# Sirāj al-aḥkām fī muʻāmalāt al-Islām ‏سراج الاحكام فى معاملات الاسلام ‏ # adl0013 # Kābul, Maṭbaʻ-i Shāhī, Dār al-Salṭanah, 1909 - 9999 ‏كابل :‏‏مطبع شاهى،‏, . ‏[1909؟- # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- [BLANK PAGE] --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- [BLANK PAGE] --- page 5 --- [BLANK PAGE] --- page 6 --- من يرد الله به خيرا يفقهه في الدين بتوفيق خدا وند یگانه اثر امرا على حضرت این تاجدار یتیم با فخر ان حبیب الله خان پادشاه بس من پناه باعث استراحت خلق الله محی مراسم شریعت قاطع بدعت امير المومنين سراج الملة و الدین دام الله الا بقه يوم الدين جلد دوم کتاب سراج الاحكام في معاملات الاسلام تالیف کند می تطابیت محی عالیجناب افا تیمیب من طبع در آمد تا روز محشر به کام خود باشند آمین یا رب العالمین بحرمت سید المرسلین شماره بتصحیح فضائل و فواضل نشان عالم تحرير ميزان التحقيقات شرعيه سعی و اهتمام ملازم خادم دین و دولت اسلام عالیجاه عزت نشان محمد سرور خان جرنیل کارخانه جات در مطبع دار السلطنة کابل طبع و توزیع شد --- page 7 --- فایده در بیان معنای لغوی و معنای شرعی شهادت بسم الله الرحمن الرحیم كتاب الشهادة وهو مشتمل على احد عشر بابا این كتاب ثابت است در بیان حكمهای شاهدی و این كتاب مشتمل است بر یازده باب الباب الاول فى تعريفها وركنها وسبب وجوبها وحكمها وشرائطها واقسامها باب اول ثابت است در بیان تعریف شاهدی و رکن آن و سبب وجوب شدن آن و حکم آن و شرطهای آن و قسمهای آن الشهادة لغة اخبار قاطع كذا فى الصحاح يعنى الاخبار بشيئ عن مشاهدة وعيان لاعن تخمين وحسبان وفى الشريعة اخبار عن صدق بلفظ الشهادة فى مجلس القضاء والحكم (عين هدايم) ولو بلا دعوى كما فى عتق الامة (درمختار) وطلاق الزوجة فليست الدعوى شر صحتها مطلقا بل كل شهادة حسبة كذالك (تكمله ردالمختار) شهادت در لغت خبر کردن یقینی است همچنین ذکر شده است در کتاب صحاح لغت یعنی خبر کردن بچیزی از مشاهده و دیدن نه از تخمین و گمان شهادت در شرع خبر کردنست از راستی بلفظ شهادت در مجلس قضاء --- page 8 --- جلد دوم ۳ کتاب الشهادة وحکم واگر چه بدون دعوی باشد مانند شاهدی دادن در آزادی کنیز و طلاق زن پس دعوی شرط صحت شاهدی مطلق نیست بلکه هر شاهدی ثواب همچین است که دعو شرط صحیح شدن آن نیسیت خرج بقوله فی مجلس القضاء اخباره فی غیر مجلسه فلا یعتبر وانما قید بالقاضی وان کان المحکم کذلک لان المحکم لایتقید حلمة بمجلس بل کل مجلس حکم فیه کان مجلس حکمه حموی بخلاف القاضی فانه یتقید بمجلس حکمه المعین من الامام ومحل ولایته طحطاوی در تکمله رد المحتار خارج شد باین قول کتاب که فی مجلس القضاء اخبار شاهد در غیر مجلس قاضی پس اخبار او در غیر مجلس قاضی معتبر نیست و جز این نیست که مقید کرده شد بقید قاضی اگر چه محکم مانند قاضی است بجهت آنکه حکم محکم مقید بمجلس خاص نیست بلکه در هر مجلسی که محکم حکم کرد آن مجلس حکم او است چنانچه در کتاب حموی ذکر شده است بخلاف از قاضی پس بدرستی که اخبار نزد او مقید میشود بان مجلس حکم او که از طرف پادشاه معلوم شده باشد او را و نیز حکم قاضی مقید میشود بان جائی که ولایت قضاء او در انجا است چنانچه در کتاب طحطاوی ذکر شده است ورکنها لفظ اشهد بلفظ المضارع فلو قال شهدت لا یجوز لا غیره من الالفاظ کا علم واتحقق واتيقن (تنوير ومحمله برددالمختار ورکن شاهدی لفظ اشهد است بلفظ مضارع پس اگر گفت که شاهد بودم بلفظ ماضی روا نمیشود شاهد او و رکن نیست غیر لفظ اشهد از الفاظ دیگر مانند اعلم یعنی میدانم و اتحقق یعنی تحقیق کرده ام واتیقن یعنی یقین کرده ام وسبب وجوبها طلب ذی الحق او خوف فوت حقه دفتح القدیر) فالشهادة فرض (هدایه) ای اداؤها وتحملها اذا تعين وفرض كفائة اذا يتعين بالاجماع (عيني) لكن في التحمل على المتعاقدين الحضور اليهما للاشهاد و لا يلزم الشاهدين الحضور اليهما وفي الاداء يلزمهما الحضور الى القاضي لادائل فایده در بیان رکن شاهدی فایده دربیان سبب واجب --- page 9 --- جلد دوم ۴ کتاب الشهادت یأتی الیه مجلوبا (بحررایق) یلزم الشهود (هدایه) الاداء (عینی) ولا یسعهم كتمانها اذا طالبهم المدعی (هدایه) وسبب واجب شدن شاهدی طلب کردن خداوند حق است از شاهد ادا نمودن شاهدی را یا ترس فوت شدن حق صاحب حق است که شاهد بداند که اگر اداء شاهدی را نکند حق خداوند حق تلف میشود پس شاهدی فرض است یعنی ادای آن و بر داشتن آن فرض است وقتی که شاهد متعین شود برای آن حسینی دیګری غیر او موجود نشود و فرض کفائی است انوقت که شاهد متعین نشده باشد برای آن باتفاق علماء رحمهم الله تعالی لیکن در برداشتن شاهدی بر عقد کنندګان لازم است حاضر شدن نزد شاهدان بجهد اشهاد ګردانیدن ایشان لازم نیست بر شاهدان حاضر شدن نزد عقد کنندګان و در ادا کردن شاهدی لازم است بر شاهدان حاضر شدن نزد قاضی نه انکه قاضیا مد نزد ایشان تا که ایشان ادا کنند شاهدی را و لازم میشود بر شاهدان ادای شاهدی و روا نمیشود ایشانرا پوشیدن آن وقتی که مدعی بخواهد ایشانرا جهت ادا نمودن شاهدی ثم انما یلزم ادآؤها بشروط الاول طلب المدعی فیما كان من حقوق العباد حقيقة او حكما انما قلنا او حكما ليدخل من عنده شهادة بالاما يعلم بها صاحب الحق وخاف فوت الحق فانه یجب علیه ان یشهد بلا طلب كذا فى فتح القدير (بحر الرايق) ای فیجب علیه حینئذ اعلام المدعى بما يشهد فان طلب وجب عليه ان يشهد والالا اذ يحتمل انه ترک حقه (تکمله رد المحتار) پس بر دانکه جز این نیست که لازم میشود ادا کردن شاهدی به شرط شرط اول طلب نمودن مدعی است در انچیزیکه از حقوق بندګان باشد خواه طلب کردن حقیقه باشد یا حکماً و جز این نیست که ما ګفتیم که یا حکما باشد بجهت انکه داخل شود در ان کسی که نزد او شاهدی باشد و خبر نباشد خداوند حق بآن و بترسد شاهد از فوت شدن حق و پس بدرستی که واجب میشود بر انشاهد که شاهدی بدهد بغیر طلب ردن خداوند حق چنانکه در کتاب فتح القدیر ذکر شده است یعنی پس واجب میشود در ینوقت بر شاهد خبر کردن مدعی را بآن شاهدی میدهد بآن پس اګر مدعی طلب کرد شاهدی ادای آنرا و واجب میشود براو واګر مدعی طلب نکرد فایده در بیان شرطهای ادا شهادت فایده در بیان شرط اول شاهدی علا فیها --- page 10 --- جلد دوم ۵ کتاب الشهاده پس واجب نمیشود زیرا که احتمال دارد که مدعی ترک کرده باشد حق خود را ثانیان یعلم ان الصلح يقبل شهادته فان علم انه لا يقبلها لا يلزمه الثالثان يتعين عليه لاداء (بحر) وكذالكاتب اذا تعين لكن لياخذ الاجرة لا الشاهد (در مختار) فان لم يتعين بان كانو جماعة فادى غيره ممن تقبل شهادته تقبلت لم يأثم بخلاف ما اذا أدى غيره ولم تقبل أن ممن لم يؤد ممن تقبل يأثم بامتناعه دل لولو تكن شهادته اسرع قبولاً من غيره فان كانت اسرع وجب الأداء ان كان انأى من تقبله شهادته كما في فتح القدير (بحررایق) شرط دوم انکه شاهد بداند که بدرستی قاضی قبول میکند شاهدی او را پس اگر شاهد میدانست که بدرستی قاضی قبول نمیکند شاهدی او را لازم نمیشود او را ادای شاهدی شرط سوم آنست که ادای شاهدی بر او تعیین شود که دیگری غیر او موجود نشود همچنین است نویسنده وقتی که برای نوشتن وثیقه در آنجا هیچ دیگر واجب میشود نوشتن بر او لیکن مزد نویسنده را رواست گرفتن اجرت بر نوشتن خود نه شاهد را پس اگر شاه تعیین بود با ینطریق که شاهد آن قاضی بسیاری بودند پس اگر داد شاهدی را غیر آن شاهد دیگری از کسانیکه قبول میشود شاهدی او پس قبول کرده شد شاهدی او گنهگار نمیشود آن شاهد که ادائی را ترک کرده بخلاف آنصورت که شاهدی ادا کرد دیگری غیر او و قبول کرده نشود شاهدی آن دیگر پس کسیکه در انوقت که یکی ادا نکرد شاهدی از کسانیکه قبول کرده شده شاهدی ایشان گنهگار میشوند بمتع آوردن از شاهدی دادن حکم کند کشد که اگر دیگری جهت ادای شاهدی جود نباشد که گاه نمیشود در انوقت است که اگر جائیکه نباشد شاهدی از روی قبول شدن از دیگر شاید پیش قبول شده شاهدی چابکتر بود و با شود بر او اداء شاهدی اگر چه در انجا باشد کسی دیگر که قبول کرده میشه شاهدی چنانکه در کتاب فتح القدیر ذکر شده است الرابع ان لا يخبر عدلان ببطلان المشهود به فاذا شهد عند الشاهد عدلان بان المدعي قبض حقه أو ان الزوج طلقها ثلاثا أو ان المشتري اعتق العبد او ان المولى عنى عن القاتل لا يسعه ان يشهد لان والنكاح والبيع والقتل كما في الخلاصة (بحر رایق) شرط چهارم انکه خبر نده باشد شاهد را دو عادل بباطل بودن آن چیزیکه شاهدی بان داده میشود پس وقتیکه شاهدی دادند نزد شاهد دو مرد عادل که بدرستی مدعی قبض کرده اوراحق خودیم فایده بیان شرط دوم شاهد فایده بیان شرط سوم شاهد فایده بیان شرط چهارم شاهد --- page 11 --- جلد دوم کتاب الشهادة یا شاهدی دادند نزد او که بدرستی شوهر طلاق داده است زن خود را بر طلاق یا بدرستی که خریده انرا یا کرده است غلام را یا بدرستی که ولی کشته شده عفو کرده است برای کشنده از خون کشته شده روا نمیشود پیرسا که شاهدی بدهد بدین صورت اول در نکاح و در صورت دوم و بفر وختن و بصورت سوم بکشتن وبصور چهارم چنانکه در کتاب خلاصه الفتاوی ذکر شده است وان لم یکن المخبر عدلا فالمخيار للشهود ان شياء شهد وا بالدين واخبر والقاضي بخبر القضاء وان شاء والمنعوا عن الشهادة كذا في البزازية وان کان المخبر واحد عدلا لا يسعد ترك الشهادة بدر وكذا الوقالا عاينارضا عهما من امرأته ولحقل دوامة عاينا واحد ايتصرف في شئ تصرف الملاك وشهد عدلان عندك ان هذا الشي لفلان اخر لا يشهدان الملمتصرف بخلاف اخبار الواحد العدل ولواخبره عدلان انه باعد من ذي اليدله ان يشهد بما علم ولا يلتفت الى قولهما كذا في البزازية بابتر دایق ، واگر خبر دهنده گان عادلانية در پیر اختیار در شاهدان است کر رضایشان شد شاهدی بدهند بدین خبر کننده قاضی ا مخیر داد کردن ین اگر رضائی ایشان شد منع بیاوند از ادای شاهدی همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه و اگر خبر دهنده ادای این یکمر د عادل بودر وانمیشود مرشاهد را ترک کردن اهدی مدین همچنین اگر دو مردان عادل گفتند مر شاهد انرا که بچشم دیدیم شیر خوردن این زن این مرد را از یک زن روا نمیشود مرام شاهدی دادن محی نین گر شاهدان بخشم دید نه یکی را که تصرف میکرد در یک چیزی ماند تصرف مالکان وشاهدی داد نز و آن شاهد دو مردان عادل که بدرستی این چیز مر فلان دیگر پست غیراز تصرف کننده شاهدی ندهند که بدرستی غیر از این تصرف کننده است بخلاف از خبر دادن یک مردعادل که واجبی بر شاهد اداء شهادت در اینجا واگر خبردادش را دو مردان عادل که بدست فروخته است انخیر را بر والحلا مراشان بر ا که شاهدی به د بانچ که میداند و التفات نکن بقول ان عادل همچین ذکرشد و کتنابرایزیه ابی احسر ابی القاسم خطب المشائين منع المافي الجزاريتة والجاب خلف بن ايوب ضمن له شهادة فرفعت بیان شروط عمم شاهد ی ١٠٢ عالم ملا خیام الدین حلوان مکرمہ --- page 12 --- جلد دوم کتاب الشهادة الى قاضى غير عدل له ان يمتنع على الاداء حتى يشهد عند قاض عدل و جزم به فى السراجيه معللا بانه ربما لا يقبل ويجرح فعلى هذا لو غلب على ظنه انه يقبله لشهره مثلا ينبغى ان يتعين عليه الاداء كذا المعدل لو سئل عن الشاهد فاخبر بانه غير عدل لا يجب ان يعدله عنده وهى فى ادب القضاء الخصاف (چوراتق) شرط پنجم آنکه آن قاضی که شاهد نزد او جهت ادای شاہدی خواسته شده عادل باشد از جهت آنکه درتران بزازیۀ آورده که حکم کرده است خلف بن ایوب در باره کسی که او را شاہدی باشد پس برده شود شاہد نزد قاضی غیر عادل سزاوار است که منع بیاورد از ادا کردن شاهدی تا کہ شاہدی بدہد نز د قاضی ادل و جزم و یقین کرده است بهمین حکم در فتاوای سراجیه در حالی که دلیل گیرنده است باینکه بسیار بار قاضی غیر عادل قبول نمیکند شاہدی شاهد را و جرح میکند پس بنا بر این اگر بر گمان شاهد غالب شد که بدرستی قاضی قبول میکند شاہدی اور از جهت مشهور بودن او مثلا بیشان که تعین شود بر او اد انمودن شاہدی همچنین ترکیه کننده اگر پرسیده شد از او از حال شاہد پس خبر داده شد بان ترکیه کننده که بدرستی آن قاضی غیر عادل است واجب نمیشود بر او که عادل یان کند آن شاهد را نزد قاضی و این مسئله ذکر شده است در کتاب القضاء تصنیف الخصاف السادس ان لا يقف الشاهد على ان المقر قر خوفا فان علم بذلك لا يشهد فان قال المقر اقررت خوفا وكان المقرله سلطانا فان كان فى يد عون من اعوان السلطان ولم يعلم الشاهد بخوفه شهد عند القاضى واخبره انه كان فى يدعون من اعوان السلطان كذا فى البزازية ( جو راتق ) وكذا اذا خاف الشاهد التلف من سلطان جابر او غيره اولم يتذكر الشهادة على وجهها وسعد الامتناع (تكمله رد المحتار) شرط ششم انکه شاهد وات نشده باشد بر اینکه بدرستی اقرار کننده اقرار کرده است از جهت ترس پس اگر شاہد دانست بان اقترار کردن او از جهت ترس شاهد می ندهد پس گرانتر از کننده فایده بیان شرط ششم شاهد می --- page 13 --- جلد دوم کتاب الشهادة فایده بیان شرط هفتم شاهد می فایده اگر شاهد پیرمردی بود حاضر شده نمیتوانست بمجلس قاضی او مدعی او را از خود سوار کرد گفت که اقرار کرده بودم از جهت ترس حال آنکه ان شخصیکه اقرار برای او شده پادشاه بود پس کفران اقرار کننده در دست پیاده از پیادگان سلطان بود و نمیدانست شاهد ترس او را شاهد می بدهد آن شاهد نزد قاضی و خبر کند قاضی را که بدرستی اقرار کننده در دست پیاده از پیادگان سلطان بود چنانکه در فتاوای بزازیه ذکر شده است و همچنین قسمی که شاهد می ترسید بر جان خود از سلطان ظالم یا از تغیر او و یا اینکه بیاد آورده نمیتوانست شاهد می را بطریق آن رواست او را منع آوردن از ادای ان السابع ان يكون موضع الشاهد قريبا من موضع القاضى فانكان بعيداً بحيث لا يمكنه ان يغد والى القاضى لاداء الشهادة ويرجع الى اهله في يومه ذلك قالوا لا يا ثُم لانه يلحقه الضرر بذلك (بحر رایق ، شرط هشتم آنکه جای شاهد نزدیک باشد بجای قاضی پس اگر جایی دور باشد باینوجه که امکان نداشت او را که در اول روز نزد قاضی برود جهت ادای شاهدی و باز بگرد د بسوی خانه و اهل خود در همان روز خود کشته اند مشایخ رح که گناهگاز نمیشود که شاهد می را ترک کند زیرا که میرسد او را ضر ر باین شاهدی دادن ثُم انكان الشاهد شيخاً كبيرا لا يقدر على المشى الى مجلس الحكم وليس له شئى للركوب فاركبه المدعى من عنده قالوا لا با وتقبل به شهادته وانكان يقدر واركبه المدعى من عنده قالو الا نقبل (زیلعی ) پس شاهد پیرمردی سال خور توانایی نداشت رفتن بمجلس قاضی و مزار را چیزی جهت سوار شدن پس سوار کرد او مدعی از نزد خود گشته اند مشایخ رحمهم الله تعالی که باک نیست باین سوار کردن و و قبول کرده میشود شاهدی و واگر و واگر ان شاد توانایی پشت رفتن او مدعی و را سوارکرد از نزد خود گفته اندمشایخ رجمهم الله تعلی که قبول کرده نمیشو د اهدای وفي القنية الشهود فى الرستاق واحتج الى داء شهادتهم هل يلزمهم كراء الدابة قال لا توافير كلفة من يسلمع اندر ملزمهم (بحر رایق ) در کتاب قنیه ذکر شده است که شاهدان در روستاق بودند علافها بطوران ظاهر میر --- page 14 --- جلد دویم ۹ كتاب الشهادة و حاجت پيش شد باداى شاهدى ايشان آيا لازم مىشود آن شاهدان را كرا كردن چهار پا يا لازم نميشود درين مسئله روايتى نسيت وليكن شنيده ام از مشايخ رحمهم الله تعالى كه بدرستى لازم ميشود ايشان را كرا كردن چهار پا جهت ادای شاهدى و لو وضع للشهود طعاما فاكلوا ان كان هيئا من قبل ذلك تقبل وان صنعوا لاجلهم لا تقبل وعن ابی يوسف رح تقبل فيهما وهو الا وجه للعادة الجارية بالطعام من جل محلا لانسان ممن ينزل عليه شاهدا اولا (فتح القدير) و بر بقيه بحر (در مختار) و اگر مدعی طعامی را برای شاهدان نها دپسایشان خوردند آن طعام را درینصورت اگر آن طعام آماده كرده شده بود پيش ازان قبول نمیشود شاهده ایشان و اگر آن طعام را مدعی ساخته بود از جهت آن شاهدان قبول کرده نميشود شاهدای ایشان و از امام ابو يوسف رح روايت كرده شده است كه قبول کرده میشود شاهدی ایشان در هر دو صورت و همین روایت قوی تر است از روی دلیل از جهت عادت جاری بطعام دادن كسى را كه بيا يد بجاى انسان از كسانيكه فرود آيد بجای اوشاهد با شد آن فرود آینده یا غیر شاهد و همین روایت امام ابویوسف رح فتوی کرده شده است چنانكه دركتاب بحر رايق ذكر شده است ولو لزم الشاهد الاداء بالشروط المذكورة فلم يؤد بلا عذر ظا هـر ثم ادى قال شيخ الاسلام لا تقبل لتمكن التهمه فيه اذ يمكن ان تاخيره لعذر و يمكن انه لاستجلاب لاجرة (بحر رايق) قال العلامة عبد البربن شحنة رح وعندى ان الوجہ کما قال شيخ الاسلام رح سيما وقد فسد الزمان وعلم من حال الشهود التوقف لقبض النقود وهذا مطلق عن مسائل الفروع فایده واكر بدون عذر در ادای شهادة تاخیر کرد و ادای ان با شريط مذکوره دادا هم نشده بو استاد محمد عظیم خادم طابع دین محمد علی قاسم علی پشاوری --- page 15 --- جلد دویم ۱۰ کتاب الشهادة والظاهران هذا مطرود في كل حرمة لا يوجد فيها تاويل (منحة الخالق وحموى) واگر لازم شد بر شاہد او انمودن شاہدی بشرطهای ذکر کرده شده پس او انمود بدون عذر ظاهر و پس از ان ادا کرد شاهدی را کشته است شیخ الاسلام رح که شاهدی آن شاہد قبول کرده نمیشود از جهت جای گرفتن تهمت در ان شاہد زیرا که امکان دارد که بدستی آخر نمودن او بسبب عذری باشد و امکان دارد که آخر نمودن او جهت طلب کردن اجرت بوده باشد گفته است علامه عبد البر ابن شحنه رح که نز دمن وجه حنان است که شیخ اسلام رحمة الله علیه کشته است خصوصا که حال آنست که تحقیق زمانه فاسد شد و و معلوم شده است از حال شاہد ان مجروح که ادای شاہدی را برای قبض کردن نقود و این حکم مطلق است از مسئلهای فرجهایعنی این حکم را تخصیص بمسئلهای فروج نیست و ظاهر آنست که این حکم شامل است در هر حرمتی که موجود نمیشود در ان تاویلی و یجب الاداء بلا طلب لو الشهادة في حقوق الله تعالى (در مختار) و واجب میشود ادا کردن شاهدی بر شاهد بغیر از طلب کردن شاهدی از او اگر شاہدی در حقها خدا وند تعا بوده باشد تقبل الشهادة حسبة بلا دعوى في ثمانية مواضع مذكورة في منظومة ابن وهبان في الوقف واشياء، والتحقيق ان الوقف من حيث هو حق الله تعالى لا قرد صد ق بالمنفعة فلا تشترط له الدعوى لكن اذا كان اوله على معين في دین اشبا استحقاقه اشترط له الدعوى وان ثبت صل الوقف بدونها (رد المحتار) قبول کرد میشود شاهدی از روی ثواب بینی دعوی کردن کسی در هشت جایها که ذکر کرده شده در هتابنظومه با نماند خ اول از ان ہشت حاشیای بدی در وقف است و تحقیق آنست که بدرستی وقف از جهت وقف بودن حق خداوند تعالی است زیرا که وقف صدقه کردن آبنفع آنچه وقف کرده فرخ ام ملا قیام الدین فایده در شهد با حست و مواقع آن اشد ملا قیا مهدی بایدش --- page 16 --- جلد دویم ۱۱ كتاب الشهادة پس شرط كرده نشده برای ثبوت آن عوامی ليكن وقتيكه اول آن وقف با شد بر شخص معلوم وا را ده كرده شده با شد ثابت كردن حق آن شخص شرط كرده شده است آن را دعوى واگرچه اصل وقف ثابت ميشود بغیر دعوى وطلاق الزوجة ( اشباه ) اى باثباتها اى امته وقيد القبول فى النهاية بما اذا كان الزوج حاضرا اما اذا كان غائبا خلافاللعلامة عبدالبروج وكذا يشترط حضو رالمولى فى صورة الامتة ولكن لا يشرط حضور المرائة ولا الامة على المشهور وتقبل وان انكر الزوجان طحطاوى ( درمختار وتكملة رد المحتار ) وفى العمادية عن سجلات شروط الحلواني انه يشترط حضور المرائة ليشيراليها الشهود ملاقيا بالمراه والامته كذلك يحتاج الى حضورها ليشير (حموى) دوم ازان هشت جا طلاق زن است یعنی طلاق باین انرا و یا شدا ان ان کنیز و تقیید كرده است قبول شدن ان بد يرا بغير دعوى وطلاق با ين دركتاب نها يه با آنكه شوهر حاضر باشد اما وقتى كه شوهر غايب باشد پس قبول كرده ميشود كذ است علامه عبد البر رح كه همچنین شرط كرده شده است حاضر بودن خواجه در صورتى كه طلاق كرده شده كنیز با شد وليكن شرط كرده شده است حاضر بودن زن ونه حاضر بودن کنيز بنا بر روايت مشهور وقبول كرده ميشود شاهدى واگرچه شوهر وزن منكر باشند چنانكه دركتاب طحطاوى ذكر شده است و در فصول عماد ی نقل كرده است از سجلات شروط حلوا نی كه بدرستی حاضر بودن زن شرط است برای قبول شدن شاهدى بجهت آنكه اشارت كنند شاهدان بآن زن و همچنین کنیز حاجت است بحاضر بودن او از جهت آنكه اشارت كند شاهد بآن كنيز وتعليق طلاقها وحرية الامتة وتد بيرها ( اشباه ) جعل ابن وهبان القبول يختلف بالنسبة الى الامة والعبدكما فى عتقهما فتقبل فى الامة عند الكرخي فى العبد يجرى الخلاف لان التدبير فيها يتضمن حرمة فرجها على الورثة بعد موت السيد استاد محمد عظیم [ILL] --- page 17 --- جلد دویم ۱۲ کتاب الشهادت طحطاوی تکمله رد المحتار سوم ازان هشت جای معلق کردن طلاق زن است چهارم ازان هشت جای آزادی کنیز است پنجم ازان هشت جای مدبر کردن کنیز است این وجهان رحمة الله تعالی علیه گردانیده است قبول شدن شهادتی را در مدبر که حکم آن مختلف میشود نسبت بکنیز و غلام چنانکه حکم آن مختلف است در آزادی کنیز و غلام پس قبول کرده میشود شهادتی بغیر دعوی در مدبر شدن کنیز نزد تمامی علمای رحمهم الله تعالی و در مدبر شدن غلام اختلاف جاری میشود میان امام اعظم و صاحبین رحمهم الله تعالی پس نزد صاحبین در غلام نیز قبول میشود و نزد امام اعظم قبول نمیشود در غلام و در کنیز قبول میشود زیرا که مدبر شدن در کنیز فراگیرنده میشود حرام شدن فرج او را بر ورثه خواجه بعد از مردن او چنانکه در کتاب طحطاوی ذکر شده است آیا از روی ثواب سوگند داده میشود وهل يحلف حسبة فى طلاق المراة وعتق الامة اشار محمد رح فى باب التحرى انه يحلف كما فى شرح القدورى وذكر السرخسى رح فى مقدمة باب المسلمة انه لا يحلف فتامله عند الفتوى كذا ذكره ابن الشحنة رح (تكملة رد المحتار) وآيا سوگند داده میشود شوهر را از روی ثواب در طلاق زن و آزادی کنیز یا سوگند داده نمیشود اشارت کرده است امام محمد در باب تحری که بدرستی سوگند داده میشود همچنین ذکر شده است در شرح قدوری و ذکر کرده است امام سرخسی در مقدمه باب مسلمه بدرستی که شوهر را سوگند داده نمیشود پس تامل و فکر کن در این حکم وقت فتوی دادن همچنین ذکر کرده این حکم را ابن شحنه رح والخلع ورؤية رمضان والنسب وزدت خمسة من كلامهم ايضاً حد الزنا وحد الشرب والايلاء والظهار وحرمته المصاهرة (اشباه) ذكر العلامة ابن الشحنة رح ان فى الشهادة بحرمة المصاهرة والايلاء والظهار يسقوط ان يكون المشهود عليه حاضر (حموى) ششم ازان هشت جای خلع است هفتم ازان دیدن ماه رمضان است هشتم ازان بنوک --- page 18 --- جلد دوم ۱۳ کتاب شهادة نسب است و نیز زیاده کرده ام من کلام قتیه پنج چیز دیگر را اول حد زنا دوم حد آشامیدن شراب سوم ایلا که شوهر سوگند کند که چهار ماه بزن خود نزدیک نمیشوم چهارم ظهار که شوهر زن خود را بگوید که تو مانند پشت مادر من ستی پنجم حرمت خسر گری که ثابت میشود باینکه شخصی زنا کند با زنی یا زنی را بوسه کند یا دست بزند بروشهی و یا دیگر اسباب حرمت مصاهرت موجود شود اصلا این و فرع او بران شخص حرام میشود ذکر کرده است علائه ان شخص در که بدرستی در شاهدی بحرمت خسر گزی و ایلا و ظهار شرط کرده شده است که ان شخصی که شاهدی بها و داوه میشود حاضر باشد ثم زدت سادسة من القنية فصارت اربعة عشر موضعا وهی الشهادة على دعوى مولاه نسبه (اشباه) وكذا الرضاع كما ذكرني بابه (درمختار) وى النکاح فانه يثبت بلا دعوى (طحطاوی) پس ازان زیاده کردم ششم مسئله را از کتاب قنیه پس ان مسئلها ئیکه شاهدی دران بغیر دعوی شنیده میشود چهارده مسئله شدند و ان مسئله ششم شاهدی دادن است بدعوی کردن خواجه غلام نسب انغلام را و همچنین است شیر خوار ه کی که بیر دعوی شاهدی ان شنیده میشود چنانکه در باب رضاع ذکر شده و بعضی از ان سلهما که بغیر دعوی شادم دران شنیده میشود نکاح است پس بدرستیکه نکاح ثابت میشود بشاهدی دان بغیر دعوی دخل فایده جرح کردن شاه يقبل تجيح الشاهد حسته الظاهر نعم لانها حقا لله تعالى (اشباه) و آیا قبول کرده میشود جرح انشاهر از روی ثواب شاهد بطریق ثواب بدون دعوی یا قبول کرده نمیشود ظاهر انست که آری قبول کرده میشود از جهت آن که ان جرح نمودن خالص حق الله تعالی است والذی تحرى له ان ما تقبل فيه الشهاً بدون الدعوى عند الكل اربع مسائل عتق الأمة والطلاق والخلع والنكاح (حموى) و انچز یکه ظاهر شده است در این است که بدستی آن سلیمائیکه قبول کرده میشود شاهدی ادن وبیر بغیر دعوی نزد تمامی اصحاب ما رحمهم الله تعا چهار مسائل اندآزاد می کنیز و طلاق زن و خلع با در عظیم الا من ابی الله عبيد الله وطاقيام لدین نمازی --- page 19 --- جلد دوم ۱۳ كتاب الشهادة فایده در تاخیر شهادت ثواب فایده در بیان حکم شهادت و نکاح زمن فلنا شاهد حسبته وليس لنا مدع حسبته الا في دعوى موقوف عليه او اصل الوقف فانها تسمع عند البعض والفتوى على انها لا تسمع الدعوى لا من المتولى كذا فى البزازية والاشباه وفی فتاوى شيخ مشايخنا الشمس الحانوتي رح ان الحق ان الوقف اذا كان على معين تصح الدعوی منه (حموى) پس در شرع شاپر است بطریق ثواب نیست ما را مدعی بطریق ثواب مگر در دعوی کردن ان شخص که برا و وقف کرده شده است اصل وقف را پس بدرستی که شنیده میشود دعوای او اصل قف را بطریق ثواب فتوی بر انست که بدرستی دعوی شنیده نمیشود در اصل وقف مگرا ز ناظر وقف همچنین ذکر شده است در فتاوای بزازیه و در فتاوای شیخ مشایخ ما شمس حانوتی رحمه الله ذکر شده که بدرستی حق آنست که اگر وقف بر شخص معلوم بوی صیح میشود و عوای از ان شخص معلوم واعلم ان الشاهد الحسبته اذا اخر شهادته بلا عذر يفسق ولا تقبل شهادته نصوا عليه فى الحدود وطلاق الزوجة وعتق الامة وظاهر ما في القنية انه فى الكل وهي فى الظهيرية واليتيمة (اشباه) وهو الذي اعتمده ابن الشحنة رح (تكملة ردالمحتار) وان كان تاخيره بعذر تقبل (بحرائق) بدانکه بدرستی شاهد ثواب اگر تا خیر کرد شاهدهی خود را بی عذر فاسق میشود و قبول کرده نمیشود شاهد ی او تصریح کرده اند علماء رحمه الله بران در حدود و طلاق زن و ازاد کنیز و ظاهر انچیزی که در کتاب قنیه است نیست که بدرستی این حکم در تمامی حقهای خداوند تعالی است و این مسئله در فتاوای ظهیریه و قفا و امته در شتات و این مام بودن آن در تمامی حقها نجیع اوند تعالی آن چیزیست که اعتماد کرده بران ابن شحنه رح و اگر تاخیر کردن اد هدی او بسبب عذرسی بود قبول کرده میشود شاهدی او و فاسق نمیشود وحكمها وجوب الحكم على القاضي يوجبها بعد التزكية بمعنى افتراضه فورا الا في ثلاث قد مناها (رد المحتار) وهي رجاء الصلح بين الاقارب واذا استمهل المدعى و وجود ريبة عند الفضا السواق إلى الله ملا قيوم الكل عبيد الله نیازی --- page 20 --- جلد دوم ۱۵ كتاب الشهادة در تكمله رد المحتار) و حكم شاہدى احجب شدن حكم است بتقاضی بانچيزی كه مقتضا دو واجب كردن شده شاہدى باشد پس از تزكيه شاهدان و واجب شدن حكم بقاضی بمعناسى فرض شدن است بدأ و فى الحال كه تاخير ان روانيست مگرو سه جا كه پيش بيان انرا كرده ايم و ان سه اميد وار صلح است ميان مدعى و مدعى عليه كه با هم خويشاوند باشند دوم وقتيكه مدعى مهلت بخواہد سوم پيدا شدن شك قاضى است در شاهدان فلو امتنع بعد وجود شرايطها اثم لقوله الـخو و استحق الغزل لفسقه و يعزر لارتكا به ما لا يجوز شرعاً وكفر ان لم يره لو جيب اى ان لم يعتقد افتراضه عليه (بن ملك رح ( در مختار ) پس ايمتنع او در قضا از حكم كردن پس از موجود شدن شرطهاى شاهدس گنہكار ميشود از جہت ترك كردن او فرض را و مستحق ميشود معزول شدن را از جہت فسق كردن او و تعزير كرده ميشود از جہت اختيار نمودن او آنچيز را كه روا نبود از روى شرع و كافر میگردد اگر اعتقاد نداشت فرض شدن حكم را بر خود چنانكه ابن ملك رحمه الله علیه ذکر کرده است و شرائطها نوعان ما هو شرط تحملها و ما هو شرط ادائها الاول ثلثة العقل وقت التحمل و البصر فلا يصح تحملها من مجنون و صبى لا يعقل و اعمى و ان يكون التحمل معاينة المشہود به بنفسه لا بغيره الا فى اشيار مخصوصة يصح التحمل فيها بالتسامع ولا يشترط للتحمل البلوغ والحرية والاسلام والعدالة حتة لو كان وقت التحمل صبيا عاقلا او عبدا كافرا او فاسقا ثم بلغ الصبى وعتق العبد واسلم الكافر و تاب الفاسق فشهد واعدل القاضی تقبل ( بحر رائق ) و شرطهاى شاہدی دو قسم است اول است كه شرط برداشتن شاہدی است و دوم آنست كه شرط ادا نمودن اقسم اول كه شرط برداشتن شاہدی است - است ہو شیاری است در وقت برداشتن شاهدی و بینائی است پس صحیح نمیشود برداشتن آن از دیوانه و از نابالغی که عقل نداشته باشد و از نابینای شرطهای شاہدی در میان شرطها برداشتن شاہدی الی خواجه [ILL] عن عبد الله [ILL] --- page 21 --- جلد دوم كتاب الشهادة وسوم شرط برداشتن شاهدی آنست که برداشتن آن بدیدن بچشم خود شاهد باشد مرآنچیزیر ا که شاهد بآن داده میشود نه بدیدن دیگری مکر در چند چیز خاص که برداشتن شاهدی در آنها بشنيدن صحیح میشود و شرط کرده نشده است برای برداشتن شاهدی بالغ بودن شاهد و آزاد بودن او و اسلام او و عادل بودن او تا اینکه اگر در وقت برداشتن شاهدی شاهد کودک عاقل بود یا غلام بود یا کافر بود یا فاسق بود بعد از ان بالغ شد آن کودک و آزاد شد آن غلام و اسلام آورد آن کافر و تو به کرد آن فاسق پس شاهدی دادند نزد قاضی قبول کرده میشود شاهدی ایشان و اما شرائط ادائها فمنها عامة ومنها خاصة اما العامّة فاربعة انواع منها ما يرجع الى الشاهد ومنها ما يرجع الى نفس الشهادة ومنها ما يرجع الى مكانها ومنها ما يرجع الى المشهود به فايرجع الى الشاهد البلوغ والحريّة والبصر والنطق والعدل له لكن هى شرط وجوب القبول على القاضي لاجوازه (بحر رائق) وعدم قرابة ولادة وزوجيّة اوعداوة دنيويّة (در مختار) وان لا يكون محدودا فى قذف وان لا يجر الشاهد الى نفسه مغنما ولا يدفع عن نفسه مغرما وان لا يكون خصما فلا تقبل شهادة الوصى لليتيم والوكيل للموكل وان يكون عالما بالمشهور وقت الاداء ذكرا له فلا يجوز اعتماده على خطه من غير تذكر عنده خلافا لهما (بحررائق) و اما شرطهای دای شاهدی پس بعضی از انها عام است در همه شاهدان بعضی خاص ببعض شاهدان اما آنچه عام است در همه شاهدان پس چهار قسم است قسمی است ازان چهار که رجوع میکند بشاهد و بعضی از ان چهار رجوع میکند بنفس شاهدی اودن برخی ازان رجوع میکند بجای شاهدی دادن چهارم ازان رجوع میکند بانچیزی که شاهدی بان داده میشود پس قسمی که رجوع بشاهد میکند بالغ بودن شاهد است و ازاد بودن او و بینائی او و گویائی او و عادل بودن لیکن عادل بودن شاهد شرط واجب شدن حکم است بر قاضی نه شرط روا بودن آن یعنی (۱) در بحرائق الى الله الا يعلم لايوم الخا) -- (نهاية الدرية جـ ٤ ص ۱) فایده در بیان شرایط ادای شهادت --- page 22 --- جلد دوم ۱۷ كتاب الشهادة حكم قاضی بشاهدی فاسق نیز جایز است و نابودن خویشاوندی ولادت است میان شاهد و آن کسی شاهدی برای او داده میشود و علاقه نابودن زنی و شوهری است میان ایشان و نابودن دشمنی و بنوسیت میان ایشان و شرط است اینکه آن شاهد حد کرده شده نباشد در قذف و اینکه کشمخند آنشاهد بشاهدی خود برای نفس خود نفعی را و دفع نکند از نفس خود تاوانی را و اینکه آن شاهد خصم نباشد در انچیزی که شاهدی بآن داده میشود پس قبول کرده نمیشود شاهدی وصی برای یتیم و شاهدی وکیل برای موکیل گیرنده او و اینکه عالم باشد شاهد در وقت ادای شاهدی بانچیزی که شاهدی بان داده میشود بیاد آرنده باشد پس وانمیشود اعتماد کردن شاهد برخط خود بغیر یا د داشتن شاهدی نزد امام ابو حنیفه رح خلاف مصاحبین رحمهم الله تعالی و اما ما یخص بعضها فالاسلام انکان المشهود عليه مسلما والذكورة في الشهادة في الحدود والقصاص وتقدم الدعوى فيما اذا كان من حقوق العباد وموافقتها الدعوى فيما يشترط فيها فان خالفها لم تقبل الا اذا وفق المدعى عند امکانہ و بحر رايق وعدم التقادم فى الشهادة فى الحد ودكلها الاحد القذف ( عالمكيرى ) والاصالة في الشهادة بالحدود والقصاص وتعذر حضور الاصل في الشهادة على الشهادة (بحر رايق) و اما آن شرطها یکه خاص بعض شهادات است پس سلام شاہد است اگر آن شخصی که شاهدی بر او داده میشود مسلمان باشد و مرد بودن شاهد دیشا هدی در حدود و قصاص پیش بودن دعوی است از شاهدی در انچیزی که از حقهای بندگان باشد و موافقی بودن شاهدی است یا با دعوی در انچیزی که دعوی در ان شرط کرده شده است پس اگر شاهدی مخالف شد از دعوی قبول کرده نمیشود مگر قبول کرده میشود با مخالف شدن اگر مدعی موافقت نمود بآن شاهدی دعوی نز د امکان داشتن مج افق کردن و نابودن گذشتن زمان بسیار در شاهدی تمام حدود مگر در حد قذف که مگوشت زانه بسیار ساقط نمیشود و دیگر شر را آن اصل بودن شاه است که شاهد فرع نباشد دیشاهدی دان حد و قصاص دشوار بودن حاضر شدن شاه احمد عظیم رایجہ الی الله حسن قیام الدین عبد السلام شیرازی --- page 23 --- کتاب الشهادة ۱۸ جلد دوم فایده در بیان اقسام شهادت فایده شهادت ور زنا اصلست در شاهدی بر شاهدی در هر حقی که باشد و ما يرجع الى الشهادة لفظ الشهادة والعدد الشها بما يطلع عليه الرجال واتفاق الشاهدين وما يرجع الى مكانها واحد وهو مجلس القضاء وما يرجع ا المشهود به قد علم من الشرايط الخاصة رجعواحق و آن شرطی که رجوع بشاهدی میکند لفظ شهادتست وشمار شاهد است که از یکی پیش باشد و اینچیزی که آگاه میشوند بران مردان و موافق بودن شاهدی پروا است و آن شرطی که رجوع میکند بجای شاهدی یک است و آن مجلس حکم قاضی است و آن شرطی که رجوع میکند بآنیزه یکی شاهدی بآن داده میشود تحقیق معلوم شد از شرطهای که خاص از بعض شاهدیان یعنی آن شرطها نیکه خاص است بعض شاهدی و بیان کرده شد نه همان شرطها شرط اینچیز است که شاهدی بآن داده میشود و اقسام الشهادة على ان لشهادة على مراتب اربعة (عالمگيرى) وهدايه و فتح القدیر، وقسمها شی مدرسی این که بدرستی شاهدی بچهار مرتبه است منها الشهادة في الزنا ويعتبر فيها اربعة من الرجال وهدايه اليس منهم ابن زوجها در مختار، اى اذا كان الاب مدعيا اوام الابن حية اما اذا فقد فيجوز والمنع في كون الاب مدعيا لعله مقيد بما اذا كان بعد قذفه لها (تکملة در المختار) ولا يقبل فيها شهادة النساء رهدایه) بعض از قسمها و مرتبها شاهد گواهی دادن است برنا و معتبر کرده شده است درین شاهد می چهار کس از مردان که پسر شوهر زن از جمله آن جها ر شا هر نباشد یعنی اگر پدر آن شاهر بر زن خود دعوی کننده زنا باشد و یا ما در آن پسر زنده باشد ا ما وقتیکه این هر دو نباشد که ما در پسر مرده باشد و مدعی زنا برزن پدر شاهد نباشد پس روا میشود شاهدی پسر شوهر زنا بر زن پدر و منع بودن گواهی پسر شوهر زن بزنا بران زن در صورت مدعی بودن پدر مقید به که مقید باشد بان موضع که شاهدی آن پسر باشد پس از دشنام دادن پدر شا هر زن خود را بدشنام زنا یعنی شاهدی پسر در انوقت قبول نیست که پدر اول دشنام زنا داده باشد زن خود را بعد از ان پسر او شاهدی بدهد بر نامی آن زن پدر و قبول کرده ر مجلة الاحکام کلامیه الا حصہ اول --- page 24 --- جلد دوم (۱۹) کتاب الشهادة میشود در زنا شاهدی زنان ويجوزان يكون الزوج احدهما لانه مسلطان ان يقذفها الزوج اولا ثم يشهد مع ثلاثة وان شهد معهم على زناها بانه مطاوعه اجزاق . م . در مسئله شهادت زن یا یک شاهد باشد از جمله چهار شاهد زنا مکر در دو مسئله شاهدی شوهر قبول نیست بزنای زن او اینکه شوهر برشفعه زنا داده باشد زن خود را در اول بعد ازان با سه شاهد دیگر شاهدی بدهد بزنای آن زن ج دو دوم اینکه شوهر شاهدی بدهد با سه نفر شاهد بزنا کردن زن خود با پسر خود که از دیگر زن داشت برضای آن زن ولو علق عتقة بالزنا اى بزنا نفس المولى وقع برجلين ولايحد على المولى ولو شهد بعتقه ثم اربعة بزناه محصنا فاعتقه القاضي ثم رجمته رجع الخلاصین الاولان قيمته لمولاه والاربعة ديته له ايضا لو وارثه (در مختار وتكملة رد المحتار) واکر معلق کردانید خواجه آزاد شدن غلام خود را بزنا کردن خود بازنی واقع میشود آزادی آن غلام بشاهدهی دو مردان بزنایی خواجه وحد نیست بر خواجه بشاهدهی آن دو شاهد واکر دو شاهدان شاهدی دادند بآزادی غلام بعد از ان چهار شاهد شاهدی دادند بزنا کردن آن غلام در حال محصن بودن آن غلام پس قاضی حکم کرد بآزادی او بعد از ان حکم کرد بسنگسار کردن او بعد از آن رجوع کردند تمامی شاهدان بینی شاهدان آزادی و شاهدان زنا تا وان دار میشود و شاهد که شاهدان آزادی مستند قیمت آنغلام را برای خواجه او و نیز تا وان دار میشود چهار شاهد زنا دیت او را برای خواجه اگر خواجه وارث آنغلام بود و دیگر وارث نداشت يجزا خواجه قال بوالسعودرح واختلفوا في الشهادة على اللواطية فعند الامام يقبل فيه رجلان عدلان لان موجبها التعزير عندة واما اتيان البهيمة فالا صح انه يقبل فيه شاهدان عدلان ولا يقبل فيه شهادة النساء (تكملة رد المحتار) کشفه است ابو سعود رح که اختلاف کرده اند فقها رحمهم الله تعالی در گواهی دادن بلواطیت پس نزد امام اعظم رحمة الله علیه قبول کرده میشود در ان گواهی دو مردان عادل زیرا که واجب مشود [ILL] عبید الله [ILL] --- page 25 --- حصه دوم ۲۰ کتاب الشهاده تعزیر است نزد امام اعظم رح اما وطی کردن چهار پای پس صحیح تر روایتها این است که بدرستی قبول کرده میشود در ان شاهدی دوشاهدان عادل و قبول کرده نمیشود در ان شاهدی زنان ومنها الشهادة ببقية الحدود والقصاص ( بدايع ) ومنه اسلام کافر ذكر لما لمخالصلب ان اصرحة كفره بخلاف الانثى مجرد مسئله ردة مسلم ( در مختار ورد المحتار اتقبل فيها شهادة الرجلين ولا تقبل فيها شهادة النساء ( بدايع ) الا المعلق فيقع ولا يحد کامر (در مختار ) كتابة البعر عن الولوالجية رجل قال ان شربت الخمر فمملوكی حر فشهد رجل وامراتان انه شرب الخمر عتق العبد ولا يحد ولو قال ان سرقت من فلان شیا فعلی قياس ما ذكرنا * ينبغى ان يضمن المال ويعتق العبد ولا يقطع وعر في المسئلتين في الخانية الى ابی یوسف رح ثم قال والفتوى فيهما على قول ابی یوسف رح (تكمله رد المحتار ) و بعض از مرتبها و قسمهای شاهدی گواهی دادن است بباتي حدود و قصاص واز همین قسم است شاهدی بر اسلام کافری که مرد باشد از جهت رجم نمودن آن شاهدی بکشتن آن اگر حبشه باند بر کفر خود زیرا که حکم در شرع آنست که حکمراد بعد از انکا ر ا سلام حکم مرتد است و مرتد که مرد باشد کشته میشود بخلاف از شاهدی دادن با سلام کافر یکه زن باشد که رجوع آن بکشتن نمیشود پس حکم حدود و قصاص راندارد چنانکه در کتاب بحر رایق ذکر شده است و از همین قسم است شاهدی بر مرتد شدن مسلمان مرد نعوذ باالله من ذلک قبول کرده میشود درین قسم گواهی دو مرد و قبول کرده نمیشود در این قسم گواهی زنان خواه تنها باشند خواه با مرد باشند مگر قبول کرده میشود شاهدی زنان در چیز الراجي الي الله الحفيظ البديع علمه الله المعياري اسعفني --- page 26 --- جلد دوم ۲۱ کتاب الشهادة از معلق کرده شده باشد بچیزی که لازم کنندة حد و قصاص باشد چنانکه طلاق زن و یا آزادی غلام معلق کرده شده باشد بزنا کردن خواجه پس آنچیز معلق کرده شده واقع میشود بگواهی زنان وحد لازم نمیشود چنانکه گذشت بیان آن و چنانکه درکتاب بحررایق از فتاوای ولوالجیه نقل کرده است که مردی گفت که اگر شابینم شراب را پس غلام من آزاد باشد پس شاهدی دادند یک مرد و دو زن که بدرستی او آشامیده است شراب را آزاد میشود غلام او وحد زده نمیشود واگر شخصی گفت که اگر دزدی کردم از فلان مرد چیز را پس غلام من آزاد باشد وشاهدی دادند یک مرد و دو زن بدزدی او پس بنابر قیاس آن حکمی که گذشت می شاید اینکه تاوان دارالمال دزدی شده شود و غلام او آزاد شود و بریده نشود دست او ونسبت کرده است این دو مسئله را در فتاوای قاضیخان با مام ابو یوسف رح وگفته است که فتوی در هر دو مسئله بقول امام ابو یوسف است رحمة الله علیه وما سوى ذلك من الحقوق تقبل فيها شهادة رجلين اورجل وامرا تين ( هدايه ) ولم تقبل شهادة اربع بلا رجل ( در مختار ) سواء كان الحقوق مالا او غير مال مثل النكاح والطلاق والعتق والحوالة والوقف والصلح والوكالة والوصية والهبة والاقرار والابراء ونحو ذلک ( هدايه ) كالعتق والرجعة والنسب ( فتح القدیر ) و آنچیزی که غیر از زنا و باقی حد و د و قصاص است قبول کرده میشود در آن شاهدی دو مردیا یکرد و و زن و قبول کرده نمیشود شاهد مرد تا انکه در شاهدی او مردی علیه الله نباشی --- page 27 --- جلد دوم ۲۲ كتاب الشهادة چهار زن بدون یک مرد برابر است اینکه آن حقها مال باشند یا مال نباشند مانند نکاح و طلاق و عدت و حواله و وقف و صلح و وصیت و بخش و اقرار وابرا و مانند آنها و مثل آزادی غلام و رجوع کردن شوهر بزن در طلاق رجعی و نسب وفى الخانية ولو شهد رجل وامرأتان بقتل الخطاء او بقتل لا يوجب القصاص تقبل شهادتهم وكذا الشهادة على النهار وكتاب القاضى الى القاضى لان موجب هذه الجناية المال فتقبل فيه شهادة الرجال مع النساء اقول علم به شهادة رجل وامراتين في طرف الرجل والمرأة والحر والعبد وكل مالا قصاص فيه وكان موجبه المال ويعلم به كثير من الوقايع الحالية (منحة الخالق) و در فتاوای قاضیخان ذکر شده است که اگر شاهدی دادند یک مرد و دو زن بکشتن خطا یا بکشتنی که واجب نمیکند قصاص را قبول کرده میشود شاهدی ایشان و همچنین قبول میشود در کشتن خطا و کشتنی که واجب نمیکند قصاص را شاهدی بر شاهدی و نوشته قاضی بسوی دیگر قاضی زیرا که واجب کرده شده همین جنایت مال است پس قبول کرده میشود دران شاهدی مردان با زنان و من میگویم که معلوم میشود باین حکم قبول شدن شاهدی یکمرد با دو زن در طرف مرد و زن و طرف آزاد و غلام یعنی آن جنایتی که در غیر نفس و رویکراند امها واقع شده باشد میان مرد و زن و یا میان آزاد و غلام و در هر آنچیزی که در آن قصاص واجب نمیشود و واجب کرده شده آن مال باشد و معلوم میشود باین حکم فایده قبول است شاهدی زنان با مردان و قبول است شاهدی بشاهدی و نوشته قاضی بسوی قاضی دیگر در قتلیکه واجب نکننده قصاص باشه انا بوجه الله اعلى الينم الدين رح سید القیوم هندی --- page 28 --- جلد دوم ۲۳ کتاب الشهادة فایده قبولیت شاهدی زنان با مردان و زنان تنهایی در زنا بسیار می از حادثهایی که حال پیش میشوند و در این زمان رو میدهند و ما یتوقف علیہ کمال العقوبة وهو الاحصان من هذا القسم حتي يثبت الاحصان بشهادة رجل و امرأتین کذا في المحیط البرهانی (فتاوای مجمع البرکات) و آن چیزی که موقوف میشود بران تمام شدن و کامل شدن عذاب وحد و آن چیز احصان است در زنا از همین قسم است یعنی از جمله حقها ئیست که غیر از زنا و باقی حدود و قصاص است تا آنکه ثابت میشود احصان بشاهدی یک مرد و دو زن همچنین ذکر شده است در کتاب محیط برهانی رح و تقبل فی الولادة والبکارة والعیوب بالنساء فی موضع لا یطلع علیہ الرجال شهادة المرئة واحدة ( هدایه ) حرة مسلمة عاقلة بالغة عادلة ( در مختار و تکمله رد المحتار ) الا ان المثنی والثلث احوط ( هدایه ) و قبول کرده میشود در زادن و دوشیزگی زن و در عیبهائیکه خاص بزنان باشند در جائیکه مردان بران خبر نمیشوند شاهدی یک زن آزاد مسلمان که عاقله و بالغه و عادله باشد مگر اینکه گواهی دو زن یا سه زن با حتیاط نزدیکتر است ثم حکمها في الولادة شرحناء في الطلاق ( هداية ) وهو قوله واذا تزوج الرجل امرئة فجاءت بولد لستة اشهر فصاعدا فجحد الزوج الولادة تثبت بشهادة امرأة واحدة ( كفاية ) في حق النسب دون الميراث ( عالمگیری ) پس تر آنکه حکم شاهدی یک زن در زادن واضح کرده ایم آنرا در کتاب طلاق واضح کردن این قول صاحب مجله پوشیده الراجي الی الله ابوالمکارم الدنجح عبدالله انصاری --- page 29 --- جلد دوم ۲۴ كتاب الشهادة پایه است که معنای آن اینست وقتی بنكاح گرفت مردی زنی را پس آن زن ولدی آورد از مدت شش ماه یا زیاده از شش ماه پس شوهر از زن منكر شد از زادن انزن ثابت میشود زادن آن زن بشاهدی یكزن در حق نسب نه در حق میراث واما حكم البكارة فان شهدن انها بكر يؤجل في العنين سنة ويفرق بعدها (هدايه) واما حكم شاهدی دوشیزه بودن زنان اینست كه اگر زنان شاهدی دادند كه بدرستی همین زن دوشیزه است مهلت داده میشود در صورتی كه شوهر او نامرد باشد مدت یكسال وجدائی كرده میشود میان شوهر و آن زن بعد از گذشتن یكسال اگر هنوز بكارت آن زن زایل نشده بود وكذا في رد المبيعة اذا اشتراها بشرط البكارة فان قلن ثائب يحلف البايع لينضم نكوله الى قولهن العيب يثبت بقولهن فيحلف البايع (هدايه) و همچنین كمال میشود شاهدی زن در رد كردن كنیز فروخته شده وقتی كه خریده باشد او را بشرط دوشیزه بودن پس اگر زنان گفتند كه همین كنیز ثیبه است و دوشیزه نیست سوگند داده میشود فروشنده را كه ضم كرده شود منع آوردن فروشنده از سوگند كردن با قول زنان و عیب ثیبه بودن ثابت میشود بقول زنان پس سوگند داده میشود فروشنده را و اما شهادتھن فایده شاهدی زنان برآواز کردن کودک وقت زادن و در حق نماز جنازه و میراث بردن آن قبول است على استهلال الصبى فتقبل فى حق الصلوة عليه بالاتفاق واما في حق الارث فعندهما كذلك وعند ابيحنيفة رحمة الله عليه لا تقبل الاشهادة رجلين او رجل وامرأتين وبقولهما قال الشافعي روبه الاصلح والاسلم حامدا حسب الله المصلى --- page 30 --- جلد دوم ۲۵ کتاب الشهادة و مالک رح واحمد رح و هو ارجح ( فتح القدير ) و اما شاهدی زنان با و از کردن کودک وقت زادن اواز ما در پس قبول کرده میشود در حق نماز جنازه بر او با تفاق تمامی امامان رحمهم الله تعالی و اما در حق میراث پس همچنین قبول کرده میشود نزد صاحبین رحمهما الله تعالی و نزد امام ابو حنیفه رحمة الله تعالی علیه قبول کرده نمیشود مگر شاهدی دو مرد یا یک مرد و دوزن و بقول صاحبین رحمه الله تعالی قائل اند امام شافعی و امام مالک و امام احمد رحمهم الله تعالی و این قول صاحبین رحمهما الله تعالی بهتر است ويقبل فى الولادة شهادة رجل واحد ايضا كما يقبل فيه شهادة المرأة ثم اختلفوا فيما اذا قال تعمدت لنظرے قال بعضهم يقبل كما فى الزنا ( زيلعى ) ويمكن التوفيق بان يحمل كلام النا على التحمل لا تحمل الشهادة والمثبت على التحمل لها احياء للحقوق بايصالها الى مستحقيها بواسطة اداء الشهادة للحاجة اليها ( تكملة رد المحتار ) و نیز قبول کرده میشود در زادن شاهدی عمرد و مانند یکه قبول کرده میشود در ان شاهدی یک زن بعد ازان اختلاف کرده اند علما رحمهم الله در انصورت که اگر بگو یشا هد که قصد انظر کر دم بران و لد گفته است بعض علماء که قبول کرده میشود شاهدی او مانند یکه در شاهدی زنا شاهد بگوید که قصد انظر کردم بعورت غلیظه هر دو زانی شاهدی آن شا هد زنا قبول کرده میشود و ممکن است موافقت کردن میان قول کسی که گفته است که قبول کرده میشود شاهدی یکرد و در زادن زن در صور تیکه بگوید که بقصد نظر کردم و میان قول کسی که گفته که قبول نکرده در همین صورت باینطریق که حمل کرده شود قول نفی کننده قبول شاهدی بر نظر کردن بقصد نه جهت برداشتن شاهدی و حمل کرده شود قول ثابت کننده قبول شاهدی اقد الاسلام وعلی الہ الاجمع بید الله فی نیا زی --- page 31 --- جلد دوم ۲۶ کتاب الشهادة بر نظر کردن بقصد جهت برداشتن شاهدی اگر شاهد گفت که بقصد نظر کرده بودم نه از جهت برداشتن شاهدی قبول کرده میشود شاهدی او و اگر گفت که بقصد نظر کرده بودم از جهت برداشتن شاهدی قبول کرده میشود شاهدی او از جهت زنده گردانیدن حجتهای مردم بر رسانیدن آنها بصاحبان آنها بواسطه شاهدی از جهت حاجت مردم بآن شاهدی وفي البرجندي عن الملتقط ان المعلم اذا شهد فایده قبول است شاهدی معلم کودکان در حادثها کودکان منفردا في حوادث الصبيان تقبل شهادته ( در مختار ) و در کتاب برجندی از کتاب ملتقط نقل کرده است اینکه بدرستی تعلیم دهنده کودکان وقتی که تنها شاهدی بدهد در کار ہائیکه واقع میشود میان کودکان مکتب قبول کرده میشود شاهدی او وذكر الحموى رح فى شرحه عن الحاوى القدسى تقبل شهادة النساء وحدهن فى القتل في الحمام فى حكم الدية لئلا يهدر الدم ومثله في خزانة الفتاوى ( تكمله رد المحتار ) و ذکر کرده است حموی رح در شرح خود از کتاب حاوی قدسی که قبول کرده میشود شاهدی زنان تنها بدون مردان در کشتن که در حمام باشد در حکم دیت برای انکه لغو نشود خون انسان و مانند آن ذکر شده است در کتاب خزانة الفتاو قال الحموی رح فى الملتقط من كتاب المواريث اذا ادعت امرأة الميت انها حبلى تعرض على امرأة ثقة او امرأتين فان لم يوقف على شيئ من علامات الحمل قسم ميراثه وان وقف على شيئ من علامات الحمل يوقف نصيب ابنين ونحوه عن ابي يوسف رح ومحمد رح طحطاوي (تكملة رد المحتار) گفته است حموی رح که در کتاب نقط از کتاب مواریث ذکر شده است که وقتی که دعوی کرد زن مرده که بدرستی که حامله میباشم از مرده پیش کرده شود فایده قبول است تنها شاهدی زنان بدون مردان در کشتن بیان حمام در حق ثبوت دیت ارائه لا يهم الا يوم القدح مہد الله يجازي --- page 32 --- جلد دوم ۲۰ كتاب الشهادة بر زن ثقه معتمد یا بر دو زن پس اگر آگاهی نیابد چیزی از نشانهای حمل تقسیم کرده شود میراث آن مرده و اگر آگاهی حاصل شد بر چیزی از نشانهای حمل معطل گذاشته شود حصه دو پسر برای آن حمل و مانند این حکم نقل شده است از امام ابو یوسف رح و محمد رح و همچنین ذکر شده است در کتاب طحطاوی ولا بد فی ذلک كله احى المراتب الاربع من العدالة لوجوبها اى لوجوب القضاء على القاضى لا لصحته فلوقضی بشهادة فاسق نفذواثم الا ان يمنع منه‌ای من القضاء بشهادة الفاسق الامام فلا ينفذ ولفظة الشهادة بقبولها بلفظ المضارع بالاجماع وكل مالا يشترط فيه هذا اللفظ كطهارة ماء ورؤية هلال فهو اخبار لاشهادة يقبل لوعد لا (هدايه و در مختار و تكمله ورد المحتار) و ناچار است در تمام این چهار مرتبه از عادل بودن شاهدان جهت واجب شدن حکم بر قاضی نه جهت صحیح بودن حکم او پس اگر قاضی حکم کرد بشاهدی فاسق نافذ میشود حکم او و گنهگار میشود قاضی مگر وقتی کرده باشد پادشاه او را از حکم کردن بشاهدی فاسق پس حکم قاضی بشاهدی فاسق نافذ نمیشود و نا چار ایست از لفظ شهادت بلفظ مضارع یعنی اشهد جهت قبول نمودن شاهد باجماع علما رحمهم الله تعا و هر آنچیزی که این لفظ اشهد در ان شرط کرده نشده باشد مانند پاک بودن آب و دیدن ماه نو پس آنچیز اخبار است شاهدی نیست قبول کرده میشود آن اخبار اگر خبر دهنده یکمرد عادل باشد قال في الذخيرة واحسن ما قيل في تفسير العدالة ان يكون مجتنبا عن الكبائر ولا يكون مصرا على الصغائر و يكون صلاحه اكثر من فساده وصوابه اكثر من خطائه (رد المحتار) مستعملا للصدق مجتنبا للكذب ديانترومروة وهو فايده در هر چیزیکه در شاهدی دادن بآن لفظ اشهد شرط است شاهدی اور لفظاً لفظ اشهد شرط نیست اخبار است نی شاهدی فایده در بیان تفسیر عدالت شاهدی والولاية الانشاء حصہ اول در حال قیام الدار نیازی مراهر --- page 33 --- كتاب الشهادة ۲۸ جلد دوم مروی عن ابی یوسف رح (تکمله رد المحتار) در کتاب ذخیره گفته است که نیکوترین تغیری که در بیان عادل دادن گفته شده است اینست که عادل کسی است که پرهیز کننده باشد از گناهان کبیره و همیشگی نداشته باشد بر گناهان صغیره و صلاحیت او بیشتر باشد از فساد او و راستی او بسیار باشد از خطای او و استعمال کننده راستی باشد و پرهیز کننده باشد از دروغ از روی دینداری و مروت و این تفسیر عادل دادن روایت کرده شده است از امام ابو یوسف رحمة الله علیه واختلفوا فی تفسیر الكبائر واصح ما قیل فیه ما نقل عن الشيخ الامام شمس الائمة الحلواني رح انه قال ما كان شنیعا بین المسلمین وفیه هتك حرمة الله تعالى والدين فهو من جملة الكبائر وكذالك ما فيه بند المروءة والكرم فهو من جملة الكبائر وكذالك الاعانة على المعاصي والفجور والحث عليها من جملة الكبائر وما عداها فمن الصغائر هكذا فی المحیط (عالمگیری) و اختلاف کرده اند علما رحمهم الله تعالی در تفسیر گناهان کبیره و صحیح ترین تغیری که در تفسیر آن گفته شده است انست که نقل کرده شده است از شیخ اسلام شمس الائمه حلوانی رحمة الله علیه که بدرستی او گفته است که هر چیزی که بد باشد میان مسلمانان و دران دریدن حرمت خداوند تعا و دریدن حرمت دین باشد پس آنچیز از جمله گناهان کبیره است و همچنین هر چیزی که در ان شکستن مروت و کرم باشد و همچنین مدد رسانید شخص بر گناهان و بد کاربها و تیز کردن بر انها از جمله گناهان کبیره است و انچیزی که غیر از اینها باشد از جمله گناهان صغیره است و همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولابد لها من شرط اخر لجميع انواعها وهو التعبير حتى لو قال اشهد بمثل دعواك ولا يقبلك لو قال اشهد بمثل دعاوی صاحبی هذا المدعى على هذا المدعى عليه تقبلك به يفتح كذا في الخلاصة (بحر رايق) و ناچاری است مرشاهدی را از شرط دیگر مر تمامی قسمهای آنرا و ان شرط بیان کردن شاهدی است فایده در بیان تفسیر گناهان کبیره و صغیره فایده در تمامی اقسام شهادت شرط است که شاهد بیان کنده و اجمال نکند --- page 34 --- جلد دوم ۲۹ كتاب الشهادة تا انکه اگر شاهد گفت که شاہدی میدہم بمانند شاہدی آن دیگر ہمراه من قبول کرده نمیشود شاہدی او و اگر گفت که شاہدی میدہم مانند شاہدی ہمراه خود در این مدعی را بر این مدعی علیه قبول کرده میشود شاہدی او و بہمین قول فتوی کرده شده است همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و ذكر الامام محمد الوافر المدعى و وكيله فقال الشاهد اشہد بما ادعاه هذا المدعى على هذا المدعى عليه او قال المدعى فى بدع بغير يصح عندنا (بزازيه) والفتوى على ان القاضي اذا احس فانه لم يقبل الاجمال من الشاهد (سراجيه) و ذکر کرده است امام حلوانی رحمة الله علیه کہ اگر مدعی و یا وکیل او اقرار کرد یعنی بیان کرد مدعای خود را نزد قاضی پس شاهد گفت کہ شاہدی میدہم بچیزی که همین مدعی دعوی کرده است آنرا براین مدعی علیه و یا گفت شاهد او که این مدعا در دست این مدعی علیه بحق است صحیح میشود شاہدی او نزد امامان ما رحمہم الله تعالی و فتوی فقها رحمہم الله تعالی بر این است کہ قاضی اگر میدان شاہد تہمت دروغگوئی را قبول نکند اجمال را از شاهد الباب الثانى فی انواع ما يتحمله الشاهد و حد ادائها والامتناع عن ذلک باب دوم ثابت است در بیان اقسام آن چیزی کہ سزاوار انرا شاہد و در بیان حد ادا کردن شاہدی و بیان منع آوردن شاهد از برداشتن شاہدی و از ادا کردن آن و ما يتحمله الشاهد ضربان حد ما يثبت حكم بنفسه بلا احتياج الى الاشهاد مثل البيع والاقرار والغصب وحكم الحاكم فاذا سمع ذلک الشاهد یعاین من المسموعات مثل السمع والاقرار وحكم الحاكم او رأه اى ما كان من المبصرات كالغصب والقتل يسعه ان يشهد به وان لم يشهد عليه ويقول اشهد ندماج ولا یقول شهد لانه کذب هذا يعترف وعنايه ) ولو كان المبيع معاطات في المخفية فایده انچیز را که شاهد برای شاهدی ان قسم است نوع اول انست که خود ان ثابت میشود --- page 35 --- جلد دوم ۳۰ كتاب الشهادة يشهدون على الاخذ والاعطاء (فتح القدير) ولو شهد وا بالبيع جاز (بحر ريق) والاجار كالبيع وتنعقد بالقول وبالتعاطى والوقف قول ولا يشترط في الشهادة به بيان الوقف على الصحيح ما ذكر فى وقف البزازيه والنكاح لا يكون الا قولا وكذا لو ادعى التزوج فشهد بانها زوجته تقبل كافي الخلاصه (بحر رايق) و انچیزی که شاهد آنرا می بردار و بد و قسم است یکی از ان دو قسم آنست که حکم آن بذات خود آن ثابت میشود بغیر محتاج شدن شاہد بگرفتن بآن مانند فروختن و اقرار کردن و غصب کردن و کشتن و حکم کردن قاضی پس وقتی که شاهد شنید آنرا یعنی آنچیز را که از شنیدنیها باشد مانند فروختن و اقرار وحکم قاضی یا دید انرا شاهد یعنی آنچیز را که از دیدنیها باشد مانند غصب کردن و کشتن روا میشود مر او را که شهادت بدهد بآن اگر چه شاهد نگردانیده شده باشد بران و در وقت ادای شاهدی نگوید که شاهدی میدهم که بدرستی فروخته است و نگوید که مراشاهد گردانیده بود زیرا که این گفتن که مرا شاهد گردانیده بود دروغ است و اگر فروختن بداد وستد بود و بایجاب وقبول عقد نشده بود شاهدی بدهد شاهد بگرفتن فروخته شده و دادن بهای آن و اگر درین صورت شاهدی بفروختن داد روا میشود شاهدی او و اجاره مانند فروختن است و عقد کرده میشود اجاره بایجاب و قبول و بدادن اجاره کرده شده و گرفتن اجرت و وقف قول است و شرط نیست در شاهدی دادن بوقف بیان وقف کننده بنا بر روایت صحیح بنا بر آنکه ذکر کرده است آنرا در کتاب وقف فتاوای بزازیه و نکاح نمیباشد مگر قول همچنین اگر مدعی دعوی کرد بنکاح گرفتن زنی را پس شاهدی داد شاهدان باینکه بدرستی اوزن اوست قبول کرده میشود چنانکه در کتاب خلاصه الفتاوی ذکر شده است ولابد من علم الشاهد بما يشهد به ولهذا --- page 36 --- جلد دوم ۳۱ سراج الاحکام قال في النوازل سئل ابو القاسم رح عن رجل ادعى على ورثة ميت مالا فامر باثبات ذلك فاحضر شاهدين فشهدا ان المتوفى قد اخذ من هذا المدعى منديلا فيه دراهم ولم يعلما كم وزنها اتجوز شهادتهما وهل يجوز للشاهدين ان يشهد بذلك قال انكان الشهود وقفوا على تلك الصرة وفهموا انها دراهم وحزر وها فيما يقع عليه یقینهم من مقدارها شهدوا بذلك وينبغي ان يعتبر واجود بها فانها قد تكون ستوقة فاذا فعلوا ذلك جازت شهادتهم (ترجمه) ناچار است از دانستن شاهد چیزی که شاہد میدهد با نخبزه از این جهت گفته است در کتاب نوازل که پرسیده شد ابوالقاسم رح از حال مردی که دعوی کرد بر وارثان مرده مالی را پس امر کرده شد آن مرد بثبوت کردن آن مال پس او حاضر کرد دو شاهد را پس شاهدی دادند که بدرستی آن مرده ازین مدعی گرفته بود دستمالی را که در ان درمها بودند و ندانسته بودند آن شاهدان که وزن آن درمها چند بود ایا رواست شاهدی ایشان و آیا رواست شاهد انرا که شاهدی بدهند بآن درمها یا روا نیست گفت ابو القاسم رح در جواب که اگر شاهدان بران همیانی واقف شده بودند و فهمیده بودند که بدرستی آنها درمها هستند و یاد داشته بودند آن درمها را در انچه یقین ایشان واقع بود بران از مقدار انها شاهدی بدهند بآن و میباید اینکه بیان کنند سره بودن درمها را زیرا که درمها گاه ناسره میباشند پس اگر کردند این کار را روا میشود شاهدی ایشان واذا قال المقر فایده السامع اقراره لا تشهد على وسعه ان يشهد عليه كما في الخلاصة الا ما ذا قال له المقر له لا اگر اقرار کننده بشنونده تشهد عليه بما اقرفحينئذ لا يسعه كما في حيل الداتا رحانية من حيل المدنيات ثم قال ختلفوا اقرار خود را گفت که برینشاہم مشور و است شاهد را که بان فيما اذا رجع المقرله وقال انما نهيتك لعذرفى طلبيه الشهادة قيل يشهد وقيل لا اقرار او شاهدی بدهد --- page 37 --- جلد دوم ۳۲ کتاب الشهادة اشتباه) ووقتی که اقرار کننده بگوید بر شنو نده اقرار خود را که شاهد شو بر من روا میشود آن شنونده را که شاهدی بدهد بر او چنانکه در کتاب خلاصة الفتاوی ذکر شده است گو انکه بگوید بر شنونده را انکسی که اقرار برای او کرده شده است که شاهد شو بر او پس در انوقت روا نمیشود بر شنونده را شاهدی دادن چنانکه در کتاب حیل فتاوای تاتار خانیه از حیل هدانیات ذکر شده است پستر از ان گفته است که اختلاف کرده اند مشایخ رحمهم الله تعالی در انصورت که اگر ان کسی که اقرار برای او شده است رجوع کرد و گفت مر شاهد را که جز این نیست که منع کرده بودم ترا بسبب عذری و طلب کرد از شاهد شاهدی دادن را که در اینصورت شاهدی بدهد آن شاهد یا شاهدی ندهد شانه بعضی مشایخ رحمهم الله تعالی که شاهدی بدهد و بعض از ایشان گفته اند که شاهدی ندهد و فی النوازل سئل محمد بن مقاتل رح عن شریکین یتحاسبان وعندهما قوم وقالا لا تشهدا علینا بما تسمعون منا ثم اقر احد هما لصاحبه بشی او باع شیا فطلب المقر له بعد ذلک منهم الشهادة قال ینبغی لهم ان یشهد وابذلک و هو قول محمد بن سیرین رح قال الفقیه ابو جعفر رح وروی عن ابی حنیفة رح انه قال ینبغی لهم ان یشهد واو به ناخذ (محررالحق) و در کتاب نوازل ذکر شده است که پرسیده شد محمد بن مقاتل رح از حال دو شریک میان خود حساب میکردند و در نزد ایشان قومی بودند و ایشان گفتند آن قوم را که شاهدی ندهید برا یزی که می شنوید از انما پستر از ان یکی از ایشان اقرار کرد براد یگر شریک خود بخریدن چیزی و یا فروخت چیزیرا با وس آن شخص که اقرار کرده شده بود بر ا او بعد از ان خواست از ان قوم او استروند شاهدی بر ان اقرار کننده ایا روا میشود مرآن قوم را شاهدی دادن یار و انیشود گفت محمد بن مقاتل رح در جواب که میباید مرآن قوم را اینکه شاهدی دهند بان این قول محمد بن سیرین است رح گفته است فقیه --- page 38 --- جلد دوم ۳۳ کتاب الشهادة ابو جعفر رح که روایت کرده شده است از امام ابو حنیفه رح که بدستی او گفته است که میشاید دران قوم را اینکه شاهدی بدهند بان اقرار او و همین روایت علی سنکین وفي خزانة الاكمل رجل عبد درهمان كبير وصغير فاقر باحدهما لرجل فشهد انه اقر باحدهما لا ندري بايهمام فانه يؤمر بتسليم الصغير (بحر رايق) و در کتاب خزانه اکمل ذکر شده است که در دست مردی دودرم بود خرد و کلان پس اقرار کرد یکی از ان دو درم برای مردی پس دو شاهد دایره که بدستی او اقرار کرده است بیکی از آنها برای این مرد و نمیدانیم که بکدام ازان دوا قرار گرداند پس بدستی که امر کرده میشود بر او سپردن آن درم خرد ثم اعلم انه اذا شهد بالبيع فانكان المبيع في يد غير البايع فلا بدان يشهد بملك البايع بخلاف ما اذا كان في يد واما الشهادة بالاجا فلا يشترط ان يشهدوا بان العين الموجرة ملك الموجر و الفرق ان اجارة الغاصب المغصوب صحيحه بلا اذن المالك ويستحق الاجرة كذا في دعوى البزازية وكذا في الشهادة بالشراء والقبض وكذا الهبة مع القبض لا يحتاجان الى الشهادة بالملك للبايع والوا كذا في الصغري (بحر رايق) بستر بد انکه بدستی شاهد وقتیکه شاهدی بدهد بفروختن پس اکران چیز فروخته شده در دست غیر فروشنده بوده باشد پس ناچار یست از اینکه شاهدی بدهد ملک بودن آن فروشنده بخلاف آن صورت که در دست فروشنده باشد که حاجت نیست بشاهدی دادن بملک فروشنده و اما شاهدی دادن با جاره پس شرط نیست در ان که شاهدی بدهد شاهد باینکه آن چیز اجاره داده شده ملک اجاره دهنده است و فرق میان اجاره وفروختن این است که اجاره دادن غصب کننده مال غصب کرده شده را رو است بغیر اذن مالک آن و مستحق میشود و لازم میکرد و اجرت آن بر اجاره گیرنده همچنین ذکر شده اس فایده طریق شاهدی دادن بفروختن --- page 39 --- حصه دوم ۳۴ كتاب الشهادة در كتاب دعواسی فتاوای بزازیه و همچنین در شاهدی دادن بخریدن قبض کردن وهمچنین شاهدهی دان بخشیدن قبض کردن محتاج نمیشوند شاهدان بشاهدی دادن بملك بودن آنچیز برای فرو شنده و بخشد، همچنین ذکر شده است در فتاوای صغرى والتي أصل الفهم اذا شهدوا بالشراء للمدعى عليه فلا يد بد للمدع من الشهادة بملك المدعى او البائع اويد البائع او ان البائع سلمها للمشتری فی الشهادة باك لابد من ذكر ملك البائع أو يده وهذا اذا شهد و ابالبيع على غير البائع فلو شهدوا به عليه لم يشترط شتى منهما كمانى منية المفتي ( بحر رائق ) و حاصل کلام اینست که بدرستی شاهدان وقتی که شاهدی دادند بخریدن برای دعوی کننده خریدن پس نا چاریست در خصوص از شاهدی دادن بملک دعوی کننده خریدن و یا ملک فروشنده و یا از شاهدهی داندان بثابت بودن دست و تصرف فروشنده بران و یا باینکه بدرستی فروشنده سپرده بود چیز فروخته شده را بخریده و در شاهدی دادن بفروختن ناچاریست از ذکر کردن ملک ے ختن فروشنده و یا از ثابت بودن دست و تصرف فروشنده بر ان این حکم در شاهد بفرو دقتی است که شاهدان شاهدی دهند بفروختن برغیر فروشنده پس اگر شاهدی دادند بفروختن بر فروشند بشر کرده نمیشود چیزی از ان دو چنانکه ذکر کرده در کتاب منية المفتى ولابد من بیان الثمن في الشهادة على الشراء لان الحكم بالشراء ثمن مجهول لا يصح كما في شهادات العزازية ( بحر رائق ) و ناچاریست مرشا هد را از بیان کردن بها در شاهدی دادن بخریدن زیرا که حکم قاضی بهائی معلوم صحیح نمیشود چنانکه در کتاب شهادات فتاوای بزازیه ذکر شده است وفي الخلاصة رجل حضر بضائعه احتيج الى الشهادة طریق شاهدی دادن بخریدن للمشترى --- page 40 --- حصه دوم ۳۵ کتاب الشهادة للمشترى يشهد له بالملك بسبب الشراء و لا يشهد له بالملك المطلق و هذا اصح (بحر الرایق) و در کتاب خلاصة الفتاوی ذکر شده است که مردی حاضر شد در معامله فروختن بعد از ان حاجت افتاد بشاہدی دادن برای خرنده شاهدی بدهد برای او بملک بودن آن چیز خریده شده بسبب خریدن و شاهدی ندهد برای او بملک مطلق یعنی بدون سبب و همین روایت صحیح تر است و يشترط فى الشهادة بالاقرار روية المقر (بحر الرائق) و لو سمع من ورا الحجاب لا یجوز له ان يشهد ولو فسر للقاضی (هدایه) بان قال انی شاهد علی المتحجب (تکمله رد المحتار) لا يقبله الا اذا كان دخل البيت و علم انه ليس فيه احد سواه ثم جلس على الباب وليس فى البيت مسلك غيره فسمع اقرار الداخل ولا يراه له ان يشهد (هدایه) و شرط است در شاهدی دادن با قرار دیدن شاہد اقرار کننده را و اگر شاہد شنید از پس پرده اقرار او را روانمیشود مر او را که شاهدی بدهد و اگر شاہد بیان آنرا نزد قاضی کرد باینطرق که گفت شاهد هستم بر شخصی که درون پرده بود و خود او را ندیدم قبول نکند قاضی شاهدی او مگر انکه شاهد در خانه داختی باشد و دانسته باشد که بدرستی در انخانه هیچکسی نیست بغیر اقرار کننده پس از ان بر دروازه آن خانه نشسته باشد و در انخانه جای رفتن غیر از ان دروازه نباشد پس اقرار آنشخص داخل خانه را بشنود و خود او را نميبيند مرانشاهد را روا است که شاهدی بدهد با قراراً و فی العيون لو ان رجلا خبأ قوما لرجل ثم سأله عن شئ فاقر به و هم يرونه ويسمعون كلامه ولا يراهم هو جازت شهادتهم (خلاصة الفتاوى) و هكذا يفعل بالظلمة كما فى خزانة الاكمل (بحر الرایق) و این مسئله مونه ولم بود فايده طریق شاهدی دادن با قرار --- page 41 --- جلد دوم ۳۶ کتاب الشهادة فایده اگر اواز زن را از پس پرده شنید و شخص او را ندید روا شاہد ی دادن بران زن و اگر ندید روا نیست لا يجوز (خلاصة الفتاوی) و در کتاب عیون ذکر شده است که اگر مردی پنهان کرد قومی را برای مردی پس تر ازان پرسید ازان مرد از چیزی پس اقرار کرد آن مرد بآن چیز و حال انکه آن قوم میدیدند آن مرد را و می شنیدند سخن او را و او نمیدید آن قوم را روا می شود شاهدی ان قوم همچنین کار گروه میشود بظالمان چنانکه در کتاب خزانة الکمل ذکر شده است و اگر ان قوم می شنویدند سخن آن مرد را و نمیدیدند او را روا نمیشود شاهدی ایشان وفي الفتاوی اذا اقرت المرأة من وراء حجاب لا يجوز لمن سمع ان يشهد على اقرارها الا اذا راى شخصها فيحينئذ يجوز ( فتح القدير ) وأن لم يزوجها القاضيان بالاتفاق كما افتى بذلك التمرتاشى وغيره ( حامديه ) مع شهادة اثنين بانها فلانة بنت فلان بن فلان ويكفى هذا للشهادة على الاسم والنسب عندهما وعليه الفتوى جامع الفصولين (درمختار) الا ترى انهما لو شهدا عند القا يقضى بشهادتهما والقضاء فوق الشهادة فتجوز الشهادة باخبارهما بالطريق الاولى فان عرفها باسمها ونسبها عدلان ينبغى للعدلين ان يشهدا الفرع على شهادتهما فيشهد عند القاضى عليها بالاسم والنسب وبالحق اصالة بحرالرائق) در فتاوی ذکر شده است که اگر زنی اقرار کرد از پس پرده روا نمیشود مر انکسی را که اقرار او شنیده اینکه شاهدی بدهد با قرار آن زن مگر وقتی که شخص انزن را ببیند پس در ینوقت روا میشود او را که شاهدی بدهد اگر چه ندیده باشد روی آن زنرا با تفاق مشایخ رحمهم الله تعالی چنانکه فتوی داده بان امام تمرتاشی رح و غیر او با شاهدی دادن دو شاهد که بدرستی همین زن اقرار کننده فلانه بنت فلان بنت فلان --- page 42 --- حبلہ دوم ۳۷ کتاب الشہادۃ بن فلان است و کافی میشود همین دو شاہد برای شاہدی دادن بر نام ونسب نزد صاحبین رحمہما الله و براین است فتوی چنانکہ در کتاب جامع الفصولین ذکر شدہ است اما بقی مفتی کہ بدرستی دو شاہد اگر شاہدی بد ہند نزد قاضی حکم کردہ میشود بشاہدی ایشان وحالانکہ حکم قاضی برتر است از حکم شاہدی پس وقتی کہ حکم قاضی بشاہدی دو شاہد باسم ونسب رو است شاہدی بآن بعد از شاہدی دادن دو شاہد بطریق اولی رواست پس اگر دو عادل بشناسند آنزن را باسم ونسب او میا یند هر آن دو عادل را کہ شاہد فرع میگویند شاہد خود پس شاہدی بدهند شاہد فرع بشاہدی آن دو عادل نزد قاضی باسم ونسب آن زن بطریق فرع وشاہدی بدهند باصل حق بطریق اصل بودن و شاہدی و اعلم انها كما احتاجا للاسم والنسب للمشهود عليه وقت التحمل يحتاجان عند اداء الشهادة الى من يشهدان صاحبة الاسم والنسب هذه وذكر الشيخ خير الدين رح انه يصح التعريف ممن لا تقبل شهادتہ لها سواء كانت الشهادة عليها اولهارح المختار) وبہ صرح فی جامع الفصولین (لطحطاوی) و بدانکہ شاہدان در وقت برداشتن گواه چنانکه محتاج میشوند بنام و نسب کسیکہ شاہدی برا و مید ہند همچنان محتاج میشوند در نزد اداکرون شاہدی بانکسی کہ شاہدی بدہد بائیکہ بدرستی صاحب این نام و نسب ہیمن زن است و ذکر کرده است شیخ خیر الدین رح که بدرستی صحیح میشود تعریف آن زن از کسی که شاهدی برای آن زن قبول نمیشود مانند پدر و پسر و شوہر او برا براست کہ شاہدی بر آن زن باشد یا برای او باشد و بہمین قول تصریح کردہ است در کتاب جامع الفصولين وفي الملتقط اذا سمع صوت المأة فایده معرفت زن با عجب میں میشود با خبار یک شاہدی کہ عکس برای آنزن روا است شہر احمد --- page 43 --- جلد دوم ۳۸ کتاب الشهاده ولو بشخصها فشهد اثنان عندء انها فلانه لا يحل له ان يشهد عليها در المختار در کتاب ملتقط ذکر شده است که وقتی شخصی اواز زنی را شنید وان را ندید پس دو شاهد نزد او شاهدی دادند که بدرستی همین زن فلانه نام است حلال نیست بر آن شخص را که شاهدی بدهد بران زن قال فی جامع الفصولین حسرت وجهها و قالت انا فلانه بنت فلان بن فلان وهبت لزوجی مهری فلا یحتاج الشهود الی شهاده عدلین انها فلانه بنت فلان ما دامت حیه اذ یمکن للشاهدان یشیر الیها فان ماتت فح یحتاج الشهود الی شهادة عدلین بنسبها و قال قبله لو اخبر الشاهد عدلان ان هذه المقرة فلانة بنت فلان یکفی هذه الشهاده علی الاسم و النسب عندها وعلیه الفتوی (بحر فایق) قال ابو السعود رحم فحصل منه ان الفتوی علی عدم اشتراط رویته وجه المراة (منحة الخالق) در کتاب جامع الفصولین گفته است که زنی دور کرده از روی خود پرده را و بگفت که من فلانه دختر فلان بن فلانم بخشیده ام برای شوهر خود مهر خود را پس شاهدان محتاج نمیشوند بگرای دو شاهد عادل که بدرستیکه این زن فلانه بنت فلان بن فلان است زمانیکه آن زن زنده باشد زیرا که ممکن است مر شاهد را اینگه اشارت کند سوی ان زن پس اگر ان زن مرد در انوقت محتاج میشوند شاهدان بگواهی دو شاهد عادل بنسب انزن و گفته است در جامع الفصولین پیش از محکمه اینکه اگر خبر داد شاهد را دو مرد عادل که بدرستیکه این زن اقرار کننده فلانه دختر فلان است این خبر عادلان کافی است برائی شهاد بنام ونسب انزن به نزد صاحبین رحمها الله تعا و براین حکم فتوی است و گفته است ابو سعود رحمه الله علیه که ازین حکم حاصل شود اینکه بدرستی که فتوی بشرط نابودن دیدن روی زن است برای گواهی دادن و فی الجامع الصغیر شرط رویته وجهها قال و رایت الامام خانی رحمه ا امره‌ها --- page 44 --- جلد دوم ۳۹ کتاب الشهاده امرها بكشف الوجه وامرني بالخروج من عنده لاني شابا وهو كان شيخا فخلافته وضرب من المعتول يدل علي هذا فانا اجمعنا على انه يجوز النظر الي وجهها التحمل الشهادة (عالمگیری) و در کتاب جامع الصغیر شرط کرده است دیدن روی ازن را جهت صحیح شدن شاهدی گفته است که دیدم خال خود را که مقتدا بود در عصر خود چرا قد اکا مرکه وزن را برهنه کردن روی او و امر کر دمر ابیز من از نزد او زیرا که من جوان بودم او خال من رحمة الله علیه بزرگ سال بود نوحی از دلیل عقلی دلالت میکند بر این شرط بودن دیدن روی زن برای شاهدی پس بدرستی ما اجماع کرده ایم براینکه رواست نظر کردن بروی زن از جهت برداشتن شاهدی اقول ولا يخفى ان هذا كله عند معرفته لها اما اذا عرفها فيشهد عليها بدون روية وجهها ولكن هذا ظاهر اذا راى وجهها ثم تنقبت فشهد على اقرارها مثلا في حال تنقبها فهذا لاشك انه لا يحتاج الى تعريف من غيره اذ تعريف غيره حينئذ لا يزيد على معرفته واما اذا كانت متنقبة وكان يعرفها قبل تعرفها بصوتها وهيئتها ولم يروجهها وقت التنقب اولا فرار فهل يكفي ذلك ظاهر اطلاقهم انه لايكفى ففى العادية قالو لا يصح التحمل بدون روية وجهها و به نفق شمس الاسلام الاوزجندى رح وظهير الدين المرغيناني رح ولم يفصل بينها اذا عرفها بصوتها او لا (تکملہ ردالمختار) و من میگویم که پوشیده نیست اینکه تمامی این حکم که ذکر شده و وقت ناشناختن شاهد است آن زن اما وقتی که شاهد بشناسد اورا میرسد اورا که شاهدی بدهد بر او بغیر از دیدن رو او ولیکن این حکم ظاهر است وقتیکه دیده باشد روی ان زن را پس ازان نقاب کرده باشد در روی خود پس شاهدی بهد شههد براقرار او مثلا در حال نقاب کردن او پس درین شک نیست که بدرستی این بد محتاج نیست بشناساکردن دیگری اور ا باین زن زیرا که شناسا کردن --- page 45 --- جلد دوم ۴۰ کتاب الشهادة آن دیگر در ین وقت زیاده نمیکند چیزی بر شناختن ایشان بدرا اما وقتی که آنزن نقاب دار باشد و شاہدی شناخت اور پیش ازین پس او را شناخت بآواز و هیأت او و میدید روی او را در وقت نقاب کردن او و یا در وقت اقرار کردن و پس آیا کافی میشود این شناختن او را بر ا وصحیح بودن شاهد ی یا کافی نمیشود ظاهر بیانها مطلق مشایخ رحمهم الله تعالی این است که کافی میشود پس در کتاب فصول عمادی آورده است که گفته اند مشایخ رحمهم الله تعا که صحیح نیست برداشتن شاهد ی بر زن بغیر از دیدن روی او و همچنین فتوی میدا و شمس الاسلام اوز جندی رح و امام ظہیر الدین مرغینانی رح و فرق نکرده است در این حکم میان انصورت که آن زن را با و از بشناسد یا نشناسد و في المحيط شہدا علی مرأة سمياهما ونسباها وكانت حاضرة قال القا اتعرفانها فان --- قالا لا لا تقبل شهادتهما دلو قا ستمیناها على المسماة بفلانة ولا ندری انها هذه ام لا صحت الشهادة وكلف المدعى ان ياتى باخرين يشهد ان انها فلانة بنت فلان خلاف الاول لانهما هناك اقرا بالجهالة فتبطل الشهادة ( فتح القدير ) و در کتاب محیط آورده است که شاهدی دادند دو شاہد بر زنی و بیان کردند نام و نسب او را و آن زن حاضر بود قاضی گفت مرانشاہد انرا که آیا میشناسید آن زن را یا نه پس اگر گفتند که نمی شناسیم اورا قبول کرده نمیشود شاهد ی ایشان و اگر گفتند که بر داشته ایم شاہد ی را برسمات فلانه بنت فلان قوم فلان و نمیدانیم که بدرستی آن مسمات فلانه همین زن حاضر است یا نه صحیح میشود شاهد ی ایشان و تکلیف کند قاضی مدعی را که بیاورد دو شاہد دیگر را که شاهد ی بدهند که بدرستی همین زن سمات فلانه بنت فلان است بخلاف از صورت اول که قبول کرده نمیشود شاهد ی ایشان زیرا که آن دو شاهد اقرار کرده اند بنا شناختن خود آن زن را پس باطن --- page 46 --- جلد دوم ۴۱ کتاب الشهادة باطل شد شاهدی ایشان ولا یجوز الاعتماد علی اخبار المتعاقدین باسمهما و نسبهما لعلهما تسميا و انتسبا باسم غيرهما و بنسبة غيرهما يريدان ان يزورا على الشهود ليخرجا المبيع من يدهما لله فلوا عتمد على قولهما نفذ تزويرهما وبطل املاك الناس وهذا فصل غفل عنه كثير من الناس فانهم يسمعون لفظ الشراء والبيع ولا قرا وانتقابض من رجلين لا يعرفونهما ثم اذا استشهد وا بعد موت صاحب البيع شهد واعلى ذلك الاسم و النسب ولا علما لهم بذلك فيجب ان يحترز عن مثل ذلك وطريق علم الشهود بالنسب ان يشهد عندهم جماعة لا يتصور تواطؤهم على الكذب عند ابى حنيفة رح وعندهما شهادة رجلين كاف كما في سائر الحقوق (جامع الفصولین) و علیه الفتوى (بحر رايق) روا نیست بر شاهد را اعتماد کردن باخبار دو عقد کننده بنام و نسب ایشان زیرا که میشاید نامیده باشند خود را و نسبت کرده باشند خود را بنام غیر خود ما و بنسب غیر خود ما و اراده کرده باشند که فریب کنند بر شاهدان جهت آنکه بر آرند چیز فروخته شده را از دست مالک آن پس اگر اعتماد کنند شاهدان بر قول عقد کنندگان جاری میشود فریب ایشان و باطل میشود ملکهای مردم و این مسئله نیست که غافل اند ازان بسیاری از مردم پس بدرستی که مردم می شنوند لفظ خریدن و فروختن و اقرار و قبض کردن را از دو مردی که نمی شناسند ایشانرا باز وقتی که گواهی خواسته شود از ایشان بعد از مردن صاحب فروختن شاهدی میدهند بران نام و نسب و علم حاصل نیباشد مرایشان را بآن پس واجب است که پرهیز کرده شود از مانند ایشان مدعی طریق علم آوردن شاهدان بنسب نز و امام ابوحنیفه رحمة الله علیه اینست که شاهدی بدهند نزد ایشان سید پادشاه --- page 47 --- جلد دوم ۴۲ کتاب الشهاده کردی که تصور کرده نشود اتفاق کردن آن گروه بدروغ و نزد صاحبین رحمہما الله تعالی شاہدی دو مرد کافی است چنانچه در دیگر حقہا و همین قول صاحبین رح فتوی است جاء رجلان عند الصكاک وقد اقرت المرءة وقالا انا نعرفها فذلك ليس بشئ لان هذا القدر ليس بتعريف اذ التعريف انما يكون بذكر الاسم والنسب فلو قالا انها فلانة بنت فلان ابن فلان يكون تعريفاً (جامع الفصولین) آمدند مردی نزد قباله نویس و حال آنکه زنی اقرار میکرد و آن دو کس گفتند که ما میشناسیم آن زن را پس این گفتن ایشان هیچ چیزی نیست در شرع زیرا که بدرستی این قدر گفتن تعریف نیست زیرا که تعریف انسان جز این نیست که بنام و نسب او بیار تا آنکه اگر گفتند آن دو مرد که بدرستی آن زن فلانه بنت فلان ابن فلان است این گفتن ایشان تعریف آن زن میشود وسئل ابن احمد رح عن امراة اقرت عند رجلین انها اعتقت هذه الجارية ولم يريا وجه المعتقة هل لهما ان يشهدا بذلك قال لا اما لم يعرفاها فان لم يفارقاها منذ اعتقها يسعهما ان يشهدا عليها بالاعتاق كذا في الخانية خانيت ناقلا عن اليتيمة (عالمگیری) و پرسیده شد ابن احمد رح از حکم زنی که اقرار کرد نزد دو مرد که بدرستی آزاد کرده ام این کنیز خود را و حال آنکه آن دو مرد ندیده بودند روی آن آزاد کننده را آیا روا است ایشانرا که شاهدی بدهند بر آن زن یا نه گفت ابن احمد رح که روا نیست که شاهدی بدهند تا که نشناسند آن زن را پس اگر جدا نشده بود از آن زن از وقتی که آزاد کرده بود کنیز را تا مجلس قاضی روا آمد آن شاهدان را که شاهدی بدهند بر آن زن بآزاد کردن آن کنیز همچنین ذکر شده است در فتاوای تاتارخانیه در حالی که نقل کرده است از فتاوای یتیمه والنوع الثاني من الشهادة ما لا يثبت الحكم فيه فایده نوع دوم از شاہدی است که حکم آن بگفتن آن ثابت نمیشود بغیبه --- page 48 --- جلد دوم ۴۳ کتاب الشهاده نفسه مثل الشهادة على الشهادة فاذا سمع شاهدا يشهد بشئ لم يجز له ان يشهد على شهادته الا ان يشهد عليها (هدايه) وان لا ينهاه الاصيل بعد التحميل عنها لما في الخلاصة معزيا الى الجامع الكبير لو حضر الاصلان ونهيا الفروع عن الشهادة صح النهى عند عامة المشايخ رحمهم الله تعالى وهو الاظهر (بحررايق) ونوع دوم از شاهدی انست که ثابت میشود حکم در آن بنفس آشها دی مانند شاهدی بر شاهدی پس اگر شخصی شنید از شاهد که شاهدی میداد چیزی روا نیست او را که شاهدی بدهد بر شاهدی آن شاهد مگر بدو شرط اول اینکه وی شاهد کردانید شود بر ان شاهدی باینطریق که شاهد بکویاد او را که شاهد شو بر شاهدی من و شرط دوم اینکه شاهد اصل منع نکند او را از شاهدی دادن از جهت انکه در کتاب خلاصة الفتاوی ذکر شده است در حالی که نسبت کرده شده است بجناب جامع کبیر که اگر دو شاهد اصل حاضر شدند و منع کردند شاهدان فرع را از شاهدی دادن صحیح میشود منع کردن ایشان نزد عامة مشایخ رحمهم الله تعالی و اینحکم ظاهر تر است وفي النوازل النصران اذا اشهد على شهادته ثم اسلم لم يجز ان يشهد على شهادته ويحتمل ان يكون مراده انه اشهد نصرانيا مثله وهو الاظهر (بحر رايق) و در کتاب نوازل ذکر کرده است که کافر نصرانی وقتی که شاهد گردانید شاهدیرا بر شاهدی خود سپس اسلام آورد آن نصرانی روا نیست مرشاهد فرع را که شاهدی بدهد بر شاهدی او و احتمال دارد که مراد مصنف کتاب نوازل آن باشد که نصرانی شاهد گردانید دیگر نصرانی را مانند خود و همین ظاهر تر است وقيد بالشهادة عليها لان الشهادة بقضاء القاضي صحيحة فایده شهادت بر قضاء قاضی روا و اگر چه قاضی شاهدانرا بر حکم خود شاهد نگردانده باشد سید پادشاه --- page 49 --- جلد دوم ۴۴ کتاب الشهادة لو ان لم يشهدها القاضی علیه (بحر رایق) ومقید کرد مصنف رح اینحکم را که شاهدی رَواست بدون شاهد گردانیدن بر شاهدی شاهد زیرا که شاهدی دادن بحکم قاضی صحیح است و اگرچه قاضی شاهد نکرده باشد آن شاهدان را بر حکم خود وفی الجامع في كتاب الشهادات لو سمع الشهود قاضیا یقول لرجل قضیت علیك لهذا الرجل بالف درهم ثم عزل و استقضیٰ آخر هل یسعهما ان یشهدا ان القاضی قضیٰ علیه لو سمع فی اطراف مصره او رساتیقها فی روایة حسن بن زیاد رح عن ابي حنیفة رح يجوز وعن ابي یوسف رح انهما لو سمعاه فی غیر مجلس القضاء لم یسعهما الشهادة وهذا احوط وقول ابي حنیفة رح اقیس (خلاصة الفتاویٰ) وجزم بالجواز في المعراج معللاً بان القضاء حجة ملزمة و من سمع الحجة حل له ان یشهد بها (بحر) و در کتاب جامع در کتاب شهادات مذکور است که اگر شاهدان شنیدند از قاضی که میگفت مردی را که حکم کرده ام برتو برای این مرد بهزار درهم پس آن قاضی معزول شد و قاضی گردانیده شد دیگری آیا روا میشود مر شنوندگانرا که شاهدی بدهند که بدرستی قاضی حکم کرده است بران مرد یا روا نمیشود پس در روایت حسن بن زیاد رحمة الله علیه که از امام ابو حنیفه رحمة الله علیه روایت کرده است روا میشود اگر شنیده باشد در اطراف شهر یکه در ان قاضی است یا روستاهای انشهر و از امام ابو یوسف رح روایت شده است که بدرستی اگر شاهدان شنیدند حکم قاضی را در غیر مجلس قضا روا نمیشود ایشان را شاهدی دادن و این روایت امام ابو یوسف رح با حتیاط --- page 50 --- جلد دوم ۴۵ کتاب الشهاده باحتیاط نزدیکتر است و قول امام ابو حنیفه رح بقیاس موافق تر است و جزم وتبین کرده است بروا بودن آن در کتاب معراج در حالی که دلیل گیرنده است باینکه بدرستی قضای قاضی حجت لازم کننده است و کسی که حجت را شنود رو است او را که شاهدی بدهد بآن سئل علی بن احمد رح وابو حامد رح عن القاضی اذا اشهد شهود اني قد حكمت لفلان علي فلان بكذا ولم يحضرو ا مجلسه حين حكم فلو شهد واعند قاض اخر هل تقبل شهادتهم فقال علی بن احمد رح هذه الشهادة باطلة فلا عبرة بها قال ابو حامد الجواب كذلك والحضور شرط القضاء قال وانه شرط الاشهاد كذا في التاتارخانية ناقلا عن اليتيمة (عالمگیری) پرسیده شد از علی بن احمد رح و از ابو حامد رح از حال قاضی وقتیکه شاهد بگرداند شاهدانرابرائیکه بدرستی حکم کرده ام برای فلان بر فلان باین مقدار چیز و حاضر نبود آن شاهدان در مجلس قاضی وقتیکه حکم میکرد پس اگر آن شاهدان شاهدی دادند نزد دیگر قاضی آیا قبول کرده میشود شاهدی ایشان یا نه پس گفت علی بن احمد رح در جواب که این شاهدی ایشان باطل است پس هیچ اعتباری نیست بایشان یعین و گفت ابو حامد رح که جواب و حکم همچنین است که علی بن احمد رح گفت و حاضر بودن شاهدان در مجلس حکم قاضی شرط است برای حکم قاضی دویم گفت ابو حامد رح که بدرستی که حاضر بودن شاهد وقت حکم کردن قاضی اول شرط شاهد گردانیدن قاضی است مر آن شاهد را بر حکم خود همچنین ذکر شده است در فتاوای تاتار خانیه در حالی که نقل کرده است از فتاوای یتیمه و فی شرح محب عظیم --- page 51 --- جلد دوم کتاب الشهاده ادب القضاء للصدر صرح من الباب الاربعين ضاع سجل من دیوان القاضی فشهد کاتباه عنده انه امضی ذلک فان القاضی یقبله ولوضاع اقرار رجل فشهد کاتباه عنده بانه اقر عنده یقضی بشهادتهما (بحررایق) و ذکر کرده است در شرح ادب القضاء تصنیف امام صدر الشهید رح در باب چهلم اینکه ضایع شد حُکم نامه از دیوان قاضی پس شاهدی دادند دو نویسنده گان قاضی نزد او که امضا کرده بود ہی این حُکم را پس بدرستی که قاضی قبول کند شاهدی ایشانرا و اگر ضایع شد اقرار نامه مردی پس شاهدی دادند نویسندگان او نزد او که این شخص قرار کرده بود نزد تو حُکم کند قاضی بشاهدی ایشان ولوضاع محضر من دیوانه فيه شهادة شهود بحق لا يذكره القاضي فشهدوا عنده ان الشهود شهدوا عنده بكذا لا يقبل القاضي ولا ينفذه لان الشهود لم يحملوهما ولا بد منه (بحر) و اگر ضایع شد محضری از دیوان قاضی که در ان محضر نوشته بود شاهدی شاہدان بحقی که یاد نداشت قاضی آن حق را پس دو نویسندگان او شاهدی دادند نزد او که بدرستی شاہدان شاہدی داده بودند نزد تو باین حق قاضی قبول نکند و نافذ نکند این شاهدی ایشان را زیرا که شاهدان اصل بار نکرده بودند شاهدی خود را بر این دو شاهد که نویسندگانند و حال اینکه ناچارست از بار کردن شاهدان اصل شاهدی را بر شاهدان دوم امراة اقرت علی نفسها بمال لابنتها ولا ختها تريد به اضرار بقية الورثة والشهود يعلمون بذلک قالوا فائده در استسماع اقرار زن بمال برای دختر خود یا خواهر خود اگرچه شاهدان بدانند مقصود اقرار کننده حصه نبردن دیگر ورثه است اگر اداست و سلم --- page 52 --- جلد دوم ۴۷ کتاب الشهاده وسعهم ان يحملو الشهادة ويشهد و ابذلك ويكره لها ان تفعل ذلك (قاضیخان) زنی اقرار کرد بنفس خود مالی برای دختر خود و برای خواهر خود و اراده کرده بود باین اقرار خود ضرر رسانیدن باقی ورثه را و حال آنکه شاهدان میدانستند آن اراده کردن او را گفته اند علماء رحمهم الله تعالی که روا میشود شاهدان را که بردارند شاهدی را و شاهدی بدهند بآن اقرار او و مکروه است دران زن که چنان بکند از جهت ضرر رسانیدن بدیگر ورثه ولا یعمل قاض و را و بالخط ان لم يتذكر ا ( كنز الدقائق ) ولا يحل للشاهد اذا راى خطه ان يشهد الا ان يتذكر الشهادة لان الخط يشبه الخط فلم يحصل العلم قيل هذا على قول ابی حنیفة رح و عندهما يحل له ان يشهد ( هدايه ) و عمل نکند قاضی و راوی حدیث شریف بنوشتۀ اکر اصل حادثه و شنیدن حدیث شریف بیاد ایشان نباشد و روا نیست مرشاهد را وقتی که خط خود را ببیند اینکه شاهدی بدهد زیرا که خط مانند میشود بخط پس علم شاهد بسبب خط حاصل نمیشود و شاهدی بدون علم روا نیست و بعضی از علما رحمهم الله تعالی گفته اند که این حکم یعنی اینکه روا نیست عمل کردن بهمین گمان بنوشتۀ خود قول حضرت امام ابوحنيفه است رحمة الله عليه و نزد صاحبین رحمهما الله تعالی رو است مرشاهد را که عمل کند بآن وجوزه ابویوسف رح للراوی والقاضي دون الشاهد (بحررایق) وقال ابویوسف رح يحل له ان يشهد و ما قاله ابو یوسف رح وهو المعمول به (رد المحتار) قال ابو السعود رح ويمكن در عمل نمودن قاضی و راوی و شاهد بخط خود بدون تذکر و دروایت است محمد عظیم --- page 53 --- جلد دوم ۴۸ کتاب الشهاده دفع التنافي بان عن الثاني رح روايتين (تکمله رد المحتار) وروا کرده است امام ابو یوسف رح عمل کردن بخط برای راوی حدیث وقایع برای شاهد و گفته است امام ابو یوسف رح که روا است بر شاهد را که شاهدی بدهد و عمل کند بخط خود و بهمین قول امام ابو یوسف رح عمل کرده میشود که ابوسعود رح که ممکن است دفع تناقض میان این دو قول امام ابو یوسف رح باین طریق که بدرستی از امام ابو یوسف رح دو روایت کرده شده است وجوز محمد رح للكل الاعتماد على الكتاب اذا تيقن انه خطه وان لم يتذكر توسعة للامر على الناس وقال شمس الا الحلواني رح ينبغى ان يفتى بقول محمد رح وهكذا في الاجناس كذا في الخلاصة وجزم في البزازية بانه يفتي بقول محمد رح (بحررایق) و روا کرده است امام محمد رح برا قاضی ایشان یعنی قاضی و راوی حدیث و شاهد اعتماد کردن را بر خط وقتیکه یقین داشته باشد که بدرستی این خط از من است و اگر چه یا د نداشته باشد آن حادثه را از جهت آسانی کار بر مردم و گفته ا شمس الئمه حلوانی رح که میشاید اینکه فتوی داده شود بقول امام محمد رح و همچنین است در کتاب اجناس ناطفی رح و همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و جزم و یقین کرده است در کتاب بزازیه باینکه فتوی داده میشود بقول امام محمد رح قال المتاخرون من اصحابنا رح اذا لم تكن للشاهد شبهة في الخط يجوزان يشهد وان لم يتذكر الحادثة سواء كان الصك في يد الخصم او غيره وعليه الفتوى كذا في الاختيار شرح المختار وعالمگیری اعلم ان الشاهد اذا اعتمد على خطه على القول المفتى به وقلنا بقبوله فللقاضي ان يساله هل تشهد عن علم ام عن الخط ان قال عن علم قبله وان قال عن الخط لا كما في البزازية (بحر رائق) وذا كان يعرف خطه ويحفظ اقراره ويعرف المقر له الا انه لا يعرف الوقت والمكان جازله ان يشهد كذا في الواقعات الحسامية (عالمگیری) فایده فتوی براین است که اعتماد بخط روا است وقتیکه بیقین بداند که خط من است --- page 54 --- جلد دوم کتاب الشهادة ۴۹ گفته اند علمای متأخرین از اصحاب ما رحمهم الله تعالی وقتیکه مشابهه را شک و شبهه نباشد در خط او رواست مر او را که شاهدی بدهد اگرچه بیاد نداشته باشد آن حادثه را برابراست که کاغذ قباله در دست خصم باشد یا در دست دیگری غیر از خصم و بهین قول متأخرین رحمهم الله تعالی فتوی است و همچنین ذکر شده است در کتاب اختیار شرح مختار پس بهترانکه بدرستی وقتیکه شاهد اعتماد کرد برخط خود بنا بقولی که فتوی با آن کرده شده است و شاهد محلی ادعوما قول کرد بر محبوس شدن آن شاهد پس درین صورت متقاضی است که بپرسد آن شاهد را که آیا تو شاہدی از علم و دانش خود میدهی و یا از خط پس اگر گفت شاهدی از علم و دانش خود میدہم قبول کند قاضی شاهدی او راه و اگر گفت که شاهدی از خط میدہم قبول نکند چنانکه در کتاب بزاز یه ذکر شده است و وقتیکه چنین باشد که شاهد خط خود را میشناسد و بیاد داشته باشد اقرار اقرار کننده را مگر اینکه نمیداند وقت و جا آنرا در ینصورت رواست مراوراکه شهادة بدهد و همچنین ذکر شده است در کتاب واقعات حسامی رح وفی البزازية من كتاب الاقرار كتب كتاباً فيه اقر من يدى لشهود فهذا على اقسام الاول ان يكتب ولا يقول شيئاً وانه لا يكون اقراراً فلا تحل الشهادة باند اقر بعصام قال الشيخ الامام ابو علي النسفي رح هذا اذا لم يكن الكتاب مكتوباً على الرسم فانكان مكتوباً على الرسم وكتب بين يدى الشهود والشاهد يعلم ما في الكتاب وسعد ان يشهد وان لم يقل له الكاتب اشهد على بما فيه احسن اشار اليه محمدرح في النوادر في كتاب النكاح وهذا مروى عن ابيحنيفة رح (قاضیخان) وعلى هذا اذا كتب الغائب على وجه الرسالة اما بعد فلك على كذا يكون اقرار الاان ما لكتاب من الغائب كالمخطاب فایده اگر کسی اقرار خود را بحضور شاهدان در کاغذ نوشت پس این برچند قسم است --- page 55 --- جلد دوم ۵۰ کتاب الشهادة من الخاص فيكون متكلما وفي حق الاخرس يشترط ان يكون معنونا مصدرا وان لم يكن كذالفا الثاني كتب و قرا عند الشهود لهم ان يشهد و ا بروان لم يقل اشهد و اعلما الثالث ان يقر هذا عند هم بغيره فيقول الكاتب اشهد وا على هذا الرابع ان يكتب عهد يقول اشهد وا على مافيه ان علمو ا ما فيه كذا قرا راً والافلا (محيط يعنی) اور فتاوی بزاز یه ازکتاب نو در گزیده آن بخشته نوشته را که در ان نوشته این بود که اقرار کرده ام در خصومت بران پس این نوشتن بچه قسم است قسم اول این است که بنویسد و بحضور شاهدان بهیچ چیزی نگوید درینصورت این نوشتن اقرار نمیشود پس مرشاهدانرا روانیست شاهد می دادن باینکه بدرستی او افراز کرده است کذا است پیشخ امام ابو علی نسفی رح که این حکم وقتیست که آن نوشته بطریق رسم و عادت نوشته نشده باشد پس اگر بطریق رسم و عادت نوشته بود و نوشته بود بحضور شاهدان و شاهد مید انست آنچیز را که در ان نوشته است روات مرشاهد را که شاہدی بدهد بآن اگر چه نویسند ه نگفته باشد مرشاهد را که شاهد شوید بآنچیز که در نوشته است و همین قول امام ابو علی نسفی رح نیکوتر است اشارت کرده است بآن امام محمد رح در کتاب نکاح از نوادر و این حکم روایت کرده شده است از امام ابوحنیفه رح و بنا بر این حکم است و قتیکه کسی کاغذی نوشت برای غایب بطریق کاغذ فرستادن این را که پس از حمد و صلوه پس مر ترا بر من این قدر مال است این نوشتن او اقرار است زیرا که نوشتن از طرف غایب مانند گفتن است از طرف حاضر پس میشود این نویسنده در حکم گوینده و درباره گنگ شرط کرده شده است اینکه اقرار نامه او سرنامه دار باشد اگر چه نوشته او بسوی غایب نباشد قسم دوم اینکه نوشت اقرار نامه را و نویسنده خواند انرا نزد شاهدان درینصورت رو است مر شاهدانرا اینکه گواهی دهند بآن اقرار اگر چه نگفته با شد مرشاهدانرا که گواهی بدهید بر من قسم سوم این است که بخواند اقرار نامه را غیر از نویسنده --- page 56 --- جلد دوم ۵۱ کتاب الشهادة دیگر کس نزد شاهدان پس نویسنده بگوید که گواهی بدهید بر من باین اقرار نامه قسم چهارم آنکه نویسند و بنویسد اقرار نامه خود را نزد شاهدان و بگوید مر شاهدانرا که گواهی بدهید بر من بچیزی که درین اقرار نامه است پس درینصورت اگر شاهدان عالم بودند بچیزی که در اقرار نامه است اقرار میشود آن نوشته و رواست مر گواهان را گواهی دادن بآن و اگر عالم نبودند بآن پس آن نوشته اقرار نیست والكتابة على وجوه منها ما هو المستبين المرسوم وهوان يكتبها على صحيفة وصدرها وعنون على وجه يكتب الى الغايب فان قال امرا نويه الطلاق اولمرارد به الاقرار دين فيما بينه وبين الله تعالى ولا يدين فى القضاء حتى يجوز للشاهد ان يشهد عليه وعلى مافيه سواء قال للشاهد اشهد على ذلك اولم يقل (خزانة المفتين) و نوشتن بچند وجه است بعض از ان وجهها اینست که ظاهر و نشانه دار باشد و آن اینست که بنویسد انرا بر ورق کاغذ و انرا سر نامه دارد و عنوان دار کند بطریقی که بسوی غایب نوشته کرد و میشود پس اگر نویسنده آن گفت که نیت نکرده بودم بآن نوشته خود طلاق کردن را و یا اراده نکرد ام بآن نوشته خود اقرار کردن را راستگوی کرده میشود در ینمحل در میان او و میان الله تعالی یعنی اگر با آن زن معامله نکاح را میکرد و یا مال انداد بآن شخصی که اقرار برای او نوشته شده بود و در حقیقت همچنان بود که میگفت نزد خداوند تعالی گنهگار نیست و راستگوی کرده میشود در حکم شرع نزد قاضی یعنی نزد قاضی اگرین مجادله برسد قاضی این قول رامنظور نداشته حکم کند بواقع شدن طلاق و ثبوت مال تا آنکه رواست مر شاهد را اینکه گواهی بدهد بر او و بر انچیزیکه در آن نوشته است خواه شاهد را گفته باشد که گواهی بده بر آن نوشته یا نگفته باشد كتب الى آخر رسالة من فلان الى فلان كتبت فایده نوشتن بچند طریق است علی التقدیم --- page 57 --- جلد دوم ۵۳ کتاب الشهادة بتقاضى الالف التي لك على وكنت قضيتك منها خمسمائة وبقى على خمسمائة او كتب الى زوجته قد بلغني كتابك تسئلنى الطلاق فانت طالق طلقت ساعة كتب وينبغى لمن علم ذلك ان يشهد بالمال والطلاق وهى شهادة حق (فتح القدير) شخصی نوشته کرد بسوی دیگری نامه را باینطریق که ازجانب فلان بسوی فلان نوشته شد که تو نوشته بودی برای من خواستن آن هزار درمی را که ترابر من است و بودم که ادا کرده بودم برای تو از ان هزار درم و پنصد درم را و باقیمانده است بر من پنصد درم یا اینکه نوشته بود برای زن خود که بتحقیق نوشته تو بمن رسیده است طلب میکردی از من طلاق را پس تو طلاق باشی در ینصورت طلاق میشود آن زن در ساعتی که نوشت جواب او را و میشاید هر کسی را که دانسته باشد آن نوشته را اینکه شاهدی بدهد بامال در صورت اقرار و شاهدی بدهد بطلاق در صورت طلاق و همین شاهدی شاهدی بر حق است ولورآه قوم كتب ذكر حق على نفسه لرجل ولم يشهدهم به على نفسه لم يكن ذلك لازما ولا ينبغي لمن علم ان يشهد به لانه يحتمل ان يكون للتجربة بخلاف الكتاب المرسوم وبخلاف خط السمسار والصراف فانه حجة قاطعة فان جحد الكتاب فقامت عليه بينة انة كتبه او املاه جاز كما لوادعى اقراره وجحد وكذاسائر التصرفات على هذا بخلاف الحدود والقصاص المرسوم وغير المرسوم فيه سواء ولوا قريبرقة في كتاب مرسوم يضمن المال ولا يقطع (خزانة المفتين) و اگر قومی دید شخصی را که نوشت یا و داشت حقی را برنفس خود برای مردی و حال آنکه آن شخص شاهد نکرد انید آن قوم را بر نفس خود لازم نمیشود این گواهی بر آن قوم و نمیشاید هر انکس را که دانسته است آن نوشته را اینکه --- page 58 --- جلد دوم ۵۳ کتاب شهادة گواهی بدهد بان نوشته زیرا که احتمال دارد اینکه آن نوشته جهت آزمودن باشد نه جهت اقرار کردن بخلاف از نوشته رسم کرده شده و جاری شده در عادت و بخلاف از نوشته دلال و صراف زیرا که هر کدام ازین نوشتههای سه گانه حجت قطعی اند و احتمال آزمودن ندارد پس اگر نویسنده یکی ازین سه نوشته منکر شد از نوشته خودس شاهدان گذشته براو که بدستی او نوشته کرده است این نوشته را و یا املاء نموده است اقرار اوست گواهی ایشان چنانکه اگر کسی دعوی کند اقرار او را واو منکر شود و از ان شاهدهان بگذرند با قرار او روا میشود گواهی ایشان همچنین حکم دیگر تصرفها بنا است بر همین حکم که اگر کسی نوشت آنرا سرنامه داران نوشته اقرار است واکر سرنامه دار نوشت اقرار نیست و گواهی دادن بران روائیست بخلاف از حدود و قصاص که بکه نوشتن رسم کرده شده و غیر رسم کرده شده دران اگر بشه اگر شاهد ید نوشتن اقرار وائیست گواهی دادن بان واگرا قرار کرد بدزدی کردن در نوشته سرنامه دار تاوان دهنده میشود مال را و بریده نمیشود دست او و ا م ا الکتاب الذی هو غير مرسوم نخوان يكتب على الأرض وصحيفة او خرقة اولوح ام کتبہ بغیر مذ فی صحيفة لا انه ستبين فان قال لهم اشهد او سعمهم يشهدوا اختیار المختار واما آن نوشته که رسم دارد جاری بر عادت نباشد مانند انکه برزین نوشته باشد یا بر ورق کاغد یا بر پارچه کرباس یا بر تخته چوب یا نوشته باشد اقرا بخودا بغیر از سیاهی در کاغذ مگر این بود که نوشته آن ظاهر بود پس اگر نویسنده گفته بود مر شاهد انرا که شاهد شوید رواست مرشاهد انرا که شاهدی بدهند واکرا تحتی نین د مر ایشان را پس وائیست که شاهدی بدهند و ا ما غير المستبين بخوان كتب --- page 59 --- جلد دوم ۵۴ کتاب الشهادة علی الماء او علی الهواء ثم قال اشهدوا علی بذالک لا یسعهما ان یشهدوا علیه وان علموا اما ذا یکتب لان الکتاب الذی لا یستبین کالکلام الذی لا یفهم ہو الرجل والمراة والمسلم والذمی فیہ سواء خزانة المفتین (واما نوشته که ظاهر نباشد مانند انکه نوشته کند بر آب یا بر ہوا بعد ازان بگوید که شاہد باشید بر من بآن نوشته روا نیست شاہد انرا اینکه گواهی بدهند براو واگرچه بدانند که چه چیز نوشته است زیرا که ان نوشته که ظاهر نباشد مانند سخنی است که فهمیده نمیشود وسخنی که فهمیده نشود عمل بآن کرده نمیشو همچنین نوشته که خوانده نمیشود و مرد وزن ومسلمان و کافر و ذمی درین حکم برابراند ولو کتب سالة عندامیین لایقرء ان ولایکتبان وامسکا الکتاب عندھما وشهد ابہ لایجو عندابیحنیفة رح ومحمد رح (فرازیہ) واگر شخصی شصت نامه را نزد دو امی که خوانده نمیتوانستند و نوشته کرده نمیتوانستند و آن دو امی نگاه کردند آن نوشته را نزد خود و شاہد دادند بآن روا نمیشود شاہدی ایشان نزد طرفین رحمہما اللہ تعالی ولا یجوز لشاهد ان یشهد بشئ لم یعانہ ای لم یقطع بہ من جهة المعاینة بالعین او السماع الا النسب والموت والنکاح والدخول وولایة القاضی والوالی والعتق والولاء عند الثانی والمهر علی الاصح واصل الوقف فانه یسعه ان یشهد به الاشیاء بالاستهاد وذلک بالتواتر وبأخبار من یثق به ویشترط ان یخبرا بلفظ الشهادة رجلان عدلان او رجل وامراتان لیحصل له نوع علم الا فی الموت فیکفی العدل ولو انثی وهو المختارای بالنسبة للشهادة واما القضاء لا بد فيه من شهادة اثنین ولا یشترط لفظ الشهادة بالاتفاق وقیدہ شارح الوہبانیۃ بان لا یکون المخبر متهما کوارث وموصی له وینبغ فایده شهادت در پنچزیا که بدون دیدن و میشود یعنی بشهرت و تسامع روا میشود محمد ۱۱ ملا محمد اکرم تتمه محمد اکرم --- page 60 --- جلد دوم ۵۵ كتاب الشهادة ان يطلق اداء الشهادة ولا يضر ما اذا فسر للقاضى انه يشهد بالتسامع فيقبل شهادته كما ان معاينة اليد فى الاملاك مطلق للشهادة ثم اذا فسر لا تقبل كذا هذا اما اذا قاله لم نعين ذلك ولكنه اشتهر عندنا جازت فى الكل وصحى شارح الوهبانية وغيره، هدايه (و در مختار وتكملة وفتح القدير) والشهرة الشرعية ان يشهد عندك عدلان او رجل وامراتان بلفظ الشهادة من غير استشهاد ويقع في قلبه ان الامر كذلك (جامع الفصولين) و روائیست مرشاهد را اینکه گواهی بدهد بچیزی که بچشم ندیده باشد انرا یعنی یقین نداشته باشد بآن از جهت دیدن در چیز هائیکه دیده میشود و یا از جهت شنیدن از مردم در چیز هائیکه شنیده میشود مانند اقرار مگر نسب و مرگ و نکاح و دخول کردن شوهر بزن و ولایت قاضی و دلالت پادشاه و آزاد غلام و ولای آزاد نیز از امام ابو یوسف رحمة الله علیه و مهرزن بحیح تر روایتها و اصل وقف پس بدرستی که رواست مرشاهد را که گواهی بدهد بهمین چیزها بسبب مشهور شدن آنها و شنیدن شاهد آنها را و آن مشهور شدن حاصل میشود پیاپی رسیدن خبر آن بشاهد در هر زمانه از گروهی که ممکن نباشد اتفاق ایشان بدروغ و یا بخبر کردن کسی شاهد را که اعتماد میکند شاهد بگفته او و شرط کرده شده است اینکه خبر کند شاهد را بلفظ اشهد دو مرد عادل یا یک مرد و دو زن جهت آنکه حاصل شود او را یکنوعی از علم مگر درباره مرگ پس خبر یک عادل کافی است در آن و اگرچه آن خبر کننده زن باشد و همین قول برگزیده شده است یعنی نسبت بشاہد می دادن خبر کردن یک عادل کافی است اما حکم قاضی پس ناچاری است در آن از شاہد ی دو شاهد و شرط کرده نشده است لفظ اشهد باتفاق علما رحمهم الله تعا و مقید کرده است این حکم را شارح کتاب و هبانیه کما اینکه خبر کننده تهمت ناک نباشد فايده شهرت شرعية مدعا و گواه --- page 61 --- جلد دوم ۵۶ کتاب الشهادة مانند وارث یا کسیکه وصیت شده است برای او و میشاید مر شاهد را اینکه کوامی بدهد مطلق یعنی تفسیر نکند اما وقتیکه شاهد تفسیر کرد نزد قاضی باینطریق که بدرستی کو اهی میدهم از جهت شنیدن من از مردم قبول کرده میشود کو اهی او چنانکه دیدن دست کسی در چیزی درباره ملکها روا کنندۀ کو اهی دادن است و بعد از ان اگر تفسیر کند انرا که کواهی میدهم از جهت انکه دیده بودم ان چیز را در دست مدعی قبول کرده میشود کواهی و مجمندم شدن شاهد ی شنیدن قبول کرده میشود اکر مطلق ادا کرد و اکر تفسیر کرد که شاهدی بشنیدن میدهم قبول کرده میشود اما اکر شاهدان کفند که ما بچشم ندیده ایم انرا ولیکن مشهور شده بود انجیر نزد ما رواست کو اهی ایشان در تمامی این چیزها و صحیح کرده است این حکم را شارح کتاب و مبانیه و غیر او و مشهور شدن شرعی انست که شاهدی بدهد نزد شاهد دو مرد عادل یا یک مرد و دو زن عادل بلفظ اشهد بغیر از طلب کردن شاهدی و واقع شود در دل او که بدرستی امر چنین است فتاوی رشید الدین رحم در تجوز الشهادة بالتسامع اذا سمع من المحدود في القذف او من نسوان او عبید لوكانوا اصدقاء ظاهرا ولا حاجة الجواز الشهادة عند التسامع الى ان يسمع من هو اهل الشهادة ولوسمع من الصبیان لم يجزله ان يشهد لانه لا يعتمد على قولهم هذا في حق صبي كلامه لا يعتبر اما لوكان الصبى مميزا يجوزلم ان يشهد اذا اخبره مثل هذا الصبى (جامع الفصولین) و در فتاوای سیدی ذکر کرده است که رواست شاهدی بتسامع وقتیکه شنیده باشد از کسی در قذف بجد کرده شده یا یا شنیده باشد از زنان یا از غلامان اکر سمیع این راست کوی باشند از روی ظاهر وحاحت نیست بجهت روا شدن شاهدی باینکه بشنود از کسی که او اهل باشد بر ای شاهدی واکر ختم شد صحیفه سمر --- page 62 --- جلد دوم ۵۷ كتاب الشهادة شنيده بود شاهدي را از كودكان نابالغ روا نيست او را كه شاهدي بدهد بزيرا كه اعتماد كرده نميشود بقول ايشان و اين حكم كه قول و معتبر نيست در حق كودكي است كه تميز نكند و نباشد اما اگر آن كودك تميز كننده و عاقل باشد پس رواست مرشاهد را كه شاهدي بدهد وقتيكه بزرك او را مانند اين كودك عاقل و بذالو دعي انسانا جلس مجلس القضاء يدخل عليه الخصوم حلاله ان يشهد علي كونه قاضيا (هدايه) وان لم يعاين تقليد الامام (تكملة رد المحتار) ولا بد من الاخبار وفي فتح القدير وهو الحق (بحر) وكذا اذا راي رجلا وامرأة يسكنان بيتا وينبسط كل واحد منهما الي الاخر انبساط الازواج (هدايه) وسمع من الناس انها زوجته جازله ان يشهد وان لم يعاين النكاح قال في الخلاصة اذا شهد تعريسه وزفافه او اخباره بذلك عدلان حل له ان يشهد انها امرأته (بحر) و همچنين اكر كسي ديد شخصي كه نشسته بود در مجلس حكم كه مي در آمدند برا و دعوي كنند كان رواست آن شخص بيننده را كه گواهي بدهد بقاضي بودن او و اگرچه بچشم نديده باشد ولايت دادن پادشاه را بآنقاضي و ناچار يست از خبر كردن كسي مر شاهد را بآن و در كتاب فتح القدير گفته است كه همين حكم حق است و همچنين وقتيكه كسي ديد مردي و زني را كه با هم سكونت داشتند در خانه و هر كدام از ايشان اختلاط ميكردند با ديگر خود مانند اختلاط كردن شوهران و زنان و آنكس شنيده بود از مردم كه بدرستي اين زن نكاح كرده شده آن مرد است رواست او را اينكه گواهي بدهد بودن آن زن نكاح كرده شده آن مرد اگرچه بچشم نديده باشد عقد نكاح ايشانرا و در كتاب خلاصة الفتاوي آورده است كه اگر شخصي حاضر شد در عروسي كردن و در سپردن عروس بخانه او --- page 63 --- حصه دوم ٥٨ کتاب الشهادة فایده شهادت بر مهر و یا دو مردان عادل خبر دادند او را بآن رو است آن شخص را که گواهی بدهد که بدرستی آن زن زن آن مرد است وفي القنية نكاح حضره رجلان ثم اخبر احدهما جماعتہ ان فلانا تزوج فلانة باذن وليها ثم الان يجد هذا الشاهد يجوز للسامعين ان يشهدوا على ذلك (بحررایق) و در کتاب قنیه ذکر کرده است که دو مرد حاضر شدند در نکاحی بعد از ان یکی از ایشان خبر داد گروهی را که بدرستی فلان بنکاح گرفت فلانه زن را با ذن ولی ان زن بعد ازین در حال آن شاهد خبر دهنده پیدا شد از ان خبر دادن خود رو است مرشنوندگانرا که گواهی بدهند بآن نکاح والشهادة بالمهر بالسماع تقبل فانہ ذكر فى المنتقى عن محمد رح قوم خرجوا من بيت رجل فاخبروا من فى الخارج ان فلانة تزوجت على كذا من المهر وسع للخارج ان يشهدوا ان المهر كذا وكذا ولو قالوا سمعنا من الذين شهدوه يقولون ان المهر كذا لا تقبل (جامع الفصولین) و شاهدی دادن بمهر بشنیدن از مردم قبول کرده میشود پس بدرستی که ذکر کرده است در کتاب منتقی از امام محمد رح که قومی برامده از خانه مردی پس آن قوم خبر دادند کسانی را که بیرون خانه بودند که بدرستی فلانه زن بنکاح داده شد باین قدر از مهر روا است مرکسانی را که بیرون خانه بودند که شاهد بدهند که بدرستی مهر آن زن اینقدر و اینقدر است و اگر آن کسان که بیرون خانه بودند در شاهدی خود گفتند که شنیده ایم از کسانی که حاضر نکاح او بودند که بدرستی مهر او این قدر است قبول کرده نمیشود شاهدی ایشان ومن شهد انه شهد دفن فلان او صلى على جنازته فهو معاينة حتى لو فسره للقاضی قبله (هدایه) وکسی که گواهی داد که بدرستی حاضر شده بودم دفن فلان را یعنی در خاک پنهان کردن او را و یا گفت --- page 64 --- جلد دوم ۵۹ كتاب الشهادة که نماز جنازه گذاریده ام براو پس این ها سی از دیدنست بچشم تا آنکه اگر تفسیر کرد نز د قاضی که دفن او را دیده بودم یا نماز جنازه او را گذارده بودم باین سبب شاهد می بمردن او میدیم قبول کند قاضی گواهی اور ا قال في جامع الفصولين من الفصل الثاني عشر لو اخبرها عدل ان زوجها مات او طلقها ثلاثا او قتل وارتدوا بالله فلها التزوج فان تزوجت ثم اخبرها جماعة ان حى ان صدقت الاول يصح النكاح وفى المنتقى لم يشترط تصديقها بل شرط عدالة المخبر ولو اخبرها فاسق تحرت وفي اخبار العدل لم وتر انما يعتمد على خبره لو قال غاينته ميتا او شهدت جنازته لا لو قال اخبرنى مخبر به (منحة الخالق و فتح القدير) کذا است در کتاب جامع الفصولین در فصل دوازدهم که اگر یکی عادل خبر داد زنی را که بدرستی شوهر تو مرده است و یا طلاق کرده است تر ابسه طلاق یا کشته شده است و یا مرتد شده است نعوذ بالله منها پس دست مرا نزن با نکاح کردن با دیگر شوہرپس اگر آن زن نکاح کرد باد یگر شوهر بعد از ان گروهی خبردا او را که بدرستی شوہر تو زنده است در نیصورت اگر آن زن را ستگوی میداشت آن جر دهندۀ اول را صحیح میشود نکاح او و در کتاب متقی شرط نکرده است راستگو دانستن رآن مرخرد هنده اول را بلکه شرط کرده است جهت صحیح شدن نکاح او عادل بودن مرده اول و اگر فاسق خبر داد زن را بمردن شوهر او فکر بکند آن زن هر چه غالب فکراویا بآن عمل بکند و در خبردادن عادل بمردن شوهر او جز این نیست که آن زن اعتمادکند بخبر دادن او اگر آن خبر دهنده گفت که شوهر ترا چشم خود مرده دیدم و یا گفت که حار شدم بر جنازه او و اعتماد نکند آن زن بقول خبر دهنده اگر گفت که مرا خبر دهنده --- page 65 --- جلد دوم ۶۰ كتاب الشهادة خبر داده است بمردن شوهر تو ولو شهد رجل بالموت والاخر بالحياة فالمرأة تاخذ بقول من كان عدلا منهما سواء كان العادل اخبر بالحياة او الموت ولوكان كلاهما عدلين تاخذ بقول من يخبر بالموت ان لم يؤرخافان ارخا وتا تاريخ شهد الحيوة قبل ولى فى كافى الظهيرية وغيرها تكمله رد المختار) واگر مردی شاهدهی داد بمردن شوهر زنی و ديگر مرد شاهدهی داد بزنده بودن او پس آن زن عمل كند بقول کسی از ایشان كه عادل باشد برا بر است كه آن عادل خبر داده باشد بزنده بودن او يا بمردن او واگر هر دو خبر دهنده عادل بودند عمل بكند آن زن بقول كسیكه خبر داده با شد بمردن او اگر آن دو خبر دهنده تاریخ در شاهدهی خود ذکر نکرده باشند پس اگر تاریخ ذکر کرد باشند و تاریخ شاهدی زنده بودن او پیشتر باشد پیشها هی زنده بودن بهتر است بقبول شدن چنانکه در فتاوای ظهيريه وغيرها ذکر شده است و لو شهد شاهدان انه مات او قتل واخران انه حى فشهادة الموت اولى وان اخبر المرأة بموت زوجها الغائب واخيرها الاثنان بحياته اى كان الذى اخبر بالموت اخبر بمعابنة الموت ولا خيرا نه شهد جنازته لها ان تزوج بزوج آخر وان كان اللذان اخبر بحياته ارخا بتاریخ لاحق فشهادتهما اولى صرة الفتاوى اگر كواهی دا کردند دو كواهان كه بدرستی آن شخص مرده يا كشته شده و دو نفر دیگر كواهی دادند كه بدرستی آن شخص زنده است پس كواهی كواهان مردن بهتر است واگر اخبار کرده شد آن زن را بمردن شوهر او و اخبار كردند آن زن را دو مرد بزنده بودن شوهر او اگر آنکسی كه اخبار کرده بود بمردن شوهر او اخبار از دین مرک او کرده بود یا اخبار از دیدن حنا او کرده بود روا است آن زن شوهر کردن بدیگر شوهر واگر آن کسان که اخبار کرده بودند --- page 66 --- جلد دوم ۶۱ کتاب الشهادة زنند گی شو هراو و تاریخ گفته بودند تاریخ بعد از تاریخ گواهان مردن پس گواهی گواهان زند او بهترست ولو اخبر واحد بموت الغائب واثنان بحياته فان كان المخبرعاين الموت اوشهد جنازته وعدل لها ان تتزوج هذا اذالم يوٴرخااو ارخا وكان تاريخ الموت آخراوكان تاريخ الحياة اخرتقا المحامية الى الجو اگریکر و خبر داد بمردن شوهر زن و دو مرد بژنده بودن او اگر خبر دهنده بمردن او دیده بو دمرز او را و یا حاضر شده بود برجنازه او و حال آنکه آن خبر دهنده عادل کرده شده بود رو است مران زن را اینکد نکاح کند با دیگر شوهر و این حکم وقتیست که ذکر نکرده باشند هر دو فریق تاریخ را و یا ذکر کرده باشند تاریخ را و تاریخ مردن آخر باشد از تاریخ زنده بودن و اگر تاریخ زنده بودن آخر بود پس شاهد زنده بودن بهتر است بقبول شدن از شاهد مرگ وهنا مسٴلة عجيبة لا رواية لها وهى انه لو لم يعاين الموت الا واحد ولو شهد عند القاضى لا يقضى به وحيلة قالو يخرج رجلا مثله فاذ اسمع صراخه ان يشهد بموته ويشهدان معا فيقضى (جامع الفصول) و در بیچا ضی در شاهد می مردن مسله عجبی است که روایتی نیست آنرا در کتابهای ظاهر روات و آن مسله اینست که بدرستی که ندیده باشد مردن کسی را مگر یکمرد و اگر گواهی بدهد نزدقاضی حکم نمیکنانی بشهادت او می رو و بنیں صورت گفته اند علما رحمهم الله تعالی که آن یکمرد خبر بدهد بمردن آنکس عادلان را مانند خود پس وقتی که آن عادل شنید از او خبر مردن آن شخص او وا میشود مرآن عادل را که گواهی بدهند بمروان آنجس و شاهدی بدهند با هم هر دوی ایشان پس حکم کند قاضی بشاہدی ایشان و لو جاء خبرموت رجل من ارض اخرى وصنع اهله ما يصنع على الميت لم يسع احد ان يشهد بمون الا من شهد موته او سمع من شهد موته (جامع الفصولين وعالمگیری و غیره) و اگر آمد خبر مردن مردی از دیگر زمینی و اهل او کردند آن کار ی را که کرده میشود برمرده روانسیت هیچ کسی را که شاہدی بدهد بمردن او مگر رو است کسی که حاضر شده با شد بر مردن او یا شنیده باشد. مردن او را از کسی که حاضر شده باشد بر مردن او وفى الفصول عن شهادات المحيط الشهادة في الذي --- page 67 --- جلد دوم ۶۴ كتاب الشهادة ان يسمع انه فلان بن فلان من جماعة لا يتصور تواطئهم على الكذب عند ابيحنيفة رح وعندهما اذا اخبره عدلان انه ابن فلان تحل الشهادة وابوبكرالا سكاف رح كان يفتى بقوله ماوهواختيار النسفي رح (فتح القدير) لكن هذا اذاشهد اعنده من غير استشهاد هذا الرجل فانه ذكر محمد رح في كتاب الشهادات انه اذا لقى رجلين عدلين شهد اعنده على نسبه وعرف حاله وسعه ان يشهد وان اقام الرجل شاهدين عنده على نسبه لا يسعه ان يشهد (خزانه المفتين) وفي دعوى العمومة لا بد ان يفسرانه عم لامه اولابيه اولهما وليشترط ايضا ان يقول هو وارثه لا وارث له غيره فان برهن على ذلك او على انه اخو الميت لابويه لا يعلمون ان له وارثاغيره يحكم له بالمال ولا يشترط ذكر الاسماء في الاقضية الا ان قال ادعى على اخر انه اخوه لابيه ان ادعى ارثا ا ونفقة وثبت تقبل ويكون قضاء على الغائب ايضا حتى لو حضر الاب وانكر لا يقبل ولا يحتاج الى اعادة البينة وان لم يدع ما لا بل ادعى الاخوة المجردة لا تقبل (بحرالرائق) و در كتاب فصول از كتاب شهادات محيط نقل کرده است که شاهد میشنیدتن از مردمان بس است که بشنود که بدرستی این شخص فلان پسر فلان است از گروهی که تصور نکرده نشود اتفاق ایشان بدروغ نزد امام ابو حنیفه رح و نزد صاحبین رحمهما الله وقتی که خبر بدهند او را دو مرد عادل که بدرستی این شخص فلان پسر فلان است روا است او را شاهد می دادن و بود امام ابوبكر اسکاف رح که فتوی میداد بقول صاحبین رحمہما اللہ و همین قول صاحبین رحمهما الله تعالی برگزیده شده امام نسفی است رح ولیکن این حکم یعنی بجواز استشهاد نزد صاحبین رحمهما الله تعالی بخبر دادن دو عدل مشاهد را که فلان پسر فلان است در آن وقت است که شاهد می داده باشد دو عدل نزد شاهد بغیر از طلب کردن آن مرد که شاهد می بنسب او داده میشود --- page 68 --- جلد دوم ۶۳ کتاب الشهادة شاهد می راند ان شاهدان پس بدرستیکه ذکر کرده است امام محمد رح در کتاب مشهاد است که بدرستی که شخصی مدعی شد با دو مرد عادل که شاهد می دادند نزدا و بنسب مردی می شهادت حال آن مرد صاحب نسب را رواست آنکس را که شاهد می بدهد واگر آن مرد صاحب نسب گذرانند دو شاهد را نز دآنکس به نسب خود روا نیست آنکس را که شاهد ی بدهد بنسب او و در دعوی عم بودن ناچا ریست از اسنیکه بیان کند مدعی که بدرستی عم مرده هستم از طرف مادر یا از طرف پدرویا از طرف پدر و ما در و نیز شرط کرده شده است که بگوید مدعی که من وارث مرده هستم دیگر وارثی نیست مر مرده را غیر از من پس اگر مدعی شاهدان گذرانید براین گفته خود یا شاهدان گذرانید بر اینکه برادر مرده هستم و گفتند شاهدان که نمیدانیم آن مرده را وارثی غیر ازین برادر اوحکم کرده میشود تمامی مال آن مرده برای آن مدعی و شرط نکرده است بیان نامها را درکتاب اقضیة تا آنکه گفته است در کتاب قضیه که شخصی دعوی کرد بر دیگری که بدرستی من برادر تو هستم از طرف پدر تو اگر دعوای میراث یا دعوای نفقه را کرده بود و شاهدان گذرا نیست قبول کرده میشود شاهدان او و نیز همین حکم قاضی برحاضر حکم میشود بر غایب تا که اگر پدر حاضر شده منکر شد از دعوای مدعی قبول کرده نمیشود منکر شدن او و محتاج نمیشود مدعی بباز گذرانیدن شاهدان واگر مدعی دعوای مال را نکرده بودبلکه دعوای تنها برادریرا کرده بودقبول کرده میشود شاهدان او وكذا لو ادعى انه ابن ابنه اوا بوابيه والابن اولاب غايب اوميت لا يصح ما لم يدع ما لافان ادعى ما لا فالحكم على الحاضر والغايب جميعا بخلاف ما اذا ادعى على رجل اذ ابوه اوابنه او على امرأة انها زوجته او ادعت عليه انه زوجها او ادعى العبد على عربي انه موليه عتاقا او ادعى عربى على الاخر انه معتقه او ادعت على رجل انها امته او كانت دعوى في ولاء الموالات فانكره المدعى عليه فبرهن المدعى على ما قال يقبل ادعى بحقا اولا وحاصل ما يقصاهنا ان الشهود اذاشهدوا نی اصل ہو بر محمد سوال فی نام سرد کل الله --- page 69 --- جلد دوم م كتاب الشهادة يثبت القاضي لا يقبلها ولا يحكم بها الا بعد دعوى مال الاب والابن (بحر رائق) و همچنین اگر کسی دعوی کرد که بدرستی من نبیره امرد و یا پدر کلانم مرد و اموال آنکه پسر مرد غایب آنمرد غایب مرده بود صحیح نمیشود دعوای او تا آنکه دعوی نکند مال را پس کرد دعوی کرد مال را پس حکم قاضی بر حاضر و غایب هر دو ست بخلاف از ان صورت که اگر دعوی کرد بر مردی که بدرستی این مرد پدر من یا پسر من است یا دعوای کرد بر زنی که بدرستی این زن نکاح کرده شده من ست یا دعوی کرد زن بر مردی که بدرستی این مرد شوهر من ست یا دعوی کرد غلامی بر مرد حربی که بدرستی این مرد حربی آزاد کننده من ست یا دعوی کرد مرد حربی بر دیگری که بدرستی این دیگر آزاد کرده شده من ست یا دعوی کرد زنی بر مردی که بدرستی من کنیز او هستم یا دعوی در ولاد موالات بود و مدعی علیه منکر شدند ان دعوی پس شاهدان که را بید مدعی بآنچیزی که گفته بود قبول کرده میشود دعوی و شاهد ی شاهدان او خواه دعوی کرده باشد حتی را یا دعوی نکرده باشد و حاصل آنچیزی که نفع میرساند ما را در اینجا انیست که بدرستی شاهدان وقتیکه شاهدی دادند بنبی پس بدرستیکه قاضی قبول نکند آن شاهدی را و نه حکم کند بآن مکر بعد از دعوای مال مکر قبول کند آنرا بدون دعوای مال در دعوای نسب پدر با نسب پسر ولوان رجلا رأی رجلا وقال انا فلان بن فلان لا يسع للذي سمع هذا ان يشهد على نسبه لانه لو وسع لهذا ان يشهد لوسع للقاضى ان يقضى بقوله انا فلان بن فلان ولا يقضى فكذالا يشهد بقوله ما لم يثبت ذلك بدليل والدليل هو الاشتهار (خزانة المفتين ) و اگر بدرستیکہ مردی دید مردی دیگری و گفت آن مرد دیگر که من فلان پسر فلانم روا نیست مر آنکس را که شنیده است این قول او را که شاهدی بدهد بنسب او زیرا که اگر روا میشد مراین شنونده را --- page 70 --- حصه دوم ۶۵ كتاب الشهادة از شاهدی بدهد مرافعه روا نمیشد مر قاضی اکر بحکم کند باین قول و کرببطلان سپرها نزد حلال نیکه قاضی حکم نمیکند باین قول و نیز مجدد شاهد نمیبند شاهد بقول او تا انکه ان قول او ثابت شود با شد دلیل ان آن دلیل مشهور شدن است واذا كان الرجل غريبا لا يبعد أن يشهد بنسبه حتى يبلغ من أهل بلده رجلين عدلين فيشهدان عنده على نسبه قال الجصاص هو الصحيح (عزرايق) و اکر آن مرد صاحب نسب غریب و در واقعیت شاهدی که شاهدی بدهد بنسب او تا که بوت شود از اهل شهر او با دو مرد عادل پس آن مرد عادل نزد او شاهدی بدهند بنسب او کفر است امام جصاص رحم که همین قول صحیح است و اما الوقف فالصحيح انه تقبل الشهادة بالتسامع في اصله دون شرايطه (هدايه) وفي الخزا كلما تعلق به صحة الوقف وتتوقف عليه فهو من اصله وما لا تتوقف عليه الصحة فهو من الشرايط (بحر مرايق) و اما وقف صحیح آنست که قبول کرده میشود شاهد بشنیدن از مردم در اصل وقف نه در شرطهای آن و در فتاوی بزازیه ذکر کرده شده است که هر آنچیزی که تعلق میکرد بآن صحیح شدن وقف و موقوف میشود صحیح شدن وقف بر آن پس آنچیز از اصل وقف است و هر آنچیزی که موقوف نمیشود بآن صحیح شدن وقف پس انچیز از جمله شرطهای وقف است وليس معنى الشروط ان يبين الموقوف عليه بل ان يقول بداء من غلتها بكذا وكذا والباقى كذا وكذا وفي الفتاوى الصغرى في الفصل الثانى من كتاب الشهادات ذا شهدوا ان هذا وقف على كذا ولم يبينوا الواقف ينبغى ان تقبل ونص عن الشيخ الامام ظهير الدين رح اذا لم يكن الوقف قديما لابد من ذكر الواقف واذا شهدوا ان هذه الضيعة وقف ولم يذكروا الجهة لا تجوز ولا تقبل بل يشترط ان يقولوا وقف على كذا (فتح القدير) حاشیه شابدی باصل وقف تسامع قبول است نه در شرعه آن --- page 71 --- حصه دوم ۶۲ كتاب الشهادة معنای شرطها وقف اینست که وقف کند و بیان کند کسی که وقف بر او کرده شده اہل معنان آن اینست که بگوید که ابتدا کرده شود از حاصل وقف بفلان مصرف فلان مصرف و با آن چنین و چنان شود و در فتاوای صغری در فصل دہم از كتاب شهادات ذکر شده است که اگر شاهدان کواهی دادند که بدرستی همین چیز وقف است بفلان مصرف بیان نکردند وقت کننده مشاید که قبول کرده شود و تصریح کرده شده از شیخ امام ظہیر الدین رح که اگر وقف قدیم شبا نا جایست از بیان کردن وقف کننده در شاهدی و وقتی که شاهد می دادند شاهدان که چگونه ہین چیز وقف است بیان نکردند مصرف و جہت نزار وا نمیشود شاهد می ایشان قول کرده میشود بلکه شرع کرده شده است که شاهدان در شاہدی دیکوند که وقف کرده است انرا بر فلان جہت وفي الفصول العمادية من العاشر المختار ان لا تقبل الشهادة با على شرايط الوقف والخلاصة في اواخر فصل دعوى الوقف مجاالوقف ما يوفق هذا وكذا في الاسعاف وفي المجتبى المختار ان يقبل على شرايط الوقف واعتمده في المعراج ابن حريق واقره الشرنبلالي رح وعزاه الى العلامة قاسم رح وقواه في الفتح قال الطحطاوى رح انهما قولان صحیح انکہ در د المختار و در کتابت افتاوای در فصل دہم ذکر کرده شده است که قول بر گزیده شده این است که شاهدی بشهربت قبول کرده میشود در شرطهای وقف و در فتاوای قاضیخان در آخر ما في فصل دعوای وقف و کتابت وقف ذکر کرده است انچیزی را که موافق است با من فصول عبادی وین در کتاب اسعاف ذکر کرده شده است و در کتاب مجتبی ذکر کرده است که قول بر گزیده شده این است که قبول کرده میشود شاهد ی بشهرت بشرطهای وقف و اعتماد کرده است بر این اول کتاب معراج و ثابت گردانیده است این قول شرنبلالی رح ونسبت قوم در شرطههای وقف حکم دوم فلان مصرف حکایت حکیم --- page 72 --- کتاب الشهادة جلد دوم کرده است این قول بعلامه قاسم رح وقوت داده آنرادر کتاب فتح القدیر و درکتاب هدایه گفته است که بدرستی این قول نذکر تصیح کرده شده اند دوکان فی یدالشی سوی العبد والامة وسعك ان تشهد انه له وعن ابی یوسف رح انه یشترط مع ذلك ان يقع في قلبه انه له (هدایه فان وقع في قلبه انه ملك غيره لا يحل له ان يشهد بالملك لذى اليد (كفايه) وقالوا يحتمل ان يكون هذا تفسير الاطلاق محمد رح في الرواية فيكون شرطا على الاتفاق (هدایه) قال الصدر الشهيد رح ويحتمل انيكون قوله قول الكل وبه ناخذ وقال ابوبكر الرازی هذا قولهم جميعا قال في الشرنبلالیة اذا را على انسان دره ثمينه في يدکناس اوکناسة في يد جاهل ليس له ابانه من هو اهله لا يسعه ان يشهد بالملك له فعرف ان مجرد الید لا يكفى مد فی (فتح القدیر، رد المحتار ) وکسی در دست او چیزی غیر از غلام کیز رواست ترا که شاهدی بدهی باینکه بدرستی همین چیز از آنکسی است که بدست اوست واز امام ابو یوسف رح روایت شده است که بدرستی شرط کرده شده است با این بدن انکی در دل شا هد واقع شود اینکه بدرستی همین چیز از انکسی است که در ست اوست پس اگر در دلی او واقع شود که بدرستی آن چیز ملک دیگر تست غیر از آنکس که در دست اوستی حلال نیست او را که شاهدی بدهد بملک بودن این چیز برای این ذوالید گفته اندمشایخ رحمهم الله که احتمال دارد که این قول امام ابویوسف رح بیان باشد مرقول مطلق امام محمد رح را پس این واقع شدن در دل شاهد که ملک ذوالید است شرط صحیح شدن با هدشی باتفاق گفته است امام صدر شهید رح که احتمال دارد اینکه قول امام ابویوسف رح قول همه علما است مین احتمال عمل میکنیم ما و گفته است ابوبکر رازی رح که این قول امام ابویوسف رح قول عه علمان شادی دادن سبب ید در غیر کنیر و غلام ہوا --- page 73 --- جلد دوم ۶۸ کتاب الشهادة عالما است و در کتاب شرنبلالیه گفته است وقتیکه آدمی دید مروارید که انهار ا در دست خاکروبی میپالتا و در دست نادانی که نبود در پدران او کسی که از اهل کتاب علم باشد روا نیست او را که گواهی میدهد ملک بودن آن مروارید و یا آن کتاب بر آن خاکروب و آن نادان پس معلوم شد که بمجرد دیدن دست کسی بر چیزی کافی نیست برای شاهد می اون ملک در ان چیز رامی آن ذوالید همچنین ذکر کرده در مدنی ثمر المسئلة على وجوه الاول ان عاين المالك مللات (هدايه) وهوان عرف المالك باسمه ونسبه ووجهه وعرف الملك بحدود، ورأه في يد بلامنازع ثم راه في يد اخر فجاء الأول فادعاء (فتح القدير) حال له أن يشهد (هدايه) بتر به انگذر منیر چهار و سه وجه اول آنکه شاهد بیند مالک وملک ودیدن او مالک آنست که بشناسد او را بنام ونسب وبروی ودیدن او ملک آنکه بشناسد انرا بحدود ان و ببیند آن ملک را در در مالک بدون فراغی پس از این بیند آن ملک را در دست دیگر می پس بیاید آن شخص که در اول ملک در دست او بود و دعوی کند آن ملک حلال است اینشاهد را که شاہدی بد بر براد و الثانی ان مان الملك بحدوده دون المالك بان عاين بحدوده ينسب فلان بن فلان الفلاني وهو لا يعرف بوجهه ونسبه ثم جاء الذى ينسب اليه الملك وادعى ملك هذا المحدود على شخص حل له ان يشهد استحسانا (هدايه وفتح القدير) و وجه دویم انجایشا به شناسد ملک بحدود آن نه مالک با این نق که بیند ملکیرا بحدود آن که نسبت کرده میشد بفلان سر فلان از فلان قبیله و آشنا می شناخت آفگان برویس بستان پس که آن شخصی آن ملک با ونسبت کرده میشد و دعوی کر و ملکیت آن محد و را بر شخصی حلال است آن شاهد را که شاہر می بدهد بر او از روی استحسان و علی هذا قال الفاضح رح فان كان المالك --- page 74 --- جلد دوم ۶۹ كتاب الشهادة امراة لا تخرج ولا يراها الرجال فان كان مشهور اند لها جازان يشهد عليه لان شهرة الاسم كالمعابنة (فتح القدير) و بنابرین گفته است امام نامحی رح که اگر انا ان ملک زنی بود که بیرون نمی برآمد و مردان نمیدیدند او را پس اگر انفلک مشهور بود که بدر مران زن است روانست شها بده که شاهدی بدهد بر آ آوز را که مشهور بودن نام مانند بخشتم دیدن الثالث ان لا يعاير الملك ولا المالك بلسع ان بن س الخلال ضيعة كذا حدودها كذا و هو لم يعرف تلك الضيعه ولم يعاين يده عليها لا يجل له ان يشهد له بالملك (هدايه و فتح القدير) وجه سوم است که شاه در ملک دیده باشند و نه مالک بلگه شنیده باشد که بدرستی مر فلان پر فلان رفلان قبیله را چنان زمین است که حدود آن چنین است و اشاء یعنی شناخت آن زمین چشم ندیده بود دست و را بر ان مبین جلا است مرآبشاور که شاهدی به د پر او بان ملک الرابع ان علی المالك بان عرفة معرفة بافة كلد زيكو سمع ان لرضيعة في كورة كذا وهو لا يعرف لالت الضيعة بعينها لا يسعان يشهد له بالملك فيها ( هدايه و فتح القدير ) وجه جهارم انکه شما د نخنه بینه با نظرت که بشناسه او را شناختنام چنانکه مان را که در کوشم بود که بارشی ماد را زمینی است فلان با دو اشنا ه بود از زمین یعنی نشناسه دست او را که شاهدی هم پرا او ملکیت در این مبین واما العبد والأمة فان كان يعرفة نهارقيقان فكذلك لان الرقق لا يكون بدم الان وات كان لا يعرف انهما رقيقان الاهما صغيرا ل يبعران عن انفسهما كذلك لاندا لها و ان كانا كبيري البعير عن انفسهما سواء كانا صبين عتلين او بالقين به مرح الحبو فذلك مصر الاستثناء في قوله سوا العبد والأمة لان لهما يد علی انفسهم ( هدایه و فتح القدر اما شاهدی در علام وکنیز پر کر شاہد میدانست که بدر فایده (شهادت بیست بر کنید و غلام اگر حضر باشند یا کنیزی باشند که مشهور بغلامی باشه مقبول است) --- page 75 --- جلد دوم ٧٠ کتاب الشهادة ایشان بنده اندهمچنین رواست او را گواهی دادن زیرا که بنده در دعویها شدر پس دو که او را در دست کسی بیند رو است او را که شاهدی بدهد بملکیت آن و برا ذو الید و اگر شاهد امید که ایشان بنده اند مکر اینکه ایشان صغیران بودند که بیان از جان و کرده نمیتوانستند که ما بنده هستیم یا آزاد پس همچنین حکم است که رو است شاهد را گواهی دادن باینکه غلام و کنیز صغیر است بر فعل ایشان نیست نیست پس در دست هرکس باشند آنکس دست بر ایشان ثابت او اگر ایشان بزرگ بودند یعنی از جان خود بیان کرده میتوانستند خواه کودک عاقل باشند یا بالغ باشند چنانکه باین تصریح کرده است امام محمد رحمة الله علیه پس همین صورت مصرف استثنا است از این قول صاحب هدایه که شاهدی میدهد بر هر چیزی در است بدون غلام و کنیز زیرا که غلام و کنیز بزرگ است بت بنفس خود و فی محیط معزیا الی المنتقى اذا شهدوا انه مات في هذه الدار و هلى ميراث ولولم يشهدوا ان ابا هذا المدعى مات وهذه الدار كان له يوما ما او شهد بمات في سنة مات فهو جائزنه ولوراء على حمار يوما لم يشهد انه له لاحتمال انه ركبه بالعارية وانما حمار خمسين يوما او اكثر ووقع في قلبه انه له وسعه ان يشهد انه له وفي البزازية عاين المشاهدانه يتبغ دار ولم تقع له ان يشهد بالملك والتاج شهدان فلان بن فلان مات وترك هذه الدار ميراثا ولم يدركا الميت فشهادتهما باطلة انتهى ، و در کتاب محیط ذکر شده در حالی که نسبت مرد ا ابکتاب ملقب اینکه اگر شاهدی دمی دادند که بپدری فلان همین چهارپای مرده ای پس ا و چهار پای میراث میشود و گواهی ایشان قبول است و اگر گواهی دادند که پد ر این مدعی مرده و حال آنکه این سرای مرا و را بو د در روز یکه مرده بود و یا گفتند در ماهی که مرده بود و یا در سالی که مرده بو د پس همین دعوی او دوست بر ا می شاهد و گواهی ایشان قبول است و اگر کسی دی فایده شاهدی دادند بفلان بر همین چهار پای مرده است آن چهار پای میراث میشود فایده شاهدی دادند که فلان مرده است و این سرای میراثی بمانده از او و آن پدر ا و مرده رانده ده بود شاهدی ایشان باطل است و اینکهدید بران دست کند پدر این مدعی مرده بـ [؟] بدهند مالاً ميراثي --- page 76 --- جلد دوم ۷۱ كتاب الشهادة دیگر براسوار فرسی یک روز گواهی ندهد که بدرستی این فرس است زیرا که احتمال دارد که سوار شده باشد بران فر بعاریت اگر در اسوار ا برنجاه روز و یا زیاده و در دائه واقع شد که این مساوات رو است و را که گواهی بدهد که بدرستی این فرمز او است و در کتاب بزازیه ذکر شده است که اگر شاهد دید چهار پائی را که از حقبه جائی دیگر میرفت و شیر انرا میخورد در آن آن اشیاء مرام که ها گواهی بدهد بر ملک آن چارپائی بخانه زاد آن برامالک آن چهارپائی شیر دهنده و اگر دو گواهی دادند که بدرستی فلان پسر فلان مرد و بهمن سهامی المیراث گذاشت و حال آنکه ایشان پر این ندیده بودند انمرده را بس گواهی ایشان باطل است واذا اقر الزوج عند الشاهد بالطلاء ا واقرا لمولى بالاعتاق ثم دعاه الى الشهادة على النكاح وعلى البيع فانه يمتنع عن الشهادة ولا يحل له ان يشهد كذا فى فتاوى قاضيخان (عالمگیری) و قضیه شوهر زن نزد شاهد اقرار کرد بطلاق زن یا خواجه غلام اقرار کرد با زاد کردن غلام مربعد ازان طلب کرد آن شوهر یا آن خواجه آنشاهد را جهت شاہدی دادن بنکاح در صورت اول یا بخریدن در صورہ دوم منع بیار د انشا هدر شاہدی دادن حلال نیست و راکه شاهدی بدهی چنین ذکر شده است در فتاوای قاضیخان اشتر عينا وادعى على البايع ان به عيبا ولم يثبت قباعه من فا دعى المشترى الثانى عليه هذا العيب انكر فالذين سمعوا حل الهم ان يشهدوا عليه في الحال كذا في الخلاصة (عالمگبری) شخصی خرمیریزی را و دعوی کرد بر فروشنده که بدرستی در آن چیز عیب است و ثابت نکرد آن عیب را پس بخرید آن خرنده فروخت بر وی بس اخخرمنده دوم دعوی کرد بر خرنده اول این عیب ابس منکر شد خرنده اول از ان عیب پس آن کسانیکه شنیده اند آن اقرار خرنده اول را بآن عیب رو است ایشانرا که شاهدی بدهند بر او بان عیب در حال یعنی بقیام آن عیب بانخیر فروخته شد، همچنین ذکر شده است در کتاب الا الفات فایده اگر کسی نزد شاهر اقرار بطلاق زن کرد یا اقرار با زا د کردن گردا بعد از ان طلب کرد انشاهه را جهت بدی نکاح یا شاهدی بخرینه روانیت ان شاه د را شاهد دادن --- page 77 --- جلد دوم ۷۲ کتاب الشهادة فایده منع آوردن پیش قبول گواهی بردان آن است امر شاهد دیگری غیر او پیدا اکه دیگری پیدا نمی شد در ان منع آورد ولا باس للانسان ان يحترز عن قبول الشهادة وتحملها وفي باب العين من كراهية الواقعات رجل طلب منه ان یکتب شهادته او يشهد علی عقد فابی عن ذالك فان کان الطالب یجد غيره جازله الامتناع عنه والا فلا يسعه الامتناع كذانی الذخيرة وعلى هذا امر التعديل اذا سئل من انسان فان كان هناك سواه من يعد له يسعه ان لا يجيب والا لم يسعه الا ان يقول فيه بالحق حتى لا يكون مبطلا للحق كذا في المحیط (عالمگیری) و باکی نیست مرانسانرا که پرهیز کند از قبول کردن شها د تیمی از بر داشتن آن د ربا ب عین از کتاب کراہیت کتاب واقعات ذکر شده است طالبے از مردی کہ بنویسد شا به نمی در ایا شا د شود بعقد کمی پس او منع آورد از ان بس ان البنانی برای پیدا شیدای استان دارای دیگری را پی پی اور روانی منع اور ازا ہمین ذکر شده است در کتاب ذخیره و بنا بر این حکم است کار عادل کردن به وقنی که پرسیده شد از انسان عادل کردن شاه پس اگر دیگری در انجا بود که تعدیل کردن شاهده را بگوید رو است که جواب نگوید و اگر دیگری نبود غیر از او رو انیست او را که در باره ام شاه حق را بگوید بجهت انکه باطل کننده حق نشود و چنین ذکر شده در کتاب محیط دالنهاد في الحدود يتخير فيها الشاهد بين الستر والاظهار والستر افضل (هدايه وهذا يجب ان يكون بالنسبة الى من لم يعند الزناء ولم يهتك به اما اذ او صل الحال الى اشاعته والمتهتك به بلى بعضهم ربما افتخر به فيكون الرمال اولى من تركها بخلاف من زنی مرۃ او مرارا مستترا متخوفا متندم فانه محل استحباب ستر الشاهد (تكملة رد المحتار الا انه يجب ان يشهد عليه في السرقة فيقول اخذ ولا يقول سرق محافظة على الستر ولانه لو ظهرت فایده در شاہدے حدود اختیار مرشاهدار که ستر کند انرا یا اظهار نماید --- page 78 --- حصه دوم ۷۳ كتاب الشهادة اللوجب القطع والضمان لايجامع القطع فلا يحصل حيا حقه (هدايه) وشاهد در حدود حکم آن اینست که اختیار داده شده است شاهد را در ان میان پوشیدن وظاهر کردن آن و پوشیدن آن بهتر است و واجب است که این حکم اختیار داشتن شا بد نسبت بکسی باشد که عادت زنا نداشته باشد وپرده خود را بان ندریده باشد اما وقتی که حال او رسیده باشد بوید اکرون آن و دریدن پرده خود بان بلکه بعضی از ایشان بسیار بار مقترسگند بان پس واجب است که شاهدی دادن براوبتر باشد از ترک آن بخلاف کسی که زنا کرده باشد یکبار یا چند بار پنهان کننده و ترس داشته پشیمان شونده بان پس بدرستی که این من جابی مستحب بودن پنهان داشتن شاهد است شاهدی را برا ولیکن در دزدی واجب است بر شاهد که شاهدی بمال بهر پیس بکوید که گرفته است مال او نگوید شاهدی خود که دز دیده است انجهت نگهداشتن بستر و دیگر از جهت آنکه اگر دزدی ظاهر شود بهر آئینه واجب میشود بریدن دست دز د و حال آنکه تاوان مال با بریدن دست یکجا نمیشود پس حاصل نشد نزده کردانیدن حق صاحب مال الباب الثالث في صفة اداء الشهادة والا ستماع الى الشهود باب سوم ثابت است در بیان صفت و ا کردن شاهدی و در گوش داشتن شاهدی ایشان وعلى ان على حاضر يحتاج الشاهد إلى الإشارة الى ثلا مواضع اغنى الخصمين والمشهود به لو عينا لا دينا (در مختار) فلا حاجة حينئذ الى ذكر نسبه لانه يشار اليه فلا حاجة الى ذكر اسمه وذكر ابيه فذكر جده اولى (جامع الفصولین) و شاهدی اگر بر شخص حاضر بود محتاج میشود شاهد در گواهی دادن خود باشارت کردن سب جا یعنی مدعی فایده شاهدی اگر بر شخص حاضر بود محتاج ان شاہد باشارت کرد ب سه موضع --- page 79 --- جلد دوم ۷۴ کتاب الشهادة ومدعی علیه وآن چیزی که شاهدی بآن داده میشود اگر آن چیز مال معلوم بود درین صورت در ین وقت هیچ حاجت نیست بذکر کردن نسب مدعیله زیرا که اشارت با و کرده میشود پس هیچ حاجت نیست بذکر کردن نام او و نام پدر او پس ذکر کردن نام پدر کلان بهتر است باینکه حاجت بذکر آن نشود وان علی غائب كما في نقل الشهادة اوميت فلا يقولها من نسبته الى جده فلا يكفى ذكر اسمه واسم ابيه وصناعته الا اذا كان يعرف بها اى بالصناعة لا محالة بان لا يشاركه في المصر غيره فلوقضى بلاذكر الجد نفذ فالمعتبر التعريف لا تكثير الحروف حتى لو عرف باسمه فقط او بلقبه وحده كفى جامع الفصولين والملتقط در مختار و اگر شاهدی بر غایب باشد چنانکه در صورت نقل شاهدی که شخص قاضی شاہدی می مید هند بر غایب قاضی قاضی دیگر شاہدی ایشانرا نوشته میکند و یا شاهدی بر مرده باشد پس ناچار یست در قبول شدن گواہی را از نسبت کردن آن غایب یا ان مرده بپدر کلان او چنانکه بگوید شاهد که فلان پسر فلان پرفلان پسر کلانی نیست درین گواهی ذکر کردن نام آن غایب یا آن مرده و نام پدر ایشان و پیشه ایشان مکہ کافی میشود ذکر کردن پیشه اگر آن غایب یا آن مرده البته شناخته میشد بآن پیشه چنانکه کسی در ان پیشه شریک نبود او را در ان شهری که میباشند پس در بیصور اگر قاضی حکم کند بدون ذکر کردن پدر کلان ایشان نافذ و جایز میشود حکم او پس معتبر معلوم کردن شخصی است که شاهدی بر او داده میشود نه بسیار کردن حرفها و لفظها با آه اگر شناخته میشد آن غایب یا آن مرده فقط بنام خود یا تنها بلقب خود کافی است آن نام یا لقب در قبول شدن گواهی همچنین ذکر شده است در کتاب جامع الفصولین و کتاب ملتقط وكذا بصفته كالا فتے به فى الجامدية فيمن يشهد ان المرأة التي فایده اگر شاهدی بر شخصی غایب باشد ناچاریست شاهد را که نسبت او را بپدر او کند --- page 80 --- حصه دوم ۷۵ کتاب الشهادة قتلت في سوق كذا يوم كذا في وقت كذا قتلها فلان قبل بلا بیان اسمها وابيها حيث كانت معروفة له يشارکها في ذلک غیرها قال فی الاشباه ویکفی النسبة الی الزوج لان المقصود الاعلام و فی العبد اسمه واسم مولاه وابو مولاه ولا یکفی الاقتصار علی الاسم الا ان یکون مشهورا (تکمله رد المحتار) همچنین حکم است یعنی حاجت نیست بذکر کردن پدر کلان اگر شناخته می شد آنکه که شاهدی براو داده می شد بصفت او چنانکه فتوی کرده است باین حکم فتاوای حامدیه در بارۀ شخصی که گواهی بد هد بر اینکه بدرستی آن زنی که کشته شده بود در فلان بازار در فلان روز در فلان وقت او را فلان کس کشته است قبول میشود گواهی او بغیر از بیان کردن نام آن زن و نام پدر او اگر آن زن مشهور بود که شریک نبود او را دیگر زن دران صفت و گفته است در کتاب اشباه که کافی است نسبت کردن زن بسوی شوهر او زیرا که مقصود معلوم کردن آن زن است و این مقصود حاصل میشود بنسبت کردن او بشوهر او و کافی است در غلام نام او و نام خواجه او و نام پدر خواجه او و کافی نیست کوتاهی کردن بنام او مگر که مشهور باشد آن غلام اذا شهد الشهود علی اقرار رجل بشراء محدود اوبیعه او ما اشبه ذلک لابد ان یذکروا فی الشهادة انه اقر علی نفسه او یقولوا اقر بشرائه بنفسه اوبیعه بنفسه کذا فی الذخیرة (عالمگیری) و قتیکه شاهدان شاهدی دادند با قرار کردن مردی بخریدن زمینی محدود شده یا بفروختن آن یا انچیزی که ماند آنست ناچارست از اینکه ذکر کنند شاهدان در شاهدی خود این را که بدرستی فایده ناچاریست در شهادت بر اقرار بفروختن یا خریدن آنکه شاهدان بگوئید اقرار کرد بفرض خود یا اقرار کرد بانخرید بنفس خود یا بفروخته آنچیز بنفس خود --- page 81 --- جلد دوم ۷۹ كتاب الشهادة فایده در شهادت بر استهلاك دواب فایده در در شاهدی بهلاك كردن چهار پایها بیان كند نر و ماده آنها را حاجت به بیان رنگ آنها نیست و بیان نوع آنها نیز ضرور است آن مرد اقرار کرده است بنفس خود یا بكویند كه اقرار كرده است بخریدن آن چیز و یا نرفتن آن بغبن فاحش و همچنین ذكر شده است در كتاب ذخیره و في فتاوى الفقيه ابو الليث رحمه اذا ادعى على اخر انه استهلك دواب له و ذكر عدد امعلوما واقام البيئة على ذلك ينبغى ان يبين الشهود الذكر و الانثى وان لم يبينوا ذلك قال الفقيه ابو بكر رح اخاف ان تبطل الشهادة ولا يقضى للمدعى بشئ من دعواه وان بينوا الذكور والاناث جازت شهادتهم ولا يحتاج الى ذكر اللون وهذا القائل يقول مع الذكر الانوثة والذكورة لابد من ذكر النوع بان يقول فرس او حمار او نحوه ولا يكفي بذكر اسم الدابة ومن المشايخ رحمهم الله تعالى من ابى ذكر الذكورة والاول اصح هكذا في المحيط (عالمكيرى) در فتاوای فقیه ابو لیث رح ذكر شده است كه اگر شخصی دعوی كرد بر شخص دیگر كه بدستی این شخص هلاك كرده است چهار پایان مرا و ذكر كرد شمار آنها را و گذرانید شاهدانرا باین دعوای خود بشاید كه بیان كنند شاهدان نر و ماده آنها را واگر شاهدان بیان نكردند نر و ماده آنها را كفته است فقیه ابو بكر رح كه می ترسم كه باطل شود شاهدی ایشان وحكم كرده نشود بر امدعی چیزی از دعوا او و اگر بیان كردند نر و ماده آنها را روا میشود شاهدی ایشان و حاجت نیست بیان كردن رنگ آن چهار پایان و این گوینده كه فقیه ابو بكر است رحمة الله میگوید كه با بیان كردن نر بودن و ماده بودن چهارپا ناچاریست از بیان كردن نوع آن چنانكه بكوید شاهد كه آن چهار پا اسپ است یا خر یا مانند آن و اكتفا كرده نمیشود بذكر نام چهار پای و بعضی از مشایخ رحمهم الله تعالی كسی است كه منع كرده است بیان نر بودن و ماده بودن انرا و قول اول صحیح تر است همچنین ذكر شده است در كتاب محيط ولو سئل القاضى الشهود عن لون الدابة و ذكوره انهم شهدوا عند الدعوى --- page 82 --- جلد دوم بابت وذكرو الصفة على خلاف ما تقبله الانجاب لم يقبل ولا يضر كذا في الخلاصة (عالمگیری) و اگر قاضی پرسید شاهدان را از رنگ چهار پا و بیان کردند شاهدان رنگ را بعد از ان شاهدیٹی او مد نیز د و دعوی و بیان کردند صفتی را مخالف از رنگ اول قبول کرد میشود شاهدی ایشان و تناقض در چیزی که حاجت بآن نباشد ضرر نمیرساند چنانچه من بکنین شده است در کتاب خلاصة الفتاوى شهد ان هذه المراة وهى فلانة حرام على هذا المدعى عليه بثلاث تطليقات فوا جب عليه الكف عنها قال فيه خلل لا بد من ذكر الفعل من جهة المدعى عليه ليقع به الحرمة وهو ان يقول في الشهادة انه طلقها ثلثا وكذا لا يكتفى الشاهد بقوله وقد كان حلف بطلاقها وحنث فيها حتى يفصل لفظ اليمين والحنث كذا في التاتارخانية نقلا عن الحاوی (عالمگیری) شاهدی دادند دو شاہد برینکه بدرستی این زن که فلانه است حرام است بر این مدعی علیہ به طلاق پس واجب است بر او باز داشتن خود را ازین زن گفته است صاحب کتا که درین شاهدی خلل است نا چاریت از بیان کردن فعل از جانب مدعی علیه برای انکه واقع شود بسبب آن فعل حرام بودن زن بر آن مدعی علیه و آن فعل این است که بگو در شاهدی خود که بدرستی مدعی علیه طلاق کرده است این زن را بسه طلاق و همچنین اکتفا نکند شاهد باین قول خود که تحقیق مدعی علیه سوگند کرده بود بطلاق این درو حانث شده بود در سوگند خود تا آنکه بیان کنند لفظ سوگند و حانث شدن او را همچنین ذکر شده است در فتاوای تاتار خانیه که نقل کرده است از کتاب حاوی قیدسی الشهادة على الافلاس ان يشهد و هولاء يعلمون ما لا سوى ثياب ليله ونهاره ( سراجيه ) شاهدی دادن بر مفلس بودن فایده در شاهدی دادن بطلاق زن ناچا ریت که نسبت فعل طلاق را بطرف شوہر کنند و در شاهد سوگند بطلاق اکتفا نکنند شاهد که سوگند کرده و حانث شده تا اینکه بیان لفظ سوگند و حانث شدن را نکنند فایده شهادت بر فایلی مسی است که شاهدان بگویند نمیدانیم از بهرایش پر اورا جزیہ یکبر مال اورا ہیم را --- page 83 --- جلد دوم ۷۸ کتاب الشهادة فایده در شاہد بفروختن بداد و ستد فروشنده و خرنده واقع شده باد شاہد بگوید که خرنده مبادا در اعمال از او بستاند شخصی نیست که دو شاهد شاہدی بدہند بر اینکہ میدانیم مراین شخص مالی غیر از جامه هاش در روز او رجل جاء الى رجل فسامه ثوبا ودفع الى البايع دراهمه واخذ ثوبا وافترقا من غير ان يعقد ابيعابلسانهما جاز ذلك فان وقعت الخصو بينهما بعد ذلك ومست الحاجة الى الشهادة قالو اينبغ للشاهدين ان يشهد انه دفع الدرام وقبض منه الثوب ولا يشهدان على البيع الا اذا كان بينهما مقدمات يعلم الشهودان الاخذ والاعطاء كان على وجه البيع والقاضي الذى وقعت عنده الخصو يعتقدجواز البيع بالتعاطى (قاضیخان) مردی آمد نزد مرد دیگر سر قصد کرد خریدن جامه را از و و داد بفروشنده درمها را و گرفت جامه از و و با هم جدا شدند بغیر آنکه عقد فروختن را کنند بزبان خودروا است این فروختن را پس اگر واقع شد دعو میان ایشان بعد ازین فروختن حاجت افتاد بشاہدی گفته اند مشایخ رحمهم الله تعاکیباید آن دو شاہد را که شاہدی بدہند باین طریق که بدستنی این شخص در مہا را داد با و و قبض کرد از ا وجامه را و شاہدی نہ بیند بفروختن مگر شاہدی بدهند بفروختن و قتیکه میان آن دو مردنشانها و علامها بوده باشد که شاهدان میدانستند از ان نشانها که گرفتن جامه و دادن درم بطر فروختن بود و آن قاضی که واقع شده بود آن دعوی نزد ا و اعتقاد داشت روا بودن فروختن را بداد وستد بدون ایجاب و قبول شهدا که این مدعا ملک این مدعی است و لم یقولا در دست این مدعی علیه بناحق است فا لصحيح انه لوطلب المدعى الحكم بالملك تقبل هذه البينة ولو طلب التسليم لا يحكم بها ما لم يقولا در دست این بنا حق ا فایده شهادت بر اینکه این ملک مدعیست ونه گفتند که بدست مدعی علیه بناحق است علامه الرحمن عمر محمد فقیر محمد غلام ولد محمد سرور --- page 84 --- جلد دوم ٧٩ کتاب شهادة (جامع الفصولین) وهو الاشبه والاقرب الی الصواب (عالمگیری) وهل یشترط ان یقولا واجب است بر این مدعی علیه که دست کوتاه کند اختلفوا فیه والصحیح انه لا یشترط والاحوط ان یذکر (جامع الفصولین) شاهد نمی تواند دو شاهد بر اینکه این مدعا ملک این مدعی است و نگفته که در دست این مدعی علیه بغیریق پس صحیح اینست که اگر مدعی طلب میکرد از قاضی حکم را بملک بودن آن مدعابرا ی او قبول میشود این شاهدان و اگر مدعی طلب میکرد سپردن آن مدعا را باو حکم نکند قاضی با شاهدان تا که نگفته باشند که در دست مدعی علیه بنا حق است و همین قول مشابه تر و نزدیکتر است بحق و آیا شرط است اینکه شاهدان بگویند که واجب است بر این مدعی علیه که دست خود را کوتاه کند از این مدعا اختلاف کرده اند مشایخ رحمهم الله تعالی در ان صحیح اینست که شرط نیست و نزدیکتر با احتیاط آنست که بیان کرده شود و فی فتاوی رشید الدین رح ینبغی ان یقول المدعی فی دعواه این مدعا حق منست و ملک من است ولا یکتفی بقوله حق من و ملک من وکذا فی جانب المدعی علیه وکذا فی الشهادة ولو قال حق من ملک من است کفی وفاقاً وکذا فی امثاله (جامع الفصولین) و در فتاوای رشید الدین ذکر کرده است که میباید که مدعی در دعوای خود بگوید که این مدعاحق من است و ملک من است و اکتفا نکند باین قول خود که حق من است و ملک من همچنین میباید که گفته شود در جانب مدعی علیه و همچنین میباید که ذکر کرده شود در شاهدی و اکر گفت مدعی که حق من ملک من است کافی میشود باتفاق مشایخ رحمهم الله تعالی همچنین کافی میشود در مانند های آن در جانب مدعی علیه و شهادت چنانکه کافی میشود در جانب --- page 85 --- جلد دوم ۸۰ كتاب الشهادة يا قول شاهده فتاوى النسفى سئل عن شهود كان فى لفظ شهادة كل واحد منهم ما گواهی میدهیم که فلان چیز آن فلان است هل يكون هذا بمنزلة قوله ملك فلان است قال نعم وكان الامام ظهير الدين المرغيناني رح يقول ينبغى للقاضى ان يستفسرهم انهم ارادوا الملك او غيره فان فسروا اخذ بتفسيرهم وان لم يفسروا وغابوا او ماتوا فالقاضى يقضى بشهادتهم بالملك كذا فى الذخيرة ( عالمگيرى ) و در فتاوای امام نسفى رح ذکر شده است که پرسیده شد از او از حکم شاهدانی که در لفظ شاهدی هر كدام از ایشان این لفظ بود که ما شاهدی میدهیم که فلان چیز آن فلان است آیا این قول ایشان بمنزله این قول میشود که ملک فلان است یا نه گفت در جواب که آری میشود و بود امام ظهیر الدین مرغینانی رح میگفت که بشاید مر قاضی را اینکه بپرسد از ایشان که بدرستی ایشان بلفظ آن ارادۂ ملک را کرده اند یا غیر آن را اگر بیان کردند و گفتند که ما بلفظ آن اراده ملک یا غیر آنرا کرده ایم عمل کند قاضی ببیان ایشان و اگر بیان نکردند و شاهدان غایب شدند یا مردند پس قاضی حکم کند بشاهدی ایشان بملک بودن آن مدعا برای مدعی همچنين ذكر شده است در کتاب ذخیره اذا شهد شاهد علی الحق مفصلا وشهد الآخر على شهادته او مثل شهادته لا تقبل بالاجماع وكذلك اذا قال اشهد على مثل شهادة الأول وكذلك اذا قال اشهد على مثل ما شهد به الاول ولو شهد الآخر بما اشهد به الام فایده (شاهدی شاهدی) ( و شاهد دیگر گفت که شاهی) ( بستم بر شاهدی او یا مانند) (شاهدی او قبول نمیشود و گر) (گفت که شاه بیستم بمانند) (شاهدی او قبول) --- page 86 --- جلد دوم ۸۱ كتاب الشهادة فایده شاهدی شاهدی داد و شاهد دیگر گفت که شاهد ستم بر شاهدی این یا مانند شاهدی او قبول نمیشود و اگر گفت که شاهد هستم مانند شاهدی او قبول میشود ان يقبل شهادته قبلت ان كان يضبط جميع ذك لفظا ومعنى بالسماع ولواجب ان يشير الى المدعي والمدعى عليه والى المشهوبه ان كان منقولا ( سراجيه) وبه يفتى كذا فى الخلاصة ( عالمكيرى ) والفتوى على ان القاضى اذا احسن تهمة لم يقبل الاجمال من الشاهد (سراجيه) والا يقبل ( قاضيخان ) وقتی که شاهدی داد شاهد محتجی شاهد ی تفسیر کرده شده و شاهدی داد دیگر شاهد بر شاهدی او یا شاهدی داد مانند شاهدی او یعنی شاهد دیگر گفت که شاهد ستم بر شاهد ی شاهد اول یا شاهد ستم مانند شاهد اول قبول کرده نمیشود شاهد ی دوم باجماع علما و همچین قبول نمیشود گواهی شاهد دوم وقتی که گفت گواهی میدهم هم مثل گواهی شاهد اول و همچنان قبول نمیشود گواهی شاهد دوم وقتی که گفت گواهی میدهم مثل انچیز یکه گواهی داده است بران شاهد اول و اگر شاهد دادان شاهد دیگر بانچیز یکه گواهیداده بان شاهد اول و یا مانند شاهدی دیگر یعنے گفت که شاهد هستم مانند شاهد اول قبول کرده میشود شاهدی او اگر آن شاهد دیگر یاد کرده میتوانست تمامی آن شاهدی را از روی لفظ و معنے بیکبار شنیدن و واجب است که آن شاهد دیگر اشارت کند مدعی و مدعی علیه و بانچیز یکه دعوی در انست اگر چیزی منقولی باشد و همچین قول فتوی کرده شده است همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و فتوی بر انیست که قاضی قتیکه تهمت بیند در شاهد قبول نکند اجمال شاهد ی را از شاهد و اگر تهمت را نمیدید قبول کند اجمال را از شاهد عن الشيخ الامام الاجل السرخسى ح انه سئل لوان شاهدا شهد عن نسخة شهادة وشهد الباقون وقالوا نشهد بمثل ما شهد به هذا الشاهد وفى هذه النسخة هل يكتفى بذلك قال نعم اذا قال هذا على هذا واشار اليها ومكان فایده شاهدی داد یک شاهد از روی نسخه و باقی شاهدان گفتند که شاد ستم مانند انچه شاهدی داد این شاهد عبد المقيم --- page 87 --- جلد دوم کتاب الشهادة نقل شده است از شیخ امام سرخسی رح که پرسیده شد از اوکه اکر شاهداواز کاغذی گواهی دادند باقی شاهدان و گفتند که گواهی میدهم بمانند انچیزیکه گواهی داده است بانچیز همین شاهد و درین کاغذ نوشته است آیا اکتفا کرده میشود بهمین گواهی گفت شیخ مذکور در جواب که آری اکتفا کرده میشود بان وقتیکه بگوید شاهد که مر این مدعی را است برین مدعی علیه و اشارت کند بسوی هر دو و باشد آن شاهد بحالی که قدرت بود او را بر اینکه تعبیر کند بزبان خود اگر تکلیف داده شود اورا تفسیر آن شاهدری اذا كتب شهادة الشاهد في بياض وقرأ عليه ذلك فقال الشهدان لهذا المدعي جميع ما سمى ووصف في هذا الكتاب على هذا المدعى عليه او قال هذا المدعى به الذي قرئ ووصف في هذا الكتاب في يد هذا المدعى عليه بغير حق واجب عليه تسليمه الى هذا المدعي فهذه شهادة صحيحة (عالمكيرى) وقتیکه نوشته شد گواهی شاهد در کاغذی و خوانده شد آن کاغذ بران شاهد پس گفت شاهد که گواهی میدهم که بدرستی این مدعی را است تمامی آن چیز یکه نامیده شده و صفت کرده شده است درین کاغذ بر این مدعی علیه یا گفت که این مدعی به که خوانده شده و صفت کرده شده است درین مکتوب در دست این مدعی علیه بنا حق است پس واجب است بر او سپردنش باین مدعی پس این گواهی صحیح است وسئل عن شيخ الامام الاجل السرخسي رح ان الشهود اميو فيكتب شهادتهم في نسخة وقرا غير الشاهدتها في تلك النسخة فلما فرغ عن القرأة شهد الشهود وقالوا همچنین گواهی میدهیم و گواهی میدهیم که وی ازین نسخه بر خواند مرا این مدعی را براین مدعی علیه هل تقبل قال نعم على الوجه الذي قد بينت يعنى ما قدم (سراجیه) پرسیده شد از شیخ امام بزرگ سرخسی رح که بدرستی که اگر شاهدان امی بودند --- page 88 --- جلد دوم ۸۳ كتاب الشهادة پس نوشته شد گواهی ایشان در کاغذی و خواند کسی غیر شاهد انچیز را که در ان کاغذ است پس وقتیکه فارغ شد انکس از خواندن پس گواهی دادند گواهان و گفتند که ما همچنین گواہیم و گواهی میدهیم که این کس ازین کاغذ میخواند مر این مدعی را بر این مدعی علیه آیا قبول میشود این گواهی ایشان گفت شیخ مذکور که آری قبول میشود بهمان وجه که بیان کردیم یعنی آنچه که پیشتر گذشته است که اشارت بکند بسوی مدعی و مدعی علیه و شاهد بحال باشد که اگر تکلیف بران کرده شود ادای شاهدی را بزبان کرده میتواند في النوازل اذا شهد احد للشاهد بنسخة قرأها بلسانه ثم قرأ رجل اخر من النسخة والشاهد الاخر يقرأ معه مقدار ما يقرءه ته فقال ليس بصحيح كذا في الذخيرة (عالمگیری) در کتاب نوازل گفته است وقتیکه گواهیداد یکی از دو شاهد بکاغذ نوشته که میخواند انرا بزبان خود بعد ازان خواند یک مرد دیگر ست هری را از کاغذ نوشته و شاهد دیگر میخواند با او پیوسته بخواندن او پس همچنین گواهی صحیح نیست همچنین در خیره است در کتاب ذخیره سئل على بن احمد عن الشاهد اذا كان يصف حدود المدعى عليه ينظر في الصك واذا لم ينظر لا يقدر على وجهها هل تقبل قال اذا كان ينظر وينقله ويحفظه عن النظر فلا تقبل واذا كان يستعين به نوع استعانة كقاري القرآن عن المصحف تقبل كذا في التاتارخانية نقلا عن اليتيمة (عالمگيري) پرسیده شد از علی پسر احمد رحمه از حکم شاهد که بیان کرده نمیتوانست حدود مدعی به را وقتیکه نظر میکرد در قباله و بیان کرده نمیتوانست وقتیکه نظر نمیکرد بآن آیا قبول میشود شاهدی او یا نه گفت علی رحمه در جواب که اگر بود آن شاهد که نظر میکرد و نقل میکرد انرا و یاد میگرفت انرا از نظر کردن و بدون --- page 89 --- جلد دوم ۸۴ کتاب شهادة نظر کردن بهیچ قادر نمی شد بگواهی دادن پس قبول نمیشود آن سماعی او واکر بود که مدعا میخواست بنظر کردن بيك نوع مد د خواستن مثل قاری قرآن از مصحف قبول کرده میشود گواهی او همچنین ذکر شده است در فتاوی تاتار خانیه در حالی که نقل کننده ست از فتاوای یتیمیه ادعی علی اخر عشرة دراهم وشهد الشهودان لهذا المدعى على هذا المدعى عليه مبلغ عشرة دراهم والاصح كذافي المحيط (عالمكيري) شخصی دعوی کرد بر دیگری ده درم را و گواه میدادند شاهدان باینکه بدرستی مراین مدعی را بر این مدعی علیه مبلغ ده درم است قبول میشود گواهی ایشان و همین قول صحیح تر است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط اذا ادعی الفاس دوازده درم وشهد الشهودان لهذا المدعى على هذا المدعى عليه ده و دوازده درم لا تقبل لمكان الجهالة وكذا اذا ادعى ده دوازده درم لا تسمع دعواه وكذلك اذا ذكر التاريخ في الدعوى على هذا الوجه بان قال ... بعین ملک من است از ده دوازده سال فانه لا تسمع دعواه وكذالك اذا ذكر الشهود التاريخ في شهادتهم على هذا الوجه لا تقبل شهادتهم كذا فى الذخيرة (عالمگيرى) وقتیکه دعوی کرد بفارسی دوازده درم را و گواهی دادند شاهدان باینکه بدرستی این مدعی را بر این مدعی علیه ده دوازده درم است قبول نمیشود گواهی ایشان از جهت نامعلوم بودن مدعا و همچنین اگر دعوی کرد ده دوازده درم را شنیده نمیشود دعوای او و همچنین حکم است گرتاریخ را ذکرکرد در دعوای خو بهین طریق که گفت این عین ملک من است از ده دوازده سال شنیده نمیشود دعوای او و همچنین حکمرت وقتیکه راو کند شاهدان تاریخ را در گواهی خود بهمین وجه که بگوید ده دوازده سال قبول میشود گواهی ایشان همچنین ذکرشده در کتاب ذخيره لو ادعی علی اخر قبضه شنی فشهد له على هذه العبار این مدعی بغیر گفت این مدعی این شی را بر من نشا فائده تردید کردند شاهدان بمقدارم و گفتند که ده و دوازده درم یا مدعی در دعوای خود همچنین گفت قبول نمیشود شهادت شنیده نمیشود آن دعوی --- page 90 --- جلد دوم ۸۵ كتاب الشهادة فایده یکی از شاهد گفت، که بدرغ شاهدی دادم در معلوم شد حکم نکند فایده گواهی داد پیش از دعوی نمودن مدعی پس از دعوای او باز شاهدی داد قبول میشود لا تقبل كذا فى الخلاصة (عالمكيرى) اگر دعوی کرد شخصی بردیگری قبض کردن چیزیرا پس شاهدان گواهی دادند باین عبارت که این مدعی علیه چنین گفت که پیش این مدعی به را برمن فرستاد قبول نمیشود شاهدی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی ثلثة شهدوا في حادثة ثم قال احدهم قبل القضاء استغفر الله تعالى قد كذبت في شهادتي فسمع القاضي ذلك القول ولم يعلم انه ايهم قال ذلك فسألهم القاضي فقالوا كلنا على شهادتنا قالوا لا يقضى القاضي بشهادتهم ويقيمهم من عنده حتى ينظر في ذلك فان جاء المدعي باثنين منهم فى اليوم الثانى يشهدان بذلك جازت شهادتهما ( قاضيخان ) سه کس شاهدی دادند در حادثه بعد ازان گفت یکی از ایشان پیش از حکم کردن قاضی که بخشش میخواهم از خدا تعالی تحقیق دروغ گفتم در گواهی خود پس قاضی همین سخن را شنید و ندانست که کدام از ایشان گفت این سخن را پس قاضی پرسید از ایشان بعد از شنیدن پس گفتند که ما همگی بگواهی خود ثابت هستیم گفته اند علماء رحمهم الله تعالی که قاضی حکم نکند بگواهی ایشان و برخیز اند ایشانرا از نزد خود تا که فکر کند در حال ایشان پس اگر آورد مدعی دو نفر از ایشان را در روز دوم که گواهی دهند بآن حادثه رواست گواهی ایشان اذا شهد في حادثة قبل الدعوى ثم اعادها بعد الدعوى قبلت شهادته كذا فى المحيط (عالمكيرى) وقتیکه شاهدی داد شخصی در حادثه پیش از دعوی نمودن مدعی بعد ازان باز گردانید شاهدی خود را پس از دعوی نمودن او قبول میشود شاهدی او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط --- page 91 --- جلد دوم ۸۶ کتاب الشهادة و من شهد ولم يبرح (بداية) عن مجلس القاضي ولم يطل المجلس ولم يكذب المشهود له (درمختار) حتی قال او همت بعض شهادتي (بداية) ولا مناقضته بان قال هو لفلان ثم قال لفلان آخر (درمختار و تكمله طحطاوي) فان كان عدلا جازت شهادته و معنى قوله او همت ای اخطات بنسيان ما كان يحق على ذكره ای بزيادة كانت باطلة (هداية) و اذا جازت شهادته ولم ترد بها ذا يقضى قيل لجميع ما شهد به ولا بد من قيد بان يكون المدعي يدعي الزيادة فانه لو شهد بالف و قال بل الف وخمسمائة لا يدفع الكل الا اذا ادعى الفا و خمسمائة وصورة الزيادة حينئذ على تقدير الدعوى ان يدعى الفا و خمسمائة فيشهد بالف ثم يقول او همت انما هو الف و خمسمائة لا ترد شهادته لكن هل يقضي بالف او بالف وخمسمائة قيل يقضى بالكل وقيل بما بقي فقط وهو الالف حتى لو شهد بالف ثم قال غلطت بخمسمائة زيادة و انما هو خمس مائة يقضى بخمس مائة فقط واليه مال شمس الائمة السرخسي رح ( فتح القدير) و اگر کسی گواهیداد و حال آنکه بحالت ده بود از مجلس قضا دور از نشده بود آن مجلس و در دعوی نکرده بود اورا آن شخص که گواهیداده برای او تا آنکه گفت آن شاهد که خط کردم بعض گواهی خود را و حال آنکه تناقض نبود در گواهی او چنانکه بگوید که این چیز مر فلان راست باز بگوید که مر فلان دیگر است پس اگر همین شهاده عادل بود درست گواهی او و معنای این قول شاهد که خطا کردم یعنی خطا کردم بسبب فرامیش چیزا --- page 92 --- جلد دوم ۸۷ کتاب الشهادة چیزیکه لازم بود بر من ذکر کردن آن و یا بسبب زیادتی که باطل بود وقتیکه روا شد گواهی او در و نشت پس بکدام چیز حکم کرده میشود بعض مشایخ رحمهم الله تعا گفته اند که حکم کرده میشود تمامی انچیزیکه گواهی داده شده بآن و نا چار است از مقید کردن این حکم باینکه مدعی دعوی کند آن زیادت را زیرا که اگر شاهد گواهی داد بهزار درم باز گفت که خطا کردم بلکه هزار و پنجصد است داده نمیشود بمدعی تمامی آن مال مگر وقتیکه مدعی دعوی کرده باشد هزار و پنجصد را وصورت زیادت در ینوقت بتقدیر دعوای مدعی آن است که مدعی دعوی کند یکهزار و پنجصد درم را پس گواهی بدهد یکشاهد او بیک هزار درم پس نیز بگوید آن شاهد که خطا شدم جز این نیست که حق او یکهزار و پنجصد درم است داده نمیشود گواهی او ولیکن آیا حکم کرده شود بیکهزار درم یا بیک هزار و پنجصد درم بعض مشایخ رحمهم الله تعالی گفته اند که حکم کرده شود تمامی آنچیزیکه دعوی کرده مدعی آنرا و بعض مشایخ رحمهم الله تعالی گفته اند که حکم کرده میشود بچیزیکه باقیست فقط که آن هزار درم است نه بآن زیاده که پنجصد درم است تا آنکه اگر گواهی داد بهزار درم باز گفت که غلط کردم بر زیاده کردن پنجصد درم و جز این نیست که آن مال پنجصد درم است حکم کرده میشود بر پنجصد درم فقط و همین حکم میل کرده اندمش سرخسی بخلاف ما اذا قام عن المجلس ثم عاد و قال او همت (هدایه) بعض فایده اولیت او غلطت فانه لا یقبل ( قاضیخان ) بخلاف الصورت غلطی شاهد در بعض حدود یا که شاهد برخیزد از مجلس و باز بگردد و بگوید که خطا کردم بعض گواهی خود را در بعض نسب منع میکند قبول شدن گواهی اورا و یا فراموش کردم و یا غلط کردم پس بدرستیکه قبول نمیشود گواهی او و علی هذا اذا وقع الغلط في بعض المحك (هدايه) بان ذكر الشرقي مكان الغربي --- page 93 --- جلد دوم ۸۸ کتاب الشهادة وهمین یک بودن مجلس معتبر میشود در صحیح شدن شاهدسی وقت یکه غلطی شاهد در جای شبه تلبیس با شد با شیطر نیه کلام اول او شاهدها باشد و اما وقتیکه در جای شبهه تلبیس نباشد پس با کنیت بباز گردانیدن کلام مانند انکه ترک کند لفظ اشهد را یا دیگر قایم مقام انست در عدم شبهه تلبیس با شیطر یکه ترک کند ذکر کرده نام مدعی و یا مدعی علیه را و یا ترک کند اشارت کردن را بمدعی و یا مدعی علیه اگر چه بخیزد از مجلس پس از انکه عادل باشد زیرا که شاهد اگرچه آمد بلفظ اشهد و مانند آن پس از مجلس قضا لیکن آمدن او پیشتر پیش از قضا زیر ا که قضا متصور نمیشود ونحوه (فتح القدیر) او في بعض النسب (هدایه) بان يذكر محمد بن احمد بن عمر مكان محمد بن على بن عمر مثلا اى تقبل لتدارك في محله لا تقبل بعده (كفاية) و بنا بر این حکم است وقتیکه واقع شود غلطی شاهد در بعض حدود چنانکه ذکر کند در حشر را بجای حد غربی و مانند آن و یا واقع شود غلطی شاهد در بعض نسب چنانکه ذکر کند محمد بن احمد بن عمر را بجای محمد بن علی بن عمر مثلا یعنی قبول میشود گواهی او درین دو صورت وقتیکه در یافت کند غلطی خود را در مجلس قضا و قبول نمیشود بعد ازان وهذا اذا كان موضع شبهة بان يكون كلامه الأول شهادة واما اذا لم يكن فلا بأس باعادة الكلام مثل ان يدع لفظة الشهادة او ما يجرى مجرى ذلك ( هدایه ـ وقاضیخان ) بان ترك ذكر اسم المدعى او المدعى عليه او ترك الاشارة الى المدعى او المدعى عليه (كفاية ) وان قام عن المجلس بعد ان يكون عد لا ( هداية ) فانه وان جاء بعد المجلس يكون قبل القضاء لان القضاء لا يتصور بدون شرطه وهو لفظة الشهادة والتسمية ولو قضى لا يكون القضاء قضاء ( فتح القدير ) --- page 94 --- جلد دوم ۹۰ كتاب الشهاده از شرط خود و آن شرط لفظ اشهد و ذكر كردن نامهاى مدعى و مدعى علیه است و اگر قاضی حكم بدون آن شرط پس قضا او قضا نمى شود يعنى قبول نميشود فاما تقييد المطلق و تعيين المحتمل يصح من الشهود و انكان ذلك بعد عشرينك هذالو شهدت قاضیخان اما مقید ساختن لفظ مطلق و معين كردن لفظ احتمال داشته شده كه اول مطلق و محتمل گفته بود بعد از ان مقید کرد و معین ساخت آن مقدار اكه لفظ او احتمال آنرا داشت صحيح مى شود از شاهد اگر چه آن مقید کردن و معین نمودن بعد از اقرار کردن شاهد باشد چكه بقصد مطلق يا محتمل گفته بودم و غلط نشده بودم دران رجل ادعى دارا في يد رجل و اقام شاهدين فشهدا ان الدارله فان القاضی يقضى بالبناء والدرا للمدعى فان قالا قبل القضاءليس البناء له انما هو للمشهود عليه يقبل ذلك منهما و يقضى للمدعى بالساحة دون البناء و انقالا ذلك بعد القضاء كان عليهما قيمة البناء للمقضى عليه لان اسم الدار يتناول البناء تبعا واذا بينا ذلك قبل القضاءكان ذلك بمنزلة تعيين المحتمل قاضيخان مردی دعوی کرد سرائی را که در دست مرد دیگر بوده گذرانید دو نفر گواهان را پس گواهی دادند که بدرستی این سرای مردعی رست پس بدرستی که قاضی حکم کند بزمین و بنای آن برای مدعی پس اگر گواهان پیش از حکم قاضی گفتند که نیست بنای آن مردعى را و جز این نیست که آن بنا مرکزسی رهت که شاهدی با و داده شده است قبول میشود این گفته از ایشان و قاضی حکم کند سبای مدعی بزمین سرای نه ببنای آن و اگر گفتند شاهدان همین گفته خود را پس از حکم قاضی است بوان دو شاهد قیمت بننا برای آن کسی که حکم باو شده است زیرا که نام سرای شامل میشود با را از روی تبع و دیگر بینی بهى القسم ه ای تمام کو لا بنا برای مدعی علیه قاضیخان --- page 95 --- جلد دویم ۹۱ کتاب الشهادة فایده مدعی گفت که شاهد ندارم و مدعی علیه را سوگند داد بعد از آن شاهد آورد قبول میشود شاهدان او فایده اگر شاهد گفت که مرا شاهدی برین مدعی علیه بعد از ان شاهد داد یا مدعی گفت که مرا شاهدان نیست بعد از ان شاهدان آورد قبول میشود گواهان این را که خبار مدعی علیه است پیش از حکم قاضی میشود این بیان ایشان به پیش تامین ساختن معنای لفظ محتمل و فى فتاوى ابى الليث في الفصل الثالث من شهادت الذخيرة اذا قال للمدعى للقاضى لابينة لى وحلف المدعى عليه بطلب المدعى ثم جاء المدعى ببينته روى الحسن بن زياد دو عن ابيحنيفة انه تقبل بينته وعن محمد انه لا تقبل بينته (فصول عمادی) و ذکر شده است در فتاوای فقیه ابولیث رحمة الله علیه که ذکر شده در فصل سوم از کتاب شهادات کتاب ذخیره وقتی که بگوید مدعی مر قاضی را که نیست گواهان مرا و سوگند داد قاضی مدعی علیه را بطلب کردن مدعی سوگند او را بعد از ان آورد مدعی گواهان خود را روایت کرده است حسن بن زیاد رحمہ الله از امام اعظم رحمه الله علیه کہ قبول میشود گواهان او و روایت شده است از امام محمد رحمة الله علیه که قبول نمیشود گواهان او سئل فى الشاهد اذا توقف في اقرار المدعى عليه وقال لا اعلم اقراره تم شهد على اقرار المدعى عليه هل تقبل شهادته ام لا الجواب اذا قال لشاهد لا شهادة لي تم شهد قيل لا تقبل والا القبول الجواز النسيان تم التذكر كما فى الدرر وذكر فى شرح محمد الطحاوى رح ان المدعى اذا قال ليس لى بينة او قال الشهود لا شهادة لنا ثم جاء المدعى بشهود فشهد الذي قال لاشهادة عندى قال في هذا عن صحابنارح روايتان فى رواية لا تقبل للتناقض وفي رواية تقبل و هو الصحيح لان التوفيق ممكن بان يقول كان لي شهود و كنت نسيت و تقول الشهود كذلك كانت لنا شهادة وكنا نسينا ثم تذكر ناجواهر الفتاوى امر ثانی آمد ولا لمیام امر ثانی عبد القد نبهای --- page 96 --- جلد دوم ۹۲ كتاب الشهادة تنقیح حامديه كم التقبل البينة بعد القضاء بالنكول من الصحيح وفتحا وفايدة بها التعد الى غيره في الرد بالغيبة در مختار پرسید شد بارها شها هد کرد قاضی کدر او ار مدعی علیه سوگند نمایم انرا اور ا بعد از آن گواهی بدهد با قرار مدعی علیه آیا شنیده میشود گواهی یا ویا نه جواب اینست که اگر شاهد گفت که نیست گواهی مرا بعد ازان گواهی دادگفته اند بعض علما رحمهم الله تعالی که قبول نمیشود گواهی او در صحیح تر قول اینست که قبول می شود زیراکه رواست که در اول فراموش کرده باشد وی را بعد ازان بیاد اورده باشد چنانکه ذکر شده است در کتاب درر و ذکر شده است در شرح کتاب طحاوی رحمہ اللہ که اگر گفت مدعی که نیست مرا گواهان یا گفتند گواهان که نیست گواهی مرا بعد از ان آورد مدعی گواهانرا و یا گواهی داد آنکس که گفته بود که نیست گواهی منز د من گفته است در شرح کتاب طحاوی که در ین مسئله از امامان ما رحمهم الله تعا دو روایت است در یک روایت قبول نمیشود گواهی از سبب تناقض و قبول میشود در دیگر روایت زیرا که موافقت کردن میان هردو قول ممکن است که بگوید که بودند مرا گواهان و من فراموش کرده بودم و یا گواهان بگوید که بود مارا گواهی و ما فراموش کرده بودیم آنرا بعد از ان بیاد آمد مادا چنانکه در کتاب جواهر الفتاوی آورده است چنانکه قبول میشود گواهی بعد از حکم کردن قاضی بمنع آوردن مدعی علیه از سوگند کردن و فایده قبول کردن شاهدان پس از حکم کردن قاضی بنکول مدعی علیه تعدی کردن حکم قاضی است سوئی غیر مدعی علیه در رد کردن بسبب عيب و على هذا اذا قال المدعى كل بينة التي بها فهو شهود زور ثم اتى ببينة وعلى هذا اذا قال ليس لى عند فلان شهادة فيما ادعى على هذا فاحلفه القاضي جاہ بفلان يشهد وعلى هذا اذا قال مالى عذر فلان افلان شهادة على هذا ثم آترا بعد ذلك بشهادته هكذا فى المحيط (عالمگیری) و ظاهر نیز قیاس است که قبول می شود گواهی او انشا فایده (مدعی گفت که میشاهد برا که بیاورم (انشاهد دروغ است بعد از ان (شاهد آورد یا گفت که انچه برمن) (مدعی علیه دعوی میکند فلان در شها) (شاهد نیست بعد از آن افلان) (شاهدی داد قبول می شود) --- page 97 --- جلد دوم ۹۳ كتاب الشهادة اگر گفت مدعی که هرگواه مرا که بیاروهم پس آن گواهان دروغند بعد ازان مدعی آورد گواهانراو براین قیاس است که قبول میشود اگر گفت مدعی که نیست مرا نزد فلانی گواهی در آنچه نمیکند دعوی با شخصتیم شخص پس وقتی که سوگند داد قاضی مدعی علیه را امد مدعی آورد انظاهرا گواهی داد و بنا برین حکم گران اگر گفت مدعی که نیست مرا نزد فلان و فلان گواهی براین مدعی علیه بعد ازان دعوی کرد اشهادی دو شاهد همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولو قال كل بينة اقيمها فهی باطلة فان اقام بينة قال القاضي الامام فخر الدين الفتوى انه تقبل كذا فى الغياثية (عالمگیری) اگر گفت مدعی هر شاهد برا که بگذرانم پس آن بر باطل است پس اگر گذرانید شاهد را گفت قاضی امام فخردین فتور براین است که قبول میشود شاهدان و همچنین ذکر شده است در فتاوای غياثيه رجل ان قال الاشهاد لفلان عندنا ثم شهداله ذكر في المنتقى انه يجوز شهادتهما وعن محمد رح في النوادر اذا قال الاشهادة لفلان عندى ثم اشهد قال لا اعلم لهذه ثم شهد بعد ذلك جازت شهادته وكذا لو ان رجلين قالا لكل شهادة نشهد بها لفلان على فلان فهوزور ثم حملة المرشهدا ارفقال لا يدرى حيث قلنا ثم تذكر الفجازت شهادتهما (قاضيخان) گفتند دو مرد کی نیست گواهی مر فلانر انزد ما بعد ازان گواهی دادند برای او ذکر شده در کتب ضعی این که بدرستی رو است گواهی ایشان را از امام محمد رحمه الله در نوادر روایت شده اینکه وقتی که بگوید که نیست گواهی مر فلانر انزد من دریچ امری با بگوید که نیست علم مر اباین گواهی بعد ازان گواهی داد رو است گواهی او و همچنین اگر دو مرد گفتند که هر گواهی که ما میگذرانیم برای فلان بر فلان پس آن گواهی ما دروغ است بعد ازان آمدند این دو و گواهی دادند و گفتند که در یاد ما نبود وقتی که میگفتیم بعد از ان در یاد ما آمده رو است گواهی ایشان لا اعتبار بالشاهد الواحد الا اذا اقامه واراد ان يكتب القاضي الى اخر فایده (گفت مدعی هر گواهی کند را هم آن باطل است فایده اعتبار نیست کی شاهد را مگر و قتیک مدعی اراده کند که قاضی او را بورت رقاضی دیگر پس قاضی بوبید انرا الراجی الی الله غلام محمد النور ملا قیام الدین پشاوری --- page 98 --- جلده و ديم ۹۴ کتاب شهاده فانه يكتب كما فى البزازية واشباه بکشاهد را ہیچ اعتباری نیست در شرع مگر وقتی که بگذراند قاضی آن بکشا هد را و اراده کند این را که قاضی بنویسد گواہی اورا وبفرستد بقاضی دیگر پس بنویسد قاضی گواہی اور الشهادة بالمجهول غیر صحيحة الا في ثلاث اذا شهد وانه كفل بنفس فلان ولا يعرفونه واذا شهد و ا بر هن لا يعرفونه او بغصب شيئ مجهول كما فى قضاء الخانية واشباه ونظايم گواہی دادن بچیز نامعلوم صحیح نیست مگر درسته جا در اینجا که گواهی دادند که این کس ضامن شده است بنفس فلانشخص و گواهان نمیشناختند آنشخص را و در آنجایی که گواهی دادند بگر وی یکچیزی و نیشناختند آنچیز را و یا گواهی دادند بغصب یک چیز و نمیشناختند آن چیز را چنانچه در کتاب قضاء قاضیخان ذکر شده است الشهادة بر من مجهول صحيحة الا اذا لم يعرفو اقدرهارهن عليه من الدين كما فى القنية واشباه گواہی دادن بگروی چیز نامعلوم صحیح است مگر صحیح نیست وقتی که نمیشناختند مقدار دینی را که گروی بران نهاده شده است چنانچه در کتاب قنیه ذکر شده است ذکر فی الجامع ان الشهادة على الغصب مقبولة وان لم يذكر واقيمته قاضیخانا ذکر کرده است امام محمد رحمۃ الله علیه در کتاب جامع که شاهدی دادن بر غصب قبول است اگر چه ذکر نکنند شاهد ان قیمت آن عصبیزی شده را رجل غصب جارية فجاء المغصوب منه بشهود فشهد وا ان المدعى عليه غصب جارية له قال فى الاصل يقبل الشهادة ويجبس المدعى عليه حتى يجى بها ويردها على صاجها فان حضر المشهود عليه جارية ان اتفق الغاصب والمغصوب منه ان جاريته هذه يقضى بها للمغصوب منه فان فایده گواهی بر چیز نامعلوم صحیح نیست مگر در سه جا سیبی بهر که ضامن است را نشناخت و بگروی چیز نا معلوم و بغصب چیز نامعلوم ۱۲ الهی الهی الی عدم و لا بایام اقدم عبد الصمد نیاز مج محمد شفیق --- page 99 --- جلد دویم ۹۵ کتاب الشهاده انكر الغاصب ان يكون هذه الجارية جارية للمدعى واقام المدعى لا يقضى بها للمدعى المريع الميبينة انها هي التي غصبها منه (قاضیخان) شخصی غصب کرد کنیزی را پس آن شخصی که ازاوی برده شده آورد گواهان را پس گواهان گواهی دادند که بدرستی این مدعی علیه غصب کرده او کنیزی را که مراین مدعی راست گفته ست امام محمد رح در کتاب مبسوط که قبول است این گواهی و بند می کرده میشود مدعی علیه تا آنکه بیاورد آن کنیز را و رد کند آن کنیز را بر صاحب او پس اگر حاضر کرد آنشخص که گواهی بر او داده شده کنیز را اگر اتفاق نمودند غصب کننده و و آنشخصی که از او غصب شده که بدرستی آن کنیز یرا که از او بغصب برده است همین کنیز است حکم کرده شود بآن کنیز برای انشخصی که بغصب برده شده از او پس اگر منکر شد غصب کننده از اینکه همین کنیز کنیز مدعی است و مدعی دعوی میکرد که همین کنیز کنیز من است حکم کرده نشود بآن کنیز برای مدعی تا وقتی که باز نگذارند شاهدانرا که بدرستی این کنیز آنکنیزی است که غصب کننده بغصب برده است اور ا ازین مدعی قال عامة المشايخ رحم يقبل الشهادة على فعل الغاصب وان لم يصفوا الجارية ولم يذكر واقيمتها في حكم الحبس لا فى القضاء بالجارية فانقال الغاصب ماتت تلك الجارية اوقال بعتها ولا اقدر على ردها ان صدقه المغصوب منه فى ذلك وطلب منه القيمة يقضى عليه بالقيمة وان كذبه يحبس الغاصب حتى يمضى زمان يقع عند القاضي عجز عن ردها (قاضي خان گفته اند عامه مشایخ رحمهم الله تعالی که قبول کرده میشود گواهی بر فعل غصب اگر چه گواهان بیان نکنند وصف کنیز را و ذکر نکنند قیمت آنرا و این گواهی قبول میشود درباره حکم بندی کردن غصب کننده نه درباره حکم کردن قاضی بانکی برا مدعی پیر گری کندی عبدالله حلاوة محمد الدين قندهارى گفت --- page 100 --- جلد دویم ۹۶ كتاب الشهاده گفت که آن کنیز برده است و یا گفت که فروخته ام او را و قدرت ندارم بر رد كردن او اگر شخصی از او غصب کرده شده او را رستگوی کرد در آن قول او و خواست از و قیمت اور ا قاضی حكم كند براي او قیمت کنیز و اكر در و تكذيبی كرد او را بند می کرده شود آن غصب كننده تا آنکه بکند در مانکه ظاهر شود نزد قاضی اینکه بدرستی او عاجز است از رد کردن آن کنیز ادّعيٰ له رهن عند هذا ثوباً وٰبَهَ منه فشهد الشهود بذلك فقالوا انا لا نعرف الثوب قبلت شهادتهم و بيان الثوب الى الغاصب والمرتهن كذا فى المضمرات (عالمكيرى) اگر دعوی کرد مردی که گرو نهاده ام نزد این کس جامه را یا گفت که این کس غصب کرده است جامه را از من پس گواهان گواهی دادند بر گرو کردن جامه یا غصب کردن آن پس گفتند که نمی شناسیم آن جامه را قبول میشود گواهی ایشان و معلوم کردن آن جامه بر غصب کننده است و بر آن کسی است که گرو گرفته است همچنین ذکر شده است در كتاب مضمرات والمنقول القایم ان امكن احضاره مجلس الحكم فالقاضی لايسمع الدعوى ولا شهادة الّا بعد احضار المدّعيّت اليه المدّع والشهود بجامع الفتويّ چيز منقولی که قایم و موجود باشد پس اگر ممکن بود حاضر کردن آن در مجلس حکم قاضی پس قاضی نشنود دعوی مدعی را و نه گواهی گواهانرا مگر پس از حاضر آوردن آنچیزی که واقع شده در آن دعویٰ در مجلس حکم برای آنکه مدعی و شاهدان اشارت کنند بسوی آن چیز ادّعى عينا فى يده واراد احضاره مجلس الحكم فانكر المدّعى عليه كونه فى يده فبرهن المدّعي انه كان فى يد المدّعى عليه قبل هذا التاريخ بسنة هل تقبل ويجبر المدّعى عليه على احضا فایده اگر مدعی علیه گفت که مدعی در دست من نیست و گواهان گفتند که پیش ازین یکسال در دست او بود قبول میشود شاهدان او و بران غاصب جبر میشود که حاضر کند عبیدالله محمد قاسم الدین زنجارى --- page 101 --- جلد دویم ۹۷ کتاب الشهاده بهذه البينة ام لاكانت واقعة الفتوى وينبغي ان تقبل (جامع الفصولین) دعوی کرد مالی را که در دست مردی بود و مدعی اراده کرد حاضر اوردن ان مال را در مجلس قضا پس نچار اورد مدعی علیه از انیـکه در دست وی همان مال باشـد پس مدعی آورد دو شاهدا کہ گواهی دادند کہ بدرستی همین مال در دست مدعی علیه بود پیش ازین در زمان مدت یکسال آیا قبول می شود این گواهی و جبر کرده میشود مدعی علیه بحاضر کردن آن مال بهمین گواهی گواهان یا نه و این مسئله ایست که در ان فتوی واقع شده فایده پیش از حکم کردن قاضی بگواهی گواهان دو تن گواهی دادند که این گواهان رجوع کرده اند از گواهی خود حکم نکند قاضی بگواهی ایشان است و میشاید اینـکه قبول شود همین گواهی ایشان عن ابن سماعه عن ابي يوسـف اذاشهد شاهدن علی رجل بمال فقبل ان يقضى القاضى بشهادتهما شهد علیهمار جلان بانهما رجعاعن شهادتهما ان كان الذي اخبر عن رجوعهما يعرفه القاضي ويعدله وقف في امر هماولم ينفذ شهادتها كـذافى المحيط (عالمكيرى) روایت شده از ابن سماعه که روایت کرده است از امام ابو یوسف رحمہ اللہ کہ اگر گواهی دادند دو گواهان بر مردی بمالی پس پيـش از حکم کردن قاضی بگواهی ایشان دو مردان گواهی دادند بر ان شاهدان بر اینـکه بدرستی ایشان رجوع کرده بودند از گواهی خود اگر بود این كـسی که خبر داده است از رجوع کردن ایشان که میشناخت قاضی اور او عادل میدانست او را توقف نماید قاضی در کار آن گواهان و قبول نکند گواهی ایشان را، همچنین ذکر شده است در كتاب محيط رجل ادعى دارا واقام البينة فابطل القاضى بينته ثم جاء بعد عشرين سنة يشـهد انها لآخـر فشهادته باطلة وكـذا لو قال هذه الدار لفلان لاحق لي فيها ثم شهد انها لفلان آخـر لا يقبل كـذا في الخـلاصة (عالمكيرى) فایده دعوی کرد بر انکه این سرای از من ست و رد کرد قاضی گواهان او را بعد از مدت بیست سال گواهی داد بانکه ین سرای از فلان دیگرست تقبل نمیشود گواهی او الراجي الى الله ملا عبدالقادر غفر له غفر الله --- page 102 --- جلد دویم ۹۸ كتاب الشهادة مردی دعوی نمود سرائی را و گذرانید شاهدانرا پس قاضی باطل کرد شاهدان او را بعد ازان شخص دگر همان مرد مدعی پس از مدت بیست سال آمد و گواهی داد که بدرستی همین سرای شخصی است پس گواهی او باطل است و همچنین حکم است اگر کسی گفت که این سرای مر فلانرا مراد ران سرای هیچ سقی نیست بعد از ان گواهی داد که بدرستی این سرای مر فلان دیگر است قبول کرده نمی شود گواهی او همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی وفى المنتقى شهد شاهدان ان هذا فى هذه الدار الف زراع فاذا الدار خمسمائة ذراع اوشهدان له في هذه الجراح عشرة اجوبة فاذا القرا خمسة اجوبة فالشهادة باطلة ولو كان اقر بذلك اخذ المقر له كلها ولو شهد ان داره في دار هذا ولم يحدا من ای موضع الى اى موضع هی فالشهادة باطلة كذا فى المحيط (عالمكیری) و در کتاب ملتقی ذکر شده است اینکه دو نفر گواهی دادند که بدرستی مراین شخص را درین سرای هزار گز حق است پس ناگاه آن سرای پنصد گز بود و یا گواهی دادند که بدرستی مراین شخص را در این زمین ده جریب حقست پس ناگاه آن زمین پنج جریب بود پس گواهی ایشان باطل است و اگر بود که برای کسی اقرار کرد بان هزار گز وده جریب و ناگاه آن سرای پنصد گز و آنز مین پنج جریب بود بگیر دانکسی کها قرارا برای او شده تمامی انسری یازمین را واگر گواهی دادند که بدرستی سرای او در سرای این کی وحد انرا بیان نکردند که از کدام جای تا کدام جایست پس آن گواهی باطل است همچنین که شدن در کتاب محیط ولو شهدا وانها امرأة وحلاله ولم يذكرو العقد المحنالانه يجوز كذا فى خزا نته المفتین (عالمگیری) اگر گواهی دادند که بدرستی این زن زن اوست و حلال اوست و ذکر بکتاب نکردند عقد نکاح را قول برگزیده شده انیست که روا میشود این هدی ایشان و همچنین ذکر شده در تان فایده گواهی دادند که مراین خصص را درین سرای مزار گز حق است ناگاه تا تمام دادند انسرای پنصد کز بود با سا های که او را درین زمین ده جریب حق ناگاه تمامی آنز مین پنج جریب بود شاهد ی ایشان با دلیست فائده گواهی دادند که این زن زن اوست و ذكر عقد نكاح نكرده رواست گواهی ایشان راقمى الحروف و مصححه خادم الشرع النبوى محمد صفدر غازی پوری --- page 103 --- جلد دویم ۹۹ كتاب الشهاده خزانة المفتين وذكر في القنية من باب ما يبطل دعوى المدعى قال سمعت شيخ الاسلام القاضی علاء الدين المروزى رحمه يقول يقع عندنا كثيرا ان الرجل يقر على نفسه بمال فى صك ويشهد عليه ثم يدعى ان بعض هذا المال قرض وبعضه ربوا عليه ونحن نفتى انه ان اقام على ذلك بينة تقبل وان كان مناقضاً لانا نعلم انه مضطر الى هذا الاقرار (اشباه) او ذکر کرده است در کتاب قنیه در باب آنچه که باطل میکند دعوای مدعی را که گفت شنیدم از شیخ اسلام قاضی علاء الدین مروزی رحمة الله که میگفت که نزد ما بسیار واقع می شود اینکه مردی اقرار میکند بر نفس خود بما لی نوشته باشد در وثیقه و گواهان میگیرد بر اقرار خود بعد از ان آن مرد اقرار کننده دعوی میکند که بعض این مال قرض است بر من و برخی از ان رباست بر من و ما فتوی میدهیم بر اینکه بدرستی اگر آن مرد گذرانید بران دعوای خود گواهان را قبول کرد میشود آن گواهان او اگر چه تناقض کننده است در دعوای خود زیر ا که ما میدانیم که او ناچار باین اقرار اذا شهد على رجل انه اقران اسمه عارية في هذا الدين والمل لفلان وفلان يدعيه فذلك جايز كذا في الملتقط (عالمگیری) وقتی که شخصی گواهی داد بر مردی که بدرستی او اقرار کرده بود که نام من درین دین عاریت است و آن مال مر فلان را است و آن فلان دعوی میکرد آن مال را پس این شاهدی جایزست همچنین ذکر شده است در کتاب ملتقط وذكر فى الاصل رجل قال لغيره اودعتك عبد وامة وقال المودع ما اودعتني الامة وقد ماتت فاقا المدعى شهودا فشهد واعلى انه اودعه عبد وامة ضمن المدعى عليه قيمة العبد لجموده ايداع العبد ولا يضمن قيمة الامة بهلاكها فائده گواهی داد بر انیکه این مرد اقرار کرده است که نام عاریت است در این دین و آن دین مر فلانرا است در حال انکه آن فلان دعوا می کند این (دین) را میگرد قبول است فتوی برای افاده اسم قیام ادعای المد عليه المدعی عده --- page 104 --- جلد دویم ۱۰۰ كتاب الشهاده عند المودع قالوا انما تقبل البينة على الابداع اذا وصفوا العبد والقاضى يعرف مقدار قيمة مثل ذلك الموصوف وان لم يعرف القاضى ذلك سال المدعى اقامة البيئة على مقدار القيمة اما اذا شهدوا انه اودعه امة وعبد اولمر يصفوا العبد لا تقبل شهادتهم قالو اعلى قيامسئلة الغصب ينبغى ان تقبل ويحبس حتى بحى به كما في العصر قاضیخان و ذکر کرده است امام محمد در کتاب مبسوط که مردی گفت مردیگیر ا که امانت گذاشته بودم نزد تو غلام و کنیز اگوگنات آن ودایعت گیرنده که امانت ننهاده بودی نزومن مگر کنیز را و حال انکه تحقیق آن کنیز مرده است پس مدعی گواهان گذرانید پس ایشان گواهی دادند بر اینکه بدرستی او امانت نهاده بود غلام و کنیز را تاوان دار می شود مدعی علیہ قیمت غلام را بسبب منکر شدن او از امانت نهادن غلام و تاوان دار نمیشود قیمت کنیز را بسبب ہلاک شدن او نزد امانت دارنده گفته اند علما رحمہم اللہ تعالی که جز این نیست که قبول میشود گواهان بامانت نهادن وقتی که گواهان بیان کنند صفت آن غلام را و قاضی می شناخت اندازه قیمت مانند آن غلام صفت کرده شده را و اگر قاضی نمی شناخت قیمت آنرا نخواهد از مدعی گذرانیدن گواهان را بر مقدار قیمت آن غلام اما وقتی که گواهی دادند که بدرستی همین مدعی امانت نهاده بود نزد او کنیز و غلامر و بیان نکردن صفت آن غلام را قبول نمیشود گواهی ایشان گفته اند علما رحمه الله تا که بیتا قياس له غص باشد که قبول کرده شود این گواهی او بند کرده شود مدعی جایکه بیاور آن خلا را چنا که غصب بين حمست شاهدان شهد علی رجل انه غصب منه ثوبا واختلفا في لونه لا تقبل شهادتها الا بين بيان اللون شرط بل لانهما اذا اختلفا في اللون يمتنع آیا موجب (قاضیخان) --- page 105 --- جلد دویم کتاب الشهادة دو گواه گواهی دادند بر مردی که بدرستی این مرد غصب کرده است از این کس جامه را و اختلاف کردند گواهان در رنگ جامه قبول کرده نمیشود گواهی ایشان نه از این جهت که بیان کردن رنگ جامه شرط است در قبول گواهی بلکه از این جهت که هرگاه گواهان در رنگ جامه اختلاف کردند اختلاف آمد در جامه مغصوب گویا که هر یک گواهی داد بر جامه دیگر ولو شهد ان شاة هذا دخلت في غنمه هذا تقبل شهادتهما قاضیخان و اگر دو کس گواهی دادند باینکه گوسفند این کسر درامده است در رمه این شخص دیگر قبول کرده میشود گواهی ایشان رجل ادعی عبدا فی ید رجل و قال بعتنی هذا العبد بالف درهم و نقدتك الثمن فانکر المدعی علیه البيع و قبض الثمن فشهد للمدعی شاهدان على اقرار البايع بالبيع وقبض الثمن وقالا لانعرف العبد ولكنه قال لنا عبدي زید و شهد شاهدان اخران ان هذا العبد اسمه زید او اقر البايع ان اسمه زید قال لا يتم البيع بهذه الشهادة ويحلف البايع فان حلف رد الثمن مقدم وان نكل عن اليمين لزمه البيع بنكوله وان شهد شاهدان ان لبایع اقرانه باعة قال زیدا والمولد ونسبوالی شئ يعرف من عمل وصناعة اوحلية او عیب وافق ذلك هذا العبد جزاوانه ولفي القياس سواء الا ان استحسن دانبه الى مغر قادر اجزه وكذالك الامة (قاضيخان مردی دعوی کرد غلامی را که در دست مردی بود و گفت که تو فروخته بمن این غلام مهامرا در هم و نقد کرده ام بنو بهای اور اپس انکار کرد مدعی علیه از فروختن و قبض کردن بها پس گواهی دادند برای مدعی دو شاهد با قرار کردن فروشنده بفر وختن و قبض کردن بها و گفتند که ما می شناسیم انغلام ولیکن او گفته بود مارا ک غلام من زید ستی گواهی داند دو شاه دیراکه نام این غلاف دراست بابا ر فروشند که مهدی نام در بدست نقد ست بام عقدت ما من در ختن بام گیهی بلکه سوگند دادرسیوں --- page 106 --- جلد دویم ۱۰۳ کتاب الشهادة پس اگر سوگند خورد رد کند بها را بخرنده واگر منع آورد از سوگند لازم میشود بر او فروختن غلام سب منع آوردن او از سوگند واگر گواهی دادند دو شاهد که بدرستی فروشنده اقرار کرد بت که من فروخته ام بخبرنده غلام خود را که نام او زیدست وخانه زادست ولنست کردند زید را چیزی مشهور مانند علئی ویا پیشه ویا چهره و یا عیبی و آن صفت موافق بود باین غلام گفته است امام محمد رح که این حکم و حکم اول در قیاس برابرند مگر بدرستی که من ساسان میدانم این اکرگواهان نسبت کردند ان غلام را بچیز مشهور که روا نگردانم آن گواهی را و همچنین است حکم کنیز الباب الرابع فيمن تقبل شهادته ومن لا تقبل وفيه اربعة فصول باب چهارم ثابت است در بیان آنکسی که قبول کرده می شود شاهد سمی او و دربیان انکیسی که قبول کرده نمیشود شاهدی او و در این باب چهار فصل است الفصل الأول فيمن لا تقبل شهادته لعدم اهليته لها (عالمگيري) فصل اول ثابت است در بیان انکسی که قبول نمیشو شاهدی او از جهت نابودن و اهل برای شاهدی ولا تقبل شهادة الاعمى ( هدايه ) فائده شاهدی کور مطلقا قبول مطلقا سواء عمى قبل التحمل او بعده فيما تجوز الشهادة فيه بالتسامع است قاضی باید حکم نکند باه اولا تجوز ونسخ القيد لاى لا يقضى بها ولو قضى صح (درمختار) اي قاض واگر حکم کند نکاح بحضور کور ولو حنفيا كما يفيده اطلاقه (طحطاوی) وينعقد النکاح بحضرته (قاضیخان و هرگز قبول نمیشود گوی منعقد و صحیح میشود کور برابر است اینکه کور شده باشد پیش از بر داشتن گواهی و یا بعد از ان خواه در صورتی باشد که گوای دادن در ان بشنیدن روا باشد یاره ابنا شد یعنی حکم نکند قاضی بآن گواهی واگر حکم کرد صحیح شود آن حکم از هر قاضی که باشد اگر چه حنفی مذهب باشد چنانکه فایده میکند این عام بودن قانی مطلق ذکر کردن مصنف قاضی را ومنعقد میشود نکاح بحضور کور ولوهمى بعد الاداء قبل القضاء يمنع القضا عند ابي حنيفة ومحمد رحمة ما اذا لخرس اوجن او فسق بخلاف نما لو ما تو ادعما ( هدايه ) الموفق الى الشداد عمل قیام الدین با ا، ج عبدالله بنارسي --- page 107 --- جلد دوم ۱۰۳ كتاب الشهادة شاهد گنگ باجماع فقها روا نیست چه بنوشتن باشد یا به اشارت فائده روا نیست شهادت غلا کودک و دیوانه و سیکه غفلت بسیار دارد اگر گواه کور شد پس از گواهی دادن پیش از حکم قاضی منع میشود حکم قاضی بگواهی او نزد امام اعظم و امام محمد رحمهم الله چنانکه منع میشود حکم قاضی بگواهی آن شاهد که بعد از ادای گواهی گنگ شود و یا دیوانه و یا فاسق شود بخلاف آنکه شاهدان بمیرند بعد از ادای گواهی و یا عمی که حکم قاضی منع نمیشود بگواهی ایشان و فی المبسوط انه لا يجوز شهادة الاخرس باجماع الفقهاء وفتح القدیر سواء كانت بالكتابة او بالاشارة بید الح در کتاب مبسوط ذکر شده که روانیست شاهدی گنگ باتفاق علماء رحمهم الله تعالی برابر است اینکه بنوشتن باشد یا با اشار ولا تقبل شهادة المملوك ولا الصبى ركنز وعيني، والمغفل والمجنون الا في حال صحتة اى وقت كونه صاحيا الا ان يتحملا في الرق والتميز واديا بعد الحرية ولو المعتفه وبعد البلوغ (رد محتار ورد المختار) قال في المحيط ومن يجن ساعة ويفيق اخرى فشهد حال صحتہ تقبل لان ذلك بمنزلة الاغماء (تكملة رد المحتار، والاغماء لا يمنع قبول الشهادة رفیق، وقدره شمس الائمة الحلوانی بيومين وقال ذاكان جنونه يومين او اقل من ذلك ثم يفيق هكذا فشهد في حال فاقته تقبل شهادته كذا فى المحيط (عالمكيرى) والمعتوه بمنزلة المجنون (قاضيخان) و قبول نمی شود گواهی غلام و کودک و کسیکه غفلت بسیار دارد و قبول نمی شود گواهی دیوانه مگر در حال تندرستی او یعنی در وقت هشیار بودن او مگر قبول میشود گواهی غلام و کودک که بر داشته باشند گواهی در حال غلامی و حال تمیز و ادا آنرا کرده باشند بعد از آزادی اگر چه برای آزاد کننده، و باشد و بعد از با شدن گفته است در کتاب محیط که سیکه دیوانه میشود در یکساعت و بهوش می آید در دیگر ساعت پس گواهی بدهد در حال هشیاری خود قبول می شود گواهی امرات الى العنابه مولانا قياء الدينم عبيد الله غازی --- page 108 --- جلد دوم ۱۰۴ کتاب الشهادة او زیرا که آن دیوانگی مانند بیهوشی است و بیهوشی منع نمیکند قبول گواهی را و اندازۀ کرد شمس الائمه حلوانی رحمة الله علیه زمانه آن دیوانگی را بدوروز و گفته است وقتی که باشد دیوانگی او دو روز و یا کمتر از آن بعد از ان بهوش آید همچنین گواهی بده در حال بهوش بودن خود قبول می شود گواهی او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و حلم کم عقل بمنزله دیوانه است در گواهی وكذا لا تقبل شهادة الصبيان فايق فيما يقع في الملاعب ولا شهادة النساء فيما يقع في الحمامات وان مست گواهی کودک هرچیزی که در جاهای الحاجة لكن في الحاوي تقبل شهادة النساء وحدهن في القتل بازی ایشان واقع شود قبول است و گواهی زنان تنها بدون مردان في الحمام يحكم الدية كيلة يهدر الدم اى لا في ثبوت القصاص فانه لا يثبت در قتلی که در حمام واقع شود قبول است در حق دیت بالنساء وظاهر ذلك انه يحكم بالديّة مع شهادتهن بالعمد للخطأ وملا تقبل حولات والشحاج وقد منا قبول شهادة المعلم جواد الصبيان با ذکر شد که درا و همچنین قبول نمی شود گواهی کودکان در آنچیزی که واقع میشود در جاهای بازی ایشان و نه قبول می شود گواهی زنان در آنچیزی که واقع میشود در حمامها اگر چه حاجت بیفتد بگواهی ایشان ولیکن در کتاب حاوی قدسی گفته که قبول می شود تنها گواهی زنان بدون مردان در آن قتلی که در حمام واقع شده باشد پس حکم دیت قبول میشود جهت آنکه خون آدمی لغو نشود یعنی در حق ثبوت قصاص قبول نمیشود زیرا که قصاص بشاهدی زنان ثابت نمی شود و ظاهر این حکم آنست که حکم کرده میشود بدیت با آنکه شاهدی داده باشند زنان بکشتن قصدی چنانکه در کتاب طحطاوی ذکر شد است پس قبول نمیشود گواهی نا کر تنها باشند در مانند مالها و زخمهای سر و پیش ذکر کردیم قبول شدن گواهی معلم در منائی گواهی غلام و گینز فایدہ کودکان مکتب اطلق المملوك فشمل القن والمكاتب والمدبروام الولد كما في الخلاصة قبول نیست خواه خالص غلام باشد یا مکاتب خویزه الموافق الاحد اس در صیام المرقوم عبید الله دوری مولوی یا ام ولد یا بچیزی از اد شده باشد --- page 109 --- جلد دوم ۱۰۵ کتاب الشهادة ومعتق للبعض كالمكاتب والمعتق في المرض كالمكاتب في زمان سعايته لا تقبل شهادته كما فى البزازية والمدبر بعد موت مولاه اذا لم يخرج من الثلث في زمن سعايته كالمكاتب عندة (بحر رايق) ولا ينعقد النكاح بحضورهم عند كما لا ينعقد بشهادة الصبيان والنسوان (قاضیخان) مطلق ذکر کرد مصنف رحمة الله مملوک را پس شامل شد غلام ومکاتب مدبر وکنیز ام ولده را چنانکه در کتا خلاصة الفتاوی ذکر شده است و حکم غلامی که بعض او آزاد شده باشد مانند حکم مکاتب است و حکم غلامی که آزاد شده باشد در حال مرض خواجه او مانند حکم مکاتب است در زمان سعی کردن او بقیمت خود قبول نمیشود گواهی او چنانچه در کتاب بزازیه ذکر شده است و حکم مدبر بعد از مردن خواجه او اگر برآمد آن مدبر از سوم حصه ترکه در زمانی که لازم برا وسعی میشود کردن است مثل حکم مکاتب است نزد امام اعظم رح پس قبول نمیشود گواهی او و منعقد نکاح بحضور ایشان چنانکه منعقد نمیشود نکاح بحضور کودکان و زنان اعتق عبداً في مرض موته ولا مال له غيره ثم شهد هذا لا تقبل عند الاما لان عتقه موقوف (بزازيه) مردی آزاد کرد غلام خود را در مرض مرگ خود و هیچ مالی نبود مر او را غیر از ان غلام بعد از ان آن غلام گواهی داد در حادثه قبول نمی شود گواهی او نزد امام ابو حنيفه رحمة الله تعالی علیه زیرا که آزادی او موقوف است بر اجازه ورثه یا با داکردن دو ثلث قیمت ولابد لصحة القضاء من حصول الحرية للشاهد في نفسه لان فلو قضى بشهادتهم ثم ظهروا عبيد بطل القضاء وهي مسئلة خطأ القاضي وفي المحيط البوهانى قضى القاضى بوصاية ببينة واخذ ما على الناس من الديون ثم وجد واعبيد افقد برئ الغرماء ولو كان مثله في الوكالة لم يبرء وا (بحر رايق) د السریان الاعظم دخيل فيما سلم ارح ۴ اسح عبدالقدوس پشاوری دیگر پر --- page 110 --- جلد دوم کتاب شهاده ١٠٦ و ناچارست مر صحیح شدن حکم قاضی را از حاصل بودن آزادی مرشاهد را در وقت قضا اگر قاضی حکم کرد بگوایی شاهدان بعد از ان ظاهر شد که ایشان غلامانند باطل میشود حکم قاضی و این مسئله خطای قاضی است و ذکر شده در کتاب محیط برهانی که قاضی حکم کرد بوصی بودن کسی بگذشتن گواهان گرفت آن وصی چیز حرا که بر مردم بود از دینهای مرده بحد ظاهر شد که آن گواهان غلامانند پس تحقیق خلاص میشوند دینداران از دین ان مرد واگر مانداین مسئله در وکالت بود خلاص نمیشوند یعنی اگر وکالت بقبض گردید ثابت شد بگذشتن گواهان و آن وکیل دینهای وکیل گیرنده را قبض کرد از دینداران بعد از ان ظاهر شد که شاهدان غلامانند خلاص نمیشوند دینداران از دین وکیل گیرند وفي الجامع استحق عبد ا من زيد بالبينة ثم مقه الخ با لبينة وظهر شهود المستحق الاول عبید رده الی الاول وان شاهدا للثاني مالى المستحق الأول وهو زيد پس ازین و ذکر شد در کتاب جامع که کسی استحقاق برد غلامی را از زید بگذشتن گواهان را با ستحقاق بردانه و شخص دیگر بگذشتن گواهان ظاهر شد اینکه گواهان مستحق اول غلامانند رد کند آن غلام را بمالک اول که زیدست واگر ظاهر شد که گواهان مستحق دوم غلامانند رد کند اور استحق او نه بمالک اول و ان زیدست وفى المحيط البوهاني رجل مات و ترک عبدا لا مال له غيره وقیمته الف ولا يعلم عليه دین فاعتقه الوارث ثم شهد لعبد شهادات او اسقى بقضا يا ثم اقام رجل البينة على الميت بالدين فان العبد برد رقيقا و يبطل عنقه و ما شهد به فان ابرا الغريم الميت جاز العتق لا الشهادة والقضاء الخـدردایت ، و در کتاب محیط برهانی ذکر شده است اینکه شخصی مرد و مترو که گزاشت عظام و نبود مر او را مالی غیر از انغلام و قیمت هزار درم بود و معلوم نبود که بر شخص مرده دین است پس داشت الراقي إلى الله موصل من الطرفين ) (۱۲) عبیدالله غازی --- page 111 --- جلد دوم ۱۰۷ کتاب الشهادة آزاد کرد او را بعد از ان گواهی دادن غلام گواهیهای بسیار و یا قاضی گردانیده شد در حادثهای بسیار و حکم کرد در ان حادثها بعد از ان مردی گواهان گذرانید بدین خو د برا فرده پس بدرستی که انغلام رد میشود بغلامی و باطل میشود آزاد شدن او و انچیزیکه گواهی داده است باآن پس اگر دیندار ابر اکرد برای مرده از دین خود روامیشود آزاد شدن او نه گواهی او و نه حلم وفي المحيط مات عن اخ لا يعلم له وارث غيره فقال عبدان من رقيق الميت انه اعتقنا في صحته وان هذا الاخ ابنه فصد قهما الاخر فى ذلك لا تقبل فى دعوى الاعتاق لانه اقر بانه لا ملك له فيهما بل هما عنده للاخ لا قرار الاخ اندواره دونه فتبطل شهادتهما في النسب ولو كان مكان الاخ انثی عند يحيفة يعتقا فيطردان شهادتهما بالبنية لم تقبل لان معتق البعض لا تقبل شهادته (رد المحتار) و در کتاب محیط ذکر شده است اینکه شخصی مرد و وارث اثر و ماند یک برادر و معلوم نشد و را وارتي غیر از و پس گفتند دو نفر از غلامان آن مرده که بدرستی آمرده آزاد کرده بود ما را در وقت تندر خود و بدرستی که این شخص دیگر پسر اوست پس برادر اور راستگو کرد ایشانرا در ان گفته ایشان قبول نمیشود راستگو کردن او ایشانرا در حق آزاد کردن مرده ایشان رانر برا که او اقرار کرده که مر امنیت ملک درین غلامان بلکه ایشان نزد او مرد یگر یر است از جهت قرارد آن برادر که وارث او پسر اوست نه آن برادر پس باطل میشود گواهی ایشان در باره آن شخص دیگر و اگر بجای آنشخص دیگر زنی بود یعنی هر دوغلام گفتند که مایر ازین ده دروقت ترستی کرد بود وگواهی دادند انغلامان که این دیگر دختمر ده است و آن برادر ایشانرا راستگوی کردنز دا مام عظیم آزاد میشوند مرد وغلامان لیکن گواهی ایشان بدختر بودن شخض دیگر قبول نمیشود زیرا که کسی که بعض او آزاد تا و بعض او غلام مقبول نمیشود گواهی مات عن عم و عمتين وامتين عبداين فاعتقهما العم الراقم ابي العلم ابو علی ضياء الدين كافي ايم عفی عنه --- page 112 --- جلد دوم ۱۰۸ کتاب الشهاده فشهد ابنوة احدهما بعينها اى انه اقربهاني صحته لم تقبل عنده ولو شهدان الثانية اخت الميت قبل الشهادة الاولى وبعدها او معها لاتصل بالاجماع (ردالمحتار) شخصی مرد واز وی ماند یک عم و دو عمه و دو کنیز و دو غلام پس عم و غلام را آن عمه برده آزاد کرد پس آن دو غلام شاهدی دادند بدختر بودن یکی معلوم ازان دو کنیز یعنی شاهدی دادند که نامبرد در حال تندرستی خود اقرار کرده بود بدختر بودن او قبول نمیشود این گواهی ایشان نزد امام اعظم رحمة الله و اگر آن دو غلام شاهدی دادند که آن کنیز دوم خواهر آن مرده است خواه پیش از شاهدی اولی باشد یا بعد ازان یا با ان یکجا قبول نمیشود این گواهی ایشان باتفاق امام اعظم صاحبین رحمهم الله تعا الشاهد اذا ردت شهادته لعلة ثم زالت لعلة فشهد في تلك الحادثة لم تقبل الابعد العبد والكافر على المسلم والاعمى والصبى اذا شهد وا فردت تم زال المانع فشهد و ا تقبل كذا في الخلاصة سواء شهد عند من رده اوغيره وسواء كان بعد سنین اولا كما في القنية (اشباه ونظاير فعلى هذا لا تقبل شهادة الزوج والاجير والمغفل والمتهم والفاسق بعد ردها ولا بد من حكم القاضی برد شهادته (بحر رائق) وقتی که رد شد گواهی شاهد بسبب علتی و بعد ازان آن علت از او دور شد پس گواهی داد در همان حادثه قبول نمیشود گواهی او مگر قبول می شود گواهی چهار کس اول غلام دوم کافر که گواهی بدهد بر مسلمان سوم کور چهارم کودک وقتی که ایشان گواهی بدهند پس رد شود گواهی ایشان و بعد از ان انچیز منع کننده قبول گواهی بود دور شود یعنی غلام آزاد شود و کافر مسلمان و کور بینا و کودک بالغ شود پس گواهی بدهند قبول می شود گواهی ایشان چنانکه در کتاب خلاصة الفتاوی آورده است برابرست اینکه مکردلهم علی ج۲ طواف میں وعلى بعالم الله ایچ حسه عهده --- page 113 --- کتاب شهادة جلد دوهم ۱۰۹ از ایشان دوهم بار گواهی بدهند در آن قاضی که رد کرده بود گواهی اورا یا نزد غیر او و بر اینست اینکه گواهی ایشان بعد از گذشتن سالها باشد یا نه چنانچه در کتاب قنیه آورده است بنا برین قبول نمیشود گواهی شوهر ومز دور خاص کسیکه بسیار غفلت دارد و گواهی خصم و فاسق پس از رد شدن آن و ناچار نیست در نا قبول شدن بعد از رو از حکم کردن قاضی بر د شدن گواهی هر کدام از ایشان و فی منية المفتی شهد لعبد لمولاه فردت ثم شهد بعد العتق تقبل ولو شهد المولى لعبده بالنکاح فردت ثم شهد له بعد العتق لم يجز ر بحر اور کتاب منية المفتی ذکر شده که گواهی داد غلام برای خواجه خود پس رد کرده شده گواهی او بعد ازان گواهی داد بعد از آزاد شدن قبول میشود گواهی او و اگر گواهی داد خواجه برای غلام خود بنکاح پس رد کرده شده گواهی او بعد ازان گواهی داد برای او بعد از آزاد شدن قبول نمی شود گواهی آن خواجه سئل فیما لورد القاضی شهادة رجل ثم شهد عنده في تلك الواقعه هل يجوز له او لقاض اخر قبول شهادته في تلك الواقعة اذا زال سبب الردعنه ام لا اجاب انكان رده للشهادة لغير تهمة هي عدم العدالة بل كان لمعنى لا يوجب الخلل في عدالته باعتب رعدم الاتيان بما هو شرط القبول يجوز قبولها اذا اتی بما هو شرط وانكان لتهمة في الدين او المروة لا يجوز قبولها وممن صرح بذلك استاذنا العلامة شيخ الاسلام محمد بن السراج الهانونی در (فتاوی خیریه) پرسیده شده بود از حکم شرعی در صورتیکه اگر قاضی شرع رد کرد شاهدی مردیرا را مل قیام الدين الا- --- page 114 --- جلد دوم ۱۱۰ كتاب الشهادة بعد از ان شاهدی داد آنمرد نزد القاضی در همان حادثه آیا رواست مر القاضی را یا دیگر قاضی را قبول نمودن شاهدی آن مرد در همان حادثه وقتی که انسبب رد شاهدی از آنمرد دور شده باشد یا روا نیست قبول نمودن شاهدی آنمرد جواب گفت که اگر رد کردن قاضی مرشاهدی او را از جهت غیر آن تهمت بود که عادت نا بودن شاهد است بلکه رد کردن او از جهت معنای بود که خلل را در عادل بودن او لازم نمیکرد با عتبار نا آمدن شاهد بآنچه شرط قبول نمودن شاهد است روا میشود قبول نمودن شاهدی او وقتی که بیاید شاهد بآنچه شرط قبول شاهد است و اگر رد کردن قاضی مرشاهدی او را از جهت تهمت در دین یا در مروت او بود روا نمیشود قبول نمود شاهدی او و از ان کسانیکه تصریح نموده باین حکم استاذنا علامة شيخ الاسلام محمد بن سراج حانوتی رحمة الله است الصبى اذا بلغ فشهد فانه لا بد من التر كیة كية الكافر اذا اسلم والكافر اذا عدل كفره لشهادة ثم اسلم فشهد فانه يكفى التعديل الأول الخ کودک وقتی که بالغ شد پس گواهی داد ناچار از تزکیه او و همچنین کافروقتی که مسلمان شود نا چار بست از تزکیه او و کا فروقتیکه عادل کرده شد در حال کفر او برای گواهی ابعد از ان مسلمان شد پس گواهی داد پس بدرستیکه آن عادل شدن اول کافی ست ولو شهد لصاحبته حال قيام النكاح فلم يقبل القاضى شهادته ولم يردها حتى وقعت الفرقة بينهما لم يذكره محمدرح هذا الفصل فى الاصل وعن ابي يوسف ان القاضي لا يقضى بتلك الشهادة الا ان يعيدها كذا في المحيط العلما اگر گواهی داد برای زن خود در حال ثابت بودن نکاح پس قاضی قبول نکرده بود گواهی او را و نه رد کرده بود تا آنکه جدائی افتاد در میان ایشان ذکر نکرده الخ کودک جمع الضمير --- page 115 --- جلد دوم ١١١ كتاب الشهادة امام محمد رحمة الله این حکم را در کتاب مبسوط در وایت شده از امام ابویوسف که قاضی حکم نکند با نیخ گواهی مگر وقتیکه باز بگرداند گواهی خود را همچنین ذکر شده است در کتاب محيط ولا تقبل شهادة المحدود في القذف (بدایه) (عینی) تمام الحد در مختار وان تاب بدایه) بكذب نفسه فتح در مختار فلو ضرب بعض الحدا مهرب قبل تمامه فقطم من الرواية تقبل شهادته جوامردیم و قبول نمیشود گواهی کیکه کامل حذر وه شده باشد در قذف اگر چه توبه کرده باشد از ان فتح بیدر و غلوی کردن او خود را چنانکه در کتاب فتح القدیر ذکر شده است پس اگر بعض حذر وه شد پس پیش از تمام شدن حد قذف گریخت پس در ظاهر روایت شاهدی او قبول میشود بخلاف المحدود فی غير القذف هدايه نحو السرقة والزنا وشرب الخمر حيث تقبل شهادته بعد التوبة (عينى) بخلاف از کيكه حذر وه شده باشد در غیر قذف مانند دزدی و زنا و آشامیدن شراب که قبول میشود گواهی او پس از توبه کردن لو اقام اربعة بعد ما حد على انه زنی قبلت شهادته بعد التوبه الصحيح لأنه لو اقامها قبله لم يحد فكذا لا ترد شهادته كذا ذكر الشارح و تمامه العنان وانما قيد بقوله على انه زني لانه لو اقام بينة على اقرار المقذوف بالزنا لا يسقط الربكورة اربعة لما في فتح القدير من باب حد القذف فان شهد رجلان اور جل وامراتان على اقرار المقدون بالزنا بدر الحد عن القاذف فكذا اذا اقام رجلين بعد من على اقراره بالزنا تعد شهادته الجروق اگر قذف کننده بعد از حذز وه شدن او چهار گواه را بگذرانید بر اینکه بدر ستیکه قذف کرده شده زنا کرده است قبول کرده میشود شاهدی ان قذف کننده بعد از توبه کردن او در روایت صحیح زیرا که اگر چهار گواهان را بگذراند پیش از حذز وه شدن او در قذف برزنا قذف کرده شده حذز وه نمیشود پس همچنین بگذرانیدن چهار گواه مذکور رو نمیشود گواهی او بعد از ان همچنین ذکر کرده است این حکم را شارح زیلعی رح و تمام این بحث در کتاب عنایه است --- page 116 --- جلد دوم ۱۱۲ كتاب الشهادة عنایه است و جز این نیست که مقید کرد این حکمرا باین قول خود که گواهی بدهند بر اینکه زنا کرده است زیرا که بدرستی اگر قذف کننده گواهان گذرانید بر اقرار قذف کرده شده بزنا کردنش نیست اینکه گواهان چهار باشند زیرا که ذکر شده در کتاب فتح القدیر از باب قذف اینکه اگر گواهی دادند دو مرد و یا یکمرد و دوزن با قرار کردن قذف کرده شده بزنا کردن در شخصت حد از قذف کننده دفع میشود پس همچنین وقتی که قذف کننده بعد از حد شدن دو مرد شاهد بگذراند بر اقرار کردن قذف کرده شده بزنا کردن باز میگردد گواهی او یعنی قبول یشود گواهی او بعد از ان ولو قذف رجلا ثم شهد مع ثلاثة على انه زنا فاذا كان لم يحد المشهود عليه وان لم يحد القاذف حد المشهود عليه كذا في البزازية المحررافتى و اگر کسی قذف کرد مردیرا بعد از ان گواهی داد همین قذف کننده با سه کس دیگر باینکه آن مرد قذفت کرده شده زنا کرده است پس اگر آن قذف کننده پیش ازین گواهی او حد قذف نزده شده باشد قبول میشود گواهی او بزنای آنکس پس حد زنا زده میشود آنکس که شاهدی زنا بر او داده شده و اگر حد قذف زده شده بود آن قذف کننده پیش از گواهی او بزنای آنکس گواهی او قبول می شود پس حد زنا زده شود آن کس که شاهدی زنا بر او داده شده همچنین ذکر شده است در كتاب بزازيه ولو حد الكافر في قذف ثم اسلم تقبل شهادته بخلاف العبد اذا حد ثم اعتق و هدایہ لم تقبل (در مختار) اما اذا كان القذف في حالة الكفر وحد في حالة الاسلام بطلت شهادته على التابيد ولو حصل بعضه فى حالة الكفر وبعضه في حالة الاسلام في ظاهر الرواية لا تبطل شهادته على التابيد حتى انه لو تا تقبل (جوهرة نيزه والصحيح جو بظاهر الرواية كذافي البديع (عالمگیری) و اگر حد زده شد بوا انم --- page 117 --- کتاب شهادة ۱۱۳ جلد دوم کافر در قذف بعد ازان اسلام اورد قبول میشود گواهی او بخلاف غلام وقتی که حد زده شود بعد ازان آزاد کرده شود قبول نمیشود گواهی او و وقتی که قذف کردن او در حالت کفر باشد و حد زده شده باشد در حالت اسلام باطل می شود گواهی او تا ابد یعنی هرگز قبول نمیشود و اگر بعض حد حاصل شد در حالت کفر و بعض آن در حالت اسلام او پس در ظاهر روایت گواهی او تا ابد باطل نمیشود تا آنکه اگر تو به کرد قبول میشود گواهی او و جواز ظاهر روایت صحیح است همچنین مذکورست در کتاب بدایع و اذا طعن المدعى علیه فى الشهود انهم عبيد فعلى المدعى اقامة البينة على حريتهم ولو قال هما محدوا دان فى قذف فعلى الطاعن اقامة البينة رسولجيه و وقتی که طعن بگوید مدعی علیه در شاهدان مدعی باینکه ایشان غلامانند پس واجب ست بر مدعی گذرانیدن گواهان بر آزادی ایشان و اگر گفت مدعی علیه که گواهان مدعی حد زده شدہ گانند در قذف پس پرمدعی علیه واجب است گذرانیدن گواهان باینکه حد زده شدگانند در قذف الفصل الثانی فیمن لا تقبل شهادته لفسقه فضل دوم ثابت است در بیان کسیکه قبول نمیشود شاهدی او بسبب فسق او ولا تقبل شهادة من ياتى بابا من الكبائر التي يتعلق بها الحد للفسق (هدايه) الفسق لا يمنع اهلية الشهادة عندنا فمنعقد النكاح بحضوره وانما رد الشهادة لتهمة الكذب قاضیان و قبول نمیشود گواهی کسیکه می آید بدروازه یکی از ان گناهان کبیره که حد با تعلق میگیرد یعنی قبول نیست گواهی کسیکه چنان گناه کبیره را میکند که حد بان لازم میشود از جهت بودن او فاسق منع نمیکند اهل بودن شاهدی رانزدا مامان هم هم لندالقا پر نهمقد میشودنکاح بحضوری او استور این نیست که فسق منع میکند او اسی ناهد یر از جهت تهمت دروغ وكما او الفسق الذي يمنع الشها تفقو على ان الاعلان بكبيرة يمنع الشهادة وفى الصغائر ان كان معلنا بنوع فتق يستع فایدہ واگر مدعی علیه اطعن گفت که شاهدان مدعی غلاما ند مدعی را لازم ست که شاهدان بگذراند برآزاد ایشان واگر طعن گفت که شاهدان در قذف حد زده شده اند بر طعن گویند، لازم کر که شاهدان بگذراند فایده (بیان نفقی که منع کننده شاهد لو بیان حد و تعریف عدالت جمهورية --- page 118 --- جلد دوم ١١٣ كتاب الشهادة يسميه الناس بذلك فاسقا مطلقا لا تقبل شهادته وان لم يكن كذلك ينظران كانت الحسنات اغلب من السيئات والرجل يجتنب الكبائر قبلت شهادته وان المم بمعصية هذا هو الصحيح فى حد العدالة المعتبرة ادلابد له من توقى الكبائر كلها وبعد ذلك يعتبر الغالب كما ذكرنا فاما الالمام بمعصية لا تقدح به العدالة الشرعية فلا ترد به الشهادة المشروعة لان فى اعتبار اجتنابه الكل سد بابه وهو مفتوح احياء للحقوق (قاضیخان وهدايه ثم بعد الاجتناب عن الكبائر كلها لابد من عدم الاصرار على الصغيرة فان الاصرار على الصغيرة كبيرة اقوالاولا فيه من قيد اخروهو ان يجتنب الافعال الخسيسة الدالة على الدناءة (شرح وقايه) و سخن کرده اند علما رحمهم الله تعالی در فسقی که منع میکند گواهی را اتفاق کرده اند علما برانکه ظاهراً کردن گناه کبیره منع میکند ادای گواهی را و در گناهان صغیره اگر ظاهر کنند ، بود نوعی از فسق که پنداشته شده را که مینامیدند مردمان او را فاسق مطلق بسبب آن گناه قبول کرده نمیشود های او و اگر نبود همچنین پس دیده شود اگر نیکیهای او بسیار تر بود از بدیهای او و حال آنکه اندرکنا میشد از گناهان کبیره قبول کرده میشود گواهی او اگر چه نزدیک میشد بکردن گناه صغیره و جمیعین کناره شدن از گناهان کبیره و بسیار بودن نیکیها بر بدیها تعریف صحیح است با ای حالت که معتبر است در قبول گواهی زیر که ناچار است مرگواه را از پرهیز کردن از همه گناهان کبیره و بعد از ان معتبر یاری است نیکی او بر بدی او چنانچه ذکر کردیم ما نزدیک شدن بگناه صغیره که ضرر نمیرساند عدالت شرط کرده شده رادر گواهی پس رد نمیشود بسبب آن گواهی شرعی زیرا که در معتبر کردن پرهیز از همه گناهان صغیره بند کردن گواهی است و حال انکه در گواهی باز است برای زنده کردن احیا های مردم پس بعد از کناره شدن از همه گناهان کبیره ناچار است از اینکه همیشگی نکند بر گناه صغیره زیرا که همیشگی بر گناه صغیره گناه کبیره است احسن میگویم که ناچار اس تقول در در المطابع کابل تمام آمد الله متمم بحمد الله ) المنان --- page 119 --- جلد دوم ۱۱۵ کتاب الشهادة گواهی از قید دیگر و آن امینست که کنارگی کند از کارها جی نمیم که دلالت میکند بر فرومایگی وبی مروتى قال القهستاني من اجتنب الكبائر وفعل مائة حسنة وتسعا و تسعين صغيرة فهو عدل وان فعل حسنة وصغير تين ليس بعدل انکمه و در مختار گفته است قهستانی در کتاب جامع الرموز که کسی کناره میشه د از گناهان کبیره و میکند صد کار نیک را و نو دو گناه صغیره را پر انکس عادل است یعنی قبول است گواهی او و اگر میکند یک کار نیک و دوگناه صغیره را پر عادل نیست واختلفو في تقدير الكبائر قيل هي سبع الاشراك بالله تعالي والفرار من الزحف وعقوق الوالدين وقتل النفس بغير حق وبهت المؤمن والزنا وشرب الخمر وزاد البعض اكل مال اليتيم بغير حق واكل الربوا وقد ورد في الحديث واجتنبوا السبع الموبقات الشرك بالله تعالى والسحر وقتل النفس التي حرم الله الا بالحق واكل الربوا واكل مال اليتيم بغير حق والتولى يوم الزحف وقذف المؤمنات المحصنات الغافلات وقد قال عليه الصلواة والسلام الكبائر الاشراك بالله تعالى وعقوق الوالدين وقتل النفس واليمين الغموس فالصحيح ان هذه الاحاديث ليست لبيان الحصر فالكبيرة كلما سمى فاحشة كاللوطة ونكاح منكوحة الاب او ثبت لها بنصر قاطع عقوبة قيل دنيا ادنی الآخره شرح وقاية و بعضهم ما كان جزاءہ اللعنة واصح ما قيل فيه هو ما نقل عن شمس الائـ الحلواني رحمانه ما كان شنعا بين المسلمين وفيه هنك حرمة الله تعالى والدين فتح كدير وكذا الاعانة على المعاصى والفجور والحث عليها من جملة الكبائر كذافين وقيل ما اصر عليه المرأ فهو كبيرة وما استغفر عنه فهو صغيرة والأوجه ما ذكره المتكلمون از بكل فهو بالنسبة إلى ما فوقه صغيرة والى ماتخته كبيرة تبيين بدانیکه در اختلاف نموده اند علماء رحمهم الله تعال تفسير گناهان كبيره بعض علمها گفته اند که گناهان کبیره ہفت شرک آوردن بخدا تعالی و گریختن از جنگ نار و آزار داین بیدار دکشتن --- page 120 --- جلد دوم ۱۱۱ کتاب الشهادة و کشتن نفسی بناحق و دروغ بستن بر مسلمان و زنا کردن و آشامیدن شراب آخر نموده اند بعضی علماء رحمهم الله تعالی خوردن مال یتیم را بناحق و خوردن ربا را و بتحقیق وارد شده در حدیث کہ پرهیز کنید از هفت کار ہلاک کننده که آن شرک آوردنست بخدای تعالی و جادوی کردن و کشتن نفسی که حرام کرده است خدایتعالی کشتن او را مگر بحق و خوردن ربا و خوردن مال یتیم بناحق و پشت گردانیدن در روز جنگ با کفار و دشنام دادن بر زنان مسلمانان پاک و بیخبر باشند از زنا و بد رسید که در حدیث رسول علیہ الصلوة والسلام که گناهان کبیره شرک آورد بخدای تعالی و آزاردن پدر و مادر و کشتن نفس بغیر حق و سوگند کردن بدروغ پس صحیح است که این احادیث برای بیان حصر گناهان کبیره نیست پس کبیره هر آن گناهیست که نامیده میشود بگناه بزرگ مانند لواطت و قطعی کردن با منکوحه پدر یا آنکه ثابت شده باشد بدلیل یقینی برای عذابی در دنیا یا در آخرت و بعضی علماء رحمهم الله گفته اند که گناه کبیره آنست که از جهت ذات خود حرام باشد و صحیح تر انچیز یکه در تفسیر گناه کبیره گفته شده است آنست که از شمس الائمه رحمة الله علیه نقل شده که او گفته است که چیزیکه بد باشد میان مسلمانان و در آن دریدن حرمت الله تعالی یا دریدن حرمت دین باشد پس آن گناه کبیره است و همچنین یاری دادن بر گناهان و بدکاریها و تیز کردن بر آنها از جمله گناهان کبیره است و بعضی علماء رحمهم الله تعال گفته اند که آن گناهی که مرد همیشگی بر آن کند پس آن کبیره است و آن گناهی که آمرزش از آن بخوا پس آن صغیره است و بزرگتر از دعوی دلیل است که علماء متکلمین رحمهم الله تعا آنرا ذکر کرده اند که بدرستی هر گناه نظر بر گناه که برتر از آن باشد صغیره است و نظر بگناه که کمتر از ان باشد کبیره است وسئل ابن عباس عن الكبائر اسبع هی قال هن الی السبعین اقرب وقیل هن سبع عشرة اربع في القلب الكفر بالله والاصرار علی معصیة الله تعا والقنوط ادارة الفاتح طبع ابا الحسن عبیدالله --- page 121 --- کتاب الشهادة جلد دوم ١١٤ من رحمة الله والامن من مکر الله تعا واربع في اللسان التلفظ بالكفر و شهادة الزور وقذف المحصنات واليمين الغموس وثلاث في البطن اکل الربوا واکل مال اليتيم وشرب الخمر واثنان في الفرج الزنا واللواطة واثنان في اليد القتل والسرقة وواحدة في الرجل الفرار من الزحف واحدة في سائر البدن عقوق الوالدين ومن الكبائر السحر وكتان الشهادة من غير عذر والافطار في رمضان من غير عذر وقطع الرحم وترك الصلوة متعمدا ومنع الزکوة ونسيان القرآن وسب الصحابة والخيانة في الكيل والوزن واخذ الرشوة وضرب المسلم بغير حق وامتناع المرأة على زوجها بلا سبب والوقيعة في اهل العلم واكل الميتة ولحم الخنزير بغير اضطرار والخوض في الحيض والنميمة والغيبه والكذب والنياحة والحسد والكبرو ترك الامر بالمعروف والنهي عن المنكر مع القدرة وقتل الولد خشية ان ياكل معه والحيف في الوصية وتحقير المسلمين باظهار عيوبهم پرسیده شد عبد الله بن عباس رضی الله تعالی عنهما از گناه کبیره که آیا هفت اند یا نه د گفت در جواب که آنها با هفتاد نزدیکتراند و بعضی گفته‌اند که آنها هفده اند چهار از آنها در دل است کافر شدنست بخدایتعالی و همیشگی کردن بر نافرمانی خدایتعالی و ناامید شدن از رحمت حق تعالی و بامن شدن از عذاب خدایتعالی و چهار از آنها در زبانست تلفظ کردن با لفاظ کفر و گواهی دادن بدروغ و دشنام دادن زنانانی که پاک باشند از زنا و سوگند کردن بناحق وسه از آنها در شکم است خوردن ربا وخوردن مال یتیم و آشامیدن شراب و و از آنها در فرج است زنا کردن با زنان ولواطت کردن با دو از آنها در دست است کشتن و دزدیدن و یکی از انها در پایست گریختن از جنگ کافران در روز غزا و یکی از آنها در کل بدنست آزار دادن پدروما درست بعضی از گناهان کبیره جاد و کارش است پوشید گواهی است --- page 122 --- جلد دوم ۱۱۸ کتاب الشهادة گواهی است بغیر از عذر و روزه فرض خوردن است در ماه رمضان بغیر از عذر و بریدنست از خویشان و اقربا و ترک کردن نماز است بقصد و منع کردن زکوة است و فراموش کردن قران شریف و رشوت است و دشنام دادن صحابه کبار است رضی الله عنهم و خیانت کردن است در پیمانه و در وزن گرفتن است و زدن مسلمان است بناحق و منع آوردن زلست از جماع با شوهر بغیر سبب و فتنه ن انداختن است در میان اهل علم و خوردن مردار و خوردن گوشت خوک است با بغیر از بیجاریت بد بخوردن آن و جماع کردن با زن در زمانه حیض و سخن چینی کردن و غیبت کردن و دروغ گفتن نوحه کردن و تکبر کردن و حسد کردن و ترک امر به نیکی و منع از بدی باقادر بودن کرون بر آن و کشتن ولد است از ترس آنکه طعام با وی خورد و ظلم کردنست در وصیت و حقیر داشتن مسلمانان است از جهت اسلام ایشان و گفتن مردست مرزن خود را که تو بر من چون پشت مادر منی والصغائر النظر الي ما لا يحل واللمس و القبلة و هجران المسلم فوق ثلثة ايام والبيع والشراء في المسجد والعبث في الصلوة وتخطى الرقاب يوم الجمعة والكلام في حالة الخطبة والتغوط مستقبل القبلة او في طريق المسلمين والاستمناء والخلوة بالاجنبية ومسافرة المرأة بغير محرم ولا زوج والبحش والسوم على سوم اخيه وتلقى الركبان وبيع الحاضر للبادى والاحتكار و بيع المعيب من غير بيان والخطبة على خطبة اخيه والتبختر في المشى والصلوة في الاوقات المنهى عنها والسكوت عند سماع الغيبة وطئ الزوجة المظاهر عنها قبل التكفير (جوهرة نيره) و گناهان صغیره نظر کردن است بسوی چیزیکه نظر بسوی او حلال نباشد و مس کردن تو کردن زن نامحرم و پسر نامحرم است بشهوت و بریدان جدائی کردن از مسلمان زیادا المحتاج الى العفو من القدام القدیر عبد الله مباری سید پاره --- page 123 --- جلد دوم 119 کتاب الشهادة از سته روز و خریدن و فروختن در مسجد و فعل عبث در نماز و گام نهادن برگردنهای مردم جمعه روز و سخن گفتن در وقت خطبه خواندن و بول و غایط کردن رو بقبله و یا در رهگذر مسلمانان و طلب کردن انزال منی بدست یا بران و خلوت کردن بازن بیگانه و سفر کردن زن بغیر مرد محرم او و بغیر شوهر او و اظهار خریدن بهای زیاد بانجا ئیش خریدن تادیگری بقیمت زیاده بخرد و خریدن چیزیرا بعد از قصد کردن برادر مسلمان خریدن آنچیز را بعد از رضا شدن فروشنده و خرنده بمقدار معلوم از بها و رفتن و یکجا شدن باسواران قافله سوداگران پیش از دیگر مردم شهر تا همه متاع ایشانرا خریده باهل شهر خود بقیمت گران بفروشد و فروختن شهری متاعی را برای مردم ده نشین بقیمت گران و نگهداشتن غله را از فروختن تاقیمت آن زیاده شود و حال آنکه مردم را بآن حاجت باشد و فروختن متاع عیب دار را بغیر از بیان کردن آن عیب و خواستن زنی پیشتر از و مسلمان دیگر خواسته باشد او را و جواب نشده باشد و خرامیدن در رفتن و نماز گذاردن در اوقاتیکه منع کرده شده از نماز گذاردن در آن وقتها و خاموش شدن در وقت شنیدن غیبت بناحق و جماع کردن بازنی که از وی اظهار کرده باشد پیش از کفارت دادن ولا تقبل شهادة المخنث ومراده المخنث فى الزى من الافعال (هدايه) اى افعال النساء من التزيين بزينتهن والتشبه بهن فى الفعل والقول فالفعل مثل كونه محلا لللواطة والقول مثل تليين كلامه باختياره تشبها بالنساء (عينى) فاما الذى فى كلامه لين خلقة و فى اعضائه تكسر خلقة فهو عدل فتقبل الشهادة (هدايه) رفته او قبول نمیشود گواهی هیجه و مراد مصنف رحمة الله تعالی علیه انخیز است که در افعال ناشائیسته حیز باشد یعنی افعال زنان مانند مزین ساختن خود را بزینت زنان و مانند گردانیدن خود را بازنان در فعل و قول پس مانند گردانیدن در فعل مانند بودن او محل برای لواطت مانند گردانیدن او در قول مانند نرمی کردن در سخن گفتن اختیارا راجي الى الله الا على عباد الحی عبد الله سارن --- page 124 --- جلد دوم ۱۲۰ کتاب شهادة خود محض برای مانند گردانیدن او خود را بازنان پس شاهدی او قبول نیست اما آن مخنثی که در سخن گفتن او نرمی و در اندامهای او شکستگی باشد در آفرینش خدای تعالی او را باختیار او پس آن مخنث عادل است و شاهدی او قبول است ولا تقبل شهادة الداعر وهو الفاسق المتهتك الذى لا يبالى بما يصنع كذا فى الذخيرة والمعروف بالكذب لا عدالة له فلا تقبل شهادتہ ابدا وان تاب بخلاف من وقع فى الكذب سهوا او تابع مرة ثم تاب كذافى البدائع ويعلم بقوله توبه گواهى او فاسق پرده در است که باک نمیدارد با چیزی که میکند ما را همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره وکسی که مشهور شد بدروغ گفتن هیچ عدالت نیست اورا پس همیشه قبول نمیشود گواهی او گرچی توبه کند بخلاف انکسیکه واقع شود در دروغ گفتن از روی سهو و یا گرفتار شود بدروغ گفتنی یکمرتبه و بعد ازان توبه کند که قبول میشود گواهی او همچنین ذکر شده است در کتاب بدایع والمعروف بالعدالة اذا شهد بزور و تاب تقبل شهادته من غير مدة وعليه الاعتماد كذا فى خزانة المفتين (عالمگيري وخلاصه) وهو المفتى به والمستور مثل العدل فى ذلك (حموى وقحى) العدل اذا شهد بزور ثم تاب جاز شهادته الفاسق اذا تاب لا تقبل شهادة ما لم يمض عليه زمان يظهر عليه اثر التوبة والصحيح ان ذلك مفوض الى راى القاضى والمعدل (قاضيخان) وشخص مشهور بعادل بودن وقتی که گواهی بدروغ بدهد و بعد ازان توبه کند قبول میشود گواهی اوبی گذشتن زمانه و براین قول اعتماد است همچنین ذکر شده است در کتاب خزانة المفتین و بهمین قول فتوی کرده شده است و شخصی که معلوم نباشد حال عادل بودن و فاسق بودن و مانند عادل درین حکم وشخص غیر عادل وقتی که گواهی بدروغ بدهد و بعدازان توبه کند رواست شاهدی او وفاسق چون از فسق خود توبه کند قبول نمیشود گواهی او تا اینکه نگذرد بر او زمانه که ظاهر شود بر او اثر توبه فتاوای آن فایده گواهی فساد کننده که فاسق پرده در گواهی شخصی که مشهور بدروغ قبول نیست فایده کسیکه بعادل بودن مشهور نا و بدروغ گواهی بدهد بعد ازان توبه کند قبول میشود گواهی ا رایت کل الامم الی قیام الدین عبدالله انصاری سیپاره --- page 125 --- كتاب الشهادة ١٢١ فایده اگر شاهد در پنهانی فاسق و در ظاهر عادل بود و از حال خود خبر داد که عادل نیستم صحیح ست اقرار او بر او لیکن اگر در شاهدی خود صادق بود روئیت دادن این خبر دادن و صحیح نیست مقدار آن زمانه سپرده شده است برای قاضی و تزکیه کننده وفي الخانية الشاهد اذا كان فاسقاً في السر وهو في الظاهر عدل فاراد القاضى ان يقضى بشهادته فاخبر الشاهد عن نفسه انه ليس بعدل صح اقراره على نفسه لانه اذا كان صادقاً في الشهادت لا يعد ان يخبر عن نفسه انه ليس بعدل لان فيه ابطال حق الله (منحة الخالق) و در کتاب قاضیخان ذکر شده که اگر شاهد فاسق باشد در پنهانی و در ظاهر عادل باشد پس قاضی اراده کرد که حکم کند بگواهی او پس آن شاهد خبر داد از نفس خود که بدرستی که من عادل نیستم صحیح میشود اقرار او بر نفس اليكن اگر ان شاهد راستگو باشد در ان گواهی خود روا نیست او را که خبر بدهد از نفس خود که من عادل نیستم زیرا که در این خبر دادن او باطل کردن حق مدعی ست و في العتابية من آجر بيته لملهو بطع تسقط عدالته (بحر) و در فتاوی عتابیه گفته است کسی که بمزد بدهد خانه خود را برای کسیکه شترا میفروشد ساقط میشود عادل بودن او یعنی گواهی او قبول نمیشود ولا تقبل شهادة نائحة ريغنى ويدليه باجرار ادبه التي تنوح في مصيبة غيرها واتخذت ذلك مكسبة تاتارخانية عن المحيط و در مختار و رد المحتار اما التي تنوح في مصيبتها فشهادتها مقبولة (جوهرة نيره) و قبول نمیشود گواهی زن نوحه کننده بمزد اراده کرده است مصنف در زنی را که نوحه میکند در مصیبت دیگر کس غیر خود و همین نوحه کردن را کسب خود گرفته باشد چنانکه در کتاب تا تارخانیه از کتاب محیط نقل کرده است تا آن زنی که نوحه میکند در مصیبت خود گواهی او قبول است ولا مغنية قد الان ولو لنفسها و ينبغي تقييده بمد او متها عليه ليظهر عند القاضي (درمختار) و قبول کرد نمیشود گواهی من سرود گر اگر چه سرود برای خود میکند نه بدیگری و میشاید مقید کردن این حکم باینکه همیشگی کند بر رود کردن تا ظاهر شود سرود او نزد قاضی والتغنى بالهو معصية في جميع الاديان خصوصاً اذا كان الغناً من المرأة فان نفس رفع الصوت منها حرام فضلا عن ضم الغنأ اليه رقاع سرود کردن با موگناه است در نپنهما عبد الله سبحان؟ --- page 126 --- جلد دوم ۱۲۲ کتاب الشهادة درینها خصوصاً وقتی که سرود از زن باشد زیرا که نفس بلند کردن آواز از زن حرام است بازی آنکه پیوست شو و سرود با آن ولا تجوز شهادة خائن ولا خائنة ولا زان ولا زانیة ولا ذی غمر على اخیه والغمر الحقد دلسیل ان المحقد فسوق النبی عنه لغرضه و روایت قبول نمیشود گواهی مرد خیانت کننده در امانت و زن خیانت کننده و نه گواهی مرد زنا کار و زن زناکار و گواهی کسیکه حسد میکند بر برادر مؤمن خود بدلیل انکه حسد فسق است از جهت منع کردن شارع مسلمانرا از حسد کردن ولا بد من الشرب على اللهولانه ارتكب محرم دینه هدايه و یعنی ای شرب الاشربة المحرمة فان الاشربة التي لا يحرم ادمانها لا تسقط الشهادة مالم يسكر ولى ادمان السكر يسقط (شرح وقايه) ولا فرق فى السكر المسقط لها بين المسلم والذى الما في الملتقط واذا سكر الذمی لا تقبل شهادته (مجمع) وقد ذكر ان المراد من الادن الادمان في النية وهوان يشرب ويكون في عزمه ان يشرب كلما وجده وقال الامام السرخسى رح شرط مع ذلك ان يظهر ذلك للناس ويخرج سكران فيسخر منه الصبيان حتى لو شرب الخمر في السر لا تسقط عدالته ولا بد في الخمر من قيد الشرب بطريق اللهو ايضا فان شربها للتداوى بان قال له الاطباء الاعلاج لمرضك الا بالخمر شربتهما يختلف فيها ولا تسقط الشهادة (شرح وقايه) وذكر الصدر الشهيد في شرح ادب القضاء ان شخصا تسقط العدالة يشرب الخمر من غير ادمان ومحمد من شرط الادمان لسقوطها وهو الصحيح في الادمان بالفعل والنية ليس بشرط في الخمر لان شرب قطرة كثيرة منها وهی مسقط للعدالة من غیر اصرار و انما ذكوا بشرح الادما ليظهر فرق عند القائلة بنشر البحرا و قبول میشود گواهی شخصی که هیشگی کند با شامیدن چیز یک مستی آرنده باشد بطریق بازی زیر که اعتبار کرده شده اسیدی که حرام است در دین و یعنی آشامیدن نوشیدنیهای حرام زیرا که آن نوشیدنیهای که حرام نبارا --- page 127 --- جلد دوم ۱۳۳ کتاب الشهادة همیشگی با شامیـدن بانها ساقط میکنند قبول شـدن گواهی را با هم مستی نیارد بلکه همیشگی بستی آن ساقط میکند قبول شـدن گواهی را و فرق نیست در مستی ساقط کننده قبول گواهی میـان مسلماً و ذمی از جهت آنکه در کتاب ملتقط آورده است که اگر مسـت شـد ذمی بسـبب شـامیـدن قبول نمیشود گواهی او و تحقیق ذکر شـده که مراد از همیشگی اشـامیـدن همیشگی انست در نیت آن انست که بیا شـامـد و در قصـد او باشـد اینکه می آشـامـد هر وقتیکه بیابد آنرا و گفته است امام سرخسـی که شـرط باین همیشگی آشامیدن اینکه ظاهر شـود آن همیشگی نزد مردم و یا اینکه بیرون برآید در حال مستی و مسخره کنند با او کودکان تا آنکه اگر می آشامید شـراب را در پنهانی سـاقط نمیشـود عادل بودن او و ناچار نیست ترا شـامیـدن شـراب از قید اشـامیـدن آن بطریق بازی زیر اکه آشامیدن انش برای علاج کـردن و داکـردن چنانکه بگوید او را طبیبان که علاج نیست مرض تـرا مگر شـراب پس در صـورت بودن آن در اینوقت اختلاف کرده شـده اسـت سـاقط میکنند قبول شـدن گواهـی را و ذکـر کـرده است مام صـدر شهید در شـرح ادب القضا که بدرستی امام خصـاف ساقط کرده اسـت عـادل بودن آشامنده امـا شـامیـدن شـراب بـدون همیشگی کـردن آن امـام محمد رحمه شرط کرده است همیشگی را برای سـاقط شـدن عادل بودن او همین قول امـام محمـد صحیح است و همیشگی آشامیـدن بفعـل و نیـت در شـراب شـرط نیست بـرای سـاقط شـدن عادل بـودن شـارب زیرا که آشامیـدن یکقطـره آن گنـاه کبیره است و گنـاه کبیره سـاقط کننـده عـادل بـودن اوست و بـدون همیشگی کـردن آن درین نیست مشـایخ رحمهم الله تعالی ذکـر کـرده اند همیشگی آنرا برای آنکه آشامیدن آن نـزد قاضی ظاهر شـود نه آنکه همیشگی شرط سـاقط شـدن عـدالت اسـت ویـحـرم قلیلها و کثـیـرهـا والقلیـل یطلق علی القطرة بالاجماع خلافا للمعتزلة فانهم یقولون باباحة القلیل قاله في الهداية وهذا كفر لانه مجود للكتاب فانه سماه رجسـا والـرجس ماهـو محرم العين وقد جائت السـنة متواترة ان النبـي علیه الصلوة والسلام حرم الخمر وعليه انعقد اجماع الامـة ولان قليلـه يدعوا الى كثيره وهـذا مـوجب لاصل الخمـر --- page 128 --- جلد دوم ۱۳۲ کتاب الشهادة تکملها وكذلك من حله على السى الفور والمحاجة والشرب لا لقيل شهادته وان لم يشرب (شرح وقایه) و حرام است اندك خمر و بسیار آن طلاق اندک بریک قطره آن کرده میشود با جماع علما رحمهم الله تعا خلاف است در معتزله را پس بدرستی که ایشان قایلند بحلال بودن اندکی از خمر و درکتاب حقایق است که این حلال شمردن خمر کفر است زیرا که بدرستی حلال شمردن آن انکار قرآن است زیرا که الله تعال نامیده است آنرا پلیدی پس پلیدی چیزیست که ذات آن حرام باشد تحقیق در حدیث متواتر آمده ست که بدرستی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم حرام کرده است خمر را و برحرام بودن آن اجماع ست منعقد شده و دیگر انکه اندک در خمر خواهش میکند بسیار آنرا و انکه اندک آن خواهش بسیار آنرا میکند خاصیه خمر ست همچنین کسی که می نشیند در مجلسهای بد کاری یکجا با مجلس نوشندگان چیزهای مستی آورده قبول نمیشود گواهی اگر چه او نباشد امینده باشد چیز برا ولا من يلعب بالطيور لانه يورث غفلتة وهداي اذا اسكها للانس فياح الا ان يوجام غرة فلام كل المجمع اینی و قبول نمیشود گواهی کسیکه بازی میکند بمرغان زیرا که بازی کردن بمرغان پیدا میکند فراموشی را مگر قبول میشود گواهی او وقتیکه نگاه کرده باشد مرغانسرا از برای انس گرفتن پس رواست مگر انکه کش میکرد کبوتر دیگر کس را پس روا نیست گواهی او از جهت خورده او حرام را چنانکه در کتاب عینی وعنایه ذکر شده است ولا من يغنی للناس لانه يجمع الناس على ارتکاب كبيرة (هدایه) و کلام سعد افندی يفيد تقييدة بالاجرة ( در مختار) ولو كان لنفسه ليزيل الوحشة عنها لا تسقط عدالتہ فی الصحيح (منحة الخالق قال العيني في شرحه على البخاري اما الغناء فلا خلاف في تحريمه لانه من اللهو واللعب المذموم بالاتفاق اما ما يسلم من المحرامات فيجوز القليل منه العرس والاعياد وشبههما ( در مختار وتكمله رد المحتار) و قبول نمیشود گواهی کسیکها میسرا بد برای مردمان زیرا که او جمع میکند مردم را بر اختیار کردن گناه کبیره و کلام سعدی افندی فایده میکند مقید کردن ناقبولی گواهی را بگرفتن اجرت گفته است عینی در شرح خود که بر صحیح البخاری کرده عادت دارد گواهی وپریشان از بادی ساقط میشود مگر انکه سرود بر اوزنی بگذرد پس اگر وقت گویی ... --- page 129 --- جلد دویم ۱۳۵ کتاب الشهادة که در حرام بودن سرود خلاف نیست زیرا که بدرستی آن از جمله بازی کردن ولعبت کردنست که باتفاق علماء رحمهم الله بد شمرده شد تا آن سرودیکه از حرامها بسلامت باشد پس اندک ازان مکروه میحا ومبيح تا و مانعه اینجا روهست و فی الاجناس سئل محمد بن شجاع عن الذي يترنم مع نفسه قال لا يقدح في شهادته (محیط) و در کتاب جناس اگر شد که پرسد شد محمد بن شجاع از حال کسیکه زمزم میکندبرای نفر خود که شاهدی قبولست یا نه در جواب گفت منع نمیکند گواهی و را الرجل الصالح اذا تعنی بشعر فيه فحش لا تبطل عدالته لانه حكى فحش غيره والذي تعلم شعر العرب انكان تعلمه لاجل العربية لا تبطل عدالته وان كان فيه فحش كذا في فتاوى قا ضيخان (عالمگیری) مرد صالح وقتیکه سرود کند بشعریکه دران فحش باشد باطل نمیشود عادل بودن او زیرا که او حکایت فحش دیگر کس نمیکند و آن کسیکه شعر عرب می آموزد اگر بجهت یاد کرستن سخن عربیت میاموزد عادل بودن او باطل نمیشود اگر چه دران فحش باشد همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضیخان والشاعران كان يهجو لم تقبل شهادته وان كان يمدح وكان اغلب مدحه الصدق قبلت كذا في التاتارخانية (عالمگیری) شاعر اگر بدی دیگر برا در شعر خود میگفت قبول نمیشود گواهی او واگر صفت میکرد و حال آنکه بسیار تر صفت اور است بود قبول میشود گواهی و همچنین نگاشته مار هیام در فتاوای تاتار خانیه و لا تقبل شهادة من يدخل الحمام من غير از ارلان كشف العورة حرام هدايه وكذا من يمشى في الطريق وفي اليتيم غش كذافي النهاية هم قبول نمیشود گواهی آنکس که می درآید در تمام بغیر لنگ و همچنین قبول نمیشود گواهی آنکس که میرود در راه تنها در یک آزار که دیگر چیز بر ا و پوشیده باشد و چنینی کرن شده در کتاب نهايه ولا من يأكل الربوا و شرط في الاصل ان يكون بكل الربوا مخضوب ا به لان الانسان قلما يحيى عن مباشرة العقود الفاسدة وكاذلك ربوا هدايه قبول نمیشد گواهی کسیک رابیا بخورد و شرط کرد را ما محمد رون درکتاب سوبری توالی ای اکرتی با خوندها بخوردان یرا کانان ها اصل من بارداری فضایی --- page 130 --- جلد دوم 126 کتاب شهادة عقدهای فاسد وحال اینکه تمامی عقدهای فاسد در معنای ربا ست ولا تجوز شهادة المقامر بالشطرنج او بغيره فباي شى قامر لم تقبل شهادته لانه ياتى منه كبيرة وهو واعته د شهادت قمار کننده خواه قمار کند بشطرنج یا بغیر آن پس بهر چیزیکه قمار کند قبول نمیشود گواهی او زیرا که قمار گناه کبیره است ولا من يلعب بالنرد والشطرنج ( هدايه ) واللعب بالشطرنج يمنع قبول الشهادة بالاجماع اذا كان منه صناء عليه اوقا او تفوته الصلوة او اكثر عليه الخلف الكذب والباطل (عينى هدايه) او يلعب به على الطريق او ينك عليه فسقا ( تنوير ) كالشتم والقذف ( سراج وهاج ) فاما مجرد اللعب بالشطرنج فليق فسق مانع من الشهادة لان للاجتهاد فيه مساغا (هدايه ) فان الشافعي ومالكا رحمهما الله قالا با باحته مع الكراهة وعندنا واحمد رحم حرام ( عينى هدايه ) د قبول نمیشود گواهی کسیکه قمار میکند بنر د و شطرنج و بازی کردن بشطرنج منع میکند قبول شدن گواهی را با جماع علماء رحهم الله تعالى وقتیکه مشکی کننده باشد بران یا قمار کننده یا نماز از فوت شود یا بسیار سوگند دروغ و باطل را بران کند یا بازی کند بان در راه یا بران ذکر کند نستی رامات دشنام دادن یا قذف گفتن داما مجرد بازی کردن بشطرنج پس نیست فتی که منع کند ها از گواهی زیرا که در ان اختلاف مجتهد را جای برداشتن است پس بدرستیکه امام شافعی و امام مالک رحمهما الله تعالی قائلیند بروا بودن آن با مکروه بودن ونزد ما وامام احمد رحم حرام است واما اللعب بالنرد وسائر ما يلعب به خانه بمجرد، يمنع قبول الشهادة لانه فسق بالنص وهو قوله عليه الا ملعون في العبالن ولاجماع الناس على خريجه د الخلاف التي الشطرة فان فيه اختلافا بين الناس تكلمه المختار وجوهره نيره) و اما بازی کردن بنر د و دیگر چیز هائیکه بازی کرده میشود بان پس مجرد بازی کردن بان منع میکند قبول شدن گواهی را زیرا که آن فسق است بصریح حدیث شریف واآن این قول پیغمبر صلى الله عليه وسلم است که فرموده است ملعون است کسیکه بازی میکند برد و از جهت اجماع است بر حرام بودن آن بخلاف بازی کردن بشطرنج --- page 131 --- جلد دوم ١٣٧ كتاب الشهادة زیرا که در حرام بودن شطرنج خلاف است دربین علمای است قال فی الفتح ولعب البطحانی بلا مثله لانه يطرح و يرمي بلا حساب واعمال فكر و كلما كان كذلك مما احدثه الشيطان وعمله اهل الغفلة فهو حرام سواء قور به اولا قال سيدى الوالد رحمه الله تعا ومثله اللعب بالصينية والخاتم في بلادنا وان قورع ولم يظهر لكن خصه في عمل القربيلحق بنحو الشطرنج ومثله اللعب بالبنارد (نقلناه رد المختار) و در کتاب فتح القدیر گفته است که بازی طاب در شهر های ما مانند نرد است زیرا که بازی کننده او می اندازد و میرنذ بی حساب و بی عمل فکر و هر فعلی که مانند آن باشد از پیدا کردهای شیطان و عمل میکند بآن اهل غفلت پس آن حرام است و برابر است آنکه قمار کرده شود بان یا نه و گفته است سید من که والد من است رحمه الله که مانند بازی طاب است در حرام بودن در شهر های ما بازی کردن بسینی وانگشتری گرچه پرهیزگاری میکند و بازی نمیکند بآن لیکن حاضر باشد در مجلس آن بازی شاهدی او قبول نیست بدلیل آنکه بموافقت او گواهی کسی که می نشیند در مجلس سرود و باین حکم ظاهر شد نادانی بعض اهل تقوای بار دینی پرهیزگاری بیفائده واذا كان الرجل يلعب بشيئ من الملاهي وذلك لم يشغله عن الصلوة ولا عما يلزمه من الفرايض ينظر ان كانت مستشنعة بين الناس كالمزامير والطنابير لم تجز شهادته وان لم تكن مستشنعة نحو الحداء وضرب القصب جازت شهادته الا ان يتفاحش بان يرقصوا به فيدخل في حد المعاصي و الكبائر جينئذ تسقط به العدالة كذا فى المحيط ( عالمگيري ) و وقتیکه مردی بازی میکر د بچیزی از بازیها و آن بازی کردن منع نمیکرد ویرا از نماز خواندن و نه از انچیزیکه بر او لازم اند از فرضها پس دیده شود اگر آن بازی زشت شمرده میشود در میان مردم مانند مرنا زدن وطنبور زدن گواهی او روا نیست اگر زشت شمرده نمیشد در میان مردم مانند سرود یکه در عربی شتر را بآن میرانید فایده گواهی کسیکه بازی کند بملایی و آن بازی او را از نماز و از فرضها باز نمیدارد و اگر آن بازی بدر نداشته شده بود میان مردم گواهی او را منع میکند و اگر بدر نداشته نبود منع نمیکند --- page 132 --- جلد دوم ۱۲۸ کتاب الشهادة دشتر بدان مست شده بحالاک میگردد و مانند زن من نی رواست گواهی او مگر در وقیت که دران بسیار کارهای ناشایسته واقع شود چنانکه رقص کنند بان پس داخل میشود در صغار گناہا و گنابان کبیره و در نیوقت عادل بودن ساقط میگردد بان چنین ذکر شد است در کتاب محیط وفي الولوالجية اللاعب بالبطون بریا بہ الفرسیتہ جازت شهاد تہ لا نہ بغیر محظور و في الحانیة الملاعتبة بالاهل والفرس لا تبط العدالة مالم يمنعد ذلك عن الفرائض ( بحـــــــــــــــر ) و در فتاوای ولوالجیہ ذکر شده است که بازی کننده بکوگان و مراداد بان بازی فروسیه باشد یعنی سواری و سبه بشناسی ر درست گواهی او زیرا که آن منع کرده شده نیست و در فتاوای قاضیخان ذکر شده است که بازی کردن کسی با اہل او یا با سپ او باطل نمیکند عادل بودن اوبرا تا انکه آن بازی کردن او را از فرضیها منع نکند و لا تقبل شهادة الرقاص والمشغوذ كذا في العيني شرح الهداية (عالی) و قبول نمیشود گواهی رقص کنند و گواهی سحر کرده شد و چشم بندکر دوشده همچنین ذکر شده است در کتاب مینی شرح ہدایہ و فی مناقب ابی حنیفة رح لا تقبل شهادة البخيل وقال مالك ان افرط في البخل لا تقبل قال الزيلعي رح وفى النهاية شهادة البخيل لا تقبل والظاهرانه اراد به من يبخل بالواجبات كالزكوة ونفقة الزوجات والاقارب (سعدی چلپی) و در مناقب امام ابو حنیفہ رح ذکر شده است که قبول نمیشود گو بخیل وگفته ست امام مالک رحمہ اللہ علیہ کہ اگرسیا بیکر دو بل قبول نمیشود گواهی او وصاحب کتاب زیلعی گفته ست کہ در کتاب نهایہ اورده است گواهی بخیل قبول نمیشود پس ظاهر انست که بدرستی اراده کرده است بخیل کسی را که بخل با ادا کردن واجبات میکند مانند ادا کردن زکات و دادن نفقه زنان خود و قریبان خود والذی اخر الفرض بعد وجوبہ ان کان لہ وقت معین کا لصلوة والصلوة بطلت عدالتہ الان یکون وان لم يكن له وقت معين كالزكوة والحج اختلف الرواية فيه والمشايخ رح وذكر الجصاص رحم فائده قبول نیست شهادة رقص کننده و چشم بند فائده قبول نیست کو ہی بخیل فائده کسی تاخیر میکند فرائض بعد از واجب شدن ان اگر آن فرض را وقت معلوم بو مانند روزه و نماز باطل میشود عادل بودن او و اگر انرا وقت معلوم نبود مانند زکات و حج پس تاخیر زکات شاہد ہی او قبول میشود و بتاخیر حج ساقط نمیشود عادل بودن او --- page 133 --- جلد دوم ۱۲۹ کتاب الشهادة عن قاضی قاضیها الفتوى على بقولها فى تاخير الزکوة من غير عذر بخلاف الحج (جواهر الفقه) و به اخذ الامام ابو الليث وقال الامام فخر الدين والفتوى عليه (تکمله) وکذا من اشتهر بترک زکوة ماله وکذا من اشتهر باکل الحرام (جوهره نيره وعالمگيري) کسیکه فرض را بعد از واجب شدن ان تاخیرکند پس اگر برای آن فرض وقت معلوم باشد مانند روزه و نماز عادل بودن او باطل میشود مگر باندا میشود که تاخیر آن فرض بسبب عذری باشد و اگر برای آن فرض وقت معلوم نباشد مانند زکات وحج اختلاف روایت شده است دران و مشایخ رحمهم الله تعالی در ان اختلاف کرده اند و امام خاصی رح نقل کرده است از فتاوای قاضیخان که فتوی بساقط شدن عادل بودن است در تاخیر زکات که بغیر عذر باشد بخلاف از حج که بتاخیر آن عادل بودن ساقط نمیشود و همچنین قول فتوی کرده است فقیه ابولیث رح و گفته است امام فخر الدین قاضیخان که فتوی بهمین قول است و همچنین قبول نمیشود گواهی کسیکه مشهور شده باشد بترک کردن زکات مال خود و همچنین کسیکه مشهور شده باشد بخوردن حرام وفى البزازية لا يجوز شهادة من يترك فایده قبول نیست شاهدی کسی که ترک میکند نماز را بجماعت و کسی که ترک میکند نماز جمعه را الصلوة بجماعة اى ان تركها مجانا شهرا (بحر وحصة الخالق) بعد كون الإمام لا طعن عليه في دينه والحال ان كانت ولو كان يكون معتقدا افضلية ما اول الوقت والامام يؤخر الصلوة او غير ذلك لا تسقط عدالته بالترك كذا بترك الجمعة من غير عذر منهم من اسقطها بمرة واحدة كالحلواني وعليه الفتوى ومنهم من شرط ثلث مرات كالسرخسي والأول اوجه لكن قد صنا عنه ان الحكم بسقوط العدالة بارتكاب الكبيرة يحتاج الى الظهور وهذا اذا تركها مجانة ورغبة عنها من عذر اما اذا تركها لمرض او لبعد المسافة او تأويل بان كان يفسق الامام بارتكاب الكبيرة او يضل لا تبطل عدالته (رد المحتار وقاضيخان) و در کتاب بزازیه ذکر شده است که قبول نمیشود --- page 134 --- جلد دوم ١٣٠ كتاب الشهادة كواهي كسیكه ترك ميكند نماز خواندن را بجماعت یعنی اكر ترك ميكرد آنرا از جهت بيباكي مدت يكماه وبغذر بودن امام كه طعن بر او نباشد نه در دین و و نه در حال او واكر تاويل كنده باشد در ترك نماز بجماعت چنانچه عذر داشته باشد به بهتر بودن نماز در اول وقت امام تاخیر میکرد در خواندن نماز و یا عذراین دیكر تاویل شرعی او میكر ساقط نمیشود عادل بودن او بترک كردن نماز بجماعت و همچنین قبول نمیشود کواهی ترک کردن نمان جمعه بعذرعذر شرعی پس بعضی از علما رحمهم الله تعالی کسی است که ساقط میکند عادل بودن او را بیکبار ترك كردن نما زجمعه امام حلوانی رد و بهمین قول فتوی است و بعض از ایشان كسی است که شرط كرده ست با ترک کردن انرا متدامام سرخسی رد و قول اول قوی است از روی دلیل لیکن بیشتر روایت که در اعل از امام سرخسی که بدرستی حكم كردنات شدن عادل بودن كسی باختیار كردن كناه کبیره محتاج است بظاهر شدن فسق ازانكس این حكم تا قبول كواهي ان ترك كنند نماز جمعه وقتی است که ترک میکند نرا از جهت سیباکي وبني خواهش بودن نماز جمعه به خیره شرعی انا وقتیکہ ترک میکرد نماز جمعه را از جهت بارى يا از جهت دورى اه و یا از جهت تا ويل شرعی چنانچه فسق میكرد با مام بسبب كردن او كناه كبيره را و یا نسبت میكرد امام را بكمراهي باطل نميشود عادل بودن او تقبل شهادة الاقلف لا اذا تركه استخفافا بالدين (هدايه) وهو الكبير الذي ترك الختان بغير عذر (قاضيخان) وبه نأخذ البحر فانكان يعرف ان الختان سنة الاانه ترك الختان لخوف على نفسه لا تبطل عدالته وتوكل ذبيحته لان اباحة الذبيحة تعتمد الملة وانه يعتمد ملة التوحيد (قاضيخان) وتجوز صلوته وامامته وعندناهو سنة لماروى عنه عليه السلام انه قال الختان للرجال سنة والنساء مكرمة (فتح القدير) اجماع المحتوي هاله قال الحلو آئى كان النساء يختن في زمن اصحاب رسول الله صلى الله عليه وسلم ولم نقد رواك الحنا وقتا معلوما وقد رو للتاخرون واختلفو والمختاران اول وقته سبع سنين وآخره اثنا عشر كذا فى الخلاصة (بحر) --- page 135 --- جلد دوم ۱۲۱ کتاب الشهادة و قبول میشود گواهی ناختنه مگر قبول نمیشود وقتی که گذاشته باشد آنرا از روی سبک شمرد دین و این ناختنه که گواهی او قبول نیست کسی است که بحد مردان رسیده باشد وختنه کردن را بغیر از عذر ترک کرده باشد و بهمین قول ما عمل میکنیم پس اگر اعتقاد دا که ختنه کردن سنت است مگر ترک کرده بود آنرا بسبب ترسیدن برنفس خود باطل نمیشود عادل بودن او ومذبوحه او خورده میشود زیرا که حلال بودن مذبو بنا بر ملت است و بدرستی که ناختنه اعتقاد دارد بملت توحید گواه نزد ما ختنه کردن سنت است بدلیـ ــــل انکه پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلّم گفته است که ختنه کردن مردانرا سنت است و زنانرا موجب عزتست زیرا که جماع زنان ختنه کرده شده لذیذتر میباشد گفته است امام حلوانی رحمه الله تعالی علیه که بودند زنان که ختنه کرده میشدند در ند مأ صحابه کرام رضی الله تعالی عنهم و حضرت امام اعظم رحمه الله تعالی علیه معلوم نکرده است وقتی را برای ختنه ومشایخ متاخرین رحمهم الله تعالی وقت را برای آن مقرر کرده اند و دران اختلاف کرده اند که کدام وقت است و قول برگزید شده آنست که اول وقت آن هفت سالگی است و آخر وقت آن دوازده سالگی است همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصه الفتاوی من كراهية فتاوى القنا قيل فختان الكبير اذا امكن ان يختن نفسه فعل والا لم يفعل الا ان يمكنه ان يتزوج اولم يستري ختانة فتختنه وذكر الكرخي ويختنه الحجام وكذا عن ابن مقاتل ول لاباس للحجام ان يطلي عورة غيره بالنورة (بجر) لكن قيده بما اذا كان يغض بصره نكند و در المختار در کتاب کراهیت فتاوای عتابیه ذکر شده است که گفته اند بعض مشایخ رحمهم الله تعالی در ختنه کردن شخص دروا یت نا ختنه امامت او الا فی المستحق من الاکرام الى المرج حصه باشه خباران بالغ --- page 136 --- کتاب الشهادة جلد دوم بالغ اینکه اگر امکان داشت که خود را ختنه کند بخرد خود او را میتواند ختنه نکند خود را مگر که قدرت باشد اورا که بنکاح بگیرد زنی را یا بخرد کنیز ختنه کننده پس ختنه کند اورا همان زن او یا کنیز او و امام کرخی رحمه الله تعالی علیه ذکر کرده است که ختنه کند اور احجامی و همچنین روایت شده است از ابن مقاتل رحمه الله تعالی علیه که باک نیست مرجامی را اینکه طلا کند عورت جائی را دیگر یرابا نمک ولیکن مقید کرده است این حکم را بان وقتی که بپوشد چشم خود را وتقبل شهادة الخصى (هدايه اوعينى) اذا كان عدلا لانه لا مانع لان حاصل مضانه مظلوم نعم لو كان ارتضاه لنفسه و فعله مختار امنع وقد قبل عمر رض شهادة علقمة الخصى على قدامة بن مظعون رواه ابن ابی شیبة بسنده (فتح القدير، و قبول میشود گواهی خصی وقتی که عادل باشد زیرا که منع کننده قبول گواهی او چیزی نیست زیرا که حاصل کار او همین است که بر او ظلم کرده شده است آری اگر خصی شدن برای خود برضای خود قبول کرده باشد و باختیار خود آنرا کرده باش ممنوع میشود قبول گواهی او و بدرستی که قبول کرده بود حضرت امیر المومنین عمر رضی الله عنه گواهی علقمه خصی را برقدامه پسر مظعون رضی الله تعالی عنهما چنانکه مایة روایت کرده است این را ابن ابی شیبه رضی الله تعالی عنه بسندن و تقبل شهادة الاقطع اذا كان عدلا لما روی ان النبي صلى الله علیه وسلم قطع يد رجل في السرقة ثم كان بعد ذلك يشهد فيقبل شها دته مصح انکار لور د المحتار و قبول میشود گواهی کسیکه دست او بریده شده باشد نیاکه فایده نخست گر گواهی خصی قبول است مگر قبول اگر حیران ضایع شده باشد و باختیار خود انرا کرده باشد فایده گواهی دست بریده قبول است پروپاه خدارحمه سمیع الله الى الله سعید الله مجاری عبد الله --- page 137 --- جلد دوم ۱۳۳ کتاب الشهادة فایده شاهدی ولد زنا قبول ست روایت شده است که بدرستی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم برید دست مردیرا در دزدی بعد ازان که آن مرد گواهی داد پس قبول کرد گواهی اورا چنانکه در کتاب منح الغفار ذکر شده است و تقبل شهادة ولد الزنا (بدایه و عینی) و لو بالزنا (در مختار) لان فسق الابوين لا يوجب فسق الولد ككفرهما و هو مسلم (هدایه) و قبول میشود گواهی ولد زنا اگر چه شاهدی داده باشد بزنا زیرا که فسق پدر و مادر واجب نمیکند فسق ولد را چنانکه کفر پدر و مادر واجب نمیکند کفر ولد را و حال اینکه ان ولد سلمان فایده گواهی خنثی قبول است مگر در حدود و قصاص باشد و شهادة الخنثی جائزة (بدایه) اذا شهد مع رجل وامرأة (فتح القدير) والمراد بالخنثى المشكل وهو امرأة فى الشهادة كذا في السراج الوهاج (بحر) وينبغى ان لا تقبل شهادته في الحدود والقصاص كالنساء (عنایه) فلوشهد مع رجل واحد او امرأة واحدة لا تقبل الا اذا زال الاشکال بظهور ما یحکم به بانه رجل او امرأة فيعمل بمقتضاه (فتح القدير) و گواهی خنثی یعنی حیز رواست وقتی که گواهی دهد با یکمرد و یک زن و مراد بخنثی خنثی مشکل است و او کسی است که فرج و ذکر هر دو داشته باشد و علامت یکی از مردی و زنی در او ظاهر نشده باشد یا بعضی علامت مردی و بعض علامت زنی در او ظاهر شده باشد و این حیز در باب شاهدی زنست همچنین ذکر شده است در کتاب سراج وهاج و میشاید که شاهدی او قبول نشود در حدود و قصاص چنانکه شاهدی زنان در حدود و قصاص قبول نمیشود پس اگر گواهی داد با یکمرد یا با یک زن گواهی او قبول نمیشود مگر گواهی او قبول میشود وقتی که مشکل بودن او دور شود بظاهر شدن آن علامتی که بسبب آن حکم کرده میشود با اینکه او مرد است یا زن پس فلو --- page 138 --- جلد دوم ۱۳۴ کتاب الشهادة عمل کرده میشود بمقتضای آن علامت چنانکه اگر ریش کشید یا وطی کرده میتوسنّت حکم بمردی او میشود و اگر حایضه شد یا حمل بر داشت حکم بزنی او میشود وشهادة العمال جائزة وللمراد عمال السلطان عند عامة المشایخ (هدایه) یعنی الذین کانوا اعوان السلطان فی ذلک العصر لان الصلاح کان غالبا علیهم (عینی) وهم الذین یعینون السلطان فی اخذ الحقوق الواجبة كالخراج وزکوة السوائم ونحوهما (کفایه) الا اذا کانوا اعوانا علی الظلم (هدایه) کما فی زماننا فالصحیح من الجواب انه لا تقبل شهادتهم لان الظلم غالب فیهم (عینی وعالمگیری) وگواهی عاملان رواست و مراد بایشان عاملان پادشاه است نز دعامة علما رحهمم تعالی یعنی آنکسانی که مددگار پادشاه آن زمانه بودند زیرا که صلاح ونیکو کاری غالب بود بر ایشان و این عاملان که گواهی ایشان قبول است کسانی اند که مددگار می کنند پادشاه را در گرفتن حقهای که واجب اند بر مردم مانند خراج وزکات چهار پایان چرنده و مانند آنها مگر قبول نمیشود گواهی عاملان پادشاه اگر مددگاران بظلم بستند چنانکه در عاملان زمانه ما پس صحیح از حکم آنست که گواهی ایشان قبول نمیشود زیرا که در ایشان ظلم غالب است وقيل اداد بالعمال الذين يعملون بايديهم ويواجرون انفسهم للعمل (بحر وکفایه) وينبغى ان لايكثر الكذب والخلف فی الوعد وكذا ينبغی ان تكون تلك الحرفة لا تقتر ببان تكون حرفة اباء واجداده والافلا مروة له اذا كانت حرفة دنية اى بان كان ابوه تاجرا واحترف هو الحياكة او الحلاقة او نحو ذلک فلاتق شهادة له (بحر و تکملیه رد المحتار) و بعض مشایخ رحمهم الله تعالی گفته اند که مراد، کرد دست مصنف فایده گواهی عاملان پادشاه قبول است اگر صاحب صلاح باشند و معاون بظلم نباشند و اگر معاون بظلم با قبول نیست فایده گواهی آنکسانیکه دست مزد میکیرند یا مزدوری میکنند دست بشر طیکه بخ در وعده نکنند و بسیار دروغ گوید وا كسب ابی او باشد بمردی او میشود --- page 139 --- جلد دوم ١٣٥ كتاب الشهادة بعاملائیکه گواهی ایشان قبول است آنکسانی را که بدستهای خود کار میکنند و نفسهای خود را بمز دوری میدهند و میشاید اینکه این عامل که گواهی او قبول است بسیار دروغ نگوید و بسیار مخالفت و عده نکند و همچنین میشاید اینکه آن کسب لایق او باشد باین طریق که کسب پدران و پد کلانا او باشد و اگر چنین نباشد پس مر اور امروت نیست اگر آن پیشه نالایق و خسیس بو یعنی باینطور که پدرش سوداگر بود و خود او کسب میکرد جولاهی را و یا سر تراشی را یا غیرترا پس مر او را شاهد می نیست فالحاصل ان المعتبر العدالة ولا نظر الى الحرفة الا اذا عدل عن حرفة آبائه الشريفة الى الحرفة الخسيسة اذا كان بلا داع اليه من عجز او عدم اسباب او قلة يد تقصره عن حرفة ابيه ولا سيما اذ لكان ابوه او وصيه علمه فى صغره هذه الحرفة الدنية فكبر وهو لا يعرف غيرها اما اذا كان بلا داع فيدل على رذالته وعدم مروته ومبالاته وهذا مما يسقط العدالة مالو كان انتقاله لاحد هذه الاعذار المذكورة فتقبل دهان عدلا ولا وجه لرد شهادته از تملة دلحمار) پس حاصل کلام اینست که معتبر در قبول گواهی بالا بودن شاهد است و کسب او دیده نمیشود مگر کسب او دیده میشود وقتی که برگردد از کسبین و خوب پدر خود بکسب خسیس اگر برگشته باشد از کسب پدر خود بغیر از خواهنده بآن کسب خسیس یعنی گردیده باشد بغیر انه عذر مانند عاجز بودن کسکسب یا بسبب تا بودن اسباب آن و یا بسبب کم بودن توان او که او را منع میکرد از کسب پیر او خصوصاً وقتیک پیر ما وصی او آموخته باشد با و آن کسب خسیس را در زمانه خردی او و بعد از ان کلان شده باشد و حال آنکه یاد نداشته باشد دیگر کسب را غیر از ان اما وقتی که از کسب --- page 140 --- جلد دوم ۱۳۶ کتاب الشهادة از کسب پد گردیده باشد بغیر از عذر کسب خسیس پس ان گردیدن او دلالت می کند بر فرومایگی و نا جوانمردی و بیباکی او و این فرومایگی از ان قبیل است که ساقط میکند عادل بودن او را اما اگر برگشتن او از کسب نفیس بدر کسب خسیس از جهت یکی از ین عذرهای مذکوره باشد پس گواهی او قبول میشود اگر عادل باشد و هیچ وجه نیست رد کردن گواهی او وذكر صدر الشهيد ان شهادة الرئيس لا تقبل وكذا الجابى اى جابى الظلم والصراف الذي يجمع عنده الدراهم وياخذها طوعا لا تقبل وقد مر عن البزدوى ان القائم بتوزيع هذه النوائب السلطانية والجبايات بالعدل بين المسلمين ماجوروان كان اصله ظلما فعلى هذا تقبل شهادته والمراد بالرئيس رئيس القرية وهو المسمى في بلادنا شيخ البلد وهوين اعون الناس على الظلم لغيرهم غير ظلم الناس لانفسهم خاصة و يسمى في بلادنا شيخ الضيعة ومختار القرية ومثله المعرفون في المراكب وهم الذين يعرفون عن قدر الاشخاص الذين في المركب لياخذ الحاكم منهم شيئا معلوما نقصان والعرفاء في جميع الاصناف و هم مشائخ الحرف ( فقه القدير و بحر رائق وفكنا در مته ) و ذکر کرده است صدر شهید که بدرستی گواهی مهتر قوم قبول نمیشود و همچنین قبول نمیشود شاهدی جمع کننده تاوانها یعنی جمع کننده ظلم و شاهدی آن صرافی که این درمها نزد او جمع میشود و برضای خود آنرا میگیرد قبول نمیشود و پیشتر ذکر کردید از کتاب بزدوی که کسیکه ایستاده باشد بتقسیم کردن این تاوانهای ظلم و حادثهای پادشاهی بعدل میان مسلمانان ثواب داده میشود آنکس اگر چه اصل آن ظلم است پس بنابرین قول قبول میشود گواهی این قسمت کیت را بعدل میکند مراد مهتر مرده ست و او در شهرهای ما نامیده شده است با مهتر سود و او بند ه د کارتر مردم است باظلم برای دیگری غیر ظلم کردن مردم خاص برای نفسهای خود و این مهتر قوم فایده قبول نیست گواهی ریئس و گواهی کسیکه این تاوانهای پادشاهی اگر بظلم گرفته میشود جمع میکند و گواهی صرافی که این درمها نزد او جمع میشود و گواهی کسانیکه در کشتی اندازه مردم را معلوم میکنند برای آنکه حاکم از ایشان چیزی بظلم بگیرد --- page 141 --- جلد دوم ۱۳۷ كتاب الشهادة تا میدهد جهت بخواهچه زمین و اختیار دارد و و مانند مهتر است در نا قبولی گواهی تعریف کنند گان در کشتیها و ایشان کسانی اند که تعریف میکنند اندازه آن مردم را که خشتی در کشتیها برای آنکه حاکم بگیرد از آنها چیز معلوم را بظلم و مانند مهترده است در نا قبولی گواهی تعریف کنند گان در تمامی اقسام کسب گران و ایشان بزرگان کسب گرانند فایده و ان نیست گواهی بزرگران برای خواجه و ایشان برای آن تقسیم کند و هم بر ایشان نیز میکند و گواهی جهت برای حاکم و عامل یک نوع ولایت بر ایشان است باشد کمتر دو ولت این حشما بیاید و انقدر حصه باسم سر گرانان است وبه يعلم ان شهادة الفلاحين لشيخ قريتهم وشها تهم للقسام الذى يقسم عليهم وشهادة الرعية لحاكمهم وعاملهم ومن له نوع ولاية عليهم لا تجوز لكنه مقيد بما اذا كانوا يخصون وهو ما اذا كانوا مأة فاقل وتكمله رد المحتار و باین حکم که ذکر کردیم معلوم شد اینکه گواهی کشاورزان و برگران برای خواجه ده ایشان وگواهی ایشان برای قسمت کننده که قسمت میکند بر ایشان و گواهی رعیت برای حاکم و عامل خود و برای کسیکه اور ابرایشان یک نوع تصرف باشد روا نیست اگر ایشان در حساب می آمدند و آن حساب آمدن ایشان آنست که اگر ایشان صدکس بودند و یا کمتر از ان وفى شرح المنظومة امير كبير ادعى نشهد له عما له ونوابه ورعا ياهم لا تقبل كشهادة المزارع لرب الارض زجر قال الرملي يؤخذ منه ان شهادة خدام الملازمين له كملازمة العبد المولاه كذلك لا تقبل وهو ظاهر ولا سيما فى زماننا هذا وقد افتیت به مرارا ومثله فى شهادات جامع الفتاوی بصيغة اعوان الحكام والوكلاء على باب القضاة لا تسمع شهادتهم لانهم ساعون في ابطال حق المستحق وهم فساق (منحة الخالق) فایده قبول نیست گواهی عاملان رعیتان امیر کبیر سپاهی و و گواهی عجرت ایشان برای او و گواهی خدمتگار اوه و غلام با و لازم باشد --- page 142 --- جلد دوم ۱۳۸ كتاب الشهاده و در شرح كتاب منظومه ذکر شده است که امیر بزرگی دعوی کرد پس گواهی دادند برای او عاملان و نایبان او و رعایای ایشان قبول نمیشود این گواهی مانند گواهی کشت گر برای صاحب زمین و گفته است رملی بزرگ گرفته میشود از این حکم اینکه گواهی آن خادمان او که با و لازم باشند مانند لازم بودن غلام با مولای خود همچنین قبول نمیشود و این حکم ظاهر است خصوصاً در زمانه ما و تحقیق بهمین حکم چند بار فتوی داده ام و مانند این حکم در کتاب شعبها دت جامع الفتاوی ذکر شده بلفظ پیاده گان حاکمان و آن وکیلانی که بدروازه قاضیان بجهت وکالت میباشند شنیده نمیشود گواهی ایشان زیرا که ایشان سعی کنند گانند در باطل کردن حق صاحب حق و ایشان فاسقانند قال رملی فی حاشية المنح وفي اجارات البزازية لا تقبل شهادة الدلال و محضر قضاة العهد والوكلاء للمفتعلة والصكاك (در مختار) گفته است امام رملی در حاشیه كتاب منح الغفار اینکه در کتاب اجارات فتاوای بزاز یه ذکر شده است که قبول نمیشود گواهی دلال و گواهی کسیکه حاضر میکند خصومت کنندگانرا نزد قاضیان زمانه و نه گواهی کسانیکه وکیل میشوند در دعواها و خصومتها و نه گواهی نویسنده گان کاغذهای شرعی قال فی البزازية وشهادة الصكاكين تقبل في الصحيح اقول وسياتی انها لا تقبل شهادة النخاس وهو الدلال الا اذا كان عدلا لا يحلف ولا يكذب ونقل عن السراج وقد رايناه في كلامهم كثيرا وأقول قد ظهر من هذان فایده در نقل گواهی نویسنده کاغذهای شرعی اقول ست اگر سنگ نمی خورد آزادم میساختند و اگر اعتبار کارهامشروع پیدا میکردند گواهی ایشان قبول است معظم --- page 143 --- جلد دوم ۱۳۹ كتاب الشهادة شهادة الدلال والصكاك ونحوهما لا ترد لمجرد الصناعة بل لمباشرة ما لا يحل شرعاً وانما تنصيص العلماء على من ذكر لا شتهار ذلك منه (تکمله) قال الرملي (رح) محله في الكل ما لم يغلب عليهم الصلاح اما اذ غلب عليهم الصلاح تقبل محتمله نق گفته است در کتاب سرارجیه که گواه نویسندگان کاغذهای شرعی قبول کرده میشود در قول صحیح من میگویم که نزد وست کرخی که بدانی که بدرستی قبول نمیشود گواهی نخاس و او دلال است مگر قبول میشود وقتی که عادل باشد که سوگند میخورد دروغ میگفت و از کتاب سراج و ملح نقل شده است که تحقیق دیده ایم دروغ گفتن را بسیار ورغمان ایشان و من میگویم که ازین قول ظاهر شد که گواهی دلال و نویسنده کاغذ های شرعی و ماتاً ایشان رد نمیشود از سبب مجرد كسب ایشان بلکه رد میشود از سبب اختیار کردن ایشان چیزی را که حلال نیست از روی شرع که سوگند خوردن و دروغ گفتن است مثلاً و جز اینستی که تصریح کردن علماء رحمهم الله تعالی بنا قبولی گواهی کسانیکه ذکر شدند بسبب مشهور شدن این چیز غیر حلال است از ایشان گفته است امام رملی رح که محل نا قبول شدن گواهی تماماً ایشان آنست که غالب نباشد برایشان صلاح و نیکوئی اما اگر علب باشد برایشان صلاح و نیکویی پس قبول میشود گواهی ایشان ولا تقبل شهادة ضمان الجهات في بلادنا لانهم كلهم اعوان على الظلم وكذكل من شهد على اقرار باطل وكذا على فعل باطل مثل من حجر سوق النخاسين مقاطعة واشهد على رتبتهما شهوداً قال المشائخ ان شهد واحد عليهم للحولانه شهادة على باطل (تكمله نسخه القدير) و قبول نمیشود گواهی ضامنان اطراف یعنی نگهبانان بندرها زیرا که تمامی ایشان مددگاران فائده قبول نیست گواهی خروج گیران --- page 144 --- جلد دوم ۱۴۰ كتاب الشهادة بر ظلم و همچنین قبول نمیشود گواهی کسیکه گواه شده باشد با قرار باطل یا بکار باطل مانند کسیکه میگیرد بازار نخاسان و چهار پای فروشان را از دفتر مقطعه از دیوان و خراج و تاوان بر ان مقرر میکند و شاهد میگیرد بقباله آن مقاطعه کردن شاهدان را گفته اند مشایخ رحمهم الله تعالی که اگر گواهی دادند آن شاهدان با نچنین کار های باطل نازل میشود لعنت بر ایشان زیرا که این گواهی است بر کار باطل قال مؤید زاده سئل الصفار عن رجل اخذ سوق النخاسین مقا طعة من الديوان واشهد على كتاب المقاطعة انسانا هل له ان يشهد قال عدل المقاطع والمقاطع عن سبيل الرشاد أذا اشهد حل عليه اللعن ولو شهد على مجرد الاقرار وقد علم السبب فهو ايضا ملعون ويجب التحرز عن عمل مثل هذه الشهادة وكذا كل اقرار كان بناؤه على حرام (تكمله وقاضيخان) گفته است مؤید زاده که پرسیده شد امام صفار رحمة الله علیه از حکم مردی که بازار چهار پای فروشان را بطریق مقاطعه از دفتر گرفته باشد و گواه کرده باشد نبوشتۀ ان مقاطعه انسانی را ایا رواست آن انسان را که گواهی بدهد یا نه گفت امام صفار رحمة الله علیه در جواب که مقاطعه دهنده و مقاطعه گیرنده هر دو گردیده اند از راه راست وقتی که گواه میگردد نازل میشود بر او لعنت خدا و اگر گواهی داد بمجرد اقرار آن مرد بگرفتن مقاطعه و تحقیق میدانست سبب اقرار اور اپس این گواه نیز لعنت کرده شده است و واجب است پرهیز کردن از بر داشتن مانت این گواهی بر هر اقراری که بنای او بر کار حرام باشد قال المحبوب الرملي رح شاهد مقاطع ملعون است --- page 145 --- كتاب الشهادة جلد دوم ١۴١ فی فتاواه فی رجل قاطع علی مال معلوم احتساب قریة هل یصح ذلك ام لا اجاب لا یصح ذلك باجماع المسلمین فلا یطالب المحتسب بما التزمه من المال ولا یصح الدعوی فی ذلك ولا تقام البینة علیه ولا یحل للقاضی سماع مثل هذه الدعوی سواء وقعت بلفظ المقاطعة او الالتزام ولا فرق بین مقا طعة الاحتساب ومقاطعة القضاء فعلی المقاطع علی القضا ما علی المقاطع علی الاحتساب ولا یسأل عن جوازه بل یسئل عن كفر مستحله ومن غاصبه كما فی البزازیة وتكملة گفته است خیر علی رحمه الله در فتاوای خود در حق مردی که بمقاطعه گرفته باشد محتسب شدن قریه را بعوض مال معلوم آیا صحیح میشود این مقام او بانه جواب گفت که صحیح نمیشود این مقاطعه او باتفاق مسلمانان پس طلب کرده نمیشود از محتسب آن چیزی از مال که بر خود لازم کرده است و صحیح نمیشود دعوای اجاره دهنده در این مال و نه شنیده میشود گواهانی بر او و حلال نیست قاضی را شنیدن مانند این دعوی برابرست که دعوای مدعی واقع شده باشد بلفظ مقاطعه یا بلفظ امر یعنی خواه مدعی در دعوای خود بگوید که مقاطعه گرفته است یا ینقدر مال یا بگوید که لازم کرده است بر خود این قدر مال را شنیدن آن قاضی را حلال نیست و فرق نیست میان مقاطعه گرفتن محتسنی و مقاطعه گرفتن قضا پس بر مقاطعه گیرنده قضا هست آنچیز از گناه که بر مقاطعه گیرنده احتساب است پرسیده نشود از حکم روا بودن آن بلکه پرسید نشود از کفر حلال پندارنده آن و از کفر گیرنده آن کما یا کما فرضوه و یانه فایده قبول است سماع گواهی که بظاهرش همچنین ذکر شده است در کتاب باز یه ولا تقبل بالاجماع شهادة من یظهر سب است مبلد ان سلف رحهم الله تعالی السلف (ہدایه) و (تکمله) كالصحابة وموالات ابعین رض و منهم ابو حنیفة رح --- page 146 --- جلد دوم ۱۴۳ کتاب الشهادة وكذا العلماء ونص ابویوسف رح علی عدم قبوله قال لانه اذا ظهر سبّ واحد من المسلمین تسقط عدالته فاذا اظهر فى واحد من الصحابة كيف يكون مقبولا بخلاف من يكتمه وان كان يعتقده لانه فاسق مستور باق على عدالته تقبل شهادته (هدايه وفتح القدیر) و قبول نمیشود باجماع علما رحمهم الله گواهی کسی که ظاهر میکند دشنام دادن سلف را مانند صحابه کرام و تابعین رضی الله تعالی عنهم واز جمله تابعین امام اعظم رحمة الله عليه و همچنین قبول نمیشود گواهی کسیکه ظاهر میکند دشنام دادن علما را و نص میگردد امام ابو یوسف رحمة الله علیه بقبول ناشدن آن گفته است که از جهت آنکه اگر کسی ظاهر کند دشنام دادن یکی از مسلمانان را ساقط میشود عدالت او پس وقتی که ظاهر کند دشنام یکی از اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم چگونه قبول باشد گواهی او بخلاف کسیکه میپوشد دشنام دادن ایشانرا اگرچه روا بودن آنرا اعتقاد داشته باشد زیرا که او فاسق پوشیده حال است باقی برعادل بودن خود است قبول میشود گواهی او انما قيدنا السلف تبعا لكلامهم والا فالاولى ان يقال سب المسلم لسقوط العدالة وان لم يكن من السلف كما فى السراج والنهاية(تكملة ودرمختار) و جز این نیست که مقید کردیم قبول ناشدن گواهی دشنام دهنده را بسلف از جهت پیروی کلام فقهاء رحمهم الله تعالی و اگر از این جهت نباشد پس بهتر در عبارت این بود که گفته میشد که قبول نمیشود گواهی کسیکه ظاهر میکند دشنام دادن مسلمانرا از سبب ساقط شدن عادل بودن او بدشنام دادن مسلمان اگر چه آن مسلمان از سلف نباشد چنانکه در کتاب سراج ومزج و کتاب نهایه ذکر شده است قال الشيخ عبد العال وفى فتاواه السلف الصدر فایده قبول نیست گواهی کسیکه دشنام میدهد مسلمان را --- page 147 --- جلد دویم ۱۴۳ كتاب الشهادة الاول لمحمد بن الحسن رح والخلف من محمد بن الحسن رح إلى شمس الأئمة الحلوانی رح والمتأخرون منه الى الامام حافظ الدين البخاری (تكملة) گفته است شیخ عبد العال در فتاوی خود که سلف صدر اول است تا به محمد بن حسن رحمد الله و خلف از محمد بن حسن رح است تا شمس ائمه حلوانی رح و متأخرین از شمس ائمه حلوانیست تا به امام حافظ الدین بخاری رحمه الله وتقبل شهادة اهل الأهواء الاخطابية (بدايه) قال في المغرب اهل الأهواء من زاغ عن طريقة اهل السنة والجماعة وكان من هل القبلة (تكملة) اذا كان هوى لا يكفر به صاحبه ولا يكون ما جنا ويكون عدلا في تعاطيه وهو الصحيح (كفايه) الهوى ميلان النفس إلى ما يستلذ به من الشهوات وانما سموا به لمتا بعتهم النفس ومخالفتهم السنة كالخوارج والروافض (عنايه) و قبول میشود گوائی اهل اهواء مگر قبول نیست گواهی طایفه خطابیه و در کتاب مغرب گفته که اهل اهواء ان کسی است که میل کرده باشد و برگردیده باشد از طریقه اهل سنت و جماعت و از اهل قبله باشد یعنی نماز میخوانند وقتی که هوائی باشد که صاحب آن کافر نمیشود بان و تبئی باک باشد صاحب آن وعادل باشد در معامله و داد وستد خود و همین تعریف اهل اهواء صحیح است و هوا ميلان و گرائیدن نفس است بچیزیکه لذت میگرد به آن از خواهش های آن و جز این نیست که ایشان نامیده شده اند به اهل اهواء از جهت متابعت کردن ایشان نفس های خود را و مخالفت کردن ایشان از سنت مانند طایفه خوارج و روافض اما الخطابية فهم قوم من غلاة الروافض يعتقدون الشهادة لكل من حلف عندهم بالله انه كذا وقيل يرون الشهادة لشيعتهم واجبة فایده گواهی اهل هواء اهل قبله باشد و بحد کفر نرسیده باشد قبول است مگر گواهی طایفه خطابية --- page 148 --- جلد دویم ۱۴۳ کتاب الشهادة تمكت في شهادتهم تهمة الكذب (هدايه وقاضيخان) ينسبون الى ابى الخطاب محمد بن ابى وهب الاجدع كان رجل بالكوفة قتله عيسى بن موسى وصلبه بالكناش يزعم ان عليا هو الاله الاكبر وجعفر بن محمد صادق الاله الاصغر (عنايه وكفايه) ويلحق بهم صاحب الالهام فلا تقبل شهادته واما روايته فالمختار فى المذهب عدم قبولها لانهم يحتاجون الى المحاجة فيحتاجون الى التقول الكذب علی رسول الله صلى الله عليه وسلم (بجر) اما خطابیه پس ایشان قومی اند از حد در گذشته گان رافضیان که اعتقاد دارند روا بودن شاهدی دادن را برای هرکسیکه تر دایشان سوگند کند که این امر چنین است و بعض مشایخ ما گفته اند که ایشان شاهدی دادن را برای قسیمه تو نعوذ و حب میدانند پس جایگیر دعوی ست در شاهدی ایشان تهمت دروغ و نسبت ایشان کرده میشود بابو الخطاب محمد پسر ابو و هب اجدع که آن ابوخطاب مردی بود در شهر کوفه کشته است او را عیسی پسر موسی و در کنیسته ها او را آویخت و آن ابوخطاب گمان باطل داشت براینکه بدرستی حضرت علی کرم الله وجهه خدای بزرگ است و امام جعفر صادق پسر محمد باقر خدای اصغرست و پیوست میشود در قبول ناشدن شاهدی بفرقه خطابیه شاهدی صاحب الهام پس گواهی صاحب الهام نیز قبول نمیشود و اما روایت حدیث صاحب الهام پس قول برگزیده شده در مذهب نا قبول شدن آنست زیرا که صاحبان الهام محتاج میشوند بدلیل گرفتن پس محتاج میشوند بناحق گفتن و دروغ گفتن بر رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم وتقبل شهادة اهل الذمة بعضهم على بعض وان اختلف مللهم (هدايه) وهم اليهود والنصارى والمجوسى اذا ضربت عليهم الجزية واعطوا الذمة (الجوهرة النيرة) بخلاف فایده قبول میشود گواهی اهل ذمه بر بعضی --- page 149 --- جلد دویم ۱۲۵ كتاب الشهادة للمرتد لانه لا ولاية له وبخلاف شهادة الذمى على المسلم لانه لا ولاية له بالاضافة اليه (هدايه) وقبول میشود گواهی اهل ذمه بر بعضی ایشان بر بعضی اگر چه ملت های ایشان باهم مختلف باشد اہل ذمه یهود و نصاری و آتش پرست اند وقتیکه جزيه بر ایشان مقرر شود و بدهند ذمه خود را بخلاف از مرتد که گواهی او قبول نمیشود زیر که او را هیچ ولایتی نیست و بخلاف از گواهی ذمی بر مسلمان زیرا که او را ولایت نیست نسبت بمسلمان واختلفوا فائده قبول نمیشود گواهی مرتد بر مرتد مثل آن فى شهادة مرتد على مثله والاصح عدم قبولها بحال كذا فى المحيط البرهانی (بحر رائق) و اختلاف کرده اند مشایخ ما رحمهم الله تعالی در گواہی مرتد بر مرتد دیگر مانند او و صحیح تر قبول ناشدن آنست بهر حال همچنین ذکر شده است در کتاب محیط برهانی فائده اگر ذمی بر ذمی گواهی داد و آنکسیکہ بر گواهی داده شده بود اسلام آورد باطل میشود گواهی او وتبطل باسلام المشهود عليه قبل القضاء وكذا بعده لو بعقوبة كقود لما فى البحر عن اللؤلؤيات الجنة نصرانیان شہدا على نصرانى بقطع يد او قصاص ثم اسلم المشهود عليه بعد القضاء بطلت الشهادة لان الامضاء من القضاء فى العقوبات (درمختار و تکمله) و باطل میشود گواهی ذمی بر ذمی دیگر بمسلمان شدن آن کسیکه گواهی بر او داده شده است در حالیکه اسلام آورده باشد پیش از حکم قاضی هچنین باطل میشود اگر اسلام آورده باشد بعد از حکم قاضی اگر آن حکم او بعقوبتی باشد مانند قصاص زیرا که در کتاب بحر رائق از کتاب لؤلؤيات نقل کرده است این مسئله را که گواهی دادند بر نصرانی بر چیزیکه دست بریدن یا قصاص را لازم میکند بعد از آن اسلام آورد آن نصرانی که بر او گواهی داده شده بود بعد از حکم قاضی ببریدن دست او یا بقصاص او باطل میشود گواهی ایشان زیرا که امضا از جمله قضاست در عقوبات واما فى السرقة اذا اسلم السارق بعد القضاء قبل القطع فالقاضي يضمنه المال ويدرا عنه القطع وان اسلم --- page 150 --- جلد دویم ۱۴۸ کتاب الشهادة المشهود عليه ثم اسلم الشاهدان او اسلم الشاهدان ثم اسلم المشهود عليه ان لم يجد دالشهادة لم ينقض بها فى جميع الحقوق وان حد دافى الوجه الاول بعد اسلامهما وفى الوجه الثانى بعد اسلام المشهود عليه قضى بها فى الا موال والقصاص وحد القذف ولم يقض بها فى الحدود خالصة لله تعالى هكذا فى شرح ادب الخصاف للصدرالشهيد رح (عالمگیری) و اما در صورت دزدی که گواهان ذمی باشند و بر دیگر ذمی گواهی دزدی بدهند وقتیکه اسلام آورد آن دزد بعد از حکم قاضی بر او پیش از بریدن دست او پس قاضی حکم کند بر او تاوان مال دزدیده و ساقط کند جزاء بریدن دست را واگر مسلمان شد انکسیکه بر او گواهی داده شده بود و بعد از ان مسلمان شدند گواهان یا گواهان مسلمان شدند و بعد از ان اسلام آورد انکسیکہ گواهی بر او داده شده است اگر ادای گواهی را جدید نکردند حکم کرده نمیشود بگواهی ایشان در تمامی حقوقها و اگر آن گواهان اداء گواهی را جدید کردند بعد از مسلمان شدن ایشان در صورت اول یا بعد از مسلمان شدن انکسیکه گواهی بر او داده شده بود در صورت دوم حکم کرده شود بگواهی ایشان در مالها و در قصاص و در حد قذف و حکم کرده نشود بآن گواهی در آن حقوقائیکه خالص حق خدا تعالی است همچنین ذکر شده در شرح ادب الخصاف تصنیف امام صدر شہید رح وتقبل شهادة الذمى على مثله الا فى مسائل الاولى فيما اذا شهد نصرانيان على نصرانى انه قد اسلم حيا كان او ميتا فلا يصلح عليه (اشباه) وكذالو شهد فساق من المسلمين (قاضيخان) و قبول میشود گواهی ذمی بر دیگر ذمی مانند او مگر در چند مسئله اول اینکه گواهی بدهند دو نصرانی بر دیگر نصرانی که بدرستی او مسلمان شده است خواه زنده باشد آن نصرانی که بر او گواهی داده اند یا مرده باشد قبول نمیشود گواهی ایشان بر او پس نماز جنازه خوانده نشود بر او و همچنین قبول نمیشود اگر گواهی دادند فاسقان از فائده قبول است گواهی ذمی بر دیگر ذمی مانند او مگر در چند مسئله اول اینکه دو نصرانی گواهی بدهند الخ --- page 151 --- جلد دویم ۱۴۷ كتاب الشهادة از مسلمانان بر مسلمان شدن آن نصرانی ولو كان لهذا الميت ولى مسلم وبقية اوليائه كفار من اهل دينه فادعى الولى المسلم انه اسلم وانه اوصى اليه واراد ان يأخذ ميراثه وشهد اثنان من اهل الكفر بذلك يأخذ ولى المسلم ميراثه بشهادتهما ويصلى عليه بشهادة الولى المسلم ان كان عدلا ولو لم يشهد على اسلامه غير الولى يصلى عليه بقول وليه المسلم ولا يكون له الميراث (قاضيخان) واگر مر آن مرده را ولی مسلمان بود و دیگر ولیهای او کافر بودند از اهل دین او پس دعوی کرد آن ولی مسلمان او که بدرستی این مرده مسلمان شده بود در حال زنده‌گی خود و بدرستیکه او وصی گردانیده بود مرا و او اراده کرده بود آن ولی مسلمان او که بگیرد میراث او را و گواهی دادند دو مرد از اهل کفر بآن دعوی او درینصورت بگیرد آن ولی مسلمان میراث او را بگواهی آن دو کافر و نماز جنازه خوانده شود بران مرده بگواهی آن ولی مسلمان اگر عادل باشد و اگر غیر از آن ولی دیگر کسی گواهی نداد بمسلمان شدن او نماز جنازه خوانده میشود بر او بقول ولی مسلمان او میراث نمیرسد مر آن ولی مسلمانر اولو شهد رجل وامراتان من اهل الاسلام انه اسلم وهو يحد يحبره الإمام على الاسلام ويجبره ولا يقتله لان نفسه اما لا تقتل بشهادة النساء ولو شهد عليه ذميان انه اسلم فشهادتهما باطلة وكذا العبدان والمحدودان في القذف (قاضیخان) و اگر گواهی داد یکمرد و دوزن از اهل اسلام که بدرستی این نصرانی اسلام آورده است و او انکار میکرد از اسلام او برون خود جبر کند مرا و پادشاه باسلام آوردن و بندی کند او را زیرا که نفس از نفیسها کشته نمیشود بگواهی زنان و اگر گواهی داد برا و دوذمی که بدرستی و اسلام آورده است پس گواهی ایشان باطل است و همچنین اگر گواهی داد بر اسلام او دو غلام و یا دو حد زده شده فائده بگواهی یکمرد و دوزن مسلمة باسلام کافر جبر و حسب است نه قتل --- page 152 --- حصه دوم ۱۴۸ کتاب شهادة در قذف قبول نمیشود گواهی ایشان ولو شهد نصرانیان علی نصرانیة انها اسلمت جاز واجبر ها علی الاسلام ولا تقتل (بحر) و اگر دو نصرانی برزن نصرانیه گواهی دادند که بدرستی او اسلام آورده است رو است این گواهی و قاضی جبر کند براو با سلام آوردن و کشته نشود الثانية فيما اذا شهد ا علی نصراني ميت بدين وهو مديون مسلم اى والتركة لا تفي (تکمله واشباه) مسئله دوم ازان مسئلهها که گواهی ذمی برذمی دیگر قبول نیست در انصورتست که گواهی بدهند دو نصرانی بدین نصرانی دیگر برنصرانی که مرده باشد و حال اینکه ان مرده دین مسلمان نیز باشد یعنی حال اینکه ترکه او وفا نمیکرد بان دو دین پس قبول نمیشود گواهی ایشان وفي المنهاج للعلامة ابی حفص عمر دو نصرانی مات فجاء مسلم ونصرانی واقام كل واحد منهما البينة ان له على الميت دينا فان كان شهود الفريقين ذميين او شهود النصراني ذميين يدع بدين المسلم فان فضل شيئ صرف الى دين النصراني وانكان شهود الفريقين مسلمين او شهود الذمى خاصة مسلمين فالمال بينهما في قولهم (منحة الخالق) وذکر شده است در کتاب منهاج تصنیف علامه ابو حفص عمر رحم که نصرانی مرد پس آمد مسلمان و نصرانی و گذرانید هر کدام از ایشان گواهان را که مرا و را براین مرده دین است پس اگر گواهان هر دو فریق ذمی باشند و یا گواهان نصرانی ذمی باشند ابتدا کرده میشود بدین مسلمان پس اگر چیزی زیاده ماند از ترکه او بعد از ادای دین آن مسلمان صرف کرده شود بدین آن نصرانی فائده قبول است گواهی دو نصرانی بر اسلام نصرانیه فائده مسئله دویم گواهی ذمی بردیگر ذمی که مقبول است --- page 153 --- جلد دوم ۱۴۹ کتاب الشهادة فایده گواهی ذمی بر ذمی درین صورتیست اگر مرد در مسلمان فایده مسئله سوم گواهی ذمی بر ذمی قبول فایده دو مدعیان یکی کافر دیگر مسلمان و شاهدان واگر شاهدان هر دو فریق مسلمان باشند و یا خاص شاهدان ذمی مسلمان باشند پس مال در میان ایشان بطریق تقسیم دینها تقسیم کرده میشود در قول تمامی علماء رحمهم الله تعالی وتقبل شهادة الذمى بدين على ذمى ميت وانكان وصيه مسلما بشرط ان لا يكون عليه دين المسلم (بحررائق) و قبول میشود گواهی ذمی بدین بر ذمی مرده اگر چه وصی آن ذمی مرده مسلمان باشد بشرط اینکه بران ذمی مرده دین مسلمان نباشد الثالثة فيما اذا شهد عليه بعين اشتراها من مسلم والمسلم ينكر البيع (اشباه وتكمله) مسئله سوم ازان مسئلتهای که گواهی ذمی بر ذمی قبول نیست در انصورتست که دو نصرانی گواهی بدهند برای نصرانی دیگر بر نصرانی بمال معین که خریده است آن نصرانی مدعی آن مال را از فلان مسلمان و حال اینکه آن مسلمان منکر باشند از فروختن آن پس گواهی ایشان قبول نمیشود ادعا خادمان مسلم وذمى دارا فى يد ذمى وادعيا الميراث وبرهنا قضى بها بينهما ان كان شهود الذمى مسلمين والا قضى بها للمسلم وان كان شهوده كفاراً هكذا فى البحر الرائق والمحيط مالكيری دعوی کردند دو نفر خارج یعنی غیر ذوالید یکی مسلمان و یکی ذمی سرائی را که در دست ذمی بود و ایشان دعوی کردند میراث را و هر دوی ایشان گذرانیدند گواهان را حکم کرده شود بآن سرای بتقسیم در میان ایشان اگر شاهدان ذمی مسلمان بودند و اگر مسلمان نبودند حکم کرده میشود بآن سرای برای مسلمان اگر چه شاهدانش کافر باشند همچنین ذکر شده است در کتاب بحر رائق ذکر --- page 154 --- جلد دویم ۱۵۰ کتاب شهادة در کتاب محیط قال ابن سماعة رح عن محمد رح في نصرانيين شهدا علي مسلم ونصراني انهما قتلا مسلما عمدا قال لا اجوز شهادتهما علی المسلم و ادرأ عن النصراني القتل واجعل علیه الدیة في ماله كذا في المحیط (عالمگیری) گفته است ابن سماعه رح که روایت کرده است از امام محمد رح در بارۀ دو نصرانی که گواهی داده باشند بر مسلمان و ذمی که بدرستی ایشان بقصد کشته اند مسلمانی را گفت امام محمد رح که روا نمیکنم گواهی ایشان را بر مسلمان و ساقط میکنم از نصرانی قصاص را و لازم میگردانم براو دیت را در مال خود او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط الواقعة لو شهد علی نصرانی اربعة من النصاری انه زنی بامة مسلمة فان شهدوا انه استکرهها حد الرجل وان قالوا طاوعته درى الحد عنهما ويعزر الشهود لحق الامة المسلمة وانما يعزر الشهود لانهم قذفوا الامة وعدم احصان للمقذوف لم يجب الحد علی الشهود (قاضيخان) مسئله چهارم ازان مسئلهای که گواهی ذمی قبول نیست بر دیگر ذمی اینست که اگر چهار کس از نصاری بر نصرانی گواهی دادند که بدرستی او با کنیز مسلمان زنا کرده است پس اگر ایشان گواهی دادند که بدرستی او بزور زنا کرده است با آن کنیز حد کرده شود آن مرد نصرانی و اگر در گواهی خود گفتند که آن کنیز رضا شده بود آنمرد را در زنا ساقط میشود حد از هر دوی ایشان و گواهان تعزیر کرده میشوند از برای حق آن کنیز مسلمان و جز این نیست که گواهان تعزیر کرده میشوند زیرا که ایشان قذف کرده اند آن کنیز را و از جهت نابودن احصان قذف فائده گواهی دو کافر بر مسلمان و کافر بکشتن مسلمانی قبول نمیشود فائده مسئله چهارم از نا قبولی گواهی ذمی بر ذمی دیگر --- page 155 --- جلد دویم ۱۵۱ کتاب الشهادة فائده مسئله محمده الخانی گواهی ذمی بر دیگر ذمی قبول است کرده شده واجب میشود حد قذف بر شاهدان الخلاصة لوادعی مسلم عبداً فی ید ذمی انه عبده وشهد کافران ان عبده قضی به القاضی فلان لم تقبل لكونها شهادة علی القاضی للمسلم (محیط) مسئله پنجم ازان مسئلهائیکه گواهی ذمی بر دیگر ذمی قبول نیست آنست که اگر مسلمانی دعوی کرد غلامی را که در دست ذمی بود که بدرستی این غلام غلام منست و دو کافر گواهی دادند که بدرستی این غلام او راست فلان قاضی بآن حکم کرده است برای او قبول نمیشود گواهی ایشان از جهت اینکه این شاهدی گواهی کافران ست بر قاضی مسلمان وفی المحیط فائده گواهی کافر بر غلام خود که تاجر مأذون باشد قبول است و عکس این قبول نیست اگر چه خواجه او کافر باشد تقبل شهادة الكافر على العبد الكافر التاجر وان كان مولاه مسلماً وعلى العكس لا تقبل والوكيل مع الموكل بمنزلة العبد مع المولى (بدایع) و در کتاب محیط ذکر شده است که گواهی کافر بر غلام کافر که تاجر باشد رواست اگرچه خواجه مسلمان باشد و بر عکس این گواهی کافر بر غلام مسلمان اگرچه خواجه او کافر بود قبول نمیشود وکیل با موکل بمنزله غلام است با خواجه او یعنی قبول میشود گواهی کافر بر وکیل کافر اگر چه موکل او مسلمان باشد و بر عکس اینکه گواهی کافر بر وکیل مسلمان باشد اگر چه موکل او کافر باشد روا نمیشود فائده گواهی کافر بر مسلمان قبول نمیشود مگر در سفر یا ضرورت در دو مسئله طی مصنفه غریب ولا تقبل شهادة كافر على مسلم الا تبعا كما مر او ضرورة في مسئلتين في الايصاء شهد کافران علی کافرانه اوصى الى كافر واحضر مسلما عليه حق للميت وفي النسب شهدان النصراني ابن الميت فادعى على مسلم بحق وهذا استحسان (درمختار) وجه الاستحسان ان المسلمين لا يحضرون موت النصارى والوصايا تكون عند الموت غالبا وسبب ثبوت النسب النكاح وهم لا يحضرون نكاحهم فلو لم تقبل شهادة النصارى على المسلم --- page 156 --- جلد دويم ۱۵۲ کتاب الشهادة في اثبات الايصاء الذي بناؤه على الموت والنسب الذي بناؤه على النكاح ادى الى ضياع الحقوق المتعلقة بالايصاء فقبلت ضرورة كما قبلت شهادة القابلة (تکمله رد المحتار) و قبول نمیشود گواهی کافر بر مسلمان مگربتبع گواهی او بر کافر چنانکه بیان آن گذشت و یا از جهت ضرورت در دو مسئله اول در مسئله وصی مشترین که گواهی دهند دو کافر بر کافر دیگر که بدرستی او وصی گردانیده دیگر کافرا و آن وصی حاضر آورده مسلمانی را که براو حقی بود مر آن مرده را ووم در مسئله نسب که گواهی بدهند دو کافر که این نصرانی پسر این مرده است پس آن پسر دعوی کند بر مسلمانی حقی آن مرده را قبول میشود گواهی ایشان و این حکم استحسانست و دلیل استحسان اینست که مسلمانان حاضر نمیشوند بمرگ نصاری و حال آنکه وصیتها در غالب نزد مرگ میباشد و سبب ثبوت نسب نکاح است و مسلمانان حاضر نمیشوند بنکاح کافران پس اگر قبول نشود گواهی نصاری بر مسلمانان در اثبات وصی گردانیدن که بنای آن بر مرگ است یا در اثبات نسبیکه بنای آن بر نکاح است مفضی میشود بضا شدن حقهای که تعلق گرفته است بوصی گردانیدن پس قبول میشود از جهت ضرورت چنانکه قبول میشود شاهدی زن قابله از جهت ضرورت مسلم حلف وقال ان دخل عبدى هذه الدار فهو حر وقال نصرانى ان دخل هذا العبد هذه الدار فامرأته طالق فشهد نصرانيان بالدخول انکان العبد مسلما بطلت شهادتهما لانها شهادة على المسلم بالولاء وانکان العبد نصرانيا فشهادتها على النصراني بالطلاق جائزة وعلى المسلم بالعتق لا تجوز في قول ابيحنيفة وابي يوسف و محمد رحمهم الله تعلي لانها في العتق شهادة النصر اعلى المسلم وهو مولى العبد (قاضیخان) مسله سوگند کرده گفت که اگر غلام من دوم درآمد آزاد باشد و نصرانی گفت که اگر این غلام مسلمان در آید درین سرایسر زن من طلاق باشد بازگواهی دادند گواهی دو نصرانی در حلف بدر آمدن --- page 157 --- جلد دویم ۱۵۳ کتاب الشهادة فایده گواهی دو نصرانی در استحقاق نصرانی دو نصرانی بران غلام درینصورت اگر انغلام مسلمان بود باطل میشود گواهی ایشان زیرا که این گواهی گواهیست بر مسلمان بمیراث و اگر غلام نصرانی بود گواهی ایشان بر نصرانی بطلاق روا میشود بر مسلمان به آزادی غلام روا نمیشود نزد امامان سه گانه رحمهم الله تعالی زیرا که گواهی در حق آزادی غلام گواهی نصرانیست بر مسلمان که خواجه غلام است مسلم وباع عبدا من نصرانی فاستحقه نصرانی بشهادة نصرانیین لايقضى له لانه لوقضى رجع بالثمن على المسلم ولو كان المشتری النصرانی باعه من مسلم وسلمه و وجد المشترى به عيباً وبرهن نصرانیین على انه كان معيباً بهذا العيب عند البايع المسلم قبل قبض النصرانی يرد على النصرانى بالعيب و ليس له ان يرده على المسلم حتی يبرهن على العيب عنده بشاهدین مسلمین (و ازینجا) مسلمانی فروخت غلام خود را بر نصرانی پس بحق داری برد انغلام را نصرانی دیگر بگواهی دو نصرانی حکم کرده نمیشود برای آن دیگر زیرا که اگر حکم کرده شود وی رجوع میکند ببها آن غلام بر مسلمان و اگر نصرانی خرنده فروخت آن غلام بر مثل خود که نصرانی دیگرست و سپرد او را و خرنده دوم یافت بآن غلام عیبی را و گواه گذرانید دو نصرانی را برینکه این غلام عیب ناک بود بهمین عیب نزد فروشنده مسلمان پیش از قبض کردن نصرانی اول رد کند آن غلام را بر نصرانی اول بسبب آن عیب و نیست مر آن نصرانی اول را اینکه رد کند او را بر مسلمان تا آنکه بگذراند با ثبات آن عیب نزد آن مسلمان دو شاهد مسلمان را قال في الملتقى اذا شهد رجل على امرأته مع رجل انها ارتدت والعياذ بالله وهي تجحد وتقر بالاسلام فرقت بينهما وجعلت عليه نصف المهر فایده مردی با دیگری گواهی داد بارتده زن خود تفریق کرده شود --- page 158 --- جلد دوم ۱۰۴ کتاب الشهادة ان لم يكن دخل بها وا جعل جحود ها الردة وا قرا ر ها با لاسلام تو بة ولو شهد على نھا اسلمت وتجھد واصل دينها كان هو النصرانية قبلت شها دتها على الاسلام واجعل جحودها وثباتها على النصرانية ردة ولا يبرأ من نصف المهر كذا فى المحيط (عالمگيري) گفته است در کتاب متقی وقتیکه گواهی داد مردی بر زن خود با مردی دیگر که بدرستی این زن مرتد شده و العیاذ بالله و آن زن منکر بود از مرتد شدن و اقرار میکرد با سلام جدائی میکنم در میان ایشان و لازم میگردانم بران شوهر او نصف مهر آن زن را اگر دخول نکرده بود بان زن و منکر شدن آن زن را از مرتد شدن و اقرار او را باسلام تو به میکردانم در باره او و اگر ایشان گواهی دادند که آن زن مسلمان شده و آن زن منکر بود و اصل دین آن زن دین نصاری بود قبول میکنم گواهی ایشان را بر مسلمان شدن او و منکر شدن آن زن را از اسلام و ثابت بودن او را بر دین نصاری مرتد شدن میکردانم در باره او و شوهر آن زن خلاصی نمیشود از نصف مهر آن زن همچنین ذکر شده است در کتاب محیط روى عمرو بن ابى عمر و عن محمد رح فى الاملاء رجل من اهل الذمة مات فشهد مسلم عدل او مسلمة انراسلم قبل موته وانكرا ولياؤه من اهل الذ ذلك فميراثه لاوليا ئه من اهل الذمة لحاله و ينبغي للمسلمين ان يغسلوا ويكفنوه ويصلوا عليه وكذلك ان كان المخبر محدوداً في قذف بعد ان يكون عدلا كذا فى الذخيرة ( عالمگيري ) روایت کرده عمرو بن ابی عمرو از امام محمد رح در کتاب املا اینکه مردی از اهل ذمه مرد پس گواهی دارد یک مرد مسلمان عادل یا یک زن مسلمان که بدرستی این مرده مسلمان شده بود پیش از عبد الرشید --- page 159 --- جلد دوم ۱۰۰ كتاب الشهادة مردن خود و منکر بودند خویشان او از اهل ذمه از ان مسلمان شدن او پس میراث او مرخویشان اهل ذمه او راست بهمان حالیکه بود و بشاید مسلمانان را که بشویند آن مرده را و کفن کنند و برا و نماز جنازه بخوانند براو و همچنین حکم است اگر خبر دهند و اسلام او بعد ز دو شده بود در مدت بعد ز آنکه عادل باشند همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره نصراني مات و له ابنان احدها مسلم والاخر نصراني فاقام المسلم نصرانيين اندمات مسلما واقام النصراني مسلمين انهمات نصرانيا يقضى بالارث للمسلم كذا في محيط السرخسي وكذا لو اقام النصراني نصرانيين هكذا في الذخيرة ويصلى على الميت بقول ابنه المسلم انه مات مسلما لا بشهادة نصرانيين ولو قال الابن المسلم اسلم ابي قبل موته وانا وارثه وقال النصراني لى بل اسلم فالقول للنصراني في الميراث ويصلى عليه بقول ابنه المسلم كذا في محيط السرخسى ( عالمكيري ) نصرانی مرد و مر اورا دو پسر بود یکی ایشان مسلمان بود و دیگر ایشان نصرانی پس گذرانید پسر مسلمان او دو شاهد نصرانی را که بدرستی پدرم مُرد در حالیکه مسلمان بود و گذرانید پسر نصرانی او دو شاهد مسلمان را که بدرستی پدرم مُرد در حالیکه نصرانی بود حکم کرده میشود بمیراث او برای پسر مسلمان او و همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی همچنین حکم است اگر پسر نصرانی گذرانید بر نصرانی بودن پدر خود دو شاهد نصرانی را همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و نماز جنازه خوانده میشود بر ان مرده بنا بقول پسر مسلمان او که بدرستی پدر من مرد در حالیکه مسلمان بود نه بگواهی دادن آن دو نصرانی و اگر گفت پسر مسلمان او که پدرم مسلمان شده بود پیش از مردن خود و من وارث او یم و پسر نصرانی او گفت که پدرم مسلمان نشده بود و شاهد یکی از ایشان نگذرانید پس معتبر قول پسر نصرانی اوست درباره میراث و نماز جنازه خوانده میشود بر ان مرده بقول پسر مسلمان او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی قال في المنتقى ولو لم يقم الابن المسلم بعينه على اسلام ابيه فها موتوه حتى ادعى رجل على الميت دينا فاقام ببينة من النصارى قاعده دو پسر نصرانی یکی مسلمان و دیگر نصرانی بود و همچنان شاهدان حتى اصل لله الحمد من اصل مقضى --- page 160 --- کتاب القضاء جلد دوم فقضى المحاما القران الابن المسلم أقام بينة من النصارى على اسلام الميت الحق محال محمد ان كان المغرب وحضر الان بينتها احلالى مترويجاء في القضاء وان كان ذميا ردت القضاء وانفذت للابن المسلم جميع الميراث ولوام بنتر الميت كالاو اقام الابن المسلم شهادة من النصارى انه مات مسلما واداء اخذاخوته الصغاء لم تقبل سينه على ذلك هذا الحكم لايخص بهذا الموضع بل فى كل موضع شهد القومى من اهل الذمة على اسلام ميت ان كان الميت لم يترك الا تقام البينة لاجله لا تقبل شهادتهم ولا يحكم باسلامه هكذا فى الذخيرة والمحيط (عالمگیرى) گفته است در کتاب حقی که اگر آن پسر مسلمان دو شاهدان گذرا سیده بود بر اسلام پدر خود پیش از مردن و تا انکه دعوی کرد مردی بر ان مرده دینی را پس گذرانید آن مرد شاهدان را از نصاری پس حکم کرده شد برانی و بال بعد از ان پسر مسلمان و گذرا نید شاهدانه از نصاری با سلام پدر خود پیش از مردانی و در ینصورت گفته است امام محمدرح که اگر صاحب دین مسلمان بود باطل میکنم دین و را گواهی آن مرید اور میکنم حکم قاضی را دار صاح دین منی بود میگنم حکم قاضی جاری می حکم حکم را برای نپسرهای و توالی میراث و اگر نگذارشته بود آن مرده مالی را وگذر اسید آن پسر مسلمان و شاهدان را از نصاری براینکه پدرمه پدرم مرد در حالی که مسلمان بود و خوا بوش کرد گرفتن برا در ان خوردخو د ر ا قبول نمیشود شاہد ان آن مسلمان بر مردن پدر او و این حکم خاص نیست با اینجا بلکه در هر جای که گواری بد بد قومی از اهل ذمه بر اسلام مردۂ پس اگر با شد آن مرده که نگذ را شته باشد مالی را که شاهدان گذرا نیا ده شود برای آن مال قبول نمیشود گواری ایشان و حکم کرده نمیشود بمسلمان شدن آن مرد و همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره قال ابن سماعة قلت لمحمد فان كان شهود الغريم المسلم من المسلمين وقضيت بتبدع بحضرة الابن النصراني وجاء الابن المسلم ببينة من اهل الذمة ان الاب مات مسلماً قال هو الوارث في ما كان للنصراني الميت من المال ولا يقضى على الغريم بشي قال ابن سماعة قلت لمحمد فان كان الغريم والابن المسلم اقام كل واحد منهما شاهدين ذميين --- page 161 --- جلد دوم ۱۵۷ کتاب الشهادة قال فاذا جاء وا معا فالمحبة مع الابن المسلم لانه يثبت و راثته عما قامه من البنية وانما تقبل بينة الغريم على الولو فاذا كان الوارث مسلما فشهد اهل الذمة لم تقبل شهادتهم عليه لانه يستحق الغريم بها شيأ كذا في المحيط (عالمگیری) گفت ابن سماعة رح که گفتم مر امام محمد را رح که اگر شاهدان ان مسلمان صاحب دین از جمله مسلمانان بودند و تو حکم کرده بودی برای آن صاحب دین بکواهی ایشان بحضور آن پسر نصرانی او بعد از ان آورد آن پسر مسلمان او شاهدان را از اهل ذمه که بدرستی که پدرم مرده است در حالیکه مسلمان بود پس حکم آن چگونه است گفت امام محمد رح که این پسر مسلمان وارث است در چیزیکه مر آن مرده نصرانی راست از مال و حکم کرده نمیشود بران صاحب دین مسلمان بچیزی گفت ابن سماعة رح که گفتم مر امام محمد رح که اگر سر کدام از صاحب دین و پسر مسلمان او گذرانید و دو شاهد ذمی را حکم آن چگونه است گفت امام محمد رح که وقتیکه شاهدان هر دو یکجا آمدند پس خصم همین پسر مسلمان اوست زیرا که ثابت میکند وارث بودن خود را بگذاریند شاهدان و جز این نیست که قبول میشود گواهان صاحب دین بر وارث پس وقتیکه وارث مسلمان باشد پس درینصورت گواهی اهل ذمه حجت نیست بر او پس حقدار نمیشود صاحب دین بکواهی اهل ذمه چیزی را همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و لو قال احدهما كان ابي مسلما وانا ايضا و قال الاخر بل وانا اسلمت قبل موته وكذبه الآخر فالميراث للمتفق على اسلامية في حال حيات ابيه كذا في محيط السرخسي رحمة الله تعالى عليه (عالمكيري) و اگر گفت یکی ازان دو پسر او که پدرم مسلمان بود و من نیز و گفت آن پسر دیگر او که بلکه من مسلمان شده بودم پیش از مردن پدرم و دروغگوی کرد او را پسر دیگر او پس میراث مر آن پسر است که اتفاق کرده شده است بر اسلام او در حال حیات پدر او همچنین ذکر کرده است در کتاب سرخسی رح ولو قال الابن المسلم لم يزل ابي كان مسلما --- page 162 --- جلد دوم ١٥٨ كتاب الشهادة مسلما وقال النصراني لم يزل ابي كان نصرانيا فالقول قول المسلم وان اقاما البينة فالـ للابن المسلم ايضا ولو ان المسلم اقام بينة من المسلمين على اسلام الاب قبل موته لم تقبل في المستحق يصفوا الاسلام وكذلك اذا شهد شاهدان من المسلمين على نصراني انه اسلم لا تقبل شهادتهما حتى يصفوا الاسلام وذكر القاضي الامام ركن الاسلام على السغدي في شرح السير الكبير ان الشاهد اذا كان فقيها تقبل شهادتہ من غيران يصفوا الاسلام واذا كان جاهلا لا تقبل شهادتہ مالم يصفوا الاسلام كذا في الذخيرة (عالمكيرى) و اگر گفت آن پسر مسلمان او که پدرم همیشه مسلمان بود و گفت آن پسر نصرانی او که پدرم همیشه نصرانی بود پس معتبر قول آن پسر مسلمان او است و اگر هر دو پسر او گذرانیدند شاهدانرا پس شاهدان آن پسر مسلمان او نیز معتبر است و اگر پسر مسلمان او گذرانید شاهدانی از جمله مسلمانان بر اسلام پدر خود پیش از مردن او قبول نمیکنیم گواهی شاهدان او را تا که آن شاهدان بیان کنند صفت اسلام را و همچنین وقتیکه گواهی دهند دو شاهد از مسلمانان بر نصرانی که بدرستی او مسلمان شده است قبول کرده نمیشود گوایی ایشان تا آنکه ایشان بیان کنند صفت اسلام را و ذکر کرده است قاضی رکن اسلام علی سغدی رحمہ اللہ علیہ در شرح کتاب سیر کبیر که بدرستی اگر شاهد فقیه باشد قبول میشود گواهی او بغیر از اینکه بیان کند صفت اسلام را و اگر شاهد نادان باشد قبول نمیشود گواهی او تا که بیان نکند صفت اسلام را همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره اذامات الرجل وترك دارا فقال بن الميت وهو مسلم مات ابي وهو مسلم و ترك هذه الدار ميراثا لي وجاء اخوالميت وهو ذمي فقال مات اخي وهو كافر على ديني وابنه هذا مسلم فالقول قول الابن وله الميراث ولوا قاما جميعا --- page 163 --- جلد دوم ١٥٩ كتاب الشهادة على مقالتهما بينة اخدت ببينة المسلم ولو اقام الاخ بينة من اهل الذمة الابن على ما قال ولم يقم البينة لم اجز بينة الاخ فاما اذا اقام الاخ مسلمين على ما ادعى من كفر الميت يقضى بالميراث للاخ كذا فى المحيط والذخيرة (عالمكيرى) وقتيكه مرد مردى و گذاشت سرای را پس گفت پسر آن مرده در حال آنكه آن پسر او مسلمان بود كه مرد پدرم در حال آنكه او مسلمان بود و گذاشت این سرای را میراث برای من و آمد برادر آن مرده در حال آنكه او ذمی بود پس گفت كه برادرم مرد و حال آنكه او کافر بود بر دین من و این پسر او مسلمان است پس معتبر قول آن پسر اوست و مر او راست میراث و اگر هر دوى ایشان یکجا گذرانیدند شاهدان را بر قول خود عمل کرده میشود بشاهدان آن مسلمان و اگر گذرانید برادر او شاهدانرا از اهل ذمه بر آنچه می گفته است و نگذرانید آن پسر او شاهدان را روا نمیکنم شانام برادر او را پس اگر گذرانید برادر او دو شاهد مسلمان را بر چیز یكه دعوی میکرد آنرا كه كفر مرده است حكم كرده میشود بمیراث برای برادر او همچنین ذكر شده است در کتاب محیط قال ابو يوسف رحمة الله تعالى عليه نصراني مات وترك ابنين فاسلم احدها بعد موته ثم اقام نصراني بينة نصرانية انه ابنه فاني اقبل بينته على النسب واجعله شريك ابنه النصراني فى الميراث ولا يشارك ابنه المسلم في نصيبه كذا في محيط السرخسي وكذلك لو ترك ابنا واحد نصرانيا فاسلم بعد مو ابيه ثم جاء نصراني وادعى انه ابن الميت واقام بينة من النصارى فاني اقضى بنسبه من الميت ولا اعطيه شيأ مما فى يد الابن المسلم فان خرج للميت مال كان ذلك كله للمسلم فان مات المسلم وارث --- page 164 --- جلد دوم ۱۶۰ كتاب الشهادة ورث اخاه يريد به ان بعدما مات الابن المسلم ميراث الميت الذمي للابن الذمى قال ابن سماعة رحمة الله عليه اخالا يكون للابن الذمي حق المزاحمة مع الابن المسلم في هذه المسألة اذا اسلم قبل ان يثبت نسب الابن الذمي اما لوثبت نسبه قبل اسلامه بهذه البيئة كانت له مزاحمة الابن كذا في المحيط (عالمگيري) گفت است امام ابو یوسف رح که نصرانی مرده دو پسر وارث گذاشت پس مسلمان شد یکی از ایشان پس از مردن او بعد از ان شخص نصرانی دیگر گذرانید شاهدان نصرانی را بر اینکه بدرستی من پسر این مرده ام پس بدرستی که من قبول میکنم گو اهی شاهدان را بر نسب دیگر ونز اور ا شریک با آن پسر نصرانی او در میراث و شریک نمیشود با آن پسر مسلمان او در حصه او همچنین دکر شده است در کتاب محیط سرخسی رح و همچنین اگر ان نصرانی مرده یک پسر نصرانی را وارث گذاشت پس آن پسر او مسلمان شد پس از مردن پدر خود بعد از ان آمد نصرانی دیگر و دعوی کرد که بدرستی که من پسر این مرده ام و گذرانید شاهدانرا از نصاری پس بدرستی که من حکم میکنم به نسب او از ان مرده و نمیدهم با و چیزیرا از ان مالی که در دست آن پسر مسلمان است پس اگر پیدا شد مر آن مرده را مالی تمام آن مال مرآن مسلمانر است پس اگر آن پسر مسلمان و مرد وارث میکرداند برادر خود را اراده کرده امام یوسف رح باین قول خود این را که بعد از انکه میمرد آن پسر مسلمان پس میراث آن مرده ذمی مر آن پسر ذمی او ر است گفته است ابن سماعه رح که فخر این نیست که ثابت نمیشود مر آن پسر ذمی او را حق دعوی کردن با آن پسر مسلمان و درین مسئله وقتیکه مسلمان شده باشد پیش از انکه ثابت شود نسب آن پسر ذمی اما اگر نسب او پیش از اسلام آن پسر مسلمان او ثابت شده بود بگذشتن این شاهد ان نصاری ثابت میشود مر او را حق دعوی کردن با آن پسر --- page 165 --- جلد دوم کتاب الشهادة مسلمان ! و همچنین ذکر شده است در کتاب محیط نصراني في يده طيلسان اقام كل واحد من ونصاني مصر انیان ان النصراني اقر بالطيلسان له قال اني اقضي به للمسلم كذا في المحيط (عالمگيري) نصرانی بود در دست او چادری گذرانید هر کدام از مسلمانی و نصرانی دو شاهد نصرانی را که بدرستی که این نصرانی اقرار کرده است باین چادر برای من گفته است امام محمد رحمة الله علیه که بدرستی من حکم میکنم بآن چادر برای آن مسلمان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط نصرانی قام بينة على امراة نصرانية انه تزوجها في وقت كذا فقضي بها له ثم اقام المسلم البينة انه تزوجها في وقت قبل ذلک عند ابي حنيفة يقضي بها فلو اقاما معا قضي المسلم عند الي حنيفه (عالمگیری) نصرانی گذرانید شاهدان را بر زن نصرانیه که بدرستی من بنکاح گرفته بودم او را در فلان وقت پس حکم کرده شد بآن زن برای آن نصرانی باز گذرانید مسلمانی شاهدانرا که بدرستی که من بنکاح گرفته بودم آن زن را در وقتی پیش از ان وقت که نصرانی دعوای نکاح او را کرده نزد امام ابو حنیفه رح حکم کرده میشود بآن زن برای آن مسلمان پس اگر مسلمان و نصرانی هر دو یکجا گذرانیدند شاهدان را حکم کرده میشود برای آن مسلمان نزد امام ابو حنیفه رحمة الله عليه نصرانیات و علیه دين المسلم بشهادة نصراني وعليه دين لنصراني بشهادة نصراني قال أبو حنيفة ومحمد وزفر رحمهم الله تعالى يداً بدين المسلم هكذا في محيط السرخسى فان فضل شيئ كان ذلك النصراني هكذا في المحيط ولو كان النصراني حياد في يده عبد فادعاه مسلم ونصراني واقام كل شاهدین نصرانیین فهو للمسلم كذا في محيط السرخسي (عالمگيري) فضل الخلند --- page 166 --- جلد دوم ١٦٦ کتاب الشهادة نصرانی مرده براه دینی بود مسلمانی را بگوای نصرانی و بغیر مراد دینی بود سر نصرانی را بگوای و یکر نصرانی گفته است امام ابوحنیفه و امام محمد و امام زفر رحمة الله علیهم که شروع کرده میشود باداء دین مسلمان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی پس اگر زیاده ماند چیزی بعد از ادای دین آن مسلمان میشود آن زیاده برای نصرانی همچنین ذکر شده در کتاب محیط و اگر نصرانی زنده بود و در دست او غلامی بود پس دعوی کرد آن غلام را مسلمانی و نصرانی و گذرانید هر کدام از ایشان دو شاهد نصرانی را پس آن غلام مسلمان راست باجماع علمآ رحمة الله تعالی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحم ان مات ذمي عن مائة درهم فاقام مسلم ذميين بدين مائة عليه واقام مسلم وذمي ذميين بمائة فثلثا المائة للمنفرد وثلثها للشريكين ولو اقام ذمي ذميين واقام مسلم وذمي ذميين فالمائة المتروكة بينهم لكل واحد ثلثها وكذا لو اقام الشريكان مسلمين واقام الذمي المنفرد ذميين قسم اثلاثاً ولو اقام الذمي المنفرد مسلمين والشريكان ذميين او مسلمين فنصف المائة للمنفرد والنصف لهما كذا في الكافي ( عالمگيري ) اگر مرد ذمی و ترکه گذاشت صد درم پس گذرانید مسلمانی دوست بد ذمی را بدین صد درم بران مرده و گذرانید یک مسلمان و یک ذمی دو شاهد ذمی را بیکصد درم پس دو ثلث آن صد درم کسی راست که تنها است و گذرانیدان شاهدان و یک ثلث آن بر آن دو کس راست که ایشان شریک اند در گذرانیدن شاهدان و اگر گذرانید ذمی دو شاهد ذمی را و گذرانید یک مسلمان و یک ذمی دو شاهد ذمی را پس آن صد درم متروکه شرک است در میانه هر سه مدعی بر هر کدام ایشان را سه یک آن صد درم است --- page 167 --- جلد دوم ۱۶۴ کتاب الشهاده و همچنین حکم است اگر گذرانید آن دو شریک دو شاهد مسلمان را و گذرانید آن ذمی که تنها است دو شاهد ذمی را تقسیم کرده میشود بسه حصه واگرگذرانید آن ذمی که تنها است دو شاهد مسلمان را و گذرانیدند آن دو شریک دو شاهد ذمی را با دو شاهد مسلمان را پس نصف آن سد درم مر کسی را است که تنها است ونصف دیگر مر هر دو شریک راست همچنین ذکر شده است در کتاب کافی نصراني مات وترك مأتي درهم وترك ابنين نصرانيين فاسلم احدهما ثم جاء رجل فادعى على الميت مائة درهم فاقام شاهدی نصرانيين فان القاضي يقضي بذلك في نصيب الكافر ولا يخله لا بن النصرانى على اخيه المسلم في نصيبه كذا فى المحيط (عالمگيري) نصرانی مرد و ترکه گذاشت دو صد درم را و وارث گذاشت دو پسر نصرانی را پس مسلمان شد یکی از ان دو پسر و بعد از ان امه مردی پس دعوی کرد بر ان مرده صد درم را پس گذرانید دو شاهد نصرانی را پس بدرستیکه قاضی حکم کند بآن دین و حصه آن پسر کافر او و دخل نکند آن پسر نصرانی او بر برادر مسلمان خود در حصه او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط قال محمد رح نصراني توفى وترك مملوكا فاسلم المملوك بعد موته ثم شهد له نصرانيان ان مولاه اعتقه ولا مال له غيره واقام مسلم شاهدي نصرانيين ان له على الميت الف درهم قال تقبل شهادتهما جميعا فاعتقه ويسعى الغلام للمسلم كذا فى محيط السرخسي ( عالمگيري ) گفته است امام محمد رح که نصرانی مرد و ترکه گذاشت غلامی را پس مسلمان شد آن غلام پس عبد مرشد از مرگ او بعد از ان گواهی داد برای آن غلام دو نصرانی که بدرستیکه خواجه او آزاد کرده --- page 168 --- جلد دوم ۱۶۱ کتاب الشهادة بود در ادعای انکه تو و مالی بر آن خواجه را بجز آن غلام دگد را نیو مسلمانی دوشاهد نصرانی را بر اینکه بدرستیکه مرا بر این مرده هزار درهم هست گفته است امام محمد رح که قبول میکنم گواهی هر دو طایفه شاهدان را پس آزاد میکنم غلام را وسعی کند آن غلام برای ادای دین ان مسلمان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رح قال محمد رحمة الله تعالى في كتا الرهن ذمي مات فادعى ذمي بعض متاعه رهنا واقام بينة من هل الذمة وادعى مسلم عليه دينا واقام بينة من المسلمين أو من اهل الذمة فاني اخذ ببينة المسلم فابداء بدينه حتى يستوفي المسلم ماله فان بقي شيئ كان للذمي تم قال ولا يجوز الرهن حتى يستوفي المسلم دينه سنان كان شهود الذمي مسلمين وشهود المسلم ذميين او مسلمين كان الذمياحق بالرهن حتى يستوفي دينه كذا في المحيط (عالمكيري) گفته است امام محمد رح در کتاب رهین که ذمی مرد پس دعوی کرد ذمی دیگر بعض متاع او را که گرو هست نزد او و گذرانید شاهدانرا از اهل ذمه بآن و دعوی نمود و دعوی کرد مسلمانی بران مرده دینی را و گذرانید شاهدانرا از مسلمانان یا از اهل ذمه بآن دعوای خود پس بدرستیکه من حل میکنم تباید المان مسلمان پیس شروع میکنم بادا دین آن مسلمان تا انکه بگیرد مسلمان تمام مال خود را پس اگر باقیماند چیزی میشود آن با مر آن ذمی را بعد از آن گفت امام محمد رح که روا نیست گروه بنی آن همی تا انکه بگیر و آن مسلمان تمام دین خود را پس اگر شاهدان آن ذمی مسلمانان بودند و شاهدان آن مسلمان ذمیان یا مسلمانان بودند میشود آن ذمی بهتر بآن گروی تا انکه بگیری تمام دین خود را همچنین ذکر شده است در کتاب محیط اذا دعی مسلم علی کا فرمالا وادعى كفالته مسلم بذالك واقام بينة من الكفار تثبت المال بهذه البينة على الاصيل دون الكفيل وكذالك لوكان حلال عمارت --- page 169 --- جلد دوم کتاب الشهادة علی کافرفشهد کافران علی مسلم وکافرانهما کفلأعنه بهذا المال وبعضهم عن بعض جازت الشهادة علی الاصیل وعلی الکفیل الکافر ولا تجوز علی الکفیل المسلم واذا ادعی مسلم مالا وجحده المطلوب وادعی الطالب کفالته رجل من اهل الذمة عنه بالمال بامره وجحده الکفیل وشهداله بذلک ذمیان جازت شهادتهما علی الکفیل ولم تجز علی المسلم حتی ان الکفیل اذا ادعی لم یکن له ان یرجع علی المسلم بشییء وکذلک لو کان المال علیهما فی الصک والمسلم فی صدرالصک و الذمی کفیل بعده او کان الصک علیهما و کل واحد منهما ضامن عن صاحبه فهذه البینة حجة علی الکافر دون المسلم کذا فی المبسوط (عالمگیری) وقتیکه دعوی کرد مسلمانی بر کافری مالی را و دعوی کرد ضامنی مسلمانی را بآن مال گواهیان شاهدانرا از کفار ثابت میشود آن مال اد بهین شاهدان براصل دین دار نه بر ضامن و همچنان اگر اصل مال بر کافری باشد پس گواهی بدهد دو کافر بر مسلمانی و کافری که بدرستی که ایشان ضامن شده اند از طرف کافر باین مال و بعض از ان مسلمان و کافر ضامن شده اند از طرف بعض دیگر از ایشان رو است این گواهی بران کافراصل دین دار نیز بر کا ضامن کافر در وا نمیشود بران ضامن مسلمان و اگر دعوی کرد مسلمانی مالی را برمسلمان دیگر و منکر شد ازان مدعی علیه و دعوی کرد مدعی ضامنی مردمی را از اهل ذمه از طرف آن --- page 170 --- جلد دوم ۱۶۶ كتاب الشهادة مدعی علیه بآن مال با مرآن مدعی علیه و آن ضامن منکر شد از ضامنی خود و گواهی داد دو شاهد ذمی برای آن مسلمان مدعی بآن مال بضامنی آن ذمی رواست گواهی ایشان بضامنی روا نیست بر مسلمان مدعی علیه تا انگه اگر آن ضامن اداکرد آن مال را نمیرسد او را اینکه رجوع کند بر آن مسلمان بچیزی و همچنین اگر مال برمسلمان وکافر در قباله بود و مسلمان در اول قباله بود و ذمی ضامن بود از مسلمان و یا قباله بنام هر دوطی ایشان بود و هر کدام از ایشان مضامن بود ازطرف دیگری پس این کواه ذمی حجت است بر کافر نه برمسلمان همچنین ذکر شده است در کتاب مبوط ولو ان رجلا كفل لكافر عن كافر بالف درهم فقال الكافر الذي عليه الاصل لامره ان يضمن عني فجاء المسلم بشاهد من اهل الكفرانه قدامره بالضمان واقر الطالب انه قد استوفى منه المال كان له ان يرجع عليه واذا كفل مسلم بنفض ذمي او بمال عليه لمسلم او لذمي وشهد عليه اهل الذمة فان جحد المسلم الكفالة لم يجز ذلك عليه وان اقربها جاز ذلك عليه الثمان ادى المال وشهد شهود من اهل الذمة انه كفل بامره رجع به كذا فى المحيط ( عالمكيري ) اگرمردی مسلمان ضامن شد برای کافر طی از طرف کافر بنزار درم پس گفت آن کافر یکه بر او اصل این بودکه من امر نکرده ام او را که ضامن شود از طرف من پس آورد آن مسلمان دو شاهد را از اهل کفرکه بدرستی او امر کرده بوداور ابضامنی و اقرارکرد آن کافر طلب کنندۂ دین که بدرستیکه من گرفته ام ازان مسلمانان ضامن تمام دین خودر اپس میرسد آن مسلمان راکه رجوع کند بران کافرواکر ضامن شد مسلمانی بضامنی سزدمی ویا بمال که بر آن ذمی بود مر مسلمانی را و یا مردمی را و گواهی دادبران مسلمان اهل ذمه پس اگر آن مسلمان منکر شد از ضامن شدن روا نیست آن کواهی او واگر اقرار کرد بان اضامنی رداست آن گواهی اورانجهت اقرارکردن او پس اکران مسلمان داکردآن مال او کواہی دادشاهان ازاہل ذمہ کہ بدرستیکه آن مسلمان ضامن شده بود بامرآن کافر رجوع کندآن مسلمان بان کا فر بآن مال همچنین ذکر شده است در کتاب محیط --- page 171 --- کنا ب الشهادة ١٦٧ جلد دوم ١٦٨ تجوز شهادة الكفار على المكاتب لكافر والعبد الماذون الكافروان كان مولاه مسلما كذا فى المبسوط (عالمكيرى ) رواست كواهی کافران برمکاتب کا فروغلام ماذون کا فراکر چه خواجه او مسلمان باشد و همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط لوشهد نصرانیان علی العبد الماذون النصرانى المسلم انه اقر لهن الفرج او فرسه و شمل الفخات اقروان واجل با عتى النصرانی فی حقه محمد حمالا المحيط (عالمكیری) اكر کو اهى داد دونصرانی بر غلام ما ذون نصرانی که مسلمانی را بود که بدرستی او کشته است این مردی یا کشته است اسپ او راروا نيست كواهى ايشان بکشتن آن مردو رواست بکشتن اسپ نزد حضرت امام اعظم و امام محمد رحمهم الله تعالى همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولوكان العبدالماذون المسلم أو مولاه كافرام يتجوز شهادة الكفار على العبد كذا فى المبسوط (عالمكیری) واكر غلام ماذون مسلمان بود و خواجه او کا فر بود روا نمیشود کواهی کا فران بران غلام همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط لوان کافرا وكل مسلما بشراء او بيع لم اتجز على الوكيل الشرثو الا مسلمين ولوان مسلما وكل كا فرابذلك اجزت على الوكيل الشهرت ومن اهل الكفر كذافى المحيط ( عالمكيرى ) اکرا کا فری وکیل کرد انید مسلمانی را بخریدن چیزتی یا بفروختن آن روا نمید اریم بران وکیل شطهدان را كره ... روا میداریم بر او و وشاهد مسلمان و اکر مسلمانی وکیل کردانید کافری را بآن خریدن و یا فروختن رو اميداريم بران وکیل شاهدانرا از اہل کفر همچنین ذکر شده است در کتاب محیط لوما ثلکا فر واوصى الى مسلم فادعى رجل على الميت دينا واقام شهودا من ال الکفر جازت شهادتهم استحسانا وان كان الوصي مسلما کذا فی الظهيرية ( عالمكيري) وا کر مرد کا فری و وصی کرده بود مسلمانی را پس دعوی کرد مردی بران مرده دینی را وکذار نید شاهد انرا از اهل کفر رواست كواهی ایشان از روی استحسان اگر چه آنو صی مسلمان است همچنین ذکر شده است در كتاب ظهيرية قال محمد رح في الجامع مسلم ادعى ان انا لنصراني مات اوصى اليه اقام شهودا ن النصارى ان احضر ريما نصرانيا بلت الشهادة ليه قياسا استحسانا ويتعدى لي غيره ولما ذا احضر غريما مسلما ففي الاستحسان تقبل وكذا لوا قام النصراني --- page 172 --- جلد دویم ۱۶۹ كتاب القسمة مادة النصرا فى بيئة من النصارى ان فلانا مات وان ابنه ووارثه لا يعلمون له وارثا غيره واحضر غريما للميت كافرا تقبل شهادتهم قياسا واستحسانا وان احضر غر يما مسلما ففى الاستحسان تقبل كذا فى الذخيرة وعالمكيرى گفته است امام محمد در کتاب جامع که مسلمانی دعوی کرد که بدرستی فلان نصرا مرده است و وصی گردانیده است مرا و گذرانید شاهدان را از نصاری پس اگر مدعی حاضر آورده بود درین دار نصرانی را قبول میشود گواهی نصرانیان بران نصرانی از روی قیاس و استحسان و تجاوز میکند این گواهی آن نصرانی یعنی بر دیگر دین داران او اگر چه مسلمان با شد و اما اگر آن وصی حاضر آورد دین دار مسلمان را پس استحسان قبول میشود همچنین اگر گذرانید نصرانی شاهدان را از نصاری و ایشان گواهی دادند بر اینکه بدرستی فلانکس مرده است و بدرستیکه این مدعی پسر او و وارث اوست و ما نمیدانیم مرآن مرده را وارثی غیر ازین نصرانی و حاضر آورد آن پسر نصرانی او دیندار کافر آن مرده را قبول میشود گواهی ایشان از روی قیاس و استحسان و اگر حاضر آورده دین دار مسلمان اوراپس استحسان بقول میشود همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره لوان مسلما ادعى وكالة من النصرانى بكل حق له بالكوفة واحضر غريما مسلما واقام عليه شهوداً نصرانيين لا تقبل وان احضر نصرانيا قبلت شهادتهم واذا قبل القاضى هذه الشهادة وقضى له بالوكالة كان ذلك قضاء على جميع الغرماء من المسلمين وغيرهم حتى لو احضر غريما مسلما بعد ذلك وهي مجرد وكالته لم يكلفه القاضى اقامة البينة على الوكالة كذا فى المحيط (عالمگیرى) اگر بدرستى مسلما، دعوى كرد وكالتی را از جانب نصرانی --- page 173 --- جلد دویم ۱۷۱ کتاب الشهادة برحقی که باشد آن نصرانی را در کوفه حاضر آورد ان وکیل دیندار اورا که مسلمان بود و گیریم بر او شاهدان نصرانیان را قبول میشود گواهی ایشان و اگر حاضر آورد دیندار اور اگر نظرانی بود قبول میشود گواهی ایشان و وقتیکه قبول کرد قاضی این گواهی را بران دیندار نصرا او و حکم کرد بران آن مسلمان بوکیل بودن او آن حکم قاضی حکم میشود بر تمامی دینداران اور مسلمانان و غیر مسلمانان تا انکه اگر آن وکیل مسلمان حاضر آورد دیندار مسلمان او را پس از حکم قاضی بوکیل بودن او و حال انکه آن دیندار مسلمان از وکالت او منکر بود قاضی تکلیف نکند اورا بگذرانیدن شاهدان بوکالت او همچین ذکر شده است در کتاب محیط قال فى المنتقى عبد باعه نصرانى من نصرانى ثم باعه المشترى من نصرانى أخرثم وثم حتى تداولته عشرة ايد من الباعة كلهم نصرانى ثم اسلم واحد منهم ثم ادعى العبد انه حر الاصل واقام على ذلك شهودا من النصار قال ابو يوسف رح ان كان المشترى الاخر هو الذي اسلم الم تقبل بينته وان كان غيره اسلم قضى بعتقه وترادوا الثمن فيما بينهم حتى ينتهوا الى المسلم فلا يؤخذ برد الثمن ولا من قبله من الباعة وان كان العبد اقام البينة على الان عتاق فان كان اقام البينة ان البايع الأول قد اعتقه وقد اسلم الاول والشهود نصارى لا تقبل بينة وكذلك ان كان الاوسط هو الذي اسلم لا تقبل بينته لا على عتق الأوسط ولا على عتق من بعده و تقبل بینته علی عتق من قبله و هذا قول ابی حنیفه و زفر كذا فى المحيط (عالمكيرى) حراله ملا قیام الدین محمد عظیم گفته است --- page 174 --- جلد دویم ۱۷۱ کتاب الشهادة مکتوبست در کتاب نتقی که نصرانی فروخت غلامی را بر نصرانی دیگر بعد ازان آن خریده فرود آن غلام را بر نصرانی سوم و همچنین فروخته شد تا آنکه رسید بان غلام ده دست از فروشند گان که همه ایشان نصرانی بستند بعد ازان مسلمان شد یکی از ایشان و بعد ازان دعوی کرد آن غلام که بدستی من آزادم در اصل خود و گذرانید بران دعوای خود شاهدان را از نصرانیان گفشت امام ابویوسف رح که اگر خرنده آخرین انکسی بود که مسلمان شده است قبول نمیشود گواهان او واگر غیر از خرنده آخرین دیگری مسلمان شده بود حکم کرده میشود بآزادی آنغلام خرندگان رد کنند با یکدیگر بهای آنغلام را در میان خود تا انکه برسد بخریده مسلمان پس آن مسلمان رد کنند با یکدیگر بهای آنغلام را در میان خود تا انکه برسد بخریده مسلمان پس آن مسلمان گرفته نمیشود برد کردن بهای آنغلام و نگرفته میشود کسی که پیش از ان مسلمان است از فرو کان و اگر آنغلام گذرانید شاهدانرا با زاد شدن خود پس اگر گذرانید شاهدانرا بانیکه بدویستی فروشنده اول آزاد کرده است اورا وحال آنکه تحقیق مسلمان شده بود آن فروشنده اول و آن شاهدان او نصاری بودند قبول نمیشود شاهدان او و همچنین اگر فروشنده میانه انکسی بود که مسلمان شده بود قبول نمیشود گواهی شاهدان آن غلام بآزاد کردن فروشنده میانه و با آزاد کردن کسیکه پس از میانه است و قبول میشود گواهی شاهدان او بآزاد کردن کسیکه پیش از فروشنده میانه است و این حکم قول امام ابوحنیفه وقول امام زفر است رحمها الله تعالی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولا تقبل شهادة الحربي على الذمى اراد به والله اعلم المستا من لانه لا ولاية له عليه وتقبل شهادة الذمى عليه كشهادة المسلم عليه وعلى الذمى وتقبل شهادة المستامنين فایده شاهدهی کافر حربی که بامام در دارالاسلام آمده باشد بر ذمی قبول نیست و شاهدی ذمی باری قبول است و شاهدی کافران حربی که بامان در دارالاسلام آمده باشند قبول است از بعض ایشان بر بعض انسان اگر از یک دیار باشند و اگر از دو دار باشند قبول نیست --- page 175 --- جلد دویم ۱۷۳ کتاب الشهادة بعضهم على بعض (هدايه) وتقبل شهاد الحربي مختلفه (بحر) اذا كانوا من اهل دار واحده وان كانوا من دارين كالروم والترك لا تقبل بخلاف الذمی و هدايه يعنی تقبل شهادة الذمی على المستامن وان كانوا من اهل دارين مختلفين با فتح القدير و قبول نمیشود گواهی کافر حربی بر ذمی و اراده کرده است مصنف رحمة الله علیه بحربی حربی راکه با مان در دار اسلام آمده باشد و قبول میشود گواهی ذمی بر حربی که با مان در دار اسلام آمده باشد چنانکه قبول میشود گواهی مسلمان بر حربی و بر ذمی و قبول میشود گواهی بعضی از کافران که در دار اسلام با مان آمده باشند بر بعض دیگر از ایشان و قبول میشود گواهی کافر حربی بر حربی دیگر ما نذا وقتیکه باشند از یک دار و اگر از دو دار باشند مانند روم و ترک قبول نمیشود گواهی بعض از ایشان بر بعض دیگر از ایشان بخلاف گواهی ذمی بر حربی که در دار اسلام با مان آمده باشد یعنی قبول میشود گواهی ذمی بر حربی که با مان در دار اسلام آمده باشد اگرچه از دارهای مختلفه باشند اهل الذمة اذا كانا من دارين مختلفين قبلت شهادة بعضهم على بعض (عینی) اهل ذمه وقتیکه باشند از دو دار مختلف قبول میشود گواهی بعض از ایشان بر بعض دیگر از ایشان و نقل المصنف رو عن جواهر الفتاوى ولا تقبل شهادة من انتقل من مذهب ابى حنيفة رحمة الله الى مذهب الشافعي رو (در مختار) ای استخفافا و تقدم في باب التعزيران من ارتحل الى مذهب بدون حاجة شرعية يعزر فكان ذلك معصية موجبة لرد شهادته ولانه ليس للعامى ان يتحول من مذهب الى مذهب ويستوى فيه الحنفى والشافعي وقيل لمن انتقل فایده (قبول نیست گواهی کسیکه) از یک مذهب بدیگر مذهب بدون غرض شرعی نقل کند مے خلافت بر علم تکذیب --- page 176 --- جلد دوم ۱۷۱ كتاب الشهادة الى مذهب الشافعي يرج ليزوج له اخاف ان يموت مسلوب الايمان لاهانته بالدين الجيفة قذرة قنيه من كتاب الكراهية وفي أخر هذا الباب من المخ وان انتقل اليه لقلة مبالاة في الاعتقاد و الجرأة على الانتقال من مذهب الى مذهب لما ينولاه ويميل طبعه اليه لغرض يحصل له فانه لا يقبل شهادته فعلم بمجموع ما ذكرنا ان ذلك شخره خاص بانتقال الحنفى وانه اذا لم يكن لغرض صحيح ( بتكمله ) و نقل کرده است مصنف رح از کتاب جواہر الفتاوی که قبول نمیشود گواهی کسیکه نقل کند از مذہب امام ابو حنیفہ رح بمذہب امام شافعی رح یعنی از جهت سبک دانستن او مذهب امام ابو حنیفه درم را توجیه ازین در باب تعزیر ذکر شده که هر که نقل کند از مذهبی بمذهبی دیگر بغیر از حاجت شرعی تعزیر کرده شود پس این نقل کردن او بدیگر مذهب گناهی است که واجب میکند رد گواهی او را دیگر اینکه نیت مردمی را که نقل کند از مذهبی بمذهبی و برابر است درین حکم حنفی بمذهب شافعی مذهب گفته شده است در حق کسیکه نقل کند بمذهب امام شافعی برای اینکه بنکاح داده شود او را زنی میترسم از اینکه بمیرد و ایمان از وی دور باشد از سبب سبک دانستن او دین را برای چیزی که مردار و نجس است چنانکه ذکر شده است در کتاب قنیه از کتاب کراہیت و ذکر شده است در آخر این باب از کتاب منع الغفار که اگر انتقال کند بمذہب دیگر از سبب بی باکی در اعتقاد و جرأت نمودن بنتقل کردن از مذهبی بمذهبی برای آنکه دوست میدار د و طبیعت او میل میکند بآن مذهب از برای قبول نیست گواهی فروشنده کفنها اگر غرضی که حاصل شود مراد را پس قبول نمیشود گواهی او پس معلوم شد از تمامی آنچیزی که ذکر کردیم آنرا که این نپذیرد ده برای آرزوی مردن مردم و قبول نیست گواهی خاص نیست بنتقل کردن از مذهب امام ابوحنیفه رح بلکه عام است که از هر مذهب نقل کند بدیگر مذهب شاهدی فروشنده طعام امید گرانی نرخ گواهی او رد میشود و بدرستیکه معلوم شد که این حکم در آنجا است که آن نقل کردن او برای غرض صحیح نباشد بنابری که مذکور مفرو شد یا میخرد جامه و قالوا ولا تقبل شهادة بايع الاكفان والمحنوط لتمنى الموت وقيله شمس الأئمة السرخسي رج بما صورت دارد را در شاهدی در طعام و سپاه است اذا قصد لذنك العمل والا فتقبل لعدم تمنى الموت في الطاعون اما اذا كان ببيع الثياب ويشترى کفته د حصار بای با صحابت مثلا كفان تجوز الشهادة كذا فى الذخير قال السرخشى رح وينبغي ان يكون مثله بايع الطعام لتمنى الغلاة --- page 177 --- جلد دوم ۱۷۴ کتاب الشهادة والشبة على الناس واذا كان الرجل يبيع الثياب المصونة اويشتريها لا تقبل الشهاد هكذا ذكر في الاقضية وهكذا في المحيط ولا تقبل شهادة من يشتم اهله ومماليكه كثيرا لااحيانا وكذا الشتام للحيوان كدابة ان اعتاد واما في ديارنا فكثيرا ما يشتمون بايع الدابة فيقولون قطع الله يد من باعك وكثيرا ما يلعنون الدابة وبايعها فلا يجوز لعن الدابة وغيرها من الجماد ونحوه (فتح القدير وبحور ائق وعالمكير وقيم و علما گفته اند رحمهم الله تعالی که قبول نمیشود گواهی کفن فروش و خوشبویها که برای مرده بکار میشودند بجهت آرزو کردن او مردن مردم را و مقید کرده است این حکم را شمس الائمة سرخسی رح بانکه اگر آرزو میکرد آن عمل او که آرزو نمیکرد آن عمل را پس قبول میشود گواهی او از جهت آرزو ناکردن او مردن مردم وطاعم را اما اگر میفروخت جامها را واز و کفن خریده میشد گواهی اورواست همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره گفته است رحمتی رح که میشاید که فروشنده طعام که آرزو میکند گرانی نرخ وسختی را بر مردمان مثل فروشنده کفن باشد در نا قبولی گواهی او و اگر مردی بود که میفروخت جامهای صورت دار را و یا میبافت آنرا قبول نمیشود گواهی او همچنین ذکر شده است در کتاب قضیه همچنین در دو است در کتاب محیط و قبول نمیشود گوامی کسی که دشنام میدهد اهل خانه و غلامان خود رانه گاه گاه و همچنان قبول نمیشود گواهی بسیار دشنام دهنده حیوان مانند چهار پای اگر عادت کرده باشد آنرا و اما در شهرهای ما پس بسیار دشنام میدهند فروشنده چهار پای را پس میگوید که ببرد الله تعالی دست کسی را که فروخته است تر او بسیار با ر لعنت میکنند بر چهار پای و فروشنده آن پس روا نیست لعنت گفتن بر چهار پای و جز آن از چیز بی روح و مانند آن ولا من يحلف فى كلامه كثيرا وانكان فى صدق فان جرأته على ذلك تقتضى قلة مبالاته بامور الدين ومجازفته فى كلامه والمجازفة في التكلم بلا معيار شرعى روى ان الفضل بن الربيع وزير الخليفة شهد قبول نیست گواهی کسی که بسیار سوگند میخور د اگر چه بصدق باشد و گواهی کسی که زیاده از اندازه اشیا شروع میکند. --- page 178 --- جلد دوم ۱۷۵ کتاب شهادة عند ابی یوسف رح فرد شهادته فعاتبه الخليفة وقال لم رددت شهادته قال لاني سمعته يوما يقول للخليفة انا عبدك فان كان صادقا فلاشهادة للعبد وانكان كاذبا فكذلك لانه اذا لم يبال في مجلسك بالكذب فلا يبالي في مجلسي فعذره الخليفة وزاد في فتح القدير بعده والذى عندى ان رد ابی یوسف رح شهادته ليس لكذبه لان قول الحر لغيره انا عبدك انما هو مجاز باعتبار القيام بخدمتك ولكن رده لما يدل عليه خصوص هذا المجاز من اذلال نفسه وطاعته لاجل الدنيا فربما يضر هذا الكلام اذا قيل للخليفة فعدل للاعتذار بامر يقرب من خاطره (تكمله) والحاصل فيه ان ترك المروة مسقط للعدالة (فتح القدير) و قبول نمیشود گواهی کسیکه بسیار سوگند میکند در سخن خود اگرچه در سخن راست باشد زیرا که دلیری کردن او بران خواهش میکند بی باکی او را بکارهای دین و قبول نمیشود گواهی کسیکه مجازفه میکند در سخن خود و معنای مجازفه سخن گفتن است بغیر از اندازه شرع روایت کرده شده است که فضل پسر ربیع وزیر خلیفه هارون الرشید گواهی داد نزد امام ابو یوسف رح پس رد کرد امام ابو یوسف رح گواهی او را پس خلیفه عتاب کرد بر امام ابو یوسف رح و گفت که چرا رد کردی گواهی او را گفت امام ابویوسف زیرا که من شتینده ام از وزیر روزی که میگفت خلیفه را که من غلام توام پس اگر درین گفته خود صادق باشد پس گواهی روانیست مرغلام را و اگر دروغگوی باشد پس همچنین گواهی روا نیست دروغگوی را زیرا که هرگاه که باک نکرد بدروغ گفتن در مجلس تو پس باک نمیکند بآن در مجلس من پس خلیفه صاحب عذر دانست --- page 179 --- جلد دوم ۱۷۴ کتاب الشهادة امام ابو یوسف رح در قبول ناکردن گواهی او زیاده کرده است در کتاب فتح القدیر بعد از ان این را که آن چیزی که نزد من ظاهر میشود این است که رد کردن امام ابو یوسف رح گواهی وزیر را از سبب دروغ گفتن او نبود زیرا که این قول کسیکه آزاد باشد مرد دیگری را که من غلام تو ام جز این نیست که مجاز است باعتبار معنای اینکه ایستاده ام بخدمت تو و ملازم هستم بخدمت تو ولیکن رد کرد گواهی او را بسبب آن چیزی که دلالت میکند بر ان خاص بودن بهمین مجاز بر ان و آن خوار کردن اوست نفس خود را نزد خلیفه و فرمان برداری اوست او را بر امی دنیا و اسباب آن پس ببادات میشد که این سخن را اگر بخلیفه میگفت ضرر میرسید بحضرت امام ابو یوسف رح پس امام ابو یوسف رح از اظهار این قول روی گردانید بجهت قبول نمودن عذر او بآن امری که بخاطر خلیفه نزدیک شد قبول کردن آن و حاصش آن است که ترک مروت ساقط کننده عادل بودن است مر شاهد را ولا تقبل شهادة الطفیلی یتبع الدعوات من غیر ان یدعی وصار عادة له وان اشهر بمرة اى بلاخلاف فایده قبول نیست گواهی کسی که طفیل دیگری در مهمانیها میرود بدون آنکه خواسته شده باشد و قبول نیست گواهی مسخره و قصه کننده ولا تقبل شهادة مسخرة ان اعتاد ذلک واشتهر لارتکاب المحظورات غالبا بلاخلاف ورقاص فمن اعتاده واشتهر عنه يقدح فى عدالته دون ما يقع ممن غلب عليه الحال ويفعلون ذلك بدون اختيار نفعنا الله بهم (لمحرر افق و تكمله) --- page 180 --- جلد دوم كتاب الشهادة ۱۷۸ وقبول نميشود كواهى طفيلى كه ميرود بمهمانيها بغير از اينكه خواسته شده باشد برای طعام و آن رفتن عادت كرديده باشد او را اكرچه كنهكار ميشود بكباير بعير از خلاف قبول نميشود كواهى مسخره يعنی مزاح كننده كه مردم خنده كنند بقول يا بفعل او اگر عادت داشت آنرا و مشهور شده بود بان از جهت اختیار كردن او در غالب مواقع شرعيه را بدون اختلاف علما رحمهم الله تعالى وقبول نميشود كواهى رقص كننده پس كسيكه عادت داشته باشد آن رقص كردن را ومشهور شده باشد از او آن رقصدت سيد يس آن ضرر ميكند در عادل بودن او وضرر نمیکند در عادل بودن آن رقص كردنيكه واقع ميشود از كسيكه غالب ميشود بر ايشان حالی از محبت الله تعالى وميكند آن رقص را بغير از اختيار ونفع بدهد ما را الله تعالى بسبب ایشان ولاشهادة الاشراف من اهل العراق لتعصبهم (درمختار) وعلي هذا كل متعصب لا تقبل شهادته اقول من التعصب ان يبغضه لانه من حزب فلان او من اصحابه او من اقاربه او منسوبيه قال عبد الحليم فى حاشية الدرر ولا يذهب عليك ان اكثر طائفة القضاة بل الموالى فى عصرنا بينهم تعصب ظاهر لاجل المنا والرتب فينبغى ان لا تقبل شهادة بعضهم على بعض والمشين عدالتهم (تكلمه) وقبول نميشود كواهى اشراف وبزرگان از اهل عراق از جهت تعصب ایشان وبنا بر اين تعصب كننده قبول نميشود كواهى او زيرا كه وى با من نيست از اينكه كواهى بدهد بدروغ ومن میگویم که از جمله تعصب انیست كه كسی دشمن دارد شخصی را برای اینكه آنشخص از كروه فلان است يا از ياران اوست ويا از خويشان اوست و يا از نسبت كرده شدگان اوست گفته است عبدالحلیم دزدم کتاب درر كه پوشيده نباشد بر تو اینك بسيا رز كروه قاضيان بلكه منصب داران در زمانه مادر میان ایشان تعصب ظاهر است از جهت منصبها و مر تبها پس ميبايد اينكه قبول نشود كواهی بعض از ایشان بر بعضی دیگر از ایشان تاكنه ظاهر نشود عادل بودن ایشان چنانكه پوشیده نیست این حكم قايده قبول نیست كواهی كسیكه یاری دشمنی میکند یا بطرفی تعصب ميكند وبرای و شاهدی میدهد على الفهيم حمید الله نیازی على التمام وعلى قيام الرحمن --- page 181 --- جلد دوم ۱۷۸ کتاب الشهادة فایده بقول نیست گواهی کسی که بدون حاجت شرعی زیاد از سیری می خورد فایده بقول نیست گواهی کسی که می برآید در راه می نشیند و انتظار میکشد آمدن امیر را مگر آنکه برآمده باشد جهت عبرت گرفتن و یا امیر صلاحیت نظاره داشت و بقصد تعظیم او برآمده باشد و ذکر السبيجابی ان من اكل فوق الشبع سقطت عدالته عند الاكثر ولا بد من كونه في غير ارادة التقوى على صوم الغد و موانسه الضيف لرضا القدير ومن العذر صا اذا اكل اكثر من حاجته للبقاياه قال لاباس به قال رأيت انس بن مالك ياكل الوانا من الطعام سكم نيم بقاياه وينفعه ذلك خانیه (تکمله) و ذکر کرده است امام سبیجابی رحمہ اللہ علیہ کہ کسیکہ می خورد زیاده از سیری ساقط میشود عادل بودن نزد اکثر علما رحمهم الله تعالی و چاره نیست درین حکم از اینکه آن زیاده خوردن او به نیت قوت گرفتن بروزه فردا یا الفت گرفتن مهمان نباشد و از جمله عذرا آنست که زیاده از حاجت خود خوراک میکند برای اینکه قئی کند آنرا گفته است حسن بصری رحمہ اللہ علیہ کہ ہیچ با کی نیست باین کار و گفته است که دیدم انس ابن مالک را رضی اللہ تعالی عنہ کہ میخورد رنگارنگ طعامها را که بسیار میخورد بعد ازان قی میکرد آنرا و نفع میرساند با و چنانکه در فتاوای قاضیخان ذکر شده است (تکمله) لبس حریر رد ومحتار اقول ومثل لبس الحرير استعمال ما يحرم شرعا كفضة وذهب و محمل ذلك فيما يظهر على من شهر بذلك طحطاوى (تكمله) و همچنین ساقط میکند عادلی بودن را پوشیدن جامه ابریشیمین و من میگویم که مانند پوشیدن جامه ابریشمین است استعمال آن چیزی که در شرع شریف حرام است مانند سیم وزر و جای محل این حکم در ان چیزی که ظاهر میشود از روی تحقیق در باره کسی است که مشهور شده باشد باستعمال آن چنانکه در کتاب طحطا وی آورده است قال قاضیخانه ذا قدم الامير بلدة تخرج الناس وجلسوا على الطريق ينظرون قال خلف رح بطلت عدالتهم الا ان يذهبوا للاعتبار فحينئذ لا تبطل عدتها ومحصله انها لا تبطل الا اذا كان الامير لا يصلح للتعظيم ولو يخرجوا الا وكذا التجارة الى ارض فارس لانهم يطعمونهم الربوا و هم يعلمون (بحر رائق ) تمت الى الله صمد الله على حمام الامر من نواحی --- page 182 --- حلد دوم ۱۷۹ کتاب الشهادة گفته است قاضیخان رحمة الله تعالی وقتیکه بیاید امیر درشهری و برایند مردمان و بنشینند بروا و انتظار بکشند آمدن اورا گفته است خلف بن ایوب رحمة الله که باطل میشود عادل بودنا این مردمان مگر وقتیکه برآمده باشند برای عبرت گرفتن پس در ینوقت باطل نمیشود عاد بودن ایشان و حاصل این حکم آن است که باطل نمیشود عادل بودن ایشان مگر قتیکه امیر صلاحیت نداشته باشد تعظیم کردن را و نه برآمده باشند برای عبرت گرفتن و مچون ساقط میکند عادل بودن را سوداگر می کردن بزبان فارس زیرا که اهل فارس طعام از ربا خورانند سوداگران را و ایشان بدان میدانند وفی فتاوی المصنف لا تقبل شهادة الجاهل علی العالم لفسقه بترك ما یجب تعلمه شرعا فحینئذ لا تقبل شهادته علی مثله ولا علی غیره وللحاکم تعزیره علی تركه ذلك ثم قال والعالم من استخرج المعنی من التركیب کما یحق وینبغی (در مختار) و در فتاوای مصنف گفته است که قبول نمیشود گواهی جاهل برعالم از جهت انکه آن جاهل فاسق شده است بترك کردن او چیزی را که واجب است دانستن آن در شرع پس در ینوقت قبول نمیشود گواهی جاهل نه بر جاهل دیگر مانند او ونه بر غیر او که عالم است و مرقاضی را ست تعزیر کردن او بسبب ترک کردن او آن چیزی را که دانستن آن در شرع واجب بود بعد ازان گفته است مصنف رح که عالم آن کسی است که بیرون میکند معنی را از ترکیب الفاظ چنا لایق و سزاوار آن الفاظ باشد::::::::: فایده قبول نیست گواهی جاهل بر عالم و عالم کسی است که معنی را از ترکیب بطریق ان بر آورد و میتواند على القديم الرق الى الله و محمد قیام الدین خندرمانی --- page 183 --- جلد دوم ۱۸۰ کتاب الشهادة ولا تقبل شهادة اهل السجن بعضهم علی بعض فیما یقع فی السجن (مجر) والوكيل بالنكاح لو باثبات النكاح امالو شهد انها امراته تقبل والحيلة انه يشهد بالنكاح ولا يذكر الوكالة بزازية وتسهيل واعتمد لا قدرى افندى رح فى واقعاته وقوله لو باثبات النكاح للتمثيل لا للتقيد ومثله سائر العقود التي باشرها لا يصح شهادته بها اذا صرح بانه باشرها وكالة اما اذا شهدا انه ملکه او فى اجارته تقبل رد المختار و تكمله و قبول نمیشود گواهی اهل زندان از بعض ایشان بر بعض دیگرایشان در ان چیزیکه واقع میشود در زندان و قبول نیست گواهی وکیل نکاح اگر با ثبات نکاح گواهی میدهد و اما اگر گواهی میدهد بر اینکه این زن زن اوست قبول میشود و حیله در روا شدن گواهی وکیل نکاح باثبات نکاح این است که شاهد در گواهی خود نکاح را ذکر کند و وکیل شدن خود را ذکر نکند چنانکه در کتاب بزازیه و کتاب تسهیل آورده است و اعتماد کرده است بران قدری افندی رحمه الله در واقعات خود و این قول که ولو باثبات النكاح براى مثال ذکر شده نه برای مقید کردن حکم و مانند نکاح دیگر آن عقدها نست که خود وکیل عقد آن را کرده باشد صحیح نمیشود گواهی او بآنها اگر تصریح کرد آن شاهد باینکه بدرستی خود من آن عقدها را بطریق وکالت کرده بودم اما اگر گواهی داد باینکه این چیز ملک مدعی است یا در اجاره اوست قبول میشود گواهی او الراجی الی الله ملا عبد الرحيم عفي عنه --- page 184 --- جلد دوم ۱۸۱ كتاب الشهادة الفصل الثالث فيمن لاتقبل شهادته لعدم المروءة فصل سوم در بیان کسیکه قبول نمیشود گواهی او بسبب بی مروتی او قال فی البحر كلما يخل بالمروة يمنع قبولها وان لم يكن محرما (تکمله) وقيل في تعريف المروة ان لا يأتي الانسان بما يتعذر منه مما يبخسه عن مرتبته عند اهل الفضل وقيل السمت الحسن وحفظ اللسان قال وتجنب السخف والمجون والارتفاع عن كل خلق دنى (فتح القدير) وفي الغايه مجلده وعندی المهجة الدين والصلاح (تکمله) در کتاب بحر این گشته است که هر آن چیزی که خلل میرساند بجوان مردی منع میکند قبول گواهی را اگر چه آن فعل حرام نباشد و بعض علیا در تقیه جوان مردی گفته اند که مروت آن است که آدمی نیاید بفعلی که از کردن آن عذر می خواهد از ان افعالی که اورا کم میکند از مرتبه او نزد اهل علم و عقل و بعض علما گفته اند که جوانمردی روش نیکوس و نگهبانی زبان است و برکنار شدن است از سبکی عقل و بی باکی و دور شدن است از هر خوی و در کتاب غایت آورده است که امام محمد رح گفته است که جوانمردی نزد من دین وصلاه است ولا تقبل شهادة من يفعل الافعال المستحفة (هدايه) وفي بعض النسخ المستخفة أى التي يستخفه الناس فاعلها أبو الخصلة التي يستخفها الفاعل فيفعل ما ما لا يليق (تكلمه كالبول على الطريق الهديه) او بول في الشوارع القبلة او عمل القمر اولی قبول نمیشود گواهی میکند کارهای سبک را و در بعض نسخها بجای مستخفة مستحفه ذکر شده یعنی آن افعالی که مردم سبک میدانند کننده آنرا یا آن خصلتیکه کننده آن آنرا سبک میداند پس ظاهر میشود از با چیزی لایق او نباشه مثل بول کردن در راه یا بول کردن در بازار یا طرف قبله یا طرف آفتاب یا طرف مهتاب او يأكل على الطريق (هدايه) وكذا كل من يأكل في السوق فایده قبول نیست گواهی کسی که میخورد در راه و بازار و گوا نیک برهنه میکند عورت خود را برای استنجا کردن مهر معلم الرجای الی الله که حلقی قیام الدین عبيد الله كوهستاني --- page 185 --- جلد دوم ۱۸۲ کتاب الشهادة بين الناس كذا في السراج الوهاج وعالمكيرى وانظر حكم ما لا يعد اكله عرفا كتعاطي شرب ومص قصب و نحوه اقول الذي يظهر ان هذا مسقط لعدالة اهل الوجاهة من اشراف الناس وعلمائهم ويدل عليه ما قاله في الاشباه في وصية الامام رح لابي يوسف رح ولا تشرب من السقاء والسقايين وقد ذكر وامها اشياء منه كشف عورته ليستنجى من جانب البركة والناس حضور و قد کثر فی زماننا بخلاف كشف للبول والغائط اذ لا يجد ما يستره به فانه لا يفسق به طحطاوی قال في النهاية واما اذا شرب الماء او اكل الفواكه على الطريق لا يقدح في عدالته لان الناس لايستقيم ذلك منم اقول في زماننا يعدونه فادحا من البعض كما قدمناه (تكملة رد المحتار) وقبول نیست گواهی کسیکه در راه میخورد و همچنین قبول نیست گواهی کسیکه در بازار میان مردم میخورد و همچنین ذکر شده است در کتاب سراج وهاج و نظر کن حکم آنرا که در عرف خوردن شمرده نمیشود مانند آب خوردن و مکیدن نیشکر و مانند آن و من میگویم آنچه زیکه ظاهر میشود که آن ساقط کننده عادل بودن است ساقط کننده عادل بودن مردم روی دار است از مهتران مردم و علمای ایشان و دلالت میکند بر این حکم آنچه در کتاب اشباه و نظایر در وصیت حضرت امام اعظم رحمة الله علیه ذکر شده که با مام ابو یوسف رحمة الله علیه کرده بود این که میا شام آب را از مشک و از دست مشکیان و تحقیق ذکر کرده اند مشایخ رحمهم الله تعالی از نامروتـها چـیـزهـائـی را که بعض آن ظاهر نمودن عورت است تا که از جانب حوض استنجا کند وحال آنکه مردم آنجا حاضر باشند و تحقیق در زمانه ما این کار بسیار شده است بخلاف از ظاهر کردن عورت برای بول و غائط وقتیکه نیابد چیزیرا که بآن پوشیده شود عورت او الرجوع الى الله ابوعلي ضياء الدين عنه و غفرله جبارى --- page 186 --- جلد دوم ۱۸۳ کتاب الشهادة پس بدرستیکه بدان فاسق نمیشود چنانکه در کتاب طحطاوی آورده است و در کتاب عنایه شرح هدایه گفته است که اما اگر می آشامید آب را یا میخورد میوها را در راه پس این آشامید وخوردن درعادل بودن او ضرر نمیکند زیراکه مردم این را بد نمی پندارند چنانکه در کتاب منبع الغفار آورده است و من میگویم که در زمانه ما می پندارند آنرا ضررکننده عادل بودن از مردم مانند اشراف چنانکه پیش ذکر کردیم آنرا وقد ذكر مشائخنا رحمهم الله تعالى ما يخل بالمروة اشياء فمنها الامور المذكورة ومنها ما في فتح القدير اخذ عن المعراج المشى بسراويل فقط وكشف رأسه في موضع يعد فعله خفة وسوء ادب وقلة مروة وحياء ومصاً الشيخ الاحداث في المجامع وقد ذكرنا في شرح المنار ان منها سرقة لقمة والافراط في المزاج المفضى الى الاستخفاف صحبة الارذل والاستخفاف بالناس (بحر رائق) وتحقیق ذکرکرده اند مشایخ ما رحمهم الله تعالی از جمله انچه بمروت خلل میرساند چیزهای را پس بعض ازان چیز ها آن امور یست که ذکر کرده شده اند وبعض ازان چیز ها انست که در کتاب فتح القدیر ذکر کرده است در حالیکه از کتاب معراج آنرا گرفته است که ازان جمله رفتن است تنها درازار و برهنه کردن سراست در جائی که برهنه کردن آن سبکی و بی ادبی و کمر وتی و بی حیائی شمرده میشود وکشتی گرفتن مرد پیریست با جوانان در جاهای جمع بودن دیم و تحقیق در شرح کتاب منار ذکر کرده ایم که از جمله چیز هائی که بمروت خلل میرسا دزدیدن یک لقمہ طعام است و بسیار کردن است در مزاح که رسیده شود بسبکی و صحبت کردن با بدان است و سبک داشتن مردم است و منها ادمان حلق الحية سواه كان عادة لا هل بلد الشاهد ام لا (كمال) وفي العناية لا تقبل شهادة من يعتاد الصباح الراجي الى الله الاعلى خادم الحرمين عبد القادر غازی --- page 187 --- جلد دوم ۱۸۴ کتاب الشهادة في الاسواق (بحر) ومن يلعب با الصبيان (در مختار) و بعض ازان چیزهائیکه خلل بمروت میرساند همیشگی کردنست بتراشیدن ریش بر ابرست این حکم که این ریش تراشیدن عادات اهل شهرتها مد باشد یا عادت اهل شهر او نباشد و در فتاوای نقای ذکر کرده است که قبول نمیشود گواهی کسی که عادت داشته باشد آواز کردن را در بازارها و قبول نمیشود گواهی کسی که لعبت و بازی میکند با کودکان شعر اعلم انه اشترطوا في الصغيرة الادمان وما شرطوه فى فعل ما يخل بالمروة فيما رأيت و ينبغي اشتراطه بالاولى واذا فعل ما يخل بها سقطت عدالته وان لم يكن فاسقا حيث كان مباحا كفاعل المخل بها ليس بفاسق ولا عدل والعدل من يجتنب الزلات والفاسق من فعل كبيرة أو اصر على صغيرة ولعل من نبه عليه (بحر) بعد ازين بدانکه فقها رحمهم الله تعالی شرط کرده اند در گناه صغیره که بدان فاسق میگردد این را که همیشگی کند بران و شرط نکرده اند این همیشگی کردن را در کردن آن کاری که خلل میرساند بمروت دران کتابهائیکه من دیده ام آنرا ومیشاید شرط کردن همیشگی در کار نامی مروتی بطریق اولی و وقتیکه کند کاریرا که خلل میرساند بمروت ساقط میشود عادل بودن او اگرچه فاسق نمیگردد وقتیکه آن کار مباح باشد پس کننده آن کار که خلل میرساند بمروت نه فاسق است و نه عادل پس عادل کسی است که پرهیز میکند از هر سه یعنی از گناه کبیره و از همیشگی کردن بر صغیره و از کار هائیکه خلل میرساند بمروت و فاسق آن کسی است که میکند گناه کبیره را و یا همیشگی میکند بر صغیره و ندیده ام از مشایخ رحمام کسی را که تصریح کرده باشد باین حکم چنانکه در کتاب بحر رایق آورده است الفصل الرابع فيمن لا تقبل شهادته للتهمة فصل چهارم ثابت است در بیان کسانیکه قبول نمیشود گواهی ایشان از سبب تهمت ولا تقبل شهادة الوالد لولده ولا شهادة الولد الراجي الي الله و خديقها محمد الله فریابی --- page 188 --- جلد دوم ۱۸۵ کتاب الشهادة الولد لابويه ولا جـداده وان علوا من قبل الآباء والامهات اى لا تقبل شهادة الفزع لاصله والاصل بفرعه لقوله عليه السلام لا تجوز شهادة الولد لوالد ولا شهادة الولد لوالده ولا شهادة المرأة لزوجها ولا شهادة الزوج لامراته ولا شهاد العبد لسيده ولا السيد لعبده ولا الشريك لشريكه ولا الاجير المستاجره الہدایه ویطهر و قاضیخان و قبول نمیشود گواهی پدر برای ولد او و نه گواهی ولد برای پدر و مادر و پدر کلانان و اگرچه برتر باشند از طرف پدران مادران یعنی قبول نمیشود گواهی فرع برای اصل او و نه گواهی اصل برای فرع او از سبب انکه پیغمبرعلیه السلام گفته است که روا نیست گواهی پدر برای ولد او و نه گواهی ولد برای پدر او و نه گواهی زن برای شوهر او و نه گواهی شوهر برای زن او و نه گواهی غلام برای خواجه او و نه گواهی خواجه برای غلام او و نه گواهی شریک برای شریک او و نه گواهی مزدور برای سیکه او را مزد در گرفته است و تجوز شهادة الرجل لولده ولوالدیه من الرضاعة كذا في الحاوى وتقبل شهادة الرئيب كذا فى القنية العالمگیری اور رواست گواهی مرد برای ولد او و برای پدر و مادر او که از شیر خوارگی باشد چنانکه در کتاب حاوی آورده است و قبول میشود گواهی اولاد زن که از شوهر دیگر باشد برای این شوهر او همچنین ذکر شده است در كتاب قنيه سئل اذ كان لزید بنت الخ وبنت زوجته البالغان عاقلتان فشهد تاله مع رجل اخر بشراء طبقة من عمر و هل تقبل حيث لا مانع شرعا الجواب نعم تقبل شهادتهما اتنقیح حاجییه پرسیده شد که اگر مر زید را دختر برادر بود و دختر زن و از شوهر دیگر که هر دو دختران بالغ و عاقل بودند پس گواهی دادند با مرد دیگر برای زید بخریدن طبقی از عمر و آیا قبول میشود گواهی ایشان در آنجای که از روی شرع دیگر مانع قبول گواهی نباشد با قبول نمیشود گواهی ایشان جواب فایده قبول نیست گواهی پدر برای اولاد و گواهی اولاد برای پدر و مادر هر چند بر تر باشند از جانب پدر باشند یا از جانب مادر فایده قبول است گواهی اولاد و پدر و مادر رضاعی و گواهی اولاد زن که از شوهر دیگر باشد برای شوهر زن مر عظم --- page 189 --- جلد دوم ۱۸۶ كتاب الشهادة فایده قبول است گواهی ولد ملاعن برای لعان کننده که نفی آن کند کرده و قبول نیست گواهی کننده برای آن ولد که نفی کرده او را نیست که قبول میشود گواهی ایشان شهادة ولد الملاعن وولدام ولده المولود على فراشه اذا نفاه لا تقبل للثانى كذا في محيط السرخسى ولا تقبل شهادة الملاعن لولده الذى نفاه هكذا فى فتح القدير (عالمگيرى) وابنا ملاعنة في بطن واحد شهد اللذي نفاها لا تقبل وكذا شهادة اولادهما (قاضيخان) وكذا ولد العاهر (بحر) گواهی ولد كسيكه بازن خود لعان کرده باشد و گواهی آن ولد ام ولده او که بفراش او زاده شده باشد وقتيكه نسب او را از خود نفی کرده باشد قبول نمیشود برای آنکسيكه نسب آن ولد را از خود نفی کرده است همچنین ذكر شده در کتاب محیط سرخسی و قبول نمیشود گواهی لعان کننده برای آن ولد او که نفی کرده است نسب اورا از خود همچنین ذکر شده است در کتاب فتح القدیر و دو پسر آن زن که لعان کرده شده باشد یعنی شوهر او با اولعان کرده باشد که آن هر دو پسر در یک شکم زاده شده باشند و گواهی بدهند برا یکسیکه نسب ایشان را از خود نفی کرده است قبول نمیشود و همچنین قبول نمیشود گواهی اولاد این پسران برای آن لعان کننده و همچنین بود نیست گواهی ولد زنا کننده از زنا پیدا شده باشد برای همین زنا کننده ولو شهد رجلان ان اباهما باع هذه الجارية من هذه الرجل او قالا هذا العبد واعتقه المشترى فان ادعى الاب ذلك لا تقبل شهادتهما ولكن يعتق العبد والولاء موقوف ان انكر الاب وادعت الجارية وانكر المشترى ايضا وهو غائب شهادتهما جائزة كذا في المحيط (عالمكيرى) و اگر دو مردی گواهی دادند که بدرستیکه پدری فروخته است این کنیز را براین مرد یا گفتند که این غلام را وخریده آزاد کرده است و ر این اگر پدرایشان دعوی میکرد آن را قبول نمیشود گواهی ایشان ولیکن آن غلام آزاد میشود و ولاء او یعنی میراث او موقوف میشود و اگر پدرایشان منکر بود و کنیز این دعوی را میکرد و خرنده نیز منکر بود --- page 190 --- جلد دوم ۱۸۷ كتاب الشهادة وحال آنكه فرزند و غايب بود پس در ست گواهى ايشان همچنين ذكر شده است در كتاب محيط امراة ولدت وادعت انه لزوجها هذا وجحد الزوج ذلك فشهد على الزوج ابوه اوا ان الزوج اقرانه ولده من هذه المراة قال في الاصل جاز شهادتهما عليه ولو شهد ابوالمرأة وجدها على اقرار الزوج بذلك لا تقبل شهادتهما لانهما يشهدان لولد هما ولو ادعى الزوج ذلك والمرأة تجحد فشهد عليها ابوها انها ولدت وانها اقرت بذلك اختلف فيه الروايات قال في الاصل لا تقبل شهادتها في رواية هشام رح وتقبل في رواية ابی سلیمان رح واذ اشهد الرجل لابن بنه علی ابیه جازت شهادته قالقاضیخانی زنی ولد آورد و دعوی کرد که بدرستی این ولد از این شوهر هسست آن شوهر از منکر شد از ان ولد گو آهی دادند بر شوهر پدر شوهر یا پسر او که بدرستی این شوهر اقرار کرده است که بدرستی این ولد از من است در همین زن گفته است محمد رحمة الله در کتاب مبسوط که روا میشود گواهی ایشان بر او و اگر گو اهی دادند پدرزن و پدر کلان و بر اقرار شوهر باینکه این ولد از من است قبول نمیشود گواهی ایشان زیر اکه ایشان گوا داده اند از برای ولد خود که آن زن است و اگر شوهر دعوی کرد این را که این ولد از منست المانین و زن منکر بود ازان پس گواهی داد بر او پدر او که بدرستی همین زن زائیده است این ولد را و بدرستیکه این زن اقرار کرده است با آن ولد اختلاف کرده شده است روایتها در این حکم گفته است در کتاب مبسوط که قبول نمیشود گواهی ایشان در روایت امام هشام رح و قبول میشود در روان ابو سلیمان رح و اگر گواهی داد مردی از برای پسر پسر خود بر پدر خود رو امیشود این گواهی او وجاز شهادة الفرع على اصله لا اذا شهد على ابيه لامه ولو بطلاق ضرتها والام في نكاحه لانها شهادة لامه اشباه ( در مختار تكمله) --- page 191 --- جلد دوم ۱۸۸ كتاب الشهادة در وسبت گواهی فضل بر اصل و مگر رو نیست وقتيكه كواهى بدهد پر پدر خود از برای مادر خود اگر چه شاہدی بده بطلاق كردن پد را بناق ما در او را و حال انکه ما در او در نکاح پدر او باشد زیرا که این گواهی است از برا ما در خود چنانکه در کتاب شتباه ذکر شده است وذكر في القضاة من الفصل الرابع رجل شهد عليه بنوه انه طلق امهم ثلاث و هو يجحدنان كانت الام تدعى فالشهادة باطلة وان كانت تجحد فالشهادة جائزة رالمحر) وذکر کرده است اما محمد حمة لله در باب قضا از فصل چهارم که مردی بود گواهی داد بر او پیران او کہ مدیران طلاق کرده است مادر ما را بسه طلاق و حال انکه پدرایشان منکر بود از طلاق پس اگر مادر ایشان دعوی میکرد بطلاق را پس گواهی ایشان باطل است و اگر ما در ایشان منکر بود پس گواہی ایشان روا است ويتفرع على هذا مسائل ذكرها ابن رهبان فى شرحه الاولى شهدان امرأة ابيهما ارتدت وهي تنكر ذا كانت معها حيث لم تقبل دعوت او انكرت لا نفعا عملها الان ادعى الاب لا تقبل لا نقبل و يز ملكيها و برآورده میشود بنا براین مسئله چند مسئله دیگر که ذکر کرده است انرا ابن رہبان در شرح خود مسئله اول گواهی دادند دو پسر که بدرستی که زن پدر ما مرتد شده است و حال آنکه آن زن منکر بود از مرتد شدن پس اگر ادریست زنده بود قبول نمیشود گواهی ایشان خواه ما در ایشان عومی میکرد مرتد شدن آن زن را یا منکر بود از ان جبهت نفع گرفتن مادر ایشان بگواهی ایشان و اگر ما در ایشان زنده نبود پس اگر پدر ایشان دعوی میکرد مرتد شدن خود را قبول میشود گواهی ایشان و اگر پدرایشان دعوی نمیکرد قبول میشود گواهی ایشان چنانکه در کتاب جیرایق ذکر شده است الثانية طلق امرأته قبل الدخول ثم تزوجها فشهد ابناه انه طلقها في اللمدة الأولى ثلاثا ثم ترو جلا بملامحيث كان الاب يدعى فلا تقبل ولا تقبل (بحر وتكمله) مسئله دوم اینکه مردی طلاق کرد زن خود را پیش از جماع کردن با او بعد از ان بنکاح گرفت پس ایران گواهی داده و پیران آن مرد که بدرستی که پدر ما طلاق کرده بود این زن را در زمانه اول :: --- page 192 --- جلد دوم ۱۸۱ كتاب الشهادة بسه طلاق بعد ازان بنکاح گرفته است او را بغیر حلاله کردن پس اگر پدرایشان دعوی میکرد قبول میشود گواهی ایشان و اگر پدرایشان دعوی نمیکرد قبول میشود چنانکه در کتاب بحر این ذکر شده است الثالثة شهد على الاب انه خلع امرأته على صدقها فان كان الاب يدعى له تقبل دخولها أولا الا تقبل كذا لا ينو (کذا) مسأله سوم اینکه گواهی دادند دو پسر بر پدر خود که بدرستیکه پدر ما خلع کرده است با زن خود بعوض مهر اپس اگر پدرایشان دعوی میکرد خلع را قبول نمیشود گواهی ایشان خواه پدرایشان جماع کرده باشد با آن زن و اگر پدر دعوی نمیکرد خلع را قبول میشود گواهی ایشان خواه زن دعوی میکرد خلع را یا نه چنانکه در کتاب بحر رائق ذکر شده است الرابعة شهد ابنا الجارية لى ان ان مولاها اعتقها على الف درهم فان كانت تدعى لم تقبل ولا فتقبل وان ادعى المولى ذلك فالعتق واقع با قراره فتختص هذه الشهادة على خصمها بالمال فقبلت وان انكر المولى فان ادعت لا تقبل شها دتهما وان انکرت تقبل وان شهد ابنا المولى بذلك وهو يدعى لم تقبل عتق لا قراره بغير شيء ولا تقبل ولو كان مكان الجارية غلام وقد شهد بنا المولى بذلك وانكر المولى والغلام ذلك لا تقبل شهادتهما عند ابي حنيفة ولو شهد ابنا المولى وادعى المولى لم تقبل وان جحد و ادعى الغلام تقبل ويقضى بالعتق و يوجوب المال (عالمكيرى) مساله چهارم نیست که دو پسران کنیز که هر دو آزاد بودند گواهی دادند که بدرستی خواجه آن کنیز آزاد کرده اس اورا بهزار درم پس اگر آن کنیز دعوای آزادی را میکرد قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر دعوی نمیکرد پس قبول میشود و اگر خواجه او دعوی میکرد آزادی آن کنیز را بهزار درم پس آزادی او ثابت میشود با قرارا پس گواهی پسر آن کنیز خالص شد بر مادر ایشان بثبوت مال که هزار درم است پس قبول میشود و اگر خواجه او منکر بود از آزاد نمودن خود آن کنیز را پس اگر آن کنیز دعوای آزادی خود را میکرد قبول نمیشود گواهی آن پسران و واگر آن کنیز منکر بود از آزادی خود قبول میشود گواهی پسر آن و واگر پسران خوانید --- page 193 --- جلد دوم ۱۹۰ كتاب الشهادة گواهی دادند بآن آزاد كردن بعوض هزار درم و آن خواجه او دعوی میكرد آنرا قبول نمیشود گواهی ایشان و آن كنیز آزاد میشود بغیر از مال از جهت اقرار كردن خواجه او بآن آزاد كردن و اگر آن خواجه دعوی نمیكرد آنرا قبول میشود گواهی پسران و و اگر بجای كنیز غلام بود و گواهی دادند پسران خواجه بآزادی غلام و آن خواجه و غلام هر دو منكر بودند از آزادی آن غلام پس بدرستیكه این گواهی ایشان قبول نمیشود نزد امام اعظم رحمة الله علیه و اگر گواهی دادند دو پسران خواجه بآزاد كردن آن غلام بهزار درم و آن خواجه دعوی میكرد آنرا قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر خواجه منكر بود و غلام دعوی میكرد آنرا قبول میشود و حكم كرده میشود بآزاد شدن غلام و واجب شدن مال بر غلام الخامسہ جارية فی ید رجل ادعت نفسها حرة من ولان وان فلانا الذی اشتراها اعتقها والمشتری یجحد فشهد ابنان للبایع ادعت الجارية فان دعوها لا تقبل وهذا كلهامسائل الجامع الكبير ذكرها الصدر سلیمان الشهید تامل وانتهی درزیون مسلم پنجم این است كه كنیز می درد مردی بود و آن كنیز دعوی كرد كه بدرستی این ذو الید فروخته مرا بفلان و آن فلان كه مراخریده است آزاد كرده است مرا و آن خرنده منكر بود ازان پس دو پسران كسیكه كنیز در دست او بود گواهی دادند با آنچه كه دعوی میكرد آن را آن كنیز پس اگر پدر آن دو شاهد دعوی میكرد فروختن و آزادی اورا قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر دعوی نمیكرد قبول میشود و این مسألها تمامی از مسألهای كتاب جامع كبیر است كه ذكر كرد آنها را امام صدر سلیمان شهید رحمه فی یده جارية قال بعتها من فلان بالف فقبضها وباعها منى بمائة دينار وشهد ابنا البایع یقضى بالبیعین وبالثمنین وان ادعى الاب لا ویسلم له بالف داره (تکمله) در دست كسی كنیز می بود گفت مرد دیگر كه این كنیز را فروخته بود بر فلان بهزار درم و قبض كرده بود آن فلان آن كنیز را و فروخته است آنفلان آن كنیز را بر من بصد دینار و گواهی دادند دو پسران فروشنده بآن حكم كرده میشود بهر دو فروختن و بهر دو بها و اگر پدر آن پسران كه فروشنه هست دعوی میكرد آنرا قبول نمیشود گواهی ایشان و لیكن بسپارد این كنیز را برای مدعی اول بسبب اقرار كردن --- page 194 --- جلد دوم ۱۹۱ كتاب الشهادة كردن فروشنده بهر دو فروختن جارية في يد رجل ادعى رجل انه اشترى هذه الجارية من فلان بمائة دينار وان فلاناً ذلك اشتراها منك بالف درهم وقبضها قبل ان يبيعها منى وانكر الذي في يديه الجارية والمشتري الاول فشهد ابنا الذي في يديه الجارية بذلك قبلت شهادتهما على ابيهما وعلى المشتري الاول بالبيع واذا قبلت قضى لصاحب اليد على المشتري الاول بالف درهم وقضى للمشتري الاول على المشتري الثاني بمائة دينار وانكار الذي في يديه الجارية يدعى ذلك والمشتري الاول ينكر لا تقبل شهادتهما كانت الجارية للمشتري الثاني ولا يقضى الذي في يديه الجارية على المشترى الاول بشئ ولا يكون لذي اليدان يحبس الجارية من المشترى الآخر حتى يستوفى الثمن منه سواء ادعى المشتري الآخرانه قبض الجارية من المشترى الاول وصدقة صاحب اليد في ذلك او لم يدع ذلك عالميكيري كنيزی در دست مردی بود و مرد دیگر دعوی کرد که بدرستی همین كنيز را از فلان بصد دینار خریده ام وبدرستیكه آن فلان خریده بود آن كنيز را از تو بهزار درم وقبض كرده بود او را پیش از فروختن او آن كنيز رابمن وا كسیكه در دست او آن كنيز بود وخریده اول هر دو منكر بودند ازان دعوای او پس دو پسران کسیكه در دست او كنیز بود گواهی دادند بآن دعوی قبول میشود گواهی ایشان بر پدرایشان بران خرنده اول بفروختن آن کنیزو وفتيكه كواهي قبول شد حكم كرده ميشود برای کسیكه كنيز در دست اوست بر خرنده اول بهزار درم وحکم کرده میشود برای خرنده اول بر خرنده دوم بصد دینار واگر آن کسیكه كنيز در دست او بود دعوی ميكرد فروختن خود را بخزنده اول و فروختن خرنده اول را بخزنده دوم وآن خرنده اول منكر بود ازان قبول نميشود گواهی دو پسران ذوالید ومیشود آن كنيز برخرنده دوم را وحكم كرده نميشود برای آنكسیكه كنيز در دست اوست بر خرنده اول بچيزي از بهاي كنيز ونسنا آنکسي را كه كنيز در دست اوست اینكه منع كند كنيز را از خرنده دوم تا اینكه بگیرد بها را از و برابرست اینكه دعوی میکرد --- page 195 --- جلد دوم ۱۹۳ كتاب الشهادة خرينده دوم که پدرستيکه من قبض کرده بودم کنیزرا از خریده اول در ستکو میکرد در ان دعوی او را کسیکه کنیز در دست اوست و یا دعوی منکر د آن را ولو كان المشترى الاخر دعى انه اشتراها بالف وخمس مائة حتى كان الثمنان من جنس واحد والمشترى الاول يجد ذلك والذى فى يديه الجارية صدق المشترى الآخر فيما قال فان ادعى المشترى الآخر انه قبض الجارية من المشترى الاول باذنه وصدقه ذو اليد فى ذلك لا يكون لذى اليد ان يحبس الجارية من المشترى الآخر ولا يعطيه المشترى الآخر من الثمن شيأ ولكن المشترى الاخران خلى بين المشترى الاول وبين الثمن حتى صار الثمن ملكا للمشترى الاول بتصادق ذى اليد والمشترى الآخر كان لذى اليد ان ياخده وان لم يكن خلى لا يؤمر المشترى الآخر بالتخلية ولوان المشترى الآخر اقر انه لم يقبض الجارية ففى الاستحسان يكون له حق حبس الجارية من المشترى الآخر حتى يستوفى منه الفا ان كان المشترى الاخر اشتراها بالف وبالف وخمسائة وانكان اشتراها بخمسمائة يحبسها حتى يستوفى خمسمائة ولو تصادق ذو اليد والمشترى الاول على شراء المشترى الاول وتسليم الجارية اليه الا انهما يجحد شراء المشترى الآخر فاقام المشترى الآخر ابنى ذى اليد وشهدا قبلت شهادتهما ويثبت البيع الثاني ثم ينظر ان كان المشترى الآخر يدعى القبض باخذا الجارية ولا يكون لذي اليد حق الحبس ان لم يدع القبض فانكان الثمنان من جنسين مختلفين فكذلك الجواب وانكان من جنس واحد الاستحسان حق الحبس كذا فى المحيط علمیلوی اور خریده دوم درستی میکرد که در من ان نیز خریده ام هزار و پانصد در هم تا انکه هر دو بها یعنی بهای خریده اول و بهای خریده دوم از یک جنس می شد و خریده اول منکر بود از خریدن خرید دوم شهاده --- page 196 --- جلد دوم ۱۹۳ کتاب الشهادة دوم بان بها و آنکسیکه کنیز در دست او بود رستنکومی کرد خرینده دوم را در آنچه گفته بودین منصو اگر خرینده دوم دعوی میکرد که بدرستیکه من قبض کرده بودم آن کنیز را از خرندۀ اول ذی و انکس که کنیز در دست او بود رستنکو میکرد اورا در ان دعوی قبض کردن قسمت آن ذوالید را اینکه منع کند کیترا از خرنده دوم و خرنده دوم ند هد اور از بهای آن کنیز چیزی را ولیکن اگر خرینده دوم رهائی کرد میان خرنده اول و میان بها یعنی منع نکرد خرنده اول را از گرفتن بهای کنیز تا آنکه آن بها ملک گردید مرآن خرندۀ اول را سبب رستنکو کردن آن کسیکه کنیز در دست اوست خرنده دوم بگیرد در اینصورت هست مرآلکسی را که کنیز در دست اوست اینک بگیرد آن بها را واگر خرندۀ رهائی نکرد میان خرندۀ اول میان بها یعنی منع کرد خرنده اول را از گرفتن بهای کنیز امر کرد بشود خرینده دوم را برهائی دادن میان خرندۀ اول و گرفتن بها واگر خرنده دوم اقرار میکرد که بدرستی من قبض نکرده بودم آن کنیز را پس در استحسان هست مرآنکسی را که کنیز در دست اوست حق منع کردن کنیز از خرینده دوم تا آنکه بگیر داز وی هزار درم را اگر خرنده دوم خریده بود آن کنیز را بهزار درم و یا بهزار و پانصد درم و اگر خریده بود اور ابپانصد درم منع کند ذوالید آن کیتر را از خرنده دوم تا انیکه بگیرد از و پانصد درم را و اگر ذوالید و خرندۀ اول با یکدیگر رستکو می کردند بخریدن خرندۀ اول و سپردن کنیز باو ولیکن ایشان منکر بودند از خریدن خرنده دوم پس خرنده دوم دو پسر دیا شاهد کذ را بند و ایشان گواهی داد صلای او قبول میشد و گواهی ایشان ثابت میشود فروختن دوم بشاهد می ایشان بعد ازان دیده شود اگر خرنده دوم دعوی میکرد قبض کردن کنیز را بگیرد آن کنیز راوتی ذوالید را حق منع کردن کنیز از و واکر خمرنده دوم دعوی نمیکرد قبض کردن کنیز را پس اگر هر دو بهای خرند اول خرنده دوم از دو جنس مخالف بودند پس حکم همچنان است کخرندۀ دوم کنیز را بگیرد و ذوالید راحی منع کردن کنیز نیست اگر هر دو بها اثر جنس بودند پسر دستحسان مزذ والید را حق منع کردن کتیز نانا و تعظیم --- page 197 --- حصہ دوم ۱۹۴ كتاب الشهادة از خزانة دوم همچنین ذکر شده است در کتاب حبط و في خزانة الاكمل شهد ابناه ان الطالب براي اباهما واحال الدين على فلان له يجوز اذ كان الطالب منكرا وكان المال على ما ابراهم فتشهد وا ان الطالب احال اباهم والطالب ينكر ذلك لا تقبل كذا في المراة والمحولة جازت (بحر) و در کتاب خزانة الاكمل ذكر شده است که دو پسران دین دار گواهی دادند که صاحب دین خلاص کرده است پدر ما را از دین خود و دین خود را حواله گرفته است بر فلان روا نمیشود این گواهی ایشان وقتیکه صاحب دین منکر باشد از ان حواله و اگر این دین بر غیر پدر گواهان باشد و ایشان گواهی دادند که صاحب دین حواله کرده است بر ما را بدین خود و صاحب دین منکر بود از حواله و ان کسی که بروی دین بود دعوی میکرد خلاصی خود را و حواله کردن پدر گواهان را روا میشود این گواهی لو قال لعبده ان كلك فلان فانت حر فقا فلان انه كلمه العبد وشهدا بناء بذلك لا تقبل الشهادة عند ابي حنيفة وابي يوسف رحمهما الله تعالى كذا في المحيط وكذا اذا علق عتقه بدخوله الدار ولو انکر الاب جازت شهادتهما وكذا الحكم في كل شيى كان من فعل الاب من نكاح او طلاق او بيا او غير ذلك انكرا نجوز شهادتهما ان كان الاب حيايدعى او كان ميتا عند هما وان كان حيا وهو منكر قيل شهادتهما بلده كذا لم يكن في الذخيرة (بحر و عالمگیری) اگر گفت شخصی غلام خود را که اگر فلان با تو سخن گفت پس تو آزاد باشی باز آن فلان دعوی کرد که بدرستی من سخن گفتم با آن غلام و پسرانش گواهی دادند بسخن گفتن پدر ایشان با غلام قبول نمیشود نزد شیخین رحمهما الله تعالی و همچنین قبول نمیشود گواهی پسران اگر خواجه غلام معلق کرد آزاد شدن غلام خود را بداخل شدن فلان در سرائی پس آن فلان دعوی کرد داخل شدن را در آن سرای و پسرانش گواهی دادند بداخل شدن پدر قبول نمیشود گواهی ایشان نزد شیخین رحمهما الله تعالی و اگر پدر شاهدان منکر بود روا میشود گواهی پسران او بلے خلاف همچنین --- page 198 --- جلد دوم ۱۹۵ کتاب الشهادة حکم است در هر کاری از کارهای پدر مثل نکاح و یا طلاق و یا فروختن که روا نمیشود شاهدی پسران اگر پدر ایشان زنده باشند و دعوی کند یا مرده باشند نزد شیخین رحمها الله و اگر پدر زنده بود و منکر باشد قبول میشود گواهی پسران و بی خلاف همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره اذا قال لرجلين ان دخلتما هذه الدار فعبدی حرقانا فشهدا بناءها ان ابويهما قد دخلا الدار لا تقبل الشهادة عند ابي حنيفة وابي يوسف رحمهما الله تعالى ولو انكر الابوان وهما حيان جاز شهادة الابنين على دخولهما بلا خلاف (عالمگیری) اگر شخصی گفت مرد و مردان را که اگر شما درین سرای در آمدید غلام من آزاد باشد باز آن دو مردان مرد دیگر گواهی دادند دو پسر ایشان که بدرستی پدران ما در ان سرای در آمده اند قبول نمیشود گواهی ایشان نزدشیخین رحمها الله تعالی و اگر پدران آن گواهان منکر شدند و حال انکه ایشان زنده بودند روا میشود گواهی آن پسران بدرآمدن ایشان در ان سرای بدون خلاف رجل حلف وقال ان استقرضت من فلان دراهم فعبدی حرثم ادعی فلان عليه القرض فشهد على ذلك ابوالعبد مع رجل اخر ذكر في النوازل انه نقضى بالمال للمدعى ولا يقضى بالعتق لان القضاء بعتق العبد قضاء بعتقه بشهادة ابيه (قاضیخان) مردی سوگند کرد که اگر قرض خواستم از فلان در مها را پس غلام من آزاد باشد بعد ازان دعوی کرد آن فلان بروی قرض را پس گواهی داد بران دعوی پدر غلام با مرد دیگر ذکر کرده است در کتاب نوازل که بدرستی که حکم کرده میشود بمال برای دعوی کننده قرض و حکم کرده نمیشود بآزادی غلام زیر ا که حکم بآزادی غلام حکم است بآزادی او بگواهی پدر او ولا تقبل شهادة احد الزوجين للاخر (هدايه) ولو كان المشهود له من الزوجية والزوج مملوكا (فتح القدير) او في عدة من ثلاث ولو شهد لها بتزويجها قبل القضاء بطلت خانیه (در مختار ورد المحتار) فایده قبول نیست گواهی هیچ از زوجین برای دیگر ایشان --- page 199 --- جلد دوم ۱۹۶ كتاب الشهادة زن و قبول نمیشود گواهی یکی از زن و شوهر برای دیگر ایشان اگرچه انکس که گواهی برای او داده میشود از یا شوهر مملوک کسی دیگر باشد یا آن زن در عدت باشد از سه طلاق و اگر گواهی داد برای زنی بعد ازان بنکاح گرفت او را پیش از حکم قاضی بآن گواهی باطل میشود گواهی چنانکه در فتاوای قاضیخان ذکر شده است وفي المحيط لاتقبل شهادته لمعتدته من رجعى ولا بائن القيام النكاح في بعض الاحكام (فتح القدير) و در کتاب محیط گفته است که قبول نمیشود گواهی شوهر برا زنیکه در عدت او باشد از طلاق رجعی یا از طلاق بائن از جهت ثابت بودن نکاح میان ایشان در بعض حكمها يشهد لامرأته ثم طلقها قبل التعديل لا تقبل شهادته (قاضیخان) شخصی گواهی داد برای زن خود بعد ازان طلاق کرد او را پیش از تزکیه او قبول نمیشود گواهی او ولو شهد لامرأته وهو عدل ولم يرد الحاكم شهادته حتى طلقها بائناً وانقضت عدتها روى ابن شجاع رحمة الله عليه ان القاضي ينفذ شهادته وبه علمان الزوجية انما تمنع منها وقت القضاء لا وقت الاداء ولا وقت التحمل (بحر رايق) ذكر في المنح عن البزازية لو تحملها حال نكاحها ثم ابانها وشهد لها بعد انقضاء عدتها تقبل تكمله رد المحتار) و اگر کسی گواهی داد برای زن خود و حا آنکه او عادل بود و قاضی رد نکرد گواهی او را تا آنکه طلاق کرد آن زن خود را بطلاق بائن و گذشت عدت او روایت کرده است ابن شجاع رح که بدرستیکه قاضی نافذ و جاری کند گوا او را و باین حکم معلوم شد که زنی و شوهری منع کننده گواهی است در وقت حکم قاضی نه در وقت ادا نمودن گواهی و نه در وقت برداشتن آن ذکر کرده است در کتاب منح الغفار از فتاوای بزازیه که اگر برداشت گواهی را در حال نکاح زن بعد از ان طلاق کرد --- page 200 --- جلد دوم ۱۹۷ کتاب الشهادة فایده گواهی شوهر بر زنش قبول ست مگر در دو مسأله اورا گواهی داد برای او پس از گذشتن عدت او قبول میشود گواهی او شهادة الزوج على زوجته مقبولة الا فى المسئلتين الاولى قذفها الزوج ثم شهد عليها بالزناء مع ثلثة لم تقبل وهى فى المحيط الرضوى وقيل هل تقبل شهادته على ردتها محل نظر ينبغى ان يقال ان كان لها عليه مهر لا تقبل وان لم يكن عليه تقبل وهذا قبل الدخول لا بعده وبعد الابراء حموی گواهی شوهر بر زن او قبول ست مگر در دو مساله مساله اول اینکه شوهر مر زن خود را دشنام زنا داد بعد ازا آن شوهر گواهی داد با سه شاهد دیگر بر آن زن بزنا قبول نمیشود گواهی شوهر و این مساله در کتاب محیط رضوی ذکر شده است و بعض مشایخ گفته اند که ایا قبول میشود گواهی شوهر بمرتد شدن زن او یا قبول نمیشود پس من میگویم که جای بحث ست و شایسته اینکه گفته شود که اگر مر آن زن را بر شوهر او مهر بود قبول نمیشود گواهی او واگر نبود قبول میشود گواهی او واین فرق پیش از دخول کردن شوهر ست بآن زن نه بعد از ان از ابرا کردن زن از مهر زیرا که بعد از دخول و بعد از ابراء او از مهر خود قبول میشود گواهی شوهر بمرتد شدن او الثانية رجل تزوج امرأة على مهر مسمى ثم ان هذا الرجل شهد مع رجل اخر انها امة هذا الرجل والرجل يدعيها فالقاضى لا يقبل شهادة الزوج سواء قال المدعى امرتها بالتزوج او قال لم امرها دخل بها الزوج او لم يدخل دفع المهر اليها او لم يدفع وان قال قد كنت امرتها بالتزوج واديت اليك قبض المهر فانكان الزوج لم يدفع اليها المهر لا تقبل شهادته وانكان الزوج قد دفع اليها المهر قبلت شهادته وعالمکیریه --- page 201 --- جلد دوم ۱۹۸ كتاب الشهادة مسأله دوم اینستکه اگر مردی بنكاح گرفت زنی را بعوض مهر معلوم بعد از ان بدرستیكه آن مرد گواهی داد با مرد دیگر كه بدرستی آن زن كنیز این مرد دیگرست و آن مرد دیگر دعوی میكرد كنیز بودن آن زن را برای خود پس قاضی قبول نكند گواهی شوهر آن زن را برابر ست اینكه آن مدعی بگوید كه من امر كرده بودم این كنیز را بقبول نمودن نكاح و یا بگوید كه امر نكرده بودم او را و برابر است اینكه آن شوهر دخول كرده باشد با آن زن یا نكرده باشد و برابرست اینكه آن شوهر داده باشد بآن زن مهر او را و یا نداده باشد و اگر آن مدعی گفت كه من امر كرده بودم آن كنیز را بقبول نمودن نكاح و اذن كرده بودم او را بقبض كردن مهر او پس اگر شوهر او مهر نداده بود او را قبول نمیشود گواهی شوهر و اگر شوهر داده بود بآن كنیز مهر او را قبول میشود رجل وامرأتان شهدا على زوج المرأتين انه قال لنسائه انتن طوالق لم يجز الشهادة لا على طلاقهما ولا على طلاق غير هما (قاضیخان) یك مرد و دو زن گواهی دادند بر شوهر همان دو زن كه این شوهر ایشان گفته است زنان خود را كه شما طلاق باشید روا نمیشود این گواهی نه بر طلاق این دو زن و نه بر طلاق دیگر زنان آن شوهر ولا تقبل شهادة المولى لعبده (هدايه) وامته وكذا المدبرو ام الولد والمكاتب وتقبل عليهم وفي المبسوط وكذا لا تقبل شهادة ابى المولى وابنه وامراته لهؤلاء (تكملة وفتح القدیر) قبول نمیشود گواهی خواجه برای غلام و كنیز او و همچنین قبول نمیشود برای مدبر و ام ولد و مكاتب او و قبول میشود برایشا[ن] و در كتاب مبسوط ذكر كرده است كه همچنین قبول نمیشود گواهی پدر خواجه و پسر و زن او برای همین كسا[ن] فایده گواهی مولا و پدرش و پسر و زنش برای غلام و كنیز و مدبر و ام ولد و مكاتب قبول نمیشود ولا یجوز --- page 202 --- جلد دوم ۱۹۹ کتاب الشهادة ولا تجوز شهادة المولى وولده ووالده على البيع للعبد والمكاتب بطلب الشفعة وتجوز شهادتهما عليها بالتسلیم كذا فى الحاوى (عالمگيرى) وروا نمیشود گواهی خواجه و پسر او و پدر او بفروختن زمینی برای غلام ومکاتبش که این غلام و مکاتب و طلب شفعه را میکردند دران زمین و روست گواهی ایشان بر غلام ومکاتب بسپردن ایشان شفعه خود را برای خرنده این زمین همچنین ذکر شدند در کتاب حاوی اذا باع الرجل داراً وعبده المأذون الذى علیه دین شفيعها فشهد ابنا المولى ان العبد سلم الشفعة للمشترى لم تقبل شهادتهما اذا كانت الدار فى يدى المولى البايع وكذلك لو باع العبد المأذون المديون والمولى شفيعها فشهد ابنا المولى على العبدانه سلم الدار بالشفعة للمولى لا تقبل شهادتهم كذا فى الحاوى (عالمگيرى) وقتيكه مردی فروخت سرای را و غلام ماذون او که بژودین بود شفعه دار این سرای بود پس دو پسر خواجه او گواهی که بدرستی این غلام حق شفعه خود را سپرده ست بخرندان سرای قبول نمیشود گواهی ایشان اگر آن سرای در دست همان خواجه فروشنده بود و همچنین اگر فروخت این غلام ما دین دار سرای را و خواجه او شفعه دار ان بود پس گواهی دادند دو پسران خواجه او بران غلام که بدرستی وی سپرده ست این سرای را بحق شفعه برای خواجه خود قبول نمیشود گواهی ایشان و حق خرنده ازان سرای بهمین گواهی باطل نمیشود همچنین ذکر کرده ست در کتاب حاوی واذا باع المولى داره ومكاتبه شفیعها فان شهدا بنا المولى ان المكاتب سلم الشفعة للمشترى فشهادتها باطلتا --- page 203 --- جلد دوم ۲۰۰ کتاب الشهادة قیل تأویل هذه المسئلة ان الدار فی ید البایع بعد واما اذا کانت الدار فی ید المشتری فالشهادة تقبل لخلوها عن التهمة وان کان البایع المکاتب ومولاه شفیعها والدار فی ید البایع فان شهدا ابنا المولی انه سلم الشفعة للمشتری جازت شهادتها هکذا فی المبسوط (عالمگیری) وقتیکه فروخت خواجه سرای خود را و حال آنکه مکاتب و شفعه دار آن سرای بود پس اگر دو پسران خواجه گواهی دادند که بدرستی مکاتب سپرده حق شفعه خود را برای خرینده پس گواهی ایشان باطل است و گفته اند بعض مشایخ ما که تأویل این مسأله انیست که بدرستیکه آن سرای هنوز در دست فروشنده باشد اما پس از انکه همان سرای در دست خرینده باشد پس گواهی ایشان قبول میشود از جهت خالی بودن این گواهی از تهمت و اگر مکاتب فروشنده سرای بود و خواجه او شفعه دار آن سرای بود و آن سرای در دست فروشنده بود پس دو پسر خواجه او گواهی دادند که بدرستی خواجه حق شفعه خود را سپرده است برای خرینده روست گواهی ایشان همچنین ذکر کرده است در کتاب مبسوط تقبل شهادة العتیق لمعتقه وعکسه الا للتهمة لما فی الخلاصة شهد بعد عتقهما ان الثمن کذا عند اختلاف بایع ومشتر لم تقبل (درمختار) وعبارتها ولو شهد العبدان بعد العتق علی ان الثمن کذا عند اختلاف لبایع والمشتری لا تقبل انتهی لانهما یجران لانفسهما نفعا باثبات العتق لانهما لولا شهادتهما لتمالفا وفسخ البیع للمنقص لا یطال العتق ونصا اذا شهدا بان الثمن ما ادعاه البایع الخ قبول میشود گواهی غلام آزاد کرده شده برای آزاد کننده او [حاشیه:] فایده قبولست گواهی آزاد کرده برای آزاد کننده او و بعکس مگر از جهت تهمت --- page 204 --- جلد دوم ۲۰۱ کتاب الشهادة قبول میشود عکس آن یعنی گواهی آزاد کننده برای آزاد کرده شده او مگر قبول نمیشد از جهت تهمت زیرا که در کتاب خلاصة الفتاوی ذکر شده است که اگر گواهی دادند دو غلام بعد از آنکه خواجه ایشان را آزاد کرده بود که بدرستیکه بهای ایشان چنین مقدار بوده در نزد اختلاف نمودن فروشنده و خرنده ایشان در مقدار بها ایشان قبول نمیشود گواهی ایشان عبارت کتاب خلاصة الفتاوی نسبیت که اگر گواهی دادند دو غلام بعد از آزاد شدن ایشان بر اینکه بهای ما این قدر بود و وقت مختلف شدن فروشنده و خرنده همین غلامان در مقدار بهای ایشان قبول نییست گواهی ایشان زیرا که ایشان بهمین گواهی میکشند نفع را برای خود بثابت در آزادی زیرا که اگر نباشد گواهی ایشان بر آینه فروشنده و خرنده با همدیگر سوگند میدهند و فسخ میشود عقدیکه خواهش میکند باطل شدن آزادی آن غلاما و قبول میشود گواهی آن آزادشدگان وقتیکه گواهی بدهند بدادن خرنده بهای ایشا را بفروشنده و یا با برأ کردن فروشنده از بهای ایشان برای خرنده و کذا فی البیع الفاسد اذا اختلفا فی قیمتها یوم قبضها فشهد هذان العبدان بعد العتق على قيمتهما یوم قبضها فانه لا تقبل هكذا فی المحيط ملتقط و همچنین در بیع فاسد اگر مختلف شدند فروشنده و خوند در قیمت این دو غلام در روز قبض کردن خرنده ایشان را پس گواهی دادند همین دو غلام بعد از آزادی ایشان بقیمت خود در روز قبض ایشان پس این گواهی ایشا قبول نمیشود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولو با ع احد التوامين وقد ولدا في ملكه واعتقه المشتری فشهد لبايعه فضل فان ادعى الماة ثبت فيهما وانتقض البيع والعتق والقضاء و يرد ما قبض و مغلان مالك وان كان القضاء قصاصا قطع او غرم فارشه عليه دون العاقلة رجع مرفظیم --- page 205 --- جلد دوم ۲۰۲ کتاب الشهادة و اگر کسی فروخت یکی از دو کودکی را که یکبار از یک شکم زاده بودند وحال انکه هر دو زاده بودند در ملک او واز ادکرد ان کودک را خرنده او پس گواهی داد ان کودک برای فروشنده خود قبول میشود گواهی او پس اگر دعوی کرد فروشنده بر کودک دیگر که این بار است ثابت میشود نسب آن سر دو کودک از دو میشکند ان فروختن کودک اول و آزادی او وحکم قاضی که بگواهی او حکم کرده بود برای فروشنده ورد کند فروشنده ان چیز را که قبض کرده از خرند و بر او بها را اگر موجود باشد و رد کند مثل انرا اگر هلاک شده باشد و اگر ان حکم قاضی که بگواهی ان کودک برای فروشنده کرده بود بقصاص بود در عضو یا در نفس پس تاوان ان بر فروشنده میشود نه بر عاقله او وفی نوادر ابن سماعة رح عن ابی یوسف رح اذا اشترى الرجل عبدين قبضهما واعتقهما واراد يرجع بنقصان عيب قد انكره البايع فشهد العبدان ان هذا العيب كان بهما لا تقبل شهادتهما وكذلك لو شهد الرجل على المشترى انه كان له نصفهما فشهادتهما باطلة وكذلك لو شهد الى المشتري قد كان وهب نصف احدهما الى رجل ان يعتقها له تقبل شهادتهما وكذاك اله ولدا لحل باعنهما اوهما فشهد ووامرآة ورجل انها كانايزا ليت جزاء حزاما قبل شهادتهما كذا في المحيط والديكوي،، در کتاب نوادرا ابن سماعہ رحمتہ الله از امام ابو یوسف رح که اگر خرید مردی دو غلام را وقبض کرد و آزاد کرد ایشان را وخواست که رجوع کند بنقصان عیبی که فروشنده انکا رمیکرد از ان پس گواهی داد آن دو غلام که بار این عیب با بود در دست فروشنده ما پیش از خریدن او ما را قبول نمیشود گواهی ایشان وهمچنین اگر ان دو غلام گواهی دادند برای مردی بر خرنده خود که بدرستیکه نصف ما این مرد را بود پس گواهی ایشان باطل است و همچنین اگر ان غلامان گواهی دادند که بدرستیکه این خرنده بخشش کرده بود نصف یکی از ما را بمردی پیش از انکه این خرنده آزا د میکرد ما را بشغل --- page 206 --- جلد دوم ۳۰۳ كتاب الشهادة قبول نميكنيم كواهی ایشانرا و همچنین كنيزی كه ام ولد مردی باشد و او بمیرد از ان کنیز و یا آزاد كند اورا پس كواهی بدهد آن ام ولد و زن دیگر یا بكر دکه این ام ولد مشترک است میان آن مرد و مرد دیگر قبول نمكنيم كواهی ایشان راهمچنین ذكر شده است در کتاب محیط قال ابن سماعة ٦٣ عن محمد ٦٢ في رجل اشترى من رجل عبداً فاعتقه فاشترى ذلك العبد عبداً فاعتقه فاشترى ذلك العبد عبداً فاعتقه فمات المولى الاسفل والاوسط والاعلى حيان فاقام رجل البينة ان الميت عبده واراد اخذ تركته فشهد ابنا المولى الاعلى ان الاوسط اشتراه من فلان وهو يملكه فاعتقه جازت شهادتهما واذا كان المولى الاوسط مات ايضاً ولم يترك وارثاً الا المولى الاعلى ثم شهد ابنا المولى الاعلى بما ذكرناله تقبل شهادتهما ولو مات المولى الاوسط ثم مات المولى الاسفل ولم يترك وارثا الا ابتناء للمولى الاعلى وادعى رجل ان المولى الاسفل كان عبداً له واقام البينة وادعت الابنة انه كان حراً وان المولى الاوسط اعتقه وهو يملكه والمولى الاه ينكر ذلك فشهد ابنا المولى الاعلى ان الاوسط اشتراه من فلان وهو يملكه ثم اعتقه فانى اجير شهادة واجعل ميراث المولى الاوسط ويكون الميراث بين ابنة والمولى الاعلى نصفين كذا فى المحيط (عالمكيرى) گفته است ابن سماعه رحمه الله که روایت شده از امام محمد رحمه الله درباره مردی که خرید از مرد دیگر غلامی را پس آزاد کرد اوراپس خرید آن غلام آزادشده غلام دیگر را پس آزادكرد اوراپس خرید آن غلام آزادشده دوم غلام دیگر را پس آزادکرد اوراپس مردآن خواجه آخر و خواجه میانه و خواجه اول زنده بودند پس که نزایند مردی شاهدان راکه بدرستیكه این مرده غلامن است و اراده كرده بود باین شاهد که زانیدن گرفتن میراث اوراپس كواهی داد و دو پسران خواجه اول که بدرستيكه خواجه میانه خریده بود این غلام مرده را از فلان و حال آنکه آن فلان مالک بود میعظیم --- page 207 --- جلد دوم ۲۰۴ كتاب الشهادة پس آن خواجه میانه آزاد کرد او را روست گواهی آن دو پسر و اگر خواجه میانه نیز مرده بود و کندا بود وارثی را مکر آن خواجه اول بعد ازان گواهی دادند دو پسران خواجه اول با نچه ذکر کردیم یعنی گواهی دادند که بدرستی این خواجه میانه خریده بود این غلامرا از فلان آن فلان مالک او بود و بعد ازان خواجه میانه آزاد کرد او را قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر خواجه میانه مر د بعد ازان خواجه آخر نیز مرد و نگذاشت وارثی را مگر یک دختر خود و آن خواجه اول خود را دعوی کرد مردی که بدرستیکه ان خواجه آخر غلام من بود و گذرانید شاهد آن را و دعوی کرد دختر آن مردہ کہ بدرستی که خواجه آخر آزاد بود و بدرستیکه خواجه میانه آزاد کرده بود او را و حال آنکه او مالک او بود و خواجه اول انکار کرد پس گواهی داد دو پسر خواجه اول که بدرستیکه خواجه میانه خریده بود خواجه آخر را از فلان و آنفلان مالک او بعد از ان آزاد کرد او را آن خواجه میانه پس بدرستیکه من روا میدار مگواهی ایشان را و میکردانم آن خواهام آخر را آزاد شده از خواجه میانه و میشود میراث آن خواجه آخر در میان دختر او وميان خواجہ اول دو اصف وهمین ذکر شده است در کتاب وفي القنية لوا عتق ام ولد افشهداله وهي في العدة تقبل فعلى هذا يفرق بينن من طلاق ومرا عتق وفيها لوني من الدم ولدتم اعتقد شهد العلى في الغار بق ور فتاوای عتابه گفته ات کہ اگر کسی آزاد کردام ولده خود را پسر آن ام ولده او گواهی داد برای او و حال اینکه آن ام ولد در زمان عدت خود بود قبول میشود گواهی او پس بنا بر این حکم فرق میشود میان زنی که در عدت طلاق باشد و میان زنی که در عدت عتاق باشد که گواهی اول برای شوهر او رو انیست و گواهی دوم برای خواجه اور وست نیز در فتاوای عقابی گفته ست که اگر کسی نفی کرد ولد ام ولده خود را بعد ازان آزاد کرد آن ولده را پسر آن ولده گواهی داد برای او روا نمیشود گواهی او وسئل محمد عر جدفي ادعى على رجل اند مولاہ اعتقد فشہد مولیان اعتقها الرجل المدعی لا یحمل انه ما بيتان ان العلي من موعا وقالا يوسف يجوز کا لو شہدان با بیما اعتق هدا والبنا مجد يد ابویوسف پرسیده شد امام محمد رحم از حال عربی --- page 208 --- جلد دوم ۲۰۵ كتاب الشهادة که دعوی میکرد بر مردی که بدرستی این غلام آزاد کرده شده من است که آزاد کرده ام و یرا پس گواهی دادند برای این مدعی دو آزاد شد گانیکه آزاد کرده بود ایشان را همین مدعی جا روا میشود گواهی ایشان زیرا که ایشان ثابت میکنند که بدرستی این عربی آزاد کننده و آزاد کننده ما است و امام ابو یوسف رح گفته است که روا میشود گواهی ایشان چنانکه دو شاهدان گواهی بدهند که بدرستی پد ر مایان آزاد کرده است این شخص را و دختران او منکر شوند از آن ولا الأجير الخاص المستأجره فقر والتقييد الخاص الأن شهادة المشترك كالخياط تقبل ( تکمله ) والمراد بالاجير على ما قاله التمثل في الحاصل الذي يعطيه استاذه شهر يفتفع فنفع نفسه الهدايه ) ولا تقبالا اوریا شهادة الاجير الحالمي من ماله والواقع لاني لعين الصبح و قبول نمیشود گواهی مزدور خاص برای مزد و ر کننده او و مقید کرد مزر بخار زیرا که گواهی مزدور مشترک ماند خیاط قبول میشود و مراد بمزد و ر خاص چنانچه گفته علامه رحمة الله تعالی آن شاگر دخاصی است که میداند فر را استاد خود را در نفعش منافع او را نفع نفس خود ذکر کرد و است در دانه خلاصه الفتاوی که شاگر د خاص کسی است که خورا ک ایک جا با د میکند دیم باشد د رعیال او وا و را مزد می معلوم و قيل المراد بالأجير الأجير مشاهرة او مسارقة هدايه ) هو الصحيح جامع الفتاوى ( زيلعتاد ) وكذا الخادم والتابع ددشمار) يحرر الفرق بين المذكورين و قال قاله ما يراد بالخادم من يخدم بغير اجر والتابع من يكون يعيش في منزل المشهود له من غير خدمته كالأم في البيت والمراد - بتلميذ الصناع التابعون لكبارهم طحطاوی (تكملا) و بعض مشایخ رحمهم الله گفته اند که مرا دشاگرد مزدور می است که مزد خود را سالانه و یا ما هانه ویا روزانه میگیرد و همین قول صحیح است چنانکه در کتاب جامع الفتاوی ذکر شده است و همچنین قبول نمیشود گویا خادم و تابع و ظا هر میشود فرق میان کسانیکه در شفائی که گاهی گفته میشود این که مراد بخادم کسی که خدمت میکند بغیر از مرد و تابع کسی است که زندگی میکند در منزل آنکی که گواهی برای او داده میشود بغیر محمد مانند کسیکه ملازم باشد د رخائه کسی و مراد بشاگردیشه کران تابع اند بر بزرگ خود را چنانکه در کتاب طحطاوی ما وتقبل شهادة من استاجره يوما في ذلك اليوم استخسانا كما في الخزانة ( تكمله ) قایده بدون معیت گواهی مزدوری حامی برای مزدور کننده او الخادم ومزردر --- page 209 --- جلد دوم ع ۲۰۶ کتاب الشهادة و قبول میشود گواهی آنکسیکه مزدور گرفته باشد او را در یک روزی در آنروز از روی استحسان همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه و ذکر فی الدیات اجیر القاتل اذا شهد علی خط القتیل بالعفو جازت شهادته وهو محمول علی الاجیر المشترک (قاضیخان) و ذکر کرده است در کتاب دیات که مزدور کشنده وقتیکه گواهی بدهد بر ولی کشته شده بعفو کردن آن ولی رواست گواهی او و این حکم محمول است بر آنکه مزدور قاتل مزدور مشترک باشد نه مزدور خاص و اما شهادة الاستاذ للتلمیذ و المستاجر للاجیر مقبولة ( فتح القدیر ) و اما گواهی استاد برای شاگرد او و گواهی مزدور گیرنده برای مزدور او پس قبول کرده میشود و اذا شهد الاجیر لاستاذه و هو اجیر شهر فلم ترد شهادته ولم يعدل حتی مضی الشهر ثم عدل لم تقبل شهادته وان شهد ولم یکن اجیرا ثم صار اجیرا قبل القضاء بطلت شهادته ولو ان القاضی لم یرد شهادته وهو غیر اجیر ثم صار اجیرا ثم مضت مدة الاجارة لا یقضی بتلک الشهادة وان لم یکن اجیرا عند القضاء ولا عند الشهادة ولو ان القاضی لم یبطل شهادته ولم یقبل فاعاد الشهادة بعد انقضاء مدة الاجارة جازت شهادته ( تکمله ) و وقتیکه مزدور گواهی داد برای استاد خود و او مزدور او بود تا مدت یکماه پس رد کرده نشد گواهی او و نه تزکیه او شد تا آنکه آن یکماه گذشت بعد از ان تزکیه کرده شد قبول نمیشود گواهی او و اگر گواهی داد برای کسی و در آنوقت مزدور او نبود و بعد از ان پیش از حکم کردن قاضی مزدور او گردید باطل میشود گواهی او حاشیه راست: فایده مقبول است گواهی استاد برای شاگرد او و گواهی مزدور گیرنده برای مزدور او حاشیه چپ: بقلم غلام سرور --- page 210 --- جلد دوم ۲۰۷ كتاب الشهادة و اگر قاضی رد نکرد گواهی او را و حال آنکه در آن وقت مزدور او و بعد از ان مزدور او گردید و بعد از ان مدت مزدوری او گذشت حکم نکند قاضی باین گواهی او اگرچه مزدور او در وقت حکم کردن قاضی و نه در وقت گواهی دادن پس اگر قاضی باطل نکرده بود گواهی او را و نه قبول کرده بود پس بازگردانید آن گواهی را پس از گذشتن مدت مزدوری او روا میشود گواهی دوم او ولا شهادة الشريك لشريكه فيما هو من شركتهما (بدايع) واطلقه فشمل شركة الاملاك وشركة العقود عنانا ومفاوضة ووجوها وصنايع (بحر رايق) قال فى الهندية وكذلك لا تقبل شهادة اجير احد الشريكين للشريك الاخر كما فى المبسوط (تكملة) ولو شهد بما ليس من شركتها تقبل لانتفاء التهمة (هدايه) و قبول نمیشود گواهی شریک برای دیگر شریک او در ان چیزی که از شریکی ایشان باشد و مطلق ذکر کرد مصنف رح شریکی را پس شامل شد شریکی املاک و شرکتی عقود را که آن شریکی عقد ها شریکی عنان و یا مفاوضه و یا وجوه و یا صنایع باشد و همچنان قبول نمیشود گواهی مزدور یکی از دو شریک برای دیگر شریک چنانکه در کتاب مبسوط ذکر شده است و اگر شاهدی داد یک شریک برای شریک دیگر خود در آن چیزی که از شریکی ایشان نبود قبول از جهت نابودن تهمت اذا شهد رجلان ان لهما ولفلان على هذا الرجل الف درهم هذا على وجوه الاول ان ينصا على الشركة بان شهدا ان لهما ولفلان على هذا الرجل الف درهم مشتركة بينهم وفى هذا الوجه لا تقبل شهادتهما اصلا الثانى اذ انصا على قطع الشركة بان قالا نشهد ان لفلان على هذا خمسمائة وجبت بسبب على حدة ولنا عليه خمسمائة وجبت بسبب على حدة وفى هذا الوجه فایده قبول نیست گواهی شریک برای شریک او در چیزی که از شریکی ایشان باشد فایده دو مرد گواهی داد که مارا و فلان را بر این مرد هزار درهم است این بر سه وجه است --- page 211 --- جلد دوم ٢٠٨ کتاب شهادة تقبل شهادتها فى حق فلان الثالث اذا اطلقا الشهادة اطلاقا وفى هذا الوجه لا تقبل الشهادة اصلا (عالمگیری) وقتیکه گواهی دادند دو مردان که بدرستی وفلان را بر این مرد هزار درم است پس این گواهی بر چند وجه است وجه اول آنکه ایشان تصریح کنند بشریکی چنانکه گواهی بدهند که ما را وفلان را بر این مرد هزار درم است شریک میان ما و آن فلان پس درین وجه هرگز قبول نمیشود گواهی ایشان وجه دوم اینکه تصریح کنند بقطع شریکی چنانکه بگویند که ما گواهی میدهیم که بدرستی مر فلان را بر این مرد پانصد درم است واجب شده بر او بسبب علیحده و مارا بروی پانصد درم است واجب شده بر او بسبب علیحده پس درینوجه قبول میشود گواهی ایشان در حق آنفلان وجه سوم انکه مطلق ذکر کنند شاهدی را پس درینوجه هرگز قبول نمیشود گواهی ایشان زیراکه احتمال شریکی را دارد ثلثة نقولهم علی رجل دين فشهد اثنان منهم على الثالث انه ابراء المديون عن حصته لا تقبل شهادتهما لانهما يدفعان شركة فيما يقبضان من المديون وكذا لوقبضا شيئا من المديون ثم شهدا انه ابراء عن حصته (قاضيخان) هر سه کس را بر مردی دین بود پس دو کس از ایشان بر سوم ایشان گواهی دادند که بدرستی وی ابرا کرده است برای مدیون از حصه خود قبول نمیشود گواهی ایشان زیراکه ایشان از خود دفع میکنند شریک شدن سوم را در چیزیکه از دین دار میگیرند و همچنین اگر ایشان قبض کرده بودند چیزیرا از دیندار بعد ازان گواهی دادند که بدرستی آنمرد سوم ابرا کرده است برای دیندار از حصه خود قبول نمیشود گواهی ایشان بران سوم ولو كان لواحد على ثلثة دين فشهد اثنان ان الداين ابراهما وفلانا عن الالف فانكانوا كفلاء لم تقبل والا فان شهدا بالابراء بكلمة واحدة فكذلك ولا تقبل كذا فى المحيط البرهاني بجوافى و اگر شخصی را بر سه کس دینی بود پس دوکس از ایشان گواهی دادند که بدرستی صاحب دین ابرا کرده است برای ما و برای فلان گواهی دو نفر از شریکان بر مردی بر ابرا سوم قبول نمیشود و بالعکس از هزار --- page 212 --- جلد دوم ۲۰۹ کتاب الشهاده از هزار درم پس اگر مدعی ایشان ضامنان یکدیگر بودند قبول نمیشود گواهی ایشان اگر ضامنان نبودند پس اگر گواهی دادند بابر او بیک کلمه پس همچنین قبول نمیشود و اگر بیک کلمه گواهی ندادند قبول میشود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط برهانی وفى المحيط مسائل متفرقة على عدم شهادة الشريك لشريكة الأولى شهد ان زيداً اوصى بثلث ماله لقبيلة بنى فلان وهما من تلك القبيلة صحت ولاشيئ لهما منها الثانية لو اوصى لفقراء جيرانه وهما منهم فالحكم كذلك الثالثة لواوصى لفقراء بيته اولا بیته وهما منهم لم يصح ولوكاناغنيين صحت والفرق بين الاوليين والثا لثة انه يجوز فيهما تخصيص البعض منهم بخلافه في الثالثة ولو اوصی بشئ من ماله لمسجد حيه وانكر ورثته ذلك فشهد بذلك بعض اهل المسجد جازت شهادته قاضیخان و در کتاب محیط ذکر شده چندمسالها ئیکه بنا کرده شده برنا روا بودن گواهی شریک برای شریک و مساله اول اینکه دوکس گواهی دادند که زید وصیت کرده بسوم حصه مال خود برای قبیله بنو فلان و ان دو شاهدان از همین قبیله بودند صحیح است گواهی ایشان و هیچ چیزی نیست مرایشان را از ان وصیت مساله دوم اینکه اگر زید وصیت کرده بود برای فقیران همسایگان خود و ورثه منکر بودند از ان وصیت و آن شاهدان از جمله ایشان بودند پس حکم همچنین است که قبول میشود گواهی ایشان برای فقیران همسایه او و چیزی انیست مران گواهانرا مساله سوم انیست که اگر زید وصیت کړه برای فقیران خانه خود یا برای اهل خانه خود و شاهدان از ان جمله بودند صحیح نیست گواهی ایشان و اگر شاهدان غنی بودند صحیح میشود گواهی ایشان برای اهل خانه او و هیچ چیز نیسبت مران دویشا فایده چند مسالة متفرقه برعدم گواهی شریک برای شریک --- page 213 --- جلد دوم ۲۱۰ کتاب الشهادة و فرق میان دو مسأله اول و مسأله سوم اینست که در دو مسأله اول جهت خاص کردن بعض از کسانیکه وصیت از برای ایشان کرده شده بخلاف خاص کردن بعض از ایشان در مسأله دوم که نیست و اگر زید وصیت کرد یچیزی از مال خود برای مسجد قبیله خود و وارثان او انکار کردند ازان وصیت پس گواهی دادند بآن بعض از اهل آن مسجد روا میشود گواهی آن بعض و اما اصحاب المدرسة اذا شهدوا بالوقف على المدرسة قال بعضهم ان كان الشاهد يطلب لنفسه حقا من ذلك لا تقبل شهادته وان كان لا يطلب تقبل (قاضيخان) و اما اصحاب مدرسه اگر گواهی بدهند بوقف بر مدرسه گفته بعض از علما رحمهم الله تعالی که اگر شاهد طلب میکرد برای خود حقی را از ان وقف قبول نمیشود گواهی او و اگر طلب نمیکرد قبول میشود روی عن بعض المشایخ رحمهم الله اذا شهد اثنان من اهل سكة على وقف تلك السكة ان كان الشاهد يطلب لنفسه حقا لا تقبل شهادته وان كان لا يطلب تقبل شهادته (قاضیخان) روایت کرده شده از بعض مشایخ رحمهم الله تعالی که اگر گواهی بدهند دو کس از اهل کوچه بوقف بودن چیزی بر آن کوچه اگر آن شاهد طلب میکرد برای خود حقی را دران قبول نمیشود گواهی او و اگر طلب نمیکرد قبول میشود رجل مات واوصى لفقراء جيرانه بشيئ وانكر الورثة وصيته فشهد على الوصية جيران من جيرانه لهما اولاد محتاجون قال محمد رح لا تقبل شها دتهما (قاضیخان) مردی مرد و وصیت کرد برای فقیران همسایگان خود یچیزی و وارثان او منکر شدند از وصیت او پس گواهی دادند از همسایگان او دو مردی که مرایشانرا اولاد محتاج بود گفته است امام محمد رح که قبول نمیشود گواهی ایشان و ذکر محمد رح جارة شخص و محاکم على القيم --- page 214 --- جلد دوم ۲۱۱ کتاب الشهادة في وقف الاصل اذا وقف على فقراء جيرانه وشهد بذلك فقيران من جيرانه جازت شهادتهما ويحتمل ان ما ذكر في الوقف محمول على ما اذا كانوا جيرانه كثيرا لا يحصون وما ذكر في الوصية محمول على ما اذا كانوا قليلا يحصون فان محمد ارحہ ذکر فی الزيادات لوان سرية رجعت الى دار الاسلام با ساري فقالت الاسارى نحن من اهل الاسلام او اهل الذمة اخذنا هؤلا ء في دار الاسلام وقتات السرية هم من اهل الحرب اخذنا هم في دار الحرب كان القول قول الاسارى فان اقامت السرية بينة على دعواهم ان كانت الشهود من التجار جازت الشهادة وان كانوا من السرية لا تقبل ولو كانت المسألة على هذا الوجه في الجند فشهد بعض الجند بذلك جازت شهادتهم لان السرية قوم يحصون فكانت شهادة البعض على حق نفسه واما الجيش جوم عظام فلا يعتبر حقهم مانعا من الشهادة (قاضیخان) و ذکر کرده است امام محمد رح در کتاب وقف کتاب مبسوط وقتیکه وقف کند شخصی بر فقیران همسایگان خود و گواهی بدهند بان وقف دو فقیر از ہمسایگان او روا میشود گواهی ایشان و احتمال دارد که آنچیز را که ذکر کرده است امام محمد رح درین مسئله وقف از قبول شدن گواهی محمول باشد بر انصورت که ہمسایگان وصیت کننده بسیار باشند که شمرده نشوند و انجیر را که ذکر کرده است در رساله وصیت از قبول ناشدن گواهی محمول برانصورت که ہمسایگان او اندک باشند که شمرده میشوند نیز یکه امام محمد رح ذکر کرده است در کتاب زیادات که بدرستی اگر لشکر اندک رجوع کردند از دار حرب بدار اسلام با چیست از بندیان پس آن بندیان گفتند که ا از اہل اسلام و یا گفته ند که اہل زمه ایم که این سر بردن گرفته اندما را در دار اسلام و آن شنکر ایک گفته د که نام این بندیان از اہل حرب اند گرفته ایم ایشانرا در دار حرب در این صورت المحصر المكارم على القسم --- page 215 --- جلد دوم ۱۲ کتاب الشهادة معتبر قول آن مدعیان است پس اگر آن لشکر اندک گواهان بگذارند بر دعوای خود اگر آن گواهان از مردم سوقا گر بودند روا میشود گواهی ایشان و اگر از همان لشکر اندک بودند قبول نمیشود گواهی یشان و اگر مساله بر همین وجه بود در شکر بسیار پس گواهی دادند بعضی از ین شکر بسیار روا میشود گواهی ایشان زیر ایه لشکر اندک قومی اند که شمرده میشوند پس گواهی بعضی ایشان گواهی ست بر حق خود آن بعض و اما لشکر بسیار جمع بزرگ است که شمرده نمیشوند پس حق بایشان معتبر نمیشود که منع کننده شود قبول گواهی ایشان را فضل وفى فتاوى النسفى لو شهد بعض اهل القرية على بعض منهم بزيادة الخراج لا اما لو يكن خراج کل ارض معينا اولا خراج للشاهد وكذا اهل قرية شهدوا على ضيعة انها من قريتهم لا تقبل وكذا اهل سكة يشهدون بشئ من مصالحه لو غير نافذة وفى النافذة ان طلب حقا لنفسه لا تقبل وان قال لا اخذ شيأ تقبل وكذا في وقف المدرسة (درمختار) وكذلك الشهادة على وقف مكتب والشاهد صبى فى المكتب وشهادة اهل المحلة لوقف عليها وشهادتهم بوقف المسجد والشهادة على وقف المسجد الجامع وكذا ابناء السبيل اذا شهد وا بوقف على ابناء السبيل فالمعتمد القبول في الكل بوازية دقة بالشهادة بوقف المدرسة لان شهادة المستحق بما يرجع الى الغلة كشهادته باجارة ونحوها لا تقبل قال ابن الشحنة ومن هذا النمط مسألة قضاء القاضي في وقف تحت نظره او مستحق فيه قال الرملى و بعلم من قولم ومن هذا النمط الخ جواز شهادة الناظر فى وقف تحت نظره (تكمليه) در فتاوای انسفی نیز گفته که اگر گواهی داد بعض از اهل قریه بر بعض دیگر از ایشان بزیادتی خراج قبول نمیشود مگر معلم مساحت خراج سر زمین یا اینکه خراج نباشد مر شاهد را و همچنین اگر گواهی دادند اهلی قریه بر زمینی که زمین --- page 216 --- جلد دوم ۲۱۳ كتاب الشهادة از قریه ماست قبول نمیشود و همچنین اگر گواهی دادند اهل کوچه بیچیزی از مصالح آن کوچه قبول نمیشود اگرچه آن کوچه بند باشد و اگر بند نباشد اگر شاهد طلب میکرد حقی را برای خود قبول نمیشود گواهی او واگر گفت که مسجدیگر هیچ چیزی را ازان قبول میشود و همچنین حکم است در گواهی اهل مدرسه بوقف بودن چیزی بر مدرسه و همچنین او حکم گواهی بوقف بودن چیزی بر مکتی وحال انکه هر شاهد را کودکی بود دران مکتب و گواهی اهل محله بوقف بودن چیزی بر محله و گواهی ایشان بوقف مسجد ایشان و گواهی دادن بوقف بودن چیزی بر مسجد جامع و کاروا مسافران وقتیکه گواهی دهند بوقف بودن چیزی بر مسافران پس قول معتمد قول گواهی ست تماما اینها چنانکه در کتاب بزازیه ذکر شده است و مفید مگرد روا بودن گواهی را بوقف مدرسه زیر انکه گوا صاحب حق در ان چیزی که رجوع بحاصل میکند مانند گواهی دادن او باجاره و یا مانند آن قبول نمیشود و گفته است ابن شحنه رو که از همین قبیل است مسأله حفر قاضی در وقعی که زیر تصرف او باشد یا قاضی مستحق باشد دران و گفته ست خیر الدین رملی که از این قول ابن شحنه رح که در سریع المحيط تا آخر معلوم میشود روا بودن شاهدت ناظر وقف در وقعی که زیر تصرف او باشد کما یشهد عادة بخبرت او دفعته مضره الد فصل للعمند بی ہر گواهی که میکشد منفعتی را برای شاهد بدفع میکند تاوانی را ازا قبول نمیشود از جهت تهمت وجاء مر تا مر عليه رجل وقال له الذى في يد ما ذبحها فذيجها ثم جاء رجل وادعى ان هذا اليد اغتصب السحاة منه واقام على ذلك الشاهد أحد هما الذبائح قال الاصلا تبقل شهادة الذباح لانه قولى نفسه الضمان الشهود وقاضیخا مروی با او گوسفندی بود گذ بروی مردی دیگر پس گفت او را آن مردی که گوسفند در دست او بود که ذبح کن این گوسفند را پس ذیح کرد آنرا بعد از ان آمد مردی دیگر و دعوی کرد که بدرستی ذوالید همین گوسفند را غصب کرده ست از مینا و گذرانید بران عوای خود دو شاهد را که یکی از ایشان آن ذیح کننده بود گفته ست امام محمد رح در کتاب مبسوط که قبول نمیشود گواهی ذبح کننده زیرا که او اقرار کرد بر نفس خود بضامن بودن برای آنشخصیکه شاهدی رسید --- page 217 --- جلد دوم ۲۱۴ كتاب الشهادة فایده قاضی قبول کند گواهی پسران خود را برای مدعی بدعی به بحکم کرد وقتیکه درین گواهی قاضی باشد فایده حکم گواهی در قرابت غیر ولاد چون حال ومحرم رضاع و مصاهره ولو وجب بزاى رجل ادعى على رجل حقا فشهد المدعى سنا اتفاقا بل يجهل القاضى تقبل شهادة الابنين ولو شهدا ان اباهما قضى للمدعى على هذا المدعى عليه تقبل شهادتهما وقاية ولما جودات الاب لوكان قاضيا يوم شهد الابنان على حكمه تقبل ولو شهد الابنان على شهادة ابيهما لجوز بلا خلاف وكذا على كتابة الحر رابق) مردی دعوی کرد بر مردی دیگر حقی را پس دو پسران قاضی برای مدعی گواهی دادند گفته است امام محمد رح که قاضی قبول کند گواهی پسران خودرا واگر پسران قاضی گواهی دادند که پدر شی بدعایت این حکم کرده است برای مدعی بر این مدعی علیه قبول نمیشود گواهی ایشان و علل بران است که حکم پدرشان دران قاضی باشد و در وقتیکه پسران او گواهی میدهند بحکم او قبول میشود گواهی ایشان اگر گواهی دادند دو پسرشام بر گواهی پدر خود روا میشود بخلاف همچنین و وا شید گواهی ایشان برنوشته پدرایشان وتقبل شهادة الرجل لاخيه وعمه وبنابنه وكل قرابة غير الو لاد كالخال والخالة وغيرها كالاخ تقبل فيه الشهادة (فتحة القدير وممن محرم رضاعا او مصاهرة كام اموانه وابنتهما وزوج بنته وامرأة ابنه وابنه ككمله جوالاقضية تقبل لابويه من الرضاعة ولمن ارضعته ام أنه ولا م امرأته وابنتها ولزوج ابنته وامرأة ابنه واخت مرأته (زايدى وفى القنيه امتدت الخصومة سنين ومع المدعى اخ او ابن عم يخاصمان له مع المدعى عليه ثم شهدا له فى هذه الخصومة بعد هذه الخصومات لا تقبل شهادتهما وذكر ابن وهبان وقياس ذلك ان يطرد ذلك فى كل قرابة وصاحب ترد ومع قرابة او مصاحبة الى المدعى فى الخصومة سنين ويخاصم معه على المدعى تم يشهد له بعد ذلك فانه ينبغى ان لا تقبل والفقيه فيه انه لما طال التودد مع المخاصم والمخاصمة له مع المدعى عليه صار بمنزلة الخصم للمدعى عليه (مجمع رائق) قبول میشود گواهی مرد برای برادر او وعمری او و پسر عمر شی او و --- page 219 --- جلد دوم عراء کتاب الشهادة در و غ را از خود و مسئله کتاب قنیه در انصورت است که شاهدان با قصم خود خصومت کنند بمدعی بر جائیکه انقریب دعوی میکند آن را و وفق الرملي بغيره حيث قال مفهوم قوله لو عد ولا انهم اذا كانو امستورين لا تقبل وان لم تمتد الخصومة للتهمة بالمخاصمة واذا كانوا عد ولا تقبل لارتفاع التهمة مع العدالة فحمل ما فى القنية على ما اذا لم يكونوا عد ولا لانه مطلق وما في الخزانة مقيد فيحمل المطلق على المقيد (تکمله ومنحة الخالق) لو موافقت کرده است خیر الدین رملی رح میان این مسئله و مسئله کتاب قنیه بغیر این بدیگر وجه چنانکه گفته است که معنای این قول که عادلان باشند نیست که اگر ایشان پوشیده حال بودند قبول نمیشود گواهی ایشان اگر چه خصومتی میان ایشان و میان مدعی علیه در از نشده باشد از جهت تهمت بسبب خصومت ایشان با مدعی علیه و اگر ایشان عادلان بودند قبول میشود گواهی ایشان از جهت با لا شدن تهمت از ایشان با وجود عادل بودن ایشان پس محمول میشود ان مسئله که در کتاب قنیه است بر انصورت که گواهان عادل نباشند زیرا که مسئله قنیه مطلق ذکر شده است پس امکان دارد که بهمین محمول شود و انچه در کتاب خزانه ذکر شده است مقید است بقید عادل بودن پس محمول میشود مسئله مطلق که مقید بقید عادل بودن نیست بر مقید یعنی بانصورت که گواهان عادل باشند واذا شهد رجلان ان اباهما وصى الى فلان والوصى يدعى ذلك فهو جائز استحسانا وان انكر الوصى لم يجز (بداية) والمراد من الدعوى في قوله والوصى يدعى هو الرضاء اذ الجواز لا يتوقف على الدعوى بل للقاضى ان ينصب وصيا اذا رضى هو به (منحة الخالق) و اگر دو پسران مرده گواهی دادند که پدر ما وصی کرد اسیندر است فلان را دو صی دعوی میگند وصی بودن خود را پس این گواهی رو است از روی استحسان و اگر منکر بود رو انیست فایده قبول است شاهدی پسران وصی کردن پدر ایشان فلانرا اگر انفلان دعوی وصی بودن را میکرد --- page 220 --- جلد دوم ۲۱۷ كتاب الشهادة گواهی ایشان ومراد از دعوی درین قول مصنف رح که وصی دعوی میکرد رضای وصی است بوصی بودن زیراکه روا بودن وصی شدن موقوف بدعوی نیست بلکه در قاضی برکت وصی استاد ، کند وقتیکه وصی راضی باشد بآن و علی هذا اذا شهد الموصى لهما بذلك او غيرهما لهما على الميت دين او للميت عليهما دين او شهد الوصيتان انه اوصى إلى هذا الرجل اوجها زهد و برین حکم گذشته قیاس ست اینگر گر گواهی بدهند دو مردی که مرده وصیت کرده باشد برای ایشان بمالی براینکه آن مرده وصی گردانیده است فلان رایا گواهی بدهند دوکسی که ایشان را بر مرده دین باشد یا مرده را برایشان دین باشد باینکه مرده وصی گردانیده است فلان یا گواهی بدهند دو وصی مرده باینکه آن مرده وصی کردانیده ست این مرد را با پس در نیصور تها قبول میشود گواهی ایشان اگر آن فلان بوصی بودن راضی بود واگر راضی نبود قبول نمیشود گواهی ایشان و فی نوادر ابن سماعد رح عن محمد رح في رجلين شهدا ان الميت أوصى الى ابنينا وورثة الميت يقرون بذلك او ينكرون فان كان ابو هما يدعى الوصاية لا تقبل شها دتهما وان بحد الوصاية قبلت شهادتهما هكذا في المحيط (عالمگیری) در کتاب نوادر ابن سماعهم روایت کرده از امام محمد رح درباره دومردی که گواهی بدهند که بدستی این مرده وصی کردانیده پدر ما را و وارثان آن مرده اقرار داشته باشند بآن وصی گردانیدن و یا منکر باشند از ان پس اگر پدر آن دو شاهد دعوی میکرد وصی بودن خود را قبول نمیشود گواهی ایشان واگر منکر بود ازان قبول میشود گواهی ایشان ہمچنین ذکر شده است در کتاب محيط عن محمد رح في رجل مات وترك ما لا واخا وادعى رجل انه ابنه واقام بينة فشهدوا انه ابنه لا يعلمونه ترك وارثا غيره وقضى له بالمال فایده دو موصی لها یا دو دائیان یا دو مدیونان گواهی دادند بوصی گردانیدن آنمرده فلانرا بر دست اگر آنفلان دعوی وصی بودن را میکرد والا فلا فایده دوپسر گواهی دادند بر اینکه مرده وصی گردانیده پدر ما را اگر پدر دعوی میکرد قبول میشود والا فلا فایده د ونفر گواهی دادند که این پسر مرده ست باز اگر آن پسر پیش از قضا اقرار کرد برای ایشان بوصیت یا بدین گواهی باطل نمیشود --- page 221 --- جلد دوم ۲۱۸ کتاب الشهادة فأقر الابن ان اباه اوصى للشاهدين بثلث ماله واقر لهما بدين قال لا تبطل شهادتهما لانه اقر لهما بعد القضاء ولو اقر لهما بذلك بعد ما شهدا قبل ان يقضى القاضى بشهادتهما باطلة كذا فى الحاوى (عالمگیری) روایت شده از امام محمد رحمة الله علیه در باره مردی که مرد و ترکه نگذاشت الا برا در ارث گذاشت یک برادر را و دعوی کرد مردی که بدرستی من پسر این مرده ام و گذرانید شاهدان را پس ایشان گواهی دادند که بدرستی وی پسر این مرده است نمیدانیم که آن مرده گذاشته است وارثی را غیر از و حکم کرده شد برای او بمال آن مرده پس اقرار کرد آن پسر که بدرستیکه پدرم وصیت کرده است برای این دو شاهد بوصه حصه مال خود و یا اقرار کرده است برای ایشان بدینی گفته است امام محمد رحمة الله علیه که باطل نمیشود گواهی آن دو شاهد زیرا که این پسر اقرار کرده است برای ایشان پس از حکم قاضی و اگر آن پسر اقرار کر د برای آن دو شاهد بان وصیت یا بان دین پس از آنکه ایشان گواهی دادند برای آن پسر پیش از انکه حکم کند قاضی گواهی ایشان میچ گواهی ایشان باطل است همچنین ذکر شده است. در کتاب حاوی اذا شهد الوصی بدین للمیت والورثة صغار او بعضهم صغار الاثها شهادته لانه يثبت بشهادته حق نفسه ولو كانت الورثة كبارا جازت شها ولو شهد بدين على الميت جازت شهادته على كل حال (قاضيخا) وقتیکه وصی گواهی بدهد بدینی برای مرده وحال آنکه وارثانش صغیران باشند یا بعضی از ایشان صغیران باشند قبول نمیشود گواهی او زیرا که وی با ین گواهی خود ثابت میکند حق خود را که تصرف کردن است در ان و اگر وارثان او کبیر بودند رو است گواهی او واگر آن وصی گواهی داد بدینی بر مرده روا میشود گواهی او بهر حال خواه وارتان او صغیران باشند یا کبیران شهد الوصی ای وصی المیت بحق للمیت بعد ما عزله القاضی الوصیا ونصب غيره او بعد ادرات الورثة لا تقبل شهادته للميت خاصم اولا فى ماله الخ ما له اذ تحت يده او علم فایده شاهد می وصی بدینی بر مرده را بر کسی رواست اگر در ورثه او صغیر نبود د اگر صغیر بود رواست و شاهدی او بدینی کسی برامد و رواست بهر حال فایده گواهی وصی بحق مرده پس از معزولی با پس از بلوغ ورثه قبول نیست --- page 222 --- جلد دوم ۲۱۹ کتاب الشهادة اعم كما اذا شهد ان بطلب الشفعة اوان فلانا أبرأه من كذا و حمل بعضهم معنى قوله او غیره علیٰ نحو الغصب (در مختار و تکمله) گواهی داد وصی مرده بحقی مرده پس از انکه قاضی منعزول کرده بود او را و دیگر یرا وصی ایستاد ه کرده بود یا پس از انکه وارثان آن مرده کبیر شده بودند قبول نمیشود گواهی آن وصی برای مرده خواه آن وصی دعوی کند یا دعوی نکند وخوام آن گواهی دران مال مرده باشد که تحت تصرف آن وصی بود یا در غیر آن باشد یعنی چنانکه گواهی آن وصی که بدرستی که من طلب شفعه را کرده بودم یا بدرستیکه فلان کس بری کرده است برای مرده از چنین حق و بعض مشایخ رحم محمول کرده اند معنای این قول مصنف را که او غیره باشد نصب ولو شهد بعض الورثة على الميت ان كان مشهود به صغيرا لاتجوز بالاتفاق وان كان بالغا فكذلك عند ابي حنيفة رح (عالمگیری) ولو شهد اوصيان لوارث كبير على اجنبي فى غير مال الميت فانها مقبولة فى ظاهر الرواية ولو شهدا فى ماله با شهد اللكبير بشي على الميت لا ولو لصغير او الصغير وكبير جمعا على اجنبي لم يجز اتفاقا كما فى الهندية ولو شهد للوارث الكبير والصغير فى غير ميراث لم تقبل (در مختار وتكمله) ولو شهد الوصيان على اقرار الميت بشئ معين لوارث بالغ تقبل والصبى لا تقبل كذا فى الخلاصة (بحر وعالمگیری و تكمله) و اگر وصی گواهی داد برای بعض وارثان بحقی بر مرده اگر آن وارث که گواهی داده شده برای او صغیر بود روا نمیشود گواهی آنوصی باتفاق علما رحمهم تعالی و اگر آنوارث کبیر بود پس حکم همچنین است که قبول نمیشود گواهی و نزدا مام ابو حنیفه رح و اگر گواهی دادند دو وصی برای وارث کبیر بر شخص بیگانه در غیر مال مرده پذیر شتیکه این گواهی قبول است در ظاهر روایت واگر آن دو وصی گواهی دادند در مال مرده باین طریق که گواهی داد فایده گواهی وصی برای صغا یا کبار ورثه بر بعض بر کارشان یا بر اجنبی در مال مرده یا اجنبی --- page 223 --- جلد دوم ٢٣٠ کتاب الشهادة برای وارث که بچیزی بر آن مرده قبول کرده نمیشود واگر گواهی دادند آن دو وصی برای وار صغیر یا برای وارث صغیر و کبیر هر دو بر بیگانه جائز نمیشود باتفاق چنانکه در فتاوای عالمگیری آورده و اگر گواهی دادند برای وارث صغیر و کبیر و غیر میراث قبول نمیشود و اگر آن دو وصی گواهی دادند با قرار کردن مردی بچیزی معلوم برای وارث کبیر قبول میشود گواهی ایشان و اگر گواهی دادند برا وارث کودک و انمیشود همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و لو ان الوصی لم یقبل الوصایة بعد موت الموصی و لم یرد حتی شهد عند القاضی فالقاضی یقول له اقبل الوصایة ام تردها فان قبل بطل شهادته وان ردامضی شهادته وان سکت ولم یخبر بشی یوقف القاضی فی شهادته هکذا فی الملتقط (عالمگیری) و اگر بدرستی وصی قبول نکرده بود وصی شدن خود را پس از مردن وصیت کننده و نه رد کرده بو آنرا تا اینکه همین وصی گواهی داد نزد قاضی بچیزی برای آن مرده پس قاضی بگوید او را که آیا قبول میکنی وصی بودن را یا رد میکنی آنرا پس اگر قبول کرد آنرا باطل میشود گواهی او واگر رد کرد ناقذ قاضی گواهی اورا واگر سکوت کرد و خبر نداد بقاضی بیچیزی قاضی از رد و قبول توقف کند قاضی در گواهی او همچنین دیگر شده است در کتاب لقط و الوارثان اذا شهد للموصی الیه و كان الموت غیر ظاهر لا تقبل شها دتهما سواء كان المشهود له طالباً لذلك او كان جاحداً وان كان الموت ظاهراً كان المشهود له طالبا لذلك تقبلان (عالمگیری) و دو وارث مرده وقتیکه گواهی بدهند بوصی بودن برای کسی وصیت برای او شده و حال آنکه مردن آن مرده ظاهر نبود قبول نمیشود گواهی ایشان برابر است که پیش گواهی داده شده برای او طلب کننده آن باشه یا منکر باشد و اگر مردن آن مرده ظاهر بود و آن شخص که گواهی داده شد برای او طلب کننده بود بر وصی شدن خود را قبول میشود از روی استحصا والغريمان اللذان تثبت عليهما دين ما ذا شهدا دز گواهی ساکت از قبول و عقب استعنا دا واقف اثر گواهی وارثان بوسی بودن کی ارامون --- page 224 --- جلد دوم ۲۲۱ کتاب الشهادة بالوصاية او الوصية او الوراثة ان كان الخصم جاحدا لا تقبل شهادتهما وان كان الخصم فایده یدعی ذلک قبلت شهادتهما سواء كان الموت ظاهرا او لم یکن والغریمان اللذان گواهی داستان برنوبتها با وصیت یا وراثت قبول است لهما علی المیت دین اذا شهدا بالوراثة او الوصاية او الوصية فان كان الموت اگر خصم دعوی میکرد تا نمر دیونا غیر ظاهر لا تقبل شهادتهما وان كان الموت ظاهرا فان كان المشهود له لا یدعی منکر میشود پس معتبرت تکذیب شان ذلك فكذلك لا تقبل شهادتهما وان كان المشهود له یدعی ذلك ففي الاستحسان تقبل شهادتهما (عالمگیری) دو و دین دار که مرده را برایشان دین باشد وقتیکه گواهی بدهند بوصی بودن شخصی یا بوصیت کردن مرده برای کسی یا بوارث بودن کسی اگر خصم یعنی مدعی و موسی له و وارث منکر باشد از ان قبول نمیشود گواهی ایشان را گر خصم دعوی میکرد آنرا قبول میشود برابر است که مردن آن مرده ظاهر باشد یا ظاهر نباشد و صاحبان دینی که برایشان بر مرده دین باشد وقتیکه گواهی بدهند بوارث بودن کسی و یا بوصی بودن کسی و یا بوصیت کردن مرده برای کسی پس اگر مردن آن مرده ظاهر نباشد قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر مردن وظاهر باشد پس اگر آن کسیکه گواهی برای او داده شده دعوی نمیکرد آنرا پس همچنین قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر مدعی دعوی میکرد آنرا پس در استحسان قبول میشود گواهی شبیان والموصی الیهما اذا شهدا بوصوا خی معهما فان كان الموت غير ظاهر لا تقبل شهادتهما وان كان الموت ظاهرا وكان المشهود له طالبا لذلك تقبل شهادتهما استحسانا والموصی لهما اذا شهد بالموضع فایده در قبول و قبول گواهی دوی فان كان الموت ظاهرا والمشهود له يطلب ذلك قبلت شهادتهما وان كان بوصی بودن غیر کلا ایشان الموت غير ظاهر لا تقبل شهادتهما (عالمگیری) دو و شخصیکه مرده وصی گردانیده باشد ایشان را در گواهی موصی لها بموصی به وقتیکه گواهی بدهند بوصی بودن دیگری با ایشان پس اگر مردن آن مرده ظاهر نبود قبول نمیشود گواهی ایشان --- page 225 --- کتاب الشهادة ۲۲۳ جلد دوم فايده دو مرد گواهیدادند بوصی گردانیدن مرد مردی را باز دو وارث یا دو موصی ریا دو غریم مرده گواهیداد دوحی گردانیدن او مرد دیگر را دیگر ظاهر بود و حال انکه بکسی که گواهی برای او داده شده میخواست آنرا قبول میشود گواهی ایشان از روی استحسان واگر دو شخصی که مرده وصیت کرده باشد برای ایشان تقینکه گواهی بدهند بوصیت کردن مرد بچیزی برای کسی پس اگر مردن آن مرده ظاهر بود وحال انکه بکسی که گواهی برای او داده شده میخواست آنرا قبول میشود گواهی ایشان واگر مردن و ظاهر قبول نمیشود گواهی ایشان ولوشهد شاهدان ان الميت اوصى الى هذا الرجل فقضى شهد الغريمان اوالوارثان او الموصى لهما بالايصاء الى رجل اخر وهو يدعى ذلك لا تقبل كذا في الكافي ولوشهدا قبل القضاء انه رجع عنه واوى الى هذا الثانى قبل القاضي شهادتهما اذا كان الثاني يدعى ذلك هكذا في المحيط (عالمگيرى) واگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی مرده وصی گردانیده است این مرد را و حکم کرده شد بان بعد ازان دو صاحبان دین یا دو وارث آن مرده یا دو شخصی که مرده وصت کرده باشد برای ایشان گواهی دادند بوصی کردن مرده مرد دیگر را و حال انکه آن مرد دیگر دعوی میکرد آنرا قبول نمیشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب کافی واگر گواهی دادند پیش از حکم قاضی باینکه بدرستی مرده رجوع کرده بود از وصی کردن شخصی اول و وصی کرده بود این شخص دوم را قبول کند قاضی شاہدی ایشان را اگر آن مرد دوم دعوی میکرد آنرا همچنین کرمشان در کتاب محیط رجل مات وترك ثلثة اعبد قيمتهم سواء فشهد شاهدان انه اوصى بهذا العبدلهذا الرجل وقضى بالعبد له وشهد الوارثان بغيره لرجل اخر ردت وان شهدا للثاني قبل القضاء تقبل والعبد للثانى ان ذكرا الرجوع عن الوصية الأولى ولا شيئ للأول وان لم يذكر الرجوع فلكل نصف فایده دو شاهد گواهیدادند بوست مرده برای مردی باز دو وارثان گواهیدادند بوست او برای دیگری عبد --- page 226 --- جلد دوم ۲۲۳ کتاب الشهادة عبده هذا اذا شهد للثانى بعبد آخر فان شهد بعين العبد الاول للثانى بعد القضاء وذكرا الرجوع ردت شهادتهما على الرجوع وتقبل شهادتهما بالوصية للثانى وان لم يذكرا الرجوع لا ترد والعبد بينهما فيها نصفين هذا اذا شهد بالوصية للثانى فان شهد بالعتق بعد القضاء بالوصية للاول بالعبد او بالثلث ردت سواء شهد باعتقاق عبد آخر او بذلك العبد ذكرا الرجوع او لم يذكر اكذا فى الكافى ولكن يعتق العبد وتجب السعاية عليه هكذا فى المحيط (عالمگیری) مردی مرده سه غلام را میراث گذاشت که قیمت هر سه ایشان برابر بود پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این مرده وصیت کرده است باین غلام برای این مرد و حکم کرد قاضی بآن غلام برای او و گواهی دادند دو وارث مرده بوصیت کردن آن مرده بدیگر غلام برای مرد دیگر رد کرده میشود گواهی آن وارثان و گر گواهی دادند آن وارثان برای آنمرد دوم پیشتر از حکم کردن قاضی برای اول قبول میشود گواهی ایشان آنغلام مرد دوم است اگر آن وارثان گواهی خود ذکر کرده بودند رجوع کردن مردم از وصیت اول هیچ چیزی نیست مر آن مرد اول را و اگر ذکر نکرده بودند آن رجوع را پس هر کدام آن دو مردان را نصف غلام او میشود و این حکم وقتی است که وارثان گواهی بدهند برای مرد دوم بدیگر غلام پس اگر گواهی بدهند بعین غلام اول برای مرد دوم بعد از حکم کردن قاضی برای مرد اول و ذکر کرده باشند رجوع کردن مرده را از وصیت اول او رد کرده میشود گواهی ایشان برجوع کردن مرده و قبول کرده میشود بوصیت کردن او برای مرد دوم و اگر ذکر نکرده باشند رجوع کردن مرده را از وصیت اول او رد کرده نمیشود گواهی ایشان و درین هر دو صورت غلام در میان آن مردان دو نصف میشود و این حکم وقتی است که آن وارثان گواهی بدهند --- page 227 --- جلد دوم ۲۲۴ كتاب الشهادة وصیت کردن بآن غلام برای مرد دوم واگر گواهی دادند بآزاد کردن غلام پس از حکم قاضی بوصیت برای مرد اول بغلام یا ببوم حصه مال او دکرده میشود گواهی ایشان برا بر ست اینگ گواهی داد باشند بآزاد کردن دیگر غلام یا بآزاد کردن همان غلام ذکر کرده باشند رجوع کردن مرده را آنرویت یا ذکر نکرده باشند همچنین ذکر شده است در کتاب کافی ولیکن آنغلام آزاد میشود و د ایت شب بروی سعی کردن همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولو شهد شاهدان بالوصية بالثلث للاول ثم شهد الورثان بالوصية بالثلث للآخر بعد القضاء للاول ولم يذكر الرجوع تقبل وان ذكر الرجوع تقبل على الوصية دون الرجوع قسمة القاضي تسلمته القضاء حتى لو لم يذكر الرجوع ولكن شهدا بعد قسمة القاضي المال بين الموصى له و بين الورثة ترد (عالمگیری) واگر دو شاهد گواهی دادند بوصیت کردن مرده ببوم حصه مال خود برای شخص اول بعد از ان دو وارث گواهی دادند بوصیت کردن مرده ببوم حصه مال خود برای شخص دیگر پس از حکم کردن قاضی برای اول واکر ذکر دند در گواهی خود رجوع کردن مرده را از وصیت اول و قبول کرده میشود گواهی ایشان د اگر ذکر کردند رجوع کردن مرده را از وصیت او قبول کرده میشود برو وصیت کردن نه بر جوع کردن و حکم تقسیم کردن قاضی و سپرون او مانند حکم اوست تا اینکه اکر ذکر نکند گواهان رجوع را ولیکن گواهی بدهند بوصیت کردن مرده برای کسی بعد از تقسیم کردن قاضی مال را در میان کینکه وصیت کرده شده برای او و در میان وارثان فایدہ او رد کرده میشود گواهی ایشان و كذا ان اقر الوارث ان الميت اوصى وارث اقرار کرد بوصیت بثلث ماله او بهذا العبد لفلان وقضى به ثم انه شهد مرده بکسی باز این وارث مع رجلاً خرانه اوصى بثلث ما له او بذلك العبد لأخر بمرد یکر گواهی داد بوصیت آن مرده برای دیگری --- page 228 --- جلد دوم ۲۲۵ كتاب شهادة او بعبد آخر لا تقبل وكذا ان اقر الوارث بدین رجل على الميت وقضى به ثم شهد مع رجل اخر بالدين على الميت الرجل اخر ولم تقف التركة بهما لا تقبل شهادة لو كان يقضاء للاول بشهادة شاهدين تقبل الشهادة بالدين للثانى ولهذا يتحاصان وان كانت الشهادة للثانى قبل القضاء للاول تقبل في الوجوه كلها الا اذا اقر الوارث بالثلث و بالعبد او بالدين للاول وسلم الى الاول اقرارا ثم شهد به للثانى لا تقبل وكذا لا تقبل شهادته للثانى اذا وجد التسليم الى الاول من القاضى كذا فى الكافى ( عالمگیرى ) و همچنین اگر اقرار کرد وارث مرده که بدرستی مرده وصیت کرده است بسوم حصه مال خود یا باین غلام برای فلان و حکم کرده شد بآن بعد ازان آن وارث گواهی داد با مرد دیگر که بدرستی آن مرده وصیت کرده است بسوم حصه مال خود یا بآن غلام با دیگر غلام برای شخص دیگر قبول کرده نمیشود این گواهی و همچنین اگر وارث مرده اقرار کرد بدین مردی بر مرده و حکم کرده شد بآن بعد ازان آن وارث گواهی داد با مرد دیگر بدینی بر مرده برای مرد دیگر و حال آنکه ترکه وفا نمیکرد بان دو دین قبول کرده نمیشود گواهی آن وارث تا آنکه اگر حکم کردن قاضی برای صاحب دین اول بگوواهی دادن دو شاهد بود قبول کرده میشود گواهی آن وارث بدین برای مرد دوم و ازین جهت هر دو صاحب دین شریک میشوند و هر کدام ایشان میگیرد حصه دین خود را و اگر آن گواهی برای مرد دوم پیش از حکم کردن قاضی بود برای مرد اول قبول کرده میشود گواهی در تمامی این صورتها مگر قبول کرده نمیشود وقتیکه وارث مرده اقرار کند بسوم حصه مال مرده و یا بغلامی و یا بدینی برای مرد اول و سپرده شود بمرد اول چیزی که وارث اقرار کرده است بآن بعد ازان گواهی بدهد برای مرد دوم بآن چیز قبول نمیشود گواهی آن وارث و همچنین قبول نمیشود گواهی او برای مرد دوم --- page 229 --- کتاب الشهادة ۲۲۶ جلد دوم فائده در گواهی وارث مرده با مرد دیگر بویت کردن مرد بسیم حصه مال خود برای مردی گواهی داد و یاد بعد از ان برای مرد دیگر بویت کردن همان سوم وقتیکه سپر دان بآن در اموال از طرف قاضی موجود باشد همچنین ذکر شده است در کتاب کافی ولو شهد الوارث مع اجنبى بالثلث وصية لرجل ثم شهد بالثلث وصية لرجل اخر قبل القاضي شهادتهما سواء شهد للثاني قبل قضاء القاضي للأول او بعد القضاء (عالمگیری) و اگر وارث گواهی داد با بیگانه بسوم حصه مال مرده که این مال وصیت است برای مردی بعد از ان گواهی داد بسوم حصه مال و که وصیت است برای مرد دیگر قبول کند قاضی گواهی ایشان را برابر است اینکه گواهی ایشان برای مرد دوم پیش از حکم کردن قاضی برای مرد اول باشد و یا بعد از ان باشد رجلان شهدا ان الميت اوصى بثلث ماله لهذا الرجل ثم شهد وارثان ان الميت رجع عن تلك الوصية واو بالثلث لوارثه فلان فان الشاهدين وجميع الورثة اجاز وا ذلك بعد الموت فعلى قول ابي يوسف رحمه الاخر وهو قول محمد رحمة شهادة الوار على الرجوع باطلة هكذا في المحيط اگر گواهی دادند دو مردی که بدرستی مرده وصیت کرده است بسیم حصه مال خود برای این مرد بعد ازان دو وارث آن مرده گواهی دادند که بدرستیکه ان مرده رجوع کرده بود از ان وصیت خود و وصیت کرده بود بسوم حصه مال خود برای وارث خود که فلان است و بدرستیکه باد و شاهد و همه وارثان مرده اجازه کرده اند آن وصیت را بعد آمردن او پس بنا بر قول اخیر امام ابو یوسف رحمه الله ومان قول امام محمد گواهی دارستان بر جوع کرون ، مرده باطل است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط وقبلت شهادة اثنين بدين على الميت احبلس به شهد المشهود له الشاهدین بدین علی ا لام محتمل قال عطاء الله فندى فى فتاواه هذه الشهادة باطلة وذكر في جامع الصغير رجلا فایده گواهی دو مر د بوصیت و گواهی دو وارث بر جوع در وصیت فایده د مرد گواهی دادند برای روزی بدینی بر مرده باز مشهور لها برای شاهدان خو دیبپین گواهی دادند درین مسائل سه روایت است --- page 230 --- جلد دوم ۲۲۷ کتاب شهادة الكسير ان لشهادة جائزة ورد صاحب الكتاب و بالة تاللة عن الحسن بن زياد من ابی انهم ان جاء واجميعا و شهد و ا بالشهادة باطلة وان شهداشتن باشی فقلت شهادتهما تم ادعى الشاهد ان بعد ذلك على انه دخول کرده میشود کوابی دو مرد بدین هر مرد و برای دو مرد که بعدازان گواهی بدهند آن دو مردی که برای ایشان گواهی داده شده است برای آن گواهان بدینی بران مرده گفته است خطاء الدا فندی رح در فتاوای خود که این گواهی باطل است و ذکر کر ده است امر محمد چه در کتاب جامع صغیر و جامع کبیر که این گواهی رو است و روایت کرده است صاحب کتاب روایت سوم را از حسن بن زیاد رح از امام ابوحنیفہ رح کہ اگر همه گواهان یکجا آیند و گواهی دا د ند پس گواهی ایشان باطلت و اگر دوی ایشان برای دودی دیگر گواهی دادند قبول میشود گواهی ایشان و بعدازان اگر آن گواهان دعوی کردند بر مردو برای در هم پس گواهی دادند آن دو صاحبان دین اول پس گواهی ایشان رو است پس درین مسالہ سه روایت شد و لو شهد کل فریق للاخر بان الميت اوصى له بالثلث فانها لا تقبل اتفاقا بخلاف شهادة الاثنين ان الميت اوصى بهذا المعين لهذين الشخصين ثم شهد المشهود لهما للشاهدين بعين آخر الكمالين و اگر گواهی داد سر فریق از شاهدان برای دیگر فریق که بدر ستیکا مزده و حیت کرده است برای ایشان بسوم حصہ مال خود قبول نمیشود گواهی ایشان باتفاق علما رحمهم الله تعالی بخلاف اگر گواهی داد و کس باینکه بدرستی مرده وصیت کرده باین چیز معین برای این دو کس و بعد از ان گواهی بدهند آن دو کسانی که گواهی برای ایشان داده شده برای آن دو گواه خیر معین دیگر قبول میشود رجلان شهد الرجلين بدين على ثم شهد الرجلان بدين للشاهدين على الميت فقال الاولان لنا ابر انا فایده در اینکه هر فریق از شاهدان گواهی بدهند برای فریق دیگر که مرده وصیت کرد برای ایشان بسوم حصہ مال خود بالقضاة وهم شهود العزل لم تقبل لانهم يقبلون بها جرالتهمة الى انفسهم الميت ورد به الميتور مال المحن عدل الدينة على حد الاثر اصبح وحيدة --- page 231 --- جلد دویم ۲۲۸ کتاب الشهادة ابنا للموکل ان اباهما وکل هذا الرجل بالخصومة في هذه الدار وقبضها لا تقبل شهادتهما سواء جحد المطلوب الوکالة او اقر بها (الخ) هذا اذا کان الموکل هو الطالب فانکان الموکل هو المطلوب وقد ادعى الطالب في داره فشهد ابنا المطلوب ان اباهما وکل هذا الرجل بخصومة فانکان الوکيل يجحد الوکالة لا تقبل هذه الشهادة لانها خلت عن الدعوى وانکان الوکيل يدعى الوکاله لا تقبل شهادتهما ایضاً لانهما يطالبانه بالوکالة لا يجحدها لان هذا بينة قامة على الخصم کذا في المحیط (عالمگیری) و اگر کسی وکیل گردانید مردی را بدعوی کردن در سرای معلوم و قبض کردن آن پس آنکس غائب شد پس گواهی دادند دو پسر آن وکیل گیرنده که بدرستی که پدر ما وکیل گردانیده این مرد را بدعوی کردن درین سرای و قبض کردن آن قبول نمیشود گواهی ایشان برابریست منکر اقرار کند مدعی علیه بوکیل بودن آن مرد و یا منکر باشد از ان و این حکم وقتی است که وکیل گیرنده طلب کننده حق و مدعی باشد پس اگر وکیل گیرنده مدعی علیه باشد در حالیکه تحقیق دعوی کند طلب کننده حق و مدعی دران سرای او پس گواهی بدهند دو پسر مدعی علیه که بدرستی که پدر ما وکیل گردانیده این مرد را بدعوی کردن با این مدعی پس اگر وکیل منکر بود از وکیل بودن خود قبول نمیشود گواهی ایشان زیرا که این گواهی خالی است از دعوی و اگر وکیل دعوی میکرد وکیل بودن خود را نیز قبول نمیشود گواهی آن دو پسر خواه اقرار کند مدعی بوکیل بودن وکیل و خواه منکر باشد از ان زیرا که این گوا مانند که گذشته اند بر غیر خصم همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ذکر ابن سماعه فيمن جحد في رجل ضمن لرجل مالياع فلاناً من شئی فقال لطالب قد با یعت فلانا بيعاً بالف درهم فجد الضامن ذلك فشهد عليه ابناه انه قد با یعه بيعا بالف درهم جاز شهادتهما وکذلک اذا فایده در گواهی دو پسران ضامن بضامن شدن پدر خود با --- page 232 --- جله روم ۲۲۱ کتاب الشهادة من ديننا ولاحق لنا قبله جازت شهادة الابوين استحسانا ولو قال كنا فضامنه الدين في حيا ته جازت شهادتهما ولاضمان عليهما (قاضيخان) دومرد گواهی دادند برای دومرد دیگر بدینی برمرده بعد ازان گواهی دادند این دو مرد برای آن شاهدان بدینی بر مرده پس آن دو مرد اول کشته یا ابراکرده بو دیم براین آن مرده از دین خود و ما را حقی نیست در نزدا و رو ا میشود گواهی آن دو مرد اول از روی استحسان و اگر گفتند که ما قبض کرده بو دیم دین خود را از مرده در حال زندگانی او روا میشود گواهی ایشان و هیچ تاوانی نیست برایشان احدالورثه اذا اقر بالدين ثم شهد هو ورجل اخر علي ان الدين کان علي فانه تقبل شهادته هذا المقر كذا في خزانة المفتين (عالمگیری) یکی از وارثان وقتی که اقرار کند بدینی بر مرده بعد ازان آنوارث گواهی بدهد با مرد دیگر برانیکه این دین بر مرده بود قبول کرده میشود گواهی این اقرار کننده همچنین ذکر شده است در کتاب خزانة المفتين وان شهد ان اباهما الغائب وكله يقبض دينو ادعى الوكيل وانكر لغر تقبل شهادتها وكذا المراه عدم قبولها في الوكالة من كل من لا تقبل شهادتة للموكل شهادتة ابني الوكيل علي الوكالة لا تقبل وكذا شهادة ابويه واجداده واحفاده كما في الخلاصة (بحر) (عالمگیری) و اگرد و کس گواهی دادند که پدر سیما که پدر غایب ما وکیل کرده است فلان را بقبض کردن دینهای خود و انوكيل دعوى ميكردوكيل بودن خود را یا منکر بو دازان روا میشود گواهی ایشان و مراد گواهی قبول نا شدن دو پسران غایب قبول ناشدن گواهی ست در وکیل بودن وکیل از بهر کینکه گواهی او برای وکیل گیرنده قبول نمیشود گواهی پسران وکیل بوکیل بودن پدرایشان قبول نمیشود و همچنین قبول گواهی پدر و مادر و کیل و پدر کلانان و پسر کلان او در وکیل بودن و چنانکه در کتاب خلاصة الفتاوی آورده است و من وكل جلا بالخصومة في دار بعينها وقبضها وغاب فشهد در شهدی دو مرد که پدر غایب ما وکیل کردست فلانرا بقبض دین های خود --- page 233 --- جلد دویم ۲۲۹ کتاب الشهادة بحق الضامن فشهد ابناه ان فلانا امرك ان تضمن عنه وانك ضمنت عنه لفلان ما باعه وقبله باعه بيعاً بالف درهم قال شهادتهما جائزة ويؤخذ بالف ويرجع به على الذي امره ان يضمن عنه كذا في المحیط (علمیگری) ذکر کرده ابن سماعه رح از امام محمد رح در بارۀ مردی که ضامن شده باشد برای مردی هر چیزی که آن مرد بفر و شد بفلان پس بگوید آن مر دطلب کننده حق که تحقیق فروخته ام بفلان فروختی بزار درم پس منکر شود آن ضامن از ان فروختن پس گواهی بدهند بران ضامن دو پسر ضامن که بدرستی که آن مرد فروخته است بر فلان چیز را بهزار درم پس بدرستی که گواهی ایشان رواست و همچنین وقتیکه شکر ضامن از ضامن شدن خود و گواهی بدهند دو پسر او که بد رستیکه که فلان امر کرده بود ترا کا ضامن شو از طرف من و بدرستی که تو ضامن شده از طرف او برای فلان بآن چیزیکه آن فلان بفروشد انرا بآن فلان وحال آنکه تحقیق آن فلان فروخته است بر فلان فروختی بهزار درم گفته ست امام محمد رح که گواهی آن دو پسر ضامن رواست و گرفته میشود آن ضامن بهزار درم و رجوع کند بآن هزار درم بر کسیکه امر کرده بود او را که ضامن شود از طرف او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط اذ اشهد ابنا الوكيل على عقد الوكيل فان كان الموكل والوكيل يقران بالامر والعقد جميعاً فان كان الخصم يدعى ذلك كله فالقاضي يقضى بالعقود كلها ولكن بتصادقهم لا بالشهادة وانكان الخصم ينكر ذلك فعلى قول ابي حنيفة وابي يوسف لا تقبل شهادتها ولا يقضى بشي من هذه العقود الا في الخلع فان هناك يقضى بالطلاق بغير مال لاقرار الزوج وهو الموكل وانكان الوكيل والموكل يجدان ذلك كله وانكار الخصم يجد ايضا لا يلتفت الى هذه الشهادة وانكان الخصم يدعى تقبل فايده در گواهی دو پسر وکیل بعقد کردن پدر خود ها عبد الله طابع ابن احمدی --- page 234 --- جلد دوم ۲۳۶ کتاب الشهادة شهادتهما عند هم جميعا وانكان الوكيل يقر بكلا الأمرين والموكل يدعى الأمر ويجحد العقد فانكار الخصم يدع لذلك كالم يتقضى بالعقود كلها الا فى النكاح على قول ابي حنيفة وعندهما يقضى بالعقود كلها هكذا فى الذخيرة (عالمگیری) وقتی که گواهی بدهند دو پسر وکیل برای کسی بعقد کردن وکیل با آنکس پس اگر وکیل گیرنده و وکیل اقرار داشتند بامر کردن وکیل گیرنده موکل را و بعقد کردن وکیل آنکس پس اگر خصم که آنکس است که گواهی برای او داده اند دعوی میکرد تمامی آنرا که امر کردن وکیل گیرنده و عقد کردن وکیل است پس قاضی حکم کند بدرست بودن همه آن عقده که عقد وکیلی و امر کردن وکیل گیرنده و عقد کردن وکیل است با دعوی کننده ولیکن این حکم قاضی بسبب درستگواه شتن وکیل گیرنده و وکیل و مدعی است همه یک خود را نه بسبب گواهی شاهدان و اگر آن خصم که عقد با او شده منکر بود ازان وکیلی و امر وکیل گیرنده و عقد کردن وکیل پس بنا بقول امام ابو حنیفه رح و امام ابو یوسف رح قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و حکم کرده نمیشود بدرست بودن چیزی از ان عقد ها که عقد وکیلی و امر وکیل گیرنده و عقد کردن وکیل است مگر در عقد خلع پس بدرستی که در عقد خلع حکم کرده میشود بطلاق شدن زن بغیر از لازم شدن مال بران زن از جهت اقرار کردن شوهر آن زن که وکیل گیرنده است بطلاق کردن ندا خود و اگر وکیل و وکیل گیرنده منکر بودند از تمامی آن عقدها که عقد وکیلی و امر کردن وکیل گیرنده آ و عقد کردن وکیل است پس اگر آن خصم که عقد با او شده نیز منکر بود التفات کرده نمیشود باین گواهی دو پسر وکیل و اگر آن خصم دعوی میکرد آن عقد ها را قبول کرده میشود گواهی ایشان بنزد تمامی امامان سه کانه ما رحمهم الله تعالی و اگر وکیل اقرار داشت بهر دوامر که وکیل شدن اوست بامر وکیل گیرنده و عقد کردن وکیل است با آن خصم و وکیل گیرنده دعوی میکرد امر کردن خود را برای وکیل و منکر بود از عقد کردن وکیل با آنکس ح الاثر م الدینی مطبعۃ المعارف شرکتی ناروی --- page 235 --- جلد دوم ۲۳۱ كتاب الشهادة پس اگر آن خصم دعوی میکرد حامی آن عقد ها را که عقد وكیلی دارا كردون دلیل گیرنده وعقد کردن دلیل است با آنکس پس بدرستی که حکم کرده میشود بدرست بودن همه آن عقد با گرور نکاح بر قول امام ابو حنيفه رحمة الله عليه ونزد صاحبین رحمها الله تعالی حکم کرده میشود بهمه آن عقدها همچنین ذکر شده است در كتاب ذخيره وانجمل الرجل امراته بيد اجنبی فطلقها فشهد با المطلاق ان لزوج جعل امرا مراته بید اليهما وانه طلقها والاب حى يدعى ذلك اوصيت لا تقبل شهادتهما عند ابى حنيفة رح وعن ابى يوسف رح ان غيبته بمنزلة موته كذا فى المحيط (عالمگیری) وقتی که مردی بگرداند اختیار طلاق زن خود را بدست بیگانه و طلاق کند آن بیگانه زن او را پس گواهی بدهند دو پسر آن بیگانه طلاق کننده که بدرستی که شوهر این زن گردانیده بود اختیار زن خود را بدست پدر ما بدرستی که پدرها طلاق کرده او را و حال آنکه پدر ایشان زنده بود و دعوی میکرد آنرا و یا مرده بود قبول میشود گواهی ایشان نزد امام اعظم رحمه الله و از امام ابو یوسف رح روایت شده است اینکه حکم غائب بودن پدر مانند حکم مردن اوست همچنین ذکر شده است در كتاب محيط شهادة الوكيل الموكل بعد العزل ن خاصم فى مجلس القاضي ثم شهد له بعد عز له لا تقبل اتفاقا للتهمة وان لم يخاصم تقبل عدمها وهو قول ابی حنيفة كذا في الذخيرة عالمگيري در مختار وفى قامة الزيلعي صار خصه في حادثة لا تقبل شهادته فيها ومن كان يقهر ان يصبح خصما وله ينصت خصها بعد تقبل هذان الاصلا متفق عليها در نجا تو گواہی وكیل برای موكيل گیرنده او پس از معزولی او اگر آن وكيل دعوی کرده بود با مدعی علیه در مجلس قاضی بعد ازآن گواهی داد برای وکیل گیرنده بعد از معزولی خود روا نمیشود باتفاق علما رحمهم الله مع الی مر قام الدين باتجهیم تهمت --- page 236 --- جلد دوم ۳۳۲ كتاب الشهادة از جهت تهمت و اگر دعوی نکرد و بود با او نزد قاضی قبول کرده میشود از جهت نا بودن تهمت و این قول امام ابوحنیفه است رحمة الله علیه همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و ذکر شده در باب قسامت کتاب زیلعی اینکه کسیکه خصم بگردد در حادثه قبول کرده نمیشود گواهی او در ان حادثه و کسیکه نزدیک خصم شدن باشد و هنوز خصم نشده باشد قبول کرده میشود گواهی و این هرد و قوام ا يست که اتفاق کرده شده بر آنها میان امام اعظم و صاحبین او رحمهما الله تعالی ولووكله بالخصومة عند القاضي لخاصم المطلوب بالف درهم عند القائم اخرجه الموكل عنها فشهد الوكيل ان للموكل على المطلوب مائة دينار تقبل ولو وكله عند غير القاضي فاشهد على الوكالة فخاصم المطلوب بالف درهم وبرهن على الوكالة ثم عزله الموكل عنها فشهد له على المطلوبعابمائة دينا رما كان له عليه بعد القضاء بالوكالة لا تقبل كذا في الزيدية (الخ) لا اذ شهد بحق حادث بعد تاريخ الوكالة فحينئذ تقبل كذا في الكافي (عالمكيرى) و اگر کسی شخصی را وکیل بدعوی کرد نز د قاضی پس انوکیل بمدعی علیه دعوی کرد بهزار در هم نز د قاضی بعد از ان آن وکیل گیرنده آن وکیل را از وکیلی بدر کرد پس آن وکیل گواهی داد که بدستی مر آن وکیل گیرنده را صد د نیار است بر مدعی علیه قبول میشود گواهی او و اگری کی کین و نیری فخیت قاضی او را وکیل گردانیده بود پس شاهد گرفته بود بوکیلی او پس آن وکیل دعوی کرد بردگی علیه بهزار درهم را و شاهدان گذرا سیند بوکیلی خود بعد از ان وکیل گیرنده او را از وکیلی معزول کرد پس گواهی داد برای آن وکیل گیرنده بر مدعی علیه بصد دنیار از جمله آن حقی که وکیل گیرنده را بر مدعی علیه بود بعد از حکم کردن قاضی بوکیلی او قبول نمیشود گوا او همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه مگر وقتیکه شاهدی بدهد بحقی که بعد از تاریخ آن کیلی پیدا شده باشد پس در ینوقت گواهی او قبول میشود همچنین ذکر شده است در کتاب کفر فايده گواهی دادن وکیل برای وکیل گیرنده خود بعد از معزول شدن از وکیلی الصريح [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] [ILL] --- page 237 --- جلد دوم ۲۳۳ کتاب الشهادة رجل ادعی عند القاضی علی رجل ان فلانا وکله بالخصومة فی کل حق له قبل هذا المدعی علیه وقبل فلان وفلان واقام البینة علی الوکالة بالصفة التی ادعی وقضی القاضی بذلک اولم یقض ثم عزله الموکل فشهد المعزول للموکل بحق قبل هذا الذی تحضر اوقبل الاخرین لا تقبل شهادته الا ان يشهد بحق حادث بعد التوکیل او علی غیر النفر الثلثة فتقبل شهادته کذا فی صنوان القضاء (عالمگیری) مردی دعوی کرد نزد قاضی بر مردی که بدرستی که فلان وکیل گردانیده مرا بدعوی کردن در هر حقی که باشد او را بر این مدعی علیه و بر فلان و فلان و گذرانید شاهدان را بر وکیل بودن خود بآن صفتی که دعوی کرده بود و حکم کرد قاضی بوکیل بودن او و یا حکم نکرد بعد ازان معزول کرد او را وکیل گیرنده او پس گواهی داد آن معزول برای آن وکیل گیرنده خود بحقی که آن وکیل گیرنده را بود بر این شخصی که حاضر آورده بود او را و یا بران دو شخص دیگر قبول کرده نمیشود گواهی او مگر وقتی که گواهی بدهد بحقی که نو پیدا شده باشد پس از وکیل گردانیدن و یا گواهی بدهد بحقی که بر مردی باشد غیر ازان سه شخص پس قبول کرده میشود گواهی او همچنین ذکر شده است در کتاب صنوان القضا رجل وكل رجلا بالخصومة فی کل حق له وقبضه من الناس مطلقا وفی مصر فقدم الوکیل رجلا واقام البینة وجعله القاضی خصما ثم اخرجه الموکل من الوکالة لم تجز شهادته لا علی هذا الرجل ولا علی غیره ممن كان للموکل علیه حق يوم وكله ولا ما حدث بعد ذلک علی الناس الی یوم اخرج من الوکالة کذا فی الخلاصة ولوشهد بحق حدث بعد العزل قبلت شهادته کذا فی المحیط (عالمگیری) مردی وکیل گرانید مردی را بدعوی کردن در حق کی بان او را و بقبض کردن آن حق از مردم مطلق و در هر جای که باشد و یا در شهر باشد و پیش آورد آن وکیل مردیرا نزد قاضی و گذرانید شاهد انرا بر وکیل بودن خود و قاضی خصم گردانید او را بعد ازان معزول کرد علی قیام الدین غازی مطر حمید --- page 238 --- جلد دوم ۲۳۳ کتاب شهادة او را وکیل گیرنده او از وکیل بودن رو انمیشود گواهی او نه بر امین مردو نه بر غیر او انان کسانی که مرد وکیل گیرنده را برایشان حقی باشد در روزی که وی وکیل کرده امیده ان مرد را و نه قبول میشود گواهی آن وکیل بر حقی که نو پیدا شده باشد پس از وکیل کرد ا پیش بر مردم تا روزی که معزول کرده وکیل گیرنده او را از وکیلی همچنین ذکر شده است کتاب خلاصة الفتاوی و اگر وکیل گواهی داد بحقی که نو پیدا شده بود پس از معزول شدن او قبول میشود گواهی او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط الوكيل لقبض الدين تجوز شهادته بالدين كذا في الوجيز للكردري (عالمگيري) کسی که وکیل شده باشد بقبض دین از جانب کسی رو است شاهدی او بدین برای وکیل گیرنده همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه رجل وكل ثلثة نفر في خصومة وقال ايهم خاصم فهو وكيل فيها فشهد اثنان منهم لواحد لم يكن هذا الواحد خصما بشهادتهما وان وكل كل واحد على حدة بالخصومة والقبض جازت شهادة الاثنين لصاحبهما بالوكالة في الخصومة والقبض ( قاضيخان وعالمگيري ) مردی وکیل گردانید سه را در دعوی و گفت که هر یکی از ایشان که دعوی کرد پس او وکیل است در ان دعوی پس گواهی داد دو مرد از ایشان برای یکی از ایشان بوکیل بودن او خصم نمیشود این بگیرد گواهی ایشان و اگر وکیل گردانیده بود هر کدام را جدا جدا بدعوی کردن و قبض کردن رو است گواهی دوکس از ایشان برای آنصاحب ایشان بوکیل بودن او در دعوی کردن و قبض کردن رجلان شهدا على رجل انه قال لهما ولرجل اخر ايتكم طلق امراتي فهو جائز اذ قال امرها في ايديكم فايكم طلقها فهو جائز والزوج يجحد ذالك لم تجز شهادتهما ولو اقر الزوج بالامر وشهد اثنان على طلاق الثالث لم تجز شهادتهما من قبل --- page 239 --- جلد دوم ۳۳۵ كتاب الشهادة انهم شركاء في الوكالة فاذا اشتركوا في الوكالة لا تقبل شهادة بعضهم على بعض لاله ولا عليه كذا في فتاوي قاضيخان (عالمگيري) دو مرد گواهی دادند بر مردی كه بدرستی این مرد گفت بمر د و را ومرد دیگر را که هر کدام از شما که طلاق كرد زن مرا پس طلاق کردن او روا با شد و یا گواهی دادند كه این مرد گفت كه اختیار زن من در دست شما باشد پس هر کدام از شما که طلاق کرد زن مرا پس طلاق کردن او روا باشد و شوهر آن زن منکر بود از ان گفته خود روانیست گواهی آن دو مرد واگر شوهر او اقرار کرد بآن اختیار دادن خود و گواهی داد دو مرد بطلاق کردن مرد سوم زن او را روا نیست گواهی آن دو مرد از جهت اینکه ایشان شریک اند در وکیل بودن پس وقتیکه شریک شدند در وکیل بودن قبول نمی شود گواهی بعض از ایشان بر بعض دیگر از ایشان نه برای نفع او و نه برای ضرر او و همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضیخان وكيل في مجلس القضاء اذا ادعي لموكله بحضرة موكله ان لموكله على هذا كذا وقال المدعى عليه قد قضيته فانكر موكل المدعى القضاء فشهد هذا الوكيل مع رجل أخر انه قد قضاه قالوا لا تقبل (قاضيخان ) وكذا وكيل المرأة ادعى المهر على الزوج لم تقبل شهادته للزوج بالخلع ( بجر ) وکیلی در مجلس قضاء دعوی کرد برای وکیل گیرنده خود بحضور آن وکیل گیرنده خود که بدرستی وکیل گیرنده مرا بر این كس این قدر دین است و مدعی علیه گفت که بدرستی این دین را ادا کرده ام برای او پس منکر شد آن وکیل گیرنده مدعی از ادا کردن پس گواهی داد همین وکیل با مرد دیگر که بدرستی مدعی علیه ادا کرده است دین وکیل گیرنده را گفته اند علمای رحمهم الله تعالی که قبول نمیشود گواهی وکیل و همچنین وکیل زن که دعوی کرده بود مهر را بر شوهر آنزن قبول نمی شود گواهی آنوکیل از برای شوهر آنزن بخلع فایده گواهی وکیل بر موکل قبول نمیشود --- page 240 --- جلد دوم ۲۳۶ کتاب الشهادة والبايع اذا شهد لغیره مما باع لا تقبل شهادته وكذا المشتري كذا في فتاوي قاضيخان (عالمگيري) وقتیکه فروشنده گواهی بدهد برای غیر خود بچیزی که فروخته است آنرا قبول نمیشود گواهی او همچنین حکم خرنده که گواهی بدهد برای غیر خود بچیزی که آنرا خریده است همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضيخان ولوادعى المشتري انه باع من فلان وفلان يحد فشهد له البايع لا تقبل كذا في المحيط (عالمگيري) واگر دعوی کرد خرنده چیزی که بدرستی فروخته ام این چیز فروخته شده را .. برفلان و ان فلان منکر بود پس گواهی داد برای خرنده فروشنده آنچیز قبول کرده نمیشود گواهی او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط رجل باع عبدا وسلمه الى المشتري تمادعى رجل انه اشتراه من المشتري ذلك فشهد البايع للمدعى بما ادعى الشراء لا تقبل شهادته كذا في الظهيرية ( عالمگيري ) مردی فروخت غلامی را و سپرد او را بخرنده بعد ازان دعوی کرد مردی که خریده ام این غلام از خرنده و آن خرنده منکر بود ازان پس گواهی داد فروشنده آن برای مدعی بچیزی که دعوی میکرد آنرا که خریدن آن غلام است از خرنده قبول کرده نمیشود گواهی او همچنین ذکر شده ست در فتاوای ظهیریه باع عبدا وسلمه الى المشتري ثمر ادعى العبد ان المشتر اعتقه وانكل لمشتري وشهد البايع بذلك لم تقبل شهادته كذا في فتاوى قاضيخان (عالمگيري) فروخت غلامی را و سپرد او را بخرنده بعد ازان آنغلام دعوی کرد که خرنده مرا آزاد کرده است و خرنده منکر شد از آزاد کردن او و گواهی داد فروشنده او بآنرآد کردن خرنده آن غلام را قبول نمیشود گواهی او همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضيخان لوان رجلا اشترى من آخر عبدا وتبرأ البايع من عيوبه فباعه المشتري من رجل فردد الله العيب الذي به فخاصم المشتري الأخر فایده گواهی پوشنده با خرنده بچیزی که فروخته شده و برآ غیر خود قبول نمیشود فایده گواهی بایع غلام براستا مشتری قبول نیست فایده گواهی بایع اول غلام در رد شدن بایع ثانی بعیب قبول است --- page 241 --- جلد دوم ۲۳۶ کتاب الشهادة للمشتري الاول به فشهد البايع الاول و رجل آخر ان هذا العيب كان به عند البايع قالا قبل شهادة البايع الاول في رده على البايع الثاني ولا اقبل في ببرائه منه كذا في المحيط (عالمگيري) اگر مردی خریداز دیگر ی غلامی را و ابرا کرد برای فروشنده از عیبهای آنغلام پس آن خرنده فروخت آنغلام را بمرد دیگر و پنهان کرد آن عیبی را که بآن غلام بود پس دعوی کرد خرندۀ دوم بر خرندۀ اول آن عیب را پس گواهی داد فروشندۀ اول و مرد دیگر که بدرستی این عیب باین غلام نزد فروشندۀ اول بود گفته است امام محمد رح که قبول میکنم گواهی فروشندۀ اول را در باره رد کردن غلام بر فروشندۀ دوم و قبول نمیکنم دربارۀ ابرا کردن خرندۀ اول برای فروشنده ازان عیب همچنین ذکر شده است در کتاب محیط المشتريان شراء فاسد اذا شهدا بكون المشترى ملكا للبايع بعد القبض لا تقبل وكذا لو نقض القاضي العقد بينهما او تراضوا على ذلك والعين في يديهما فان ردا على البايع ثم شهدا تقبل كذا فى الخلاصة (عالمگيري) وقتیکه گواهی بدهند دو خرندگان که خریده باشند چیزی را بخریدن فاسد بعد از قبض کردن ایشان آنچیز را آنچیز خریده شده ملک بائع است قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و همچنین قبول نمیشود گواهی ایشان اگر شکسته بود قاضی آن فروختن فاسد را میان فروشنده و خرندگان و یا راضی شدند میان خود بشکستن آن فروختن فاسد و حال آنکه آن مال فروخته شده در دست ایشان بود و اگر پس داده بودند آنرا بفروشنده بعد ازان گواهی دادند قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی لوان رجلین اشتريا ثوبا من رجل نقدا الثمن اولم ينقدا فجاء رجل وادعى ان الثوب له فشهد المشتريان له بالثوب او شهدا على اقرار البايع ان الثوب له لم يجز شهادتهما كذا في المحيط (عالمگيري) فایده گواهی مشتریان بشراء فاسد برای بائع بعد القبض قبول نه بعد الرد فایده گواهی مشتریان ثوب برای بائع قبول نیست --- page 242 --- جلد دوم ۲۳۰ کتاب الشهادة اگر دو مردی خریدند جامه را از مردی واقعه داده بودند بها را با و یا نقد نداده بودند بهارا پس آمد مردی و دعوی کرد که بدرستی این جامه از من است پس آن دو خرندکان کواهی دادند برای مدعی بآن جامه یا کواهی دادند با قرار کردن فروشنده که بدرستی همین جامه مرد عمی است روانمی شود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است درکتاب محیط رجل اشترى من رجل جارية شراء صحيحاً وتقابضا وتقابلا البيع او ردها المشتري بالعيب بغير قضاء وقبلها البايع ثم جاء رجل وادعى ان الجارية له فشهد المشتري ورجل اخرار المالية للمدعي فشهادتها باطلة سواء كانت هي محبوسة بالثمن عند المشتري اورد الى البايع ولو كان الرد بالعيب بعد القبض بقضاء وقبل القبض بغیر قضاء او كان الرد بخيار روية او بخیار شرط ثم شهد بها للمدعي مع غیره جازت شهادتهما واذا حبسها بالثمن فكذلك الجواب ولو حبسها بالثمن فماتت الجارية في يد المشتري ثم شهد الجارية للمدعي بطلت شهادتها كذا في المحيط (عالمكيري) مردی خرید از مردی کنیز کی را بخریدن صحیح و با هما دیگر قبض کردند بها و کنیز را واقاله کردند یا خریدن را و یا خرنده رد کردکنیز را بسبب عیب بیغراز حکم قاضی و قبول کرد فروشنده آنرا بعد از ان مردی آمد و دعوی کرد که بدرستی این کنیز من است پس آن خرنده و مرد دیگر کواهی دادند که بدرستی این کنیز مر مدعی است پس گواهی ایشان باطل است بر ابرست اینکہ آن کنیز نزد خرنده بسبب بها محبوس باشد و یا خرنده پس داده باشد اور ا بفروشنده و اگر ردکردن خرنده آن کنیز را بسبب عیب بحکم قاضی بود بعد از قبض کردن خرنده آنرایا پیش از قبض کردن او بود بغیر از حکم قاضی و یا رد کردن او بسبب خیار رویت فایده گواهی مشتری برای بایع بعد از اقاله یار ولعیب قبول نیست --- page 243 --- کتاب الشهادة ۲۳۹ شرط بود بعد از ان خرنده با شخص دیگر گواهی دهد بآن کنیز برای مدعی روا است گواهی ایشان و وقتیکه خرنده بند کند آن کنیز را در ینصورت بسبب بها پس همچنین حکمست که قبول کرد میشود گواهی او و اگر خرنده کنیز را بند کرد بسبب بها پس آن کنیز در دست خرنده مرد بعد ازان خرنده و مرد دیگر گواهی دادند بکنیز برای مدعی باطل میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده آ در کتاب محیط رجل اشترى جارية بعبد وتقابضا ثم وجد بالجارية عيباً فردها بقضاء قاض وصبر الجارية بالعبد ثم جاء رجل وادعى الجارية بحضرة بائعها فشهد المشتري مع رجل اخوانه للمدعي لا تقبل شهادة المشتري وان شهد بعدما دفعها الى بايعها جازت شهادته ولوكان العبد هالك في يد بايع الجارية ثمر ان للمشتري الجارية وجد بها عيباً وردها بعد القبض بقضاء القاضي صح رده ويرجع على بايعها بقيمة العبد فان جاء رجل وادعى الجارية في هذه الحالة فشهد المشتري مع اخوانه للمدعي جازت شهادته كذا في فتاوى قاضيخان (عالمگیری) مردی خرید کنیز می را بغلامی از دیگر می باهمدیگر قبض کردند غلام و کنیز را بعد از ان یافت بآن کنیز عیبی پس رد کرد آن را بحکم قاضی بند کرد کنیز را بسبب سلام یعنی آنا کنیز را بفروشنده او تا آنکه فروشنده کنیز بیاورد غلام را بعد از ان آمد مردی و دعوی کرد آن کنیزرا بحضور فروشنده آن کنیز پس گواهی بداد، خرندۀ آن کنیز با مردی دیگر که بدرستی این کنیز مراین مدعی راست قبول نمیشود گواهی آن خرنده و اگر خرنده گواهی داد پس از انکه داده بود آن کنیز را بفروشنده او رواست گواهی او واگر آنغلام هلاک شد در دست فروشندۀ آن کنیز بعد از ان خرنده آن کنیز یافت بآن کنیز عیبی و رد کرد آنرا پس از قبض بمردن او بحکم قاضی صحیح میشود رد کردن او رجوع کند بر فروشنده کنیز بقیمت آن غلام --- page 244 --- جلد دوم ۲۴۰ کتاب الشهادة پس گرآمد مردی و دعوی کرد آن کنیز را درین حالت پس گواهی داد خرنده کنیز با مردی دیگر برستی این کنیز مرمدعی راست رو است گواهی و همچنین ذکر شده است در فتاوی قاضیخان ولو شهد المستقرضان بكول مستقرض مالك المدعي لا تقبل لا قبل الدفع ولا بعده وكذا لورد عينه وشهد الغريمان بالدين للمخصم هة الدلك لا تقبل وكذالو فضاء من كن والحالة (عالمگيري) فایده واگرگواهی دادند دو قرض گیرنده باینکه این مال قرض گرفته شده ملک مدعی ست قبول کرد نمی شود گواهی دو قرض گیرنده باینکه این چیز قرض گرفته شده مرمدعی این گواهی ایشان پیش از دادن قرض گیرندگان تا مال را بقرض دهنده ونه بعدازدادن آن و همچنین ست اگر قرض گیرندگان روکرده باشند عین آن مال را بقرض دهنده قبول نمیشود گواهی راست و گواهی دو ضامن باینکه دین مر مدعی را قرض گیرندگان برای مدعی مال و گواهی دو دین دار بدینی که برایشان باشد که بدرستی این دین برای مدعی راست قبول کرده نمیشود و همچنین قبول کرده نمیشود گواهی ایشان اگر داده باشند آن دین را بصاحب دین همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و في نوادر ابن سماعة عن محمد رحمة الله عليه رجل شهد عليه شاهدان لرجل رباع هذا الدار من هذا الرجل بالف درهم على انيما ضمنا المشتري الدرك قال اذا كان الضمان في اصل البيع فایده گواهی دو ضامن درک بپوشتن چیزیکه در مقبوضه بیع ضامن درک شده اند لم تجر شهاد تهاوان لم تكن المعانا في اصل البيع جازت شهاد تها كذا في الذخيرة (عالمكيري) و در نوادر ابن سماعه رح از امام محمد رح ذکر شده است که بر مردی گواهی دادند دو مردان که بدرستی ما فروخته است این سراسی را بر این مرد بهزار درم باین شرط که ما ضامن شرک شده ایم برای خرنده یعنی ضامن شده ایم که اگر مستحق فروخته شده را باستحقاق برد بهای آنرا بتو میرسانیم گفته ست امام محمدرم که اگر این ضامنی در اصل فروختن بود یعنی داخل عقد بود روا نمیشود گواهی ایشان و اگر آنضامنی در اصل عقد نبود روا میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره رجلان شهدا علی رجل انه باع دارا --- page 245 --- ۲۴۱ کتاب الشهادة من هذا المدعي بالف درهم علي انهما كفيلان بالثمن قال محمدرح ان كان ضمانهما في اصل البيع لم تقبل شهادتهما والاجازت ( عالمكيري ) دو مرد می گواهی دادند برا مردیکه فلانکس فروخته است سرای خود را براین مدعی بهزار درهم باینکه ما هر دو ضامنانیم ببهای آن گفته است امام محمد رح که اگر ضامن شدن ایشان در اصل عقد فروختن داخل بود قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر در اصل عقد داخل نبود روا میشود رجل اشتري جارية وكفل له رجلان بما يلحقه فيها ثم شهدا الكفيلان ان البايع انتقد الثمن لاقبل شهادتهمـا وكذا لو شهدا ان البايع قد ابرأه عن الثمن ( قاضيخان ) مردی خرید کنیز می را و ضامن شدند برای او دو مرد بچیزی که برسد او را در خریدن آن کنیز از تاوانی بعدازان آن دو ضامن گواهی دادند که بدرستی فروشنده نقد گرفته ببهای آنرا از خرنده قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و همچنین قبول کرده نمیشود گواهی ایشان اگر گواهی دادند که بدرستی که فروشنده از بهای کنیز ابرا کرده است برای خرنده وذكر في فایده قبول نیست گواهی فروشنده زمین و اولاد او بر خرنده آن باینکه شفعه دار حق شفعه خود را دران طلب کرده است اگر آنشرای در دست خرنده بود و او منکر بود شفعة الاصل اذا شهد البايع واولاده ان الشفيع قد طلب الشفعة من المشتري والمشتري ينكر والدار في يد المشتري لا تقبل شهادتهم ( قاضيخان ) و ذکر شده است در کتاب شفعه کتاب مبسوط که اگر فروشنده زمین واولاد او گواهی داد که بدرستی شفعه دار طلب کرده است حق شفعه خود را در ان زمین از خرنده و خرنده منکر بود ازان طلب و سراسی در دست و تصرف خرنده بود قبول کرده نمیشود گواهابی ایشان وروى ابن سماعة رح لو شهد ابنا البايع ان الشفيع سلم الشفعة جاز ولو شهدا للبايع بذا لم تجز ولو شهدا ابنا البايع ان المشتري سلم الشفعة للشفيع الم بر شهادة روایت کرده است ابا سماعه رح از امام محمد رح که اگر گواهی دادند دو پسر فروشنده که بدرستی شفعه دار سپرده است --- page 246 --- جلد دوم ٢٤٢ کتاب شهادة شفعه خود را برای خرنده رو است گواهی ایشان و اگر فرو شنده گواهی داد بسپردن شفعه دار شفعه خود را روانیست و اگر گواهی دادند دو پسر فروشنده که بدرستی خرنده سپرده است شفعه دار برای شفعه دار رو انمیشود وفي نوادر ابن سماعة عن محمد رحمة الله عليه رجل باع دارا ولم يقبضها المشتري حتي جاء شفيع الدر وخاصم فيها فشهدا ابنا البايع ان المشتري قد سلم الدار للشفيع بشفعته ثم اشتراها منه بالثمن لا تقبل شهادتها وكذلك لوشهدا ان الشفيع سلم الشفعة في الدار لا تقبل شهادتها وهذا اذا ادعی الاب ما شهدا به اما اذا جحدها شهدا به فتقبل شهادتهما ولوكان المشتري قبض الدار من البايع ثم شهد ابنا البايع على تسليم المشتري الدار الي الشفيع بشفعته لا تقبل شهادتها سواء ادعى البايع ما شهدا به او جحد ذلک کذا في المحيط (عالمكيري) و در نوادر ابن سماعه رح از امام محمد رح روایت کرده است مردی فروخت سرائی را و قبض نکرده بود آنرا خرنده آن تا اینکه آمد شفعه دار آن دعوی کرد با خرنده در آنسرای پس گواهی دادند پسران فروشنده که بدرستی خرنده سپرده است آنسرای را برای شفعه دار بسبب شفعه او بعد از ان خریده است خرنده آنسرای را از شفعه دار بیهای آن قبول کرده نمیشود گواهی ایشان همچنین اگر گواهی دادند پسران فروشنده که بدینکه شفعه دار سپرده است حق شفعه خود را در انسرای برای خرنده قبول نمیشود گواهی ایشان این حکم وقتی است که دعوی میکرد پدر گواهان که فوشنده است چیز را که گواهی داد اند پسران و باین چیز اما اگرمنکر بود پدر ایشان از انچیز که پسران او بان چیز گواهی داده اند پس قبول کرده میشود گواهی ایشان و اگر خرنده قبض کرده بود سرای را از فرو پس از ان گواهی دادند پسران آن فروشنده بسپردن خرنده آنسرای را برای شفعه دار بشفعه او --- page 247 --- جلد دوم ۲۴۲ کتاب الشهادة فایده شاهد‌ی بعض شفعداران بر بعضی سپردن حق شفعه را قبول کرده نمیشود گواهی ایشان برابر است اینکه دعوی بکند فروشند که پدر آن گواهان است آنتحریررا که گواهی داده اند بران پسران او و یا منکر باشد ازان هچنین ذکر شده است در کتاب محیط واذاكان للدار شفيعافشهدا شاهدا ان احدا سلم الشفعة ولا يعلما أيهما هو فشهادتهما باطلة وان کا الشفعاء ثلثة فشهد اثنان منهم على احدهما انه قد سلم الشفعة وقال قد سلمنا معه فشا جائزة وان قالا خن نطلبها فشهادتهما باطلة وكذلك لو قالا سلمنا معه ولا بن احمدا اولا بيه اولما تبه او لزوجته شفعة فشهادتها باطلة كذا في الحاوي (عالمكير) وقتیکه در سرائی را دو شفعه دار بودپس دو شاهد گواهی دادند که بدرستیکه یکی ازین دو شفعه دار سپرده است حق شفعه خود را و حال اینکه نمیدانستند که اوکدام یکیست ازان دو پس گواهی ایشان باطل است و اگر شفعه گیره سه بودند پس دو کس از ایشان گواهی دادند بریکی ازایشان که بدرستیکه او سپرده است حق شفعه خوه و گفتند که بتحقیق ما نیز سپرده ایم حق شفعه خود را با او پس درست گواهی ایشان و اگر گفتند که میخواهیم حق شفعه خود را پس گواهی ایشان باطل است و همچنین اگر گفتند که ما با او سپرده ایم حق شفعه خود را و حال آنکه در سپریکی از ایشان را و یا پدر او را و یا مکاتب او را و یا زن او را حق شفعه بود دران پپس گواہی ایشان باطل است همچنین ذکر شده است در کتاب حاوي لا يجوز شهادة الشفيعين فایده گواهی دو شفعه دار برای خزنده برفروشنده یا برفروشنده بالبيع على البايع للجاحد ان طلبا الشفعة وان سلماها جازت شهادتهما للمشتري وان بحد المشتري الشراء وادعى البايع لم تجز شهادتهما ايضا ان طلبا الشفعة غيرا نهما يا خدانها باقرار البايع وشهادة ولد الشفيع ووالده بمنزلة شهادته في ذلك وان شهدا ولد الشفيع بالتسليم جازت شهادتها ( عالمكير) روا نمیشود گواهی دو شفعه دار برای خنده بفر وختن برفروشنده منکر از فروختن اگر میخواستند --- page 248 --- جلد دوم ۲۴۰ كتاب الشهارة آن شاهدان شفعه خود را واگر سپرده بودند آنرا رها میشود گواهی ایشان برای خرند ، واگر منکر بو در خرند. از خریدن و فروشنده دعوی میکرد آنرا نیز روانمیشود گواهی ایشان اگر میخواستند شفعه خود را ولیکن ایشان میگیرند شفعه را بسبب اقرار کردن فروشنده و گواهی له شفعه دار و پدر او مانند گواهی خود شفعه دارست درین حکم و اگر گواهی دادند دو پسر شفعه دار بسر بودن شفعه دار شفعه خود را روانمیشود گواهی ایشان رجلان فی ید هما وهن لرجلين فجاء رجل و ادعى الرهن فشهد له المرتهنان جازت شهادتهما ولو شهد گواهی دو گرو گیرندگان الراهنان لغير هما بالرهن والمرتهن ينكر لا تقبل شهادة الراهنين الا ان الراهنية ممنا یا دوگرو دهندگان بچیز گروی قيمته الرهن للمدعى ولوكان الرهن جارية الرجلين فهلكت عند المرتهنين وقيمتها برای كسیكه دعوای مثل الدين و اقل او اكثر فشهد بالمرتها لمدعي لا تقبل شهاد تمام المني من قيمتها النهر المداري و قامة آنمیکند دو مرد می در دست ایشان چیزی گروی بود از دو مرد دیگر پس امد مردی و دعوی کرد آنچیز گروی را پس گواهی دادند برای او آن گرو گیرندگان رو امیشود گواهی ایشان و اگر گرو دهندگان گواهی دادند بچیزی گروی برای غیر خود و گرو گیرنده منکر بود ازان قبول کرده نمیشود گواهی ایشان لیکن آن گرو دهندگان تاوان میدهند قیمت آنچیز کروی را برای مدعی واگر آنمال گروی کنیزی بود مر د وران را پس هلاک شد نزد دو گرو گیرندگان و قیمت آن کنیز مانند دین بود یا کمتر ازان و یا زیاده تر از ان پس گروگیرندگان گواهی دادند بان کنیز گرو کرده شده برای مدعی قبول کرده نمیشود گواهی ایشان بر گرو دهنده گان و تاوان میدهند آن گرو گیرندگان قیمت آن كنيز كرومی را براى مدعى ولو شهد على قرار المدعى بكون المرهون ملك الراهن لا تقبل قائما كان او هالكا الا اذا شهدا بعد ما رد الرهن على الراهن كذا في الوجيز للكردرى دعالمكيري) و اگر گواهی دادند گروگیرندگان با قرار مدعی باینکه چیز گرو کرده شده ملک کرد و منده است --- page 249 --- جلد دوم ۲۴۵ كتاب الشهادة فایده قبول نیت گواهی غصب کننده بحق غصب کننده شده برای دعوی کننده آن بر کسیکه از و غصب کرده شده گواهی امانت گیرنده و عاریت گیرنده و اجاره گیرنده برای دعوی کننده آنمال بانت و مال عاریت و اجاره کرده شده بر امانت دهنده و عاریت دهنده واجاره دهنده قبول کرده نمیشود گواهی ایشان خواه موجود باشد آن چیز و خواه هلاک شده باشد مگر قبول میشود وقتیکه گواهی بدهند که و گیرندگان بعد از رد کردن ایشان آنچیز که رده شده را برگرد و هنده همچنین ذکر شده است در کتاب خانیه در جلا غصبا عبدا و من بعد فجاء حماد عدها فشهد له الغاصبان شهدك بعد الرد على المغصوب منه جازت شهادتهما وان شهد اقل الرد والعبد قائما وهالك في بدهم وقضى القاضي عليها بالقيمة للمغصوب منه أولم يقض وتراضيا على القيمة ودفعا القيمة إلى المغصوب منه أو لم يدفعاها لم تقبل شهادتهما (قاضیخان) دو مردی غصب کردند غلامی را از مردی پس آمد مردی و دعوی کرد آنغلام را پس آن دو غصب کنندگان گواهی دادند برای او اگر گواهی داده بودند بعد از رد کردن ایشان آنغلام بر کسی که از و غصب شده بود روا میشود گواهی ایشان و اگر گواهی دادند پیش از رد کردن بر او و حال آنکه آنغلام موجود بود و یا هلاک شده بود در دست ایشان و قاضی حکم کرده بود بر ایشان بقیمت آن برای کسیکه از و غصب شده بود و یا حکم نکرده بود و با هم راضی شده بودند غصب کنندگان و کسیکه از و غصب شده بود بر دادن قیمت و داده باشند قیمت را بآنکسیکه از و غصب شده بود یا نداده باشند آنرا قبول نمیشود گواهی ایشان ولا تقبل شهادة المودع والمستعمل المستأ للمدعين قبل الرد ولو اودع رجل رجلا نز ودريعة فجاء مدع فادعاها فشهد له المودعان جازت شهادتهما ( جوهره نيره) ولو شهدا على اقرار المدعى لمن أودعهما والمال قائما ومستهلك لم تقبل شهادتهما ولوشهدا بذلك بعد ردهما المال على من اودعهما جاز شهادتهما (قاضيخان ) و قبول کرده نمیشود گواهی امانت گیرنده مال عاریت گیرند آن و اجاره گیرنده آن بر امانت دهنده و عاریت دهنده و اجاره دهنده برای کسیکه دعوی کند آنمال را پیش از رد کردن ایشان آعمال کو اگر امانت نهاد مردی نزد دو مرد دیگر مالي را پس آمد مدعي پس دعوی کرد آلمال --- page 250 --- جلد دوم ماده ۱۸ عدد ۲۴ کتاب الشهادة امانت را پسر گواهی دادند برای او آن دو سر امانت گیرندگان رو است گواهی ایشان بعد از رد واگر ایشان گواهی دادند باقرار کردن مدعی باعمال امانت برای کسیکه امانت نهاده بود نزد ایشان و حال آنکه مال امانت موجود بود و یا هلاک شده بود قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و اگر ایشان گواهی دادند بآن اقرار او پس از رد کردن ایشان آنمال امانت را بر کسیکه امانت نهاده بود نزد ایشان رو است گواهی ایشان و في وديعة الاملاء والعارية اذا شهدا على الذي اودعاه او اعارا ه انه للمدعي لا يجوز شهادتهما قبل الرد ويجوز بعده (قاضيخان) و در کتاب ودائعیت و کتاب عاریت از کتاب املا ذکر شده که اگر دو کس گواهی دادند بر کسیکه ایشان چیز یرا نزد او امانت یا عاریت نهاده بودند که این چیز مدعی راست روا نمیشود گواهی ایشان پیش از رد کردن امانت گیرنده و عاریت گیرنده آن چیز را برایشان و روا میشود گواهی ایشان بعد از رد کردن او آنچیز را بر ایشان لا تقبل شهادة المستاجر للاجر والمستاجر والمستعير للمعير بالملكا كذا في البحر الرائق (عالمگيرى) لو استاجر دار ا شهرا فسكن الشهر كله ثما جاء صاع اخر فشهد بها المستاجر ورجل اخر معه فالقاضي يسال المدعي عن الإجاز اكانت بامره او بغير امره فان قال كانت بامري لم تقبل شهادة المستاجروان قال كانت بغير امري تقبل شهادته ولو لم يسكن الشهر كله لم تجز شهادته وان لم يدع المدعي ان الاجارة كانت بامره (تكملة) وقبول کرده نمیشود گواهی اجاره گیرنده برای اجاره دهنده بچیز یکه عقد اجاره بر ان واقع شده وگواهی عاریت گیرند و برای عاریت دهنده بچیز یکه عاریت داده شده اگر شخصی با جاره کرفت سرائی را تا مدت یکماه پس سکونت کرد در آن ماه یکجا و بعد از آن مدعی دعوی کرد که آنسرای است دیگری را می با دعای اسرا اجاره گیرنده بامر وی کریا او پسر قاضی پرسد از ان مدعی از حال اجاره که آیا آن اجاره با مرا بود یا بغیر امر و پس اگر گفت که --- page 251 --- جلد دوم ۲۴۳ کتاب الشهادة با مرمن بود قبول کرده نمیشود گواهی او واگر مدعی گفت که بیغیراز امرمن او قبول کرده میشود گواهی و واگر تمام نگاه سکونت در آنسر اسی نکرده بود روا نمیشود گواهی او اگرچه مدعی دعوی نکرده باشد که اجاره با مرمن بود ولو شهد المستاجران ان المدعى الذي اجر هما لاثبات الاجارة اولا فسكك علي الموجر لفسخ الاجارة قال ابو حنيفة رح جازت شهادتهما سواء كانت الاخيرة رخيصة او غالية (تكملة) وشهادة الام البغير الثمالي في او على تقبل ( فتح القدير ) واگر دو اجاره گیرنده گواهی دادند که پدر یتیم که مدعا سر کسی را ست که سرای را با جاره داده ست بما و این گواهی را دادند برای اثبات عقد اجاره ویا گواهی دادند برای دیگر انسانی که این مدعا۔۔ سرا ور است و این گواهی را دادند بر موجر برای فسخ شدن عقد اجاره گفت ستا مام اعظم رحمه الله که رو است گواهی ایشان در هر دو وجه برابر ست اینکه اجرت آنسرای ارزان باشد و یا گرا باشد و گواهی کسیکه سکونت کند د سرای ست بغیر اجاره برای مدعی و بر مدعلی رو است ولو شهدك المودع او المستاجر للعين بالعتو قولا او تديرا او كتابة يقبل خوابجا لا بيعه (بحرابین) و اگر امانت گیرنده غلام و یا اجاره گیرنده آن گواهی داد برای آنغلام بآزاد کردن خواجه اورا و یا مدبر کردن او و یا بمکاتبه ساختن خواجه او را نزد دعوی کردن غلام آنرا روا میشود گواهی او وروانی گواهی او بفروختن خواجه آن غلام را و تجوز شهادة رب الدين للمديون بما هو مزيل كذلك ذكر في الوكالة و الجامع ولو شهد لمديونه بعد موته بمال لم تقبل شهادته (قاضيخان ) في فتاوى العلامة القرتاشي تقبل شهادة رب الدين لمديونة بحال حياته اذا لم يكن مفلسا قولا واحدا واختلف فيما اذا شهد له في حال كونه و شمس الائمة الحلواني والد صاحب المحيط قال تقبل واما اذا شهد له بعد الموت فلا تقبل قولا واحدا ( منحة الخالق ) فایده گواهی صاحب دین برای مقروض دحالی که او مفلس دین او باشد رواست در حال مفلسی اوبرامر و بعد مفلسی و در حال زنده کی او یا مرد کی او --- page 252 --- جلد دوم ۲۴۸ کتاب الشهادة و رواست گواهی صاحب دین برای دیندار او بچیزی که از جنس دین او باشد همچنین ذکر شده است در کتاب وکالت مبسوط و کتاب جامع و اگر گواهی داد صاحب دین برای دیندار خود بمالی بعد از مردن آ دین دار قبول کرده نمیشود گواهی او و در فتاوای علامه تمرتاشی رح ذکر شده است اینکه قبول کرده میشود گواهی صاحب دین برای دیندار او در حال زندگی او وقتیکه آن دین دار او ناتوان نباشد و درین حکم یک قول است اختلاف نیست دران و اختلاف است در صورتیکه صاحب دین گواهی برای دین دار خود در حال ناتوان بودن او وشمس الائمه حلوانی رح پدر صاحب کتاب محیط گفتا که قبول کرده میشود گواهی او واه و قتی که گواهی بدهد برای او بعد از مردن او پس قبول کرده نمیشود و در این حکم یک قول است بغیر اختلاف رجل عليه دين لرجل فشهد المدينون مع رجل اخر ان الطالب اقران الدين لفلان ان شهد المديون بذلك قبل اداء الدين لا تقبل شهادته وان شهد بعد المیافته قاضیخان مردی بر او دین بود مرد دیگر را پس آن دیندار با مرد دیگر گواهی داد که بدرستی خواهنده دین که صاحب دین است اقرار کرده است که آن دین مر فلانرا است اگر دین دار گواهی داد بآن پیش از ادا کردن او آن دین را قبول کرده نمیشود گواهی او و اگر گواهی داد بعد از ان روا میشود گواهی او رجل مات وله علی رجال داراست فشهد الغريمان لرجل ان ابن الميت لا وارث له سواه وشهد اخوان سواى الرجل ان اخاخ المیت و وارثه لا وارث له سواه فانه يقضى بشهادة الغريمان لان الاخ لا يرث مع الابن فان كان شهود الاخ شهد والا لا وقضى القاضي الاخ ثم شهد الغريمان لرجل اخرانه ابن الميت لا تقبل شهادة الغريمين وكذالو قضى با دين الميت باقر القاضي او بغیرا ره ثم شهد الغريمان لا تقبل شهادتها لان الديون تقضى با مثالها وكانا بمنزلة البائعين والبائع اذا شهد لغيم بما باع لا تقبل شهادته وكذا المشترى ولوكان مكان الدين عبد في ايديهما گواهی دیندار مر صاحب دین آن دین برای کسی --- page 253 --- جلد دوم ۲۳۶ کتاب الشهادة من المیت فلم یدفعها العبد الی الاخ حتٰی شهد به للان الا تقبل شهادتها وان دفعها الی الاخ بقبضها ثم شهدت الان جازت شهادته لوکان الله المدعی یدعیها للمیت جازت شهادتهما للابن دفعها العبد الی الاخ اولم یدفعها (قاضیخان) مردی مرده اورا برادردی و پسری درم دین بود پسر آن دو دیندار گواهی دادند برای مردی که بدرستیکه این پسر مرده مست وصیت مرا و را وارثی غیر ازو و دومرد دیگر غیر از ان دینداران گواهی دادند برای مرد دیگر که بدرستیکه این مرد برادر مرده است وصیت وارثی مراورا غیر از و پس بدرستیکه قاضی حکم کند گواهی آن دینداران زیرا که برادر میراث نمیبرد با پسر مرده پس اگر گواهان برادر در اول گواهی دادند و قاضی حکم کرد برای برادر بعد ازان آن دینداران گواهی دادند برای مرد دیگر که بدرستیکه این مرد پسر مرده است قبول کرده نمیشود گواهی آن دینداران و همچنین اگر دینداران ادا کرده بودند دین مرده را با مرقاضی با بغیر از امر او بعد ازان گواهی دادند برای پسر قبول کرده نمیشود گواهی ایشان زیرا که درینجا بماننده ای خود ادا میشوند و میشوند آن دو دین دار مانند دو فروشنده که ان حال آنکه فروشنده وقتیکه گواهی برای دیگری بچیزی که فروخته باشد آنرا قبول کرده نمیشود گواهی او و همچنین ست حکم خرنده یعنی قبول کرده نمیشود گواهی او بچیز خریده شده برای شخص دیگر و اگر درین مسئله مذکوریه جا دین غلامی غصب کرده شده بود از مرده در دست گواهان پس آنغلام را ببرادر مرده نداده بودند تا اینکه ایشان گواهی دادند بآنغلام برای پسر مرده قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و اگر آنغلام را ببرادر مرده داده بودند بحکم قاضی بعد ازان گواهی دادند برای پسر روامیشود گواهی ایشان و اگر غلام در دست ایشان امانت بود مرآنمرده را روا میشود گواهی ایشان برای پسر او خواه آنغلام را ببرادر داده باشند و یا نداده باشند شهدت ان فلانا امرهما بتزویج فلانته منه او بخلعها او ان اشتری له عبدا ففعلنا فاما ان ینکر الموکل الامر والعقد او یقر بالامر لا العقد اویقرهما وکل علی وجهین اما ان یدعی الخصم العقد مع الوکیل او ینکر فان کان الموکل ینکر لا تقبل فی الفصول کلها وان کان الامر یقر بهما قاعده گواهی کسیکه مراور امر کرده شده باشد بفعلی باینکه آن فعل کرده ام --- page 254 --- جلد دوم ۲۵۰ کتاب الشهادة والخصم يقام القضاء بالاقرار لاسا اذا انكر البائع سوار ابن الان يكذب العقد النصر الى الايطالين يقضى في الجامع بالطلب الا باقرار القول بها وان الم من الحلة قال الخصم يقضى الفط الا النكاعند اله واليم الله (عالمكيري) دو شاهد گواهی دادند که پدرحسيبک فلان امر کرده است ما رابنکاح گرفتن فلانه زن برای او و یا بنکاح کردن با آن زن و یا باینکه بخرم برای او غلامی را پس ما کردیم آن کار را پس درینصورتها وکیل گیرنده منکر میباشد از امر کردن خود آن دوشاهد را وعقد بستن ایشان با آن زن وفروشنده غلامها اقرار میکند با مکرردن خود ایشان و با عقد بستن ایشان و یا اقرار میکند با مر کردن خود وعقد کردن ایشان هر دو و هر کدام ازین صوربه بر دوجه است یا اینکه دعوی میکند شخصی که زن و فروشنده غلام است عقد بستن با وکیل و یا اینکه انکار میکند از ان پس اگر وکیل گیرنده انکار میکرد از امرکردن و از عقد بستن قبول کرده میشود گواهی آن دو شاهد درینصورتها و اگر ارمر اقرار میکرد با مر کردن و عقد بستن و شخصی که زن و فروشنده غلام است اقرار میکرد بعقد حکم کرده میشود باقرار وکیل گیرنده نه بگواهی اند و شاهد ونکاح کردن و بنکاح گرفتن و فروختن بدین حکم برابر ست و اگر آن شخص انکار میکرد اعقد بستن حکم کرده میشود بنکاح کردن و فروختن و حکم کرده میشود در رفع بطلان شدن اگر زن بغیر از لازم شدن مال ان زن بسبب قرار کردن شوهر او را بسبب گواهی آند و شاهد و اگر اقرار میکرد امرکننده با مر کردن خود و لیکن انکار میکرد از عقد بستن آن شاهدان پس اگر شخصی که زن وفروشنده غلام است اقرار میکرد حکم کرده میشود تمامی آن عقدها لگرحکم کرده نمیشود د عقد نکاح نزد امام اعظم رحمة الله علیه همچنین ذکر شده است در کتاب خزانته عن ابی یوسف في النوادر اذاشهد شاهدان ان فلانا امرنا ان نبلغ فلانا انه قد وكله يبيع عبده وقد اعلنا أوا مرنا ان نبلغ امرأة انه قد جعل امرها بيدها فبلغناها وقد طلقت نفسها جازت شهادتهما ولو قالا نشهد انتقال لناخبرلاتی فخيرناها فاختارت نفسها لا تقبل شهادتهما كذا في المحيط (عالمكيري) از امام ابو یوسف رح روایت شده است در کتاب نوادر که اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی فلان --- page 255 --- جلد دوم ۲۵۱ كتاب شهادة امر کرده مارا که برسانیم بفلان این خبر را که بدرستی او وکیل گردانیده او را بفروختن غلام او و تحقیق گواهی دادن که ما نیز برسانیم غیرا و و یا گواهی باوند که بدرستی که او امر کرده است ما را که برسانیم بزن او این خبر را که او گردانیده اختیا طلاق اور ا بدست او پس ما رساندیم بزن او آن خبر را و تحقیق که آنزن طلاق کرده نفس خود را روا است گاهی ایشان و اگر آن دو شاهد گفتند که گواهی میدهم که بدرستی فلان گفت ما را که اختیار طلاق را بدین بزن من پس ما اختیار دادیم بزن او را پس آن زن اختیار کرد طلاق خود را قبول کرده نمیشود گواهی ایشان چنین ذکر شده است در کتاب محیط لا تقبل شهادة الانسان لنفسه الا فى مسالة القاء اذا شهد بعفو ولى المقتول وصورته في شهادات قاضيخان ثلثة قتلوا رجلا عمد اثمر شهد وا بعد التوبة ان الولي قد عفى عنا قال الحسن رح لا تقبل شهادتهم الا ان يقول اثنان منهم عفى عنا وعن هذا الواحد ففى هذا الوجه قال ابو يوسف رح اقبل فى حق الواحد وقال الحسن رح تقبل فى حق الكل ان كان المراد ان القابل اثنان فقط كما هو المتبادر من ظاهر العبارة فالظاهران القبول فى حق سقوط القود عن الكل وعليه فتجب الدية على الشاهدين فقط وان كان المرادان كل اثنين قالا ذلك او كل واحد قال ذلك فيسقط الدية عن الكل (منحة الخالق) قبول نمیشود گواهی آدمی برای خود او مگر در یک مسأله و آن مسأله ایست که اگر قاتل گواهی بدهد بجخشیدن ولی کشته شده و صورت آن مسأله انیست که ذکر شده در فتاوای قاضیخان در کتاب شهادات که اگر سه کس بقصد کشند مردی را بعد از ان گواهی دادند بعد از تو به کردن که بدرستی که ولی کشته شده تحقیق عفو کرده از ما گفته است امام حسن رح که قبول کرده نمیشود گواهی ایشان مگر وقتیکه دو کس از ایشان بگویند که عفو کرده است ان ما و از بین یکی بس در ین وجه مام ابو یوسف رح گفته است که من قبول میکنم این گواهی را در باره آن یک کس و گفته است فایده گواهی انسان برای خود او قبول نیست مگرو در یک مسأله که قاتل گواهی بدهد بعفو کردن ولی کشته شده --- page 256 --- جلد دوم ۲۵۲ كتاب الشهادة امام حسن كه قبول كرده ميشود درپاره همه ايشان بدانكه اگر مراد امام حسن ازين باشد كه گوينده آن قول كه شاهدی عفو جهت دو كس از ايشان باشد فقط نه سوم از ايشان چنانكه فيما در روايت نظام بيست مالم حسن بن زياد يسری كه قبول شدن اين كواهی درباره ساقط شدن قصاص است از همه ايشان و بنابر این حكم پس واجب میشود ديت بران دو شاهد فقط نه بران سوم و اگر مراد امام حسن ازين باشد كه بدرستي هر دوكس از ايشان كه كفته باشند ان قول را و يا هر كدام ازيشان كه كفته باشند آنرا پس بنابرين مراد امام حسن آنست كه ساقط ميشود ديت از همه ان سه نفر رجل له شهادة على كتاب وصية ميت وله فيه وصية فقال لفقيه ابي بكر البلخى ح ينبغي ان يقول الشهد ان على جميع ما في هذا الكتاب الا هذا اى م ع هذا في المحيط (قاضيخان) مردي را كواهی در نبوشته وصيت كردن مرده و حال آنكه مران مرد را در ان نبشته وصيتي ديگري كندر بيت فقير ابوبكر بلخي كه نيمبايد يكع بگويد آن مرد كه كواهي ميدهم تمام آنچيزيكه درين نبشه است مگر كواهی نميدهم براين چيزيكه مرد موصي كرده بان براي من مشهد دست خود را بران چيزي كه آن مرده وصيت كرده براني و و عن ابی القاسم اذا ادعت امرأة على زوجها مهرها فانكر الزوج نكاحها وكان الشاهد تولى تزويجها قال يشهد على النكاح ولا يذكر العقد عن نفسه (قاضيخان) ... و روايت شده از ابو القاسم م که وقتيكه دعوي كند زنی بر وابشان شوهر خود مهرخودراپس منكر شو دلان در ابتان از نكاح آن زن و باشد شاه و آنزن مردي كه تصرف كرده باشدر نكاح دادن آنزن را بطريق وكيل بودن يا ولي بودن گفته است امام ابو القاسم رح كه آن شاهد كواهی بدهند بتنكاح آنرن ديگرند و وكا هي نكاح دادن اور اخاطر خود رجل عليه الف درهم لرجل فوزن الغريم الفا ووضعها بين يدي الطالب وقال خذها فدا وفيتك فقال الطالب لرجل اخرفا ولني هذه الدراهم فناوله ثم شهد المقضى له انه هو الذي دفع اليه الدراهم جازت شهادته (قاضيخان) بر مردي هزار درهم دين بو د بر مراد ديگر با پس وزن كرد آن درهمدار مزار درهم را ونها و آنرا د پیش صاحب دين فايده طريقته گواهی دادن بنوشته وصيت مرد مکه در آن نوشته برای شا و نیتر وصیت مری کرد. فايده طريقه شاهدی دادن وکیل بنکاح باثبات عقد نکاح فايده شاهدی سیکه در میان مدیون از پیش روی او کر فته پاینها صاحب دین داده بادا ادین --- page 257 --- جلد دوم ٢٥٣ كتاب شهادة وگفت انرا که بگیراین درمها را که من دادم بتو تمام دین گرا گفت صاحب دین مر مرد دیگر را که بده با من این در مها را پس او را آن مرد دیگر بعد ازان آن مرد دیگر گواهی داد بران کسیکه دین از برای او ادا کرده شده است که بدرستی این مرد آن کس است که داده بودم او را هزار درم پس انج را رواست گواهی او و ان اشهد القاسمان فيه اقتساما جازت شهادتها في قول ابي حنيفة وابي يوسف رحمهما الله تعا وصورة ذلك اذا اقتسما الدارين الوارثين ثم شهدا ان هذا النصف لهذا الوارث وهذا النصف لهذا الوارث الاخر كذا وقع في قسمتها (قاضيخان) اگر گواهی داد دو بخش کنندگان بر چیزی بخش کرده بود ند آنرا رواست گواهی ایشان در قول امام ابو حنيفه و امام ابو يوسف رحمهما الله تعالى وصورت این مساله اینست که وقتیکه دو مرد بخش کردند سرایی را در میان دو وارث بعد از ان آن دو مرد گواهی دادند که بد رستی که این نصف مراین وارث راست و این نصف دیگر مراین وارث دیگر راست همچنین رسیده است این در بخش ایشان ولو شهدا علي رجل بما قبضه من رجل ثم انكر قبضه فقال انحن وزناه عليه ان کا رب المال حاضرا عند الوزن جازت شهادتهما وان لم يكن حاضر الا تجوز فایده گواهی دو تقسیم کنندگان بر چیزی که آنرا بخش کرده اند فایده گواهی دووزن کننده و دو پیمانه کننده بر قبض کننده در وزن کرده شده و پیمانه کرده شده شهادتها و في بعض الروايات لا تجوز شهادة الذي كال فى المكيل وشهادة الذي وزن في المذروح قال ابو حنيفة رح في الكيالين شهدا ان هذا باع من هذا كز وكلنا بنحن المشتري بامر البايع فشهادتهما باطلة ( قاضيخان ) و اگ دو شاه گواهی داند برمردی ای که قبض کرد و آن بعد ازان من شد بردار قبض کردن آنمال پرشدن گفت که با وزگر آمال براون دو تری اگر صاح مال حاضر بو نزد وزن کردن ان انما ر اس گواهی این گر از نبود رایت گواهی یان با رایانه ای ای که یا که دربار دیوانه کانی وایی کی که کره با در باره ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ت ا م ین خص دریک خرو را ندم با پیمانه کریم ان ابری این رنده بار فرو شده پر گواهی ایشان باطل ست بصم الدين خه --- page 258 --- جلد دوم ۲۵۴ كتاب الشهادة ذكر في طلاق الاصل لو شهدا ان فلانا قال لامراته انت طالق ان كلمت فلانا وفلانا لا نفسها فشهد انها قد كلمتهما او شهدا انه قال لهما يوم تكلمان امراتی فلانه فهی طالق وانهما قد كلماها كانت شهادتهما باطلة وكذا لو شهدا على رجل انه قال لعبده فلان ان كلمت الشاهدين فانت حر وانه كلمهما والمولی يجحد او شهدا انه قال للشاهدين ان كلمتهما عبدى فهو حر وانهما قد كلما فشهادتهم باطلة ولو شهدا انه قال لعبده ان دخلت دار هذين الشاهدين فانت حر وانه قد دخل دارهما فشهادتهما جائزة (قاضیخان) ذکر کرده امام محمد رح در کتا طلاق کتاب مبسوط که اگر دو شاهد گواهی دادند که فلان گفته بود مرزن خود را که تو طلاق باشی اگر سخن گفتی با فلان و فلان مراد کرده بود ند شاهدان خود را پس آن دو شاهد گواهی دادند که بدرستیکه آن زن سخن گفته است با او یا دو شاهد گواهی دادند که فلان گفته بود ما را که روزیکه شما سخن گفتید با زن من که فلانه است پس آن زن طالق باشد و بدرستیکه ما سخن گفتیم بازن او درین دو صورت گواهی آن دو شاهد باطل است و همچنین اگر دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بدرستیکه او گفته بود مر فلان غلام خود را که اگر سخن گفتی با این دو شاهد پس تو آزاد باشی و بدرستی که آن غلام سخن گفته است با ما وحال آنکه خواجه او منکر بود و یا دو شاهد گواهی دادند که بدرستیکه فلان گفته بود ما را که اگر شما سخن گفتید با غلام من پس او آزاد باشد و بدرستیکه ماسخن گفتیم با غلام او گواهی ایشان باطل است واگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستیکه فلان گفته غلام خود را که اگر درآمدی در سرای این دو شاهد پس تو آزاد باشی و بدرستیکه او تحقیق در آمده است در سرای ما پس گواهی ایشان رو است رجل ادعی دارا فی ید رجل فشهد له شاهدان بها وان المدعى استاجر نا خلي منابها وغير ذلك مما لا يجب عليهما --- page 259 --- جلد دوم ۲۵۵ کتاب الشهادة الضمان ذلك جازت شهادتها وان قالا استاجرنا على هدمها فهد مناها لا تقبل شهادتها بالملك للمدعی و یضمنا قيمة البناء المدعی علیه (قاضیخان) مردی دعوی کرد سرائی را که در دست مرد دیگر بود پس گواهی دادند برای او دو شاهد بآن سرای که این سرای ملک تست د حال آنکه مدعی مزد و ر گرفته بود ما را به بنا نمودن انسرای و یا بعمارت نمودن آن بدیگر کارهای انسرای که واجب نمیشد بر ایشان تاوانی در کردن آن کار در جهت گواهی ایشان اگر آن دو شاهد گفتند که این مدعی مزد و ر گرفته بود ما را بویران کردن انسرای پس ما ویران کردیم انرا قبول کرده نمیشود گواهی ایشان بملک بودن انسرای برای مدعی و ایشان تاوان میدهند قیمت بنای انسرایرا برای مدعی علیه ولو و هن دارا فشهد له من استأجره للبناء يقبل وان شهد من استاجره لهدمها لا (خلاصه و هندیه) واگر کسی گرو داده بود سرائی را پس گواهی داد برای او شخصی که گرو کننده مزد و رگرفته بود او را به با نمودن انسرای قبول کرده میشود گواهی او د اگر گواهی داد کسی که گروکنده مزدور گرفته بود اد را بویران کردن انسرای قبول کرده نمیشود گواهی او ولو حلف ان لا يقرضه فاستقرضه شيئا من فلان، قد اقرضهما جازت شهادتها القاضیخان و اگر کسی سوگند کرده فرض نمیدیم این کش بسیج چیز سپس پنج دکس گواهی دادند که تحقیق او قرض داده و ما را راست گواهی ایشان و آن سوگند کننده حانث میشود ولو شهد ان حلف بعتق علام ان لا يستقرض شيئا ابدا فشهد انه مما قدا قرضاء لا يجوز شهادتهما بالاعتق العبد (قاضیخان) واگر دو شاهد گواهی دادند که فلان سوگند کرده است بازادی غلامان خود که قرض نخواهم از کسی چیزی ابدا پس آن دو شاهد گواهی دادند که بدرستیکه ما قرض داده ایم آن سوگند کننده را روانمیشود گواهی ایشان وآزاد نمیشود غلام او رجل قال ان دخل داري احد فامر أتم طالق فشهد ثلثة انهم دخلوا داره قال ابويوس ان قالوا دخلنا جميعا لا تقبل شهادتهم وان قالوا دخلنا و دخل هذا معنا جازت شهادتهم وسئل ابن ابو يوسف عن هذه المسالة فقال دلت هد --- page 260 --- جلد دوم ٢٥٦ كتاب الشهادة اربعة اوثلتة انا قد دخلنا جميعا فقبل شهادتهما وانكان النيولاته الافقال المحو بن زيا صدق فاما اختلف اباك والمخيارهم مردی گفت که اگر کسی درآمد در سرای من پس زنم طلاق شد پس گوای دادند سه کس که بدرستیکه ما در امدیم در سرای او گفته است امام یوسف رحمہ اللہ کہ اگر ان سہ کس گفتہ ہند ما یکبار در آمده ایم قبول کرده نمیشود گوائی ایشان زیراکه گوایی بفعل خود داده انداگر گفته که مادرامدهایم و ورامده این شخص با ما رو است گوائی ایشان زیراکه این گواهی دادن است بد اخل شدن سوم نه بفعل خود و پرسید ه شد پسر امام ابو یوسف رحمہ اللہ ازین مسأله پس او گفت وقتیکه گوایی بدهند چهار ویا سے کس کہ بدرستیکہ ہمه ما یکبا در آمده ایم قبول کرده میشود گوایی ایشان زیراکه هر دوکسی ازایشان گوایی بدرا مدن غیر خود داده اند واگران شاهدان دوکس بودندقبول کرده نمیشود گوایی ایشان زیراکه شاهدی بفعل خود داده پس گفت حسن بن زیادرحمہ اللہ مراپسرا مام ابویوسف رحمہ اللہ کہ بحق رسید ی حتی گفتی و تحقیق مخالفت کردی درین حکم از پدر خود وفي العيون ولو ان رجلا حلف بطلاق امرأته ثلثا ان ضرب هذين الرجلين فضربهما ووسعهما ان يشهد عليه بطلاق امرأته ثلثا ولا يخبران كيف كان وان اخبرالا تقبل شهادتهما كذا في التتارخانية ولر شهدانه قال عبدي حران ضربتکما فشهد شاهدان سواهما انه ضر بهما لم تجر شهادتهما وكذان اقرا المشهود عليه بضربهم ا وانكر اليمين كذا في فتاوي قاضيخان وعالمكيرى و ذکر شده درکتاب عیون السوری سوگندکروبهطلاق ری راگر ردم این دو مدراس زد آن دو مردرا ر دست این دو مرد اگر گواهی دین بطلاق شدن زن و سلا و برند نه سرقاضی اک چگونه بود آن طلاق و اگربر دادندا چگونه آن طلا آن سب بیان کر قبول کردن ای ایشان چنین اکرد ی است وگواهیه درگی تارخانیه واگر وشاهد گوایی دادندیسوگن درنان که لان گفنه بود که غام آزاد باشد اگر دم شما را پس گوایی --- page 261 --- جلد دوم ٢٥٢ کتاب الشهادة گواهی دادند دو شاهد دیگر غیر ان دو شاهد اول کجانث شدن و که بدرستیکه وی نداده است آن دو شاهد اول را روا نیست گواهی آن دو شاهد اخیر و همچنین حانث عتق واگر اقرار کرد بانس نبودن ایشان و انکار کردا رشوه نمودن خود باز ادعی غلام خود همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضیخان وجملان شهد احدی رجلا قال هما ان مسست جسد کما نعبدی حوشهدانه قد مس جسد هما قال محمد لا تقبل شهادتها ولو شهد انه قال ان مست ثيابكما فعبدی حوشهد انه قد مس ثیابها جازت شهادتهما قالوا اراد الشهود في هذه المسائل ان يشهد وا بالعتق بطريقهم ان تشهدوا بالعتق والطلاق مطلقا فلا بيان السبب كذا في الوجيز للمكر دری رقاضیخان عالمگیری) دو مرد می گواهی دادند بر مردی که بدرستیک او گفته بودی که اگر سودم بدن شمارا پس غلام من ازاد باشد پس گواهی دادند که بدرستیکه او سوده است بان انرا گفته است امام محمدرح که قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر گواهی دادند باینکه بدرستیکه او گفته بود که اگر سوره جامه شما را پس غلام من ازاد باشد پس گواهی دادند که تحقیق سوده است جامه ما را روا میشود گواهی ایشان گفته اند مشایخ رحمهم الله تعالی که ارادا نمان اراده کردند که در چنین مسالها گواهی بدهند بازادی غلام پس طریقه ایشان چنین است که گواهی دهند بازادی غلام و طلاق زن مطلق بدون بیان سبب همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه ولو حلف ان لا يهدم دار هذين ولا يقطع يدهما فشهدا انه فعل ذلك بهماله تجن شهادتهما (قاضیها) واگر کسی سوگند کرد که ویران میکنم سرای این دو مرد را و یانشویم که و گرنی برم دست ایشانرا پس آن دو مرد گواهی دادند که بدرستیکه او گرد آن کار را جار و انیست گواهی اینان اذا شهد رجلان بالمهر لاختهما بسبب تزويجهما وقالا انا زوجنا اختنا بالف درهم والزوج يجحد النكاح او قال كان المهر خمسمائة لا تقبل شهادتهما ولو اقر الزوج بالمهر والنكاح وادعى الوجيز --- page 262 --- جلد دوم ۲۸۸ كتاب الشهادة البراءة اوالاداء فشهد بذلك للزوج قبلت شهادتهم اكذا فى المحيط عالمكيري وقتیکه گواهی بدهند دو مرد بهر برای خواهر خود بسبب نکاح کردن ایشان خواهر خود را بمردی و ایشان بگویند که بدر ستینکه ما بنکاح داده ایم خواهر خود را بهم هزار درم و شوهر او منکر بود از نکاح آن زن و یا شوهر که آن مهر خصد درم بود قبول کرده میشود گواهی ان دو مرد اگر آن شوهر اقرار کرد بان مهر و آن نکاح و دعوی کرد بخشیدن آنزن را و یا اداکردن خود آن مهر را پس آن دو مرد گواهی دادند بان بخشیدن و یا ادا کردن برای آن شوهر قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط رجل زوج ابنته رجلا فشهادة ابنه فشهد الابن رجحود الزوج بالنكاح ودعوى الاب الى زوجتها اياه ردت هذه الشهادة هكذا في الكافي ر عالمگیری ، مردی بنکاح داد دختر خود را بمردی دیگر گواهی دو پسر خود پس آن دو پسر گواهی دادند نزد منکر شدن شوهر از نکاح آن دختر و نزد دعوی کردن پدر ایشان که بدرستیکه من بنکاح داده ام دختر خود را باین مرد در خصومت رد کرده میشود گواهی آن دو پسر مدعی همچنین ذکر شده است در کتاب کافی رجل لا يحسن الدعوى والخصومة فامر القاضي رجلين فضلماة الدعوى والخصومة ثم شهد له على تلك الدعوى جازت شها دتهما ان كان عدلين لانهما علماها من القاضي ولا باس بذلك على القاضي بل هو جائز فيمن لا يقدر على الخصومة ولا يحسنها خصوصاً على قول ابي يوسف رح كذا فى الظهيرية لان القاضي نصب ناظر وهذا من النظر واحياء الحقوق (قاضيخان وعالمگیری) مردی نیکو نمیدانست دعوی و گفتگو کردن را پس امرکرد قاضی دومردی را پس تعلیم کردندان مرد بان مدعی طریق دعوی و گفتگو را پس گواهی دادند آن دو مرد برای مدعی بهمان دعوی روامیشود گواهی ایشان اگر آن دومرد عادل باشند مرقعہ --- page 263 --- كتاب الشهادة ۲۵۹ جلد دو زیراکه ایشان تسلیم کرده اندبامر قاضی پیچ باکی نیست مر قاضی را درین امرکردن بلکه این امر کردن اور و است در حق کسیکه قدرت ندارد بدعوی کردن ونیک نمیداند آنرا خصوصا مقبول لا مام ابویوسف رح همچنین ذکر شده است در کتاب ظهیریه زیرا که قاضی ایستاده شده است در حالیکه نظر کننده ومهربانی کننده است برای عاجزان واین کار از جمله نظر و مهربانی وزنده کردن حقهای مردم است وتقبل من عد و بسبب الدين بخلاف الدنيوية (درمختار) اى لا تقبل شهادته على من يعاديه ويقبل له (شرح وقا وفي كنز الروس شهادة العدو على عدوه لا تقبل لانه متهم وقال ابو حنيفة رح تقبل اذا كان عد لا قال استاذنا وهو الصحيح وعليه الاعتماد لانه اذ كان عد لا تقبل شهادته وان كان بينهما عداوة بسبب امر الدنيا واختاره ابن وهبان رح بحر رائق) قال سيد الوالد رح بعد كلام والحاصل ان في المسألة قولين معتمدين احدهما عدم قبولها على العدو وهذا اختيار المتأخرين وعليه حالتين والمنتقى ومقتضاه ان العلة العداوة لا الفسق والالم تقبل على غير العدو ايضا وثانيهما انها تقبل الا اذا فسق بها واختاره ابن وهبان رح وابن الشحنة تكملة والعد ومريفتح يفرنج وميخون بفرجه وقيل يعرف بالعرف ومثال العداوة الدنيوية ان يشهد المقذوف على القاذف والمقطوع عليه الطريق على القاطع (خزانة المفتين قبول کرده میشود گواهی از دشمن بدشمنی و از جهت الدین کی بخلاف دشمنی که وشمنی او سبب بنیا باشد که گواهی او بر دشمن او قبول نمیشود یعنی قبول میشود شهابی او برساننده دشمنی را وقبول کرده میشود گواهی او برای شش او و درکتاب کنز الروس گفته است کشو ها --- page 264 --- جلد دوم ۲۶۰ کتاب الشهادة دشمن بر دشمن و قبول کرده نمیشود زیرا که او نسبت کرده شده است بتهمت در امام اعظم رحمة الله علیه گفته است که گواهی دشمن قبول کرده و قتیکه عادل باشد و گفته است استاد رحمة الله علیه که همین قول صحیح است در ینطور شهادت زیرا که دشمن و قتیکه عادل باشد قبول کرده میشود گواهی او گرچه دشمنی ایشان بسبب امر دنیوی باشد ازینقول باز کرده است ابن حبان رحمة الله وحاصل آنکه درین رساله دو قول اعتماد کرده شده است یکی مذہب او و قول قبول نشون گواهی دشمن و این قول برگزیده شده علماء متاخرین است و همچنین قول است صاحب کتاب کنز الدقایق وصاحب کتاب مستقلی و خواهرش این قول نسبت که سبب قبول ناشدن گواهی دشمنی اور نه فسق و اگر سبب آن فسق می بود گواهی او بر غیر دشمن او نیز قبول نمیشد و قول دوم اینست که بدرستی گواهی دشمن بر دشمن او قبول میشود مگر قبول نمیشود و قتیکه بسبب آن دشمنی فاسق شده باشد و برگزیده است این قول را ابن حبان وابن شحنه رحمهما الله تعالی و دشمن انسان کسی است که نمونیم میشود بغنگینی او و نگین میشود بخوشحالی او و بعض مشایخ رحمهم الله گفته اند که شناخته میشود دشمنی ببر مردم و مثال دشمنی دنیائی اینست که گواهی بدهد دشنام کرده شد و بزنا بر دشنام کننده خود و یا گواهی بدهد کسیکه رانده شده باشد بر لوسرده زننده خود وقد ذكر ابن وهبان تنبیهات حسنة لم ارها لغيره الأول الذي يقتضيه كلام صاحب القنية والمبسوط انا اذا قلنا ان العداوة قادحة فى الشهادة تكون قادحة فى حق جميع الناس لا فى حق العد وفقط وهو الذى يقتضيه الفقه فان الفسق لا يتجز محتى يكون فاسقا فى حق شخص عدلا في حق اخر الثاني لوادعى شخص عداوة اخر يكون مجرد دعواه اعترا فا منه بفسق نفسه ولا يكون ذلك قادحا فى عدالة المدعى عليه انه عد ومالم يثبت المدعى انه عدوله الثالث لو قضى القاضى بشهادة العدو على عدوه أو على غير عدوه هل يصح --- page 265 --- كتاب الشهادة ۲۶۱ جلد دوم اورالان قائلان المانع من قبول الشهادة هو الفسق فيكون حينئذ صحانا فلام لان القاضي اذاقضی بشهادة الفاسق نفذ قضاؤه ويصح وان قلنا انه لمعنی اخرائم من الفسق لايصح في حق العدو ويصح في حق غيره ذكره ابن الكمال فی اصلاح الايضاح ان شهادة العدولعدا لـ جائزة عكس شهادة الاصل لفرعه وهذا يدل على انها لم تقبل للتهمة لا للفسق المربع يتوهم بعض المتفقهة والفهود ان كل من خاصم شخصا في حق وادعى عليه حقا انه يصير عدوله فيشهد بينهما بالعداوة وليس كذلك بل العداوة انما تثبت بنحو ماذكرت نعم لو خاصم شخص اخر في حق لا تقبل شهادته عليه في ذلك الحق كالوكيل لا تقبل شهادته فيا هو وكيل فيه ونحوذلك لانه اذا تخاصم اثنان بحق في حق لا تقبل شهاد احدهما على الاخر لمابينهما من المخاصمة قلت ويدل له ما في فتاوی قاضیخان رجل خاصم رجلافی دار او فی حق ثم ان هذا الرجل شهد عليه في حق الخوجازت شهادته اذا کان عدلا بحر رائق و تحقیق این مبان روزه کر کرده ست چند تنهات نیکو را در باره گوایی دشمن که ندیده ام آن تبیهات را نزد یکر کی تنبیه اول نیست که انچیزیرا که خواهش ارد کلام صاحب قنیه و مبوط نیست کم درستی که اگر ما بگویم که دشمنی ضر ر کننده است د قبول کو ای ضر ر کننده میشود در حق به مردمانهادو ق شهاده و یین حکمی با کناش میکنه زیرا ی تھی زار فی تقیم میشوند اناشد و این که من اول شد برارو دیگربی تهبه ومو نیست که از رشمتی عموی کند دشتی کربرا بر د عوی کردن دشمئی اخرار میشود با سوی دون خودا و و این مجرد دعوی اور ضرر نیرساند در اول دون کسیکر دعوی میکند را د دیشمئی له د سمر است تا ثابیت نکرده باشد مدعی دشمنی او را که بد بیه --- page 266 --- جلد دوم ۳۶۲ کتاب الشهاده او دشمن است مراتب یه سوم این که اگر قاضی حکم کند بگواهی دشمن بر دشمن او یا بر غیر دشمن او انصحیح میشود این حکم اویانه اگر ما بگوئیم که منع کننده از قبول گواهی فسق شاهد است بسبب تهمتی پس حکم قاضی در بنوقت صحیح و نافذ است زیرا که قاضی وقتی که حکم کند بگوای فاسق حکم او نافذ میشود و اگر ما بگوئیم که منع کننده آن دیگر معنی است که قهر نیست از فسق صحیح نمیشود گواهی او در باره دشمن وصحیح میشود در بار غیر دشمن چنانکه کرده است ابن کمال رح در کتاب اصلاح الیضاح که گوامی دشمن برای دشمن دوست بقعلکس گواهی اصل برای فرع او یعنی پدر برای پسر رو نیست این قول بن کمال رح دلالت میکند برینکه گوامی بر دشمن قبول نمیشود در سبب تهمت نه از سبب فسق تنبیه چهارم این است که کاهی قسم میکنند بعضی از علمای علم وقضابست دو سهم میکنند گواهان که مرسید دعوی و گفتگو که با دیگری درحقی در عومی کند بر اوحتی که بدرشمه این مدعی دشمن آن مدعی علیه میگرد و پس گواهی مید هند گواهان بدشمنی میان ایشان در حال نکه اینچنین نیست که ایشان وهم کرده اند بلکه دشمنی ثابت میشود متمل انجه ذکر کردیم تراز دو شنام دادن برنا وراه زدن آری اگر دعوی کرد کسی دیگری درحقی روا میشود گواهی او بر او در همان حق مانند و کیل که روانمیشود گواهی او در آنچه که وکیل است در ان مانند آن نیست انچه هم که گردو کس در حقی گفتگو کردند با همدیگر قبول میشود گواهی یکی از ایشان بر ایشان در مسیح حقی بسبیکه میان ایشان دعوایست این میگوئیم که دلالت میکند بر این تاکید این حکم انچه که ذکر شده در فتاوای قاضیخان که مردی دعوی کرد بر مردی در سرائی یا در چیزی بعد از ان آن مرد مدعی گواهی داد بر ان مرد مدعی علیه در دیگر حقی رو است گواهی و اگر عادل باشه الباب الخامس فی الاختلاف بین الشهادة والدعوى باب پنجم ثابت است در بیان اختلاف در میان گواهی و دعوی معنی هذا الباب على اصول مقررة منها ان الشهادة على حقوق العباد لا تقبل بلا دعوى بخلاف حقوقه تعالى ومنها ان الشهادة باكثر من المدعى باطلة بخلاف الباب الخامس فی الاختلاف بین الشهادة والدعوی --- page 267 --- جلد دوم ۲۶۳ کتاب الشهادة الاقل للاتفاق فيه ومنها لان الملك المطلق ازيد من المقيد لثبوت من الاصل والملك بالسبب مقتصر على وقت السبب ومنها موافقة الشهادتين لفظا ومعنى (درمختار) واختلاف لفظهما الذى لا يوجب اختلاف المعنى لا يضر (مجمع) كالنكاح والتزويج والهبة والعطية (عالمگیرى) وموافقة الشهادة الدعوى معنى فقط (در مختار) كما اذا ادعی غصب دار فشهد با قراره به تقبل وكذا لوادعی دارافشهد بلفظ بیت تكفى فى عرف من يطلقه على الدار وهو الاشبه ولا تظهر هدية (عالمگیري) و احکام اساسی این باب بر چند قاعده هاست ثابت که مشهود نزد علما رحمهم الله تعالی بعض از ان قاعده ها انست که گواهی بحقهای بندگان قبول کرده نمیشود بغیر از دعوی کردن مدعی یعنی تا مدعی اول دعوی نکند گواهی قبول کرده نمیشود بخلاف از حقوق الله تعالی که بغیر از دعوی کردن گواهی در ان قبول است و بعض از ان قاعده ها انست که گواهی دادن فرتوت از در جا باطل است بخلاف از انکه گواهی بکتر از دعا باشد قبول میشود از جهت اتفاق در مواعی و مدعی جویا گواهی شاهدان بر همان کمتر و بعض از ان قاعده ها آنست که ملک مطلق یعنی بدون بیان سبب زیاده تر است از ملکی که با بیان سبب باشد از جهت ثابت بودن ملک مطلق از اصل مقید بودن ملک بسبب بوقت همان سبب و بعض از ان قاعده ها موافق بودن گواهی هر دو شاهد است با همدیگر در لفظ و معنی و آن اختلاف لفظ شاهد آنکه واجب نمیکند اختلاف معنی را نمی رساند در را ابوان شاهرین چنانکه در کتاب مجمع الغفار ذکر شده است مانند نکاح و تزویج و به بیطیه که یک شاهد نکاح را ذکر کند و دیگر لفظ تزویج را و یکشاهد لفظ به اوکر کند و دیگر لفظ عطیه را و بعض از ان قاعد ها موافق بردن گواهی است با دعوی تنها در معنی خواه در لفظ موافق باشد یا نه ماندا اینکه مدعی دعوی کند غصب را و گواهان گواهی دید با قرار کردن مدعی علیه غصب تقبل کرد و میشود یا دعوی کند مدعی سرایرا و گواهی دهند شاهدان بلفظ خانه کافی میشود این گواهی در عرف آن مردمی که اطلاق لفظ خانه را بر سرای میکنند و همین حکم مشابه تر بیخی و ظاهر تر است چنانکه در فتاوای عالمگیری ذکر شده است وفى البزازية ادعى الشراء منذ شهرين --- page 268 --- جلد دوم ۲۶۴ كتاب الشهادة فشهد با لشراء منذ شهر قبلت ونعلمه لا التكمله ودركتاب بزازیه ذکر شده است که مدعی دعوی کرد بخیر را از مدت دوماه پس گواهی دادند بخریدن از مدت یکماه قبول میشود وبعکس این که مدعی دعوای خرید را از مدت یکماه کند و گواهی بدهند از مدت دوماه قبول نمیشود الشهادة اذا وافقت الدعوى قبلت وان خالفتها لم تقبل لان تقدم الدعوى فى حقوق العباد شرط قبول الشهادة وقد متحدا وجدت فيما يوافقها وانعدمت فيما يخالفها (هدايه) وموافقة الشهادة للدعوى ان نوعا وكما وكيفا وزمانا ومكانا وفعلا وانفعالا ووضعا وملكا ونسبة فانه انا ادعى على اخر عشرة دنانير وشهد الشاهد بعشرة دراهم والمدعى عشرة دراهم وشهد بثلاثين او ادعى سرقة ثوب احمر وشهد بالبض اوادعى انه قتل وليه يوم النحر بالكوفة وشهد بذلك يوم الفطر بالبصرة او ادعى شق زقه واتلاف مافيه به وشهد با نشقا عنده او ادعى عقارا بالجانب الشرقى من ملك فلان وشهد بالغربي او ادعى انه ملکه و يشهد انه ملك ولده او ادعى انه عبده ولدته الجارية الفلانية وشهد بورادته غير حاله بكر الشهادة موافقة للدعوى (عنایه و عینی) وقتیکه گواهی موافق شود با دعوی قبول کرده میشود و اگر مخالف شود از دعوی قبول کرده نمیشود آن گواهی زیرا که پیش بودن دعوی بر گواهی در حقهای بندگان شرط قبول شدن گواهی است تا حال اینکه دعوا پید است در صورتی که گواهی موافق باشد با آن و ناپید است در صورتی که مخالف باشد از ان موافق بودن گواهی با دعوی اینست که گواهی موافق باشد با دعوی در مقدار وچگونگی و زمان ومکان در کردندان و در هیأت حاصله مدعا و درملک بودن مدعا برای یک شخص و در نسبت مدعا بیک چیز زیراه مدعی مدعی اگر دعوی کرد بر دیگری ده دنیا رو ا شاد گواهی را دیده درم و یا د عی دعوی کرد ده در مه او شاهد گی ها دادند بیسی درم و یا مدعی دعوی کرد دزدی با بسته سرخید او شاهدان گواهی دادند بجامه سفید و یا مدعی دعوی کرد محمد سلم --- page 269 --- جلد دوم ۳۶۵ كتاب الشهادة که بدرستی مدعی علیه گشته است علی مر در وز عید ضحی در کوفه و شاهدان گواهی دادند در روز عید فطر در بصره با مدعی دعوی کرد شکافتن مدعی علیه مشک او را وهلاک کردن او چیزی را که در ان مشک باشد بسبب ان شکافتن و شاهدان گواهی دادند بشکافته شدن آن مشک نزد مدعی علیه یا مدعی دعوی کرد زمینی را بجانب شرقی از ملک فلان و شاهدان گواهی دادند بجانب غربی از ملک آن فلان یا مدعی دعوی کرد که انچه ملک معنست و شاهدان گوای دادند که این چیز ملک پدر اوست یا مدعی دعوی کرد که بدرستی این شخص غلام معنست که او ده بست در اطلان کنیز من و شاهدان گواهی دادند بر زادن کنیز دیگر پس درین همه صورته گواهی با دعوی موافق نیست زیرا که درصور اول گواهی با دعوی موافق نشده در مقدار و در صورت دوم در رنگی گل دسرخی و سفیدی است در صور سوم در زمان که عید ضحی و عید فطرست و در مکان کوفه و بصره ست و در صورت چهارم در کردن که شکافتن مدعی علیه است مشک را و شدن که شکافته شدن مشک است نزد او و در صورت پنجم در جہات حاصله مدعا که جانب غربی ملک فلان و جانب شرقی ملک اوست و در صورت ششم در ملک بودن مدعاو در صورت ہفتم در نسبت کردن مد عا بیک چیز وانما قيد لاشتراط حقوق العبا احتر از عن حقوق الله سبحانه فان دعوى مدع خاص غير الشاهد ليس شط لقبول الشهادة فيها لان حقه تعالى واجب على كل احد فلكل القيام في اثباته وذلك الشاهد من جملة من عليه ذلك فكان قائما فى الخصومة من الوجوب عليه وشاهد ا من جحة نحن ذلك فلم تجتمع فيها الخصم النحو انصح القديرى وما الا يشترط فيه الدعوة لا يشترط مخالفتها للشهادة وفي جامع الفتاوى ادعت على زوجها انه وكل وكيلا على الطلاق فطلق فشهد الشهوانه طلقها بنفه يقع الطلاق رتکمله) چیز این یت که مصنف را یشتری حقیقید شرط پیش بودن دعوی را برای قبول شدن گواهی بحقهای بندگان از جهت حتراز کردن از حقوق الله تعا زیرا که دعوای مدعی خاص غیر از شاهد شرط قبول شدن گواهی نیست در حقوق الله تعالی که حق خدا يتعاله واجب بهر کدام --- page 270 --- جلد دوم ۲۶۸ كتاب الشهادة بر هر كدام از بندگان پس هر يكى را ايستادن است در ثابت كردن آن حق و آن شخص از جمله كسانى است كه واجب است بر او ايستادن در ثابت كردن آن حق پس شاهد ايستاده در دعوى كردن از جهت واجب بودن ايستادن بر او و شاهد است از جهت بر داشتن ان گواهي پس شاهد محتاج نميشود درين گواهي بسوى مدعى ديگر و آن حادثه كه دعوى شرط نباشد دران ضرر نميرساند دران حادثه مخالف بودن دعوى با گواهي و در كتاب جامع الفتاوى ذكر شده است كه زنى دعوى كرد بشر خود كه بدرستيكه شوهر موكيل كرده بنده بود وكيلي باطلاق كردن من پس ان وكيل طلاق كرد شوهر منشاهدان گواهي دادندكه بدرستيگه خود شوهر طلاق كرده است و را واقع ميشود طلاق بر آن زن و اعلم انه ليس المراد من الموافقة المطابقة بل اما المطابقة او كون المشهود به اقل من المدعى به جز و فااذا كان اكثر ففى الاقل مالو ادعى نكاح امراة بسبعانة تزوجها بمهر كذا فشهد وا انها منكوحته بلا زيادة تقبل ويقضى بمهر المثل ان كان قد رما سماه اواقل فان زاد عليه لا يقضى بالزيادة والظاهرانه انما يستقيم اذا كانت هي المدعية (فتح القدير) وبدانكه مراد از موافق بودن گواهي با دعوى اين نيست كه با هم شابه باشند بلكه مراد انست يا هر دو برابر باشند و يا آنجه گواهي بآن داده شده كمتر باشد از ان چيزيكه دعوى كرده بآن بخلاف آنكه ان چيزيكه گواهي اوه شده بآن افزونتر باشد از دعوی كه در اينصورت موافق نيست پس بعض از صورتهاى كمتر انيست كه اكر مدعى دعوى كرد نكاح زنى را بسبب ميكه منكا گرفته است در ابا يقيم ر مير سس شاهدان گواهی داند كه بدرستى كه اين زن نكاح كرده شده اوست و زيا د ه چیزی نگفتند قبول کرده میشود گواهي ايشان و حكم كرده ميشود به مهرشل براى آن زن وقتي كه مهرشل او آن قدر باشد كه مدعى ناميده آن قدر راو يا كمتر باشد از ان واكر مهر مثل او افزونتر باشد از ان قدر يكه ناميده است آنرا حكم كرده نميشود بآن افزون و ظاهر اين است كه اين حكم راست ميشود در آن صورت كه مدعى نكاح زن باشد... --- page 271 --- جلد دوم ۲۶۴ کتاب الشهادة ومنه اذا ادعى ملكا مطلقا او با النتاج فشهدوا فى الاول بالملك بسبب وفى الثانى بالملك المطلق قبلنا لان الملك بسبب اقل من المطلق لانه يفيد الاولية بخلافه بسبب فانه يفيد الحدوث والمطلق اقل من النتاج لان المطلق يفيد الاولية على الاحتمال فالنتاج على اليقين و في قلبه و هو دعوى المطلق نشهدوا با النتاج لا تقبل (فتح القدير) قال فى الخانية والملك المطلق يظهر فى حق الزوائا حتى ستحق المدعى بزوائده و في رجوع الباعة بعضهم على بعض فصاد کانهم شهد واله بالزائد فلا تقبل شهادتهم (تکمله وبحر) و بعض از ان صورتها که گواهی بکثر از دعوی باشد انیست که اگر مدعی دعوی کرد ملک مطلق را یعنی بدون سبب را یا ملک را بسبب خانه زادی پس گواه ان گواهی دادند در صورت اول ملک بسبی را در صورت دوم گواهی دادند بلک مطلق قبول کرده میشود هر دو گواهی زیرا که ملک بسبب کمتر است از ملک مطلق زیرا که ملک مطلق فایده میکند پیش بودن ملک بخلاف از ملک بسبب که فایده میکند نو پیدا بودن ملک از وقت همان سبب همچنین ملک مطلق کمتر است از ملک بسبب خانه زادی زیرا که ملک مطلق فایده میکند پیش بودن ملک را بطریق احتمال و خانه زادی فایده میکند پیش بودن ملک را بطریق یقین و در عکس اینصورت و آن انیست که دعی کند مدعی ملک مطلق را پس شاهدان گواهی بدهند برای او بخانه زادی قبول کرده نمیشود و در فاتوی قاضیخان ذکر شده که ملک مطلق ظاهر میشود درباره افزونیهای مال مدعا باشد او لا و مدعا تا اینکه مدعی مستحق میشود مال مدعا را با افزونیهای آن و نیز ملک مطلق ظاهر میشود درباره رجوع کردن فروشنده بعضی ایشان بر بعض دیگر از ایشان پس گواهی بلک مطلق چنین گردید که گویا شاهدان گواهی --- page 272 --- جلد دوم (۲۶۸) کتاب شهادة داده اند برای مدعی بافزونهای مال مدعا حال آنکه مدعی دعوای افزونیها را نکرده بود پس قبول نمیشود گواهی ایشان وفی التاتارخانية عازيا للبنا بيع والشهادة بالنتاج بان يشهدا ان هذلا كان يتبع هذه الناقة ولا يشترط اداء الشهادة على الولادة كما فى الهنديه (تکمله) و در فتاوای تاتارخانیه آورده است در حالیکه نسبت کننده است بکتاب ینابیع اینکه گواهی بر خانه زادی اینست که گواهان گواهی بدهند که این شتر بچه از پی میرفت این شتر ماده را و شرط نیست گواهی خانه زادی اینکه بگویند گواهان که زاده است این شتر این شتر بچه را چنانکه در فتاوای عالمگیری ذکر شده است ومن الاكثر ما لوادعى الملك بسبب ويكون له اسباب متعددة فشهدوا بالمطلق لا تقبل ( فتح القدير وغيره ) لكونها بالاكثر وهذا في غير دعوی ارث و نتاج و شراء من مجهول (درمختار) وقيده فى الاقضية بما اذا نسبه الى معروف سماه ونسبه (فتح) بان يقول اشتريت هذه الدار من فلان بن فلان الفلا (خزانة المفتين) امالوجعله فقال اشتريته او قال من رجل وزيد وهو غير معروف فشهدوا بالمطلق قبلت (فتح القدير) وبعض از صورتهائیکه گواهی با فزونتر باشد از دعوی این است که اگر مدعی دعوی کرد ملکیت بسببی حال آنکه مر آن ملک را سببهای بسیار بود پس شاهدان گواهی دادند بملک مطلق قبول کرده نمیشود این گواهی زیرا که این گواهی است با فزونتر از دعوی و این حکم در دعوای آن است که غیر از میراث و خانه زادی و خریدن از شخص نامعلوم باشد پس اگر دعوی کرد ملکیتی بیکی ازین سببها پس گواهی دادند بملک مطلق قبول کرده میشود و مقید کرده سبط در کتاب قضیه باینکه مدعی آن سبب را بکند بشخص معلوم که ذکر کند نام و نسب او را چنانکه بگوید که خریده ام این سرای را از فلان حواشی راست: محمد تقی اصل محمد عمر بفتح خا و کسر راد عبد الرشيد حواشی چپ: فایده طریقه ادای گواهی نتا زادی فایده قبول نیست گواهی دادن بملک مطلق که مدعی دعوی آنرا بسبب کرده باشد و مر آن مدعا را سبب های بسیار است --- page 273 --- جلد دوم ۲۶۹ كتاب الشهادة فایده در اینکه گواهی بدین گواهان بملک مطلق در مدعی دعوی کرده باشد نیک سبب و حال انکه مران یک را یک سبب باشد قبول نشود پسر فلان را که غلامی اما اگر مدعی در دعوی خود نامعلوم گفت بسبب انکه گفت که خریده ام این مال را یا گفت که خریده ام انرا از مریکا و یا گفت که خریده ام انرا از زید و حال انکه زید معلوم و مشهور بنود میان مردم پس گواهی دادن گواهان بملک مطلق قبول میشود وگواه ايث ان ادعى الشراء من القبلى تشهد على المطلق تقبل ( تکمله ) اگر مدعی دعوی کرد خریدن را با قضیه که در آن پیشتر بیان کرد یعنی نا نا معلوم خریدن گفت گواهی ایشان اذا كان الملك سبب واحد فشهد بالمطلق تقبل كما لوادعى انها امرا ته بسبب انه تزوجها بكذا فشهدوا انها منكوحته ولم یذ کروا انه تزوجها تقبل ويقضى بمهر المثل اذا كان بقدر المسمى واقل فان زاد على المسمى لا يقضى بالزيادة كما في الخلاصة ( لمجر ) توضیح اینکه ملک را یک سبب شد و شاهدان گواهی بمدرک مطلق دهو اشد و گواهی ایشان چنانکه مدعی دعوی کند بدرستی این زن از من است به سبب انکه نکاح کرده ام او را بمبلغ ده روپیه پس شاهدان گواهی دهند که به ستی که این نکاح کرده شده اوست و نگویند که بدرستیکه او بنکاح گرفته او را قبول میشود و گواهی ایشان و حکم کرده میشود بمهر مثل انزن وقتیکه مهر مثل در برابر نقدر نامبرده شده و یا کمتر از ان باشد پس اگر مهر مثل در زیاد گرد از نقدر نامبرده شده حکم کرده نمیشود بان زیاده چنانکه در کتاب خلاصه الفتاوی ذکر شده است رجل ادعى على امرأة انها زوجت نفسها منه بخمسين دينارا والتنهد تشهد على النكاح ولم یذکروا المهر تقبل كذا في الخلاصة ( عالمكيري ) مردی دعوی کرد بر زنی که بدرستی این زن بنکاح نفس خود را بمبلغ پنجاه دینار و شاهدان گواهی دادند بنکاح و ذکر نکردند مهر را قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنانکه نوشته است در کتاب خلاصة الفتاوى وفى الخزانة قالا زوج المکابر لكن لا ندرى الكبرى تكلف باقامة البينة ان الكبرى هلع (عالمگیری) و در کتاب خزانه ذکر شده است که شاهدان گفتند که این مرد بنکاح داد تو و برای نمیدانم زن را که کبر دست ولیکن باشی نمیدانم کبری یا تکلیف کند قاضی بر آن مدعی بگردانیدن شاهدان دیگر که ایشان گواهی بدهند بدرستی که کبری نام این زن است قال فى البحر ومن المخالفة المانعة ما اذا شهد باكثر ومن فروعها دار فى يد رجلین اقتسما ها وغاب احدهما فادعى رجل على الحاضر ان له نصف هذه --- page 274 --- جلد دوم ۲۷۰ كتاب الشهادة نصف هذا الدار مشاعاً فشهد وا ان له نصف الدار ويدل لما فى باطل لانه بالزمن الدار وله الصار گفته است در کتاب جبر سابق که حضل بصورتهای مخالف بودن گواهی با دعوی که مانع شنوده قبول گوار است که شاهد گواهی بدهد با فرو تر از مد عا و از سئالهای که بنای آن بر این شده است این است که سرای در دست دو مرد بود و ایشان در میان خود تقسیم کردند آن سرا را یکی از ایشان غایب شد پس دعوی کرد مردی برانشخص حاضر از ایشان که بدرستی که مرا نصف بخش ناکرده این سراتی پس شاهدان گواهی دادند که بدرستی که مرا و را آن نصفی است که در دست این مرد حاضر ات پس این گواهی باطل است زیرا که این گواهی با فرو ترست از چیزی که دعوی کرد و شد در اسب الخدار او استثنى طريق الدخول وحقوقها ومن فقهها فشهد والها لد ولم يستثنوا شيئاً لا تقبل وكذالواستثنى بيت الولم يستثنوه الا اذ اوفق فقال كنت بعت هذا البيت منها فتقبل رقمة القدوری مردی دعوی کرد سرای را و استثنا کرد راه درامدن و حصها و نفعها علی النمر سرای پس شاهدان او گواهی دادند که بدرستیکه این سرای مراورست و استثنا نکردند هیچ چیز را قبول نمی شود گواهی ایشان و همچنین قبول نمیشود اگر مدعی استثنا کرد یک خانه را از سرای شاهدان باستثنا نکرد آن خانه را مگر وقتی که مدعی موافق کند دعوای خود را با گواهی پس بگوید که این خانه در اول مرا بود فروخته بابام آنرا ازین سرای لیکن شاهدان خبر نبودند بآن پس قبول میشود گواهی شاهدان ومن امثلة كون المشهو به اقل ما فى الخلاصة ادعى المقرة الجيدة وبين الوزن فشهد واعلى المقررة والوزن ولم يذكلام جيدة اورديه او وسطا تقبل وتقضى بالتربخلاف ما اذا ادعى تصود قيق مع النحالة فشهدوا من غير نحالة او منخولا فشهد واعلى غير المنخول لا تقبل مع انهم شهد وا باقل فيما اذا شهد وابعد غير منخول فللدعوى بالمنخول بدليل حكمه التكملة رد المحتار، از سالهای جوان بود گواهی بان او شد کم تر ادعا ان بان است و کر شد کتا بالا را و یک شخص دعوی کرد نقه سره را و بیار کرد وزنان ناتمان سرد را سلے --- page 275 --- حصه دوم ۲۷۱ كتاب الشهادة شاهدان گواهی دادند بمقدار و وزن آن بیان نکردند گمان بقر و سره و یا ناسره و یا میانه است قبول میشود گواهی ایشان بحکم کرده میشود بنقره ناسره بخلاف ازانکه مدعی دعوی کند یک جایداد را با سبوس پس شاهدان گواهی دهند پیمانه آرد بغیر از سبوس یا مدعی دعوی کند آرد پخته شده را پس شاهدان گواهی دهند بناپخته شده که قبول نمیشود گواهی ایشان با انکه شاهدان گواهی داده اند بکمتر از مدعا در آن صورتی که گواهی داده باشند بآرد ناپخته شده و دعوای مدعی بآرد پخته شده باشد بدلیل عکس این مسأله که گواهی بآرد پخته شده باشد و دعوی بآرد ناپخته شده باشد که درینصورت گواهی بزیاده تر از مدعاست وفي جامع الفصولين ادعى ملك شىء وشهدا بقبضه تقبل اهـ و در کتاب جامع الفصولین ذکر شده که کسی دعوی طرد ملک کردن چیز یرا بر مدعیٰ علیه دو شاهد گواهی دادند بقبض کردن مدعیٰ علیه آن چیز را و ملک کردن او را بیان نکردند قبول میشود گواهی ایشان ولو ادعى انه قبض وهكذا در هما بغير حق وشهدا انه قبضه بجهة الربا تقبل و اگر کسی دعوی کرد که بدرستیکه این مدعیٰ علیه قبض کرده است از من این قدر درم را بناحق و دو شاهد گواهی دادند بقبض کردن او آن درم را او بطریق ربا قبول میشود گواهی ایشان ولوا دعی الغصب وشهدا بقبض بجهة الربا تقبل اذ الغصب قبض بلا اذن والغصب بجهة الربا قبض باذنه رحـ و اگر کسی دعوی کرد قبض کردن چیزیرا بر مدعیٰ علیه و دو شاهد گواهی دادند بقبض کردن او انچیز را بطریق ربا قبول نمیشود گواهی ایشان زیرا که غصب قبض کردنست بغیر اذن حسبحال و قبض کردن بطریق ربا قبض کردنست باذن او پس مدعا و آنچه باو گواهی داده شده باهم جدا شدند ولوا دعی انه غصبه منه وشهدا انه ملك المدعى وفى يده بغير حق لا تقبل لا على الملك لانهما لم يقولا غصبه منه ولا على الغصب لانهما شهدا انه بيده بغير حق وليجوزان يكون بيده بغير حق لا من جهة المدعى بان غصبه من غير المدعى كاهنده رحـ و اگر کسی دعوی کرد که بدرستیکه این مدعیٰ علیه غصب کرده او من چیزیرا و دو شاهد گواهی دادند بدرستیکه این چیز ملک مدعی است و در دست مدعیٰ علیه بناحق است قبول نمیشود گواهی ایشان نہ بملک بودن --- page 276 --- جلد دوم ۲۷۰ کتاب شهادة مدعابیه مدعی را زیر انه شاهدان انگواهی خوانده اند که مدعی علیه غصب کرده آنرا از مدعی و- قبول نمیشود بغصب کردن مدعی علیه زیرا که ایشان گواهی دادند باینکه بدرستی که این دو چیز در دست مدعی بناحق است در وست اینکه اینچیز در دست و باشده بنا حق لیکن از طرف مدعی بان بطریقی که غصب کرده باه آنرا از کسی دیگر نه از مدعی ادعوانه قبضا مالى كذا قبضا موجبا للرد وشهد انه قبضه وله شهدوا انه قبض قبضا موجبا للرد تقبل فى اصل القبض فيجب رده ولو شهدا انه اقر بقبضه ينبغى ان تقبل قياسا على الغصب ربحر کسی دعوی کرد که این مدعی علیه قبض کرده مال مرا اینقد قبض کردنی که واجب کننده واپس دادنست و دوشاه گواهی دادند که بدرستی که او قبض کرد دست آنز و گواهی ندادند با اینکه قبض کرده آنرا قبض کردنی که واجب کننده پس دادنست قبول میشود گواهی ایشان در اصل قبض کردن پس واجب میشود بر مدعی علیه پس دادن انچیز و اگر گواهی دادند که بدرستی که مدعی علیه اقرار کرده است بفیض کردن انچیز قیاسا باینکه غوب کرده شود این گواهی قباسنبر غصب کردن که مدعی دعوی کند غصب را بر مدعی علیه و گواهان گواهی بدهند باقر ار کردن مدعی علیه بغصب که قبول می شود ادعی انه هلك للشيق كذا وعليه قيمتها وشهد انه باع وسلم لفلان تقبل لانه اهلاك ولو ذكر بيعا تسليما لايكون شهادة بالهلك ربحر ) مردی دعوی کرد که بدرستیکه مدعی علیه بلاک کردہست خنثای مرا ولا زمست براد قیمت آنها و دوشا بد گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه فروخته است خنثای مدعی را و سپرده است آنرا بفلان قبول میشود گواهی ایشان زیرا که فروختن او مال مدعی را بغیر اذن او یا سپردن او بلاک کردنست اگر آن دوشا بد ذکر کردند در گواهی خود فروختن مدعی علیه را نه سپردن درا نمیشود این گواهیشان گواهی بر هلاک کردن مدعی علیه شى المدعى شهرا ضمنه فشهد بشراء من وكيله ترد وكذالو شهد ان فلانا باع وهذ المدعى عليه قبضه (بحر) مردی دعوی کرد خریدی سعود حمد --- page 277 --- جلد دوم ۲۷۳ كتاب الشهادة چیز یرا مدعی علیه پس دو شاهد گواهی دادند بخریدن از وکیل اور د کرده میشود گواهی ایشان همچنین رد کرده میشود گواهی ایشان اگر گواهی ادند که بدرستی که فلان فروخته ست آنچیز مدعی علیه را برای مدعی این مدعی علیه جحود کرده است فروختن ورا انتقال مولی لی اعتقه وشهد انه حرتودلانه يدعى حرية عارضیة وشهد بحرية مطلقة فيصرف الى حرية الاصل وهي زائدة على ما ادعاه وقيل تقبل لانهما لما شهدا انه حر شهدا بنفس الحرية (بحر) غلامی دعوی کرد که بدر ستی خواجه مرا از اد کرده است مرا و دو شاهد گواهی دادند که بدر ستیکه این غلام از ادست ارد کرده میشود گواهی ایشان زیرا که آن غلام دعوی کرده است ازادی عارضی را و شاهدان گواهی دادند بمطلق آزادی پس این آزادی مطلق میگردد بسوی اصلی و آزادی اصلی افزونترست بآنچیزیکه غلام دعوی کرده است آنرا و بعض علما رحمهم الله گفته اند که قبول میشود گواهی شاهدان زیرا که ایشان هر گاه که گواهی دادند باینکه بدر ستیکه او آزاد است گواهی دادند بنفس ازاد بودن و الامة لوادعت ان فلان اعتقن وشهد انها حرة تقبل اذ الدعوى ليت بشرط ههنا فعلى هذا ينبغي ان يكون الخلاف المذكور في القن على قول الحنيفة اما على قولهما وينبغي ان يقبل في القن رواية واحدة كما فى الامة اذ الدعوى ليت بشرط فى القن عندهما كالامة ولوادعى حرية الاصل وشهد ان فلا ناحرره قيل ترد وقيل تقبل لانهما شهد باقل مما ادعاه وبه يعلم ان المطابقة بين الدعوى والشهادة انما هى شرط فيما اذا كانت الدعوى فيه شرط كالا قلع ولذا لوادعت الطلاق فشهد بالخلع تقبل كما سيأتي والحاصل انهم اذا شهدا باقل ما ادعى تقبل بلا توفيق وان كان باكثر لم تقبل الا اذا وفق فلوادعى الفا فشهدا بالف خمسمائة فقال المدعى كان لي عليه الف وخمسمائة الا انى ابرأته من خمسمائة وقال استوفيت منه خمسمائة ولم يعلم به الشهود تقبل وصار الكلام فایده گواهی بکمتر اد مدعی قبولست اگر چه مدعی موافقت دعوی خود را با گواهی شهود گویی یکزیاده اد مدعی بغير مزه الفت کردوان بیچ نسخ است --- page 278 --- جلد دوم ۲۷۴ كتاب الشهادة او فصل فشهادتهم بالخمس مائة جائزة (بحر و قاضيخان وكذا في الالف والالفين ولا يحتاج الى اثبات التوفيق بالبينة لان الشئ انما يحتاج الى اثباته بالبينة اذكان سببا لا يتم بدونه ولا ينفرد باثباته كما اذا ادعى الملك بالشراء فشهد الشهود بالهبة فان ثم يحتاج الى اثباته بالبينة اصالا براء فيتم به وحده ولو اقر بالاستيفاء يصح اقراره ولا يحتاج الى اثباته لكن لا بد من دعوى التوفيق هنا استحسانا وجه الاستحسان ان المخالفة بين الدعوى والشهادة ثابتة صورة فان كان التوفيق مرادا تزول المخالفة وان لم يكن التوفيق مرادا لا تزول فلا تزول بالشك فاذا ادعى التوفيق ثبت التوفيق وزالت المخالفة ولو قال المدعى ما كان لى عليه لا الف درهم قط لا تقبل شهادتهم كذا في الخانية (بحر) و اگر کنیزی دعوی کرد که فلان بندا دوست مرا و شاهدان گواهی دادند که بدرستیگه این کنیز از دست میال کرم میشود گواهی ایشان زیراکه دعوی شرط نیست در آزادی کنیز پس بنابر این نباید اینکه آن اختلاف ذکر کبریا شده در مسالا غلام بنابر قول ابوحنیفه رحمة الله علیه باشد ها بنا بر قول صاحبین رحمها الله تعالی نمیشد اینک ول کرده شود گواهی در ساله اعلام یکی روایت در صاحبین حمها الله تعالی بدون اختلاف در یک از ایشان که قبول میشود گواهی در مساله کنیز زیرا که دعوی در با آزادی غلام نیز شرط نیست نزد صاحبین رحمها الله تعالی چنانکه شرط نیست در بارۀ آزادی کنیز واگر غلام دعوی کرد آزاد بودن اصلی را وشاهدان گواهی دانی ا که بدرستی فلان آزاد کرده است او را بعض علما رحمهم الله تعالی گفته اند که رد کرده میشود گواهی و ایشان بینی گفته که قبول کرده میشود زیرا که شاهدان گواهی داده اند بکمتر از چیزیکه مدعی دعوی کرد دست آنرا و باین تحقیق در مساله کنیز معلوم شد که موافقت میان دعوی و گواهی شرط است در حادثه که دعوی شرط باشد دران و اگر دعوی شرط نباشد دران پس موافقت شرط نیست و ازین جهت اگر زنی دعوی کرد --- page 279 --- جلد دوم ۲۷۵ كتاب الشهادة بر سه طلاق را پس بدان گواهی او مدخل کردن او قبول میشود گواهی ایشان چنانكه زود خواهد آمد نبينا حكم بلكه در طلاق دعوی شرط نيست حاصل آنست که گواهان وقتی که گواهی بدهند بکتر از چيزيكه مدعی دعوی کند آنرا قبول کرده میشود گواهی ایشان اگرچه بغیر از موافق کردن گواهی بادعوی باشد و اگرگواهی به بیشتر از ان قبول کرده میشود مروقتی که موافق کرده شود پس اگر مدعی دعوی کرد هزار درم را و شاهدان آنگواهی دادند هزار و پانصد درم را پس گفت مدعی که مرامراد هماره پانصد درم بود که در سندیکه من بر انزده ام برای مدعی علیه از پانصد درم و یا گفت که گرفته ام دهم اره پانصد درم را و شاهدان خبر دادند با ان فصول آگواهی ایشان خواه مدعی مراره پانصد درم بگر فتن پانصد درم راست گفته باشد با دعواش واین چور در گفته باشد از آن پس وافق ایشان ان پانصد درمرا بر بیست درهم که در اصل بود و همچنین حکم است در شهمرد مدعی دعوی کند هزار درم را و شاهدان گواهی بدهند بده هزار درهم پس مدعی بگوید که مرا بر مدعی علیه ده هزار درم بود هر از هزار درهم برای او برا کردم و یا گرفته ام از و هزار درهم را و شاهدان بان خبر ندارند پیش از حضور تیزشاهدی ایشان جایز است حاجت نیست به ثابت کردن موافقت کردن دعوی بگواهی باشاهدی شاهدان زیراکه حز کم نیست که احتیاج می افتد ثابت کردن چیزی بگواهان وقتی که انچیز سبی نباشد که تام نمیشو بغیر ازانه و بنها كافی نباشند مدعی برای ثابت کردن ان چنانكه مدعی دعوی کند ملکے وان چیز را سبب کے بدان مدعی شوت او شاهدان گواهی بدهند در بخش کردن مدعی علیه برای او بچیز را و مدعی موافقت کند که این چیز را مدعی علیه خشیری بود و من قبض کرده بودم بعد براه فروخته بودم بعد ازان ز و حریدم اصل پیش دسیت که در اینجا حاجت می افته بیات کرون ان خریدن بگواهان زیراکه خریدن سبی است که نها مدعی بر انتی ثبت کرد انکافی نیست ما برای مدرسی اس بستن و بنها بدعی اگر اقرار کند مدعی بر طبق این خود صحیح میشود اقرار او و حاجت نمی افتد ثابت کردن ان انكو با ان پس هرگز محتاج باین سبب تنها بمدعی میشود لیکن ناچار است ز دعوای موافقت کردن در صورت نیز اگر ان مدعی دور صورت گرفتن در پنهان اینم نچنان اهر م است که بدنی مخالفت دعوی گواهی اثابت تات --- page 280 --- جلد دوم ۲۷۷ کتاب الشهادة در ظاهر پس اگر موافقت آن با دعوی مراد مدعی باشد دور نشود مخالفت آن فاگر موافقت آن مراد مدعی نبا مخالفت دور نشود پس مخالفت آن بیشک دور نمیشود پس وقتی که مدعی دعوی کند موافقت دعوی گوا ثابت میشود موافقت دور میشود مخالفت اگر مدعی در دعوای جود گفت که نیست مرا بر مدعی علیه چیزا در حوضه قبول نمیشود گواهی گواهان که بر ما د وار ان گواهی داده باشند اگر چه مدعی دعوای موافقت کند همچنان گر شده است در فتاوای قاضیخان ولا فرق فی كون الشهادة اقل من ان يكون في الدين او فی العين فلوادعى كل الدار تشهد بنصفها تصح بالنصف موضح بموفق كذل في الخلاصته از جمله و فرق نیست در همو از تن گواهی از بودن چیزیکه گواهی داده شده به آن کمتران اینکه انچیز دین باشد و یا مال شده پس اگر دعوی کرد تمامی سر را پس گواش دادند گواهی دادند بنصف آن حکم کرده میشود بنصف آن بضمیمه موافق کردن محمد همین شده است در فتاوای قاضیخان و ظهریه في المحاسن الشهادة بالاقل تقبل اذ اصح ذلك الاقل بيانا لما ادعاه فانه ذكر ولا اذا ادعى دارا في يد رجل انها له وتشهداها اشتراها مردى لها دعاء شاد هم بالاقل عمالا دعى وما شهد وایه يصلح بيانا لما دعاه المدعي فانه لو قال انها ملكى لا فی اشتريها مردى الید يصح ويكون اخر كلامه بيانا للأول بخلاف البناء ما اذ ادعا ولا النتاج وشهد بالشتراء مروى اليد لا يقبل لا ان يوقة والدلا لان دعوى عل في البناء الجعل دعوى ملك حادث موجية لا نسله وقال هذا الدار ملكى بالنتاج متوحية اله لا يصح كلامه فلا يمكن ارجاع الى محن كلامه بياء الأول ولا تقبل الشهادة بدور التوفيق وكملم و ظاهر میشود از کلام قاضیخان اینکه بدرستیکه گواهی بکمتر از مدعا قبول میشود وقتی که صلاحیت داشته با آن کمتری بیان شود برای چیزیکه مدعی دعوای انرا کرده باشد زیرا که قاضیخان در اول ذکر کر دست این مسئله را که اگر عودی کرو سرایرا در دست مردی که او بدرستیکه این مهم است شاهدان گواهی دادند که بدنی ولی گواهی کمتر از مدا قبول است خواه در دعوی دین باشد یا در دعوی عين --- page 281 --- جلد دوم کتاب الشهادة ۲۷۷ مدعی خریده است این سرای مرا ازین ذوالید صحیح میشود گواهی ایشان زیرا که گواهی ایشان بکبرست انچیزیکه مدعی دعوی کرده است انرا و انچیزیکه ایشان گواهی داده اند بان صلاحیت دارد که بیان شود برای چیزیکه مدعی دعوی کرده است آنرا زیرانه اگر مدعی بگوید که این سرای ملک منست زیرا که من خریده ام آنرا ازین ذوالید و آخر کلام مدعی بیان میشود مر اول کلام او را بخلاف آنکه اگر مدعی دعوی کند دارا و بخانه را و بی چندیکه ومشاهد ان گواهی بدهند بخریدن او انچیز از ذوالید که قبول نمیشود گواهی مگر قبول میشود وقتی که مدعی موافق کند دعوی خود را با گواهی واگر موافق نکرد قبول نمیشود زیرا که دعوای جانبر نادی بر ذوالید جهال از روی ذوالید ملک نمیدار از جانب ذوالید زیراکه اگر مدعی بگوید که این چیز پای ملک منست بسبب خانه را دی از طرف صحیح نمیشود کلام او پس امکان ندارد که آخر کلام مدعی بیان بگردانیده شود مرا ول کلام او را و قبول نمیشود این گواهی بغیر موافق کردن دعوی با گواهی ولو ادعى انه له ورثه من ابيه وجاء بالشهود فشهد انه له ولاخيه الغائب ميراث عن ابيه جازت شهادتهم لانهم شهد و اله باقل مما ادعاه وان شهدوا با کثر نخواین يدعى دا را فى يد رجل انها له بشراء من غیر ذی الید و هو يملكها مجد المدعى عليه فجاء المدعى بشهود فشهد وانها له لا تقبل شهادتهم وكذا لو ادعى انه داره ورثها من ابيه والشهود شهد وا نها داره لا تقبل شهادتهم ريفجان و اگر کسی دعوی کند که بد رستیکه این چیز دست میراث برده ام آنرا از پدر خود پس آورد مدعی شایاد انرا پس ایشان گواهی دادند که بد رستیکه این مال مراین مدعی برادر غایب اوست که میراث مانده از پدر ایشان دست گواهی ایشان زیرا که ایشان گواهی داده اند برای او بکتر از چیزیکه مدعی دعوی کرده است آنرا واگر شاما، ان گواهی دادند از مد عا چنانکه مدعی دعوی کند سرائی را که در دست مردی باشد که بدرستیکه این سرای مراست که خریدا متم از فلان غیر از ذوالید در حالیکه آن فلان لک آنسرای بود پس مدعی علینک شد از ان پس مدعی آوردش پس ایشان گواهی دادند که بدرستیکه این سرای مر اوست قبول نمیشود گواهی ایشان همچنین اگر مدعی دعوی کرد --- page 282 --- جلد دوم ۲۷۸ كتاب الشهادة بدرستيكه اين سراى مراست كه ميراث برده ام آنرا از پدر خود وشاهدان گواهی دادند كه بدرستيكه اين سرای از اوست قبول نمى شود گواهى ايشان ولوا دعي انك قبضت مالى جلما بغير حق و ذكر قيمته وشيئه وشهد الشهود ان هذا الذي هو ذو اليد قبض جملا من فلان غير المدعي تقبل هذه الشهادة حتي يجبر على الاحضا كذافي خزانة المفتين (عالمگیری) واكر مردى دعوى كرد بر ديگرى كه بدرستيكه تو قبض كرده أزمال من اشتر يرا بغير حق و بيان كرد قیمت و چهره آنرا و گواهان گواهی دادند كه بدرستيكه اين مردی كه ذواليد است قبض كرده است اشتر را از فلان كه غير مدعی است قبول كرده ميشود گواهی تا اينكه جبر كرده ميشود بر ذو اليد بحاضر كردن آن اشتر هچنین ذكر شده است در کتاب خزانة المفتين المدعی اذا اكذب شهوده فى جميع ما شهد وا به له او بعضه بطلت شهادتهم اما لانه يفسق للشاهد ولان الشهادة لا تقبل بدون الدعوى فلو شهد الشهود لرجل فقالوا هذا البيت من هذه الدار لفلان رجل اخر غير المدعى فقال المدعى ليس هو له فكذب شهوده وان قال هذا قبل القضاء لا يقضى له ولا لفلان بشئ فان كان بعد القضاء فقا هذا البيت لم يكن لى انما هو لفلان قال ابو يوسف اجرت قرار ه لفلان وجعلته له البيت واردما من الدار على المقضى عليه ويضمن قيمة البيت للشهود عليه ولابى يوسف قول اخوانه يضمن البيت للمشهود عليه يكون ما بقى من الدار للشهود له كذا فى الخانية (مجر) تکذیب مدعی شهود را در کل و بعض گواهی مبطل گواهی است بدرستیكه مدعى دروغگو كند شاهدان خود را در تمامی آن چيزيكه ايشان گواهی داده اند بأن برای مدعی رواد بعض آن باطل میشود گواهی ایشان یا از جهت اینکه آن دروغگو كردن نسبت کردن مدعیست مرشاهد خود را بفسق يا از جهت اینکه گواهی قبول كرده نميشود بغير از دعوی در آنچيزيكه مدعی را در دعوی خود خواند می ود پس گرگواه داد دشادان برای بردی سر گویسین او را یکی از این سر کشاران گفتند که نان دایران سرا مرغان دیگرس گیر ازین مدعی پس مدعی گفت که نیست --- page 283 --- جلد دوم ۲۷۹ كتاب الشهادة این خانه مرا پس تحقیق که مدعی در و غلو کرد شاهدان خود را در بعض گواهی ایشان یعنی گو اهی تمام آن سرای است زیرا که مدعی اقرار کرد که بیخانه از آن مرائیست و اگر مدعی پیش از حکم قاضی گفت نکه کرده میشود برای آن مدعی با نسرائی نه برای آن فلان بچیزی از ان خانه و اگر این گفته مدعی پس از حکم قاضی بود پس گفت که این خانه نیست مرا بلکه آن خانه مر فلان را است گفته ست امام ابو یوسف رح که رد میکنیم اقرار مدعی را برای آن فلان میکردانم آن خانه را برای او در و میکنیم چیزی را که باقی مانده است از ان سرای بر کسیه حکم کرد شد بر اوینی دالیده تا دان سید دی مت آن خا را برای کسی که گواهی بر دادا شده و مر امام ابو یوسف رحمہ اللہ قول دیگر است که بدرستی مدعی تا دان مید هد قیمت آن خانه را برای کسی که گواهی داده شد بر او یعنی ذو الید و میشود آن چیزی که باقی مانده از ان سرای مرگسی را که گواهی داده شد. برای او یعنی مدعی همچنین در شده است در فتاوی قاضیخان ثمر اكذب المدعی اذا كذب شهوده انما ترد شهادتهم اذا كذ بهم فيما وقعت الدعوى به اما اذا صالهم فيما وكذبهم في شيئ زاد ولا فانها تقبل له فيما ادعاه ان لم يدعه المدعی عليه ( مچو ) يعنى ان لم يدع الزائد على ما ادعاه المدعي ( منحة الخالق) وعلى هذا قال في الخانية شہدا الرجل ان فلانا غصب عبدا ولكنه قدر ده عليه بعده فمات عند مولاه فقال المغصوب منه لم يرده علي وانما مات عند الغاصب وقال المشهود عليه ما غصبته عبدا ولا رددته عليه وما كان من هذا من شيئ قال اذا لم يدع شهادتهما ضمنته القيمة وكذا لو شهدا انه غصب عبد اله خبار مولاه قتله عند الغاصب فقال المغصوب منه ما قتلته ولكنه قد غصبه ومات عندك وقال المشهد عليه ما غصبت ولا قتلہ صيد المدعی عبد اله خرد على ما يضمنه كذا لو شهدا انه ادعى هذا لدم ولك قدابرا من فى الدوني كدابرة عن دو قال المدعي لم يبرى كاربني الاني وال در توي قاله انه بيردن شهادتهم كيا لكو، ان نقض على ما الأخ ( مچو ) عبدا لله معه الدين --- page 284 --- جلد دوم کتاب الشهادة بعد ازین بدانکه بدرستی مدعی وقتیکه دروغگو کند شاهدان خود را جزاین نیست که رد کرده میشود گواهی ایشان وقتیکه دروغگوی کرده باشد ایشانرا در چیزی که دعوی دران واقع شده باشد اما وقتیکه مدعی راستگو کند شاهدان خود را در گواهی دادن ایشان بآن چیزیکه دعوی دران واقع شده باشد و دروغگو کند ایشانرا در چیزیکه ایشان افزوده باشند آنرا پس درستی که (ہی) ایشان قبول کرده میشود برای مدعی در انچیزیکه دعوای انرا کرده است اکر دعوی نمیکرد مدعی علیه ترایعنی اگر مدعی علیه دعوی نمیکرد آن چیز یرا که زیاده است بران چیزیکه مدعی دعوی میکرد آنرا و بنا براین، ما گفته است در کتاب فتاوای قاضیخان که دو شاهد گواهی دادند برای مردی که بدرستی که فلان غصب کرده است غلام را ولیکن تحقیق که آن غصب کننده رد کرده است آن غلام را برای این پس مردی است آن غلام نزد خواجه خود پس گفت انکسی که غصب کرده شده است از او که غصب کننده رو نکرده است غلام را بین و جزاین نیست که آن غلام مرده است نزد غصب کننده و گفت انکسیکه گواهی داده شده بر او که غصب نکرده ام از و غلام را و نه رو کرده ام آن غلام را براو و نبود ازین غصب در و هیچ چیزی گفته است امام محمد رح که وقتیکه مدعی علیه که آن غصب کننده است دعوی نکند چیز یرا که گواهی داده اند آن شاهد نها و وبر دعوای مدعی که آن رو کردن مدعی علیه است تاوان ده میگردانم آن غصب کننده را بقیمت آن غلام و همچنین اکر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی که این مرد غصب کرده بود غلامی را که ازین مرد دیگر بود پس آمد خواجه آن غلام و کشت آن غلام را نزداین غصب کننده پس گفت آن کسیکه غلام از وغصب کرده شده وکشته ام آن غلام را ولیکن تحقیق غصب کننده غصب کرده بود او را و مرد نزدا و وگفت انکسیکه گواهی داده شده بر او که غصب نکرده ام از او غلام و نکشته است این مدعی غلام خود را در دست من پس درینصورت میشود بر غصب کننده قیمت آن غلام و همچنین اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی که این --- page 285 --- جلد دوم ۲۸۱ كتاب الشهادة این مدعی را بر این مدعی علیه هزار درهم بود و لیکن این مدعی تحقیق ابرا کرده بود بر این بین مدعی علیه از ان هزار درهم و گفت مدعی که من ابرا نکرده ام برای او ا یچ چیزی و گفت انمیکه کواهی داده شده بر او که بو د مر این مدعی را بر من چیزی و ندا برا کرده است برای من از چیزی گفته است امام محمد رم که وقتیکه مدعی علیه دعوی نکند ابرا کردن را که آن دو شاهد کواهی داده اند بران حکم میکند براء بآن هزار درم اعلم ان المدعي اذا تكلم بكلام يحتمل ان يكون تكذيبافان كان قبل القضاء لا يقضى له وان كان بعده لم يبطل الا ان يكون تكذيبا للشاهد قطعا فلو قضى لنه بالدار بالبينة فاقرا نها لرجل غير المقضى عليه لاحق للمدعي فيها وصدقة فلان او كذبه لم يبطل القضاء لاحتمال النفيعن الاصل واحتمال ان يملكها اياه بعد القضاء وان كان في مجلس القضاء فلا يبطل بالشك فلو قال بعد القضاء هي لفلان لم تكن لي قط فان بك بالاقرار وثنى بالنفى او عكسه فان صدقه المقر له في الجميع بطل القضاء ويرد على المقضى عليه ولا شئ للمقر له وان كذبه في النفي وصدقه فى الاقرار كانت للمقرله وضمن المقرقيمته اللد للمقضى عليه سواء بك بالاقرار او بالنفي كذا ذكر فى الجامع قالوا هذا ان بك بالنفى وثنى بالاقرار موصولا اما ان كان مفصولا لم تصح وتمامه في الخانية بخلاف المقر له اذا قال هي لفلان ما كان لى قط لان ثمه يضامع هنالك قصل له وهذا المقضى عليه ثناء كذا في التلخيص الجبر که که می چریک وی دینی راکه احتمال داشته باشد اینکه ان خو اور کور واقع بدانی و سواس اگر بان عن گفتن از پیش از کلمه قاضی بود که کر و نمیشود برای وه ارس ازکم قاضی بود باطل پیشو دهک قاضی کرمایل شد و یکر باشد آن من تضمین در مک کروان شاهداین را که کرده ند برای ما اینا ب ا ین بن می افرد کرد --- page 286 --- جلد دوم ۲۸۳ کتاب الشهادة که بدرستی که این سرای مر فلان مرد دیگر برست غیر از ان کسیکه حکم کرده شد در براو یعنی غیر مدعی علیه هیچ حقی من مدعی را در ان نیست و آن فلان انشانگر مدعی را در ان اقرار او و با در و غکو کرد او را دران باطل نمیشود حکم قاضی از جهت احتمال منگد نباشد حق مدعی در آنساری از اصل و احتمال اینکه مدعی تملیک کرده باشد آن سرایر امان فلان که اقرار کرده برای اوپس حکم قاضی اگر چه آن تملیک وی در مجلس قضا باشد پس حکم قاضی باطل نمیشود بسبب شک پس اگر مدعی گفت پس از حکم قاضی که آن سرای مر فلانر است و هر گز نبود مرا پس اگر مدعی در ین گفتن خود ابتدا کر دیا قرار کردان برای آن فلان و دو خیر نفی کرد ملک خود را و یا عکس این کرد که ابتدا کرد نفی کردن ملک خودرا بعد از ان اقرار کرد برای آن فلان پس گره اشگو کر د این مدعی را آن کسیکه اقرا کرده شد برای او در تمام آن گفته او یعنی در نفی لک خود و بودن آن برای آن فلان باطل میشود حکم قاضی درد که دهنده و آن سرای کسیکه حکم دیده شده بر او دیست هیچ چیزی رگس را که اقرار کر دو شده برای او و اگر آن کسیکه اقرار کرده شده برای او در ونکو کرد او را در نفی کردن ملک او و راست کرده او را در اقرار کردن او برای او میشود آن ساهی برای کسیکه اقرار کرده شده برای او و تاناً مید به آن اقرار کننده قیمت آن سرای را برای سیکه حکم کرده شده برا وبر اتیتا اینکه مدعی بران گفته خود ابتدا کرده باشد با قرار کردن برای فلان و یا نفی کردن ملک خود همچنان ذکر شده است در کتاب جامع گفته اند مشایخ رحمهم الله تعالی که این حکم وقتی است که مدعی ابتدا کرده باشد در گفتن خود نفی کردن ملک خود و بعد از ان اقرار کرده باشد برای آن فلان پیوسته بنفی کردن خود اما اگر اقرار کردون او برای آن فلان جدا بود از نفی کردن ملک او صحیح میشود اقرار او برای آن فلان بلکه آن برای از کسی میشود که بر و حکم شده بود و تم این حکم درکتاب قاضیخان است بخلاف سیکه اقرار کرده شده باشد برای او بمالی وقتیکه گوید که این در مر فلان رست و مرا هرگز بنود زیرا که دوران --- page 287 --- كتاب الشهادة ۲۸۳ جلد دوم مشار نزاع کننده نیست با آن شخص سوم که آن فلانست که شخصیکه برای او اقرار کرده شده بود برای او اقرار کرده است پس اعمال سلامت میماند برای آن فلان و در اینجا که این مسأله است شخصیکه براه حکم کرده شده است نزاع میکنند با شخص سوم که آنکسی است که اقرار کرده شده است برای او همچنین ذکر شده است در کتاب تلفخیص وذكر المنتقى رجلا ادعى فى يد رجل مناعا اودار انهاله واقام البينة وقضى القاضى له فلم يقبضه حتى اقام الذى فى يديه البينة ان المدعى اقرعند غير القاضى انه لاحق له فيه قال ان شهد وا انه اقربذلك قبل القضاء بطل القضاء وان شهد واانه اقربه بعد القضاء لا يبطل القضاء لان الثابت بالبينة كالثابت عيانا ولوانه عاين القاضي اقراره بذلك كان الحكم على هذا الوجه (قاضيخان) و ذکر کرده است در کتاب منتقی که مردی دعوی کرد متاعی را یا سرائی را که در دست مردی بود که دادی این متاع یا این سرای مر است و گذرانید گواهان را و قاضی حکم کرد برای او پس قبض نکرده بود المدمی ان مدعا را تا اینکه آنکس که آن مدعا در دست او بود گذرانید گواهان را باینکه بدرستی این مدعی اقرار کرده است نز دغیر قاضی که بدرستی که مرا هیچ حقی نیست در این مد عا گفته است امام محمد رحمه الله که اگر گواهی دادند گواهان که مدعی اقرار کرده است بان گفته نمود پیش از حکم قاضی باطل میشود حکم قاضی و اگر گواهی دادند باینکه بدرستی او اقرار کرده است بآن بعد از حکم قاضی باطل نمیشود حکم قاضی بنا چیزیکه ثابت شده باشد بگواهی گواهان مانند چیزیست که ثابت شده باشد بدیدن چشم و اگر بدرستی که قاضی بعد از حکم خود آن اقرار مدعی را بچشم دیده می بود یعنی خود قاضی اقرار او ر اشنیده می بود حکم چنین میشود که حکم قاضی باطل نمی شد پس همچنین در اینجا که بگذاشتن شاهدان ثابت شد و نیز حکم قاضی باطل نمیشود وفي المحيط البرهانى قضى له بالدار بينة بشهابينة ثم قال --- page 288 --- جلد دوم ۲۸۴ کتاب الشهادة ليس البناء لى وانما هو للمدعى عليه بطل القضاء لانه اكذاب للشاهد بخلاف ما اذا قال البناء له فليس باكذاب هكذا فى الاقضية وفرق بين ما اذا ذكروا البناء فى شهادتهم فيكون اكذابا اولا فلا وفى شهادات الاصل واذا ذكروه فلا فرق بين النفي والاثبات فقط لى كونه تكذيبا (بحر) وذكر شده در کتاب محیط برہانی کہ حکم کرده شد برای مدعی بسرائی با بناء ان سرای بگذشتن شاهدان بعد ازان گفت مدعی کہ بناء ان سٹرای مرا نیست و جز این نیست که بناء آن مدعی علیه است باطل میشود حکم قاضی زیرا کہ این گفته مدعی دروغگو کردن اوست مرشاهد خود را بخلاف آنکه مدعی بگوید کہ بناء آن مدعی علیه است و این را نگوید کہ از من نیست زیرا کہ این گفته او دروغگو کردن شاهد نیست همچنین ذکر شده در اقضیه و فرق کرده است میان اینکه شاهدان ذکر کنند بناء آنرا در گواهی خود که بنای آن مدعی است پس درینصورت می شود این گفته مدعی که بناء آن مدعی علیه است دروغگو کردن شاهدان میان اینکه شاهدان ذکر نکنند آنرا پس آن گفته او دروغگو کردن ایشان نمیشود و در کتاب شهادات مبطو ذکر شده است که اگر شاهدان ذکر کنند در گواهی خود بنای سرایرا کہ مدعی است پس فرق نیست میان نفی کردن مدعی بنای آنرا از خود و میان تنص ثابت کردن او بنای آنرا برآمد عی علیه بغیر از نفی کردن آن از خود در بودن ہر کدام از نفی کردن او وثابت کردن دروغگو کردن مرشاهد انرا ولو ادعى قدرا وبرهن عليه ثم اقر بقبض بعضه فان اقر بما يدل على قبضه قبل الدعوى والبينة فهو تكذيب لشهوده فلا واگر کسی دعوی کرد بر کسی اندازه از امال و گذراند برا و شاهد انرا بعد از ان مدعی اقرار کرد بقبض کردن بعض از ان مال پس اگر اقرار کرد بوجهی که دلالت میکرد بقبض کردن او پیش از دعوی --- page 289 --- جلد دوم ۲۸۵ کتاب الشهادة کردن و شاهد گذرانیدن پس این اقرار او دروغگو کردن است مرشاهدان خود را و اگر اقرار او دلالت نمیکرد بقبض کردن او پیش از دعوی کردن و شاهد گذرانیدن پس درینصورت اقرار کردن او دروغگو کردن نیست مرشاهدانرا ذکره المنتقی اذاشهد واعلى دارلرجل فلما ذكوا قال المدعى عليه البناء لي انا بنيته واراد ان يقيم البيّنة على ذلك فان كان شهود المدعى حضورا يسئلهم القاضی عن البناء فان قالوا البناء لمدعى الدار لا يلتفت القاضي الى قول المدعى عليه وان قالوا لاندری لمن البناء الا انا نشهد ان الارض للمدعى فليس ذلك باكذاب منهم شهادتهم ويقضى القاضى للمدعى عليه بالبناء ان اقام بيّنة ويأمر بالهدم وتسليم الارض الى المدعى وان لم يحضر المدعى عليه بيّنة على البناء قضى عليه القاضى بالارض بشهادة شهود المدعى ولتبع الارض البناء فان جاء لمدعى عليه بعد ذلك بالبينة ان البناء بناؤه اخذه لان القاضى لم يقض على المدعى عليه بالبناء بشهادة شهود المدعى كذا فى الفصول العمادية (عالمگیری) ذکر شده در کتاب منتقی که وقتی که شاهدان گواهی دادند برای مردی بسرائی پس وقتی که شاهدان تزکیه کرده شدند مدعی علیه گفت که بناء این سرای مرست بدرستی که من بناکرده ام آنرا و خواست اینکه بگذراند بآن دعوای خود شاهدانرا پس اگر شاهدان مدعی حاضر بودند قاضی بپرسد ایشان را از بناء آن سرای پس اگر گفتند که بنا آن مرمدعی است قاضی التفات نکند بآن گفته مدعی علیه واگر گفتند که خبرنداریم که بنای آن کدام کس راست مگر بدرستی که ما گواهی میدهیم که بدرستی که زمین مرمدعی راست پس این گفته ایشان دروغگو کردن نیست از ایشان مر گواهی ایشانرا و حکم کند قاضی برای مدعی علیه به بناء او --- page 290 --- جلد دوم ۲۸۶ كتاب الشهادة اگر گذرانید شاهدان را و بفرماید قاضی مدعی علیه را بویران کردن آن بنها و بسپردن زمین آن بمدعی و اگر مدعی علیه حاضر نکرد شاهدان را به بنای آن بمثل وی که از اوست حکم کند قاضی بریدگی بزمین آن سرای بسبب گواهی شاهدان مدعی و تابع زمین میشود بنای آن پس اگر مدعی علیه بعد از ان آورد شاهدانرا که بدرستی که بنای آن سرای بنای من ست پس مدعی علیه میکند آن بنهارا زیرا که قاضی بحکم نکرده بود بر مدعی علیه به بنای آن بسبب گواهی شاهدان مدعی همچنین ذکر شده است در فصول عمادی وفی المنتقی لو شهدوا بالدار للمدعى ثم ماتوا او غابو فلم يقدر عليهم فلما اراد القاضى ان يقضى ببنائها قال المدعى عليه انا اقيم البينة ان البناء بنائى انا بنيته لم تقبل ذلك منه ويقضى للمدعى ببنائها كذا في الخلاصة ولو شهد شهود المدعى ان الدار له ولم يزدوا على هذا ثم ماتوا او غابوا ثم جاء رجل اخر و ادعى بناء هذه الدار لنفسه وشهدله شاهدان اخران بذلك فان القاضى يقضى بالارض للمدعى الذي شهدت له شهوده بالدار ويقضى بالبناء بين المدعيين نصفين فان اقام المدعى عليه بينة ان البناء بناؤه قبل القضاء او بعده لم اقبل ذلك منه ولوان شهود المدعى شهدوا ان الأرض للمدعى وقالوا لا ندرى لمن البناء قضى بالارض له وقضى بالبناء لمدعى البناء خاصة كذا فى المحيط والارض التي يكون فيها النخيل والاشجار بمنزلة الدار اذ الم يفسر وا فالقاضى يقضى للمدعى بالارض ويتبعها النخيل والشجر من غير ان يكون ذلك شهادة بالنخيل --- page 291 --- جلد دوم ۲۸۷ كتاب الشهادة والشجر وكذالك اذا شهد واان هذا الخاتم او هذا السيف لفلان ولم يذكروا الفص والحلية فالقاضي يقضى بالسيف والحلية وبالخاتم والفص للمدعى من غيران يكون للحلية والفص مشهودا بها حتى لو اقام المشهود عليه بينة ان الفص والحلية له قبلت بينته قضى القاضى بذلك للمدعى او لم يقض هكذا في الفصول العمادية (عالمكيرى) و در کتاب منتقی ذکر شده است که اگر شاهدان گواهی دادند بسراي برای مدعی بعد از ان ان شاهدان مردند و یا غایب شدند پس مدعی نتوانسیت بی حاضر کردن ایشان پس وقتی که قاضی اراده کرد که حکم کند ببنای ان سرای برای مدعی گفت مدعی علیه که من شاهدان میگذرانم که بدرستی که بنای ان سرای از من است من بنا کرده ام انرا قبول کرده نمیشود این گواهان از مدعی علیه و حکم کرده میشود برای مدعی بینای ان سرای همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و اگر شاهدان مدعی گواهی دادند که بدرستیکه این سرای مردی است رو نمیفرودند بر این گفته خود چیزی را بعد از ان ان شاهدان مردند و یا غائب شدند بعد از ان امد مردمی دیگر و دعوا کرد بنای ان سرای را برای خود و گواهی دادند برای او دو شاهدان دیگر بآن پس در صورتیکه قاضی حکم کند بر زمین ان سرای برای ان مدعی که گواهی داده شاهدان او برای او بان سرای و حکم کند بینای انرا میان ان هر دو مدعی بد و نصف پس اگر مدعی علیه پیش از حکم قاضی و یا بعد از حکم او گذ را نیند شاهد که بدرستی که این بنا بنای من است قبول نمیکنم آن شاهدان را از مدعی علیه و اگر بدرستی که شاهدان مدعی گواهی دادند که بدرستی که زمین این سرای مردمی راست نگفتند که نمیدانیم که بنای این سرای که است حکم کرده شود بر زمین ان سرای برای مدعی و حکم کرده شود بینای ان برای ان مدعی دوم که دعوی میکند خاص بنای انرا همچنین ذکر شده است در کتاب محیطون بیتا در ان --- page 292 --- جلد دوم ۲۸۸ كتاب الشهادة در ان درختهای خرمایا درختهای دیگر باشد سرای ست وقتیکه شاهدان بیان نکردند در جهان آن درختانرا که ازکدام کس است پس قاضی حکم کند برای مدعی بزمین و تابع زمین میکرد د درختان رمان و دیگر درختان و همچنین وقتیکه شاهدان گواهی دادند که بدرستی حلقه این انگشتر و یا این شمشیر مدفلانرا و ذکر نکردندنگین انگشتر و زیور شمشیر را که از کیست پس قاضی حکم کند بشمشیر با زیور و بانگشتر با نگین برای مدعی بغیر از اینکه باشد آن زیور و نگین چیزیکه گواهی داده شده بآنها تا انکه اگر شاهدان گذرانید آن کسیکه گواهی داده شده بر او که بدرستی که این نگین و زیور مراست قبول کرده میشود شاهدان او خواه قاضی حکم کرده باشد بآن نگین و زیور برای مدعی یا نکرده باشد همچنین ذکر شده در فصول عمادی رجل دعي دارا قبل رجل فقال المدعى عليه ليست فى يدى فاقا م المدعى بينة فشهد وا ان الدار فى يد المدعى عليه وفى ملكه قال يسأل القاضى المدعى فان قال كما شهدوا انها فى يده وفى ملكه فقد اقر بالدار وان قال صدقوا انما فى يده ولا اصلحهم انها فى ملكه فلم ذلك فيجعل المدعى عليه خصما كذا فى فتاوى قاضيخان (عالمگیری) مردی دعوی کرد سرائی را بر مردی پس مدعی علیه گفت که آن سرای در دست من نیست پس گواهان گذرانید مدعی و گفتند آن گواهان او که بدرستی آن سرای در دست مدعی علیه و درملک اوست گفته است امام محمد رحمة الله علیه که بپرسد قاضی از مدعی پس اگر گفت مدعی که همچنانست که گواهان گفته اند که سرای در دست مدعی علیه و در ملک اوست پس بتحقیق که اقرار کرد مدعی بآن سرای برای مدعی علیه و اگر گفت مدعی که گواهان راست گفتند که سرای در دست مدعی علیه ست و راستگو نمیکنم ایشان را در اینکه گفته اند که سرای در ملک مدعی علیه ست --- page 293 --- جلد دوم ۲۸۹ کتاب الشهادة پس است مر مدعی را این گفتن پس گردانیده میشود مدعی علیه خصم او و همچنین ذکر شده اس در فتاوای قاضیخان رجل فی یدیه عبد وادعی رجل انه اشتراه من ذالید وذو اليد يجحده فجاء المدعى بشاهدين شهدا انه باعه منه ولا ندری اهو للبایع ام لا جازت شهادتهما ولوجاء المد بشاهد فقالاً للقاضي العبد لنا باعه المدعى عليه من هذا المدعى فان القاضی يقضى بشهادتهما للمدعى كذا فى الظهيرية (عالمگیری) مردی در دست او غلامی بود و دعوی کرد مردی دیگر بر او که خریده ام این غلام را ازین ذوالید و آن ذوالید منکر بود از فروختن خود پس آورد مدعی دو گواهان را که گواهی دادند بر اینکه ذوالید فروخته است این غلام را برای مدعی و نمیدانیم که آیا غلام مرتان فروشنده را بود یا نه روامیشود گواهی ایشان واگر مدعی دوگواه آورد پس گفتند گوا مر قاضی را که این غلام از ماست فروخته است آنرا مدعی علیه براین مدعی پس بدرستیکه قاضی حکم کند بگواهی آن گواهان برای مدعی همچنین ذکر شده است در کتا ظهيريه امة فى يد رجل وابنتها فى يد غيره فجاء رجل واقام البينة على الذى فى يديه الجارية ان الجارية له وقضى القاضى بالجارية لا يكون للمقضى له ان يأخذ الابنة بذلك القضاء وبمثله لوان رجلاً فى يده نخلة وتمرتها في يد غيره جاء رجل واقام البينة على الذى فى يدة النخلة وقضى القاضى له بها كان للمقضى له ان يأخذ الثمرة بذلك القضاء هكذا ذكر في المنتقى كذا في فتاوى قاضیخان (عالمگيري) کنیزکی در دست مردی بود و دختر آن کنیز در دست دیگری بود پس آمد مردی گذشتن --- page 294 --- جلد دوم ۲۹۰ كتاب الشهادة شاهدانها بركسيكه آن كنيز در دست او بود كه بدرستى كه اين كنيز مرسيت وحكم كرد قاضي بآن كنيز براى او در ينصورت نيرسد مرآنكس را كه حكم كرده شده براى اوكه بگير دخترآن كنيز را بآن حكم قاضى و بمانند اين است اگر در دست مردى درخت خرما بود و ميوه آندرخت در دست ديگرى و مردى آمد و گواهاند شاهدان را بركسيكه در دست او درخت خرما بوده قاضى حكم كرد براى او بآن درخت خرما در ينصورت ميرسد مر آنكس را كه حكم كرده شده براى او كه بگير دميوه آن درخت خرمارا بسبب آن حكم قاضى همچنين ذكر شده است در كتاب منتقى وهمچنين ذكر شده است در فتاواى قاضيخان واذا شهد له شهود على رجل بجاريه فى يديه انها لهذا المدعى وقضى القاضى له بها ثم غاب الشهود او ماتوا وظهر للجارية ولد فى يد المشهود عليه لم يره الشهود اخذه المدعى ذلك لو كان الولد ظاهرا وشهد الشهود بالجارية للمدعى ولم يتعرضو اللولد فالقاضى يقضى للمدعى بالجارية وبالولد فان قال الذي في يديه الجارية اذا قيم بينة على ان الولد لى لم يلتفت الى بينته ويقضى بالجارية والولد للمدعى فاذا قضى القاضى بذلك ثم حضر الشهود وقالوا لم يكن الولد للمدعى وانما اكان للمدعى عليه فالقاضى لا يقضى بالولد للمدعى عليه واذا قام البينة على الولد ولو كان الشهود حضوا وسئلهم القاضى عن الولد قبل القضاء فقالوا هو للمدعى عليه او قالو لا ندرى من هو فانه لا يقضى فى الولد بشئ ويقضى بالجارية للمدعى كذا فى الذخيرة اعليكم و وقتى كه شاهدان گواهى دادند بر مردى بكنيزى كه در دست آن مرد بود كه بدرستى كه اين كنيز مر مدعى را ست وقاضى حكم كرد براى مدعى بآن كنيز بعد ازان شاهدان غايب شدند و يا آمدند وظاهر شد مرآن كنيز را ولدى در دست آن كنيكه شاهدان بر او داده شده بود و شاهدان --- page 295 --- جلد دوم ۲۹۱ کتاب الشهادة ندیده بودند آن ولد را درینصورت مدعی میگیرد آن ولد را و همچنین اگر ولد آن کنیز ظاهر بود و شاهد گواهی دادند برای مدعی و تعرض نکردند بآن ولد او پس قاضی حکم کند برای مدعی بکنیز و بواد او پس اگر گفت آن کسیکه کنیز در دست او بود که من میگذرانم شاهدان را بر اینکه بدشکی ولد او مراست التفات نکند قاضی بشاهدان او وحکم کند بآن کنیز و ولد او برای مدعی پس وقتی که قاضی حکم کرد بآن بعد ازان شاهدان حاضر شدند و گفتند که بنود این ولید مر این مدعی را و جز این نیست که این ولد مر مدعی علیه است پس قاضی حکم نکند بآن ولد برای مدعی علیه اگر چه گذرانیده است شاهدان را بران ولد واگر شاهدان خشو داد و قاضی پرسید ایشان را از حال آن ولد پیش از حکم کردن پس ایشان گفتند که این ولا مدعی علیه است و یا گفتند که نمیدانیم که کر است آن ولد پس قاضی حکم کند در ولد یکنیزی و حکم کند بکنیز برای مدعی همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره ولوادعی اربع ما درهم وقضى له ببينة ثم اقران للمدعى عليه مائة سقط عنه مائة اتفاقاً وهل تسقط الثلث مائة قولان كمائى المحيط وغيره والفتوى على عدم سقط تمال للمنقط (نجر) و اگر کسی دعوی کرد چهار صد درم را و حکم کرده شد برای او بگذرانیدن شاهدان بعد از ان مدعی اقرار کرد که بدرستی که صد در هم مدعی علیه است درینصورت مایا میشود از مدعی علیه صد درم باتفاق علماء رحمهم الله تعالی و آیا ساقط میشود از و سه صد در هم با ندان درین حکم دو قول است بعض علما، گفته اند که ساقط میشود و بعض گفته اند که ساقط نمیشو و چنانکه و کنار محیط و دیگر کتا بها و فتوی بساقط ناشدن است چنانکه ذکر شده در کتاب ملتقط وفي المحيط شهد علی رجل بالف و علی اخر بمائة فصار هما في الاول وكذبهما في الثاني بطلناه کنا لو شهدا بغصب ثوبين فصدقهما في احدهما وكذبهما في الاخر بطلت فيهما (جلوی) --- page 296 --- جلد دوم ۲۹۲ کتاب الشهادة در کتاب محیط ذکر کرده است که دو شاهد گواهی دادند برای شخصی بر مردی بهزار درم و بر مردی دیگر بصد درم پس مدعی راستگو کرد آن دوست را در اول و در و غگو گردانید ترا در دوم باطل میشود هر دو گواهی و همچنین اگر دو شاهد گواهی دادند بغصب کردن دو جامه پس مدعی تنگو کرد ایشانرا در یکی از ان دو جامه و دروغگو کرد ایشانرا در دوم جامه باطل میشود گواهی ایشان در هر دو جامه ولو قضى لثلثة بميراث عن ابيهم ثم قال احدهم مالى فيه حق وانما هو لاخوى كان الكل لهما فان قال لم يكن لى فيه حق وانما هو لهما بطلت حصته عن المقضى عليه (بحر) و اگر حکم کرده شد برای سه کس بمیراثی از پدر ایشان بعد از ان گفت یکی از ان سه کس که نیست مرا درین میراث حقی و جزاین نیست که حق میراث مرآن دو برادر مراست میشود همه آن میرا مرآن دو برادر اور او اگر گفت که نبود مرا درین میراث حقی و جزاین نیست که حق میراث مرآن دو برادر است باطل میشود حصه او از کسیکه حکم کرده شده بر او یعنی حصه او میماند برای همانکس ولو ادعى انه اوصى له بالف درهم و برهن عليه ثم ادعى انه ابن للموصى ولم يبرهن فله الاقل من الميراث ومن الألف (بحر) و اگر کسی دعوی کرد که بدرستی که این مرده وصیت کرده است برای من بهزار در و گذرانید بران شاهدان را بعد از ان دعوی کرد آن مدعی که بدرستی که من پسرین وصیت کننده ام و گذرانید شاهدان را پس میرسد او را آنچه کمتر باشد ازین دو که میراث و آن هزار درم وصیت است و گفته است امام محمد رحمه الله علیه که آن وصیت باطل است و چیزی نمیرسد او را وفى البزازية ادعى المديون الايفا فشهد على ابراء الدائن او على انه حلله تقبل كما لو ادعى الغصب فشهد --- page 297 --- جلد دوم ۳۹۳ كتاب الشهادة بالامر اذ لا تقبل (بحر) و ذکر کرده در کتاب بزازیه که دعوی کرد دین دار رسانیدن دین را بصاحب دین پس شاهدان گواهی دادند بابرا کردن صاحب دین برای او و یا گواهی دهند بانکه صاحب دین حلال کرده است برای دین دار دین خود را قبول میشود گواهی ایشان چنانکه کسی دعوی کند غصب کردن را پس دو شاهد گواهی دهند باقرار کردن غصب کننده بغصب کردن که قبول میشود گواهی ایشان ادعى الكفيل بالامر الايفاء وشهد على البراءة تقبل ووضع المسألة على الايفاء ليعلم ان الايفاء غير مقضى عليه ولهذا لا يرجع الكفيل على الاصيل ويرجع الطالب على الاصيل كانه ابراء الكفيل وابراء الكفيل لا يوجب ابراء الاصيل وانما ذكره ليؤذن ان المقضى به براءة الكفيل لا الايفاء وهذا لان دعوى الكفيل تتضمن البراءة مع تمكنه بالرجوع على الاصيل وشاهده شهد على القطع ببعض دعواه فيقبل في ذلك لافى الزائد (بحر) دعوی کرد ضامنی که بامر دین دار ضامن شده بود رسانیدن دین را بصاحب دین و گواهان او گواهی دادند بابرا کردن صاحب دین برای ضامن قبول میشود گواهی ایشان و نهادن این مسأله بر این صورت که ضامن دعوی کرد رسانیدن دین را از برای اینست که معلوم شود که رسانیدن ضامن دین را بصاحب دین چیزی نیست که حکم قاضی شده باشد بآن بر صاحب دین و از همین جهت رجوع کرده نمی تواند ضامن بر اصل دین دار و رجوع میتواند صاحب دین بر اصل دین دار و گویا که حکم شده است بر اینکه صاحب دین خلاص گردانیده است ضامن را النقصان بودن و خلاص گردانیدن صاحب دین ضامن را از دین واجب نمیکند خلاص گرداند اصل دین دار را و فایده ذکر کردن رسانیدن اینست که معلوم شود که آنچزیکه حکم کرده شده بآن --- page 298 --- جلد دوم ۲۹۲ کتاب الشهادة بان خلاص گردانیدن ضامن است نه رسانیدن با و دین را زیرا که دعوی ضامن فراگیرنده خلاص بودن او را با تو ان داشتن او بر جوع کردن بر اصل دین دارد شاهدان ادگواهی دادند بیقین بعض دعوای او پس قبول میشود گواهی ایشان در ان بعض دعوای او در زیاده از ان ادعی عشرة الاف درهم وشهد اله بمبلغ عشرة الاف درهم لم تقبل لان مبلغ هذالمال مال اخر (سراجیه) وفي العرف ان المبلغ هو القدر فانهم يقولون قبض مبلغ کذا ای قدر کذا لامال اخرفينبغى ان تقبل الشهادة في عرفنا(بحر) مرد می دعوی کرده ده هزار درمها و دوشاهد گواهی دادند برای مبلغ ده هزار درم قبول نمی شود گواهی ایشان زیرا که مبلغ این مال مال دیگرست ولیکن در عرف مردم بمبلغ اند از درا گویند زیر که مردم میگویند که فلان قبض کرد مبلغ چنان را یعنی مقدار چنین را نه مال دیگر را پس میشاید اینکه قبول شود این گواهی شاهدان در عرف ما شهد اعلى دعوى ارض انها خمسة مكاييل واصابا فيها حدودها واخطا أفي المقدار قبلت (سراجیه) و شاهد گواهی دادند بدعوای بینی کیه مدعی دعوی کرده بود که بدرستی که این زمین پنج پیمانه تخم است و رسیدند در بیان حدود آن زمین وخطا شدند در مقدار تخم آن قبول می شود گواهی ایشان وفی القنية ادعى المديون الايصال الى الدائن متفرقا وشهد شهوده با لایصال مطلقا او جملة لا تقبل (بحر) در کتاب قنیه گفته است که دعوی کرد دین داررسانیدن دین را بصاحب دین جدا جدا و گواهی دادند شاهدان او بررسانیدن مطلق بدون بیان انکه یکجا یا جدا جدا بو دیا بر رسانیدن یکجا قبل شود --- page 300 --- جلد دوم ۲۹۶ كتاب الشهادة للحال اى فى العين فشهدوا ان هذا العين كان قد ملكه تقبل لانها اثبتت الملك فى الماضى فيحكم بها فى الحال ما لم يعلم الما قال رشيد الدين رحمه بعد ما ذكرها كذا يرسد قاضی که امروز میذیند و معنى هذا لا يحل للقاضي ان يقول اتعلمون انه ملكه اليوم نعم ينبغى للقاضي ان يقول هل تعلمون انه خرج عن ملكه فقط كذا في المحيط قال العمادى فعلى هذا لو ادعى الدين فشهدوا انه كان له عليه كذا ينبغى ان تقبل كما فى العين ومثله مالوادعى انها زوجته فشهدوا انه كان تزوجها ولم يتعرضو للحال تقبل وهذا كله اذا شهد وا بالملك فى الماضى امالو شهد واباليدله فى الماضي لا تقضى به في ظاهر الروايه وان كانت اليد تسوغ الشهادة في الملك للحال و در انجا دو مسأله است یکی از ان دو مسأله مینست که اگر مدعی دعوی کرد در زمان حال بعین و شاهد گواهی دادند بآن چیز در زمانه گذشته و عکس این که مدعی دعوی کرد چیز یرا در زمانه گذشته و شاهدان گواهی دادند بان در زمانه حال مسأله دو میسنیست که اگر مدعی دعوی کرد انشا را یعنی نو پیدا کردن عقد و یا فعل دیگر یر اپس شاهدان گواهی دادند با قرار کردن مدعی علیه بآن عقد و یا فعل و عکس این که مدعی دعوی کرد قرار کردن مدعی علیه را بعقد می ایا فعلی و شاهدان گواهی دادند بنو پیدا کردن مدعی علیه آنرا اما مسأله اول پس ذکر کرده شده در کتاب محیط در جها نقل کرده از کتاب اقضیه و کتاب ادب قاضی تصنیف امام خصاف رحمة الله علیه تقدیگه مدعی دعوی کرد ملک بودن چیز یرا در زمانه حال یعنی دعوی کند در عین نه در دین و شاهدان گواهی دادند که این مال ملک این مدعی بود قبول میشود گواهی ایشان زیرا که این گواهی ثابت کننده ملا محمد اکرم است بیدره --- page 301 --- کتاب الشہادة ۲۹۴ ملک بودن ان مال حین مباد ر زمانه گذشته پس حکم کرده میشود باین گواهی در زمانه حال تا زمانیکه معلوم نشده باشد دور کننده حکم یعنی از احال گفته است رشید الدین رحمه الله ذکر کرده این مسئله را که قاضی بپرسند که امروز ملک دست معنی این قول امام رشید الدین رحمه الله است که حلال نیست مر قاضی را اینکه بگوید ایشان را که ایا میدانید که این مال امروز ملک مدعی است آری میشاید مر قاضی را اینکه بگوید ایشانرا که ایا میدانید که بد ستیکه مدعی برامده از ملک مدعی فقط و نگوید دیگر چیزی را گر کرده این حکم را در کتاب محیط گداست عماد الدین رحمه صنف فصول عمادیتی که بنار برین اگر کسی دعوی کرد درینی را پس شاهدان گواهی دادند که بدستی که بود مراین مدعی را براین مدعی علیه اینقدر دین مینیا یدا ینکه قبول شود این گواهی چنانکه قبول کرده میشود درباره مال عین و مانند این مساله است ان صورتی که گر کسی دعوی کرد که بدستی که این من درنکاح جفت مشاہدان گواهی دادند که بدستیکه مدعی بنام گرفته بود او را و تعرض نکردند بنباء حال قبول میشود گواهی ایشان فتوای این یکسا وقتی است که شاهدان گواهی داده باشند بملک درن کا برای مدعی در زمانه گذشته اما اگر گواهی دادند بودن عقار در دست مدعی در زمانه گذشته حکم کرده نمیشود بان گواهی در ظاهر روایت اگر چه بودن مال در دست کسی داسیکند گواهی دادن را برای شاهد درباره ملک بودن ان مال برای صاحب دست قال فی الفصولين ولو ادعی ملک في الماضی و شهدا به فى الحال باتقارا كان هذا ملکی و شہدا انه له لم تقبل في الحصيل كدا لو دقیق كان له و شہدا انه كان له لا تقبل ز تكملة در لمنتقى گفته ات كتاب جامع الفصولين که گوشه دعوی کردیک در زمان گذشته و شاهدان گواهی دادند بان ال برای او در زمانه حال با نیرطریق که مدعی گفت مین مدعی اگر ملک من و گومان گواهی داده که بین پز ملک است وا کر دانی گواهی نشان هم ترین بار مین بین قتول نہیں واگر مدعی دعوی کرد که بدستیکه این چیز از من بود شاهدان گواهی دادند. بین میاز د بود قبول کرده نمیو دانی الوادیه شهدا تھا زوجت هما ولا نعلم انها فى الحال امریقه اولا او شهدا نها باع منه هذا العين ولا ندرى نه ملكه فى الحال لم يقضى بالنكاح والملكي الحالم یوسف --- page 302 --- كتاب الشهادة ۲۹۸ جلد دوم والشاهد فى العقد شاهد فى الحال الى الاصل والمخصوص بالخ البقاء ما سمعت واما فى الدين فالمنصوص عليه عدم القبول قال فى فتح القدير شهد على اقرار رجل بدين فقال اشهدوا عليه فشهدا هذا القدر على لان فقال لا ادري هو عليك الان ام لا لا تقبل الشهادة وقال قبله ادع على اخر ديناً على مورثه وشهدوا انه كان له على الميت دين لا تقبل شهادته حتى يشهدا انه مات ولو مطا لله دين الميت لابد فى القبول من شهادتهما بانه مات وهو عليه احتياطا لامر الميت ولهذا يحلف المدعى مع اقامة البينة بخلافة فى دين الحى فتحيرانهما اذا شهد فى دين الحى بانه كان له عليه كذا تقبل الا اذا سئلهم الخصم عن البقاء فقال الاندرى وفی دین المیت لا تقبل مطلقا الخص،، ذکر شده است در کتاب بزازیه که دو شاهد گواهی دادند برگاه این زن بنگاح داده بود نفس خود را باین مدعی و ما میدانیم که در حال زن این هست یا نه و یا گواهی دادند که این مرد فروخته بود باین مرد این مال را و ما میدانیم که این مال او هست در حال یا نه حکم مرده میشود بنگا عقد و ملک مدعی در حال سبب همراه شدن مانع حال بازماند که شاهدی نکاح و ملک از ان ادده شده و شاهدی ثابت در حال یعنی اگر گواهی دادند بعقد سماعیزان گواهی باقی بودن عقد در زمانه حال ثابت میشود. حاصل این است که آن چبیکه تصریح کرده شده است آن در باره مال همین است که شنیدی آنرا و اما درباره دین پس آن حبیکه تصریح کرده شده در ان قبول نشدن گواهی است ابراج لم مرید در کتاب فتح القدیر گفته است کر دو شاهد گواهی دادند باقرار کردن مردی بدینی پس گفت آن مرد که گواهی داده شاهر را و کنتا گواهی میدن همین تقدمه مردی است این گفتن نکر در مدار میکنید یا انقدر برتو در حلا این استانبول نو د گواهی ایشان گفته است پیران فتح القدیر پیش ازین کم کسی دعوی کرد بر خص دیگر دینی ابر اور دور شخش نگیر و دو شاهد گواهی را در اینکه اینه مردان با سر اور دیی بود قول نبودگواهی نشان تک گواهی بدهند که در شکلا مردود دین براده بود ساسان بدین روز جایز است قبول شدن گواهی از گواهی ادین آن و شاهد با نیکه بدر شیکا و مرده دین او بود برای احتیاط --- page 303 --- جلد دوم کتاب الشهادة در کار مرده و از اینجاست که سوگند داده میشود مدعی با گنمانیدن گواهان که بخلاف این حکم است که درین کتاب ظاهر میشود ازین که اگر آن دو شاهد گواهی دادند در دین برنده که در شلیکه بود بر مدعی را بهر مدعی علیه مقلد دین قبول میشود گواهی ایشان که قبول نمیشود وقتیکه مدعی علیه بپرشد انرا از باقی بودن ان پی این ایشان میگویند که خبرنداریم و در دین هر دو مطلق قبول نمیشود گواهی ایشان خواه مدعی علیه بپرشد ما بدان از باقی بودن ان فایده مسئله دوم آنکه مدعی دعوی کرد نشاد و گواهی دادند شاهدان او باقرار وبها این و یا نپرسد ایشانرا تاکه نگوئید که مرد و دین براه بود واما الثانية اعنى ما اذا دعى الانشا فشهد بالاقرار او عکسه فقال في جامع الفصولين ادعى الوديعة وشهد ان المودع اقربالا يدع تقبل كما في الغصب وكذا العارية ادعانکاحا وشهد باقرارها بنکاح تقبل كما في الغصب ولوادعى دينا فشهد باقراره بالمال تقبل وتكون اقامة البينة على اقراره كاقامة البينة على السبب ادعى قرضا وشهد باقراره بالمال تقبل خلا بيان السبب فقبل في الايداع والغصب والعارية والديون والنكاح واما البيع فقال في جامع الفصولين ادعى بيعا وشهدانه اقربالبيع واختلفا في نفق زمان ومكان تقبل وفيه قبله دعى مائة تفي زب با يصح و شهدا الله على فراء الدر عل مائة ایرویا ولم یزید افراتیز وفير لا و هولاميح بخلاف الموعد القرضر شهدانه قرالدياكثر من الفرض تقبل من نام قضا دینه و شهدانه اقر باستيفائه تقبل (مجس) و اما مسأله دوم یعنی آنکه اگر مدعی دعوی کردان یعنی بوسیدا کردن عقدی یا فعلی را بر مدعی علیه پین شامان گواهی دادند با قرار کردن مدعی علیه بآن عقد الفضل ویا عکس این که مدعی دعوی کرد اقرار مدعی علیه را بعقد د یا فعلی و شاهدان گواهی دادند بمو پیدا کردن مدعی علیه این مین پس گفته است در کتاب جامع الفصولین که مدعی دعوی کرد امانت ادان مالی برا نزد مدعی علیه شاهدان گواهی دادن کا امانت دار اقرار کرده است با مانتا ن قبول میشود گواهی ایشان چنانکه همین حکم است در دعوای عصب سینی میں معمر غصب کانده بر مدعی علیه شاهدان و گواهی بد هندا قرار مدعی علیه مغصب آن میشود بخیبر حکم است در عوایم --- page 304 --- جلد دوم ٣٠٠ کتاب الشهادة عاریت که مدعی دعوای عاریت را گذر بد مدعی علیه وشاهدان گواهی بدهند باقرار مدعی علیه بعاریت قبول او شخصی دعوی کرد نکاح زنی را وشاهدان گواهی دادند با قرار کردن آنزن بنکاح قبول میشود گواهی ایشان اگر کسی دعوی کرد دینی را پس اوشاهد گواهی دادند با قرار کردن مدعی علیه بآن مال قبول میشود گواهی ایشان تا اینکه در غصب تا اگر مدعی دعوی کرد بر مدعی علیه دینی را و شاهدان او گواهی دادند با قرار کردن مدعی علیه بان دین قبول کرده میشود و میگویند را نیدان شاهدان با قرار کردن او بعقدهی مانند گذرانیدن شاهدان اگر شخصی دعوی کرد برکسی قرض را و شاهدان گواهی دادند با قرار کردن آن مدعی علیه بآن مال قرض فول میشود گواهی ایشان بغیر بیان کردن سبب آن مال قرض پس قبول میشود گواهی با قرار مدعی علیه دور امانت نهادن غصب کردن و عاریت دادن و دادن دینها و نکاح کردن و انا فروختن پس گفته ان در کتاب جامع الفصولین که کسی دعوی کرد فروختن را و دو شاهد گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه قرار کرده است بفروختن و آن دو شاهد مختلف شدند در زمان فروختن ومکان آن قبول میشود گواهی ایشا و در کتاب جامع الفصولین پیش از ین حکم ذکر شده است که کسی دعوی کرد صد پیمانه کندم را بسب غصب سلم صحیح و شاهدان گواهی دادند که بدرستی که مدعی علیها قرار کرده است که مراین مدعی را بر من پیمانه کندم است بفرو رندبران کہ سبب سلم است بعض علما رحمهم الله تعالی گفته اند که قبول میشود و بعض گفته اند که قبول نمیشود این قول ننشان صحیح ترست بخلاف آنکه اگر مدعی دعوی کند بسبب قرض و شاهدان گواهی بنه که مدعی علیه اقرار کرده است بقرض ذکر نکنند شاهدان سبب قرض را که درینصورت قبول میشود گواهی ایشان بعد ازین گفته است که کتاب جامع الفصولین که دینداری دعوی کرد برصاحب دین را اگردین بین و را و شاهد ان می که بدرستیکہ صاحب دین اقرار کرده است بگرفتن این خود قبول میشود گواهی ایشان رجل ادعی عبدا فی یدرجل واقام البينة تشهد علی اقراره انه ملك للمدعی تقبل ولوشهدا علی اقراره انه شراء للمدعى وقال المدعى انداقر بهذا الكون ما بعته منا باخانه للمدعى وكذا الاشياء كذا --- page 305 --- جلد دوم ٣٠١ كتاب الشهادة لوشهد انه اتى بانه الجوه بكذا وكذا لوشهد ان المدعى عليه قال بعته بكذا وكذا لو شهد انه اودعه ولوشهد على اقراره ان المدعى دفع اليه لا تقبل ولو شهدا انه اقرانه غصبه او شهدا انه اقرانه رهنه تقبل ويقضى يمالمدعى كذا فى الخلاصة (عالمكيرى) مردمی دعوی کرد غلامی را که در دست مردیگر بود و گذرانید شاهد انرا پس ایشان گواهی دادند باقرار کردن باینکه بدرستی که ایین غلام ملهم این مدعی است قبول میشود گواهی ایشان واگر گواهی دادند باقرار کردن ذو الید که بدرستیکه من خریده ام این غلام را ازین مدعی ومدعی گفت که بدرستیکه این ذو الید اقرار کرده است باین خریدن لیکن من نفروخته ام این غلام راباو درینصورت مدعی میگیرد آن غلام را با در هم نیز حکم است اگر گواهی دادند باقرار مدعی علیه شبکه من خریدم این غلام را از مدعی کرده بود و همچنین حکم است اگر گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه اقرار کرده باینکه مدعی باجاره داده است غلام راباد یا بقدر و همچنین حکم است اگر گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه اقرار کرده است باینکه فروخته ام این غلام را بمدعی با بقدر و همچنین حکم اگر گواهی دادند که بدرستیکه مدعی امانت نهاده است این غلام را نزداین مدعی علیه یا اگر گواهی دادند با قرار مدعی علیه باینکه مدعی داده است آن غلام راباد قبول میشود گواهی ایشان اگر گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه اقرار کرده است باینکه من غصب کرده ام از مدعی آن غلام راویا گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه اقرار کرده باینکه مدعی گرو نهاده است نزدا من آن غلام را قبول میشود گواهی ایشان و حکم کرده میشود بآن غلام برای مدعی همچنین ذکر شده است درکتاب خلاصة الفتاوى و اما عكس المعنى ما اذا ادعى الاقرار فشهد بالان شاء فهو متصور شرعا اذ لا تسمع الدعوى بالاقرار لما فى البزازية مغزيا الى الذخيرة ادعى ان له عليه كذا وان العين الذى فى يده له لما ان اقر له به او يتد بدعوى الاقرار و قال انه اقران هذا لى او اقران لى عليه كذا قيل يصح دعامة --- page 306 --- جلد دوم ۳۰۲ کتاب الشهادة وعامة المشایخ رحمهم الله تعالمي انه لا تصبح الدعوى بعدم صلوح الاقرار الاستحقاق كالاقرار كاذبا بخلاف دعوى الاقرار من المدعى عليه على المدعى بان برهن على انه اقرانه لا حق له فیه اوبانه ملك المدعى حيث تقبل رجع وانا عکس این ساله یعنی انکه کرد می دعوی کند اقرار کردن مدعی علیه را پس شاهدان گواهی بد ہند شونده گواهی مدعی علیه مقصدی یا فعلی راپس این صورت در شرع تصور ندارد زیرا که دعوای مدعی حریر سبب اقرار کردن مدعی علیه شنیده نمیشود بدلیل اینکه ذکر کرده در کتاب بنماز یه در حالیکه انسبت کند باست کتاب ذخیره که مدعی دعوی کرد که مرا بر این مدعی علیه این قدر مال است و بدر ستیکه آن مالی که در دوست اوست مراست بسبب اینکه بدرستیکه این مدعی علیه قرار کرده است برای من باین مال و یا مدعی ابتدا کرد بدعوی اقرار مدعی علیه و گفت که بدرستیکه مدعی علیه قرار کرده است اینکه بدرستیکه این مال مرست و با گفت که قرار کرده است که بدرستیکه مرا بر او این قدر مال است علما د مهماتم تعا گفته اندکه صحیح میشود دعوای او واکثر مشایخ رحمهم الله تعالی بر این اند صحیح نمیشود این دعوی از جهت صلاحیت ناداشتن اقرار برای حق دار شدن یعنی با قرار کردن حق کسی برکسی ثابت نمی شود مانند اقرار کردن بدروغ بخلاف دعوای قرار کردن از طرف مدعی علیه بر مدعی به اینطریق که مدعی علیه بگذار نشهد از اینکه دی که مد قرارکرده اس اینکه درستیه نیست مراقی در بین این قرار کرد اینکه این مالک مدت قولا شیان این گواهی و این دعوی اللملک المؤرخ اقوی منه بلا تاریخ فلو ارخ فی دعوی الملك المطلق رجع وقال قبضه منی منذ شهر اعلمیکوی هو مطلق منهو ولا تقبل في عکس المختار الضوا بکہانی الخلاصة (رجی) ان ملکی که با بیان تاریخ باشد قوی ترست از آن ملکی که بابیان تاریخ می باشدپس اگر مدعی ذکر کر تاریخ را در دعوی کردن ملک مطلقی کی پیان --- page 307 --- حصہ دوم ٣٠٣ كتاب الشهادة سب ترانکرده بود و گفت که قبض کرده است مدعی علیه این مدعارا از من از وقت یکماه و شاهدان ذکر نکردند تاریخ را قبول نمیشود گواهی ایشان و در عکس آن که مدعی بیان تاریخ رانکند و شاهدان او در شهادت خود بیان تاریخ را کنند قول برگزیده شده قبول شدن گواهی است چنانکه در کتاب خلاصة الفتاوی ذکر شده است لو ادعی شراء ببب رحمة فشهدوا بالشراء بلا تاريخ تقبل وعلى القلب لا تقبل ولوكان للاعياء شهران و او حوا شهر تقبل وعلى القلب لا تقبل (فتح القدیر) اگر مدعی دعوی کنز خریدا بسبتی تاریخ انرا ذکر کرد و شاهدان گواهی دادند بخریدن بدون ذکر کردن تاریخ قبول میشود گواتی ایشان و برعکس این که مدعی دعوی کنند خریدنرا با تاریخ و شاهدان گواهی دهند بغیر از تاریخ قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر تاریخ خریدن دو ماه بود پس شاهدان ذکر کردند تاریخ یکماه قبول میشود گواهی ایشان و بعکس اینکه تاریخ خریدن یکماه بود و شاهدان ذکر کردند تاریخ دو ماه را قبول نمیشود گواهی ایشان عبد في يد رجل ادعى رجل ان الذي في يده تصدق به عليه منذ سنة وقبضه وجحد الذي في يديه فجاء المدعى بشهود فشهدوا انه اشتراه من ذاليد منذ سنتين لا تقبل لا ان يوفق فيقول شريته منه منذ سنتين ثم بعته ثم تصدق على منذ سنة فاذا وفق على هذا الوجه فشهد الشهود على البيع منه ثم بالصدقة يقضى له ولو ادعى او لا الشراء من ذاليد منذ سنة فشهد الشهود بالصدقة منذ سنتين وادعى المدع ذلك لا تقبل لا ان يوفق فيقول تصدق به على منذ سنتين وقبضته ثم بعته منه منذ سنة ثم اشتريته وشهد الشهود له بذلك --- page 308 --- جلد دوم ۳۰۴ کتاب الشهادة ولوادعي الصدقة منذ سنة فشهد الشهود انه اشتراه منه منذ شهر لا تقبل الا ان يوفق فيقول تصدق به علي منذ سنة وقبضه ثم وصل اليه بسبب من الاسباب وجحد الصدقة فاشتريته منه منذ شهر فاذا وفق علي هذا الوجه واثبت بالبينة قبلت بينته (قاضيخان) غلامي در دست مردی بود دعوی کرد مردیکه بدرستیکه آن کسیکه غلام در دست اوست صدقه کرده بود من این غلام را از مدت یکسال و قبض کرده بودم آن غلام را و منکر شد انکسیکه غلام در دست او بود ازان دعوی او پس آورد مدعی شاهدان را پس ایشان گواهی دادند که بدرستیکه این مدعی خریده بود آن غلام را از ذوالید از مدت دو سال قبول کرده نمیشود گواهی ایشان مگر وقتیکه مدعی موافق کند دعوی خود را با گواهی پس بگوید که خریده بودم آنغلام را از ذوالید مدت دو سال بعد ازان فروخته بودم او را بر او بعد ازون صدقه کرده بود این غلام بر من پس وقتیکه مدعی موافق کرد دعوی را با گواهی یا بطریق پس شاهدان گواهی دادند بفر وختن مدعی آن غلام را بر مدعی علیه باز بصدقه کردن مدعی علیه آن غلام بر مدعی حکم کرده میشود برای او بآن غلام و اگر مدعی در دول دعوی کرد خریدن آن غلام را از ذوالید از مدت یکسال پس شاهدان گواهی دادند بصدقه کردن او از مدت دو سال و مدعی دعوی کرد انصدقه را از مدت دو سال قبول کرده نمیشود گواهی ایشان مگر که مدعی موافق کند دعوی خود را با گواهی پس بگوید که صدقه کرده بود بر من از مدت دو سال و قبض کرده بودم آن غلام را بعد ازان فروخته بودم او را باین مدعی علیه از مدت یکسال بعد ازان خریدم آنغلام را از او و شاهدان گواهی دادند برای او باین دعوی قبول میشود و اگر مدعی دعوی کرد خرید از مدت یکسال پس شاهدان گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه خریده بود از مدعی غلام را از مدت --- page 309 --- حسله روم ۳۰۵ کتاب الشهادة رکھا قبول کرده نمیشود مگر وقتیکه مدعی موافق کند دعوی خود را با گواهی باینطریقی که بگوید صدقه کرده بود این غلام را بر من از مدت یکسال و قبض کرده بودم انغلام را بعد از ان بن غلام رسید مدعی علیه سببی از سببها و منکر شد از ان صدقه کردن خود پس من خریدم از اوای غلام را از مدت یکماه پس وقتیکه مدعی موافق کرد دعوی خود را با گواهی باینطریق و ثابت کرد انرا بگذرانیدن شاهدان قبول کرده میشود شاهدان او ولو ادعی میراثا عن ابیه منذسنه وشهد لشهودانه اشتراه من ذالید بعدما قام من عند القاضي لا تقبل فان دعی اوقال مجد في الميراث واشتريت منه الان قبلت بينته لكن اذا اعاد السند على ذلك لان الشراء من ذالید دعوی على ذاليد فلا يثبت مدون البينة والشهادة الاولى قامت قبل الدعوى فلا تعتبر وفاضیخان، واگر مدعی دعوی کرد میراث بودن چیزیرا از پدر خود از مدت یکسال و شاهدان گواهی دادند که بدرستیکه این مدعی خریده بود این غلام را از ذوالید بعد از انکه بر خاست از مجلس قاضی قبول نمیشود گواهی ایشان پس اگر موافق کرد دعوی خود را با گواهی و گفت که مدعی علیه منکر شده بود برای من از میراث پر سش انغلام انرا در حال قبول میشود گواهی ایشان لیکن وقتیکه مدعی باز بگذارند شاهدانرا بران دعوی زیرا که خریدن از ذوالید دعوی است بر ذوالید پس ثابت نمیشود بدون از شاهدان و گواهی اول گذرانیده شده بود پیش از دعوی خریدن پس معتبر نمیشود، ولو ادعی استر فی ید رجل و قال اشتریتها منه بعبدی هذا منذ شهر فحمد البايع ذلك وجاء المدعى بشهود فشهدوا ان اشتراها منه بالف منذ قام من عند القاضي لا تقبل المكان المخالفة الا ان يقول اشتريتها بالعبد منذ شهر ثم جحدني فاشتريتها منه بالف درهم بعد ذلك فاذا وفق على هذا الوجه واعاء البيتة على الشراء بالف تقبل ذلك، ولر ادعی ای لا انه اشتراها منه بالعبد منذ شهر ثم جاء شهد فيها --- page 310 --- جلد دوم ۳۰۶ کتاب الشهاده قشهدوا انه اشتراها منه منذ سنة او قبل ذلك لا تقبل لمكان التناقض لا ان يوفق فيقول شتريتها منه منذ سنة كما شهد به الشهود ثم بعتها منه منذ شهر فاذا وفق على هذا الوجه وشهد الشهود بالبيع والشراء بعد ذلك يصح التوفيق ويقضي له (قاضيخان) واگر کسی دعوی کرد کنیز را در دست مردی و گفت که من خریده بودم او را از مدعی علیه باین غلام خود از مدت یکماه پس فروشنده منکر شد از ان عمرو مدعی آورد شاهد انرا پس ایشان گواهی دادند که بدرستیگه مدعی خریده است این کنیز را از مدعی علیه بهزار درم در وقتیکه بر خاست از نزد قاضی قبول نمیشود گواهی ایشان از جهت مخالف بودن دعوی باگواهی مگر وقتیکه بگوید مدعی که خریده بودم این کنيز را از مدعلی علیهان غلام از مدت یکماه بعد از ان منکر شد برای من پس خریدم کنيز را در وبهر از درم بعد از ان منکر شد او پس وقتیکه مدعی موافق کرد دعوی خود را با گواهی باینطریق و باز گذرانید شاهد انرا بخریدن بهزار درم قبول کرده میشود آن گواهی واگر مدعی در اول دعوی کرد که بدرستیگه من خریده بودم این کنیز را ازین مدعی علیه باین غلام از مدت یکماه بعد ازان آورد گواهان را پس گواهی دادند که بدرستیگه مدعی خریده بود این کنيز را از مدعی علیه از مدت یکسال و بایتمین آن قبول کرده نمیشود گواهی ایشان از جهت تناقض و مخالف بودن دعوی با گواهی مگر قبول کرده میشود وقتیکه مدعی موافق کند دعوای خود را با گواهی پس بگوید که خریده بودم این کنیز را ازین مدعی علیه از مدت یکسال چنانکه شاهد ان گواهی دادند بآن خریدن بعد از ان فروخته بودم آنکنیز را بمدعی علیه بعد از ان خریدم او را از وی از مدت یکماه پس وقتیکه مدعی موافق کرد دعوی خود را باگواه باینطریق و شاهد ان گواهی دادند بعد از موافق کردن بخریدن و فروختن صحیح میشود موافق کردن مدعی و حکم کرده میشود برای او ولو ادعی دان لم تجد رجل بماله منذ سنة فشهد الشهود انها لسم فصل عبدالکریم محمداکبر --- page 311 --- جلد دوم کتاب الشهادة منذ عشرين سنة بطلت شهادتهم ولوادعى المدعى انهاله والشهود شهدوا انهاله منذ عشرين سنة جازت شهادتهم (قاضیخان) واگر کسی دعوی کرد سرائى در دست مردی که بدرستی این سرای مراست از مدت یکسال پس شاهدان گواهی دادند که بدرستی این سرای مراو راست از مدت بیست سال باطل میشود گواهی ایشان واگر مدعی دعوی کرد که بدرستی که این سرامر است و شاهدان گواهی دادند که بدرستی که این سرا مراو راست از مدت بیست سال قبول میشود گواهی ایشان ادعى عينا فى يد رجل انه ملکه و ان صاحب الید قبضه بغیر حق منذ شهر وشهد الشهود له بالقبض مطلقا لا تقبل شهادتهم كما لوادعى المدعى لقبض مطلقا وشهدوا بالقبض منذ شهر فانه لا تقبل اما اذا وفق وقال اردت من المطلق القبض من ذلك الوقت الذي شهد به الشهود فحينئذ تقبل (خزانة المفتین) مردی دعوی کرد مالی را در دست مردی که این مال ملک من است و بدرستی که یکماه میشود که ذوالید قبض کرده است انرا بغیر حق و گواه دادند گواهان برای مدعی بقبض کردن ذوالید انرا مطلق بدون بیان وقت آن قبول نمی شود گواهی اشان چنانکه اگر مدعی دعوی کرد بقبض کردن مطلق را بدوم بیان تو آن وگواها گواهی دادند بقبض کردن او انهمت یکماه پس ستی که درین صورت قبول نمیشود اما اگر مدعی موافق کرد دعوى خود را گو انا و گفت مرده بودم از قبض کردن مطلق قبض کردن از انزمان که شاهدان بآن گواهی داده اند یعنی قبض را از مدت یکماه پس درینوقت قبول کرده میشود گواهی ایشان ادعى دارا ارثا او شراء فشهد ابملك مطلق لغت و بعكسه لا رکن اى اذا اد ملكا مطلقا فشهد ابملك بسبب معين لا تكون لغوا فتقبل وقيده في الخلاصة بان القاضي مدعى الملك الـ بهذا السبب الذي شهدوا او بسبب آخران قال بهذام يقضى بالملك بهذا السبب وان قال بسب اخر لا يقضى بشئ (بحر) کسی دعوی کرد سرائى بمیراٹ حاضر مجلس --- page 312 --- جلد دوم ۳۰۸ کتاب الشهادة یا بخریدن پس گواهی دادند شاهدان بملک مطلق بدون بیان سبب ملک لغو میشود گواهی ایبر وبرگسر این لغو میشود یعنی اگر بر دد دعوی کرد ملک مطلق را پس گواهان گواهی دادند بملک بسبب معین لغو میشود این گواهی پس قبول کرده میشود و صاحب خلاصه مقید کرده است این حکم را بپرسیدن قاضی از مدعی ملک که آیا این مدعا از تو بهمین سبب است که گواهان بآن گواهی داده اند یا بسبب دیگر اگر مدعی گفت که بهمین سبب است حکم کند قاضی بملک مدعی بهمان سبب و اگر گفت مدعی که ملک من بسبب دیگرست حکم نکند قاضی بهیچکر برای او وفی التاتارخانیة ناقلا عن المحيط ولو ادعى على رجل الف درهم وقال خمسمائة منها ثمن عبد اشتراه منى وقبضه وخمسمائة منها ثمن متاع اشتراه منى وقبضه وشهد الشهود له بالخمسمائة مطلقا قبلت الشهادة على الخمسمائة فهذه المسألة تفيد على ان المدعى اذا ادعى الدين بسبب وشهد الشهود مطلقا فانه تقبل على الدين وبه كان يفتى الشيخ الا مام ظهير الدين المرغيناني (تكمله) وفى المحيط ما يدل على القبول وعندى الوجه القبول (يعنى) و در کتاب تاتارخانیه ذکرکرده درحالیکه نقل کرده است از کتاب محیط که اگر کسی دعوی کرد بر مردی هزار درم را و گفت که پنجصد درم از انها بهای غلامیست که مدعی علیه خریده بود او را از من و قبض کرد بود او را و پنجصد درم آن بهای متاعی است که خریده بود از من آنرا و قبض کرده بود انرا و شاهدان گواه دادند برای او بر پنجصد درم مطلق بدون بیان سبب آن قبول کرده میشود گواهی ایشان بر پنجصد درم سس این مسئله صریح است بر اینکه بدرستی مدعی وقتیکه دعوی کند دین را بسببی و شاهدان او گواهی بدهند بدن مطلق بدون بیان سبب آن پس بدرستی که قبول میشود گواهی ایشان بآن دین و باین حکم فتوی شیخ امام ظهیر الدین مرغینانی رحمة الله علیه و در کتاب محیط انچیزیکه ذکر شده دلالت می کند بقبول شدن این گواهی و نزد من دلیل قبول شدن این گواهی سبست می کرد ماریو اصل --- page 313 --- جلد دوم ٣٠٤ کتاب الشهادة ولو ادعى عليه الفا دينا فشهد انه دفع اليه الفا ولا ندرى باى وجه دفع قيل لا تقبل والاشبه الى الصواب ان تقبل كذا فى البزازية (بحر) واگر مردی دعوی کرد بر دیگری هزار درم دین را پس گواهان گواهی دادند که این مدعی داده است با و هزار درم را ونمیدانیم که بکدام سبب داده است گفته اند بعض مشایخ رحمة الله تعالی که قبول نمیشود این گواهی و مشابه تر بحق آنست که قبول میشود همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه وفی فتاوى رشيدية ر لو ادعى الملك المطلق فشهد واعليه بسبب ثم شهد واعلى المطلق لا تقبل ولو شهد واعلى المطلق ثم شهد واعلى الملك بسبب تقبل رفتح القدیر) و در فتاوی رشیدیه این رو ذکر شده است که اگر کسی دعوی کرد ملک مطلق را یعنی بدون بیان سبب و گواهان گواهی دادند بملک بسببی بعد از ان گواهی دادند بملک مطلق بدون بیان سبب قبول نمیشود گواهی ایشان و اگر گواهی دادند اول بملک مطلق بدون بیان سبب بعد از ان گواهی دادند بملک بسبب قبول کرده میشود ولو ادعى بسبب فشهد ابسبب آخر كالف من ثمن مبيع فشهد ابالف من ثمن مغصوب هالك لا تقبل كمائى الخلاصة (بحر) واگر کسی دعوی کرد ملک بودن چیز را بسببی وشاهدان او گواهی دادند بملک بودن آن بسبب دیگر مانند دعوی مدعی هزار درم را از بها مال فروخته شده پس شاهدان گواهی بدهند هزار درم از بهای مال غصب کرده شده که هلاک شده باشد قبول کرده نمیشود گواهی ایشان چنانکه در کتاب خلاصة الفتاوی ذکر شده است ومس هذا ذكر فى المسئالة المسطورة وهى ما اذا شهدا بالف من ثمن --- page 314 --- جلد دوم ۳۱۰ كتاب الشهادة جارية باعهامنه فقال البايع انه اشهد هما عليه بذلك والذي لي عليه ثمن متاع تقبل شهادتهما فقال في الخلاصة هو محمول على انهم شهدا واعلى قراها بذلك اى اقرار المدعى عليه بثمن الجارية لان مثله في الاقرار تقبل فتح القدير و ازین جهت که علت نا قبول شدن گواهی انست که دعوی بیک سبب باشد و گواهی بدیگر سبب باشد ذکر کرده در کتاب خلاصه الفتاوی در مساله ذکر شده و آن اینست که وقتی که دو شاهد گواهی دادند بهزار درم از جهت بهای کنیزی که مدعی فروخته است آنرا باین مدعی علیه پس فروشنده که مدعی است گفت که بدرستیکه مدعی علیه شاهد گردانیده است ایشانرا بر خود بآن هزار که بهای کنیزست و حال آنکه هزار درمی که مرا بر اوست بهای متاع است قبول می شود گواهی ایشان پس گفته است در کتاب خلاصه الفتاوی که این صورت محمول است برینکه شاهدان گواهی داده باشند با قرار کردن مدعی علیه بآن یعنی با قرار مدعی علیه بآن هزار درم بهای کنیز زیرا که مانند این گواهی در صورت اقرار قبول کرده میشود هذا اذا اختلفا فيما هو المقصود فان تنقفا فيه كدعوى الف كفالة عن فلان فشهد ابالف كفالة عن الآخر فانها تقبل كما فى الخلاصة (بحر) ولو شهدا انه اقرانه كفله بالف عن زيد وقال الطالب نعم انه اقر كذلك لكن كانت الكفالة عن خالد بحاله ان ياخذ المال وتقبل الشهادة لاتفاقهما على المقصود فلا يضر اختلاف السبب ولوقال الطالب لم يقر كذلك بل اقرانها كفالة خالد فانها تقبل لانه اكذب شهوده كذافي البزاريه (تكمله) و این حکم که شهادتی قبول نمیشود اگر دعوی بیک سبب و گواهی بدیگر سبب باشد وقتی است --- page 315 --- جلد دوم ۳۱۱ كتاب الشهادة که آن دو سبب که مدعی وگواهان ذكر كرده اند باهم مخالف باشند در آنچیزیکه مقصودت چنانکه شاهدان بگوید که قیمت مال غصب کرده شده است و یا بهای کنیز است مدعی بگوید که بیها متاع فروخته شده است پس گر آن دو سبب باهم موافق شدند در مقصود مانند دعوای مدعی ہزار درم ضامنی را از طرف فلان پس شاهدان او گواہی بدهند بهزار درم ضامنی را از طرف ختصیصیم پس بدرستیكه این گواهی قبول میشود چنانکه ذکر شده در كتاب خلاصه الفتاوی و اگر شاهدان گواهی دادند که بدرستیکه مدعی علیه اقرار کرده است که بدرستیکه من ضامن شده ام برای مدعی بہزار درم از طرف زید و خواهنده دین که مدعی است گفت که آری بدرستیکه مدعی علیه اقرار کرده ا یمنین ولیكن ضامنی او از طرف خالد است بآن هزار درم پس درینصورت میرسد خواهنده دین را که بگیرد آن مال را که هزار درم است و قبول می شود این گواهی از جہت موافق بودن مدعی و شاهدان در چیزیکه مقصود است پس ضرر نمیرساند قبول شدن گواهی را مخالف بودن سبب مال و اگر خواهنده دین گفت كه مدعی علیه چنین اقرار نكرده است بلكه اقرار كرده است كه بدرستی كه آن هزار درم سبب ضامنی خالد است پس بدرستی که این گواهی قبول نمی شود زیرا که مدعی دروغگو کرد شاهدان خودرامینی ذکر شده است در كتاب بزازيه ومثله ادعى انه اجره دارا وقبض مال الاجارة و خانفسخت الاجارة وطلب مال الاجارة فشهدوا ان الاجراقر بقبض مال الا جارة تقبل وان لم يشهدوا على عقد الاجارة لانهم شهدوا بالمقصود وهو استحقاق مال الاجارة (فتح القدير) و مانند مساله گذشه است این مساله که کسی دعوی کرد که بدرستی که فلان با جاره داده با من سرای را و قبض كرده بود من مال اجاره را که بدل اجاره است و مروآن ج الرابع ملا محمدکریم حاضر ملا محمدکریم فلان --- page 316 --- جلد دوم ۳۱۳ کتاب شهادة فلان پس عقد اجاره فسخ شد و خوست مال اجاره را از وارثان آن اجاره دهنده پس شاہدان گواهی دادند که بدرستی اجاره دهنده اقرار کرده بود بقبض کردن مال بدل اجاره قبول می شود گواهی ایشان اگر چه گواهی نداده اند بعقد اجاره زیرا که ایشان گواهی داد و اند بمقصد و مقصود شدن مدعی است مال بدل اجاره را و الملك بسبب الهبة كالملك بالشراء وكذكلها كان عقد انهو حاد فعلى هذا الوادعى عينا بسبب شراء تشهد انه ملكة بالهبة تقبل (بحر) و ملک بسبب بخش مانند ملکیت بسبب خریدن و همچنین هر انچیز یکه عقد باشد پس انچیز تحویرات پس بنا بر این اگر مدعی دعوی کرد مالی را بسبب خریدن پس شاهدان او گواهی دا دند که شیر مدعی مالک شده است آنرا بسبب بخشش قبول میشود گواهی ایشان وفي جامع الفصولين ادعى الاتلاف وشهد بنبضه تقبل ولو ادعى انه قبض منی كذا در هما بغير حق وشهدا انه قبضه لجهة الربا تقبل ولو ادعى الغصب وشهد نقضه لحمة الربا لا تقبل ولوا دعنى غصب منه وشهدا انه ملك للمدعى واخده بغير حق لا تقبل لا على الملك ولا على الغصب تم قال ادعى انه قبض من مالى كذا قبضا موجبا للرد وشهد انه قبضه ولم يشهدا انه قبض قبضا موجب للرد تقبل في اصل القبض فيجب رده (بحررایق) و در کتاب جامع الفصولین ذکر شدہ که شخصی دعوی کرد هلاک کردن مال بر مدعی علیه و شاهدان او گواهی دادند بقبض کردن مدعی علیه آن مال را قبول کرده میشود این گواهی و اگر مدعی دعوی کرد که بدرستی این مدعی علیه از من قبض کرده است اینقدر درم را بغیر حق و شاهدان و گواهی دادند که این مدعی علیه رقو تب [Margin text] قاعده ه ادعی سبہ نما لطف اوبملك فخری مسیج وهو ملكه مدعى الدعى انزاسب عبد مت --- page 317 --- جلد دوم ۳۱۳ کتاب الشهادة کرده است بطریق ربا قبول کرده میشود گواهی ایشان و اگر مدعی دعوی کرد غصب را و شاهدان او گواهی دادند بقبض کردن مدعی علیه آن مال را بطریق ربا قبول کرده نمیشود گواهی ایشان اگر مدعی دعوی کرد که بدرستی مدعی علیه غصب کرده است از من این مال را و شاهدان او گواهی دادند که این مال ملک مدعی است و در دست مدعی علیه بغیر حق است قبول نمیشود این گواهی ایشان نه ملک مدعی و نه بغصب کردن مدعی علیه پس ازان گفته در کتاب جامع الفصولین که شخصی دعوی کرد که بدرستی که مدعی علیه قبض کرده است از مال من این قدر را قبض کردنی که وجب کند مست واپس دادن را و دو شاهد گواهی دادند که این مدعی علیه قبض کردست آنرا او گواهی ندادند بینکه مدعی علیه قبض کرده است آنرا قبض کردنی که وجب کنند واپس دادن است قبول کرده می شود گواهی ایشان در بارهٔ اصل قبض کردن پس وجب می شود واپس دادن آن مال بر مدعی علیه قال المدعی ان الدارالتی حدودها مكتوبة في هذا المحضر ملكي وقال الشهود ان الدارالتی حدودها مكتوبة في هذه المحضر ملكه صح الدعوى والشهادة وكذالو شهد وان المال الذى كتب فى هذا الصك عليه نقیل یعنی فيه انه اشار الى المعلوم ولوشهد بملك المتنازع فيه والخصمان تصادقا على ان المشهودبه هو المتنازع فيه ينبغى ان تقبل الشهادة في اصل الداروان لم تذکر الحد ود جامع الفصولين في اخر الفصل السابع (ردالمحتار) مدعی گفت که بدرستی که آن سرای که حدود آن در ین محضر نوشته است ملک من است و شاهدان او گفتند که بدرستی که آن سرای که حدو فایده گواهی و دعوی بسرائیکه حدود ان نوشته است در محضر دعوى الشهادة على المحضر حاجی صاحب دن --- page 318 --- جلد دوم ۳۱۴ کتاب الشهادة آن درین محضر نوشته است ملک مدعی صحیح میشود دعوای مدعی و گواهی شاهد ان او و همچنین اگر گواهی دادند شاهدان که بدرستی که آن مالی که درین کاغذ شرعی نوشته است بر این مدعی علیه ست قبول میشود این گواهی و سبب قبول شدن آنست که شاهد اشارت کرده است بچیز معلوم واگر گواهی دادند ملک چیزی که دعوی در آن است و مدعی و مدعی علیه یک با دیگر ایستگوئی کردند شانه آن چیزیکه گواهی بآن داده شده است همان ملکی است که دعوی در ان کرده شده میباید که قبول کرده شود این گواهی در باره اصل سرای و اگر چه بیان نکرده شده باشد حدود آن این چنین ذکر شده است در کتاب جامع الفصولین والخیر فصل هفتم حكى ان مشایخ البخار رحهم الله تعالى سئلو عن رجل دعوان ار لیست بخراجية واقام بينة على ذلك وشهد الشهود ان ارض هذا حرة اتفقوا على انه لا تقبل هذه الشهادة كذا فى الذخيرة (عالمكيرى) حکایت کرده شده است که بدرستی مشایخ بخارا رحمهم الله تعالی پرسید شده از حکم مردی که دعوی کرد که بدرستی زمین من خراجی نیست و گذرانید شاهد انرا برا و شاهدان او گواهی دادند که بدرستی که زمین این مرد آزاد است اتفاق کردند مشایخ بخارا رحمهم الله تعالی بر اینکه بدرستی که این گواهی قبول میشود همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره ادعى عشرة اقفزة حنطة وشهد شهوده ان المدعى عليه قال این مدعی ده قفیز کندم بدین صفت بر من فرستاده است لا يثبت قبض المدعى عليه (خزانة المفتين) دعوی نمود مدعی دو پیمانه گندم را و گواهان او گواهی دادند بر اینکه بدرستی --- page 319 --- جلد دوم ۳۱۵ کتاب الشهادة مدعی علیه گفته است که این مدعی دو پیمانه گندم باین صفت برای من فرستاد ثابت نمی شود قبض کردن مدعی علیه آن گندم را وذكر في العيون اذا شهد الرد علی آخر بالف درهم وشهدا نه قضاه خمس مائة وقال الطالب لی علیه وما قضانی شیئا والشهود صدقا فى الشهادة على الالف واوا هما فى الشهادة على القضاء تقبل شهادتهما ان عدلا ولو قال شهادتهم بالالف حق وبالقضاء باطل او زورا لا تقبل شهادتهما لانه نسبهما إلى الفسق كذا في المحيط (عالمگيري) و ذکر کرده است در کتاب عیون که وقتی دو مرد گواهی دادند بر دیگری بهزار درم گواهی داد که بدرستی که مدعی علیه ادا کرده است بمدعی پانصد درم آنرا و خواهنده دین که مدعی است گفت که مرا برین مدعی علیه هزار درم است و هیچ چیزیرا ازان بمن ادا نکرده است و شاهدان راست گفته اند در شاهدی خود بهزار درم و خطا شده اند در شاهدی خود بادا کردن پانصد درم قبول کرده می شود شاهدی ایشان بهزار درم اگر ایشان عادل بودند واکر مدعی گفت که گواهی ایشان بهزار درم حق است و با داء پانصد درم باطل یادر و غ قبول نمیشود گواهی ایشان زیرا که مدعی ایشان را بفسق نسبت کرد همچنین ذکر شده در کتاب محيط ولو ادعى خمسمائة فشهد الشهود بالف فقال الطالب انما لى عليه خمسة مائة وقد كانت الفا فقبضت منها خمس مائة وصل الكلام او فصل فشهادتهم الخمسمائة تقبل ولو قال لم يكن لى عليه الاخمس مائة بطلت شهادة هما (قاضيخا) واگر مدعی دعوی کرد پانصد درم را پس شاهدان گواهی دادند برای او بهزار درم پس خواهنده دین که مدعی است گفت که جز این نیست که مرابرا و پانصد درم است بتحقیق مرا برا و هزار درم بود در فتاوی عالمگیری است صفحه ۵ ج ۱۱ مطبوعه مصر ملا محمد فضل ملا محمد کریم ملا سید یار --- page 320 --- جلد دوم ٣١٦ كتاب الشهادة بود پس قبض کرده ام ازان پانصد درم را و مدعی این قول خود را با دعوای اول خود پیوسته گفته باشد و یا جدا گفته باشد ازان پس گواهی ایشان قبول کرده میشود پانصد درم واگر مدعی گفت که نبود مرا برا و چیزی غیر از پانصد درم باطل میشود گواهی ایشان وذكر في المنتقى رجلان شهدا ان لهذا على هذا الف درهم قد اقتضى منها مائة وقال الطالب لم اقبض منه شيئا قال ابو حنيفة وابويوسف رحمهما الله يقضى بالالف ويجعل مقتضيا للمائة (قاضيخان) و ذکر شد است در کتاب منتقى اینکه دو مرد گواهی دادند که بدرستی که مراین مدعی بر این مدعی علیه هزار درم است و تحقیق که این مدعی گرفته است ازان هزار درم صد درم را و خوانده دین که مدعی است گفت که قبض نکرده ام از و چیزی را گفت است امام اعظم و امام ابویوسف رحمهما الله تعالى که حکم کرده میشود بهزار درم و آن مدعی علیه گردانیده می شود ادا کنندۀ هرك صد درم را ادعى قرضا على رجل وشهدوا ان المدعى دفع اليه عشرة دراهم ولم يقولوا قبض المدعى عليه يثبت قبض المدعى عليه ويكون القول قول ذى اليداني قبضت بجهة الامانة فان ادعى انه قبض بجهة القرض يحتاج الى اقامة البينة على القرض كذا في خزانة المفتين الملكي على كسي دعوی کرد قرض را بر دبر وشاهدان او گواهی دادند که بدرستیکه مدعی داده بود مدعی علیه ده درم را و نگفتند که مدعی علیه قبض کرده بود آنرا ثابت میشود قبض کردن مدعی علیه و معتبر قول ذوالید است در انیکه بگوید که بدرستی که قبض کرده بودم آنرا بطریق امانت پس اگر مدعی دعوی کرد که مدعی علیه قبض کرده بود بطریق قرض درین صورت محتاج میشود آن مدعی بگذرانیدن شاهدان بقرض همچنین ذکر شده است در کاب خزانة المفتين لوادعى دينارا و شهدوا ان المدعى دفع الدينار الى المدعى عليه قضا بهذه الشهادة در قبض المكرم شاه سید باز --- page 321 --- جلد دوم ۳۱۴ کتاب الشهادة كذا في الفصول العمادية و عالمگیری اگر مردی دعوی کرد دینار را و شاهدان او گواهی دادند که بدرستی مدعی داده بود دینار را باین مدعی علیه قبول کرده نمیشود این گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در فصول عمادی لو ادعى عشرة دراهم قرضا وشهد واله بهذا اللفظ اور ادا دني لا يثبت القرض ولو قال دادنی است بسبب قرض تقبل كذا في خزانة المفتين و عالمگیری اگر مدعی دعوی کرد ده در هم را بسبب قرض و گواهان گواهی دادند برای او باین لفظ که مدعی علیه را دادنی است آن ده در هم ثابت نمیشود قرض باین گواهی و اگر شاهد گفت که مدعی علیه را دادنی است بسبب قرض قبول کرده میشود همچنین ذکر شده است در کتاب خزانة المفتین ولو شهدا بالشراء ولم يبينا الثمن لم تقبل كما في البزازية ادعى محمد ودا لسبب لشراء من فلان ودفع الثمن اليه وقبض المدعى بالرضاء فشهدا بانه ملکه بالشراء منه لا تقبل الشهادة (بحر) واگر دو شاهد گواهی دادند بخریدن چیزی و بیان نکردند بهای آنرا قبول کرده نمیشود گواهی ایشان از جهت آنکه ذکر شده در کتاب بزازیه که مردی دعوی کرد زمین محمدود را بسبب خریدن از فلان و دادن بهای آنرا بآن فلان و قبض کردن او آن محدود را برضای آن فلان پس شاهدان گواهی دادند باینکه بدرستی این مدعی مالک شده است آن محدود را از مدعی علیه بسبب خریدن قبول کرده نمیشود این گواهی ایشان الباب السادس في اختلاف الشاهدين في الشهادا باب ششم ثابت است در بیان مخالف شدن دو شاهد با یکدیگر در شاهدی ويعتبر اتفاق الشاهدين في اللفظ والمعنى عند ابى حنيفة (هدايه) والمراد باتفاقهما لفظا تطابق لفظهما على افادة المعنى بطريق الوضع (بحر) سواء كان بعين ذلك اللفظ او بمعرا د ف حتى لو شهد احدهما بالهبة والآخر بالعطية قبلت فتح القد فایده این باب ششم در اختلاف میان دو شاهد حواشی علامه مخضر --- page 322 --- جلد دوم ۳۱۸ كتاب الشهادة وكذا لو شهد احدهما بالنكاح والآخر بالتزويج فانها تقبل لا بطريق التضمن فلوا دعی علی الخرمائة درهم فشهد واحد بدرهم واخر بدرهمين واخر بثلثة واخر باربعة واخر بخمسة لم تقبل عند ابي يوسف لعدم الموافقة لفظا وعندهما يقضى باربعة (نجس وكذان شهد احدهما بالف والآبالفين لم تقبل الشهادة عنده وعندهما تقبل على الالف اذا كان المدعى يدعى الالفين هداية و معتبر است با هم متفق بودن هر دو شاهد در لفظ و معنی نزد امام اعظم رحمة الله عليه مراد متفق بود هر دو شاهد با هم در لفظ موافق بودن لفظی هر دوی ایشانست بغایه دکردان معنی ابطریق لغت و وضع براسبر که اداء یک شاهد بعین لفظ دیگر شاهد باشد یا مرادف آن تا اینکه اگر یک شاهد گواهی داد بخشتن دیگر شاهدی داد بعطا کردن قبول کرده میشود و همچنین اگر یکی ایشان گواهی داد بنکاح و دیگر ایشان بتزویج قبول کرده میشود و معتبر نیست موافق بودن لفظ هر دو شاهد با هم بطريق تتضمن پس اگر مدعی دعوی کرد بر مدعی علیه صد درم را پس یک شاهد گواهی داد بیکدرم و دیگر گواهی داد بدو درم و دیگر گواهی داد بسه درم و دیگر گواهی داد بچهار درم و دیگر گواهی به پنچدرم قبول نمیشود نزد امام اعظم رحمة الله علیه در هیچ چیزی از جهت نابودن موافقت هر دو شاهد در لفظ و نزد صاحبین رحمها الله تعالی حکم کرده میشود بچهار درم و همچنین اگر گواهی داد یکشاهد بهزار و گواهی داد دیگر شاهد بدوم هزار قبول کرده نمیشود این گواهی نزد امام اعظم رحمة الله تعالی علیه نزد صاحبین رحهما الله تعالی قبول کرده شده بیکهزار وقتی که مدعی دعوی کرده باشد دو هزار را وان قال المدعى لم يكن لي عليه الالف فشهادة الذي شهد بالالف والخمسماية باطلة لانه كذبه المدعى فى المشهود به وكذا اذا سكت لا عن دعوى الان لف لف --- page 323 --- جلد دوم ۳۱۹ کتاب الشهادة (هدایه) ولو قال كان اصلى حقى الفا وخمسمائة ولكني استوفيت خمسمائة اوابراته عنها قبلت للتوفيق و اگر مدعی گفت که نبود مرا بر مدعی علیه چیزی مگر هزار درم پس گواهی آن شاهدی که گواهی داده بهزار و پانصد درم باطل است زیرا که بدرستی مدعی او را دروغگو کرد در ان چیزیکه گواهی بآن داده و همچنین باطل است گواهی آن شاهدی که بهزار و پانصد درم گواهی داده اگر مدعی سکوت کرده بود از دعوای دیگر چیز مگر سکوت نکرده بود از دعوای هزار درم اگر مدعی گفت که اصل حق من کهنر و پانصد درم بود ولیکن از مدعی علیه گرفته ام پانصد درم را یا ابرا کرده ام برای او از پاد صدم قبول می شود گواهی الشاهدی که گواهی داده بهزاره پانصد درم از جهت موافق نمودن مدعی دعوای والطلقة خود را با گواهی او وعلى هذا المائة والمأتان والطلقتان والطلقة والثلث (هدایه) والصحيح قول ابيحنيفة رحمة الله عليه كذا فى المضمرات (عالمگيرى) و بنا بر این اختلاف است میان امام اعظم و صاحبین اورحمهم الله تعالى اگر یک شاهد گواهی داد بصد درم و دیگر شاهد بدو صد درم یا یکی گواهی داد بیک طلاق و دیگر شاهد بدو طلاق یا یکی گواهی داد بیک طلاق و دیگر شاهد به طلان پس نزد امام اعظم رحمة الله علیه حکم کرده نمی شود بهیچ چیزی و نزد صاحبین اورجمها شد تعالی حکم کرده می شود بآنقدر که هر دو شاهد موافق شده اند در ان یعنی حکم کرده میشود فایده چند مساله که از ظاهر قول امام اعظم رحم برآمده اند اگرچه امکان دارد که بقول حضرت امام رحمة الله علیه رجوع آن شود مساله اول بکمتر و صحیح قول امام اعظم است رحمة الله علیه همچنین ذکر شده است در کتاب مضمرات وخرج عن ظاهر قول الامام رحمة الله تعالى مسائل وان امكن رجوعها اليه فى الحقيقة الاولى ما فى العمدة شهد احدهما ان له عليه الف درهم وشهد الآخرانه اقرله بالف درهم تقبل (بحر) و برآمده است از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله علیه چند مسالها اگر چن حتة امکان دارد راجع کرد ملا محمد اکرام آنها --- page 324 --- جلد دوم ۳۲۰ كتاب الشهادة آنها مذهب او مسأله اول آنست که در کتاب عمده ذکر شده است که گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی این صبی را بر این مدعی علیه هزار درم ست و گواهی داد دیگر شاهد که بدرستی این مدعی علیه اقرار کرده است برای این مدعی بهزار درم قبول کرده میشود گواهی ایشان الثانية ادعي حنطة فشهد احد هما بانها جيدة والآخر بانها ردية والدعوى بالافضل يقضى بالاقل (بحر) مسأله دوم اینکه مدعی دعوی کرد بخروار گندم با پس گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی که آن گندم سره است و گواهی داد دیگر شاهد که بدرستی آن گندم ناسره است و حال اینکه دعوای مدعی بگندم سره بود حکم کرده می شود یکم که گندم ناضره الثالثة ادعى مائة دينار فقال احد هما بسابورية والآخر بخارية والمدعى يدع بنسابورية وهى اجود يقضى بالبخارية بلاخلاف ينقل ومثله لوشهد احدهما بالف بيض والآخر بالف سود والمدعى يدعى الافضل تقبل على الاقل ووجهه في المسائل الثلث انهم اتفقا على الكمية وانفرد احد هما بزيادة وصف ولو كان المدعى يدعى الاقل لا تقبل الا ان وفقا بالابراء وتمامه فى الفتح الرابعة مسألة الهبة والعطية والخامسة مسألة النكاح والتزويج وقد منا هما (بحر) مسأله سوم این است که مدعی دعوی کند صد دنیا را پس یکی از شاهدان او بگوید که آن صد دنیار شاپوریست دیگر از ایشان بگوید که بخاریست مدعی دعوی کند نیشاپوریرا و حال آنکه دنیار نیشابوری نیکوتر باشد از بخار نمی صحیقولی حکم کرده میشود بصد دنیا بخاری بی غیر از اختلا فیکه درین مسأله نقل شده باشد و مانند این مترست در حکم اگر یکی از ایشان گواهی داد بهزار درم سفید و دیگر شاهدی داد بهزار درم سیاه و مدعی دعوی میکرد سفید را که درمهای سفیدست قبول کرده میشود گواهی ایشان بکمتر که درمهای سیاهست دلیل قبولی گواهی آنها در هر سه سال انست که بدرستی هر دو شا بد موافق شده اند بر مقدار و یکی از ایشان تنها شده است بزیاده کردن فايده مسأله دوم از ان مسائل که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله برآمده اند مسأله سوم از ان مسائل که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله برآمده اند مسأله چهارم از ان مسائل که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله برآمده اند مسأله پنجم از ان مسائل که از ظاهر قول امام عظم رحمة الله برآمده اند --- page 325 --- جلد دوم ۳۲۱ کتاب الشهادة صفتی در مدعا و اگر مدعی دعوی میکرد کمتر را که کندم ناسره است در صورت اول و دینارهای بخار است در صورت دوم و درمهای سیاه است در صورت سوم قبول کرده میشود گواهی ایشان مکر وقتیکه موافقت کرد و شود میان دعوی و گواهی با برا کردن که مدعی بگوید که حق من در زیاده بود لکن برای مدعی علیه ابرا کرده ام از ان وحال حق من دیگر است و تمام این بحث در کتاب ابراه است مساله چهارم مسأله بخشش و عطا کردنست که اگر گواهان با هم مخالف شوند در لفظ بخشش عطا کردن قبول کرده میشود مسأله پنجم مسأله نکاح و تزویج است که گواهان با هم مخالفت شوند در لفظ نکاح و تزویج قبول کرده میشود گواهی ایشان و این دو مسأله را ما پیش ذکر کرده ایم السادسة شهد احدهما انه جعلها صدقة موقوفة ابد على ان لزيد ثلث غلتها و شهد اخران لزيد نصفها تقبل على الثلث والباقى للمساكين كذا فى اوقاف الخصاف ترجمى وهكذا الحكم لو شهد احدهما بالكل والاخريا لنصف فانه يقضى بالنصف المتفق عليه حموى و محله ما اذا كان المدعى يدعى الاكثر ولا فرق بين كون للمدعى عليه يقر بالوقف وينكر لا او يسكتها واقمت البينة بماذكر طحطاوى ترجمه در مختار مسأله ششم نیست که یکی از ایشان گواهی بدهد که بدرستی این مرد این زمین را وقف همیشه گردانیده است بشرط اینکه مزید را سوم حصه حصیل این مین باشد و دیگر شاهد گواهی بدهد که بدرستی مرزید را نصف حصیل آنست قبول کرده میشود گواهی ایشان بسوم حصه حصیل آن برای زید و باقی حصیل آن زمین مر مسکینا نراست و همچنین ذکر شده است در کتاب اوقاف امام خصاف حره همچنین اگریکی از ایشان گواهی داد بتمامی حصیل آن و دیگری بنصف آن پس بدستیکه حکم کرده بنصفی که اتفاق کرده شده است در شاهده ی آن چنانکه ذکر شده است در کتاب حموی محل این قبول شدن گواهی تمام آن در صورت است که مدعی دعوی کند افزوتر را و فرق نیست درین حکم میان انکه مدعی علیه اقرار کند بوقف مسئله ششم از ان مسألها که درظاه قول الامام اعظم رحمة الله علیه بر آمده اند استحقاق ملا حظه شود ومسئله --- page 326 --- جلد دوم ۳۲۲ کتاب الشهادة و منکر باشند از مقدار می مدعی و یا منکر باشد از هر دو و حال آنکه شاهدان گذرانیده شود بطریقی که ذکر کر دوشنا چنانکه در کتاب طحطاوی ذکر شده است السابعة ادعی انه باع بيع الوفاء فاذا شهد احدهما به والاخر بان المشترى اقر بذلك تقبل كما في الفتح القدير ولا خصوصية لبيع الوفاء فاذا شهد احدهما بالبيع والآخر بالاقرار به تقبل كما فى جامع الفصولين ولا خصوصية للبيع بل كل قول كذلك بخلاف الفعل كما فيه ايضا والنكاح كالفعل (بحر) الثامنة شهد احدهما انها جاريته والآخر انها كانت له تقبل كما في الفتح (بحر) التاسعة ادعى الفا مطلقا اى غير مقيد بقرض ولا وديعة فشهد فصل احدهما على قرارها بالف قرض والآخر بالف وديعة فانهما تقبل و ان ادعى احدا لسبين لا الانه كذبت با هما كذافي البزارية نعم اما اذا شهد حدهما بالف قرض والخرما لفة ديعة فانهما لا تقيل مسئلہ هفتم اینست که مدعی دعوی کند که بد یستیکی من فروختم این چیز را به بیع و فاپس وقتی که یکی از دو شاهد او گواهی بدهد به بیع و فا و دیگر از ایشان گواهی بدهد که به درستی که خریده که مدعی علیه است اقرار کرد به بیع و فاقبول کرده میشود گواهی ایشان چنانکه در کتاب فتح القدیر ذکر شده است و خاص بودن این حکم به بیع و فانیست پس اگر گواهی بدهد یکی از دو شاهد بفروختن و دیگر از ایشان با قرار کردن مدعی علیه بفروختن قبول کرده میشود گواهی ایشان چنانکه در کتاب جامع الفصولین ذکر شده همچنین خاص بودن این حکم لعقد فروختن نیست بلکه حکم هر قول چنین است بخلاف از فعل چنانکه نیز در کتاب جامع الفصولین ذکر شده است و حکم عقد نکاح مانند حکم فعل است نه مانند قول مسالا هشتم امین که یکی از یشان گواهی دده که درستی که این کیر کر مدعی ات دیگ ایشان واهی بده که در کین است کنین را بو د قبول کرده میشود این گواهی چنانکه در کتاب فتح القدیر ذ کر شده است مسئلة نهم است که مدعی دعوی فایده مسئله هفتم از ان مسائل که از خانه قول امام اعظم رحمته الله علیه بر آمده اند فایده مسئله هشتم از ان مسائل کا ریته قول امام اعظم رحمة الله علیه بر آمده اند فایده مسئله نهم از ان مسائل که از قول امام اعظم رحمة الله عليه برآمده اند جواب شبیہ --- page 327 --- جلد دوم ۳۳۳ کتاب الشهادة هزار درم مطلق را یعنی مقید نکند آن هزار درم را بقرض نه بامانت پس یکی از دو شاهد او گواهی بیداد که مدعی علیه بهزار درم قرض و دیگر ایشان گواهی بدهد باقرار کردن مدعی علیه بهزار درم امانت قبول کرده میشود گواهی ایشان چرا که مدعی دعوی میکند یکی ازان دو سبب را که قرض و امانت است مطلقه دعوی نکرد تا قبول کرد ونمیشود گواهی ایشان زیرا که مدعی باین تقدیر دروغگو کرده است یکشاهد خود را همچنین ذکر شده است در کتاب باز یه بخلاف انکه یکی از ایشان گواهی بدهد بهزار درم قرض و دیگر ایشان گواهی بدهد بهزار درم امانت پس بدرستیکه این گواهی قبول کرده نمیشود العاشرة ادعی الابراء فشهد احدهما به والآخر على انه وهبه او تصدق عليه وحلله جاز بخلاف ما اذا شهد احدهما على الهبة والآخر على الصدقة لاتقبل فی الجواريه اینجها مساله دهم است که مدعی علیه دعوی کند ابرا کردن مدعی را پس یکی از شاهدان او گواهی بدهد با برا کردن مدعی و دیگر از ایشان گواهی بدهد که مدعی مدعی علیه بخشد ماست او را و یا صدقه کرده بر او و یا حلال گردانیده است حق خود را برای او پس این گواهی رو است بخلاف اینکه یکی از گواهان گواهی بدهد بخشش و دیگر ایشان گواهی بدهد بصدقه که قبول کرده نمیشود همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه الحادية عشرة ادعى الهبة فشهد احدهما بالبراءة والآخر بالهبة اوانه حلله جاز يلووتكلما مساله یازدهم نیست که مدعی دعوی کند بخشش پس یکی از دو شاهد گواهی درد با برا کردان و دیگرایشان گواهی بذا ببخشش و یا اینکه بدرستی مدعی علیه حلال کرد و سبب برای مدعی حق خود را رو است این گواهی الثانية عشرة ادعى الكفيل الهبة فشهد احدهما بها والآخر بالابراء جاز و يثبت الابراء لا الهبة لان كليهما فلا يرجع الكفيل على الاصيل الثالثة عشرة شهد احدهما على اقراره انه اخذ منه العبد والاخر على اقراره بانه اودعه منه هذا العبد تقبل لاتفاقهما على الاقرار بالاخذ اینچن مساله دوازدهم چیست که ضامن دعوی کند بخشش مماست بدین را پس یکی از دو شاهد او گواهی بدهد بخنبش و دیگر ایشان گواهی بدهد با برا کردن او رو است این گواهی فایده از ساله دهم از ان سالها که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله برامده اند فایده مساله یازدهم از ان سالها که از ظاهر قول امام اعظم رحمه الله برامده اند فایده مساله دوازدهم از ان سالها که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله برآمده اند سماعي محمد انی لا محمد شر --- page 328 --- جلد دوم ۳۲۲ کتاب الشهادة ثابت میشود باین گواهی برای صاحب دین بخشش او زیرا که ابرا کنان پر دوت یعن من جوعی نکند بمرجل دین دا مساله سیزدهم هبت که یکی از دو شاهد گواهی به بدارد کردن مدعی علیه که بدرستی گرفته ام از مدعی این غلام را و دیگر یشان گواهی به بدارد کردن مدعی علیه که بدرستی مدعی امانت بدست منزاه این غلام را قبول کرده میشود گواهی ایشان از جهت اتفاق هر دو شاهد با قرار مدعی علیه بگرفتن غلام مدعی فایده مساله چهار دهم و پانزدهم انان حالم که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله والرابعة عشرة شهد احدهما انه غصبه منه والآخران فلانا اودع منه هذا العبد يقضى للمدعى الخامسة عشرة شهد احدهما انها ولدت منه والآخرانها حبلت منه تقبل رض وصورتها فيما لو علق طلاقها على الحبل فان الولادة يلز مها الحبل فقد انفق الشاهدان عليه لا يصح تعليقه على الولادة فان الجل قد لا تلد الموتها او مولولدن تكلى مجمع مسأله چهار دهم ته که یکی از دو شاهد گواهی بدهد که بدرستی که مدعی علیه غصب گرفته است این غلام را از مدعی و دیگر ایشان گواهی بدهد که بدرستی این مدعی امانت نهاده است این غلام را نزد این مدعی علیه حکم کرده میشود برای مدعی با غلام مساله پانزدهم مینت که یکی از دو شاهد گواهی بدید که این زن ولدا و رده ست از این مرد و دیگر از یشان گواهی بدهد که بدرستی این زن حمل برداشته است از او قبول کرده میشود گواهی ایشان وصورت این مساله تحقیق درینجاست که شوهز معلق کرده بود طلاق زن را بحمل برداشتن او زیرا که بدرستی با زنادن عمل می پیوست لازم ست پسر کہ ہر دو شاہد موافق شدند بجل بر داشتن آن زن هیچ نیست معلق کردن طلاق این زن این ساله بزادن و نیز که در زنان آگاهی میزا ید ا جهت مردن آن زن و یا ار جهت مردن ولد در شکم السادسة عشرة شهد احدهما انها ولدت منه ذكر او قال الآخر انثى تقبل كذا فى البزازية اوشهد احدهما انه اقرانه غصبه من فلان كذا والاخر انه اقربانه اخذه منه تقبل السابعة عشرة شهد --- page 329 --- جلد دوم ۳۲۵ كتاب الشهادة احدهما انه اقران الدارله والآخرانه سكن فيها تقبل الثامنة عشرة انكر اذن عبده فشهد احدهما على انه اذن له في الثياب والآخر على انه اذن له في الطعام تقبل لان الاذن في النوع يعم الانواع كلها لانه لا يختص بنوع كما ذكره في المأذون بخلاف ما اذا قال احدهما اذنه صريحا وقال الاخر رآه يبيع ويشتري فسكت لا تقبل (يعني تكليه دهم) مسئله شانزدهم نیست یکی از دو شاهد گواهی بدهد که بدرستی این زن زاده است این مرد ولد شرعیه را و دیگرایشان گواهی بده که زاده است از او ماده قبول می شود این گواهی همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیه و یا یکی از دو شاه گواهی بدهد که بدرستی که مدعی علیه اقرار کرده است که غصب کرده ام از فلان که مدعی است این ز و دیگرایشان گواهی بدهد که بدرستی که مدعی علیه اقرار کرده است باینکه گرفته ام انرا از و قبول کرد میشود گواهی ایشان مسأله هفدهم اینست که یکی از شاهد گواهی بدهد که بدرستی که مدعی هبه یه کرده است که این سر امر مدعی است و دیگر ازایشان گواهی بدهد که بدرستی مدعی سکونت شتا دران سرا قبول کرده میشود مسأله هژدهم اینست که مدعی علیه منکر شود از اذن دادن تجارت بغلام خود پس یکی از دو شاهد گواهی بدهد که بدرستی مدعی علیه اذن داده بود در تجارت جامها و دیگرایشا گواهی بدهد که بدرستی که مدعی علیه اذن داده بود او را در تجارت طعام قبول کرده میشود زیرا اذن غلام در یک نوع از تجارت شامل میشود اذن را در تمامی قسمهای آن زیرا که اذن مخا نمیگردد بیکنوع انچنانکه ذکر کرده است امام محمد این حکم را در کتابأ ذون بخلاف انکه یکی از دوشاه بگوید که خواجه صریح اذن کرده بود اورا و دیگرایشان بگوید که خواجه او را دید که خرید و فروخت میکرد پس سکوت کرد و منع نکرد او را قبول کرده نمی شود گواهی ایشان التاسعة عشرة اختلف شاهدا الاقرار بالمال في كونه أقرا بالعربية او بالفارسية فایده مسألا نوزدهم و بیستم و بیست و یکم و بیست و دوم و بیست و سوم ازان مسأله ها که در ظاهر قول امام اعظم رح برامده اند تقبل ملا محمد [؟] احمد --- page 330 --- جلد دوم ۳۲۶ کتاب الشهادة تقبل العشرون شهد احدهما انه قال لعبده انت حر وقال الاخر قال له ازادی تقبل بخلاف ما اذا شهد احدهما انه قذفه بالعربی والاخر بالفارسی لا تقبل الحادية والعشرون قال لامرأته ان کلمت فلانا فانت طالق وشهد احدهما انه کلمه غدوة والاخر عشية طلقت الثانية والعشرون قال ان طلقتك فعبدی حر فقال احدهما طلقها الیوم وقال الاخرا نه طلقها امس يقع الطلاق والعتاق الثالثة والعشرون شهد احدهما انه طلقها ثلثا البتة والاخر انه طلقها ثنتين البتة يقضي بطلقتين وتملك الرجعة (می) لكن الظاهر ان قبول الشهادة هنا مبنى على قول محمد رح لانه في البزازية عزاه اليه وعند ابي حنيفة رحمه الله تعالى لا تقبل اصلا (کذا فی الحقایق) مسأله نوزدهم نیست با هم خلاف کنند دو شاهد اقرار بمال در بودن مدعی علیه که اقرار کرده است بزبان عربی و یا بزبان فارسی قبول کرده میشود گواهی ایشان مسأله بیستم نیست گواهی بد هیکی از دو شاهد که پیه این مدعی علیه گفته است بزبان عربی مرغلام خود را که انت حر، یعنی تو آزادی و دیگر از ایشان گواهی بدهد که بدرستی که او گفته است مر او را بغاری که تو آزادی قبول کرده میشود گواهی ایشان بخلاف آنکه گوا بدهد یکی از دو شاهد که بدرستیکہ مدعی علیه دشنام زناداده است مدعی را بلفظ عربی و گواهی بد ہ شاهد دیگر که او دشنام زنا داده است بلفظ فارسی که قبول نمیشود گواهی ایشان مسأله بیست و یکم نیست که شخصی گفت مرزان خود را که اگرسخن گفتی با فلان پس تو طلاق باشی و یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی انزن سخن گفته است با فلان در وقت صبح و دیگر ایشان گواهی داد که سخن گفته است با او در وقت خفتن طلاق میشود مسأله بیست دوم نیست که شوهر بگوید مرزن خود را که اگر من ترا طلاق کردم پس غلام من آزاد باشد پس یکی از دوشا ان مود عرض --- page 331 --- جلد دوم ۳۳۰ کتاب الشهادة بگوید که طلاق کرده است زن خدارا امروز ودیگرایشان بگوید که صداقنکرده است اورادیروز واقعی شود طلاق زن او وازاد میشود غلام او مسأله بیست و سوم اینست که گواهی بدهد یکی از دو شاهد که این مرد طلاق کرده است زن خود را به طلاق بیقین و دیگر از ایشان گواهی بدهد که به درستی طلاق کردها و اورابدو طلاق بیقین حکم کرده میشود بدو طلاق و مالک می شود شوهر رجوع کردن را بآن زن ولیکن ظاهر این است که قبول شدن گواهی در اینجا که مساله بیست وسوم است بنابر قول امام محمد است زیرا که نسبت کرده است این حکم را در کتاب بزازیه با مام محمد رحم نزد امام ابو حنیفه رحمہ الله علیہ ہرگز قبول نمیشود این گواهی الرابعة والعشرون اختلفا في مقدار المهر يقضي بالاقل كما فى البزازية وفي جامع الفصولين شهد ببيع او اجارة او طلاق او عتق على ما واختلفا في قدر البدل لا تقبل الا في النکاح تقبل ويرجع في المهرالى مهر المثل (بحر) والظاهر ان هذا فيما اذا انكر الزوج النكاح من اصله وكذا البيع ونحوه وما فى البزازية فيما اذا اتفقا على النکاح واختلفا في قدر المهر استمر المخالف مسأله بیست و چهارم اینست که دو شاهد با هم مختلف شوند در اندازه مهر زن حکم کرده میشود بکمترآن چنانکه در کتاب بزازیه ذکر شده است و در کتاب جامع الفصولین ذکر شده است اینکه دو شاهد گواهی دادند بفروختن یا باجاره دادن و یا بطلاق کردن زن و یا باز اد کردن غلام بعوض مال و با هم اختلاف کردند در اندازه بدل پس گواهی ایشان قبول کرده نمی شود مگر در نکاح که قبول کرده میشود و رجوع کرده میشود درباره مهر بسوی مهر مثل آنزن و ظاهر اینست که این حکم جامع الفصولین در آنجاست که شوهر منکر باشد از اصل نکاح و همچنین در فروختن و مانند آن که مختلف مذاصل بین منکر باشد و آن حکم که بزبانیه ذکر شده در آنجا ست که تل شوهر ر متفق شوند و اصل نکاح در شوند در اندازۀ مهر الخامسة والعشرون شهد احد هما انه وكله بخصومة مع فلا فايده مسأله بیست چهارم عنوان مساله که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله علیه برآمده اند فايده مسأله بیست چهار عنوان سد که از ظاهر قول امام اعظم رحمه الت علیه برآمده اند عقد يوم مرده فضل مرالله --- page 332 --- جلد دوم ۳۲۸ کتاب الشهادة فی دار سماها وشهدا لاخرانه وكله بخصومة فیها و فی شئی اخر تقبل في دار اجتمعا عليها اذ الوكالة تقبل التخصيص وفيما اتفق الشاهداً عليه تثبت الوكالة لا فيما تفرد به احدهما فلوادی وكالة معينة فشهد بها والاخر بوكالة عامة ينبغي ان تثبت المعينة ولو شهد بوكالة وزاد احدهما الاخر انه عزله تقبل في الوكالة لان العزل ولوشهد احدهما انه وكله بطلاقها وشهد (بخير) انه وكله بطر خها وطلاق فلانة الاخرى فهو وكیل نے طلاق التي تتفقا علیہ كذا في جامع الفصولين مسئله بیست و پنجم نیت که یکی از دوشا هد گواهی داد که بدرستی فلان وکیل کرده است این مرد را بدعوی کردن با فلان در اینک نامید آن سر ا برا و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی وکیل کرده است او را بدعوی کردن در آن سرای و در چیز دیگر قبول کرده میشود گواهی ایشان در بار دکیل بودن او در سرای که هر دو شاهد جمع شده اند بران زیرا که وکالت قبول میکند خاص کردن را و در ان چیز یکه شاهدان اتفاق کرده اند بر ان که وکیل بودن است در سرای ثابت میشود و کالت و ثابت نمیشود در ان چیز یکه یکی از ایشان تنها شده بشهاده ی آن سپس اگر کسی دعوی کرد و کیلی معلوم پس یکی از دوشاهد گواهی داد بآن و کیلی معلوم و دیگر از ایشان گواهی داد بوکیلی عامه میثا اینکیم آن و کیلی معلوم ثابت شود و اگر دو شاهد گواهی دادند بوکیل بودن و یکی از ایشان در گواهی خود فرد این که کیل کونند معزول کرد این سیل اقول کرده میشو دو ای ایشان د روکیل بودن نه در خر دنده و اگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی شوهر وکیل کردانید. این کس را بطلاق کردن فلانه زن او و دیگر ایشان گواهی داد که بدرستی وکیل کردانیده اور ا بطلاق کردن آن فلانه و طلاق کر د فلانه دیگر اتیس وکیل میگردد بطلاق دادن آن زنی که هر دو شاهد اتفاق کرده اند بطلاق او همچنین ذکر شده است موعز بوم ماد جو د فضل جامع الفصور --- page 333 --- جلد دوم ۳۲۹ کتاب الشهادة فایده مساله بیست و ششم ازان مساله که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله علیه برآمده اند در کتاب جامع الفصولین السادسة والعشرون شهد احدهما انه وقفه فی صحته والاخرانه وقفه فی مرضه قبلا ذا لشهد بوقف بات الا ان حكم المرض ينتقض فيما لايخرج من الثلث وهذا لا تمنع الشهادة كما لوشهد احدهما انه وقف ثلث ارضه والاخرانه وقف ربعها كذا فى جامع الفصور رجمي قال فى الاسعاف ثم ان خرجت من ثلث ماله كانت كلها وقفا والا فبحتاسه ولوقال احدهما وقفها فی صحته وقال الاخر جعلها وقفا بعد ونا لم تقبل وان خرجت من الثلث لان الثانى شهد بانها وصيته وهما مختلفان ارد المحتاد السابعة والعشرون لو شهدا شاهد انه اوصى اليه يوم الخميس الاخوانه اوصى اليه وملحمة اجاز رجی مسأله بیست و ششم اینست که یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی فلان وقف کرد ولو فلان چیز اور وقت تندرستی بدن خود و دیگر ایشان گواهی داد که بدرستی وقف کرد دو بود در وقت بیماری خود قبول کرده میشود هر دو شاهدی زیرا که هر دوی ایشان گواهی داده اند به تصدکردان اینی ولیکن حکم وقف بیماری می شکند در ان چیزیکه از سوم حصه مال وقف کننده بنزاید و باین سبب منع نمیشود گواهی دادن چنانکه اگر یکی از دو شاهد گواهی دهد که بدرستی وقف کرده است سوم زمین خودرا و دیگرایشان گواهی دهد که بدرستی وقف کرده است چهارم حصه آنرا قبول کرده میشود این گواهی همچنین ذکر شده است در کتاب جامع الفصولین و گفته است در کتاب اسعاف ملاحظه کریم ائیکه اگر بعد ازین شاهدی آن زمین می برآمد از سوم حصه مال وقف کننده همه آن زمین وقف میگردد و اگر نمی برآمد از سوم حصه مال او پس بحساب آن وقف میگردد و اگر گفت یکی از د شاهد که وقف کرده بود زمین خود را در حال تندرستی بدن خود و دیگر ایشان گفت که وقف کرد. --- page 334 --- جلد دوم ۳۳۰ کتاب الشهاده اگر ده بود آنرا پس از مردن خود یعنی گفته بود که بعد از مردن من وقف باشد قبول کر میشود گواهی ایشان اگر چه می برآمد آن زمین از سوم حصه مال اوزیرا که شاهد دوم گواهی داده که بدستی آن زمین وصیت است و حال اینکه وصیت و وقف باهم مخالف اند مسأله بیست و هفتم اینست که اگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی فلان وصی گردانید ه است فلانرا روز پنجشنبه و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی او را وصی گردانیده است روز جمعه روا میشود گواهی ایشان الثامنة والعشرون ادعى مالا فشهد احدهما ان المحتال عليه احال غريمه بهذا المال والآخرانه كفل عن غريمه بهذا المال تقبل كذا فى القنية (بحر) صورتها ان كان لزيد على عمر والف مثلا فاحال عمر وزيدا بالالف على بكر ودفعها بكر ثم ادعى بها بكر على عمر وفشهد احد الشاهدين بما ذكر منهد الآخران بكرا كفل عمرا باذنه وانه دفع الالف لزيد (تكملة رد المحتار) مسأله بیست و هشتم این است که مدعی دعوی کرد مالی را بر مدعی علیه پس یکی از دو شاهد او گواهی داد که بدرستی آن کسیکه حواله بر او کرده شده که مدعی است حواله کرده بود بر مدعی علیه صاحب دین خود را بهمین مال و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی که مدعی ضامن شده بود از طرف مدعی علیه بهمین مال قبول کرده میشود گواهی ایشان چنانکه در کتاب قنیه ذکر شده است صورت مسأله این است که مرزید را بر عمرو هزار درم بود پس عمر و حواله کر وزید را بآن هزار درم بربکر و بکران هزار درم را بزید داد بعد ازان بکر دعوی کرد آن هزار درم را بر عمر و پس یکی از دو شاهد او گواهی داد بآن طریقی که ذکر کردیم یعنی گواهی داد که عمر و صاحب دین خود راحواله کرده بود بر بگر مدعی بان هزار درم و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی که بکر مدعی ضامن شده بود از طرف عمرو مدعی علیه با ذن عمرو فایده مسأله بیست و هشتم ازان مسألها که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله علیه برآمده اند توضیحی عبدالله --- page 335 --- جلد دوم ۳۳۱ كتاب الشهادة [margin] فایده مساله سی دوم و سی سوم وسی چهارم ازان مسالها که از ظاهر قول امام اعظم رحمة الله علیه مجانه [/margin] [margin] ملا میرزا قل جوز جانی [/margin] [margin] مصحح [ill] منظور نمود چاپ نمودند غینمات چاپ [/margin] اگر هزار درم را بخريد التاسعة والعشرون شهد احدهما انه با بكذا الى شهر وشهد الاخر بالبيع ولم يذكر الاجل تقبل التلاقى شهد احدهما انه باعه بشرط الخيار ثلثة ايام ولما يذكرا لاخر شرط الخيار تقبل (مج) والمراد انه يثبت البيع ولم يثبت الاجل والشرط كما ذكره الزيلعی (تکمله رد المحتار) مساله بیست و نهم این است که گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی مدعی فروخته است این چیز را بر مدعی علیه باین قدر درم تا مدت یکماه و دیگر ایشان گواهی داد بفروختن آن و ذکر نکرده آخرا قبول کرده میشود گواهی ایشان مساله سیوم این است که گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی مدعی فروخته است فلان چیز را بر مدعی علیه بشرط خیار تا سه روز و دیگر ایشان ذکر نکرد در گواهی خود شرط خیار را قبول کرده میشود گواهی ایشان و مراد بقبول شدن گواهی در هر دو مساله آنست که ثابت میشود فروختن اگرچه ثابت نمیشود مدت آن و شرط خیار الحادية والثلاثون من وكالة منية المفتى شهد واحد انه وكله بالخصومة فى هذه الدار عند قاضى الكوفة واخرقا عند قاضی البصرة جازت شهادتهما (بحر) اى على اصل الوكالة بالخصومة (تکمله رد المحتار) مساله سی و یکم این است که از کتاب وکالت کتاب بنیة المفتی نقل شده که یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی که فلان وکیل کرده است مدعی را بدعوی کردن درین سرای در نزد قاضی کوفه و دیگر از ایشان گواهی داد و گفت که او را وکیل کرده است در نزد قاضی بصره رواست گواهی ایشان یعنی بر اصل وکیل بودن و بدعوی کردن الثانية والثلاثون شهد احدهما انه وكله بالقبض والآخر انه جزاء ، تقبل (بحر) لان الجزاءة والوكالة سواء والمجزى والوكيل سواء نقد اتفقا فى المعنى (تكمله) الثالثة والثلاثون شهد --- page 336 --- جلد دوم ۳۳۳ کتاب الشهادة احدهما انه وكله بقبضه والاخرانه سلطه على قبضه تقبل الرابعة والثلاثونشهدا انه وكله بقبضه الآخوانه اوصى اليه بقبضه في حياته اوعى مسأله سی و دوم این است که یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی فلان وکیل کرده است مدعی را بقبض کردن مال خود و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی که وی جبری کرده است. و را قبول کرده میشود زیرا که جبری بودن و وکیل بودن برابرند و جبری و وکیل برابرند پس تحقیق هر دو شاهد موافق شدند در معنی مسأله سی و سوم این است که یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی فلان وکیل کرده است مدعی را بقبض کردن آن مال خود و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی گذاشته است اورا بقبض کردن آن قبول کرد میشود مسأله سی و چهارم اینست که یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی فلان وکیل کرده است مدعی را بقبض کردن آنمال خود و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی فلان وصی کرده است او را بقبض کردن آن در وقت زندگانی خود یعنی وصی کرده او را که آن مال مرا در حال زندگانی من قبض کن قبول کرده میشود گواهی ایشان الخامسة والثلاثون شهد احدهما انه وكله بطلب دينه والأخر بتقاضيه تقبل السادسة والثلاثون شهد احدها انه وكله بقبضه والأخر بطلبه تقبل السابعة والثلاثون شهد احدهما انه وكله بقبضه والأخر انه امره باخذه اوارسله ليأخذه تقبل (مجبو مسأله سی و پنجم این است که گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی فلان وکیل کرده است مدعی را بخواستن دین خود و دیگر گواهی داد که وکیل گردانیده است اور ا بخواهش نمودن آن دین قبول کرده میشود گواهی ایشان مسأله سی و ششم اینست که گواهی داد یکی از ایشان که بدرستی فلان وکیل کرده است مدعی رابقبض کردن آن مال خود و دیگر ایشان گواهی داد که وکیل کرده است اور ا بطلب کردن آن قبول کرده میشود سی و هفتم این است که گواهی داد یکی از ایشان که بدرستی فلان وکیل گردانیده مدعی را بقبض کردن آن مال خود ملا عبد الرحمن حامد نماید به تصحیح و منظور نموده ۱۴ میزان ملحقات چاپ نموده شد --- page 337 --- جلد دوم ۳۳۳ کتاب الشهادة و دیگر ایشان گواهی داد که بدرستی فرموده است او را بگرفتن آن مال و یا فرستاده است اور برای آنکه بگیرد آنرا قبول کرده میشود الثامنة والثلاثون اختلفا فى زمن فایده مسئله سی و هشتم و سی و نهم و چهلم اقراره فى الوقف تقبل التاسعة والثلاثون اختلفا في مكان از این مثالها که از ظا هر قول امام اقراره به تقبل الاربعون شهد احد هما بوقفه على زيد والآخر بوقفه على عمر اعظم رحمة الله علیه بر آمده اند تقبل و تكون وقفا على الفقراء يعنى مسئله سی و هشتم اینست که با هم اختلاف کنند گواهان در زمان اقرار کردن وقف کننده در وقف قبول کرده میشود مسئله سی و نهم اینست که شاهدان با هم اختلاف کنند در جای اقرار کردن او بوقف کردن قبول کرده میشود مسالۀ چهلم این است کہ یکی از دو شاهد گواهی داد بوقف کردن وقف کننده بر زید و دیگر از ایشان گواهی داد بویقف کردن او بر عمر و قبول کرده میشود گواهی ایشان و انزمین وقف میشود بر فقیران قلت وزدت بفضل الله تعالى على ما ذكره المصنف مسائل منها لو اختلفا في تاريخ الرهن بان شهد احدهما انه رهنه يوم الخميس الاخر انه حن يوم الجمعة تسمع عند ابى حنيفة رح وابى يوسف رحمه الله جواهر الفتاوى ومنها لو اتفق الشاهدان على الاقرار من واحد بمال واختلفا في المكان فقال احدهما كانا فى مكان كذا وقال الآخر كانا فى مكان كذا تقبل ومنها لو قال احدهما والمسا تبحالها كان ذلك بالغدة وقال الآخر كان ذلك بالعشى تقبل وهما في الولوالجية (درحتا و من میگویم که افزودم بفضل خدا وند تعالی بر ان مثالها که مصنف رح ذکر کرده است آنها را گرمی چند مثالهای دیگر را بعض از آنها این است که اگر شاهد ان با هم اختلاف کردند در وقت گرو بانطریق که گواهی بید یکی از ایشان که بدرستی گرو دهنده گرو کرده بود در روز پنجشنبه و دگر ایشان --- page 338 --- جلد دوم ۳۳۴ کتاب الشهادة ایشان گواهی بدید که بدرستی گروه گروه بود در روز جمعه شنیده میشود این گواهی نزد امام اعظم و امام ابو یوسف رحمة الله علیهما چنانکه در کتاب جواهر الفتاوی ذکر شده است و بعض ازان مسالها اینست که اگر باهم موافق شدند دو شاهد با قرار کردن از یک شخص بمالی و با هم خلاف کردند در جای اقرار او پس یکی از ایشان گفت که ما در فلانجا بودیم که اقرار کرد آنشخص بآنچز و دیگر ایشان که در فلانجای دیگر بودیم که اقرار کردبان قبول کرده میشود گواهی ایشان و بعض از ان مسالها که بعین مساله بر حال خود باشد که هر دو شاهد باهم موافق باشند با قرار کردن از یک شخص اگر یکی از ایشان بگوید که اقرار او در وقت چاشت بود و دیگر ایشان بگوید که در وقت بیگاه بود قبول کرده میشود گواهی ایشان و این دو مسأله در کتاب ولو الجیه ذکر شده است ومنها شهد علی رجل انه طلق امرأته واحد هما يقول انه عین منکوحته بنت فلان والآخر یقول ما عینها انی اعلم واشهد ان المرأة التی کانت له سوی ابنة فلان قد طلقها واخرجها من داره قبل هذا التطلیق قال فخر الدین رحمه الله اذا شهدا علی الطلاق الا انه عین احدهما المرأة وذكرها باسمها ولم یعین الاخر التی هی فی نکاحه ولیس فی نکاحه غیر امرأة واحدة تصح الشها وهي في جواهر الفتاوى در مختار و بعض از ان مسالها اینست که دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بدرستی او طلاق کردست زن خود را و یکی از ایشان میگفت که بدرستی وی معلوم کرده بود زن نکاح شده خود را که دختر فلان است و دیگر از ایشان گفت که معلوم نکرده بود او را وبدستى که من میدانم و گواهی میدهم که آن زنی که مرا و را غیر از دختر فلان بود تحقیق طلاق در جواهر الفتاوی بنے بر سید --- page 339 --- جلد دوم ۳۳۵ کتاب الشهادة کرده بود او را وب بیرون کرده بود او را از سرای خود پیش ازین طلاق کردن گفتہ است امام فخرالدین رحمه الله وقتی که دو نفر گواهی دادند بطلاق مگر یکی از ایشان معلوم کر دزن بطلاق شده را و یاد کرد نام او را و دیگر از ایشان معلوم نکرد آن زن را که در نکاح او بود و حال اینکه نبود در نکاح او مگر یک زن صحیح می شود گواهی ایشان و این مساله در کتاب جواهر الفتاوی ذکر شده است ومنها ادعت ارضا تشهد احد هما انها ملکھالان زوجها دفعها اليها عوضا عن المهت بيمان شہد الاخر انها تملكها الان زوجها اقترانها ملكها تقبل لان كل بايع مقر بالملك المشتريه فكانا شها للمنه الكهار در مختار) و بعض از ان مسائلها نیست که زان دعوی کند زمینی را و گواهی بد ه یکی از دو شاهد او که بدرستی که این زمین ملک این زنست زیرا که شوهر او داده است آنرا باین زن عوض از جهز عروسی آن زن و گواهی بدید شاهد دیگر و که بدرستی که آن زمین ملک این زن است که شوهر او اقرار کرده است که بدرستی که این زمین ملک این زنست قبول کرده میشود گواهی ایشان زیرا که شوهر در گواهی شاهد اول در حکم فروشنده زمین است و زن در حکم خرنده است و حال آنکه هر فروشنده اقرار کننده است بملک بودن برای خرنده خود پس گویا که هر دوشاهد گواهی داده اند که بد رسنی کا این زمین ملک این است و ان شهد احدهما بالف در هم و شهد الا خربا در هم ومأته دينار تقبل شهادتهما على الالف اذا كان المدعى بدع الدراهم والدنانير جملة اما اذا كان يدعى دراهم وحدها لا تقبل الشهاد کنافی المحیط (عالمگیری) اگر یگی از و شاد گواهی دادہزار درم ودیگر زایشاه گواهی ادهزار درم وصد دناره قبول کرده میشود گواهی ایشان بهزار در هم اگر مدعی دعوی میگرد تمامی درمها و دنیار هارا اماوقتی که حاشیه مگر از دو بعد از تصحیح بالدر در میان واقعات چا نموده شد تاریخ رسید --- page 340 --- جلد دوم ٣٣۶ کتاب الشهادة دعوی میکرد تنها در مهارا قبول کرده نمیشود این گواهی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولوا دعي خمسة عشر فشهد احدهما بخمسة عشر والاخر بعشرة لا يقضى بشيئ عند ابي حنيفة رح (قاضیخان) و اگر مدعی دعوی کرد ب پانزده درهم و پس یکی از دو شاهد گواهی داد بپانزده درهم و دیگر از ایشان گواهی داد بده در هم حکم کرده نمیشود بچیزی نزد امام اعظم رحمة الله و لو شهد احدهما على عشرين والاخر على خمسة وعشرين تقبل على العشرين بالاجماع هذا اذا ادعى المدعى خمسة وعشرين اما اذا ادعى عشرين لا تقبل بالاجماع (عالمگیری) و اگر یکی از دو شاهد گواهی داد بیست درهم و دیگر از ایشان بیست و پنچدرم قبول کرده میشود به بیست در هم باتفاق امام و صاحبین او رحمهم الله تعالی و این حکم وقتی است که اگر مدعی دعوی میکرد بیست و پنج در هم را اما اگر دعوی میکرد بیست درهم را قبول کرده نمیشود باتفاق ایشان رحمهم الله تعالی وان شهد احدهما بالف والاخر بالف وخمسمائة والمدعى يدعى الفا وخمسمائة قبلت الشهادة على الالف بالاتفاق (هدايه و فتح القدير) ونظيره الطلقة ونصف الطلقة والماة والخمسون بخلاف العشرة والخمسة عشرة وهو نظير الالف والالفين (هدایه) و اگر گواهی داد یکی از دو شاهد بهزار در هم و دیگر ایشان گواهی داد بهزار و پنجصد در هم و مدعی دعوی میکرد بهزار و پنجصد در هم را قبول کرده میشود بهزار در هم با تفاق امامان سه گانه ما رحمهم الله تعالی و مانند مساله ذکر کرده شده است در حکم اینکه یکی از دو شاهد گواهی بدهد بیک طلاق و دیگر از ایشان گواهی بدهد بیک طلاق و نصف طلاق و یا یکی گواهی بدهد بصد در هم و دیگری بصد و پنجاه در هم یعنی قبول کرده می شود گواهی ایشان بخلاف اینکه گواهی بدهد یکی از دو شاهد بده در هم و دیگری به پانزده در هم پس این گواهی مانند آن گواهی است که یکی گواهی بدهد بهزار در هم و دیگری بدو هزار پس گواهی قبول کرده نمی شود ولو اختلفا في --- page 341 --- جلد دوم ۳۳۷ کتاب الشهادة فشهد احدهما على تطليقتين والأخر على الثلث لا تقبل في قول ابى حنيفة رح ولو شهد احدهما على تطليقة والاخر على تطليقة وتطليقة جازت شهادتهما على الاقل عند الكل (قاضيخان) واگر دو شاهد با هم خلاف کردند در شاهدی طلاق پس یکی از ایشان گواهی داد بدو طلاق و دیگر از یشان گواهی داد بسه طلاق قبول نمیشود گواهی ایشان بقول امام اعظم رح واگر یکی از ایشان گواهی داد بیک طلاق و دیگر از یشان بیک طلاق و یک طلاق رواست گواهی ایشان بکمتر که یک طلاق است نزد اماما رحمهم الله تعالى ولو شهد احدهما انه طلقها نصف واحدة وشهد الاخر انه طلقها ثلث واحدة لا تقبل في قول ابي حنيفة وكذا لوشهد احدهما انه طلقها ثلثا وشهد الاخرانه طلقها فالشهادة باطلة في قول ابي حنيفة رح ولو شهد احدهما انه قال لها انت طالق وشهد الاخرانه اقر بطلقها او اختلفا في المكان او الزمان جازت شهادتهما (قاضيخان) واگر یکی از دو شاہد گواهی داد که بدرستی فلان طلاق کرده است زن خود را بنصف یک طلاق و دیگر از یشان گواهی داد که بدرستی طلاق کرده است او را بسوم حصه یک طلاق قبول نمیشود گواهی ایشان بقول امام اعظم رح و همچنین اگر یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی شوهر طلاق کرده است این زن را بسه طلاق و دیگر از یشان گواهی داد که بدرستی طلاق کرده است او را پس این گواهی باطل است بقول امام اعظم رح و اگر یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی که شوهر گفته است او را که تو طلاق هستی و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی شوهر اقرار کرده است باینکه طلاق کردم زن خود را با با هم اختلاف کردند در جای طلاق یا در زمانه آن رواست گواهی ایشان ولو شهد احدهما انه قال ان دخلت فلانة الدار فهى طالق وفلانة معها وشهد الاخرانه قال ان دخلت فلانة الدار فهى طالق وحدها وقد دخلت فلانة طلقت وحدها وكذا لو شهد اعلى التمييز فشهد احدهما انه طلق زينب وعمرة --- page 342 --- جلد دوم ۳۳۸ کتاب شهادة وعمرة وشهد الاخرانه طلق زينب جازت شهادتها على الاقرار علی طلاق زینب (قاضیخان) واگر گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی فلان گفته است که اگر فلانه زنم در آمد درین سرای پس وی طلاق باشد و فلانه زن دیگرم نیز با او طلاق باشد و دیگر شاهد گواهی داد که بدرستی گفته است که اگر فلانه زنم در آمد درین سرای او طلاق باشد تنها و حال آنکه آن فلانه در آمده در آن سرای درینصورت طلاق میشود تنها همان یکزن که شاهد می داد و شده بدر آمدن او دران سرای و همچنین حکم است اگر گواهی داد دو شاهد بواقع کردن طلاق در حال پس یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی طلاق کرده است زینب و عمرة را و دیگر ایشان گواهی داد که بدرستی طلاق کرده است زینب را روا است گواهی ایشان بکستر بمعنی الطلاق زینب ولو شهد احدهما انه قال لها انت خلية وشهد الاخرانه قال لها انت برية لا تقبل عند الكل (قاضیخان) و اگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی که این مرد زن خود را گفت که تو خالی هستی و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی این مرد زن دیگر گفت که خلاصی قبول نمیشود گواهی ایشان نزد تمامی امامان رحمهم الله تعالی زیرا که معنای خالی احتمال دارد که خالی از نکاح یا خالی از حسن و معنای خلا احتمال دارد که خلاص از نکاح و خلاص از بهتان وكذالوشهد احدهما انه طلقها ثلثا وشهد الآخرانه قال لها انت على حرام ونو الثلث لا تقبل عند الکل (قاضیخان) و همچنین اگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی این مرد طلاق کرده است زن خود را سه طلاق و گواهی داد و دیگر ایشان که بدرستی او گفته است مرزن خود را که تو بر من حرامی ونیت سه طلاق کرده بهمین قول خود قبول نمی شود گواهی ایشان نزد تمامی امامان رحمهم الله تعالى وكذا لو شهد احدهما انه طلقها ان دخلت الدار وقد دخلت وشهد الآخرانه طلقها ان كلمت فلانا وقد كلمت لا تقبل عند الكل (قاضیخان) توضیح نسخه چاپ شده تعبیر --- page 343 --- جلد دوم ٣٣١ کتاب الشهادة و همچنین اگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی این مرد طلاق کرده زن خود را بشرط آنکه آنزن در سرای درآید و حال آنکه تحقیق آن زن درآمده در سرای و گواهی داد دیگر از ایشان که بدرستی او طلاق کرده است زن خود را بشرط آنکه سخن کند با فلان و حال آنکه آنزن با آن فلان سخن کرده قبول نمیشود گواهی ایشان نزد تمامی امامان ما رحمهم الله تعالی وان شهد بالقول احدهما قضاه منها خمسمائة قبلت شهادتهما بالالف لاتفاقهما عليه ولم يسمع قول انه قضاه خمسمائة لانه شهادة فرد الا ان يشهد معه آخر وينبغي الشاهد اذا علم بذلك ان لا يشهد بالف حتي يقر المدعي انه قبض خمسمائة لئلا يصير معينا علي الظلم (هدایه) و اگر دو شاهد گواهی دادند بهزار درم یکی از ایشان گفت که مدعی علیه ادا کرده است برای مدعی پانصد درم را ازان قبول کرده میشود گواهی ایشان بهزار درم از جهت اتفاق هر دو شاهد بهزار درم و شنیده نمیشود این گفته آن یک شاهد که مدعی علیه ادا کرده است برای او پانصد درم ازیرا که این گواهی یک کس است مگر قبول میشود وقتیکه شاهد دیگر با او گواهی بدهد یادا کردن آن پانصد درم و میشاید در آن هنگام روا و قلیبانه دانسته باشد یادآوری آن پانصد درم اینکه شاهدی ندهد بهزار درم تا که اقرار کند مدعی بقبض کردن آن پانصد درم تا که آن شاهد مددگار نگردد بر ظلم و فی الجامع الصغير رجل شهد علي رجل بقرض الف درهم فشهد حدهما انه قد قضاها فالشها دة جائزة علي القرض لاتفاقهما عليه (هدايه) و گفته است امام محمد رح در کتاب جامع الصغیر که دو مرد شاهدی دادند بر مردی بقرض هزار درم پس یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی مدعی علیه ادا کرده است آن هزار درم را پس قبول کرده می شود گواهی ایشان بقرض از جهت اتفاق هر دو شاهد بقرض هزار درم و هذا اي اشتراط --- page 344 --- جلد دوم کتاب الشهادة الموافقه بین الشهادتین لفظاً فی دعوی الدین اما فی دعوی العین بانکان فی کیس الف در هم فشهد احدهما ان جمیع ما فی الکیس له وهو الفا درهم والآخران نصف ما فیه له وهو الف قبلت شهادتهما لان ذکر المقدار فی المشارالیه مستغنی عنه (فتح القدیر و در والمختار) وکما لوشهد واحد ان هذيّن العبدین له وآخر ان هذا له قبلت علی العبد الواحد الذی اتفقا علیه اتفاقاً (در و مختار) و این حکم یعنی شرط بودن موافقت میان هر دو شاهد می از روی لفظ در دعوای دین است اما در دعوای عین چنانکه در خریطه دو هزار در هم باشد پس یکی از دو شاهد گواهی بدهد که بدرستی تمامی انچه در خریطه است مدعی را است و آن دو هزار در هم است و گواهی بدهد شاهد دیگر که نصف انچه انکیه در خریطه است مدعی را است آن هزار در هم است قبول میشود گواهی ایشان بر هزار در هم زیرا که در چیزیکه اشارت بان کرده شود حاجت ببیان مقدار ومانند انکه یکشاهد گواهی بدهد که بدرستی همین دو غلام مدعی را است و گواهی بدهد شاهد دیگر که همین یک غلام مر او راست قبول میشود بان یک غلامی که هردو شاهد اتفاق کرده اند بآن باتفاق چنانکه در کتاب در ذکر شده است وأما فی دعوی العقد لا تقبل مطلقاً (درمختار لمن شهد لرجل انه اشترى عبد من فلان بالف وشهد آخراً انه اشترى بالف وخمسمائة فالشهادة باطلة وكذلك اذا كان المدعى هو البائع ولا فرق بين ان يدعى المدعى اقل المالین اوا کثرهما (هدایه) اما اختلاف دو شاهد در دعوای عقد قبول کرده نمیشود مطلقاً کسیکه گواهی بدهد برای مردی که بدرستی این مرد خرید دست غلامی را از فلان بهزار در هم و دیگر شاهد گواهی که بدرستی او خریده است انغلام را بهزار و پانصد در هم پس گواهی ایشان باطل است و همچنیین است اگر درینحای خریطه موندت خوانده میزان تحقيقات جهانی ندارد و شد --- page 345 --- کتاب الشهادة ۳۴۱ جلد دوم مدعی فروشنده باشد و فرق نیست میان اینکه مدعی دعوی کند کتمان دو مال را که شاهدان بیان کرده اند و یا افزونتر آن دو مال را واذا اختلفا فی جنس الثمن كالف درهم ومائة دينار فانها لا تقبل اتفاقا (عینی) و وقتی که دو شاهد با هم اختلاف کنند در جنس بها مانند هزار درهم و صد دینار که یکی از ایشان بگوید که بها هزار در هم بود و دیگر ایشان بگوید که صد دینار بود پس بدرستی که این گواهی قبول کرده نمیشود باتفاق علمای مارحهم الله تعالى وكذلك لكتابة (هدايه) شأمل لما اذا ادعاها العبد وانكر المولى ولما اذا كان المدعى هو المولى وكذلك الخلع (هدايه) يعنى اذا اختلف الشاهدان في مقدار البدل فيهما لم تقبل زيلعي) والاعتاق على مال والصلح عن دم العمد اذا كان المدعى هو المرأة او العبد او القاتل (هدايه) و همچنین حکم است در دعوای مکاتب کردن و این صورت عام ست هر آنصورت را که دعوای مکاتب کردن را غلام کند و خواجه او از ان منکر باشد و هر آنصورت را که مدعی مکاتب کردن خواجه او باشد و همچنین است در عوا می خلع یعنی اگر دو شاهد با هم اختلاف کردند در اندازه بدل در دعوای مکاتب کردن و خلع قبول نمی شود گواهی ایشان و همچنین قبول نمیشود اگر شاهدان با هم اختلاف کردند در دعوای آزاد کردن به عوض مال و صلح از خونی که بمقصد باشد وقتی که مدعی خلع زن باشد و مدعی آزادی غلام باشد و مدعی صلح کشنده باشد وان كانت الدعوى من جانب اخر وهو المولى والزوج وولي القصاص بان قال المولى اعتقتك على الف وخمسمائة والعبد يدعى الالف وقال الزوج خالعتك على الف وخمسمائة والمرأة تدعى الالف وقال ولى القصاص صالحتك على الف وخمسمائة والقاتل يدعى الالف فهو بمنزلة دعوى الدين فيما ذكرنا من الوجوه فایده در اختلاف دو شاهد با هم دیگر در جنس بها حاشیه ملاحظه کی فایده در اختلاف شاهد با هم در مقدار بدل کتابت و خلع و آزادی بعوض مال و صلح از خون بقصدی بعد از خلع نیزان است مردانه --- page 346 --- جلد دوم ۳۴۲ كتاب الشهاده تقبل على الالف اذا ادعى الفا و خمسمائة بالاتفاق واذ ادعى الفين لا تقبل عند الامام الاعظم رح خلافا لهما رح وان ادعى اقل المالين يعتبر الوجوه الثلاثة من التوفيق والتكذيب والسكوت عنهما (هدايه وعينى) واگر دعوی از جناب دیگر باشه قولن خواجه است در دعوای آزادی و شوهر است در دعوای خلع و ولی قصاص است در دعوای صلح از خون قصدی چنانکه بگوید خواجه غلام خود را که آزاد کرده بودم ترا بعوض هزار و پنجصد درم و غلام بگوید که آزاد نموده بودی مرا بهزار درم و بگوید شوهر مرزن خود را که خلع کرده بودم با تو بعوض هزار و پنجصد درم وزن دعوی کند هزار درم را و بگوید ولی قصاص که صلح کرد بودم با تو بهزار و پنجصد درم و کشنده دعوی کند هزار درم را پس این دعوی از جانب ایشان بمنزله دعوای دین است در آن قسمهائیکه ما پیش ذکر کردیم از انیکه قبول می شود گواهی هزار درم وقتی که مدعی دعوی کند هزار و پانصد درم را باتفاق حضرت امام وصاحبین او رحمهم الله تعا و اگر مدعی دعوای دو هزار درم کند قبول نمیشود گواهی نزد امام اعظم رحمة الله علیه خلاف مروحا بین او راحمها الله تعالی واگر مدعی دعوی میکرد کمتر آن دو مالی را که هر دو شاهد بیان کرده اند اعتبار داده میشود سه وجه را از موافق کردن مدعی دعوای خود را با گواهی واز در و نگو نمودن مدعی مرشاهدان خود را واز سکوت کردن او از موافق کردن و در نگو کردن که اگر دعوای خود راموان کرد با گواهی قبول میشود گواهی و اگر شاهد خود را دروغگونمودی اسکوت کرد قبول کرده نمی شود وقوله هن ان كان المدعى هو الراهن ای اذا شهد احد الشاهدين بالف والآخر بالف وخمسمائة لا تقبل وان هو المرتهن فهو بمنزله دعوی لدين (هدايه وعينى) و در عقد گروی اگر مدعی گرو دهنده بود یعنی اگر یکی از دو شاهد گواهی داد بهزار درم و دیگر از ایشان فایده در اختلاف دو شاهد با هم در بدل گروی د فضل الاحم ولا حظه علام تحقیقات پنجاب کاردوت تقديم عبد الله --- page 347 --- جلد دوم ۳۴۳ كتاب الشهادة فايدة در اختلاف دو شاهد با هم در بدل اجاره بهزار و پینصد درم قبول کرده نمیشود آن گواهی و اگر مدعی مگر و گیرنده بود پس این دعوی نندا دعوای دین ست وفى الاجارة انكان ذلك فى اول المدة فهو نظير البيع ادعى المستاجر او الآجر وان كانت بعد مضيها استوفى المنفعة او لم يستوف بعدان يسلم فانكان المدعى هو الموجر فهي دعوى المال وان كان المدعى هو المستاجر فى دعوى العقد بالاجماع ( هدايه وعالمگیری ) در عقد اجاره اگر این دعوی در اول مده اجاره بود پیش از گرفتن اجاره گیرند و نفع را پس حکم دعوای اجاره مانند حکم دعوای فروختن ست خواه اجاره گیرند و دعوی کرده باشد و یا اجاره دهنده و اگر دعوی پس از گذشتن مده اجاره بود خواه اجاره گیرنده منفعت را کامل گرفته باشد یا نگرفته باشد پس از انکه مال اجاره کرده شده سپرده شده باشد باجاره گیرنده پس در نیصورت اگر مدعی اجازه دهنده بود پس این دعوی دعوای مال است واگر مدعی اجاره گیرنده باشد پس این دعوای عقدست باتفاق امامان همهم الله تعالى رجل ادعى على رجل انه اجر عبده وبجحد رب العبد فاقام المستاجر شاهدين احدهما شهدانه استاجره بخمسة وهو يدعى اربعة او خمسة وشهد الاخر انه استاجره بستة فالشهادة باطلة رفتاواى هندى عالمكيرى ) مردی دعوی کرد بر مردی که بدرستی که این مرد مدعی علیه باجاره داده است غلام خود را و خواجه آن غلام منکر شد پس اجاره گیرنده گذرانید دو شاهد را پس یکی از ایشان گواهی داد که مدعی باجاره گرفته است آن غلام را بپنج درم و حال آنکه مدعی دعوی میکرد چهار درم و یا پنج درم را و دیگر از ایشان گواهی --- page 348 --- جلد دوم ۳۴۴ کتاب الشهادة گواهی داد که بدرستی مدعی باجاره گرفته است اور ابشش درم پس این گواهی باطل است و ان ادعی المستاجر انه تکاری دابة الى بغداد بعشرة ليركبها ويحمل عليها واقام شاهدين شهد احدهما انه تكاراها ليركبها بعشرة وشهد الآخر انه تكار اها ليركبها ويحمل عليها هذا المتاع للعروف بعشرة فالشهادة باطلة ولوشهد احدهما انه تكاری دابة بعينها باجر مسمى الى بغداد وشهد الآخر انه تكاراها ليحمل عليها حمولة معروفة الى بغداد بعشرة دراهم لا تقبل هذه الشهادة سواء ادعاها المستأجر اورب الدابة وكذلك اذا شهد احدهما انه تكار اها ليركبها وشهد الآخرانه تكاراها ليحمل عليها كذا فى المحيط (عالمكيرى) و اگر اجاره گیرنده دعوی کرد که بدرستی بکرا گرفته ام چهار پای مدعی علیه را تا شهر بغداد بده درم برای آنکه سوار شوم برآن و بار کنم بران چیز را و گذرانید دو شاهد را که یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی مدعی بکرا گرفته است چهار پای او را بده درم برای آنکه سوار شود بران و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی بکرا گرفته است آنرا بده درم برای آنکه سوار شود برآن و بار کند بران این متان معلوم را پس این گواهی باطل است و اگر یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی مدعی بکرا گرفته است این چهار پای معلوم را بر معلوم تا شهر بغداد و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی اجاره گیرنده بکرا گرفته است آنرا بده درم برای اینکه بار کند بران بار معلوم را تا شهر بغداد قبول کرده نمیشود این گواهی برابر ست اینکه دعوای کرار ا اجاره گیرنده کرده باشد و یا صاحب چهار پای و همچنین قبول کرده نمی شود گواهی ایشان وقتی که گواهی بدهد یکی --- page 349 --- جلد دوم ۳۴۵ کتاب الشهادة از دو شاهد که بدرستی اجاره گیرنده بکرا گرفته بود آنرا برای اینکه سوار شود بران و دیگر از ایشان گواهی بدهد که بدرستی بکرا گرفته بود آنرا برای اینکه بارکند بران همچنین در کرانه در کتاب محیط لو ادعی انه سلم الثوب الى صباغ وجحد الصباغ فشهد احد الشاهدين انه دفعه اليه ليصبغه احمر وشهد الاخر انه دفعه ليصبغه اسود او اصفر لا تقبل هذه الشهادة وكذلك ان جحد رب الثوب فادعاه الصباغ كذافي الفصول العمادية (عالمگيري) اگر کسی دعوی کرد که بدرستی سپرده ام جامه را بر رنگریز برای اینکه رنگ کند آنرا و منکر شد از ان رنگریز پس گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی مدعی داده بود بمدعی علیه جامه را برای اینکه سرخ رنگ کند آنرا و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی مدعی داده بود آنرا بمدعی علیه برای اینکه رنگ سیاه کند آنرا یا رنگ زرد قبول کرده نمیشود این گواهی ایشان و همچنین حکم است اگر صاحب جامه منکر شد پس رنگریز دعوی کرد آنرا همچنین ذکر شده است در کتاب فصول عمادی فاما النكاح فانه يجوز بالف استحسانا (بداية) سواء ادعى الزوج او الزوجة (رد المحتار) ای ادعی رجل انه نكحها وانكرت المرأة او ادعت هي وانكر الرجل فشهد شاهدان النكاح كان على الف وشهد الآ انه كان على الف وخمسمائة يصح النكاح بالف (شرح الياس) ويثبو دعوى اقل المالين او اكثر هما فى الصحيح ( هدايه) و اما عقد نکاح وقتی که دو شاهد با هم اختلاف کنند پس بدرستی که نکاح روا میشود در استحسان بهزار درم برابرست اینکه دعوای نکاح را شوهر کند یا زن کند یعنی اگر مرد دعو فایده اختلاف دو شاهد باهم در مقدار مهر کرد --- page 350 --- جلد دوم ۳۴۶ کتاب الشهادة کرد که بدرستی بنکاح گرفته ام این زنرا و زن منکر شد اشان و یا زن دعوی کرد نکاح ماه دار منکر شد ازان پس یک شاهد گواهی داد که بدرستی نکاح بهزار درم بود و دیگر از ایشان گوران که بدرستی آن نکاح بهزار و پینصد درم بود صحیح میشود نکاح بهزار درم و برابرست درین حکم دعوای کمترین آن دو مال که شاهدان بیان کرده اند و افزونتر آن در روایت صحیح اذا شهد شاهدان لرجل على رجل بالف درهم الا ان احدهما قال انه سود وقال الآخر بيض وللبيض فضل على السود فان كان المدعى يدعى السود لا تقبل شهادتهما اصلا الا ان يوفق فيقول كان ما شهد به هذا الشاهد الا انى ابراته من صفة الجودة علم به ذلك الشاهد ولم يعلم به هذا الشاهد الآخر فاذا وفق على هذا الوجه تقبل شهادتهما على السود وان كان يدعى البيض تقبل شهادتهما على السوه لانهما اتفقا على الاقل لفظا ومعنى كذا فى المحيط (عالمكيرى) وقتی که دو شاهد گواهی دادند برای مردی بر مردی بهزار درم ولیکن یکی از ایشان گفت که بدرستی آن درمها سیاه بودند و دیگر از ایشان گفت که سفید بودند و حال آنکه درم سفید را بهتری بود بر درم سیاه پس اگر مدعی دعوی میکرد درمهای سیاه را هرگز قبول کرده نمی شود گواهی ایشان مگر وقتی که موافق کند مدعی دعوای خود را با گواهی شاهدان پس بگوید که مرا بر مدعی علیه همان چیز بود که مان شاهد گواهی داد بآن نگر بدرستی که من ابرا کرده بودم برای او از صفت سره بودنا در مها و این شاهد که گواهی بدرمهای سیاه داده دانسته بود بآن برای من و ندانسته فایده اختلاف گواهان بسود و صفت عام در واسطه توافق درین استیفای بیدار کرده شد --- page 351 --- جلد دوم ۳۴۷ کتاب الشهادة بود بآن ابرا این شاهد دیگر که گواهی بدرمهای سفید داده پس وقتی که مدعی موافق کرد دعوای خود را با گواهی باین وجه قبول کرده میشود گواهی ایشان بدرمهای سیاه و مدعی دعوی میکرد درمهای سفید را قبول میشود گواهی ایشان بدرمهای سیاه زیرا که هر دو شاهد موافق شدند در گواهی بکمتر آن دو مال از روی لفظ و معنی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط وكذلك هذا الحكم في جميع المواضع في الجنس الواحد اذا اتفقا على قدر ووصف واختلفا في ما زاد على ذلك تقبل الشهاد فيهما اتفقا عليه ان ادعى المدعى افضلهما وان ادعى اقلهما لا تقبل شهادتهما اصلا واما اذا اختلفا في الجنس لا تقبل شهادتهما اذا اختلفا كيف ما اختلفا بان شهد احدهما على كر حنطة والآخر على كر شعير كذا فى الذخيرة (عالمكيرى) و همچنین حکم است در همه جایها در یک جنس از مال وقتی که شاهدان موافق شوند بر اندازه ازان جنس و یا بر صفتی ازان و باهم اختلاف کنند در چیزیکه زیاده باشد بر آن چیزیکه در آن موافق شده اند قبول کرده میشود گواهی ایشان در ان چیزیکه هر دو شاهد موافق شده اند بران اگر مدعی دعوی میکرد بهتر آن دو چیز را و اگر دعوی میکرد کمتر آن دو چیز را هرگز قبول کرده نمی شود گواهی ایشان اما اگر هر دو شاهد با هم اختلاف کردند در جنس مال قبول نمی شود گواهی ایشان وقتی که با هم اختلاف کنند در جنس هر شانیکه اختلاف ایشان باشد چنانکه یکی از ایشان گواهی بدهد بیک خروار گندم و دیگر از ایشان گواهی بدهد بیک خروار جو همچنین ذکر شد در کتاب ذخیره ولو ادعى على رجل الفا واقام شاهدين فشهد احدهما --- page 352 --- جلد دوم ۳۴۸ کتاب الشهادة احدهما ان له عليه الف درهم وشهد الآخر على اقراره بها قالوا جازت شهادتهما على قول ابي يوسف (قاضيخان) و اگر کسی دعوی کرد بر مردی هزار درم را و گذرانید دو شاهد را پس یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی هراین مدعی را براین مدعی علیه هزار درم است و دیگر از ایشان گواهی داد باقرار کردن مدعی علیه بآن هزار درم گفته اند علما رحمهم الله تعالی که رو است گواهی ایشان بنابقول امام ابو یوسف رحمة الله علیه ولو ادعى غصبا او قتلا فشهد احدهما به والآخر بالاقرار به لم تقبل ولو شهدا بالاقرار به قبلت (درمختار) مقتضاه انه لا يضر الاختلاف بين الدعوى والشهادة في قول مع فعل بخلاف اختلاف الشاهدين في ذلك (درمختار) و اگر کسی دعوی کرد غصب کردن یا کشتن را پس یکی از دو شاهد او گواهی داد بغصب کردن یا بکشتن و دیگر از ایشان گواهی داد باقرار کردن مدعی علیه بآن قبول کرده نمی شود گواهی ایشان و اگر هر دو شاهد گواهی داد باقرار کردن غصب کننده یا کشنده بغصب کردن یا بکشتن و مدعی دعوای فعل را کرده بود قبول کرده می شود گواهی ایشان و خواهش این حکم این است که بدرستی اختلاف درمیان دعوی و گواهی در قول وفعل ضرر نمیرساند بصحیح شدن گواهی بخلاف اختلاف گواهان باهمدیگر خود در قول و فعل چنانکه یکی از ایشان گواهی بدهد باقرار کردن مدعی علیه و دیگر بفعل او که ضرر میرساند قال الرملي رح ذكر في باب اختلاف الشهادات من شهادات الجامع وليس الاختلاف بين الشاهدين بمنزلة الاختلاف بين الدعوى فایده در گواهی یکی از دو شاهد بفعل مدعی علیه و گواهی دیگر شاهد باقرار کرده بآن فعل --- page 353 --- جلد دوم ۳۴۹ کتاب الشهادة والشهادة لان شهادة الشاهدين ينبغى ان تكون كل واحدة منهما مطابقة للاخرى فى اللفظ الذى لا يوجب خللا فى المعنى اما المطابقة بين الدعوى والشهادة فينبغى ان تكون فى المعنى خاصة ولا عبرة لللفظ حتى لو ادعى الغصب وشهد احدهما على الغصب والاخر على الاقرار بالغصب لا تقبل ولو شهدا على الاقرار بالغصب تقبل وتمامه فى الفصول العمادية (تكمله) گفته است خیر رمتی رحمه الله که ذکر کرده است امام محمد رحمه الله در باب اختلاف شهادت از کتا جامع که نیست اختلاف در میان دو شاهد بمنزله اختلاف در میان دعوی و گواهی زیرا که گواهی دو شاهد میباید اینکه گواهی هر کدام از ایشان موافق باشد با گواهی شاهد دیگر دران لفظی که واجب نمیکند خللی را در معنی اما موافق بودن در میان دعوی و گواهی پس میباید اینکه خاص در معنی باشد و اعتبار نیست مر لفظ را تا آنکه اگر مدعی دعوی کرد غصب کردن را بر مدعی علیه و یکی از دو شاهد او گواهی داد بغصب کردن او و دیگر از ایشان با قرار کردن او بغصب کردن قبول کرده نمیشود این گواهی تصحیح تقسیم و اگر هر دو شاهد گواهی دادند با قرار کردن مدعی علیه بغصب و مدعی دعوی غصب را کرده بود قبول کرده میشود گواهی ایشان و تمام این مبحث در فصول عمادی ذکر شده است وكذا لا تقبل في كل قول جمع صح فعل بان ادعى الفا فشهد احدهما بالدفع والاخر بالاقرار بها لا تقبل الا اذا تحدا لفظا كشهاد احدهما ببيع اوقرض وطلاق اوعتاق والآخر بالاقرا به فتقبل لاتحاد صيغة الانشاء والاقرار فانه يقول في الانشاء بعت --- page 354 --- کتاب شهادة جلد دوم ۳۵۰ ومفوضه را در انگشت بیعت و اقبوضت را در مختاری همچنین قبول کرده نمیشود گواهی دو شاهد در هر قولی که جمع شده باشد با فعلی چنانکه مدعی دعوی کند هزار درم را پس گواهی بدهد یکی از ایشان بدادن مدعی آنرا بمدعی علیه و دیگر از ایشان گواهی بدهد باقرار مجد اگرام کردن مدعی علیه بآن دادن شنیده نمیشود گواهی ایشان مگر شنیده میشود وقتی که هر دو شاهدی یکی شده است از روی لفظ چنانکه گواهی بدهد یکی از ایشان بفروختن یا بقرض کردن یا بطلاق کردن یا بآزاد کردن مدعی علیه و دیگر از ایشان گواهی بدهد باقرار کردن مدعی علیه بآنها پس قبول کرده میشود گواهی از جهت یک بودن لفظ نو پیدا کردن عقد در اینجا و اقرار کردن بهین چیز ها زیرا که بدرستی در نو پیدا کردن عقد اینها میگوید که فروختم و قرض گرفتم و در اقرار میگوید که فروخته بودم و قرض گرفته بودم ولو اختلفا فی الثياب التي كانت على الطالب والمطلوب أو المركب أو قال احدهما كان معنا فلان وقال الآخر لم يكن معنا فلان ذكر في الاصل انه يجوز ولا تبطل هذه الشهادة (قاضيخان) و اگر دو شاهد با هم اختلاف کردند در جامه خواهنده دین یا در جامه کسی که دین از و خواسته می شود یا با هم اختلاف کردند در مرکب ایشان یا یکی از استان گفت که فلان با ما بود و دیگر از ایشان گفت که فلان با ما نبود ذکر کرده است امام محمد رحمة الله علیه در کتاب مبوط که بدرستی روست این گواهی و باطل نمیشود شاهدان شهدا بشیئ و اختلفا في الوقت أو في المكان او فى الانشاء ولاقرار فان كان اختلف قاعده بیان چیز هائیکه اختلاف در شادیم با هم در زمانه و جای آن منع نمیکند روا بودن گواهی اتیام --- page 355 --- جلد دور ۳۵۱ کتاب الشهادة في الزمان والمكان فيما هو من باب القول كالبيع والشراء والطلاق والعتاق والوكالة والوصيّة والدين والرهن والاقرار والقرض والبراءة والكفالة والحوالة والقذف لا يمنع القبول وكذا تقبّل في الرهن والهبة والصدقة والشراء وان كانا يشهدان بمتغائر القبض لان القبض يكون غير مرّة (قاضيخان وفتح القدير) دوشاهد گواهی دادند بچیزی و با هم اختلاف کردند در وقت آن یا در جای آن یا در نو پیدا کردن عقد آن و اقرار کردن مدعی علیه بآن پس اگر اختلاف ایشان در زمانه و جای آن در چیزی بود که از جمله قول باشد مانند فروختن و خریدن طلاق مردن و آزاد کردن و وکیل کردن و وصیت کردن و دین دادن و گرو نهادن اقرار کردن و قرض دادن و ابرا کردن و ضامن شدن و حواله کردن و دشنام دادن بر نامنع نمیکند این اختلاف ایشان قبول شدن گواهی را و همچنین قبول میشود گواهی ایشان اگر با هم اختلاف کند در وقت یا در جای در گروی و بخشش و صدقه و خریدن اگر چه گواهی داده باشند از دو جا بچشم قبض انچیز را زیرا که قبض کردن یکبار نمی باشد بسیار بار می باشد پس احتمال دارد که در دو جا و دو وقت باشد و فی الفتاوى الصغرى لو سكت شاهدا البيع عن بيان الوقت والمكان فسألها القاضى فقالا لا نعلم ذلك يقبل منهما لم يكلفا حفظ ذلك (الفتح القدير) ذکر شده است در فتاوا صغری که اگر دو شاهد فروختن سکوت کردند از بیان کردن وقت فریدن و جای آن پس قاضی پرسید ایشان را از وقت و جای آن پس گفتند که ما نمیدانیم آنرا قبول کرده میشود گواهی ایشان زیرا که بر ایشان تکلیف کرده نشد یاد داشتن --- page 356 --- جلد دوم ۳۵۲ کتاب شهادة با دداشتن آن وكذلك في الطلاق فشهد احد هما انه طلقها اليوم وشهد الاخرانه طلقها امس وشهد احدهما على اقراره بالف اليوم وشهد الآخر انه اقر بالف امس جازت شهادتهما (قاضیخان) وهمچنین حکم است در طلاق پس اگر گواهی داد یکی از ایشان که بدرستی این مرد طلاق کرده است زن خود را امروز و دیگر از ایشان گواهی داد بر اینکه طلاق کرده او را دیروز یا گواهی داد یکی از ایشان باقرار کردن مدعی علیه بهزار درم امروز و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی مدعی علیه اقرار کرده بهزار درم دیروز رواست گواهی ایشان و لا تبطل الشهادة باختلاف الشاهدين فيما بينهما فى الايام والبلدان الا ان يقولا كنا مع الطالب في موضع واحد في يوم واحد فاد اقرا بذلك ثم اختلفا في الايام والمواطن والبلدان فان ابا حنيفة قال جيز الشهادة وعليهما ان يحفظوا الشهادة دون الوقت وقال ابو يوس الامر كما قال بو حنيفة في القياس وانا استحسس وابطل هذه الشهادة بالتهمة الا ان يختلفا في الساعتين من يوم واحد بتفاوت مما يجوز (قاضیخان) و باطل نمیشود گواهی بسبب اختلاف گواهان با همدیگر خود در روز ها و شهر ها مگر باطل میشود وقتیکه هر دو شاهد بگوید که ما بودیم با خواهنده حق در یکجا در یکروز پس وقتی که شاهدان بآن اقرار کنند بعد ازان با هم اختلاف کنند در روزها و وطنها و شهرها پس بدرستی که امام اعظم رحمة الله عليه گفته است که من روا میدانم این گواهی را لازم است بر شاهدان اینکه نگهدارند گواهی را نه وقت انرا و امام ابو یوسف گفته است که حکم بر قیاس چنانست که گفته است اما معظم و من استحسان میدانم و باطل میکنم این گواهی را بسبب تهمت مگر باطل نمیکنم و قتیکه با هم اختلاف کنند علی محمد مکرم و هم اختلاف دریان الصفات جماعة کرده است نسیم اخوند زاده --- page 357 --- جلد دوم ۳۵۴ کتاب الشهادة در دو ساعت از یک روز تفاوت اندک پس روا می شود گواهی ایشان فایده بیان چیز هائیکه اختلاف دوشاهد با هم در زمانه و جای آن منع روا بودن گواهی را واذاكان المشهود به من جنس الفعل حقيقة وحكماً كالغصب والجناية واختلف الشهود فى المكان او فى الزمان او فى الانشاء والاقرار لا تقبل شهادتهم ولو كان المغصوب هالكاً فشهدا على القيمة شهد احدهما انه قيمته الف وشهد الاخر على اقرار الغاصب ان قيمته الف لا تقبل شهادتهما وقاضیخان و اگر انچیزیکه گواهی داده شده بآن از جنس فعل باشد در حقیقت یا در حکم آن باشد مانند غصب کردن و جنایت کردن و شاهدان با هم اختلاف کنند در جای کردن و جنایت کردن و یا با هم اختلاف کنند در زمانه انها و یا با هم اختلاف در نوپیدا کردن آنها و اقرار کردن مدعی علیه آنها چنانکه یکی از دو شاهد گواهی بغصب کردن و یا جنایت کردن مدعی علیه و دیگر از ایشان گواهی بدهد باقرار کرون مدعی علیه بغصب کردن و یا جنایت کردن او قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و اگر غصب کرده شده هلاک شده بود پس شاهدان گواهی دادند بقیمت آن مال یکی گواهی داد آن هزار درم است ودیگر از ایشان گواهی داد با قرار کردن غصب کننده باینکه بدرستی که قیمت درم است قبول کرده نمیشود گواهی ایشان وذكر فى الجامع اذا ادعى ملكا فجاء بشاهدين فشهد احدهما انه ملكه والاخر على اقرار المدعى عليه انه ملك المدعى لا تقبل (قاضیخان) و ذکر کرده است امام محمد رحمة الله در کتاب جامع که اگر مدعی دعوی کرد ملک بودن چیز را پس آورد دو شاهد را پس یکی از ان دو شاهد گواهی داد که بدرستی که این چیز ملک مدعی است و دیگر از ایشان گواهی داد با قرار مدعی علیه باینکه بدرستی این چیز ملک مدعی است کرده نمی شود گواهی ایشان ولوكان المشهود به قولاً لا يتم الا بفعل --- page 358 --- جلد دوم ۳۵ كتاب الشهادة كالنكاح واختلف الشهود على هذا الوجه لا تقبل شهادة اقاضیخان و اگر بر چیزیکه گواهی داده شد ه بآن قولی بود که تمام نمیشود مکر بفعل مانند نکاح و حال آنکه شاه ان باهم خیلیا کردند بهمین وجه گذشته که یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی این زن نراح کرد هشه مدعی است و دیگر گواهی داد با قرار کردن آن زن بآن نکاح قبول کرده میشود گوار ایشان وان اختلفوا فى عقد لا يثبت حكمه الا بفعل القبض كا لهبة والصدقة والرهن فان شهدا على معاينة القبض واختلفا فى الايام والبلدان جازت شهادتهمانی قول الشيخين رحمهما الله وان شهد و اعلى اقرار الراهن والواهب والمتصدق بالقبض جازت الشهادة فى قولهم ولو شهدا على الرهن فشهد احدهما على معاينة القبض والآخر علی اقرار الراهن بالقبض لا تقبل هذه الشهادة ويكون الرهن فى هذا بمنزلة الغصب وان اختلف شهود الرهن فى جنس الدين او فى مقداره لا تقبل كما لو اختلف شهود البيع في جنس الثمن او مقداره ز قاضیخان و اگر شاهدان باهم خلاف کردند در عقدی که حکم آن ثابت نمیشود کر بفعل قبض کردن مانند بخشش و صدقه و گروی پس اگر دو شاهد گواهی دادند از دیدن بیچشم قبض کردن را و باهم ختلاف کردند در روز ما و شهرها آن رو است گواهی ایشان در قول ابو حنیفه و ابو یوسف رحمة الله علیه و اگر گواهی دادند بار کردن گر و دهنده و بخش کننده و صدقه کننده بقبض کردن گر و گیرنده د کیری بخشش و صدقه بر اسی او کرده شده ر و است گواهی ایشان در قول تمامی حاشیه فضل محمد اکرم حاشيه بخط مولوی شفیع المتفرقات مهیا کرده شد --- page 359 --- کتاب الشهادة ۳۵۵ جلد دوم علمای ما رحمهم الله تعالی و اگر دو شاهد گواهی دادند بگروی پس یکی از ایشان گواهی داد از دیدن بچشم قبض کردن آنرا و دیگر از ایشان گواهی داد باقرار کردن گروگیرنده بقبض کردن آن قبول نمیشود این گواهی ایشان وعقد گروی درین حکم بمنزله غصب کردن است و اگر شاهدان گروی با هم اختلاف کردند در جنس دین و یا در مقدار آن قبول کرده نمیشود گواهی ایشان چنانکه قبول کرده نمی شود اگر با هم اختلاف کنند شاهدان فروختن در جنس بها و یا در مقدار بها وان اختلفا فی فعل ملحق بالقول کالقرض فاختلفا فی المكان او فى الزمان لا يبطل الشهادة وان كان القرض لا يتم الا بالتسليم ويكون القبض في هذا بمنزلة الطلاق والعتاق (قاضيخان) واگر دو شاهد با هم اختلاف کردند در فعلیکه ملحق باشد بقول در حکم پس با هم اختلاف کردند در جای یا در زمانه آن باطل نمیشود این گواهی اگرچه قرض تمام نمیشود مگر بسپردن و میشود قبض در حیکم بمنزله طلاق کردن و آزاد کردن ولو اختلف شاهدا القذف فى المكان او فى الزمان جازت شهادتهما فى قول ابى حنيفة رح وان اختلفا فى الانشاء والاقرار لا تقبل شهادتهما في قولهم (قاضیخان) واگر با هم اختلاف کردند دو شاهد قذف در جای یا در زمانه آن رواست گواهی ایشان در قول امام ابو حنیفه رحمة الله علیه اگر دو شاهد قذف با هم اختلاف کردند در انشاء واقرار بآن چنانکه یکی از دو شاهد گواهی بدهد بدهندم دادن مدعی علیه مدعی را بزنا و دیگر از ایشان گواهی بدهد باقرار کردن او بدشنام بزنا قبول کرده نمیشود گواهی ایشان در قول همه علمای ما رحمهم الله تعالى لوادعى الضربع البرءة فشهد احد الشاهدين بذلك وشهد الاخرا انه وهب الحق او تصدق --- page 360 --- جلد دوم ۳۵۶ کتاب الشهادة او تصدق عليه او نخله او حلله منه او احله له قبلت الشهادة كذا في المحيط و عالمگیری اگر دین دار دعوی کرد ابرا کردن صاحب دین را پس یکی از دو شاهد او گواهی داد بابرا کردن او و دیگر از ایشان گواهی داد باینکه صاحب دین بخشید دست یا حق خود را یا صدقه کرده است بر او یا داده است او را یا حلال کرده حق خود را برای او قبول کرده میشود آن گواهی همچنین ذکر کرده است در کتاب محیط لوادعى الغريم البراءة فشهد احدهما بالهبة والآخر بالصدقة لا تقبل واذا ادعى الغريم الهبة فشهد احدهما بالهبة والآخر بالصدقة لم تقبل ولو شهد احدهما بالبرأة والآخر بالنحلة او العطية او التحليل او الاحلال تقبل كذا في محيط السرخسی و عالمگیری اگر دین دار دعوی کرد بخشیدن صاحب دین را پس یکی از دو شاهد او گواهی داد ببخشیدن او و دیگر از ایشان بصدقه کردن او برا و قبول کرده نمیشود گواهی ایشان واگر دین دار دعوی کرد بخشیدن صاحب دین را پس یکی از ایشان گواهی داد بیبخشیدن او و دیگر از ایشان بصدقه کردن او بر او قبول کرده نمی شود گواهی ایشان و اگر بر این صورت که مدعی دعوای بخشیدن را کرده بود یکی از دو شاهد گواهی داد با برا کردن صاحب دین و دیگر از ایشان بدادن او دین را بدین دار و یا بحلال کردن او دین را برای او قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحمة الله ادعى الغريم الايفاء فشهد احد الشاهدين ان صاحب المال ابراءه فى بلد كذا وشهد الآخر انه براءه في بلدة اخرى جازت شهادتهما وقاضیخان دعوی کرد دین دار رسانیدن دین انصاب دین پس یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی صاحب مال ابرا کرده است برای او ملا نور فضل و محمد اکرم صحیح است --- page 361 --- جلد دوم ۳۵۷ کتاب الشهاده در فلان شهر و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی صاحب دین ابرا کرده است بهای او در دیگر شهر رواست گواهی ایشان ادعى بالمبيع عيبا فشهد احدهما انه اشتراه و به هذا العيب وشهد الاخر على اقرار البايع به لا تقبل (قنية القد) دعوی کرد خریده عیبی را در چیز فروخته شده پس گواهی داد یکی از دو شاهد او بائیکه مدعی خریده بود آنرا و حال آنکه آن عیب دران بود و دیگر از ایشان گواهی داد با قرار فروشنده بآن عیب وقت خریدن قبول نمیشود گواهی ایشان اذا ادعى الغريم الايفاء فشهد احد الشاهدين بالاقرار بالاستيفاء والآخر شهد بالابراء لا تقبل ولو شهد الذي شهد بالبراءة ان صاحب الحق اقر ان الغريم برى اليه من المال قبلت شهادتهما كذا في محيط السرخسی (عالمگیری) وقتی که دین دار دعوی کرد رسانیدن دین را بصاحب دین پس گواهی داد یکی از دو شاهد او باقرار کردن صاحب دین بگرفتن آن دین خود و دیگر از ایشان بابرا کردن او از دین خود برای دین دار قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و اگر آن کسیکه گواهی داده است بابرا کردن صاحب دین گواهی داد باینکه صاحب دین اقرار کرده است برائیکه دین دار خلاص گشته است پس از مال قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحمة الله رجل علیه الف لرجل فادعى انه وفاه دينه و اقام شاهدين شهد احدهما بالايفاء والآخر على اقرار صاحب المال بالاستيفاء لا تقبل وكذالو ادعى الغريم الايفاء فشهد احد شاهديه على اقرار صاحب المال بالاستيفاء وشهد الآخر بالهبة والصدقة والتحليل لا تقبل كذا في فتاوى قاضیخان (عالمگیری) مردی بر او هزار درم بود مر مردی را پس دعوی کرد که بدرستی او --- page 362 --- جلد دوم ۳۵۸ کتاب الشهادة اسم دین اور اگذاشته اند دو شاهد را که یکی از ایشان گواهی داد برساندن او آن دین را و دیگر از ایشان گواهی داد باقرار کردن صاحب مال بگرفتن آن دین قبول کرد و نمیشود گواهی ایشان و همچنین اگر دین دار دعوی کرد رسانیدن دین را بصاحب دین پس یکی از دو شاهد گواهی داد باقرار کردن صاحب مال بگرفتن آن دین و دیگر از ایشان گواهی داد بخشیدن برای او یا بصدقه کردن بر او یا بحلال گردانیدن برای او قبول کرده نمیشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضیخان اذا شهد رجلان على رجل انه كفل بالف درهم لفلان عن فلان فقال احدهما الى شهر كذا وقال الآخر حالة وادعى الطالب الحلول وجد الكفيل ذلك كله او اقر بالكفالة وادعى الاجل والمال حال في الوجهين (عالمگیری) وقتی که گواهی دادند دو مرد بر مردی که بدرستی این مرد ضامن شده برای فلان از جانب فلان بهزار درهم پس یکی ازان دو شاهد گفت که ضامن شده است تا فلان ماه و شاهد دیگر گفت که انقضائى حال است و طلب کننده مال دعوی میکرد حال بودن آنرا و ضامن منکر بود از تمامی آن دعوی و یا اقرار میکرد بضامنی و دعوی میکرد مدت را پس در هر دو جه آن مال در حال است ولو شهد احدهما انه وكله بقبض دينه وشهد الآخر انه ارسله في اخذ دينه او شهد احدما انه وكله بقبض دينه وشهد الاخرانه امره بقبض دينه عن فلان او شهد احدهما انه وكله والاخرانه انا به مناب نفسها جلاله نائب نفسه في قبض الدين او شهد احدهما انه وكله وشهد الآخر انه جعله وصيا و لم يقل في حياته او شهد احدهما انه جعله وصيا فایده درینکه دو شاهد با هم اختلاف کنند در ضامنی که در حال است یا تا مدتی فایده درینکه یکی از دو شاهد بگوید که وکیل بودیم بقبض دین و دیگر شاهد بگوید که رسول بود بقبض آن یا یکی بگوید که او را وکیل کرده بود و دیگر بگوید که او را فرموده یا یکی بگوید که وکیل بود و دیگر بگوید که وصی بود محمد قبض می دارم در مخلاطه احوال مت چاپ شده میشود بعید ہے --- page 363 --- جلد دوم ۳۵۹ کتاب الشهادة فی حیاته وشهد الاخوانه جعله وصيا ولم يقل في حياته ففي المسألة الاخيرة لاتقبل شهادتهما وفيما سواها جازت ولا يصير وكيلا بالخصومة عند الكل (قاضيخان) واگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی فلان وکیل گردانیده بود مدعی را و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی آنفلان فرستاده بود او را و گرفتن دین خود و یا یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی آنفلان وکیل گردانیده بود که در گرفتن دین خود و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی فرموده بود او را بقبض کردن دین خود از فلان د یا یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی فلان وکیل گردانیده بود او را و دیگر از ایشان گواهی که بدرستی نایب گردانیده بود او را بجای خود یعنی اور انا یب خود گردانیده بود در قبض کردن دین خود و یا یکی از ایشان گواهی داد که فلان وکیل گردانیده بود او را و دیگر از اینان گواهی داد که بدرستی وصی گردانیده بود او را و نگفت که در وقت زندگی خود او را وصی گردانند بود و یا یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی فلان وصی گردانیده بود او را در زندگی خود و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی وصی گردانیده بود او را و نگفت که در زندگی خود پس درست است آخر قبول نمیشود گواهی ایشان و در غیر آن روا است شاهدی بایشان و میگردد مدعی کیوان بدعوی کردن بنزد همه علمای ما رحمهم الله تعالى ولواد علی الکفیل لطيئة فشهد احد الشاهدين بالطيئة والاخر بالبرأة جازت شهادتهما (قاضیخان) واگر ضامن دعوی کرد بخشیدن صاحب دین را و یکی از دو شاهد او گواهی داد بخشیدن او و دیگر از از ایشان با براکردن او رو است گواهی ایشان واذا اقام شاهداً واحداً ان فلانا احاله على هذا بالف درهم واقام شاهد اخر انه احال بمائة دينار لا تقبل شهادتهما (عالمگیری) وقتی که مدعی گذرانید فایده در اینکه یک شاهد بگوید که صاحب دین دین خود را بضامن بخشیده و دیگریه بگوید که ابرا کرده برای او فایده در اختلاف دو شاهد در جنس ایک که حواله بآن کرده شده است بر محفل د قوام بعد از تمعن و ملاحظه اسلامه میزان القیات حباب سر راه شد تالم سید پاچه یک شاهد را --- page 364 --- جلد دوم ۳۶۰ کتاب الشهادة یک شاهد را که بدرستی که فلان مرا حواله کرد دست بر این مرد بهزار درهم وگذرانید شاهد دیگر که بدرستی آن فلان مرا حواله کرد دست براین مرد بصد دینار قبول کرده نمیشود گواهی ایشان لو ادعی الکفالة وشهد احدهما علی الکفالة والاخر علی الحوالة تقبل على الكفالة ويحكم بها لانها اقل كذا فى الفصول العمادية وعالمکیری اگر شخصی دعوی کرد ضامنی را بر مدعی علیه و یکی از دو شاهد او گواهی داد بضامنی او و دیگر شاهد او گواهی داد بحواله قبول کرده میشود گواهی ایشان بضامنی او و حکم کرده میشود بضامنی او زیرا که ضامنی کمتر آن دوست همچنین ذکر شده است در فصول عمادی شهد احد الشاهدين على الكفالة بهذا اللفظ كواهى ميدهم که فلان چنین گفت که اگر فلان شش ماه را این مال بفلان ندهد من ضمان کردم ومن مال او را بدهم و شهد الاخر بهذا گواهی میدهم که فلان چنین گفت که این مال را ضمان کردم این فلان بن فلان را تا شش ماه لا تقبل الشهادة كذا فى الذخيرة (عالمگیری) یکی از دو شاهد گواهی داد بضامنی مدعی علیه باین لفظ که گواهی میدهم که فلان که مدعی علیه است چنین گفت که اگر فلان تا شش ماه این مال را بفلان ندهد من ضامن باشم که این مال را بدهم و گواهی داد شاهد دیگر باین لفظ که گواهی میدهم که فلان که این مدعی علیه است چنین گفت که من این مال را ضامن باشم برا فلان بن فلان که این مدعی است تا شش ماه قبول کرده نمی شود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره ادعت الصداق بعد العذق وادعى الزوج انها وهبت الصداق واقام البينة فشهد احدهما على الهبة والاخر على الابراء تقبل كذا فى الفصول العمادية (عالمگیری) زنی دعوی کرد مهر خود را حاجی بوفعلی ملا محمد اکرم بعد از عصر و ملاحظه اعلام میدان تعلقات جناب کرده شد فایده اینه یکی از دو شاهد شاهدی دارد بضامنی و دیگر شاهد شاهدی داد بحواله و مدعی دعوی میکرد ضامنی را فایده در اختلاف دو شاهد باسم و بن مضمون برای شوهره ابراء او برای او --- page 365 --- جلد دوم ۳۶۱ کتاب الشهادة پس از طلاق شدن او و دعوی کرد شوهر او که بدرستی این زن بخشیده است مهر خود را و گذرانید شاهدان را پس یکی از دو شاهد گواهی داد بخشیدن آن زن و دیگر از ایشان گواهی داد با برا کردن او قبول کرده می شود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در فصول عمادی اذا طلب لشفيع الشفعة فاقا شاهدا فایده خلاف دو شاهد شفیع در مقدار با و یا در جنس بهاء یا در فروشنده زمین شهد احدهما انه اشترى بالف درهم وشهد الاخر انه اشترى بالفين وللمشترى يقول اشتريتها بلاثة الاف لا تقبل شهادتهما وكذلك لو شهد احدهما بالشراء بالف درهم وشهد الآخر بمائة دينار لا تقبل الشهادة وكذلك لو شهد انه اشترى من فلان وشهد الاخرانه اشتري من فلان آخر لا تقبل شهادتهما كذا فى المحيط (عالمكيرى) وقتی که طلب کرد شفیعه دار شفعه خود را پس گذرانید دو شاهد را که یکی از ایشان گواهی داد که مدعی علیه که خرند دست خریده است بهزار درم و دیگر از ایشان گواهی داد که خریده است بد و هزار درم و خریده میگفت که خریده ام بسه هزار درم قبول کرده نمی شود گواهی ایشان و همچنین حکم است اگر یکی از دو شاهد گواهی داد بخريدن بهزار درم و دیگر از ایشان گواهی داد بخریدن بصد دینار قبول نمی شود این گواهی ایشان و همچنین حکم است اگر یک شاید گواهی داد که خریده است از فلان کس و دیگر از ایشان گواهی داد که خریده است از فلان دیگر قبول کرده نمی شود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محيط اذا شهد احدهما على اقرار ذي اليد ان العبد للمدعى وشهد الآخر على اقراره ان المدعى اودعه اياه قبلت شهادتهما بعد از تصحیح میزان بمحکمه کرد وقتی --- page 366 --- جلد دوم ۳۶۲ کتاب الشهادة وقضى بالعبد للمدعى ولوشهد احدهما على اقرار ذى اليد ان العبد للمدعى وشهد الاخر على قراره انه عبده وللمدعى اودعه اياه قضى به للمدعى كذا فى المحيط لوشهد احدهما على اقراره ان العبد للمدعى وشهد الاخر على قراره ان الله دفع اليه لا تقبل ولا يقضى بالعبد للمدعى كذا فى الفصول العمادية ولكن يؤمر المدعى عليه بدفع الى المدعى كذا فى الذخيرة (عالمكيرى) وقتی که یکی از دو شاهد گواهی داد با قرار کردن ذوالید که بدرستی که این غلام مدعی را و دیگر شاهد گواهی داد با قرار کردن او باینکه بدرستی مدعی امانت نهاده بود او را نزد ذوالید قبول کرده می شود گواهی ایشان وحکم کرده می شود بآن غلام برای مدعی و اگر یکی از ایشان گواهی داد با قرار کردن ذوالید باینکه این غلام مر مدعی رست و دیگر از ایشان گواهی داد باقرار کردن ذوالید باینکه این غلام مرد عی ست و مدعی امانت نداده بود این غلام را نرد من حکم کرده نمیشود بان غلام برای مدعی همچنین ذکر شد دور کتاب محیط و اگر یکی از دو شاهد گواهی داد با قرار کردن ذوالید که بدرستی این غلام مر مدعی رست و دیگر از ایشان گواهی داد با قرار کردن او باینکه بدرستی مدعی داده بود این غلام را با و قبول کرده نمی شود گواهی ایشان وحکم کرده نمی شود بآن غلام برای مدعی همچنین ذکر شد رست در فصول عمادی ولیکن امر کرده می شود مدعی علیه را بدادن آن غلام بمدعی همچنین ذکر شد دست در کتاب ذخیره قال محمد فى كتاب الغصب اذا ادعى رجل جارية فى يدى رجل وجاء بشاهدين شهد احدهما انها جاريته غصبها منه هذا وشهد الآخر انها --- page 367 --- جلد دوم ۳۶۳ كتاب الشهادة جاريتہ ولم يقل غصبھا منہ ھذا قبلت شھادتھما وان شھد احدھما انھا جاریتہ وشھد الاخر انھا كانت جاریتہ تقبل ھذه الشهادة ایضا بخلاف مالوشھد احدھما انھا كانت في يده وشھد الاخر انھا في يده لاتقبل ھذه الشهادة عند ابيحنيفة رح كذافي المحيط (عالمكيرى) اگفته است امام محمد رحمہ اللہ در کتاب غصب که وقتی که دعوی کرد مردی کنیز ی را در دست مردی و آورد دو شاهد را کہ یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی این زن کنیز مدعی اسنغصب کرده آنرا از نزد او این مرد و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی این زن کنیز اوست ونگفت که غصب کرده آنرا از نزد او این مرد قبول کرده می شود گواهی ایشان و اگریکی از ایشان گواهی داد که بدرستی این زن کنیز اوست و گواہی داد دیگر از ایشان که این زن کنیز او بود نیز قبول میشود این گواہی بخلاف از انکہ یکی از ایشان گواہی بدهد که بدرستی این کنیز در دست مدعی بود و گواہی بدهد دیگر از ایشان که بدرستی این کنیز دردست اوست که قبول نمی شود این گواہی نزد امام ابو حنیفہ رحمۃ اللہ علیہ همچنین ذکر شده است در کتاب محیط شھد احد الشاھدین علی اقرار ذى الید ان العبد للمدعى وشھد الاخرانه اقر انه اشتراه من المدعى وقال للمدعى صاحب الید اقربما قال الشاھد الثانی لم ابع منہ شيئا تقبل البينة ويقضي بالعبدالمد ولو قال المدعى صاحب الیداقر باحد الامرین لا تقبل ھذه الشھادة كذا فی خزانۃ المفتين (عالمگیری ) گواهی داد یکی از دو شاہد باقرار کردن ذوالید کہ بدرستی این غلام مر مدعی راست و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی ذوالید اقرار کرده است که خریده است او را از این مدعی و مدعی گفت که ذوالید اقرار کرده است باین --- page 368 --- جلد دوم ۳۶۲ کتاب الشهادة با آن چیزیکه این شاہد گفت مگر بدرستی که من نفروخته ام بر او چیزی را قبول کرده میشود گواهی ایشان و حکم کرده میشود بآن غلام برای مدعی و اگر مدعی گفت که ذوالید اقرار کرده بود بیکی ازین دو چیز که شاهدان بیان کردند قبول کرده نمیشود این گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب خزانة المفتین رجل ادعى عبدا في يد رجل واقام البينة فشهد احدهما علی اقراره انه وهب منه هذا العبد وشهد الاخر على اقراره انه اشتراه منه بمائة دينار يأخذه المدعى وكذالوشهد احدهما انه اقرانه اشتراه منه بمائة دينا وشهد الآخر انه اقرانه اشتراه منه بالف درهم هكذا في الخلاصة (عالمگیری) مردی دعوی کرد غلامی را در دست مردی و گذرانید شاهدانرا پس یکی از ایشان گواهی داد با قرار ذوالید که بدرستی مدعی بخشیده بود این غلام را بمن و دیگر از ایشان گواهی داد با قرار ذوالید با نیکه بدرستی خریده بودم این غلام را از مدعی بصد دینار در نیصورت میگیرد مدعی آن غلام را و همچنین حکم است اگر یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی ذوالید اقرار کرده بود که خریده بودم این غلام را از مدعی بصد دینار و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی اقرار کرده بود که خریده بودم این غلام را از مدعی بہزا درم همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی اذا شهد احد الشاهدين ان الذي في يديه العبد اقران المدعى وهب العبد منه و شهد الآخران ذاليد اقران المدعى تصدق به عليه وقال المدعى صاحب اليد اقربالامرين الاانى ما وهبته منه وما تصدقت به عليه فانه يقضى بالعبد للمدعى وكذلك لو شهد احدهما على اقرار --- page 369 --- جلد دوم ۳۶۵ کتاب الشهادة ذي اليد انه قد استاجره من المدعى بعشرة دراهم وشهدالاخر على اقراره انه اشتراه منه بالف درهم اوشهد احدهما انه سمع ذاليد انه يقول للمدعى هب هذا العبد منى والآخرا نه سمعه يقول للمدعی تصدق به على اوشهد احد الشاهدين ان ذاليد قال للمدعى بعنى بالف درهم والاخرانه قال للمدعى بعنی بمائة دينار قال للمدعى اقرد واليد بذلك كله الا اني صايعته منه ولا اجرته فالقاضى في هذه الوجوه كلها بالعبد للمدع هكذا فى الذخيرة (عالمگیری) وقتی که یکی از دوشا هد گواهی داد که بدرستی آن کسیکه غلام در دست اوست اقرار کرده بود باینکه مدعی بخشیده است این غلام را باو و دیگر از ایشان گواهی داد که ذوالید اقرار کرده بود که مدعی صدقه کرده است این غلام را بر من و مدعی گفت که ذوالید اقرار کرده بود باین دو چیز مگر بدرستی که من نبخشی وام با و این غلام را و نه صدقه کرده ام این غلام را برولپس درین صورت حکم کرده می شود بآن غلام برای مدعی و همچنین اگر گواهی داد یکی از دوشاهد با قرار کردن ذوا ليام که بدرستی به تحقیق باجاره گرفته ام این غلام را از مدعی بده درم و دیگر از ایشان گواهی داد با قرار کردن ذوالید که بدرستی خریده ام این غلام را از مدعی بهزار درم و یا یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی شنیده ام از ذوالید که میگفت مر مدعی را که ببخش این غلام را بمن و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی شنیده ام از ذوالید میگفت مدعی را که صدقه کن این غلام را بمن و یا یکی از دوشاهد گواهی داد که ذوالید گفت مرمدعی را که بفر وش بمن این غلام را بهزار درم بدار تصرف میزان التقويم کردی --- page 370 --- جلد دوم ۳۶۶ كتاب الشهادة و دیگر از ایشان گواهی داد که بدرستی گفت مدعی را که نفروختش بمن بصد دينار و مدعی گفت که ذوالید اقرار کرده است بتمام انچه شاهدان بیان کردند مگر بدرستی من نفروخته ام این غلام را براو و نه باجاره داده ام با و پس قاضی حکم کند در تمامی اینصورتها بآن غلام برای مدعی همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و لو شهد احد الشاهدين على اقرار ذی اليد ان العبد للمدعى وشهد الآخر على اقراره انه استأجره من المدعى اوارتهنه منه او غصبه منه قضى بالعبد للمدعى وهذا اذا قال المدعى ان ذاليد اقر بما قال الشاهدان الاانى مابعته وما أجرته و مارتهنته وماغصننى كذبه يصير مكذبا احد الشاهدين فيما يدعى كذا فى الفصول العمادية (عالمگیری) و اگر یکی از دو شاهد گواهی داد با قرار کردن ذوالید باینکه این غلام مدعی راست و دیگر از ایشان گواهی داد باقرار کردن او باینکه باجاره گرفته ام این غلام را از مدعی و یا گروگرفته ام او را زا و یا غصب کرده ام او را از او حکم کرده میشود بآن غلام برای مدعی و این حکم وقتی است که مدعی بگوید که ذوالید اقرار کرده بود بانچه آن دو شاهد گفتند مگر بدرستی من نفر وخته ام این غلام را با و و نه با جاره داده ام او را ونه گروه نهاده ام او را با و و نه غصب کرده از من از جهت اینکه نگردد مدعی در و غگوی کنند؟ یکی از دو شاهد خود را در چیزیکه دعوی میکند آنرا همچنین ذکر شده است در کتاب فصول عمادیه لوكان الذي في يديه العبد اقران العبد كان للمدعى وادعى ان المدعى اعطاه صلة وجاء شاهدین شهدا حدهما ان المدعى اقرانه نصدق علیمه کد بصی؟ اله؟ ح؟ بگوام؟ --- page 371 --- جلد دوم ۳۶۷ کتاب الشهادة بهذا العبد علی المدعی علیه شهد الآخران المدعی اقرانه وهب هذا العبد من المدعی فالقاضی لا یقبل هذه الشهادة الا ان یأتی بشاهد آخر یشهد على الهبة والصدقة و هذا بخلا ما لوشهد احدهما ان المدعی اقرانه وهبه للذی فی یدیه وقبضه منه و شهد الآخرانه اقرانه نحله لله تع فی یدیه وقبضه هکذا فی المحیط (عالمگیری) اگر اقرار کرد آن کسیکه غلام در دست اوست باینکه بدرستی این غلام مدعی را بود و دعوی کرد که مدعی داده است مرا بطریق انعام و آورد دو شاهد را که یکی از ایشان گواهی داد که بدرستی مدعی اقرار کرده است باینکه صدقه کرده ام این غلام را بمدعی علیه و گواهی داد دیگر شاهد که بدرستی مدعی اقرار کرده است که بخشیده ام غلام را بمدعی علیه پس قاضی قبول نکند این گواهی را مگر وقتی که مدعی علیه بیارد یک شاهد دیگر را که گواهی بدهد به بخشش و یا بصدقه و این حکم بخلاف آنست که اگر یکی از دو شاد گواهی بدهد که مدعی اقرار کرده است که بدرستی بخشیده ام این غلام را برای آن کسیکه در دست اوست و او قبض کرده او را از او و دیگر شاهد گواهی داد که مدعی اقرار کرده که داده ام این غلام را برای آنکسیکه در دست اوست و او قبض کرده آن غلام را که درین صورت قبول کرده می شود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط لوشهد احدهما انه اقربانه اخذ منه هذا العبد وشهد الأخران هذا العبد له لا تقبل كذا في الخلاصة ولو شهد احدهما انه اقرانه اخذ منه وشهد الاخر انه قرانه اودعه اياه جاز شهادتهما حتى يومر المدعى عليه برد العبد على المدعى ولكن لا يقضى له بامانة وكذلك لوان الذی شهد بالودیعه انما شهد انه اقراند دفعه الیه فلان --- page 372 --- جلد دوم ۳۶۸ كتاب الشهادة كذافي الذخيرة (عالمكيرى) اگر یکی از دو شاهد گواهی بدید که مدعی علیه اقرار کرده است که گرفته ام از مدعی این غلام را و دیگر شاهد گواهی داد که این غلام مدعی ست قبول کرده نمیشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و اگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی مدعی علیه اقرار کرده است که گرفته ام از مدعی این غلام را و دیگر شاهد گواهی داد که بدرستی مدعی علیه اقرار کرده است که مدعی امانت نهاده است این غلام را نزد من روست این گواهی ایشان تا آنکه فرموده میشود مدعی علیه را بر دکردن آن غلام بمدعی ولیکن حکم کرده نمیشود برای مدعی بملک بودن آنغلام برای او و همچنین حکم است اگر ان کسیکه گواهی داده بود با مانت نهادن گواهی دا و باینکه بدرستی مدعی علیه اقرار کرده باینکه فلان که مدعی است داده است این غلام را همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره لوشهد احد هما ان صاحب اليد اقرانه غصبه من هذا المدعى وشهد الآخرانه اقران هذا المدعى اودعه اياه اوانه اقرانه اخذه من هذا المدعى قبلت شهادتها وأمر المدعى عليه بالرد على المدعى ولكن لا يقضى بالملك للمدعى ونهى المدعى عليه على حجته فى الملك حتى لو اقام المدعى عليه بعد ذلك بينة ان العين له فهى القائم له بالعين وذكر فى المنتقى عين مسألة العبد ورصعها فى الثوب وذكر انه اذا شهد احد الشاهد على اقرار صاحب اليد انه غصبه من المدعي وشهد الآخر على قراره ان المدعى اودعه اياه وزادههنا زيادة على ما ذكر مسألة العبد فقال وقال المدعى ذى اقر به اقرار جميعاً ولكنه اغتصب منى قبلت الشهادة وجعلت لذى اليد به الثوب مقر املكه للمدعى ولما قبل من صاحب اليد بعد ذلك --- page 373 --- جلد دوم ۳۶۴ کتاب الشهادة قضیت به للمدعی وجعلت لمدعی علیه على حجته ثم قال ولو شهد احدهما علی اقرار ذی الیدانه اخذ منه هذا الثوب وشهد الآخر علی اقراره انه اودعه ایاه وقال المدعى قد اقر بما قالا لكن لم اودعه منه لا تقبل هذه الشهادة ولو شهد احدهما على اقرار ذی الید ان العبد للمدعى وشهد الآخر على اقراره انه اودعه منه تقبل هذه الشهادة وقضى بالعبد للمدعى هكذا فى المحيط والذخيرة (عالمگیری) واگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی ذوالید اقرار کرده باینکه غصب کرده ام این غلام را ازین مدعی و دیگر شاهد گواهی داد که اقرار کرده است که این مدعی امانت نهاده است نزد من این غلام را و یا گواهی داد که اقرار کرده است باینکه گرفته ام این غلام را ازین مدعی قبول کرده میشود گواهی ایشان و فرموده میشود مدعی علیه را بر دکر دن آن غلام بمدعی ولیکن حکم کرده نیست در ملک بودن آن غلام برای مدعی و بایستی میماند مدعی علیه بر حجت و دلیل خود در باره ملک تا اینکه اگر مدعی علیه گذرانید بعد از ان شاهدانرا که بدرستی که این مال مر است قاضی حکم کند برای او بآن مال وذکر کرده است در کتاب منتقى عين همین مسئله غلام را وذکر کرده است آنرا در جامه یعنی بجای غلام جامه راذکر کرد و چنین بیان کرده است آنرا که اگر گواهیدند یکی از دو شاهد که بدرستی ذوالید اقرار کرده است که غصب کرده است این جامه را از مدعی گواهید او دیگر شاهد با قرار ذوالید باینکه مدعی امانت نهاده است این جامه را نزد او فرموده است کتاب منتقی در اینجا و مشائخ ما فر موذان بر انچه ذکر شده است در مسئله غلام پس گفته است که مدعی گفت بعد از شاهد ی شاهدان که تحقیق ذوالید قرار کرده بانچکه میگویندو شاهد گفته اند ولیکن غصب کرده آنراز من قبول میکیم گواهی ایشاان و میگردانم انکسی را که غلام در دست دست قرار کننده ملک او آن جامد برای مدعی و قبول میکنم از ذوالید بعد ازان قيد شده باشم در جامه فقط --- page 374 --- جلد دوم ۳۷۰ کتاب شهادة بعد ازان شاهدانرا بهلاک بودن آنجامه بعد از ان گفته است که اگر یکی از دو شاهد گواهی داد باقرار کردن ذوالید باینکه بدرستی غصب کرده ام از مدعی جامه را و دیگر شاهد گواهی داد باقرار کردن او باینکه گرفته ام ان او جامه را حکم میکنم بان جامه برای مدعی دیگر داقع مدعی علیه را بحجت و دلیل او بعد ازان گفته ست که اگر گویند که یکی از دو شاهد با قرار کردن ذوالید باینکه بدرستی گرو نیا م از مدعی این جامه را و دیگر شاهد گواهی داد باقرار کردن او باینکه مدعی امانت نهاده انرا نزد من و گفت مدعی که تحقیق ذوالید اقرار کرده بانچز نیکه برو شاهد گفته لیکن امانت نهاده ام انرا نزد او قبول کرده نمیشود این گواهی و اگر یکی از ایشان گواهی داد باقرار کردن ذوالید باینکه بدرستی غلام مردعی راست و دیگر شاهد گواهی داد با قرار کردن او باینکه بدرستی مدعی امانت نهاده است غلام را نزد من قبول کرده میشود این گواهی و حکم کرده میشود بان غلام برای مدار همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و ذخیره لو شهدا حد هما انه اقران هذ المکاب علی الودعه قرض و شهد الاخرانه اقرانها وديعه القاضي لم يقبلهما الا اذا خلطة بقوا القضاء ان اما اذا ذكر احدا لسببين. فقد كذب احدا لشاهدين لا يقبل هذا اذا شهد اعلى اقراره واختلفا في الجهة اما اذا شهدا جهة أن هذا المدعى عليه الفدرهم فرض والاخران له علي الفدرهم وديعه فلانقبل الثاني خزانة المفتيان (عالمگیری) و اگر گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی مدعی علیه اقرار کرده براینکه این مدعی رابر من هزار درم قرض ان و دیگر شاهد گواهی داد که بدرستی مدعی علیه اقرار کرده که بدرستی مدعی امانت نهاده نزد من هزار درم را قبول کرده میشود گواهی ایشان و این حکم وقتی ست که مدعی دعوی کرده باشد هزار درم را مطلق بغیر با سب بستانین اما وقتیکه ذکر کند در دعوی خود یکی از ان دو سبب را که قرض یا امانت است پس تحقیق دروغگو کرده از دو شاهد خود را پس قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و این حکم وقتی است که هر دو شاهد گواهی دی باشند با قرار کردن مدعی علیه و با هم اختلاف کرد و باشند در سبب آن اما وقتیکه کی از بیان گواهی بدهد باینکه بدرستی مراین مدعی را براین مدعی علیه هزار درم قرض است و دیگر شاهد گواهی بدهی --- page 375 --- جلد دوم ۳۷۱ کتاب الشهادة بدرستی مراین مدعی را نزد این مدعی علیه هزار درم امانت است پس قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب خزانة المفتین اذا ادعی الشراء وشهد احد الشاهدین علی البیع بھذا القدر من الثمن شهد الاخر کہ بایع از مشتری بهای این بنده را طلب میکرد ده دینار تقبل الشهادة (عالمگیری) وقتیکه شخصی دعوی کرد خریدن چیز را و یکی از دو شاهد او گواهی داد بفر و ختن مدعی علیه آنچیز را بر مدعی باینقدر از بها و دیگر شاهد گواهی داد که فروشنده از ین خرنده بهای این غلام را میخواست ده دینار قبول کرده میشود این گواهی ایشان ادعت امرأة ارضا وشهد احدھا ان هذه الارض ملکھا لان زوجھا فلانا دفع الیھا ھذه الارض عوضا عن الدست پیما وشهد الآخرانھا ملکھا لان زوجھا اقرانھا ملکها تقبل شهادتها ولوشهد احدهما ان زوجها دفع اليها لجهة الدست پیمان و شهد الاخر ان زوجھا اقران دفع الیھا لجهة الدست پیمان تقبل كذا في الحادية (عالمگیری) زنی دعوی کرد زمینی راو یکی از دو شاهد گواهی داد که بدرستی این زمین ملک این زن است زیرا که شوهر او فلان داده است با و این زمین را عوض از جهیز عروسی او و دیگر شاهد گواهی داد که بدرستی این زمین ملک این زن است زیرا که شوهر او اقرار کرده که این زمین ملک این زن است قبول کرده میشود گواهی ایشان و اگر گواهی داد یکی از دو شاهد که بدرستی شوهر او داده با واین زمین را بجهت جهیز عروسی او و دیگر شاهد گواهی داد که بدرستی شوهر او اقرار کرده که من داده ام با و این زمین را بجهت جهیز عروسی او قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب فصول عمادی ادعی العقار مير اثا عن ابيه فشهد احد الشاهدین ان ھذا العقار ملکه والاخر ان هذه الضيعة ملکه لاتقبل لان العقار اسم للعرصة المبنية والضيعة اسم للعرصة لاغیر فصار كما لو ادعى العقار وشهدا على البستان لا تقبل كذا في خزانة المفتین (عالمگیری) --- page 376 --- جلد دوم ٣٧٢ كتاب الشهادة شخصی دعوی کرد عقار را که میراث مانده از پدر من پس یکی از دو شاهد گواهی داد که این عقار ملک این مدعی است و دیگر شاهد او گواهی داد که این ضیعه ملک این مدعی است قبول کرده نمیشود این گواهی زیرا که لفظ عقار نام میدانی بنا کرده شده است و ضیعه نام میدانی خالی است نه دیگر چیز پس گردید اینصورت مانند انکه اگر مدعی دعوی کند عقار را و شاهدان او گواهی بدهند بباغ قبول کرده نمیشود همچنین ذکر شده است در کتاب خزانة المفتین واذا شهدا على رجل انه سرق بقرة واختلفا في لونها قطع (هدايه) كما لو اختلفا في ثياب السارق فقال احدهما سرقها وعليه ثوب احمر وقال الاخر ابيض فانه يقطع وكما لو اختلفا في مكان الزنا من البيت فقال احدهما في هذه الزاوية وقال الاخر في تلك فانه يحد (فتح القدير) وان قال احدهما بقرة والاخر ثور لم يقطع وهذا عند ابی حنیفة رحمه الله هدايه وقالا يقطع في الوجهين جميعا و يحكم على القطع اليكم على القاوان او د ليلى الرامية منون الما يمل على المنى وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر مردی که درستی این مرد دزدیده است ماده گاوی را و با هم اختلاف کردند در رنگ آن ماده گاو بریده میشود دست آن دزد چنانکه اگر دو شاهد با هم اختلاف کنند در جامهای دزد پس یکی از ایشان بگوید که دزدید این ماده گاو را و حال آنکه بر او جامه سرخ بود و دیگر از ایشان بگوید که بر او جامه سفید بود پس بدرستیکه در صورت دست دزد بریده میشود و چنانکه اگر دو شاهد با هم اختلاف کنند در جای زنا از یک خانه پس یکی از ایشان بگوید که درین کنج خانه بود و دیگر از ایشان بگوید که دران کنج بود پس بدرستیکه در یصورت حد کرده میشود و اگر گفت یک شاهد که دزدیده است ماده گاورا و دیگر شاهد گفت که دزدیده است نرگاو را بریده نمیشود دست آن دزد و این حکم نزد امام اعظم است و گفته اند صاحبین اورحمہما اللہ تعالیٰ کہ بریده میشود دست آن نزد فایده (اختلاف دو شاهد در رنگ) (گاو دزدیده شده) --- page 377 --- جلد دوم ٣٧٤ کتاب الشهادة و ہر دو صورت و سخن بکر مصنف رحم در بریدن دست در دزدی و واجب شدن تاوان مل آن دزد بظاہر نفس است که تاوان گاہ واجب میشود بریدن در گفته شده که بخلاف در میان امام عظم وصاحبین ابو حمہ اللہ تعالی درمه زنگهاست که حکم صحیح تر است یعنی در سر و دزنگی که دو شاه ختلاف کنند نزد امام رحمہ اللہ علیہ دست در بریده میشود نزد ایوب رحمہ اللہ تقا دست او بریده میشود صورت عار وعلي هذا البقر له بقرة ولم يذكر طالونها واقام بينة مشهد احد عم ابنة حمراء والاخر سوداء قال ابو حنيفة تقبل البينة لوان الشهر و عتق لكنها لا احدهما لم يعم الامام الحدیث صورت این مسئلہ که در میان امام عظم و صاحبین ابورحمہم اللہ خلافی است نیست که مدعی دعوی کرد بر مردی که یکرسی این مدعی علیه در ز دیده است ماده گاو را و ذکر کرد آناده گاو زنی وکند نزنید شاد ران پس یکی از ایشان گواهی باد بر در دیدن ماده گا و سرخ و دیگر ایشان گواهی داد بر در دیدن ماده گاو سیاه گفته است امام ابوحنیفه رحم قبول میشود انگاه ای دبرید میشود دست آن مدعی علیه و آرانسی که دزدیده شده از او معلوم کرد رنگی امانن اگر گفت که ماه گاه سرخ بود پس یکی از دوشا ہ او گفت ماده گاو سیاه بود بریده میشود دست آن مدعلی علیه با تفاق حضرت امام مصان رحمهم الله تقا وكذا الخلاف فيما اذا ادعى قرقة تور مطلق و قال احمد عمر اور دي قال الاخروي او نعم الالحان لهم تقبل اجماعا ( فتح القدير) در چنین خلاف است میان امام ابوحنیفه و صاحبین ابورحمه اللہ تقا در انصورت که دری تو ند ورزی جامه مطلق اوی کی از دوشا د او بگوید کہ جامه بر روی بود دیگر بگوید که مری بود پسی زدامام عظم حہ شادی قبول میشود و دست دزد بریده میشود ونز صاحبین ابورحمہ اللہ تقا بریده میشود دست او و گروه شاہد باہم اختلاف کردند در زمانہ یا جای دزدی قبول کرده میشود گوایی ایشان باتفاق مامان مار رحمهم الله تاوان اختلفا في الة القتل بان بالقتل غير ان احدهما شهد بالقتل بالعصاء الاخر بالقتل بالسير يقبل شهادتهما كذا في المحيط اذا شهد احد انه قتله بمحلة وشهد الآخر انه قتله محلة لا تقبل شهادتها وان قال احد هما قتله بالسيف وقال الاخر لا احفظ الذى قتل به لا تقبل شهادتهما كذا فى الذخيرة (عالمكيري) واگر دوشاة باہم اختلاف کردند درالت کل بیریق که رسید در کشتن کی لین کی ازایشان گواہید و ندکشتن عصا --- page 378 --- جلد دوم كتاب الشهادة و دیگر از ایشان گواهی داد بکشتن بشمشیر قبول کرده نمی شود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و اگر یکی از دو شاهد گواهی داد که بدستی این مدعی علیه کشته است فلانه را به قصد و دیگر از ایشان گواهی داد که بدست او را بخطا کشته است قبول نمی شود گواهی ایشان و اگر یکی از ایشان گفت که کشته است او را بشمشیر و دیگر از ایشان گفت که با دند؟ آن چیز یرا که او را بآن کشته است قبول کرده نمی شود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره الباب السابع في اختلاف البينات ودفع بعضها بعضاً باب هفتم ثابت است در بیان اختلاف کردن دو طایفه شاهدان با همدیگر خود و دفع کردن بعض ایشان بعض دیگر را واذا شهد شاهدان انه قتل زيد يوم النحر بمكة وشهد اخران انه قتل يوم النحر بالكوفة واجمعوا عند الحاكم لم تقبل الشهادتين لان احديهما كاذبة بيقين وليست احديهما با ولى من الاخرى فان سبقت احداهما وقضى بها ثم حضرت الاخرى لم تقبل لان الاولى ترجحت باتصال القضاء بها فلا تنقض بالثانية (هدايه) ونظيره رجل معه ثوبان احدهما نجس فوقع تحريه على احدهما وصلى فيه ثم وقع تحريه على الأخر لا يجوز الصلوة فيه لان الاول اتصل به حكم فلا ينتقض بتحرى آخر (عينى) گواهی میزان باشد تسلیم می کند --- page 379 --- جلد دوم ۳۷۵ کتاب الشهادة دوستی که ده شاهد گواهی داد که بدرستی این شخص کشته ست زید را در روز عید اضحی در شهر مکه معظمه و دوشاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی کشته ست اورا در روز عید اضحی در شهر کوفه و هر دو طایفه شاهدان یکجاشد نزد قاضی قبول کرده نمیشود هر دو گواهی زیرا که یک طایفه از ایشان دروغگوست بیقین و یک طایفه از ایشان بهتر نیست از دیگر طایفه به قبول شدن پس اگر یکی ازان دو گواهی پیشتر اداشده بودند نزد قاضی و حکم کرده شده بود بآن بعد ازان حاضر شد دیگر گواهی قبول کرده نمیشود آن دیگر گواهی زیرا که گواهی اول بهتری یافته ست قبول شدن آن بسبب پیوستن حکم قاضی بآن پس آن گواهی اول نمیشکند بگواهی دوم و نظیر این حکم این است که با مردی دوجامه بود و یکی ازان دو جامه پلید بود پس رفت و افتاد فکر او بپاکی یکی ازان دو جامه و نماز خواند در آن جامه بعد از ان رفت فکر او بپاکی آن دیگر جامه رو انمی شود نماز او دران دیگر جامه زیرا که حکم شرع پیوست شده است بپاکی جامه اول پس حکم شرع نمیشکند برفتن فکر بپاکی دیگر جامه واشار الی انهما لو اختلفا فی الزمان او الالة التي وقع القتل بها لم تقبل لما بينا وذکر في السراج الوهاج وفائدة ذلك فيما اذا قال ان لماج العام فعبده حرفاقام العبد شاهدين انه قتل يوم النحر بالكوفة فایده اختلاف دو طایفه شاهدان در الت قتل محمد اکرم رساندن خطهای ایشان مطلب باشد نزدیکامد فالعلم --- page 380 --- جلد دوم ٣٧٦ كتاب الشهادة فاقام الورثة انه قتل بمكة وقيل يكون المشهود به القتل لانهم لو شهد واعلى اقرارالقا تل بذلك في وقتين او مكانين تقبل كذا في سراج الوهاج (بحر رائق) واشارت کرد مصنف رحمه الله بانيكه اگر دو طایفه شاهدان با هم اختلاف کردند در زمانه کشتن و یا در ان آلتی که کشتن بان واقع شده بود چنانکه گواهی داد یک طایفه بکشتن بعصا و دیگر طایفه بکشتن بشمشیر قبول کرده نمي شود گواهی ایشان از جهت آن دلیلی که بیان آنرا کردیم و در کتاب سراج و ملح ذکر کرده است که فایدۀ این حکم ظاهر می شود در آنصورت که اگر کسی گفته بود که اگر درین سال حج نکردم پس غلامم آزاد باشد پس گذرانید غلام او دو شاهد را که آنکس کشته شده است روز عید قربان در مکه پس درین سال حج نکرده و من آزاد شده ام پس وارثان آنکس گواهان گذرانیدند که بدرستی آنکس کشته شده در مکه معظمه پس درین سال حج کرده و غلام او آزاد نشده و مقید شد این حکم بانیکه آنچه نگواهی بان داده شده کشتن باشد زیرا که اگر دو طایفه از شاهدان گواهی دادند با قرار کشنده در دو وقت کشتن آنکس یا در دو جا قبول می شود گواهی هر دو طایفه همچنین ذکر شده است در کتاب سراج وملح ... وفي النوادر لو اقام ابن رجل البينة ان هذا قتل ابي يوم النحر بمكة واقام ابن آخر البينة ان هذا محمد اکرم بعد ازین خلاصی های برون چاپ کار شد تیم محمدی --- page 381 --- جلد دوم ۳۷۷ کتاب الشهادة الآخر قتل اباه يوم النحر بكوفة قبلت البينتان ويحكم لكلواحد منهما بنصف الدية ولوكان المقتول اثنين والقاتل واحدا بطلت الشهادة (عالمگيري) و در کتاب نوادر ذکر شده که اگر پسر مردی گذرانید شاهدانرا که بدستی این مرد کشته است پدر مرا در روز عید قربان در مکه معظمه و دیگر پسر او گذرانید شاهدان را که بدرستی فلان دیگر غیر آن مرد اول کشته است پدر مرا در روز عید قربان در کوفه قبول کرده می شوند هر دو طایفه گواهان و حکم کرده میشود برای هر کدام از دو پسر او بنصف دیت و اگر کشته شده دو کس بودند و کشنده یک کس بود پس وارث یک کشته شده گواهان گذرانید که این مرد مورث مرا در روز عید قربان در مکه معظمه کشته است و وارث دیگر کشته شده گواهان گذرانید که همین مرد مورث مرا در روز عید قربان در کوفه کشته است باطل می شود گواهی هر دو طایفه شاهدان ونظیره ما ذکر فى الجامع لو اقام الابن الأكبر البيئة ان الابن الاوسط قتل اباه والوسط اقام البيئة ان الاصغر قتل اباه والاصغر اقام البينة على الاكبر انه قتل اباه فهذه البينات مقبولة ويكون لكل واحد على صاحبه ثلث الدية كذا فى محيط الشخي (عالمگيري) و نظیر این حکم آنست که ذکر شده در کتاب جامع که اگر پسر بزرگتر کشته شده گذرانید شاهد انرا که بدرستی پسر میانه او کشته است پدر مرا و پسر میانه گذرانید شاهد انرا که بدرستی پسر خرد تر کشته است پدر مرا و پسر خرد ترگذرانید شاهدانرا بکشتن پدر خود بر پسر بزرگتر پس این سه طایفه شاهدان قبول کرده می شوند و میشود بعد از حفظ چاپ کرد مهر مهر کدام --- page 382 --- جلد دوم ۳۷۸ کتاب الشهادة مر هر کدام را ازین پسران سوم حصه دیت بر صاحب او همچنین ذکر شده در کتاب محیط سرخسی ولو ان الابن اقام البيئة ان هذا الرجل قتل اباه عمداً بالسيف منذ عشرين سنة وانه لا وارث له غيره واقامت المرأة البيئة انه تزوجها منذ خمس عشرة سنة وان هؤلاء اولاده منها وهم ورثته قال ابو حنيفة رحمة الله تقبل بيئة المرأة ويثبت النسب استحسانا ولا تقبل بيئة الابن على القتل كذا فى محيط السرخسى ولو اقامت المرأة البيئة على النكاح ولم تأت بولد فالبيئة بيئة الابن والميراث للابن دون المرأة ويقتل القاتل بقضان الشجاعية وهو قول ابي يوسف ومحمد رحمهما الله تعا كذا في المحيط (عالمكيرى) واگر پسر مرده گذرانیند شاهدانرا باینکه بدرستی این مرد کشته است پدر مرا بقصد بشمشیر از مدت بیست سال وبدرستی که این کشته شده را وارثی غیر من و شاهدان گذرانید زن باینکه آن مردہ بنکاح گرفته بود مرا از مدت پانزده سال و بدرستی که این کسان اولاد آن مردند از من وایشان وارثان اویند گفته است امام ابو حنیفه رحمۃ اللہ علیہ کہ قبول کرده میشود گواهان زن و ثابت میشود نسب اولاد و از ان مرده از روی استحسان و قبول کرده نمیشود گواهان پسر بکشتن آمرز پدر او را همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی و اگر آنزن گذرانیند شاهدان را بنکاح وحال آنکه نیاورده بود ولد يرا پس معتبر شاهدان پسرست و میراث او مرا پسرست نه زنرا و کشته میشود آن کشنده که بروشاهدان گذرانیده بود وجز این نیست که عمل باستحسان کرده میشود خاص در باره نسب و بین دعوای زن با شد نسبش آمد --- page 383 --- كتاب الشهادة ۳۷۹ جلد دوم قول صاحبین است رحمهما الله تعالی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط وفي الاصل اذا قام رجل البينة على آخـر انه قتل اباه عمداً فى الربيع الأول فاقام المدعى عليه البينة انهم رأوا اباه حیا بعد ذلك الوقت اوانه كان حيا واقرضه الف درهم بعد ذلك وانهما عليه دين واقام رجل على آخر البينة انه اقرض فلانا اباه امس الف درهم وانها عليه دين واقام الآخر البينة ان اباه مات قبل ذلك الوقت او اقامت امرأة رجلين ان فلانا طلق امرأ يوم النحر بالكوفة واقام فلان البينة انه كان في ذلك اليوم جا بمنى فالبينة بيئة المدعى ولا يلتفت الى بينة المدعى عليه الاان تأتى العامة وتشهد بذلك فيؤخذ بشهادتهم كذا في الذخيرة (عالمگیری) و در کتاب مبسوط ذکر شده است که اگر مردی گذرانید گواهان را بر دیگری که بدرستی که او کشته است پدر مرا بقصد در ماه ربیع الاول پس گذرانید مدعی علیه گواهان را که گواهی دادند با ینکه بدرستی ما زنده دیدیم پدر او را پس از ان وقت یا گواهی دادند که بدرستی که او زنده بود و این مدعی علیه قرض داد او را هزار درم بعد از ان وقت و بدرستی که آن هزار درم برا و دین است یا مردی گذرانید شاهدان را بر مرد دیگر که بدرستی قرض دادم دیروز بفلان پدر تو هزار درم را و بدرستی که آن هزار درم بر او دین است و آن مرد دیگر گذرانید شاهدان را که بدرستی پدر من مرده است پیش از ان وقت و یا زنی گذرانید دو مرد را که بدرستی به مطبعه خان محمد ولی خان چاپ زده شد بنده حبیب الله شینوار --- page 384 --- جلد دوم ۳۸۰ کتاب الشهادة که بدرستی فلان طلاق کرده است مرا روز عید فطر بان در کوفه و آن فلان گذرانید شاهدان را که بدرستی در آنروز من حج کننده بودم در میا پس در اینصورتها معتبر گواهان مدعی است و التفات کرده نمی شود بشاهدان مدعی علیه مگر آنکه بیایند مردم عامه و گواهی بدهند بآن گفته مدعی علیه پس عمل کرده میشود بگواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و لوان الوارث اقام البينة على رجل انه قتل اباه یوم كذا وقضى القاضى بذلك ثم اقامت امرأة البينة انه تزوجها بعد ذلك اليوم لا تقبل بينتها (قاضیخان) و اگر بدرستی وارث مرده گذرانید شاهدان را بر مردی که بدرستی این مرد کشته است پدر مرا در فلان روز و قاضی حکم کرد بآن بعد از ان زنی گذرانید شاهدان را که بدرستی که پدر او بنکاح گرفته بود مرا بعد از ان روز قبول کرده نمی شود شاهدان آن زن ولو اقام البينة على دار في يدي رجل انها كانت لابيه مات ابوه يوم كذا وورثها المدعى لا وارث له غيره واقامت امرأة البينة ان اباه تزوجها يوم كذا بعد اليوم الذي ذكرا الابن موته فيه وولد له هذا الولد ثم مات بعد ذلك ولها المهر والميراث فان القاضي يقضى لها بالمهر والميراث سواء قضى القاضى ببينة الابن او لم يقض (قاضیخان) و اگر کسی گذرانید شاهدان را برزنی در دست مردی باینکه بدرستی این سرای بود مرپدر او را و پدر او مرده است در فلان روز و میراث گذاشته است بعد از و خط ۱۳۵ بن میزان چاپ کرده شد ن مجید بشمرد --- page 385 --- جلد دوم ۳۸۱ كتاب الشهادة آنرا برای مدعی و دیگر وارثی نیست مرا و را غیر از مدعی وزنی گذرانید شاهدان که پدر او بنکاح گرفته بود مرا در فلان روز بعد از ان روزیکه ذکر کرد پر او مردن پدر خود را در ان روز وزاده بود او را این ولد و بعد ازان پدر او مرد و مراست مهر و میراث او پس بدرستی که قاضی حکم کند برای آنزن بمهر و میراث برابر ست اینکه قاضی حکم کرده باشد بشاهدان پر یا حکم نکرده باشد فان اقامت امرأة اخرى البينة بعد ماقضى القا ببينة الاولی انه تزوجها بعد ذلك الوقت قبلت بيئتها ايضا (قاضیخان) پس اگر گذرانید دیگر زنی شاهدان را بعد از حکم کردن قاضی بشاهدان آن زن اول باینکه پدر او بنکاح گرفته بود مرا بعد از ان وقتی که پسر کرد کرد کرده بود مردن او را در انوقت شاهدان آن زن دیگر نیز قبول کرده می شود ولو شهدا ثنان انه طلق امرأته يوم النحر بمنى وشهد آخران انه اعتق عبده بعد ذلك اليوم بالكوفة فان القاضى يقضى بالطلاق بالوقت الاول فان استقام ان يكون في المكانين جميعاً باسرع ما يقدر عليه من السیر قضی بشها دیم جميعاً والا بطل الوقت المتاخر كذا في المحيط عالمکیری و اگر دو شاهد گواهی دارت که بدرستی فلان طلاق کرده است زن خود را روز عید قربان در منا و دو نفر دیگر گواه دادند که بدرستی فلان آزاد کرده است غلام خود را پس از ان روز در کوفه پس بد کی که قاضی حکم کند بطلاق زن او در وقت اول که روز عید قربانست پس اگر ممکن بود و صورت اینکه آن فلان در بماند و وقتی که هر دو طایفه گواهان ذکر کرده اند در ان ہر دو جامی شود شتاب ترین رفتاریکه بآن قادر باشد حکم کنند قاضی بگو ہی ہر دو طایفه شاهدان --- page 386 --- جلد دوم ۳۸۲ كتاب الشهادة اگر ممکن نبود حاضر شدن او در ان وقت در ان دو با پس گواهی فرقت دوم باطلست همچنین ذکر شده است در کتاب محيط ولو قال امراياتي أيتكما اكلت هذا الرغيف في طالق و شهدا هلدان ان هذه اكلت الرغيف السه ان الاخرى اكلت هذا الرغيف القضي بتنهاد توقفي منها احداهم بين الاخر بنا الفرة و الثاني كذافي محيط السرسي اوان وقالا شهدنا معه احد الي يتم شملت من النامع اوعاد واشهاد اصل منها فجاء باخير فشهدا تقبل شهانا من و اگر گفت مردی بر دوزان خود را که هر کدام ازشما که خورد این قرص نانز اپس او طلاق باشد و گواه پیدا دند دو شاه کہ بدستی این نان خورده است انقرص نانزا و دو شاهد دیگر گواه پیدا دند که آن زن دیگر خورده است انقرص نانزا قبول کرده نمیشود گواهی هر دو طایفه اگر قاضی حکم کرده کواہی یكطایفه قبول کرده نمیشود گواهی طایفه دیگر همین ذکر شده است در کتاب محيط ستی واکر قاضی رد کرد گواهی هردوطایفه راپس یکطایفه الیشان بردند بعد ازان گواهی داد آن طایفه دیگر بها یچیز ی که در اول گواهی داده بودند بان و بازگردانیدند گواهی خود را قبول کرده نمیشود گواهی ایشان پس اگر آورد ان ر ا ورا دو شاهد دیگر را قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محيط ولو شهد ان اطلق عر او يوم با لكوفة والاخر ان خلق هند يوم النجم عكم تنها باطل الامامة صدق البنيت عاني محيط الرسي ولوسهد ان مالك في يوم معيق فلو من الايام وسينا قديم اليسير الراكب من الكوفة الى مكة جازت شهادتها (بجر) اکر کواه پیدا دند دوشاهد که بدستی اینمرد طلاق کرده است عردان خود را در روز عید قربان در کوفه و دو شاهد دیگر گواه پیدا دند که بدستے اوطلاق کرد دست زینے را در روز عید قربان در مکه معظم پیس گواهی هردوطایفه باطل است اکراینکه میکطایفه شاهد ان پسر قاضی حکمران بگواهی ایشان بعد ازان آمد طایفه دیگر التفات بکند قاضی بشاهدین ان دوم طایفه و اگر هر دو طایفه شاهد ان گواهی داند بان دو دعوى در دو روز جداگانه آن روز با حلال ک در میان ان دو روز آنقدر زمانه بود که سوار سرعت را آن تا از کوفہ تامکہ معظمہ پیری گواهی هردوطایفه رواش امینی البينتان زوجها طلقها يوم النحرو الا قروا قام عبدة البيئة انه اعتقه في دلالي يوم مقدحية البنتنا الميامي من ذلك كله فالبينتاباطلتان فان صدق الرجل احدى البينتين وحمد الأخرى قضى عليه الملا والعتاق جميعا كذافي المحيط ( عالمگيري ) و اگر زن شخصی گواه پیدا داند انکه بدرستی شوهر من طلاق کرده است مراور دوانه --- page 387 --- ۳۸۴ جلد دوم ۳۸۳ کتاب الشهادة من فلان عمر ومنکر هم مینی نداننکه زوجه شاهد بلکه برانند که درنکاح عمر وام و عمر ومنکر باشند ازان شاهدان مسلمان بهتر اند از شاهدان نصرانی وقتیکه هر دوی شان شاهد گذرانند گواهان نصرانی بر نکاح زن نصرانی گواهان فاسد بودن نکاح بهترند از گواهان بصحت نکاح گواهان زن در قدر مهر بهترند از گواهان شوهر اگر شاهد بود مهر مثل از برای شوهر گواهان زن که بدرستی پدر او بنکاح داده بود اورا درحالیکه او بالغ بود ورضانداده بود بهترند از گواهان شوهر که بدستنی انزن نا بالغ بود بيّنة المواوان ادعيا التزويج كلاهما ملكها الي من بينة الزوج انها ملكه بينة الزوج في بيته انه ملكه وفي حقه بينة المرأة بينة الصحة اولى في مالو ادعى الزوج الابراء من المهر و السعد وعدتهما ان يقا ان من بينة انها ابرأته من المهر شرط اولی من بينة الزوج بانها ابرأته بينة الزوج انها ابرأته من المهر اولى من بينة انه كان مقرابه ایا لان بيّنة المرأة انه تزوجمها اولى من بينة ورثته انه مات في حضرته فكذ ادعای عید قربان در موضع رق و غلام او گذرانید شاهد انرا که بدرستی آزاد کرده است مرا دران روز عید قربان در شناوند نه برد و از شاهدان یکجا و آخره منکر بود از طلاق کردن زن آزاد کردن غلام پس گواهی هر دو طایفه باطل است اگر سنگر گرد انزو یکطایفه را و منکر شد از دیگر طایفه حکم کرده میشود بطلاق زن و آزادی غلام هر دو همچنین ذکر شده است در کتاب محیط او اقد ذكر سيد الوالد في نقصه جملة مسائل في ترجيح البيناتلخصتها تلخيصا حسنا با وجز عبارة وقد ذكر انه قصد ان لا شخذ من النصاب الشرع الشريف فاحببت الاقتداء به ركن لك خطه بخط باب عجيبت يده الا يضام الحمد له والاستعانه باله وصاح تم اتكملة ردالمحتا من میگویم که تحقیق خواجه و پدر من ذکر کرده است در کتاب نتج خودتمایم در باره بهتری طایفه گواهان بعضی بربعضی وکوتاه کردم آنرا کوتاه کردن نیکو بلفظ کوتاه ترو تحقیق پدرمن ذکر کرده است که قصد کرده ام بذر آن مسائل را بدست کردن بصاحب شرع شریف اصلی اله علیه وسلم پس دوست داشتم پیروی سید خود همچنین بجهت خدمت کردن جناب جد من خواجه سنتیان و رسولان در حالیکه مددخواهنده و یاری جوینده ام بدداد و مددایشان صلی الله تعلیہ علیہ وسلم اجمعین (نکاح) بينة الاستباحة اولي في رجلين ادعيا نكاح امراة فلبينة رد البكر النكاح عند تزويج وليها اولى من بيّنة سكوتها وبيّنة الزوج على رضاها أو اجازتها اولى من بينة ردها بينة زيد انه أقر انما ولى من بينتها انها امرأة عمر والمنكر بينة المسلم اولى من بينة النصر الي اذا اقاما بينة نصرانية على نكاح نصرانيته بيّنة فساد النكاح اولى من بيّنة صحته بينة المرأة في تقر المهر اولي من بينة الزوج أن شهد بمه المثل لزوج بينة المرأة أن با جارت مجلة المهرعمرتز ويجت ينة الزوج انها كانت قاصرة ( تكملة رد المحتا) بیان بهتری گواهان در نکاح اینکه گواهان میکه پیشتر است از روی تاریخ یعنی تاریخ دعوای فریش است بهتران در جوان شدن در دعوای دو مرد یکه دعوی کرده باشند نکاح زنی را شاهدان رد کردن دختر دوشیزه نکاح رادر وقت نکاح دان ولی او اور ابهتر ندز قبول شدن از شاهدان سکوت کردن او در انوقت و شاهدان شوهر بر رضا بودن زن بنکاح یا بایجا کردن او نکاح رادر وقت عقد ولی بهترند بقبول شدن از شاهدان رد کردن او یعنی از شاهد انیکه گواهی میدهند که نکاح دارد کرده است شاهدان زید باینکه بدرستی این زن نکاح کرده شده ز یه است بهترند بقبول شدن از گواهان زن باینکه بدرستی --- page 388 --- جلد دوم ۳۸۵ کتاب الشهادة شاهدان زن به اینکه بدرستی انسرائی که من و شوهرم سکونت میکنیم دران ملک من است بهترند بقول شدن از شاهدان شوهر باینکه بدرستی آن سرای ملک من است شاهدان شوهر در باره متاع زنانه مانند زیور و غیر که بگذرانند که ملک من است بهترند بقبول شدن از گواهان زن که ملک بودن آن برای خود بگذراند گواهان تندرستی که گواهی بدهند به تندرستی بهترند بقبول شدن در صورتیکه شوهر دعوی ابرا کردن زنرا از مهر او در حال تندرستی آن زن و وارثان انزن دعوی کنند که ابراء او در حال بیماری او بود گواهان زن به اینکه بدرستی ابرا کرده است آنزن از حصه خود بشیعی مانند عوض یا جز آن بهترند بقبول شدن از گواهان شوهر باینکه بدرستی ابراء او بغیر شرط بود گواهان شوهر باینکه بدرستی این زن ابرا کرده است برای او از مهر خود بهترند بقبول شدن از گواهان زن به اینکه بدرستی شوهر اقرار کننده بود بمهر او تا حال گواهان زن به اینکه بدرستی فلان بنکاح گرفته بود او را در ماه رجب بهترند بقبول شدن از گواهان وارثان آن فلان باینکه بدرستی آن فلان در ماه صفر مرده است (طلاق) بيئة المرأة انه كان عاقلا وقت الخلع اولى من بيئة الرجل انه كان مجنونا والاصل فى ذلك ان بيئة كون التصرف عاقلا اولى من بيئة كونه مجنونا بيئة الابن ان اباه ابانها وانقضت عدتها اولى من بيئة المرأة انه مات وهى على نكاحه وهو الصحيح (تكمله رد المحتار) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوی طلاق اینکه گواهان زن باینکه بدرستی شوهر او بهوش بود در وقت خلع کردن الکریم اسم يحيى الحكيم اسم جهت چه شد سیم حریم --- page 389 --- جلد دوم ۳۸۶ كتاب شهادة بالعکس تكمله رد المحتار با او بهترند بقول شدن از گواهان آنمرد که شوهر اوست باینکه بدرستی او در وقت خلع کردن دیوانه بود و قاعده کلیه درین حکم نسبیست که بدرستی گواهان هوشیار بودن تصرف کننده بهترند بقبول شدن از گواهان دیوانه بودن او گواهان پسر شوهر زن با نیکه بدرستی پدر او طلاق داده بود این زن را و عدت او گذشته بود پیش از مردن شوهر بهترند بقبول شدن از گواهان زن با نیکه بدرستی شوهر او مرد و این زن در نکاح او بود و هین حکم صحیح است (نفقه) بينة المرأة انه موسر فعلية نفقة الموسرين اولى مريسة الزوج انه معسر سينة الزوجة اولى فيما لو اختلفا في مقدار والمفروض اوزمانه لانهما تثبت الزيادة بينة الزوجدار النور المبعو او الدين را هتدى الو مريسة الرح انه مر الكسوة او المهر خاسيتة المراة سیار بی بهتری گواهان در دعوای نفقه اینگه گواهان ان با اینکه بدرستی شوهر او توانگر ست پس بر او لا راست نفقه توانگران که باین زن بدهد بهترند بقبول شود از گواهان شوهر باینکه بدرستی شوهر ناتوان است گواهان زن بهترند بقبول شدن در صورتیکه زن و شوهر با هم اختلاف کنند در اندازه نفقه مقرر کرده شده یا در زمانه مقرر کردن آن زیرا که گواهان رزن ثابت میکنند افزونی را گواهان زن باینکه بدرستی جامه فرستاده شده با واز جانب شوهر با درمها فرستاده شده با در پیشکی بوده بهترند بقبول شدن از گواهان شوهر باینکه بدرستی آن جامه یا آن درمها از پوشاک و نفقه یا از مهر آن زن بود چنانکه در فتاوای قاضیخان ذکر شده است و در کتاب خلاصة القضاء بخلاف این ذکر شده است یعنی ذکر شده است که گواهان شوهر درینصورت بهترند بقبول شدن بينة الابن الغائب ان يا حين نقومال الابن على نفسه كان موسلا اولى من بينة الاب الان بينة الابن الد من ان يريد ابوه فعلية نفقت اولى مرسيئة زيدان رجلا اخرهو ابواد مربينة الظل للمرأة يخليها الارضاع بنفسها انها ارضعت الصبي بلبنها فلها الاجرا ولى مربيتة ابيه گواهان پسریکه غائب بوده باشد باینکه بدرستی پدر او در وقتیکه مال آن پسر را برخود نفقه میکرد تو انگر بود بهتر حاجی محمد گل ملا محمد اکرم بعد از هجوم مخدوماً میزان الثقة بمد نظر نیست انها ارضعت بلبن شاة (تكملة رد المحتار) --- page 390 --- جلد دوم ۳۸۷ كتاب الشهادة بقبول شدن گواهان ناتوانی پدر گواهان پسر یکه جای مانده باشد با نیکه بدرستی زید پیدا اوست پس بر او لازم ست نفقه او بهترند بقبول شدن گواهان زید با نیکه بدرستی مرد دیگر پدر آن جای مانده است گواهان دایه که بر او شرط کرده شده باشد شیر دادن کودک که خود این دایه او را شیرداد با نیکه بدرستی شیر داده است کودک را پیشتر خود پس مراو را مزد آنست بهترند بقبول شدن از گواهان پدر که بدرستی آن دایه شیر داده ست کودک را بشیر گوسفند (عتق) بينة الامة انه اعتقها قبل الولادة فولدت ها حرا اولى من بينة السيد انما ولدت قبل الاعتاق بينة البنت ان ابى مات حر الاصل اولى من بيئة المدعى انه كان عبدى فاعتقه وولاؤه لي بينة المولى فى قدر بدل الكتابة اولى من بينة العبد الاثبان الزيادة بينة الامة انه دبرها فى صحة موته وهو عاقل اولى من بينة الورثة انه كا مختلط العقل بينة مدعى فساد الكتابة اولى من بيئة مدعى صحتها بينة المكاتب ان الكتابة على نفسه وماله اولى من بينة المولى انها على نفسه فقط (كلمه رد للمحتار) بیان بهتری طائفه گواهان در دعوای آزادی اینگتر گواهان کنیز با نیکه بدرستی خواجه او پیش از زدن او آزاد کرده بود او را پس ولد او آزادست بهترند بقبول شدن باز گواهان خواجه او با نیکه بدرستی آن کنیز زاده است پیش از آزادی او گواهان مستر مرده با نیکه بدرستی پدر من آزاد اصلی مرده است بهترند بقبول شدن از گواهان مدعی با نیکه پدر او غلام من بود پس او را آزاد کرده بودم و میراث او مرست گواهان خواجه مکاتب در اندازه بدل کتابت در وقت اختلاف خواجه ومکاتب در ان بهترند بقبول شدن از گواهان غلام از جهت ثابت کردن گواهان خواجه افزونی را گواهان کنیز با نیکه بدرستی خواجه او مد برگردانیده بود او را در بیماری خود و حال آنکه خواجه او هشیار بود بهترند بقبول شدن از گواهان وارثان خواجه با نیکه خواجه او در آنوقت مختلط العقل و بیهوش بود گواهان حاجی محمد فضل ملاحظه کردم بعد از تصحیح ملاحظه شدم میزان القضاة محمد عثمان کنده شد تطبیق شدیم --- page 391 --- جلد دوم ۳۸۸ کتاب الشهادة بقبول شدن از گواهان صحیح بودن آن اگر فاسد بودن آن بسبب شرطی بود که آن شرط فاسد کننده آن بود و گواهان صحیح بودن آن بهترند بقبول شدن اگر فاسد بودن آن بسبب یک خائی بود در سیر و تصنف کرده یا جز آن (بيع) بينة مدعى فساد البيع اولى من بينة الصحة تفاقا ان كان الفساد بشرط او اجل فاسدين وبينة مدعى الفساد اولى ايضا ولو لمعنى في صلب العقد كالشراء بالف ورطل خمر في ظاهر الرواية بينة مدعى البيع كرها اولى من بينة مدعيه طوعا و الصحیح نکرده القا بیان بہترے طایفہ گواہان در دعوای فروختن اینکه گواهان دعوی کننده فاسد بودن فروختن را بهترند بقبول شدن از گواهان دعوے کننده صحیح بودن آن اگر فاسد بودن آن بشرط فاسد یا مدت فاسد بود و نیز گواهان دعوے کنندۀ فاسد بودن بهترند بقبول شدن اگرچه فاسد بودن آن بسبب یک خائی در اصل عقد باشد مانند خریدن بهزار درم و یک رطل خمر در ظاهر روایت گواهان دعوے کننده فروختن بزور بهترند بقبول شدن از گواهان دعوی کننده آن برضا در روایت صحیح بينة الغبن اولى من بينة العكس بينة الدائن ان الورثة باعوا هذا من التركة للمستغرقته اولى من بينتهم ان البائع مورثهم بينة مدعى البيع وفاء اولى من بينة مدعيه باتا بينة المشترى على الاقالة اولى من بينة البائع على البيع ببطلان الثانية باقرار مدعى الاقالة بينة ذى اليد انى بعتكما هذا العبد بالفين اولى من بينة احدهما انى اشتريته منك بالف بينة انى بعتك كذا فى يوم كذا فى مكان كذا اولى من بينة الآخر اني لم اكن ذلك اليوم في ذلك المكان بينة ذى اليد ان فلانا مدعید ملاهي قوله تشریح و دعوی در الدعى --- page 392 --- جلد دوم ٣٨٩ کتاب الشهادة او دعني الدار اولى من بينة الخارج على الشراء من ذي اليد بيئة من بلغ فادعي ان الوصى باع كذا بغين اولى من بيئة المشتري وقال كثير بالعكس رتکمله ردالمحتاره کواه ان غبن که درین فروختن غبن بود. بهتر ند بقبول شدن زگواهان خلاف آن کو هان تا حب دین باینکه وارثان این دار فروخته اند غلامی را از ترگه فراگرفته شد و بدین جهت بهترند بقبول شدن از کواه ان وارثان باینکه فروشنده آن غلام مورث مایان بود کواهان دعوی کننده فروختن وفا بهترند بقبول شدن از گواهان دعوی کننده فروختن قطعی کواهان خرید ه باقاله بهتر ند بقبول شدن از گواهان فروشنده بفروختن از جهت باطل شدن فروختن دوم با قرار دعوی کننده اقاله گواهان ذو الید باینکه بدرستی من فروخته ام بر شاه وکس این غلام را بد و هزار در هم بهترند بقبول شدن از کواهان یکی از ان دو نفر باینکه بدرستی من خریده ام آن غلام را از تو بهزار در هم کواهان میکه برستی فروخته ام بر تو فلان چیز را در فلان روز و در فلان جا بهترند بقبول شدن از کواهان دیگر باینکه بدرستی دران روز در انجا نبودم گواهان ذو الید باینکه فلان امانت نهاده ست سرای را نز دمن بهترند بقبول شدن از گواهان شخص خارج بخریدن آن سرای از ذوالید کواهان کسی که بالغ شود پس دعوی کند که بدرستی وصی من فلان چیز را فروخته با غبن بهتر ند بقبول شدن از کواهان خریدند که بغیر غبن خریده بودم و بسا یا راز علما رحمه الله تعالی بخلاف این گفته اند که گواهان خرمد بهتر ند بقبول شدن بينة المشتري ان اباك باعها مني في صغرك اولى من بينة الابن انه كان بالغا قبل بالعكس بينة المشتري انك بعت مني بعد بلوغك اولى من بينة البائع انه قبلة لاثباتها العارض بينة المشتري اجازة المالك بيع الفضولي اولى من بيئة المالك الرد لانها ملزمة بيئة الخارج اني اشتريته من ابيك اولى من بيئة ذي اليد --- page 393 --- جلد دوم ۲۶۰ كتاب الشهادة انه ملك ابيه الى حين موته بينة الناج الى اشتريته من ابيك منذا تشر اولى من بينة ذى اليد ان اباه ما تمند عشرین سنة (تکمله رد المحتار) گواهان خرنده باینکه بدرستی پدر تو فروخته بود این مدعا را بر من در حال صغیری تو بهتر ند بقبول شدن زگواهان آن پسر باینکه بدرستی من در وقت فروختن بالغ بودم و بعض مشایخ رحمهم الله تها بخلاف این گفته اند که گواهان پسر او بهتر ند بقبول شدن گواهان خرنده باینکه بدرستی تو فروخته این مدعا را بر من پس از بالغ شدن تو بهتر ند بقبول شدن از گواهان فروشنده باینکه آن فروختن پیش از بالغ شدن من بود از جهت ثابت کردن گواهان خرنده عارض را نو پیدا را گواهان خرنده با جازه کرد و صاحب مال فروختن بیگانه را بهترند بقبول شدن زگواهان صاحب مال بدرد کردن آن فروختن زیراکه گواهان خرنده لازم کننده اند بر صاحب مال فروختن را گواهان شخص خارج غیر ذوالید باینکه بدرستی من خریده ام مدعا را از پدر تو بهتر ند بقبول شدن از گواهان ذوالید باینکه مدعا ملک پدر او بود تا وقت مردن او گواهان شخص خارج غیر ذی الید باینکه بدرستی من خریده ام مدعا را از پدر تو از مدت ۱۵ سال بهترند بقبول شدن زگواهان ذوالید باینکه پدر او مرده است از مدت بیست سال بینة مثبت الزيادة اولى فيما لو اختلفا في قدر الثمن او قدر المبيع بينة البايع فى الثمن و بينة المشتري في المبيع اولى لو اختلفا في قدر الثمن والمبيع جميعابان قال البايع بعت العبد الواحد بالفين و قال المشتري بل لبت العبدين بالف فيحكم للبايع بالفين وللمشتري بعبدين بينة الصحة اولى فيما لو ادعيا الشراء من ثالث احدهما شراء صحيحا والاخر فاسد بينة ذي اليد ان زيدا قال لاخ لي في الدار قبل شرائك منه اولى من بينة مدت الشراء من زيد (تکمله رد المحتار) --- page 394 --- كتاب الشهادة ۳۹۱ جلد دوم گواهان ثابت کننده افزونی بقبول شدن بهترند در صورتی که اگر هر دو عقد کنند گان با هم اختلاف کردند در اندازه بها یا در اندازه چیزی فروخته شده گواهان فروشنده در اندازه بها و گواهان خونده در اندازه چیز فروخته شده بقبول شدن بهترند اگر هر دو عقد کنندگان با هم اختلاف کردند در اندازه بها و اندازه چیز فروخته شده هر دو باینطریق که فروشنده گفت که فروخته ام یک غلام را بد و هزار درم و خرنده گفت که نه چنین است بلکه خریده ام دو غلام را بهزار درم پس حکم کرده میشود برای فروشنده بد و هزار درم و حکم کرده میشود برای خرنده بد و غلام گواهان صحیح بودن عقد بقبول شدن بهترند در صورتی که اگر دو کس دعوای خریدن چیز یرا از شخص سوم کردند یکی از ایشان دعوی خریدن صحیح را و دیگر ایشان خریدن فاسد را گواهان ذو الید باینکه زید پیش از خریدن تو از او اقرار کرده بود باینکه مراحقی نیست درین سرای بهترند بقبول شدن از گواهان دعوی کننده اخریدن آن سرای از زيد بينة الخارج على دعوى الملك مطلو اولى من بينة ذى اليد انك شريته منى ثمرتقايلنا بينة البايع اني بعتك الجارية بهذا العبد اولى من بينة المشتري ان البيع بالف بينة البايع اولى فيما لو اشترى زيد منه عبدين فهلك احدهما ورد الآخر بعيب ثم اختلفا في قيمة الهالك بينة البايع ان المبيع هلك في يد المشتري اولى مزبينة المشترى انه هلك في يد البايع بينة من ليس له الخيار اولى فيما لوكان الخيار لاحدهما واختلفا في الاجازة والنقض فى المدة وبينة مدعى النقضا ولى لو اختلفا بعد المدة ( تكملة رد المحتار) گواهان شخص خارج غير ذو الید بدعوای ملک مطلق یعنی بدون بیان سبب ملک بقبول شدن --- page 395 --- جلد دوم ۳۹۲ کتاب الشهادة بهترند از گواهان ذوالید باینکه بدرستی توخریده بودی غله را از من بعد از ان باهم اقاله کردیم گواهان فروشنده باینکه بدرستی من فروخته ام کنیز را باین غلام بقبول شدن بهترند از گواهان خرنده باینکه فروختن تو آن کنیز را بر من بهزار درم بود گواهان فروشنده بقبول شدن بهترند در صورتیکه اگر زید اند و خریده بود دو غلامی را پس یکی از ان دو غلام هلاک شد و درد کرد غلام دیگر را بر فروشنده بسبب عیبی بعد از ان باهم اختلاف کردند در اندازه قیمت آن غلام هلاک شده گواهان فروشنده باینکه آن چیز فروخته شده در دست خرنده هلاک شده بقبول شدن بهترند از گواهان خرنده باینکه بدرستی آن چیز فروخته شده در دست فروشنده هلاک شده گواهان کسی که او را خیار نیست بقبول شدن بهترند در صورتیکه خیار مریکی از هر دو عقد کنندگانرا باشد و با هم اختلاف کنند در اجازه کردن آنکسی که او را خیار است آن عقد را و در شکستن او آن عقد را اگر این اختلاف ایشان در مدت خیار بود و گواهان دعوی کننده شکستن عقد بقبول میتو شدن اگر این اختلاف ایشان پس از گذشتن مدت خیار بود بَینَة رَبِّ السَّلَمِ اولى في ما لو اختلفا في قدر المسلم فيه او جنسه او صفته او زرعه بينة المسلم اليه اولى في ما لوختلفا في راس المال او في مضى الاجل لاثباتها الزيادة بينة المؤرخ او الاسبق تاريخا في دعو الشراء من ثالث اولى من بينة الاخر وفيها تفصيل طويل بيّنة ذى اليد انها نتجت في ملك بائعه اولى من بينة الخارج النتاج في ملك بائعه (تكملة در سلیم) گواهان صاحب سلم بقبول شدن بهترند در صورتیکه صاحب سلم و کسیکه با او سلم کرده شده باهم اختلاف کردند در اندازه چیزیکه سلم در ان کرده شده یا اختلاف کردند در جنس --- page 396 --- جلد دوم ۳۹۳ كتاب الشهادة آن یا در صفت آن یا در گز آن گواهان کسی که سلم باو کرده شده بهترند بقبول شدن اگر باهم اختلاف کردند در اندازه سرمایه سلم یا در گذشتن مدت آن از جهت ثابت کردن گواهان او افزونی را گواهان کسیکه در دعوای او بیان تاریخ کرده شده باشد و یا دعوای او پیشتر باشد از روی تاریخ در دعوای خریدن چیزی از شخص سوم بهترند بقبول شدن از گواهان دیگر مدعی که در دعوای او بیان تاریخ کرده نشده یا تاریخ دعوای او پس تر است و درین مساله تفصیلی در انست گواهان ذوالید باینکه بدرستی مدعا زاده شده است در ملک فروشنده من بهترند بقبول شدن از گواهان شخص خارج غیر ذوالید باینکه زاده شدن مدعا در ملک فروشنده من بود ( شُفْعَة ) بينة الشفيع اولى من بينة المشتري فيما اذا اختلفا في قدر الثمن وعند الثاني بالعكس بينة المشتري اولى فيما لو هدم البناء واختلف مع الشفيع في قيمته عند الثاني وعند الثالث بالعكس بينة المشتري اولى فيما لو قال اشتريت البناء ثم العرصة فلا شفعة لك فى البناء وبرهن الشفيع على شرائهما جميعا عند الثانى وقال الثالث بالعكس بينة الشفيع اولى من بينة المشتري على ان احدث هذا البناء والشجر بينة الشفيع انك اشتريتها من زيد اولى من بينة المدعى عليه ان عمرا اودعنيها ( تكملة رد المحتار ) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای شفعه اینکه گواهان شفعه دار بهتر اند از گواهان خرنده در صورتیکه باهم اختلاف کنند در اندازه بها و نزد امام ابو یوسف رح حکم بخلاف این است یعنی گواهان خرنده بهترند گواهان خرنده بهترند بقبول شدن در صورتیکه بنای چیز خریده شده ویران شده باشد و شفعه دار و خرنده باهم اختلاف کنند در قیمت آن بنا نزد امام --- page 397 --- جلد دوم ۳۹۴ کتاب الشهادة ابو یوسف رح و نزد امام محمد رح حکم بخلاف این است یعنی کواهان شفعه دار بهترند کواهان خرنده بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر خرنده گفت که در اول بنأ سرای راخریده بودم پس ازان زمین میدانی انرا پس مر تراحق شفعه دران نیست و شفعه دار شاهد ا کند بیان بخریمدن او بنا وزمین میدانی انرا یکجا نزد امام ابو یوسف رح و گفته است امام محمد رحمة الله علیه بخلاف این یعنی گواهان شفعه دار بهتر اند بقبول شدن از گواهان خرنده و گواهان شفیع برینکه این بنا و درخت در حین خریدن بود بهترند بقبول شدن از گواهان خرید باینکه بدرستی این بنا و این درخت را نویس بنیا دکرده ام کواهان شفعه دار باینکه بدرستی تو مدعا را از زید خریدی بهتر اند بقبول شدن از گواهان مدعی علیه باینکه بدرستی عمر و این مدعا را نزد من امانت نهاده است (اجارة) ببنية المستاجرا نداستاجرها بعشرة ليركبها الى موضع كذا اولى من بينة الموجرانه بعشرة الى نصفه بينة الراعي انك شرطت على الرعي في هذا الموضع الذي هلكت فيه اولى من بينة صاحبها على موضع اخر بينة الموجرا نداستاجرمنه الحانوت طائفا اولى من بينة الاخر على الاكراه (اقول) تقدم في البيع ان بينة مدعيه كرهـااولى في الصحيح فلعل هذا مبنى على خلاف الصحيح تامل بينة المستاجر اولى فيما لوسقط احد مصراعي باب الدارفادعاه كلواحدمنهما بنية المجوانه سلمه الدار فى المدة اولى من بينة المستاجرانها كانت في يد المو هذه المده بينة الموجر اولى في قدر الاجرة وبينة المستاجراولى في قدر المدة (تكمله ردالمحتار) بیان بهتری طائفه کو اهان در دعوی اجاره اینکه کواهان اجاره گیرنده باینکه باجاره گرفته --- page 398 --- جلد دوم ۳۹۵ کتاب الشهادة ام این چهار پای را بده درم تا فلان جا بهتر اند بقبول شدن از گواهان اجاره دهنده باینکه بده درم است تا نصف آنجا گواهان شبان باینکه بدرستی تو شرط کرده بودی بر من چرانیدن چهار پای را در انجائی که آن چهار پای در ان هلاک شد ه بهتر اند بقبول شدن از گواهان صاحب چهار پای بشرط کردن چرانیدن دیگرحا گواهان اجاره دهنده باینکه بدرستی اجاره گیرنده اجاره گرفته دکانرا برضا بهترند از گواهان دیگر باجاره گرفتن بزور و من میگویم که پیش ازین در دعوای فروختن ذکر شد که گواهان اکراهی سنده فروختن بزور بهترند بقبول شدن در روایت صحیح پس شاید که حکم این صورت اجاره بناکرده شده باشد بخلاف روایت صحیح پس فکره تامل کن در ان گواهان اجاره گیرنده بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر یکی از دو تخته دروازه افتاد پس هرکدام از اجاره گیرنده و اجاره دهنده انداختن انرا دعوی کرد بنزدیگرخود گواهان اجاره دهنده باینکه باجاره گیرنده سپرده است سرای اجاره شده را در مدت اجاره بهترند بقبول شدن از گواهان اجاره گیرنده باینکه آن سرای در دست اجاره دهنده بود در این مدت اجاره گواهان اجاره دهنده بهترند بقبول شدن در اندازه مزده گواهان اجاره گیرنده بهترند بقبول شدن در اندازه مدت اجاره بينة راكب السفينة اولى فيما لو قال صلحها استأجرتني لا حفظ لك السكان بينة رب الدابة اولى فيمالو قال له الراكب استأجرتني لا بلغها الى فلان ( تكمله رد المحتار) گواهان سوار کشتی بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر سوار ان مرصاحب آنرا گفت که مرا باجاره گرفته جهت آنکه نگهد ارم برای تو سکان کشتی را گواهان صاحب چهار پای بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر مرا ورا سوار چهار پای گفت که باجاره گرفته مرا که برسانم چهار پای ترا بفلان ( هیته ) بينة مدعى الهبة المشروطة --- page 399 --- جلد دوم ۳۹۶ كتاب الشهادة بعوض اولی من بينة الرهن وغير المشروطة بالعكس وذلك المسالة على ان بينة البيع اولى من بينة الرهن بينة الشراء من ذى اليد اولى من بينة الهبة والقبض منه الا اذا ارخ التاريخ فقط او كان تاريخه اسبق بينة مدعي نكاح الامة اولى من بينة مدعي الهبة او الصدقة او الرهن ما لم يسبق بتارخ الاخر او تمكن احدهما ذايد والاخر خارجا وفي المسالة بحث يطول مثل ما صرحت به الوارث ان المورث وهبه في الصحة اولي من بينة الاخرين على المرض (تكملة در المختار) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای بخشش اینکه گواهان دعوی کننده بخششی که عوض در ان شرط کرده شده باشد بهترند بقبول شدن از گواهان گروی و در دعوای بخششی که عوض دران شرط کرده شده نباشد حکم آن بخلاف این است یعنی گواهان گروی در انجا بهترند و دلالت میکند این مسئله بر اینکه گواهان فروختن بهترند مقبول شدن از گواهان گروی گواهان خریدن مطا از ذوالید بهترند بقبول شدن زگواهان بخشش و قبض کردن ان از ذوالید مگر آنکه تنہا آن دوم که دعوی کننده بخشش و قبض است از ذوالید بیان تاریخ را کنند و دعوی کننده خریدن بیان تاریخ را نکند و یا انکه دعوای مدعی بخشش متیقن باشد از روی تاریخ گواهان دعوی کنندۀ نکاح کنیز بهترند بقبول شدن از گواهان دعوی کنندۀ بخشیدن و صدقه کردن گرو خا دادن کنیز را برای او تا زمانی که تاریخ دعوائی ان دیگر که دعوی کنندۀ بخشم صدقه وگروی است پیشتر نباشد یا یکی از ایشان ذوالید و دیگر خارج نباشد و درین مسئله بحثی است طلب کرده شود از اصل آن گواهان یک وارث مرده باینکه در دستی مورث فلان چیز را با وبخشیده است در حال تندرستی خود بهترند بقبول شدن از گواهان دیگر وارثان به بیماری مورث در وقت بخشیدن آن چیز (عارية ووديعة ) بينة المعير انها هلكت بعد ما جاوز الموضع اولى من بينة المستعير انه ردها اليه بينة المودع انه ردهالیم --- page 400 --- جلد دوم ۳۹۴ كتاب الشهادة عزلك من الوكالة بقبضها اولى من بينة الوكيل بالقبض بينة الخارج على الملك اولى من بينة ذى اليد على الايداع بعد قوله هو في يدي ما لم يقل اولا انه في يدى وديعة بينة المودع على الرد او على ضياعها عنده اولى من بينة المالك على الاتلاف وقيل بالعكس بينة مدعى الايداع عند ذى اليد اولى من بينة ثالث على ملك مطلق بينة ذى اليد ان فلانا اودعنيها اولى من بينة آخرانى اشتريتها منك (تكمله رد المحتار) بیان بهتری طائفه کواهان در دعوای عاریت و دعوای امانت اینكه کواهان عاریت دهنده باینكه بدرستی که آنمال عاریت هلاک شده پس از انكه از جائیكه بردن عاریت را تآنجا اجازه کرده بودم تجاوز کرده بود بهتر ند بقبول شدن از گواهان عاریت گیرنده باینكه آن مال عاریت را پس داده بعاریت دهنده گواهان امانت گیرنده باینكه بدرستی که صاحب این مال امانت معزول کرده است ترا از وکیلی که به قبض آنمال امانت بودی بهترند به قبول شدن از گواهان وکیلی که به قبض آن مال امانت وکیل است گواهان شخص خارج غیر ذوالید بملک بودن مدعا برای او بهترند به قبول شدن گواهان ذو الید بامانت نهاد ان کسی آن مدعا را نزد او پس از این گفته ذوالید که آن مدعا --- page 401 --- جلد دوم ۳۹۸ کتاب الشهادة در دست من است تازمانیکه در اول نگفته باشد که این مدعا در دست من امانت است واگر در اول چنین گفته باشد پس گواهان او بهترند گواهان امانت گیرنده بوا پس دادن مال امانت بصاحب آن یا بہلاک شدن آن نزد او بهترند به قبول شدن از گواهان صاحب آن بہلاک کردن امانت گیرنده آنرا و بعض مشایخ رحمهم الله تعالی بخلاف این گفته اند که گواهان صاحب آن بہترند بقبول شدن گواهان دعوی کننده امانت نهادن او مدعا را نزد ذوالید بهترند بقبول شدن از گواهان شخص سوم بملک مطلق بغیر بیان سبب گواهان ذوالید بانیکه بدرستی که مدعا را فلان کس نزد من امانت نهاد است بهترند بقبول شدن از گواهان شخص دیگر باینکه بدرستی خریدم آن مدعا را از تو (غصب) بينة المالك على لاتلاف اولى من بينة الغاصب على الرد الى المالك بينة الغاصب از المغصوب ماته عند المالك اولى من بينة الموت عند الغاصب عند محمد رحمة الله عليه وعند الثاني رحمة الله عليه بالعكس بينة الغصب فيما في يد آخر اولى من بينة ثالث الملك المطلق بينة ان ذا اليد غصب الجارية منه اليوم اولى من بينة ثالث غصبها منه منذ شهر ويضمن العبد قيمتها للثالث في قياس قول الامام رحمة الله عليه وفي --- page 402 --- جلد دوم ۳۹۹ کتاب الشهادة وفي قياس قول ابي يوسف رحمة الله عليهم هي للثالث ولاضمان خانیه (تکملۀ رد المحتار) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای غصب اینستکه گواهان صاحب مال بهلاک کردن غصب کننده آنرا بهترند بقبول شدن از گواهان غصب کننده بواپس دادن آن بمالک آن گواهان غصب کننده باین که مال غصب کرده شده نزد صاحب آن مرده بهترند به قبول شدن از گواهنا مردن آن نزد غصب کننده نزد امام محمد رحمة الله علیه ونزد امام ابو یوسف رحمة الله علیه حکم بخلاف این است که گواهان مردن آن نزد غصب کننده بهترند گواهان غصب دربارۀ چیزی که در دست دیگر کس باشد بهترند به قبول شدن از گواهان شخص سوم ملک مطلق برا بغیریان سبب گواهان اینکه مدعی که ذوالید غصب کرده است از من کنیز را موخود بهتر بو بقبول شدن از گواهان شخص سوم غصب کردن آن کنیز را از و از مدت یکماه و تاوان میدهد مدعی علیه که ذوالید است قیمت آن کنیز ابراثی شخص سوم بنا بر قیاس قول امام اعظم رحمه الله لیه وبناب قریب قول امام ابو یوسف رحمة الله علیه آن کنیز مر آن شخص سوم را است و تاوانی نیست بر مدعی علیه چنانکه در کتاب فتاوای قاضیخان ذکر شده است (جنايات) بيئة الموت من الجرح اولى من بيئة الموت بعد البرء كما في الدرر والقنية وفي الخلاصة بالعكس و به افتی المولانا ابو السعود افندی رحمة الله عليهم بيئة انه قتل ابا، يوم كذا اولى من بينة الخصم ان ابا، كان ميتًا --- page 403 --- جلد دوم ۴۰۰ كتاب الشهادة ذلك ليوم بينة انه كلمته صبيا بغمزه فمات اولى من بينة الاخر از الماحي لانها نفي مقصود (تكملة) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوی جنایتها اینکه گواهان مردن کسیکه جنایت براو شده از زخم جنایت کننده بهترند بقبول شدن از گواهان مردن او پس از به شدن از ان زخم چنانکه در کتاب درر و کتاب قنیه ذکر شده است و در کتاب خلاصة الفتاوی بخلاف این ذکر شده که گواهان مردن پس از به شدن بهترند و همین روایت خلاصة الفتاوی فتوی کرده است خواجه ابوسعود افندی رحمة الله تعالی علیه گواهان اینکه بدرستی که مدعی علیه پدر او را فلان روز کشته است بهترند به قبول شدن از گواهان مدعی علیه به انچه پیدا و در آن روز به اجل خود مرده است گواهان اینکه بدرستی که تو امر کردی کودکی را به زدن جندمی پس آن جند از ان زدن مرد بهترند به قبول شدن از شاهدان دیگر به اینکه بدرستی که آن جند زنده است زیرا که این گواهی نفی کوتاه کرده شده (اقرار) بينة انه اقر لوارثه فى الصحة اولى من بينة انه اقر له فى الموت بينة الاقرار مكرها اولى من بينة الاقرار طوعاً بينة المقضى عليه بالدار ان المدعى اقر قبل القضاء بان لا حق له فيها اولى ولو بانه اقر بعد القضاء لا يبطل القضاء بينة ان الميت كان اقرانه لاحق له فى الدار اولى من بينة الوارث الارث (تكملة رد المحتار) --- page 404 --- جلد دوم ۴۰۱ كتاب الشهادة بیان برتری طایفه گواهان در دعاوی اقرار اینكه گواهان اینكه بدرستی آن مرده اقرار كرده بود چیزی در حال تندرستی خود برای وارث خود بهترند بقبول شدن از گواهان اینكه بدرستی اقرار كرده بود برای او در حال بیماری خود گواهان اقرار كردن اقرار كننده بزور بهترند بقبول شدن از گواهان اقرار برضامنی و گواهان اینكه برادر حكم شده باشد بسرایی باینكه مدعی پیش از حكم قاضی برای او بآن سرای اقرار كرده است باینكه بدرستی مرا حقی نیست در آن سرای بهترند بقبول شدن اگر گواهان گذرانید باینكه بدرستی مدعی چنین اقرار كرده است پس از حكم قاضی در ینصورت حكم قاضی نمیشكند گواهان اینكه بدرستی مرده اقرار كرده بود در زندگی خود باینكه مرا حق در ین سرای نیست بهترند بقبول شدن از گواهان وارث او بمیراث بودن آن سرای برای او از ان مورث او ( صلح ) بينة مدعى الصلح عن كره اولى من بينة مدعيه من طوع ( رهن ) بينة الراهن ولى فيما لو اختلفا فى قيمة الرهن بعد هلاكه بينة الراهن على عدم الرد اولى من بينة المرتهن انى اخذت المال ورددت الرهن بينة المرتهن فى تعين الرهن اولى من بينة الراهن بينة الراهن اولى فيما لو ادعى كل منهما ملا كه عند الآخر بينة المرتهن انك رهنتنى الثوبين اولى من بينة الراهن انه رهنك احدهما بينة الراهن ان العبد كانت قيمته قبل لحوق مثل الدين اولى من بينة المرتهن ان مثل ضعفه ( تكمله رد المختار ) برتری بينة گواهان در دعوای صلح اینكه گواهان دعوی كننده صلح بزور بهترند بقبول شدن از گواهان دعوی كننده آن از روی طوع تقسیم رهن --- page 405 --- جلد دوم ۴۰۲ کتاب الشهادة برضا بیان بهترسی طایفه گواهان در دعوای کروی اینسنگه گواهان گرو دهنده بهتراند بقول شدن در صورتیکه اگر گرو دهنده و گروگیرنده باهم اختلاف کردند در اندازه قیمت مال کروی پس از هلاک شدن آن گواهان گرو دهنده بو اپس ندادن گروگیرنده مال کروی را باو بهترند بقول شدن از گواهان گروگیرنده باینکه من آن مال را ستانیده ام از گرو دهنده و پس داده ام باو آن کروی را گواهان گروگیرنده در معلوم نمودن مال کروی بهترند بقول شدن از گواهان گرو دهنده گواهان گرو دهنده بهترند بقول شدن در صورتیکه اگر هر کدام از ایشان دعوای هلاک شدن آنرا میکردند نزد دیگر خود گواهان گروگیرنده باینکه بدرستی توگرو دادی مرا دو جامه را بهترند بقول شدن از گواهان گرو دهنده باینکه بدرستی گرو داده ام باو یکی ازان دو جامه را گواهان گرو دهنده باینکه بدرستی قیمت غلام کروی پیش از کور شدن یک چشم او مانند دین گروگیرنده بود بهترند بقول شدن از گواهان گروگیرنده باینکه قیمت او در ان وقت مانند نصف دین بود بینة الراهن انه رهنه سليما قيمته عشرة اولى من بينة المرتهن انه رهنه معيبا قيمته خمسة بينة الشراء من زيد اولى من بينة الرهن منه الا اذا ارخ الاخر فقط او كان تاريخه اسبق ببينة ذي اليد لو كانت العين فى يد احدهما اولى في ذلك الا اذا اسبق تاريخ الخارج (تکمله رد المحتار) گواهان گرو دهنده باینکه بدرستی او گرو نهاده بود آن مال کروی را در حالیکه سلامت بود از عیبی قیمت آن ده درم بود بهترند بقول شدن از گواهان گروگیرنده باینکه بدرستی گرو نهاده بود آن را در حالیکه عیبی بود و قیمت آن پنجدرم بود گواهان شخصی بخریدن چیزی از زید بهترند بقول شدن از گواهان دیگر شخص گروی در خانه ار دار نین سندار نخیر رده --- page 406 --- جلد دوم ۴۰۳ کتاب الشهادة بگوی انچیز از زید کر گواهان کردی بهترند وقتیکه آن دیگر شخص که مدعی کردی است آنها در دعوای خود بیان تاریخ را کند یا تاریخ دعوای کردی او پیشتر باشد از تاریخ دعوای خریدن گواهان ذو الید اگر مال که بران دعوا شده در دست یکی از هردو مدعی بود پیشتر بقبول شدن در دعوای خریدن و کردی هر کدام آنرا که ذو الید دعوی کند مگر وقتیکه تاریخ دعوای خارج غیر ذوالید پیشتر باشد از تاریخ دعوای ذوالید پس در نیوقت گواهان خارج بهترند (مزارعة) بينة المزارع اولي فيما لو اختلف مع رب الارض والبذر في قدر المشروط بعد ما نبت وبينة الآخر اولي لو كان البذر من قبل المزارع بعد ما نبت ايضا بينة رب الارض اولي فيما لو قال بعد النبات شرطت لي نصف الخارج وقال الآخر عشرين قفيزا بينة المزارع اولي لو عكست الدعوي ولم تخرج الارض شيئاً اي لاثباتها عدم لزوم اجرة الارض بينة مدعى الصحة اولي من بينة مدعى الفساد باشتراط اقفزة معينة بينة رب الارض والبذر اني شرطت لك النصف وعشرين قفيزا اولي من بينة الآخر على شرط النصف فقط (تکمله رد المحتار) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای دهقانی اینکه گواهان دهقان بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر اختلاف کرد با صاحب زمین و صاحب تخم در اندازه دهقانی شرط کرده شده که بعد از روئیدن کشت اختلاف ایشان واقع شده با و گواهان شخص دیگر که صاحب زمین است در اندازۀ دهقانی بهترند بقبول شدن حکم اگر تخم از جانب دهقان باشد و اختلاف ایشان نیز بعد از روئیدن کشت باشد گواهان دعوائی فزاید خارج شدم قفيز پیمانه است --- page 407 --- جلد دوم ۴۰۶ كتاب الشهادة صاحب زمين بهترند بقبول شدن در صورتيكه بعد از روئيدن كشت بگويد مرد دهقان را كه شرط كرده بودی برای من نصف حاصل را و آن دیگر که دهقانست بگوید که بیست پیمانه شرط کرده بودم گواهان دهقان بهترند بقول شدن اگر این دعوی بخلاف این شد که دهقان دعوی کرد که شرط کرده بودم برای تو نصف حاصل را و صاحب زمین دعوی کرد که بیست پیمانه شرط کرده بودی، حال آنکه زمین هیچ چیزی حاصل نکرده بود یعنی گواهان دهقان بهترند بسبب ثابت کردن آنها لازم ناشدن مزد زمین و گواهان دعوی کننده صحیح بودن عقد دهقانی بهترند بقبول شدن از گواهان دعوی کننده فاسد بودن که آن فساد بسبب شرط کردن چند پیمانه معلوم باشد گواهان صاحب زمین و صاحب تخم باینکه بدرستی من برای تو نصف حاصل زمین و بیست پیمانه را شرط کرده بودم بهترند بقبول شدن از گواهان دیگر که دهقان است بشرط کردن تنها نصف حاصل (مضاربه) بينة القابض ان المال قرض اولی من بينة الدافع انه مضاربة او بضاعة وبينة الدافع ان المال قرض اولی من بينة القابض انه مضاربة بينة المضارب اولى فيما لو اختلفا في قدر المشروط من الربح بينة رب المال اولى فيما لو اختلفا في التخصيص بتجارة او بيع بنقد وعدمه بينة المضارب اولى في المضاربة الخاصة اذا اختلفا في التجارة بينة المضارب اولی فيما لو قال قسمنا الربح بعد قبضك رأس المال وانكر الاخر قبضه بينة المضارب انك شرطت لي الثلث اولى من بينة الآخر على الثلث الاعشرة بينة المضارب انك شرطت لي مائة او لم تشترط لى شيئا فلى عليك المثل أولى من بينته ان شرط النصف (بخلاصة المختار) بيان برتری طایفه گواهان در دعوای مضاربت اینکه گواهان قبض کننده مال باینکه بدرستی آنمال قرض است بهترند بقول شدن از گواهان دهنده مال اینکه آنمال ۲ بندر ملاحظه چاپ شد --- page 408 --- کتاب الشهادة جلد دوم ۴۰۵ مضاربت یا بضاعت ست گوآهان دهنده مال باینکه بدرستی آنمال قرض است بهترند بقبول شدن از گواهان قبض کننده مال بانیکه آنمال مضاربت است گواهان مضاربت کننده بهترند بقبول شدن در صورتیکه اکرا و وصاحب مال با هم اختلاف کردند در قدر شرط از نفع چنانچه صاحب مال بگوید که کاشی میان من و تو نصف ست و مضارب بگوید که دو حصه از من است و یکحصه از توست گواهان صاحب مال بهتر است اگر اختلاف کردند ایشان میان خود درخاص کردن مضاربت بنوعی از سوداگری یا در فروختن مال بنقد و یا غیر نقد گواهان مضاربت کننده بهترند بقبول شدن در معلوم نمودن نوع خاص مضاربت و قتیکه با هم اختلاف کنند در نوع سوداگری گواهان مضاربت کننده بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر نقصان کنند و بگوید که سود مفایده را با هم تقسیم کردیم پس از قبض کردن تو سرمایه را و آن دیگر که صاحب مال است منکر شده باشد از قبض کردن سرمایه گواهان مضاربت کننده باینکه بدرستی تو شرط کرده بودی برای من سوم حصه سود را بهترند بقبول شدن از گواهان آن دیگر که صاحب مال است بشرط کردن سوم حصه سود کرده در هم گواهان مضاربت کننده بانیکه بدرستی تو شرط کرده بودی برای من صد درم را یا هیچ چیز را برای من شرط نکرده بودی پس مرا بر تو اجر مثل عمل من است بهترند بقبول شدن از گواهان آن دیگر که صاحب مال است بانیکه برای تو نصف سود را شرط کرده بودم بينة الامر اولى فيما لو امر احد الشريكين رجلا بشراء عبد وانه اشتراه قبل تفرقها حتى يكون الشركة و من الاخرانه عبد ليكون الامر وحده وبينة غير الامر اولي فيما لو برهن الاخران الشراء بعد التفرق العبد له خامة بينة الخارج على حكم المقار مع الميتاولي بية المواقرب المال بابت مكرم حكم المنام بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای شرکی اینکه گواهان امر کننده بهترند بقبول شدن در صوردت و غیر امر کنندههم بهت رم جویدی --- page 409 --- جلد دوم ۴۰۶ کتاب الشهادة اگر یکی از دو شریک امر کرد مردی را بخریدن غلامی بائیکه آن مرد امر کرده شده خریده بود آنگلام را پیش از جدا شدن ایشان از شریکی تا که آنغلام خریده شده از شریکی شود و گواهان گذرانید آن شریک دیگر بائیکه آن غلام را پس از جدا شدن از شریکی خریده تا که آن غلام تنها از ان امر کننده شود و گواهان شریک غیر امر کننده بهترند بقول شدن در صورتیکه اگر امر کننده گواهان گذرانید که بدرستی خریدن آن غلام پس از جدا شدن شریکی ما بود برای آنکه آن غلام تنها مرا و را شود گواهان کسیکه خارج است مال مدعادر دست او نیست بشر یک بودن او با مرده در ان مال بشر یکی مفاوضه که هر کدام از دو شریک در ان وکیل و ضامن دیگر میباشند بهترند بقول شدن از گواهان وارثان آن مرده بائیکه آن مرده آن مال را میراث گذاشت بغیر شریکی کسی دران (قتمة) بينة من يدعى بتلفظ يد الخوانه وقع في قبضته اولى من بينة الأخر (دعوى) بيئة البراءة اولى من المبينة على المال ان لم يؤرخا أو ارخ احدهما فقط او ارخا سواء بينة المطلوب على انك اقررت بالبراءة اولى من بيئة الطالب على انك اقررت بالمال عبدا قرارى بالبراءة وبينة الطالب اولى ان قال انك اقررت بالمال بعد دعوى اقرارى بالبراءة بيئة الاسبق تاريخا اولى فيما لو ادعيا ملكية عين في يد ثالث او فى ايديهما وكذا لوارخ احدهما فقط والا فبينهما اتتكلمة رد المحتار بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای بخش کردن ئیکه گواهان کسیکه دعوی میکند خانه را در د دیگری بائیکه آن خانه بخش او واقع شده بهترند بقول شدن از گواهان آن دگر بیان هتری طبقه گواهان در دعوای اینکه گواهان برا کردن از مال که یکی از دو مدعی بر دگر بگذرانند بهترند بقول شدن از گواهان آن دیگر مدعی بان مال کبر یکی از ایشان بیان تاریخ را در دعوای خود نکرده بودند یا تنهایی از ایشان بیان تاریخ را در دعوای خود کرده بود یا هر دوی ایشان بیان تاریخ را برابر کرده بودند قرار تصحیح ملا عبد چاپ کرده شد --- page 410 --- جلد دوم ۴۰۷ كتاب الشهادة گواهان كیكه مال ازو خواسته میشود باینكه بدرستی تو اقرار كردۀ بآبر گردن خود از دعوای آن مال بهترند بقول شدن از گواهان خواهنده مال باینكه بدرستی تو اقرار كردی بآن مال پس از اقرار كردن من بآن براد گواهان خواهنده مال بهترند بقول شدن اگر گفت كه بدرستی تو اقرار كردی بآن مال پس از دعوی كردن تو آن اقرار مرا بآنرا گواهان كیكه دعوای پیشتر است اند دعوی تاریخ بهترند بقول شدن در صورتیكه اگردو شخص دعوی میكردند ملك بودن مالی را برای خود در دست سوم شخص یا در دست هردوی ایشان و همچنین اگر تنھا یكی ازیشان در دعوای خود بیان تاریخ را كرد گواهان او بهترند بقول شدن و اگر اینچنین كه ذكر شد نبود پس آن مال درمیان آن دو مدعی بد و نصف شریكست بينة الخارج اولى الا اذا ادعى ذو اليد النتاج ونحوه مما لا يتكرر بجز الصوف وحلب اللبن اوارخا و تاريخه اسبق مبينتة اولى ببينة المخارج اولى في دعوى النتاج ان ارخا ووافق سن الدابة تاريخه بينة المخارج ايضا اولى فيما اذا برهنا على النتاج ثم برهن على اقرار ذى اليد ببيعها وشرائها من فلان لانه اذا باع ثم اشترى كان ملكا حادثا فبطل دعوى النتاج ونحوه (تکملة ردالمحتار) گواهان خارج غیر ذوالید بملك بودن چیزی برای او بهترند بقول شدن مگر وقتیكه ذوالید دعوی كند خانه زادی یا مانند آن را ازان سببهائی كه دوبار واقع نمیشود مانند بریدن پشم و دوشیدن شیریا هردوی ایشان در دعوای خودبیان تاریخ را كنند و تاریخ دعوای ذوالید پیشتر باشد پس گواهان ذوالید بهترند بقول شدن گواهان شخص خارج بهترند بقول شدن در دعوای خانه زادی اگر هركدام از خارج و ذوالید در دعوای خانه زادی بیان تاریخ را كردند و سال آن چهار پای موافق بود با تاریخ خارج گواهان خارج نیز بهترند درینجا اگر هركدام از خارج و ذوالید گواهان گذرانیدند بخانه زادی و بعد از ان آن خارج گواهان گذرانید --- page 411 --- جلد دوم كتاب الشهادة با قرار كردن ذواليد بفر وختن آن چهارپای وبخریدن آن از فلان زیراکه وقتیکه فروخت آنرا وبعد ازان آنرا خرید پس این خریدن و ملک جدید و نو پیدا میشود پس دعوای خانه زادی و تما آنرا باطل میکند بينة من وافق سن الدابة تاريخه اولى فيما لو ادعيا النتاج على مالك ذى يد وان لم يوافق أحدهما فبينتهما بينة مدعى النتاج خارجا او صاحب يد اولى من بينة مدعى الملك بيّنة ذى اليد اولى فيما لو ادعى أن هذا لعبد ولد في ملكه من امته وعبده وبرهن الخارج على مثل ذلك بيّنة الخارج اولى فيما لو برهن على ان هذه امته ولدت هذا العبد في ملكه و برهن ذو اليد كذلك بيّنة مدعى كل الدار اولى من بيّنة مدعى نصفها لو كانت في ايديهما ولو فى يد ثالث فلمدعى الكل ثلاثة ارباعها وللآخر ربعها عند الامام رح (تكملة رد المحتار) گواهان کسیکه سال چهارپای موافق با تاریخ او شود بهترند بقول شدن در صورتیکه اگر دوکیس دعوای خانه زادی چهارپای را بر شخص سوم ذوالید کردند و اگر سال آن با تاریخ دعوای یکی از ایشان موافق نشد پس آن چهار پای میان ایشان شریک است بینۀ گواهان دعوا کنندۀ خانه زادی خواه آن دعوی کنندۀ خانه زادی خارج باشد یا ذوالید بهترند بقول شدن از گواهان دعوی کنندۀ ملک در آنچیز گواهان ذوالید بهترند بقول شدن در صورتیکه ذوالید دعوی کند که این غلام زاده شده در ملک من از کنیز من و غلام من است و شخص خارج بمانند این گواهان بگذراند گواهان خارج بهترند بقول شدن در صورتیکه اگر گواهان گذرا باینکه بدربستی این زن کنیز من است زاده است این غلام را در ملک من و ذوالید بماند این گواهان گذرانید گواهان دعوی کنندۀ تمامی سرای بهترند بقول شدن از گواهان دعوا کنندۀ نصف آن اگر آن در دست هر دو مدعی بود و اگر آن سرای در دست شخص سوم بود برای قد تصحیح چاپ --- page 412 --- جلد دوم ۴۰۹ کتاب الشهادة کننده تمامی آنرا سه چهار یک آنست و مر آن دیگر دعوی کننده نصف را چهار یک آنست نزد امام اعظم رحمة الله علیه بینة رب الدین علی اليسار اولی من بینة المديون على الاعسار بينة الاقرب تاريخا اولى فيما لو برهن احدهما ان العين في يده منذ شهر وبرهن الاخر انها في يده منذ جمعة او الساعة بينة ذي اليد اولى فيما لو برهن ان العبد عبده منذ عشرين سنة وبرهن الخارج انه كان في يده منذ سنة حتى اغتصبه ذو اليد منه ببينة الخارج ان قاضى كذا قضى له بهذه الجارية او الدابة أولى من بينة ذي اليد على النتاج (تكملة رد المحتار) گواهان صاحب دین بقو انگیری دیندار بهتراند بقبول شدن از گواهان دیندار بنا توانی بود گواهات کسیکه دعوی او نزدیکترست از روی تاریخ بهترند بقبول شدن در صورتیکه کر یکی از دو گواهان گذرانید باینکه بدرستی این مال در دست من ست از مدت یکماه و دیگر ایشان گواهان گذرانید باینکه بدرستی انمال در دست من است از مدت یک جمعه یا درین ساعت گواهان ذوالید بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر گواهان گذرانید باینکه این غلام ملک دست او از مدت بیست سال و خارج گواهان گذرانید باینکه بدرستی این غلام در دست بود از مدت یکسال تا که ذوالید غصب کرد آن غلام را از او گواهان خارج باینکه بدرستی فلان قاضی حکم کرده بود برای او باین کنیز یا باین چهار پا بهترند بقبول شدن از گواهان ذوالید بنجانه زادی آن کنیز یا آن چهار پای بینة الشراء اولى فيما اذا برهن على ذي اليدشراها من زيد و برهن اخر على الهبة منه اى من زيد واخر على الصدقة منه واخر على الارث منه و ان ادعی کلوا حد ذلك من رجل فبینهم ار با ما بينة الاسبق تاريخا اولى فيما لوران ان الدار كانت لزيد الميت منذ سنتين ثم مات وتركها ميراثا لي وبرهن اخر انها كانت لعمرو الميت منذ دعوى الميراث شرط تبيين عمر المورث لوم --- page 413 --- جلد دوم ۴۱۰ کتاب الشهاده سنة ثم مات وتركها ميراثا لى بخلاف ما لوارخا الموت فتنصف بينهما ويلغى التاريخ بينة الابن ان فلانا قتل اباه يوم السبت واولى من بينة المرأة ان اباه تزوجها يوم الاحد ببينة المرأة اولى لويبرهن الابن على الموت لان وقت الموت لا يدخل فى القضاء بخلاف القتل (تكمله رد المحتار) گواهان فریون بهتراند بقبول شدن در صورتیکه اگر بگوئی گواهان گذرانید برزوایده بریدن چیزیکه در دست اوست از زید وشاهدان گذرانید دیگر مدعی به بخش گرفتن آنچیز وگواهان گذرانید مدعی دیگر بصدقه گرفتن آنچیز از زید و گواهان گذرانید مدعی دیگر بمیراث بدست آنچیز از زید واگر هرکدام ازان چهار مدعی بهمان چهار وجه دعوی از آدم علیحده میکردند پس آنچیز میان ایشان چهارجا تقسیم شود گواهان یکه پیشتر باشد از روی تاریخ بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر گواهان گذرانید بانکه بدرستی این سرای مزبور مرده را بود از مدت دو سال بعد ازان زید مرده آن سرا را میراث گذاشت برای من وگواهان گذرانید دیگر مدعی که بدرستی آنسرای عمر عمرو را بود از مده سال بعد ازان عمرو مرد بمیراث گذاشت آنرا برای من بخلاف ازان صورت که هر دو مدعی بیان تاریخ مردن مورث خود را کنند و بیان تاریخ ملک را کنند پس درین وقت سرای میان ایشان نصف میشود و تاریخ آن لغو و بی فایده شود گواهان پسرمرده باینکه بدرستی فلان پدر اورا روز شنبه کشته است بهتراند بقبول شدن از گواهان زن باینکه بدرستی پدر تو مرا بنکاح گرفته است و یکشنبه گواهان زن بنکاح در روز یکشنبه با پدر او بهتراند بقبول شدن اگر پسر آن مردۀ گواهان بگزراینده بود بمردن او بخود در روز شنبه زیراکه وقت مردن در زیرحکم قاضی داخل نمیشود بخلاف از وقت کشتن که درحکم قاضی داخل نيشوبنية المدعى انه ابن عم الميت لابيه مع ذكر النسب اولى من بينة المدعى عليه ان الميت فلان اخوان اباك اقر فى حياته انه اخو فلان لامه لا لابيه بينة المسلم اولى فيما بر خط خارجی تحریر شده لو اقام مسلم ونصرانى شهود انصرانية على دين فى تركة نصرانى فيبداء بدين المسلم وقال اثنان يتقاصان وبينة المسلم اولى فيما لو اقاما شهود انصرانية على عبد فى يد نصرانى حى وان الله --- page 414 --- جلد دوم ۴۱۱ کتاب الشهادة اذ ينصف بينهما و بينة المسلم اولي ايضاً فيما لو مات نصراني لـ ابنان مسلم و كافر و اقام المسلم بينة مسلمة او كافرة علي موتة مسلماً و برهن الكافر علي موتة كافراً فيقضي بالارث للمسلم و يصلي علي الميت (تکمله ردالمحتار) گواهان مدعی باینکه بدرستی من پسر مرده ام از پدر او با بیان نسب بهترند بقبول شدن از گواهان مدعی علیه باینکه بدرستی انمردہ فلان کس دیگر است و بدرستی پدر تو در حال زندگی خود اقرار کرده بود که بدرستی او برادر فلان است از مادر او نه از پدر او گواهان مسلمان بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر مسلمان و نصرانی گذرانیدند گواهان نصرانیانرا بدینی در ترکه مرده نصرانی پس ابتدا کرده میشود بادا کردن دین مسلمان از ان ترکه بعد از ان اگر چیزی ماند بآن مدعی نصرانی داده شود و امام ابو یوسف رح گفته است که آن مدعی که مسلمان است و آن مدعی که نصرانی است یک برابر حصه میگیرند از ان ترکه و گواهان مسلمانان بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر مسلمان و نصرانی گذرانیدند گواهان نصرانیان را بغلامی که در دست نصرانی زنده بود و از امام ابو یوسف رح روایت شده که آنغلام در میان آن دو مدعی که مسلمان و نصرانی است دو نصف میشود گواهان مسلمان نیز بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر نصرانی مرد و مر او را دو پسر بود یکی مسلمان و دیگر کافرو آن پسر مسلمان و گواهان مسلمانان یا گواهان کافران گذرانید بمردن آن پدر خود در حالیکه مسلمان بود و گواهان گذرانید آن پسر کافرا و بمردن آن پدر خود در حالیکه کافر بود پس حکم کرده میشود بمیراث او برای آن پسر مسلمان او و نماز جنازه گذارده میشود بر ان مرده بينة المقضى عليه بالارض ان المقت برخلاف الطورشده البناء فيها اولى الا اذا قضى عليه بالارض والبناء بينة المدعى عليه ان اباك اقربا نه ملكاً ولى من بينة المدعى الارث من ابيه الا اذا بر هن للمدعى انك اقرت تسلیم هم تسلیم انه ملك ابى فيتعارض الدفمان و تبقى بينة الارث بلا معارض --- page 415 --- جلد دوم (۴۱۲) كتاب الشهادة بينة الورثة ان سن المدعى ثمان عشرة سنة اولى من بينة المدعى انه ابن الميت وهوابن عشرين سنة بينة المرأة انها كانت حلالا وقت الموت اولى من بينة الورثة انها كانت حراما قبل موته بسنة (تكملة رد المحتار) گواهان کسیکه حکم کرده شده باشد بر او بزینی باینکه بنای آنرا تو آباد کرده در ان بهترند بقول شدن کمروقتیکه بر او حکم کرده شده باشد بزمین وبناء آن پس در ینوقت گواهان او نو بودن بناء آن بهتر نیستند گواهان مدعی علیه باینکه بدرستی پدر تو اقرار کرده بود باینکه بدرستی این ملک من مدعی علیه ست بهترند بقول شدن از گواهان مدعی بمیراث بودن ان از پدر او مکر وقتیکه مدعی گواهان بگذراند باینکه بدرستی تو اقرار کردی باینکه بدرستی ان مدعا ملک پدر من است پس با هم معارض میشوند هر دو دفع مدعی و مدعی علیه و گواهان میراث بغیر معارض باقی می مانند گواهان وارثان مرده باینکه بدرستی مدعی هژده سال است بهترند بقول شدن از گواهان مدعی که بدرستی من پسر مرده ام و بیست ساله ام گواهان زن باینکه بدرستی وقت مردن شوهر خود حلال بودم بر او بهترند بقول شدن از گواهان وارثان آن مرده که بدرستی آن یکسال پیش از مردن و حرام بود مرا و بينة من يدعى ان الكنيف في طريق العامة محدث اولى من بينة خمنا انه قديم والصحيح انه لا فرق بين الكنيف وغيره فتقدم بينة الحدوث على بيئة القدم مطلقا اذا كان بدون ذكر تاريخ اما لوار خا فالا سبح تاريخ ارنج كما جزم به اصحاب المتون وغير هو بيئة الامانة اولى من بيئة الشراء درخط امد بیشه امانته --- page 416 --- جلد دوم ۴۱۳ کتاب الشهاده بينة البايع على النتاج بحضرة المشترى والمستحق منه اولى من بينة المستحق على النتاج بينة ذى اليد اولى فيما لو ادعى ان اباه بنى الدار و تركها ميراثا له و برهن الخارج على مثل ذلك بينة مدعى الارث من جدته اولى من بينة ذى اليد انه كان للجدة ابن غائب لم يعلم موته الى الآن لانه اجنبى فى اثبات ملك الغير (تكملة رد المحتار) گواهان کسیکه دعوی میکند که این بیت الخلا در راه عام نو آباد کرده شده بهتراند بقولى شدن از گواهان صاحب آن باینکه این بیت الخلا قدیمی است و صحیح آنست که درین حکم فرق میان بیت الخلا و غیر آن نیست پس مدعی هرچیزیکه باشد گواهان نو بدانی آن پیش اند بقولی از گواهان قدیم بودن آن وقتیکه هرکدام بغیر بیان تاریخ باشند و اگر هردوی ایشان بیان تاریخ را کرده بودند پس گواهانیکه پیشتراند از روی تاریخ بهترند بقول شدن چنانکه باین حکم یقین کرده اند صاحبان قنیا و غیر ایشان گواهان امانت بودن مدعا بهترند بقولی از گواهان خریدن آن گواهان فروشنده بخانه زادی چیز فروخته شده که گواهی بدهند بحضور خرنده و کسیکه آنچیز را بحقداری از خرنده می برد بهترند بقولی از گواهان طلب کننده حق بخانه زادی آنچیز گواهان ذوالید بهترند بقولی در صورتیکه اگر دعوی کرد که بدرستی پدر او بنا کرده است این سرای را و میراث گذاشته است آنرا برای او و خارج گواهان گذرانید بمانند این گواهان دعوی کننده میراث بودن چیزی از مادر کلان او بهترند بقولی از گواهان ذوالید باینکه مر مادر کلان او را پسر غائبی است که تا حال مردن او معلوم نیست زیرا که ذوالید بیگانه است و حق ندارد در ثابت کردن ملک کسی دیگر [ILL] --- page 417 --- جلد دوم ۴۱۴ کتاب الشهادة بينة من يدعى زيادة الارث اولى فيما لو اختلف الورثة في تاريخ موت الاقارب وبرهو ابينة مدعى البنوة اولى فى حق الارث فيما لو برهن واحد انه عم الميت و اخوانه اخوه و اخوانه ابنه وكل قال لاوارث له غیره فیقضی بنسب الکل والميراث للابن فقط (تكملة رد المحتار) گواهان کسی که دعوی میکند افزونی میراث را برای خود بهترند بقبول شدن در صورتیکه اگر وارثان باهم اختلاف کردند در تاریخ مردن خویشاوندان خود و هرکدام ایشان گذرانیدند گواهان گواهان دعوی کننده پسری مرده بهترند بقبول در حق میراث در صورتیکه اگر یکس گواهان گذرانید که بدرستی عم مرده ام و دیگری گواهان گذرانید که بدرستی برادر مرده ام و دیگری گواهان گذرانید که بدرستی پسر مرده ام و هرکدام از ایشان میگفت که او را غیر از من دیگر وارثی نیست پس حکم کرده میشود بنسب هرکدام ایشان و حکم کرده میشود بمیراث او تنها برای پسر او (شهادات) بينة ان فلانا قال او فعل كذا اولى من بينة انه لم يقل ولم يفعل بينة ان زوج فلانة قتل او انمات اولى من بينة انه الا اذا اخبر بحياتة بتاريخ لاحق بيئة الجرح اولى من بينة التعديل بينة الطلاق والعتق اولى من بينة النكاح او الملك بينة حرية الاصل اولى من بينة الرق ( تكملة رد المحتار) بیان بهتری طایفه گواهان در شاهدینها گواهان بانکه‌بدرستی فلان نگفته است یا نکرده است یا چنین بهترند بقبولی از گواهان ایکه بدرستی آن فلان نگفته است یا نکرده است یا چنین گواهان بانکه بدرستی شوهر فلانه زن کشته شده است یا بدرستی او مرده است بهترند بقبولی از گواهان ائیکه بدرستی او زنده است مکر وقتیکه اخبار کرده شود بر زندگی او بتاریخ بعد از تاریخ کشتن یا مردن پس درین وقت گواهان زندگی او بهترند بقبولی گواهان جرح و طعن شاهدان بهترند بقبولی از گواهان عادل --- page 418 --- جلد دوم ۴۱۵ کتاب الشهادة عادل کردن شاهدان گواهان طلاق زن و آزادی غلام و کنیز بهترند بقبولی از گواهان نکاح و گواهان ملک گواهان آزادی اصلی بهترند بقبولی از گواهان غلامی (مكافی) بينة العبد او الصبي المأذون علي ما اقربه من غصب او وديعة او عارية استهلكها او مضاربة قبل الحجراولي من بينة المقرله انه في حال الاذن (تکملة ردالمحتار بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای غلام و کودک اذن کرده شده بوداگری انکه گواهان غلام یا کودک که اذن کرده شده باشد برای ایشان بوداگری با نچه اقرار بآن کرده باشد از غصب کردن چیزی یا از امانت بودن و عاریت بودن چیزی که هلاک کرده باشد آنرا یا از مضاربت بودن چیزی که هرکدام از این چیزها پیش از اذن بود بهترند بقبولی از گواهان آنکسیکه اقرار کرده شده برای او باینکه هرکدام ازین چیزها در حال اذن ایشان بود (حجر ) بينة المشتري اولى فيما لوقال اشتريت منك حال صلاحك و برهن المحجوانه حال الحجر (سرقه ) بينة ذي اليدان المتاع ملك فلان ورثه من ابيه منذ سنة ثم اشتريته منه اولى من بينة الخارج انه سرق منه منذ شهر وبينة الخارج ان الحمار ملكه سرق منه منذ شهر اولى من بينة ذي اليدانه ملكي و في يدى منذسنة ( تكملة رد المحتار ) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای غلام و کودکی که از تصرف کردن منع کرده شده باشند انکه گواهان خرنده بهترند بقبولی درصورتیکه اگر خرنده گفت که بدرستی خریده بودم از تو در حال صلاحیت داشتن تو مر تصرفها را و گواهان گذرانید آنکسیکه منع کرده شده است از تصرف که آن خریدن در حال منع بودن من بود از تصرف بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای دزدی اینکه گواهان ذو الید باینکه بدرستی این متاع ملک فلان بود که میراث برده بود آنرا از پدر خود از وقت یکسال بعد ازان خریده ام آن را از دستش --- page 419 --- کتاب الشهادة بقولی از گواهان خارج باینکه بدرستی این متاع دزدیده شده است از او از وقت یکماه گواهان خارج باینکه بدرستی این خر ملک اوست دزدیده شده از او از وقت یکماه بهترند بقولی از گواهان ذوالید باینکه بدرستی این خر ملک من است در است از وقت یکسال (وصية) بينة الرجوع عن الوصية اولى من كونه موصيا مصرا الى الوفاة قال في نورالعين ادعى الوصية وانكرها الوارث فبرهن الموصى له فادعى الوارث الرجوع قيل لا يسمع وقيل يسمع وهو الاصح لانه مما يخفى لعل الموصى اوصى ثم رجع ولم يعلم بهما الوارث فانكر فلما اخبر ادعى الرجوع والتناقض في مثله لا يضر ولو برهن على جحود الموصى الوصية يقبل على رواية كون الجحود رجوعا لا على رواية انه ليس برجوع (تکمله) بیان بهتری طایفه گواهان در دعوای وصیت باینکه گواهان رجوع کردن وصیت کننده از وصیت بهترند بقولی از گواهان باینکه وصیت کننده باقی بود بوصیت کردن خود تا وقت مردن و در کتاب نورالعین گفته است که شخصی دعوی کرد وصیت کردن مرده را و وارثان او منکر شدند ازان پس گواهان گذرانید انکسیکه وصیت برای او کرده شده است پس وارث او دعوی کرد رجوع کردن مرده را ازان وصیت بعض مشایخ رحم گفته اند که شنیده نمیشود دعوای رجوع و بعض از ایشان گفته اند که شنیده میشود و همین قول صحیح ترست زیرا که وصیت و رجوع از قبیل آنند که پوشیده و پنهان میشوند برانسان شاید که وصیت کننده وصیت کرده باشد و بعد ازان رجوع کرده باشد ازان و وارث او بآن وصیت و رجوع او ندانسته باشد پس منکر شده باشد از انها پس قوله صحیح ص ۴۱ ج ۴ شامی --- page 420 --- جلد دوم ۴۱۶ کتاب الشهادة پس وقتیکه خبر شد دعوای رجوع او را کرد و درماند این تناقض ضرر نمیرساند بصحیح شدن دعوی و اگر وارث گواهان گذرانید بمنکر شدن وصیت کننده ازان وصیت قبول کرده میشود بنا بر روایت که منکر شدن از وصیت رجوع است از ان نه بروایت انکه بدرستی منکر شدن از وصیت رجوع نیست ازان .... ( يقول الحقير ) الظاهر ان الرواية الاولى هى الاصح والاولى اذ تقلعم ان جحود ماعدا النکاح فسخ له قال في البحر فأن قضی باحدی البينتين اولا بطلت الاخرى لان الاولى ترجحت باتصال القضاء بها فلا تنتقض بالثانية ونظيره لوكان مع رجل ثوبان احدهما نجس فتحرى وصلى باحدهما ثم وقع تحریه على طهارة الآخر لا يجوز له الصلوة فيه لأن الاول اتصل بحکم الشرع فلا ينتقض بوقوع التحرى فى الآخر (نکمله) و بنده حقیر میگوید که ظاهر آنست که روایت اول که منکر شدن از وصیت رجوع ازان است همان صحیح تر و بهتر است زیرا که پیش ازین گزشته که منکر شدن از هر عقده غیر نکاح فسخ است مر آن عقده را و گفته است در کتاب بحر بر این که اگر قاضی در اول بیکی از دو طایفه گواهان حکم کرد بعد ازان طایفه دیگر گواهی دادند باطل میشود شاهدی آن طایفه دیگر زیرا که قبولی طایفه اول بهتری یافته است به پیوست شدن حکم قاضی بآن پس بشاهدی دوم طایفه گواهان نمیشکند حکم قاضی و نظیر این حکم آن است اگر با مردی دو جامه بود یکی از انها نجس بود پس آن مرد فکر کند و نماز گذارد بیکی ازان دو جامه که یقین پاکی آن را بفکر خود کرده بود پس ازان فکر او بپاکی آن دگر جامه واقع شد روا نمیشود او را نماز گذاردن در آن از هر واحد قضیه الهیه بسوی پرودرگار --- page 421 --- جلد دوم ۴۱۸ كتاب الشهاده جامه دوم زیرا كه پاکی جامه اول پیوست شده است حكم شرع بر آن حکم نقض نمیکند بواقع شدن فکر او در پاکی جامه دیگر و علل الزيلعي رح مسألة القتل بانلما حكم بانه قتل بمكة صار ذلك حكما بانه لم يقتل في غيرها اذ قتل شخص واحد في مكانين لا يتصور وهذا يقتضى انه في المسائل التي سردها لا ينقض الحكم السابق مطلقا لانه حكم بنفي مقابله اذلا يتصور مثلها في بيع واحد انه بغبن فاحش و بمثل القيمة وكذا في نظائره كما هو ظاهر ثم رأيت في فتاوى شيخ مشائخي الشهاب الحلبي رح في كتاب الوقف اذا حكم الحاكم بالبينة الاولى لا تسمع البينة الثانية لانها ترجحت باتصال القضاء بها قال قاضيخان لو اقامت المرأة البينة أن الميت تزوجها يوم النحر بمكة وحكم القاضي بشهادتهنم ثم اقامت اخرى انه تزوجها في ذلك اليوم بخراسان لم تقبل والله تعالى اعلم واستغفر الله العظيم (تكمله) زيلعي رح دليل مسأله کشتن را ذکر کرده است باینکه بدرستی و قتیکه حکم قاضی کرده شد باینکه بدرستی فلان کشته شده است در مکه معظمه این حکم قاضی حکم شد باینکه در دیگر جا کشته نشده زیرا که کشتن یکشخص در دو جا صورت ندارد و این قول زيلعي رح خواهش میکند آن را که بدرستی در این مسالهای که آنرا جمع کرده است حکم اول قاضی مطلق نمیشکند خواه حکم بآنطایفه کرده باشد که بهترند بقولی یا حکم کرده باشد بطایفه که بهتر نیستند بقولی زیرا که حکم اول قاضی حکمیت که دور میکند مخالف خود را زیرا که مانند آنصورت ندارد لقد تصحيح ما دور المهرات چاپ شده در یک چهار شاهی --- page 422 --- جلد دوم ۴۱۹ کتاب الشهادة در یک فروختن که بغبن فاحش باشد و بمانند قیمت باشد و همچنین در امثال آن چنانکه این ظاهر است پس از ان دیدم در فتاوای شیخ مشایخ سن شهاب چلبی رح در کتاب وقف که اگر قاضی حکم کرد بگواهان اول شنونده نمیشود گواهان دوم زیراکه گواهان اول بسترسی یافته اند به پیوست شدن حکم قاضی بآنها و گفته است قاضی خان رح که اگر زن گواهان گذرانید بائیکه مرده بنکاح گرفته بود او را روز عید قربان در مکه معظمه و قاضی حکم کرد بگوانی ایشان بعد از ان گواهان گذرانید دیگر زن که بدرستی آن مرده مرا بنکاح گرفته بود در همین روز در خراسان قبول نمیشوند گواهان دوم والله اعلم واستغفر الله العظيم ان قال أن مت من مرضى هذا ففلان حر وأن برئت ففلان الاخر حر فقال العبد الذي قال له أن مت من مرضي هذا فانت حرمات منه وقالت الورثة برئ فالقول قول الورثة مع ايمانهم ويعتق العبد الآخر من جميع المال فأن أقام العبد الذي قال له أن مت من مرضى هذا فانت حر البينه أنه مات من مرضه ذلك قبلت بينته ويقضى بعتقه فيعتق ثلثاه ويسعى في ثلث قيمته أن لم يكن للميت مال سوى العبدين وكان قيمتهما سواء فأن قامت البينتان جميعا اخذت بالبينة التي شهدت على موته من ذلك المرض ولا تقبل بينة الآخر فأن قالت الورثة مات من مرضه قبل ان يبرئ يعتق العبد المقر له من ثلث ماله بعد عتق الآخر بشهادة الشهود من جميع المال فيعتق ثلثه مجانا ويسعى في ثلثى قيمته أن لم يكن للميت مال سوى العبدين كذا فى المحيط (عالمكيرى) --- page 423 --- جلد دوم ۴۲۰ كتاب الشهادة اگر شخصی گفت که اگر ازیهمین مرض خود مردم پس فلان غلامم آزاد باشد و اگر به شدم ازان پس فلانم دیگرم آزاد باشد پس آن غلامی که خواجه او را گفته بود که اگر از یهمین مرض مردم تو آزاد باشی گفت که خواجه من از یهمان مرض مرده است و وارثان خواجه گفتند که ازان مرض خود به شده بود و بمرض دیگر مرده پس معتبر قول وارثان ست با سوگند ایشان و آزا میشود آن غلام دیگر از تمام مال آنمرده پس اگر آن غلامی که خواجه گفته بود او را که اگر از یهمین مرض خود مردم پس تو آزاد باشی گذرانید شاهدان را که بدرستی خواجه من از یهمان مرض خود مرده است قبول کرده میشود گواهان او و حکم کرده میشود بآزاد بودن آنغلام پس آزاد میشود دو سوم حصه آن غلام وسعی کند در ادای سوم حصه قیمت خود برای وارثان خواجه اگر آنمرده را مالی نبود بجز آن دو غلام و حال آنکه قیمت هر دوی ایشان برابر بود پس اگر گواهان آن هر دو غلام گذشته عمل کرده میشود بآن گواهانی که گوا داده اند بمردن خواجه ازان مرض و قبول کرده نمیشود گواهان دیگر پس اگر وارثان خواجه گفتند که او ستردها ازان مرض خود پیش از انکه به شده بود از ان درین صورت آزاد میشود آنغلامی که اقرار کرده شده بآزادی برای او از و سم حصه مال آن خواجه پس از آزاد شدن آن غلام دیگر از تمام مال خواجه بشاهدی گواهان پس آزاد میشود رایگان سوم حصه آن غلامی که اقرار کرده شده برای او وسعی کند در ادا کردن دو سوم حصه قمیت خود برای وارثان اگر آن مرده را دیگر مالی بنود بجز آن دو غلام هم چنین اگر شده است در كتاب ولو شهد شاهدان أن دبر عبده فلانا أن قتل و أنه قد قتل و شهد شاهدان أنه مات موتا فأنى اجيز العتق من ثلثه (عالمگیری) و اگر دو شاهد گواهی دادند باینکه فلان شخص مدبر کرده ست فلان غلام خود را باین شرط که اگر کشته شدم پس فلان غلام من مدبر باشد و حال آنکه بقیه تصحیح بدعت تحقیقات --- page 424 --- جلد دوم ۲۳۱ كتاب الشهادة تحقیق آنشخص كشته شده است و دو شاهد ديگر گواهي دادند كه آنشخص كشته نشده بكلي باجل خود مرده است پس بدرستيكه در ينصورت روا نميكنم آزاد شدن آنغلام را از سوم حصۀ مال او وكذالك لو شهد ا انه اعتقه ان حدث به حادث فى مرضه او سفره هذا وانه قد مات فى ذلك السفر والمرض وشهد آخر ان انه رجع من ذلك السفر ومات فى اهله فانى اجيز شهادة شهود العتق وان شهد هذان الآخران انه قال ان رجعت من صفري هذا فمت فى اهلى ففلان حر وانه قد رجع فمات فى اهله وجاؤا جميعاً الى القاضى فانى لا اجيز شهادة الذين شهدا على الرجوع واجيز شهادة الذين شهدا انه مات فى سفرة كذا فى المبسوط (علميكنم مي) همچنین اکر دو شاهد گواهي دادند بانكه خواجه آزاد كرده بود غلام خود را بشرط آنكه اكر با وحادث شود درین مرض يا دراين سفر مرګ و بدرستيكه آن خواجه مرده است دران سفر يا دران مرض خود و شاهدي دادند دو شاهد ديگر كه بدرستی خواجه رجوع كرده بود ازان سفر خود و مرد در خانه خود پس بدرستیکه روا میدارم گواهی گواهان آزادى را واكر این دو شاهد دیگر گواهي دادند كه بدرستى خواجه كفته بود كه اكر من رجوع كردم ازین سفر خود پس مردم در خانه خود پس فلان غلامم آزاد باشد و حال آنكه بدرستى خواجه رجوع كرده بود ازان سفر خود و مرد در خانه خود و هردو طايفه شاهدان یک جا نزد قاضی آمدند پس بدرستيكه من روا نميكنم گواهي آن شاهدان را كه شاهدي داده اند برجوع كردن او ازان سفر و روا ميدارم شاهدی آن شاهدان را موسسه الطبعه ص جها به؟ نسيم عباشر؟ --- page 425 --- جلد دوم ۴۲۳ کتاب الشهادة که شاهدی داده اند ببردن او در ان سفر او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط اذا شهد اربعة على رجل وامراة بالزنا فشهد اربعة اخرى على هؤلاء الشهود انهم زناة فهذا باطل على قول ابی حنیفة رح والمشهود علیه الاول لا يحد تفاقا كذا فى المحيط عالمگیری هر وقتیکه گواهی دادند چهار شاهد بر مردی یا زنی بزنا پس گواهی دادند چهار شاهد دیگر بر این شاهدان که بدرستی ایشان زنا کارانند پس این گواهی باطل است بر قول امام ابو حنیفه رح و آنکسیکه در اول بر او گواهی زنا داده شده حد زنا زده نمیشود باتفاق حضرت امام اعظم و صاحبین رحمهم الله تعالی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط اذا اقام المدعي عليه بينة ان شهود المدعي محدودون في قذف حدهم قاضي ببلد كذا فلان في وقت كذا وذكروا وقتا كان فلانا قاضيا في ذلك الوقت فقال المشهود عليه بحد القذف انا اقيم البينة على اقرار ذلك القاضى انه ما اجرى حد القذف ولم توقت واحدة من البينتين وقتا فالقاضى يقضى بكونه محدودا في القذف ولا يمتنع القاضى من القضاء بكونه محدودا في القذف بسبب بينة الاقرار فان كان شهود القذف قد وقتوا وقتا بان شهدوا ان قاضى كذا حده في القذف سنة سبع وخمسين واربعمائة مثلا فاقام المشهود عليه بينة ان ذلك القاضى مات سنة خمس وخمسين واربع مائة او اقام البينة انه كان غائبا في ارض كذا سنة سبع وخمسين واربع مائة فان القاضى يقضى بكونه محدودا في القذف ولا يلتفت الى بينته المجيب محمد فضل قوله يسمع بينه المدعی [ILL] --- page 426 --- جلد دوم ۴۳۲ کتاب الشهادة صخ الا ان يكون موت القاضى قبل الوقت الذى شهد الشهود باقامة الحد فيه او كونه القا غائبا فى ارض كذا فى الوقت الذى شهد الشهود باقامة الحد فيه مستفيضا ظاهرا فى مابين الناس علمه كل صغير وكبير وعالم وجاهل فحينئذ لا يقضى القاضى بكون الشاهد محدودا في القذف ويقضى على المشهود عليه بالمال (عالمگيرى) وقتیکه مدعی علیه کذرابیند شاهان را که بدرستیکه شاهدان مدعی که بر من گذرانیده حد زده شده اند در قذف حد زده ست ایشانرا فلان قاضی فلان شهر در فلان وقت و ذکر کردند این شاهدان وقتی را که آنفلان قاضی بود دران وقت دران شهر پس آنکسکه برا و شاهدی بحد قذف داده شده بود گفت که من میکذرا نم شاهدان را با قرا راتین قاضی بر اینکه بدرستی او جاری نکرده است حد قذف را بر من و هیچ یکی از ان دوطایفه شاهدان بیان نکرده بودند وقت معلوم را پس قاضی حکم کند ببو دن آن شاہ کی گواهی بحد قذف بر او گذرانیده شده حد زده شده در قذف ومنع نیا رد قاضی از حکم کردن ببو دن آنکس حد زده شده در قذف بسبب گذشتن شاهدان با قرار قاضی اول پس اگر شاهدان قذف معلوم کرده بودند وقتی را باین طریق که گواهی دا که بدرستیکه فلان قاضی حد زده بود این شاهدان را بسبب قذف درسنه چهار صد و پنجاه و هفت مثلا پس انکسیکه شاهدان بر او گذرانیده شده بحد شدن او در قذف گذرانیند شاهدان را باینکه بدرستی آن قاضی در سنه چهارصد و پنجاه و پنج مرده بود و یا گذرانیند شاهدان را باینکه بدرستیکه آن قاضی در سنه چهارصد و پنجاه و هفت غائب بود در فلان زمین پس بدرستیکه قاضی حکم کند برانکس که شاهدان --- page 427 --- جلد دوم ۴۲۴ كتاب الشهادة بر او كذراسينه شده بودن او حد زده شده در قذف والتفات نكند قاضى بشهادت انكس مكر وقتيكه مردن قاضى پيش از انوقتيكه شاهدان مدعى عليه كواهى داده اند تباه كردن حد در انوقت يا پيش از انوقتيكه كواهى داده اند بغايب بودن قاضى در فلان زمين در انوقت مشهور و ظاهر باشد ميان مردم كه ميدانست آنرا بر خرد و كلان و مرد انا و نادان پس در ين وقت قاضى حكم كند بپودن شاهد حدزد شده در قذف و حكم كند بر انكسيكه شاهد مى بر او داده شده بمال و هو هذه المسألة استخرجنا جواب مسألة صارت واقعه الفتوى صورتها رجل ادعى على رجل انه كان لابى فلان بن فلان عليك مائة دينار وقد مات ابى قبل استيفاء شيئ منها وصارت المائة الدينار ميراثا لى بموته لما انه لا وارث له غيرى وطالبه بتسليم المائة الدينار فقال المدعى عليه قد كان لابيك على مائة دينار كما ادعيت الا انى اديت منها ثمانين دينارا الى ابيك فى حال حياته وقد اقر ابوك فى حال حياته بقبض ما ادعيت ببلد سمرقند فى بيتى فى يوم كذا فقال بالفارسية مخاطبا لى كه آن صد دينار كه مرا از تو مى بايست هشتاد دينار قبض كردم از تو و مرا بر تو خير يست با نيازمانده واقام على ذلك بينة فقال المدعى المدعى عليه انك مبطل فى دعواك اقرار ابى بقبض ثمانين دينارا منك لما ان ابى كان غائبا --- page 428 --- جلد دوم ۴۳۵ کتاب الشهادة عن بلدة سمرقند فى اليوم الذي ادعيت اقراره فيه وكان ببلدة كبيرة واقام على ذلك بينة هل تندفع بينة المدعى عليه ببينة المدعى فقيل لا الا ان تكون غيبة المدعى عن سمرقند في اليوم الذي شهد شهود المدعى عليه على اقراره بالاستيفاء بسمرقند وكونه ببلدة كبيرة ظاهرا مستفيضا يعرفه كل صغير وكبير وكل عالم وجاهل فحينئذ القاضي يدفع ببينته بينة المدعى عليه كذا في الذخيرة (عالمكيرى) واز این مساله گذشته بر آوردیم حکم مساله را که کردیده بود واقعه فتوی یعنی فتوی در آن خواسته شده بود وصورت آن مساله اینست که مردی دعوی کرد بر مردی که بدرستی پدر مرا فلان پسر فلان بر تو صد دینار دین است و تحقیق پدرم مرده است پیش از کرفتن چیزی از ان دینار ناو آن صد دینار میراث کردیده مرا بسبب مرک او زیرا که بدرستی غیر از من او را هیچ وارثی نیست و مدعی طلب کرد از مدعی علیه سپردن آن صد دینار را و مدعی علیه در جواب گفت که تحقیق پدر ترا بر من صد دینار دین بود چنانکه تو دعوی کردی آنرا لیکن بدرستی من از ان صد دینار مبلغ هشتاد دینار را ادا کرده بودم بپدر تو در حال زندگی او و تحقیق پدر تو در حال زندگی خود اقرار کرده بود بقبض کردن آنچه یکه دعوای رسانیدن آنرا میکنم در شهر سمرقند در خانه من در فلان روز پس پدر تو گفت بزبان فارسی در حالیکه خطاب کننده بود بمن که آن صد دینار که مرا از تو می بایست هشتاد دینار را قبض کردم از تو ومرا بر تو غیر بیست دینا نمانده است و مدعی علیه کذ رایند باین کشته خود شاهد انرا پس مدعی گفت مر مدعی علیه را که تو باطل هستی درین دعوای خود اقرار پدرم را بقبض کردن هشتاد دیا مدعی علیه بحیرت و تامل مدعی علیه موقف تعمم مراد است --- page 429 --- جلد دوم ۴۲۶ کتاب شهادة از نزد تو زیرا که بدرستی پدرم دران روزیکه تو دعوی میکنی اقرار او را دران قا بود از شهر سمرقند و در شهر کبیره بود و مدعی گذرایند بآن کشته خود گواهان را آیاد میشود شاهدان مدعی علیه بسبب شاهدان مدعی یا دفع نمیشود پس گفته شد در جواب که دفع نمیشود شاهدان مدعی علیه کردقتی که غایب بودن پدر مدعی از شهر سمرقند در انروزیکه شاهدان مدعی علیه گواهی داده اند براقرار او بگرفتن شتا در نیمار در شهر سمرقند و بودن او در شهر کبیره ظاهر و مشهور باشد و بداند آنرا هر خرد و بزرگ و هر دانا و نادان پس در ین وقت قاضی دفع کند بشاهدان مدعی شاهدان مدعی علیه را همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره ادعى على رجل انه امر صبيا ليضرب حماره ويخرجه عن كرمه فضربه الصبى حتى مات واقام عليه بينة واقام المدعى عليه بينة ان ذلك الحمار حيتى لا تقبل بينته (عالمكيرى) شخصی دعوی نمود بر مردی که بدرستی او امر کرده کودکی را که بزندخراو را و بیرون کند آنرا از تاک انگور او پس آن کودک زد آن خر را تا که مرد و گذرانید براو شاهدان را و مددین گذرانید شاهدان را که بدرستی آن خر زنده است قبول کرده نمیشود گواهان مدرع شاهدان شهد على رجل بقول وفعل يلزمه بذلك اجارة او كتابة او بيع او قتل وقصاص و مال و طلاق و عتاق فى موضع وصفاه او في يوم سمياه فاقام المشهود عليه بينة انه لم يكن في ذلك الموضع اولا يكون فى ذلك اليوم في الموضع الذ وصفاه لم تقبل منه البيئة على ذلك كذا في المحيط وكذا لو اقام المشهود عليه شهادة انه كان في مكان كذا ذكرامكانا الخرسوى المكان الذى ذكره الاولان لا تقبل هذه الشهادة كذا فى الذخيرة وكذلك كل بينة قامت على ان فلانا لم يقل لم يفعل لم يقر كذا فى المحيط وكذلك اذا --- page 430 --- جلد دوم 426 کتاب الشهادة شهد شاهدان ان هذا الشئ لم يكن له وكذلك اذا شهدا انه لم يكن لفلان على فلان دين وكذلك اذا اقام بينة على حق فقضى له به يقول المقضى عليه نا اقيم بينة انه لى فهذا لا يقبل منه هكذا في المبسوط (عالمگیری رحوموی) دو شاهد گواهی دادند بر مردی بقولی یا بفعلی که بسبب آن قول یا آن فعل لازم میشد بر او اجاره یا مکاتب کردن یا فروختن یا کشتن یا قصاص یا مال یا طلاق یا آزاد کردن در جائی که هر دو شاهد صفت آنرا کردند و یا در روز یکه آنرا نامیدند پس آنکسیکه گواهان بر او گذرانیده شده گذرانید شاهدانرا باینکه بدرستی نبودم در انجا یا نبودم در ان روز در انجائی که بیان صفت آنرا کرده اند در نیصورت قبول کرده نمیشود شاهدان از ان کسیکه شاهدان را گذرانیده شده بود برین گفته و همچنین ذکر شده در کتاب محیط و همچنین اگر آنکسیکه شاهدان بر او گذرانیده شده گذرانید دو شاهد را باینکه بدرستی او در فلان جا بود ذکر کردند آن شاهدان او جائی را غیر آن جائی که ذکر کرده بودند آنرا دو شاهد اول قبول کرده نمیشود این گواهی همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و همچنین قبول کرده نمیشود هر گواهی که گذرانیده شده باشد باینکه بدرستی فلان نگفته بود و یا نکرده بود و یا اقرار نکرده بود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و همچنین قبول کرده نمیشود اگر دو شاهد گواه دادند که بدرستی این چیز نیست مر این مدعی را و همچنین قبول کرده نمیشود اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی مر فلان را بر فلان دین نیست و همچنین اگر کسی گذرانید شاهدانرا بحقی بر کسی پس حکم کرده شد برای او بآن حق پس آنکسیکه حکم کرده شده بود بر او گفت که من میگذرانم شاهدانرا باینکه این حق مر است پس قبول کرده نمیشود این شاهدان همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط بينة النفي غير مقبولة الا في عشر فيما اذا --- page 431 --- جلد دوم ۴۲۸ کتاب الشهادة باید گواهی نفی در ده جا قبول است علق طلاقها على عدم شى فشهدا بالعدم وفيما اذا شهدا انه اسلم ولم يستأن وفيما اذا شهدا انه قال المسيح ابن الله ولم يقل قول النصري وفيما اذا شهدا بنتاج الدابة عنده ولم يزل على ملكه وفيما اذا شهدا بخلع او طلاق ولم يستثن وفيما اذا امن الامام اهل مدينة فشهدا ان هؤلاء لم يكونوا فيها وقت الاما (اشباه) وقيده في البزازية بما اذا كان الشاهدان من غير هم ومثله في الواقعات (حموی) وفيما اذا شهدان الاجل لم يذكر في عقد السلم وفي الارث اذا قالو الا وارث له غيره وفيما اذا شهدا ان الظئر ارضعت الصبي بلبن الشاة لا بلبن نفسها كما في جامع الفصولين وتقبل بينة النفي للمتواتر كما في الظهيرية والبزازية وفي ايمان الهداية لا فرق بين ان يحيط به علو الشاهد اولا في عدم القبول يقيمر اذكر في قوله عبده حران لم يحج العام فشهد بنجزه بالكوفة لم يعتق بناء على انه نفی معنی بمعنى انه لم يحج (اشبا النظاير) شاهدان نفی قبول کرده نمیشوند مگر درده مسأله اول در ان مسأله که کسی معلق کند طلا زن خود را بنا بودن چیزی پس شاهدان گواهی بدهند بنا بودن آن دوم در انکه دو شاهد گواهی بدهند که بدرستی مسلمان شده است و استثنا نکرد ه یعنی انشاء الله نگفت در اسلام آوردن خود سوم در انکه شاهدان گواهی بدهند که این شخص گفت که عیسی علی نبینا وعلیه الصلوة و السلام پسر خداست و نگفت که این قول نصاری است چهارم در انکه دو شاهد گواهی بدهند بزادن بچه چهارپای نزد مدعی و دور نشده بود قدرتها عمران --- page 432 --- جلد دوم ۴۲۹ کتاب الشهادة از ملک او یعنی همیشه در ملک او بود پنجم در آنکه دو شاهد گواهی بدهند بخلع یا طلاق و بگوید که انشا الله نگفته بود ششم در آنکه پادشاه امان بدهد اهل شهر را پس دو شاهد گواهی بدهند که بدرستیکه این کسان نبودند در ان شهر در وقت امان دادن پادشاه و یمقد کرده قبول شدن گواهی را درینصورت در فتاوای بزازیه باینکه باشند آن دو شاهد از مردم دیگر غیر از اهل آن شهر و مانند این حکم ذکر شده است در کتاب واقعات هفتم در آنکه دو شاهد گواهی بدهند که بدرستی مدت رسانیدن چیزی که در ان سلم کرده شده ذکر نشده در عقد سلم هشتم در میراث وقتیکر شاهدان بگویند که نیست مر او را وارثی غیر ازین قبول کرده می شود گواهی ایشان و نهم در آنکه دو شاهد گواهی بدهند که بدرستیکه دایه شیر داد جامع الصغبر محض فضل است این کودک را بشیر گوسفند نه بشیر خود چنانکه در کتاب جامع الفضلتین ذکر شده است و دهم قبول کرده میشود شاهدان نفی متواتر چنانکه در کتاب ظهریه و کتاب بزازیه ذکر شده است و در کتاب ایمان کتاب هدایه ذکر شده است که فرق نیست در قبول ناشدن گواهی نفی میان اینکه علم شاهد شامل و فراگرفته باشد بران نفی و یا نگرفته تبان از جهت آسانی بر مردم ذکر کرده صاحب هدایه این نا بودن فرق را درین قبول کسیکه بگوید که غلامم آزاد باشد اگر حج نکردم امسال پس شاهدان گواهی دادند با ضحیه کردن او روز عید قربان در شهر کوفه آزاد نمی شود غلام او بنا بر اینکه‌ این گواهی نفی است از روی معنی بمعنای انیست که حج نکرده است لوسعه ما تنا و الخ اسلحه و قدی --- page 433 --- جلد دوم ۴۳۰ کتاب الشهادة فی اسلامه وشهد اخران انه اسلم ولم يستثن فی ایمانه تقبل الشهادة علی اثبات الاسلام (عالمگیری) اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستیکه این شخص مسلمان شده و استثنا کرده یعنی انشاء الله گفته در اسلام آوردن خود و دو شاهد دیگر گواهی دادند که بدرستیکه وی مسلمان شده و استثنا نکرده در ایمان خود قبول کرده میشود گواهی ایشان بر اثبات اسلام اذا شرط علی الظئر الارضاع بنفسها فارضعته بلبن الشاة فلا اجرلها فان جحدت ذلک وقالت ما ارضعته بلبن البهائم وانما ارضعته بلبنی فالقول قولها مع یمینها استحسانا وان قامت لاهل الصبی بینة علی ما ادعوا فلا اجر لها قال شمس الائمة الحلوانی رح تأویل المسألة انهم شهدوا انها ارضعته بلبن الشاة وما ارضعته بلبن نفسها اما لو اكتفوا بقولهم ما ارضعته بلبن نفسها لا تقبل شهادتهم لقيامها على النفي مقصودا بخلاف الاول لان النفی داخل فی ضمن الاثبات وان اقاما لبینة اخذت ببينة الظئر كذا فى الفصول العمادية (عالمگيرى) وقتیکه بدایه شرط کرده شده بود شیر دادن کودک بشیر خود او پس آن کودک را بشیر گوسفند شیر داد پس هیچ مزدی نیست مر آن دایه را پس اگر آن دایه منکر شد از ان شیر دادن بشیر گوسفند و گفت که شیر نداده ام او را بشیر چهار پایان و جز این نیست که او را شیر داده ام بشیر خود پس معتبر قول دایه است باسوگند --- page 434 --- جلد دوم ٤٣١ كتاب الشهادة نمودن او از روی استحسان و اگر سر اهل کودک را گواهان گذاشتند بانچزیکه دعوی کرده بودند پس مزد حصیت مرآن دایه را گفته ست شمس الائمه حلوانی رح که تأویل این مسأله انست که گواهان اهل کودک گواهی دادند که بدرستی دایه شیر داده است او را بشیر گوسفند و شیر نداده است او را بشیر خود اما اگر شاهدان اهل کودک اکتفا کردند باین قول خود که شیر نداده است او را بشیر خود و دیگر چیز می نگفتند قبول کرده نمیشود گواهی ایشان از جهت مقصود بودن گذشتن گواهی ایشان بر نفی بخلاف از صورت اول زیر که نفی دران داخل است در ضمن اثبات و اگر هر دو طرف یعنی دایه و اهل کودک گذرانیدند شاهدانر اعل کرده میشود گواهان دایه همچنین ذکر شده است در فصول عمادی رب السلم يدعى السلم الصحيح والمسلم اليه يقول وقع فاسداً لانه لم يذكر الاجل واقام البينة تقبل كذا فى الفصول العمادية وعالمگیری صاحب سلم دعوی کرد سلم صحیح را و آنکسیکه سلم با او شده میگفت که بدرستی سلم فاسد واقع شده زیرا که بیان مدت رسانیدن آنچیز را که سلم دران کرده شده نکرده است و گذرانید بان گفته خود شاهدان را قبول کرده میشود همچنین ذکر شده است فصول عمادی ادعى انه امرأته فاتت بالدفع اني محرمة عليه بثلاث طلقات لانه قال اگر فلان روز بگذرد و آن قماشات بنزدیك تو نیا رم فانت طالق ثلاثا وقد مضى ذلك اليوم ولم يسلم القماشات واقامت البينة على ذلك اندفعت عنها خصومة الزوج (عالمگیری) مردی دعوی نمود که بدرستی --- page 435 --- جلد دوم ۴۳۲ کتاب الشهادة این زن بنکاح کرده شده است پس آن زن دفع دعوای شوهر خود را آورد که بدرستی من حرامم بر او بسه طلاق زیرا که او گفته بود که اگر فلان روز بگذردوا رختها را نزدیک تو نیارم پس تو طلاق باشی بسه طلاق وحال انکه آنروز گذشت و نپسرد بمن آن رختها را و گواهان گذرانید آن زن باین گفته خود دفع میشود ازان زن دعوای شوهر او اذا شهد علی رجل ناسمعناه یقول المسیح ابن الله ولم یقل قول النصاری بانت منه امراته والرجل یقول وصلت بقولی قول النصاری تقبل الشهادة وتقع الفرقة (عالمگیری) وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بدرستی ما شنیدیم از او که میگفت که عیسی علی نبینا و علیه السلام پسر خداست و نگفت پیوسته بان لفظ خود که این قول نصاری ست پس جدا شد از اوزن او و آن مرد میگفت که من پیوست کرده ام باین قول خود این را که این قول نصاری ست قبول کرده میشود این گواهی آن گواهان و واقع میشود جدائی میان آن مرد و زن وقال فی جامع الفصولین ولو قالا سمعناه یقول المسیح ابن الله ولم نسمع منه غیر ذلک لا تقبل هذه الشهادة کذا فی خزانة الفتوی (عالمگیری و حموی) گفته است در کتاب جامع الفصولین که اگر دو شاهد گفته که شنیدیم از او که میگفت که عیسی علی نبینا و علیه السلام خداست و نشنیدیم ازا غیر این قول را قبول کرده نمیشود این گواهی بمهین ذکر شده است در کتاب خزانة الفتادی حلف ان لم تحبنی صهره هذه اللیلة او لم اکلمها فی کذا فامرا ترضیه طالق ثلثا فشهد شاهدان انه حلف بکذا ولم تحبه صهرته دهد مرند فی تلک اللیلة او لم یکلمها فی ذلک وقد طلقت امرأته بحکم بجز ایز --- page 436 --- جلد دوم ۴۳۳ کتاب الشهادة هذا اليمين تقبل هذه الشهادة فى الفصول العمادية (عالمگيرى) مردی سوگند کرد باینکه اگر نیاید حشویم یعنی مادر زنم در همین شب و یا اگر سخن نکردم با او در فلان امر پس زنم طلاق باشد بسه طلاق پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این مرد سوگند کرده بود بچنین وجه و حال اینکه حشو می او در ان شب نزد او نیامده بود یا سخن نکرده بود با او در ان امر و تحقیق طلاق شده زن او بحکم همین سوگند قبول کرده میشود این گواهی همچنین ذکر شده است در فصول عمادی اذا قال عبد حر ان لم احج العام فقال حججت فشهد شاهدان انه ضحى العام بالكوفة قال محمد رحمة حق كذا فى الفصول العمادية و قول محمد رحمه اوجه كذا فى فتح القدير (عالمگيرى) اگر مردی گفت که غلام من آزاد باشد اگر من امسال حج نکردم پس انمرد گفت حج حج کردم درین سال پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این مرد در روز عید قربان امسال در شهر کوفه اضحیه کرده است یعنی در شهر کوفه بود و حج نکرده است گفته امام محمد که آزاد میشود غلام او همچنین ذکر شده است در فصول عمادی و قول امام محمد رح قویترست از روی دلیل همچنین ذکر شده است در کتاب فتح القدير لو قال لعبده ان لم ادخل الدا اليوم فانت حر واقام العبد بيئة انه لم يدخلها تقبل قيل فعلى هذا لو جعل امرها بيدها ان ضربها بغير جناية ثم ضربها وقال ضربتها بجناية وقد اقامت هى بينة انه ضربها بغير جناية ينبغى ان تقبل منها بينتها وان اقامت على النفى لكونها قائمة على النظر (عالمگيرى) اگر گفت مردی مر غلام خود را که اگر امروز ندر امدم درین سرای پس تو ازاد باشی و گذشت رو انغلام شاهد مرا که بدرستی خواجه او ندرامده است امروز درین سرای قبول کرده میشود گواهی او و بعض مشایخ رح گفته است که بنابراین حکم اگر شوهر اختیار طلاق خود را بدست انزن کرد اینشرط --- page 437 --- جلد دوم ۴۳۴ کتاب شهادة آنکه بزند او را بغیر از گناه او بعد ازان زد آن زن را و گفت که زده ام او را بب گناه او و تحقیق کند راست زن گواها نرا که بدرستی که مرا بی گناه زده است میباید که قبول شود ازان زن گواهان و اگر چه کذایند ه زن این گواهانرا بر نفی زیرا که گواهان و گذاشته بشرط و آن شرط معلق کردن طلاق است بنا بودن چیزی چنانکه بیان آن پیش گذشت الباب الثامن في الشهادة على الارث باب هشتم ثابت است در بیان گواهی دادن بمیراث و ملك المورث لا يقضى لوارثه بلاجوا كنز الدقايق) فالمجوان يقول الشاهد مات وتركه میراثاله (بحر) الا ان يشهد بملك عند موته اويد لا اويد من يقوم مقامه كمستأجر ومقارم ومع فيغنى ذلك عر الجرا كنتر در مختار وحکم کرده نمیشود ملک مورث برای وارث او بغیر از بیان کردن نقل شدن ملک از مورث بوارث آن بیان نقل شدن آن این است که شاهد بگوید که مورث مدعی مرده است میراث گذاشته است این مال را برای او مگر بیان کردن نقل شدن ملک لازم نیست که گواهی بدهند بملک بودن آنمال برای مورث مدعی در وقت مرگ او یا گواهی بدهند بودن آنمال در وقت مرگ آن مورث در دست او و یا در دست آنکسیکه ایستاده است بجای او مانند اجاره گیرنده و عاریت گیرنده و غصب کننده و امانت گیرنده پس در بنوقت بی پروائی می آرد این بیان شاهدان از بیان کردن نقل شدن ملک از مورث بوارثان او وقيد بالملك لان اثبات شىء المورث لا يتوقف على الجو لما في الظهيرية ادعى دار ا في يد رجلان اباه اشتراها من ذاليد بالف درهم ومات ابوه فجحد البايع ذلك صح دعواه وان لم يذكر في دعواه ان اباه مات وتركها ميراثا لثيم القاضى يسأل البينة فاذا اقام البينة على ذلك وقالوا لا نعلم له وارثا غيره يقضى القاضى بالبينة ويأمر المدعى ان ينفذ الثمن ولوكانت الدار [margin text] فائده از جمله شروطها شهادت میراث بیان کردن شاهدان نقل شدن ملک مورث را بوارث سلطان الکرخی محمد اکرم قدر خطه عبدالكريم در محرم الحرام سنه ۱۳۱۱ [/margin text] --- page 438 --- جلد دوم ۴۳۵ کتاب الشهادة في يد رجل اخر غير البایع لا بد من البر لصحة الدعوى و به ظهر ان الجو شرط صحة الدعوی لا کمایتو هم من کلام المصنف رح من انه شرط القضا بالبنية فقط (بحر رائق) میدکد ر منصف رم حکم نا شدن را برای وارث بغیر بیان نقل مکت ث زیرا که بدرستی تمام کردن وارث خریدن مورث را موقوف نمیشود بیان این نقل از جهت آنکه در فتاوا ظهیریه آورده اینکه دعوی کرد مردی سرائی را در دست مردی که بدرستی پدر او خرید است آنرا ازین ذوالید بهزار درم و مرده است پدر او پس آن فروشنده که ذوالید ست منکر شد از ان خریدن پدر او صحیح میشود دعوای او اگرچه ذکر نکرده باشد در دعوی خود این را که بدرستی پدر او مرده است، میراث گذاشته است آنرا برای او پسر آن قاضی بپرسد از ان مدعی از شاهدان که شاهد دارد بخریدن پدر خود یا نه پس اگر کند و ایند شاهدان را بآن خریدن پدر خود و شاهدان در شاهدی خود گفتند که ما میدانیم او را وارثی بجز مدعی حکم کند قاضی بگوایان او و امر کند مدعی را که نقد بدهد بغروشنده بها آنرا و اگر آن سرای در دست مرد دیگر بود غیر از فروشنده ناچار یست از بیان کردن نقل ملک از مورث بوارث که مدعی است برای صحیح شدن دعوای او و باین حکم ظاهر شد که بیان نقل ملک شرط صحیح شدن دعوی است نه چنانکه و هم کرده میشود از کلام منصف رح از اینکه بیان نقل ملک از مورث بوارث تنها شرط حکم کردن قاضی است بگواهان الشرط في سماع بينة الارث احضار الخصم وهو اما وارث او غريم للميت وله على الميت دين او مودع للميت والموصى له او به لا فرق بين ان يكون مقرا بالحق او منكر انوازید في العاشر من كتاب الدعوی کذا شرط در شنیدن گواهان میراث حاضر کرد خصم است و آن خصم یا وارث است یا صاحب دین مرده که مرا و را برآن مرده دین باشد مسلک بحر الرایق در فتاوای و در فتاوی عبد الكريم و در آن - ظهیریه آمده --- page 439 --- ۴۳۶ یا کسی است که آن سرده نزد او امانت نهاده باشد یا برای او وصیت کرده شده باشد یا وصیت بآن کرده شده باشد و فرق نیست درین حکم میان آنکه خصم اقرار کننده باشد بحق یا منکر باشد از ان چنانکه در کتاب بزازیه در باب نهم کتاب دعوی ذکر شده است قال فی البزازية شهد ان هذه الدار كانت لجده لا تقبل لعدم الجر (تكمله) ولو شهد واعلى اقرار ذى اليد ان هذه الدار كانت لجد هذا المدعى ولم يجروا المیراث فان القاضى يقضى بالدار للمد ع اذالم يكونوا وارث هكذا في الذخيرة اطلکیوی وذكر شيخنا رحمه الله او قولهم كانت لابيه ليس بجر (تکمله) اکفته است در کتاب بزازیه که گواهی دادند شاهدان باینکه بدرستی این سرای پـ کلان مدعی بود قبول کرده نمیشود این گواهی از جهت تا بودن بیان شل ملکاثے مورث بوارث واکر گواهی دادند با قرار ذوالید باینکه بدرستی این سرای از پدر کلان این مدعی بود و بیان شل میراث را از پدر کلان او با و نکر دند پس بدرستی قاضی حکم کند بآن سرای برا مدعی وقتیکه نباشد آن پدر کلان را وارثی بجز آن مدعی همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و ذکر کرد هست شیخ ما رحم که بدرستی این قول شاهدان که سرای از پدر او بود بیان ثل ملک نیست از مورث بوارث فاذا ثبت لوارث ان العين كانت المورثه (يجر) بدون اضافة الملك الى وقت الموت اسجد الخالق لا يقضى له بخلاف المجاذ اثبت ان العين كانت له فانه يقضى له بها اعتبار اللاستصحاب اذلاصل البقاء وكذا اذا اقام البيئة انه اشتراها من فلان فانه يكفى ولا يحتاج الى اثبات ملك البايع وقت (لجر واثق ) پس اگر وارث ثابت کرد که بدرستی این مال مورث اور ابود غیر از نسبت کردن ملک مورث او را بوقت مردن او حکم کرده نمیشود بان مال برای انوارث --- page 440 --- جلد دوم ۲۳۶ کتاب الشهادة بخلاف از شخص مذکوره ثابت کند که مدعتی این مال مر او را بو پس بدرستیکر حکم کرده میشود بر ای با عمال انحصوبت اخبار دادن مهراہی ال کمال ہمراہ پست ایک بعض آن مال مر اورا زیرا که اصل باقی بودن آنست در مالک چنانکه پیش ازین دو هم نین اگر گواهان گذارند که مرجعش خریده ام این مال را پس درستی که چین گواهان مقبون میشود و مخارج نمیشود مدعی بثابت کردن مالک فروشنده در وقت فروختن ولا بد مع الملا المذکور من بيان سبب الوراثة ولا يكفي مجردانه وارثه ( درمختار) وكذا اذا شهد انه اخوة او عه ا و ابن عمه اوجده اوجد ته لا تقبل حتى بيبنا طريق الاخوة والعمومة ای ببينا الاسباب المورثة انه لاب او شقيق وينسب الميت والوار حتى يتلقيا الى اب واحد ويذكر ايضا انه وارثه وهل يشترط قوله ووارثه فى الاب والام والولد والفتوى على انه لا يشترط قوله وارثه وكذا كل من لا يحجب يحال لا يشترط قوله وارثه وفى الشهادة بانه ابن ابن الميت ا وبنت ابنه لا بد من ذلك (فتح القدير ) و نا چاریست در صحیح شدن اعهای بیان نقل شدن مالکانے بمورث یا وارث از بیان کردن گوا به اسباب اث بودن مدعی را و کافی نمیشود د صحیح شدن که این محود این قول شما که ممدعتی این مدعی وارث اوست ہمچنین اگر گواهی دادند که مدعتی این مدعی بر اور مرده است یا عم مرده یا پسر عم مرده است یا پدر کلان اوست یا م در کلان اوست قبول کرده نمیشود یکشا ہی گر دقتیکه بیان کند گواهان برا دری یا عم بودن او را یعنی بیان کنند سببهای وارث بودن او را با بنطریق که این مدعی برا در یا عم مردم از طرف پد ر یا از طرف پد ر و ما در و بیان کنند نسب میوه واسطه باعث و را تا که برسند بیک کے و نیز ذکر کنند این را که مدعتک این مدعی وارث اوست آیا شرط است این قول شانه که بگوید که این مدعی وارث آنمرده است در باب پدر و مادر و ولد مرده یا شرط نیست و فتوی بران است کی شرط نیست در باره ایشان این قول شاهد که این مدمی وارث اوست و همچنین در بارۀ ہروارثی که منع نمیشود از میراث بهیچ حال شرط نیست این لا ابحجبد وحاله بهیچدست پندارد --- page 441 --- جلد دوم ۴۳۸ كتاب الشهادة قول شاہد که این مدعی وارث آنمرد ه است نا چار سیست صحیح شدن گواهی باینکہ بدرستی که او پسر سپر ویست و یا دختر پسر مرد است از این قول شاهد که این مدعی وارث اوست رجل ادعى انه وارث فلان المیت و اقام شاهدین فشهدا انه وارث فلان الميت لاوارث له سواه فان يسألها عن السبب لا يقضى قبل السؤال لاختلاف اسبابها والقضاء بالمجهول متعذر فان مات الشاهدان او غا با قبل ان يسألها لا يقضى بشيئ كذا في فتاوی قاضيخان (عالمكيرى) مرد می دعوی کرد که بدرستی وارث فلان مرده ام و گذرانید شاهدان را پر گواهی دادند شاهدان او بانیکہ بدرستی این مدعی وارث آنفلان مرده است مرا آن مرده را وارثی مجزا نیست پس سیدی قاضی پر سید آن دو شاهد را از سبب دارت بودن او حکم کند قاضی پیش ازین پرسیدن از جهت اختلاف سببهای وراثت و حکم قاضی بچیز نامعلوم دشوار است پس اگر آن دو شاهد پیش ازین پیمان قاضی مردند یا غایب شدند حکم نکند قاضی پیچ چیزی ہمچنین ذکر شده است در فتاوای قاضیحان واذا شهدا انه مولاه لم تقبل لان المولى مشترك فان قالا هو مولاه اعتقه ولا تعلم له وارثا غیره فحينئذ تقبل (بحر رائق) واکر دو شاہد گواهی دادند باینکه بدستی این مدعی مولاسی مرده است قبول کرده نمیشود زیر که لفظ مولا مشترک است میان آزاد کننده کردیم را می برد و آزاد کرده شده که نمی بردمیراث را پس اگر شاہدان گفتند که این مدعی مولاسی آن مهدام که آزاد کرده بود او را ومیدانیم غیراز مدعی وارث دیگر اورا پس موقت قبول کرده میشود گواهی ایشان اذا شهد شاهدان ان فلانا اعتق هذا الميت وان هذا الرجل عصبة الذي اعتق لا تقبل شهادتها مالميبينا سبب العصوبة انه ابن الذي اعتق ا وابوه او اخوه او ما اشبه ذلك كذا في المحيط (عالمكيرى) وقتیکه گواہی دادند و شاهد باینکه بدرستی فلان ازار کرده بود این مرده را و این مردم مدعی عصبہ آنکسی است که آزاد کرده بود آن مرده را قبول کرده قرار داد او را کنیم میشود مگر اینجهت --- page 442 --- جلد دوم ۴۳۹ کتاب الشهادة نمیشود گواهی ایشان تا که بیان نکنند بسبب عصبہ بودن اورا یا بنطریق کہ این مدعی پسر آنکس است که آزاد کرده بود آن مرده را یا پدر او یا برادر اوست یا بیان کنند مانند این را همچنین ذکر شده ست در کتاب محیط ولا یشترط ذکر اسم الميت حتى لوشهد وا انه جده اب ابیه و وارثہ ولم يسموا الميت تقبل بدون ذكر اسم الميت كذا الوجيز للكدرى (عالمگیری) و شرط نیست در قبول شدن گواهی ذکر کردن نام مرد تا اینکه اگر گواهی دادند که بدرستی این مدعی پدر کلان مرده است که پدر پدر او و وارث اوست و ذکر نکردند نام مرده را قبول کرده میشود گواهی ایشان بغیر از ذکر کردن نام مرده همچنین ذکر شده است در کتاب بزازیہ ادعی انه اخوه لابیه اوامـہ وشهد الشهود ولم يذكروا اسم الاب او الجـد لا تقبل لانه لا يحصل التعريف الابه وقـيـل يصح و يثبت لانه ذكـر محـمـد رح في الكـتـاب مـن ادعـى ا نـه اخوه لابـیـه وامـه وا قـا م الـبـيـنـة تـقـبـل ولـم يـشـتـرط ذكر الجـد وقال شمس الائمة السرخسي رح فى الاخر لا يشترط ذكر اسم الجد وغيره واما اذا ادعى انه ابن عمہ لا بد ان یذکر اسم الاب والجد حتى يحصل التعريف (فصول عمادی) مردی دعوی کرد کہ بدرستی من برادر مردم از پدر او و یا از مادر او د گواهان گواهی دادند و ذکر نکردند نام پدر یا پدر کلان اور ا قبول کرد نمیشود این گواهی زیرا که شناختن حاصل نمیشود مگر بذکر پدر و پدر کلان و بعضی مشایخ رحمهم الله تعالی گفته اند که صحیح میشود و ثابت میشود --- page 443 --- جلد دوم (۴۴۰) کتاب شهادة نسب او زیرا که امام محمد رح ذکر کرده است در کتاب که اگر کسی دعوی کرد که بدرستی برادر مرده ام از پدر و مادر او و گواهان گذرانید باین دعوای خود قبول میشود گواهی ایشان و شرط نکرده است امام محمد رح ذکر کردن پدر کلان را و گفته است شمس الائمه سرخسی رح که در برادر شرط نیست ذکر کردن پدر کلان و غیر پدر کلان ما اگر دعوی کرد که بدرستی پسر عمرده ام چاره نیست از ذکر کردن نام پدر و پدر کلان تا آنکه شناخت او حاصل شود اذا ادعى دارا في يد ............ انسان انهاله ورثها من ابيه وجاء بشهود شهدوا انها كانت لابيه الى ان مات وتركها ميراثا لا نعلم له وارثا غيره اوشهدوا انها كانت لابيه يوم الموت فالقاضى يقبل هذه الشهادة ويقضى بالدار للمدعى وان لم يشهدوا انه تركها ميراثا له وكذا اذا شهدوا انها كانت في يد ابيه الى ان مات اوشهدوا انها كانت في يد ابيه يوم الموت فالقاضى يقبل هذه الشهادة ويقضى بالدار للمدعى و هو ظاهر الرواية واصح هكذا في الذخيرة وعالمكيري وقتیکه کسی دعوی کرد سرایی را در دست مردی که بدرستی این سرای مراست میراث برده ام آنرا از پدر خود و آورد شاهدانرا که گواهی دادند که بدرستی این سرای مرپدر او را بود تا زمانی که مرد و میراث گذاشت آنرا برای این مدعی نمیدانیم آنمرده را وارثی بجز مدعی یا گواهی دادند آن گواهان باینکه بدرستی آن سرای مرپدر مدعی را در روز مردن او بود پس قاضی در هرد و صورت قبول کند این گواهی را و حکم کند بآن سرای --- page 444 --- جلد دوم ۴۴۱ کتاب الشهادة برای مدعی اگر چه گواهی ندادند که بدرستی میراث گذاشته است پدر او آن سرائی را برای او و همچنین وقتیکه گواهی دادند شاهدان که بدرستی آن سرای در دست پدر مدعی بود تا زمانی که مرد یا گواهی دادند که آن سرای در دست پدر او در روز مردن او بود پس درین دو صورت قاضی قبول کند این گواهی را و حکم کند بآن سرای برای مدعی و همین حکم ظاهر روایت است و صحیح تر است همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره لو شهد وا ان اباه مات وهو ساكن فى هذه الدار تقبل کذا فی المحیط (عالمگیری) اگر گواهان گواهی دادند که بدرستی پدر مدعی مرد و حال آنکه او باشنده بود در این سرای قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محيط ولو شهد وا ان اباه مات فى هذه الدار او شهد وا ان اباه كان فى هذه الدار حق مات او حتى مات فيها لا تقبل وكذا الوسهد وا ان اباه دخل بهذه الدار ومات لا تقبل كذا في فتاوى قاضيخان (عالمگیری) واگر گواهان گواهی دادند که بدرستی پدر مدعی مرده است در این سرای یا گواهی دادند که بدرستی پدر او در این سرای بود تا زمانی که مرد و یا تا اینکه مرد در این سرای قبول کرده نمیشود این گواهی و همچنین اگر گواهان او گواهی دادند که بدرستی پدر او در آمد در این سرای و مرد قبول کرده نمیشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضیخان اذا شهد الشهودان اباه مات وهو لابس هذا القميص ا ولا بس هذا الخاتم تقبل هذه الشهادة كذا فى المحيط اطلق محمد رح فى الجواب فى الخاتم وحكى القاضي ابو الهيثم عن القضاة الثلاثة انهم كانوا يفصلون ويقولون ان شهد وا ان الخاتم كان فى خنصره او بنصره يوم الموت تقبل الشهادة وان شهد وا انه كان --- page 445 --- جلد دوم ۴۴۲ کتاب الشهادة في سبابته او في الوسطى او في الابهام لا تقبل الشهادة ولكن الصحيح ان يجرى على اطلاقه كما ذكره محمد رح كذا في الذخيرة (عالمگیرى) وقتیکه گواهان گواهی دادند که بدرستی پدر مدعی مرد و حال آنکه پوشنده این پیراهن بود و یا پوشنده این انگشتری بود قبول کرده میشود این گواهی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و مطلق ذکر کرده است امام محمد رح این حکم را درباره انگشتری فرق نکرده که بچه گونه پوشنده انگشتر باشد و حکایت کرده قاضی ابو الهیثم از قاضیان سه گانه که بدرستی ایشان بودند که فرق میکردند در انگشتری و میگفتند که اگر گواهان گواهی دادند که انگشتر در روز مردن او در انگشت کوچک او بود یا در انگشت بنصر او بود که نزدیک انگشت کوچک است قبول کرده میشود گواهی ایشان و اگر گواهی دادند که آن انگشتر در روز مردن او در انگشت شهادت او یا در انگشت میانه او یا در انگشت نر او بود قبول نمیشود گواهی ایشان ولیکن صحیح انیست که این حکم جاری علی اطلاقه شود که فرق میان انگشتان در پوشیدن نشود چنانکه ذکر کرده آنرا امام محمد رح همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره ولو شهدوا انه مات وهو حامل لهذا الثوب تقبل كذا في المحيط ولو شهدوا ان اباه مات وهو راكب هذه الدابة قضى بالدابة للوارث ولو شهدوا ان ابا مات وهو قاعد على هذا الفراش او على هذا البساط او نائم عليه لا تقبل هذه الشهادة و لو شهدوا ان اباه مات وهذا الثوب موضوع على راسه ولم يشهدوا انه حامل له لا تقبل هذه الشهادة ولا يقضى للوارث ملا عبد الكريم قلمر موخط ملا محمد وحد في الكريم چاپ شده كذا --- page 446 --- جلد دوم ۴۳۳ کتاب شہادت وكذا فى الذخيرة ولوشهد وا انه كان هوالواضع على راسه يوم الموت تقبل هكذا فى محيط السرخسی در (عالمگیری) و اگر گواهان گواهی دادند که بدرستی پدر مدعی مردو حال انکه بردارنده این جامه بود قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط واگر گواهی دادند که بدرستی پدر او مرد و حال انکه او سوار بود براین چهارپای حکم کرده میشود بآن چهار پای برای وارث و اگر گواهی دادند که بدرستی پدر او مرد وحال آنکه نشسته بود براین فرش یا بر این گستردنی و یا خفته بود بران قبول کرده نمیشود این گواهی ایشان و اگر گواهی دادند که بدرستی پدر او مرد و حال انکه این جامه بر سر او نهاده شده بود و گواهی ندادند باینکه بردارنده آن جامه بود قبول کرده نمیشود این گواهی وحکم کرده نمیشود برای وارث همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره واگرگواهی دادند که بدرستی پدر این مدعی در روز مردن خود نهاده بود این جامه را برسرخود قبول کرده میشود گواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رح والاصل فى جنس هذه المسائل ان الشهود اذا شهد وعلى فعل من المورث فى العين عند موته فهذا على وجهين اما ان يشهد وابفعل هو دليل اليد او بفعل ليس دليل اليد فالذى هو دليل اليد في العقليات فعل لا يتصور ثبوته بدون النقل كاللبس والحمل او فعل يحصل عادة للنقل كالركوب فى الدواب وفى غير المقليات دليل اليد فعل يوجد من المورث في الغالب كالسكنى فى الدار فهذا النوع من الفعل اذا قامت البينة على وجوده من للمورث فى العين عند موته يقضى بالمدعى للمدعى والذى ليس بدليل اليد في العقليات فعل --- page 447 --- جلد دوم ۴۴۴ کتاب الشهادة يتأتى بدون النقل ويحصل في الغالب لنقل كالجلوس على البساط وفي غير العقليات الذى ليس بدليل اليد فعل يوجد من غير الملاك فى الغالب كالجلوس والنوم في الدار فهذا النوع من الفعل اذا قامت الشهادة على وجوده من المورث في العين عند موته لا يقضى بالعين للمدعى كذا فى المحيط اعلمكيرى و قاعده کلیه در جنس این مسئله ها انیست که بدرستی گواهان وقتیکه گواهی بدهند بفعلی از مرده در معین در وقت مردن او پس این گواهی بر دو قسم است یا گواهی میدهند بفعل که آن فعل دلیل ید و تصرف آن مرده باشد و یا گواهی میدهند بفعلی که آن فعل دلیل ید و تصرف آن مرده نباشد پس آن فعلیکه دلیل ید و تصرف مرده است در چیزهای منقول فعلی است که ثابت شدن آن فعل تصور کرده نمیشود بغیر از نقل کردن مانند پوشیدن و برداشتن و یا فعلی است که حاصل میشود در عادت برای نقل کردن مانند سواری در چهار پایان و دلیل ید و تصرف در غیر چیزهای نقلی فعلی است که در بسیار وقتها پیدا میشود از مالکان آن مانند باشندگی در سرا نها پس این قسم از فعل وقتیکه شاهدان گذشتند به نمودن آن فعل از مرده در مال معین در وقت مردن او حکم کرده میشود بآ نمال مدعا برای مدعی و آن فعلیکه دلیل ید و تصرف نیست در چیزهای منقولی آن فعلی است که می آید بغیر از نقل کردن در بسیار وقتها و حاصل نمیشود برای نقل کردن مانند نشستن بر فرش و در غیر چیزهای منقول آن فعلی که دلیل ید و تصرف نباشد آن فعلی است که در بسیاری وقتها پیدا میشود از غیر صاحبان مال مانند نشستن و خفتن در سرای پس این قسم فعل وقتیکه گواهان بگذرند بنمودن آن از مورث مد در مال معین در وقت مردن او حکم کرده نمیشود ببو دن آن عین مر مدعی را همچنین ذکر کرده است در کتاب محیط اذا شهدا وانها كانت ملك ابيه اوان اباه كان يسكن هذه الدار او يملكها --- page 448 --- جلد دوم (۴۴۵) كتاب الشهادة يملكها فان جرو ا المیراث فقالوا مات وتركها ميرأ تاله قبلت شهادتهم ويقضى له في قولهم وان لم يجروا لا تقبل في قول ابي حنيفة ومحمد وحو ن شهد و اعلى اقرار المدعى عليه بشيىء من ذلك يكون اقرارامنه بالملك للمدعى ويأمر بالتسليم اليه كذا فى فتاوى قاضیخان (عالمگيرى) وقتیکه گواهان گواهی بدهند باینکه بدرستی این سرای ملک پدر مدعی بود و یا بدرستیکه پدر او سکونت میکرد درین سرای و یا پدر او صاحب این سرای بود پس اگر در گواهی خود بیان نمودند نقل شدن میراث را از مرده بوارث او و گفتند که مرد پدر او ومیراث گذاشت این سرای را برای مدعی قبول کرده میشود گواهی ایشان حکم کرده میشود بآن سرای برای مدعی در قول قاضی الامامان و رحمهم الله تعالی واکر بیان نکردند شاهدان نقل شدن میراث را از مرده بوارث او قبول کرده نمیشود گواهی ایشان در قول طرفین رحمهما الله تعالی و اگر شاهدان گواهی دادند با قرار کردن مدعی علیه بچیزی ازین سببهای ملک که ذکر شد میشود این اقرار از و اقرار بملک بودن آن چیز مرمدعی را و قاضی امر کند مدعی علیه را بسپردن آن سرای برای مدعی همچنین ذکر شده است در فتاوای قاضیخان فایده شرط قبول الشهادة بالميراث ان يدرك الشاهد الميت ولذا قال في البزازية شهدا ان فلان بن فلان ما وترك هذا الدار ميراثا ولم يدركا الميت شهادتهما باطلة لمدعى و از جمله شرطهای قبول شدن شاهدی بمیراث انیست که شاهد دریافته باشد مرده را در وقت زندگی او و ازین جهت در کتاب بزازیه گفته است که دو شاهد گواهی دادند که بدرستی فلان پسر فلان مرده و میراث گذاشته است این سرای را و حال آنکه آن دو شاهد مرده را در نیافته بودند پس این گواهی ایشان باطل است هذا اذ كان نسب المدعى معروفا من الميت از جمله شرطهای قبول شدن شاهدی میراث انست که شاهد دریافته باشد مرده را دیگر اليه حواله شده تسلیم نور محمد --- page 449 --- جلد دوم ۴۱۴ کتاب الدعوی وان لم یکن فیه معرفه امته فشهد وا انه ابن فلان بن فلان بن فیزان المیت وان المیت ترک هذه الدار میرثاله ولم یدرک المیت لم یذکر هذا الفصل ههنا و ذکر فی المنتقی اجیز شهادتهما فی النسب وابطلها فی المیراث کذا فی المحیط (عالمگیری) و این قبول ناشدن گواهی وقتیست که نسب مدعی از مرده معلوم باشد و اگر نسب مدعی از مرده معلوم نبود پس گواهان گواهی دادند که بدرستی این مدعی پسر فلان پسر فلان پسر فلان مرده است و بدرستی که آن فلان مرد میراث گذاشته است این سرای را برای او و در نیافته بودند مرده را ذکر نکرده است امام محمد رح این مساله را و ذکر کرده است در کتاب منقی که رو اندی عالم گواهی ایشان را درباره نسب باطل میکنم آنرا درباره میراث همچنین ذکر شده است در کتاب محیط لوشهد واعلی دار فی ید رجل انها کانت لفلان جد هذا المدعی و خطته وقد ادرکوا الجد والمدعی یدعی انها کانت لابیه فان جوز المیراث بان شهد وا انها کانت لجد هذا المدعی فلان مات وترکها میراثا هذا المدعی تقبل الشهادة و یقضی بالدار للمدعی وان لم یجوزا المیراث فان لم یعلم تقدم موت الجد علی موت الاب لا یقضی بالدار للمدعی بالاجماع وان علم فکذا الجواب عند ابیحنیفة و محمد رحمهما الله (عالمگیری) و اگر گواهی دادند برانی در دست مردی که بدرستی این سرای از فلان پدر کلان این مدعی بود و زمین خط کشیده شده او بود و تحقیق که دریافته بودند پدر کلان او را و مدعی دعوی میکرد که بدرستی که این سرای از پدر من بود پس اگر شاهدان در گواهی خود بیان نقل شدن میراث را کردند باینطریق که شاهد می دادند که بدرستی این --- page 450 --- جلد دوم كتاب این سرای از فلان پدر کلان این مدعی بود او مرده میراث گذاشت این مدعی را برا پدر این مدعی بعد از ان پدر مدعی مرد و این سرای را میراث گذاشت برای این مدعی قبول کرده میشود این گواهی و حکم کرده میشود بآن سرای برای مدعی و اگر شاهدان بیان نقل شدن ملک را از مرده بمدعی نکردند پس اگر معلوم نبود پیش بودن مردن پدر کلان مرد پدر مدعی حکم کرده نمیشود بآن سرای برای مدعی باتفاق علما رحمهم الله تعالی و اگر معلوم بود پیش بودن مردن پدر کلان مدعی بر مردن پدر او همچنین حکم است نزد طرفین رحمها الله فایده تعالى ومن الشروط قول الشاهد لا وارث له غيره (بحر رائق) از جمله شرطهای شاهدی میراث اولا اعلم له وارثا غيره ولو قالوا لا نعلم له وارثا بهذا الموضع يکفى اینقول شاهد است که بگوید وارثی عند ابى حنيفة رح ولو قالا لا وارث له غيره قبل استحسانا ومحملى على العلم كذا فى الحاوى (در مختار وفتح القدير وجلبی) و از جمله شرطهای شاهدی بمیراث این قول شاهد نیست مرده را بجز مدعی یا نمیدانیم اورا وارثی بجز مدعی که بگوید که هیچ وارثی مر آن مرده را بجز مدعی نیست یا بگوید که نمیدانم آن مرده را وارثی بجز مد و اگر شاهدان کفشد که نمیدانیم ما وارثی آن مرده را درینجا کافی میشود در صحیح شدن شاهدی نزد حضرت امام اعظم رح و اگر شاهدان کفشد که نیست هیچ وارثی مر آن مرده را بجز مدعی قبول میشود از روی استحسان و این گفته شاهدان حمل میشود بعلم ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب حاوی ثم الشهود اذا شهد واعلى وراثة شخص وبينوا سببها وهذا الشخص ممن يستحق جميع المال ولا يصير محجوبا بغيره كالابن والابنة والاب ان قالوا لا نعلم له وارثا غيره فالقاضى يدفع جميع المال اليه من غير تلوم كذا فى المحيط فاذا شهد واانه ابنه --- page 451 --- جلد دوم ۴۴۸ كتاب الشهادة ولم يزيد واعلى هذا فالقاضي لا يدفع جميع المال اليه للحال بل يتلوم زمانا يقع في غالب راى القاضي انه لو كان معه وارث اخر لظهر في هذه المدة هكذا في الذخيرة (عالمگيرية) بعد ازین بدانکه اگر شاهدان گواهی دادند بوارث بودن شخصی و بیان کردند سبب ارث بودن او را و این شخص ازان قسم وارث بود که صاحب حق میشد همه مال را و منع نمیشد از میراث بسبب شخص دیگر مانند پسر مرده و دختر و پدر او درینصورت اگر شاهدان در گواهی خود گفته بودند که ما نمیدانیم آن مرده را وارثی بجز این شخص مدعی پس قاضی بدهد تمامی مال را با و بغیر از انتظار همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و اگر گواهی دادند که بدرستی این شخص پسر مرده است و نافزودند بر این چیز یرا یعنی نگفتند که نمیدانیم وارث دیگر مر این مرده را غیر از او پس قاضی در حال ندهد تمامی مال را با و بلکه انتظار کند آن قدر زمانه که واقع شود در غالب فکر قاضی اینکه اگر با و وارث دیگر میبود هر آئینه ظاهر میشد درین مدت همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره واذا شهدو انه كان لمورثه ترکه میراثا له ولم يقولوا لا نعلم له وارثا سواه فان كان ممن يرث فى حال دون حال لا يقضى لاحتمال عدم استحقاقه او يرث على كل حال يحتاط القاضى وينتظر مدة هل له وارث اخرام لا ثم يقضى بكله وان كان نصيبه يختلف في الاخر يقضى بالاقل فيقضى في الزوج بالربع والزوجة بالثمر الا ان يقولو لا نعلم له ورثا غيره (نسخ القديرى ووقاية) قمر يوطا احمدي کواها نمان --- page 452 --- جلد دوم ۴۴۹ کتاب الشهادة گواهان گواهی بدهند که این مال از مورث این مدعی بود میراث گذاشته است آنرا برای او و نگفتند شاهدان این را که نمیدانیم مر آن مرده را وارثی بجز مدعی پسر اگر آن مدعی از جمله آن وارثان بود که در یک حال ازان مرده میراث می برد و در دیگر حال میراث نمی برد حکم کند قاضی برای او از جهت احتمال صاحب حق نا بودن او یا اینکه مدعی ازان وارثان بود که بهر حال میراث ازان مرده می برد پس درین صورت قاضی احتیاط کند و انتظار کند زمانه تا ظاهر شود که آیا مر آن مرده را وارثی دیگر بجز مدعی است یا نه بعد ازان حکم کند قاضی همه مال برای آن مدعی و اگر مدعی ازان وارثان بود که حصه او در حالها و تقدیرها مختلف میشد حکم کند قاضی کمترین حصه او پس در باره شوهر حکم کند بچهارم حصه مال و درباره زن مرده حکم کند بهشتم حصه مال مگر حکم نکنند قاضی بکمترین حصه این چنین وارث وقتیکه گواهان در گواهی خود بگویند که نمیدانیم آن مرده را وارثی بجز این مدعی وقد علو بما مران الوارث ان كان ممن يحجب حجب حرمان فذكرهذا الشرط لاصل القضاء وان كان ممن قد يحجب حجب نقصان فذكره شرط للقضاء بالاكثر وان كان وارثا دائما ولا ينقص بغيره فذكره شرط للقضاء حالا بدون تلوم (رد المحتار) و تحقیق معلوم شد ازان بیانی که گذشت اینکه بدرستی وارث اگر از آن وارثانی بود که از میراث گاه گاه منع میشد منع شدن محرومی یعنی بودن دیگر وارث محروم میشد از میراث پس ذکر این شرط یعنی این گفته شاهد که نمیدانم --- page 453 --- جلد دوم ۴۵۰ کتاب الشهادة مر مرده را وارثی غیر ازین مدعی برای اصل حکم قاضی ست واگر ازان وارثانی بود که از میراث منع میشد بمنع شدن نقصان یعنی بودن دیگر وارث حصه او ناقص میشد پس ذکر این شرط برای حکم نمودن قاضی ست با فروترین حصه ای او واگر آن وارث همیشه وارث بود که حصه او بسبب وارث دیگر ساقط یا کم نمیشد پس ذکر این شرط برای در حال حکم کردن قاضی ست بی انتظار کردن او وفى الاقضية شهدا بانه جدالمیت وقضى له به ثم جاء الخرادعى انه ابو الميت وبرهن فالثانى بالميراث احق ويجعل الجدا بالهذا الذى ادعى الابوة فان قال الاب للقاضى ان هذا الذى اقام البيئة انه جدليس بابلى فره باعادة البيئة فالقاضى لايكلفه كذا في المحيط (عالمكيرى) و در کتاب قضیه گفته است که دو شاهد گواهی دادند باینکه بدرستی این شخص پدر کلان مرده ست و قاضی حکم کرد برای او بمیراث بعد ازان مرد دیگر آمد و دعوی کرد که بدرستی پدر مرده ام و گذرانید شاهدان را پس مدعی دوم که پدر مرده ست سزاوار ترست بمیراث آن مرده و آن پدر کلان مرده پدر کردانیده میشود مراین کسی را که دعوی کرده ست پدر بودن را پس اگر آن پدر مرده گفت مر قاضی را که بدرستی این شخص که گذرانیده ست شاهدان را باینکه پدہ کلان مرده ست پدر مر نیست پس امر کن او را بباز گذرانیدن شاهدان پس قاضی تکلیف نکند برا و بباز گذرانیدن شاهدان همچنین ذکر شده ست در کتاب محیط ولوشهد ان قاضى بلد كذا قضى بانه وارث الميت ولا وارث غيره قضى بارته لا بالنسب بين او لا فلو بين وبرهن الخ عجز با مرده تیر میراث نمیکند شر هداية --- page 454 --- جلد دوم ۴۵۱ کتاب الشهادة بنب يحجبه او يشاركه قيل و حجب اوشارك حتى لوبين الاول انه ابن الميت وبرهن الاخوانه ابنه فالارث بينهما ولو برهن الثانى انه ابوالميت جعل للثانى السدس والباقى للاول ولو ذكر الاول انه جد الميت و برهن الثانى انه ابوالميت فالارث للثانى ولو ذكر الاول انه ابوالميت وبرهن الثانى انه ابن الميت جعل للثانى خمسة اسداس الارث وللاول السدس ولو برهن الثانى انه ابوالميت ايضا فالارث للثانى والجواب فى العتق كالجواب فى الاب ورد بينة الاول على ابوته بعد القضاء للثانى الا اذا برهن الاول على ان القاضى قضى انما ابوالميت فكان اولى وبطل نسب الثانى ولو برهن الاول على ابوته قبل القضاء للثانى اشتركا فى الارث حتى لو مات احدهما تعين الاخرابا والحكم فى الولاء على هذه الوجوه وان كان الاول معتوها او صغيرا لا يقدر على البيان جعله القاضى ابنا لو كان ذكرا فان جاء الثانى وبرهن انه ابو الميت جعل للثانى سدس المال وان برهن انه اخوالميت يجعله محجوبا بالاول وانكان الاول امراة جعله بنتا للميت وجعل لها جميع المال بالفرض والرد فان جاء اخر وادعى انه اخو الميت يعطيه النصف وان ذكر الثانى انه ابنه يعطيه الثلثين كذا فى الكافى (عالمكيرى) --- page 455 --- جلد دوم ۴۵۲ کتاب الشهادة واگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی قاضی فلان شهر حکم کرده است باینکه بدرستی این مدعی وارث مرده است ونیست مراورا وارثی غیر از او حکم کند قاضی بوارث بودن مدعی نه به نسب او بیان کرده باشد مدعی نسب خود را یا بیان نکرده باشد پس اگر مدعی بیان کرد نسب خود را و دیگر شخصی شاهدان گذرانید به نسبی که مدعی اول را منع میکرد از میراث و یا شریک میکرد این مدعی دوم را با مدعی اول در میراث قبول کرده میشود گواهی ایشان ومنع میشود مدعی اول از میراث در صورت اول و یا شریک میشود مدعی اول با او در میراث در صورت دوم تا آنکه اگر مدعی اول بیان نمود که من پسر مرده ام و مدعی دوم گذرانید شاهدان را که بدرستی من پسر مرده ام پس میراث آن مرده دو نصف میشود میان ایشان و اگر مدعی دوم گذرانید شاهدان را که بدرستی پدر مرده ام گردانیده میشود پدر و داده میشود مر او را ششم حصه میراث و باقی مال داده میشود مدعی اول را و اگر مدعی اول گفته بود که بدرستی پدر کلان مرده ام و مدعی دوم گذرانید شاهدان را که بدرستی پدر مرده ام پس میراث مرد مدعی دوم راست و اگر مدعی اول گفته بود که بدرستی پدر مرده ام و مدعی دوم گذرانید شاهدان را که بدرستی پسر مرده ام درین صورت گردانیده میشود پنج حصه از شش حصه آن مال مرد مدعی دوم را و گردانیده میشود یک حصه آن مرد مدعی اول را و اگر مدعی دوم گذرانید شاهدان را که بدرستی من نیز پدر این مرده ام پس میراث آن مرده مرد مدعی دوم راست و حکم درباره آزاد کننده مانند حکم است درباره پدر یعنی اگر شخصی گفت که آزاد --- page 456 --- جلد دوم ۴۵۲ کتاب الشهادة کنندها این مرده منم و میراث او مر است و شخص دیگر گواهان گذرانید که بدرستی آزاد کنندۀ این مرده منم حکم کرده شود بمیراث آن مرده مدعی دوم رو رد کرده میشود شاهدان مدعی اول بپدر بودن او برای مرده بعد از حکم کردن این قاضی بپدر بودن مدعی دوم اگر وقتیکه مدعی اول بگذراند شاهدان را بآنکه بدرستی قاضی آن شهر حکم کرده است که پدر مرده ام پس مدعی اول بهتر است بگرفتن میراث آن مرده و نسب مدعی دوم باطل میشود و اگر مدعی اول گذرانید شاهدان را بپدر بودن خود پیش از حکم کردن این قاضی برای مدعی دوم بپدر بودن او در خصومت هر دو ی ایشان مخیر میشوند در میراث آن مرده تا که اگر یکی از ایشان مرد معلوم میگردد پدر بودن دیگر از ایشان برای آن مرده حکم درباره میراث غلام آزاد کرده شده بنا بهمین وجه هاست که اگر دو مدعی دعوی آزاد کردن خود را میکردند بهمین طریق که در باره دوم پدر بودن گذشت حکم ایشان چنین است و اگر مدعی اول کم عقل یا خرد بود که قادر نبود ببیان کردن نسب خود بگرداند قاضی او را بپر برای آن مرده اگر مدعی اول نریه باشد پس اگر مدعی دوم آمد و گذرانید شاهدان را که بدرستی پدر مرده ام داده میشود مر مدعی دوم را ششم حصه میراث و اگر مدعی دوم گذرانید شاهدان را که بدرستی برادر مرده ام بگرداند قاضی او را منع شده از میراث بسبب مدعی اول و اگر مدعی اول زن بود بگرداند قاضی او را دختر برای مرده و بدهد با و همه آن مال را بعض آن مال را بسبب فرض و بعض آنرا بسبب رد پس اگر دیگری آمد و دعوی کرد که بدرستی برادر مرده ام بدهد قاضی باو نصف میراث را و اگر مدعی دوم گفت که بدرستی پسر مرده ام بدهد قاضی او را دو حصه از سه حصه میراث همچنین ذکر شده است در کتاب کافی --- page 457 --- جلد دوم ۴۵۴ کتاب الشهادة رجل اقام البينة انه عم الميت ووارثه لا نعلم له وارثا غیره ثم اقام الآخر البينة انه اخو الميت ووارثه لا نعلم له وارثا غیره ثم اقام الآخر البينة انه ابن الميت لا نعلم له وارثا غیره واقاموا البينة جمیعاً فانه یقضی بالمیراث للابن کذا فی محیط السرخسی م (عالمگیری) مردی گذرانید شاهدان را باینکه بدرستی این مدعی عم مرده و وارث اوست نمیدانیم مر آن مرده را وارثی بجز او بعد از ان مرد دیگر گذرانید شاهدان را باینکه بدرستی که این مدعی برادر مرده و وارث اوست نمیدانیم مر آن مرده را وارثی بجز او بعد از ان مرد دیگر گذرانید شاهدانرا باینکه بدرستی که این مدعی پسر این مرده است نمیدانیم مر آن مرده را وارثی بجز او و گذرانیدند بجایشان شاهدان خود را پس بدرستیکه حکم کرده میشود بمیراث آن مرده برای پسر او و همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی م اذا مات الرجل فاقام رجل بينة انه فلان بن فلان الفلانی وان الميت فلان بن فلان الفلانی حتی التقیا الی اب واحد من قبيلة واحدة وهو عصبة الميت ووارثة لا نعلم له وارثا غيره قضى له بالميراث (عالمگیری) و قتیکه مردی مرد پس مردی گذرانید شاهدان را باینکه بدرستی این مرد مدعی فلان پسر فلان از فلان قبیله است با بدرستی که این مرده فلان پسر فلان از فلان قبیله است تا اینکه آن مرد مدعی و آن مرده با هم پیوست شدند بیک پدر از یک قبیله و گفتند شاهدان که این مرد عصبه آن مرده و وارث اوست نمیدانیم مر او را وارثی بجز او حکم کرده میشود برای آن مدعی بمیراث آن مرده فان جاء اخر بعد ذلک واقام بينة انه عصبة الميت فان اثبت الثانی مثل ما اثبت الاول بان ثبت انه فلان بن فلان الفلانی والمیت فلان بن --- page 458 --- جلد دوم ۴۵۵ کتاب الشهادة بر فلان بن فلان الفلانی حتى التقیا الى اب واحد قبلت بینة الثانی اذا التقیا الى اب واحد من قبیلة واحدة (عالمگیری) پس اگر مرد دیگر آمد بعد از حکم کردن برامی آن مرد اول و گذراین د شاهد انرا باینکه بدرستی آن مرد دوم حصبه مرده است پس اگر مدعی دوم ثابت کرد وارث بودن خود را مانند انکه ثابت کرده است مدعی اول یا بطریق که ثابت کرد که آن مدعی دوم فلان پسر فلان پسر فلان از فلان قبیله است و آن مرده فلان پسر فلان پسر فلان از فلان قبیله است تا اینکه مدعی دوم و آن مرده با هم پیوست شدند بیک پدر قبول کرده میشود و قتیگر آن مدعی دوم و اول هم پیوست شوند بیک پدر از یک قبیله وانکا نا من قبیلتین بان ادعى الاول انه من العرب وادعى الثانى انه من العجم لا تقبل بینة الثانى وان اثبت الثانى نسبا ابعد من الاول بان اثبت الثانی انه ابن ابن عمه فالقاضی لا یلتفت الى بینته وان التقیا الی اب واحد من قبیلة واحدة او من قبیلتین (عالمگیری) و اگر مدعی اول و مدعی دوم از دو قبیله بودند باین طریق که مدعی اول دعوی نمود که بدرستی از قبیله عربم و مدعی دوم دعوی نمود که بدرستی از قبیله عجمم قبول کرده نمیشود گواهان مدعی دوم و اگر مدعی دوم ثابت کرد نسبی را دور تر از مدعی اول اینطور که مدعی دوم ثابت کردیکه بدرستی پسر پسر عم آن مرد وام پس قاضی التفات نکند بگواهان مدعی دوم اگر چه هر دو مدعی با هم پیوست شوند بیک پدر از یک قبیله یا از دو قبیله .. وان اثبت الثانى نسبا فوق الاول بان ادعى الثانی ان المیت ابنه و ولد على فراشه وانه ابوه لا وارث له غیره فهذا على وجهین ان ادعى الاب نسبه من الفصيلة --- page 459 --- جلد دوم ۴۵۶ كتاب الشهادة التي ادعاها ابن العم تقبل بينة الاب وينقض القضاء الأول في حق الميراث دون النسب حتى يبقى الاول ابن عم له حتى لومات هذا الاب يرث الاول منه اذا لم يكن له وارث اقرب منه وان ادعى نسبه من قبيلة اخرى قبلت بينة الاب ونقض القضاء الاول فى حق النسب والميراث جميعاً كذا فى المحيط (عالمگیری) واگر مدعی دوم ثابت کرد نسبی را برتر از نسب مدعی اول یعنی نزدیکتر بدینطریق که مدعی دوم دعوی کرد که بدرستی که این مرده پسر من است و زاده است در فراش من و بدرستیکه پدر اویم که نیست مرا و را وارثی بجز من پس اینصورت بر دو وجه ست اگر پدر دعوی کرده بود نسب خود را از ان قبیله که دعوی کرده بود آنرا پسر عم او که مدعی اول است قبول کرده میشود گواهان پدر و میشکند حکم اول قاضی در باره میراث نه در باره نسب تا اینکه مدعی اول باقی می ماند پسر عم برای آن مرده تا که اگر مر د همین پدر آنمرده میراث می برد مدعی اول از و وقتیکه نباشد او را وارثی دیگر نزدیکتر از مدعی اول و اگر مدعی دوم دعوی کرده بود نسب خود را از قبیله دیگر غیر از قبیله پسر عم قبول کرده میشود گواهان او و می شکند حکم اول قاضی در باره نسب و میراث هر دو همچنین ذکر شده است در کتاب محیط شهد رجلان لرجل انه اخوالميت لا بید وامه ووارثه لا نعلم له وارثاغيره فقضى له ثم شهد الاخ بانه ابن المیت لا تقبل ويضمنان للابن ما اخذ الاخ ولو شهد الاخوانه اخوه لابيه وامه ووارثه لا نعلم له وارثاغيره وغير الأول تقبل ويدخل الثانى مع الاول فى الميراث ولا ضما على --- page 460 --- جلد دوم ۴۵۶ کتاب الشهادة ولا ضمان على الشاهدين للاول ولا يغرمان للثاني شيا (عالمگیری) دو مرد گواهی دادند برای مردی که بدرستی این مرد برادر مرده است از مادر و پدر او وارث او نمیدانیم مر آن مرده را وارثی غیر از او پس قاضی حکم کرد برای او بعد ازان آن شاهدان گواهی دادند برای دیگری که بدرستی این مرد پسر آن مرده است قبول کرده نمیشود گواهی ایشان ایشان تاوان ده میشوند برای پسر آن مالی را که برادر مرده گرفته است آنرا و اگر این دو شاهد گواهی دادند برای دیگری که بدرستی این مرد برادر آن مرده است از مادر و پدر او و وارث اوست نمیدانیم مراو را وارث دیگر غیر از این برادر و غیر ازان برادر اول او قبول کرده میشود گواهی ایشان و شریک میشود برادر دوم با برادر اول در میراث و نیست تاوان بران شاهدان برادر اول و تاوان دار نمیشوند آن شاهدان برای برادر دوم چیزیرا شهد شاهدان ان فلانا اخو الميت لابيه لا نعلم له وارثا غیره و قضى و شهد آخران للاخرانه ابنه ينقض القضاء الاول ول بالوراثة للاول ضرورة فان كان المال قائما في يده دفع الى الابن وان ها لكا فللابن الخيار ان شاء ضمن الاخ وان شاء ضمن الشاهدين فان ضمن الاخ لا يرجع على احد وان ضمن الشاهدين رجعا على الاخ كذا في محيط السرخسي (عالمگیری) گواهی دادند دو شاهد که بدرستی فلان برادر مرده است از پدر و مادر او نمیدانیم مر آن مرده را وارثی غیر ازان فلان و قاضی حکم کرد بان و ششهده ی دادند دو شاهد دیگر برای مرد دیگر که بدرستی این مرد پسر مرده است می شکند آن حکم اول که بوارث بودن اول شده بود از روی ضرورت پس اگر آنمال موجود بود در دست آن مدعی اول و هلاک نشده بود داده میشود بآن پسر و اگر آن مال هلاک شده بود پس مر آن پسر را اختیار است اگر رضای او میشد تاوان گیرد از برادر و اگر رضای او بیجا رفتیم --- page 461 --- جلد دوم ۴۵۸ کتاب الشهادة میشد تا و ان کبیر را ازان دو شاهد پس اگر تا وان گرفت از برادر پس او رجوع نکند بر هیچکسی و اگر تا وان گرفت ازان دو شاهد رجوع کنندایشان بر برادر او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رح رجل اقام البينة على دار في يد رجل انها كانت لابيه مات وتركها مير اثاله ثم ادعي انه اشتراها من ابيه لا يسمع دعواه ولو ادعى اولا الشراء من ابيه ثم ادعى الميراث عنه قبلت بينته (قاضيخان ) مردی گذرانید شاهدان را بر ایکه در دست مردمی بود که بدرستی این سرای از پدر من بود که مرده است و میراث گذاشته است آنرا برای من بعد ازان دعوی کرد که بدرستی خریده بودم آنرا از پدر خود شنیده نمیشود دعواش و اگر دعوی کرد در اول خریدن آنرا از پدر خود بعد ازان دعوی کرد میراث را از پدر خود قبول کرده میشود شاهدان او ومن اقام بينة على دارانها كانت لابيه اعارها اوا و دعها الذي هي في يده فانه ياخذها ولا يكلف البينة انه مات وتركها ميراثاله ( هدايه ) و کسیکه گذرانید شاهدان را برائی که بدرستی این سرای از پدر من بود بعاریت داده بود آنرایا امانت گذاشته بود آنرا بکسیکه آنسرا در دست اوست پس بدرستیکه مدعی میکیرد آن سرای را و تکلیف داده نمیشود شاهدان را باینکه بگویند که پدر مدعی مرده است و سرای را میراث گذاشته است برای او وان شهدا وانها كانت في يدفلان مات وهي في يده جازت الشهاد هدايه ) و اگر شاهدان گواهی دادند که بدرستی آن سرای در دست فلان بود که او مرد در حالیکه آن سرای در دست او بود رواست گواهی این شاهدان در باره ثبوت ملک آن فلان و ان قالو الرجل حي نشهد انها كانت في يد المدعي فایده شاهدان گذرانید که این سرای از پدر من است نزد ذوالید عاریت یا امانت است مطبقت بجز نیست علی القوم مرد --- page 462 --- جلد دوم ۳۵۹ كتاب الشهادة منذ شهر او اقل او اكثر اولم يذكرا وقتا لم تقبل ولو شهدا في هذه الصورة انهما كانت للمدعي تقبل (بدايع وفتح القدير ) وان لم يشهدا انها ملكه الى الان (رد المحتار) واگر گواهان گواهی دادند برای مرد زنده و گفتند که گواهی میدهیم که بدرستی این سرای در دست مدعی بود از وقت یکماه یا کمتر یا زیاده از ان یا گواهان وقت را یاد نکردند در گواهی خود قبول کردنمیشود گواهی ایشان واکر در بهمین صورت گواهی دادند باینکه بدرستی آن سرای ملک بود مردعی را قبول کرده میشود گواهی ایشان اگر چه گواهی نداده باشند باینکه بدرستی آن سرای تا حال ملک مدعی ست وان اقر بذلك المدعى عليه اى قربان الدار كامت في يد المدعي دفعت الى المدعي وان شهد شاهدان انه اقر انها كانت في يد المدعي دفعت اليه ( بدائع ) لكن لا يصير المدعى عليه بزوال اليد عنه مقضي عليه حتى لو برهن المدعي عليه بعد على انه يقبل كذا في العادية (تكملة) و اگر مدعی علیه اقرار کرد بان یعنی اقرار کرد که بدرستی آن سرای در دست مدعی بود داده میشود آن سرای بمدعی واگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی مدعی علیه اقرار کرده است باینکه بدرستی آن سرای در دست مدعی بود داده میشود آن سرای بمدعی ولیکن مدعی علیه بسبب این دور شدن دست او ازان سرای مقضی کرده حکم کرده شده براو تا که اگر مدعی علیه بعد ازان گذرانید شاهدان را باینکه بدرستی این سرای ملک مست قبول کرده میشود همچنین ذکر شده است در کتاب فصول عمادی وفي جامع الفصولين اخذ عينا من يد اخر و قال اني اخذت من يده لانه كان ملكي و برهن على ذلا. تقبل لانه وان كان ذايد بحكم الحال لكنه لما اقر بقبضه منه فقد اقران ذا اليد في الحقيقة هو الخارج ولوا قر المدعى عليه فایده سالهای اقرار مدعی علیه بید واحد بودن مدعی ع القيوم --- page 463 --- جلد دوم ۴۶۰ کتاب الشهادة انی اخذته من المدعی لانه کان ملکی فلو كذبه المدعي في الاخذ منه لا يؤمر بالتسليم الى المدعي لانه رد اقراره وبرهن على ذي اليد ولو صدقه يؤمر بتسليمه الى المدعي ... فيصير المدعي ذاليد فيحلف او يبرهن الاخر (بحر رايق) و در کتاب جامع الفصولین گفته است که شخصی گرفت مالی را از دست دیگری و گفت که گرفتم این مال را از دست او زیرا که این مال ملک من بود و بان گفته خود گذرانید شاهدان را قبول کرده میشود گواهان او زیرا که آن شخص اگر چه بحکم حال ذوالید است لیکن هرگاه که اقرار کرد بقبض کردن آن مال از نزد آن شخصیکه در اول مال نزد او بود پس بتحقیق اقرار کرد باینکه بدرستی ذوالید در حقیقت .. خارج است و گواهان خارج قبول کرده میشود و اگر مدعی علیه اقرار کرد که بدرستی من گرفته ام این مال را از مدعی زیرا که آن مال ملک من بود پس اگر مدعی در وغگوی کرد ایند او را در گرفتن آن مال از نزد او امر کرده نشود مدعی علیه را بسپردن آن مال بمدعی زیرا که مدعی رد کرد اقرار او را که بگرقتن آن مال کرده بود پس مدعی ذوالید نشد و در ینصورت مدعی شاهدان بگذراند بر آنکس که آن مال در دست اوست و اگر مدعی راستگوی گردانید مدعی علیه را در اقرار او که کرده بود امر کرده شود مدعی علیه را بسپردن آن مال بمدعی پس مدعی ذو الید میگردد پس در ینصورت مدعی سوگند گذر کند ذوالیدست یا شاهد بگذراند آن شخص دیگر ولوا قرا نه كان بيد المدعي بغير حق هل يكون اقراراله باليد المفتي به نعم جامع الفصولین (درمختار) وقید الا قرا بكونه في يد المدعي لانه لوادعي عقارا فاقر المدعي عليه انه بيدلا تقبل حتي يبرهن انا ب او يعلم القاضي بخلاف المنقول د بحر رائق --- page 464 --- جلد دوم ۴۶۱ كتاب الشهادة و اگر اقرار کرد مدعی علیه که بدرستی این مال در دست مدعی بناحق بود آیا این قول مدعی علیه اقرار میشود برای مدعی بذوالید بودن او یانه و آن قولی که فتوی بآن شده است اینست که آری اقرار میشود بذوالید بودن مدعی چنانکه در کتاب جامع الفصولین ذکر شده است و مقید کرد اقرار مدعی علیه را درین مساله بودن مال در دست مدعی زیرا که اقرار مدعی علیه بودن مال درد خود او این حکم ندارد زیرا که اگر شخصی دعوی کرد زمینی را پس مدعی علیه اقرار کرد که بدرستی آن زمین در دست تست قبول نمیشود اقرار او تا اینکه مدعی شاهدان بگذراند باینکه آن زمین در دست مدعی علیه است و یا قاضی بداند که آن زمین در دست مدعی علیه است بخلاف انچیزیکه منقولی باشد که اقرار مدعی علیه بذوالید بودن او در ان قبول است الباب التاسع في الشهادة على الشهادة باب نهم ثابت است در بیان حکم گواهی بر گواهی یعنی گواهی گواهان فرع بر گواهی گواها اصل الشهادة على الشهادة جائزة في الأقادير (قاضيخان) وفي كل حق لا يسقط بشبهة على الصحيح قال في البحر اطلقه فشمل الوقف وهو الصحيح حياء له وصونا عن اندراسه وشمل التعزير وهو مصرح به في الأجناس وقضاء القاضي وكتابه كما في الخانية والنسب كما في خزانة المفتين (تكمله رد المحتار) گواهی بر گواهی رواست در اقرارها و در هر حقی که بسبب شبه ساقط نمیشود بنا بقول صحیح کشته است در کتاب بحر رایق که مطلق ذکر کرد حق را پس شامل شد وقف را که گواهی بر گواهی در ان نیز قبول است و همین قول صحیح است از جهت زنده گردانیدن وقف و از جهت نگه داشتن آن از ویران شدن آن و شامل شد تعزیر را و شامل بودن حق تعزیر را تصریح کرده شده بآن على الرشيد --- page 465 --- جلد دوم ۳۶۲ کتاب الشهادة در کتاب جناس ناطقی و شامل گشتن حکم قاضی و نوشته او را برای دیگر قاضی چنانکه در فتاوای قاضیخان ذکر شده است و تامل شد نسب را چنانکه در کتاب خزانة المفتین ذکر شده وهذا اي جواز الشهادة على الشهادة استحسانا لشدة الحاجة اليها اذ شاهد الاصل قد يعجز عن اداء الشهادة لبعض العوارض كالموت والسفر والغيبة فلولم يجز الشهادة على الشهادة ادي الى التواء الحقوق ولهذا اي ولاجل التواء الحقوق عند عدم جواز الشهادة على الشهادة جوزنا الشهادة على الشهادة وان كثرت (هدايه وعينى اعنى الشهادة على شهادة الفرع بان يحمل الفرع شهادته لاثنين واحد الاثنين لاخرين وهكذا ويشترط الشروط الآتي ذكرها في كل فرع مع اصله ( تكمله رد المحتار) الا ان فيها اي في الشهادة على الشهادة شبته من حيث البدلية ( هدايه وعينى ) لان البدل مايصاراليه الاعند العجز عز الاصل (ردالمحتار) اومن حيث ان فيها زيادة احتمال فان في شهادة الاصول تهمة الكذب لعدم العصمة وفي شهادة الفروع تلك التهمة مع زيادة تهمة كذبه وغفلته من الاحترازعنه ليخبرالشهو یعنی شہود الاصل بخلاف مانیمایند وی را بالتبتها كالموت والمفقناره پیشود و این روا بودن گوایی برگوایی استحسان است یعنی قیاس آن را روا نمیداند لیکن بدلیل استحسان روا [ILL] است مردم بدان زیرا که شاهد اصل گاهی عاجز میشود... --- page 466 --- جلد دوم ۴۶۳ کتاب الشهادة از ادا کردن شاهدی نزد قاضی بسبب بعض پیش آمدنها ، او را مانند مردن و مسافر شدن و غایب شدن و پس اگر شاهدی بر شاهدی روا نشود ادا میشود این روا بودن آن بتلف شدن حقهای مردم و ازین جهت یعنی از جهت تلف شدن حقهای مردم بنسبه روا نبودن گواهی بر گواهی روا گفتیم گواهی را بر گواهی اگرچه بسیار شود شاهدی بر شاهدی باینطور که باز شاهد فرع گواهی خود را برای دو شاهد دیگر یعنی دوشاهد فرع بر شاهد ی خود بگیرند و یکی از ان دو شاهد باز کند گواهی خود را بر دو شاهد دیگر و همچنین تا آخر برود و آن شرطها ی که بیان آن می آید شرط کرده شده اند در بر شاهد فرع با اصل و ولیکن درین گواهی بر گواهی شبهه بدل بودن و عوض بودن شاهد فرع است از شاهد اصل زیرا که بسوی بدل گردیده نمیشود مگر وقت عاجز شدن از اصل یعنی ثبوت حکم بعوض و بدل کرده نمیشود تا زمانیکه امکان حاضر می نیاید مانند روا بودن نماز که به تیمم کرده نمیشود تا که عاجزی از وضو ثابت نشود و باز گویا بر گواهی شبهه است ازین جهت که در ان افزونی احتمال دروغ است زیرا که در گواهی شاهدان اصل تهمت دروغ ثابت است از جهت معصوم نا بودن ایشان و در شاهد ی گواهان فرع همین تهمت ثابت است با افزونی تهمت دروغ خود ایشان و حال آنکه تحقیق امکان تمیزا کردن هست از ین افزونی احتمال دروغ بجنس شاهدان یعنی شاهدان اصل پس این گواهی بر گواهی قبول کرده نمیشود در ان حقی که بسبب شبهها ساقط میشوند مانند حدود و قصاص والمراد بالشهادة بالحد الشهادة بوقوع اسبابها الموجبة لها رجم ) فلا يرد انه اذا شهد على شهادة شاهد يزان قاضى بلد كذا ضرب فلانا حد قذف فانها تقبل حتى ترد شهادته عجز المبسوط ) وان كان المشهود به فعل القاضى وهو ما يثبت مع الشهادة و مراد بگواهی دادن بعد گواهی بر گواهی در ان رو ایست گواهی دادن است بواقع شدن سبییهائی --- page 467 --- جلد دوم ۴۶۴ كتاب الشهادة که واجب کننده حد باشند پس دارد نمیشود اینکه بدرستی و قتیکه گواهی داده شود بر گواهی دیگری بانیکه بدرستی قاضی فلان شهر فلان کس را حذر ده در قذف پس بدرستیکه قبول میشود این گواهی درد کرده میشود گواهی انکس بسبب ثابت شدن بر او حد زده شدن او در قذف چنانکه در کتاب بحر رايق از کتاب مبسوط نقل کرده است زیرا که آن چیزیکه گواهی بآن داده شده درین صورت فعل قاضی است و آن باشبهات ثابت میشود بخلاف از سببهای خراب کننده حد که آنها با وجود شبهات ثابت نمیشود قال في خزانة المفتين والاشهاد على شهادة نفسه يجوز وان لم يكن بالاصول عذر حتى لو لم يعلم العذر من مرض او سفير او موت شهد الفرع قتيان زاشترط العذر وقت الاداء لا وقت التحمل (تكمله رد المحتار) و در کتاب خزانة المفتين گفته است که شاهد گردانیدن کسی دیگر را بر شاهد ی خود درستاست اگرچه بر شاهدان اصل عذر نباشد فایده اینکه اگر شاهدان اصل را عذری برسد از بیماری یا مسافری یا مردن گواهی بدهد شاهد فرع پس ظاهر شد ازین مسأله که بدرستی شرط بودن عذر شاهدان اصل در وقت ادا کردن گواهی است نه در وقت برداشتن آن وفي يتيمةالله وكتبت إلى الحسن بن زياد اذا شهد القاضي على قضائه الشاهدين اللذين شهد في تلك الحادثة هل يصح اشهاده اياهما فقال نعم لكنه ينفصل عن القبول في الحكم (بحر) و در کتاب یتیمة الدهر ذکر شده است که نوشتم سحبن بن زیادرحمه الله علیه که و قتیکه شاهد گرداند قاضی بر حکم خود آن دو شاهد ی را که گواهی داده باشند دران حادثه آیا صحیح میشود شاهد گردانیدن قاضی ایشانرا پس گفت امام حسن رح در جوابکه آری صحیح میشود ولیکن حکم این شاهد گردانیدن جدا است از حکم قبول شدن آن نزد قاضی زیرا که این شاهد گردانیدن صحیح است و نزد قاضی قبول نمیشود --- page 468 --- جلد دوم ۴۶۵ کتاب الشهادة والمطلوب واذا اراد ان يشهد غيره على شهادته ينبغى ان يحضر الطالب ويشير اليهما واذا اراد ان يشهد عند غيبتهما ينبغي ان يذكر اسمهما ونسبهما الا اذا كان المشهود عليه غائبا فذكر الاسم والنسب يجوز للاشها دويكفى هذا القدر للقضاء كذا فى المحيط (عالمكيرى) و وقتیکه کسی اراده کند که دیگر بر امر شهادی خود شاهد بگرداند میباید او را که طلب کننده حق وکسی را که حق از وطلب میشود حاضر کند وبسوی هر دو می ایشان اشارت کند و اگریراده کنند که در وقت غایب بودن ایشان شاهد بگرداند میباید انیکه ذکر کند نام و نسب هر دو ایشان را نزد شاهدان فرع ولیکن اگر بدرستی انکسیکه شاهد می بر او داده شده است غایب باشد پس بیان کردن نام و نسب او خاص برای شاهد گردانیدن روست و همین قدر بسند و نسبت برای حکم قاضی یعنی تا زمانیکه انکسیکه گواهی بر او داده شده حاضر نباشد حکم قاضی صحیح نمیشود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و لا تقبل شهادة شهود الفروع الا ان يموت شهود الاصل او يغيبوا مسيرة ثلاثة ايام فصاعدا او يمرضوا مرضا لا يستطيعون معه حضور مجلس الحاكم ( هدايه ) او تكون المراءة مخدرة قال البزدوي هي من لا تكون برزت بكرا كانت او ثيبا ولا يراها غير المحارم من الرجال لو خرجت لقضاء حاجة او حمام واما التى جلست على المنصة فراها رجال اجانب كما هو عادة بعض البلاد لا تكون مخدرة حموی ( در مختار ورد المحتار) و قبول کرده نمیشود گواهی گواهان فرع مگر وقتیکه بمرد گواهان اصل و یا غایب شوند مدت سه روز راه یا زیاده از ان و یا بیمار شوند بیماری که با آن بیماری توان حاضر شدن مجلس قاضی را نداشته باشند و یا آنکه شاهد اصل زن مستوره و پرده نشین باشد گفته است امام بزدوی رحمة الله علیه فائده بیان جایگار شدن گواهی فرع --- page 469 --- جلد دوم ۴۶۸ کتاب الشهادة که زن مخدره آن زنیست که ظاهر نشده باشد خواه دوشیزه باشد یا بیوه باشد و نبیند او را کسی از مردان بجز محرمهای او اگرچه برای ادای حاجت خود یا برای حمام برآید و اما آن زنی که می نشیند بر جای بلند مانند تخت پس می بینند او را مردان بیگانه چنانچه عادت بعض اهل شهر است پس آن زن مستوره نیست چنانکه در کتاب حموی ذکر شده است وانما اعتبر نا مدة السفر في الغيبة لان العجز ببعد المسافة ومدة السفرية حکما حتى ادير عليها عدة من الاحكام ( هدايه ) كقصر الصلوة والفطر و امتداد المسح وعدم وجوب الاضحية والجمعة وحرمة خروج المرأة بلا محرم ال (عنایه) فكذا سبيل هذا الحكم (هدايه) وعن ابي يوسف رح انه ان كان في مكان لو غدا لاداء الشهادة لا يستطيع ان يبيت في اهله صح الاشهاد احيا للحقوق الينا قالوا الاول احسن (هدايه) وهو ظاهر الرواية كما في الحاوي (بحر) واستحسنه غير واحد وذكر القهستاني ايضا ان الاولظام الرواية (تكمله) وعليه الفتوى والثاني ارفق و به اخذ الفقيه ابوالليث (هدايه) وكثير من المشايخ رح وقال فخر الاسلام انه حسن وفي السراجية وعليه الفتوى (بحر) وذكره محمة في السير الكبير (تكمله) و بزاین نسبت که معتبر کرده است محرم در غایب بودن شاهدان اصل مده سفر را که سه روزه راه است زیر ا که عاجز کننده شاهد از حاضر شدن مجلس قاضی دور بودن راه است و مدت سفر دوریست از روی حکم شرع تا که موقوف است بران مده چندی از حکمهای شرع مانند قصر کردن نماز فرض چهار رکعتی و مانند روا بودن خوردن روزه فرض و در از شدن مده مسح موزه و مانند واجب نشدن قرا نماز جمعه و حرام بودن برامدن زن بغیر از محرمی یا بغیر از شوهر که جمله اینها دران منفرست که --- page 470 --- جلد دوم ۴۶۷ كتاب الشهادة سه روزه راه باشد در كمتر از ان نيست پس همچنين است راه این حكم یعني غايب بودن شاهد اصل که آن هم اندازه کرده شده بمدت سفر که سه شبانه روز است و از امام ابو یوسف رح روایت شده است که اگر شاهد اصل در جائی بود که اگر وقت صباح برای ادای شهادت در مجلس قاضی میرفت بخوف انست که شب را در خانه خود بیاورد صحیح میشود شاهد گرفتن او بر شهادت خود از جهت زنده گردانیدن حقهای مردم گفته اند علما رحمهم الله که قول اول نیکوتر است و آن ظاهر روایت است چنانکه در کتاب حاوی ذکر شده است و بستان دته اند آنرا جمعی از علما و مصنف جامع الرموز نیز ذکر کرده که همین قول اول ظاهر روایت است و فتوی برآن است و قول دوم مناسب تر است بحال مردم و همین قول دوم عمل کرده است فقیه ابولیت رح و بسیاری از مشایخ رحمهم الله تعالی و گفته است فخر الاسلام رح که این قول دوم نیکو است و در فتاوای سراجیه ذکر کرده است که فتوی بر این قول است و ذکر کرده است این قول را امام محمد رح در کتاب سیر کبیر و في نوادر هشام سالت محمد ارح عن رجل خرج و تبعه قوم و هو يريد مكة او سفراً آخر سما لا تم رو د هما القوم و انصرفوا ثم شهد قوم على شهادته وادعى المشهود عليه انه حاضر وقد شهد البينة على ما سمي الم يرتح واهل تقبل الشهادة على الشهادة في قول من لا يقبل الشهادة على حاضر قال بلی لان الغيبة تتكون هكذا فان كان ودعهم وهو في منزله ولم يرتحل حين خرج لا اقبل شهادتهم كذا في التاتارخانية ( عالمكيري) و در کتاب نوادر ابن سماعه رح آورده است که پرسیدم امام محمد رحمة الله علیه را از حکم مردی که بر آمد و در یان و رفت قومی و حال آنکه آن مرد اراده کرده بود رفتن مکه معظمه را و یا سفر دیگر را که نامیده و معلوم کرده بود آنرا بعد ازان قوم جدائی کردند از او و پس گردیدند بعد از ان گواهی دادند قومی بر گواهی آن مرد و آن کسی که گوانا بر او داده شده بود دعوی کرد که بدرستی آن مرد حاضر است تا حال مگه تحقیق آن قوم گواهی داده بودند بحر نکه نامیدا --- page 471 --- جلد دوم ۴۶۸ كتاب الشهادة نامید و بعد آنرا بونه افزوده بودند دیگر چیزیرا یعنی نگفته بودند در گواهی خود که باز آن مرد بسفر رفت پس ایشانرا قبول کرده میشود گواهی آن قوم بر گواهی آن مرد بنا بقول آن کسی از مشائخ رحم که قبول میکند گواهی را بر گوا شخص حاضر را قبول کرده نمیشود گفت امام محمد رح که آدمی قبول کرده میشود زیرا که غایب بودن همچنیزا میباشد که در شان آن مرد بیان شد پس اگر آن مرد جدائی کرده بود ازان قوم و حال آنکه آن مرد در منزل خود بود و آن قوم ندیده بودند اورا در وقتیکه از منزل خود برآمد قبول نمیکنم گواهی ایشان را بر گواهی آن مرد همچنین ذکر شده است در کتاب تاتارخانيه قال الصدر الشهيد حسام الدين لا يجوز الشهادة على الشهادة من الامير و السلطان اذا كانا في البلدة كذا فى القنية (عالمگیری) گفته است امام صدر الشهید حسام الدین رح که روا نیست شاهدی بر شاهدی از امیر و سلطان یعنی روا نیست که ایشان بر گواهی خود کسی را شاهد گردانند و قتیکه ایشان در شهر باشند همچنین ذکر شده است در کتاب قنیه وهل يجوز للمحبوس ان يشهد على الخصومة نعم در مختار ) اقول الآن في زماننا لا فرق من حبس القاضي و لوطال الا الجاهل فان من امراء الشهادة يخرج الادائها نجا معه علم) و آیا رواست مر بند ی را شاهد گردانیدن بر شاهدی خود یا نه آری رواست اگر بندی شده باشد از طرف غیر آن قاضی که دعوی بحضور او میشود و من میگویم که در ین وقت در زمانه ما فرق نیست میان بندی کردن قاضی و بندی کردن پادشاه بلکه بندی کردن هر دوی ایشان یک حکم دارد زیرا که هر کسی از بندیان ایشانرا که لازم شود ادا کردن شاهدی برآورده میشود . از بندی خانه جهت ادا کردن شاهدی با نگهبانی با او ان کان الاصل معتكفا قال القاضي بديع الدين لا يجوز سواء كان منذورا او غير منذور كذا فى التاتارخانية (عالمگیری) اگر شاهد اصل در اعتکاف نشسته بود گفت قاضی بدیع الدین رحمة الله علیه که روا نمیشود شاهر بر شاهدی او برابرست این که اعتکاف نذری باشد یا غیر نذری همچنین ذکر شده است در کتاب تاتارخانیه غیر اداء --- page 472 --- جلد دوم ۴۶۹ كتاب الشهادة وتجوز شهادة شاهدين او شهادة رجل وامرأتين على شهادة شاهدين يعنى اذا شهدا على شهادة كل من الشاهدين فتكون لهما شهادتان شهادتهما معا على شهادة هذا وشهادتهما ايضا على شهادة الاخر (هذا به وفتح القدير) فعليه الاصل شاهدان سواء كانا هما او غيرهما (بحر) وصورة شاهد لا شهد على شهادة رجل ثم انهما بعينهما ايضا شهدا على شهادة رجل (جوهرة ين) و رواست گواهی دو مردان يا گواهی یکمرد و دو زن بر گواهی دو مرد يعنى وقتيكه دو شاهد فرع گواهی بدهند بر گواهی هر كدام از دو شاهد اصل پس میشود در آن دو شاهد فرع را دو گواهی يكى گواهی ایشان ست باهم یکجا بر گواهی اين یک شاهد اصل و دیگر نیز گواهی ایشان ست يكجا بر گواهی آن دیگر شاهد اصل پس بر هر شاهد اصل دو شاهد فرع لازم است خواه همین دو شاهد عين شاهد اصل دیگر باشند يا غير از ایشان باشند و صورت آن این است که دو شاهد فرع گواهی دادند بر گواهی مردی باز همین عين دو شاهد نیز گواهی دادند بر گواه مرد ديگر پس بدرستيكه اين گواهی رواست ولا يشترط ان يكون المشهود على شهادته رجلا لان للمرأة ايضا ان تشهد على شهادة رجلين او رجل وامرأتين ويشترط ان يشهد على شهادة المرأة نصاب الشهادة ذكره الشارح (بحر) و شرط نیست که آنکسیکه شاهد گرفته میشود بر گواهی او مرد باشد زیرا که برای زن نیز رواست که شاهد بگیرد بر گواهی خود دو مرد را یا یک مرد و دو زن را و شرط ست اینکه گواهی بدهد بر گواهی هر زن نصاب گواهی که دو مرد و یا یک مرد و دو زن همچنین ذکر کرده است این حکم را شارح زيلعي رح وتجوز شهادة الاب على شهادة الابن وان قضائه في رواية والصحيح الجواز فيهما كذا في فتح القدير (عالمگيري) ورواست گواهی پسر بر گواهی پدر او و روا نیست گواهی پسر بر قضا پدر او در روایتی و صحیح روا بودن گواهی پسر است در هر دو هم بر گواهی پدر و هم بر فضای او همچنان ذکر شده ست در کتاب فتح القدیر و فی کافی الحاكم وان شهد كافران على شهادة مسلمين لكافر على كافر --- page 473 --- جلد دوم ۴۷۰ کتاب الشهادة شئی لم يجز وكذا لو شهد كافران علی قضاء لكافر او لمسلم علی کافران كان القاضی مسمی المسلمان شهما کافر جات الشهاد (لجر) و در کتاب کافی حاکم ذکر شده است که اگر گواهی داد دو کافر بر گواهی دو مسلمان که برای کافری بود بختی بر کافر روا نمیشود این گواهی باز همچنین قبول کرده نمیشود اگر گواهی داد دو کافر تحکم قاضی برای کافری یا برای مسلمانی برکافران اگر آن قاضی که گواهی بحکم او داده اند مسلمان بود و اگر گواهی داد دو مسلمان بر گواهی کافری رواست گواهی ایشان ولا تقبل شهادة واحد على شهادة واحد والمراد من الواحد الاول ما كان اقل من نصاب الشهادة فلذا قال في الخزانة ولوان عشرة نسوة شهدن على شهدا واحلا و على شهاما امراتين او على شهاما امراة لا يقبل لا لخر الحق يشهد معهن رجل (کنز وجر) و قبول کرده نمیشود گواهی یک شاهد فرع بر گواهی یکشاهد اصل و مراد از یکشاهد اول که شاهد فرع است اینست که کمتر باشد از نعمام گواهی پس از بین جهت در کتاب خزانه گفته ست که اگر ده زن گواهی دادند بر گواهی یکشاهد و یا بر گواهی ده زن و یا برگواهی یکزن قبول نمیکند قاضی آن گواهی را تا که گواهی بدهد با آن زنان یک مرد و في البزاز يه معزيا الى الاصل شهد على رجل واحد هما اصل في شهادته فرع عن اخر ثم شهد هذا بعد نقل شهادة الاصل على شهاما نفسه لا تقبل لادائه الى ان يثبت بشهادة والثلثة ارباع الحق وانه خلاف وضع الشهاد و شهد واحد على شما نفسد الخوان علی شہاد غیره يصح (لجر) و در کتاب بزازیه ذکر کرده در حالی که نسبت کننده است ترا بکتاب مبسوط که دو شاهد گواهی دادند بر مردی و حال آنکه یکی از ایشان اصل بود در گواهی خود فرع بود از دیگری بعد از ان همین شاهد فرع پس از نقل کردن گواهی شاهد اصل را گواهی داد بر گواهی نفس خود قبول کرده نمیشود این گواهی ادا از جهت ادا شدن این گواهی باینکه ثابت شود بگواهی یکشاهد سه حصه بر یک حق مدعی نصف آن شها بگواهی همین شاهد و یک چهار یک آن بگواهی دادن او با شاهد دیگر بر گواهی شاهد اصل و این ثابت شدن سه چهار یک حق بگواهی یکشاهد مخالف است از وضع گواهی و اگر یکشاهد گواهی داد بر گواهی نفس خود و دو شاهد دیگر گواهی دادند بر گواهی کس دیگری [ILL] --- page 474 --- جلد دوم ۴۷۱ كتاب الشهادة غير صحیح میشود گواهی ایشان بجلان، هذا على شهادة جماعة من الرجال جازتقسول شهادتها ويقضى بها (قاضيخا) دوم گواهی دادند بر گواهی بسیار می از مردان داست گواهی ایشان وحکم کند قاضی بگواهی ایشان وصفة الشهاد الى شهادة الأصل مشاهد الفرع ان يقول شاهد الاصل الخاطب شها الفرع اشهد على شهادتي الشهد ان فلان ابن فلان اقر عندى بكذا واشهدنى على نفسه لان الفرع كالتنا فلا بد من التحميل التوكيل ( هدا به دفع المدارك ) وهما يكونان بشيمين ولا بد ان يشهد المكي يشهدنا القاضي لينقلا إلى مجلس القاضي وهو بالشين الثالثة (تكلملة رد المحتار، وان قال فاشهد من خاطية بشهاد به او خا شهدت ادتی لا يصبح في نقله ما شهادة الى صفت طریقی شاهد گرفتن یعنی شاہد گردانیدن شاهد اصل شاہد فرع را با نیست که شاہد اصل در حالیکه خطاب کننده باشد مر شاهد فرع را بگوید که شاهد شو بر شاهد می من که بدوستی فلان شخص میدهم که بدرستی فلان پسر فلان نزد من چنین اقرار کرده است و مرا بر خود شاهد گردانیده است زیرا که شاهد فرع بمنزله نایب است از طرف شاهد اصل ناچار لیست از بار کردن شاهد اصل شاهد می را بر او و از وکیل کردن ویلیا و شاهد فرع را از طرف خود و این بار کردن شاهد می دوکیل گردانیدن بد و شین میشود که یکی شین اشهد است ویکی شین علی شهادتی است ناچار ایسته از اینکه شاهد اصل شاداتی نزد شاهد فرع ماند که نزد قاضی شاهد می میدهد برای انکه شاهد فرع نقل کند آن شاهد می را بمجلس قاضی دان پیشین سوم میشود که درانی اشهد است اگر شاهد اصل گفت مرشا بد فرع را که بر من شاهد شو بان انچه گواهی دادم بآن یا مانند آن گواهی که دادم با گفت که شاهد شو بر انچه شاهد می دادم بآن تصحیح شد انگر بگوید شاهد اصل این را که بیس شاہد شور شاهد می من وان لم يقل الاصل عند التحميل الشهد على نفسي جاز ( هداية ) واما قوله اشهد على شهادتي فلابد منه وهو شرط عند ابى حنيفة رحمة الله عليهما ( جوهره نيره ) اگر شاهد اسل نزد بار کردن و گواهی را بر شاهد فسر گفت که اقرار کند هر ا شاهد گردانیده بود بنفیس خود راست شهداتي (جوهرء نين) --- page 475 --- جلد دہم ۴۷۲ كتاب الشهادة گواهی شاهد فرع و اما این قول شاہد اصل کہ شاهد فرع را بگوید که گواه شو بر گواهی من پس نا چار یست ازان و این قول شرطیست در شاہدی بر شاہدی نزد طرفین رحمها الله تعالی ولو قال اشهد بشهادتى بدون لفظ على لم يجز لاحتمال ان يكون امرا بان يشهد مثل شهادته بالكذب ولو قال اشهد على بكذا من غير لفظ شهادتي لم تجزئه الشهادة لانه لفظ محتمل لاحتمال ان يكون الاشهاد على نفس المشهود به نيكون امرا بالكذب ( طحطاويے ) و اگر شاهد اصل گفت که شاہد شو بگو اہی من بغیر از کلمه علی کہ بمعنی براست رو انیست این گردانیدن از جهت احتمال آنکہ این گفتن او امر باشد باینکه شاہد فرع گواهی بده مانند گواهی او بدروغ و اگر گفت شاہد اصل کہ شاہد شو برین چنین بغیر از لفظ شهادی یعنی نگفت کہ بر گواہی من شاہد شو روانیست مرشاہد فرع را گواہی دادن بر گواهی او زیرا که این لفظ محتمل ست از جهت احتمال انکہ این شاہد گردانیدن بر اصل آنچیز باشد کہ گواہی بآن داده میشود پس این امر شاہد اصل امر میشود بدروغ وسكوت الفرع عند تحميلہ يكفي لكن لو قال لا اقبل قال في القنية ينبغي ان لا يصير شاهدا حتى لو شهد بعد ذلك لا تقبل وفى الحاوي القدسي ولا ينبغي ان يشهد الشاهد على شاهد ليس بعدل عنده (لجر) و خاموش بودن شاہد فرع از قبول کردن نزد بار کردن شاہد اصل گواہی را بر او کافی است در بار کردن گواهی برگواہی ولیکن اگر شاهد فرع گفت که قبول نمیکنم بار کردن شاہدی را بالای خود گفته است در کتاب قنیه که میباید اینکه شاهد نگردد تا اگر گواہی داد پس ازان رد کردن قبول کرده نمیشود گواهی او و در کتاب حاوی قدسی آورده که نمیشاید مرشاہد را که شاہد شود برگوا ہے کسیکہ نزد او عادل بنا شد --- page 476 --- جلد دوم ٤٧٣ كتاب الشهادة رجل اشهد على شهادته رجلا وهناك رجل اخر سمع ذلك ولم يقل له الشاهد اشهد على شهادتي او قال اشهدتي فلان على نفسه ولم يشهد السامع على شهادته اى لا يحل للسامع ان يشهد على شهادته حتى يقول اشهد على شهادتي فان شهد و فسر للقاضي ذلك لا يقبل القاضي شهادته ( هدايه وقاضيخان ) مردی گواه کرد بر گواهی خود مردی را و در انجا مرد دیگر بود که می شنید آن شاهد کردن و حال آنکه آن شاهد اصل نگفته بود مر آن شنونده را که گواه شو بر گواهی من یا کسی گفت که شاها کرد بر گواهی خود مرا فلان بر نفس خود شاهد می ندید شنونده بر شاهد می او یعنی روا نمیشود شنونده را که گواهی بدهد بر گواهی شاهد اصل تا آنکه نگوید شاهد اصل که گواه شو بر گواهی من پس اگر گواهی داد همین شنونده و بیان کرد برای قاضی این را که شاهد اصل نگفته بود مرا که شاهد شو بر شاهد می من قبول نکند قاضی گواهی او را قال الرملي و في السراج الوهاج نقلا عن النهاية ان هذا محله فيما اذا سمعه في غير مجلس القضاء اما لو سمع في مجلس القضاء شاهدا يشهد جاز له ان يشهد على شهادته (منحة الخالق) گفته است خیر رملی رحمه که در کتاب سراج وهاج از کتاب نهایه نقل کرده است که بدرستی محل این حکم که قبول کرده نمیشود گواهی فرع تا که شاهد اصل اور انکته باشد که شاهد شو بر شاهد می من در ان صورتیست که شنیده باشد گواهی او را در غیر مجلس قاضی اما اگر در مجلس قاضی شنید شاهد می را که شاهد می میداد رو است مر او را که گواهی بدهد بر گواهی او ولو ان اصلين قالا لرجلين اشهدا انا سمعنا فلانا يقر على نفسه لفلان بألف درهم فاشهدا علينا بذلك فشهدا الفرعان لا تقبل شهادة الفرعين لان الشهادة على الشهادة نقل شهادة الاصول إلى مجلس القاضي ولم يوجد ( قاضیخان ) واگر دو شاهد اصل مر دو مردی را گفتند که گواه شوید --- page 477 --- جلد دوم ۴۷۶ كتاب الشهادة که ما شنیدیم از فلان که اقرار میکرد بر نفس خود برای فلان بهزار درم پس شما شاهد باشید بر ما بآن شنيدن ما پس آن دو شاهد فرع گواهی دادند قبول کرده نمیشود گواهی ایشان نیز اگر گواهی بر گواهی نقل کردن گواهی شاهدان اصل است بمجلس قاضی و آن نقل کردن درین صورت موجود نیست زیرا که شاهدان اصل نگفتند که شاهد باشید بر شاهد می ما پس درین صورت گواهی برگواه قبول کرده نمیشود وكذا لو قال الاصلان نشهد ان فلانا اقران لفلان عليه الف درهم فاشهدا انا نشهد بذلك او قالا فاشهد علينا انا نشهد عليه بذلك اولاقا نشهدا علينا بما شهدنا او قالا لفلان على فلان الف درهم فاشهدا انا شهدنا عليه او قالا فاشهدا بشهادتنا هذه عليه او قالا فاشهدا على ما شهدنا وكذا لو قال الا للفرع اشهد اني اشهد على اقرار فلان بن فلان لفلان بن فلان بكذا درهما لا يصح الاشهاد في هذه الوجوه ( قاضيخان ) و همچنین اگر دو شاهد اصل گفتند که گواهی میدهیم که بدرستی فلان اقرار کرده است باینکه بدرستی مر فلان برا و هزار درم است پس شما هر دو گواه باشید که ما شاهد هستیم بآن اقرار او یا شاهدان اصل گفتند که پس هر دو ی شما گواه باشید بر ما که ما شاهد هستیم بر او بآن اقرار او یا شاهدان اصل گفتند که پس هر دوی شما گواه باشید بر ما بآن چیزی که گواهی بآن دادیم یا شاهدان اصل گفتند که مر فلان را بر فلان هزار درم است پس هر دوی شما گواه باشید که ما گواهیم براو یا گفتند که پس گواه باشید باین گواهی ما براو یا گفتند که پس گواه باشید بر چیزی که ما شاهدیم و لیم و همچنین اگر شاهد اصل مرشاهد فرع را گفت که گواه باش که بدرستی من گواهی میدهم با قرار کردن فلان پسر فلان برای فلان پسر فلان باین قدر درم صحیح نمیشود گواه گرفتن گواهان اصل گواهان فرع را درین همه صورتها فيقول شاهد الفرع عند الاداء اشهدان فلان برانه و سو هزار رید عیلی بنیه اقرار فلان فلوت کلی نور محمد --- page 478 --- جلد دوم ۴۷۵ کتاب الشهادة بن فلان ويعرفه اشهدني على شهادة بان فلانا اقرعنده بكذا و قال لي اشهد على شهادتي بذلك فلا بد من ذكر الدعوى لئلا يحصل فيه غير شيئات (فتح القدير) پس شاهد فرع در وقت ادا کردن گواهی بگوید که گواهی میدهم که بدرستی فلان پسر فلان اقرار او را کند شاهد کردانیده است مرا بر شاهدی خود که بدرستی فلان اقرار کرده است نزد او بآن قدر و گفته است مرا آنفلان شاهد اصل که شاهد باش بر شاهدی من بآن اقرار او پس ناچار است از بیان کردن شاهد فرع هر گواهی شاهد اصل را پس لازم است در گواهی شاهدان فرع پنج حرف شین ولها لفظ اطول من هذا واقصر منه وخير الامور اوسطها (هدايه) اما الاطول فان يقول اشهد ان فلانا شهد عندي ان لفلان على فلان كذا واشهد على شهادته وامرني ان اشهد على شهادته وانا الآن اشهد على شهادته بذلك فيلزم ثمان شيئات واما الاقصر فان يقول الفرع اشهد على شهادة فلان بان فلانا اقرعنده بكذا ففيه شيئات (فتح القدير) و مراد ادای گواهی را لفظ درازترست از این لفظ و لفظ کوتاهتر از این است و بهترینها میانه تر آنهاست اما لفظ درازتر پس این است که شاهد فرع بگوید که شاهدی میدهم که بدرستی فلان شاهدی داده است نزد من که بدرستی مر فلان را بر فلان این قدر است و شاهد کرد است فلان مرا بر شاهدی خود و فرموده است مرا که شاهدی بدهم بر شاهدی او و من در حال شاهدی میدهم بر شاهدی او بآن اقرار فلان پس لازم میشود درین لفظ در از تر هشت حرف شین اما لفظ کوتاه تر پس اینست که شاهد فرع بگوید که شاهدی میدهم بر شاهدی فلان بائینکه بدرستی فلان اقرار کرده نزد او باین قدر مال پس درین لفظ کوتاه تر دو حرف شین است قال في الفتاوى الصغرى شهود الفرع يجب عليهم ان يذكروا اسماء الاصول واسماء ابائهم واجبدادهم --- page 479 --- کتاب الشهادة حتى لو قالا نشهد ان رجلين نعرفهما اشهد انا على شهادتهما انها يشهدان بكذا وقالا لا نسميهما أو لا نعرف اسمائهما لم تقبل لانها تحملا مجازفة لا عن معرفة ( فتح القدير ) و در فتاوای صغری کشته است که واجب است بر شاهدان فرع که ذکر کنند نامهای شاهدان اصل را و نامهای پدران و پدر کلانان ایشان را تا که اگر شاهدان فرع گفته که گواهی میدهیم که بند در مردی که ایشان را می شناسیم شاهد کردانیده اند ما را بر شاهدی خود که بدرستیکه ایشان گواه میدادند باین چنین و گفته شاهدان فرع که ما ذکر نمیکنیم نامهای ایشان را و یا نمی شناسیم نامهای ایشان را قبول کرده نمیشود گواهی ایشان زیرا که ایشان گواهی را برداشته اند از روی تخمین نه از روی شناختن و اذا شهد الفروع على شهادة الاصول وقالو انحن نشهد على شهادة الأصول و لم يقولو انحن نشهد على شهادتهم لا تقبل شهادتهم ( قاضيخان ) دو قتیکه گواهی دادند شاهدان فرع بر گواهی شاهدان اصل و کفشد که ما گواهی میدهیم بر گواهی شاهدان اصل و نگفتند که ما گواهی میدهیم بر این گواهی ایشان قبول کرده نمیشود گواهی ایشان وذكر فى البحر والمنح وغيرهما اذا خرج الأصل عن اهلية الشهادة بان اخرس او فسق او اعمى او جن أو ارتد بطل الاشهاد ) طحطاوي ) و ذکر کرده در کتاب بحر رایق و کتاب منح الغفار و غیر آنها اینکه اگر شاهدان اصل از اهل بودن گواهی بر آمدند باین طریق که گنگ شدند و یا فاسق شدند و یا نابینا شدند و یا دیوانه شدند و یا مرتد شدند نعوذ بالله منها باطل میشود شاهد کردانیدن ایشان مرشاهد فرع را اذا اشهد الرجل رجلا على شهادته ثم صار الاصل بحال لا تجوز شهادته ثم صلح لا تجوز شهادته بان فسق ثم تاب ثمران الفرع شهد على شهادة الا صل جازت شهادته ( عالمكيري ) ... نور محمد --- page 480 --- جلد دوم كتاب الشهادة وقتيكه شاهد كردايند مردی مرد ديكر را بر كواهی خود پس ازان شاهد اصل بحالی كرديد كه روا گواهی او بعد از ان بحالی باز كرديد كه روا میشد كواهی او با بنطریق كه فاسق شد پس ازان توبه كرد پس ازان بدرستيكه شاهد فرع گواهی داد بر كواهی آن شاهد اصل روا میشود گواهی او وان اشهداد جلين على شهادتهما والفرعان عدلان ثم صارا فاسقين ثم صارا عدلين فشهد اواشهد على شهادتهما فهوجائز كذا في المحيط (عالمكيري) واكر شاهد ان اصل شاهد كرد ایند ندی گواهی خود دو مرد را و حال اینكه آن دو شاهد فرع عادلان بودند بعد ازان فاسق كشتند پس ازان عادل كشتند پس شاهدی دادند آن شاهدان فرع و یا شاهد كرد اسند ند شاهدان را بر شاهد می خود پس این گواهی شاهدان فرع و شاهد كردایندن ایشان رواست همچنین ذكر شده است در كتاب محيط و اذا شهد الفرع على شهادة اصل فردت شهادته بفسق الاصل لا تقبل شهادة احدهما بعد ذلك (قاضيخان ) واكر كواهی دادشاهد فرع بر گواهی شاهد اصل پس رد كرده شد گواهی آن شاهد فرع بسبب فسق شاهد اصل قبول كرده نمیشود گواهی یکی از ایشان بعد ازان رد شدن وان كان رد شهادة الفرعين لتهمة فيهما فشهادة الاولين جائزة اذا كانا عدلين وكذلك ان اشهد ا رجلين عدلين آخرين كذا في الذخيره ( عالمكيري) واكر ردشدن گواهی شاهدان فرع بسبب تهمتی بود در خود ایشان بود پس گواهی آن دو شاهد اول كه شاهدان اصل اند رواست وقتیکه عادلان باشند و همچنین روا میشود گواهی اكران دو شاهد اول شاهد كرداسند بر گواهی خود دو مرد عادل ديگر را همچنین ذكر شده است در کتاب ذخیره اذا شهد شاهران على شهادت شهل ثم ابتلى احد مكان جازان شير --- page 481 --- جلد دوم ۴۷۸ کتاب الشهادة علي مسلم فرد القاضي بذلك ثم عتق العبدان والمكاتبان واسلم الكافران وشهدا بذلك الا يشهد هما او غيرهما على شهادتها جاز كذا في المحيط (عالمكيري) و قضیه گواهی دادند دو شاهد بر گواهی دو غلام یا بر گواهی دو مکاتب یا بر گواهی دو کافر برمسلمان پس رد کرد قاضی گواهی ایشان را بهمین سبب غلام بودن یا مکاتب بودن یا کافر بودن شاهدان اصل بعد از ان آزاد شدند آن غلامان و آن مکاتبان مسلمان شدند آن کافران و خود ایشان گواهی دادند بآن مدعی یا شاهد کرداسیدند بر شاهدی خود همان دو شاهد را و یا غیر ایشان را روا میشود همچنین ذکر شده است در کتاب ان كان الاصل فاسقا عند الاشهاد ثم تاب لم يشهد الفرع الان بقاء الاشهاد كذا في القنية يتدرعالمكيري) و اگر شاهد اصل فاسق بود نزد گواه کردنیدن فرع بعد از ان تو به کرد شاهد می ندهد آن شاهد فرع کر وقتیکه باز نگرداند شاهد اصل شاهد کرداسیدن آن شاهد فرع را همچنین ذکر شده است در فتاوای مقنابیه لو ان شاهدي الاصل ارتداثم اسلما لم يجز شهادة الفرعين على شهادتها و لو شهد الاصلان بانفسهما بعد ما اسلما تقبل شهادتهما كذا في التتارخانية (عالمكيري) اگر دو شاهد اصل مرتد شدند نعوذ بالله منها و بعد از ان مسلمان شدند روا نمیشود شاهد می شاهدان فرع بر شاهد می ایشان و اگر شاهد می دادند خود ایشان بعد از اسلام آوردن خود قبول میشود شاهد می ایشان همچنین ذکر شده است در فتاوای تاتار خانیه فان عدل شهود الاصل بشهود الفرع جاز وللحاصل انه اذا شهد الفرحان فان علم القاضي عدالة كل من الفروع والاصول قضي بموجب الشهادة وان لم يعلم عدالة الاصول وعلم عدالة الفروع سأل الفروع عن عدالة الاصول فان عدلوهم جاز لانهم من اهل التزكية فتقبل وكذا اذا شهد اثنان فعدلا هما فائده عادل کردن دندن شاهدان فرع شاهدان اصل را --- page 482 --- جلد دوم ۴۷۹ کتاب الشهادة الآخر صح و هو معلوم العدالة للقاضي وان سكتوا أي الفروع عن تعديل الاصول حين سألهم القاضي جازت شهادة الفروع ونظر القاضي في حال الاصول فان عدلهم غيرهم قضى به والالا (هدايه وفتح القدير) وكذا لو قال الفرع ان الاصل ليس بعدل اولا اعرف حاله على الصحيح (درمختار وتكمله وان عرف الاصول بالعدالة ولم يترك الفروع يسال عن الفروع (قاضيخان) پس اگر شاهدان فرع بیان کردند عادل بودن شاهدان اصل را رو است عادل کردن ایشان و حاصل کلام این است که اگر گواهی دادند شاهدان فرع پس اگر قاضی می شناخت عادل بودن هرکدام از شاهدان فرع و شاهدان اصل را حکم کند بموجب گواهی ایشان و اگر قاضی نمیدانست عادل بودن شاهدان اصل را و میدانست عادل بودن شاهدان فرع را بپرسد شاهدان فرع را از عادل بودن شاهدان اصل پس اگر شاهدان فرع عادل کردند شاهدان اصل را رو است این عادل نمودن ایشان زیرا که ایشان از اهل تزکیه اند پس قبول کرده میشود گواهی شاهدان فرع و همچنین وقتیکه گواهی بدهند دو شاهد پس یکی از ایشان عادل کند دیگر خود را صحیح میشود عادل کردن او در ان حالیکه اگر عادل بودن آن عادل کننده معلوم باشد نزد قاضی و اگر شاهدان فرع سکوت کردند از عادل کردن شاهدان اصل وقتیکه قاضی پرسید از عادل بودن شاهدان اصل رو است گواهی شاهدان فرع و نظر کند قاضی در حال شاهدان اصل پس اگر عادل کرد ایشان را کسی دیگر غیر از شاهدان فرع حکم کند قاضی بگواهی شاهدان فرع و اگر کسی دیگر عادل نکرد ایشان را حکم نکند بگواهی ایشان و همچنین حکم نکند بگواهی ایشان اگر شاهد فرع گفت که بدرستی شاهد اصل عادل نیست یا گفت که --- page 483 --- جلد دوم ۴۸۰ كتاب الشهادة نمي شناسم حال شاهد اصل را بعادل بودن و اگر قاضی میشناخت شاهدان اصل را بعادل بودن و نمي شناخت شاهدان فرع را بپرسد از حال شاهدان فرع لو قالا نتهمه لا تقبل شهادتهما و في البزازية فرعان معلوم عدالتهما شهد عن اصل وقالا لا خير فيه وزكاه غيرهما لا يقبل وان جرحه احدهما لا يلتفت اليه (تکمله) اگر شاهدان فرع گفتند که تهمتی میدانیم شاهدان اصل را قبول کرده نمیشود گواهی آن شاهدان فرع و در كتاب بزازیه ذکر کرده است که دو شاهد فرع که عادل بودن ایشان معلوم بود گواهی داد از گواهی شاهد اصل و گفتند که هیچ خیر نیست در ان شاهد اصل و تزکیه و عادل کرد او را کسی دیگر غیر از ان شاهدان فرع قبول کرده نمیشود گواهی ایشان و اگر جرح کرد شاهد اصل را يكي از شاهدان فرع التفات کرده نمیشود بسوی جرح کردن او وان قال الفرمان القاضي بالخيرا يقبل القاضي شهادتهما ( قاضيخان ) اعلى الفروع في ظاهر الرواية لان ظاهر الجرح كما لو قالو انتهمهم في هذه الشهادة ( فتح القدير ) فان قال المدعي انا آتيك بمن يعد لهما ويقولا سل انت عنهما غير نا على قول محمد لا يلتفت اليهما ولا يقضى بشهادتهما ( قاضيخان ) و اگر شاهدان فرع گفتند مرقاضی را که ما خیر نمیدانیم ترابعادل بودن یا عادل نا بودن شاهدال قبول نکند قاضی گواهی ایشان را یعنی گواهی شاهدان فرع را در ظاهر روایت زیرا که این گفته شاهدان فرع ظاهر است در جرح شاهدان اصل چنانچه گفته باشند که تهمتی میدانیم شاهدان اصل را در این گواهی پس اگر مدعی گفت که من می آرم کسی را که عادل کند شاهدان اصل را یا شاهدان فرع گفتند مر قاضی را که بپرس تو حال شاهدان اصل را از کسی دیگر غیر از ما بنا بقول امام --- page 484 --- جلد دوم ۴۸۱ كتاب الشهادة امام محمد رحم التفات نکند قاضی باین گفته ایشان و حکم نکند بگواهی ایشان وذکر هشام عن محمد في عدل اشهد على شهادته شاهدين ثم غاب غيبة منقطعة نوعشرين سنة ولا يدري أهو على عدالته ام لا فشهد على تلك الشهادة ولم يشهدا الى كم وعشرين سنه على حاله ان كان الاصل مشهورا كابي حنيفة وسفيان الثوري رحمهما الله تعالى قضى بشهادتهما عنه وان كان غير مشهور لا يقضي به ( فتح القدیر ) وذکر کرده است امام هشام رحم از امام محمد رحم درباره عادلی که شاهد بگیرواند بر گواهی خود دو شاهد را بعد از ان غایب شود غایب شدن منقطعه که قافله وقاصد نزد او رفتن و آمدن نتواند مانند بیست سال و معلوم نباشد نزد قاضی که آن عادل باقی است بهمان عادل بودن خودیا نه پس آن دو شاهد فرع گواهی بدهند بر آن گواهی آن شاهد اصل و قاضی نیابد کسی را که بپرسد او را از حال آن شاهد اصل درین صورت اگر شاهد اصل مشهور بود بعادل بودن مانند امام ابو حنيفه وسفيان ثوری رحمهما الله تعالی حکم کند قاضی بگواهی آنشاهدان فرع از گواهی آن شاهد اصل و اگر مشهور نبود بعادل بودن حکم نکند بآن وفى التتمة اذا شهد انه عدل وليس في المصر من يعرفه فان كان ليس بموضع للمسألة يعني بان تخفى فيه المسألة سألهم عنه او بعث من يسالهم عنه فان عدلاه قبله والالتجاء الخبير الاعلامي (فتح القدیر) و در کتاب تتمه ذکر کرده است که اگر شاهین فرع گواهی دادند که بدرستیكه شاهد اصل عادل است و نبود در ان شهر کسیکه میشناخت حال آنشاهد اصل را پس اگر جای پرسیدن نبود یعنی جائی نبود که پوشیده پرسیده شود در ینصورت بپرد قاضی دو شاهد فرع را از حال شاهد اصل یا بفرسند کسی را که در پنهانی بپرسد شاهدان فرع را از حال شان اصل --- page 485 --- جلد دوم کتاب شهادة قاعده انکار شاهدان اصل شهادت را شهاد ف الاصل پس اگر عادل کردند شاهدان فرع شاهد اصل را قبول کرده میشود گواهی ایشان و اگر عادل نکردند اورا ببند کی کند قاضی با ستمز حبه کرده اند او را آشکار وان انکر شهود الاصل الشهاد او الاشهاد لم تقبل شهادة شهود الفروع (بدايه ) ومعنی المسئلة انهم قالو المان شهادة على هذه الحادثة (كفايه ) او قالو الم نشهد هم على شهادتنا (بحر) او شهدنا هم وغلطنا وهو في معنى انكار الشهادة ( در مختار وتكمله او ماتوا او غابوا تمجاء الفروع ليشهدون على شهادتهم بهذه الحادثة اما مع حضوهم فلا يلتفت إلى شهادة الفروع وإن لم ينكر (كفايه ولو سألوا فسكتوا قبل (خلاصة واگر شاهدان اصل منکر شدند از گواهی خود یا از شاهد گرفتن ایشان شاهد فرع را قبول کرده نمیشود گواهی شاهدان فرع و معنی این مساله آنست که شاهدان اصل گفتند که نیست ما را گواهی باین حادثه و یا گفتند که ما شاهد نکرد اینده ایم ایشان را بر گواهی خود یا گفتند که ما شاهد گردانید، ایم ایشان را و غلط شده ایم و این گفته ایشان در حکم منکر شدن است از گواهی و بعد از ان مردند آن شاهدان اصل یا غایب شدند پس آمدند شاهدان فرع و گواهی دادند بر گواهی شاهدان اصل بهمین حادثه قبول کرده میشود گواهی ایشان اما با حاضر بودن شاهدان اصل پس التفات کرده نمیشود بگواهی شاهدان فرع اگر چه منکر نشوند شاهدان اصل و اگر شاهدان اصل پرسیده شدند از اصل گواهی یا از گواه گردانیدن ایشان شاهدان فرع را پس سکوت کردند قبول کرده میشود گواهی ایشان چنانکه در کتا خلاصة الفتاوی ذکر شده است وفي الخلاصة مغز و الجامع الكبير انا شهد على شهات الاين انه اعتق عبك ولم يقضو بشهادتمها حتى حضر الاصلات ونها الفروع عز الشهادة التي عنها عامتنا المشائخ ونحو يعنى خالونا الأصول السلمان يشهر على شهادتهم لان الاشهاد قد بطل بنههم صفحه --- page 486 --- جلد دوم ۴۸۳ كتاب الشهادة في قوله الاصول غير صحيحة غلطه لا يقضى (مفتة الخالق) وقال بعضهم لايصح والاول اظهر (بحر) وذکر کرده در کتاب خلاصة الفتاوی در حالیکه نسبت کرده شده ست بکتاب جامع کبیر که اگر گواهی دادند شاهدان فرع بر گواهی دو شاهد اصل که بدرستی فلان آزاد کرده ست غلام خودرا وحکم نکرده بود قاضی بگواهی ایشان تا انکه حاضر شدند شاهدان اصل و منع کردند شاهدان فرع را از گواهی دادن صحیح میشود و منع کردن ایشان بنزد اکثر مشایخ رحمهم الله تعالی یعنی پس اگر شاهدان اصل قائم شدند نسبت شاهدان فرع را که گواهی بدهند بر گواهی ایشان زیر که بدرستی شاهد که فرع بقیق باطل شده ست بسبب منع کردن ایشان و گفته ست بعض علما که صحیح نمیشود منع کردن ایشان و قول اول که قول عامه مشایخ ست ظاهرترست وفي الخانية ولو ان فرعاً شهدا وعلى شهادة الاصول ثم حضر الاصول قبل القضاء لا يقضى بشهادة الفرع (تكملة) وظاهر قوله لا يقضى دون ان يقول بطل الاستشهاد ان الاصول غابوا ولومات الفرضي بشهاد تجهم) و در فتاوای قاضیخان آورده است که اگر بدرستی شاهدان فرع گواهی دادند بر گواهی شاهدان اصيل بعد از ان شاهدان اصل حاضر شدند پیش از حکم کردن قاضی بشاهد می ایشان حکم نکند قاضی بگواهی آن شاهدان فرع و ظاهر قول قاضیخان که گفته است که قاضی حکم نکند بآن و نگفته است که شاهد کردن ایشان باطل شده نیست که بدرستی شاهدان اصل اگر غایب شدند بعد ازان حکم کند قاضی بگواهی آن شاهدان فرع وذكر فى كتاب القاضي إلى القاضي إذا كتب المحى كتابا ثم حضر بلد المكتوب اليه قبل ان يقضى المكتوب اليه لا يقضى بكتابه كما لوحضر شاهد الأصل (بحر) و ذکر کرده ست امام محمد رح در کتاب قاضی بسوی قاضی دیگر این را که اگر قاضی برای مدعی نوشته کرد نوشته جهت دیگر قاضی بعد از ان این قاضی نویسنده حاضر شد در شهر آن قاضی که بسوی او نوشته شده بود پیش از حکم کردن آن قاضی که بسوی او نوشته شده بنوشته او درینصورت حکم نکند قاضی بآن نوشته او --- page 487 --- جلد دوم ۴۸۴ كتاب الشهادة چنانكه اگر شاهد صصل حاضر شود قاضى حكم كند بشهادت شاهد فرع قال فى الجامع اذا شهدا على شهادة شاهدين على القتل خطأوقضى القاضي بالدية على العاقلة ثم جاء المشهود بقتله حيافلاضمان على الفرعين ولكن يرد الولي الدية على العاقلة ولو جاء الشاهدان الاصلان وانكرا الشهادة لم يصح اقرارهما في حق الفرعين حتى لا يجب عليهما الضمان ولاضمان على الاصلين ايضا وان قال الاصولا ناقد اشهدناهما بباطل ونحن نعلم يومئذ انا كنا كاذبين لم يضمنا شيأ في قول ابيحنيفة وابي يوسف رحمهما الله تعالى ( عالمگيري ) گفته است در كتاب جامع كه اگر گواهى دادند دو شاهد بر گواهى دو شاهد بكشتن بخطا وقاضى حكم كرد بديت كشته شده بر عاقله كشنده بعد ازان زنده آمد آنكسيكه گواهى داده شده بود بكشته شدن او پس درین صورت هیچ تاوانی نیست بر شاهدان فرع وليكن ولی کشته شده پس بدهد آن دیترا بآن عاقله و اگر آمدند آن دو شاهد صل و منکر شدند از شاهد بودن خود صحیح نمیشود اقرار کردن ایشان در حق شاهدان فرع تا آنکه واجب نمیشود بر آن شاهدان فرع هیچ تاوانی و نیز هیچ تاوانی نیست بر شاهدان صل و اگر شاهدان صل گفتند که بدر ستيكه ما شاهد كر و اینده بودیم ایشان را بباطل و ما دانستیم امروز که بدرستی ما در وغگو بودیم تاوان ده نمیشوند آن شاهدان اصل چیزی را در قول امام ابوحنیفه وامام ابو یوسف رحمهما الله تعالى وفي اليتيمة سئل الجندي عن قاض قضى لرجل على الاخر بشهادة الفروع ثم جاء الاصول هل يبطل الفرعين فقال هل اختلفوا بين اصحابنا رحمهم الله تعالى فمن قال ان القضاء وقع بشهادة الاصول بطل ومن قال القضاء وقع بشهادة الفروع لا يبطل وهذا الاختلاف في ان القضاء لي بسبط الحضر مهم فالمظاهرمين --- page 488 --- جلد دوم ۴۸۵ کتاب الشهادة و ذکر شده در کتاب یتیمه که پرسیده شد امام نجندی رح از حال قاضی که حکم کند برای مدعی بملک بودن زمین بگواهی شاهدان فرع و بعد از ان بیایند شاهدان اصل آیا باطل میشود شهادة شاهدان فرع پس گفت امام نجندی رح در جواب که در این حکم اختلاف شده است در میان صحابه رحهم الله تعالی پس کسیکه گفته است که بدرستی حکم قاضی واقع میشود بگواهی شاهدان اصل پس نزد او حکم قاضی بگواهی شاهدان فرع باطل میشود و کسیکه گفته که حکم قاضی واقع میشود بگواهی شاهدان فرع نزد او باطل نمیشود و این اختلاف عجیب است زیرا که حکم قاضی چگونه باطل میشود بسبب حاضر شدن شاهدان اصل پس ظاهر باطل نا شدن آن است واذا اشهد رجلان على شهادة رجلين على فلانة بنت فلان الفلان بالف درهم وقالا اخبرانا انهما يعرفانها فجاء بامراة وقالا لا ندرى اهى هذه ام لا فانه يقال للمدعى هات شاهدين يشهدان انها فلانة (هداية) ولو مقرة (درمختار) و اگر دو شاهد گواهی دادند بر گواهی دو مرد دیگر بر فلانه زن بنت فلان فلانیه یعنی از شهر مصور مثلا و گفتند شاء ان فرع که خبر داده اند شاهدان اصل ما را با نیکه بدرستیکه ما می شناسیم انرزن پس آور د مدعی زنی را و گفتند شاهدان فرع که ما نمیدانیم که آیا این زن همان زن است یا نه پس بدرستیکه گفته شود مدعی را که بیار دو شاهد دیگر را که گواهی بدهند که بدرستی این زن حاضره همان فلانه ست اگرچه خود آن زن اقرار کننده باشد که من همان فلانه ام ونظير هذا أذا تحملوا الشهادة ببيع محدودة بذكر حدودها وشهدوا على المشترى لابد من آخرين يشهد على أن الحدود فيها في يد المدعى عليه وكذا أذا أنكر المد عليه ان المحدود المذكورة فى الشهادة حدود ما فى يديه (هداية ) قال حنيفة رح رجلان يشهدان ان فلانا اشترى دارا فى بلد كذا بحدود --- page 489 --- جلد دوم ۴۸۶ کتاب الشهادة كذا ولا اعرف ان الدار بعينها يقال للمدعى هات شاهدين يشهد ان أن هذه المحدودة بهذه الحدود فى يد هذا المدعى عليه ليصح القضاء وهذا التصوير اوفق بالكتاب حيث قال تحملوا الشهادة ببيع محدود و ذكر التمرتاشي رح فصار كرجل ادعى محدودا فى يد رجل وشهد شهو أن هذا المحدود المذكور بهذه الحدود ملكه وفى يد المدعى عليه بغير حق فقال المدعى عليه الذى فى يدى غير محدود بهذه الحدود التي ذكرها الشهود يقال للمدعى هات شاهدين أن الذى فى يده محدود بهذه الحدود ثم تصوير المصنف يصدق فيما أذا كان المدعى شفيعا والمحدود فى يد المشترى فادعاه لطلب الشفعة فقال المشترى العين الذى فى يدى بطريق الشراء ليس بهذه الحدود (فتح القدير) أما لو كان المدعى هو البايع يطالب المشتری بالثمن فلا حاجة الى كون المحدود في يد المشترى (كفاية) ونظير و مانند این مساله گذشته این مساله است که اگر بردارند جماعة گواهی را بفروختن ز محدود بیاد کردن حدود آن نزد آنها و گواهی بدهند بر خرنده ناچار یست از دو شاهد دیگر که گواهی بدهند باینکه بدرستی آن زمین حد کرده شده باین حدود در دست مدعی علیه است و همچنین ناچار یست از دو شاهد دیگر اگر مدعی علیه منکر شود از انیکه بدرستی آن حد غایبکرده شده یا گر شده است حدهامی آن زمین نیست که در دست من است گفته است قاضیخان رح که دو مرد گواهی دادند که بدرستی فلان خریده است سرائی را در فلان شهر همچنین حدها و نمیدانیم و نمی شناسیم ما آن سرای را بذات آن گفته شود مدعی را که بیار دو شاهد که شاهد بدهند که بدرستی سرای حد کرده شده بهمین حد ها در دستمدعی علیه است بسبب آنکه صحیح شود حکم قاضی و این تصویر مساله موافق است بکتاب ہدایه ازین جهت --- page 490 --- جلد دوم کتاب الشهاده که گفته است که برداشتن محمد شاهدی را بفر وختن زمین حد کرده شده و اما مهتر تاشی رحمه در گزاردها که پس این مساله کردید مانند آنکه مرد دعوی کرد زمین حد کرده شده را در دست مردمی و شاهدان او شاهدی دادند که بدستی همون زمین اگر کرده شده همین جدا مالك این مدعی و در دست مدعی علیه بغیر حق ست پس مدعی علیه گفت که آن زمینی که در دست من است غیر حد کرده شده است با ین حد و دیکه شاهدان مدعی بیان کردند گفته شود مدعی را که بیا دو شاهد با ینکه بدرستی آن زمینی که در دست مدعی علیه است حد کرده شده بهمین حدود ا بعد از ان صورتیکه مصنف هدایه بیان کرده است صادق میشود در انجائی که اگر مدعی شفعه دا باشد و زمین حد کرده شده در دست خرنده باشد پس مدعی بخواهد آنرا برای خواستن شفعه خود پس خرنده بگوید که آن زمین که در دست من بطریق خریدن ست با ین حدودات اما اگر مدعی فروشنده بود و میخواست از خریدار بهای زمین را پس حاجت نسبت بودی آن زمین حد کرده شده در دست خرنده وكذا كتاب القاضي إلى القالانه في معنى الشهادة على الشهادة الا أن القاضى لحال ديانته ووفور ولايته ينفرد بالنقل (هدايه) يعنى ان القاضي أذا كتب في كتابه إلى القاضي الأخرأن شاهدين عدلين شهدا عندى ان لفلان ابن الفلان الفلاني على فلانة بنت الفلان الفلانية مائة درهم فاقض عليها بذلك فاحضر المدعى أمراه في مجلس القاضي المكتوب اليه ودفع الكتاب اليه وقال هي هذه وأنكرت انها فلانة يقول لقامات شاهدين يشهدان هذه الى خصها هي الفانية المذكورة هذه الكا لميكن الأشاره إليها في القضاء عليها (فتح القدير و عينى) ولوجاء المكتوب اليه بعضا تلف تبانا نه من ولو مقرا الاصنال التنور مجمع دور ام همی است حکم نوشته قاضی سومی قاضی یگری را کہ نوشته قاضی سومی گروهانی ریکر گواهی ریکا ست لیکن این تمبر فرق است که بدرستی قاضی از جهت کمال دین داری خود و از جهت عام بودن --- page 491 --- جلد دوم ۴۸۸ کتاب شهادة تصرف خود تنها میباشد بنقل کردن نوشته خود یعنی اگر قاضی نوشت بسوی دیگر قاضی که بدرستی دو شاهد عادل گواهی داده اند نزد من باینکه بدرستی مرفلان بن فلان ساکن فلانجا بر فلانه بنت فلان ساکنه فلان یکصد درهم دین است پس تو حکم کن براو بآن درمها پس مدعی حاضر کرد زنی را در مجلس آن قاضی که بسوی او نوشته شده و داد آن نوشته را بآن قاضی و گفت مدعی که آن زنی که در نوشته قاضی است این زن است و منکر شد آن زن از اینکه همان فلانه باشد در این صورت قاضی بگوید مر مدعی را که بیار دو شاهد را که گواهی بدهند باینکه بدرستی این زنی را که تو حاضر کرده همان فلانه است که درین نوشته ذکر شده برای آنکه ممکن شود اشارت کردن بآن زن در حکم کردن قاضی براو و اگر آورد مدعی مردی راکه شاهدان نمی شناسند او را تکلیف کرده شود برا و ثابت کردن اینکه بدرستی این مرد همان مردست که شاهدان فرع بنام و نسب او را یاد کردند اگر چه آن مرد اقرار کننده باشد. که بدرستی من همان فلانم از جهت احتمال دروغ و فریب ولو قال في هذين البابين اى في الشهادة على الشهادة وكتاب القاضي إلى القاضى فلانة بنت فلان التميمية لم يجز حتى ينسبوها الى فخذها وهى القبيلة الخاصة (هداية وكفاية ) ثم التعريف و إن كان يتم بذكر الجد عند ابى حنيفة ومحمد رحمهما الله على ظاهر الروايات فذكر الفخذ توتمة تمام الجد ( هداية ) و اگر شاهد گفت در همین دو باب یعنی در گواهی برگواهی و در نوشته قاضی بسوی دیگر قا این را که فلانه بنت فلان تمیمی روا نمیشود گواهی او تا که نسبت کنند شاهدان آنزن را بفخذ آ و آن قبیله خاصه اوست پس شناختن اگرچه بذکر پدر کلان تمام میشود نزد طرفین رحمهما الله تعالی بنا بظاهر روایتها پس بیان کردن قبیله خاصه ستاده میشود بجای ذکر کردن پدر کلان او ونقل فتا الفصول عن قاضیخان ان حصل التعريف باسمها واسم أبيها ولقبه لا يحتاج إلى ذكر الجدوإن كان لا يحصل بلابد من الجد ( كفاي) --- page 492 --- جلد دوم ۴۸۹ کتاب الشهادة بذلک ( فتح القدیر ) ونقل کرده است در کتاب فصول از فتاوای قاضیخان که اگر شناختن کسی که شاهد می براو داده میشود حاصل نمیشد به بیان کردن نام او و نام پدر او و صفت او حاجت نیست به بیان کردن پدر کلان و و اگر شناختن و حاصل نمیشد به بیان کردن پدر و پدر کلان او اکتفا کرده نمیشود به بیان کردن پدر و پدر کلان او و فی الفصل العاشر من فصول الا ستر وشنی ثبت بخط ثقة لوذكر اسمه واسم ابيه ومحلفه وصناعته ولم يذكر الجد تقبل وشرط للتعريف ذكر ثلثة اشياء ولا يخفى ان ليس المقصود من التعريف ان ينسب الى ان يعرفه القاضي لانه قد لا يعرفه ولونسبه الى مائة جد والى صناعته ومحلته بل يثبت بذلک الاختصاص ويزيل الاشتراك فانه قلما يتفق اثنان فى اسمهما واسم ابيهما وجدهما اوصناعتهما ولقبهما وماذكر عن قاضيخان من انه لو لم يعرف مع ذكر الجد لا يكتفى بذلک الا وجه منهما نقل فى الفصول من ان شرط التعريف ذكر ثلثة اشياء غير انهم اختلفوا فى اللقب مع الاسم هل هما واحد اولا ( فتح القدير ) و در فصل دهم از فصول استر و شنی ذکر کرده که دیدم بخط ثقه که اگر شاهد ذکر کرد نام کسی را که شهادت بر او داده میشود و نام پدر و محله و پیشه او را و ذکر نکرد نام پدر کلان او را قبول میشود گواهی او و شرط معلوم کردن او ذکر کردن سه چیز است پوشیده نیست اینکه بدرستی مقصود از معلوم کردن کسی این که نسبت او را تا آن حد میکند که قاضی او را بشناسد زیرا که کا هی چنین میشود که قاضی او را نمیشناسد اگر چه نسبت او را بصد پدر کلان او و بپیشه او و محله او کند بلکه حاصل میشود بان امتیاز او از غیر و دور شود بدان شریک بودن او با غیر در اسم و نسب زیرا که کم با ر دوکس متفق میشوند در نام خود و نام پدر و پدر کلان خود یا در پیشه و صفت خود و آنچه نیز که قاضی خان ذکر کرده از اینکه اگر آنکس با ذکر پدر کلان او شناه --- page 493 --- جلد دوم ۴۹۰ کتاب الشهادة نمیشد اکتفا کرده میشود بآن ذکر پدر کلان اوقومی تر ازان از روی دلیل آنست که از فصول شتر ومشی نقل شد که شرط معلوم کردن کسی ذکر سه چیز است مگر آنکه مشایخ رحمهم الله تعا اختلاف کرده اند در اسم باصفت کایا یک چیزاند یانه قیل هذا في العرب امأفي العجم فلا يشترط ذكر الفحذ قال في ايضاح الاصلاح وفي الحجم ذكر الصناعة بمنزلة الفحذلانهم ضيعوا المي دتکمله ) گفته است بعض مشایخ رحمهم الله تعالی که این حکم در باره عربست اما در مردم عجم پس شرط نیست ذکر کردن قبیله اخاصه گفته است در کتاب ایضاح اصلاح که در مردم عجم ذکر کردن پیشه ایشان بمنزله قبیله خاصه است زیرا که ایشان ضایع کرده اند نسبهای خودرا چنانکه در کتاب بحر رایق ذکر شده است الباب العاشر في الجرح والتعدیل باب دهم ثابت است در بیان جرح شاهد وعادل كردن او قال ابو حنيفة ج يقتصر الحاكم على ظاهر العدالة في المسلم ولا يسأل عن حال الشهود حتى يطعن الخصم الا في الحدود والقصاصا نه يسأل عن الشهود تزكينا لاسقاطها فيشترط الاستقصاء فيها ولان الشبهة فيها دارة لا يسئل عنها عسى ان يطعم على ما يسقط به ذلك وان طعن الخصم فيهم سأل عنهم لانه تقابل الظاهران فيسأل طلبا للترجیح و قال ابویوسف ج ومحمدرح لا بد ان يسأل عنهم في السر والعلانية في سائر الحقوق ( هدايه ) اي في جميع الحقوق ( عنايه ) طعن الخصم اولم يطعن ( فتح القدير ) وقيل هذا اختلاف عصر و زمان والفتر على قولهما في هذا الزمان (هدایه) واطلق في الشهود فشمل المسلم والكافر فيسال عن النصراني اذا شهد على مثله ( بحر) گفته ست امام ابوحنيفه رخ که قاضی اکتفی کند برظاهرعادل بودن شاهد در باره شاهد مسلمان و قاضی نپرسد از حال شاهداں --- page 494 --- جلد دوم ۴۹۱ کتاب شهاده تا انکه طعن بگوید درباره ایشان کسیکه شاهدی براو داده شده است مگر اکتفا نکند بر ظاهر عادل بودن شاهد در حدود و قصاص پس بدرستیکه قاضی بپرسد از حال شاهدان اگر چه خصم طعن نگفته باشد در ایشان زیرا که در حدود و قصاص حیله کرده میشود برای ساقط کردن انها پس شرط است غایت کوشش کردن در انها و دیگر انیکه بدرستی شبهه در انها ساقط کننده انهاست پس قاضی بپرسد ازان بامید انکه قاضی اگاه شود بچیزی که بسبب ان ساقط میشود انها و اگر خصم طعن گفت در شاهدان قاضی بپرسد از حال ایشان زیرا که باهم مقابل شدند دوظاهر یکی ظاهر حال شاهد مسلمان که عادل بودن اوست دوم ظاهر حال خصم که گفتن طعن بدروغ است پس قاضی بپرسد برای بهتر گردانیدن و یک ظاهر را بر دیگر و کفتند صاحبین رحمها الله تعالی که ناچار است از اینکه قاضی بپرسد از حال شاهدان در پنهان و در ظاهر در همه حقها خواه خصم طعن گفته باشد یا نه و بعض مشایخ رحمهم الله تعالی گفته اند که این اختلاف میان حضرت امام اعظم و صاحبین اورحمهم الله تعالی اختلاف عصر و زمان است و درین زمانه فتوی بقول صاحبین است رحمها الله تعالی و مطلق ذکرکرد مصنف رحمه الله شاهدانرا پس فراگرفت قول او مسلمان و کافر را پس بپرسد از حال شاهد نصرانی وقتیکه گواهی بدهد برنصرانی دیگر مانند خود والسؤال ليس لشرط صحته عندهما خصوصا قد وقعنا على الحكاية انه لوقضى بشهادة الفاسق يصح عندنا من غير حكاية خلاف فكيفا ذا قضى بشهادة المستور فلوقضى ثم ظهر ان الشهود فسقة لم ينقض القضاء وفي محيط البرها من الزيادات لوتقضى البنية ثم ظهر انهم فساق بعدما رجمه فانه لاضمان على القاضي ومثل بله على ان القاضي لوتقضى في الحدود قبل السؤال بطار بل اى زالة فانه يصح (بحر) و پرسیدن قاضی از حال شاهدان شرط صحیح بودن حکم قاضی نیستند صاحبین رحمها الله خصو صا که پیش ازین در کتاب است --- page 495 --- جلد دوم ۴۹۲ کتاب الشهادة ذکر کردیم که بدرستی اگر قاضی حکم کرد بگو اهی فاسق صحیح میشود حکم او نزد ما بغیر از زفر خلافا کسی از علمای ما در صحیح شدن حکم او پس چگونه صحیح نشود حکم او وقتیکه حکم کند بگواهی کینکه حا پوشیده باشد نزد قاضی پس اگر قاضی حکم کرد در حادثه بشاهدی دو شاهد بعد ازان ظاهر شد که بدرستی آن شاهدان فاسقانند نشکند او حکم خود را و در کتاب محیط برهانی از کتاب حدو ذکر کرده است که اگر حکم کرد قاضی بحد زدن کسی بشاهدان پس ازان ظاهر شد بعد از سنگسار شد ثابت آنگه شاهدان براو گذشته بود که شاهدان فاسقانند پس بدرستیکه هیچ تاوانی بر قاضی و این حکم کتاب محیط برهانی دلالت میکند برانیکه اگر قاضی پیش از پرسیدن حا شاهدان حکم کرد در حدود بظاهر عادل بودن شاهدان صحیح میشود حکم او ولا یسئل عن حرية الشاهد لانه عالم بيانہ الخصم (بحر مراق) و نپرسد قاضی از اصیل شاهد وسلما او تا آن وقتیکه خصم با او گفتگو در ان نکرده باشد وفي القنية لوفا المدعى عليه الشا انه کافر بالله فللقاضى ان يساله عن الايمان ان اتهمه بذلك فان كان يشهد بوحدانية ورسالة محمد صلی اللہ علیہ وسلم تقبل شهادته وكذالو قال انه مسلم وليست بكافر ولو ساله الحاكم فذكر في خلال ما لا يجوز على الله تعالى للتجربة فهذا جهل من القاضي وحمق وقد اساء فيما فعل ولو جوز هذا كان وبالا على جميع المسلمين خصوصا في قضاة اهل الرساتيق فلوا نه حمق وفعل لا تقبل شهادته (بحر) و در کتاب قینه ذکر کرده که مدعی علیه درباره شاهد طعن گفت که بدرستی این شاهد کا فراست بخداون است تعالی پس درینصورت مر قاضی راست که بپرسد آن شاهد را از ایمان اگر قاضی او را تهمتی میدا بآن کا فر بودن پس اگر آنشاهد گواهی میدا د بیگانگی خداوند تعالی و --- page 496 --- جلد دوم ۴۹۳ كتاب الشهادة وبر رسالت محمد رسول الله عليه وسلم قبول میشود گواهی در اضحمن قبول میشود گواهی اگر گفت که من مسلمانم و کافر هستم و اگر قاضی پرسید شاهد را و در میان پرسیدن خود جهت از مودن ذکر کرد چیزی را که بر پرده کار جبل علی روانست پس این طریق پرسیدن نادانی است از قاضی و احمقی است و تحقیق گنهکار میشود در ان پرسیدن که کرده و اگر روا کند این پرسیدن گناه میشود بر همه مسلمانان خصوصا در قاضیان اهل زمان پس اگر بدرستی قاضی این پرسیدن گرد و حماقت کرد و آن شاهد مخالف شرع بیان کرد قبول نمیشود گواهی او الشاهد اذا كان فاسقاً فى لسر ومونى الظاهر عدل فاراد القاضى أن يقضى بشهادته فاخبر الشاهد عن نفسه انه ليس بعدل صح اقراره على نفسه الا انه اذا كان صادقاً فى الشهادة لا يسعه أن يخبر عن نفسه أنه ليس بعدل لأن فيه ابطال حق المدعى ( قاضیخان ) شاهد اگر در پنهانی فاسق بود و در ظاهر عادل بود پس اراده کرد قاضی که حکم کند بگواهی او پس خبر داد آنشا هداز نفس خود که بدرستی من عادل نیستم صحیح میشود اقرار او بر نفس خوداً لیکن اگر آن شاهد راستگو می باشد در گواهی خود روا نیست او را که خبر بدهد از خود که بدرستین من عادل نیستم زیرا که درین خبر دادن او باطل کردن حق مدعی است ثم التركية في السران يبعث المستورة الى المعدل ( هدايه ) وهي الورقة التي يكتب فيها القاضي اسماء الشهود و نسبها هم وحلاهم حلية الأنسان صفته وما يرى عنه من لون وغيره والمصلى اى مسجد محلتهم ويبعثها سراً بيد امينه الى المزكى سميت بها لأنها تستر عن نظر العوام وينبغى ان لا يختار الامعد لا يمكن الاعتماد على قوله طریق تزکیه پنهانی --- page 497 --- جلد دوم ۴۹۴ كتاب الشهادة صالحا زاهدا لا يكون طماعا ولا فقيرا كيلا يخدع بالمال وفقيهاً يعرف اسباب الجرح والتعديل مأمونا اعظم من يعرف في هذه الاوقات فيكتب اليه ثم هو يسأل عنهم اهل محلتهم وسوقهم ومن يعرفهم ويكون المزكى صاحب خبرة بالناس مداخلالهم لا منزويا عنهم فان هذا الأمر لا يعرف الابالمخالطة والمداخلة (هدايه وفتح القدير وكفاية وعناية) پس تزکیه در پنهانی انست که قاضی بفرستد رقعه پوشیده را به تزکیه کننده و آن رقعه آن کاغذیست که قاضی در ان نوشته کند نامهای شاهدان را و نسب ایشان را و چهره ایشان را و چهره انسان عبارتست از صفت او و آنچه از و دیده میشود از رنگ و غیر آن و نوشته کند جای نماز خواندن ایشان را یعنی مسجد محله ایشان را و بفرستد آنرا بدست امین خود بتزکیه کننده و این رقعه مستوره نامیده شده است از جهت آنکه پوشیده داشته میشود از نظر عوام مردم و میباید اینکه جهت تزکیه کردن اختیار نکند مگر شخص تزکیه کننده عادل را که امکان اعتماد کردن باشد بقول او و صالح باشد و بی رغبت باشد بدنیا طمع کننده بسیار نباشد و محتاج نباشد بجهت آنکه فریفته نشود بمال دنیا و عالم فقه شریف باشد که بداند سببهای جرح کردن و عادل نمودن را امین باشد بزرگترین کسانی باشد که مشهور بهمین صفتها باشد پس بنویسد قاضی رقعه را باو پس او بپرسد از حال شاهدان اهل کوچه و بازار ایشان را و کسی را که بشناسد ایشان را و آن تزکیه کننده خداوند آگاهی باشد باحوال مردم و اختلاط کننده باشد با ایشان نه گوشه نشین و کناره شونده از ایشان پس بدرستیکه این کار معلوم نمیشود مگر بخلطیت کردن و با هم نشست و برخاست کردن فاذا قال المسؤل عنه هو عدل كتب المزكى هو عدل --- page 498 --- جلد دوم ۴۹۵ کتاب الشهادة مرضى مقبول جائز الشهادة (فتح القدير) وقيل يكتفى بقوله عدل وهذا اصح (هداية) مالم يطعن الخصم بالرق (فتح القدير) وفى فتاو[ى?] قاضيخان فان عرف فسقه لا يكتب تحت اسمه ذلك بل يسكت احترازا عن الهتك او يقول الله اعلم الا اذا خاف ان يقضى القاضى بشهادته فيصرح حينئذ بذلك ومن لا يعرفه لا بعدالة ولا بفسق يكتب مستور ثم يرد المستورة مع امين القاضى اليه كل ذلك في السرّ كيلا يظهر الامر فيخدع المزكى او يقصد بالاذى (فتح القدير) پس وقتیکه از انکسیکه حال شاهد از او پرسیده شده تزکیه کننده را گفت که این شاهد عادل است نوشته کند آن تزکیه کننده بجهت قاضی که این شاهد عادل و نیکوست قبول است و رواست شاهدی او و بعض مشایخ رحمهم الله تعالی گفته اند که اکتفا کند بهمین قول خود که این شاهد عادل است و همین قول بعض صحیح تر است تا زمانیکه خصم در شان آنشاهد طعن بغلامی او نگفته باشد و در فتاوای قاضیخان ذکر کرده است که اگر تزکیه کننده فسق شاهد[؟] دانست زیر نام او نوشته نکند بلکه سکوت کند از جهت پرهیز کردن از دریدن پرده اسلا[م؟] یا بگوید که خداوند تعالی داناست بحال او مگر وقتیکه تزکیه کننده بترسد از اینکه قاضی بشهاد[ت؟] او حکم میکند پس درین وقت ظاهر کند فسق او را و آن شاهدی را که تزکیه کننده نشناسد نابعدا[ل؟] بودن و نه بفاسق بودن بنویسد زیر نام او که پوشیده حال است بعد ازان آن رقعه[را؟] با امین قاضی بفرستد بقاضی و جمله این کارها در پنهانی باشد از جهت آنکه این امر تزکیه ظاهر نشود پس آن تزکیه کننده فریب داده میشود یا قصد ضرر او کرده میشود صورة تزكية العلانية ان يجمع القاضى بين المعدل والشاهد ويقول المعدل هذا الذى --- page 499 --- جلد دوم ۴۹۶ کتاب شهادة فايده طریق تزکیه آشکارا عدلته او يقول المزكى بحضرة الشهود أهولاء عدول مقبول الشهادة (هداية وكفاية لتنتفى شبهة تعديل المعدل لغير هذا الشاهد المسئول عنه اذ قد يتفق اسم وشهرة وصفة لاثنين وقد كانت العلانية وحدها في الصدر الاول لأنهم كانوا يغلب عليهم اتها للحق ووقع الاكتفاء بالسر فى زماننا لغلبة النفوس فيه فتوجب الفتنة وقد روى عن محمد رح انه قال تزكية العلانية بلاء وفتنة (هداية وفتح القدير) وفي السراجية والفتوى قديماً في السر و قد تركت تزكية العلانية في زماننا كيلا يجعل المزكى ولا يخون أو يخاف (بحر وتكملة) أقول وعمل قضاة زماننا الان على تزكية السير العلانية لورود الامر السلطاني بذلك (تكملة) وصورت تزکیه ظاهر آنست که با هم یکجا کند قاضی میان تزکیه کننده و شاهد و بگوید مزکی کننده را که آیا همین شاهد است که عادل نموده اورا یا بگوید مزترکیه کننده را بحضور شاهد ان که آیا همین کسان عادلان اند قبول است شاهدی ایشان از جهت آنکه دور شود شبه عادل نمودن تزکیه کننده دیگران بغیر این شاهدی که پرسیده شده از حال او زیرا که گاهی متفق و یکی میشود نام و مشهوری و صفت دو کس را و تحقیق تزکیه ظاهر در قرن اول بود که قرن تابعین است رضی الله عنهم زیرا که صبر و تحمل در ایشان بسیار بود از برای حق و در زمانه ما اکتفا میشود بترکیه پنهانی از جهت غالب شدن نفسها درین زمانه پس تزکیه ظاهره هم میکند فتنه را و تحقیق روایت شده است از امام محمد رح که بدرستی او گفته است که تزکیه ظاهر بلا و فتنه است و در فتاوای سراجیه ذکر کرده است که فتوی بران است که پرسیده شود در پنهان و تحقیق ترک شده است تزکیه ظاهر در زمانه ما بجهت انکه فرفته نشود تزکیه کننده و خیانت نکند و نترسد و من میگویم که عمل قاضیان زمانه ما حال تزکیه پنهانی ظاهر است از جهت وارد شدن امر سلطان بان در فانه دیوان ان المرى اذا جوح الشاهد بعمل القافى جرح لا تعتمد الجرم ولا يعمل التعريل و يقضى بن كبتر العود الم يجد با لا بجو وفائده --- page 500 --- جلد دوم ۴۹۷ کتاب الشهادات و فایده تزکیه پنهانی اینست که بدرستی وقتیکه تزکیه کننده شاهد را جرح کرد بگوید قاضی مدعی را که بیار دیگر شاهد و نگوید او را که بدرستی این شاهد تو جرح کرده شده است و در این طریق گفتن قاضی نگھداشتن است از دریدن حرمت مسلمان و نگھداشتن حال تزکیه کننده است ولا بد من تقديم تزكية السر على العلانية لما في الملتقط عن ابی یوسف رحمہ اللہ تعالی لا اقبل تزکیة العلانية حتى يزكي في السر (بحر) و ناچار است از پیش کردن تزکیه پنهانی بر تزکیه ظاهر از جهت آنکه در کتاب ملتقط از امام ابو یوسف رحم نقل کرده است که گفته است امام ابو یوسف رح که قبول نمیکنم تزکیه ظاهر را تا که در پنهان تزکیه کرده شود قاضی في كتاب الاقضية وينبغي ان يكون العدل في العلانية هو المعدل في السر و هذا قول اصحابنا رحمهم اللہ تعالی كذا فى الذخيرة (عالمگیری) در کتاب اقضیه گفته است که میباید این که همان تزکیه کننده در ظاهر تزکیه کننده باشد در پنهان و همین قول اصحاب است رحمهم الله تعالی همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و ان لم يجد فى جيرانه واهل سوقه من يصلح للتعديل يسأل اهل محلتہ (عالمگیری) فان لم يجد الا أهل مجلسہ یسألهم عنہ (فتح القدیر) و أن وجد کلھم غیر ثقات یعتمد فی ذلک علی تواتر الاخبار وکذلک اذا سأل جیرانہ و اھل محلتہ و ھم غیر ثقات فاتفقوا على تعديله او جرحه و وقع فى قلبہ أنھم صدقوا كان ذلك بمنزلة تواتر الاخبار كذا في المحيط (عالمگیری) و اگر تزکیه کننده در همسایگان آن شاهد و اہل بازار او نیافت شخصی را که صلاحیت داشته باشد عادل کردن را بپرسد اهل محله آن شاهد را و اگر نیافت کسی را مگر اهل مجلس و همنشینان شاهد را بپرسد ایشان را از حال او و اگر یافت همه ایشان غیر ثقه پس اعتماد و باور کند در تزکیه آن شاهد تواتر و مشهور بودن خبر ها فایده اگر تزکیه کننده در همسایگان و اہل بازار شاهد نیافت کسی را که صلاحیت عادل نمودن را دارد --- page 501 --- جلد دوم ۴۹۸ کتاب الشهادة در شان او و همچنین اگر تزکیه کننده پرسید همسایگان شاهد و اهل محله او را از حال او و حال آنکه ایشان ثقه بنودند پس اتفاق کردند بعادل کردن آن شاهد و یا بجرح کردن او و در دل تزکیه کننده افتاد که بدرستی ایشان صادق اند دران اخبار خود پس این اتفاق ایشان بمنزله تواتر و مشهور بودن خبر ها میشود و قول ایشان قبول میشود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط قال شمس الائمة الحلواني رح انما يسأل عن جيرانه أذا لم يكن بينه وبينهم عداوة ظاهرة ولا يتحامل هو عليهم نحو ان لا يعطى الجيازة وما اشبهها وهو المختار علي النسفي ورواه عن محمد رحمهما الله تعالى كذا فی الذخيرة (عالمگیری) و گفته است شمس ائمه حلوانی رح که جزاین نیست که تزکیه کنند پیر همسایگان آن شاهد را از حال شاهد اگر بنود در میان آن شاهد و همسایگان او دشمنی ظاهر ونه او بار می انداخت برایشان مانند آنکه نمیداد بآوانها یا مانند آنرا و این قول برگزیده شده ابو علی نسفی است رحمه الله تعالی و روایت کرده است آنرا از امام محمد رحمه الله علیه همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره اذا كان المعدل لا يعرف الشاهد فعد له شاهدان عدلان عنده وسعه أن يعدله (قاضيخان) وينبغي أن يعد له قطعاً ولا يقول انهم عدول عندى لان الثقات اخبروني بعد التهم (عالمگیری) وقتیکه تزکیه کننده نمی شناخت شاهد را پس دو شاهد عادل ظاهر کردند عادل بودن اور ا نزد او رو است او را که عادل کند آن شاهد را و میباید اینسکه تزکیه کننده عادل کند آن شاهد را بطریق یقین و نگوید که ایشان عادلان اند نزد من زیر اکه مردم ثقه مرا خبر داده اند بعادل بودن ایشان ولو قال هم --- page 502 --- جلد دوم ۴۹۹ كتاب الشهادة في ما علمنا هم عدول الأصح انه ليس بتعديل كذا فى الخلاصة وكذلك أذا قال هم ثقات فالقاضى لا يكتفى به ولو قال انا اعلم منه لا خصلة من أنواع الجرح لا يكون هذا تعديلا (عالمگيري) و اگر تزکیه کننده گفت که این شاهدان در علم ما عادلان اند صحیح تر روایت آنست که بدرستی این گفتن او عادل کردن نیست همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و همچنین اگر گفت تزکیه کننده که ایشان ثقه اند پس قاضی اکتفا نکند باین گفتن او واگر تزکیه کننده گفت که ندانسته ام از این شاهد که یک خصلتے را از اقسام بدیگوئی پس این گفتن او عادل کردن نمیشود روى عن محمد رج أن يقول هذا عندى عدل رضى جائز الشهادة و به اخذ بعض المشايخ رحمهم الله ولو قال المعدل لا اعلم فيه الا خير ايكون تعديلا وقال بعضهم أذا قال هو عدل جائز الشهادة يكون تعديلا وعليه الاعتماد (قاضيخان) روایت کرده شده است از امام محمد رح که تزکیه کننده در تزکیه بگوید که این شاهد نزد من عادل و نیکوکار و شاهد بی او رواست و بهمین قول امام محمد رح عمل کرده است انبعض مشايخ رحمهم الله تعالی و اگر تزکیه کننده گفت که نمیدانم درین شاهد مگ نیکوئی را پس این گفته او عادل کردن میشود و گفته است بعض علم، رحمهم الله تعالی که اگر تزکیه کننده گفت که این شاهد عادل ورواست شاهدی او پس این قول او عادل کردن میشود و بهمین قول بعضی اعتماد است ولا تجوز التزكية الا أن يتعرف انت أو يصف لك أو عرفت أن القاضى زكاه أوزكى عنده (تتكمله) و روانیست تزکیه کردن ترا مگر وقتیکه بشناسی شاه را و یا صفت او براسی تو کرد شده باشد و یا دانسته باشی که قاضی تزکیه کرده است او را و با تزکیه کرده شده باشد نزد قاضی پس تو آ درین صورت جائز تزکیه کردن شاه ترا وللتزكية شروط ثمانية الأول أن تكون الشهادة عند --- page 503 --- جلد دوم ۵۰۰ كتاب الشهادة فایده شرطهای تزکیه کردن شاهد قاض عدل عالم الثانى ان يعرفه وتخبره بشرکة او معاملة أو سفر الثالث ان يعرف انه ملازم للجماعة الرابع أن يكون معروفا بصحة المعاملة في الدينار والدرهم الخامس ان يكون مؤديا للامانة السادس ان يكون صدوق اللسان السابع اجتناب الكبائر الثامن ان يعلم منه اجتناب الاصرار على الصغاير وما يخل بالمروة والكل في شرح ادب القاضى للخصاف رج (طحطاوي و بحر رائق) و مرتزکیه کردن شاهد را هشت شرط است، اول اینکه گواهی ان شاهد نزد قاضی عادل عالم باشد دوم اینکه بشناسی او را و از موده باشی اورا بسبب شریکی کردن و یا معامله کردن یا سفر کردن با او سوم اینکه بشناسی او را که لازم گیرندۀ جماعت است یعنی تارک جماعت نیست چهارم اینکه معلوم باشد درستی معامله او در دینار و درهم پنجم اینکه ادا کننده امانت باشد ششم اینکه بسیار استگوی باشد هفتم بر کنار بودن اوست از گناهان کبیره هشتم انکه دانسته شده باشد از او برکنار بودن او از همیشگی کردن بر گناهان صغیره و از ان چیزی که خلل میرساند جوانمردی و همه این شرطها ذکر شده اند در شرح ادب قاضی که تصنیف امام خصاف رحمه الله تعالى رجل غريب شهد عند القاضى فان القاضى يقول له من معارفك فأن سماهم وهم يصلون للمسألة سأل عنهم في السر فان عدلوه سال عنهم في العلانية فأن عدلوه قبل تعديلهم اذا كان القاضي بريد أن يجمع بين تزكية السر والعلانية (قاضيخان ) مرد مسافری نزد قاضی گواهی داد پس بدرستی که قاضی بگوید اورا که کیست شناسندگان تو پس اگر برنا شناسندگان خود را و حال آنکه ایشان صلاحیت داشتند پرسیدن را قاضی بپرسد ایشان را در پنهانی از حال او پس اگر عادل کردند او را بپرسد ایشانرا از حال او در ظاهر پس اگر عادل کردند او را قبول کند عادل کردن ایشانرا و این است قاضی پنهانی و ظاهر وقتی است که قاضی اراده کرد باشد اینکه با هم یکجا کند میان تزکیه پنهانی و ظاهر عبد الحليم ۱۴ --- page 504 --- جلد دوم ۵۰۱ کتاب الشهادة وان لم يصلحا توقف فيه وسأل عن المعدل الذي في بلدتها ان كان في ولاية هذا القاضي وإن لم يكن كتب الى قاضي ولايته يتعرف عن حاله هكذا فى المحيط (عالمكيرى) واگر شناسندگان آنشاهد صلاحیت پرسیدن نداشتند معطلی کند قاضی در شاهدی او و بپرسد از حال او آن تزکیه کننده را که در شهر آنشاهد باشد اگر آنشاهد در ولایت همین قاضی باشد و اگر ان شاهد در ولایت این قاضی نباشد بنویسید بقاضی ولایت آنشاهد تا که علم بیارد بحال آن شاهد همچنین ذکر شده است در کتاب محیط رجل شهد عند القا فائده اگر تزکیه کننده در ولایت قا نبود که شاهد از دیگر ولایت بنویسد قاضی بانقاضی ولایت او که بپرسد از کسی که بحال آنشاهد آگاه است وهو على رأس خمسين فرسخا من بلد فيه القاضي فبعث امينا على حجل ليسأل المعدل عن الشاهد فالمعدل على المدعى كذا في محيط السرخسی (عالمگیری) مردگواهی داد نزد قاضی و جای او پنجاه فرسنگ دور بود از شهری که قاضی در ان شهر بود پس قاضی فرستاد امینی را بر نوری که بپرسد تزکیه کننده را از حال آن شاهد پس انمرد بر مدعی ست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رح والشاهدان لوعدلا بعدما ماتا فالقاضي يقضى بشهادتهما وكذالوغابا ثم عدلا ولوخرسا اوعميا ثم عدلا لا يقضى بشهادتهما كذا فى خزانة المفتين (عالمكيرى) و اگر شاهدان عادل کرده شدند پس از مردن ایشان پس قاضی حکم کند بگواهی ایشان و همچنین حکم کند بگواهی ایشان اگر غائب شدند و بعد از ان عادل کرده شدند و اگر شاهدان گنگ یا کور شدند و بعد از ان عادل کرده شدند حکم نکند قاضی بگواهی ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب خزانه المفتين لوان رجلا عد لا مشهورا بالرّضاء غاب ثم حضر وشهد وسئل المعدل عنه فان كانت الغيبة قريبة كان للمعدل ان يعدله وان كانت منقطعة مسيرة ستة اشهر او نحوه فان كان الرجل مشهورا بالرضاء كما بيحيى ثقة رح وابن ابى ليلى رح --- page 505 --- جلد دوم ۵۰۳ كتاب شهادة فلان يعدله وان لم يكن مشهور افالمعدل لا يعدله كذا فى المحيط (عالمكيرى) اگر مردی عادلی که مشهور بپسندیدگی و نیکی بود غائب شد بعد از ان حاضر شد و گواهی داد و تزکیه کند پرسید و شد از احوال او پس اگر غائب بودن او اندک بود رواست آن تزکیه کننده را که عادل کند اورا و اگر غائب بودن او بسیار بود که راه شش ماه یا مانند آن بود پس اگر آن مرد مشهور نیکی بود مانند امام حنیفه رح و پسر ابو لیلی رحمة الله پس رواست مر تزکیه کننده را که عادل کند او را و اگر مشهور بنیکی نبود پس تزکیه کننده عادل نکند او را همچنین ذکر شده است در کتاب محیط رجل نزل به محلة قوم لا يعرفونه قبل ذلك فاقام بين اظهرهم ولا يظهر لهم عنه الا الصلاح والاستقامة قال محمد لا اوقت فيه وقتا وهو على ما يقع في قلوبهم وعليه الفتوى (قاضيخان) مردی فرود آمد میان قومی که نمیشناختند او را پیش ازین بعد از ان اقامت کرد میان آن قوم و ظاهر نمیشد در آن قوم را از او مگر صلاحیت و نیکوکاری و استقامت شرعی گفته است امام محمد رح که معلوم و مقرر نمیکنم وقتی را برای ظاهر شدن صلاح او و عادل بودن او موقوف بر همین قدر است که واقع شود در دلهای آن قوم که عادل است و همین قول فتوی ست و في الملتقط صبى احتلم لا أقبل شهادته ما لم اسأل عنه ولا بد ان يتانى بعد البلوغ بقدر ما يقع في قلوب اهل مسجده ومحلته كما فى الغريب انه صالح او غيره رجس و در کتاب ملتقط ذکر شده است که پسری بالغ شد قبول نمیکنم گواهی اور اتا نپرسم از حال او و ناچار است از اینکه قاضی تا خیر کند در پرسیدن حال او پس از بالغ شدن او بقدر آنکه واقع شود در دل اهل مسجد و محله او که بدرستی او نیکو کارست یا نیکو کار نیست چنانکه همین حکم است درباره مسافر والتركية في الذمي تكون بالامانة في دينه ولما ندويه وانه صاحب يقظة فان لم يعرفه المسلمون سألوا عنه عدول المشركين اختيار ا در مختار و تزکیه در باره ذمی بامین بودن دست دین او و زبان او و دست او و اینکه بدرستی او صاحب بیداری منبعان --- page 506 --- جلد دوم ۵۰۳ كتاب الشهادة واگر نمیشناختند او را مسلمانان بپرسند حال او را از عادلان مشرکان چنانکه در کتاب اختیار ذکر شده است ولو سكر الذمى لا تقبل لان السكر من المحرمات ذكرت فى الا نجمل فيكون بذلك فاسقا في دينه (تکمله) واگر ذمی مست و بیهوش شد بخوردن چیزی از چیز ہائی که مستی دے اور د قبول کر د نمیشود گواہی او زیرا که مستی از جمله حر امهاست ذکر شده در انجیل پس بسبب مستی فاسق میشود در دین خود دلو نصرانیا اسلم ثم شهد فان كان القاضي عرفه عدلا في النصرانية يقبل شهادته ولا يتأنى وان لم يعرفه بالعدالة يسأل ممن عرفه بالعدالة بالنصرانية ويسعه ان يعدله من غير تأن كذا فى الذخيرة (عالمكيرى) واگر نصرانی مسلمان شد بعد ازان گواہی داد پس اگر قاضی می شناخت او را بعادل بودن در حال نصرانی بودن قبول کند گواهی او را و تاخیر نکند در قبول کردن گواہی او واگر قاضی نمیشناخت او را بعادل بودن بپرسد حال او را از کسیکه می شناسد اور ابعادل بودن در حال نصرانی بودن او و رواست که شخص شناسنده را که عادل کند او را بغیر انتظار زمانه همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره فی کتاب الاقضية عن محمد رح فى نصرانيين شهدا على نصراني وعدلا فى النصرانية ثم اسلم المشهود عليه ثم اسلم الشاهدان فالقالا يقضى بتلك الشهادة فان اعادا شهادتهما بعد الاسلام فالقاضى المعدل المسلم عن حالها ولو كا التعديل السابق من المسلمين قضى القاضى بشهادتهما لان ذلك التعديل وقع معتبرا كذا في المحيط (عالمکیری) و در کتاب اقضیه از امام محمد رح روایت شده در باره دو نصرانی که گواهی داده باشند بر نصرانی دیگر و حال آنکه ایشان عادل کرده شده بودند در حالت نصرانی بودن ایشان بعد ازان مسلمان شد آن کسیکه شاهدی داده شده بود بر او و بعد از ان مسلمان شدند آن دو شاہد پس قاضی حکم نکند بآن گواهی ایشان که در حال نصرانی بودن ادا کرده بودند پس اگر باز گردانیدند گواہی خود را پس از مسلمان شدن پس قاضی برسد تزکیه کننده مسلمان را احوال ایشان ارعادل کردندانا دازمسلمان شده بود کن کند قاضی گواهی ایشان زیراکه تعدی کردن اول معتبر --- page 507 --- جلد دوم ۵۰۳ كتاب الشهادة واقع شده است همچنین ذكر شده است در کتاب محیط لو عرف فسق الشاهد فغاب غيبة منقطعة سنة او اكثر ثم قدم ولا يدرى منه الا الصلاح لا ينبغى للمعدل ان يجرحه كذا في الخلاصة ولا ينبغى ان يعدله ايضا حتى الاسلام يتبين عدالته وكذلك الذمى لو اسلم وعرف منه ما هو جرح قبل لا ينبغى للمعدل ان يجرحه ولا يعدله حتى تظهر عدالته كذا فى الذخيرة (عالمكيرى) اگر معلوم و مشہور بود فاسق بودن شاهد پس غائب شد آن شاهد بغائب بودنی که رسیدن احوال او قطع شده بود یک سال راه یا زیاده از ان بعد ازان آمد آن شاهد و معلوم نمیشد از او مگر نیکوکاری نمی شاید مر تزیه کننده را که جرح کند آن شاهد را همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصه الفتاوی و نمی شایدار اینکه عادل کند اور ا تا که عادل بودن او ظاهر شود و همچنین اگر ذمی مسلمان شد و معلوم بود از پیش از مسلمان شدان آن کاریکه سبب جرح بود نمی شایده تزکیه کننده را که جرح کند او را وعادل نیز نکند اور ا تا که ظاهر شود عادل بودن او همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره قال محمدرح فى رجل ارتكب يا يصير به سقوط الشهادة من الكبائر ثم تاب وشهد عند القاضى قبل ان يأتى عليه زمان لا ينبغى للمعدل ان يعدله حتى يأتى عليه زمان وهو على توبته يقع في القلب انه صحت توبته كذا فى المحيط (عالمکیری) گفته است امام محمدیه درباره مردی که اختیار کرده باشد چیزی را که میگردد بآن آنچنان که گواهی او ساقط میشود بعد از ان تو به کرد و گواهی داد نزد قاضی پیش از نیکه گذشته باشد بر او زمانی نمی شاید تزکیه کننده را که عادل کند اور اتا انکه برآید او زمانه و حال آنکه او ثابت ومحکم باشد بران تو به خود که واقع شود در دل تزکیه کننده که بدرستی صحیح شده است تو به او همچنین ذکر شده ست درکتاب محیط وان عرف المزكي الشهود بالعدالة فمر انه علم ان دعوى المدعى كان باطلا وان الشهود او هوا فى بعض الشهادة ينبغى ان يبين للقاضي ما صح عنده موضع الشهود وایضا مهم --- page 508 --- جلد دوم ۵۰۵ کتاب الشهادة وايهامهم في بعض الشهادة وبطلان دعوى المدعى ثم القاضي يفحص عما اخبر به المزكي غاية الفحص فان تبين له حقيقة ما اخبر به المزكى رد شهادة الشهود وان لم يتبين له قبل هكذا في المحيط (عالمكيرى) واگر تزکیه کننده بشناخت شاهدان را که عادل است ولیکن او میدانست که تحقیق دعوای مدعی باطل است و یا بدرستی که شاهدان شک مستند در بعض شهاده خود میشاید که ان تزکیه کننده بیان کند برای قاضی چرا که صحیح است نزدا و از عادل بودن شاهدان واز مشکوکیت ایشان در بعض گواهی و از باطل بودن دعوای مدعی بعد از ان قاضی جستجو کند از چیزیکه تزکیه کننده بان خبر داده است نهایت جستجو کردن پس اگر ظاهر شد مر قاضی راستی انچیزیکه تزکیه کننده خبار کرده بود بان رد کند گواهی آنشاهد انرا و اگر ظاهر نشد او را راستی آن قبول ند گواهی ایشانرا همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ان کانت الشهود شهد و اعلى حداً وقصاص سأل عنهم احباءهم ويبحث عن ذلك بحثا شافيا حتى يتقصى معرفة ذلك هكذا في شرح ادب القاضي للامام الخصاف (عالمگیری) اگر شاهد ان گواهی داده بودند بر زیکه لازم میگرد حد قصاص پریرد قاضی از حال شاهدان دوستان ایشان را وکاوش کند کاوش کردن شافی و کامل تا اینکه با خر برسد آن شناختن حال ایشان همچنین ذکر شده است در شرح ادب قاضی تصنیف امام خصاف که اکثر بر حد شهید راست ج اذا اتاه كتاب التعديل واحتاط القاضي واراد ان يسأل عن غيره ايضا فينبغي ان يدفع اليه اسماء الشهود ولا يعلمه انه سال عن حالهم من غيره فان اتى الثاني بمثل ما جاء به الاول فقد نفذ ذلك كذا في محيط السرخسی درحر (عالمگیری) وقتیکرامد نز د قادی نوشته عادل بودن شاهدان از جانب تزکیه کننده و احتیاط کرد قاضی واراده کرد که از دیگری غیر ان تزکیه کننده نیز بپرسد احوال ایشان را پس میشاید که بدهد بان دیگر کس نامهای آن شاهدان را و خبر نکند او را باینکه از حال ایشان پرسیده است دیگر کس را پس اگر امد نوشته دوم بمانند آن نوشته که اورده بود انرا ترکیه کننده اول پس تحقیق که جاری کند گواهی ایشان را همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرسخسی و انکان --- page 509 --- جلد دوم ۵۰۶ كتاب الشهادة فایده در انیکه از بعضی تزکیه کنندگان شاهد جرح شود و از بعضی دیگر عادل شود ایضا (مجوح لاحق) المزكى شيئين فعدلهم احدهما وجرحهم الآخر قال ابو حنيفة وابو يوسف الجرح اولى كما عدل اثنان وجرحه اثنان كالجرح اولى وقولهم جميعا (قاضيخا ) فان جرحه واحد وعدله اثنان فالتعد على عبده الشهادة اولى بالاجماع وان جرحه اثنان وعدله ثلثة فالحج اولى (كلم) الا اذا كان بينهم تعصب فانه لا يقبل جرحم لان اصل على احمد لا تقبل عند التعصب فالجرح واگر تزکیه کنندگان دوکس بودند پس عادل کرد شاهد را یکی ایشان مجروح کرد او را دیگریشان گفته اند حضرت شیخین رحمها الله تعالی جرح بهتر است بقول شدن چنانچه اگر عادل کنند شاهد را دو کس و مجرح کند او را دو کس پس جرح بهتر است بقول شدن بنابقول محمد امام ما رحمهم الله تعالی پس اگر جرح کرد شاهد را یکش و عادل کرد او را دو کس پس عادل کردن بهتر است بقول شدن باتفاق امامان ما رحمهم الله واگر جرح کردند او را دو کس و عادل کردند او را ده کسان پس جرح بهتر است بقول شدن مگر جرح قبول نیست وقتیکه میان تزکیه کنندگان شهاد تعصب و دشمنی باشد پس بدر ستیکه جرح کردن ایشان قبول نمیشود زیرا که اصل شهادی نزد وجود تعصب قبول نمیشود پس جرح بهتر است که قبول نشود واذا كان رسول القاضي الذي يسأل عن الشهو واحد جاز والاثنان افضل والمراد منه المزكى والحاصل انه يكفي في التزكية الواحد وكذا في يقع حج القد الرسالة اليه والرسالة منه الى القاضي وكذا فى الترجمة عن الشاهد وغيره عند ابي حنيفة وابو يوسف رحم وقتیکه فرستاده شده قاضی از حال شاهدان میپرسد یکی باشد رو است و دو بودن ایشان بهتر است مراد از فرستاده شده قاتل تزکیه کننده شاهد است محال انکه بدستی ونز کیه کردن شاهد یک کس کافی است همچنین در فرستادن قاضی کسی کی ترک کننده در رسان از جانب تزکیه کننده بقاضی و همچنین در ترجمه کردن از زبان شاهد وغیر آن نزد حضرت شیخین رحمها الله تعا ويقبل قول الواحد فایده قول یک عادل در یازده جا قبول است العدل في احد عشر موضعا كما في منظومة ابن وهبان درو تقويم المتلف وفي الجرح والتعديل ضہ والمترجم وجودة المعلوفه وفي الاخبار بالفلس بعد مضى المدة وفي رسول القافي المزن واثبات العيب وبرؤية رمضان عند الاعتدال وفي اخبار الشاهد بالموت اى اذا شهد عدل عند رجلين على موت رجل وسعهما ان يشهدا مترجم واکر من عادل شو --- page 510 --- جلد دوم کتاب الشهاده ۵۰۷ علی موته دية تغدو يوارثو المتلف وردت أخرى يقبل قول امين القاضی ادا اخبره بشهادة شهود علی عين تعذر حضورها كما في دعوى العقبة واصبانها و قبول میشود قول با شخص عادل در پاردی چنانکه درکرده است مراد منظومه امین بیان در تجمیت که دین جنسیکه هلاک کرده شده باشد در جرح شاهد و در بیجا کردن او در حجر کننده و در سره بودن پسر بکه سلم کرده شده دران و در خبر دادن بمفضی مبذی بعد از گذشتن مده سندی گرمی او و در فرستاده شده قاضی بموی تزکیه کننده و در ثابت کردن عیب چیزی فروختی و در دیدن ماه رمضان بسر دو دن علت در اسمان کر ابر یا گرد یا غبار باشد و در خبر دادن شاهد مردن شخصی بعضی وقتیکہ گواہی بد ہدیجہ در حائل بردن شخصی نزد دو مرد جایز است ان دو مرد را که گواهی بدهند بمردن او و در معلوم کردن اندازه تاوان عضوی که هلاک کرده شده باشد و زیاده کرده ام من مسئله دیگر را وان اینست که قبول کرده میشود قول امین قاضی و قتی که جبر کنند قاضی را بگواری دادن شاهدان بر مالکد دشوار باشد حاضر اوردن مال چنانچه در کتاب دعوی کتاب قنیه ذکر شده است ولا يشترط اهلية الشهادة في الزكية في تزكية الشر صالح العبد نزكيا (هداية) ويصح تزكية السرقة الولد والوالد والعبد والمراءة والفاسق والمحدود في القذف الاعمى والصبى قول ابی حنیفه و در وابی یوسف (قاضیخان) شرم کرده نشده است اهل بودن شاهدی در نز کید شد که در پنهان باشد تا که صلاحیت تزکیه پنهانی را غلام دارد و صحیح میشود تزکیه پنهانی از پدر شاهد و پسر و وانند و از فاسق واز کینکه حد زده شده باشد در قذف و از کور و کودک تا بالغ در قول حضرت شیخین ہم ويقبل تعديل المرأ لزوجهها وغيره اذا كانت المرآة برزة تخالط الناس وتصا عليم كذا في محيط السرخسى در عالمديرى ، وقبو کرده میشود عادل کردن زن شوهر خود را و دیگر کس وغیر از شوهر خود وقتیکه می براید انزن و اختلاط معامله میکند با با مردم همچینین ذکر شده است در کتاب محیط شرقی واجمعوا على أن اسلام المزكى شرط اذا كان الشهو عليه مسلما كذا في الخلاصة واجمعوا على انه لا يشترط لفظه الشهادة في تزكية العلانية كذا في القناة البابا (عالمگیری) و اجماع کرده اند علماء رحمهم الله تعال بر انیکه اسلام ترکی کننده شرط است اگر شخصیکہ گواہی برادر داده شد مطربات اعلیه المسلم باشد تلمیم کنند --- page 511 --- جلد دوم ۵۰۸ كتاب الشهادة همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و اجماع کرده اند بر اینکه بدرستی شرط است گفتن لفظ اشهد درتزکیه ظاهری همچنین ذکر شده است در فتاوی قاضیخان ويشترط فى المزكى علانية عدم العداوة للمدعى عليه فلو زکى اعداء للمدعى عليه الشهود لا تصح التزكية لانهما شهادة كما صرح به في التنقیح (مکلف) و شرط است در تزکیه ظاهری نا بودن دشمنی تزکیه کننده با مدعی علیه پس اگر تزکیه کردند دشمنان مدعی علیه شاهدان مدعی را صحیح نمیشود ترکز ایشان زیرا که تزکیه ظاهری شاهدی است چنانچه در کتاب تنقیح صریح ذکر کرده است آنرا و اشهد فعدل ثم شهد لا يستعدل الا اذا طالت المدة فوقت محمد رح شهرا وابو یوسف رح سنة ثم رجع وقال سنة اشهر ري وقتیکه کسی گواهی داد در عوه نیه پس عادل کر ده شد بعد از ان در حادثه دیگر گواهی دا و طلب عادل کردانید او نشود دوم با مگر وقتیکه میان این گواهی او و گواهی اول او مدت دراز گذشته باشد پس وقت در انه بودن آنرا امام محمد یکماه گفته است و امام ابویوسف یکسال گفته است بعد ازان امام ابویوسف از این قول خود رجوع کرده وش گفته است وان لم يطعن الخصم في الشهود بل عداهم فهو على وجوه ثلثة ان قال هم عدول صدقوا فما شهد علی او قال هم عدول حاشهادتهم لي وعلي او قال هم عدول ولم يزد ففي الوجه الاول والثاني القا يقضى عليه بدعوى المدعى ولا يسال عن الشهود لانه اقر بالحق وانما هم عدول ولم يزد او قا هم عدو الا نهم اخطأ وافي الشهادة فهذا على وجهين اما انكان المدعى عليه عد لا يصلح للتزكية او لا يصلح بانا مستورا او فاسقا فانكان عدلا يصلح للتزكية ينظر ان كان المدعى عليه لم يجحد دعوى المدعى عند بل سكت حتى شهد عليه الشهود ثم قال هم عدول قال ابو حنيفة وابو يوسف القاضى يقضى بدن شهادتهم ولا يسئل عنهم سواء كان المدعى به حقا يثبت مع الشبهة او لا يثبت مع الشهام وانكان المدعى عليه عند دعوى المدعى يجحد دعوى المدعى فلما شهد عليه الشهود قال هم عدول ذكر في بعض الروايا جعل هذا على الخلاف الذي تقدم وذكر في الجامع الصغير ان في هذا الوجه لا يصح تعديل الخصم في قول ابي يوسف ومحمد ويكون تعديله بمنزلة العذم اذا م ملخصاً تنقيح علیه الرحم قوله تنقيح مصلح الحواكم وهو للامام برهان تقیح لفظه --- page 512 --- جلد دوم ۵۰۹ كتاب الشهادة اذا كان المدعی عليه عد لافان كان فاسقا او مستورا لا يصح تعديله ولا يقضى القاضی ولا يجعل قول الخصم هم عدول اقرار ا علی نفسه بالحق كما لو شهد علیه شاهد واحد فقال المدعی علیه هو عدل لا يكون قوله ذلك اقرارا فكذلك ههنا بخلاف ما اذا قال هم عدول صدقوا فان ذلك اقرار فاذا لم يصح تعديله اذا كان فاسقا او مستور ايساله القاضی اصدق الشهود ام كذبوا فان قال صدقوا كان ذلك اقرارا فيقضى القاضی با قراره وان قال كذبو الا يقضى (قاضيخان) واگر مدعی علیه طعن نگفت در شاهدان بلکه عادل گردانید انرا پس این عادل نمودن او بر سه وجه است اگر مدعی علیه گفت که ایشان عادلان در است گویانند در چیزیکه گواهی دادند بر من و یا گفت که ایشان عادلانند در واست گواهی ایشان برای من و بر من و یا گفت که ایشان عادلانه و نفیذ و دیگر لفظی باین وجه اول و وجه دوم حکم کند قاضی بر او بدعوای مدعی و بپرسد از حال شاهدان زیرا که بدرستی مدعی علیه اقرار کرد بحق مدعی و اگر مدعی علیه گفت که ایشان عادلانند و نیفزود بر این گفته خود دیگر چیز را و یا گفت که ایشان عادلانند مگر بدرستی که ایشان خطا شده اند در ینگو اهی پس اینصورت بد و وجه است یا اینکه مدعی علیه عادل میباشد که صلاحیت داشته باشد برای تزکیه نمودن یا صلاحیت انرا نداشته باشد با یطریق کم پوشیده حال یا فاسق باشد پس اگر عادل بود که صلاحیت داشت بر آنزکیه نمودن دیر صورت دیده شود اگر مدعی منکر شده بود از دعوای مدعی نزد جواب گفتن بلکه سکوت کرده بود تا ایک شان گواهی داده بودند براو و بعد از ان گفته بود که ایشان عادلانند گفته اند حضرت شیخین که قاضی حکم کند برای گواهی ایشان و بپرسد از حال ایشان بر ثبوت انیکه آن چیز که دعوی کرده شده بآن حقی که ثابت میشوی ها مانند مال یا ثابت نمیشود باشبها مانند حدود و قصاص و اگر مدعی علیه نز د دعوای مدعی منکر شده بود از دعوای مدعی پس وقتیکه شاهدان گواهی دادند برا و گفت که ایشان عادلانند پس در بعض رو ایها گردانیده شده است این حکم را بنابران اختلاف پیشتر گذشت میان شیخین و امام محمد و ذکر کرده است در کتاب جامع صغیر که درین وجه عادل بودن مدعی علیه صحیح نمیشود در قول صاحبین رحمهم الله تعالی و میشنود این عادل نمودن . م عبد العظيم حاشیه اکرم ه قوله فصيح جامعه اللم کم دعوای اکرم چه من شده تعلیم نوزاد --- page 513 --- جلد دوم ۵۱۰ کتاب الشهادة مدعی علیه بمنزله ماعادل نمودن و این حکم وقتیست که مدعی عادل باشدا پس اگر فاسق یا پوشیده حال با صحیح گفته و عادل نمودن او و قاضی حکم نکند باین عادل نمودن او براو و این قول مدعی که شاهد ارا عادلاند اقرار میکرد بر نقص ادعای مدعی چنانکه اگر گواهی بدهد بر مدعی علیه بکشاهد پس مدعی بگوید که این شاهد عادلست بشنو و این قول او اقرار بس همچنین در اینجا قول او اقرار میکرد بر او بخلاف انکه اگر مدعی الیم بگوید که عادلاند راست گفته اند پس بدرستیکه این گفته او اقرار است بزود وقتیکه صحیح نشد عادل نمودن مدعی علیه در ان وقت که فاسق یا پوشیده حال بود قاضی بپرسد از ان مدعی علیه که ایا شاهدانرا گفته اند یا دروغ پس اگر گفت که راست گفته اند این گفته او اقرار میشود براو پس قاضی حکم کند باقرار او و اگر گفت که دروغ گفته اند حکم نکند قاضی براو وان شهد شاهدان علی رجل بحق فقال المشهود عليه بعد الشهادة الذى شهد به فلان على حق او قال الذي شهد به فلان على هو الحق فان القاضى يقضى عليه ولا يسأل عن الشاهد الاخر (قاضیخان) و اگر گواهی دادند دو شاهد بر مردی بحقی پس بعد از گواهی گواهان گفت انکسیکه گواهی داده شده بر او که انچیز یکه فلان گواهی داده است بان حق و ثابت است یا گفت که اینچیز یکه فلان بر من گواهی داده بان ان چیز حق و ثابت پس بدرستی که قاضی حکم کند برا مدعی علیه و نپرسد از حال ان دیگر شاهد از حال ان ويكر شاهد وان قال قبل ان يشهد واعليه الذى يشهد به فلان على حق او قال الذي يشهد به فلان هذا على هو الحق فلما شهدا عليه قال للقاضى قد تصحيح سل عنهما فان القاضى يسأل عن الشاهدين و محمد کریم فان عد لاقضى بشهادتهما وان لم يعد لا يقضى (قاضيخان) واگرمدعی --- page 514 --- کتاب الشهاده جلد دویم ۵۱۲ واگر مدعی علیه پیش از گواهی دادن شاهدان بر او گفت که انچیزی که فلان بر من گواهی میدهد ان حق و ثابت است با گفت که انچیزی کمیدان گواهی میدهد بر من این فلان فلان چیزحق و ثابت است پس هرگاه که دو برادر و گواهی دادند گفت آن مدعی علیه قاضی که پیشتر ازین حال هر دو شاه پس بدرستیکه قاضی بپرسد از حال ایشان پس اگر عادل کرده شدند حکم کند تا گواهی ایشان واگرعادل کرده نشدند حکم نکند گواهی ایشان واذا شهد الشهود لرجل بحق فسئل للمزكى عن الشهود بجرحوا و ثم الجرح فقال المدعي انا اتے بمن بعد لهم من اهل الثقة وسمى قوما صالحين للمسئلة عن الشهود فان القاضي ليسمع ذلك ويسئل عنهم فان عدلوهم سئل القاضى الطاعنين بما يطعنون فان بينوا مايكون طعنَا كان الجرح أولى وان طعنوا بما لا يصلح طعنا عند القاضى القالا يلتفت اليهم ويقبل شهادة شهود للمدى (قاضيخان) ووقتی که شاهدان گواهی دادند برای مردی بحقی پس سید شد تزکیه کننده از حال شان بدان پس ایشان جرح کرده شد ند وتکلم و کامل شد جرح ایشان پس مدعی گفت که من میارم کسی را که عادل کند شاهدانرا از مردم ثقه و نامید و معلوم کرد قومی را که صلاحیت پرسید ناداشتمند از حال شاهدان پس بدرستیکه قاضی بشنود آنقول مدعی را بپرسد از مردم از حال آن شاهدان پس اگر آنقوم عادل کردند آنشا بدان را بپرسد قاضی طعن گویندگانرا که شما بکدام چیز طعن میگوئید در شاهدان پس اگر بیان کردند چیزی را که در شرع طعن بود پس جرح بهتر است بقبول شدن و اگر طعن کردند بچیزیکه در نزد قاضی در شرع صلاحیت طعن را نداشت پس قاضی التفات نکند بطعن گفتن ایشان و حکم بکند گواهی شاهدان وكذا لو عدل المزكى الشهود فطعن المشهود عليه وقال للقاضى سل عنهم فلانا و فلانا وسمى قوما يصلحون للمسئلة عن الشهود فان القاضي يسئل عنهم فان جرحوا و بينوا جرحا صالحا كان الجرح اولى (قاضيخان) وفى نوادر ابن سماعة رحم اللت محمد يأمر القاضى المشهود له ان ياتى عمن يعدل شهوده قال كذا فى الذخيرة (عالمگيري و همچنین اگر عادل کرد تزکیه کننده شاهدان مدعی را پس انکسی که گواهی برا و داده شد طعن گفت در شاهدان مدعی و نکرد دور است و مردم ۱۲ ۱۲۴۱ --- page 515 --- کتاب الشهادة جلد دویم ۵۱۲ او گفت مر قاضی را که بپرس ان حال شاهدان فلان د فلان انا میگوید هم کرد قومی را که صلاحیت پرسیدن را داشتند از حال شاهدان پس بدرستیکه قاضی پرسید از ایشان پس اگر آنقوم جرح کردند شاهدانرا و بیان کردند جرحی را که صلاحیت جرح را در شرع داشت پس جرح بهتر است بقول شان و در کتاب نوادر این سماعه ذکر کندا که گفتم امام محمد را که آیا قاضی امر کند کسی که گواهی بر او داده شده است که بیاره کسی که عادل کند شاهدان او را یا امر کند او را گفت امام محمد له امر کند او را همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره شاهدا ان شهر الی والقاضي يعرف أحدهما بالعدالة ولا يعرف الآخر فزگاه الشاهد الذي عرفه القاضي بالعدل قال نصير ج لا يقبل القاضي تعدیله (قاضینا) دو شاهد گواهی دادند بر امر دی تا نا شناخت یکی از ان در شانرا بعادل بودن و نمیشناخت شاهد دوهم راس تزکیه کرد اور امان شادی میشناخت قا اور ا بعدا در هچون گفته ارت نصیری که قبول نکند قاضی عادل کردن آن شاهده اور ابر بے بکر البلخيا في ثلثة شهدوا والقاضي يعرض اثنين منهم بالعدالة ولا يعرف الثالث فعدل الثالث فان القاضي لا تعديلهما ولا شهادتهما الثالث معهمان اثرى ولا يقبل تعديلهما في الشهادة الاولى وهو كما قال نصير قاضیخان) وبهتول ذلك المحیط عار شمس و روایت شده است از امام ابی بجرباخی درباره سه شاهد که گواهی داده شند بر حادشه و حال انکر قاضی شناخت دو نفر ایشانرا بادل دون دونیاست ایمانی ارابا دل بوان بی ادل در آن اما در سوخو را پس بدرستیه قاضی ول کند عاد نمون یانا اگه این صد گواهی یگدیگر بخواد شده اند قبو د کند ادل نود یشا ران و راه از یان تا امام نیه له لله گفته است و قبول میشود همین آن فتوی داده است چنین ذکرشده در کتا محيط وفي التهذيب للمار نوار ستعف ان لغلبة الفسق في القضاء بخلاف اشهر حكما اشارہ ابن اللي يختبر على الفن هو منافق الكردي و باب لے تو پیری اعدا این حنیفه طیعه الله عند الشاهد امر سة جه الطرافي العلانية وستر جد و افشاء بطائن و ذکر شده اور کتاب تنزیف در رها که بری کی شاهد دشوارش سب عابده ق دراین زمان تبه کار و از ان شاهد کنند و درین بازار جائنا اخیار کدو همرزا بن امیل اے صحت حاصل کردن غلبه گمان مانی که حق را می دانه اند در کتاب مناقب امام کر دری در باق نقیبت حضرت امام ابوحنیفه رحمه الله علیه هیم ست که به نمیکند واون مرتی شا به منو د بیات جلال کبر بن حسن اور الفتاری وقان عن وجر المین قال السلامی --- page 516 --- جلد دوم ۵۱۳ کتاب الشهادة قضاته بتحليف الشهود يجب على العلماء ان ينصحوا السلطان اذ امرة قوله او تكلم فك امر ان اطاعوك يلزم منه سخط الخالق وان عصوك يلزم منه سخطك (اشباه ونظاير) و تحقیق ذکر شده است در فتاوی قاضیه وکتاب خزانة المفتین که بدرستی پادشاه اگر امر کرد قاضیان خود را ببوگند دادن شاهدان واجب می شود بر علماء آن زمانه که نصیحت کنند پادشاه را و بگویند او را که تکلیف مکن با حیان خود در کاری که اگر قبول کنند امر ترا لازم میشود از ان قهر حق تعالی جل جلاله واگر میفرمانی کنند ترا لازم میشود از ان قهر تو ولا يسع القاضى الشهادة على جرح مجرد لا حق اى فسق مجرد عن اثبات حق الله تعالى اوللعبد مثل ان يشهدوا على شهود المدعى بانهم فسقة اوزناة اواكلة الربوا او شربة الخمر او على اقرارهم انهم شهد وا بزورا و انهم اجراء في هذه الشهادة او ان المدعى مبطل فى هذه الدعوى او انهم لاشهادة لهم على المدعى عليه فى هذه الحادثة ادربحتان او انهم رجعوا عن الشهادة ( فتح القدیر) و قبول نکند قاضی گواهی را بجرح مجرد یعنی فسقی که مجرد باشد از اثبات حقی مر خداوند تعالی را یا بنده را مانند اینکه گواهی بعد بر گواهان مدعی باینکه بدرستی ایشان فاسقان بازنا کاران یار با خواران یا آشامندگان خمرند یا گواهی بدهند با قرا ر گواهان مدعی که بدرستی ایشان گواهی بدروغ داده اند یا باینکه بدرستی ایشان مزدوراند درین گواهی یا باینکه بدرستی مدعی باطل است درین دعوای خود با قرار ایشان که بدرستی هیچ گواهی ایشان را نیست بر مدعی علیه در همین حادثه یا باینکه بدرستی گواهان مدعی رجوع کرده اندازی --- page 517 --- کتاب الشهادة جلد دوم ۵۱۴ فایده شاهد ی مجرح مرکب قبول ست شاهدی خود و تقبل لوشهدوا على الجرح المركب (در مختار) كلها لو اقام المدعى عليه البينة انهم زنو او و صنفوا الزنا و شربوا الخمر او سرقو امني كذا وليه تقادم العهد (بحر رائق) والواجيقادم العهد بارت الريح في الحجر مضى الشهر الزنا وبعد تقادم عدم ذلك وصفة الخالق او قبولكم دستور اگر گواهی او تجرح مرکب چنانکه گرد عی علیه بگذراند گواهان بری با نکه ایشان زنا کرده اند و صفت کردند زنا را یا آشامیده اند خمر را یا دزدی کرده اند از من این قدر مال را و حال آنکه زمانه یار نگذشته باشد از زنا و آشامیدن خمر و دزدی ایشان و مراد بگذشتن زمانه بسیار آن ات که در خمر بوی آن دور شده باشد و مدت یکماه گذشته باشد در دیگر ها یعنی دزدی و زنا ومرا به نامبودن زمانه بسیار نابودن این چیز ها است و تقبل على القلاد للمدعى بفسقهم أو على انهم عبيداً و محدودون في القذف او شاربو خمر او قذفه الشرح وقاية) والمقذوف يدعى القذف در مختار او شركاء للمدعى الشرح وقامها محمول على الشركة عقداً فمهما حصل من هذا الباطل يكون له في منفعة هم لا انه مراد انه شريك في المدعى به والاكان اقرا را بان المدعى به لهما بورائق با ولا هرسنا بكذا لها وأعطاهم ذلك حما كان عند أو الرضا الجتهم على كذا ودفعته اليهم على ان يشهدو الى شهادة الزورومع ذلك شهد وا بشهادة الزور في عليها، وأما اعطيتهم الشرح وقاية) وبقول ميشود کو ای مجرد را بفاسق بودن گواهان او یا باقترار او با نیکه بدرستی گواهان من حد زده شده ام در قذف یا آشامندگان خمر یا قذف کنندگان اند و حال آنکه شخص قذف کر شده دعوای قذف را بر ایشان میکند یا ایشان شریکان مدعی اند و این شریک بودن محمول بشریک بودن عقدست بدینطریق که هرگاه که ازین دعوای باطل چیزی مدعی را حاصل شود مرشاهد را در ان نفعی ست و نه چنین ست که اراده کرده شود شریکا بین بقدر حاجت البسه رفع من فراز شاهد تبهان و قد --- page 518 --- جلد دوم ۵۱۵ كتاب الشهادة شاهد اینکه در مدعا با مدعی شریک است و اگر اینمعنی مراد شود پس این قول مدعی علیه اقرار می شود ازا با نیکه مدعا مر مدعی و شاهد ست یا قبول می شود شاهدان مدعی علیه باینکه بدرستی مدعی شاهدان خود را مزدور کرده با نیقدر مال برای شاهدی داده است بایشان آن مال را ازان ما لیکه مرا نزد مدعی است یا اینکه مدعی علیه گواهان بگذراند باینکه بدرستی من با گواهان مدعی صلح نموده بودم باین مقدار از مال داده ام آن مال را بایشان بشرط اینکه بر من گواهی بدروغ ندهند و با آن صلح گواهی داده اند بر من بشاهدی دروغ پس برایشان واجب است ادا کردن آن چیزیکه بایشان داده ام وكذا اذا ادعى اجنبى أنه دفع لهم كذا لئلا يشهد واعلى فلان بهذه الشهادة وطلب رده وثبت ببينة او اقرار او نكول فانه يثبت به فسق الشاهد فلا تقبل شهادته (بحر رائق) وكذا لو اقام المشهود عليه البينة ان المدعى وكل الشاهد فى هذه الخصومة قبل شهادته وقد خاصم قبلت شهادته (قاضيخان) ولوا دعى المدعى عليه انه استأجرهم لئلا يشهد واعليه وانه يدع دفع مال فاقروا لم تسقط العدالة وبه صرح الشارحون (بحر رائق) و همچنین قبول میشود گواهان جسح اگر بیگانه دعوی کرد که بدرستی داده ام شاهدان مدعی را انيقد ر مال بجهت آنکه گواهی ندهند بر فلان مدعی علیه بهمین گواهی و طلب نمود از گواهان واپس دادن آن مال را و ثابت شد آن دادن مال بشاهدان یا با قرار شاهدان مدعی یا بمنع آوردن ایشان از سوگند نمودن پس بدرستیکه باین گواهان آن بیگانه ثابت میشود فاسق بودن شاهد مدعی پس قبول نمیشود گواهی او و همچنین اگر آن کسی که شاهدان بر او گذاشته بود گذرانید گواهانرا باینکه بدرستی این شاهد خود را وکیل گردانیده بود درین بقدر مقدریه در تقوی مجروح عزیز سمع جلا و نا عرف چهارم سیم قدسيه --- page 519 --- کتاب الشهادة ۵۱۶ جلد دوم فایده بیان حکم جرح مجرد پیش از عادل شدن شاهد بعد از عادل شدن دعوی پیش ازین شاهدی و تحقیق آن شاهد او وکالةً دعوی کرده قبول میشود این گواهان جرح او و اگر مدعی علیه دعوی کرد که بدرستی شاهدان مدعی را من مزدور کرده ام که شاهدی برمن ندهند و دعوی نکرد دادن مال را پس آن گواهان مدعی اقرار بآن مزدوری کردند ساقط نمیشود عادل بودن آن شاهدان و هیمن حکم تصریح کرده اند شارحان کنز النظر فى الجرح المجرد وغيره انما هو بعد التزكية الشرعية كمال في الوهابج فاذا سال القاضي عن الشهود سرا اوعلنا وثبت عنده عدالتهم فطعن الخصم فيا كان مجرداً لم يقبل ولا قبل ولكن عدم قبول الشهادة على الجرح المجرد اعم من ان يكون قبل التعديل او بعده البحر الرائق) فکر کردن قاضی در جرح مجرد و غیر مجرد جز این نیست که پیش از تزکیه شرعی است چنانکه در کتاب سیتخراج ولمع ذکر شده است پس وقتی که قاضی پیرسید از حال شاهدان در پنهان یا آشکارا و ثابت شود نزد او عادل بودن ایشان پس مدعی علیه طعن بگوید در ان شاهدان پس اگر آن طعن او جرح مجرد بود قبول نمی شود و اگر مجرد نبود قبول میشود ولیکن قبول ناشدن گواهی بجرح مجرد عام است از اینکه پیش از عادل شدن گواهان باشد یا بعد از عادل شدن ایشان وفى شرح الوقاية لا تقبل الشها على الجرح المجرد اذا قام البينة على العدالة اما اذا لم يقم البينة عليها فاخبر مخبرات الشهود فساق او اكلوالربوا فان الحكم لا يجوز قبل ثبوت العدالة لا ستيماد اخبر مخبران ان الشهود فساق در بحر رائق و در کتاب شرح وقایه ذکر شده اس که قبول نمیشود گواهی بجرح مجرد وقتیکه مدعی شاهدان گذرانده باشد بعادل بودن شاهدان خود وا ما وقتیکه شاهدان نگذرانده باشد بعادل بودن ایشان پس خبر بدهد خبر دهنده که بدرستی شاهدان فاسقان یاربا خواراند پس سینا رنیست حکم کردن قاضی پیش از ثابت شدن عادل بودن آن آگرین و تقدح مجرد موضع گواهان --- page 520 --- جلد دوم ۵۱۷ کتاب الشهادة گواهان خصوصاً وقتی که خبر دهند دو خبر دهنده که شاهدان فاسقانند التفصيل انما هو فيما اذا ادعاه الخصم و برهن عليه جهرا اما اذا اخبر القاضي به سرا وکان مجرد اطلب منه البرهان عليه فاذا برهن عليه سرا ابطل الشهاد لتعارض الجرح والتعديل عنده فقدم الجرح فاذا قال الخصم للقاضي سرا ان الشاهد اكل الربوا و برهن عليه رد شهادته كما افاد في الكافي وظاهر كلامه ان الخصم لا يضره الاعلان بالجرح المجرد و انما يشترط الاخبار سرأ في الشاهد الجار الحق و این فرق که قبول میشود گواهی بجرح مجرد اگر مدعی شاهدان گذرانیده باشد بعادل بودن شاهدان خود و اگر نگذرانیده باشد بآن قبول نمی شود جز این نیست در انوقت ست که مدعی علیه دعوی کند جرح مجرد را و شاهد انرا بآن بگذراند با شکارا و اما وقتی که مدعی علیه خبر بدهد قاضی را بجرح در پنهانی و آن جرح مجرد باشد طلب کند قاضی از مدعی علیه شاها بآن جرح پس وقتی که مدعی علیه شاهد ان بگذراند بآن جرح در پنهانی باطل میشود شاهد ان مدعی از جهت با هم معارضه کردن جرح و عادل شدن نزد قاضی پس جرح پیشتر میشود بقبول شدن از عادل شدن پس وقتی که مدعی علیه قاضی را در پنهان گفت که بدرستی شاهد مدعی ربوا خوارست و گذرانید شاهد انرا بآن گفته خود رد کرده می شود شاهدی آن شاهد چنانکه فاید دکرده است این حکم را در کتاب کافی و ظاهر کلام صاحب کافی این است که بدرستی ظاهر کردن جرح مجرد ضرر نمیرساند مدعی علیه را و جز این نیست که شرط است خبر دادن بجرح مجرد در پنهان درباره شاهد مدعی الجرح المجرد اذا تضمن دفع ضرر عام يقبل كذا في المصباح و على هذا يجوز اثبات فسق رجل عند القاضي اذا كانضره عاما كرجل يؤذي المسلمين بيده ولسانه --- page 521 --- جلد دوم ۵۱۸ كتاب الشهادة ليمتنع ذلك ويخرجه عن البلد في كراهية الظهيرية رجل يصلى ويضرب الناس بيده ولسانه فلا باس باعلام السلطان ليزجره (بجردائی) زجر مجرد وقتی که فرار گرفته باشد دفع ضرر عام را قبول میشود همچنین ذکر شده است در کتاب مصباح و بنا برین حکم رواست ثابت کردن فسق مردی بنزد قاضی وقتی که ضرر او عام بودہ باشد مانند مردیکه ضرر میرسانید مسلمانان را بدست و زبان خود برای آنکه قاضی می کند او را از ان ضرر رساندی و بیرون کند او را از شهر و در کتاب کراهیت فتاوای ظهیریه ذکر شده است که شخصی نماز میگزارید و ضرر میرسانید بمردم بدست و زبان خود پس باک نیست بخبر دادن پادشاہ را بعمل آن مرد تا منع کند او را سئل صاحب المنح عن الشهود عليه ذالطعن في الشهود بأنه يأكل في السوق او يبول على الطريق عجز عن اقامة البينة على ذلك واراد يمين الشاهد انه يفصل ذلك هل يخلف الم واجاب ظاهر كلامهم انه لا يخلف الصريح البزازي (موة الفتاوي) پرسیده شد صاحب کتاب منح الغفار از حال آن کسی که شاهدان بر و گذشته اندگر طعن گفت در حق شاهدان مدعی باینطریق که بدرستی این شاهد خوراک میکند در بازار یا بول میکند در راه و عاجز شد از گذرانیدن شاهدان باین طعن و اراده کرد سوگند دادن شاهد را که بدرستی تو این فعل را نکرده آیا سوگند داده میشود آن شاهد را یا نه و جواب این سوال را صاحب کتاب منح الغفار اینچنین گفت که ظاهر کلام فقر ارحتماله تعالی انیست که سوگند داده نمی شود او را از سبب تصریح کردن صاحب کتاب بزازیه باين حكم في النوع العاشر من البزازية من فصل التحليف طعن المدعى عليه في الشاهد با كان ادعاها لنفسه ورام تحليفه لا يخلف وان برهن تقبل فعلى هذا كل طعن يقبل عند البرهان لا تحليف عليه عند عدمه على الشاهد وعلى المنذر هل يقبل إقرار الشاهد ؟ ملاحظه ماده جهل و حمر شد عمر جلا مريشه --- page 522 --- جلد دوم ۵۱۹ کتاب شهادة الشاهد به ويصير كالبرهان لمراره وينبغي القبول ولذا قال الزيلعي رح لو برهن على اقرار الشهود انهم لم يحضر و المجلس الذي كان فيه الحق يقبل (بحر رائق) و در نوع دهم از کتاب بزاريه از فصل سوگند دادن ذکر شده اینکه طعن گفت مدعی علیه در شاهد باینکه بدرستی این شاهد دعوی میکرد همین عاداً برای خود و قصد کرد مدعی علیه باین طعن سوگند دادن شاهد را سوگند داده نمیشود آن شاهد را و اگر مدعی علیه گذرانید شاهد انرا بآن طعن قبول کرده می شود پس انا بر این حکم ہر طعنی که قبول کرده می شود بنزد وجود شاهد ان سوگند دادن بآن طعن نیست نیز دنا بودن شاهدان نه بر شاهدان و نه بر مدعی و آیا قبول کرده می شود تار کردن شاهد بآن طعن و آن اقرار او میگرد دمانند شاهد گذرانید مدعی علیه بآن طعن یا نه ندیده انا حکیم را در کتاب و مشاید که قبول کر دیشود آن تار او ازین جهت گفته است زیلعی رحمه الله که اگر شاهدان گذرانند با قرار شاهدان که بدرستی ایشان حاضر نبودند در ان مجلسی که حق در ان بود قبول کرده میشود المدعی علیه اذا اقام البينة ان شاهد المدعى محدود في القذف فالقاضي يسأل لشهود من حده هكذا في الاصل وأن قال حده قاضي كورة كذا فالقاضي هل يسأله في اى وقت حده لم يذكره محمدرح في الاصل وفي كتاب الاقضية ان القاضي يسأله ليعلم انه هل كان قاضيا في ذلك الوقت كذا في المحيط (عالمكيرى) وقتی که مدعی علیه شاهد آن گذرانید باینکه بدرستی شاهد مدعی حد زده شده است در قذف پس قاضی بپرسد از شاهدان مدعی علیه که کدام کس حد زده است اورا همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط و اگر مدعی علیه گفت که حد زده است او را او هر شخصا حد شر على هدى كوره --- page 523 --- جلد دوم ۵۲۰ کتاب الشهادة قاضی فلان شهر آیا قاضی بپرسد از او که در کدام وقت حد زده است او را یا نیز ذکر نکرده است اما محمد رحمه الله این حکم را در کتاب مبسوط و در کتاب اقضیه ذکر کرده که بدرستی قاضی بپرسد این را تا که بداند که بدرستی آنکسی که او را حد زده است آیا قاضی بود در آنوقت یا نه همچنین ذکر شده است در کتاب محیط فان قال المدعى اقام البينة على اقرار ذلك القاضى انه يحده او على انه مات قبل الوقت الذي شهدوا او على اقرار ذلك القاضى انى كنت غائبا عن المصر في ذلك الوقت لا يقبل الكل كذا في الخلاصة (عالمكيرى) پس اگر مدعی گفت که شاهد میگذرانم من باقرار همین قاضی که بدرستی او حد زده است آن شاهد را یا باینکه بدرستی آن قاضی مرده است پیش از آنوقت جرد نی که شاهدان مدعی علیه شاهدی داده اند یا باقرار آن قاضی که بدرستی در آنوقت از ان شهر غایب بودم قبول نمی شود شاهدان مدعی در همه این صورتها، همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوى ان الطعن برقهم لا يتوقف على دعوى سيد هما واداء الشهادة لا ينحصر في الشهادة بل اذا خبر القاضي برقهما اسقط شهادتهما والا ان يكون بالشهادة واذا سألهم القاضي فقال اعتقنا سيدنا وبرهنا ثبت عتق السيد في غيبته فادح ولا يلتفت الى انكاره كذا في خزانة الاكمل (بحررائق) بدانکه بدرستی طعن گفتن بغلامی شاهدان موقوف نیست بر دعوی کردن خواجه غلامی ایشان را و بدرستی که ثابت کردن غلامی ایشان حصر نیست بگواهی شاهدان تا گواهام بگذرانند بغلامی ایشان بلکه اگر خبر داده شد قاضی را بغلامی ایشان قاما قط کند شاهدی ایشان را و نیکوتر این است که ثابت کردن این طعن بگو اهی شاهدان باشم دوتی --- page 524 --- جلد دوم ۵۲۱ کتاب الشهادة و وقتی که قاضی پرسید آن شاهد انرا پس ایشان گفتند که خواجه ما آزاد کرده است ما را و گذرانیدند شاهد انرا بآزاد کردن ایشان به ثابت می شود آزاد کردن خواجه در وقت غائب بودن او پس وقتی که حاضر شد خواجه ایشان ظلم کند منکر شدن او از آزاد کردن او چنانچه در کتاب خزانة الاکل ذکر شده است الباب الحادی عشر فی شهادة الزور باب یازدهم ثابت است در بیان حکم شاهدی دروغ قال ابو حنیفه رحمه الله الزور اشهره فی السوق ولا اعزره وقالا نوجعه ضربا ونحبسه (هدايه) وفی السراجية الفتوى على قوله ورجح في فتح القدير قولهما وقال انه الحق (نج) فالحاصل الاتفاق على تعزيره (فتح القدير) اتصل القضاء بشهادته اولم يتصل (عالمگیری) غیر انه اكتفى بتشهير حاله في الاسواق وهما اضافا الى ذلك الضرب والحبس (فتح القدیر) گفته است حضرت امام ابو حنیفه رح که شاهد دروغ را تشہیر میکنیم در بازار و تعزیر نمیکنم اورا و گفته اند صبا حین رحمہما الله که درد ناک میکنیم او را بزدن و بندی میکنیم او را و در فتاوای سراجیه ذکر شده است که فتوی بقول حضرت امام اعظم است رحمة الله علیه و بهتر گردانیده است در کتاب فتح القدیر قول صاحبین را رحمها الله تعالی و گفته است که بدرستی قول ایشان حق است پس حاصل اینکه درین حکم اتفاق حضرت امام اعظم و صاحبین او رحمهم الله تعالی بتعزیر کردن او خواه حکم قاضی بشاہدی ایشان پیوست شده باشده یا پیوست نشده باشد لیکن این قدر هست که بدرستی امام اعظم رحمه الله اکتفا کرده است مشهور کردن حال او در بازار ها و صاحبین رحمهما الله تعالی فرموده اند مشهور کردن او را میشود کواهم --- page 525 --- جلد دوم ۵۲۲ كتاب الشهادة او زدن و بندی كردن او را ثم تفسير التشهير منقول عن شريح فانه كان يبعثه (هدايه) مع اعوانه اعم من ان يكون ماشياً او راكباً ولو على بقرة كما يفعل الان (بحر) او على حمار كما هو عرف ديارنا (تكمله) الى سوقه انكان سوقياً والى قومه ان كان غير سوقى بعد العصر اجمع ما كانوا (هدايه) اى مجمعين او الى موضع اكثر جمعا للقوم (تكمله) ويقولون ان شريحاً رضى الله عنه يقرئكم السلام ويقول انا وجدنا هذا شاهد زور فاحذروه وحذروا الناس منه (هدايه) بعد از ان تفسیر مشهور کردن شاهد دروغ نقل کرده شده است از قاضی شریح رضی الله عنه پس بدرستی که قاضی شریح رضی الله عنه میفرستاد شاهد دروغ را با پیادگان خود خواه پیاده می بود یا سوار اگر چه بر ماده گاوی می بود چنانکه الحال قاضیان می کنند یا بر خری چنانکه عادت شهر های ماست بسوی بازار اگر آن شاهد بازاری می بود و بسوی قوم او میفرستاد اگر غیر بازاری می بود پس از نماز دیگر که جمع می بودند پیشتر مردمی که در انجا می بودند یعنی در حالیکه جمع می بودند یا بجائی که بسیار تر می بود در ان جمعیته قوم آن شاهد و می گفتند آن پیاده گان او که بدرستی قاضی شریح رضی الله عنه سلام میگفت بشما را و میگفت که بدرستی ما یافتیم این مرد را شاهد دروغ پس شما پرهیز کنید از و و پرهیز انید از و مردم را وفى الجامع الصغير شاهدان اقرا انهما شهدا بزور لم يضربا وقالا يعزران (هدايه) والرجال والنساء واهل الذمة في شهادة الزورسواء كذا فى التبيين (عالمگیری) و در کتاب جامع صغیر امام محمد رحمة الله علیه گفته است که دو شاهد اقرار کردند که بدرستی ما گواهی دروغ --- page 526 --- جلد دوم ۵۲۳ کتاب الشهادة بدروغ داده ایم زده نشوند ایشان و گفته اند صاحبین رحمهما الله تعالی که تعزیر کرده شوند و مردان و زنان و اهل ذمه در حکم شاهدی دروغ برابرند همچنین ذکر شده است در کتاب تبیین قال فی الفتح واعلم انه قد قيل ان المسئلة على ثلثة اوجه أن رجع علی سبیل الاحرار مثل ان يقول نعم شهدت في هذه بالزور او اکاح عن مثل ذلك فانه يعزر بالضرب بالاتفاق وان رجع على سبيل التوبة لا يغمر داتفاقا وانكان لا يعرف حاله فعلى الاختلاف المذکور (رد المحتار) و در کتاب فتح القدیر گفته است که بدانکه بدرستی تحقیق بعض مشایخ رحمهم الله گفته اند که این مسئله بر سه قسم است اگر رجوع کرده بود از شاهدی خود بطریق محکم شدن برین گواهی دروغ چنانکه بگوید که آری گواهی داده ام درین حادثه بدروغ و نمی کردم از مثل این شاهدی دروغ پس بدرستی که این شاهد تعزیر کرده شود بزدن او باتفاق علمای ما رحمهم الله و اگر رجوع کرد بطریق توبه کردن تعزیر کرده نشود با تما ایشان و اگر شناخته نمی شد حال او که توبه کرده یا محکم است بشاهدی دروغ پس حکم او بنا بر ان اختلاف ذکر کرده شده است که نزد امام اعظم رحمة الله علیه شهر کرده شود و نزد صاحبین رحمهما الله تعالی زده شود و بندی کرده شود وتفویض توبت الى القاضي على الصحيح لو فاسقا ولو عدلا او مستور الا تقبل شهادته ابدا قلت وعن الثانى رج تقبل و به يفتى عینی و غیره (در مختار) و در تامه تعزیر کرده شود دیده ظاهر شدن توبه او از شاهدی دروغ بنا بر روایت صحیح مفوض رای قاضی است اگر آن شاهد دروغ فاسق بود و اگر عادل و یا پوشیده حال بود همیشه قبول کرده کر الله نمیشود گواهی او در قول میگویم که نقل شده است از امام ابو یوسف رحمة الله علیه اینکه --- page 527 --- جلد دوم ۵۳۴ کتاب الشهادة قبول کرده می شود گواهی او بعد از توبه و بر این قول امام ابو یوسف رحمة الله علیه فتوی کرده شده است چنانکه در کتاب عینی و غیر آن ذکر شده است قال صا الاقضية وشاهد الزور عندنا المقر على نفسه بذلك فيقول كذبت فيما شهدت متعمدا او يشهد بقتل رجل و بموته فيحيى المشهود بقتله او بموته حيا كذا فى المحيط (عالمكیری) گفته است صاحب کتاب قضیه که شاهد دروغ نزد ما آنکسی است که اقرار کرده باشد بر خود بآن دروغ خود پس بگوید که بقصد دروغ گفتم در آن چیزیکه گواهی دادم یا کسی است که گواهی بدهد بکشته شدن شخصی یا بمردن او پس زنده بیاید انشخصی که گواهی داده شده بکشته شدن یا مردن او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط وكذا اذا شهد برؤية الهلال فمضى ثلاثون يوما وليس بالسماء علة ولم يروا الهلال مثل هذا كثير(مستحمقا) و همچنین شاهد دروغ کسی است که اگر گواهی داده بود بدیدن ماه نو پس سی روز ازان گذشت و در آسمان علتی از گرد و غبار نبود و حال آنکه مردم ندیدند دیگر ماه نورا یعنی ماه آینده را و مانند این بسیار مثالها است ولا یحكم به برد شهادته بمخالفة الدعوى والشاهد الآخر او تكذيب المدعى له كذا فى فتح القدير ولا اذا قال غلطت او اخطات و ردت شهادته لتهمة هكذا في النهاية (عالمكيرى) و حکم کرده نمیشود بدروغ بودن شاهدی شاهد بسبب رد شدن گواهی او از جهت مخالفت شدن شاهدی او با دعوای مدعی یا باشاهدی شاهد دیگر یا بدر وغگوی نمودن مدعی مر شاهد را همچنین ذکر شده است در کتاب فتح القدیر و نه حکم کرده می شود بدروغ بودن شاهدی او اگر گفته باشد که غلط شده ام یا خطا شده ام در شاهدی خود یا رد کرده شده باشد شاهدی او از جهت تهمتی همچنین ذکر شده است در کتاب نهایه فایده دروغگوئی شاهد ثابت نمیشود بسبب مخالفت شاهدی او با دعوای مدعی یا با شاهدی دیگر شاهد یا با قرار به غلط یا خطا شده ام در گواهی بسبب رد شدن گواهی او بسبب تهمتی عتاب --- page 528 --- جلد دوم ۵۲۵ كتاب الشهادة كتاب الرجوع عن الشهادة وهو مشتمل على عشرة ابواب این کتاب ثابت است در بیان حکم رجوع کردن و برگشتن شاهدان از شهادتی خود و این کتاب مشتملست بر ده باب الباب الاول في ركنه وشرطه وحكمه فرکنه قول الشاهد رجعت عما شهدت به او شهدت بزور فيما شهدت به او كذبت في شهادتي فلوانكرها لم يكن رجوعا كما فى خزانة المفتين وشرطه مجلس القاضى فلا يصح الرجوع في غیره وفائدته عدم قبول لبينة على رجوعه وعدم استحلافه اذا نكر كما سيأتي (مجر دانق) باب اول ثابت است در بیان رکن و شرط وحکم آن پس رکن رجوع کردن این قول شاهد است که برگشتم از انچیزیکه گواهی بآن داده بودم یا دروغ گفته ام در شهادتی خود پس اگر منکر شد از شهادتی رجوع نمیشود این منکر شدن او چنانکه در کتاب خزانة المفتین ذکر شد ه است شرط آن مجلس قاضی است پس صحیح نمیشود رجوع کردن شاهد در غیر مجلس قاضی و فایده شرط بودن مجلس قاضی قبول ناشدن گواهانست بر رجوع کردن شاهد و سوگند ناداد او را وقتی که منکر شود از رجوع کردن خود چنانچه زود است که بیان می آید وحكمه شيئان احدهما يرجع الى ماله والاخر الى نفسه فالاول وجوب الضمان ويحتاج الى بيان ثلثة سببه وشرائطه ومقداره فسببه اتلاف المال او النفس بهافان وقعت اتلافا انعقدت سببا لوجوب الضمار والا فلا تتزمل السبب متزلة المباشرة وسيأتي بيانه مفصلا وشرطه كونه بعد القضاء ومجلس القضاء وكون التلف بها عينا فلولم يتلف به الورج عن مضرة كالنكاح بعد الدخول ومنفعة --- page 529 --- جلد دوم ۵۳۶ کتاب الشهادة دارشهدا على الموجر للتاجر باجارة باقل من اجو مثلها تم رجعادان يكون الاتلاف بغير عوض لان بعوض اتلاف صورة لا معنى وقدر الواجب علی قدر الاتلاف ان لمليكن متقدم بقدر العله (محر دائق) و حکم باز گشتن از گواهی دو چیز ست یکی از آن راجع می شود بمال شاهد و دیگر آن راجع می شود بنفش او پس آنکه راجع بمال او می شود پس اول واجب شدن تاوان است بر شاهد و این حکم واجب شدن محتاج ست به بیان کردن به چیز اول سبب وجوب شدن تاوان و شرطهای آن و مقدار آن پس سبب واجب شدن تاوان هلاک کردن شاهد است مال یا نفس آدمی را بگواهی خود پس اگر گواهی او بهلاک کردن مال یا نفس واقع شد سبب میگردد برای وجب شدن تاوان آن مال یا نفس بر شاهدازیر نازل کردن سبب بمنزله مباشرت و هلاک کردن واگر سبب هلاک نبود سبب میگردد برای واجب شدن تاوان مال یا نفرین و دست که می آید بیان این حکم تفصیل و شرط واجب شدن تاوان چهار چیزست بازگشتن شاهد است از گواهی خود پس از حکم کردن قاضی بگواهی او و بودن باز گشتن اوست از گواهی خود در مجلس قاضی دویم بود آن چیزست که هلاک شده بگواهی او مال معلوم پس هیچ تاوانی براو نیست اگر بازار از گواهی دادن خود بمنفعتی مانند عقد نکاح که شاهد بگردد از شاهدی خود بعد از جماع کردن شوهر بازن خود مانند منفعت سرایی که گواهان گواهی داده باشد باجاره دادن آن بر اجاره دهنده برای اجاره گیرنده بکمتر از اجره مثل آن بعد از ان برگرد از گواهی خود و اینک هلاک کردن او بگواهی خود آن مال را بغیر عوض باشد زیراکه بلا کردن با عوض هلاک کردنست از روی ظاهر و صورت نه از روی باطن و معنی اندا تا مال واجب شده بر شاهد باندازه هلاک کردن اوست زیرا که همان هلاک کردن اوسبب واجب --- page 530 --- جلد دوم کتاب الشهادة وجب شدن تاوانست پس اندازه تاوان بقدر علت آن می میشود و اما ما یرجع الی نفسه فنوعان وجوب الحد في شهادة الزناسواء كان قبل القضاء او بعده للقذف منهم ولو بعد الامضاء رجما كان او جلدا ووجوب الضمان وهو الدية عليهم ان رحم بعد الرجم لا بعد الجلد وان مات منه والثانی وجوب التعزيز عليه فيما سوى شهادة الزنا ان تعمد الشهادة بالزور فظهر عند القاضی باقراره كذا في البدايع فلاضمان لو اتلفا حقا من الحقوق كالعفو عن القصاص لو شهدا به ثم رجعا او السلم او تسليم الشفعة واسقاط خيار من الخيارة كذا في النقا لا فرق في وجود التعزيز بين كونه قبل القضا او بعدة (الجر) واما آنچه یکه راجع میشود بنفس شاهد پس دو قسم است قسم اول واجب شدن حدست بر شاهدان در گواهی زنا برابرست اینکه رجوع کردن ایشان پیش از حکم قاضی باشد و یا بعد از ان از جهت صادر شدن قذف از شاهدان اگرچه بازگشتن ایشان از گواهی بعد از جاری شدن حد باشد خواه آن حد سنگسار کردن باشد خواه دره زدن تا دانه شدن تاوان که دیت است بر شاهدان بشرطیست که رجوع کرده باشند از سنگسا کردن کسیکه شاهدی برا و داده اند نه بعد از دره زدن او اگرچه از ان دره زدن بمیرد و قسم دوم آن واجب شدن تعزیر است بر شاهد در غیر گواهی زنا اگر بقصد گواهی بدروغ داده بود پس ظاهر شد دروغ او نزد قاضی با قرار کردن بآن گواهی بدروغ همچنین ذکر شده است در کتاب بدایع پس هیچ تاوانی نیست بر ایشان اگر گواهی خود را با سکه کرده بودند حقی را از حقها مانند عفو کردن از حق قصاص اگر شاهدان گواهی داده بودند بآن عفو کردن و بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود و یا حق رجوع کردن شوهر سرزن در طلاق رجعی و یا سپردن حق شفعه و یا ساقط کردن حق خیاری از خیار با همچنین ذکر شده است تسلیم --- page 531 --- جلد دوم ۵۲۸ کتاب الشهادة در کتاب نتف و فرق نیست در واجب شدن تعریز شاهدان میان اینکه برگردند ایشان از گواهی پیش از حکم قاضی باشد و یا پس از ان واذا رجع الشهود عن شهادتهم قبل الحكم بها سقطت (بدايه ) عن الاعتبار فلا يقضى بها رسخ القدوري ولو عزر بعضها ردير مختارا کما لو شهد يدار وبنائها اوباتان وولدها ثم عزرا في البناء والولد لم يقض بالاصل منحمر رد المحتار ولأضمان عليهما (هدايه) ووقتی که رجوع کردند گواهان از گواهی خود پیش از حکم کردن قاضی بگواهی ایشان ساقط می شود گواهی ایشان از درجه اعتبار پس حکم نکند قاضی بگواهی ایشان اگرچه رجوع کردن باشد از بعض گواهی خود چنانکه دو شاهد گواهی بدهند بسراي و بنای آن و یا بماده خر و کره آن بعد از ان رجوع کنند از گواهی بنای آنسرای وکره آن ماده خر حکم کرده نمی شود باصل آنها که سرای و ماده خریست چنانکه در کتاب منح الغفار ذکر شده ودرین صورت هیچ تاوانی نیست بر آن شاهدان فان حکم بشهادتهم ثم رجعوا لم يفسخ الحكم بدايه ) مطلقا يشمل ما اذا كان الشاهد وقت الرجوع مثل ما شهد فى العدالة او دونه او افضل منه وهكذا اطلق في اكثر الكتب متونا وشروحا وفتاوى بخلاف ظهور المشهد عبدا ومحد و دافي قدر فان القضاء يبطل ويرد ما اخذ وتلزم الدية لو قصاصا ولا يضمن الشهود لان الحاكم اذا أخطأ فالغرم على المقضى له وهيهنا أخطأ بعدم الفحص عن حال الشهود در مختار ور المختار پس اگر قاضی حکم کرد بگواهی گواهان بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود باطل نمیشود حکم قاضی مطلقا خواه حال شاهد در وقت رجوع کردن مانند آن حال او باشد که در وقت گواهی دادن بود و یا بدتر از ان باشد و یا بهتر از ان باشد ط قرار تضمنه ما بہت همچنیز --- page 532 --- جلد دوم ۵۲۹ کتاب الشهادة همچنین مطلق ذکر شده این حکم از بسیاری کتابهای فقها و شرحها و فتاواها بخلاف از ظاهر شدن شاهد غلام یا بحد زده شده در قذف پس بدرستی که حکم قاضی باطل میشود درینصورت ورد کرده می شود بر مدعی علیه آن مالیکه گرفته شده است از او ولازم می شود دیت اگر انچیزیکه گواهی بآن داده شده است قصاص باشد و تاواندار نمی شوند شاهد ان زیرا که بدرستی قاضی وقتی که خطا شود پس تاوان ان بر کسی ست که حکم کرده شده برای او و در اینجا قاضی خطا شده است بسبب جستجو ناکردن از حال شاهدان وقد افاد قوله ولم يفسخ الحكم ان المشهود له وعليه يعملون بمقضاه وا علما ان الشهود زور فلو شهدا عليه بالطلاق الثلاث وقضى به ثم رجعا ولاز يعلم انهما كاذبان لم يسعه ان يقربها كذا فى الكافى للحاكم (رح) و تحقیق فایده کرد این قول مصنف رحمه الله که لم یفسخ الحکم این که بدرستی کسی گواهی داده شده برای او وکسی که گواهی داده شده بر او عمل کنند بمقتضای حکم قاضی اگرچه بدانند که بدرستی شاهد ان دروغ گویند پس اگر دو شاهد گواهی دادند بر مردی بطلاق کردن اوزن خود را و قاضی حکم کرد بآن بعد از ان شانان رجوع کردند از گواهی خود وحال انکه شوهر انزن مید انست که بدرستی شاهدان دروغگویند در گواهی خودر و انیست آن شوهر را که نزدیک شود بآن زن همچنین ذکر شده است در کتاب کافی تصنیف حاکم شهید وشمل ما اذا شهدا بطلاقها ثم تزوجت فرجع احدهما لم يفرق بينهما وبين زوجها واذا تزوجها احدهما ثم رجع ففى الكافى للحاكم ان الشعبى (رح) لم يفرق --- page 533 --- کتاب شهاده جلد دوم علیها و به کان یا خذ ابو حنیفة رحمة الله علیه (لحر) و شامل شد این نسخ ناشدن حکم قاضی بعد از حکم کردن او آنصورت را که اگر گواهی دهند گواهان بطلاق زنی بر شوهر او بعد از آن آن زن با دیگر شوهر نکاح کند پس رجوع کنند یکی ازان گواهان جدائی کرده نشود میان آنزن و آن شوهر دوم او واگر جنگل گرفته بود آنزن را یکی ازاند و شاهد بعد ازان رجوع کرد همان شاهد از گواهی خود پس درکتاب کافی تصنیف حاکم شهید رحمه الله ذکر شد و است که بدرستی شعبی رحمه الله جدائی میکرد میان آنزن و آن شاهدیکه او را بنکاح گرفته است و بهمین قول شعبی رحمه الله عمل کرده بود حضرت امام اعظم رحمه الله علیه وعلیه هم ضمان من التلفون بشهادتهم (هدایه) اشار به الی انه لو لم يضف الاتلاف اليهم لا يضمنون كما لوشهد ا بنسب قبل الموت ثم مات المشهود عليه وورث المشهود له المال من المشهود عليه ثم رجعا لم يضمنا لانه ورث بالموت خطا را بران گواهان تاوان آن چیزیکه بسبب گواهی خود انرا تلف کردند و اشاره کرد مصنف باین قول خود بآنکه بدرستی اگر نسبت تلف کردن آنچیز بشاهدان کرده نمیشد تاواندارنمی شوندایشان چنانکه اگر گواهی داده باشند به نسب کسی پیش ازمردن کسیکه شاهدی براو داده شده است و بعد ازان بمیرد آن کسیکه گواهی براو داده شده است و آن کسیکه گواهی برای او داده شده است میراث برد آن مال را ازان کسیکه گواهی براو داده شده است بعد ازان رجوع کنند آن گواهان از گواهی خود تاوان دار نمی شوند زیرا که بدرستی آن کس بسبب مردن او میراث از و برده است نه بسبب شاهدی انشاهدان بعد از تصحیح کاملتر از اول چاپ داده شد ولا يصح --- page 534 --- جلد دوم ۵۳۱ کتاب الشهادة ولا يصح الرجوع الا بحضرة الحاكم (بدایه) سواء كان هو القاضی المشهود عنده او غیره وزاد جماعة فی صحة الرجوع ان یحکم القاضی برجوعهما ويضمنهما المال (فتح القدير) وصحیح نمی شود رجوع کردن شاهد مگر بحضور قاضی برابر است اینکه این قاضی همانکس باشد که شاهدی نزد او داده شده بود یا غیر او دیگر قاضی باشد و افزوده است بسیاری از علماء رحمهم الله تعالی در صحیح شدن رجوع شاهد این را که قاضی حکم کند برجوع ایشان و تاواندار کند ایشانرا بآن مال واذالم يصح الرجوع فی غیر مجلس القاضى فلو ادعى المشهود علیه رجوعهما واراد يمينهم انهما لم يرجعا لا يحلفان وكذالو اقام بينة على هذا الرجوع لا تقبل لانه ادعى رجوعا باطلا حتى لو اقام البینة انه رجع عند قاض كذا وضمنه المال تقبل لان السبب صحیح فهذا ظاهره تفید صحة الرجوع بذلك (بدایه وفتح القدير) وكذا اذا ادعى الرجوع مطلقا واقام بينتة ولا يحلف المشهود علیه كذا فى الذخير (عالمگیری) و وقتی که صحیح نمی شود رجوع کردن شاهدان در غیر مجلس قاضی پس اگر انکسیکه گواهی داده شده بر او دعوی کرد رجوع کردن ایشان را در غیر مجلس قاضی شاهدان منکر شدند از رجوع کردن خود و اراده کرد مدعی سوگند دادن ایشانرا که شما رجوع نکرده اید ان گوانا خود سوگند داده نشود ایشانرا و همچنین اگر گواهان گذرانند بر این رجوع ایشان در غیر مجلس قاضی قبول نمیشود گواهان او زیرا که بدرستی که او دعوی کردهاست رجوع باطل را که رجوع کردن ایشان ست در غیر مجلس قاضی تا که اگر انکسیکه گواهان بر او گذشته اند گذرانند شاهدان را بر اینکه بدرستی این شاهد رجوع بعد از تصحیح عفو فرمایند چاپ داده شد در شتر --- page 535 --- كتاب الشهادة ده است نزد فلان قاضی و تاواندار گردانیده است او رابان مال قبول كرده میشود شاهدان او زیرا که سبب قبول شدن گواهان صحیح است پس این حكم ظاهرست در مقید كردن صحیح شدن رجوع شاهدان باينكه در مجلس قاضی باشد و همچنین اگر مشهود علیه بآن کسی که گواهی بر او داده شد هست دعوی كرد رجوع كردن شاهد انرا مطلق و بیان نكرد كه در مجلس قاضی رجوع كرده اند شنیده نمی شود شاهدان او بآن دعوای او و نه سوگند بدهد آن شاهد یرا كه گواهان برجوع براو گذشته اند همچنین ذكر شده است در كتاب ذخیره ولو اقر فى مجلس قاض انه رجع عند قاض كذا صح باعتبار كون هذا رجوعا عند هذا القاضى لا اذا اسند رجوعه اليه (فتح القدير) و اگر شاهد اقرار كرد در مجلس قاضی بر اینكه بدرستی من رجوع كرده ام از گواهی خود نزدفلان قاضی صحیح میشود این قرار او باعتبار بودن این اقرار اورجوع كردن ازگواهی نزد همین قاضی نه نزد آن قاضی که نسبت رجوع كردن خود رابمجلس اوكرده است ولواقر الشاهد بالرجوع فى غير المجلس واشهد على نفسه به وبالتزام الما لا يلزمه شيئ (فتح القدير) وفى خزانة المفتين اذا رجعا عن شهادتهما عند غير قاض واشهدا بمال على انفسهم الاجل الرجوع ثم بعد ذلك فشهد عليهما الشهود بالمال من قبل الرجوع والضمان لا تقبل اذا تصادقا عند القاضي ان الاقرار بهـــذا السبب فالقاضي لا يلزمهما الضمان (لجر) وكذلك لو اقرا بذلك عند صاحب الشرطة او عامل كورة ليس القضاء اليه كذا فى المبسوط (عالمگيرى) واگر اقرار كرد شاهد برجوع كردن در غير مجلس قاضی و شاهد گرفت برخود بآن رجوع كردن خود و بلازم گرفتن آن مال بر خود ولازم --- page 536 --- جلد دوم ٥٣٣ کتاب الشهادة لازم نمیشود بر او هیچ چیزی از مال و در کتاب خزانة المفتین ذکر شده است که اگر گواهان از گواهی خود رجوع کردند در غیر مجلس قاضی وشاهد گردانیدند بر خود به لازم گرفتن آن مال بر خود از جهت رجوع کردن خودها از گواهی بعد از ان در نزد قاضی منکر شدند از ان رجوع کردن و لازم گرفتن مال بر خود ها پس شاهدان گواهی دادند بر ایشان بآن مال از جهت رجوع کردن ایشان از گواهی غیر مجلس قاضی و از جهت تاوانده شدن ایشان بآن مال قبول کرده نمی شود و وقتی که با هم راستگوئی کنند گواهان مدعا و گواهان رجوع نزد قاضی برانیکه اقرار کردن مال بهین سبب است یعنی بسبب رجوع است در غیر مجلس قاضی پس لازم نکند قاضی بر ایشان تاوان آن مال را و همچنین لازم نمیشود بر شاهد هیچ چیزی اگر اقرار کرد برجوع کردن خود نزد کوتوال یا نزد عامل شهری که کار قضا باو نبود هچنين ذكر شده است در کتاب مبسوط ولورجع الشاهدان عن شهادتها شهدتها بعد قضاء القاضى اول مرة وجحد الرجوع فقامت عليهما البينة بالرجوع وبقضاء القاضي بالضمان فانه ينفذ ذلك عليهما وتضمينهما المال وكذا لورجعا عند القا الذي شهد عنده فضمنهما ذلك ثم اختصموا الى غيـره (خلاصة الفتاوی) و اگر گواهان رجوع کردند از گواهی که داده بودند آنرا اول با نزد قاضی و منکر شدند از رجوع کردن خودها پس شاهدان گذشتند بر ایشان رجوع کردن ایشان از گواهی و حکم کردن قاضی بتاواندار شدن ایشان پس مدیره جاری میشود برایشان آن رجوع کردن از گواهی و جاری می شود تا و اندار کردن قاضی ایشان را بمال و همچنین حکم است اگر رجوع کردند گواهان از گواهی خود --- page 537 --- جلد دوم كتاب الشهادة نزد آن قاضی که گواهی داده بودند نزد او پس آن قاضی تاوان دار کرده بود ایشان را بسال بعد از ان دعوی کردند نزد قاضی دیگر الباب الثاني في الرجوع عن الشهادة في الاموال باب دوم ثابت است در بیان رجوع کردن از گواهی در مالها و اذا شهد شاهدان بمال فحكم الحاكم به ثم رجعا ضمنا المال للمشهود عليه اذا قبض المدعى المال دينا كان او عينا (هدايه) وقال البزارى فى فتاواه والذى عليه الفتوى الضمان بعد القضاء بالشها قبض المدعى المال اولى وكذا العقار يضمن بعد الرجوع ان اتصل القضاء بالشهادة (فتح القدير) وفي الخلاصة انه قول ابى حنيفة الآخر وهو قولهما وظاهران اشتراط القبض مرجوع عنه (بحر رائق) عبارة الخلاصة هكذا الشاهدان اذا رجعا عن شهادتهما رجوعاً معتبرا يعنى عند القاضى لا يبطل القضاء لكن ضمنا المال الذى شهد به وهذا قوله الآخر وهو قولهما وعليه الفتوى سواء قبض المقضى له المال الذى قضى له اولم يقبض (منحة الخالق) و وقتی که دوشاهد گواهی بدهند بمالی پس قاضی حکم کند بآن مال برای مدعی بعد ازان آن شاهدان رجوع کنند از گواهی خود تا واندا ر میشوند آنمال را برای آنکسی که گواهی داده شده بر او وقتی که مدعی قبض کرده باشد آن مال را خواه دین باشد آن مال یا مال معلوم گفته است بزازی رحمه الله در فتاوای خود بحكم الحاكم که آن حکمی که فتوی بر آنست تاواندار شدن شاهدان است پس از حکم کردن قاضی --- page 538 --- جلد دوم ۵۳۵ کتاب الشهادة قاضی بگواهی ایشان خواه مدعی قبض کرده باشد آن مال را یا قبض نکرده باشد همچنین باغ و زمین تاوانداد ه میشود یعنی شاهدان تاواندار آن میشود بعد از رجوع کردن ایشان از گواهی خود اگر حکم قاضی پیوست شده باشد بگواهی شان و در کتاب خلاصه الفتاوی ذکر شده است که همین حکمیکه بزازی رحمه الله برا ذکر کرده است قول پسین حضرت امام اعظم است رحمه الله علیه و همین قول صاحبین است رحمها الله تعالی و ظاهر قول خلاصه این است که بدرستی شرط کردن قبض کردن مدعی مال را برای تاواندار شدن شاهدان آن مال را قولی است که ازان رجوع کرده شده است و عبارت کتاب خلاصة الفتاوی این چنین است که دو شاهد وقتی که از شاهدی خود رجوع کنند رجوع کردن معتبر یعنی نزد قاضی رجوع کنند باطل نمی شود حکم قاضی ولیکن آن دو شا تاواندار میشوند آن مالی را که گواهی بان داده بودند و همین قول پسین حضرت امام اعظم رحمه الله علیه و همین قول صاحبین است رحمه الله علیهما و همین قول فتوی برابر ست اینکه قبض کرده باشد آن مال را آن کسیکه حکم برای او کرده شده با نکرده باشد آنرا ثم اعلم ان الضمان عنهما يسقط باشياء الاول ضمنهما نصف المهر ثم اقر به رده اليهما الثانى ضمنها قيمة العبد ثم اقر بالاعتا رده الثالث ضمنهما قيمة العين ثم وهبها المشهود له للشهود عليه ردها اليهما الرابع رجع الواهب فى هبته نقضاء بعد ما ضمن الشاهدا رد الضمان الخامس ورثة المقضى عليه رد الضمان بخلاف ما لواشتراه الكل من العتابية (نجس) بعد از ان بد انکنا وا فایده ساقط می شود تاوان از شاهد بعد از رجوع کردن او از شاهد در پنج جا --- page 539 --- جلد دوم ۵۳۶ كتاب الشهادة از شاهدان رجوع کنندگان ساقط می شود بچند چیز اوّل اینکه شوهر زنی تاوان گرفت از شاهدان نصف مهر زن خود را بعد از ان آن شوهر اقرار کرد بآن نصف مهر او کند آن نصف مهر بآن شاهدان دوم اینکه خواجهٔ غلام تاوان گرفت از شاهد آرانمت غلام خود را بعد از ان آنخواجه اقرار کرد بآزاد کردن او آن غلام دارد قیمت آن غلام را بآن شاهدان سوم اینکه آنکسیکه گواهی داد شده بود بر او تاوان گرفت از شاهدان قیمت مال معلوم را بعد از ان بخشید آن مال را آن کسیکه گواهی داده شده بر اسی او بآن کسیکه گواهی داده شده بر او در نیصورة رد کند قیمت آن مال را بآن شاهدان چهارم اینکه رجوع کند بخشش کننده بخشش خود بحکم قاضی بعد از انکه تاوان گرفته بود از شاهد رد کند آن تاوانرا بایتان پنجم اینکه آن کسی که حکم کرده شده بود بر او بمالی بگواهی شاهدان بمیراث ببرد آن مال را درینصورت رد کند بران شاهدان آن تاوانی را که گرفته بود از ایشان بخلاف آنکه اگر آنکس که حکم کرده شده بود بر او خرید آن مال را بعد از رجوع شاهدان از مدعی درینصورت رد نکند بر شاهدان تاوان را این همه مثالها نقل کرده شده است از کتاب عتابیه فان رجع احدهما ضمن النصف والاصل ان المعتبر فى هذا بقاء من بقى لا رجوع من رجع وقد بقى من يبقى بشهادته نصف الحق وان شهد بالمال ثلاثة فرجع احدهم فلا ضمان عليه لانه بقى من بقى بشهادته كل الحق فان رجع الاخر ضمن الراجعان نصف المال او ببقاء احدهم بقى نصف الحق وان شهد رجل وامراتان فرجعت مرأة ضمنت ربع الحق البقاء --- page 540 --- جلد دوم ۵۳۸ کتاب الشهادة (هندیه) الثلاثة الارباع بتمامہ و وان رجعتا ضمنا نصف الحق لان بشهادة الرجل بقي نصف الحق پس اگر رجوع کرد از شاهدی یکی از دو شاهد تاواندار می شود نصف مال را و قا کلیه انیست که بدرستی معتبر در باب تاواندار شدن شاهد بسبب رجوع کردن از گواهی باقی بودن کسی است که باقی میماند بر گواهی خود و معتبر نیست رجوع کردن کسی که انتا گشته است از گواهی خود و حال آنکه درینصورت بتحقیق باقیمانده کسی که بسبب گواهی ان نصف حق باقی مانده واگر گواهی دادند چالی شاہد پس رجوع کرد یکی از یشان پس هیچ تاوان مال بر او نیست زیرا که باقی مانده است کسانی که همه حق بگوایی ایشان باقی است پس اگر رجوع کرد دیگری از ان سه شاهد تاواندار می شو هر دو رجوع کنندگان نصف ان مال را زیرا که بباقی بودن یکی از ایشان برگواهی خود نصف حق باقی میماند و اگر گواهی دادند یک مرد و دون پس یکی از اندو زن از شاهدی خود رجوع کرد تاواندار می شود چهارم حصه حق را از جهت باقی بودن سه حصه از چهار حصه حق بسبب باقی بودن کسانیکه با قیمانده اند کوهی خود واگر ہر دو زن رجوع کردند از گواهی خود تاواندار میشوند نصف حق را زیرا بدرستی بگوایی آن مرد باقی مانده است نصف حق ولو شهد رجلان وامراتا فرجع رجل وامرأة فعليهما الربع اثلاثا وان رجع رجلان فعليهما لنصف وان رجعت امرأتان فلا شئ عليهما (بحر) ولورجع رجل واحد لا شئ ولورجعوا جميعا فالضمان بينهم اثلاثا ثلثاه على الرجل وثلثه على المرأتين كذا فى البدايع (عالمگیری) واگر گواهی دادند دو مرد و دو زن پس رجوع س مرد و دو زن نعم كذا هو --- page 541 --- جلد دوم ۵۳۸ کتاب الشهادة کرد از گواهی خود یکمرد و یکزن پس برایشان چهارم حصه حق است ببه تقسیم که یکحصه از ان چهارم حصه حق بر زنست و دو حصه آن برمردست و اگر رجوع کردند دو مردان از ایشان از گواهی خود پس برایشان نصف حق است و اگر رجوع کردند دو زنان از ایشان پس هیچ چیزی نیست بر ایشان واگر رجوع کردیکمرداز ایشان هیچ چیزی نیست بر او و اگر رجوع کردند همه آن دو مردان و دو زنان پس تاوان آن مال باب ایشان بتبقه تقسیم است دو حصه آن بران دو مرد است و یک حصه آن بران دوزنا است همچنین ذکر شده است در کتاب بدایع وان شهد رجل وعشرة نسوة ثم رجع ثمان نسوة فلا ضمان عليهن لأنه بقى من يبقى بشهادته كل الحق فان رجعت أخرى كان عليهن ربع الحق لأنه بقى النصف بشهادة الرجل والربع بشهادة الباقية فبقى ثلاثة ارباع (هدايه) ولورجع الرجل فعليه نصف المال بالاجماع ولورجع رجل وامرأة فعليهما نصف المال ثلثاه على الرجل والثلث على المرأة هكذا في شرح الطحاوی وان رجع مع الرجل ثمانية نسوة فعلى الرجل نصف الحق ولاشيء على النسو كذا في محيط السرخسی و قاضیخان شهد و ان رجع الرجل والنساء فعلى الرجل سدس الحق وعلى النسوة خمسة اسداسه عند ابيحنيفة رحمه الله كذا اذا والمرأة بذلك ستة رجال ثم رجعواوان رجع النسو العشرة دون الرجل كان عليهن نصف الحق ولوسهد رجلان بمائة ثم رجعوا فالضمأ عليهما ذور المرأة (هدايه) و اگر یک مرد و ده زن گواهی دادند بعد از آن قوله بتبعه بداند که در زن از ایشان رجوع کردند پس هیچ تاوان مال نیست برایشان زیرا که باقی مانده است برشاهدی کسانیکه بشاهدی ایشان همه حق باقی است پس اگر یگران دیگر از ایشان رجوع کرد لازم میشود برهمه ایشان یعنی بران نه زنان چهارام رقم نداند چهار حصه حق --- page 542 --- جلد دوم ۵۳۹ کتاب الشهادة حصه حق زیرا که نصف حق باقیست بگواهی آن یک مرد و ربع حق باقی است بگواهی آن یکزن پس باقیماند سه حصه از چهار حصه حق و اگر رجوع کرد آن یکمرد از گواهی خود پس بر او نصف مال است باجماع علماء رحمهم الله تعالی و اگر رجوع کرد آن یکمرد و یکزن پس برایشان نصف مال است به تقسیم که دو حصه از سه حصه آن نصف بر آن مرد و یک حصه آن بر آن زنست همچنین ذکر شده است در شرح طحاوی رحمه الله و اگر بآن مرد هشت زنان رجوع کردند از گواهی خود پس بران مرد نصف حق است و هیچ چیزی بر زنان نیست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحمة الله و اگر آن مرد و همان زنان همه رجوع کردند پس بران مرد ششم حصه حق است و بران زنان پنج حصه از شش حصه آنست نزد امام اعظم رحمة الله علیه پس این حکم گردید مانند آنکه اگر بهمین مال شاهدی داده بان آن شش مرد و بعد از ان رجوع کرده باشند و اگر هر ده رن رجوع کردند بر مرد پس آن زنان نصف حق است و اگر گواهی دادند دو مرد و یکزن بمالی بعد از ان رجوع کردند پس تاوان آن مال بران دو مرد است نه بران زن و فی تلخیص الجامع لو شهد اربعة باربعة دراهم وقضی بها و دفعت ثم رجع واحد عن واحد در هم والثانی عن اثنين والثالث عن ثلاثة ضمنو انصف درهم علی کل واحد سدس البقاء مر يبقي به ثلثة ونصف لو رجع رابع عن الاربعة ضمنوا در هما و نصفاً على كل واحد سدس المضمون هو ربع درهم وعلی کل واحد من الثلثة ربع درهم وسدس درهم (لمجر وتکملة) و در کتاب تلخیص جامع ذکر شده است که اگر گواهی دادند چهار کس بچهار درم و حکم کرده شد بآن چهار درم و داده شد بمدعی بعد از ان رجوع کرد یکشاهد قوله ضمنو در ها و نصفا على كل واحد سدس رقم ندانه از یکورم --- page 544 --- جلد دوم ۵۴۱ کتاب الشهادة تاوانده میشوند صد درم را بچهار تقسیم یعنی آن صد درم را که هر چهار شاهد در رجوع کردن ازان اتفاق شده اند که اول صد هست بر هر کدام چهارم حصه تاوان صد درم است و غیر ازان شاهد رجوع کننده اول که سه شاهد دیگراند تا وانده شوند آن پنجاه درم را که هر سه ایشان اتفاق شده اند در رجوع کردن از ان که نصف دوم صد هست بسته تقسیم که بر هر کدام ایشان سوم حصه آن پنجاه درم میشود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحمة الله فی المنتقی رجل مات وترك مائة درهم فادعی رجلان كل واحد منهما علی المیت مائة درهم فاقام الشاهدین بحضر من الوارث وقضی القاضی لكل واحد منها بمائة درهم وقسمت المائة المتروكة بينهما نصفان ثم رجع شاهدا احد الرجلین عن خمسین درهما وقالا لم یکن لاخمسون درها مسموالها يغرم لاخوذ ثلث الخمسين وذلك ستة عشر وثلثان (عالمگیری) در کتاب ملتقی ذکر شده است که وی مرد و صد درم مترو که گذاشت پس دو مرد دعوی کردند بران مرده هر کدام از ایشان صد درم را و هر کدام از ایشان گذرانید دو شاهد را بحضور وارث آن مرده وقاضی حکم کرد برای هر کدام از ایشان بصد درم و تقسیم کرده شد آن صد درم ترکه میان ایشان بنصان بعد ازان شاهدان یکی از ان دو مرد رجوع کردند از پنجاه درم و گفت که دین این مدعی بران مرده نبود مگر پنجاه درم تاواندار میشوند همین دو رجوع کنندگان برای آن دیگر صاحب دین سوم حصه پنجاه درم را و آن شانزده درم و دو از سه حصه درم است وفیه ایضاً رجل مات وترك الف درهم فادعى رجل على المیت الف درهم واقام على ذلك بينة وادعى رجل اخر الف درهم ايضا واقام على ذلك بحضور طایفه پاره داشته باشد --- page 545 --- جلد دوم ۵۴۲ كتاب الشهادة بينة وقضى القاضى بالالف بين المدعيين ثم رجعوا ضمن كل شاهدين خمسمائة وان رجع شاهدا حد المدعيين لم يضمنا للورثة شيئا ولم يذكر في الكتاب هل يضمنان للمدعى الآخر على قياس المسألة الاولى ينبغى ان يضمنا وان رجع بعد ذلك شاهدا لمدعى الاخر فهذا ومالو رجعوا جملة سواء كذا فى المحيط (عالمكيرى) و نیز در کتاب ملتقی ذکر شده است که مردی مرد و ترکه گذشت هزار درم پس دعوی کرد مردی بر آنمرده هزار درم را و گواهان گذرانید بران دعوای خود و نیز دعوی کرد مرد دیگر بران مرده هزار درم را و گواهان گذرانید بران دعوای خود و حکم کرد قاضی بآن هزار درم بد و نصف میان آن هر دو مدعی بعد از ان رجوع کردند همه آن شاهدان از گواهی خود تاوانده میشوند هر کدام آن دو طایفه شاهدان پینصد درم را و اگر رجوع کرد شاهدان یکی از ان دو مدعی تاوانده نمی شوند آن شاهدان رجوع کنند گان هیچ چیز بر ابرای وارثان آن مرده و ذکر نکرده است صاحب ملتقی در کتاب که شاهدان رجوع کنندگان تاوانده میشوند برای آن مدعی دیگر یا نه بنا بر قیاس مساله اول میشاید اینکه تاوانده شوند و اگر بعد از ان رجوع کردند شاهدان آن مدعی دیگر پس این رجوع کردن ایشان که پس از شاهدان اول رجوع کرده اند و آن رجوع کردن که اگر همه ایشان یکبار رجوع کرده می بودند برابرست در حکم همچنین ذکر شده است در کتاب محیط لو شهد رجل و امرأتان على الف درهم ورجل و امرأتان عليها وعلى مائة دينار فقضى القاضى بذلك ثم رجع رجل و امرأتان عرتيما ضتما على الدراهم دون الدنانير ولم يضمنوا شيئًا ولو رجعوا جميعا عن الدراهم والدنانير فضمان الدنانير على الذين شهد وابها خاصة وضمان الدرا بعد از طبع بدفتر احمد بچاپ داده شد --- page 546 --- جلد دوم ۵۴۳ كتاب الشهادة عليهم جميعا عند ابي حنيفة (رح) ارباعا على كل امرأتين ربع وعلى كل رجل ربع كذا فى المبسوط (عالمگيرى) اگر گواهی یک مرد و دو زن بهزار درم و گواهی دادند یکمرد و دوزن دیگر بآن هزار درم و بصدد نیار پس حکم کرد قاضی بآن هزار درم و صد دینار بعد از ان رجوع کرد یک مرد و دو زن از گواهی خود بهزار درم و رجوع نکردند از گواهی خود بصد دینار تاوان دو نمی شوند همر آن شاهدان هیچ چیز برا واگر رجوع کردند همه آن شاهدان از گواهی خود بر آن درمها و دنا پس تاوان آن دینار ها بر آن شاهدانست که خاص گواهی داده اند بآن دنیار ها و تاوان درمها بر همه آن شاهدان است نزد امام ابو حنيفه رحمة الله عليه جهتا تقسیم است که بر هر کدام از دو طائفه زنان یک یک حصه از چهار حصه است و بر هر کدام از ان دو مرد یک یک حصه از چهار حصه است همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط اذا شهد اربعة على رجل بحق فشهد اثنان عليه بخمس مائة وشهد اثنان بالف وقضى القاضى بشهادتهم ثم رجع احد شاهدی الالف فان عليه ربع الالف وان رجع معه شاهد الخمسائة فعليه ربع الالف خاصة وعليه وعلى شاهدی الخمسمائة ربع الالف اثلاثا وان رجع احدا شاهدی الخمسمائة وحده اورجعا فلاضمان عليهما وان رجعوا جملة فعلى شاهدى الالف ضمان الخمسمائة التي تفردا بايجابها والخمسمائة الاخرى ضمانها على الفريقين ارباعا وان رجع احد شاهدی الخمسمائة وشاهدا الالف فان على شاهدى الالف نصف الالف خمسمائة عليهما وعلى شاهد الحسمائة ربع الالف اثلاثا وان رجع احد شاهدى الالف واحد شاهدی الخمسمائة بعد از تصحیح کاغذی احمد بچاپ داده شد عبد الرشيد --- page 547 --- جلد دوم ۵۴۴ كتاب الشهادة كان على شاهد الالف ربع الالف ولا شيئي على احد شاهدي الخمسمائة كذا فى المحيط (عالمكيرى) و وقتی که چهار شاهد شاهدی دادند بر مردی بحقی پس گواهی دادند دو شاهد از ان چهار بر ان مرد به پنچصد درم و گواهی دادند دو شاهد از ان چهار بزار درم و قاضی حکم کرد بگواهی ایشان بعد از ان رجوع کرد یکشاهد از ان گواهان هزار درم از گواهی خود بدرستی که بر آنشاهد رجوع کننده چهارم حصه هزار درم است و اگر رجوع کردند از شاهدان خود با او دو گواه آن پنچصد درم پس خاص بر ان شاهد رجوع کننده از هزار درم چهارم حصه هزار درم است و بر او و بر ان دو شاهد پنچصد درم چهارم حصه هزار درم است به تقسیم که بر هر کدام ایشان سوم حصه آنست و اگر یکی از اندو گواه پنچصد درم از شاهدی خود تنها رجوع کرد یا هر دوی ایشان رجوع کردند پس هیچ تاوانی نیست بر آن شاهدان رجوع کنندگان و اگر همه آند و طایفه گواهان از گواهی خود رجوع کردند پس بران دو شاهد هزار درم تاوان آن پنچصد درم است که ایشان تنها بگواهی خود ثابت کرده اند آن پنچصد درم را بر مدعی علیه و تاوان آن پنچصد دیگر بر هر دو طایفه شاهد انست چهار تقسیم که بر هر کدام از ان چهار شاهد چهارم حصه آن پنچصد درم است و اگر یکی از ان دو شاهد پنچصد درم بان دو شاهد هزار درم از گواهی خود رجوع کردند پس بدرستی که بر ان شاهدان هزار درم نصف هزار درم است که پنچصد درم است و بران شاهدان هزار درم و آن یک شاهد پنچصد درم چهارم حصه آن هزار درم است به تقسیم که بهر کدام ایشان سوم حصه آن چهارم حصه آن هزار درم است و اگر یکی از آن دو شاهد هزار درم و یکی از ان دو شاهد پنچصد درم رجوع کردند پس بران یکشاهد هزار درم چهارم حصه آن هزار درم است و هیچ تاوانی نیست بران یکشاهد پنچصد درم همچنین ذکر شده در محیط --- page 548 --- كتاب الشهادة جلد دوم او لوكان لرجل على اخر دين فشهدا انه وهبه له اوتصدق به عليه او ابراه ثم رجعا بعد القضاء ضمنا كذا في الخلاصة وكذا اذا شهدانه اوفاه ثم رجعا بعد القضاء كذا في محيط السرخسى ولو شهدا انه اجله سنة ثم رجعا بعد القضاء قبل الاجل وبعده ضمنا للمال للطالب ورجعا على المطلوب الى اجله كذا في الخلاصة وكان الخيار له ان شاء اخذ المطلوب وان شاء اخذ الشاهد كذا في المبسوط (عالمگیری) و يبرأ الشاهدان بقبض الطالب لدين بعد مضی الاجل من المطلوب (محیط و افق) فان توى ما على المطلوب بموته مفلسا لم يرجعا على الطالب كذا فى الخلاصة (عالمكيرى) ولو اسقط بموته الاجل لم يسقط (محيط وافق) و اگر مردی را بر دیگری دینی بود پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این صا حبا دین بخشیده است دین خود را برای دیندار خود یا صدقه کرده است این دین خود را بر او یا ابرا کرده است برای او از ان دین خود بعد از ان رجوع کردند آن شهدان از گواهی خود بعد از حکم قاضی تا وانده میشوند آن دو شاهد ان دین را برای مدعی و همچنین تا وانده میشوند اگر گواهی داده بودند که بدرستی دین دار تمام داده است دین او را و بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود بعد از حکم قاضی همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحمة الله علیه و اگر آن دو شاهد گواهی دادند که بدرستی صاحب دین مهلت کرده است برای دین دار از دین خود تا مدت یکسال بعد از ان بعد از حکم قاضی رجوع کردند از گواهی خود پیش مسیح علی عبداللة ما بر عزیز احمد چند نام چاپ کرده شد ان هیرسه --- page 549 --- جلد دوم ۵۴ كتاب الشهادة از ان عده یا بعد از ان تاوانده می شوند برای صاحب دین و آن دو شاهد رجوع کنند بتاوان آن دین بران دیندار تا مدت آن که یکسال است همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوى و هر صاحب دین را در گرفتن تاوان اختیار است اگر خواهش او شود بگیرد از دین دار خود و اگر رضای او شود بگیرد از شاهد همچنین ذکرا شده است در کتاب مبوط و خلاص می شود آن دو شاهد از تاوان بقبض کردن صابت دین آن دین خود را از دیندار پس از گذشتن آنمدت پس اگر آن دینی که بر دیندار بود هلاک شد بسبب مردن آن دین دار مفلس درینصورت رجوع بآن تاوان نمیکنند آن دو شاهد بران صاحب دین همچنین ذکر شده است در کتاب خلاصة الفتاوی و اگر آن دیندار آنمدت را که شاهدان تا آن مدت شاهدی بمهلت را داده بودند ساقط کرد تاوان ده نمی شوند آن شاهدان ولو ادعى رجل على رجل الف درهم فاقام به عليه شاهدين واقام المشهود عليه بالالف شاهدين انه ابراه منه او شهدانه ابراه من كل قليل وكثير يدعى عليه فعدلوا واجمعت البينتان عند القاضى فانه ينبغى له ان لا يسمع من الشهود الذين شهد وا على المال فان اخذ القاضى بشهادة شهود البراءة فقضى بها ثم رجعوا فان القاضي يكلف المدعى اقامة البيئة بالالف ثانية ولا يلتفت الى ما مضى اذا اراد ان يضمن شهود البرائة لانه لو يقض بشهادتهم على اصل المال ومتى اعاد البيئة لخصمه فى ذلك شهود البراءة الذين رجعوا لانه يدعى عليهم الضمان فلا تصح اقامة البيئة على الدين الا بحضرة الشهود لا بحضرة خاتم سلام ندار صحیح و ابراء مدافع شاهد داه با بپرداخت تنبيه الأبرار --- page 550 --- جلد دوم ۵۴۷ کتاب الشهادة المدعی علیه فان شهد الشهود بالالف لها على المدعى عليه في الاصل قضی بها على شهود البراءة فضمنأ ولا يرجعان على المشهود له بالبراءة خزانة المفتين وعالمكيرى وبحر و اگر مردی دعوی کرد بر مردی یکهزار درم را پس بآن هزار درم دو شاهد گذرانید و آن کسیکه شاهدان بهزار درم بر او گذرانیده شده گذرانید دو شاهد را باین که بدرستی این مدعی ابرا کرده است برای او از ان هزار درم یا گواهی دادند آن دو شاهد باینکه بدرستی مدعی ابرا کرده است برای او از هر اندک و بسیاری که دعوی مینمود بر او پس عادل کرده شدند این گواهان و با هم یکجا شدند هر دو طایفه گواهان نزد قاضی پس بدرستی که میشاید مر قاضی را که نشنود و قبول نکند از گواهان آن گواهانیکه گواهی بمال داده اند پس اگر قاضی عمل کرد بگواهی انان ابرا و پس حکم کرد بآن ابرا و بعد از ان آن شاهدان ابرا رجوع کردند از گواهی خود پس بدرستی که قاضی تکلیف کند بر مدعی بگذرانیدن شاهدان بآن هزار درم دوم بار و نظر نکند قاضی بآن شاهدانیکه پیشتر گذشته اند اگر ابرا کرده بود قاضی این را که تاوان ده بگرداند شاهدان ابرا کردن را زیرا که قاضی حکم نکرده است بگواهی ایشان باصل مال و وقتی که مدعی باز گذرانید شاهدانرا بر خصم او در ان آن شاهدان ابرا اند که رجوع کرده اند از گواهی خود زیرا که مدعی دعوی میکند بر ایشان تاوانرا پس گذرانیدن شاهدان او بهزار درم صحیح نمیشود بآن دین مگر بحضور شاهدان نه بحضور مدعی علیه پس اگر شاهدان گواهی دادند بهزار درم که بدرستی این هزار درم در اصل دین است بر مدعی حکم کند قاضی بان هزار درم بر شاهدان ابرا و پس آن شاهدان ابرا و تاوان میستانند --- page 551 --- جلد دوم ۵۴۸ كتاب الشهادة آن هزار درم را و رجوع نکنند بر آن کسیکه گواهی داده شده برای او بخلاصی از آن دین ولوشهد شاهدان على رجل انه عبد لهذا الرجل وقضى القاضی ثم اعتقه علی مال رجعا عن شهادتهما لم يضمنا المشهود عليه شيئاً كذا فى المحيط (عالمگیری) و اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این شخص غلام این مردست و قاضی حکم کرد بغلامی او بعد از آن آن مرد آزاد کرد آنغلام را بعوض مالی بعد از آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده نمیشوند هیچ چیز برای آن کسی که گواهی داده شده بر او همچنین مذکوراست در کتاب مبسوط واذا كان الرجوع عن الشهادة في مرض الشاهدين وقضى القاضی بالضمان عليهما فذلك بمنزلة اقرارهما بالدين في المرض حتى لوماتا في مرضهما وعليهما ديون الصحة بدأت بديون الصحة كذا فى الذخيرة (عالمكيرى) و وقتی که رجوع از گواهی در حال مرض دو شاهدان باشد و قاضی حکم کند بتاوان بر ایشان پس آن حکم قاضی بتاوان ایشان در حال بیماری بمنزله اقرار کردن ایشان است بدین در حالی بیماری تا آنکه اگر مردند در ان بیماری خود و حال آنکه بر ایشان دینهای حال تندرستی ایشان بود شروع کرده می شود بادا کردن دینهای حال تندرستی ایشان همچنین مذکورست در کتاب ذخیره ذمیان شهد اعلی ذمی لذمى آخر بالمال وبالخمر والخنزير فقضى بذلك ثم رجعا ضمنا المال وقيمة الخنزير ومثل الخمر وان اسلم الشاهدان ثم رجعا عن شهادتهما غرما المال وقيمة الخنزير ولا يضمنان الخمر ولا قيمتها في قول ابي يوسف ولو لم يسلم الشاهدان واسلم المشهود عليه ثم رجعا ضمنا المال وقيمة الخنزير ولم يضمنا قيمة الخمر كذا في المبسوط بحر وخزانة المفتين وعالمگیری) دو ذمی گواهی دادند بر ذمی بمی --- page 552 --- جلد دوم ۵۴۹ کتاب الشهادة بر ذمی برای دیگر ذمی بمالی یا بخنزیر پس حکم کرده شد بآن بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده می شوند آن مال و قیمت خنزیر را و مانند خمر را و اگر شاهدان مسلمان شدند بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود تاواندا ر می شوند آن قیمت مال و خنزیر را و تاوانده نمی شوند مانند شراب را در قول امام ابو یوسف رحمة الله علیه و اگر اند و شاهد مسلمان نشدند و مسلمانشد آن کسیکه گواهی داد شده بر او بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده می شوند مالرا و قیمت خنزیر را و تاوان دُ نمیشوند قیمت خمر را همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط ولو شهدا علی عبد في يد رجل انه لهذا الرجل وقضى به له وهو ابيض العين ثم ذهب البياض عنه وازداد خيرا او مات عند المقضى له ثم رجعا عن شهادتهما ضمنا قيمة ابيض يوم قضى به ولا يلتفت الى ما كان فيه بعد ذلك من زيادة او نقصان والقول قولها في القيمة كذا في الحاوي عالمگيرى اگر دو شاهد گواهی دادند بغلامی که در دست مردی بود که بدرستی این غلام مر این مدعی راست و حکم کرده شد بآن غلام برای اندعى و حال آنکه آن غلام سفید چشم بود بعد از ان سفیدی چشم از او رفت و افزود نیکوئی او یا مرد نزد آنکسی که حکم کرده شده بود برای او بعد از ان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوان میشوند قیمت آن غلام را در حالیکه سفید چشم بود در روزی که حکم کرده شده با آن غلام و نظر کرده نمی شود بآن زیادتی یا نقصانی که پیدا شده در آن غلام پس از حکم قاضی و معتبر قول شاهدانست دربارهٔ قیمت آن غلام همچنین مذکور است در کتاب حاوی شاهدان شهدا بمال ثم دعاهما القاضي الى الصلح فاصطلحا على بعضه --- page 553 --- جلد دوم ۵۵۰ کتاب الشهادة تم رجع احد الشاهدین لا یضمن شیئا کذا فی القنیة (عالمگیری) دو شاهد گواهی دادند بمالی بعد از ان قاضی خواست مدعی و مدعی علیه را بصلح کردن پس ایشان صلح کردند ببعض از ان مال بعد از ان یکی از اند و شاهد رجوع کرد از گواهی خود تاوانده نمی شود چیز یرا همچنیز مذکور ست در کتاب قنیه ثم اعلم ان تضمین الشاهد لم ینحصر فی رجوعه لما فی تلقیح المحبوبی المعبر عنه تارة بضر وق الکرابیسی شهد شاهدان علی رجل ان فلانا اقرضه الف درهم وقضی القاضی بهائم اقام المقضی علیه بینة علی الدفع قبل القضاء یأمر القاضی برد الالف الیه ولا یضمن الشهود ولو شهد وا ان له علیه الف درهم وقضی القاضی بذلک واخذ الالف ثم اقام المقضی علیه البینة علی البراءة قبل القضاء یضمن الشهود ووجه الفرق ان فی الوجه الاول لم یظهر کذبهم لجواز انه اقرضه ثم ابراءه وفی الوجه الثانی ظهر کذبهم لانهم شهد واعلیه بألف فی الحال وقد تبین کذبهم فصار وا متلفین علیه الا تری انه لو قال امرأته طالق ان کان لفلان علیه شیئ فشهد الشهود انه اقرضه الفا یحکم علیه بالمال ولا یحکم بالوقوع ولو شهد ان علیه الفا یحکم بالمال والوقوع جمیعا تبین بهذا ان الشهادة علی الاقراض لیس شهادة علی قیام الحق للحال والشهادة بدین مطلقاً شهادة علی الحق فی الحال فقد علم تضمینها الظهور کذبها من غیر رجوع الحواشی بعد ازین بدانکه ضامن گردانیدن شاهد منخصر نیست در رجوع کردن او از گواهی خود بلکه گاه ضامن می شود بغیر ان بدلیل آنکه گفته است در کتاب تلقیح محبوبی که گاهی از تعبیر کرده می شود از ان بکتاب فروق کرابیسی رحمة الله علیه که دو شاهد گواهی دادند --- page 554 --- جلد دوم ۵۵۱ کتاب الشهادة دادند بر مردی که بدرستی فلان قرض داده است او را هزار درم و قاضی حکم کرد بر او بان هزار درم بعد از ان مدعی علیه گذرانید شاهد انرا بدادن قرض او پیش از حکم کردن قاضی امر کند قاضی مدعی را بپس دادن آن هزار درم بمدعی علیه تاوان نمی شوند شاهد ان مدعی و اگر شاهدان گواهی دادند بر او که بدرستی مر این مدعی را بر این مدعی علیه هزار درم است و قاضی حکم کرد بان هزار درم بمدعی علیه و مدعی گرفت آن هزار درم را بعد از ان مدعی علیه گذرانید شاهد انرا با بر گرداد مدعی پیش از حکم کردن قاضی درینصورت تاوانده میشوند شاهد ان مدعی و وجه فرق انیست که در صورت اول ظاهر شد دروغ شاهد ان از جهت مکان آنکه مدعی قرض داده باشد مدعی علیه را و بعد از ان خلاص کرده باشد او را و در صورت دوم ظاهر شد دروغ ایشان زیرا که ایشان گواهی دادند بر مدعی علیه بهزار درم در حال و تحقیق ظاهر شد دروغ ایشان بسبب شاهدان مدعی علیه پس شاهدان مدعی گردیدند هلاک کنندگان مال بر مدعی علیه آیا تو نمی بینی که بدرستی اگر شوهر زن گفت که زنم طلاق باشد اگر فلانرا بر من چیزی دین باشد پس شاهد ان گواهی دادند که بدرستی فلان قرض داده است او را هزار درم حکم کرده میشود بر آن شوهر آن مال وحکم کرده میشود باو بواقع شدن طلاق و اگر شاهدان گواهی دادند که بدرستی فلانرا بر او هزار درم دین است حکم کرده می شود بر او هزار یعنی بآن مال و بواقع شدن طلاق ظاهر شد باین حکم بدرستی که یکم شاهدی بقرض دادن شاهدی بثابت بودن حق نیست و شاهدی بمطلق دین شاهدیست بثبوت حق در حال پس تحقیق معلوم شد تا وانده شدن دو شاهد از جهت ظاهر شدن دروغگوئی --- page 555 --- جلد دوم ۵۵۲ کتاب الشهادة ایشان بدون رجوع کردن ایشان از شاهدی خود پس تاواندان شاهد حصر رجوع کردن اولیست جعل لذلك اصلا العلامة ابن الشحنة في لسان الحكام حيث قال دقيقة في ايجاب الضمان على الشاهدين الشاهدان متى ما ذكرا اشياء هو لازم للقضاء ثم ظهر بخلافه ضمنا ومتى ما ذكرا اشياء لا يحتاج اليه القضاء ثم تبين بخلاف ما قالا لا يضمنان شيئا حتى ان مولى الموالات اذا مات وادعى رجل ميراثه بسبب الموالات فشهد شاهدان ان هذا الرجل مولى هذا الذي اسلم والاه وعاقده وانه وارثه لا نعلم له وارثا غيره فقضى له القاضى بميراثه فاستهلكه وهو معسر ثم ان رجلا اخر اقام البينة انه كان نقض ولاءه الاول ووالى هذا الثانى وانه توفى وهذا الثانى مولاه ووارثه لا وارث له غيره فالقاضى يقضى بالميراث للثاني فيكون الثانى بالخيار ان شاء ضمن الشاهدين الاولين وان شاء ضمن المشهود له الاول لانه ظهر كذب الشاهدين الاولين فيما للحكم به تعلق وذلك قولهما هو وا لا وارث له غيره اذ لا بد منه للقضاء بالميراث فانهم اذا شهدوا باصل الولاء ولم يقولوا انه وارثه فالقضاء بالميراث انما اخذ للاول انما بقول الشاهد الاولين انه مولاه ووارثه اليوم وقد ظهر كذبهما فضمنا فصحه و از برای این حکم علامه ابن شحنه رحمة الله تعالی در کتاب لسان الحکام قاعده کلیه نهاده باینطریق که گفته است که دقیقه ایست در خصوص لازم گردانیدن تاوان برشان بدون رجوع کردن ایشان از شاهدی خود و آن اینست که دو شاهد هر وقتی که ذکر کنند در شاهدی خود چیزیکه لازم برای حکم قاضی باشد بعد از ان ظاهر شود خلاف انچیز که شاهدان انرا ذکر کرده بودند تاوانده می شوند آن دو شاهد --- page 556 --- جلد دوم ۵۵۰ کتاب الشهادة و هر وقتی که ذکر نکنند در شاهدی خود چیز برا که حکم قاضی بآن محتاج نباشد بعد از ان ظاهر شود خلاف آنچه شاهدان آنرا ذکر کرده بودند تا وانده نمی شوند چیز بر آنکه برستی که اگر مولای موالات مرد و مردی دعوی کرد میراث او را بسبب عقد موالات پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این مرد مولای این مرده است که اسلام آورده بود و موالات کرده بود با او و عقد کرده بود با او و بدرستی که این مرد وارث آن مرده است نمیدانیم ما آن مرده را وارثی بجز این مرد پس حکم کرد قاضی برای آن مرد بمیراث آن مرده و آن مرد بلاک کرد آن میراث او را و حال آنکه او فقیر بود بعد از ان بدرستی که دیگر مردی گذرانید شاهدانرا باین که غیر و شکسته بود عقد موالات اول را و عقد موالات کرده بود با این مرد دوم و بدرستی که او مرده است و این مرد دوم مولای او و وارث اوست نیست او را وارثی بجز این مرد دوم پس قاضی حکم کند بمیراث او برای انمرد دوم پس انمرد دوم باختیا اگر رضای او شد تا وان بگیرد از اند و شاهد اول و اگر رضای او شد تاوان گیردا از ان کسیکه گواهی داده شده است برای او اول زیرا که بدرستی ظاهر شد دروغ اند و شاهد اول در آن چیزیکه حکم قاضی را بدان تعلق است و آن این قول آند و شاهد است که گفته بود که این مرد اول وارث آن مرده است بدیگری وارثی نیست اورا بجز این مرد و این امر یست که ناچار یست از ان برای حکم قاضی برای آن مرد بمیراث پس بدرستی که اگر شاهدان گواهی بدهند برای او باصل عقد موالات و نگویند که وارث اوست پس قاضی حکم نمیکند بمیراث و جزاین نیست که آن مرد اول میراث را گرفته است باین قول آندوشاها --- page 557 --- جلد دوم ۵۵ كتاب الشهادة که بدرستی این مرد اول مولای او و وارث اوست امروز و حال آنکه تحقیق مکاری شد دروغ ایشان پس تاوانده می شوند بخلاف مسألة الشهادة بالنكاح فان اذا شهدا انه مات وهي امرأته لان قولهامات وهي امرأته زيادة غير محتاد إليها فأنهما لو قالا كانت امرأته فان القاضي يقضي لها بالميراث فصار وجود هذه الزيادة والعدم بمنزلة ولو انعدمت هذه الزيادة لكان لا يجب عليها شيء لانهما شهدا بنکاح کان و لم يظهر كذبهما في ذلك و مالا بخلاف از مساله شاهدی بنکاح پس بدرستی دو شاهد وقتی که گواهی بدهند که بدرستی فلان مرده و این زن مدعیه زن اوست زیرا که این قول شاهد ان که این زن مدعیه زن اوست افزو دگی ست که جات بآبان نیست زیرا که اگر آند و شاهد می گفتند که زن او بود پس بدرستی که قاضی حکم می کرد برای آن زن بمیراث آن مرد پس وجود این افرو دگی و نابودن آن بیک مرتبه گردید و اگر این فزودگی نمی بود هر آئینه بر شاهدان چیزی واجب نمیشدار تاو زیرا که ایشان شاهدی داده می بودند بنکاحی پیشین بود و ظاهر نمی شد در وغ ایشان در ین شاری الباب الثالث في الرجوع عن الشهادة في بيع الشيء والشراء والهبة والرهن والعارية والوديعة والبضاعة والمضاربة والشركة والاجارة والوكالة والشفعة والميراث باب سوم ثابت است در بیان رجوع کردن از شاهدی در فروختن چیزی و خریدن و بخشیدن و گرو کردن و ودیعت و عاریت و بضاعت و مضارت و شرکت و اجاره و وکالت و شقعه میراث و انشد ابيع شي بمثل القيمة او اكثر ثم رجعالم يضمار وان كان با قل من القيمة ضمنا النقط أو لا فرق بين ان يكون البيع بانا او فيه خيار للبائع زهديم ملا عبدالکریم ملا محمود کرم پیشین بمعنی مقدم بر مرگ مرده است واگر --- page 558 --- جلد دوم ۵۵۵ کتاب الشهادة و اگر دو شاهد گواهی دادند بفروختن چیزی بمانند قیمت آنچیز و یا فزونتر از ان بعد از ان رجوع کردند آن شاهدان از گواهی خود تاوانده نمیشوند برای فروشند چیز یرا واگر گواهی دادند بفروختن بکمتر از قیمت آنچیز تاوانده می شوند برای او نقصان قیمت آنچیز را و درین حکم فرق نیست میان آنکه فروختن قطعی باتی خیار باشد یا در آن خیاری باشد فروشنده را فان شهدوا انه باع من هذا عبده بالف درهم وشرط الخیار للبایع ثلثة ایام وقیمة العبد الفان فانكر البایع فحكم الحاكم بالبیع ثم رجعوا ان فسخ البایع البیع فی الثلاثة اواجاز فلا ضمان علیهم وان لم یفسخ ولا اجازه حتی مضت الثلاثة واستقر البیع ضمنوا التمام القیمة وذلک الف درهم کذا فی المضمرات (عالمگیری) پس اگر شاهدان گواهی دادند که بدرستی این مرد مدعی علیه فروخته است باین مدعی غلام خود را بهزار درم و هردو ایشان شرط کرده اند سه روز خیار را برای فروشنده و حال آنکه قیمت آن غلام دو هزار درم بود پس فروشنده از فروختن منکر شد پس قاضی حکم کرد بفروختن بعد ازان آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود درینصورت اگر آن فروشنده فسخ کرد فروختن را در ان سه روز یا اجازه کرد آنرا پس هیچ تاوانی نیست بر آن شاهدان واگر نه فسخ کرد و نه اجازه کرد آنرا تا آنکه گذشت آن سه روز و قرار گرفت و ثابت ماند آن فروختن ایشان تاوانده می شوند شاهدان تا آنقدری که قیمت آن غلام تمام شود و آنقدر یکهزار درم است همچنین ذکر شده است در کتاب مضمرات واذا كان المشهود علیه المشتری فلاضمان لو شهد بشرائه بمثل القیمة او اقل وان کان باکثر ضمنا ما زاد علیهما البحر او اگر انکسی که گواهی بر او داده شده خریده بود ملا عبدالکریم ملا عبدالکریم شرح درم تا آنکه قیمت آن غلام تمام شود یعنی مقداری که از نصف قیمت کاسته شده بود --- page 559 --- جلد دوم ۵۵۶ كتاب الشهادة پس هیچ تاوانی بر شاهدان نیست اگر شاهدی داده بودند بخریدن او بمانند قیمت خریده شده یا کمتر از ان واگر شاهدی داده بودند بافزوده تر از قیمت آن تا وانده میشوند شاهدان آنچیز را که افزوده باشد بر قیمت آن وکذا اذاشهد عليه بالشراء بشرط الخيار للمشترى وجاز البيع بمضى المدة وان جاز باجازته لا يضمنانه كذا في التبيين (عالمكيرى) و همچنین تا وانده می شوند شاهدان وقتی که دو شاهد گواهی دادند بر خريدن بخريدن بشرط خیار مرخرنده را و آن فروختن روا شده بود بگذاشتن مدہ خیار و اگر فروختن روا شده بود باجازه کردن خرنده تا وانده میشوند آن شاهدان برای خرنده بر جوع کردن از گواهی خود، همچنین ذکر شده است در كتاب تبيين قال العينى وان شهدا بنقد الثمن مع شهادتها بالبيع ينظر فان شهدا بالبيع بالف مثلا فقضى به القاضى ثم شهدا عليه بعد القضاء بقبض الثمن نقضى به ثم رجعا عن الشهادتين ضمنا الثمن وانكار اقل من قيمة المبيع يضمنان الزيادة ايضا مع ذلك وان شهدا عليه بالبيع وقبض الثمر جملة واحدة نقضى به ثم رجعا عن شهادتهما تجب عليهما القيمة فقط (تكملة) ولو شهدا بالبيع والاقالة معا فلاضمان (بحر رائق) گفته است مصنف کتاب عینی که اگر دو شاهد گواهی دادند بنقد دادن خرنده بهار ا باگواهی دادن ایشان بفروختن در اینصورت نظر کرده شود پس اگر ایشان گواهی دادند بفروختن بهزار درم مثلاً پس قاضی حکم کرد بآن بعد از ان آن شاهدان پس از حکم قاضی گواهی بر فروشنده بقبض کردن بها پس قاضی حکم کرد بآن بعد از ان رجوع کردند گواهان از هر دو گواهی خود تا وانده می شوند آن گواهان بها را و اگر بها کمتر بود از قیمت --- page 560 --- جلد دوم ۵۵۷ کتاب الشهادة از قیمت فروخته شده پس ان شاهدان با تاوانده شدن آن بها تاوانده آن قدر زیاده از قیمت نمیشوند و اگر گواهی دادند بر فروشنده بفروختن و قبض کردن بها یکجا پس قاضی حکم کرد بان بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود واجب میشود بر ایشان تنها قیمت آن چیز فروخته شده و اگر گواهی دادند بفروختن و اقاله کردن هر دو پس تاوانی نیست بر ایشان برجوع کردن ایشان و لو شهدا على البايع بالبيع بالالفين الى سنة وقيمته الف ثم رجعوا فأن شاء ضمن الشهود قيمته حالا وهي الف ويرجعون بالالفين على المشتري ويتصدقون بالفضل قحطا وانشاء اخذ المشتري بالثمن اي بالالفين الى سنة واياما اختار يبراء الاخر من مواخذته (تکمله و در مختار و رد المحتار و بحر و عالمگیری) فان رد المشتري المبيع بعيب بالرضاء او بقضاء يرجع على البايع بالثمن ولا شئ على الشهود وان رده بقضاء الفساد على الشهود حاله وان اديا رجعا بما اديا (بحر رائق) و اگر دو شاهد گواهی دادند بر فروشنده بفروختن او چیزیرا بدو هزار درم تا مد یکسال وحال آنکه قیمت آنچیز هزار درم بود بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود پس اگر رضای فروشنده شود تاوان بگیرد از شاهدان قیمت آن چیز فروخته شده را در حال که آن هزار درم است و شاهدان رجوع کنند بر خریده بدو هزار درم و تصدق کند بزیاده از قیمت که یکهزار است و اگر رضای فروشنده شود تاوان بگیرد از خرنده بهای آنرا که دو هزار درم است تا مدت یکسال هر کدام از شاهدان و خرنده را که اختیار گیرای تاوان گرفتن خلاص میشود ان دیگر ایشان از گرفتن فروشنده پس اگر درک در خریده چیز فروخته شده را بسبب --- page 561 --- جلد دوم ۵۵۸ کتاب الشهادة عیبی برضای فروشنده و یا اقاله کردند رجوع کند خرنده بفروشنده بهای آن و هیچ تاوانی نیست بر شاهدان و اگر رد کرد آن چیز فروخته شده را بر فروشنده بحکم قاضی پس تاوان بر شاهدان است بهمان حال خود و اگر ادا کردند آنشاهدان تاوانزا رجوع کنند بر فروشنده بآن قدر تاوان که ادا کرده اند آنرا ولو شهدا ببيع عبد قيمتة خمسمائة بالف درهم حالة وقضى القاضى بشهادتهم ثم شهدا ان البائع اجل المشترى الثمن الى سنة وقضى القاضى بالاجل ثم رجعا عن الشهادتين جميعا ضمنا الثمن للبائع وذلك الف درهم ولو كانت الشهادة بالتاجيل مع الشهادة بالعقد بدفعة واحدة وقضى القاضى بشهادتهما كان البائع بالخيار انشاء ضمن الشاهدين قيمة العبد خمسمائة حالة وانشاء اتبع المشترى بالف درهم الى سنة هكذا فى المحيط (عالمكيرى) و اگر دو شاهد گواهی دادند بر فروشنده بفروختن غلامی که پانصد درم قیمت او بود که فروخت است او را بهزار درم در حال و قاضی حکم کرد بگواهی ایشان بعد از ان همین دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این فروشنده مهلت کرده بود برای خرنده بهای آنرا تا یکسال و قاضی حکم کرد بآن مده بعد از ان شاهدان رجوع کردند از ان هر دو گواهی خود یجب تاوان ده میشوند بها را برای فروشنده که هزار درم ست و اگر گواهی ایشان بمده نهادن با گواهی بعقد کردن بیکبار بود و قاضی حکم کرده بود بهر دو گواهی و شاهدان از هر دو گواهی خود رجوع کردند درین صورت فروشنده بخیار است اگر می خواهد تاوان بگیرد از شاهدان قیمت آن غلام را که پغصد درم ست در حال و اگر میخواهد تاوان بگیرد از خرنده هزار درم را تا مده یکسال همچنین ذکر شده است در کتاب ملا عبدالکریم ملا محمد اکرم ابراهیم پرورد --- page 562 --- جلد دوم ۵۵۴ كتاب الشهادة در كتاب محيط دلو شهد على البيع بخمسمائة واتصل به القضاء ثم شهدا ان البايع اخوالثمن ستة واتصل به القضاء ثم رجعا عن الشهادتين ضمن الثمن خمسمائة عند الامام رح وهو قول الثانى رح اولا كذا فى الوجيز للكردری (عالمگیری) واگر دو شاهد گواهی دادند بر فروشنده بفروختن چیزی به پيصد درم وحکم قاضی بآن پیر شد بعد از ان همان شاهدان گواهی دادند كه بدرستی فروشنده مهلت کر د وست بهما را تا مد یک سال و حكم قاضی پیوست شد بآن بعد از ان شاهدان رجوع کردند از هر دو گواهی خود تاوان ده می شوند شاهدان بهار اکه پيصد درم ست نزد امام اعظم رحمة الله عليه و این حکم قول اول امام ابو يوسف ست رحمة الله علیه همچنین ذکر شده است در كتاب بزازیه تصنيف امام کردری رح لو شهد على البايع انه ابرأه عن كل قليل وكثير له قبله وقضى به ثم شهدا عليه أنه باعه هذا العبد قبل ذلك واخذ العبد فان رجعا عن البيع ضمنا القيمة وان رجعا عن البرأة ضمنا الثمن كذا في العتابية (عالمگیری) اگر دو شاهد گواهی دادند بر فروشنده که بدرستی ابراکرده ست برنا خرنده از هر کم و بیشی که او را بر او بود وقاضی حکم کرد بآن بعد از ان همان شاهدان خرنده گواهی دادند بر آن فروشنده که بدرستی فروخته ست بخرنده این غلام را پیش از آن ابرا کردن و خرنده قبض کرده است آن غلام را پس اگر آن شاهدان رجوع کردند از گواهی فروختن تاوان ده میشوند برای فروشنده قیمت آنغلام را و اگر رجوع کردند از گواهی ابراکردن تاوان ده میشوند برای فروشنده بهای آن غلام را همچنین ذکر شده ست در کتاب عتابیه : ملا عبد الكريم ملا محمد اكرم --- page 563 --- جلد دوم ۵۶۰ کتاب شهادة والمشترى يجحد فقضى بذلك ولم يدر ما فعل العبد فشهد اخوان ان المشترى قبض العبد فقضى للبايع على المشترى بالفين ثم رجعوا جميعا فان شاء المشترى ضمن الثمن شاهدى القبض وبرئ شاهدا البيع وانشاء ضمن شاهدى البيع قيمة العبد الفا فأخذها ورجع على شاهدى القبض بالفين فسلم لمتألف منهما ويرد على شاهدى البيع الفا و كذلك لو قضى بالشهادتين معاً اوقضى بشهادة البيع اولا كذا في شرح الجامع الكبير فان مات المبيع وقت الخصومة فلا شئ على شهود العقد لانهم شهد واعلى عقد منتقض الا ان يتاخر الحكم بشهادة شهود العقد فيغرمون الزيادة هكذا فى الكافى (عالمگیری) دو مرد گواهی دادند برای مردی بفروختن غلام او بفلان بدو هزار درم و قیمت او یکهزار بود و خرنده منکر بود پس حکم کرده شد بآن گواهی و حال آنکه دانسته نمیشد که چه کرده شد آن غلام پس دو شاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی خرنده قبض کرده است آن غلام را پس حکم کرده شد برای فروشنده بر خرنده بدو هزار درم بعد از آن هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند بیکبار پس اگر خرنده بخواهد تاوان بگیرد بهای آن غلام را از ان دوشاهد قبض کردن خلاص می شوند آن دو شاهد فروختن و اگر نخواهد تاوان گیرد از دو شاهد فروختن قیمت آن غلام را یکهزار درم پس بگیرد آن هزار درم را و رجوع بکند بران دو شاهد قبض کردن بدو هزار درم پس سلامت میماند برای او یکهزار درم از ان دو هزار یکه از دو شاهد قبض کردن آنرا گرفته است و رد کند بر شاهدان فروختن یکهزار درم دیگر را و همچنین حکم است اگر حکم کرد شده بهر دو --- page 564 --- جلد دوم ۵۶۱ کتاب الشهادة بهر دو گواهی یکجا و یا حکم کرده شد بگواهی فروختن در اول همچنین ذکر شده است در شرح کتاب جامع کبیر پس اگر آن غلام فروخته شده در وقت دعوی کردن مرد پس هیچ چیزی از تاوان نیست بر شاهدان عقد زیرا که ایشان گواهی داده اند بعقد شکسته شده مگر آنکه حکم قاضی بگواهی شاهدان عقد معطل شده باشد تا زمان گواهی دادن شاهدان قبض پس شاهدان عقد تاوان ده میشوند افزونی را زیرا که هلاک بعد القبض ناقض عقد نیست پس العقد موجب اصل عقد شد و زاید از الفه منوب بقبض و عقد هر دو ست لکن عقد سبب است و قبض شرط پس باید که غرامت بشهود شتسب لازم آید نه بشهود شرط همچنین ذکر شده است در کتاب کافی رجل ادعی علی رجل انه باع منه جاریته هذه بالف درهم والمشتری يجحد ذلك فاقام عليه شاهدين فالزمه القاضى للبيع والمشترى يعلم انه لم يشترها ثم رجعا عن شهادتهما لم يصدقا على نقض البيع والمشترى في حل من وطيها في قول ابي حنيفة رحمه كذا في المبسوط (عالمکیری) مردی دعوی کرد بر مردی که بدرستی فروخته ام بر او این کنیز خود را بهزار درم و خرنده منکر شد از ان فروختن پس مدعی گذرانید دو شاهد را پس لازم کرد قاضی بر خرنده آن فروختن را د خرنده میدانست که بدرستی نخریده ام آن کنیز را بعد از ان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود درستگو کرده نمی شوند آن شاهدان در رجوع کردن ایشان بشکستن فروختن و خرنده ثابت است در حلال بودن جماع کردن بآن کنیز در قول امام ابو حنیفه رحمه الله تعالی علیه همچنین ذکر شده در کتاب مبسوط لو شهدا انه وهب عبده من فلان و قبضه ثم رجعا ملا عبدالحکیم ملا عبدالاحد فایده در حکم رجوع کردن از شهادت در دعوی بخشش --- page 565 --- جلد دوم ۵۶۲ کتاب الشهادة بعد القضاء ضمنا قيمة العبد فان ضمنا قيمة العبد لم يرجع فى الهبة ولا يرجع الشاهدان فى العبد ولوكان ابيض العين يوم القضاء بالهبة ثم رجعا والبياض زائل ضمنا قيمته ابيض كذا فى محيط السرخسى رح ولو تضمن المقضى عليه الشاهد القيمة فله الرجوع فى العبد بقضاء القاضى كذا فى المبسوط وكل جواب عرفته فى الهبة فهو الجواب فى الصدقة الا فى فصل الرجوع فانه لا رجوع فى الصدقة بخلاف الهبة كذا فى المحيط (عللكمى رح دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این شخص بخشیده است غلام خود را بفلان و آن فلان قبض کرده است آن غلام را بعد از ان شاهد ان رجوع کردند از گواهی خود پس از حکم کردن قاضی بشاهدی ایشان تاوانده میشوند قیمت آن غلام را برای صاحب او پس اگر صاحب آن غلام تاوان گرفت از آن شاهد ان قیمت آن غلام را رجوع نکند مقضی علیه بآن کسی که حکم کرده شد بود برای او در بخشش خود و آن دو شاهد رجوع نکنند در آن غلام بخشیده شده و اگر آن غلام سفید چشم بود در روز حکم کردن قاضی بخشش بودن او بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود حال آنکه در وقت رجوع کردن ایشان دور شده بود سفیدی چشم او تاوانده میشوند آن شاهد ان قیمت آن غلام را در حالیکه سفید چشم باشد همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحمة الله علیه اگر آن کسیکه حکم بر او کرده شده بود تاوان نگرفت از شاهد قیمت آن غلام را پس مرا و راست رجوع کردن بحکم قاضی در آن غلام بر آن کسیکه حکم کرد شده است برای او همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط و هر حکمی را که دانستی --- page 566 --- جلد دوم ۵۶۲ كتاب الشهادة در بخشش پس همان حکم است در صدقه مگر در صورت رجوع کردن صاحب غلام پس بدرستی که رجوع کردن نیست در صدقه بخلاف از بخشش که در ان رجوع است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط عبد في يد رجل ادعى رجل انه وهبه له وسلمه اليه وبرهن عليه وادعى اخر عليه مثله وشهد اخران له بذلك ولم يدر التاريخ يقضى بينهما نصفين فان رجع الفريقان ضمن كل فريق للواهب نصف قيمته ولا يضمن الموهوب له بالاخرشيأ كذا فى الكافى (عالمكيرى غلامی در دست مردی بود دعوی کرد مرد دیگر که بدرستی این مرد ذو الید بمن بخشیده است این غلام را و سپرده است او را بمن و گذرانید بآن دعوای خود شاهدان را و دعوی کرد مرد دیگر بران ذوالید مانند دعوای ان مدعی اول و دو شاهد دیگر گواهی دادند برای او بآن غلام و تاریخ هر دو معلوم نبود درین صورت قاضی حکم کند میان آندو مدعی بآن غلام بدو نصف پس اگر هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده می شوند هرفرقه ایشان برای بخشش کننده نصف قیمت آن غلام را و تاوانده نمی شود هر فرقه ایشان برای آن دیگر کسی که بخشش کرده شده برای او هیچ چیزی را همچنین ذکر شده است در کتاب کافی ولو شهد بالهبة لرجل واخران بالهبة لاخر فرجع احد الفريقين ضمنا نصفه للواهب ونصفه للموهوب له الاخر كذا في القنية (عالمكيرى) و اگر دو شاهد گواهی دادند ببخشش مالی برای مردی و دو شاهد دیگر گواهی دادند ببخشش همان مال برای دیگر و قاضی حکم کرد بآن چیز میان هر دو مدعی بنصف نصف بعد از ان یک طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود ضامن می شوند نصف --- page 567 --- جلد دوم ۵۶۴ کتاب الشهادة آن مال برای بخشش کننده و نصف دیگر برای آن دیگر مدعی که برای او بخشش شده همچنین ذکر شده است در کتاب عتابیه ادعی من له الف على اخرانه رهنه عبدا به قیمته الف والمطلوب مقر بالدين وشهد شاهد بالوهن ثم رجعا لم يضمنا ولو كان فيه فضل على الدين لم يضمنا مادام العبد حيا فانمات في يد المرتهن ضمنا الفضل على الدين فلوا دعى الراهن الرهن وانكر المرتهن لم يضمنا الفضل ويضمنان قدر الدين للمرتهن وان رجعا عن الرهن دون التسليم بان قالا سلم اليه هذا العبد ومارهنه لا يضمنان كذا في محيط الخبي (عالمگیری) دعوی کرد کسیکه مراو را هزار درم دین بود بر دیگری که بدرستی این دین دار گرو داده است بمن بآن هزار درم غلامی را که قیمت او هزار درم است و مدعی علیه منکر بود از گروی و اقرار کننده بود بآن دین و دو شاهد گواهی دادند بان گروی بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوان ده نمی شوند چیزیرا و اگر درقیمت آن غلام فزونی بود بران دین تاوانده نمیشوند آن شاهدان انرا تا که ان غلام زنده ست پس اگران غلام در دست آن گروگرنده مرد تاوانده میشوند ان شاهدان افزونی قیمت او را بران دین پس اگر گرو دهنده دعوی گروکرده دادن را و گیرنده منکر شد تاوان ده میشوند بغلام عواجه ان شاهدان آن افزونی قیمت را و تاوانده میشوند اندازه دین را برای گرو گیرنده و اگر شاهدان رجوع کردند از گروی انغلام نه از سپردن او بانطریق که گفتند --- page 568 --- جلد دوم ۵۶۵ کتاب الشهادة که گفتند که دیندار پسردهت با و این غلام را و گر و نداده است او را تا وانده نمیشوند ایشان بهیچ چیز یرا همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحمة الله رجل له علی رجل الف درهم وهو مقر بها وفى يد الطالب ثوب يساوى مأة درهم يدعى انه له فاقام المطلوب شهودا انه له رهنه اياه بالمال وقضى به ثم هلك الثوب فذهب بمائة درهم ثم رجعا ضمنا مأة درهم للطالب ولوكان ذواليد مقرا بالثوب للراهن غير انه يقول هو عندى وديعة محيط مسرخی وقال الراهن بل هورهن عندك واقام شاهدين عليه فقضى به بحكم نقض ثم هلك ثم رجعا فلا ضمان عليهما كذا في المحيط (عالمیگوی) مردی را بر مردی هزار درم دین بود و آن دیندار اقرار کننده بود بآن هزار درم و در دست خواهنده دین جامه بود که قیمت آن برابر بصد درم بود دعوی میکرد که بدرستی این جامه مراست پس آن دین دار گذرانید شاهدانرا که بدرستی که این جامه مراست گرو داده ام آنرا بآن خواه دین بسبب آن مال او و حکم شد بآن جامه برای دیندار بعد از ان هلاک شد آن جامه پس رفت آن جامه بقیمت صد درم یعنی صد درم از دین صاحب دین بسبب هلا شدن آن ساقط شد بعد از ان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده می شود آن صد درم را برای خواهنده دین و اگر ذوالید آنجا مه اقرار کننده بود بآنجام برای گرو دهنده ولیکن بدرستی که میگفت که این جامه نزد من امانت است او گرو دهنده گفت که نه چنین است بلکه آنجا مه گرو است نزد تو و گذرانید دو شاهد براو بگرو بودن آن جامه پس حکم کرده شد بگر و بودن آن بعد از ان هلاک شد بندا --- page 569 --- كتاب الشهادة جلد دوم ۵۶۶ و آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس هیچ تاوانی نیست بران شاهدان همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط واذاشهد شاهدان بوديعة لزيد فى يد عمر ولم فایده رجوع از شاهدی در دعوی امانت وبضاعت و عاریت يجد ذلك فقضى عليه القاضي بالقيمة ثم رجعا فانهما يضمنان ذلك وكذلك البضاعة والعارية كذا فى المحيط (عالمكيرى) ووقتی که دوشاهد گواهی دادند بامانتی که در دست مروی بود و اما د ا منکر شد از ان پس قاضی حکم کرد بر او بقیمت آن امانت بعد ازان شاهد ان رجوع کردند از گواهی خود پس بدرستی که ایشان تاوانده میشوند قیمت آنرا و هم چنین حکم بضاعت و عاریت است همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط فایده رجوع کردن از شهادتی در دعوی مضاربت ادعى المضارب نصف الربح فشهدا به ورب المال مقر بالثلث ثم رجعوا والربع لم يقبض لم يضمنا فان قبضاه واقتسماه نصفين ثم رجعا ضمنا سدس الربح قيل هذا فى كل ربح حصل قبل رجوعهما فاما ربح حصل بعد رجوعهما فانكان راس المال عرضا فكذلك وان كان نقدا فرب المال يملك فسخها فكا راضيا باستحقاق الربح كذا فى محيط السرخسى رح ولوشهدا انه اعطاه بالثلث فلا ضمان عليهما فى هذا الوجه اذار جعا لان القول قول رب المال بغير شهود فلم يتلفاعلى المضا شيئا بشهاد تهما ولوتوى راس المال فى الوجهين لم يضمنا شيئا كذا في المبسوط (عالمكيرى) دعوی کرد مضارب نصف فایده را پس دوشاهد گواهی دادند بآن نصف فایده و صاحب مال اقرار کننده بود بسوم حصه فایده بعدازان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود و حال آنکه فایده قبض کرده نشده بود تاوان ده نمیشوند قبل از قبض الربح --- page 570 --- جلد دوم ۵۶۷ کتاب الشهادة ایشان چیزیرا پس اگر مضارب و صاحب مال قبض کردند فایده را و تقسیم کردند آنرا بدو نصف بعد ازان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده میشوند آتشاهان ششم حصه فائده را برای صاحب مال و بعضی علما گفته اند رحمهم الله که این حکم در ان فایده ایست که حاصل شده باشد پیش از رجوع کردن شاهدان و اما آن فایده که حاصل شده باشد پس از رجوع کردن شاهدان پس درینصورت اگر رأس المال ختمها بود پس آن حکم چنین است که گذشت و اگر رأس المال نقد بود پس درینوجه صاحب مال مالک فسخ کردن مضاربت است پس وقتی که فسخ آنرا نکرده پس او بحقیقة کانی مضارب رضامند شده است پس هیچ تاوانی نیست بر گواهان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی و اگر گواهی دادند باینکه صاحب مال داده است مال را بمضارب بسهیم حصه فائده پس هیچ تاوانی نیست بران گواهان درینصورت اگر رجوع کردند زیرا قول صاحب مال معتبر است درینصورت بغیر از گواهی شاهدان پس تلف نکردن اند گواهان چیزیرا بر مضارب بسبب گواهی خود و اگر هلاک شد رأس المال در هردو صورت تا وانده میشوند گواهان هیچ چیزیرا همچنین ذکر شده است در کتاب محیط في يد رجل مالى فشهدا لرجل انه شریکه شرکه مفاوضة فقضى له بنصف مافی بده نعم هما ضمنا ذلك النصف للشهود علیه كذا فى البحر الرائق (عالمگیری) در دست مردی مالی بود پس دو شاهد گواهی دادند برای مردی که بدرستی این مرد شریک است با او بشر کی مفاوضه پس حکم کرده شد برای آن مرد بنصف آن مالیکه در دست آن مرد بود بعد ازان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده میشوند نصف فایده بیان حکم رجوع کردن از شاهدی در دعوای شریکی ۱۲ --- page 571 --- جلد دوم ۵۶۸ کتاب الشهاده آن مال را برای مردیکه گواهی داده شده براء همچنین ذکر شده است در کتاب بحررایق ولو شهدا انهما اشتركا در س مال كلواحد منهما الف على ان الربح بينهما اثلانا وصاحب الثلث يدعى النصف وقدر بها قبل لشهادة يقضيه القاضی بينهما اثلا نا ثم رجعا عن شهادتهما ضمنا لصاحب الثلث مابين الثلث والنصف ومار بحا فيما اشتريا بعد الشهادة فلاحمان عليهما فيه كذا فى الحاوی (عالمگیری) واگر دو شاهد گواهی دادند که این دوکس شریک اند و راس مال هر کدام از ایشان یکهزار درم است بشرط اینکه فایده میان ایشان از روی سه حصه باشد یعنی دو حصه از یکی ایشان و یک حصه دیگ ایشان باشد و صاحب سوم حصه دعوی میکرد نصف فایده را و حال آنکه تحقیق ایشان فایده کرده بودند پیش از گواهی شاهدان پس قاضی بخش کرد آن فایده را میان ایشان بسه حصه بعد از ان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده می شوند برای صاحب سوم حصه آنقدر مالی را که میان سوه حصه فایده و نصف آن باشد که آن ششم حصه فایده است و آن مالی که ایشان فایده کرده اند در متاعی که ایشان خریده اند آنرا پس از گواهی ایشان پس هیچ تاوا نیست بر شاهدان در آن فایده همچنین ذکر شده است در کتاب جاوی رجل ادعى على رجل انه اجرداره منه شهر بعشرة والمستاجر ينكر فشهد شاهدان على ذلك ثم رجعافان كان فى اول المدة ينظر ان كان اجرة مثل الدار مثل المسمى فلاضمان عليهما وان كان دونه يضمنان الزيادة وانكار دعوى بعد مضى المدة يضمنان لاجرة كذا فى شرح الطحاوى (عالمگیری) مردی دعوی کرد بر مردی که بدرستی با جا فایده بیان حکم رجوع کردن از شاهدی در دعوای اجاره ۱۲) داده ام --- page 572 --- جلد دوم ۵۴۹ کتاب الشهادة دادام سرای خود را بتو بمدت یکماه باجرت ده درهم و امرد اجاره گیرنده منکر بود از اجاره گرفتن پس گواهی دادند دو شاهد بآن عقد اجاره بعد از ان رجوع کردند گواهان از گواهی خود پس اگر این رجوع کردن ایشان در اول مدت اجاره بود دیده شود اگر اجر مثل این سرای برابر بود بآن اجری که در گواهی ایشان نامیده شده بود پس هیچ تاوانی نیست بر گواهان و اگر کمته بود از آن تاوانده می شوند قدر زیادتی اجر مثل را که بران اجر نامیده شده است و اگر این دعوی بعد از گذشتن مدت اجاره بود تاوانده میشوند گواهان اجرت را همچنین ذکر شده است در شرح طحاوی ولوا دعی رجل انه استاجر هذه الدابة من فلان بعشرة دراهم واجرة مثلها مائة درهم والمؤجر منكر فشهد شاهدان وقضى القاضي بحال يضمنا للمؤجرتأكد في البدايع اعلمكی و اگر دعوی کرد مردی که بدرستی که من باجاره گرفته ام این چهارپای را از فلان بده درهم وحال اینکه اجر مثل این چهارپای صد درهم بود واجاره دهنده منکر بود از اجاره دادن پس دو شاهت گواهی دادند باجاره دادن او قاضی حکم کرد بعد از ان گواهان رجوع کردند تاوان نمی شوند برای اجاره دهنده چیزیرا همچنین ذکر شده است در کتاب بدایع ولوركب رجل بعير الى مكة فعطب فقال رب لبعير غصبنى وقال الراكب استأجرته منك بكذا واقام عليه شاهدين فابراه القاضي من الضمان وانفذ عليه ما وجب من الأجرته رجعا عن شهادتها ضمنا قيمة البعير الامقدار ما اخذه صاحبه من الاجر و كان البعير اول يوم ركبه يساوى مأتى درهم واخر يوم عطب فيه يساوى بعد الکوہ محاکم قیم فندکور --- page 573 --- جلد دوم ۵۷۰ كتاب الشهادة اثلث مائة در هم لزيادة في بدنه والآخر خمسون در هما فانهما يضمنان مائتي در هم وخمسين درهما بحساب قيمته يوم عطب والاسع ان هنا قو جميعا كذا في البسملوط ( عالمگيري ) اگر سوار شد مردی براشتری تا مکه شریفه پس هلاک شد آن اشتر پر گفت صاحب اشتر که غصب کرده اشتر را از من و آن سوار گفت که باجاره گرفته بودم اشتر را از تو باینقدر درم و گذرانید گواهان را باجاره گرفتن پس خلاص کرد قاضی آن سوار را از تاوان اشتر و جار می کرد بر او چیزی را که بر وی واجب بود از اجرا شتر بعد از ان گواهان رجوع کردند از گواهی خود تاوان ده می شوند قیمت آن اشتر را مگر تاوان ده نمی شوند آن قدری را که گرفته است صاحب آن اشتر از ان مرد سوار از اجرت آن و اگر قیمت آن اشتر در اول روزیکه سوار شده بود آن را برابر بود با دو صد درم و در اخر روز یکه هلاک شده بود برابر بود با سه صد درم بجهت زیادتی که در بدن آن پیدا شده بود و اجرت آن پنجاه درم بود پس در این صورت تاوان ده می شوند گواهان دو صد و پنجاه درم را بحساب قیمت او در روز هلاک شدن و صحیح تر سخن این است که این حکم قول همه امامان ما رحمهم الله تعالی همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط شهد لاني الكراده دابته بمأتى درهم الى موضع كذا واجر مثلها مائة فركبهما ثم رجعا لم يضمنا العصب ان ادعى المستأجر الاجارة ومحد صاحب الدابة وان ادعاها حبا الإبلا محمد المستاح عمنا ما اداه وقر اجر البعير (بحر رائق) دو کس گواهی دادند باینکه این مرد بكرایه داده است چهار پای خود را باین مرد بدو صد درم تا فلان جا وحال اینکه اجـــر مثل آن چهار پای تا آن جا دو صــــد درم بود --- page 574 --- جلد دوم ۵۷۱ کتاب الشهادة پس سار شد آن مرد بران چهار پای بعد از ان گواهان رجوع کردند تاوان ده نمی شوند زیاد از صد درم را اگر اجاره گیرنده دعوی میکرد اجاره را و صاحب چهار پای منکر بود از اجاره و اگر صاحب چهار پای دعوی میکرد اجاره را و اجاره گیرنده منکر بود و گواهان گواهی دادند بعد از ان رجوع کردند تاوان ده می شوند برای اجاره گیرنده آن چیز یرا که داده است بصاحب آن اشتر زیاده از اجرت آن اذا اشترى رجل دارا بالفع هي قيمتها ونقد و الثمن فشهد شاهدان ان هذا الرجل شفيعها بدار تلزق هذه الدار المشتراة فقضى له بالشفعة ثم رجعا فلا ضمان عليها فان كان المشتري قد بنى فيها بناء فامره القاضي بنقضه فعزله الشاهدان قيمته بنائه حين رجعا و يكون النقض المحال الثاني والا الثالثة وقتیکه خرید مردی سرائی را بهزار درم و حال آنکه آن هزار درم قیمت آن بود پس دو شاهد گواهی دادند که این مرد دیگر شفعه دار آن سرای ست بسبب سرای او که پیوست است بهمین سرای خریده شده پس حکم کرد قاضی برای شفیع دار بشفعه بعد از ان گواهان رجوع کردند پس هیچ تاوانی نیست بر شاهدان پس اگر خریده بتحقیق بنا کرده بود در ان سرای خانه را پس امرکرد قاضی او را بشکستن آن بنا بعد از ان شاهدان رجوع کردند تاوان ده می شوند هر دو شاهدان قیمت بنای او را که در وقت رجوع کردن ایشان قیمت آنست و می شود آن شکسته شده بنا مر شاهدان را همچنین ذکر شده است در کتاب حاوی واما الوكالة نفي المحيط شهدا انه وكله بقبض دينه من فلان (بحر) وفلان يقربه الدين مقضى القاضي به للوكيل فقبضه واستهلكه ثم قدم صاحبه فانكر الوكالة مهر ۴۳ ۲۵ فایده برجوع شاهدان در شفعه --- page 575 --- جلد دوم ٥٤٣ کتاب الشهادة تم رجعا عن شهادتهما فلا ضمان عليها و الوکیل ضامن لما استهلك من ذلك وكذلك لو شهدانه وكله بقبض وديعة او غلة او ميراث او غير ذلك كذا في الحاوی (عالمگیری) در رجوع کردن گواهان در دعوای وکیلی پس در کتاب محیط ذکر شده است که دوکس گواهی دادند که بدرستی فلان مرد وکیل گردانیده است این مرد را بقبض کردن دین خود از فلان کس در حال آنکه آن فلان دیندار اقرار میکرد بدین او پس قاضی حکم کرد بگواهی ایشان برای وکیل بآن دین و قبض کرد وکیل آن دین را و تلف کرد آنرا بعد از ان پس از سفر آمد صاحب دین و منکر شد از وکیل کردن بعد از ان رجوع کردند گواهان از گواهی خود پس هیچ تاوانی نیست برایشان و آن وکیل تا وانده می شود چیزیرا که هلاک کرده است از ان دین و همچنین حکم است اگر گواهی دادند که بدرستی فلان وکیل کرده است این مرد را بقبض کردن ودیعت خود یا بقبض کردن حاصل ملک خود یا بقبض کردن میراث یا بقبض کردن غیر آن همچنین ذکر شده است در کتاب حاوی و فی المنتقی شاهدان شهد علی رجل انه اقر لهذا المدعى امر بالف درهم وقضی القاضی وقبضها منه تم رجعا عن شهادتهما فلما اراد القاضی ان يضمنها الالف قال نحن نجیئك ببيئة ان هذا الذى قضيت عليه قد اقر لهذان المقضى له بهذا الالف منذ سنة قال لا اقبل ذلك منها واضمنها الالف (عالمگیری) و در کتاب منتقی ذکر شده که دو کس گواهی دادند بر مردی که بدرستی او اقرار کرده است برای این مدعی بریا ہزار در هم و قاضی حکم کرد بر آن مدعی علیه بآن هزار در هم بعد از ان رجوع کردند آن شاهدان از گواهی خود پس هر گاه که اراده کرد قاضی که تاوان بگیرد از شاهدان آن --- page 576 --- جلد دوم کتاب الشهادة درم را گفتند که ما می اریم گواه را باینکه بدرستی این مردیکه حکم کرده تو باو تحقیق اقرار کرده است برای آن کسیکه حکم کرده شده برای او بهمین هزار درم از وقت یکسال گفته است امام محمد رحمة الله علیه که قبول نمیکنم این گواهانرا ازان شاهدان و تاوان میگیرم از ایشان آن هزار درم را وفي نوادر ابن سماعة رح عن ابي يوسف رح اذا شهد شاهدان على عبد في يدي رجل لرجل وقضى القاضي بشهادتهما ثم ان المشهود عليه اشترى العبد من المشهود له بمائة دينار ثم رجعت الشهود عن الشهادة فالمشهود عليه يرجع على الشهود بالمأة اذا لم يصدقها ان شهادتهما حق بعد ان يرجعا عن الشهادة كذا في الذخيرة رملدیکوی و در کتاب نوادرابن سماعة رحمة الله علیه از امام ابو یوسف رحمة الله علیه روایت کرد و است که دو کس گواهی دادند بغلامیکه در دست مردی بود برای مردی و قاضی حکم کرد بگوانی ایشان بعد ازان بدرستی که آن کسیکه گواهی داده شده بود بر او خرید آن غلام را از ان کسی که گواهی داده شده بود برای او بصد دینار بعد از ان رجوع کردند گواهان از گواهی خود پس آنکسی که گواهی داده شده است بر او رجوع کند بر گواهان بآن صد دینار اگر راستگو نکرده بودگواهان را در اینه که گواهی ایشان براشتی است بعد از رجوع کردن ایشان از گواهی خود همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره اذ اشهد شاهدان على عبد في يدى رجل نه لفلان فقضی به والذي في يديه العبد يجحد ذلك ثم رجعا عن شهادتهما وضمنهما القاضي القيمة فاد یاها او لم يؤدياها حتى وهب المشهود له العبد من المشهود عليه وقبضه فان الشاهدين يبنران من الضمان ويرجعان رجوع میکنم بعد ارام حساب شده لم الدیر --- page 577 --- جلد دوم ۵۴۷ کتاب الشهادة قیما ادیاه فان رجع الواهب في العبد وقبضه رجع المشهود عليه بالضمان على الشاهدين ولومات المشهود له فورث المشهود عليه العبد رجع الشاهدان عليه بما ادياه اليه من القيمة كذا في الحاوی وكذلك اذا شهد عليه بدین او عين وقضى للمشهود له بذلك ثم رجعا عن شهادتهما ثم مات المشهود له وورث المشهود عليه ذلك فقد برئ الشاهدان عن الضمان کذا فی المحیط (عالمگیری) وقتی که گواهی دادند دو شاهد بغلامی که در دست مردی بود که بدرستی این غلام مر فلانراست پس حکم کرده شد بآنغلام برای آنفلان و آنکسی که آن غلام در دست او بود ازان دعوی منکر بود بعد ازان رجوع کردند گواهان از گواهی خود و تاوانده گردانید قاضی ایشانرا بقیمت آن غلام پس ادا کردند گواهان آنرا یا ادا نکردند آنرا تا انیسکه بخشید انکسیکه گواهی برای او داده شده بود آن غلامرا برای آنکسی که گواهی داده شده بود بر او و او قبض کرد آن غلامرا پس بدرستی که شاهدان خلاص می شوند از تاوان و رجوع کنند گواهان بر آنکسیکه غلام در دست او بود در صورتیکه چیزی داده باشند با و پس اگر رجوع کرد بخشنده در آن غلام و واپس قبض کرد او را از ان کسیکه برای او بخشیده بود رجوع کند آن کسی که گواهی بر او داده شده بود بر گواهان بتاوان آن و اگر مرد انکسیکه گواهی او داده شده بود و میراث برد انغلام را کسیکه گواهی براو داده شده بود رجوع کنند گواهان بر او با نجیکہ داده اند آنرا با واز قیمت انغلام همچنین ذکر شده در کتاب حاوی و همچنین حکم است اگر گواهی دادند دوکس بر مردی بردینی یا عینی و قاضی حکم کرد بآن برای آن کسی که گواهی برای او داده شده است بعد ازان رجوع کردند گواهان از گواهی خود بعد از ان مرد آن کسیکه گواهی برای رساله اکرم ترجمه فتاوی عالمگیری اسلام احمد غفر له چاپ شده نجو نماند او داده --- page 578 --- کتاب الشهادة جلد دوم ۵۷۵ او داده شده بود بميراث برداً بچیز را کسی که گواهی داده شده بود براو پس بتحقیق خلاص می شوند گواهان از تاوان همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و فی المنتقی رجل ادعی امة فی يدی رجل انها امته وقضى القاضی له بالامة وقد كانت للامة ابنة فی يدی المدعى عليه ولم يعلم القاضى بها فاقام المدعى بعد ذلك بينة انها ابنتها فان القاضی يقضى له بالابنة ايضا تبعا للام فان قضى القاضى بذلك ثم رجع الشهود الذين شهدوا على الام انها للمدعى عن شهادتهم فانهم يضمنون قيمة الام وولدها قال ويستوى فى هذا المسئلة ان يكون القاضی بذلك معا او قضى بالام ثم بالولد بعد ذلك لان المعنى لا يوجب الفصل هكذا فى المحيط (عالمگیرى) و در کتاب منتقی ذکر شده است که مردی دعوی کرد کنیزیرا که در دست دیگری بود که بدرستی این کنیز از من است و قاضی حکم کرد برای مدعی بکنیز بگواهی دو شاهد و حال آنکه مرکنیز را دختری بود در دست مدعی علیه که عام نبود قاضی بآن دختر پس مدعی گواهان گذرانید بعد از ان که بدرستی این دختر از همان کنیز است پس بدرستی که قاضی نیز حکم کند برای مدعی بآن دختر به تبع مادر اوپس اگر قاضی حکم کرد بآن دختر پس رجوع کردند از شاهدی خود همان گواهانیکه گواهی داد بودند بمادر او که مر مدعی راست پس بدرستی که تاوانده می شوند گواهان قیمت مادر و دختر او را و برابر است درین مساله این که قاضی حکم کرده باشد بمادر و دختر او بیکباره یا اول حکم کرده باشد بمادر بعد از ان بدختر اوزيرا که دلیل فقهی ثابت نمیکند فرق را میان ایند و صورت همچنین ذکر شده است در کتاب محیط رجل فی يده عبد فشهد شاهدان انه لرجل آخر وقضى به له ثم شهدا خر او على المقضى له بان حامد عبدالكريم عبدالكريم فقط معلوم جرم در محاكم از قرار که هیات است؟ نیم فورمه --- page 579 --- جلد دوم ۵۷۶ کتاب شهادة بالعبد لرجل اخرانه له وقضى له ثم شهد اخران على المقضى له الثانى ان العبد لهذا الثالث وقضى للثالث ثم رجعوا ضمن كل فريق للمشهود عليه جميع قيمة العبد كذا فى الكافى (عالمكيرى) مردی در دست او غلامی بود پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این غلام مر این مرد دیگر رست و حکم کرده شد برای او بآن غلام بعد از ان دو شاهد دیگر گواهی دادند بر آنمیکہ حکم کرده شده بود برای او بان غلام برای مرد دیگر که بدرستی این غلام مراو رست و حکم کرده شد برای او بعد ازان دو شاهد دیگر گواهی دادند بران دویم شخصی که حکم کرده شده بود برای او که بدرستی این غلام مراین مرد سلوم است حلم کرده شد برای آنوم بعدازان هر سه طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده میشود بطانه ایانا برای هر کسیکه گواهی داده شده بر او همه قیمت آن غلام را همچنین ذکر شده است در کتاب کا فی الباب الرابع فى الرجوع عن الشهادة فى النكاح والطلاق والدخول والخلع والنفقة باب چهارم ثابت است در بیان رجوع کردن گواهان از گواهی نکاح و طلاق و دخول و خلع و نفقه وان شهد شاهدان على امرأة بالنكاح بمقدار مهر مثلها والمرأة جاحدة فقضى القاضى عليها بالنكاح بالبينة ثم رجع عن شهاداتها فلاضمان عليها وكذلك اذا شهدا باقل من مهر مثلها اوا كثر كذا فى الذخيرة (بدايع الملكي و اگر دو شاهد گواهی دادند بر زنی بنکاح بمقدار مهر مثل او و آن زن منکر بود از نکات پس قاضی حکم کرد براو بنکاح بان شاهدان بعد ازان از گواهی خود رجوع کردند پس هیچ تاوانی نیست بران شاهدان و همچنین حکم است وقتی که گواهی دادند بنا که بهتر تون ملاحظہ در محمد علی ما --- page 580 --- جلد دوم ۵۷۷ کتاب الشهادة مثل او یا بزیاده تر از ان همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و قید بکونیم اشهدا بالنکاح لانهما لو شهدا عليها بقبض المهر وبعضه تم رجعابعد القضاء ضمنا لها (بحر) و مقید کرد مصنف رحمه الله حکم نابودن تاوانرا بر شاهدان باینکه ایشان کواهی دادی باشند بنکاح زیرا که اگر ایشان گواهی دادند برزن بقبض کردن او تمامی مهر خود را و یا بعضی انرا بعد از ان رجوع کردند شادان از گواهی خود بعد از حکم کردن قاضی تاوان ده میشوند گونه برای زن آن قدر مهر را که گواهی داده اند بقبض آن وكذلك اذا شهد على رجل بتزويج امرأة بمقدار مهر مثلها لانه اتلاف بعوض والاتلاف بعوض كلا اتلاف وان شهدا باكثر من مهر المثل تم رجعا ضمنا الزيادة لانهما اتلفاها من غير عوض (هدايه) هذه المسألة على ستة اوجه لانه اما ان يشهدا بمهر المثل او بازید او بانقص وعلى كل فالمدعى اماهى وهو ولا ضمان الا في صورة واحدة وهي ما اذا شهدا عليه بازيد از مکلد رد المحتار همچنین تا وان نیست بر شاهدان وقتیکه گواهی بدنند بر مردی بنکاح کردن اوزنی را بمقدار مهر مثل او بعد از ان رجوع کند از شاهدی خود زیرا که این مشاهده ایشان بلاک کردن مال شوهر است بعوض و پلاک کردن مال بعوض مانند نا پلاک کردنت واگر گواهی دادند بر او بزیاده تر از مهر مثل او بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود تاوان ده میشوند مقدار زیاده از مهر مثل را زیرا که ایشان تلف کرده اند آن زیاده را بغیر عوض در این مساله بر شش و جهست زیرا که گواهان یا گواهی میدهند بمهر مثل یا بزیاده از ان یا بکمتر از ان و بر هر تقدیر مدعی یازن میباشد یا مرد و تاوان نیست مگر در یک صورت و آنصورت آنست که گواهی بدهند بر هر بزیاده تر از مهر مثل واذامی رجل على امرأة انه تزوجها على مائة درهم وقالت المرأة لابل تزوجتني بالف درهم --- page 581 --- جلد دوم ۵۷۸ کتاب الشهادة ومهر مثلها الف درهم فشهد شاهدان انه تزوجها على مائة درهم فقضى القاضى بذلك ثم رجعا عن شهادتهما حال قيام النكاح او بعد الطلاق بعد الدخول ضمنا للمرأة تسعمائة فى قول ابى حنيفة ومحمد رحمهما الله تعالى وان رجعا بعد الطلاق قبل الدخول لا يضمنا للمرأة على نصف المائة شيئا عندهم جميعا فيجب الحكم للمتعة حتى لو زاد ضمنالها الزيادة على خمسمائة هكذا في المحيط (عالمكيرى) دوقتیکه دعوی کرد مردی بر زنی که بدرستی بنکاح گرفته ام اورابصد درم و ان زن گفت که چنین نیست بلکه بنکاح گرفته مرا بهزار درم و حال انیکه مهر مثل آن زن بزار درم بود پس دو شاهد گواهی دادند که بدت این مرد بنکاح گرفته است این زن را بصد درم و قاضی حکم کرد بآن بعد ازان رجوع کردند گواهان از شاهد خود در حالیکه نکاح ثابت بود یا بعد از طلاق کردن پس از دخول تاوان ده میشوند آنشاها برای آنزن نهصد درم را در قول طرفین رحمهما الله تعالی و اگر رجوع کردند بعد از طلاق پیش از دخول تاوان ده نمیشوند برای آن زن هیچ چیز را نزد همه امامان ما رحمهم الله تعالی پس واجب است حکم بمتعه تا انیکه اگر متعه این زن زیاده بود از نصف مهر او که پنجاه درم است ضامن میشوند گواهان برای آن زن آنچیز یکه زیاده است بپنجاه دم همچنین ذکر شده است در کتاب محیط وفى المحيط تزوجها بلامهر وطلقها قبل الدخول فشهداء صالحها عن المتعة على عبد وقبضته وهى تنكر فقضى القاضى عليها ثم رجعاً لا يضمنان العبد بل المتعة وان كان مهر مثلها عشرة ضمنالها خمسة دراهم بخلاف ما لو شهدا انه صالحها عنها بعبد وقضى لها به ثم شهد بقبضه ثم رجعا ضمنا قيمة العبد (بحر) و ذکر کرده است در کتاب محیط که مردی زنی را بنکاح گرفت بغیر مهر و طلاق کرد او را پیش از دخول پس دو کس گواهی دادند که این مرد با این زن صلح کرد دست بعوض متعه خود بغلامی و قبض کردن است آن غلام را و آن زن منکر بود از ان پس قاضی حکم کرد بران زن بعد از ان گواهان رجوع کردند تا وان ده نمیشوند غلام را بلکه تا وانده میشوند متعه را و اگر مهر مثل او ده درم بود تا وان دهند ملاید نیکند ملاید میکند مصلحت روی --- page 582 --- جلد دوم ۵۷۹ کتاب الشهادة پنج درم را بخلاف اینکه اگر گواهی داده باشند که بدرستی شوهر صلح کرده است از متعه او بفلان و قاضی حکم کرده باشد بآن غلام برای زن بعد از ان گواهی داده باشند بقبض کردن آنغلام و بعد ازان رجوع کنند که درینصورت تاوان ده میشوند قیمت غلام را ولو شهد عليها انه تزوجها على الف و مهر مثلها خمسمائة وانها قبضت الالف وهي تنكر فقضى بها ثم رجعوا ضمنا لها مهر المثل لا المسمى كذا في التبيين ولوشهدا بالنكاح بالف ولم يشهدا بقبض الالف حتى قضى بالنكاح ثم شهدا بقبض الالف وقضى به ثم رجعوا عن شهادتهما ضمنا المسمى لها وهو الالف كذا في الكافي (عالمكيرى) ملاعید و اگر دو شاهد گواهی دادند بر زنی که بدرستی شوهر بنکاح گرفته این زن را بهزار درم و آن زن منکر بود از ان پس قاضی حکم کرد بگو اهی ایشان بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود تاوان ده میشوند برای آن زن مهر مثل او را علاوی قاسم که پنصد درم است نه مهر نامیده شده را که هزار درم است همچنین ذکر شده است در کتاب تبیین و اگر گوایی دادند بنکاح کردن شوهر زن را بهزار درم و گواهی ندادند بقبض کردن زن آن هزار درم را تا اینکه قاضی حکم کرد بنکاح بعد از ان گواهی دادند بقبض کردن او آن هزار درم را بعد از ان رجوع کردند از هر دو گواهی خود تاوانده میشوند برای زن مهر نامیده شده را و آن هزار درم است همچنین ذکر شده است در کتاب کافی قال محمد رحمه الله في الجامع واذا شهد شاهدان لامرأة على رجل انه تزوجها بالفى درهم ومهر مثلها الف در هم فقضى القاضي بذلك وقضت المرأة الفين ثم شهد اخوان ان الزوج دخل بها وطلقها ثلثا والزوج يجحد ففرق القاضي بينهما ثم رجع الشهود جميعا عن شهادتهم فالزوج بالخيار ان شاء ضمن شهود النكاح الف درهم وانشاء ضمن شهود الدخول والطلاق الفى درهم فان ضمن شهود الدخول والطلاق الفى درهم ليس له تضمين شهود النكاح وليس لشهود الطلاق والدخول ايضا ان يرجعوا على شهود النكاح وان ضمن --- page 583 --- جلد دوم ۵۸۰ كتاب الشهادة شهود النكاح الف درهم يرجع علي شهود الدخول والطلاق بالف اخرو كان لشهود النكاح ان يرجعو بالالف الذي ضمنوها للزوج علي شهود الدخول والطلاق اختلاف ثم الروايات في حق قبض تلك الالف ذكرفي الرجوع عن الشهادات من المبسوط ان شهود النكاح هم الذي يقبضون ذلك وذكر في الجامع ان الزوج هو الذي يقبض ذلك ثم يدفعه الي شهود النكاح (عالمگيري) گفته است امام محمد رح در کتاب جامع که اگر دو شا ہد گواهی دادند برای زنی بر مردی که بدرستی این مرد بنگاح رفته است این زن را بد و هزار درم و حال اینکه مهر مثل او هزار درم بود پس قاضی حکم کرد بان در ها در هم وازان قبض کرد آنرا بعد ازان دو شاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی که شوهر خلوت کرده همراه آن زن و طلاق کرده او را البته طلاق و شوهر منکر بود ازان پس قاضی جدائی کرد میان ایشان بعد ازان هر دو طائفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس شوهر را اختیار است اگر بخواهد تا وان بگیرد از شاهدان نکاح هزار درم را و اگر بخواهد تاوان بگیرد از شاهدان جماع و طلاق دو هزار درم را پس اگر تاوان گرفت از شاهدان جماع و طلاق د و هزار درم را روا نیست او را تاوان گرفتن از شاهدان نکاح و نیز روا نیست شاهدان جماع و طلاق اینکه رجوع کنند بر شاهدان نکاح و اگر تاوان گرفت از شاهدان نکاح هزار درم را رجوع کند بر شاهدان جماع و طلاق بهزار درم دیگر و ر و است مرشاهدان نکاح را اینکه رجوع کنند بآن هزار در می که ایشان تاوان داده اند آنرا برای شوہر بر شاهدان جماع و طلاق بعد ازان با هم اختلاف کرده شده اند روا بیتی در حق قبض کردن این هزار درم ذکر کرده است امام محمد رحمة الله علیه در باب رجوع از شهادت کتاب مبسوط که بدرستی شاهدان نکاح انکسانند که قبض میکنند این هزار درم را و ذکر کرده در کتاب جامع که شوہر همان کس است که قبض میکند آثرا و پس از ان میدهد آنرا بگواهان نکاح امرأة مرتدها ادعت على رجل قد تزوجها في حال اسلامها یعنی الف درم و دخل بها وطلقها ثم كانت لردة وانكر الزوج ذلك ملا ملاحقة همراه کله در محل عند با الف --- page 584 --- جلد دوم ۵۸۱ کتاب الشهادة کلم ومهر مثلها الف فشهد لها شاهدان بالنكاح بالفي درهم وقضى القاضي بشهادتهما وشهد اخران على الدخول والطلاق امس وانها ارتدت اليوم وقضى القاضي بشهادتها ثم رجعوا جميعا عن شهادتهم فشهود النكاح لا يضمنون للزوج شيئا وشهود الدخول والطلاق يضمنون للزوج الفي درهم ولو وقع القضاء بالشهادتين جميعا فهذا ما لو وقع القضاء بشهادة شهود النكاح أولا سواء ولو قضى القاضي بشهادة شهود الدخول اولا ثم قضى بشهادة شهود النكاح ثم رجعوا جميعا عن شهادتهم فمن شهود الدخول مهر مثلها ويضمن شهود النكاح الفا آخر وهو الألف الزائد على المهر للمثل ولا يرجع احد الفريقين على الاخر كذا في المحيط (عالمگيرى) زن مرتدة دعوی کرد بر مردی که بدرستیکه نیکاح گرفته بود مرا در حال اسلام من بهزار درم و با من خلوت کرده و طلاق کرد مرا بعد از ان مرتد شدن و پنج و شوهر از همه آن منکر شد و حال آنکه مهر مثل او هزار درم بود پس دو شاهد گواهی دادند برای آن زن بنکاح بد و هزار درم و قاضی بگوای ایشان حکم کرد و دو نفر دیگر گواهی دادند بجماع کردن و طلاق کردن او انزن را دیروز و گفتند که بدرستی امروز مرتد شده است و قاضی بگوای ایشان نیز حکم کرد بعد ازان هر دو طایفه شاهدان از گواهی خود رجوع کردند پس شاهدان نکاح از برای شوهر تا وان ده نمیشوند چزیر او شاهدان جماع و طلاق تاوان ده میشوند برای شوهر دو هزار درم واگر حکم قاضی بهر دو طایفه شاهدان بیکبار واقع شد پس حکم اینصورت و حکم آنکه حکم قاضی بگوای گواهان نکاح در اول واقع شده باشد برابراند و اگر قاضی حکم کرد در اول گواهان جماع بعد ایران حکم کرد بگو اهی گواهان نکاح بعد از ان همه ایشان از گواهی خود رجوع کردند تاوان ده میشوند شاهدان جماع مهر مثل رانشان ده قاعده نکاح تاوان ده میشوند هزار درم دیگر را که زیاده است بر مهر مثل آن زن و رجوع نمیکند یک فرقه شاهدان بر دیگر فرقه چنین ذکر شده است در کتاب محیط وان شهدا على رجل انه طلق امرأة قبل الدخول بها ثم رجعا ضمنا نصف المهر (هدایه) (بیان حکم رجوع کردن شاهد) از شهادت مدی طلاق --- page 585 --- جلد دوم ۵۸۳ کتاب الشهادة هذا اذكان فى العقد مهر مسمى فان لم يكن ضمنا المتعة لانها الواجبة فيه (فتح القدير) و اگر دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بدرستی او طلاق کرده ست زن خود را پیش از جماع کردن بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوان ده میشوند نصف مهر او را و این حکم وقتی ست که عقد نکاح بمهر معین باشد و اگر مهر معین نبود تاوان ده میشوند متعه را زیرا که متعه واجب ست در این صورت قال محمد رحمه الله تعالیٰ فى الجامع رجل تزوج امرأة ولم يدخل بها حتى شهد شاهدان على الزوج انه طلقها وفرق القاضى بينهما وقضى بنصف المهر ثم مات الزوج ثم رجع الشاهدان عن شهادتهما فانهما يغرمان لورثة الزوج نصف المهر ولا يغرمان لورثة الزوج قيمة منافع بضعها ولا يغرمان للمرأة ما زاد على نصف المهر ولا ميراث للمرأة ويستوى فى حق هذا الحكم ان يكون الزوج صحيحا او مريضا كذا فى المحيط (عالمگیرى) گفته ست امام محمد رحمة الله علیه در کتاب جامع اینکه مردی نکاح کرد زنی را و جماع با او نکر د تا آنکه دو شاهد بر شوهر او گواهی دادند که بدرستی این شوهر طلاق کرده ست او را و قاضی میان ایشان جدائی کرد و حکم کرد بنصف مهر او بعد ازان شوهر او مرد و بعد ازان رجوع کردند گواهان از گواهی خود پس بدرستی که ایشان تاوان ده میشوند برای وارثان شوهر نصف مهر را و تاوان ده نمیشوند برای وارثان شوهر قیمت نفعهای بضع او را و تاوان ده نمیشوند برای زن چیزی را که زیاده بر نصف مهر زن باشد و برای زن میراث نیست از ان شوهر و در این حکم برابرست اینکه آن شوهر تندرست باشد و یا مریض همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و لو شهد بعد موت الزوج انه طلقها فى حياته قبل الدخول بها ثم رجعالويضمنا للورثة وضمنا للمرأة نصف المهر والميراث كذا فى الكافى (عالمگیری) و اگر دو شاهد بعد از مردن شوهر گواهی دادند که بدرستی آنشوهر بزنرا در زندگی خودش از جماع کردن با آنزن طلاق کرده بود و بعد از ان رجوع کردند تاوان ده میشوند برای وارثان و تاوان ده میشوند برای زن نصف مهر و میراث را همچنین ذکر شده ست در کتاب کافی --- page 586 --- جلد دوم ۵۸۳ کتاب الشهادة واذا شهد رجل وامراتان على طلاق امراة ورجل وامراتان علی دخول بها فقضى القاضي بالصداق والطلاق ثم رجعوا فعلى شهود الدخول ثلثه ارباع المهر وعلى شهود الطلاق ربع المهر ولورجع شاهد الدخول وحده ضمن ربوع ولورجع شاهد الطلاق وحده لم يضمن شيئا ولورجع شهود الدخول كلهم ضمنوا ولوكان شهود الطلاق هم الذين رجعوا لم يضمنوا شيئا ولورجعت امراة من شهود الطلاق وامراة من شهود الدخول فعلى الراجعة من شهود الدخول ثمن المهر ولاضما على شاهد الطلاق كذا في المبسوط و وقتیکه گواهی دادند یکمرد و دو زن بطلاق کردن زنی و گواهی دادند یکمرد و دوزن بجماع کردن شوهر با آن زن پس قاضی حکم کر بمهر وطلاق کردن بعد ازان هر دو طایفه گواهان از گواهی خود رجوع کردند پس بر گواهان جماع تاوان سه‌حصه مهر از چهار حصه است و بر گواهان طلاق تاوان چهارم حصه مهر است واگر یکمرد از شاهدان جماع تنها رجوع کرد تاوان ده میشود چهارم حصه مهر واگر یکمرد از شاهدان طلاق تنها رجوع کرد تاوان ده نمیشود چیزیرا واگرهمه شاهدان جماع رجوع کردند تاوان ده میشوند نصف مهر را و اگر همه شاهدان طلاق رجوع کردند تاوان ده نمیشوند چیزیرا و اگر یک زن از جمله شاهدان طلاق و یک زن از جمله شاهدان جماع رجوع کردند از گواهی خوپس بران رجوع کننده از جمله شاهدان جماع ششم حصه مهر است و هیچ تاوانی نیست بر زنی که رجوع کرده از شهود طلاق همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط وفي المحيط شهد رجلان وامراتان بالطلاق قبل الدخول ثم رجع رجل وامراة فعلیهما ثمن المهر يكومان قضاء على الرجل وثلثه على المراة رجل وتكملهام و در کتاب محیط ذکر کرده که دو مرد و دوزن گواهی دادند بطلاق کردن شوهر زن خود را پیش از دخول بعد ازان رجوع کرد یکمرد و یکزن پس واجب میشود بر ایشان هشتم حصه مهر ازین بتقسیم که دو حصه آن هشتم حصه بر مرد واجب میشود و یک حصه آن برزن ولوشهد رجلان على الطلاق ورجلان على الدخول وقضى بذلك ثم رجعوا ضمن شهود الدخول ثلثه ارباع المهر وشهود الطلاق ربعه (درمختار) ملا عبد الكريم ملا محمد اکرم على القيم --- page 587 --- جلد دوم ۵۸۴ كتاب الشهادة وان رجع احد شاهدى الدخول ضمن ربع المهر فان رجع بعد ذلك احد شاهدى الطلاق لم يضمن شيئا ولو رجع شاهدا الطلاق واحد شاهدى الدخول ضمنوا جميعا نصف المهر على شاهد الدخول من ذلك نصفه والباقى عليهم ثلاثة اكذا فى الحاوى (عالمگيرى) واگر گواهى دادند دو مرد بطلاق و دو مرد ديگر بدخول وقاضی حكم كرد بان بعد ازان رجوع كردند همه شاهدان تاوان ده ميشوند شاهدان دخول حصه از چهار حصه مهر را و گواهان طلاق چهارم حصه واگر رجوع كرد يكى از دو شاهد دخول تاوان ده ميشود چهارم حصه مهر را پس اگر رجوع كرد. ازان يكى از دو شاهد طلاق تاوانده نمیشود چیز را واگر رجوع كردند هر دو شاهد طلاق و شاهد دخول تاوانده ميشوند سرت ایشان نصف مهر را كه بر دو شاهد دخول نصف آن نصف ميشود و نصف دیگر بر همه شاهدان تقسيم ميشود يعنی نیم حصه باقی بر يكشاهد دخول و دو حصه آن بر دو شاهد طلاق ميشود همچنين ذكر شده است در کتاب حاوی وان رجع شاهد الدخول لا يغرم يجب عليه نصف المهر وان رجع من كل طائفة واحد لا يجب على شاهد الطلاق شيئ ويجب على شاهد الدخول الراجع الربع (عالمگيرى) واگر هر دو شاهدان جماع رجوع كردند نه غیر ایشان واجب ميشود بر ایشان نصف واگر رجوع كرد يكشاهد از گواهان طلاق و يكشاهد از گواهان جماع واجب ميشود بر شاهدان طلاق هیچ چیزی و بر آن رجوع كننده شاهد جماع رجب میشود چهارم حصه مهر ولو شهد شاهدان انه طلق امرأته واحدة واخوان انه طلقها ثلاثا ولم يكن دخل بها فقضى بالفرقة وبنصف المهر لها ثم رجعوا جميعا فضمان نصف المهر على شهود الثلث ولاضمان على شهود الواحدة كذا فى الظهيرية (عالمگيرى) ولو بعد وطئ وخلوة فلا ضمان (درمختار) اى على احد لتاكد المهر بالدخول (تكملة) واگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی اینمرد طلاق کرده است زن خود را بیک طلاق و دو شاهد دیگر گواهی دادند که طلاق کرده است او را بسه طلاق وحال آنکه جماع نکرده بود با نزن پس قاضی حکم کرد بجدائی میان ایشان نصف هم رام برای آنزن بعد ازان همه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس تاوان نصف مهر بر شاهدان سه طلاقست و بر شاهدان ملا عبدال ملا على عالمگیر طلاق --- page 588 --- جلد دوم ۵۸۵ كتاب الشهادة یک طلاق هیچ تاوانی نیست همچنین ذکر شده است در كتاب ظهیریه و اگر آن طلاق پس از جماع یا پس از خلوت بود پس هیچ تاوانی بر کسی از شاهدان نیست از جهت حکم شدن مهر آنزن بسبب جماع کردن شوهر با او اذا شهد شاهدان على رجل انه طلق امرأته عام اول فى رمضان قبل ان يدخل بها فاجاز القاضى ذلك والزمه نصف المهر ثم رجعا عن شهادتهما فضمنهما القاضی نصف المهر او لم يضمنهما حتى شهد شاهدان على الزوج انه طلقها عام اول في الشوال قبل الدخول بها لم تقبل شهادة الفريق الثانى كذا فى المحيط (عالمكيرى) وقتيكه دو شاهد گواهی دادند بر مردیکہ بدرستی او طلاق کرده است زن خود را در سال اول در ماه رمضان پیش از جماع کردن شوهر با آنزن پس قاضی روا کرد آنگواهی را و لازم کرد بر شوهر نصف مهر را بعد از ان رجوع کردند آن گواهی خود پس تاوانده گردانیده بود قاضی ایشانرا نصف مهر نگردانیده بود تا اینکه گواهی دادند دو شاهد دیگر بر شوہر آنزن کہ بدرستی او طلاق کرده است این زنرا در سال اول در ماه شوال پیش از جماع کردن با آنزن قبول نمیشود گواهی فرقه دوم همچنین ذکر شده است در كتاب محيط ولو شهد الفريق الثاني بالطلاق في وقت متقدم على الوقت الذي شهد به الفريق الاول قبلت الشهادة فسقط الضمان عن الفريق الاول هكذا في المبسوط (عالمكيرى) واگر گواهی داد فرقه دوم از گواهان بطلاق کردن در وقتیکه پیشین بر وقتیکہ گواهی داده بودند فریق اول بطلاق در انوقت قبول کرده میشود گواهی فریق دوم پس ساقط میشود تاوان از فریق اول همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط لو شهد شاهدان على الطلاق وشاهدان على الدخول ولم يكن سما لها عجل فقضى بذلك ثم رجعوا ضمن شاهدا الطلاق نصف المعتبر وشاهد الدخول نصفه هكذا في الفتاوى الكبرى و اگر دو شاہد گواهیدادند بطلاق زن و دو شاهد گواهی دادند بجماع کردن شوہر با آنزن و حال آنکه شوہر نه نامیده بود برای آنزن مهر را پس قاضی حکم کرد بآنطلاق بعد از جماع بعد از ان رجوع کرد هر دو طایفه گواهان تا وانده میشود گواهان طلاق نصف مہر را وا انانده میشوند گواهان جاع باقی مہرشل آن زن را --- page 589 --- جلد دوم ۵۸۶ کتاب الشهادة همچنین ذکر شده است در کتاب حاوی شهد شاهدان انه تزوج هذه المرأة على الف وهو مهر مثلها وقال الزوج بغير تسمية فقضى ثم طلقها ثم رجعا فعليهما فضل مابين المتعة الى خمسمائة ولو شهد اخران على الدخول ثم رجعوا فعلى شاهدى الدخول خمسمائة خاصة وعليهما وعلى شاهدى التسمية فضل مابين المتعة والخمسمائة نصفان ولو شهد اخران على الطلاق فقضى ثم رجعوا فعلى شاهدى الدخول خمسمائة وعليهما وعلى شاهدى التسمية مابين المتعة الى نصف المهر وعلى الفريق لثلث قدر المتعة اثلاثا كذا في محيط السرخسی رح (عالمگیری) دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بدرستی این زنرا بنکاح گرفته است بهزار درم و حال اینکه انمهزار درم مهر مثل انزاست وشوهر گفت که زنرا بنکاح گرفته بودم بدون نامیدن مهرا و پس قاضی حکم کرد بر شوهر بهزار درم بعد از ان به شوهر ان زنرا طلاق کرد بعد از ان گواهان از گواهی خود رجوع کردند پس بر ایشان تاوان زیادتی مقدار یست که درمیان متعه تا پینصد درم است و اگر دو شاهد دیگر گواهی دادند بجماع کردن شوهر بازن بعد از ان رجوع کردند پس تنها بر گواهان جماع تاوان پنصد درم است و بر ایشان و بر شاهدان نامیدن مهر تاوان زیادتی است که در میان متعه و پنصد درم است بدو نصف که نصف بر یک طائفه و نصف بطایفه دیگرست و اگر دو شاهد دیگر گواهی دادند بطلاق کردن شوهران زنرا پس حکم کرد قاضی بطلاق او بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود پس بر گواهان جماع تاوان پنصد درم است و بر ایشان و بر گواهان نامیدن مهر تاوان زیادتی است که در میان متعه و نصف مهر است و بر هر سه طائفه گواهان تاوان مقدار متعه است بر تقسیم که بر هر طائفه سوم حصه آنست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رح ولو شهدا على رجل انه تزوج امرأة على الف درهم والزوج يجحد ومهر مثلها خمسمائة درهم وشهد اخران انه --- page 590 --- جلد دوم ۵۸۷ کتاب الشهادة طلقها قبل الدخول بها فقضى بذلك ثم رجعوا فعلى شاهد النكاح مأتان وخمسون وعلى شاهد الطلاق ق مائتان وخمسون ولو شهد اخران ايضا بالدخول فألزمه الفا الف درهم قبل رجوع الاربعة ثم رجعوا فعلى شاهدي النكاح ضمان على الفضل عن مهرمثلها وشاهد الدخول ثلثة ارباع الخمسة إلى الأخر وعلى شاهد الطلاق سهم كذافي الحاوي وانكرى واگر دوکس گواهی دادند بر مردی که بدرستی او بنکاح گرفته است این زنرا بهزار درم وحال انکه شوهر زن منکر بود و مهر مثل انزن پانصد درم بود و دو شاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی او طلاق کرده است آنز ترا پیش از جماع کردن با او پس حکم کرد قاضی برای زن بان پانصد درم بعد ازان رجوع کردند هرو طائفه گواهان پس بر شاهدان نکاح تاوان دو صد و پنجاه درم است و بر شاهدان طلاق دو صد و پنجاه درم است و اگر دو شاهد دیگر نیز گواهی دادند بجماع پس لازم کرد قاضی بر شوهر مزار درم را پیش از رجوع کردن چهار شاهد اولی و بعد ازان رجوع کردند هر سه طائفه شاهدان پس بر شاهدان نکاح تاوان ان پنصد درم است که زیاده است از مهر مثل آنزن و بر شاهدان جماع تاوان سه حصه از چهار حصه پانصد درم دیگر است و بر شاهدان طلاق تاوان چهارم حصه ان پنصد درم است همچنین ذکر شده در کتاب حاوی ولو شهد شاهدا دان خلف رجعوا لا يقربها بين النحر والنحران انه طلقها يوم النحر فابانها القام منه ولم يكن دخل بها والزمه نصف المهر فصرا فالضمان علی شهود الطلاق دون شهود الايلاء كذا في المبسوط العالمیری و اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی شوهر سوگند نموده است در روز عید قربان که نزدیک نمیشوم بزن خود و دوشاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی و آنزن را روز عید قربان طلاق کرده است پس قاضی آنزن را از شوهر جدا کرد و حال اینکه شوهر با انزن جماع نکرده بود و لازم کرد قاضی بران شوهر نصف مهر را بعد ازان رجوع کردند همه شاهدان پس تاوان بر شاهدان طلاقست نه بر شاهدان سوگند همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط ولو شهد شاهدان علی مرأة انها دخل بها زوجها انها اختلعت من زوجها على ان ابزته عن المهر والمراة تجحد والزوج يدعى وقضى القاضي بها فيما ثم رجعا عن شهادتهما فانهما يضمن اللمرأة نصف المهر ولو كان الزوج قد دخل بها وباقي الحال ما هنا للمرأة جميع المهر مادر المها خجمه ولا يبعد الأكل قدروه بخطا و تقريره وهو علی الکریم عباس سیده به تیم سید بارگاه فائده بیان حکم رجوع کردن شاهد از شاهدی خود با خلع ۱۲ كذا في الذخيرة (عالمكيرى) --- page 591 --- جلد دوم ۵۸۸ کتاب الشهادة و اگر دو شاهد گواهی دادند بر زنی که شوهر بآن خلوت نکرده بود که بدرستی آنزن باشوهر خود خلع کرده است بعوض اینکه ابراکرد این زن برای شوهر خود از مهرخود و حال اینکه آنزن منکر بود و شوهر او دعوی میکرد آنوقتقا بگواهی ایشان حکم کرد بعد ازان گواهان رجوع کردند از گواهی خود پس بدرستیگہ ایشان تاوان مدهند برای ی ن نصف مهر او را و اگر شوهر جماع کرده بود با نزن و باقی مسأله بر حال خود بود تاوانده میشوند ایشان برای ان تمامی مهر او را بچینن ذکر شده است در کتاب ذخیره واذا ادعيا انه خالعها على الف درهم وهي تنكر شهدوا بذلك عليها ثم رجعوا ضمنوا لها الالف ان كانت المرأة هي المدعية ولا ضمان عليهم كذا في المضمرات (عالمگیری) و اگر شوهر دعوی کرد که بدرستی با زن خود خلع کرده ام هزار درهم وحال اینکه زن منکر بود ازان پس گواهان گواهی دادام بآن خلع بران زن بعد ازان رجوع کردند ایشان از گواهی خود تاوان ده میشوند برای آنزن هزار در هم را و اگر زن دعوی کننده بود خلع را بهزار درهم و گواهان گواهی دادند و بعد ازان رجوع کردند پس پیچ تاوانی نیست بر گواهان همچنین ذکر شده است در کتاب مضمرات و فى المحيط فرض القاضي لها النفقة او المتعة ثم شهدا بالا ستیفاء وقضى ثم رجعاء ضما للمرأة الجهر وكذا الولد وكل ذي رحم محرم فرض القاله نفقة كذا في الذخيرة عالمگیری و ذکر شده است در کتاب محیط که قاضی لازم کر و نفقه را یا متعه را برای زن بعد ازان گواهان گواهی دادند بگرفتن آنزن آن نفقه یا متعه را و قاضی حکم کرد بآن بعد ازان رجوع کردند گواهان تا وانده میشوند برای آنزن آن نفقه و متعه را و همچنین حکم است در نفقه ولد و هر خویش محرمی از کسانیکه قاضی فرض کرده بات نفقه را برای او همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره و فى نفقة الاقارب ان قضى القال بالاه ستدانة عليها حتم يرجع بما استدان على المقضى عليه بالنفقة وقد استدان وصار دينا له على المقضى عليه شهد عليه باستيفاءه او محضرا حال المقضى عليه اور نفقه خویشاوندان اکر قاضی حکم کرده بود برای او بقرض کردن بر کسیکه نفقه مقریب بر ا و لازم است تا اینکه رجوع کندان خویش با نچه قرض کرده است بر انکسی که حکم کرده شده است بر او بنفقه او وحال اینکه آن خویش قرض کرد و دین کشت او بر انکی ک نفقه بر او کم شدا فایده بیان حکم رجوع کردن شاهدان از شاهدی نفقه فيها ضمنا (بحر) درو شاہد صلات مدوحطام هزار درهم جی سعد --- page 592 --- جلد دوم ۵۸۹ کتاب الشهادة در دو شاهد گواهی دادند نگرفتن دینی که واجب است او را بر انکس یک نفقه حکم کرده شده بود بر او بعد ازان رجوع کردند انکواهان تاوانده میشوند ان دین را لو ادعت امراة على زوجها انه صالحها عن نفقتها على خمسة دراهم كل شهر وقال الزوج صالحتك على خمسة فشهد شاهدان انه صالحها على عشرة فقضى بها ثم رجعا فانكانت نفقة مثلها عشرة او اكثر فلا ضمان عليهما وانكات اقل ضمنا الفضل للزوج فيما مضى كذا فى المبسوط (عالمگيرى) اگر زنی دعوی کرد بر شوهر خود که بدرستی او صلح کرده است با من از نفقه من بعوض ده درم در ماه وشهر است صلح کرده ام با تو بعوض پنج درم در ماه پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی شوهر صلح کرده است با و بعوض ده درم پس قاضی حکم کرد بآن ده درم بعد ازان رجوع کردند پس اگر نفقه مثل از زن ده درم یا زیاده تر بود از ان پس هیچ تاوانی نیست بر گواهان و اگر نفقه مثل او کمتر بود از ده درم تاوان ده میشوند انگواهان برای شوهر قدر افزونی ده درم را بر نفقه مثل آن از زمان گذشته همچنین ذکر شده در کتاب مبسوط الباب الخامس في الرجوع عن الشهادة فى العتق والتدبير والمكاتبة باب پنجم ثابت است در بیان حکم رجوع کردن گواهان از گواهی خود بآزادی و مدبر کردن و مکاتب کردن غلام وان شهد على انه اعتق عبده ثم رجعا ضمنا قيمته (بداية) ولو معسرين والولاء للمقوله التدبير ضمنا ما نقصه وهو ثلث قيمته ولو مات المولى عتق من الثلث ولزمهما بقية قيمته (درمختار) فان لم يكن له مال غير العبد عتق ثلثه وسعى في ثلثيه وضمر الشاهدان ثلث القيمة بغير عوض ولم يرجعا به على العبد المختار فان عجز العبد عن الثلثين يرجع به الورثة على الشاهدين ويرجع به الشاهدان على العبد الخروج و اگر دو شاهد گواهی دادند بائیکه بدرستی این شخص آزاد کرده است غلام خود را بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوند قیمت غلام را برای خواجه او اگر چه انشاهدان ناتوان باشند و میراث غلام مرا زا --- page 593 --- جلد دوم ۵۹۰ کتاب الشهادة کنند در است و اگر گواهی دادند در مدبر کردن خواجه غلام خود را بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تا وان نمیشوند انقدر را که مدبر کردن ناقص کرده قیمت غلام را و آن سوم حصه قیمت اوست و اگر خواجه او را ازاد شود یک ان غلام از سوم حصه مال او و باقی قیمت آن غلام لازم میشود بران شاهدان برای وارثان اوپس اگر آنخواجه را بغیر ازان غلام دیگر مالی نبود آزاد میشود سوم حصه او و در باقی دو حصه از سه حصه قیمت خود سعی میکند و شاهدان تا وانده میشوند سوم حصه قیمت اورابغیر از خوص و ایشان رجوع نکنند بان سوم حصه قیمت بران غلام پس اگر آنغلام از دو حصه از سه حصه قیمت خود عاجز شد پس وارثان آن مرده رجوع کنند با ندو حصه از حصه قیمت او بران دو شاهد و شاهدان رجوع کنند بر آن غلام ولو شهدا انه اعتق عبده على خمسمائة وقيمته الف فقضى ثم رجعا يضمن ثلثاه و دعاليه بخيارعالمگیری انشاء ضمن الشاهدين الالف ورجعا على العبد بخمسمائة وولاء العبد للمولى كذا في المحيط الجوهر والتأرجع على العبد بخمسمائة اياهما اختار ضامنه لم يكن لمان يرجع على الاخر بعد ذلك بشئ يذكركذا في المبسوط (عالمگیری) واگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این شخص آزاد کرده است غلام خود را بعوض پنصد درم و حالانکه قیمت او سزار درم بود پس قاضی حکم کرد بآزادی او به پنصد درم بعد ازان گواهان رجوع کردند پس آنکسی که گواهیداده شده بر او باختیار است اگر بخواهد تاوان بگیرد از گواهان هزار درم را و گواهان رجوع کنند بران غلام به پنجصد درم و میراث آنغلام مرخواجه او راست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و اگر بخواهد رجوع کند بر غلام به پنجصد درم و تاوان گرفتن هر کدام از شاهدان و غلام را که اختیار کرد مراو را همیشه نیست که رجوع کند بر دیگر ایشان بعد ازان بهیچ چیزی همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط اذ الشهد شاهدان على رجل انه عنق امته هذه فاجاز القاء ذلك واعتقها وتزوجت ثم رجعا عن شهادتهما ضمنا قيمتها المولى ولو مع الوطئ هكذا في الحاوى (عالمگیری) وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر مردیکه آزاد کرده است این کنیز را خود را پس قاضی روا کرد آنرا و آزاد کرد اور او آن کنیز عقد نکاح کرد بعد ازان گواهان رجوع کردند از گواهی خود --- page 594 --- جلد دوم ۵۹۱ کتاب الشهادة تاوانده میشود قیمت اورابرای خواجه او و روا نیست برای آنخواجه جماع کردن بان کنیز همچنین درکتاب حاوی اذاشهد شاهدان على رجل فى الشوال انه اعتق عبداً لى رمضان وقيمته العبد يوم الشهادة الف درهم وكانت قيمته فى رمضان الف درهم ولم يعد لاحتى صارت قيمته ثلاثة الاف درهم ثم عدلا وقضى بشهادتهم اثم رجعاضمنا قيمته العبد يوم اعتقه القاضي وذلك ثلاثة آلاف درهم كذا فى المحيط وحكمه فى حدوده وجزاء جنايته فيمابين رمضان الى ان اعتقه القاضى حكم الحر كذا فى محيط السرخسى و عالمگيرى وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر مردی در ماه شوال که بدرستی او آزاد کرده است غلام خود را در ماه رمضان وحال اینکه قیمت آن غلام در روز گواهی ایشان هزار درم بود و قیمت آن غلام در ماه رمضان نیز هزار درم بود وآن شاهدان تزکیه کرده نشده بودند تا اینکه قیمت او سه هزار درم شد بعد از ان آن دوشاه تزکیه کرده شدند و حکم کرده شد بگواهی ایشان بعد ازان آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوند قیمت آن غلام رادر روزیکه قاضی آزاد کرده است او را و آن سه هزار درم است همچنین ذکر شده است در کتاب حط و حکم آن غلام در حدود او وجزا جنایت او در میان ماه رمضان تازمانی که قاضی آزاد کرده است او را حکم شخص آزاد است همچنین ذکر شده است درکتاب محیط سرخسی م اذاشهد شاهدان انه اعتق عبداً فى رمضان فقضى القايذبلك ثم رجع اوجب عليهما الضمان ثم انهما اقاما البينة انه اعتقه في شعبان لا يسقط الضمان عنه ولواقاما البينة انه اعتقه فى شوال لا يسقط الضمان بالاجماع كذافى شرح الطحاو عالمگيرى وقتیکه دوشاهد گواهی دادند برمردیکه بدرستی او آزاد کرده است غلام خودرا در ماه رمضان پس قاضی حکم کرد بان بعدازان رجوع کردند ازگواهی خودلازم میشودبرایشان تاوان قیمت آن غلام بعدازان اگر بدرستی آنگواهان گذرانیدندگواهانراباتیکه بدرستی او آزاد کرده است غلام خود را در ماه شعبان ساقط نمیشود تاوان شوال از ایشان نزد امام اعظم رحمه الله تعالی علیه واگر شاهدان گذرانیدند که بدرستی اوآزاد کرده است غلام خود را در ماه --- page 595 --- جلد دوم ۵۹۲ كتاب الشهادة ساقط نمیشود تاوان از ایشان باتفاق امامان ما رحمهم الله تعالی همچنین ذکر شده است در شرح طحاویہ اذا شهد شاهدان انه اعتقه البتة وشهد أخران انه اعتقه عن دبر منه وقضى القاضي شها ثم رجعوا جميعا فالضمان على شاهدى الاعتاق لا على شاهدى التدبير ولو شهد شاهد التدبير اولا مرة وقضى القاضي شهادتهم ثم شهد شاهد الاعتاق بالاعتاق وقضى القاضي بذلك ثم رجعوا فان شاهد التدبير يضمنانما نقص التدبير ويضمر شاهد العتق الباقى هكذا فى عالمگيرى وقتیکه دو شاهد گواهی دادند که بدرستی فلان آزاد کرده است غلام خود را قطعا و دو شاهد دیگر گواهی دادند که مستی او آزاد کرده است او را بعد از مرگ خود یعنی مدبر کرده است او را و قاضی بگواهی هر دو طایفه شاهدان حکم کرد بعد ازان جمله ایشان یکجا رجوع کردند از گواهی خود پس تاوان بر گواهان آزاد کردن است نه برگواهان مدبر کردن و اگر اول بار دو شاهد مدبر کردن گواهی دادند و قاضی بگواهی ایشان حکم کرد بعد ازان گواهی دادند دو شاهد آزاد کردن و قاضی بآن حکم کرد بعد ازان رجوع کردند هر دو طایفه شاهدان از گواهی خود پس بدرستیکه شاهدان مدبر کردن تاوان ده میشوند انچیزی را که ناقص کرده است مدبر کردن از انکه سوم حصه قیمت غلام است و شاهدان آزاد قطعی تاوانده میشوند قیمت آنغلام را در حالیکه مدبر باشد و آن دو حصه از حصه قیمت اوست ولو شهد اعليه فدکا عبد علی الف درهم الى سنة فقضى بذلك ثم رجعا عن الشهادة وهو يساوى الفا او الفين فانهما يضمنان قيمته ويتبعان العبد بالكتابة على نحوها ولا يعتق المكاتب حتى يؤدى ما عليه اليهما فاذا اداه عتق والولاء للذي كاتبه فان عجز فرد فى الرق كان لمولاه ويرد المولى ما اخذه من الشاهدين عالمگیرى و اگر دو شاهد گواہی دادند بر مردی که بدرستی او مکاتب کرده است غلام خود را بهزار درم تا مدت یکسال پس قاضی حکم کرد بمکاتب بودن آن غلام بعد ازان رجوع کردند گواہان از گواہی خود و حالا نکہ آن غلام برابر بود بهزار درم یا بدو ہزار درم پس بدرستیکه آن شاهدان تاوانده میشوند برای خواجہ انغلام قیمت او را وایشان میگردند بران غلام فائده بیان حکم رجوع کردن شاهد از شاہدی کتابت کردن فدان --- page 596 --- جلد دوم ۵۹۳ کتاب الشهادة بخواستن بدل کتابت بقدری تاوان دادن ایشان برای خواجه او و آزاد میشود آن غلام تا که ندهد شاهدان آنچیزیرا که بر او دین است از جهت مکاتب شدن او پس وقتیکه وی ادا کرد انرا آزاد شود و میراث ان غلام مر کسی راست که مکاتب کرده است اور اپس اگر آن غلام از ادا کردن بدل کتابت عاجز شد و باز غلام گردید میشود میراث او برای خواجه او و خواجه او پس بدهد چیزیرا که گرفته است از ان شاهدان اذاشهد شاهدان على رجل انه كاتب عبده بالف درهم الى سنة وقيمة العبدخمسمأة وقضى القاضى بالكتابة ثم رجعوا عن شهادتهم فان القاضي يخير المولى فان اختارتضمين الشاهدين لا يكون له اختيار اتباع المكاتب يبدل الكتابة ابدا فاذا ادى المكاتب تار الف درهم وقبض الشاهدان ذلك فانه يطيب لهما من ذلك خمسمأة ويتصدق بالزيادة هذا على قول ابى حنيفة ومحمد رحمة الله تعالى عليهما (عالمكيرى) وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بدرستی او مکاتب کرده است غلام خود را بهزار درم تا مدت یکسال و حال انکه قیمت آن غلام پانصد درم بود و قاضی حکم کرد مکاتب بودن انغلام بهزار درم و بعد از ان انکو ہاں رجوع کردند از گواهی خود پس قاضی مختار کند خواجه را تا وان گرفتن از غلام و یا از شاهدان پس اگر اختیار کرد تاوان گرفتن را از شاهدان هرگز نمیرسد اور اختیار نمودن پیروی مکاتب که از وبخواهد بدل کتابت را پس اگر آن مکاتب ادا کر و هزار درم را و شاهدان قبض نمودند انرا پس بدرستی که حلال است مر شاهد نرا از جلا ان هزار درم پانصد درم و صدقه کنند زیاده از ان را که پانصد درم دیگر است و این حکم بنا بر قول طرفین است رحمها الله تعالى وان اختار اتباع المكاتب (عالمگيرى) اوتقاضى المولى المكاتب يضمنان تكلم بدالخيبر القاضى (عاليكوى) وهو يعلم برجوع الشاهدين اولا يعلم فهو رضاء بالكتابة وكا الا اذا كانت المكاتبة اقل من القيمة فله ان يأخذ المكاتبة ويرجع عليها بفضل القيمة اتكمله و اگر خواجه اختیار کرد پیروی مکاتب بخواستن بدل کتابت را و --- page 597 --- جلد دوم ۵۹۴ کتاب شهادة و یا طلب نمود خواجه ازان مکاتب بدل کتابت را بغیر اختیار دادن قاضی و انخواجه علم داشت بر رجوع کرد شاهدان یا نداشت پس این اختیار نمودن و خویش نمودن اور ضاست بکاتب کردن آن غلام و آن دو شاه تا وانده میشوند چیزی مکر در و قتیکه بدل کتابت کمتر باشد از قیمت او پس برا نخواجه راست که بدل کتابت را از مکاتب بگیرد و رجوع کند با فزونی قیمت او بران دو شاهد واذا ادعی عبدان مولاه کاتبه علی الف درهم وهی قیمته وادعی المولی انه کاتبه علی الفین واقام علی ذلک بینة فقضی لقاضی بالفین علی المکاتب فاداها تم رجع الشاهدان يضمنان الف درهم للمکاتب ولوکان للمکاتب لم يدع المكاتبة وقال المولی کاتبتک علی الفی درهم وجد المکاتب فاقام المولی علی ذلک بینة فان القاضی لا يقضى بالكتابة بينة المولی ويقال للمکاتب ان شئت فامض علی الکتابة وان شئت فدعها و کن رقیقا فان کان المکاتب ادعی انه حر فجاء المولی بشاهدین فشهد انه کاتبه علی الفین و قضی القاضی علیه بذلک فادعی المال ثم رجع الشاهدان فانهما يضمنان المکاتب الفین وانکاست قیمته اقل من ذلک کذا فی المحیط (عالمگیری) و وقتیکه غلام دعوی کرد که بدرستی خواجه ام مکاتب کرده ست مرا بهزار درم و حال آنکه آن هزار درم قیمت آن غلام بود و خواجه او دعوی کرد که بدرستی مکاتب کرده ام او را بعوض دو هزار درم و شاهدان گذرانید خواجه بان دعوای خود پس حکم کرد قاضی بد و هزار درم بران مکاتب پس آن مکاتب ادا کرد آن دو هزار درم را بعد ازان آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وان ده میشوند ایشان هزار درم را برای آن مکاتب و اگر مکاتب دعوی نمیکرد مکاتب بود و و خواجه او گفت که مکاتب کرده بودم تر العوض دو هزار درم و آن مکاتب منکر بود از ان پس گذرانید خواجه او شاهد انرا بمد کاتب کردن پس درستی قاضی هم نکند --- page 598 --- جلد دوم ۵۹۵ کتاب الشهادة بمکاتب بودن آنغلام بسبب شاهدان خواجه او و گفته شود مر آن مکاتب را که اگر میخواهی پس امضا کن بر مکاتب بودن خود و اگر میخواهی پس بگذار مکاتب بودنر او غلام باش و اگر مکاتب دعوی کرد که بدرستی من آزادم و خواجه او دو شاهد آورد که گواهی دادند که بدرستی او مکاتب کرده است آنغلام را بعوض دو هزار درم و قاضی حکم کرد بر او بآن دو هزار درم پس آن مکاتب ادا کرد آن دو هزار درم را بعد ازان آن شاهدان از گواهی خود رجوع کردند پس بدرستیکه شاهدان تاوانده میشوند برای آن مکاتب دو هزار درم را اگر چه قیمت آن مکاتب کمتر باشد از دو هزار درم همچنین ذکر شده است در کتاب محیط الباب السادس في الرجوع عن الشهادة في النسب والولاء والولادة والمواريث باب ششم ثابت است در بیان حکم رجوع کردن شاهد از گواهی در نسب و ولاء و ولادت و میراث با لو شهد وانه ابن هذا القتيل لا وارث له غيره والقاتل يقر بالقتل عمد ا فقضى بالقصاص وقتله الابن ثم رجعوا فلا ضمان عليهم في القصاص ويضمنون ما ورثه هذا الابن من القتيل لورثة المعروفين وعليهم التعزير كذا في محيط السرخسى (عالمگیری) اگر شاهدان گواهی دادند که بدرستی این مرد پسر این کشته شده است و هیچ وارثی نیست مر او را غیر ازین پر و حال اینکه آن شخص کشنده اقرار میکرد بکشتن بقصد پس قاضی حکم کرد بقصاص و آن پسر او کشت آن کشنده را بعد ازان آن شاهدان از گواهی خود رجوع کردند پس هیچ تاوانی نیست بر ایشان در باره قصاص و تاواندار میشوند آن مالی را که بمیراث برده است آنرا همین پسر از آن کشته شده برای دیگر وارثان معلوم خود و ناو بر آنگواهان تعزیر همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرکسی و اذا شهد وابالولاء بعد موت المعتق ثم رجعوا عن شهادتهم فانهم يضمنون جميع ما ورثه المعتق لورثة المعروفين (عالمگیری) و وقتیکه شاهدان گواهی دادند بمیراث بغلام و یا کنیز آزاد کرده شده پس از مردن ایشان بعد از ان رجوع کردند فائده بیان حکم رجوع شاهد از شاهدی نسب فایده بیان حکم رجوع کردن شاهد از شاهدی ولاء --- page 599 --- جلد دوم ۵۹۶ کتاب شهادة اگر گواهی خود پس بدرستیکه ایشان تاوانده میشوند هما نان مالی را که آزاد کننده بمیراث برده است از برای وارثان معلوم آزاد کرده شده واذا شهد و ابنكاح امراة ومات الزوج بعد قضاء القاء النكاح ثم رجعوا عن شهادتهم او كان الرجوع منهم حال حياة الزوج فلاضمان عليهم ولو شهدوا بالنکاح بعد موت الزوج ثم رجعوا ضمنوا حصتها من الميراث السائر الورثة كذا في المحيط (عالمكيرى) و وقتیکه شاهدان گواهید ا دند بنکاح زنی با مردی و شوهر آنزن پس از حکم کردن قاضی بنکاح مرد بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود یا رجوع کردند ایشان در حالت زندگی شوهر پس پیچ تاوانی نیست بران شاهدان و اگر شاهد ان گواهید ادند بنکاح او پس از مردن شوهر بعد از ان رجوع کردند تا وان ده میشوند حصة ان زن را از میراث برای دیگر وارثان آنشوهر همچین ذکر شده است در کتاب محیط لوشهدوا لرجل مسلم كان ابوه كافران اباه مات مسلما وللميت ابن كافر فقضى القاضی عمال المی الاسلام ثم رجعوا عن شهادتهم يضمنو اللين كالالكافر كذا في المحيط عالمگیری) اگر شاهد ان گواهی دادند برای مرد مسلما که پدر او کافر بود که بدرستی پدر او در حال اسلام مرده است و حال انیکه مر آن مرد را پسر کا فرنیز بود پس نام حکم کر دیمال پدر ا و برای آن پسر سلمان او بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود تا وان در میشوند هم انتمال را برای آن پسر کا فرا و همچین ذکر شده است در کتاب مبسوط اذا اسلم کافر ثم مات وله ابناز مسلمان كل واحد يدعى انه اسلم قبل موت ابيه و اقام على ذلك شاهدين فورتهما القاضى ثم رجع شاهد احدهما ضمنا جميع ما ورثه للآخر وكذلك لومات رجل عن اخر معترف فادعى احد انه ابنه وشهد له بذلك شاهد وحكم لها الميرائم رجعا ضمنا جميع ذلك الاخر (عالمكيرى) و وقتیکه اسلام آورد کا فری بعد از ان مرد و حال انیکه مر او را دو پسر مسلمان بودند هر کدام ایشان دعوی میکرد که بدرستی اسلام آورده بود پیش از مردن پدر خود و گذرانید هر کدام ایشان بان دعوی خود دو شا هد را پس قاضی هر دو ی ایشان را وارث گردانید بعد از ان رجوع کردند شاهدان یکی از ایشان ما از گواهی خود فائده ن حکم رجوع کردن شاه زشاهدی میراث خلون --- page 600 --- جلد دوم ۵۹۷ کتاب الشهادة تاوان ده میشوند حصه آن مال را که میراث برده است آنرا آن پسر برای پسر دیگر و همچنین اگر مردی میرا از برادری که مشهور و معلوم بود پس دعوی کرد مردی که بدرستی که من پسر آن مرده ام و گواهی دادند دوشان برای او بپسر بودن او و حکم کرد شد برای او بمیراث بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده نمیشوند حصه آن مال را که آن پسر میراث برده است برای برادر آن مرده ولو كان صبي في يدي جل لا يعرف احر ام عبد وشهد شاهدان على اقراره انه ابنه فاثبت القاضي نسبة ثما القوالب و قضى له بميراثه ثم رجعا عن شهادتهما لم يضمنا شيا كذا في الحاوي اليهما، واگر کودکی در دست مردی بود که معلوم نبودکه ایا آن کودک آزاد است یا غلام و دو شاهد گواهی دادند با قرار آن مرد باینکه بارستی انکو دک پسر من است پس قاضی نسب آن پسر را ثابت کرد ازان مرد بعد از ان مرد آن مرد و قاضی حکم کرد برای انکودک بمیراث آن مرد بعد از ان رجوع کردند انکو اهان از گواهی خود که براه انکودک را کرده بودند تا وانده نمیشوند چیز را همچنین ذکر شده است در کتاب حاوی ولوات صبيا صبية سبيا وكبر اوعتقا وتزوج احدهما الاخر تم حاء حربي مسلما واقام بينه انهما ولدار فقضى القاضي بذلک و فرق بينها ثم رجعا عن شهادتهما لم يقبل رجوعهما عن شهادتهما ويمنع الزوج ان يطارها وان علم انها شهد ا بزور ولا يضمن الشاهد أشيا عن يالكيد و اگر مردیستینکه پسر خورد و دخت خورد از دار حرب ببندی آورده شدند و کلان شدند و آزاد کرده شدند و یکی از ایشان دیگر را بنکاح گرفت بعد از ان کا فر حربی که مسلمان شده بود آمده دعوی کرد دو شام گذرانید که بدرستی این هر دو ولدان من اندپس قاضی حکم کرد بان ولد بودن ایشان و جدائی کرد میان ایشان بعد ازان رجوع کردند آنشا هدان از گواهی خود قبول نمیشود رجوع ایشان از گواهی نشان و منع کرده شود شوهر از اینکه وطی کند آن زنر اگر چه معلوم شد که بدرستی شاهدان بدروغ شاهدی داده اند و تا وانده نمیشوند آنشاهران چیزیرا نیز و ماه ولو كانت صبية في حبر رجل فزعم انها امته --- page 601 --- جلد دوم ۵۹۸ کتاب الشهادة كذلك فى المبسوط (عالمكيرى) فشهد شاهدان انه اقر انها ابنته وقضى بذلك القاضي لم يسع المولى ان يطاها وان علما انها شهد ابزور فان رجعاضمنا قيمتها ولو ماتت وتركت میراثاوسعه ان ياكل وكذلك لوتبتا الان كانت فى سعة من اكل ميراثة اگر دختر خرد در دست مردی بود که میگفت که بدریتی ا کنیز من است پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی آن مرد اقرار کرده است که او دختر من است و قضا حکم کرد بدختر بودن او برای آن مرد روا نیست مر آن خواجه را که وطی کند آن دختر را و اگر چه میدانند که بدرستی شاهدان بد روغ گواهی داده اند پس اگر آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوند قیمت آن کنیز را و اگر همین دختر مرد و گذاشت میراث روار واست مر آن مرد را که بخور دمیراث او و همچنین اگر آن پدر مرد رواست مر آن دختر را انیکه بخورد میراث او را همچنین ذکر شده است در کتاب عبو رجل مات وترك عبدا بزاهمة وامو الا فشهد شاهدان ان هذا الاخ هذا الميت لابيه وامه ووارثه لا وارثه غيره وقضى له بالعبدين والأمة والاموال ثم شهد الحدين العبدين بعينه انه ابن الميت واجاز القاضي شهادتها واعطاه الميراث وحرم الاخ ثم شهد اخوان ان العبد الثاني ابن الميت واجان القاضي ذلك وجعله وارثا مع الاول وقسم المال بينها نصفين ثم شهد شاهدان ان الميت اعتق هذه الامة فى صحته وتزوجها وقضى بنكاحها وبالمهر وجعل لها الثمن وكلواحد يحد صاحبه ان يكون وارثا ثم رجع شاهدا الابن الأول فانهما يضمنان جميع قيمة الابن الأول للابن الثاني والمراة بينهما اثما نا سبعة اثمانها للابن الثاني وثمنها للمرءة ويضمنا جميع ما ورثه الابن الأول للابن الثانى ولا يضمنان للمرأة من ميراث الابن الأول شيئا وكذلك لا يضمنان للاخ شيئا وكذان رجع شاهدا لابن الثانى ايضا ( عالمكيرى) مردی مردو گذاشت دو غلام و یک کنیز دمالها پس دو شاهد گواهی دادند بر اخی مردی که بدرستی این مرد یتیم کالہ احمد --- page 602 --- جلد دوم ۵۹۹ کتاب الشهادة برادر عینی مرده ست از پدر و مادر و وارث اوست و نیست مر او را وارثی غیر ازین مرده قاضی حکم کرد برای او بآن دو غلام و کنیز و آلاتها بعد از ان دو شاهد دیگر کواهید ادند برای یکی معلوم از ان دوغلام که بدرستی او پسر آن مرده ست و قاضی رد نکرد گواهی ایشانرا و میراث آنمرده بآن پسر داد و محروم گردید آن برادر را از میراث او بعد از ان دو شاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی این غلام دوم پسر آنمرد هست و قاضی قبول کرد آنرا و آن پسر دوم را وارث گردانید با آن پسر اول در مال میراث و میان ایشان بد و نصف تقسیم کرد بعد از ان دو شاهد دیگر کواهی دادند که بدرستی این کنیز را آنمرده آزاد کرده بود در وقت تندرستی خود و بنکاح گرفته بود و ر قاضی حکم کرد بنکاح و مهر آن زن و گردانید برای وی هشت حصه میراث را و حال اینکه هر کدام از ان دو غلام و کنیز و برادر منکر بودند وارث بودن دیگر خود بر آنمرده را بعد از ان شاهدان پسر اول رجوع کردند از گواری خود پس بدرستیکه ایشان تاوانده میشوند به قیمت آن پسر اول برای پسر دوم و برای آن زن که هشت حصه بایشان میرسند که هفت حصه از هشت حصه قیمت او مر آن پسر دوم راست و یکحصه از ان مرآنزن راست و آن شاهدان تاوانده میشوند برای پسر دوم همه آنمال را که میراث برده است آن پسر اول و تاوانده میشوند برای آنزن چیز یرا از حصه میراث آن پسر اول و همچنین تاوانده میشوند برای آن برادر جزئیرا و همچنین حکم ست اگر شاهدان پسر دوم نیز رجوع کردند وان رجع شاهدا المرأة ايضا ضمنا قيمة المرأة والمهر لهما وثمنه بين الابنين نصفين هذا اذا كان يكذب بعضهم بعضا ويزعم انه هو الوارث دون غيره فاما و اگر دو شاهد زن از گواهی خود رجوع کردند تا وانده میشوند قیمت آنزن و مهر و حصه میراث او را برا هر دو پسر بد و نصف که هرکدام آن دو پسر را نصف میرسد مال میشود و این حکم در آنوقت است که بعضی از ان وارثان در وغگو میگردند بعض دیگر را و هرکدام ایشان میگفت که بدرستی من وارثم نه دیگرکس غیر از من اما اگر بعضی از ایشان را ستا و میکرد بعض دیگر خود را در وارث بودن او پس هیج تاوانی برشان قاضیخان علامقاضیخان در (عالمگیری) اذا كان بعضهم يصدق بعضا --- page 603 --- جلد دوم ۶۰۰ کتاب الشهادة هیچ چیزی از آنها نیست و کذلک الجواب اذا ثبت وراثة الکل بشهادة الشاهدين سواء شهدا بذلك في اوقات مختلفة او في وقت واحد بعد ان شهد بنسب كل ابن بدعوة على حدة بان شهدا انه ادعى هذا ثم ادعى الآخر فقضى ثم رجعوا عز شهادتهما ولا فرق بين الفرق والفريق الواحد في حق الضمان للابنين والمراة وانما الفرق بينهما في ضمان الاخ فيما اذا كان الشهود فرقا لا يضمنان الراجعان للاخ شيا وان اقر الراجعان بوراثة الاخ وفيما اذا كان الفرق واحدا ضمنا للاخ اذا اقرا بوراثته هكذا في المحيط (عالمگيري) وهمچنین حکم است وقتیکه ثابت شود وارث بودن همه وارثان بگواهی دوشاهد برابر است اینکه گواهی داده باشند بآن در وقتهای مختلفه و یا در یکوقت بعد از انکه دوشاهد گواهی داده باشم بنسب هر پسر بدعوی کردن علی حده و آن هر دو باینطریق که گواهی داده باشند که بدرستی آنمرده دعوی کرده بود پسر بودن این پسر را بعد ازان دعوی کرده بود پسر بودن این پسر دیگر را پس قاضی حکم کرده بود به پسر بودن هر دو پسر برای آنمرده بعد ازان شاهدان رجوع کردند از گوای خود و هیچ فرق نسیت میان فرقه فرقه بودن شاهدان و یا یک فرقه بودن ایشان درباره تاوان دوشیدن ایشان برای آن دوپسر و آنزن وجز این نسیت که فرق میان یکفرقه بودن و یا زیاده از آن درباره تاوانده بودن ایشان است برای برادر پس در انصورتیکه شاهدان هر کدام فرقه جدا گا باشند تاوانده نمیشوند شاهدان رجوع کنندگان برای برادر چیزیرا اگر چه آن رجوع کنندگان اقرار کرده باشند بوارث بودن برادر و در انصورتیکه شاهدان همه یکفرقه باشند تا وانده میشوند برای آن برادر وقتیکه اقرار کرده باشند بوارث بودن اوهمچنین ذکرشده است در کتاب محيط لو كان في يدي رجل عبد الصغيرین امة فشهد شاهدان انه قلدها ابنه واخران انه اعتق هذه الامة ثم تزوجها على الف وهو يجد ۲ --- page 604 --- کتاب نشان داده صفحه مجموع ذلک مقصر قاله ابوالفرس صلوات الله وسلامه علیه واله وسلم علی مر اتم وصوحه و اضمته و حمتہ الامه منبه او نهمر ببقو للامة فهما ما الامير انها سبب الانحمة و غيرها الان بلديم القرية مع هتبها تي ضمتو المعني کلا یلوح هذا کا لعمان تماما ہل الا لیم شو و حاکم دادگر در دست مردی یک غلام خرد ویک کنیز بود پس دو شاهد گواهید ادند که بدرستی همین مرد اقرار کرده است که این غلام پسر من است و دو شاهد دیگان گواهید ادند که بدرستی این مرد انزاد کرده است باین کنیز را وبعد ازان بنکاح گرفته است او را پر کردم وانمرد از همه اینها منکر بود پس قاضی حکم کرد بمه آنها بعد ازان انمرد مرد انچند پسر غیر ازان کودک پس تا فقه حکم کرد برای انزن مهر که سزاوار مهر است و بخش کرد مال او را میان ایشان بخاطر حقه میراث بعد از ان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس شاهدان آن پسر تاوانده میشوند قیمت او را مگر حصه میران او را از قیمت او یعنی از قیمت او حصه میراث او کم کرده میشود و باقی قیمت اورا تاوان ده میشوند و شاهدان کنیز تاوانده میشوند قیمت اور امگر حصه میر اث او را از قیمت او یعنی حصه میراث او از قیمت او کم کرده میشود و باقی را تاوانده میشوند و تا وانده میشوند مهر را مگر تا وانده میشوند در صورتیکه مهر او بسیار تر از مهر مثل او باشد پس تا وانده میشوند آن زیاده را ولیکن انداخته میشود حصه میراث آنزن از ان زیاده و باقی آنزیاده را تا وانده میشوند همچنین ذکر شده است در کتاب بسوط رجل له جاریتان لكل واحدة منهما ولد ولدته فى ملکه فشهد شاهدان لاحد الولد ين انه ادعاه وهو ينكر واخوان للآخر مثله فقضى بالبنوة وامية الولد ثم رجعوا فان كانت الشهادا رجوع خاصيا الوالد ضمن كل شاهد بن قيمة الولدي شهد به ونقصا قيمة ام الولد فاذا غهما واستهلك الاب ثم الا الان غیرها وكل واحدة الين لا حلهما كل تا من الولد الاخر نصف قيمة ام الولادة شهید انه کنا فی محيط السرخسی عالمكند مرد براد و کنیز بود و هر کدام ازان دو کنیز را پسری بود که زاده بود او را در ملک انمر دپس دو شاهد گواهیدانگی برای یکی از ان دو پسر که بدرستی همین مرد دعوی کرده است این پسر را که پسر من است و آن مرد منکر بود جلد دوم --- page 605 --- کتاب شهادة جلد دوم ۶۰۲ دو وشاهد دیگر گواهی دادند برای پسر دیگر بمانند گواهی شاهدان اول پس قاضی حکم کرد بپسر بودن آن دو ولد بنام ولد و بودن آن دوکنیز بعد از ان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس اگرگواهی ورجوع کردن ایشان در حال زنده بودن پدر بود تاوانده میشوند هر دو طایفه شاهدان قیمت آن ولد برا که گواهی داده اند بان ولد وتاوان ده میشوند نقصان قیمت ام ولد را پس وقتیکه هر دو طایفه شاهدان تاوان دادند خواهد و خواهد ام ولد کند آن تاوانرا بعد ازان خواجه مرد و خود اورا وارثی غیر ازان دو ولد و حال آنکه هرکدام ازان دو پسر منکر بود از پسر بودن آن دیگر خود تا وانده میشوند هر طایفه ازان دو طایفه شاهدان برای پسر دیگر نصف قیمت آن ام ولد یرا که گواهی داده اندبان همچنین ذکر شده است درکتاب محیط سرخی حمر ولا يضمن كل فريق قيمة الولد الذي شهد واله كذا فى المحيط ويرجع شاهد كل واحد فى ميراثه الذي ورث بجميع اخذ منهم الوالد فى حياته كذا فى محيط السرخسي ولا يرجع كل فريق من الشهود على الابن المشهود بما غرم لاخيه من نصف قيمته امه بعد النقصان ولا يضمن كل فريق ما ورثه الان الذي شهد واله للابن الأخر واذا صدق كل واحد منها صاحبة فالشهودلا يضمنون شيا الابنين وياخذ كل فريق من الشهود ما ضمن للميت من قيمة الولد المشهود له ومن نقصان قيمته امه اور ثا عن ابيهما هكذا فى المحيط (عالمكيرية) و تاوانده میشوند هر فرقه از شاهدان قیمت ولد را برای آنولدی که ایشان گواهی داده اند برای او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و رجوع کنند شاهدان هرکدام ازان دو پسر در حصه میراث او که بمیراث برده است از پدر خود بهمه انالیکه پدر آن دو پسرانز از شاهدان گرفته است در وقت زندگی خود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخی و رجوع نکنند هر طائفه شاهدان بران پسر یکه شاهدی برای او داده اند با مالیکه شاهدان تاوان داده اند انرا برای برادر او از نصف قیمت مادر او پس از نقصان آن و تاوانده نمیشوند هر فرقه برای پسر دیگر انمالی را که میراث برده است انرا آن پسر یکه شاهدی داده شده است برای او --- page 606 --- جلد دوم ۶۰۳ كتاب الشهادة و وقتیکه میر کدام ازان دو پسر راستگو کرد دیگر خود را در پسر بودن او پس شاهدان تاوانده میشوند چيزیرا برای آن دو پسر و یکیر و هر فرقه شاهدان از حصۀ آن دو پسر که میراث برده اند آنرا از پدر خود ها تاوان آنچه نیز که تاوان داده بودند آنرا برای آنمرده از قیمت آن ولد یکه شاهدی تبرا گواه داده شده و از نقصان قیمت ما در او همچنین ذکر شده است در کتاب محیط واذا كانت الشهادة حال حياة الوالد والرجوع بعد وفاته ضمن كل شاهد بزل الشهد له بنصف قيمة الولد المشهودبها ونصف قيمة امه غير ام الولد ثم يضمننا المير اكنت في المحيط ولا يرحم كل فريق من الشهود بما ضمن اللدين الذى لم يشهد له على الابل المشهود له هذا و و قتیکه گواهی شاهدان در وقت زندگی پدر و رجوع کردن ایشان از گواهی پس از مردن او بوده باشد پس هر طائفه شاهدان تاوانده میشود برای آن پسریکیه گواهی نداده اند برای او نصف قیمت آن ولد یر ا که گواهی برای او داده شده و نصف قیمت مادر او را اگر غیر ام ولد باشد یعنی آن قیمت او را که کنیز خالص باشد و تاوانده نمیشوند حصه میراث اور برای پسر دیگر غیرا و و همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و رجوع نمیکند هر فرقه شاهدان بران پسر یکه شاهدی داده شد برای او بآنا نیکه انفرقه تاوانده شده است با نمال برای آن پسر یکه شاهدی داده نشده است برای او و این حکم وقت است که هرپسر منکر باشد از پسربودن دیگر خود اما وقتیکه هر کدام از ایشان ست گو کند آن دیگر خود را در پسر بودن او پس در نیصورت شاهدان تاوانده میشوند چیزیرا برای پسر یمنین ذکر شده ات در كتاب محيط واذا كان كلاهما بعلموته واطخ ادعاءهم ضح كل فرق اللذى لم يشهد اله قيمة الولد الاخر وقيمة امه امة وجميع ما ورثا ولم يضمنوا اللاخ شيا ولا يرجع كل فريق بما ضمن في ميراث المحمود كنت في محيط السوسي (علی گیری) و و قتیکه گواهی شاهدان در جمع کردن ایشان هر دو پس از مردن پدر بها و حال اینکه هرآن پدر را برادری باشد از پدر و مادر در نیصورت پر فرقه شاهدان ناوانده میشوند برای ان پرکیو گواهی نداده اند برای او قیمت آن ولد دیگر را و قیمت ما در اور ا در حالیک آنما در و کنیز خالص باشد نتاونده میشوت اذا كان كل فريق صاحب شاهدین كاملين (عالمگیری) ناشود لانه يعول النفى على الاخرى ١٢ [ILL] تصور نمیکند --- page 607 --- جلد دوم ۶۰۳ كتاب الشهادة بمقد ممیراث پیشر ا تاوانده میشوند برای آن برادر چیزیرا و رجوع نمیکنند بر فرقه شاهدان در حصه میراث آنکسیکه گواهی داده شده برای او با نائیکه تا وانده شده اند آنرا همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی وان كانت الشهادتان من فريق واحد بان شهدا ان المولى قال في كلمة واحدة هتان ابنتاي من هاتين الجاريتين والابنان كبيران يدعيان ذلك مع الجاريتين فقضى بحر وحها وان كانتا فى حياة المولى ضمن الشهود قيمة الولدين ونقصا الاستيلاد فاذا اخذ ذلك واستهلكه ثم مات لم يغرم الشهود شيأ من قيمة الابنين ويرجع الشهود عاضمنوا للمولى فيما ورث الولدان غرا بيهما ولا يضمن الشهود للاخ شيأ حما ورثه الابنان ان كان للميتاخ وان كانت الشهادة في حياة المولى والرجوع بعد وفاته لم يغرم الشهود شياً للابنين ولا للاخ وان كانت الشهادة والرجوع بعد وفاته فالشهود لا يغرمون للابنين شيأ ويغرمون للاخ قيمة الجاريتين وقيمة الابنين وما ورثد الابنان (عالمگیری) واگر دو گواهی از یکفرقه شاهدان بود باینطریقیکه بهمین یکفرقه گواهی دادند که بدرستی خواجه ایشان در یک کلمه گفت که این هر دو پر من است ازین دو کنیز و حال آنکه پسران کلان بودند که ایشان با کنیزان دعوی میکردند گفتی خواجه را پس قاضی حکم کرد بان بعد ازان رجوع کردند شاهدان از گواهی خودپس اگر شاهدی در رجوع کردن ایشان از گواه هر دو در وقت زندگی آنخواجه بود تا وانده میشوند آن شاهدان برای آنخواجه قیمت هر دو پسر و نقصان قیمت هر دو کنی بسبب ام ولده شدن ایشان پس اگر خواجه از شاهدان گرفت آن تا وانرا و هلاک کرد انرا و بعد از ان مرد تا وا میشوند آن شاهدان چیز را از قیمت آن دو پسر و شاهدان رجوع کنند بآنانیکه تاوان داده اند آنرا برای خواجه در آنانیکه دو سر بمیرات برده اند تبرا از پدر خود و شاهدان تا وانده نمیشوند برای برادر خواجه چیز را از ان مائیکدان دو پر میراث ردان ان ار انرا در بود اگرامی شاهدان در وقت زندگی خواجه بود ورجوع ایشان پس ازمردان بو تاوانا شاهدان --- page 608 --- جلد دوم ۶۰۵ کتاب الشهادة شاهدان چیز را برای آن دو پسر و نه برای برادر او و اگر گواهی و رجوع کردن شاهدان مرد و پس از مردان خواجه بود پس شاهدان تاوان ده میشوند برای آن دو پسر هیچ چیز را و تاوان ده میشوند برای برادر میت هر دو کنیز و هر دو پسر و انمالی را که آن دو پسر میراث برده اند انرا واذ اكان الشهود فريقا واحد اوالولد صغيرين وقت الشهادة ينتظر بلوغهما فاذا بلغا فان صدق كلواحد منهما الشهود في جميع ما شهد وابد لهذا وما لو كانا كبيرين وقت الشهادة وادعيا لجميع ماشهد به انهم بودسواونان كلواحد منهما الشهود فيما شهد والديه وكذبهم فيما شهد والصاحبه هذا وما شهد والكل من فريقا على حد محمد كل واحد منها و وقتیکه شاهدان یک فرقه باشند و حال انیکه هر دو ولد در وقت گواهی صغیر باشند انتظار کرده شود تاو بالغ شدن ایشان پس وقتیکه بالغ شدند پس اگر هر کدام از ایشان راستگو کرد شاهد انرا در همه انچیزی که گوا هیداده اند بیان پس حکم این مساله و حکم ان مساله که هر دو پسر کلان باشند در وقت گوا هیداری و دعوی کنند همه انچیز را که گواهی داده اند بان چیز برابرا ندریں اگر هر کدام از ان دو پسر سنگو کر د شاه انرا در انچیری که کو میداده اند برای او یا خیرودر ونکوکر دایشانرا در انجیزی گوا هیداده اند برای آن یکد اویا نگیر پس حکم این مساله و حکم ان مساله برای هر پر گوا میداده باشند طایفه جداگانه از شاهدان و حال انیکه هر کدام از ان در پسر منکر باشند از پسر بودن آن دیگر خود برابر اند ولم يذكر محمد ود في الكبير ين هذا الفصل الداد كان الشهود فريقا واحد ا وصدق كل واحد من الابنين الشهود فيما شهد وانه وكذبهم فيما شهد والصاحبه هل تقبل شهادتهم حكى عن القاضى الامام ابي علىالحسين بن الخضر النسفى انه لا تقبل شهادتهم وعامة المشائخ نجمه الله قالو ا بالجواب في حق الكبيرين والصغيرين واحد حتى يجوز القضاء الكبيرين بهذه الشهادة (عالمگيرى) و ذکر نکرده است امام محمد در باره دو پسر بالغ این صورت راکه اگر گواهان یکفرقه باشند و راستگو کنند هر کدام از پسران انکوا با نرادر چیزیکه برای او گواهی داده اند و دروغگو کند ایشان را در چیزیکه برای آن پسر دیگر کواهي داده اند کایا قبول میشود گواهی ایشان یا نه حکایت کرده شده است قاضی امم بو علی حسین خبر نسفی رحم سواء (عالمگيرى) --- page 609 --- جلد دوم ۶۰۶ کتاب شهادة اگر قبول نمیشد گواهی ایشان واکثر مشایخ رحمهم الله تعالی گفته اند که چنین است بلکه حکم در بارۀ دو پسر بالغ دو غیر غیر یکی است تا اینکه روا میشود حکم کردن برای هر دو پسر بالغ همین گواهی وحالتهمدا عليه شاهدان انه اقر ان هذا ابنه من امته هذه والرجل يجد وقضى القاضی به ثم مات المشهود علیه نشهد شاهدان بعد موته لصبى كان في يده من امة له ان الميت اقرعند نا في حال حياته ان هذا الصبى ابنه من امته هذه فان القاضی یقبل هذه الشهادة بمحضر من الابن الاول ويثبت نسبه ويعتق امه من جميع المال ويعطيه نصف ما فى يد الابن الاول فان رجع الشهود بعد هذا عن شهاد تهم ضمن شاهدا الابن الثانى للابن الاول جميع قيمة الابن الثاني وقيمة امه وما اخذ من الميراث ويضمن شاهد الابن الاول للثانی نصف قيمة الأول ونصف قيمة امه ولا يضمنان له من ميراثه شيئا كذا في الذخيرة (عالمكيرى) بر مردی دو شاهد گواهی دادند که بدرستی وی اقرار کرده است که این کودک پسر من است از این کنیز من دان مرد منکر بود و قاضی حکم کرد بان بعد از ان انمرد مرد پس دو شاهد گواهی دادند بعد از مردن او برای کودکی که درده همان مرد بود از کنیزیک در ملک او بود که بدرستی آنمرده اقرار کرده بود نزد ما در وقت زندگی خود که این کودک پسر من است ازین کنیز پس بدرستیکه قاضی قبول کند این گواهی را بحضور آن پسر اول و ثابت کند نسب کودک دوم را از مرده و آزاد کند مادر اور از همه مال او و بدهد کودک دوم را نصف مالی را که در دست پسر اول است پس اگر بعد ازین سر دو طایفه شاهدان رجوع کندند از گواهی خود تا وانده میشوند شاهر بسردوم برای پسر اول همه قیمت پسر دوم را و قیمت ما در او را و انچیز را که پسر دوم از میراث گرفته است تا وانده میشوند شاهدان پسر اول برای پسر دوم نصف قیمت پسر اول و نصف قیمت ما در اور او تا وان ده نمیشوند --- page 610 --- جلد دوم ۶۰ کتاب شهادة برای اجنبی از حصه میراث پسر اول همچنین ذکر شده است در فتاوی زخیره فی البدايع شهدا على اقرار المولى ان هذه الامة ولدت منه وهو ينكر فقضى القاضى بذلك ثم رجعا فان لم يكنها ولد فرجعا في حياته ضمنا نقصان قيمتها بان تقوم قنة وام ولد لوجاز بيعها فيضمنان النقصان فان مات المولى عتقت وضمنا بقية قيمتها للورثة فان كان معها ولد فرجعا فى حياته ضمنا قيمة الولد مع ضمان نقصانها فان مات المولى بعده فان لم يكن مع الولد شريك في الميراث لم يضمنا له شيئا ورجعا على الولد بما قبض الاب منها من تركته ان كانت والافلاضمان عليه وان كان معه اخ ضمناله نصف البقية من قيمتها ويرجعان على الولد بما اخذ الاب منها لا بما قبض الاخ ولايضمنان للاخ ما اخذه الولد من الميراث فان رجعا بعد وفات المولى فان لم يكن مع الولد شريك فلا ضمان عليهما والا ضمنا للاخر نصف البقية من قيمتها ونصف قيمة الولد لا ميراثه ولا يرجعان على الولد ههنا (عالمگیری) دو شاهد گواهی دادند با قرار کردن خواجه باینکه بدرستی این کنیز ولد آورده است از من و آنخواجه منکر بود پس قاضی حکم کرد بنام ولده بودن آن کنیز بعد از ان انشاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس اگر با آن کنیز ولد نبوده آن شاهدان رجوع کرده بودند در وقت زندگی آنخواجه تاوانده میشوند نقصان قیمت آن کنیز را باینطریق که قیمت کرده شود در حالیکه کنیز خالص باشد و قیمت کرده شود در حالیکه ام ولده باشد اگر فروختن اور وا باشد پس شاهدان تاوانده میشوند نقصان آنرا که از قیمت کنیزی کم تر شده است پس اگر خواجه مرداز او میشود کنیز و شاهدان تاوانده میشوند برای وارثان و باقی قیمت کنیز او اگر با آنکنیز والد در --- page 611 --- جلد دوم ۶۰۸ كتاب الشهادة پس شاهدان رجوع كردند از گواهی خود در وقت زنده بودن آنخواجه تاوانده میشوند برای انخواجه قیمت ولد را با تاوانده شدن نقصان کنیز پس اگر خواجه بعد ازان مرد پس اگر با آن ولد شریک دیگر در میراث تاوانده میشوند آن شاهدان برای این ولد چیز یرا و رجوع کنند بران ولد با نحالیکه پدر او از ایشان قبض کرده است و بگیرند آنرا از ترکه پدر او اگر ترکه بود او را واگر ترکه نبود مر او را پس هیچ تاوانی بر آن ولد نیست و اگر بآن ولد برادر بود تاوانده میشوند شاهدان برای آن برادر نصف باقی را از قیمت آن کنیز و رجوع کنند شاهدان برولد بچیزیکه پدر او گرفته است از ایشان نه بچیزیکه آن برادر قبض کرده است آنرا و تاوان ده میشوند برای برادر آنمالی را که آن ولد گرفته است آنرا از میراث پدر و اگر شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس از مردن خواجه پس اگر با آن ولد شریک دیگر در میراث نبود پس هیچ تاوانی بر شاهدان نیست و اگر با او شریک دیگر یعنی برادر بود تاوانده میشوند آنشاهدان برای برادر نصف باقی از قیمت کنیز و نصف قیمت ولد را و حصه بمیراث ولد را و درینصورت شاهدان رجوع نکنند بر ولد واذا كانت الشهادة بعدموت المولى بان ترك ولدا وعبدا وامة وتركته فشهدا ان هذا العبد ولدته هذه الامة من الميت وصدقها الولد او الامة لا الابن وقضى بترجعا ضمنا قيمة العبد والامة نصف الميراث كذا فى فجر السوابق عالمگیری و اگر شاهدی گوادان پس از مردن خواجه باینطریق بود که گذاشته بو آنخواجه پسر و غلام و كنیز و تركه را پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این غلام را این کنیز زاده است ازین مرده و راستگو کرد شاهد انرا آن کنیز و آن ولد و در سستگو نکرد ایشانرا آن پسر پس قاضی حکم کرد بان بعد ازان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده میشوند قیمت غلام و کنیز و نصف میراث را برای پسر مرده همچنین ذکر شده است در کتاب شمس الائمه ذكر عیسی بن ابان در حرف فمادر رجل ما وترك اخاه لابيه لا يعلم له وارث غيره فجاء رجل وادعى انه اخوالميت لابيه وامه واقام شاهدين انه اخوالميت لابيه وشاهدين انه اخوالميت لامه فان القا --- page 612 --- جلد دوم ٦٠٩ کتاب الشهادة ثلثى الميراث والاخوان الثلث كذا فى الظهيرية والمحيطين و لو رجع احد الشاهدين الذين شهدا انه اخ لاب و احد الشاهدين اللذين شهدا انه اخ لام ضمنا النصف بينهما اثلاثا كذا في المحيط السرخسى و ذکر کرده است عيسى بن ابان رح در کتاب نوادر خود که مردی مرد و گذاشت برادر خود را از پدر خود و معلوم نبود او را وارثی غیر ازان برادر او پس مردی آمد و دعوی کرد که بدرستی برادر آنمرده ام از پدر و مادر او دو شاهدان گذرانید باینکه بدرستی این مرد برادر انمرده است از پدر او و دو شاهد دیگر گذرانید باینکه بدرستی برادر آنمرده است از مادر او پس بدرستی که قاضی حکم کند باینکه آنمرد برادر آنمرده است از پدر و مادر او پس اگر هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گوایی خود تاوانده میشوند انطایفه شاهدان که گواهی داده اند باینکه او برادر آنمرده است از پدر او برای آن برادر دیگر او دو حصه از جمله سه حصه میراث را و تاوانده میشوند دیگر طائفه ایشان سوم حصه میراث را همچنین ذکر شده است در کتاب ظهیریه و هر دو محیط یعنی محیط برهانی و محیط سرخسی رح واگر رجوع کرد یکی ازان دو شاهد ی که گواهی داده بودند باینکه برادر مرده است از پدر او یکی ازان دو شاهد یکه گواهی داده بودند که برادر مرده است از مادر او تاوانده میشود نصف میر ارا تقسیم کرده و حصه از جمله سه حصه آن نصف بر شاهدی است که گواهی داده بود که برادر اوست از پدر او و سوم حصه آن نصف بران شاهدی است که گواهی داده بود که برادر اوست از مادر او * * * * * و لو شهد شاهدان انه اخ لاب وقضى القاضى باعطائه نصف الميراث ثم شهد اخران انه اخ لام فقضى به واعطائه نصفة ثم رجعوا عن شهادتهم يضمن كل فريق نصف المال كذا فى محيط السرخسی و لو شهد شاهد ان انه اخ لام وقضى القاضى له بسدس الميراث ثم شهد اخران انه اخ لاب وقضى القاضى له بباقى الميراث ثم رجعوا فعلى الذين شهدا انه اخ لام سدس المال وعلى اللذين شهدا انه اخ لاب خمسة اسداس المال وكذلك ان شهدوا معا وعدل احد الفريقين --- page 613 --- جلد دوم ۶۱۰ کتاب الشهادة وقضى القاضي بشهادتهم ثم عدل الفريق الثاني وقضى القاضي بشهادتهم فانه ينظر في هذا الى القضاء فيقضى بشهادة اولا فعليه ضمان ما قضي بشهادته والباقي على الفريق الاخر (عالمگيري) واگر دو شاهد گواهي دادند كه بدرستی این مرد برادر مرده است از پدر او وقاضی حکم کرد بان و داد برای او نصف ميراث را بعد ازان دو شاهد دیگر گواهي دادند كه بدرستي او برادر انمرده است از مادر او پس قاضی حکم کرد بآن و داد برای او نصف باقی میراث را بعد ازان هر دو طايفه شاهدان رجوع كردند از گواهی خود تاوانده ميشوند هر فرقه نصف آنمال را همچنین ذكر شده است در کتاب محیط سرخسی رح واگر دو شاهد گواهي دادند که بدرستی این مرد برادر مرده است از مادر او وقاضی حکم کرد برای او بششم حصه ميراث بعد ازان دو شاهد دیگر گواهي دادند كه بدرستی او برادر مرده است از پدر او وقاضی حکم كرد برای او بباقی ميراث او بعد ازان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس بران دو شاهدی که گواهي داده اند که برادر اوست از مادر او ششم حصه مال است و بران دو شاهد دیگر گواهي داده اند که برادر اوست از پدر او پنج حصه از جمله شش حصه مال است و همچنین حکم است اگر ہر دو طایفه شاهدان یکجا گواهي دادند و يک فرقه از ايشان نزدكيه كرده شد و قاضی حکم کرد بگواهی ايشان بعد ازان فرقه دوم تزكيه کرده شدند وقاضی حکم کرد بگواهی ایشان بعد ازان رجوع کردند ہر دو فرقه از گواهی خود پس بدرستی که در یصورت نظر کرده شود بحکم قاضی پس هر آن فرقه که قاضی در اول حکم کرده است بگواهی ایشان پس برایشان تاوان آعمالی است که قاضی حکم کرده بآنمال بسبب گواهی ایشان و تاوان باقی مال بران دیگر فرقه است ولوان الذي ادعى انه اخ لاب وام شهد له شاهد انه اخ لاب وام وشهد له شاهد انه اخ لام وشهد له شاهد انه اخ لاب فقضى القاضى بالمیراث ورجع الذي شهد انه اخ لاب وام فعليه ضمان نصف الميراث وان رجع هو والذي شهد له شهدانه اخ لاب فعليه ضمان ثلث المال وان رجع الذي شهد انه اخ لام فعليه ضمان سد سالمال وان رجعوا جملة فالضمان عليهم كذلك كذا في المحيط (عالمگيري) و اگر بدرستی شخصی دعوی کرده بود که برادر مرده ام از پدر و مادر او گواهی داد برای او یک شاهد که بدرستی او عبدالمیرث --- page 614 --- كتاب الشهادة ۶۱۱ جلد دوم برادر مرده است از پدر و مادر او دیگر شاهد گواهی داد برای او که بدرستی او برادر آنمرده است از مادر او و دیگر شاهد برای او گواهی داد که بدرستی او برادر مرده است از پدر او و قاضی حکم کرد بمیراث بعد از آن رجوع کرد از گواهی خود آن شاهدی که گواهی داده بود که بدرستی او برادر مرده است از پدر و مادر او پس بر او تاوان نصف میراث است و اگر این شاهد از گواهی خود رجوع نکرد ولیکن رجوع کرد آن شاهدی که گواهی داده بود که بدرستی او برادر مرده است از پدر او پس بر او تاوان سوم حصه مال است و اگر رجوع آن شاهدیکه گواهی داده بود که بدرستی او برادر مرده است از مادر او پس بر او تاوان ششم حصه مال است و اگر همه ایشان یکبار رجوع کردن از گواهی خود پس تاوان برایشان همچنین است که ذکر شد که نصف تاوان بر شاهد اول و سوم حصه آن بر شاهد دوم و ششم حصه آن بر شاهد سوم است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط وفي نوادر عيسي بن ابان رجل مات وترك اخا معروفا وعبدين وامة فشهد شاهدان لاحد العبدين انه ابن الميت وشهد اخران للاخوانه ابن الميت وشهد اخوان للامة انها بنت الميت وقضى القاضي بشهادتهم وجعل الميراث بينهم ثم رجعوا عن شهادتهم لم يضمن الاخ شيا ويضمن كل فريق من الشهود قيمة الذي شهد واله وميراثه للاخرين ولوكان الميت ترك اخا معروفا وعبدا وامة فشهد شاهدان للعبدانه ابنه وشهد اخران للامة انها ابنته وقضى القاضي بشهادتهم وجعل الميراث كله بين الابن والابنة ثم رجعوا جملة عن شهادتهم فان شاهدي الابن يضمنان للاخ نصف الميراث ونصف قيمة العبد وللابنة سدس الميراث ونصف قيمة العبد ويضمن شاهدا الامة قيمتها وميراثها للاخ خاصة كذا في الفنية (عالمگیری) و در کتاب نوادر عیسی بن ابان رجز دکر شده است که مردی مرد و گذاشت برادر معلوم و مشهور و دو غلام و یک کنیز را پس دو شاهد گواهی دادند برای یکی از ان دو غلم --- page 615 --- جلد دوم ۶۱۲ کتاب الشهادة که بدرستی او پسر انمرده است و دو شاهد دیگر گواهی دادند برای آنغلام دیگر که بدرستی او پسر انمرده است و دو شاهد دیگر گواهی دادند برای آن کنیز که بدرستی او دختر انمرده است و قاضی بگواهی ایشان حکم کرد در میراث میان ایشان بقرار حصهای ایشان گردانید بعد ازان هر سه فرقه شاهدان از گواهی خود رجوع کردند تاوانده میشوند برای آن برادر چیز را و تاوانده میشود هر فرقه از شاهدان قیمت انکسی را که گواهی داده اند برای او و حصه میراث او را برای دو وارث دیگر و اگر مردی کشته بود برادر معلوم النسب و رو یک غلام و یک کنیز را پس دو شاهد گواهی دادند برای آن غلام که بدرستی او پسر انمرده است و دو شاهد دیگر گواهی دادند برای آن کنیز که بدرستی او دختر انمرده است و قاضی بگواهی ایشان حکم کرد و گردانید همه میراث را میان پسر و دختر بقرار حصها ایشان بعد ازان بیکبار رجوع کردند از گواهی خود پس بدرستی که شاهدان آن پسر تاوانده میشوند برای آن برادر نصف میراث و نصف قیمت آنغلام را و تاوانده میشوند برای دختر ششم حصه میراث و نصف قیمت آنغلام را و تاوانده میشوند شاهدان کنیز قیمت او را بمیراث او را خاص برای آن پسر نه برای برادر همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره وفي نوادر عیسی ابن ابان جامعاً ومات وترك ابنة واخالاب فاعطى القاضي البنت النصف الاخ النصف ثم جاء رجل وادعى انه اخوالميت لاب وام فشهد له شاهدان انه اخوه لاب و ام وشهد اخوانه اخوه لاب و شهد اخوانه اخوه وقضى القاضي بنصف الميراث ثم رجع الذي شهدانه اخوه لاب وامـه فان عليه ضمان نصف ما صاله من الميراث وان رجع الذي شهد انه اخ لاب فعليه ضمان ثلثة اثمان ما ضاله الميراث وان رجع الذي شهد انه اخ لام فعليه ضمان ثمن ما صار له من الميراث كذا في المحيط ( عالمگيري ) و نیز در کتاب نوادر عیسی بن ابان رح ذکر شده است که مردی مرد و گذاشت یک دختر و یک برادر از پدر او پس قاضی داد بآن دختر نصف میراث را و بآن برادر نصف دیگر را بعد از ان مردی آمد و دعوی کرد که بدرستی برادر انمرده ام از پدر و ما در او و شاهد گواهید او برای او ببدست که برادر انمرده --- page 616 --- کتاب شهادت جلد دوم برادر نامبرده است از پدر و مادر او دو یار شاهد گواهی داد که بدرستی او برادر نامبرده است از پدر او و دیگر شاهد گواهی داد که بدرستی او برادر او است از مادر او و قاضی حکم کرد برای او بنصف میراث بعد از ان رجوع کرد آنشاهدی که گواهی داده بود که برادر اوست از پدر و مادر او پس بدرستیکه بر او تاوان نصف نصف میراث است که برای آن برادر گردیده بود و اگر رجوع کرد آنشاهدی که گواهی داده بود که برادر مرده است از پدر او پس براو تاوان سه حصه از جمله هشت حصه آن میراث است که برای آن برادر گردیده بود و اگر رجوع کرد آنشاهدی که گواهی داده بود که برادر او است از مادر او پس بر او تاوان هشتم حصه آن میراث است که برای آن برادر گردیده بود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط فی نوادر ابن سماعة عن ابي يوسف رحمة الله عليه رجل مات وترك ابن عم وترك الف درهم في يدي ابن العم فاقام رجل البينة انه اخوه وقضى القاضي له بالالف ثم اقام رجل آخرانه ابنه وقضى القاضي له بالالف ثم رجع شاهدا الاخ عن شهادتهما فليس لابن العم ان يضمنهما وان رجع شاهدا الابن بعد ذلك فلاخ ان يضمن شاهدي الابن فاذا اخذ الالف من شاهدي الابن فلا بن العمران يضمن شاهدي الاخ الالف كذا في الذخيرة (عالمگيري) و در کتاب نوادر ابن سماعه رحمه از امام ابو یوسف رحمة الله علیه ذکر کرده است که مردی مرد و گذاشت یک پسر عم و هزار درهم را در دست آن پسر عم پس مردی شاهدان گذرانید که بدرستی برادر آنمرده ام و قاضی حکم کرد برای او بان هزار درهم بعد از ان مردی دیگر شاهدان گذرانید که بدرستی پسر مرده ام و قاضی حکم کرد برای او بان هزار درهم بعد از ان رجوع کردند شاهدان برادر از گواهی خود پس نمیرسد پسر عم را که تاوان بگیرد از ان شاهدان و اگر بعد از ان رجوع کردند شاهدان پسر از گواهی خود پس میرسد برادر را که تاوان بگیرد ازان پسر پس وقتیکه برادر گرفت آنهزار درهم از شاهدان پسر پس میرسد پسر عم را که تاوان گیرد از شاهدان برادر دهیم همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره رجل مات وترك ابا وا خا في يد الاخ فادعى انه ابن الميت --- page 617 --- جلد دوم ۶۱۳ كتاب الشهادة دارا وان يشاركه الابن المعروف فانكر الابن المعروف نسبه وانكران يكون وصل اليه شئ من الميراث فاتی بشاهدين شهدا انه ابن الميت وقضى القاضى له بنسبه ثم بشاهدين اخريشهدا انه وصل اليه من مال الميت كذا وكذا تقضى القاضى له عليه بنصف ذلك الابن المدعى ثم رجع الشاهدان اللذان شهدا بالنسب ضمنا ما وصل الى المدعى من المال بان ضمنا ذلك ثم رجع الاخران رجع شاهد النسب عليهما بما ضمنا ولوكانوا رجعوا جميعا فالابن المعروف بالخيار ان شاء ضمن شاهد النسب جميعا على شاهد المال انه اوضاع ضمن شاهد المالكذا في المحيط المندى مردی مرد و وارث گذاشت پسر او آن پسر گرفت میراث اور ا پس مردی دیگر آمد و دعوی کرد که بدرستی پسر آنمرده ام و خواست اینکه شریک شود در میراث با آن پسر معلوم او پس آن پسر معلوم منکر شد از نسب او و منکر شد از اینکه رسیده باشد با و چیزی از میراث پس انمرد آورد دو شاهد را و ایشان گواهی دادند که بدرستی این مرد پسر آنمرده است و قاضی حکم کرد برای او بثبوت نسب او ازان مرده بعد از ان آورد دو شاهد دیگر را و ایشان گواهی دادند که بدرستی رسیده است با آن پسر معلوم از مال آنمرده اینقد ر و این قدر مال پس قاضی حکم کرد برای آن پسر دعوی کننده بران پسر معلوم بنصف آنمال بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود انشاه دانی که گواهی داده بودند برای مدعی بنسب تاوانده میشوند ایشان آندالی را که رسیده است با مدعی پس گر شاهدان نسب دادند تا وان آنمالی را بعد از ان آنشاهد ان دیگرا رجوع کردند از گواهی خود رجوع کنند آن شاهدان نسب بر شاهدان مال بآنا ليكه ایشان تا وان آنرا داده اند و اگر هر دو طایفه شاهدان یکجا از گواهی خود رجوع کردند پس آن پسر معلوم را اختیار است اگر میخواهد تاوان بگیرد از شاهدان نسب و ایشان رجوع کنند بر شاهدان مال و اگر میخواهد تا وان بگیر د از شاهدان مال همچنین ذکر شده است در کتاب محیط جنایات و ترک الخير لام واخالاب وادعى جبل انداخوه لابيه وامه وشهد له شاهدان انداخ لاب وشاهدا انه اخ لام فقضى به واخذ الثلثين اللذين بيراميد --- page 618 --- جلد دوم ۶۱۵ كتاب الشهادة في يد الاخ لاب مقرد هو ا ضمن اللذان شهدا بزاخ لام ثلثة ارباع ما أخذ والاخوان ولجد ولوترك اخالام مكان الاخين لام ثم ادعى رجل انه اخوه لابيه ولامه فشهد له شاهدان انه اخ لام وشاهدان انه اخ لاب واخذ نصف السدس الميراث ورجع الشيئ وفعلى اللذين شهدا انه اخ لاب ثلثة اسداس الميراث وربع سدس وعلى الاخرين سدس المال وثلثة ارباع سدسه هكذا في محيط السرخسى (عالمگيري) مردى مرد و وارث گذاشت دو برادر را از مادر خود و یک برادر را از پدر خود و مردی دیگر دعوی کرد که بدرستی من برادر مرده ام از پدر و مادر او و دو شاهد گواهي دادند برای او که بدرستی او برادر آنمرده است از پدر او و دو شاهد دیگر گواهیدادند که بدرستی برادر اوست از مادر او پس قاضی حکم کرد بآن و گرفت آن دو حصه از جمله سه حصه ميراث را که در دست برادر پدری بود بعد ازان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوند آن شاهد انیکه گواهیداده بودند که برادر اوست از پدر او سه حصه از جمله چهار حصه آنمال را که مدعى گرفته است آنرا و تاوانده میشوند آن شاهد انیکه گواهیداده بودند که برادر اوست از مادر او چهارم حصه آنمال را و اگر آنمرده بجای دو برادر مادری یک برادر مادر برای ارث گذاشته بود بعد ازان مردی دعوی کرد که بدرستی برادر آنمرده ام از پدر و مادر او پس دو شاهد برای او گواهیدادند که بدرستی این مرد برادر اوست از مادر او و دو شاهد دیگر گواهیدادند که بدرستی برادر اوت از پدر . . . او و گرفت پنج حصه از جمله شش حصه میراث را بعد ازان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس بران شاهد انیکه گواهیداده بودند که برادر اوست از پدر تاوان سه حصه از جمله شش حصه ميراث و چهارم حصه یک حصه از جمله شش حصه آنست و بر دو شاهد دیگر تاوان ششم حصه ميراث و سه از جمله چهار حصه ششم حصه آنست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رجل مات وترك اخوين لام واخالاب فاعطى القاضى للاخوين لام الثلث واعطى الاخ لاب الثلثين ثم ادعى رجل انه اخوان لابيه ولامه وشهد له شاهدان انه اخوه لامه وقال شاهدان على انه اخوه الاب غائبان --- page 619 --- جلد دوم ٦١٦ کتاب الشهادة فان القاضی یقضی بانه اخ لام ولہ ان یدخل مع اخویه لام فان القاضی بذلک واشر کہ مع الاخوین لام تم قدم الشاهدان الاخر فشہد انہ اخ لاب وان القاضی یقضی بانه اخ لاب وام ویرجع الاخوة من الام علی الاخ لاب اخدهم فیستکمل الاخوة من الام الثلث ویاخذ الاخ لابوام الباقي من الاخ لاب فیستکمل الاخ لابوام الثلثین فان رجع الشهود بعد ذلک عن الشھادة ولاضمان علی اللذین شهد انه اخ لام ویضمن اللذات انه اخ لاب جميع لما تنازل الاخ لاب لو کان اقام اولا شاهدی انہ اخ لاب فقضی القاضی لہ بذلک اخد نصف ما فی ید الاخ جاء بشاهده انه اخ لام وقضی القاضی بذلک ابطل قضیته بلاخ لاب ورجوعا جمیعا علی کلهم ونصف الثمن من ذلك فالمحیط (عالمگیری) مردی مرد و وارث گذاشت دو برادر را از مادر خود و یک برادر از پدر خود پس قاضی سوم حصه میراث را بدو برادر مادری او داد و دو حصه از جمله سه حصه آنرا به برادر پدری او داد بعد ازان مردی دعوی کرد که بدرستید برادر انمرده ام از پدر و مادر او و دو شاهد برای او گواهیدادند که بدرستی او برادر آنمرده است از مادر او و آن مدعی گفت که دو شاهد من بثبوت نسب از پدر غائب اند پس بدرستی که قاضی حکم کند که او برادر آنمرده است از مادر او و داخل کند او را با آن دو برادر مادری در میراث پس اگر قاضی حکم کرد بآن وشر یک او را با برادران مادری در میراث بعد ازان آمدند آن دو شاهد دیگر او و گواهی دادند که بدرستی او برادر آنمرده است از پدر او پس قاضی حکم کند بانیکه بدرستی او برادر آنمرده است از پدر و مادر او و آن دو برادر مادری رجوع کنند بران برادر پدری با نانیکه گرفته است از ایشان پس آن برادرمادری ایشان کامل بگیرند سوم حصه میراث خود را و باقی آنرا بگیرد آن برادر پدری و مادری ازان برادر پدری پس کامل بگرد آن برادر پدری و مادری دو حصه را از جمله سه حصه پس اگر هر دو طایفه شاهدان بعد ازان از گواهی خود رجوع کردند پس بران شاهدانی که گواهی داده اند که برادر اوست از مادر او هیچ تاوانی نیست و تاوانده میشوند انشاهدانی که گواهی داده اند که برا در اوست از پدر او برای آن برادر پدری همه آن دو حصه را از جمله سه حصه میراث و اگر آن دعوی کننده در اول گذرانید شاهدان را بانک برادر انمرده است از پدر او پس قاضی حکم کر باری جزانه --- page 620 --- کتاب الشهادة ۶۱۷ جلد دوم بان گواهی ایشان بر گشت نصف آنمالی را که در دست آن برادر پدری بود بعد از ان آن مدعی اورد دوشاهد دیگر را باینکه برادر اوست از ما درا و وقاضی حکم کرد بآن و گرفت آنمالی را که باقیانده بود از دست آن برادر پدری بعد از ان همه آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس بر هر فرقه شاهد ان نصف تاوان است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط الباب السابع فی الرجوع عز الشهادة فى الوصية باب هفتم ثابت است در بیان حکم رجوع کردن گواهان از گواهی خود در وصیت ادعی رجل ان فلانا الميت او صى له بالثلث من كل شي فاقا م البينة فقضى له رجعوا ضمنوا جميع الثلث وكذلك لوشهلاله او صوله بالثلث في حياته الميت ثم لخصموا حتى مات كذا فى محيط السري العالي مردی دعوی کرد که فلان مرده وصیت کرده است برای من بسوم حصه هر چیز از مال متروکه خود پس گذار سید شاهدانرا و قاضی حکم کرد بآن بعد از ان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وان د هند همه آن سوم حصه را برای وارثان آنمرده و همچنین حکم است اگر گواهی داده بودند در حال زندگی مومی که بدرستی موسی وصیت کرده برای این مرد بسوم حصه مال خود پس وارثان او خصومت نکرده بودند با انمرد تا انکه انکس مرد بچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرکسی مرد بی کافی نام لو شهلا از الميت او صى هذا فى تركته فقضى القاضي بذلك ثم رجعافلاضما عليهما والضمن على الوصى اذ استملك اشياء الخ، در کتاب کافی حاکم ذکر شده است که اکرد وشان گواهی دادند باینکه فلان مرده وصی گردانیده است این مر را در ترکه خود پس قاضی حکم کر دبان وصی بودن بعد از ان آن شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس برایشان هیچ تاوانی نیست بدان روی تاوان است اگر هلاک کرده بود چیری از ترکه لوشهدان بعد موته انه او مى بهذ العالية لهذ المدعي فهى تخرج من ثلثه فقضى له بها فاستهلك ها تم رجع عز الشهادة ضمنا قيمتها --- page 621 --- جلد دوم ۶۱۸ كتاب الشهادة اليوم قضي بها ولم يضمنا العقر خلاصة الولد وكذلك لو ولد ت من غاره اليضمنا للورثة شيئا من قيمته لولد من العقر كذا في المحيط و خلاصه ) اگر دو شاهد گواهی دادند بس مردی كه پدری آن هر دو حيت كرده است باین کنیز برای این مدعی و حال آنکه آن كنيز تي برآمد از سوم حصه مال متروكه آن مرده پس قاضی حکم کرد برای مدعی بآن کنیز پس آن مدعی ام ولده گردانید آن کنیز را بعد ازان آن شاهد ان رجوع كردند از گواهی خود تاوان ده میشوند برای وارثان او قیمت آن کنیز را در روزی که قاضی حکم كرده بود بآن کنیز و تاوان ده نمیشوند عقر اور او قیمت ولد اور او همچنین اگر همان کنیز ولد آورد از دیگر کس غیر از مدعی تاوان ده نمیشوند آن شاهدان برای وارثان او چیزی را از قیمت ولد و مقراد همچنین ذكر شده است در كتاب محيط فان وقع الاختلاف بين الشهود ابين الورثة في قيمة الجارية يوم القضاء فقال الشهود كانت قيمتها يوم القضاء الف درهم وقال الورثة الا بل كانت الني در هم فان كانت الجارية ميتة فالقول قول الشهود ان كانت قائمة بحكم الحال فانكان قيمتها في الحال الفي درهم فالقول قول الورثة وان كانت قيمتها في الحال الف درهم فالقول قول الشهود فانكات قيمتها في الحال الفي درهم واقام الشهو يبنة ان قيمتها كانت يوم القضاء الفا في واخد بينتهم كذا كان الحارية قيمتها في الحال الفا واقامت الورثة بينتزان قيمتها كانت القصة القوات سهم پس اگر اختلاف پیدا شد میان گواهان و وارنبان مرده در قیمت آن کنیز در روز حکم قاضی پس گواهان گفتند که قیمت او در ان روز هزار درم بود و وارثان گفتند که قیمت او در ان روز دو هزار درم بود پس اگر آن کنیز مرده بود معتبر قول از گواه آن است واگر زنده بود حکم گرفته شود محال پس اگر در حال قیمت او دو هزار درم بودپس معتبر قول وارثان است واگر در حال قیمت او هزار درم بود پس معتبر قوم گواهان است و اگر در حال قیمت او دو هزار درم بود و آن گواهان گذرانیدند شاهدان را بانکد قیمت او در ان روز یکهزار درم بود عمل کرده میشود بکوهان ایشان و همچنین اگر در حال قیمت او یک هزار درم بود و وارثان گواهان گذرانیدند که بدرستی قیمت او دران روز دو هزار درم بود والا فاموا معها بالمدينه بينت الورثة كند في المحيط ( عالمگيري ) قيم درهم --- page 622 --- جلد دوم ۶۱۹ کتاب شهادة عمل کرده میشود گواهان ایشان و اگر هر دو طائفه یکجا گواهان گذرانیدند پس گواهان وارثان آن مرده معتبرند همچنین ذکر شده است در کتاب محیط مات رجل عن ثلاثة آلاف وابن فشهد رجلان المیت اوصى لاحد الاول بثلث ماله واخوان للآخر بمثله واخوان للثالث بمثله والا بن جاحد والموصی لهم يصدق بعضا فقضى القاضي بالثلث بينهم ثم رجعوا جميعا لم يضمنوا الا بن شيئاً كذا في محيط السرخسی وا يضمن كل فريق للموصى لهما الذي لم يشهد لهما هذا الفريق ثلث الثلث وكذلك لوعد شهد الاول اولاً وقضى له كل الثلث شهر د شهد الآخر وقضى له بنصف ما أخذه الأول ثم عاد شهد الثالث وقضى له فتاوی عالمگیری جلد سوم کتاب الشهادت مردی مرد از سه هزار درم ترکه و یک پسر پس دو مرد گواهی دادند که آخر ده وصیت کرده است برای اخیر بدم حصه مال خود و دو مرد دیگر گواہیدادند برای دیگر مرد بمانند گواهی اول و دو مرد دیگر گواہی دادند برای سوم مرد بمانند اول و آن پسر منکر بود از جمله آنها و آن سه مرد که وصیت کرده شده بود برای ایشان نیز بعض ایشان از بعض دیگر خود منکر بودند پس قاضی حکم کرد بسوم حصۂ مال آنمرد و میان آن سه مرد یکه وصیت کرده شده برای ایشان بعد از ان همه آن شاهدان یکبار رجوع کردند از گواهی خود تا وانده نمیشوند آنشاه ان برای آن پسر بسیچ چیز را همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی و ه د تاوان در میشود هر فرقه شاهدان سوم حصه مال مرده را برای آن دو مرد وصیت کرده شده برای ایشان که این فرقه گواهی نداده بود برای ایشان و همچنین حکم است اگر شاهدان مدعی اول در اول تزکیه کرده شدند و حکم کرده شد برای او بسوم حصه مال بعد از ان تزکیه کرده شدند شاهدان مدعی دوم و قاضی حکم کرد برای او بنصف آنمال که مدعی اول گرفته است از او بعد از ان تزکیه کرده شدند شاہدان مدعی سوم و قاضی حکم کرد برای او بسوم حصه آما یکه مدعی اول دم گرفتند بعد ازان همه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود همچنین ذکر شده است در کت مٹیط ولوشهد الا لو صية لواحد فقضى له وشهد اخوان انه رجع عن هذه الوصية واوصى بالثلث هذا فضى واسترد عن الاول ثم شهد اخوان انه رجع عن هذه الوصية واوصى بالثلث لهذا فقضى به واسترد عن الآخة ثمن جموا صیر کار محمد --- page 623 --- جلد دوم ۶۲۰ کتاب بیشت باره ضمن الاخیرا ن للاوسط كل الثلث وضمن الاوسط للاول كلا نصف الثلث ولا يضمن شاهد ان الأول شياء ولم يضمنا للوارث شيا كذا في محيط السرخسی و این چو جو اور داد پس بعد بنا محط الاوسط عبد ان الثلث الى الاکبر والاصغر عمنا كذا فى المحيط عالم گیری و اگر دو شاهد گواهی دادند بوصیت کردن مردی برای یگبردی بسوم حصه مال او پس حکم کرده شد برای او و دوست ها در دیگرا وا میدادند که درستی آن مرده رجوع کرده بود از این وصیت خود و وصیت کرده بود برای اینمرد دوم بسوم حصۀ مال خود و حکم کرده شد بان و پس گرفته شد سوم حصه آنمال از ان مرد اول و داده شد برای آن مرد دوم بعد ازان دوشاهد دیگر گواهی داد که بدرستی آن وصیت کننده رجوع کرده بود از این وصیت دوم خود و وصیت کرده بود برای انمرد سوم وحکم کرده شد بان و پس گرفته شد آن مال از ان مرد میانه و داده شد بآنمرد سوم بعد ازان هر سه طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس شاهدان آنمرد سوم تاوان ده شود برای آنمرد میانه همه آن سوم حصه مال را و آن دوست ها بد میانه تاوانده میشوند برای آن مرد اول نصف سوم حصه آن مال را وشاهدان مرداول تاوانده نمیشوند هیچ چیز را و تاواند نمیشوند برای وارثان مرده چیز برا همچنین ذکری ده است در کتاب محیط شرخسی رح و اگر یکی از ان شاهدان رجوع نکرده بود از گواهی خود ولیکن ظاهر شد اینکه یکی از شاهدان مرد میانه غلام است پس معلوم حصه آنمال میان دیگر که آنرد اول است و میان اصغر که آن مر د سوم است در نصف میشود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط در جامعات و تذكر ثلثة الاف در هم و اوصى بثلث ماله لرجل ودفع الیه بالثلث فشهد اثنان انه رجع عن الوصية وقضى به للورثة ثم شهد هذان انه اوصى الاخر وقضى به ثم رجعا عن الشهادتين ضمنا الثلث مرتين مرة للورثة ومرة للوصى له الأول ولو شهدا بالرجوع والوصية ثم رجعا بعد القضاء أو شهدا بالرجوع وجدا ولم يقض به حتى شهدا بالثلث للثاني ضمنا للأول لا للوارث ولو شهدا بهما معا وقضى للآخر ثم رجعا --- page 624 --- جلد دوم ۶۲۱ کتاب الشهادة عن الوصية الثانية دون الرجوع عن الاولى سئل لينكشف الحكم ان رجعا عن الشهابان ام لافان سكنا اوثبتا على الرجوع ضمنا الثلث للوارث فان رجعا بفعله عن الشهاد بالرجوع عن الوصية الاولى ضمنا للموصى له الاول ثلثا اخر وسلم للوارث ما اخلاصنها و ان رجعا عن الشهادة بالرجوع حين سئلا ضمنا الثلث للموصى له الاول دون الوارث ولورجع او العز الرجوع دوالوصية نصا نصف الثلث للاورار ضوا عن الوصة ضمنا الذيعين كذا في الحلم عليه مردی مرد و ترکه گذاشت سه هزار درم را و وصیت کرد برای مردی بسوم حصه مال خود و دادند برای آنمرد آن سوم حصه مال پس دو شاهد گواهی دادند که بدرستی آنمرده رجوع کرد بود از ان وصیت خود وحکم کرده شد بآن سوم حصه مال برای وارثان او بعد از ان همان دو شاهد گواهی دادند که بدرستی آنمرده وصیت کرده بود بسوم حصه مال خود برای مرد دیگر وحکم کرده شد بآن بعد ازان از هر دو شاهدی خود رجوع کردند تاوان ده میشوند بسوم حصه مال را دو بار یکبار برای وارثان آنمرده و یکبار برای آن مردیکه در اول برای او وصیت کرده شده بود و اگر شاهدی دادند بر جوع کردن آنمرده از وصیت اول خود و بوحیت دوم او بعد ازان رجوع کردند از هر دو گواهی خود پس از حکم کردن قاضی یا گواهی دادند تنها برجوع کردن آنمرده از ان وصیت خود و حکم کرده شده بود بآن تا اینکه گواهی دادند بوصیت کردن دوم او بسوم حصه مال او برای آن مرد دوم تاوانده میشوند برای آن مردیکه اول وصیت کرده شده برای او و تاوانده نمیشوند برای وارثان مرده و اگر گواهی بر جوع کردن او از وصیت اول و بوصیت کردن دوم یکبار دادند تا حکم کرد برای آن مردیکه دوم بار وصیت کرده شده برای او بعد ازان آن شاهدان رجوع کردند از گواهی وصیت کردن دوم او و رجوع نکردند از گواهی بر جوع کردن او از وصیت اول او پس شاهدان پرسیده شوند تا ظاهر شود طریق حکم کردن قاضی که آیا رجوع میکنند آن شاهدان از گواهی خود بر جوع کردن آنمرد از وصیت اول یا ویا رجوع نمیکنند از ان پس اگر ایشان سکوت کردند و یا ثابت ماندند باشتابی --- page 625 --- جلد دوم ۶۲۴ كتاب الشهادة فائده رجوع شهود در وصیت رجوع آنمرده از وصیت اول او تاوانده میشوند سوم حصه مال را برای وارث آنمرده پس اگر بعد ازین رجوع کردند از گواهی خود بر رجوع کردن آنمرده از وصیت اول او تاوانده میشوند برای آنمردیکه اول وصیت کرده شده برای او سوم حصه دیگر را و برای وارثان آنمرده سلامت می ماند آن مالی که گرفته اند از ان شاهدان و اگر شاهدان رجوع کردند از گواهی خود بر رجوع کردن آنمرده از وصیت اول او در آنوقتی که رسیده شد از ایشان تاوانده میشوند سوم حصه آنمال را برای آنمردیکه در اول برای او وصیت کرده شده نه برای وارث آنمرده و اگر آن شاهدان در اول رجوع کردند از گواهی بر رجوع کردن آن مرده از وصیت اول او و رجوع نکردند از گواهی وصیت دوم او تاوانده میشوند نصف سوم حصه آن مال را برای آنمردیکه اول وصیت کرده شده برای او و اگر بعد ازین رجوع کردند از گواهی خود بوصیت دوم او تاوانده میشوند برای آنمردیکه اول وصیت کرده شده برای او باقی سوم حصه آن مال را همچنین ذکر شده است در کتاب کافی رجل مات عن ثلثة اعبد قيمتهم سواء فشهد شاهدان انه اوصى بهذا العبد لهذا وقضى له ثم شهد اخران بالرجوع عنه و بيا بهذا العبد الاخر لهذا الآخر وقضى ورد العبد الاول الى الورثة وشهد اخران انه اوصى بهذا العبد الثالث للثالث ورجع عن الثاني وقضى به ثم رجعوا فلاضمان على شهود الاول لاحد ويضمن شهود الثاني نصف قيمة العبد للاول ويضمن شهود الثالث للثاني قيمة عبد ولاضمان للوارث على احد ( عالمگيري ) مردی مرد و ترک گذاشت سه غلامی که قیمت ایشان یک با دیگر برابر بود پس دو شاهد گواه پیدادند که بدرستی آنمرده وصیت کرده است باین غلام برای این شخص وحکم کرده شد برای او بعد ازان دو شاهد دیگر گواهیدادند بر رجوع کردن آنمرده از ان وصیت اول و بوصیت کردن او باین غلام دیگر برای این شخص دیگر وحکم کرده شد برای او و پس گرفته شد آن غلام اول از شخص اول و سپرده شد بوارثان آنمرده و دو شاهد دیگر گواهیدادند که بدرستی آنمرده وصیت کرده است باین غلام سوم برای --- page 626 --- جلد دوم ۶۲۳ کتاب الشهادة این مرسوم ورجوع کرده است از وصیت دوم خود و حکم کرده شد برای آنرد سوم بعد ازان هر سه طائفه شاهدان رجوع کردند از گوایی خود پس هیچ تاوانی نیست بر شاهدان شخص اول برای هیچ کسی و تاوانده میشوندشاهدان شخص دوم برای آن شخص اول نصف قیمت غلام را و تاوانده میشوند شاهدان شخص سوم برای شخص دوم قیمت آنغلام اور ا و برای وارثان هیچ تاوانی بر هیچ کسی نیست و لو شهد و اجمله وعبد جملة وقضى للثالث فان رجعوا بعد ذلك ضمن شهر الثالث للوارث ولا شنى على شهود الاولى والثان فان اراد الاوسط تضمين شهود الثالث يقيم البينة عليهم بالوصية فيضمنهم ثم يرجع الشوار على الورثة وان اراد الاول تضمين شهود الثانى يقيم بينة على الوصية فيقر له عليها بقيمة العبد وكذا لوفم حكمه شخصى (عالمگیری) و اگر در صورت گذشته هر سه طایفه شاهدان یکیجا گواهی دادند بر هر ایشان ترکه کرده شد و حکم کرده شد برای آنمر د سوم پس اگر هر سه طایفه شاهدان بعد از ان رجوع کردند تا و انده میشوند شاهدان سوم برا وارث مرده و هیچ تاوانی نیست بر شاهدان اول و دوم پس اگر شخص میانه اراده کرد تاوان گرفتن را از شاهدان سوم شاهدان بگذراند بر ایشان بوصیت کردن مرده برای او پس تاوان بگیرد از ایشان بعد از ان آن شاهدان سوم رجوع کنند بر وارثان مرده و اگر آنشخص اول اراده کرد تاوان گرفتن را از شاهدان دوتم گواهان بگذراند بوصیت کردن مرده برای او پس قاضی حکم کند برای او بر شاهدان دوم نصف قیمت غلام برای آن شخص اول همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی وان ترك عبدا و قيمته كل واحد الف وثلث ماله الف فشهد ل كل فريق لو على عبده بعينه و قضى لكل ولا بنصف عبده ورجع الاضمان للوارث عليهم وضمن كل فريق للموصوله الآخر نصف قيمة عبده وان خرجا من ثلثه ضمن كل فريق للوارث قيمة العبد الذي شهد به ( عالمكيري) مردی دو غلام را میراث گذاشته بود که قیمت هر کدام ایشان هزار درم بود و حال اینکه سوم حصة مال او هزار درم بود پس هر فرقه از دو فرقه شاهدان گواهیدادند برای مردی بغلامی از ایشان از روی --- page 627 --- جلد دوم ۶۳۴ کتاب الشهادة وصیت وحکم کرده شد برای هرکدام ازان دو مردی که وصیت کرده شده برای ایشان بنصف غلام او و هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند پس تاوانی نیست بر شاهدان مر وارثان انمرده را و تاوانده میشود بر فرقه شاهدان برای آن مرد دیگر که وصیت کرده شده برای او بنصف قیمت غلام او را واگر مر دو غلام پیرو از سوم حصه مال انمرده پس هر طائفه شاهدان تاوانده میشوند برای وارث آنمرده قیمت آنغلامی را که این فرقه گواهی داده است با نغلام وان كان ثلث ماله الفاقی خمسمائة قضى لكل واحد بثلثة ارباع عبده فان رجعا ضمن كل فريق خمسة ماللورثة وضمن كل فريق للموصى له الآخر مأتيان وخمسين بقدر ربع العبد لو كان ثلثه الفين وقيمته احدها الذا وقيمة الآخر الف قضى لكل واحد يثلثي عبده فان رجعوا ضمن فريق الالف الفاللورثة وضمن ثلث الالف الموصوله الآخر وضمن فريق الالف ثلثى الالفالموديا لـ العبد الألر فع ولا للورثة عليهما شیء واگر در صورت گذشته مرده دو غلام را میراث گذاشت و قیمت هر کدام از ایشان یکهزار دردم وسوم حصہ مال او یکهزار و پانصد درم بود قاضی حکم کند برای هر کدام از ان دو کسیکه وصیت کرده شده است برای او بسه حصه از جمله چهار حصه غلام او پس اگر هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده میشود بر فرقه ایشان برای وارثان انمرده پانصد درم را و برای آن دیگری که وصیت کرده شده برای او دو صد و پنجاه درم ا که چهارم حصه قیمت آنغلام است واگر در همین صورت سوم حصه مال آن مرده دو هزار درم بود و قیمت یکغلام دو هزار درم و قیمت دیگر غلام یکهزار درم بود حکم کرده شود برای هر کدام از ان کسیکه وصیت کرده شده برای او بد وحصه از جمله سه حصه غلام او پس اگر هر سه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوندشاهدان دو هزار درم برای وارثان مرده هزار درم را و برای آن دیگری که وصیت کرده شده برای او تاوان ده میشوند سوم حصه یکهزار درم را و تاوان ده میشوند شاهدان یکهزار درم برای آنکسیکه بغلام بیش قیمت وصیت کرده شده برای او د وحصه از جمله سه حصہ یکهزار درم را و وارثان مرده را بر ان شاهدان چیزی نیست ولو كان كل واحد يساوي الفاو ثلث ماله الفا و شهد --- page 628 --- جلد دوم ۶۲۵ كتاب الشهادة وشهد الفريق الثاني بالرجوع والوصية ضمنا للموصی له الاول قيمة عبك وللميتى للورثة على الاول ولاعلى الثاني ولوجرجا من ثلثه وثلثه الفان ضمن شهو الثاني للاول قيمة عبدا وللورثة قيمة الثاني ولو كان ثلثه الفاوخمسمائة ضمزشهود الثاني للاول قيمة عبد وللورثة نصف قيمة الثاني كذا في الكافي (عالمكيري) واگر قیمت ہر غلام برابر ہزار درم بود وسوم حصه مال او ہزار درم بود وفرقه دوم از شاهدان گواهیدادند بر رجوع کردن آنمرده از وصیت خود برای مرد اول و بوصیت کردن او برای مرد دوم تا وانده میشوند برای انکسی که اول وصیت کرده شده برای او قیمت غلام اورا وپیچ چیزی نسبت مر وارثان آن مرده را برشاهدان اول و نه برشاهدان دوم و اگر بر دو غلام می برآمدند از سوم حصه مال آنمرده وحال آنکه سوم حصه آن دو ہزار درم بود تا وانده میشوندش اهدان دوم برای اول قیمت ان غلام او را وبرای وارثان آن مرده تاوانده میشوند قیت غلام دوم را واگرسوم حصہ مال ویکہزار وپانصد درم بود تاوانده میشودشاهدان دوم برای اول قیمت غلام او را و برای وارثان تاوانده میشوند نصف قیمت غلام دوم را همچنین ذکر شده است در کتاب کافی الباب الثامن في الرجوع عن الشهادة في الحدود والجنايات باب هتم ثابت است در بیان حکم رجوع کردن گواهان از گواهی خود در حدو دوجنایات وان شهدوا بقصاص في النفس ا ومادونه ثم رجعوا بعد اقتل ضمنوا الدية ولا يقتص منهم (هدايه) رجع الولي معهما ولم يرجم والدية في مال المشهو و ورثاء لوكا ناوارثه لكن ان ربع الولى معها خير الولى بين تضمين الولي الدية او الشاهين كما لوجاء المشهود بقتلتي وايهما ضمن لا يرجع على صاحه عند ابیحنيفة واتفقوا على رجوعها علي المطاء (مجمع المحتاج) واگر شاهدان گواہیدادند بقصاص در نفس یا در غیر نفس بعد ازان رجوع کردند از گواهی خودپس از کشتن او انکسیکه که گواهی برا و داده اند تا وانده میشوند آنگواہان دیت را وقصاص گرفته نمیشود از ایشان --- page 629 --- جلد دوم ٦٣٦ کتاب الشهادة خواه ولی کشته شده اول بایشان رجوع کرده باشد یا رجوع نکرده باشد ودیت او در مال آن شاهدان است و آن شاهدان میراث می برند از کشته شده دوم اگر وارثان او بودند ولیکن اگر ولی کشته شده اول بایشان رجوع کرده بود ولی کشته شده دوم را اختیار است میان تاوان گرفتن دیت از ولی کشته شده اول و تاوان گرفتن دیت از ان شاهدان چنانکه در صورتیکه زنده بیاید انکسیکه گواهی دادند بکشته شدن او و از هر کدام ازان ولی یا گواهان که تاوان گرفت رجوع نکند تاواندهنده بر دیگر خود بر امام اعظم و اتفاق کرده اند هر سه امامان ما رحمهم الله تعالی بر رجوع کردن گواهان بر ولی در صورت کشتن خطا ولو شهدا بالعفو بان قالا ان ولي المقتول عفا عن القاتل فحكم القاضي بشهادتهما ثم رجعا لم يضمنا شيا (ترجمه) واگر شاهدان گواهی دادند بعفو باینطریق که گفتند که ولی کشته شده بخشیده است کشنده را و قاضی حکم کرد بگو اهی ایشان بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده نمیشوند چیزیرا اذا شهد شاهدان على رجل انه عفى عن دم خطاء او جراحة خطاء او عمدا فيها ارش فقضى القاضي بذلك ثم رجعا عن شهادتهما ضمنا الدية والارش لكما الجراحة وتكون الدية عليهما في ثلث سنين وما بلغ من ارش الجراحة خمس مائة درهما الى ثلث الدية ففي سنة وما زاد الى الثلثين ففي سنة اخرى وما كان اقل من خمس مائة ضمنا ه حالا وان كانت الدية قد وجبت حالا ولم يوخذ منها شيئ وشهد شاهدان انه ابراه منها وقضى بالبراءة ثم رجعا ضمنا حالا كذا في الحاوي (تـکــمــلــه) وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بدرستی او نیز دعفو کرده است از خونی که بخطا بود و یا از زخمی که بخطا بود و یا بقصد بود و حال اینکه دران زخم بحکم شرع تاوان بود و قاضی حکم کرد بان عفو بعد ازان --- page 630 --- جلد دوم ۶۲۷ کتاب الشهادة شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوند دیت را در صورت خون خطا و تاوانده میشوند تا وان زخم را در صورت زخم خطا و زخم بقصد و میشود دیت بر ایشان در سه سال و آنقدر تاوان زخم که بر پنجصد درم شرعی برسد یا بزیاده از ان تاسوم حصه دیت لازم میشود در یکسال و انقدر یکه زیاد شوه از دو حصه از جمله سه حصه دیت لازم میشود در دیگر سال و انقد ریکه کم باشد از پنجصد درم لازم میشود در حالا و اگر دیت واجب بود در حال دیگر فریند ازان چیزی تا اینکه دوست باد گوا میدادند که صاحب دیت ابرا کرد و بهت برای جنایت کننده از ان و قاضی حکم کرد بخلاصی او بعد از ان اینگواهان رجوع کردند تاوان ده میشوند ایشان دیت را در حال همچنین ذکر شده است در کتاب حاوی ولو شهدا انه صالحه عن دم العمد على الف ثم رجعا لم يضمنا ايهما كان المنكر بالصلح وتمامه فى المحيط وفيه شهد ا انه صالحه على عشرين الفا والقاتل بجد فقضى ثم رجعا ضمنا الفضل على الدية قال الطالب صالحتك على الف وقال الخصم لا بل على خمسمائة فالقول للمدعى عليه مع يمينه لانكار الزيادة فان برهن الطالب وقضى ثمر رجعالة خمسمائة التي بشهادتها (محیط و خانیلی و غیره) و اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی ولی کشته صلح کرد به سبتی از خونی که بقصد بود هر کرا بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوند هیچ چیز را در هر کدام از ولی کشته شده و یا کشنده که منکر از صلح باشد همین حکم است و تمام این حکم در کتاب محیط است و هم در کتاب محیط ذکر شده است که اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این شخص صلح کرده است با ولی کشته شده بیست هزار درم و آن کشنده منکر بود ازان پس قاضی حکم کرد بآن صلح بعد از ان آنشاهدان رجوع کردند از گواهی خود تاوانده میشوند مقدار زیاده را بردیت طلب کننده حق گفت که صلح کردم با تو بهزار درم در مدعی علیه گفت که نه چنین است بلکه پنجصد درم صلح کرده پس معتبر قول مدعی علیه است باسوکند او از جهت منکر بودا از زیادتی پس اگر طلب کننده حق گذرانید شاهد انرا بهزار درم وحکم کرده شد بآن بعد از ان شاهدان رجوع کند وین الاصل صاحب محیط --- page 631 --- جلد دوم ۶۲۸ كتاب الشهادة تاوانده میشوند ان پانصد درم را که لازم شده است بگواهی ایشان شهد اعلى العفو عن دم فيه مال او جرح عهد فيه مال ثم رجعا ضمنا الدية أو ارش الجراحة في ثلث سنين اوسنة وفي البدايع شهدا بالقتل خطاء ثم رجعا ضمنا الدية في ما لهما وكذا اذا شهدا بقطع يد خطاء ضمنا نصفها وكذا اذا شهدا بسرقة فقطع ثم رجعا و فى السراج الوهاج أن الدية التى على الشاهدين تكون في ما لهما في ثلث سنين ولا كفارة عليهما لا يوما الميراث بان الاولي عليه وعليه نهار ثلث (خبر) دو شاهد گواهی دادند بعفو ولی از خونی که در ان مال لازم میشد و یا از زخم بقصدی که در ان مال لازم میشد بعد از ان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده میشوند در صورت خون دیت کشته شده را و تاوانده میشوند در صورت زخم تاوان آنرا در مدة سه سال و یا در مدة یکسال و در کتاب بدایع گفته است که دو شاهد گواهی دادند بکشتن خطا بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوان دیت کشته شده در مال خود ایشان میشود و همچنین اگر گواهید ادند ببريدن دست بخطا تاوانده میشوند نصف دیت را و همچنین تاوانده نصف دیت میشوند اگر گواهیدادند بدزدی پس بریده شد دست انکسیکه گواهی بر او داد و اند بعد از رجوع کردند از گواهی خود و در کتاب سراج وهاج ذکر شده است که بدرستی آن دیتی که بسبب رجوع بر شاهدان باشد لازم میشود در مال ایشان در مدت سه سال و کفارت بر ایشان نیست و محروم میشوند از میراث چنانکه اگرد و شاهد اولاد انکسی باشند که گواهی بر او داده شده پس بدرستیکه ایشان میراث می برند از او اذا شهد شاهدان على رجل بسرقة الف درهم بعينها فقطعت یده ثم رجعا ضمنا دية اليد في مالهما ولا قصاص عليهما عندنا وضمنا الالف و كذلك كل تصرف فى نفس كذا فى المبسوط ولو شهدا بسرقتين فقطعت يده ثم رجعا عن احدهما فلا ضمان كذا في العتابية (عالمگيري ) وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر مردی ب هزار درم همان --- page 632 --- جلد دوم ۶۲۹ كتاب شهادة بدز دیدن او برا دزدم معلوم پر پس بریده شد دست او بعد ازان رجوع کردند از گواهی خود تاوان دیت دست او در مال خود ایشان میشود و قصاص نیست نزد ما و نزد ائمه میشود لکن سزاور دریم ریت جره بر قصاص است که در نفس باشد و یا در غیر نفس همچنین ذکر شده است در کتاب مبسوط و اگر گواهی دادند بر او بر دزدیدن پس بریده شد دست او بعد ازان رجوع کردند از گواهی یک دزدی پس ہیچ تاوانی نیست بر ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب عنایه اربعة شهدا وا على رجل بالزنا وشهد شاهدان عليه بالاحصائنا القاضي بشهادتهم ولم يرجمه ثم رجعوا جميعا عن شهادتهم فان شهود الزنيا يضمنون الدية وجد وحدا لقذف عند علمائنا الثلاثة رحمهم الله لي ولا ضمان على شهود الاحصا كذا في المحيط ( عالمگیری ( چهار شاهد گواهید او ند برزی برزنا کردن او و دو شاهد گواهیدادند بمحصن بودن او پس قاضی جائز گردانید گواهی ایشان را و امر کرد بسنگسار کردن او بعد ازان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس شاهدان زنا تاوان دیه شو ودیت آن سنگسار شده را و حد زده میشوند بعد قذف نزد سر سه علماء ما رحمهم الله تعالی در شاهدان حصان هیچ تاوانی نیست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط ولوشهد اربعة على رجل بالزنار هم شمس فجلده الامام ورجمه السياط ورجعوا عن الشهادة بعد ما تجد عذير ليس عليهم ارش الجراحة ولو لم تجرحه السياط فلاضمان عليهم بالاتفاق وعلى هذا حد القذف وحد الخمر والتعزير كنا في المبسوط ولو رجع واحد من الشهود قبل ان يحكم به احد او ولو رجع واحد منهم بعد الحكم قبل الاستيفاء قالا بوجنيفة وابويوسف رحمهما الله يحدون ولو رجع احده ثم بعد استيفاء الجلد فعليه الجلخاصة كذا في الحاوي ) عالمگیری ) و اگر چهار شاهد گواهید او ند بر مردی بزنا کردن او و حال انکه ان مرد محصن نبود پس پادشاه امر با قد ز دوجی کرد او را ان قذف بعد ازین از شاهدان رجوع کردند پس نزدا مام منو دوست سے --- page 633 --- جلد دوم ٦٣٠ كتاب الشهادة بران شاهدان تاوان زخم نیست واگر زخمی نکرده اورا ثانیا پس بران شاهدان باتفاق علماء رحمهم الله تعالٰی تاوانی نیست و بنا بر این حکم است حکم حد قذف وحد آشامیدن خمر وتعزیر کردن همچنین ذکر شده‌است در کتاب مبسوط واگر یکی ازان شاهدان رجوع کرد از گواهی خود پیش از حکم قاضی بگواهی ایشان حد قذف زده شوند همه‌آن شاهدان واگر یکی ازایشان رجوع کرد پس از حکم قاضی و پیش از گرفتن حد ازان کسیکہ گواهی بر او داده شده بود درینصورت گفته‌اند حضرت شیخین رحمهما الله تعالی کہ ہمہ شاہدان حد زده شوند واگر یکی ازایشان رجوع کرد پس از تمام کردن درّہ پس خاص بر همین یک شاهد حد قذفست و همچنین ذکر شده است در کتاب حاوی ولو شهد اربعة علی رجل بالزنا والاحصان فقضى القاضي بذلک وامر برجمه فرجعوا عن الشهادة ورجمه حتى الميراة وهو حي فان القاضی یدفع عنه الرجم وهم ضامنون ارش جراحه كذا في المبسوط (عالمگیری) واگر چهار شاهد گواهیدادند بر مردی بزنا کردن ومحصن بودن او پس قاضی حکم کرد بان وامر کرد بسنگسار آنمرد پس ان شاهدان رجوع کردند از گواهی خود وحال اینکه آن مرد را زخمی کرده بود سنگها واوزنده بود پس قاضی منع کند از او سنگسار کردن را وآن شاهدان تاوانده هستند تاوان زخم اورا وهمچنین ذکر شده‌است در کتاب مبسوط اذا شهد شاهدان على رجل انه اعتق عبده و شهد عليه اربعة بالزنا والاحصان فقضى القاضي بشهادتهم واعتقه ورجمه ثم رجعوا عن شهادتهم فان علی شهود العتق قيمة الولاء وعلى شهود الزن الدية ويكون الموالاذا لم یکن للرجم ولد ولا توام كنا في المحيط ولو كان المشهود بها عتيق المروهم يضمنون الدية مع حصة من القيمة كذافي الحاوي (عالمكيري) واگر دوشاهد گواهی دادند برمردی کہ بدرستی اوآزاد کرده است غلام خودرا وچهار شاهدگواهی دادند بزنا کردن ومحصن بودن آنغلام وقاضی حکم کرد بگوای هردو طایفه شاهدان وازآزاد گردانیدآن غلام رابوسنگسار کرد اورابعدازان هردو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس بدرستی کہ بر شاهدان ازادی غلام --- page 634 --- جلد دوم ٦٣١ كتاب الشهادة تاوان قیمت اوست برای خواجه او وبر شاهدان زنا دیت اوست و این بار خواجه او میشود اگر ان سنگسار شده از وارث دیگر از عصبهای او نبود همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و اگر یکی از شاهدان آزادی غلام یکی از جمله چهار شاهدان زنا بود پس همین شاهد تاوان ده میشود حصه خود را از دیت با حصه خود از قیمت آن غلام همچنین ذکر شده است در کتاب ماکی ولو شهد اربعة على العبد بالزنا والاحصاناء على المعتق الكانه ورجعوا عن العتق ضمنوا القيمة ولا شيئ عليهم من الدية ولو رجع اثنان من الزنا واثنان اخران عن العتق لا شيئ على اللذين رجعا عن العتق وعلى اللذين رجعا من الزنا نصف الدية ونصف القيمة كذا في المبسوط (عالمگیری) و اگر چهار شاهد گواهی دادند بازادی وزنا کردن و محصن بودن مردی پس قاضی همه آنرا امضا نمود بعد از ان رجوع کردند آن شاهدان اگر گواهی آزادی دادند و میشوند برای خواجه او قیمت او را و بر ایشان پیچ چیزی از دیت نیست و اگر دو شاهد از ایشان رجوع کردند از گواهی زنا و دو شاهد دیگر ایشان رجوع کردند از گواهی آزادی هیچ چیزی از تاوان نیست بر ان دو شاهد یکه رجوع کرده اند از گواهی آزادی و بران دو شاهد یکه رجوع کرده اند از شاهدی زنا نصف دیت وصدر قذف است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط مشهد و اعلى مورثهم ابنای بهم او اخیهم او عمهم او ابن عمهم المحصن بالزنا رجم ولا تعتبد تهمة ستحقا الارث فان رجعوا ولم يصيبوا مقتله في مجمع واحد ضمن والحجر دية وورثه المرجوم فان اصابوا مقتلا في مجمع واحد وكذبو الأنفسهم بعد الرجم رجموا وورث وان قالوا شهدت بباطل لا نا كنا ما رأيت زنالا دية ابناؤ عهم ولا ديته لهم ولا يرث وان كذبوغ في الشهادة وصدقوه فى الرجوع غرموا ديته وحدوا للقذف وحر موا عن الارث ويصرف الى اقرب الناس اليه كذا في الكافى (عالمگیری) گواهی دادند شاهدان بر مورث خود بینی بر پدر خود و یا برادر خود و یا هم خود و یا پسرعم خود که محصن بون --- page 635 --- جلد دوم ٦٣٢ كتاب الشهادة بزنا کردن او سنگسار کرد میشود همان مورث و اعتبار داده نمیشود در این گواهی بر شاهدان تهمت تعجیل میراث بردن را اگر گفته شود که غرض ایشان از این گواهی تعجیل میراث بردن است از ان مورث ایشان و بسبب این تهمت گواهی ایشان قبول نشود پس اگر ان مورث ایشان سنگسار کرده شد و حال اینکه ان شاهدان بجای کشتن او هنوز نرسیده بودند که یکی از ایشان رجوع کرد از گواهی خود تاوانده میشود چهارم حصه دیت را و همین شاهد رجوع کنند میراث می برد از ان مورث سنگسار شده خود و اگر شاهدان رسیده بودند بجای کشتن سپس یکه از ایشان رجوع کرد از گواهی خود و دیگر شاهدان در رفتگو کردند او را در رجوع کردن تا وانده نمیشود آن رجوع چیز را و میراث می برد از ان مورث خود و اگر دیگر شاهدان گفتند اور که تو گواهی بباطل دادی زیرا که تو ندیده بودی زنا کردن او را و ما دیده بودیم او را تا وانده میشود آن رجوع کننده چهارم حصه دیت را کر آن دیگر شاهدان و میراث نمی برد ازان مورث خود و اگر دیگر شاهدان در رفتگو کردند اور در گواهی و دستر اور دگوا اورا در رجوع کردن او همه ایشان تا وانده میشوند دیت او را وحد زده میشوند از جهت قذف و محروم میشوند از میراث و میراث بامرزه صرف کرده میشود یکسیکه نزدیک تر باشد با دچنین ذکر شده است در کتابا ثلثة شهدوا بالقتل عمدا فقضى للولي بالقود فضربه فقطع يده ثم رجع واحد منهم القد على حاله فان قتله الولي تم رجع أخر فلاضمان على الولي ويضمن الراجع الاول ربع دية اليد فى ماله ثلثا ذلك فى السنة الاولى وثلثه فى السنة الثانية ويضمن الراجع الثاني نصف دية النفس في ماله في ثلث سنين في كل سنة ثلثه فان رجع أخر بعد لک رم نصف الديتة في ثلث سنين في كل سنة ثلثه ويضمن الراجع الاول فضلا ما بين ربع دية اليد الي ثلثها فان وجد الشاهد الثالث عبداً كانت دية اليد كامله على الا رايجه الثناوية النفس على عاقلة الولي في ثلث سنين (عالمگیری) شاید کولهای کیس که مخصر مع القوم --- page 636 --- جلد دوم ۶۳۳ كتاب الشهادة پس قاضی حکم کرد برای ولی مرده بقصاص گرفتن پسر ولی نزد آن کشنده را در برید دست او را بعد از آن رجوع کرد یکی از ان شاهدان از گواهی خود پس قصاص بمال خور باقی است پس گردن کشنده را بعد ازان رجوع کرد یک شاهد دیگر از گواهی خود پس برولی پسر تاوانی نیست و تاوانده میشود آن رجوع کننده اول چهارم حصه دیت دست را در مال خود او که دو حصه از چهار حصه آن دیت در سال در آید و سوم حصه آنرا در دوم سال بدهد و رجوع کنندۀ دوم تاوانده میشود نصف دیت نفس را در مال خود او سیال در هر سال سوم حصه آنرا بدهد پس اگر آن یک شاهد دیگر رجوع کرد از گواهی خود بآن دو شاهد اول تاوانده میشود این شاهد نصف دیت نفس را در سه سال در هر سال سوم حصه آنرا بدهد و رجوع کنندۀ اول تاوانده میشود مقدار زیادتی دیت دست را که در بین چهارم حصه دیت دست و سوم حصه آنست پس اگر شاهد سوم غلام یافته شد دیت دست کامل بر شاهد اول و دوم میشود و دیت نفس بر عاقله ولی قصاص میشود در مدت سه سال ثلثة شهدوا بالقتل العمد فقضى فقطع الولي يده ثم رجع واحد فقطع رجله ثم رجع آخر بطل القود على عامة الروايات فان برأ من الجراحتين فعلى الأول ربع دية اليد وعلى الثاني ربع دية اليد ونصف ارش الرجل فان كان الثالث عبدا كانت دية الرجل على الولي فان مات منها والثالث عبد فعلى الراجعين نصف دية اليد ونصفها على عاقلة الولي فان رجع الثالث ولم يظهر انه عبد فان برأ منها فارش اليد عليهم ثلاثاً وارش الرجل على الثاني والثالث نصفان فان مات من ذلك كله فالدية عليهم أثلاثاً كذا في محيط السرخسي ( عالمگيري ) سه شاهد گواهی دادند بر کسی بکشتن بقصد و قاضی حکم کرد بآن ولی قصاص برید دست او را بعد از ان یکی از ان شاهدان رجوع کرد از گواهی خود پس ولی کشته شده برید پای او را بعد از ان یک شاهد دیگر رجوع کرد باطل میشود قصاص بنا بر اکثر روایتها پس اگر از ان دو زخم پیشه بر رجوع کنندۀ اول چهارم حصه --- page 637 --- جلد دوم ۶۳۴ کتاب الشهادة دیت است بر رجوع کنندۀ دوم چهارم حصۀ دیت دست و نصف تاوان پای است پس اگر شاهد سوم غلام بود دیت پای بر ولی قصاص است و اگر آن زخمی بازان روزخم مرد و شاهد سوم غلام بود پس بر هر دو رجوع کنندگان نصف دیت است و نصف دیگر آن بر عاقلۀ ولی قصاص است پس اگر شاهد سوم رجوع کرد و ظاهر شد اینکه غلام است پس اگر آن زخمی ازان دو زخم به شد پس تاوان دست او بر هر دو شاهدان تقسیم است که بر هر کدام سوم حصۀ آن است تاوان پای برشاهد دوم و سوم هر دو نصف است پس اگر آن زخمی از همه آن زخم مرد پس دیت در همه آنشاهدان تقسیم است که بر هر کدام ایشان سوم حصۀ آن است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رجل ادعی علی رجل انه قطع یده ولیه خطأ وثامنها وجاء ببينة شهد واعلیه انه قطع یده ولیه خطأ و القطع ولم يشهدوا انه ثامنها وجاء بشاهدين آخرين شهدا انه ثامن اليد ولم يشهد واعلی نحو بال على الله وجوا لم انهم الا الامام محمد ليلة مردی دعوی کرد بر مردی که بدرستی این مرد بریده است دست ولی مرا بخطا و آن ولی من مرده است ازان و آورد شاهدان را که گواهی دادند بر او که بدرستی بریده است دست ولی او را بخطا و گواهی دا که آن ولی او مرده است ازان و آورد دو شاهد دیگر را و ایشان گواهی دادند که بدرستی آن ولی او مرده است ازان زخم دست و گواهی ندادند بریدن دست پس قاضی حکم کرد بدیت ولی او بر عاقله آن شخم بعد ازان شاهدان بریدن دست اظهار رجوع کردند از گواهی خود پس ایشان تاوانده میشوند همه دیت را بعد ازان اگر شاهدان مردن و رجوع کردند از گواهی خود رجوع کنند شاهدان بریدن بر ایشان همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره وکذا لوان رجلا ادعی علی رجل انه قطع صباحا من المفصل خطا وارنقه شلت مما وراء لجدع علیہ بك فلما الى بيتا فهد شهد اعلی القطع ولم يشهد اعلى الشلل وجاء بشاهدين آخرين شهدان لنه شلت مما امضى على عاقلة القاطع بدية الكف ثم رجع شاهدا القطع قاضی --- page 638 --- جلد دوم ۶۳۵ كتاب الشهادة فانهما يضمنان جميع ارش الكف ثمران رجع اللذان شهدا على الشلل فان شاهدا لقطع يرجعا على شاهدى الشلالا مع ارض الكرم الان الاصل فيكون و الامت سيد بالضر ومن جانه ميكذا فى الذخيرة (عالمكيرى) و همچنین اگر مردی دعوی کرد بر مردی که بدرستی این مرد انگشت مرا از بند بخطا بریده است و بدرستی کف دستم شل شده است ازان و مدعی علیه ازان منکر بود پس مدعی دو شاهد آورد که گواهی دادند بریدن انگشت او و گواهی ندادند بشل شدن کف دست او و اورد دو شاهد دیگر را که گواهیدادند باینکه بدرستی دست او ازان شل شده است پس قاضی حکم کرد بر عاقله برنده انگشت بدیت کف دست او بعد ازان شاهدان بریدن انگشت رجوع کردند از گواهی خود پس بدرستیکه ایشان تاوان دهند همه تاوان کف دست را بعد ازان اگر آن گواهانی که شاهدی داده بودند بشل شدن دست رجوع کند از گواهی خود پس بدرستیکه شاهدان بریدن دست رجوع کنند بر شاهدان شل شدن دست بهمه تاوان کف دست مگر رجوع نکنند بتاوان انگشت پس تاوان انگشت خاص بران شاهدان است که گواهی داده اند خاص بریدن و بریدن همچنین ذکر شده است در کتاب ذخیره شهدا بقتل عبدله رجلا واخوان باعتاقه فقضى بها معا او بالقتل اولا فرجعوا ضمن شهود القتل الغا قيمته و شهود العتق عشرة آلاف الف قيمته وتسعة الاف تمام الدية فان شهدا واعتقه اولا وقضى به ثم شهدا اخوان انه قتله قبل العتق والمولى يعلم به ثم رجعوا ضمن شهود العتق قيمته و شهود الجناية عشرة آلاف كذا فى الكافى (عالمكيرى) دو شاهد گواهی دادند بکشتن غلام کسی مردی را بخطا و دو شاهد دیگر گواهیدادند با زاد کردن انکس آنغلام ریب قاضی بهر دو گواهی یکجا حکم کرده یا در اول حکم کرد بگواهی کشتن پس هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی تاوان میدهند شاهدان کشتن هزار درم را که قیمت آن غلام است و تاوان ده میتود شاهدان آزاد کردن هزار درم --- page 639 --- جلد دوم ۶۳۶ كتاب الشهادة یکہزار درم قیمت آنغلام و نهزار درم تمام شدن دیت را واگر گواه میدادند بآزادی آنغلام در اول قاضی حکم کردہا بعد از ان دو شاهد دیگر گواه میدادند که بدرستی همین غلام کشته است آخر در رایش از آزادی خود و خواجهای خبر بود بکشتن او بعد ازان هر دو طائفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود تا وانده میشوند شاهدان آزاد نمودند قیمت آنغلام را و تا وانده میشوند شاهدان جنایت کردن او ده هزار درم را همچنین ذکر شده است درکتاب بانی اذا شهدا بعتق معلق بان شهدا ان عبدك قتل وليهذا الرجل ول من امس وهو يعلم رتبة العبد الف در هم واخوان انه قال اصلی دخل عبدك الدار فهو حر والحق ان قد دخل الدار اليوم وقصى بها ثم مرجو اخرمنهم المين ر باليد الا الي الي الي الا بابا والا بازی را کہ گواه میدادند که بدرستی غلام این مردکشته است ولی اینمر در او را قتلی در روز فلان خواجہ اوخبر بود بآن و قیمت آنغلام هزار درم بود و دو شاهد دیگر گواه میدادند که بدرستی آن خواجه او دیروز گفت اگر غلامم در سرای در آمد پس آزاد باشد و دو شاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی آنغلام امروز در سرای درامدی وقاصی علم که دو برس گوامی بعد از ان هر سه طائفه شاهدان رجوع کردند از گواهی تا وانده میشوند شاهدان بیوند تاوان جنایت را د تا وانده میشوند شاهدان جنایت هزار درم را د بر شاهدان در آمدن در سرای ہیچ چیزی نیست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط سرخسی رحم وعن محمد رح في الاملاء شاهدان شهد العلی رجل انه قتل ابن هذا الرجل عمدا وشهد هذا الشاهدان على هذا الرجل ايضا انه قتل ابن هذا الرجل الآخر عمدا والابوان يدعياني لا وارث لهذين المقتولين غير هذين الابوير مقضى بالقصاص وقتله الابوان ثم رجعا عن احد الابنين وقالالم يقتل ابن هذا ضمنا نصف الدية ولو لم يرجعا عن شهادتهما ولكن جاء احد الابنين حيافلوى المقتولان يضمن نصف الدية ان شاء شاهدين وان شاء الاب القاتل الذي جاء ابنه حيا ولوکان --- page 640 --- جلد دوم ٦٣٧ کتاب الشهادة ولوكان المقتولان ابنی رجل واحد وقضى القاضی له بالقصاص وقتل الاب بابنیه ثم رجع الشاهدان عن قتل احدابنیه فلاتما عليهما في المحیط (عالمگیری) و از امام محمد در کتاب امالی روایت شده است که دو شاهد گواهی دادند بر مردی که بادرشتی این مرد بقصاص کشته است پسر این مرد او نیز گواهی دادند همین دو شاهد بر همین مرد قاتل که بدرستی او بقصاص کشته است پسر این مرد دیگر را و مثال اینکه هر دو پسران دو کشته شده دعوی میکردند آزاد وارث دیگر این دو کشته شده غیر ازین دو پدر نبود پس قاضی حکم کرد بقصاص و آن دو پسران دو کشته شده کشتند او را بعد ازان آنگواهان رجوع کردند از گواهی خود بکشتن یکی از ان دو پسر و گفتند که کشته بود پسر این مرد را تاوان ده میشود نصف دیت آن قصاص کرده شده را و اگر آن شاهدان رجوع نکردند بودند از گواهی خود لیکن از ان دو پسر گیرنده آمد پس ولی آن کشته شده را که بقصاص کشته شده است اختیار است که نصف دیت او را تاوان بگیرد اگر می خواهد از هر دو شاهد و اگر می خواهد یا واین کیم آنرا از پدری که کشنده است و پسر او زنده آمده است و اگر هر دو پسر کشته شده پسران یکمرد بودند و قاضی حکم کرد برای انمرد بقصاص کردن و آن پدر کشت آن کسی را که گواهی بر او داده شده بقصاص هر دو پسر خود بعد از ان هر دو شاهد رجوع کردند از شاہدی کشتن یکی از ان دو پسر او پس هیچ تاوانی بر ایشان نیست همچنین ذکر شده است در کتاب محیط الباب التاسع في الرجوع عن الشهادة على الشها باب نهم ثابتت دربیان حکم رجوع کردن شاهد از گواهی بر گواهی واذا رجع شهود الفرع ضمنوا (هدايه) وهذا بالاتفا (فتح القدير ) ولو رجع شهود الاصل قالوا لم نشهد هكئذ الفرح على شهادتنا فلافنا عليهم وكذالوقالوا رجعنا ولا الفرع ( درمختار ) ولا يبطل القضاء بخلافت قبل القضاء اذا نكر الاشهالا يقضى بشهادة الفرعين كما اذا رجعوا قبل (هدایه و فتح القدام --- page 641 --- جلد دوم ۶۳۸ کتاب الشهادة و وقتیکه شاهدان فرع از گواهی خود رجوع کردند تاوانده میشوند و بهمین حکم باتفاق علمای ما است (مجمع الانها) و اگر شاهدان اصل از گواهی خود رجوع کردند و گفتند که ما دروغ گواهی داده بودیم شاهدان فرع را بر گواهی خود پس هیچ تاوانی بر ایشان نیست و همچنین تاوان بر شاهدان اصل نیست اگر گفتند که رجوع کردم از گواهی خود و نه بر شاهدان فرع تاوان است پس باطل میشود حکم قاضی بخلاف پیش از حکم قاضی اگر شاهدان اصل منکر شوند از شاهد گرفتن که ازینصورت حکم نکند قاضی بگواهی شاهدان فرع چنانکه حکم نمیکند بگواهی گواهان فرع اگر گواهان فرع رجوع کنند پیش از حکم قاضی وان قالوا شهدنا هم و غلطنا ضمنوا (هدایه) و اگر شاهدان اصل گفتند که شاهدان فرع را گواه گردانیده بودیم لیکن غلط شده بودیم تاوانده میشوند قال ابو المعالی رحمة الله علیه فی شرح جامع الکبیر فیما اذا شهد الفرعان علی شهادة شاهدین علی رجل انه قتل فلان بن فلان خطأ فقضی بالدية علی عاقلته و قبضها الولي ثم جاء المشهود بقتله حيا لا يضمن الفروع غير ان الولي يرد على العاقلة ما اخذ منهم (فتح القدير) گفته است ابوالمعالی رح در شرح جامع کبیر در ان مسأله که اگر شاهدان فرع شهادتی دادند بر شاهدی دو شاهد بر مردی که بدرستی انمرد فلان پسر فلان را بخطا کشته است پس حکم کرد قا بدیست او بر عاقله انمرد و قبض کرد ولی کشته شده آن دیت را بعد از ان زنده آمد انکسیکه شاهدی داده شده بود بکشتن او تاوانده نمیشوند شاهدان فرع مگر اینست که ولی مرد میکند بر عاقله او انچز مرا که گرفته است از ایشان و لورجع الاصول والفروع جميعا يجب الضمان عند الشيخين رحمهما الله تعالی علی الفروع وان قال شهود الفروع کذب شهود الاصول وغلطوا اتمناهالم يلتفت الى ذلك لايجب الضمان عليهم (هدایه) و اگر شاهدان اصل و شاهدان فرع همه ایشان رجوع کردند از گواهی خود واجب میشود تاوان بر شیخین --- page 642 --- جلد دوم ٦٣٩ كتاب الشهادة شیخین رحمهما الله تعالی بر شاهدان فرع واگر شاهدان فرع گفتند که شاهدان اصل دروغ گفته اندیا گفتند که غلط شده اند در گواهی خودالتفات کرده نشود بگفته ایشان و تاوان برایشان واجب نمیشود ولو قال شهود الفرع رجعنا عن شهادتنا وقال شهود الاصل قد غلطنا في شهادتنا كان الضمان علی شهود الفرع كذا فى التاتارخانية وان قال الفرعان للقاضي قد كانا اشهدلنا على شهادهما بذلك ولكنها رجعاً عن هذه الشهادة او قالا قد اخبرانا انهما قد رجعا عن شهادتهما فلا ضمان عليهما فى شيئ من هذا كذا في شرح ادب القاضي للخصاف للصدر الشهيد ج (عالمگیری) و اگر شاهدان فرع گفتند که ما رجوع کردیم از گواهی خود و شاهدان اصل گفتند که به تحقیق ما خطا شده ایم در گواهی خود تاوان بر شاهدان فرع است همچنین ذکر شده است در کتاب تا تارخانیه واگر شاهدان فرع بقاضی را گفتند که تحقیق شاهدان اصل شاهد کرده بودند ما را بر همین گواهی ولیکن ایشان از همین شهادت خود رجوع کرده اند یا گفتند که بتحقیق شاهدان اصل خبر داده اند ما را که بدرستی که ما رجوع کرده ایم از گواهی خود پس تاوان برایشان نیست در چیزی ازین دو صورت همچنین ذکر شده است در کتاب شرح ادب قاضی امام خصاف رحمة الله علیه تصنیف امام صدر شهید رح واجمعوا على انه اذا شهد شاهدان على شهادة شاهدين وشهد اربعة على شهادة شاهد يفضى القاضی به بشه جروان الضمان على الفريقين نصفان هكذا في المحيط (عالمكيرى) وفي المحيط شهدا على شهادة اربعة واخوان على شهادة شاهدين وقضى تم رجموا فعلى شاهدي الاربعة ثلثا الضما وعلى الآخرين الثلث (بحر رايق) و علما اتفاق کرده اند بر اینکه وقتیکه دو شاهد گواهی دادند بر گواهی دو شاهد و چهار شاهد گواهی دادند بر گواهی دو شاهد پس قاضی حکم کرد بان بعد از ان هر دو فرقه رجوع کردند از گواهی خوارد --- page 643 --- جلد دوم ۶۴۰ كتاب الشهادة تاوان آن بر ہر دو فرقۀ شاہدان بدو نصف است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط و در کتاب محیط ذکر شده است اینکه دو شاہد فرع گواہی دادند بر گواہی چهار شاہد اصل و دو شاہد فرع گواہی دادند بر گواہی دو شاہد اصل و حکم کرده شد بان بعد ازان ہمہ ایشان رجوع کردند از گواہی خود پس بر دو شاہدان فرع که اصل ایشان چهار اند دو حصه از جملہ سہ حصہ تاوان است و بر دو شاہد دیگر سوم حصہ آنست دوشها وفي الجامع اذا شهد شاهدان على شهادة شاهدين لاجل على اخر بالف درهم اخران على واحد عليه بالف بعينها فقضى القاضي بالالف بشها دتهم جميعا ثم رجع احد من الاولين اللذين شهدا على شهادة شاهدين واحد من الفريق الثاني اللذين شهدا على الالف شهدا واحد فعليهم ثلثة اثمان المال الثمنان على احد الاولين والثمن على احد الآخرين والفن الا واحد من الفريقة الاول ضمن الربع ولو رجع بعد هذا الفريقة الآخر كله ضمنا ربعا اخر ولو شهدا كل فريقة ضمان على ثلثا شاهد ورجع واحد من هذا وواحد من ذلك ضمنا النصف هو جواب الاستحان البحر الرائق عاليا) در کتاب جامع ذکر شده است اینکه دو شاہد فرع گواہی دادند بر گواہی دو شاہد اصل برای مردی بر مرد دیگر بہزار درم و دو شاهد فرع دیگر گواہی دادند بر گواہی یک شاہد اصل بعین آن ہزار درم پس حکم کرد قاضی بهزار درم بسبب گواهی ایشان بعد ازان رجوع کر د یکی از دو شاهد فرع که گواهی داده بودند برگواه دو شاهد اصل ورجوع کر دیکی از ان دو شاہد فرع کہ گواہی داده بودند بر گواهی یک شاهد اصل پس بر هر دوی ایشان تاوان سہ حصہ از جملہ ہشت حصہ تاوان است کہ دو حصه آن بر یکی از ان دو شاهد اول است و یک حصه آن بر یکی از ان دو شاہد دیگر است و اگر رجوع نکرد از گواہی مگر یک شاهد از فرقه اول تاواندان چهارم حصه حق را واگر بعدازان رجوع کردن این شاهد ہمہ شاہدان فرقہ دیگر رجوع کردند از گواہی خود تا وندم چهارم حصہ دیگر را واگر هر فرقه از دو فرقه شاهدان گواهی دادند بر گواهی دو شاهد اصل پس یک شاہد فرع از یک فرقه و یکی از دیگر فرقه رجوع کردند تاوانده میشوند دو حصه از جمله هشت حصه و نصف حق --- page 644 --- جلد دوم ۶۴۱ کتاب الشهادة و همین حکم جواب استحسان است وان رجع المذكون عن التزكية ضمنوا وهذا عند ابی حنیفة رح اما اذا قالوا اخطأنا فيها فلاضمان (هدایه و هدايه) واطلق فی ضمانهم فشمل الدية فلو زكوا شهود الزنا فرجموا فاذا الشهود عبيد ا ومجوس فالدية على المذكين ومعناه اذا رجعوا عنها مع علمهم بان قالوا علمنا انهم عبيد ومجوس ذلك ذكا هم واذا ثبتوا عليه ظهر عمو انهم عوار و اتمها عليه ولاعى الشهود لايحد الشهد حد القذف لانهم قذفوا حيا فات ولايورث عنه (تکمله وبحررايق) و اگر تزکیه کنندگان رجوع کردند از تزکیه شاهدان تاوانده میشوند و این حکم نزد امام اعظم است رحمة الله اما اگر تزکیه کنندگان بگویند که ماخطا شده ایم در تزکیه کردن پس تاوان نیست برایشان مصنف رحمة الله علیه مطلق ذکر کرد تاوانده شدن ایشان را پس شامل شد تاوان دیت را پس اگر تزکیه شد شاهدان زنا و سنگسار شد مشهود علیه پس ناگاه معلوم شد که شاهدان غلامانیا مجوس اند پس دیت آن سنگسار شده بر تزکیه کنندگانست و معنای این حکم انیست که تزکیه کنندگان رجوع کنند از تزکیه با علم ایشان بنقصان شاهدان باینطریق که بگویند که ما میدانستیم که شاهدان غلامان یا مجوسیان اند و با آن تزکیه کردیم ایشان را اما وقتیکه بر تزکیه ثابت باشند و بگویند که بدرستی ایشان اصیل اند پس هیچ تاوانی نیست برایشان و نه بر شاهدان و نه حذرده میشوند شاهدان بحد قذف زیرا که ایشان قذف کرده اند شخص زنده را و بتحقیق او مرده است و حدقذف بمیراث برده نمیشود الباب العاشر فى الرجوع عن شهادة التعليق والشرط --- page 645 --- جلد دوم ۶۲۲ کتاب الشهادة باب دهم ثابت است در بیان حکم رجوع کردن شاهد از گواہی معلق کردن طلاق یا آزاد ی یا از گواہی شرط و اذا شهد شاهدان بالیمین ای شهد ابتعلیق طلاق زوجته قبل الدخول بها بدخول الدار بتعليق عتق عبك تم شهد آخران بدخول الدار فقضى بالطلاق والعتاق ثم رجع الفريقان فضمان نصف المهرد قيمة العبد على شهود الیمین خاصة ولو رجع شهود الشرط ففيه خلاف والصحيح ان شهود الشرط لا يضمنون بحال نص عليه الزيادات والى هذا مال شمس الائمة السرخسي ( هدايه وهدايه وفتح القدير و کفایه) وقتیکه گواهیها دند سوگند کردن کسی یعنی گواهی دادند بمعلق کردن کسی طلاق زن خودرا پیش از جماع کردن با آن زن بداخل شدن او در سرای و یا معلق کردن آزادی غلام خود بداخل شدن او در سرامی بعد از ان دو شاهد دیگر گواهی بداخل شدن او در سرای پس قاضی حکم کرد بطلاق زن او و بآزادی غلام او بعد ازان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردن از گواہی خود پس تا وان نصف مهر و قیمت غلام خاص بر شاهدان سوگند میشود نه بر شادان شرط و اگر رجوع کردند تنها گواهان شرط پس در ینحکم اختلاف ست وصحیح آنست که گواهان شرط تا وانده نمیشوند بهیچ حالی تصریح کرده است امام محمد حمة اله علیه با نیم درکتاب زیادات و بین لم میل کرد وشمس المدری ولا يضمن شهود الاحصا صورته ان يشهد اربعة على الزناو اخران على انه محصن والضمان على شهود الزنا (در مختار و تکمله) و تا وانده نمیشوند گواهان محصن بودن صور آن انیست که چهار شاهد گواهیدا دند بزنا کردن مردی و دو شاهد --- page 646 --- جلد دوم ۶۴۳ كتاب الشهادة دیگر گواهی دادند باینکه این مرد محصن است بعد ازان همه ایشان رجوع کردند پس تاوان برگواهان زناست نه برگواهان محصن بودن وضمن شاهد الايقاع لا التفو[يض?] ای قامت بينة انه فوض اليها الطلاق واخرى انها اوقعته ثم ج[?] كان الضمان على بينة الايقاع وكذا اذا شهد على تفويض العتق الى العبد وآخران أن العبد اعتو نفسه ثم رجعا فالضما[ن?] على شهود الايقاع (تکمله درمختار) و تاوان ده می شوند گواهان واقع کردن طلاق نه گواهان سپردن امر طلاق بزن یعنی دو شاهد گواهی دادند که این مرد اختیار طلاق زن خود را بخود آن زن سپردست و دو شاهد دیگر گواهی دادند که این زن خود را طلاق کرده است بعد ازان هرد[و?] طایفه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس تاوان بر گواهان طلاق کردن زن می شود و همچنین اگر دو شاهد گواهی دادند سپردن مردی اختیا[ر?] آزادی غلام خود را بخود آن غلام و دو کس دیگر گواهی دادند که این غلام خود را آزاد کرده است بعد ازان هر دو طایفه شاهدان رجوع کردند پس تاوان بر گواهان آزاد کردن غلام است نه بر گواهان سپردن اختیار آزادی ولو شهد انه امره بالتعليق واخران ان المامورعلق واخران على وجود الشرط ثم رجعوا فالضمان على شهود التعليق كذا فى البحر الرائق (تکمله وعالمگيرى) و اگر دو شاهد گواهی دادند که بدرستی این مرد امر کرده است فلان را بمعلق کردن طلاق زن او و یا بمعلق کردن آزاد کردن غلام او بچیزی مانند درآمدن در سرای و دو شاهد دیگر گواهی دادند که بدرستی آن شخص --- page 647 --- جلد دوم (۶۳۴) كتاب الشهادة امر کرده شده معلق کرده است طلاق زن اور او یا آزادی غلام اور ابدر آمدن در سرا و دو شاهد دیگر گواهی دادند بوجود شرط که در آمدن در سراست بعد از ان همه شاهدان رجوع کردند از گواهی خود پس تاوان بر شاهدان معلق کردن است همچنین ذکر شده است در کتاب محیط رایق تم کتاب الشهادة ويتلوه كتاب الوكالة انشاء الله تعالى تمام شد جلد دوم از فتاوای سراج الاحکام که مؤلف گردیده بارشاد مغیث المومنین شهنشاه المسلمین خلیفة الرحمن اشجع الدوران اعلیحضرت سراج الملة والدین امیر حبیب الله خان و بتوجه میمنت سنیه محمدی قاطع بدعت نایب پادشاه خود مختار سردار نامدار سردار نصرالله خان نایب السلطنه ممالک محروسه افغانستان ادخلها الله بحبوحة الجنان و بتصحیح تمام خادمان شرع مبین و دین متین سید المرسلین و دعاگویان خاص دولت اسلام و ذات مبارک اعلیحضرت سراج الملة والدین پادشاه مسلمین فصایل و فواضل ارکان حاجی الحرمین الشریفین حاجی عبدالرازق خان و علمای متبحرین محکمه میزان التحقیقات الشرعیه و بسعی و اهتمام مالا کلام فدایی دین و دولت اسلام عالیجاہ عزت نشان محمد سرور خان جرنیل کارخانه جات بتاریخ یوم یکشنبه جمادی الثانی سنه ۱۳۳۱ زیور طبع پوشید محمد عمر [؟] --- page 648 --- [BLANK PAGE] --- page 649 --- [BLANK PAGE] --- page 650 --- [BLANK PAGE] --- page 651 --- [BLANK PAGE]