هم چگر ساز است نگاه دار عنان امل اگر مردی سوار بحر بکفمرغی کرو تاز است شنید پست سر انجام کار دیدنها نگاه بکوش بدل کن که عالم آواز است شکسته بالی و پرواز جز تحیر نیست ز رنك اگر همه افسردن آید اعجاز است کدام ناله که از جیب دل نمیبالد طلسم بیضه دماغ هزار پرواز است فریب شعبده زنده گی مخور (بیدل) سپرده نفست و هم در میان باز است ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است فروغ گوهر پیش جوشمع جانکاه است کجا برم ز راحت شکسته بالی عجز ز خویش نیز اگر رفته ایم افواه است تپیدن رنك نداردم ذخیره اوهام چو غنچه درگر هم کرده مشت آه است قسم بطاق بلند کمان بیدادت که چون نفس بدم ناوك تو ارام است بهستی تو امید است نیستیها را که کشته اند اگر هیچ نیست الله است ز رنك زرد ضعفیان سوختن طلبیم چراغ شعله ما را فتیله کاه است چگونه عمر اقامت کند براه نفس گره نمی خورد این رشته بسکه کوتاه است فریب ساغر هستی مخور که چون کرداب حبیب حواش اگر سر فرو بری چاه است بغیر ضبط نفس ساز استقامت کو مرا که شمع صفت مغز استخوان آه است بعالمی که تو باشی بقیامت هستی ما کشان غبار خیال قلمرو ماه است بنا امیدی ما رحمتی ای دلیل امید که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است جان بدوش اجابت رساندش (بیدل) که از ضعیفی من دست ناله کوتاه است ز فقر مایه شهادت شد آشنا انگشت بلند کرد بستان بوریا انگشت دمید سبزه بخاك درت اشارت کرد چو آفتاب دمید از جبین ما انگشت بعرض حاجت ما نیست عجز بی زنهار دست پیش فتاده است در دعا انگشت خط است منکر اقبال کهتران بودن تو غافلی و دخیل است جاهمنا انگشت اگر خراج زرکان نقدی میداشت چرا کناره گرفتی ز دست و پا انگشت موافقت اگر آئین همدمی میبود ز دستها ندمیدی جدا جدا انگشت برنك شمع درین معبد خیال انداز هزار سبحه ملاید زرفت با انگشت ز وضع قامت خم پاس زحم دل دارید حذر خوشست ازین ناخن آزما انگشت حضور عالم بیکار در شغل داشت ببر دلت ... عذری از حنا انگشت درین بساط سز کو تهان مویت حیات بدید هیچ کس از خجلتنا انگشت همین طپانچه و مشتی است نقد غیرت مرد همو د کر کر افتاد نارسا انگشت تلاش روزی ما سنگه غالب افتاده است ز بیم او برآورده آسیا انگشت بلندی مژه آنرا که هیچ پیش آرد پی قبول کفارد بدیدها انگشت محال بود ز اسباب یا زدن (بیدل) به پشت دست زد ناخن از حیا انگشت ز گریه سیری چشم پر آب دشوار است خیال دامن خشك از سحاب دشوار است جنونی از دل افسرده گل نیگرد افسوس بموج آب گهر پیچ و تاب دشوار است بغیر ساغر چشمم که اشك باده اوست گرفتن از گل حیرت گلاب دشوار است به الفظ دانم و بی معنی اینقدر دانم که گر سخن ز تو باشد جواب دشوار است فسون عقل نگردد حریف غالب عشق کشان کرو ود از ماهتاب دشوار است زوال وهم خزان و بهار معنی نیست فسرده گی ز گل آفتاب دشوار است ز عمر فرصت آرام چشم نتوان داشت ز برق و باد وداغ شتاب دشوار است پل گذشتن عمر است قامت پیری اقامت تو به پشت حباب دشوار است تپی طپد دل خون گشته در غبار هوس مرغ قبیوه بجام شراب دشوار است خروش دهن شهیدی وداع راحت گیر باین فسانه سر و برگی خواب دشوار است بوصل حیرت و در هجر شوق حایل ماست بهوش باش که رفع حجاب دشوار است حیا ز کف ندهد دامن ادب (بیدل) گرفتن گهر از مشت آب دشوار است
حرف التاء غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمة زلف آشفته سرى موجة دریای من است لالة دشت جنونم از جگر سوختگی عجزم بی طاقتی بست که چون ريك روان صبح بالد پر طباوش مکرر گردید غنچه باغ جنون از دل من میحندد عمر ها شد بدر مشق كدورت زده ام تار قانون جنون جادة صحرای من است داغ برتی ز گلستان سویدای من است صد جرص در كره ابله پای من است صفحه آتش زده ام فصل تماشای من است داغ چون شبنم گل پنبه مینای من است چین کلفت خطی از صفحه سیمای من است برق جمعيست که در خرمن من میسوزد بسمل شوقم و از شرم نگاهم خجلت چرخ اگر داد غبارم بهوا خواهم شد فیض دلگر می آهیست گل زنده گيم از دماغ چمن حسرت شمشیر توام ذره ام ليك بجولان هوايش ( بيدل ) سلك گردیست که در دامن مینای من است همچو خون در جگرت غلغله پیمای من است که جهان عرصه بالیدن اجزای من است شمع افسرده ام و شعله مسیحای من است زخم نادیده چو گل ساغر صهبای من است قسم بی سرو پائی بـر و پای من است زنده گانی از نفس آفت بما افتاده است آرزو از سینه بیرون کن زکلفت ها برا در علاج ای طبیب مهربان زحمت مکش هم چو بیدی سرويك شهيد عشق چیست شوخی انداز شبنم نك گلزار حياست اضطراب موج آخر محو گوهر میشود طرفه سیلی در پی تعمیر ما افتاده است بالمی درین دام در دام بلا افتاده است در دول عمریست از چشم ودا افتاده است از سر افتاده اینجا خونبها افتاده است خنده حسن از عرق دیدن بنا افتاده است در کمین ما دل بی مدعا افتاده است تنگ گرد آفاق را بچیدن رو در نفس نافس با قفسم جسم خساعرا آرام نیست اقامت دشت پیمانی کند بچون گرد باد دیده آبله فرش راه خاکساری کرده ایم معنی در آب سر از صورت ندارد کیست عالمی شد (بیدل) از سر گشتگی پامال پاس گر بددل می سوزد آتش در گیا افتاده است مشت خاك ما بدا مان هوا افتاده است هر كجا يك حلقه از زنجیر ما افتاده است از نفس تا موج دل هان بوریا افتاده است از تواضع سایه بال هما افتاده است تخم ما هم در خم این آسیا افتاده است زنده گان در جگر خار است و در پاسوزن است ماجرای اشك و مژگان تا کجا گیرد قرار زحمت تدبیر بیش از کلفت واماندگیست ناتوانان ناگزیر الفت یکدیگر اند خلق از وضع جنون ما بحیرت دوخت چشم آتش با قیست در پیراهن ما سوزن است ما سرابیم آبله عالم سرا پا سوزن است زخم خار این بیابانرا مداوا سوزن است نی تکلف رشته را از همت عما سوزن است هر کجا گل میکند عریانی ما سوزن است لاف آزادیسیت (بیدل) تهمت وارستگان سر بصد کسوت فرو بردیم و عریان بجاست میکشد سر رشته کار غرور آخر بعجز جامه آزادی آریان پست بر خود دوختن طبع سر کش از ضعیفی ساز اجو الماست تا که هستی گرم بیرون از تشویش امل شوخی ما مجرد بر مسیحا سوزن است وضع رسوا نیکجا داریم کو با سوزن است گر همه امروز شمشیر است فردا سوزن است سرورانرین آرزو در جمله اعضا سوزن است عاجز قاتل همان در لاغریها سوزن است ورنه یکسر رشته باید تافت تا سوزن است زنده کانیست که جز مرگ سرا نجام نداشت قدر دان همه چیز آینه منظر نیست سیم کیفیت عبرتگاه امکان کردیم پختگی چون نفسین برج خلل می افگند سر زانوی ادب میکده راز که بود گرفتی بود نفس صبح کسی شام نداشت دردم از حاصل و صليست که پیغام نداشت نقش با داشت هوائیکه سر بام نداشت ريك هموار يطبع از تمر خام نداشت عیش این حلقه تسلیم خط جام نداشت (بیدل) از و هم فسردی چه تعلق چه وفاق دل بر کار هوس ضیم غبارم کرد سایه یارب و صرف طرب جای حیاست فاش بی جرات آهك بطلب می بردیم هیچکس چشم بجمعیت دل باز نکرد دل وفا خواست جوانش بتغافل دادی طایر رنك كمين قفس و دام نداشت ساده با بود نگین غم ننگین نام نداشت گل سر و برك شكفتن زر و ام نداشت نیک را عیب ادب جامه احرام نداشت این گلستان گل کیفیت بادام نداشت داد تحسين طلبان این همه دشنام نداشت زنده گی تمهید اسباب فناست مست و مخمور خیال از خود روید خاك درو کعبه ام منظور نیست هر چه از دنیا و عقبی بشنوی دور گردان دکه و دم میدان کشید تا ابد از نیستی نتوان گذشت بنام من افسانه خواب فناست شش جهت یکعالم آب فناست اشك ما را سجده محراب فناست حرف تا مفهوم القاب فناست عمر شاگرد رسن تاب فناست خار این وادی گل از آب فناست غافلان ناچند سودای غرور اینکه امواج نفس نامیده ایم خواه هستی و اثمر خواهی عدم آنچه زین دریا نمی آید بدست ما نفس سرما بکان بر بسته ایم (بیدل) از طور جنون غافل مباش جنس این دکان همه باب فناست چون حباب مجیده گرداب فناست غنچه ها در رهن مضراب فناست گوهر تحقیق نایاب فناست بیششمان عباد سیلاب فناست خاك برسر کردن آداب فناست زنده گی را شغل پرواز طنا جزوتن است بگذر از اندیشه یوسف که در کنعان ما از فسون چشم شد عالم الفت مپرس نقش هستی جز غبار دقت نظاره نیست غیر خاموشی دلیل عجز نتوان یافتن آن گران سنگی که نتوان از رهش برداشتن یا قفس مرغیست کز هشت از خود رفتن است بالسم پیرهن یا جلوة پیراهن است آینکه فریاد عدد ا دارد امشب امشب یا من است ذره را آئینه کزهت چشم روزن است شعله ما با زبان دارد سراپا گردن است چون شرر خود را بيك چشم از نظر افکندن است نبض افکار اکندار و شور چندین اضطراب هیچکس سر بر نیاورد از گریبان عدم جز تعلق چیست مد و حشت تجرید هم رجنون زن گر کند نیکی لباس عافیت شوق ما را ای طلب پامال جمعیت مخواه لاله سو دائیست (بیدل) ورنه در گلزار دهر همچو تار ساز در دل هیچ و در لب شیون است شمع این ر و از د از خاکستر خود روشن است هر قدر از خود برائی رشته این سوزن است غنچه را بعد از دریدانی گریبان دامن است خون بسمل گردیدن نقش مدعاکشیدن است هر کجا داغیست چشمتش بردل ما روشن است زنده گی معذره جولان ماست هر کجا سر و تو جولان میکند مفت راحت گیر تو میهای طبع این صدف ها یکقلم بی گوهر اند در ترر آئینه اشیا گم است میتواند و حشت انداز کشند بکفروش تازم از حیا، علی خاك ما گل کرده آب بقاست چشم ما چون طوق قمری نقش باست سنك چون گردد ملایم مومیاست عامی دل دارد اما دل کجاست اقتضای هر چه بینی انتهاست ناله در نایاب مطلب رساست نخچه پیکار دایم در حناست ما جنین بدست و پاشهای عجز خاك کشتیم و همان محو تو ایم شکوه سامانندنی میز ان دهر از ضعیفی صید مایوس مرا باید اول کانت از هستی گذشت باد روی کیست غیزه کرده ام ( بیدل ) از آفت نسیان دلم بسمل ما را طپیدن خون بهاست آینه رفت از خود و حیرت بجاست مایه حلم از توبـدستی صـداست حلقة فتراك محراب دعاست جادة دشت محبت از دهاست طفل اشکم صد چین رنگین قباست خون شدن معراج طاقهای ماست
صحيفه ٩٦ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف التاء زنده گی شوخی کمین و میست فرصت گیر و دار مسجد میست پوست برتن دریدن محک هیچسو ماهی جدائی در میست پاس پیموده ام زنامه مپرس جادو مینای اشك چشم نمیست هم بخون يك نگه تغافل زن اگر آئينه قابل ستمیست برفلك میتوان شد از تسلیم پایه عزت هلال خمیست بسکه تنك است عرصهٔ امکان چون نگاهم طرف روی قدمیست عجز خوش استقامتی دارد بار به آسمان بدوش خمیست بر خود که خاك پای توام خاك پای ترا بخود قسمیست هر کجا عشق چهره پرداز است سایه هم صورت سیه قلمیست (بیدل) از دامگاه صحبت خلق سر کشیدن بجيب خویش دمیست تردماغی نقد هزار آزار است هر قدر نم شمری بسیار است بشبنم زار من و ما خم سندییم چه توان کرد نفس بیکار است خاکساران جبین حسرت اند سبزه و گل ززمین بسیار است در عدم نیز غباری دارد حاکم آئینه جوهر دار است تا رسائی قفس شکوهٔ کیست خامشی پیچش صد طومار است چون جرس کاش بقول ترسیم ناله مال اثر بیقرار است دل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم يك سر و صد دستار است از سعی مکشیدام آبله پاست خار این ره مژه خون بار است حسن نادیده تماشا دارد مرزه برداشتن دیوار است پیش ما معذورم از الفت دل بر نفس آبنه نا هموار است غنچه را خنده و پرواز یکیست بال مادر گره منقار است مرده هم فکر قیامت دارد آرمیدن چقدر دشوار است (بیدل) از صنعت تقدیر مپرس زلف ياريم وشب ما تار است ز نقش پاتو کاینجا دار آئینه است بساط روی زمین راهوار آینه است بیاد جلوه نظر باختیم ليك چسود که این گل از چمن اعتبار آینه است توان ز ساده دلی گشت نسخهٔ تحقیق که خوبی و زشت جهان در کنار آینه است کدورت از دم هستی کشد دل آگاه نفس بچشم تأمل غبار آینه است مباش غره عشرت کزین نما شاکام تحیر آینه دار خمار آینه است اگر زجوهر آئینه پست دام بدوش چرا زدوش و حیرت شکار آینه است بدستگاه صفا کوش کز دلی داری همین فروغ نظر اعتبار آینه است بروی کار نباید هنر زصاف دلان که عرض جوهر خود زنگبار آینه است همه بشوخی تمثال چشم باخته ایم وگرنه حسن برون از کنار آینه است سخن زجوش حيا برلبم گره گردید نفس زآب بپند حصار آینه است ز غصبهای بد و نيك این جهان (بیدل) دلی که صاف شود درشمار آینه است زهی چمن ساز صبح فطرت تبسم لعل مهر جویت سحر نسیمی وزامد از در پیام گلزار وصل در بر هوائی مشق انتظارم زخاك كفتن چه باك دارم بجستجو هر طرف شتابم همان جنون دارد اضطرابم زکاشت ریشه نخندد که چرخنی افسرده کی پسندد بعشق نازد دل هوس هم بياك از شعله خار و خس هم باین ضعیفی که با ردردم شکسته در طبع رنك زردم زسجده خجلت آور من چه ناز خرمن کند سر من اگر بهارم تو آبیاری و گرخرا غم تو شعله کاری کجاست مضمون اعتباری که (بیدل) انشا کند نثاری زبوی گل ناوای بلبل فدای فهمم که گفتگویت چو رنك رفتم ز خویش دیگر چمرنك باشد نشار بویت هنوز دارد خط غبارم شکسته كلك آرزویت بزیر پایت مگر بیابم دلی که گم کرده ام بکویت چو ماه نو نقش جام بندد لبی که ترشد بآب جویت رساست سر رشته نفس هم بقدر افسون جستجویت بگرد نقاش شوق گردم که میکشد حسرتم بسویت که خواهد از جبهه ترمن چو گل عرق کرد خاك كويت زحیرت من خبر نداری ببارم آینه رو برویت بمداغم پیکر نزاری پیشکشم پیش کار مویت زهی خجلان حیرت کلام هوش تسخیرت دماغ موج می آشفته نيرنك تقريرت شکایت نامه بیداد محو بال عنقا شد هنوز از ناله ام پرواز میخواهد پر تیرت جهانی در تغافل خانه نازت جنون دارد چه سحر است اینکه در خوابی و بیدار است تعبیرت خیال صید لاغر انفعالی در کمین دارد زشرم خون من خواهد عرق رو آینه شمشیرت دو عالم رنك و يك گل اختراع صنع ناز است این قیامت میکشد كلك فرنگستان تصويرت حديث شکوۀ این ساده کی نتوان رقم کردن گهر حل کردنی دارد مداد كلك تحريرت گرفتار و فا نشك رهایی بر نمیدارد همه گر ناله گردم بر نمی آیم ز زنجیرت نمیدانم چه دارد با شکست شیشهٔ رنگم نگاه مخموری هنگامۀ میخانه تعمیرت تحیر کز همه آئینه سازد دشت امکانرا نمیگردد حریف وحشت تمثال نخجیرت بپیری کشت (بیدل) طرز انشای تو شیرین تر ندانم اینقدر لعل که قد آمیخت باشیرت زهی مخموری عالم کش از حسرت جاعت زبانها تاشکای ساغر کش خميازه نامت بطوفان خانه خورشید ظلمت در نمیپاید زحسق تا کستن نیست نتوان بست احرامت بچشم کم نگه بینید سیه روزان الفت را بصد خورشید میتازدسحر پرورده شامت تلاب از موج تلخی در کنار ناز می غلطد سخن را زیب دیگر میدهد انداز دشنامت بفکر سایهٔ سودای ما یارب که پردازد دو عالم يك جنون زارست از شور دو با دامت نفس را دام راحت خلوت آئینه میباشد نگردی غافل از دلهاییکه مطلوبست آرامت غزال کرد چین پیکانه کار اجزای رنگت را هنوز امید سربزیریست در اندیشه خامت که میداند حریف ساغر وصلت که خواهد شد كجا پيمانه پر کردیم از سر جوش پیغامت کنون گز پرده رنگم بچندین جلوه عریانی چه مقدار آنقبای بازشك آمد براندامت شکیبائی و اعشام چشم است زنجیر گرفتاری غمی باشد برون پرواز ما از حلقهٔ دامت بطوفان بهار توخطیها غوطه زد آخر جهان از سایه سرو تو نایافت لب بامت نه از کیفیت آگاهی است این و عظت ای زاهد همان تعلیم چغزیست فریاد لب بامت مزاج هرزه تازت آنقدر و حشیست ای غافل که از وحشت رمی کر حو دلجان و حشت کند را مت چه می پیچی زدوی جهل بر طول امل (بیدل) که موهومیاست چون تار نظر آغاز و انجامت زهی هنگامهٔ امکان جنون ساز غریبانت زمین و آسمان يك جا نز دامن تا گریباتت کدامین راه و کو منزل بکام تازی ای غافل بفکر دشت و در میردی و در جیب است میدانت به پیش باطنی بینی چه افسونست تحقیقت زبان خود نمی فهمی چه نیرنگست عرفانت پي تحقيق كردی میکنی از دور و بینا بئ ندانم اینقدر در خود که افتاده است دامانت كتاب معرفت سطری زدرس فهم مجهولت دوعالم آگهی تعبیری از خواب پریشانت به انداز تغافل تا بکی خواهی جنون کردن غبار انگیخت از عالم بیای خفته جولانت نه غیری خوانده افسونت نه لیلی کرده مجنونت همان شوق تو مفتونت همان چشم تو حیرانت شهادت تاز مو زغیب بر پی پرده يدا نجا اگر میکشتی آگاه از گشاد و بست مژگانت جهانی نقش بستی ليك ننمودی بکنی( بیدل ) باین حیرت چه مکتوبی که نتوان خواند عنوانت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء درد کردون طبع آزادی توان برخاست جای ثابت این کشید صدانی برخاست من که دیدم باز تعلق در طلسم خشك بود یکشرر آزاده از خود جدائی برخاست عجز رفت و آمد دزدی از دل ما سر نزد کاروان بگذشت و آواز درائی برخاست اینکه مینالم عرض شکوه بیدردی است ورنه از ما ناله درد آشنائی برخاست آشتی خود با خدا بسیار کز طوفان پاس عالمی شد غرق دست ناخدانی برخاست در هجوم آباد ظلمت سایه بر پی آبرو است مفت خود فهمید اگر اینجا همائی برخاست مطلب را مایه شهرت همان دست تهیست با چید رنك بود از نی نوائی برخاست خوش نگون بختم که در محراب طاق ابروش دیده او را یکمژه دست دعائی برخاست دعبا کر غفلت رواج جهل باشد باک نیست جلوه پیرنك بود آئینه زانی برخاست خاطر ما شکوه از جور کردون سر نکرد بارها بشکست و زین مینا صدانی برخاست کز زمین برخیزد از خالقش بافتاده است زین طلسم عجز چون من ـمصائی برخاست در هوای مقدمش (بیدل) خاك انتظار نقش پا گشتیم ليك آواز پائی برخاست زین ده بارو دماغ دل هستی ما عبث نیست کاغذ آتش زده محشر کم فرصتی است زير فلك آغلطن خجلت مهانی هم زنده کی خضر هم بابنقدر نفس تهیست آنهمه باشمعه نیست غافل جادو جنونم کوس دوجل مركباست چون شب عرس تباهست خاك از سعی غبار پر فامکنش چست بار سجده نمیداشت شهباز عالم دون همتیست قدر غبار تن هیچ نه چیده ایم بازۀ دیگر کجاست شیشه ما ساعتیست چشمت اگر باز شد محو خیالات باش فهم تماشا کر است آینه هم حیرتیست تهمت اعمال زشت تنك حقیقت مبند آرش ابلیس نیست ليك حسد لعنتیست آینه در زنگبار جلوه ندارد ز رنگ محرم بد طینتان قابل بی حرمتیست نخل که از آبیار اربرو بارش میرس گرچه بحرمن کنیم حاصل شمع ثقبیست بم شیرین حو کی ناخدی جیب شرم گر عرق آئینه شد نك ادب کسبویست شمع نسوزد چرا بر سر پروانها بت بپر هند آتش سنگین ستیست تاب و تب موج و کف خارج دریا غباد قصۀ كثرت نخوان (بیدل) ما وحدتیست زین سال و ماه فرصت کارت منزه است مر کان دمیکه سایه کند روز بیگه است تاکی غرور چید ز دو واچیدن هوس در خانه این بساط که افکنده نه است سعی نفس چو شمع به پستیست رهبرت چندانکه ریسمان تو دارد اثر چه است بی وهم پیش و پس گذر ای قاصد عدم خواهی دو چار امن شد آئینه درره است فرصت بکسلست عالم سود و زیان کشی این ما و من چو عمر شرد يك ذگه است اقبال مرد کار مکافات طم نیست زین فلكه كز توافل ادبار آگه است افسون چاه میکند آخر نجاتت چون آستین دراز کی دست کوته است انکار عاجزان مکن ای طالب کمال در ناخن هلال کلید در مه است از معنی صفای بت برهمن مپرس این دام راه نیست همان الله الله است (بیدل) تأملی که درین بزم شیشه را يكسر صدای ریختن اشك قهقه است زین عیار است جنون مجنونی بن ناموس نیست شیشه کو دررنك طوفان کن پری طاوس نیست انداز آئینه دار رنك انداد است وبس هر كجا لبيك و امزدد نقس ناقوس نیست لحظه یعنی گر خواهی ظاهر و باطن تراش ریشه جز شمع در پیراهن فانوس نیست تا مجدد جلوه دارد شیأ معنی بجاست کی بفهمد و هم بیداربای کو مانوس نیست دامن صحرای مطلب بسکه خشك افتاده است آب رو ها در جبین میرود محسوس نیست از دماغ رفتگان دل جمع باید داشتن كان همه آواز باجز در کف افسوس نیست در مجلت مرگی هم چون زنده کی دارد بدست این ورق هم چند و کر دو خطش معکوس نیست نشاه لب بند لذشت از وصل معشوقان هند هیچ سنگی در برهمن زاده کان چون بوس نیست تاز پیچ و تاب موجم پاگهر افتاده است آنچه میخواهد غنا در دل مایوس نیست بسکه (بیدل) ساز ناموس محبت نازك است شیشه ات می نكذردش بشکنی بی کوس نیست زین من و سلۀ ده گی سپر فنائی کرده رفت بر مزار ما دوزیری های حالی کرده رفت عجز طاقت بی گذشتن نیست زین سحرا سراب سایه برخاک از جبین مالی شنائی کرده رفت در خروش بیحسابان جنون ننگو از نیست دل سپندی بود در محفل صدائی کرده رفت دوستان از خود پسی نیستی برخاستند گرد ما هم خواهد ایجاد عسالی کرده رفت عیب هستی نیست چندان جامه پوشیدنقتی چشم اگر بندی توان بیدقتائی کرده رفت کس کرفتار تعلقهای وهم و ظن مباد صياد مرغان بند تعلیم جرئی کرده رفت شخص هستی جز جنون شوخ چشمی باند است هر چه رفت از چشم ما بیدل بلائی کرده رفت باد پیمائی چوشمع انجا اقامت میکند رهروانیرها سراغ زدرپائی کرده رفت عمر از کم مایه گیهای نفس باکس نساخت میزبان شد منفعل مهمان دعائی کرده رفت خجلت نا پایداری مزد سعی زنده گیست کرهمه شد صواب انجا خطائی کرده رفت در حریم عشق غیر از سجده کس را بار نیست با ما اکنون يك تنازلی قضائی کرده رفت خلق را ذوق عدم زین انجمن نا کام برد فرصت ما نیز خواهد عزم جانی کرده رفت تا قیامت ساغر خمیازه میباید کشید حلق این بزم بی صبا جزائی کرده رفت داغ غیرتم که امشب کاعذ آتش زده بر مزارم خنده دندان نمالی کرده رفت (بیدل) از غفلت پلعمید شکست دل مکوش در دل دیوانه طرح بیائی کرده رفت ساده کی ما را اسیر فکرهای خام داشت تا تخمیر بود در آئینه عکس آرام داشت گرمی بزم آرزو تشویش جانکاهی بود ماهیان را تشنۀ قلاب حرص نام داشت از ادای ابدویت لطف نیکو فهمیده ایم این کف رنك فریب از روشن بارام داشت دل نه امروز از صفا فال سیر می میزند در کدورت نیز این آئینه عیش شام داشت ماز خود داری عبث خون طلبجوشیدیم در صدای ناله بسمل عافیت پیغام داشت دل مصفا گرد از خونابم بطوق جلوه زد آینه دروش حيرت خانه احرام داشت بی پرو بالی طپش فرسوده پرواز نیست هر کسی انجا بقدر عاجزی آرام داشت در تذب انلکم آخر حسرت دل قطره زد رنگ صهبای گره بدین سلیغ جام داشت چون عرفی زین غبارت بی نه است از حیا ما ادا کردیم هر کس باز خجلت وام داشت بسکه(بیدل) بطبعم عرض شهرت عالم است جان کشیها سنگ هم در آرزوی نام داشت ساز تو کمین نغمه بیداد شکستیست در شیشه این رنك پریزاد شکستیست کوهر ز حباب آنهمه تفریق ندارد همجاست سری در گره باد شکستیست تصویر محیر رنك سلامت نفروشد صورت گرما جلوۀ بهزاد شکستیست پیچ و خم مجزیم چه بار و چه ندین بالیدن امواج پاسندار شکستیست چون رنك چه بام بلند ارنکه ندارد از خویش فرا دوختن من باد شکستیست شبها دل عاشق طپش پاس ندارد هر شیشه اشك متمر ب فریاد شکستیست (بیدل) نخوری نشوۀ تعمییر سلامت ویرانی بنیاد تو آباد شکستیست سایۀ دستی اگر ضامن احوال ماست خاك ره پیکرست کزر ما برخاست دل بینوا نمیشد ایم از هوس ما میرس باهمه یگانه است آنکه بیما آشناست قانع معاش خودیم غفلت فاش خودیم غیر تراش خودیم آینه از ما جداست آنسوی این انجمن نیست مگر و هم و ظن چشم نپوشیده عالم دیگر کجاست دعوی طاقت مکن تا نکشی تنك عجز آبله پای شمع در خود ناز عصاست کرنه از اهل صدق دامن پاکان مکیر آیینه و روی زشت کافر و روز جز است صبح قیامت دمید ورۀ امکان ندید آیینه ما هنوز نیم فقع حیاست در پی حرص و هوس سوخت جهانی نفس ليك نپرسید کس خانه عبرت کجاست بسته تلاش جنون جام طلب زد بخون آبله با کنون کاسۀ دست کداست هستی تاقت قفس نیست صفا بخش کس در سر راه نفس آینه بخت آزماست قافله حیرت است موج كهر تا محيط ای امل آواره کان صورت رفتن کجاست معبد حسن قبول آینه زار است و بس عرض اجابت مبر بی طلبها دعاست کیست درین انجمن محرم عشق غیود ساخته بیچون نیم آئینه در کربلاست (بیدل) اگر محرمی دنج لك و دو مبر در عرق سعی حرص خفت آب فناست
سفینه ( ٩٨ ) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء ستم شريك من پاس خم شدن ستم است حریف عذر هزار آرزو شدن ستم است مرا بحسرت آئينه رحم می آید طرف باین همه زشت و نکو شدن ستم است زحرص ذلت حاجت بهیچ در مبرید بشرم تشنه لب آبرو شدن ستم است بسجده خاك شود محو يك تميم باش عرق فروش دوام وضو شدن ستم است بکار گاه عناصر دماغ میسوزم چراغ خیمه سر چارسو شدن ستم است دلیست در بغلت پا کن و تسلی باش چو آهوان ز هوا نافه جو شدن ستم است قضا نیگشته ز دزدیم محرم باد داشت برنك بال بیفشانده بو شدن ستم است ترسیس کاهله ام از نظر نهان شده ام هنوز پیش میان تو مو شدن ستم است دل آب میشود از نام وصل خامو شم ادب پیام حدیث مگو شدن ستم است بهجر زنده ام آئینه پیش من مگذار جدا زیاد بخود رو برو شدن ستم است ز خویش در نگذشت است هیچکس (بیدل) بوهم دور مرو و من او شدن ستم است سخت جانی از من محزون کجا برداشست زنده کانی بیتو این مقدار لنگر داشتست در رهت چون نقش پا از من صدایی برنخاست پهلوی بیمار الفت طرفه بستر داشتست زینبها از رشته جمعیتم لبریز فروغ اینقدر بالیدنم پهلوی لاغر داشتست ناتوانی هر کسی انشا کرد در کار باش غنچه پیکان هم خاریدن سر داشتست دست برهم سودن ما آبله آورد بار چون صدف بحاصل ما نیز گوهر داشتست دلمعما کی جهان تسخیری آمد تا زنیست آینه صیقل زدن ملك سكندر داشتست خار خار موج در خونم قیامت میکند خنجر نازت نمیدانم چه جوهر داشتست حسرت مستان این بزم از فضولی میکشم تا مراکز باشد عرق هم می بساغر داشتست چون نگین را از ها جمع است در مزکان من گرهمه خوابیده باشم باشم بر داشتست نیست جز نا محرمی آثار این زندان سرا خانه زنجیر یکسر حلقه در داشتست چون ثریا پاکردن سوده ایم از عاجزی آه از خاك ما را تا کجا بر داشتست بیدل از خورشید عالمتاب باید وا رسید یکدل روشن چراغ هفت کشور داشتست سرخط درس کمالت منتخب دانی بس است از کتاب سا ومن سطی عدم خوانی بس است کافرین محفل چراغ عاقبت روشن کنی پرده فانوس رازت چشم قربانی بس است رفته از خود اقامت آرزو بیهات چند نقش پاگردیدنی و بر انه بندانی بس است نیست از خود رفتن ما قابل باز آمدن کوچه هارا رنک زرد رنگ کردانی بس است امتیاز محو او پر آب و گل موقوف نیست عنصر کیفیت آئینه حیرانی بس است چند باید چیدن ای غافل بساط اعتبار از متاع کار و بارت آ بجه نت When is است تا توان از خجلت اظهار هستی آب شد از لباس هستی يك اشك عریانی بس است عجز بنیادت کز ال انصاف دارد پایم از رعونت اینکه خود را خاك میدانی بس است در محیط انقلاب اعتبارات فنا کشتی درویش ما ر یپست طوفانی بس است ای حباب اجزای موجی ساختیم از خود رفتم يك تامل وارا کز با خود فرویانی بس است وخط تسلیم رو ( بیدل ) بگلشند هلال وی سپر آسهات نیش پیشانی بس است سرشکم لمعه ء شروا کیست جگر آبلیه دار شبانه کیست دلم گرمست فانوس خیالت نفس نالم پر پروانه کیست خوشی ناله می کاهید میرسید ندانم تا آشنا بیگانه کیست نمیارد بیاد من فراهم نگاهش جیگر افسانه کیست کداز دل که می بیند ندامت عرق پرورده دیوانه کیست بسیری هم طپیدیم افسوس که دنیا بازی طفلانه کیست جنون می جوشد از طرز کلامم زبانم لغزش مستانه کیست زمو درقم ولی بوی نبردم که رنگم گردش پیمانه کیست ندارد مندرج امکان دمیدن تبسم آبیار دانه کیست نسوزم رنك کروا غماز کردیم زخود رفتن ده هانسانه کیست دل عاشق بصلحت نمیزد خموشی وضع کستا خانه کیست بد و و کعبه کارت چیست (بیدل) اگر فهمیده دل خانه کیست سرکشیها بمرك را هبر است گردن موج را حباب مر است سفید پر خورده های زر دارد لاف رو از سنك از شرر است دل خراشیست عرض جوهر هوش دقت آ ئینه خوش که عنبر است بیتو چندان گریستم که جوا بر سایه من سواد چشم تر است پر از های عجز میشادم همچو رنگی شکست بال و پر است در طلاگاه دل چو موج و حباب منزل و جاده هر دو در سفر است پست در رنگ اعتبار ثبات آ روها چوموج در گذر است فال راحت مزن کزین کف خاك ههچه آسوده تر فسرده تر است شوق و اماده کی نصیب صیاد دل افسرده ناله د کر است از هجوم بهار آبله ام جاده پنهان چو رشته در گهر است پشت تمکین با عتبار قویست کوه را لعل مهره کر است غفلت افسون کار حسرتی ماست دست خوابید کان بزیر سر است (بیدل ) از گریه شهرتی داریم بال پرواز از چشم تر است سر نیست تارد آرزو بعبار سجده کمیت نرسید فطرت نه فلك بهو ائیان زمینت نه حقیقت دولی آشنا نه دلیل عین تو ماسوا بکجاست عکس تو همی که فرید آئینه ببینت بگداز تا دم محرم شأن محویمون کندت عیانها توئى آ نکه هم تو رسیده بسواده بم یقینت زحیات عالم خشك وتر بغنا تپیده آ نقدر که کسی بفوز زه تو رسد بدامن بچینت به غمیم تاب رسیدنی نه بدیده طاقت دیدنی دل خلق و هرزه طپیدنی محمال جلوه گزینت چه حدیث و کدام سخن چه حساب کور و که مکن همه يك نشاره کی فکن بشنو و وی و نه بینیت جراحت دل ناتوان ستم است پرده کشود نم که قیامتیست ششهتمت ز شنم تشکیلیت ز ظهور ناز ممینی که بما رسانده پیام تو چقدر شکسته کلام دل هم طاق نسبت چینت عدم و وجود محال مانشده دستك خيال ما چه بلاست نقص و کمال ما که نه آینست و نه آینت دل ( بیدل) از پی گم توجه تاب لاف توان زند که ز کوه دانو صدا ادب تلاش تمکینت سرمایه عذر ظالم از همه بیش است در قافیه اشك همین آبله پیش است تا مرك فروتن نکند طینت مستان آتش همه دم سوخته غیرت خویش است از رنك طراوت نکنی آب ندارم سر سبزی این باغ بشاخ نز وخیش است مستست قضا ربط خلایق بكسل هشدار که بیگانگی با همه خویش است چهمید یکه زفکر حسد خلق برانی خاریکه بیای محمد مرحم ریش است سنگه ز خط تو بمو حیز نگردد فردوس اگر نل شود آبیار حشیش است از سنگ شرر کم نشد از خاك غبارش از یاس بپرسید که راحت بچه کیش است دکان عدم مایه تغییر ندارد ملائیم و متابیکه نه کم بود و نه پیش است (بیدل) ماده باش که در بنگر السان کر دك کند اظهار پری نشه پیش است سر منزل ثبات قدم جاده ساز نیست لغزیده ایم ورنه ره ما دراز نیست تشویش انتظار قیامت قیامت است ما را دماغ این همه ابرام ناز نیست گز محرم اشاره مژکان او شوی در شرمه نامه ایست که در هیچ ساز نیست زير فلك بكاهش دل ساز و صبر کن در کار گاه شیشه گران جز گداز نیست جز همت آنچه ساز جهان تنزلم است باید نشیب کرد تصور فراز نیست بر دوش پستی نتوان بست ننك جهد رفتن ز خویش بافة راه مجاز نیست مژکان بهم چه باز کنی مفت حیرت است عشق هوس همی در سه روز است و رازنیست بی اختیار حیرتم از حیرتم مپرس آئینه است آئینه آئینه ساز نیست نقصان آبرو کشی و کام گهر میبر سوداگر جهان غرض امتیاز نیست ما عجز پیشها همه معشوق طینتیم ليك آن بضاعتی که توان کرد نازنیست
صحیفه « ٩٩ » غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء سودای خضر راست نیاید به تیغ عشق ایثار نقد کیسۀ عمر دراز نیست عجز نفس چه پرده گشاید ز راز دل ما را نشانه اند بران در که باز نیست (بیدل) گداز دل خوره دندان بلب فشار برخوان عشق دعوت نان و پیاز نیست سرنوشت روی جانان خط مشکین بوده است کاروان حسن را نقش قدم این بوده است ما اسیران تو گرفتار محبت نیستیم آشیان طایر ما چنگ شاهین بوده است غافل از آواره گردیهای اشک ما مباش روزگاری این بنات النعش پروین بوده است راست ناید با عصای زهد سیر راه عشق این بساط شعله خصم پای چوبین بوده است شوخی القام مینالد افت بر مرده ئی این بهار بیکسی تابوت رنگین بوده است عقدۀ سر از خم پی تیغ قاتل وا نشد باد صبح غنچۀ من دست گلچین بوده است دل مصفا کردم و غافل که در بزم نیاز صاحب آئینه کشتن کار خودبین بوده است پشت دست آئینه بامتدان جوهر میکرد سایه دیوار حیرت سخت سنگین بوده است غنچه گردیدم وکاشن در گریبان ریختم عشرت سربسته از دلهای غمگین بوده است (بیدل) آن اشکم که عمری در بساط حیرتم از حریر پرده های چشم بالین بوده است سرو بهار جلوه قد دلستان کیست پیغام فتنه برق نگاه تپان کیست تنگاشته است اگر ز دلم لشکر غمت داغ جگر نشان پی کاروان کیست اندیشه ها بحسرت تحقیق آب شد یارب سخن تراکت موی میان کیست از تیشه برد سعی لدمی کوی چاکنی این بیستون اثر دل نا مهربان کیست عمری بپیچ و تاب سیه روزیم گذشت بختم غبار طرۀ عنبر فشان کیست سرگرم خوش خرامی ناز است ناوکت این مغز فتنه گوچه رو استخوان کیست فریاد ما بچشم سیاهی نمی رسد باب دکان سرمه فروشان فغان کیست بگذار تا به عجز بنالیم و خون شویم جرأت فروش عرض محبت زبان کیست در هر کجا ز مشت خس ما نشان دهند آتش زن و بسوز هوس آشیان کیست صندل فروش ناصیۀ عجزتم چو صبح گرد پیاده رفته ام از آستان کیست (بیدل) اگر نه طبع تو مشاطگی کند آئینه دار شاهد معنی بیان کیست سرو چمن دل الف شعلۀ آهیست سر سبزی این مزرعه را برق گیاهیست بی جرأت بینش نتوان محو تو کشتن سررشتۀ حیرانی ما مد نگاهیست گل سدره اشک شود دامن زینگیم گر کوه بود در دم سیلش پرکاهیست جز صیقل آئینه آب ندارد هر چند که سرولب جو مصرع آهیست عزت طلبی جوهر تسلیم بدست آر اینجا خم طاعت شدن طرف کلاهیست تا چند زند لاف بلندی سر گردون این بیضه زیرپر پرواز نگاهیست بر حاصل دنیا چقدر ناز توان کرد سر تا سر این مزرعه يك مشت گیاهیست فرش در دل شو که درین عرصه نفس را از هر دو روی طالع آئینه پناهیست زین هستی بیهوده سوائی که تو داری گرجزم تصور نکنی سخت گناهیست دل سر لتسلیم زن وساز قدم کن نامنزل راحت زگریبان تو راهیست (بیدل) پی آنجلوه که من رفته ام از خویش هر نقش قدم صورت خمیازۀ آهیست سر هر کس ز کلن پرزده است گل نداست چه بر سر زده است لغزش میکده عجز رساست پای بر آب ساغر زده است یادل جمع همان میسوزم شعله اینجا در اخگر زده است تارمی وا شود از قد دوتا زند گی حلقه برین در زده است کمر دل ز که جوید ناخن دست های همه برهم زده است غافل از طعن کسن آگاه فشد پرزلا مرده که نشتر زده است نیست آتش که زجا بر خیزد دل بیمار به بستر زده است کر بود آئینه منظور شان چشم ما هم مژه گستر زده است بی رخش نام تما شا مبرید بر نگاهم مژه نشتر زده است شمع کر سر بگریبان دارد فال پرواز به پر زده است شوقم از نامه بران مستغنی است رنك ما پر بکبوتر زده است ناله کز عشق جنون می خواهد ششجهت صفحۀ مسطر زده است تا کجا زحمت امید بریم نفس این بال مکرر زده است فقر آزادی بی ساخته ایست کو تهی دامن ما برزده است این سخن نیست که یاران فهمند عبرت از (بیدل) ما سر زده است سعی جاه آرزوی خاك شدن در سر داشت موج از بهر قصر دن طلب گوهر داشت دل آزاد سپهرواز خیالات افسرد حیف از ان خانه آئینه که باید در داشت از هنر رنك صفای دل ما پنهان ماند صفحه آینه تنگ از رقم جوهر داشت امتیاز آینه پردازی تحصیل غناست زین چمن گل ثمر آن داشت که مشت زرداشت نشأۀ ناز تعین می جام رمقیست در پی گردن فرصت چو حباب افسر داشت وحدت آن نیست که کثرت گرهش باز کند نقطۀ مهر نمی بر سر این دفتر داشت دنج دعوی نپری عرصه فرصت تنگ است شرر کاغذ آتش زده این محشر داشت تاچو اشک از مژه چشتم بخاک افتادیم بال ما را عرق شرم رهائی تر داشت ول به امروز گرفتار سرراه نفس نشه درخم بنظر ابلۀ ساغر داشت آسمان پست که عادل زجهان برداریم دل زمین است زمین را که تواند برداشت تا فنا موج زد جوهر هستی گم بود بعد پرواز عیان کشت که رنگم پرداشت هر طرف میکذرم بزم اشگفت نماست قدخم کشته بدوشم علمی دیگر داشت همچو موج کهرم عمر بغلطانی رفت فرصت لغزش پا باکجا لشکر داشت کر تحسین نگشاید لب یاران برجاست در نیستان قلم معنی ما شکر داشت (بیدل) کشتیم که از طور کلام تو رفت این جنون سلسه یکسر خطی مسطر داشت سعی روزی داشتم آخر ندامت پیش رفت آبیا هم سودن دست اندکی از خویش رفت عالم اسباب هستی چون عدم چیزی نداشت هر گراندیدیم درویش آمدو درویش رفت آه ازان مغرور بیدردی کزین ماتم سرا همچو اشك ديده بی نم تغافل کیش رفت صد سحر شور تبسم داشت لعلش ليك حيف این نمک پر بخیر از سینهای ریش رفت صبح هم اقبال غافل از شب ادبار نیست ای بساحسنی که از خط سر بجبید یش رفت پیرو خلق دنی بودن زغیرتها ست دور شیر هردارا نیاید برطریق میش رفت زین ندامت خیز تخم باجه پردازد کسی عمر فرصت در نظر کم آمداز پس پیش رفت امن خواهی تشنۀ تشویش طبع کس مباش خون فاسد روز کاوش در خار نیش برفت شغل اعمال و کردسیاز بود اما چه سود هی که در بزم خیال آمد خیال اندیش رفت چاره این درد بیدرمان ندارد هیچکس مرک پیش آمد ز عالم کز نفس تشویش رفت باادب جوشیدۀ (بیدل) زهزیان دم مزن موج گوهر بسته راشوخی نخواهد پیش رفت سعی نا پیدا و حسرتها دویدن آرزوست شمع تصویرم و اشك ما چکیدن آرزوست بدعن تسلیم هستی طاقت کوشش نداشت آنکه ما را کرد محتاج طپیدن آرزوست دست و پائی میزند هر کس بامید فنا نقش را در این بیابان آرمیدن آرزوست ای تهی کسوت شوق جنون خونم چو صبح تا گریبان نفش می بندم دریدن آرزوست جلوه سر کن که برسندم طلسم حیرتی از گلستان توام آئینه چیدن آرزوست ای ستمگر منکر تسلیم نتوان زیستن حسن سرکش نیز دارد و حمیدن آرزوست کیسه کاه زنده گی از نقد جمعیت تهیست خاك ميبايد شدن كز آرمیدن آرزوست آتشی کو تا سپندم ترك خود داری کند ناله واری دارم و خالی شنیدن آرزوست منزل اینجا نیست جز قطع امید عافیت ای شرار عجز بکذر کزرسیدن آرزوست وصل هم (بیدل) علاج تشنۀ دیدار نیست دیده را چندانکه خوابست دیدن آرزوست
سفله با جاه نیز هیچکس است دور اکر بر برآورده کس است خلت اهل شرم پیدا کست چون برد چشم پامال خس است بر امید کشاد عقده کار چشم اکر باز کرده ایم بس است فرصت رفته پست یاب سراغ کاره زان سال بی جرس است مفلسان را ز عالم اسباب کام دلکام دست رس است نفس این شکسته میکشدارید سك ديوانه مصلحتش مرس است منفعل پست خلق هر زه معاش دوجوان يك متاع بوالهوس است خون افسرده ايم بال هيچ غرقه ما چو بخت پرعدس است آيـــنـــه امینی بدلی دارد که مقام تأمل نفس است هر که جست از عدم بهشتی ساخت یکقدم پیش آشیان قفس است (بیدل) از خاک میروم بباد غیر ازین چیست آنچه پیش و پس است سوخت دل در محفل تسلیمم از جایم نجاست شمع را آتش ز سر برخاست از پا برنخاست ميرود خلق از خود و بر خاست آثار قدم عالمی عنقا شدو گردی ز عنقا بر نخاست آسمان هم اعتباری دارد از آزاد کی کر کسی برخاست از دنیا زدنیا برنجاست با بلند و دعوی پرواز تنك آکیست نام هر کز جز در افواه از دکانها برنخاست تهمت وضع غرور از ناتوانی میکشیم ناله تعظیم غم دل بود از ما بر نخاست ور نماشا كاه عبرت برضعيف افتاده ایم بی عصا هر چند مژکان بود ازما برنجاست تاقصر کبریا چندین فلك طی کرد نست نردبان چند پیش آنجا مسیحا برنخاست پيمایی دیگر است و عرض همتها د کر از جهان زينسان که دل برخاست کو پا برنخاست ما و من از صاف طینان انفعال فطرت است قطره تا درد سر غلغل زمینا بر نخاست دامن دل از غبار آه چین پیدا نکرد از تلاش کره باد چند صحرا بر نخاست (بیدل) از شوخ تمنای ماکس آ کاه نیست آبله زیر قدم فرسوده شد با برنخاست سیرابی ازین باغ هوس پاس پرست است کو صبح و چه شبنم ز نفس خنده سه ماست چون کرد درین عرصه عبث دست نیازی تیغ ظفرت در خم ابروی شکست است چون نقش نکین مسند اقبال مبارزای ای خفته فروتر ز زمین اینچه نشست است محکوم قضا را چه خیالست سلامت کرشیشه افلاك بود در کف مست است در بار نفس نیست جز احکام گذشتن این قافلها قاصد يك نامه بدست است هیچ و خم موج گهر بحر خيــالـيـم اين زلف هوس را نه کشاد است نه بست است گذر ز غم کوشش مقصود معین نیرتو نشان خواه زنامافي شست است دون طبع ز اقبال جز اد بار چه دارد هر چند ببالد که سر آبله پست است جز شمع تحقیـق درین بزم ندیدیم ما را چه کشد آینه تمثال پرست است ای غافل از آرایش هنگامه تجدید هر دم زدنت آيينــة صبح الست است (بیدل) دو سه دم ناز طلا مفت هوسهاست منصور نه هیچیم و جز این نیست که هست است نیز بهار این باغ از ماتم خواه است اما کسی چه بیند آئینه بی نگاه است کره پنسای عجز است فریادیم نصین تا پست شد نفس شد چون شد بلند آه است پرواز آرزوها مارا بخواری افکند دودیکه در سر ماست کرشکند کلاه است رنگی درین گلستان مقبول مدعا نیست مژکان کشودن آنجا دست رد نگاه است زاهد توهم برافروز شمع غرور طاعت رحمت درين شبستان پروانه گناه است با آفتاب تابان این سایها چه سازند جرم فنای ما را آنجلوه عذر خواه است از نقش این دبستان کامم نوشت انسان هنگامۀ که خواندیم تحریر آن سیاه است در شبه زار هستی تا دور می تراشیم آبی که ما نداریم هر جاست زیر کاه است فقرو غنای هستی کامیت هر دو مفروش عمریست بوریا بها در پیش نیز شاه است خواهی بر آسمان تاز خواهی بخاک پرداز ای کرد هرزه برواز و امانده کی پناه است انکار درد دلهاست از محرمان الفت تا آه عقدۀ دل وا کرد واه واه است جائيكه حسن يكتا دارد نقاب غيرت آئینه داری ما حرف كشان واه است تازنده کیست زين بزم چون شمع بایدت رفت ای مرده اقامت منزل بكپاست راه است (بیدل) بهر چه پيچيد دل غير داغ كم ديد اين محفل كدورت آیینه و آه است شام گل کردیم اکنون آفتابها کجاست آبروی بحر در کرد سرابها کجاست رفت اياميكه نقد بی نیازی داشتیم این زمان آن گنج مطلق جز خرابها کجاست بوی گل هم میکشد دیوار برروی بهار بادو عالم رنك ساز بی نقابها کجاست شب بیاد آدلاب خوش گذشت ناله شد شمع و کافرنوش گذشت عمر رفت و هنوز در خوابم کاروان از سرم خموش گذشت نانی وخون خلق را بشور آورد این دو حرف از کباب گوش گذشت فقر با ماتم دو عالم داشت همه جايك سياه پوش گذشت گر جنون کرده تکلف چیست فصل پنهان کن و بپوش گذشت چشم بر جلوۀ که وا کردیم پیش پیش نگاه هوش گذشت زیر بالیدم از نشاط صبوری مژميل کشت و پای دنوش گذشت طرفه راهی چو شمع پیمودم سر ما هم قدم زدوش گذشت بی جنون ترك وهم نتوان كرد باده از خم بلب در جوش گذشت سوختن هم غنیمت است امشمع امشب آمد همان که دوش گذشت تشنة وصل بود ( بیدل ) ما تیغ شد آب کر کاوش گذشت شبکه جوش حسرتي زان تر کس خود کام داشت چشمۀ آيـنــه موج دز من بادام داشت نختکی در پردۀ رنگ غزالی بوده است میدوهم در فکر سر سبزی خیال خام داشت مصرع آه من از لعل توبرنی پاره ماند باب تحسین کر نبود اهلیت دشنام داشت چشم وا کردیم و آگاه از فنای خویشدیم چون شرر آثار ما آئینه انجام داشت نیستها کردیم تا رباد رفت اجزای ما خانۀ ما بعد ویرانی هوای بام داشت یاد آنشوقیکه از بیطاقتیهای جنون دل طپیدن نیز در راهت نهاو کام داشت یاد هامات غبارم را پریشان کردو رفت صرعۀ در کوشة چشم عدم آرام داشت از سراغ رفتگان جز کشتکو آثار چیست شخص هستی در نکین بی نشانی نام داشت عالی را صید الفت کرد رنگ عجز من در شکست خویشتن مشت غبارم دام داشت ناله را رو زیکه اوج اعتبار نشته بود چون جرس (بیدل) نوای ماء دل در جام داشت شبکه حیرت با خیالت طرح فيلم فال ریخت همچو شمع از پیکرم یکسردیان ناک ریخت همچودل آینه و همی بدست افتاده است میتوان از لاف هستی یکجهان تمثال ریخت یکفس چون سایه گشتم غافل از خورشید عشق برسرما پام سواد نامۀ اعمال ریخت بی تب شوقت برنك شعله داغ اخکرم آرمیدنها مرا در قالب تبخال ریخت عمر بگذشت و همان ناقدردان جلوه ايم نیستی آینه ما سخت بی تمثال ریخت تا بری افتاده ایم از آسمانها برتریم پستی رنگیم نتوان خون ما پامال ریخت یک سحر تا نفس زدم صد چین رنگم شکست تا بپردازی رسم اندیشه چندین بال ریخت عمر مرض سرنوشت تا نوا پیمای من تارقم در جلوه آيد كلك قدرت نال ريخت آبم از شرم سماعت پیشکان این چمن بهر يك لب خنده نتوان آبرو هر سال ریخت رفته ام از خویشتن چندانکه می آیم هنوز بخودی از ماخیم طوفان استقبال ریخت صبح این در بام ایم از فیض نومیدی مپرس خاک ما برباد رفت و عالم اقبال ریخت کار با عشق است (بیدل) ورنه در میدان لاف بوالهوس هم میتواند خونی از قیبال ریخت
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء شبکه سودای خیالیار در دل جوش داشت چشم را کردن زمین تا آسمان آغوش داشت شبنجبت کیفیت رنگ تحیر بود فرش هم بطرف میوقم از خود جلوه ام روپوش داشت او خرامان بودا کر اشك از نظر میشد روان او سخن میگفت اکر دل بوطپیدن کوش داشت شبکه شور بلبل ماریشه در کلزار داشت بوی کل در غنچه رنگ ناله در منقار داشت نغمه جولان صید برنك تحزبن صحرا كذشت تر كش نیم بتان فریاد موسیقار داشت رخصت يك جنبش مژکان نداد آ کاهیم حیرت ایجا خواب بازیبینه بیدار داشت عقده محرومی كس فكر جمعت مباد تا پریشان بود دل بوئی ز زلف یار داشت داغ بیدردی نشاند آخر بخاك تیره ام بود زیر چش کل تا شمع در پا خار داشت کر همه کفر است نتوان سر ز همواری کشید سبحه را دیدم طوف حلقه زنار داشت عجز هم کیفیست هر جا مقصد از خود رفتن است سایه هستی نمانده يك لغزش هموار داشت صفحه آتش زدیم آئینه ها پرداختیم سوختن چندین چراغان چشمك ديدار داشت بوی كل صد انجمن بی پرده بود اما چه سود التفات رنك ما را در پس دیوار داشت تا زمانی صد خیال هرزه انشا میشد طینت بیکار ما را بیشتر در کار داشت عمرها شد چون گهر تهمت کش دیدن دیم باد ایامیکه چشمم یکدو شبنم وار داشت آسمانی از كف خاك اختراع غفلت است (بیدل از فطريكه ما داريم باید عار داشت شبکه طاوس سحرا شوق تو در افشان داشت یکجهان چشم بمر بر زدن مژکان داشت همچه جوشید ز موج اشک ما این قلزم و هم نفسی بود که در پرده دل طوفان داشت رفت بیدل کی ما فاش شد از شوخی رنگ شیشه آوردم برون آنچه بری پنهان داشت تا زهستی اثری هست محت رسواست خرمن ناله بزنجیر نفس نتوان داشت حیرت از ششجهتم در دل آئینه گرفت وزعه هی هی طپید مزه بالا افشان داشت آخر از عجز طلب اشک دواندیم بچشم پای خوابیده ما آبله در مز کان داشت همه جا دیده یعقوب غبار انکیز است یارب اقلیم محت چقدر کنعان داشت هیچ روشن نشد از هستی ما غیر حجاب شخص تصویر همین پیراهن عریان داشت عاقبت کسوت مجنون بمرق کشت بدل فصل تأثیر جنون اینهمه تابستان داشت تنکی حوصله شد ترک علایق ( بیدل ) یاد کردی که بهم چیدن او دامان داشت شب کريبام بآن همه سامان شکست و ریخت کز هوسم شك شيشه طوفان شکست و ریخت در راه انتظار توام اشك بود وبس کزہ مصیبتی که ز دامان شکست و ریخت طوفان دهر شورش آهم فرو نشاند این کز باد کرد بیابان شکست و ریخت از چشمت آنچه بر قدح می فتاده است کس برا کم اوفتاد بد مستان شکست و ریخت اشکم ز دیده ریخت بحال شکست دل مشکل محیط عشق تو آسان شکست و ریخت آخر چکید موج نضم ز کوهبت شور نمك شكر كه نمكدان شکست و ریخت عمری عنان کریه کشیدم ولی چه سود آخر بدانم جکرستان شکست و ریخت باید بتلخی پای تو سیر بهار کرد کاین برگ از ان نهال خرامان شکست و ریخت کرداب خون ز هر دو جهان موج میزند در چشم انتظار که مژکان شکست و ریخت در عالم خیال تو این غنچه وار دل آئینه خانه بکریبان شکست و ریخت از خویش هم چه بود شکیبیم در مخیم غیر از دل شکسته که نتوان شکست و ریخت (بیدل) ز فیض عشق بزنکان کذشته ایم در پیشه که ناخن شیران شکست و ریخت شب هجوم جلوه او در خیالم جا گرفت آبله در پایمه دل کآبله در صحرا گرفت از دل روشن ملایم طبعی را چاره نیست پنبه خود را کی تواند از سر مینا گرفت سعی کردون از زمین مشکل که بردارد مرا قطره را از دست خاک تشنه نتوان واگرفت در کستانیکه بلبل بود هر برگ کلش پهلوی را خامشی چون غنچه سر تا پا گرفت سخت نایابست مطلب ورنه کوشش کم نبود احتیاج از ناامیدی رنگ استغنا گرفت تا کی از اندیشه تمکین کران جان زیستن قطره ما را چو کوهر دل در ین دریا گرفت کز بلند افتد چو کردون نشئه وارستکی میتوان دامان همت از سر دنیا گرفت در ریاض دهر ما را سبز کرد آزادکی بی بریها اینقدر چون سرو دست ما گرفت زین همه اسباب نومیدی چه بر کرد کسی آنچه می باید کرفتن دست نا کیرا گرفت عقده از کار ما نکشود سعی نارسا ناخن تدبیر ما آخر دل ما را گرفت چشم بندو زور بر دل کن که در آفاق نیست آنقدر اوجیکه يك مژ كان توان بالا گرفت تاشود ( بیدل ) بنامت سکه آسودگی خاکساری در نكين بايد چو نقش پا گرفت شعله بی بال و پر سجده کز اخکر است سعی چو پستی کرفت آینه با سر است باعت لاف غرور نیست جز اسباب جاه دعوی پرواز ها در خور بال و پر است عرض هنر میدهد دل زهم و پیچ آه آینه داغ اگر دود کند جوهر است خواری دیوان دهر عزت ما پیش کرد فرد چو باطل شود سر ورق دفتر است چند زند همم قال بتمنای اصل رشته نومیدی ما درو محکم تر است ناله ز هر جا دمد بی خلش درد نیست ریشه رك ساز را تیز تر از نشتر است اهل دل آتش دماند بین که روی محیط آبلهای حباب از نفس کو هر است یار در آغوش است هرزه چرا سو متاق دیده مینا طلب جلوه نکه پر ور است نیست بساط جهان قابل دلبتسکی ریشه ما چون نفس در چمن دیکر است شبنم ماغافل خوش است ور نه باین دق حسن تا تو نظر کرده آینه خاکستر است غیر فنا ننگرد بنده غرور نفس رشته این شمع را عقده کشا صر صر است (بیدل) از آشوب دهر سر نكشيدی بجیب زورق طوفانيت بخیه از لنکر است شعله ما در کرم جوشی داغ آه سر دماست نغمه هم حسرت غبار نالهای دردماست خاك تمكين آشیان حیرت آنجلوه ایم اننکر دامان چندین دشت و حشت کرد ماست حال دل صد کل زجا نسیده ما روشن است صد سحر بوی جکر در دهن آه سرد ماست بسکه در دل مهره شوق سودا چیده ایم از کوا كب چرخ هم داغ بساط نردماست عضو عضو ما جراحت زار حسرتهای اوست هر دلی کز یاد الفت خون شود همدردماست آفتابی در سواد پاس غربت کو مباش خاك بر سر ریختن صبح دل شب کردماست مشت خاشاکی ز دشت نا کسی کل کرده ایم حسرت برقی آ بیار طبع هم پروردماست دام هستی نیست زنجیری که نتوان پاره کرد اینقدر افسردگی از همت نامرد ماست سایه مژ كان همان رویدها را پرده است آنچه نتوان ریختن جزم سر ما کر د ماست با غبار و همی از هستی قناعت کرده ایم خاك باد آتور دشت کنج باد آورد ماست تا کيا خواهی عیار دفتر مجنون گرفت نه سپهر بی سر و با نسخه يك فرد ماست پرتو شمع است (بیدل) خلعت زرین شب ز بسود ا فرش آ کردم ز دور نك زرد ماست شوخ پیمائیکه رنك عیش همکا ما در یخت خوااست شمعی بفر وزد آنهم در خانه ریخت فیض معنی در خو رتعلیم هر مغز چست قطه را چون نامه نتوان در دل پیمانه ریخت شد نفس از کار اما عقده دل وانشد این کلید از پیچ و تاب قفل ما دندانه ریخت آغوش آن زلفیکه در خاک خرابات فنا رنك آسایش چو اشك از لغزش مستانه ریخت اولین جوش بهار عشق میباشد هوس بی حس و خاشاك نتوان رنگ آتشفشانه ریخت شب خیال پرتو حسن تو زد بر انجمن شمع چندان آب شد کز دیده پروانه ریخت و حشتی کردیم چشم از طلسم اعتبار پر فشانی کرد ما بیرون این ویرانه ریخت کریه بلبل پی تسخیر کل بیهوده است بهر صید طایران رنك نتوان دانه ریخت باده دردیکه ناموس دو عالم نشئه بود شوخ چشمیهای اشك از بازی طفلانه ریخت سر بحسر اداده نیرنگ سودای تو ام میتوان از مشت خاکم عالم دیوانه ریخت کرد تا ز ازدامن كیسوی یار افشانده ام از کداز من توان آبی بدست شانه ریخت از دلم برداشت ( بیدل ) ناله مهر خامشی اضطراب ریشه آب خلوت این دانه ریخت
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمة شوخی انداز جرأتها ضعیفان را بلاست اینقدر کبر نێکنی مجنون احسان نییم وصل میخواهی وداع شوخی نظاره کن اعتبار ما زرنگ چهره ما روشن است و هم هستی را رواج از ساده کیهای دلست در ضعیفی گر همه عجز است نتوان پیش برد جنبش خویش از برای اشك سیلاب فناست برسرما خاك اگر دستی کشد بال هماست جلوه اینجا محو آغوش نگاه نارساست سرخ رو بودن بزم نگلستان کارخداست عکس را آینه عشر تخانة نشو و نماست چون مژه دست دعای ناتوانان برقفـاست آخر از نیرو تو شور قمری شد بلند عرض حد بیدلان را گفتگو در کار نیست بی ادب نتوان بروی نازنینان تاختن از ورق گردانی وضع جهان غافل مباش بهره از ساز درد بینوائی برده ام (بیدل) امشب پست دست آهم از افغان تهی جلوه باليد ان طاوساران را عصاست گردش چشم تحیر هم ادای مدعاست پای خط عنبرینش سر بدامان حیاست صبح وشام این کلستان انقلاب رنگهاست چون صدای نی شکست استخوانم خونشواست روز کاری شد که این بار از ضعیفی بیصداست شوخی که جهان کرد جنون نظر اوست دیوانه و عاقل همه محو است در آنجا ای گل چمن حسرت محرمای خود باش تمثال بغیر از اثر شخص چه دارد از ظاهر و مظهر مفروشید تخیل از آینه تا كنج لغافل سفر اوست از هرچه خبر یافته بیخبر اوست این جامه رنگی که تو داری هنر اوست خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست خورشید قسم آنچه ندارد سحر اوست تمکین چقدر منفعل طرز خرام است هر چند که عنقا زخيال تو برون است دل شیفته درد حرم شد چه توان کرد دارند حریفان خرابات حضورش زین پیش غبار من موهوم مكيريد نه فطرتم امکان محريق يك كهراوست هر رنگ که داری بنظر نقش پراوست بشکست درین شیشه که اینها اثر اوست جامی هی رنگی که پری شیشه کراوست دمتی که بخود حلقه کشم در کمر اوست (بیدل) مکذر از زانوی قناعت ؟ این حلقه پریزاده بالی بدر اوست شورانشای عشق از حسرت دل بوده است در گرفتاری رساند نشئه پرواز من شبنم طینت جاده سر منزل آسایشم کرد آخر واصل بزم نوال خود زمنم دفتر امکان ز بیکاری ندارد صفحه چون نفس آئینه دل هم ثبات ما نداد نیست نیرنگی که نقش اعتبار خاك نيست کوس ارباب کرم فریاد سایل بوده است عالم آزادی چو سروم پای در گل بوده است آشیان عيش زیر بال بسمل بوده است سایه را در خانه خورشید منزل بوده است پردة چشم غلط بین فرد باطل بوده است حیف نفس ما که در هر صفحه قابل بوده است پست گردیدن بصدهستی مقابل بوده است چشم غفلت پیشه را افسردگی امروز نیست موج تا در جنبش آید میرود از خود حباب غافل دارد زودرالاف بیاض چون حباب قالب افسرده مارا در غبار وهم سوخت گرقضا خواهم غم قطع امیدم میکشد بگودی کرد از حضور لیلی دل غافلم امتداد عمر ( بیدل ) سختی از طبع نربود مشت خاك ماچو ما بود کاهل بوده است کرد مال افشان زنکیم همین بل بوده است پردة چشمی لچندین جلوه حائل بوده است غوطه بحريكه ماترديم ساحل بوده است مرك هم چون زندگانی بشوه شکل بوده است ورنه هر اشکی که رفت از دیده محمل بوده است گردش سال اسيابي دانه دل بوده است شوق تا گرم عنان نیست فسردن برضاست چشم حاصل چه توان داشت که در مزرع عمر دست کل دامن پولی نتوانست گرفت کوهی نور فریب که شود رهبر من چاره اندیشیم از فیض الم محرومیست اندية انجمن پاس بضوحی نزند گر براحت نرد ساحل ما هم دریا ست چون شرر دانه فشانی همه بر روی هواست رفت کیرانی از ان بنجه که در بند حناست ناله خارقدمی دارد واشك آيله پاست فکر بی دردی اگر زد تپد در دلهاست سودن دست ندامت زدکان بزم صداست راختی در قفس وضع کدورت داریم زندگی نیست متامی که تسکین ار زد خیمه وا مانده مجريم اگر کار افتد ساحل کو که دهم عرض خود آرائیها همه جا کم شده کان آیینه زنگم هم اند (بیدل) از باده کشان وحشتی عشرت نرمد زنگ مژکان بهم آواردن آينيه ماست کار وان نفس ما همه جاهن زد در است نفس سوخته آنجا ذره زیر قباست هريكا كوهی من جلوه فروش دریاست من ز خود رفته ام وفرجه بناء عنقاست دلم عریاں طرب ريشه موج صهباست شوق بیدارد و در چشم کسان راه منست عجز رنگ طپید ناز بمانی دارد حرف نیرنگ می رسید که چون شمع خموش در عمر و عیش تفاوت نارقم که چوشمع موج گوهر سرموئی به بلندی نرسید هر کجا کرد نگاهیت کمینگاه منست کیدکستان سایا اقبال را گاه منست رفته ام از خود و واماندگی افواه منست خنده بمگريه همان آتش جانکاه منست شوخی چین خجل از دامن کوتاه منست داغ تأثیر و فایم که بآن افسردن حيرتم آيله با کرد که چون موج گهر بوی هستی کايف اندود غبارم دارد محو نسيانكدة عالم گم گشتکیم (بیدل) آن به که دود ریشه من در دل خاك جگر بی اثری سوخته آه منست هر طرف کام نهم دل بسر راه منست صافی آینه ام از نفس اکراه منست هر که از خود تغافل زند آگاه منست ورنه چون نالا هزار آيله در راه منست شوق میکفت کنون شوخی اوهام کجاست وصل گویاست سخن سازی پیغام کجاست فکر غواست چرا غیكه درین محفل سوخت غفلت افسونی دود هوس خام کجاست مست ناز است طپش کلفت افشردن کو صید خویش است تصور قفس و دام کجاست شوكت شاهم از فیض جنون در قدم است كفر و دين در کره پیچ و خم يكد كراند خوی معشوق زآئينة عاشق دریاب وحشی صید کند ده مردی داریم اعتبار نیست درین عرصه تمایز کفان و هم برشرم ما کن که درین عبرتکاه حسن بی مشق تأمل نگذشت از دل ما چشم زخمی نرسد آبله هم جام جم است ظلمت و نور چو آئینه و جوهر بهم است طینت برهمن از آتش سنك صنم است رشته کوهن شایم نفس صبحدم است سر موئی اگر از خویش برآنی علم است آب گردیدن واز خود نگذشتن ستم است صفحه حیرت آئینه عجب خوش قلم است تاب الفت نتوان یافت برشته عمر صاحبسوز شیشتکان امت آشفتکیم كينه در طبع ملایم بکند نشونما چاك در حبيب حيايم زنم مژکان حياك شايد دل از اسباب هوس پردازد دیده در خواب عدم هم مژه برهم نزند نفس صبح تپیدیم بساحل نرسید صبح وحشت زده با دوش نفس دردرم است وضع مارا سر زلف پریشان قسم است فارغ از جوش غبار است زمینی ندم است رك اين برك کلم جادة راه عدم است ورنه درملك نفس صافی آینه کم است کر بداند که تماشا چه قدر مغتنم است رشته عمر ز اشکیم بکره شبنم است میچکد سجده زیبای نمودم ( بیدل ) شاهد حال من آئينة طلق قدم است شیوه خصم ترحم که تیغ هدم اوست ترا غفلت صلا حت مزد سلمانی چه ممکن است ززلفت برون طپیدن دل بهار خط باین رنك و بو چه امکالست هوای الفت چکاله مشربی داریم کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست از ان شکين شوم که غنچه خانم اوست که حسن هم ز اسیران حلقه خم اوست نفس در آئینه ما هوای عالم اوست قمرار ما طلب او نشاط ما غم اوست شکار ناز خیا لیست ناتوان دل من ببرق تیغ تو نازم که در بساط خیال زشکی دم اندیشه می طپد در خون شهید تیغ که زین وادی خراب گذشت بهشت خرمی ماست مجتمع امگان که ژنگ دهم بقسترك بسنه ره اوست هزار صبح تجالی مقابل دم اوست چکوله مختر هم در فضای دریم اوست که شاره صبح هجوم غبارما ثم اوست ولی چه سود که شخص هیون آدم اوست بچشم کم مکلی ( بیدل ) ستم زده را که آبروی محبت بديدة نم اوست
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه (حرف التاء) شیخ تا محرم پرواز شکست صد وضو تازه کرد و باز شکست طوق افکند برزمین مسواك وجد دندان این گراز شکست شیشه درس تأمل من و تست رنگ تحقیق از امتیاز شکست عیش سر بسته داشت خاموشی لب کشودن طلسم راز شکست بر زمین تاخت حادثات فلك باجیب آمد از فراز شکست ادب آموز بود وضع سپهر گردن مینا خم نیاز شکست دل خراب آماده درد است شیشه را حسرت گداز شکست نا امیدی کلید مطلب‌هاست ای بسا در که کرد باز شکست دستگاه آنقدر نمیباید چید آستینی که شد دراز شکست مطرب این ندامت انجمنیم نغمه ماست عجز و ساز شکست (بیدل) از پیکر خمیده ما تا نوا کی کشد نیاز شکست شیشه کرد سنگ می‌آمد نوای چنك داشت خام گر از دست می‌افتاد پیش آهنگ داشت هوش نیما در قفس سازی نمی‌پرداخت ساز بیخودی هم صد ترنم در شکست رنك داشت صاحب خلق حسن کلها بدامن داشتست چرب و نرمی در طبایع آب و روغن داشتست بادل جمع آشنا شو از پریشانی برا در بهار نادمیدن دانه خرمن داشتست وصل خواهی زینهار از فکر راحت قطع کن وادی عشاق منزل نام رهزن داشتست بی نشانی همتان از هر چه گوئی برتر اند منظر این شاهبازان بام نشیمن داشتست آفت جانکاه دارد برك و ساز اعتبار شمع از پهلوی چرب خویش دشمن داشتست زیر گردون سود و سودای همها گردش است این دکان سنك ترازو در فلاخن داشتست داغم از تزویرم ساز خیال آهنگ عشق هم خودش میفهمد آن حرفی که با من داشتست کاروان عمر را يك نقش پا دنباله نیست شوخی رفتار ما بی‌دشته سوزن داشتست چیست مغروری ز فکر خویش غافل زیستن از گریبان آنکه سر بر داشت گردن داشتست جانکنی در عجز و طاقت تا کجا آمادهیست از تکین نا قوامان فرهاد کندن داشتست بهمت عیش و الم بیدل مبندید از ثبات هر چه دارد خانه آینه رفتن داشتست آتش افتاده است (بیدل) در قفای کاروان کشتن ما آنچه دارد باب ناخن داشتست (O) صاف طبعانرا غمی از خار خار کینه نیست زحمت حق نان بچشم گوهر و آینه نیست در زراعتگاه امکان سنگریم آفتست خلق را چون دانه گندم دلی در سینه نیست فیل صاحب منصب است و گاو خر دوشینه دار فطر انسانی ز روی منصب و روزینه نیست قسمت منعم ز دنیا بند و سواس است و بس قفل را جز عقدۀ دل حاصل از گنجینه نیست ابر دارد در نمد آئینۀ گلزار را پنبه دانم بغیر از خرقۀ پشمینه نیست مشکلمت آئینه از زنك صفا پر وا خلق گر همه سنك است دل فارغ ز مهر و کینه نیست جز خیالت دل نشین ما نگردد نقش غیر عکس چون حیرت مقیم خانۀ آینه نیست در محبت ره نورد جادۀ دردم و بس چون سحر جولان ما بیرون جان‌سینه نیست بی نبرد اندیشه بر بطلان احکام نفس سالها رفت از خود و تقویم ما پارینه نیست چند روزی شد بپستی ریشه پیدا کردنت میتوان کند از زمین کاین نخل دیرینه نیست پرده بی‌نوائی صبر تسکین است و بس دست بر دل زن که دیگر داق ما را پینه نیست سعد و نحس دهر (بیدل) گرد همت کوش ما همچو طفلان کار ما با شنبه و آدینه نیست (O) صبح از دل چاك که درین باغ سخن رفت کز جوش گل و لاله قیامت بچمن رفت آن مطلب نایاب که هرگز نتوان یافت دامان کفی بود که دوش از کف من رفت یا لخت سینه یاد شب عید ندارم یارب چه هما بر سر من سایه فکن رفت گلچینی فرصت چو سحر زد بدماغم تا دامن رنگم بشبیخون شکن رفت جز زرع عبرت در فکرم ننگذردند هر دشته که واشد ز گریبان بکفن رفت پیر است مخم حسرتها کنون بچه توان خورد نعمت همه آبست چو دندان و دهن رفت ای شمع سحر فرصت پرواز نداریم باید مژه افشاند کنون بال زدن رفت واماندگی از مقصد گمگشته سرا نیست لب ناخن قدم بود بگرده که سخن رفت هستی الم خفت منصور دی ما هاست یکنیست نفس کشته کش دارو رسن رفت صیقل گر آئینۀ تجدید قدیم است نتوان شوی غافل ازین ساز کهن رفت چون سوت خواب از من و ما هیچ ندیدم کامد بجه رنك آمد و رفتن بچه‌فن رفت (بیدل) پی هستی بعدم میرسد آخر عمریست تك و تازيست که خواهد بوطن رفت (O) صبح این بادیه آشوب طپشهای دلست شام گردی ز جنون تازی سودای دلست عجز اینجا همه کو شست برآواز سپند آسمان خانه زنبور زغوغای دلست نا طپش کاه فغان کاه جنون میطلبد برق نازيکه در آئینه اخفای دلست نیست حرفی که ازین نقطه بیاید بیرون شو و ساز دو جهان اسم مسمای دلست نه همین اشك بطوفان طپش میغلطد داغ هم زورق طوفانی دریای دلست شیشه بی خون جگر کی گذرد از سر جام چشم حیرت زده‌ام آینه بای دلست حسن بی پرده و من سر بگریبان خیال اینکه منع نگهم میکند ایماى دلست نوبهار عجب از وهم خزان باك داشتم غم امروز من اندیشه فردای دلست طرف و مظروف خیال آینه یکدگراند هر کجا از تو تهی نیست همان جای دلست نیست جز بی خبری راحله ريك روان رفتن از دست بدوق طلب پای دلست کس بتسخیر نفس صرفۀ تدبیر ندید بهوس دام مچین وحشی صحرای دلست (بیدل) احیای معانی بخموشی کردم نفس سوخته اعجاز مسیحای دلست (O) صبح هستی نیست نيرنك هوس بالیده‌است اینقدر طوفان که میبینی نفس بالیده‌است هیچ آهنگی رون تاز بساط چرخ نیست ناله‌های این جرس هر در جرس بالیده‌است پرتو عشق است تشریف غرور ماو من شعله پیش افتادهی ما خار و خس بالیده‌است از سیه کاریست اوهام عقوبتهای خلق تامیاهی کرده شب بیم عسس بالیده‌است چون نفس عاجز نوای درد نومیدی نیم نالۀ دارم که تا فریاد رس بالیده‌است دستگاهی داری ای منعم ز افسردن برا بر فشان مفت حسرتها قفس بالیده‌است نقش و هم و ظن تو هم چند انکه خواهی و انما علمی آئینه دارد دل ز بس بالیده‌است با کدامین ذره خواهی توام پرواز بود چونکو اینجا حسرت بسیار کس بالیده‌است پاس مطلب نیست (بیدل) مانع ابرام خلق آرزو در سایه بال مگس بالیده‌است صد هنر در پردۀ دل فرش اقبال صفاست پیشتر در خانه آئینه جوهر بوریاست سجده تعلیم است عجز نارسائیهای شوق چین کلافت برجبینم نقش محراب دعاست شمع بیدی عبرت از هنگامه آفاق گیر کز وبال شعله فرسودی فروغ بزمهاست دولت شاهی ندارد پیش ازین رنك ثبات گر هوا پرور دکان سایه بال هماست مرهم ایجاد است کرطبع از درشتی بگذرد سنك این کهسار چون گرد دملایم مومیاست از هجوم اشك در گرد ستم خوابیده‌ام جیب و دامانم زجوش این نمد دان کربلاست ناله‌ها در پردۀ ساز تکلم کرده‌ام مرد مك مهر خموشی بر زبان چشم ماست از حیا نبود اگر آئینه آب میشد قد چشم پوشیدن ز خوب و زشت تدبیر حیاست غافلان عاقبت را هر قدم مانند شمع خفته یکپا بر زمین و پای دیگر در هواست عاقبت نقش دو عالم يك خواهد کرد عشق شعله بهر خوردن خاشاك يكسر اشتهاست وهم خلق را بحرك اشيا میپرورد يك نهنك مرده اینجا بحر صد ماهی غذاست نغمه ما در نیستان عجز طوفان میکند موجیما رادر شکست خویش تحریر صداست قامت پیری ز حسرت شد کمینگاه اصل ورنه خم گردیدنت بر هر دو عالم پشت پاست شیوۀ خوبان عجب نازك ادا افتاده است شوخی آنجا ناعرق آلود میگردد حیاست شامها چون صبح (بیدل) یکجهان خمیازه‌اند بادل چاك که امشب طره او آشناست
سفینۀ ١٠٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء صفای آب بیاد غبار راه کسی است بهار ناز زجیب نیاز می بالد این نشاط که جوشید موج در آبم حباب دیدۀ قربان نگاه کسی است شکست موج همان سایۀ کلاه کسی است زفیض مقد م جان طرب پناه کسی است کنون سعیدی چشم تر مقیم شبم زهر محیط ترحم که موج گفتارش بروی آب نوشته است ناك زلف او کز انتظار کف بحر دستگاه کسی است نمی نماید عطا کامه عذر خواه کسی است درین قلمرو اکرنامۀ سیاه کسی است بنور طلعت او چشم ( بیدلان ) روشن کز ا تو هم مهر کسی و ماه کسی است صفای حال ما مغشوش رنگیست پیر جانبال عجز ما گشودند جهان کرد سوید ای که دارد چوشمع از فکر هستی می گدازم جهان جنس بدو نیکی ندارد مدیرا نام هستی سخت ننگیست پر پرواز خفاش پای لنگیست زداغ لاله این صحرا پلنگیست عسل را گردن جوم نهنگیست توئی سرمایه هر جا صلح و جنگیست بکویۀ سخت جانها میر صید ترا جای که دارد ساز زنجیر سراپا نالم و از عجز طاقت نگشتن ساقی بزم است هشدار پریشانی طرف کز دیدنت چند شرار ما قفس فرسود سنگیست بدشت شهرت مجنون خدنگیست چو کل پرو ازم از رنگی بر نگیست می و مینا و جام اینجا تر ننگیست خیال اندیشی آئینه زنگیست نوا پرورده عجزم ( بیدل ) درین دریا خم من موج چنگیست صفحۀ دل بی خط زحم تو فرد باطل است نیست از دست تو بیرون اختیار صید ما بر سبكروان گرا نارا بود سبقت محال آب میگردد ز شبنم صبح نادم میزند هیچکس اندرده زندان جمعیت مباد زوطن هم صاف طینت را از حسرت چاره نیست آبرو آئینه ما را ز جوهر حاصل است بیخو د رنگین چو کل تا غنچه صیادی دل است هر قدم زین کاروان بانگ جرس در منزل است سینه جا کا را نفس برلب رساندن مشکلست قطرۀ کوهر نمی گردد بدریا واصل است گوهر این بحر را گرد یتیمی ساحل است گرچه حرف حق است آدم که نه مشق باطل است در ره تسلیم چری خانمان افتاده ایم پنبۀ داغ مرا با حرف راحت کار نیست صدف گفتارها نك درخلا يكشاد پونیتر هر طرف مژگان کشائی حسرت دل میدهد اعتبار حسن و عشق از شوق کامل بردماند هر بچه بیرون آمد از لب خارج آهنگ دلست برسر ما سایۀ کوهست دست قاتل است گر بیاض من خطی پیدا کند دود دل است سرو این گلشن بجرم راستی پا در گلست هر دو عالم کرده ام افشای يك بسمل است مرد را زکف دل دور چشم مجنون محمل است نزم خوبانرا نباشد چاره از وضع نیاز هر کجا چشمت ( بیدل ) سوی پستی مایل است صنعت نیرنك دل در فطرت کس فاش نیست کفرو دین شك ويقين سازيست بی آهنگ ربط هر بچه خواهی در غبار پستی آماده گیر بی تکلف زی نی و تاب امید و پاس چند موج در یای تعین گرهمین جوش منپست بگذر از افسانه تحقیق فهم ابست وبس آینه تصویر ها می بندد و نقاش نیست هوش اگر داری طپشهای تحیر بر خاش نیست ای تنک سرمایه چون هستی عدم قلاش نیست عالم شوق است اینجا جای بواند کاش نیست آنچه خلق آب پندارد کمان جز شاش نیست ناتو آگاهی رموز هیچ چیزت فاش نیست جوش اشیا اشتباه ذات بی همتاش نیست عدل کو خون شو بدور اندیشی ردو قبولی چون حباب این جیدن و و اچیدن افسون هو است شوخ چشمی بر نمیبدارد ادیکاه جلال ریش کاوی چیست آمیه مراد از مردمان تو بهار آینه در دست از هجوم رنگ و بوست کثرت صورت غبار وحدت نقاش نیست در حضور آباد استغنا برو پتاش نیست خیمۀ اوهام را غیر از نفس فراش نیست درروان آفتاب امروز جز خفاش نیست زین مز ارات آشکا چیزی یافت جز نیاش نیست ( بیدل ) این الفاظ غیر از صورت معناش نیست صورت راحت نفور از مردمان عالمست هردو عالم در غبار و هم طوفان میکند کر حیا گیرم هوس آئینه دار آروست پادشاهی در طلسم سبر چشمی بسته اند در بنای حیرت از حسن تو می بینم خلل شعله هر جا میشود سر کرم تعمیر غرور جلوه نماید بهشت آنجا که جنس آدم است از گهر تاموج هر جا واشکافی بی نم است چون هوا از هرزه گردی منفعل شد شبنم است کاسۀ چشم گدا گر پرشود جام جم است خانه آئینه هم بیپا پدیوار غم است داغ می خندد که همواری بنای محکم است در نظر آهنگ حسرت در نفس شور طلب سایه خود در نمی وحشت نداده مجنون ترا گرچه پیرم فارغ از انداز شوخی نیستم بالفروغ جلوه ات نظار کی را تاب کو نا نفس باقیت ظالم نیست بی فکر فساد نامدار یها گرفتاریست در دام بلا ساز بزم زند کانی راهین زیر و بم است چشم آهو ر اسواد خویش سر مشق رم است قامت خم گشته ام همچشم ابروی خم است رنك كل چون آتش افروز دسیندش شبنم است گوشه گیر فتنه میباشد کمان را تا دم است ( بیدل ) انگشت شهاد را طوق گردن خاتم است طاس این نرد اختیاری نیست همه مجبور حکم تقدیرم اتفاقی ببستند و بستی اینکه باید لان نمیجوشی هر چه آورد اختیاری نیست کرد و نا کرد اختیاری نیست چون زرد سرد اختیاری نیست ایدلت سرد اختیاری نیست برهوا بسته اند محمل ما از بهار و خزان عالم رنك معنی آوردش آمدی دارد کرو سالست و کر فراق خوشیم کوشش کرد اختیاری نیست سرخ کاررد اختیاری نیست غزل و فرد اختیاری نیست چه توان کرد اختیاری نیست ( بیدل ) از شیوتم مگوی و مپرس ناله درد اختیاری نیست طبعیکه امیدش اثر آماده جم است در دهر نه پنهانم و نویسمل یأسم بی سعی تأمل نتوان یافت صدایم از ناله ما غیر شمایت نتوان یافت آه از دل ما رخت تماشای هوس برد مارا نفس سرد سحر خیز جنون کرد گر خود همه فردوس بودتک جهیم است کرباز شکافی دل هر ذره دویم است هشدار که تار نفسم نبض سقیم است سایل تپش صرف دعاهای کریم است روشن گری سحر تحريك نسیم است جزیاس چه زاید شب عشاق عقیم است برطینت آزاد شکستی نتوان بست صدزخم دل ایجاد کن از کاوش حسرت آنجا که بود لعل تو جان بخش تکلم سیلاب بدریا چقسدر سجده فروشند تا بیخوت مات نسازند زون ناز ( بیدل ) بتشا رات فنا راه نبردی چون شیشه زآفات سلیمیم است چون سگه کرت چشم هوس روز و سیم است کوهی کره کیسۀ امید لثیم است ما راه گناهیم و عطای تو قدیم است زین خانۀ شطرنج که همسایه نقیم است عمریست که کشتیم نظیر تو عدیم است طپیدن دل عشاق محو کسوت آهست بحسن قامت رعنا مباد غره والی صفای دل نتوان خواست از صحبت دنیا قبول خاطر نيك و بد است وضع ملایم مپرس از طلب کارسای سوخته جانان زسیر کلشن دل بامکشی که داغ تمنا مجال شورش در یا زبان موج کواهست هزار سدره درین باغ پایمال گیا هست که در شهر دنيز دست زرقها. سيا هست که آب را دل تیغ و چشم آینه را هست چوشمع منزل ما داغ و جاده شعله آ هست در انتظار نچیدن امید چشم را هست ز برق حادثه آرام نیست معتبر ان را راهل عجز حصار است پیچ و تاب حوادث بغیر ترك نما شیا مخواه نشئه راحت بدرد عشق قناعت کن از تحمل ومکان بدل نهفته تساند خیال شوکت حسنی بهر طرف چه خیال است سر کشیدن (بیدل) درین قلمرو شطرنج کشت برسر شا هست چوکر دباد که تخت روان هریر کا هست هوم خواب نجمت شکست رنك نكا هست دلیکسته درین انجمن شکست کلا هست که در شکستن رنك مفتن غبار سپا هست پرشکسته همان آشیان عجز پنا هست
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحيفه ١٠٥ طوق چون فاخته شیرازه مشت پرماست حلقه دود کند كف خاكستر ماست همچو غافل آيۀ صورت افسانه کنيم گرنه تلقین قدم راهروان جوهر ماست بسکه چون تیر گذشت از رم ما عيش شباب محو خميازه چو آغوش کمان پیکر ماست شوق تا درك زره انجمن ديداريم هر کجا آیینه خون شده چشم ترماست عجز آيينة و اماندگی ما نشود طیار شوخی رنگیم شکستن پر ماست مست شوقیم درین دشت زسر گردانی کره باديم و همین گردش سر ساغر ماست کوهی نیست پریشانی مارا چون زلف سايۀ طالع آشفته ز مو بر سر ماست آسمان گرم طواف دل ما میگردد مرکز دور محيط آب رخ گوهر ماست در دلیران جنون تا ز بساط يأسيم قطع اميد دو عالم برش خنجر ماست راحت شمع باما از گداز است انجا هر قدر بيكر ما آب شود بستر ماست مابيك صفحه زصد نسخه فراغت داریم دل آشفته ماکر جمع شود دفتر ماست بسکه داریم درین باغ کدورت (بیدل) لاله سان آینه زنگار نشین در بر ماست یخاتق مقدور هیچباش نیست خم کشیدن صنعت نقاش نیست حسن مجنون که مارا داغ کرد کردهات فاش کردن فاش نیست کز شوی آگه زآداب حضور محرم خورشید جز خفاش نیست بی نیازی از تصنع فارغ است بزم دل گسترده فراش نیست کرد اوهام اندکی باید فشاند هستی آخر عرصه پرخاش نیست شخصیت فرش است استغنای فقر مفلسی در هیچ جا قلاش نیست با تكلف مركب هم ذات کشی است از کفن گر بگذری نباشی نیست نه فلك از شور چیزی پر است این مکان جز گنبد خشخاش نیست چشم راحت چون نفس از دل مدار خانه آینه ات شب باش نیست استقامت رفته گیر از ساز شمع سر کنی با هر که باشد پاش نیست ای هوس میهمان خوان زندگی غصه باید خوردن اینجا آش نیست در تغافل خانه ابروی اوست (بیدل) آن طاقی که نقش فاش نیست عاقبت چون شعله خاكستر بفرق ما نشست درد صهبا پشه کشت و برسر مينا نشست میتوانم کرد ضیق بسکه بر اعضا نشست ناله ام در کوچه اش چون کره صد جا نشست کس نمیفهمد زبان سوختن تقریر شمع در میدان انجمن میبایدیم تنها نشست میتوان در خاكزار بی بقا اوج اعتبار آبله شد صاحب افسر بسکه زیر پا نشست هر گز از سررشته وضع حيا یابند بدست میتواند چون نگه در دیدۀ بینا نشست شعلۀ شوقت نشد پنهان بفانوس خيال همچو رنگم این می برون از خلوت مينا نشست سعی پرواز فنا را اعتبار دیگر است رفت کرد ما بجائی کز فلك بالا نشست تیره بختی را چه سود از صحبت روشن دلان صاف نبود رنگ با آئینه کز یکجا نشست نيك وضع هر بساطی ای مجنون برنداشت گردما شد آب تا در دامن صحرا نشست شعله ما را درین بزم آرمیدن مفت نیست صد طپیدن سوخت تا یکداغ مخفی پا نشست آبرو ذاتیست (بیدل) ورنه مانند گهر مهرۀ گل هم تواند در دل دریا نشست عالم ایجاد عشرت خانه جزو کل است در بهار رنگ هر جا چشم وا کرده گل است کز تامل زین چمن رخسار خویان وا کند در نمکدان لب هر غنچه شور بلبل است میتوان در تخم دیدن شاخ و برگ نخل را جزو چون کامل شود آینه حسن کل است دست رنج هرکس از پهلوی کو ششهای اوست ریشه تا ازارد دیدن چون عرق آرد دل است طبع ما تنها اسیر دستگاه عیش نیست تانگیرد دل بخم بی ناخنی هم چنگل است در پناه شعله راحت پروریم از فیض عشق داغ سودا برسر ما سایه برگ کل است شوره زاریم ای خجلت کش افلاس نیست تا شکستن شیشه ما آشیان قلقل است پیر کشتی با هجوم كبريه باید ساختن سیل این صحرا همه در حلقه چشم پل است بسکه کوی شوخی از هم برده است اجزای حسن ابرو از دنباله داری پیش پیش کاکل است فیض این گلشن چه امکانست (بیدل) کم شود سايۀ گل چون پریشان شد بهار سنبل است عالم طلسم وحشت چشم سياه اوست نازیکه می دمد از خود نگاه اوست ماییم و پایمال خلوت سرای چشم بیرون رو ای نگاه که این خوابگاه اوست شبنم یتیم چشم زدن جوهر هواست آزاده بیدل که همان اشك آه اوست بیتاب عشق اگر همه رنك روان شود کمر بجستن آبلۀ پا براه اوست از آه و ناله دل بغلط بی نمیرود زین دشت هر چه گرد برارد سپاه اوست حیرت نگاه شو کز نومیدی خودم کایین هفت عرصه يك کف دست نگاه اوست در وادی که حسرت ما آب می خورد موج نگاه تشنه هجوم كياه اوست با محرمان عجز حوادث چه میکند سرهای جیب الفت ما در پناه اوست ته جرعه شراب غروریست عجز ما رنك شکسته سايۀ طرف كلاه اوست دلدار تا نو رفته از خود رسیده است (بیدل گذشتی که همین شاهراه اوست عالم زما بی زبانيهاى من پوشیده است شمع خاموش انجمن باد رقمی دزدیده است بسکه از شرم تماشایت بخود پیچیده است عکس در آینه پنهان چون نگه در دیده است از سینه من زبان شکوه نتوان یافتن اینقدر هم سوختن بر عجز من بالیده است حلقه زنجیر تصویرم مپرس از شیونم ناله دارم که جز گوشم کسی نشنیده است ناله را نشوم نمای ریشه رسوا میکند کاروان در کام بانك زار دل پوشیده است تا کجا انجامد آخر ماجرای داغ دل بر کتاب عاصم ژم اخگری چیده است زندگی تعمیرش از سیل خرابى كرده اند اینکه میگوئی نفس کز دژهم پاشیده است ناتوانی بس بود بال و پر آواریم موج صدرنك از شکست خویش دامن چیده است کار سیلی نیست در هستی تماشای عدم بر خمیر تاز دارد هر که مارا دیده است دین ودنیا چیست تا از الفتش نتوان گذشت پیش همت این دو منزل يك دره تو آیده است کام یابی از امتیاز زنده کامی میکشیم بر رخ آيينة ما هم نفس پیچیده است عمر ما ( بیدل ) بطوف کعبة دلها گذشت گرد چندین نقطه يك پرکار ما گردیده است عجز بيقش بالخلقهای امکان آشناست اشك ما تا چشم بکشودن بمژگان آشناست امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس سرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست کردما ننشست جز در دامن زلف بتان هر کجا بی پریشان با پریشان آشناست هیچکس کام امید از اهل دنيا برنداشت طالع ماهم بوضع این عزیزان آشناست در عبرت هیچ نتوان خواند از اوضاع دهر یارب این طومار حیرت با چه عنوان آشناست در چنین بز میکه سازش پردة بیگانگیست مفت الفتها اگر مزکان بمژگان آشناست اشکم از مژگان چکید و رنك اظهاری نه بست این گهر در خاك هم بالمس عمان آشناست سوختن خاشاك را همرنگ آتش میکند هر قدر بیگانه ایم از خویش جانان آشناست هر کجا بی خانمانی هست صید زلف اوست این کمند کار با شام غریبان آشناست گرد خط در دور حسنش از فلک گیرش طالع موربکه بادست سلیمان آشناست در رهش پای طلب بسکانه دامان صبح در سخن دست ندامت با گریبان آشناست بی ندامت نیست اسباب نشاط این چمن گل هم از شبنم کف دستی بدندان آشناست شمع کو در دیدم او دکان رعنائی مچین کاین دل پر داغ با چندین چراغان آشناست ( بیدل ) از چشم تجیر مشربم غافل مباش هر کجا حسنیست با آئینه داران آشناست عجز ما چندین غبار از هر کمین برداشته است آسمانرا هم که می بینی زمین برداشته است حق سعی ریشه بسیار است بر نخل بلند پای در کل برك شا را انجیر برداشته است کوشش بیهوده خلقی را بکالفت غوطه داد موج در خورد تلاش از بحر چین برداشته است نا نفس زد تخم خواب ریشها گردید تلخ دل جهانی را بفریاد حزین برداشته است برحلاوت دوستان یکچشم عبرت وا نکرد اینهمه زنجیرک موراز انگبین برداشته است پیش ازین نایب کز آبهای دل مقدور نیست ناله دارد کوه تانالم نگین برداشته است
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحیفه ( ۱۰۶ ) بیکرانی نیست تکلیف ندارد سرنوشت پشت ابرو هم خماندار جبین برداشته است سایه بودیم این زمان خورشید کردویم و بس پستی مارا چه مقدار اززمین برداشته است سعی ما چونشمع رفت آخر بتاراج عرق (بیدل)از افلاس ما و از جنون پوشیده نیست مخمل باغ ناتوانیها همین برداشته است دست کوته تا گریبان آستین برداشته است عرق فشانی شبم درین حدیقه گواه است عیار دشت عدم را کدام فعل و چه طاعت ز حال مردم چشمم توان معاینه کردن طریق عالم عجزی سپرده ایم که آنجا کنان نه ایم ولیکن زبار منت عشرت چوصبح در قفس زحم آرزوی تو دارم که هر طرف نگرددیده انفعال نگاه است زما اگر همه آهنگ سجده است گناه است که در محیط غمت خانه حباب سیاه است سر غرور چوطفلی قدم گل مزراه است بر آبگینه ما سنگ به زپر تو ماه است تبسمی که غبار هزار قافله آه است حباب سایه و خورشید هیچ راست نیاید بهر کجا اثر جلوه ات نقاب کشاید سراغ عافیتی نیست در قلمرو امکان ز فقر شیفته جاه غیر مرن چه فهمد توان ز گردش رنگم بدرد عشق رسیدن بمحفل که دهم شرمە ات صلای خوشی متاع منتظران رنگ و حسن آینه خواه است حقیقت دو جهان ماجرای برق و گیاه است برای شعله مادر گداز خویش پناه است که شمع را سر و برك نفس ببند کلاه است دلی گداخته آبی بزیر این پرکاه است خروش سازقیامت صدای تارنگاه است بجانان نکشد آرزوی الفت ( بیدل ) مثال وحشی مارا خیال آینه جاه است عزت و خواری دهر آنهمه دور از هم نیست عکس هم دست زآیینه بهم میساید بکه خشک است دماغ هوس آباد جهان ساز اسراری وضبط نفست سست نو است عالم حسرت ما آیینه هموار نیست بی تمیز است غرض ورنه بکیش همت افسری نیست که با کفش قدم توام نیست تاز هستی اثری هست ندامت کم نیست صبح این گلشن اگر آب شود شبنم نیست اندکی تاب ده این رشته اکر محکم نیست ساز این پرده نما شاگره زیو بم نیست نیست زخمی که بنشتره مرهم نیست روز و شب ناموران در قفس سیم و زر اند غنچه و گل همه با چاک جگر ساخته اند ای سیه کار هوس چشم از گریه مپوش سهل مشمر سخن سرد بروشن گهران محو کار از ترا جرأت پرواز کجاست وضع حاصل ما یار دل اندوختن است هیچ زندان به نگین سخت تر از خانم نیست خون شواندل که جهان جای دل خرم نیست که بجز اشك چراغان شب ماتم نیست که نفس در رخ آیینه زسیلی کم نیست بال مار بخت مجانی که طپیدن هم نیست شاخ و برگی که سر از پید کشد بیخم نیست حسن تاب عرق شرم ندارد ( بیدل ) ور نه آینە ما نامحرم نیست عشرت فروز انجمن هستم حیاست کز مشتری که سرمه عبرت کشد بچشم میجوشم از طبیعت آفات روز گار کم کرد کان چشمه آب حیات را جنی شود خوشی بيك موى سیره رنك مابرد سر ز افسر دولت نمیکشیم چون شبنمم کم عرق آیینه قفاست یعنی شکست قیمتم اجزای توتیاست همچانکشک موج زند حسرتم صداست در دشت عجز تیغ تو انگشت رهنماست ياسد هزار موی خروش سرت چراست تخت سیاه ما چه کم از سایه هماست باشد که نکهتی بشنام از رسد آن کوه شکسته دلم کاندرین محیط از بس گذشته ام ز فریب جهان رنگ ناچشم باز کرده از خود گذشته محو جمال نيك فضولى نمیکند عمریست در طلسم كدورت نشسته ایم عمریست نقد دست نیازم گل دعاست گرداب بهر دانه من سنگ آسیاست آیینه کر به پیش کشم عکس وقتفاست زین بحر تا کنار همین يك بقل شناست نظاره در قلمرو آیینه تار ساست ( بیدل ) غبار خاطر ما آشیان ماست عشرت موهوم هستی کلفت دنیا بس است آفت دیگر نمیخواهد طلسم اعتبار میشود زرین بساط شب ز نور روی شمع آگهی مستغنی است از فکر سودای شهود بخش آهی دلیل وحشت دل میشود ریشه این کلزار خون گردیدن دلها بس است چون شرر برق نگاهی خرمن ما را بس است رونق بخت سیه پرواز رنك ما بس است دیده بینا اگر نبود دل دانا بس است گردبادی چین طراز دامن صحرا بس است نشة خوابيك ما داریم هی جا میرسد انقلاب دهر دردی کوشه میباید گرفت حسن بی پرواست اینجا قصدی در کار نیست مظربی در بزم مستان کر نباشد کو مباش سلطنت و هم است (بیدل) خاكسار عجز باش فرش مخمل کو نباشد بستر خارا بس است عبرت احوال کوهی شورش دریا بس است کامه احوال مجنون طره لیلی بس است تی نواز مجلس می کردن مینا بس است افسر ماچون ره خوابیده نقش پا بس است عشق از ملایمن آبروز که وحشت میپخت دم فرصت سبب قطع امید است اینجا اشک بیتابم و از شوق سجودت دارم جیب هستی قفس چاک و فال است اینجا رفت کردی ز خود و آینه حیرت میپخت تار سازم نزدیهای این نغمه گسیخت آنقدر صبر که با خاك توام آمیخت عافیت کسوت آن پنبه که در شعله کریخت رفته ام از دو جهان را ز وحشت دل چشم عبرت زپریشانی حالم روشن هر قدم در طلب وصل دوچار خویشم زین بیابان سر خاری نشد از من رنگین یارب این کرد بدامان که خواهد آویخت هیچکس سرمه بکیفیت این کرد بیخت شوق او آینه ها بر راهم آویخت پای خوابیده من آب رخ آبله ریخت یکقلم عرصه تسلیم فنایم چو صبح (بیدل) از ما بنفس نیز توان گردانگیخت عمر گذشته پره زه ام اشک بست و رفت از نقد و جنس حاصل این کار گاه و هم پوشیده نیست رسم خرابات ما و من بند نقابکش نشی آخر كمیبخت عمر گش محرم پیام دم واپسین نشد پرواز صبح بیضه شینم شکست و رفت دیدیم باد بود که آمد بدست و رفت هر كس يك دو جام نفس گشت مست و رفت با خویش برد ماهی پر زور شصت و رفت کر دل چه مژده داد بدلیست و پست و رفت از خود نمی شویدو ز اوهام بکیدرد رفت آن قیامتست که با غور کن مباد در سینه داشتم دلی عافیت تماث چشم کشوده وحشت دل را بهانه بود شمعی تران موعظت بزم گرم داشت خلق درین محیط بکشتی نشست و رفت همچند حق پرست شد آتش پرست و رفت آه این سپند سوخته با ناله جست و رفت شاهین بی طعانه رهاشد زدست و رفت گفتم چسان روم زدر دل نشست و رفت ( بیدل ) غبار قافله اعتبار ما روزی دگر نداشت همین چشم بست و رفت عمر ها شد عجز طاقت سوی جیم رهبر است ابکه بر نقش قدمش دل بسته هشیار باش کر کند حسنش بساط حیرت آینه گرم نا آشنای میم گل کرد از خود رفته ام سعی ما بیدلانش کاهی پهوا می برد دست بر دل نه ز نیرنگ سراغ ما مپرس در ره تسلیم دل باینکه من دارم سر است سایه این سرو آشوب قیامت در بر است هر قدر نظاره ها در دیده پیجد جوهر است چون سحر در شوخی خمیازه ام بال و پر است هر خطی که کر خامه مجنون دمد بی مسطر است کار وان ناله ایم و آتش ما دیکر است تا فروغ شعله خورشید حسی دیده ام ذوق تسلیمی نجیب امتحانت کل نریخت سرمه آمیختم دل را در سیه روزی نشاند آبله در راه شوقم سکه دارد جوش اشک همسخن گر برده تسلیم خارج کل کند (بیدل) از برو از خجلت دار ما عاجز مقیمت صبح اکر نالد بجشم من كف ناكستر است ور نه همچون شمع دامن تا گریبان سبر است سینه ما را غبار از موج خط ساغر است نقش پایم هم بکا کل میکند چشم تراست نا ملایم نز آهنگ دلی بی چنبر است ذره موهوم و کل کبر دنم بال و پر است
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه * حرف التاء حسرتت بچشم ترم اشک اثر نیست ای دل تو بجائی که غبارت بنظر نیست محرم غفلت نظر ما چه علاج است خلقیست درین خانه برون در و در نیست وهم آیینه خلق بزنگار گرفته است گرچشم کشائی مژه ات نیش نظر نیست طاقت همه را درد شمشیر فتاده است تا سینه درین معرکه با قیست سپر نیست با لعل بتان سیل مستان دعوی یاقوت آبیست دم لاف مخارا که جگر نیست تشویش تردد مکنی از فکر عیاش دست تو گر اینجا نشود حلقه کمر نیست بیدردی ما تر زفغان سخت غریب است در خانه دو بوم مگس را مژه پر نیست امید فنا نیز درین بزم فضو لیست ایشمع درینجا همه شاباست سحر نیست چون شیفتة ساعت افسونخانه گردون زیر قدم آنست بپای که بسر نیست معیار رو مندی این باغ گرفتیم سرها بسر دار رسیده است ثمر نیست جان و جسد و عشق و هوس جمله سرابیست کس نیست که ندانم که هستی چقدر نیست ای کرد بر افشان سحر در چه خیالی چین کن زده دامن که گریبان دگر نیست تا محرم پرواز فنایم چه توان کرد چون رنگ پری دارم و سرویته بپر نیست (بیدل) اگر اینست سر و برك شعورت هرچند بآن جلوه رسی غیر خبر نیست (O) حسرتت بحیرت نفس سوخته رام است این مستی آسوده ندانم ز چه جام است غافل مشو ای بخبر از شورش این بحر آمدم شد امواج نفس مرگ پیام است بیطاقت شوقم و جبین داغ سجودست بتخانه درین راه چه و کعبه کدام است چون غنچه چو عطسه بجا مانده از دست زان گل می بو ئیکه بپنای مشام است شیم صفت از مسکه درین باغ ضعیفیم بر طایر ما بوی گلی بیضن دام است ما بی بصران ناز معارف چه فروشیم نور نظر شهره بما ظلمت شام است از چاک دل و داغ جگر چاره ندارم آنکس که بعالم چو نگین طالب نام است هم چند همه شعله تراود ز لب شمع در مکتب ما صاحب يك مصرع خام است بیشتاب فنا آنهمه کوشش نه پسندد آسودگی از جادة بسمل دو سه گام است گردون نه همین سنگ بمینای دل انداخت آن رنگ که نشکست درین باغ کدام است (بیدل) اگر آگه شوی از عز خموشی تحصیل کمال تو بيك حرف تمام است عشقنا سر انجم از امر بوهم و ظن نیست در هر مکان چو نقش نگین جای من نیست مجنون ساز صوت و صدا گل نمیکند زنجیرم موئست که با این انجمن نیست چشم حریص و سیری جاه این چه ممکن است هر چند شمع نور فشاند لکن نیست ان خانه ها که غار و حس انبار حرص ماست چون حلقه های در همه پزوقتن نیست برز من ناز كاه سخن بی نموده ایم تا کی زبان زرده بگوید دهن نیست ضبط نفس غنیمت عشرت شمردن است کز بوی گل قفس شکند این چمن نیست مخریبست کوشش خلق با فسون مالومن اینها نشه است پنبه و جای سخن نیست ناموس شمع کشته خاموش را گذار مستی گر آستین بدر آرم زمن نیست می در قدح ز بیكسی شیشه غافل است چندانکه محرمت است پر از ما وطن نیست نتوان بهیچ پرده سراغ وصال یافت (بیدل) زبوی یوسف ما پیرهن نیست (O) عنبرال امن که الفت خیال مهم اوست بهر کجا نفسی کرد میکشد دم اوست اهل بکیناست کز از فرصت آگهی باشد قصور فطرت ما پیش فهمی کم اوست حباب ملك بقا بافنا نباید راست بعالم که غبار تو نیست عالم اوست زفیض ظاهر امکان سراغ امن مخواه که صبح عافیت خلقی رفتنه دم اوست درین بساط جنون شوکیشان عریانی شکسته اند کلاهی که آسمان خم اوست غرور راست نیاید بقامت پیری شکستگیست نگینی که باب خاتم اوست علاج کوری دل کن که در قلمرو رنگ بهر کجا نظری هست جلوه توام اوست سراغ کعبة بیدلی دلم خون کرد که در گداز دو عالم زلال زمزم اوست مروت آبشد از شرم چشم قربانی که صید عشرت آفاق در محرم اوست کسی بصید نگاهت چو بحر پروازد که عکس موج خطی پره رشته رم اوست سینه عاشق (بیدل) جراحتی دارد که باد کاوش مژگان یار مرهم اوست غفلت از عاقبت عقوبت زاست سیل انجام بیخبر نقماست موی مژگان زهم نمی گذرد پاس آداب شرط اهل حیاست دامن دل گرفته ایم همه خون مستان بگردن میناست تا ترم شر مسار پا بوسم چون شدم خشك عذر خاك رساست پیر گشتی دل از جهان بر دار دست و پاهای خشک مانده عصاست پستی آینه آمدی دارد صبح امروز خنده فرداست خاك ناگشته هیچ نتوان شد پستی طالع آزما تیهاست ای زخو غافلان خبر گیرید در ته خاک بیکسی تنهاست از ستمگر چه ممکن است ادب شعله را سر بجیب پا بهواست حیف روئیگه از من اقر وزد غافلی غازه خواه رنگ حنـاست بی سپر سينة بهار نوام شوخی از طینتم نباید راست درد عشقم در کجا گنجم دل رو روزی خیال خانه ماست مجلس آرای امتیاز مباش شمع انگشت زینهـار بقـاست حسرت اسم بی مسما چند عافیت گفتگوست ورنه کجـاست شرم دار از فضولی حاجت لب اظهار پشت پای حیاست فقر گو تاغنا کنیم ایجاد آبسال کرم نیاز گداست (بیدل) از آبرو گذشتن چیست ازحیا غافلی عرق دریاست غفلت و تحقیق ما را اعتبار آئینه است همطرب اندیشه میتازد دو چار آئینه است گر نگه يك مقابل جزم نار جلوه نیست در بهم آوردن مژگان غبار آئینه است در جهان پیسفاهی پاس و مطلب رو بروست در نگارستان امید انتظار آئینه است خوبپوشانت اعتبار خلق را تکرار نیست جلوه در کار است انچا صد هزار آئینه است (O) غلغـل صبح ازل از دل نالم برخاست کاشتن افتاد درین خانه و آدم برخاست غافل از دور امین مجنون کشتن علم شمعها گرد سر از شوخی پرچم بر خاست سستی داشت محبت که ز مضراب نفس صد قیامت بخروش آمد و مبهم برخاست نه همین اشک چکید از مژه خفت بخاك هر چه افتاد زچشم تو حاکم بر خاست جوهر عقل درین کار که هوش کداز دید خوابیگه چو بیدار شد ابکم برخاست بال افسرده تقلید چه پرواز کند مژه بیهوده ز نظاره مقدم بر خاست عهد نقض قدم و سایه بعجز است قدیم گر بگردون رسم از خاك نخواهم برخاست فکر جمعیت دلها چقدر مسکین بود آسمانها نه این باد گران خم بر خاست ناب یکبار برون آمدن از خویش گر است شمع برخاست ازین محفل و کم کم برخاست خاک خشکی پسر مزرع ما ریختی است ادر چون گرد ازین بادیه بی نم برخاست کس ندانست ازین بزم کجا رفت سپند دوش با ناله دلی بود که توام بر خاست گرد جولان تو ام ليك ندارم طاقت آنقدر باش که من نیز توانم بر خاست بچه امید کنون ز بیصافی فندریم ننشستند آنهمه این خانه که دل هم برخاست چون سحر (بیدل) از اندیشة هستی بگذر از نفس هر که اثر یافت ز عالم بر خاست (O) غم فراق چه و حسرت وصال تو چیست تو خود توئی بکجا رفتة خیال تو چیست حیات دهم يك آغوش انس دارد و بس بحیـل سایهی مژگان رم غزال تو چیست محیط عشق ندامت گهر نمیباشد جزاین عرق که توئیدانی انفعال تو چیست بعالم کزوی شش جهت مساوات است چو آفتاب غایت جده زوال تو چیست به پیچ و تاب چو شمع از خودت براحت نیست درین حدیقه دگر ریشه نهال تو چیست ما کـ شبنم و گدا تا امیدی است اینجا شکستی هوس چینی و سفال تو چیست گذشت عمر بپرواز و هم عنقایت دمی بخود نرسیدی که زیر بال تو چیست بروی پرتو مهر از خرام سایه مپرس تاملیکه درین عرصه پایمال تو چیست
حرف التاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمة جهان مطلق از فهم خود چه میخواهی بجز اكريجه نمودن شدی کمال توچیست نبودی آمده نیستی و می آئی نه ماضی و نه مستقبلت حال تو چیست بوم چشم چو آئینه خون مخور (بیدل) نمی برون نترا ویده زلال توچیست غنچه درفکر دهانت گوشه گیر خسته ایست گوهرازسودای لعنت سر بدامن بسته ایست چرب ونرمی در کلام عاشقان پرورده اند قصه منقار مرغان تو مغز پسته ایست کحل بیند تانشم یارب خیال روی کیست هرنگه امشب بچشمم رشته گلدسته ایست بوی گل را التفات غنچه زندان است وبس خون خورد در گوشه گیری هر کجا وارسته ایست بی بلائی نیست از هر جا بر او دیوی درد در نقاب پرده این سازها دهلسته ایست دردمندی لازم دست تهی افتاده است شیشه تاخالی نمیگردد دل نشکسته ایست نسبت خاصیت اهل عشق را با جور حسن زخم ما و تیغ نازت ابروی پیوسته ایست سر کشان از قید دام خاکساری فارغند از کمان طوق قمری سرو تیرجسته ایست بحر موزونی زطبع ناز طوفان میکند هرنفس امشب چوموجع مصرع برجسته ایست بسکه و حشت مجمل عیش بهاران میشد رنگ هم چون برق باری رز مین نشسته ایست ما جرای دل باظهار دگر محتاج نیست گوش اگر باشد نفس هم ناله آهسته ایست بسکه (بیدل) کاسته اند و هاست کارزار جهان بوی گل در دیده ام دودی ز آتش جسته ایست فردوس دل اسیر خیال تو بودن است عید نگاه چشم برویت کشودن است معراج آرزوی دو عالم حضور من یک سجده وار جبهه بپای تو سودن است آسان مگیر دیدن تمثال ما و من زنگ نفس زآینه دل زد ودن است داغ فشار غفلت ما هیچکس مباد چشمی کشوده ایم که بنك غنودن است در دفتر محاسبه اعتبار ما برهیچ یکد و صفر دگر هم فزودن است شادم به همرهم که باین یکدم انتظار حرف لب توام زتمنا شنودن است باد فنا ميا بخيال تو داغ كرد آه از برنگ شیشه بسنگ آزمودن است سرها فتاده است درین ره بهر قدم از شرم پیش پا مژه هم غنودن است ایمست اگر حقیقت اقبال ناکسی در حق ما عقوبت نفرین ستودن است (بیدل) غبار ماز چه دامن جدا فتاد برباد رفته ایم و همان دست سودن است فرصت نظاره نامژگان کشودن در گذشت تیغ برقی بود هستی آمد واز سر گذشت بربنای مافضول خشت تمکینی نچید آرزوچون غمر بی زین پهلوی لاغر گذشت آب آب گوهر آتش آتش یاقوت شد همچه اندر سیر ما از کاستن در گذشت قدر بحر رحمت از کم همتی نشناختیم از غرور خشکی دامن حبابها تر گذشت مشق امروز دبستان ادب بر تازك است بام لغزش تاکوشی خامه از سطر گذشت سخت بیرنگ است شوق نوساز و حشنا پرس عمر و رفت و جستجوی بال و پر گذشت باول جسم کنون مایوس باید زیستن سیر دریا دور موجی داشت از گوهر گذشت و حشتی بردن زدم چون شبنم مخاطر در گذشت چین دامن آنقدر هاموج زد کزسر گذشت امتحان هرجا عیار قدر رعنائی گرفت سرنگونی سد سرو گردن زمنا برتر گذشت یافتم آخر زمقصد گوشی توفیق عجز لغزش پائیکه پروارش بزد پر گذشت عبری میخو است مخمور ز لال زندگی آب شد آئینه واز چشم اسکندر گذشت هیچکه خون دو عالم از نگاه و ايمين بخیر از خود مگومیباید از دلبر گذشت مرد میردمست یا جو نقسح وار هر عضو من آبله گل میکند تا عرصه دارد سر گذشت ضعف بیمار محبت تا کجا دارد اثر ناله هم امشب به پهلوی من از بستر گذشت (بیدل) از جمعیت دل بی نیاز عالمم گوهرازشط طره پل بست و از دریا در گذشت فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست یکخانه عنقاست که آنجا مگسی نیست کزدل بطلب غیر نفس کیست رفیقش درچشم زد جز مژه امید خسی نیست بر وعده دیدار که فرداست حسابش امروز چـه نالیم نفس هم نفسی نیست بر بیکسی فاخته آتش زده رحمی کاین قافله را غیر عدم پیش وپسی نیست با عقل چه جوشیم که جز وهم ندارد از عشق چه لافیم که پیش از هوسی نیست حیرت زد فیقان سفر کرده چه جوید دیدیم که رفتند و صدای جرسی نیست ای کاش دمی چند گرفتار توان زیست اما چه توان کرد که دام و قفسی نیست چون شمع بامید فنا چند توان سوخت ای باد سحر غیر تو فریاد رسی نیست (بیدل) اثر وعیش خیالات تعین تاچشم کشائی که گذشته است و بسی نیست فسون و هم چه مقدار رهزن افتاد است که در بر تو مرا کار بامن افتاد است چو غنچه محرم زانوی دل شود دریاب کدر طلسم گریبان چه دامن افتاد است بغیر سوختن از عشق نیست جان بردن بت آتشیم بلندای بر همن افتاد است نه تخم بال دانم و نی کاین اینقدر دانم که راه نشون تا ها بگلخن افتاد است تلاش نقش نگین میرسد بقیر آخر بدوش دل زجهان بار کندن افتاد است یکجا روم که چو اشکم زسی بخت نگون به پیش پا همه از پا فتادن افتاد است چرا جنون نکند فطرت از تصور من که عمرهاست نگاه تو برمن افتاد است صدای کوه باین نغمه کوش میمالد که بشکوه خفت همه درفلاخن افتاد است در احتیاج نم جبهه میدهد آواز که آب شو کزت آتش بخرمن افتاد است شرر نیم که کنم کار خود بخنده تمام چو شمع تا بسحر سر بگردن افتاد است بهار رنك ندارد گل دگر ( بیدل ) در آب چشمه ادراك روغن افتاد است فضای وادی امکان پر از غبار فناست چه آسمان چه زمین مغز این دوپوست هو است طپش میکشی ازدلم شکوه آزادیم سیاه مستی ما سرمه خونی ماست زخاك ما نتوان رد ذوق خر سندی چو صبح اگر همه بربادرفته دست دعاست زسیر عالم دل غافلیم ورنه حباب سری اگر بگریبان فرو برد دریاست بهر طرف که نهی گوش پاس میجوشد جهان حادثه ساز دل شکسته ماست زبان حسرت مخمور من که در یابد زبس شکیته دلم ساغرم شکسته صداست جفا کشان همه دم صرف کار یکدگراند زیا فتادن اشك اثر برای ناله عصاست بنا رسائی خود بی نیازئی دادیم شکسته بالی پاس آشیان استغنا ست زراستی مدد حال گوشه گیر بهاست کمان کشیدن قد خمیده کار عصاست تمیر سد کف عشاق جز بناله دل که دست بامه کتان تا بگردن میناست مقیم کوی امید از فنا چه غم دارد غبار رهگذر انتظار آب بقاست بغیر خود سری از وضع دهر نتوان یافت غبار نیز درین دشت پیش خود بپاست حباب وار درین بحر غیر خلوت دل بگوشه که توان یکنفس کشید کجاست ز درد بی اثری نال اشك زد آهم شراب ساغر شبنم گداز سی هو است همین تفریشه قفس دارد از سلامت تخم ز دست عاقبت دل نفس هم آبله پاست غبار عجز بود کسوت ظفر ( بیدل ) شکستگی زره همچو موج در بر ماست فنا ن تا فرصت دام تلاش چیدن رفت پی گذشتن عمر آنسوی و سیدن رفت زبس بلند فتاد آشیان خاموشی رسید ناله بجائیکه از شنیدن رفت طاب قدر دو تکم دید محترم طپشی چو چشم آینه ام عمر بی پریدن رفت برنك غنچه تصویر در بغل دارم شگفتی که بتاراج نا دمیدن رفت چه جلوه پرتو حیرت درین بساط فگند کز آب چشمه آئینه ها چکیدن رفت مرابه بیکسی اشك كنزیه می آید که در پی تو بامید نا رسیدن رفت چوشمع سر بهوا سوخت جوهر تحقیق بچه جلوه ها که قدر پیش پادیدن رفت چه دم زنم زثبات بنای خود که چوصبح نفس کشیدن من با نفس کشیدن رفت جنون بخاك هوس داشت بوی عاقبتی رمیده قمر صید آرام تا رسیدن رفت کسی زمعنی چاك جگر چه شرح دهيد خوشم که نامه عشاق نا دریدن رفت فنا برفع بلا های بی امان سپر است بسوختن ز سر شمع سر بریدن رفت کران شد آنقدر از کوهر نصیحت خلق که گوش من چوصدف(بیدل)ازشنیدن رفت
صحیفه ۱۰۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء فکر آزادی باین عاجز سرشتها نیست عقده چندان پست اما رشته بالا غریست برق غیرت در حیات دهر واکردهاست بال چشم بکشاید بسم الله اگر باب آوریست سعی غربت هیچکس را بر نیاورد از وطن غافل مینا هنوز آن قهقههٔ كبك دریست نوشو در مغز فطرت تنگ غفلت چیده اند پنبهٔ گوشیکه دارد خلق روپوش کریست در محبت یکسر مویم تهی از داغ نیست چون پر طاوس طومار جنونم محشر یست چون سحر از قویان باغ سو دای کیم گر بهارم کز تبسم میدمد خاکستریست با چوه تمکین نفس اشعر دم کی باید زدن ای زآفت بیخبر دل كوزهٔ مینا کریست سیر عالم بی تأمل زحمت چشم و دل است غنچه بیت کرداست در راهی که رفتن صر صر یست فکر معنی جامه پاس لفظ باید داشتن شیشه در جلوه باشد رنگ روپوی پریست تا توانی از ادب سر برخط تسلیم باش خامه چند انیکه رامشتر خرامه مسطر یست تیره بختی هر چه باشد امتحانگاه وفاست ای فلك غافل مباش ای بخیه زنگی زیر یست تأمل مینا شقیدی (بیدل) از چیشم هوس خندهٔ دارم که تا گل کردمینا ید کریست فکر تدبیر سلامت خون راحت خوردن است ما همه بیچاره ایم و چارهٔ ما مردن است بسکه در باغ جهان بشکست جای انبساط رنگ اگر دارد پریواز در پز ممیدن است طاس کردون هر چه آرد مفت اوهام است و بس در بساط ما امید باختن هم بردن است جبههٔ عجز از عرق تا حشر نتوان یافت پاك ز آنقدر شکی که گوهر در دلش افشردن است بر تغافل زن ز اصلاح شکست کار دل موی چینی بینی و کی شایسته ستردن است صبح کر هنگامه نشوو نما بر چرخ چید خاك ما را هم بساطی بر هوا گستردن است شیشهٔ ساعت نرسال و مه ندارد دم زدن عافیت اینجافس بیرون دل بشمردن است عمرم بحر از شکست قطره میبار ز د چوموج خصم رحمت زبدن دلهای خلق آزردن است امتحان در هر چه کوشد خالی از تشویش نیست بار عشق جامه هم برپشت ناخن بردن است جرأت افشای راز عشق (بیدل) سهل نیست آینه که يك شكستت راه تما خون افشردن است فنا مالم و آئینه نما انجاست کجا روم ز در دل که مدعا انجاست بگردی از ره او گر رسی مشو غافل که التفات نگاه های سرمه سا انجاست ز گرد هستی اگر پاك گشته خوش باش که حسن جلوه فروش است که صفا انجاست دلیل مقصد ما بسکه ناتوانی بود بهر کجا که رسیدیم گفت جا انجاست نهفت برك نلاشم عرق فشار شرم گل است خند دو عالم زمین حیا انجاست خوش آنکه سایه صفت محو آفتاب شویم که سخت نامه سیاهم و عفو ما انجاست غبار رفته بباد سحر بکوشم كفت که خلق پرده جان میکنند هوا انجاست جبین متابم و دكان سجده دارم تو نیز خاك شوای جستجو که جا انجاست خیال مایل بیدلی و جهان همه رنك چو غنچه محو دلم بوی آشنا انجاست کنی نداد نشان از کمال شوکت عجز جز اینقدر که همه سرکشی دوتما انجاست پس از مطالعهٔ نقش با یقین شد که هرزه تازم و جام جهان نما انجاست سراغ لیلی خوابی ز که بایدم پرسید که گرد محمیلم و نالهٔ درا انجاست چو چشم آینه حیرت سراغ نیرانیم ز خویش رفته جهانی و نقش پا انجاست بوصل لغزش پانی رسیده ام ( بیدل ) بیا که داد رس سعی نارسا انجاست قابل مخمل ما بر دگر است گردن شمع را سر دگر است كشت اقبال هستیها سبز ابر ما دامن تر دگر است خواجه در هر لباس گر ماندن چون تأمل کنی خر دگر است عالمى را چوشمع حسرت خورد وضع خمیازه از در دگر است راحت از وضع سایه کسب کنید پهلوی عجز بستر دگر است بکجا سر نهم که چون زنجیر هردری حلقه در دگر است سر بگردون فرو نمی آرم این هوایهای منظر دگر است از دم وا پسین خبر جستم گفت این دور ساغر دگر است با حریفان مجور دنیا را زن مخوابید شوهر دگر است راست بر جادهٔ جنون تازید موی ژولیده مسطر دگر است نامه ام قابل بين قاصد نیست رنك اگر بشکند پر دگر است (بیدل) آگه نه از ضبط نفس گره رشته گو هر دگر است قامتش سامان شوخی از نگاه ما گرفت این نوای فتنه از تار نظر بالا گرفت با همه افسردگی خاشاك غیرت پروریم آتشی هم جا بلندی کرد تا از ما گرفت عشق اگر روزی مین مالد همان تاج سر است پرتو خورشید را نتوان بزیر پا گرفت بی فغان صید گاه همت پرواز کیست شاه باز رنك من تا پرزند عنقا گرفت كور شد حاسد زوشك معنی باريك من خیره می بیند چومو در دیده کس جا گرفت داغم از کیفیت تدبیر شوخیهای حسن خواستم آئینه گیرم ساغر صهبا گرفت هستی ما حایل آن جلوه سرشار نیست از حیای پرده نتوان با رخ در پا گرفت در سواد فقر خوابیده است فیض زندگی صبح شد صاحب نفس تا دامن شبها گرفت صحبت دیوانگان دارد اثر کز گردباد چین وحشت دامن آسایش صحرا گرفت زهر راه توام خواباند جوش آبله سعی بیق جازمین آخر بیند ابها گرفت گریه هستی بآب کیفتم آماده است کز سر مژگان توانم دامن مینا گرفت زود تر (بیدل) بمنزلگاه راحت میرسد زادراه خویش هر کس و حشت از دنیا گرفت قانون ادب پرده در صوت وصدا نیست زین ساز مگو تا نفست سرمه نوا نیست هر حرف که آمد زبان منفصل کرد کم جست ازین کیش خدنگی که خطا نیست عمریست که از ساز بد ادعای آفاق کردشته وتایست بهم تنك قبا نیست بی عجز رساقابل رحمت نتوان شد دستیکه بلندی رسدش باب دعا نیست وا مانده عجزیم زافسون تعلق کردل شکند رشته ظن آبله پا نیست مارا کرم عام تو محتاج غنا کرد کز جلوه تغافل زند آئینه گدا نیست هستی بصری را نکند محرم تحقیق آن دست حنابسته که جز رنك حنا نیست از هرچه اثر وا کشی افسانه دلیل است سرمایه این قصه جزبانك درا نیست همت چقدر زیر فلك بال كشاید پست است محدیکه درین خانه هوا نیست مارا زی جیب ببرن نرسانید جنس عرق سعی زد کان حیا نیست مقدار که در سایه دیوار قناعت خوابیست که در خواب روبال هما نیست از جهل و خرد باهوس وعشق ومحبت جزما چه متاعیست که در خانه ما نیست جز معنی از آثار عبارت نتوان خواند کرغیر خدا فهم کنی غیر خدا نیست (بیدل) دم فرصت چمن آر است دریغما کل فکر اقامت چمنه کند رنك بقا نیست قصر فنا که عالم تحقیق نام اوست دامن زخویش برزدی سيربام اوست پر انتظار کامه بران هوس مکش خود را بخود دمیکه رساندی پیام اوست آه از ستم کشیکه درین صید گاه وهم عمری بخود تپید و نفهمید دام اوست جز مرك نیست چاره آفات زند گی چون زهر شیشه که كداز التيام اوست شرع یقین دمیکه دهد فتوی حضور عین وصولست آنچه حلال و حرام اوست ای قته قامت اینهمه غرور است در سرت تیغی کشیده که قیامت نیام اوست افسانه خیال بپایان نمیرسد عالم تمام یکسخن ناتمام اوست هر رگ ابن چمن رقمی دارد از بهار عالم شکستن توتمی سودای نام اوست وحشت زخیم خاطر ما جمع کرده است از خود رمیدنی که نداریم رام اوست ناچند تاز انجمن آرانی غرور ای غافل از حیا عرق ما بجام اوست بر هر چه وا کنی مژه بی انفعال نیست خوابیست آگهی که جهان احتلام اوست شرط نماز عشق بارکان نمیکشد کوشین و يك بحرف همت سلام اوست فرداست از مزار من آئینه میدمد خاكم بهمین دماغ كمین خرام اوست (بیدل) زبان پرده تحقیق نازك است آهسته کوش نه که خموشی کلام اوست
سفینه ۱۱۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء قيد الفت هستي وحشت آشيانهاست شمع تا نفس دارد شيوه پرفشانهاست مأثر این گلشن عشوه طرب خوردیم ورنه چشم وا کردن عبرت امتحانهاست زلف تابدارش را شانه میدهد افسون دیدم وقت حيرت آن موج جانفشانهاست بيخـودان الفت را چیست کامت مردن مردن اكرماند بشود زند کانهاست چار سوی امکانرا جزغبار جنسی نیست بستن در من طن عاقبت دکانهاست از غرور و هم ایجاد هرزه رفته بر باد ای غبار بی بنياد اینهمه آسمانهاست شأنوا سيكسو باش طرفه عزتمانهاست سرمه را بچشم او الفت آشیانهاست ای سحر تامل کن رنگ نفس محمل کن وحشت و دم پیری شوخی و جوانهاست پیش چشم بیدلی گردو تا شود نوکی عیب سرنکونی نیست جای نا توانهاست در وقایه امکانست مان کنم دریغ از او بر جبین گره میبند اینهمه بدگمانهاست محرم نی نی حاجت ورنه ز در عدم تنها در طاب عرق کردن نیز نردبانهاست عمر هاست بیحاصل منزل پرستمل بيرحم جان ( بیدل ) این سخت جانیهاست کار نقش پارساند جبهه سر هواست شمع صفت بداغ رو آیت خود نماست فقر نداشت امشب در رنج خيال پاوسر عامه کشش دوز گرد فکر برهنه پاست هیات چرخ دیده محرم احتیاج باش کاسه بلند چیده است دست که گداست كرعلك روی که نیست بند هوا کمین طلق همچو سحر گرفته اند در نفس رها پاست سجده فسون قدر تست پایه همت بلند ربط زمین و آسمان داده بهم دو تا پاست چشم کامل حباب تا کف و موج و ارسید با همه ام دو جاز کرد يك نكه آشنا پاست دل غبار و هم وظن رفت زشغل سارمن آینه با جلاء داد زنگ نفس زدا پاست آینه داری خیال شخص ترا مثال کرد خاک چه ده بسر فشاند خالد سر جداپست از نفس هوا پرست ریگ فنای دل شکست بر سر آشیان عنقا افت پر کشا پاست دامن خود بدست گیر شکر حقوق عجز کن قاصد رهن مدعاست خجلت نارسا پاست خفتنه و شرهار رنگ مز ره امید ماند ليك عرق گل فگند سایه کف حنا پاست (بیدل) اگر نه شرم عشق لب گزد از جنون تو تا بسپهر میرسد چاك سحر قبا پاست ناقص طبع من از فطرت بیباک خود است شمع را برق فنا شعله ادراک خود است پر نگردیم سر از دائره حیرانی شبنم ما نگه دیده نمناک خود است طوبی اینجا ثمرش قابل دلبتن نیست زاهد از خیری ریشه مسواک خود است نیست دل را چو شکست انجمن عافیتی صدف گوهر ما سینه صد چاک خود است ضرر و نفع جهان است بقسمت ورنه زهر در عالم خود صاحب تریاک خود است شعله رامسجد کنی نیست چو خاکستر خویش جبهة ما فقط دائرة خاک خود است غير مشکل که شود دام اسیران وفا قفس وحشت صیدم جگر چاک خوداست رنگ بيمانی دل از نفس من پیداست گردن شیشه این باده رك تاك خوداست کر دل از شرم کره آب شود ایثار است ورنه گوهر همه جا عقده امساك خود است کردهام از نفس سوخته دامی دارد صید این بادیه در حلقه فتراك خود است دل بخون میطید از شوخی جولان نفس موج پناهان این بحر ز خاشاك خود است ( بیدل ) از ساده دلی آینه لبریز صفاست آب این چشمه ز موج نظر پاك خود است کام همت اگر امساك شه ذوق عناست شور حاجت نمك مائدة استغناست آنسوی چرخ برون آر خود و ساعتی کیمر نشئه می بدل شیشه همین رنگ قماست قدمی رنجه کن از عشرت ما هيچ مپرس خاك را جا بطرب در خور نقش کف پاست حال بی ساخته ات جالب استقبال است خواهد امروز شدن آنچه بفکرت فرداست از سر دل نگذشتیم بچندین وحشت نالهای جرس ما ز جرس آبه پاست قيد اسباب بوارتغلی ما چکغد بوی گل در جگر رنگ هم از رنگ جداست غره منشین بکمالی که کند ممتازه ت بیشتر فطرة گوهر شده ننك دریاست سجدة ماله جوزاهد بود از بی بصری حلقه گردیدن ما حلقة چشم میناست کوشه گیری نشود مانع پرواز هوس این شرر کز همه در سنگ بود در هواست سجده مایه جبن ساز نهال است اینجا عجز اگر دست تو گیرد سر افتاده عصاست عجز سازیست که در پاس کم است آهنگش اشک اکر شيشه بكم داد زنند ناله کجاست یاد او کردی و از خویش نرفتی ( بیدل ) گر عرق ریخت بسیلت بدره جای حیاست کتاب عافیتی قيل و قال باب تو نیست ببند لب که جز این نقطه انتخاب تونيست سینه مجمر تسلیم قانع ازلیت بس است ناله اگر اشکها کباب تونيست نفس جو صبح غنیمت شمار موهومبست زمان اگر همه پیریست جز شباب تو نیست چه آسمان چه زمین انفعال رو پوشیست توکز بری شوی این دشتها حجاب تونيست کجا بریم خیالات پوچ علم و عمل بعالمی که توئی هیچ چیز باب تونيست گل بهار و خزان طيور يك رنك است توهم ببال که جز باد در حباب تونيست سلامت سر مژکان خویش باید خواست ز بر سایه دیوار غیر خواب تونيست برون دل نتوان یافت هر چه خواهی یافت کدام گنج که در خانه خراب تونيست اگر تو لب نکشائی ز انفعال طلب جهان بهر دعاهای مستجاب تونيست بداء منت احسانم ای فلك مفشان دماغ سوخته را تاب ماهتاب تو نیست بجلوه تو ازل تا ابد جهان عدم است در آفتاب قیامت هم آفتاب تو نیست زدل معامله عین و غیر پرسیدم زبان گرید که جز شبهة حساب تو نیست مقیم خانه نرمی چو شمع آگه باش که با پرچه بنی جز سرت ركاب تو نیست در آکلیم زبی انفعالیت ( بیدل ) که میکدازی و چون شیشه ام در آب تو نیست گذار امن درین انجمن كم افتاد است بخانه که توئی سقف آن خم افتاد است مگر بسجده توان پیش برد بار غرور که همچو شمع سر از پا مقدم افتاد است ازین قیامت طوفان نفس مگوی و مپرس کجاست آدمی آتش بعالم افتاد است قناعت آنچه ز علم و عیان بجلوه رسید هنوز صورت انجام مبهم افتاد است بکمیت پست و بلند بقای هستی ما بخاك سایه نقش قدم كم افتاد است صبا درین چمن از غنچها نقاب مردد بسر همه بگریبان ماتم افتاد است ز سعی اگر همه ناخن شوی چه خواهی کرد کره برشته تدبیر محکم افتاد است جهان تلاش ليكد کوب یکدگر دارد چوسبحه قافله ها در پی هم افتاد است مباد زان لب خامش سوال بوسه کنی غرور تيغ تغافل تنك دم افتاد است ز نقش پا بجبين وارسيدو نوحه كنيد نگین ماست که یکسر زخاتم افتاد است چراغ وحشت فرصت رانشانما گیرید سحر زباغ گذشته است شبنم افتاد است کباب تا تش بيدردیم مکن يارب بحق ديدة ( بیدل ) که بی تم افتاد است گر آینه ات محرم زشتی و نکوئیست جوهر ندهی عرض که پر آبله رو نیست از خویش برا شامل ذرات جهان باش هرگاه نفس ناله صدا زد همه سو نيست پیداست که ناچند کشد ناز طراوت این رنگ برو نشوو نما پشو کدو نیست غافل مشو از ساز عبارات و اشارات هنگامـة زيروبم ماها ئی و هو نيست خشکی نکند ریشه بگلزار محبت هرسبزه که دیدیم چو مژکان لب جو نیست هرچند عبارت همه اعجاز فروشید قالب بخموشی بدهی بیهده کو نیست دلرا بهوس قابل تحقیق مبنددش این حوصله مشرب قدحی نیست سوبوست در پیرهن باز جهان چشم بدوزی حز جامه عریان تنی این جمله رفو نیست زین روزو شبی چند چه پیری چه جوانی تا صبح قیامت همه دم شرم دو مو نیست جز صید عدم نیست تماشا که هستی رقرب مکن ناز که این ها همه او نیست دست هوس از خویش فشانی چه جنون بود تا خاك تو بر باد نرفته است و شو نیست (بیدل) نکنی دعوی شوخی که درین باغ پامال خرام هوس است آنچه نمو نیست
سفینه ۱۱۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء گرسیر انجمن یا گشت گلشن رفته است شمع ما هر سو همین یکسر زگردن رفته است عاشق با کلفت افسرد کی میساختم بر بهار ما قیامت از شگفتی رفته است جهد صیقل صد هزار آئینه بازنگار برد غائب ازین خاکدان برباد رفتن رفته است خلق از بیدانشی نآگین بحرف و صوت باخت بسله این کہسار یکسر در فلاخن رفته است نقش پای چند از عجز تلاش افسرده ایم نام وا ماندن جا مانده است رفتن رفته است هرچه از خود میبرم آنجا فضولی میبرم جای قاصد انفعال نامه بردن رفته است سوختن چون کاغذ آتش زده گل کرده ام تا نظر بر دانه میدوزیم خرمن رفته است انتظارت رنگ نم نگذاشت در چشم ترم تا بقدر کشت ازین بادام روغن رفته است غنچه داری غنچه کن با عافیت سودانگرد همچو گل اینجا گریبانها بدامن رفته است زندگی زین انجمن يك نام آزادی نخواست هر کرا دیدیم زنجیر بعد میدن رفته است طاهرا نتوان سیه کرد از غرور روشنی نور میپنداری و دودی بروزن رفته است نیستم ( بیدل) حریف انتظار خوشدلی فرصت از هر کس که باشید این الزمن رفته است گر جنونم هوس قطع منازل میداشت خوشتر از ريك روان آبلة محمل میداشت پاس آئین ادب کر نقدی مانع اشك تا بکریش همه جا پاس دل میداشت الفروش تا انسوی کہ از لذت بی طاقتی کشتیم وحشت کرداب ساحل میداشت احتیاج آینه شد نام کرم جلوه فروخت ظالم خود نگین در لب سائل میداشت قطع کردیم بقدر هوسى چون شمع جاده را که ادب در دل منزل میداشت دیده گردگی از ان جلوه رو می آورد يك تحير بصد آئینه مقابل میداشت سوخت پروانہ ام از خجلت آشم دوش میز و آتش بخود و خاطر محفل میداشت غده دل اگر از سعی طپش وا میشد حیرت آئینه هم جوهر بسمل میداشت شرم نایابی مطلب عرق ساز نکرد نازه کوشش مقصد طلبان کل میداشت داغم از حوصله شوخ نگاهان (بیدل ) فاش در بزم بتان آئینه هم دل میداشت گرمانده و دلم دام تماشای صفاست زنك برآئینہ ام آب رخ شبنمها ست کشنی باز تو شد آئینہ عمرابد تیغ ابروی ترا خاصیت آب بقاست میکند ناز تو بر اهل نظر منع نگاه جلوه را پشہ محروم لقا رسم کجاست پنجہبان فضل وهنر خاك ره آ گاهی است جوهر ارپا فرش کامنتان صفاست کثرت آباد جهان جوش گل يك رنگیست پرده چشم غلط بین تو محجوب خطاست زندگی رنج نفسهای نما بوده است عرض سنگینی این بارهوس قدر و ناست نیست آهنك دكر ذوق گرفتار محت الفت دام تمنای تو پرواز رساست بسك از عجز طپش داغ تمنای توام در رهم نقش قدم آبله دست و عاست مطرب بزم ادبار وفا شور دل است خود بها نغمہ نال و پر عجز تو است زاهد از سر کنستان حقیقت عاریت کور را باز نظر صرف سر انگشت عصاست بست مانند سحر كردمن اسباب زمین يك فم بال پریشان نفس جز و هواست از اثرهای گل عیش چمن زار جهان نیست جز داغ جنون (بیدل) اگر نقس وفاست کرد یاد امروز در صحن قیامت تاخته است موی مجنونین سر و پا کردن افراخته است دراز ل آئینه شرم دونی در پیش داشت مصلحت بینی که ما را جز نما نگذاشته است سر نوشت خویش نا خوانده عرقها کردگل این خط موهوم يكسر نقطة شك داشته است باد بکسر شکل عنقا خاك تصویر عدم طرفه دار بن نادمی خود را کسی پنداشته است جز بصحرای عدم (بیدل) کجا کنجد کسی تنگی این عرصه در دل جای دل تنگذاشته است چون سحر کرد نفس بی آسما نها برده ایم بی طنابی خیمه ما تا کجا بر داشته است تا قیامت حسرت دیدار باید چیده ویس چشم مخموری در بن و برانه ترکش کاشته است قطره بودم نی از جسم خاکی بسته ام فرصت عمر ابد در و من غبار انباشته است ریشه داری در طلب مزگان سر از پا بر نداشت عشق ما را در زمین شرم مطلب کاشته است کردی ز خویش رفتن ما هیچ بر نخاست چون گل درای قافله رنگ بیصد است بنیاد ما جو غنچه طلسم هوای تست کسر بجاست بوی خیال تو مغز ماست عارف شکست رنگی از آگاهی است وبس وی رسید گی نمی سیل جداست ما را فنا شکنجه پرواز شوق نیست شبنم دمیكه رفت ز خود جوهر هو است شوق فسردہ از نگهر تازه میشود يك برك كاه شعله وامانده را عساست هر چند ما بكرد خرامش نمی رسیم بر گشته است آن مزه امیدها رساست نامر نهاده ايم مخاك در نیاز مانند سایه جبهه ما محو نقش پاست کس را بکمان مجید کل از باغ اعتبار آب عقیق و نشئه می نیز خون بهاست آن کیست فکری بری از پاك تفکند از سایه سرو نیز درین بوستان دو تاست با آشنای صورت و امید کان نہ ایم ما را بقدر آبله آئینه زیر پاست عمریست ناز آ ئینہ بجز میکشیم رنگ شکسته هم مزاج دل آشنـاست (بیدل) چونی ز ناله نداریم چاره نا داد جنبشی ز نفس در کلوی ماست کرم رفتار یکہ سر در راه آن یکت گذاشت نام اوّل چون شرر خود را بجای پا گذاشت در تماشای تو چون آیئنه از جنس شعور آنچه با ما بود حیرت برد و چشمی و آگذاشت لی نیازیهای پاس از بهر ما سامان نکرد آنقدر دستیکہ نتوان دامن دلها گذاشت در گداز خود جو اخگر فیض مرحم دیده ایم میتوان خاکستر ما را بداغ ما گذاشت سجده شکر فنا خاص جبین شمع نیست هر که طی کرد این بیابان سر بزیر پا گذاشت کر عروج آهنگی از دندانه گردون برا می سراپا نفشه تا دامن مینا گذاشت چون سپند از دود و داغ بیکسیهایم مپرس دود آهی داشتم رفت و هیا تنها گذاشت وارث دیگر ندارد دودمان زندگی هر کہ حسرت برد ازین جا میرئی با ما گذاشت الوداع ای نغمه فرصت کر افسون امل عشرت امروز ما بنیاد بر فردا گذاشت بعد ازین در بند کوهر خاك میباید شدن قطره ما رقص موجی داشت در دریا گذاشت همت ما را دماغ بی نشان هم نبود خود نمائی اینقدر سر در پی عنقا گذاشت جور طفلان هم بیار راحت دیوانه است سر بسنگی می نهد کرد امن صحرا نذراشت شبنمم برق بخودی چون کاغذ آتش زده سوختم چندانکداغت برتن من جا گذاشت هر که زد (بیدل) بسر وادی حیرت قدم کام اول حسرت رفتن چو نقش پا گذاشت گرچه در سنك بود آتش جدائی دید و سوخت وقت آن کس خوش که از مرکم جدا گردید و سوخت خاك عاشق جامه احرام دردو حسر است برهمن زین داغ صندل بر جبین مالید و سوخت حلقه محبت دماغ شعله جواله داشت نا نخود پیچد تامل رنگ تر دانید و سوخت انفعال عالم بیحاصلی برق است و بس چون نفس خلق دکان سعی بیجا چید و سوخت وصف لعلت از سخن پرداخت افکار مرا بال موجی داشتم در کوهرا ر امید و سوخت تخل من زین باغ حرمان نو بری حاصل نکرد چون چنار آخر کف دستی بهم سائید و سوخت دوستان آخر هوای باغ افکارم نساخت همچو داغ لاله در برك كام پیجید و سوخت دی من و دلدار ربط آب و گوهر داشتیم این زمان باید زقصد نام او پرسید و سوخت از تپ و تاب سپند این بساط آ که یم اینقدر دانم که در یاد کسی نالید و سوخت دوزخ تقد است وضع خود سری هشیار باش شمع اینجا يك رك گردن بخو د بالید و سوخت شبنم از خورشید تابان صرفه نتوانست برد طائی آئینه با رویت مقابل دیدو سوخت زده بودم کمر مشق نگاه حسرتی بادخویت کرد جرات آتش اندیشید و سوخت اینقدر کز گریه سرد رهی داغ غیرتم شعلہ را باید بحالتم نا ابد لرزید و سوخت از جنون جولانی تخلیق این (بیدل) مپرس شعله جو اله برگرد خود گردید و سوخت
صحيفة ١١٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء گل در چمن رسیده قدم بر هوا گذاشت عجز است خاك عين بصر من فتاده است میخواست فرصت از شرر غفلت انتخاب هر جا روی طینت یکدم رها کنیم زین گردن ضعیف که باریك تر ز موست جای دگر نیافت که بر رنگ پا گذاشت این گرد دامن تو ندانم چرا گذاشت رنگ پریده بر ورقم نقشها گذاشت ما را نمیتوان بامید بقا گذاشت باید سر بریده به تیغ قضا گذاشت تصدیع رشك زابرو گل اعتماد نیست وا مانده قلمرو ياسم چو نقش پا رفتم ز خویش ليك بدوش فتادگی با خود فتادگار جهان از غرور عشق آنرا که عشق از هوس هرزه واخرید نتوان بندای عمر دوش وفا گذاشت زین دشت هر که رفت مرا بیقفا گذاشت بر خاستن غبار مرا بی عصا گذاشت آه اینچه ظلم بود که ما را بما گذاشت پردازسك استخوان و پیش هما گذاشت (بیدل) عروج جاه خطرگاه لغزش است فهمیده ایدت بملب بام پا گذاشت گلدسته نزاکت حسنت که بسته است هر گز نچیده ایم جز آشفتگی گلی از قطره تا محیط تسلی سراب نیست در کام چه آرزو شکند کز شکست دل بگذرد ز دام و هیم که گلدسته مراد گر بار جلوه رنگ بهارت شکسته است سنبل بباغ طالع ما دسته دسته است آسو دگی ز گفتگو ما بار بسته است در گوش این شکسته صدائی نشسته است باریشهای طول امل کس نبسته است از ضعف انتظار تو در دیده ترم بی جلوه تو ای چمن آرای انتظار از سنك بر نیامده زندانی هواست بر ناخن هلال فلك بر حنا میتید عیش از جهان مخواه که چون ناله سپند سر رشته نگاه چو مژگان گسسته است جوهر بچشم آینه مژگان شکسته است يارب شرار من بچیه امید جسته است رنگینیش بخون جگرهای خسته است این مرغ در کمین رمیدن نشسته است (بیدل) خوش باش که تالب کشوده فرصت بکسوت نفس از دام جسته است گل گردن هوس زدل صاف تهمت است اینست اگر حقیقت اسباب اختیار پرویش عمر چند کشی محمل امل زنهار از التفات عزیزان حذر کنید فرش است فیض مرد و جهان در صفای دل عمر است دل بغفلت خود گريه میکند موج و حباب چشمه آئینه حیرت است نگذاشتنت ز هستی موهوم همت است ای بیخبر شرر چقدر رام فرصت است بنیاد ظلم کشته اهل عبادت است آئینه از قلمرو صبح سعادت است این نامه سیه چقدر ابر رحمت است ما را که ضقن مزه باشد دلیل هوش زین عبرتی که زند کیش نام کرده اند عام است بسکه نسبت بی ربطی جهان مشکن بدوخی نفس آئینه نمود گرد بلند و پست نفس گر رود بیباد (بیدل) بیاد محشر اکرخون شوی بجاست چشم کشاده آینه خواب غفلت است تا سر زند خاك درزی خجالت است مژگان بخواب اگر بهم آری غنیمت است خاموشی حباب طلسم سلامت است بام و در بنای هوس جمله رفعت است بازم دل شکسته دمیدن قیامت است کنون که مژده دیدار شوقی بنیاد است تعلق بدل ما خيال ريشه نکرد نه دام دانم و نی دانه اینقدر دانم سپند سرمه شوخی بدید ازین محفل ز بسکه حیرتم از شخصیت غلو دارد بقدر جانکنی از عمر بهره داریم حضور لاله و گل بی بهار ممکن نیست بهر طرف رودم دل تجلی آباد است بناوکت که درین باغ سرو آزاد است که دل بمر چه کشد التفات صیاد است حذر که جرأت فریاد سرمه ایجاد است نگه چو آینه ام در شکنجه فولاد است شرار پیشه چراغ امید فرهاد است بجلوه تو دو عالم فرا مشی یاد است مکن بآینه تکلیف نامه و پیغام مشو ز حسرت دیدار پیش ازین غافل زبنج و تاب خط و زلف گلرخان دریاب جنون بی ثمری چاك سینه میخواهد بحالیکه تظلم وسیله ضعف است بدرد حسرت دیدار مرده ایم و هنوز جنون رنگ مینا درین چمن (بیدل) که در حضور تویی تعمیر استاد است که دیده ها چو جرس پتوشوین آباد است که رنگ حسن هم اینجا شکست بیداد است ز نخل های دگر باب شانه شمشاد است اگر بناله تبریزم سخت بیداد است نفس در آینه سیماله دار فریاد است شراب شیشه نه غنچه يك پریزاد است کو خلوت وجه انجمن آثار جاه اوست اقبال خاکسار محبت زبس رساست نارام عافیت میری مشق عجز كن زاندم که مه بنسبت رویت مقابل است حسرت شدیدیم بهوس داغ کرده است هرجا مژه بلند کنی بار گاه اوست گرد شکسته نیز درین ره کلاه اوست آتش همان شکستن رنگش پناه اوست باریکی هلال لب عذر خواه اوست در خاك وخون سریکه ندارم براه اوست دلد ار در زخود همه يك کام رفتنی است ای بخبر زصافی دلان احتراز چیست از ریشه کاری دل وحشت ثمر مپرس مشکل که دل شکیبد از آئینه عذارش امشب عیار حسرت (بیدل) گرفته ایم کز برق ناله نیست نگه شمع راه اوست زنگيست رنگ آینه روز سیاه اوست هرجا ز خود برآمده هست آه اوست خورشید هم زماله پرستان ماه اوست هم اشك بوته ز گداز نگاه اوست گوش بیهوشت کجابچه شرر پرداز پست محو دل باش اگر فکر بجهانی نرسد هوش میرفت ز خود کان چه قیامت ساز پست خاك و امانده تكليف فلك پرداز یست شوق میگفت تحیر در باز است اینجا پی از نیست حضور سخن اهل الله مفت جولان نگه كز همه مژگان باز پست بکمال تو بس است آنچه درینجا باز پست كيست از ذكر حق آئينه بحيرت ندهد حرف این طائفه سحر بيان اعجازيست گوهر دل ز سخن رنگ صفا باخته است حسن خوبان که کشان مه تابان تواند الفقار من و ما هیچ نبردیم افسوس هرزه در خویش بنازی که درین بزم چو شمع پیش از ایجاد نفس قطع هوسها کردیم رنك اين آينه يكشر نفس ساخته است تا تو بی پرده پرده نینداخته است رنگ جنسیست که نقدش همه جا باخته است سر تسلیم همان گردن افراخته است صبح هستی دم تیغی بخیال آخته است مکش ای جلوه زدل یکدو نفس دامن ناز جلوه ها مفت تو ای ناله چه فرصت طلبی است عجز ما بأسوى تسليم کرومی نازد هر دوعالم چو نفس در جگرم سوخته اند هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیست که هنوز آینه تمثال تو نشناخته است که نفس هم نفسی آینه پر داخته است سایه در جنك سپر هم سپر انداخته است شعله وادی مجنون چه قدر تاخته است (بیدل) این مشت فلك بيضه يك فاخته است که شود بوادی مدعا بلد تسلی منزلت تو کم از غبار سحر نه بدرد آنهمه نم مکش ز سواد کار که سوز پنهانر تپ گمان مبر چو شکست کشتيت از قضا بمحیط تمثو و رجا اگر اهل جودو کرامتی بکشا کفی بشکفتی ارم تجاوزه وا کند که حق عجز ادا کند بمحل دل بياك ما که رسد زسد هلال ما که نه بست طاقت هرزه دو قدمی در آبله محملت که گذشت فم جهات اگر عرق جبین نکند کلت تو بشرط آنکه کی نظر همه عینک آمده مآیت که به باد غیرت سوختن فگند چوتخته ساحلت که سحر طواف چمن کند زتبسم لب سایلت دو جهان گرفته هجوم دل زنگاه آینه مآيلت که شکسته بر سر خاك ما پرى از طپيدن بسملت متکلف تک و تاز کی به تلاش دور و در از کی بكتابیه اش این و آن مکن آنقدر سبقت روان بقدمت رکع ادب شکن در ناز خیره سری مزن زحریر واطلس گرد فن غبار جوع هوس مبر همه جا خیال تو جلوه گر همه سو مثال تو در نظر ز شکوه برق عبور تو که شود حریف حضور تو بجهان شهرت عجز و فن اگر این بوداثر سخن ز کشاديك مژه ناز کی چو از عقده مشکلت که دو دفترشت وبرق ورق خط شیبه حق و باطالت منم است جرأت ما و من چو نفس کمد به ر ازملت که بخویش نافه ای نظر زدو سوست زخم حمایلت بتأمل مژه باز کی که نسازد آینه غافلت همه جانکاه ضعیف مانزه میکشد بمقابلت نرسد خروش قیامتی بصد او خامة (بیدلـت)
صحيفة ۱۱۳ غزلیات ميرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن است هر کجا تخم شرر دیدیم سنگش خرمن است خاکساران قاصد افتادگهای هم اند جاده را طومار نقش پا بمنزل بردن است با دل جمع از خراش سینه غافل نیستیم شانه دندان درهم از انگشتم جان صد ناخن است بگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فنا چون شود منزل نمایان گرد راه افشاندن است غفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافت ورنه در منها بها احوال کتمانها روشن است بی تسلیاو چون خیال غیر در دلهای صاف شیشه ها را موج صهبا خار در پیراهن است آتشی در جیب دل دزدیده ام کزسوز آن مو بر اعضایم چو ناخن دود چشم سوزن است هیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیست دست قدرت چون تهی شد با گریبان دشمن است از وداع غنچه آغوش گل انشا کرده ایم این گریبان تماشاگاه چندین دامن است بیدل از چشم تحیر پیشه کان کم خواستن دامن آئینه بر امید آب افشردن است (O) لاف مادون یکسر دعوی خدا تنهاست خاک گردو بر لب مال ایچه یحیا تنهاست اوج جاه خلق را بیدماغ راحت کرد بیشتر در این بام جای بد هوا تنهاست ریش دشتبار تزویر خرقه محضر بهتان دین شیخ اگر این است فسق پارسا تنهاست حق شناس غفلت هم زنگ دل نمیخواهد آینه جلا دادن شکر خود نما تنهاست سعی خلوت دل کن شاه ملك مخفیت باش در برون در خفتن ذلت گدا تنهاست صبح از آسمان نازی سرفرو نمی آرد یعنی این دو دم هستی همت آزما تنهاست شمع در خور هم اشك دور میرود از بزم وصل دوستان یکسر دعوت جدا تنهاست شکوه گر بباد آمد از حیا عرق کردیم ساز ما باین مضراب كوك تر صدا تنهاست خاک این بیابان را گریه ات تزد آبی ورنه هر قدم اینجا بوی آشنا تنهاست الفت دل این مقدار پای بند عجزیم کرد ریشه تا گره دارد غافل از رسا تنهاست بی بضاعتان (بیدل) تا كزو آفات اند دفع خارو خس بردن از برهنه پا تنهاست لوح هستی یکقلم از نقش قدرت عاری است آمد و رفت نفس مشق خط بیکاری است از ره غفلت عدم را هستی اندیشیده ایم شبهه تقریر سهو استفهام ما انکاری است ذره ایم اما بچشم خود گران افتاده ایم اندکی هم چون بمرض آید حمال بسیاری است بیدل ناو کیم یارب که از طوفان شوق هم سر مویم چو مژگان مایه خونباری است دیده کو تا بنگرد کامروز سر و ناز من همچو عمر عاشقان سرگرم خوش رفتاری است از خمار ناتوانیها چنان آبد برون سایه مژگان نگاهش را شب بیماری است هر كرا حسرت شهید تیغ بیدادش کند هر دو عالم عرض يك آغوش زخم کاری است ما همه وارستگی سودا تغافل پیشه نیست موی مجنون در تلافیهای لی دستاری است عقده اندنی اگر باقیست دل خون میشود تا بود يك غنچه این باغ از شگفتن عاری است غافل نافتنه می جوشد ز مرك اغنیا خواب این ظالم سرشتان بدتر از بیدازی است گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر رسم ما همچو آب احکام تیغ باری است از من (بیدل) قناعت کن بفریاد حزین همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است (O) ما را راه عشق طلب رهنما بس است جائی که نیست قبله نما نقش پا بس است جنس تپکه ز هم که بود جلوه سود ما سرمایه بهر آینه کسب صفا بس است نقشست اگر به پهلوی ما تیر او ز ناز نقشی بجسم نقش زنی بوریا بس است سرگشته که دامن همت کشید ز دهر بر دوش مر چون فلكش يك ردا بس است کو سرمه عبرت آینه دیده ها مباش ما را خیال خاك شدن توتیا بس است یک دم زدن بخاک فشاند سپند را هر چند ناله هیچ ندارد هيا بس است کر مدعا ز چاره او هام جستن است يك اشك لغزش تو غنا يك فنا بس است منت کش نسیم نشد غنچه حباب ما را همان شکسته دلی دلکشا بس است آخر سری بمنزل مقصود می کشیم افتادگی چو جاده درین ره عصا بس است یارب مکن نیاز دگر امتحان میا بر داشتیم پیش تو دست دعا بس است عرض شکست دل بزبان احتیاج نیست رنگ شکسته آینه حال ما بس است (بیدل) دماغ دردسر این و آن کراست با خویش هم اگر شده ایم آشنا بس است ما و من شور گرفتار بهاست ریشه دانه زنجیر صداست از گل و سبزه این باغ مپرس ظلمی با بکل و مر بهواست قید ما شاهد آزادی اوست طوق قمری همه دم سرو قاست عمر مان غنچه باغ ادب اند چشم وا کردن ما ترك حياست عجز در هیچ مکان پنهان نیست آبله زیر قدم هم رسواست خلق در حسرت بیکاری مرد دست و پای همه مشتاق حناست چشم بود که دل صورت بست عمرها شد گهر از بحر جداست معنی از لفظ صفا می خواهد آتش سنگ مفکر میناست بر ق معنی ببیاض نزند خط اگر جلوه دهد دور نماست کیست و در تسلی کرده نیست درد نایاب مطلب همه جاست منکر قدر دو تا نتوان بود آنچه رو از دل از خویش عصاست فکر جمعیت دل چند کنید رشته حسرت این عقده رساست آن قیامت که اجل می گویند اگر امروز نباشد فرداست کاش جو شمع بخندد سحرم سوختن باز درین بزم بکجاست (بیدل) از پاس نداریم گرز جز دل ما دو جهان دیر مناست ما و من بمی کشت هرگاه خواب شد هم بسترت بیضه عنقاست سر در زیر بالین پرث اوج همت ناقص باقیست پستی می کشد بلندی زین نرد بامها نارسی بر منظرت ای حباب از صغر او هام اینقدر بالیده یک نفس دیگر بیفزا کز تپاید با ورث آتش این کاروان در هیچ حال آسوده نیست بعد مردن نیز روز ایست در خاکسترت کاش ازین هستی صدای الرحیل بشنوی میکشد هر صبح چندین پنبه از گوش کرت ای غنی مینای عشرت از تکلف پر منال ریختی در خاک اگر لبریز گردی ساغرت زین دبستان معنی جمعیت روشن نشد چون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت سر زیا تو دم خلق آنگه خیال عمر می بیگمان بی حلقه ای کند ماست بیرون درت همچو شمعت فرصت هستی بلا گردان بس است رنگها داری که میکرده همان گردسرت تا یکی بندی وبال خود بدوش دیگران آب به آینه از شرم کف روشن کرت خواه برگردون قدم زن خوا، روزی زمین جز همین ویرانه نتوان یافت جای دیکرت بی رنگ کردن مدان در امتحان آباد عشق تا نگیرد ریشه در سوزن مجسم لا غرت از حلادتگاه کنج فقر اگر آگه شوی بوریا خواهد نیستان شدید، فی شکرت آبروافزود ناجستی کنار از طور خلق تشنه دریا در گره بست اعتبار گوهرت آمد و رفت نفس (بیدل) قیامت داشته است پشت و روی پیکورق گرداند چندین دفترت میشکد صبح و شام تازگی آونده نیست مسخره روز کار آنقدرش خنده نیست آیته در پیش گیر محرم تصدیق باش غیر ز خود رفتنت پیش تو آینده نیست وحشت طور زمان لمعه برقی است و بس علك گوربست کز چشم تو زننده نیست صاف دلان فارغند شکوه اوهام چند کردك از خود بر است آینه شرمنده نیست در کف اخلاق تست رشته تسخیر خلق غافل از احسان مباش هیچکست بنده نیست مصدر ایذای خلق در همه جا تا سزاست کرمه دوزخ باست آبله زیبنده نیست هیچکس از غل نچید رائحة انفعال خیت چه بو میدهد کرده ات گنده نیست طبع حرون خم نود جز بدر احتیاج بی طلب کاه و جو کاوسر افگنده نیست تخت سلیمان جاه پایه قدرش هو است دود دماغ حباب آنهمه پاینده نیست فقر چسوها کشد دامن اقبال ناز چرخ بصداطلسش پينه يك ژنده نیست ای همه و هم و گمان در الم رفتگان ریش کن و جامه در پشم کسی کنده نیست خواه دلت چاك زن خواه پسر خاک ریز دهر زوضع عبور بهره گرونده نیست به که دل منفعل از خودت آگه کند ورنه به پیشت کسی آینه دارنده نیست (بیدل) ازین چارسو عشوه دیگر مخمر غیر فنا هیچ جنس نزد حق ارزنده نیست
صحيفه ١١٤ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه ( حرف التاء ) مجنون عشق را بهوسها چه نسبت است تسليم خویشتن بتماشا چه نسبت است مرد بحر نیست آئینه دار حباب و موج ما را به بی نیازی دریا چه نسبت است مكتوب اعتبار بهار است رنگ و بو خاك عدم سرشته ما را چه نسبت است محرم حسن ازل اندیشه بیگانه نیست رنگ میگردد بگرد شمع ما پروانه نیست بسکه یادت میدهد پیمانه بیهوشیم اشك هم در دیده ام بی لغزش مستانه نیست گريه شبنم بی تسخیر گل بیهوده است طایران رنگرا پروای آب و دانه نیست سیل اشکم در دل شبنم تفتی دزدیده است از ضعیفی ناله در زنجیر این دیوانه نیست هرگز افسون مژه برهم زدن نشنیده ایم ما سیه بختان شبی داریم ليك افسانه نیست شور ما چون رنگ ساز از زبان بیغمی است نغمه ها مینالد اما هیچکس در خانه نیست اثر صهبا ناله زنجیر می آید بگوش در جنون تا دهشتی همچو اسطوره فرزانه نیست غبار وحشت کیست تا گردد مقیم خانه ام سیل هم پیش از دمی مهمان این ویرانه نیست بهره از ادب معارف کار دست بی مغز را سر بتوخی اراشه می قسمت پیمانه نیست زنهار ایمن مباش از ظالم کوتاه زبان میشکافد سنگ را آن اره کش دندانه نیست عمرها چون سرمه گرد چشم او گردیده ایم مستی انشا نامه مان خط پیمانه نیست عشرتم (بیدل) به يك دور موقوف است و بس اشك خواهد سبحه گردانید اگر پیمانه نیست مرا با ناله باچیه مشکل افتاده است که تا قدم زده ام پای بر دل افتاده است تپش نمانده ومن میکشم کدورت جسم گذشته لیلی و کارم بمحمل افتاده است چو سرو گرچه نداریم طوق آزادی رسیده ایم بجاییکه در گل افتاده است بغیر نفی چه اثبات میتوان کردن طلسم هستی ما سخت باطل افتاده است قسم به خون بهار تیغ کشید که خنده بر لب گل هم بسمل افتاده است بقدر سعی در از است راه مقصد ما و گرنه در قدم عجز منزل افتاده است امید کوهی و یکفر ازین محیط کراست همین بس است که گردی بساحل افتاده است تو در کناری وما بختیم علاجی نیست فروع شمع تو بیرون محفل افتاده است زسنگ جوش شرر بین و ناله خرمن کن که در نهاد هر آتش محاصل افتاده است نه نقش پاست که در وادی طلب پیداست زکاروان جرس چند (بیدل) افتاده است مست عرفانرا شراب دیگری در کار نیست جز طواف خویش دور ساغری در کار نیست سوختن چون شمع اوج پایه اقبال ماست داغ منظور است اینجا اختری در کار نیست خفت و ننگین حجاب نشه وارستگیست بحرا کر نافی حباب و گوهری در کار نیست آتش خورشید را نبود کواکب جز سپند حسن چون در شار باشد زیوری در کار نیست اضطراب دل زهر مویم چکیدن میکند چون رگ ابر بهارم نشتری در کار نیست خشت بنیاد تو برهم چیدن مژگان بس است در تغافل خانه بام و منظری در کار نیست مهر را وازت چوبوی گل گراز خود رفتن است تا شکست رنگ باشد شهپری در کار نیست صبح را اطهار شبنم خنده دندان نماست سینه چاک شوقرا چشمتری در کار نیست شانه کر مشاطه زلفت نباشد گو مباش دفتری آشفته گی را مسطری در کار نیست شعله را در پرده سعی جهان خوابیدهاست کز نفس سوزد کسی آتشکری در کار نیست عالم عجز است اینجا جاه گو شوکت کدام ناتوانی ناله کن کرم فری در کار نیست زنده شو بی هم خوشت اما تکلف برطرف در دهانرا بنده ام درد سری در کار نیست حرص قانع نیست (بیدل) ورنه از ساز معاش آنچه ما در کار داریم اکثری در کار نیست مشاطه شوخی که بدست دل ما بست میخواست چمن طرح کند رنگ حنا بست آخر چمن را بر افکندی تو بجهد وا کرد نقاب شفق و غنچه نما بست زین نور که از شمع مراشک تو گل کرد تا شعله زند آتش یاقوت حيا بست ارباب نظر را تماشای بهارش دست مژه بود تجلی بقا بست گر وانکنی صفت مشاطگی نیست سحر است که بر غنچه خورشید سها بست آن رنگ که میداشت درین از ورق کل از دور کف دست تو بوسید و بپا بست آیست زشبنم دل هر برك گل امروز کاین رنگ چمن ساز وفا سخت بجا بست کیفیت کل کردن این غنچه برنگیست کز حيرت سرشار توان آبنها بست تاچشم کشاید مژه آغوش بهار است رنگ سر ناخن چقدر عقده کشا بست ناخوشه دهد منتخبت نسخه اسرار طراح چمن معنی هر غنچه جدا بست (بیدل) تو هم از شوق چمن شو که باین رنگ شیرازه دیوان تو امروز حنا بست مفیدان وفا را ز دل رمیدن نیست بدامن که نم است باب چیدن نیست ز سحر ناله بی ربط کار گاه نفس دو رشته که تواند بهم تنیدن نیست دیده است جو نم کی درین تماشاگاه هزار چشم و یکی را نصیب دیدن نیست قلندرا نه حدیثی است زاهد امعذور تو خرقه پوشی که جای ریدن نیست قطر پیاشکی تا سرت فرود آید و گرنه گردن مغرور را خمیدن نیست دماغ فرصت کارم چو خامه نقاش ز عالمیست که آنجا نفس کشیدن نیست زناکشی عرق انفعال تسلیمیم بعرض سجده ما جبهه یی چکیدن نیست خروش صور کمین است و همرا کنایه سود دماغ غفلت ما را ... شنیدن نیست زدستگاه چه حاصل فسرده طبعانرا بیا گرمند آبله دویدن نیست چو صبح ازین دو نفس کز د اعتباره مال بر شکسته هوا می برد پریدن نیست بجیب کسوت عریانی که من دارم خیال اگر سر موزن شود خلیدن نیست دران حدیقه که حرف پیام من گویند نما کر همه قاصد شود رسیدن نیست فشار تنگی دل ( بیدل ) از چه نیرنگست شرار سنگم و امکان آرمیدن نیست موج جنون میزند اشك پریشان کیست ناله بدل میکند بسمل مژگان کیست پاد خرام تو ام میبرد از خویشتن قامت برجسته ات مصرع دیوان کیست سرمه ز خاکم برد چشم غزالان ناز تخت سیه بر سرم سایه مژگان کیست قطره ماچون حباب سینه دریا شکافت همت پرواز ما خنده طوفان کیست رشته امواج را عقده نکردد حباب آبله در راه شوق مانع جولان کیست پای روانی و داغ راه بکوی که رد دست بدل بسته ام محرم دامان کیست دیده کزاز جلوه ات میکده ناز نیست اشك چکیدن خرام لغزش مستان کیست خون دلی در نظر دنبدمه چاك چگر حیرتم آئینه کر شانه گریبان کیست کر به طپش های دل فال جنون میزند شعله نقاب اینقدر ناله عریان کیست غير محبت دگر دین چه و آئین کدام امت پروانه باش سوختن ایمان کیست ( بیدل ) ازین حایده دست هوس شسته ایم پهلوی دل خورده یی بال آرزوی نان کیست موج هرجا در جمعیت گوهی زده است تپ حرس است که از ضعف به پهلو زده است محو گیرید خط و نقطه این نسخه و هم همه جا کاغد آتش زده مسطر زده است عقیل داغ است ز پاس ادب انسانی جهل بی باك بصنم لكد خر زده است خود نمای هوس پوچ نخواهی بودن بر در آینه زین پیش سکندر زده است تاما هستی ما را ز طپش نیست کرد چه توان کرد نفس حلقه برین در زده است شاید از سعی عرق نامه من پاك شود که جبین سائیش امید بکوثر زده است صد غلط میخورم از خویش بيك سايه مو ناتوانی چقدر برمن لاغر زده است ناخدا لنگر تدبیر بطوفان افکن کشتی خویش قلندر بکمر وزده است غبر چشم طمع آئینه محرومی نیست حلقه بر هر دری این قفل مکرر زده است از پریشان نظری چاره محال است اینجا سنك بر آیشه عادل ابتر زده است غفلت دل در کیفیت بینش نگشود پنبه شیشه ما مهر بساغر زده است تا گریزم ز وحشت همه چون شمع وسحر خط پشیمانی ما دامن ما وزده است نارسائی یکجا زحمت فریاد برد مژه هم دست که برداشته بر سر زده است پر نمی آیم ازین محفل خاشگاه جو شمع فرش خاشاك همان رنگم اگر بر زده است از دو بالم عدم رد محك افتادن نفس سوخته رو خشت دیگر زده است از تحیر كدۀ عالم عنقاست حباب هیچ بودن همه از ( بیدل) ما سر زده است
صحيفه ۱۱۵ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء میروم از خویش و حسرت گر تمایای منست در دهن خاراچو مژکان گریه کرد دامن است ماضعيفا را اسیری سازروار است وبس رشته بی طلب بال امید سوزن است بازبین چون سایه هم و اریم از خود میرویم حیرت آئینه ما هم تسلی دشمن است پیچ و تاب زلف دارد راه باريك سلوك شانه سان مارا بمژکان قطع این ره کردن است از امل جمعيت دل وقف غارت کرده ایم ریشه گر افسون نخواند دانه ما خرمن است هیچکس رانیست از دام رك خون خلاص سر و هم در لاف آزادی سراپا گردن است. در محیط حادثات و هم مانند حباب از دم خاموشی ما شمع هستی روشن است بر ندارد سك افسردن دله آرا دکان شعله بیتا ب مارا آرمیدن مردن است عمرها شد برخط پرکار جولان میکنیم رفتن ما آمدنها آمدنها رفتن است. دل چه امکاست بیرون آید از دام امل مهره (بیدل) در حقیقت مار را جزو تن است من که شوخی رنگش جنون افلاكست خزانم قدح ما نگین ادراك است غبار قالب من بود لای خم کامروز کسیکه ریشه دوانید در دلم تاك است. مریز آب رخ سعی جز بقدر غرور که سیم و زر زفروتنی و دپعت خاك است فروغ جوهر هرکس بقدر همت اوست بچشم آتش اگر سرمه ایست خاشاك است زجبه گاه لصاق همین سرافشا بنس که هر کجا دل آشفته است نمناک است نکه زده ما پرتوی ندارد برون چراغ آینه از دودمان امساك است. دلم بافت ناز و نیاز می لرزد نچونك جلوه حر يراست ودیده خاك است جهان ز بسکه هجوم غبار دل دارد نگاه از مژه بیرون نجسته در خاك است. طپیدن آیئنة ماست ورنه زین دریا حساب موج بيك آرمیدنش پاك است. بغير و هم دگر چیست مانعت ( بیدل) تو پر فشانی و از ششجهت قفس چاك است ناتوانی گرچنین اعضای ما خواهد شکست استخوان در پکدکر چون بور یا خواهد شکست. حاصل دل جز ندامت نیست از تعمیر جسم باری این کاشی شرر زز با صدا خواهد شکست. هر كجا صيدم ضعيفان پای طاقت افشرد شیشه ها بر پادکر جیب دعا خواهد شکست در قفس فریاد خامو شیست ما راچون حباب شور این آهنگ هم در کوش ما خواهد شکست نانکردد عالم از طوفان گل یکجاده می چون خزان صفراى رنگ ما بجا خواهد شکست باطن هر غنچه زم شبنمستان حياست از شکستن بك دل اینجا شیشها خواهد شکست. سخت در تپاز جسم افتاده هشیار باش عاقبت از سعی قدر این بنا خواهد شکست. شمع این محفل نمی بیند زخوه عاجزی موی سرفشانی اگر عاری بیا خواهد شکست. اثر حسرتی در کین ساومن افتاده است. گرد چندین قاروان يك درد يا خواهد شکست کج دلی صد سال دلها را مسلی میکند. دانه ما کرد چندین آسیا خواهد شکست حسن وحدت جلوة آفاق را آئینه ایم هر که از خود چشم پو شد رنگ ما خواهد شکست بی نیاز یها محیط آروی دیگر است. لب محاصی و امکن رنگ شنا خواهد شکست نیست غیر از خودسریها سنك مینای حباب این سر بستمز را (بیدل) هوا خواهد شکست ناله ها داریم و کس زین انجمن آگاه نیست آنچه دل میخواهد از اظهار مطلب آه نیست. امتحان صدبار طی کرد از زمین تا آسمان هیچ جاچون گوشهای مطلبی دلخواه نیست. عالمی چون موج کو هر درود غلطان ناز پیش پای ما کامل کر نباشد چاه نیست هر چه را از دور می بینی مباهی میکند سعی نبض کز فریب افند کفش در ماه نیست. در عملها تميك جز خجلت ندارد شهرتش گردان آکاهیت گردیکری آگاه نیست. مرتو در هر امر بهر خویش تائید حقی هم بکاشانی کسی غیراز خودت همراه نیست. پرغنای ما فنا بست از عدم غافل شدن آئینه کرصاف باشد روز کس نیکاه نیست. چشم بند عرصة يكتايم و همانه کرد. همیچه می بینم غبار لشکر است و شاه نیست. در عدم هم کرد حسرتهای دل پرمیزند من دهم دارم که کزمنزل شوم کوتاه نیست الزامل تاچند آسوی قیامت تاختن بخیه در منزل ره را منزل راه نیست. اختیار فقرت از آفات شهرت برسان است دستکاه مفلسی خفت کش افواه نیست توردل خواهی عیار طبع مظلومان مباش یادت آئینه خاکی برر کاهما آه نیست هر کجا جز ویست در آغوش کل خوابیده است دشمن کیفیت مینا زنک آگاه نیست وحدت آهنگان رفیق کاروان غیرت اند آنکه باما میرود با هیچکس همراه نیست ( بيدل ) از افسانه پردازان این محفل مباش شمع راغیراز زبان چرب خوددستگاه نیست ناله ما شکوهها امشب بیر آورده است نخل ماتم نوحة چندی ثمر آورده است. آبار ریشه حسرت خیال لعل کیست هیچم و صد خوشه سامان کهر آورده است. ای محیط عشقی دگر طوقی دل برخستی آبشد این قطره تايك چشم تر آورده است خون ما را دستگاه يك رك كل هم نکاشت تیغ قاتل رنگ و همی در نظر آورده است. نالهما زحمت مکش کز دشت بر شور جنون حلقه زنجیر مجنون کوش کر آورده است سر بکنیداچون هلال اینجا عجز تسلیم نیست. تا کسی تیغ برون آرد سپر آورده است. شاخ كل از رنگ عشرت دستکاهی سر مایه بود قطره خونی بچندین نیشتر آورده است. درد عشق و مزرة راحت زهی فکر محال این خرابمرد که امینی در حضر آورده است کیست تا سازد تراز و در سر هستی آکهیم عشق خاکی را ز صحرای د کر آورده است. انتظار جلوه داریم و از خود میرویم. کارمانی زور برمد نظر آورده است. تنگنای بیضه ( بیدل) کوشة آرام بود شدر پشان مرغ دل تایک و پر آورده است نسبت اشرافی با دونان خطاست سرما کز کردند نتوان کفت پاست آه بی تاثير ما را کم مگیر هر کجا دودیست آتش در قفاست. بی جفای چرخ دل را قدر نیست رو سفیدیهای تخم از آسیاست. تیره بختی خال روی عاجزیست برزمین کرسایه ماند خوش اد است. چشم ما آزاده کان دشت فقر دامگاه مکر نقش بور باست - عاجزی هم بك شهرت میکند بوشکست ساغر کل را صداست . نبهرم جمعیت سرمه درکار نیست یکقلم اجزای عالم توتیاست. عقودى دلرا عمارت کردن است خانه آئینه از حیرت بیناست. گرز خود رستی معمید است و خدا چون شرر از سنك ردر زد هواست بی تمیزی از صفات عار غست كز حاجت پستی آکه غناست. سير كشني از فنا غافل مباش صورت قد دوتا تر کیب لاست جای دعوی نخل فقدر چند موی چینی طاق نسیان مد است. ( بيدل ) از آیینه عبرت کیر و بس تا نفس باقی بود دل بی صفاست * نسخة آرام دل در عرض آهی ابتراست غنچه هارا خامشی شیرارۀ دل و پراست. هیچکس را حاصل جمعیت از اسباب نیست. بحر راهم موج چینش جوش کوهراست باید از هستی بتسالى قناعت کردن میهمان خانه آئینه بیرون در است. بسکه دارد شور آهنک مخالف روز کار هر که می آید در اینجا طالب کوش کر است. اعتبار ماخود و اماد كان آشفتگیست خاك يكر آينه میگردد غبارش جوهر است آفتاب طالع ماداع حرمان است و بس آسمان تبره بخنیها سودا اختر است بعد مرك اجزای ما طوفاني موج هواست تا بنمداری که ما رامخك كفن لنگر است. عشرت آمدگی نزدیم بکشان غافل مباش آشیان رنك با کزین دیده کرده سانغر است خاك ا کرباشم براهت جوهر آئينه ام در همه آئینه کردم پنتو خاكم بر سراست. بسكه شد خشك از تب کرم محبت پیکرم همچو اخکر رحمين من عرق خاكستر است عمرها شد میروم از خویش و بر جایم هنوز کرد تسکین خرامت موج آب کوهر است شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است. ترطیش نالها بيمار صاحب بستر است. آب نیست تا نگردد صندل آرامها یک دوام این نگاهت دو شمن کس درد سر است. چشم و گوشی وا که (بیدل) نیست قبض صرفتی در تماشا گاه معنی روزن بام و در است.
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء امیزد بوضع فسردگی ز بهار دل مژه بستنت مکش ای حباب بقا هوس الم ستمکری نفس بشکاف قدح هوس سر و برك حوصه باختن چه نمود فرصت پیش و کم که رسیدی از چمن عدم نو نوای محفل غیرتی زجه رو فسرده غفلتی همه دم زقلزم کبریا تب شوق میزند این صلا چه وقاست (بیدل) سخت جان بادم جدائی دوستان که گداخت جوهر رنك و بو بفسار غنچه نشستنت چقدر گره بدل افکند خم و پیچ رشته گسستنت بوصید نشئة همتی ز نمك ذوق شکستنت نه نشست رنك تاملت چوشرار روخ جستنت نفسی که زجه بناز زد که نمود اشارة رستنت که فریب موج گهر مخور زدو روزه آبله بستنت جگر ستم زده خون شود زحیای سینه نخسنت نسیم گل بخموشی ترانه پرداز است کجا روم که سر منزل بدست آرم هزار زخم نمایان بسینه می دارد بین زوصل توام مژده میدهد امروز نگاه شوقم و خون میخورم به بزمکشم فسرد گی نشود دام وحشت رنگم که موج رنگ گل این چمن را نسا از است چو خط دائره انجام ما هم آغاز است وليك شانه کش زلف شاهد راز است چهار کاسه كبوتر بيك كل اندا ز است و گرنه نه فلك امروز بکدر باز است شکسته بالی این مرغ ساز پرواز است چگونه بلبل ما بال عیش بکشاید بهانه نیست بی کاروان حسرت ما مخور فریب که حیرت دلیل آگاهیست چرا زجوهره آئینه میدهد عکست خروش طالع شورم جهان گرفت اما کدورت از دل ما برد خط او ( بیدل ) که سایه گل این باغ چنگل بازاست شکستی جرس رنگ سخت غماز است ز چشم آئنه تا جلوه صد نگه تاز است که شمع را بر پروانه بستر ناز است چه دل کشایم و از قفسه که ناساز است برای آینه ما غبار پرداز است نشئه هستی بدور جام پیری نازساست عاقبت خواهی وداع آرزوی جاه کن بعد مردن هم نیم بی حلقه زنجیر عشق سینه صافانرا هنر نبود مگر اسباب فقر دستگاه از سجده حق مانع دل میشود شوق میبالد خیال ما حصل منظور نیست قامت خم گشته خط ساغر بزم فناست شمع این بزم از کلاه خود بکام اژدهاست هر کف خاکم بدام کرد بادی مبتلاست جوهر اندر خانه آئینه نقش بور یاست دانه را گردن کشی سر مایه نشو نماست جستجوی مقصد است و گفتگوی مدعاست اهل معنی در هجوم اشك عشرت چیده اند گرز اسرار آکهی کم نیست نقصان کمال موی پیری میکشد ما را بطوف نیستی گر زدامن پاکشیدی دست از آسایش بدار دوزخ گداست دور از وصل جانان زیستن در عدم هم کم نخواهد کشت (بیدل) و حشم صبح را در موج شبنم خنده دندان نماست چون خط پر کار خواندی ابتدایت انتهاست شعله سان خاکستر ماجامه احرام ماست چون سخن از لب قدم بیرون نهد جزو هواست پبتو صبحم شام مرك و شام من روز جزاست شعله خاکستر اکر شد بال پروازش رساست نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغست منت سایه اقبال ز آتش کم نیست نتوان از نفس سوختگان ایمن بود نا مخالف ز موافق قدمی فاصله نیست ذوالفقار دگر است آنکه کند قطع امل سطر خونی زپر افشانی بسمل خواندیم شمع افروخته را جنبش دامن تیغست کر هما بال کشاید بسر من تیغست دود تبخاله چوبرجست زروین تیغست در کلو آب چو استاد ز رفتن تیغست ورنه مقراض هم از بهر بریدن تیغست که کز از خویش روی جاده رفتن تیغست شیشه در اسر کشی خویش نشانده است بخون خاك تسلیم بسر کن که درین دشت هلاك عکس خوبیست فرو ریخته از پیکر شخص کوه از ناله و فر یاد کسی آساید کلفت زندگی از مرك بتر میباشد زین ندامت که بوصل نرسیدم ( بیدل ) گردن بی ادبان را رك کردن تیغست توشه داری سپرو در کف دشمن تیغست گر همه آینه سازند ز آهن تیغست چکند بر سر این پای بدا من تیغست شمع ما را ز سر خود شکفتن تیغست هم نفس در جکرم نادم مردن تیغست نفس را الفت دل پیچ و تاب است درنك از فرصت هستی مجوئید روی خویش اگر چشمی کنی باز ز چشم سرمه آلوش مپرسید تماشای چمن بی نشئه نیست کم آیت آنقدر در پای هستی گره در رشته موج از حباب است متاع برق در رهن شتاب است زمین تا آسمان فتح باب بست زبان اینجا چو مژ گان بی جواب است ز کل تا سبزه يك موج شراب است کرو نایست میشوئی سراب است درین محفل زخط نشئه درد صفا آئینه زنگار دارد دلی داریم نذر مه جبینان شرار آئینه در پرواز زلفش نمیدانم جمال مدعا چیست بیا این طلب بحر يست ( بیدل ) ازلب تشنه اشك کباب است فلك دود چراغ آفتاب است دیار حسن را آئینه باب است زجوهر شانه مژگان در آب است ز هستی تا عدم عرض نقابست که آنجا آبله جوش حباب است نفس محرك جسم خم فسرده ماست بکنه مطلب عجزم کسی چه پردازد من از مروت طبع کریم دانستم چو جام طرح خموشی فکن که مینا را همان حقیقت هیچ است نقش گون و مکان بپاس دل همه جاخون سعی باید خورد غبار خاك نشین را دم نسیم عصاست لب خموش طلسم هزار رنك صداست که آب کشتن بحر اینقدر زشرم سحاست هجوم خنده صدای شکست رنك حیاست بهر چه مینگری يك سراب جلوه نماست که راه بر سر کوه است و بارما میناست صبا مصاحبه شد از خط شکسته موج چو سرو بی طمع از دهر باش و سر بفراز ز دام صحبت مردم رهایی امکان نیست فراق آئینه زنك خورده هستی است زبان طعن نکرده غبار مشرب ما بفکر مصرع موزون چه غم خورد (بیدل) که نقش پای هواسر نوشت این دریاست که نخل بار ور از منت زمانه دو تاست کسیکه کوشه گرفت از جهانیان عنقاست دمیکه جلوه کند آفتاب سایه کجاست هجوم خار مجان زیب دامن صحرا ست خیال سرو تو اش دستگاه طبع رساست نقاش ازل تا کمر مو کمران بست شهرت طلبان غمره اقبال مباشید منسوب کسان معتمد امن نشاید مردیم وزاشویش تعلق نکشیدیم هل موج درین بحر هوس کاه حبابیست عمریست زهم کوچه بلند است غبارم تصویر میان جهان موی میان بست مهرهاست درینجا که بلندی بسنان بست زان تیر بیندیش که خود را بکمان بست برآدم بیچاره که افسار خران بست زینسان همه کس دل بجهان گذران بست پندار نگاه که برین سرمه فغان بست از غیرت ناز است که آن حسن جهانتان سامان کمال آئینه رخوانی مجیید نرك طلب روزی از آدم چه خیال است چون سبحه جهان بنفس کلفت دل چید کی محرم فریاد نفس سوختگان نیست ( بیدل ) همه تن بمیرم از کلفت هستی وا کرد نقاب از رخ و بر چشم جهان بست ابروهی هر جنس که دیدیم دکان بست گندم نتوانست لب از حسرت نان بست هرجا گرهی بود برین رشته میان بست شمع ازچه درین بزم بهر عضو زبان بست جز چشم زتصویر غبارم نتوان بست
صحيفه ۱۱۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاست بافت در خانه آئینه نقش بوریاست تا تبسم با لب کلشن فرصت آشناست از خجالت غنچه را پیراهن خونی قباست نی همین آشفته چون زلف داری روبرو همچو کاکل نیز يك جمع پریشان در قفاست عمرها شد کز تمنای بهار جلوه ات بلبلان را در چمن هم رنك کل دست دعاست کشته تیغ قضا را درین کلزار شوق همچو کل يك خنده زخم شهادت خون بهاست غنچه تا دم میزند موج شکست آینه است واله دل را خیال کردش رنك آسیاست تاز چشم التفات تیغ او افتاده ام غنچه را برروی زحم خنده دندان نماست غافل از جمعیت فردشهای عالم نیستم هر کف خاك ازين صحرا مجشم توتیاست روشن است از بینه بندم وحشت احوال دل هر کره در کوچه نی ناله را نقش پاست عاجزی را پیشوای سعی مقصد کرده ایم پیش رفتش قدم مارا بمنزل رهنماست همچو دندان سخت رویان سنك مینای خود اند چون زبان نرمی ملایم طینتان را مومیاست بی بصیرت بردن است از سخت کیریهای دهر نام را نقش نكيني پست نقب خندهاست کرنه محمود كرفتار یست زلف مهوشان (بیدل) از هر حلقه در خمیازه حسرت چراست نور دل در کشور آئینه نیست ليك کس روشنگر آئینه نیست آن خیالانیکه دل نقاش او ست طاقت صورت گر آئینه نیست فضلت آخر میدهد ما را بباد زنك جز بال و پر آئینه نیست بستگی ها قلق از غبار ما بر است سادگی در دفتر آئینه نیست دل زتشویش نمود من فارغ است عکس کس درد سر آئینه نیست داغ عشقم از مقیمان دلم حلیفه ما و در آئینه نیست دوستان باید غم دل خوردو بس فهم معنی جوهر آئینه نیست كد خدای وهم کمائی زیستن خانه جز بام و در آئینه نیست ذوق بیدلئی نگیرد دلم محو زانو را سر آئینه نیست خود نمائی کم بکی هشیار باش عالم است این منظر آئینه نیست تو دماغ شرم تحقیق خودیم ورنه می در ساغر آئینه نیست دل بپرداز از غبار ما و من ( بیدل ) اینجا زیور آئینه نیست نیجاء سایه عصیان شمال غفلت زاست همین نفس که توانی سید الفتی دنیاست کسی مشمکش نیرنك اتحاد مباد تو بی وفائه اما جدائی تو بلاست جنون بنامی اوهام داغ یادم کرد امید میطپد و نامه در پر عنقاست بوهم نشئه آزاد گی کرفتاریم چو صبح آئینه قفس موج میزند پرداست محیط میکده اعجاز کرد ماند خیر ز دست هر که قدح گل کندید بیضاست چین زیبندگی حسن اگر کند انکار خط بنفشه کوه مهر داغ لاله بجاست حباب پرتو خورشید سایه میباشد چه جلوها که نه در غفلت تو نا پیداست عنان لغزش ما بیخودان که میکیرد چو اشك و حشت ما را هجوم آبله پاست تو سا کنرو روانست اراده مطلق چهر کنار که کشتی رود قدم در پاست کجاست غیر جز اثبات ذات یکتائی توئی در آئینه دارد منی که از تو جداست همین توهم وجدان دلیل محرومسیت که تو بیافتی و نیافتن همه راست ز دستگیری خلق اینقدر زمین گیرم عصا اگر نتوان یافت میتوان برخاست زبس گذشته ام از خویش کار کاه هوس بخود کرم نظر افتد نكاه رو فقاست مبگیر دامن اندیشه دگر( بیدل ) که دست باده کشان وقف کردن میناست قدر ما طبع نی کعبه مایل افتاد است ره خیال تو در عالم دل افتاد است فسون مفتی بجام نیاز و ناز چه ریخت که حسن سر کش و آئینه غافل افتاد است حساب مایه و خورشید تا ابد باقیست ادب رستی و دیدار مشکل افتاد است چه وا نمایم این هستی عدم تمثال ندیدن آئنه در مقابل افتاد است در ان مقام که عدل کرم بعرض آید ترحمیت زنائی که سایل افتاد است تزودیکه درو مزد راحت است بکاست نفس در آتش پرواز بسمل افتاد است زبس غبار که دارد طبیعت امکان سفینه در دل دریا بساحل افتاد است بلای کبر ویت را کسی چه چاره کند که هرزه گردی ور خت بمنزل افتاد است بیکو به حسن بصدرنك جلوه نفروشد که جای آینه در دسته او دل افتاد است بآن بضاعت عجزیم که گاه بسمل من بجای خون عرق از تیغ قاتل افتاد است بکافت دل مایوس من که پردازد هزار آینه زین رنك در کل افتاد است کدام ناله چه دل( بیدل ) اینقدر دانم که حیرتی بخیالی مقابل افتاد است نه عشق سوخته و نه هوس گداخته است چو صبح آئینه ما نفس گداخته است سلامت آرزوی وادی رجیل مباش که عالمی بفسون جرس گداخته است مخاق سبقت اسباب پختگی مفروش که پیشتر ثمر پیشرس گداخته است ز نقد داغ مکافات خویش آ که بیست دماغ شعله باین خوش که خس گداخته است ز افعال تهی نیست لذت دنیا عسل مخواه که انجا مگس گداخته است غبار مشت پر ما نباز دام کشید که عمر ها بهوای قفس گداخته است ترحم است بران دل که کاه عرض و نیاز زبی نیازی فریاد رس گداخته است مگر شکست بقریاد دل رسد ورنه در ای محل مقصد نفس گداخته است طلسم هستی (بیدل) که محو حسرت اوست چو ناله هیچ ندارد زبس گداخته است نه غبار است کزین دشت بر افشان برخاست نكهی قال تماشا زدو مژکان برخاست سحری آمد مجنون موج گهر در آغوش حیرتی جوهر آئینه بدامان برخاست حسن اکرموج زند آنقدوش طوفان کو شوق اکر ناله شود اینهمه نتوان برخاست شمارا صراحی نه پیمانه ایست دل و دیده غوغای مستانه ایست ز دل شنجیت شیشه ها چیده اند جهان حلب خوش پریخانه ایست بهر کرد بادی کزین دشت و در تأمل کنی هوی دیوانه ایست گر ابست سنکینی خواب ما خروش قیامت هم افسانه ایست درین انجمن فرصت ما و من همان قصه شمع و پروانه ایست قناعت بکوشت تکلفت ای صدف که در جیب لب بستنت دانه ایست رفیقان تلاشیکه آنجا رسیم درین دشت دل کام ویرانه ایست مباشید غافل ز وضع جنون بهر زلف آشفنگی شانه ایست ز تحقیق خود هیچ نشکافتم سرم در گریبان یگانه ایست چو(بیدل) توان از دو عالم کذشت اکر یك قدم جهد مردانه ایست نه منزل زنشان نی جاده ننك است براهت بای خواب آلوده سنك است بصد کلشن دواندی ریشه و هم نقهمیدی كل مقصد چهر نك است محسن خلق خوبان دلشکار اند کمان شاخ کل نکهت خدتك است طرب کن ای حباب از ساز غفلت که کز واشد مژه کام نهنك است جهان جنس بد و نیکی ندارد توئی سر مایه هر جا صلح و جنك است درین کلشن سراغ سایه کل همان برساحت پشت پلنك است بیکتائی طرف کردهشت چند خیال اندیشی آئینه زنك است ز امید کرم قطع نظر کن زمین تا آسمان يك چشم تنك است مکش رنج نگین داری که آنجا سر وا مانده نامت بسنك است بسیر هرزه تر بلای خود تمال مسلمان تو و عالم فر نك است صداق از شکست دل نبالید چو كل این قطره خون مینای رنك است بکفتن گر رسائی فرصت کار شتاب آشیان ساز در نك است عدم هستی شد از وهم تو و من خیال آنجا که زور آورد بالهك است مه رختن باش جبه ( بیدل ) برین آئینه عکس سجده در نك است
صحيفه ١١٨ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف التاء به مین سبزه از خطش نم کشت تا عدم سير هستی آنهمه نیست اوج عزت فروتنی دارد وضع كستاخ پیش ازین چکند كرد تمثال اصل كشا كش داشت سير رنكار عبرت است اینجا بیخودی بی نوید وصلش نیست قد هم زان دو لب مكرد کشت هر نفس میتوان سراسر کشت قطره پستی گزید کوهر کشت او عرق کرد و چشم ما تر کشت ریش زاهد چرا دم خر کشت خواهدت با و سر برابر کشت قاصد اوست رنك چون پر کشت فرصت جلوه مغتنم شمرید نقطه از سير خط نمايان شد ترك اخلاق مشق ادبار است بغرور آنقدر بلند متاز شخصيت يك فسانه عرض است كردش چشم یار در نظرم خلق از وهم محرمی ( بیدل ) خط چلیپاست چون ورق برکشت اشك ما تا چكـيـد لاغر کشت سرو کم سایه شد که بی برکشت لغزش با دمـيـد چون سر کشت کوشها زين جنون توا كر کشت باید آخر جهان ديكر كشت كرد خود کشت و حلقه در کشت نیت از نامه ما عرض سجده عنوانیست سروش انجمن عشق این ندا دارد مجاز پرده ناموس حقیقت است عدم تو هم هستی است هر چه بادا باد غرور شیوه اهل ادب نمی باشد مجرد نمدد تلاطم سیب مخواه و مپرس زجامه آنچه برون ریخت نقش پیشانیست که هر چه میشنوی نغمه تو پیدا نیست بپوش باش که زیر لباس عریانیست رسیده ایم بآبادی که ویرا نیست سریكه موج كهر میکشد کریبانست محیط سودن کفهای نا پشیمانیست درین جریده بنسخه و وحشیان خیال چه جلو ها که ازین انجمن نمیکذرد دمیده ایم چو صبح از طبیعت وحشت به پیبود تاب نفس دل مبند فارغ باش قماش فهم نداریم ور نه خوبان را غبار مهلت هستی کسی چه بشکافد صریر خامه نفس سوزی پرنخوا نیست تو لال آینه زن کر دماغ حيرا نیست غبار ما همه آثار دامن افشا نیست که این غبار طپش کا کل پریشا نیست اتوی پیرهن ناز چین پیشا نیست ز خاك میشنویم اینکه باد زضا نیست مکن شبهینه آرایش د کر ( بیدل ) چراغ محفل تسليم چشم قر بانیست نیست این از بلاهی کس بفکر جستجوست جاده کجرهرو از اسر خط جا نکاهی است بر فریب عرض جوهر کر دلی محکم نگرد عجز جمعیت آبیار مزرع عشاق نیست در عبادتکاه ما کانها هوش را بار نیست غفلت ما پرده دار عیب پنهان خودست روز و شب گردابیم از موج خنجر ریکلوست باعث آشوب دلها پیچ و تاب آز روست آیینه بی من ننوان یافتن کاماده روست چون نمك باقوت انجار رشه در خون نموست فاش خوانش از لوح هستی کز نهان شستن و شوست چاك دامان نکه را بستن مژکان رفوست در تماشا نیکه ما را بار جرأت داده اند آنچه نتوانداد جز در دست مجنونان دل است حسن در یکدست در هم جا و رنکی جلوه کر بی فنا نتوان بکنه معنی آشنا رسید خار و خس را اعتباری نیست غیر از سوختن چون زبان خامه (بیدل) در کف استاد عشق آرزو در سینه خارانست و نکه در دیده موست وانچه نتوان ریخت جز در پای خوبان آروست در دل سنك تا کجم می بینی شرر در غنچه بوست آبنای خاك كرده باده نام رو بروست آبروی مزرع ما برق اشتقای اوست با کمال تنکسه سنجی بخیه ام كفتکوست نیستی تا علم همت عنقا بر داشت وصل مقصد چه قدر شکر طلب میخواهد ناقص هست ازین دامکه آزادی نیست دوری فطرت از اسرار حقیقت از لیست دور پیمانه خود داری ما آخر شد تیغ بیداد تو بر خاك شهیدان وفا كاهی بود که ما را ز سر ما بر داشت شمع اینجا نتوانست سر از پا بر داشت نیستی بود تجرد که مسیحا بر داشت كوهر این عقده جاوید ز دریا بر داشت امشب آن قامت افراخته مینا بر داشت سبرم افکنده آن ناز که کویا بر داشت از کرانبا ری این قافله ها هیچ مپرس زندکی فرصت درس شرر آسان فهمید يك سروایهمه سوداچه قیامت سازیست اوج قدر همه برترك علایق ختم است زين خرامیکه غبارش همه اجزای دل است سیر این انجم وقف کد نیست چوشمع كوه يك ناله ما بر همه اعضا بر داشت منتخب نقطه از نسخه عنقا برداشت حق فرصت نفسی بود ادا ها بر داشت آسمان نیز دلی داشت ز دنیا برداشت خواهد آینه سر از راه تو فردا برداشت بار دوش مزه باید تماشا بر داشت چقدر عالم ( بیدل ) بخیال آمده ایم هم که برما نظری کرد دل از جا برداشت نیست امید این مرجله خاکش بکمین است بر خیز ز خاك سيه مزرع هستی برصور مناز از دهل و کوس تجمل ای آینه از ما مطلب عرض مكروه زانجلوه کذشتیم بخود هم نرسیدیم در وصل باظهار مكن تنك فضولى خون طپش از ما نفا هم نتوان برد چشمیکه بیا دوخته باشی همه بین است جاییکه نفس آینه کارد چه زمین است ای پشه بپو زیر تکال تو طنین است تمثال صعیفان نفسی باز پسین است ما را چه کشه خاصیت عجز همین است بایوسه حضور لب خاموش قرین است خاکستر منصور عیارعرق نپکین است بی غنچجه كلى سر نرد از کاشن امکان چون صبح جنون کن ز آغوش برون تاز اینست اکر كرو فر طاوس رایت ای شمع عنان نکه هرزه نکهدار دل دیر کره شد تخم ارزی نازش دندان مشکنید ز معشوقة فربه ( بیدل ) کم سرمایه مخمل تپندی انجانست که چین مایه ایجاد حبين است از چاك كريبان کل دامان تو چین است بنیاد غبار بهوا رفته متين است تاچشم تو باز است جهان خانه زین است در طاق تغافل همه نقاشی چین است کاین شکل دلا ویز سرا پاش سرین است از بی بنا مان تو قامت به نکین است تب تبم دیدم از بخت بد انجام سفيد است بر منتظران صرفه ندارد مزه بستن براهل صفا تنك كدورت نتوان بست بپری است تعاق چوز موزیف سیاهی از چرخ کهن در كذرو كاه كشانش چندانکه سیاهیست نکین نامسفید است در پرده همان دیده بادام سفید است این شیر کرنجیده و کرخام سفید است در پینه كنون رشته این دام سفید است فرسود کی از خط این جام سفید است سطری نتوشتم که نکردم عرق از شرم ای غمره چاه اینهمه اظهار کمالت تا صافی دل آیئنه و صل نشاید صبحی بسباهی نرد از دامن این دشت از خویش برامنز ل تحقيق نهان نیست مكتوب من از خجلت پيغام سفيد است حرفى چسومه تو زلب بامسفيد است ای بخردان جامه احرام سفید است چندانکه نظر کار کند شام سفید است صدجاده درین دشت بيك كام سفيد است چون ديده قربانیت از ترك تماشا ( بیدل ) همه جا بستر آرام سفید است بی نقش چین به حسن فرنك آفر بدن است این یکدو دم که زند کیش نام کرده اند لازم بوحشی نکه رم سرشت او در وادی که دوش ادب محمل وفاسث تا کی صفا ز طنی تو چیند غبار زنك فرصت بهار است چرا خون نمیشوی بیماری تودست زدنیــا کشیدن است چون صبح ربط هوا دام چیدن است تر کرد سرمه نیز بنام رمیدن است خار قدم چوشمع باز کان کشیدن است خود را مبین كرهوس آیینه دیدن است ای غنچه دکر بچه رنک رسیدن است چون موم باصلابت طبع ساختن بستن دهان زحم تمنا بضبط آه حیرت دلیل آینه هیچکس مباد از دقت ادب کده عجز نگذری در عالمیکه شبنجهستی کرد و حشت است ( بیدل ) بررنکیکه امل آبیار اوست در کوچهای زخم چومرهم دویدن است چون رشته سراب بصحرا تپیدن است اشـك كهر زبان زده تاجكيدن است اینجا چوسایه پای بدامن کشیدن است دامن نجیدن تو چه هنگامه چیدن است بی برك تو ز آبله با دمیدن است
حینه ١١٩ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء واژ گونی بسکه با وضع قرین کردیده است عاشقم چون صبح گیر و دار شور محشری گر پیری شو کند طبعت حلاوت صید تست همچو موج از تهمت دام تعلق فارغیم جلوۀ هستی فضیحت دان که فرصت بیش نیست سر نوشتم نیز چون نقش نگین گردیده است گر نم کم فرصتی آه حزین گردیده است هیچکامو میبست دام انکبین گردیده است دامن ما را شکست رنك چین کردیده است حسن اینجا يك نكه آیینه بین گردیده است عمرها شد چون نگاه دیدۀ آینه ام هیچ وضعی هیچو آرامید کی مقبول نیست بی محابا از سر افتاد کان نتوان گذشت فرش همواریست هر گه ماه میکردد هلال ( بیدل) از بیدستگاهی سر ننگون خجالتم حیرت دیدار حسن آتشین گردیده است شعله هم از داغ کشتن دلنشین گردیده است خاك از يك نقش پا صد چین به چین گردیده است در کمال اکزرك گردن جبین گردیده است دست ما از بس تهی شد آستین گردیده است وحشت مدعا جنون ثمر است شب عشرت غنیمت غفلتست ساز نومیدی اختیاری نیست اشك اکر دام مدعا طلبی است سایه تا خاك پر تفاوت نیست همچو آئینه بسکه دلتنگم ناله بال فضائیة اثر است مژه گر باز میکنی سحر است خامشی ناله شکسته پر است چشم ما از قماش کریة تر است از بقا تا فنا همین قدر است خانه ما برون نشین در است سوختن نشئه طراوت ماست سنگ در دامن امید میند نتوان خجلت مراد کشید وضع این بحر سخت بی رو است درد کامل دلیل آرامیست ( بیدل ) از کلفت شکست منال شمع از داغ خویش گل بستر است فرصت آئینه داری شرر است ای خوش آن ناله که بی اثر است ورنه هر قطره قابیل گهر است ناخنی ناله بست در جگر است زنم هستی د کان شیشه گر است وحشی صحرای حسن نرگس فتان کیست حسن بستان اینقدر نیست فریب نظر آتش دل شد بلند از کف ما کعشوم ناز مجنون میخرد در صف مژگان یار دل ز پیش رفت و من میروم از خویشتن موجه دریای ناز ابروی جانان کیست کریه توئی جلوه کر آینه حیران کیست باد مسیحای شوق جنبش دامان کیست پر در این میکده حلقه مستان کیست عیب جنونم مکن ناله بفرمان کیست سایه زلف که شد سرمه کش چشم شام صد گل عیشم بدل خنده زد از شوق زخم رنك بهار خیال میچکد از دیده ام سبحه دل را نشد رشتۀ جمعیتی از مژه تا دامنم مشق نخون رفتی است خنده فریب سحر چاك کریبان کیست تکمه جیب امید غنچه پیکان کیست این کل حیرت نگاه شبنم مستان کیست در كف وبوی خیال ريك بیابان کیست اشك جنون تازمن طفل دبستان کیست (بیدل) اکر لعل او پست تبسم فروش شبنم کلهای زخم گرد نمکدان کیست وضع ترغیب ادب در عرصه گاه لاف نیست غفلت دلها جهانی را مشوش وانمود خواب راحت مدعای منعم است اما چسود آنوی خوف ورجا خط یقین پیدا کنید بوالفضول جوه باش این بزم اکر ا ماست و بس طالب فهم معانی عیار اسم کیر قابل این راه کان قبضۀ شمشیر نیست هیچ جا موجش تر از آینه ناصاف نیست مخمل جز بوریای فقر تسکین باف نیست ورنه اینجا نیک مشروع است جز اصناف نیست هیچ در نقد کسی آب از محیط اصراف نیست صورت عنقا همین جزعین و نون و قاف نیست از عدم میچوشد این افسانه های ما و من راغ و قلب دکان و هم بی اندازه است هر کرا دیدم درین مشهد دو تیغن کرده اند نفس این دفتر کاهی کشف طبع ما نشد عرض و فرش اینجا محاط وسعت آباد دلست فیدرك (بیدل) غبار تنك فطرنها مباد کز معنی واژده جز خامشی حراف نیست یاجه بردارد دماغ ناتوان صراف نیست تیغ قاتل هم برین تقدیر بی انصاف نیست عينك فطرت در انجا آنقدر شفاف نیست كعبة ما را سواد سنگی از اطراف نیست كز مینا نگذرد در داست این می صاف نیست وضع خطوط جبین از قلم پیچی است بی مصرف شرم نیست از من و ما دم زدن عمرم خود پستی ورنه برنك هلال معنی مغشوش حرص ناشود آئینه ات طالب ویرانها غیر جنونت که کرد نشه عشق و هوس باز درین جا یکاست جست دل از پر عقل باعث افشای راز شبه چه خواند کسی در ورق ماهی است در نفس ما چو صبح آیئنة شیشهی است سر بفلک سودنت سوی گریبان طی است در کف دست فسوس نیز خط محوی است آنچه تو خواندی بهشت خانه بی آدمی است کر همه خمیازه است صاف و خمش سهمی است گفت درین انجمن دیده نامحرمی است در کف آباد و هم درد محبت کراست الفت اندهون است ورنه درین دشت و در زخم دلت کند نیست در قلم موی ای كان هر چه دمید از نفس رفت بیاد هوس پست حضور دلت عز نجاب ادب شعله درد و غرور تاخته در هر دماغ شیخ و بر همن همان مست خیال خود اند مقتضی دود و کرد کریه بی مانعی است ای طلب زابله بر پل آب کی است پشت و شکم کر بهم دوخته شود هم پی است رشته دیگر مبند نغمه سازت رهی است از نفس آگاه باش شیشه کر جام هی است خلق سراپا چو شمع یکعلم و پرجمی است آکمی اینجا کجاست (بیدل) ما عالمی است و هم هستی هیچکس را از طپیدن وانداشت بیگسی زحمت برست منت احباب نیست دعوی صاحبدلی از هرزه کویان با طلست حرص میسوزد برد بر سیم وزردارد ظفر ناز تمکین نگنجرد آداب دانان وفا دوریم زان آستان پروانه کر ما جا به سود مهر بال و پر همان جز بیضه عنقا نداشت باد ایامیکه که کس یاد از غبار ما نداشت نا نفس بی ضبط میزد شیشه کر مینا نداشت زاهد از فردوس هم مطلوب جز دنیا نداشت شمع محفل در سر آتش داشت زیر با نداشت آنقدر خاکی که افشانم بسر صحرا نداشت عالمی زین زیر عبرت مفلس و مايوس رفت هر چه پیش آمد همان رو بر قفا کردیم سیر مشق همواری درین مکتب دلیل خامیست قانعان سیراب تسکین از زلال دیکر اند نابیابان مرك نومیدی نباید زیستن چون نفس ( بیدل) نفسها در تردد سوختم کس نمیداند که چیزی داشت با خود یا نداشت با خبر وی داشتیم امروز ما فردا نداشت تا درشتی داشت سنك سرمه جز غوغا نداشت آب شیرینی که کوهر دارد از دریا نداشت هر کجا رفتیم ما را بیکسی تنها نداشت گوشۀ دل جای راحت بود اما جا نداشت همچو دل طپیدن شوق خیال داشت رازم زبی نقابی اظهار اشك شد امروز نیست داغ تو خلوت فروز دل در بحر احتیاج که موجش طپیدن است دل خون شد و کسی بغغانش نبرد پی عمری کی آمدم که دهم عرض رفعتی کرد بباد رفنه من رقص حال داشت عریان اینقدر عرق انفعال داشت خورشید ریشه در دل ماه از هلال داشت آسایش که داشت لب بی سوال داشت این چینی شکسته زبان مقال داشت تهمت خرامیم قدم ماه و سال داشت رو زیکه عشق زد رقم ناتوانیم در کیش عشق ساز رهائی ندامت است از دل بلبیم شعلۀ آهی نشد بلند بیهوده همچو صبح دمیدیم و سوختیم از دل غبار هستی موهوم شسته ایم تنها م ( بیدل ) از طپش آرام منزل است چون خامه استخوان تنم مغز ناله داشت افسوس طایر یکه بدام نوبال داشت عرض سرشتم چشم بك تمثال داشت فصل بهار بی نفسی اعتدال داشت رفت آنکه لوح آینۀ ما مثال داشت هر محفل آشیان طرب زیر بال داشت
سفینه ۱۲۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء هر چند درین گلشن هر سو گل خودروئیست ای چرخ سرما را بخاک جفا میبند بی جهد جلال ایجا ده نقش نمی بندد هر سو نظر افگندیم سد کوشش مجاد است فرصت نشمار ایام جا بخروش در نه جائیکه غرور اوست از ما که نشان یابد از خون شهیدانت در رنگ حنا بوئیست این لوح خط تسلیم از خاک سر کویست ایجاد جبین ما وضع خم زانو یست عالم همه در معنی فریاد جنون خو یست هر من که درین جاست تا دم زدم ایا میست در بادیه لیلی مجنون رم آ هو یست از سلسله تحقیق غافل نتوان بودن توفیق رسا عشق است ما را چه تواناییست شام و سحر عالم تا صبحدم محشر تفریق حق و باطل مصنوع خیالات است هیچ است میان بار اما چه توان کردن (بیدل) بنواضع هسا صید دلها کردی طول امل آفاق از عالم گیسو یست بازدن هر دستی از قوت بازو یست زین خواب که ما داریم گرما ددن پهلو یست گر خط نکشد شوخی هر پشت و رو رو یست از حیرت موهومی در دیده ما مو یست مایندگان وضعم کاین صورت ابرویست هیچ از مدت هست و بود است اگر از بندگی آگاه شوی رنگ این باغ شکستی دارد بی تکلف بهوس باب سوخت آنگه اندوی جهالش خوانی دیر ها پیش خرام زود است هر طرف سجده کنی معبود است برگ گل دامن چین آلود است چوب تعلیم محبت عود است تا تو محو جهتی محدود است نغمه اثبات حقيقت دارد چشم شبنم همه اشک است اینجا خود فروشی اگرت مطلب نیست سر خط حسن ندارد امروز (بیدل) از ظاهره مظهر بگذر خاک کشتن همه جا موجود است بوی این گلشن عبرت دود است بشکست آینه دادن خود است لوح آینه بهار اندود است جلوه کا آینه نامشهود است هوسونگرم دیده بیدار حجابست آسان نتوان چشم بپای تو نهادن غافل زشکست دل عاشق نتوان بود پرواز نیاید زبر افشانی مژگان این میکده کیفیت دیدار که دارد صد آبله پیموده ريك روانم خاموشی آن لب بحيا داشت سوالی ای کار نظر پیرهنت انچه نقابست این گل زرویده مخواب رکابست معموری امکان بهمین خانه خرابست ای هیچ بکاریکه نداری چه شتابست هم جام زه آغوش کده خام شرابست پای طلبم ساقی مستان سرابست دادیم دل از دست و نگفتیم جوابست غبارۀ شوق توجی کم نتوان کرد ای شمع خیال نگه غایب و حاضر رز گرم نشدم قابل پیمانه رحمت ما هیچکستان بیهده مغرور کمالیم منعم دلش از دستر مخمل نشکید يارب هوس شانه گیسوی که دارد (بیدل) زونی چاره محال است درین بزم ما را قدح نسبت گرداب و حبابست هر جا شرر آینه شود جلوه کبابست آئینه با سیم چه کم از عالم آبست گر در جا فلاکیم در رز چه حسابست این سبزه خوابیده بر ایازك خوابست عمریست که شمشاد مجنون خط تا بست پرواز تو هم آینه چندانکه نقابست هر غبار یکه ازین عرصه طوفان برخاست آسمان چنبره وادی غفلت سپرد چشم پوشیده همان صافی آینه تست همه از شوخی و بیباکی جولان برخاست گرد هر کاه که برخاست پریشان برخاست ذره آفاق غبار است چومژگان برخاست دلم آسوده دلی غیر زمید نگیری نیست مشت خاکی و کمال تو سجود است انجا شمع در محفل تحقیق ندارد باری هدف خارشد آن پا که زدامان برخاست این رگ گردنت آخر بچه سامان برخاست ای بسا شعله که ما را زگریبان برخاست نیزه دار است فلک تا تو قد افراخته علم فتح محالست که نتوان برخاست هر کجا وحشتی از آتشم افروخته است لاف را آئینه پرواز محبت مکنید پاس اسرار محبت بهوس تابدر است از قماش بده نيك دو جهان بیخبرم برق در اول برو از نفس سوخته است نفس هیچکس این شعله نیفروخته است شمع یکنقطه و زکار چها سوخته است چون حیا پیرهن ما نظر دوخته است چه خیال است دلم از داغ تسلی گردد نتوان محرم تحقیق شد از علم و عمل ای نفس مایه دکانداری غفلت تا چند ذره نیست که خورشید بحالی نکند اخگری چشم بخاکستر خود دوخته است وصعبا ساخته نیما ومن آموخته است آسمان جنس سلامت بنو نفروخته است گرد راهت چقدر آینه اندوخته است گرد (بیدل) سبق از مکتب جنون دارد اینقدر خاک گریبان ز که آموخته است هر کجا دست برون از آستین گردیده است دفق از خود سایه را آئینه خورشید کرد کرم جولان هر طرف رفتست آن برق نگاه این قطب اشکه احرام امیدش بسته تار سایهای طاقت انتظار آورد بار شاخ گل از غنچه دامان چین گردیده است زلف تا ر میست دل این المجبین گردیده است دیدها چون حلقه داغ آتین گردیده است نا نخود حلی نگاه اولین گردیده است ای بسا جولان که از سستی کمین گردیده است بیشتر در ساز غفلت رنگ تیزی نداشت روزگاری شد که سیل گریه هم قطر گیست ریزش آن از طوافی خاكساران شك نیست هر کجا از ناتوانی عرض جولان داده ایم از قد خم کشته (بیدل) برزمین بچیده ایم چشم مالا باز کشتن کفر و دین گردیده است خرمن ما از چه آفت خوشه چین گردیده است چرخ تا آن مر کشی گرد زمین گردیده است سایه ما خال رخسار زمین گردیده است خاکساری خانه ما را تکین گردیده است هر کجا گل کرد داغی و رلدیوانه سوخت حسن يك مژگان نگه راز خمت شوخی نداد وضع دنیا هیچ بردبوانه تأثیری نکرد برق ناموس محبت را چو داغ آینه ام بسکه خو با راز رشک جلوه ات را دست داد آرزوها در نفس خون کرد استغنای دل این چراغ بیکسی آه وحشت دروا پر سوخت شمع این محفل طیشها در پر پروانه سوخت چشتر این برق عبرت خرمن فرزانه سوخت من خما کستر نشستم کردك بیگانه سوخت میتوان از آتش سنك صنم کاخا سوخت ناله در زنجیر از تمکین این دیوانه سوخت عالم از خاکستر ما موج سامانی میزند مژده وصل تو شد غارت کر آسایشم داغ دل شد رهنمای کوه وهامون لاله را مستی چشم ترا نازم که رق جیوانی دور چشم بد زيك نگاه زمین الفتم بسمل آن طایرم (بیدل) که در کار از شوق چشم مخمور که ما را اینقدر مستانه سوخت خواب در چشمم همان شیرینی افسانه سوخت سر بسر امیزند هر کس متاع خانه سوخت موج می راچون نگه در دیده پیمانه سوخت مزرعی دارم که باید چون سپندم دانه سوخت چون شرار از کرمی پرواز بی تابانه سوخت هر کجا لعل توریك خنده مستانه ریخت چرخ حاسد تا چنیدردی کند مارا هلاك جوئی بودیم اکنون خار خار حشر نیم نقد تاراج حین در ریزش برك گلست دوش سودای که مزه شیشه اشکم بسك التفات بیغرض سررشته تسخیر ماست از خجالت آب کوهر چون عرق پیمانه ریخت جام زهر بیغمی در کام ما بارانه ریخت صنعت عشقت زما آئینه ردو شانه ریخت رنگ و بو آیست چون خفت از بنای خامه ریخت کز مژه تا دامنم یکسر دل دیوانه ریخت صید ما خواهی برون دام باید دانه ریخت در غبار خاطر ماصد جهان عشرت کم است در طلسم زندگی ماتم وعیش سوخق شبکه شد زاهد بفیض گردش جام آشینا درد معشوقان بعاشق بیشتر دارد اثر زندگانی دستگاه خواب غفلت بوده بس عقدۀ دلراز زلفش باز کردن مشکل است آبروی گنجها در خاك این ویرانه ریخت کز گداز ما محبت شمع این کاشانه ریخت سبحه جای جرعه می رزمین ندا نه ریخت شمع تا اشکی بیفشاند پر پروانه ریخت چشم تا بیدار کردم گوش بر افسانه ریخت (بیدل) انحا ناخن از انگشتهای شانه ریخت
صحيفه 121 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف التاء هرکه آمد سبرپاسی زین گلستان کردو رفت کر همه گل بود خون خود بدامان کردو رفت غنچه گفتن حاصل جمعیت این باغ بود ناله بلبل عبث تخمی برافشان کردو رفت صبح تا آگاه شد از رسم این ماتم سرا خنده شادی همان وقف گریبان کردو رفت محفل پرشعله اشکی توشه آهی را هیی شمع در شبگیر فرصت طرفه سامان کردو رفت در هوای زلف مشکین تو هر خادم زدم دود آهم عالمی را سنبلستان کردو رفت حرص زندانگاه بکامم امیدم کرده بود غیرت کم فرصتیها سخت احسان کردو رفت دوش سیلاب خیالت میگذشت از خاطرم خانه دل برسرد، بود ویران کردو رفت داشت از وحشت نگاه امکان نگاه خیرتم آنقدر فرصت که طوق چشم حیران کردو رفت اخگری بودم نهان در پردۀ خاکستری خود نمائی زین لباسم نیز عریان کردو رفت فرصتی کو تا کسی فیضی برد زین انجمن کاغذ آتش زده بازی چرغیان کردو رفت وهم میبالد که داد آرزوها دادن است پاس میدانند اینجا هیچ نتوان کردو رفت این زمان (بیدل) سرشکم از چه میجوئی زما قطرۀ خونی بود چندین بار طوفان کردو رفت هرکرا دستی زهمت بود جز بردل نداشت دستگاه پرتو یکشمع این محفل نداشت دل بهر نقشیکه بستم صورت آئینه بود نسخۀ تحقیق امکان جز خط باطل نداشت ماجز چارا غنیمت دان که دریای طلب دست وپای گر نمی کردیم کم ساحل نداشت انفعال بیست دلرا ورنه در کیش حیا سنك هم کز آب میشد عقده مشکل نداشت زندگی در پیچ وتاب سعی بیحاصل بن است تارطبیدن دلی بسمل شد و قاتل نداشت غیر کیفیای نظر محو نقاب آرائی است ورنه هرگز لیلی آزاد ما محمل نداشت غنچه ها بال نفس در پردۀ دل سوختند عیش این باغ اعتدا در رقص یک بسمل نداشت شوخی موج کرم شد انفعال جرم ما این محیط آبی برون از جبهۀ سایل نداشت همچوشبنم گریه رسو او جولان بسته است چشم ما تا بود بی نم این بیابان گل نداشت سرو گلزار تماشا طوق قمری دور است گیدکرد از سینه ام آهیکه داغ دل نداشت اشکیم تا کرده ام از ضعف راه اضطراب ورنه این ره لغزش پا داشت گر منزل نداشت نقش او از اضطرابم در نفس صورت نیست حسن را آئینه میبایست و این(بیدل)نداشت هرکرا نبض مزاج معتدل آمد بدست در بنای رنگ تحقیقش نمی یابد شکست خامه عدل از بستان ادب آگاه حیاست نقش آن جز برخط مسطر نمیداند نشست استقامت ربط تعدیل است در بنیاد خلق طبع هر که منحرف گردید لغزش پیش است موج این دریا ندارد چاره از پست و بلند ليك چون گوهر بمرض آمد تفاوت کشت پست هركس اینجا یکد و دم دکان بسمل چیدو رفت ساعتی در خاك و خون غلطیدو رفت هر کرا با غنچه این باغ کردند آشنا همچو بوی گل بآهیکسی پیچیدو رفت صبح تا طرز بقای عمر را نظاره کرد رایت دولت بخورشید فلك بخشید و رفت ای حباب از تشنگی تا چند باشی جان بلب دامن امید ازین گرداب باید چیدو رفت رنك آسایش کدا رد نوبهار باغ دهر شبنم اینجايك سحر در چشم ترخوابیدو رفت چون شرر ساز نگاهی داشتیم اما چه سود لمحه کم فرصتیها چشم ما پوشید و رفت هرقدم درراه الفت داغ دارد سایه ام کز ضعیفی تا سر کویت جبین مالیدو رفت شانه هم هرچند اینجا بسته بند سلیل است از گلستانت همین آینه گلها چیدو رفت کوهی اشکی که پروردم بچشم انتظار در تماشایتو از دست نگه غلطیدو رفت شمع ازین محفل سراغ گوشۀ امنی نداشت چون نگه خودرا همان در چشم خوددزدیدو رفت شوخی عرض نموه اینجا حیائی بیش نیست صورت حالم بچشم بسته بایددیدو رفت تا بهارت از خزان پیری تأمل نگذرد هرقدم میبایست چون رنك زگر میدر رفت چشم عبرت هرکه وااور انیروزوشب کشود همچو (بیدل) معنی بیحاصل فهمیدو رفت هستی رنك صبح دلیل فنا بس است موج وداع ما نفس آغوش ما بس است زین بحر چون حباب کمال نمود ما آئینه داری دل بی مدعا بس است ما مرد ترکتازی آن جلوه نیستیم بهر شکست لشکر مايك ادا بس است محروم پای بوس ترا بهر سوختن گرشعله نیست غیرت رنك حنا بس است محتاج نیست حسن بآرایش دگر گل را زغنچه لکمه بند قبا بس است از دل بهر خیال قناعت نموده ایم آئینه روی کر ننماید قفا بس است گوهر صفت زمن در بزم محیط در کاسه جبین تو آب حیا بس است واماندگی بهر قدم اینجا بهانه جوست گز خار نیست آبله هم زیرپا بس است کردد خمار کفایت هرکس نصیبه ایست آئینه کو بهر که رسد دل نما بس است خود بینی که آینه هیچکس مباد در غلق شاهد نگه نارسا بس است ما را چورشته که بسوزن وطن کند چندانکه بگذریم درین کوچه جا بس است ( بیدل ) سراب بوس و کنار احتیاج نیست با عندلیب جلوۀ گل آشنا بس است هستی چو سحر عهد پرواز فنا بست باید همه را زین دو نفس دل بهوا بست در کشتن ما مفتم شوق هوائیست ای غنچه درینجا نتوان بند قبا بست يك مصرع نظاره بشوخی نرساندیم یارب عرق شرم که مضمون حیا بست تحقیق زما راست نیاید چه توان کرد پرواز بلندی بجبین پر ما بست از وهم تعمیق چه خیال است رهائی دریای من این گرد زمین گیر حنا بست بی کشمکشی نیست چه دنیاو چه عقبی آه ازدل آزاد که خود را بخدا بست برخویش مپیچن کز سر مو نیست رهوت این داعیه چون گره سرها به با بست کز نیست هوس محرم امید اجابت انصاف کرم بهر چه دست بدعا بست کم نیست دو روزیکه بخود ساخته باشی دل غافل آن نیست که باید همه جا بست فقرم به بساطیکه کزد منع فضولی نتوان بتصنع پر تصویر هما بست دل بر که رد شکوه زیبیداد ضعیفی بر چینی ما سایه مو راه صدا بست ( بیدل ) نتوان برونم از خط جبینم نقاش عرق ریز حیا نقش مرا بست مابسرا غم وزیر فلك مكس هم نیست چه جای کس که درین خانه هیچکس هم نیست بوهم خون مشو ایدل که مطلبت عنقاست بمالیكه توان سوخت مشت خس هم نیست زبیقرا ری مرغ اسیر دا نستم که جای یکنفس آرا مدر قفس هم نیست به بی نیازی ما اعتماد نتوان کرد بدل هوای اکر نیست دسترس هم نیست فساد ما اثر ایجاد حکم توحید است اگر زدزد نیابی نشان عسس هم نیست ز خویش رفتن ما ناله بیا و نداشت فغانکه قافله عجزرا جرس هم نیست گذشته است ز هم کرد کاروان وجود کسی که پیش نیفتاده است و پس هم نیست شرار من بجه امید قال شعله زند که دامنم نه سنك آمدو نفس هم نیست بدرد بیکسیم خون شواای بید واز کز آشیان بدرم کردی وقفس هم نیست بدین دورو زه تماشای زندگی (بیدل) کدام شوق و چه عشق اینقدر هوس هم نیست همت از هر دو جهان جست و ز دل در نگذشت موج بگذشت ز دریاو ز گوهر نگذشت آمدو رفت نفس کرد پی یکنتا نیست کس درین قافله از خویش مکرر نگذشت شمع برسر همه جا دامن خاکسترداشت سعی پرواز ضعیفان ز ته پر نگذشت ختم گردید به بیمار وفا شرط ادب ما گذشتیم ولی ناله ز بستر نگذشت هر زه در بود طلب قامت پیری تا گاه حلقه گردید که میباید ازین در نگذشت پستی طالع شمع که بسحرای جنون ندمید آبله کا خرم از سر نگذشت حرص مشکل که زد فبسم قناعت سرد آب آئینه پلی داشت سکندر نگذشت روشن معدلت از گردش پرکار آموز که خطش کز همه کج رفت ز محور نگذشت طاقت غره انجام وفا ممکن نیست تا نوا نیست که از پهلوی لاغر نگذشت شرد کاغذ آتش زده ام سوخت جگر آه ازان فرصت عبرت که باشکر نگذشت برخط جبهۀ ما کیست ننگرد ( بیدل ) زین رقم كلك قضا بی مژۀ تر نگذشت
صحيفه ۱۲۲ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه همت چه برافرازد از شرم فقر ما دست عریان کی لباسم کو آستین کجا دست بی انفعالی از ما نا موس آبرو برد تا جبهه یی عرق شد شستیم از حیا دست هرجا لب سوالی شد بر در طمع باز دیگر چسم نباید چون کاسه گدا دست قدر فنا چه داند ذلت پرست حاجت بر پشت خود سوار است از وضع التجا دست یاران هزار دعوی از لاف پیش بردند از اتفاق یارب طرح است در صدا دست کرد ن باینطپان مغلوب هیچکس نیست سودن مگر بیازد بر دست آسیا دست ای صبحت از دل تنك تهمت نصیب شوم این عقده کز کشودی تا آسمان کشادست چاك لباس مجنون خط میکشد بصحرا اینجا هزار دامن خفته است جیب تا دست تغییر رنك فطرت بی ننك میل نیست روز سیاه دارد در کسوت حنا دست در بوزۀ طراوت بوی ندارد اینجا چون نخل مانی را شد خشك برهوا دست بی قطع زند کانی مشکل توان جدا کرد از دامن هوسها این صد هزار پا دست رفتار تحمیل مست خراش دلهاست هر کاه پنجه یازید شد ناخن آزما دست حرص حصول مطلب بی نشۀ جنون نیست از لب دوکام پیش است در عرصهٔ دعا دست از دست گیری غیر در خاك خفتن اولیست همچون چنار یارب روید ز دست مادست حیف است سعی همت خفت کس گل ومل باید کشید ازین باغ یا دامن تو یا دست (بیدل) درین بیابان خلق بعجز فرسود چون نقشی با شکستیم ما هم بزو پا دست همت زگیرو دار جهان رم گین خوشست آرایش بنای دامن بچین خوشست اصل از حیا فروغ تعین نمی خرد گل گو ببال ریشه همان باز مین خوشست صد رنك جان كنيست طلبکار نام را کردار زنگند ن کوه از نگین خوشست آتش بکام حرص نفس گاه شمع نیست افسون موم با هوس انگبین خوشست از نقش کارخانه آثار خوب وزشت جز وهم غیر همچه شود دلنشین خوشست خواهی بدیده مذکر و خواهی بدل نشین سرو تو مصر نیست که در هر زمین خوشست در عرض دستگاه شکو شد دماغ جود دست رسا بكومی تسلیم خوشست پستی گزین و بال رعونت نمی کشد ای محرم حیا کله از جبین خوشست پا در رکاب فکر اقامت چه میکنی ز انجا نه که میروی از خویش نرین خوشست پرواز اگر بعالم انسنت دلیل نیست زین مرغ بال و پر قفس آهنین خوشست باشمع گفتم از چه سرت میدهد بباد گفت آن سر یکه سجده ندارد چنین خوشست (بیدل) بطبع سبحه هجوم فرو نجاست رسم ادب در آینه داران دین خوشست همت من از فشان جاه چون ناوك گذشت زین نگین نام و ننگم بود گر عینک گذشت طبع دون کاش از نشاط دهر کردد منفعل نیست بر عصمت حرج گرلولی از تنبک گذشت همتی میباید اسباب تعلق هیچ نیست برقمى آید دو عالم با جنون يك كشت در مزاج خاك اين وادی قیامت کشته اند بام ما مجروح د باید از نل آهنك گذشت هیچکس جبران تدبیر شکست دل مباد موی چینی هر جا خطش دمید از حک گذشت چون شرار کاغذ آخر از نگاه کرم او بربنای ما قیامت سیل از چشمك گذشت حسرت عشاق و بیداد نگاهش عالمیست ریختی هم کرد سر داین ناوك از هريك گذشت تك تحقيق است كفيني كه دارد فهم خلق در تامل هر کاه افتاد از یقین بيشك گذشت غیره بینی لازم طبع درشت افتاده است تا تواند چشم سك از طینت ارمك گذشت کاش زاهد جام گیرد كز تمسخر وارهد بی تکلف عمر این بیچاره در تيزك كذشت صحبت واعظ بغیر از درد سر چیزی نداشت کزمیدن مفت خاموشی کزین مردك گذشت فضل حق و اقیست (بیدل) از فنا تمکین مباش عمر باطل بود اگر بسیار و كر اندك گذشت همچو شبنم ادب آئینه زدودن بود است بهم آوردن خود چشم کشودن بود است مخمسا لات مباليد كه چون برتو شمع کاستن توام اقبال فزودن بود است مزرع کاغذ آتش زده سیراب کنید تخم موئی که هوس کاشت درودن بود است کم و بيش آيله سیلان تلاش هوسم دست رنج همه کس در خود سودن بود است غفلت آينه تحقیق جهان روشن کرد آنچه مازنك شمرديم زدودن بود است سرمه انشای خط برده در معنیاست خامشی نغمه اسرار مزودن بود است موج این بحر نشد ایمن از اندوه گهر غم دوش مژه از بار غنودن بود است باهمه جهل رسا در حق دانایی خویش حرف پیچیکه نداریم ستودن بود است زین كليكه خجالت كش صد نقصانست جز بین جه سزاوار نمودن بود است غیر تسلیم درین عرصه کسی پیش نبرد سرفکندن زمین گوی ر بودن بود است نا ابد شهرت عنقا نپذیرد تغییر ملك جاويد بقا هیچ نبودن بود است ساز بزم عدم لبيك نواشیکه مراست نام ( بیدل) زلب بار شنودن بود است هم در ایجاد شکستی بدم پا زده است نفس شیشه کرم سنگ بپینا زده است راه خوابیده به بیداری من میگرید هر که زین دشت گذشته است بمن پا زده است حسن یکتا چه جنون داشت که از تنك دوئی خواست بر سنك زند آینه برمازده است نیست يك قطره بی موج سر اپای محیط جوهر کل همه بر شوخی اجزا زده است ای سحر ضبط عنا نيك از ان طرز خرام گرد ما هم قدح ناز دو بالا زده است هر نگاه رنك خرابات دکر میربزد کس ندانست که آن چشم چه صهبا زده است دل نشد برك طرب ورنه سر خلو که داشت بیصفای پر طاوس بر ها زده است زین برودت کده هر نفحه که برگوش خورد شور دندان بهم خورده سرما زده است كس ترفی بعدم هستی اگرجا میداشت خلق از تنکی این خانه بصحرا زده است بگذر از پیش و پس قافله خاموشی دو لب ما دو قدم بود که یکجا زده است (بیدل) از جبر که اوهام بدر زن کانجا مانی لاف خرد دارد وسودا زده است همه غیب است شهود اینجا نیست جه اخفامست نمود اینجا نیست نتوان جلوه مطلق دیدن آنکه این پرده کشود اینجا نیست اصل هر سوسن و گل برننگیست جزهمین سرخ وكبود اینجا نیست شمعة خا کستر محض است آخر جز دم گرمی و دود اینجا نیست اعتبار ات همه اوهام اند تو عدم باش و وجود اینجا نیست همه کس کشیده محمل بجناب کبریایت من و خجالت سجوديكه نكرده ام برایت نه بخاك در بسودم نه بسنگش آز مودم بکجا برم سریا که نکرده ام فدایت نشود خمار شبنم می جام انفعالم چوسحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت طرب بهار امکان چه حسرتم فريبد ببر خیال دارم گل رنگی از قبایت هوس دماغ شاهی چه خیال دارد آنجا بملك فرو نیاید سر كاسه گدایت به بهار ندکته سازم ز بهشت بی نیازم چمن آفرین نازم بتصور لقایت نتوان کشید دامن زغبار مستمندان بخرام و باز ما کن سر ما و نقس پایت نفس از تو صبح خرمن نگه از تو گل بدامن توئی آنکه در زمن بهی از من است جایت ز وصال بی حضورم به پیام ناصبورم چقدر از خویش دورم که بمن رسد صدایت نفس هوس خیالات بهزار نغمه صرف است سر درد سر ندارم من (بیدل) و دعایت هوس بقنئة صد انجمن نگاه شکست ز عافیت قدمی داشتم آه شکست ذخیره چشمی حرص دلی مباش ایمن كه خلق کر سنه بر چرخ قرص ماه شکست درین جنون کده شرمی که هر که چشم کشود مجاك جيب حيا دامن نگاه شکست چه ممکن است غبارم شود محشر سفید بسنك سرمه ام آن ترکس سیاه شکست حق رفاقت یاران بجا نیاوردم بيا يك آبله دل بود عذر خواه شکست قدم شمرده گذارید کز دل ما یوس هزار شیشه درین دشت هر گاه شکست هوس دميكه نفس سوخت دل با من رسید دوید صورت منزل چو کرد راه شکست شکوه قامت پیری رساند بنیادم بآن خمیکه سر اهای من كلاه شکست هلاك شد هم و خمیازه های شام نجاست بحرك نيز ندارد خمار جاه شکست چو شمع غمره وضع غرور نتوان زیست سریکه قال هوا زد قدم بجاه شکست بکرد عرصه تسلیم خفته (بیدل ) تو خواه فتح تصور نماو خواه شکست
هوس دلرا شكست اعتبار است دل بی کینه زین محفل مجوئید حضور اهل این گلزار دیدم نفس را هر نفس رد میکند دل بدوش همت نه اطلس چرخ به پیش قامتش از سرو تا نخل فلك تا دوری از تجدید دارد سراغ خود درین دشت از که پرسم بيان مو حسين چيني ريش دار است که هر آئینه چندین زنگبار است همین رنگ حنا لب زنده دار است هوای این چمن بر نا گواراست اگر عریان شوی يك جامه وار است همه انگشت های زینهار است بنای گردش رنگ استوار است که من غافلم و آئینه تار است زانك شك چشمهای احباب نمیخواهد حیا تفسیر اوضاع عصاو ریش شیخ انجارخیست قناعت کن زنفش این نگینها مخضمت کرد مجنون سرمه کش نیست جبهان میبدل از بیم هست و یابی چبوسم چند اشك بام سر نگونم مپرس از اعتبار پوچ ( بیدل ) بهم آوردن مژگان فشار است لب خاموش را خمیازه جار است که پیرو شیر خوارنی سوار است بأن نامیکه بر لوح مزار است وگرنه ششجهت لیلی بهار است صدا هدر غرام کوهسار است عرق در مزرع شرم آبیا راست احد زین صفرها چندین هزار است هوس تاند از لب عشق آن نگارم سوخت چوموم دوریم از جلوگاه شید وصال جوشیم کشته نرفتیم داغ منت غیر طلسم آگهیم بوته گداز خود است هوای وصل بخاك سيه نشاند مرا دلی زپهلویم دائم بید گر می شوق غبار دشت محبت سراغ غیر نداشت خوشم که شعله ام شمع مزارم سوخت اشاره ایست که باید جدا زبارم سوخت فتيله نفس بزم شرارم سوخت فروغ دیده بیدار شمع وارم سوخت برنك داغ جنون نکهت بهارم سوخت محبت تو ندانم بی چکارم سوخت ببرق جلوه او هر که شد دو چارم سوخت بدم پار جنون کردم ای ادب معذور بهار بی ثمری جمله باب سوختن است سرشك هر مژه ام داغ آسوی نظر است لبسی از چمن صيد گاه عشق وزید هنوز از کف خاکسترم اثر باقیست دگر مپرس زتا ثير آه بی اثرم مباد شام کسی محرم سحر ( بيدل ) سینه سوخت چودیدم که اختیارم سوخت خیال مصلحت اندیشی چنارم سوخت شرر عنان این طفل بی سوارم سوخت کباب کیست ندانم دلشکارم سوخت نداز عشق چه مقدار شرمسارم سوخت بآتشیكه ندارد هزار بارم سوخت دماغ نشه در اندیشه خمارم سوخت هیچکس جزیاس غمخوار من دیوانه نیست کی شود برق نگه دامن شکنجهاي اشك عمرها شد در خیال نی هسنی سر خوشیم دل بانداز غبار ناله از خود رفته است اي هجوم مخودی رحميکه در ضبط شعور بر چراغ داغ غیر از سوختن پروانه نیست رفتن از خویش است اینجا بازی طفلانه نیست باده ما جز گداز شیشه و پیمانه نیست ریشه ما هر قدر پرخویش نالد دانه نیست لغزش وامانده ما آنقدر مستانه نیست چشمه دائمى بذوق سوختن جوشیده ام شیوه مجنون زوضع نامداران روشن است هر نفس فرصت پیام مژده بیدار اوست داغ نيرنك تغافل مشربهای دلم (بیدل ) ارباب تماشا ازتحير نمگسلد آب چون خورشید غیر از آتش در خانه نیست سنگ به سر کی زند حاتم اگر دیوانه نیست صد مژه پر خواب با یاد زدن افسانه نیست عالمي را آشنا میکرده و بیگانه نیست چشم را غیر از نگه پیدا است شمع خانه نیست هیچکس چون من درین حرمان سر انا شاد نیست آسمانی در نظر داریم و از مستی کجاست موج و کف مشکلی که کرده بحر با قعر محيط طفل بازی گوش نسیانگاه سعی غفلتیم سجده یا رنجاست از لعلم تحير آگاه باش دعوت آفات کن کز جمع خواهی خاطرت عشق كاهی قدر دان درد پیدا میکند حرف جرأت خجلت تسلیم کیشان و فاست عمر در راه یقین ضایع شده صیاد نیست در خیال این شیشه کاغذه پرى آزاد نیست عالمی بتاب تحقیق است و استعداد نیست هر چه خواندیم از دبیرستان عبرت یاد نیست غیر نقش بستن نقشی درین بنیاد نیست سیل نامهمان نگردد خانه ات آباد نیست بیستون كربا اعد نالد دگر فرهاد نیست هر چه اما باد اینجا هر چه بادا باد نیست كيست نا فهمد زبان بینوا پنهان من بأنفس کردد مقابل باش شمع اعتبار زشتى ما را بطبع روشن افتاد است کار هر چه باشی تا نگری و هم باید بودنت پیکر خاکی بذوق پستی جان میکشد خفت تغییر رنگمان ماشوان کاشت بي نشان رنگم و تصویر خیالی بسته ایم ضعف پهلو بر تحرمی باید از هستی گذشت از لب زخم همین خون میچکد فریاد نیست درزمین پست مي سوزيم کا نجا باد نیست هر کجا آئينه روئزیست زنگی شاد نیست خاك شو خون خور طبیعت قابل ارشاد نیست تانکردد سوده سنك سرمه بي فرياد نيست انفعال بالم و پر در بیضه فولاد نیست حیرت آئينه نقش خامه بهزاد نیست شمع اگر ناپای خود دارد سهر بیداد نیست انتخاب فطرت بیدل ( بیدل ) کرده ایم معنیش را غير صفر هیچ دیگر صاد نیست یاد آن جلوه ام بچشم كره اشك كف است بی هم سرخطي تحقيق فنا روشن کرد آتشدرسی با نادی ما لازم نیست آتشی از چهره زرین اثر زر ندهد شوکت حسن که لشکر کش ناز است اینجا شوق دیدار پرستان چقدر آينه زاست حلقه قامت من عينك نقض كلف است خانه چشم بانداز نگاهی پهناست دین بد نیا مفروشید که دنیا دنیاست هر جاشد صف مژگان ستان روبقف است نذر کیفیت عیار هیولا رفته من خلوت آرای خيال ادب دیدارم خاك هم شوخی انداز غباری دارد غنچه زان پیش که آهنگ نفس ساز کند ميتواند بت دل از جوشن کدورت ( بيدل) با خیر باش که دنباله این سرمه رسائت هر كجا آينه هست غبار دل ماست شرط افتاد كی آنست كه نتوان برخاست جرس قافله رنگ طرب پاس نواست شیشه را سنك ستم آینه حسن صداست باید وصلی کردم آغوش من دیوانه سوخت وقت پیری خوش که در ماتم سرای اعتبار عشق هر جا در خرام مجلس آرایی نشست اضطراب حال دل مارا بخیرت داغ کرد تا سواد سطری از رمز وفا روشن شود لاله سان از گرمی این می دل پیمانه سوخت خرمن هستی چو برق از خنده مستانه سوخت هر دو عالم در چراغ کلبه دیوانه سوخت آتش این خانه رخت ما برون خانه سوخت صد نفس باید به تحقیق پرروانه سوخت نالهما رفت از دل و احرام آزادی ببست دوروار از زلفش ای مشاطه کستاخ دست مایه تنها در شکنج جسم کردیدیم خاك دود هم دستی بدا مان شرار ما نزد عالمی (بیدل ) بحرف بكد كر کرالباخت پرتو خود را در اول شمع این کاشانه سوخت آتش این دود نزديك است خواهد شانه سوخت ای بسا گنجی که نقد خویش در ویرانه سوخت آخر از بی رشگی در مزرع ما دانه سوخت غفلت ما هم دماغ خواب در افسانه سوخت یارب امشب آن جنون آشوب جان و دل کجاست تا بكى تهمت نصيب داغ حرمان زیستن از طپیدنهای دل عمریست می بايد بکوش آسمان پیهای حرص اوهام خرمن میکند بی نقابی بر نمیدارد اد یگاه وفا سعی ایجادیم از نيرنك مشتاقان مپرس آن خرام ناز کو آن عمر مستعجل کجاست آئينه رو خول که می پرد آتشم در دل کجاست نالمی مرغان آشیان راحت بسمل کجاست هر کجا کشتی نباشد جلوه کر ساحل کجاست شرم لیلی گز نپوشد چشم ما محمل کجاست خون ما رنك حنا دارد کف قاتل کجاست زورق دارم بعارت رفته طوفان يأس جنس آغار قدمم آنکه ببازار حدوث غم چوافتاده ای عاقل از خود شرم دار چون نفس عمریست در لغزش قدم افشرده ایم احتياج ما تماشا خانه اکرام اوست شب بذوق جستجوی غور در دل میزدم جز کنار الفت آغوشش دگر ساحل کجاست پرتو شمعی که من دارم درین محفل کجاست جز فضولیهای تو در ملك حق باطل کجاست دل ا کرد امن نگیرد درره ما کل کجاست رمن استغنا تبسم میکند سایل کجاست عشق گفت اینجا همین مائیم و بس(بیدل)کجاست
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه یار دور است و ما با بنظر نزدیک است اگر از نعمت الوان نتوان کام گرفت دود دل مزرعه خاکستر ما داد و گذشت خر آسایم هم از وضع نیازم پیدار دوری آب و گهر بر من و دلدار مباد امتیاز آیینه دوری هر نزدیک است مفتم گیر که دندان بجگر نزدیک است یعنی این شب که تو دیدی بسحر نزدیک است حلقه هر چند زدن است ز در نزدیک است آنقدر نیست که گویم چقدر نزدیک است میکرد جوهر آئینه کف دست تهی چون نفس نیم نفس در قفس آئینه ایم در عبادتکده دل که ادب محرم اوست غیر با وصل همه کس جست و ندادند سراغ ( بیدل ) آئینه پرداز غم دوری چند با خبر باش که افلاس و هنر نزدیک است راحت منزل ما بر بسفر نزدیک است هر دعا نیکه مکنی دم باثر نزدیک است آشیانیکه بعنقا ندن پر نزدیک است آسمان نیز با نمدار نظر نزدیک است پاس مجنون و خرر از پیچ و خم سودا گذشت هم در اول باید از و هم دو عالم بگذری چند چون گرداب بودن سر بپیچ و تاب خون شوای حسرت که از طعمه دهمت دور است دور ریشهای دهر از سیل قیامت نگذرد بزم هستی قابل بر هم زدن چیزی داشت حیف بر مقصود ما تسلیم راهی را نکرد باشکستی ساخت دل کو طره لیلی گذشت ورنه این ره تو نتواند روی شد و فردا گذشت میتوان چون موج دامن چید و زین دریا گذشت آخرت در پیش دارد هر که از دنیا گذشت آنچه از روی عبثکانه تو در دلها گذشت آنکه نگذشت از علایق بر باستغنا نگذشت از غرور و هم بایست اند کی بالا گذشت غفلت ما کر باین راحت بساط آراشود جوش اشکم در نظر موجیدت کرد و یار مید کاش دم درش غبار از خاک برمی خاستم در دل آن بو با افسون تاثیری نخواند هستی ما نام پروازی بدام آورده بود داغ هم کر زیردست شعله تصویر نیست از لباس توبه عریانست تشریف خجالت نالد بتوان برنگ صورت از دیبا گذشت شمه آهو بدل برقیست کز صحرا گذشت حیف عمر ما که همچون سایه زیرپا گذشت تیر آهم چون شرر هرچند از خارا گذشت بی نشانی بال زد چندانکه از عنقا گذشت اینکه وا ماندیم نقش پای ما از ما گذشت ( بیدل ) امشب موج می از کشتی صهبا گذشت يك شبم در دل نسیم پلوا كيسو گذشت هیچ کافر را عذاب مرده عشقا نمان میناد سیل همواری مباش از عرض افراط کجی عاقبت نقش قدم کردید بالیم چوشمع بی تامل میتوان طی کرد صد دریای خون بستر ما ناتوا نان قابل تغییر نیست عمر در آشفته کی چون سر بر زانو گذشت کر دماع خویش باید از خیال او گذشت چین پیشانیست هر کاشوخی از ابرو گذشت اینکه در غاز خود افتادم سر از زانو گذشت ليك نتوان از سر يكقطره آبرو گذشت موج تو هم آنقدر آسود کز پهلو گذشت شوخی اندیشه لیلی در بن وادی بلاست ایدل از جور محبت ناتوانی دم مزن از سراغ عاقبت بگذر که در دشت جنون چنانکه لازم حسن است شوخی خط و خال چون حباب زد بحر غطرم خون در زخر من تا نخود چینی نشانیها بی نشانی گشته است گریبان رنگ است (بیدل) کلفت ویرانه ات بر سر مجنون قیامت از رم آهو گذشت ناله بیدرد است خواهد از سر آن کو گذشت وحشت سنك نشانها از رم آهو گذشت سبزه تیغ که یارب برلب این جو گذشت ای بسا رفتي که در يك روض از تو گذشت رحم کن بر حال سیلی کز بنای او گذشت ردیف الثاء باعتبار بطون نیست این جهان حادث حدوث واجبه ممکن محیط و موج انکار عجب مدار که در علم بی نشان اشیا کلام را بظهور است احتیاج زبان چه ممکن است که حق خلقی و خلق حق کردد بگفتگوی من و دیگران مشو قانع فنا زعین بقا کل کشد محالست این درین جنون کده کر فهم کار فرمائی چکونه طالب حق دل نهد بکو رو مکان زسبزه کوه و زر ریشه هوس بر بند ز پرده قدم با نست اینقدر عیان حادث وجود بحر قدیم است و موج آن حادث قدیم بود نخستین شد این زمان حادث اگر چه حرف قدیم آمد و زبان حادث نه این قدیم تواند شد و نه آن حادث که آن چگونه قدیم است و این چسان حادث دکر خیال که کویشند عارفان حادث ز بی نشان بعدت عاقبت نشان حادث که نون گرد سراب است و این مکان حادث چو طفلی تست اثرهای بحر و كان حادث شیون ذات مینديش قابل تعطيل چنانکه لازم حسن است شوخی خط و خال بدانکه نیست جهان خالی از حدوث و قدم ولی به پرده دل حاجت زبانی نیست بفهمت آنچه نیاید حقیقت قدم است باصلی که چمید دارد روی کار قدیم بهر چه مینگری غیر آن نمایان نیست بود یقین و کان معنی حدوث و قدم بدام الفت این جلوه گاه و هم میپیچ فریب جلو خط و زلف تابدار مخور درین گذر بقدیم است کاروان حادث لوازم قدم اوست همچنان حادث بطون قدیم شعر ظاهرش عیان حادث که ره ندارد در عالم نهان حادث وجود هم بصه معین بود بدان حادث تفکرت بجه آورده در میان حادث قدیم میشود اینجا بامتحان حادث یقین قدمی قدم و بی کمان كان حادث زنگ دورست سرا پای کلستان حادث که هست زینت حسن پریرخان حادث قدیم راه طلب به بپوی وصل قدیم حقیقت قدم از پرده حدوث ننگر چیزی و داری یمن سوخت، جان بحت با چرخ دلشیری بود اسباب ندامت از مدرسه دم نازده بگریز و گرنه از عاجزی من جگر خصم کباب است با مسنگ جنون میکند انداز شرارم ای پنبه مکن هرزه با آتش نفعان بحت ای دیده در ان صرفه ندارد بدخان بحت برخاست رنك كردن، آمد بیان بحت با آب کند آتش سوزنده چنان بحت عمریست که دارد یکه خواب کران بحت از یک نفس است اینهمه شور من و مايت در ترك تامل الم شوره شری نیست در نسخه مرداست کزانصاف توان یافت زیر و بم این انجمنی آفات خروشتت در مصر که هوش که خون باد بساطش ربط رنگ کردن چقدر چیدند کمان بحت بلبل ننماید بجمن فصل خزان بحت تا علم ضیا نیست همان محو و جهان بحت هردم زدن اینجاده تیغست وفسان بحت نارنك نگردید زخرواند عنان بحت کردون خموشی مبق حال تو باشد ( بیدل ) نرسد پرتو ز ایشای زمان بحت تامل عارفان چه دارد بکار گاه جهان حادث شکست و بیتی که موج دارد کسی چه مقدار واقعارد زفکر سودای پوچ هستی بشرم باید تباه و یازد ازین بساط خیال رونق نقاب رمز شهود کن شق فسانه ناتمام دارد حقیقت عالم لعين کسی درین دشت بی سروپا رو از منزل نمی خرامد خم و طرب نعمت است اما نصیب لذت کرا مست اینجا ا کر شکستیم و کر سلامت که دارد اندیشه ندامت رموز فطرت زین سخن کرد ختم صد معنی و عبارت به پستی اعتبار ( بیدل ) عبث فردی ونملك كشتی گواهی ساز قدم شنیدن ززحمه های زبان حادث بيك و تیره است نقاهت حسابه سودو زیان حادث بدستگاه چه جنس بازد سقط فروش دکان حادث خزان ندارد بهار مطلق بهار دارد خزان حادث بقدر شور فرصتی که داری تمام کن داستان حادث بخط پر کار جاده دارد تردد کاروان حادث تجدد الوان بازدارد بیاز مهمان خوان حادث بر اوستاد قدم فتاده است رفع مینا كران حادث که آشکارو نهان ندارد جز آشکار و نهان حادث بجنوان کرد پیش از ينهنا زمینی و آسمان حادث
صحیفه ۱۲۵ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الثاء خوار پست بهر كنج منش ارز است و ران بحث بر خاك فتاد نيم چو گرد بکمان بحث کوپائی که آئینه من است از لب حیرت حیف است شوم جوهر روشن گهران بحث با کین چقدر غفت دل میکند اینجا گر حرف به ونيك كند کوه گران بحث با پیشه چرا چیره شود کابل رو بند با مرشده قامت مکن ای تازه جوان بحث جانم کده علم شهر مدرسه تا کجاست انصاف نخون غوطه‌زن و چدکنیان بحث کر مخبر وی ساز کند هرزه درائی بگذار که چون شعله بمیرد بهمان بحث آن کیست که گردد طرف مولوی امروز يك تيغ زبان داردو صد نوك سنان بحث از جوش غبار من و ما عرصه امکان بحریست که چیده است کران تا بكران بحث دل شکوه آن حلقه گیسو نپسندد هر چند کند آینه با آینه دان بحث با خصم دم تیغ بود حجت مردان زن شو هر مردی که کند همچو زنان بحث بیدار شد از ناله من غفلت انصاف کر ماند بحیرت ورق خواب گران بحث جمعیت گوهر نکند زحمت امواج (بیدل) بخموشان نکند اهل زمان بحث ره مقصد که کم است درین مخیال میسپری عبث تو بهیچ شعبه نمیرسی چه نشسته میگذری عبث زفسانه سازی این و آن که رسد بمعنی بی نشان نشکسته بال و پر چنان بهوای او بپری عبث چمن صفا و کدورتي بي جام معني و صورتي همه دل بخيال خود که توئی همن قدری عبث ز زبان شمع جيانکن خطیست عبرت انجمن که درین ستمکده مار پا نکشیده گل ببری عبث هوس جهان تسلى سر و برك حرص و تعلقی چو يقين ذره در امتحان بغرور پیری عبث نكميت بخود چوشرار صد مخمخت همه دارد دل شیشه کر بصفا رسد غمد وهم بری عبث چو هوا ز کسوت غضمی نه نشسته نه فراهی چقدر ستمكش مبهى كه حسين نما و زی عبث نه حقیقت تو بقین نشان نه مجازت آینه گمان چه تشخصی چه تعینی که خودی غلط دکری عبث بوا مکش چوسحر نفس بخیافسون هوس میدم عسس عدم عدمی عدم زعدم چه پرده دری عبث بحجر زتنك حقیقت که چو حرف (بیدل) بی زبان بسطر مد و بکوشها ز فسانه در بدری عبث توان برد برآينه مازنگ حدوث شعله ماشت قدم آمده در سنك حدوث نیست تمهید خزان در چمن ماهر امروز بر قدیم است زهم ریختن رنك حدوث سیر ما در پر اوهام بهشت است اینجا همه طاوُس خياليم ز نيرنگ حدوث بحر و آسود کی امواج و طپش فرسائی اينك آينه صفح قدم و چنك حدوث ور و ناقوس نوا كعبه و لبيك صمدا رشته بسته است نفس اینهمه در چنگ حدوث می سزد هر نفسم پای نفس بوسیدن کز ادیکاه قدم میرسد این لنك حدوث صبح تا دم زند از خویش برون می آید بدریدن نرسد پیرهن تنك حدوث دو جهان جلوه زآغوش تخیل جوشید چقدر آینه دارد اثر تنك حدوث عذر بی حاصلی ما عرق می خواهد تاخجالت نکشی آب شو از ننك حدوث عیب عیباست شباهت چه خیال است اینجا (بیدل) از ساز قدم نشنوی آهنگ حدوث (رديف الجيم) احتیاط نگاهی درین سراغ مپنج که عالمی نشاط است و عالمی در رنج یکیست شاه گدا در طری پیاده فقیـر چه مهرها که ندارد بساط این شطرنج بين بقدر تعلق قدرت استاد که باعت زد خیالت بيك چهار و دور پنج نظر ببند و دروزی ازین خیال بساط غنيست است با شا بساط نازنج شکر نعمت حق آب ده به تیغ زبان جواهر صدف دل سیاه هرزه مسنج بغیر ذکر حق از هیچه دم زنی ننك است سواد ورح فطرت ز انفصال شکنج بهار جان طلبي از غبار جسم برآ که دانه را بدل خاک نیست غیر از رنج ازین جبهه که مجمت غبار خودبینی است سفیدی بکف خاک و غافلی از کنج غرور فریب خیال از جهان عجز وعرور حصر بقاء مقـام و کنج فقر سرنج ز دستگاه مه و آفتاب عبرت گیر که داغ سینه فلك دارد این دو تا نارنج فقر چاره محال است اهل عرفان را نهاده سر بغربان کشیده بافته کنج بهر دیار که باشی بجستجو میباش بده روم و هند و خراسان چه زابل و مار کنج بخدمت عقلا چون ادب مشو غافل چو عقل باش گریزان ز مردم خود سنج مدان رقابت نادان کز دل شکسته شوع بمکشئه ساز و مکن اختیار این قولنج دماغ پختن هوس ترش روئیست شکست رنگی و یا حواله كن بترنج مدام بر اثر راستی چو رخ مینماز بپای فرزین کج کج مرو درین شطرنج جوان و پیر همه قلعه سنج ناو مقند درین بساط نه مینا نه فاش است و نه سنج برون میدان زخستان قدرت بی کیف اگر دماغ شر ابست و گر تخیل رنج زهی حکیم که آراست زلف خوبان را بفوطه دل عشاق و طاقهای شکنج بفضل کره خط طبع حق رستان را زبان شکر گذار و دل محبت سنج صدفی که آینه واعطنی دل دریاست ز شکر نعمت او کشته مخزن گهر بسکه خورده ام بخم زلف یار پیچ طومار ناله‌ام همه جا رفته مار پیچ زال فلك طلسم امل خیز هستم بسته است چون کلاوه چندین هزار پیچ ای غافل از خجالت صیادی هوس رو عنکبوت وار هوا را بتار پیچ پیش از تو ذوق خانه کی داشت کوهکن چندی تو هم چو ناله درین کوهسار پیچ امید در قلمرو بی حاصلی رساست از هرچه هست بکمل و در انتظار پیچ رنج جهان بهمت مردانه راحت است گر بار میکشی کمرت استوار پیچ ز یکجهتان امل ده پیری چه میتپی دستار صبح به که بود اختصار پیچ افسرده گیر شعله مو هوی نفس دود دلی که نیست بندم شرار پیچ موجيكه صرف کار گهر گشت کوهی است سرتا بپای خود بسرپای یار پیچ صد خواب کز نشئه ضبط حواس است برخویش غنچه کرد و طاق بهار پیچ ( بیدل) مباش منفعل جهد نارسا این يك نفس عنان زده اختیار پیچ حیرت آب شو ای غافل از خمیدن موج که خود سری چقدر گشته از گردن موج درین محیط که دارد اقامت آرائی کشیده است هجوم شکست دامن موج همان زچنك هوس داستان کمر و رنج بحر هواست باعث شمشیر بر کشیدن موج بمغز ساز وطرب کن بکدر محیط نیاز شکستگیست لباس حریر وتن موج عبار شکوه ر روشندلان نمی جوشد در آب چشمه آئینه چیست شیون موج نگرد الفت مژگان علاج وحشت اشك خشت خس که تواند گرفت دامن موج
صحيفة * ١٢٦ * غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه * حرف الجيم * سراغ عمر زكردم نفس كرديم محيط بود تحير عنان رفتن موج مرا بذكر لبت كرد غنچه گرداب نفس نفس بلب بحر بوسه دادن موج زبیقراری ما فارغ است خاطر یار دله كهر چه خبر دارد از طپيدن موج ببحر عشق كرا تاب گردن افرازیست همین شکستکی هست پیش بردن موج ز بیدلان مشو ایمن که ابراء حباب بيك نفس گذرد از هزار جوشن موج توان بضبط نفس معنى دل انشا كرد حباب شيشه تهیست در شكستن موج چو کوهر ازدم تسلیم کن سپرز بیدل ) درین محیط که تیغ است سرکشیدن موج نماز بیدلتی بکوشم خواند افسون احتیاج روز اول چون دلم خواهد در خون احتیاج نغمه قانون این محفل صلای جودکیست عالمی را از عدم آورد بیرون احتیاج حسن و عشقی نیست جز اقبال وادبار ظهور لیلی این بزم استغناست مجنون احتیاج ناشد خاكستر از آتش سیاهی کم نشد تیره بختیها حیا هم کرد صابون احتیاج صید نيرنك توهم را چه هستی کو عدم پیش ازین خونم غنا میخورد اکنون احتیاج در خور جاهست ابرام فضولهای طبع سیم وزر چون بیش شد میکردد افزون احتیاج بالتپان کرچنین حرص كداطبعت خوش است بایدت زیر زمین بردن غارون احتیاج كزلب از اظهار بندی اشك مژگان میدرد تا کجا باید نهفت این ناله مضمون احتیاج صبح این ویرانه با آن بی تعلقی زیستن میدهد ازيك نفس هستی بگردون احتیاج عرس مطلب زمی کفتار انشا میکند غرف ناموزون مارا كرد موزون احتیاج هیچ و اهل در (بیدل) بی نفس باشی خوش است کایت درشته ات رساز كردون احتیاج جان هیچ وجسد هیچ نفس هیچ و بقا هیچ ای هستی تو ننگ عدم تا بکجا هیچ دیدی عدم هستی و چیدی الم دهر با این همه عزت ندمید از تو حیا هیچ مستقبل اوهام چه مقدار جنون داشت رفتیم و نكردیم نكاهی بقفا هیچ آئینه امكان هوس آباد خیال است تمثال جنون كز نكند زنك وصا هیچ زنهار حذر کن زفسونكاری اقبال جز بستن دستت نكشاید زحنا هيج خلقیست نمودار درین عرصه موهوم مردی وزنی باخته چون خواجه سرا هیچ پروانه این مایده هم چند طپیدیم جز حرص نچیدیم چوكشكول كدا هيچ تاچند كشد چاره عریانی مارا كردون که ندارد بجزاین كهنه ردا هیچ منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو زاغ عبثی میكشد این قافله با هیچ ( بيدل ) اثر ایمنت مرو رك تاك محقق معنای غلط و فكر رسا هیچ در لاف حلقه را مزن بتراشهای سدان کج كه مياد خنده نما شود لب دعویت ز زبان کج زغرور دعوی سروری بفلك رسيدست سري سر تیغ اکر بدر آوری نه خم است پیش فسان كج ز غبار جاده معصیت نشدم محرم عافیت بكجاست منزل غافلی كه فتد براه روان كج دل و دست باخته طاقتم سرو پای کشده همتم قلم شکسته کجا برد رقم حرف به نشان کج ستم است بر خط مسطر از خم و پیچ لغزش خامها ره راست رفتم گهی شکی زشبی عنان کج بصلاح طینت منقلب فتوی زبان زده هوس كه چوجنس های دکر کسی نخرد کمی زدکان کج سر خوان نعمت عافیت لتمکیست حرف ملایمش تو اکر ازین مزه غافلی غم لقمه خور بدهان کج خلل طبیعت راستان نشود کتبا کشن آسمان ز خدنك جوهر راستی نبرد تلاش كمان کج من ( بیدل ) از طرف ادب نگزیده ام ره داعیی كه زلغزش آینه را شود قدمم يقين بکمان کج عمریست سرشکی تود از دیده ترموج این بحر نهان کرد در آغوش گهر موج تحريك نفس آفت دلهای خموشت بر کفتی ما اره بود جنبش هر موج ماتا تو مانه را سهل نگیرد در دیده دریاست همان تار نظر موج سر مایه لاف من و ما كرد شكستت جز عجز ندارد پر پرواز دكر موج پیداست که در وصل هم آسودگی نیست پیموده بدریا تپد دست بسر موج فریاد فنا کیر چه آفاق و چه اشیا يك جوش گداز است اكر بحرو اكر موج آگاه قدم میل حدوثش چه خیال است كز محرم دریا شده باشی منكر موج ما را طپش دل نرساند بجائی پیداست كه یكقطره زند تا بچدر موج تا برسر خاكستر هستی نه نشینم چون شمع مجلابی ازین اشك شرر موج مشکل كه نفس بادل ما بوس نلرزد دارد ز حباب آئینه در پیش نظر موج ( بیدل ) دم اظهار حیا پیشه خموشيست از خشك لبی چاره ندارد بكه موج عمریست که در حسرت آن لعل گهر موج دل میزندم رمزه از خون جگر موج كرشوخی زلفت فكند سایه بدریا از آب روان دسته كند سنبل ترموج در حسرت آن طره شبكون تجلی بست كز چاك دلی شانه زند فیض سحر موج آنجا كه كند جلوه ات ایجاد تحیر در جوهر آئينه زند سعی نظر موج مشكل كه برد ره بذات ناله عاشق در طبع گهر ریشه دواند چقدر موج بی مطلبی آئینه آرام تقصهاست دارد زصفا جامه احرام گهر موج مطرب نفست زمرمه لعلی كه دارد در ناله نی میزند امروز شکر موج وحشت مده از دست بافسانه راحت زین بحر کسی صرفه نبرده است مگر موج آفت هوس غیری وغافل که درین بحر برزورق آسایش خویش است خطر موج از خلوت دل شوخی اوهام برون نیست در بحر شکست است بروبال سفر موج فریاد که جز حسرت ازین ورطه نبردیم تاچند زند دامن دریا بثمر موج (بیدل) كرم از طینت ممسك نتوان خواست چون بحر بساحل نتراود ز گهر موج عنقا سرو برگیم مپرس از فقرا هیچ نام همه افسانه ندارد و ما هیچ زردیم و خم است چه كفتی چه شنیدن طوفان صدائیم درین سازو صدا هیچ نيركسر آفاق بك آغوش عدم داشت جز هیج نگنجید درین تنك فضا هیچ زینکسوت عبرت که معمای حبابست آخر نكشودیم نجز بند قبا هیچ دی قطره من در طلب بحر جنون کرد کفتند برین مایه رو پوچ بيا هيچ مارا چه خیال است بآن جلوه رسیدن او هستی و ما نیستی او جمله و ما هیچ یارب بجه سرمایه كنم دامن نازش دستم كه ندارد بصد امید دعا هیچ چون صفر نه با نقطه ام اجابت نه با خط ناموس حساب عدمم در همه جا هیچ موهومی من چون دهنش نام ندارد کز از تو بپرسند بکو نام خدا هیچ ایم زحجالت چه غرور و چه تعیین ( بیدل ) مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ
صحیفه ۱۲۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف المیم باعم و خالد وعده که انتظار و هیچ آئینه دار فرصت نظارۀ که نیست هنگامه نشاط مکرر که دیده است ای صفر اعتبار خیال جهان پوچ گفتم چو شمع سوختم راعلاج چیست نامرضی نمانده شود آشکار وهیچ بوده است چون شرر دم بیک داد جار و هیچ بلبل نواله کن بامید بهار و هیچ شرمی زخود شماری چندین هزار و هیچ دل گفت داغ یاس فقیرت شمارو هیچ خمیازه ساغرم درین انجمن چو صبح عالم تأملیست زرعل دهان یار دیگر صدای تیشه فرهاد برنخاست چندین غرور بشکنی امتحان تست باید کشید یکدودم از شاهد هوس عمریست میکشیم و بال خمار و هیچ پیمان و گفتگوی عدم آشکار و هیچ این کوهسار داشت همان یکشرار و هیچ کزسودی احتراز نما اختیارو هیچ چون احتلام خجلت بوس و کنار و هیچ ( بیدل ) بساز و ناز جهان غنچه وار فقر دارد همین قدر که تو داری بکار و هیچ مباد چشمه شوقم عمیا ندرون موج ادب ز طینت سر کش مجو بآسانی ز خویش رفته اندیشه کناری هست زبان بکام کشیدن فسون محنت داشت نفس مسوز بضبط عنان وحشت عمر چو اشک عرض گهر دیده ام بدامن موج خمیده است بچندین شکست گردن موج بفصل کشاده زدریا برون دمیدن موج دمید قطره ما کوهی از شکستن موج نیاز برق زخرد رفتنیست خرمن موج جهان زوحشت من رنك امن مینازد گشاد کار گهر سخت مشکل است انجا فسادها به تحمل صلاح می گردد چو عجز دست به رشته هوس زده ایم دماغ سیر محیط من آب شد یارب محیط بسمل پاس است از طپیدن موج بزیده میدهد از چنك بحر ناخن موج سبوزد تیغ کشیده است آرمیدن موج کشیده ایم شکن زور است دامن موج خط شکسته دمد از بیاض گردن موج خوش (بیدل) اگر راحت آرزو داری که هست کم نفسی مانع طپیدن موج ردیف الحاء کزت هواست که حاصل کنی ز دهر فلاح غبار ما ومن از صفحهٔ خیال بشوی مجار طبع مخالف نخست کوسه طلاق خرابه جسدی مرکز کار و شك است بغیر معنی دل نیست هیچ جا مفهوم دمیده است ززخم تو صبح این گلشن زعشق شکوه مکن کز دلت زدود نهوست ز گفتگو زیان نفس مشو مایل خزف ستائی و گوهر فروشی ای غافل بهیچ در نتوان آبروی معنی ریخت قدم برون منه از جاده سداد و صلاح چه سود شستن تحریر مشق از الواح عروس عافیت آنگه طلب بقید نکاح گشـــاد باب یقینی بعالم ار واح تو خواه درس رقوم وحی گیر و خواه صراح بگردش است زرنك تو ساز این اقداح چو زخم نبود مرهم کجا نهد جراح ذخیره است باندازهٔ سکوت رباح یکی تمیز نما از هلیله تا تفاح که بسته اند بر امید راه استفتاح اگرچه تیره بساط است وادی امکان بترك لهو بكو كز صفای دل خواهی به پیچ پای تردد بدامن تسلیم ببزم قدس دراور حمامه ملکوت هوس مکن زگلستان دهر رنگ نشاط ز ذوق نسیان بافت جز تردد مرك سراسر چمن دهر عشق می جوشد سخن بهانه دردی عقل را غواص خوش آنکه زورق خود را کنی بساحل امن اگر زبان بسخن آشنا کنی زنهار چو با شعره نهمی نیست حاجت مصباح كذرك آئینه فطرت است سعی متیاح بسعی فکر در اقلیم راز شو سیاح خروش نغمه یاهو شنو مساو صباح طمع مدار زدوران چرخ سافرداح قماشت ساحل این بحر و ما ومن سباح زهی خرد که نفهمی باین همه ایضاح نفس چه باشد کشتی عمر را ملاح مخالف است درین بحر بی کرانه ریاح بر آستان تهی باش بی سخن مداح بصد عریق سرور زبان ز مین که هست طعنه او مهر ذات را بطاح از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح نور صاحب رونق از گرد کساد ظلمت است دستگاه نازم از سی جنون آماده است نقشوی سر مایهٔ ناموسگاه و حشرم آنچه آثارش فنا باشد زانجامش مپرس نسخه شدم که از بر جستگیهای خیال آفتاب آئینه کارد دوره جولان صبح کافر شب از کواکب ها غزه کرد ایمان صبح دارم از چاک گریبان نسخه طوفان صبح میتوان داد از شکست رنگ من تاوان صبح میتوان طومار امکان خواند از عنوان صبح مقطعم برتر گذشت از مطلع دیوان صبح باطن ویران فروغ آباد چندین آگهیست گه خاموشی نفس آئینه دل میشود غنچه این آخر از چاک دلم گل کرده نیست محو انجام دماغ سیر آفاقم کجاست چند باید بود در عبرت سرای روز کار مرك اهل سوز باشد حرف سرد ناهمان فیض دارد گوهری از کنج بی پایان صبح سود خود شید است هر جا گل کند نقصان صبح سایه چشم سفیدی هست برکتمان صبح بی فروغ شمع کم دوزد نظر حیران صبح تهمت آلود نفس چون پیکر بیجان صبح شمع رفتیم است (بیدل) جنبش دامان صبح الم چو دکمه ریخت ز خنده نقاب صبح غیر از خیال نیغ تو گردن نچید دوخت از چشم نوخطان بحیا مید مد نگاه رفتیم و هیچ جا نرسیدیم وای عمر هستیست باز خاطر از خویش رفتنم در عرص هستیم عرق شرم خون گریست چندین بهار رنگ شکست از شراب صبح چیز را چو کوه کرائست خواب صبح گرمی بجوشد آنقدر از آفتاب صبح گم شد بشبنم عرق آخر شتاب صبح صد کوه بسته ام ز نفس در رکاب صبح شویم زری کلید زموج سراب صبح از دم ما و لمعه تیغ تو دید نیست از چاک دل ره بخیال تو برده ایم جمعیت حواس به پیری طمع مدار چون سایه ام سیاهی دل داغ کرده است بیداریم بخواب دگر ناز میکند ( بیدل ) زسیر گلشن امکان گذشته ایم خمیازه کاری لب مخمور و آب صبح جز آفتاب چهره ندارد نقاب صبح شیرازه نفس چکد با کتاب صبح شبها گذشت و من نگشودم نقاب صبح باشیده اند بررخ شمع گلاب صبح يك خنده پیش نیست گل انتخاب صبح بازم از فیض جنون آماده شد سامان صبح فتح باب فیض در رفع توهم خفته است اینقدر خون شهیدان دردم شمشیر تست نیستی روزی خوان عمر کم فرصت کجاست نظم شبنم ریشه عبرت درین گلشن دواند ترک غفلت شاهد اقبال فیض ماپس است حسن از هر لاله عاشق نقاب میدرد میدهد چاک گریبان در کفم دامان صبح از شکست رنگ شب وا میدود مژکان صبح یا شفق دارد بکف سررشته دامان صبح همچو شبنم دست میشویدز خون مهمان صبح خنده تو ام میدمد باربش دندان صبح چشم اگر از خواب واشد نیست جزدوهان صبح نیگلی ربط نفس ای بلبل از افغان صبح از گداز پیکرم تعمیر امکان کرده اند در جنون وضع گریبانم تماشا کرده یست ما بغفلت قانعیم اما زبس کم فرصتی تا نگردد کاسه ات پرخون برنگ آفتاب تابکی خواهد هوس کرد خیال انگیختن هر کجا عرض نفس باشد جنس باد بود تخم اشکی میفشاند آه و از خود میرود آسمان دودیست از خاکستر نامان صبح همچو زخم دل نمک دارد لب خندان صبح شام ماهم میزند پیمانه دوران صبح آسمان مشکل که در چشمت گذارد نان صبح در نفس رفته است فرصت عرصه جولان صبح غیر واچیدن چه دارد چیدن دکان صبح دیر شبنم نیست (بیدل) زاد همراهان صبح
حرف الحاء غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحيفه ۱۲۸ بى پرده است جلوه ز طرف نقاب صبح تا کی روی چوديده انجم بخواب صبح اهل صفا ز زخم كل فيض چيده اند پیران چاك سينه مندان فتحباب صبح پیری رسید مغفرت آماده شو كه يست غير از كف دعا ورق در كتاب صبح از وحشت نفس نتوان جز غبار چید رنگ شکسته تو بس است انتخاب صبح جرم جوان به پیر بخشنند روز حشر شويند نامه سيه شب بآب صبح این دشت يكقدم زغبار نفس پر است حسرت کشیده است چو مو طناب صبح با چشم خشك چشم زفيض سحر مدار اشك است روئنگیا دهد شیر باب صبح نتوان گره زدن بسر رشته نفس پیداست رنك اين مثل از پیچ و تاب صبح تامیک داری از نفس وا پسین طلب فرصت درنك بسته بدوش شتاب صبح حاصل زعمر يك دم آگاهی است و بس چون پنبه شد زكوش نماند حجاب صبح کو مشتری که جنس خروشی برا وریم داریم از قماش نفس جمله باب صبح تا بوی از قلمرو تحقیق وا کشیم (بیدل) دوانده ایم نفس در رکاب صبح خجلم ز حسرت پیری که ز چشم تر نکشد قدح ستم است داغ خمار شب بدم سحر نکشد قدح ز شرار نا نمیده آتشم تپ و تاب عشرت میکشی كه طربست مزه دستی کسی ایقدر نکشد قدح ندميد يك كل ازین چمن که ندید عبرت دل شکن بكجاست فال طرب زدن که بدرد سر نکشد قدح ز فضای عالم رنگ و بوار ثبات طرب مجو كه درین چمن زمی وفا کل بخمیکر نکشد قدح زغنا وفقر هوس كشان بخراب باده فسون مخوان که بخرق و صوت برهمن غم خط شون نکشد قدح بچمن زسایه سرو او ندیمید کردن شیشه كه چو طوق قمری از انجمن بهوائی پر نکشد قدح بخیال چشم تو میکشم ز هزار جاده رنگ می فز مصور تو كمت چا كشد ا كزنيشكرد قدح بسوای عافیت اند کی بدر آر دعوی نیستی كه ترا ز حوسه دشمنی چو شراب در نکشد قدح زشراب محتسبل كر وفر همه راست شور و شر د کر تودماغ تازه کن آنقدر که بفقر خر نکشد قدح بخط چوحمت عیدکشان زده حلقه بدر مشرقی که چو حلقه گره خون شود بدرد گرنکشد قدح نرسد زود این آن بوقار مشرب ( بیدلی ) که دماغ عالم موج و كف زمی كهر نکشد قدح خلق از پهلوی قادرت قصر و ایوان كرد طرح ما ضعيفان طرح كردیم آنچه نتوان کرد طرح سر بزانوی دل از بیدستگاهی خفته ایم جامه هر باقی ما این گریبان کرد طرح نی تعناق عالمی دامان دشت ناز داشت آرزوی خان و مان پرداز زندان کردطرح تا کجا از طبع سر کش باید این زیستن چون کمان این چنگجومرغانه میدان کردطرح تا نکردد چون نفس نی انقطاع زند گی سودن دستيكه طبع ناپشیان کرد طرح سحر دل کوی است مشت و و ندانهای در دکش گندم بسیار و هم خود را بآمان کرد طرح آسمان با شور دلها نسبت کهسار داشت شیشه هم جا بسنك آمد نیستان کردطرح نی تصنع جامه تقواش آفات زمان خواست طوفان نقشد مد رفت دامان کرد طرح مایه ما ساز وبرك چشم پوشیدن نداشت بوریا خوانده پهلوی که مژکان کرد طرح هیچکس در چار دیوار جسد آسوده نیست یارب این منزل که با این خانه ویران کرد طرح دل نشین ما نشد (بیدل) ازین طاق وسرا جزهمین نقشی کف دستیك دندان کرد طرح دل فتح و دست و فتح و نظر فتح و کار فتح كنجوش هر نفس زدنت صد هزار فتح دست نیازوی نسب سرکشی قوی تیغ ترا همین حسب ذو الفقار فتح يك غنچه غير كل نتوان یافت تا ابد در کلشنی که کرد خطش آبیار فتح کردن چو زخم کینه کند چار پاره اش كر بادل عدوی تو سازد دو چار فتح هرجا بعزم رزم بیاد اراده ات مژگان کشودنی نکند انتظار فتح يارب چو آفتاب بسر جا قدم زنی کرد رهت چو صبح کند آشکار فتح چندانکه چشم کار کند كل دیمده گیر چون آسمان گرفته جهان در کنار فتح آغوش خرمی چقدر باز کرده تا قاف از تو باغ كل است ای بهار فتح بگذر اگر رسد بزبان نام نصرت هشتاد و هشت جاسزد آرد شمار فتح نا حشر ای سحاب جبین ساز ( بیدلان ) بر مزرع اميد دو عالم بیار فتح شبکه مستی ز عرق چیده سامان قدح ناز مستی بود گلیاز خرامان قدح محو آن کیفیم از ما بغفلت نگذری عالم آبیست بم چشم قربان قدح هركجا در یاد چشمت گریه سر میکنیم میدویم از هرنم اشکی گریبان قدح در خراباتی که مستان طرف همت چیده اند ناهلك يك غنچه است از طاق نسیان قدح فرصت اعجاز رك چشمی و از خود رفتنیست اینقدر هستی نمی ارزد بدوران قدح بوی رنگی پرده گرد سرش کردانده کیر باهمان پیانه زدن و ار است هیمان قدح مشرب الصافی ما خجلت کش خیازه نیست لب نمی آید بهم از شکر احسان قدح چشم اگر می بندد امید که از دل قویست شیشه دارد گردنی در رهن تاوان قدح كردك ازتنی و ابلاف آزادی بجاست تاز حشر است حیرتی ست و دامان قدح میکشان بر بی نوارند از بضاعت ها میرس میکشد واه عرق از شیشه عریان قدح استعارات خیال چند بر هم بسته ایم عمرها شد میبرد عنقا بلمکان قدح فرصت مفت است (بیدل) چند غافل زیستن چشمکی دارد هوای نوکستان قدح مکو طاق و سرائی کرده ام طرح دل عبرت منالی کرده ام طرح ز تسيريك لعلقها مسير سینه برای خود بلائی کرده ام طرح به بیم تپید میاسدیم مید چوهستی خود نمائی کرده ام طرح نکارستان رنك انفعال است اگر چون و چرائی کرده ام طرح زآثار بنائیدستهای طاقت همین دست دعائی کرده ام طرح شکست رنك باید جمع کردن که تصویر فنائى كرده ام طرح چو صبحم تافتند طاق اوهام نفس واری هوائی کرده ام طرح سرا سر تازه کلزار خیالم خیابان رسائی کرده ام طرح هوای وعده دیدار گرم است قیامت مدعائی کرده ام طرح ندارم شکوه قدر خویش اما نیاز افسون نوائی کرده ام طرح چرا چون آبله برخود نبالم سری در زیر پائی کرده ام طرح تکلم ابریست منظوم فردوس برای خنده جانی کرده ام طرح باین طارم متاز ای اوج اقبال که من يكپشت پای کرده ام طرح بيا ( بیدل ) که در کلزار معنی زمین دلکشائی كرده ام طرح موی پیری بست برطبع حسد تخمیر صلح داد خون را باصفا آئینه دار شیر صلح آخر از وضع جنون عذره لايق خواستم کرد با عریانی ما خار دامن گیر صلح زین تفنك وتير پرخاشیکه دارد جهل خلق نیست ممکنی تا نیازد در میان شمشیر صلح مطلب نایاب مارا دشمن آرام کرد با خموشی مشکل است از آه بی تاثیر صلح بو محمل زن که میکردد درین دیر نفاق صلح از تعجیل جنك وجنك از تاخير صلح باقضا کو سر مخواهیداد تو پای کریز اختیاری نیست این آماج را با تیر صلح عمر در ایچون شمع در هر باس كر و پودن است نیست هنگام دعا بی خجلت تدویر صلح عام شد رسم تعلق شرم آزادی کراست خلق را چون حلقه با هم داد این زنجیر صلح در طلسم جمع اضد ادیکه بر هم خورده نیست آب میکردد ز خجلت گر نماید دیر صلح اعتبارات آنچهد دیدم کلفت اوهام است و پس جنك ضد خواب پریشان شد بيك تعبير صلح روش از پیر خرد جستم طريق عافيت كفت اى غافل چو تقدی با تقدیر صلح كاش بو لك عالم موهوم درهم بشكند تنك شد ( بیدل ) بخيال لشكر تصوير صلح
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه نداشت دیده من پرتو تاب خنده صبح نوشته اند دیوان دفتر نیرنگ نشاط خسته دلان بین وسیر ماتم کن بحال زخم دلم کس نسوخت غیراز داغ بعیش نیم نفس کر کنی مباهی باش درین چمن که امید نشاط نومیدیست غبار رفته بیادم نفس شمار بقاست زاشك داد چوشبنم جواب خنده صبح بروز نامچه گل حساب خنده صبح که هیچ گریه نیرزد بآب خنده صبح جز آفتاب که باشد کباب خنده صبح که میکشند زشبنم گلاب خنده صبح زاشك باخته دارم سراب خنده صبح بمن کنید عزیزان خطاب خنده صبح تبسم گل زخم جگر نمك دارد درین قلمر و وحشت کجاست فرصت عیش چه جلوه ام که زفیض شکسته رنگی پاس یقین شدم اشك از بهار عمر نماند گمان مبر من و فرصت برستی آمال بهار فیض کین انتظار رسوا نیست رسید نشۀ پیری چه خانه ( بیدل ) قیامتیست جهان در نقاب خنده صبح مگر کنی نفسی در ركاب خنده صبح کشیده اند رویم نقاب خنده صبح نجاست نقطه چند از کتاب خنده صبح که شسته ام دو جهانرا بآب خنده صبح زجیب پاره کشید آفتاب خنده صبح بگریه زن قدحی از شراب خنده صبح (ردیف الخاء) بعرض واجب و ممکن وجود او برزخ اگر نه ماده را شرع او کند پامال زلطف او اثری هشت روضۀ جنت زباغ لطفش اگر غنچه شود تبسم کند زجیب فلق درهمی که در ره او بپای حکم جهان گسترش در کاهش بذوق مرهم خاك جناب او عمر یست بجز حایت او مشکلی است اگر یابند کسیکه نیست چنین سکي آستانه او کداخت ناطقه از جرأت ستایش او رسوخ همت اهل یقین از مرسخ دهد زکشت جهان جای دانه مورو ملخ زقهر او شرری هفت گلخن دوزخ بروی برك گل افتد قسیم تر از رخ مصدقش بهوای نثار کوید اخ سر فکنده دماند زمانۀ سرشخ که پاره کرده فلك زخم خویش را و سخ زخون کشته هم آسود کی درین مسلخ زمانه راست بحال ضلالتش آوخ بآفتاب چه لافد وجود وهمی نغ بهر کجا نبود مهر او مطرود چونسبتت بجميل الشيم کینموش درینت از صدف نطق آن محیط کمال فلك فريضة سياره را بپوئه شب بهر کجا که کند کرد تور مو کیلو باوج همت شاهین عرش پروازش بعالم اثر نشئه شفاعت اوست عنایتش کند از ورطه بلا ورنه زحق نعمت کمالش بعجز معترف اند بس است ناطقه فطرت ذوی الافهام بچشمه سارزبان آب نطق بند دغ ترنح به فلك آويخته است از يك نخ کز و صحایف آفاق راست زیب نسخ دهند كداز و دمند از دم سحر منفخ سیاه کفر چو ظلمت رمد بصد فرسخ ز عجز نسرفلك برشکسته پر زملخ چه کیمیای سعادت چه دعوت بشمخ جهانیان همه صیدند و عرصه همه فخ اگر چه خلق ازل تا ابد زنند زلخ بقدر فهم برد قسمتی ازین مطبخ و گرنه کیست برآید زعهده لفظش بغيز علم خداوند خالق اکبر باز ازین کشت امل نوخط دلدار سرخ آن بهار ناز دارد میل خونجستانه ام بی گداز درد نتوان داد عرض تشنه سعی ظالم در گزند خلق دارد عرض ناز رنگها دارد فلك مغرور آرایش مباش خون حسرت کشتگان در پرده نك حناست خامه کز سطری زرفتن الفتش انشا کند انچه من کز ناله خون آلود خواهد کرد گل غنچه اش آمد برون از پردۀ زنگار سرخ میتوان کردن چو بیدل در دو و دار سرخ باده هم میگردد از خون خوردن بسیار سرخ پیش پای نانگزده نیست روی خارسرخ جامدات زین خم آبی آید برون هم بار سرخ دامن قاتل بود دستیکه سازد یار سرخ کرده از غیرت برنك شعله ام طومار سرخ عندلیب ما چو طوطی میکند منقار سرخ از فریب ترکی مخمور او غافل مباش زین گلستان در کمین لاله زار دیگرم قتل ارباب هوس را هل دل مکروه نیست شوق خون شد كز جگر رنگی بدامان آوردیم از گداز وهم هستی عشق ساغر میزند پیکرم از ناتوانی يك رك كل خون نداشت عاشقان را موج خون میباید از سر بگذرد رنك و بویی هم اگر جو شد ز هستی مفت ماست بی بلائی نیست رنك چهره بیمار سرخ عالمى محوكل ومن داغ آن دستار سرخ کز بخون گاو سازد برهمن زنار سرخ ليك كواشکی که باشد يك چکیدن وارسرخ آتش از خاشاك خود می میکشد رخسار سرخ تادم تیغ تو میکردم پاکشده از سرخ همچو گل از رنگشان دردی مکن دستار سرخ کین لباس تیره نتوان ساختن بسیار سرخ عاقبت رنگی ندارد در بهار اعتبار (بیدل) از درد است چشم اهل این گلزار سرخ دم سرد بسته به پیش خود جقدر دماغ فسرده یخ شده خلق آئینه دار دین بغرور فطرت عیب بین بتسلى دل بیصفا نبری ز موعظه ما چرا چه سبب شد آیته طلب که دمید این همه تاب و تب ز فنون عالم عنکبوت املت تنیده بدام و بس زقضا چه مژده شنیده که سرت بخته کشیده کته کافت پیش و پس نه طپین چو ( بیدل ) بعبث که بگرمی اشك آشنا سر واغلط از زدن یخ سره يك ديده و رینت این که زحال میشمرند زلخ که ز آب سیل گرك رود بسر جراحت بروسخ که پر است از طرب و لعب سر مور تا بپر ملخ نفسی در خیمه تار زن بطناب پوچ گسته نخ به جنون اگر نه تنیده رك گردن تو که کرده شخ تو مقيد نفس و بس دگرت چه دام و کجاست فخ شد لب شیرین ادایان تلخ از آبرام تلخ امتداد عمر برد از چشم ما ذوق نگاه حرص در اندک حلاوت اختراع وهم کیست جوهر فطرت مکن باطل بتمهید غرض انتظار صید مطلب سخت راحت دشمنست از تقاضای هوس کردم من این جام تلخ کهپگیها کرد آخر مغز این بادام تلخ کامها در جوش صفرا میشود تا کام تلخ ای بسامند حین که شدزین شیوه چون دشنام تلخ خواب نتوان یافت جز در دیده ای دام تلخ بختگی در طبع ناقص بیدماغ تهمت است دشمن امن است موقع باشناس دم زدن بیصدائی چیست شهرتهای اقبال جهان نسکه دارد طبع خلق از حق گذاری انفعال کر زبیمار آگهی بگذر ز اقبال هوس دود می آید برون از چوبهای خام تلخ زندگی برخود مکن چون مرغ بهنگام تلخ موج چون زد بشکند آب عقیق از نام تلخ دادن جان نیست اینجا چون ادای وام تلخ ترك آغاز حلاوت نیست چون انجام تلخ میکشد (بیدل) قسس زهر چشمش در علاج پستد اش خواهد فشرد کز شود بادام تلخ
صحيفه ۱۳۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال ردیف الدال بهار انس چو او گلشنی ندارد یاد محیط قدس چو او گوهری شریف نژاد وجود اکمل او غاية ظهور کمال بلطف معنی رحمن بجود عین جواد یمن مقدم جان بخش روح پرور او قو طبایع نامی و سکون جسم جماد محیط مرکز آفاق گشت عرش محیط که همچو نقش قدم بوسه بپایش داد ولایت جسد اوست جسم کل نامی زخدمت خرد اوست عقل کل استاد نهال کرده نشو و نمای او مبداء ز نخل او ثمر باغ اختتام معاد ز وضع او صفتی نقد آبروی صلاح ز قامتش الف مشق دستگاه سداد نقاب گیسوی مشکین و نور طلعت او دمید از شب و روز انتظام بست و کشاد جهان باطعه آثار تیغ دینش زقید ظلمت کفر و فساد گشت آزاد نسیم اگر شده خمی روب آستانه او بخط سنبل گیسوی حور داده بسداد زبان افصح او کاشف رموز ازل ظهور جامع او اصل نسخه ایجاد دمیکه ساز حدوثش گرفت زخمه بحنك بعرض زمزمه طینت قدم رقم افتاد احمد مجد الهی بود بی تعین صفت نشان معنی حمدش ظهور احمد داد صلای فیض ظهورش اگر نکشتی عام زکتم غیب نیارد شخص کی فریاد ممش اگر نشدی جان قالب امکان تمیز روح نمیکرد دانش از اجساد برو منکر معراج قاب قوسینش اشاره خم ابروی عنبرین اشهاد سحر همیشه بتفصير مصحف رویش سخن ز سورة والشمس میکند بنیاد شفق کا بر ورق شبنم میکشد جدول زسطر گیسوی او میکند درست سواد جبین سجدة مشتاق او چه داند چه تب دماغ وحشت مجنون او چدارد چه باد زهی شریف زمانی که نیست بی مدحتش خوشا دلی که بجز یاد او ندارد یاد گدای در که او سر بعرش می ساید حسود گرد او خاك ميكشد بر سر آب و رنگی غیرتی صرف بهارم کرده اند بجه تصویرم از سودن نگارم کرده اند عالم غفلت نمیکردد پرده تسخیر من غیرتم در ديده بينا شکارم کرده اند کرد جولانم برون از پرده اندیشه کیست ناله شوقم چه شد کزنی سزارم کرده اند زین سرشکی چند کز یادت بمژگان بسته ام دستگاه صد چراغان انتظارم کرده اند روزکار سوختن ها جوش زد در دشت جنون داغها رقصید تا از مشت خارم کرده اند ناشیبی میرود عمرم بکم کل کرده است آبشار خاکستری را پرده دارم کرده اند بر کجا بندم تمیمت دامنتی که چمی بحسرد تر دماغیهای مجنون اعتبارم کرده اند سخت دشوار است چون آئینه خود را یافتن عالمی را در سراغ خود دو چارم کرده اند برفشانی ای چندین ناله ام اما چه سود از دل افسرده جزو کوهسارم کرده اند نخل در فطرتکه آرایش صد موج داشت تا شدم گوهر بدوش خویش بارم کرده اند نیست (بیدل) وضع من افسانه ساز دردسر همچو خاموشی شراب خمارم کرده اند آتش شوقم طلب آنجا که روشن میشود کرهمه من كان بهم آریم دامن میشود داغ را آیینه تسلیم باید ساختن ورنه ما را ناله هم ریگهای گردن میشود مشت موهوم شرر آخر نفس طی میکند رشته چون ره کوته آرد خار سوزن میشود در سواد فقر دارد جوهر تحقیق نور چون جهان تاريك كردد شمع روشن میشود شیشه و سنگ آتش و آبند در ساز کوهسار عالمی باهم جدا از اصل دشمن میشود ازلب خندان بچشم خام می میگردد آب عشرت سرشار هم سامان شیون میشود پر میفشان بر دل ما دامن زلف رسا زین اداها سبزه زار رهزن میشود خم کار جستجو بر خاك عجز افتادن است اشك چون ماند از دوید نها چکیدن میشود کز توهم از خود برون آئی جهان دیگری دانه خود را میدهد بر باد خرمن میشود بیقراران چهر در امن و راحت مشکل است ناله را زنجیر هم سا مان رفتن میشود نقش من کرد فنا کل کردن من نیستی چرخ هم خاك است اگر آیینه من میشود (بیدل) امشب بسمل تیغ تمنای کیم بال من برك كل از نبض طپیدن میشود آخر از جمع هوسها عقده حاصل میشود چون بهم جوشد غبار این و آن دل میشود جرم خودداریست از بزم تو دور افتادنم قطره چون نال کهر زد باب ساحل می شود دشت امکان ناطم وحشت تمکین بجز ویست کز کمی از خود رو د هر دره محمل می شود قسوت روباز در آسایش بال و پرست هر قدر خاموش باشی ناله کامل می شود کیست غیر از جلوه نافهده زبان حیرتم مدعا محواست اگر آئینه سایل می شود دوری مقصد غدر دستگاه جستجوست پا کر از رفتار ماند جاده منزل می شود در طلسم پیرم از خواب غفلت چاره نیست نیش دارد سایه دیوار در یک مایل می شود از مدارا آنکه درویت سپر دارد بلاست در تنك روئی دم شمشیر قاتل می شود خط کشیدن پاکی از نسیان بلوح اعتبار فهم کن ای بیخبر خا نیکه زایل می شود چون نفس در باب دل اوراق این مخزن مچید میطید برخویشتن چندانکه بسمل می شود شرم حسن از طینت عاشق تماشا کرد نیست روی او نامرئی یی زرد حال من کل می شود (بیدل) آسان نیست در گیرد چراغ همم کز دو عالم سوختن یکداغ حاصل میشود آخر ز سجده ام عرق جبهه سر کنید غواصی محیط ادب این کهر کنید چندانکه شور صبح قیامت شود بلند امروز پنبه یادم از گوش کر کنید از بی بضاعتی بکدائی مثل شدم چون حلقه کاسه تهی ام در بدر کنید جام و شراب محفل اسرار خامشیست خود را بهاك حوصله شمع در کنید هنگامه تبسم این باغ فتنه داشت سرو و چنار دست بجای تبر کشید عرض کمال رونق بازار ما شکست جوهر ز آب آینه موج خطر کنید روشن نشد که از چه بیابان رسیده ایم باید چو شمع خار قدم تاسحر کنید گردن کشان بعرصه تدبیر چون هلال تیغی کشیده اند که خواهد سپر کنید نقاش صنایع پرداز سحر داشت طاوس رنکها بهم آورد و پر کشید هر گوهری بسنك دكر قدر داشته است خورشید اشك شبنم ما را بزر کنید ای غنچه ها زترك تکلف چمن شوید سرنیست آنقدر که توان درد سر کنید از بیکسی چو شمع درین عبرت انجمن رنگ پریده بود که ما را ببر کنید طاقت رسید بسکه بوحشت قدم زدیم (بیدل) شکست دامن ما تا کمر کنید آهی که تار بزم پوش رجوع ناله بود دست اثر ز خویش مزد زین و سوها یله بود خاك ما كرو هم رفعت تنك پستی میکند کز نازل کردی از اوج غرور افتاله بود هیچکس برمیم راز از نارسائی پی نبرد فطرت اینجا عقدة خوان طاق بی ادراك بود سیر این گلشن کسی را محرم عبرت نکرد کل اگر بر سر زدیم آویی تیزی خاك بود هر چه باداباد کویان تاخت هستی بر عدم راه آفت داشت اما کاروان بيباك بود با همه تعجیل فرصت هیچ کوتاهی نداشت ليك صيد مدعا يكسر نفس فترك بود پیش از ان کاید خم امراز محوران بجوش طاق مينا خانه تحقیق رك تاك بود در سواد فقر جز نزیه نتوان یافتن سایه رخنی داشت کز آلود کیا پاك بود تا کجا مجنون در ناموس مستوری زند تار و پود جامه عریان تنم يك چاك بود در خجالتگاه جسمم جز خطا نامد به پیش ده با مزش قطع شد از بس زمین نمناك بود هر کجا (بیدل) زلعل آبدارش دم زدیم حرف کو هر خجالت دندان بی مسواك بود
صحيفة ۱۳۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال آرزو سوخت نفس آینهٔ دل بستند جاده پیچید بخود صورت منزل بستند پیش از ایجاد قضا آینهٔ ما کردند چشم نگشودهٔ ما پردهٔ قاتل بستند منعمان از اثر يك كره پیشانی راه صد رنگ طلب بر لب سائل بستند بر کاهیکه توان داد بباد اینجا پست کاو دو خرمن کردون بچه حاصل بستند نفس درمایهٔ هستی است عدم اندیشم کفشم داشت شکستی که بساحل بستند حیرت هر دو جهان در کره هستی ماست بیدل اینجا بصد آینه مقابل بستند نخل اسباب برهانی سرو است امروز بسکه ارباب تعلق همه با دل بستند ناتوان رزق من نسخهٔ عجزی وا کرد که بصد خون عنا خیمه قایل بستند هر کجا میروم آشوب طلسمیای دله است شبنهم راه مرا بقدر دهل بستند نقد پنهان دله هم مزه اشکی دارد بیدل از شوق اواره محمل بستند دوش کز جیب عدم تهمت هستی گل کرد هیچ و اوست نفس برمی (بیدل) بستند آفات از هوس بمرت حواله میشود بی شغل فتنه نیست چو نفس از فساد ماند بی سحر نیست هیأت شیخ از رجوع خلق ما را فریب دولت بیدار داده است وا مانده ام راه تو چندانکه برایم این شعله ها زدست تو جواله میشود چون لحية عجوز که دلاله میشود این خرقه سجلی است که کوساله میشود صبحی که در شب او شفق لاله میشود چون شمع حرف آبله تبخاله میشود زین کاروان چه سود که هر کس چوشقیا از محتسب بترس که این فتنه زاده را سودائیان نهمت به را ترانه ها است در وقت احتیاج ز اظهار شرم دار (بیدل) بشیب کام حلاوت مبر که نخل از سعی پیش تاخته دنباله میشود چون وارسته دختر رز خاله میشود طو طی هزار رنک به یک ناله میشود چون شد بلند دست دعا باله میشود دور است از ثمر چو کهن ساله میشود آفاق جاندارد همت کجا نشیند نالم ز لب غنچه از بسکه کز جدائیست فرصت نمی پسندد جا گرم کردن از ما راه نفس دو دم پیش فرصت نمیکند گل یکذار آهی چند ز گرد خویش کردیم از حیرت نیست حالم اما تری نصیبی سرمایه پر فشانیست اظهاری نشانت سك از نگین بر آید تا نام ما نشیند در خانه که مانیم راحت چرا نشیند آئینه رقصانده است تمثال تانشیند تا کی قضای شبنم صبح از حیا نشیند عالم بدل نشسته است دل در کجا نشیند رسم زمانم او کردم جدا نشیند از رنگ و بو چه مقدار گل برهوا نشیند جانی که خاك باشد پست و بلند هستی همصحبتان این بزم از دیده اشکبارند زین ما ومن که داریم آفاق در خروشست زین وحشتی که مارا چون بوی گل بر آورد در کارگاه دولت شور حشم شکون نیست ای شور شوق بردار از جا غبار ما را (بیدل) بحکم تقدیر فرمان براطاعتست تاچند سایه ماند بانقش یا نشیند درت خوشست ازینجا رو بر قفا نشیند یکانی سرعه کردیم تا این صدا نشیند مشکل که جای مانم بر جای ما نشیند بکر خروشی چند است هر جا هما نشیند پامال پاس تا چند این بیصدا نشیند افتاده ایم چون شمع تا سر زپا نشیند آگاهی از خیال خودبینی نیاز کرد چون آه کرد رهگذر ناامیدیم کلفت زدای کینه دلها تواضعست دایم زیانه که بطوف سجود او زین گلستان بحیرت شبنم رسیده ایم بر زندکیست بار کران جانم هنوز خود را ندید آینه تا چشم باز کرد هر کس زیافت مدعا سر فر از کرد زین پیشه میتوان کره سنک باز کرد پای طلب ز نقش جبین نیاز کرد باید دری بخانه خورشید باز کرد قد دو تا مرا خم ابروی ناز کرد لعل جهان در آتش فکر سلامت است کو زحمت فراق و کدام انبساط وصل حیرت مقیم خانه آئینه است و بس شایست قیام وقعید لوح و هاسجود در پرده یم بصورت موهوم هستیم کاهی نبود پیش ره مقصد فنا آن شعله آرمید که مشق گداز کرد زین جوش آنچه کرد نیا امتیاز رد نتوان بروی مادر دلها فراز کرد در هستی و عدم نتوان جز نماز کرد آئینه خیال توافشای راز کرد این رشته را نفس بکشا کش در از کرد معنی نمای چهره مقصود نیستی است (بیدل) حبا گذاشتن آئینه ساز کرد آگاهی دل انجمن اختلاف شد از حیثیت مناز که خلقان باین غرور مستقلیم زبر و حریم کرد نخودی پیری گره زرشته جان سختیم کشود فهمیده نه قدم که کمالات راستی عکسش فرو گرفت چو آئینه صاف شد چندی بدر نیامده موئینه باف شد ز گرد خویش گردش رنگم طواف شد قد خمیده تیغه خارا شکاف شد سك هزار جاده زيك انحراف شد کام و زبان بمر مه اش او عقده کشد میل قد است مرکز بنیاد زندگی آخر بناله دعوی طاقت نرفت پیش هم در این بقيه جوهر غیرت بهانه اند با خافش بساز که خواهد کشاد لب کوباتی که تشنه لاف و گزاف شد بپید مده بر هوس جوغ قاف شد لب بستم بعجزو د لم اعتراف شد تیغ از حجاب زنك مقیم غلاف شد دندان هم کشیدن اهل مصاف شد (بیدل) بخارسوی برودت رواج دهر کرد کساد جلس وفا را لحاف شد آنجا که خیالت زتمنا کله دارد شمشاد قدان را بگلستان خرامت برق عرق حسن که زد شعله درین باغ زنهار بی مشرب مجنون ونشان گیر فرقی عدم از هستی ما سخت محال است یارب بچه تدبیر کند قطره بحر اندیشه اگر خون نشود حوصله دارد موج عرق شرم بیا سلسله دارد گل در جگر از شبنم صبح آبله دارد کر عافیتی هست همین سلسله دارد از موج شکستن چقدر فاصله دارد بی نفس من که زدل آبله دارد چشمم زهم آغوشی مژکان گله دارد ای زاهدا کر شعله آهی بدان پست در نتقدم شمع غبار پی آه است آئینه فولاد سیه کرده آهی است دیگر بکجا میروی ای طالب آرام (بیدل) خردی در زکیسوی سیاهش این صاحب حیرت صفت آبله دارد بی تیرکان توجه سودا ز چله دارد تجا ره شوق تو عجب قابله دارد دلهای اسیران چقدر حوصله دارد تردون طپش آماده زمین زلزله دارد سامان پریشانی صد قافله دارد آنجا که طلب محو تو کل شده باشد کز نخل هوس سر کشی اندار ترتیست آسان شمر از ورطه تشویش گذشتن خلق بعدم دود دلم داغ جگر زد دل نشأه شوقیست چمن ساز طبایع هر دم قدح گردش آئینم برنگیست پیداست چراغان هوس گل شده باشد در ریشه توفیق تنزل شده باشد کز زیر قدم آبله پل شده باشد خاك همه صرف گل و سنبل شده باشد انگور بهر خم که رسد مل شده باشد ترسم نگه یار تغافل شده باشد این جاه و حشم مایه اقبال طرب نیست مغرور مشو خواجه بسامان کثافت ساز طرب محفل ما ناله کوه است از فطرة ما دعوی دریا چه خیال است ما و من اظهار پرافشای خطاست (بیدل) دل اگر خور دفنا از سر زلفش درد سر تل گشته تجمل شده باشد در پشت خران مو چقدر جل شده باشد انجا چه صداها که به فلفل شده باشد این جزو که کم گفت مکر کل شده باشد بوی گل ما ناله بلبل شده باشد شادم که اسیر خم کاکل شده باشد
صحیفه ۱۳۲ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال آنجا که عجز غنچۀ چیدن چیده بود چون موی سایه هم زسر ما بریده بود حیرت پرست چاشنی آن تبسمیم زما مکرر آنچه نمودند قند بود سعی غبار صبح هوای چمن عبث داشت تا آسمان کشادن چندین کمند بود زاهید نبرد بان شر و شور افعال در شام هم هزار دهن ریشخند بود آشفت غنچۀ که کاش کرد دامنی شبنم بهار امن گریبان پسند بود شبنم بسی بملک چشم هوس شید از خود چورفت قطره گهر ارجمند بود در وادی که داشت صغیر صلای صید دستم بقدر آبله پا بلند بود من رنجم زد نفس در افسون عافیت پیری چو مار حلقه طلسم گزند بود افسانها به بستن مژگان تمام شد کوتاهی امل بهمین عقده بند بود ( بیدل ) به نیم ناله دل از دست داده ایم کوه تحملی که تو دیدی سپند بود آروز که بیدائی مارا اثری بود در آینۀ ذره غبار نظری بود نقش ندمیدیم صد رنگ تامل نقاش هوس خانه موی کمری بود گرعاشق هست ازین بحر رواست غواص دلیست نه ساحل گهری بود از جرات پرواز بجائی نرسیدیم جمعیت بی بال وپری بال و پری بود تاشوق کشد محمل فرصت بزه استیم دریار تار و شوخی برق نظری بود نگذاشت فلك با تو مقابل دل مارا فریاد که آئینه بدست دگری بود روزیکه گذشتی زسر خاك شهيدان هر گرد که در پای توافتاد سری بود آخر زخودم برد براد تو تپش آهم دمی شعله کین سفری بود دل کشتۀ یکتائی حسنت و گر نه در پیش تو آئینه شکستن هنری بود ( بیدل ) بتما شاة عرض هوسها از دل دوجها نشور و زماکوش کری بود آن سرنگون حباب که در خاك ساوی داده اند در سواد سرمۀ خط چون شگاف افتاده اند برخط عجز نفس عمریست جولان میکنم رهروان يك سرطپش آوارۀ این جاده اند رنگ حال سرو وقمری بین که در گلزار دهر خا کساران زیر طوق و سرکشان آزاده اند در خور ضبط نفس دل را ثبات آروست بحر تا ساکن بود نام و حباب استاده اند ممسکان را در مدارا نرم رو فهمیدۀ ليك در سختی چو پستان زن نازاده اند نقش صبری آب شد از شك این زن طینتان کز ننایع ریش میزایند از بس ماده اند در دبستان جهان از بسکه درس غفلت است خلق چون لوح مزار از نقش عبرت ساده اند بی طواف دل مدان ما را نماز شوریدگان همچو حیرت بردر آئینهما افتاده اند خاك هستی یکقلم برباد پرواز فناست غافلان محو سر آب افکندن سجاده اند عشق در هر دیده آهنگی دگر می پرورد جام و مینا جمله کویا و خموش باده اند همچو(بیدل)ذره تا خورشید این حیرت سرا چشم شوق در سراغ جلوۀ سر داده اند آن سها کیشان که و احسان نظره ا کرده اند از کشاد دست و دل چشمی دگر وا کرده اند سیر این گلزار غیر از ماتم نظاره چیست دیده ها یکسر زمژگان موی سر وا کرده اند صد مژه باخورد با بطن تا را بیدار کرد يكترك خوابت مجنون پشت را کرده اند وضع محو ر ادب خفت کش خمیازہ بیست یاد آغوشی که در موج گهرو ا کرده اند بیدلانرا هیزم تقریب غم دستار پیچ چون حباب این قوم سر راهم کمروا کرده اند ساز موجم از زدو آرام ما غافل مباش این کمرها جمله دامن بر کمروا کرده اند ناله ما زین چمن تمهید پرواز است و پس بلبلان منقار پیش از بال و پر وا کرده اند عرض جو هر بر صفای آئینه در بستن است غافل آن قومیکه دکان هنر وا کرده اند پرتو شمع حقیقت خارج فانوس بیست شوخ چشمان روزن سيك راشرروا کرده اند موی پیری عبرت روز سیاه کس مباد آه از ان شبی که چشمش بر سحرو ا کرده اند تا نگردیدیم دوتا غمی نیا دوشین نشد از تلاش پیریم یکحلقه در وا کرده اند ناتوان(بیدل)از تشویش قدمت فارغ است عقده در پی ناخنها پشت وا کرده اند آن رفته که آفاقش شور من وما باشد دل نام بلائی هست یارب بکهما باشد باید بسراب انجا از بحر تسلی برد نزديك خود انگارید گر دور نما باشد راحت طلبی ما را چون شمع بخاك افگند این آه روی نایاب شاید ته پا باشد گویند ندارد دهر جز گرد عدم چیزی آن جلوه که نا پیداست باید همه جا باشد بی پیرهن از یوسف بوئی نتوان بردن عریانی اگر باشد در زیر قبا باشد زیروبم جرات بیست در ساز حباب انجا غرق عرق شرمیم مارا چه صدا باشد کم بیست کمال فقر از دام هوس رستن بگذر که این پر واز در بال هما باشد اندیشه خود بینی از وضع ادب دور است آئینه نمی باشد آنجا که حیا باشد باطمع رعونت کیش زنهار مخواهی ساخت باید سر گردن خواه از دوش جدا باشد اشکی که دمید از شمع غیرت نمیانش ریخت کاش آب رخ ما هم خاك در ما باشد تحقیق ندارد کار با شبهت ترا شیها در آئینه خورشید تمثال خطا باشد اجزای جهان کل کیفیت کل دارد هر قطره که در دریاست باشد همه تاباشد هم جبه قبول بیست (بیدل) زطلب مگسل با لقوة حاجتها در دست دعا باشد آنقدر کرد هم وطن اعراض و جوهر ریختند چشم را کی ناچه صهبا ازچه ساغر ریختند چون رخ دام و دل اندیشه آئینه کرد عقده در رشته ظاهر گشت کوهر ریختند پاس مطلب آتشی افروخت دوزخ رزده شوخی جهدی عرق آورد کوثر ریختند ناله بود آنروز کی باغ جگر کردند طرح اشک بود آن گوهری کز دیده تر ریختند دیده مژگانها کشود و ساز رسوازی ندید بیضه بشکستند اما در قفس پر ریختند گفتگوی عشق شیرین کاری تکرار بود شیرۀ این قند بیماران مکرر ریختند دم مزن از اصطلاح طوطیان این قفس یعنی این شیرین نوا بان طرقه شکر ریختند آنکه از بوی بهارش رنك امكان ریختند گر دراهش جوش زد آثار اعیان ریختند شاهد بزم خیالش نادره ظرف نقاب آرزوها شش جهت يك چشم حیران ریختند تادم کیفیت مجنون او آمد بیاد سینه چاکان ازل صبح از گریبان ریختند آسمان زان چشم شهلا چشمکی اندیشه کرد از کواکب در کنارش نرگستان ریختند حیرتی زدجوش از ان نقش قدم در طبع خاك نا نظر وا کرد بیفرقش گلستان ریختند از هوای سایه دست کرم در بار او ابر ها در جلوه آوردند و باران ریختند طرق از دامانش افشاندند هستی زد نفس وز خرامش باد کردند آب حیوان ریختند از حضور معنیش بی پرده شد اسرار ذات وزظهور جسم او آئینه جان ریختند نام او بردند اصهای قدم آمد بعرض از لب او دم زدند آیات قرآن ریختند از جمالش صورت علم ازل بستند نقش وز کمالش معنی تحقیق انسان ریختند غیر ذاتش نیست( بیدل) در خیال آبادصنع هم چه این بستند نقش وهم قدر آن ریختند آنکه ما را بخفا سوخته یامیسوزد نتوان گفت چرا سوخته یا میسوزد پیش چشمش نگی حاصل هستی خرمن که بيك برق ادا سوخته یا میسوزد تامی ای آئینه زحمت کش صیقل باشی خانه ات برق صفا سوخته یا میسوزد طینتی چند که در بال و پر شعله ماست ذوق پرواز رسا سوخته یا میسوزد کس نفهمید که چون شمع در این محفل و هم عالمی در پسوا سوخته یا میسوزد نور انصاف کز این است که شاهان دارند سایه در بال هما سوخته یا میسوزد و هم اسباب مهیا که دماغ مجنون در سودا همه را سوخته یا میسوزد من و آهی که اگر سر کشد از جیب ادب از سمك تاسما سوخته یا میسوزد مشت آبیکه درین ور توان یافت کجاست هم چه دیدیم چوما سوخته یا میسوزد تأمل از لاف کشم گرم دماغ املت نفسی چند که وا سوخته یا میسوزد شخصیت شور سپند یست ندانم ( بیدل ) دل آواره کجا سوخته یا میسوزد
صحيفه ١٣٣ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال آنها که چشم بر گل تحقیق واکنند از هیچمه فهم رنك دكر دجا کنند عریان تنان بمعرض افکار پیرهن تقویش جامه که ندارد قبا کنند زین نارسائی که بخود هم نمیرسند پرواز تاکی آنطرف کبریا کنند در محفلی که غیر خموشی علاج نیست پرهیز ما است نکه بچون و چرا کنند شوق غبار ها ز نفس هم فزونتر است چون سرمه چند نفی هم و عده دا کنند جولانکه خیال جهان جای خنده است لنگان دمی که طعنه وضع عصا کنند خلق درین جنونكده دارد عنان هوش تا محرم یقین بحقیقت کرا کنند آنها که رنگ خود بسری شمع دیده اند اشكند و بیصدا بره كردن كشيده اند بس گردن بساط بوحشت نباختند چون اشك شمع لغزش رنك پريده اند گوش وزبان بخلق بوضع رباب و چنك بسيار كفتكوى سخن كم شنيده اند میدان ز استقامت و همت برنك شمع از جا نمیروند اگر سر بریده اند رنج بقا مکش که نقیبهای رفتگان در کلشن خیال نسیمی وزيده اند داغ تحيرم كه نفس مایه های و هم زین چار سو امید اقامت خریده اند خلقى باشتباد جنونهای ساخته دامن بجبین نداده گریبان دريده اند تحقیق را بظاهر و مظهر چه نسبت است افسون آهو نیست که آئینه دیده اند پرده نمی درد مصلحتی داشت بی بری کر مار سایه نیز ضعیفان خزيده اند همرشته طرب بفرصت هستی که چون حباب برطاق محمر شيشه نگون ساغر چیده اند رنك بهار شرم زشوخی منزه است (بيدل) مصوران عرق می کشیده اند آنها که لاف قدر و او رنك ميزنند در کام هم سریست که برسنك ميزنند چون من کسی مباد نم اندود انفعال کر عکس نام آب ها زتك ميزنند گر دون حریف دافع محنت نمیشود این خیمه در فضای دل تنك ميزنند طاوس ما خجالت اظهار میکشد زین حلقه ها که بر در نیرنك ميزنند زین رهروان کرامت سرو رك جستجو كاهی زهمت قدمم لنگ میزنند بی پرده نیست صورت تحقیق کس هنوز آثار خامه ایست که در رنك ميزنند سعی که پا بمنزل و فرسنك میزنند در یاد دامن تو بدل جنك میزنند در باغ اعتبار که ناموس رنك و بوست دندان زخنده کل بسر ننك ميزنند باران چو کرد باد که جو شد بطرف دشت دامن زرد پا بهوا چنك ميزنند ما را بکرد کافت ازین بزم رفتن است آئینها قدم بره زتك ميزنند گاهی بکعبه میروم و که بسوی دیر دیوانه ام زهر طرفی سنك ميزنند ( بیدل ) بطاقنا روی وهمیست جام خلق چندانکه هوش کار کند پتك ميزنند آه بدرد عجز هم كوشش ما نميرسد آبله گريه ميكند اشك بپا نميرسد چند بفرصت نفس غره تاز زیستن در چمن که جای ماست بوی هوا نمیرسد خنده درین چمن خطاست ناز شکفتگی بلاست تا نکدازش عرق کل بحيا نميرسد مقصد نی ز نینواز نیست بغير سوختن دست بجرخ برده ايم ليك دعا نميرسد در تو هزار جلوه است کز نظرت نهفته اند نيك خيال و وهم کن آئینه وا نميرسد کوشش موج و قطره ها همه عبث است یا محیط هر که بهر کجا رسد از تو جدا نمیرسد ربط وفاق جزو ها یاس رعايت كليست زخم جدائی دو کار جز بقبا نميرسد نغمه ساز ما ومن طرقه دلست و بس تازه دلش نمیکنی لب بصدا نميرسد تنگی این نه آسیا در پی دور باش ماست ما ورسه دانه نهم ليك نوبت جا نميرسد سخت زهم کشته ایم زحمت ناله کم دهید برقی کار وان ما بانك درا نميرسد سایه یمن عاجزی ایمن از انبوه آتش است سر بزمین فکنده را هیچ بلا نمیرسد قاصد وصل درده است منتظر پیام باش آنچه بما رسیده است تا بکجا نميرسد عجز بساط اعتبار از مدد نمی در چد بنده بخود نمیرسد تا بخدا نميرسد درد کبریای عشق بار کان و د هم نیست گر تو رسیده بتاز ( بيدل ) ما نمیرسد آه بدوستان دکر عرض دعا که میبرد اشك جكيد و ناله رفت نامه ما که میبرد نغمه محفل کرم وقف جنون حاکمی است ورنه بعرض مدعا عرض حيا كه ميبرد گرد کشاکش هوس مفلست از شکوه باز آگهی که از کفت رنك حنا كه ميبرد آئینه حضور دل تحفه درو کعبه نیست آنهمه شار ناز تست در همه جا که میبرد شمع چو رفت در رسد خفته ببال و پررسد رفتن اگر بسر رسد زحمت پا که میبرد تولم کی ديده ايم دامن صبح چيده ايم در چمن شريك ماست بوی وفا که میبرد تنك هوس نمیکشد دولت بی زوال ما بر در کبر یای فقر نام هما که میبرد هر که ندانست ازین چمن ریشه حسرتش بجاست این همه کاروان رنك رو بقضا که میبرد از غم هستی و عدم یاد تو کرد فارغم خاك مرا بیاد هم از تو جدا كه ميبرد تا بلك دليل ما چشم كشو دلست و بس کوری اگر نه روزند كيف عصا که میبرد (بيدل) از التفات هوش بگذرو راه انس گیر منتظر پیام باش منک بیا که میبرد آه نومیدم کجا تاثیر من پیدا شود خاك كردم تا نشان تير من پيدا شود رنکهایم گردم ام در خانه فاش عجز غار بائی کرکنی تصویر من پیدا شود نیست جز قطع تعلق حسرت صیادم چو مری میخو اهم از شمشیر من پیدا شود ميگدازد بر دماغ يکجهان معنی فردم لغزشی كز خامة تحرير من پيدا شود بوی ديگر نميطواهد كلزار وهم وظن می بياض برن تا ا کثیر من پیداشود صد كلو بنده جنون چون عقده در پهلوی هم تا صدای بسمل از زنجیر من پیدا شود چون حیا شوخی ندارد جوهر ایجاد من بر عرق زن تا گل تعمیر من پیدا شود در کتاب اعتبارم یك قلم حرف مگوست کز نفس دارد کسی تقریر من پیدا شود صفحه کاغذ ندارد تاب جولان شرار آه ازان دشتی کزو نخجیر من پیدا شود در خیال او بهار افسانه سر کرده ام باش تا خواب کل از تعبیر من پیدا شود محرمات(بيدل) احرام صبوحی بسته ام کو خط پیمانه تا شبگیر من پیدا شود آهی بهوا جست و زدو چرخ برین شد داغی بغبار الم آسوده زمین شد نظاره بصورت زده نيرنك كان ريخت اندیشه بمعنی نظری کردو يقين شد غفلت چه فسون خواند که در خلوت تحقيق بر گفت شکا هم زدنم دو آينه بين شد هفتانیم از شهرت خود کشت فرو نتر آخر پی کم نامی من نقش نكين شد هر نقطه هوائیست عنان تاب دماغم رعشی که ندارم بخیال این همه زین شد وقت است که بر بیکسی عشق بگریم كاين شعله ز خار و خس ماخاك نشين شد بشكست طلسم دلم و ز كوس محبت پاشید غبار نفس و آه حزین شد آن آینه کز عرض صفا نیز حیا داشت تا چشم کشودیم پریخانه چین شد كل كرد ز مسجودی من سجده فروشی یعنی چو هلال خم محراب جبین شد دل خواست ، از خون شکره زبرقه بدرد آن بود كه در يك نظر انداختن این شد از عالم حيرانی من هیچ مپرسید آئینه کند نباشی بود که جبین شد در تیبه شهادت من و معشوق حیانم ( بیدل ) تو برانی که چنان بوده چنین شد طاق است اشک هم زشرار مرا آسان نمود ورنه از تدبير يك ناخن كره نتوان کشود آرد و از نفی ما اثبات یار ایجاد کرد هرچه از آثار مجنون کاست برلیلی فزود سیف طبعی كزوبال كبر و كين آگاه نیست خاك درديد از غبار چند در چشم حسود کز بشهرت مایل بای نشانت ساز كن دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود صافی دل تهمت آلود کلف شد از حسد رنك آب از سیل امواج میکرده کبود راحت این بزم برترك طمع موقوف بود دستها برهم نهادیم از طلب مژگان غنود حسن یکتا ( بیدل) از تمثال دارد انفعال جای زنگارت همین آئینه می باید زدود
مینه ۱۳۴ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال احتیاجم خجلت از احباب برد سوخت دل تا رخت در مهتاب برد آه عیش کوشه فقرم نماند سایه دیوار رفت و خواب برد داشتم تحریر خجلت نامه‌ای تا کنم تکلیف قاصد آب برد غنچه‌ها شرم از شکفتن باختند خنده آخر زین چمن آداب برد عزم سیر کبریا کن کم مباد زورق مارا که در گرداب برد عمررفت و آهن از دل گل نکرد ساز من آب رخ مضراب برد آینه آنطو بصیقل کشت کم بسکه رفتم خانه را سیلاب برد بیغرض طاق ازین حرمان سرا رفت و دائم مطلب نایاب برد قامت خم عجز میخواهد زما سجده باید پیش این محراب برد کامر کام ( بیدل ) از بیداد چرخ خواب من آواز این دولاب برد احتیا جیکه سر مرد بخم میآرد آبرو می‌برد جبهه نم میآرد ترک سهم و در از خلق چه امکان دارد پشت دست است که ناخن زعدم میآرد گل این باغ ز نیرنگ شگفتن افسرد باخبر باش که شادی همه غم میآرد بلبلان دعوت پروانه بکاشن مکنید رنگ گل تاب برسوخته کم میآرد آنسوی عالم نبودیم سراغ تحقیقی قاصد ما خبر از نقش قدم میآرد کوری جمع کن این تفرقه ها ایبنها نیست سرصد رشته همین عقده بهم میآرد همه کی کرسه حرص بذوق سیرنیست رنج باری که کشد پشت شکم میآرد کامجو بان طلب همت از افسوس کنید که ز اسباب جهان دست بهم میآرد در وفا منکسر انجام محبت نشوی برهن آتشی از سنگ صنم میآرد جرس قافله عشق خروش هوس است نیست جز گرد حدوث آنچه قدم میآرد ای بنایت هوس ایجاد کن دوش حباب نفست کر همه بار است که خم میآرد همه جا مفت بر خلد زیادی ( بیدل ) طپاس این ره برای تو چه کم میآرد ادای پخته گوئی درس هر خامی نمیباشد می این نشه در هر شیشه و جامی نمیباشد بیان آنجا که صافی نیست در می آید تقریرش همه کر وصل کوئی غیر پیغامی نمیباشد زره در راند خلق از انحراف وضع کج فهمی وگرنه هیچ کس را لغزش گامی نمیباشد جهانی صید نیرنگ است ازین افسون بیدل سخن سحرست دیگر دانه و دامی نمیباشد ادب چون ماه نوامشب پی تکلیف من دارد قدح کج کرده صهبای تکبر بازریختن دارد زساز و برگ آسایش چه دارد منع غافل همه گر نام دارد در زمین آب کن دارد زاندشت شیاهطین نوابم گوش میمالد که موی او اشارت هم ز خود بر خاستن دارد بسوزو محوشو تا عشق گردد فارغ از رنجت شرار سنك بت بر انتظار برهمن دارد نمیدانم کجا دزدم سر از بیداد مژکانش که دل نادیده يك تیر لغافل برزدن دارد بغل وا می کند گرد چمن خیز خرام او که امشب انجمن مهتاب و بوی یاسمن دارد بوضع غنچه فرصت میدهد آواز گلها را که لب زنهار مکشائید خاموشی چمن دارد چنین گردیدها پوشیده اند احوال مجنونم که گر گردون شوم عریانی من پیرهن دارد ازین محفل مجال رو که در یاد کسان مانی وگرنه در عدم هم رفتنت بازآمدن دارد به پیری با کجاحواب سلامت آرزو کردن خمیدن سایه بر بنیاد دیوار کهن دارد شکوه ناز میبالد زپهلوی نیاز اینجا کلاه اوبشکست آراست تا رنگم شکن دارد غلط زیست آئینه (بیدل) که پیش لعل خاموشش تبسم می کند موج گهر گوئی دهن دارد ادب سیه میارد کند شوقی چون فضول افتد بجای عذر دل آور ده ام قبول افتد ترحم است بران طایر شکسته قفس که همچو شمع پر افشایش بتمول افتد بکار گاه هوس از ستم شریکی چند قیامت است که آتش بدشت غول افتد خرد و دیمت او هام ر نمی دارد برخ یار امانت مگر جهول افتد مزی کشیده آماده گریبان باش چپایه نرسیدی که بی نزول افتد بخشك خشت درین ره هزار قافله اشك مباد کس بغبار دل ملول افتد ستم بوجد دل از ضبط ناله نتوان کرد چو نغمه ختم شود ضرب بر اصول افتد ز آب دیده گرفتم غبار شیب و شباب که هرچه کل کند از ابر بر فصول افتد چوموج کوهرم از دل گذشتن آسان بیست چو رشته خورد گره کوتهی بطول افتد مبار ( بیدل ) از او هام نقد استغنا مباد کو که کسی در غم حصول افتد ادب سازیم برما کیست تعمید صدا بندد دو عالم کم شود در سکته تا مضمون ما بندد ززنکار تجاهل داغ کن آئینه دل را که چون صیقل زدی صد زنگ تهمت برصفا بندد غبار سرمه دارد کوچه جولان استغنا چو دل بی مطلب افتد برنفس راه صدا بندد گذشتن مشکل است از ورطه ایراه مطلبها کسی تاکی درین دریا پل از دست دعا بندد لب اظهار یکسر سرمهر حیرت است اینجا عرق هم عقده گر مطلب کشایم بر حیا بندد به تنگی برده است از خویش آن دست نگارینم که گر نقاش خواهد نقش من بندد حنابندد طبیعت مست ابرامست بر خواهش لفاظی زن مباد این هرزه تاز حرص بر دست تولا بندد سلوك ناملایم نفرت احباب میخواهد نگینی پیش خود سنگی که راه آشنا بندد فلك در خورد جهد خلق مواجست آقاتش عرقها خشك کردد تابر این آسیا بندد تغافل کار وان بی نیازی همتی دارد که دل هم کرشود بارش به پشت چشم ما بندد جنون حیزتم دستوری نازش نمی خواهد مکر مژکان بهم آرم که او بند قبا بندد به شق بیست چون آئینه بیدل حسن خوبرو را خیالی او ا کر بر من نه بند دول کجا بندد ادب سنج بیان حرف ازان لب میکا دارد خرام موج کوهر با دامان حیا دارد غبار از کل کهر از آب سر بر میکشد اینجا نکوئی مرده رفتاری ندارد زنده پا دارد ازین کافت سرار خیزو با بر قصر کردون زن قیامت فتنه از دامت سر در هوا دارد بجای جاه در قوقعث براندام بی برکان عناصر در کنیجش های دست گدا دارد زمین انقلاب اعظم غیرت چیست ناموزون نشست کرد میدان بر سر مردان ادادارد کف خاکی که در ما دیکر انداز رسائی کو که دست عجز ما کرداره بلندی در دعا دارد غم و شادی ندارد یا و سر زین ماجرا بکذر چو نخل تهمت بیداری ما خوابها دارد اکر صد نام بندی برصفم دعوت عنقا همان از بی نیازی سر باوج کبریا دارد سر سودائی من خاك راه پاد دلدا ری که نامش نارسد بر لب دهن حمد خدا دارد مگر داغ تو دوزد چشم بر درد من ( بیدل) وگرنه این کاستان کی سر بوی و فادارد از بسکه به تحصیل غنا حرص توجان کند تسیر است زکینی که بنام توتوان کند چون شمع درین ورطه فرو رفت جهانی رنقی چه خیال است زچاه کژدمان کند در هر کف خاکی دو جهان ریشه هستیست القوت تقوی نتوان بیخ دزان کند فریاد که راهی بحقیقت نکشودیم قلبی که بدل کندنفس سخت کمان کند در دل هوس با غذرد از دم فرصت هم سبزه که در پشه زماین آب روان کند جز تخم ندامت چه کند خرمن ازین دشت یحاصل جهدی که زمین دگران کند امروز تحکیم اثر لاف تهور رستم زن مردیست که بال مگسان کند زهاد زبس جان بلب صرفه ریش اند در ماتم این مرده دلان موشوان کند چون غنچه بجمعیت دل ساخته بودیم این عقده که وا کرد که مار ازمیان کند پیچ و خم این عقده گشودیم به پیری یعنی که بدندان نتوان دل زجهان کند ( بیدل ) نه یدلپاست قرارت نه بعقبی خود ده‌است خدنگ تو ازین هفت کمان کند
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال از سکته شعله طبشم برق تاب بود آبم بچشم ترنم اشک کباب بود اظهار میکداخت خس در حیاج شرم حیرت سوال خامشیم را جواب بود مالیده بود اشک طناب نقاب رازیم در گرد سرمه ام بدو عالم خطاب بود اندیشه اگر آتش سودان کله دارد دیوانه هم از خار بیابان گله دارد در عالم آسودگی از خویش روایم موج از تپیدن دامان گله دارد چون اشک درین بزم حبابم چه توان کرد مستوری عشق از من عریان گله دارد آئینه دلم را ز نفس نیست رهائی دریافت از شوخی طوفان گله دارد دیوانگی و هرش بیکجا نه نگنجد از دست ادب چاک گریبان گله دارد کودک که به دانم زشت ناله فروشست کو اب که توان گفت ز جای گله دارد ای بخیه از کم خردان شکوه چه لازم آدم نبود آنکه ز حیوان گله دارد در ساغر و مینای تهی ناله شراب است مفلس همه از عالم سامان گله دارد آئینه ما ثنت بیهوش فمید مشتاق تو از دیده حیران گله دارد در نسخه کیفیت این باغ وفا نیست مضمون کل از بستن پیمان گله دارد محسور فنارا چه خوشی چه تکلم چندانکه نفس میزند انسان گله دارد ( بیدل ) بهوس داغ محبت نفروزی این شب که تو داری ز چراغان گله دارد از تفاضل ذوق ترك سبب باید کرد روز خود را بغبار مژه شب باید کرد کرد وارستگی کوی فنا باید بود خاك در دیده اندوه وطرب باید کرد همچو آئینه اگر دست دهد صافی دل جوهر ناطقه شب را ره لب باید کرد کعبه مفتی خط امواج سرابم همه عينك از آبله پای طلب باید کرد اشک اگر شیشه ازین دست بهم برچیند مژه را روشن بازار حلب باید کرد تا شود طبع تو آئینه تحقیق وفا خلق را صیقل زنگار غضب باید کرد دم صبحی مکسر افسون نباشم دمد شمع ما را همه شب خدمت تب باید کرد دیده را که بپین پرور دیدار تو نیست بقنا شستن کل در لاله ادب باید کرد تا نقدر شیشه تر کس عیار تو نام که ز خاک طمع آب عنب باید کرد يک تبحر دو جهان در نظرت میسوزد آتش از خانه آئینه طلب باید کرد دل و دانش همه در عشق بتان باید باخت خویش را ( بیدل) دیوانه لقب باید کرد از چرخ نه هر ابله نادان گله دارد جای گله اینست که انسان گله دارد اسباب بر آراده دلان سخت حجابیست نظاره ز جمعیت مژکان گله دارد زنجیر ز دیوانه نبیند الفت آرام از وحشت دل طره جانان گله دارد بر وحشت اشکم نبود تاب مژها راست این موج ز پیچ و خم دامان گله دارد اظهار غریق خجات دیباچه شرم است مکتوب من از شوخی عنوان گله دارد ترسم شود آزرده ز تاب نگه کرم رخسار تو کز سایه مژگان گله دارد از طاقت ما هم جگر شعله کبا بست از آبله ام خار مغیلان گله دارد اشك طپش آهنگ جنونم چه توان کرد آسودگی از خانه بدوشان گله دارد زنهار نحسود اسیر ترحیم کمالی امروز درین انجمن احسان گله دارد ( بیدل ) مسم آن گوهر دریای تخجل کز لشکر من شورش طوفان گله دارد از بيم دعوی شمعها گردن ببالا میکشند رسوا حیف است چنسی کوی ها میکشند شبنه سوان کردد طراز کار کام امروزوید روز کاری شد که از ما نام ماوا میکشند معنی ما بی عبارت لفظ ما بی امتیاز بوی گل نقشی زما پنهان و پیدا میکشند می رستان از خمار آگاه باید زیستن انتقام عشرت امروز فردا میکشند رحم بر قارون سرشان کن که از افسون حرص این خران زیر زمین هم بار دنیا میکشند چون تغافل رفت دیگر ذوق آزادی کجاست خار با بالشوخی رفتار یکجا میکشند قاصدان ساحل چشمت و پایهای عجز دام ماهی گر کنند از آب دریا میکشند بکه وقف مشرب اهل قناعت سرخوشیست کر همه خمیازه باشد جام صهبا میکشند خواهد آخر بی نفس گشتن بعریانی کشید مدتی شد رشته از پیراهن ما میکشند گوش مستان آشنای حرف و صوت غیر نیست کوه اگر نالد همان قلقل زمینا میکشند تشنه وصلم بآن حسرت که نقاشان صنع کر کشند از پرده تصویرم زلها میکشند ماهیت ( بیدل) قید باهم در افسرده ایم خانمانها نیز رخت خود بصحرا میکشند از خفتۀ دهانش هر گه سخن برآید آب از عقیق ریزد در از عدن برآید از شوق صبح تیغش ماننده موج شبنم گلهای زخم دل را آب از دهن برآید از روی داغ حسرت کر پنبه باز گیرم باصد زبانه چون شمع از پیرهن برآید بند زبان خجلت چون بیضه سر نگونی بر پستنون دردم کر کوهکن برآید وصف بهار حسنش گر در چمن بگویم چون بلبل از گلستان کل نعره زن برآید تاز شکه رساند نظاره را برویت هر کس پیام خورشید با این رسن برآید ( بیدل ) کلام حافظ شد هادی خیالم دارم امید کاخر مقصود من برآید از حوادث خاطر آزاد ما غمگین نشد جبهه این بحر از سعی هوا پر چین نشد بالياس فقرم از آلایش دنیا چه باك این نمد هرگز بآب آبله سنگین نشد از قبول خلق نتوان زحمت منت کشید ایخوش آنسازیکه قابل نغمۀ تحسین نشد سفه را بیدستگاهی خضر راه واستیست این پیاده مکروی فکرف نامورزین نشد سینه صافی هم نمیکردد علاج بد گهر تیغ قاتل را وداع زنك رفع كين نشد دست بردارید از رنك نشاط این چمن شبنمی را پشت ناخن زین حنا رنگین صبح تیغش تا نکرد ابرو بلند از خواب ناز همچو شبنم تلخی جان باختن شیرین نشد در بهار صنعت آباد معانی رنگ و بو چون دهان من بيك اندیشه کس گلچین نشد شوخی باد خزان سرمایه اکسیر داشت نیست زین گلشن برگلگی که او زرین نشد خواب راحت بود وقف بخودی اما چسود رنگ ما پرها شکست و قابل بالین نشد بسكه آزاد است( بیدل ) از عبارات دوئی ناله هم این مصرع برجسته را تضمین نشد ازدیم بگذشت و خون در چشم حیرت ساز ماند گرد رنگی باد کارم زان بهار ناز ماند پیش از ایجا دو هم جوهر جان داشت جسم نیازی در شوخی آمد شیشه از پرواز ماند کاروان ما و من یکسر شرر دنباله است امتیازی دامن وحدت گرفت و باز ماند شمع یکرنگی زفانوس خوشی روشن است نیست جز تارنفس پیون ناله از آواز ماند امتیاز گوشه گیری دام راه کس مباد صید ما از آشیان در چنگل شهباز ماند حلقه سرگشتگی دارد بگوش گرد باد نقش پایی هم تر از مجنون بصحرا باز ماند کیست در راهت دلیل کاروان شوق نیست ناله بال افشاند هم جا طاقت پرواز ماند داغ نیرنگ وفا را چاره نتوان یافتن جلوه خلوت پرور و نظاره بیرون تاز ماند سایه پی رنگست سیر پر فشانیهای رنگ یافت انجام آنکه سر در دامن آغاز ماند صیقل تدبیر بر آئینه ما زنگ ریخت شعله این شمع آخر در دهان کاز ماند یاد محزونانه ( بیدل ) خجات بیحاصلیست باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند از شکست رنگم آب روی شاهی داده اند همچو موجم سر بسیر کج کلاهی داده اند چشم باید وا کنی ساغر بدست غیر نیست نشه تحقیق از مه تا بماهی داده اند فتنه این خاکدان اندکی آشفته باش در خور شورت قیامت دستگاهی داده اند قطرها تبخیر سامان جوش اسرار غناست هر چه را شایسته خواهی نخواهی داده اند بر حفیض طالع اهل سخن باید گریست خامه ها را یکقلم سر در سیاهی داده اند از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت اینقدر خاصیتم در رنگ گاهی داده اند ناز پنهانی درین محفل تغافل مشربیست کم نگاهیها را برات خوش نگاهی داده اند محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست از نگاه رفته مژگانها گواهی داده اند نافتا بیوششمع خواهم سر بجیب از خو With رفتن آقدر بالي که باید گشت راهی داده اند تا نفس باقیست ( بیدل) بر فشان وهم باش کوشش بیحاصات چند انکه خواهی داده اند
صحيفه ۱۳۶ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال از غبارم هم چمه بالا میکشد سرمه در چشم ثریا میکشد مكند وحشت شو قراست فکر امروزم بفردا میکشد تا خرد بادیست صحرای جنون دامن از آلایش ما میکشد خوابناكان می برند از آگهی سایه از خورشید خود را میکشد سخت در تنگست نفس در مدعا طاق اصور عنقا میکشد خون دل پرورده است از انفعال سر نگونی در زمینها میکشد عقل کو خون شو که تکلیف جنون یکجهان شور از طین وا میکشد ما کران جانان ز خود و اميكشيم کوه از دامن اکر با میکشد از تپای خفت مقدست و بس صد شکست از موج دریا میکشد محل رنگ از شکستن بسته اند سنگ بار درد دلها میکشد عالمی را میبرد حسرت فرو این نمک تشنه در یا میکشد زر پرستی میکند دل را سیاه آخر این صفرا بسودا میکشد بار ما ( بیدل ) بدوش عاجزیست سایه را افتاد كى پا میکشد از قضا برخوان نمك كر كسى نان بشکند تا قیامت منش بی سنگ دندان بشکند راحت اهل وفا خواهی مخواه آزار دل کامیاد این شیشه زدم می پرستان بشکند اینچنین کر عاجزی بیدست و پا افتاده ایم رنگ هم از سعی ما مشکل که آسان بشکند بحر ابر از سرشك از پیچ و تاب موجهاست آب می گردد در آن چشمیکه مژگان بشکند زیر چرخ آرامها یکسر کینکاوم است کر دما آن به که بر روزین پیلمان بشکند حلقه فریادیان از گردش افتاد ست کاش دور مژکانی مخار چشم حيران بشکند وحشتی دارد درین کاشن که چون او راق کل رنگ اکر در کردش آید صفوف دامان بشکند يك تأمل گر شود صرف خيال نيستى ای بسا کردن که از بار گریبان بشکند عجز بنیادی بر اسباب تحمل ناز چند رنگ میباید کلانه تا توانان بشکند در کلستانیکه نالد ( بیدل ) از شوق رخت آه بلبل خار در چشم بهاران بشکند (۰) از کیا آئینه با حیرتم موافق میشود شخص را تمثال خود دام علایق میشود فيلم نيرنگ مجو در مقابل هیچ نیست بی بقایبای ما معشوق و عاشق میشود عالم اسبات از صوت و صدا غافل مباش خلق از امدادهم مرزوق و رازق میشود در جهان بی نیازی فرق دین و غبر نیست مغزها شد خالق نام خلایق میشود کم کم ذرات چون خورشید باهم قالبست وضع قطار که دیدی جمع دایق میشود هوش میباید زبان سر مدهر بحرف نیست با سخن درمان خط مکتوب ناطق میشود آرزو از طبع مستغنی بهرجا کرد کل بی تکلف کوهسد غبار است و امق میشود میل دنیا انفعال غيرت مردى محواه زین هوس کر صاحب تقوی است فاسق میشود اختلاط نفس ظالم خیر ما را کرده شر آب تا آتش چو جوش خورد محرق میشود هرچه باشی از مقیمان در اقرار باش كاذب قائل بكذب خويش صادق میشود عمر ارذل از كرانجانی وبال کس مباد زندگی چون امتداد آرد دق میشود بیدل پیسنده خلاق وضع استعداد خلق (بیدل) اینجا آنچه پیر ماست لایق میشود (۰) از کشمکش کف تو می لاله کون کشید دامن کشیدن تو ز دستم محون کشید پر منفعل دمیه جام درین محیط جویم سری نداشت که باید برون کشید پیش از دمی بهمت هستی نساخت صبح باریست انفعال که نتوان فزون کشید شینم بد جهای هوس آهك مان كليست ما را صدای بيشه بان بيستون کشید قد خمیده ضامن رفع خمار کیست تا کی توان بهماز قدح مر نكون کشید چندست نصالحم کر افکند طرح ناز از ساغر که می کشد آخر جنون کشید عریان تنم رسید بداد جنون من تا دامنم ز زحمت چندین فنون کشید مو مو نیم زبهت اعجاز باز داشت مشق درم قبال مخبط کار و نون کشید آخر شکست چینی دل بر تريك زد موی نهفته در زمحیم کمنون کشید دست شکسته ام كل دامان بار کرد نفاشم اغتنام ز بخت نگون کشید ( بیدل ) سواد نامه سیاهی نداشتم خطی چوسایه روزقم طبع دون کشید الزام مدام آبشوح مقدر شده باشد منز است مخرف بقرار شده باشد دی ناله کم کرده اثر منفعل کرد این رشته کلو کیر چه کوهر شده باشد آرایش کوس و دهل از خواجه مجسکیست حرمی مخروش آمده و خر شده باشد از طینت زنگی نبرد غازه سياهي سنگی مجکی تابكجا زر شده باشد از کسب صفا باطن این تیره دلی چند چون سایه بمهتاب سیه تر شده باشد زاهد خجل از مجلس رندان بدر آمد در خانه این مسخره دفتر شده باشد عفت کش جمعیتی اقبال حباب است بیغزی اگر صاحب افسر شده باشد پر فطرت دون تاز بلندی توان چید این آبله با چقدر سر شده باشد رسوایی فطرت ماش از هرزه توانی صحرا به ازان خانه که بیدر شده باشد زین باغ هوس کعبه بآن گلگوان برد هرچند که رنگ تو کبوتر شده باشد تدبير صنايع شود از مرك حضارت آئينه اگر سد سکندر شده باشد منسوب دو چشم است نگاهیکه توداری نامی چه توان دید مکرر شده باشد مانصاف دلان پرتو خور شید و فاتیم دامن مکنش از ماهمه کز تر شده باشد کویند دل کشده منظور نگاهیست آئینه ما عالم دیگر شده باشد ماهیچ ندیدیم ازین هستی موهوم ( بیدل ) بخیالیت چه مصور شدهباشد از هجوم کلف دل ناله بي آهلك ماند بوی این کل از ضعیفی در طلسم رنگ ماند سوختیم و مشت خاشاکی زما روشن نشد شعله ماچون نفس در دام این نیرنگ ماند از حیا موجی زو هم جاده لعلت هم گداخت آب شد آئینه اما حیرتش در جنگ ماند سنگ راه هیچکس تحصیل جمعیت مباد قطره بیتاب ما کوهر شد و دلتنگ ماند در خرافات هوس تا دور جام ما رسید بيدماغی از شراب و نکیتی از چنگ ماند عجز طاقت در طلب ما را دلیل هدر نیست منزلی کو تا نیاید سر بپای لنگ ماند مت صیقل مکش در دهر اوهام چند عکس معدوم است ا کر آئینه ات در زنگ ماند آخر از سعی ضعیفی پیکر فرسوده ام همچو اشکی زیر دیوار شکست رنگ ما نیست تکليف طبید نهای هستی در عدم آرمیدن مفت آن سازيكه بی آهنگ ماند کام را نقش نگین ها بال پرواز رساست ماز خود رفتیم اکروی طلب در سنگ ماند يك قدم پا کرده ( بیدل ) قطع راه آرزو منزل آسود کی از ما بصد فرسنگ ماند اسرار درطیا بیع ضبط نفس ندارد در پرده خس و خار آتش قفس ندارد كووهم سوده باشد برچرخ تاج شاهان سعی هما بقدى پیش مکس ندارد خورده زرنگ دنیا یکدست خود سر انند خر کر غمار کم کرد حلقه هم حرس ندارد ای رنك كل بلند است اقبال پای بوسش رنگ حناست آن جا کس دست رس ندارد در کاشتی که ما را دادند بار تحقیق صبح بهار هستی بوی نفس ندارد تأناله و در کاهی زین تنکنا برآیم افسوس دامن ما چنین قفس ندارد بر حال رفتگان کیست تا نوحه کند میر این کاروان شفتی غیر از جرس ندارد تدبیر عاقل هم بروهم وا کذارید اینجا پریدن چشم پروای خس ندارد گردون خرام شو تمیم بر کار دور ذوقیم بی وهم تحت و فوقیم دلم پیش و پس ندارد سودا زسر بینداز زد خیال کم باز تشویش بی دماغمان عشق و هوس ندارد در فرصتی که نامش هستیست دامن افشان ( بیدل ) نفس مدارا با هیچکس ندارد اسیر آن بجهد تسکارین رهائی از هیچ در ندارد عنقا بصيد رنك وحشت آنجا چورنك بقوت پرندارد جبین به تسلیم بی نیازی بخاک کردفكن چه سازی ره عجز دور است تیغ بازی که سایه غیر از سپر ندارد درین بانگاه بی حاصل غرور طبع است و خاف غافل بصد كداز از کسی مقابل که سنگ ز آتش خبر ندارد نفس غبار است صبح امکان عدم تلاش است جهد اعیان بغیره پرواز ازین کلستان بهار رنگی د کر ندارد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال چنبهاد کجید است از تعلق بنای تهمت مدار هستی زدوستان گسسته پیمان بدوش الفت مبند پیمان قناعت و خاك آستانش زپست ابرام وضع عالم زچشم بستن مگر خیال فراهم آرد غبار تهمت نبرد کوشش زقید گردون به هیچ تدبیر رخت بیرون عدم نژادان بی بقا را چه عرض طاعت چه عذر عصیان زدور باش شکوه غیرت کز است جرأت بکاست طاقت عجب است اینکه خلق یکسر هجوم درداست وسر ندارد که نخل تألیف اشك و منکان بجز جدائی ثمر ندارد گهی به تدبیر تشنه کامی زجوی کس آب بر ندارد و گرنه سعی نگاه مژگان درین شبستان سحر ندارد اگر نميرد کسی چه سازد كه خانه تنك است و در ندارد دل و دماغ قبول رحمت چو خاك بودن هنر ندارد تومرد میدان جستجو باش ( بیدل ) ما جگر ندارد اشک تا بیداد عشق پرده گشا میشود فهم معما كنيد آينه وا میشود گاه وداع بقا زور نفس از اجل چون بگستن رسید تاررسا میشود حرص بصد شرم عاجز در همه صورت گداست کز قناعت رسی فقر غنا میشود چند خورد آرزو عشوه تر دامنی عبرت امداد غیر شرم عصا میشود از کف پیما بکان کار کشائی مخواه دست چو کوتاه شد ناخن پا میشود خاك بسر ميكند زندگی از طبع دون پستی این خامها ننگ هوا میشود (بیدل) ازین دشت و در کز هوس رفته گیر ذوق طلب غالبست وقف حضور دوام ربط حیات منکوش ختم دعا میشود جوهر اصل صفا سیل نباید شمرد آینه کز قطره ایست بحر نما میشود آنطرف احتیاج انجمن کیمیاست چون زطلب در گذشت بنده خدا میشود عذر ضعیفی دمی کاینه گیرد بدست ناله در قلق سعی تار حنا میشود غیر وداع طرب گرمی این بزم چیست تا سحر از روی شمع رنگ جدا میشود باذنو الزام طبع کز هوس هرزه دو حرص خجل نیست ليك کار حیا میشود قافله هر سو رود باك درا میشود اشک گهر طینت ماراه طپش سر نکند طفل دبستان ادب این سبق از برنکند وسوسه و هم نزد رابطه ساز غبین کوه گران حوصله را ناله سبکسر نکند منفطیهای زمان فطرت مارا چه زبان عبرت تمثال محیط آینه را تر نکند عالم اسباب فنا چند دهد فرصت ما اشک دوش مژها تا تپد لنگر نکند شبنم بی بال و پرم آینه پرداز تری طاقت ما غیر عرق پیشۀ دیگر نکند تاب و تب عشق و هوس نیست کمیل دو نفس صبح طربگاه شرر خنده مکرر نکند شد ز ازل چهره کشا عجز ز پیدائی ما مو نهمد باخم تا قدم از سر نکند دل نکند از بد و بد دیده رسا نیـد نم شیشه می تا نخورد باده بساغر نکند نیست زهم فرق نما انجمن و خلوت ما ظنار گلزار یقین سر بتـه بر نکند (بیدل) از انجام نفس هر که برد بوی اثر گر همه آفاق شود تار کرو فر نکند اشکم از پوی چشم تر پریشان میشود صبحدم جمعیت اختر پریشان میشود میدهد سرسبزی این مزرع از ماتم نشان راه را از ریشه موی سر پریشان میشود يك طپیدن پرده بردارد اکرشور جنون بوی گل از ناله مرغان تر پریشان میشود رنگهارا دروی آتش نیست امکان ثبات همچو خورشید از کف ساز زر پشان میشود جادة سر منزل جمعیت ما راستیست چون روم افتد خط از مسطر پریشان میشود مقصدت و هم است دل از جستجوها جمع كن رهرو اینجا در پی رهبر پریشان میشود گرلب اظهار بکشائی نفس آواره نیست موج می از وسعت ساغر پریشان میشود چون نفس بی ضبط گردد اشك بايد ريختن رشته هر که گسد گوهر پریشان میشود از طپیدن گرد نومیدی بگردون برده ایم ناله میکردد خموشی گر پریشان میشود راز دل چندان که دزدیدم نفس پرده درد (بیدل) از شیرازه ام دفتر پریشان میشود اگر از کف نزنم نغمه گل کند دو عالم ز من شیشه برصل کند محیط است چون محو گردد حباب زخود کشدن جزو را کل کند غبار بسمل دل اوج پرواز اوست بگردون رسد کز شرل کند بهر شنجیت جلوه بیجده است کسی تا کی از خود تغافل کند ز کیفیت این بهارم مپرس مژه کر کشائی قدح گل کند بسودای زلف تو دود دماغ بسر مجدو ناز کا کل کند زفکر خطت جوهر آینه خسك وقف جيب تأمل كند زرد خجالت کش دست و پاست کسی تا کجا ها توکل کند خزان طرب بیدماغی مباد بهار است اگر شیشه فلفل کند بتدبیر ازین بحر نتوان گذشت شگسنیست کز موج ما پل کند سر ما نگردد زدور هوس اگر چرخ ترك تسلسل كند شود سفله از سوق و اطلس بزرك خزان را اگر آدمی جل کند خنک تر زرائع است تقلید کبک که هندستانی شغل کند برنگیست ( بیدل ) پریشانم که از سایه ام طرح سنبل کند اگر بافواج عزم شاهان بسوا در روم فرنك كيرد شکوه درویش هر دو عالم بيك دل جمع تنك گيرد چوشمع فاش از خیال شوگ طبیعت غافل آب گردد که سر فرازد باوج گردون و راه بام نهنگ گیرد زمكتب اعتبار دنیا ورق سیه کردن است و رفتن درین خم نیل جامۀ کس بجز سیاهی چه رنگ گیرد گهر نیم تا درین محیطم بود بپستس وقار سودا حباب معذور باد سنجم ترازوی من چه سنگ گیرد زخجلت اعتبار باطل اگر گذشتم زمن چه حاصل کجاست دامان فرصت ایجا که با تو توهم درنك گیرد زحرف طاقت گداز لعلت دمی بجرأت دم بیار کردم که همچو ياقوت آيدم آتش عنان پرواز رنگ گیرد بیاس دل تا کجا خورد خون بهار تاریکه از لطافت حنای دستش سیاهی آرد چوشمع اگر گل بچنك گیرد زچنك آفت کین گردون بکارون کس چه چاره سازد پی رمیدن کم است آنجا که راه آهو پلنك گيرد زتبـره طبعان وقت بکـسل مخواه منك وبال بردن ازین که بینی خوش باطل خوشت آیئۀ زنگ گیرد درین جنون زار فتنه سامان بشعله کاران ناامید بهتان مچوش چندانکه عالمی را نفس بباد تنك كيرد عدم بطبع درشت ظالم فسون تأثیر مهر ( بیدل ) هزار آتش نفس گدازد که آب خشکی زسنگ گیرد اگر لعین عنقا هوس پیام نباشد نشان خود بجهانی برم که نام نباشد چه لازم است بدوشم غم ادفاکند کس حتى نقاب دوش خجلت است و ام نباشد حیا زمانۀ خوشی کدام نغمه کند سر بصد فسانه زنم کز سخن تمام نباشد دو دم بوضع تجدد خیال میکند وام خوشم نشئه که جمعیت دوام نباشد
صحیفه ۱۳۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال حباب جوهر دل نیست جز کدورت هستی هوس طید بچهر راحت نفس ممد ز چه وحشت چه ممکن است که آغوش حرصها بهم آید جدا ز انجمن نیستی بهر چه رسیدم نه گوشه ایست معین نه منزلیست مبرهن خروش درد شنو مدعای عشق همین اس چراغ اینه روشن بوقت شام نباشد دران مقام که صیاد و صید و دام نباشد درین جراحت خمیازه التیام نباشد بباطنی که می ساغرش حرام نباشد کسی کجا رود از عالمیکه نام نباشد در الله الله ما جای حرف لام نباشد دلست باعث هستی نگاہت فتنه چه مستی کسی ندید ز هستی بغیر درد سر اینجا دل از شکایت افلاس به که جمع نمائی کدام محرم بند قرصت که دل دهی تماشا باوج عشق چه نسبت تلاش مال هوس را اگر زملك عدم نام بود فہم کاری دماغ بادہ که دارد ومیکہ جام نباشد شراب این خم و هماز بکا که خام نباشد زبان بکام تو بس گر جہان بکام نباشد چراغ اشك نگه میدود خرام نباشد وداع و هم من و ما هوای بام نباشد بجز كلام تو ( بیدل ) دگر کلام نباشد اگر جوش دلت این است در ها دل نمیباشد و گر بسمل زمین تا آسمان بسمل نمیباشد اگر درياست دریا از کجا دارد فلك تازی و گر ساحل طپش در طینت ساحل نمیباشد جنون بذر شیدائیہا بكبر وقف بیدلہا گزین خرمن بجز برق نظر حاصل نمیباشد اگر خضر خطت از چشمه حیوان نشان دارد باین یکغنچه دل که فکر وصلت کرده ام خوشم درین گلشن شکست رنگم و نومید نیست از جانم باستعداد جان سختی است جستجوی اینه را شکست رنگ هم صبحیست از گلزار خورسندی اگر خا کسترم پروازم و گر شعله جولانم عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد نفس در هر طپش صبح بهاری برفشان دارد پیام بی نوایان نامه رنگ خزان دارد زکوهی پیکر هر قطره جوی استخوان دارد گل ایجاد زخم از خنده بان زعفران دارد هوای او زمن صد رنگ تغییر عنان دارد میدانم شہادتگاه شوق کیست این وادی تحیر و بپندم با تماشای که پیوندم ز تعجیل بهاران بیش ازین نتوان شدن غافل کسی زاندوهی آزادگی چون سرو میزید بحيرت بال مژگان بست بی انداز پروازی تماشای بہاری کرده ام (بیدل) کہ از یادش که رفتہای خون بسمل اینجا کاروان دارد خیال حلقه زلفت هزار آینه دان دارد شگفتیهای گل چندین جرس عرض فغان دارد کباهی چار فصل از بی نیازی بکریان دارد درین دریا عنان لنگر ما باد بان دارد تکدر دیده اشکنت حیرت در دهان دارد اگر درد طلب این گردم از رفتار جوشاند رسول پاس میپوشم بستر عجز میگویم مشوران از تکلف آنقدر طبع ملایم را نخاموشی امان خواه از جنون هنگامه باطل من و آن بستر ضعفی که افسون ادب آنجا جمال مدعا روشن نشد از صیقل دیگر صدای پای من خون از رگ کہسار جوشاند که میترسم شکست بال من منقار جوشاند که آتش میشود آبی که کس بسیار جوشاند که حرف حق چو منصور از زبانها دار جوشاند صدا را خفته چون رگ از تن بیمار جوشاند مگر خاکستر از آئینه ام دیدار جوشاند چه اقبال است یارب دود سودای محبت را چه تدبیر از بقای سایه پروازد خم هستی باظہار یقین هم غنچه دعوی مشو چندان دل هر دانه میباشد بچندین ریشه آغوش قیامت میبرم بر چرخ واز فکر خودہ غافل بتکلفت ساختم از امتداد زندگی ( بیدل ) که شمع از رشته گل پاکشد دستار جوشاند مگر برخیزم از خودتاهوا دیوار جوشاند کزانگشت شہادت سورت ز نار جوشاند گریبان گر در ديدك سيم صد زنار جوشاند حیای کاش چون صبحم گریبان وار جوشاند چو آب اشناه کی از حد برد زنگار جوشاند اگرد ماتم درین گلستان خمار شرم عدم نگیرد در ان دبستان که سعی گردون بخاک دهد خط کہکشانش درین قلمرو کف غبارم بهیچکس همسری ندارم زعرصۂ اعتبار کوی سر سلامت توان ربودن نفس بتمیزه میکدازی بساز تفتی نگین ننازی نصیبی از عافیت ندارد حساب بحر غرور بودن باین درشتی که طبع فاضل خطاست تاثیر انفعالش نزفته از خود ندارد امکان بمعنی رفتگان رسیدن گزیده اقبال همت ما فروغی عرصۂ نیازی خیال نامحرم گریبان رواند مارا بصد بیابان دلست منظور بی نیازی زغفلت آزرده اش نسازی اگر بتأليم زور همت نیم خجالت کش ندامت ندارد این مکتب امین کدورت انشائري ز( بیدل ) تر چشمک ذره جام گیرم با آن شکوهی که جم نگیرد کسی زقدرت چه واشگارد که دست او را قلم نگیرد کمال میزان اعتبارم بس است اکردزہ کم نگیرد کر آه سرد رفتن نفسہا بپاه نیم دودم نگیرد که کام اقبال بی نیازی لیسکه نامد بهم نگیرد حذر که باد دماغت آخر زنیج نفخ شکم نگیرد چوسنك در کار گاه مینا کر آب کردد که نم نگیرد که خاك تا گشته کس درین ره سراغ نقش قدم نگیرد که منت سر بلندی آنجا کسی بدوش علم نگیرد چه سازد آواره در دل که راه درو حرم نگیرد کمی گران جلوه شرم دارد شکست آئینۂ کم نگیرد کشیده ام بار هر دو عالم بمشت پائی که خم نگیرد بصفحه کز نام او نویسم بجر غبار رقم نگیرد اگر سوداست و کرماتم دل ماوس نمی نالد درین محفل نيفشاند استمال آهنگ آزادی بی مقصد قدم ننهاده باید خاك گردیدن غرض هیچ و نظر سینه کوب عرض بیغزی وفا مشكل که خواهد خامشی از ساز مشتاقان درین ده در کلفت خويک ناقوس می نالد بچندین زیروبم نومیدی محبوس می نالد در ای سعی ما چون اشك بر معکوس می نالد غبار فطرت باران کرنام کوس می نالد نفس دزدی عبث بر جبهه ناموس می نالد ندارد آسیای چرخ غیر از دور ناکامی فروغ شمع دیدی شبنم اسراز خموشان کن مخاموشی افسون سخن چینان مباش ایمن چین ابر و برنك خيال کیست اجزایم زخود رفتم اما محرم ما کس نشد( بیدل ) همه گر رنك گردانی كف افسوس می نالد بقدر رشته اینجا پرده فانوس می نالد نکه بیش از نفس در دیده جاسوس می نالد کفز رنگم باشکست انشا کند طاؤس می نالد درای محمل دل سخت نامحسوس می نالد اگر معشوق چہراست و کرعاشق و قادارد بوا ماندن نگردم قطع امید ز خود رفتن درین محفل زبونیم آنقدر از سستی طالع که میخواهد تسلی از غبار وحشت آلودم حقیقت واکنی نیرنك هوساز نیست مضمرایی تماشا مفت دیدنہا محبت رنکہا دارد شکست بال اگر پرواز کم کردد صهادارد که رنك ناتوان هم شكست ناز ما دارد که چون صبح این کف خاکستر آتش زیرپادارد تو ناخن جمع كن تازخم مابینی چها دارد شرار کاغذ ماخنده دندان نما دارد ز بس مطلوب هر کس بی طلب آماده است اینجا صد جا کرده سعی نارسا منزل تراشيها سبب کم نیست کر برهم زنی ربط تعلق را بخجلت تا نیاید وام معذوری ادا کردن طپیہا وقف پیشانی که آهنك فنا دارد اجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد وكرنه جاده دشت طلب کی انتها دارد چو مژگان هر که بر خیز دز خود چندین عصادارد نیاز مجرمان پیش از قضا كتفن قضا دارد زحرس منعمان سعی کداهم کم مدان (بیدل) که خاك از بهر خوردن پیش از آتش اشتها دارد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال اگر معنی خامشی گل کند درین انجمن مفلسان خامشند زبان را مکن پرفشان طلب چه میل است یارب دم تیغ او ز رمز دهانش نیامد اثر ز بس قهر و لطفش همه خوش اداست لب غنچه تعلیم بلبل کند صراحی خالی چه قلقل کند مبادا چراغ حیا گل کند که چون بگذرد از سرم پل کند عدم هم بخود گر تأمل کند نگاه میکشد گر تغافل کند بساط جهان جای آرام نیست قبا کن درین باغ جیب طرب مکش سر ز پستی که فواره آب من و یاد حسنی که در حیرتش ز بیداد آن چشم نتوان گذشت دلت بید ما دست (بیدل) مباد چرا کس وطن بر سر پل کند که از لخت دل غنچه هر گل کند ترقی بقدر تنزل کند جگر دامن ناله پر گل کند دلی را که او خون کند مل کند بتعطیل حکم تو کل کند اگر نظاره گل میتوان کرد عرق واری گر از شرم آب گردم چو صبح این یکنفس گردی که داریم شهید حسرت آن کامکارم درین گلشن اگر رنگست و گربوست محیط بیخودی منصور جوش است تردد مایه بازار هستی است وطن در چشم بلبل میتوان کرد بجام خالی مل میتوان کرد اگر بالد تجمل میتوان کرد ززخم خنده بر گل میتوان کرد قیاس بال بلبل میتوان کرد بحق جزو را کل میتوان کرد اگر نبود توکل میتوان کرد درین محفل زيك مينا بضاعت نظر بر خویش وا کردن محالست بهر محفل که زلفش سایه افکند بهر جا مطربی از زلفش نویسند اگر آهت همین خاکیاری ازین بیدانشان جان بردن همت برآسان است ازین دریا گذشتن بخندین نغمه قلقل میتوان کرد اگر کوی تغافل میتوان کرد زدود شمع کاکل میتوان کرد قلم از شاخ سنبل میتوان کرد زپستی هم تنزل میتوان کرد اگر اندك تجاهل میتوان کرد زپشت پا اگر پل میتوان کرد بهمان بار آئینه است (بیدل) بفهم خود تأمل میتوان کرد امروز بعهد مخبری دلدار پادشا کرد کرد بساط تسلیم در عجز نازها داشت فطرت ز خلق میخواست آثار قابلیت گفتم شخص هستی نازی بشوخی آرد دو عقده تعلق فرسوده بود فطرت رسان ز قلم و هم از سر گذشتی داشت شرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد پرواز خودسریها زان دامنم جدا کرد جز درد سر نبودیم ما را بعذرها کرد تمثال جلوه گر شد آینه خنده ها کرد از خود گسستن آخر این رشته را رسا کرد پاس این کدورتها دست نازکی کشا کرد غلا رهن مارا آسان نمیتوان دید یارب که خشك گردد مانند شانه دستش غرق نم جبینم از خجلت تعین دانش جنون شد اما از کشود رمز تحقیق ای وهم شیر مارا معذور دارو بگذر دست ترحم کیست مزگان (بیدل) ما مزگان عید ناچشم آهنگ پیش پا کرد مشاطه که دلرا از طره تو وا کرد کار هزار طوفان این یکعرق حیا کرد بند قبای نازی پیراهنم قبا کرد دل خانه ایست کانجا نتوان زور با کرد بر هم که چشم و اشد پیش از نگاه دعا کرد امروز ناقصان بکمالی رسیده اند این امت مسیلمه را فسون بکه دلفظ جراست روستائی و انکار شهریان محاصل ز صحبت شان خاك میخورد هرگاه وارسی بعروج دماغ شان پاس ادب مجو ز جهولان که یکقلم انصاف آب میخورد از چشمه سار فهم گر خود سری بحرف سلف خط کشیده اند در عرصه شکست نبوت دویده اند جولاه چند رشته بگردون تنیده اند چون بید اگر بهم ز تواضع خمیده اند در زیر پا چو آبله برخویش چیده اند از محتد و فوق چشم و در حیا دریده اند خر کرهها کرند وسخن کم شنیده اند انکار کاملان همه را نقل مجلس است از خدمت مجاوره اولیان فارس از حرف شان تری نتراود چه ممکن است هیجا رسیده اند بترکیب اطباق پیران این کرو بحکم وداع شرم کو با طفل تراش و خوشان طپش تلاش در خیل معنی که تنزه دلیل اوست تا کی بکان رد که بمستی رسیده اند هندوشناسیان بتعقل خزیده اند دون فطرتان سفال تو آب دیده اند چون زخیهای کهنه تفاوت چکیده اند بی نیم عرق همه صبح دمیده اند خورده بزرك يك به يك عقرب گزیده اند لب باز کرده اند بخندید کاریده اند (بیدل) درین مکان تادیب دوازده خطاست در میکه لولیان همه تنبك خریده اند امروز نوبهار است ساغر کشان بیائید آغوش آرزوها از خود تهیست اینجا فرصت شرر نقابست هنگامه شتابست امروز آمدنها چندین بهار دارد گل جوش باده دارد تا گلستان بیائید در قالب تمنا خونشتر زجان بیائید طی پای درد گامست مطلق عنان بیائید فردا گراست امید تا خود چه سان بیائید دماغ پر بها ریم سبزی که در چه کاریم جز شوق را هبر نیست اندیشه خطر نیست گر خواهش فضولیست جزو هم مالخولی کیست ای طالبان عشرت دیگر کجاست فرصت فلمپاز انتظاریم بازی کنان بیائید خاری درین گذر نیست دامن کشان بیائید با دست خانه نیست تا میهمان بیائید مفت است فیض صحبت گز این زمان بیائید (بیدل) چونیه تاب مجنون الفتائیست تا مهربان بیائید با مهربان بیائید امشب غبار ناله دل سرمه رنگ بود تا صاف کرد آینه خود را ندیده ام حسن از غبار شوخ نگاهان رمیده است عنقای دیگرم که زبنیاد هستم از بسکه چید مانع تماشای فرصتم یارب شکست شیشه من از چه سنک بود چون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود انجا هجوم آینه پشت پلنگ بود ناکام شوخی اثری داشت ننگ بود ما را بخود نیامده رفتن درنگ بود از گفتنم نشد شفق طرف دامنی بام بجنون طپیده نومیدی من است مخت نمیرود بسر ترك اختيار درمان برون دل دو جهان جلوه رنك ريخت (بیدل) که داشت جلوه که از برق خجلتش خونم درین ستکده نومید رنگ بود جستی رسید کاه مرادم خدنگ بود از خویش رفتنم بزحمت عذر لنگ بود انجامید برقد تو چه مقدار تنگ بود در مجلس بهار چراغان رنگ بود اول در عدم دهنت باز میکند هر گاه میدهی زبان رخصت سخن شام ابد بحیب تو سر میبرد فرو کز فطرت تو پرزند در فضای قدس این عرصه تا کجا نشود پامال ناز تا کاف و نون تهیه آواز میکند جبریل بال میزند و ناز میکند صبح ازل ز تو سخن آغاز میکند خاك فسرده را که فلك ناز میکند رخش تعین تو تك و تاز میکند آهنگ صور خیز تو در هر نفس زدن نيرنك اعتبار بهار تجددت هررنك و بو که میدمد از نوبهار صنع زین باغ بی دمیدن صبحی دمی کلیست روز و شبی در انجمن اعتبار نیست ساز هزار عالم ناساز میکند باہم چه رنگها که نه کایناز میکند آئینه خیال تو پرداز میکند سحر آفرین شصت اعجاز میکند چشم تو میزند مژه و باز میکند (بیدل) تأمل که درین گلشن خیال رنك شکسته تو چه پرواز میکند
حرف الدال غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحیفه ١٤٠ اول دل ستمدیده قطع امید کرد لخت سیاه اگر خط اعتبار هست با اشك ربط سبحه انفاس نكسلد از فیض و بسط حيرت آئینه ام مپرس آخر شکست چینی من مو سفید کرد خود را بهیچ آینه نتوان سفید کرد پیری مرا بحلقه قامت مرید کرد فضل زدم بخانه نه ناز کلید کرد میفرزم از نفس دم تقریر احتیاج تدبیر زعم مایه تشویش کس مباد چون بال خامه نامحد از مغز استخوان دارد رسائی مژه خون بگردنش دست تهی زبان مرا رك بید کرد صابون خشك جامه ما را پلید کرد فکرم در اکتساب قیامت قدید کرد بر گشتی که آنسوی حشرم شهید کرد بیدل توهم بذوق خطش سینه چاکدان کاین شام ناامیده مرا صبح عید کرد اهل معنی گر بگفتگو نفس فرسوده اند بگذر از دعوی که در خلوتکه عشق غیور قدر دانهای راحت نیست در بنیاد خلق هیچکس از تور عالمتاب دل آگاه نیست مشت خاکم از فضولی شرم باید داشتن هم بقدر جنبش لب دست برهم سوده اند محرمان خانه بیرون در نگشوده اند چون نفس یکسر بناله کوشش بیهوده اند خانه خورشید ما را بر گل اندوده اند جز ادب کاری که اینجا است کم فرموده اند آرزو میخواهی از اظهار حاجت شرم دار نقض ما از ادعان بی شبهه تحقیق نیست بی تمیز مکدر زما کاین سبزه های بدمیو راه دیگر وا نشد بر کوشش پرواز ما زیر سنک است ار من و ما دامن آزادیم این ترنم را ز قانون حیا نسروده اند خامه تصویر ما انگشت برلك آلوده اند پا بخم در سایه مغز گان تار آسوده اند بی پر و بالان همین چك قفس پیموده اند آه ازین رنگی که بربوی کلم افزوده اند بیدل این بیهوش و محرم محرم طره رو پر ده گیر در ازل زلفی زنم چو شانه در هم بوده اند ای بهار بر فشان دل بر گل و سنبل مبند مجمع دلها تغافل خانه بارو بین است دور گردونست سالها میزند تای مخیم زندگی تاکی کشد رنج تکدر ناز هوس نیست پل آرایش عشاق استعداد شوق آشیان چمنی در فضای ناله بلبل مبند غافل از شور قیامت رقص با کاکل مبند تا نفس داری ز گردش ای جام مل مبند پشت خم ریش است ای کاو از تکلف جل مبند موی سر کافیست بردستار مجنون کل مبند شوق آزادی تعلق احتیاج و هم نیست نزم خامو شیست از پاس نفس غافل مباش سر گذشت غیرت مجنون هنوز افسانه نیست از شکست موج آزاد است استغنای بحر نادم حاجت مبادا بگذری از آبرو از خیال پوچ چون قمری بگردن غل مبند بر پر پروانه تشویش چراغ گل مبند محشر آسود است بر زنجیر ما غافل مبند تهمت نقصان اجزا بر کمال کل مبند اندکی آگاه باش از چشم بستن پل مبند پیری آمد جوانی ای بیدل آخر شرم دار شیشه چون شد سبز دنگون جز ز عرق فلفل مبند ای مخبره از ماو تو تعیین نگزیدید اینجا طرب و هم اقامت چه جنون است اندیشه هستی کلف همت مرد است زین نسبت دوری که بهستی است عدم را رفتید و نگردید تما شای کوشش عنقا چه نشان میدهد از شهرت موهوم باسجده نسازید که اجزای زمینید در خانه نیرنگ حنا بشدی زینید دامن ز غباریکه ندارید بجینید کم نیست که چون ذره بخورشید قرینید ای کاش دمی چند بیکجا بنشینید جنسی بکشا ئید که نام چه نگینید در کار که شیوه تسلیم عرو جست امروز پی ما چه نشان چند دویدن چون شمع هوس سر بهوا چند فرازید در عالم تجرید چه فرصت شمر جاست هم چند نفس ساز کنند صور قیامت تمثال غبار من و مائید چو بیدل چشمناکد نشان کف امید جبینید فردا که گذشتید نه آئید نه انید کاهی ز تکلف ته پا نیز ببینید تا صبح قیامت نفس باز پسینید در حوصله های مکس و پشه طنینید صد سال گر آئینه زدا ئید همینید ای بی نصیب عشق بکار هوس بخند اوقات زندگی زقمردن بیاد رفت شور ترانه سنجی عنقائیت رساست زین گشت خون بدل چه ضرر و است در کنند تا کی کشد فسون نفس داغ فرصت بر زندگی چو صبح كمان بقا کز است بر مال هرزه بر دو سه جلد قفس بخند بر گریه ات اگر نبود دسترس بخند چندی نقاب طوطی منکع بخند لب کند مین کزو بتلاش عدس بخند ای آتش فسرده بپایان خس بخند کو این غبار رفته بگردون نفس بخند نال بجمع كن بکدو قدح از هزار وهم زین جمع مال مسخر کی صبح میبرش از شرم چون شرره ره وا کن ببوش در آتش است شمع و همان خنده میکند خاموش رفته اند رفیقان از الخفر بیدل چو گل اگر نه کنی طرح انبساط بر محتسب بستیزو برای عس بخند خلفیست در کمند فنا و عس بخند سامان این بهار همین است و بس بخند ای عاشی بغفلت این بوالهوس بخند اشکی بدرد غفلت بی جرس بخند چشمی بخویش وا کن و بر پیش و پس بخند ای خوش آ نوقتی که مارو جمیل نامعلوم بود شوق موجود وتجير این و آن معدوم بود خیمه بیرون هیولای دو عالم آگین است عین معنی بود دل نافهم نامفهوم بود کسب سود اندیشه کردم و زبان اندوختم جنس دانائی درین دکان غیرت شوم بود ای ساز قدس دل بجهان نوا مبند ای بی نیاز کار گه اتفاق صنع بیکانگی ز وضع جهان موج میزند دارد دل شکسته درین دیر بی ثبات ناموس آبروی تنزه نگاه دار یا کست است رشته این مهر آواز بامبند بار خیال بر دل بيمدعا مبند آئینه جز مقابل آن آشنا مبند مضمون عبرتی که برای خدا مبند رنگ عرق تریست بساز حيا مبند نثال آبرو آیت ان انچه تهمت است برگونه است سعی امل بار ماهت دست و کشاد حکم قضا را چه چاره است سامان شبنم چمن آرمید گیست ز آن دست بی نگار که در آستین تست رنگ شکسته بر چین کبریا مبند ای نغمه بلند بهر رشته پا مبند نتوان خیال بست که مکشای یا مبند این محمل وفاق بدوش هوا مبند زنهار شرم دار خیال حنا مبند این عقده امید که دل نقش بسته است بیدل برشته که توان کرد وا مبند ای شمع تك و تاز نفس کرد سفر شد مردم همه در شکوه بیکاری خویش اند تمثال بآن جلوه نبودیم مقابل یاران نرسیدند بداد سخن من کستا خیم از محفل آداب برآورد در قلزم تقدیر که تسلیم کنار است نابك مزه خوابم برد از خویش چو اخگر اکنون چمد امید توان سوخت سحر شد سر خاری این طائفه هنگامه کر شد ای مخبره ان آینه داری چه هنر شد ظلمیچه فسون خواند که گوش همه کرشد گردیدن من کره سرش حلقه در شد کشتی، که و مسورت امواج خطر شد خاکستر دل جوش زدو بالش پر شد دربسته محافل هستی چه توان خواند در خامه تقدیر نگوئی عرق داشت افسانه خاموشی من کیست که نشنید چون سبحه درین سلسه بیکانگی نیست فریاد که از دل بحضوری رسیدم چون ماه تو آنکس که بتسلیم جبین سود فکسر چین آرائی فردوس کیم دارد زان خط که غبار نقشش زیرو زبر شد کاخر خط پیشانی ما اینهمه تر شد کم شد جرس از قافله چندانکه خبر شد سرها همه پاود که پاها همه سر شد شب بود که در خانه آئینه سحر شد هر چند که تیغش بسر افتاد سپر شد سر در قدمت محو گریبان دگر شد بیدل نشوی غافل از اقبال گریبان هر قطره که در فکر خود افتاد گهر شد ]
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال این انجمن افسانه راز و همی بود وهمی جلوه که دیدم نقشین عدمی بود این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست هنگامه بی‌تابی گلشن رمی بود تاکه نرانیم ز فکر مایه اوهام قطع نفس از هر من و ما جاده کمی بود جمعیت سررشته هر غنچه درین باغ زان پیش که گل در نظر آید جمی بود تکرار نفس غنچه سبب مبحث اضداد امروز تو و ماست کزین پیش همی بود در یکدیم خفت همجنسی کس نیست ای غافلان عالم غربت وطنی بود امروز جنون تب عشقی تو ندارد صبح ازلم پنبه داغ شکمی بود مارا بعدم نیز همان قید وجود است زان زلف گرهگیر بپرحا شکی بود افسوس که دل را بجلای نرساندیم صبح چمن آئینه صیقل زدنی بود زین رشته که در کار گه موی سفید است جولاه امل سلسله باف کفنی بود آخر بطپش هوسم آگاه نگشتم آن چاه که زنخدان او هم دقنی بود فردا شوی آگاه زپرد از غبارم کابن خلعت نازك ببر كالبدي بود ( بیدل ) فلك از ثابت و سیار کواکب فانوس خیال من و ما انجمنی بود این حرصها با دامن صد فن شکسته اند عرض کلاه داده و گردن شکسته اند دارد شراب غفلت ابنای روز کار بدمستی که ساغر میهون شکسته اند بشتاب از فنا نفس تا نمیشود مینای دل بروی طپیدن شکسته اند در زلف یار هیچ دل آزرده ئی نتاخت این دانه ها زدوری خرمن شکسته اند یارب شگست من چه افسون شوه دست دارم دلی که بیشتر از من شکسته اند دربلکه سنك شرر خیز وحشت است کرد صبا چو آب در آهن شکسته اند هر گل که دیده ایم بخون چکیده بود یارب چه خار در دل گلشن شکسته اند صد برق در کمین نفس موج میزند مردم نظر بشعله ایمن شکسته اند پرد از من چو موج گهر درد است و بس بالیکه داشتم بطپیدن شکسته اند هرذره ام برنك دگر میدهد نشان جوش بهارم آئینه من شکسته اند امروز بی هم کل اقبال دوستیست یاران زونك ماصف دشمن شکسته اند ماعاجزان زكوی تو دیگر کجا رویم درپای دشتها سر سوزن شکسته اند هستی زننك عجز بمینای ما نخورد مارا همان بدرد شکستن شکسته اند يك گل درین بهار اقامت سراغ نیست ( بیدل ) زرنك خودهمه دامن شکسته اند این دور دور حیر است وضع متین که دارد باد بروت میدی غیر از سرین که دارد آثار حق پرستی خواست بر قفت غیر از دم سرفشان سر بزمین که دارد هر سو محرك نفس مطلق عنان بتازید ای زیر خرسواران پالان وزین که دارد زاهد زپهلوی ریش پشمینه میفروشی بازار توره گرمست این پوستین که دارد رنك بقای طاقت بر خدمت سرین نه امروز طرح محراب جز کیش دین که دارد برکیسه کریمان چشم طمع ندوزی جز دست خرده ین عصر در آستین که دارد از منعممان گد اراء یکوجه میتوان خواست تن داده اند برخس داد اینچنین که دارد خلق وسیع خفته است در تنگی مهیجها جزکام این حواصل دامن بچین که دارد يك غنچه صد گلستان آغوش می کشاید مقصد بخنده باز است طبع حزین که دارد از بسکه دور گردون كرداند طور مردم بابخت برنشاید رزق ظمین که دارد اندیشه میرود زن را ننگذاشت نام اقبال يك دست و او جنونست با قاف سین که دارد آن خرقه که جیدش باب رفو نباشد بردار دامن چند آنگه به بین که دارد در چارسوی آفاق بالفعل این منادیست لعل خوشاب ما نیست در تیغ کین که دارد جز جوهر گران سنك معلوب مشتری نیست حساق بلور خسا جنس گرین که دارد سود است بی تکلف هنگامه تهور گرکی غلظت و جوش باش جز مهر کین که دارد (بیدل) به تیغ و خنجر نتوان شدن بهادر لشکر محمود خواهد تا آهنین که دارد این ستم کیشان که وهم زندگی را هاله اند در تلاش خود كشها شعله جواله اند عمرها شد حرف دردی آشنای گوش نیست کوهکن تابی نفس شد کوه ها بی ناله اند خلقی از خود رفت و اکنون ذکر ایشان میرود کار و ان خواب را افسانها دنباله اند دعوی میدان این عصر انفعالی بیش نیست شیر میغرند و چون وامیرسی بز غاله اند سرد شد دل از دم این پهلوانان غرور رستم اند اما بغل پرورد های خاله اند دل سیاهی یکقلم آئینه دار صحبت است کر همه اهل خراسانند از بنکاله اند جبه با روی ملایم قطره اند اما چه سود چون بمینای دل افتادند یکسر ژاله اند همچو دندان بهر ایذا وصل و هجرشان یکیست کرحمه يك ساله می آیند و کرصد ساله اند باعروج جاه این افسرد گان بی مدار زلب هیبام چون هشت کهین نقاله اند چشم اگر دارد تمیز حسن و قبح اعتبار زنگیان جامه کلکون نوبهار لاله اند (بیدل)از خود روزنك آن به که برداری نظر دور کاران رفت و اکنون حاضر ان گوساله اند این سلسله گیسوی پریشان که دارد این فتنه هوائی سر دامان که دارد تا چشم کشائی مژه در سرمه نهان است این دیده فریبی خط ریحان که دارد پیراهن سيرتك هوسامت عیبیست یارب خبر از شوخی جولان که دارد این غافلان که آئینه پرداز میدهند در خانه که نیست کسی آواز میدهند خون شد دل از معامله داران و هم وظن تمثال ماست آنچه با ناز میدهند مجبور غفلتیم قبول اثر کجاست یاران بگوش کر خبر راز میدهند كم همتان بمحافل دنیای مختصر در جبه پشه زحمت شهباز میدهند باز غرور شیفته وضع عاجز است رنك شکسته را بر رواز میدهند غافل ز اعتبار شهید وفا مباش خون مهیا بآب رخ ناز میدهند آنجا که دل ادب کده راز عاشقیست آتش بدست كودك کلیاز میدهند باغنچه کل کنند ز گریبان راز ما دندان بلب گزیدن غماز میدهند پتمال نفس طپش آهنگی فناست گردی که میکنی بتلاشو تاز میدهند برباد ناله رفت دلند کس خبر نیافت دانم زغصه کره باین ساز میدهند در پیش خودکین شدنمون به چون نفس انجام خلق را بر آغاز میدهند ( بیدل ) برون خویش مجالی نرفته ایم ما را ز پرده بهر چه آواز میدهند اینقدر اشك بمدار که جبران گل کرد که هزار آینه ام و سر مژکان گل کرد عالمي را ز دل خسته بخون آوردم ناله داشتم آخر به نیستان گل کرد نیست جز رنك گل آئینه کیفیت رنك خون من خواهد ازان کوشه دامان گل کرد کر چنین میکندم طرز نگاه تو هلاك سبزه خواهدزدن از وهم مژکان گل کرد ریشه باغ حیاغنچه بهار است امروز زان تبسم که لبت کاشت نمکدان گل کرد میتوان داغ تو پوشید بخا کشتر ما کعبه فاخته خواهد ز گریبان گل کرد پرتو شمع فراهم نشود جز بفنا رنك جمعیت ما سخت پریشان گل کرد حیرتم کشت که دیروز بصحرای عدم خاك بودم نفس از من بجه عنوان گل کرد سعی اشکم دویدن چه خیال است اینجا لغزشی بود زما آبله پایان گل کرد غیر وحشت کلی از وضع سحر نتوان چید هم که بوی زنفس یافت برافشان گل کرد او لم و آخر هم جلوه تماشا دارد نقش پاگل کن اگر آینه نتوان گل کرد ( بیدل ) از منت دامان کسی تر نشدیم شمع مارا نفس سوخته آسان گل کرد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه اینقدر ریش چه معنی دارد غیر تشویش چه معنی دارد جغد از زاهد مسواك بسر عقرب و نیش چه معنی دارد يك نخود کله و ده من دستار این کدو پیش چه معنی دارد آدمی خرس به نظم است آخر صید حق میش چه معنی دارد دعوی پوچ باین سامان ریش زود پیش چه معنی دارد شیخ بر عرش نبرد جبکند طبع درویش چه معنی دارد (بیدل) اینجا همه ریش است و فش است ملت و کیش چه معنی دارد اینقدر نمیدانم صیدم از چه لاغر شد کز تصور خونم آب تیغ او تر شد کاغذ تو ن لو را گرد حسن و عشق شورانگیخت احولی شرر افتاد قند ما مکرر شد گردش فلك دیدی ای جنون تامل چیست دور دور پیمائیست شیشه وقف ساغر شد خواب گل درین گلشن تهمت خیالی بود رنگ پهلوی کرمائند نا امید بستر شد کسب مخزنت دنیا سخت عبرت آلود است خاك گشت سر در جیب قطره که گوهر شد حرف شعله خویش با محیط سر کردم فلس ماهیان یکسر دیده سمندر شد در جهان نومیدی محو بود آشها آرزو فضولی کرد جستجو ستمگر شد هر چه با جنون پیوست از نگین تقدیریست پاسبان خود گردید خانه که بیدو شد راحت آو زوشها داغ کرد محفل را رنگها چو شمع اینجا صرف بالش پر شد آه بر در دونان آخر التجا بردیم لقمه کام میمیرم آبرو میسر شد (بیدل) این لطافتها جرم خست کس نیست احتیاجها شورید کوشش دوستان تر شد اینکه در دیر مجبت دم سرد پیدا کرده اند دل نداری ورنه دل از درد پیدا کرده اند گم شده است آثار محبت ها بگرد جست و جو نادرین صحرا سراغ مرد پیدا کرده اند برده اند از موج گوهر پیچ و تاب اشتراك مصرع ما را از تضمین فرد پیدا کرده اند چون نگاه چشم آهو عمر در وحشت گذشت خانه را اینجا بیابان گرد پیدا کرده اند میدهندم دل بهر آئین که می آیند پیش بازیان طرفه ره آورد پیدا کرده اند هیچکس از اختراع این بساط آگاه نیست رنگ خیا ز جو باران نرد پیدا کرده اند منکر پیداست و پنهانی معذوران مباش عاجزان كاريكه نتوان کرد پیدا کرده اند ما جراى خامشان نشنیده میباید شنید بی زبان را نفس پرورد پیدا کرده اند بادما کز گر بسیر نوکستانت سریست رنگ بیماران چشمت زرد پیدا کرده اند زان بهارم مژده بوی خرامی میرسد رنگهای رفته (بیدل) گرد پیدا کرده اند اینکه طاقت ها جوانی میکند تا توانی ناتوانی میکند بسکه قطر تها ضعیف افتاده است تکه بر دلهای فانی میکند عصمت از تشویش دنیا جستن است نفس را این غنچه زانی میکند قید هستی پاس ناموس دل است بیضه داری آشیانی میکند هر که را دیدم درین عبرت سرا بر جبین زن کمانی میکند آنقدر از خود بساطش رفته ام باان جهانس آکجهانی میکند گر همه خاك از زمین گردد بلند بر سر ما آسمانی میکند نیست کس اینجا کفیل هیچ کس زندگی روزی رسانی میکند در تپید ناب نفس روز جزا سعی بسمل برفشانی میکند از چه خجلت صفه بندم آتش زد چون عرق دائم روانی میکند بسد ما غم غیر دل زین انجمن هرچه بردارم گرانی میکند هیچ میدانی کهرای بخیر شاه ما را پاسبانی میکند كلك (بیدل) هر کجا دارد خرام مکتبه هم ناز روانی میکند ای هوس توار کان چند تک دو میکنید سعی نفس آینه سوى عرق رو کنید محل و دیبا همه باب حساس هواست نقش نی بوریا زینت پهلو کنید جهد ناکامیست و هم صید تسلی نکرد رم همه وقتش بر ماست دشت و در آهو کنید گردن تسلیم عشق خط امان است و بس روم تیغ قضا تكيه باين مو كنيد از جبتی میرسیم باخته رنگ نگاه کر سر سبو کلبه یست حیرت ما بو کنید آینه دار حضور غیب پرستد چرا حاصل تحقیق چیست کز من و مالو کنید صنعت پر کار عشق حیف بود ناتمام سر چسوا میدهید نوام زانو کنید پیش غرور فلك عجز بشر روشن است مهره کمان پیملید نوحه بیازو کنید عالم بیگانه آئین معرض تمثال نیست ششجهت آئینه است آینه یکسو کنید ماه زوضع هلال یافت عروج کمال بوی جبین برده اید پشه ابرو کنید ذره مو هوم را شرم لسنجد بهیچ (بیدل) ما را همین سنگ ترازو کنید با این خرام ناز اگر آن مست میرود رنگ حنا بحيرتش از دست میرود خلق جنون تلاش همان برامید پوچ هر چند سعی پیش ترقت میرود خواهی ببسير لاله و خواهی بکشت گل بادامن تو هر که نه پیوست میرود بیکار نیست دور خرابات زندگی هر کس زخویش ناتنسی هست میرود كسب كمال آینه دار فروتنی است موج گهر ز شرم فتا پست میرود آسودگی چو ريك روانم چه ممکست بی طلب کر آبله هم بست میرود اشکم برنگ سیل درین دشت عمرهاست بیشتاب آن غبار که ننشست میرود تا کی بكفتگو شمری فرصتی که نیست ای بی نصیب ماهیت از شست میرود (بیدل) دگر تنظیم حرمان کجا برم من جز آئی ندارم واو مست میرود با خزان آرزو حشر بهارم کرده اند از شکست رنگ چون صبح آشکارم کرده اند بحر امکان خون شد از اندیشه جولان من موج اشکم بر شکست دل سوارم کرده اند جلوه ها بی رنگی و آئینه ها بی امتیاز حیرتی دارم چرا آئینه دارم کرده اند برد موقوف قضا از اصل کار آگاهیم سرمه ها در چشم دارم تا غبارم کرده اند پیش ازین نتوان به برق منت هستی گداخت يك نگاه واپسین نذر شرارم کرده اند با کدامین ذره سنجم آبروی اعتبار آنقدر هیچم که از خود شر مسارم کرده اند نا نگاهی گل کند می بایدم از هم گداخت چون حیا در مندرج حسن آ ببارم کرده اند من نمیدانم خيالم يا غبار حسرتم چون سراب از دور چیزی اعتبارم کرده اند دستگاه زخم محرومیست سرتا پای من بسکه چون مژگان بچشم خویش خارم کرده اند میروم از خود نمیدانم کجا خواهم رسید محمل دردم بدوش ناله بارم کرده اند من شرر پرواز و عالم دامگاه نیستی تا دهم عرض پر افشانی شکارم کرده اند بوی وصل کیست (بیدل) گلشن آرای امید پای تاسر پاس بودم انتظارم کرده اند باد صحرای جنون هر گه گل افشان میشود جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود پرده ناموس دردم از حجابم چاره نیست کز گریبان چاك سازم ناله عریان میشود نیستی آئینه اقبال عجز ما بس است خاك را اوج هوا تحت سلیمان میشود در کشاد عقده دل هیچکس بی جهد نیست موج گوهر تا خنش چون سوه دندان میشود زندگانی را نفس سررشته آرام نیست موج دریا را رك خواب پریشان میشود ای فضول و هم معنی آدم از جنت چه دید عبرتست اینجا که صاحبخانه مهمان میشود ناله ها در پرده دود جگر پیچیده ایم سطر این مکتوبها خواندن نپستان میشود پای تاسر عجز ما آئینه نازك دلیست خاك را نقشی قدم زخم نمایان میشود غنجه دل به کفاز فکر شکفتن بگذرہ کاین گره از باز گشتن چشم حیران میشود معنی دل را مجاز نیست جز طول امل ریشه پیون در جلوه آید دانه پنهان میشود ماند الفت ها بيك سو تا در وحشت زدیم چین دامن عالمی را طاق نسیان میشود عافیت دور است از نقش بنای مجرمی خون بود رنگی کزو تصویر انسان میشود غنچه وار از رك هستی این چمن بی بهره ایم دامن ما پرگل از چاك گريبان میشود مست جام مشربم (بیدل) که از موج میش جادهای دشت بکرنگی نمایان میشود
صحیفه (٦١٣) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال باده تحقیق را ظرف هوس تنگی کند در و آتش لباس خار و خس تنگی کند در درزا جو لا نگه چون سینه عشاق نیست بر فغان مشکل که آغوش جرس تنگی کند بر جنون می پلیم واز خویش بیرون میروم کرد باد شوق را خاکی قفس تنگی کند عیش رسوائی نکام کوچه گردان و فاست ای خوش آن وضعی گرد خلق هس تنگی کند در خیال راحت از فیض طپیدن غافلیم آشیان ایکاش بر ماچون قفس تنگی کند همچو آن سوزن که در ماند زکار نازسا مخروزنك سفی بازوچون نفس تنگی کند نه فلك در وسعت آباد دل دیوانه ام هست خططائیکه در پای مکس تنگی کند ما دو عالم شکوه در ضبط نفس خون کرده ایم تا مبادا خاطر فریاد رس تنگی کند غنچه ييك مشت زر صد رنگ خست چیده است اینقدر یارب مبادا دست کس تنگی کند شکوه می دزد کرده ام (بیدل) ز کم سختیست ناله در پرواز آید چون قفس تنگی کند بازما همزیست دوش چشم حیران میکشد محمل اجزای ما چون شمع مژگان میکشد ناتوانان مغتنم دارند وضع عاجزی کز غرور طاقت آسودن بجولان میکشد ماضعیفان آنقدر ها زحمت باران نه ایم سایه باری دارد اما هر کس آسان میکشد هیچکس در مزرع امکان قناعت پیشه نیست کز همه کندم بود خمیازۀ نان میکشد صلح و جنك عرصۀ غفلت تماشا کردنیست تیر در کیش است و خلق از سینه پیکان میکشد دوری انس است استعداد اشیای خلق طفل میروزشیو آدم که دندان میکشد التفات رنك امکان یکقلم آلود کیست مفت نقاشی کزین تصویر دامان میکشد وحشت آهنگی ز فکر خویش بیرون آمد شمع باز دامن تا کند سر از گریبان میکشد محر او را هر سرمو یکجهان بالیدن است کاه حیرت دانم از قدری که مژگان میکشد میروم از خویش و جزحیرت دلیل جهد نیست و حشم در خانه آئینه میدان میکشد جسم کرشد خاك (بیدل) رفع اوهام دوئیست شخص از آئینه کم کردن چه نقصان میکشد باز اشکم بخیالت چه فسون میریزد صخره می افشرم آئینه برون میریزد هر کجا میگذرى كز درو طاوس است نقش پایت چقدر بوقلمون میریزد چه اثر داشت دم تیغ جفایت که هنوز تاك تصویر شهیدان تو خون میریزد عبرت از وضع جهان گیر که شخص اقبال آبرو بر در هر سفله دون میریزد عاقبت ساز تردد کده دانائی نیست مفت کردی که بصحرای جنون میریزد جام ناشیته این بزم جنون جوش می اند خون دله اینهمه بیرون و درون میریزد در دبستان ادب مشق کلام ابلهت که الف میکشم و حلقه نون میریزد سر بی سجده عرق بست به پیشانی من صنم از شیشه نا کشته نگون میریزد (بیدل) از قید دل آزاد نشین صحراشو وسعت از تنگی این خانه برون میریزد باز چشمم احرام چه در می بندد کز غبارم نفس صبح کر می بندد فکر جولان همه تشویش عمارت سازیست فطرت آبله مضمون دگر می بندد غیر دل کوشه امنی که توان یافت کجاست بخیه امید نفس رخت سفر می بندد عرض جوهر زهی بی حمیدی نیست فلك ورنه چون آینه دستت چو تمر می بندد بی دلیل استن کجا ای هرزه در این طلب بال و پر ریختن ناله شکر می بندد دزدی ماده را جزای ضعیف است اینجا آسمان سنك بدامان شرر می بندد وحشت عمر کمین شیفته فرصت نیست صبح از دامن افتاده کمر می بندد ناپکی قصه مستقبل و ماضی خواندن باخبر باش که افسانه نظر می بندد عجزم از سعی وفا جوهر طاقت گل کرد آب در کسوت یاقوت جگر می بندد کسب جمعیت دل تخته ضبط نفس است تسکی قافیه موج گهر می بندد شمع این محفلم از داغ دلم نیست کرر آنچه دریا فندنم عجز دهر می بندد ناله ام مانع شد از بی اثری ها ( بیدل ) تیغ چون منفعل افتاد سپر می بندد باز دامان دل آهتك چه گلشن میکشد ناله تا میکنم طاوس کردن میکشد بسکه استحقاق کرم بی پر و بالم رساند هرکجا دامان تو میکرد سوی من میکشد پیش ازین نتوان چراغ رنك ناز افروختن خاصه تصویر بادام تو روغن میکشد ناله ام ره گمرانی بر نمی دارد ز دل سنك این کوه از صدا باز فلاخن میکشد شمع این محفل نیم اما بذوق تیغ او نا نفس دارم سری دارم که کردن میکشد پیر و سعی تجرد در نمی ماند بعجز رشته از هریپوهن خود را بسوزن میکشد اعتبار اهل فقر از عالم اقبال نیست آتش آلوداست آن آبی که آهن میکشد نشئه بر دیوانه شد دشت و در از عریان تنی کیست فهمد بی گریانی چه دامن میکشد ساعی در پای و هیم آه از تدبیر پوچ مغز آماج خدنگ و پوست جوشن میکشد عمرها شد سرمه سای کار گاه غیرتیم خاکساری انتقام ما زدشمن میکشد سایه را (بیدل) ز قطع دشت و در تشویش نیست محمل تسلیم دوش آرمیدن میکشد بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد آسمان او بیاد آمد حبابم آب شد تا قیامت بر نمی آیم زشرم نا کسی داشتم کرد سرش کردیدلی کرداب شد عجز بردیم و قبول بار رحمت یافتیم آنچه اینجا کاسه ما بود آنجا باب شد حرص پهلو ها تهی کرد از حضور بوریا در خیال خواب مخمل عالمی بیخواب شد آنقدر ها نیست این پست و بلند اعتبار صنع تصحیفی است کز بواب مانواب شد ناتوانی ستی ندارد این تعلقها بجاست با گسستن بست پیمان رشته چون بتاب شد کز گذشتن شد یقین بگذر زتدبیر جسد فکر کفائی چیست هر که آبها یاب شد دانه مهری بود در طومار و هم شا يموك دل ز جمعیت گذشت و عالم اسباب شد زندکی گر عبرت آهنگ همین شورو شر است چون نفس نتوان بساز ما و من مضراب شد خاک کردیدیم اما رمز دل نشگافتیم در پی این دانه چندین آسیا بی آب شد جستجوی رفتکان سر برهوا کردیم حیف پیش پاودا نچه ما را در نظر نایاب شد قامت خم گشت (بیدل) تا کر تسجده باش ناتوانی هر کجا بی پرده شد محراب شد باز مخمور است دل تا بخودی افشا کند جام در حیرت زند آئینه را مینا کند زاد کان کو مده از نقش موهومم نشان عکس را محرمست کر آئینه استغنا کند رفته ایم از خود بدوش آرمیدن چون غبار آه ازان روزیكه بستیابی طواف ما کند تا نکشو نا از هوای قامت او بگذری هر که از خود رفت سیر عالم بالا کند انجمن پرداز و همم چون حباب از خامشی به که بکشایم لبی تا از خودم تنها کند مگذر از کوشش مبادا روز کار حیله جو باعمال راحتت چون صورت دیبا کند در عدم مانیز یاد زندگی خواهیم کرد شعله خاموش اگر یاد طپیدنها کند بار تسلیمی اگر چون سایه باید پیکرم تا در او خاك عالم را جبین فرسا کند ناله دردی بساز خامشی کم گشته ام شوق مخراز است می ترسم مرا پیدا کند بی طواف خویش در بزم وصالش بار نیست در دل دریا مگر کرداب رقص وا کند ای خوش آن شور طرب جوش خستان فنا کز گداز ما دل هر ذره را مینا کند سنگ راه خود شماره کعبه و بتخانه را هر که چون (بیدل) طواف کو شدلها کند باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشگفد خون خود دصد شعله با دانحی بسامان بشگفد آبیار ما ادیکا ران گداز جرأت است چشم ما مشکلی که بر رخسار جانان بشگفد بیدماغی فرصت اندیش شکست رنك نیست کل برنك صبح باید دامن افشان بشگفد تنگنای عرصه موهوم امکان را کجاست آنقدر وسعت که يك زخم نمایان بشگفد در شکست من طلسم عیش امکان بسته اند رنگم آغوشی کند تا این کستان بشگفد مهر ورزی نیست اینجا کم ز باد مهرگان چاک زن جیب وفا تا طبع یاران بشگفد وضع مستوری غبار مشرب مجنون مباد داغ دل يارب برنك ناله عربان بشگفد قابل نظاره آن جلوه گشتن مشکل است کز همه صد کوهستان چشم حیران بشگفد هیچ تخمی قابل سر سبزی امید نیست اشك باید کاشتن چندانکه طوفان بشگفد زین چمن محروم دارد چشم خواب آلوده ام بی بهاری نیست حیرت کاش مژکان بشگفد در کلستانیکه دارد اشك ( بیدل ) شبنمی رنگ برکش ناله بلبل بدا مان بشگفد
سفینه ١٤٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال با کدکوم به قیامت بسرم میگذرد که نفس نازده همشب سحرم میگذرد ذره اندوه خوش است از طرب بیکاری حیف دستیکه ز دل بر کمرم میگذرد خاک گل میکنم و میروم از خویش چواشك عرق شرم ز پا پیشترم میگذرد ترك سعی طلب از شمع نمی آید راست پای رفتارم اگر نیست سرم میگذرد کرد کم فرصتی کاغذ آتش زده ام هر نفس قاصد داری شررم میگذرد نامیها در بغل از شهرت عنقا دارم قاصد من همه جا بیخبرم میگذرد ذوق را هیچ چقدر را هزن آگاهيست عمر در خواب ز بالین پرم میگذرد دل چوسنك آب شود تا قدم پیش آید زندگی منتظر شیشه گسرم میگذرد چشم بسته تلاش دگرت لازم نیست لغزش يك مژه از درد حرم میگذرد خاك هردد که بافسون طمع می پویم آب می گردد و آبش ز سرم میگذرد مرگمی ساز حلاوت گره خاموشیست کز نفس میزنم از نی شکرم میگذرد آمده رفت نفس مغتنم راحت کیم زندگی کو اگر این کرد زرم میگذرد سعی پست چوايناز به بنیاد خسیس می درد پوست چوماهی زدرم میگذرد پستم قابل يك كام درین دشت چو عمر ليك چندانکه زخود میگذر میگذرد راه در پرده تحقیق ندارم ( بیدل ) عمر چون حلقه به بیرون درم میگذرد نامانه نم اشكم و نی چشم تری بود لبخرد خیال تو گداز جگری بود افسوس که ما سان هوای نگرفتیم خاکستر ما قابل عرض سحری بود دل رنگی امیدی بنمایید که اشکت مبعوث کد ام کار به شیشه گری بود چون اشك دویدیم و بجائی نرسیدیم خضر ره ما لغزش پی بلا سری بود هر غنچه که پی برد شد آهی بنفس داشت این گلشن خون کشته طلسم جگری بود کی منفصل ننجی ایام تسلی درد در حفظ دل این دشت كمان شکری بود دیدیم که بی وضع فنا جان نتوان برد دیوانگی آثار سپند خرد دره سری بود بی چشم تر اجزای فنا ایم چو شبنم تا دیده نمی داشت ز ما هم اثری بود دل خاك شد و عافیتی عذر هوس کرد این اخکر وا سوخته بالین پری بود نیک و بد عالم همه عنقا صفتانند ( بیدل ) خبر از هر که گرفتم خبری بود ( ٥ ) بامید فنا نامید تب هستی گوارا شد هوای سوختن بال و پر پروانه ما شد فکندیم از قلم آخر خلل در کار یکتائی بدل شد شخص با تمثال تا آئینه پیدا شد زبان حال دارد سرمه لایق کمال اینجا نفس دزدید جوهر هرقدر آئینه گویا شد زهرض جوهر معنی بوجدان صلح کن ورنه سخن رنگ لطافت باخت کز تقریر فرسا شد حذر کن از قرین بد که در عیزنگ امکان بجرم زشتی بذیره هزار آئینه رسوا شد بپادستان اگر ایست سامان دعوتیها توان در مفلسی هم چیره کلکی دست و میزا شد سراپا قطره خون نقش بست و در دلی جا کن فرا نجا ساغری دارد که باید داغ صهبا شد خیال هر چه بندی شوفیه بید امکند رنگش زبس جا کرد لیلی در دل مجنون سویدا شد گشاد غنچه در اوراق گل خواباند گلشن را جهان در موج ناخن غوطه زد تا عقده ای وا شد بخاموشی نمك دادم سراغ بی نشانی را نفس در سینه دزدیدن صغیر بال عنقا شد تأمل پیشه کردم معنی من لفظ شد ( بیدل ) زصبهایم روانی رفت تا آنجا که مینا شد نأمك شوخی بنیاد تسکین کنده میگردد حیا قالب کشود از هم تبسم خنده میگردد تنزہ کر هوس باشد مجو شهد آنقدر باهم که صحبت از سر یشم اختلاطی کنده میگردد تغافل حلم همواریست کوه و دشت امکانا بجند بن يخنه بك تحريك مر كان رنده میگردد بمزاك ساز و این نرمی که در خلق وفا دشمن سك دیوانه مطلب مرسپا کنده میگردد ببرق تیغ استغنا حذر از گردن افرازی درین میدان فلك هم سر به پیش افکنده میگردد خیال رفتگان رفتن ندارد همچو داغ از دل بعبرت چون رسد نقش قدم پاینده میگردد گرانی رطبایع از غرور قدر میسندی درین بازار جنس کم بها ارزنده میگردد قناعت میکند در خوشه چینی خرمن آرائی قبا چون پینه ها بر خویش دوزد زنده میگردد نه انجم دانم و نی دور گردون ليك میدانم جهان رنگست و یکسر گرد گرداننده میگردد عرقم اینکیم چون شمع و سر در جیب دزدیدم علاجی نیست هستی از عدم شرمنده میگردد اگر تسخیر دلها در خیالت بگذرد (بیدل ) با حسان جهد کن کاینجا خدائی بنده میگردد با هستیم وداع تو و من چه میکند بافرصت نیامده رفتن چه میکند بخت سیه ز چشم کسان جو هرم نهفت شبهای تار ذره بروزن چه میکند فریاد از که برسم و پیش که جان دهم کان غائب از نظر بدل من چه میکند هستی برای هیچ کس آسودگی نخواست گردون باین کبودی و شمن چه میکند تیغ قضا سر همه در با فکنده است گردون درین مصاف بجوشن چه میکند هر شیشه دل حریف تقدم باز عشق نیست جایکه مرد ناله کند زن چه میکند رنگی بگردش آمده در کمین ماست کزسنك بسته ایم فلاخن چه میکند دل خنده کارزشتی اعمال کس مباد زنگی بچراغ آینه روشن چه میکند داغ دل از تسلاش شبها همان بجاست در سنك آتش از نمه دامن چه میکند آه از مآل شرمی و انبساط عمر با گل درین بهار شگفتن چه میکند دلهای غافل و اثر وعظ تهمت است بر عضو مرده مالش روغن چه میکند تسلیم عشق را برعونت چه نسبت است ( بیدل ) سر بریده بگردن چه میکند ( ٥ ) پای طلب دمیکه سر از دل برآورد چون تار شمع جاده ز منزل برآورد چون سایه خاك سال تلاش فسرده ام کوهستی که پایم ازین گل برآورد دل داغ ریشه ایست که هر که نمو کند چون شبه از توقع حاصل برآورد خط غسطیص که رساند بکوی یار این نامه را مکر پر بسمل برآورد هر جارسد نوید شهیدان تیغ عشق آغوش سر ززخم حمایل برآورد چون شمع لرزه در جگر از تربتایم این شمع مباد ز محفل برآورد در وادی که غیرت لیلی درد نقاب مجنون سر بریده ز محمل برآورد ضبط خودی بس است تخم خلق هرزه جند گوهر محیط را بچه ساحل برآورد بنیاد این خرابه بآبی نمیرسد تا کی کسی عرق کند و گل برآورد بر آشنای رحمت مطلق بر دبیست دستیکه مطلب از لب سائل برآورد ( بیدل ( نفس گراز درابرام بگذرد عشقش چه ممکن است که از دل برآورد باین ضعیف که جسم ز ادم از بستر نمی خیزد اگر برخاك می افتد نگاهم بر نمی خیزد غبار ناتوانم با ضعیفی بسته ام عهدی همه گر تا فلك بالم سرم ازین در نمی خیزد نفس عمریست از دل میکشد دامن چه ناز است این غبار از سنگ اگر خیزد باین لنگر نمی خیزد بوحشت دیده ام چون شمع تدبیر گرانخوابی کزین محفل قدم تا برندارم سر نمی خیزد مردن سخت محجوبا ز جان نمعیرا قیامت گر دمد موج از سر گوهر نمی خیزد بدرد پشتی غنیمت دار عیش بی کلامی را که غیر از درد دوش و گردن از افسر نمی خیزد چنین در بستر خشا که خوا با نید عالم را که گردی هم بنام صید ازین کشور نمی خیزد زشور مجمع امکان به چیزی قناعت کن که چون دف جزد صدای پوست ازین چنبر نمی خیزد ازین هم کیشان قطع تمنای وفا کردم خوشم کز پهلوی من پهلوی لاغر نمی خیزد ز شرم ما و من دایم بپشتی در نظر کاهیا جبین گرمی عرق شد موجش از کوثر نمی خیزد خطی و صفحه امکان کشیدم ای هوس بس کن زچین دامن ما صورت دیگر نمی خیزد بمردن نیز غرق انفعال هستیم ( بیدل ) زخاکم تاغباری هست آب از سر نمی خیزد ( ٥ ) باین عجزیم چه از خاك حيا پرورد برخیزد مگر مشت عرق از من بجای گرد برخیزد مگو سهل است عاشق و ابنو میدی ملال کشین چها از پا نشیند تايك آه سرد برخیزد بمقصد برد شوریك جرس صد کاروان محمل مباش از ناله غافل کزهمه بی درد برخیزد خیال آواره دشت هوای اوست اجزایم مبادا حسرتی زین خاك باد آورد برخیزد در ان وادی که دامان تصرف بشکند رنگم چواوراق خزان نقش قدم هم زرد برخیزد ازین دام تعلق بسکه دشوار است و ارستن تخیر نقش بندد کر نگاهی فرد برخیزد
صحيفه ۱۱۵ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال اگر اینست نیرنگ اثر زخم محبت را زافلاك هوس دلشاد كاهت مزرعی دارم نفس از سینه چون صبحم قفس بر دوش بر خیزد چو بزم غنچه ام کلخنده کارم در د بر خیزد بقدر اعتبار آینه دارد جوهر هستی زسامان جنون جوش سحر خواهم زدن (بیدل) ز جرات گر ۱ کرمویم نامرد بر خیزد گریبان میدرم چندانکه از من گرد برخیزد بپرهیز از حسد تا فضل یزدان قرین باشد محبت محو کرد از دل تبار و هم اسبابم بصد مژگان فشاندن کرد اشکی رفته ام از دل در آن مربع که حسات خرمن آرای عرق گردد ندارد دامن دشت جنون از گرد عریانی کف دست توانایی بسودنهای ۱ زرد که مس جویاست آدم هر قدر شیطان لعین باشد به پیش شعله کی رنجیره خاشاك چين باشد من و تمنیکه بیرون براند صد آستین باشد بپروین میرساند ریشه هر کس خوشه چین باشد دلی عاشق چرا از طعنه مردم حزین باشد مکن کاریکه انجامش ندامت آفرین باشد مکن در جوش خط افزونی حسن است خوبانرا نمایانم برنك سایه از جیب سیه روزی بلوح حیرتم ثبت است رمزه پرده امکان نسیم از خاك كویت گردباری برسر مریزد دو روزی از هوس تاریکی دنیا گوارا کن زسیر آب ورنك این چمن دل جمع کن (بیدل) زبان کفر هم ماند در از از نقص دین باشد چه باشد ربط من پارسیا کر آینه این باشد مثال خوب و زشت آیینه را نقش نگین باشد بکام آرزویم حاصل روی زمین باشد چراغ خانه زنبور ذوق انگبین باشد ته هر جا غنچه گردیدی گلت در آستین باشد به پستی و اقتاده یکه از دردی نشان دارد نجرد دشت تمثال زاجزای جهان گردی مکن با چشم تر سودا ۱ کر محو تماشائی در آغوش نشاط دهر خوابیده است کلفتها غبارم بر نمیزد کریمی سر میزد از اشکم سحر از چاکهای دل نگردون نردبان دارد جبین از رنك رنك خویش دامان دهان دارد بهار حیرت آیینه در شبنم خزان دارد شکستن در طلسم شوخیرنگ آشیان دارد عنان وحشت من هجر این واماندگان دارد بدوش الرحیل بار حسرت میکشد عالم نه وقی عاقبت خون خوردنت کار است معذوری سخن باشد دلیل بندگی روشن خیالانرا بصد گلزار رعنائی بجد بي رنگ پنهانی نشاط حسن میبالد زدود عاشقان (بیدل) جرس عمریست چون گل محمل این کاروان دارد در ۱ خمر اكز همه مغز است درد استخوان دارد خم مردن ندارد شعله ما تازبان دارد همان ناموس یکتائی عیار امتحان دارد گلستان خنده در بار است تا بلبل فغان دارد بشخصی کی از درد سر نرمان خبر دارد نباشد کر تلاش عاقبت نقد است آرامت حبابم در کنار موج دارد سیر جمعیت باین هستی اگر نامی بدست افتد غنیمت دان بقدر امتیازات است ضبط خویش میدهم را درین کشور میان کو تا دماغ پهنور دارد نفس را سعی راحت اینقدر زیر و زیر دارد راحت میبرد مرغی که زیربال سردارد که بسیار است اگر دوش نفس آواز بردارد چوسنگی آبدار افتد فسردن بیشتر دارد صدا در عرض سامان هنر گم کرده ام (بیدل) درین دریا که هر يك قطره صد دامن گهر دارد بيك رنگ از بهار مدعای دل مشو قانع روی عشرتم نتوان در چاك جگر بستن نظاهر کر زمینگیرم زمقصد نیستم غافل نخواهد شد سیاهی از جبین اخترم زایل ز جوهر حیرت آیینه من بال و پردارد حباب ما بدل پیچیده آه بی اثر دارد کماین را آینه غیر از خون شدن چندین هنر دارد چو مژگان شام من آرایش صبحی دگر دارد که چشم نقش پا از جاده و منزل نظر دارد شب عاشق بوی نامه چینی سحر دارد تخوف و صولت مائو کار دل تباه نکردد گر افعال خطا نگذرد زجادة محبت هزار لغزش مستی است پیش پای تمین تلاش دیگر و آزاد کی است جوهر دیگر زفوت فرصت دامن فشان به پیش که نالم بکاسات آینه گر نفس سیاه نکردد بسر در آمده را پا کفیل راه نکردد سر بریده مکس از جم کلاه نکردد مژه اگر بطپش خون شود نگاه نکردد که عمر رفته طریقی کسی زراه نکردد بگرد همسر رسید طبع ( بیدل ) ما را زما و من به ندامت مددء عنان فضولی بظا لمیست که نازد کسی بپستی باطل بفكر هستی موهوم احتمال ندارد دگر بسایه دست حمایت که گریزم دل از غبار حوادث صفاش برد به شکی دماغ فقر حریف صداع جاه نکردد تامل گر نفس رفته وقف آه نکردد بدعوی که تو داری نفس گواه نکردد که سر بجیب فرو بردن تونجاه نکردد چو شمع دست مز کما را کر پناه نکردد که ها، یکدو نفس پیش کرد ماه نکردد مخيال زنده بودن هوس بقا ندارد برموز خلوت دل من و نحرمي چه حرف است زتبآبهای ابرام خجل است فطرت اما ره غيرت مجب نکنند خار طاقت كل شمعهای خاموش مخیال میکند دود نفس از غبار هستی بنظر چه وا نماید مدیده سیر کاهش مرور غبار راحتی چو حباب جرم مینا سر ما هوا ندارد که نفس بان تقرب پس پرده جاندارد چیکند زبان سایل که غرض حیا ندارد که چوشمع سر بسر پاست طنابی که باندارد هوس فسرده داغ جگر آز ما ندارد چو حباب بیکرر را که نه قعرا ندارد صف ناز کج کلاهش تک و پو کجا ندارد سحر چه گلستانیم که شکستم بی فشانی دل صید، غافل افتاد زمال کار هستی چودزد ساز عریان تو بخواب محمل افکن به بهانه من و ما ز ره خیال بر خیز اگر از سبب توان یافت اثر بسررودت غبارچو عهد بستی زجفای چرخ رستی بهوای پاك عرش من ناامید ( بیدل ) گل رنگ راه بوئی بدماغ ما ندارد سر رشته ندارد که هم بقا ندارد که دماغ این نواهای بوریا ندارد که غبار و هم هستی چوتونی عصاندارد همه کس پر هما را بکلاه چرا ندارد که شکست دانه تا حشر غم آسیا ندارد چقدر بخون تطاهم که جبین جلا ندارد بر آستان تو تا جبهه نقش یا نشود چه ممکن است که در بوته گداز وفا توان شد آینه محو عاقبت چو حباب زبار درد برو آسایش ای فلك ميند بداغ میباشد آخر جنون مخرا میها حتى نياز باين سجده ها ادا نشود دل آب گردد و جام جهان نما نشود اگر غبار نفس سد راه ما نشود که شبنم از بر کل خیز دو هوا نشود چو شمع به که کسی سربزهنه پا نشود زکبر، محقمی شود میل در نظر دارد برون سایه کل خوابکاه شبنم نیست مرا زمرك مخاطر غمی که هست اینست دل از غبار تعلق نمیتوان بر داشت زچشم حرص يقين دارمايقد (بیدل) بخاك پای توهر دیده که وا نشود سریمپای بتان خاك شد چه را نشود که خاک کردم و دل محرم فنا نشود تیم وادی عسبرت اگر عصا نشود که خاك كور هم این زخم را دوانشود بر افتاده امبااوج عنقا گفتگو دارد دران محفل که حبرت ترجمان را زدل باشد خروشم در محت بشور محشر میزند پهلو توشو احی شور عالم کرو خواهی اضطراب دل زسر کنای ساغر بلکه دهن خمیازه می بینم ترا هنك کداز دل مباش ای مخبر غافل غبار رفته از خود با ثریا گفتگو دارد خموشی دار و اطهار یکه کویا گفتگو دارد سردشکم پیرهن با جوش در با گفتگو دارد همان يك معنى شوق با نقد رها گفتگو دارد زحرف اهل میگون که مینا گفتگو دارد زبان شمع خامو شست اما گفتگو دارد غبار گردش چشمتست سر تاپای ما (بیدل) زبان سبزه زان خط دل افزا گفتگو دارد ندارد کوتهی در هیچ حال افسانه عاشق بچشم سرمه آلودت چه جای نسبت ترکی برون از ساز و حدت نیست این کثرت توانیها لب شو جيكه جوش خضر دارد خط مشکینش کلاه آرای تسلیمیم نمیرسد غرور از من زبان در سرمه کرد هر که با ما گفتگو دارد دهان غنچه زان لعل شکرخا گفتگو دارد فغان کز لب فرو بندد تمنا گفتگو دارد زنوار بهاست هر کس بنا بجا گفتگو دارد زبان موج هم در کام در یا گفتگو دارد چو آید در تبسم با مسیحا گفتگو دارد سر افتاده با نقش کف با گفتگو دارد
حرف الدال غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه بر اهل فضل دانش و فن گریه میکند نا خامه لب کشود سخن گریه میکند در پیری از تلاش سخن ضبط آب کن دندان دریکه ریخت دهن گریه میکند اشکی که مهر پروردش در کنار چشم چون طفل برزمین مفکن گریه میکند تیمار جسم چند عرق ریز انفعال شمع بر بنای کهن گریه میکند شبنم درین بهار دلیل نشاط نیست صبحی است کزوداع چمن گریه میکند بر بیکسم کریم چشم مسامها هر چند مو دمید زدن گریه میکند عقل از فنون نفس ندارد بر آمدن بیچاره است مرد چو زن گریه میکند ای قطره غفلت از نم چشم محیط چند از درد غربت تووطن گریه میکند هنگامه بین عیش فروزم که همچو شمع گل نمیزندم و سر من گریه میکند (بیدل) بهر کجا رگ ابری نشان دهند در ماتم حسین و حسن گریه میکند برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من نم آفریدند عرق گل کرده ام از شرم هستی مرا از چشم شبنم آفریدند جهان خون ریزیاد است هشدار سر خاك از محرم آفریدند علاجی نیست داغ بندگی را اگر چشم و کر کم آفریدند طلسم زند گی الفت نمایست نفس را یکقلم رم آفریدند چسان کام ببر از فرمان تسلیم که چون ابرویم از خم آفریدند چو صبح آنجا که من پرواز دارم قفس با بال توام آفریدند گهر موج آورد آینه جوهر دل بی آرزو ستم آفریدند وداع غنچه را گل نام کردند طرب را ماتم غم آفریدند کف خاکی که پاداش توان داد بخون کل کرده آدم آفریدند اگر عالم برای خویش پیداست برای من مرا هم آفریدند دلم (بیدل) ندارم چاره از داغ نگین را بهر خاتم آفریدند پر در دل حلقه زد غفلت کنون آهش چسود اشك كم آبروی از چشم روزن می رود بی بضاعت عالمی افتاده در وهم زیان مایه کی باشد که ابری نیست در بازار سود صافی دل تهمت آلود کلفت شد از نفس رنگ آب از سیلی امواج میبالد کبود جین پیدا میکند در طبع مرد افراط کین ای بسا نیضکه آتش را تف آتش ربود کز شهرت ما یسلی بابی نشانی ساز کن دهن نتواند نمودن آنچه عنقا وا نمود راحت این بزم ترک قطع موقوف بود دستها برهم نهادیم از طلب مژگان غنود اتفاق است آنکه در دشوار آسان میکند ورنه از تدبیر يك ناخن گره نتوان کشود حیف طبعیکه کرمآک کیراو کین آگاه نیست خاک ریزید از غبار چند در چشم حسود موج دریا صورت دست و دلی واکرده است جز کشاکش هیچ نتوان بست بر سیمای جود ای بسا آئینه اثبات ناز ایجاد کرد هرچه از آثار مجنون کاست برلیلی فزود حسن یکتا (بیدل) از تمثال دارد انفعال جای زنگارست هر جا آینه میسازد زوود بر دستگاه اقبال کس خیره سر نگردد این خط نمیتوان خواند تا صفحه پر نگردد حیف است موج آزاد نازد بقید گوهر ین قدر دانی نیست پایی که سر نگردد تنگ وفاست دعوی در مشرب محبت چشمی بهم رسانید کز گریه تر نگردد در فکر چرخ دایم جهد تغافل اواست تا دانه ات بغربال پر در بدر نگردد در بیخودی نهفته است بوی بهار وصلش دور است قاصد ما تا رنگ بر نگردد در کار گاه تسلیم کو محنت و چه خواری خورشید بی نیاز است گر خاک زر نگردد اغوا چه می نیازی موقوف خود گدازیست تسکین نشته کامی آب گهر نگردد وحشت بهار شوقم بی رنگ و ساز اسباب پرواز رنگ این باغ مرهون پرنگردد تسکین طلب جهانی مست جنون نوائیست لب از فغان نبندد نی نیشکر نگردد تحقیق نقطه دل از جلوه فن مبراست پر کار همت اینجا گرد هنر نگردد آشوب غفلت ما ظالم است رقبیات یارب شبیکه دارم شبك سحر نگردد همت درین بیابان سر منزل قرین است (بیدل) تو در طلت باش کو راه سر نگردد بر من کار کاه ازل کیست وارسد ما خود نمیریم مگر عجز ما رسد فهم شباب قابل تحقیق ضعف نیست پیریست فطرتی که بقد دوتا رسد در وادی که منزلم ره جمله رفتنیست اندیشه رفته است زخود تا کجا رسد همشیوه کین کر ایجاد رتبه ایست شکلی غبار ناشده کی بر هوا رسد مارا چوشمع گفته اگر اوج پستی است کم نیست اشک که سرشکه تا پا رسد آئینه را قدمت حیرت فضائلیست زین جوش خون بعمت که رنگی بمارسد تا کرد ما و من بچهوا نیست پرفشان (بیدل) بکته ذره رسیدن کرا رسد بر زبان درس روانهای موج شیر بود جنبش مژگان بی نم خامه تحریر بود عرض سامان بهایها اعتبار آه داشت نارساایهای ما و من نفس تقریر بود از کتاب بی نیازیهای آیت شعور هرچه می تابید بر دل نامعاش تفسیر بود بر طمع طبع خسیسی که تفاخر دارد آبرو را عرق سعی تصور دارد گل این باغ اگر یتمیز از فرصت نیست خنده يك بروي که تمسخر دارد خاك شو معنی موهومته هستی دریاب فهم رازت بعدم جیب تفکر دارد از شکست است رك کردن امواج بلند عاجزی هم چقدر ناز تکبر دارد خود گداز است شراریکه بجائی نرسد ناله در بی اثری سخت تاثر دارد بختیلان نه همین طبع گدا ناصاف است کینه خود هم ازین قوم دل پر دارد طبع شهوت نسب از سیر گریبان عاریست کردن خر سر تحقیق بآخور دارد نی ذهنی خجل نی زجنون منفعلم طبع بی ساخته شوق چه عنصر دارد قلت مایه عرق میکشد از طبع کریم ابرهرجا تنك افتاد تقاطر دارد محو گردیدن ما تهمة ناموزون نیست سکته مصرع نظاره تحیر دارد (بیدل) از جهل میندیش که در مکتب عشق کر همه طفل سردنگیست تبحر دارد برق خطی بسیاهی میزند هالة مه بافاهی میزند معصیت در بار گاه رحمتش خندها برق گناهی میزند بهر عبرت فرصتی در کار نیست يك نگه بر هر چه خواهی میزند نامسون یاد بان دارد نفس کشتی ما برتباهی میزند سجده مشتاق خم ابروی کیست بردماغی کج کلاهی میزند ای عدم فرصت شرار تاختند چشمت عبرت نگاهی میزند پردلی ها امتحان کاه بلاست تیغ برقلب سپاهی میزند پرتو شکر مژگان بهم می آیدم بر سر خوابم سیاهی میزند (بیدل) از وصل نویدم داده اند دل طپیدن کوی شاهی میزند رقص حسرت او موج گل هوا گیرد زشوق جوهرش آئینه صفا گیرد جلوه اش نگهی گر بهم زند مژه سواد عالم پیدش بتوتیا گیرد بکلفتی که گشاید نقاب کردش رنگ تحیر از پرطاوس رو نما گیرد
صحيفة ١٤٧ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال برقم ساز عندلیبان زین چمن كفتار بود رفتنها پیدا قدر شوخی منقار بود سطر آهی کز جگر خواندم سواد ناله داشت سطر این صفحه یکسر موج موسیقیار بود از شکست دل شدم فارغ زتعمیر هوس این بنا عمری گره در رشته معمار بود رسم و عهد آخر دود سودای کسی ورنه عمری بود کاین دیوانه بیدستار بود کس نمیامد محرم قانون از خود رفتنم نغمه وحشت نوای من ربون تار بود پایه رسوائیست از بس کارد بود کسوتم دست تا گردن آستین ردم گریبان تار بود سبحه زحاد را دیدم بدرد آمـد دلـم مرگز این قوم سرگردان تر از پرکار بود هردو عالم درهم لك چشم پوشیدن گذشت وسعت این عرصه نيرنگ جز قان وار بود سر به غفلت عبث از دست دادیم ای ندیم جاده مارا غبار خویش هم بیدار بود راحتی جستم و اندام از جولان شوق تا نشد منزل نمایان راه ما هموار بود کرد حسرت اینقدر سامان المیدن نداشت ماهیان يك ناله ایم اما جهان کهسار بود نی بستی خوشه شوریدنی در دم میبكا رفتیم ( بیدل ) خانه در بازار بود بر مقامم بم چـه نوا میتوان رساند جائی نرفته ام که دعا میتوان رساند دورم زوصل بار بخود هم نمیرسم یاران مرا دگر بكجا میتوان رساند پوشیده نیست آنهمـه گرد سراغ من چشمی جو آبله نه پا میتوان رساند یار از نظر چو مصرع برجسته میرود فرصت بدین هوس بتما میتوان رساند ای ساکنان میكده تشك ترم است مارا اگر بخانه ما میتوان رساند نقش خیال عالم آبست خـواب زشت كريك عرق دماح جیا میتوان رساند شام و سحر کمند که حسن اجابت است آيينة بدست دعا میتوان رساند در طلبگاه ضبط نفس راهبر شود بی مرك بنده را بخدا میتوان رساند بی مغزی هوس الم جاه میکشد مكتوب استخوان بها میتوان رساند پی کرده است كم بچمن خون بسملان آن بیـاغبان حنـا میتوان رسـاند كل در بغل بیاد جمال تو خفته ایم از خاك ما چمن بجلا میتوان رسـاند ما و الفضول مسجد و میخانه نیستیم اين يك دماغ در همه جا میتوان رساند مهدی بته ایم بفرصت درین چمن از ما سلام کل بوفا میتوان رساند ( بیدل )دماغ ناز فلك پر بلند نیست کرد خود اندکی بهوا میتوان رساند در من فسون عجز در ایجاد خوانده اند چون كل بدامن آتش رنگم نشانده اند خـواهـد عـبیر پیرهن عافیت شدن خا کتری کزاخکر طبم دمانده اند کس آ که از طبیعت عصیان پرست نیست رویی خلق دامن تر كم نـکانده اند درد دماغ نشوو تمنای طيـانـع است چون شمع ریشه همه در سر دوانده اند از هر نفسی که داد منی بال میزند دستی است کز امید سلامت فشانده اند یاد جو شمع چقدر خود دست و در گذشت بر ما همین پیام تسلی رسانده اند مجنون دستـکـیـری طاقت که می شود مارا زآشـیـان ضعیفی نرانده اند بانك جرس شـو زنی کاروان مـدح هر جا رسیده اند رفیقان فمانده اند ( بيدل ) درين هوسكده مالقد زپاس دل آئینه را بمجلس کوران نخـوانده اند روی آن جیهان جلوه بکدام نقاب افتد که بچشم غیره پینان در خیال آفتاب افتد بقدر لبی ما آماده است اثبات یکتائی کشان چندانکه تارش بکند در ماهتاب افتد مریض عشق تدبیر شفا را مرك ميداند زبيم بو علی حيف است اگر آتش در آب افتد دماغ لغزش مستان خجل شد از قدر دانها نگاهش مایل شوخیست یارب در شراب افتد فسون كریه مشتاق تاثیر د کر دارد فریاد آرد آتش شبنمی کز كباب افتد در افتادن بروی یاد کرد ویر است از آگاهی زمژگان هم اگر این اتفاق افتد بخواب افتد کمال فطرت از سعي ادب غافل نمیباشد بضبط خویش افتد هر قدر در رشته تاب افتد بافسون قبول خلق تا کی هرزه کو باشم اگر حرفی بخاك افتد دعاها مستجاب افتد در ان وادی که من از شرم در عشقی عرق دارم جو اگر از خاك سر کردم بکند رخی د در آب افتد نمی جو شند گوهر طینتان با موج این دریا زوزن افتد اثر خط شعاع کل انتخاب افتد بخود پرداختن هم بر نمی دارد دماغ انجا صفای طبع انسانی کـدرفکر دواب افتد چه امکانست پی بگیری افسون محبت را بپروانه کرمالین کنی آتش بخواب افتد باین هستی زاسباب دکر تهمت مكش (بیدل) نفس کم نیست آن باریكه بر دوش حباب افتد روی من زنکها زنك اعتبار نشیند سحر شوم همه کر بر سرم غبار نشیند نفس بدل شکند بال اگر رسد زطبیدن دمیکه موج نشیند كهر كنار نشیند نشست و خاست نمیگردد ازسپند مکرر چه ممكن است که نقش کسی دوبار نشیند خرد چه سحر کند بارعد زفکر حوادث مکر خطی کشد از جام و در حصار نشیند غرور خلق نیفر اخته است گردن نازی که بی اشاره انکشت زينهـار نشینـد زسایه رنك فت و دعوای روم و خراسان ستاره سوخته هم با بزنكيـار نشینـد دلی مسبند محنت همان دلیست نه عالی که نقش با سر بام زیر خوار نشینـد بدشت جند اگر خونی بد بساط فراغت همان زتکی اخلاق در فشار نشینـد توان بنرمی از آفات کرد کسب حلاوت ترنجیت جو شبنم بتوك خار نشینـد دو روز شیوه هستیت انفعال تماشا و کرنه چشم کندارد کزاین غبار نشیند بهوش باش که بدر زکاب عرصة فرصت اگر بخانه نشیند که زین سوار نشیند طلب مسلم طبعی که در هوای محبت غبار خیزد ازین دشت و انتظار نشیند زطافت است که ما میکشیم محمل زحمت بنازليم اگر ناله زیر بار نشینـد صدا بلند کند کز شکست خاطر (بیدل) ترك شیشه در اجزای کوهسار نشیند پرها چه کند بخت اگر دگر گون شد اطافه است دم ما کیان چو واژون شد در اهل منزله کسب کمال کشامیست نباید اینهمه مقبول عالم دون شد جنون حرص پس از مرك نیز در کار است هزار گنج نه خاك ملك قارون شد فسانه تو اگر موجد عدم نشود مبرهن است که لیلی نماند و مجنون شد بگفتکو مده از کف حضور جمعيت عنان كست چو از دل دریشه بیرون شد دلیل مخبنت موج کُهر خموشی بود بسكته ساخت نفس تا کلام موزون شد حصول آبله پابزدیی سـر و پاییست كميل این کُهر پستی کوه و هامون شد عروج عالم اقبال بخودی دگر است بگردش اكهیا رفت کو در دکرون شد نوای ساز رعونت قیامت انکیر است مخندد، از کردن بچنوان خون شد بهار غیرت مرد آبیاری خون داشت عرق چك د بكیفیتی که كالكون شد زمان فرصت هر چیز مغتنم شمريد تا که خشر نخواهد شد آنچه اکنون شد بران ستم زده (بیدل) زعالما و هام چه طور شد که مجنون نشد فلاطون شد برین ستمکده یار ب چه سنك میبارد که دل شکستکی و دیده رنك میبارد صیقله اند وشن بود كدورت دهر همین بخانه آئینـه زلك میبارد جو غنچه دانم و دندان کرد کفتن که رنك امن بدلهای تنك ميارد بیا که چشم ترم از نواهای حزین دل شکسته ز آبجوی جنك میبارد زنك كويتوا مشق ترا كی دارم که بوی کل بدماغم خدنك ميارد کذشت فرصت صل وزکارسالی و هم نگاہ زاشک همان عذر لنك میباره چشم شوق نگاهی که در بهار نیاز شکست حال ضعیفان چه رنك میبارد بذوق پرورش و هم آب میکردم سحاب ما همه بر کشت بنك ميارد دلیل غیرت دل صبح نامیده مسست که ضبط آن را پشه زنك ميارد هجوم مایه کل دامکان راحت نیست برین چمن همه داغ بلنك میبارد زبس بکشت حسد خرمن است آفها دمیکه نم نیارد تفنك مييـارد زدام حادثه ( بیدل ) رهایی امکان که قطره تو بکام نهنك مييـارد
حرف الدال غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحیفه ١٤٨ بندم شوم فضای تو تا می تپد بال بال شکوه ام بیدل عشاق تراست پیر گردیدیم و از خود را آزادی نیست صید عجز خودم از شبنم من هیچ مپرس دل بغفلت تپد از رنج خیالات برا ناله تحریر مضامین تمنای تو ام دو دور ساغر داغم چو صدا می تپد نارسا ناله ما در همه جا می تپد حلقه زلف که بر قد دو تا می تپد بوی گل در شرار تپشه بیا می تپد عکس بر آینه یکسر زصفا می تپد خامشی کیست که مکتوب حیا می تپد حسرت مطربک زبان نشد دوام کسی سوء هشتی اگر دشمن روشن گهران کی محالست که با اینهمه بیتابی شوق و عشرتست درین دشت که چون ریشه شمع میکشد هفت فلک در خم يك شاخ محال چاره از حربه (بیدل) نبود مفلس را این کمند یست که در گردن ما می تپد نفس موج در آینه چرا می تپد رشته سعی طپشها بکجا می تپد جاده بر شعله آواز درا می تپد کره بابیکه بدشت دل ما می تپد سرد ازین غریبها بهوا می تپد سعی یاس نفس حامشی بیان گردید گهر بصاف خود داری از محیط جداست بهار چشمک رنگی نیاز وحشت داشت چو صبح نیم نفس کز دلی کند بالیست جهان حادثه از وضع من گرفت سبق بخود شکستن دل سرمه فغان گردید نیاید این همه بر طبعها کران گردید شرار کاغذ ما نیز گلستان گردید برون ز کرد کدورت نمیتوان گردید بقدر گردش رنگ من آسمان گردید عدم سراغ جهان تحیرم ( بیدل ) درین زمانه زبس طبع دون رواج گرفت چو شعله وحشت ما خیمه ساز عافیتیست دران بساط که دل محمل طپش آراست روز کار مشل گشت بی زبانی من چو طفل اشك مپرس از رسائی طبعم غبار من بهوای که ناتوان گردید عنان کسب کمالات سوی نان گردید بهر کجا پر ما ریخت آشیان گردید شکستن جرس اشك کاروان گردید خموشی آینه خون شد که داستان گردید ز خود گذشتم و کردون من روان گردید بسبکه بی رویت بهارم کلفت انشا میکند عضو عضوم بسکه میبالد بسودای جنون نسخه هستی زبس دقت سواد افتاده است جلوه از شوخی نقاب میرتی افکنده است چون شود محاصل معلوم مطلب حاصلست در شکست آرزو تعبیر آزادی کم است چون حنا رنگم از گرانی سایه پیدا می کند وسعت دامان داغ ایجاد صحرا میکند چشم برهم بسته حل این معما میکند رنك صهبا در نظر ها کار مینا میکند حاجت ما را روا نومیدی ما میکند بال چون برهم خورد پرواز پیدا میکند رقم مقصود بیداد و حشت از خویش است و بس گرنه باد صبح چین طره ات وا میکند هست تدبیر حیا با کا خجلت کند جنس درد بیکسی کم نیست در بازار ما دیده ما را خمار شوخی رفتار او کر چنین باد هوای پر فشانیهای شوق سنك بر شیشه زن كز کیمی انجا بسته نیست سیل چون مطلق عنان شد سیر در یا میکند نسخه جمعیت ما را که اجزا میکند ای جنون رحمیکه ما را هوش رسوا میکند کر شیدن مایه دارد ناله سودا میکند عاقبت خمیازه نقش کف پا میکند آه ما را ریشه تخم ثریا میکند يك شكستن صد کلید از قفل افشا میکند بسبکه بیمار تو بر بستر غم دیر و ماند چون دو تو همه را پیش کاندار قضا همه رفتند ازین باغ و طلب در کار است گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب همچو عکسی که برسداد کی از آیها یاد کردنش اکثر دلشه پهلو ماند تیغ جرأت سپرام افکند و خم باز و ماند انچه از فاخته ها ماند همین کو کو ماند رنك در خامه نقاش سر زانو ماند من حیدر طبع تو جا کرد تو وحی او ماند من گم کرده بضاعت نیمه بازم (بیدل) زندگی رفت ولی پاس وفا دا بازم تا قیامت اثر ناله فضولی باقست باز میدار دت از هرزه دوی کسب کمال ای حباب آینه حسن وقار تو جیاست فوت فرصت المی نیست که زایل کردد دلسکی بود ازین پیش دران کیسو ماند گرفت دم بسر سایه آن ابرو ماند چینی مجلس فغفور شکست ومو ماند نافه چون پخته شد با همرهی آهو ماند چون عرق ریختی از چهره لغواهد رو ماند لنگها رفت به تشویش دعائم بو ماند بسبکه جوش لذت از اعضای او بالیده بود استخوان در کوشت مغز استخوان نادیده بود از لطافت در نظرها شوخی هر قطعه اش چون بیاض دیده بادام مفتتر چیده بود تا شود تسلیم قربان گاه خلت مشریان کیش کوئی سینه بر پهلوی او مالیده بود بسبکه در بازار خود رفتن متاع ذوق بود هر چه میدیدم غبار کاروان شوق بود سریزیر داغ سودا یا بروی آبله حیرتستان جنون را طرفه تحت وفوق بود بسبکه در ساز صفا کیشان حیا خوابیده بود از مکافات عمل بر بخیر طی گشت عمر ماکان کنجی بروم از ین بسدا نقدان سرکشی کردیم از ین غافل که آ ثار نزول فت خونی از تکلف کرد بیدارم بیا سخت بیدار دانه چشم از حضور آینه بسبکه دل در حسرت دیدار پاس اندوده بود بسبکه از بی روی و هم می افشاند بال موی چینی ریشه بست اما صدا خوابیده بود در وداع هر نفس صبح جزا خوابیده بود وزنه عالم بخاطر مژگان کشا خوابیده بود در تواضع شانه قد دو تا خوابیده بود خون من در سایه زك حنا خوابیده بود هر قدم چشم تری در زیر پا خوابیده بود همبر مویم چومژ کان دست برهم سوده بود وحشتیم چون ناله یکسر در پری طوق بود کس بمقصد چشم نکشود از هجوم ما و من باهه عبرت ز توفیق طلب ماندم دور عمرها شد انفعال غفلت از دل میکشم زندگی افسانه نيرنك مژگان که داشت هست قاطع فریب راحت از محمل مجورد آکهی طوفان غفلت ریخت (بیدل) وجهان دور ازان یزم طرب بر هر چه میکردم نظر اضطر افی داشت در هر رنك نبض اشتیاق ناله میزد دست و پا کر موج اشک آسوده بود کاروان در گرد آوازدرا خوابیده بود چشم مالیدم اما ای ما خوابیده بود این ستم کز ساغق از ما جدا خوابیده بود هر کرا دیدم در ین غفلت سرا خوابیده بود لاغری از پهلویم بر بوریا خوابیده بود عالمی بیدار بود این فتنه کیخوابیده بود دیده از پهلوی رنكم گردشی چوده بود بسبکه زغم کشته نازش تلاطم میکند مخشکان دامن زقید تن برسلی چیده اند زین خس سوری که دارد خلق بر طاق و سرا دهر لبریز مکافاتست اما کو تمیز هر کجا باشد قناعت آبار اتفاق هر چه را دیدم درین مشهد تبسم میکند بادلت از عام جوشی خدمت هم میکند سعی عبرت بال کزم ریشم میکند کم کسی اینجا بحال خود ترحم میکند پهلوی از نان تهی ایجاد گندم میکند (بیدل) از بس بی تم افتاده است بحر اعتبار چشم یکتار و حصول جستجو تا مجاچو شمع هیچکس ازین تکلف زیستن آگاه نیست پیش پی کن زشك حسرت ماضی را از اشکاء خوشی کوش باید واه کرد رحم بر بی مغزی ما کن که این نقش حباب نقد خود هر کس بقدر یا فتین کم میکند آدمی بودن خلل در عیش مردم میکند بر قفا نظاره کردن ریش را دم میکند سرمه کون چشمی در ین محفل تکلم میکند خویش را آئینه دریا توهم میکند کوهی از کرد یتیمها تمیم میکند بشوخی زد طرب غم آفریدند زخم اضطراب بیدل ما جهان جوش بهار بی نیازیست گل این بوستان آفت بهار است مکرر شد عمل سم آفریدند ز خون ریشه مرهم آفریدند بيك صورت دو کل کم آفریدند شکست و رنك توام آفریدند نثار نازی از اندیشه گل کرد شکست عاقبت آهک گردید بهر جا وحشت ما عرضه دادند به تسکین دل مجروح بیدل دو عالم جان یکدم آفریدند بهر جا ساز آدم آفریدند شرار و برق بی رم آفریدند پر افشانده مرهم آفریدند
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال به پیری گریه کن تا آینه صبح برای عرض شبنم آفریدند گریبان خون شو بداز خجلت جود که شبنم را خاص حاتم آفریدند چو ماه نوهم وضع سجودم ز پیشانی مقدم آفریدند نه محزونی نه مستی چیست (بیدل) د ماغت از چه عالم آفریدند بطراز دامن ناز او چه نمازها که نما رسد نرد آن مژه به بلندی نه ز گرد سرمه دما رسد بك و بوی بیهده يك نفس در افعال هوس نرو بمحیط میرسدم شنا عرق اگر بحیا رسد بفشار تنگی این قفس چو حباب غنچه نشسته ام پر صبح میتپم از بغل همه کز نفس بهوا رسد ز غبار فرصت پرفشان نه بهار دیدم و نی خزان همه جاست فتنه بشرط آن که دماغ ما بوفا رسد نه زمین بساط غبار ما نه فلك دليل اعتبار ما بسراغ گرد نفس كسى بكجا رسد كه فنا رسد بكشاد دست کرم قسم که درین نیامكده ستم نرسد به تهمت بستگی زدری که نان بگدا رسد دل بینوا بكجا برد غم تنگدستی و مفلسی مژه برهم آورم از حیا که رخنه بقبا رسد مگذر ز خاصیت سخا که سحاب مزرعه وفا عقاد کی شکند عصا که فتاده بعصا رسد بدعای ناز لب عاجزان نگشوده در امتحان سکته ز آبادی يك نفس سحری به نشوه نما رسد نامسین جهده تو خفته است الم ندامت عاجزی مده آنقدر ره هوس که بخراب آبله پا رسد بقبول آن کف نازنین که کمند شفاعت خون من در صبریم زغم آنقدر که بهار رنگ حنا رسد مبر رشته طرب آگهان به بهار میکده از جنون چو خیال (بیدل) اگر کسی ز تو بگذرد به خدا رسد حیرت در کارا موی پیری رهنمون گردد زقدها کمتری دامن که آتش سرنگون گردد زخود داری نمیداند ره کاهیده گی فطرت اگر تغیر رنگی گل کند داغ جنون گردد گرانی نیست اسباب جهان دوش تجرد را الف با هر چه آمیزد محال است اینکه نون گردد جهان میکند جان ليك جزحیرت که میداند که سقف خانه فرهاد آخر بیستون گردد جگرها میکدازیم و ندارم از طلب شرمی که بهر دانه چند آسیای ما بخون گردد غریق عالم آبیم ليك از الفت هستی برین دریا پل آراید قدم کز واتر گون گردد طبیعت بد لجام افتاد از کم همتیهایت تو فارس نیستی ورنه چرامرگ حرون گردد مطیع عالم ناچیز نتوان دید همت را زخمیازه سری هر که چیزی زبون گردد ز افراط تعین رونق حسن غنا مشکن مدد کم رنگی افزاید که آب انجم افزون گردد فروغ مهر بیحرفك انشا کند از چهره زنگی ز کال تیره رو را آمی خود دلاله گون گردد ندامتها ز ابرام نفس دارم که هر ساعت برد در دل صدامیدم بتومیدی زبون گردد بافسون بقا عمریست آفت میکشم (بیدل) ازین جوی ندامت خون دماند آب که خون گردد بعد از مات سبزه خط در سیاهی میرود ای زخود غافل زمان خوش نگاهی میرود میشود سر سبزی این باغ پامال خزان خوشدلیهایت نکرد رنگ کاهی میرود ناله خرگشته فکر صید عشرت ابلهیست همچو موج از چنگ این قلاب ماهی میرود چاره دشوار است در تسخیر وحشت پیشگان شکهت گل هر طرف کردید راهی میرود جان به پیش چشم بینا آب ندارد قیمتی رایگان این گوهر از دست سپاهی میرود سرخوش پیمانه ناز محیط جلوه ام موج ما از خود بدوش کج کلاهی میرود نیست صابون کدورتهای دل غیر از گداز چون شود خاکستر از آتش سیاهی میرود صیقل زنگار کامها همین آه است و بس ظلمت شب بالنسیم صبحگاهی میرود کیست گردد مانع رفت از طواف رنگ گل خون نمیتاداست خواهی نخواهی میرود از خطا دورم من (بیدل) که این حرف غریب برزبان خامه صنع آلهی میرود بکدام فرصت ازین چمن هوس از فضولی اثر کشد تپ خون بعدم خضر زنم که نفس شراب سحر کشد ننشیند آن که از دل کرم کسی بقسمی کشیده هوس بطم در آینه چون نفس که ز جوهرم ته پر کشد نگرفت گرد نه آسمان سر راه هرزه خرامیم مکرم تأمل نقش پا مژه به پیش نظر کشد دل آرمیده بخون مکش زتلاش منصب و عزتی که فلك برشتۀ گوهری بکند تخلف اگر کشد زلب فصیح وفا بیان بحدیث کین ندهی زبان ستم است حنظل اگر کسی بترازوی که شکر کشد بپسندی ای فلك آنقدر خلل طبیعت وحشتم که چو مومم آبله های پا غم انفعال کمر کشد ز کمال طینت منفعل بچه رنگ عرض اثر دهم مگر از حیا عرق کنم که عبار پرده بدر کشد بحدیقه که شهید او بکشد انتظار مراد دل چو سحر نفس دمد ا کفن که شکوفه به ثمر کشد بسجود در کهش ای عرق تو زبی نمی منها تری که مباد سعی جبين من بغبار دامن تر کشد نظری چو دانه درین چمن بخیال ریشه شگته ام بنشینم آنهمه در رهت که قدم زآبله در کشد مرو ترك همت میکشی ز دماغ ( بیدل ) ما طلب که چو شمع از همه عضو خود قدح آفریده و در کشد بگرمی نگه از شعله ناب می ریزد به نرمی سخن از کوهس آب می ریزد طراوت عرق شرم را تماشا کن چو رنگ گل زغباش گلاب می ریزد ضیا بدامن آزلف تا زند دستی غبار شب ز دل آفتاب می ریزد صفای خاطر ما آیینه جلوه اوست کشان ششه همان ماهتاب می ریزد بعالمی که کند عشق صنعت آرائی جبین ز آتش و تلخن ز آب می ریزد زموج خیز عنا کوه و دشت يك دریاست خیال تشنه لب ما سراب می لرزد بذوق راحت از افتادگی مشو غافل که لغزش مژه ها رنك خواب می ریزد بجو ز خاک نشینان سراغ گوهر راز که نقد گنج زجیب خراب می ریزد ذخیره دل روشن نمیشود اسباب که هر چه آینه گیرد در آب می ریزد زمام کار به تعجیل نسپری ( بیدل ) که بال و پرو شرار از شتاب می ریزد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف دال یک مشت کور کسان در محیط کین لافند چو خط یعنی خود را رسیده می دانند توانگری که دم از فقر میزند غلط است موی کاسه چینی نمد نمی بافند سخن به عرض لجاجت دهد دران محفل که میبر و ز زبان همچو جدول اشرافند در بهشت معانی بروی شان مگشا که این جهنمی چند تنگ اعرافند ز وضع شان مطلب نیم نقطه همواری ته يك قلم خم و پیچ سر کشی قافند از ین خران مطلب میدی که چون کرداب بموج آب می غرق ناب نافند مباش غره الصافگان نفس بابان به پنبه کاری مغز خیال ندافند تهیه سپر از احتراز کن کامروز بقطع هم چو نيك زمانه سيافند غرض ز صحبت ا کثر نجی ابرو باشد حذر کنید که اینهای چاه احلافند معلم لوچ چو جهل مرکب اند بسیط بفطرت کقنی در نگاه کشافند تمام بیهده گوشند و تازکی این است که چشم بر طمع ریشخند الصافند بخاك تیره مزن غصه آبرو (بیدل) درین دیار که کوران چند صرافند بکوی دوست که تکلیف بی نشانی بود غبار کشتم اظهار سخت جانی بود گذشتم از سر هستی بتهمت پیری قد خمیده پل آب زند کانی بود خوش آن نشاط که از جذبه دم تیغت چو اشك خون مرا بی قدم روانی بود گل بچیده ام از وصل غیر حیرانی مرا که چون مژه آغوش ناتوانی بود چه نقشها که بیست آرزو بفکر وصال خیال بستن من چشم كبك مانی بود ز ناتوانی شبهای انتظار مپرس نفس کشیدن من چشم شیخ کانی بود بهیچ جا نرسیدم ز پر فشانی جهد چو شمع شوخی پروازم آشیانی بود من از فسرده دلی نقش یا شدم ورنه بطالع کف خاك من آسمانی بود فغان که چاره بیتابیم نیافت کسی برنك ناله نی در دم استخوانی بود ز بسکه داشت سرم شوق تیغ او (بیدل) چو صبح خنده زخم نمك فشانی بود بلا کشان محبت کل چیده نیرنك اند شکسته اند و رنگی که عالم رنك اند زعب بوانی انشای روز کار مپرس یکی کر آینه پرداخت دیگران زنك اند بوادیی که طلب نارسای مقصد اوست بهوش باش که منزل رسید کان لنك اند تو در بهشت که خواهی بدوش ما بربند وفا سرشته حریفان طبیعت رنك اند به بستن مژه انجام کار شد معلوم که آب آینها حمله طعمه زنك اند چه غنچه و چه پری خانه زاد حیرت ماست بآرمید کی دل که بخودمان سنك اند فریب صلح مخور از گشاده روئی خلق كه تنك حوصلگیهای عرصه جنك اند توای پرندۀ بینا بی نفس اینست که عافیت طلبان سخت غفلت آهنك اند ز و هم رهر مینای خود چه می لرزی هنوز شیشه کران در شکستن سنك اند حباب نیم نفس با نفس نمی سازد ز خود تهی شد کان بیخود اینقدر تنك اند ز خلق آینه بیکانه نیستی (بیدل) تو هرزه فکری و این قوم عالم رنك اند بمحفلی که فضولی قدح بدست نگیرد خمار اکرمی آید برون نه مست نگیرد برنکی آینه پردازده که تا بقیامت جریدۀ تب بود جسم نقش هر چه هست نگیرد دگر امید چه دارد بصید گاه تجمل کسی که ماهی عمبر کان بشصت نگیرد بصید گاه طلب مکسل از رسائی همت له قعر عقدۀ دل رشته چون گست نگیرد بساز با دل خرسندی از جهان بدون که چون کلاهش اگر بشکنی شکست نگیرد کشاد دست و دل است انجمن طرازی مشرب کسی این قدح بکف آستین پرست نگیرد کجاست جز سر تسلیم ما براه محبت فتاده که کشش جز غبار دست نگیرد تپید قطره ز قعر محیط غیر نبردن چه ممکن است که دل در جهان پست نگیرد سیه مکن ورق امتحان آینه (بیدل) که مشق خانه سعی نفس نشست نگیرد بتاز ای آرزو امروز آهنك بساز آمد ز عریانی بی چون کزون کان عرت درز آمد هوسمان داغ نالیدن محبان مست بالیدن که آن آب حیات دوستان دشمن گداز آمد خمار عافیت بشکن بخواب ناز پهلو زن که فرصت این زمان در سایه عمر دراز آمد دل نگشته پیدا کن طرب وقف ثنا کن جین نذر تماشا کن بهار رفته باز آمد حضور مهر تیغ دراجین بر خاك پست مند نیاز (بیدل) هم خواهد از خود رفت و باز آمد بنای حرص بمعراج مدعا نرسید گذشت از فلك اما به پشت پا نرسید نفس بفهم پیام ازل نگرد و فنا رسیده بود می اما بمافیها نرسید شکست چینی دل بر فلك رساند نوای ولی چسود بگوش من این صدا نرسید غرض ز ماندن پیغام کارسانی بود رسید قاصدما هم کجا دعا نرسید حیا ز غیرت تحقیق رشك می آید فطرتیکه بهر کس رسید وا نرسید بساط محفل گرد کژی دلایل داشت خدنك كس بنشان نگذشتند خطا نرسید دماغ جاه بکیفیت حضور نساخت بسر بلندی این بامها هوا نرسید ندامت است چین ساز نو بهار امید چه رنك بست بیدستیکه این حنا نرسید ادب پرستی ازین بیشتر چه میبا شد دو چار او نشد آئینه تا بجا نرسید چوپاس مرجع امید کارسا یایم بما رسید تلاشیکه هیچ جا نرسید ز صبح هستی ما شبنمی بهار نکرد بخنده رفت گل و نوبت حیا نرسید ز کار گاه تجرد عیان نشد (بیدل) جز اینقدر که کسی اینجا بانتها نرسید بنای رنك فطرت بر مزاج دون نمیباشد زمین خانه خورشید جز کردون نمیباشد کشد هتم گهرانی دارد که چون گردون سر من نیز از فتراك من بیرون نمیباشد که دارد طاقت سنك ترازوی عدم بودن کمم چند انکه از من هیچکس افزون نمیباشد سواد راست بینی گردنت ای مجد روشن خط ترساهم اینجا آنقدر واژون نمیباشد حذر کن از شکفتن تانهاوی رنك جمعیت جراحتها جز آغوش وداع خون نمیباشد شکست کار دنیا نیست تشویش دماغ من خیال موی چینی در سر مجنون نمیباشد بدامان قیامت پاك نتوان کرد مز گانم تم چشمی که من دارم بصد جیحون نمیباشد دم تقریر آکر ناهی نفس دزدم مکن عیبم بطور اهل معنی سکته ناموزون نمیباشد بسامان لباس از سعی رسوائی تبرا کن عبارت جز گریبان چاک مضمون نمیباشد درین عبرت فضا کا کی بساط کرد هم چیدن زمالی پیش کرد سیل در هامون نمیباشد ز روماله آ نقدر خونش که خاكش كم خورد بیدل تلاش گنج جز سر منزل قارون نمیباشد به نظیم عمر که سر تا سرش روانی بود خیال هستی موهوم سکته خوانی بود نیافت عشق جفا پیشه قابل ستمی همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود بكام دل نکشیدم دم بال پروازی چو رنك هستی ما گرد پرفشانی بود بخاك راه تو یکسان شدیم و منفعلیم که سجده نیز درین راه سر گرانی بود عمر بهر زد در آبی شدیم ازین غافل که صد کباب سخن محو بی زبانی بود جهان کذر که آینه است و ما نفسیم توهم چو ما نفسی باش آ کر توانی بود چه رنگها که ندادم بیاد پیدائی بهار شمع درین انجمن خزانی بود هنوز آرزوی از سنك فرق شیشه نداشت که دل شرر کشده چشمك نهانی بود پس از غبار شدن گشت اینقدر معلوم که بار ما همه بر دوش ناتوانی بود طراوت گل اظهار شرم میخو است ز خجلت آب نگشتن چه زندگانی بود تلاش موج درین بحر هیچ پیش نرفت گهر دمیدن ما پای بیگرانی بود فریب معرفتی خورده بود (بیدل) ما چو وا رسید طلبها همه کانی بود
صحيفه ١٥١ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال بوالهوس از سکسدری حفظ سخن نمیکند در قفس حبابها باد وطن نمیکند لیمه کشای چون صدف گوهر آوری بکن گوش طلب که کار کوش هیچ دهن نمیکند قطره محیط میشود چون ز سحاب شد جدا روح تو هم بخود رسد ترک بدن ابی کند هستی خود گداز من شمع شرار جانها است ليك كسى نگاه گرم جانب من نمى كند خون امید میخورد پیره دل شکسته ام طره سرکشت چرا یاد شکن نمیکند بسته هوای سرعتم چون نفس است دلتپین جوهر من در آینه فکر وطن نمیکند نیست بعالم جنون فروش رنگ عاقبت هیچکس از برهنگی جامه کهن نمیکند جبهة داغ عاشقان نیست بغیر سوختن مرده صفت چراغ ما سیر بکفن نمیکند دیده بصد هزار اشك محو نثار مقدمیست آه که آن سهی پل باز یاد یمن نمیکند شمع غنای دلبران چیست بعهد عاشقان بلبل اگر بخون تپید غنچه سخن نمیکند از عنب مطیع خود جمع مکن موادشك شوهر خویش می شود صید که زن نمیکند ناله بشعله ميطيد حلقه داغ کو بمالی شمع بساط بیکسان ساز لکن نمیکند زخم تو آبچومی کشد بادل خستگان عشق صبح نکرده با هوا گل بچمن نمیکند سایه دور از آفتاب مقدم خوداست و بس طالب وصل او شدن صرفه من نمیکند چیست دمی که شانه وار در هم فکر زلف یار (بیدل) سینه چاک من سیر ختن نمیکند بهار حیرتست اینجا نه گل نی جام می خیزد ز هستی تا عدم يك ديده بادام می خیزد خروش فتنه زان چشم جنون آشام می خیزد که جوش الامان از جان خاص و عام می خیزد دلیل شوق نیرنك تماشای که شد یارب که آب از آینه چون اشك بی آرام می خیزد چه امکان است صید ما کناران فدا کردن براه انتظار ما غبار از دام می خیزد بطوف مدعا چون ناله هر دان شو که عاشق را قدم درها ز فکر جاده احرام می خیزد هوای بختگی داری کلاه فقر سامان کن که از تاج سر افرازان خیال خام می خیزد زنا مالی حباب باده می نامند بیدردان بدیدار تو چشم حیرتی گز جام می خیزد همان در دل شکستم شعله آه دود دماغ من هوا در خانه می دزدد غبار از بام می خیزد دمیدن بر نمی تابد هوای عالم الفت چو جوش سبزه گزباران بیابان زام می خیزد درین مزرع که دارد ریشه از ساز گرفتاری اگر دانه افتاد بزمین صد دام می خیزد دماغ جاده پیمائی ندارد رهرو شوقت شرر اول قدم از خود بجای گام می خیزد ز بس در آرزوی می سرا پا حسرتم (بیدل) نفس تا بر لبم آید صدای جام می خیزد بهار رنگ عبرت جز دل روشن نمی بیند صفا آئینه دارد در بغل آهن نمی بیند گریبان چاك زن شاید ببوی وا کند چشمت که یوسف محو آغوش است و پیراهن نمی بیند مزاج همت آزاد حکم آسمان دارد ز خود هرگاه دل برخاست افتادن نمی بیند تحیر توام خود شید میبالد درین گلشن گل داغیکه ما داریم افسردن نمی بیند مقفا گر خرد بر نیاید با سبکروحان کلالت صیحا دیده سوزن نمی بیند جهان عبرت تمیخواهد بحکم ناز خود بینی چه سازد شخص فطرت زشتی تمردن نمی بیند براهقامت موهومی اولی چشم تامل کو تلاش ذرها هیچ جا روزن نمی بیند پذیرای نیاز از پیش مهجوران چه میپرسی جدائی جز بچشم زخم خندیدن نمی بیند درین محفل هزار آئینه دار آمد به پیش اما کسی جز عکس خود دیدم که سوی من نمی بیند چلاهم گر گریبان غنچه واری سر برون آرم ز خجلت آتش افسرده ام دامن نمی بیند رعونت خاك ليسد تا کنی فهم مال خود نگه پیش پا کسی انجا خم کردن نمی بیند دلت هم از نصیب ما ندارد آگهی (بیدل) تلاش روزی کی چشم در زن نمی بیند بهار صبح نفس زين دودم بقا که ندارد بکار گاه فضولی چه خند ها که ندارد بلند کرده دماغ خیال خیره سرجا هزار بله امین يك هوا که ندارد زدستگاه نو من درین قلمرو عبرت بیا چه میرسد آخر زای هنا که ندارد فریب محفل هستی مخور که این گل خودرو ز رنگ و بو همه دارد مگر وفا که ندارد جهان عالم امکان گرفته و هم تعلق نیستهای کسی جز همین حتا که ندارد در اشتغال معاصی گذشت فرصت خجلت جبین عرق ز کجا آورد حیا که ندارد غبار ما بهوائی نمیرسد چه توان کرد بناز عجز چه خیزد کسی عصا که ندارد بپنج گل نرسیدم که رنگ ناز ندیدم بهار دامن اميدوه از کجا که ندارد پیام کاف جنون میرسد ز عالم قدرت بگوش کی چرساند کسی آن صدا که ندارد کجاست چاك دگر تا درند بکسوت مجنون مگر مژه کند ستم آن قبا که ندارد بجا بریم زرد و قبول و هم فضولی برو که نیست درین آستان بیا که ندارد بسان بیصری دل رسد ز کوشش (بیدل) نفس بخانه آئینه نیز جا که ندارد بهار عمر بصبح دمیده میماند نفس بوحشت صید رمیده میماند نسیم عیش اکرمیوزد درین گلشن بصیت شهپر مرغ پریده میماند بهر چه دیده کشودیم موج خون گل کرد نگاه ما برك نيش ديده میماند بیا که پیش تجلتم نرم هوم نگاه بموج صفحه مسطر کشیده میماند ز عجز اگر سر طومار شکوه بکشایم نفس ببسته چو خط بر جریده میماند تگاپویم گدازان سعی بسمل ما زضعف در ته خون طپیده میماند چه گل کنیم بدامن ز پای خواب آلود بهار آبله هم نا دمیده میماند بنازسانی پرواز رفته ام از خویش پر شکسته برنگ پریده میماند تدرج بدست خزان شوق کیست بهار که گل بچهرۀ شاشن گزیده میماند مخمرت دم تیغت جراحت دل ما بعاشقان گریبان دریده میماند بطبع موج گهر اضطراب نتوان یافت سرشك ما بدل آرمیده میماند ز نسخه دو جهان درس ما فراموشی است بگوش ما سخنی ناشنیده میماند حیا بزم ادب کاشتی که هست اینست که شوق تسبل و دل تا طپیده میماند خوش است تازه گی طبع دوستان(بیدل) که فطرتت بشراب رسیده میماند بهار فیض امکان رنگ وحشت دیده دارد شگفتن چون گل اینجا دامن بر چیده دارد اگر چون شمع خواهی چاره درد سر هستی گداز استخوانها صندل سائیــدۀ دارد تو هر مضمون که میخواهی دران در تامل کن لب حیرت کلامان نامۀ پیچیده دارد زاسرار تپش آه نیم لبك اینقدر دانم دم تیغ تبسم جوهر بالیده دارد قدم فهمیده نه تا آزردی گردی بتکبر ی کف هر خاك دان وادی نفس دزدیده دارد ز هستی تا نردازی بهر تقت و کوچه خاموشی نفس صبح قیامت زر لب خندیده دارد کر از اسباب در زنجی چرا نفگندی از دوشش تو آدم نیستی آخر فلك هم دیده دارد خزان فرسا مباد اندیشه اهل وفا يارب که این گلزار رنگ کرد دل گردیده دارد ز عالم چشم اگر بستی نوازشگاه راحت رو نگه در لغزش مزگان ره خوابیده دارد چو موج گوهر از من يك طبش جرأت نمی بالد جنون ناتوانمان شور آرا میده دارد زضنای دوست میجویم طریق سجده میپویم سر تسلیم خوبان پای الغزیده دارد بهر آئینه زنگار د گردارد نگین (بیدل) ز مزگان بستن این نیست هر کس دیده دارد بهار میرود و گل زباغ میگذرد بیاله گیر که فصل دماغ میگذرد نوای بلبل و آواز خنده گلها بدوش عبرت بانك كلاغ میگذرد کدورتی که زاسباب چیده پردل سپاهی است که آخر زداغ میگذرد بجستجوی چه مطلب شکسته دامن غبار خود بهم آور سراغ میگذرد کسی بحالکسی بی اثر چه چاره کند فراغها بتلاش فراغ میگذرد فریب جلوۀ طاق تب زبن بپین بخوری غبار قافله سالار ماغ میگذرد مخالفت هم ازین دوستان غنیمت گیر دوروزه صحبت طوطی و زاغ میگذرد شرر بصفحۀ دل و فرصت طرب در یاب تب سحر نفسیت بی چراغ میگذرد زقید لفظ برا معنی مجرد باش محالست تشددی کز الاغ میگذرد مكو بيام قناعت بفعمال (بیدل) خریق حرص زیل بی دماغ میگذرد
حرف الدال صحیفه ١٥٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه بهر جا باغبان دریاد مستان خاک بفشاند بکو تا بهر زاهد یکدو تا مسواک بفشاند بگلشن فکر راحت غنچه بر افلاک بفشاند که پروا ضبط خود در عقده امساك بفشاند برفع تلخی ایام باید خون دل خوردن مگر صهبا غبار وهم این ترياک بفشاند صباگر مرهم شبنم بدارد روی زخم گل ز خار منفعل محرى گریبان چاك بفشاند درین گلشن بهمبال ناله دارد نور دانائی گل ساغر تواند چید هر کس تاک بفشاند خیال طره او راست زاهد را اگر بر سر ز بهر زلف حوران شانه از مسواك بفشاند دمی چون صبح می خواهم نفس دروش پروازی چو گل تا کی سپهرم در دل صد چاك بفشاند چو عشق آمد خیال فم ز دل باید می داند شکوه برق کرد باد هیهات خاشاک بفشاند تکلف زحمتیم بنمایم دارد تما شائی مبادا جوش خونم الفت ضحاك بفشاند اگر چرخث نوازش کرد از مکرش مباش ایمن کان چون نمد را در و کشد بر خاك بفشاند نصیب دانه سود ز آسیا غیر از پریشانی غبار خاطرم کی گردش افلاک بفشاند اگر از موج گوهر میتوان زد آب در آتش عرق هم گرمی آن روی آتشناك بفشاند بساز عافیت چون شعله بدسیری نمی زایم ز خود برخاستن شاید غبارم پاك بفشاند چو گل رمزه تمرد داند از خود بر نمی آیم صبا این آرزو تا کی گریبان چاك بفشاند برنك قطره با هر موج دادم نقد ایثاری مبادا کوهرم در عقده امساك بفشاند تخمیر کر شبم دارد بضبط گریه عاشق غبار عالمی از دیده نمناك بفشاند طرب خواهی نفس در بزم امکان بیدل بشکن تواند جام می برداشت هر کس تاك بفشاند صفای باده تحقیق اگر صیقل زند ساغر برون چون زنک از آئینه ادراك بفشاند بشوخی مشکل است از طینتم دفع هوس (بیدل) مگر آب از حیا کشتن غبار خاك بفشاند بهر جا ساز غیرت انفعال آهنگ میگردد بموج يك عرق صد آسیای رنك ميگردد نکرده ضعف پیری مانع بیتابی شوقت توا از پا بیفتد کرش ما چنگ میگردد فقیران کسوت ناموس چند بن وحشت است ایجا پری در شیشه دارد خانها کرسنک میگردد ز الفت کام دل مقدر که با آن بر فشانها نفس اینجا ز لب تا بگذشته عذر اشک میگردد چو گیرد خود نمائی دامت ساز ندامت کن خموشی میطید بر خویش تا آهنك ميگردد فریب آب نتوان خوردن از آئینه هستی کرا امروز شب صافی هست فردا زنک میگردد دماغ و هم سرشار است در میخانه امکان می تحقیق نآرد جام درزی بنک میگردد بدانم نبض موجم باعتبار شیشه ساعت که راحت از مزاج من بصد فرسنگ میگردد جنونم جامه واری دارد از تشریف عریانی که کر بخیه شبنم بر رویش قرآن چنک میگردد دل آئینه پر کا چون اشك از طپیدن بگذر د بیدل که این گوهر بیکدم آرمیدن سنک میگردد بهر جا الفتى هست انفعالی در کمین دارد حلاوت خانه دنیا مگس در انگبین دارد درین بزم کدورت خیز عشرت چه حلاوت کو بقدر موج می اینجا جبین ما و چین دارد بمحویت محیط هر چه خواهی میتوان کشتن فلك با عرش آن آئینه کز حیرت نگین دارد نفس در خون بسمل غوطه داد اجزای امکانرا رک بیتابی آ تشفکان خاصیت این دارد کباب پهلوی آن بسمل کر فتی عشم تها خدنگ حسرت ابرو کمان دلنشین دارد نمی چیند ز سیر لاله و گل خجلت شوحی درین کلشن چوشبنم هم کجا چشمم کمین دارد خم هر موج می از دست نیرنگ ابرو یت شکست تو به ما در شکست آستین دارد مشو مغرور تمکین در تعلق زار جسمانی که گردی پیش بود هر که الفت باز مین دارد بقدر انجم از کردون کره بربال و پر دارم مرا هر حلقه این دام در زیر نگین دارد هوای بیش بتوان یافت از ساز حباب اینجا تو خواهی نوحه کن خواهی ترنم دل همین دارد بحیرت کوش نه گر پرده دل وا کنی رمزی زبان جوهر آئینه آهنگ حزین دارد بسو دن رفت سر تا پای موج از شرم بیدلی ضعیفی تا کجا مارا ندامت آفرین دارد اثر های تعلق پست مائع وحشت مارا قفس تا ناله دامن برزند صد رنك چین دارد شگفتن نیست در عالم بکام هیچ کس (بیدل) جبین هم از رک گل چین کلفث برجبین دارد بهر کجا مژه ام رنگ خواب میریزد گداز شرم رویم گلاب می ریزد مباش مجتنم از درد بی ثباتی عمر که هر نفس ورق زین کتاب میریزد صفای دل تلف اندوه کشمکش مپسند نفس ز آتش آئینه آب میریزد زتنگنای جسد عمر هاست تاخته ایم هنوز قامت پیری رکاب میریزد گلی که رنگ دو عالم غبار شوحی اوست چو غنچه خون مرا در نقاب میریزد خوشم بیاد خیا لیکه کلشن جمالش گل نظاره در آغوش خواب میریزد کداز دل به تم اشك عرض نتوان داد محیط آب رخی از سحاب میریزد زخویش رفتن عاشق بهار جلوة اوست شکست رنگ سحر آفتاب میریزد نمود ترشیشه کردون فریب ساغر امن که سنگ فتنه بیجای شراب میریزد ز بیقراری خود سیل هستی خویشم چو اشك رنك بنای من آب میریزد بحرف لب مکشا ناتوان ای ( بیدل ) که آبروی نفس چون حباب میریزد به که چندی دل ما عاشق انشا باشد جرس قافله بی نفسیا باشد تاکی ای طایر از هرزه خرد بی نهایت کف افسوس توتیی لب گویا باشد گوشه مخبری وسعت دیگر دارد گرد آسوده همان دامن صحرا باشد ردل سوخته ام تپ مباش ای تم اشك برق این خانه مباد آتش سوما باشد نا رسائی نفس تهمت افسرده دلیست مشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد طالب قدر ده شو همن اگر تنك فضاست طپش موج بادا زه دریا باشد يارب اندیشه قدرت نکشد دامن دل زنک این آئنه ترسم بد بیضا باشد بکدا زبد که در انجمن یاد وصال دل اگر خون نشود داغ تمنا باشد نسخه جسم که برهم زدن آرایش اوست کم شیرازه پسندید کز اجزا باشد شعله ها زیر نشین عمل دود خود اند جبه شود سامیه ما هم بسر ما باشد نور نظارة نيرنك دو عالم ( بیدل ) من و چشمی که بحیرانی خود وا باشد پهلوی مجمرع میزند امروز جاه عبید کج کرده است عارضه تو کلاه عبید دارد زمانه نو هه تن يك خط جبين يارب رآستان که افتاد راه عبید گویا بوسف قبیله معنی نواز ماست این مصرع بلند فلك دستگاه عبید آن قبله که جانب محراب ابروش خم دارد از هلال غرور نگاه عبید صبح و تا سرشته لب مهر پرورش دارد تبسمی که نیابد زماه عبید هر چند از هلال رقم کرد روز کار در چشم اعتبار خطی از گواه عبید پیش درش ز خجلت تسلیم (بیدل) است نا آسمان نشان لب عذر خواه عبید بیا ای شعله نادل نال وصل از تو بردارد که این شمع خموش امشب نگاهی در سفر دارد تماشا گاه معدومی زمن چند است سامانی که هر کس چشم میپو شد ز خود بر من نظر دارد بدوش هر نفس از دل گرانی محمل دارم مگر سعی شرر این کوه را از خاك بردارد مبوی مژده وصلت دل از خود رفته است اما چنان نام تو میپوسند که پندارم خبر دارد نمیپوشد منت غیر از ادای مدعای من نگاه ناله مکتوب من از خود نامه بردارد بنو ميدي هوس آوارة صدگلشن امیدم من دو امانده پروازی که در هررنك بر دارد بهم چسبیدن مژگان بكنج فقر میگوید که نی هر چند صرف بوریا کرده شکر دارد تو از کیفیت اقبال فقر آگه نه ورنه طلسم بیدری از هر طرف آینه در دارد بهار جلوه از کف میرود فرصت غنیمت دان اگر رنك است و کردم دامن گل رهگذر دارد شکه در چشم آهو آبشد از رشك قربانی که تیغش کز گذر هی شمعناهم سحر دارد توای قمری و بلبل مکرز شد درین گلشن توا کنون ناله کن (بیدل) که آهنگ اثر دارد بیاد آستانت هر که سر بر خاك ميمالد غبارش چون سحر پیشانی افلاك ميمالد كهر حل میکند با شبنمی در پرده میپرد حیا چیزی بران رخسار آتشتناك ميمالد امل افسون پینا کیست در غمخانه امکان بقدر ریشه مستی آستین تاك ميمالد سخن بیپرده کم کوئید کاین افسانه غیرت بگوئی نا خورد اول لب بيباك ميمالد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال با دقه در مه طوق تو هم زندان سودا میکند اصل کام جهان را این مواط میکند صفای دامن صبح و تمینم چه نظات این ملک صابون همین بر جامه های بکند میکند درین گلشن زوضع لاله و گل سیرعبرت کن که یک منز کان کشودن سینه و صد چاک میکند سیه چشمیت امشب ساقی مستان که نیرنگش بجام می که اندازد نظیر تریاک میکند بچندین خاک آز ان نقش قدم گل میتوان چیدن رقابت پر طاوس رو درخاک میکند مشو از اعتبار خیر و شر مغرور این محفل که غیرت کوشش کی در خود ادراک میکند مکرسعی ندامت هم دلی انشا کند (بیدل) نفس دستی بصد امید برکف تاك ميبالد بیا دت گردش رنگم بهر جا باز میبندد زموج کل زمین تا آسمان زنار می بندد چنان خاموش باشم پرتو کردد تجایت طپش بر جوهر آئینه موسیقار میبندد سجودی میبرم چون سایه خاک آفرینش را که سر تا پای من بك جبهۀ هموار میبندد گرفتم یک آغوشت ندارم گردش چشمی قضا نقش امیدی باین پرکار میبندد ندرد کردش رنگ آسیای توست است اینجا دوروزی خون ماهم گونۀ دست یار میبندد زان تمکین شیرین هر یکه از ناز و نغیزی کره در بندگر نیش قدت زنار میبندد بیاب عافیت خواهی ز امید نفس بکسل دامت عقده ساز ضیفی کان تار میبندد بناموس حیا باید عرق در جبهه دزدیدن زشیتم کاشتن ما رخنه بر دیوار میبندد نمیباشد حریف حسن تحقیق از حیا غافل شکوه برق این وادی مزه ناچار میبندد گراز رنگی بیداد نازت شکوه پردازم شکست دل بر طاوس بر منقار میبندد باین دوتیکه من چون گل بپیراهن نمیگنجم سر کره سرت گردیدم دستار میبندد زبشاشند نم آب خواهد ساختن (بیدل) نطق نقش مضمونی که دل بسیار میبندد پی اشك من ندانم بكجا رسیده باشد ز یت دویدی داشت برهی چکیده باشد زرنگاه سر کشیدن رخت چه احتمال است مگر از کین حیرت مژه قد کشیده باشد تپید تاب موج ماید زخو د بحر دیدن چه رسد بعالم آنکس که تر اندیده باشد به نسیمی از اجابت چمن حضور دارم دل پیکمال میزد سحری دمیده باشد نچمن زخون بسمل همه جا بهار ناز است دم تیغ آن تبسم رك كل بریده باشد دل ماداشت چیزی که توان نمود صیدش سر زلفت از خجالت چقدر خمیده باشد چه بلندی چه پستی چه عدم چه ملك هستی نشنیده ایم جایی کسی آرمیده باشد چو زیر هستی ما چو خروش ساز عنقاست شنو از کسی کداوهم زکسی شنیده باشد زطریق شمع غافل مکذر درین بیابان مژه تا بنده زخاری که بیا خلیده باشد غم هیچکس ندارد فلك غرور پیمان زبان صد پری چند کله می طپیده باشد بدماغ دعوی عشق مزن بوالهوس بلند است مگر از دکان قصاب جگری خریده باشد همه کس سراغ مطلب بدری رسانده تازد من و کام نیم جانی که بلب رسیده باشد جزار پرده ( بیدل ) زدهان بی نشانش سخنی شنیده ام من که کسی ندیده باشد با تحقیقی کسانیکه کرد تاخته اند همه چون صبح بخمیازه نفس باخته اند عاجزی کسب کمال است که یکسر چو هلال تیغ بازان تسین سیر انداخته اند حسن خورشید ازل در نظر اما چه علاج سایها آینه از رنگ نپرداخته اند علمی کو که هوس گردن ناز افرازد بسمل چند بحیرت مژه افراخته اند راحت و وضع تکلف چه خیالست اینجا مفت جمعیکه باین ساختگی ساخته اند کم نشد شور طلب از كف خاكسترما وصل جویان فنا هم نفسی فاخته اند از اسیران وفا جرات پرواز مخواه بر ما جیفه برون قفس انداخته اند آسمانها همه دست است بقدر ننگه لاف خود سران تیغ بیایی بهوا آخته اند قدر دانی چه خیال است در ابنای زمان ( بیدل ) اینها همه از عالم نشناخته اند یخودی امشب برو بال فضایی میشود گر ندارد مدعا بازی بساقی میشود هرزه سعیی در طریق جستجو بیکاریست پای خواب آلودهم سنگی نشانی میشود نشه تسلیم حاصل کن که مشت خاک را باد هم گر میبرد تخت روانی میشود موج این دریا بسعی ناخدا محتاج نیست کشتی ما را شکستن باد بانی میشود چون لطافت تهمت آلود کدو رت شد بلاست سایه بال پری کوه کرانی میشود ریخ میپوش از من که چشم حسرت آهنگم محبا هر سر منی که رویال نمائی میشود عاجزم چندانکه در عرض ضعیفیهای من ناله کر بال نگاه ناتوانی میشود کر چنین باشد فشار حسرت بال هما مغزها آخر زخشکی استخوانی میشود بسکه گرمیهای صحبت رفتشان و حشت است آتش این کار وان هم کار وانی میشود راحت جاوید در ضبط عنان آرزوست بازد پر کر جمع گردد آشیانی میشود سیر حق (بیدل) بقدر ترك اسباب است و بس سوی او از هر چه برگردی عنانی میشود بید لان چند خیال گل و شمشاد کنید خون شوید آن همه کزخود چمن ایجاد کنید کو غزالی که توان نیم طپش بال افشاند ای اسیران قفس خدمت صیاد کنید ما هم از کاشتن دیدار کلی می چینیم هر کجا آینه چنيد ز ما یاد کنید باد را باید از آغوش نفس کرد سراغ آنقدر دور مشمازید که فریاد کنید کرد آرام درین دشت طیش خیز کجاست تا بیان رسید آبله بنیاد کنید وضع ما منفصل سخت خجالت دارد کاش از هرزه دو یها عرق ایجاد کنید موجیم از مشق طپش رفت بطوفان کنار يك گهر معنى افسردنم ارشاد کنید عمر ها شد عبث آلوه تلاش سخنتم به نسيم نفس سوخته ام باد کنید بوی گل با نشوم ننگ رهائی نکشم نیستم سرو که با درکلم آزاد کنید صورت ما و گمی از دل نکشد حیرات من بتکلف اگرم خامه بهزاد کنید نرکی باز مجائیچه نظرها کاندا شت معنى منتظم بر سر من صاد کنید من ( بیدل ) سبق مدرسه نسیانم هر چه کردید فراموش مرا یاد کنید پی خمیازه کش وضع جوان میباشد حسرت شیر در آغوش کمان میباشد تو بهار چمن محشر عمين خاموشست گفتگو صرصر تمهید خزان میباشد غفلت از منتظر وصل خیالیست محال چشم اگر بسته شود دل نگران میباشد رهبر عالم بالاست خيال قد یار خضر این بادیه چون سر و جوان میباشد قطع رنجیم ز مجنون تو نتوان کردن موج جزو بدن آب روان میباشد چه خیالیست توانی ز تمنا بکشیم که نفس ریشۀ قانون فغان میباشد سخت دور است از بن دامکه آزادی ما نزۀ از بخودی بال فشان میباشد خاطر نازك ما ایمن از آفات نشد سنگ در کار که شیشه گران میباشد در تسلیم سبك مايه به بی قدریهاست جنس ما را بکف دست دکان میباشد بلبل غافل مزاجم بكجا دل بندم گل این باغ ز رنگین نفسان میباشد كج ادا یانه بار باب مطالب سر کن راستی بردل این قوم سنان میباشد چشم ناوا کن از خویش برون تاخته ایم صورت آینه دامن بینان میباشد صاف مشرب دو زبانی نپسندد ( بیدل ) هر چه در دل بلب آب همان میباشد پیر گردیدم و هستی سبب ننك نشد چون کمان خانه بی بایه ورم تنگ نشد الفت دل به همین جابل عمیم نست آبله پای که بوسید که او لنك نشد بی صفا محرمی خویش بچه امکان دارد سنك نا شیشه نشد آینه سنگ نشد بحر سوخت نفس ور بدر بن مکتیم و هم صفحه نیست کر آتش زدن ار زنگ نشد دل هر ذره بصید چشم تماشا جوشید رهن طاوس شدمو محرم نیم رنگ نشد سوى ما اطلس دیبا پند را دام نو دوخت بر هوس جامه عریانی اگر تنک نشد شبنم صبح دلیل است که در عالم رنگ ناقض آب نشد آینه بیرنگ نشد گوش بر زمزمه ساز سپندم همه داغ شد محفل و يك نغمه با هنك نشد در گریبان عدم نیز رهی داشت خیال آه از بی نفسان ما چنان نشد هر چه پوشید جهان غیر کفن یمن نداشت ماهی بود لباسی که باین رنگ نشد با خیالات مجوشید که در مزرع و هم سنك كم نیست چه شد (بیدل)ا کرم نك نشد
حرف الدال غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه پیری آمد کشت چشم از گریه ام کم آب دید صبح هجر آماده شد این کرد از شبنم سپید چاره بخت سیه در عالم تدبیر نیست داغهای لاله مشکل کز کنند مرهم سپید تا ابد رسوا شکست دل رسوایی میکند موی چینی در هزار ادوار کردد کی سپید تنک دارد مرك از وضع رسوم زندگی مرده را کردن ازین رو جامه ماتم سپید هر کرا دیدم اینجا یوسف گم کرده بود شش جهت یکچشم یعقوبست در عالم سپید این دم از تعمیر جسم شرم باید داشتن کز آشیان بیضایی کم کرده طرم سپید آه ازین چشم نیا مد موی پیری در نظر چون هما کردم نگون دیدم که شد بر هم سپید هر چه می بینی درین صحرا سیاهی کرده است دوری نزدیکی نمیگردد بچشم هم سپید از تلاش رزق خود را در وبال افکنده خلق کرنه کندم جاه های لغزش آدم سپید پیش خورشید قیامت سایه ممدودست و بس عشق خواهد کرد آخر نامه ما هم سپید ترک مطلب داشت (بیدل) حاصل مطلوب حرص جزء بشت دست چون ناخن نشد در هم سپید پیری آمد ماند اشترتها ز انداز بلند کرد امکان محوها شد میرود برباد صبح غافلان تا بر خط شق القمر کردن نهند سرنکون شد شیشه غافل کرد پرواز بلند تا کجا چیند نفس این دامن ناز بلند حکم انگشت شهادت داشت اعجاز بلند دستگاه اصل فطرت جز تواضع هیچ نیست معنی صوری که کوش کس نفهمش ناز نیست زیر کرون هر چه شو را نگیخت محو سر مه شد میکند کل پست پست انجام آغاز بلند از سپند بزم ما بشنو بآواز بلند نقصها در خاک خوابانید این ساز بلند زین چمن (بیدل) کسی راشر مدامنگیر نیست سرو تا کل با یکی دارد نک و ناز بلند پیچیم آخر می و پیمانه برد شمع جنون آبله پا کرده کم یاد خطش کردم و دل باختم حسرت دیدار کریمان درید در دل ما ذوق تماشا نماند باد سحر شمع ز کاشانه برد سر بهوا لغزش مستانه برد سایه دو از کف من دانه برد آیینه ما همه جا شانه برد آه کین آیینه زین خانه برد دیده سیاهی ز کل ولاله چید کشمکش از سعی نفس قطع شد هر که درین انجمن حرص و کمد خواندن اسرار وفا مشکل است قاصد دلبر جکرم داغ کرد کوش کرانی ز هم افسانه برد اره خود آرائی دندانه برد ساخت بخود کئج بویرانه برد مهر شد آن نامه که پروانه برد نامه من ناله شد اما نه برد وقت جنون جوش گه غم کجاست یکدو دم از ( بیدل ) دیوانه برد پیری وداغ محر سیکال ونابود جایکه شرم نم کند از گیرو دار جاه عشق آنچه خواند در بر ما زلف و کاکلش مارا بحریم عشق فروشند کال ماست تا کی گه گشت محرم مکتوب عجزما حیرت بکار دل گرهی زد که چون گهر موی سفید آب بقر بال ونا بود نتوان بکوس شهرت اقبال ونابود بر زاهدان سلاسل واغلال ونابود بسود هم متاع و بدلال و نابود سطری اگر دودهان نال ونابود نتوانش نیم عقده بصند سال ونابود این جنس اعتبار که در کاروان ماست ما ومن از فسون تعلق بهار کرد زان نقطه که زد دل مجنونش انتخاب رمز عدم زهیچ لبی پرده در نشد هر جا چو سایه نامه غیرت کشوده ایم (بیدل) زحیرتی که در آیینه حیاست خواهد غبار مانده بدنبال ونابود پرواز رنگها ز پرو بال ونا نمود لیلی بجمع لاله ریحان خال ونا نمود وصف دهان او همه را لال ونابود باید همین سیاهی اعمال ونا نمود مارا بس است کر همه تمثال ونابود بی رنگی درین محفل آیینه نمیباشد مجنون بگره دل بندد حسرت تپه پیوندد بکر یش بصد کوثر ارزان نکنی زاهد در کار که تجدید یکدست چمن ساز یست آن دل که تهی باشد از کینه نمیباشد در کسوت عریان این پنیه نمیباشد در چار سوی جنت پشمینه نمیباشد تقویم بهار اینجا پارینه نمیباشد هر جلوه که در پیش است کردش تفاوتهاپ حیف است که در فرصت درد سر مخموری یاران مژه بردارید مفت است فلك باری هر کو هر ازین دریا دارد صدف دیگر فرمائی این عالم بی دینه نمیباشد در هفته میخواران آدینه نمیباشد این منظر حیرت را يك زینه نمیباشد دل در کف دلدار است در سینه نمیباشد کراهل سخن (بیدل) سامان غنا خواهند چون نسخه اشارت کنجینه نمیباشد بیستون یادی زفرهاد ندامت فال کرد ناله طوفان خیز شد تا نارسا افتاد جهل نفس خود کردم دو عالم آرزو شد محو پاس قوت آمال در پیری یکی ده میشود خلق از آرایش جاه انفعال اندود رفت سنگ را بیتاپی آه شرر غربال کرد بلبل ما طرح منقار از شکست بال کرد کردش رنگ کلم چندین چمن پامال کرد حلقه قد دو تانم صفر ماه و سال کرد صبح ماهم خنده بر فرصت اقبال کرد از منزویهای مجنون شواندم افسونی بدشت قامت پیری قیامت دارد از شور رحیل گر نباشد دل دماغ کلفت هستی کراست سیر کوی او خیال آیینه پرداز داد بی یقینیم بیست انبار نفس دوش حباب گرد بارش تا فلک آرایش تمثال کرد خواب ما کر تلخ کرد آواز این خلخال کرد الفت آیینه ام زحمت کش تمثال کرد رنگهای رفته چون تمثال استقبال کرد بیدلا را نیز هستی اینقدر حمال کرد شعله ما (بیدل) از اسرار راحت غافل است از شکست رنك باید سر بزیر بال کرد پیش از باب حسب ترك نسب باید کرد باعث گریه درین دشت اگر چیزی نیست جمع بودن به پریشان صدیقی آسان نیست ترك لذات جهان مفت سلامت شمرید نم آب و کف خاکی بهم آمیخته است پرده دیده و دل فرش ادب باید کرد الم بیکسی هست سبب باید کرد روزها در قدم زلف تو شب باید کرد این شکر قابل آن نیست که تب باید کرد همچـه آید ز تو کاریست عجب باید کرد کاروان ها همه محمل کش پاس است اینجا کزشعور پیش تو منظور نثار شکنی زین تو هم کده سامان دگر نتوان یافت جیب هر موج طرب کاه حضور دریاست ( بیدل ) این انجمن و هم دگر نتوان یافت ناله را بدرقة سعی طلب باید کرد کوهمر جان بهوس تحفه لب باید کرد جز دهی چند که ایشار لعب باید کرد فکر خود کن کرت اندیشه رب باید کرد در و هم مفت تماشاست طرب باید کرد بی فقر آشکار نگردد عیار مرد دنیا زاهل جود بخود ناز میکند در عرصه که با قدره غیرت تپان پیش است عزم شیر پیکار بند شاخ انجا بآب تیغ بخون غوطه خوردن است آنجا که چرخ دون کند امداد نا کسان تخت سیه بود محك اعتبار مرد زن بیوه نیست تا بود اندر کنار مرد کهمسار را بناله لسنجد وقار مرد پرخصم بی سلاح دلیر است غار مرد آیینه تا کجا شود آئینه دار مرد حیز از فشار خصیـه برارد دمار مرد پای وقار و سید سکندر برابر است همت بلند دار کر اسباب اعتبار بانر جهان پوچ زدن تنك همت است جز سینه صافی آینة مدعا نبود آندم بغیر آفت آهم چه داشته است بر کشته است بسکه درین عصر طور خلق جزآبرو جو تیغ نشاید حصار مرد بی فیضهیست آنچه نیاید بکار مرد در پنبه زار حیز نیفتد شرار مرد هرجا نمود جوهر جرأت غبار مرد یارب تو شکل زن نه پسندی دو چار مرد نامردی زنیکه نکرده سوار مرد ( بیدل ) زمانه دشمن ارباب غیرت است ترمیم بدست حیز دهد اختیار مرد
صحیفه ۱۵۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال بیقراران تو کز شوق فنا دیوانه اند غافلی از کیفیت نیم نك حال ما مپاش مو بموی دلبران تکلیف زنار است وبس کز خطائی سر زد از ما جای عذر بة وبیست زاهدان حاشا كه در خلد برین یابند بار جز شکستن نیست سامان بنای اعتبار نقد اعداد عزیزان تا کجا باید شمرد هر کجا یابند بوی سوختن پروانه اند گردش آران رنك عافیت پیمانه اند این قیامت جلوه ها سر تاقدم بتخانه اند ناتوانان بشكاهت لغزش مستانه اند چون عصا این مشت معزول باب آتشخانه اند رنگهای این چمن صهبای يك پیمانه اند من کلیدرا که قفلش بشکند دندانه اند کودل ؟ کز شوخی حسرت گریبان چاك نيست از محت پیری حال عالمساران مپرس عالم کثرت طلسم اعتبار وحدتیست هوش ممكن نيست سر دزدد ز ذوق نيستى این امل فرسودگان مغرور آرامند ليك دوستان کامروز بهر آشنا جان میدهند صرف معنی نیست (بیدل ) قطرزنبائی دهر یکسراین آئینها در جلوه گاهت شانه اند کاین غبار آلود گان كنجد پيمرانه اند خوشه ها آینه دار شوخی یکدانه اند نی کزینان این غفلت سرا دیوانه اند در سر چنك هوس بکرنش و چندن شاخاند کز بقلد احتیاج از خویش هم بیگانه اند یکقلم این خوابناكان مرده افسانه اند بیقراری در دل آگاه طاقت می شود کونه کر باشد تهی از زشتی اعمال نیست ای توانکر غره آرایش دنیا مباش از مقیمان طریکا، دلیم اما چه سود مجمع امکان که شور انجمنها ساز اوست ناله کافیست کز مقصود باشد سوختن غفلت ما شاهد كو تاه چشمیهای ماست جوهر سیماب در آئینه حیرت می شود رو سیاهیها باشکی از رحمت میشود آنچه اینجا نعمت است آنجا مذلت میشود آب در آئینه آخر کدو رت می شود چشم اکر از خود توا نی بست خلوت می شود يكشرر سامان صد کلخن بضاعت می شود کر رسا باشد نکه صیاد عبرت میشود بشکست موج تنگی میکند آغوش بحر طی قدر ما همان اثبات آب روی ماست قابل شایستکی چیزی به از تسلیم نیست شعله کزدارد سراغ عافیت خاکستر است رنك این باهم رساز ديرت آهنگ هوس غافل از نيرنك وضع احتیاج ما مباش بسكه مدعرمت از روز محشرت برده اند عجزاکر برخویش بالد عرض شوکت می شود خاک را برباد دادن اوج همت میشود سجده کز خود سهو هم باشد عبادت می شود سعی ما از خاك كشتن خواب راحت میشود هر که از خود میرود در من قیامت می شود نی بابر جاست کانجا کرد حسرت می شود بال تا برهم زنی دست ندامت میشود (بيدل) این گلشن بشارت داده جولان کیست کزغبار رنك وبو هر سو قیامت میشود پیکرم چون پشه ناز بکیکی یاد آورد در شهیدا نتكاه بی باکی کم اثر بسمل نیم بسکه در راهت کمین انتظارم پیر کرد تحفه مالی بران غیر از دل صد چاك نيست از تقاضای نازش سخت در وافتاده ایم الفي حالم آب کرد ایکاش شرم احتیاج مردلم رستکی و پیغام فرهاد آورد بشكند رنکی که خونم را بفریاد آورد موسفیدی نقش من بر خاك چراد آورد شانه می باشد ره آورد یکه شمشاد آورد پیش آن نامهربان ما را که در یاد آورد یکعرق وام برون زین خجلت آباد آورد لب بخاموشی فشردم ناله جوشید از نفس هوش تا کرد عیار رنکی از صهبای من چون پرطاوس میساید اسیر عشق را عشق را محریست با خلق امتحان همت است ناامید ما نچیند انتظار سوختن (بيدل) از سامان تحصیل نقس غافل مباش قیدخود داری جنون و طبع آزاد آورد شیشه ها مینايد از ملك پريزاد آورد کز قدم کاست سواری بند صیاد آورد عالمى را میبرد مجنون که فرهاد آورد چون شرر کاش آتش از کانون ایجاد آورد میرند خویش آخر غنچه را باد آورد بی تفك از نلك غير توهم دارد بی تو اظهار اثر خجلت معدو می ماست کرنداموت دمد شور قیامت ستم است مفت غواص تأمل گهر معنی بکر لبهام است که اظهار تکلم دارد قطره دور زدریاچه تلاطم دارد درد هستی است که فریاد تظلم دارد دفتر بیدل ما خصلت قلزم دارد جای اشك از مژه تیغ حيا جو هر ریخت زاهد از کنبد دستار محو د نيازد فیض خورشید بعالم ز کواکب ترسد (بيدل) از قبض قناعت چمن عالم تشت چقدر حسرت زخم تو تبسم دارد نكهى عیب که خر فخر بحو قم دارد شیشه ننك بكا حوصله خم دارد نکهت محرمیت کاو یستن عالم دارد بی نیازان برق و از بحر و بر برخاستند پهلواني بودا کر واماندگان زین انجمن سر نكوئی کاش میبردند از شرم شکست گر به بحر اعجاز نو میدی وفا کس نگرد ترك تعظيم رعونت کن که عالم همتان کس درین محفل دمی چند انتظار ما نبرد در گرفته آتشی کز خشك و تربر خاستند يك عصا چون شمع از شب تا سحر برخاستند این علفها خاك برفرق از خطر برخاستند شمعها زین دماغ چشم تر برخاستند تا قدم بر گردن افشر دند سر بر خاستند آه ازان یاران که از ما پیشتر برخاستند بسکه در طبع خسا كیشان توقع محر بود دعوی آزاد کی آیست کزین دشت و در از مزاج خلق غافل ذوق الفت درن رفت از تلاش آسودکان دل جمع کردند از جهات آبيار نخلپای این کلستان شرم بود قید جسم افرو د(بيدل) وحشت آزادکان دامن افشان چون غبار از هر گذر بر خاستند کرد بادی چند دامن بر کمر بر خاستند یکقلم از خواب با این زیر سر بر خاستند همچو موج از پا نشستند و گهر برخاستند تا کمر در کل فرو رفتند اکر برخاستند در خود ببدار زمین چون نیشکر برخاستند بی پاس دل از هر چه ندارد كله دارد از عالم نيرنك امل هیچ مپرسید يكغنچه بصد رنك كل افشان خیالست دل محو گداز است به در هجر چه در وصل مربا روی از برق فنا جان نتوان برد تاسودن دست تو هزار ابله دارد آفاق شرر فرصت و زاهد چسله دارد یکتائی او اینقدرم ده دله دارد این آینه در آب شدن حوصله دارد عمریست که آتش پی این قافله دارد ( بیدل) من و آن نظم که هر مصرع شوخش حمل کش مجنون روشان بی سروپایست از خار کشد شکوه کل آینه من نکذشته زسر راه بخبال نتوان برد دور شکم اهل دول بين و دهل زن دنيا الم غفلت و عقبی غم اعمال چون سرو ز آزادی لحبها صله دارد این قافله اشك عجب راحله دارد آئینه کز از شوخی جوهر گله دارد هشدار که پای تو همین آبله دارد کاین طایفه را تخم امل حامله دارد آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد تا آینه رو بروی ما بود فریاد شکسته رنگی ما آئینه چسان گرفت حبرت در راه تو هرچه از غبارم دل نیز چوسینه استخوان داشت خون شد دل و ساغر چمن زد کنجین بهار کهربا بود مخبری چو نگاه سرمه سابود از عکس تو دست در حنا بود بر داشت فلک کف دعا بود تا ياد خدنك او هما بود میخانه ما نياز ما بود پاد دم حشرتی که چون صبح شد عجز حجاب ورنه از دل جو شید ز شعله تو داغم هر آه که بر کشیدم از دل بشکست دل و نکرد آهی ( بيدل ) ناجی که دیدی امروز آئینه ما نفس نما بود تا کوی تو راه ناله وا بود سر چشمه عجز کیمیا بود چون موج بکوهر آشنا بود این شیشه عجب تنك صدا بود فردا يمنى نشان پا بود
صحیفه ۱۵۶ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال بازی بعرض آمد موج شیشه عریان شد پیرهن ز من بالید دامن یوسف تان شد جلوه اش جهان را محو بیخودیها کرد آینه دکان برچید جنس حیرت ارزان شد ناله من بیداد آورد چهره عرقنا کش همچو بیضه طاوس در عدم چراغان شد کوشش زمیندگیرم برعروج پیاش تاخت خار پای شمع آخر دستگاه مژگان شد وحشتم درین محفل شوخی سپندی داشت بالخس زدم آتش ناله بر افشان شد انفعال هستی را من عیار افسوسم دست مالع سودن بود طبع اگر پشیمان شد امتحان آلام زنگ طاقت ما ریخت آبکینه ام آخر از شکست سندان شد زین چمن بهر رنگم سیر آگهی مفت است داغ لاله هم کم نیست کر بهار نتوان شد ساز کردن افرازی رنج هرزه گردی داشت سر نجیب دزدیدم با مقیم دامان شد داغ درد شو (بیدل) کز گداز بیحاصل اشکها درین محفل ریشخند مژکان شد نا بسالم رنگ بنیاد تمنا ریختند کرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند واپسین زین کاروان چندین ندامت بار داشت هر که رفت از پیش ما کش برسرما ریختند گنج کوهم شد دل فوجی که از شرم طلب آبرو در دامن خود همچو دریا ریختند ماتم مطلب غبار انگیر چندین جستجوست آرزو تا خانه و یران گشت دنیا ریختند صورت واماند کان آیینه دیگر نداشت عجز ما پی برد، شد، نقش کف پا ریختند قاتل ما چون سحر دامان ناز افشانده رفت خون ماچون قلهان در دامن ما ریختند عیش این محفل نمی ارزد باندوه شکست بیعمانان هم بطبع سنگ مینا ریختند انفعال آرمیدن بسکه آبم میکند سیل جو شید از کف خاکم چو خار یختند حیرت آیینه ام با امتیاز م کار نیست صورت بنیادم از چشم تماشا ریختند این گلستان قابل نظاره الفت نبود آبروی شبنم ما سخت بجا ریختند (بیدل) از دام شکست دل گذشتن مشکل است ریزه این شیشه در جولانگه ما ریختند تا جلوه برنگ تو بر قلب صور زد تبخال گرفت آینه در دست و بدر زد همت بسواد طلب کرد جنون تاخت نه چرخ نیا لیدن يك آبله سر زد رفتی و نیاسود غبارم چه توان کرد ز آتش من ناز تو دامان سحر زد پیروشو از سیر چمن صرفه نسبر دم هر لاله که دیدم شبیخونم بنظر زد زین نابت و سیار سرابم چه خیال است کردیدن رنگم بدر چرخ و کز زد بی باك طرب کرد مینا قامت پیری خم کشتن این نخل بصد شاخ شمر زد افسون شعور از نفسم دود برآورد آبی که برو میزدم آتش بجگر زد بی پاس دل از فکر وطن بر نگرفتم تا آبله پا کشت گهر نال سفر زد پرواز نگاهی تمنا شا ر سازم چون شمع ز سر تا قدمم يك مژه پر زد من کان بهم بسته سرا پرده دل بود حیرت زده ام دامن این خیمه که بر زد فریاد که رفتیم و بحالی نرسیدیم صبح از نفس سوخته دامن بکمر زد ما را ز بهارت چه رسد غمر نخجیر تبخال کلی بود که آیینه بدر زد دشنامی ازان لعل شنیدم که مپرسید میخواست بسنگم زند آخر بکهر زد (بیدل) دل ما را ننگهسی برد بغارت آن گل که تو دیدی چمی بود نظر زد تا حیا از کشت بکام رسید شفق رنك كل بشام رسید سبر ده ابدل بهار می آید قاصد بوی گل پیام رسید تا عدم شد نفس بنیاد خیال در تماشا بمقام رسید هر چه دارد زمانه عاریت است حق خود خواستیم و وام رسید گل این باغ سرخوش وهم است باده ها از هوا بجام رسید اوج اقبال تر و بامها داشت سعی لنگید تا بیام رسید بقا میکه راه جهد کم است لغزش پا به نیم گام رسید خون طاوس ما چشنی بود پر کشودن بشبنم دام رسید پاس مخمل نشاط دل بوده است از شکست این نگین بنام رسید نو بر باغ اعتبار مباش هر چه اینجا رسید خام رسید خواجه کر بهرۀ نشاط گرفت خواب مخمل باحتلام رسید محنت و آبروی این محفل همه از خدمت کرام رسید آه مقصود دل نفهمیدیم بر من این نسخه ناتمام رسید (بیدل) از خویش بادت رفتن ورنه نتوان بآن خرام رسید تا در آینة دل راه نفس وا باشد کلفت هر دو جهان در کره ما باشد صبح شبنم بحسر بافجیۀ تسلیمم خنده م کر به ما از همه اعضا باشد کامیبا بسکه تُو از موج سرا بست اینجا نیست بی عشقی لب کرهمه دریا باشد جلوه مفت است تو در حق نکه طور مکن و هم کو در خم اندیشۀ فردا باشد زین گلستان مگذر مخبر از کاوش رنگ شاید این پرده نقاب چمن آرا باشد پشت و روی نتوان بست بر آیینه دل گل این باغ محال است که رعنا باشد مزه کرد توان کرد درین عبرتگاه بالش خواب کسی گر پر عنقا باشد سعی وامانده کیم کرد بنزل همدوش کره رشته ره آبله پا باشد بگشاد مژه آغوش یقین انشا کن جلوۀ تا چند ز چشم تو معمی باشد عشق و اردل افسردۀ ما رنگ نه بست خون این شیشه مگر در رگ خا را باشد بی پنایست ندامت کش آهنگ ستم کف افسوس خوشی لب گویا باشد دل نداریم و همان بار کش صد المیم ربك سهیل است اگر آینه از ما باشد (بیدل) آیینه مشرب نکشد کلفت زنگ سینه صافیست در ان زهر که مبنا باشد تا دل از انجمن وصل تو ما یوس نبود جوهر ناله درین آینه محسوس نبود شب که شوق توخسك در جگر محفل ریخت شعلۀ شمع به بیتابی فانوس نبود بسکه نیرنك دو عالم بخرامت فرش است نقش با هم رهت جز پر طاوس نبود یاد آن عیش که در انجمن ذوق وصال داشت بیغام حضوریکه بصد بوس نبود سعی برواز من آخر عرق ریخت بخاك افشانهم اینقدرش کوشش معکوس نبود تا براریم ز خجلت کده دام امید بال برهم زدن جُز کف افسوس نبود بمبر آینه دل ضبط نفس میخوا هد ورنه آزادی ما اینهمه محبوس نبود نو بهاریکه نصور بخیالش خون است مایه ی رنك ندیدیم که محسوس نبود جلوه در محفل ما جمله نقاب آرایست شمع آن بزم بمیر و خت که فانوس نبود در طلسم کده پر محبت (بیدل) ناله فر یاد دلی داشت که ناقوس نبود تا دل بساز زخزمه درد وا رسید هر جا دلی شکست بکوشم صدا رسید هر جا بیاد سرو تو اندیشه وا رسید از دل صدای کوکوی قمری بما رسید بحرف بلند کس نشنیده است زیر خاك یارب چسان پیام تو در گوش ما رسید آیینه از غبار خطت جلوۀ صفاست بر نور دیده کار باین توتیا رسید بدرنك بوی صد چمن آشفتگی نوشت زان طره نسحه که بدست صبا رسید بوسید پای او عرق شرم هستیم این قطره نا محیط بمی جا رسید بی دقت نگاه تغافل فروش حسن نتوان بكنه مطلب عشاق وا رسید شبها به من جنون اثر بوی وحشتم گل نیز ازین چمن به مشامش هوا رسید سعی غرور غنچه بودن گرد داغ نیست آخر چو زلف سرکشی ما بپا رسید قایل اثر به رفلك شکوه ات خطاست غم نیز نعمتیست اگر اشتها رسید سر مایه نشاط تو وضع تغافل است از ترك برك نی بمقام نوا رسید رفتم شرار دیدم و باز وحشتم بپرس بالی فشانده ام که ندانم کجا رسید قانون خیر باد جهان ساز مفلسی است هر جا رسید از کف خالی دعا رسید رنك پریده قابل گرد سراغ نیست جایی رسیده ایم که نتوان بما رسید (بیدل) من آن سرشك ضعیفم که از مژه تا خاك هم بلغزش چندین عصا رسید
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمة کابل رو اند اما نه از طپیدن داغ شد اضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد هیچکس چون نقش پا در خاك را هم بر نداشت این گل محرمی از دیده بچیدن داغ شد بیدما سی طلب حرص سراغ منزلم نافه ام با ناوره تا رسیدن داغ شد اعظم از حسن ادا اینقدر دانم که دوش برق حیرت جلوه دیدم که دیدن داغ شد رق زدن ریخت آخر حسرت نشو و نما چون شرر این دانه از شخم دمیدن داغ شد از جنون پیمائی طاوس بیتابم مپرس پروزه چند است که در عالم پریدن داغ شد محو دلدا، کیم کر دور باش جلوه اش رمز مخم قطره اشکم تا چکیدن داغ شد عافیت گردن کشان را طوق کردن نقش بست شعله هم اینجا بمجمر سر کشیدن داغ شد وقت در آئینه آخر نال حیرت میزند آنقدر از بالشتم نار میدن داغ شد قهر غیرت شمع من زین انجمن حاصل نکرد آنچه در دیدن کفش بود از ندیدن داغ شد ناله گردم بکش (بیدل) اثر شوقی کلی لاله ها را پنبه گوش از شنیدن داغ شد بادم نیفت بعرض جلوه عریان می شود خون رز طر من چورنك از كل نمایان می شود کز جبین زین رنك مييالد بیداد مقدمت شاخ گل محمل کش پرواز مرغان می شود تا نشاند برف تیغ او نقش جوهری در دهان زخم عاشق غنچه دندان می شود ترك خود دار پست مشکل ور نه مشت خاك ما طرف دامانی گز افشاند بیابان می شود هر که رفت از دیده دائی بردل ما تازه کرد در زمین نرم نقش پا نمایان می شود کینه میبارد زواج اثر سرد مهریهای دهر آبروی آتش افزون در زمستان می شود کاست اسباب رفع طبع حرص اندود نیست خار و خس در دیده گرداب مژگان می شود صافی دل را زبزنگاه بصیرت کرده اند هر که بیند خانه آئینه و یران می شود حاکم معزول را از بیوقاری چاره نیست زلف در دورهجوم خط مکس ران می شود اشک در کار است اگر مارنك افغان باختیم هموچه دل گم میکند بردیده تاوان می شود شعله ما هر قدر خاکستر انشا میکند حاصه هیولی ما را گریبان می شود دستگاه هستی از وضع سحر ممتاز نیست گردی از خود می فشاند هر که دامان می شود کاهشم چون شمع منت دستگاه حیرت است نیست پیوند تماشا آنچه نقصان می شود ناتوانی (بیدل) از مشق فنا غافل مباش مشکل هر آرزو زین شیوه آسان می شود باز جن دماغ را بوی بهار میرسد ضبط خود مچه ممکن است نامه یار میرسد گوش دلبار ترانه ام میکند چون کشید ناله بیاد آن شکه نشه سوار میرسد شوخی وضع چشم و لب کشت بلا توأم سبب زین دو سه صفر بی ادب يك بچز از میرسد چند باین شگفتگی سخره هوس شدن از گل و لاله هم د ماست خنده بیار میرسد گردن سعی هر نماید خرده زمار حرص با نمر عنا طمع دست چنار میرسد ماتم فرصت نفس زهر هیچکس مباد صبح چو بکشا رسد سینه فکار میرسد تا دل ما تپیده نیست گرد نفس بلند نیست بعد شکست ساز ما رخنه تار میرسد درس کتاب معرفت حوصله خواه طاعتیست گر صفت بلند شد تا سر دار میرسد باغت حرف و صوت خلق تنگی جان دید کیست اینکه تو میزنی نفس دل بفشار میرسد اره فرصت طرب سخت بلند چیده اند تا بدماغ میرسد نشه خمار میرسد رتب ونآب کروفر ناز مچین نه تا سحر شمع بداغ میکشد فخر بعار میرسد پای شکسته تا کجا حق طلب کند ادا دست فسوس هم ما آبله دار میرسد آه حزین از دلی کز شوم آشنائی لب مزده بدوستان برد (بیدل) زار میرسد ناز ضعیف سر مزمان عجیبدن رسد آنچه زیر قدمم است بدیدن رسد پیش از انجام تماشا همه افسانه شمار بیدلی نیست که آخر نشنیدن رسد ای طرب در قفس غنچه بر افشان مباش صبح مارفت بجائی که دمیدن رسد نخل باسم که در باغ طرب خیز هوس ثمر ما بتننای رسیدن رسد بی طلب رنك دو عالم همه سازاست اما حرص مشکل که برنج طلبیدن رسد شرر تا نپذت آماده صد پرواز است صفحه آتش زن اگر مشق پریدن رسد نشود حکم قضا تابع تدبیر کسی یکعنان فلك افسون کشیدن رسد جوهری لازم آئینه عریانی نیست عالمی کسوت دیوانه نچیدن رسد مطلب پای ثبات از چمن عشرت دهر همچه بر رنك شد جز به پریدن رسد شرح چاك جگر از بالم تحریر جداست آه اگر نامه عاشق بدریدن رسد (بیدل) افسانه راحت زخس چشم مدار این نسیمی است که هرگز بوزیدن رسد باز گرد انتظارت مستقیمم کرده اند رو سفید الفت از چشم سفیدم کرده اند تو بهار کردش رنگ تماشا نیستم از قدیم آئینه شوق جدیدم کرده اند نفعه ام اما مقسیم ساز دو هوم نفس در خیال آباد پنهانی پدیدم کرده اند تا نفس باقیسث از گرد من و ما چاره نیست هرزه تا ز عرصه گفت و شنیدم کرده اند دیده قربانیم برک نشاطم حیرت است از کفن خلعت طراز بهای عیدم کرده اند آرزو تا نگذرد زین کوچه بن نشین درد طفل اشك چمد در بوی میدم کرده اند پای کونا هم سامانی آرا دی کند عا قبی را رام تسخیر امیدم کرده اند چون نفس از ضعف جز قلب هوا انشکافم فتح باب بیدری وقف کلیدم کرده اند حسرت من می طپد هم دوش نبض کائنات در دل هردز محد بل شهیدم کرده اند (بیدل) از پیری سراقوام خم تسلیم ریخت سرد این گلزار بودم شاخ بیدم کرده اند تا حصار غنچه ام مضراب تکبیرد آهک جنون دامن آداب نگیرد عاشق که بیایش همه رویش خرابیست چون دیده چرا خانه بسیلاب نگیرد بر پای تو کز باز شود دیدۂ مخمل چون آینه هر کز خبر از خواب نگیرد چون ربك روان در سفر دشت تو کل باید قدمی آ بله هم آب نگیرد بی کینه ام از خلق برنگی که چو یاقوت مو از اثر آتش من تاب نگیرد درویشی من سر خوش صهبای تسلی است ساحل قدح از گردش کرداب نگیرد زین خواب گمان وا نشود چشم یقینت از تیغ اجل تا بکلو آب نگیرد غفلت بکمین دم پیریست حذر کن کز رتو صبحت بشکر خواب نگیرد آخر بکهر محو شود پیچ و خم موج تا چند دل از عالم اسباب نگیرد ( بیدل ) بعبا دنکده عجز پرستی جز نقش کف پای تو محراب نگیرد تا شدم کرم طلب مجزو دوایم کردند کام اول چو سرشك آبله پایم کردند چه توان کرد زمیگبری تسلیم رساست خلعت فرسوده این کهنه سرایم کردند نك سر پایم از اطلس افلاك تافت بی تکلف چقدر تنک قبایم کردند عمر ها شد غم خود میخورم و می بالم پهلوی کاست چون شمع غذایم کردند سخت جانی شقایق غم جانم فرسود استخوان داشتم افسون همایم کردند چون یقین منحرف افتاد دلایل بالید راستی رفت که مجنون عصایم کردند تا زهر کوشه رسد قسمت شکر و کرم قابل ژله چو کشكول كدایم کردند سبح دریاست درین دشت تماشای سراب تا شوم محرم خود دور نمایم کردند زند کی عاشق مرك است چه باید کردن تشنه خون خود از آب بقایم کردند زحمت هستیم از قامت پیری در یاب چقدر بار کشیدم که دو تا یم کردند میکند گریه عرق گز مزه بر میدارم تا کجا منفعل از دست دعایم کردند الم هین و شوی میکشرو حيرانم يارب از خود بچه تقصیر جدا یم کردند نقش خمیازه و ازون جبابم ( بیدل ) آه ازین ساغر عبرت که بنام کردند تا عرق كامرك حسنت يكدو شبنم آب داد خانه خورشید ریخت ناز و سیلاب داد کی بضبط دل چه پردازد که عرض جلوه ات حیرت آئینه را هم جوهر سیماب داد در محبت غافل از آداب نتوان زیستن حسن کوش حلقه های زلف اهم تاب داد ترکتی مست بشارا وانکرد از خواب ناز آنکه باشورا جوشیم دیده خواب داد
صحیفه ۱۵۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال هرزه جولان بودسعی جستجو های امید پاس گل کرد و سراغ مطلب نایاب داد میطپید خلق بخون از باد استغنای ناز پیش ازین نتوان دم تیغ تغافل آب داد خواب امنی در جهان بی تمیزی داشتم چشم واکردن سرم درعالم اسباب داد تاخت غافل سرکشیهای شباب از طاقتم قامت خم گشته یاد از گوشة محراب داد اضطراب شعله عرض مدعاها کمتراست هرکه رفت از خویش عبرت برمن بیتاب داد استقامت درمزاج عافیت خون کرده ام رشته امید من شکسته نتوان تاب داد بیطراوت بود (بیدل) کوچه باغ انتظار گریه نومیدی آخر چشم مارا آب داد تا کاتب ایجادم نقش من و ما بنده چون صبح دم فرصت مسطر بهوا بنده این مشت غبار او هام بر منفعل دارد مضمون نفس و مشق ست کس با بکجا بنده برشام ما زین باغ طرف نتوان بستن خونیکه باین رنگست دست که حنا بنده مبرگشته سبودایم ناک هوس دستار کم نیست اگر هستی مو برسر ما بنده بی سعی فنا ظالم از خشم نیوفتد چشم آتش نه نیا کو احرام حیا بنده نقش بند بیک آسان ازدل نتوان شستن آئینه مگر زنگار بر روی صفا بنده در عشر ابیات گوش کر حرص گداطینت ابرام تقاضائی بر دست دعا بنده زحمت کش این منزل تا وارهد از آفات دیوار و دری کر نیست باید مزه ها بنده غافل ازین صحرا جز خاك نمايان نیست كو آبله تا حیرت آئینه بپا بنده وا پس نپسنده عشق افسرده کی مارا گر سکته تأمل کرد بغزش چه جدا بنده عالم همه موهوم است بگذار که (بیدل) هم چون تهمت موهومی خودرا همه جا بنده تا کرد ما باوج ثریا نمیرسد سعی طپش بآبلۀ پا نمیرسد طوفان ناله ایم و تغیر همان بجاست آئینه هوهیت بدل ما نمیرسد عشق از گداز رنك هوس آب دادن است بی خس نهال شعله ببالا نمیرسد گر فقر و کز غنامگذر از حضور شوق این یک نفس خیال بفردا نمیرسد حیرت نگاه عالم ایجادم شمع باش هرجا سریست جز بثنا پا نمیرسد بی خون شدن سراع دل سخت مشکل است انگور می نگشته بمینا نمیرسد عریان نصیب زاهد جنت پرست نیست این جوی خشك مغز بدریا نمیرسد از لاه میکشند که این یکدو لحظه عمر تا انفصال تو به بیجا نمیرسد دیوانگان هزار گریبان دریده اند دست هوس بدامن صحرا نمیرسد (بیدل) غریب ملك شناسایی خودم جز ما کسی به بیکسی ما نمیرسد تا کی ازین باغ و راغ رنج دویدن برید سر بگریبان کشید بوی شگفتن برید غنچه قبا تو کلی مست جنون میرسد تا نشود پایمال رنگ زکاشن برید زان چمن آرای ناز رخصت نظاره ایست دسته نرگس شوید چشم بدامن برید پست دوام حضور جز بثبات قدم گردد دل میزند حلقه آهن برید چون مه نو گر کشید دعوی میدان عشق تیغ ز دست افکنید سربسپر افکن برید هر کس از آداب ناز آنقدر آگاه نیست نذر دم تیغ یار سر بکف من برید قاصد ملك ادب سرمه پیام حیاست نامه بهرجا برید نالۀ شبون برید وحشت ازین انجمن راست نیاید بلاف کاش دعای زچین تا سر دامن برید خاصیت التجا رنج ندامت کشی است پیش کسی گربرید دست ببودن برید نقش و نگار هوس موج سراب است وبس چند برآب روان صنعت روغن برید تا ز رعونت اکر وقف همین خود سریست پرهمه اعضا چو شمع خجلت گردن برید پست بجولان شوق عرصه آفاق تنگ (بیدل) ا گر پیشید از چه قدم زن برید بالین در نظرم میگذرد آب کشتن زسرم میگذرد فصیل گل متفصلم باید ساخت ار پی چشم ترم میگذرد زین گذر که بکجا دل بندم هر چه را مینگرم میگذرد در بغل نامه عنقا دارم خبر بی خبرم میگذرد حلقه شد قامتم و محرم فشدم عمر بیرون درم میگذرد جاده بی سر تسلیمم هر چه آید بسرم میگذرد شخصیت غافل صور است اما همه در گوش کرم میگذرد مژه باز نگردم هیهات پرزدن زیر پرم میگذرد موج این بحر نفس راست نکرد بوطن در سفرم میگذرد هر طرف سایه صفت میکشم يك شب بی سحرم میگذرد کاش پا پاس توان ساخت چو بید بی بری هم زبرم میگذرد دل ندادم بکجا میسوزد دود شمعی زسرم میگذرد خاکم امروز غبار انگیز است پستی ازبام و درم میگذرد تار وان الم و عیش یکجاست من ز خود میگذرم میگذرد چند چون شمع نگریم ( بیدل ) انجمن از نظرم میگذرد نا مشرب محبت ننگ و فا نباشد باید میان یاران ما و شما نباشد برما خط گرفتن از کیش شرم دور است کس عیب کس نه بیند تا عجبا نباشد باهر که هرچه گوئی سنجیده بایدت گفت تا کفه وقارت یا در هوا نباشد ابرام بی نیاز ان ذلت کش غرض نیست کر در طلب بمیرد همت گدا نباشد از مصله آئینه زاید تعظیم را نشاید نقشی که جوشد از پا جز زیر پا نباشد در بیت آنچه ریزه ناحشر برنخیزد خون وفا سرشتان رنك حنا نباشد شمع بساط مارا مفت نفس شماریست این یکدودم تعلق آتش چرا نباشد حرف زبان تحقیق بی لشه اثر نیست در کیش رستهایم خطا نباشد چون موی چینی الم اظهار سرمه رنگست انداخت بی بهارم ما را صفا نباشد خوش دار د آن ستمگر با شیوه تغافل بیگانه باش مفهمید کوآشنا نباشد بیرون این بیابان بر میزند غباری ای محرمان بپایید امید ما نباشد شیرنی آنقدر نیست در خواب مخمل ناز مزگان بهم نچسبید تا بوریا نباشد فطرت نمی پسندد منظور جاه بودن تا استخوان بمغز است باب هما نباشد در مجلسی که مخیت موقوف خو د فروشیست دیگر کسی چه باشد کر میرزا نباشد در نخیتی که پیران باشند بی تکلف هرچند خنده باشد دندان نما نباشد جز عجز راست ناید از طینت سرشتان دوشیکه زیر بار است خم تا کجا نباشد کرد دماغ همت سر کوب هر بنا ایست قصر فلک بلند است کر پشت پا نباشد در محفلی که احباب چون و چرا فروزند مکشا زبان که شاید آنجا حیا نباشد (بیدل) همان نفس وار ماراعملم تمام باید زدن دروا، هر چند جاننباشد تأمل بابل بر رخ آن شعله پیکر میشود جوهر آئینها بال سمندر میشود کر چنین دارد اثر نیرنگ سودای خطش صفحه خورشید هم محتاج مسطر میشود حسن و عشق آنجا که باهم جوش الفت میزند نور شمع آینه و پروانه جوهر میشود در محبت غیر رنگ زرد دارد اعتبار هر کسی را شمع محنت روشن از زر میشود مژده ای کوشش که از طوفان عالمکیر شوق خاك ساحل مرده ما هم شناور میشود در هوایت نامۀ آهی کزانشا میکنم رنکم از بیطاقتی بال کبوتر میشود میفزاید رونق قدر من از طعن حسان تیغ تابان حیا زنگار جوهر میشود بی نصیبان را هدایت مایه گمراهی است سایه رنگن در فروغ مه سیه ترمیشود سعی پیری کم نسازد دستگاه مستیم از خمیدن پیکر من خط ساغر میشود در بساط یاد یاران خجلت آلود کیست گر بآب دیده طرف دامنی تر میشود نسخه مارا ورق گرداندی درکار نیست دفتر گل رنك اکر کرداند ابتر میشود نی ندامت نیست (بیدل) وحشت اهل حیا اشك را از نوك مژگان خاك برسر میشود
صحیفه ١٥٩ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال تا میم نو بر قلب بال کشا میرود قطع نفس تا کجاست خاک همین منزلم قافله عجز و ناز حکم بهر سو بتاز زین همه باغ و بهار دست بهم سوده کیرد هرزه خرام است و هم بی‌تب و تابست فکر مایهٔ شمع اند خلق ساز اقامت کراست مقصد و مختار شوق کعبه و بتخانه نیست در نظرم رختش عمر فصل نما میرود شمع رهش تیره‌ است سعی کجا میرود بام و امید کجاست آبله‌ها میرود فرصت رنك حنا از کف ما میرود هیچکس آگاه نیست آمده یا میرود یا کر افشرده اند سر بهوا میرود بی سبب و بی‌ طلب دل همه جا میرود خواه نفس فرص تن خواه غبار هوس نشه و نما کشته کوست در چمن احتیاج سجده نمی خواهدت زحمت جهد قدم در چمن اعتبار کز همه سبز دلست موسم پیری رسید آئینه بر خود ببال تا بکجا با دلم ماتم خود داشتن اینکه بخود چیده ایم فرصت ناز و نیاز نی سحر است و نه شام سیل فنا میرود رو بفلك يك نظر دست دعا میرود چون سرت افتاد پیش نوبت پا میرود چشم نخواهی کشود عرض حیا میرود روز تفصل شتا غنچه قبا میرود یا نفس عمر هاست آب بقا میرود دلبر ما يك قدم کام تمنا میرود هر چه کذشت از نظر نیست رو از خیال ( بیدل ) ازین دشتکاه رفته بگا میرود اطلس ما و من غبار نبود سعی پرواز آشیان کم کرد هر حبابی که بار کرد آغوش وهم بی پردکی قیامت کرد انتظار کل دکر دارم حلقه کشتیم ليك بر در پاس نشنیدیم بوی زلف دلی عجز جز در پا کجا بارد عالمی در خیال عشق و هوس همه بودیم وغیر یار نبود بی پر و بالی آشکار نبود غیر دریای یکنار نبود نفسه کس درین کار نبود اینقدر رنك و بو بهار نبود خلوتی داشتیم و بار نبود شهپرت غیر يك مزار نبود سایه آخر شتر سوار نبود کار ها کردو هیچ کار نبود نخل این باغ را بکسوت شمع عالم آئینه ناله سو داست چه حیا رنك ناز بیرون داد عشق از هر چه خواست شور انکیخت سیر بام سپهر هم کردیم محرمی چشم ما ز ما پوشید خم تیمار جسم باید خورد هیچ کس قدر رنك نشناخت اینکه مختار فصل نيك و بدیم جز کداز خود آبیار نبود جز بخود هیچکس دو چار نبود دست ما نیز بی نکار نبود خاك ما قابل غبار نبود این هوا ها هوای پار نبود چه توان کرد پرده دار نبود رنج ما غنچه بود ار نبود وصل ما هم درین انظار نبود ( بیدل ) آئین اختیار نبود تبسم هم بکا رنك سخن زان لعل تر ریزد کریبان چاکی دارند مشتاقان بیدارت غبارم زحمت آن آستان دارد از کز آنجایی بصورت کر تهی دستم بمعنی کنجها دارم توان سیر تنک سرمایکیهای جهان کردن ز آغوش رنك کل شوخی موج کهر ریزد که کر اشق بعرض آرند صد طوفان سحر ریزد بکو با ناله اش بردارد و جای دگر ریزد که كريك چشم من دامن فشاند صد کهر ریزد که همجا کرد شامی بشکند و رنك سحر ریزد بآهنك نثار مقدم کلشن نما شایت دلا خشكی ندارد دستگاه قطره آب بناموس وفا در پرده دل آب میکردم توئی کز همت بیدستگاهان غافل ورنه چو اشك شمع نقد آبروی در کره دارم چمن در هر کلی صد ترکستان سیم و زر ریزد بجای خون مکر رنك کداز بیشتر ریزد مبادا حسرت دیدار چون اشکم بدر ریزد زعنقا آشیان پرتر تپد رنکی که پر ریزد که تا در پرده است اینست چون ریزد شرر ریزد کلاه عزت افلاك فرش نقش پا گیرد چو (بیدل) هر که از راهت کف خاکی بسر ریزد تدبیر عنان من پر شور نگیرد در خلق خجالت کش تحصیل کمالم از ديك تو آمید سرابم نه محیطم عریانی از اسباب جهان مغتنم انکاز ای بی دول آرایش حرفه چه قماست هر پنبه سر شیشه منصور نگیرد پر خرمن من خورده مکر مور نگیرد معیار کلم کسی از دور نگیرد تا بند کربیان تو هر کور نگیرد نام تو همان به که لب کور نگیرد دارد ز سرو برك فنا دامن فقرم با من چو کلنك بخت سیاهیست که صد سال محروص شوق از لی سخت عذابیست قطع امل الفت دل عقد محال است بر منتظر وصل بغیر ما مزه بستن چینی که بحولی سر فغفور نگیرد در ماهش اگر غوطه دهم نور نگیرد خمیازه خروش توره طنبور نگیرد چندان ببر این ناله که انگور نگیرد انصاف قدح از کف مخمور نگیرد ( بیدل ) هدف ناوك آفات بزر کیست عنقا بکمسالی نرسد نور نگیرد ترك آرزو کردم دفع هستی آسان شد خامشی بدامانم شور صد قیامت ریخت برصفای دل زاهد اینقدر چه مینازی حیب اکر بدارت رفت دامنی بدست آرم برق رفتن هوش است باخیال دیداری سوخت بر قضا مینا کاین قفس کلستان شد کاشتم نفس در دل ریشه نیستان شد هر چه آینه کردید باب خود فروشان شد ای جنون بصحر زن نوبهار عریان شد چون سپند از روزم آتشی نمایان شد عالم از جنون من کرد کسب همواری هر کجا نظر کردم فکر خویش را هم زد عشق شکوه آلوداست تا چه دل فشرد امروز جریان تقدیرم قول وفعل ما عجز است چین نازپرویز است کرد وحشتم (بیدل) سیل کر به سر دادم کوه و دشت دامان شد غنچه تا کل این باغ پیرهن کربیان شد سیل میرود نومید خانه که ویران شد وهم میکند مختار اینقدر که نتوان شد دامی کر افشاندم طره پریشان شد تسل کو اکر منظورت اسباب هوس باشد درین محفل حیا کن تا تکاپوی ناله مخراشی چه امکانست ما و جرات پرواز کلزارت بدل و امانده الزلاتی ما و من تبرا کن مکن ساز اقامت تا غبار خویش بشکافی ندارد رنك راحت هر که را در دیده خس باشد نفس هم کم خروشی بیست کر فریاد رس باشد نکاه عاجز ما را سایه مل کان قفس باشد مقیم خانه آئینه باید بی نفس باشد نفس بر میفشاند شاید آواز جرس باشد زهستی هر چه اندیشی غبار دل مهیا کن نمی کیردبغیر از دست و تیغ و دامن قاتل ببالیدیم برخود ذره در عرض پیدائی چه لازم تنك کیرد آسمان ارباب معنی را شکست رنك امید یست سر تاپای ما (بیدل) کسوف آفتاب آئینه عرض نفس باشد سرادر کوچه های زخم رنك خون عسس باشد غیار ما مباد افتاده بال مکس باشد شکنج ماهیان مضمون که نتوان بست بس باشد زسیرما مشو غافل اگر عبرت هوس باشد آسور جوهر آهی قدرت نجا دارد ندید از آبله ريك روان منع جنون تازی عریق مأتی برون نامحرم تحقیق سازندت بهار فضل آن سوی لفظ رنکها دارد بتومیدی زمامشین که هیوا مانده پندارد که این دریا بقدر موج دست آشنا دارد نهال آید برون تخمی که افشانند بر خاکی بکردون میبرد نظاره را و اماندن مژگان اثرهای دعا روشن نشدبی احتیاج اینجا درین صحرا زپا افتادن ایجاد عصا دارد مشو غافل ز پروازیکه بال نارسا دارد زاسرار کرم کر آکهی دارد کدا دارد سرا با هوشو تا چند گاهی شوی (بیدل) بقدر کم شدنها هر که انجا رهنما دارد تغافل چه خجلت نخود چیده باشد طرب مفت دل کز همه صبح محشم که آن نازنین سوی ما دیده باشد ز کل کردن کرد خندیده باشد حیا نیست رنك بهار سرشکم اظهار هستی مشو مانع خجلت ندانم بپای که غلطیده باشد همان به که این عیب پوشیده باشد
صحيفة 160 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال دانم دل ازدرس مو هوم هستی چه فهمیده باشد که فهمیده باشد چو موج گهر ته گلزار شرم دریا نگاه تو در دیده پیچیده باشد بجوشد دل کرم باجرم خاکی اگر باده باشیشه جوشیده باشد من و پاس مطلب دل و آه حسرت دعا کو اثر میپرستیده باشد نفس سازی آهنگ جمعیت کو سحر کروه اجزای پاشیده باشد درین دشت وحشت من آن کرد بادم که سرتا قدم دامن چیده باشد حیا پرور آستان نیـــازت دلی داشتم آب گردیده باشد اگر ( بیدل ) مدعـا عرض هستی بخواب عدم هـرزلی دیده باشد نماید ازچـــه علـم یــارقم عـلـم کـند طوطی نیم که آینه وین دم کند سعی غبـار من که بجـائی نمیـرسـد یادامنش زند اگـر از خویش رم کـند اندیشه زنهــــار دمیــدم وسـوختم کو گردی دگر که کند شمع وحم کند برباد رفت آبـرو رفت نفس چوصبح فرصت نشد کفیل که فہم عدم کند آسوده خاک شو که مبادا بحكم وهم عمر نفس شمار حساب قـدم کـند بالیده است خواجه بحس بنـاز جـاه مردار آفتـاب مقابل ورم کـند خود سنجیت به پله پستی نشانده است جهدیکہ سنك كوه وقار تو کم کند همجا عـدم بتہمت هستی رسیده است باید حیـا بلـوح جبینـم رقم کـند پرواز میگـسـتم چنگم جای امن نیست دامی بـافم که بـر و دا برسم کـند خجلت کـداز عفو نکردی که آفتـاب تر دامن توخـشك كـند جهـد نم کـند توضيع باش وعز وجـلهـا بطـاق نـه کو خلق هرزه فکر خدو را توقدم کـند ( بيدل ) ازین ستمکده بیکس گذشته ام کو سـایہ که برسر خـاکم كـرم كـند تک و پوی نفس از عالم عبرت قمی دارد مپرس از باز گشتن قاصد ما رفتنی دارد نجرد هم درین محفل خجالت میکشد سامان حبابان را کف کو دارد صهبا سوختن دارد زهر جا سر برون آری قیامت میکشد طوفان همین در بوطه خاكست اگر كس مامنی دارد ببر کی خرقه تسلیم و از آفات ایمن زی پلنـگ پهلوی لاغر شعیق جوشنی دارد مسلما نست در خـورد کدورت دعوی هستی دلیل امتحان این سکه خامیاز تنی دارد کران بـطـم بكـدیکـر مبـاش از لاف خودسنجی ترازوی نفس سـنـك جنـون من منی دارد ندارد سعی محـروم از مقدر زور زد مـا لہـا کمال پہلوانی سـر بخــاك افکـند نی دارد شگین خاتم ملك سليمان در کف است اینجا همه کو سنکباشد دل بدست آ ور دلی دارد نشان دل نمیـابی تـا طلـم جسـم نشـكـافی ہمہ گنجیم امـا كـنج مـادر صـدفی دارد ز بيم سـر نـوشـت اینـدشـت شق کرد بر دلہا چو با کـوت مـاچين نـدارد دامنی دارد تأمل کر نکـردد هر زمان توفیق آزادی شرد هم در دلستنگ آبیدر پیرهنی دارد حیـا از طینت مـا جـز ادب چیزی نمیخواهد فضولی گرهمـہ از خود بر آئی گردنی دارد نمیدانم چه خرمن میکند زین کشت محاصل نفس تا ریشه اش باجیست دایم کندنی دارد ز گفتن میرسد زنجیر خوابم دردهن چا ( بیدل ) بسان پسـتـه بـادام هـم یـك روغنی دارد تمام شـوقـم لـيك ناقل که دل براه که میخرامد جکـر بداغ که می تـیـد نفـس بـآه که میخرامـد ز اوج افـلاك ا كرنداری حضور اقبـال بی نیـازی طپش بمحنت غبـار دارد پمین سیـاه که میخرامـد اگـرنـه رنك از کل تو دارد بهـار مـوهـوم هستی ما بسیوه جك این کشانہـا فـروغ مـاه که میخرامـد غبـار ہـرزہ مـیـغـرہ شـد بحیـرت آئینه طبیدن رم غـزالان این بيـابـان پـی نـکاه که میخرامـد زورنك كل تا بهـار سـبـل شـکسـت دارد دماغ نازی درین گلـتـان نـدانـم امـروز کج كـلاه که میخرامـد ا کر امید فنـا نـباشـد تو و آفت زدای هستی باین سر و برك خلق آواره درپنـاه که میخرامـد شکه چـرخـا رسـد چـو شـبـنم زخـرم بی مایه آب گردد ا کـردنـانـد که بی محـابـا نجـلوه گاه که میخرامـد پیـاده در پرده من ومـاغرور اوہــام پیـش بـردی نگفـتـی آ کہ کہ درد ساغت هـوای جاه که میخرامـد مگر ز چشمش غلط شکاهی رسد بفرياد حال ( بيدل ) و کـرنـه آن برق بی نیـازی پـی كیـاه که میخرامـد تن پرستان که باین آینه تنك عیـاشنـد بی تکلـف همـه بالیـدن نـارو آتشند سر و کـردن همـه در دور شکم رفتـه فـرو بـه تمـال وشيـك مغزتـر از خشخـاشـند ربط جمعیت شان وقف تغافل زهم است چشم اگر باز شود چون مژہـا می پاشند آه ازین نامه سیـاهـان که ز مشق من و ما بمـدل آئينـه را از بسـت نـفـس نـقـاشـند گفتکو کرنده رود کسی اینجـا نیست همـه مضمـون خيـالی زعبـارت فـاشـند ششجهت مطلع خورشيد وسيـه روزی چند ســایه پرورد غـفـای مـزۀ خفـاشـند نازت هم چه خيـالـسـت رود از دلشان در نظر تـا كـنی صـیـد همـان نـبـاشـنـد انفعـال اكـرائـيـد بميـان امنیواسـت این نم اندوده جبینہـا عـرق می شـاشنـد مغـرور عجـبت ہم صـرف شنـد امـا ز نـفـاق كس ندانست که یـاران یکجـا میبـاشنـد بی تـیـر لعـل ودل میـکنـرند از سـر جاه ہمـه رنجـل وويـا قـدم فـراشـنـد پیش ارباب معـانی زفـسـو نهـای جہـل رو مـسـازید کـه این آیـنـه هـا نقـاشند (بیدل) از اهل ادب باش که چون کرم سحن اين مخـدل نـسـان عـرصـة بی پر خاشنـد آشـفـتـکی آورد خـانـه صيـاد یکعـدم چـاك قفـس کـنید زيـاد عشق چون شمع در تلاش مجـود میـرمـا را بپــای مـا سـرداد دلـتـنـك آخـر از جہـان بـریـم عقـده داشـتـیم کـس نـکـشـاد چیـسـت شغـل جہـان حيـرانی خـاك خـوردن بقـدر اسـتـعـداد خفـته زیر سقـف بی ديـوار عیش این خـانـه اسـت مبـا داد نـامـه دل بـود در کـف امـیـد بر گه خـوانـدم کـه بـاز غرسـتـاد گردم این نه قفـس نمیبـایـد كر بـزر پـرم يـکـشـنـد آزاد سير آن جلوه مـفت فرصـت مـاست تو بپــاریم چشـم بـه مـی سـاد فلس است آنکه کارسیـد طبـع کرد ما چون سحـر قیـامـت زاد بـسـتـون در غبـار سـرمـه کم است نـام هـم رفت در پی فـرهـاد از کـف واوكـان نـرفت بـرون در فـزون عمـارت شـداد يـار بحر يست نـام مـا نـكـرفت این فـرامـوشی از که دارد يـاد تا چـراغـم رسـد بخـامـوشـی ہمـه شب سـرف ميکنـم ايجـاد چون سـپنـدم در آتشـی که مپـرس سـرمـه کردم اگـر كـنم فـریاد محـفـل شـمـع ميکنـم ( بیـدل ) خـدمـت ا سکردن افتـاد توان اکـرهـمـه دوران آسمان کردید نکرد خواهش يكـدل نمیتوان گردید چه حرصها که نشد جمع تـاخود چيديم هوس متـاعی مـا عاقبت د کان كرديد غبـار وادی وهم ایقـدر هجوم نداشت نـکه چه رد دلیہا ز دو جهان کردید دلی بـدست تـو افتـاد مفت شـوخـیہـا بروی آينـه صـد رنك ميتوان کردید کباب سعی غبار خودم که این کف خاك براه شـوق تو میرد آنقدر که جان کردید سـرشك ا كـر قـدمی در ره طپش ساید بهـر قـطـرہ دلی میـتوان روان کردید فنـا محمد ت صیـاد پشت پازدن است چین هـزار گل افشـانـد تـاخزان كرديد زخود بر آمـده كان بكـفـلـو فلـك تـازنـد نفس دو گام گذشت از خود و فغان کردید خوشم که عشق نکرد امتحان پروازم شکسـته بالی من در قفـس نهـان کردید دكـر مپـرس زتاب جدائيم ( بیـدل ) بـدرد دل كه دلم سـخـت ناتوان كرديد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال نوشتنم حق هم کس زغفلت با تو بستیزد همان در کاسه سر خون او را گردش ریزد دعای بیدلان از حق امید این اثر دارد که یارب آتش از بنیاد اعدای تو برخیزد چو جا در سینه آوازه کوس ظفر چنگت همه کر شیمه باشد زهر ماتی چون ابا می ریزد غبار موکبت هرجا نماید غارت آهنگی حسود از پی برون آید دوش رنگ بگریزد بچاک آفتاب اقتدار از چرخ مینا زن عرق دشمن جاهت فلک خاک سیه بیزد توکز خویشتن ایما توئی در من نمی گنجد گریبان عالمی دارد که در دامن نمی گنجد گرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سر کن بساط آرایی ناز تو در گلخن نمی گنجد چو بوی گل و داع کسوت هستیست اظهارم سر موئی اگر مانی به پیراهن نمی گنجد یکتائی است بطی نارد نرد بی نیازی را که در آغوش جانانمجهان سوزن نمی گنجد بساط ماجرای سایه و خورشید طی کردم در این خلوت که او باشد خیال من نمی گنجد غرور هستی و فکر حضور حق قیاس است این سری در جیب آگاهی باین گردن نمی گنجد رون باز است عشق از دامگاه و هم جسمانی تو جائی در خود خود کشدۀ بیژن نمی گنجد زپرواز غبار رفته ام بوئی آواز می آید که ناله خفتگان عنقا درین کلشن نمی گنجد تو در آغوش بی پروای دل کنجیده و رنه درین دشت سرا امید گنجیدن نمی گنجد چندانم حیرتش چشمم جلوه مطلق تماشا کن که حسنی داری و در دیده دیدن نمی گنجد در شبهای طبع از عشق کرده قابلی نرمی بغیر از سعی آتش آب در آهن نمی گنجد دل آگاه از هستی نبیند جز عدم (بیدل) بغیر از عکس در آئینه روشن نمی گنجد چاک کسوت فقرم رنگ خنده می ریزد بخیه بی بهاری نیست گل ز ژنده می ریزد در دماغ پروانه بال می زند اشکم قطر های این باران برطپنده می ریزد در عدم هم اجزایم دستگاه زنهار یست این غبار و هم خاک خط کشیده می ریزد ریشه در هوا داریم تا کجا هوس کاریم ناله شرر در خاک نارسیده می ریزد باغ ما جبین دارد در زمین خاموشی غنچه باش و گل میچین گل بخنده می ریزد بی غم شکر دندی محرم الف افسوس کاین درشتی طبعت از چپه رنده می ریزد کسرد تا توان ما چند بر هوا باشد کز همه فلک ناز است بال کنده می ریزد نامه کز ره میافکند غفلت خواه قاصد باش بالها چو شمع اینجا از پرنده می ریزد جوهر تلاش از حرص باصال ناکامیست هر عرق که ما داریم این دونده می ریزد پای آبرو تا خون فرق ناز کی دارد آن به تیغ می ریزد این بخنده می ریزد جز حیا نمیباشد جوهر کرم ( بیدل ) همچو دز نمی دارد سر فکنده می ریزد جام غرور کندام رنگ توان زد شیشه نداریم بچه سنگ توان زد از هوسم واخریده عذر ضعیفی آینه بومی بپای لنگ توان زد قطره محال است بی گهر دل جمعت مست مگیر آن گره که چنگ توان زد نقش دگینخانه هوس اگر این است گل بسر نامها ز ننگ توان زد کوس و دهل مایه شعور ندارد دگ نه چند دگ دگ توان زد بسط شکنجه عید های مروت بر یاران پرکلنک توان زد چشم کشا ليك بر رخ مژه بسـتن آینه باش آنقدر که زنگ توان زد دور چیه ساغر زند کس به تخیل خنده مـگر برجـبان بتـنك توان زد دامن مقصد که میکشد زکف ما کز بکریبان خویش چنگ توان زد سخت چـو فـواره غافـل زنـه پا سـر بهـوا تا كجـا تلنـك توان زد (بـيـدل) از اندوه اعتبار برون آ باری این شیشه ها بسنگ توان زد جائیکه جلوه ر دمت آن مه خرام دارد مژگان کشودن آنجا مهتاب و ام دارد بام است که کرعشاق در معبـد خيـالش گر رحمـن نیـاشـد بت رام رام دارد دی آن نگار مخمور در ره کرشمه ی ماشت امروز صد خرابات مینـاو جام دارد کم سایـکان بهر رنگ سامان انفعـال اند هستی دو روزه عصيان زحت دوام دارد رنگ بهار امکان از گردش آفریدند هر صاف درد چاشت هم صبح شام دارد جز انفعال ازین بزم نام دگر نجوئید لذات عالم خواب يك احتـلام دارد چندان طپيـد محرومیست دارد آواز کل صبح پرفشان باش این دشت دام دارد ضبط نفس درین بحر جمعيت آفرین است کوهر هزار قلاب مصروف کام دارد آثار جوهر عهد پنهـان نمی توان کرد تیـغ کشیده کوه سـنك از نیـام دارد دل را ودیمت و هم بان زسرتادا كرد از خلـق آئینه دارد آئینـه وام دارد طفل جنون و حرف است ای شیشه در بر چند چیزی بگوی وبگذر قاصـد پیـام دارد گفتم بدل که محرمیست ذوق وصال دارم خندید كاین خيـالت سودای خام دارد جوش خطیست (بیدل) زنگار مرغز حسن دود چراغ این بزم پروانه نام دارد جائیـکه سعی حـرص جنون آفرین دود در سنك تب ریشـه چـو آتش نگین دود تر دامنیست مایه معراج انفعال این موج چون بلنـد شود برجبین دود بر جاده ادب روشـان پا شمرده نه لغزش بهانه جوست مباد از کمین دود خست بقع جود خسیسان مقـیم است هم چند دست پیش کشند آستین دود ای مایل طمع دلت غصه دلت است دم نیست فطرتت که فضای سرین دود کرد سواد وادی حسرت نشانده یست اشکی خوش است با تکه واپسـین دود تحصیل دستگاه تمم دنائت است چندانکه ریشه موج زند در زمین دود آزار دل مخواه کزین چینی لطيف موکر دهد زهند شبیخون بچین دود شوخی نجیب وفرض اخلاق عیب نیست روغن بروی آب بهار آفرین دود راه طواف مركز تحقیق بسته یست پرکار اگر شوی قدم آهنين دود شرم است دستگاه فلك تازی نگاه در دامن آنکه با شکند اینچنین دود (بیدل) غنیمت است که عمر جنون عنان پا در رکاب خامه پرفشان زین دود جائیکه شکوهـا بصف زیزوم رسد حلوای آتشی است دولب كریهم رسد پوشیدن است چشم ز خاك غبار خیز زان سفله شرم کن که بجاه وحشم رسد تغیـر وضع ما ز تـپهای فطرت است خط بی نسق شود چو باوراق نم رسد ناخن کش و عیـار کمال دماغ کنيم تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد تا اینتی بعـالم دل نا رسـیدن است آهو زرم رباید اگر تا حرم رسد در دست جهـد نیست عنان سبك روان هر جا رسد خيـال وفطر بی قدم رسد قسمت نفس شماره رنك و شتاب نیست باور مکن کـه نان شبت صبـحدم رسد ای زندگی بحسرت و صل اضطراب چیست بنشین دمیک قاصـد ما از عـدم رسد هنگام انفعـال حزین است لاف عهد چون نم کشید کوس برا واز عم رسـد يك قطره در محیط تهی از محیط نیست ما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد (بـيـدل) کشودن لبت افشای راز ماست معنی بخط ز جاده شق قلم رسـد جیبه حرص ا کز چین نزدره هوس کشد آینه در مقـابل کو بالش نفس کشد هرزه در است گفتگو ورنه تامـل نفس پیش رود کاروان هر قدمی که پس کشد سنگ ترازوی وقار میل شکست کس نکرد تنك عدالت است اکر کوه كم عدس کشد آتش سنك طینتیم شعله شمع فطرتم حیف که ناز سر کشی کردن ما عس کشد عهـد وفای بسـته ایم با اثر شکست دل محمل پاس ما بس است ناله این جرس کشد تا کی از استخوان پوچ زحمت بی حلاوتی کاش مصور هوس جای هما مگس کشد رستن ازین طلسم و هم بر زدن خیال کیست جیب فلك درد سحر تا نفس از قفس کشد عیب و هنر نمود تست ورنه درین ادب سرا تغییری چه ممکن است آینه پیش کس کشد (بیدل) ازین ستمکده راحت کس کمان مبر دیده ز خس نمیکشد آنچه دل از نفس کشد
صحیفه ۱۶۲ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال چرا کس منکر بطحائیهای درا باشد دلی دارد چه مشکل گر بدردی آشنا باشد حریص صید مطلب راحت از محنت نمیداند تخم دام کرد بال مرغان توتیا باشد زبان خامشان مضراب گفتگو نمی گردد مگر درتار مسطر شوخی معنی صدا باشد چه امکانست غش این و آن بندد صفای دل ازین آئینه بسیار است گر حیرت نما باشد در ان محفل که تاثیر نگاهت درمه افشاند شکست شیشه هم چون موج گوهر بیصدا باشد ز بیدردیست دل را اینقدر ها رنگ گردانی گراین آئینه خون گرددیكرنك آشنا باشد دماغ آرزوهایت ندارد جز نفس سوزی پر پرواز رنگ وبو اگر باشد هوا باشد زبان تبخال گر جمع کردد مفت عشرت دان سحر هم شرر است در عهد خمار آسیا باشد نفس بیهوده دارد برقشانهای بار اینجا توهی گامی و بس کردر دلت عشق خدا باشد جهان پخته را بیدار کرد امید دیداری تقاضای نگاهی برصف مژکان عصا باشد بچندین شعله میبالد زبان حال مشتاقان که یارب برسر ما درد دل بال هما باشد ندارد بزم پیری نشه از یاد کی (بیدل) چوقامت حلقه کردد ساغر دور فنا باشد چرا کسی چو حباب از ادب نگاهندارد سريكه غير هوا بشم در کلاه ندارد قسم بجوهر بی ربطی نیاز و تدین که هرگز انجگری داده اند آه ندارد حقیقت تو مجاز است دل بوهم مفرسا که غیر شیشه وی هیچ دستگاه ندارد چو چشم از مژه غافل مشو که هیچکس انجا بغیر سایه دیوار خود پناه ندارد اگر ز محکمه عدل داد خواه نجاتی دو لب بمهر دهان دهویت گواه ندارد تو هم است بر احوال خلق پاس بضاعت که در خور کرمش هیچکس گناه ندارد نفس نطر آوارگی کجا برد آخر زدل برا مده در هیچ جا پناه ندارد دماغ نشۀ فقر آرزوی جاه ندارد سر برهنه ما دردی از کلاه ندارد زیاد دستی آن زلف تابدار کبابم که گر همه دلش افتد بکف نگاه ندارد نفس شماره طرازی اگر فضول نیفتد سراسر دو جهان منزل است راه ندارد مباش غنچه از برق بی امان دمیدن که ناله در دهن اینجا ضمیر کاه ندارد بساط حشر که خورشید فضل میدمد انجا برسایه کرمیتی نامه سیاه ندارد ز دستگاه تعلق محو حساب تجرد بلندی مژه بالیدن نگاه ندارد بغیر داغ که پوشد چوشمع (بیدل) مارا که پای تا بسرای غیر يك كلاه ندارد جزر موزون اعتدال جوهر کل میشود چون شود مینا صدای کوه قلقل میشود در خور رفع تعلق عیش خرمن کی کشم خاریا چندانکه می آرد برون کل میشود امشبم در دل خیال مست جادوترم بود کزنم پیکان من شیشه پرمل میشود هر چه شد منسوب مجنون بی خروش عشق نیست آهن از کل کردن زنجیر بلبل میشود هرزه تاز گفتگو تاچند خواهی زیستن کز نفس دزدی دو عالم يك تأمل میشود از تغافل برقعا مفکن بطاق حاضران هر سخن كانجا سر زلف است کا کل میشود جام الفت بسکه برطاق تر ا ك چیده اند روز لطف از یاد برگشتن تغافل میشود عجز طاقت کرد مارا محرم امداد غیب اختیار آنجا که در ماند توکل میشود جرات رفتار شمع گریان و اماله کیست رفته رفته نقش با در گردنم غل میشود عاقبت خواهی درین تره از من و مادم زدن زین هوای تند شمع عامی کل میشود زین ترقبها که دونان سر بگردون سوده اند ناو خر را آدمی گفتن تنزل میشود ناله خم کشته (بیدل) مکدر از طور ادب تا نمازان جنس کا میدالش سرپل میشود چشم تو بحال من كزيم نظر خندد خارم چمن آرد غنچه بصر خندد در کشور مشتاقان بی پرتو دیدارت خورشید چرا آید بهر چه سحر خندد با اهل فنا دارد هر کس سر یکرنگی باید که رنگ شمع از رفتن سر خندد در جوی دم تیغت شیرینی آبی هست کز جوش حلاوتها زخمش بشکر خندد هر شبنم ازین کلشن تمهید کلی دارد با گریه مدارا کن چندانکه اثر خندد آیینه دران عارض بر زخم نگاه من از حلقه گیسویت گلهای نظر خندد دل میجکد از چشمم چون ابر اگر کریم جان میدمد از لعلت چون برق اگر خندد در کارکه خون یارب چه تراکیهاست صد کوه بخود بالد تا موی کمر خندد سامان طرب سیل است زین نقش که ما داریم صبح ار دو نفس فرصت برخود چقدر خندد از سعی هوس بگذر (بیدل) که درین کلشن گل نیز اگر خندد از پهلوی زر خندد چشم چون آئینه و یرنک عرض نازیند ساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند غنچه دیوان دو نقل از سر نو ابوابستن است ای بهار فکر مضمونی باین انداز بند خورده کیران تیغ را کف پیش و پس انداخته اند یکنفس چون شمع خامش شو زبان کاز بند کام هم مصراع شوخیاست بر واز ترا همچو عنقا آشیان در عالم آو از بند موج از بطحا قنپا کرد ایجاد حباب دست مارا طیش زد بر پر پرواز بند موج آب کوهر از تنک طبیدن فارغ است لاق عزلت می زنی بال و پر پرواز بند خارج آهنگ بساط کبره ابانت که کرد بی تکلف خویش را چون نغمه در هر ساز بند وطلمم غنچه تمهید شکفتن آفت است عقده از دل اگروا کرده باشی باز بند بی نیازی از خرد پیچ تعلق رستن است از سر خود هم چموا کردی بدوش ناز بند وصل حق (بیدل) نظر بربستن است از ماسوی قرب شه خواهی ز عالم چشم چون شهباز بند چشم حق بین زعبث اندیشه باطل نبرد طالب لعل برنك ذوق بر محمل نبرد سیر معنی از خرد پیچ عبارت فارغست قاصد ملك تقدس زلج آب و کل نبرد سعی ما در منزل از غفلت بپایان مرنرساند ششجهت طی کرد اما سر نجیب دل نبرد چشمیکه بدان جلوه نظر داشته باشد یارب بجه جرأت مژه برداشته باشد عمریست دکان نفس سوخته کرم است از آه من آئینه خبر داشته باشد دل توشه کش وهم حیاست درین بحر امید که آهن بلنگر داشته باشد از تیغ نگاهت دل آئینه دو نیم است هما چند زفولاد سپر داشته باشد از وحشت ما بیدلی کس نیست غباری یکطره طپیدن چقدر داشته باشد تا کام فروبرم چو خون در رگ یاقوت رنگی که میدیدم که پر داشته باشد هر دل که زرحم تو اثر داشته باشد صد صبح گل فیض بسر داشته باشد با پرتو خود شبنم گرم سهل حسابیست کز شینم ما دامن تر داشته باشد خا بیسر دشتست کسی را که درین بزم باما چو سبو دست بسر داشته باشد ما را بادب کاه حضورت چه پیام است قاصد مکر از خویش خبر داشته باشد ای غنچه از عشق مجو ساز سلامت جز سوختن آتش بجه هنر داشته باشد ( بیدل ) خلف سلسله حیرت امکان جز مرگ چه از ارث پدر داشته باشد حکری آینه زد تخم نمی پیدا شد دلی آشفت غبار المی پیدا شد لقمه پرده دل مختلف آهنگ نبود ناله دزدید نفس زیر و بمی پیدا شد بسکه دارم عرق از خجلت پرواز جوار کر خیالم بهوا رفت نمی پیدا شد رشك آن برهتم سوخت که در فکر وصال کم شد از خویش و زجیب صنمی پیدا شد قد پیری خمر عاقبت اندیشی ماست زندکی زیر قدم دید خمی پیدا شد هستی صرف همان غفلت آگاهی بود خبر از خویش گرفتم عدمی پیدا شد صفحۀ سادۀ هستی خط نیرنک نداشت خبري ارد نظرها رقمی پیدا شد باز تخم پی تاراج تسلی برخاست صف پیشانی دل را علمی پیدا شد عدمم داد زجو لنگه اقدار سراغ خاك ره گشتم و نقش قدمی پیدا شد فرصت عیش جهان حیرت چشم آهوست مژه برهم زدنش کرد رمی پیدا شد بسکه در کلشن مارنك هو اسوخته است بی نفس بود اگر صبحدمی پیدا شد خواب یارد زما زحمت جولان ( بیدل) مشق بیکاری مارا قلمی پیدا شد
حملة (١٦٣) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال چسان شبنم که عطر یار آن رو دوشند بچینش مزه عرض هزار آغوشند زحسن معنی دیوانگان مشو غافل که این کبود نشان نیل آن ثنا کوشند ببند زبان سخن ساز خیل مژگامیم ندور چشم توچون میل سرمه خاموشند زعارض و خط خوبان جز این نقدر و شن که شعله ها همه بارود دل هم آغوشند مفید آن خیالت چوصبح ازین گلشن بهر طرف که گذشتند دام بر دوشند درین محیط چو گرداب بخودان مغرور زگردش سر چغز خود قدح نوشند زخون دم بپری کراست بهره که خلق چو جام باده مهتاب پنبه در گوشند غریب الفت امسکان مخور که مجلسیان چو شمع نامزد بزم تهی فرا موشند چه ممکن است حجاب غنا شود هستی که طپشهای هوا چون بحر غرق پوشند ز گل حقیقت حسن بهار پرسیدم بخنده گفت که این رنگها برون جوشند کسی بفهم حقیقت نمیرسد ( بیدل ) جهانیان همه يك تار ساز هوشند کسی از پیش خویش آگاهند بر فلك رفته اند و در چاهند همچو فرزین بکج خرامی جهل همنان حریم شاهند به سهوا فارساده طرف فروغ طشت خورشید وساس ماهند مخبر بیما زغنچه شمیم کوره پرداز از نگاهند تا شکر عبد خانه جاه شرع کر همه منزل اسد کوا هند جمعیت ازان دل که پریشان تو باشد معموری آن شوق که ویران تو باشد صد چرخ توان ریخت زپرواز غبارم آروز که در سایه دامان تو باشد مشتاق بهار چمنستان خیالم پوئید کی آیئنه حیران تو باشد نظاره ز کونین بگویا نیز داخت پیداست که حیران تو حیران تو باشد سر جوش تبم کلۀ ناز بهار است جیی که شکن پرور دامان تو باشد حریت دل خون شده بیعاب گداز بیست یارب شود آئینه و حیران تو باشد داغم که چرا باز من سایه نگردید تا در قدم سرو خرامان تو باشد هر نقش قد برجستهٔ عالم نازست هر جا اثر لغزش مستان تو باشد میبند که دل در طپش یاس نمیرد قربان تو قربان تو قربان تو باشد در دل طپشی میخکد از شهیهٔ هستی یارب که نفس جنبش مژگان تو باشد ( بیدل) سخت بست چراغهای تحیر کو آئینه تا صفحهٔ دیوان تو باشد جمعیکه با قناعت جاوید خو کنند خود را چو کوه با انجمن آرزو کنند محجوب پردهٔ عدمی بی حضور دل پیدا شوی گر آینه ات رو رو کنند لب تشنهٔ هوای ترا محرمان راز چون نی عصای آب نفس در کلو کنند آئینه است کاه خطا رنگ اهل شرم بیدستگاه شانه گل چشم بو کنند آن نا مفیدان که در اثبات مطلقند آب ترفته را ز توهم بجو کنند حیرت زبان شوخی اسرار مایی است آئینه مشربان بتکه گفتگو کنند آنجا که عشق خلعت رسوائی آورد پیراهن که چك ندارد رفو کنند نقش خیال و خانهٔ نقاش مشکلیست مارا مکر تفکر میان تو مو کنند شوخی بصبر عالم ما ره نمی برد چشمی مکر در آینه با فرو کنند در بحر کائنات که صحرای نیستیست حاصل نمی است چرجها وضو کنند ( بیدل ) دماغ نشه ندارد گدای عشق کرنا فلك كدانه دريك كدو كنند جمعیکه بر شکستن هندر در شکسته اند آئینه ها بزینت جوهر شکسته اند باشوکت جنون هوس تخت جم کراست دیوانگان در آینه افسر شکسته اند در محفلی که آفت سازش سلامت است آسایش از دلی که دار در شکسته اند هیچ وضع ما اثر ایجاد و خفتی ست دامان گل برنك برار شکسته اند اندیشهٔ غبار دل ما که می کند خوبان هزار آینه در بر شکسته اند گردون غبار ديدهٔ همت نمیشود عشاق دامن مژه برتر شکسته اند چون مشت های همت ارباب فقر باش کز کرد آرزو صف محشر شکسته اند بیماری مواد طمع را علاج بیست صفرای حرص در جگر زر شکسته اند کم فرصتی کفیل شکست خمار بیست تاشیشه سرنگون شده ساغر شکسته اند از گردم سوخته چه خیزد بغیر عجز مایم و پلوی که بیستر شکسته اند محمل کشان برق نفس را سراغ بیست گرد سحر بعالم دیگر شکسته اند پرواز کس بدامن نازت نمیرسد بالهای این چمن بضدر پر شکسته اند ( بیدل ) همین نصا و تو نومید مطلبیم زین بحر انقطر ها همه گوهر شکسته اند چین دلیکه بیاد تو آشنا کردید فلك حريك بیای توجیه سا گردید حضور مجلند جناب تو دارد اکسیری که نقش باز خیالش جبین نما گردید کسیبکه دست بدامان التفات تو زد طلسم انجمن سایه ها گردید چو( بیدل ) آنکه غبار ره نیاز تو شد بچشم هم دو جهان نماز توتیا گردید (۰) چندانکه خورد خون دل غم پیشه ببالد چون آبله در شوره تن این شیشه ببالد گل کردن طول امل از قامت پیری تخمیست که از آب دم پیشه ببالد جولانگه اسرار معانیست عبارت چندانکه پری ناز کند شیشه ببالد یا حسن تردد ثمر عاقیبی هست در سایهٔ خود بخوابد اگر ریشه ببالد بی ناله ره شوق بمنزل نتوان برد یارب نی محنون اثزین پیشه ببالد تا خجلت همت نشود حاصل آمال نقسی مفشاند کزره ریشه ببالد ( بیدل) بچه شوکت دهمم هستی موهوم عرض سر موئیکه در اندیشه ببالد جنون از بس شکست آبله در هر قدم دارد بنای خانهٔ زنجیر ما چون موج خم دارد زامل خامشت رمز تبسم کیست بشکافد خیالی دست رجك گریبان عدم دارد فضوابهای امید اینقدر جان میکند و رنه دل الفت پرست پاس از شادی چه غم دارد بلغزش چون تناله خامه حسرت صریر من که زنجیرم سیه بختی تحريك قدر دارد تنگۀ نشکاغت صنع آگهی در ديدهٔ اعیان قلم در تر کستان يك قلم سهو القلم دارد بمقم میدهد خرمن خیال موج رفتاری که اعجاز خرامش آب و آتش را بهم دارد مدارای درشت و امید تحسین از صفا کیشان که اسباب خوشی مدعانه آئینه کم دارد بترك جاه زن نادرد نگیرد تنك افلاست که رنج خود فروشی میکشد هر کس در م دارد زند بر محبت غافلم ليك اينقدر دانم که دل تا آكنی در سینه دارد دیده نم دارد توای جیش کو جوش شودی بادر د سوداکن نفس با این بضاعت هم چه دارد مغتنم دارد اگر دشمن تواضع پیشه است ایمن مشو (بیدل) بخون ریزی و دیمباششمشیری که خم دارد چون اندیشهٔ بگذر تا دلبر بپرهیزد بداشتن ناز کن چندانکه سودائی بر سر پیچد نگه محو جمال اوست اما چشم آن دارم که دل هم قطر ماشکی کردد و بر چشم تر پیچد تواند در تکلم شکرستان ریزد از کوهم لبی کز خامشی موج گهر را در دگر پیچد نفس هم برنمیارد دماغ صبح نومیدی دعا بیجا کنون خود را بطومارد گر پیچد برنك قردباد آن به که وحشت پرور شوقت بجای دامن بچیند خود را د گر پیچد تعبین هر چه باشد خجلت دون همتی دارد بکو تا هیبت سلبل بشته بر شود هر قدر پیچد حصول کام باسی ناملیها بر نمی آید عنان ریشه دشوار است تحصیل ثمر پیچد ز آغوش تغابن تا قیامت گل توان چیدن اگر رعارش رنگین شبی از باز در پیچد صدای تیغ او می آید از هر موج این دریا درین اندیشه حبرانست دل تا از که سر پیچد خوشا قطع امید و پر فشانیهای اندازش که صد سحر ابد در فرصت رقص شرر پیچد چه امکانست طی کرددبساط حسرت عاشق چومژکان هر دو عالم را مکر در يك كمر پیچد کسی(بیدل) دمی وحدت از جود بر نمی آید ز غفلت نا کجا گرداب ما از بحر سر پیچد (۰)
صيفه ١٦٤ غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الدال جنون بینوایان هر کجا بحث آزما گردد بسر موی پریشان سایه بال هما گردد دمی بیدل اگر یحی کدو بر لب صفا گردد نگاه شورش از موجگه کوهر آشنا گردد درشتی را ندا دانست با وحی بدل کردن دل کوه آب میگردد که سنگی دو حیا گردد بهر جا عقده دل وا نگردد سودن دستی غبار دانه شوان پشت کردان آسیا گردد هوا بررگ گل ننگین شبنم میکند حاصل نگاه شوخ ماهم کاش روپوش حیا گردد رم دیوانه ما دستگاه حول دارد که هر جا گردبادی رفته زند نقش با گردد مكن کردن فرازی تامسازد دهر پا مالت که نی آخر بجرم سر کشیها بوریا گردد رسائی نیست بیداد پر شمع هوائی را کسی تا کی از غفلت در پی بال هما گردد زجا آبله در هم کم نیست ای باد صبا رحمی مبادا اوج حسرت گردو دست دعا گردد تکاف رنجیدارد دماغ شام مخمورم سر عشاق هر جا گردداز کردن جدا گردد بمخاموشی رساند معنی نازك سخن گو را چومو از کاسه چینی بیاید بیصدا گردد چواشك از سنگ صاف افتاده مطلب بیدل ما را محال است اینکه خون ما و سنگی آشنا گردد طرب وحشتی است ایغافل مدم بیهوده آوازش نگردیده است این گلها یقه در از مگ وا گردد کدورت میکشد طبع رو انت (بیدل) از عزلت بیکجا آب چون کردید ساكن بیصفا گردد جنون جولانیم هر جا بوحشت رهنما گردد دو عالم گرد باد آینه يك نقش با گردد کز آزادی هوس داری چو بواز رنگ بیرون آ هوا گل میکند دودی که از آتش جدا گردد رقم در صل عاشق را چه امکالست خودداری که شبنم جلوه خورشید چون چند هوا گردد تمیز عاشقان سرمایه ناز است خوبانرا بینایت دیده نادلی هر چه افتاد حنا گردد چنین کر ضعف در هر جا بحیم نقش می بندم عجب دارم کز از آینه تمثالم جدا گردد کسی تاکی بدوش ناله بندد محمل حسرت عصاشد من دران وادی که طاقت نارسا گردد عوارض كثوت اسبابست ذات واحد ما را خلل در شخص یکتائیست گر قامت دو تا گردد طواف خاك مجنون و مزار کوهکن تا کی اگر سودا سری دارد بکویما گردما گردد هوای هرزه گردی میزند موج از غبار من مبادا همچو گردانم سر را ماندما گردد تم خجلت ز هستی همت من بر نمیدارد که میترسم عرق سرمایه آب بقا گردد مراغ عافیت در عالم امکان نمی یا بم من و رفتن کزه امیدی ندانم تا کجا گردد دل آگاه را لازم بود پاس نفس (بیدل) بدام ریشه افتد چون کره از ریشه وا گردد جنونی با دل کاشته از کویتو می آید دماغ من پریشانست یا بوی تو می آید دم طرز شکافت عالم ناز و گمر دارد خیار است اینکه در اندیشه آهویتو می آید ندانم دل کجا مینالد از درد گرفتاری صدای چینی از چین گیسوی تومی آید زغیرت جای مینای تغافل تنك ميگردد اشارت گر بسیر طاق ابرویتو می آید کناری نیست کان صید فکن حسرت نبدد آنجا باین شور جنون غلطیدن از کویتو می آید گل باغ چه نیرنگست فهمید جنون من که و خود تا گریبان میدرم بویتو می آید اگر برخوابه نجم و کدامين وضع دل بندم درین صورت بیاد وعیش مویتو می آید من و پر آتش دل آب پا شدن چه حرف است این جبین هم کزیم آرد شرم از خویشو می آید چه آغوش است یارب موجه دریای رحمت را که هر کس در ندارد هیچ سو سویتو می آید بخواب عافیت مخدار قدرت باش تا محشر اگر کرداند نی از سعی پهلوی تومی آید رود روای موج کوهر حبرت کارت غنیمت دان روانی رفت از آبی که در جویتو می آید بگردون کفه قدرت رسید از دعوی باطل چه خود سنجی است کز سنك تراز ویتو می آید کشیدی سر نجیب اما نبردی بوی تحقیقی هنوز آینه صیقل خواه زانوی تومی آید چوشمع از تیغ تسلیم وفا گردن مکش (بیدل) اثر سر رفت کز رو رنگ بر رویتو می آید چنین کر طبع بیدردت بخون رو خواب میسازد بچشمت اشك را هم کوهر نایاب میسازد شفیق دامت دارد خروش درد پیدائی که هر جا رشته ساز دست با مضراب میسازد درین میخانه فرض سجده باید عود مستانرا که موج باده از خم تا قدح محراب میسازد جنون کن در فنای عاجزان هوش آتشی زن همین وضعت خلاص از ظلمت اسباب میسازد نفس را الفت دل نیست جز تكليف بیتایی که دود از صحبت آتش سپنج و تاب میسازد چوس می گر حضور آفتاب انشا کند شبنم خیال او نفس در سینه من آب میسازد چنین کزسوزدل خاکستر انجام است اعضایم تب پهلوی من از بوریا سنجاب میسازد بعرق همت ازان کرم قطع نظر کردم تپشهای هوس کشت مرا سیراب میسازد بهجران ذوق وصل مالم ویر خروش پنهانم در آتش نیز این دهی جان را آب میسازد درین محفل ندارد بوی راحت چشم واکردن نگاه بیدما خان پیشتر باخواب میسازد ندارد بزم امکان چون ضعیفی کیمیا سازی که اجزای شرر ز خلق را آداب میسازد تواضعهای ظالم مکر صیادی بود (بیدل) که میل آهنی راخم شدن قلاب میسازد چنین کز آب میگیرند حست شعله رنگ افتد مصور کز کشد نقش تو آتش در فرنك افتد بدل بائی زن و بگذر که با این سر گرانیها تامل گر کنی در خانه آئینه سنك افتد جهان نور نقین دارد زپاس دل مشو غافل که این آئینه هر کا افتد از دستت بزنك افتد بنامیم صفای طینت ظالم چه زحمت سیاهی نیست مملی از سروماع پلنگ افتد مآل کار طالبها بعجز آوردن انجامد چو جولان منفعل کرد دپوس بای لنگ افتد اگر مردی زترك كينه صيد رستگاری کن غبازه نمی ماند کمان چون بی خدنگ افتد تجدد برنشان و غره هم اد بودن نیاز عذر کن راهی که در صحرای سنك افتد زجا را قیر میجوشاند اندوه گرانجانی عرق می آرد آن باری که بردوش در نك افتد قناعت ساحل امن است افسون طمع مشنو مبادا کشتی درویش در کام نهنگ افتد نفس برمیزند چون صبح دست در گریبان زن که فرصت دامن دیگر ندارد تا بجنگ افتد قبول نازپنهان شحنه دیدار نمی خواهد آگاهی چون حثا خوبيکه دارم چريك افتد ز افراط هوس ترسم بضاعتم كنى (بیدل) بعندم غضاب كن كومعاش خنده تنك افتد چو دندان ریخت نعمت حرص را ماتوس میسازد صدف را بی گهر گفتن کف افسوس میسازد تملقهای هستی بادات چندمان نمی باید نفس را یکدو دم این آئینه محبوس میسازد چه سازد خلق عاجز تا نسازد با گرفتاری قفس را پی پربها عالم ماتوس میسازد فلك زشتیمت واکردم است آغوش رسوائی خیال بی خبر یارد ناموس میسازد بطبعای قناعت کن که جاه مجلس طینت بسرها چرم گاوی میکشد تا کوس میسازد تو خواهی شور عالم کر و خواهی غافل محشر فلك زين رنك چندين نقمه ها محسوس میسازد نفس زیر عرق می پرورد شرم حباب ایجا پی پاس آبرو هر شمع فانوس میسازد خوشی ختم گفت و گوست لب بربند و فارغ شو همین یک نقطه کار در سد قاموس میسازد چه سحر است اینکه افسونگاری مشاطه حیرت بدستت میدهد آئینه و طاؤس میسازد بیاد آستانت گر هم چین برجبین بندم ادب للپ میکند ایجاد و وقف بوس میسازد فغان بی وجد نازی نیست گزدل بر کشد (بیدل) رهین ناله در دل ناقوس میسازد چودولت در شرم غسان واشود بر آرد برون مور وعنقا شود پرهیز از اقبال دون فطرتان تنك روست سنگی که مینا شود سيات مغز شایان اسرار نیست خس از دوری شعله رسوا شود چو پر کرده انفعال علم وعمل ورق چیست خط هم چلیپا شود پر از یاب همت دشقت مینهد فلك خاك کردد که سر پا شود مهای که نخل شوان شکافت مگر اسم عنقا مسما شود ز اسباب نتوان بدل زد گره رو بید تا خانه صحرا شود شکن مبرا شد معنیای سنك که شاید بناعی کسی وا شود یصد خامشی تاز دارد سخن اگر یکدمش در دلی جا شود تمنا کوش مدارم امید بیباه کنم ناله تا صبح گویا شود ز كیغیت نسبت آن دهن عدم تا بالوم من وما شود درین دشت و در گردی از غیر نیست تراکز هجوم که پیدا شود چسم جا تو باشی زبانه ها یکیست نه امروز دی شد نه فردا شود همان چشم نگشاید از خواب ناز اگر (بیدل) افسانه انشا شود
حرف الدال چو غنچه بر سر هم تا یکی قدم شمرید یکندل نفس چند مغتنم شمرید نبود کار جهان نقش کاسه رنگ است لبی نخندید گشائید و جام جم شمرید چون نام عبرت بگردن افتاده است نفس دزدید و همان هستی و عدم شمرید حساب پیش و کم حرص ناید بقیمت مگر بصفحه زنید آتشی و درم شمرید بنا له میگیم انگشت زینهاد بلند زمن عرصه جرأت همین عمل شمرید تو ای نیاز حیا بی فضول من و ماست ز پرده چند برائید و زیر و بم شمرید هیچ جز و ز اجزای دهر فاصل نیست سراسر خط پر کار در بهم شمرید بصفحه راه نبرد است نقش ظلمت و نور سواد دهر خطی در شق قلم شمرید سراغ مرکز تحقیق تا بدل رسد ز در کابریم افتزق قدم شمرید کدام قطره درین بحر باب گوهر نیست خطای ماشمه شایسته کرم شمرید کسی از حباب نگوید عیار علم و عمل حساب ما نفس بیش جست کم شمرید اگر هزار ازل تا ابد زند بهم تعلق من و ( بیدل ) همین دودم شمرید چو شینم ز تامل یک نفس چیدن دارد زبان خامش در کجای گل فهمیدن دارد نباشد کر سرا سر نازی آواز بلبلها که از رنگی که می بیغم گردیدن دارد سحر جان در بغل می آید استقبا ل میخواهد بخون غلطیده می تازد شفق پرسیدن دارد جلازم چون سحر سر تاقدم آغوش جوشیدن گریبان چاکی نظاره هم بالیدن دارد درون خانه ما کی چون شرر در سنک افشردن چو کفتر ها پا يك تیکه گل چیدن دارد چو شمع از ساز من دیگر کدام آهنگ بر خیزد جبین برخاك مالد گر زرویم رنگ بر خیزد جهان ما و من ناموس نام وهم میباشد چه امکانست از عمار سم نام وننک بر خیزد گر آزادی درین زندان سرا با کی بخون خفتن دل بمدعا از هیچه گردد تنک بر خیزد فلك در گردش است از و هم ممکن نیست و ارسنی مگر از پیش چشم این کاسه های سنگ بر خیزد گر اعجاز مکن تا سنك خفت کم کند همت که هم کین مدتی یکجا نشیند لنك بر خیزد مزد اگر دن آسان نیست زین خوابی که من دارم زصیقل آینه باها خورد تا زنك بر خیزد خروش رباط المیرا آموخت رحالی که آتش در نیستان چون فقد آهنگ بر خیزد جنون زین دشت و در هم جانسپاری حشر برد کم کردبگردد و از من صد فرسنک بر خیزد بحرف وصوت ازین کهسار نتوان برد افسردن قیامت صور بندد وصدا باسنك بر خیزد فریب صلح از تعظیم مغروران مخور ( بیدل ) رك گردن چوبر خیز دبعزم جنک بر خیزد چوشمع از محفل عشقم آگهی سرشار میگردد بهر جا با زنم آیینه بیدار میگردد چوموج گوهر از جمعیت حالم چه میپرسی جنون ها میکنم تا لغزشی هموار می گردد کف پنی حنا بند که شورا نید خا کم را که دست قدرت از تقصیر آن بیکار میگردد دماغ باده از سیر چمن مستغنیش دارد زيك ساغر که در سر می کشد گلزار میگردد مپرس از خویش چندا نکه فطرت با جنون جوشد بنا چون بر بلند افتد سر معمار می گردد تلاش رزق داری دست رحم سوده سامان کن درین ویرانه زین دست آسیا بسیار میگردد ندارد ناله من احتیاج لب کشو دنها دو انسگفتی که از هم وا کنم منقار می گردد رنگ شعله جواله ربطی با وفا دارم که گرد نگی بگردش آور م زنار می گردد کجا نکی کامن می پرورم در جیب امیدش چمن میبالد و گرد آن دستار می گردد زاقبال جهان بگذر مباداز شوق و امانی درین عبرت سرآبش آمدن دیوار میگردد فلك كز کار سازنها کم است آوازه احمقن بمالشها گره بای خفه چون بکار میگردد بعرض احتیاج تر از طبع گس مده (بیدل) عرق چون با عرق جوشید گفتی بار میگردد چوشمع بر سرت اقبال و جاه می گرید باوج قدر بخندی کلاه می گرید ببیش خاصیت شیشه های می داریم که خنده بر لب ما قاه قاه می گرید کز د چیست شب تیره را ز شمع و چراغ همیشه دیده بخت سیاه می گرید بنا امیدی دل کیست چشم باز کند در است ا کز مژه گاه نگاه می گرید ترحم کرم است بر وضیع و شریف که ابر بر گل و خار و گیاه می گرید دران بساط که انجام کار نومیدیست اگر گداست و گر پادشاه می گرید بامتحان وفا جبه چند عرق است ز شرم دعوی باطل گواه می گرید چنسان رسیم بمقصد که تاقدم زده ایم شکست آبله در خاک راه می گرید زشمع کشته شنیدم که صبحدم میگفت دگر چه دیده کشیاحم نگاه می گرید کز است با و که در بار گاه رحمت مام صواب خنده کند یا گناه می گرید نه اشک شمع ولی شبم سحر ( بیدل ) چه عبرتم که بحال من آه می گرید چوشمع فطرت آ دم بنوريك روشن شد لکن از زمین و گردش از افلاک روشن شد جهان به مه برد از شوخی مشت غبار او هزار آینه زین خاکستر نتاک روشن شد بقدر فهم نامی گشت ا کر حیوان ا کر انسان کمال هريك از آیینه ادراک روشن شد چو فقر دست دهد ترك عزوجاه کنید سر برهنه هان آسمان کلاه کنید مراغ یوسف مطلب درین بیابان نیست مگر زچاك گریبان نظر بچاه کنید حریف سرو بلندش نمیتوان کردید بهسر نهال کزین باغ رست آه کنید درین قلمرو عبرت کجا امید و چه پاس زهر رهی که بحیاتی رسید راه کنید زساز صید رحمت همین توانست بلند که ای عدم صفتان کاشکی گناه کنید سواد آینه شمع روشن است اینجا چو خط بنقطه رسد نامه را سیاه کنید اگر گل هوس کهکشان زند بدماغ کف سر تسلیم ترك كاه کنید خضاب مانع موی سفید دانشمند زحیله پیش دوروزی کفن سیاه کنید ببرق جلوه حسنش کم است تاب نگاه غنیمت است اگر سیر مهرو ماه کنید بيك قدم که ز ضبط دو لب بجا آید زبان دعوی صد بحث بی گواه کنید ندیده اید سر انجام این تماشا گاه بجشم نقش قدم سوی هم نگاه کنید بحالتی که همین امروزید جلوه گر است خیال ( بیدل ) ما نیز گاه گاه کنید چو کوهر فطرم ام تا کی بافتاده کم بر خیزد زمانی کاش دریای حباب افتد که بر خیزد باقبال قناهم ننك دارد فطرت از دو نان مبادا سایه در آفتاب افتد که بر خیزد بحشر خوا به میبنددای غفلت عیار زمین کیری مبادا ین خرم گر در خلاب افتد که بر خیزد محمل خجلت خفت نمی چیند درین محفل سپند ماچرا در اضطراب افتد که بر خیزد جیا مشکلی که کرد دامن رنك چمن خیزش چو گل هم چند این آتش در آب افتد که بر خیزد نهان در آستین پاس دارم چون سحر دستی غبار من دعای مستجاب افتد که بر خیزد جهانی گشت از نامحرمی بامال افسردن شکر خود کسی زین شیخ وشاب افتد که بر خیزد زتقوی دامن محناک کبر قت خاشه خواهد مگر چون شوم مستی در شراب افتد که بر خیزد فسون شیشه ما را از پری نومید کرد آخر روی کس محال است این نقاب افتد که بر خیزد درین صحرا عروج نازهر گردیست دامانی سر ما هم بفکر آن رکاب افتد که بر خیزد ز تار داری رسم توقع آب میگردم خدا یا بخت من چندان بخواب افتد که بر خیزد قو ربطی ندارد با نهال مدعا ( بیدل ) مگر آتش درین دیر خراب افتد که بر خیزد چون آب روان پرمگذر بغیر از خود گر هرچه گذشتی بگذشتی مکر از خود گر د. نفسی پیش ندارد سحر اینجا که بست دهن مرغی از انقذر از خود چشمی بکشا منشاء پر واز همین است چون بیضه شکستی دمیدن بال و پر از خود در بار که عشق نه روی نه قیسم لیست ای تخته کش هیچ تو خود را ببر از خود در پله مو هومئ ما کوه کمرا است سنگی که ندارد بترا زو شرر از خود هیهات بصد دشت و در از وهم دویدیم اما نرسیدیم بگرد اثر از خود
گیر نیاید در غم اسباب بجمشید عالم همه راضیت باین درد سر از خود افتاد بگردن غم پیری چه توان کرد زین حلقه هم افسوس نرفتم بدر از خود سیر سر زانو هم از افسون جنون بود اینکـه خیـالم نجهیـدان دگر از خود سهل است گذشتن ز هوسهای دو عالم گر مرد رهی یکدو قدم در گذر از خود یاران عدم کار عیار طپش چند پیش از توفشاندند درین دشت و در از خود وا نش بقسلی کده گنج تغافل بشنو من و مای همه چون گوش کر از خود ای موج کر احسان طلب در نظر تست در وصل گهر هم نکشانی کمر از خود آئینه شدن چیست درین محفل عبرت هنگامه تراشیدن عیب و هنر از خود در خلق کر انصاف شود آینه دارت (بیدل) چوخودت کس نیاید بثر از خود چوناله کرد نمودم اثر نمیتاید بهار من هوس رنگ بر نمیتاید بیک نظر ز سرآ پای من قناعت کن که داغ عرض مکرر شرر نمیتاید بطبع بختم اگر خواب غالب است چسود که بختة مژه‌ام هیچ بر نمیتاید اشاره می کند از وا شدن لب‌بیمار که بار ناله دل هر گز نمیتاید گرفته است خیالت فضای امکانرا چه مهرو ماه که بام و در نمیتاید گشاد و بست نگاهی ز دل غنیمت دان چراغ راه نفس آنقدر نمیتاید نصیب ناله ما هیچ جز تپیدن نیست نهال یاس خیال ثمر نمیتاید طراوت عرق شرم ما سیه کاریست که این ستاره بشاخ دگر نمیتاید غبار آینه اظهار جوهر است اینجا صفای طبع غرور هنر نمیتاید طلسم خویش شکستن علاج مخمل ماست که شب نمیکشد و تا سحر نمیتاید نگاه ما ز تماشای غیر مستغنی است رون خویش چراغ گهر نمیتاید حباب بیخرد دل بوانه میزند بر موج دل گرفته ز شمشیر سر نمیتاید چو اشك در گره خود چکیدنی دارم دماغ آبله زین بیشتر نمیتاید خیال بسمل توطئۀ حـیرتم (بیدل) بخون طپیدن من بال و پر نمیتاید چون رنگ گل ز بس برو بالم شکسته اند مکتوب وحشتم به پر رنگ بسته اند پروانه مشربان بيك انداز سوختن از صد هزار زحمت پرواز رسته اند فرصت کفیل وحشت کس نیست زین چمن گلها بس است دامن رنگی شکسته اند تمثال من در آینه پیدا نمی شود در پردۀ خیال توام نقش بسته اند یا‌مرد کی بسوختگان چه میکند اینجا سپندها همه بالا جسته اند عالم تمام خون شد و از چشم ما چکید خوبان هنوز منکر دلهای خسته اند آن بیخودان که ضبط نفس کرده‌اند ساز آسوده تر ز نغمة تار گسسته اند آزاد گان بگوشه دامن فشاندنی چون دشت در غبار دو عالم نشسته اند سر بر دانش زجیب که گلهای این چمن از شوق غنچگی همه محتاج دسته اند ما را همان بخاك ره عجز وا گذار واماندگان در آبله دامن شکسته اند (بیدل) زندگانی جهانت ملال نیست پرواز ناله را بقفس ره نبسته اند چون رشتة که از گهر آگاه میشود صد جاده از يك آبله کوتاه میشود ای قاصد شین اجل رمز بشنو بس منزل مسكی بسند که بیگانه می شود نقاش است كلك ازل کر نظر کنی آدم مصور از کلف ماه می شود پیش و کم فنا همه اسماء حاجت است فقر آترمان که گل کشد الله می شود بر حاتم قناعت درویش مشربی کم نیست اینکه نام گدا شاه میشود از آفت غرور حذر کن که همچو شمع چشم از بلندی مژه‌ات جاه میشود برهم زن وقار بزر گیست گفتگو کوه از صدا خفیف تر از کاه می شود چون آسمان کمال بزرگان فروتنی است وضع تواضع آب رخ جاه می شود هر مستی که مایة حرص چیده است انجام رغبتش همه اکراه می شود از جادة ادب منمائید انحراف پا خصم دامنیست که کوتاه می شود جز پاس نیست گروفر لاف زندگی هر کاهقی ببلند شود آه می شود رو زرد از تو شکوۀ طالع غنیمت است این عالم است غاز که دلخواه می شود (بیدل) بناله خو کن و خواهی خوش باش اینها فسانه ایست که کوتاه می شود چون شرر اقبال هستی يك فرصت گاه بود هر کجا کل کرد روز ما همان پگاه بود برخیال پوچ خلقی پرد ماغ ناز سوخت شعله هم مغرور گل از پرده های کاه بود فهم ناقص رهن قرآت محبت در نیافت ورنه یکسر ناله دل مد بسم الله بود فقر با آن عجزبی نقش فنا صورت نبست تا گدا گفتیم نامش مدنگین شاه بود در غرور آباد نازش هستی امکان چه یافت هر کجا عرض کتان دادند نور ماه بود دل بجیب محرمی آخر نفس را ره نداد پیچ و تاب ریسمان از خفگی این چاه بود گرد دامان نیفشاندیم و فرصتها گذشت دست فقر از آستین هم یکدو چین کوتاه بود هیچ کافر مبتلای نا قبولیها مباد یاد ایامیکه ما را در دل کس راه بود جیب خجلت میدرد تا غنچه دانهای درد چون سحر ما خنده داشتیم و در دل آه بود تا کجا هنگامة طبع فضولنا راحتش عمر مستعجل ز تنك وضع ما آلا بود میتند (بیدل) جهانی برنگ و ناز امل نه فلك يك كردش ماشورۀ جولاه بود چون شفق از رنگ خونم هیچ کس گلچین نشد ناخنی هم زین حنای بی نقدر نگین نشد از ازل مغز سر من بنية گوش من است بهر خواب غفلتم درد سر بالین نشد در محیط کاستقامت صید دام موج بود کوهی بی طاقت ما محرم تمکین نشد بی لبت از آب حیوان خضر خونها میخورد تا چرا از خاکساران خط مشکین نشد باز هستی در تما شاخانة دل عیب نیست کیست در سیر بهار آیینه حو، بین نشد بی جگر خوردن بهار طرز نتوان تازه کرد غوطه‌ اندر خون نزد فطرت سخن رنگین نشد چشم زخم تاروی تیغ او را کرده اند از روان موج خونرا چون نگه تسکین نشد بسکه ما را عاقبت آئینه دار آفت است آشیان هم جز فشار پنجة شاهین نشد داغم از وارستگیهای دعای بی اثر کز فسون مدعا زحمت کش آمین نشد غافل از وضع ضلالت آگهی از کف نداد بختم از کفر هم بگذشت واهل دین نشد همت وارستگان وا ماندۀ اسباب نیست ز اختلاط سنگ پرواز شرر سنگین نشد هبقدر (بیدل) دماغ سعی راحت سوختم همچو آتش جز همان خاکسترم بالین نشد چون شمع هیچکس بزبانم نمیکشد در خاك و خون بغیر زبانم نمیکشد دارد بعرصه کاه هوس هرزه تاز حرص دست شکستة که عنانم نمیکشد سیر شکسته رنگی من کر سرمه نیست حیرت چرا بچشم شبانم نمیکشد تصویر خود فروشی لبهای خامشم جز نغمه هیچ جنس دکانم نمیکشد تا کشته به حدیث جفای پری رخان این شکوه تا بمهر دهانم نمیکشد شمشیر برق جوهر آهم ولی چسود از خود گذشتی شبانم نمیکشد شهرت نواز ساز زمینگیرم چوشمع هر چند خار پا بسنانم نمیکشد مشت خس ستمدکش با سم که موج هم از تنك نا کسی بکرانم نمیکشد در پردۀ ترنك پری خیز نغمه ایست دل جز بکوی شیشة کسرانم نمیکشد چون شیشه پیکرخم من طاقت آزماست مفت مصوریکه کمانم نمیکشد رخت شرار جسته ندانم کجا برم دوش امید بار گرانم نمیکشد (بیدل) زتنك طینت بیکار سوختم افسوس دست من زجنانم نمیکشد جوهرمکین خود از لاف برهم میشود مأو من با پیش میگردد حیا کم میشود نیست آسان ربط قیل و قال ناموزون خلق سکتة میخوا ند نفس تا لب فراهم میشود وقت ایامیکه تقلید افعال خلق بود صورت سنک از زمان عیسی و مریم میشود ریشه ها دارد جنون تخم نیرنك خیال میکشد گندم سر از خمره می و آدم میشود
دستکاه عشرت اندوه این محفل دلست شمع هکام خوشی نخل ماتم میشود حرف بسیار است اماهیچکس آکاه نیست چون در دلها بکد کرجوشد دونام میشود جهد میباید فمردن یکقلم مخوهیست تیغ چون ابرو ز بیکاری خم میشود ای فقیر از کعبه تسلیم منع شرم دار گرنه تعظیم تو برغمزه رجمام میشود کاروان سبحه ام اندوه واماندن کر است همتکا پس ماند دم دیگر مقدم میشود برندارداند فنا اخلاق صافی طینتان پنبه بعد از سوختنها نیز مرهم میشود بارشرم جرات دیدار سنگین بوده است چشم برمیدارم و دوش مژه خم میشود وصل خوبان مغتم کیرندکز اجزاء صبح در بر کل کریه دارد هرچه شبنم میشود مكذرید از حق که برخون مکافات عمل دعوی باطل قسم کرمیخورد سم میشود باخموشی سازکن ( بیدل) که در اهل زمان کرهر مداحت باواب رسد ذم میشود جهان جنون بهار غفلت زنزگس سرمه ساش دارد زمین من مو بخواب نازم و محمل ما قباش دارد اگر دهم بوی شکوه بیرون زرنك تقریر میخکد خون میوس ازپاس حال مجنون دماغ آشفتن خراش دارد چوشد قبول تو اثر فراهم زنك کل میکشد حناهم فلك ده روزی غبار ماتم زیر پای توکاش دارد کشاد بند نقاب امکان سعی بیدش مکیر آسان که رنك هر کل درین گلستان تحیر دور باش دارد بگرد صد دشت و در شتابی که قدر عجز رسا بسابی سرا، نفس سوختن بنابی بخود رسیدن تلاش دارد حذر زتزویر زهد کیشان غرور فریب صفای ایشان وضوی مکروه عام ریشان هزار شیرازه تراش دارد نشسته ام ازلباس بیرون دکرچه لفظ و کدام مضمون بخموشی نیز ساز مجنون هزار آهنک فاش دارد سخن بتوحی ادا نمودن زوضع شوخی حیا نمودن عرق نیاز خطا نمودن کلاب بزم معاش دارد خطاست ( بیدل ) زتشکه سقی بفکر روزی الم پرستی چو کاسه هرکس بخوان هستی دهن کشوداست آش دارد جهان بیکاست کامی زان نقاب می خندد سحر تبسمی از آفتاب می خندد فضای ماچمن آرای بی نشانی اوست بقدر چاك كريبان ماهتاب می خندد تلاش آ كهیت تنگ غفلت است و نجا مژه زهم نکشائی که خواب می خندد نمی ز خویش شدن منت آ كهی باشد زبحر ربط ما احباب می خندد بکجاست فرصت دیگر که ما بخود بالیم محیط نیز در نجا حباب می خندد زعلم وفضل تجز عبرت آنچه جمع کنید نشاد هر ورقش بر کتاب می خندد درنك راهبر کاروان فرصت نیست كجا رویم که هرسو شتاب می خندد بدرسكاه ادب حرف وصوت مسخر كیست رصد سوال همین يك جواب می خندد زرق حسن کهورا مجال جرأت نیست بپوش چشم که حکم حجاب می خندد زبان بلاف مده پاس شرم مغتنم است چوباز کفت لب موج آب می خندد غبار صبح تماشا است هرچند یارا بار توهم مخند جهان خراب می خندد ذلت جوشمع بهر که داغ شد (بیدل) کز اشك کرم تو بوی کباب می خندد چه بلاست اینکه پیری زقضا خبر ندارد سرما ننگون شد اما ته پا نظر ندارد بخطا غبار هم نیست که بکس رسد پیامش قلم شکسته رنك نعم نامه پر ندارد دومه روز صید و همیم که غباردشت تسلیم قفس د کر ندارد بجر اینکه در ندارد زخیال پوچ هستی بمدام میتند تهمت که میان نازك یار خبر از کمر ندارد زحباب يك تأمل بصد آبرو كفافی است صیدفى محیط فرصت گهر د کر ندارد فم انتظار سائل بمزاج فضل بار است لب احتیاج مکشا که کرم در ندارد بحلاوت قناعت نرسید طبع منعم نی بوریای درویش همه جا شکر ندارد زخم قیامت اندیش ته خاك هم امان نیست تو که سوختی طرب کن شب ما سحر ندارد زعیان چه بهره بردیم که خیال هم توان پخت سربد ماغ تحقیق سر زیر پر ندارد که رسد بحال زارم که شود بفهمد چارم که بکوی بیکسیا همه کس گذر ندارد زتلاش هست شمع دلم آب کشت (بیدل) که بدو قدرفتن از خویش همه پاست سر ندارد چه بوریا وچه مخمل حجاب می بافند بهرچه دیده کشادیم خواب می بافند قماش کسوت هستی نمیتوان دریافت حریر وهم بتموج سراب می بافند نفس بجه سحر طرازد بمرض راحت ما درین طلسم همین پیچ وتاب می بافند زلاف ما ومن ای بیخودان پوچ قماش کشان بكار كه ماهتاب می بافند زنار و بود مجوم خطش مشو غافل که بهر فتنه آن چشم خواب می بافند بکار که نفس ده پرده نما نجا هزار ناله بيك رشته تاب می بافند كند سعی جهان جزنفس درازی نیست چو عنکبوت سراسر لعاب می بافند عبث بفكر قماش نیات جامه میدر بعالمی که توئی انقلاب می بافند بوهم خون شده کو جن بکجاست بهار هنوز رنك بطبع سحاب می بافند زتیغ یار سر ما بلند شد ( بیدل ) بموج خیمه ناز حباب می بافند جید کن که دل زحوس پامال شك نشود این کتاب علم یقین غلط ایست حاك نشود رنك مهر کینی ا کردی از هوس بكذر این حباب کامی که زند غیر آتشك نشود آب و رنك حسن جهان میدهد زنیم نشان کم دمید کل که برغ شبنمش كلك نشود از مزاج اهل دول رسم اتحاد مجو در زمین تیره دلان سایه مشترك نشود بلبل از دمی چمن طرح خامشی مفکن ناله کن که برلب کل خنده بی نمك نشود نیست شامى وسحری کزحجاب جلوه او غنچه شبنمی نکند شمع شب يرك نشود رنك عشق و داغ طلب نور شمع ومایل شب هر کجا زدیست چرا طالب محك نشوه مانع تنزه ما کشت شغل حرص وهوا نابوه شراب وغذا آدمی ملك نشود زحمت محال میو جيب انفعال مدو ما نميرسيم باو تازمين فلك اشود کفتكوی عین وسوی قطع کن زچپ و را تالب کره نزنی اینکه دوست يك نشود (بیدل) اقتضای جسدمیکشد بحرص وحسد خواب امنی داری ا کزیره من خسك نشود چه شد که قاصد امید تنك بر گردید زمان وصل قریب است رنك بر گردید بعرصه که نشان يقين بود منظور نشاند ازسر كيشى خدنگ بر گردید بپاس غیرت مردی اگر نظر باشد بفتح هم نتوان بعد جنگ بر گردید بقتل من چقدر سعی داشت مژکانش که آخر این دم تیغ فرنك بر گردید نگاهش از مژك سرمه یی جنونی نیست بعزم فتنه دم این پلنك بر تردید حذر زحیرت کار جهان که خلق آنجا بساغ رفت و ذ كام نهنك بر گردید کمین بیخ اجل فرصتی نمی خواهد محرف است زمان که زنك بر گردید تنزه از هوس جسم با کدورت ساخت عنان جهد صفاها زنك بر گردید دماغ الفت این باغ کن که رنك بهار زبس فضای طرب دید تنك بر گردید کذشته ام بثنبان زخود که نتوانم بصد هزار قیامت درنك بر گردید بخواب راحت کهسار بازدی ( بیدل ) که از صدای تو پهلوی سنك بر گردید چه شمع امشب در ین محفل چمن بردار می آید که آواز پر پروانه هم کلساز می آید نسیمی کوئی از کلزار الفت بازمی آید که مشت خاك من چون چشم در پروازمی آید من و نظاره حسنی که از بکانه خوئیها در آغوش است و دور از يك نكاهند از می آید زپیش آهنی قانون حسرتها چه میپرسی شکست ازهم چه باشد ازدلم آوازمی آید
تحفه ۱۶۸ برافشان هوای كینم یارب كه در یادش نفس در پردۀ اندیشه ام كارساز می آید ز دریا بازگشت قطره گوهر در گره دارد نیاز من زطوف جلوه او ناز می آید چه حاجت مطرب دیگر طریقك محبت را كه از دلهای طپیدن کار چندین ساز می آید زخود رفتن اكر مقصود باشد شعله مارا قدم در نیز دارد انچه از پرواز می آید نفس دزدیده ام چون شمع و پنهان نیست داغ دلم هنوز از خامشی بوی لب غماز می آید بعشق فكر استقبال اهم میتوان كردن كه گرد آلوده از فتح طلسم راز می آید هنوز از سخت جانی اینقدر طاقت كان دارم كه از خود میتوانم رفت اگر او بازمی آید فسون ساز غفلت کر نگردد پنبۀ گوشت چو تار از دست برهم پیچ در هم اواز می آید دل هرزه خونت دید است اما جهد کو (بیدل) منم آیینه از دست اگر پرداز می آید چه غفلت یارب از تقریر این انجام می خیزد كه دل تا وصل میكوید زلب پیغام می خیزد خیال چشم او داری طمع بكار ز هشیاری كه انجا صد جنون از رفتن بادام می خیزد چسان پندار عاشق ننگیرد دامن حیرت كه از طرز خرامش گردش ایام می خیزد زجوش خون دل رحلۀ آرام میبارم كه طوفان شفق آخر زقفر شام می خیزد ز بزم می پرستان بی توقف بگذر ای زاهد که آنجا هر که بنشیند زسك و نام می خیزد كرم در تار است ای خیر ترك فضولی كن كه از دست دعا برداشتن ابرام می خیزد به اشك انجاز دن طرماست نی آهی هوایی غبار بی عصا اینها باین اندام می خیزد سخن در پردۀ خود سازی است از عرض اظهارش كه از تحسین این بیدانشان دشنام می خیزد جنون آهنگ صید كیست یارب دست بیتابی كه چون زنجیر شود از حلقه های دام می خیزد عروج فطرت است امشب زجوش خردشو غافل كه صحن خانه مستان بسیر بام می خیزد نفس سرمایه (بیدل) رسوهای هوس بكذر سحر هم از سر این خا كدان ناكام می خیزد چه ممكن است كه عاشق گلو سمن كوید مگر بیاد تو خون گرید و چمن گوید زبان حیرت دیدار سخت موهوم است نفس در آینه گیریم نامخن گوید بعشق عين طلب شوكه ديدۀ یعقوب سفید مانده سهل است پیرهن گوید تمیز كار محبت ز خویش بیخبریست وفا مخواست که پروانه سوختن گوید کسی ندید درین دیر ناشنا سائی برهمی که بنش نیز برهمن گوید محرف راست نیاید بیاد مشتاقان مگر طپیدن دل بی لب و دهن گوید ز حرف و صوت بآن رنك خو معنی باش که جان بكوش خورد کر كسی بدن كويد بها به جوست جنون در كمینگه غیرت مباد مخبری حرفی از وطن گوید زلاف عشق حذر كن فسانه بسیار است چه لازم است كسی حرف خون شدن گوید قبای ناز نیاز زوهم عریانی كه چشم از ده جهان پوشدو كفن كويد مال كار من و ما خموشی است اینجا زشمع میشنوم آنچه انجمن گوید زبس بعشق تو كم كشته خودم ( بیدل ) بیاد خویش كنم ناله هر كه من كويد جرم گرانچنین دل دیوانه می كشد آئینه در مقابل من شانه می كشد هرموج بست قابل كوهی درین محیط از صد هزار ریشه یكی دانه می كشد تیغی که میشود طرف خون عاشقان انگشت زینهار زدندانه می كشد مور ضعیف ما که قناعت كفيل اوست هر چند انتظار كشد دانه می كشد لبریز انفعال ز کمظرفی خودم از ما عرق شراب به پیمانه می کشید اینجاچه بر به کرد فرماد من مناز فرداست كاین ترانه بافسانه می كشد عمریست عین زا بله داوان ماسواست آن آشنا همین غم بیگانه می كشد در محفلی که دایره بندد فروغ شمع باز جلاجل اثر پروانه می كشد پروازم از قلمرو آثار رنگ نیست نقاش من بزلف پری شانه می كشد نادان بحيامت نشۀ وارستگی كجاست عنقا هنوز دامن ازین خانه می كشد ( بیدل ) بنقش هر دو جهان میزند قلم خطی که سرز لغزش مستانه می كشد چینی هوسان عبرت مستور ببینید رسوائی موی به غفور ببينيد دامست پراكنده وصیدی بنظر نیست هنگامه این سلسلۀ كور ببینید بی پرده خیالست چه دنیا و چه عقبی در بستن مژ كان همه را عور ببینید خلق است درین عرصه جنون تاز تعین كر و فر آثار پر مور ببینید زین سال و مه عیش كه دیدید زاحباب تا حشر همان حسرت ناشور ببينيد روزی دو تماشای حلاوتکه هستی از روزنۀ خانه زنبور ببینید اشكال درین دشت و در آثار سیاهی است نردیکی هر جلوه زخود دور ببینید صد فایده در پردۀ اخلاق نهان است مرهم شده رنجیدن ناسور ببينيد الفنكدۀ انجمن آرائی مستان در یكدلی خوشۀ انگور ببینید ذرات جهان چشمۀ انوار تجلیست هرسنك كه آيد بنظر طور ببينيد تأثير بدو نيك درین بزم حباب است تا هست شكه مایه مقدور ببینید آنجلوه كه در عالم امكان نتوان دید در آینۀ ( بیدل ) معذور ببینید حاشا كه مرا طعن كسان بر غلط آرد چون خامه قط تازه خود حسن خطا زد دل سادۀ زتشنج تكلف بر مهره ها خورده كرفتن غلط آرد ما عجز رشتان همه تن خط جبینیم كم مشعر ا كر سایه سجودی ففطا زد کیفیت تحقیق زخفاش نقسان پرس ماهی مگر اینجا خبر از قعر شط آرد عمریست كه ما منتظران چشم براهیم تاقاصد امید زحدش چه خط آرد تقليد زی میكند از دعوی تحقیق كشی چه خیالست كه پرواز بط آرد (بیدل) حذر از خیره سری كزك گردن زحمت همه حرف چو انگشت قلط آرد حاصل عافیت آنها كه بدامن كردند چون خموشی نفس سوخته خرمن كردند دل زهستی چه خیال است مکدر نشود از نفس خانه این آینه روشن كردند شعلۀ دردم و زین لاله ستان میجوشم هر كجا داغ تو بود آینۀ من كردند آه ازین جلوه فروشان مروت دشمن كز تغافل چقدر آينه آهن كردند جلوه آنجا که بهار چمن بیدلکیست صیقل آینه موقوف شكن كردند در مقامیكه تمنا حیا ات میسوخت شرری جست ز دل وادی ایمن كردند چون نفس جرات جولان چقددیدار دیست پای ما را که ز دل آبله دامن كردند توبهار آينه مشاطگی خاك داشت خون ما ریخت باین رنك كه كلشن كردند ترکستان جهان وعده که دیدار یست كز تحیر همه جا آينه خرمن كردند ای خوش آن موج كه در طبع گهر مخا شود عجز بالیدۀ ما را رك كردن كردند زخم در كیش ضعیق اثر ایجاد رفوست كشتۀ رشكم ازان تیغ که سوزن كردند يكسبد آنهمه سامان نفروشد ( بیدل ) عقدۀ رشت دل سوخته شیون كردند حاصل زین مزرع بی بر نمیدانم چه شد خاك بودم خون شدم دیگر نمیدانم چه شد ناله ای میزند دیگر میپرسی از حال دل رشته در خون میطپد گوهر نمیدانم چه شد ساختم بالهم دماغ ساغر عیشم نماند در بهشت آتش زدم كوثر نمیدانم چه شد محرم عجز آشنایهای حیرت نیستم اینقدر دانم كه سعی پر نمیدانم چه شد پیش ازین در خلوت تحقیق وصلی بازیست جستجو ها خاك شد دیگر نمیدانم چه شد مشت خونی كز طپیدن صد جهان امید داشت تا درت دل بود آهو تر نمیدانم چه شد سیر حسنی داشتم در حیرت آباد خیال تا شکست آینه ام دلبر نمیدانم چه شد دعوی و صوفی بدرس معرفت بر داختم او رقم گم كردو من دفتر نمیدانم چه شد بیدماغ طاقت از سودای هستی فارغ است تا چو اشك از پا فتادم سر نمیدانم چه شد (بیدل) اكنون با خودم غیر از ندامت هیچ نیست آنچه بخود داشتم در بر نمیدانم چه شد
صحیفه ۱۶۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال خاطر از اندوه چون مخمل حریر نم دیده اند سایه زلك كافت آيينة خورشيد بست در خراسان كه حرف نركز مخمور اوست کنج فقرم چون شرار سنگ بزم ایمنی است حال من بند از در ماضی است استقبال من دیده ها بار است اشك راه کوشم دیده اند لشة سائل چشمکر درد نوشم دیده اند آه مجنون نیست یاران کرخوشم دیده اند مصلحتها در چراغان خموشم دیده اند در نظر می آیم امروزینکه دوشم دیده اند با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را صورت باردر كمل همچو شمع استاده ام تهمت آلود نفس چندین گریبان میدرد فرصت باز کام بر دماغ داده است شبنم آرائیست (بیدل) شوخی آثار صبح در کشان هم رنگ و سانم راه جوشم دیده اند رفته خواهد بود سر هم کر بدوشم دیده اند چون سحر عریانم اما خرقه پوشم دیده اند خنده زلب دزد كان کامروشم دیده اند هر کجا کل کرده باشم شرم کوشم دیده اند (O) حال دل از دوری دلبر نمیدانم چه شد پاس هستی در از صد پستی آلودرم کردنی رنگ و چنك گلهای اشکی داشتم جان با آه فارغ از چاه جسمم کرده اند از دمیدن دانه من کوچه کرد پیکرست ریخت اشکی برزمین دیگر نمیدانم چه شد سوختم چند انکه خاکستر نمیدانم چه شد این زمان آن چرخ و آن اختر نمیدانم چه شد عیسی بی چرخ بودم خر نمیدانم چه شد مشت خاکی داشتم بر سر نمیدانم چه شد از شک دل مدتها آب رنگ عیش ریخت سفید آیینه حیرت جوهر این عبرت است دوش در طوفان نومیدی تلاطم کرد آه در رهت از همت افسر طراز آبله بیدماغ و حتم از ساز آزارم مپرس ناله هم داشت این ساغر نمیدانم چه شد ك حريفان نقلم اسكندر نمیدانم چه شد کشتی دل برد بی لنگر نمیدانم چه شد پای من سر شد ازین رهبر نمیدانم چه شد پهلوی گردانده ام بستر نمیدانم چه شد عرض معراج حقیقت از من ( بیدل) مپرس قطره دریا گفت پیغمبر نمیدانم چه شد حدیث عشق شود ناله ترخاش و لرزد بهر نفس زدن از دل طپید نست پراشان بخون طپیده ضبط شکسته رنگی خویشم زسوز سینه من هر که را کشد سر حرفی خیال چین جبینت به بحر اگر بندرد شکسته رنگی عاشق اگر رسد بخیالش چوشیشه دل که کشد تیغ از میانش و لرزد چو ناخدا کسفد ربط باد بانش و لرزد چو مفلسی که شود گنج زر عیانش و لرزد چو بیض آب زده برخود طپدزبانش و لرزد بموج دوده رفته با کیانش و لرزد چوشاخ گل برد اندیشه خزانش و لرزد قیامت است ران بلبل که از ادب کل تو غافلی ست درین عرصه برق تازی فرصت اگر بخرا مه و هم عرض دستگاه ضعیفی بعرصه که شود رپفشان تهیاب خدنگت گداخت زهره نظاره دور باش حیايت غبار هستی (بیدل) زشرم بیکسی خود پر شکسته کشد سر زآشیانش و لرزد که يك وهم زند دست در عنانش و لرزد زبان رشته کلید مغز استخوانش و لرزد فلك چو شصت بپوسد زه كمانش و لرزد چو شب رویی که کند بیم پاسبانش و لرزد بخاک نیز کند باد آستانش و لرزد حدیث کاکل و زلف تو (بیدل) ارنگارد چو رشته تاب خورد خامه در بنانش ولرزد حرص اگر بر عطش غیلو دارد ناله خار خیال بوج بلاست رنگ گل بیلو بی دماغم کرد ساز اقبال بی تکلقی نیست اوج بنیاد ما نگون ساریست بر كه نمك نياز ما یارب هر کجا نیم زین چمن دوریم شرم آبی د گـر بجـو دارد آه زان دل که آرزو دارد خون این زخم تازه بو دارد جبهی اعتبار مو دارد موی سر سوی خاك رو دارد داد رس بر پشاز خـو دارد ما ومن رنگ و بوی او دارد توشة دامن قناعت گیر چیست این مخبر بی غنای حباب دست می باید از جهان شستن رواج جهان عنصری ایم از نفس هر چه رست رفت بیاد خاله تا كشته پاك شوان شد (بیدل) این حرف و صوت چیزی نیست ك این وادی آبرو دارد سر بی مغز هم کـد و دارد رفع آلایش این وضو دارد جنس ما کرد چار سو دارد ریشه ما همین لمـو دارد زاهدان آب هم وضو دارند خامشی معنی مکو دارد (O) حرص پیری نمی گذ از خروشم می کند شرمسار طبع مجنودم که با آن ساز مجز سر خوش پیمانه ياد نگاه کیستم آفتابم رشته سال سحر نتافته است نقش پای رفتگان صفر کتاب عبرت است قامت خم طرقه زنبیل بدوشم می کند انتقام از اختیار هرزه کوشم می کند رنگ کرداندن بألوی مینوشم می کند آرزو رنگست تا می خرقه پوشم می کند دیده هر جا حلقه می یابد بگوشم می کند عبرت حال کشان پرورشن است از ماهتاب معنی خاصی از حرف و صوت انشا کرده نیست فرصت هستی درین میخانه چون مهلت است زین همه شوریکه دارد کار گاه اعتبار برنگردانم (بیدل) از غفلت خطای زندگی غفلتی دارم که آخر پنبه کوشم می کند گفتگو آخر بآن لعل خموشم می کند همچونی خمیاز یساغر کد و جوشم می کند اندکی افسانه مجنون بهوشم می کند گر گناهی نیست کرده شرم دشم می کند (O) حرصت آن نیست که در گل ز هوس و ادارد همچ از جلوه نامدار تغافل زده ایم دم تیغ تو نشد منفعل از کشتن ما لاله در دامن این دشت بطوفان زده است منکر وحشت ما سوخته حالان نشوی لفظ کل کرده آینة معنی بر کیر در کفن نیز همان دا من دنیا دارد آنچـه نادیده توان دید تماشا دارد خون عاشق چقدر آب کوارا دارد پاس مجنون چقـدر کرد سویدا دارد شعله در بال و پر ریخته عنقا دارد پری اصغیست که از شیشه صفا دارد زین چمن رنك كلی نیست نگرداند رنك جاده در دامن صحرای ملامت جا کیست سایه گم شده محو نظر خود شید است مقصد ناله دل از من مد هوش مپرس ما و من نغمة قانون خیال است اینجا رهرو از رنج سفر چاره ندارد (بیدل) با خبر باش که امروز تو فردا دارد که سر مخمصه ز نقش قدم ما دارد هر که از خویش رود در جهت جا دارد شوق مستست ندانم چه تقاضا دارد اثر هستی ما قطره بدر یا دارد موج دایم از حـباب آبله پا دارد (O) حرف پیری داشتم افراطم دیوانه کرد دل شکستی دارد اما قابل اظهار نیست خانمان سوز است طرزیکه پنداد اوفتد عالی از لاف دانش ربط جمعیت کجیست صد جنون مستی است در خاک خرابات مرض قلقل این شیشه رفتار مرا مستانه کرد از تکلف موی چینی را نباید شانه کرد اعتماد مهر خوبان بر چراغ خانه کرد خوشه را یکسر غرور بخنگیها دانه کرد حلقه روزها زمین ماز الخط پیمانه کرد با رکوه نهای پیری زینامد پیکرم پیش از ایجاد امتحان سخت جانیهای عشق حسن در هر عضوش آغوش صلای عاشق است هیچکس یارب جنون مغرور خود بینی مباد تا کشودم چشم یاد پستن مز كان تماند الزم این بر شکاف آخر کمانم خانه کرد تیغ ابروی بتانرا در سر دما نه کرد شمع سر تا ناخن پا دعوت پروانه کرد آشنا نیهای خویشم از حیا بیکانه کرد عبرت این انجمن خواب مرا افسانه کرد عمرها (بیدل) زچشم خلق پنهان زیستم عشق خواهد عالمارا كینیوان ويرانه كرد حرفیهای عشق از هر کس و ناکس نمی آید زین سعی تقدو زده است از خود طبایع را شنای قلزم آتش ز خار و خس نمی آید جهانی رفته است پیش از هر نفس از بس نمی آید تلاش حرص دون طینت ندارد چاره از دنیا موی قلعم از سر رنك آمیزی امکان بغیر از راست صید او ازین کرکس نمی آید عبارتها بكار طبع معنی رس نمی آید
صحیفه ۱۷۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال سلیمان رها کن مور هم کوه فری دارد همه کر کوه باشد باصدای من نمی آید غرور سر کشی افکنده است این خود پرستانرا بآن پستی که پیش پایخم کس نمی آید مروج نشۀ همت درین خطها (بیدل) برون جوشیست اما از می نامی نمی آید حسرت امشب آئین تأثیر روشن میکند رشتۀ شمعی بهر تقدیر روشن میکند چون چراغ کل که از باد سحر کیرد فروغ زخم ما چشم از دم شمشیر روشن میکند بر بیاض صبح منقوش است تعلیم دهی موی کافوری سواد پیر روشن میکند چون بنای موج پرداز از شکستن داده اند معنی ویرانم تعمیر روشن میکند ای شرر مفت نگاهت جلوه زار عافیت روز کار آئینۀ دلکیر روشن میکند بی ندامت حلقۀ ماتم بود قد دو تا ناله شمع خانۀ زنجیر روشن میکند کر خیال آئینه دار اعتبار ما شود صورت خوابی صد تعبیر روشن میکند کومی هنکامه امکان جلال عشق اوست آتش این بیشه چشم شیر روشن میکند بکذر از صیادی مطلب که صحرائی امید خانۀ برق از رم نخچیر روشن میکند (بیدل) از فانوس زخم عاقبت را نور نیست شمع پیکانی در فضا تیر روشن میکند حسرت پیام بیکسی آخر بسیار برد قاصد نبرد نامۀ من انتظار برد قطع جهات کرده ام از التی بوریا افتادکی چو ظل رقم نی سوار برد در مجرد وصل آب نکشتم چه فایده بی انفعالم همه جا شرمسار برد حیف از کسیکه ضبط عنان سخن نداشت تسکین زسنگ خفت وضع شرار برد مردان زکینه خواهی دونان حضر کنید خون سکان زسنگ دم ذوالفقار برد بی رتبه نیست دعوی حق با وجود لاف منصور را بلندتر از خلق دار برد کردن کشی زنجیر پرستان چه ممکن است انکشت هم زریزه ما نیشهار برد زین دشت جز وبال تعلق نچیده ایم این دامنی که کسوت ما داشت خار برد قدر حضور عمر ندانست رد رقم غفلت برای سوختم زنگسار برد آئینه خانه بود تماشا که ظهور بيمار رنك بخویشم دوبار برد آخر هوای وصل توام کرد بی سراغ چندان طپید دل که زخاکم غبار برد هستی صفای جوهر تحقیق کس نخواست هر کس نفس زحلق بيك آئينه وار برد (بیدل) هجوم قلقل میناست نشحه یت باهر صدای از خودم این کوهسار برد حسرت دل کرد بر ما پنجه قاتل بلند میشود دست کرم با ناله سایل بلند ما نه تنها پستی را داد رس فهمیده ایم غمر هم از موج دارد دست بر ساحل بلند چین ابرو بنو هم جا بحث جوهر میکند تیغ از جوهر رگ کردن کند مشکل بلند سایه تسکین نازت هر کجا افتاده است سبزه چون مژکان شود از خاك آن منزل بلند نه فلك در جلوه آمد از طپیدنهای دل ناله رقضت يارب کرد این بسمل بلند کاروان پای امکان را غبار حسرتم هرکد رفت از خویشتن کرد تا الفم در دل بلند حرز امنی نیست جز عجز و می از نشودنما خون دهان کردن مکش زین کشت يحاصل بلند حیرت آهنگیم دل از شکوه ما هم داد دود نتواند شدن از شمع این محفل بلند بامردور ناز او مشکل براید عجز ما کرد مجنون نارسا و دامن محمل بلند سدر او است (بیدل) کر کنی تعمیر جسم میشود دیوار چون شقفدری آب و کل بلند حسرت زالف توام بود شکستم دادند وصل میخواستم آئینه بدستم دادند بخود شیوه نازم نه بيك ساغر رنك لفظت کردش ازان رکس دستم دادند دلخون کشته که آئینۀ درد است امروز حیرتی بود که در روز الستم دادند صید چین جلوه باك زغبارم تا حشر که بجولان تو بيك رنك شکستم دادند دال جولان چه زنم قطره کوهر شدهام آنقدر جهد که يك آبله بستم دادند بیم تسلیم غبار هوا رفتۀ من سجده ئی بیست بهر جا که نشستم دادند چه توان کرد که در قافله عرض نیاز جرس آهنگ دل ناله پرستم دادند نه طلب دایره مزکز تسلیم من است دستگاه عجب از همت پستم دادند ناوك همتم از جوشن اسباب كذشت تغافل چقدر صافي شستم دادند (بیدل) از قسمت تشریف ازل هیچ مپرس اینقدر دامن آلوده که هستم دادند حسرت مخورم آخر مستی انشا میشود تا قدح را هیست کر خمیازه ام وا میشود جز حیا موجی ندارم چشمه آئینه ام کردمن چندانکه رو بی آب پیدا میشود بیکه دارد بی نفسان پرده ناموس من درتکلم نام چو بو در کل معما میشود لب کشودن رشتۀ اسرار یکتائی کنیست نسخه بی شیرازه چون شد معنی اجزا میشود نسبت تشبیه غیر از خفت تنزیه نیست شیشه میباید شکستن فتنه رسوا میشود انفعال فطرت از کم ظرفی ما روشن است قطره کر دریا چه شد تنك دريا میشود کامها نهای دنیا کار کاه خود سریست بلفضول طبع چون خوکرد مبرا میشود پای دل دارد کز پیچ و خماین کوهسار نشه بی پرواست اما کار مینا میشود پرده فانوس میباشد شريك نور شمع جسم در خورد صفای دل مصفا میشود نوبت موی سفید است از امل غافل مباش صبح چون کل کرد حشر آرزوها میشود نقش نیرنگ جهان را جز فنا نقاش نیست این بناها چون حباب از سیل برپا میشود حسن سعی آئینه روشن میکند انجام را ریشه ناکشت تاخم موج صهبا میشود زاهد از دل شوق تسبیح سلمانی برار ای زمعنی بیچبر دین تو دنیا میشود تنگی آفاق نادل دقت او هام است اثر غبارت هر چه کردم يك صحرا میشود خلق را رو بفقا صبح قیامت دید نیست دی مجالیست زان روزیکه فردا میشود بسکه مضمونهای مکتوب محبت نازکاست خطش از بر کفتن قاصد چلیا میشود زین ندامت خانه بیرون رفتنت دشوار نیست هر قدر دستی که میسایی بهم پا میشود کرد(بیدل) کشکو مال از دکین منفعل قلقل آخر در شکم نهای مینا میشود حسرت در دل ازان لاله قبا می سچد که بچو دستار چین بر سرما می سچد نبض هستی چقدر کرم طپش پیمائیست موی آتش زده ر خویش چها می سچد نأنفس هست حباب من و جولان هوس نیست آرام سر برا که هوا می سچد چدمه یزم چه فلك کوشه زندان دلت نشحه یست قامت این تنك فضا می سچد ناله ما بچه تدبیر تواند بر خاست همچو نی صد کره آنجا بصدا می سچد تا توائیکه بمیر میرند ندارد سیری بچه امید سر از تیغ قضا می سچد استخوان بندی اوهام زبس بیغز است از زوها همه بر بال هما می سچد صور عجز است ندامت ز شکست دل ما که بساط دو جهان را بصدا می سچد عبرت مرك کسان سلسله خجلت ماست رشته از هم نه شود باز بما می سچد قدرت افسانه ایام نخواهد (بیدل) نفس از پی اثرها بدعا می سچد حسن چشمم از هجوم بوالهوس محشر شود این در کلچین نباشد باغ چون بید ر شود ساده لوحیهای دل عمریست سر مشق فناست آرزو یارب مباداین صفحه را مسطر شود خاک ارباب نظر سامان نور آکهی است سرمه باید کرد اگر آئینه خاکستر شود شوخی حرف از زبان شرمسار ما مخواه طایر از پرواز میماند چو بالش تر شود صفحۀ دل را بپاس میتوان آئینه کرد لفظ ازيك نقطه صاحب معنی دیکر شود آسمان مشکل با سالی دهد پرواز دل بحر طوفانها کند تا قطره کوهر شود تا توان سر عتاب از جاده تسلیم عشق خاك چون در سایه دیوار شد خوابید تر شود سایه وار از بیکسیها حیله جوی غیرتم بر سرم کز خاک هم دستی کشد افسر شود حسرت محوری آئینم میکون برده ام سر نوشت خال من یارب خط ساغر شود ای جنون تعمیر از تشویش آسودن برا جان سخت چند خشت این کهن منظر شود آرمیدن کو کزدم ساغتی چون کرد باد در سر خاکی هوای جهد و افسر شود (بیدل) از سرکشتکانی منزلت آوار کیست اضطرابت چند چون بر يك روان رهبر شود
صحیفه ۱۷۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال حسن کلاته هوس کر تجمل شکند نجات آمید بنظر رده تفصیل در خواجه زرنج کروفر از چه برروی اثر آیه اقبال بلند آبمه چون شمع مجین دل چکد باین وما تا شود ایمن از بلا صبح زشام همنق چشم شداز شوق جن به که دل از ما برد بر سر کاکل شکند جز و پرا کنده مباد آینه قل شکند باز ندارد همه کر پشت خرانم جل شکند کاهر ذرت بعرق شرم تتول شکند کوه هم آخر زصدا شیشه قلقل شکند هر که درین باغ رسد آینه بر کل شکند بسکه بگلزار وفا میشترك افتاده حيا شمع بساط طربت است آنکه در ین دشت تعب در ادب بید گهران حوصله شرم محوان از طلب هرزه درا چند دهی زحمت پا سبزی چشم است همان جربعه کش روزعنا فهمی را که دهند آب زتوصیف خطت رنك كل آبد بصد اگر پر بلبل شکند سر چوآ پای بدا مان تو غل شکند کردن این خم دسران گر شکند غل شکند کاش درین بحر سراب آبله پل شکند رنك خار تومگر این دو قدح مل شکند دود چراغش همه شب طرة سنبل شکند چرخ محال است دهد داد دل (بیدل) ما گردش آ نجخم مکر جام تغافل شکند حسنی که یارش آینه حیرت آب داد بند جلوه داشت عاشق و معشوق پیش از ین از حرص اینقدر نهم اسباب میكشم زان کاستان که رنك كلش داغ لاله است از بسکه مغتنم رفنی جز هوا نداشت چون صبح در معامله گیرودار عمر زان رنك جلوه کرد که داد نقاب داد خودم کرده امتیاز که عرض حجاب داد لب تشنگی سرم بمحیط سراب داد تشکیلفت غنچه که به بوی کباب داد گردون بنقطه شورم انتخاب داد چندان به ایم ساده که باید حساب داد همسایه بهار جلوه او در نظر گذشت پرواز شوق از عربی شرم گل نکرد آخر به گریه نشه شونم بلند شد کم فرصتی بعرض تماشای این محیط دائم ز رشك منتظری کز هجوم شوق (بیدل) زآبر و طلبی دست شسته ایم اشکی که سرزد از مزه بوی گلاب داد حاکم غبار های طپیدن بآب داد اشك انقدر چکید که جام شراب داد آئینه خیال بدست حباب داد جان دار اکر بقاصد جانان جواب داد کاین آرزو بنای دو عالم بآب داد حسودت کر همه آینه افلاک خواهد شد غرور خیره چشمان در خیال لمه تیغت زردک پیاش تمثال بینای خاك خواهد شد مژه گروا کند نامینه وقف چاك خواهد شد بهر جا نور اقبالت کشد سامان خورشیدی در ان محفل که بالد نشه کیفیت جاعت مخالف سایه وار از لوح امکان پاك خواهد شد دماغ سر کشان از سرنگونی تاك خواهد شد حق مشربان دمبیکه تحقیق رو کنند مشتاق جلوه تو ندارد دماغ گل مضمون تازه بی نقط انتخاب نیست ای خرمت هوا نشوی غره نفس تا حشر روسیاهی داغ خجالت است آسوده زی که اهل فنا پیش از انتقام خود را ز خود برند بجا تیکه او کنند اینجا دل شکسته بیاد تو بو کنند هر جا دلی بود کره زلف او کنند زین دشتها که سیر خزان در دو کنند صیدان دمیکه چون سح از دشت رو کنند از وضع خویش خاك بحشم عدو کنند بر دوش غیر نیکه زدردی کشان خطاست زین گلستان بسیر خزان نیز قانعیم برسر گذشت حسن همان به که بیدلان حیرت متاع گرمی بازار وهم پاش تمثال عاقبت نکند گرد ازین بساط (بیدل) چوبار ساز جهانگیر شهرت اند دستی مکر بگردن خود چون سبو کنند رنك شکسته بخش بهار و بو کنند آئینه داری دل بی آرزو کنند یکسوست آنچه در نظرت چارسو کنند آئیینها مکر بغباری عفو کنند در پرده هم کزاهل سخن گفتگو کنند حکم عشقی است که تشریف نما نپختند بیدلان خورده جائیکه نشار تو کنند روشنا سان جنون از اثر نقش قدمم اعموش آن جود که از خجلت وضع سایل نامبردن نگفت ریشۀ جولان امید قول و فعل نفس افسانه باد است اینجا در مقامی که شفاعت خط آمرزش هاست داغ این لاله ستانها بدل ما پختند نم آب که ندارند بدریا بختند جوهر هوش بآئينه صحرا بختند لب باظهار نیازند و باعثا بختند به که چون تخم بسر آبله صد پا بختند من نه آنم که به بخشند مرا یا نختند جرم مستان بصفای دل مینا بختند نشوان باخت بآغاز دمالغ مستان چون سح از گرمی آن لعل بخون می غلطد آرزو داغ امید است خدا یا مپسند کز مزاج کرم آنت نه من میدانم شرر یا قوت آواره دشتست مرا محتسب گرم افسون ورع پیش مبین به برکاه که بسته است حساب پرواز با ل شوق مگر از نشه صهبا بختند کرچه از شعله بیاقوت جگر ها بختند که چگر خون شود ولشه بصیها بختند عالی را بخطای من تنها بختند سنك هم دامن صحر است اگر جا بختند بی کناهی کناهی بست که آنجا نپختند دارم امید که برنا کنستم وا نپختند پادشاهی بجنون هیچ نفرود (بیدل) تاج گیرند اگر آبله پا نپختند حیا محریست باصد کردش رنگم طرف دارد تغافل الفهم چندی رفع سردیهای دوران کن علوقادگاه آغات استقامت رنك میبازد جدا نیستم داز خود هیچ کس مشاطۂ خودرا بنو میدی مکن سیزنگارستان افسوسم عرق نقاش غیرت از جین من صدف دارد جهان حیز گرمی در خور آوار دق دارد درین میدان کسی کرسینه دارد هدف دارد مه تابان حضور تب دزا غوش کلف دارد خدا ها قست از رنگی که دوشهای کف دارد نشد روشن صفای سینه اخلاص کیشانت دل از فکر معیشت جمع کن از غم وطن بکذر زاقبال عرب غافل مباشید ای عجم زادان قضا بسجدۂ ماست اوج نشه عزت بان عجزم که می بینم شکوه جرأت (بیدل) که دریابی بهم جوشیدن دلها چه کف دارد اگر چهیل است و کردانش همین آب وعلف دارد سریر اقتدار بلغ هم شاه نجف دارد طلسم آبروی خاك در پستی شرف دارد اکر مژکان توانی و اکنی فتح دو صف دارد حیرت کفیل بر زدن گفتگو نشد افسوس ناله که بگوشش رسی نبرد عمر یست خدمت لب خاموش میکنم اشیا مثال آئینه بی نشانی اند بیکانه است مشرب فقروغنازهم شادم که آ بنام شعله مو نشد آواز دلیکه خون شد و در پای او نشد ای بخت باز کن که نفس هرزه کو نشد نشکفت از ین چمن گل رنگی که بونشد ساغر نکشت کشی و مینا کدو نشد مردیم تشنه در طلب آب تیغ او آسایشم براه تو يك نقش پا د بست بیدل زنیست شینم حیرت بهار عشق وهم ظهور رسم دکر بیان خجلت است (بیدل) چو شمع ساخت جبین نیازما آخراز سر نگذشت و نصیب کلو نشد جمعیم وزلف تو بکنتار مو نشد رنك باخت دل که آئینه آ برونشد فکری نداد رو که سر ما فرو نشد با سجده که غیر کدازش وضو نشد خارج از نای جنس است آنکه موزون میشود شبنم وگل غير رسوائی چه دارد زین چمن از جنون کروفو بر چرخ مقتر از بد سر سعد اکر خوانی چه حاصل طینت منحوس را قطره چون کردد گهر از بحر بیرون میشود گریه بیدردی ماخنده مقرون میشود کاین صدای کوه آخر گرد هامون میشود هیچدان مسح است اکر بوزینه میمون میشود با همه افسردگی کر راه فکری وا کنم خامه داری دیکر وصحرا نوردی دیکر است با کفن سازند پاك آلایش تن جسد زین قناعت کی خواهی از صفای دل طلب جیب حافظانه جوش ناله طون میشود تاب دلتنگی ندارد آنکه مجنون میشود جامه چون شدشو مکین محتاج صابون میشود چون بصیقل میرسد آینه قارون میشود
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحيفه ۱۷۴ حرف الدال بی تکلف نیست موقوف دو مصرع وضع بیت جبهه ها باید که سائی زین چمن آری بدست جا کستری نماند زما تا هوا برد آسوده جبهه که درین معبد هوس سیل فنای موج همان زندگی بسست محمود دامن تو غبار نیاز من حسن قبول جلوه باین بهانه ایست کو قاصدی که در شکن دام انتظار چون رو درین بساط نهم شد حانه موزون میشود آب تا گل هر قدم رنگ دگر خون میشود بسرمر کر سایه افتد زان خیال نقشه ها تاکیت غافل توالیهای آهنگ شباب ( بیدل ) اشعار من از فهم کسان پوشیده ماند چون عبارت نازك افتد رنك مضمون میشود دیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد چون شمع سجده براثر نقش با برد مگذر تا غبار من آب بقا برد صد صبح جا بدمینه بدوش هوا برد کورل که جای آئینه دست دعا برد پیغامی از تو آردو مارا زما برد چون بازار سایه من خاك نالکون میشود ای جنون پیای غفلت شیشه وارون میشود نقشی مبردامدنت عریانی کزین بساط آخر بدرد داغ کره گشت پیکرم زین خاکدان اگر چه برد ناتوان عشق چشمم که از غبار دلش نیست عبرتی زاهد زسبحه لعل یقین در آتش است هر کس ببرد کعبه دلهاش مقاصدی است چون شبنمم بيك بار دو داغ وفا برد صد کوی اشك بكمزه چو کان نگا برد خود را مکر هلال به پشت دو تا برد یارب کی التجا بدر توتیا برد در کعبه راه در کرفی خدا برد ( بیدل ) بجز دلی که ندارد بکجا برد خانا شدیم رنگ تنزه گل آثار دمید دیدۀ بسته گشاد در تحقیق داشت چشم حیران چقدر جذبه معنی آراست نفس سوخته مشق ادب از خط تو داشت اثر فیض ز معدومی فرصت خجلست چون آئینه واسوخت که زنگار دمید مژه برداشتیم و صورت دیوار دمید آب داد آئینه چندانکه خط یار دمید ناله ها نامه سیه ز کهسار دمید صبح این باغ نفسی در پس دیوار دمید دل تهی گشت ز خود کون ومکان دار میدت تخم دل اینقدر افسون امل بار آورد هر کجا ریخت و فا خون شهید تو بخاك وضع بی ساخته سایه کم عیارم دارد فرصت ناز شرار آینه حسرت ماست باز اندیشه افشای که داری ( بیدل ) که خط از كلك توچون ناله ز منقار دمید نقطه تا صفر برامد خط پر کار دمید سبزه تا شبنم بودم همه زنار دمید سبزه همچون رگ یاقوت جگردار دمید بتکلف نتوان اینهمه هموار دمید زین ادبگاه تبسمت بیکبار دمید خامش نفسی خفت که بنده ندارد خواهی بعدم غوطه زن و خواه بهستی موج و کف دریای عدم سحر نگاریست سپرغم زانو بهوس جمع نگردد زین گردش رنگی که درین ساز تماشاست جمعیت دل خواه چه دنیا و چه عقبی آیای رقم واشده جز خنده ندارد بنیاد تو جز غفلت آینده ندارد بندار همه دارد و دارنده ندارد نامحرم معنی سر افکنده ندارد آن نیست که صد جامه در ننده ندارد موج گهر اجزای پراکنده ندارد پرواز رسائی که سازیم بجهدش معیار نکرد ناز من ونیاز نفس تیز از دلق تقویم معمای تمدن همواری و صحرای تعین چه خیال است موقوف عیاریست که این باغ تجدد ( بیدل) سخن اینست تأمل کی ونی زن چون رنگ بغير از پر پرکنده ندارد جز رفتن ازین مرحله آینده ندارد پوشیدگی آنست که شیرازه ندارد این تخته مجاز جنون رنده ندارد يك ريشه بجز سر و خرامنده ندارد من خوابده طلب مردم و او بنده ندارد خراب کعبه تحقیق سنگ وگل نمیداند چه افسونست یارب چشم بند پای الفت را بیابان مرك اوهام است خلق از دور بینیها ورحا میرود از خود روال دل نمیداند که بلبل جز چمن پروانه جز محفل نمیداند چه سازم پیش پامرا هیچکس منزل نمیداند خیال این و آن حاشا که کنجد در دل مجنون یکی در ساحل از تشویش دریا برنمی آید چه اعجابی چه آبجائی چه امروزی چه فردائی بلی هر کی گردید آشنا محمل نمیداند یکی دارد وطن در بحر و از ساحل نمیداند چو حق منظور دل شد هیچکس باطل نمیداند خرد بعشق کند حیله ساز جنك وكريزد نکارخانه امکان بوحشیست که گردون ازین قلمرو حيرت چه ممکن است رهایی دل رمیدۀ عاشق بهانه جوست برنگی تمام سیل نهاده است روشناس چشمم چو سبز تیغ حریف آورد بچنلك و كريزد کند زروز وشبش صورت پلنگ و گریزد مگر کسی قدم آشنا کند برنگ و گریزد که شیشه گر شکنی بشنوه ترنگ و گریزد که اشك آبله بندد بپای لنک و گریزد به تنك سير ازین بیشتر کمان نتوان برد کنار امن مجوئید ازین محیط که موجش زانس طرف که بستم بقید بام صورت سپند وار ستاده است عمر اصل در آتش زمید نیست ز شور زمانه رو بصفایم بنوان بموج گهر قصه تعلق ( بیدل ) مباد چون نفس از دل شود بلند و گریزد قیامتی که زند با شدش خدنگ و گریزد زجیب خود بدر آرد سر نهنگ و گریزد چومومی که دلش گیرد از فرنك و گریزد بجوش باش مبادا زند شلنك و گریزد چو کودکی که سکی واردسنگ و گریزد خطیکه بر گل رویشو آب میریزد فلك ز خون شفق آتچشب بشیشه کند خیال تیغ نگاه تو خون دلها ریخت دمی که از دم پیغت سخن رود بزیان شکنج حلقه دامی که جيب هستی است درین محیط زبس جای خرمی تنکاست بساب آب برخ آفتاب میریزد صباح در قدح آفتاب میریزد خفته كــه ز مینا شراب میریزد محاق تشنه ما حسرت آب میریزد اگر ز خویش برائی رکاب میریزد اگر بجویش بیاد حباب میریزد زبان نکهت گل از شرم خود خجل است زهر چه دیده کشودم کرد و را بست بسا که بشو ام امشب بخنبش مژه ها بکر به منکر تر دامنان عشق مباش توای حباب چه دل جمعی ز حسن محیط بر آتش که نهادند پهلوی ( بیدل ) لبت ز بسکه ببوئی جواب میریزد دل که رنگ جهان خراب میریزد نکه زدیده چو کرد از کتاب میریزد که اشك بحر ز چشم حباب میریزد که چشم شوخ تو رنگ نقاب میریزد که جای اشك شرر زین کباب میریزد خلقیست برا کندۀ سعی هوسی چند چون سبحه زین جاده تحقیق نهالست یارمرة اجلاف نسازد چکند کس در کرد منما رات مرا نیست طهیده نی دیر پسندم نه مسجد نه خرابات پرواز جنون کرده بیال مگسی چند دارند قدم در سر هم پیش و پسی چند این عالم بوج است و همین هیچکسی چند بی کم شد من قابله مجرسی چند گرم است همین صحبت ما با نفسی چند کروفر ابنای زمان هیچ ندارد کوکست بپژمرده کی اقبال خسیسان برده است ز اقبال دو عالم کرو ناز ترك ادب این بس که اسیران محبت ( بیدل ) بعرق شسته ام از شرم فضولی جز آنکه کمسته است فساد و هوسی چند در آتش یاقوت فتاده است خسی چند با ئینکه دراز است ز پیدست رسی چند منقار کشودند ز چك قفسی چند مکتوب نمی داشت جنون ملتمسی چند
صحيفة ۱۷۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال خطوت سرای تحقیق فتانه کی باشد در بسته ششجهت باز این خانه کی باشد گردون درین بیابان عمریست لیس و پاست این گرد باد یارب دیوانه کی باشد بنیاد خلق امروز گرد خرابه دیدی تا مسکن تو فردا ویرانه کی باشد بر الفت نفسها بزم هوس نچینی سیلاب را دودی پیش همخانه کی باشد ای دور از آشنائی تا کی غم جدائی آنکس که همپناهست از است بیگانه کی باشد بالطبع مو شگافان آشفتگی پرستند از لف کار دارد هیشانه کی باشد دادم زخم حوادث بی توحه نیست یکدم در د شکست از ین بیش بیدانه کی باشد خلقی بدور گردون مخمور دست و هم است این حال بر از هیچ پیمانه کی باشد رنگم باین زوال گرخود دمیدنش چیست گرد تو کسر نکردد پروانه کی باشد (بیدل) صر بر کلکست کز نیست سحر پرداز صور قیامت آهنگ افسانه کی باشد خواهش از ضبط نفس گرقد می پیش شود ساغر هـ جم کاسه در ویش شود هر که قدر پی زانو نشناسد چون اشك پایمال قدم هرزه دو خویش شود میکشد خون امید از دل حسرت کش ما سبحه هرگه زتیغ ستمی ریش شود لذت وصل تو از کام تمنا نرود هر مویشم کر بشل نیش شود نیست دور از اثر غیرت ابروی بکش جوهر آئینه کرتیغ ستم کیش شود چشم ما حلقه بگوش است ز نقش قدمی که راه تو زما یکدو قدم پیش شود فرصت ناز غنیمت شمر ای شوخ مبیاد حسن تابد سر زلفت خطط ریش شود آب یاقوت زآتش نتوان فرق نمود اختلاط از همه بیگانه بود خویش شود راحت اندیش مباشید که در وادی عشق وحشت آرام نبود آهو اگرمیش شود گفتگو کم کن اگر عافیت منظور است بحر هم میرود از خود چوهوا پیش شود شکستی پای ز دامان تغافل که شرار رفته باشند ز نظر تا قدمم اندیش شود رشته ساز کرم نغمه ندارد (بیدل) کرنه مضراب قبولش لب درویش شود خود در بحرك گردن دعوی فرود کرد چون سر نماند شمع قبول سجود کرد درسی بذل کوش که اینجا حسیبی هم جان دادنش بحسرت جاوید جود کرد زآن غنچه خوش بآهنك کاف و نون سرزد تبسمی که عدم را وجود کرد چندان خمار درد محبت نداشتم بوی کلی که زخم مرا مشك سود کرد ای چرخ زحمت کره کار من مبر خواهد مقاومت سر ناخن کبود کرد آئینه دار نقش قدم بود هستم هر کس نظر فکند بمن سر فرود کرد شد آبیار مزرع امکان کداز من زین انجمن زبان زده شمع سود کرد خونم بدل زبوی گلش میدرد نقاب رنگ آتشی که داشت در ین غنچه دود کرد تا انتظار صبح قیامت امان کراست کار درنك ما نفس مرد زود کرد هر کس چو غنچه ساخت غنیمت شمرده پس پاس دوام نوحة ما را سرود کرد (بیدل) کتاب طالع نظاره خوانده ایم مژگان هبوط داشت تحیر صعود کرد شود سر هوا زد هوا شرم رهنمون نشود که داغ باطبه شعله سر نگون نشود از عدم تجسته وون هرزه میطیم بخون مغز هوش در سر کس مایه جنون نشود در مزاج اهل جهان صد تناسخ است نهان طفل شیرا گر نخورد دون دوباره خون نشود موج از شکست سری یافت اعتبار گهر تاغرور کم نکنی آبرو فزون نشود صرفه بقا نبود کس دستگاه هوس خانه ای سوخته را عار و حس ستون نشود عشق بی نیاز تو عیدی که پیش جبهه عجز نك و شیشه جافکند دست در چستون نشود فرصت گذشته چنان ناخن دهد بعنان اینقدر بفهم و بدان آرمان کشون نشود قدردانی همه کس زین ادا گواه تویس کر لب تو بام حیا بی عرق برون نشود نفس خیره سر بخطا مایل است در همه جا ابنی ز لغزش اگر میکنت حرون نشود (بیدل) از درشتی خو مشکل است وصل تو تا باکتش نبری سنك آبگون نشود خورشید خرامید و فروغی بنظر ماند دریا بکنار دگر افتاده گهر ماند آتشکده رفت و زکره ریخت شراری دل آب شدو قطرة خونی ز جگر ماند آن سایه گذشت از اثر دست نوازش این نقش قدم داغ شد و خاك بسر ماند خوش خرامان گراندیشه جولان کردند گردش رنك مرا جنبش دامان کردند دالم من در گره حلقه افلاك نبود چون نگاهم قفس از دیده حیران کردند بیمرامی نتوان جز مژه برهم چیدن داشتم مشت غباری که پریشان کردند پشه امید درین دشت توان آسودن وحشتی بود که تسلیم غزالان کردند زین چمن حاصل عشاق همین بسکه چورنك چینی از خود شکنی زینت دامان کردند بیقرا ران ادب پرور صحرای جنون سیلها در کره آبله پنهان کردند سعی وامانده خلق آسوی خود راه نبرد بسکه دامن ته پامال گریبان کردند نقش بند چمن وحشت ما نیرنگیست شد هوا آئینه تا ناله نمایان کردند بحر امکان چو گهر شوخی یکموج نداشت از پریشان نظری اینهمه طوفان کردند جنس بازار وفا رنك نمیگیرد اند دل چه مقدار کران گشت که ارزان کردند تا زیادم نگرانی نکشد خاطر کس سرنوشت من (بیدل) خط نسیان کردند خوش خرامان داد طبع سست بنیادم دهید خاك من پیش از غباری نیست بربادم دهید در فراموش خانه هستی عدم گم کرده ام یادی از کیفیت آن الفت آبادم دهید از خیالش در دلم از رشکها خون میخورد یکسر موکاش سر در كلك بهزادم دهید نغمه دردی بصد خون جگر پرورده اند گر دماغی هست کاهی دل بفر یارم دهید زین تهی دستی که رسامان فقر افزوده ام صفر اعداد کمام منصب صسادم دهید خون مشتاقان نباید بی تامل ریختن زان مژه پیش جگر کاوی بقصادم دهید فرصت سعی فنا در تی وصال دیگر است جانکنی کز رحمتی دارد بفر هادم دهید تا نجنبد از غبارم تهمت آزادگی بعد مردن هم كف خاكم بصيادم دهید نیست چون آئینه دل پرده ناموس حسن شیشه مقداری بیاد آن پریزاد م دهید بیغرامش رفته ام دور از طرنگاه وفاق گربیاد کس رسم از حال من یادم دهید سر مه ام پیش که کم شرم آمیختنم گداخت خامشی هم بی تظلم نیست گر دادم دهید وا کنارم دم چو (بیدل) با همین پاس و الم کو دماغ زنده بودن تا دل شادم دهید خیالت در غبار دل صفا پردازی دارد پری در طبع سنك افسون میناسازی دارد نمی دانم چسان پوشد کسی راز محبت را حیا هم با همه اخفا عرق غمازی دارد مژه بکشاو بیاد هوس تا عشق آتش زن چراغ ناز این محفل شرر پردازی دارد بیا رنگی بگردانیم مفت فرصت است انجا بهار بخودی هم یکدو دم گلیازی دارد اگر از خود روم کو تاب نارسنگ بگردانم بآن عجزیم که با من الم بر هم طنازی دارد بدشت و در ندیدم از سراغ عافیت گردی خیال بیدماغ اکنون گریبان بازی دارد نقاب رنگ هر جا میدرد آئینه بیدار است شب حیرت نگاهان خوش سحر پردازی دارد خدا کار بنای دل باحسان ختم گرداند خیال چشم او! مشب فرنك آغازی دارد بافسون نفس مغرور هستی زیستن تا کی بهرجا این هوا گل میکند ناسازی دارد فلك هرچند عرض ناز اقبالت دهد (بیدل) نخواهی غره شد این حیز پشت اندازی دارد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال خیال چشم که بساغر نمك می آيد نگاروم که چو اشکم به قدم زنی دل از فریب صفا جمع کن که آخر کار غبار دل ز پریشانی تپش در یاب خوش باش که کام زنی درین کهسار که مجلسی بنظر شیشه رنگ می آيد هزار قافله عذر لنگ می آید ز آب آئینه ها زیر زنك می آيد که هرچه هست درین خانه تنك می آيد هزار شیشه صدای ترنك می آيد محرمم چو نفس قاصد چه مکتوبم چه محنت است که دارد کسی بترك هوس بكموشی زوم از منت خیال را امانت صفتا مایه ظفر گیرید بهر تمکین که تهی کوش و فهم کم کنی که رفتم همه جا بید رنگ می آيد مرا کذشتن ازین کام تنك می آيد که خضر نیز ز صحرای بنك می آيد ز شکسته پیکار خدنك می آيد صدای كوهتان سر بسنك می آيد ز خود بیاد نكاه كه میروی (بیدل) که از غبار تو بوی فرنك می آيد خیال خوش نكهان باز شوخی سری دارد روادارد چرا بر دختر رزنك رسوائی ندارد كرد باد این بیابان خاك افسردن بطوفان خیال پوچ ترسم كم كنی خود را کمالت دعوی اخلاق و آنگه منکررندان فضولی در طلسم زندکی نتوان زحدبردن تو خودرا از گرفتاران دل فهمیده ورنه نجون من قیامت از کستان محشری دارد كراز انصاف پرسی محتسب هم دختری دارد چو بیدست و بائی چیدن دامان پری دارد توتها میروی زین دشت وكردت لشکری دارد زحق مكذر سپهر آدمیت محوری دارد تپهسی آخر عرق رعشان مسطری دارد سرا سر خانه آئینه بیرون دری دارد من رسوای خوبانم آمده و اندیشه رضوان بمیرت آشناشو از جهان نيك بیرون آ درین بحر از فنا سامان وضع صدق مگذر طرب مفت توکرباماره روئی کرده سودا بوهم جاه مفر وز لعین زیبق ناگی زوضع سایه ام مجریست این آواز می آید ببودم آنقدر و اماده این انجمن (بیدل) درین حد رستسزاهر کس سری دارد سری دارد مژه نکشوده این خانه وحشت دری دارد کف دست طمع زهم نهادن کوهری دارد درین كشوره دكان كامروشان شکری دارد نکین کر شهرتی دارد بنام ديكری دارد که راحت كرهواییباشد ضعیفی بستری دارد با فشاست شوقم اما كامل اشکری دارد خیال نامداری تا کیت خاطر نشین باشد طراوت آرزو داری زقید جسم بیرون آ قدر جهد معيراچیست مارا در خاكش هم غباری نیست از بست و بندموج دریارا زچشم تر خاك انتظار شوق پرسیدم محال است اینکه صحر از طبیعت عاريت پوشد چه لازم سرنوشتت چون نگین زخم جبین باشد که سر سبزی نبیند دانه تازیر زمین باشد براحت كرزند جا آغوش بالا نشین باشد حقیقت بی نیاز از اختلاف کفر و دین باشد بهر خون کشته کشت احوال مشتاقان چنین باشد سحر کرصد فلك یابد همان آه حزین باشد درین وادی بجوید هم میسر نیست آسودن خود مجیدن مأیست بیمقدار پروازی نجوش درمات از خویش اگر شصتت اگر محفل بیکلزارم من بزدند شوخی کدر دستش فرو رو زیر خاك ای سركران نشئه حست ندارم نشئه دیکر بچر سر كشتكى (بیدل) همه كرجانه آئینه کردی حکم زین باشد كند موج مارا يك نفس كرداب چین باشد نشاط هر دو عالم يك نكاه واپیسن باشد هجوم جوهر شمشیر چین آستین باشد زقارون نام هم نمایست برروی زمین باشد چو کردمید من مخمل خط ساغر همین باشد دادعشق ازبی نیازی درس طفلانم بیاد میشمارم تنگی این خانه مجنون مرا زان ستمهایکه از بیداد هجران دیده ام از تغافل خانه ناز تو بیرون نیستم از عدم تا تسو نرم برده است فکر پستی بعد ازین غیر از فراموشی که می یاید مرا سرخط جمعیت پیش چشم و میخوابم بیاد گر نباشد وسعت آباد بیابانم بیاد میدرم پیش تو كرآید گریبانم بیاد شیشه بودم که دارد طاق نسیانم بیاد نيستم زانها که هستی آرد آسانم بیاد مفت آگاهی اكر روز دو میمانم بیاد شرم بیدردی مکر در جبه ام چیند عرق در قرا موشی مکر جمعیتی پیدا کنم دل کباب پرتو حسن عرقناك كه بود زان قدر هوشی که میکردم توهم خویش جمع با خیال رفتکان هر قالبم از بیكسی (بیدل) آن روز می و چامم بدیگر جاست تا نماند تنك خشکیهای مژکانم بیاد ورنه چون موی سر مجنون پریشانم بیاد کز هجوم اشك می آید چرافانم بیاد چون بیادت میرسم چیزی نمیانم بیاد كاش کردون وا گذارد باد یارانم بیاد يكدوم بگذار تارتنگی بكردانم بیاد بالغ بودم که پیه خوابم بعهد انشا کرد سی مغرور ز هچوم در آگاهی زد میشمارم قدعهد برسر دل می لرزد کرد برواز دراندیشه پری می افتاد فلك نقاش ازل حسن یقین میپرداخت هیچکس نقص وضع بدو نيك مباد نقطة اشك روان گشت و خطی پیدا کرد خواب پنداشتم از آبله مژکان وا کرد بای بر آبله ام کار که مینا کرد خاك کشتش سر سودائی ما بالا کرد نقض ما ديدو بسو بو اشارتها کرد نسخة حيرت ما طبع فضول اجزا کرد نقش نيرنك جهان در نظرم رنك نبست فطرت سست پی از پیری و هم امل دل بپرداز طرب کن که درین تنك فضا حسن هم سو نكر دسعی نظر خود بینی است عشق از آرایش ناموس حقیقت نکذشت ( بیدل ) از قافله كن فيكون نتوان یافت در تمثال زدم آئینه استغنا کرد لغزشی خورد که امروز مرا فردا کرد خانه آینه را چید صفا صحرا کرد آینه میخوادست تا بته کند با ما کرد نتف ما را نمد آئینه دل با کرد بار چشمی که توان زحمت پشت با کرد داغ عشقم چاره چوشها کبابم میکند کاش بر بنیاد موهومی نمیکردم نظر کره شوم پیش باز صیح ایچاد من است محمل و دیای جانم کو نباشد کو مباش شکر پیری تا کجا كویم که این قد دوتا سوختن منت گذار ماهتابم میکند فهم خود پیش از خرابیها خرابم میکند خنده کل تا کردم سامان كلابم میکند بوربای فقر هم تدبیر خوابم میکند صفر اعداد خیال او حسابم میکند در محبت دشمن من انفعال نا کسی است در طفولیت جانه تنك دولی افتاده ایم نقطة موهوم اما عمرها شد ذره وار پوست وتن انتظار مغز معنی میکشم سایه الفتاره ام ليك التفات پستی زان سرکو بمر داندن شرم آبم میکند ما و تو چندانکه میبالد عذابم میکند عشق از دیوان خورشید آفتابم میکند آخر این چیزی که میپینی کتابم میکند آفتابم میکند تری نقابم میکند من نمیدانم كنیم در باز كاه كبر یا حلقة بیرون در ( بیدل) خطابم میکند در احتیاج نتوان برسفله التجا برد ابر بهار رحمت از شرم آب كردید از دیر اكر رمیدیم در کعبه سر کشیدیم فکر و قور هیچیز افسون بی تمیز یست هر جا زوشتایدیم داد فراغ دادیم باید ز خا كم اکنون خط غبار خواندن يك وايسین نكاهی میخواست رفتن عمر دست شکسته حیف است باید به پیش پا برد تا حسرت اجابت کل برکف دعا برد از خون برون نرفتن مارا هزار جا برد الوان نعمت است آن کز منع اشتها برد پهلوی لاغر از ما تشویش بور یا برد عمریست سر نوشتم پیری بنقش پا برد مشاطه قدر دان بود آئینه رقضا برد قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد دست در آستینش دلبردل نهان داشت تدبیر چرخ خون شد در کار عقده دل اقبال اهل همت بازی خور هوس نیست شد قامت جو انم در پیریم فراموش جوش عرق چو صبحم در پرده شبنم داشت ( بیدل ) گذشت خلقی محمل بدوش حسرت مکتوب ما عرق کرد چندانکه نقش ما برد امروز ش از کف ناز آن پیج واحتا برد این دانه از درشتی دندان آسیا برد نتواند از سر چرخ هرمکر و فن ردا برد آخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد تادم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد مارا هم آن زوق میبرد تا کجا برد
صحیفه ۱۷۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال در اشکی که لب تا محرم تحريك بود عافیت چون معنی عالم بدل نزديك بود مقصد خلق از تپیدن های موهوم ماند بی غلط کردند از بس جاده ها باريك بود نفع منع نه شد از هم خوردن کوس و دهل دارو آن اعضائی در دماغ خيك بود تا کجا عثمان بخندد بر دماغ اهل جاه جاه و صهبای تعیین پیکر ال و نيك بود ساز نافهمیدگی کو کت کوقاؤد چه فضل من کجا دیدم محبت ترك ماناچيك بود دل چه سازد جسم خاکی هم در ازش محو است آبته پرداز که نآید خانه برتاريك بود عشق ورزیدم ( بیدل ) باخیالات هوس این خس پوشکم از عالم تشكيك بود درینا طبعیكه درتیغ ادب آخته اند بی نیازان سرو گردن بخم افراخته اند نه فلك راخود افتاده سرو کار جدال عرصه خالی وزحیرت سپر انداخته اند درمقا میکه دلم دیده ودیدار یکیست همه دانند که آئینه نیر داخته اند چه بهار و چه خزان در چمنستان حضور عرض هررنك كه دارند همان باخته اند هیچو عنقا که بجز نام ندارد اثری همه آوازه پرواز بر ساخته اند بلبلان چمن قرب بآهنك يقين میسر ابند و همان هم سبق فاخته اند از ازل تا به ابد آنچه تماشا کردیم خود تمثیلان خیال آینه پرداخته اند کر بترك نرسیده است کسی نیست عجب کان سوی خویش ندارند ره و تاخته اند چاره خود سری خلق چه امکان دارد شخصیت انجمن عیش و بغم ساخته اند خودشناسی مرض جوهر یکتائی نیست ( بیدل) اینهاهمه شویش اند كه نشناخته اند در بیابانیكه سعی بیخودی رهبر شود راه صد مطلب بيك لغزیدن پا سر شود جزوها در عقده خود داری کل غافلند نقطه از ضبط عنان کر بگذرد دفتر شود عشق از طبع جهان آلودگی هم محو کرد لاف چشم تر توان زد دامنی کرتر شود کر همه کوه بود نومید يست افزردگی از کرانباری مبادا کشتیم لنگر شود نال آسودن ندارد خود كدازیهای من چون پروانه است آن آتش كه خاكشترشود عقده کارت دلیل اختیار دیگر است شاخ کل چون غنچه آرد رشته کوهر شود بشکست همزمان تعمیر سودی بسته اند فرجی وقف فنا کر آرزو لاغر شود چاره نتواند بشان وارسا خونین دلان زخم کل از بخیه شبنم نمایان تر شود خاك حسرت برده دارم که مانند جرس ناله میباید بجای باده کر ساغر شود صاحب آئینه نتوان کشت بی قطع نفس یکذره از زندگی تا خضر اسکندر شود وضع همواری زابنای زمان مطلوب است آدمیت کر نباشد هر که خواهد خر شود (بیدل) آسان نیست کسب اعتبارات جهان سخت افسردن بخون میباید تا خاک زر شود درخیالت چون نكه کرم تماشا میشود دیده پوشیده ما عينك ما میشود سینه صافی هركجا روشن بیان مدعاست خامشی چون حیرت آئینه کویا میشود غنچه غافل نیست از کیفیت حسن بهار در تامل رنکهای رفته پیدا میشود درخت خو بخش عافیت ثمر نبود صدای تار رك سنك جزشرر نبود هجوم حادثه باصاف دل چه خواهد کرد زسیل خانه آئینه را خطر نبود غبار وحشت ما از سراغ مستغنی ست برفتن نكه از نقش پا اثر نبود بصالمیكه ادب محو بی نشانهاست هوس اگر همه عنقاست نامه و رنبود بکار کام تأمل همان دلت نفس کره برشته کارم کم از کمر نبود زتخت شکوه ندارم که تحمل شمع مرا بهار سوختی هست اگر ثمر نبود عقوبت دو جهان دل بيك تغافل است شکست خاطر آئینه آنقدر نبود برنك رنك روان زه نورد سودا را بغیر آبله پا کل سفر نبود درین محیط که هر قطره نقد با حق است خوش آن حباب كه آهن در جکر نبود مخواه رنك حلاوت زکفتكو ( بیدل ) نی که ناله کند قابل شکر نبود در عشق آنکه قابل دردش ندیده اند جزنیست کر قلمرو مردش ندیده اند کانها که باسم بهار است ناز شان از باد مهر كان دم سردش ندیده اند خلق خیال باز فریبند زیر چرخ خال ز باد تخته نردش ندیده اند وا مانده اند خلق به هیچ وخم حسد کیفیت حقیقت فردش ندیده اند برسایه بسته اند حریفان غبار عجز جولان کوه ودشت نوردش ندیده اند سامان نوبهار کلستان ماه من رنك پریده ایست که کردش ندیده اند از كاو آسمان چه تمتع برد کسی شیر سفید و روغن زردش ندیده اند ای بیخبر زشکوه کردن شرم کوش آخر ترا حریف نبردش ندیده اند ( بیدل ) درین بساط نما شائیان وهم از دل چه دیده اند كه دردش ندیده اند در غبار هستی اسرار فنا پوشیده اند جامه عریان مارا زما پوشیده اند ای نسیم صبح از دم سردی خود شرم دار میرسی بی باك كانها كان قبا پوشیده اند غنچه ها را تابحر که رق خونین میشود در ته دامن چراغی کز هوا پوشیده اند زین کردهای ناچیده پوشاند حباب اینقدر دوشی که دارم بوریا پوشیده اند کرهمه عنقا شوم شهرت كریبان میدرد عالم عریانی است اینجا كرا پوشیده اند راز داریهای عشق آسان نمی باید شمرد کوهها در سرمه کردند تا صدا پوشیده اند بیمر آگاه دامان ته رنکین میکنم خون ما را دردم تیغ قضا پوشیده اند ماد و عالم جلوه پیش خویش پیدا نیستم فهم باید کرد ما را در بکا پوشیده اند هیچ چشمی بی نقاب از جلوه اش آکاه نیست داغم از دستیکه در رنك حنا پوشیده اند ای هما پرواز شوخی محوزیر بال کیم ظلمتست اینست اینجا سایه را پوشیده اند سرنوشی داشتم در چشم کس روشن نشد اینقدر دانم که زیر نقش با پوشیده اند از قناعت نگذری كانها زشرم عرض جاه دستها در مهر سنتی کنجها پوشیده اند در سواد فقر کم شو زنده جاوید باش در همین خاك سیاه آب بقا پوشیده اند دوستان عیب و هنر از یکدگر پنهان کنند دیده ها باز است اما بر حیا پوشیده اند ( بیدل) از یاران کسی بر حال مارحمی نکرد چشم این نامحرمان کوراست یا پوشیده اند در محنت آخر بجسانی کار بیدادم رسید کوطپیدن سرمه شد هرکس بفریادم رسید مکتب آفاق از بس درسکاه عبرتست کوشمال بود هر حرفی کز استاد م رسید سینه را از تیر دول را نیست از زخم سنان بی قدت آن آفتی کرسرو وشمشادم رسید دامکاه شوق چون من صید محرومی نداشت ناله واری هم نماند از من که صیادم رسید عشق حسنی داشت نامند با مزاجم آشنا سیل شبنم بود تا در محنت آدم رسید چون شرر داغ فنا نتوان زدود از طینتم چشم زخمی بود مسدومی کزایجادم رسید کره کوخون شو که من از پاس مطلب سوختم تا کنم سامان آب آتش به بنیادم رسید حسرتی در پرده نومیدی دل داشتم سوختم با چون سپند آخر بفریادم رسید یار دارد پرسش احوال دور افتادکان کو فراموشی که کویم نوبت یادم رسید سنك هم کز واشکافی باز می آید برون این صدا از بیستون وسعی فرهادم رسید قاصد شوق از کین نارسائی ایمن است ناله دارم که در هرحا فرستادم رسید شعله افسرده ( بیدل) شور خاکستراست در هوایش هر کز فتار خود بامدادم رسید در تماشایکه چشمم محو آن طناز ماند نکهت کل نیز چون رنك کل از پرواز ماند بسکه فطرتها بگرد نارسائی باز ماند یکجهان انجام خجلت بردر آغاز ماند نغمه ها بسیار و مادا زجهل مستمع هر قدر بی پرده شد در پرده های سازماند حسن در اظهار شوخی يك تغییری نداشت چشم ها غفلت فکندند جلوه محو ناز ماند این زمان حسرت تسلی خانه جمعیت است بی خیالی نیست آن آئینه کز پرداز ماند نقش نیرنك حقیقت نیدلوجدل بس است شوق غافل بست کزچشم تماشا باز ماند
صحيفه ۱۷۶ غزليات ميرزا بيدل عليه الرحمه حرف الدال جوهر آئينه من سوخت شرم جلوهاش شعله ما دعوى افسردن آخر پيش برد جاده سر منزل مقصد خط پر کارداشت خامشی روشن کر آئينه ديدار بود حیرتم گل کرده بودم ليك محو ناز ماند برشکست رنك و يشم آنچه از پرواز ماند عالمى انجا مهيا طی کردو در آغاز ماند باسواد سرمه پیوست آنچه از آواز ماند هر چه‌اند عالم بر سر میکند اجزای من صاف دل شبه هستی معرض آوردن است یار رفت از دیده اما از هجوم حیرتش از گداز صد جگر اشکی بعرض آورده‌ام یار پیمان کرد پریشان از چه‌دامن بازماند عکس هرجا جوشد آئینه از پرداز ماند دامن از هم جلوه آئینه داری باز ماند عبرة آخر رنك پرده‌های راز ماند ( بيدل ) ازيك و نوای ناامید لختان مپرس روز کار وصل رفت و طالع ناساز ماند در گلستان که حسنش جلوه سرمیکند همچواشكم حسرت اندیشی ندارد او نست موج آبش میزند تیغ محرف بر گهر از جنونم عالمی پوشيد چشم امتياز راحت فرضت اگر از وهم طاقت بگذری گل زشیم ديدة حيران بياض میکند هر صدف ترآبرو سامان گوهر میکند سروهر که طرز رفتار ترا سر میکند هر که عریان میشود این جامه در بر میکند ناتوانی هر چه آید پیش بستر میکند پرتو طفل اشك مشتاقان زدرد بیکسی اعتمادى نيست برجمعيت اجزاى ما يك باران فارغ اند از تهمت آلودگی میدهد اجزای رنك وبوی جمعیت بباد يخود احرام گلزار خیال کیستم گرچه در چشم غلطند خاک بر سر میکند اين ورقها را هوای زلفت ابتر میکند حسرت ديدار كاهى چشم ما تر میکند هرکه درین خنده چون غنچه از بر میکند کردش رنكم ره معشوق در میکند حیرت اطهاریم ( بيدل) لذت تحقيق كو هیچ کس آگاهی از آئینه باور میکند در هوای او دل هر ذره جانی میشود لذت وصلست زیس حیرت فريب كامهاست گر چنین دارد کمین ناز ضعف پيكرم تنگنای کلفتی چون دستگاه هوش نیست اوج هر فارا که بر تراز کند تشنگوست ناله هم در ياد او سرو روان میشود نقش پا هم مهر پا بوست دهانى ميشود صورت آئینه ام موی میان میشود ذره ما گر رود از خود جهانی میشود هر که وبی آبدار خود زوبان میشود لفظ عشق رز نام بارنك چندين علم ريخت شوق ميباك كناه شوخی اظهار نيست آن حنانی بچه ام کز دامن هر برگ گل درخور جهد است حاصلها که از بهرها در محبت بسکه مینایم شکست آماده است خامش چون شد مکرر داستان میشود مطلب از دل تابلپ آید فغانی میشود نوبهار رنك عیشم را خزان میشود سایه میسوزد نفس تا استخوانی میشود اشك هم برس دل ما مهربان میشود نيست ( بیدل) وضع خاموشی نقاب راز عشق سر مه هم چون در د شمع انجا زبانی میشود در با دلان که سينه بكوهر جلا دهند غافلنترا چوگل بسر خویش جادهند رنك نبینی وقامت که اسیر کشمکشگان چون شمع کل غافل تیغ آزما دهند بد طينتى اگر بسپرد راه غفلتى جوبان زکف عنان تحمل چرا دهند درین خرابه نه دشمن نه دوست میباشد فهم جدائی اسباب میخورم همه کس زان که نسخه تحقیق ما پریشانیست تو لفظ مفتم انكارف گر معنى چيست هر چه وارسی آنجا که اوست میباشد همیشه نان تعلق در پوست میباشد نظر بکشم و دل بخوست میباشد که مغز هما همه محتاج پوست میباشد برنج شبه مفرسا که حرف مكتب عشق تلاش فطرت دون غیرخود نمائی نیست غبار معبد تقوی بیارده کافيها جبین نـسجده ندزدی که سربلندی شرم دران جریده کمالی پشت و روست میباشد دماغ آبله آماس دوست میباشد کمال صدق وصفا با وضوست میباشد بعالمی که زمین رو بروست میباشد زنکوه روئی اخلاق نگذری ( بيدل) بهار ما اثر رنك و بوست میباشد درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد من آن صیدم که در عرض نماشاگاه نخچیرم يصد مصر شکر نتوان قناعت بر مگس بستن ندامت ساقی است انجا بفسوسی قناعت کن هواییهای خلقا شهرتی میبندد همت را زرفتن دست میساید نپای گام بردارد زحیرت كاسه در بوزه چشم دام بردارد کرم مشکل که از طبع کدا ابرام بردارد مکر دستی که برهم سوده باشی جام بردارد ننگین بی نشان حیف است ننك نام بردارد درین گلشن زد و قمر دست غفلت بر چه میبری تکلف بلندى خون مکن مشت غباریرا دل آهنگی که یاری دارد و كمطريق طاقت درین بازار سودی نیست جز رنج پشیمانی برنگی سر گران افتاده ايم از سخت جانیها که می خمیازه گردیده است ناگل جام بردارد دماغ پستی خاکی هوای بام بر دارد کجا میزا میساد ارزوی آتش خام بردارد سحر هر کس دکانی چیده باشدشام بردارد که دشوار است قاصد هم زمایيغام بردارد هوس تسخيره مشوقان زاداری مشو (بیدل) کسی ناکن پیمان وحشیان رام بردارد درین گلشن کدامین شعله باین تاب میگردد كف خاکستری برجيره دار مشعله شوقم بکوشش ریشه رامینوان ساز چمن کردن گدازم آبیار جلوه معشوق میبا شد بطوف عجز زحمت ميكشم خاشاك عصيانم تسكين ميرساند انفعالى هرزه جولاني که از شبنم مجشم لاله وكل آب میگردد چو قمری وحشتم در پردن سنجاب میگردد نفس از پرزدنها عاقل اسباب میگردد کتان میسوزد و خاکسترش مهتاب میگردد هجوم اشك تا كز بود عبرق سيلاب مگردد هوا ایجاد شبنم میکند چون آب میگردد دلیل عاجزان یارب از دنيست خاصی که دارا ماده كم فرصنی در دلی دارم زيينانی چراغ خلوت دل کرده ام روشن بهر بان بلند افتاد از بس مدعای من قماش عرض هستی تارو پود غفلتی دارد جنونم دشتی واهم جنة و دریا میکند (بیدل) غرور سجده مایل صورت محراب میگردد که همچون اشک این پرده گرددا ب میگردد تخيل قرش اين آيينه از سیماب میگردد کریبان هم بدستم مطلب نایاب میگردد که چون مخمل اكر مژكان كشائی خواب میگردد زجوش اشك من ناطق پا كرداب میگردد درين وادى كف پائى ز آسایش خبر دارد بدل رو کن اگر سرمنزل امنی هوس داری ميبرد نام را نبودگزیر از خون دل خوردن دو بینها ست اما در شهود غیر احول را بآهی میتوان رخت جهان خاکستری کردن باین بی دست و پائی کیست گردد دستگیر من که با این های نرم آبله در زیر سر دارد نفس در خانه آیینه آرام سفر دارد نگین دایمز نخن خونین دندان بر جگر دارد بمژده کر میگشاید چشم از وحدت خبر دارد که کامنتها بسامانست کر دل يك شرر دارد مکر همچون سپند از جای خویشم ناله بردارد نمیگردد فروغ عاریت شمع ره مستان سلامت نیست ساز دل چه در صحراچه در منزل کدامین دستگاه آیینه ناز است دریا را نمیدانم چه آشوبی که در بزم تماشایت تخم نقش نيرنك دو عالم سوخت در چشمم حباب از حیرت کفر ستیهای زمان( بیدل) یتون باره چشم جام سامان نظر دارد متاع رنگ ما صد کاروان آفت بی دارد که از افسردكیها خاك ساحل هم گهر دارد نگاه از موج مژگان هر طرف دستی بسردارد چراغ خانه آئینه ام برق دگر دارد نگاهی جانب دریا به پشت چشم تر دارد دكر لطمی ما عاجزان کجا رسد کسی بمی نکند چاره خمار وفا تماس خط پریار بی کمال نیست زسی قامت خم گشته چشم آن دارم بس است ناله ما کز بگوش ما رسد پیامی از تو رسد تا دماغ ما رسد دعا کنید سر ما بنقش پا رسد که رفته رفته بآن طره دو تا رسد بخاك منتظرانت بهار کشته اند میکروان زغم راه و منزل آزادند زآه بی جگر چاك پره نتوان رد ستمکش هوس ناروای اقبالم بيا ز چشم دهیم آب تاخنا رسد صدا زخویش گذشته است هر کجا رسد كلو دمیت در خانه تا هوا رسد باستخوان رسدم کار تاها پرسد
صحیفه ۱۷۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال بظالم شکوه دارم و گرنه می دانم بمونشان رقمرا مو شیم درا رسید ز کوشش است که وصلت بدامنی نرسید اگر دراز کنی دست پا رسید بدال اینکه اصل میکشد محاسن تیغ کر است باید رسیدن مسار فضارسد چنین که سر ف طمع کردی آرزو (بیدل) عرق بکاست اگر نوبت حیا رسد دل از دم محبت چندین فتور دارد این باده سخت تند است در شیشه زور دارد با انحراف هر وضع خاک نجبا هنی هست چشم تغافل اترا تقلید کور دارد عاشق بعزم مقصد محتاج راهبر نیست پروانه در نه بال مکتوب نور دارد کر مرد احتیاطی از خود بپاش غافل طوفان بهر مسامت چندین سنور دارد ناقابل تواضع مگذر زبزم احباب الم از کسی که زن آب بی پل عبور دارد از خود برآمدن نیز در کیش اهل تسلیم هم چند سر کشی نیست وضع غرور دارد با مجرم فضائل شوخی مکن درین دشت فان برق بر سیاهی چشمی ز دور دارد اشک ستمگزاران میبیند بخونگارا الماس معدن ما شرم از بلور دارد کز اعم کلا هت عرض جلال شاهان کرد شکست ما هم عجز غیور دارد تلخ است عیش امروز از گفتگوی فردا در خانه که ماییم همسایه شور دارد تنگ است و هم تقال در جلوه گاه تحقیق مشاطه به کزین زن آئینه دور دارد (بیدل) بکام هر چیز و جوهر است موقوف جائیکه من نیامتم غیرت قصور دارد دل از نفس مددی یافت آه پیدا کرد پری فشاند و بآن کوچه راه پیدا کرد گدای اثر نبر دستی اقبال درید خرقه زنگی که شاه پیدا کرد سحر فسون تمنائی دمید در گلشن شکفت غنچه و عرض کلاه پیدا کرد د میکه حسن کشید میل خود نمائیا زطبع سنک تواند شکاه پیدا کرد اگرنه آئینه کرد زپرتو خورشید غنی توان کلفی هم زماه پیدا کرد دل از نیرنگ آگاهی بچندین پیشه می افتد گره از دانه چونی واشد بدام وریشه می افتد ندارد محمل درو حریم پروانه دیگر بجر آتش همان يك شوق حسرت پیشه می افتد ندانم کیست خضر مقصد آوار گهایم که هر جا میروم را هم همان در پیشه می افتد باین کلفت نمیدانم که بست اجزای مضموتم که از یادم گره در رشته اندیشه می افتد بهر جا تر کست از جیب مستی سر برون آرد شکست رنك صهبا در بنای شیشه می افتد دونا شو در خیال او که سعی کوهکن اینجا بکند تا صورت شیرین برای تیشه می افتد ز درد نا امولیهای اهل دل مشو غافل که می هر ناله دار د کز چشم شیشه می افتد مبای عشق آهو بر هوسها بر نمیدارد بمال شعله کز آتش دمی از ریشه می افتد تغیر بال و پر شد شوخی نظاره ما را چو دل آئینه گردد بر نماشا پیشه می افتد جهان از پر تو عشقت چراغان شد که هر خاری بقدمی میرسد چون آتش اندر پیشه می افتد چنان در بیستونی سینه لرزم کاوتم (بیدل) که خون از ناخن من چون شرار از تیشه می افتد دل از وسعت اگر شانی ندارد بیابان هم بیابانی ندارد جنون ميناك از بیدستگاهی که عریانی گریانی ندارد مخود مینال ليك از غصه خوردن تسوز آرزو نانی ندارد کشند چون گرد باد آخر زحلقت گریبانی که دامانی ندارد محبت دستگاه عافیت نیست تجمع ربط مژ کانی ندارد تجمع بسمل اشك بسازم بخون غلطید تم جانی ندارد درین دریا ندامت اعتبار است گهر جز اشك عریانی ندارد تو خواهی شیشه بشکن خواه ساغر طرب جز رنك سامانی ندارد محبت پیشه یک خار و خون شد که درد عشق در مانی ندارد در دل میتوان کل ادبیت کو نکس آئینه زندانی ندارد تعلم دوری از اصل است ورنه نفس در سینه افغانی ندارد اگر عشق بتان کفر است (بیدل) کسی جز کافر ایمانی ندارد دل اگر محو مدعا گردد درد در کام ما دوا گردد محو اسرار طره او را رگ گل دام مدعا گردد كند كرهوس سلاسل وهم کوه معراجیه هوا گردد ما و احرام آه درد آلود هم هوا گرد را عصا گردد طعمه دردا کر رسد در کام هر مگس هم هما گردد کر سگاو داغ حرص با هوس کر دل گهر ادا گردد محو کردد سواد مصرع سرو مد آهیا کر رسا گردد دل آسوده تو مگزو سواس گرد آرد که دام ما گردد در طلوع کمال (بیدل) ما ماه در هاله سها گردد دل انجمن محرم ویگانه نباشد جز حیرت ادراك درین خانه نباشد بی کب صفا صید معانی چه خیالت تا سنگ بود شیشه پریخانه نباشد دل زانوی فکرش همه چشمست که مینا چندانکه هند بی خط پیمانه نباشد افسون چه ضرور است بعزم مزه بستن در خواب عدم حاجت افسانه نباشد ایوام هوس میکشیدت بر در دهقان شاهی اگر این وضع گدا یانه نباشد عالم همه محمل کش کیفیت اشك است این قافله بی لغزش مستانه نباشد در ساز فنا راحت عشاق مهیاست بالین وفا بی پر پروانه نباشد چون شاه کلید سر موئی نتوان شد تا سینه چاک همه دندانه نباشد بی ساخته حیفست که دارم بکنارش مشاطه شوق آینه وشانه نباشد برلوج جبین پایه اقبال تعیین تا صورت رفتار تو اشکانه نباشد وحدت چه خیالست توان یافت بکثرت چون ریشه در آیینه نمویانه نباشد دل کرد جنون میکند امروز بیدید در خانه ما (بیدل) دیوانه نباشد دلاوران که مہای ساز جنك خودند بهر نفس ز دل چون حباب سنك خودند شکسته اند طلسم غبار هستی خویش کلاه فخر حبابند ليك تنك خودند چو صبح جو هر تیغ از جبین شان پیداست زننگ آینه دار شکست رنك خودند دل یار بخروش یارب آمد شب رفت و سحر نشد تب آمد بی روشن و یاد حمد کردم صد گل بعیادت لب آمد مستان همه مست در خط جام قاصد ز دیار مشرب آمد از اهل دول حیا بجوئید اخلاق کجات منصب آمد گفتم جو سخن رسم بگوئی هنگامه به پیش من لب آمد اشك از مژه بسکه بی اثر ریخت رحیم ز دلت کو کب آمد شرمنده رسم انتظارم جان که نبود برلب آمد وضع عقلای عصر دیدم دیوانه مامؤ دب آمد از رفتن آبرو خبر گیر هر جا اظهار مطلب آمد راحت در کسب نیستی بود از هر عمل این مجرب آمد (بیدل) نشدم دو چار تحقیق آئینه بدست من شب آمد
صحیفه ۱۷۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال دل باشکسته حق طلب رحمت چگونه ادا کند نفس رمیده کز از خودم نشود کفیل برامدن مشنو زساز کلعای من بجز این ترانه نوای من بچپیدان عشوه چو بوی گل بخودی فریب شکفتگی نه بدید ها زعیان اثر نه بکوشها زبیان خبر نشود مقید راز دل بهوس محقق مستقل بهزار پیچ وخم هوس گره است سلسله نفس بغبار غفله عدم برو آنقدر که ز خود روی نشود آب انجمن حیا بنموس دست مروتت رگ خواب راحت عاجزان مکشا بنشتر امتحان کف دست سوده ببیدگر چمن طراوت ( بیدل ) که چو موج گوهش از ادب نتوان آبله را کند چو سحر دماغ طرب هوس بچه بام کسب هوا کند که غبار بی سرو پایی من برهت نشسته دعا کند که به نیم غنچه تبسمت ز هزار پرده جدا کند بکشاد روزن بام ودر کسی از کسی چه حیا کند ز غرور اثر همه ناوکت به نشان رسد که خطا کند چقدر طبیعت ازین و آن گله که رشته رسا کند نشد است گم دل غافلی که تلاش باك درا کند که دق مآبده مجلسی ز طپانچه تو صدا کند که پهلوی ستم است اگر نی بوریا مژه وا کند که زصد بهار گل اکشفا بجمین دورنك حنا کند (O) دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد باز نفس دو دم پیش آئینه بر ندارد محو جمال او را داند همچو یاقوت آبی که نیست موجش رنگی که بر ندارد از ما رسائی آخر باهیچ صلح کردیم ما دست اگر نداریم او هم كمر ندارد در عالم من و ما افسرده گیر فطرت نمرود برفقاست آتش شرر ندارد در تنگنای گردون باید فسرد وخون شد این خانه آنچه دارد بیرون در ندارد غواصی تأمل بی مزه معنی تست کز ما نفس ندزدیم دریا گهر ندارد فرصت بدوش حیرت بست است محمل رنگ کس زین بهار حیرت رنگی نظر ندارد کز وحشت غبارت غفلت کمین نباشد دامان بی نیازی چین دگر ندارد آئینه ساخت يارنك ما را بكينه درست اين كوهسار نيرنك يك شیشه گر ندارد افلاس عالمی را از اعتبار وا داشت دستی در آستین نیست گرکیسه زر ندارد تدبیرکين دشمن سهل است در عرق زن در عرصه که آبست آتش جگر ندارد نيرنك كعبه ودیر محمل کش هوس چند زانجا که مسکن اوست اوهم خبر ندارد درد دماغ مارا برد آنسوی قیامت ( بیدل ) باین بلندی کس موی سر ندارد (O) دل بال پاس زد نفس مختنم نماند منزل غبار سیل شدو جاده هم نماند افسون حرص هم اثرش طاقت آزماست آنمایه اشتها که توان خورد غم نماند فرسود ازطپش مژه در چشم و محوشد آخر بعشق هرزه نگاهی قلم نماند یاد شباب شیبه به پیری زیاد رفت دوزخ به ادعای که مقدور ارم نماند شوخی مکش ببرجم بدریوزه عرق دریا دگر بچه موج طرازد که نم نماند اکنون نشان ناوك آهيم آه كو پشت كمان شكست خمدینگه خم نماند آرام خود نبود نصیب غبار ما نومیدی دگر که کنون تاب رم نماند سعی امید برچه علو دست و پازند کزسر نوشت جزم خجالت رقم نماند يرك سپند سوخته دود شرار بست آتش بطبع ساز زدو زیرو بم نماند پوچ است قامت خرد آرایشی امل بر جم کسی چه شانه زند چون علم نماند یاران سراغ ما بغبار عدم كنيد رفتیم آنقدر که نشان قدم نماند (بیدل) حساب دهر رها کن چه اند کیست بسیار رفت از عدد عمر و کم نماند (O) دل بخورسندی اگر ترك هوس میگیرد نام عشرت ز نشاط همه کس میگیرد زندگی شبهه هستی است که مانند حباب هر که هست آینه پیش نفس میگیرد از ودیمت سپریهای فلك پاس منج میتوان حقه بیداد است که پس میگیرد سرمه رنگست غبار گذر خاموشان ای نفس ناله نکردی که عس میگیرد ناله پا بست دران شهر که ما قافله ایم سودها مفت رفیقی که جرس میگیرد نیست اقبال جز اسباب ندامت در بار عبرت از بال هما بال مگس میگیرد بگذر از فکر اقامت که چو چشم زدن کاروان صورت آواز جرس میگیرد التفات ضعفا پایه اقبال رساست شعله است آتش اکر دامن خس میگیرد قطع امید کن ازعمر که موی پیری شاهبازیست که چون صبح نفس میگیرد طالب مخبری باش که در دشت طلب رفتن از خویش سراغ همه کس میگیرد ( بیدل ) این دامگه ازصید تماشا خالیست مفت چشمی که نگاهی بقفس میگیرد (O) دل بزلف يارهم آرام نتوانست کرد این مسافر منزلی درشام نتوانست کرد باحث شوریکه وقف بسته خندان اوست رفع تلخیهای آن بادام نتوانست کرد نیست در بحر محبت جز دل بی تاب من ماهی کوقاس غرق دام نتوانست کرد چرخ کو مطرب از جاهم که سعی باغبان بختیگهای نمر را خام نتوانست کرد موج گوهر باهمه خشکی نشد محتاج آب طبع استغنا نظر ابرام نتوانست کرد اخکرما شور خاکستر نماند از سوختن این نگین شد خانه ترك نام نتوانست کرد جوش خط باآن فسون دستگاه دلبری وحشی حسن بتانرا رام نتوانست کرد همچو من از سردگونی طالع دارد حباب کز خم دریا می در جام نتوانست کرد مشت خاک من هوا پرورد جولان توبود پایمال گردش ایام نتوانست کرد همچوشبنم زین گلستان سبزه خفت بیکشم آب در آئینه ام آرام نتوانست کرد نالها در دل فسرد اما به بخت احرام لب گرد این کاشانه صید بام نتوانست کرد سوخت (بیدل) غافل از خود شعله تصویرما يك شرر برق نگاهی وام نتوانست کرد (O) دل طپید جسم از علم يقين بیگانه ماند گنج مارا خاك خورد از بسکه در ویرانه ماند در تحیر رفت عمر و جای دل پیدا نشد چون کمان حلقه چشم ما براه خانه ماند مدتی مجنون ما بر و هم وطن خط میکشید طرح آن سطر بیاد نقوش مستانه ماند ساز عمر رفته جز افسوس آهنگش نداشت زان همه خوابی که من دیدم همین افسانه ماند دلنفسرد و آرزوها در کنارش داغ شد بز مزار شمع جای گل پر پروانه ماند سبحه آخر از خط زنار سر بیرون نبرد در کشد الفت بلندیبشه چند ین دانه ماند شور سودای تو از دلهای مشتاقان نرفت طاقی زین انجمن ردو زدو دیوانه ماند در خراما تیکه از شرم نگاهت دم زدند شورمستی خون شد و سر بر خط پیمانه ماند شوخ چشمان را ادب در خلوت دل ره نداد حلقه ها بیرون در زین وضع گستاخانه ماند آخر کارم نفس در عالم تبخیر سوخت بر سر موئیکه من تك بيزدم درشانه ماند حال من (بیدل) نمی ارزد باستقبال وهم صورت امروز خود دیدم طومردا نماند (O) دل تابكيم جزپی آزار نکرده ظالم با است کز این آبله هموار نکرده بند لب عاشق نشود مهر خموشی دزدی گرهی نیست که منقار نکرده مطلوب جگر سو ختکان سوز و گدازیست پروانه بفکر گل و گلزار نکرده بر نقطه دل يك خط تحقیق تمام است پر کار پزین دایره هربار نکرده عمریست به تسلیم دو چشم چه توان کرد بر دوش کسی نام نفس بار نکرده حیف از قدم مرد که در عرصه همت سر بازی شمعش گل دستار نکرده بر گفتن از ان انجمن انس محال است هشدار که قاصد ز تو یار نکرده بیرون نتوان رفت بهر کامت از ین بزم کز تنگی اخلاق دل افشار نکرده
صحيفه ۱۷۹ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال چاک سي تو معجز است دلیلت کز با توئی آبله بیمار نگردد بگذار دو روزی ز هوس کرد برآریم هستی سر و هیست که بسیار نگردد هر چند حیا باب ادیکاه وصال است یا رب مزه پیش تو نکو نسار نگردد (بیدل) بسر ابر تو خود شید تو دارد آن سایه که پیش و پس دیوار نگردد --- ۰ --- دل نامنظور کشود بخویش آفتاب دید فطرت بهرچه وا برسد آئینه خوداست در درسگاه عشق دلایل جهالت است فرصت کجاست تا سوی هم چشم وا کنیم از انتقام سوخته جانان حذر کشید آئینه خیال که ما را بخواب دید گوهر زموج بحر همان يك سراب دید طبعی بهم رسان که نباید کتاب دید نتوان ز انفعال روی حباب دید آتش قیامت از تم اشك كباب دید صد پرده پرده دار ترا در من غیب بود حرف تصنعن من و ما آعتبار نبود اشك سر مژه بشمامل رسیده ایم عبرت نگاه دور خیالم زبر چرخ بودم ز بستگی منفصل دعوی وفا آن بی نشان که ترا بی نقاب دید عالم بجشم صفر رقم وهم حساب دید خود را ندید کی که مرا در و کاب دید باید همین بشیشه ساعت شراب دید گفتم بحال من نظری کن در آب دید ورق جنون دمیکه زداکش بصفحه ام (بیدل) بيك جهان نقطم انتخاب دید دل چو آزاد از تعلق شد منور میشود قطره کز موج دامن چید گوهر میشود کرد هستی عقده پرواز عالی فطر تیست از حباب دود خویش این شعله اخگر میشود اینکه از لطف حقیقت آکهی خاموش باش يك سخن هم گردو لب خیزد مکرر میشود در خموشی بس حلاوتهاست از نی کن قیاس چون نوا در دل گره گردید شکر میشود هیچ کس را در محبت شرم همچشمی مباد در هوایت هر که کرید دیده ام تر میشود عیب جو کز لاف بینش میزند آئینه وار غیر یاران زان طلسم جوهر میشود گاو خر از آگهی انسان نخواهد گشت ليك آدمی کز اندک غافل شود خر میشود شوق میباید ز پا افتاد کیا هم عصاست خضر راهی کز نباشد جاده رهبر میشود باذکر از سر برون کن ورنه مانند حباب عاقبت این باد در سر میشود تا گهر دارد صدف از شور دریا غافلست آب در گوش کسی چون جا کند کر میشود سجده سنگین دلان آئینه نامر دیست میل آهن کردو باشد حلقه در میشود عجز نومید از طواف کعبه مقصود نیست لغزش پای ضعیفان دست دیگر میشود در عدم هم دور حسرتهای ما موقوف نیست خاکستان رنگ تا کرداد ساغر میشود غیر خجلت نیست (بیدل) باعث افشاء خلق مرغ شهرت را خزان دام شهپر میشود --- ۰ --- دل چو شد روشن جهان هم مشرب او میشود شخصیت در خانه آئینه یکرو میشود جوهر اخلاق نقصان میکشد از اتصال رنگ گل هرگه در آب افتاد بو میشود هرچه گفتیم از حیا دادیم بر باد عرق حرف ما محجلان سیز از لب جو میشود در کمین مردقاری خلق خوابیده است سنك اين كهسار آخر بر تراز و میشود فکر خویشم زهر زانست از باغ و بستانم مپرس کز هجوم بر چرخ تارم سبزه زائو میشود شکر احسان درد مین نیکی در ریشه نیست سایه دستی که افتد بر سرم مو میشود بزم تجدید است اینجا فرصت تحقیق کو من نمی دارم که نادا میر سم او میشود قید هستی را دو روزی مغتم باید شمرد ای ز فرصت بیخبر ضیادت آهو میشود در خموشی لفظ و معنی قابل تفریق نیست حرف پیرنگ از گشلا لب دو پهلو میشود ناز بیکاری نساز غیرت مردی مکن این حنای پنجه بنك دست و بازو میشود از تکلف نیز باید پرده اخلاق زد هر چه مما آری شکر از محل خو میشود از تواضع نگذری کز آرزوی مختیست (بیدل) این وضعت بچشم هر کس ابرو میشود --- ۰ --- دل جهان دیگر از مرآة یکدیگر شود نسخه را باید چندان کین ورق دفتر شود ناز دارد ریشه آشفتگیهای نیاز زلف معشوق است کار من اگر ابتر شود محو گردیدن سراپای مرا آئینه کرد چون نگاه در حیرت افتد عالم دیگر شود نامحد هم جلوه من عرض حسرت نامه این کف خاکی که دارم کاش مشت پر شود ای فلک از مشت خاک من ز انکار ان غبار شاید این تنگ هیولا قابل پیکر شود با شب محتاج نبود صاحب کسب و کمال بی نیاز از سحر گردد قطره چون گوهر شود هیچه دارانی ز چون نریمان بی کیفیت اند جاده این کاروان یارب خط ساغر شود همچو عکس زنگی از آئینه میگردد عیان بر رخ ویرانه ام مهتاب اگر چادر شود نیست غیر از وعظ خاموشی زفریادم بلند همچو نی کز بند بندم پند منبر شود بی خموشی نیست ممکن پاس تمکین داشتن موج در گوهر خزد هر جا نفس لنگر شود (بیدل) آدم فاش تا دزدا کی و من کوب چیست از هوس تا کی کسی الان ناوخر شود دل جهان دیگر از رفع کدورت میشود خانه از رفتن ز یار تسکاد وسعت می شود پاس خواب غفلت از منعتم حضور فقر برد بوریای سایه بی دیواری آفت می شود شمع را انجام کار از تیره روزی چاره نیست عزت این انجمن آخر مذلت می شود ضبط موج است آنچه آب گوهرش نامیده اند حرص اگر اندک عنان گیرد قناعت میشود زینهار این میبش از قامت وضع غرور سرکشی چون ذره بار دوش طوق لعنت می شود از جنون ما و من برزند کی دقت مجين چون نفس تنگی کند صبح قیامت میشود محرم معنی نه فرصت شمار وهم باش شیشه از بی تهی پامال ساعت می شود بیشتر از صبح یاران در چمن حاضر شوید ورنه گل بآب کشانید خنده قسمت میشود از نمکرویان تیرا کن که با آن لشگری چون در آب افتد و قارسنگ خفت میشود حاضران آنجا که بر خلق تو دارند اعتماد گر بگوئی حیف عمر رفته غیبت میشود خاك گردم تا برایم ز انفعال ماو من ورنه هرچند آب میگردم خجالت میشود مفت این عصر است (بیدل) کرمیان دوستان گاه گاهی دیدو و ادیدی بدعوت می شود --- ۰ --- دلداد سر کوی و قاشد چه میباشد سردد ره تیغ تو فدا شد چه میباشد اشکم که دلی داشت گره بر سر مژکان در کوی تو از دیده جدا شد چه میباشد ما را به بساطی که توچون فتنه نشینی بر خلق از خویش عما شد چه میباشد چون سایه بخاك قدمت جبهه ما را یک سجده بصد شکر ادا شد چه میباشد این دیده که حسرت کد فشوقی تماشاست ای خوش نکهان جای شما شد چه میباشد از حسرت دیدار تو اشك هوس آلود امشب نگه چشم حیا شد چه میباشد چشمت بغلط سوی دل انداخت نگاهی تیریکه ازان شصت خطا شد چه میباشد رسضحه روی تو ز كلك يد تقدير خط سیه انگشت قماشند چه میباشد در بزم تو آخر نگهی شعله عسیانم چون شمع زاشک آینه پاشد چه میباشد لخت جگری بر سر هر اشك فشاندیم حق نمك گريه ادا شد چه میباشد گردی که بامید تو دادیم ببادش آرایش صد دست دعا شد چه میباشد چون سایه سر راه دو زلفی نگرفتیم روز سیه ما شب ما شد چه میباشد زین یکد و نفس عمر میان من و دلدار گیرم که اداهای بحیا شد چه میباشد ( بیدل ) هوس نشه آوار گی داشت چون اشك كشون بی سر و پاشد چه میباشد --- ۰ --- دل خلوت اندیشه یار است ببینید این آینه در شغل چه کار است ببینید زان پیش که بر خرمن ما برق فروشند آن شعله که امروز شرار است ببینید در بحر چو گوهر نتوان چشم کشودن امروز که گوهر بکنار است ببینید بر نسخه هستی مپسنید تغافل هر چند خطش جمله غبار است ببینید
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال صحیفه ۱۸۰ حرفیت مشقش آمده نیرنك دو عالم از کثرت آئینه رعنائی آن گل از جلوه چه لازم بخیال آینه چیدن دیگر بشنیدن چه امید است ببینید می بلبل ازین باغ هزار است ببینید ای هیچ پرستان همه بار است ببینید سرمایه هر ذره زخورشید مثالست فریادته زنجیر تسخیر شوان جست هر گامزه در هر رسد این باغ خزان است این قافله ها آبله دار است ببینید هر شبجهت آینه دوچار است ببینید تا فرصت نظاره بهار است ببینید هیچایم اشکی نطبید در کف خاکی ای خوش نگهان (بیدل) زار است ببینید دلدار رفت و بخودم در کنار ماند مژگان نبرد صرفه آهوی تو از وصال تمثال جست و آینه حیرت شکار ماند آخر نصیب دیده همان انتظار ماند زان رفتی که زمن بیدمید وزد فشاند چون صبح تا نفس زده ام سینه میدرم در عرصه خیال رهی از غبار ماند فرصت چه دام داشت گرد این خمار ماند اکنون سراغ جلوۀ او حیرت من است زان شعله امید همین داغ وار ماند دلدار رفت و دیده بحیرت دوچار ماند از ترك گل درین چمن وحشت آباد آگاهیم سراغ تسلی نمیدهد آنجا که من زدست نفس عجز میکشم یعقوب وار چشم سفیدی شگوفه کرد باما نشان برك گلی زان بهار ماند خواهد پری زطیار رنك بهار ماند از جوهر آب آینه ام موج دار ماند دست هزار خستك برو شرار ماند با من همین گل از چمن انتظار ماند خمیازه صیح تهمت عیش دمیده ایم پاسم نداد رخصت اظهار ناله غفلت شاز باش کل داد تکیه ام باید بفرصت طریم خون گریستن (بیدل) ازان بهار که طوفان جلوه داشت می آنقدر نبود که رنج خمار ماند چندان شکست دل که نفس در غبار ماند بای بخواب رفته من در نگار ماند تمثال رفت و آینه تهمت شکار ماند رنگم شکست و آینه در کنار ماند دلدار گذشت و نگهی باز پسین ماند دیگر چه نثار تو کند مشت غبارم گیرد نفس است بر افغان توهم هرچند غبارم همه برباد فنا رفت خاکیستر من نذر نسیم سر کویست دنباله مینای تکلف رفته ترش نیست از رفتن او آنچه باما ماند همین ماند یک سجده جبین داشتم آنهم بزمین ماند زین انجمن شوق نه آن رفت و نه این ماند امید بکوی تو همان خانه نشین ماند این کرد محال است تواند بزمین ماند دل رفت و بکوشم اثر آه حزین ماند چون شمع که خاکسترش آیینه داغ است گر هوش بود عبرت شهرت طلبهاست از نقش تو دارد خلل آئینه تحقیق بی برگیم از کلفت اسباب برآورد تا مفتعلی وا کنم از نسخه تسلیم ( بیدل ) رمق داغ زمین گیری اشکم من سوختم و چشم سیاهی بکمین ماند خمیازه خمیازه زشاهان نگین ماند هر جا اثر وهم و گمان رفت یقین ماند کوتاهی دامان من از غارت چین ماند چون ماه نوم بك خم ابرو بجبین ماند سردارد جان نتوان دوشه ترین ماند دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد گرد قدمی چیده که در سینه شگبتم چون سرو خجل کرد حیا بی بری من دل قطره اشکی شد و غلطید بپایت زلفش که بخورشید فشاندی سر دامان در ساده دلی عرض تمنای تو دادیم آن چشم که بستم زنظاره امکان جایش بچمین آینه وا شد چه بجا شد تعمیر دل یاس بناشد چه بجا شد دست تهی انگشت نما شد چه بجا شد این خون شده هم چشم حنا شد چه بجا شد از سرکشی خویش دوشا شد چه بجا شد بی مطلبی اندیشه تما شد چه بجا شد امروز بدیدار تو واشد چه بجا شد اسرار دهانش بجنون در رفتم آن ناله که مصدور قیامت نفس داشت احسان و کرم گرچه ندارد عمر تمیز از کسب صفا شد دلم کشف معانی یاروی توگل لاف طراوت زد از انرو عمری بهوا شم ما هرزه دوی کرد دل میطلبید امروز بامید وصالت آن پیرهن و هم قبا شد چه بجا شد پیش نگهت سرمه نوا شد چه بجا شد آن لطف بی در کار گدا شد چه بجا شد آئینه ام اندیشه نما شد چه بجا شد پمال ره باد صبا شد چه بجا شد آخر زحیا آبله پاشد چه بجا شد در خانه آئینه هوا شد چه بجا شد در کرد سحر جوهر پرواز هوا بود (بیدل) نفس آینه ما شد چه بجا شد دل در جسد شبه عبارت چه نماید زحمت مکش از هیأت افلاك و نجومش تمثال خیالیگه نه رنگست و نه بویش پرعالم بی ساخته صنعت نتوان یافت مقدار جهد فهم کن و سعی معاشش کاهی تو و ما کاه من و اوست دلیلات آئینه روشن شب تارت چه نماید اندیشه تصویر بخمارت چه نماید کرم شود آئینه دو چارت چه نماید مهتاب کتان پست زمارت چه نماید خاک از يك و بو غیر غبارت چه نماید تحقیق کر این است عبارت چه نماید شور شبدی و یکدره تسجید یقین بام همه نقش پر طاوس خیال است با این ره فرصت که نگه بستن چشم است وضع طلب آیینه آثار صداع است يك غنچه نقاب از چمن دان نكشودى ( بیدل ) بکشاد مژه هیچت نمودند هستی بتوزین پیش عبارت چه نماید اینجاد کر از رنك بهارت چه نماید شرم آبله دار است شرارت چه نماید خمیازه بجز شکل خارت چه نماید ای بی بصر آن لاله عذارت چه نماید تا بستن چشم آخر کارت چه نماید دل زپیش محرمهاست سجده گین میرود با شك و كاز نفس عزم عنان تاب نیست خواجه بیددار در جاه جز دو سه دم کر وفر تازه بکن چون سحر زخم دل ای بخبر گرهمه سر ر هواست نقش قدم مدعاست سایه بره خفته است ليك چنین میرود آمدن انجا کجاست عمر همین میرود پشه چو بالش نشاند ناز طنین میرود کرد بخرام نفس پر نمکین میرود قاصد ما همچو شمع آبله بین میرود قافله بانك جرس دارد و کرد فسوس تعب نگهدار رو ناله شهرت کنین شیخ گر این سودن است دست تو و جادما خاك عدم مرجع خجلت چا یکیست فرصت این دشت و در نیست اقامت اثر پیش تو آن رفته است بعد تو این میرود بام شبان زین هوس زیر نگین میرود آبله سبحه ات از کف دین میرود کوشش آب نشك زیر زمین میرود خاك مقيمان برى خانه چوبین میرود ( بیدل ) کر این بود تاز هوس چیدنت دامنت آخر چو صبح در پی چین میرود دل زحیا همشه با رنگی مقابل می شود لی فرو نشینم تا رفع دوئی انشا کنیم خامشی رارام راحت کن که انجا بحرهم آنقدر آنم زنسك منت اینشادن هم مرك صاحب دل جهانی را دلیل کلفت است در خور تمثال این آینه بسمل می‌شود در میان ما و تو ماوتو حایل می شود هر قدر در دو نفس در خویش ساحل می‌شود کز خجالت خاك كردیمم بسر گل می‌شود شمع چون خاموش گردد داغ محفل می‌شود مژده ای (بیدل) که امشب از تغافلهای ناز لات اشکست موقفوف مژه برهم زدن کام رحلت نیست تحريك نفس بي وحشتي گرد بیدردی عروج دستگاه حاجتست دانگاه عشق خالی نیست از تخمیر حسن عاشق را کلفت اندوه تخمیر کرده ام آرزوها باز خون می گردد و دل می‌شود ریشه ما گر نخند برق سلاسل می شود جهد رهپرویشتر در قرب منزل می‌شود اعتبار رتبه آب روی سائل می‌شود حلقه آغوش مجنون عرض محمل می‌شود با هزار آئينه يك آهـم مقابل می‌شود
صحيفه ۱۸۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال دل سحر گاهی بگلشن یاد آن رخسار کرد اشك شبنم را ز گلزار خجلت آبشار کرد باز غفلت میکنم از التفات آن نگاه خواب ما را سایه مژگان او بیدار کرد قید آگاهی چه مقدار از حقیقت غافلیست کرم خود کردیم در خجلت کفن زنار کرد آه از این پرده رضا دیم که شرم جلوه اش چشم ما پوشید یعنی و عده دیدار کرد عالم بیدستگاهی ناله سامان بوده است هر که از پرواز ماند آوازش منقار کرد یکجهان پست و بلند آفت کمین جبهه بود چین دامان هوس را کوهی هموار کرد دعوی هستی عذر ما انفعال نیستیست اینکه من یادر کردم فطرت استغفار کرد رنج دنیا فکر عقبی داغ حرمان درد دل یکنفس هستی بدوشم عالمی را بار کرد نیست مجروح تمع ما کر بانوش خندید صبح گریه ما غنچه ما را این ادا بسیار کرد از سرمای تو ایان سایه نادارد دریغ خامه خورشید را هم چرخ بی دیوار کرد بی تکلف بود هستی ليك فكر مدعاش جامه عریان ما را در بیستان دار کرد درد سر کم بود کاریم صندل محو بود صنعت مالیدن دست خلق را بیمار کرد آیینه دزدیم اخلاق ا کبر باشد رزق جای گندم آدمیت میتوان انبار کرد سر کنید امروز ( بیدل ) از بنای اعتبار آنقدر پستی که بتوان از مکانت بار کرد دل شکی دارد از معموره پرهامون زنید چینی مودار ما را بر مجنون زنید از خمار عافیت محروم رحمت میکشیم جام ما برسنك اگر نتوان زدن در خون زنید آواز ان شبنم که خورشیدش کشید در کنار تا عرق دارد جبین بر شرم طبع دون زنید سر و این کلزار پرشیرت نوای نی زبست بر لفظ چند انقلاب مصرع موزون زنید خال مشکین بیڑیا چشم سیه هم بدست ساغر می کر نباشد حی از افیون زنید بی تمیزی این زمان مضراب ساز عام است جای نی چندی نفس بررشته قانون زنید هیچکس را ذوق تفتیش کسی منظور نیست اهل مقم در دی حیف است اگر وارون زنید عالمی دارد خمر را مات تامل در بغل خم کریبانست پرند بر افلاطون زنید دیده عبرت نگاهان از کجا کم بست کم خیمه ها بر جاده همپای گردون زنید کز نفس دزد هوس اندو پش امکان هیچ نیست ای گهرها مهر بر طومار این جیحون زنید مجلس اوهام پاکی کرم بزم دانشق یکشرر شوخی بس است آتش درین کانون زنید غافلان باد از شمع آموخت طور عافیت يكدو ساعت سر حجیب از خو دفعتم پرون زنید جزکفن چیزی نپوشد عیوب زندگی رخت مازین لنگه خطت میکشد صابون زنید وعده دیدار تا فردا قیامت میکشد فال پیش مفت فرصتهاست گرا کنون زنید ناله میگوید تا آن کوچه راهی میبرم تا نفس باشد چو ( بیدل ) رعین افسون زنید دل شهره تسلیم بضبط نفسم شد فلفل بلب شیشه شکستق جرسم شد پرواز ضعیفان نم و تاب منزه دارد بالی نکشودم که نه چك قفسم شد فریاد ز کمیرانی قلاب محبت هر سو که کشم میترناو عسم شد تا چاشنی بوسی ازان لعل گرفتم شيرينی لذات دو عالم مگسم شد کفتم بنوایی رهم از ساز سلامت دل زمزمه تعلیم نی نی بسم شد کو خواب و عدم کز تپد یأم کشد این چون شمع گشاد مژه در دیده خسم شد و هم حس و خاریک درین باغ رسیدم شرم رسیدن ثمر پیش رسم شد بر نافه م در عرق شمع فرو رفت يارب زكجا سبر گریبان هوسم شد عنقای جهان خودم اما چه توان کرد این يكدو نفس الفت ( بيدل ) قفسم شد دل سیر آزما کثر ز داوم گهر فرساید چو آن سنگی کز نزکوه باشد در فرساید کداز سعی کامل نیست بی ایجاد تعمیری طلا در جلوه آرد هرقدر اکسیر فرساید بقدر صیقل از آئینه ما میدمد کاهش عجب نقش دید از رنگه از تعبیر فرساید شکست کار مطر وف ا زشکست ظرف میجوشد زبان لب نهم سازیم تا تقریر فرساید زبهان خیالت نقش امکان کرده دارد شکستن بیست ممکن رشته این تصوير فرساید بشغل سجده ات کردی نماند از ساز اجزايم چو آن کای که سر تا پاش در تحریر فرساید مسلسل شد نفس مر میکشم افسانه زلفت مگر راهیکه من دارم بان شبگیر فرساید زجد بوم و دنج معبده آزادی شده حاصل بسی ناله آخر تا بجا زنجیر فرساید ز لفظ نارسا خاکست آب جوهر معنی نیام آنجا که تنك افتد دم شمشیر فرساید قفا در خور بالیدن مطلب نم دارد فغان بر خویش بالد هرقدر تأثیر فرساید با فسون دم پیری المها محو شد ( بیدل ) چو میدان کان کر بوسه ز هگیر فرساید دل كداخته برشك جهت بغل وا كرد جهان نشسته گرفت این پری چه انشا کرد منم نصیب دلم من کجاو درد کجا نفس بلوچه نی رفت و ناله پیدا کرد ز شرم چشم تو دارد خیالم انجمنی که باد از هرقم سبزه جام و مینا کرد چه سحر بود که افسون بی نیازی عشق مرا بخاك نشاند و ترا نما شا کرد بفکر کار دل افتادم از چکیدن اشك شکست شیشه برویم در حلی وا کرد ازین بساط کفشم ولی نفهمیدم که وضع بیکر خم با که این مدارا کرد چوشمع صورت بید از بم چه امکان داشت سری که رفت زد و شم اشارت با کرد نهفت معنی مکتوف بی تأملیم نه بستن مژه آفاق را معما کرد جنون بی خودی پیش برد سعی امل که کار بالم امروز نذر فردا کرد قدره نیست سرانجام عافیت طلبان محیط این کره از رشته گهر وا کرد خیال اگر همه فردوس در بغل دارد قفای زانوی حسرت نمیتوان جا کرد دليل الفت اسباب غير عجز نبود پر شکسته ما سیمرغ قضا کرد نداشت ظاهر و مظهر جهان بکنتائی جنون آینه در دست خنده پیما کرد درین هوس کده از من چه دیده ( بیدل ) بحالتی که نیم بایدم تما شا کرد دل مبادا فسردہ تاہر کس نگردد کار سرد شمع خاموش انجمنها میکند یکبار سرد عالمی را زیر این سقف مشبك يافتم چون سر بچغز زاهد درته دستار سرد داغ شد دل تا چه در کرد باین دل مردکان چاره کر یکسر زنالدن ناله بسیار سرد انفعال جوهر مرد اختلاط حیز نیست شعله ها را شمع کافوری کند دشوار سرد با هم تدبیر زانش برنیاید سالهار پوست اندارد بود هر چند جای مار سرد بی تکلف با نفس روزی دو باید ساختن دل هوا خواه و نسیمی دار د این گلزار سرد بانشود هستی گوارا با غبار فقر جوش آب در ظرف سفالین میشود بسیار سرد پای پیما اشك فرهادم نمی آمد بیاد ناله کردیم که کردد آتش کهسار سرد در جوانی به که باشی مسلوك آفتاب تاهوا کرم است باید کرمی رفتار سرد بی رواجی دیدی اسرار هنر پوشیده دار جئس میخوانند خلق آندم کشد بازار سرد کرم نا کردیده مژ گان آفتاب میرسد خواب تا کان چند باشد سایه دیوار مرد ( بیدل ) افسون بی و تی آ ندر کرمی نداشت آرزو ها کشت بر دل از بك استغفار سرد دل میرسید چوا سوخته یا میسوزد هرچه شد باب وفا سوخته یا میسوزد برق آن جلوه کرانیست که من می بینم خانه آینهها سوخته یا میسوزد سوز عشق ودل افسرده زاهد هيهات زین شرر سنك كجا سوخته یا میسوزد اثر از ناله از باب هوس بیزار است برق تصویر کرا سوخته یا میسوزد فريه صبر مبانید گزین لاله رخان هرکه کردید جدا سوخته یا میسوزد برقی سودای تو در رده اندیشه ما کس چه داند که چها سوخته یا میسوزد رشدة قبض قناعت بطلب کاش حرص خر من عمر ترا سوخته یا میسوزد ساز هستی که حریفان نفس میخوانند نشنود کرم نوا سوخته یا میسوزد ای شرر ترك هوس گیر که تا دم زدن نفس هرزه درا سوخته یا میسوزد کیست پرسد ز نمکدان لب او ( بیدل ) کتر چش زخم دل ما سوخته یا میسوزد
صحيفه ١٨٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال دلها كامل آئینه حسن مطلقند چندانکه میزنند نفس شاهد حق اند طینت مباد تار مو هومى مثال کاین نقشها بخانه آئینه رونق اند چون گردباد تاخنه های ریاض انس هم چند می پرند بگردون مطوق اند در مكتب ادب رقمان رموز عشق نام و زبان بهم چو قلمهای بی شق اند جز مکر در طبیعت ز هاد شهر نیست آن گربه طینتان همه يك چشم از رقاند در جنتی که وعده امت شنیده آدم كجاست اكثر سگباش احمق اند این هرزه قطره کان بحر عز وفن دخیل در نسخه قدیم عبارات ملحق اند شرم طلب هم آینه دار هدایتی است پالها بزین محیط بآون کشته زورق اند (بیدل) کباب سوختکام که چون سپند در آتش اند و کرم تماشا معلق اند وامان شکوه من سعی نارسا نشود دو افتاد کیم ناله را عصا نشود تراشك راز محبت بدیده طوفان کرد دل گداخته آئینه تا کجا نشود علاج خسته دلها بجز ز طبع درشت که نرم تا نشود سنگ مومیا نشود بیان اکرحمه مصروف خامشی باشد چه ممکن است که پنهان مدعا نشود ز چرب رو خشك مهر استخوان مرائی هست ها و کبرنه چرا مایل كدا نشود به پیری آنکه دل از شوخی هوس برداشت براستی که خجالت کش عصا نشود جنون چشم ترا دستگاه شوری نیست که سرمه در نظرش بال ودستپا نشود تزن بشعيده سامان رنك پیدا ئی خجا لتیست که يارب نصيب ما نشود بسعی بی اثری آنچنان پرافقان باش که تیغدت گره خاطر هوا نشود دل شکفته ندارد سراغ جمعیت برین گره قدری جهد کن که وا نشود بدود و هم کز از چرخ بگذرم (بیدل) دماغ پستی شمعه ام رسا نشود دماغ بلبل ما کی هوای بال و پر دارد ز اوراق کتاب رنگ کل جزوی بدردارد چه امکانست گیرد بهره شوق از خط خوبان نگاه بوالهوس از سرمه هم خاك بر سر دارد چو رك کل كز آسيب نسيمی رنك ميبازد تن نازك مزاج او زبوی کل خطر دارد توان از نرمی دل محرم درد جهان کشدن که طبع مومیائی از شکستنها خبر دارد بغیر از خاك کردیدن پناهی نیست ظالم را که تیغ شعله در خاکستر امید سپر دارد بیاد تز مجت آئینه تا که منفعل کردی که آن کستاخ رویی سنکدل دامان تر دارد شدم خاك و زوحشت برنمی آید غبار من نجا كمتر هنوز این شمع افسرده شرر دارد دل آسوده تشویش بلای دیگر است اینجا صدف این تپاند از شكستنها كهردارد بغیر از خود کدازی چیست در بنیاد محرو می دل عاشق همین خون کشتنی دارد اگر دارد بنو ميدي ز اميد ثمر بوك قناعت كن که نخل باغ فرصت ریشه در طبع شرر دارد ز احتیازی مغرور جاه این مشو (بیدل) لکه اندازی دزدد، دار دسر که خر دارد دماغ و حشت آهنگم خیال آور نمیباشد سرما طایر ان رنگ زیر پر نمیباشد خیال کایت و بسیار تاکی خواند افسونت سلامت نشنیند طاق این منظر نمیباشد خیالش در دل است اما چه حاصل غیر نو میدی پری در شیشه جز در عالم دیگر نمیباشد بسامان جهان پوچ تسکین چیده ایم اما باین صندل که ماداریم درد سر نمیباشد حواس آوار دافتاده است از خلوت سرای دل و کرنه حلقه صحبت برون در نمیباشد بعجز عجز طاقت گیر و مراهی که خواهی رو خط پیشانی تسلیم بی مسطر نمیباشد زترك مطلب نایاب صید بی نیازی کن دل چنی کامم يخواهي درین کشور نمیباشد کدورت کر همه بام است رحلت باری چیند نفس در خانه آئینه بی لشکر نمیباشد سواد همرو دالم شسته است اشك كمن دارم رواج سرمه در اقلیم چشم تر نمیبا شد مروت نسخه مخمود است در بخطانه مطلب جبین هیچکس با کجاهرفی ساکن نمیباشد جنون فطرتی در رقص دارد نبض امکانرا همه کرپا با رفتن آوری بی سر نمیباشد تامل نی کمالی نیست در ساز نفس (بیدل) اگر شد بر شناخت لاخن کره لاغر نمیباشد دمیکه که تیغ تو خون مرا محال کرد محرم ناز سرا پای من بدال کرد نجات اشك که در عالم خیال توام هزار آئینه با جلوه متصل کرد مزاج عاشق و آسودکی بآب داد که شعله رنك هواهای معتدل کرد محبت است نگاه ادب سرشت وفا که شمع جلوه بآ ئينه مشتعل کرد بهار عمر و طراوت زهی خیال محال مگر حیا تعرق از طبع منفعل کرد کسی رد چونکه لفت شد اسانی که بونی خویش بهر جلوه مضمحل کرد خوشم که ناله ام امروز خصم خود داریست چوسرو تا بکی آزاد کی بکلی کرد تبخال و حشت عرزدام جو شور جنون کسیکه نکذر د از خود مرا خجل کرد ز شرم ( بیدل ) خویش آب میکردم میاد آینه پیش تو ام دل کرد دندان بخنده چون بکشد آن لعل ترسپید سیمابی است اگر شود آنجا كهر سپید برطبع پختگان نتوان فکر خام بست مشکل دمند چو نفره و لولزز زر سپید از اصل جاه ناز جوانی نمیرود یعنی چه ممکن است کند موی سرسپید زین دوری تمیز که دارد نگاه خلق کردد در آفتاب سیاهی مقر سپید طغیان هوس بجوهر تحقیق ظالم کرد دل شد سیاه چند کنی بار و در سپید کر وا رسی پستی شبهای روز کار یکسر چوقاه دل سیه هابند و سر سپید شد پیرو زار خواهی طبع دلی بجاست که خوردن از چه رنك کند زاع پرسید خجلت سیاهی از رخ زنگی نمیبرد من چند قل کند عرقش در قطار سپید من اسم خاص وضع معمای دیکر است اشوب مکو چو کشت در وباب خرسپید آنجا که سینه صاف مردان قدم زند افگند بیست کرهبه کرود سپر سپید کو درد عشق تا بخلاوت علم شوم می کردد از کداز مکرر شکر سپید عمریست در قفای نفس هرزه میدوم برما رهی نگشت ازین راهبر سپید ( بیدل ) بنزم معرفت از لاف شرم دار شب را کسی ندید به پیش سحر سپید دنیا و تلاش هوس بیخبری چند بچیده هوای کف خاك بسری چند هنگامه اسباب زین تفرقه ساز است غم دل کنی بحر که بانی کهری چند بيرنم نخته دو نتوان آبله بستن سر چیست بغیر از کره درد سری چند محل کش این قافله بونك حواست در خانه روایم جسم همسفری چند از عالم تحقیق مکو لید و مجسید تنك است ده خانه زبیرون دری چند صورتکر آئینه نازند درین بزم بچون دسته نرگس چمن بی بصری چند با اصل تو کس زهره پقسوت ندارد پندار همان سنك تراشد جگری چند ایجا دل آزرده ما شکوه نوائیست هم بیضه کدشتست برون ریخت بری چند در وادی نا کامی ما آبله پایان هم نقش قدم ساخته پاچشم تری چند کو کوش که کس بر سخنم فهم کارد مغرور توانستی خویشند کری چند خواب عدمم تلخ شد از فکر قیامت فریاد ز فریاد خروس سحری چند از صومعه بار آن ز عمامه و دستار مر می کشد انجا الم پشت خری چند با خلق خطاب تو ز تحقیق نشاید ای بخرد افسانه خود بادگری چند ( بیدل ) نه کردون بخیال لك و نوراقت چون دانه بفر بال سر در بدری چند دود کردون کا مساغ جام عیشم تازه کرد بشکرم چون ماندنك سر طعمه خمیازه کرد کودر رووم نسخه فطرت بمبشال کند چشم بستن خواهد اجزای هوس شیرازه کرد رونق شام و سحر پر انفعال آماده است چهر دشعکی بخون زین پیش نتوان غازه کرد شهرت صبح از غبار رفته برباد است و بس سرمه کردیدن حیات مرا بلند آوازه کرد کنی سر موئی برون زین خانه نتوانست رفت وقف عهدتوار اگر چون شانه صددر وازه کرد خاك كرديدن طبع تند عرق کردم زشرم این تمیم تشنه غیرت وضویم تازه کرد (بیدل) ایجاندره تا خود شبد لبریز غناست ساختن مارا فضولی غافل از اندازه کرد
سجینه ۱۸۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال دوستان از معش دو میرسد خون من تیره شد ز افسردن مجمل ناز غیرت اندود است عشق بیتاب عرص یکتا ئیست در کجا چشم می گشاید شمع ناله کفر است در طریق وفا عرض اهل هنر نگه دارید غیر دل نیست آستان مراد زنده ام نام از حیا میرسد شب بخون پر بمرحنا میرسد سرمه لب می گزد صدا میرسد دل ما جز بدست ما میرسد گرد پروانه بر کشا میرسد بر رضا شکوه قضا میرسد پستی طاقتی بابما میرسد درد هر کس التجا میرسد خاك من دارد انفعال غبار میکدازم ز خجلت تکپوش با چلیپا خوش است تو خطما دسته بندید اگر گل این باغ از غبار بساط آگاهی در همان جا که بر زمین باشد عشق از اهل دستگاه تهیست در جود از سوال مستغنی است کاش بادم بدر غما میرسد هر کجا او بوریا میرسد نامه جز روی برقفا میرسد قدس با بطلان جیدا میرسد جز عرق ریزی حیا میرسد جنس تسلیم بر هوا میرسد نم بآب رخ گدا میرسد بدرد این راه پا میرسد گوشه گیر حیاست ( بیدل ) ما سطر نی جز بپما بپمو میرسد دوستان افسرد دل چندی بآهش خون کنید هر چه دارد عالم اخلاق بی اعتبار نیست قید گردون تنک دانانیست کزفهمد کسی طبع سرکش را بهموا ری بسازد کار کیست زندگی سهل است باین شرم باید داشتن سوخت داغ بیکسی در آفتاب محشرم میهمان چرخ مفلس بودن از انصاف نیست بگذر از هستی کر این یک سطر آموزون کنید دست بسیار است اگر از آستین بیرون کنید شوید این دامن حموم بآبرو وافلاطون کنید سرنمی گردد چرین کوه را هامون کنید جزء عرق زین بیشه هر آبیکه جوشد خون کنید سایه بر فرقم از موی سر مجنون کنید بی فضولی چشم زین طعام بیرون کنید دهر گل تا صفحه انشای قدرت کرده اند نامیان تا چیده اند در بزم خاك بود بالها در نشئه غفلت مشتیان خون می خورد میکشان گردید جماهیت منظور دوام کاش سودای دماغ هرزه فکر ما رسد هستی من نیست قانع باحتساب نیستی در شهر بندان وفا تا آبرو پیدا کنم ناخن در مید تصویر قارون کنید دست بر هم زنید آخر کاینها را واژون کنید از معانی قطره چنگک بر جیحون کنید دور وميگردد آخر كاسيها واژون كنيد بيدماغ قطره چنگی درین معجون کنید جز عدم یک صفر در کورسرم افزون کنید خون ندارم اشکی رخت مرا کاكون كنيد دوش در محفل رنگینانه شمعی میگریست قدر دانان (بیدل) هردل قانون کنید دوستان در گوشه چشم تغافل جا کنید غیر آزادی که میگردد حریف سوز عشق غیرت آن قامت رعنا بلند افتاده است زین عمارتها که طاقش سر بگردون میکشد آسمانها در غبار تنگی دل خفته است شیوه امید ریب جوهر اقبال نیست تا بعقبی سیر این دنیا و مافیها کنید بهر ضبط این شرر آغوش پری مینا کنید يك سر مژگان اگر خمدید سر بالا کنید گرد بادی به که در دشت جنون برپا کنید جراین آئینه طریق از حباب پیدا کنید هرزه میگردد سر پیمغز ما را وا کنید خاك رق جاد چوها گر باز است چشم ساقی این بزم بی رولست مستان بعد ازین میکند يك ديده بیدار در صد چراغ چاره وی اقتدارت از زیانکاری براست جز فراموشی زمان اصلاح بیحاصلیست از فضولی منفعل باشید کار اینست و بس مفت امروزید این امروز بی فردا کنید چشم مخمورش بیاد آرید وصهبا کنید روزی زین خانه تاريك بردل وا کنید عافیت سودست اگر بایستی سودا کنید گرد داغ انفعالی هست یاد ما کنید خواه اظهار کدائی خواه استغنا کنید شور و شر بسیار دارد ناطق نرسد بن گز(بیدل) بشنوید این قصه از سروا کنید دوکان که در تلاش گهر دست شسته اند جسمی بدلی که برند از کباب دل هستی نفس گداخته نام جبر است سر چندر کن که مقیمان این بهار دفع کدورت دو جهان سودن گیفیست نالب کشوده اند بحرف تبسمت چون ساتبه استخوان چقدر دست شسته اند از خود چوشمع شام وسحر دست شسته اند بی زهره ها همه زجگر دست شسته اند از حاصل ثمر چقدر دست شسته اند آزاد گان بآب گهر دست شسته اند شیرین لبان زشیر و شکر دست شسته اند برخوان وهم منتظران بساط حرص زین مائده حضور حلاوت نصیب کیست در چشمه خیال هم آبی نمانده است در با طلاطم آینه عمرا غبار خیز هر سبزه نیز بان خروش انا الحقست (بیدل) کر است آگهی از خود ، چون حباب نی خشك ديده اند و نه تر دست شسته اند سیلی خوران بموج خطر دست شسته اند از بسکه رفتنگان زاثر دست شسته اند از عافیت چه خشك و چه تردست شسته اند خوبان درین حدیقه مگر دست شسته اند در طشت دلش کوزه زسردست شسته اند در بن طبع قدرش از هوس افزون نمیشود سانی که عشق محتسبن درد الفت است در طبع خلق و سوسه اعتبار ها بی پاسبان بخاك فرو رفته گنج زر بیتاب عشق را ز دروشت چاره نیست خاك بيدار تاخته كردون نمیشود آه از ستم کشیکه دلش خون نمیشود عاریست نا خلیده که بیرون نمیشود بی غفلتست خواجه که قارون نمیشود لیلی خیال ما ز چه مجنون نمیشود (بیدل) تامل از بهه نتوان بکار برد دل خون کنید و ساغر رنگ و فا زنید بگذار تاز خاك سيه سرمه اش کنند بی بهره زار مایه امداد کی چه سود گل یاد غنچه میکند و سینه میدرد دل بر بهار ناز حنا درخته است چشم کز جوش سکته شعر توموزون نمیشود رنگ طرب بمیانه كاسكون نمیشود چشمیکه محو صنعت مجنون نمیشود دریا حریف کاسه واژون نمیشود دقت انچه جمع میدمدم ا کنون نمیشود تا بوسه رنگت ندهد خون نمیشود دیده را مژگان بهم آوردن در کار بود داغ حسرت کرد مارا بی صفائیهای دل روزگاری شد که هم بالین خواب راحتم خجلت فردانی شبنم چون اشك از عرق شب که بی رویت شرر در جیب دل میمریختم درنه ناهمواری وضع جهان هموار بود ورنه باما حاصل این يك آینه دیدار بود تیره بختی پرده ما سایه دیوار بود سجده مارا وضوی جبهه در کار بود برق آهی لمعه شمشیر جوهر دار بود دورر نخویش چون شمع آقدر فرصت داشت در می چینی دست امید از سفیدی شسته است غنچه سان از خامشی شیرازه مشت پرم در گلستان چمن بیداری بیراعث جلوه در چشم آمد هر قدر رفتم زخویش خار پاها چشم را کردن گل دستار بود صبح اینجاديك مادرتم شام تار بود آشیان راحت ما بیض منقار بود بال طاو سان دعا رخت آندکار بود رنك كرماندن عنان كعب خيال بار بود دل زپاس آه (بیدل) خصم آرام خودست اضطراب سبحه ام بپوشیدن زنار بود ذره تا خورشید امکان جمله حیرت زاده اند یکدل انجا فارغ از تشویش نتوان یافتن جلوه او عالمی را خود پرست وهم کرد این طرپها تیک احرام امیدش بسته راز مشتان کیست تا پوشد که این حق مشربان جز بدیدار تو چشمی هیچکس نگشاده اند این منازل یکسر از آشفتگیها جاده اند حسن رنگی است و این آئینها برساده اند چون طلسم رنك گل یکسر شکست آماده اند خون منصوری دلاوا جوش چندین باده اند خلق آنسوی فلك بز میزند اما هنوز چون حباب آزاد طبعان در درین دریای وهم شمع سان داغم كداز واشك وآه وسوختن مطلب عشاق تا فهمیده روشن میشود پرسش احوال ما وقف خرام ناز است چون نفس از خلوت دل پارون ننهاده اند در نه باری که بردل نیست دوش داده اند هم بپایت ناز بانشسته استناده اند در بر عنقاست مکتوبی که نفرستاده اند عاجزان چون سایه هر جاپایی افتاده اند بی ضیائی نیست(بیدل) صورت ایجاد خط یکقلم معنی طرازان تیره بختی زاده اند
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال ذره کمیر همراز آینه عیان کردند حسن بیودنگی او را زکجا برم سراغ سرو برك طياری کو که خس سوختگان وضع تسلیم جنون عافیت آباد دلست بیدماغی چه گریبان که بداد است چاك مات گشتیم عیان هرچه نمایان کردند بوی گل آینه بود که پنهان کردند بیم لغزش بهزار آبله سامان کردند این گهر را صدف از چاك گریبان کردند تانتانند کو مشمول عرصه امکان کردند بخودی حیرت حسن عرق آلود کدامست دل هرزره چمن زار بر طاوپس است سعی جوهر همه صرف عرض آرائیهاست عشق از خجلت تعبیر وفا غافل نیست (بیدل) از کلفت افسرده دلها چو سپند که دل ودیده بك آینه حیرانان کردند گرد ما را بهوای که پریشان کردند سوخت نظاره باین يك که مژگان کردند آب شد آتش کبری که مسلمان کردند مشکلی داشتم از سوختن آسان کردند ذوق فقر افسانه اقبال کوته میکند در تماشایت چو مژگان با پریشانی خوشم عجز طاقت هر کجا گردید پامال مدد رنگها کرد انده ای غافل از نيرنك دل شور امکان غافل يك كاف ونون فهمید نیست بی طنابی خیمه گردنكشی نه می کند ورنه آخر جمع گشتن رخت ما ته میکند راه چندین دشت پشت پا لغز کوته میکند آینه عریست زین تمثال آگه میکند از ازل گیتی درین کهسار قهقهه می کند ای دلت آیینه غافل زیستن چند ازنفس عمرها شد خاك كوه ودشت بر سر میدوی غلكه شو آب بقا آلایش چندین تريست رجبین ما نشان سجده اعیای و فاست روستا را در وداع هم عبارنها بسی است این سحر هم دیودن روز تو بیکه می کند پیش پا نامیدن این مقدار گره می کند این نهم زان وضو هایت منزه می کند صنعت عشق از تکلف آرایش مه می کند (بیدل) مسکین فقیر است افاقه میکند راحت دل ز نفس باك فشان میباشد سادگی جنس چو آیینه دکان داریم حایل پست مجولانگاه معنی هشته اند کینه خصم بد اندیش ملایم کفتار تیره بختی نفسی از طلسم غافل نیست آب این آیینه چون باد روان میباشد قیمت ما متاع دگران میباشد خواب ددرره ما سنك نشان میباشد نیش خارست که در آب نهان میباشد سایه دایم زپی شخص دوان میباشد شعله ها رنك خفا كشتو نما باخته است زبان راز دل خویش سپردیم چو شمع بی گهر فتنه تمکین صدف ممکن نیست ایمن از فتنه نکردی مدارای حسود ذوق خود بینی ما نا کشود محو فنا شور از سك ودهرية شوخی (بیدل) تبسم گین را سخن سخت فسان میباشد شود پرواز درین سرمه نهان میباشد موج این گوهر خون گشته زبان میباشد کام آب بگوشت گران میباشد آب تیغ آفت لغزش بکمان میباشد نتوان یافت که آیینه جان میباشد راحت نصیب ایجاد زنك وخبش نباشد گاز نفس غبار يست باید زبان کشیدن برصحنه من وما خال زیاد و همیم از شیشه لعین ایمن نمی توان زیست حیف است منعم در آستین شود خشك در صومعك سپاهی نور است غش نباشد در وادی محبت جز العطش نباشد بازیچه عدم را این پنج وشش نباشد در طبع ما گذازیست هرچند فاش نباشد این نان نمک ندارد یا کاسه کش نباشد یاران بشرم کوشید کاین رمز فاش سالی بخوان خلق نتوان شد محرم حلاوت خواهی بمان کر ساز خواهی بکند وداز وا ضعف بی دریما رنك سجده بردم زاهد زعيش رندان برغفلتست ( بیدل) پی برده نیست ممکن بیکانه وش نباشد نا اشکون نهد انگشت چش نباشد هنگامه نفسها بی کشمکش نباشد بید آرد تبریزه گر مرتعش نباشد فردوس در همین جاست گردیش وغش نباشد راز داران کز ادب راه لب گویا زدند پیش از ایجاد هوس مستان خلوت گاه راز منفعل شد فطرت از ابرام بی تأثیر خلق شاخ و برك هرزه کردی پیشه در کار داشت دامن مشرب فضای داشت بی گردامل مهر رهال بری از پنیه مینا زدند ساغر هوش از گداز شیشه در خارا زدند شعله در پستی خزید از بسکه دامنها زدند قامت خم گشته ما را بپای ما زدند مجرمان از طول این اوهام برپهنا زدند زین چمن يك گل سر و برگ خود آرائی نداشت طبع بی حس قابل تأثیر آگاهی نبود تولد مردم کبیر واحت کی که عزل پیشگان عمرها شد کاشت ما ومن از دل رفته ایم وحشت ازدنیا دماغ بی نیازاں رنداشت هر کجا رنگی عیان شد بر بر عنقا زدند بر کمان خفته باران همیضه را پا زدند چون گهر موج دلر پرخون این دریا زدند برغبار خانه ما دامن صحرا زدند چین دامن برخم ابروی استغنا زدند (بیدل) اسباب تعلق بود زنك آگهی آیینه صیقل زدند آنها که پشت پازدند راه فضول ما هم در ازل حسابدارد داغ داغ بی نصیبی است از غیرت فضون در نیم گردش زنگ دور نفس تمام است آن تپش تحیر موقوف دستگاهیست در کار گاه تقدیر دامان خامشی گیر آیینه در حقیقت تمثال خود پرستی است تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پازد دست که دامن کار بر آتش حسد زد جام هوی نسازد بر طاق کبریا زد راه هزار جولان دامان نارسا زد از آه وناله نتوان آتش درین بنا زد با دل دوجار گشتن ما را بروی ما زد صبحی زکافتن راز بوی نفس جنون کرد سردشته نفس چست چندان که دل طپد قت نا دل ازین بستان یکناله وار برخاست افلاس در طبایع بی شکوه فلك نیست با گرد این بیابان عمریست هرزه تا زیم ( بیدل) بهار امکان رنگی نداشت چندان برهم دماغ چون گل صد عطسه زین هوا زد گر دل گره ندارد بر طبع ما چرا زد چون بندنی ضعیفی صدتکیه بر عصازد ساغر دمیکه بی می گردید بر صدا زد در خواب ناز بودیم برشك ما قضا زد دستی که سودم از پاس بر کل طبانچها زد رسید عید و طربها دلیل دل گردید من و شبیه محبت دلی که جز برخت زسير کسوت تسلیم چشم قربانی امید خانه صد رنگ مشتعل گردید بهر طرف نظر انداختم خجل گردید هوس زجامه احرام منفعل گردید زقه ساده دلان تبغ رخسان هوس چنان بکعبه توانم کشید محمل جهد بذكر عام جدائی دليل فطرت کیست که خون وعده قربانیان مخل گردید که راهم از عرق انفعال گل گردید کنون که دیده بدیدار متصل گردید چو(بیدل) از هوس سیر کعبه مستغنیسیت کسی که کردتو بعضی بدون دل گردید رسید قاصد و از بخودی پيام كرد گشاد نامه زمستی وصال جایی داشت چه مزده داشت که باید بقدر اظهارش برنك خط جبني سجده دوایم کرد که همچو شام خرابات فیض عام کرد زصوح بحر زبانهای شکر و الم کرد فسون گردش چشم که داشت تقریرش چنان رشوق دویدم ببزم استقبال بهار فرش نسیمینکه فیض مقدم او کشود لب بادای که می بجام کرد که شوق نیز برقص آمد و سلام کرد دل رمیده بامید وصل رام ترد رشته بکسیخت نفس زیر و بم ساز نماند ترك جرأت کن ا گر عاقبثنت میباید توتش ما با ز شد امروز که آواز نماند آشیان در ته بال است چو پرواز نماند واپسی بین که بصد کوشش ازین قافله ها ساز اظهار جز انجام نفس هیچ نبود باز ماندن دو قدم نیز زما باز نماند خواندیم ورنه دلی مركز آغاز نماند
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال شرم مخموریم از چشمه مینای غرور غنچه را از اول نم تبسم برده است موج ما را از گهرهای هوس شوره بستك مرغ رنگت که می در قدح راز نماند پرده غنچه مجوم لب غماز نماند سعی لغزید بدل کرد تک و تاز نماند باهه طی سخن شوخی مستی باقیست سایه از رنك مكر صرفه تحقیق برد (بیدل) از باغ حان جلوه بهار است اما باده پر ریخت کل و رنك ز پرواز نماند هر چه ما آینه کردیم به پرداز نماند شوق ما رنك زد آئینه لغباز نماند رياضت از دم چند انکه کردم پیری جو شد دلم مشکن مبادا تلخی بندد شکر پندارت شمیم اشتیاتی ندارد طینت میرم سراغ عافیت خواهی بیابان شهادت رو ز صبح مقصد آگاهيستم ليك اسقدر دانم دماغ اشفته خاصيت لجهاب و کشمیم چو آتش من بوم خاکستر ام اشيري جوشد ز موی چینی اینجا نامه تصویر می جوشد زهر جا بگذجوشد خار دامنگیر می جوشد که صد بالین راحت از نمك تبریز می جوشد نفس نابای من چون سایه بك شبكير مي جوشد كه بوي مي کل آنجا با پاز و سیر می جوشد ندارد متزج دیوانگان نی ناله سیرانی چه دارد انفعال طبع ظالم جز سیه روئی نفس سوز دماغ شرح و بسط زندگی تاکی درین صحرا شکار افکن خیال کیست حیرانم مکر از جوهر یاقوت رنگت این کلستانرا بربط باقصان (بیدل) مده زحمت ریاضت را همین یکریشه از صد دانه زنجیر می جوشد عرق از سنك تا کرمی رده کرد رقیر می جوشد باین خوابی که دارم بازون تعبیر می جوشد که رقض موج کل با خون هر نخجیر می جوشد که آب و آتش کل و ادیبنا شیر می جوشد بهم انکورهای خام در خم دیر می جوشد رفته رفته این بزرگها بازی میکند نی شراب دارد این محفل نه دور ساغری میهمان عبرتی زین کرد خوان غافل مباش شمع را دیدیم روشن شد رموز انجمن پیش زاهد هر طرف آخر درازی میکند مست با محمور یکسر خود کدازی میکند آب و نان اینجا سوئی و برازی میکند هر سر انیجا افت گردن فرازی میکند صورت آفاق اگر آشفته ديدي غم مزن اند کی تا از حساب آب و گذشتی برفت خلق در کار است تا پیش افتد از دست امل نافس باقیست با آلایش افتاد است کار بان كپ رو تحینت دان که کل هم در چمن (بیدل) این تصویر کلک بی نیازی میکند دل طپش در کار کاه شیشه سازی میکند و هم میدانها بدوق هرزه تازی میکند دیده تا دل زحمت رخت نمازی میکند از کم آبی خجالت رنك پيازی میکند رفته رفته عافیت هم کینه خواهی میکند آسمان زین دور معقولی که تنك دور هاست ز اختلاط خشك طبعان محو مژگان میشود نیست بی جوهر تب از پهلوی اقبال تیغ بسکه چشم از کرو نازش نمیدان امل چون حباب قلب شود از لاف نتوان دم زدن ساحل آخر کشتی ما را تباهی میکند اختلاط خلق را معجون ماهی میکند خامه هم هر چند اشك از دیده راهی میکند صحبت مردان مخنث را سپاهی میکند یاد محشر هم فضای ما سیاهی میکند هر که باشد زیر آب آواز ماهی میکند دوستان بروی پیری اعیاد عیش چند هرزه کوئی بسکه در اهل تعین غالیست پیر کردیدیم حکم ضعف باید پیش برد حسن میداند تقاضای جنون عاشقان در نیستانیکه حرف سر و او کردد بلند نیست محل (بیدل) اصلاح طبایع جزعفو خارها روشن چراغ صبحگاهی میکند لطف معنی را بلب نا کشته واهی میکند قامت خم کسته رما کیم کاهی میکند گر تغافل مینماید عذر خواهی میکند کر همه طوبی سر افرازد کیاهی میکند خلق را آدم همین پیدست گاهی میکند رفتیم و داغ ما بدل روز کار ماند دل در طپیدن از سر کوی تو بر نداشت مفت نشاط هیچ ا کر فقر و کرعنا فرصت نماند و دل بطیش همعنان هنوز پیری سراغ و حشت عممر گذشته بود خود داریم بعقده محرو می آرمید خا کستری ز قافله اعتبار ماند این کوهر آب کفت و همان خاکسار ماند دستی نداشتم که بکویم دکار ماند آهو کذشت و شوخید رقص غبار ماند عزم دوروفت و دوش حوسی زیر بار ماند در بحر نیز کوهر من بر کنار ماند (بیدل) ز شعله که نفس برق باز داشت از ما بخاک وادی الفت سواد عشق وضع حيات و دامن فانوس عافیت زنهار خرمکن بکر انجامای آ ندر هم با نفس بشعله تحقیق سوختیم نکذاشت حير تم كفطی چینم از وصال مژکان زدیده قطع تعلق نمیکند داغی چو شمع کشته بلوح مزار ماند هم جا شکست آینه دل یاد کار ماند از ضبط خود بفر اغ گهر در حصار ماند شر ينك نام ندرین کوهسار ماند کم ساز رصد از دو دمت شرار ماند از جلوه بانكاه يك آغوش وارماند مشت غبار من بره انتظار ماند رك كل آستين شوخی کین صیدما دارد نکردد سایه بال هما دام فریب من نمیباشد زهم ممتاز نقصان و کمال انجا بصیرت چشم خواهی واکنی نظاره ما کن اکر مو جیم با بحريم اگر آبیم یا کوهر که تیریسنك دست از سایه برك حيا دارد هنوزم استخوان جوهر زنقش بوربا دارد خط پر کار در هر ابتدائی انتها دارد غبار خاکساران آ بروی توتیا دارد دولی نقشی نمیبندد که ما را از تو وا دارد اگر در خویش آینه ایعاریت معذورم برنك سایه ام حيرت نمای چشم مغروران حیات جاودان خواهی کداز عشقی حاصل کن بدو لا کرد امید بست از ذوق طلب مكسل بفکر اضطراب موج کم میاید افتادن که هر بی شد خیال او مرا از من جدا دارد مرا هر کس که می بیند نگاهی زیر پا دارد که دل در خون تپیدن خاصیت آب بقا دارد جهانی را کدا در سایه دست دعا دارد طپیش در طینت ما خبر باد مدعا دارد من و تاب وصال و طاقت دوری چه حرافت این اسیر را که عشقت خواند (بیدل) دل کجا دارد ز من آشنای معنی هم غیره سر نباشد افشای راز الفت بر شرم وا کذارید خلق و هزار سودا ما و جنون ودشتی امروز قدر هر کس مقدار مالم جاه است نقد حيات تا کی در کیسه توهم بیداست از ندامت چقدر خجتی ما طبع سلیم فضل است ارث پدر نبا شد تا شساید این کره را دستیکه تو نباشد تاکجا ز بی کسیها خاکی بسر نباشد آدم نمیتوان گفت آنرا که خر نباشد آهی که ما نداریم کو در جکر نباشد شبنم چه وا نماید کر چشم تر نبا شد غفلت بهانه مشتاق خوابست فسانه مایل بر آسمان رسیدیم و از درون ندیدیم چین کدورتى هست بر جبهه نگینها دریاد دامن او مانیم و دل طپیدن آن به که برق غیرت بنیاد ما بسوزد کردانده کبر (بیدل) اوراق نسخه و هم دیده سخت خوابست کر کوش کر نباشد این حلقه شبهه دارد برون در نباشد تحصیل نامداری بی درد سر نبا شد مشت غبار مارا محمل وسكر نباشد آئینه ایم و ما را ياب نظر نبا شد فرصت بهار رنکست رنك اینقدر نباشد ربود حسنی نكاه من غبار انکيز جولان شد خموشی یار با ما میدهد اعجاز حسن او طبیعت موج همواری زد از نومیدی مطلب بروی پیر در بستم زرنج جستجو رستم ز کنج فقر نقد عافیت جستم ندانستم مژکان بستی گونه کینم افسانه حسرت سواد دشت امکان شوخی چشم غزالان شد چونقش سرمه با برخویشتن باليدمڑکان شد بلند و پست ما وافت ر هم دو دسوهان شد چراغ خلوتم آخر نگاه پیر کنعان شد که خواهد بوریا هم پور فریادم نیستان شد حریف انتظار مطلب نایاب نتوان شد بشوق جلوه او از عدم تامر برآوردم بقدر شوخی حطش سیاهی میکند دانم حجاب اندیش خورشید حضور کیست این کاشن بهار صد کلستان مشبرم از تازه روئیها دریش حرمان سر امری باین دوری نمیباشد سراپا معنی دردم عیادت ختم کن ( بیدل ) چو طوفان بهار از همه کف خاکم کریبان شد زهر دودی کزانجا کرد کرد امجادجر اقان شد که کل چون صبح در کرد شکست رنگ پنهان شد چو صحرایم کشاد چیه طرح آباد فراوان شد می در پرده میکردم تصور او نمایان شد که من هم جا کریبان چاك كردم ناله عریان شد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال رنگ اطوار ادب سنجان قانون ریختند مصرع موج گهر از سکته موزون ریختند کس بنیرنگ تبسمهای خوبان پی نبرد گردم تیغ حیا خون چه مضمون ریختند بی نیاز بهای خوبان میل قتل کس نداشت خشک سالی بره ناز و گره پوش خون ریختند آبرو چشمه ان در ین ایام شد داغ تری کز خجالت ابرها باران بجیحون ریختند خرمن در مشت پندار ش است از رنگ بهار اینقدر خون از دو یت غنچه کا بکون ریختند شغل اسباب تعلق عالمی را تنگ داشت دست بر هم سوده گردی کردهامون ریختند ناقصانرا رنج هست میکشد نام لئیم زهر بهر جامد گران بر دوش قارون ریختند تا شکست اعتبار خودسران روشن شود گرد چینی عالمیها از موی مجنون ریختند آشنای فتنهٔ بی جا سر گیرد تسلت خاک ما بر باد میدادند گردون ریختند باچکیدن خون منصور حیا رنگی نمود جز هدر ساغر سرشار افزون ریختند عشق غیر از عرض رسوائی د ماغیزی نخواست راز این پرده با مردم بیرون ریختند گوهری در قلزم اسرار میبستند نقش نقطه سرزد ز کلک (بیدل) اکنون ریختند رنگ حنا در کفم بهار ندارد آینه ام عکس اعتبار ندارد حاصل هر چار فصل سروبهار است نشهٔ آنرا دو خمار ندارد بی گل رویت ز رنگ کاش هستی خار بچشمی که او غبار ندارد گردمن آنجا که در هوای تو باد جلوهٔ طاوس اعتبار ندارد طاقت دل نیست محو جلوه نمودن آیینه در حیرت اختیار ندارد وحشت اگر هست نیست رنج علایق وادی جولان ناله خار ندارد یکد لم وارسته در جهان شوان یافت يك كل بي رنك و بوي يار ندارد صید توهم شکار دام خیالم نافه بکل خفته است و بار ندارد عالم امکان چه جای چشم تماشا رهگذر یاس انتظار ندارد صافی دل چیست از تمیز گذشتن آینه با خوب و زشت کار ندارد تا بکشی رنج وحشتی که نداری نغمهٔ آن ساز شو که تار ندارد (بیدل) از آئینه ام مخواه نمودن پستیم با کسی دو چار ندارد رنگم نقاب غیرت آن جلوه میدرد فطرت جنون کند که زبوم اثر برد شادم که بی نشانی آثار رنگ و بو بیرونم از قلمرو تحقیق پرورد این بارسو اینکه سودای ناز کیست عمریست ضبط آه من آئینه می خرد خلقی در اصل زده با داغ پاس رفت آتش بکار گاه فسون خانه خرد دانم زجلوهٔ که غرور تغافلش آئینه جابجا کند ایجاد و نکرد هنگامهٔ قبول نفس بسکه تنگ بود باکا سرم چو شمع زهم خورده دست زد نقاشی شرم دار زپرداز انفعال تصویرم آن کند که ز رنگم برآورد آئینهٔ حرام بهار است گرد رنگ من غش با خیال توهم جا که بگذر د طاوس من بهار گشین چه مژده است عمریست بال میزنم و چشم می پرد (بیدل) جواب مطلب عشاق حیر تست آنکس که نامه ام برد آئینه آورد روز سیم سایه صفت جزو بدن شد آسوده شوای آئینه زنگار کهن شد شبنم بچه امید زد صرفه ایجاد چشمیکه کشودم عرق خجلت من شد قطب کافلم آخر ره تحقیق گریبان فرصت نفسی داشت که پامال سخن شد تدبیر علاج مرض ذاتی کس نیست از شیشه شدن سنك همان توبه شکن شد حسرت پسندید زما کرم نگاهی رویم در ان بزم چراغی که لکن شد تن زد زآگاهی ما کشت کدورت جان بود که درفکر خود افتاد و بدن شد جزپاس زلف من وما هییچ نبودم تا و نفس از بسکه جنون بافت کفن شد شب در خم اندیشهٔ گیسوی تو بودم فکرم کرهی خورد که یکشافه ختن شد چون اشك بینواری از ین دشت گذشتم لغزیدن پا راه مرا مهره زدن کرد گرد ره غربت چه قدر سعی وفا داشت خاکم بسر افشاند بحدیکه وطن شد (بیدل) آری پرده از یاد خرامش طاوس پرون آگا خیال تو چمن شد روز کاری شد که از اهل وفا دل بردهاند رخت خود زین بحر کوهرها بساحل ردهاند ماضی از مستقبل این انجمن پر میزند انچه پیش چشم می آرند از دل بردهاند رنگ حال هیچکس رهیچکس روشن نشد شمع گل کردند یاران باز محفل برده اند بردر ارباب دنیا حلقه میکوبد چو چشم از تغافل بسکه آبروی سایل برده اند ما در عالم جلوه يك تمثال پیدا نیستم صورت آئینه ما از مقابل برده اند شمع سان داریم بار سر بتقديريك غفلتك رنك هم از روی ما بسیار کاهل برده اند از سر مو تا سر ناخن درین تسلیمگاه هرچه آوردیم نذر تیغ قاتل برده اند کرد ماه قصد تلاشمان تا کجا گیرد قرار نامه ها هم سو بیال سعی بسمل برده اند سیر مینا بایدت کردن پری بی پرده نیست هر کجا درند لیلی را بمحمل برده اند در سراغ عاقبت بیهوده می سوزی نفس زین بیابان رفتگان با خویش منزل بردهاند از فسون سحر کارهای این مزرع مپرس خلق خرمن میکشد اوهام حاصل بردهاند این تماشاغ حسرت از چه حرمان آبداشت درد پیش آمد بهر جانم (بیدل) بردهاند روز کاری که بعشق از هوسم افگندند بال و پر کنده رون قفسم افگندند ما و من خوش رو بالی بخیال افشا کرد مور بودم بغرور مگسم افگندند تا کنند عبرتم آگاه زهنگامهٔ عمر در تب و تاب تپید نفسم افگندند خون خشکم بجوی از قدر نیرزند آخر صدره از پوست برون چون عدسم افگندند نقش پا کرد تصور بتغافل زدو رفت در ره هر که خط ملتمسم افگندند ناله دارم بغباريکه زبیداد فلك سرمه شدتا بره داد رسم افگندند چه توان کرد سراغ همه زین دشت گم است درپی قافلهٔ بی جرسم افگندند شکوهٔ من زفراموشی احباب خطاست از ادب پیش گذشتم که بسم افگندند سخت زحمت کش اسباب جهانم (بیدل) چه نمودند که در عقده خسم افکندند روزیکه هوسها در اقبال کشودند آخر همه رفتند بخوابیکه نبودند زین باغ گذشتند حریفان بندامت هم رنگ که گردید گلی بود که سودند افسوس که این غافلیاسد فاهم يك نقش قدم چشم بعبرت نکشودند ابنا همه در پردهٔ ناموس انان خود را تماشیکه نشد فهم ستودند اعدا در یکی بود چه پنهان و چه پیدا ما چشم کشودیم کزین صفر فزودند از حاصل هستی بفشانیم تسلی در مزرعه ما همه تا کشته در ودند کزاج کران هستی موهوم زهرست توفیق یقینی که داریم ربودند زین شکل حبابان که در غماز دوئی رنگ گفتم بکجا کل کنم آئینه نمودند چون شمع بصیقل مزن آئینه دانم با هر نگهم انجمنی بود زدودند خامش نفسان معنی اسرار حقیقت گفتند دران پرده که خود هم نشنودند عبرت نسکیا را تماشا که هستی (بیدل) مژه بر دیده گران گشت غنودند روز يكه بيتو دامن صنعم بچنك بود عکسم زآب آئینه در پرزنك بود چون لاله زین بهار نصیبم غیر داغ آئینه داری نفس اظهار رنگ بود پرواز هاز بم فلك محول ماند گردی نشد بلند زین عرصه تنگ بود بوس کفش تهتر صبح امید کیست اینجا همین بهار حنا گل بچنگ بود در عالمی که بیخبر از خود گذشتن است اندیشهٔ شتاب طلسم درنگ بود صبری مکر تلافی آزار ما کند مینا شکست آنچه بدل بست سنگ بود زنجیر ماچو زلف بتان ماندنی صدا از بس غبار دشت جنون سرمه رنگ بود حیرت کفیل یکمژه تمهید خواب نیست آنمژه داغ سایهٔ دیوار زنک بود تهی نکرد گل که دمی از خودم نبرد رنك شکسته ام پرچند ین خدنگ بود (بیدل) بجیب خویش فرو برد حیرتم چشم بهیچ نیامده کام نهنگ بود
صحیفه ۱۸۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال روزیکه عشق رنك جهان نقش بسته بود خاك تلاش كره بسر خلق بی تمیز ربط كارم خلق نمك زار اتفاق كس جان بدر نبرد ز آفات ما و من تقدیر توأم مائة صنعت شکسته بود در ته غبار وادی مطلب نشسته بود تاریخیکه داشت ساز تعین گسسته بود سرها فکنده دم تیغ دو دسته بود عیشم غنیمتی که بر باغ تجدده است این احتیاج و هم بهار دکر نداشت محرمیت پاس وضع قناعت و بال ماست دیدیم عرض قافله اعتبارها چندین هزار مرتبه از یاد جسته بود رنك پريده كل تحقیق دسته بود وارستگی هم از قفس دنیا نرسته بود جمعیتی که داشت همین باز بسته بود (بیدل) نه رنك بودم نه بوی درین چمن رسوایی بکچھرهٔ عبرت نشسته بود روزیکه قضا در خط آفاق رقم زد چون مو بنظر سخت نکو سار دمیدیم زین خیره نگاهی که شبابم است بدوش صدشکر که چون صبح نکردم فضولی فریاد كه يك سجده بدل راه نبردیم يارب دم پیری بچه راحت مژه بندم گفتم مجیئم چه نوشتند قلم زد فواره این باغ بشریان علم زد پیداست که در چشم بقین کرد حشم زد با ما نفسی بود که بر آینه کم زد کوری همه را سر بدر درد حریم زد بی سایه شد آن گوشه دیوار که خم زد باطل نشوید از نفس لعل در آتش ساز طرب محفل اقبال شکست است واعظ بتكلف ندهی زحمت مستان خواب عجبی داشت جهان ليك چه حاصل اقبال عرق کرد ز سامان حبابم (بیدل) سرافگنده چومژگان ز ندامت سر تا قدم شمع درین بزم قدم زد جامیکه شنیدی تو فلك بر سر جم زد از باده نخواهد لب ساقی بقسم زد دل کرد جنونیکه نفس تا بعدم زد تا کوس بشهرت زند از شرم یم زد دستيكه ندانمك تو میخواست بهم زد روزیکه نقش گردش چشمت خیال کرد پیکان نداشت برده درد ز من آرد این سیلی هزار دشت خس و خار داشتیم روژوشب جهان بكو يش هوس نداشت داغ خمار صنعت یکتائی دلم حرمان تراش مخمصهٔ فضولیم ای غافل از ترا كمن معنی تأملی مژگان بسم زدم نشدم از تپش تسلی پاك نقاش خامه از مژه های غزال کرد سحر مجسمی است که نی مجال کرد عمر کرم کدورت ما را زلال کرد سعی غش غبار امل ماه و سال کرد ما را بنشایئیت طرف این نقش خال کرد ایجاد عجز فکر زبان وصال کرد معرا کسی شناخت که سیر هلال کرد این صیقلم بردن زجهان مثال کرد مشاطهٔ که حسن ترا زیب ناز داد خود روی حیرتم زتشویر قبا مپرس بی شبهه رد بینائی بد اعتبارها کل کردن خیال صفاها برنك داد حق خالق میشود زقسون تأملات رنك كلف زدن روما ز ده چه ممکن است چون شبنم از طرب بهوا بال میزدم همت رضا بوضع فسردن نمیدهد از دودهٔ چراغ مقو مهر خال کرد مخمل فتاد عشق که ما را نہال کرد اندیشه یقین همه را احتمال کرد آئینه را هجوم صور پایمال کرد باید بچشم دید و نباید خیال کرد ما را نمیتوان بهوس بی ملال کرد ذوق تأملى عرق انفعال کرد پروازم از سری که توان زیر بال کرد (بیدل) رکنی بمعنی لفظیم درد پی تقدیر شهره ام بزبانهای لال کرد روشن دلان چو آینه برهم چه رو کنند آزاد کان نہال گلستان ناله اند ما را زندگی ز محبت كزير نيست جیب حيا بة يسق اثبات روز كار ای غفلت آ روی طلب پیش ازین مبوز هم درد طلسم خویش تماشای او کنند برباد اگر روند نشاط نمو کنند نتوان كذاشت كر همه بادره خو کنند چا کیست صبح را که به هیچش رفو کنند عالم تمام اوست کرا جستجو کنند پاکان چو بحر موج زند از جبین شان پروانه مشربان بساط وفا چو شمع عنقا ست در قلمرو امکان بقای عیش این موجها که گردن دعوی کشیده اند (بیدل) باین طراوت اگرماند انفعال قومیکه از کداز تمنا وضو کنند اجزای خویش را بکداز آبرو کنند ناکی بهار را قفس از رنك و بو کنند بحر حقیقت اند اكر سرفرو کنند باید جہان تیان زجبینم وضو کنند ریشه واری طلبم در مزرع امکان نبود جزوبال دل ندارد زندگی آگاه باش صورت این انجمن کز محوشد پروا کر است عشق داد آرایش هر کس با یبی نه خواست جلوهٔ آگاهی آئینه بازنکار رفت از تأمل باید استعداد پیدا کردنت و هم هستی ثمرۀ اقبال کرد آفاق را هر کجا در دلها مدارا کاشت جمعیت درود نافس دارد اثر آئینه میباید زدود خامه نقاش ما نقش د کر خواهد نمود داشت مجنون نیز دستاری که سودایش بر بود حیرت از بنیاد ما آخر برون آورد دود کوهری دارد بکف هر قطره از دریای جود برسر ما خاك تا شد جمع قدر ما فزود کرمی هنکامه ما یکدو روزی بیش نیست از تضیق چشم ز مشق سجودی دوختم از بلند و پست عالم زان عدل آزاده است غفلت غفلت میساعتبار روشن کوهران عالم مطلق مرا بایش مقید بوده است ساز هستی غیر آهنگ عدم چیزی نداشت خلق خواری را بشام آبرو می پرورد رفته است آنسوی این محفل بسی گفت و شنود لغزش مژگان زسر تا پای ما چون خامه سود نی هبوطی دارد این محفل نه آثار صعود میکشد با خود دل از خاشاك چون آتش غنود حسن در هر جا نمایان شد همین آینه بود هر نوائی را که وا دیدم خوشی بی سرود قطره تا درده والا بیدل) كهر بايد ستود زارام طلب نوميديم آخر بجنك آمد رنك صبح احرام چه کاشتن داشتم يارب باستقبال از یاد نگاه کافر آيښتی بافسون وفا آخر غم او کرد شد و تم شکست دل نمیدیدم نفس کز جمع میکردم دعا در بی کرانی کرد دستم زیر سنك آمد كه اندار خرابم در نظر پر نيرنك آمد قیامت آمد آشوب پری آمد فرنك آمد که از دل درد رفت اما چو آمد بید رنگ آمد برنك غنچه این مشت قماطی صد چنگ آمد زهی مخمور جولان رنجها بردم درین وادی تحیر بسمل تأثیر آن مژکان خونریزم غباری داشتم در خامه نقاش موهومی با حسانهای بیجا خواجه مینازد نمیداند بیاد نیستی دو با شوی از زندگی ایمن زبام خارا گرآمد برون از پای لنگ آمد کاز طوفان زنگه ناسوی من آمد خدنگ آمد شکست ارماندش تاکرد و تصویرم برنک آمد که خضرتيكه توفیقش از صحرای پلنك آمد با سانی برون نتوان زکام این نهنگ آمد دور وزی طرف نال هم پستم چون نفس (بیدل) برین تمثال آخر خالهٔ آئینه زنگ آمد زانداز نگاهت فتنه برق آهنگ میکردد نمیدانم هوا پرور دهٔ شوق چه کارزارم هوس در حسرت کنج لبی خون می خورد کالجا خزان هوش ما دارد بہار شرم معشوقان بسیعی خود نظر کردن دلیل در ری است آنجا بشوخهای نازت بزم امکان تنك ميكردد که همچون بوی کل در نکم ره بر رنگ میکردد گریبان میدرد از بس تبسم تنك ميكردد در آنجا تا حیا میبالد این جا رنك میکردد غبار کام هرجا جمع شد فرسنك ميكردد ظلم حیرتی دارد تماشا گاه اسرارت دل آزاد ما بارتكلف بر نمیدارد دو عالم خوب وزشت از صافی دل کردها هم انشا ندانم مطرب بزمت چه ساغر در نفس دارد محبت پیشه (بیدل) مترس از وضع رسوالی که هر کس میرود هشیار آنجا دنگ میکردد برین آئینه عکس هرچه باشد زنگ میکردد قیامت میشود آئینه چون درنك ميكردد که شوق از بخودی کردسر آهنگ میکردد که عاشق نشئهٔ خون دو عالم ننك میکردد زان روییم که این مردم باذل بخشند مرغبا یید ز تسلیم کہ در عرصهٔ عشق يك درم مهر دولب کو که بسائل بخشند هيكل عافیت از زخم حمایل بخشند جود مطلق محاسنست كه از فضل قديم دل مجنون بہوا داری لیلی چه کم است كم و بيش همه كس از همه عاقل بخشند حيف فانوسی این شمع بمحمل بخشند
صحیفه ۱۸۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال ترا غمگین لقاغل من بی صبری داند نه را پبرون مرا دل بخشد وا کی دارم چینه یکجا باز کنم کاش این آئینه را بآب مقابل بخشد لاف هستی زده ام پیک شفاعت خواهم این زان چنیی حیاهاست که مشکل بخشد گر شوی مرکز پرکار حقیقت چو گهر در دل بحر همان راحت ساحل بخشد وهم وابم زما راحت نمیاید آرام بلی خوابیده همان به که بمنزل بخشد نیست خون من از آن رنک که در حشر شرم جرم آلود بی دامن قاتل بخشد گرنه منظوم کرم بخش بصیرت باشد چه خیالیست که دولت با راذل بخشد بسویدا قدمت دهم و باز کنم دل بیدردی اگر ما من (بیدل) بخشد زان نشئه که قلقل بلب شیشه دواند صد رنگ سر بر بقدم ریشه دواند چوشمع اگر سوخت سرو برگ نگاهم خاکستر من شعله در اندیشه دواند از عشق و هوس چاره ندارم چه توان کرد سعی نفس است اینکه بهر پیشه دواند غبار و خس اوهام گرفته است جهان را کو برق که یک ریشه درین بیشه دواند در ساز وفا ناخن تدبیر دگر نیست فرهاد همان بر سر خود تیشه دواند آنجا که خیالت چین آرای حضور است مژگان بصد انداز نگه ریشه دواند در بزم تو شمعی بکداز آمده وقت است رنگی برخم غیرت هم پیشه دواند محو است بخدا موشی مستان نگاهت شوریکه نفس در نفس شیشه دواند (بیدل) گهر نظم کسی راست که امروز در بحر غزل زورق اندیشه دواند زبان بکام خموشی کشد بیانش و لرزد نگه زدور بحیرت دهد نشانش و لرزد نگه نظاره کند از حیا نهانش و لرزد زبان سخن کشد از تنگی دهانش و لرزد چه شوکت است که بنگاه حسن را که تبسم ببوسد از لب موج گهر دهانش و لرزد قلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم که فکر میشود از حیرت میانش و لرزد دمیکه آرزوی دل بعرض شوق تو کوشد گره چو شمع شود ناله بر زبانش و لرزد خیال ما کند آهنگ سجده سر راهت تپد تصور از انسوی آسمانش و لرزد بطر حیات بیتاب عاشق اینهمه سهل است که همچو موج شود آب استخوانش و لرزد تعب مدار ز نیرنگ اختراع مروت که همچو آه دل یکذره سنا نش ولرزد چو بزم محشر عمال باکی من چو میث نفس که کشد شعله امتحانش و لرزد بمحفلی تو که اظهار مدعاست تحیر نفس در آینه پنهان کند فغانش و لرزد بوصیل و چینم از دل بميرود چه توان کرد که سست مشق رمد تیر بر نشانش و لرزد بصیافت یم این را نبیکه کشیدم چو آن عریق که آید ببر کرانش و لرزد زسنگ شرم سجودش گداخت پیکر (بیدل) چو عکس آب تپد سرو آستانش ولرزد زینکه منتظران چشم درره یارند چو نقش پاهمه گر خفته اند بیدارند ز آفتاب قیامت مگو که اهل و فا بیاد آن مژه در سایه های دیوارند درین بساط که ماند چه جلوه پرده درد هنوز آینه داران برقع زنگارند مرد بعرصه دعوی که گردن افرازان همه بدستکش اشکهای زنهارند زبیچ و تاب تعلق که رسته است اینجا اگر مراند که یکسر بزیر دستارند هوس ززحمت کس دست بر نمیدارد جهانیان همه يك آرزوی بیمارند درین محیط تا آبین موجپای گهر طپانچي که بهم ساختند هموارند بپرد بخت سیه شهرت از پنخن سنجان که زیر سرمه چو خط ناله شب تارند بخاك قافله سینه مال میگردید چو سایه هیچ متاعان عجب گرانبارند ز غافل مزدج بحاصل مکوی ویرس خیال دید رو رو وفسانه می کارند خوش باش که حریفان آشیانه لاف بهر طرف ننگری بر کشای منقارند ز خود مبران نمین عیان نشد (بیدل) جز اینکه چون نیل برفی آبکینه کعسارند رسید مانه غزل نی قصید میماند زنها میاور به اشك چکیده میماند چمن بخيا طر وحشت رسیده میماند بساط غنچه بدامان چیده میماند برات عیش که دارد که چون بزم قوس جهان بشوخی رنگ پریده میماند شرار تابت وسیاره دام فرصت کیست فلك بكا غمد آتش رسیده میماند کجا برم غبار جنون که صحرا هم ز گرد باد بدامان چیده میماند زغنچه دل بلبل سراغ پیکان گیر که شاخ گل کمان کشیده میماند خیز عیب خودم زین چمن نگاه مدار گلی که مید مد از خود پدیده میماند قدح ببزم تو یارب سر بریده کیست که اینقدر هم بخونش پرده میماند غرور آینه خجلت است پیران را کمان زیر نگین خود خمیده میماند هجوم فیض در آغوش ناتوانها ست شکست رنك بصبح دمیده میماند درین چمن بجه وحشت شکسته دامن که میروی تو ورنگ پریده میماند ببام محض قناعت کن از لبان عدم دهان بار بحرف شنیده میماند زسینه کر نفسی پیشو میکشد (بیدل) بدود از دل آتش کشیده میماند رحمت چه نامرد نما میدمد که چون آینه زير پا میدمد حسرت نگاهید این جلوه ها ز مژگان رو بر قفا میدمد تعب سحر خط شبنم مباد نفس بی عرق بحیا مید مد بترك طلب ریشه دارد قبول رو کر بکاری بپا مید مد معمای اسم فنا گير بس عین طی مطلق زما میدمد زبی اتفاقی چو مینا و جام برو کردن از هم جدا میدمد دو روزی بپوشید تلهای بار ز باغی که ماد نما مید مد مخزق در دم حاجت از روی مرد اگر شرم دارد چرا میدمد وجود از عدم آنقدر دور نیست نگاه اند کی تا رسا میدمد فسونی که تا حشر خواب آورد بکو شم نی بوریا میدمد زخود باید ای ناله بر خاستن كزین بستان يك صدا میدمد برنك چنار از بهار امید بس است اینکه دست دعا میدمد بطی است موقوف عزم عمل کجا کاشتند از کجا میدمد سرت (بیدل) از و هم و ظن خالی است ازین بام چندین هوا مید مد زشتی منفعل کرد بدل آفاق پیدا شد کز از شرم قطرمی عرفها کرد دریا شد ز خود غافل نشنی نال استقبال زو حالت نگاه از جلوه پیش افتاد امروز تو فردا شد تما شای غریبی داشت بزم بی نما شائی فسونهای تجلی آفت نظارة ما شد بوهم هوش تا کی زحمت این تنگنا بردن خوشا دیوانه کز خویش بیرون رفت و صحرا شد نپندند این غفلت سوادان معنی منعنی نظرها برکجی زد خط خوبان هم چلیپا شد چو م کرده مزاج از احتیاط خود مشو غافل سلامت سخت میگرزد بران سنگی که میناشد درین میخانه م راهی سحر کرد ای خواجه محو کش همین هوشیکه مار لست خواهد محود بها شد بنو میدی طلسم آقدر کردو پيش رقتم در ین ویرانه چو شبنم همان و اماند کی واشد نشد فرصت دلیل آشیان پروانه ما را شراری در فضای و هم بال افشاند و عنقا شد کامل رتبه افکار پیدا میکند ( بیدل ) بجاموشی طپیدها سوخت خمر هم نامیحاشد ز بحر که سطحش خامشی در دارد فشار لب بهم آوردن این اثر دارد ز دستگاه ترا نجا یم مکوی و برس دمیکه ناله کنم کوهسار بردارد سخن بخاك مينداز و در کامل كوش برشته که گهر میکشی در سر دارد بهم زن الفت اسباب خود نمائی را شکست آئینه آئینه د گر دارد اثره آینه دار بهار ناز خوشست حنا ببند بدستیکه رنك بردارد بدوش اشك روانم تا کجا برسم چو شمع محفل رعشنایی چشم تر دارد محرك هم نتوان رستن از عقوبت دله قفس شکسته ما بیضه زیر پر دارد بترک محتگر، شوخی غنیمت تست جهان دو زو شبم شخجیت سحر دارد
حرف الدال غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه غبار غیر ندارم بخویش ساخته ام دل که صاف شد آئینه در نظر دارد برنجت دیده سرشکی که من قدح زدم کمال دل چقدر ناز شیشه گر دارد زصبح این چمن آگاه نیست غرة جاه کشاد بال همان خنده دگر دارد بناش یاچه رسد (بیدل) از نوازش چرخ بیاد مید همم کز زمانه بردارد بدرد پاس ندارم کجا کنم فریاد قفس شکسته ام و آشیان نمانده بیاد بسملی از دل مایوس تپش در گیرم کباب سوختنم چون چراغ در ده باد بغربت از من بی بال و پر سلام رسان که مهدیم نرسیدم بخاطر صیاد چو شمع خواستم احرام وحشتی بندم شکست آبله پا بکردنم افتاد زتنگی دلم امکان پر کشودن نیست شکسته اند غبارم به بیضه فولاد چه ممکن است کند نقش ناتوانی من مگر بسایه مو خامه بشکند بهزاد اگر زدرد گر انجا نیم سوال کنند چو کوه از همه عضوم جواب باید داد زهیچکس بنظر مژده سلام نیست مگر زسیل کشم حرف خانه ات آباد زفوت فرصت وصل دگر مکوی و مپرس خرابه خاك بسر ماند و گنج رفت بباد غبار من بعدم نیز برقشان زیست رسید من عرق داشت بر جبین صیاد کشاکش نفسم تنگ کرد حالم را خوش آنکه یکنفم این رشته بازسم بگشاد زشمع باعث سوز و گداز پرسیدم بگریه گفت مپرس از ندامت ایجاد بهار عشق وشکفتن خیال باطل کیست زسی تیشه مگر گل بسر زند فرهاد ستم کش دل مایوسم و علاجی نیست کسی مقابل آئینه شکسته مباد ترحم است بران صید ناتوان (بیدل) که هر دم از قفسش چون نفس کنند آزاد زحس فانی تن آسانی دلی آراستند بیدماغی کرد کوشش منزلی آراستند سر کنم اماجبین سجده مشتاقیم و شمع از نم اشک چکیدن ماملی آراستند کارسانی داشت سعی کاروان مدعا آخر از پرواز رنگم محملی آراستند خواب راحت آرزو کردم طپیدن باز زد عافیت جستم دماغ بسملی آراستند صد بیابان خار وخس تسلیم آتش خانه محو شد نقش دوعالم تادلی آراستند آبرو یکعمر گردید آبیار سعی خلق تا نو هم مزرع بیدحاصلی آراستند در فضای بی نیازی عالمی پرواز داشت از هجوم مطلب آخر جاہلی آراستند از تسلسل جوشی این مشت خون آگاهیم انیقدر دانم که دل هم از دلی آراستند بحر کوهی بدر مشتاقان که پاس اندیشه کان پیش تراز خاک کشتن ساحلی آراستند (بیدل) از ضبط نفس میگذر که راحت مشربان هر کجا کشتند شمعی محفلی آراستند ز دنیا چیده گیرم اکرهد گیر مگر دامن همت نفرد گیرد خجل میروم از زبانکاه هستی عدم تا چه از من ره آورد گیرد عرق دارد آئینه از شرم رنگم بکو تا کلاب از گل زرد گیرد تن آسان اقبال بخت سیاهم حیا بایدم سایه پرورد گیرد عبث لطمه فرسای موت و حیاتم فلك تا کنم مهره نرد گیرد شب قاضان از سحر مهر اسد مبادا سواد وفا کرد گیرد بخاکم فرو برد امداد کردن بپاز باست دستی که نامرد گیرد زبس پسی دم هم شکست است رنگم کز آئینه کردیم درد گیرد ازین باغ عبرت بجوشید (بیدل) دما غیكه بوی دلی سرد گیرد ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد چور شحه که بظرف سفال میگذرد دمیدن همه زین خاکدان گل خواریست بهار آبله ها باهمال میگذرد غبار شهقة ساعت بوهم میکوید بهوش باش که این ماه و سال میگذرد تلاش نقص وکمال جهان کرو نازیست هلالش از دم ماه از هلال میگذرد بهر که مینگرم طالب دوام بقاست مدار خلق بفکر محال میگذرد دلی که صاف شود از غبار و هم کجاست ز هر يك آينه چندين مثال میگذرد طناب چه سحر کنند تا بکوی یار زسم نفس هم از لب ما سینه مال میگذرد شبم بصفحه شکاهش زد آتش که هنوز شرر بجشمک ناز غزال میگذرد تلاش ناله جانکاه تا کی ای بلبل زمان عافیتت زیر بال میگذرد دو روزه فرصت وهمی که زندگی نامست کر از هوس گذری بی ملال میگذرد غبار قافله دوش بوده است بامروز وصال رفته و اکنون خیال میگذرد حق ادای رموز از قلم طلب ( بیدل ) که حرف دل بزبانهای لال میگذرد ز سخت جانی من عمر تنک میگذرد شرار من بپرو بال سنک میگذرد جهان ز آبله پایان دل جنون دارد ز کرد عجز مداو فوج لنگ میگذرد چه لغزش است رقم زای خامة فرصت که تا شتاب نویسی درنک میگذرد دران چمن که بدستت تکار می بندد غبار اگر کشرد کل بجنک میگذرد مثال در بی زاهد بوهم حورو قصور حذر که قافله سالار بنک میگذرد عقوبت است صدفی تا محیط پیش گهر دل گرفته زهر کوچه تنگ میگذرد کجاست آهن که در مرغزار لیلی و نهار بهر طرف نگری يك پلنک میکذرد غبار و هم غنیمت شمر که آیشه هم زخویش میگذرد کر زرنک میگذرد ستم بخویش مکن رنگ ماجران مشکن بزشگفته زچندین خدنک میگذرد تامل تویمل کاروان عشرت تست مژه بهم ندهی سیل رنک میگذرد دماغ فقر سزاوار لاف حوصله نیست چو بحر شد تک آب از نهنک میگذرد هزار مرحله آتسوی رنگ دارد عشق هنوز قافلها از فرنگ میگذرد کسی بدرد دل کس نمیرسد (بیدل جهان خفته بچه مقدارد لک میکذرد زشرم سر نوشتی کز ازل بنیاد من دارد عرق در جین پیشانی زمین آب گن دارد بساط ناز می پردازم اما ساز فرصت کو مه اینجا پیشتر زارایش دامن شکن دارد باین فرصت بضاعت هر چه داری رفته گیر از کف كمان هم كزين بازیچه بردی باختن دارد وفا جز سوختن آرایش دیگر نمی خواهد همین دافست تا کرشمع نسلطه الکن دارد خوشی چشمة جودت در پای معانی را صدف از سرمد داردچون کز هر کی سخن دارد باین نیرنك تا کی خفت افلاس بوشیدن فلک سدرنک می گرداند و بك بير هن دارد پی یك لقمه در مهمان سرای عالم حاجت هوس نادست شوید آروها ریختن دارد بهار عمر با ید در خزان کردن تماشایش گل شمعی که ما داریم در چیدن چمن دارد بحای وا کشیدی کز سلامت نیست آثاری تو مست خواب و این ویرانه دیوار آهن دارد دو روزی عذر خواه ناله دل بابدم بودن ضعیعی در دیار بیکسی باد وطن دارد اگر از غیرت طبع قناعت آکهی (بیدل) بسیل کارسد کارت طمع گردن زدن دارد ز شرم عشق فلکها بخاك رو کردند دهیگه چشم کشودند سر فرو کردند هوای قصر غنا خفت با بدامن عذر کمند ها همه بر عزم چین غلو کر دند خرد بعد طلب آئینه جنون پرداخت که چشم شخص تمثال رو برو کر دند بوهم باده حریفان آگهی پیا دل گداخته در ساغر و سبو کردند قیامت است که در بحر بی کنار عدم زخود می شدگان کشتی آرزو کردند کسی بعید خجالت چه سجده پیش برد جبین بسیل عرق رفت تا وضو کردند علاج چك گریبان بجهد پیش نرفت سر نگون شده را بخیه رفو کردند بحکم عجز همه نقشند اوها میم شکست جینی ما صرف كلك مو كردند سواد نسخة پیدش خموشی انشا بود بخای چشم همه سرمه در کلو کردند دماغ سیر چمن سوخت در طبیعت عجز بخاک از آبله آبی زدند و بو کردند ز دور باش ادب غيرتي معاینه شد که محرمان همه خود را خیال او کردند تلاش خلق زمعلوم عمل دری نکشود مآل کار چو (بیدل) بهیچ خو کردند
حرف الدال غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحيفه ۱۹۰ ز شوخی چشم من تا کی بروی غیر وا باشد نگه باید بخود پیچد اگر صاحب حیا باشد تصور می طپد در خون تحیر می شود مجنون چه طور است اینکه کس دور از تو با خود آشنا باشد ازین خاك قنا تا کی فریب زند گی خوردن ندارد جلوه در خلوت دلم بیدل شود قم غیرتم خانه آيینه میبوسم كجا باشد ندارد شرم صادق انفعال هرزه جولانی با دره کمین خون شوا کر نیت خطا باشد مژه هم چا بم پابی نگاهی خفته است اینجا نشانت بی سحر جو شد نه رنگت بی صفا باشد چه امکانست خم بردارد از بیداد عجز من اگر زیر بغل چون تار چنگم صد عصا باشد ز بس چون كل ينك كردند پا در حشر مشت ما را اگر در سگتی پر افشاند شکست کار ما باشد بغیر از ناله سامان ندارد خانه وحشت كان حلقه زنجیر ما شیرش صدا باشد ندارد هیچکس آگاهی از سعی گداز من همان بیرنگ میسوزد نفس در هر کجا باشد بی همراه از خود رفته دارم قاصد اشکی سحر همسو خرامد چشم شبنم در قفا باشد تأمل كن چه مغرور اقامت مانده (بیدل) مبادا در تکاپو تا سکه داری نقش پا باشد ز بی تکیری ز جولانم چه امکانست وا دارد روانم عقل ز خود چون شمع در هر عضو پا دارد خط طومار پاس آرایش مهر جفا دارد برنك شاخ کل آهم سرا پا والها دارد در ان وادی که من دارم کمین انتظار او غباری کر طپد آواز پای آشنا دارد ز کل باید سراغ غنچه گم کشته پرسیدن که از چشم بخون رفتن دل تنگی با دارد فنا پرور د کايم از مزاج ما چه میپرسی فضای عالم موهوم هستی يك هوا دارد سرایت نغمة عجزم ساز آفرینش را درین محفل شکست از هر چه باشد رنگ ما دارد قد پیران تواضع میکند عیش جوانی را پل از بهر وداع سیل پشت خود دو تا دارد ز حال کوشه کی فقر ای منعم مشو غافل که خواب مخمل در رهن نقش بوریا دارد ز خواب دشت امکان صاف دلتنگی نمی چیند ببزم آینه عکسی اگر زد پد جا دارد ز عالم نیکبدری بیدستگیر بهای آزادی کسی رنجبر و از دنیا که از وحشت عصا دارد جهانی میر خروش آگاهی است از گردش عالم شکست رنگ من چون خنده مینا صدا دارد برنك أنهم بك رك لبن چین کردم کل داغست (بیدل) آبله بونی از و فا دارد زندگی افسرد دل شوخی سودا زنید آفتاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید چند چون کر داب باید در محیط پیچ و تاب واسهد ساحل چون موج دست و پا زنید دلمرغ شمع بیداد نفس تیغ است و پس چند چون زنکار بر آیینه دلها زنید شور طوفان حوادث بر محیط افتاده است بعد ازین چون موج می رفتنی صهبا زنید باز آغوش دم تیغی مهیا کرده ایم خنده از مخیه میآید زخم ما زنید جلوه در کار است غفلت چشهای مخمصلان چشم خواب آلود خود را بکمرد مژگان مژگان زنید راحتی گر هست در آغوش ترک مدعاست احتیاج آلوجها دارد باستغنا زنید سیر نیرنك جهان وقف تغافل خوشتر است لعل وازون پای دیده بینا زنید شعله سان چند از رك گردن علم افراشتن سکه افتاد گی یکره چو نقش پا زنید بستی مژکان بچیندن شمع دامن میزند يك شبیخون برصف اندیشه دنیا زنید از بر عنقا صدای میرسد کی غافلان موج بسیار است اگر بیرون این در یا زنید معنی آرام ( بیدل ) میتوان معلوم کرد کر برنك موج بر قلب طپیدها زنید زندگی در مکتب عبرت محك مفلس می شود خون نمی ماند در ان عضوی که مجس می شود طبع ناقص را مسير در امتحان کامه کمال نام بازی چون بحك خواهد طلا مس می شود بگذر از و هم فلک تازی که فکر آدمی میکشد خط زمین هر گه مهندس می شود کیست تا گیرد عنان هرزه تازان خیال عالمی در عرصه شطرنج فارس می شود از دل روشن طلب شیرازه اجزای عشق پرتو شمع آشیان رنك مجاس می شود سرنگون میکند آخر باغ اعتبار کردنی کر تاج زرین شاخ تر کس می شود از نفس باید عيار ساز المها گرفت این دمیت غافلان دلها که مونس می شود هر چه کوئی(بیدل) از نقص و کمال آکاه باش معنی از وضع عبارت رطب و یابس می شود رنك درون داشتم روشن کر ادراك برد همچو سیل انجا ما را افسون رفتن باك برد در سرم بی مغزی شور هوس پیچیده بود وصلی او هم باید آن موحی که این خاشاک برد کرد شغل جاه خلق را به بیدردی علم لاله چند آروی دیده غمناک برد حيف او نائیک کس منت کشد از هر خسی وقت پیری خوش که بید پاهیش مسواک برد هستی از کرد نفس باری بیدشم بسته است چون سحر بر آسمان می بایدم این خاك برد پیر نام دیگران تا چند شغل جان کنی محره حیرت زین نگین ها صنعت حکاك برد قاصد مجنون درین دشت اندکی لغزیده بود جاده ها همسو بمنزل صد کریبان چاك برد کر همه در آفتاب محشرم افتاده راه باد آن مژکان مپیا در سایهای تاك برد میروم محمل بدوش آمد و رفت نفس تا کجا یارب ز خویشم خواهد این بیباك برد ما ضعیفان هم امیدی داشتیم اما چه سود کهکشان تاز شکست رنك براقلاك برد (بیدل) اقبال کم فتاری درین وادی کر است ای بساصیدی که رفت حسرت فتراك برد زينك منت راحت در کم کار می افتد همه کر سایه افتد برسرم دیوار می افتد دماغ ناز کی دارم جراحت پر ور عشقم اگر بر بوی کل پایی نهم برخار می افتد جنون خود فروشی سنگ دارد کرمی دکان زهر جنس آتنی دیگر درین بازار می افتد متاع جز سبک روحی ندارد کاروان من همین رنگست اگر بر دوش شمعم بارمی افتد مزاج ناتوا نان ایمن است از آفت امکان اکر برسنك افتد سایه بی آزار می افتد قضا ربطی دگر داده است با هم کفر و ایمانرا ز خود هم در مد کر سبحه بی ز نار می افتد نخستین سعی روزی فکر روزی خوار میباشد نکاه دانه پیش از ریشه بر منقار می افتد نشاید نکته سنجانرا زبان در کام دزدیدن نوا در سکته میرد چون کره در تار می افتد مکن سوی فلك مژکان بلند ای شمع ناقص پی که زینها سر با پای تو بادستار می افتد نیکویم تهمت ایجاد رسوای قیامت شو بدوش این بار چون برداشتی دشوار می افتد غنای مردکان نامرده باید رفت در کورم چه سازم خاك این رم در سرم بسیار می افتد دو روزی بالم و رنج حوادث صبر كن(بیدل) جهان آخر چو اشك از دیده ات یکبار می افتد ز و هم مبهم طرف کم نخواهی شد محیط اگر نشدی قطره هم نخواهی شد به بحر قطره زتشویش خشکی آزاد است اگر عدم شده باشی عدم نخواهی شد غم فنا و بقا هرزه فکری وهم است جنون تراش حدوث و قدم نخواهی شد هزار مرحله دوری ز دامن مقصود اگر چودست ز سودن بهم نخواهی شد بر هی اگر این قشفه بر جبین دارد بصد هزار تناسخ صنم نخواهی شد مقلد هوس از دعوی طرب رسواست ز شکل خنده بهار ارم نخواهی شد مباد در غم وا ماند گی بیاد روی چو شمع آنهمه غار قدم نخواهی شد طواف دل نفسی چند چون نفس کم نیست تلاش بسمل دیرو حرم نخواهی شد چوسرو اکر همه سر تا قدم دل آری بار زبار منت افلاك خم نخواهی شد غبار کوی ادب سر کش فضولی نیست اکر باد دهرت علم نخواهی شد بمحفلی که در افشان موافقت سنجی است کم زیاده سری کرم کم نخواهی شد چو کل دمیکه کست اتفاق رشته عهد دگر خمار کش ربط هم نخواهی شد سراغ ملك يقين (بیدل) از هوس دور است رفیق قافلة كیف و کم نخواهی شد زهر سودام بر دوشم کرفتار انجیدن باید زخاطر ها فراموشم بیکبار انجیدن باید بسر خاک فنا در نظرها کرد حیرانی بنای عجز ما واسقف دیوار انجیدن باید از آغوش مژه سر بر نزد سعی نگاه من پستان ادب را ناله زار انجیدن باید من و در خاك غلطیدن تو و عالم بپرسیدن بعاشق آستان زیبد با غیار انجیدن باید
صحیفه ١٩١ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال نگنجوادیم جز و نیم غنچه دل کفتم نفس خون شد بدرس بین مطلب عجز تکرار انجنین باید جنون ها خفته بزیرد برسر و رك شعورما اگر دل برده بردارد که هشیار انجنین باید زهمواری نکردد سابصار خاطر کردی براه خاکساری طرز رفتار انجنین باید مواهی عار ازینکرد غبار از خاك میجوران همین آواز می آید که نابیار انجنین باید ساز غنچه نتوان بست آهنک پریشانی چه شد بلبل که کوجم وضع منقار انجنین باید زشمشعت آتش نماند خاکستر اجزایش بسی مستی هم مخمورت کار انجنین باید بحبت چهره نیکشو و از حباب غفلت امکان که صاحبذل کجاست ابحا و بسیار انجنین باید نفس هردم زقصر عمر خشتی میکند (بیدل) بی تعمیر این ویرانه معمار انجنین باید زعمقی قطع کن کرمیل راحت در نمود آمد چه دارد سرامکان جزا مید خاك کردیدن باین عجزیکه در بنیاد سعی خویش می بینم کرانست از ساحت کرهمه آب بقا باشد جو حیرت صاف سازو دست نامز کان فرود آمد درین حرما اسرامن کس عدم مشتاق بود آمد شوم کر سایه از دیوار نتوانم فرود آمد بمجلس چون نفس برلب نباید زود زود آمد نماز عاصفیان معبد دیگر نمی خواهد شکست آنجا که شد محراب طاقت درسجود آمد زو ضع زهدکی طوبی ببسم جز بنو میدی چعسازم این ندامت ساز بر حیرت سرود آمد ندائم دامن زلف که از کف دادمام یارب صدای دست و هم سود نم بر مشک سود آمد ز هستی تا نگفتم منفعل آهم نجست از دل عرق آبی رویم زد که این اخگر بدود آمد زاستغنا چو (بیدل) داشتم امید تشریفی کمن از دو عالم کسوتیدا تاروپود آمد زیر گردون انچه از کشت تو و من میرسد انتظار حاصل این باغ برین ماشیست نور خورشید ازل در عالم موهوم ما باقلیان ناز خشکی نك تحصيل غناست دعوی دانشی بهل از ختم کار آگاه باش زنده کی دارد چه مقدار انتظار تیغ مرك دانه تا آید به پیش چشم خرمن میرسد مأمر خمیسا به ایام وبار يستن ميرسد ذره میگردد نمایان تا روزن میرسد چرب و نرمی کن اگر نانت بروغن میرسد معرفت اینجا نخود هم بعد مردن میرسد اندکی تا سر کران شد هم بگردن میرسد زین قصابیگه از غیبت مدارا میکنند غربه فرصت مشو سامان رفتن میرسد این من و ما شوخی ساز ندانمهای ماست خامشی نی برده چون کردد بشیون میرسد رفته رفته بدر میگردد هلال ناتوان سعی خاك جيب ما آخر بدامن میرسد در کمین خلق غافل کر همین صورت سدا است آخر این کهسار سنگش بر فلاخن میرسد مقصد سعی ترددها همین را ماند کیست هر که هم جانب رسد تا نارمیدن میرسد مشت طاق(بیدل) از تقلید کردون شرم دار دست قدرت کی باین برج متمن میرسد زین باغ بسکه بی ثمری آشکار بود خلق بکار کاه جد عرضه داد و رفت دلها سموم پرور افسون حيرت اند ما غافلان قطار حرمان کجا بریم شبها به من زدرد دل افتاده ام بخاك جز كاستن قطر نشد از وهم آشکار پرور کرد ماند زغیرت غبار من دست دعای ما همه برك چنار بود ما و منی که دود چراغ مزار بود در زلف یار شانه دندان مار بود حسن آشکار و آئینه در زنگبار بود بر دوش کوه نیز همین شیشه بار بود افتادم این ورق همه خطها غبار بود دست بریدة كه بدامان یار بود دیدیم منزل فلك و سحر یافتش يك رفت و آمد نفس بود و کار بود صب پربار عمر تو دیم اثری چین ما هم نفس وداع کایم یاد کار بود هرگل درین بهار چمن ساز حیرتیست چشمی که باز شد که نه با او دو چار بود تکلیف هستیم همه خواب بهار داشت دیوار او فتاده بسر سایه وار بود الیوم بناله شور قیامت بلند كرد بر خود نجیدنم عمل کوهسار بود جرم نجيباك داد جنون شکفتکی دلتنكيم چو غنچه بجيب جامه وار بود جهدی نکردم و بفسردن كذشت عمر در پای همت آبله ام آشکار بود ( بیدل ) باو تو چه رسد ناز آگهی در عالمی که حسن هم آئینه دار بود زین تماشا که هوا موج گهر می پوشد این همائیست که در عالم پرواز یقین غنچه ات آینه در جوش سحر می پوشد همچو عنقا همه را در ته پر می پوشد آنکه در كسوت شبنم عرقش بره نقاب حیرتمست اینکه کنون شر و شکر می پوشد بی تأمل تقاضا مژه واکردن نیست برق کیفیت این جلوه نظر می پوشد زین سازم و زیر توقع چه خروشد تحقیق زتمثال چه کل دسته نماید در کعبه ما مایه خیال است عدم نیست از کار فلك صبح مکر شیر بدوشد حیف است کسی در طلب آبنه کوشد دریا کهر راز بماهی چه فروشید آرایش کرد فرود كان همه پوچست زان بوست مجو مغز که از آبله جوشد جز جبهه ما کزوی آرد عرقی چند کس آب زسر چشمۀ خورشید ننوشد يك کوش تهی نیست ز افسون نفاقش حرفیکه توان گفت مکر پنبه بپوشد ( بیدل ) نجیا جارة افلاس توان کرد عریانی اگر جامه ندارد مژه پوشد زین شیشه ساعت که دم هر سال براورد زین وضع پریشان که عرق ریز تپودیم جز خاری معکوس مدان ریش و فش شیخ در صاف دل شبهه تحقیق نهان بود آهم ز رفیقان سفر کرده سراغیست فریاد که راز تپ عشقت بفهمم گرد عدمم فرصت ما بال برآورد آئینه ما آب ز تمثال برآورد آدم خرى كرد و دم وبال برآورد چون رنك نماند آئینه تمثال برآورد از جیب من این قافله دنبال برآورد چون شمع ازین دایره تبخال برآورد عمری زحیا زحمت اوهام کشیدیم ماراخم دوش مژه محال برآورد چون آبله در خاك ادیکاه محبت باید سر بی گردن پامال برآورد بر اهل فنا خورده مکیرید که منصور با کردن دیگر سر اقبال برآورد سودیکه من اندوختم از هیچ متاعی کم نیست که از منت دلال برآورد طاؤس من از باغ حضور که خبر یافت کو رنك من آئینه رو بال برآورد تاکی برقم تازه کنم شکوۀ احباب خشتی زدماغ قلمم نال برآورد ( بیدل ) الم از معنی نازك نتوان شد موجسبی ما را همه چالاک برآورد زین کرد خوان تعمیری هیچ آرزو نشد صداشك وآه رشته بهم تاب داد و رفت تا وا نمود آئينۀ راز شبنمش محو هلال کشت مه از شرم سجده اش يك ابدم چو شاك شدیم انچه ذات است سیر بهار غیر تماشای رنگ نیست جز لقمه نجورده فشار کلو نشد يك غنچه زخم حیرت مارا رفو نشد کل بادلی که داخته رو برو نشد آه از جبین ما که درابرو فرو نشد انجام کار هیچکس اینجا نکو نشد مارا کسی ندید که حیران او نشد در کشت زار عبرت امکان نکاشتند تخمی که پایمال غرور نمونشد دریاد طره ات بفشاندیم داد شوق کز کرد ما دماغ هوا مشك بونشد کز لاله رنك رز شد و کل کشت عطر بیز آئینه دار انجمن رنگ و بو نشد شرم طلب بسی فنامهم زما رفت خون شهید مادیت آبرو نشد در وادی که جاده منزل خیال اوست وامانده کی بس است اگر جستجو نشد در عشق ناله گفتنی (بیدل ) محال نیست آن کیست دل بزلف بتان بست و مونشد
صحيفه ١٩٢ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال سازامکان از شکست آواز پیدا میکند بال برهم میخورد پرواز پیدا میکند پاس ناموس حیاهم نیست آسان داشتن چون جبین پرنم زند غماز پیدا میکند چون خط پر کار را انجام میسوزد نفس تا کسی سر رشته آغاز پیدا میکند چون نگه هر چند در مژگان زدن گم میشویم حسرت دیدار ما را باز پیدا میکند طی کن ما سامان کی تاب افسون مسحر چون باطل شود اعجاز پیدا میکند عجز چون موصول بزم کبریاشد عجز نیست کز نیاز آنجا رساندی ناز پیدا میکند مجتهد پیش از سخن کردن به تیغ افعال چون قلم هر کس که شرح راز پیدا میکند نور عبرت نیست دلد را بی غبار حادثات از شکست این آئینه پرداز پیدا میکند هیچو شمع افسانه دعوی مسلسل کرده این زبان آخر دهان گاز پیدا میکند تا بود ممکن حدیث پنبه باید گوش کرد نغمه ها این محفل بی ساز پیدا میکند حسن بی ایجاد عشق نیست در اقلیم ناز گل چو موج رنگ زد گلباز پیدا میکند باز جوش آبله (بیدل) مقیم دامشت هر که سامان کرد عجز اهتزاز پیدا میکند ساغرم پهلو داغ میکردد نقش پای چراغ میکردد دور این بزم رنك كردابیست ششجهت يك اياغ میکردد در باغی که من طرب دارم مطربش بانك زاغ میکردد شرم کاغد است فرصت عیش می پرد رنك و باغ میکردد لاله سان هر گلی که مینکارم آشیان کلاغ میکردد خلق آسوده در عدم عمریست بودمماع فراغ میکردد من اکر سر ز خاك بردارم نقش پایم دماغ میکردد منبع پروانه از طپش مکشید سوختن بی چراغ میکردد همچو عنقا کجا روم ( بیدل ) کم شدن هم سراغ میکردد میگروان که بوحشت میان جان بستند چو ناله سوخت نفس با نگاه پیوستند نیاز طره او کن اگر دلی داری که ماهیان سعادت بموج این شصتند بسنك کم نتوان قدر عاجزان سنجید نگه دلیل بلند یست هر قدر پستند حذر ز الفت دلها درین جنون محفل که شیشهای شکستن بهانه بد مستند زساز خلق بجز هیچ هیچ نتوان یافت خیال نیستی هست کانبقدر هستتد ترشحه اند تپرز وحشیان این کهسار که دل بسنك گرفتند و رهبوا بستند تپهلوی عرق جبه مایه است اینجا چو جام می همه جابیدلان تهی دستند دران بساط که منظور حسن یکتا ئیست ترحم است بر آئینه که نشکستند میتوان بکمان خانه فلك آسود مگا تخفته به آیینه شريك شصتند چو شمع رفتن چند کربه کن (بیدل) که سوختند و بر من فسانه پیوستند میتپد بزم تو تا بیقرار کردد و نالد طپیدن از دل من آشکار کردد و نالد چه نغمه ها که ندارد زخون بی شدن من بذوق آنکه نفس نی سوار کردد و نالد من و تغافل الفت کدام دوست چه دشمن ستم رسیده بهر کس دو چار کردد و نالد بگریه خونمکن اندیشه کز چکیدن اشکی دل شکسته مباد آشکار کردد و نالد ز روز کار وفا چشم دارم آنهمه فرصت که سخت جان من کوهسار کردد و نالد هزار کعبه وليك محو شوق پرستی نه کرد دل چوپقس یکدو بار کردد و نالد ز ساز جرأت عشاق گل نکرد نوایی مگر ضعیفی این قوم تار کردد و نالد چوطايريكه دهد آشیان بغارت آتش نفس بکرد من خاکسار کردد و نالد هزار قافله شور جرس بخاك امیدم چه باشد ایندم يك ناله وار کردد و نالد در آتش افگن و ترك ادب مخواه ز (بیدل) سپند نیست که بی اختیار کردد و نالد سینه بزم تو کوشد هیچ جابنشینند خدا کند که بکوش دلبان صدا ننشینند بر آستان تو کرد نیاز سجده پرستان نشسته است بنازیکه هر کجا ننشینند ز اختراع ضعیفی است اینکه می غبارم بویج جا چو خط از خامه بی عصا ننشینند وداع عافیت انگار پرکشائی شهرت چو نام نقش نگینی کسی ز پا ننشیند نفس چو صبح بشام رسان ز شرم تردد که آب تابکشد دامن هوا ننشینند غنا مسلم آنکس که در قلمرو حاجت غبار کردد و در راه آشنا ننشینند برنك پر تو خورشید سایه پرور همت اگر بخاك نشیند که زیر با ننشیند ز آفتاب قیامت فسانه چند شنیدن کسی بسایه دیوار التجا ننشینند سریكه تیغ تو باشد چو شمع گردن بارش چه دولت است که از دوش ماجدا ننشینند بمحفلی که نگاهت غبار حوصله کیرد حیا بروی آب از شوخی حيا ننشینند سلامت آینه دار سعادت است بشرطی که استخوان کسی درره هما ننشینند دلیکه زیر فلك باشد آرزوی مرادش برنك دانه به آسیا چرا ننشینند ز بادیان توکل اگر رسی بنسیمی حیا بکشی امید تا خدا ننشینند غبار غيرت آن مطلبم که گاه تمنا رود بباد و بروی کف دعا ننشینند ازین هوس که به بزم غناهست دل دیوانش که تا محشر نشستن بجای ما ننشینند بوحشتی بکذر ( بیدل ) از محیط تعلق که نقش پای توچون موج برقفا ننشیند منم كینجا بجز گريه اش نشاید و خندد قیامت است که چون زخم لب کشاید و خندد چو شمع منصب وارستگی مسلم آنکس که تیغ حادثه تا حش زسر رباید و خندد شرار کاغذ و آمال ماست توام غفلت که زندگی دو نفس بیشتر نپاید و خندد خطاست چشم کشودن بروی باخته شرمی که هر برهنه که بیند به پیشش آید و خندد مثال عبرت اشیا درین بساط تحير کین کراست که کس آینه زواید و خندد هوس پرستی این اعتبار پوچ چه لازم که همچو صفر بدرد سرت فزاید و خندد درین زبانکده چندان کف فسوس نسائی که جوش آبله آئينه ات نماید و خندد حذر زصحبت آنکس که بی تامل معنی بهر حدیث که کوئی زجا در آید و خندد چه ممکن است شود منفعل زغیبت یاران دهن دریده قفائیکه باد زاید و خندد درین جنون کده اینست نا گزیر طبایع که نالد و طپدو کرید و سراید و خندد دلی گرفته ( بیدل ) نیافت جای شگفتن مگر چوصبح ازین خاکدان براید و خندد سجده خاك درت هم که تمنایش بود هر کجا سود قدم بر سر من پایش بود موج را هرزه دو يها ز گهر دور انداخت آبرو در قدم آبله فرسایش بود وصل حسنی برخش آب زد آئینه شرم وضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود عمر چون شهرت عنقا بهم شبهه کذشت آن نشد محرم اسمی که مسمایش بود دوری مقصد بی باخته بکه کتریم هر که وی محوشد امروز تو فردایش بود علم همت عشاق ننگونی نکشد خاك شان بی سپر قامت رعنایش بود دل لغافل زدماز آگاهی و متأب شدیم انفعال همه کس شوخی تنهايش بود داغ شد حيرت وز ا مجلوه نزدیکی رسید چه توان کرد پس پرده تماشایش بود آه یک داغ بپیمانی بدل ما نرساند قاصد شمع بمطلب همه اعضایش بود کردم از هر که درین خانه سراغ تحقیق کفت از آمدنت پیش همین جایش بود ( بیدل ) از بزم هوس سبر ندامت کردیم سودن دست بهم قلقل مينایش بود سحر آه و گلستان شکایت و بلبل فغان دارد جهانی سوی بیدردی زحسرت کاروان دارد نه پنداری عبث پردامن همخزه می پیچم حیا ترا کرد مجنون محمل لیلی كمان دارد چوشمع کشته گر خاكستر خود میکند بالین حموشهای آهم داغ در زیر زبان دارد تأمل کز کن هر کس برنگی رفته است از خود طپشهاییکه دارد بحر کوهر هم همان دارد دبستان ادب را آن نوا کت فهم اسرارم که طفل اشك من در خامشی درسی روان دارد جزازين آرزو بيخود نبالد بیستون غم که نبض بازوك فرهاد من سنك فسان دارد
صحيفه ۱۹۳ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال نیم آگه زحسن قاتل اما اینقدر دانم که در هر قطره خونم چشم حیران آشیان دارد دماغ خون من چون اشك رنگی بر نمی دارد كراستغنا نمیگردد سبک بخت امتحان دارد بلندیها پستی متهم شد از تن آسائی براحت کو نیند از د زمین هم آسمان دارد هژبر خاك جبلی خون سحر کرد ظن دارم شکار انداز دشت بی نشانی هم نشان دارد چه می پرسی زقصد کعبه و هم بیند من اگر برهم شکافی ناله ضبط فغان دارد طپیدن شکر را رام است (بیدل) بسمل ما را نفس در عالم پرواز صبح آشیان دارد سحر طلوع گل دعا که مراد اهل هم رسد هوس عــلاوه حرص و كد سحر و گل دگر آورد دل طــا مــع و کله عطا دم سرد و گرم سوالها سر حرص و مصدر درد سر هنر اكمل کهن دگر سرو کار عالم عبیده دم هوس مطالعه کرد کم دل ساده هوس و هـوا هـمـه را معلم مدعا که دهـد مصاغ کام دل كه دهــد كز گل طاليم زتـوهـم طبع و عمل كمل مكسل علاوه درد دل زبر طور مصرع ( بیدل ) دم دود سلسله ام رسا دل سرد مهره حرص را همه دود آه و الم رسد که دم وداغ حواص كمن كسره كلاه علم رسد که دهد مراد كــدا مكر مدد دواء كرم رسد که هلاك حاصل مال را همـه دم ملال درم رســد که غـم و كره هم اهل همــه در سواد عدم رسـد ره دور کره اهل اگر تره آورد كرمم رسـد سحر از دمم رعد آورد عمل از دهـد هـه نمـی رسـد که مراد ا كبر هـمـه دل رسـد دل درد حوصله كم رسـد كـك دو عالم اهل دود که سراسر قلمم رسـد سخن زعشق ادب مسوج گوهرش گیرید محیط عشق تلاش دگر نمی خواهد خراج دون بتكلف غنی نمی گردد گواه دعوی عشق انفعال جرأت است بهار نامه یاران رفته می آرد دمیکه فرصت موهوم ما رسد بحساب کجاست لغزش خط كز مسطرش گیرید گره خـود بـه تسـلیم و گوهرش گیرید سم است اگر دم خرچله در زرش گیرید جبین اکر عرق افشاست محضرش گیرید گلی که وا کند آغوش در برش گیرید شرار هر چه اقل هست اکثرش گیرید بمشق مزه ختم است درس علوم عمل همان بجاست خود آرائی دماغ فضـول بموعظ عبرت اكر شخص شــود توفيق خیال نیستی آسودگیست پیش از مرك دماغ فرصت اکر قدر دان عمر دلست كمال ( بیدل ) اگر خیمه عروج زند همین ورق بـهم تزيد و دفترش گیرید چوشمع کز همه باهر گلی سرش گیرید ز خود راه زنی هست مشبرش گیرید سرشکه ایست دم در د این برش گیرید نگه زخـانـه برون میـرود درش گیرید زخاك يكد و ورق سایه پرش گیرید مراقبت از چمن کبریا که میرسد جهان محاسب خویش است زاهدان معذور گرفتـه ايم همه دامن زمینـگیـری درین حديقه چوشبنم نشسته ایم همه غبار دشت عدم سخت بی پر و بال است دمیده غنچه يـت اقبال آفتاب ازل زدل حقیقت روو قبول پرسیدم توهم کره کن آنجـا ترا که میـرسد خطای ما زصواب شما که میرسد ره تلاش بان دست و پا که میـرسد سراغ خانه خود شبد نا که میـرسد اکر تو پاکزنی حال ما که میـرسد زنیره روزی بال هما که میـر سـد بخـنده گفت برو پليـا که میـر سـد معاملات نفس هـرنفس زدن پاکست کرم قلم رو عفو است دنج پاس مكن دلیل مقصد اشك چكـيده در كان چیست محـال پیکر بیجــان گریبان دارد جواب خون شهیدان تغافلت تا کیست چه عالی و چه دنی از خيال غیر برید چه نسبت است بخورشید ذره را (بیدل) حساب مدت چون و چرا که میرسد بکار خانه شرم از خطا که میـرسد فتــاد کی بقدم از عصـا که میـرسد مرا ومیکـه تو کشی جـدا که میـرسد جبـين مده بعرق از حيـا که میـرسد غم معـامـله سـر زبـا که میـر سـد بمـالمی که تو باشی مـرا که میـرسد سران زسطرۀ تسلیم باب بر دارید عمارتی ا کر از آب و گل توان برداشت سواد وادی امکان سراب تشنه لبی است مرا بسایه نخل سیـه شکر خوابیست کرشمه نگهش از سوال مستغنی است زهستیم غلطی رفته در حساب عدم جبین بخاك نهيد آفتـاب بردارید دل از خیـال جهـان خراب بردارید زچشمـه سـار گداز دل آب بردارید زخاك من عـلم آفتــاب بردارید نظر بسرمه کشید و جواب بر دارید مرا چـونقطه شكازين كتــاب بردارید جمـال مقصـد سـى جهـان معـاينه اسـت هزار موج درین بجر قاصد هوس است جنون حلم فضا تيز و كلف استاده است هجوم خـنـده ام چشـم میکنـد ایجــاد مجرم کنج فطرت دور کرد تحقيقــم غبـار ( بيدل ) مارا که دستگیر شود ز نقش پانی کر نقـاب بردارید زنـامـه همـه مهـر حبـاب بردارید سریكه نیست بكردن ز خواب بردارید بهر کلی که رسید این گلاب بردارید خطا خطاست کز از نیرکپ بردارید اکر نسيـم توان شد صواب بردارید سر کشی میخواستم از ناظمش در رسید پدر میبـالد همـه نو از کهن كاشتن دستگاه ماو من بادو رکاب برق داشت بی نصیب از بیعت مستان این محفل نیم كاش همچون سایه در زنگار می کردم وطن شعلـه را تو از میدانم خاکستر رسید هر چه ما را زیرام پهلوی لاغر رسید تا بپردازی ربـم آتش بیـال و پر رسید دست من بوسید یعنی هر که با ساغر رسید آب برد آینیه ام را تا به روشنگر رسید خویش را يك بر زدن دریاب و مفت جهد کیر تا رسیدن محمل آوار کی در منزلم تا نفس جنبد زخود احتیاج آمد بخوش مطلع سر زد زفکرم در كمين كاه خيـال گريه من از تفرلب ای آ کار حیاست زندگی پقهیچست نتوان بخود دیکر رسید در گذشت از عالمها هر که هر جا در رسید يك طپيدن ساز كرد این رنگ صد نشت رسید عفو رفتم زخود بنداشتم دلبر رسيــد آن عرق کزجبهه ام كمشد بچشم تر رسید ل زناپای ( بیدل ) باشی را داغ کرد از خونی رفتن آتش بخاشاك وتور رسيد سعی نفس جز شهیاد کام ندارد این عقـده جمله تابع جهلايـت خواه بنــالیــم و خـواه بال فشايم سجده خاکست اوج همت گردون تا بدات کمین کس بود مژه مگشـا نـواه نفس كـوى خواه عمر گرامی طاس فلک پوچ و نقش ماهه باطل قاصـد ما نامـه و پيـام ندارد بختـکی اقبـال طبـع عام ندارد صيـد گرفتار شوق دام ندا رد خـواجه چه نازد اكـر غلام ندارد تیـغ غضب جز حيـا نيـام ندارد شـاهد ما غير يك خرام ندارد یکنـدر ازين بازی تمـام ندارد هر سر و جائین جنون هواست درینجا بی سر و پا میـرویم و راهبری نیست کز هـمـه عنقـاشـويم حاصـل ما كو نفرت ازين مربط قـدر تميـز است سوخت دل اما نگیرد آینه روشن عالم ایجاد کیست پیش کا كاليم ( بیدل ) ازین ماو من خوشیت اولیست منـزل کس احتياج بام ندارد سبحـة ربك روان امام نـدارد تفتی تسكيـن خيـال نام ندارد مفت دماغیکـه جـز زکام ندارد حیف چراغیکـه هیـچ شـام ندارد عشـق مكافات و انتقام ندارد هستی ما جـز صـدای جام ندا رد
صحيفه ١٩٤ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال سیل اشکم داد جهان خراب داد یارب چه مشربم که درین شعله انجمن بر موج آفتابکه امید کشتار نیست وقت ترحم است کنون ای نسیم صبح یارب چه سحر کرد خط عنبرین یار انجام کار باده کشان جز خمار نیست خاکم بیاد داد زسنگی که آب داد گردون میم بساغر اشك کباب داد شبنم زبخت اینقدرم اضطراب داد کان شوخ اختیار بدست نقاب داد كز جوی شب بمزرع خورشید آب داد خمیازه های جام میم این شراب داد راحت درین بساط جنون خیز مشکلست اینست اگر شمار تب و تاب زندگی سعی چه ممكن است رود از بنای عمر صد نوبهار خون شد و یکغنچه رنك بست تامی بلعل او رسد از خویش رفته است (بیدل) سؤال چشم بتان را طرف مشو محل اگر شوی نتوان تن بخواب داد امروز میتوان بقیامت حساب داد نتوان بهیچ پیچ و خمان رشته تاب داد تا بوسه رخش ناز ترا بر رکاب داد شبنم نمیتوان بکف آفتاب داد یعنی که سرمه نا شده باید جواب داد ( ) سید مستی بدور ساغرت بیتاب میگردد ضعیفی مایه شوق سجودم در بغل دارد گل باز دگر می خندد از کیفیت اعجازم منش را با عبث خجلت گداز خود فروشها زشرع زندگی چندان عرق ریز است اجزایم در بزم شکست خویش زن گر جرأتی داری بعرض سرمه کردچشم مستت خواب میگردد شکست رنك باین پرده شد محراب میگردد شکست رنك من در طرة او تاب میگردد که این گوهر بعرض شوخی خود آب میگردد که گردنگی بگردش آورم گرداب میگردد درین ره هر قدر کستاخبست آداب میگردد تبین عشرتی دارد دل اما ساز اشکی کو شد از ترك تماشا خار را هم بستر مخمل زول خواهی نوائی واکشی مگذار بی پاسش امید عافیت از هرچه داری نذر آفت کن فلك می پرورد در هر دماغی شور سودائی بہر جرأت حریف تهمت قاتل نیم (بیدل) درین گلشن چو شبنم گل کند مهتاب میگردد بچشم بسته مژگان دستگاه خواب میگردد همان سعی شکست این ساز را مضراب میگردد ز آتش مزرع بحاصلان سیراب میگردد جهانی را سرناخن ازین دولاب میگردد باویش میپرم خونی که آنجا آب میگردد ( ) شب حسرت دیدار توام دام کمین شد عبرت کده دهر زمین خصم تسلی است زندانی نسیم نك خيالم چه توان کرد موهومی و این لشکر ادبار چه سود است کرهیچ نباشد بطپش خون شدنی هست هرذره زاجزای من آیینه نگین شد چون چشم شررخامه من خانه زین شد و هم است و این شخص که او آینه بین شد چون سایه نباید کف روی زمین شد ای آینه دل شو که بخواهی به ازین شد خا کستر از اخگر چقدر شور برآورد برق رم فرصت سرو برك طلبم سوخت زنگار قود آئینه صافی بدر افتاد از بس ره حسرت صیاد نشستیم ( بیدل ) عدم وهستی ما هیچ ندارد دل سوخت زشکی که بکیایم تسکین شد صد ناله تمنا نفس باز پسین شد جوهر برخ آئینه روشنگر چین شد وحشت بتغافل زد و پرواز کمین شد جز گرد خیالی که نه آن بود و نه این شد ( ) شبکه از جوش خیالت بزم گلشن تنك بود کس نمیگردد حریف منع از خود رفتگان هرقدر اسباب دنیا بیش باروهم بیش ناتوانی بزنباورد از طلسم حیرتم بی نشان بود این چمن گر وحشتی میداشت دل برهوا چون نکهت گل آشیان رنك بود غنچه هم مجری بضبط دامن دل چنگ بود مزرع هم کس درینجا سبز دیدم تنك بود همچو موج گوهر سنگنام صدفرسنك بود رنك می بیرون نشست از بسکه مینا تنك بود بعد ازین از سایه باید دید عرض آفتاب توجه طوفان کرد هرجا نقاب سر کردهم ما ناله را از کار شیشه موزون کرده ام هرین مویم به پیری آشیان ناله ایست شب بیاد کاکالی چون غنچه بخود رفتم پیش تا تغافل داشت حسن آئینه مارنك بود ساز مارا خیرباد عیش پیش آهنك بود پیش ازینم قلقل آواز شکست سنك بود یکسر و چندین گریبان نغمه این چنك بود صبح ( بیدل) در کنارم يك گلستان رنك بود ( ) شبکه از شور شکست دل اثر پرور شد عیش صد اما زيك نادان منغص میشود کر نقابانت چنین در دیده ها دارد اثر کاش چون نقش قدم با ماجزی میساختیم چون سحر تا پست عرض غباری داده ایم همچو چینی تار موئی کاسه طنبور شد ربط مصرع بر هم است آنجا که حرفی کورشد آب در آینه همچون اشک خواهد شور شد بسکه سعی ما رسائی کرد منزل دور شد پیش ازین نتوان بسامان نفس مغرور شد برق آفت گز چنین پاره کین اعتبار نفس را ترك هوا روح مقدس میکند دل شکست اما کسی بر ناله ما پی نبرد ساغر عشق مجازم نشه تحقیق داد عمرها شد (بیدل) احرام خموشی بسته ام خرمن ما عاقبت خواهد نگاه مور شد شعله گردود تارنج کشت هیزن نور شد موی چینی جوهر آیینه فغفور شد مشت خونم جوش مجنون دیز دو منصور شد آخر این ضبط نفس خواهد خروش سور شد ( ) شبکه از شوق تو پروازم بهار آهنگ بود در جهان بی تمیزی صلح هم موجود نیست اشك از لغزیدن بر دوش مه مژگان گذشت شوخی مژگانش خواب کران سرد نداشت مردمام اما خجالت از عیارم میدهد استخوان هم در تنم چون شمع مغز رنك بود صبر و کوشش را تأمل عرصه گاه جنگ بود قطع چندین جاده را ایدار غفلت لنگ بود نیم در این ظالم بیمباك زير سنك بود دور ازان در خاك کشتن هم غبار تنك بود خواب راحت باخت دل آملی با افسون صفا نقد راحت میشمارد گرد از خود رفتیم تیره بختی برمه کام و زبان کس میناد بلبل مارا همین پرواز عبرت غنچه نیست (بیدل) بیدل نفس را هرزه سنج و هم کرد داشت مژگان بهم آئینه نادر زنگ بود همچو آتش بستر نازم شکست رنك بود چنك گیسو هم بچندین تاری آهنك بود ناله هم منقار شد از بسکه گلشن تنگ بود شوخی نازپری در شیشه پری سنك بود ( ) شبیکه جز یاس بکام دل مایوس نبود دل مایوس صنم خانه اندیشه کیست گوش ارباب تمیز انجمن سیماب است زنك غفلت شدم و پرده رازت کشتم دل بهر رنك که بستیم ندامت گل کرد ناله هم غیر صدای کف افسوس نبود رنك اشکی نشکستیم که ناقوس نبود ورنه چشمای دل نیز کم از کوس نبود صافی آئینه جز دیده جاسوس نبود عش و آئینه هم جز کف افسوس نبود از خودم میبرد آن سیل که چون رنك روان ناله در پردة دل بیهده میسوخت نفس ای جنون خوش ادب از کسوت هستی کردی تأبک پرزدن آئینه فری میپوخت سجده اش آئینه عاقبتم شد ( بیدل ) آیتی از آئینه آبله محسوس نبود شمع ما اینهمه وا مانده فانوس نبود آخر این جیب هوس پرده ناموس نبود حلقة دام تو در گردن طاوس نبود راحت نقش قدم غیر زمین بوس نبود ( ) شبکه در بزم ادب قانون حیرت ساز بود صافی دل کرد لوح مشق صید اندیشه ام حسرت وصل تو گل کرد از تمناهای من عشق بی پروا دماغ امتحان ما نداشت کاش ما هم یکدو دم با سوختن میساختیم آنچه در صحرای کثرت صورت و اماندگیست يك گهر بی ضبط موج از بحر امکان گل نکرد اضطراب رنك و هم خوردن آواز بود یاد ایا میسکه این آئینه بی پرواز بود دست برهم سود، تحریک لب غماز بود ورنه مشت خاك ماهم قابل پرواز بود شمع در انجام داغ حسرت آغاز بود در تماشا گاه وحدت شوخی انداز بود هر سر کا دوخت جمعیت گریبان ساز بود در شکستیم محرك آخر تو نباشی پیکرم قامتم چندانکه بستم نقش آن موی میان تو نیاز الفت داغ محبت نیستیم دست ماد دامن عبرت که در بزم وصال دوری وصلش طلسم اعتبار ماتمکست در خور کسوت کنون خجلت کش رسوائیم هستی ما نیست ( بیدل ) غیر اظهار عدم یاد و بر برهم نهادن چنگل شهباز بود نانوا نهای من كلك خط اعجاز بود طفل اشکم چون شرر در سنگ آتشپاز بود عمر بگذشت و همان چشم ندیدن باز بود ورنه این عجزيك عرض غرور ناز بود محسر ها عریان من پرده دار راز بود تا خموشی پرده از رخ برفگند آواز بود
حرف الدال شبكه در یادت سراپایم زبان ناله بود جوش دردم نو نیاز بیقراری میستم بالطراپیدنگان خوش دارد استغنای عشق سوختن کرد اینقدر آگاهم از احوال دل شوخی اطوار عالم وضع خود شرمنده نیست بی تمیز بهای قدر عافیت هم عالمیست درد عشق ازبی نیازی قال صحرائی نزد خواستم رمزی بگویممتم عنان ناله بود در خموشی هم سرم بر آستان ناله بود شیشه کز دستم کم آمد امتحان ناله بود کاین سپندم در هوا محو زبان ناله بود کوکی سنگین اما فهمان فغان ناله بود خامشی بر صید دو ما را کمان ناله بود ورنه چون نی بند بندم نردبان ناله بود کن نیامد محرم راز نفس دزدیدنم از فسون عشق حیرانم چهیا خواهم کشید یاد آن محفل طرازیهای گرد یخودی حسرت دیدار نيرنگ عجب درکار داشت اینقدر ای محمل آرا از دلم غافل مباش ترك هستی شد دلیل یکجهان رسوائیم بید لها الفت (بیدل) مانع اظهار شوق ورنه این شمع خموش از دود سان ناله بود کز کشیدنم ناوکن از دل کمان ناله بود کز دلم تا کوی جانان کار وان ناله بود هرقدر دل آب شد آتش بجان ناله بود روز تاری این جرس هم آشیان ناله بود بام از خود برون چیدن دکان ناله بود کردل میدانستم با خود جهانی ناله بود شبکه دل از پاس مطلب باده در جام کرد چشم من شد پرده زنبور و بیداری ندید شعله بودم کنون خاکسترم مفت طلب قرب هم در خلوت تحقیق گنجایش نداشت اینقدر در بند خویش از ناتوانی مانده ایم جاده سرمنزل مقصد بیان سعی داشت میرود صبح و اشارت میکند کای غافلان یکجهان حسرت بطوفان داد و آهن نام کرد غفلت آخر حشر من در کسوت بادام کرد سوختن عریانم را جامه احرام کرد دور بین افتاد شوق ووصل را پیغام کرد عشق رنگ ما شکست و اختراع دام کرد بیدماغیهای فرصت چون شرر یک گام کرد تأنفس باقیت نتوان هیچ جا آرام کرد بر نمی آید سپند من باستیلای شوق آیم از شرم عدم کز هستی بی حاصلم در پریشان کنندیم انتقام از روز کار از تعلق مشکنار شهرت آزادیم دل بسياه مستی چشم حباب آلوده عشرت ماچون نگارین تنگ سر مایه است یکقلم ( بیدل) غبار وحشت نظاره ایم از جرس باید دل بی اضغالم وام کرد آرمیدن کوشش و بی مطلبی ابرام کرد خاک ما بازی طواف دیده ایام کرد الفت نقاش رنگین آخر سم برکام کرد آب گردید از حیا چندانکه می در جام کرد سایه مژگان تواند صبح ما را شام کرد عشق نتوانست ما را بی تجمع رام کرد شبکه طوفان جوشی چشم ترم آمد بیاد نقش پالی کرد گل بینایم در خون فشاند سجده منظور کیم نقش جبینم جوش زد بینو غمری درعدم هم ننك هستی داشتم جرأتم از خجلت بیدستگاهی داغ کرد ای فراموشی کجائی تا بفریادم رسی فکر دل کردم بلای دیگرم آمـد بیـاد پهلوی بر خاك ديدم بسترم آمد بیاد خاك جولان که خواهم شد سرم آمد بیاد سوختم برخویش تا خاکسترم آمد بیاد ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد بیاد باز احوال دل غم پرورم آمد بیاد با کدامین آبرو خاك درش خواهی شدن ذره را دیدم بر افشان هوای نیستی در گریبان غوطه خوردم سر بر از آشوب دهر تم سحر بی پرده کردد شبنم از خود رفته است حسرت طوفان بهار عالم مخموریم (بیدل) اظهار کالم محو نقصان بوده است داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد بیاد نقطۀ از آفتاب دفترم آمد بیاد کشیم میرد طوفان لنگرم آمد بیاد الوداع ای همنشینان دلبرم آمد بیاد هرقدر گردید رنگم ساغرم آمد بیاد تاشکست آئینه عرض جوهرم آمد بیاد شبکه وصل آغوش پرداز دل دیوانه بود یاد آن عیشی که از رنگینی بیداد عشق از طپیدنهای دل رنگ دوعالم ریختند خانه ویران بودی آتش من آب ریخت عالمی را سعی ماو من بخا موشی رساند چشم لطف از سخط رویان داشتن بیه ائلیست مفت سامان ادب کز جلوه غافل میرویم از هجوم زخم شوق آئینه ماشانه بود سیل در ویرانه من باده در پیمانه بود هر کجا دیدم بنالی کرد این ویرانه بود سوختنها داشتم چون شمع تا کاشانه بود بهر خواب مرگ شور زندگی افسانه بود سنگ در هیجا با یمان کشت آتشخانه بود چشم وا کردن دلیل وضع گستاخانه بود عشق میجوشید عیبها کرد شوخی داشت حسن از محیط ما ومن طوفان کسرت اعتبار راز دل از وسعت مشرب رسوائی کشید جرم آزاد بیست گر نشناخت ما را هیچکس اختلاط خلق جزتولید کی صورت نه بست دوش حیرانم چه می پیمود اشك از مخودی هر کجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم رنك شمع از رفتنانی عالم پروانه بود نه صدف گل کرد اما کوهر یکدانه بود دامن صحرا گریبان چاك ديوانه بود معنی بی رنگ ما از لفظ بر بیگانه بود هر دو عالم بیغش يك کیسوی پیشانه بود کز مژه تاخاك كويش لغزش مستانه بود (بیدل) آغوش فلك هم روزنی زین خانه بود شبکه یاد جلوه ات چشم خیالم آب داد بالفنا غیر از ضعیفی پیش بردن مشکل است چین ابرو رنگ امن موج را در هم شکست گر همه در بزم خاك تيره بارت داده اند شنی جهت راه من از گرد نظر بسته شد حیرت چشمایم آئینه برسیاب داد پنجه خورشید را نتوان بکوشش تاب داد تنك چشمی عار وحی در دیده گرداب داد سایه وار از کف نشاید دامن آداب داد ببر در دل میرم از مطلب نایاب داد درمحبت خود گدازی هم نشاط دیگر است تا کی از وضع حسد خواهی مشوش زیستن ناتوانی لب فرو بندد از فسون ماومن غفلت هستیست اعجاز بیداری کجاست پاس ناموس وقایع دل بدرد آورده است هرقدر دل آب کردم یادم از مهتاب داد عافیت برباد دادن را نباید آب داد رشته یی ساز است نتوان زحمت مضراب داد همچو مخمل بایدم تا مرك داد خواب داد پیش خود باید جواب خاطر احباب داد (بیدل) از لعلش مجندين رنگ محو حسرتم این نمکدان داد آرامم بچشم خواب داد شبم آهی ز دل در حسرت قاتل برون آمد ندارد صرفه محنت مقام خود نفهمیدن سراغ عافیت کم بود در وحشتگه امکان بکوشش ربط نتوان داد اجزای هوالی را دماغ خاکساری هم عروج نشه دارد سرشك از ديده ها بالفنا نقار از بسمل برون آمد سخن صد چین با خود داشت زبان از دل برون آمد طلب از آبله قالی زدو منزل برون آمد دلد از خود جمع کردن عقده مشکل برون آمد من امیدی نماندم تا نهال از گل برون آمد چه سازد عقل مسکین کر نپوشد کسوت مجنون بداغ فوت فرصت سوختن هم عالمی دارد رهائی نیست از هستی بغبار خاك كرديدن ندارد حسن یکتائی زعیب غیر جوشیدن که دارد طاقت همچشمی طرف حباب من که لیلی هیکا بی پرده شد محمل برون آمد چراغان کردم آن پروانه کز محفل برون آمد ازین دریای عبرت هر که شد ساحل برون آمد حتی از حق جلوه گر شد باطل از باطل برون آمد محیط از خودتهی گردید تا (بیدل) برون آمد شبنم صبح از چمن آبله دل میرود زین همه نشو ونما منفعل است اصل ما همچو دمه زین بهار نشه آفت شیار فرصت با ترفنس مغتنم غفلت است بیش عرق میکند خنده خجل میرود در خور شاخ بلند ریشه بکل میرود در رك گل آب نیست خون نجل میرود آمده در باد پست رفته ز دل میرود مخمسه زندگی فرصت ما کرده تنك نك چوا میزند خلق ز حرص يکد رفع والم هم نداد داد تباهی که نیست (بیدل) ازین رنك وبو غنچه دل جمع نیست عیش و الم هیچ نیست عمر خلل میرود گرچه بدوش نفس کرد بهل میرود زین مرض آباد پاس دق شده سل میرود قافله انفاق ريط كسل میرود
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه شمعم خاشاك داغم عا شقم اینچنین باید زبیم سر بدم پاید اسیر اینچنین باید لب از خمیازہ تیغ تو زخم ما است آخر براه صبح راحت چشم بیدار اینچنین باید بشادی گر دلی ناخن صدا بیتاب میگردد هم آغوش بساط بیغمی یار اینچنین باید به بخل دامنی چون شمع مینا در شرکفتن که منصور آنچنان میردو دار اینچنین باید رك سنگ صنم کن رشته تار محبت را برهمن کر توان کردید زنار اینچنین باید همه کز عجز نالانست بوقی دارد از جرات نفس در سینه خون کن عاشق زار اینچنین باید مژہ های کنار و کام آغوش است چشمش را اگر الفت پرستی پاس بیمار اینچنین باید بمردن هم نگردد خواب ما از حسرت تشنی قدح گر از انصاف میپوشی خریدار اینچنین باید زحال زاهد آکه نیستم اما اینقدر دانم که در عرض زركى پيش دستار اینچنین باید برهمن طینتان دانم شاهد پرستی را فلس میپوشته آخر است زنار اینچنین باید تماشامفت شوق است از فضول اندیشی بگذر که رنگ گل چنای با شوخی خار اینچنین باید غبار خود بطوفان دادم و عرض وفا کردم پیام عشق را تأييد اظهار اینچنین باید بنور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری هوس مفروش ( بیدل ) محو دیدار اینچنین باید شرم قصورم از سخن شکو تا غبار برد آئینه داری عرق از نفسم غبار برد جز خط جاده ادب قاصد مدعا نبود افسرش با دماغتم نامه بکوی یار برد بسته بباز گاه فضل رسم قبول طیرود هرکه بضاعتی نداشت آبروی ثار برد عبرت میکشدن سپاس سوخته دماغ میشم هرکه قدح بمنتسزد از سر من خمار برد سوخت از هجوم درد بسکه جنون بهاجنم رنگ را کریدی شکست ناله بکوهسار برد حرص در آرزوی خام يك حضو ر فقر باخت قد بساط عالمی فکر همین قمار برد زین عملی که و هم خلق عرض طاقت خود است جز بعدم نمیتوان حسرت صد نثار برد شغل هوس بهیچ کس نوبت آگهی نداد ذوق حنا زدست ما دامن آن شکار برد چون نفس از فسون دل آبله پای حیرتم جز خم گوشی نبود از کره انکه بار برد آۀ که گوش مسپهل محرم راز ما نشد ناله بهر کجا رسید ریشه بعینه زار برد نارقم چه مدعا سر خط كلك آرزوست دیده سیاهی که داشت کاتب انتظار برد ( بیدل) از ین دوده نفس غایت عبرت است و بس شخص عدم زنام من خجلمت اشتهار برد شکوه مفلسی ما را محصا مونتی جز دارد سفالین توس درویشان بس خشك است تم دارد سری در جیب آزاداست از تسخر لك آفنها مقیم گوشۀ دل حکم آهوی حرم دارد بریشان نسخه ام از ربط این اجزا چه میپرسی تاملها ی شیرازه گی ما را بهم دارد تميز پشت و رویت اینقدر فطرت نمی خواهد عدم آنجا که هستی گل کند هستی عدم دارد نگاهی تا بساك رفته بیرون ازین محفل چو شمع اینجا همان تحريك مژگانت قدم دارد صفا رشتيست می نابی دلم يك دامن افشاندن جهان صید کمند وحشی گز خویش رم دارد به پرهیز ای هوس از آفتابی پنجه آتش مریض حسرتیم و شربت دیدار سم دارد ندامت مطلبم دیگر مپرس از رمز مکتوبم تملی در سینه دارد نامۀ من کز رقم دارد نوای نیستستان عافیت آهنگ تصویرم زساز خود برون نا آمدنهایم مل دارد نفس نامیکشم چون غنچه از خردر لك ای ( بیدل ) زغفلت در بغل مینای من سنك ستم دارد شمع بزمت چه قدم بردارد پای ما آبله سر دارد کل این باغ گریبان چاکست خنده از زخم که باور دارد در تكليف تبسم مکشای دهن تنك تو شکر دارد خاك سامان غبارش کم نیست نیستی نیز کرو فس دارد عالی چشم زما روشن کرد رنگ ما خاصیت زر دارد کسی چه خواند رقم پیشانی صفحه ما خط مسطر دارد سرهم فکر گریبان خواه است موج هم دکمه کوهر دارد بی خریدار چه ارزد گوهر دل همان است که دلبر دارد نافهم دی ز نظر ها رفتی رنگ پرواز تو پر دارد لب بهیم آرد حلاوتها كن خامشی قند مکرر دارد يكنفس قطع دو عالم کردم دم این تیغ چه جوهر دارد سر کبران میکشزد ترکنی یار مزد جنبیدگی مزه بردارد نامدالچ است هوس بال کشاست سر هم بام کبوتر دارد (بیدل) این صورت و شکل آینه نیست آدمی معنی دیگر دارد شمعها زین انجمن بی صرفه تا زان رفته اند هم بطرف سر زهوا سوی گریبان رفته اند آشنائی با قماش بوی پیراهن گزاست کاروانها با شکا دیر کنعان رفته اند حسن یکتائی گوار وحشی نگاهان قم مزن از سواد خیلوبت لیلی غزالان رفته اند خاك صحرای محبت ترگستان نقش باست مفت چشم ما كزین رو هوش نگاهان رفته اند پای رفتار نفس جز دست برهم سوده نیست رفتنها یکسر ازین وادی پشیمان رفته اند صبح محشر کی رسد تا چشم عبرت وا کنیم خوابناکان در خم دیوار مژگان رفته اند آبله شاید براه هرزه جولانی رسد تا کهران موجها اغلان وخیزان رفته اند کیست بایبگان دلغور قضا گردد طرف چون کمان در خانه مغروران بیدان رفته اند بزم امکان یکسحر پروانه فرصت نداشت شمعها در داغ خوابیدند و یاران رفته اند کس ازین حرمان سرا با سا ز جمعیت نرفت چون سخن تا رفته اند از لب پریشان رفته اند حرص را گفتم به پیری قطع کن تارامید گفت دندانها پی آوردن نان رفته اند نامۀ مژگان نرو بیدل ) نخواند هیچخلق رنگها از كلك نقاش اشك برزان رفته اند شوخی بهار طبع چمن زاد می شود چندانکه سرو قد کشد آزاد میشود وضع جهان بعبو گرفتاری هم است مرغ بدام ساخته صیاد میشود کردیمت جبله ما و من از پردۀ عدم آخر خموشی اینهمسه فریاد میشود باچند دل زهم نکیم از د فسون عشق مقندان هم آب از دم حداد می شود فیض صفا ز صحبت پاکان طلب کنید آهن زسیم بیضه فولاد می شود شب شد غنای شمع مهیای نافلست پروانه کو که خانه اش آباد می شود تا میبری بفهم رسالی بعجز کوش رنگ شکسته صیقل انشاد می شود نقاش یکجهان هوسم کرد لاغری موی ضعیف خامه بهزاد می شود جام لقاقباش چقدر دور ناز داشت داد از فراغتی که مرا یاد می شود زین آتشی که عشق بجانم فگنده است گز آب بگذرم زسرم باد می شود وحدت زخود فروشی اعداد کثرتست يك و يیکی دگر زده هشتاد می شود ( بیدل ) معانی تو چه اقبال داشته است چشم حسود بیت ترا صاد میشود شود اشکم گز چین راه طیش سر میکند فره ما غنچهای دریا نذر گوهر می کند حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را جام میگردد اگر خمیازه لشکر میکند کاش با آئینه سازیها نمی پرداختیم وقت ما را صافی دل هم مکدر میکند جوهر آئینه عرض حیرت احوال ماست ناله را فکر میان سخت لاغر میکند آب میگردد لقیا فصل ضیخم تاز ترا سرمه در تیغ نگاهت کار جوهر میکند بیچکد خون تمنا از رك نظاره ام بسکه ببروی تو مژگان کار نشتر میکند هیچکی یارب خجالت کتش بیدردی مباد دیدۀ ما را تپیداری نفس تر میکند ای بپابل کردن گلزارمال افتاد و رفت بسمل ما نیز رقص وحشتی سر میکند اشک میگو ببد فغانش وهمی پیش بست ما همان نقشیم اما کیست باور می کند آب و کوهی در کنار بیخودی آسوده اند موج ما را اضطراب دل شناور میکند هیچکس در باغ امکان کامیاب عیش نیست کر همه گل باشد اینجا خون بساغر میکند فقیر هم در عالم خود سایه پرورد غناست آومید نهای ساحل ناز کوهر میکند بین آگاهی ندارد رقبت گفت و شنود اینقدر افسانه آخر گوش ما کر میکند حسرت ساحل مير (بیدل ) که در دریای عشق کم کسی بی خاك كشتی خاك برسر میکند
صحیفه ۱۹۷ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال شود حاجت تا کی از حرص دو دل باید شنید عاقلی را سرکشی رباط غارت داده است اطلس افلاک هم زین پیش در بافم نبود مقتضای عجز عجز است از فضولی شرمدار یکعرق حرف از جبین منفعل باید شنید حرف امن از آتش نامشتعل باید شنید این زمان طس لباس از آب و گل باید شنید هر چه گوید عشق در گوش خجل باید شنید نیک و بد مربوط طسلیم فرمان قضاست آن خروش صور کزدهر و بت بگوش افتاده است غافل از فهم زبان در و دیواریم نیست محرم اسرار خاموشان زبان و گوش نیست این صدا از ریزش خون بمل باید شنید تا نفس باقیست ما را متصل باید شنید ناله هم هر چند باشد دل کسل باید شنید من شکست رنگم آوازم ز دل باید شنید (بیدل) این شوریدگی که تکلیف گربیست پنبه تا در گوش باشد معتدل باید شنید شور لیلی کو که باز آرایش سودا کند در گلستانیکه رنگ جلوه دزدد قامتت آسمان دارد زمن سر مایه تعمیر درد آن سوی ظلمت بغیر از نور نتوان یافتن دیده ام پیش از دو عالم دعوی واماندگی کام عیشی ترنشد از خشك مغزیهای دهر خاك مجنون را غبار خاطر صحرا کند تاقیامت سرو جای نیست سر بالا کند بشکند رنگم چرخا ناله برپا کند روی در موئیست هر کس پشت بر دنیا کند آسمان مشکلی که امروز مرا فردا کند شیشه یکدازه مگر نامی بجام ما کند میدهد طومار صد مجنون بیاد پیچ و تاب میتواند از دل ما هم طرب ایجاد کرد حاکم از آسودگی شیرازه صد کلفت است عاقبت نقشی بر آبهاست اعتبارات جهان کشنم از معنی تحقیق دارد غفلت (بیدل) اسباب جهان را حسرت مشاطه است گرده بادی کز آه هم جلوه در صحرا کند از گداز سنگ سوهان گر کسی مینا کند کورباطن که باز این نسخه را اجزا کند نام جای خود چه لازم در نگین ها وا کند آهنگ خاموش شو تا دل زبان پیدا کند زشتی هر چیز را غالفن نزیبا کند (۰) شوقی تا گردد دو بالا خویش را احول کنید باید ه نيك جهان زین پیش نتوان شد طرف سعی دنیا هر قدر کوتاه هم پیما رساست نیست جز یک ساهلی عرض مثال ما و من زاهدان سعی امل رفع صداع و هم نیست صد نگه از يك مزه بستن تغافل میشود نیم رخ کم خیرت است آیینه مستقبل کنید یکعرق واز از حیا آئینه ها را حل کنید یا اگر نتوان شکستن دست قدر شل کنید دست و هم سودن است آینه گر صیقل کنید عذر، وطوبی بهم سائید تا صندل کنید باهوسها آنچه آخر کردنیست اول کنید آگهی از اطلس گردون چه خواهد بافتن آشنای وحدت از تشویش کثرت ایمن است کز دماغ آز زد غارد هوای افسری گرد دل گردیدن سرگشتکی است و بس غیر در تکرار نفی اثبات پیدا میکند عجز از ایجاد حباب آئینه دار و هم کیست خواب ما عبرت قماشی نیست کر مخمل کنید در دسر کتر مفصل را اگر مجمل کنید عرصہ چشمی سر عجز خود را گل کنید روم عالم خط کشیدن است صفحه گر جدول کنید لفظ هستی مستی دارد اگر مهمل کنید (بیدل) ما مشکلی در پیش دارد حل کنید (۰) شوقی نامحمل بدوش طبع وحشت ساز ماند چشم وا کردیم دیگر با دیدن و پس کجاست وحشت صبح از نفس ایجاد شبنم میکند شمع یکسر اشگ کو خویش با خود میبرد از خرامش خانه عرض شرر جوشیده ام بال عنقا موج زد كرديكه از ما باز ماند فکر انجام شرار و برف در آغاز ماند در گره گم گشت کار ما زبس بسیار ماند هم بپرد پای ما ماند آنچه از ما باز ماند گرد بال داشتم در عالم پرواز ماند نیست جز مهر دهان موج تمکین گهر کی حریف دهشت سر شار دل گردد سپند هیچ کس از خجلت دیدار مزگان بر نداشت در خزان سیر بهارم زین گلستان نم نشد صفحه دل تیره کردم (بیدل) از مشق هوس دل چوساکن شد نفس از شوخی پرواز ماند این جرس از کاروان ما بیک آواز ماند آینه دور از تماشا يك نگاه انداز ماند رنگها پرواز کرد و حیرتم کلماز ماند بسکه برهم خورد این آئینه از پرداز ماند (۰) شوق تو بشت بزم آتش زده مرداد صد جا زره آئینه زجوش یکریزان شب مصرعی از خاطر من گشت فراموش زان صبح بنا گوش جنون کرد نسیمی از بس عرق آلود تمنای تو مردم پرواز من آئینه امکان بشرر داد اطمینان کمال اینقدرم داد هنر داد حسرت چقدر یادم از ان موی کمر داد هر موج ازین بحر گریبان بگهر داد چون ابر غبارم بهوا چیه نم داد از يك مزه شوق که بان جلوه کشودم ما بضعیفان رمک اثر باخته بودیم ضبط نفسم قابل دیدار بر آورد یکذره ندیدم که بطاؤس نمالد عمری زنفس زدم آئینه بصیقل بر من بن مو حيرتم آغوش دگر داد از رفتن دل گرد خرام که خبر داد آن ریشه که دل کاشته بود آیینه برداد نيرنك خیالت بمراد آینه برداد تا رفت فکرم مژه خوا باش و نظر داد (بیدل) چستان وفا داغ طرب بود رنگم بشق زدو پرواز سحر داد شوق دیداری که از دل بال حسرت میکشد از عرق چینی شبنم براست آغوش صبح ای نهال گلشن عبرت رعنائی متاز زور بازوی کدائی انفعالی بیش نیست بندگی شاهی گدائی مفلسی گردن کشی پیر گردیدی زتکلیف تعلقها برا مخیر از آفت اقبال نتوان زیستن تا مژگان میرسد آغوش حیرت میکشد همت محمودم از خمیازه خجلت میکشد شمع پستی میکشد چندانکه قامت میکشد نا توانی انتقام آخر ز طاقت میکشد خاکساری خیزما صد رنگ تهمت میکشد دوش خوار هرچه برداری ندامت میکشد مفلسی را دار از جاه مذلت میکشد پیر دخت غنچه خوابم خجلت آرام نیست هر کجا گل میکند نقش ضعیفیهای من غفلت نشود غایت صرفه جمعیت است بگذر از حرص ريشتنها کرافسون هوس چرخ را از سفله پرور خواندن کس ننگ نیست کویم دارد غبار ناله دامن چیدنی ای شرر تا چند خواهی غافل از خود تاختن لغزش مژگان من خط بر فراغت میکشد جامه نقاش موی چشم صنعت میکشد غنچه در این باغ غبای ریشه آفت میکشد گرهمه قاضی شوی کارت رشوت میکشد تهمت کم همتیها نیز همت میکشد محمل تمکین هر خمیازه جفت میکشد گردش چشم است میدانی که غربت میکشد توجه نذیر کن (بیدل) که در صحرای عشق باید طمع خار زاتش ناز منت میکشد شوق موسی نگهم رام تسلی نشود عیش هستی اگر آماده رسوائی نیست نفی خود کرده ام آن جوهر اثبات کجاست چون شرر دیده وران میکشدند از سر خویش خامشی برده راه از هزار اسرار است تا دو عالم چمن اندود تجلی نشود قلقل شیشه ان آب به که منادی نشود تا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود این عصا راهیم مقصد اعمی نشود نفس سوخته یارب دم عیسی نشود همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت رم نما جلوه نگاهی بکمندم دارد ضعف سرمایه ام از لاف غرور آزادم عشق اگر عام کند رسم خود آرائی را سر بلند تب خورشید محبت (بیدل) تا بطبع آتش و آب تو مساوی نشود صید من رام فسونهای تسلی نشود من و آهیکه رك گردن دعوی نشود محملی نیست درین دشت که لیلی نشود زیر دست هوس سایه طوبی نشود (۰) صبح شد در عرصه گردون مکو خندان سفید جاده پیمای عدم بودیم و کس محرم نبود رنگ دارد جوهر آئینه عرض کمال کف بلب آورده است این بختی کوهان سفید این ره خوابیده شد از لغزش مژگان سفید در کلک خوابید هر جا شد مه تابان سفید تا کجا روشن شود عجز زرد های خلق شبهه تحقیق نقشی میزند بر روی آب تا نگردد سخت جای دستگاه انفعال بحو هم در خورد کوهیمیکند دندان سفید جز سیاهی هیچ نتوان شد درین میدان سفید استخوان در پیکر ما میشود پنهان سفید
صحیفه ۱۹۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال تیره گردون چون سحر در یکنفس گلشن پیر رقم می كرم است از دم سردی و اعظم چه باک می نوشتم نامه‌ی مطلب قرنابیان میشود موی اسیران زود در زندان سفید برف نتواند شدن در فصل تابستان سفید جوش نومیدی زبس کف کرد شد عنوان سفید راه من بشب کقدر در کوی او گردید سالیست انتظار تیغ نازش انفصال آورد بار کاروان انتظار آخر بمسلك ميرسد اشک را از دیده دوری کرد نامژگان سفید چون عرق کردم ز آخر خون مشتاقان سفید (بیدل) از چشم تر در آهیست تاکیهان سفید صبح شبوای شب که خورشید من اکنون میرسد میروم در سایه اش بنشینم و ساغر کشم عید مردم کوبرو عید من اکنون میرسد نونهال باغ امید من اکنون میرسد بعد ازینم بی دماغ پاس نتوان زیستن آرزو خواهد کلان ناز بر گردون فگند دستگاه عیش جاویدمن اکنون میرسد جام می در دست جمشید من اکنون میرسد رفع خواهد گشت (بیدل) شبهه و هم دوئی صاحب اسرار توحید من اکنون میرسد صبحی بکوش عبرتم از دل صدا رسید سعی نفس زدل سر موئی نرفت پیش آسودگی بخاک نشینان مسلم است طبع ترا مباد فضول هوس کشد چون ناله که یکخرد از بند بند نی در غفلت انفصال و بآگاهی انبساط کای بی‌خبر بما نرسید آنکه وا رسید جایی که کس نمرسد این نارسا رسید این حرفم از صدای نی بوریا رسید میراث سایه که زول هما رسید صد جا شکست حسرت دل تا بما رسید و هر که هر چه میرسد از مصطفی رسید در پاست فطره که بدریا رسیده است منزل ضرورتي که بخاکم قدم زند دنیا که کج کج کلهان تختی پای اوست عشاق در طراز که وفا آرزو کنند تا وادی غبار نفس طی نمی شود از خود گذشتیست فلك تازی نگاه جز ما کسی فکر نتواند بما رسید یاد قدمت بسیر بهارم عصا رسید بر ما غبار رفت که تا پشت پا رسید دل نیز رفته رفته بآن بی‌وفا رسید نتوان بمقصد دل جدا رسید تا نگذری ز خود نتوان هیچ جا رسید خون دل بیدۀ (بیدل) مگر نماند کز بهر پای بوس تو رنگ حنا رسید صبحی که گلت بباغ باشد ای سایه فشان خویش کم کن مردیم بحسرت دل جمع گل در بغل چراغ باشد تا خورشیدت سراغ باشد این غنچه گل چبا باغ باشد تمثال شريك حسن مینهد آسوی عدم دو کام وا کش پوشد صفت جای خوبیست کو آینه بی تو داغ باشد کز آرزوی فراغ باشد آنجا هم اثر دماغ باشد (بیدل) بامید وصل شادیم تو طوطی بخت زاغ باشد صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد تا فکر کفر و دین است چندین شش و یقین است جز سعی بی نشانان سلك فسرده جایست زانو رسستم را بصد بهار ناز است دور خمار افلاس بنشانده در و جام اند چون نام روزها نشسته راه خود گیر پاس حضور الفت از عالمیست کآنجا گل میزند دورم باش تار قفا نخندد کز طور دانش انجست مجنون چرا نخندد باید گذشت ازین دشت تا نقش پا نخندد شمع بساط تسلیم در رهرا نخندد کریا کریم شرمست پیش گدا نخندد نقش ننگین نکردی تا بر تو جا نخندد گر زخم هم بخندد از هم جدا نخندد جمعیت دل انجاست موقوف بستن لب ماقصر امت دنیا تا چند شادی اینجا گر پیبرم درین باغ از شرم لب کشاید هریابی اختیاریست افلاس هم شماریست ای کار گاه عبرت انجام عمر پیریست زان چهره عرقناك پی بردی چه حرفست هر چند کرد امکان دامان صبح گیرد این غنچه را دمی چند بگذار تا نخندد ای محرمان بگریید کس در عزا نخندد گل با وجود شبنم دندان نما نخندد دلق کهن بهاریست کز میرزا نخندد قد دوتا دولاب شد مرك از کجا نخندد آن گل که آبیارش باشد حیا نخندد (بیدل) شفق رنك بر روی ما نخندد صد امید هوس طربخانه دنیا نخندد خون سعی از جگر سنك چکاند هر جا فیض عشاقا کرام کند رخصت عشق صبح گلزار وفا ناله بی تأثیریست از نواهای يك آهنگ ازل هیچ مپرس نفس کردل سوخته ام جا نخندد طپش از دل عشاق مبا نخندد باخزان پیرهن رنك زيبا نخندد اثر آن به که با نفاس مسیحا نخندد حالم سر دادن شوقست اگر پا نخندد سیر خطانه کثرت بدماغم زده است آبروی جو کل آینه رکف دارم شوق بر کسوت ناموس جنون میلرزد نقش نیرنك دو عالم رقم لوح دل است شسته می جوشد ازین بحر خط نسخه موج شبانم نشۀ تحقیق دو بالا نخندد لاله رویان مکرم رنك تمنا شا نخندد هوش داغ مبادا بدیبا نخندد همه از ماست کزین آینه بر ما نخندد جرم ما قابل آن نیست که فردا نخندد (بیدل) آزادی من در قفس گمنامیست دام راه است اگر شهرت عنقا نخندد صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد ز فکر خود گذشتم عشرت ایجاد جنون گشتم ز تمثال فنا تصویر صبح آواز می آید بقدر ناز معشوقست سعی همت عاشق نمی دانم بیتقاتی بود ليك از پستی همت بسر خاکی فشاند آینه کاین تمثال پیدا شد گریبان تا مل صرف دامن گشت صحرا شد که در آینه وضع جهان نتوان خود آرا شد نگاه ما بلندی کرد تا سرو تورعنا شد شرار من فسردن در گره بست و ثریا شد زبار تنگله حسنم کرد فیض محو گردیدن چراغ برق تحقیق نمیباشد درین وادی زین بافت دور است ترك وضع خاموشی دماغ در ددل داری صهبای طپیدن شو سر و برك تعلق در ندامت باختم (بیدل) بجز نقش ستم را خانه آینه پیدا شد سیاهی کرد انجا کز همه خورشید پیدا شد زبان بال طپشها زد اگر يك حرف گویا شد بکوش عاقبت نتوان حریف ناله ماشد جهان را سودن دستم پر پرواز عنقا شد صفا فریب فقیهان نفس گداخته اند ز وضع پر پری سرو بید عبرت گیر ز عرض شوکت دونان مگو که موری چند ز استقامت یاران عرصه هیچ مپرس که هر طرف چو تیم و سوی ساخته اند که کرده‌اند و عجب مختلف فراخته اند زبال پر سر خود تیغ فتنه آخته اند چو شمع جمله علمهای رنگ باخته اند درین بساط بجز رنك رفته چیزی نیست مآل رونق کل تا بداغ پنهان نیست بدرد زیستی فضولی غبار امن بباد بگرد قافله رفتگان رسیدن نیست کسی چنان برد آن بازی که باخته اند درین چمن همه طاوس های فاخته اند بهیچ ساختگان قدر خود شناخته اند نفس مسوز که بسیار پیش تاخته اند مباش غافل از انداز شعر (بیدل) ما شهید نیست توانیکه کم نواخته اند صور می خندید آهنگ قیامت ساز میرد ساز استعداد غیرت از جهان دیگر است انحرافی استقامت الفعال کس مباد تپها کم میکرد رخش رعد در آواز میرد جوهر شمشیر دارد شور پرواز میرد خجلت این سحر باطل میکند اعجاز میرد کهکشانرا میشمرد از جادهای پی سپر سر بکف میتازد انجا زره دار آفتاب چون دم این تیغ برگردید قطع غیرتست هر کجا بر اوج میزد کرد گردون تاز میرد مشکلت بر خند افتاده است انداز میرد آه اگر تنك بدا نجاصی کشد آغاز میرد تیغ هم از سیقلها موج آبی بیش نیست جز بروز امتحان روشن نگردد راز میرد
صحيفة 199 غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال صیاد بی نشان پرواز رنك ما شد آن بر که داشت عنقا صرف خدنگ ماند روزیکه اعتبارات سنجید قدر ذرات ريك برده هم جا گل کرد سنگ ماشید كم ياب طلب ماند ناقص خرام تحقيق راه جهاد مسدود از نقش لنگ ماند در فکر دل فتادیم راحت ز دست دادیم صافی کدورت انگیخت آئینه زنگ ماشید حیران ناتوان ماندیم و عمر بگذشت ريك شكسنة ما قيد فرنگ ماند در وادی املها کوشش نداشت تقصیر کم فرصتی قدم زد تا عذر لنگ ما شد رنك بهار هستی تكليف صد جنون داشت هر سبزه که گل کرد زین باغ بنك ماند اندوه بیـد مالى درهم شكست ما را مینا تهی شد از می چندانكه سنگ ماشید دل برده بود ما را آنسوی نیستیها افسانه قيامت چندی درنگ ما شد گر فهم راز کردیم با چشم باز کردیم برهم چه ناز کردیم سامان ننگ ماشد چون شمع سوزاین بزم انجام تست (بیدل) دز کام کاروان آخر کاه نهنگ ماشـد ضعیفیها بیان عجز طاقت برنمیـدارد سجود مشت خاک اظهار طاعت برنمیدارد طرف عشق است غیر از رنك هستی نیست تدبیری که شمشیر از حریف خود سلامت بر نمیدارد بذوق گفتگو برهم مزن هنگامة تمكين که کوه از ناله غیر از ننگ خفت برنمیدارد دلیل ترك اسبابم مباش ای ذوق آزادی نیگاه بیدماغان ناز عبرت بر نمیـدارد مگر چون نقش پا خاك مجذورم کنی ورنه سر افتادة دارم که خجلت برنمیـدارد گل پندایم چندان نزاکت پرور است امشب که گر آئینه گردد رنگ حیرت برنمیدارد سفید انکار عفو را کامپاش روز جور کن ندارد بار تا کرد مذلت بر نمیـدارد زساز سر کشیها عجز پیما ناله دارم که طوفان كل كند سر دست حاجت برنمیدارد امل را چند سازی کاروان سالار خواهشها نفس خود محملت بیش از دو ساعت بر نمیدارد نمی ارزد بتصدیع نكه جنس تماشاش دو عالم یکمژه باز است محنت بر نمیـدارد بیا و از شرار يمك نگاهی منت طینت دان که شرم انتظارم برق مهلت بر نمیدارد زيكدر سيرومالان تكلف ميكنم (بيدل) و گرنه معنی الفت عبارت بر نمیدارد ظالمم زلف یار را ماند وضع من روز کار را ماند دل هوس تشنه است ورنه سپهر كاسة زهر مار را ماند نفس من باین فسرده دلی دود شمع مزار را ماند بسكه بيدردت داغ سوختم كلحنم لاله زار را ماند عاد دشت طلب ز آبله ام مزة اشكبار را ماند نقش پایم بوادی طلبت ديدة انتظار را ماند عجزم از وضع خودسری واداشت ناتوانی وقار را ماند یاد در رنك در جلوه کرامت همچو نورينگاه كار را ماند جگر چاك صبح و دامن شب شانه و زلف یار را ماند عزلت آئینه دار رسوائیست این نهان آشكار را ماند نيك در هيچ حال بد نشود گل محال است خار را ماند بدو عالم مقابلم كردند حيرت آئینه دار را ماند مایه بیغمی دلی دارم که چو خون شد بهار راماند هیچجا از جنس نقص یابیده است ( بیدل ) ما كبار را ماند طبع خاموشان بنور شرم روشن میشود در چراغ حسن گوهر آب روغن میشود پای آزادان بزنجیر علایق بسته نیست دام را نقش نگینها چین دامن میشود گر چنین دارد نگاه بی تمیزان انفعال رفته رفته حسن هم آئینه دشمن میشود قهر یکر نگان دلیل انقلاب عالم است از فساد خون خلل در کشور تن میشود شرم این دریا زبان موج ما کوتاه کرد بال پرواز از تری وقف طپیدن میشود جامة فقرى چو گرد عجز نتوان بافتن يكره موج از شکست خویش جوشن میشود با همه آسود کی دلها امل آواره اند شوخی موج این گهرها رافلاخن میشود در بساط جلوه ناموس طینتهای دام حسرت آئینه بار خاطر من میشود کوهی از کرد یتیمی در حصار آبروست فقر در غربت چراغ زیر دامن میشود کزچنین بیحد نگردون دودمانهای کباب خانه خورشید هم محتاج روزن میشود جلوه هستی زبس گامردی افسانه است چشم تا بندد دیدنها شنیدن میشود (بیدل) از تحصیل دنیا چیست حاصل جز غرور دانه را نشو و نما ترکیدن گردن میشود طبع دانا الم دهر مکدر نكند گرد بر روی گهر آن همه لشکر نکند خیال نتوان غرة تحقیق شدن گر همه حسن دهد آئینه باور نکند میدهد عاقبت كار حسد سینه بزخم بدر کی تا بکجا تکیه بخنجر نکند در خرافات شیاطین امیان باید زد دختر را جلی چیست که شوهر نکند بیدری ممتحن جوهر انسانی نیست آدم آنست که مال و حشمش خرنکند شیشه حرص بصیقل قناعت پر کن كز تنك حوصلگی ناله بساغر نکند مجلس آرای هوس با تو حسابی دارد تا نسوزد دلت آرایش مجمر نكند نگاهی چو شرر قانع بیدائی باش تا ترا در نظر خلق مکرر نکند شبنم گلشن ایجاد خجالت دارد صبح تصویر مرا تا نفست تر نکند شوق دل حسرت گلزار حضوری دارد هیچو طاؤس چرا آئینه دفتر نکند خاك درگاه مذلت زچه اكسير كم است کیمیا کو مس بیقدر مرا زر نکند عشوه الفت دنيا مخره (بیدل) ما نقد دل باخته سودای محقر نکند طبع سرکش خاك كشت و چشم شرمی وا نکرد شمع سر برتاش پامالیدو خم پیدا نکرد عمرها شد آمد و رفت نفس جان میکند ما و من بیرون در فرسودو در دل جانکرد زندگی پیچ و شراری ما و من پیمود بافت کس جد از د آرمیدن با نفس سودا نکرد سرکشی کر دد ماغت زدشکست آماده باش خلا از شغل عمارت عاقبت بر پا نکرد سعی فطرت دور کرد معنی تحقیق ماند غیرت او داشت افسونی که مارا مانکرد هیچکا رقم نرفتیم بیم نام از خود روان مستیامت رفت و امروز هم با فردانکرد با خیالت خونم صد ناز دارد بروطن جان فدای پیکانها کز توام تنها نکرد دامن خود گیرو از تشویش دهر آزادباش قطره را تا جمع شد دل بایدی از دریا نکرد فرع را از اصل خویش آگاه باید زیستن شیشه را سامان هستی غافل از خارا نکرد انقلاب سازو حدث کثرت موهوم نیست ربط بی اجزائی مارا خیال اجزا نکرد جود مطلق در کمین سائلست اما چه سود شرم تکلیف اجابت دست ما بالا نکرد نام عنقا شنیده بردة ادراك نیست هیچکس زین زیرچشم آن پری پیدانکرد ( بیدل ) از نقش قدم باید عیار ما گرفت تا توان سایه را هم زیر دست ما نکرد طبع قناعت اختیار مد د رزيب وفرشود آب گهر دمد زمهر خاکقدر در زر شود مشت پریم در ساست ضعف حصول مدعاست هیچه فکر آن میان حلقه شود کمر شود پایه اعتبار ها فتنه كمين آفت است از همه جا بکو هسار زلزله بیشتر شود جاه مباد دادمرا خوش نقصان دما کنید خواجه خدا کند که باز یکد و طویله خر شود نیست جنون انقلاب باعث انفعال مرد تلك برهنگی کراست اره کر آستر شود یکدو نفس حباب وار ضبط نفس طربشمار رنك وقار پاس دار بيضه مباد پر شود خط جبین عرق ماست چارة همتی کراست بام دماغ سبرنوشت سجده مگر سپر کند بخت سیه چورود شمع چتر زده است بر سرم اشك نشويد این کلیم تا شب من سحر شود گرد خرامت از جبین برد طراوت بهار گل ز حیا عرق کند ناز رنك تر شود دوش نسیم وعدة دل بطپیدنم گداخت حرف ابی شنیده ام گوش زمانه کر شود پهلوی ناز جبرئی خورده ام از نگاه او اشك لغلطدم بچشم کز همه تن گهر شود با همه عجز در طلب ريك روان قدرده نیست (بیدل) اگر زپافتد آبله راهبر شود
صحیفه ۲۰۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال طره او در خیال گر پریشان میشود از تپش هم دل بپیشانلو پریشان میشود ای بساطی که در چینش آواز کیست شعله از گل کردن اخگر پریشان میشود چون نفس زانها و ترك آستان خود مخواه هر که بیرون نهد زین در پریشان میشود از شتشت خاطرمبا هیچکس آگاه نیست این غبار از عالم تا سو پریشان میشود چون قناعت دك شد مشکل بود ضبط حواس دردم پرواز بال ویر پریشان میشود ای سحر بر گیرومبار جلوه هستی مناز این تجمل نادم دیگر پریشان میشود اینقدر گرد جهان گشتن جنون آوارگیست چرخ را هم صبح مغز سر پریشان میشود هرزه گردی شاهد بی انفعالیهای ماست خاك ما گر نم کشد کمتر پریشان میشود ای چرا گاه هوس از آدمیت شرم دار خود مت در فکر کاووخر پریشان میشود خاکیان دهر (بیدل) مرکز آرام نیست خواب ما آخر بزیر بستر پریشان میشود (o) ظالم چه خیال است مآدب بدر آید آن نیست سگی کز دم عقرب بدر آید می سازد کز کلفت زهاد نگردید طوفان مگر از عهده مذهب بدر آید آرام ندائیست که در عالم یتبت تأثیر زجمعیت کوکب بدر آید جز سوختن افسرده دلان هیچ ندارند رحم است بخفتی که زقالب بدر آید با بخت سیه چاره خوابم چه خیالست بیدار شود سایه چو از شب بدر آید زین مرحله خواهند بدر رفت که مینا دا آواز سوار از سم مر کب بدر آید چون ماه تو از شرم زمین بوس تو دائم هر چند که پشایم از لب بدر آید خطی زمینه کاری من ثبت جبین است ترسم که زند جوش و مرکب بدر آید آنجا که غبار اثر از خوی تو گیرد آتش بزبان چون عرق از تب بدر آید کز پرتو حسن تو باین برق شکوه است خرم شید هم از خانه مکتب شب بدر آید در خلوت دل صحبت اوهام وبال است بیدار م ازان حلقه که یا رب بدر آید (بیدل) چقدر نشئه اخفاست معانی در گوش خرد هر قدر از لب بدر آید (o) عاقبت در حلقه زلف دل ما میکشد عکس در آئینه راه شوخی وا میکشد غمزه وحشی مزاجت در دل مجروح من زخم ناخن را خیال موج دریا میکند سطر آهی ناتمایان شد دل از جا رفته است خامه الفت نمیدانم چه انشا میکند که لقاد دل میتراشد کاه نيرنك نگاه جلوه را آئینه ساحشت رسوا میکند دامن هستی بآسانی نمی آید بدست باده خونها می خورد تا نشه پیدا میکند در زبان خویش کو آوای آنکه خواهد طبع خلق مومیائی هم شکست خود تقاضا میکند غنچه میگوید که ای در بند کلفت ماند گان عقده دلرا همین آشفتگی وا میکند نیست موجودی که نبود غرقه گرداب و هم بحر هم عمریست دست موج بالا میکند هستی بیحاصل ما بسته مشتاق فناست هر که گردد خاك دل اندیشه ما میکند خاکساران تا کجا دارند پاس آبرو سایه را از عاجزی هر کس ته پا میکند آشیان الفت دل چون نفس دور است و رنه ما را اینقدر پرواز عنقا میکند در بیابان طلب (بیدل) تأمل رهزن است کار امروز ترا اندیشه فردا میکند (o) عاقبت شرم عمل بر غفلت ما میزند ریشه بیداری بخواب دانها پا میزند شخصیت کیفیت اسرار دل گل کرده است رنگ می چابد کز بیرون مینا میزند غافلان سنگی ندارد کز جنون دزدد نفس خود سری بر تلفت دامان صحرا میزند نا کجا جمعیت دل نقش بندد آسمان عمرها شد خجلت کوهی بدریا میزند از دماغ خا کساری هیچکس آگاه نیست آبله در زیر پا جام ثریا میزند هم توای عیدی درکار دارد درد دل ناله در کهسار بر هسنگ خود را میزند بی کمال از طبع ما رفع کدورت مشکل است در حقیقت شیشه کز صیقل مخارا میزند احتیاجی نیست کز شرم طلب افتد بدست بی حیائیها درین ده ین تقاضا میزند جستجوی خلق مقصد در قدم دارد تلاش هر چه رفتار است برنقش کف پا میزند صالح اسراری از تحقیق خود غافل مباش جز زبات نیست آن بالی که عنقا میزند هر توا کر انجمن با قد زول باید شنید ساز دیگر نیست مطرب زخمها را میزند شوخی تقریر تمهید شکست رنك ماست قلقل خود سنگ برسامان مینا میزند زین هوسهایکه ( بیدل ) در تخیل چیده ایم پاس اگر بر دل زند امروز فردا میزند عالم همه زین میکده بیهوش برآمد چون باده زهم پیشتر از جوش برآمد چندانکه کشودم سرريگ تسلی سر پوش دگر از ته سرپوش برآمد حرفی زبان آمده صد جلد کتابست عنقا بخیال که فراموش برآمد ای بیخبران چاره فرمان ازل چیست آئینه دل امروز کند دوش برآمد پیمائی آئینه جمعیت دلهاست موج گهر از عالم آغوش برآمد كیفیت مو داشت گل شیوه شباب پیش از کفن این جلوه سپید پوش برآمد این در خرافت خیالیست که اینجا ناشسته جوله قدح نوش برآمد دون طبع همان منفعل عرض بزرگیست دستار فسود آبله باپوش برآمد بر منظر معنی که ز اوهام بلند است نتوان بخیالات هوس گوش برآمد صد مرحله طی کرد خرد در طلب اما آخر بیما آلطرف هوش برآمد از نغمه تحقیق صدای نشنیدیم فریاد که ساز همه خاموش برآمد دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود سر آخر کار آبله دوش برآمد 3 ( بیدل ) مثل کهنه افسانه هستی زین گوش درون رفت و ازان گوش برآمد 3 عالم گرفتاری خوش تسلسل دارد جوش ناله زنجیر باغ سنبل دارد همچو کوزه دولاب هر چه زیر گردونست با ترقی آهنگ است با تنزلی دارد بر فضای عشق است رنك و بوی این گلشن هر گلی که می بینی بال بلبلی دارد کز تعلق اسباب عرض صد جنون باز است بی نیازی ماهم يك تغافلی دارد بار شکوه پیمائی بر دل پر افشانه است تا تهی تبین گردد شیشه قلقلی دارد خواب برتأمل زن خواه‌ لب بحرف افگن صبح این بهارستان غنچه و گلی دارد زانفعال همدردی سر خوش تسلی باش جبهه عرق پیماست ساغر مئی دارد رنج زندگی بر ما نیستی گوارا کرد زین محیط یکدشستن در نظر تسلی میکشد اسیران را از قیامت آبدو شاهد امل ( بیدل ) طرفه کا کلی دارد عجز طاقت بکرفتاری غم شادم کرد پای بی بال و پری از قفس آزادم کرد کوخم دام تعلق چه کند اسباب اینقدر هما نفس خاطر صیادم کرد عاقبت مزد فرا موشی حالم شمرید درد عشقم بتكلف نتوان یادم کرد نوبه دارم و جان می کنم از قامت خم آه از ین پیشه که هم پیشه فرهادم کرد غافل از زشتی اعمال دمیدم هیبات عشق پیش از نگه منفعل ایجادم کرد سعی بیهوده ندانم بکجایم می برد نفس سوخته شد سرمه که فریادم کرد کردم انشا کنم از عالم مطلب سبقی شرم اظهار زبان عرق از شادم کرد چون خط جاده زبس منتخب تسلیمم هر که آمد بدر از نقش قدم صاوم کرد آرم ضبط نفس نسخه کوهی دارد وضع خاموش بصد ادب استادم کرد نفی هنگامه هستی چه تنزه که نداشت شیشه برسنگ زدن رشك پریزادم کرد نقص هم بی اثری نیست زتقلید کمال فقر ما را اگر الله نکرد آدم کرد محو کیفیت نيرنك و قایم ( بیدل ) آنکه میخواست فراموش کند یادم کرد (o) عجز چسبانید از ما شکوه قائل بلند جز مژه گردی نشد از کوشتن بسمل بلند هستی موهوم ما در حسرت ایجاد سوخت سایه واری هم نکردیدیم زایم گل بلند باعث آزادی سرو است پای بی بری دستگاه آه باشد در شکست دل بلند مایه شکر و شکایت های ما کفرستی است پست جز کرد نفس از شخص مستعجل بلند
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
حديث طوفان نوحى عشم جوش از من زبان نميگيرد چو آينه دست من بيكزبان زهر چه گويد زيان نميگيرد سبك فكردد بچشم مردم كسیكه خود را گران نميگيرد ممتاز وحشت بوی ندارد كه دامنم آشيان نميگيرد زصيد مطلب سراغ گم كم اگر دلت این جهان نميگيرد غبار سویی كه دود قروتی رواج دارد دكان نميگيرد بشوه بامیای چين دامن كسی ره آسمان نميگيرد كه شمع پرواز را نشايد دميكه بال از كمان نميگيرد كه شهرت وضع راستي‌ها چوحلقه اش رسنمان نميگيرد كه از چراغ هوس فروزی شوم افسرده مان نميگيرد كسیچه گيرد زساز قدرت كه دست واهند كان نميگيرد كه همت آيينه تصافي بدست دامن فشان نميگيرد قسم غم عالم محبت كه از غم الفت كنار دل نتوان دادش ز قطع اميد چه ممكن است رود داغ بندگي زجبين بشوق گوشه چشم دست نبرد مال شوق بغير سركشي از ابلهان مجو (بيدل) دل شكسته ما چون شكن جدا نشود بشا خنيكه بربط عقده وا نشود زمين فلك شودو آدمی خدا نشود غبار ما بدم خيال است توتيا نشود كه نخل اين چمن از بي بري دو تا نشود لذت تحقيق در صهبای این ميخانه نیست ای بسا شيخي كه ارشادش دليل كفر هیست چاره در تدبير ما بیچاره‌گان خون ميخورد بيمناكم كار با چشم كرا روشن كند ترك دعوی كن كه در تعليم كبرودار فقر مست و مخمورش قدح از چشم احول ميزند غولرا كو كورا به طلق از شمع و مشعل ميزند نيشتر از درد سر سوزن بصندل ميزند شمع در بزم انجمن آيينه سر دل ميزند كوس قدرت پای لنگ و پنجه شل ميزند جاه دنيا را پيام پشت پا بايد رساند | همت پست است (بيدل) كز سرن فمّل ميزند فكر خويشم آخر از صحرای امکان ميبرد الفت دل با دم هستي دوروزي بيش نيست حاصل این مزرع عزوجل سنجيد بيست تا كداز دل دهد داد فسرد های جرم این درشتان بركزند خلق دارند اتفاق خانه مجنون رفت و روب بر محتاج نيست بر تغافل ختم ميكردد تك و تاز نكاه همچو شمع آنسوی دامانم كريبان ميبرد انتظار شيشه اینجا طاق نسيان ميبرد سنبله چون پخته شد چرخش بخزان ميبرد سنك اين كوه انتظار شيشه سازان ميبرد تيك این غافل كه پشت دست دندان ميبرد كرد باد اكثر خس و خار از بيابان ميبرد كاروان ما همين مزكان بمژكان ميبرد شرمسار هستيم كاين نا قيد اتش زده پيكر خم كشته در پيري مددخواها ز سر است از فنا هر كس كمال خويش دارد در نظر صحبت ياران ندارد آنقدر رنك وفاق كز جبين دارد محبت پاس شرم انفعال اهل يدست و پائی در تلاش خاك باش در خيال بي فرح از اصل بايد شرم داشت يكدو كام زين شبستان عاجزانان ميبرد از كراني گوي ما با خويش چوکان ميبرد دانه را در آسيا ها حيشت نان ميبرد شمع هم زين بزم داغ چشم گريان ميبرد چشم ما هم بعد ازين راهي بدستان ميبرد محتم این مقصد گهر را نيز غلطان ميبرد ناله چون اشر د آتش در نيستان ميبرد عشق مختار است (بيدل) باشدم در كار نیست | بيگناهی یوسف ما را بزندان ميبرد فکر نازك عالي را مرتبه تقرير شد آب ميكرديم كاش از ننك بيدردی چو كوه صيد ماربوالهنگان تاليف چندين دام داشت آدمي چندان پشيمان خانه كردون نماند كوهها از شرم خاموشي بپستي ساختند زين همه اسباب بيرون تا كجا آيد كسي موی چيني رست تا ها جاده شبكير شد كز دل سنكين محيطها برزخ ما قير شد حلقها عمري بهم جوشيد تا ز نجير شد اين ستمكش يكدو دم خم خوردو آخر سير شد سر بمه كرديدن بیدا آمد جم ما زير شد جين دامان بلندم خار دامنگیر شد موجها آنقطره زين دريا به بيا ك گذشت در جناب كبریا جز نيستی مقبول نیست نور دل جوشد از عشق از دده بخت سياه در عدم از ما و من پر بخبر میزیستیم بطبع ما را عجز نقاش هزار انديشه كرد ذره زانو اندک زين پيش بایستی شناخت كو هرما را زخون داری كلدش در شد خدمت انديشيدن ما موجد تقصير شد صبح سازين شام دريستان زنگی شير شد خواب ما را زندگي هنكامة تعبير شد نالواي مورچه وكاشكاف اين تصوير شد بردول مطلقم را كنون كه (بيدل) پير شد فنا كی شغل سودای محبت را زبان دارد بسودایت چنان زارم كه باصد ناله پنهان در مخمات زدم كز خلق مخفي وا كشم خود را زمال افشانی ساز شرر آواز مي آید هدف باید شدن چون با دلان ما را درین کلشن برنك آتش ياقوت نا پیداست دود من سري دارم كه تا خاك هواي اوست جان دارد تنم در پيرهن تحريك نبض ناتوان دارد ندانستم كه دامن از هوس چیدن دكان دارد كدا كجا كرهه دست دست دامن درميان دارد كه هر شاخشی چو بوی کل خدنگی در کمان دارد بحيرت رفته شوقت عجب ضبط عنان دارد دم باشبت افسون نوای هستیم ورنه روز ميتوان هيچكس ما را نميپرمسد چراغ خامشم هم نیست كز آهی زبان كردم نبايد ضبط آه از دل بکلزار تماشایت بخت خود چه سازد عشق مسكين كه آن بدخو ز خود كامی برون آي نياز خلق شو (بيدل) هنوزم ناله ئی در نيستان آشيان دارد مکر دامنكه دستي در نماین بيشان دارد نفس دزدیدم در عالم درائی فغان دارد كه آنجا كرهه آینه است تب دروان دارد سرا يا افت است اما دله نامهربان دارد که اوج قصر همها همين يك نردبان دارد
سفینه ۲۰۶ - غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه - حرف الدال قامت خم گر حیا سوی زمین رو میکند فهم میخواهد اشارتهای ابرو میکند هرکجا باشیم در اندوه اثر خود رفتنیم شمع ما در بزم هم صیح را نو میکند سایه واقبال را کم نیست گردستی بیاد شرم خفت سنك ما را بی ترازو میکند چشم بند سحر الفت را نمیباشد علاج دل گرفتار خود است و یاد گیسو میکند اینچنین گر ناتوانیها شکستم داده اند گر رسد چینی ببادم نوحه برمو میکند بسکه باران در همین ویرانه ها کم کشته اند میچکد اشکم زچشم و خاك را بو میکند روز بازار تصنع آنقدر مالوف نیست خلق چون شبیشه دکان در چشم آهو میکند ناتوان هم بپای میرسد سرمنزل باش سایه کار قاصد مطلب بپهلو میکند با توکل کس نمیپرداخت گرمیداشت شرم دستگاه نعمت بیخواست بدخو میکند طبع ظالم دور بخت مایل اصلاح نیست تیغ را بد در خوتپزی سنك رو میکند حالت از کف میرود در فکر مستقبل مرو این خیال دور کرد آخر ترا او میکند تا کجا (بیدل) زگردون خجلم باید کشید این کمان سخت روز درم بپازو میکند قدحی بکف است و شمع گل در آستین دارد درین محفل عرق میریزد و هرکس جبین دارد بشوق سر بلندبها تلاش خاكساری کن نهال این چمن کز ریشه دارد در زمین دارد بجمعیت قریب این چمن خوردم ندانستم که در هر غنچه طوفان پاره ئی کمین دارد نفس کادر جگر باقیست از آفت نیم ایمن که چون نی استخوانم چشتم در آستین دارد ندیدم چاره از وحشت اگر خواری و کرعزت زمژگانم این ویرانه یکسر حکم زین دارد گره در طبع نی هرچند افزون ناله رعنا تر کشد مار سالی در خورسامان چنین دارد لب او را همین خط نیست منسوخ مسیحائی چنین صد معجز آن سحر آفرین در آستین دارد ندیدم از خجالت خویش را تاچشم وا کردم درین دریا حبابم طرفه وضع شرمگین دارد سزاوار خطای هم نیم از ننك بیقدری بحالم نسبت نفرین غرور آفرین دارد رهائی نیست ما را از فلك بخاك گردیدن بچرخا دانه هست آسیا زیر نگین دارد بدوش سجده از خود میروم تا آستان او برنك سایه جبهه عاجزان با از جبین دارد سرشکم دور آهن شمنهایم داغ دلم (بیدل) چو شمع از حاصل هستی سراپایم همین دارد قضا تا نقش بیداد من بیکار می بندد حنا می گرد و در پنجه معمار می بندد زجاك سینه بی رویش همجا میکشم آهی سحر شورش قیامت برسر دستار می بندد مگر شرم طپیدن نقش وآلی تواند زد سرا پایم عرق آئینه دیدار می بندد بساط عبرت این انجمن آئینه دارد که نامی کان بهم آوردة زنگار می بندد نمیدانم بیاد او چسان از خود برون ایم دل من کین بدوش ناله ام کهسار می بندد در آن محفل که من حیرت کمین جلوه اویم فروغ شمع هم آئینه بردیوار می بندد رعنائی چو شمع از آفت شهرت مباش ایمن زقد گردن بزهر عنکبوت سری بردار می بندد چه دارد قابلیت جز نم تکلیف پیمودن درین محفل همین دوشم بدوش یار می بندد زمان فرصت ربط نفس بادام مقطوعست وان کرین تار این گره چون باز شد دشوار می بندد اسیر مشرب موجم کزان مطلق عنا نیها کرش لنگر لیف بر کشتی کفی زنار می بندد بمضمونی زسیر این چمن غافل مشو (بیدل) که غنچات در روی هر کشد مختار می بندد لبش رنگ ز بس بیحجاب می بافند بروی گل زدریدن نقاب می بافند مبـــاش منکر اسرار دیـــه جا کی ما بکار گاه سحر آفتـــاب می بافند ززخم تیغ حوادث توان شدن ایمن بخویشی که ز موج شراب می بافند بيك نفس سر عجز می شود رسائ چـدا زپشم کلاه حبـــاب می بافند درین چمن که هوا داغ شبنم آرائیست تسل بهزار اضطراب می بافند تو خواند مرك شمر خوابزندگی اندیش همین بطبع کسان ماهتـــاب می بافند کرامت آب رسانی بجهت فرصت عمر گسسته است نفس تاجواب می بافند توان شناخت زتاريك ریشی انقاس که در قلمرو هستی چـه باب می بافند کبــــاب شد عـــدم ما زتهمت هسـتی بر آتشیکه نداریم آب می بافند ز گفتگـو ببـــار تسلتی مشو ( بیـدل) که بهر چشم زافسـانه خواب می بافند قیامت خند عزیز می و هزار من گل افشان شد زشور آرزو هرذرة خاكم نمكدان شــد بشغل سجدة او کز جنین فرسوده میگردد جبین در كسوت نقش قدم خواهد نمایان شد ندانم در شکست طرة مشکین چه پردازد که گردامین شکست آئینه دار چنگلانهان شد چه امکاست از نیرنگ نقاشان نشان دادن | کرمیرنگادم حيرت شدی آئینه نتوان شد حیا سرمایهها نیست بی سامان مسثوری نگه در هر کجا بی پرده شد محتاج مژگان شد تحیر معنی دارد که لفظ آنجا نمیگنجد چو من آئینه کشتم هرچه صورت بود پنهان شد بهاری در نظر دارم که شوخیهای نیرنگش صیادر پردة اندیشه خون کرد و گلستان شد عدم چیدائی موج و حباب مایه میری بی همان بین شکست این شیشه ها را طاق نسیان شد دو عالم داشت بر مجنون ما بازار دلتنگی دماغ رفت سودا جوش که آشفت و بیابان شد چوشبنم ساخت دردم بآسمان نقد حاصل سر ازیم دهم یکجا عبث تارکیشم گریبان شد سراغ غنچه دیگر ندارد عجز امکان تو دل بدردید روشن کن برون خواهد چراغانشد طلسم کار معشوقست سر تا پای من (بیدل) غبارم ترز جا برخاست زلف او پریشان شد قیامت کرد صبح این فیض جولان که می بینزد زمین شد آسمان این گرد را داه که می بینزد چمن خواهد بطوفان آیدو باجلوه اش رقصند بهار آید که شوخی کرده و پارنگش آمیزد خط حیرت سوادش نسخة کردون کندروشن گل کیفیت او می بمینـــای هوا ریزد کار جهان خواه عجز خواه سری میکند ! آهی اینجا کجاست بیخبری میکنـــد مقصد عزم نفس هیچ نمودار نیست بك طيش پايکل نامــه بری میکنـــد کیست کزین خا کدان کروبلندی نکرد آبله هم زیرپا عزم سـری میکنـــد بسكه تنك فرصت است عشرت این انجمن غنچه براتی رسیم شب سحـری میکنـــد ضبط عنان در فشار کیف ندارد و انـد شوق پری چلوة شيشه گری میکنـــد انجمن میکشــان غاشنی آهنگ نیست شيشة ما سنك را كبــك دری میکنـــد سفله ز كسب كمال قدر مربی شکست قطره چو گوهر شود بد گهری میکند در همه حال آدمی شخص ملك سيرت است ليك بحياء اند کی باز خری میکنـــد حرص گوا را گرفت تلخی اد بار منع پیش طمع دور باش نیشکری میکنـــد جوهر فرهاد نیست ورنه درین کوهسار صورت هرسنك و كل دو كرى میکند زنك وصفای دلست غفلت و آگاهیم آئینه در هر صفت پرده دری میکنـــد ( بیدل) از افشای راز منفعل کرد عشق پیش که نالد اديب گريه تری میکنـــد کار دلها داز قران مژگان بسامان میرسد ریشة تا کی باستقبال مستـان میرسـد اشکم امشب در حل حسن عرلی طوفان کیست زین پر پروانه پیغام چراغان میرسـد از بهار آن خط نورسته غافل نیستم مدتی شد در دماغم بوی ریحان میرسد آب میگردد دل از بیدست وپانیهای اشك در کنارم از کجا این طفل گریان میرسد سطرجاکی از خط طومار مجنون خوانده یم قاصد ما نامه در دست از گریبان میرسد بی محبت در وطن هم ناشناسانیم عام بهر یکدل بوی پیر اهن بکنعان میرسد بسکه برتنگی بساط عیش امکان چیده اند صد گریبان میدرم تا گل بدامان ميرسـد فرصت تمهید آسایش درین محفل کجاست خوابها رفته است تا مژگان بمژگان میرسد دل بافت وا گذار و ایمن از طوفان برا بر اننار این کشتی از هوی بیهگان میرسد قطع کن از نعمت الوان که اینجا چرخ هم می تپد صدریزه رهم تا بيك نان میرسد حاصل غواص این دریا پشیمانی بس است وصل کوهم گر اگر دستت بدامان میرسد در کند سعی نیکی چین کوتاهی خطاست تا عمر دامن که خواهی دست احسان میرسد خاکساری درمذاق هیچکس مکروه نیست منت این وضع برکبر و مسلمان میرسـد پیشه بسیار است(بیدل)درخوشی ختم کن سعی هر صنع و عمل اینجا بپایان میرسـد
غزلیات میرزا بیدل عليه الرحمه حرف الدال بحر دنیا بسکه مهمل گشت طبع پر بخند فرصت امروز خون شد در دل فردا ریخت چرخ یوسف از دریدن پیرهن آمد ببرش شد پری بیبال و پر چندانکه عنقا ریخت بی محابا فارغ دماغ سخت جانیها نبود از شکست رنك همچون گل سراپا ریختند ترك خود داریست عرض مشرب دیوانگی رفت گرما زخود جائیکه صحرا ریختند در غبار عشق دارد حسن دام سرکشی طرح آنزلف از شکست خاطر ما ریختند هیچکس از گریه من در جهان هشیار نیست کلچودی غرقست طوفانیکه مینا ریختند بیدماغی محفل آرای جنون شوق بود سوخت حسرت هاعبث تا شمع و پروانه خند رنك تحقیق بسم زآن حسن بی غش با اینقدر دائم که خونم در همین جا ریختند ریزش از گرم در خورد استعداد ماست گشت بسمل باشور سیراب خونها ریختند عاقبت بوی نسیم دیم اثر سراغ طلبست مسا حیل کذب تشنه ما را بدریا ریختند باطني باقیست همچون شمع باید سوختن گر فسون هستی آتش بر سر ما ریختند اشک ما ( بیدل ) زدزد نارسائی چارهند ریشه پیدا نکرد این تخم هر جا ریختند کام جویان اندکی در مطلب استغنا زنید يك تغافل بر خيال پوچ پشت پا زنید غنچه دارد لبت سرمایه عیش بهار لبها گر آید بهم بوسی زان لبها زنید سیل امواج وقف خانه بردوش حباب لشکری چون موج کوهی در دل دریا زنید شمع میگوید که ای در بند خواب افسردگان شعله عمری است گر روزی بخفت و پا زنید ذوق حال از نام استقبال باطل میشود نیست امروز آنقدر فرصت که بر فردا زنید گردون تازهد از آرایش نام و نشان کشت آزادی بدوش همت عنقا زنید رنك گل را ارغوان کز غنچه ماند جوش او است خنده ها چون باده باید از لب مینا زنید کلفت خمیازه از درد شکفتن بتر است تا بکی حسرت کشد مشرق بجام مازنید دل بری جزبی نشانی بر نمیدارد نقاب نالید کز شیشه تحقیق بر خارا زنید عمر ها شد باز فطرت سرنگون خجلت است دامن گردی که دارید اندکی بالا زنید (بیدل) از ساز نفس این نغمه می آید بگوش های اسیران خانه زندانست بر صحرا زنید نام دل از لب خاموش گرفتن دارد نشه زین می بجوش گرفتن دارد ناتوانهای جهان ساز کدورت نشود چون گری رهگذر کوش گرفتن دارد نیست دیوانه ز کیفیت صحرا غافل از جنون هم سبق هوش گرفتن دارد زاهدا کی زسبوی میت آگاه نکرد این سواییست که بردوش گرفتن دارد خوب در تسا کجا در ین زم دره طرف نقاب همچو آئینه در آغوش گرفتن دارد هیند ناهید، بطوفان و گر می جوشد سر این چشمه خسی پوش گرفتن دارد فیض آزادی اثر رده کثافت چون صبح يك دميدن صد آغوش گرفتن دارد دود دل صور قیامت شد و نشنید کسی پیش این نفیران کوش گرفتن دارد مفت فرصت ا گرا که شوی از ساز نفس این دك خواب فراموش گرفتن دارد در دل غنچه اسرار جنون نجل هست خبر از مردم خاموش گرفتن دارد چشم نامحرمانی مزه دارد نقصان حير اندیشه از دوش گرفتن دارد بیخین قاسم الرتبت الوان ( بیدل) رزق خود چون صدف از کوش گرفتن دارد نکجاست سایه که هستیش دستگاه شود حباب ما بقدر رفتن کلاه شود مسکر عدم ره از سایه تیغ کی ورد چه ممکن است که یگاه ما پگاه شود شکست دل نشود بی تکمار عشق درست رود بآتش اگر شیشه داد خواه شود بنور جلوه او باز زندگی داریم نفس کجاست اگر شمع بی نگاه شود ز آفتاب قیامت براند خوابم به تب که سایه دست توام پناه شود درین بساط ندانم چه باید کردن چرو آن قدر که یکباره پادشاه شود کسی ستمرده حکم سرنوشت مباد چوصنحه پی سپر خامه شد سیاه شود خرامش جبهه تسلیم عذر خواه خطاست برد دوید چوپا منحرف زراه شود عروج عالم اقبال زندگی در دست نفس تمام دیگر رسد چواه شود خروش بی مزه صوفیان گواهیم کرد دعا کنید که میخانه خانقاه شود هوا، رو کش این دوستان خنده کمین تبسمی که چو بالید قاه قاه شود چوشمع در هوا گریه میکنم (بیدل) که پیش پای ندیدن مباد چاه شود کدام قطره که صد بحر در رکاب ندارد کدام ذره که طوفان آفتاب ندارد کدام غنچه که جوش بهار نیست محیطش کدام نقطه که جمعیت کتاب ندارد دران مقام که موج گهر خرام فروشد در نك هيچكس اندیشه شتاب ندارد حساب ما نتوان جوهر نگاه شمردن صفر دیده اعمی کسی حساب ندارد حديث جوهر آئینه نیست غیر تحیر سؤال اگر ز خموشی بود جواب ندارد گذشت عمر بفرزندیم ز بیم وامید قضا نوشت مگر مهر خطم بسایه بید سحر دمان پی پیری چه شاميها که نداشت سیاه کرد جهانم سفیده موی سفید زدور میشنوم کز زبان ما و شماست جلا جلیکه صدا بسته روق ناهید جز اختراع جنون امل طرازان نیست قیامت دو نفس عمر و حسرت جاوید بپوش خلق مجیائی مجرد اما همان بدوش نفس کعبه میکشد امید حذر زنشئة دولت که مستی يكجام هنوز میکشند شیشه بر سر جمشید نماند علم و هنر عشق تا بیا د آمد چراغها همه گل کرد دامن خورشید غبار قافله رفتگان براهت نست که ای نفس قدمان شام شد با برسید کدورت از دل منعم نمیرود ( بیدل) چه ممکن است که چینی رسد ببوی سفید گذشت عمر و دل از حرص منبر نمیشاید کسی عندايم ازين راه بر نمیشاید درای حمل فرمت خروش صور گرفت هنوز گوش من بخبر نمیشاید جهان ز مغز خرد پنبه زار اوهام است چه سود برق جنون پاکتر بر نمیشاید غبار عجز من و دامن خط تسلیم نيا فتاد کی از جاده سر نمیشاید نگاهم از گر یار فرق نتوان کرد کسی دو رشته بهم اینقدر نمیشاید نشان من مگر از بی نشان توانی یافت و گر نه هستی عاشق اثر نمیشاید نمیتوان ز کف خاك من غبار انگیخت جوین عجز بحر سجده بر نمیشاید ترا کمی است در آئینه خانه هستی به چون حباب هوای نظر نمیشاید نگاه بر مژه دامن فشان استغناست دماغ وحشت من دل و بر نمیشاید خروش دهر بلند است وانحافل زن که این فسانه بحز گوش کر نمیشاید شبی روز رساندن کمال فرصت ماست چوشمع کو کب ما نا سحر نمیشاید زخویش میروم اینك تو هم بيا (بيدل) که قاصد آمد و هوشم خبر نمیشاید گذشتگان که ز تشویش ما و من رستند مقیم عالم نازند هر کجا هستند چو اشك شمع شرر مشربان آزادی زچشم خویش چکیدند اگر گم بستند همین نه ناله ماخون شد از تراکت پاس کدام ریشه کزین پیچ و تاب نگسند عنان کشان هوس صنعت نظر دارند خدنگ صید جهانند تاز خود جستند ساشقان همه کز منصب گهر بخشی همان معرض چکیدن چواشك تر دستند نکرده اند زبان محرمان سودا بت اگر ز خویش گسستند با که پیوستند چه جلوه که چوشبنم هوائیان کمال شدند آب وغبار نگاه نشکستند زساز عاقبت خاك ميرسد آواز که ساکنان ابدگاه نیستی هستند کدام موج ندامت خروش طاقت نیست شکستگان همه آواز سودن دستند درین زمانه سخن محویاس شد ( بیدل) دمید عقده دل معنیی که می بستند
سراج الاخبار ۲۰۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال گر آرزوی دستی ازین دامگه کشید آزاده است نور دل از اقتباس شمع شب پرده دار صبح قیامت نمیشود زین پارسائی که سرو برك خجلت است دریوزه حرم ببر گریبان نمیرسد آرایش بساط رو یا بکه کشید قطع نظر زمنت خورشید و مه کشید موی سپید چند بصنعت سیه کشید طاعت مکن که کاش دوروزی گنه کشید در مانده گا بار هوس نیست زه کشید چندان دماغ جهد ندارد شکست رنك کم فرصتی خجالت سعی کرو فر است پیش از اجل تهیه مردن کمال ماست گر خامشی چراغ فروزد درین بساط شایسته قبول عدم عرض نیستی است از دست سوده نقش دو عالم تبه کشید از حرص عذر خواهی نشو و نما کشید آن به که فکر پنبه خود را بیکه کشید چون شخص سرمه خود ده نفسی را نگه کشید روئی که نیست جانب آن بارگه کشید قاصد دران مقام زخردشید غافلیست (بیدل) کجاست شرمی از ان بادشه کشید گر آگهی بسیر فنا و بقا مخند اقدر دی ای شرر بفشار شکفتگی فرصت کمین وعدۀ فردا دماغ کیست چندین سحر بوهم برافشان ناز رفت صد گل بهار منتظر يك جنون است برشام ما جو شمع جوان نمی گریست عبث بهانه جوست برین خنده ها مخند آخر ترا که گفت درین تنکجا مخند ای گل بهار رفت برای خدا مخند يك گل نو نیز از لب بام هوا مخند آتش بصنجه است این دسر نابجا مخند پیری کسنون توکل کی در صبح ما مخند دل بستن و بهار دمیدن چه لازم است مستغنی از کمالیت هزار شهید عشق عفو غبار چهرة محتاج شبنمی است در پرده خون حسرت پیداست و یا مرتر یا صبح کادم از چه بهار است خنده است (بیدل) بهار عمر شکفتن چه خنده است در زیر لب چو آبله زیر پا مخند ای غنچه لب تو و سر حاکم بپا مخند بر فقر گریه کر نکنی بر غنا مخند گاهی جوانمرد کرم مندان نما مخند کیفت آه کی تو هم از تکلف برا مخند ای غافل از نفس حرفی از حیا مخند کر اثرا خروش جهان یکشا سری باین انجمن برارد خیال هم چند و هشماد زمام دل برون نآرد نزیست تخمی درین گلستان که نوبهارتی نکرده سامان ندارد از طبع ما شمر دن بغير پرواز پیش بردن زپهلوى حقه محبت نمو یبت امید تاوان دل ستم دیده عمر ها شد ندارد از سوختن رهائی زخاکسارون تپاند غبار هنگامه تعین باین سرو برك مفلسم کربر ترك اندیشه فضولی تجرداضطرار رنکی ندارد از اعتبار همت قدم بآهنك کین فشردن ز عافیت نیست صرفه بردن دماغ اهل صفا نبیند بساط اند از خود مثال غبار اسباب چند پوشد صفای آئینة تجرد بآن صفا نیت رنکم که مائی کار کاه فطرت نفس صدایم نمیکدازم دگر زحالم مپرس ( بیدل ) جنونی انشا کند تحیر که عالمی راز من برارد چه ممکن است اینکه سعی و حشت بغر تم از وطن برارد هوای رنك نات زحا کم اگر برارد چمن برارد که رنك عاشق چو پیکر صبح بوی نقد و شکن برارد سزد که چون اشك دلو ماهم زچاه غم بررسن برارد یلفزش اشك کاش خود را چو شمع ازین انجمن برارد دلیل صبح قیامت است این که مرده سر از کفن برارد مباد چون غنچه عود عساقی سرت دولتی کهن برارد چه غیرت است اینکه عنبر خود را زجیر ناهم دو زن برارد تفنگ قالب تهی نماید دمیکه دود از دهن برارد سحر محال است اکزنفس را دمدنگاه سخن برارد کباب عریان کند مارا ز خجلت پیرهن برارد قسم بآئینه يك ستاره دمیکه تصویر من برارد چوشمع وهم است برامیری که محوکش ازسوختن برارد گر آئینه ات در مقابل نماند همین دست مغزاست اگر واشکافی ز دانش بصد عقده افتاده کارت نشان گم از کرد عنقا مزاهم مجاز آفرین است میل حقیقت جهان جمله فرش خیال است اما خیال حق و فکر باطل نماند خیال است لیل چو محمل نماند جنون ار کنی هیچ مشکل نماند بآن نقش و اسکه در گل نماند کرم گر کنید ناز سائل نماند دمبقبل کر آئینه غافل نماند توسعی است ایجابه بایست پیدا غم خون عشاق اگر گشته کردد نخواهی بتاب نفس غره بودن برو شوق اگر لذت بار سیدن نفس عالمی دارد اما چه حاصل دل جمع دارد چه دنیا چه عقبی کجا عرض جوهر دل گردل نماند حنا نیز در دست قاتل نماند که این شمع آخر بمحفل نماند اقامت در آغوش منزل نماند دودم بیش پرواز بسمل نماند چو کوهی شدی بحر و ساحل نماند مزین بزم ز آثار اسرار سنجان همه ماندا کر شعر ( بیدل ) نماند گر بوی وفا را نفس آئینه نباشد اصل تو میرات زافسون مگوبدن وشیرنج دکاهداری درنجش است مسلم لب کم شکند مهر و دیت گاه راز کز حرف وفا مکتبه فروشه بنأمل این داغ دل او نیست که در سینه نباشد این پشه ز مصرف نوزیشه نباشد حرص ایمه سودا گر پشمینه نباشد گز نشئه رسوائی گنجینه نباشد در رشتۀ الفت گره کینه نباشد صد عيد ابد هیچ نبرزه بیکمشتن تکرار بشیند بر اوراق تجده زاهد بنظر میکنه از دور مباهی از دل جو نفس میکذری سخت جنونیست چون صبح اکر یکنفس از خویش برآئی امروز جنونی هست اگر دیشه نباشد تقویم نفس را خط پارینه نباشد این صبح قیامت شب آدینه نباشد ای پنجر این خانه آئینه نباشد بنام فلك پیچ و خم زینه نباشد ( بیدل) حذر از آفت پیوند علایق امید که در خلق تو این پشه نباشد گر یتو انکه را تماشا هوس افتاد در گریه نمك مایه تر از من دگری نیست شوق بشکست دل من مست خروش است شد عین حقیقت چو مجازت زمیان رفت عمر بست درافشان گلستان خیالم غفلت مکش از عمر عیالت چه باشد بر هر چه گشودم مژه در دیده خس افتاد کز ضعف سرشکم بشهار نفس افتاد آگاه یم این شیشه زدست چه کس افتاد عشقت گز آتش به بنای هوس افتاد غم نیست اگر طائر ما در قفس افتاد سنگینی باریکه بدوش نفس افتاد از بخت سیه چاره ندارم چه توان کرد یککیم فلك سالار فغان کرد از آفت تعجیل حذر کن که درین باغ چون شانه ره سنجه پیچ و خم زلف است اسباب غبار نگه غیرت ما يست (بیدل ) لب اثر بك گل اندام ندارد چون زلف با شفتگیم دسترس افتاد خونابه دلم چون اشك ز چشم جرس افتاد بر خاك نخستین ثمر پیشرس افتاد چندانکه قدم پیش نهادیم پس افتاد در دیده آئین نتوان گفت نفس افتاد شبنم بکه تواند بخیالش مگس افتاد کر جنونم ناله واری در بلبل میکند غیر خاکستر دلیل اضطراب شعله نیست شور محشر آشیان در سایه گل میکند هرقدر پرميزند افسردگی دل میکند انتظار نار استغنا نگاهی میکنم عافیت خواهی بهر افسونی از جا در میا کز غبارم سرمه چشم تغافل میکند خاك برباد است اگر ترك تحمل میکند
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال دل بسمل چون نملطد در هوای نزاکت آب گوهر را خیالش در صدف دل میکند گر بطوفان وصلش از چرخ دست از خود بشو سیل ما غلطان از حلقه پل میکند کاه بر طاقند و که بر موج محیطند غریق حیله جوی زندگی چندین توکل میکند از زمینگیری هوا آیینه دار شبنم است اشك میگردد اگر آهی تنزل میکند حفظ آبر و نفس در جیب دل دزدیده است قطره را گوهر همان مشق تأمل میکند آفتاب باغ (بیدل) بر خزان موقوف نیست صد قیامت یك تبسم آه بلبل میکند کز جبین اشکم ز شرم بیکناهی میرود همچو ابر از نامه ام رنگ سیاهی میرود سعی قاتل را تلافی مشکلست از بسمل تا بعدر آیم زمان عذر خواهی میرود از هوسهای سری بگذر که در انجام کار شمع این محفل بداغ بی کلاهی میرود تیره بختی هم شبستان چراغان وفاست داغ تا روشن شود زیر سیاهی میرود ای نفس پیش از هوا کشتی دروتی ساز کن فرصت عرض قیامت دستگاهی میرود خجلت من هلاك خود شادم در نظر مرغ بسمل در جو آب از چشم ماهی میرود لنگر جمعیت دل در شکست آرزوست موج چون ساکن شد از کشتی تباهی میرود گرد دار اوج دولتها غبار بیش نیست رهروان چون کرد باد اورنك شاهی میرود کجاست کرده منکر گل کردن اسرار عشق رنگها اینجا بسامان گواهی میرود شمع تصویرم بپاس از درد و داغ حسرتم اشك من عمریست تا گردیده راهی میرود (بیدل) انجام تمنا محو حیرت کشتن است آیینه سعی نگار تا بی نگاهی میرود کز جبین محت نگون عبرت گمان پیدا شود هر قدر سر بر فلك سایم زمین پیدا شود در کلستانیکه خواند اشک من سطری غمم سایه گل تا ابد ابر آفرین پیدا شود آنسوی خویشت چه عقبی و چه دنیاهیچ نیست بگذر از خود تا نگاهی پیش بین پیدا شود بسکه پر دیت درین کهسار جانها کنده ام هر کجا نالم پری نقش نگین پیدا شود عالم آیست دشت و در ز شرم سجده ام بی عرق کرده جبینم نازنین پیدا شود هیچکس محرم نوای سر نوشت شمع نیست جای خط یارب زبانم از جبین پیدا شود دامن وحشت زبیمران جنین نتوان شکست دیده ترکان رحم افتاد در کمین پیدا شود باز کرد اند عنان جهد عیش رفته را موم اگر از آب کفش انگبین پیدا شود ناله تا دستی کند در یاد دامانت بلند چون بسازم ز هر صنو آستین پیدا شود در تماشا گاه امکان آنچه عالم کرده ایم (بیدل) آخر از نگاه واپسین پیدا شود گز خاك نشينان مسلم افراخته باشند چون آبله باسیر انداخته باشند پیش عرق شرم توخوبان مزه پردازند دستی چو خریق از ته آب آخته باشند صبح وشفق چند که گل میکند اینجا رنك همه رفته است کجا باخته باشند حرص وهوس آواره و هم اندچه تدبیر ای کاش باین گوشه دل ساخته باشند عمریست نفس میکشم ومیروم از خویش این بار دل از دوش که انداخته باشند از خجلت پرداز کلت مانی و بهزاد پیداست که روها چقدر ساخته باشند چون فاخته آتش زده کو طاقت دیدار کو خلق هزار آینه پرداخته باشند مقصد طلبان جوش غبارند درین دشت بگذار دمی چند که می تاخته باشند يارب نرسد ناله ز خاکستر عشاق در خاك هم این سوختگان فاخته باشند هر اشك سراهی ز دل خون شده داشت آن چیست درین بزم که ننداخته باشند (بیدل) بتغافل کده عجز تپــان باش تا خاستن ترا آيــــه نشناخته باشند کز خیال کرهش چشم توام رهبر شود چون قدح هر نقش پایم عالم دیگر شود محنت ترك تجمل از کرم افزون تراست سربگردون می فرازد نخل چون بی برشود تن پرستـان هم مقيم آشيان معنى اند مرغ اگر در تنگنای بیضه صاحب پر شود نیست آسان می کشی های بهشت عافیت فرصتی باید که دل خون کرد دو کوثر شود از ره تقوی نګاهی محترم در هستی بی مدا راین ز گر هی زن کاش راهی سر شود شوخی یارم همان ناموس اظهار است و بس آه میداند اگر مطلب نفس پرور شود سیل بیتاب مرا یارب نه پیوندی بهم ترسم این جزو طپیدن مایه کوهن شود کوهها ما را همان شرم است زحمان ابد از کشایش دست میخواید گره چون ترشود تیغ موجی بر سرت نشوفت تعمیر محیط ای حباب بی سر و پا خانه ات ابتر شود عافیتها در کمین حسرت واماندگیست صبر کن این شعله تاسی تو خاکستر شود پست جز اشک ندامت در محیط روز کار آنقدر آید که چشم آرزوی تر شود حسن سرشار طلب (بیدل) تما شا کرد نیست کز سواد موج می خط لب ساغر شود کز عجز خرامان سر فرازم کرده اند سجده واری داشتم گردون طرازم کرده اند صافی دل بخردی چسانه در کار داشت کز شعور هم دو عالم بی نیازم کرده اند پیش ازین صدر طاعت يك أمیری دل داشتم این زمان يك ناله بیدرد سازم کرده اند چشم شوق الفت آغوشت سر تا پای من سخت حیرانم بدیدار که بازم کرده اند رنگی از شوخی ندارد حیرت آیینه ام اینقدرها کلسـتان تعلیم نازم کرده اند پستی سر چشمه طوفان هستی بوده است چون طلسم خاك خلوتگاه رازم کرده اند سجده فرسود خم تسلیم اوضاع خودم هم زجیب خویش محراب نمازم کرده اند از هجوم برق تازیهای ناز آگـه نیم اینقدر دانم که رحمی بر نیازم کرده اند (بیدل بهام) دلیل امتحان بیخودیست چشم غیب آشنا از بس که بازم کرده اند گز د مرا تخدير صبح جنون سبق کرد دستی بداشت طاقت جیبم چنین که شق کرد پیداست شغل زاهد وقت دگر چه باشد سرها بیکد گر کوفت مهره که باده حق کرد زین باغ تا دمیدم جز خون دل نچیدم گلکون قبای نازی صبح مرا شفق کرد دل گشته جنون هاست از وهم و ظن مپرسید زین دست مشق بسیار مجنون برین ورق کرد دل با کمال تحقیق از شبهه ام نپرداخت آیینه ساخت اما پرداز بی نسق کرد از انفعالم آخر شستند دست قاتل خونم روان دگر دید رنك حنا عرق کرد مهمان این بساطم اما چبود (بیدل) بیدار نیستی بود آیینه در طبق کرد کزد دگر نند زمن نارسا بلند هوش سکر چو نبض کزم بی صدا بلند کم همتی ببار فراحم وفا نکرد دامن نيا فتم بدر از ی پا بلند دور است خواب غافله از معنی رحیل وزره نمی شد اینهمه ما لك در ابتدا بلند خلق جهان جنون زده بی بضاعتیست از کاسه تهیست خروش گدا بلند ما بخود ان تظلم حسرت کجا بریم دست غریق عشق نشد هیچ جا بلند پستی مکش ز چرگی و دستگاه جم يك پشت پای بکذر ازین دستها بلند بنیاد عجز و دعوی هزت جنون کیست دو سر بلند نیست شود تا کجا بلند از ته فلك دريغ مکن چین دامنی يك زینه وار از همه منظر برا بلند پیری دکان ناله ما گرم داشته است نرخ عصاست در خور قد دو تا بلند فطرت محیط نه تنك آبگون شود كمر وا رسیم آبله پست است یا بلند چون نقش پا بسکه نگون بخت فطرتیم مژگان نمیشود بنا شای ما بلند (بیدل) مکن نمود تکبری و رنه پیش ما در پاست بی کنار روپل مدعا بلند گز شور مستیم کند اندیشه کرد باد در کردش قدح شکند شیشه کرد باد شور جهان ترانه دود دماغ کیست صد دشت و در نقیده بيك ریشه کرد باد از رشك وحشتی که کرفست داصنم ترسم بپای خویش زند تیشه کرد باد جولان شوق باك ندارد ز خار و خس مشکل زپيش با کند اندیشه کرد باد
صحيفة ٢١٠ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال محل جنون علم کش باغ و بهار نیست سر بر نمیکشد مگر از بیشه گرد باد همجالشان دهند ز سر گشتگان عشق مجد من ز غیرت هم پیشه گرد باد ( بیدل ) درین حدیقه فغد جز من آشکار سرگشتگی مجال و کل ریشه کرد باد گر شوق براهت قدمی پیش برارد چون آبله بالیدنم از خویش برارد آنجا که خیال تو دهد عرض تجمل شبنم از هر دو جهان پیش برارد مقبولی و اوضاع مخالف چه خیال است در دیده خسد گر مژه ام نیش برارد امروز در بیشه روی همه باز است آئینه مگر حاجت درویش برارد از نسخه کیفیت امکان نتواند لفظی که کسی حاصل معنیش برارد گر شوخی لیلی نشود دام تحیر مجنون حیا کیست ادای کیش برارد فریاد کزین قلزم وحشت نتوان یافت موجی که نفس نیم نفس تشویش برارد بارق سواران چه کشد سعی غبارم وا ماند کی هست اگر پیش برارد نومیدی سودا زدگان نیز مقامیست امید که آن نو خط ما ریش برارد ( بیدل ) چین آوای گریبان خیالیست یارب نشود اشک مر از خویش برارد گر شوق بی مطلب تماپم ننگیرد در مشق رم از عالم اسباب ننگیرد بالشکته لبی ساز و بخود آبی ازین بحر با خلق ترا نیک چو گرداب ننگیرد آن دل که طپیدن نکند قرعه وصلش حیف است که آئینه بسیماب ننگیرد محتاج گریبان نشود مفلس قانع در چشمه آئینه زهیر آب ننگیرد صیاد اسیران محبت خم ابروست کس ماهی این بحر بقلاب ننگیرد از نور هدایت نبرد بهره سیه بخت چون سایه که رنگ از گل مهتاب ننگیرد دل مست جنون است بکوشید خرد را امروز سراغ من بیتاب ننگیرد از بس بمراد دو جهان دست فشاندیم کز زلف شوم دامن من تاب ننگیرد منظور حیا ضبط نگاهیست و گر نه سرپنجه مژگان بشان خواب ننگیرد در حلقه خامش نفسان در دل باش تا هیچکست نکته درین باب ننگیرد پیدا تو کجا شه شود عقده عمر ( بیدل ) کف خاکی ره سیلاب نگیرد گر طمع دست طلب وا میکند برقناعت خنده لب وا میکند کرم میجوشی بذات جهان این شکر دکان لب وا میکند موج کوهر باش کارت بسته نیست ناخنی دارد ادب وا میکند قدح باب عافیت وقت کسیست کز جبین چین غضب وا میکند شیشه مشکن ورنه دل هم زین بساط راه تیمار حلب وا میکند سایه طوبی نباشد کو میاش جای ما دلا عقب وا میکند ای چراغ محفل شیب و شباب صبح ته گیر آنچه شب وا میکند شرم کم دارد ز ناموس عدم هر که طومار نسب وا میکند پنبه از مینا بغفلت بر مدار این ری بند قصب وا میکند پیدا در غنچه نگشاید دست این گره را کل بلب وا میکند عقده تایید است در کار نفس ليك ( بیدل ) روز و شب وا میکند گرفتار رسوم اندیشه آرام کم دارد عقاید آنچه دارد خدمت درد حرم دارد دماغ آرمیدن نیست با گل شبنم ما را درین آئینه گر آبیست چون تمثال رم دارد ازین صحرای وحشت چون شرر دیگر چه بردارم همه گر سرتوان بر داشتن حکم قدم دارد خرد را از بساط می پرستان نیست جان بردن که هیبزا شبیرا موج می بکف تیغی علم دارد نوای عاشقان در پرده دود دلست آنجا شکوهی شمع تنها گریه دارد آه هم دارد گسستن سخت دشوار است زنار محبت را برهمن رشته واری از رك سنك صنم دارد بوقت رخصت یاران تواضع میشود لازم قد پیران بآهنك و داع محمر خم دارد اگر دردی در تخفیف اسباب لعباقی زن گرانگشت دگر انگشت نرمك پشه کم دارد بود در طینت عجز حفظ گفتگو مشکل برون ریزد دهانش هرچه انسان در شکم دارد بمیر از وهم کو سرمایه تا برنقد خود نازی همان در کیسه در یاست گر ماهی درم دارد ز خاک شور نتوان پیش ازین حاصل طمع کردن بحسرت هم اگر جان میدهد حسنت کرم دارد خوشی دید آهنك جنونم نشكند ( بیدل ) ز ساز دل مشو غافل طپیدن زیر وبم دارد گر کمال اختیار خواهم کرد نیستی آشکار خواهم کرد جیپ هستی قماش رسوا نیست به نفس تار تار خواهم کرد صفر چندی کز از میان بردیم يك خود را هزار خواهم کرد کسی سوال مرا جواب نگفت ناله در کوهسار خواهم کرد دور کل گر گذشت گو بگذر پنکره ساغر بهار خواهم کرد شوق تا انحصار نپذیرد وصل را انتظار خواهم کرد عالم آهی اگر بهار کند سرو و گل اعتبار خواهم کرد گر قدم رنجه کر بمجلسیم یاد آن گلعذار خواهم کرد اینقدر جرم خاک عفو مییار هم چه کردم دوبار خواهم کرد صد فلك انتظار می نالد تا که خود را دو چار خواهم کرد انجمن کرد لیل عبرت نیست سیر شمع مزار خواهم کرد در عدم آخر از هوای خطی خاك خود را غبار خواهم کرد وضع آغوش وصل ممکن نیست از دو عالم کنار خواهم کرد آسمان سرنکون پیکاریست سنگت هیچم چه کار خواهم کرد ( بیدل ) از حشرم کنار کزین فرصتم من فرار خواهم کرد کر ناله من بر تواند پشته دواند طوفان قیامت بلك ریشه دواند شوق تو بسامان خراش دل عشاق ناخن چه خیال است مکر تیشه دواند دور از مژه اشك است و همان بی سر و پاتی غربت همه کس را بجبین پیشه دواند شوریست درین بزم گزافسون شکستن چند اندكه ری بال کند شیشه دواند صد کوچه خیال است غبار نفس اینجا تاسیر گریبان بچه اندیشه دواند مجنون را گرهی تن بند حوشيت چون نی هوس ناله بسد بیشه دواند وقت است که چون غنچه بافسون خموشی در ناله بلبل نفس ریشه دواند سعی امل از قد دو تا چاره ندارد ( بیدل ) ره کوهکنی تیشه دواند گرنه مشت خا کم از اشك ندامت تر شود ششجهت اجزای بی شیرازه ئی دفتر شود گرمثالی پرده بردارد زبخت تیره ام صفحه آئینه مانم خانه جوهر شود چند غرسد بحسرت شوخ پیمان مرا نسخه آئینه یارب چون دلم ابتر شود چربید نرمی آینار دستکام فطرت است شعله چون با موم الفت یافت روشن تر شود يك عربق نم کن غبار هرزه کرد خویش را بعد ازین آن به که پروازت نفس پرور شود خواب راحت شعله را در روشنی خاکستر است گر غبار جستجوها بشکنی بستر شود ما سبك روحان ز نيرنك تعليق فارغيم عکس ما را حیرت آئینه بال و پر شود در تلمشا بیکه رنك نقش بابت ریخته الطلاس از خجالت حلقه ها ز در شود عالم از خود تهی کردیم و کاهشیها بجاست پهلوی ما تا توانان تا کجا لاغر شود یکدو ساعت پیش نتوان داد عرض اعتبار قطره ما ژاله می بندد اگر گوهر شود مقصدم چون شمع از بن محفل سجود نیستیست سرترد بابهم کاین یکقدم ره سر شود عالم ( بیدل ) بیابان مرك ذوق آکیست معرفت هول رم است اما گرا باور شود
صحیفه ۲۱۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال گره برشته ساز نفس خوش آنکه بندد بیند دل بنوای جهان چنانکه بندد نگاه قاطره بسان نداره آنهمه فرصت کان میر در تبرک این دکان که بندد ز کلفت تفرقه دهر حاصلی که تو داری چوتخم اشک از ان خوشه کن کان که بندد دوباره سلسله اتفاق حسرت حیوانی هزار بار بودد امتحان که بندد خیال کردن آزاد کان مصور فطرت اگر فتاده دهد ناب ریسمان که بندد بذوق مطلب نایاب زنده است دو عالم تغافل از عدمی دل بران میان که بندد دماغ ناز بهرجاست نقش بند غرورش حنا گر همه خونم دهد نشان که بندد بهار نیز چر غنچه بسته است دلبا نجا درین چمن بکمند بلبل اشیان که بندد لب شکایتا کرد اشود بوصف خموشی چه بیرها بمیان يك دو برك پان که بندد خیال چشمه عنقاست مصر عی که ندارم زنظم چه کشاید کسی جز آن که بندد همین کند علایق که بسته چین فرمن تو کزو وهم برائی چه رو بان که بندد جهان بمزرعه آوفت اطاق معنی ( بیدل ) حدیث عشق چه صنعت کند زبان که بندد کس طاقت آن لمعه رخسار ندارد آئینه همین است که دلبدار ندارد سحر است چکوم که شود باور فطرت من کار که اویم و او کار ندارد گردانده اوراق نفس درس محال است موج آئینه روائی تکرار ندارد آئینه ز تمثال خس و خار مبراست دل بار جهان می کشد و یار ندارد چون نقش قدم رسم عانت کسی نیست این خواب عدم سایه دیوار ندارد پیچیده در و دشت زبس لغزش رفتار تا موج گهر جاده هموار ندارد اقبال دنائت فسیان خصم بلند پست قبر از سر خویش آئینه دستار ندارد چون لاله دو روزی بمهن داغ بباید گل در چمن رنك وفا بار ندارد شد رفت وسحر شد چه افسانه توان ساخت فرصت نفس ساخته بسیار ندارد (بیدل) بعيوب خودا گر چشمى اولیست زان آئینه بگذر که زنگار ندارد کسی از التفات چشم خوبان کام بردارد که پر هم استخوان صد زخم چون بادام بردارد بقدر زخم چون گل شوخی اندازستی آن تبسمنامه نهی از نشه هرکس جام بردارد بطوف دامت کامست از سعی غبار من اگر خود را بجای جامه احرام بردارد غبارش با درم باد که آن لعل حيا پرور تبسم پر نمیدارد چنان دشنام بردارد جهان مجنون مدهو شست هم در و ده طوفان کن که میترسم تحیر گردش از ایام بر دارد نظر از سیر هستی بستن است آخر خو تا چشمی که از آغاز یا خود نسخه انجام بردارد دماغ خشك من مشكل شود خجلت کش هستی مگر این تنك همت را خيال جام بر دارد چودل در مدعا افتاد کو عالم بغارت رو که باین نیست طوفان از کهر آرام بردارد کران جانرا نیابد طاقت بار سبكروحان نگین را می شود قالب تهی چون نام بردارد عبارت بی غبار صافی مطلب نمیداند محبت کاش رسم نامه و پیغام بر دارد کسی کز سر کشی را دطرز عنصر کند(بیدل) خور دصد پیش باچون موج تايك كام بردارد کسیکه چون مژه عبرت دلیل روشناش افتد بخاك تا نكرد چشم خم بگردنش افتد خوشت ناز تحیرم بدیده ها نغرورتی خجالت است که عیسی العظم بسوزنش افتد غبار سعی معاش آنقدر مخواه فراهم که اطفال طبیعت سنگ برتنش افتد درین محیط رسد موج ما بنصب کوهر دمی که نوبت دندان بدل فشردنش افتد بخندك پاره بسازید گز قنایع دنیا که از طمع خوره هم که نان بروغنش افتد کزیم دست نیازد بپاس نسبت همت مباد چین مر آستین بدامنش افتد وداع عمر طريق خرام ناز تو دارد قیامتست اگر چشم کس رفتنش افتد بجا کمازی خویشم امید هاست که شاید غلط بسر مه کندچون نگاه ومنش افتد زنام جاه حذر کن مباد نقش نگینش سقب قبر کند تاهوس بکندنش افتد اراده شکوه دل نیست ليك ريشة الفت زباله ایست که آتش بساز خرمنش افتد بپاس راز محبت کدامت طاقت ( بیدل ) که کسر مژه جنبد جگر بدامنش افتد کسیکه نیک و بد هوشیار و مست پیوندد خدا عیوب وی از چشم من که هست پیوندد بشکاء افتاد ودل بمحال کلیدن مقدر کنید از ان آستین بدست پیوندد ببهار رنك نماشاست الوداع تعلق غبار نیست که چشمت دمی که جست پیوندد تلاش موج جنونست تارسیده بکوهی مجوب آینه زین همتان شکست پیوندد کمال پستیئ شمشاد بسکاو بکه دامت هوا بلندی خود در زمین پست پیوندد زحبث ما نجبها گر کعن كعن ما را سزو که جشم بوقت نگاه شست پیوندد حيا بضبط نگه مانع خیال نکردد لان مهرو بشوق آنکه چشم دست پیوندد زونهم جاه چه موهاست در دماغ لعین شرور بینی این انجمن شکت پیوندد کل بهشت شود غنچه بهر بوس دهانت لب تو زاهد اگر عیب می پرست پیوندد بطعن ( بیدل ) دیوانه سربرهنه نیائی مباد کفش ترا بر کله بدست پیوندد کسی معنی بحر فهمیده باشد که چون موج از خویش رنجیده باشد چو آئینه بر ساده است این گلستان خیال تو رنگی تراشیده باشد کهر را رسد ناز مستی که چون خط بکرد لب یار کردیده باشد بگردون رسد پایه کرد بادی که از خاکساری کلی چیده باشد طراوت درین باغ رنگی ندارد مگر انفعالی تراویده باشد غم خانه داریست دام فریبت گره بند کار نظر دیده باشد درین ره شود پامال حوادث چونقش قدم هر که خوابیده باشد بوحشت قناعت کن از عیش امکان گل این چمن دامن چیده باشد ز گردی کزین دشت خیز و حذر کن دل کس درین پرده نالیده باشد ندارم چو گل پای سیر بهارت برويم مگر رنك كرديده باشد جهان در تماشا که عرض نازت نگاهی در آئینه بالیده باشد بدو گریه در دیمن چشم ( بیدل ) چوز نجیر آب در دیده باشد کلاه هر که فلك برسم يك مي فكند سرش چو آینه آخر بخاك مي فكند بکم شدن چونگین بی نیاز شهرت باش که ناز نام ترا در مغاك مي فكند چوصبح کار گریبان سری برون آری زمانه رخت تو بردوش جاك مي فكند بدر كاه امين كه لا شريك له است خلل اگر فكند اشتراك می فکند زجوش گریه مستانه که دارد ابر چه شیشه ها که بدر پای تاك می فکند زاعتبلا مبندید خواری نعمت که شاخ میوه زسیری بخاك مي فكند عرق که جبهه تسلیم سر فکنده اوست گره برشته ما شرمناك مى فكند رهت کجاست باهشتگی قدم بردار که جهد لسکه بدامان باك مي فكند ز عاجزی در اقبال امن زن ( بیدل ) که طاقتت بعنان هلاك مي فكند گل بسر جام بكف آن چمن آئین آمد میکشان مژده بهار آمدو رنگین آمد طبع از دست زبان سوزي داغت چوشمع عافیت طابتم برسر بالین آمد نخل گلزار محبت ثمر عيش نداد مصرع آه همان پاس مضامین آمد حیرتم بی اثر از انجمن عالم رنگ همچو آئینه زصورتکده چین آمد حاصل این چمن از سودن دستم گل کرد بکف از آبله ام دامن کلچین آمد هیچکس از هم اسباب نیامد بیرون بار ناسفته این قافله سنکین آمد چه خیال است سر از خواب کران برداریم پهلوی ماچو گهر دزد بالین آمد چون نفس سر بخط وحشت دل میتازیم جاده در دامن ایندشت همان چین آمد باز بی روی تو در فصل جنون جوش بهار سایه گل بسرم خيمة شاهين آمد خون بدل خاك بسر آه بلب اشك بجشم بی جمال توچها برمن مسکین آمد ( بیدل ) آسوده تراز موج گهر خاک شدیم رفتن از خویش چه مقدار تمکین آمد
صحیفه ۲۱۲ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال گل نکرد آهیکه بر ما خنجر قاتل نشد آرزو برهم زد بالیکه دل بسمل نشد دام محرومی درین دشت احتیاط آگهیست وای برصیدی که از صیاد خود غافل نشد دل راحت کز ندازد با گدازش واگذار کوهی ما غنچه راهد کشت اگر ساحل نشد در بیابانیکه ما را سر بکوشش داده اند جاده هم از خویش رفت و محرم منزل نشد شعله خاموش ثشقی پاس از خود رفتن است داغ هم گردیدم و آسودگی حاصل نشد گرچه رنگم این دو آتشخانه از من ریختند از جبینم چون شرر داغ فنا زایل نشد اعتبار اندیشگان آفت پرست کاهش اند هیچکس محمود نامداری شمع این محفل نشد عاقبت فرهاد نقشی برد و افسانه کیست حیف بر وازیه کا ظالم بر بسمل نشد ذوق آغوش دویی در وصل نتوان یافتن شیر مجنون خالی شد و محمل نشد نی تداز دل بکار آمد نه ریزشهای اشک بیتو مشت خاك من برباد رفت و گل نشد در لباس قطره نتوان تلخی دریا کشید مفت آن شویی که خا کستر شد اما دل نشد غیر من زین قلزم حیرت حبابی گل نکرد عالم صاحب دل است اما کسی (بیدل) نشد گلهای آن تبسم باغ فلك ندارد صد صبح اگر بخندد يك لب نمك ندارد رنگ دونی درین باغ رعنایی خیالیست سیر جهان تحقیق ملك و ملك ندارد پوچ است غیر و حدت نقد حساب کثرت اعداد چیزی از خودچون رفت يك ندارد اسلام و کفر هريك واحد خیال دانسث در چشم دور و نزديك خورشيد شك ندارد دل نو بهار هستیست اما چه میتوان کرد رنگی که دارد این گل خارو خسك ندارد پامال عجز باشید تدبیرها جز این نیست مست است فیل تقدیر باد مجنك ندارد آیینه آب سازید تاچند وهم صيقل مكتوب ساده لوحی تشويش حك ندارد ذوق طراوت از کل آغوش غنچه کی برد زخمی که آب دزدد غیر از نمک ندارد افشای راز ظالم موقوف تیره روزیست تا غافل از زکاله است آتش محك ندارد آفات دهر (بیدل) تنبیه غافلان نییست طبع خر آ نقد رهاشك از كتك ندارد کم نیست صحبت دل کر مرد و زن نماند آیینه خانه هست کو انجمن نماند کرحسرت هوس کیش باز آید از فضولی کلفت کراست هرچند کل در چمن نماند افسون کاهش اینجا تاب و تب غنچه هاست دامن فشان برین شمع تامو ختن نماند عرفان زفهم دور يست ادراك بی حضوریست جهدی که در خیالت این علم وفن نماند چون صبح ازین بیابان چندان تلاش دم کن کز دامن بلندت کرد شکن نماند یاد گذشتگان هم آینده است اینجا در کار گاه تجدید چیزی کهن نماند بر وضع خلق غم است آرایش حقیقت ناخن بکیاست هس که در و زمن نماند مجنون پرده دشت محو کنار لیلی است عاشق بسعی غیرت دور از وطن نماند کرد خیالتنا کی هرسو دهد نشانم جایی روم که آنجا اوهم زمن نماند این مبحث نمودن از نسخه عدم نیست کرزان دهن بكویم جای سخن نماند یاران بوسع امکان درمغز حال کوشید تصویر انفعالیم کز پیرهن نماند (بیدل) بدیر امراض انصاف نیست ورنه تادان بت برهمن بر برهمن نماند کم و بیش و هم تعینت سر و برك نقص و کمال شد مه نو دمید و بدر زد بکدامت بدر وهلال شد بصفای جلوه نساختی حق كبريا نشناختی بخیال آینه باختی که جمال رفت و مثال شد سحری گذشتی از انجمن سر آستین بهوا شکن زشمیم سایه صفت کل شمع ناف غزال شد چو نفس مرا زسر هوس بهوا رمیده زجیب دل گره زرشته نموده که شکست بیضه و بال شد بترا نه من و ما کسی زنوای دل چه اثر برد مزه حلاوت این شکر ز ازل ودیعت لال شد زتلاش تازگی سخن گهر صفا زمین حزن خجل است جوهر چینی که بجر رسید وسفال شد زغبار لشکر زندگی دو سه روز بیدلی ترا حذر از تلاش در موثبت که هجوم رستم وزال شد بدل کداخته کی طرب که درین سراب جنون تعب چو عقیق رلب تشنگان جگر آب گشت وزلال شد شم است جوهر قبع نت بگره کی فشرد قدم بکفش انفعال سيه دلی اگر اخگر تو زکال شد سحر فنا کده حیا نفس غیور التجا چه عرصه بطمع نوال زد که بدمم توسوال شد نفس زدی و جهان گرفت انو ترانه ماو من که شکست شیشه محفلت كه صدا برنك خيال شد زحضور غیبت نامها همه راست زحمت مدعا تو چو (بیدل) از همه قطع کن که وقوع رفت و محال شد کو جنون تا عقده هوش از سر ما وا کند و هم هستی را سپند آتش سودا کند در بساط خا کدان دهر نتوان یافتن آنقدر گردی که تعمیر شکست ما کند بعد ازین آن به که خاموشی دهد دادسخن کوهد معنی کسی تا کی زبان فرسا کند عجز ما را ترجمان غفلت ما کرده اند تاهمان وا ماندگی تعبیر خواب پا کند بی تمه باید از حیرت شکر نگاه هم که چون تصویر برقاش چشمی وا کند یاد پیمای سبك مغزیست هر کس چون حباب ساغر خودرا نگون درمجلس دریا کند بیدماغی آبروی کرم التفات دلبر یست میروم از خود مبادا باد استغنا کند قیمت وصالش ندارد دستگاه کائنات نقد ما هیچ است شاید هم بنا سودا کند بی تکلف صنعت معمار عشقم داغ کرد کل شکست هر دو عالم ناله برپا کند بی رمها را علاجی نیست شاید چون چنار دست برهم سودن ما آتشی پیدا کند عبرت من چاشی کیر از شکست عالمیست هر چه کردد توتیا چشم مرا بینا کند چاره دشواراست (بیدل) شوخی نظار مرا شرم حسن او مکر در دیده ما جا کند کو رنك و چه بو جلوۀ یار است ببینید گل نیست همان ناله عندلیب است ببینید زین برك كلی چند که آیینه رنگ اند آن دست که بیرون بنکار است ببینید آفاق بمرض اثر خویش اسیر است صیاد همین کرد شکار است ببینید بر صفحه آتش زده عمر مبازید فرصت چقدر بیجه شرار است ببینید این دشت که جولانگه مقدورك تمناست ای آبله پا یان همه خار است ببینید خون گرمی عشق آینه پرداز بهار است کو غنچه چه کلوس و کنار است ببینید یک سجده نه چود طلب بی خبری شرم پیشانی ما آبله دار است ببینید آهنگ کنو اندیشه برون است خیالش دیگر نتوان دید بهار است ببینید عمریست تماشا گله شوخی نازیم آیینه ما با که دوچار است ببینید (بیدل) ز نفس آینه ام پاس خرد نیست کای دیده وران اینچه غبار است ببینید
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال صحیفه (۲۱۳) الهی رسم کین در دل کسی در دیده جا دارد غبار راه جولان تو دامن کارها دارد مبادا غنچه تا شاخ خار گلزار حسرت را که آنجا رنگهای ریختم رو بقفا دارد که میگوید بآن صیاد پیغام گرفتاران قفس در طائر ما گریه را ناله وا دارد خیال دیدند شوخی ندارد اظهار و کینهستی هنوز این نقشها در خامه نقاش جا دارد بهار انجمن وحشتی است از فرصت مشو غافل که عشرت در شگفتنهای گل آواز پا دارد چو شمع از ندشم پنهان نشد داغ تمنایت بجزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد درین وادی که قطع الفت اسباب جمعیت ببالد یکنی و هم که چشم از آشنا دارد بآن آوارگیها گرد راه دشت توحیدم سنای من بگرد خویش گردیدن بپا دارد شرر در سنگ می رقصد می اندر تاک میجوشد گهر ریشه ساز است و خاموشی صدا دارد باند از تغافل پیش باید برد سودایی که جنس جلوه عریانست و چشم ما حیا دارد حذر کن از تماشا گاه نیرنگ جهان (بیدل) تو طبع نازکی داری و این گلشن هوا دارد کی بآسانی دم آدم میسر میشود دل بصد خون می گدازم تا لبی تر میشود سنك را هم میتوان برداشت دوش شرار گر گرانهای دل از ناله کمتر میشود خاك راه فقر بودن آبرویم دادن است کی مس مهموم در فیض کیمیا زر میشود حسرت دل را حساب از دیده باید خواستن هرچه دارد شیشه ما وقف ساغر میشود شستنم اشکم عرق گل کرده ام یا آینه کز سرانجام گداز دل مصور میشود سکت در طبع روان نظرات جا نداشتن بحر میلرزد بران موجی که گوهر میشود گر باین کلفت فغانم ریشه بر گردون زند صد ره کاطوب زنار دل صنوبر میشود بی کمالی نیست سعی بر زبان خامشان موج چون در جوی تیغ آسود جوهر میشود نیست بی الفای معنی حیرت سرشار ما طوطی از آیینه روشن سخنور میشود در نیستان جنون از بس زنیشان دفترم صفحه ما را چو دزد موج مسطر میشود بسکه شرم خود نمائی آب میسازد مرا آینه در عرض تماشا شناور میشود (بیدل) از بیمشکافی سر بگردون سوده ایم بال ما را ریختن پرواز دیگر میشود (O) کیست از جهد بآن انجمن ناز رسد سرمه کردیم مکر تا بتو آواز رسد حذر ایشه مع ز تشویش زبان آرایی که مبادا سر حرفت بلب گاز رسد در تجب از نفس شمع عرق میریزد یعنی اینست توانیکه باین ساز رسد هستیم نیستی انگاشتی میخواهد ورنه آن رنگ ندارم که به پرواز رسد در خور غفلت مان دعوی بیدائی ماست همه خوابیم کز آیینه به پرداز رسد ما و من آینه دار دو جهان رسوائیست هستی آن غیب ندارد که بنماز رسد حشر آتش همه جا آینه سوختن است آه از انجام شراری که بآغاز رسد خاکساری اثر چون و چرا نمیدهد عجز بر هرچه زند سرمه بآواز رسد مدعی در گذر از دعوی طرز ( بیدل ) سحر مشکل که بکیفیت اعجاز رسد لاغری آنهمه زین مجسمه دورم افگند که نفس نشکنه دیده مورم افگند چه توان کرد نفس گرم نجوشید بحرص مردی آتش دل نان زتنورم افگند هستم بی حاصلی از بی کمالم وا داشت آگھی آینه در بالین شعورم افگند خواندم از گردش پیمانه تحقیق خطی که بظلمتکده حیرت تورم افگند هیچ کافر نشود محرم انجام نفس واقف مرك شدن زنده بگورم افگند سبب قید علایق ز خود نرسیدم کلفت در چاه همین فطرت کورم افکند ذره نامیم کس از فقر من آگاه نشد خاک در چشم جهان پیکر عورم افکند پیش را دیدن از افسون تمیز نزدیک دائمی بود که از بام حضورم افکند ذوق وصلی که بامید دلی خوش میکرد لن ترانی شد و در آتش طورم افکند ناتوانی چو غبار از فلک آسو میتاخت طاقت خون شده در خاک بزورم افکند یارب از خاطر ناز تو فراموش شود آن خیالات که از یاد تو دورم افکند چرخ از پهلوی خامم بسه چید است بلند عجز (بیدل) بجنون زار غرورم افکند (O) لاله و گل چشمک زدن خزان فهمیده اند زعفرانی هست کاینجا بر وفا خندیده اند بر غرور فرصت ما تا کجا خندد ثبات آبها ها در اینجا رنگ گردانیده اند به که طفلان نخواند برگهر افسون کلم موجها بیتاب بودند ایندم آرامیده اند منکر وضع ندامت غافل است از ساز عیش دستها اینجا درنك گل بهم سابیده اند گل شوی نازه ز گردون محرم عدلت کنند جزوها یکسر خط پرکار را کج دیده اند جیبه پا مغتنم گیرید و عشرتها کنید محرمان از صد بهار رنگ یک گل چیده اند زین گلستانم بگوش آواز دردی میرسد رنگ و بوی نیست اینجا بلبلان نالیده اند سرنگونی یافتم نشو و نما از ما رفت تا کجا کان همچو مو در متصل بالیده اند خواب در گردون سحر شو خواب در دریا حباب در ترازوی نفس جز باد کم سنجیده اند نیست تدبیر دماغ درد سرکار کی بی نبران عقل کامل را جنون نامیده اند از ادب آباد آن نرگس نمیمانم اغفال خانه بیمار را دارالشفا نامیده اند بیش هر نقش قدم ما را سجودی بر دلست تا بن خاك افتاد گان پای کسی بوسیده اند بامید ( بیدل ) بخاك ترکستان نگذری شرم ناکان با هم آنجا باشره خوابیده اند لب بی صرفه تو! جهل سبق میباشد خامه شایان عرق در خور شق میباشد بلبلان قصه مخوانید که در مکتب عشق دفتر گل برروان ورق میباشد در قناعت اگر ابرام نجوشد چو حباب سکینه وضع رضا سد رمق میباشد خون ما مغتنم کرد سر تسکین گیر چتر کوه از وطاژ من شفق میباشد ورق جوه گریبان جهان پر کردید کان محتاج کنون پشت طبق میباشد با ادب باش که در انجمن یکتایی دعوی باطل اندیشه حق میباشد هر کجا غیرت حسن انجمن آرای حیاست خجلت از آینه داران عرق میباشد جوع و شهوت همه جا پرده در دلسکو بیست نغمه حر ز قانون نهق میباشد سنك هم در کف اطفال ندارد آرام دود مجنون چقدر سست نسق میباشد (بیدل) از خلق جهان عشوه خوبی مخوری غازه چهره این قوم بسق میباشد (O) لی کز گفتگو خون شد نوای ساز من دارد چربا خامشی یعنی زبان راز من دارد شکست رنگ جرأت میکشاید بال اظهارم طپیدنهای بسمل شوخی انداز من دارد بنو میدی چو موج گوهرم داغ پراکندگی درون بیضه مردن نسخه پرواز من دارد لعل لب او یکدم بی سلم اگر خنده تا حشر غبار من پرآب گهر خنده يك خنده او برق بنیاد دو عالم شد دیگر چه بلا ریزد گر بار دگر خنده يك شبم ازین گلشن بی چشم تماشا نیست چندانکه حیا نالد سامان نظر خنده افسرده یی دارا از آه کتابش کو سنك است و همان کلفت هر چند شرر خنده آنجا که زهم ریزد چار آینه امکان يك جبهه تسلیمم صد گل بدبر خنده بی جلوه او آیینه از سیر گل و شبنم اشکم ز نظر جوشید داغم بجگر خنده جوش چمن از خجلت در غنچه نفس دزدید آنجا که گل باشم از آه سحر خنده یاد دم شمشیرت هر جا چمن آرایم چون شمع سرا پایم يك رفتن سر خنده از چرخ کمان پیکر یا وهم تسلی شو کم نیست ازین خانه يك حلقه در خنده از خجلت بیدردی داغست سرا پایم من كان بعرق گریوم تا دیده تر خنده بی جلوة او (بیدل) زین باغ چه گل چیند در کسوت جاك دل چون صبح مگر خنده لعنه مبرش دعى تا پشه نمایان کشد شرم بچشم جهان سایه مژگان کند حسن عرق پاك او محرم دل بخواست آتش غیرت کجاست تا پرورق افشان کند گر بتقافل دهد جلوه عنان نگاه خانه صد آینه یکمژه ویران کند هرزه دو مطمئن کاش چو موج گهر آینه ام یکنفس محرم دامان کند
حرف الدال غزلیات بیدل عليه الرحمه صحیفه ۲۱۴ فوت زمان حضور آینه دل شکست پاس کنون جای مو ناله پریشان کنید در بزم اثر معنی جامه پوشیده است تا کی ازین کسوتم رنگ تو عریان کنند پا همه واماندگی شوق کر آید نجوش آبله پاچو شمع بره ره طوفان کنید عالم تصویر وهم صید فریبم نکرد کافر آن غمزه را بت چه مسلمان کنند درین دکان شوق حسرت گنج بی است گر بکرم پشت دست بوسه چرافغان کنند شبه بچید بساط در ره تعلیم عشق آب زعکس غریق آینه پنهان کنند گر سر مجنون او کردانی آرد بعرض دشت و در از گرد باد رو بگریبان کنند (بیدل) ازان نو گلم جرأت بیداد کو سرمه خطا م مگر ناله و افغان کنند ما را بدر دل ادب هیچکسی برد بیکانه عشقیم زشغل هوسی چند دور همه چون سبحه یکی کرد تسلسل دل نیز نشد چون نفسم دام تسلی تمثال در آئینه ره از بی نفسی برد آب رخ طفلان ما را مگسی برد زین قافله ها پیش و پسی پیش و پسی برد جمعیت مالم ام بی قفسی برد زین دشت هوس منت سیلی نکشیدیم فریاد که محل کش یکناله نگشتیم آخر پی تحقیق مجالی نرساندم (بیدل) اثر داغ گلم چه توان کرد خارو خس ما را عرق شرم خسی برد دل خون شدو در جاد غبار جرسی برد بیرونم ازین دشت اقامت هوسی برد پیش از همه در خاک مرا پیشرسی برد ما را که نفس آینه پرداخته باشد تسلیم سر تیغ رموزت چه خیال است شور طلب از ما بفا هم نتوان برد دلداد گذشت و خبر از دل نگرفتیم تدبیر صفا حیرت بی ساخته باشد مو تا بکجا گردنش افراخته باشد خاکستر عاشق قفس فاخته باشد این آینه بیست که ننداخته باشد فرد است که زیر سپر عجز نهانیم باطینت ظالم چکد ساز تجرد بی بوی کلی نیست غبار خس امروز از شرم نثار تو باین هستی موهوم کوتیغ تو هم بهر آخته باشد ماری چموس پوست انداخته باشد یاد که در اندیشه ما تاخته باشد رنگی که ندارم بچقدر باخته باشد (بیدل) چهوس دامنشت از کف نتوان داد ای کاش کسی قدر تو نشناخته باشد ماضی و مستقبل این بزم حیرت حال بود اینجا پاس ناتوانی در خرامم ریشه کرد غیر حسرت از جهان جستجو گردی نکرد هر کجا ناله شکستن زد بهار غنچه اش غیر را در دل شکوه عشق گنجایش نداد ماجرای سایه از خورشید هم روشن نشد شخصی از خود رفت در آینه ها تمثال بود ریزان خامه حرف مدعایم نال بود کاروان ما نگاه واپسین دنبال بود صبح از انحاه تبسم چین روی زال بود خانه خورشید از خورشید مالامال بود رفتنم از خویش یاران جلوه استقبال بود سوختن همچون سپند از سنگ ایجادم رماند هر قدر بر جا فسردم وحشتم سامان گرفت خلق را در شمع باران هجوم احتیاج بی نصیبان چشم در گرد دو رنگی باختند جلوۀ عیش و الم یکسر بموهومی گذشت (بیدل) از بیدردی روز و و اقمت سوختم ورنه هستی برلب عرض نفس تبخال بود چون غبار رنگ در ساز شکستم بال بود آرزو تا بود وقف چشمۀ غربال بود ورنه حسنش را سواد هر دو عالم خال بود عمر را کیفیت تصویر ماه و سال بود سینه میکندی چه میشد کرز بانت لال بود مباش غره بسامان این بنا که تو نزد نجد گرفتی تدبیح انتقام چه لازم باوش منتظران ترانه هم عشقت بیاد رفتم و بر طبع کس نخورد غبارم خیز پیرکرم از انتظار و جان بلب آمد جهان طلسم غبار است از کجا که تو نزد هما نقدر دم تیغت شک تنها که تو نزد فسانه شیختون دارد آن صدا که تو نزد دگر چه سحر کند خاك بي عصا که تو نزد قدح بیاد تو کج کرده ام بیا که تو نزد مکش زجرات اظهار شرم تهمت شوخی قدح بخاك زدم از تلاش صحبت دونان دل شکستگی بیحاصل چسو آبله دارم نثار راه تو دیدم چکیدن آینه اشکی باین حنا که گرفته است خون خلق بگردن عرق نمی شود آئینه حیا که تو نزد نداشت آنهمه موج آبروی ما که تو نزد کسی یکا برد این هاله زبریا که تو نزد گرفتم از مژه اش رنگ دعا که تو نزد اگر تو دست فشانی چه رنگها که تو نزد غم مروت قاتل گداخت پیکر ( بیدل ) مباد خون کس ارزو بان بها که تو نزد مبصران حقیقت که سر بسر هوشند صلاح حسرت ما کن که رنگ باختگان مرا معاینه شد ز اختلاط فری و سرو بصبح عیش مباش ایمن از سیه روزی تو هم شکست که خواهی حواله ما کن رنك چشمه آئینه فارغ از جوشند شکست خاطر آئینه خانه هوشند که خاکساری و آزاد گی هم آغوشند مدام سایه و مهتاب دوش بر دوشند حباب و موج سراپا خمیدن و دوشند بند چون صدف از شور این محیط آگاه زبان بیخودی رنگ کیست در یابد ملایمت نشود جمع بادشتی طبع وشوخ چشمی خوبیشد غافلان محجوب کجا رسیم بیاد خرام او ( بیدل ) ز مغز خشک کسانیکه پنبه در کوشند شکستگان همه تن نالهای خاموشند که عکس و آینه بایکدگر نمی جوشند برهنه است دو عالم اگر نظر پوشند که عاجزان همه چون نقش پا فراموشند مجنون مشمگر نمیکند نباشد شکوهی که دارد جهان قناعت در افسردنم خفته پرواز عنقا چه حرف است لغزش رفتار معنی چنان باش فارغ زبار تعلق خموش آشنا شو بد و انچپ چه ممکن ازان آستان خواه مطلوب همت اثر نامدار است ز آئینه منذر وفا زحمت آور نباشد نباشد مخالفان و قیصر نباشد نباشد چو رنگم اگر پر نباشد نباشد خطی کر بمطر نباشد نباشد که بر دوش اگر سر نباشد نباشد عرض را که جوهر نباشد نباشد که چیزی بران در نباشد نباشد گرفتم سکندر نباشد نباشد دل جمع مهریست بر کنج اقبال دلی میکدازم بصد جوش مستی هوس جوهم تربیت نیست همت ممانسکه باشد همیوج حقیقت یقینی که از شبهه دور بستی پیامیست این اعتبارات هستی ز اعداد خلق آنچه و امید یاری چه دنیا چه عقبی خیال است (بیدل) اگر کیسه پر زر نباشد نباشد میم کر ساغر نباشد نباشد فلك سيفه پرور نباشد نباشد اگر چرخ واختر نباشد نباشد لب یار کوثر نباشد نباشد که هر جا پیمبر نباشد نباشد اگر واحد اکثر نباشد نباشد تو باش این و آن کر نباشد نباشد محرم آهنگ دل شو سرمه بر آواز بند عاقبت چین نظر پوشیدنیست از عیب خلق باخراش قلب مجنون صفا نتوان شدن خاك آزاد یست روحم نفس دلبستگست يك نفس از خامشی هم رشتۀ برساز بند آنچه در انجام خواهی بستن از آغاز بند خون شو ای آئینه راه منت پرد از بند این گره را هم چواشك از رشته بیرون آاز بند خود کدازی کعبة مقصود دارد در بغل نیست غیر از جا نمازی پرده دارر از عشق موج میباشد کلید قفل و سواس حباب زان لب خاموش شو ردل گریبان میدرد همچو آتش نیستی احرام این انداز بند گر توانی مشت خاکی شولب مجاز بند عقده دل را نگردد تار ساز بند حیف باشد غنچه ها را رقبای ناز بند
صحیفه ( ٢١٥ ) غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه ناله میگوید بوزن خیال میرسیدای اثر مکتوب ما را هم به آوار ببند دستگاه ما و من بنیاد حسرت رفته ایم غنچه می بندد نفوذ چون رنگ در دیوار ببند (بیدل) ایجا این مطلب نایاب مدعاست از شکست دل کشادی و طلسم راز بشد حرف الدال حرمان نا کار صنع از عشق برهن دیده اندبت اگر دیدند در سنگ رخنه دمیده اندوحشت آهنگان چو شمع از عبث تازیستیآستین ناچیده کرده چین دامن دیده اند از خیال عافیت بگذر که در بزم فلكگر همه کوه است سنگش در فلاخن دیده اندبار دنیا چیست تانتوان ز دل برداشتنغافلان قيراط را قنطار معدن دیده اند فرصت جانکاه هستی خلق را مغرور کردشمعها تاریکی این بزم روشن دیده اندزین یقین ها نیکه نقدش داد شهرت میدهدعبرت آگاهان مدار اسباب کندن دیده اند کر تو نگشائی ز خواب ناز مژگان چاره چیستاز همین چشمینه داری نور ایمن دیده اندعشوة دنیا نخوردن نیست امکان بشرعبرت مردان چه ساز دصورت زن دیده اند سر بپستی دزد در این بزم که مغروران چو کوهتیغ بر فرق از بلندیهای گردن دیده اندجز همین نادره رو عشقی که بن آلایش استلیک در هر کسوت او یابیم روشن دیده اند از شرار کاغدم دانیست باین وادستها در رخ هستی عجب دندان نما خندیده اند(بیدل) افکار دقیق آئینه تحقیق نیستذره ها خورشید رادر چشم روزن دیده اند محرم ایندگاه باهنګ فنا مسرور اندطیش آماده تر از خون رگ منصور اندناامیدان هوس را ز شکست اقبالکاسهها آمده بر سنك و همان فغفور اند جرمی نیست درین قافله بی سر و پانا له اینست که از منزل معنی دور اندنارسای تک و تاز اند بدشت و چه بلندتا صفيا همه رو از پی عصفور اند چشم عبرت بره هرزه دوی بسیار استليك أین آبله ها زیر قدم مستور اندصوف و اطلس همه وارونه در رسوائیستتا ذهن پیرهن خلق نمیارد عور اند میرود از قدم دلیل مطلوب عدمبوسه خواه لب افسوس نگین کور اندمحرم نشه تجرید نه می دوزد چشمحلقه های در امید لب مخمور اند تا کجا واسطه را مایل تحقیق کنیدمژه ها پیش نظر دود چراغ طور اندمعنی از حوصله فهم بلند افتاده استخرمن ماه همان دانه کشاش مور اند خلق چون سایه چه شأن در و رنگ خیآورنه این نامه سیاهان بحقیقت نور اند(بیدل) از شب زده کیفیت خورشید می پرسحق نهان نیست ولی تیره نگاهان کوراند محفل هستی تحريك دلی آراستنددانه در شوخی آمد حاصلی آراستندذره تا خورشید با طافشان انداز فناستعرصه امکان زرقص بسلملی آراستند عقده کار دو عالم دستگاه هوش بودخود از آسان از هر مشکلی آراستنددل غبار آورد و چشمی کشت بامم آشناغافلان هنگامه آب و کلی آراستند کعبه و بتخانه نقش من که تحقیق نیستهر کجا کم کشت رد در منزلی آراستندقلزم دل را کناری در نظر پیدا نبودگرد حیرت جلوه کردد ساحلی آراستند سازه بود آئینه امکان زتمثال دونیعشق حق کردد و فرد باطلی آراستندبی نیازیها بطوفان عرض داد احتیاجکز تم خجلت جبین سائلی آراستند چون جرس از بسکه پیش آهنگ ساز وحشتیمگرد ما بر خاست هر جا محملی آراستنددست هم امید محکم داشت دامان دلیپاس نایکی نیامد ( بیدل ) آراستند عرق شبنم اما سجده لغزش مایه بودخط پیشانی مارا مددك از سایه بودبیکلس نامحلی سودا نکردم آه عمر این حباب بی سرو پا زنشه در مایه بود مایه بالیدن ما پهلوی خود خوردنستدر گداز استخوان شمع شرمایه بودناله فرهاد می آید هنوز از بیستونرونق تغمير ثران وفا بن آیه بود این شبانتهای یاران زیر چرخ امروز نیستخانه شطرنج نابود است خوش همسایه بودالتفات بازی ابرو كان سیاهی داشتمهر دقیقم از خود بر همسایه بود مخمل نازش زهمران سكه با طافشان گذشتکز ما تر برخاست طاؤس چمن پیرایه بود(بیدل) از جنك جگر چون صبح بستم زینهارمنتظری گزخود رايم بافلك همسایه بود محو طلبت کردی اگر داشته باشداز سوی جهان عرض سحر داشته باشددل آینه فتحیست زقز آن محبترو و زدو خمی اسکندر داشته باشد از شعله هم اسپتی لعل تو آب استهر چند که یاقوت جگر داشته باشدمادمن وحدت شبستان عبرتوئی نیستاین رشته محال است دو سر داشته باشد آترا که از کیفیت چشمت نظری نیستاز بخت سیها چه خبر داشته باشدچشم توما پیرهن من تو حسن استچون آئینه کرپاس نظر داشته باشد از طینت ظالم نتوان خواست مروتشمشیر کجا آب گھر داشته باشدا امروزوم كفر وفرخواه چه بلند استالبته که این سك دو سه خر داشته باشد سود دلم از گریه چرا محو نگرددبر آتش اگر آب ظفر داشته باشدمیلاب سرشكم همه تر میکند، بلقناجاه خورشید خطر داشته باشد افسانه هنگامه اوهام مپز بیدلشاهی که ندارم چه سحر داشته باشد( بیدل ) من و آن ناله که از عجز رسائی در نفس قدم کرد اثر داشته باشد محو تپیدن ادب کی سر بهر سو میزندموج گهر از شخصبت پهلو بخون پلو میزندوا تر دن مرکان ادب میخواهد از شرم ظهور اول دزدن کاشتن چار از غنچه زانو میزند زین باغ هر جا وار سی جهلست با دانش طرفبلبل مجهچه کرنش قمری بکو کو میزندنام پر خو انجع نایاب است از خلق آسایش مجوآدمینه داغ يلنك آتش بآهـو میزند تا آمد و رفت نفس میبافد هم ریش و پسماشوره چون زن رشته شد بیرون ما کو میزندپست و بلند قصر ناز از هم ندارد امتیازآن چین مایل از حبین پهلو بابرو میزند شکل دونی پیدا کنم تا چشم بر خود وا کنمهر سوزه تمثال من آئینه او میزند دائم خوانهای انتظار از تهمت افسردگیتبخیر اشتر میکنم خون در رکم بو میزند یارب کجا قمهاین فروشند تافاقه ئیتنردآفاق کهسار است وسنكم برترازو میزندبیدل تران افتاده است از عاجزی اجزای من زنی که رو ازش دهم چون شمع ررو میزند مخمل و دیبا حجاب هستی رسوا نشدچشم میپوشم کنون پیراهنی پیدا نشددر فراز منظام امکان چه علم و کو عملسمی باطل بود اینجا هرچه شد کویا نشد زان حلاوتها که آداب محبت داشته استخواستم نام لبش گیرم لبم از هم وانشدو رو ناشی کرد فرصتهای کسب اعتبار از هوس من بیز چیزی بدیدم امانشد انتظار مرتك شمع آسان نمیباید شمردسر بریدن متفصل کردید و کار ما نشددل برنگ داغ ماوا نوخت وحشت نماندشکر کی آن ناله در دشت قفس فرسانشد میرسید خلق درز هسدر پالی جان مکنزین تکلف عالمی بی دین شد و دنیا نشدقاتلان از خفت امـداد یاران فارغندموج هر گز دستش از آب نهر الانشد از دل دیوانه ما جنس آرائی مخواهسنك سودا سوخت اما قابل مینانشـدآتش فکر قیامت در قضا افتاده استصد هزار امروز دی گردیدو وی فر دانشد خاك کر دیم در سبق از شکست دل گرامتموی چینی بود این مو گز در ماوانشد بازبان خلق کار افتاد (بیدل ) چاره چیستگوشه کیرهای ماعنقا شد و تنهانشد
صحيفة غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال مدعایم با مه و سال میکشد نقاش رنگ هیچم کند مال میکشد واماندگی بضاعة اعتبار پست پشت هوسم شمع زدنبال میکشد گسستی است رشته آمال زیر چرخ چندین کلافه منزل اپترال میکشد سنك همه بخت فرسودگی کم است قطعا رفته رفته تمثال میکشد از ریش وعن مپرس که نابید رنگ کیست زاهد غم سلاسل و اغلال میکشد خشتی بطبع خام زدیم نرم نماد فطرت هنوز از قدمم نال میکشد تشویش خو بوزشت جهان جرم آگهیست صیقل بدوش آینه تمثال میکشد موقع شناس محفل آداب حس باش سك خطاست مو که سر از خال میکشد معشوق از مزاج نفس کم نمیشود پیری زقد خم شده خلخال میکشد ز مایه غنا نتوان شد حریف فقر ادبار نیز همت اقبال میکشد (بیدل) تلاش کرم رو وادی جنون تب میکشد کز آبله تبخال میکشد مدعا دل بود اكر نيرنك امكان ريختند در این يك قطره خون صد رنك طوفان ريختند زین گلستان بی خزان در جلوه آمدنی بهار رنك و بویی از نوای عندلیبان ريختند خار بستی کرد پیدا کوچه باغ انتظار بسکه مشتاقان بجای اشك مژكان ريختند تهمت دامان قاتل میکشد هر گل ز من چون بهار از بسکه خونم را پریشان ريختند از سر تعمیر دل بگذر که معماران عشق روز اول رنك این ویرانه ویران ريختند پستی عشاق را رفع کدورت بود وبس از گداز این شمعها گردی زدامان ريختند بیش ازین نتوان خطا بستن بارباب کرم کز فضولی آبروی ابریسان ريختند سجده گاه همت اهل غنا را بنده ام کاروی همچه هست این خاکساران ريختند شبنم ما را درین گلشن تماشا مفت نیست صدنگه شد آب تايك چشم حیران ريختند از گداز پیکرم درد تو کم کرد آشیان شد ستم بر ناله کاش در نیستان ريختند دست و تیغی از شفیق تنگ قلم برنداشت خون من چون اشك زتحریك مژگان ريختند قابل آن آستان تو سجده ناکرده کسی کز عرق آنجا جبین بی نیازان ريختند نقد عمر رفته بیرون نیست از جیب عدم همچه از کاشانه کم شد در بیابان ريختند ناتوانم کافروش چك رسوائی شدند چون سحر (بیدل) زهرحضوم گریبان ريختند مرا این آبرو در عالم پرواز بس باشد که بال افتادنم خمیازه با قفس باشد يقول چون رسد سر گشته كزنار سالها بپایان مرلك حيرت از غبار پیش و پس باشد تواند بیخودی زین عرصه گوی عافیت بیرون که چون اشك پنهان در ده یدبرین نفس باشد درین محفل خجالت میکشم از سازمو هومی که عشق من ایقاش در خورد هوس باشد گلی پیدا نشد تا غنچه نگشود آغوشش درین گلشن ملال از میوه های پیش رس باشد بعالم آرزوی میتوان تعمیر دل کردن بنای خانه آبله يكديوار بس باشد امل جا ندارد غیر تسخیر هوس جیدی نشاط عنکبوکان بستن بال مکس باشد ضعیفان دستکیر سر فرازان میشوند آخر روز ناتوانیها عصای شمع خس باشد ندارد دل جز اسباب طپیدن حشرت دیگر همان فریاد حسرت باده جام جرس باشد دلم هم ناتوانی چون نفس مایل مشو (بیدل) مبادا سیر این آئینه در راحت قفس باشد مردان ز بس رعایت احباب میکنند احسان بصید تشنه آباب میکنند تا گرد منی نشود از صدا بلند گاه صلای جود نفس آب میکنند پوشیده تر بچشم تامل رنك خواب راحت نیاز دیده مخواب میکنند تمثال همدیگر کنند التماس شخص خود را فضای آینه سیاب میکنند تاب نگاه عجز ندارند ازین سبب در پرده کار عالم اسباب میکنند مژده ای ذوق وصال آینه بی زنگار شد آب گردید انتظارو دلم دیدار شد خلق آخر در طلب واماندگی اظهار شد روز خوابید پاره آبله بیدار شد سایه وار از سجده طی کردم بساط اعتبار کوه دولت از نمودن پیش پایم هموار شد تیر پیری حصول اعتبار پوچ چیست غنچه سر بر باد دادو صاحب دستار شد حسن در خورد تغافل داشت سامان غرور بسکه چین ابرویت ابرو تیغ جوهردار شد عالمی را الفت رنك از تنزه باز داشت دستها اینجا باخون حنا بیکار شد در غبار وهم وظن جمعیت دل باختم خانه از سامان اسباب هوس بازار شد از وجود آ که شد دم اما باهای عدم چشمی زد محشمی باک چشم ما بیدار شد رنج هستی اینقدر از الفت دل میکشم ناله را درنی گره پیش آمد و زنگار شد خاك هست قوام بیدستگاهی بوده است رفت تا ناخن کشاد پنجه ام دشوار شد خجلت غفلت قوی تر کرد پیما ریغ وهم سایه تا بر خاست از پیش نظر دیوار شد محو او باید شدن تا وارهی از تنك طبع خار از همرنگی آتش گل بی خار شد (بیدل) افسون هوس ما راز ما بیگانه کرد بسکه سر گر بژ خیال پوچ زد زنگار شد مشتاق تو گر نامه بری داشته باشد چون اشك هماار خود سفری داشته باشد از آتش حرمان كف خاكستر واقیست کرشام امیدم سحری داشته باشد چون شمع بود سر بدم تیغ سپردن کر نخل مرادم ثمری داشته باشد آئینه اقبال تلافی بنفس من آه است مبادا اثری داشته باشد غیر از عرق شرم مقابل نپسندد هستی اگر آئینه گری داشته باشد محرمست که ما گشته کان کرم سرافعیم شاید کسی از ما خبری داشته باشد آرایش چندین چین آغوش بهار است هر سینه بكيك زخم دری داشته باشد ای اهل خرد منکر اسرار مباشید دیوانه ما هم هنری داشته باشد ما محو خیالیم زمیندار صبع صید سامان ستم دیده و ری داشته باشد مفت طرب ما چین تباه دلیها کز حسن بآئینه سری داشته باشد امید ز عاشق نکند قطع تعلق گر آه ندارد جگری داشته باشد (بیدل) دل افسرده بعالم نتوان یافت هر سنك که بینی شرری داشته باشد مشرب عشاق بروضع هوس تبکی کند عالم عنقا به پرواز مگس تبکی کند واصل مقصد ز خاموشی ندارد چاره چون بمنزل آمد آواز جرس تبکی کند پیری از شوخی ندارد طفل آتش خوی من اشک را کی در دویدنها نفس تبکی کند انتظار بیخودی ما را جنون پیمانه کرد خلق مستان اثر شراب در رس تبکی کند بوی گل در رنگ دزدد بال پرواز نفس باغ امکان بتو از آهم قفس تبکی کند دیده بیدرد ندارد طاقت تشویش غیر ابله بر گل و اشود ز خارو خس تبکی کند بیدماغ دستگاه مشرب یکتائیم خانه آیینه ما بر دو کس تبکی کند کهنه پردازان افلاس از فضولی فارغند بی کشادی نیست کز دست هوس تبکی کند عالمی را الفت جسم از عدم دلگیر کرد بر قفس پیوسته بیرون قفس تبکی کند چون سحر (بیدل) من و هستی تعبیرراهی کز حیا بر خویش نابالم نفس تبکی کند مخواران بهراز افعال پیوستند که طره تو کشیده قدو شانه اشکستند زجهل است قید تو میکند بدرو فضول چند که با مال فطرت بستند برنك خنده که پیر وا نمیتوان کردن دلیکه در خم زلف تو اش گره بستند ز آفتاب گذشته است صید ابرویت کمان کشان زه ناز بر نزه بستند دماغ سوختگان پیش ازین وفا نکند سپندها بصد آهنگ پیکصدا بستند ز شامها مکش ای حسرت انتظار سحر بد ور ما قدح آفتاب بشکستند درین محیط ادب کن زخود تمائیها حبابوضع همان پیشدا گرهستند ادب ز مردمك ديده ميتوان آموخت که ساکنند اگر هوشیار اگر مستند ز وضع شمع خوش این نوا برافتادست که شعله ها همه خود را ب داغ دل بستند بذوق وحشت آغوشم سوختم (بیدل) که ناله وار چو بر خاستند نشستند
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال مصور در کمین صافی چینه رنگ زند شکفتی که چمن در رکاب میخرامی دل گرفته ما قابل تصرف نیست جهان ادله دلهاست بی نفس مباش نبوده اند ز دست نوازش فلکم بنال عجز برا عذر خواه آفت باش مگر جنون کند و خامه در فرنك زند حنا زدست تو گیر د کل رنگ زند کسی چه قفل درین خانهای تنگ زند صیاد آینۀ زین میان رنگ زند دمیکه گاه غضب در جبین پلنك زند هجوم آبله گریز پای لنك زند چنین که از کنت افراط سر گران شده است نرسی طلا بگردون غبار نتوان برد کشیدن مژه منت نفس شماری ماست دل شکسته جنون بهانه جو دارد ز خویش عبر تراشیدۀ ندامت جون ز ( بیدل ) قدح انفعال میدادم رسانه مره از هم بمر هم بنك زند بدامن تو همان دامنی تو چنگ زند شرر دگر چقدر تکیه در سنك زند كه رنك اگر شکنم شیشه ام رنك زند که خنده بتبسم در جهان تنك زند نشیشه که ندارم کسی چه سنك زند مطابق گر بود از هستی همین آثار بود غنچه پیداشد بوی کلمی صورت نیست سوختن هم مفت عشق تهاست اماچون شرار عافیت در مشرب من بار گنجایش نداشت قدر گردون را زپستی رفعت بیگانه نیست دل بحسرت خون شد و محرم نوائی برنخاست ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود هیچ دیدم زین چمن پامال پا مقدار بود کو کپ کفرست مايك نكه بيمار بود بسته جانم چون شر ر از سوختن سرشار بود گردن منصور را حرف بلندش دار بود ناله فرهاد ما بیرون این کهسار بود زندگی جز قده وحشت در گره چیزی نداشت دست همت کرد ازین جر آشیانها کوتاهی غفلت مستی طلب بیدردی رفت از طینتم این دبستان چشم فرما بست کز تعلیمی مصدر تعظیم شد هر کس ز بد خوئی گذشت شوخی نظاره بر آینه ماند همی کاروان ریگ و بو را رفتنی در بار بود ورنه چون گل کسوت ما يك كربيان وار بود خواب پائی داشتم چشمم اگر بیدار بود نقش لوحش بیسواد و خامه ها بیکار بود نردبان اوج ذلت وضع نا هموار بود چشم بر هم بست ( بیدل ) خلوت دیدار بود معنی سیدان گرفته صد بحر کتابشد بیش و کم خلق آیت چیزی و هم است عبرت نظران در چمن هستی موهوم پیری تو چنان که دهی داد هوسها فرصت شمرانم چه دالی و چه مرئی چون موج کپر پیش لبت سکته جوابشد صلی آینه داران عدم در چه حسابشد چون شرم صبح از نفس ساخته آبشد این منتظران قد خم با رقابشد موج و کف چرخ آینه در دست حبابشد رحم است بخال تپید تا ب نفس چند جز هستی مطلق زدهید شوان یافت مستی بمره نیست درین بزم که از شرم چون کاغذ آتش زده این شوخ نگاهان زیر فلك از شبنم و درويش عبر پد کابن خشك لبان ماهی دریای سرابشد اشیا همه یکسایه خورشید نقابشد مستان همه از آب شوند اشك كبابشد تسلیم نمودن بکده یکمژه خوابشد کوشانه همین است همه خانه خرابشد ( بیدل ) مشکن ربط تأمل که خودتان چون کوزه سر بسته پر از باده نابشد مفلسى دست تهی برسرمن لرزانی کند از حیاهم شرم میدارم زتنك اشتهار جز بتوقع آبرد برزیست عرض هرگان سجده را کرد آوری چون حلقه ز ناریست بی تأمل هرزه نالهایم از خود میبرد بخت بیکار بخت با پشتیبانی کند جامه پوشندگی حیف است عریانی کند غير موسم ابر بردريا چه نیسانی کند کفر چون هموار شد کار مسلمانی کند کاش چون بندم خجلت گریانی کند چشم من از درد بیخوابی درین وادی کجاست دل بغفلت نگه در دفع نیز خویه زشت نا همواری رسد دور درشتی های طبع ناسه دارم بهار انشا که طبع بلیلش شر ملی در دی عبق میخو اهدای ( بیدل) مباد سایه خاری نشد پیدا که مژکانی کند خانه آئینه را زنگار دربانی کند هر کرا زنگیست باید آسیابانی کند چون صریر خامه پیش از خط غزلخوانی کند بی نمی ها بیدرد ! محتاج پیشانی کند مکتوب شوق هرگز بی نامه بر نباشد خاشاك را در آتش تا کی خیال بختن برق ز دور دارد هنگامه تجلی هر چند کار فرداست امروز مفت خودگیر آئینه خانه دل آخسر زنگ دادم ماو ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد آنجا که جلوۀ اوست از ما اثر نباشد ای محرمان به بنید دل جلوه گر نباشد شاید دماغ و طاقت وقت دگر نباشد زین پیش آه ما را رنك او نباشد هیچاند فطرت بمان حلقه داشتن گردن مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشیاد ما را بيك شبنم تا آشیان خود شوید زاهد ز وضع خلوت ناز کمال مفروش خواهی بخلق رو کن خواهی خیال او کن در فهم خط پرکار حکم دومر نباشد بست و کشاد مژگان شاید سحر نباشد باید بدیده رفتن کر بال و پر نباشد افسردن از کف خاک چندان هنر نباشد در عالم تما شا بر خود نظر نباشد آسودگی مجوئید از وضع اشك ( بیدل) این جوهر چکیدن آب گهر نباشد مکتوب مقصد ما از بیکسی فغان شد کردم بصد تأمل بنیاد عجز محکم شمع بساط ما را در کار کاه تسلیم کسب و کمال در خلق پر آبرو ندارد دل در خیال دیدار آئینه خانه داشت از عجز ما مگوئید از حال ما میر سید قاصد نشد میسر دل خون شدو روان شد این پنبه بسکه بر خود پیچید ریسمان شد هر چند خونبها بود رو سوی آسمان شد رونق بجر آخر موج گهر گران شد تار ورق زد آتش طاوس پرفشان شد هر چند جمله باشیم چیزی نمیتوان شد دل بیدریغ تو هم بات ناله رفت در خاک تا حشر بار اعمال باید کشید بر دوش تشویش روزی آخر ننگذاشت دامن ما جمعیت عدم را از کف نمیتوان داد از الفت رفیقان باید کسی بسازید ( بیدل ) نداد تحقیق از شخص ما نشانی وامو خت این سپندان چندان که سر مه دان شد این یکنفس بضاعت صد قافله کاروان شد کندم فضای آدم از بس روید نان شد در یاد بیضه باید مشغول آشیان شد کس همنان کسی نیست از مرک امتحان شد باری بعرض تمثال آئینه مهربان شد مکتوب من بجر که برد باد میبرد در دیر و بر اشم از کعبه سربسنك این پیکری که قبضۀ تدبیر چانگیست یکتموج اگر عنان کشد سیل گریهام در آتشم فکن که سینه فسرده ام تا باد کس رسیده بم از یاد میبرد دیگر کجایم این دل ناشاد میبرد ما را همان بتربت فرهاد میبرد از خاک هند دجله به بغداد میبرد کابرمه بست زحمت فریاد میبرد پرواز رنگ من ا کر آید بامتحان از حرف وصوت جوهر تحقیق رفته کم تا گردی از خرام تو باغ تصور است هر چند دل زخرم خیالت عرق زند (بیدل) بنال ورنه درین دامگاه پاس مائی شکست خامه بهزاد میبرد آئینه تا نفس زده باد میبرد شوق از خودم بسایه شمشاد میبرد يك شیشه خانه عرض پریزاد میبرد خاموشیت ز خاطر صیاد میبرد مگر بافتنی بابت مزده جوشیدنی دارد بصحراست اینکاه جذبه نیستان از لب نائی تپیدا در نقاب خاك پنهانست و ماغافل که همچون مو خط پیشانیم بالیدنی دارد گره هر چند لب بندد نوا بالیدنی دارد ا گر عبرت گریبان کند گل چیدنی دارد خیال قامت دنزا ساخت تکلیف صفاروقی زسیر لفظ و معنى غافلم ليك اینقدر دانم بند از خلق چشم و هر چه میخواهی تماشا کن زپهلوی خیال آئینه ام نازیدنی دارد که کردمیکه گرده کرد دل نوجیدنی دارد گل این باغ در رنك تغافل دیدنی دارد
حرفة الدال مرو بزك امالها میکشد آخر بنومیدی توطومارنگه انشا کرده پیچدنی دارد زهر موضوع کل کرد است دون افسانه میخواند بخواب غفلت ما یکذره خندیدنی دارد بساط استقامت از تکلف چیده ام اما بیک شمع مرتا پای ما لغزیدنی دارد پیام کبریائی در برت وا کرده مکتوبی رک کردن چه سطر است اینقدر فهمیدنی دارد بکف او عرق کردی دگر ای بی ادب بس کن حیا آئینه می چند نفس دزدیدنی دارد زتسلیم سپهر کینه جو ایمن مشو (بیدل) کمان ظالم دم تیغ است و بد خوابیدنی دارد مگو این نسخه طور معنی یکدست کم دارد توخارج نغمه سازسخن صدر زیر وبم دارد صلای عام می آید بگوش از ساز این محفل قدح چر که اجرا مست وجام از بهر جم دارد ادب هم جا معین کرده نزل خدمت پیران رعایت کرد نان رغبت اطفال هم دارد زبارا سوددانستم کدورت را صفا دیدم سواد نسخه تم فرستان خط در عدم دارد شرار و سنگ دسترنگ یتیم از آبش است اینجا نه تنها حسن قامت را برعنای علم دارد مجسم هوش اگر اسرار این آئینه دریابی صفا و جوهر وزنگار چشمکها بهم دارد من این نقشی که میبندم بقدرت نیست پیوندم زبان حیرت انشايم بدعوی قسم دارد توشم آئینه دلغر مزو خواندم هزينه پیش آمد مرا بی اختیاریها بخجلت متهم دارد ز تحریرم توان کیفیت تسلیم فهمیدن شرور کاتب اینجا سرنگونی با قلم دارد نفس تا هست فرمان هوسها بایدم بردن بمرداینکی که خواهی کردن مزدور هم دارد تیغ خونریز غمت در قید سر جوشی (بیدل) زصائی و درد مخمور آنچه باید مغتنم دارد مگو دل از غم وصبر از جفا خبر دارد سر بریده زتیغش جدا خبر دارد چه آرزو که بنا کامی از جهان نگذشت لباس بر تن کژدم ما جرا خبر دارد نگاه دست فشان بی قیاس عالم چیست مگر زخون شهیدان حنا خبر دارد فضولی من و تو در جهان بآستان دلیل بی خبریهاست تا خبر دارد درین هوس کده کزذوق کردن افرازیست سری زار که از پیش پا خبر دارد تمیز خشك و تر آثار بی نیازی نیست گداست آنکه ز نخل وعطا خبر دارد بیسام عالم امواج می رد محیط طپیدنی که بپهلوی ما خبر دارد غرورو عجز طبعی است چرخ نازل خاك نه دانه مجرم و نی آسیا خبر دارد به پیش خویش منالید و لاف عشق زنید گل از ترانه بلبل کجا خبر دارد میاد درصف محشر نجنبی بخروش آیم که از تپاکی کارم جبسا خبر دارد ازین فسانه که بی او بمردها ام (بیدل) قیامت است گز آن دلربا خبر دارد مگو رند از می وزاهد زتقوی گفتگو دارد دماغ عشق سر شار است هر جا گفتگو دارد عدم از سرمه جوشا ندامت شور محفل امکان تامل کن خموشی با بکواها گفتگو دارد جهان زمیست نفرین وستایش نغمة سازش مرا با کوش باید بود دنیا گفتگو دارد زمین بردهاست افسون امل از خود جهانم را کز انز امی در می زیسی زفردا گفتگو دارد ندارد صرفة غیرت بخاك سایه رو کردن خجالت نقد بیکاری که با ما گفتگو دارد نباشد کز نوای زهد و تقوی در دسر کمتر ببرم مادهج کوشت و مینا گفتگو دارد اسیر تنگنای کاهم از هرزه پروازی غبارم گز نفس دزدد بصحرا گفتگو دارد سراغ عافیت خواهی زما و من تبرا کن ندارد جوی جمعیت زبان تا گفتگو دارد نفس و حشت نگار کز ساز خود رفتن است آنجا صریر خامه در لغزش با گفتگو دارد آرهای کمال و مزیت است افسانه کثرت برای خود خیال شخص تنها گفتگو دارد نکر دم محرم راز دهانش هیچکس(بیدل) مگر اداس نگه از شرح معما گفتگو دارد مگو صبح طرب در ملک هستی دیر می آید دریغا موی پیری هم بصد تبخیر می آید من وما چیست غیر از شکوه وضع گرفتاری زساز هر دوعالم ناله زنجیر می آید چه رنگانی است یارب عالم خرسندی ما را قبا کن هر که سر می دزدد از شمشیر می آید کلانرا تره پیوسته دارد چین ابرویت که آنجا بوالهوس دور از سر تقصیر می آید ندارد چشمه حیوان حضور آب پیکانت زیاد زخم او جان در تن نخچیر می آید جهاني در محبت دشمن من شد که عاشق را همه گر غافلند خود باشد گرببان گیر می آید بیندای و هم رمیدیم مطلق تهمت قدرت ز خدمت بی نیازم کز زمی تقصیر می آید جراحت پرور عشقم بکار از بچه میخوانم که در گوشم زبوی کل صدای تیر می آید صفا کیشان ندارند انتظار رنگ کز ماندن سحر هرگاه می آید بعالم پیر می آید بتعبت عرق این کوه خزان مشربین آه بمیدانش دل خو نميخورد چندانک از خودسیر می آید دلیل اختراع شوقم ازین خود غنچه میباشد که از تکین مجنون ناله در زنجیر می آید تحيرت زفته ام از سیر میدارم چه می پرسی نگاه مجنونان از عالم تصویر می آید بفقلت ناتوانی ساز کن از آگهی بگذر ندارد خواب تشویشی که از تعبیر می آید ندارد صید (بیدل) طاقت زخم تغافلها خدنگ امتحان تار بر دلیکیر می آید مگو گذشته رفیقان ز دل قرا موشند کدام ناله که در پرده اش نمی جوشند چراغ انجمن حیرت نظر بودند کنون بپرده خاك نة افسانهی خاموشند ز فتنه اند ازین بزم تا سجن باقسیت زمیده رفته حریفان هنوز در کوشند من آن غبارم که حالم بجز هیچ آئینه در نگیرد اگر سرا پا سحر برایم شکست رنگم بپر نگیرد نشد زسازم بهیچ عنوان چوبی خروش دگر رافغان جز اینکه یارب درین بستان رنوایم شکر نگیرد باین گرانی که دارد امروز رخت چندین عیال دوشم چو کشتیی پای رفتی کو اگر محیطم بسر نگیرد براه پاس است سعی کامم کامگر بلغزش رسد غرامم کسی جز آغوش بی نشان چو اشکم از خاك بر نگیرد دل از فسون امل طرازی مجد گرفته است هرزه تازی مباد شرم نفس گدازی عنان این طبع نگیرد نگاه غفلت کمین ما را کنار مزگان نشد میسر طپد بخون خفته خوابناکی که سایه اش زیر پر نگیرد چوموج عریست بی سر و پا تلاش شوقم ادب تقاضا چه ممکن است اینکه رشتۀ ما چو عقده گرد کمر نگیرد خوشا غنا مشربی که طبعش بحکم اقبال بی نیازی زهي که خواهد جزا نخواهد زهر چه گیرد اثر نگیرد اگر زمعیار دهر باشد بنای انصاف را آبیاری گلی که تعبیر رنگ دارد چواش در آب زر نگیرد دلی که روید آب نازش بآتش عشق کن گدازش چو شیشه برسنگ خود و سازش کعیش جز شیشه گر نگیرد گذشت مجنون بوضع عریان چو ناله و آه ازین بیابان تو هم باین رنگ دامن افشان که چین دامن کمر نگیرد قبول سرمایه تعین کمین که آفت است (بیدل) چو شمع خاموش ترك سر کیر تا هوائیت در نگیرد منتظران بهار بوی شکفتن رسید مژده بگلهـا برید یار بگلشن رسید لمه مهر ازل بر در و دیوار تافت جام تجلی بدست نور زایمن رسید نامه و پیغام را رسم تکلف نماند فکر عبارت کجاست معنی روشن رسید عشق زراه خیال کرد الم پاك رفت خار و خس و هم مجد رفت و بگلشن رسید مبر من نارسا باج ز کوشش گرفت دست بدله داشتم مژدۀ دامن رسید عیش و غم روزکار مرکز خودرا شناخت لقمه با حباب ساخت نوحه بدشمن رسید
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال مطلع محت بلند من ربع اقبال سبز ريشه نخل آب داد دانه بخرمن رسید زین چمنستان کنون بستن مژگان خطاست آیینه صیقل زنید دیده بدیدن رسید بزم اثرین نوبهار نشئه عمر دو بار دیده ام از دیده رست دل بدل من رسید سرو خرامان ناز حشر چه نیرنگ داشت هیچم ازین برنتافت دود باین مسکن رسید ( بیدل ) از امر عشق هیچکس آگاه نیست کاه بکشدن گذشت وقت رسیدن رسید من وحشی که هر جا بادل از دل می رون آرم بدوش همزه صد شمع چشم می رون آرم کبنگاه دو عالم حسرتم امید آن دارم که فیض جلوه با اشکم بشگردو بیرون آرد زگرمیهای امطش کردل دریا خبر کردد حباب آسابلب تبخاله از کوه بیرون آرد بصحرای قیامت قامتش کرفتنه اندازد برنگ کردباد آه از دل محشر برون آرد ز پاس ناله بی بنیاد محل خویش می لرزم مبادا این شعله از خاکستری بیرون آرد بکداز درین دستان هوس غیر از خیالدن ورق کردانی دستی که صد دفتر برون آرد درین محمل بسراغ عشرت دیگر نمی یابم مگر جباره بالد و خودم ساغی بیرون آرد تکلف برنز دهد عریضي صبحی باكوان او بنار صدرگ کل پهلوی لاغی برون آرد زفيض آبله دارد جنونم اوج اقبالي که كرو نقاره سایدا هم افسر برون آرد زبحر بی کسیهایم بنامیدی در نظردارم تم اشکی که غواصش مر از کوه بیرون آرد ندامت ساز کن هرجا کشی تمهید بیدالی ندوی گل بصد چاک از کریبان بر برون آرد غم اسباب دنیا چیده بر دل این غافل که آخر سکه آن جاهاست از در برون آرد بطوفان حوادث چاره ها خون شد کنون حیری بساحل کشتی ما را مگر لنگر برون آرد صفاها آخر از مرض هوی زنگار شد ( بیدل ) زغفلت تا یکی آینه ات جوهر برون آرد صبح کل پوشی خار را ماند صبح شبهای تار را ماند چشم آیینه از تما شایش نسخه نوبهار را ماند گل شبنم فروش این کلشن سینه داغدار را ماند شهرت اعتبار تشهیر است مخبی عر سوار را ماند می کشندت زحلق خویش باشد چاه هم پای دار را ماند مژه وا کردی نمی ارزو همه عالم غبار را ماند پلو آغوش کعبه آلودم رحم خون در کنار را ماند نسخه صد جنون زدم بهیم پست زنگی که بار را ماند مجنون نشاط خون شده ام نقشه مس حبار را ماند زندکان و کپور دار قفس عرصه کار زار را ماند چند باشی ز اصل دنیا محو فطربت که مار را ماند دود آهم زجوش داغ جکر نکهت لاله زار را ماند با نظر باز کرده هیچ است عم زرق شرار را ماند محو یارجو آرزو تقیدست وصل ما انتظار را ماند سایه را پست آفت سیلاب خاکساری حصار را ماند مژه خون فشان ( بیدل ) ما رنگ ابر بهار را ماند موج کوهر طینتان کر شوخی افزون کرده اند پای در دامن سری از جیب بیرون کرده اند کم کشان دیدی شکست رنگ هم فتاده ایست بخودان در لغز شبها سیر کردون کرده اند اعتباری نیست کردان کشان خاک پست عالى را پامال فطرت دون کرده اند نشۀ باقدر دانی بسکه زور آورده است اکثری از ترازی بیعت بافیون کرده اند خلق را خواب پریشان تا کجا راحت دهد سایه بر فرق جهان از موی مجنون کرده اند برنصیب خود مکن کاین عاریت چانه ها دشکی از سیلی است که چهره کلکون کرده اند باندرید از شغل بام و در که جمعی مجبر زین تکلف دشت را از خانه بیرون کرده اند گل بدست و پا که بست امشب که چون رنگ حنا بوسط عشاقان چینها زیر لب خون کرده اند موج کوهی بی تامل قابل تمییز نیست مصرع ما را بمیغدر زن نکه موزون کرده اند زین بضاعت تا کجا اثبات بی خود کنیم کاشتهای مرابهم زمین افزون کرده اند ( بیدل ) این دریای عبرت را پل دیگر کجاست رو برقی چند از قدح کفته وازون کرده اند موی دماغ جاه وحشم حبل میشود محذور خاک کشت و سرش کل میشود ما ومین هو سكده اعتبار خلق تقریر مهملست که مهمل نمیشود زین کرد اعتبار مچین دستگاه ناز بر رنگ کز جو سایه فتند سل میشود آیینه دار جو هر مرد استقامت است پرواز تیغ کوه بصیقل نمیشود اندرد کی کسی کرتعطیل وقت ماست آدرت کرم کار بود شل میشود بالقيدر دان راحت وضع زمانه نادرد در بطبع تو مبدل نمیشود با این دو چشم کابه دار دو عالم است انسان تحسراست که احول نمیشود زین آرزو که سر مه لغش کام چشام اوست حیف است جان حند کجل نمیشود الخواجه خواب راحت از اقبال برفته کر این کار بور پاست ز مخمل نمیشود باوهم وظن معامله طول اوفتاده است عالم مفصلی است که محمل نمیشود ( بیدل ) کسی بعرض حقیقت نمیرسد تا خاك راه احمد مرسل نمیشود میل هوس ز خاطرم فرد می کند کز بشکنم کلاه دلم درد می کند تسلیم تحفه ایست که طبع بر اهل ذوق چون میوه رسیده روا آورد می کند حال او كفته عالم اختراع نیست دل را خیال مهره این نرد می کند بر در تلاش خیری این جن مباش افراط آب چهره گل زرد می کند رم می خورد ز سایه غیرت فمرد کی تمثال عہد آینه را سرد می کند از می حذر کنید که این دشمن حیا تاریک را ادب نتوان کرد می کند چینی صلاح تشنگی حرص جاه نیست آب سفال دل زہوس سرد می کند زنگار اگر نمرده ناموس راز اوست آیینه را خیال که شبکرد می کند عزم ما بندیده ساعت نهفته ایم ( بیدل ) برده رفتن ما کرد می کند بی دانشه مسلم حوصک کندج کش کردش سر نشود اگر اهل قبول اثر بشوی بتوقع سودو زیان شوی زتعین خواجه و خود سریش مکنید بطرفه که خریش زترانه اطلس وصوف هوس بشوی بذر افکنی راز نفس لب و کام تلاش جنون صفت زده راه تامل عاقبت زجنون مشاغل حرص و هوا بطيش مکن سرونا ز نفس بدوآبك تعين خیره سری زده جام کشاکش در بدری زقیامت دنیا و عبرت دین بطيش شده خون دل بس کین زسعادت صحبت اهل صفا دل و دیده رسان بحضور غنا بحد یث نهفته زبان مکشا گل عیب و هنر مکن یملا بتصور وعده وصل قدم بهوس تا شفته بخال عدم دل خسته ( بیدل ) نوحه سرا زتبسم لعل توماند و جدا محل است بید کسری آنقدرت که دماغ جنون زد در نشود دل مرده بفیض نفس نرسد گل شمع دو باره سحر نشود چه شود بکشود کز کذا گرمش که محیط حاصل زر نشود تن برهنه پوشش حال تو بس که لباس فنا جل خر نشود همه کر پسراغ بهشت رسد سر مرغ هوس نمرر نشود خم کوشه اغوش آینه کن که شکمش شغل دکر نشود تو جو سایه کزین در بخبری که زلزله زرو زر نشود مدری زفسون جهان یقین که کریده مار دو سر نشود که نزد قطره بی سرو پا بصدف نرسیده گهر نشود دریده شبه نکشوده را که رویشو خنده سحر نشود بغبار هوا طلبان وفائم است قیامت اگر نشود در ساز فغان زند چکنده سرم برگ نی که شکر نشود
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال ناتوانی بازچون شمعچه افسون میکند میرود رنگ و مرا از بزم بیرون میکند پیش ازان کان غنچه پيكان پرينده شكار سايه برگ حنا بر من شبیخون میکند خلق ناقص این کمالتی که می چیند بوهم همچوماه نو حساب کاهش افزون میکند ناله صید دو عالم کرطید در خاك وخون پهلوی ناموس او دستش که بیرون میکند هر دماغی را بسودای دگر می پرورند آتش اینخانه دود از موی مجنون میکند پایہ اقبال عنین خاص قدر صبح نیست تا نفس باقیست هر كس سيرگردون میکند ای بداندیش از مكافات عمل ایمن مباش وضع شیطان آدمی را نیز ملعون میکند در خور افسوس ازین میخانه حاضر میکنم دست بر هم سودن اینجا جبره قانون میکند فطرت دون همت روسیدمش كفيل عبرت است عالمیاری خواب و هم اسم كوته قارون میکند فکر خود خمخانه راز است اکروامع می سر بزانوموفق ناز فلاطون میکند موی پیری بستك در سامان تجہیزم غناست تا کفن کرده سفید اینجا صابون میکند میرسد آخر زسی آبیده رفت نفس باد دامانیكه فرش خانه واژون میکند ناعباری در کمین داریم آسودن كجاست خاك مجنون در عدم هم یاد هامون میکند (بیدل) ازفہم تلاش درد غافل نيستدوی دل بصد خون جكريک آه موزون میکند (O) ناتوانی در تلاش حرص بهنام نکرد قدر دانهای طاقت آنچہ نتوانم نکرد شمع خامش وار هید از اشك تا و سوختن بیزبان بودن چہ مشکلہا کہ آسانم نکرد نامبارا خون خورد تمثال از پیدا نیم نیستی در خانہ آئینه مہمانم نکرد زین چمن عمر یست پنہان بروم چون بوی گل شرم هستی درلباس رنك عریانم نکرد غنچہ شد فكرہا كريك كل زین باغ رفت كيفيت بی دامانیش سر در گریبانم نکرد در کہرہو موج میتخت نگین غلطیده است سودن دست آبہ پست و پشیمانم نکرد جان فدای طفل خوش خوئی کہ رویاییش بست عمرها گرد رم کردام و قربانم نکرد انفصالم تاب آرد اما همان آواره ام گل شدن شیرازۀ خاك پریشانم نکرد وقف هرمژکان کشودن يك جهان دیدار بود آه ازین چشمیکه وا کردید و حیرانم نکرد دیده کز بی اشك گردید از حیا امید هاست جبهه آسان می کند کاریكہ مژکانم نکرد زین ته آتشخانہ (بیدل) هر چہ رسم پیچد حرص پاس جز تکلیف پشت دست و دندانم نکرد ناله‌ام در دل از آغوش اثر می‌گذرد بیضہ نشکافتہ پرواز ز پر می‌گذرد زین گلستان کہ کلش رنك ندامت دارد شبنمی نیست كہ بی‌دیدہ تر می‌گذرد از نفس چند پی قافلہ دل كیریم سنك عمریست کہ بر دوش شرر می‌گذرد دام دل نیست عجز دیده کہ مینای شراب از سر جام بصد خون جگر می‌گذرد رفتيت جاه چہ دو نفرت اسباب كدام زین هوسها بكذر یا مكذر می‌گذرد انجمن در قدمی همراہ بہر سو خرام هر كجا پا فشرد شمع زسر می‌گذرد عشق شد منفعل از طینت بیحاصل ما برق ازین مزرعہ سوخته تر می‌گذرد خود نمائی چقدر زحمت دل خواهد داد آخر این جلوه ات از آینہ در می‌گذرد ہمچو تصویر بآغوش ادب ساختہ ایم عمر پرواز ضعیفان نہ بپر می‌گذرد (بیدل) ما بوداع تو چرا خون نشود عرق از روی تو با دیدہ تر می‌گذرد (O) ناله می افشاند بر درباغ ما بلبل نبود عیشی ورنك عشرت خندہ مزد گل نبود سیر این باغر نفس در پیچ و تاب چہرہ سوخت موج خشكی داشت جوی آرزوسنبل نبود وضع ترتیب تعلق غیر درد سر نداشت خوشہ بند دانه زنجیر جز غلغل نبود رنك مال هیچکس بر هیچکس روشن نشد رونق این انجمن غیر از چراغ گل نبود زین خستان هیچکس سر شار معنی برنخاست جامہا بسیار بود اما یکی پرمل نبود عالمے برهم زدیم از بساط ناز چید موی چینی دستگاه طره وكاكل نبود پردہا برداشتیم از اعتبارات غرور در میان خواجہ و خر حایلی جز جل نبود خلق برخود تہمت چند از تخیل بسته‌اند ورنہ سرو آزاد یا قمری اسیر غل نبود پیکر خاکی جهانی را غریق و هم کرد از سر آبیکہ بگذشتیم ما جز پل نبود مستی اوهام (بیدل) بی‌دماغیم کرده رفت فرصتی میرد نفس در شیشہا فلفل نبود (O) نام هوس نگین ندارد طعم چومن زمین ندارد همت بہ فرازد از تکلف دامان سپهر چین ندارد ہستی جز شہہ نیست لیکن ریشہ کسی یقین ندارد در طبع لئیم شرم کین نیست خست عرق جبین ندارد ہر چند ندامتش بپوشی دست كرم آستین ندارد در دیده طعن از شکست دل پرس چینی جز مو زچین ندارد هر سو نظر افکنی اسیرم صیادی ما کمین ندارد خود خصم خودیم ورنہ گردون با خلق ضعیف کین ندارد بیش و کم از تو پیش رفته است فرصت دم واپسین ندارد ما و تو خراب اعتبا ریم بت کار بکفر و دین ندارد تعداد بعالم احد نیست او در ہمہ جاست این ندارد ہر جلوہ کہ ناگزیر و لی خواهی دیدن یسین ندارد شوخیست ترانہ سنج فطرت (بیدل) سر آفرین ندارد ناموس عالم عين اندیشه سوا برد آئینه داری وهم از چشم ماحیا برد راحت بلك غفلت بنیاد بی خلل داشت مژکان کشودن آخر سیل شد و زجا برد دوری فسون و هم است امایہ میتوان کرد روئی بخاطر آمد ما را زما ما برد این دشت بی سر و بن هوله دکر ندارد مارا ز راہ تحقیق آواز آشنا برد جائیکه می فطرت باز کان می یافت هرچند من نبودم او آمد و مرا برد ظرف قناعت دل لبریز بی نیازیست هریجا که پستی بود کشکول این گدا برد داغ مآل چون شمع از چشم ما نهان بود سرینکہ بیہوا سوخت جہت بہ پیش پا برد حرص عقید آخر محروم عافیت ماند با این راحت از خلق فکر پرهما برد اندیشۀ الوان غارتبکر صفا بود رنکی كہ سادگی داشت از دست ما حنا برد آئینہ تسلی صیقل کرش تقا ضاست بر عالمی زرزو زد تا مرهم ام صدا برد روهم چیده بودیم دکان خود فروشی دل آب کشت و خون شد گل رفت و رنگہا برد ترد خیال نازان افسانۀ جنون است آورد ما چہ آورد کر برد در کجا برد از جمع نا بردیم فرقی دکر نچیدیم بی منت آردیم ہم سر رفت و رنج پا برد (بیدل) بوادی عجز کم بود راه مقصود قاصد پیام حيرت از ما بہ پیش ما برد (O) شوقی بتلاش اثر غم اسباب برآمد کوہی چہ نفس سوخت كہ از آب برآمد غافل نتوان بود بخمخانه توفیق زان جوش كہ دردی زمی ناب برآمد خواہ انجمن آراشد و خواہ آینہ پرداخت از خانہ خورشید ہین باب برآمد ابرنك نفس شودہ دلم بدم بست در ساز نبود اینکه ز مضراب برآمد ايديدہ دران چاره حيرت چه خيال است آئینہ عبث طالب سيماب برآمد از ساحل این بحرزيان میكشد آتش کشتی بجہ امید ز گرداب برآمد پش از همه در عالم عبرت خجلم کرد آن کار کہ بی منت احباب برآمد این دشت رہی منفصل کوشش ما بود خا کیكہ بران دست زدیم آب برآمد زین باغ بكيفيت رنگی رسیدیم دریا همہ يك كوهر نایاب برآمد بیدل اثر نالہ موهوم مايست با سایہ مكوتید که مہتاب برآمد زان كرمی نازینکه سعید از کف پایش مجمل عرقی کرد که از خواب برآمد (بیدل) چومہ نوبسجود کہ خمیدی كامروز چراغ تو ز محراب برآمد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه صحيفه ۲۲۱ حرف الدال نشاط این بهار دین گل رویت چکار آید پر است این دشت از سامان تجهیز فهایت شکفتن بسکه دارد آشیان در همین مویت برق انتظارم میکشد لرد شوق دیداری چین تمهید حیرت رفته بود از چشم مشتاقان تو کز آن طرب آیینه ات آید بهار آید جنون باز یبگاهی دلت هر جا به بکار آید تسم کزلف دزدی جابجا در فشار آید تجر بی و هم آب ایجدا دیدن بیار آید کنون گل چین چندین برگستان انتظار آید زانستقبال نازت کرعین زار مصفی ماند بیمار ما باید بنش نازین افسرده کی بسمل ندارد موج بریمصل گهر امید جمعیت فلك هر چند در خاك عدیم رو غبارم را شید آمد بسر دویران سینه دوزم پا و چوبردان صد طاووس در دل جلوه یی آئینه وار آید خرامی باز هنگام او حشر ای غبار آید مرا آغوشت وایم تا زناز دور کنار آید سحر گل چید از جیبم همان شب تار آید خدا وندا کی آن خورشید غفلت اختیار آید هزار آئینه از دست دل مالیم بیدل که با بیان بروی معنی (بیدل) دو چار آید فتنه در ویست که از آتش می میخیزد پیر کشی زافر های اهل بصیرت گیر نغمه گردیست که از کوچه نی میخیزد از کمان بهر شکستن رك و پی میخیزد چه خیال است مجنون تا بکلو تمشیند عالی سلسله پیرائی جنون است اما مشو از آفت دم سردی پیری غافل هر که چون شیشه رك گردن وی میخیزد گرد باد و گرداوادی حی میخیزد دود از طبع نفس موسم دی میخیزد آداب تو خط او کز سخن ایجاد نسیم پیش یکر است خروش نفس نار است بحر دل اگر آینه انجمن امکان نیست سعی آه از دل ما پیچ و خم و هم نبرد (بیدل) از بس دلم عشق سرا پا کردیم حلم را مویق از موجه می میخیزد نزد جولان همه را گر چه زی میخیزد اینقدر شر شفق غنچه زچه شی میخیزد جوهر از آینه با صیقله کی میخیزد از دلم ناله زنجیر چولی میخیزد نشئه گوشه دل از دیر و حرم نمیرسد دست کسی زخوان عدل پیش دعای قسمتس و هم غرور ما چو شمع مایل مقصد است و بس اشکی مصاحبم جوهر انفعال سوخت دوری دامن تو کرد بسکه زطاقتم جدا سر بمتزار سنك زن درد بهم نمیرسد محرم ظرف خود نما بهره کم نمیرسد تا رك گردن حیاست سر بقدم نمیرسد بسکه رحلت ماغتم جبهه یم نمیرسد تا بندامنی رسم دست بهم نمیرسد آنچمه زسجده گل کنند پست بسار سر کشی راحت کس نمیشود زحمت دوش آگهی دعوی نفس باطل است رو بخش حواله کن عر قبول علم وفن چیست و بال مرد وزن هستی و سعی نیستی جای فخرب است و بس من همه جا رسیده ام بی قدمی نمیرسد خوان اگر بیا رسد ریزه غم نمیرسد مدعی دروغ را هیچ قسم نمیرسد نامه کس سیاه نیست تا برقم نمیرسد رنج مبر که این ثمر جز بعدم نمیرسد هیچ مپرس (بیدل ) از خجلت نارسائیم لاقم اگر جنون کند باورم نمیرسد قصه ياسم علم غبار ندارد شبم طاف فروش کاشن اشکم عجیت دیر سواد نسخه هستی کیسه بسیلاب دفترازی طینت کیست برون تازد از غبار توهم خواه بیا دم دهند خواه با آتش دامس افتاده ام غبار ندارد آب در آینه ام قرار ندارد نقش دگر لوح این مزار ندارد سنك جوشد مومیا شرار ندارد عرصه شطرنج ما سوار ندارد خاك من از هیچکس غبار ندارد پست حوادث شکست پایه عجزم پیش کنه نالم زیور یاس خمیر شوخی اشوه نمای شمع گداز است غنچه توان دید مفت چشم تماشاست نی شرد اظهار جوی نارد فروشم چند کنم فکر آب دیده (بیدل) آبله ام کاک خار ندارد جلوه در آغوش و دیده بار ندارد مرغ ماجل خود آشیار ندارد حیرت ماداغ و رو نار ندارد هیچکس ای من شمار ندارد قطره این بحر هم کنار ندارد لغزد أشكة شعله وحشتی بدل فسردة فسون کنند بفسانه هوس طرب تھی از خودم بررار طلب مخیال گردش چشم او جبینت صرف غبار من ز جراحت دل ناتوان مخيال او ندهم نشان بچین زمول دست و دل زصنایع عمل مسجل کجا عروج جبين شود بن خاك عرش برين شود بصانه ساز حلاوتی نه ترانه مایه عشرتی زدم زقمت خشك و تر بفرده هوس دکر جن تحير ( بيدل) ه سحاب رشحه خامه اش بزمین طپم بفلك روم چه جنون کنم که جنون کند چه دمد زصنعت صفر نی بجز اینکه ناله فزون کند که زدور اگر نظرم کنی مژه کار نو قلمون کند که مباد آن کف نازنین بهوس ساید وخون کند که سر می اگرش و هم بسواد خانه شتون کند شود آبشار و جبین شود که علاج همت دون کند فسون زرده کوش ما چه امید پشه رون کند که نهال بخت سیاه اگرگلی آورد شبیخون کند بتأمل گهر افکند سر قطره که نگون کند نظم امکانی کجا ضبط روانی می کند کوه هم کز پافشارد سکته خوانی می کند خلق از آغوش عدم تا رسته میجوید فراغ این بلند و پست کز گرد نفس گل کرده است بی نشانی هم تلاش بی نشانی می کند تا کسی از خود برآید نرد بانی می کند از همین چند مهمان فضولی زیستن خاکساری پیش ازفت میزبانی می کند زین هوا من وما چون شرار کاغذ آتش زده ذوق خودداری زماجز نیستی خواهد شست عجز در پی برده است اما درشتیهای طبع آسمان دوش خمی دارد که بارش باطاست آهنگی دامن فشاندن گل فشانی می کند خاك اگر تمكين نميد آسمانی می کند مغز بی ناموس مارا استخوانی می کند کار صد قدرت همين يك ناتوانی می کند بیدل ما کس ندارد يك تبسم التفات زخم اگر می خندد اینجا مهربانی می کند در حدیث عشق لب زن از مقالات هوس لكنت غمزہ فصیح معانی می کند زین همه اسباب کز دنیاو عقبا چیده اند هیچه برداریم غیر از دل گرانی می کند (بیدل) آخر مدعای شوق پرواز است و بس نی برو بال دو روزم آشیانی می کند نفس در پیچبان وحشت مخالف آب میسازد دل آواره ام هر جا کند انداز بی باکی زموی پیرم گمراهی دل کم نمی گردد دلیئی تشنة داری نباز درد الفت کن سحر ایجاد شویم میکند من هم کمالی دارم پر افشان قلبه با کافت اسباب میسازد فلك راحجلب سرگشتگی کرداب میسازد فلك آندة غفلت رسم خواب میسازد که از اشک ور را آخر شراب ناب میسازد که شوقم آخر از خاکسترم سیماب میسازد چو آن دود یکه پیدا میکند خاموشی شمعش بهر جا بحرم از پامکشید مفت است آسودن تواضع های من آینه تسلیم شد آخر دماغ حسرت اسباب میسوزی از ین غافل برنك شمع کرد غارت اشگست اجزایم زخود هم کس تسلی شد مرا بیتاب میسازد غبار از پهلوی خود بستر سنجاب میسازد هلال انجا جبین سجده از محراب میسازد که اجزای تراهم مطلب نایاب میسازد چکیدنها به بنیاد خودم سیلاب میسازد جنین کز عضم عضمم موج غفلت میدمد (بیدل) چو فرش مخملی آخر طلمم خواب میسازد
صحیفه ۲۲۲ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال نفس اسیر تک و پوی باطلی که ندارد دگر بکجا رودم جز بمنزلی که ندارد بباد هرزه روی داد خاك خرمن راحت دماغ سوخته خرمن و حاصلی که ندارد بيك دو قطره که کوهیده مانده است تأمل محیط خفته در آغوش ساحلی که ندارد بپوش دیده و بگذر که گرد دشت تعلق هزار قافله اشك است و محملی که ندارد بهار گلشن امکان ز ساز و برك شکفتن همين شكستن رنگست مشکلی که ندارد عرق نشستم و تمثال ببان ماه غریبان زبان جرأت اظهار سایلی که ندارد بغیر تهمت خونین گمانست دروك بسمل چه بست و هم بدامان قاتلی که ندارد درین رباط کهن خواب ناز برده جهانرا بزیر سایه دیوار مایلی که ندارد غبار شیشه ز صیقل نهفته است پری را بپوش چشم دلیل بمحملی که ندارد هزار آینه رنگ زد عبور تعیین جهان نمود طرف است از مقابلی که ندارد نفس گداخت دویدن بیاد رفت طپیدن خیال بادکشید آخر از گلی که ندارد بجز جنون چه فروزد چراغ فطرت انسان بخلوتی که ندیده است و محفلی که ندارد غم محبت و داغ و فاو تیغ قضا چهها نمیکشد این (بیدل) از دلی که ندارد نفس تا ریشه بست از تخم من بر نمی آید کسی زین خجالت در آتش افگن برنمی آید زما نپوا حیاچون موج گوهر لال کرد آخر ززنجیری که در آبست شیون برنمی آید حضور دل طمع داری ز تعمیر جسد بگذر که گوهر از صدفهای شکسته بر نمی آید گدازی از نفس کز التهاب نسخه هستی که جز شبنم ز شمع صبح روشن بر نمی آید غرور خود سریها انجمد لشوق نما باشد زتخم اول بجز و کهای گردن بر نمی آید ریاضت با کها باز درشتی بندد از طبعت بصیقل آینه از سنك آهن بر نمی آید بمراعات جو گردون با بدم ناچار سر کردن باین رازی که من دارم تپیدن بر نمی آید بساط میریابد سایه را از دور بوسیدن ببرق جلوه او هستی من بر نمی آید ادب فرسوده ام از اشك مژگان ریز (بیدل) من و بالی که تا کویش ز دامن بر نمی آید نفس درازی کس تا بچون و چند نیفتد گره خوشست که بیرون این کمند نیفتد حیاست آینه پرداز اعتبار تعلیق اگر دل آب نگردد نفس ببند نیفتد ز عز لت است که چون شمع میخندد بپایت بسم نیستی اگر گردنت بملند نیفتد مروت آنهمه اندیشم زحم پشت کردمش اگر بگوش حیا ناله سپند نیفتد متاعت است گرم بی تمیز موقع احسان گشاده دست و دل آن به که هرزه خند نیفتد زفکر کیسه ندارد تسوز طینت ظالم چه ممکن است حسد در چهی که کنند نیفتد چو صبح گرد من از دامن رسیده باوجی که تا ابد اگرش ریز بین زند نیفتد مباد کام کسی بی نصیب لذت معنی تولب کشا که جهان چون مگس بقند نیفتد بخاك راه تو افکنده ام دلی که ندارم نیاز شرم کن این جام را گریزند نیفتد گر احتیاج بطوفان دهد عیار تو (بیدل) چو صبح به که صدا از نفس بلند نیفتد نفس زبستن که در عدم رانقشای گلشنی دارد غبار رفتنت زین دشت آمد آمدی دارد از ین گلشن بحضوری نیست آغوش تمثارا نگاه هر چه در نازد انگشت سند دی دارد تماشا دستمال آندست و رنگین نیستی ورنه حضور سایه برك حناهم مشهدی دارد زشبهای سحر نسوز فیض اشتیاق هست که دست از آستین بیرون کشیدن ساعدی دارد نیاز باد باید کرد پیچ و تاب مهلت را دماغ یکنفس دود چراغ مرقدی دارد بساط نامردی را سرو پای نمیباشد همین ناونم فرصت جهان سرمدی دارد اثر عجز است اگر طاقت نم کی میرسم آخر ز پا واماندگان در لغزش پا مقصدی دارد یکی غم از یکی چیزی نمی آرد بمرض ایجا احد در عالم اعداد میم احمدی دارد زتصویر مزار اهل دل آواز می آید که در راه فنا از با نشستن مسندی دارد بعید است از زمین خاکسار اقبال گردون زوضع سجده مقدر بازرهنانی قدی دارد ز انجام بهار زندگی غافل مشو (بیدل) گل شمعی که داری در نظر بوی ندی دارد نفس را شوق دل از ماهیت بیگانه دارد زراحت دم مزن زنجیر ما دیوانه دارد غبارم در عدم هم میطپد کرد سر بازی چرا غم خامش است اما پر پروانه دارد تعلق بافت جمعیت است اجزای امکان را قفس در عالم آشفته بالی شانه دارد چه سوداها که شورش بست در مغز تهی دستان جنون گنجیست و وضع مفلسی ویرانه دارد نفس یکدم ز فکر خانه دل برنمی آید کلید از قفل غافل نیست تا دندانه دارد مدان کار کسی با زحمت هستی بسر بردن زخود نگذشتن اینجا همت مردانه دارد اگر حتم بدور ساغر اقبال میبالی کجا هم در در گردیدنش پیمانه دارد نگردون نسوار کهکشان شیری منحشر است این تلاش اوج جاهت بازی طفلانه دارد تواضع محفل تاکی نخواهی چشم پوشیدن برای خواب راحت همگی همت افسانه دارد خم ماهرمی بتاب دارد کعبه چوپان را و گرنه حلقه بیرون در هم خانه دارد قناعت مفت جمعیت دو روزی صبر کن (بیدل) جهان دام است اگر آبی ندارد دانه دارد نفس هم از دل من بی شکستن بر نمی آید ازین مینا شرابی غیر شیون بر نمی آید تغافل جوشدد آخر عقده فرسای دلتنگم گشاد کار کوهس هم ببردن برنمی آید چو فطرت ساز شد برك خجلها بسامان کن که تخم از خاکساری غیر خرمن بر نمی آید تمتع آرزو داری ز چرخم راستی بگذر که ز انگشت کج از کوزه روغن بر نمی آید شکنج خاشان اندك دماغ عرض آزادی صدا از جایو مینا بی شکستن برنمی آید کمند ناله از دل بر نمیدارد کران را بسنگ کوه زور هر فلاخن برنمی آید ضعیفی اشك ما را محرم نظاره کرد آخر بآسان گره از چشم سوزن بر نمی آید زمانی غنچه شو از کاشن و محراب میخوارس بدامان کریمان هیچ دامن برنمی آید چو آه بی اثر و اسوختم از تنك بیکاری مگر از خود برایم دیگر از من بر نمی آید خمیید قامت راہ لب نوای شکوه ام (بیدل) که این دزد از ضعیفی تا بزدن برنمی آید تپش دول بر آئینه من نه بنشه اند رنك دك به اینکه رویم شکسته اند آرام عاشقان رم روز دیگر است چون شعله رفته اند ز خود تا نشسته اند غافل مشو ز حال خموشان که از حیا صد رنگ ناله در نگه عجز بسته اند هوشیار رنگ وبوی پر افشان این چمن آواز مطرباش جگر های خسته اند بیکانگی ز وضع نفس بال میزند این رشته را ز نقمه الفت گسسته اند ابنای روز کار برای گلوی هم خنجر شدن اگر نتوانند دسته اند جمعی که دم ز عالم توحید میزنند پیوسته اند با حق و از خود رسته اند آفاق نیست مرکز آرام هیچکس زین خانه کان همه بك تير جسته اند غافل ز پاس آبرو محض ما مباش ما را بیاد طرف کلاهی شکسته اند (بیدل) غنیمت است گهر از طلسم آب نقد یست دل که در گره اشک بسته اند نظرم از ضعیف بادیده دیدن نرسد نالم از گشید بکجا بشنیدن نرسید زین مخنثان هوس نشه و همی دارم که بمژگان دمامم زتپیدن نرسد طمع آزاد مرا آفت دوران هم نیست پیکر سرو زپیری بخمیدن نرسید ناله معنی نکشد کوشش من بی دردی اشک را منصب پستش بدافیدن نرسد غير نومیدی ازین باغ چه گل خواهم چید رنك افسرده من گز به پریدن نرسید بسمل ناز تو کز بال نشد وحشت کو جوهر آئینه هرگز بطپیدن نرسد تار و پود نفس صبح همان ناب فناست خرفه هستی ما جز بدریدن نرسید غنچه سان قطره اشك مزه شاخ کلیم سعی ما خون شود اما بچکیدن نرسد هر کجا پای نهی خاك زیر قدم است ما رفتیم بجائیکه رسیدن نرسید چشم روشن منگر از پی تلخی در بید ورنه این غزه که ماتیم چیدن نرسد چکنم باد و جهان بار ندامت (بیدل) قوت من که بيك ناله کشیدن نرسد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال ظلم کسی از حق چه فرهنگ برارد نقاش مگر از صف لعل رنگ برارد صد شام ابد طی شد و صد صبح ازل رفت کاین زخم و تبسم دو سه فرسنگ برارد در رهن طلسم ای نفس فرصت هستیست اسیر تو من از دل شرره آهنگ برارد او امن اثر عیب نكند ناز بپوشی اعجاز توجه خار از هندم اشک برارد آیینه از و محرمی وصل ندارم حیران ازین پیش كراشک برارد عمریست که با كلفت دل میروم از خویش خود را چقدر آبله با زنگ برارد با نو خود هنگامه حدیث نتوان ریخت این انجمن كال شتك را برارد شوخ دماغ تو و من در خور هم نه این اسحه محال است کسی بنگ برارد زین بار که من میکشم از کلفت هستی سنگینی بام زسنگان سنگ برارد اه این دل مایوس نشاطم مدهید از غنچه که وا كرددو كل رنگ برارد (بیدل) زتپیدن طپش ادمات کن وخون باش تا گرد هوا کمتر تواو رنگ برارد قنای تو بک جهان جوهرم میباشد بصفحه آینه خاک رقم میباشد ربط احباب درین نرم غفلت خواب دستها در حوز افسوس بهم میباشد هر کجا حکم قضا ممتحن تدبیر است صبح بخیه دان تیغ دودم میباشد مخیال دهنت کز ترسم معدومم مدعا اندکی از سوی عدم میباشد هستی منفعل بی عربی جبهه نخود است زمزیم خاک زمینیست که نم میباشد در چه آینه نظر زان سر او سجده کنید سنگ و دیوار و در كعبه صم میباشد پس از شکست عیار دلمی شهرت جاه صدای ماتم درد زفرق علم میباشد نتوان شنه جیب چك كريبان كسی پشت ناخن غم از اندوه قلم میباشد رمز تنزيه حرم شكر بر همن نشكافت صمد است آن كه هیولای صنم میباشد طینت خلق بجز محضر طلب پیش نبرد زارین مرحله بی آبله كم میباشد کف افسوس مرا دست ز کیفیت عمر فرصت رفته باین نقش قدم میباشد رنگ کردن بعیار است نباید (بیدل) راه پاست نظر و مزه خم میباشد نقش هستی جز غبار و هم نیرنگی نبود چون سحر در خاک غافل نفس رنگی نبود اینقدر از درد بخواست طوفان کرده ایم ساز ما را باهزار آهنگ آهنگی نبود هر کجا رفتیم بادر دادن دل باختیم سعی جولان حس جز کوشش لنگی نبود از فضولی چون غنی آواره دشت و دریم ورنه دل هم آنقدر ها خانه سنگی نبود خاك را و هم سالهای به پستی داغ کرد جوش از دریای رفتن هیچ اورنگی نبود منحرف شد اعتدال از امتحان بیش و کم در ترازو ئیکه ما بودیم پاسنگی نبود مقصد دل هر قدم چند بن مراحل داشتیم هرچه شد گردیدیم گفتیم و فرسنگی نبود نام از شهرت کهنی شد گرفتار نگین باد ایا میکه پیش بانک ما سنگی نبود عالم زیر چن خرویشان جمیع باید داشتن تاجداري اين تقاضا میكند چنگی نبود ذوق خاک است كاین مقدار کلفت میکشیم کرتمی بود آینه در دست ما زنگی نبود اینقدر و همی که (بیدل) در دماغ زید گیست بیگمان معلوم شد کاین نسخه بی رنگی نبود نقطه دل کرم سود کفت وخط بکار شد کردش این سیحه با هموار شد زنار شد صفحه دلخواه آن برق نگاه آتش زدم شوخي يك نيستان چشمم بیداره شد ناله کل با کرده نگذشتم از غیرت کاه دل تنگی اینکه چه ام چون نی خرام افشار شد حسرت پرواز ترك دستگاه ناله ریخت بال و پر ناکافی از خمیازه دو منقار شد آرزو در دل شکستم خواب راحت موج زد موی این چینی بغرقم سایه دیوار شد مشت خاکم تا بكجاها چید خشت اعتبار کز بلندی جانب باریدم دشوار شد ساز استعداد این محفل تحیر نغمه بود قلقل مينا بطبع زاهد استغفار شد زان لب خندان بمانم از آرزوها خفته است چون سحر خواهد غبار من متبسم زار شد چون شرر ما و من ایندشت ناداری نداشت ناخن دولت شکستم راه دل هموار شد شور دلهای گرفتار از اثر نومید نیست در خم آنزلف خواهد شانه موسیقار شد از نفس جمعیت کنج عدم برهم زدم جراتی لغزید در دل خواب پا رفتار شد خاطرم از كلفت افسانه هستی گرفت چشم میپوشم کنون کرد نفس بسیار شد جاهد خون شدن چوكل (بيدل) دگر ابرام چیست در بساط رنگ نتوان بیش ازین مختار شد نگاهت جوش صد میخانه از ساغر برون آرد تبسم شور چندین محشر از كوثر برون آرد بگلشن تروة افتد غبار راه جولانت بهار از غنچه و گل بالش و بستر برون آرد ز پروانه شوق تو کز جولان دهد گردی بچیدن گرد باد آه از دل محشر برون آرد فسون توطیهای لبت رسنكشا کز خوابم کداز حسرتش صد آینه جوهر برون آرد همان پیرایه و هم است اگر کامل شود زاهد هیولا چون در سامان زند پیکر برون آرد درین در با طلب آئینه مطلوب می باشد کز مسارد نفس غواص تا کوهر برون آرد ززنجیران خطت یکه بهار سبزه جنت وران نغمه ز تار و ج الا من شهر برون آرد لیت رحندم کوهبر زد از آغوش رنج كل ز بخت کاه عرف از آفتاب احشر برون آرد گرفتم بی نقابی ز حسنت نظاره است انجا نگاهی کو که از خود عرق از جوهر برون آرد نی از زه بزنگ سوئی غبار چهره عاشق خزان از بوته های کل گرفتم زر برون آرد کهن شد سیم این گلخن جنون خال تجرون مگر آئینه کردیدن کل دیکر برون آرد نفس فرسوده نرد هوسهایم خوشا روزی به پروازم چو بوی کل زبال و پر برون آرد اگر صد بار آید موج فیض بر سر (بیدل) حباب من ز جیب دل سر دیگر برون آرد نگه در شبه تحقیق من معذور میباشد سراب آئینه ام آئینه من دور میباشد هدایی نیست گر از سایه برداری روان آبی جهان از محو طاق و سرا در کوه میباشد معاش جاه بی عاجز کسی صورت نمی بندد برات رزق شاهان بر دهان مور میباشد حذر از گوشه چشمی کزین باران طمع داری نگاه انجا چراغ خانه زنبور میباشد دران وادی که من دارم جنون شعله پردازی اگر عنقاست محتاج پر تصور میباشد ه از غماز این کهسار جز خاموشی آهنگی زمومی بوی آواریکه شمع طور میباشد عبادت چیست غیر از اقتضای شوخی سعی بزی نا پست پیداشیشه هم مستور میباشد من و ساز دکان خود فروشیها چه حرف است این جنون این فضولی در سر منصور میباشد چه دارد آگهی غیر از قدح پیمائی حاجت بقدر چشم وا کردن نگاه محصور میباشد علاج خارخار حرص بحال نیست جز مردن کفن این زخم ها را مرهم کافور میباشد سراغ يک نكاه آشنا از کس می یابم جهان چون رکستان دتو شهر کور میباشد ترنگی نیست کز شوقت به بندد در دماغ من سر عشاق چینی خانه فغفور میباشد حرامش باین ظرفی ندارد ظرفی و مطروقش بمرد مینا همان یک نامه انگور میباشد سیاهی ریخت بر آینه ادراك ما (بیدل) چراغ محفل تحقیق را این نور میباشد نکه ز روی تو تا کامیاب میگردد تحیر آئینه آفتاب میگردد چه فتنه بود ندانم بساعت خلقت که هوشیار نهم مستی خراب میگردد فروغ بزم بیار آ مجیده امروز همین کاست که فردا گلاب میگردد بفهم نسخه هستی چرانه ناز کنیم که نقطه ششك ما انتخاب میگردد کشد کردن آرام نارسا تیپاست شکسته بالي نظاره خواب میگردد ز عافیت گره اعتبار خویشتنم چو نقطه بگذرد از خود کتاب میگردد زسیل کا ری اشکت ندانم دریاب که آرزو چقدر پشتو آب میگردد ز گرم جوشی لعات بکسوت تمثال حباب برلب ساغر کباب میگردد نگاه من بگل عارض عرقنا کت شناوریست که بر روی آب میگردد بگیرد او جنون بكدر از عمارت هوش کاین بنا بنکاهی خراب میگردد چو عمر تا کر شودی همنان خود داری قدم بهرچه گذاری رکاب میگردد غرور طاقت ما با شکست نزديك است دمیکه قطره ببالد حباب میگردد بحالیکه کانت مست جلوه چائیست کشودن مژه جام شراب میگردد نفس بسینه (بیدل) ز شعله شوقت چو درد در قفس بیوه ناب میگردد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه نو بهار است وجهان سیر چمن ها دارد اثر ناله عشاق ز هر ساز مخواه هیچکس رنج سودای دل ما نشکافت کفرو دین مانع تحقیق نیکان انشود بطواف در دل کوش که آیینه مهر مو بمو حسرت نیرنك تماشای توئیم وضع دیوانه ما نیز تماشا دارد این نوائیست که در پردۀ دل جا دارد نفس سوختۀ لاله معما دارد سیل هر سو که شرد راه بدریا دارد جوهر باشی اگر دارد از آنجا دارد شمع سامان نگه در همه اعضا دارد دل اگر صاف شد از دهر زبان ایمن باش ادب عشق اگر مانع شوخی نشود نالم از هرزه روی ای پرهیزا تنك است صد چمن لاله و گل زد قدم ر نكز بنك و حشت ريك روان صیقل این آینه است ( بیدل ) از حیرت آینه ما هیچ مپرس دامن آینه از خار چمن پروا دارد ناله ما هم در نا صبور ثریا دارد گرد ماکز شکسته دامن صحرا دارد قمری از سرو همان کردن مینا دارد که بصحرای جنون آبله هم پا دارد نشئه جوهر تحقیق اثر ها دارد تپید زندگی بالیدنی وحشت کمین دارد نمیخواهد کسی خود را غبار آلود بیدردی تصرف نیست ممکن در دل ما عیش امکانرا بهریده ست پای شمع از خود میرو خود را ندارد چاره از بیدستگاهی طینت موزون کمال دانش ماکز فرا موشیست از عالم نفس گرریشه پیدا میکند خاك از زمین دارد اگر ماه و مدل داریم زاهد روء دین دارد که این اقلیم را داغ غمت زیر نگین دارد تپید واپسی هر کس نگاه پیش بین دارد که سرو این چمن صد دست در يك آستین دارد مشو مغرور آگاهی که غفلت هم همین دارد عدم سرمایه ایم از دستگاه ما چه میپرسی فسردن نیست دلدارینو در کنج گرانجانی تو هم رنگی که خواهی جلوه کن در شتہ زار دل شکنج چهرۀ اقبال باشد در خود دولت باحرام محبت از کنار دل مشو ایمن بریشك طینتان صد جهان عشرت نمی ارزد شرار از نادستی يك شکاه واپسین دارد که در هر جزو این سنگ آتش دیگر کمین دارد سراسر خانه آئینه ام يك گل زمین دارد بقدر نردبان قصر کیهان چین جبین دارد هوای وادی مجنون مزاج آتشین دارد نمیدانم که این آرزو دل را برین دارد بدست یکعقدۀ زین عرصه نتوان تاختن ( بیدل ) و گر همر که بلی رخش صد دعوی قرین دارد نهال و حشت ما غافل از ثمر نبود حصار عالم مجاز کی دهان بلاست رسن جس مکش منت سبکرو می ز بسکه الفت مردم غبار پر و را یست بغیر ساز عدم هر چه هست رسوائیست ز خود برامیدن ناله یی اثر نبود پناه دادم تیغت اگر سپر نبود خوش است بار مسیحا بدوش خربود فشار قبر چو آغوش یکد گر نبود میاد سایه شب رسر سحر نبود ز محو جلوه مجو لذت شناسائی غبار هردو جهان در سراع ماخون کن سراغ منزل مقصد ز خاکساران پرس طلسم حسرت ما منظر تجلی اوست زبان چه عافیت اندوزد از سخن (بیدل ) که چشم آینه را بهرۀ نظر نبود ز رنگ باخته در هیچ جا اثر نبود کسی چو جاده درین دشت راهبر نبود غرور حسن ز آئینه محتم نبود ز عرض نغمه خود ساز صرفه بر نبود بپاساز هوش جوشیده بر کسب هنر بچد کمان حلقه دام است آن صید نوا کن را شب امید طی شد وقت آن آمد که نومیدی امید عافیت کرهست از تیغ است بسمل را زاکت کاه نازکیست یارب کلک تصویرم طبیعت چون رسا افتد بمعنی بیشتر یچد گر از چشم مدتی تار شکافی بر کمر یچد غبار ما ضعیفان هم بدامان سحر یچد عریق بحر الفت به که رموج خطر بچد دو عالم رنگ کرداند سرموئی اگر بچد باین آشفنگی ما را کجا راحت چه جمعیت ز اسباب هوس رهرو به پیچن ناله کاهت زن چنو نم داغ شد در کسوت ناموس خودداری زسامان تعلقها بریدن عافیت دال برنك شمع مجنون گرفتاری دلی دارم هوای طره ات جای نفس بر دل مکر بچد کره پیدا کند در هر کجائی رشته پر یچد گریبانی چو کل دامن کنم ناز کمر یچد هم در و ابست اگر این رشتها در یکدگر بچد که زنجیرش گزانوا وا کنی چون مو بسریچد بدل از خرام او مبادار خود روی ( بیدل ) که ترسم کردش رنگ عنان بار در بچد غننها از قدح مستی و از گل رنگ می جوشد جهان را بی تامل کرده نظام دزین غافل نوای محفل قدرت بصد آهنگ می جوشد که این حیرت فزا از سینهای تنگ می جوشد غبار انداشت شرز قدم صد دشت گم دارد در ین صحرا کجا سر بال طاوس است اجزایش اگر در گردش آیی خانه بافرسنک می جوشد غباری کز خود بالد همان نیرنگ می جوشد نه غنچه سر بگریبان کشیده میماند زبلبل و گل این باغ تا دهد سراغ خیال نشتر مژگان کیست در گلشن چوکل بذوق هوس هرزه خند نتوان بود طراوت من و مانیکه مایه اش نفس است ز بسکه رشتۀ ساز نفس کمیخته است بهر چه وا نگری سر بدامن خاك است زسایه سرو هم اینجا خمیده میماند پر شکسته و رنگ پریده میماند که شاخ گل برك خون کشیده میماند دل شکستی بدهان دریده میماند بخون از دل و دل چکیده میماند نشاط دل بنوای رمیده میماند جهان باشك ز مژکان چکیده میماند زمین و زلزله کردن و صد جنون گردش زپاس شیشه عشق دار بزم پسنك هنوز زلف تو گیسوی مبهوشان بکمر خیال کینه بدل کفر همره موئیست گداخت حیرتم از نارسائی اشکی غنیمت است دمی چند مشق ناله کنیم حیا محواست خجالتش بدل نقاب درد درین دو ورطه کسی آرمیده میماند ز گریه صبح طرب تا دمیده میماند بنا ر سائی ناله رمیده میماند بصد قیامت خمار خلیده میماند که آب میشود و محو دیده میماند نفس بصفحه هستی کشیده میماند که داغ حسرت ( بیدل ) ندیده میماند نه نخل میدمد اینجا نه خشك میبارد دگر چه چاره بجز خامشی که همچو حباب بهار این چمن از بسكان و حشت اند و داست بحیرتم که نگاه از چه حیرت آب و هم مخور فریب مروت زچرخ مینا رنگ خطاست تهمت جرات بسجز مابستن برین نشان که تو داری خدنگ میبارد بر آینه کینۀ ما آه سنک میبارد زداغ لاله جنون پلنگ میبارد ز خار و گل همه حسن فرنگ میبارد که جای باده ازین شیشه سنك میبارد هزار آبله روی اشک میبارد فریب ابر کرم خورده ازین نافل وداع فرصت برق و شرار خرمن کن به پرسش دل بیما که سوده ناخن دل شکسته مخسبان یاد نر گس کیست زا بیاری کشت حسد تسلیا کن مخواه غیر تو هم ز اغنیا ( بیدل ) که قطره قطره همان چشم تنگ میبارد بزردی که شتاب از درنگ میبارد که رنگ خون پمارت ز چنك میبارد که اشکم از مژه ساغر بچنگ میبارد که خون عافیت از ساز چنك میبارد که ابر مخروع این قوم سنگ میبارد نه مفصل نه مجمل دارد زیر چرخ از امل برهان نیست در تجمل چه ممکن است آرام سایه در خواب میشمارد کام گر چه هم اول آخر است آخر ماز من حرف مهمل دارد سر این رشته مغزل دارد پشت این بام دتبل دارد عاجزی کشمکش تخیل دارد ليك آخر هم اول دارد اوج اقبال نه فلك ديديم سوختگان عيوب جاه مباش عشق هر کس میکرد است اینجا مصلحت هاست وقف موی سپید کار مجنون بطرۀ لیلی است سير يك پشت باسل دارد تاج زرین سر کچل دارد آکهی چشم احول دارد هر سری فکر صندل دارد قصه ما مسلسل دارد ( بیدل ) از حیرتم گذشتن نیست آب آئینه جدول دارد
حرف الدال انه هستی از غنچه ام شیار ناله میکیرد عدم هم از غبار من عبار ناله میکیرد لب دانم دل آزرده ام بشوق ما بوسم که صدجا میروم راهم غبار ناله میکیرد بهم در دکر دارد نوای ساز مشتاقان نفس در دیدن ایما اختصار ناله میکرد غریق کل کرده ام از شرم مطلب ليك استعنا همان چون موج اشکم آبیار ناله میکیرد بکیرد جرا دود از سپند ناتوان من نمیدانم جرا در آتش خار ناله میکیرد اکر مطلق عنان کردد سپاه اضطراب دل دو عالم شوخی يك چسوار ناله میکیرد ادب هرچند محو سرمه کرداند غبارم را جنون شوق راه انتظار ناله میکیرد فدا مشکل که کردد پرده دار نا کسهیایم حس من آتش از رنك بهار ناله میکیرد شکست ساز هم آهنگ هادارد درین محفل چو بیدل شیشه خوشی اشتهار ناله میکیرد نمیدانم کرا کم کرده است آغوش امیدم که حسرت غالبا در کنار ناله میکیرد زخاکستر کذشت افسانه داغ سپند من هنوزم کردشمع مزار ناله میکیرد فلك نازیست ( بیدل) تر ا وضع خویشتن داری نه هر کس رفت از خود اعتبار ناله میکیرد نهام تیغ عالم كير هستی موج می باشد خدنك دلفشین نقضه را تقدیر می باشد جند قهراء خیال جلوه ات نقشی نمی یابم مجز حیرت کسی در خانه آئینه کی باشد زداغ عافیت رنك امیدی نیست عاشق را محبت هر چون کلشن بیداهم چه شی باشد زالفت جشم یکتائی رنك و بوی این کلشن که میفرمم نکاه عبرت آواری زپی باشد تغافل برنتابد از سر این خاکدان همت کرمشق نامت طی کردن ساغر رگی طی باشد بیادی هم نمی سنجم نوای عیش امکارا بکوشم ناشکست استخوان آوازی باشد ندارد از حوادث فرصت هر دست طاقر داری نوایای شکست خویش را امواج می باشد توان از يك تغافل صدهزار هرزه کوبیستن جدارم رفت طبعت عظمت برزقی باشد جنون جوش است امشب محماسی كیفر د مستان مبادا چشم مستی در فضای جام می باشد زشور عجز ما كردد فلک را لرزه میكیرد هجوم ما و خس در دی آتش فصل دی باشد قفص فرسوده این نكتد ايم ای هوس جو اشو که میداند زمان رخصت پرواز کی باشد نیابی جز امل شیرارۂ سختی تقان ( بیدل) مدار استخوان در بند بند خلق پی باشد نيرنك امل كل قا بود امید بهار مدعا بود كی محرم اعتبار ما نیست آئینه ما خیال ما بود حیرت همه جا ترانه سیز است آئینه و عکس يك نوا بود شادم که شهید یکنم را خندیدن زخم خون بها بود خونیکه نریختم بیابت پا مال تحیر حنا بود آبرنك که آشکار جستیم در پردۂ غنچه حیا بود دل نیز نشد دلیل تحقیق آئینه بعکس آشنا بود کر محرم جلوه ات نکشتیم جرم نکه ضعیف ما بود فریاد که سعی بسمل ما چون کوشض موج نارسا بود کغردی اشک بوی خون داشت این سبحه ز خاك کر بلا بود بر حرف هوس ييال هستی دخل که تاشتم بجا بود ( بیدل ) زسر حماد دنیا بی حاسد کيا بي عصا بود وحشت مارا تعلق رام نتوانست كرد باده ما هیچکس در جام نتوانست كرد در عدم هم قسمت خاكيمار آوار كيست مرك آثار مرا انجام نشوانست كرد رحم کی بر حال محرومی که مانند سپند سوخت اما ناله پیغام نتوانست کرد بی دماغیم ليك بال از نامها میزنم ای خوش آن عنقا که ساز نام نتوانست کرد آرزو خون شد ز استغنای معشوقان مپرس من دعاها کردم او دشنام نتوانست کرد در جنون یکشت محرز قید و آبخنم سیاه يك علاج از روغن بادام نتوانست کرد عمرها برده نفس اما بالنکاء دل مرغ مار داز حر در دام نتوانست كرد با وصبحی داشت طوف دامنت اما جود كره مارا جامه احرام نتوانست كرد نشاه خواهی آب کن دارا که اینجا هیچکس بی كدار شیشه می در جام نتوانست كرد در جنون زاریكه ماحسرت كین راختیم آسمان هم یکنفس آرام نتوانست كرد كردش صافست از مکروهن دنیا بچه باك قبح شخص آئینه را بد نام نتوانست کرد آب زر ( بیدل) را هنى عجرها چندم آرم آن ستمکر يك نکه انعام نتوانست كرد وحشتم کريك طپش در دشت امکان بشکفد تا بدامان قیامت چین دامان بشکفد اشك مركان زور باز حسرتم غافل مباش ناله اندو ماست آنکل کز نیستان بشکفد كوشم مزده وصلی که از پرواز شوق غنچه دل در برم تا کوی جانان بشکفد میتوان باصد خیابان چشم طرح داد يك مژه جشمیکه بر روی عزیزان بشکفد تاقیامت در كف خاكيكه نقش پای اوست دل طپد آئینه نالد کل دمد جان بشکفد هستی جاوید ریزد از دامان عدم يك تبسم دارا كز آن لعل خندان بشکفد کامروشان جنو نرا دستگاهی لازم است غنچه این باغ ترسم بی گریبان بشکفد تالبا از لخت بیدردی دل آشنا یارب این کلشن بخون عندلیبان بشکفد نيست غير از شرم حاجت ایر کلزار کرم میکند سائل عرق تا دست احسان بشکفد رواد مايوس( بیدل ) بشت دستی میكرم غنچه این عقده کاش از سعی دندان بشکفد وداع سرکشی کن کر دلت راحت کمه باشد چو آتش داغ شد جمعیات نقش نكين باشد زمیر نك فلك واكن غبار حزن در کیرد ز خواب میکشان مینا جرا اندو مکین باشد نکاهی گر رسد تا او لاهز كان مفت شو خها درین محنت سرا معراج پروازت همین باشد لب دامن نکیرد بد آشتای حرف انشخص چوشمع سنك کوهر وقف کوش آستین باشد کرفتاری عیدی دلنشین است اهل دولت را كذا انكشتشان در حلقه انكشترین باشد سراغ عافیت احرام مركم میکند تلقين مكر آن کوهی نایاب در زیر زمین باشد بقدر نا خزند کل میکند شور جنون من به پروار شهرت نام را نقش نكين باشد چه امکانست سر از حلقه رقابت بر آوردن سیند بزم مارا ناله هم آتش نشین باشد درین معبد خدارا مایه توقیر طاعت کن که چون خاکت ده نام سجده وقف جك جين باشد كزت شخصيت دامن زن و كز كلشيست برق افكن محت جزفنای ما تهی خواهد يقين باشد اشارت میزند ( بیدل) خط طرف بنا کوشش که هر جا جلوه صبحیست شامش در کمین باشد وداع عمر جنین یاد اختیارم کرد سحر وعادن پیری سمن بهارم کرد رنك ديده يعقوب حيرتى دارم که میتوان فلك خوان انتظارم كرد تعلق نفسم سوخت تا کجا نالم غبار و هم كران كشت تا غبارم کرد دل ستم زده صيد عا لم نظم برد شکست آيشه باماسمی در يارم كرد غبار میدمد از خاك من قدح در دست نسكاه مست که سبح مر مزارم كرد به نیم جشم زدن قطع شد وجود و عدم کذشتكی جقدر تيغ آبدارم كرد نهفته داشت قضا سر نوشت مستی من نم عرق زجیین شیشه آشكارم كرد کنون زخود مژه بندم که غیرت هستی غبار هیده جهان دستگاه بارم كرد امید روز جزا زحمت خیال مباد مى نسوزده درين الجمن خمارم كرد جو شمع جاره ندارم زسوختن ( بیدل ) وفا کنی بسرم زد که داغدارم كرد وداع كامم تا كى كند بيك جکر پروز شب از برجيدن دامان كريبان سحر ریزد نیم فرهاد ليك از دلكرانی کامتی دارم که بار ناله من بیستون را از کمر برزد درين كلشن چو شبنم از محيت چشم آن دارم که سر تا پای من بكدازد و يك چشم تدرزد مجوشد در هجوم آرزو غیر از كبار دل کف خویست اگر این رنکها بريك دکر ریزد جهان را اعتباری هست نام يك مشقاق جو چشم آید بهم ناچار مزكان از نظر ریزد سپهر رک اصابت نيست آه حسرت مارا همان بهتر که این آتش به بنیاد اثر ریزد محبت کشته را سهلست لشك از دیده افتادن که عاشق کرد اکر از دامن افتاده جکر ریزد هوس چاكى آماده است اسباب ندامت را حذر زان شیوه کز محاصل خاك بسر ریزد با ش از خرامش كيك اکر دو زد نظر (بیدل) خجالت در غبار نقش پایش بال و برریزد
وضع فلك آنجا كه بيك حال نباشد رنك من و تو جمله بيك مال نباشد تا وانكرى رفته از ديده احباب آب آبسه زدانى در مال نباشد گردن افرازى كه در ين مزرع غيرت چون دانه سری بست که پامال نباشد دارا نظری طعمه بهای لمبین آرایش این آینه تمثال نباشد عینی بتر از لاف كمالات ندیدم در ميكده لب تشنة اقبال نباشد از ذكر محبت دل ما غیرت افتاد در قحط وفا جرم مه و سال نباشد امروز كز انصاف دهند داد طباپع كس منتظر مہدی و دجال نباشد ای آينه هر سو كذری مفت تماشاست اميد كه آهيت بدنبال نباشد دامان كرى كير و نوای همه بشنو تا پيش تو صاحب غرضی لال نباشد خفت مكش از خلق و باظہار غنا كوش هر چند بدست تو زر و مال نباشد در هر كف خاكی كه فتاديم فتاديم پهلوی ادب قرعه رمال نباشد تم میکشد اندیشه عشقی مزه ام را مغز قلمم زكى من نال نباشد آزادکی و سير كريبان چه خيال است (بيدل) سر پرواز ته بال نباشد وعده افسونان طلسم انتظارم كرده اند پای تا سر بيكدل اميدوارم كرده اند تا نياشم بعد ازين محروم طوف دامنی خاك بر جا مانده بزم غبارم كرده اند پرهی آیم ز آغوش شكست رنك خويش همچو شمع از پر تو خود در حصارم كرده اند بعد مردن هم زحالت من كرانجانی نرفت از دل سنكين همان لوح مزارم كرده اند يكنفس بی چاك نتوان يافت جيب هستيم زخمى خميازه مانند خمارم كرده اند نخل تمثال سرا پا نشو و نما پيداست چيست صافی آينه را آبيارم كرده اند میتوان صدرنك كل چيد از طلسم وضع من چون جنون تقدیر بنیاد از بهارم كرده اند حاصل نقد انفعالم كيسة دلتست و بس همچو شمع از سوختن كل در كنارم كرده اند بی بهاری نيست سير تيره روزيهاى من انتخاب از داغ چندين لاله زارم كرده اند هستيم حكم قضا دارد نمیدانم چو صبح تهمت آلود نفس بهر چه كارم كرده اند تا بود دل در بغل نتوان كفيل راز شد بختم تا پشبه دارم پرده دارم كرده اند بی هوای پست (بيدل) شوم وامانده ام از كداز صد پرى يك شيشه وارم كرده اند وهم بلنده پست جاه جند دانسه كنند كر آفتدى زبام و در سايه بساطه كنند رفع غبار و هم وظن آنهمه كذب داشته است يك مژه كر بهم خورد نطق جهان تبه كنند داد نشان میكشان كربدهد سپهر دون جام برو تهی همان كار هلال و مه كنند جمع شدن بجمع خويش مقدم نفس شمار يك كره است ششجهت كس بدل كره كنند شمع بحسرت فتاكه سحر در آ مدست كاش نسیم دامنی پنكه ما پنكه كنند محو صفای شوق باش تا طر ينكه حضور سير هزار رنك كل آينه بی تمنا كنند طبع فضول ظالم است دادش از انفعال خواه خجلت اكر راه يست قدر عرق سبه كنند در طلب غنا چو شمع عيب بعجز سودنست آبله بشكند بیا ناصر ما كله كنند بعد تهى شدن ز خويش از شدت چه فايده شرم كن از حساب اكر صفر يك نوده كنند غير توقع كرم هيچ نداشت زيد كی نالد چو د ردهدم نادو نفس كنه كنند كر نه بمسرض مده خاك در قضا شويد (بيدل) نا اميد مارد نجه بار كه كنند هستيم احرام تاز نو نمكيان عيان كنند حيرت در آب آينه كشتی روان كنند زنجیرها خندد ازهم بتیغ غمزت خون چكيده را چمن زعفران كنند چشمت به محفلی كه تغافل كند بلند بی هم بحال سرمه نياز فغان كنند از فرصت كذشته رسيدن كذشته كير رنك پريده در چه بهار آشيان كنند خاموش باش روز دل وريه بی ادب مردم زدن يك آينه وارت زبان كنند از فعل زشت دشمن آسايش خوديم مارا مكر بخويش حيا مهربان كنند آن شعله طينتم كه بي طعمة كداز مغزم چو شمع پرورش استخوان كنند لذير پہلویم ستم است از هجوم درد ترسم كه بوريای حيانيستان كنند در خاك من غبار قیامت پر فشان خواب عدم كجا مژه ام را كران كنند بیدل صفت بساخته رسا يده ابورق سطری ز خون مكر سيقم را روان كنند یا رب اثرم که غبار سيا چو صبح دامان چيده فلك نردبان كنند تمثال من چو صورت عنقا همين صداست چيز یم كه آينه ام امتحان كنند ای آينه عيوب مثالم برو میار يكداز با عرق ته آبم نهان كنند (بیدل) مخوان فسانه بخت سياه من کافل را میاد چوشب سرمه دان كنند هر جا صلای محرمی راز داده اند آهسته ترزبوی كل آواز داده اند سرها بتيغ داد زبان لبك چاره نيست بر شمع ما همين لب نماز داده اند زاین يك نوای نی كه جنون كرده در تراز چندين هزار نغمه بهر ساز داده اند مژ كان بكار خانه حيرت كشوده ايم در دست ما كليد در باز داده اند مريغان اين چمن همه چون شيم سحر كر بيضه داده اند به پرواز داده اند از نقد وجنس عالم نيرنك چون نفس ما را شمرده اند همان باز داده اند سازيست زند كی كه خوشی نوای اوست پیش از شنيدنت بدل آواز داده اند بفرصتی كه بست مكش حسرت ايش رار انجام كارها بيك آغاز داده اند خواهى بشك نظر كن و خواهی يقين شناس آينه خيال تو پرداز داده اند ايشمع ناز كن تو بسامان عشرتت رنك بهار خرمن كل باز داده اند (بيدل) تو هم بساز دوروزیکه عمر هاست اوهام داد آينه تاز داده اند هر جا طپش شمع در بخانه نهفتند ناموس پر افشان پروانه نهفتند آشفتگی داشت خم طرة ليلى در پیچش موی سر دیوانه نهفتند هواری از انديشه اضداد بيم خورد چون اره دم تيغ بدندانه نهفتند از سلسلة خط نيم نقطه میرید تاریشه قدم زد مجنون دانه نهفتند شد هستی بی پرده حجاب عدم ما در كنج عيان صورت ويرانه نهفتند در چاك كريبان نفس معنی راز يست باريكی آن مو بهمين شانه نهفتند مانجره دل ماند جهان چه توانكرد هر چند كه بود آينه در خانه نهفتند بی سیم خط جام محال است توان يافت آن جاده كه در لغزش مستانه نهفتند در پردة آن خواب كه چشتم همه پوشيد کس نيست بفهمد كه چه افسانه نهفتند کار همه با مشکل يكدر كرافتاد فرياد كه آن معنی بيكانه نهفتند حسرت بدل از مطلب ناياب جنون كرد خميازه ميان كشت چو پیمانه نهفتند ( بيدل) بتقاضای نفيين چه توانكرد پوشيد كی بود كه در خامه نهفتند هر جا نفسى هست ز هستی كله دارد ديوانه و هشیار همين سلسله دارد پيچيده بپای طلبم دامن دشتی كز آبله صد ريك روان قافله دارد معذورم اكر طاقت رفتار ندارم چون شمع زسر تا قدمم آبله دارد بشتاب دل متلقزم بجر سرابست از وضع حيرنى قفس ما كله دارد بیکانه كيفيت غيب است شهادت چند انكه زبان تو زدل فاصله دارد محمل کش تسلیم زخون رفتن اشکم اين قافله يك لغزش پا را حله دارد در وادی فرصت سير و رنك قدمی نیست دل می رود و دست فسوس آبله دارد بردحشت ما خورده مكيرید که عاشق چون اشك همین يك دل بی حوصله دارد پنگچند توهم خانه بروش من وما باش آفاق در آواژ جرس قافله دارد درد سر كل چند دهيد ناله بلبل ( بيدل ) غزل ما لشنیدن صله دارد
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه (حرف الدال) هر چند محقق قرب تو مقدور نباشد درد دل کرمی دور نباشد آثار غرور انجمن آرای شکست است چیزی طرب مجلس فغفور نباشد دیشیشه قلقل هوس ما مکدارد آن نشئه که مغز سر منصور نباشد پیغام وفا در گره سعی هلال است عنقا به نما جز به پر صور نباشد انجاز منت قناعت مکشا کف بدنامم تا دست تو خمیازه مخمور نباشد از بستره کشاد دو تحقیق میندیش چشم مژه سیلست دلت کور نباشد باران غم در سر دی افلم ندارد باید خنکای تو کافور نباشد یکدر زطبیان و خیالات فضولی داغ ازل جز بسر طور نباشد در وادی تحقیق چه حرف است سیاهی گرخامدل شبنمی مامور نباشد نقد دل و بامزه زرد چه خیال است این آبله سر دکف مزدور نباشد ما سوختگان رهمن قافله شمعیم در دامن ما صد دل و مقدور نباشد و هم زدن الفت دلها نپسندید دکان حلب خوشه انگور نباشد (بیدل) زشرر شور تعلق بجنون زن کز خانه زنجیر تو معمور نباشد هر چند چودامان نگهم حشم نباشد در عرض بعیبانی آینه کم نباشد پیش از خیال هستی باید در عدم زد این دستگاه خجلت کو یک دو دم نباشد موضوع کسوت جود دامن فشانی هست دوخته آستین ها دست کرم نباشد از خوان این بزرگان دستی بشوی و بگذر کانجا ز خوردنیها غیراز قسم نباشد حيف است تنگ افلاس دامان حمید گیرد تا ناخنیت در دست کس بی درم نباشد غفلت هزار رنگست در کار گاه اجسام چون چشم خواب یارا مژگان بهم نباشد بی انتظار نتوان از وصل کام دل زد شادی به قدر دارد جانیکه غم نباشد روزی در این سرا كاب باید غنیمت انگاشت ای راحت انتظار ان هستی عدم نباشد دل داغ سوختنت است از انفعال تقدیر کسر نگون نگردد خط در قلم نباشد در عرصه که نقد گرد ضعیفی ما مژگان بلند کردن کم از علم نباشد از ما سراغ ما کن و هم دونی رها کن جانیکه مانیابیم آینه هم نباشد همچون غبار قاصد کفر و دین میمانست دل صید تماشا است دیر و حرم نباشد از شاخ بید مجنون مچیار بی بریها کاین بار رخساره دوشیکه خم نباشد عر بست گوهر ما رفته است از کف ما این آبله بباید زیر قدم نباشد وحدت کمین نشسته است کز وهم از مجنون مگذاز با خدا هم تا دیده نم نباشد چون عمر رفته (بیدل) پی می فشان سراغم جز دست سوده ما را نقش قدم نباشد هر چند دل از وصل قدح نوش نباشد رنجیکه زباد تو فراموش نباشد حرفیکه بود بی اثر ساز دعایت یارب زبان تابد و در گوش نباشد حاشیکه بکردش زند انداز نگاهت چندانکه نظر کار کند هوش نباشد آنجا که ادب قایل دیدار پرستیت وا کردن مژگان کم از آغوش نباشد در بزم محبت که ادب آبنه دار است خاموش به آن شعله که خاموش نباشد گویند صحرای قیامت سحری هست یارب که جز آن صبح بنا گوش نباشد خلقيست خجالت کش مخموری هستی این غم کده را غیر عرق جوش نباشد مرآة قدم وسع جباست مخیدن خال غبی جز بچین دوش نباشد (بیدل) چه خیال است کمال تو تپیدن آیینه خورشید قد پوش نباشد هر جا که لجاوت چو آنهاد می ایجاد کرده چه خیال است که امروز تو فردا کرده در مقامی که بود ترك وطلب امکان رو دنیاست همان کوچه زدنیا کرده جمع شو میکرد دائره چرخ برا قطره چون قال کهر ز دول دریا کرده رستن از پیج و خم رشته آمال کراست بکسل از دو جهان تا کره وا کرده نور دل در گره کسب قبول سخن است بنفس کوچه دهد سنگ که مینا کرده سخن بی سرو پا تفرقه ساز حیاست آب چون پر در فواره زد اجزا کرده طور مستان نه کشد تهمت تغییر و فا خط ساغر چه خیال است چلیپا کرده عجز تقریر من آخر باشارات کشید ناله چون راه نفس کم کند ایما کرده نامه رمق نفس در بر عنقا بند سر این رشته ندانست که پیدا کرده کعبه و دیر مکوگرد تو گشتیم بس است آسمانیست سر شوق که می جا کرده آوهن آزادی موج نخواهد (بیدل) سرچو گردید گران آبله پا گردد هر دل از ناله بساز اثری میخواهد ریشه پیراهن مرهم ری میخواهد مرگیا نکهت کل پیرهن رنگ درد نیست پوشیده که از خود سفری میخواهد قطره هر گاه کشد سر بهوای نیسان شوق جمعیت وضع گهری میخواهد اضطراب پروبال آینه پرواز است باز نزمیدن مژگان نظری میخواهد هر کجا چشم پرد مژده دیداری هست هر کجا دل طیش آرد خبری میخواهد برق هر جلوه تماشائی ناز دگر است حرص خورشید غبار سحری میخواهد هم سخن سازی که خواهد صید معنها کند چون زبان می باید اول خلوتی پیدا کند زنهار از صحبت بد طینتان پرهیز کن زشتی يك رو هزار آینه را رسوا کند سحرها میبایدت باین کمال ساختن تا همان خاموشیت چون آینه گویا کند میکشد بردوش صد طوفان شکست حادثات تا کسی چون موج از ین دریا سری بالا کند هر ذره گرد از صحبت صاحب نظر گیرد حیا آب گردد رود چون در چشم مردم جا کند آه گرمی صیقل صد آینه دل میشود شعله چون شمع چندین داغ را پیدا کند بی گداز خود علاج کلفت دل مشکلست کیست غیر از آب گفتن عقده گوهروا کند میدمد صبح از گریبان صفحه آینه را از غشای خطت کرجوهری افشا کند شانه را اقبال گیسویت عسق سرمایه کرد و قدر بندی خوش که با چاك چگر سودا کند خاك مجنون را عصای نیست غیر از گردباد ناله کو تا بنای شوق ما بر پا کند سخت دور افتاده ایم از آنجا ز یک انتخاب ار زین کلستان هر که بیرون جست سرما کند بی خطابی نیست (بیدل) اضطراب هل درو اشک چون بیتاب گردد لغزشي پیدا کند هر سو نظر کشم و جز این جلوه رنگ دارد آینه خانها را يك عكس تنك دارد پیش و کم تو د ماست نقص و کمال فطرت میزان عدل يكتا شرم از دو سنگ دارد خفاش و سایه عمر بست از آفتاب دور اند از وضع شیره طبعان تحقیق ننگ دارد صيادی عیادت کر مطلب تناسب زین دامگاه عبرت جستن خدنگ دارد عالم جمال یار است بی پرده تکلف اما کسی چه بیند آینه زنگ دارد گردیده کز که دیده است بار کاروان امید افسوس فرصت انجا چندی درنگ دارد دین کارگاه تمثال نازل قناعت اولیست از هر کلی که خواهی آینه رنگ دارد آسان نمیتوان شد غیرت شريك مجنون از خانه رهبانود صحرا پلنگ دارد کس تا کجا بمالد چشم تأمل اینجا سیر سواد هستی صد دشت بشنگ دارد شغل دگر نداریم جز سر بیا فکندن شمع بساط تسلیم يك كل بچنگ دارد پیری دمی که گل کرد بی بای دور من نیست چون شیشه سرنگون شد قلقل ترنگ دارد آیینه عالى را بی رو نمودن غرور د آغوش سینه صافی کام نهنگ دارد تلاش چشم مستی گرماده است رنگم تصویر من کشیدن چندین فرنگ دارد در طبع من که دیدم سعی نگین زتانیست ناکام بی نشان پست این کوه سنگ دارد (بیدل) تلاش دولت نشه هزار عیب است پرده بان دریدن رفتار لنگ دارد هر کجا آیینه حسن جنون گل میکند دود سودا بر سر ما کار کا کل میکند قلب ما خنده یکسر شکوه درد دل است هر قدر خون می خور د این شیشه قلقل میکند سینه چاک شوقم از فکر پریشانم چه باك هر که گرد دشانه بازلف و کاکل میکند دل چه سان با خامشی سازد که یار جلوه ات جوهر آینه را منقار بلبل میکند
سحيفه ۲۲۸ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال دستگاه شوق خاك زجود داری برا خانرا آشفتگی گردون محمل میکند منزلت خواهی مدارا کن که در فواره آب اوج دارد آنقدر کز خود تنزل میکند جلوه مستی شوق سر تا پایک سانم چه سود دیده ور اندیشه حیرانی تغافل میکند ا هگر نقد نفسها ریخت در جیب فنا از تردد هر که بیدل بند توکل میکند از سلامت دست باید شست و زیند را گذشت موج اینجا از شکست خویشتن پل میکند موج چون برهم خورد بیدل همان بخراست و بس گم شدن از و هر هستی جزو را کل میکند هر کجا سعی جنون رهزم جولان بشکند کوه نادشت از هجوم ناله دامان بشکند دل بخون میغلطد از باد قسمهای یار همچو آن زنجیر کا بر روی پیلان بشکند دل شکستن تاب او را آنقدر دشوار نیست میتواند عالمی فکر پریشان بشکند بر نمی دارد تامل نسخه دیوانگی کو کسی اندیشه در مضمون هذیان بشکند برافاق خانه ابروی او دل بسته ایم پاسبان مینا همان برطاق نسیان بشکند هیچکس در بزم دیدار آنقدر گستاخ نیست الغما در دیده آئینه مژگان بشکند کوه هم از ناله خواهد رنك تمكين باختن كر دل مانا بحرف پوچ نادان بشکند باد در شان ظالمان هم بر حساب غیرت اند سنك اگر مرد است جای شیشه سندان بشکند لقمه بر جوع مردم خوار غالب میشود به که دانا گردن ظالم باحسان بشکند بی مصیبت کریه بر طبع درشت سود بیست سنك در آتش فکن تا آبش آسان بشکند بر سر چغز ( بیدل ) تا بکی لرزد دلت چوز نوح آن جاکه هم در دست طفلان بشکند هر كجا شمع تماشای تو روشن میشود از زمین تا آسمان آئینه خرمن میشود ما ضعیفان لغزشی داریم اگر رفتار نیست سایه را از پا فتادن پای رفتن میشود موج گوهر با همه شوخی ندارد اضطراب سعی چون بی مقصد افتد آرمیدن میشود بسکه غفلت در کمین انقلاب آکهیست تا کسی چشمی کند بیدار خفتن میشود کز چنین افسردن دل عقده ها آرد ببار دانه ما ریشه گرنا کرده خرمن میشود فتنه دارد جهان ماه من كز آفتش زند کانان عاقبت مشتاق مردن میشود طبع ظالم از ریاست عیب پوش عالم است آهن قاتل جو لاغر گشت سوهان میشود از فروغ جوهر بی اعتبار بها مپرس شمع ما در خانه خورشید روشن میشود آفت دق قضا را چاره نتوان یافتن این گلستان هر چه دارد وقف گلخن میشود صنعت حق روزی تیقش تماشا کردنیست بسمل ما میتپداند بال و گلشن میشود فضل غفار است اما عجز بی دست و پاست من نخواهم او شدن هر چند او من میشود پیری و اشك ندامت هم چو صبح و شبنم است ( بیدل) آخر حاصل ما هر شب روشن میشود هر كجا عبرت بدرس وعظ رهبر میشود صورت پست و بلند دهر منبر میشود چشم حرص افزون مقدار جهان مختر همچو اعداد اقل كز صفر اکثر میشود بهر آغوش فنا در منزل آرام نیست کشتی ما را همان گرداب لنگر میشود در محبت پیش ازین ناکام نتوان زیست از گداز آرزوها زندگی تر میشود از سلامت اینقدر آواره کرد خانه ام گرد ما کز بشکند سد سکندر میشود آه نالم سوز دارد رشته پرواز ما شعله آتش بر و بال سمندر میشود آخر کار من و مای جهان بیند کی است نیکه از دامن عریض چند انکه جوهر میشود راحت جاویدم از پهلوی عجز آماده است سایه در هر جا برای خویش بستر میشود ناتوان رنگم سراغ شعله ام از درد پرس بیست جز آه حزین چون ناله لاغر میشود قامت خم خجلت عمر تلف گردیده است هر قدر مینا تهی شد سر نگون ترمیشود بسکه ( بیدل) زین چمن با درد کام سوختیم در سبد شبنم من غنچه مجمر میشود هر کجا عشاق را در مطلب منظور شد رفتن رنك دو عالم خون يك ناسور شد رنك منت برنمیدارد دل اهل صفا صبح زخم خویش را خود مرهم کافور شد بسکه دیدم الفت آفاق لبریز گزند دیده احباب برمن ناله زنبور شد بیقرار ان معاع حسرتى ميسوختند پیشتر ز ازرده پرورده چراغ طور شد دل چه سامان کز شکست آرزو برهم بچید بسکه موا ورد این چینی سر فغفور شد بزم بی تصویری صرف تماشای کجاست دل خرابی کرد کاین ویرانه ها معمور شد ترك انصاف از رسوم انتظام این نیست بسکه چشم از معلم پوشید خامه کور شد ناله طوفان غضب از چین ابرو باك نیست از شکست پیل نقره سیل چون زنبور شد زین همه حسرت که مر دم در خمارش مرده اند جمع شد خمیازه چندو دهان کور شد آبلہ پی سهمی پامردی کی آید بدست ریشه ناله از دویدن صاحب انگور شد مخت پیریست ( بیدل ) حاصل عیش شباب هر که شب می خورد خوا هد صبحدم مخمور شد هر کرا اجزای موهوم نفس دفتر بود کر همه چون صبح رنجر خش بر دلبر بود عشرت هستی بقدر دستگاه وسع اوست تلخی را دود برخاست و گل اخگر بود هر که هست از هدم تا جنس ابقا میکند رنك فرصت خون فاسد دردم نشتر بود بالدب در کن بخوبان ورنه در تیغ تغافل بال پروانه کلوی شمع را خنجر بود نا توانی از غبار بیکسی سربرمتاب کوهی از گرد یتیمی صاحب افسر بود مایه نو میدی در کار دارد سعی آه بی تکلف دست مکن تیر ما را بر بود همچو مجنون هر گز از داغ سودا ام مپرس گرد بارش خیمه بريك روان لشکر بود ای جنون زنجیر نافرسای گردون بشکنیم طالع برکشته تاکی گردش ساغر بود بی فنا مزگان براحت کرم نتوان یافتن شمع را خواب فراغت در ره صرصر بود کسرائی و اکشم از وحشت موهوم خلق آئین این کاروانها فاش خاکستر بود انحراف طور خلق از خلت ایجاد کیست کج نباید سطر ما ( بیدل) اگر مسطر بود هر کرا دیدم زلاف ماه من شرمنده بود شخص هستی چون سحر هم غافل و زنده بود ماجرای چرخ با دلها همین امروز نیست دانه کرداشت دایم آسیا گردنده بود خود فروشان خاک گردیدند و نامی چند ماند عالم عنقاست اینجا نیستی پاینده بود خلق ازین آفاق شك خفت میکند بنده ها ربطی اگر میداشت دلقی دژنده بود آرزوها در کمین تب غیرت خاک شد کام هم چو عود رفتن زخمی کننده بود صورت آئینه جز مستقبل تمثال نیست بی تکلف رفته ما بودا گر آینده بود ز کشتها نهایت کانجوش از غبار این چمن خونی بشکافی از حیا چشمی بخاك افگنده بود بی سر فرهاد ناقدر قیامت میکند تیشه کزی تیزی روی شیرن کنده بود عالم از بین انجمن در خویشتن دزدیده رفت تا کجا بوی چراغ زندگان تابنده بود هستی و مخموری این بزم بی تغیر نیست باده نابوده است یکدر رنك کر ماننده بود نه فلك دیدیم و نگذشتیم از راه دونی از دم یکشیشه کز این شیشه ها آکنده بود دوش چو با اختیاری مبحث تحقیقی داشت جز مخیریت نزد (بیدل) چه ساز زنده بود هر کز بدستگاه نظر یا نمیرسد کور عصا بدست به بینا نمیرسد کل خاك کشت و شوخی رنگ حنا نیافت افسوس جبه که بآن پا نمیرسد از نقش اعتبار جهان سخت ساده ایم تمثال کس بآینه ما نمیرسد مارا چوسیل خانه بسر گردش است و بس تا آسمان که دست بدریا نمیرسد يك مست نید مد سحر وشام روزکار هیچ آفتي بمان كل رعنا نمیرسد بر من دهان پاره ما بخود از میری طمع مطیع ما بعصا نمیرسد آخر بخاك خفتى قدم خاك شدن است آئینه پیش یار کسی وا نمیرسد هر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست هر صاحب نفس بمسیحا نمیرسد اینست اگر حقیقت نیرنگ و عده ات مانم و هرستیکه بفردا نمیرسد در جستجوی ما نکنی زحمت سراغ جان رسیده ایم که عنقا نمیرسد آسوده اند صاف دلان از زمان خلق از موج می شکست مینا نمیرسد در کشتيگاه هست جهنم كدام رنك یعنی دمای بوی گل آنجا نمیرسد زاهد دماغ توبه بکوثر رسانده معذور کاین خیال بصهبا نمیرسد پیدل بعرض جوهر اسرار خوب وزشت آئینه بصفحه سیما نمیرسد
غزلیات میرزای بیدل علیه الرحمه حرف الدال هر کس برهت چشم تری داشته باشد در قطره محیط گهری داشته باشد از فطر تند جز وطئ خویش جوئی کس ماهیچه اکسیر زری داشته باشد کز جیب دل از حسرت نامت نزند چاك دانم که نگین هم جگری داشته باشد با خود نرسیدیم زهستی بتسالی این آئینه شاید اثری داشته باشد افسانه تسلی نفس غنیمت مایه ست این پنبه مگر کوش کری داشته باشد یابم همه كفر بك دل بيمار برآيد مشكل كه ز من خسته تری داشته باشد ناله چرا اینهمه اثری دراید كز كوه و قین گبری داشته باشد چون برك كل آئينة آغوش بهار است چشميكه بپايت نظری داشته باشد آسودگی دهوش زستی چه خیال است این قعله زخون بتخبری داشته باشد جزر فی درین مهلکه نابی نیست که امروز بر مشت حس ما نظری داشته باشد زین فیض که بام است لب مطرب ما را خاكسترل هم شکری داشته باشد چشمیست که باید برخ هرد و جهان ست كز رفتن ازین جاده دری داشته باشد (بیدل) چوطس چاره ندارد زطپیدن آهیست که ز هستی اثری داشته باشد هر که آمد در جهان پیگیر تمنا میرود کاره آنجا زین ره باریک تنها میرود مبر خط مضمون زلفش گهر رقم افتاده است شانه گر صد خامه بردارد چلیپا میرود بی وداع جاه نتوان از دنائت وارهید سایه تا آثار این دیوار پاحسب میرود زاهدان از خودمجوشید اینقدر سودای پوچ ریش رفتن آخر چویشم از کور نابینا میرود نخل هوموی بفریاد قمار ما رسد ريك ها باید بری افتاد عقبا میرود شخصیت و امانده پاس سراغ میدعاست نام فرصت چیست کم گر در نامها میرود دوستان گرمعیا عرض پیام آرزوست قاصد دیگر چه لازم فرصت ما میرود ازشکست اعتبار آنکه باید ریست پست بی گرد پی راهبک مینا میرود گرسرمرقت بود سوی گریبان رو کنید شمع دین محفل روین بی زحمت پا میرود طمطراق بلم هبیت تماشا کردنیست پیش پیش بانگ خر گرماست ضیزا میرود انتظار صبح محشر عالمی را خاک کرد عمرها رفت و همین امروز و فردا میرود در کمین صنعت خود فنون ویرانیتیکست بام و در پل جستجو آخر بصحرا میرود حیف دامانیکه کردد باطل از آزادی در تلاش گوهر آب روی دریا میرود بی غلط کرده است (بیدل) آمده رفت نفس طفل می آید با شینی که کویا میرود هر که انجام غرور من و ماهی بیند رفک تیز همان درته پا می بیند چشم بر حلقه دروازه رحمت دارد حسویش را هر که بتسلیم دو تا می بیند زند کان جبهه آسودگی محو کدام صبح ما غرض غباری بهوا می بیند جای رحم است کز آژان عقید کرده آب در کسوت آئینه چها می بیند به که ماتمیز بجوشیم عرق آب شویم کان گلستان حیا جای ما می بیند شخصیت آیته عرض صواب است اما چشمت از کوردلی سهو و خطا می بیند نکنی جرات کاریست بباید کردن گرسوی اینقدر آنه که خدا می بیند شمع وار آینه راستی از دست مده کور هم پیش و پس خود بعصا می بیند بلبل طر چکند گرنشسود محو خروش از رک کل همه محراب دعا می بیند همه ماضی است کجا حال و کدام استقبال دیده میبسو نکرد رو بقفا می بیند بسکه کاهیده ام از درد تمنا ( بیدل ) موی دارد بسبطی من که مرا می بیند هر که اینجا میرسد بی اعتدالی میکند شمع هم در بزم مستان شیشه خالی میکند زاهدا روشن چندان اقتبادت فاسد است آخر این نال که میمالی جوالی میکند سر زآ نویم اما جمله بیدم رویم حلقه از خود هم همان سیر حوالی میکند زندگی صید دم است آگاه باشید از نفس کرد فرصت در نظر باز غزالی میکند و هم چون شمعت گداز دل گوار اکرد، است آتش است آنکه در جاهت زلالی میکند جز ندامت چیست دلاك تمنیهای هوس دست افسوسیکه دارم سینه مالی میکند چون چنار از بی بری مخراش كيم مجدرم چاره من دود آه کهنه سالی میکند تا نگردون چید آثار شما یی میکشی طاق این میخانه را ساغر هلالی میکند درس دانش ختم کن کائینه دار سود زد زنگی مگروه را ملا جمالی میکند طاقتی کونا کسی نازد بافسون نبض رنگ ها پرواز در افسرده بالی میکند غنیه نتوان زیست زباد و بروت اعتبار چیست فضور را يك دو سفالی میکند از زبان حیرت دیدار کن آگاه نیست عمرها شد چشم من فریاد حالی میکند گوشۀ دیوار فقرم گرمی پهلو بس است سایه روشن ورم کار نهالی میکند شرم محروصت ( بیدل ) از حصول مدعا پیشتر کار جهان بی انفعالی میکند هر که حرفی از لبت وا میکند از رگ یاقوت صهبا میکند نازش ما بکمان بر نیستی است خار و خس از شعله بالا میکند میروم از خویش و خجلت میکشم ذوق آغوش که ما را میکند خودگدازی ظرف پیدا کردنست اشك در پا ها مينا ميكند بی نشان دارم نه نام اما هنوز محت من نك عنقا ميكند محو عشق از کفر و ایمان فارعست خامه حیرت تماشا میکند بسیه مخمور خیالت رفته ایم آمدن خمیازه ما میکند شوق تا بر لب رساند نامه گرد دل دامان صحرا میکند عشق خواهد راز دم تیغ فنا دست احسان بر سر ما میکند عمر ها شد پای خواب آلود من انتقام از سعی بیجا میکند میگریزم از اثرهای غرور اشک هم جا سر کنده پا میکند (بیدل) از لیلی نخواهم میرس عشق در کوشم نواها میکند هر که را اظهار مطلب هرزه نالی میکند کز همه کهسار باشد شیشه خالی میکند منعمم تقلید درویشان خدا نا مش دهاد چینی خود را عبث سنگ سفالی میکند جسم خاکی را باقبال ادب گردون کنید این بناها را جبین طاق عالی میکند شب از طاق بلند افکنده مینای شعور اروی بی مو چشم ما هلال میکند باهه واماندی زبن دشت و دریابد گذشت سایه کز پائی ندارد سینه مالی میکند بهر حاجت پیش هر کس رو نباید ساختن خفت این تصور را آخرا کالی میکند جز عری گرجیب اهل دوله نارد خویش کم کسی باحرس عجز هم جوالی میکند چاشنی دل چیبی دارد که باوا میرسیم حرف نامربوط ما را شعر عالی میکند لاف منم بشنودین زن که آنمور لادجاء مالی را طبل کیهان قالی میکند سکه جای پزیدن نغلطست در گلزارما چاره پرواز رنگ افسرده بالی میکند در عدم (بیدل) تو و من شیشه و سنگی نداشت کس چه سازد زندگی بی اعتدالی میکند هر که زین انجمن آثار صفا میبیند نشئه از باده و از تار صدا میبیند نیست رنگین زحنا ناخن پایت که بهار طلعت خویش درین آینه ها میبیند چنه خطاها که ندارد اثر کج نظری سرو را احول معذور دوتا میبیند این غبار ریکه مجنونیت یکتایی اوست کز همه آینه کردیم یکجا میبیند جلوة شخص زطال عیانست اینجا از تو غافل نبود هر که مرا میبیند رو غن از پرده بادام نوا در چیدن هر که از نرگس مست تو ادا میبیند در رعت هرزه از انگشت فشرد ماست محال سجده طاق بعشان قفا میبیند در مقامی که تماشا اثر بیدلیست چشم پوشیده تهی همبه را میبیند از خم کاکل او فکر رهایی غلط است شانه هم دست خود آنجا فقنا میبیند شخصیت آینه و آئینه ساز تکرد حسن یارب چقدر عرض حیا میبیند هیچ در عالم تحقیق ندارد اثری ( بیدل ) آئینه ما صورت ما میبیند
صحیفه ۲۳۰ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال مریض دل صد هزار اندیشه پیدا میکند جنبش این دانه چندین ریشه پیدا میکند شمع این محفل سرا پا سوختن پروانه گرد هر که باشد غیرت از هم پیشه پیدا میکند در زوال عمر وضع قامت پیری بس است نخل این باغ از خمیدن تیشه پیدا میکند حسرت پیکان او بی ناله نپسندد مرا آخر این تخم محبت ریشه پیدا میکند عرصهٔ آفاق جای جلوهٔ يك ناله نیست نی گره از تنگی این بیشه پیدا میکند اقتضای جلوه دارد آنقدر تمهید رنك تابری پی پرده گردد شیشه پیدا میکند میدوا سامان عبرت عارضی نبود که شمع ناخن و دندان همان در پیشه پیدا میکند پای دل کم نیست کز خواهی ز خود راهت زن اندواری گر شکست این شیشه پیدا میکند دل وفا بلبل نوا واعظ فسون عاشق جنون هر کسی در خورد همت پیشه پیدا میکند (بیدل) از بیم تامل خانهٔ دل تنك روی نقشها این پردهٔ اندیشه پیدا میکند —(o)— همت از گردن کشی مشکل باستغنا رسد بر خم تسلیم زن تا سر به پشت پا رسد فطرت افشا کند ناقض بریشد دوست اولین جام شکست از شیشه و خارا رسد عالمی را بی بضاعت کره سودای شعور نقدی از خود کم کند هر کس بجنسی وار سد نور شمع عزلتم اما درین ظلمت سرا عالمی پهلو تهی سازد بآر من جا رسد پیکرم چون شمع از خفت دمی بگزری گداخت سر برد می افگنم تا با بخواب پا رسد غنچه شو بوی گل طرز کلامم نازك است بی تامل نیست ممکن کس باین انشا رسد بازمستی تر دماغی انفعال آماده باش آخر از صهبا خمی بر گردن مینا رسد غافل از کیفیت پیغام یکتائی مباش قاصد او میرسد هر جا دماغ ما رسد راحت آباد یکه وحشت مالی آثار اوست گر کسی تاهی و هوارش رسد صحرا رسد همچو بوی غنچه از ضعفی که دارم در کمین امشبم ارجان رسد بر لب نفس فردا رسد همت بیدردین چین دهتد می هم بعد ازین بشکنم سنگی که فریادم بآن دلها رسد خود سری(بیدل) چه مقدار آبگروهم است سر درین اندام میخواد همان بالا رسد —(o)— غی گر هست بانی دهر دنیا زنید همچو گردون خیمه در عالم بالا زنید نیست ساز عافیت در محفل گفست و شنود گوش اگر باز است باری قفل برلبها زنید شهرت موهوم تنك بی نشانی تا بکی آتش کم نامی در شهر عنقا زنید خاك صحرای فنا خمیازه جوش بقاست یکقلم ساحل شوید و ساغر دریا زنید بزم ما را غیر قلقل مطربی در کار نیست ساقیان دستی بساز گردن مینا زنید حسرت می گر نباشد پست اندویش خمار بشکنید امروز جام و سنك بر فردا زنید خانه پردازی نمی باید پی آرام جسم این غبار رفته را در دامن صحرا زنید میتوان فرهاد شد کز بیستون نتوان شدن تیغ اگر بر سر نباشد تیشه بر پا زنید نقد راحت برده اند از کیسه غام زندگی بعد ازین چون شعله در خاکستر خودها زنید گشته شمع نگاه لاله رو با هم ما شمع داغی بر سر لوح مزار ما زنید بیقراری همچو اشك از دیدها افتادنست حلقه چون داغ باید بر در دلها زنید مصرع آهیکه کرد دا از شکست دل بلند گرغتم موزون باقوش(بیدل) شیدا زنید —(o)— همچو آتش هر کرا دود طلب در سر بود هر خس و خارش بعاج مدعا رهبر بود بی هوائی نیست محمل گرم جستجو شدن سعی در پی مطلب با طبع او پرپر بود از شکست خویش در پا میکشد سعی حباب نشئهٔ کطرب ما هم کاش ازین ساغر بود شمع را باسوختن محرومی نشو و نماست عافیت در مزرع ما آفت دیگر بود ضبط أنفا چراغ شوق روشن کردن است آتش دل آبروی دیدهٔ مجمر بود همرنگه از وصف خط تو طبع خوبان غافل است در سیام آئینه باش منع بی جوهر بود چون مبانو بر ضعیفها تسلطی چیده ایم سایه بالیدن ما پهلوی لاغر بود میزند ساحل بطاق ابروی آسودگی هر کرا از آبله پابر سر کوثر بود خاک ما گردیده نتوان بوی راحت یافتن صندل دردسر ما رشحه خاکستر بود چاك حرمان در دل و سنك ندامت بر سر است هر کرا چون سگ روی التفیات زر بود بست اسباب تعلق مانع پرواز شوق چون نگه ما را همان چاك قفس شیپر بود در محیط انقلاب امواج جوش احتیاج حفظ آبروست چون گوهر اکرلنگر بود حاصل عمر از جهان بیکداد بدست آورده است مقصد غواص ازین بحر عمیق گوهر بود رونق پیراست (بیدل) از جوانی دم زدن جلس کرمی ز بخت دمان خاکستر بود —(o)— همچو کوهـ قطره خشکی بعالم کرده اند مغز معنی از کدوم استخوانم کرده اند غیر افسوسم چه باید خورد ازین هر جانسرا بر بساط دهر مفلس درهـ ام کرده اند خجلت بیدستگاهی نا گزیر کس مباد بی نصیب از التفات دوستانم کرده اند عجز تعمید رتبه دیگر ندارم در نظر چون زمین ظلم خود بی آسمانم کرده اند با همه بیدست و پاتها خم دل میخورد بیکسم چندانکه بر خود مهربانم کرده اند شکوه تقدیر نتوان دستگاه کفر برد قابل چیزی که من بودم همانم کرده اند پر گردون اقامت باید آواره زیست سخت مجیورم خند لك نه کامم کرده اند نیستم آگه کلیا بیشمارم ومقصود چیست در سواد بیخودی مطلق نشانم کرده اند کیست یارب باشرار حود فروشی و اخره دستگاه انفعال هر دو کانم کرده اند همچو مژگان رازهای پرده است از ساز من در خور اشکی که دارم تر زبانم کرده اند سرسنك کعبه سابم باشدم در راه دیر بی سر و پایانم در زبان آشنایم کرده اند (بیدل) از آواره گردیهای ایجادم مپرس چون نفس در بال پرواز آشیانم کرده اند —(o)— همچو مینا غنچه راز و بهار آهنـك شد پرتوی از خون دل بیرون دوید و رنك شد کوه فگنی باین افسرده کیمیا جنون است بسکه در با دلك ماندم صدا هم سنك شد پایرم در جستجویت رفت عمده تن نفس رشته این ساز از فرسودگی آهنك شد آنقدر وامانده ام کز القم نتوان گذشت اشك هم در پای من افتاد و عذر لنك شد کسب آگاهی کدورت خانه امید است و بس هر قدر آئینه شد دل در مشق زنك شد (بیدل) از دود طن چون کشت برق غربتم بسکه پلما شیان کردم قفس هم تنك شد سکه در یادت بجندین دلک حسرت سوختم چون زطاوس داغم عالم نیرنك شد در طلسم سمی مژگان فضای داشتم باز که آغوش پیدا کرد عالم تنـك شد در شکنج پیچیم هم دوشان ناله ایست از خمید نها سر ایام طرف با چنك شد جوهر خط آخر از آبندات بیرون دمید دود هم از شعله حسن تو آتش رنك شد هیچ کس حسرت کش بی مهری خوبان مباد آرزو بشکست ما را تا دل او سنك شد همه راست زین چمن آرزو که بکام دل ثمری رسد من و رهقشای حسرتی که ز نامه گل پسری رسد چه قدر زمنت قاصدان بگزدازدم دل ناتوان بمبر تو نامه رخودم اگرم چورك پری رسد نسگاهی نکرده زخود سفر زگسال خود چه برد اثر روم در پت آنقدرم که ببا دما خبری رسد شرر طبیعت غافلان غمدگی ندهد عنان لب موج مالدیوی کمان که بسلك گهری رسد بکدام آیته جوهری کشم التفاتی از ان پری مثر التماسی که دارد من هیچسول شیفه گری رسد بتلاش معنی نازکم که درین قلمرو امتحان رسم اگر من ناتوان سطنم بمو کمری رسد زمعاملات جهان کند تو را گزین همه دام ودد عفاف سیکی پستی خورد لبکه خری بخری رسد
صحیفه ۲۳۱ غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه حرف الدال بچنین جنون کده ستم زغلط رو تو کم است غم همه جاست شوق طرب کمین ز دماغ غنچه گل افرین بشرار کوچه دویده ام بتسلی نرسیده ام ز کمال نظم فسون اثر یکسماعت (بیدل) غنم هزار خون طپید اثر الم که رنگ به نیشتری رسد ترا گر زخویش روی انجمن شرار توخویثری رسد زقد خمیده شنیده ام که چو حلقه شد بدری رسد چه قیامت است بران هنر که بهمنچو بی هنری رسد هوس نیازست کامجوشش قیامت پرده در گردد زاقبال ادب کی محفل بیباک عبرت را مبند دار از درشتیهای طبع اسمان روی آن کمال خواجگی دررهن صوف واطلس است اینجا غرورنمر ندارد شمع غیر از داغ صحبت ها جو شمع انجمن در کسوت نارجای محنت هوای عالم بیدارع خودداری چه حرفست این دمد دشت و رخ از صلصلحه کانم یکا برگردد به دیر قطره چون عشق غنودست قهر گردد صد طوفان سد کوهسار با سنگی شرر گردد اگرلخت عرت آدمی آنجا که خر گردد شبی در شهربان دارد واد آن شب سحر گردد گذر بک از چهر دامن کردد و کرد سر گردد چو عکس آئینه انجا اقامت در سفر گردد منزه دبدن وارقبتنو کر منزه حات این محفل میبهای خجالت باش اکر عیب سخن داری بآسانی بدست یار آورد است از دامن درین محفل که چون آئینه عام افتاد بیدردی چه امکانه است کرده را زشکست عانقره غافل زمس پروانه فرصت کشینهای بزم ازم ندارد قاصدت تا حشر جز در انتظار فتن لغافل عالمی دارد که عیب آنجاحنر گردد قلم هرگاه کردد مایل تحریر تر گردد خود با راه کید بشم که مغز از سر بدر گردد توهم و اثر دهنی کی که دکن بست تر گردد مگر دوری رسد کاین آسیا جای دگر گردد نفس گردامنی افشاند چند صبحید قمر گردد پیام ما که کوید آنکه از پیش تو بر گردد سواد نامه شبم نیست کلفت جیم و شبم (بیدل) مگر این خط میهم را لبش زیر وزبر گردد هوس بپانی جاهت خمار آلود فلم دارد چه نقصان کر کدو ریشه خط پیشانی ما شد جستان رام کند ناله گردد وحشی چشمی بود خونریز تر گرداستی شد پیشه ظالم زماو من نشد محرم نوای عافیت کوشم برنك نشئه شوقم خرامش زخم الفت را دعوت کر نخواهی نقش پاهم جام جم دارد دبیر طالع ما خامه مشکین رقم دارد که خواب ناز هم در حلقه آغوش، رم دارد چو شمشیریکه اندر دست حرا ن لرزه دم دارد همه افسانه است این محفل اماخواب کم دارد که خاراوه ای مجنون بپای من قسم دارد مراج اتشین کم نیست چون گل خرمن مارا دماغ آرای و همم از حباب ما چه میپرسی علاجتی نیست غیر از داغ زخم ما گوا را را دل از مجذوبی عکس تو در آئینه میلرزد در این غارت سرا مشت غبار رفته بربادم سراغ رفته کی از هر چه می یابی نشان (بیدل) تا زرقی که باید سوخت خودرا رنگ هم دارد شراب محفل ما شیشه برطاق عدم دارد که بیداد جاده یکسر بخیه نقض قدم دارد که او سست می ناز است و این دیوار نم دارد نا و لم سجده آستانت متهم دارد همه تو ما جاشد در نگین نقش قدم دارد هوس بیجای فرصت کرد کافت در نفس دارد از سعی جنون دل از وبال هوش بیرون آ جنون اثر خیلی ششجهت پیچیده عالم را نفس هم رفتن خون دکر در پرده میرارد محبس عمر ها شد رفته میچوشد ز خاطرها همین خاکست و بس کر شیشه ساعت نفس دارد بو همت کان غیره توجه داشتن هس دارد بهرس از کاروان منزل هم آهنگ جرس دارد طبیب زندگی شغل همین پیش نجس دارد ندارد جزهرا موشی کسی گر یاد کس دارد لب از حیازه صبح قیامت تاگی بندى نه تنها شامل هستی است عشق ان نشان جو هم برون از از طبیعت خار خار و هم آسودن خرانش دامن عبرت فم انداز آوش جوش ندامت نیست غافل از کمین هیچیاس (بیدل) حم آسودگی جوش شراب عام رس دارد عدم درران ميت دستگاه پیش و پس دارد که چشم جشیار این در دستان خواب خس دارد که راه کوی بد بختی مکان چرخش دارد بهر دستی که عبرت مالد سد دست مکس دارد هوس تا چند بر دل تهمت هم خانه زندم بآزادی شوم چون شمع تاکینا از این محفل ز حاصل قطع خواهش کن که این نخل محمت را جنون کل خیانست از کریبان چاک اجرا ببزم عشق بسیران جرات فهم زنهارم بدم در خود آغوشینکه بر آفاق در بندم کشایم ریشۀ دامیکه دستارم بسر بنده بطومار نمو مهراست در هرجا ثمر بندم نحوحشت پر کند از سنگ هم خفت دشر رتبندم مکرامق چومژگان رسم اشگام جکر بندم باین رنگینشه و کاریگه در دهن نفس دارم بهم چشمان خيال اختيارم آب میسازد جهان افشا گران ز است و غفلت مفن چندان جهانی در غبار ماو من ماند از عدم غافل وفاما از حلاوت تشبثلا شربط جسیابم زپس والرستگی میجوشد از شیاه من (بیدل) برنك الفت بیخود نقنی من نقاش گزبندم لپش تا یکی چون سبحه صد جاهم گره بندم خدا بالقطره ام بیرون این دریا کهر بندد که نا همجادیت در خانه آئینه خر بندد حدر از سبر صمزانبکه راه حانه بر بندد حضور بوریا یارب بپهلویم شکر بندد هوس لعنین خوا جکی به نیار بنده نمیرسد ز طنین غلفله مکس بفلک رسیده پر هوس ز ریاض انس چه بو برد سك وخوك عالم هرزه یک بی قطع الفت ابنه آن مددی روی ننك رسان ز هوس ذاتی سیم وزر مجنون فضای حیا مدر همه راست ناز شگفتی همه جاست عیش دمیدنی مکس از قفا رسد آرزو بصفای آینه مشرقی بمروج منظر کبریا نرسیده گرد تلاش ما به پناه رحم محبتی من ( بیدل ) ایتم از لب رگ گردنیکه عمل کسی بسر فکنده نمیرسد همه سوسمت بار رومرد بس که چشم کننده نمیرسد که غیر حسرت من پله بدماغ کنده نمیر سد که به نیغ تا نزنی فسان بدم رنده نمیر سد که تنطقات لباسها بحضور ژنده نمیر سد من ازین چمن بچه کل رنم که لبم مخنده نمیرسد که خراش لحظه زندگی ز نفس بزنده نمیرسد تو ز سجده بال ادب کشا بفلك بزنده نمیر سد که دو باره زحمت ماندگی بشکین کنده نمیرسد هوس جنون زده نفس بکدام جلوه کمین کند زجه سر مه زنغ ادب کشم که خروش عشق جنون حشم ز خونی ادب امتحان بلهر د کی بپری کان سر فی نیازی فکر را به بلندی رسانده ام ز فسون فرصت و هم یقین یکساعتت شبظه ساعتم ز بهار عبرت جزو کل بکشاد يك ميزه عابم چو سحر بگرد عسدم شد که نسم فکمین کند هزار عربده کشد الم غنچه پرده شین کند نه کشد ناله عاشقان لب رحم آینمه چین کند که بجر کنج لظم من احدی خیال زمین کند که غبار دل بهم آردو طلب شهود ویقین کند چه کم است صیقلی از شرر که نگاه آینه بین کند
غزلیات میرزا بیدل علیه الرحمه بی عذر طاقت مارسا رو آنقدر که کشد دلت به قیامت مایه فرصتی به نفس بهانه شیونی چقدر در انجمن رضا خجل است جرات مدعا ز حضور شعله قلق ز حیاک فتنه غلا فی چو بار سجده ادا کند بدر تو (بیدل) هیچکس به پاست منزل رهروی که به پشت آبله زین کند خجالت خنده زنی کسی که تلاش نقش نگین کند که دل از فضولی آرزو هوس عنان و چنگین کند رسیده ام غباری که کسی کمان یقین کند که جفائی با ره التجا و حطی بنیاز جبین کند هوس در صید مرغ آرزو صد خرمن انبازه شرار کاغد ما ریزش تخم و دگر دارد جلال عشق آخر سر مه ساز و شو ر افکارا زبرق غیرت آتش نیستان ناله نگدارد چه گل خرمن کنم از ریشه ای نقش پیشانی عرق در مزرع بحاصل ما خنده میکارد باین ذوق طرب کز حسرت دیدار لبریزم نگه خواهد چکیدن گر پری دامانم افشارد مژه هر جا کشودم سیرتو لکنده ئی کردم چشمم چشمه زار راه من آئینه رودارد غبار گفتگو غلتان مبادا فتنه انگیزی لبها رفته رفته شور محشر باز می آرد جهان محوم نقد و است یا در دشت معدومی اگر ناخن زقدرت دم زند او پشت خود خار د شکست شیشه پرهم میزند هنگامه مستان کسی از امتحان یارب دل ما را نیازارد جنون مشرب پروانه دارم که از مستی زجا کش خویش و صیقل آئینه پندارد از دیده بی عشیرت ما میتپند کردن و کرنه این این وادی سر افشانده می بارد چو غفلت نایابم از غفلت احوال خود (بیدل) فراموشی فراموشی بیاد کس نمی آرد خوش نا عافیت آئینه مستی نشود خون عشاق وطن در رگ بسمل دارد بیوس راحت جاوید زکف باخته ایم مرید آموزی تمثالی دل میمیرم پست عالی که کند کاری و عاصی نشود نیست این آب از ان چشمه که جاری نشود شعله داغست اگر مست ترقی نشود که دهی منصب آئینه و راضی نشود باخبر باش که ننگ نشئه از عام و هم ناحقی شبهه رست حق و باطل بودن چو زلاله و گل چشم هوس نگشادم اما زان غافلی که خاکستر شوق آلودم نقش فرهاد تو نا آینه می نشود مرد این محکمه آنست که قاضی نشود تا برویم مژه بر کرده و سیلی نشود در خم سرو تو وا سوخته و قمری نشود کامیاب فنا والخدار ی (بیدل) باخبر باش که رخت تو نمازی نشود هیچکس را در بساط آرمیدن جانماند تیغ نومیدی جهانی را بیکدیگر برید بسکه هريك پیش رفت ازعافیت کاه امید کرد وحشت بالزد چندانکه ظل با نماند رنگ زرد حرف دل لب زیر دندانضا نماند در خیال آباد امروز کسی فردا نماند رخنه نیک شد جولانگه سعی جهات آتش جرأت فسرد و جوهر غیرت گداخت الرحیلی زد بشوش خوابتا کان غرور آنقدر میدان که کس درکان کند والا نماند زان همه صولت بغیر از رعب در دلها نماند استقامت چون شرر در طینت خارا نماند ناله تا کیمباد از خود رفتی در بار داغها من گرا دیدم در ین صحرای وحشت واماند هیهات دم باز پسین عرض ادب برد فرصت نرسانید بمقصد قسم را فریاد که بی مطلبی پیش نبردم قاصد نشوی منفصل لغزش مستان كز محرك بي بود هم خلق که میخورد رشك نفسم سوخت که نام تو بلب برد این شمع پیام سحری داشت کشب برد همت خجل كرد زیانیکه طلب برد خواهد همه جا نامه ما رنگ عنب برد صدشکر که اینجا همه کس روز بشب برد رعالم فطرت دل بیدرد ستم کرد ای غنچه دومه تسلی دل مفتم انگار چون شمع به بیماری دل ساخته بودم درد طلب عشق در آفاق که دارد این آرد و حوا شرف نسبت هستی است قلاشق این شیشه قیامت محلب برد زین غمکده هر کاه الم رفت طرب برد فرصت شکافت عرقی کرد که تب برد کم نیست که مجنون غم لیلی بعرب برد (بیدل) نتوان پیش عدم نام نسب برد باوتو آتشی است که خامش نمیشود روی کباب مجلس شهانم خوش است حیف نمك چو زخم فرامش نمیشود كانجا مگس زن نمق شش نمیشود زین اختلاطها که مالش ندامت است عافیت بکسی که در اینجا غریب پیش خوش دل همان کینکه دلش خوش نمیشود کز میشود شهید ستم کش نمیشود (بیدل) مزیل علل شراب تعلقی است مست تغافل اینهمه بیهش نمیشود یاد شوق کز چه ماهایت دل ما شاد بود زندگی را مفتنم میدانستم غافل از ین عمر رو او م چو بوی گل بقدر من نشتنت بلبل نالانم بیرون ناز کلهامو کشید شبکه در زمت صلای سوختن میداد عشق نام نسیان تماشا خانه یکتا نیست سر بدا کننون نسخه خاموشی از من میبرد در شکست این شیشه واجم طرب نا شاد بود کز نفس تیغ دودم در دست این جلاد بود این قفس آئینه دار خاطر صیاد بود کز پری مغر و چوزنک از خویش هم آزاد بود ناله ساز سپندم هم چو با نباد بود عکس بود آن جلوه تا آینه ام در یاد بود با از اینکه دو هم بزنم فریاد بود آبیار مزرع دردم عبوس از حسرتم وامکرد آئینه کردیدن گرد از کار من معت ما کز سعی نا کض باستغنا زدیم از شکست ساغرم وقتم سلامت میخراشد روزگاری شد که در تمیز هیچ افتاده ایم صمت کارستان چوبیناقلیدی طی کرده ام پیرم جز ساختن تکلیف جان کندن نداد من کجا آهی دمید اشك مفتن همزاد بود شد حیرت سخت تر از بیضۀ فولاد بود ورنه دل مستغنی وعالم سراب آباد بود بخودی در صنعت راحت عجب استاد بود چشم مانا داشت خوان عالمی آباد بود لغزش پاهم براهت مایه بهزاد بود قامت خم کتشه (بیدل) بیشۀ فرهاد بود پاس فرمای تغافل دل انشاد مباد بر کشودن اسیران محبت ستم است مژه خشا قفس در طلب عنقا تیم در عدم بخیر از خویش فراغی داریم های و هوی که تو امسج خرابات دلست حیف همت که کنی چشم بموت دوزد بیدلا نیم فراموشی ما یاد مباد ذوق آزادی ما خجلت صیاد مباد آدمی بخیر از فهم پریزاد مباد صلح ما متهم سینۀ اضداد مباد سردیم کو فدن بیضۀ زهیاد مباد انتخاب دوجهان زحمت این صاد مباد عیش ما غیر گرفتاری دل چیزی نیست عاشق از خا نیکی حاتم وفا غافل نیست صور در پردۀ نومیدی دل خوابیده است هس انشا کرو ارزد جهان نومیدیست صبح وشام از نفس سرد خروش چونی چند نسخون خط پر کار بمركز میچرد یارب این صید زدام و قفس آزاد مباد نقش شیرین بدر تربت فرهاد مباد یارب این فتنه نوا قابل فریاد مباد خاک این بادیه جز در دهن باد مباد باد با دست بعالم که چنین آد مباد همچه جز دل بعمارت رسد آباد مباد یارات آینه تشویش ندارد (بیدل) صنع زحمت کش اندیشه بیداد مباد یاران برنگ رقته دو روزم مثل کنید يك کام پیش از آب درین ورطه آتشست احرص پیش رفت اب سعی خلق نقد من از تراکت آئینه شل کنید فکری بجزت حوث و حثل کنید بنجمير إی سنك سازوی خشل کنید انجام این بساط در آثار خفته است گر دستگاه چرمی نی موست اعتبار این پشت دستوی که بمالید رزمین شام ابد لصود صبح ازل کنید رقم هوس بخارش سرهای کل کنید دلاك امتحان رقيع کستل کنید
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]
[BLANK PAGE]