# Āʼīnah-i jahānʹnumā آئينه جهان نما Anvār-i Suhaylī. Selections Fables of Bidpai. Persian Kalīlah wa-Dimnah. Persian # adl0005 # Kābul, Dār al-Salṭanah, 1317 [1899] كابل :دار السلطنة،, . ١٣١٧ # Transcribed by gemini-3.1-pro-preview, 2026-08-09. # Roughly two thirds of characters agree with a modern printed edition of the same text. Much of the disagreement is editorial, not misreading. Treat the transcription as a finding aid and read the page image before quoting. # Text: CC0. Images: New York University Libraries, public domain. --- page 1 --- کافة ادعیه ماثوره سحریه [ILL] مطبعه دار السلطنه کابل --- page 2 --- [BLANK PAGE] --- page 3 --- [BLANK PAGE] --- page 4 --- كلام الملوك ملوك الكلام حسب الفرمان شهریار افغانستان حضرت ضياء الملة والدين امیر عبدالرحمن خان غازي خلد الله ملکه تالیف منتخب انوار تجلی که فیض نفیس مبارک خود حضرت پادشاه اسلام پناه افتخار گروه کیم تشکر آن ذخیره ایست که مسافران نیاز را در توشه دین و دنیا حاصل فیروزه میگردد بسعی و اهتمام خادم آستان فدوی جان فشان گل محمد محمد زائی درانی افغان در مطبع دارالسلطنه کابل طبع شد ۱۳۱۰ --- page 5 --- ۲ بسم الله الرحمن الرحیم تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وصلی الله تعالی علی خیر خلقه سیدنا محمد وآله واصحابه صلوة کثیرا اما بعد میگوید بنده قہری رحمت حضرت رحمن ممنون منت ایزد منان بسرفرازی تاج باتیغ و نگین --- page 6 --- ۳ ضیاء الملة والدین امیر عبد الرحمن خان پادشاه دولت افغانستان که کلام حق سبحانه ناطق این مقالست که خلق حیات و ممات از بهر امتحان بندگان بحسن اعمالت و همه کتب بافشای معنی دالست لیکن بعبارت عربیه غریبه که فایده فهم آن بطول آمال و نسیه اجالست کتاب انوار سهیلی که نصایح مصالح امور دنیوی و اخروی بلفظ فارسی تعجیب مر غبی و ذکی میتواند شد لیکن حرمان اکثر طبایع از اطناب آن ظاهر و جلیست لهذا بندگان همایون اعلی بوجود مسعود خود متوجه گردین --- page 7 --- ۴ کتاب موصوف را شبها از اول تا آخر مطالعه نموده از هر چهارده باب آن بایگان نکته مفیده مجربه خود بندگان اقدس انتخاب فرمودند تا هرگرا گوش نصیحت نیوش با ازین درر غر پند های ارجمند بهره یاب حسن مراحم این گردد بیان اول این چهارده قاعده‌چنانچه این قاعده را بیان میکنیم تا منظور نظر اعتبار نسازد بنای دولت تنزل خواهد بود و اساس سلطنت او استحکام نخواهد یافت صیت اول انست که هرکس را از ملازمان که بتقرب خود سرفراز می‌دارد سخن دیگری در باب شکست او بعز قبول نباید رسانید که هرکس --- page 8 --- ۵ که هرکه نزد پادشاهی مقرب شد هرآئینه جمعی بروحسد برند و چون اساس عنایت سلطانی درباره او مستحکم بینند بلطایف الحیل در نقص و هدم آن کوشند و ازروی دولتخواهی و نصیحت درآمد و سخنان رنگین و فریبنده گویند تا وقتیکه مزاج پادشاه برو متغیرگردد. و درضمن آن صورت مقصود ایشان بحصول پیوندت بیت مشنو سخن هرکس وشنو سخن من کار با همه غض است بربان وصیت دوم انکه ساعی و نمام را در مجلس خود راه ندها که ایشان فتنه انگیز و جنگجواند و عاقبت ایشان بغات --- page 9 --- ۶ وخیم است بلکه چون این صفت از کسی مشاهده نماید هرچند زودتر آتش سعایت اورا بآب شمشیر سیاست فرونشاند تا دود آن عرصه عالم را تیره نسازد بیت آتشی را که سوخت خلقی از ان جز بکشتن علاج نتوان کرد وصیت سیم آنکه با امرا و ارکان دولت خود طریق فتوت و نیکوخواهی مرعی دارد که باتفاق دوستان یکدل و معاون مصاحبان یکجهت کارهای کلی تمشی شود مصرعه آری باتفاق جهان میتوان گرفت وصیت چهارم آنکه بتلطف دشمن و چاپلوسی او مغرور --- page 10 --- ۷ مغرور نگردد هر چند تملق پیش آرد و تضرع بیش کند از روی خرم بر وی اعتماد ننماید که از دشمن هیچ رویی دوستی نیاید نظم از دشمن دوست در پرهیز چون هیزم خشک ز آتش تیز کارش بحیل چوبرنیاید خوش خوش درحیله برکشاید وصیت پنجم آنکه چون گوهر مراد بچنگ آید در محافظت آن تهاون نورزد و آنرا بغفلت ضایع نگرداند که دیگر تدارک صورت نبندد و چندانچه پشیمانی خورد سود ندارد نمیاید بکف تیر جسته زدست وگرچه بدران گزی پشت دست --- page 11 --- وصیت ششم آنکه در کار با خفت و شتاب زدگی ننماید بلکه بجانب تامل و تانی گراید که مضرت تعجیل بسیارست و منفعت صبر و سکون بیشمار مثنوی مکن در مهمی که داری شتاب زراه تانی عنان بر متاب که ناکرده را میتوان کرد زود چو شد کرده وانگه ندامت چه سود وصیت هفتم آنکه بهیچ وجه عنان تدبیر از دست نگذارد و اگر جمعی دشمنان بقصد وی متفق گردند و صلاح در آن بینند که بیکی ازیشان ملاطفت باید ورزید که بسبب آن خلاصی ازان ورطه متصورست فی الحال بران اقدام نماید بنمایم --- page 12 --- ۹ بحکم الحرب خدعه بنای فریب ایشانرا به تدبیر بمرکز زبر و زر گردان که عقلا گفته اند بیت از دام خصم بحیلت توان گریخت قيل ای حمید کما قیل یا مجید وصیت هشتم انکه از ارباب حقد و حسد احتراز کنند و بچرب زبانی ایشان مغرور نگردد که چون نهال کینه در سینه متین نشانده شد ثمره آن جز ضرر و آزار تصور نتوان کرد مثنوی کینه که بر سینه نهاد درت دل شودش از پی آزار سخت با تو رسد چرب زبانی کند بر گذرد قصد نهانی کند وصیت نهم انکه عفو را شعار و دثار خود ساخته ملازمانرا --- page 13 --- ۱۰ باندک جریمه در معرض خطاب و عتاب نیارد که همواره اکابر بآب عفو و مرحمت نقش جرایم از جراید احوال اصاغر فرو شسته اند و دامن اغماض از روی شفقت ببی ادبی و جرات ایشان پوشیده بیـت ز ابتدای وجود آدم تا بعهد پادشاه از بزرگان عفو بودست از فرودستان گناه و چون از بعضی مقربان جنایت و خیانت ظاهر گردد و بعفو سلطانی مستظهر شوند دیگر باره ایشانرا از مشرب غنا سیراب گرداند تا در بیابان حرمان سرگشته و حیران نگردد فرد انرا که بدست لطف برداشتی بنواز و بیکبار مگین در خاک دلیرانه --- page 14 --- ۱۱ وصیت دهم انکه گرد آزار هیچکس نگردد تا بطریق مکافات جزای سیه سیه مثلها ضرری بولی لاحق نشود بلکه باران احسان بر مفارق عالمیان بارد تا در روضه ان احسنتم احسنتم لا نفسکم گلهای مراد ببار آید قطعه نیک ار کنی بجا تو نیکی کنند باز و بدکنی بجا تو از بد بتر رسد امروز هستی از بد از نیک خیر روزی بود کز بد نیکت خبر رسد وصیت یازدهم انکه میل کار یکه موافق طور و لایق حال نباشد نفرماید که بسیار کس کار خود گذاشته بهم نامناسب اقدام نمو و انرا باتمام نرسانده از کار خود باز ماند فرد --- page 15 --- ۱۲ زاغی روش کبک دری میاموخت این سنت او و راه او رفت ز دست وصیت دوازدهم آنکه چهرۀ حال خود را بمجلۀ حلم و ثبات آراسته گرداند که دل حلیم ملیحست و پختۀ کاد الحلیم ان یکون نبیاً حدیث صحیح فرد تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد شکر ظفر انگیز تر وصیت سیزدهم آنکه ملازمان امین و معتمد بدست آورده از مردم خاین و غدار اجتناب نماید که چون مجاوران عقبة سلطنت بصفت امانت موصوف باشند هم اسرار مملکت محفوظ ماند و هم مردم از ضرر ایشان ایمن گذرانند. واگر عیاذاً بالله چهرۀ حال ایشان --- page 16 --- ۱۳ ایشان بخیال خیانت سیاه وسخن ایشان نزدیک پادشاه بدرجه اعتبار رسیده باشد شاید که بیگناهی را در معرض تلف و نتایج بد عاجلاً وآجلاً بران مترتب گرددمثنوی خادم پادشه امین باشد تا دران ملک رفته تو افیرا ور کند جانب خیانت روی ملک ویران شود زشومی او وصیت چهارم انکه از محنت بے درکار و انقلاب ادوان باید که غبار ملال بردامن همت ننشیند چه مرد عاقل پیوسته بسته بند بلا باشد- و آدمی غافل در نعمت حیرت روزگار گذراند قطعه --- page 17 --- ۱۴ شیر را سلسله در گردن دمند شیشه فارغ البال با طلال در من میگردد عاقل از کلبه اخران نجهد پای بیژن غافل از عین طمع بگرد چمن میگردد و یقین داند که بی مظاهرت لطف ازل و فیض لم یزل سهم سعادت بهدف مراد نرسد و از کثرت فضل و هنر بی معاونت قضا و قدر هیچ کار بر نیاید بیت دولت نه با کستاب علم و هنر است وابسته احکام قضا و قدر است دانایان گفته اند که سخن نا اندیشیده چون رز نا سنجیده است مصرع سخن را بیندیش و انگه بگوی فرد دام شیطانست دنیا دانه لذتهای نفق مرغ در احرم طمع دانه زو در دام افتند ارباب --- page 18 --- ۱۵ از باب اول دانایان گفته اند هر چه جویند از مراتب دو جهانی بوسیله مال بدست توان آورد - واهل عالم جویای یکی ازین مراتب باشند اول فراخی معیشت و سهولت اسباب آن. واین مطلوبه جمعی باشد که همت ایشان بر نوشیدن و پوشیدن و در استیفای لذت نفس کوشیدن مقصور ست دوم رفعت منزلت و ترقی در مرتبت - و طایفه که مقصدا یشان این بودایشان اهل جاه و منصب باشند و بدین دو مرتبه نتوان رسید الا بمال --- page 19 --- ١٦ سیم یافتن ثواب آخرت ورسیدن بمنازل کرامت وگروهی که نظر برین معنی دارد اهل نجات درجاتند حصول این مرتبه نیز بمال حلال میتواند بود وَنِعْمَ الْمَالُ الصّالِحُ لِلرَّجُلِ الصّالِحُ و اما بیان کفتاید هرکس درگاه ملوک را ملازمت گیرد او را پنج کار اختیار باید کرد اول شعله آتش خشم را بآب حلم فرونشاند دوم از وسوسه شیطان حذر نماید سیم حرص فریبنده و طمع فتنه انگیز را بر عقل راه نما مستولی نسازد چهارم بنای کار ها را براستی و کوتاه دستی بنجد بهم حکایت مشهور آورده اند دو رفیق بودند یکی سالم نام و یکی غانم نام --- page 20 --- ۱۷ حوادث و وقایعی که پیش آید انرا برفق و مدارا تلقی نماید و هر که برین صفتها متصف شد مرآینه مراد او بخوبترین وجهی براید دانایان گفته اند اگر تقرب حضرت پادشاه میسرد پنج خصلت از حکایت مذکور پیش گیرم اول انکه باخلاص تمام خدمت کنم دوم همت خود را بر متابعت پادشاه مقصور گردانم سیم افعال و اقوال پادشاه بنیکوئی در نظر او باز نمایم چهارم چون کاریرا که پادشاه اغاز نماید که بصواب نزدیک باشد و صلاح ملک دران بینم انرا در چشم و دل پادشاه اراسته گردانم و منافع و فواید او را بنظر پادشاه در اورم تا شادی او بخوبی رائی راستی تدبیر پادشاه بیفزاید --- page 21 --- ۱۸ پنجم اگر در کاری پادشاه خوض نماید که عاقبتی وخیم و خاتمی مکروه داشته باشد که مضرت آن بملک بازگردد بعبارت شیرین ورفق تمام ضرر انرا باز نمایم واز سوء عاقبت آن او را بیان کا و هر گاه که پادشاه کسی را باین هنرها آراسته بیند البته نوازش او را ضرور شناسد و در سه کار شروع نتوان نمود مگر به بلند همتی اوّل عمل سلطان دوّم سفر دریا سیّم مقابلت اعدا و مقهور ساختن دشمنان و من خود را دون همت نمی بینم که چی از حل تم مثنوی چون بازوی همتم چنین است هرچه آن طلبم در آستین است --- page 22 --- ۱۹ خواهی شرف بزرگواری میکوش بهرستی که داری فی الجمله بهر چه هست یاری همت چو قوی بود برآری دانایان گفته اند کاریکه از سوزن ضعیف در وجود آید نیزه سرافراز در ترتیب آن مقصر و مهمیکه از قلمتراش نحیف خیزد شمشیر آبدار در ان متحیر دانایان گفته اند که پادشاه نظر بحسب کند نه بنسب اگر جمعی بیهنران خدمت آبا و اجداد را وسیله سازند بدان التفات نکند که آدمی را نسب بهنر درست باید کرد نه بپدر مثنوی از هنر خویش گشا سینه را مایه مکن نسبت دیرینه را زتن مرده شوای ناتمام زتن تو کن مرده خود را بنام از جمله حکایت ساله مرغانم --- page 23 --- ۲۰ از پدر مرده لاف ای جوان گز به سگی چون خوشی از استخوان موش با وجود انکه با مردم همخانه است بواسطه ایذا و ازاریکه از و میرسد در هلاک او سعی واجب میدانند و باز که وحشی خورت چون از و منفعتی تصور میتوان کرد با غرار هر چه تمامتر اور ابدت می ارند و بر ساعد ناز از روی اعزاز باهتزاز می پرورند پس ملک باید که نظر با شمنا و بیگانه نکند بلکه مردم عاقل و فرد را طلبد و کسانی را که در کار با غافل و از هنر با عاطل باشند بر مردمان فاضل و هنرمندان کامل ترجیح روا ندارد که منصب خردمندان را بیخردان دادن چنان باشد که حله کبر پهای --- page 24 --- ۲۱ بر پای بستن و پیرایه پای بر سر آویختن است هر جا اهالی هنر گیرند ضایع مانند و ارباب جهل و سفاهت زمام اختیار بدست خلل کلی بامور مملکت راه یابد و شامت آنحال بشاه و رعیت رسد فرد همای گو نیفکن سایه شرف هرگز دران دیار که طوطی کم از زغن باشد نفسه و حکما گفته اند پادشاه باید که در افشای اسرار خود باد طهار اعتماد نکند و از مهمات خاصه که در کتمان آن مبالغه دارد رمزی با ایشان در میان ننهد اول هر که بر درگاه او بی جرمی کشید و خیانت جفا و ملالتی دیده باشد و مدتی رنج و بلای او از باب اول از حکایت روباهی بود در پیشه یی طعمه را طافت نگذشت --- page 25 --- ۲۲ دوم آنکه مال و حرمت او در ملازمت پادشاه بباد رفته باشد و معیشت بروتنگ سیم آنکه از عمل خود معزول باشد و دیگر باره امیدواری بدریافت عمل ندارد چهارم شریر و مفسد که فتنه جوید و بجانب ایمنی و آرامش مایل نشود پنجم مجرمی که باران اولذت عفو دیده باشند و او تلخی عقوبت چشیده باشد ششم گناهگاری که ابنای جنس او را گوشمال داده باشند و در حق او زیادت مبالغه رفته باشد هفتم انکه خدمت پسندیده کند و محروم ماند و دیگران بمسابقه خدمتی بیشتر از و تربیت یابند هشتم انکه دشمنی منزلت و مراجعت بیا شد د بروی --- page 26 --- ۲۳ و بر وی سبقت گرفته و بدان پایه رسیده سلطان با او بتماشدن نهم انکه در مضرت پادشاه منفعت خود را تصویر کند دهم انکه بر درگاه پادشاه قبولی نیافته باشد و نزدیک دشمن ملک خود را مقبول گرداند. وملوک را باین ده طایفه سرخود را درمیان نباید نهاد. واصل انیست که تا دین و دیانت و مروت و اهلیت کسی را بارها نیازماید او را صاحب وقوف سر خود نگردانند بیت راز مگشائی کر کس درین کرگاه سیر کردیم بسی محرم اسرار نبود فرود بنفس مباش و بدگمان با یش وز فتنه و مکر در امان باش دانایان --- page 27 --- ۲۴ از باب اول از حکایت پادشاه و زاهد حکایت کلیه گفته‌اند عاقلان درین کار اگر سعی بسیار کنند معذورند اول در طلب جاه و منزلتی که پیش ازین داشته باشد دوم پرهیز کردن از مضرت آنچه بتجربه رسیده باشد سیم در محافظت منفعتی که دارند چهارم در بیرون آوردن نفس از ورطۀ تهلکه واقع بود پنجم در ملاحظه جذب نفع و دفع ضرر در زمان مستقبل دانایان گفته‌اند پادشاهان چون کسی را تربیت کنند بی سبب کلی اور اخوار نسازد و هر کرا بر دارند بی امر عظیم که حادث گردد از نظر نیندازند بیت چو برآب فرو می‌نبرد حلمیت شرم دارد ز فرو بردن پرورده خویش از باب اول از حکایت کنجشک مانی حکایت --- page 28 --- ۲۵ از باب اول کلمات میگوید دانایان گفته اند خطر ملک و آفت ملکت یکی از شش چیز میتواند بود اول بغض نیک خواهان و از خود محروم گردانیدن و اهل رای و تجربه را خوار فرو گذاشتن دوم فتنه و بغی آنچنان باشد که جنگهای بیهوده و کارهای نااندیشیده حادث گردد و شمشیرهای مخالفان از نیام کشیده شود سیم هوا و آن مولع بودن باشد بزنان و رغبت کردن بشکار و مشغول شدن بشراب و میل فرمودن بلهو و لعب چهارم خلاف روزگار و آن حادثه باشد که در زمان واقع شود چون وبا و قحط و زلزله و غرق و حرق و مانند آنها پنجم بدخوئی --- page 29 --- ٢٦ و آن افراط باشد در خشم راندن و مبالغه در عقوبت و سیاست نمودن ششم جهل و آنچنان باشد که در موضع صلح بجنگ گراید و در محل جنگ بصلح میل نماید و در وقت ملاطفقت مجادلت نماید و آنجا که سد قهر باید بست در لطف و مرحمت کشاید بیت من کلام حضرت سراج همایون روحنا فداه جنگ و صلح بهر حیل ناید بکار جای گل گل باش و جای خار خار دانایان گفته اند تیر غدر یکه از کمان دستی گشایند بجائی تر آید بر ضمایر ارباب خرد مخفی نماند که یک نکته از نکات عالم بیان کرده میشود چنانچه آن نکته اینست حقیقت غدر غداران --- page 30 --- ۲۷ غداران در بین دو دوست که میخواهند نفاق را ابتدا کنند خود را مغموم در نظر این دوست مینماید. تا مجال آن شخص جویا میشود سبب مغمومیت خاطر او را - آن فریب کی غدار جواب میگوید که خداوند آخر خیر میشود. این ساده دل در حیرت و فکرت می افتد و از و می پرسد که معنی سخنی که آخر خیر میشود چه واقع دارد. آن غدار حر افزاده از طرف آن دوست او سخنهای وهم آمیز و فتنه گیهای وحشت انگیز در بین بآهستگی و ملایمت و سخنان نصیحت نمایان میکند آن دو یار جانی با هم را دشمن دو جهانی میسازد --- page 31 --- ۲۸ از باب اول اخلاقیات و حوالی بغداد زبائی نانه دانایان گفته اند هر که حقی از پادشاه بپوشد. و یا ناتوا از طبیب پنهان دارد. و اظهار فقر و فاقه با دوستان جایز نبیند خود را خیانت کرده باشد از باب اول حکایات مذکور دانایان گفته اند که مردم عالم دو گروه اند. صاحب خزم و عاجز. عاجز آن باشد که در وقت حدوث واقعه و وقوع حادثه سراسیمه و پریشان و متردد حال و سرگردان بود. و صاحب حزم آنست که دور اندیشی پیش گرفته پیوسته اندیشه عواقب امور کند. و صاحب خزم نیز دو نوع باشد اول آنکه پیش از ظهور خطر چگونگی آنرا شناخته باشد. و آنچه دیگران در خواهم کرد --- page 32 --- ۲۹ در خواتم کارها داند اورا در مبادی معلوم شده و تدبیر آخر امور را بدیده عقل در اوایل کرده مصرعه اول الفکر آخر العمل وچنین کس پیش از انکه در گرداب بلا افتد خودرا بساحل خلاص تواند رسانید اور احزم گویند و دوم انکه چون بیلا رسد دل بر جای داشته حیرت و دهشت بخود راه نداد و هر آینه برین کس راه صواب و وجه تدبیر پوشیده نخواهد ماند واین را حازم خوانند مناسب حال این سه کس که یکے عاقل کاملست و دیگری نیم عاقل وسیوم جاهل غافل گفته اندبیت خردمند دانا کسی را شناس که محکم نهد کار خود بر اساس --- page 33 --- ۳۰ کسی را که خردش نباشد درست بنای امورش بود سست سست خرد علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست از باب اول از حکایت آبگیری بود و الخ الخ تا آنجا که زمانی بدست دانایان گفته اند که تدبیر در وقت تنزل بلافایده بیشتر آید و از ثمره راسی در زمان آفت تمتع زیادت نرسد اما با این مرد عاقل باید که از منافع دانش بهیچ وقت نومید نگردد ـ و در دفع مکاید دشمن تاخیر و توقف رواندارد از حکایت مذکور دانایان گفته اند لیم بد گهر تاوقتی یکدل و ناصح باشد بمرتبه که امیدوارست نرسیده ـ اما چون مقصودش حاصل آید تمنای دیگر مرتبها ئیکه شایستگی آن ندارد از خرانۀ خیالش --- page 34 --- ۳۱ خیالش سربر زند و نیز گفته اند که بنای خدمت سفله و بی اصل بر قاعده امید و بیم است چون از خوف ضرر ایمن گردد سرچشمه دولتخواهی را تیره سازد و چون محصول امال مستغنی شد آتش کفراننعمتی و فتنه انگیزی برافروزد دانایان گفته اند تا مادامیکه سخن گفته نشده است محل اختیار باقیست و پس از اظهار تدارک آن از حوزه اقتدار خارج است. سخن تا نگفتی توانیش گفت ولی گفته را بازنتوان نهفت سخنی که از دهان و تیریکه از کمان بیرون آمد نه آن بدست آید و نه این بشست و در امثال آمده که هر چه بربان آید بزیان از باب اول از حکایت ششم تا بابانجشسب دوستی بود و زبانی یارم --- page 35 --- ۳۲ و بزرگی گفته است که زبان ترجمان دلست - و دل والی ولایت بدن - و سخن عرض کننده جواهر وجود - تا در درج گویائی بمسمار خاموشی بسته باشد و مهر سکوت بر حقه نطق نهاده در چمن زندگانی همه ریاحین سلامت روید و نهال حیات ثمره امن و راحت بخشد - اما چون گلبن بلاغت در تبسم آید و بلبل فصاحت در ترنم - ایمن نتوان بود که ریحه گلزار سخن سبب تفریح دل و تقویت دماغ خواهد شد - و یا علت ظهور ماده زکام و واسطه صداع خواهد بود - چه زبانهای بسته بیک نکته دلپذیر بسی عقده های مشکل کشاده - و سخنان نامیم --- page 36 --- ٣٣ شرا نگیز بیك اشارۀ بیجحل گردن گوینده را به بند های گران بسته قطعه اگر بچشم خرد در سخن نگاه کنی بضاعتیست که تیم سود ونیم یان دارد نشان که داد که ناگفته گفته کس بدرد دل کند آواره یا بجان آرد ولی بسیست که گویند را گفتطبی دهد بیباد بماندم که بر زبان آرد دانایان گفته اند که شش چیز درین جهان بی شش چیز ممکن نیست اول مال دنیا بی نخوت دوم متابعت ہوا بی محنت سیم مجالست زنان بی بلیست چهارم مصاحبت بدان بی ندامت پنجم طبع لئیمان بی مذلت دنیا ست اول از مکافات دوستی نه بگو بدین --- page 37 --- ۳۴ ششم ملازمت سلطان بی‌افت هیچکس را از خمخانه دنیا جرعه ندهند که سرمست و بیباک نشود. و سرعصیان از گریبان تجبر و تکبر در نیارد. و کسی درپی هوا قدم ننهد که در معرض هلاک نیفتد. و هیچ مرد بازنان ننشیند که بانواع آفتها مبتلا نگردد. و شخصی با مردم شریر و فتان اختلاط نورزد که عاقبت الامر پشیمانی بار نیارد. و کسی بمردم دون همت و سفله توقع نکند که خوار و بی‌مقدار نگردد عاقلان گفت اند در باب آن غدار یکه دو دوست را با هم دشمن میگرداند سررشته مکر و حیله آن غداران ازین قرار ست --- page 38 --- ۳۵ در وقت حیله و تلبیس خود را غمگین مینمایاند. در هر یک رقوتی که با کسی دوستی و پیمانی کرده باشند در یک باب درین محل از بیقرار سر مکر و حیله را باز مینمایند مثل اینکه آن دوست ازین نهفتن جویا میشود مگر از ان دوست من ترا مکروهی رسیده خواهد بود. برو بیان میکنند که بمن مکروهی نرسیده مگر از سبب محبت و دوستی که با تو دارم احوال غدران دوستی را که تیقینی او دشمنست معلوم میکنم و بیان مینمایم. و من چاره ندارم از انکه هر چه حادث شده باشد از نیک و بد و نفع و ضرر بشرف اعلام تو نرسانم. پیام فتنه آمیز هولناک وحشت انگیز را --- page 39 --- ۳۶ از زبان نزدیکان آن دوست باین دوست که میخواهد دشمن گردانند بیان میکند ـ تا این دوست را ازان دوست جانی متنفر گردانند ـ دران فرصت که آن غدار دلایل ناهنجار بیان مینماید این بیت را دست آویز سخن خود بطریق تمثیل می‌آرد بیت من آنچه شرط بلاغست با تو میگویم || تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال دانایان گفته اند دشمن ضعیف خود را خورد نشاید داشت واگر بقوت و زور درماند شاید که از مکر و حیله عاجز نیاید و بقعر ورق آتش فتنه برانگیزد ـ و زبانه آن بآب تدبیر فرونشیند از امثال اناجیل بیان شروع و مکر میکند دانایان --- page 40 --- ۳۷ دانایان گفته‌اند اهل عالم بر قول و فعل چهار قسم‌اند اول آنکه بگویند و نکنند و این شیوة منافقان و بخیلانست دوم آنکه نگویند و بکنند این عادت آدمیان و جوانمردانست سیم آنکه بگویند و بکنند و این سیرت مردم معاش داراست چهارم آنکه نگویند و نکنند این خصلت دونان و خسیس همتانست دانایان گفته‌اند علم بی‌عمل چون مربی عسل است هیچ لذتی ندارد و گفتار بی‌کردار چون درخت بی‌برگ و بار جز سوختن را نشاید علم کز اعمال نشانش نیست کالبدی باشد جانش نیست علم درخت و عمل او ثمر خاص ز هر ثمر آید شجر از باب اول از حکایات از باب اول از حکایات بهارستان --- page 41 --- ۳۸ شاخ کجی میوه بود ناخواست | مطبخیا نرامد و اتش ست و نیز اکابر بر صفحات دفاتر بقلم کرم این رقم فرموده اند- که از شش چیز فایده نتوان گرفت- قول عمل- و مال بخیر- و دوستی بی‌تجنبه و علم بی‌صلاح- و صدقه بی‌نیت- و زندگانی بی‌صحت و حکما گفته‌اند علامت احمقی و پنچ چیزست اول طلب منفعت خویش در مضرت دیگران کردن دوم ثواب آخرت بی‌ریاضت عبادت چشم داشتن سیم بدشتی و بدخوئی با زنان عشق ورزیدن چهارم تن آسائی و راحت وقایق علوم دانستن پنجم بی‌وفاداری و رعایت حقوق یار و نو نه از باب اول از حکایات مذکور --- page 42 --- ۳۹ توقع دوستی از مردم نمودن دانایان گفته اند که سه چیز برقرارست پیش از وقوع چیز و بعد ازان قرار آن از قبیل ممتنعاتست و ثباتش از قبیل محیلا اول آب چشمه و کاریز چندان خوشست که بدریا نرسید و چون به بحر پیوست دیگر از عذوبت و لطافت چشمه نتواند داشت دوم صلاح خویشان چندان واقعست که بداندیشان و مردم شریر در میان ایشان راه نیافته و دخل نکرده اند و بعد از مدخل بدان و بداندیشان از جمیع اقربا و خویشان وفاق و اتفاق توقع نتوان کرد سیم مشرب مصاحبت از باب اول از کتاب نفایس الافكار --- page 43 --- ۴۰ و مودت تا وقتی صافی باشد که مردم سخن چین فتنه انگیز را مجال سخن ندهند و چون مردم دوروی و دوزبان در میان دو یار فرصت افساد یافته دیگر بر دوستی ایشان اعتماد نتوان نمود مثنوی چو بتوان در روی خلق بستن بخلوتخانه تنها نشستن رفیق نیک باید کرد حاصل که صحبت را نشاید هر سه در سال مرا هست این سخن از عاقلی یاد که رحمت بر روان پاک او باد که باید انشان هرکس که شد یار زیاری شان بآخر شد گرفتار حکما گفته اند مثنوی بر اندیش از امثال را زیجگانت بازرگانی کسانیکه مایه بهم میرفت زمانی تقلید --- page 44 --- ۴۱ بداندیش هم در سرش رود چو کژدم که در خانه کیست رو اگر بدکنی چشم نیکی مدار که حنظل نمی آرد انگور بار مپندار ای در خزان کشته جو که گندم ستانی بوقت درو مثل چنین گفت آموزگار مکن بد که بدبینی از روزگار کسی نیک بیند بهر دو سرای که نیکی رساند بخلق خدای ایضاً مثنوی همدرینباب برانداز بیخی که خار آورد درختی بپرور که بار آورد جهانسوز را کشته بهتر چراغ یکی به در آتش که خلقی بداغ از باب دوم --- page 45 --- ۴۲ دانایان گفته اند که اظهار اسرار نتیجه نیکو ندارد و راز مردم فاش گردانیدن ثمره سعادت نمی بخشد و نیز دانایان گفته اند که سلاطین را واجبست که خود محرم سر خود باشد و با دیگری آشکارا نکند و بعد از انکه مکنون ضمیر خود با دیگری آشکارا گردانید او با دیگری فاش گرداند لازم دارد که جای رنجش نبود چه وقتیکه کسی بار خود نتواند کشید اگر دیگر بر تاب بار حمل آن نباشد عجب نیست فرد راز خود را چون تو خود محرم نه دیگری خود محرم آن چون بود و دیگر انکه چون از کشف سری انچه حق بود ظهور کند - اگرچه افشای از غایت شرم خجالت در ایام گذشته پادشاهی بجهت اندرمان مادر از سر کلام الی سری فرد کلام خود بیکار والا --- page 46 --- ۴۳ افشای سر را عیب شمرند لیکن ظاهر شدن آن حق بود پوش آن عیب میتواند بود فرد مهران کس است که با راز خلق فام عدو مملکست کین دشمنش فرمان دانایان گفته اند هر که در خدمت پادشاه بچکمت باشد زود بمرتبه تقرب رسد - و هر که مقرب سلطان شاد جمله دوستان و دشمنان پادشاه خصم وی گردند- دوستان از روی حسد برجاه و منزلت وی و دشمنان بواسطه مناصحت وی در مصالح ملک ولت فرد هر که نزدیک تر بخدمت شاه خطر وی عظیم تر باشد از باب دوم حکایت پنجدهم --- page 47 --- ۴۴ در باب دوم که در مذمت حکایت بیاره دوش و در باب سوم از حکایت زنانی شیر که مهر شیر با عجز کبوتر را بدست نام هر که در کارها شتاب کند خانه عقل خود خراب کند دانایان گفتند مثنوی چو چشم افتدت بر گناه کسی تأمل کن اندر عقوبت بسی که سهلست لعل بدخشان شکست شکسته نشاید دگر باره بست بندی سبک دست بردن تیغ بدندان گزد پشت دست دریغ من کلام مبارک خود حضرت شهریاری دانایان گفتند که ساعی و نمام – ساعی آنرا گویند که بدروغ در بین دو دوست و یا رعیت پادشاه جدائی افگند از طرف یکی دروغ گوئی یا دلایل ناهنجار در بین ایشان و عداوت بیفگند و نمام آنرا گویند که سخنهای راست را بد شمه --- page 48 --- ۴۵ ترجمه غلط بنیادهند تا از سخنهای دروغ او و از کاو کاو فتنه او دلبدیها در بین دوستان ظاهر گردد. دانایان گفته اند که مرد عاقل آنست که در فاتحه هر کار نظر بر خاتمه آن اندازد و پیش از نشاندن نهال ثمره آن را ملاحظه کند تا از کرده پشمان و از گفته پریشان نگردد. وجه آن مصراع پشیمانی و پریشانی جز شماتت اعدا و هلاکت احبا فاید ندارد پشیمانی چه سود اختر که در اول خطا کردی دانایان گفته اند که هر گشاده ابروئی که چشم راست او از چشم چپ او خوردتر باشد و اختلاجی دایم یعنی پرش چشم بر وغالب حاشیه از غایت بد مزاجی کلمات زشت بر زبان میرانده بود بد از غایت بد مزاجی کلمات بد مزاجی دانش کرده چیزی بطبیعت مکدر در نمایی و نامج --- page 49 --- ۴۶ و مبنی او بجانب چغل دارد و نظرا و پیوسته بر روئی مین است ذات نامبارک چنین شخص مجتمع فساد مکر و مجمع فجور و غدر خواهد بود از باب سیم دانایان گفته اند قطعه از باب سیم از حکایت گوشتم بر ضیعی دارد و بلند زبانی برزمین عاقل آنست که در تجربه نفع و ضرر از هر نفسان دگر بهره خود بردارد آنچه دانست کز و نفع رسد بستاند آنچه از وی ضرری فهم کند بگذارد از باب چهارم از حکایت کبک دری میکند و دلالت کوی و فیروزمند ساهی موش دانایان گفته اند که دشمن ذاتی دو نوعست یکی آنکه ضرر بجانب یکی از ان دو خصم منحصر نیست گاهی این ازان متنفر میشود و گاهی آن ازین متمادی میگردد --- page 50 --- ۴۷ و نیز دانایان گفته اند دشمن ذاتی دوست هرگز نگردد چنانچه آب هر چند مدت مدید در موضعی بماند و رایحه و طعم او متغیر گردد هنوز خاصیت او باقی باشد و چون براتش ریزند از کشتن آن عاجز نیاید و مصاحبت دشمن چون جماز مار افعی اعتماد را نشاید و موانست با اعدا چون مخالطت با پلنگ تیز چنگ بآزمایشی نمی ارزد و بقول دشمن فریفته نباید شد اگر چه دعوی مودت کند و سخن او غره نباید گشت هر چند در اسباب مخالصت مبالغه نماید بیت امید دوستی تو ز دشمنان کهن چنان بود که طلب کردن گل از گلخن --- page 51 --- ۴۸ از باب پنجم در حکایت شتر سوار و منافی با مار از ضربه مار از باب پنجم در حکایت پند و پند دانایان گفته اند رباعی هر کر که بقول خصم مغرور شود شمع خردش تیره و بی نور شود دشمن ذاتی در چه محل گردد دوست آن وقت که تیرگی ز شب دور شود دانایان گفته اند در کریمان گریزید و از لئیمان بپرهیزید که کریم یکساعت آشنائی انواع شفقت و دلجوئی واجب دارد و از بیگانگی برطرف شده دوستی و مقرب را بغایت یگانگی رساند ولئیم حق صحبت قدیم نشناخته صدای یاری را بطرفه العین محو گرداند و ازینجاست که آزادگان با مردمان زود دوست گردند و دیر دشمن شوند چون کوزه زرین --- page 52 --- ۴۹ زرین که دیر شکند و زود بصلاح آید و سفله گان پر دوست شوند و زود بنای دوستی ایشان منهدم گردد چون کوزه سفالین که زود شکند و هیچ روی مرمت نپذیرد قطعه فرد دوستی باید از انکونه پست کان ابدالدهر بماند درست خانه کا ساس شود از خشت خام پست شود از دو سه باران تمام دانایان گفته اند که هرگاه کسی در راه دوستی داد خود بجان مضایقه نکند و نفس عزیز خود را فدای یار نماید او را محب صادق و برادر موافق توان گفت و اگر همین در حصه نا کارهای دنیوی ملاطفت فرماید و بمالی که دارد مواسات --- page 53 --- ۵۰ فرو نگذارد دوستی باشد متوسط الحال و مایل بجانب اعتدال و گفته اند انکه با دوست برای مراعات وقت و مصلحت زمان مال و جاه در میانست مانند صیادیست که دانه برائے سود خویش پراگنده سازد نه برای سیری مرغ و چون این دوستی بغرضها آمیخته است ممکن سرانجام آن بعداوت کشد ہر نفسی کان بغرض آمیز شد دوستی دشمنی انگیز شد و آنکه در راه دوستی جان فدا کند و از سرستی خود برخیزد باز که بدل ندارد و درجه انکه جان بدل کند در مقام محبت عالی تر از انست که مال در بازد بیت است --- page 54 --- ۵۱ هست جوانمرد درم صفدران کار چو با جان فتد آنجاست کار دانایان گفتند هر که با دوست دشمن صحبت در ورزد و با دشمن دوست در آمیزد او را در عداد اعدا داشتن لایق تر باشد روی دل از طایفه تا فتن بگردان از دوستان دشمن و از دشمنان دوست و ازینجاست که دانایان گفته اند دوستان سه گروه اند - دوستان خالص - و دوست دوست - و دشمن دشمن - و دشمنان نیز سه فرقه اند - دشمن ظاهر - و دشمن دوست - و دوست دشمن فرد از دشمن جو چنان ترسم کز دشمن یار و یار دشمن تر برنج هر که تن نیست داغ غلامی دوست کر پر من بود دشمن اغیار دوست --- page 55 --- ۵۲ بیت عضوی ز تو دردمند شود یا تن دشمن چو دم تیغ و کشش زخم در زان دانایان گفتند هرگاه کسی خود حاجتمند شد جمعی که چون ثریا عقد صحبت او را انتظام دادندی مانند بنات النعش متفرق گردند برای آنکه دوستی سفله گان و دون همتان بر غرضهای نفسانی و نفعهای دنیوی مقصور باشد ثبوتی تا طعامی که هست مینوشند همچو زنبور بر تو میجوشند باز وقتیکه ده خراب شود کیسه چون کاسه رباب شود ترک صحبت کنند و دلداری دوستی خود نبود پنداری ای برادر --- page 56 --- ۵۳ راست کویم سگان بازارند کاستخوان از تو دوستتر دارند و هم در صحایف لطایف حکما مسطور است که یکی را از افاضل سؤال کردند که نکته دانکه مردم بدوستی کسی رغبت مینمایند که مال دارد چه میتواند بود جواب داد که ما محبوب خلایقست نزد هرکس که باشد مردم تعظیم او بجا آرند و چون از دست او برود دیگر پیرامنش نگردند رباعی چون گل بچمن دامن پرزر نمود بلبل بهزار صورت دستایش شود وانگه که بباد رفت زرگش پس بود کس نام گل از زبان بلبل نشنود دانایان گفته اند سرکه در دایره احتیاج پای بسته از نان شب بمردم احتکار کردن مذکور مناظره پیش --- page 57 --- ۵۴ چاره ندارد از انکه پرده حیا از پیش بردارد و چون رسم الحیا من الایمان از ورق حال او محو شد زندگانی منغص گردد و بایذا و آزار مبتلا شود مهمان راحت رخت از ساحت سینه او برگیرد و شکر غم بر مملکت نهاد او استیلا شمع خردش بینور بماند و ذهن و کیاست و حفظ و فراست روی بقصور نهند منافع تدبیر درست در حق وی نتیجه مضرت با وجود امانت در معرض خیانت آید و گمان نیکو که دوستان در حق وی بود منعکس شود و اگر دیگری گناه کند جنایت بر متوجه گردد هر چند کند و گوید بروی تاوان بود و هر صفتی که رقمکرا --- page 58 --- ۵۵ تونگر را بدان مدح و ثنا گویند مرد فقیر را موجب طعن و مذمت باشد مثلاً اگر درویش جرات نماید حمل بر تهور کنند و اگر سخاوت ورزد اسراف نام نهند ـ و اگر در حلم کوشد آنرا عجز و بیغیرتی شمرند ـ و اگر بوقار گراید گران جانی و کاہلی گویند و اگر زبان آوری و فصاحت ظاہر کند بسیار گوئی لقب نهند و اگر بامن خاموشی گزیند نقش گرمابه اش خوانند ـ و اگر کنج خلوت گزیند بدیوانگی نسبت دهند ـ و اگر بخنده روئی و آمیزگاری پیش آید از قبیل مسخرگی و ہزل دانند ـ و اگر در خوردنی و پوشیدنی تکلیف کند تن پرورش گویند ـ و اگر بازنده و القیمه را --- page 59 --- ۵٦ درساز دمنکوب و مغلوکش تصور کنند و اگر در یک مکان ساکن شود خام و سایه پرورگش گویند و اگر غربت سفر نماید سرگشته و بخت برگشته بود و اگر در مجردی بگذراند تارک و اگر کتخدا گردد گویند بد نفس و بنده شهوت است ـ حاصل الا مرد محتاج نزد ابنای زمان مردود و بیقدر باشد ـ و اگر باین حال طمعی از وی فهم کنند عیاذاً باالله دشمنی او در دلها متمکن کردد ـ و هیچ حاجتش روا نکرد دهمه از وی برنجند و هر خواری که بآدمی رسد منشائش طمع ست پس جمیع دل مضمره خواری از طمع خیزد و عزت زقناعت دلیمان عزیزاند --- page 60 --- ۵۷ دانایان گفته‌اند مضرت احتیاج همین بس که از مردم چیزی باید طلبید و وجه معاش از هیچون خودی سوال باید کرد و مرگ بهمه حال از درویشی و سوال مردمان بهتر است چه دست در دهان مار کردن و برای قوت خود زهر هلاهل بر آوردن و از شیر گرسنه لقمه ربودن و با پلنگ خشم آلود همکاسه بودن آسانتر از حاجت بلئیمان بردنست و ذل سوال کشیدن که گفته‌اند که راحت عطا به محنت خواستن نیرزد و لذت عمل بشدت غزل کرانکند و یکی از بزرگان فرموده نظم --- page 61 --- ۵۸ چهار چیز که اصل منافع دنیائی نیز دران پیدا گردد آخر حال بقا تلخی مرگ و عمل بخیل عزل گنه بشر مندامت عطا بذل ہوا قطعه ای برادر طمع مکن به هیچ آدمی را خراب سازد و خوار دو سخن بشنو از نصیحت گو که شوی از حیات برخوردار پای در دامن قناعت کش طمع از مال مردمان بردار عجب از کسانی که راحت در بسیاری مال طلبند و ندانند که از اندک آن آسایش توان یافت و تو نگری در جمع دنیا جویند و نشناسند که از ترک آن بدرجه بلند توان رسید فرد ازین --- page 62 --- ۵۹ غرت آن بانگی که کشد از نهان راحت آید بگذران دست طمع باز کشید دانایان گفته اند که شش چیز ثبات بقا توقع نتوانکرد اول سایه ابر تا در نگری برگذرد دویم دوستی بغرض که باندک فرصتی چون شعله برق ناچیز شود سیم عشق زنان که باندک سببی تسکین یابد چهارم جمال خوبرویان که بآخر متغیر گردد پنجم ستایش دروغ گویان که او را فروغی نباشد ششم مال دنیا که عاقبت الامر در معرض فنا آید و با خداوند خود بطریق وفا بپایان نرساند عاقلان گفته اند که آزمایش چهار گروه در چهار وقت است از باب پنجم در حلم و وقار در اختیار قناعت حکایت از اخبار باب پنجم --- page 63 --- ۶۰ جرات اهل شجاعت را در روز جنگ توان دانست و دیانت ارباب امانت را بهنگام داد و ستد توان شناخت و مهر و وفای زن و فرزند را در ایام فاقه معلوم توان کرد و حقیقت دوستانرا در زمان نکبت و مشقت تحقیق توان فرمود فرد مرا یار باید در ایام غم بشادی بیاید مرا یار کم از باب چهارم دانایان گفته اند که بدوستی دشمن فریفته نباید گشت و بتواضع و تضرع او غره نباید شد که عاقل از روی دور اندیشی باید بر خصم اعتماد ننماید کز هیچ وجه از دشمن دوستی نیاید از اول باب چهارم --- page 64 --- ۶۱ دشمن دوستی جستن چنانست | که یکجا جمع کردن آب و آتش دانایان گفته‌اند سلاطین را لازم است که | روز جنگ و وقت نام و ننگ بعواقب کارها التفات ننمایند و در هنگام نبرد جان و مال را بقدر و قیمت نمرند قطعه از سر گذشته پای بمیدان کین نهند | گوی مراد در خم چوگان آرزو خواهی که بخت روی نماید بکام دل | باید شدن بمعرکه با خصم روبرو و اگر در جنگ تاب مقاومت نباشد از در صلح در آمد کار تدبیر کند مثنوی همی تا بر آید بتدبیر کار | مدارای دشمن به از کار زار از باب چهارم حکایت هشتاد از حکایت مذکور --- page 65 --- ۶۲ چو نتوان عدو را بقوت شکست بنغمت بباید در فتنه بست نخواهی که باشد ز خصمت گزند بتعویذ احسان زبانش ببند و پادشاهانرا یکی از رایهای درست و تدبیرهای صایب آنست که چون شوکت و قدرت دشمن ظاهر گردد و خوف آن باشد که فساد استیلای او در مملکت منتشر شود و رعیت در معرض ہلاک و ورطۀ تلف افتد نقش حیلتی بر آورده کعبتین خصم را بلطف باز مالد و ایشانرا از ششدر عنا خلاص داده مال را سپر ملک و ولایت سازد چه بر بساط تکبر و تجبر با آنکه نقش خصم می نشیند داد طلبیدن و نرد محاربت با وجود آنکه --- page 66 --- ۶۳ با وجود انکه قوت دشمن زیاده بود سند یافتن از حکم خرد دو' از پیرایه تجربه مهجورست مصرعه زمانه با تو نسازد تو بازمانه بساز دانایان گفته اند مراعات جانب دشمن انقدر واجب است که حاجت تو از و روا شود ـ و دران باب مرتبه افراط نباید رسانید که نه خوار گردد ـ و دشمن را دلیری افزاید دانایان گفته اند هر که سر خود را با دیگری که بهت محرمیت نداشته باشد در میان آرد ـ عاقبت الامر پشیمان گردد ـ و ندام سود ندارد ـ و هیچکس را در کتمان سرانمقدار مبالغه نیست که ملوک را ـ چه اگر بر تدبیر ملکی غیر کسی که فی الحقیقت معتمد پادشا از باب پنجم از باب چهارم چنانچه در د ولایت چین کوی اند --- page 67 --- ۶۴ باشد وقوف یابد خللهای کلی از ان متصورست اگرچه تو داند که رای تو پیوست بران عقل و دانش بباید گریست دانایان گفته اند که حکام مشورت را منع نفرموده‌اند بلکه آن چیزی که از مشورت حاصل آید و رای بران قرار گیرد در کتمان آن مبالغه فرموده‌اند چه کتمان سر و اخفای ما فی الضمیر دو فایده کلی متضمنست یکی انکه تجربه پیوسته که هر مهمی که پنهان سازند زودتر بنجاح پیوندد دوم انکه اگر تدبیر موافق تقدیر نیفتد و آنچه در ضمیر ست از قوه بفعل نیاید باری شماتت اعدا و منقصت عیب جویان بران مترتب نگردد از باب چهارم از حکایت دوازدهم پادشاهی بود عثمان نام بز بوس فلک کرده زبانی کارشناس اقبال --- page 68 --- ۶۵ اداب چهارم در مجاوبت مذکور رسانی کارشناسان آنکه وصل تو میسر نشود چندان که رقیبان سر طعن زبان بکشایند دانایان گفتند بر هر خدمتگاری واجبست که چون مخدوم وی تدبیری اندیشد آنچه بصواب نزدیک بیند باز نماید. واگر عزیمت او را بخطائی مقرون یابد وجه فساد آنرا روشن ساخته بمدارا سخن راند. و تا استقامت کلی در رای و تدبیر وی پدید نیاید دست از و باز ندارد. و هر مشیری که جانب ولی نعمت فرو گذاشته حق مشاورت نگاه ندارد و شرط امانت و اعتماد بجای نیارد او را دشمن بباید پنداشت. و رسم مشورت کردن با او فرو باید گذاشت. --- page 69 --- ٦٦ وهرگاه پادشاه اسرار خود را برین نسق عزیز و مستور داً و وزیر کافی و مشیر امین بدست آرد. و مکافات نکو کاران در شریعت شهریاری واجب شمرد. و زجر و تادیب بدکرداران بمذهب جهانداری لازم شناسند. آنست غالب که ملک او پایدار و دولت او بر مدار خواهد بود. و دست حوادث زمانه مواهب بخت را از وی بزودی نخواهد ربود مثنوی تا توانی بدین و داد گرا باش تا بود ملک ازین و مایه بپا عالم آسوده کن بنعمت جود تا تو خوش باشی و خدا خشنود دلیمان --- page 70 --- ۶۷ از باب چهارم حکایت مذکور دانایان گفته اند اسرار ملوک را درجات تفاوت است بعضی آنست که پادشاه را از خود نیز پنهان باید داشت بعضی در اخفای آن مبالغه بدان حد باید نمود که گویا خود محرم آن نمیتواند بود فکیف که با دیگری از ان رمزی توان گفت. و بزرگی درین معنی گفته است. قطعه انچه ناگفتیست با دل خویش دار پنهان بدان مثابه که دل اگرش مدتی زبان طلبد نتواند که سازدش حاصل و برخی دیگر آنست که دو تن را رتبه محرمیت توان داد و در بعضی سه کس را شریک توان ساخت تا چهار و پنج جایز است --- page 71 --- ۶۸ دانایان گفته اند رسول پادشاه زبان پادشاه باشد و مهر که عنوان نامه ضمیر و ترجمان سردل هر کس بداند از گفتار و کردار فرستادهٔ او معلوم توان کرد چه اگر از و هنری و فضیلتی ظاهر گردد و اثر پسندیده و عمل ستوده مشاهده افتد بر حسن اختیار او و کمال مرد شناسی پادشاه دلیل گیرند و اگر سهوی و غفلتی پدید آید زبان طاعنان جاری گشته مجال غیبت و وقیعت یابند و حکما درین باب تاکید بسیار کرده اند و مبالغه بیشمار نموده که هر که رسولی بجائی فرستد باید که داناترین قوم باشد و فصیح ترین ایشان از اسباب چهارم حکایت و نمودن سخن بکوش توانا خود را بحجو بازنده خنده --- page 72 --- ۶۹ از باب چهارم در حکایت بیست و پنجم ایشان در اقوال و کاملترین ایشان در افعال دانایان گفته اند بهترین آداب رسالت و نیکوترین رسوم سفارت آنست که تیغ زبان مانند شمشیر آبدار بتندی و تیزی در کار آید اما جوهر ملاطفت و ملایمت بصفحات وی ظاهر و لایح و روشنی رفق و مدارا از اطراف وی باهر و واضح بود هر سخنیکه از مطلع آن درشتی مفهوم گردد باید که مقطعش بنرمی و لطف قطع یابد و اگر در فاتحه کلام از سر غیرت بکلمه هیبت آمیز افتتاح نماید چنانچه خاتمه مقالش از روی انس و سلوک بحرف مهرانگیز نکته دلاویز انجام --- page 73 --- ۷۰ بیت لطایف سخن از سینه تخم کین ببرد زبان فتنه فزا بروی خصم چین ببرد حاصل امر اینکه سخن برسول باید که مبنی بر قاعده لطف و عنف و خشم و حلم و مهر و قهر و داد و عناد باشد و طریق بستن و کشادن و گرفتن و دادن و دریدن و دوختن و ساختن و سوختن مرعی دارد تا هم جانب ناموس جهانداری و شکوه شهریاری رعایت نموده باشد و هم غرض خصمان و مکنون ضمیر ایشان معلوم فرموده باشد دانایان گفته اند هیچ عیبی مر پادشاهان را از باب چهارم از حکایت مذکور چون عذر --- page 74 --- ۷۱ چون غدر و بد قولی و مکر و بیوفائی نیست قطعه هر که بیگانه شد ز مهر و وفا دردلش بوی اشنائی نیست سینه را که تیره گشت از غدر اندور هیچ روشنائی نیست بیوفائی مکن بکن مردم را هیچ عیبی چو بیوفائی نیست چه ملوک سایه آفریدگار باشند غرشانه و بی آفتاب عدالت ایشان عرصه عالم منور نگردد و جز در ظلال احسان و شفقت ایشان آسایش عالمیان در محط امن وامان وجود نگیرد بلکه خیمه اسمان جزبستون عدل که بالعدل قامت السموات افراشته نیست بیت --- page 75 --- ۷۲ عدل ارنه مهندسی نمودی این گنبد آبگون نبودی چون اهل زمین را سرشته امنیت بوجود پادشاه عادل باز بسته است - و طناب آسمان بی مدد عدل و احسان که مظهر آن ملوک زمانند از یکدیگر گسسته شدی - وحکم سلاطین بر جان و مال آدمیان جاریست - و فرمان ایشان چون قضای نازل در مجاری حل و عقد امور سایر و ساری - پس پادشاه باید که وفادار بود - نه جفاکار - و بارعیت مهر ورزد - نه قهر - آئینه سینه از زنگار کینه مصفا دارد - و بر لوح دل رقم مکر و غدر نگذارد دانایان --- page 76 --- ۷۳ دانایان گفته اند هر زخمی را علاجی و مرهمی هست مگر زخم زبانرا که هرگز علاج پذیر نیست و هرچه از مضراتی تصور گردد بچیز دیگر مندفع گردد مگر مضرت کینه که بدفع آن هیچ چیز در حیز امکان نیاید مثلا آتش اگرچه سوزنده است سورت او بآب تسکین یابد و شعله حقد بآب زهر در یا فرونشیند و زهر اگرچه کشنده است ضرر او را ب تریاق از تن بیرون توان برد و زهر کینه هیچ تریاقی از دل بیرون داد نهال کینه که در سینها نشانده مقررست و معین که بر نه خواهد درخت حقد بدان نوع میوه داد که طعم آن بمذاق دل کسی مرسا زینب بچه چهارم بی بی بیجای محمد شفیع خمین قطعه --- page 77 --- ۷۴ از باب چهارم از حکایت هشتم دانایان گفته اند زبانرا بشکل خنجر آفریده اند تا آنرا ببازی کار نفرمایند که خنجر بازی شیوه هنگام گیرانست و مردان شمشیر زن تیغ را جز در صف کار زار تجربه نفرمایند و تیغ زبانرا از نیام کام بغیر در قتی برهنه ساختن محل حلق بریدن و سر در باختن ست مثنوی چون زبان شیوه سخن ورزد چه عجب جان بیم اگر لرزد تیغ را چون بقصد جان کشدند راست بر صورت زبان کردند از باب ۵ حکایت پنجم دانایان گفته اند خرد مند اگر چه بزور و قوت خود اعتماد تمام دارد باید که در تعرض عداوت و افتتاح مناقشت جا نزند --- page 78 --- ۷۵ جایز نشمرد- و تکیه برعدت وشوکت خود نموده دشمن را نگیزی نکند- چه هر که تریاق مجرب و انواع داروها در حوزه قصر دارد نشاید که بامید آن بخوردن زهر هلاهل اقدام نماید دانایان گفتند که اثر فعل بر قول راجح ست و مزیت کردار بر گفتار ثابت- واثر فعل نیکو درعقابت کارها ظاهر گردد- وخاتمت احوال را بخوبی مقترن سازد و آنکه قولش برعمل غالب ست و کردنیها را بحسن عبار می پراید و در چشم مردمان شیرین زبانی و فصاحت می آراید باندک زمانی عواقب امورش بندمت و ملامت از باب چهارم از حکایت مشورت بپادشاه خود --- page 79 --- ۷۶ از باب چهارم نصیحتهای حکمی بومان باحوال کبک و زاغان انجامد ونتیجه قول سُبَل جز حسرت و ندامت نباشد دانایان گفتند هرکه فرصت از دست بدهد غالب آنست که دیگر مرکز بران قادر نگردد. و بعد از عدم قدرت پشیمانی و ندامت سود ندارد. وانکه دشمن ضعیف را تنها وتنها یافت اولی انکه خود را از و بازرهاند که اگر خصم ازان ورطه خلاصی یابد قوت گرفته و سرمایه ساخته در کمین انتقام خواهد بود قطعه دشمن چوهیچ از تو تو از وی بهیچ وز بند تو چون رست و ی از هیج خواه کی امان باشدت از افت هیج در دست تو چون فتدا مانش مده هیج دانایان --- page 80 --- ۷۷ دانایان گفته‌اند که اعتماد بر دوست نا‌آزموده از حکایت مذکور از عقل دورست، تا بدشمن مکار کینه‌جوی چه رسد فرد درین باک نه بر دست اعتمادیست چگونه غره توان شد بگفته دشمن از باب چهارم انوار حکایت زدن بوم زبانی بوم دانایان گفته‌اند هر دشمنی که بسبب دوری مسافت قصد نتواند کرد خود را بحیلت نزدیک گرداند، و نصیحت پیش گرفته برفق و مدارا خویش را در معرض محرمیت آرد چون از اسرار وقوف یافت فرصتی طلبید از روی بصیرت ان کامل آغاز کار کند. و بزخم کند زندچون ساعتعه آتسبار خرمن جان نسوزد. و مانند تیر قضا بیخطا خبر بر هدف دونشانۂ مرام نیاید --- page 81 --- ۷۸ از باب چهارم در حکایت پنجم دانایان گفته اند منشای حیله دشمنان از برای انتقامی که در خاطر دارد هرگونه خواری را برخود گوارا میدانند حتی که بجهته هلاک دشمن بفوت خود راضی میشود از باب چهارم در حکایت ششم که نشان شان جلالت و هانرا دانایان گفته اند صاحب همت بهر ناکامی مشقت خود را در مقام اندوه و ورطه اضطراب نیفگند - چه هر کاری که عواقب آن بفتح و نصرت مقرون خواهد شد اگر در مبادی آن رنجی یابد باید کشید- و مذلت تحمل باید کرد چندان اثری نخواهد داشت- چه هیچ گنجی بی رنج نتوان یافت- و هیچ گلی بی آزار خار نتوان چید بلی گفته --- page 82 --- ۷۹ مکن غصه شکایتی در طریق طلب براحتی نرسید انکه زحمتی نکشید از باب پنجم درو از حکایت ندکور ربانی کارشناس دانایان گفته اند هر که چهار کار کند چهار چیز را مترصد باید بود هر که ستم کند هلاک خود را باید یقین داند و هرکه بصحبت بے نان حریص باشد رسوا شدن را آماده باشد و هر که در خوردن طعام زیادتی شره نماید منتظر بیماری باید بود و هر که بروزیان رکیک رای بخیرد اعتماد کند ملک را بدرود باید کرد. چنانچه بتجربه رسیده درمان امیر شیر علی خان مرحوم و بخفت اند که شش کس با طمع از شش خبر باید بدین و امید از حصول آن منقطع باید ساخت اول پادشاه --- page 83 --- ۸۰ از آزمنده ظالم نهاد از ثبات ملک و دوام دولت دوم متکبر مغرور را از ستایش مردم و یاد کردن او به نیکوئی سیم مردمان بد خلق را از بسیاری دوستان چهارم خیره روی بی ادب را از مرتبه بزرگی پنجم بخیل را از نیکوکاری و نیکی ششم حریص را از بیگناهی چه حرص آدمی را در حرام افگند قطعه و هر جا که حرص در آید خیمه اقامت زند امانت و راستی از انجا رخت بردارد میندیش در حق مردم بدی که آری بلابر سر خویشتن نمیبینی که رنج فراوان کشد که چاهی کند بهر من در زمین بآخر که چه را بپایان برد وی اندر تک چاه افتد ببن و ابابان --- page 84 --- ۸۱ دانایان گفته‌اند مردان کس را توان خواند که چون عزیمت امری در امضای کاری مصمم گردد نخست دست از جان بشوید و دل از زندگانی برداشته قدم در میدان مردان بنهد از سر گذشته‌اند و بمیدان نهاده پای صاحبدلان که گوی سعادت ربوده‌اند از باب چهارم در حکایت دانایان گفته‌اند که رای و تدبیر از شجاعت بهتر است زیرا که مرد مبارز هرچند دلیر و توانا بود در مصاف با ده‌تن برابری کند و غایتش تا بیست. و اگر کسی مبالغه کند تا صد تن و هزار تن نهایت کارست. اما مرد دانا بیک فکر صایب ملکی را پریشان سازد. و باندک تدبیر لشکر گرانی را شبخون زند از باب چهارم در حکایت با ضعیف و قوی سی و پنجم در --- page 85 --- ۸۲ و ولایت اباد انرا بهم برزد قطعه بیک تدبیر نیکو آن توان کرد که توان با سپاه بیکران کرد بشمشیری توان جانی ربودن بفکری شاید اقلیمی کشودن از حکایت مذکور دانایان گفته اند اگر جمعی عزیمت کاری کنند وگروهی در طلب مسمی قدم زنند انکس مقصود خواهد رسید که بفضیلت مروت مخصوص باشد چه خاصیت مروت آنست که کار صاحبش از پیش رود. و اگر همه در مروت برابر باشند کسی مراد یابد که ثبات دل و صدق عزیمت او بیشتر بود و اگر درین نیز متساوی باشند انکس بر مطلوب قادر گرد که باز --- page 86 --- ۸۳ که یار و مددکار او زیاده باشند. و اگر دران باب نیز تفاوتی نباشد هر کرا دولت یاوری کند و قوت بخت مدد دهد ظفر او را خواهد بود قطعه کوکب بخت چو طالع شود از اوج مراد آنچه مقصود بود زود میسر گردد مدد طالع اگر نیست برنجان خود را که اگر روی بسوی حجر نهی بر گردد دانایان گفته اند چهار چیزست که اندک آنرا بسیار باید شمرد از باب ۸ حکایت نمبر ۱۴ اول آتش که اندک آنرا همان ضررستی در سوختن که بسیار را دوم وام که انفعال از قرض خواهان یکدرم همانست که یه یزد سیم بیماری که هرچند انحراف مزاج اندک باشد ضعف رنج ضعیف می آرد --- page 87 --- ۸۴ چهارم دشمن با آنکه خوار و ضعیف باشد آخر کار خود بکند مفرد دشمن اگرچه خود بود در طریق حزم او را بزرگ دان که غم کار خویش خورد دانایان گفتــه اند هر آینه هر که بدشمن غالب و خصم قاهر مبتلا گردد تا از وی باز نرهد روز از شب و روشنی از تاریکی بازنداند و پای از سر و کفش از دستار نشناسد و حکما گفته اند تا بیمار را صحت کامل پدید نیاید از خوردنی مزه نیابد و حمال تا بار گرانرا از پشت ننهد نیاساید و عاشق تا بدول و وصال معشوق نرسد آرام نیابد و مسافر تا بمنزل و نیاید مضطربش بکند شود و مرد هراسان تا از دشمن مستولی ایمن نگرد نفس بآسایش نزند بیت چون از حکایت سخه ملک را خاطر حالت بوما نرا --- page 88 --- ۸۵ از حکایت مذکوره چون دشمن قوی شوکت یافت جانب خویشتن عنان بر تافت دانایان گفته اند سخن برفق و مدارا گویند و از عنف و درشتی بجانب لطف و نرمی مایل باشند ـ و جانب تعظیم مخدوم را رعایت تمام فرموده جرات و گستاخی ننمایند ـ و اگر در فعل و قول پادشاه خللی مشاهده رود ـ در تنبیه آن عبارت نیکو بکار برند ـ و تعریضات شیرین و مثلھای دلفریب باز گویند ـ و معایب دیگران در اثنای حکایت تقریر کنند از حکایت مذکوره دانایان گفته اند که جهانداری منزلت رفیع و مرتبت عالیست ـ و بکوشش خود پای آرزو بران پایه نتوان نهاد --- page 89 --- ٨٦ و خبر بدستیاری دولت و پایمردی بخت بدان درجه توان رسید. و چون باتفاقات حسنه اینصورت میسر شد آنرا عزیز باید داشت و در ضبط قواعد و حفظ مراسم آن بعدل و انصاف مبالغه باید نمود رباعی ای آنکه بملک یافتی دسترسے دولت بطلبی که ملک آنرا عسسی حق تیغ سیاست بتمامی بگزار کازرده محنتی برآرد نفسی و صواب آن لایقتر که در کارها از غفلت اجتناب کنند و بچشم خوار در مهمات ننگرند که بقای ملک و استقامت دولت جز بکارهای خیر ممکن نیست. خرم کامل که چهره فردا در آئینه امروز نماید --- page 90 --- ۸۷ معاینه بیند و غرم شامل که فتور و قصور بخرمن او راه نیا ورای صایب که از صوب اعتدال بجانب خطا و خلل منحرف نبا شد و شمشیر تیز که چون برق جانسوز آتش در خرمن مخالف زند و در باغ ملک سبز نگردد نهال عدل گر ابخور نباشدش از چشمه سار تیغ مثنوی چسان دانی ای سر نما حیوانات که از گفته وی کند اجتنابات چنین گفت دانا که تدبیر راست قبول کسی چون نیفتد خطات دشمن اگر لاف محبت زند صاحب عقلش بشمارد بدو مار همانست بسیرت که هست گرچه بصورت بدر آید ز پوست --- page 91 --- ۸۸ از باب پنجم حکایت نوزدهم در جنگ هشت دانایان گفته اند دوستی با یکی از سه طایفه لازمست اول ارباب علم و عبادت که ببرکت صحبت ایشان سعادت دنیا و آخرت حاصل توان کرد و دوم اهل مکارم اخلاق که خطای دوست را بپوشاند و نصیحت از یار خود دریغ ندارد سیم جمیکه بیغرض و طمع باشند و بنای دوستی بر صدق و اخلاص نهند و احتراز کردن از دوستی سه طایفه از فرایض است اول فاسقان و اهل فجور که همت ایشان بر نعمتهای نفس مصروف بود و محبت ایشان بسبب راحت دنیا باشد دویم بخیلان --- page 92 --- ۸۹ و نه موجب رحمت آخرت دوم دروغگویان وارباب خیانت که صحبت ایشان عذاب الیم و معاشرت بایشان بلای عظیم بود و پیوسته با دیگران از تو سخنان غیر واقع باز گوید و از دیگران بتو پیغامهای وحشت آمیز فتنه انگیز بخلاف راستی باز رسانند سیم ابلهان و بخردان که نه در جلب منفعت بایشان اعتماد باید کرد و نه در دفع مضرت و بسیار افتد که آنچه عین خیر و نفع تصور کرده باشند محض شر و ضرر بود فرد از دوستی کسان بیان نفع برا که خیر ز شر نفع ز ضرر نشناسد و نکته درینجا گفته اند مصرع دشمن دانا به از نادان دوست --- page 93 --- ۹۰ از باب پنجم از حکایت پادشاه و بوزینه و دزد آن تواند بود که دشمن چون بحلیه عقل آراسته بود دور اندیشی را شعار ساخته تا فرصت بیند زخم نزند. و از حرکات و سکنات و آثار انتقام مشاهده کرده خود را محافظت توان کرد- اما دوستیکه از دولت دانش بی بهره بود هرچند در تدبیر مصالح و مهمات مدد نماید مفید نیاید- و اغلب آنست که این کس بتدبیر ناقص و رای ناصواب او بمخطر افتاد دانایان گفته اند که از اهل روزگار جمعی که دعوی دوستی میکنند بسه قسم انقسام می یابند، بعضی بمشابه غذا اند که از وجود ایشان چاره نباشد. و بی مشاهد ه او --- page 94 --- ۹۱ پرتو جمال ایشان شمع صحبت نور بخشد بیت چراغ خانه دل روی یارت دل از بهر چنان روئی بکارست و گروهی بر مثال دوا اند که احیاناً بدیشان احتیاج می افتد و جمعی چون درد اند که در هیچ زمان بکار نیایند ـ و آنها اهل نفاق و ریا باشند که با تو روی و زبانی دارند و با مخالفان تو نیز طریق موافقت فرو نمیگذارند مثنوی پیش تو از نور موافق ترند در پست از سایه منافق ترند گرم ولیک از جگر افسرده تر زنده ولی از دل خود مرده تر پس خردمند باید ازین نوع دشمنان دوست روی بپرهیزد --- page 95 --- ۹۲ و در پناه دوستان خالص و رفیقان مخلص گریز د مصرعه ز دشمن گل و در دوست آبه تن دانایان گفته اند هر که بشش خصلت آراسته باشد در دوستی او قصوری نیست اول آنکه بر عیبی اطلاع یابد در اظهار آن نکوشد دوم اگر بر هری واقف گردد یکی را بیدا باز نماید سیم اگر در با تو احسانی کند در دل و زبان چهارم آنکه اگر از تو نفعی یابد آنرا فراموش نکند پنجم آنکه اگر از تو خطائی ببیند بر تو نگیرد ششم اگر عذر خواهی نمائی آنرا قبول نماید و هر که بدین صفتها متصف نباشد مطلقاً دوستی را اخباب هم از اجتناب نمودن و سنگ در طینت پیدا --- page 96 --- ۹۳ دوستی را نشاید ـ واگر با او محبت ورزی بآخر پشیمانی و ندامت آید واکثر اهل زمانه این حال دارند ـ لاجرم دوست خالص حکم کیمیا گرفت ـ و محبت بی علت چون عنقاروی بآشیانه عدم نهاد رباعی هر کس چوبدوستی رقم نتوان زد با او بیگانگی قدم نتوان زد جز آئینه روی همه میتوان دید زان نیز چه فایده چودم نتوان زد دانایان گفته اند با چهار طایفه از چهار چیز بخل ورزیدن نیکونیست اول پادشاهان چیزی که از جهت صلاح خاص وعام از سطی بلند دریغ نباید داشت دویم درویشان ارباب وجاهت نسبت بامور --- page 97 --- ۹۴ مستحق که برای تقدیم خیرات و ادخار حسنات از حق اند پیران خواهند از ایشان باز نباید گرفت سیم شاگردان نیازمند که استعداد دانستن علمی حاصل کرده باشند در طلب آن بقدم صدق پوده ایشانرا بدان رهنمونی باید کرد چهارم دوستان یکجهت آنچه سبب فراغ خاطر ایشان باشد و بیدان دسترس بود دران مضایقه و مبالغه نباید نمود شعر دل چه باشد کان بپایی دلبری نتوان فگند چیست نقد جان که نتوان کرد بر جانان نثار فرد مینهم وفا در برم مردان که بوئی از وفاداری ندارد از برشم --- page 98 --- ۹۵ از باب ششم دانایان گفته‌اند هر که بنای کار خویش بر صبر و ثبات ننهد و اساس مهم را بسکون و وقار استحکام ندهد عواقب اعمالش بملامت کشد و خواتیم احوالش بندامت ادا و ستوده تر خصلتی که ایزد تعالی آدمیانرا بدان آراسته گردانیده است و بر عالمیان ببرکت آن رتبه تکریم ارزانی فرموده زینت حلم و فضیلت وقار تواند بود بیت بردبار خوی زینت خرد است هر کرا حلم نیست بی‌خود دست و نکته در آنکه گفته‌اند حلم را چون مقلوب کنی ملح گردد --- page 99 --- ٩٦ یعنی نمك مائدهٔ اخلاقست ـ همان می‌تواند بود ـ كه اگر ترك تحصیل اجناس مکارم باقران مبادرت نماید و بتقدیم انواع فضایل از اهل زمان گوی مسابقت در رباید چون درشتخوئی ـ و تهتک ـ و سبکساری ـ و تردد بدان پیوندد و هنرهای دیگر چون طعام بیمزه مقبول هیچ طبع نیست و خاطرها را از خفت مزاج و رکاکت برای انکس نفرتی پدید اید ستون هنر بردباری بود سبک سر همیشه بخواری بود شتاب کاری با رباب خرد هیچ نسبتی ندارد ـ و دانایان آنرا از وساوس شیطانی می‌شمارند دانایان --- page 100 --- ۹۷ دانایان گفته اند درامرکدخدائی باید زنیکه و دود و ولودوصالح باشد اختیار کند یعنی شوهر را دوست دارد و فرزند بسیار آرد و از خیانت محترز باشد و زن صالحه بهر خانه که درآید روشنی افزاید قطعه صلاح ودین نیاسبت بزن نیک زهی سعادت مردی یکه زن چنین دارد ز همنشین نیکو کامل تواندیافت کسیکه طالع فرخند همنشین دارد و نیز گفته اند که از سه نوع زن پرهیز باید کرد جنانه و منانه و انانه اما حنانه زنیست که پیش از تو شوهر دیگر داشته است یا بمرگ و یا طلاق میان ایشان مفارقت --- page 101 --- ۹۸ افتاده و پیوسته در آرزوی صحبت وی بود- مثانه زنیست که خداوند مال و تجمل باشد- و از خود مالدار و دارنده باشد و بدستگاه خویش بر تو منت نهد- اثانه آنست که چون ترا بیند آواز ضعیف گرداند- و خود را بمرض رنجور سازد و دیدار این چنین زن هر ساعت تبانگی مرگی باشد با ع زن بد در سرای مرد نکو همدرین عالمست دوزخ او زنهار از قرین بد زنهار وقنا ربنا عذاب النار از باب هشتم دانایان گفته اند مهر و کین اهل زمان در بی اعتباری از اول باب هشتم رسیدن دای سید جلال همان حکم --- page 102 --- ۹۹ همان حکم جمال خوبان و آواز نورسیدگان و وفای زنان و تلطف دیوانگان و سخاوت مستان و ارادت جاهلان و فریب دشمنان دارد که بر هیچ یکی از ایشان اعتماد نتوان کرد و دل در بقای آن نتوان بست فرد خوش عهدیه موی دوستان است ولی چه سود که آن عهد بیوفایی است و بسیار دوستی باشد که بکمال اتحاد و نهایت یگانگی رسیده و اساس خلوص و خصوصیت دران بمرور زمان سر باوج سپهر کشیده ـ ناگاه از چشم زخمی ازار مخمص محبت بحد بعداوت کشد و طراوت آن بوزیدن سموم هجران منطفی گردد و باز دوستی قدیم --- page 103 --- ۱۰۰ و نزاع موروثی باندی ملاطفتی تاخیر گردد ـ و بنای مودت بر وجه حسن مؤکد و محکم شود. و ازینجا است که خردمندان با دشمنان تلطف فرونگذارند. و بیکبارگی طمع از دوستی منقطع نگردانند ـ و نیز بر هر دوستی اعتماد کلی جایز شمرند و بوفای او مستظهر و موثق نباشند. و از کلمات تامات احبب حبیبک هونا ما و از مشرب نبوت کبری مترشح گشته همین مضمون شرف وضوح می یابد قطعه دوستی چنان مبنی باب که نگنجد در ان میان موی دشمنی هم بدان صفت خوبیست که ز یاری نباشدش بویی از دو جانب --- page 104 --- ۱۰۱ هر دو جانب نگاه باید داشت هر کرا هست معتدل خوئی و چون دانسته شد که دوستی و دشمنی اهل زمان اعتبار چندانی ندارد باید که دانای عاقبت اندیش التماس مصالحت و مخالصت دشمن را چون متضمن دفع مضرت و جر منفعت باشد فرو نگذارد و بهر وجه که کار او سرانجام می‌یابد و مصلحت وقت اقتضا میکند از اد حصول غرض بکار برد تا بیمن دور بینی و صلا اندیشی فتحباب دولت وی نماید و صبح سعاد آنز افق مراد طلوع فرماید از سخن خردمندان چنان فهمیده میشود که باطن عقلا باید که بمثابه دریا باشد که اندازه ژرفی آن نتوان میان --- page 105 --- ۱۰۲ شناخت و بی غواصی امتحان بقعر آن نتوان رسید و هر چه دروی افتد از اسرار و خفانا پدید آید و هر سیلاب بلا و جفا بگرد در حوصله وی گنجد و اثر تیرگی در وی ظاهر نگردد چه اگر محنت بآن حد برسد که عقل را بپوشاند و ملال در ضمایر آن محل یابد که و هم مستولی گردد از تدبیر فروماند و فواید تجربه بیاید شیان گن قطعه مرد ثابت قدم آنست که از حوادث ورچه سرگشته بود گرد زمین چو فلک مثل سیمرغ که طوفان نبرد از جاش نه چو گنجشک که افتد بدم باد تفک و هر که اندیشه گوناگون را بخود راه داد و سویه بود که دیگر در سینه او اغاز هیجان --- page 106 --- ۱۰۳ آغاز خلجان کرد ـ بنای تدبیر او فاسد و بازار تفکر و تامل او کاسد شد چندانچه در آئینه ضمیر نگرد چون بزنگار وساوس پراگنده وتیره شده باشد چهره مطلوب در نبیند ـ و هر چند بلوح تدبیر مطالعه نماید چون باصره بصیرت به خیالات فاسده تیرگی پذیرفته بود رقم مقصود ازو نخواند ـ و بزرگی در معنی گفته است قطعه باستواری اندیشه کوش در تدبیر که از تردد وسواس صد خلل زاید ثبات رای نماید خیال کار درا در آب جنبان روی بصورت ننماید دانایان گفته اند وفا کمند ارادتست و توشه راه سعادت کیمیائیست که خاک تیره را زر سازد ـ و توتیائیست که دیده از باب ششم از کتاب موش و گر به نماند و بشد --- page 107 --- ۱۰۴ خیره را صاحب نظر گرداند - مشام هر جان که بوی وفا نشنیده از روایح ریاحین محاسن صفات نصیبی ندارد - و دیده هر دل که رنگ وفا ندید از مشاهده انوار مکارم اخلاق بی بهره بود مصرعه ای خاک بران سر که در و مغز وفا نیست بیت انرا که طریق کرم و رسم وفا نیست اگر حور بهشت است ثبات و بقا نیست و هر که از لباس وفا عاری گردد و در عهدی که بندد وفا ننماید البته آخر کار ندامت و پشیمانی حاصل کند دانایان گفته اند پیشه روز کار غدار خود انیست که از باب دهم در نیکی با نیکو کاران و دهقان و بدنجا بی باگران زیادتی کند مستحقان و ارباب هنر را محروم دارد - و بی هنران و نا مستعدان را یابی --- page 108 --- ۱۰۵ باوج کامکاری و سرافرازی برارد قطعه کنجر وانر اد هند در حضر برگ کاهی بر بستان میدهند مگس انرا دهند شکر و قند همایان بسته استخوان بندند در باب شکستن عهد و پیمان نا ستوده خصالان اهل زمان بیان کرده میشود چنانچه مثال آورده اند که دهقانی کهن سالی بود وزن صاحب جمالی داشت و از فقر و فاقه از وطن مالوف خود باصلاح وصوابدید زن هجرت کرد که در جای دیگر رفته بطریق کسب بیچاره گی اوقات گذراند دهقان مذکور از بیوفائی زن اندیشمند شد --- page 109 --- ١٠٦ با او سخن در میان آورد که تو زن جوان و صاحب جمال و من شخص پیر و بیمال ترسم که مبادا از غرور جوانی و یا از نتیجه وفاداری طریق بیوفائی پیش گیری- زن در جواب دهقان عهد و پیمانیکه خاطر دهقان بآن استوار و آسوده می شد بتاکید تمام در میان آورد- دهقان بعد از ستانیدن عهد و پیمان زن خوشدل و فارغ البال شده بلحظه استراحت در زیر درختی در ارض راه اختیار کرد هنوز چشم دهقان محو در خواب بود که جوانی رهگذری نیکو صورتی عبور نمود بمجرد دیدن دل زن مایل جوان شده از عهدیکه بهمراه مرد دهقان --- page 110 --- ۱۰۷ نموده بود فراموش نموده با جوان رهگذر عهد تازه بست واکثر عهد اهل زمانه بی کم و زیاد چون عهد زن دهقانست که تجربها شده و از عهد سست شان عالم یادگاریها مانده است چنانچه زن دهقان پیمانه مجاز اسنگ بیوفای و بدعهدی شکست و چون جوان آنرا مایل خود دید گفت ای جان جهان فرصت غنیمت دانسته برخیز و نزدیک من آی تا ترا سوار سازم و تا بیدار شدن دهقان مسا فه دور قطع راه کنیم زن سرد دهقانرا از زانوی خود برداشته بر روی خاک نهاده چست و چالاک بر عقب جوان سوار شد --- page 111 --- ۱۰۸ دست اعتماد بر کمربند محبت افوزد - درینحال دهقان پیدا شد جوانی را دید سواره ایستاده و زنش دست وصال در کمر مراد اورده - دود از نهادش برامد و گفت بیت یار من با آن دوستان برداشت مهر و پرینه از میان برداشت اخر ای بیوفا این چه نقش است که بر انگیخته - و این نیرنگیست که بابد عهدی ساخته - زن گفت افسانه مخوان و فسون مدم که از خوبرویان حسن عهد طلبیدن همان خراج دارد که سیل را باثریا جمع کردن و از جفا پیشگان وفا چشم داشتن چنان باشد که نهال گل در آتش گلخن کاشتن - و تو مگر نشنیده که گفته اند کوم --- page 112 --- ۱۰۹ گفتم ز مهر زان ستم و غابیا نقشاز ما شریان این کار در آید پیر گفت از مقام انصاف قدم بیرون نهاده و در جفا کاری بکلید دل آزاری کشاده بترس از انکه بمکافات پیمان شکنی گرفتار شوی و شامت نقض عهد در تو در مصرع مکن که زود پشیمان شوی سو ندارد زن بقول وی التفات نموده جوانرا گفت زود باش که از جفای بادیه فراق خلاص یافته خود را بمنزل وصل رسانیم جوان مرکب تیز رفتار هامون نورد در یا گذار را که شمال تندرو از همراهی او باز می ماند و و هم شبگرد --- page 113 --- ۱۱۰ تیز کامی او را در می‌یافت شوپے چو اشک عاشقان گلگون و خون‌ریز جهان پیما تر از شبدیز پرویز بیک جستن توانستی که چون برق بجستی از حد و در غرب تا شرق دران صحرا تاختن گرفت و بیک چشم زدن از دیده دهقان غایب شدند. بیچاره با وجود مذلت غربت و محنت مفارقت بر عقب روان شد. و با خود اندیشه می‌کرد که عهد زنانرا وفای و وفاق ایشانرا بقائی نباشد. و من بر سخن بی‌اعتماد کرده ترک وطن مالوف و مسکن معهود خود کردم. و حالا نه روی بازگشتن دارم و نه راهی از پی رفتن. تا عاقبت کار من به‌کجا انجامد --- page 114 --- ۱۱۱ بچه انجامد و خاتمت حال بکجا کشد اما چون مقدار سه فرسخ راه رفته شد بچشمه آب و سایه درختی رسیدند محبوب کوفته شده و جوانرا نیز اثر ملال پدید آمده گفتند ساعتی اینجای بیارامیم. و بعد از آسودگی بار دیگر براه در آئیم پس از مرکب پیاده شده پناه بسایه درخت آوردند. و زمانی برلب آب نشسته از هر باب ما جرائی در پیوستند جوان تماشای روی رنگین و زلف مشکین آن دلربا دیده کشاده و حلقه طره غالیه سا برحوالی رخسار گلرنگش چو جعد بنفشه بر صفحه یاسمین معا دیده میگفت بیت --- page 115 --- ۱۱۲ زلف مشکین حلقه بر روی گلگون بسته اید می نماید نیمروز و شب بیکدیگر چون پیوند و آن نگار عشوه گر بر قامت دلفریب آن جوان که در گلستان حسن نهالی بود از شاخ طوبی تازه تر نظر افکنده سرفرازی آن سرو ناز و دلنوازی آن شوخ طناز مشاهد کرده این بیت ادا میکرد نخل بالای ترا یا رب چوسوزن بسته اند صد هزاران بانمکی بر یکدیگر چون پیوند در اثنای مقالات زن دهقانرا متقاضی طبیعت گریبان گرفته میل آن شد که تجدید طهارتی کند و بجهت رعایت حرمت از زیر درخت دور شده خود را بخاره بیشه که نزد آن بود --- page 116 --- ۱۱۳ بچشمه بود رسانید هنوز بخار بیشه نارسیده شیر شرزه که اسد در مرغزار آسمان از هیبت او گام نتوانستی نهاد ـ وثور در کنام سپهر از نهیب پنجه او دم نیارستی زد بشنو یے همی آمد خروشان دستیازان شیر بر چرخ از همش گریزان بنیش ناخنان زهر آب داد بتیغ ناب خون ناب داد چشم شیر بروی افتادن همان بود و او را ربودن و به بیشه درون بردن همان جوان چون صدای غریدن شیر شنید و به بیشه کشیدن دلبر معاینه دید ـ فی الحال خود را بپشت تکاور فگنده راه بیابان گرفت مصر بلا را دید روی از یار بر تافت --- page 117 --- ۱۱۴ جوان از ہول جان مرکب می تاخت و در قفا می نگریست و محبوب بچنگال شیر گرفتار گشته ئیکه در مزرعه بیوفائی کشته بود میدردید مصرع هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت در ینوقت پیر دهقان که از پی ایشان افتان و خیزان می آمد بلب چشمه رسید و از ایشان اثری ندید فریاد برکشید و میگفت بیت در داکه رفت یار و دلم را دوا نکرد صد عهد بیش داد ویکی را وفا نکرد پس از زمان وصال براندیشید و حال اتصال را برخاطر گذرانید زار زار مینالید و قطرات اشک حسرت برخسار میبارید بازی ز روز؟ --- page 118 --- ۱۱۵ دیروز چنان وصال جان افروزی امروز چنین فراق عالم سوزی افسوس که بر دفتر عمرم ایام انراروزی نویسد این باروزی بعد از گریه بسیار و ناله بیشمار پی محبوبه را دید که بجانب بیشه میرود بمحابا بر پی روان شده در محلی رسید که شیر شکم اوراد ریده بود و بعضی از احشای اورا خورده و رفته پیر از مشاهده انحال سراسیمه گشت و دانست که شومی بیوفائی در وی رسید بجزای غدر و عقوبت بد عهدی گرفتار شده زمانه درو نگریست و بر محنت وی و غربت خود بگریست ز لب ناله اش بر ثریا رسید زمژگان سرشکش بدریا رسید --- page 119 --- ١١٦ و فایده این مثل آنست که هر که سر رشته وفا از دست بگذارد بند عقوبت برپای دل نهاده باشد و طوق بلا در گردن جان افگنده بیت بیوفائی هر کجا رخت افگند عاقبت آن جا را ویران کند مرد خوب سیرت نیکو سریرت بیک کرشمه تلطف که از کسی بیند قدم در میدان اخلاص نهاده بنای دوستی و اختصاص را باوج سپهر رساند و نهال مردمی و مروت را برشحات مصادقت تازه و سیراب دارد و اگر در ضمیرش دغدغه وحشتی سر بر زند و خدشه شبهتی در خاطرش پدید آید فی الحال --- page 120 --- ۱۱۷ فی الحال محو کرده دیگر باره اندیشه انرا پیرامون عرضہ خیال نگذارد- علی الخصوص که وثیقی درمیان آمده باشد و بسوگند مغلظ تاکید یافته- بیاید شناخت که عاقبت سونیان مذموم باشد- وعقوبت ارباب غدر از و د نازل گردد و سوگند دروغ بنیاد عمر را ویران کند- وخلاف وعده اساس زندگانی را باندک فرصتی براندازد مثنوی چون درخت این عملوج بخ را تیمار میباید بد عهد فاسد بیخ پوسید بود وزشمار لطف ببرید بود نقض میثاق عهود از حقیقیت حفظ سوگند و وفاکاریست --- page 121 --- ۱۱۸ دانایان گفتند دوستان دو نوع باشند اول انکه بصدق کامل و رغبت تمام و میل خاطر و میان غرض و طمع و بی نقضت ریا و معمه بجانب موالات و مودت گرایند دوم انکه از روی اضطرار یا بطریق مطامع و اغراض طرح صحبت افکنند و طایفه اول که بصفا و عقیدت و خلوص نیت افتتاح ابواب محبت کردند با در همه حال اعتماد را شانید و همه وقت از ایشان همین وان است و سر انبساطی که نمایند از روش دانش منحرف نباشد مشنوتر دوستی درهم راحتی سان ورنه رها کن سخن ناکسان از بابت تبصره ای حکایت رجوع بقصۀ موش و زغا ن گردد که --- page 122 --- ۱۱۹ زهر ترادوست چه داند شکر عیب ترا دوست چه داند ہنر اما آنها که بضرورت دوستی را سپر دفع ضرر ساخته باشند یا وسيله جذب و جر منفعت گردانیده حالات ایشان بیک قرار نخواهد بود- گاه در مرتبه مباسطت بساط نشاط بگسترند و گاه در مهلکه مخالفت بنظر نا التفاتی در جانب یار نگرند رست که دوستی کنند چون شیر و ببر گر دشمنی سخت تر از تیر و تبر و مرد دانا همیشه بعضی از حاجات چنین کس را در توقف بدارد و بیک بارگی زمام اختیار خود بکف اقتدار او نگذارد بلکه در ساختن مهماتش بعذرهای لطیف تمسک می جوید --- page 123 --- ۱۲۰ و بتدریج انپی رفته آنرا سرانجام میدهد و خود را نیز نگاه میدارد که صیانت بهمه حال لازمست. و چون بدینمنوال سلوک نماید هم منفعت مروّت مذکور گردد و هم مزیت بنامی مردی مشهور شود مثنوی در استحکام کار خویش میکوش مکن قانون حکمت را فراموش کسی کو کار با بنیاد سازد بنای عقل را آباد سازد دانایان گفت اند که هرگاه عداوت عارضی باشد بمجرد میخنگی و تلطفیکه از جانبین پدید آید مرتفع میتواند شد و دران محل انبساط و ممازجت از عیوب محسوب نمیشود اما چون از بابت حکایت دیگر --- page 124 --- ۱۲۱ ع اما چون دشمنی ذاتی باشد اگرچه بظاهر بنای دوستی و ارتباط دهند بران اعتماد نتوان کرد و از نگاهداشت و مراقبت احوال دقیقه فروتوان گذاشت که مضرت آن بسیار و عاقبت آن وخیم است دانایان گفته اند که از صحبت ناجنس پرهیز کنید که عاقبت پشیمانی سود ندارد چنانچه موشی با بقه طرح آشنائی افکند و بدیدار همدیگر شایق شدند چونکه مقام یکی درخشکه و از دیگری در آب بود بقرار مصلحت جانین رشته در پای هم بستند از برای ملاقات یکدیگر ناگاه موش وقتی در کنار آب برای [margin text] وزاغ بشنید که موش دعوی زبان [ILL] دانی میکند [ILL] موش [/margin text] --- page 125 --- ۱۲۲ ملاقات رفته بود- دران اثنا زاغی از هوا موش را درربود از بالای دهی گذران زاغ شده و موش در منقار زاغ، و چونکه بیک سر رشته موش و بدیگر سر رشته بقعه بود، اهل ده مابین هم تعجب میکردند که این زاغ و موش و بقعه را ببینید که بهیچوقت بقعه شکار زاغ نبوده و حالا زاغ موش و بقعه را در ربوده - و بقعه بزبان فصیح آواز داد که این همه که می بینید از صحبت ناجن است که با موش مصاحب شدم بمالفت دوستی و مصا حبت موش درین ورطه حیرت که می بینید گرفتار گشته ام بیت ای من از یار ناجنس ای فغان همنشین نیک جوی ای جهان آفرینش --- page 126 --- ۱۳۳ و خردمند روشنرای را ازین مقوله فایده آنست که فرصت صلح با دشمن بوقت حاجت فوت نکند و پس از حصول غرض از مراعات جانب احتیاط غافل نباشد هر انکسی که نکند پیروی رای خرد بہیچ وجه ملالی بحال او نرسد بآب تجربه چون کرد شسته روی نشان غبار نقص بوی کمال او نرسد بنای رفعت اگر بر اساس محکم نهاد خلل بتبه جاه و جلال او نرسد از باب ہشتم دانایان گفته اند از دوست آزرده و قرین رنج و پهلو تهی کردن بسلامت نزدیکتر ست و از مکامن مکر --- page 127 --- ۱۳۴ کینه کوش وغوایل غدر گندم نمای جو فروش تجنب نمودن موجب ایمنی از خطر- خاصه که تغییر باطن و تفاوت اعتقاداً بچشم خرد معاینه بیند- و دغدغه دل و خدشه ضمیر او بنظر بصیرت مشاهده نماید شنوی چو آزرده شد خصم ایمن مباش خراشیده را هست قصد خراش کز اول دراید بلطف و خوشی در اخر بسی محنت از وی کشی و هرکه از اهل کینه علامت عداوت فهم کرده باشد باید که انرا محل نگذارد- چه اگر خلاف این معنی ازوی در وجود اید تیرافت را بیت از جان هدفی ساخته باشد- و آتش بلا را در ساحت سینه برافروخته ایمنی از خصم --- page 128 --- ۱۲۵ ایمنی از خصم محنتهای بسیار آورد تخم غفلت میرسد کار ورنج دلی بار آورد دانایان گفته اند سه تن از روش حکمت دوراند از انجمه ششم از حکایت واز منهاج دانش برطرف اول کسیکه بر قوت ذات خود شاهد ه کو کند زبانی حکایت اعتماد کند - هر آینه چنین کس خود را در ممالک افگند- وتهورا پین سبب هلاک او گردد دوم آنکه اندازه طعام و شراب نشناسد و چندان تناول نماید که معده از هضم آن عاجز آید و این کس بی شبهه دشمن جان خود باشد سیوم شخصی که بکفتار خصم در غرور افتد وبقول کسیکه از وایمن نتوان بود فریفته شود و بیشک انجام کار او بخسارت و ندامت کشد بیت --- page 129 --- ١٢٦ مشو ایمن از حیله دشمنان بیندیش و برتاب از انسو عنان از باب ششم از حکایت زاغ و بوم که در مکر و فریب دشمن دانایان گفته اند هر که پنج خصلت را بضاعت راه و سرمایه عمر سازد بهر جانب که رود اغراضش حاصل و بهر جا که توجه نماید فواید رفقا و مصاحبان بدو وصل آید اول از بد کرداری بر طرف بودن دوم نیکو کاری را شعار خود ساختن سیم از مواقع تهمت پهلو تهی کردن چهارم مکارم اخلاق را لازم گرفتن پنجم اداب معاشرت را در همه اوقات نگاهداشتن و کسیکه جامع این خصال باشد او را هیچ جا غریب نگذارند و وحشت غربتش براحت موانست مبدل سازند مصراع دانایان --- page 130 --- ۱۲۷ دانا بهیچ حشر و ولایت غریب نیست دانایان گفته اند کارهای جهانیان بر وفق تقدیر ساخته میشود و در ان بزیادت و نقصان و تقدیم و تاخیر کسی را مجال تصرف نداده اند. و هیچکس نتواند شناخت که منشور سعادت بنام او رقم زده اند یا او را در جریده شقاوت داخل کرده لیکن بر همگنان واجب ست که کارهای خود را بر مقتضای رای صایب بردارند. و در مراعات جانب حزم و احتیاط غایت جهد بجای آرند. اگر تدبیر موافق تقدیر آید خود بر سریر اقبال و مسند جاه و جلال تمکن دارند. و اگر قضیه منعکس گردد زیبائیست هر انجا که میرود است ملک کشیدن و غیره --- page 131 --- ۱۲۸ هم دوستان عذر پذیرند و هم طاعنان مجال وقیعت نمی یا بند قطعه حکیم گفت که تقدیر سابقت ولی بهیچ حال تو تدبیر را فرو مگذار اگر موافق حکم قضاست تدبیرت بکام دل شوی از کار خویش بر خوردار و گر مخالف آنر دایدت بیغدور کسیکه دارد از انوار عقل تنظه‍‍ار دیگر بباید دانست که ضایع ترین مالهای دنیا آنست که از ان انتفاعی نباشد و غافلترین ملوک انکه در حفظ ممالک و ضبط رعایا اهتمام نماید و لیئم ترین دوستان انکه در حال شدت و نکبت جانب دوست را فرو گذارد و نابکار ترین زنان انکه از شوی در مقام ستیزه و لجاج در اید و در تدبیرات خانگی و حفظ ناموس شوهر اهمال روا دارد و در بند پیرایش و آرایش خود و نمایش ان بدیگران بود و از مردان مردی که از سخن گفتن جاهل و از نشستن با او سایل ابا ننماید و از مشایخ آنکه بمواعظ خود عامل نباشد چنانکه گفته اند عالم نا پر هیز کار و پیر بی وقار مانند چراغیست که خود را میسوزد و بدیگران روشنی میدهد و کوریکه عصا کش کور دیگر شود و فاضلترین علما کسیست که علم خود را بعلم پنهان دارد و نادان ترین عوام کسیست که با علما در مقام معارضه باشد چنانچه شیخ سعدی رحمة الله علیه فرماید قطعه با علما در مجادله هرگز سود خود نمی بینم هر که با دانا تر از خود بحث کند تا بدانند که دانا است بدانند که نادانست --- page 132 --- ۱۲۹ از اطاعت پرومادرابا نماید و ویران نشین با انکه در و امنیتیاز را تے نباشد و ناخوشترین صحبتها انکه مصاحبانرا با همدل راست نبود از باب دهم دانایان گفته اند شخصی متقی پرهیزکاری بود. ازخوردن گوشت و ریختن خون و ایذای جانوران تحرزمی نمود بیست لب بخون کسان نمی آلود وزبدی اجتناب مینمود یاران باوی مخاصمتی گرفتند و مباحثه بودی نزاع و جدال آغاز کردند و گفتند که ما بدین سیرت تو راضی نیستیم و رای ترا درین اجتهاد بخطا نسبت میدهیم . بعد ما که از محبت ما اعراض از حکایت غریب و پر زنانی بیدیاپور [?] --- page 133 --- ۱۳۰ نمی‌نمائی در عادت و سیرت موافقت باید نمود و چون دامن وفاق از مخالطت درمی‌چینی سر از گریبان اتفاق بر باید آورد. و نیر عم عزیز را در زحمت گذاشتن و خود را در زندان ریاضت محبوس داشتن چندان فایده ندارد و نصیب خود از لذات دنیا استیفا میباید کرد. تا از شرب و لا تنس نصيبك من الدنيا بهره مند گردی. و از اکل و شرب که قوام ماده حیاتست محترز نباید شد تا فرمان کلوا و اشربوا کار بسته باشی. و بحقیقت بباید شناخت که دی را باز بتوان آورد. و بدریافتن فردا غرم جزم نشاید کرد. امروز را ضایع کردن نمی‌؟ --- page 134 --- ۱۳۱ و تمتع و التذاذ برطرف بودن چه معنی دارد خرد بیائید تا آن امروز خوش باشیم در خلوت که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را و چون میدانید که دی گذشت و باز نیاید و مرد عاقل سحر فردا را اعتماد ننماید پس امروز چیزی ذخیره کنید که توشه راه فردا را شاید بیت آن طلب امروز تجب روزگار کز پی فردات بود توشئه دنیا اگرچه سراسر عیب ست باری این هنر دارد که مزرعه آخرتش گفته اند و هر تخمی که در وی بکاری بر اثر آنقیامت برداری مثنوی بکوش امروز تا تخمی بیابی که فردا بر جوی قادر نباتی در ان خرمن نه بیم ارزن نیارزی اگر این کشت زری را نورزی --- page 135 --- ۱۳۲ حکایت پنجمین سبلت و تمثیل غرض بیان این حکایت نیک منا وافی دارد حکایت انیست که از روی تمثیل نام گذاشته اند که فریسه نام جانوری بود که زهد و تقوی در بین جانوران دیگر نامی برای خود حاصل کرده بود .وقتی از وقتها در بیشه جنگلی که در میان ان جنگل شیری بود. که پادشاهی کل وحوش آن جنگل باو تعلق و همه مطیع و فرمانبردار او بودند. روزی فریسه نام بحضور آن شیر که کامجوی نام دارد بموجب فرمان او حاضر شد شیر گفت شنیدم انکه در افاق نست ثانی چو دیدم بتحقیقت هزا رچندانی این زمان --- page 136 --- ۱۳۳ این زمان بر تو اعتماد خواهم فرمود و مهمات ملک و مال بتو تفویض نمودم تا درجه تو بتربیت ما ارتفاع یافته در زمره خواص و نزدیکان داخل گردی و یمن عنایت و حسن عطوفت ما از اقران و اخوان بلکه از ابنای زمان بغز اختیار و شرف اقتدا ممتاز گردی فرد بر استان ولایت هر که سرنهاد چومر انگشت رفتنه که را اهل شیر شید فریسه جواب داد که سلاطین را لازمست که برای کفایت امو جمهور انصار شایسته و اعوان بایسته اختیار کنند و باین همه تمام که هیچکس را بر قبول عمل اکراه نفرمایند که چون کاری بغیر د گران --- page 137 --- ۱۳۴ کسی افکنند و او را ضبط آن میسر نشود و از عهده لوازم و شرائط آن بواجبی بیرون نیاید وبال آن هم بسلطان راجع گردد و بزه آن نافرمانیهای او بفرماینده عاید شود غرض ازین سخن آنست که اعمال سلطانی را کاربستم و بران وقوفی و در ان تجربه ندارم و تو پادشاهی ذو شوکتی و سلطانی عالی رتبتی نور خدمت تو وحوش فراوان و سباع بیکران بقوت و کفائت آراسته و بصفت امانت و دیانت مشهور شده و طلاب این نوع عملها نیز ستند اگر در باب ایشان عنایتی و التفاتی ارزانی داری دل مبارک را از دغدغه کفایت مهمات فارغ گرداند --- page 138 --- ۱۳۵ و تحفه و هدیه که از ارتکاب عمل یابند شادمان و مستظهر گردند کابجوی گفت درین مرافعه چه فایده داری و ازین منع چه سود می بینی و من البته ترا سعاف نخواهم داشت و طوعاً و کرهاً طوق مباشرت این مهم در گردن اهتمام تو خواهم مصرعه اگر خواهی و گرنه زان مانی فریبی گفت کار سلطان مناسب دو کس باشد یکی زیرکی سخت روئے که بمبالغه و بی آزرمی غرض خود حاصل کند و بزیرکی و حیله از پیش برده هدف تیر تعرض نگردد و دوم غافل ضعیف رائے که بخواری کشیدن خوی کرده باشد و پروای بی ناموسی --- page 139 --- ١٣٦ و تلف نام و عرض ندارد و چنین کس در معرض حسد نیاید و کس با او در مقام عداوت و مخاصمت نباشد و من ازین دو طبقه نیستم نه حرص غالب دارم که خیانت اندیشم و نه طمع خسیس که نیاز آرد قطعه بخدایی که [word؟] کرمست عاقل از ان خویشتن باز دارد که نیرزد بسرد همت من ملک هر دو جهان بیک جو ارزد ملک را ازین اندیشه بر باید خواست و مرا از تحمل بار مشقت معاف باید داشت که مدتی شده تا دیده حرص شوخ چشم را بسوزن قناعت بر دوخته ام و متاع بی اعتبار آز پر نیاز را بغلات --- page 140 --- ۱۳۷ بشعلات آتش ریاضت سوخته واکر دیگر باره ملک مرا بعلایق دنیا آلوده گرداند بمن همان خواهد رسید که بدان مگسان که در میان طبق عسل نشسته بودند رسید شهر پرسید که چگونه بوده است آن حکایت از نا بخیر دنیا مجتنب مگسان در طبق عسل زیانی فقیر گفت آورده اند که روزی از فقرای صافی دم که در طریق طریقت ثابت قدم بود ببازاری میگذشت درویشی حلواگر که از چاشنی فقر بهره داشت آن عزیز را التماس کرد که زمانی بردکان او قرار گیرد مرد عارف از روی دلنوازی آنجا نشست واو ثنائاً حلوائی برسم تبرک طاسی پر عسل گذاخته پیش درویش نهاد --- page 141 --- ۱۳۸ و مگسان چنانچه رسم ایشان باشد بر شیرینی ها غلو کنند و هر چند کسی بدفع ایشان قیام نماید ممتنع نشوند عصر مگس جائی نخواهد رفت بخود کان حلوائی یکبار بر طاس عسل فروریختند بعضی برکناره طاس نشستند و برخی خود را در میان انداختند حلوائی دید که هجوم مگسان از حد گذشته بادبیزن بجنبانید. آنها که برکنار طاس بودند بآسانی روان نموده رفتند. و آنها که در میانه جام آرام داشتند پاهای ایشان بعسل فرومانده بود چون خواستند که بپرند پرهای شان نیز بعسل آلوده شده بدام هلاک افتادند. آن درویش عزیز را وقت خوش شد. --- page 142 --- ۱۳۹ خوش گشت ونعرهای مستانه زدن گرفت. وبعدازان که دریای باطن شیخ بیارامید وموج بحروجد وحال فرو نشست مردحلوائی گفت ای عزیزـ ماحلوای صورت از تودریغ نمیداریم آنچه از معنی درین محل برتوحل و واشده از مادریغ مدار مصرعه بحشال شیرین شکرریزی کن شیخ فرمود که دنیای دون وحریصان و طلبکاران او دین طاس عسل برمن عرض کردند ملهم غیبی بمن گفت این طاس دنیادان ـ واین عسل را نعمتهای آن ـ واین مگسانرا معیت خواران ـ وآنها که برکنارۀ طاس نشسته از فقیران قانع ـ که بابن --- page 143 --- ۱۴۰ لقمه از مایده دنیا خرسند شده‌اند. و دیگران که درون طاس‌اند اهل حرص و آز که پندار ایشان آنست که چون در میانه کار با نصیب ایشان بیشتر خواهد رسید و از منطوق الرزق مقسوم غافل مانده‌اند- اما چون عزرائیل مروحه الرحیل بجنباند- ا که برکناره باشند آسان میپرد و با شیانه فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر باز میگردند و آنها که در میانه نشسته‌اند چندانکه حرکت بیشتر نمایند پای شان فروتر میرود- و در مضیق ثُمَّ رَدَدْنَاهُ اَسْفَلَ سَافِلِینَ بمانند و مآل حال ایشان بشقاوت و ادبار ابدی انجامد ششوں ۹۰ دیگر --- page 144 --- ۱۴۱ چرا یک لقمه باید چشیدن وزان پس این همه خواری کشیدن بخرسندی گرای اینک عقبیست نباشد هیچ گنجی چون قناعت و ایراد این مثل بجهة آن بود تا ملک پر و بال اقبال مرغاب دنیای دغل آلود را نسازد. و شاید که چون وقت تا تر داد اما روح فرا رسد سلوک راه آخرت بر سبیل سهولت میسر تواند شد بیت چنان وقتی بدست آراز زمانه که گویندت بگردی روانه کامجوی گفت اگر کسی نظر بر حق دارد و در روش عدلان مستقیم شده هیچ دقیقه از راستی فرو نگذارد و شر رستمگاران از مظلومان بازگیرد و سخن محنت کشیدگان بدل خوش --- page 145 --- ۱۴۲ و تازه روئی در پذیرد هرآئنه در دنیا دولت اورا غراستقامت خواهد بود . و در عقبی بشرف رفعت وکرامت خواهد رسید فرسیه گفت در اعمال سلطانی گر شرایط سرانجام یابد برایتی نجات آخرت توان شمید. فاما در دنیا کاراورادوام استقامت صورت نبندد. و مدت عمل اورا قرار و ثبات ممکن نبات چه هرگاه کسی بتقرب سلطانی سرافراز شد هم دوستان سرمنصات با او در روی کشند و هم دشمنان جان اورانشانه تیر بلا سازند وهرگاه که اجماع بر عداوت او منعقد گردد البته ایمن نتوان بود وخوشدل نتوان زیست واگرچه پای بر فرق کیوان نهد مکرم ده --- page 146 --- ۱۴۳ سر براه سلامت نبرد شیر فرمود که چون رضای ما تر احاصل آمد خویشتن را در مهلکه و هم میفکن که حسن عقیدت ما حجابیست گاه دشمنانرا تمامست و بیک گوشمال راه مکاید ایشان بسته گردانیم و ترا بغایت همت و نهایت امنیت سائیم مصراع چه غم زحیلہ دشمن چو دوست جانب ماست فریبه گفت اگر غرض ملک ازین تقویت و تربیت احساست که در باب من میفرماید بعاطفت و مرحمت خسروانه و انصاف و معدلت بیکرانه آن لایقتر که بگذارد تا درین صحرا ایمن و فارغ میگردم و از نعیم دنیا بآب و گیاهی خرسند شده از مضرت سید --- page 147 --- ۱۴۴ وعداوت دوست ودشمن برکناره میباشم و مقررست که عمر اندک در امن و راحت و فراغ و صحت بهتر که زندگانی بسیار در خوف و خشیت و ذل مشغولی و محنت فنـرد دمی را عت دل بهترست از انکه هزار سال بروفق آرزو بزید کامجوی گفت ترا دغدغه ترس باز ضمیر دور باید کرد و بجا نزدیک شده اتمام مهمات بزدید اهتمام باید گرفت فرنزه گفت اگر حال بر منوالست و ابا و امتناع من فایدند مرا امانی باید که چون زیردستان بامید یافتن منزلت من و زبر دستان از بیم زوال مرتبت خود بقصد من خیزند ملک بعهدند --- page 148 --- ۱۴۵ ملک بید مدینه ایشان بر من متغیر نگردد و دران تامل و تفکر جو دارد و در قصه من و کید قاصدان شرایط هر چه تمامتر بجای آوردن است بهمت خیلی باید با خاطرگران کردن بقول دشمنا نسا ترک کوستاین کردن شیر با او وثیقه کرده پیمان بست اموال و خزاین خویش بدو سپرد و از تمامی اتباع و لواحق او را بگرامست بیحد مخصوص گردانید و شاورت مهمات بغیر بادی ننمودی و اسرار ملک بغیر باد اشکار نکردی هر روز اعتقاد شیر بروی زیاده شدی و قرب و مکانت او نزدیک شیر بیفزودی تا بحدیکه مخالطت بغابت رسیده و مخالصت بنهایت انجامید نه فریس نفیس بی ملاحظات --- page 149 --- ۱۴۶ شیر بودی و نه کامجوی بی موانست او آرام داشتی مصرعه چو دوستی بنهایت رسد چنین باشد این حال بنزدیکان شیر گران آمد و مجموع ارکان دولت در مخالفت او دم موانست زدند و بر مخاصمت او پیمان مطابقت بستند روز ها در تدبیر تغیر او بشب رساندند شبها در اندیشه دفع و منع او بروز آوردند آخر الامر رای همه بران قرار گرفت که اورا بخیانتی منسوب گردانند تا مزاج کامجو که مرکز از منهاج راستی و امانت بانحراف مایل نیست دربارۀ وی متغیر گردد و عقیدۀ شیر در باب دیانتی که او مظهر کامل آن میشناسد متزلزل شود از زمان --- page 150 --- ۱۴۷ آنزمان مداخلتهای کلی توان کرد و در قمع و استیصال او توان کوشید بیت بتدریج راهی بدست آوریم که در پایه او شکست آوریم پس یکی را پیش کردند تا قدری گوشت که برای چاشت نهاده بودند بدزدید و در حجره فریسه پنهان کرد بیت روز دیگر که شیر درین جنگ بر کنام شچ کرد آهنگ امرا و وزرا صف خدمت برکشید و اشراف و اعیان ببارگاه حاضر شدند و فریسه جهة تدارک مهم کلی بطرفی رفته بود شیر انتظار او میکشید و در سخن کفایت و تعریف فهم و درایت او حرفی بر زبان میراند --- page 151 --- ۱۴۸ بیت ور دربان مونس جانب نیامی | یکدم نیرود که مکرر نمیشود وقت چاشت ملک رسید وجذبه طبعی در حرکت آمده قوت اشتها غلبه کرد. چندانکه گوشت وظیفه ملک طلبیدند کمتریافتند. شیر بغایت تافته شد و در محل فریسه غایب بود خصمان حاضر. چون دیدند که آتش گرسنگی و حرارت غضب بهم پیوست آغاز فساد کردند و تنور خشم را گرم یافته فطیر تزویر مدعای خویش در بستند. یکی از ایشان گفت که چاره نیست از آنچه ملک را بیاگاهانیم و هرچه از منافع و مضار انجضرت دانیم و نمانیم --- page 152 --- ۱۴۹ دانیم و شناسیم هر چند موافق بعضی نیفتد بموجب عرض نمایم کامجوی متنبه شده گفت ملازمان یکدل و متعلقان یکجهت در هیچ وقت باید که شرط نصیحت فرو نگذارد و حق نعمت شناخته انچه داند و تواند بحل آنها رسانند بیت کسانی حق شناس حق گذارند که حال از پادشه پنهان ندارند بیار تا چه شنیده و بگوی تا چه دیده یکی از ان مفسدان تمام و غماز ناتمام جواب داد که بمن چنان باز نمودند که فرخ این گوشت را بسوی خانه خویش برد دیگری از راه بدگمانیت --- page 153 --- ۱۵۰ مغلطه در افکند و گفت - مرا این باور نمی اید - چه او جانوری کم آزار و امانت شعار است دیگری آغاز حیله سازی کرده گفت - درین کار احتیاط باید کرد - چه هر کس را دوست و دشمن میباشند و بغرض سخنان غیر واقع در اندازند و مردم را زود زود نتوان شناخت و بر اسرار خلایق بآسانی مطلع نتوان شد دیگری دلیرتر در سخن آمده گفت همچنین است وقوف بر سرایر و اطلاع بر ضمایر بزودی صورت نبندد ولیکن اگر گوشت در منزل او یافته شود هر چه از خیانت او در افواه خواص و عوام و خورد و بزرگ افتاده است پیدا خواهد بود کابجوی --- page 154 --- ۱۵۱ کامجوی را در محل غمان اختیار از دست بیرون شد و گفت مردم در باره او چه میگویند و بر خیانت او از چه چیز استدلال میکنند یکی از حضار که موافق مخالفان بود گفت ای ملک در میان اهل این بیشه خبر غدر و مکر او منتشر شده و اگر او غدار باد هرگز ازین ورطه جان بسلامت بیرون نبرد و شامت خیانت بزودی در وی رسد دیگری از صاحب غرضان زبان افساد بکشود و گفت جمعی امنا هر وقت از و خبر ترا رسانیدند و در تصدیق آن تردد داشتم اکنون که این تفصیل میشنوم نزدیکست که ظلمت گمان من بنور یقین مبدل شود --- page 155 --- ۱۵۲ دیگری گفت خدیعت و مکر او پیشتر ازین نیز بر من رو شد بود و من فلان و فلانرا گواه گرفتم که کار این زاهد ریائی عاقبت بفضیحت کشد. و از و خطائی عظیم و گناهی فاحش ظاهر کرد در غیاب گفته‌اند. هر که نفس قلب دارد عاقبت رسوا شود دیگری گفت عجب است با وجود دعوای فقر و پاکی طینتی و خرقه صوفیانه و نیک نیتی چنین کسی را شرم نیاید که خیانت ورزد. و عجب اگر این بیت بزبان حال او بر صفحه مقال مرقوم نشده است فرد خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست خرقه بر سر صد عیب نهان میپوشم درین اثنای گفت‌وگو --- page 156 --- ۱۵۳ دیگری از در معقول گوئی درآمده گفت این پاکتیز و بیگان متقی درین مدتها مینالید و تقلید اعمال ملک را در ظاهر بلا و مصیبت و عنا و محنت میشمرد و با این همه اگر خیات وے ثابت کرد و محل حیرت خواهد بود دیگری گفت میرگان او بدین محقر که وظیفه چاشت ملک بوده چشم می کند توان دانست که در مهمات کلی چه رشوتها گرفته باشد و از مال پادشاه چه مبلغهای گران مند تصرف نموده است صیاد که بر نگذرد از خت سکی دانی چکند چو کبک در یهو سید چون امرا میدان قناعت خالی یافتند مرکب بدکوئیے --- page 157 --- ۱۵۴ بجولان آوردند-و در ساحت دل کامجوی غبار تردد و شبهت بر انگیختند و ررانیز عنان بیان بجانب عصبت و خیانت برتافته رقمی چند از هر گونه حشو و مار زیر دفتر ضمیر ملک ثبت نمودند یکی از ایشان گفت گیرا بنین راست بیرون آید نه همین خیانت باشد و بس بلکه بدلیل کافر نعمتی و حق ناشناسی خواهد بود و هرآینه درین جرات باملک استخفاف کرده باشد و حرمت حشمت شهنشاهی را برطرف نهاده دیگری از راه موعظت نصیحت بسنجن درآمده گفت ای یاران بدین نوع کلمات آشفته تامل خود باید کنید --- page 158 --- ۱۵۵ سیاه مکنید و بحکم ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه دندان غیبت بگوشت برادر خود مرسانید که شاید قضیه بنام غیر واقع باشد و همه اثم و بزه مند گردید اگر ملک التفات نفرماید تا منزل او را بجویند گرد اشتباه از راه حقیقت منید فع شو چه اگر گوشت در خانه او باشد برهان این سخنها ظاهر گردد گمانهای خاص و عام مودی تیقین شود اگر تهمتی صریح بو و گوشت گم شده دران کاشانه پدید نیامد بکنهانرا زبان باستغفار باید کشود و از فریه بحلی شدید طلبند دیگری گفت اگر احتیاطی خواهد رفت تعجیل باید کرد که جاسوسان ما از بیمه --- page 159 --- ۱۵۶ جوانب احاطه کرده اند ساعت بساعت خبر بوی میرسد در تدارک این قضیه آنچه شرط کوشش باشد فرو نگذارد در آخر مجلس ندیمی از ندمای خاص ملک گستاخ وار قدم پیش نهاده گفت تفتیش این حادثه چه فایده و از تفحص این واقعه چه حاصل که اگر جرم آن خاین نامتدین روشن گردد او بزرق و شعبده رای ملک را از مکافات بگرداند و بوجی نماید که حکما نرا با آنکه در ان متیقن باشند بشک افگند بیت بغد را نچنانست آرایش دین که شک را بر آرد برنگ یقین القصه‌ درینحال که شیر گرسنه و خشم آلوده بود ازین نمط چندانی بگفتند --- page 160 --- ۱۵۷ بگفتند که کرابتی از فریسه بدل او راه یافت. و بمضمون من یسمع یتخیل بانواع اندیشها بر خیالش گذشته بعضاً فریسه مثال داد بیچاره از اثر مکاید اعدا بیخبر روی براه آورد و چون دامن دیانتش از لوث این افترا پاک بود گستاخ وار پیش کامجوی آمده پرسید که آن گوشت که دیروز بتو سپردم چه کردی جواب داد که بمطبخ رسانیدم. تا بوقت چاشت نزد ملک آرند مطبخی نیز از اهل بیعت بود با نکار پیش آمده بمبالغه بسیار گفت ازین کار و حال خبر ندارم و هیچ گوشتی بمن نداده شیر طایفه از امینان فرستاد تا گوشت از منزل فریسه --- page 161 --- ۱۵۸ بجستند و چون خود پنهان کرده بودند آشکارا برداشتند و تر شیر آوردند فریسیه دانست که دشمنان کار خود ساخته اند و با مدتها بود که ما رشته تدبیر آن منافقند محل بافته و پرداخته با خود فرد آنقاطعی بهم بر سر دیوار رسید سالها بود که از روز چنین می ترسیدم و از جمله وزرا گرگی تا آنساعت عیب ناگفته و خود را از جمله عدول شمرده و چنان فرانمود که بی تحقیق و ایقان قدم در کاری ننهد و تا بر نقیر و قطمیر وقوف نیابد در وی دخل نکند و لاف دوستی فریسیه میزد و در باب حمایت او مبالغه مینمود پس از --- page 162 --- ۱۵۹ پس از وقوع این صورت پیشتر رفت و مافی الضمیر آشکار کرده گفت - ای ملک ذلت این نابکار معلوم شد و گناه این خاکسار روشن گشت - صلاح ملک در آنست که هر چند زودتر حکم سیاست تقدیم یابد - چه اگر اینها را مهمل گذارند بیشک گناهکاران دیگر از فضیحت نترسند و سماجت بساعت دلیرتر گردند مصرعه سیاست ار نبود کارها خلل یابد شیر بفرمود تا شغال را باز داشتند و باندیشه دور و دراز فرو شد - سیه گوشی از خاصان ملک آغاز کرد که من از رای روشن پادشاه که آفتاب از پرتو او نور افشانی اکتساب نماید --- page 163 --- ۱۶۰ و شمع شبستان سپهر در حمایت روشنی او چهره بر افروز د شگفت مانده ام. تا اینمدت کار این غدار و خیانت این داهی مکار چگونه بروی پوشیده شده است. و از خبث ضمیر ناپاک و مکم طبع حیله انگیز او چرا غافل مانده. و با وجود چنین بی عظیمی و فعل قبیح قتل او را در توقف می اندازد. و شرب سیاست را که بیخ درخت عدل برشحات ان تازه و سیراب ست بخس و خاشاک تامل مکدر میسازد کامجوی متوجه او شده فرمود. که سخن تو چسیت جواب داد که ای ملک حکما فرموده اند من حسنَتْ سِیاسَتُهُ دامَتْ لِہِ یِاسَتُهُ نظام سیا سرت دوام --- page 164 --- ۱۶۱ سبب دوام ریاست است بر کشیدن تیغ سیاست از نیام انتقام برنکشید تیر فتنه را به سپر حمایت رد نتوان کرد. و آنکه تبر قهر را بنیاد بیداد را زبر و زیر نسازد نهال آمال در گلشن بیع ما نتاج اند کا مثنوی آئین سیاست ارببر افتد بنیاد امان ز پاد در افتد آن باغ ز ایمنی ثمر یافت کز عین سیاست آبخوریا رفت و هر که صلاح ملک جوید بر گناهکار سیاست باید راند و هر چند مونس دل و مقبول خاطر باشد بدان التفات بنماید نور شیر را باین دمند، آتش غضب بر افروخت و بفرسیه پیغام داد --- page 165 --- ۱۶۲ که این گناه را اگر عذری داری بازنمای فریحه چون بکنیان و گفته اند هر کرا دست کوته بود زبانش در از است مصرع بیگناهان دلیری میکنند جواب درشت باز فرستاد و سخنان عفت آمیز او با خوشنا فتنه انگیز معاندان یار شده آتش خشم کا مجوی بالا گر تو عود و مواثیق را بر طرف نهاد بگشتن فریحه حکم مطلق کرد. آن خبر با و شیر پروند دانست که تعجیل کردها است جای حلم و بردباری را حمل گذاشته مبر سکونا سخت و یکبار بدل ساخته نخست کسی پیش جلاد فرستاد که کشتن فریت --- page 166 --- ۱۶۳ توقف کن تا من با شیر سخن گویم و خود نزدیک گامجوی آمده گفت ای فرزند شنیده‌ام که بکشتن فریبه مثال دادهٔ گناه او چه بوده و کدام جریمه از وصادر شده شیر صورتی بازراند ما در شیر گفت ای پسر خود را در بادیه حیرت سرگردان مساز و از شرب عفو و احسان بی‌بهره مباش و بزرگان گفته‌اند که هشت چیز بهشت چیز باز بسته است حرمت زن بشوهر و عزت فرزند به پدر و دانش شاگرد باوستاد و قوت سپاه بلشکرکش و کرامت زاهد بعبادت و تقوی و ایمنی رعیت بپادشاه و نظام کار پادشاه بعدل و توفیق ورو --- page 167 --- ۱۶۴ عدل تعقل وخرم و عمده در غیاب دو چیز است یکی شناختن اتباع و حشم و هر یک از ایشانرا بمنزل او فرود آوردن و بمقدار کفایت و هنر تربیت کردن دوم متهم داشن ایشان در باب یکدیگر چه مقربان درگاه سلاطین را باهم نراع قایم ست و جز بفنا و هلاک مرتفع نشود پس اگر پادشاه سعایت این در حق آن مسموع دارد و غمازی آن در بارین قبول کند دیگر بر سلاطین و ارکان دولت اعتماد نماند جهت انکه هرگاه خواهند مخلصی را در معرض تهمت توانند اورد و خائنی را در لباس امانت جلوه توانند داد و بدین واسطه بیگناهان --- page 168 --- ۱۶۵ بیگناهان در گرداب بلا گرفتار مانند و مجرمان بساحل نجات بایمنی و سلامت گذرانند بیت بی گنه دل شکسته در زندان مجرم از دور سر هم خندان شیر سخن مادر نیک استماع کرد و بمیزان خرد سنجیده دانست که نصیحتیست از غرض مبرا و موعظتیست بزینت نیکخواهی مجلی سیاست در توقف داشته بفرمود هر یک از ان طایفه را که این گرد فتنه انگیخته بودند جدا جدا طلبید و در استکشاف خفیات و استخراج غوامض آن کار مبالغه بحد افراط رسانید بدان وعده که اگر بیان واقعه باز نمایند --- page 169 --- ١٦٦ صفایح جرایم ایشان بآب عفو شسته گردد و با وجود آن تشریفات وصلات پادشاهانه نیز نواخته شوند تاکیدات فراوان نمود آخر بعضی از ایشان اعتراف نمودند و دیگران نیز بضرورت اقرار کرده صورت واقعه براستی در میان آوردند آفتاب امانت فریسه از زیر ابر شبهه بیرون آمده و غبار شک از پیش دیده یقین مرتفع شد بعد از معلوم شدن بیگناهی فریسه مادر شیر گفت ای پسر این جماعت را امان دادنی و رجوع ازان ممکن نیست اما ترا درینباب تجربه افتاد که بدان عبرت باید گرفت. و من بعد گوش باستماع بسعایت این خاین --- page 170 --- ۱۶۷ هیچ خاین نباید کشاد و تا برهانی باهر و دلیلی بغایت ظاهر که تر از ترد و باز رهاند مشاهده نرود ترهات اصحاب غرضن نباید شنید و سخنی که در معایب شخصی گویند اگرچه موجز و مختصری باشد قبول نباید نمود چه اندک مایه چیزی بتدریج بدانجا رسد که تدارک آن در حیز امکان نیاید و اصل جویهای بزرگ چون نیل و فرات و دجله و جیحون بغایت چشمه مختصر ست و بعد دیگر آبها بدان مرتبه میرسد که عبور بران جز بکشتی ممکن نیست پس در بد گوئی کسان از اندک و بسیار هر سخن که بعرض رسد آنرا تاویل باید کرد و راه سخن دیگران در باید بست تا خائین و مکابر --- page 171 --- ۱۶۸ و انجام مهم بفساد نه انجامد بیت سر چشمه شاید گرفتن بیل چو پر شد نشاید گذشتن بپیل کامجوی گفت این نصیحت را قبول کردم و دانستم که بی دلیل روشن کسی را متهم ساختن نیکو نیست مادرشیر گفت ای ملک آنکس که بی سبب ظاهر از دوستان برنجد از جمله آن هشت طایفه است که بزرگان از مجالست یشان حذر فرموداند کامجوی گفت که تفصیل این مجمل را باز نما مادر شیر گفت حکما بر اوراق صحایف وصایا ثبت کرده اند که از مصاحبت هشت گروه احتراز فرمودن لازم است بمشرطی --- page 172 --- ۱۶۹ و با هشت کس همنشینی و مخالطت کردن از لوازم انان هشت تن که دامن موافقت از همدمی ایشان در باید چید اول آنست که حق نعمت منعمان نشناسد و خود را بکفران و ناسپاسی موسوم سازد دوم آنکه بموجبی خشم گیرد غضب او بر حلم مستولی باشد سیم آنکه بمر در از مغرور گردد و خود را از رعایت حقوق خالق و خلایق بی نیاز پندارد چهارم آنکه بنای کار بر غدر و مکر نهد و آنها در نظر او سهل نماید پنجم آنکه راه دروغ و خیانت بر خود گشاده دارد و از راستی دانا کرانه کند ششم انکه در باب شهوت رشته نفس در از گیرد --- page 173 --- ۱۷۰ و هوا و هوس را قبله مقصود و کعبه مراد شمارد هفتم آنکه بقلت حیا موصوف بوده بشوخ چشمی و بی ادبی گذراند هشتم آنکه بی سببی در حق مردم بدگمان شود و بی محبتی و بی حمیتی اهل خرد را متهم سازد اما هشت کس را که بدیشان باید پیوست و صحبت ایشانرا غنیمت باید شمرد اول کسیت که شکر احسان لازم شمرد و ادای حقوقی که بر ذمه خود یابد مرعی دارد دویم انکه عقد محبت و عهد مودت با حوادث روزگار و انقلاب دوران نا پایدار گسیخته نشود سیم انکه تعظیم ارباب تربیت و مکرمت واجب بیند قولاً و فعلاً از مقام --- page 174 --- ۱۷۱ در مقام مجازات و مکافات باشد چهارم از غدر و فجور ونخوت وغرور بپرهیزد پنجم انکه در حال خشم برضبط خود ضد قادر بود ششم انکه علم سخاوت برافرازد و در تحصیل مقا طامعان بمقدار مقدور سعی نماید هفتم انکه باذیال شرم و صلاح تمسک نماید و بهیچوجه از طریق ادب تجاوز نکند هشتم انکه بالطبع دوست صلحا و اهل عفت باشد و از ارباب فسق و بدعت پهلو تهی کند و هرکه باین جماعت کینه ورشد لق در مقام وفاق و اتفاق باشد و از ان طوایف که سا باز نموده شد اعراض و احتراز نماید ببرکت صحبت ایشان --- page 175 --- ۱۷۲ علل اخلاق ردیه از وزایل گشته مزاج حالش باعتدال حقیقی نزدیک شود چه سرکه بآن حدت و ترشوئی که دارد چون با انگبین در آمیزد از حرافت حموضت خود باز رسته موجب ازالت چندین علت خواهد شد چون شیروقع اهتمام و میامن اشفاق مادر در تلافی این خلل و تدارک این حادثه بدید بعد از تمهید قواعد شکر گذاری و منت داری گفت ای ملکه زمان برکت نصایح و التفات موعظه تو راه تاریک گشته روشن شد کار دشوار مانده آسان گشت امنیتی کافی و کاردانی کامل از ورطه تهمت بیرون آید و برجا ابا بکر --- page 176 --- ۱۷۳ هر یک از ملازمان اطلاع حاصل شد. بعد ازین دانم که با هر چه نوع سلوک باید کرد. و در رد و قبول سخنان بچه سان دل باید نمود. پس اعتماد فریبه بر امانت بیفزود. و انواع معذرت و ملاطفت ارزانی داشته او را پیش خود خواند و گفت این تهمت را موجب مزید اعتقاد و سبب زیادتی اعتماد باید پنداشت و تیمار کار ها که بتو تفویض بوده بر قرار معهود میباید داشت فریبه گفت اینچنین براست نیاید و بدین تلطفات گره از کار من نگشاید. ملک سوابق عهود را فرو گذاشت و محال دشمنانرا در ضمیر مجال تمکن داد کجا مجور --- page 177 --- ۱۷۴ گفت ازین معانی هیچ پیش خاطر نباید آورد که نه از خدمت تو تقصیری بوده و نه در عنایت ما قصوری قوی دل باش و باستظهار هرچه تمامتر روی بهم خود آور فریسه جواب داد که هر روز مراسری و دستاریست این کرت خلاص یافتیم و از ضیق مکاید بفضای سلامت عاید شدم اما جهان از بدگوی و حاسد خالی نیست و تا عنایت ملک برمن باقی باشد حسد بداندیشان برقرار خواهد بود بدین مقدار که ملک سخن ساعیانرا شرف استماع ارزانی داشته دشمنان معلوم کرده اند که جانب ملک بآسانی بدست آید --- page 178 --- ۱۷۵ هر لحظه تخلیطی تازه رساند و هر ساعت دغدغه در میان اندازند و هر پادشاه که سخن ساعی و فتنه انگیز را در گوش راه داد و بزرق و شعبده غماز و سخن چین التفات نمود خدمت او جان بازی باشد و با جان بازی کردن طریق خردمندان نیست مصرع هر روز مراز تو نروید خاری اگر رای ملک صواب بیند من عذر قبول ناکردن عمل را بیک سخن روشن گردانم ملک فرمود که بگوی فریسه گفت اگر پادشاه درین حادثه بر من ترحم فرمود و اعتماد را تازه و اعتقاد را زیاده ساخت از روی تلطف و تفضل بود آنرا --- page 179 --- ١۷٦ نعمتی هر چه عظیم تر و عنایتی هر چه تمامتر توان دانست آیا بدین تعجیل که فرمود و در سياست من بی آنکه تفحص رود خفت نمود در مکارم پادشاهانه او بدگمان گشته ام - و از عواطف خسروانه و مراحم بیکرانه ناامید شده - چه سوابق تربیت خود را در حیز ابطال افکنده سوالف خدمت مرا بیهوده در معرض تضیع آورد- و به تهمت حقیر که اگر ثابت شدی هم چندان وقعی نداشت عقوبت عظیم روا داشت و پادشاه چنان باید که خیانت بزرگ مشرب عفو او را تیره تواند کرد چنانچه پادشاه یمن که با وجود جریمه کلی حاجب خودی را رسوا نکرد پرده زرمم --- page 180 --- ۱۷۷ و پرده کرم برکرده بدا و پوشید غرض از ایراد تمثیل انیست که دل پادشاه باید که دریای مواج باشد و با خس و خاشاک سعایت تیره نگردد و مرکز حلم او چون کوه با شکوه در مقام ثبات ساکن بود تا تند باد خشم او را در حرکت نیا رد طسو تو با دل نیکان بخوشم یار هیچ کهی گرم باشد خیار خس بغباری دور از جای خویش کوه زدا من نکشد پای خویش کالمجوی گفت سخن تو راست و درست است بعد ازین از فتنه حاسدان امین باش که ما را برحقیقت اقوال آمیز ایشان اطلاع افتاده قول آنها تلقی نخواهیم نمود وفریکت --- page 181 --- ۱۷۸ با اینهمہ میترسم کہ عیاذ اباللہ خصمان بار دیگر نہ از روی حسد بلکہ از راہ نصیحت میان ما مجال یابند شیر پرسید کہ از چہ باز دخل توانند کرد جواب داد که گویند در دل فلان وحشتی حاصل شده است بواسطہ آنکہ بعقوبت او حکم فرمودی و بدمای او نخوت راه یافته بدان سبب که در عنایت او افزود ہے و امروز ہم از یحضرت آزرده است و هم بدگمان نه اعتماد را شاید و نہ در خدمت افزاید مصراع غافل مشو از مکرد دشمن ہے و چون بدین حیله در مزاج ملک دخل کنند دور نیست که از جانب ملک نیز بدگمانی پدید آید والحق جای آن دارد کہ ملک ایمن بنا شد از بنده --- page 182 --- ۱۷۹ از بنده که جفا دیده باشد یا از منزلت خویش بیفتاده یا بجبری مبتلا گشته یا خصمی را که در رتبت از و کمتر باشد بروی تقدمی پیدا شده باشد کامجوی گفت علاج این واقعه چگونه تواند کرد و ابواب این مدخل را بچه تدبیر توان بست فراسیه جواب داد که سخن ایشان درین ماده بغایت بی اصلست بجز نمایش و مخلطه ندارد چه پس از چنین حادثها اعتقاد جانبین صفا گردد. و برای آنکه اگر در ضمیر مخدوم بسبب اعمالیکه از جبهه خدمت گاری دریافته باشد کراهتی بوده چون خشم خود براند و فراخور حال گوشمالی دهد لاشک اثر کراهیت زایل کردد. و از انکه --- page 183 --- ۱۸۰ و بسیار خدشه نماند و دیگر انکه بی اعتباری تمویهات قاصدان هم بشناسد و پیش ازین تبرهات صاحب غرضان التفات ننماید و فرط هنر و کیاست و کمال اخلاص و دیانت انگس بهتر مقرر گردد و اگر در دل نیز خوفی و هراسی باشد چون ما یافت ایمن گردد و از انتظار بلا فارغ شود بیت در غم افتادم ز اندوه غم آزاد شدم در بلا ماندم و از بیم بلا وارستم شیر پرسید که بد گمانی بر چاکران از چند وجه تواند بود جواب داد که از سه وجه اول آنکه جاسی دارد و با سمال مخدوم نقصان پذیرد دویم انکه خصمان بروی بیرون آیند و بسبب عنایتی پادشان روی برتابد --- page 184 --- ۱۸۱ بر وی غلبه کنند سیم آنکه مال و منالیکه اندوخته باشد بواسطه عدم التفات ملک از دست او بشود کا مجوی گفت تدارک اینها بچه وجه توان کرد گفت بیک چیز و آن است که رضای مخدوم حاصل آید و اعتماد پادشاه بروی تازه گرد هم جاه از دست رفته بدست آید و هم خصم غالب کشته باشند و هم مال تلف شده باز جمع شود. چه عوض همه چیز غیر از جان ممکن است خاصه در خدمت ملوک و اعاظم و چون ملک تدارک حال این بنده فرموده رضای کلی و خشنودی تمام حاصل شد آزار بچه وجه باقی تواند بود. و اعدا چگونه مجال سخن --- page 185 --- ۱۸۲ تواند یافت و با این همه امیدوارم که ملک مرا معذور داسته بار دیگر در دام آفت نکشد و بگذارد که درین بیابان ایمن ومرفر میگردم و وظایف دعاونا از روی صدق و عقیدت باد امیر سانم فرد بروز درس ثنای تو میکنم تلقین بشب وظیفه مدح تو میکنم تکرار کامجوی فرمود دل قویدار که تو از ان بندگان نیستی که چین تهمتها را در حق تو مسموع دارند و سخن سعایت آمیز در بارتو بمحل قبول رسانند و ما ترا بحقیقت شناخته ایم پس بدل کرمی تمام بکار خود اقدام نموده هر روز مرتبه تقویت او تزاین وشرط --- page 186 --- ۱۸۳ تزاید مسافت اینست داستان ملوک که در انچه میان ایشان و اشیاع و اتباع حادث شود. و پس از اظهار سخط و کراهت در مقام رضا و ملایمت آیند بر عاقل مشتبه نگردد که در وضع این امثال و حکایات چه مقدار فایده درج کرده اند باب دهم رای از حکیم دانشمند پرسید. که در باب وزیر یکه لایق اعتماد وزارت داشته باشد چند خصایل بران وزیر لازم خواهد بود که داشته باشد حکیم دانشمند بیان نمود اول باید بدین خود ثابت قدم باشد دوم انکه در علم هندسه ماهر باشد سیم انکه از احوال دولتها --- page 187 --- ۱۸۴ خارج دولت خود باخبر باشد و فکرسلیم باشد وطامع و بخیل نباشد. و خاطر هیچ ذی روحی را نکند و از سخن حق نگذرد و شب و روز بتلاوت و خواندن کتابهای قدیم و جدید بعد از انکه از کار خود فارغ شود رجوع داشته باشد و با نیکیها غیر از نیکی خیال بدی نداشته باشد و با بدها غیر از بدی خیال صلہ نیکوئی نکند نیک را نیک و بد را بد بداند و بسیار رحم باشد. و هر قدر او را بدگویان بد گویند او قهر را که بر باد کن خانمان غرت دنیا و آخرتست کار نفرماید و حلم را پیشه خود کند. تا اینکه قطعه اگر احیانا بالمشافهه او را دشنام دهند ناشنیده انگارد --- page 188 --- ۱۸۵ هم گنج داری هم خدم هم ملک داری هم حشم بیرون نه از خلوت قدم بر عالمی میزن علم رخ جانب مقصود کن اندوه را نابود کن احبابرا خوشنود کن پرداز دل بار غم از باب دوازدهم دانایان گفته اند باید دانست که ثبات و بقای پادشاهانرا زیاتر حلمی است و حلم و وقاری فرمانروایان جهانرا نیکوتر زینتی چه احکام ایشان در خون و مال و ملک جهانیان نافذ است و اوامر و نواهی ایشان بر اسافل و اعالی و اصاغر --- page 189 --- ۱۸۶ واکابر علی الاطلاق جاری پس اگر اخلاق خود را بحلم و دیانت آراسته ندارندمکن که بیک درشتخوئی اهل تسلیمی رانفور انند و از خفت و سبکساری عالمی را آزرده و رنجور گردانند و بسی جانها و مالها در معرض ہلاک و تفرقه اقتدر ربانی ہر حکم که سلطان جهان فرمای از بعد تامل فراوان باید وز را نچہ تاملی در ان نماید شاید که از ان بسی خلل ہا زاید و اگر پادشاه بآب سخاوت گرد احتیاج از روی روزگارا بشوید یا بآتش شجاعت خرمن حیات بدخواهانرا بسوزد چون از سرمایه علم بی بهره باشد بیک جفاسر چشمه سخارا تیره سازد --- page 190 --- ۱۸۷ تیره سازد و بیک عربده هزار دشمن جانی را برانگیزد اما اگر درباب سخاوت قصوری و در میدان شجاعت فتوری داشته باشد بدلجوئی و حلم و خوشخوئی رعیت و شکر را شاکر تواند ساخت و عالمیانرا در قدم هواداری و سلسله خدمتکاری تواند کشید قطعه چون گل آن که خوش بوست و رو تا در آفاق خوش بود بویت خلق را آنزمان بکار آئی که بخلقت جهان بیارائی و با او حلم باید که از وقار و ثبات نیز بهره مند باشد که حلم بی ثبات از عیبی خالی نیست چه اگر کسی بسیار مئونتها تحمل را --- page 191 --- ۱۸۸ و بر اظهار بردباری غایت مبالغه بتقدیم رساند چون عاقبت بتهتک کشد و خاتمت آن بخفت و سبکساری می انجامد مجموع آن تحملها ضایع و بی‌بها خواهد گشت، بیت باش ثابت بطریق و بار محکم کوه / هر که تمکین بیش دارد بیشه شکو دارد و پادشاه باید که در هنگام حلم متابعت هوا جایز نشمرد، و بوقت خشم مطاوعت شیطان رواندارد، که غضب شعله‌ایست از آتش شیطانی و شجره‌ایست ثمرش ملالت و پشیمانی و گفت اند حلم از جمله اخلاق پیغمبرانست و غضب خوی سگان و وسوسه شیطان، و نزد اهل تحقیق و ارباب تصديق --- page 192 --- ۱۸۹ تصدیق مقررست که تانکسی بر غضب و خشم مستولی نگردد بدرجه صدیقان نرسد و در نوادر کلمات حكما مسطور است که بزرگی را التماس نمودند که متفرقات حسن خلق را در یک کلمه درج کن تا ضبط کردن آن آسان باشد فرمود ترک غضب جامع جمیع مکارم اخلاق و محاسن خصالست و در اندرون غضب تجمع تمام قبایح اعمال و فضایح افعال ملموس ہے خشم وکین وصعب سباع و ددان است مرکز خشمست و کین ست از ددان اصل خشم از دوزخست و کین تو جزو آن کل ست و خصم دین تو چون جزو دوزخی پس شیدا جزو سوی کل خود گیرند قرار --- page 193 --- ۱۹۰ دیگر بباید دانست که احتیاج پادشاه بوزیر ناصح کاملا و ندیم خردمند فاضل بجهت آنست تا اگر غرور جباری نخوت شهریاری او را از منهج حلم و بردباری منحرف سازد وزیر صایب تدبیرش بطریق مناصحت براه صلاح آورد بر جاده سکون و وقار ثابت قدم گرداند و بنوشداروی موعظت انحراف مزاج عدالت مایل ساخته برسمت سلاتش سمت استقامت بخشد تا بمواهب فضل کردگار و میان حلم و وقار و خلوص نصیحت و صفای نیت وزیر یگانه کام در همه امور مظفر و منصور شود و بهر جانب که رو آرد فتح و نصرت رفیق و قرین --- page 194 --- ۱۹۱ رفیق و قرین و اقبال و دولت ناصر و معین می‌شد و اگر احیاناً برحسب موافقت هوا و متابعت نفس پرورغا در کاری حکم فرماید و بی تامل و تفکر نه از روی بصیرت قیدی بروانچه دهد برای روشن چنان وزیر مخلص شرر ضررش تسکین یابد و تدارک خلل و تلافی زلل آن در حیز تعذر نماند چنانچه درصورتی پادشاه هندو قوم او بود رای پرسید که چگونه بوده است آن حکایت برهمن گفت آورده‌اند که در یکی از بلاد سند پادشاهی عادل با با کنوز و دفائن بیکران و اموال و خزاین بی‌ پایان --- page 195 --- ۱۹۲ رحم دار پرورش املاک وملت در دنیا تیغ نصرت بشیر شرع دین د ادوار ضمنها و از سلاطین بروزگار بانواع مفاخر امتیاز یافته بود. و از جوان کامگار باصناف مآثر اختصاصی برفته دو پسر داشت که مهر درخشان روشنی از چهره رخسار ایشان وام کر دلی و ماه تابان از زیبائی رخسار و تازگی عذارشان میدان سهر سرگشته گشتی یکی بقامت چون تیر حله نشینان گوشها انزوار برامثال کمان بسوی خود کشیدی. و دیگری زلف چون زنجیر دیوانگان سلسلۂ بخت را موی کشان بیمارستان در آوردی در نظارۀ اعتدال بالای جانفزای یکی سرونے با خرت --- page 196 --- ۱۹۳ از حیرت پای در گل مانده واز غیرت رفتار دلفریب کبک کبک در می خرامیدن خود فراموش کرده بیت یکی چون لاله با روی درخشان یکی چون گل گنج بی در افشان با وجود حسن صورت گنج بی سیرت آراسته بودند و نهال جمالرا باز هار فضل و کمال زیور بسته صورتی در غایت زیبایی و معنی در نهایت دلر بائی بیت چشم گردون صورت و معنی چنین ندید چنین معنی صورت آفرین باد آفرین یکی را هیل یمنی گفتندی و دیگر را ماه ختنی و ما در ایشان ایران دخت دلبری بود که از رشک عارض نازنیش --- page 197 --- ۱۹۴ عروس آفتاب در حجاب اضطراب نهان شدی ـ و از شرم طره چین چینش جعد سنبل پیچ و تاب گشتی مثنوی بتی فرق گیسو بر آراسته مرادی بصد آرزو خواسته رخش بر بنفشه گل انداخته بنفشه نگهبان گل ساخته سر زلفش از عنبر مشک ناب رسن کرده در گردن آفتاب دل پادشاه بهر این گوهر یکتا و محبت آن دو فرزند یگانه بغایت متعلق بودی و بی جمال ایشان آرام دل و سرور سینه نداشتی ـ و یک وزیری داشت که او را بلار گفتندی بلغت و ایشان معنی این کلمه مبارک روی باشد ـ و او بزرگوار بود بشان عقیل --- page 198 --- ۱۹۵ به ثبات عقل مشهور و باصایب رای موسوم ومذکور دلایل کیاست و کاردانی و شواهد فراست و مهربانی بر چهره افعال و ناصیه احوال او لایح و مآثر اخلاص و هواداری و میا من اختصاص و رضا جوئی در مساعی جمیله و جهتهای جلیله اش ظاهر و واضح زبان زمان در وصف کمالش بدینمقال مترنم نمودی و در ادای شمه از اوصاف متد و جلالش بدین ابیات توسل جستی قطعه ای آصفی که صبا دیوان چرخ را در مجلس تو منصب والامیرسد آنجا که کاتبان تو تحریر میکنند حکم قضا بصاحب جوزا نمیرسد --- page 199 --- ۱۹۶ ودبیر خاصش که کمال نام داشت کاتبی بود که تیر سپهر کمان بیان او نتوانستی کشید و منشی فلک بقدم تامل بر مدارج موضوعات بیانش نیارستی رسید کوئی زبان کلک لطافت شعارش مخزن اسرار فصاحت بود و صریر خامه ظرافت آیاتش مطلع انوار بلاغت هر در معنی که بالماس تفکر سفتی نظام ذهن ثاقبش در سلک الفاظ عذب و کلمات زیبا انتظام میداد و هر نقد حقایق که بمیزان تدبیر سنجیدی دلایل فکر صائبش معجز نما کامل و توصیفات شامل بنظر خریداران بازار دقایق در می آورد قطعه معانی --- page 200 --- ۱۹۷ معانی تقریر او جانفزا مبانی تحریر او دلپذیر نی کلک او طوطی نطق را خجل کرد از نغمه‌های [گزیر؟] و از مرکب خاصه فیل سفیدی داشت که در میدان جنگ چون باد جهان پیما شتافتی و بدندان خارا شکن سینه کوه سنگین را بشکافتی همیشه آهن در کوه نهان باشد و او بخلاف عادت کوهی بود در آهن نهان و پیوسته چون کوه بیستون بیک جای ثابت بی‌رو و بر هم معهود کوهی بود بر چهار ستون روان پهلو سود بگردون شنجرف سا رنگ شفق مرشده شنجرف راز پیچش خرطوم بسا کینه‌ور اژدری افتاده ز کوه بسار --- page 201 --- ۱۹۸ زان پیکر سینی سهمناک در ته پایش سپری گشته خاک و دیگر دو فیل شرزه بودند بغایت شکوه مند و اعظم اعضیا و اخر امانند کوه الوند بخرطوم چوگان مثال سرهای سرکشانرا گوی میدان ساختندی و بدستهای عمود کردار گردنها سرکشانرا پایمال گردانیدندی و دندان بلور نمای شان از سینه اعدا شاخ مرجان برآوردی و متین عاج از معدن بدن دشمنان توده لعل بدخشان ظاهر کردندی قطعه ابرزندتی قطره ایشان سر سبز بر چند ولی بار ایشان صف هیجا دندان یکی نجشیده در دلی مجری خرطوم یکی حلقه زده گرد ثریا و دیگر دو بهثه --- page 202 --- ۱۹۹ و دیگر دشتبر سختی کوه کوهان هامون نورد داشت که شبی اقلیمی را طی کردندی بلکه بدمی عالمی زیرپی آوردندی از کردن و گوش تیروکمان راست کرده از دست و سینه میئت گرز و سپرنموده بوقت پویه عرصه خاکرا بر شکل سپر ساختندی و گاه سیر بپای چوکان مثال از برید تیزگام ماه گوی سبقت در ربودندی فرد هامون نوردکوه وش نعل بر تحمل کردونش تا روز هر شب بارش هر روز تا شب خارکن سمندی بودش تندرو تیزگام سیمین سم زرین لجام اگر --- page 203 --- ۲۰۰ عنان او را رها کردندی بر صبای جهان پیمانیشی گرفتی و شمال گیتی نورد بگرد گرد وی نرسیدی تا بنه خنک فلک بر حوالی کره خاک میگردد نظیر او مرکبی ندیده و تا ابلق روز رگا عرصه ادواری میپیماید شبیه چنان بارگی نشنیده طوق گردون گردی دریا نورد | کز چشمه مهر آبخوردی هربار که درعرق شدی غرق | باران بودی درمیان برق هرگاه که درب درورفتی | صد باد صبا بگرد رفتم و تیغی داشت بگوهر نگاشته و بلآلی قیمتی آراسته گفتی مگر صفحه سبزه بقطرات شبنم مرصع ساخته اند و یا ساحت سپهرا بلهای --- page 204 --- ۲۰۱ بدرهای شاهوار کواکب مزین کرد جوهر اصلی ذاتی او بصفحۀ الماس شکل های موری مینمود - و بر تخته عینانشان برعکس نظر هویدا میرسانید قطعه و آن شمشیر بلکه ابری بود خون فشان یا برقی آتش نشان چون رگ کند نسبت میمیشود در بوستان معرکه چون شاخ ارغوان نیلوفرار در آب نهان باشد این عجب نیلوفریست او شده اندر خون نهان ملک بدینها که مذکور شد دلبستگی تمام داشت و همواره بر سلاطین هند بمجموع اینها مباهات نمودی - و در ولایت او جمعی برهمنان بودند که خود را تابع برهمنی دانستند - و بپیغمبری او مقر گشته از دین حق و راه راست انحراف ورزیدندی و خلایق را --- page 205 --- ۲۰۲ در بادیۀ ضلالت و هاویۀ جهالت سرگردان ساختند پے چندانکه ملک سلار ایشانرا از اضلال و اغوای خلایق منع مینمود منزجر نباشده آن عادت ذمیم را ترک نمیدادند و مہم بدانجا انجامید که شاه تعصب دین و جمعیت ملت قریب دوازده ہزار تن از ایشانرا کشت و خانهای ایشان را بیغما داده زن و فرزند شانرا باسیری برد و از انجماعت چهارصد تن را که بفنون علم آراسته و از انواع دانش بهره مند بودند بدارم پایه سریر اعلی گردانید ایشان بناکام کمر خدمت بسته راه ملازمت می سپردند و فرصت انتقام و محل کینه خواهی را انتظار میکردندیز --- page 206 --- ۲۰۳ انتظار میبردند تا شبی ملک به سیر و عشرت با مخدرات مشغول بود نهت آواز با هیبتی شنود و از هول آن بیدار شده متامل و متفکر گشت در اثنای اینحال بادیگر خواب بروی غلبه کرد در خواب چنان دید که دو ماهی سرخ که از شعاع ایشان دیده خیره شدی بر دم ایستاده رای را مرحباً زدندی ملک دیگر باره متنبه شده باندیشه دور و در از افتاده بخواب فرو رفت دوم بار دید که دو بطرکین و قاز بزرگ از عقبش میپریدند و با خر پیش وی فرود آمده آغاز دعا گوئی کردند باز از خواب در آمده در صورت واقعه --- page 207 --- ۲۰۴ حیران مانده دیگر باره در خواب شد چنان دید که مار سبز رنگ با خالهای زرد و سفید برگرد پای او میگردد و آن افعی ناخوش طلعت بران شاخ صندل می‌پیچد ملک از ترس بیدار شده از ان بازیها که در پرده خیال ملاحظه می‌نمود اندوهگین گشت کرت دیگر در خواب رفت درین نوبت چنان مشاهده کرد که سرتاپای او بر مثال شاخ مرجان بخون آلوده است و گوئیا از فرق تا قدم بلعل بدخشان و یاقوت رمان برآراسته ملک بیدار گشته اضطراب آغاز کرد و خواست که از محرمان حرم کسی را آواز دهد ناگاه خواب بروی غلبه گشت --- page 208 --- ۲۰۵ غالب شد چنان دید که براشتر سفیدی سوار که چون برق جهنده کوه گذار و مانند عمر گرامی خوشرفتار بودی سوار شده عنان مرکب بجانب مشرق تافته تنها میراند چندانچه می نگرد از ملازمان جز دو فراش پیاده کسی را نمی بیند باز از خوف این واقعه از خواب بجست و کرت ششم بخواب فرورفته آتشی دید که بر فرق وی افروخته شده است و شعاع آن اطراف و جوانب را احاطه کرده از مشاهده این صورت هراسان گشته باز بیدار شد هفتم باز از شراب خواب بیخود افتاده مرغی دید که بالای سروی نشسته منقار بر فرقش --- page 209 --- ۲۰۶ میزند- این نوبت شاه نعره زد که ملازمان در حوالی بارگاه بفریاد آمدند و بعضی سراسیمه خود را بپایه سریر رسانیدند- ملک ایشانرا تسکین داده بازگردانید- و از هیبت آن خوابها هایل چون مار دم بریده و مردم مار گزیده بخود می پیچید و با خود میگفت این نقشهای گوناگون بود که کلک قدر برانگیخت و این لشکر های فتنه بود که پی در پی فروریخت ننشسته یکی عربده آشوب دگر خواست | نار فته یکی فتنه بلای دگر آمد ایا صورت این واقعات با که درمیان توان نهاد- وحل این مشکل از کدام فاضل در خواست توان کرد و کرا محرم این اسرا توان ساخت --- page 210 --- ۲۰۷ توان ساخت و نزد تقریر این قصه باچه کس توان باخت مصرعه این درد اگر گویم و درمان زکه پرسم قصه بقیه شب را بهزار غصه بروزآورد و با شب تیره از دیرتری و درازی شکایت میکرد و می گفت شعری تو ای شب کی از روز میخیز دی چرا آخر سبکتر برنمیخیز دی دلم را چند بیان داری ای صبح دمی زن آخر ارجانداری ای صبح تا وقتیکه عارض صبح روشن از شکن زلف تابدار شب تاری درخشیدن آغاز کرد و شمامهای کافور بعوض غالیهاتر عنبر نیز باطراف چرخ اخضر پدید آمدن گرفت بیت --- page 211 --- ۲۰۸ دماغ زمین از تف آفتاب ببرسام سودا درآمد ز خواب چندانکه دست تقدیر نقاب ظلمت از پیش جمال حور جهان افروز برداشت و شاه سیارگان بالای تخت مینا کار سپهر برآمده آوازه عدل روشنی بخش بمامع عالمیان رسانید شاه برخواست و براهمه را که حلال هر مشکل و در علم تعبیر کامل بودند بخواند و بی آنکه در عاقبت کارها تاملی فرماید تمامی خوابها بران منوال که دیده بود با ایشان تقریر کرد- ایشان واقعات هولناک شنیده و اثر خوف و هراس بر ناصیه شاه دیده گفتند این خوابهای سهمگینست و درینمدت کسی بدین هولناکی خوابی ندیده --- page 212 --- ۲۰۹ خوابی ندیده و کوش هیچ معبر نمینوال واقعه نشنیده اگر ملک شرف اجازت ارزانی دارد ما بندگان با یکدیگر اتفاق نموده بمطالعه کتبی که در فن تعبیر نوشته‌اند رجوع نمایم و با ستعقصا هرچه تمامتر دران محل بجا آریم پس از روی بصیرت تعبیران بعرض رسانیده دفع شر و ضرر انرا وجهی اندیشیم بیت سخندان باندیشه راند کلام که بی فکر باشد سخن ناتمام شاه ایشانرا اجازت داد و ایشان از پیش ملک بیرون آمده خلوتی کردند و از خبث ضمیر و ناپاکی سیرت سلسله انتقام را تحریک دادند و با یکدیگر گفتند این ظالم جفا کار درین بردام --- page 213 --- ۲۱۰ از قوم ما چندین ہزار کشته است و مال و متاع ما بباد تاراج بر داده و امروز سر رشته بدست ما افتاده که بدین وسیله کینه خویش باز توانیم خواست و خلل احوال خود را تدارک و تلافی توانیم نمود و چون او ما را درین حادثه محرم خود ساخته بتعبیر و تقریر ما اعتماد نموده فرصت فوت نباید کرد و در باز خواستن کینه دیرینه تعجیل باید نمود بیت دشمن بسوز سینه گرفتار محنتست دومی از و برار که فرصت غنیمتست طریق صواب آنست که در ینباب سخن بیجا بارانیم و بتمهید هر چه تمامتر او را بترسانیم و گوئیم که این خوابها دلیل آنست که مغز بیخاطر او --- page 214 --- ۲۱۱ هفت مخاطره عظیم که در هریک ازان بیم جان باشد پیش آید و دفع این مضرتها بدان تواند بود که طایفه از ارکان دولت و اعیان حضرت و مراکب خاصه شمشیر گومر بکار بکشند و خونها ایشان در آبزنی ریزند و ملک ساعتی در ان بنشیند و ما افسونها بران دمیم و ازان خون بر اندام وی بمالیم پس بآب خالص او را شسته بروغن اورا چرب کنیم المین و فارغ بمجلس باز رویم و بعد ما که مقربان ویرا بدین حیله هلاک سازیم بمرور زمان چون او تنها باشد بکار وی توانیم پرداخت اگر چه درین وقتها پای دل ما بخار دل آزار او مجروح بود --- page 215 --- ۲۱٢ اما امید آنست که بدست آرزو گل مراد بچینیم و دشمن قوی حالا در مقام ضعف افتاده بکام خویش بینیم دل اگر خار جفا دید امید است که باز | گل مقصود بچیند گلستان مراد پس این غدر و حیله بر کفران نعمت اتفاق کرد پیش شاه رفتند و گفتند بیت شها بخت و جاه تو پاینده باد | همه و سال میمون و فرخنده باد بر ضمیر انور شاه مجملا این معنی ظاهر شد که تعبیر این خوابها جز هجوم بلا و درد و محنت و عنا نیست ما دفع مضرت این وقایع را وجهی نیکو اندیشیم اگر ملک سخن مارا که از عین دعا گوی و مخلصا فضا --- page 216 --- ۲۱۳ و محض رضا جوئی گفته میشود بسمع رضا قبول فرماید هرآئینه شری که برین منامات مترتب تواند بود مندفع میگردد و اگر از فرموده ما ابا نماید بلای عظیم را منتظر بلکه زوال پادشاهی را و سپری شدن زندگانی را مترصد باید بود ملک بترسید و در دایره حیرت افتاده دلش از جای برفت و گفت تفصیل این سخن را باز باید نمود تا بهر وجه که در حیز امکان گنجد بتدارک آن اشتغال رود ایشان بنور حیله که هم دیده فطیر تزویر بستند و برینونه تقریر کردند که آن دو ماهی بر دم ایستاده فرزندان شمایند و آن مار که بر پای ملک پیچیده بود ایران دخت است و آن --- page 217 --- ۲۱۴ دو بط رنگین پیلاندشیره و غاز بزرگ پیل سفید ست و ان استر راهوار سمند خوش رفتار شهریار ست و دو قراش پیاد شتران بختی و آتش که بر فرق او شمع د بلار وزیر ست و ان مرغ که منقار بر سر شاه میزند کال دبیر ست و آن خون که بدن سلطان بدان آلوده شد اثر شمشیر گوهر نگار است که بر فرق ملک رانند و تن او را بدان رنگین سازند و مآبد ضرور این خواب بدین نوع ساخته ایم که هر دو پسر و ما درشان و دبیر و وزیر و فیلان و اسپ و شتر انرا بدان شمشیر کشند از خون هر یک قدری گرفته یکجا جمع کنند و شمشیر شکسته با آن --- page 218 --- ۲۱۵ با آن کشتگان در زیر خاک مدفون سازند و آن خونرا با آدریا آمیخته در آبزنی ریزیم و ملک را دران نشانده افسونها و دعا بخوانیم و دیگر باره ازان خون بر پیشانی شاه طلسم نویسیم و کتف و سینه اور ا بدان خون ناب آلوده ساخته سه ساعت بگذاریم پس بآب چشمه سروتن ملک را شسته و خشک ساخته بروغن زیت صافی چرب سیم تا مضرت بکلی مدفوع گردد و بجز این حیله هیچ چیزی دستگیری نماید بیت در دفع بلائی که نصیب تو میباشد تدبیر همین است که تقریر افتاد شاه که این سخن بشنود آتش حیرت متاع صبر و سکونش بو --- page 219 --- ۲۱۶ وباد وحشت خرمن شکیبائی وحلمش بر باد داد وگفت ای دشمنان دوست روی وای آدمیان اهرمن خوی مرگ ازین تدبیر شما بهترست و آشامیدن شربت اجل ازین تقریر پرخلل شماخوشتر چون این طایفه را که بعضی عدیل نفس من اند و جمعی مدار ملک و مال وسبب نیت جاه و جلال بکشم مرا از حیات چه راحت باشد و از زندگانی دنیا چه فایده مرا عمر از برای وصل یار نازنین باید گر آن دولت نباشد زندگی دیگر چکار آید و دیگر شما حکایت سلیمان علیه السلام و بوتیمار شنیده اید و گفت --- page 220 --- ۲۱۷ حقیقت جواب وسوال ایشان بشما نرسید براهه التماس نمودم که چگونه بوده است آن حکایت گفت شنیده ام که سلیمان صلواه الله وسلامه علی نبینا وعلیه پادشاهی بود فرمان عظیم الشان او بشرف نفاذ اراسته جن و وانس ووحش وطیر کر انقیاد و مطاوعت او درمیان جان بسته منشی قضا منشور سلطنت او را بتوقیع وهب لی ملکاً لا ينبغي لاحد من بعدى موشح ساخته وسايش قدر زین تمکین او برپشت مرکب صبا که غد و با شهر ورواحها شهر نمونه سیر اوست نهاده شنوتز --- page 221 --- ۲۱۸ فلک بنده و آفتابش غلام زمانه مطیع و جهانش بکام شده انس و جن چون جان چاکر پرش زده قدس و جن طیر صف بر درش روزی از مقربان صوامع ملکوت یکی بدیدن وی آمد و قدح پر از آب حیات بحضرت او حاضر گردانید و گفت مبدع کل جل شانه وعظم سلطانه ترا مخیر گردانیده و فرموده است که اگر خواهی ازین جام در کش و تا آخر زمان از چشیدن شربت کلّ نفس ذائقة الموت ایمن باش و اگر میل داری زودتر قدم بردار و از گوشه زندان ناسوت بروضه صافی و هوای وسیع الفضای لاهوت متوجه شو سلیمان --- page 222 --- ۲۱۹ سلیمان با خود اندیشه کرد که نقد عمر سرمایه ایست که بدان در بازار قیامت سود فراوان بدست توان آورد ـ و عرصه زندگانی مزرعه ایست که در و تخم دولت دو جهانی و نهال سعادت جاودانی توان کاشت فرد دست این پرهیز کار کوتاه که بدان دولت دراز برسد پس همه حال نشای حیا ترا بر شیوه فنا و فوات اختیار باید کرد و دو سه روز که زمام مهلت بدست اقتدار باشد در تحصیل رضای پرور دگار کوشش نموده مصرعه عمر آن د که در غه جانان برسود باز تامل نمود که اکا برجن وانس حاضر ند و امثال وحش و طین ناظر --- page 223 --- ۲۲۰ با ایشان مشاورت باید نمود و هرچه همه رایها بران متفق گردد پیش نهاد این کار باید ساخت پس با مجموع پریان و آدمیان و مرغان و سایر جانوران در خوردن شربت حیات مشورت فرمود همه بآشامیدن آن اشارت نمودند و بجاوید بودن عمر که صلاح جهانیان در ضمن آن مندرج بود متفق نظر و رای گشتند فرد برخور ز حیات ابد و عمر مخلد کانیست دعای شاه و پیر و جوانرا سلیمان فرمود که از اهل مملکت من هیچکس هست که درین مجلس حاضر نیست گفتند آری بوتیمار بدین مجمع نیامده واین --- page 224 --- ۲۲۱ وازین استشاره خبر ندارد سلیمان اسپ را بطلب وی فرستا بوتیمار از آمدن ابا کرد نوبت ثانی سگ را فرمود که برود و بوتیمار را بیاورد سگ بیامد و بوتیمار قول او را اجابت کرده نزد سلیمان حاضر شد فرمود که با تو مشاورتی دارم اما پیش از انکه درمیان آرم مشکل مرا حل کن بوتیمار اظهار عجز و ناتوانی کرده گفت من کی باشم که بر این خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی اینجاکه درت تا سمر بنده را قوت آنکه مشکلی حل سازد یا چو تو پادشاهی اورا بغیر مشورت بنواز د نیست- فاما تفقد حال کمتران مرتبت --- page 225 --- ۲۲۲ از مهتران عالی مرتبت غریب نمی نماید مرد تو آفتابی و من ذره بغایت || بدیع نیست ز خورشید بنده پروری اگر حضرت رسالت منقبت باظهار ان مشکل عنایت فرمایند انچه بر خاطر شکسته گذرد بموقف عرض خواهد رسید سلیمان فرمود که بعد از انسان اشرف حیوانات اسب است و اخص جانوران سگ حکمت درین چه بود که بقول شریر ترین حیوانات نیامدی و سخن خسیس ترین جانوری قبول کردی بوتیما را اگرچه اسپ را جمال شرف ظاهرست و کمال هنر لایح و باهر اما در مرغزار وفا نچریده است و از سرچشمه حق شناسی قطره نچشیده بود --- page 226 --- ۲۲۳ پند ازاسب قاطع طمع باید کرد کاسپ زن شمشیر وفادار کید و هرچند سگ بنجاست موصوفست و بناپاکی معروف ولیکن لقمه وفاداری خورده است و برهم حق گذاری عادت کرده سگ حلقه هرکزه درکوس یک لقمه نمیکند فراموش و من در اجابت دعوت اینحضرت که منبع وفأ و مجمع صدق وصفاست قول بوفارا استماع نکردم وسخن وفادارتو نمودم سلیمان پسندید و سر خوردن آبحیات با او در میان نهاد بوتیما ر گفت آن آبرا توتنها میخوری یا دوستان و متعلقانرا --- page 227 --- ۲۲۴ نیز درین شرکت میدہی سلیمان فرمود که آن خاصه برای من فرستاده اند و دیگرانرا ازان بهره و نصیبی نداده بوتیمار گفت یا نبی الله این چگونه باشد که تو زنده باشی و هر یک از یاران و فرزندان و حق گذاران در پیش تو بمیرند گمان نبرم که ازان زندگانی لذتی توان یافت در عمریکه سراسر بفراق گذرد را تصور توان کرد قطعه صحبت یاران غنیمت دان که نقد زندگی خاصه از بهر نثار صحبت یاران خوشست خوش بود بهر تماشا گلشن عمر عزیز وان تماشا هم بدیدار هواداران خوشست سلیمان سخن او را استحسان فرموده از شربت زهر آمیز فراق اجتناب --- page 228 --- ۲۲۵ اجتناب نموده و آبحیاترا ناچشیده بهمان جای که آورده بودند باز فرستادند و این مثل بدان آوردم تا بدانید که من زندگانی بی عفت نمیخواهم. و برآنیه هر ملکی در صد زوالست. و هر ملکی در شرف ارتحال و انتقال. و بغایت این راه خطرناک رفتنی است و در وحشتخانه لحد خفتنی. برای دو سه روزه عمر فانی چرا بچنین کاری خطیر اقدام کنم. و بدست خود بنیاد دولت و اساس عشرت خود را ویران سازم. اگر میتوانید حیله دیگر انگیرید و چاره این غایله بوجهی آسانتر از ین بسازید مصراع که من از عهده این کار نیایم بیرون --- page 229 --- ۲۲۶ برائمه گفتند ملک را بقا باد سخن حق تلخ باشد و نصیحت بیحیان درشت نماید عجب از رای ملک آرای ملک که دیگرانرا با نفس و ذات خویش برابر میدارد وجهه بقای ایشان از برای جان عزیز و ملک موروث میگذرد- نصیحت مشفقان باید شنود و سخن بیغرضانرا اعتبار باید نمود- نفس نفیس و ملک وسیع را عوض همه فواید باید شمرد- و درینکار که موجب فرح تمام و سبب آسایش خاص و عامست بی تردد و تغیر شروع باید کرد- و هر آینه خردمند همه کس را برای خود خواهد - و بر ملک پوشیده نیست که آدمی برنج بسیار بدرجه استقلال رسد و کلید خزاین --- page 230 --- ۲۲۷ خزاین بکوشش بیشمار بدست افتد- حالا بترک مرتبه زندگانی گفتن و سر یر دولت و کامرانی را باز گذاشتن از روش خرد دور مینماید- و تاذات ملک باقیست زن و فرزندبهم نمی آید و تا ملک بر قرار ست در اسباب تجمل و زینت و خدمتکاران کافی با دیانتیچ قصور و فتوری نمی افتد مصرع گرهیچ نباشد چو تو هستی همه هست ملک که این فصول شنید و دلیری ایشان در ادای این سخنان بدیع بغایت متالم گشته از بارگاه بخلوتخانه خرامید و از صحن ایوان روی بگوشه بیت الاحزان نهاد بیت --- page 231 --- ۱۴۸ چو نتوانم که با کس حال درد خویشتن گویم روم در کلبه احزان و هم با خود سخن گویم ترا پس روی نیاز بر خاک نهاده آب حسرت از دیده میکشاد و دل از آتش نومیدی کباب گشته خرمن صبر و سکون بباد تاراج بر میداد و میگفت این ابر فتنه که باران بلا میبارد از کجا پدید شد و این لشکر غم که جبر متاع حیات نمیبرد از کدام مرز بوم کرد فرد من بودم و کنجی حریفی و سرودی غم را که نشان داد بلا را که خبر کرد اخر مرگ عزیز از احسان آسان توان گفت و بحال فرزندان غلامان --- page 232 --- ۲۲۹ وهمدمان از عمر و زندگی چه راحت توان یافت ـ و مربی پسران که روشنائی چشم و میوه دلند و انتظام من حال حیات امید وارید بیت بعد از سلوک سبیل ممات بدیشان توان بود ـ پادشاهی بچه کار آید ندارد پدر هیچ بایسته تر | ز فرزند شایسته شایسته تر و ایران دخت که چشمه خورشید تابان رشحه از چاه زنخدان او و مطلع نور ماه درخشان پرتوی از عکس روی در فشان او ـ رخسار چون ایام دولت تازه و خرم و زلفی چون شبهای نکبت تیره و درهم رخس چون مه بی همتا در آفاق | به غبغب ابی وان چون چاه نو طاق زرویش تو می خورشید تابان | بلعلش چو سر یاقوت سیراب --- page 233 --- ۲۳۰ مجالستی دارد دلربای ومصاحبتی جانفزای ومن بی او از زندگانی چه برخورداری یابم واگر بلا روزیر که رای منیرش در هر شب حادثه آفتابیست روشنی فزای و پرتو شمع ضمیرش در تیرگی هر واقعه نوریست ظلمت زدای فرد بی دستیاری قلم بیقرار او تحت ملوک را نبود پای بر قرار پیش ریغیر من نباشد عمارت ممالک در ونق اعمال آبادانی خزاین و حصول اموال چگونه دست دهد و چون صحیفه کمال سیر که نقش بند سپهر بلند شاهکار بنان او و دبیر بیا تقریر ریزه خورخوان بیان است لفظ جمع ن لالي منظومه دلکشای خطی چون در منشور طرب افزای فند لطف نقطش --- page 234 --- ۲۳۱ لطف لفظش دباهم واثر قرار حسن خطش کرد باهم روظفر اقرین در نظر نباشد مصالح اطراف و حوادث نواحی چگونه معلوم شده بر احوال اعدا و عزایم خصمان بچه حیله وقوف افتد و هرگاه قلم فنا بر دفتر عمر این ناصح امین و عامل کافی که بدن ملک را بمثابه دستگیر و دیده بینا اند کشته شود هر آئینه فواید نصیحت و آثار کفایت ایشان از ملک منقطع خواهد شد و بران تقدیر رونق امور و نظام مهمات از قبیل محالات خواهد بود و بی قیل و که شخص او چون جرم ماه تابان و همچون چرخ دوار ارامنه روان است بند حصن حصار آهن زحم دندان او حصار افکن --- page 235 --- ۲۳۲ پیش دشمن چگونه روم و بی آن دو پل که در صف هیجا بسان سیل خروشان خصم را فرو گیرند و از میان گیر که مانند گرد باد مرد را در ربایند بیت زخرطوم سازند سحا کمند در آرند یال یلان را ببند در روز نبرد مصاف خصمانرا چگونه شکنم و هنگام رزم معرکه مخالفانرا چه سان بر هم زنم و بی جمازکان تندرو که بوقت تک و دو پیک صبا گرد ایشان از دور نه بیند و برای شمال هراسی با غبار رهگذرشان خیال نبند دبی چو آتش خار خوارو سرکشند ولی چون باد در صحرا دوند چگونه اطراف --- page 236 --- ۲۳۳ چگونه بر اطراف وقوف یابم - و نامهای بشارت فرجامها عالی بجوانب مملکت بچه طریق رسانم و بی آن سمند دونده صرصر فولا درگ صاعقه کردار بارقه رفتار که درخشندگی رخش آتش بلا در دل رخش رستم بر فروزد - و سرعت سیرش از دیده شبدیز خسرو اشک گلگون روان سازد تخاوریکه بیک حمله زیر پا آرد اگر درازی امید باشدش میدان چگونه غرم بساط نشاط کنم و گوی طرب از میدان بهجت چوگان مسرت چه نوع ربایم و بی شمشیر بران که آب شکلیست آتش فشانها هیبت ایوان طفایا فقه آتش فعلیت که آبی روی مملکت از سطوت بیمااند --- page 237 --- ۲۳۴ فرد نمود تیغ کبو تو جو هر از تن خویش چو بر بنفشه سیراب قطره باران در جنگها چه اثر نمایم و هرگاه که ازین اسباب بی بهره مانم حجا بت متعلقانرا بدست خود باطل گردانم از ملک چتمتع توان یافت و از عمر چه لذت اکتساب تواند کرد و فی الحقیقه مصرعه عمری که آنچنان گذرد در حساب نیست حاصل القصه ملک یکشبانه روز در دریای فکر غواصی نمود و هر گوهر تدبیر که بدان سر رشته امید بدست آید نیافت میان ارکان دولت و ذکر فکرت پادشاه شایع گشت و دل مشغولی ملک جمیع محرمان --- page 238 --- ۲۳۵ محرمان حریم سلطنت روشن شد بکار وزیر اندیشید که اگر در استکشاف سخن ابتدا کنم و تحقیق اسرار شاهی بی آنکه از جانت ملک بدان اشارتی نافذ گردد افتتاح نمایم از مراسم حضرت و ادب دور افتد و اگر اهمال ورزیده طریق تامل و توقف پیش گیرم ملایم اخلاص و اختصاص نباشد پس نزدیک ایشان در رفت و بعد از وظیفه ثناخوانی طریقه دعاگوئی آغاز نهاده گفت ای سرایر حصت زیده علیین پرده دار حرم حرمت تو روح امین بر رای عالی مخفی نیست که ازان روز باز که در سلک خدام این بارگاه سپهر احتشام شرف انتظام یافته ام تا انی سساعت --- page 239 --- ۲۳۶ ملک را هیچ چیز از من مخفی نبود. و در هیچ یک از دقایق جلایل اعمال بی مشورت من خوض فرمودن جایز نشمرده- دیروز یکدیگر نوبت برهمند طلبیده است. و با ایشان مفاوضتی در پیوسته و امروز خلوتی کرده است. و متفکر و رنجور نشسته اکنون تو ملکه روزگاری و مونس دل شهریار- رعیت و لشکری بعد از عنایت ملک بعواطف تو امیدوار میباشند و حکم ترا در حل و عقد امور ثانی ثنین فرمان سلطانی می‌شناسند صلاح آنست که پیش ملک روی و صورت واقعه را معلوم گردانیده غرا علام ارزانی داری تا زودتر بتدارک آن مشغول --- page 240 --- ۲۳۷ مشغول گردیم چه براعمه غدر پیشه بداندیشه مبادا که از روی حیلت او را بر کاری تحریص کنند که آخر آن بحسرت کشد و ندامت و بعد از وقوع واقعه تاسف و تحسر سود ندارد مصرع علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد ایران دخت جواب داد که میان من و ملک عتابی رفته است و بکنایت و ایما چند سخنی گفته شده شرم دارم که با چنان حالی بخلوت ملک در آیم و زبان باستفسار مهمی کشایم وزیر گفت ایملکۀ جهان العتاب ہدیة الاحباب عتاب سبب رسوخ بنای محبت و موجب ثبات --- page 241 --- ۲۳۸ قاعده مودت و مصاحبت اینست فرمود نازی ز تو باشد و عتابی ز ما || بی ناز و عتاب دوستی نتوان کرد تحمل عتابرا برطرف باید نهاد که چون ملک بفکری در مانده باشد و اندیشه دور و دراز او را پریشان خاطر ساخته بندگان و خدمتکاران گستاخی نیاز ننمود. و جز تو کسی بمفتاح صلاح این در نتوانند کشود و من بارها از ملک شنوده ام که هرگاه ایران دخت پیش من می آید اگر چه اندوهگین باشم شاد شوم و بدیدار همایونش از بند غم آزاد گردم برو و این کار را دریاب و بر کافه خدم و حشم منت عظیم متوجه گردان ایران دخت اذ ملک --- page 242 --- ۲۳۹ نزد ملک آمده شرط خدمت بجا آورد و گفت فرد غمت مباد گزندت مباد رنج که راحت دل و آرام جان دفع غمی موجب حیرت و سبب فکرت چیست و اگر از برای همه چیزی استماع افتاده بندگانرا بران صاحب وقوف باید گردانید تا دران موافقت کرده شرایط خدمتگاری بجا آرند ملک فرمود که سوال نباید کرد از چیزیکه اگر جواب آن بیان کنند موجب رنجش خاطر گردد وَلَا تَسْئَلُوْا عَنْ اَشْیَاءَ اِنْ تُبْدَلَكُمْ تَسُؤْكُمْ ایران دخت گفت اگر این رنج بجمعی از متعلقان باز گردد غم نیست که سلامتی ذات مبارک تدارک همه آفات میکند --- page 243 --- ۲۴۰ هزار جان گرامی فدای جان تو باد و اگر عیاذاً بالله تعلق بنفس نفیس آنحضرت دارد دران نیز اضطراب نباید نمود و بهیچوجه غمناک نباید نشست بلکه عزیمت مردانه که این غَزْمَةٌ مِنْ عَزَمَاتِ المُلوکِ نشانِت در ملازمت صفات صبر و ثبات تقدیم باید فرمود چه جزع رنج را زیاد کند و ناشکیبائی دشمن را خوشوقت و مسرور و دوست را بدحال و رنجور سازد و در هرچه بر آدمی حادث گردد چون بعروة الوثقای صبر تمسک نماید عاقبه الامر چهره مرام در نظر آید و بهترین مقصوات بیمار توان اندوخته مثوبات الهی از وفات [catchword] فرزند [/catchword] --- page 244 --- ۲۴۱ پند ای دل صبور باش برآفات روزگار نیکو شود بصبر سرانجام کار تو و پادشاه را موافق آنست که چون مهمی سانح گردد و حادثه واقع شود وجه تدارک و طریق تلافی آن بکمال کیاست و وفور فراست او مشتبه و پوشیده نماند خصوصا که از اسباب امکان و مقدرت چیزی قاصر نیست - و ادوات دفع ملال و ازاله غم و کلال ساخته و مهیاست قطعه سم گنجداری خصم مہم ملکه دارا چشم بیرون از خلوت قدیم با عالم مزن م رخ بجانب مقصود کند و در نابود کن احجار را خشنو کن دار از دل باک را --- page 245 --- ۲۴۲ ملک گفت از انچه بر ائمه اشارت کرده اند اگر حرفی بگوش کن فروخواند اطرافش چون طور تجلی از هم بشکافته صفت و بست الجبالُ بَسا بروی پدید آید و اگر رمزی بوی شن نمایند از تیره حالی برنگ شب تار بر آمده آثار ظُلُمات بعضها فوق بعض از وی ظاهر شود فرد گر به سینه پوشد ازین غم سیاه رو و را بر خون بگرید ازین غصه تجیا تو هم در فحص آن الحاح منمای و در تحقیق آن مبالغه مفرما تو که نه من قوت گفتن دارم و نه تو طاقت شنیدن این سخن دو دگر باره مبالغه نمود و ملک جهت رضای خاطر او شمه از مکنون باطن --- page 246 --- ۲۴۳ باطن ظاهر گردانید. گفت من درین شبها واقعه دیدم از هولناکی آن ترسیده بجهت تاویل و تعبیر با برهمنه در میان آوردم آنان ملاعین چنین جواب دیده اند که ترا با هر دو پسر بختیار عالیمقدار و وزیر صافی ضمیر و دبیر نیکو تقریر و پیل سفید مرد افکن و دیگر پیلان کوه پیکر لشکر شکن و جمار کان خارا پیمای خارکن و سمند زیبا رفتار شمشیر کوهر نگار بکشند تا اثر ضرر آن خواب مندفع گردد. ایلانج چون اینسخن بشنود دود اندوه از اتشکده دلش بروزن دماغ برآمد و نزدیک بود که قطرات حسرات از فواره دیده ریختن آغاز کند ولی از انجا که زیر کی و کیاست او بود آن غصه جانگداز فرو خورد دل از جانم --- page 247 --- ۲۴۴ نبر دو گفت بیت من از عشق تو فانی شوم بقای تو باد هزار جان من صد چو من فدای تو باد پادشاه را برای این کاراند و هسناک نباید بود که جانهای بندگان اگر فدای مصالح شاه را نشاید دیگر بچه کار آید تاذات بزر گوار باقی و مرتبه اقتدار ثابت است اهالی و اولاد کم نباید و خدمتان و اسباب تجمل نقصانی نپذیرد اما چون شر خواب مدفوع گردد خاطر مبارک ازین دل نگرانی فارغ شود برین طایفه غدار اعتماد نباید کرد و اگر ملک را بکشتن جمعی فرمایند بی تامل در ان شرع نباید پیوست که خون ریختن کاری صعب ست و اساس حیات جاکورتی --- page 248 --- ۲۴۵ جانوری را منهدم ساختن مهمی دشوار - واگر نعوذباالله خون ناحق ریخته آید عاقبت آن وخیم وسزای آن عذاب مقیم خواند و پشیمانی وحسرت وتاسف و ضجرت دران مفید نخواهد افتاد چه گذشته را باز آوردن و مرده را زنده کردن از دایره قدرت بشری خارج است مصر این کار ز دست من و تو برنیا ملک را بباید دانست که بر ائمه او را دوست میدارند و هر چند در علوم خوض پیوسته اند وبقدر حال مسئله چند دانسته اما حکمای دین بر مقال متفق اند که بد گوهر دلیم بهیچ پیرایه جا نگیرد وعلم و مال او را بزیور وفا وکرم آراسته نگرداند چه سک را --- page 249 --- ۲۴۶ اگر طوق مرصع در گردن افگند نجاست او متغیر نخواهد گشت و خوک را اگر دندان در زرگیرند خباثت او بطهارت مبدل نخواهد گشت و مثل الحمار یحمل اسفارا موید این معنی است بیت علم چون بر دل زند یاری بود علم چون بر تن زند ماری بود و دانش بمثابه تیغی ست که بدان همه کس را توان کشت پس آنان که پاک طینت و پاکیزه سرشت اند نفس و هوا را که آدمی درشان دشمنی بدتر ندارد بدان شمشیر بقتل میرسانند و بعضی که بعنی سمیت و ناپاک سیرت اند خرد و روح را که انسان خیر بدیشان مرتبه شرف نیابد همان تیغ می آزارند و آنچه آلت دفع دشمنانست دست افراز از اردوستان --- page 250 --- ۲۴۷ ازار دوستان میسازند. وآن محقق کامل بدین معنی اشارتی نمود مثنوی بدیهر علم وفن اموختن همچوتیغی دادن بدست راهزن تیغ دادن در کف زنگی مست به که دادن علم ناکس را بدست حیله اموزان بکر باستوت فعلها ومکرهــــا اموخت وغرض ایشان در تعبیر انست که فرصت انتقام فوت نشود و زخم هائی که از سیاست ملکانه در دلهای ایشان متمکن است بدین اشارت حیله امیز که قانون شفا نام نهاده اند مرهم یابد اول فرزندانرا که نظر نفس شریعت و عوض خلت کریم شهنشا --- page 251 --- ۲۴۸ توانند بود از پیش بردارند تا ملک بی وارث بماند- پس بزرگان متفق را که ارکان دولت اند و ابادانی ممالک و معموری خزاین بکفایت ایشان باز بسته است ضایع گردانند تا رعیت دلیر و لشکر ناامید شود- و دیگر اسباب جهانداری از پیل و ستر و اسب و سلاح است انرا باطل سازند تا ملک تنها و بیکس بماند بن نینگو خود محلی ندارم و امثال من در خدمت بسیارند- اما چون ملک را تنها یابند علی مرور الایام داعیه انتقام پدید آورده هر چه سالها مکنون ضمیر ایشان بوده باشد از قوه بفعل آورند و تا اینساعت ملاحظه ایشان از روی عجز و اضطرار بوده است چون چون کمان --- page 252 --- ۱۴۹ امکان اقتدار یافته عنان اختیار بدست افتاد مدعی گردند و آشوب در مملکت انداخته درهای فتنه باز کنند چه در صورتیکه ملک متعلقانرا نابود سازد هم لشکریان نا امید شوند و هم رعیت را بدگمانی افتد. و چون رعایا و سپاهیان دو دل و دوزبان شدند موجب استیلا و استعلای خصمان گردد و بران تقدیر ملک و مال از دست برود. و روح و روان در معرض تلف باشد پادشاهانرا از مکر و حیلۀ دشمنان غافل نباید بود شنو پندی مشو ایمن از خصم بیداد جوی که غدار بدشیت و ناپک خوی بظاهر دم آشنائی زند بباطن در بیوفائی زند --- page 253 --- ۲۵۰ و با اینهمه کردار آنچه بر امیه صواب بیاید هاند فرحی و کشایشی متولد باد البته تاخیر نشاید کرد- و اگر توقف را مجالیست یک اختیاری دیگر باقیست و بفرمان ملک مضمون آن باز توان نمود. ملک مثال داد و گفت آنچه تو گوئی باعتقاد من از شوائب شبهت خالیست. و هرآینه بمقبول و مسموع خواهد افتاد ایران دخت گفت کافریدون حکیم که موسیس بانی فضایل سالک مسلک اخلاق سشماتیت بالطبع مخزن نفایس اسرار و بکنه ذهنی معدن سرایر خواص صدوق یقدم خرد رای تیزش شتق سرقضا را محرم دل پاکش نظر لطف خدا را منظور درین اوقات در کوه خضر گوشه غاری اختیار کرده و همواره جا پوخته --- page 254 --- ۲۵۱ توحید و تجرید رعایت میکند اگرچه اصل او ببراهمه نزدیکست اما در صدق و دیانت و وفا و امانت برایشان رجحان دارد بنظر او در عواقب امور کاملتر است و دفع حوادث و وقایع را تدبیر مصایب او شاملتر اگر رای ملک اقتضاء فرماید او را کرامت محرمیت ارزانی باید داشت و کیفیت خواب و صورت تعبیر براهمه برو منکشف ساخت و شک نیست که او بر وجه راستی از حقایق آن ملک را متنبه خواهد فرمود و نکته از بیان تاویل واقعات مختفی نخواهد داشت اگر تعبیر او موافق قول براهمه باشد شبهت زایل شده امضای همان عزیمت لازم است --- page 255 --- ۲۵۲ و اگر برخلاف آن اشارتی فرمائید ضمیر منیر سلطانی تمیز حق و باطل خواهد بود و نصیحت از خیانت باز خواهد شناخت ملک را اینسخن موافق افتاد و فی الحال سوار شده نزدیک کلبه درویش حکیم رفت و بدیدار حکیم الهی که مجمع فیوضات نامتناهی بود شرف استسعاد یافت لوازم تواضع بجای آورد و حکیم نیز شرائط تعظیم تقدیم نموده گفت بیت کلبه با روضه شی چون مقدم رضوان رسید دیده روشن شد چو بوی یوسف بکنعان رسید سبب تحشم رکاب دولت انتساب چیست و اگر فرمانی زبنای مربع دیدگاه حاضر آمدی چه صواب بالی تقی که خادمان بجدیت الاقدام --- page 256 --- ۲۵۳ طریقی و آیند بندگی کردن خدا را تو ریا کن بیا و سلطان باش و نیز اثر تغییر بشره مبارک میتواند دید و نشان غم از غره همایون تفرس میتوان نمود صورت حال بیان باید فرمود - ووجه ملال تقریر باید کرد - ملک کیفیت منامات و تعبیر را به تفصیل باز گفت- کاریدون سرتحیّت در جنبانید انگشت تعجب بدندان گزیده فرمود که ملک را درین کار سهوی افتاده است چه این سر با آن طایفه و این حکایت با آن جماعت باز اند اختنی هر گوش محب محرم اسرار بود بر رای ملک آرای ملک مخفی نماند که این پر تنویر را اهلیت این تعبیر --- page 257 --- ۲۵۴ واقعات نیست جهت انکه یعقلی رهنمای دارند و نه دیانتی پای برجای ملک را بدین خوابها شادمانی باید افزود جهت و شکرانه صدقات بیکرانه بمستحقان رسانید چه دلایل سعادت و شواهد غرت و عظمت از صفحات تعبیرات این وقایع پیدا و هویداست. دمبدم مجاری امور بر وفق مرام خواهد بود و ساعت بساعت مهام دولت د ابهت در سلک انتظام یت سپهر ائینه دران غلامی کردن رام فلک مطیع ملک داعی از مان بکانم و من همین زمان تعبیر هر واقعه متوفی باز گویم و تیر مکیدت آن مدبران بر سهم حکمت دفع کن مصرعه که بدست تونی دی مراسم تیرت اولا انکه --- page 258 --- ۲۵۵ اولا آن دو ماهی که بدم ایستاده بودند رسولی باشد که از جانب سراندیپ بیاید و دو پیل قوی هیکل با چهار صد رطل یاقوت رمانی که دل انار از رشک رنگش پرخون باشد و جرم آتش از غیرت شعاعش در نهانخانه سنگ مختفی گردد در پیش شاه بجدت باز دارد ـ و آن دو بط و قازیکه از عقب ملک پدیده در پیش روی وی فرود آمدند دو اسپ باشد ـ و استر ملکه شاه ژاولی برسبیل هدیه بحضرت فرستد و آن دو اسپ مانند خرخر دوش و قوج بق نیز بوق قطعه ز نعلهاشان سطح زمین فیلیون زکوههاشان وی مینمود سُنان نه در مفاصل آن سُستی از تاب گمان نه در طبیعت این کژّی ز زورِ عنان --- page 259 --- ۲۵۶ و آن استر بارگیری باشد با جنبش آتش جوشش که برق دار از سار و مضایق بر گذرو صاعقه کردار بر خرمن فعل از سنگ آتش افروزرد سیمم زر کام تند روسی کام باغ سپهرش کنا م چشمه مهرا نچور و آن مار که بر پای ملک می پیچد شمشیری باشد آتش تاب انداز که روز هیجا از چشمه مینا سیل یاقوت مذاب راند- و بر صفحه الماس زنگ خورده عقیق وریزه مرجان افشاند فرد فتح و ظفر بجر متریغ تو قایم ام نی نی که تیغ تو همه فتح مجسم است و آن خون که ملک خود را بدان آلوده یافت خلعت ارغوانتز باشد مکمل بجواهر که از دارالملک غزنه بطریق تحفه بجامه خانه ملک آرند و امر تنفذ --- page 260 --- ۲۵۷ و اشتر سفید که ملک سوار بود و پیلی باشد سفید که سلطان بیجا نگر بخد ملک فرستد و ملک بدان پیل نشاط حرکت فرماید و آن پیلی بو ابر پیکر که در صف لشکر بخون دلیران خرطوم زبرجد رنگ را لعل سیراب سازد و دندان اژدهای دمان که از کوه اهن معلق شده در دمی عالم را نابود گرداند بیت بپیکر بر شکوه او هامون بیستونی روان بکارستون و آنچه بر فرق مبارک پادشاه چون آتش میدرخشید تاجی بود که ملک سیلان بهدیه فرستد و آن تاجی باشد که لشکره قدرش باغره قصر مینا رنگ آسمان سر در سر آورد و از گوهر فشانی هرویا --- page 261 --- ۲۵۸ بر سر شاه تاجدار رشته کوهسار گرداند بیت رسیده عکس آن تاج مرصع به چرخ ماه چون ماه مقنع و مرغی که منقار بر سر ملک میزد دران توقع اندک مکروهی است اما چندان اثری و ضرری بران ترتب نیاید- غایتش انکه چند روز از دوستی عزیز و یار مهربان اعراض نموده آید- و مآل آن بصلاح و نجاح انجامد انیست داستان تاویل خوابهای ملک و آنچه هفت کرت دیده دلیلیست بران که رسولان هفت اقلیم باهدیهای ملوک بدرگاه دولت پناه ملک آیند- و ملک بمحصول آن نعمتها و وصول آن هدیها شادکام و تازه دل گردد- و به ثبات دولت --- page 262 --- ۲۵۹ دولت و دوام عمر شادیها یابد و باید که من بعد شهنشاه عالم پناه محرم اسرار خویش ندارد و تا خردمند از بود نیابد در مهمی با او مشورت بیت کسی را امتحان ناکرده صداً | مگردان پیش خویش محرم اسرا و اهل خرد آنست که مطلقاً از صحبت مردم مباک ناپاک بدگوهرا زشت سیرت اجتناب نمودن فرض شناسد و گوهر قیمتی نفیس نفیس را در سلک مردم سفله طبع دون همت لئیم شرب منتظم نسازد فرد آبرا بین که چون همی نالد | هردم از همنشین ناهموار --- page 263 --- ۲۶۰ ملک چون اینباب استماع نمود فی الحال سجدات شکر بتقدیم رسا و آن پیر مبارک نفس که مسیحا صفت دل مرده اش را حیاتی تازه و سینه پژمرده اش را نشاطی بی اندازه داده بود عذر ها خواست و گفت عنایت یزدانی مدد نصرت ارزانی فرمود. و مرا بدین جناب حکمت آیات مسرت بنصاب راه نمود. تا بمیان من انفاس متبرکه اینحضرت شداید محنت بفواید راحت مبدل گشت فرد با غمی که خاطر ما خسته کرده بود || عیسی دمی خدا بفرستاد بوقت الحمد لله حمداً دایماً ابداً پس ملک بادل شادمان بمقر دولیت نزول اجلال ارزانی داشت. و هفت روز متوالی رسولان با هدیه ها --- page 264 --- ۲۶۱ باهدایا و تحف میرسیدند و بهمان نوع که حکیم کامل فرموده بود مضمون مراسلات بموقف عرض میرسانیدند روز هفتم ملک فرزندان و بلار وزیر و ایران دخت و دبیر را بخلوت طلبیده گفت عجب خطایی کردم در انکه خواب خود را بدشمنان بازگفتم و اگر رحمت الهی حجاب مکیدت ایشان نگشتی و نصیحت ایران دخت دست تدارک نکشودی عاقبت اشارت آن ملاعین بهلاک من و تمام اتباع و اشیاع ادا کردی و هر کرا سعادت ازلی یار شد و کفایت ابدی مددگاری نماید هر آینه موعظت مشفقانه را عزیز داشته در کارها پس از تامل و تدبیر خوض کند و از وخامت عاقبت --- page 265 --- ۲۶۲ اندیشه کرده موضع خرم و محل احتیاط را فرو نگذارد که گفته اند مصرعه هر که بی تدبیر کاری کرد سامانی نیافت پس بفرمود که چون خاطر عزیزان به سبب اینواقعه خالی از ملالی نبود خت را لازم آنست که این هدیه ها برایشان قسمت یابد خاصه ایان ت شد که بتدارک این واقعه امر فرموده بلاگرفت بندگان برای آن با تا در حوادث خود را سپر بلا ساخته بجان مجروان باز نمانند مصرعه هر کو سر تو دارد پروای سر ندارد و اگر کسی را بیاری بخت و مساعدت سعادت ملازمت این سیرت و احیای این سنت دست دهد و مال و جان در راه دوست --- page 266 --- ٢٦٣ در راه خدمت ولی نعمت نهد بران مزدی و عطائی چشم توان داشت و بخشی و مکافاتی توقع نتوان کرد- اما ملکه زمانه را در معنی سعی بسیار بوده ازین تبرکات تاج مرصع یا جامه ارغوانی مکلل مناسب اوست هر کدام که قبول کند ملک را عنایت باید فرمود- ملک امر کرد تا هر دو را بحجره خاص بردند و خود با ملاء وزیر درآمد- و در حرم کنیزکی دیگر بود که او را بزم افروز گفتندی طلعتی داشت که آفتاب خاوری از شرم آن روی بپرده توارث بالحجاب کشیدی- و گلبرگ تری از خجالتش در زیر نقاب زمین نهان گشتی غنچه --- page 267 --- ۲۶۴ دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ شکر خنده راست چون نیشکر لطیف و خوش و نغز و شیرین تر بهر خنده کز لب بستی نمک داغ بستگان ریختی ملک با او دلبستگی تمام داشت و با آنکه ایران دخت در حسن و ملاحت فتنه جهان و در خوبی و لطافت آشوب زمان بود شاه بزم افروز را با وی نوبت دادی ـ واز هر دو شب یک شب در خانه وی بودی ـ ملک درین روز بفرمود تا بزم افروز را آواز دادند ـ و تاج و جامه حاضر گردانیدند ـ و مثال داد که هر کدام که ایران دخت اختیار کند آن دیگر حصه بزم افروز باشد ایران دخت بزم افروز --- page 268 --- ۲۶۵ میل بطرف تاج بیشتر بود و آن تاج مرصع بکواکب جواهر در نظر او بهتر می نمود بدانجانب میل کرده در بلار وزیر نگریست تا آنچه بردارد باستصواب او باشد بلار چشم سوی جامه اشارت در اثنای اینحال ملک بطرف او التفات فرمود اینران خت دید که ملک در آن مفاوضه مشاهده افتاد تاج مرصع بر گرفت تا ملک از مشاورت وقوف نیابد بلار چشم خود را همچنان بگذاشت تا شاه بر اشارت مطلع نگردد و بعد از ان چهل سال دیگر ملازم بود هرگاه نزدیک شاه آمدی چشم کج کردی تا ظن ملک بتحقیق نپیوندد و اگر نه عقل وزیر و زیر کی او --- page 269 --- ۲۶۶ بودی هردو جان بباد داندی... هر کس مدار کار بعقل نهاد بی شبه شد از بند بلاها آزاد و چون ایران دخت بقبول تاج سرافرازی یافت بهرام افروز نیز باختیار جامه ارغوانی سرخرو شد و چنانچه تقریر افتاد ملک با بهرام افروز بروز آوردی و شبی با ایران دخت بسر بردی قضا را شبی که نوبت حجره ایران دخت بود ملک بحکم میعاد آنجا خرامید و ایران دخت باروی دلفروز و زلفی دلاویز... زشک تازه یک یک موی شته بآب زندگانی روی شسته تاج مرصع بر سر نهاده و طبق زرین پر برنج بر دست گرفته ملک بایستاد --- page 270 --- ٢٦٧ بایستاد ملک ازان طبق نواله تناول میفرمود و بمجاورت او موانستی حاصل کرده دیده دل از تماشای جمالش روشن میساخت درین میان بزم افروز جانانه عوانی پوشیده برایشان بگذشت با عذاری چون گل شگفته و رخساری مانند ماه در میانه دینو پرے لباس ارغوانے کرده در بر تو کوئی بے سر و از لاله زیور دو چشم ترک و طرار کمین ساز دو ابرو بر سر هاناوک انداز رخش تابان ز چین زلف پر تاب چنان کاندر شب تار یک مهتاب ملک او را دیده دست از طعام باز کشید و غلبه میل طبیعت بدو و صدق رغبت بموانست او عنان تمالک از قبضه اقتدار --- page 271 --- ٢٦٨ وزمام تماسک ازکف اختیار شاه بیرون بردـ ومتوجه بزم فروز گشته زبان بتحسین و آفرین بکشاد بیت کای سرو خرامان و گل تازه رسیده نرگس کل و سرخی تو درباغ ندیده بدین آمدن درهای سرور برسینه من کشادی و ازین خرامیدن خرمن شکیبائی و قرارم برباددادی مصرعه ی آمدنت بخیر باد آنگه ایران دخت را گفت این تاج لایق فرق بزم افروز بود که تو برداشتی و در اختیار کردن آن از صوب صواب بخطأ میل کردی ایران دخت را غیرت عشق دامن گرفته و شعله آتش رشک در کانون سینه افتاده ازینسخن انفعال یافت و بخودوا بحق انها --- page 272 --- ۲۶۹ طبق برنج بر سر شاه نگونسار کرد. و روی و موی ملک را بدان آلوده ساخت. و آن تعبیری که حکیم بر وقوع آن تعرض کرده بود هم متحقق گشت - ملک را آتش غضب بر افروخت بلار وزیر را طلبید. و استخفافی که از و صادر شده بود باز نمود و گفت که این نادانرا از پیش من بیرون برو گردن بزن - تا بدانند که امثال اور ا آن وزن نباشد که بر چنین دلیریها اقدام نمایند و ما از سر آن گذریم - بلار وزیر ملکه را بیرون آورد و با خود اندیشه کرد که درینکار مسارعت شرط نیست چه این زن در حصافت و ملاحت بیعدیل و در کیاست و فراست بیعدیلست. و ملک --- page 273 --- ۲۷۰ از دیدار او شکیبید ـ و ببرکت نفس پاک و یمن روی روشن او چندین تن از ورطهٔ هلاک خلاص یافتند ـ یمن که ملک بر من تعجیل انکار فرماید ـ و قطع نظر از اعتراض ملک در امثال این کارها شتاب نیکو نماید ـ هیچ به ازان نیست که اساس این کار بر تامل هسته تا بوقت سوال و جواب انفعال نیا بم چو قاضی بفکرت نویسد سجل انگر دزد دستار بندان بهل و مرا دو سه روز توقف باید کرد ـ اگر از جانب ملک پشیمانی پدید آید باری فرصت تدارک فوت نشده باشد ـ و اگر برین قدار اصراری و مبالغه رود کشتن متعذر نخواهد بود ـ و مرا درین تاخیر منفعت --- page 274 --- ۲۷۱ منفعت کلی حاصلست. اول شوبت بقای نفسی دوم حصول رضای ملک اگر از قتل او نادم باشد سیوم منتی بر جمیع اهل مملکت که مانندا و ملکه را باقی گذاردم که خیرات او همه را شاملت و آثار مبرتش شایع و کامل پس او را با طایفه محرمان که خدمت حرم ملک کردند ی بخانه خود برد و فرمود که با احتیاط هرچه تمامتر نگاهدارند و در تعظیم و اکرام او مباد لازم شمارند و خود با شمشیری بخون آلوده و چون اندیشه مندان سر در پیش افکنده ببارگاه در آمد و گفت فرمان ملک را بجا آوردم و آن بی ادب را که قدم بر بساط جرات نهاده بود بسزا --- page 275 --- ۲۷۲ و بقرار رسانیدم - ملک را فی الجمله سورت غضب تسکین یافته بود و دریای خشم را تلاطم امواج نمانده - و چون اینسخن شنید و از جمال و کمال و عقل و صلاح او باز اندیشید بغایت رنجور گشت و شرم داشت که اثر تردد ظاهر گرداند و نقص و ابرام بایگدیگر متصل که حکم اجتماع نقیضین دارد از خود فرانماید پس خویشتن را ملامت کردن گرفت و گفت این گناه تست که حلم و تانی را برطرف نهادی و محجوب خود را باندک گناهی که فی الواقع درا ن محق میتواند بود عرصه تلف ساختی و بایستی که من بدینقدر جرات چنین حکمی نکردمی و بآب حلم آتش خشم را تسکین دادمی و مشوق پاره اتش --- page 276 --- ۲۷۳ پاره آتش چو در آن پرکنند کو بدی شعله بر آرد بلند آدمی آتش خوردار حرف زن کزدم او دود نیاید برون اما چون وزیر علامت ندامت بر ناصیه پادشاه مشاهد نمود گفت ملک را غمناک نباید بود که تیر از شست جسته باز نتوان آورد و کشته را بزور وزر زنده نتوان کرد و اندوه بیفائده خوردن تن را نزار و دل را ضعیف سازد و حاصل آن جز رنج دوستان و راحت دشمنان نباشد و هرکس بشنود که ملک درین قضیه ملایمت ورزیدی و از سختی و خشونت منحرف گشتی و چون شاه ذی الرقاع بر غضب خویش مستولی بودی تا ندامت --- page 277 --- ۲۷۴ روی نمودی. واگر فرمایدین قضیه او را بعرض رسانم. ملک فرمود هرآینه باز باید نمود که چگونه بوده است آن حکایت وزیر صائب تدبیر گفت آورده اند که در دار الملک یمن پادشاهی بود روشن روان. و شهریاری با رای پیر و بخت جوان. دیده‌ی گردون تیزگرد در مدت سیاحت مانند او افتابی بر سپهر سلطنت ندیده. و گوش روزگار مرد ازمای بصفیر او جهانداری در عرصه‌ی مانی نشنیده مثنوی بیزم افتابی رخ افروخته بزم اثر وپای جهان سوخته جهانرا بداد و دهش کرد رام زمانش مطیع سپهرش غلام و این پادشاه --- page 278 --- ۲۷۵ و این پادشاه شکار دوست بود. روزی در شکار گاهی غزل نشاط از چپ و راست میتاخت. و نظر عبرت بهر جانبی می انداخت. دران حوالی از وحوش و طیور صیدی ندید و جانوریکه شکار شاه را شاید بنظرش درنیامد. ملک ازینصورت متحیر وار مینگریست. قضا را خارکشی از غایت احتیاج و مسکنت جامه از پوست آهو پوشیده دران میدان خار بسیار زده بود و ملک از تعب آن شغل نیک مانده کشته در پهلوی سنگی تکیه کرده چشم گشا اندو بروی افتاد و گمان برد که آهوئی باشد خدنگی دلشکاف بروی مثنوی --- page 279 --- ۲۷۶ شعله تیریکه در آورد عرق جست بران سوخته خرمن حرق فتنه محابای بلائی نکرد کرد خطائی و خطائی نکرد القصه ملک چون بر سر شکار رسید و او را با سینه مجروح و با دل پرخون بدید سخت غمناک و متاسف گشت و بناخن ملامت چهره ندامت خراشیدن گرفت. وازان تهور و عجله که موجب تحسر و خجلت بود متالم خاطر گشته خارکن را عذر بسیار خواست و جهت مرهم بها هزار دینار زر سرخ ارزانی داشت. و عنان انفعال بجانب دارالسلطنه بر تافت بدر صومعه زاهد یکه دران شهر بعفت و عبادت مشهور بود بلکه در عالم --- page 280 --- ۲۷۷ بلکه در عرصه دہر بارشاد و ہدایت موصوف و مذکر نزول اجلال فرمود و از زاہد استدعای نصیحتی که در دنیا فرید جاه و در آخرت شفیع گناه تواند بود استدعا نمود زاہد بطریق کشف و کرامت گفت ای ملک خصلتیکه دولت دنیا و سعادت عقبی را جامع تواند بود خشم فروخوردن است در وقت غلبه غصب حلم اورید مثنوی کسی کو بر فروزد آتش خشم مدار از وی طریق مردمی چشم غضب چون نفس توسن را کندرم عنانش واکش اینجا تا شود نرم ملک گفت میدانم که چاشنی شربت زهر آمیز بردباری بکام --- page 281 --- ۲۷۸ عقلی ذوقی تمام دارد فاما در وقت خشمناکی حلم را بر هوای نفس حاکم نمیتوانم ساخت و بهنگام اشتعال آتش خشم خود را در قید ضبط نمیتوانم آورد زاهد فرمود که من سه رقعه مینویسم تو بدست امینی خاص و معتمدی صاحب اخلاص بسپار تا چون علامت تغییر مزاج بر ناصیه تو مشاهده کند و نایره خشم و سگبا[؟] ترا مشتعل بیند یکی از انها بر تو عرض کند یکن که فایده آن ظهور نموده نفس تسکینی پدید آید و اگر بیند که آتش غضب بزلال آن موعظه منطفی نشد رقعه دویم را بدرد آرد و اگر نفس سرکش بدان نیز رام نگردد رقعه سوم را بتو نماید امید وارم که خائله آن خشو [شفقت؟] --- page 282 --- ۲۷۹ شفقت و ملایمت مبدل گردد و چون ظلمت خشم رانی منده شد هرآئینه لمعه حلم و مهربانی بجای آن خواهد آمد مصراع دیو چو بیرون رود فرشته درآید ملک بے سخن خوشوقت شد و زاهد سه رقعه نوشته یکی از ملازمان شاه سپرد مضمون رقعه اول این بود که در محل اقتدار عنان اختیار در قبضه تصرف نفس اماره منه که ترا در ورطه هلاک ابدی ابدی اندازد و فحوای مکتوب دویم آنکه بهنگام خشم برزیردستان رحیم باش تا بوقت عجز از یر دستان بر تو مهربان باشد و صعود کنانت سوم آنکه در حکم راندن از حد شرع تجاوز مکن و هیچ حال از انصاف --- page 283 --- ۲۸۰ قطعه اگرچه حکم تو جاریست در جهانی جفا مکن که نه کاریست مدح طرا مناز اگر چه لبت همچو غنچه خند است که هست دریده مظلوم را زار تما مباش غره بمستانه سرائی دلخویش که عنقریب انی و بگذری محل گذارا ملک زاهد را وداع کرد و بدار الملک باز آمد و پیوسته در مجلس حکم خصوصا در وقت خشم این سه رقعه برو عرض کردندی ۔ و او را ملک ذوالرقاع باعتبار این رقعه‌ها گفتندی ۔ و این ملک را کنیزکی بود خوبروی پاکیزه خوی سرو قد ـ ماه خد ـ یاقوت لب سیمین غبغب کبک رفتار ـ طوطی گفتار بیت ماه روئی --- page 284 --- ۲۸۱ ماهروئی مشکبوئی دلکشی || جانفزائی دلفریبی مهوشی نرگس مخمور شیفته چشم بیمار او بود ـ وعقیق یمانی دلخون شده لعل شکر بار او ـ خوبرویان خطه ختا در بند چین زلفش اسیر وعشوه فروشان کشمیری هوای سلسله جعد پرتاب و پیچش پای دل در زنجیر رخسار ترا تبانچه خوبیست بخیه || در شیوه دلبری ترا چیست بخیه جمال حال او بحال پاکدامنی تزئین یافته بود ـ وحجله حسن بزیور عفت و پارسائی آراسته شده ـ دل شاه بشمایل او چنان مایل بودی که از موانست حرم خاص و محاشقت دیگر جواری استبعاد نمودی عروس ملک از غیرت شأ --- page 285 --- ۲۸۲ همواره خوناب حسرت ریختی و برای دفع او از روی رشک وحسد هرگونه حیله انگیختی القصه غصه خود را با مشاطه حره سرای باز گفت واز و در باب قتل شاه و دفع کنیزک معاونت طلبید مشاطه گفت مرا اعلام کن که ملک از کنیزک چه خر دوست دارد و نظر بر کدام عضو ش بیشتر میگمارد خاتون جواب داد که بوقت خلوت مشاهده افتاد که بر زنخدان سیب مثال او که از غایت صفاگوئی آبیست نزدیک چشمه حیات معلق ایستاده یا آبی نازک که دست قدرت بالای ترنج غبغب نهاده بوسه میسازند زبان حال گوید بخلدم دعوت ای زاهد مفرما که این سیبی زنخدان غبستان ج مشاطه --- page 286 --- ۲۸۳ مشاطه گفت طریق آسان یافتم در آنکه ملک را بزودی از پیش توان برداشت مصلحت آنست که قدری زهر هلاهل بمن بدهی غیغب تا بتیل بیامیزم و بحجرہ کنیزک رفته خالی ازان بر حوالی ذقن و غـ ے او زنم وملک چون در حالت مستی لب بآن رساند به جات سرد شود و تو ازین رنج فرح یابی خاتون ازین فکر دلشاد شده آنچه او را بایست مهیا گردانید و مشاطه برمنوال که رقم در فرزین ترکیبی از اخلاط حیله ترتیب داده و در حقه تزویر نهاده بوشاق کنیزک رفت و از سیاهکاری خالی بر ذقن آنماه زد و پارہ تیرہ روی را بر کنار چاه بابل جامی قرار اماده ساخت فیروز --- page 287 --- ۲۸۴ به دانه است انخال افتاده بر سُبحان یارب بخا بداری امید روزگارش و ملک را غلامی بود که در حرمسر اسمت محرمیت داشتی قضار از پس پرده محاورات خاتون و مشاطه شنید و رفتن مشاطه بمنزل کنیزک و زدن خال بر زنخدان او معاینه دید داعیه وفاداری وحق گذاری او را بران داشت که کنیزک را از ان کمر خبر کند بهیچ طریق فرصت نیافت و ملک نیز در حلت سکر بود و کشف آن سر با او بهیچ وجه میسر نمیشد آخرالامر بر عادت مالوف و معهود بخوابگاه کنیزک درامده از غایت مستی در خواب رفت غلام شفقت حق شناسی دامن گیر شده اهسته ببالین --- page 288 --- ۲۸۵ بالین کنیزک آمد و بکوشه آستین اثر نیل از ذقن او پاک کرد درینحالت ملک بیدار شده غلامرا دید که دست بزنخدان کنیزک دراز کرده است حرارت همت او را بر سر آتش غضب نشاند باسیع چون آب قصد غلام کرد غلام از خلوتسرای بیرون فت و ملک از عقبش شمشیر کشیده بدر آمد معتمد خاص ایستاده بود ورقعه ها بر دست گرفته چون ملک را متغیر دید پیش آمد و یکرقعه نمود در یابی خشم او از موج فرونشست دیگری عرض کرد آتش فتنه تسکین نیافت رقعه سوم که بموقف عرض رسید ملک سختی صبر و سکون بخود راه داد و شربت ناخوشگوار غضب را --- page 289 --- ٢٨٦ تجرع فرمود و برسبیل تلطف غلام طلبیده گفت این جرات چرا کردی. غلام از روی راستی صورت واقعه باز نمود ملک عروسرا آواز داده در تفتیش آن غدر و تحقیق آن مکر غایت مبالغه بتقدیم رسانید عروس انکار آن کار نموده گفت غلام دروغ میگوید و من بار ها دیده ام که این فاجر نابکار با آن کنیزک مباشرت این افعال اقدام نموده اما از ملک شرم میداشتم که باظهار آن جرات نمایم ممکن که بران حمل افتادی که بسبب رشک اقترانی واقع شده است و بحمدالله که ملک برای العین مشاهد نمود اکنون در هلاک مفسد توقف جایز داشتن سیات سلطانی --- page 290 --- ۲۸۷ سلطانی را زیان دارد و غضب چون بموقع واقع کردد بمراتب از حلم بهتر خواهد بود بیت خار کر بحر سوختن شاید در گریبان نهی نه نیک آید ملک بجانب غلام نکریست - غلام گفت ای شاه کامران و واسطه امان زمان امکان دارد که هنوز قضیه این نیل در حقه مساط باشد اگر بحضور او مثال مبارک ارزانی دارند که بکلی این شبها زایل کردد ملک بفرمود تا مشاطه را با حقه حاضر کردانیدندان قدری ازان نیل بوی خورانیدند خوردن همان بود و مردن هما چون حقیقت بر ملک منکشف گشت عروس را بند کرده غلاما --- page 291 --- ۲۸۸ خط آزادی داد و امارت برخی از بلاد آن مملکت بوی تفویض فرمود و آن پادشاه جهان پناه چون چهره حال خود را بمجلیه حلم آراسته ملساخت مضرت مشاطه بدو نرسید و ببرکت بردباری از ضرر آن بیگانه ایمن گشت و چنان سری خطیر بر وی آشکارا شده بر حال دوست و دشمن وقوف یافت و آین مثل بدان آوردم تا در آئینه ای روشن ملکان انیصورت جمال نماید که پادشاهانرا در هیچ کار تعجیل نباید نمود و بی تامل و تفکر حکمی امضا نباید فرمود قطعه حکم سلطان بسان آتش و آب در دمی عالمی خراب کند پس نبین حکم را روا نبود که شد از روی اضطراب کند طرفه --- page 292 --- ۲۸۹ ملک گفت مراخطائی افتاد و کلمه در حال خشم بر زبان باری بایستی که تو دران چنانچه لایق حال ناصحان باشد تاملی بجای آوردی و از تو غریب نمود که خفت ورزیده همچنان بنیظیر را هلاک گردانیدی وزیر جواب داد که ملک را از جهت یکزن چندین فکرت بضمیر مبارک راه نباید داد تا از تمتع صحبت خدمتگاران دیگر که در حرمسراند باز نماند بیت گر سرو برفت نارون هست در لاله ماند یاسمن است ملک را از فحوای کلام وزیر چنان مفهوم شد که ایران خبث گشته آه از نهاد وی برآمد و در گرداب اندوهی افتاده با خود می گفت فردا --- page 293 --- ۲۹۰ خوش سوز باز غمش ای سینه چاک زی همین کار میان بسته ببرخواسته را دریغ آن رونق گلزار جوانی که چون عهد گل اندک زندگانی بود حیف از ان نهال ریاض کامرانی که بآفت خزان هجران بی برک و نوا گشت قطعه سر بالاتی در خاک غربت دریغ زیر خاک آن گهر پاک در یتیم دریغ جای آن بود که جای تو بود در دیدم داشتی جای تهی در خاک غربت دریغ پس روی بوزیر کرد و گفت اندوهناک شدم بهلاک اینجوان تخت وزیر جواب داد که سه تن همیشه اسیر اندوه اند و بسته بند غم با شند اول آنکه همت بر بدکاری مصروف دارد دوم آنکه در آن قدرت --- page 294 --- ۲۹۱ قدرت نیکوکاری بجای نیارد سوهم انکه ناندیشید کاری کند و عاقبت آن بندامت کشد ملک گفت ای بلار درخون ایران دخت توقف نکردی و بسعی باطل تو هلاک شد دی جواب داد که سعی ستن باطلست اول شخصیکه جامه نفیس پوشد و شیشه کری کند دوهم گازریکه بالباس تکلف در میان آب ایستد وجامه شوید سوهم بازرگانی که زن نیکو بدست آرد و اورا در وطن گذاشته سفر دور دست اختیار کند و من در خوی وی سعی نکردم بلکه فرمان ملک را امتثال نمودم و درینباب ملامت عاید بدانحضر تست که با انکه تامل او از خواتم کارها --- page 295 --- ۲۹۲ قاصر نباید و نظر بصیرتش بعواقب امور محیط گردد و در نیشا رای ثاقب را از ملاحظه معزل و فکر صائب را از تدبیر مهجور گرداند مثال شاه بایستی که از روی خرد بود و از رخی دبوحی پنهادی نو ملک گفت از ینمخن در گذر و دران باب فکری کن که مرا آرزوی دیدار او اند و هگین دارد و چاره این کار نمیدانم که بر چه وجه توان ساخت وزیر گفت دست تدارک بدا من این کار نرسد و درین قضیه پشیمانی سودند هد و هر که نا اندیشیده در مهمی خوض نماید و کاریرا که دران ندامت یا فین با مباشر گرد دبدان سد که بدان کبوتر رسید ملک فرمود که چگونه بود ان مخابر --- page 296 --- ۲۹۳ حکایت گفت آورده اند که جفتی کبوتر در اول تابستان دانه چند فراخنم آورد و در گوشه جهت زمستان ذخیره نهادند و آن دانهانم داشت چون تابستان بآخر رسید حرارت هوا اثر کرده دانها خشک شد بود از آنچه بیشتر بودی کمتر مینمود کبوترنر درینوقت ها از خانه غایب چون باز آمد و دانه را اندک دید جفت را ملامت آغاز کرک گفت که این دانهها جهت قوت زمستان نهاده بودیم که چون شتد سرما پدید آید و از کثرت برف دانه در صحرا نماند بدان گذرانیم و درین اوقات که در کوه و دشت چینه یافت شود تو ذخیره را --- page 297 --- ۲۹۴ چرا خوردی از طریق خرم انحراف ورزیدی آخر نشنیدی که حکما گفته اند کنونکه برگ و نوائیست چیدن ذخیره بنه از بهر بینوائی خویش کبوتر ماده گفت ازین دانهامن نخورده ام و هیچوجه در ان تصرفی نکرده کبوتر چون دانه کمتر میدیدانکار او را باور نداشت پی میزد تا سپری شد پس در فصل زمستان که بارانها متواتر گشت واثا رطوبت بر در و دیوار ظاهر شد دانه نم کشید و بقرار اصل بازیافت نروقوف یافت که سبب نقصان چه بوده جزع کردن گر و در فراق یار غمگسار نالیدن اغاز کرد و بزاری میگریست و میگفت مهاجر روی صعبت صعبتر انکه پشیمانی سود نخواهد داشت بطریقی --- page 298 --- ۲۹۵ بکار خویش تامل نمای کز تعجیل زیان کنی و کسی از زیان ندارد سود و فایده تمثیل آنست که مرد عاقل باید که در عقوبت شتاب ننماید و چون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد ملک گفت اگر من در قول شتاب کردم تو نیز در فعل تعجیل نمودی و مرا در رنج افگندی وزیر گفت سه تن خود را در رنج اندازند یکی آنکه در مصاف از خود غافل شود تا زخم گران یابد دویم آنکه وارث ندارد و مال از وجه حرام جمع کند تا بتاراج حوادث ببرند و و بال بر و باقی ماند سیوم آنکه پیر مرد یکه زن نابکار و جوان در عقد آرد و دل درو بندد و آن زن هر روزه مرگ او را از خدا میخواهد و با او --- page 299 --- ۲۹۶ نمیسازد ملک گفت ازین عمل بر تهتک و شتاب زدگی تو دلیل کند وزیر جواب داد که تهتک بحرکات و سکنات دوکس ظاهر گردد یکی انکه مال خودنزد بیگانه ودیعت نهد دوم انکه ابلهی را در میان خود و خصم خود حکم سازد و من در نیکار تهتک نورزیده‌ام غایتش اینکه در امضای فرمان شما متابعت جسته ام ملک گفت مرا جهت ایران دخت غم بسیار است وزیر جواب داد که بهت پنج نوع زنان غم خوردن روا باشد یکی انکه اصلی کریم و ذاتی شریف و جمالی زیبا و عفافی کمال دوم انکه دانا و بردبار و مخلص و یکدل باشد سوم انکه در سینه بوار ضمیر --- page 300 --- ۲۹۷ ابواب نصیحت ورزد. و در حضور و غیبت مشفق بود چهارم انکه در نیک و بد و خیر و شر موالفت و انقیاد را شعار و دثار خود سازد پنجم انکه خجسته فال و مبارک نفس بود. و یمن قدم او بر شوهر ظاهر گردد. و ایران دخت بدین همه صفتها آراسته بود اگر ملک برای او اظهار ملال کند محق خواهد بود چه بی یار وفادار نه از عمر لذتیست. و نه در زندگانی راحتی فرد ذوقی چنان ندارد بیدرد زندگانی بی دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد ملک گفت ای بلار در سخن دلیری میکنی و از ادب تجاوز مینمائی. و چنان پندارم که از تو دوری لازم است وزیر گفت --- page 301 --- ۲۹۸ از دو تن دوری پسندیده افتد یکی آنکه نیکی و بدی یکسان پندارد و ثواب و عقاب عقبی را نابود انگارد دوم آنکه ظاهر را از نواهی و باطن را از ملاهی پاک ندارد ملک گفت ما چشم تو حقیر مینمائیم که در ادای این کلمات جرات جائیز میمرئی وزیر گفت بزرگان در چشم سه طایفه سبک نمایند اول بنده گستاخ که گاه و بیگاه در نشست و برخاست و شام و چاشت با خواجه برابر نشیند و خواجه نیز با وی هزل کند و فحش دوست دارد دوم بنده خاین که بر اموال خواجه مستولی گردد و دست تصرف در ان بکشاید چنانچه اندک مدتی را مال وی از مال خواجه برگذرد و خود را --- page 302 --- ۲۹۹ و خود را بر ولی نعمت راح داند سوم بنده که بی استحقاق محل اعتماد گردد و بر اسرار خواجه واقف گشته بدان مرتبه مغرور شود ملک گفت من ترا آزمودم و نا آزموده بهتر بودی وزیر جواب داد که هشت کس را نتوان آزمود الا در هشت موضع شجاع را در جنگ و بزرگر را در زراعت و بزرگانرا در زمان غضب و بازرگانرا هنگام حساب و دوست را در وقت حاجت و مردم اصیل را در ایام نکبت و زاهد را در احراز ثواب آخرت و عالم را هنگام تقریر و مباحثه حاصل الامر چندانچه ملک مفاوضات کراهیت آمیز با وزیر میفرمود وزیر جوابی متین --- page 303 --- ٣٠٠ ازسنان زهر آب داده باز میداد- و سخنی در حدت چون شمشیر الماس بردم او نهاده میگفت- و ملک بطریق حلم تحمل نموده آن شربتهای ناخوشگوار را نوش میکرد شعر تحمل کند هر کرا عقل هست بمقعلی که خشمش کند زیر دست تحمل چوزهرت بنماید نخست ولی شهد گردد چودر طبع رست عاقبت زبان ثناگوئی بکشاد و گفت سایه دولت ظل الله بر مفارق عالمیان پاینده باد- و افتاب ابهتش از اوج شرف و ذروه عظمت تابنده- من بنده که باقدام جرات بساط مباسطت می پیمودم و در تصدیع جناب امیرالامراء --- page 304 --- ۳۰۱ برمزید ابرام اقدام می نمودم جهت امتحان ذات ستوده صفات یودم والمته لله تعالی اگر کسی شبیه ملک طلبد از مثل او نشان جوید مصرعه جز در آئینه و آبش نتوان یافت نظیر بزرگوار ذاتیست بجمال حلم و مکنت آراسته و این چه نقش نفیسینست بزینت صبر و وقار و خوشخویی متحلی گشته و هر آینه بزرگواری چنین شخصی را مسلم بود و نام بزرگواری برمثل چنین نامداری اطلاق افتد مثنوی بزرگی بناموس و گفتار نیست بلندی بدعوی و پندار نیست ازان نامورتر کسی را مجوی که خوانند خلقش پسندیده خوی --- page 305 --- ۳۰۳ ملک گفت ای بلار تو نیکو دانی که من بنای کار خلافت بر مرحمت و رافت نهاده ام و اساس شهریاری برشفقت و و کم آزاری وضع کرده- و اگر گاهی بتادیب جمعی که از روی شوخی اتند تمردی اظهار کنند یا بتلویح و تصریح در مقام معارضه و موازنه اشارتی صادر گردد بجهت محافظت آداب جهانداری تت و تمهید قاعده پادشاهیست یکی نه وسعت پایه همت عالیه یر قطعیه نه دران مرتبه است که تحریک امثال این سخنان موج خشم را در من بیدم که به باد بلرزد بر یا ن کاهم که بکاپرش از شعله نا یانه کوم که بال بصدا مروانه بر که بگرید هوایی صدبا می دیها --- page 306 --- ٣٠٣ و من در حکم قتل امیران دخت بی اختیار بودم گفت اند الجواد قد یکبُویعنی مصرعه اسپ خوشر فتیز که کاهی سکند میخورد است نیز رفتار کاهی شمی افتد برومی وزیر گفت این نوع حکم نادر بود النَّادِرُ كَالمَعدُومِ وحلم امرور تدارک آن کرد چه در هیچ تاریخی نشان نداده اند که شاهی کامگار و والی صاحب اقتدار با شمشیری بران و حُکمی روان بر مسند شوکت نشسته باشد و بنده جرس کار در مقام خُوَا[؟]ری بپای ایستاده سخنان بیجا با گوید و قدم از اندازه خود فراتر نِهاد[؟] آنچه خواهد بزبان آرد مانع اقامت رسم سیاست جُز حلم عَظِیم و عفو عَمیم چه تواند بود مصرعه هر چند گنه بیش کنم لطف تو بیش ا[ست] --- page 307 --- ۳۰۴ ملک گفت چون بنده بگناه خویش معترف گردد و آثار جرم در صفحات حالات خود معاینه ببیند هر آئینه در مقام اعتذار خواهد بود و مردم کریم را از قبول عذر چاره نیست مصرع والعذر عند کرام الناس مقبول وزیر گفت ای ملک من بگناه خود اعتراف دارم گناه من آنست که در امضای فرمان ملک تاخیری جایز داشته ام و کشتن ایران دخت را موقوف گردانیده و از بیم انتقام هول انگیز و هیبت این خطاب عتاب آمیز اندیشیده در قتل او تعجیل نکرده اکنون حکم و فرمان ملک راست فرد لطف --- page 308 --- ۳۰۵ گر لطف پنهانی و گشنیز مر گردون نهاد دام چو اسیران بچنگ تو چندانکه ملک اینسخن استماع فرمود دلایل فرح و ابتهاج و شواهد مسرت و ارتیاح برناصیه مبارکش ظاهر گشته رایت ادای محامد الهی باوج علیین رسانید و سجدات شکر نامتناهی بجا آورده نعره شادی از ذروه سپهر برین گذرانید و قطعه گفت مژده ای بخت که مقصود در باز آمد بتن خسته دلان جان دگر باز آمد انکه چون غنچه بپوش لب جانخب شده ام رخ دولت ز گل افروخته باز آمد پس بفرمود که عجب مانده بودم در انکه سخن بوجهی میراندید که هلاک ایران دخت مفهوم میشد و من صدق اخلاص --- page 309 --- ۳۰۶ و مناصحت تو میشناختم و میدانستم که در امضای آن توقفی خواهی کرد وزیر جواب داد که مفاوضه من بنابران بود که تا عزیمت ملک را نیکو بشناسم و بنگرم که از ان حکم نادم است یانے اگر شما را بر همان عزم قتل اومی یافتم غائبانه بدان مهم میشتافتم اما چون دیدم که خاطر با بقای او مایل ترست گناه خود اظهار کردم و عذر تاخیر را تقدیم نمودم ملک فرمود که خرم و کیا در ینباب ظاهر تر گشت و اعتماد بر ذهن و فراست تو بیفزود و خدمتی که بجای آوردی در معرض قبول افتاد و ثمرات آن مرحند زودتر بتو خواهد رسید اینساعت باستظهار تمام بیاید و معدلت --- page 310 --- ۳۰۷ ومعذرت فراوان بایران دخت باید رسانید و التماس آمدن او که کلید ابواب حصول امانی وسرمایه وصول فرح و شادمانی همان تواند بود بنحو ترویجی نمود بیت بیا که وصل ترا از خدا همیخواهم بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم بلار از نزدیک ملک بیرون آمد و ایران دخت را بشارت نجات و بشارت وصال رسانید فرد دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره کشا آورد ایران دخت مثال حضور را امتثال نموده بخدمت ملک شتافت و شرط بندگی بجای آورد. و زبان منت داری --- page 311 --- ۳۰۸ و شکر گذاری بر کشاد. ملک گفت این منت از بلار باید است که شرط مناصحت بجا آورد. و در ادای این عزیمت ثانی فرمود بلار گفت مرا بحال حلم و رافت خسروانه و فرط کرم و رحمت بیکرانه وثوقی تمام بود. و این تامل بسبب آن وجود گرفت و اگر نه بنده را در فرمان سلطان توقف چگونه روا بود ملک فرمود که ای بلار قوی دل باش که دست تو در مملکت ما گشاده است و فرمان تو در نفاذ فرمان ما برابری یافته است در هر چه کوئی و کنی از حل و عقد و امر و نهی اعتراضی نخواهد رفت بلار جواب داد که سوابق عنایت و میامن عاطفت پادشاهانه افزون --- page 312 --- ۳۰۹ بر خدمت بندگان رجحان دارد. واگر هزار سال عمر یابم از هزار یکی آنرا شکر نتوانم گذارد بیت با انکه بصد زبان براید سوسن کی شکر بهار را تواند کردن اما حاجت بندگان آنست که ازین پس در کار ها تعجیل ننماید تا صفای عاقبت از کدورت ندامت سالم ماند ملک گفت این مناصحت را بسمع قبول اصغا فرمودیم. و در مستقبل بی مشاورت واستجازت مثال نخواهیم داد پس وزیر وایران دخت را خلعت گرانمایه داد. و از کلبه مقاربت بحجله مواصلت خرامیده مجلس طرب بیار است بیت --- page 313 --- ٣١٠ یکی معبر جشنی آراستند گلستان عشرت بپیراستند ساقی زیبا از ساغر سیمین می صافی در کام حریفان میریخت و باده خوشگوار نهال نشاطرا در جویبار سینه آب میداد است چندا باده نشاط آمیز کرده بازار لهو و عشرت تیز مطرب خوش آواز بآهنگ نوای هرگونه رود و ساز مرغ دلا در اهتزاز آوردی و نغمات اغانی نوید عیش شادما نی اشارت کردی لطافت دستان عود نغمه هزار دستان مینمود و ناله دلکش چنگ از آئینه سینه مستان زنگ میزد و دلشوق مغنی چوزهره به شکر پی صراحی درخشنده چون مشتری بقانون --- page 314 --- ۳۱۱ بقانون نواطی بکردورا بنوعی که طبع فریننده حوراست بقیه آن روز و تمام شب را بعیش و طرب گذرانیدند بیت چو روز دگر صبح گیتی فروز بغیر وزی آورد شب را بروز ملک بار عام داده بر تخت عدالت قرار گرفت و بلاریو شرط خدمت بجای آورده باصالت خود و وکالت اهل و اولاد ملک از براهمه داد طلبید و تعبیر خوابهائیکه بونط مذکور تقریر کرده بودند تکرار کرد و حکم سلطانی برانموجب شرف نفاذ یافت که کاریدون حکیم را حاضر گردانیدند و نکال عقوبت براهمه را بر رای حکیم تفویض فرمود کاربدون --- page 315 --- ۳۱۲ صواب چنان دید که بعضی را بر دار کشیدند و جمعی را در پای فیل افگنده با خاک رهگذر یکسان ساختند و گفت جزای خائنان و سزای غداران این است میشنوی هران کو ستم خنجری برکشید فلک هم بدان خنجرش سر برید چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تادیب بر سر نخورد بعد از دفع دشمنان شاه حکم ممالک را با وزیر گذاشت و خود با ایران دخت بمعاشرت پرداخته داد کامرانی بداد فرد شب عشرت غنیمت دان و او خوشدلی بستان که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را این داستان --- page 316 --- ۳۱۳ اینست داستان فضیلت حلم و ثبات و ترجیح آن بر دیگر اخلاق و عادات ملوک و سلاطین و بر خردمندان پوشیده نماند که فایده از بیان این حکایت اعتبار خوانندگان و انتباه شنوندگانست تا بتجربت متقدمان و اشارات حکیمانرا نمودار کار خود سازند و مصالح دین و دنیا و بنا کارهای امروز و فردا را بر قاعده حکمت و اساس کیاست نهند و از تهور و تهتک بجانب وقار و بردباری گرایند و هرکه بعنایت ازلی اختصاص یابد بمراتیه فرق همتش بتاج تواضع زینت خواهد گرفت و کتب منقبتش برواج حلم --- page 317 --- ۳۱۴ زیور خواهد پذیرفت. چه تواضع و حلم دشمن را دوست گرداند و دوست را بمرتبه اقربا رساند قطعه باحلم با تواضع اگر همنشین شوی اغیار تو شود بوفا یار غار تو با هیچکس ز خلق خداد شمنی مکن تا بر مراد دوست رود پرورگار تو خاتمۀ الطبع الحمد لله والمنه که این کتاب نایاب و این نسخه لاجواب اعنی کتاب منتخبات انوار سهیلی مسمی بآئینه جهان نما که هر حرفش سهیلیست تابان و هر سطرش سلک گوهر درخشان - در عهد معدلت مهد تقویت دهنده دین مبین به نام امینین --- page 318 --- ۳۱۵ سید المرسلین حضرت ضیاء الملة والدین الامیر ابن الامیر ابن الامیر امیر عبد الرحمن خان غازی خلد الله ملکه وسلطانه به نفس نفیس خود در مجالس خلوت کتا مزبور را بعد از مطالعه مکرر منتخب فرمودند ـ از شروع کتاب تا صفحه یکصد و چهل و چهارم در حین حیات گل محمد خان مغفور مهتمم سابقه از تحریر بر آمده و نجایش آن چاپ شده بود واز سبب لاحق شدن مرض وبا که در دارالسلطنه پیدا شده بود و مدت قریب چهار ماه کم و بیش مرض مذکور امتداد داشت و مهتمم مذکور برضای حق پیوست ـ و بعد از تسکین مرض وبا --- page 319 --- ۳۱۶ که این نیازمند درگاه حضرت منان محمد زمانخان بارکزی محمد زئی نے دوم برادرمم سابقه مذکور از حضور مرحمت ظهور منصب جلیله مهتمی سرافراز شدم از صفحه یکصد و چهل و پنجم تا آخر کتاب باهتمام تمام و سعی مالاکلام این راجی رحمت رحمت بقلم رسیار قم منشی حیدر علی خان احراری از شروع کتاب تا آخر کتاب بتاریخ یوم پنجشنبه بیستم شهر شعبان المعظم سنه یکهزار و سه صد و هجده هجری نبوی در مطبع دار السلطنه کابل بپو راختتام رسیده حله طبع در بر کرد --- page 320 --- [BLANK PAGE] --- page 321 --- [BLANK PAGE]