{"book": "adl1201", "page": 1, "text": "بيانات\nدر باره\nمعارف"}
{"book": "adl1201", "page": 2, "text": "باغبان\n\nاثر ر . تاگور\n\nمترجم پژواك"}
{"book": "adl1201", "page": 3, "text": "رابند راناتهـ تاگور به تاریخ ٦ می ١٨٦١ در خانوادۀ جلیلی در\nکلکته به جهان آمده . پس از تحصیلات خصوصی در هند ، بسال ١٨٧٧\nبعزم تحصیل به انگلستان سفر کرد ـ مگر زود بر گشت . هنوز جوان\nبود که در نویسندگی و شاعری در بنگال نامدار شد . در سال ١٩٠١\nمدرسۀ «سانتی نیکتان» را نزدیك کلکته تأسیس کرد که مرکز بزرگ\nفرهنگ و هنر گردید. در ١٩١٣ جایزه نوبل را در ادب گرفت و هشت هزار\nپوند انعام آنرا در توسعۀ سانتی نیکتان صرف کرد . به غرب، اتاژونی\nو جاپان سفرها کرد. رهبر بزرگ هند شد. نشیدۀ ملی آنکشور را او سروده.\nکودکان و مردمان بینوار ا دوست داشت و همچو پدر مهربانی می زیست. در تابستان\n١٩٤١ از جهان رفت. مجموعۀ شعر «گیتان جلی» از چند مجموعۀ بنگالی انتخاب\nو بانگلیسی ترجمه و نشر کرد (١٩١٣) .«هلال» (١٩١٣) . «باغبان» (١٩١٤) ،\n«اشعار کبیر» (١٩١٥) ، «سیدمیوه» (١٩١٦) سرتاسر جهان ترجمه و خوانده شدند.\nتاگور در بنگالی در حدود ٢٦ مجموعۀ شعر ، ١٧ درامه ، ٥ کپدی ،\n٦ مجموعۀ مخصوص سرود ، ١٧ مجموعۀ نثر ، ٢ کتاب تعلیمی ، ٦ رومان\n٤ داستان ، ٥ کتاب دربارۀ هدف ملی دارد که همه ترجمه نشده . از جمله\nترجمه ها در زبانهای مختلف جهان ، آنچه دیگر به انگلیسی ترجمه شده اینست :\n« رشته های گسسته و دیگر حکایات» ، «کانون فرهنگ هند» ، « وحدت\nخلاقه» ، «لمن بروداع» ، «لمحات بنگال» ، «سفینۀ زرین» ، «داستان گورا »\n«سنگهای تشنه» ، «هند بزرگتر» ، «سخنرانی ها» ، « آموزش طوطی » ،\n«شخصیت» ، « د فنۀ سرخ » ، « مر غان گذران» ، « سخن رانی بر چین» ،\n« زمان کودکی من » ، « مکاتبات» و غیره و غیره . چنا نکه مترجم این\nکتاب بر مقالۀ مقدمه مینویسد، هر کس از ظن خود یار تا گور میشود ـ این\nسخن در مقاله هائی که شعرا و دانشمندان قرن ما همچو منجولان داوه ، آندره\nژید ، کارل هو گمن ، و. ب. ییتس ، ای. تامپس و غیره در باره اندیشه تاگور\nنوشته اند ، مشهود است . مترجم این کتاب، هنگام ترجمه و هنگام نوشتن\nمقدمۀ خود، مانند این دیگران بوده در « راه رسیدن بدل و دیده تا گور »\n( شاید بیشتر از دیگران) پیرو «قریحه و عواطف » شخص خود است . مگر درین\nقریحه و عواطف نیز، تجلی ای از تاگور می درخشد. دوستداران شعر تاگور از خواندن\nو باز خواندن این مقالۀ مترجم بی نیاز نخواهند بود . روان فرهادی"}
{"book": "adl1201", "page": 4, "text": "[د آقا محمد دفتر طاهری ولی محمد ابراهیم دی؟]\n\nهنگامی خواهد رسید که فراموش خواهند کرد من فیلسوف\nبودم اما بیاد خواهند داشت که نغمه سرائی کرده ام . «تاگور»"}
{"book": "adl1201", "page": 5, "text": "طبع این کتاب مستطاب در [ILL]\n[ILL] در مطبعه دارالسلطنه کابل [ILL]"}
{"book": "adl1201", "page": 6, "text": "سخن مترجم\nچون باغ همه انسانها، باغ تاگور «کائنات» و گل\nاین باغ «حیات» است. باغبان آن «روح بشر» است که در سرحد\nمجهولی، میان «انسان» و «دیگر زندگان»، آواره میگردد و به\nوهم میجوید : چون کامل نیست آنچه را میجوید نمییابد ؛ چون\nبکمال نرسیده است ، درد میکشد . این درد مجهول را میجوید:\nآنرا نمییابد . چون از کمال محروم است، فریاد میکند . این\nفریاد مجهول را میجوید ، آنرا نیز نمی یا بد. نومید\nمیشود : از توقع کمال در میگذرد ؛ محض بوجود قناعت میکند.\nبرای دوام وجود، هنگامۀ مخفی مرگ آرزومندیهای خویشرا\nدر پردۀ پندار سرور پنهان میکند . گاهی کفن سپیدی را\nدر تابوت سیاهی میگذارد و گاهی تابوت سیاهی را در پار چۀ\nسپیدی میپوشد . روح جوینده و ناکام خویشرا فریب میدهد .\nبرای او میسراید و آن نغمه را نغمه سرور مینامد . چون سرور\nنمی آورد، آنرا سرود اندوه نام میگذارد .\nاین مضامین «حیات و اندیشه »، همان اند که زندگی آنرا\nبر لوحۀ يك مقصد مجهول نگاشته و در آغوش انسانها گذاشته\nاست تا با آن در کاینات گردش کنند ، و آنرا برخود و بر\nدیگران فرا خوانند . آنچه يك انسان را از دیگر انسان درین\nرمز ازلی و ابدی امتیاز میبخشد، اختلاف انسانها در شیوۀ فرا ـ\nخواندن این طلسم هستی است ."}
{"book": "adl1201", "page": 7, "text": "(ب)\n\n«تاگور» درمیان این انسانها يك انسان است. در کاروانهای\nبیشماری که بر سطح وفراز بیابانها و کوههای شرق، بسوی انجام\nحیات دنیائی سفر کرده اند ، از کاروان « ریشی » های قدیم،\nبرای سرودهای روزگار ماهين يك تن بازمانده بود تا در عصر\nخود بيايد و ازین عصر به اعصار آینده برود .\nپیام تاگور صلح در جنگ زندگانی است. مهر درین آدم\nجزء طبیعت انسانی و پایهٔ استواری نهاد بشریست: گاومیش های\nگل آلود را زیبا میسازد و جمال را دوست دارد .\nقریحهٔ تاگور گاهی ، در يك دایرهٔ سپید، چون پیکر سیاه\nبرجسته ای حرکت میکند . گاهی آن پیکر سپید و آن دایره سیاه\nاست . با همه رمزیکه در روح و اندیشه خود دارد سرور او سرور\nواندوه وی اندوه است . شگفت خواهد بود اگر گاهی از سرور\nاشک ریخته باشد ؛ اما چون آموزگار است و میخواهد رهنما باشد\nبر بسی دردها واندوه ها تبسم کرده است .\n«تاگور» نبوغ ندارد، اگر نبوغ وجود داشته باشد: «سویهٔ\nمتوقع رسائی» انسانرا باین مزیت تعبیر نمودن چیز دیگر است و\nبحث دیگر .\n«تاگور» محض يك چشم بینا و يك دل دانا دارد : چشم بینائی\nکه جمال را در طبیعت نادیده نمیگذارد ، و دل دانائی که درد\nانسانرا در قلب هستی حس میکند .\n«تا گور» بمهر طبیعت زنده و بدرك وستایش آن جاوید است.\nاین کار را مردم گمنام دیگر هم توانسته و کرده اند اما شهرت"}
{"book": "adl1201", "page": 8, "text": "(ج)\n\nبهرهٔ همگانی نیست .\n«تاگور» در «باغبان» مظهر اعجازیست در خور ستایش :\nآن اینست که يك دل حساس را رابط آب و گوهر درد\nوهستی ساخته است . این گفته در حق همه آثار او صدق میکند\nو بدرستی که راستی همین است .\nزندگی انسان شمعیست که شعلهٔ آن در میان دودهای خود\nمیدرخشد . دردها ، آرزوها، عواطف و اندیشه ها پروانه های\nآنند . انسان بدور «حیات» میگردد . بیباکی پروانه او را پیروز\nمیسازد، زیرا این پرندهٔ بیباك ترس را از بالهای لرزان خود دور\nکرده است . اما انسان عواطف خود را اسیر اندیشه نگهداشته\nاست و اندیشه یگانه بادار این مخلوق است که وی را با سارت جاوید\n«از خود نگذشتن» سپرده است . « تاگور » درمیان انسانهای\nبا اندیشه ، نزدیکترین همه به پروانه است . پروانه ایکه آنقدر بر\nشمع نمیزند که بر گل می نشیند. از ینست که تاگور از «زندگی»\nبه «جمال» میگراید و در معبود کل، جزء حقیقت را میگزیند .\nدر گورستان شرق که نکهت کافور آنرا هوای زمان بباد\nنیستی سپرده و حوادث اعصار هستی آنرا زبون و نا بود\nکرده است ، «تاگور» شمعیست که بر مزار خود میسوزد . پرتو\nاین شمع، در دایرهٔ شعاع خود، از سرحد تابش تا حدتير كى،يك\nروشنائی درخشان است که دیده میشود . اما آنچه را که میجوئیم\nهمیشه در پرتو آن نمیتوان یافت؛ زیرا به عقایدیکه از آن او نیستند\nهنوز معتقد است ، بی آنکه هماره التفات کند که او آمده است\nو آن عقاید رفته اند ."}
{"book": "adl1201", "page": 9, "text": "(د)\nاین باغبان به باغستان گرا ئیده ، برنگ گلهای آن شیفته وازنکهت آن مست است، امانمیخواهد ازخمار اندیشۀ‌خزان گلهای آرزو رنج برد . «تاگور» در يك محیط مرده يك «حیات» زنده بود، ازینرو حق داشت چنان باشد. دريك میدان جنگ، يك پرچم صلح است. که از پیوند او با عقاید باستان نشأت کرده. اختیاراین شیوۀ آسان درساحۀ سختی‌های زندگی او را به بزرگی نکوئی بزرگ ساخت، ورنه مانند گمنامهای بزرگتر ازخود كوچك میماند. «تاگور»مرد خوشبختی بود: يك«شاعر فیلسوف » خوشبختر از يك «فیلسوف شاعر» است.حتی« گویته» این‌حقیقت‌را نمیخواهد اعتراف کند. پیشوای ماجلال‌الدین بلخی یگانه کسیست که بنوعی گاهی دوری خودراازهر اس اینگو نه اعتراف اظهار میکند . ما که برهمۀ ارواح بزرگ درود میفرستیم، جز حکایت ازبزرگی شان نمیتوانیم . امابی شکایت هم نتوانیم بود: شایداز منصور بیشتر حکایت و کمترشکایت کرده بتوانیم .\nباشد که محض ازظن خود یار این مردم باشیم . هرچه باشد، يك حقیقت در نزدمان ثابت است : تا و قتيكه فرق نيك و بد یا امتیاز زیبائی وزشتی درنزد کسی موجود است آنکس ، هر کس باشد، حدخودرا، دردائرۀ «اندیشه وپندارمحصور به عادت» نگهداشته است . بزرگی و نبوغ ، اگر وجود داشته باشد ، ازین دائره بیرون و ازین حدفراتر است .\nاین شیوۀ تفکر نومید کننده است ، امابه هیچ صورت‌معنی افکار ازحد برین معراج روح انسانی را ندارد . ازینست که باید"}
{"book": "adl1201", "page": 10, "text": "( ۵ )\n\nانسان چشم براه اعصار آینده بایستد و ارواحی را که می آیند\nاستقبال کند ، تا دیدۀ آرزوی ارجمند، بلندی توقع انسانی را\nروشن ببیند . اگر این مقام ناپدیدراروح حیوان دیگری ، غیر\nازانسان ، احراز کند ، بازهم برای يك انسان حق جوی ، جز\nسرور حقیقی نمی آورد. تنها خداوندی تواند به این آرزوجواب\nبگوید و این تسلی را بدهد : اوست «باغبان حقیقی کائنات » و\n«پرورندۀ گل حیات» .\nانسان مخلوقیست که در تقویم خویش به حد کافی خوبست؛\nپس آنچه را خود می آفریند باید به حد کفایت خوب باشد .\nاین اندیشه به « باغبان تاگور » ربطی دارد . تا گور\nدرین کتاب میخواهد این راز را در میان گذارد، اگرچه\nنمی خواهد آنرا فاش کند . چون نمی خواهد آنرا\nفاش کند ، نتوانسته است آنرا چنانکه شاید در میان گذارد.\nموضوع سرودهای «باغبان» نیستی در هستی بزرگ مهر، نیایش\nجمال و جستن کمال در آغوش طبیعت است . درین آغوش آن را\nدر موسیقی آب و فضا، رویندگان و جنبندگان، خموشی و خروش،\nو در صنعت بامداد و شامگاه، دل شب و نیمروز می‌جوید .\nتاگور مسرت واندوه ، امید و هراس، لذت ودردرا چنانکه\nدل انسان شناخته است، به آشنائی می‌پذیرد، اماقبائی از خیال خود\nدر برعواطف می‌پوشد که شتاب و درنگ روح را، در سیر والم\nزندگی، برای دریافتن رازهای حیات مجهول، به قدمهای خود\nمیخواهد برابر کند. آن قدمهائی است که بسوی این اندیشه-"}
{"book": "adl1201", "page": 11, "text": "رساله باغبان پنجمین جلد\n(و)\nها و عواطف آشنایی بردارد و یا میخواهد با آن از یشان بسوی دیگری فرار کند\nتاگور، مانند دیگر دلهای بزرگ و ارواح بیقرار کشف بقا در وادی فناء «مجذوب» نیست. چنان می نماید که «مسحور» باشد. این شاید فرقیست که از منبع الهام این مردم سرچشمه گرفته است. در نزد آن دسته که در محیط تاگور، «اقبال» نکوترین فسانه گوی و داستانسرای شان بود، «حقیقت برین» کانون الهام است. در نظر تاكوريك صفحه طلسم مرموز، که نقش حقیقت را در آن می جوید، گذاشته شده است. این کیف در دیگر آثار وی آشکار تر است\nتاگور وقتی در تنهایی خیال، بیکسی سگال و بی چیزی اندیشه، در شاهراه عواطف براه می افتد و می گوید یگانه همراه من راه است، چنان می نماید که کار میخواهد وانهائی را که در جلووی روان اند، در سکر سبوئی که از نغمات بر دوش دارد و یگانه توشه اوست، در سر راه اغما تیکه میخواهد خود را بان وصل کند، پنهان سازد\nاگر این حالت صمیم باشد، سرودهای تاگور را میتوان نغمه آشیان بلندی خواند که روح انسان آن را ترک کرده است، گم کرده است، اما فراموش نمی کند. نغمه پنجم باغبان حکایت این نی و شکایت این جدائیست\nهر چه هست این مرد درین طریق فاصله دور بهائی را که بیقرار آنست، در میان خواب و بیداری، با رؤیائیکه آواز آن نی نامعلوم موسیقی آن است، بر میکند و میگوید: چون چراغ"}
{"book": "adl1201", "page": 12, "text": "( ز )\nبر بالین من خاموش شد با مرغان سحر يكجا بیدار شدم ( نغمة هشتم ).\nتاگور در ميان يك ( رامشگر نيايشگر ) ويك ( نيايشگر را ــ\nمشگر ) آرزو دارد معبدی باشد ، تا انعکاس ذکر جهری که دران\nمیرود، پیام خموشی های رو ح انسانی را، برای بیدار کردن\nدیدگان خوابیدۀ فضائی که آسمان وی است، ببرد .\nاین خروش گاهی از قطره های ابرهای بلندی بر می خیزد\nکه از میان درخش و تندر بز مین خاکی فرود آمده اند و گاهی\nاز در باهائی که در قلب زمین می خروشند و میخواهند راه خودرا\nبه سطح بحریكه رنگ خود را بارنگ آسمان روبرو میکند،\nبشكافند .\nمن یکی ازینها را نمی دانم و همه اینهارا حس میکنم . اگر\nاین احساس دلیل وجود باشد باز هم حقیقت آن وجود مجهول است .\nتا گور میگوید: در جستجوی دانستن معنی من چنان می پرواز ند\nکه ماه در یارا بپیماید. این خطاب به چشمان جو ينده و پرسنده\nاست: من حیات خود را در برابر شما عریان کرده ام . از آغاز\nتا انجام هيچ چیزرا نهان نداشته ام . از ان است که شما مرا نـــه\nمی شناسید . ( نغمهٔ هژدهم )\nاین اشارات يك منظور دارد و آن اینست کـه: گـلـهـای\n( این باغبان ) برای همه كس يك رنگ ندارد . دامن انسان برای\nچنین گلستانها فراختر از دامان هر صحرای دیگر است . دامن\nهمه انسان ها برابر نیست. این باغبانان چندان گل دارند که\n\nرساله باغبان پنجم مجلد"}
{"book": "adl1201", "page": 13, "text": "(ح)\nهر کس میتواند دامنی پر کند و چندان مید شود که دامن از دست برود. ازین رو همه چیز را باید به خوانندگان باز گذاشت و خود از خطای خود پوزش خواست.\n«باغبان» رازیست که خواننده باید خود را دران دریابد. باین معنی و تنها به این معنی این کتاب را به خوانندگان هدیه میکنم.\nحیف است اینگونه مردم به ترجمۀ آثار خویش ظاهر شوند. این بدان می ماند که پیکر در سایه خود آشکار شود. اما چاره چیست؟\nدر ترجمۀ آثار بزرگان يك فایده هست که خوانندگان باندیشه های بزرگ شان مجذوب میشوند و به مترجم کمتر فکر میکنند. اگر این سود دست دهد مترجم از شرمساری پر تگی فرار کرده است. اگر این بخت بیدار نباشد، آنگاه بیشتر از هر مترجم دیگر، مترجم اینچنین آثار نکوهش میبیند، و بدرستیکه سزاوار آن است. این باده را از آن بیادمستان میدهم که اعتراف مرا به نارسائی بیشتر شنیده باشند و بدانند که، در هر چه از انتقاد بفرمایند، جز پوزش خواستن سخنی ندارم.\nاکثر اشعار تاگور باین معنی که «شده نمیتواند» قابل ترجمه نیست: یکی آنکه شعر است. دیگر آنکه شعر شرق است. ازین راه در دنیای شرق خصوصیت فلسفه و محیطیکه تاگور از یکسو پروردۀ آنست، از سوی دیگر آنرا پرورده است، نیز در میان میآید.\nچون تاگور از نزدیکترین شعرا بطبیعت و حیات است،"}
{"book": "adl1201", "page": 14, "text": "( ط )\n\nمترجمیکه پرورشگاه و محیط حیات وی از ( تاگور ) فرق دارد، بيك مشکل دیگر روبرو میشود. شاید همین بوده است که برخی از آثار خویشرا خودش ترجمه کرده است تا از ضرر مترجم نجاتش داده باشد. اما این داد رسی محدود بهمان زبانیست که در آن ترجمه کرده. در غیر آن اثر را بضرر مترجمین بیشتر از يك زبان سپرده است.\nچون ( تاگور ) با يك قريحه توانا و عواطف سوزان از دنیای درد سخن میکند، در پیام خود ازین دنیا امانتکار، در اظهار عواطف خویش صميم و در شیوه اظهار دبستانی از خود دارد.\nکار مترجم از هر يك ازين رهگذرها بسرحد اشکال میرسد. اگر اندیشه تاگور قابل انتقال است، آنهم در جهانیکه از رمز و ابهام خاص خود دارد، برای آنست که چون آفتاب روشن و چون آب روان سخن میگوید. این شیوه سخنگوئی آفتی است که بریشه کوشش و آرزوی مترجم میزند.\nاین تذکر برای تبرئه از نارسائی نیست، زیرا تبرئه ممکن نیست. مطلب آنست که خواننده، برای درک معانی اینگونه بیان، نمیتواند، بی رهبری قریحه وعواطف خویش، خود را بدل ودیده ( تاگور ) آسان نزديك بيابد. در غیر آن نمیتوان آنچه راوی دیده و حس کرده است هم بدانسان یافت این استرحام مترجم شرط امانتکاری است."}
{"book": "adl1201", "page": 15, "text": "(ی)\n\nهنگامیکه در «حبیبیه» شاگرد بودم مولوی عبدالحمید معلم هندوستانی، «باغبان» اثر «تاگور» را بمن داد و سپارش کرد آنرا بخوانم. این کتاب بزبان «انگلیسی» بود. از خواندن آن فراوان حظ بردم و به ترجمۀ آن بزبان دری پرداختم. دوستانیکه بزبان این کتاب آشنا نبودند، چون ترجمۀ آنرا خواندند، کتابرا پسندیدند. پس از اندی، دوستم «رشید لطیفی»، هنگام داشتن روزنامۀ انیس، آنرا در آن نامه نشر کرد. خیال میکنم پیشتر از آن اکثر مردم ما به آثار تاگور آشنا نبودند. اکنون «باغبان» را ادارۀ نشرات رادیو کابل درین مجلد طبع و نشر مینماید.\n\nدر پایان، برخود واجب میدانم که از دوست و همکار عزیزم دوکتور عبدالغفور روان فرهادی، که علاقۀ وی به خدمات ادبی و التفاتش به من عامل طبع این کتاب است، و از ریاست رادیو کابل و مدیریت مجلۀ پښتون ږغ و مدیر آن ښاغلی «حبیب نوابی»، و ریاست مطبعۀ دولتی اظهار تشکر و امتنان نمایم.\n\nپژواک\nکابل - جدی ۱۳۳۶"}
{"book": "adl1201", "page": 16, "text": "-۱-\nنوکر : ای ملکه، بر من رحم کن !\nملکه : مجلس ختم شده است و خدمتکاران من همه رفته اند تو چرا\nبیوقت و بعد از وقت آمده ای ؟\nنوکر : نوبت من وقتی فرا میرسد که دیگران رفته باشند .\nمن آمده ام برای آنکه بپرسم با این خدمتکار آخریت\nچه خواهی کرد .\nملکه : در این وقتیکه گذشته است چه میخواهی از من داشته\nباشی ؟\nنوکر : مرا باغبان گلستان خویش بساز .\nملکه : این چه ا بلهی است !\nنوکر : من شغل دیگرم را خواهم گذاشت . شمشیر ها و نیزه\nهای خودرا بخاک میا فگنم . مرا به دربار های دور\nمفرست . دیگر بمن کار فتوحات را مسپار . مرا\nدر گلستان خویش باغبان بساز .\nملکه : در آنجا کار توچه خواهد بود ؟\nنوکر : بندگی روزهای بیکاری تو!من سبزه های راهی را که\nتوصبحگاه ازان میگذری ، جائیرا که گلهای میرنده\nقدم های ترا نیایش میکنند تر و تازه خواهم داشت .\nمن ترا در غوزی که درمیان شاخه های درخت «سیتانا»\nآویخته است غوز خواهم داد، جائیکه پر تو ماه شامگاهی\nبرای بوسیدن دامن تو با برگ درختان در میاویزد ..."}
{"book": "adl1201", "page": 17, "text": "(۲)\n\nچراغی را که پهلوی بستر تو می سوزد با روغن معطر\nپر خواهم کرد . من پای تخت ترا با نقش های\nعجیب خمیرۀ صندل و زعفران خواهم آراست .\nملکه : انعام تو چه خواهد بود ؟\nنوکر : که بمن اجازه بدهی تادست مشت شده و كوچك ترا\nکه مانند پتك های نیلوفر است در دست بگیرم ، زنجیر\nهای گل را در دست تو ببندم، کف پایت را باشیرۀ\nگلبرگ درخت «اشوکا» رنگ کنم و داغ غبار یرا\nاگر اتفاق آنجا احداث کند ببوسم .\nملکه : دعاهای تو مستجاب اند ! نو کر من، تو باغبان گلستان\nمن خواهی بود !\n-۳-\nآه شاعر! شام نزديك و فضا تيره میشود . موهای تو سپید\nمیگردند !! ..\nآیا در تنهایی و تخیلات دقیق شاعرانه ات پیام آینده و سر\nانجام جهان را میشنوی ؟\nشاعر گفت : شام است و من گوش داده ام . شاید کسی از\nدهکده آواز کند . هر چند وقت گذشته است .\nمن گوش داده ام و نگران هستم که اگر دو قلب مستمند\nو آواره باهم رو برو شوند و چشمان خواهنده و پر از شوق شیفتگان\nبه نغمه نیازمند باشند خموشی آنها را در هم شکسته و برای\nآنها بپرایم و صدائی بلند کنم ."}
{"book": "adl1201", "page": 18, "text": "(۳)\nاگر من برساحل حیات نشسته و درعوالم مرگ و ما ورای\nمرگ سیروسگال کنم و روحم را بآن جاهای دور بفرستم\nسرودهای عاشقانه و نواهای پر از جذبات آنهارا کدام کس\nبهم درخواهد آمیخت ؟\nستارگان شامگاهان ناپدید میشوند . ستاره ایسکه در\nآغازشام طلوع کرده بود ، روشنی آتشی که جسد مرده ای آنرا\nافروخته بود در کنار دریای خاموش و آرام آهسته آهسته می میرد .\nشغالها بيك صدا در حیاط ویرانه در پرتوماه رنگ باخته\nای فریاد میکنند .\nاگر من درب خانه ام را بسته و بکوشم که خویشتن\nرا از علایق دنیا و زنجیر های فانی آزاد بسازم و آنگاه اگر\nمسافری بیاید و با گردن خمیده ای درینجا بزمزمهٔ ظلمت گوش\nبدهد، کیست که راز زندگی را آهسته در گوش او فرا خواند ؟\nاینکه موهای من سپید میشوند امریست خرد و نا چیز .\nمن هماره مانند جوانترین جوانان و پیر ترین سالخوردگان\nاین ده جوان و پیر بوده ام .\nبرخی،لبخندهای شیرین و ساده دارند و برخی،درچشمان شان\nمکر وحیله دیده میشود . بخشی، اشکهای شان در روشنی روز\nاست و دیگران سرشك شان در ظلمت شبهانهان است .\nاینها همه نیازمند من اند و من وقت ندارم که به آینده\nفکر کنم و خود را به آن مشغول دارم .\nمن با همه کس همسایه هستم . اگرموهای من سپید میشوند بگزار\nسپید بشوند!"}
{"book": "adl1201", "page": 19, "text": "(٤)\n-۳-\nبامدادان تور خود را بآب افگندم. از اعماق تاريك\nوتيرة دريا چیزهائی بیرون آوردم که جلوه های شگفت و جمال\nهای غریبی در آنها دیده میشد. بخشی چون تبسم میدرخشیدند.\nپاره ای مانند قطرات اشك برق میزدند. برخی چون رخسار\nزیبای عروس رنگین و روشن بودند. هنگامیکه\nبار کارهای روز را بدوش برداشته و بسوی خانه رفتم\nدیدم محبوبه من در باغ نشسته گلبرگها را پاره میکند و با\nاین بازی وقتش را میگذراند.\nلحظه ای درنگ کردم، آنچه را از بحر برون آورده\nبودم چون گرامی ترین گوهر در پای او نثار کردم و خموش\nایستادم.\nبآنها نگریست و گفت: چه چیزهای شگفت ؟ به چه کار\nمی آیند؟ ؟\nسرم را بشرم فرود آوردم و خیال کردم که من برای این\nچیزها نه جنگیده ام، من در مقابل آنها چیزی صرف نکرده ام.\nاین تحفه ها شایان نینند که به دوست ارمغان شوند.\nشب همه شب یگان یگان آنها را بکوی افگندم. سحر گه ایـ\nهان مسافران آمدند. آنها را از رهگذر يك بيك چیدند، برداشتند\nو به سرزمین های دور بردند."}
{"book": "adl1201", "page": 20, "text": "(٥)\n\n-٤-\n\nآه برمن! چرا خانه مرا بر سر راهی که ببازار می رود\nآباد کردند .\nآنها کشتی های خودرا نزديك درختان میگذارند .\nمیآیند و میروند ، طوریکه دل شان میخواهد .\nمن نشسته وبآنها نگاه میکنم. وقت من میرود نمیتوانم آن\nرا باز گردانم .\nروزهای من میگذرند . شب وروز آواز پای آنها نزديك درب خانه\nمن شنیده میشود .\n\nبیهوده فریاد میکنم : شمارا نمیشناسم\nبرخی به انگشتان من آشنا هستند . دیگران را ببو میشناسم.\nبرخی از آنها را خونی که در رگهای من است میشناسد . گروهی\nرا در خواب دیده ام .\nنمیتوانم ایشانرا باز گردانم. نعره میزنم و بایشان میگویم\nهر که میخواهد بخانه من بیاید ، بیاید سحر ، گه ناقوس\nدر معبد فریاد میکند .\nسبدها را بدست گرفته می آیند .\n\nپاها یشان چون گل سرخ است. پرتو سپیده دم بر چهره شان\nافتیده است: نمیتوانم آنها را باز گردانم نعره می زنم و میگویم :\nبیائید و در باغ من گل بچینید ! اینجا! اینجا بیائید !\nنیمروز ، ناقوس دروازه کاخ بصدا در میآید : نمیدانم\nچرا کارهای شانرا ترك كرده و در سایه درختان من می آسایند ."}
{"book": "adl1201", "page": 21, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1201", "page": 22, "text": "(۷)\n\nمن فراموش میکنم و برای همیشه از یاد میکشم که راه رسیدن\nبتورا نمیدانم . آن لگام و آن اسپ بالداری که میتواند مرا بتو\nبرساند در دست من نیست . نیروی زندگی ندارم . دردل خویش\nآواره و سرگردانم . منظر وسیع خیال تو در تندی آفتاب\nو دقایق بیتابی در آسمان نیلگون چه صورتی بخود میگیرد؟\nای انجام دور و ای آواز بلندنی! ترا میگویم . من فراموش\nو برای همیشه فراموش می کنم که درهای خانه که من دران\nزندگی میکنم از هر سو بسته اند .\n\n-٦-\n\nمرغ اسیر در قفس و مرغ آزاد در جنگل بود . روزگاری بهم\nروبرو شدند . چنین مقدر بود .\nمرغ آزاد : (به آواز بلند) دوست من بيا به جنگل پرواز كنيم .\nمرغ اسیر : (به سرگوشی) بیا این جا درین قفس باهم\nزندگی کنیم .\nمرغ آزاد : در بين سيم های آهنین قفس؟ جائیکه برای پر زدن\nو بال گشودن جائی نیست ؟\nمرغ اسیر : افسوس! من نخواهم دانست که در آسمان کجا\nمیتوان جا گرفت .\nمرغ آزاد : عزیز کم! سرود های جنگل را برای .\nمرغ اسیر : پهلوی من بنشین ، من گفتار دانشمندان را بتو\nخواهم آموخت ."}
{"book": "adl1201", "page": 23, "text": "(۸)\n\nمرغ آزاد : (باواز بلند) نه آه نه سرود چیزی نیست که\nآموخته شود .\nمرغ اسیر: افسوس!! من سرودهای آزادی و نغمات جنگل را بیاد ندارم.\nآتش آنها را شوق دامن میزند ولی هرگز نمیتوانند\nیکجا بال ببال با هم پرواز کنند . نگاه آنها از بین\nسیم های قفس عبور میکند و بچشم یکدیگر شان میرسد\nولی آنچه برای همدیگر میخواهند بیهوده است .\nبالهای شانرا ناله کنان بهم میزنند و می سرایند:\nنزدیک تر بیا دوست من، نزدیکتر .\nمرغ آزاد : (بآواز بلند) من نمیتوانم بیایم . من ازین درهای\nبسته قفس بدم میآید و هراس دارم .\nمرغ اسیر : (بآواز پست) افسوس ! من ، بالهای من کمزور\nو ناتوان اند . بالهای من مرده اند .\n\n-۷-\n\nای مادر ! شهزاده جوان از بر خانه ما میگذرد .\nامروز چگونه بکارهای خود بپردازم .\nبمن بگو که موهایم را چسان بیارایم و خود را به چه\nکالا بپیرایم ؟\n\nای مادر ! چرا باشگفت در من مینگری ؟\nخوب میدانم که او بغرفه که من ایستاده و چشم براه\nویم ، نگاه نخواهد کرد، میدانم که بيك چشم زدن\n\nرساله باغبان پنجم اسد"}
{"book": "adl1201", "page": 24, "text": "(۹)\n\nاز بر من میگذرد و ازدیدهٔ من میرود . تنها صدای نی،\nصدائیکه آهسته آهسته میمیرد، از دور بگوش من خواهد\nرسید . بازهم شهزادهٔ جوان از بر خانهٔ ما می گذرد و من\nبهترین جامهٔ خودرا ببر خواهم کرد .\n***\nای مادر ! شهزادهٔ جوان از بر خانهٔ ما گذشت . خورشید\nبامدادان ازعراده او میدرخشید .\nمن نقاب را از روی خویش برداشتم . لعل هائیرا که در\nگردنم بود برسر راه او انداختم .\nای مادر ! چرا بحسرت درمن نگاه میکنی ؟\nنيك ميدانم كه او گردن بند را از زمين بلند نكرد. لعل\nهای من در زیر عراده شکست و غبار سرخی ازان بروی\nخاك رهگذر ماند . هيچكس ندانست كه تحفهٔ من چه\nو برای که بود .\nچون شهزادهٔ جوان از برخانهٔ ما عبور كرد ومن جواهری\nرا که روی سینهٔ خویش جاداده بودم در راه او نثار کردم.\n\n-۸-\nهنگاميكه شمع بر بالین من خاموش شد بامرغان سحر\nيكجا بیدار شدم .\nدریچهٔ من باز بود . نزديك آن نشستم. حلقهٔ از گلهای\nتازه روی زلفان پریشانم افتاده بود .\nمسافر جوان آمد . درغبار سرخ بامدادان راه می پیمود ."}
{"book": "adl1201", "page": 25, "text": "(۱۰)\n\nزنجیری از مروارید در گردن او بود. پرتو مهر بر تاج\nاو افتیده بود. بدروازۀ خانۀ من ایستاد و بالهجۀ مشتاقی\nپرسید «کجاست؟\nاز حیا نتوانستم بگویم: ای مسافر جوان زنی را که\nمیجوئی منم ! من هستم.\nتاريك بود. چراغ روشن نشده بود.\nبی آنکه امیدی داشته باشم موهایم را می آراستم.\nمسافر جوان برعرادۀ خود در آخرین روشنی خورشید رسید.\nدهن اسپان او کف آلود بود. گرد برقبای او نشسته بود.\nبدرب خانۀ من فرود آمد و بآواز خسته گفت:\nکجاست او؟...\nحیا نگذاشت باو بگویم: ای مسافر خسته! زنی را که میجوئی\nمنم ... من هستم.\n\n***\n\nیکی از شامهای بهار است. چراغ در اطاق من میسوزد.\nنسیم ملایمی از غرب میوزد طوطی در قفس خویش بخواب\nرفته است.\nسینه بند من برنگ گردن طاوس است. شال من چون رنگ\nسبزه های نورسته و جوان سبز است.\nنزديك غرفه نشسته و به کوی خاموش و تنها نگاه میکنم.\nدرظلمت شب آهسته می سرایم: ای مسافر نومید! زنی را که میجوئی\nمنم ... من هستم."}
{"book": "adl1201", "page": 26, "text": "(۱۱)\n\n-۹-\nشباهنگام چون بتنهائی سوی میعاد عشق خود براه میافتم\nپرنده ها خموش ، باد آرام و خانه ها بر دو طرف جاده بیصدا\nمی باشند .\nتنها پایهای خودمن است که بهر گام آواز آنها بلندتر\nمیشود و من شرمگین می‌شوم .\nهنگامیکه در «مهتابی» خودخموش نشسته و باواز قدم های\nمحبوب گوش میدهم، برک درختان بهم نمیخورد . آبهای دریا\nمانند شمشیر بهره داری که بخواب رفته باشد بیحرکت است .\nتنها دل خودمن است که وحشیانه می‌تپد و من نمیدانم چگونه\nآنرا رام بسازم .\nهنگامیکه معشوق من میآید و پهلوی من می‌نشیند، در پیکرمن\nلرزه میافتد . مژگان من خسته میشوند .شب تاريك میگردد . باد\nچراغ راخاموش میکند . وابز برروی ستارگان نقاب میکشد .\nتنها همان گوهر تابنده می ماند که در سینهٔ خود آویخته‌ام.\nمی درخشد ومی تابد ... نمیدانم چگونه آنراپنهان کنم .\n-۱۰-\nای عروس . بگذار کارت بماند. گوش بده مهمان آمده است.\nآیا میشنوی ؟ زنجیردررا آهسته می‌زند .\nنکوبنگر که آواز پای تو بلند نشود و چون اورامی‌پذیری\nقدم های تو شتابنده نباشد ."}
{"book": "adl1201", "page": 27, "text": "(۱۲)\n\nای عروس کارت را بگذار . مهمان هنگام شام آمده است .\n* * *\nای عروس مترس ! آواز دروازه از باد تند و دیوانه نیست .\nیکی از شبهای بهار است و ماه می درخشد . سایه ها در حیاط زرد\nهستند . آسمان صاف و روشن است .\nاگر می ترسی چراغ را با خود ببر و اگر می خواستی چادرت\nرا بر رویت فرود آر !\nنه ای عروس ! مترس این آواز دروازه از باد تند و دیوانه\nنیست . اگر محجوب میشوی هیچ حرفی با او در میان مگذار.\nوقتی با او رو برو شدی در کنار در بایست .\nاگر از تو سوال کند ، اگر خواسته باشی خم و شانه چشم\nهایت را بزمین بدوز و مژگانت را پائین افگن .\nنکو بنگر هنگامیکه او را رهنما ئی میکنی و چراغ\nدر دست تست آواز دستبند هایت و بلند نشود .\nاگر محجوب میشوی با او سخن مگو .\nای عروس ! مهمان آمده است . آیا کارت را تمام نکرده ئی ؟\nچراغ را نیفروخته ئی ؟\nبرای نذر شام گاهان سبد گل را حاضر نکرده ئی ؟\nآیا رنگ سرخ خجسته را بر سرت ، آنجا که موهایت را از هم\nجدا کرده ئی نزده ئی ؟\nآرایش شب تو بکجا رسیده است ؟"}
{"book": "adl1201", "page": 28, "text": "(۱۳)\nای عروس!میشنوی؟ مهمان آمده است . کارت را کنار\nبگذار .\n—۱۱—\nبیا! چنان که هستی بیا! مگذار وقت به آرایش بگذرد. اگر موهای آراسته تو در هم شده باشند، اگر خط میان فرق تو راست نباشد، اگر بندهای سینه بند تو باز هستند، باك مدار !\nبیا! طوریکه هستی بیا! روامدار آرایش وقت را تلف کند! با قدمهای شتابنده بر روی سبزه ها بیا!\nاگر رنگ سرخ «التا» را که با آن پاهایت را آراسته ی شبنم بزداید، اگر حلقه ای از بازیب تو جدا شود، اگر مروارید ها از گردن بند تو فروریزد باك مدار .\nبیا! با قدمهای شتابنده بر روی سبزه ها بیا !\nمی بینی که ابرها آسمانرا پوشیدند ! خیل های کلنگ از کنار دریا پرواز میکنند و باد تند در بین بته ها می شتابد . رمه ها پریشان به خانه های خود در ده پناه میجویند .\nمی بینی که ابر آسمان ها را پیچید ؟\nبیهوده چراغ آرایش را می افروزی . شعاع آن بلرزه درآمده و باد آنرا خموش میکند.\nکه میداند که مژگانهای تو به سرمه آشنا نشده اند، چشمان تو تاریکتر از ابرهای بارانی است؟ چراغ آرایشت را بیهوده روشن میکنی .. خاموش میشود ."}
{"book": "adl1201", "page": 29, "text": "(١٤)\n\nبیا! چنان که هستی بیا! وقت را به آرایش مگذران. اگر گردن \nبند گلهای تو درست نشده است چه باک دارد؟ اگر بستن دستبند تو \nپایان نیافته آنرا بگذار!\nآسمانرا ابر گرفت. دیر است. بیا چنان که هستی بیا،\nروامدار که آرایش فرصت را برباید!\n\n–١٢–\n\nاگر مشغول باشی و کوزه ات را پر میکنی به دریاچه من بیا! \nآه به دریاچه من بیا !\nآب پاهایتو را در آغوش خواهد کشید و راز های خود را\nبتو خواهد گفت .\nسایه باران بر روی ریگ پهن شده است. ابر ها بر خط \nسبز درختان فرود آمده اند. چنان مینماید که گیسوان بر ابروان \nافتیده باشند .\nمن قدم های ترا از تپش دل می شمرم. قلب من با آواز پای تو \nبه يك آهنگ می زند.\nبیا! اگر کوزه ات را پر میکنی بدریابچه من بیا !\nاگر کاری نداشته ، بی پروا می نشینی و میگذاری که کوزه \nات روی آب برقصد، بدریاچه من بیا !\nسبزه های این زمین پر از نشیب، سبز و با طراوت اند . گلهای \nوحشی چندان اند که بحساب در نمی آیند .\nپندارهای تو از چشمان سیاهت طوری برون میشوند که\nپرندگان از آشیانه هایشان برون میگردند. نقاب تو بپاهایت\nخواهد افتید ."}
{"book": "adl1201", "page": 30, "text": "(15)\n\nبجای آنکه بیکار بنشینی بدر باچه من بیا !\nاگر بازی نمیکنی و میخواهی شنا کنی بدر یاچۀ من بيا !\nاگر شال نیلے ات را بساحل میگذاری ، آبهای نیلگون\nپیکر ترا خواهد پوشید و ترا پنهان خواهد ساخت . امواج بلند\nخواهند شد و گردن بند ترا خواهند بوسید و باتو سر گوشی\nخواهند نمود .\nاوه ، اگر میخواهی شنا كنی، غوطه بزنی بدر یاچۀ من بيا !\nاگر دیوانه میشوی و میخواهی بسوی مرگ بجهی بدریاچه\nمن بيا . اوه بدریاچۀ من بيا !\nسرد، گوارا و ژرف است . چون خوابی که روئیا ندارد\nتاريك است .\nدر اعماق این دریاچه شب و روز هر دو یکرنگ اند . اینجا\nنغمه ها خموشی اند اوه بیا ! اگر میخواهی بدریای مرگ فرو\nروی بدر ياچۀ من بيا !\n\n-۱۳-\n\nهیچ نخواستم . خموشانه در کنار جنگل در پناه درختی\nایستادم .\nچشم بامداد هنوز خمار داشت . شبنم هنوز در هوا بود .\nنسیم سبزه های تر مانند غبار خفیفی از زمین بلند شده بود.\nبا دستهای نازک در زیر درخت «بر» گاورا میدوشیدی\nبا دستهایی که چون مسکه تازه بود ."}
{"book": "adl1201", "page": 31, "text": "(١٦)\n\nمن خموش ایستاده بودم . حرفی از زبان من برون نیامد .\nتنها صدای مرغی از بین بیشه كشن شنیده میشد .\nدرخت انبه شگوفه هایش را بر سر راه دهکده نثار\nکرده بود . زنبور های عسل یکی پی دیگر میامدند\nوزمزمه میکردند .\nبرکنار حوض ، درب معبد « شیوا » باز بود و نیایشگر\nنیایش خود را آغاز کرده بود .\nظرف در آغوش تو بود و گاو را میدوشیدی . من آنجا\nایستاده بودم . ظرف من خالی بود. نزديك تو نیامدم .\nزنگ معبد آسمانرا بیدار کرد .\nراه در غبار سم رمه پنهان شده بود .\nزنها با کوزه هایشان از دریا باز میگشتند\nدستبندهایتو به آواز ظریفی صدا میکردند . کف شیر\nبر کناره های ظرف تو بالا آمده بود .\nصبح گذشت ومن نزديك تو نیامدم .\n-۱۴-\nدر کنار جاده راه می پیمودم . نمی دانم چرا !\nنیمروز گذشته بود .\nشاخه های بانس از وزش باد میخروشید\nسایه ها با آغوش باز بپای روشنی شتابنده و پرتوی که\nفرار میکرد افتیده مانند دستهائی می نمودند که به نیاز\nدراز شده باشند ."}
{"book": "adl1201", "page": 32, "text": "(۱۷)\nعندلیب ها از سرودن خسته و خموش بودند .\nدر کنار جاده قدم می زدم . نمیدانم چرا!\nچیزی که بر کنار آب بنا یافته بود در سایه در ختی جا دارد\nکه چون سایبان بر آن فرود آمده .\nدر آنجا کسی مشغول کار بود. موسیقی خوش آهنگ باز ب های\nاو شنیده میشد .\nنزديك چير توقف كردم . نمیدانم چرا!\nدر پیچ و خم جاده تنگ کشتزار خردل و جنگل های انبوه انبه\nافتیده . جاده از پهلوی معبد دهکده میگذرد . بازار\nدر کنار در یاست .\nنزديك چير توقف كردم . نمیدانم چرا ؟\nسالیان درازی پيش يك روز نو بهار پر از نسیم زمزمه بهار\nخمار داشت بر گریزان شکوفه های درخت «انبه» برخاك بود\nآبها میرقصیدند بازی و زمزمه می کردند و پای کوزه مین\nرا که در کرانه گذاشته شده بود می بوسیدند .\nمن آن روز نوبهار پر نسیم را بخاطر میاورم . نمیدانم چرا ؟\nسایه ها تیره میشوند رمه ها به خانه برمیگردند .\nروشنی روی مرغزار ها نیم ظلمانیست . روستائیان بر ساحل\nمنتظر قایق اند .\nمن آهسته بازمی گردم نمیدانم چرا ؟\n—۱۵—\nمانند آهوئی که در سایه درختان جنگل میدود وازخوشبوئی\nمشك خویش دیوانه و مست است میدوم ."}
{"book": "adl1201", "page": 33, "text": "(١٨)\n\nشب، از شبهای اواسط ماه توراست . نسیم، نسیمی است\nکه از جنوب میوزد .\nراه را گم کرده و آواره گشته ام. می جویم آنچه را نه می یابم\nو می یابم آنچه را نمی جویم .\nشبح امید وسایۀ آرزوی من از دل بیرون آمده و می رقصد.\nاین خیال زیبا تند میگذرد .\nمیکوشم تا آنرا نگاهدارم. مرا می فریبد. فرار میکند. آواره\nو سر گردان میشوم .\nمی جویم آنچه را نه می یابم و می یابم آنچه را نمی جویم\n\n-١٦-\n\nدست با دست بیکجا می شود و چشم بر چشم می افتد و چنین\nدفتر عشق ما آغاز میگردد .\nاز شبهای مهتاب فرور دین است . نسیم خوش حنا در هوا\nپراگنده شده است. نی من بزمین افتاده و گردن بند گلهای\nتو نا تمام ما نده است . مهر میان من و تو چون سرودی ساده\nاست. چادر زعفرانی تو چشمان مرا مست میسازد .\nحمائلی که از یاسمن برأی من درست کرده ای مانند يك ستایش\nبی آلایش دلرا شادمان می سازد .\nعشق من و تو يك بازی داد وستد، از کف دادن و نگهداشتن،\nفاش کردن و پوشیدن کمی حیا و محجو بیت است چند گفتگو\nو مشاجرۀ عبث و شیرین نیز در خود دا رد ."}
{"book": "adl1201", "page": 34, "text": "(١٩)\n\nمهر میان من و تو چون سرودی ساده است. رمز و پیچیدگی\nکه در ورای حال و وجود باشد در خود ندارد . کوشش دران نیست\nکه برای ناشدنی ها باشد سایه ای نیست که در ورای زیبائی باشد.\nدست انداختن در تاریکی نیست .\nمهر میان من و تو چون سرودی ساده است . صداها را در خموشی\nجاوید پراگنده نمی سازیم . دستهای خود را برای آنچه\nدر ورای امید است دراز نمیکنیم .\nهمینکه چیزی بهمدیگر میدهیم و چیزی میگیریم ما را بس است\nما خوشی را چنان فشار نمیدهیم که ازان عصارۀ الم و شراب\nدرد بکشیم . مهر میان من و تو چون سرودی ساده است .\n\n- ١٧ -\n\nمرغك زرد بر درخت میسراید و دل مرا از خوشی برقص می آورد.\nهر دو در يك دهکده زندگی میکنیم و این بخشی\nاز مسرت ما ست .\nبره های زیبا و محبوب آن دختر میایند و در سایۀ درختان مامی\nچرند .\nاگر به کشتزار چو ما بروند، من آنها را در آغوش خویش\nمی بر دارم .\nنام ده ما « کهنجنا » ست، دریای ما را « انجنا » میگویند .\nنام مرا همه کس در ده میشناسد. نام او «رنجنا» است .\nصرف يك كشت از همدگر فاصله داریم ."}
{"book": "adl1201", "page": 35, "text": "(٢٠)\n\nزنبورهائیکه پیش ما خانه ساخته اند می روند و در ختان\nو گلهای او شهد می جویند .\nگلمهاییکه از منزل او به آب میافتند بازی کنان بجائی میایند\nکه ما آنجا شنا میکنم .\n\nسبدهای گلمهای خشك «کوسم» از زمین او به بازار مامیاید .\nنام ده ما «کمهنجنا» ست. دریای ما را «انجنا» میگویند .\nنام مرا همه کس در ده می شناسد. نام او «انجنا» ست .\nراهیکه بخانه او می رود در بهاران از نسیم گلهای انبه\nخوشبو ست .هنگامیکه کتان های او برای درو حاضر میشود\nبته های شاهدانه من در شگوفه می باشند .\nستاره هائیکه بر فراز چپر او تبسم میکنند بمن واو در يك\nوقت چشمك می زنند .\nبارانیکه بر حوض او می بارد جنگل درخت «کدم» ما را\nشاداب و خوش میسازد .\nنام ده ما «کمهنجنا » ست .دریای ما را «انجنا» میگویند .\nنام مرا همه کس در ده میشناسد . نام او «انجنا» ست .\n\n۱۸\n\nوقتی که آن دو خواهر برای آوردن آب میروند اینجا آمده\nو لبخند می زنند. حتما باید از کسی که هماره وقتیکه ایشان برای\nگرفتن آب میروند در پشت درختان می ایستد آگاه باشند .\nهنگامیکه آن دو خواهر ازینجا میگذرند با هم سر گوشی میکنند.\n\nرساله باغبان پنجصدا جلد"}
{"book": "adl1201", "page": 36, "text": "(۲۱)\nحتماً باید راز کسی را که هروقت ایشان برای گرفتن آب\nمیروند در پشت درختان انتظار میکشد بدانند .\nوقتیکه باین نقطه میرسند ظرفهای شان تکان میخورد و آب\nازان فرو میریزد .\nحتماً باید تپش قلب کسی را که همیشه هنگا میکه ایشان\nبرای گرفتن آب میروند در عقب در ختان منتظر است درك\nکرده باشند .\nدو خواهر آوانیکه باین نقطه میرسند بهم نگاه میکنند\nولبخند می زنند .\nاز قدم های شتابندهٔ آنها قهقه ای برمیخیزد که پندار کسیکه\nهمه وقت در پشت درختان انتظار میکشد ازان پریشان میشود .\n-۱۹-\nدر کنار دریا راه می پیمودی . کوزه تو پر بود و آنرا بکمر\nتکیه داده بودی .\nچرا رویت را بمن گردانیدی و از بین چادر مواج ولرزنده ات\nبمن نگاه کردی ؟\nآن نگاه تابنده ازمیان تاریکی چون بمن رسید مانند نسیمی\nبود که آبهای رقصنده را بلرزه درمیآورد و خویشتن را آهسته\nدر آغوش سایه دار ساحل میاندازد .\nنگاه تو مانند مرغ شام بود که بدرون خانه های بی چراغ\nوتاريك می شتابد ، از يك دریچه درون واز دریچه دیگری برون\nمیگردد تا در تاریکی شب ناپدید میشود ."}
{"book": "adl1201", "page": 37, "text": "(۲۲)\nتو ستاره ای هستی که در عقب کوه پنهان باشد . من رهگذری\nهستم که میگذرم .\nچرا يك لحظه توقف كردی و بروی من نگاه نمودی ؟\nهنگامیکه در كنار دريا راه می پیمودی و كوزه تو پر بود و آن\nرا بكمر تكیه داده بودی .\n-۲۰-\nهر روز آن جوان می آید و میرود .\nرفیقه من ! برو يك كتل از زلفان من باو اهداء كن، اگر\nبپرسد آنرا كی فرستاده است ، خواهش مرا بپذیر : نام مرا باو\nمگوی . زیرا او میآيد ومیرود و بس .\nآنجا در زیر درخت بروی خاك می نشيند ، دوست من! فرشی\nاز گل ها و برگ ها برای او درست كن .\nچشمان او اندوهگين اند، و دردلم اندوه می آرند .\nخموش است ، نمیگوید كه درداش چیست. همین میآيد وميرود.\n-۲۱-\nنميدانم اين جوان آواره چراخواست آوان سپيده دم بدرب\nخانه من بيايد ؟ وقتی داخل ميشوم و هنگا میکه برون میروم\nهر وقت چشم من بروی او می افتد .\nنمیدانم با او سخن بگویم یا اینکه خموش باشم . چرا\nدروازه خانه مرا انتخاب كرد ؟\nشبهای سرطان ابر آلود و تاريک اند. آسمان پائیز رنگ"}
{"book": "adl1201", "page": 38, "text": "(۲۳)\n\nنیلگون لطیفی دارد . روز های بهاران را بادهای جنوب نارام میسازد .\nهماره سرودهای این جوان تازه و آهنگهای لطیف او هماره نو است .\nاز کار خویش باز میگردم . چشمهای مرا غبار پر میکند . چرا درب خانه مرا انتخاب کرد ؟\n\n-۲۲-\n\nهنگامیکه با قدمهای تند از پهلوی من گذشت کنار دامن او بمن خورد .\nناگه از جزیرهٔ مجهول قلبی ، انفاس بهاری برون آمديك تماس خفیف و آنهم مانند گلبر گیکه جداشده بدست نسیم بیفتد نا پدید شد .\nاین تماس من مانند سر گوشی دل اور آهیکه از نهاد او جسته باشد به دلم در رسید .\n\n-۲۳-\n\nچرا آنجا نشسته ای و بیهوده دستبند هایت را می لرزانی و به صدا می آری .\nکوزه ات را پر کن . وقت آن است که باید بخانه بروی. چرا دستهایت را بآب میزنی و با آب بازی میکنی . بسوی راه نگاه می افکنی : بیهوده دیده به راه کسی هستی ؟ کوزه ات را پر کن و بخانه بیا !"}
{"book": "adl1201", "page": 39, "text": "(٢٤)\nبامدادان میگذرد . آبهای تاريك روان هستند . امواج میخندند و بیهوده با هم سر گوشی میکنند .\nابرهای سرگردان آنجا ، برفراز آن زمین بلند در کنار آسمان گرد آمده اند .\nآنها نیز به روی تو مینگرند و بیهوده تبسم میکنند .\nکوزه ات را پرکن و بخانه بیا .\n-٢٤-\nدوست من ! راز دلت را نزد خود مگذار . آنرا بمن بگو ، تنها بمن بگو ، طوریکه هیچکس آنرا نداند .\nتو که میتوانی آنقدر به ملایمت و آرامی تبسم کنی آهسته سر گوشی کن ،طوریکه قلب من آگاه شود و گوشهای من نشنوند.\nدل شب است . در خانه جز خموشی و در آشیانه پرندگان جز خواب و آرامش چیزی نیست .\nبمن سخن بگو، رازت را بمن بگو . میان اشکها ئیکه در ریختن و نریختن تردد دارند ، میان تبسمها ئیکه چون امواج اضطراب وخستگی لرزنده هستند ، در بین حیا و درد راز دلت را بمن بگو .\n-٣٥-\n«بیا ایجوان! راست بگو چرا در چشمان تو جنون دیده میشود؟»\n«نمیدانم شیرۀ کدامین کوکنار وحشی را سر کشیده ام که شرارۀ جنون از چشمان من برون میجهد . »\n«آه : شرم است ! .»\nرساله باغبان پنجصد جلد"}
{"book": "adl1201", "page": 40, "text": "(٢٥)\n\n«خوب، بخشی از مردم هوشیار و برخی احمق هستند. برخی محتاط\nدیگران بی پروا هستند . چشمانی هستند که از خود خوشی و تبسم\nآشکار می کنند؛ چشمانی هستند که میگریند . چشم های من\nازان چشمها ئیست که ازان جنون و دیوانگی می بارد .\nای جوان ! چرا در سایهٔ آن درخت چنان آرام و بی حرکت\nایستاده ای ؟\nپاهای من از گرانی قلب من خسته شده اند. در سایهٔ درخت\nایستاده ام و نمیتوانم حرکت کنم .\nآه! شرم است ! .\nخوب! بخشی از مردم راه می پیمایند . برخی دم میگیرند.\nدیگران پایها آزاد دارند و برخی پای در زنجیر هستند.پاهای من هم\nازان پاهاست که در زیر بار گران دل من خسته اند .\n-٢٦-\n- هرچه از تو بمن برسد بان می سازم . بیشتر از آنچه تو\nبمن میدهی نمی خواهم .\n- آری،آری، ای گدای محجوب!ترا میشناسم ، تو همه\nچیزهائیرا که کسی داشته می تواند میخواهی .\n-اگر حمایل گلی باشد، آنرا در دل خود جاخواهم داد.\n-ولی اگر خار باشد ؟\n-تحمل میکنم .\n- آری!ای گدای محجوب من ترا می شناسم تو همه دارائی مردم\nرا میخواهی .\nاگر صرف یکبار چشمان پر از مهرت را بالا کنی و نگاهی"}
{"book": "adl1201", "page": 41, "text": "(٢٦)\nبر روی من فگنی زندگی من بعد از مرگ هم شیرین می شود .\n- اگر نگاه ستم و جفا باشد ؟\n- آنرا مانند تیری که قلب را میشگافد در دل خویش جا\nخواهم داد .\n- آری ! ای گدای محجوب ! من ترا می شناسم تو همه دارائی\nکسان را میخواهی از تو شود .\n- ٢٧ -\n- بعشق اعتناء کن ، هر چند ترا اندوهگین بسازد، در چه قلب را مبند.\n- آه نه دوست من ! سخنان تو تاریکند من نمیتوانم ازان\nچیزی بدانم .\n- دل برای آنست که اشکی و نغمه ای اهداء کند .\n- آه ، نه دوست من ! سخنان تو تاریکند ، نمیتوانم چیزی بدانم.\n- خوشی چون قطرهٔ شبنم ناتوان و زود گذر است . همینکه\nمیخندد و میمیرد ، ولی غم قوی و جاوید است بگذار عشق غمناک\nدر چشمهای تو بیدار شود .\n- آه نه ، دوست من ! سخنان تو تاریکند . من نمیتوانم ازان\nچیزی بدانم ..\n- نیلو فر پیش چشم آفتاب می شگفد و آنچه از زیبائی دارد\nاز دست میدهد . نمیتوان آنرا در غبار سرد زمستان جاویدی، يك\nغنچه باطراوت و ناشگفته نگهداشت .\n- آه نه .... دوست من ! سخنان تو تاریکند من نمیتوانم ازان\nچیزی بدانم ."}
{"book": "adl1201", "page": 42, "text": "(۲۷)\n\n- ۲۸ -\nچشمان جوینده تو حزین اند ، می جویند که مرا بشناسد\nو هستی مرا بداند، چنانکه ماهتاب اوقیانوس را می پیماید .\nمن در قبال تو پرده از زندگی خود برداشته ام . هیچ چیزی\nپوشیده نمانده است . من از آغاز تا انجام چیزی را دریغ\nنکرده ام . از همین است که تو مرا نمیشناسی .\nاگر گوهر می بود آنرا از هم می شکستم و می سفتم، آنگاه\nزنجیره آنرا بگردن تو اهداء میکردم .\nاگر گل می بود ، گرد، كوچك وزيبا، آنرا از گلبن می چیدم\nو بر موهای تو میگذاشتم .\nلاکن ای محبوبه من! این دل است! که میداند که ته این دریای\nژرف کجا و کناره آن کجاست ؟ تو حدود این کشور را نمیدانی\nمگر باز هم تو ملکه آن هستی .\nاگر تنها يك لحظه فرحت وخوشی می بود به تبسم ساده وسهلی\nمیشگفت و تو میتوانی آنرا بشناسی .\nاگر تنها يك درد می بود آب میگشت و سرشك زلال می شد ،\nآنگاه آخرین و بزرگترین رازهای خود را خموشانه و بدون\nحرفی میگفت و فاش میکرد .\nولی عزیز من ! این عشق است .\nدرد وفرحت آن را کرانه نیست ، توانگری و بینوائی آن\nپایان ندارد .\nمانند زندگی وجان بتو نزديك است ، مگر بازهم هرگز"}
{"book": "adl1201", "page": 43, "text": "(۲۸)\nنمیتوانی آنرا درست و کامل بشناسی و بدانی که حقیقت و کمال آن چیست .\n\n- ۳۹ -\nمحبوبهٔ عزیز من ، سخن بگو ! آنچه را سرودی با کلمات دلاویز بمن بگو ! شب تاريك است . ستاره‌ها در ابرها نهان شده‌اند . باد در خلال برگ درختان آه میکشد .\nموهای خود را پریشان خواهم کرد . قبای نیلی خود را بدور خویش خواهم گرفت ، تا مانند شب مرا بپوشد . دست ترا برسینهٔ خود خواهم گذاشت . در تنهائی شیرین در قلب تو زمزمه‌ ای ایجاد خواهد شد . چشمانم را بسته و گوش خواهم داد و بروی تو نخواهم نگریست . وقتی حرف تو تمام شد آنگاه آرام و خموش خواهیم نشست . تنها درختان در تاریکی شب سر گوشی خواهند کرد .\nشب خواهد گذشت . سپیدهٔ صبح خواهد دمید . بچشم یکدیگر خواهیم نگریست و هر یکی راهی را پیش خواهیم گرفت .\nمحبوبهٔ عزیز من ، سخن بگو ! آنچه را سرودی بکلمات دلاویزت بمن بگو !\n\n- ۴۰ -\nتو ابر شامگاهانی که در آسمان خوابهای من می رقصی .\nمن ترا برنگ شوق و عشق خویش می آرایم و میسازم .\nتو از منی ، ازان من هستی ، در خوابهای بی پایان من جاداری !\nپاهای تو از آرزوهای قلبی من رنگ حنا گرفته اند .\nای آنکه در کشتزار سرودهای شامگاهی من خوشه می‌چینی !"}
{"book": "adl1201", "page": 44, "text": "(۲۹)\n\nلبان شیرین تو از بادهٔ درد من با تلخی آمیخته اند.\nتو از منی، از ان من هستی، در خوابهای تنهایی من جاداری.\nمن با سایهٔ جذبات خود چشمان ترا سیاه و تاريك ساخته ام\nای آنکه در ژرفای نگاه من فرو میروی.\nمن ترا گرفته و در چنبر موزيك پیچیده و پوشیده ام. تو\nاز منی، ازان من هستی، در خوابهای جاودان من جاداری.\n-۳۱-\nقلب من، این مرغ وحشی آسمانش را در فضای چشمان تو\nیافته است. چشمان تو گهوارهٔ صبح و کشور ستارگان اند.\nنغمه های من در ژرفای آنها ناپدید میگردد.\nبگذار در آسمان عروج کنم و پهنای تنهایی را بپیمایم.\nبگذار ابرهای آنرا بشگافم و بالهایم را در پرتو مهر\nآن بگشایم.\n-۳۲-\nاگر اینهمه حقیقت دارد، بمن بگو! محبوب من اگر راست\nاست، بمن بگو!\nهنگامیکه ازین چشم ها شراره برق می جهد ابرهای تاريك\nسینه تو بآن جوابهای طوفانی میدهند؟\nآیا حقیقت دارد که لبان من مانند شگفتن نخستین غنچهٔ\nعشق شیرین و پر لطافت اند؟\nآیا خاطرات گذشته بهاران تو رهنوز در من موجود ند؟\nآیا زمین هنوز به تماس پاهای من مانند بر بط می لرزد\nو نغمه ایجاد میکند؟"}
{"book": "adl1201", "page": 45, "text": "(٣٠)\n\nپس این راست است که وقتی من دیده میشوم از چشم شب قطرات شبنم فرو میریزد و روشنائی نور سحر گاه ازینکه مرا در آغوش کشیده است شاد میگردد.\nحقیقت دارد، آیا راست که عشق تو مرا در دنیا ها و قرن ها جستجو کرده است؟\nآیاز است است هنگامیکه در پایان این همه جستجو ها مرا یافتی آرزو هایتو که پروردۀ زمان زیاد و درازی هستند آرامش و سلام خود را در چشمها و لبهای من ، در حرفهای آرام و زلفان موّاج من یافتند؟\nآیا حقیقت دارد که رمز سرمدیت در جبهۀ كوچك من نوشته است؟\nعزیز من! اگر این همه چیزها راست است بمن بگو.\n- ٣٣ -\nعزیز من! ترا دوست دارم! محبوب من، مرا عفو کن. مانند مرغیكه راهش را گم کرده باشد و بدام بیفتد اسیر شده ام . وقتی قلب من بشدت تكان خورد نقابهای آن ریخت و برهنه شد، آنرا با رحم و شفقت ببوس. محبوب من مرا عفو کن!\nاگر نمیتوانی مرا دوست داشته باشی، بر دردهای من ببخشای!\nاز دور بمن نگاه خشمگین میفکن من دزدانه بگو شۀ خود خواهم خزید و در تاریکی خواهم نشست.\nحجب برهنه و بی پردۀ خود را با هر دو دست خواهم پوشید."}
{"book": "adl1201", "page": 46, "text": "(۴۱)\nمحبوب من! بمن نگاه مکن. رویت را از من بگردان بردردهای من ببخشای .\nعزیز من! اگر مرا دوست داری برفرحتهای من ببخشای. هنگامیکه قلب من به طوفان فرحت دچار است برای من تبسم مکن. بر من و آوارگیهای خطرناك من مخند .\nهنگامیکه من بر اریکه خویش و بقوة عشق خویش بر توحکومت کنم هنگامیکه مانند يك ربة النوع من بر تو رحم آورم ناز مرا بدان غرور مرا قبول کن و بر خوشیهای من ببخشای .\n-۳۴-\nمحبوب من! تا ازمن نپرسیده ای مرو !\nشب تمام شب انتظار کشیده ام . اکنون خواب مژگان مرا گران ساخته است .\nمی ترسم من بخواب روم و ترا از دست بدهم .\nتا از من نپرسیده ای نروی !\nاز جا بر میجهم دست در از میکنم تا ترا لمس کنم. آنگاه بخود میگویم: آیا خواب می بینم ؟\nای کاش قلب خود را به پاهای تو می بستم و آن را به سینه خود محکم نگه میداشتم .\nمحبوب من، نروی ! تا ازمن نپرسیده ای نروی !\n-۳۵-\nبا من بازی میکنی ! برای آنکه ترا به آسانی نشناسم مرا فریب میدهی !"}
{"book": "adl1201", "page": 47, "text": "(۳۲)\n\nچشمان مرا از درخشندگی تبسم خیره می سازی تا اشکهایت را\nاز نظر من پنهان کنی .\nمن میدانم. من فن ترا میدانم .\nتو هر گز آنچه را میخواهی بگوئی نمیگوئی .\nبرای آنکه ترا قدر کنم به هزار نیرنگ مرا فریب میدهی.\nبرای آنکه در میان دیگران ترانیایم کنار می ایستی من میدانم.\nفن ترا میدانم .\nتو هر گز براهی که میخواهی بروی، نمیروی .\nآرزوی تو از دیگران بزرگتر است . برای آنست که\nخموش هستی، با بی پروائی پر از بازیگوشی تحفه مرا نه می پذیری .\nمن میدانم. من فن ترا میدانم .\nتو هر گز چیزی را که میخواهی بگیری ، نمیگیری .\n-۳۶-\nآهسته گفت : محبوب من چشمانت را بالا کن! با و عتاب کردم.\nاو را سرزنش نمودم. گفتم: برو!... هیچ حرکت نکرد .\nپیش روی من ایستاد و هر دو دست مرا گرفت . گفتم: مرا بگذار!\nنرفت .\nرویش را بگوش من نزديك کرد . با و نگاه کردم و گفتم\nشرم است!... حرکت نکرد .\nلبهای او به رخسار من برخورد ! لرزیدم و گفتم: خیلی\nگستاخی میکنی!... هیچ محجوب نشد .\nگلی را در موهایم گذاشت ، گفتم : بیهوده است!... هنوز\nبیحرکت ایستاده بود .\n\nرساله باغبان پنجمین جلد"}
{"book": "adl1201", "page": 48, "text": "(۳۳)\nحمایل را از گردن من گرفت و رفت . حالا گر به میکنم و از قلب خویش می پرسم :چرا باز نمیگردد ؟\n-۳۷-\nای محبوبه زیبا ! آیا حمایل گلهای تازه خویش را بگردن من خواهی آویخت ؟\nباید بدانی حمائلی را که من درست کرده ام از چندین کس است : از کسانیست که سیمای آنان در نگاه نقش میبندد ؛ از کسانیست در سر زمین های مجهول بسر می برند و یا اینکه در نغمات شعرا جا دارند .\nدیگر وقت آن گذشته است که قلب مرا بخواهی در بدل قلب خویش بگیری . کنون بیگاه است .\nوقتی بود که حیات من مانند غنچه بود و همه خوشبوئی آن در دل آن جا داشت . اکنون بوی خوش آن در فضای دور و پهناوری پراگنده است .\nآن افسونی را که میتواند دوباره آن بوی خوش را گرد آورد و باز در دل آن غنچه بگنجاند که میداند ؟\nقلب من نزد من نیست تا آنرا به يك كس بدهم .\n«مرادایست گروگان عشق چندین جای» (۱)\n-۳۸-\nمحبوبه من! باری شامر نو شعر رزمی بزرگی را به خاطر آورد. افسوس! بیباکی کردم: به خلخال تو خورد و غم انگیز گردید.\n(۱) مصرع معروف رودکی ( مترجم )"}
{"book": "adl1201", "page": 49, "text": "(٣٤)\n\nهر پاره شکسته آن يك نغمه شد و در پای تو افتاد .\nگریه افسانه جنگهای باستانی من، همگان باغوش امواج\nخندان سپرده شد . در دریای اشک فرورفت و در آنجا بماند .\nمحبوب من ! باید این زیان مرا جبره کنی . اگر آرزو های\nکه برای شهرت جاودانی بعد از مرگ دارم بر بادشوند، هنگامیکه\nهنوز زنده هستم مرا جاوید ولایموت بساز .\nمن بر زبان خویش نخواهم گریست . ترا نیز ملامت نخواهم کرد.\n\n-٣٩-\nهمه صبح کوشش میکنم تا حمایلی درست کنم، ولی گلها\nاز دست من میلغزند و می افتند .\nتو آنجا در نهارگاه نشسته و از گوشه چشمان جوینده ات\nمی نگری .\nازان چشمانیکه با فریب کار های سیاه فتنه می انگیز ند بپرس\nکه نگاه از کی بود ؟\nمیکوشم تا نغمه ای بسرایم ولی بیهوده رنج میکشم .\nتبسمی نهانی در لب های تو میلرزد . ناکامی های مرا ازین\nتبسم بپرس . بگذار لبهای متبسم تو سوگند بخورند که آواز\nمن چگونه میان خاموشی خود را گم کرد چون زنبور\nمدهوشیکه میان نیلوفر نهان میگردد .\nشام است . وقت آن است که گلان گلبرگ های خود را\nبهم آرند ."}
{"book": "adl1201", "page": 50, "text": "(٣٥)\n\nاجازه بده پهلوی تو بنشینم .\nبگذار لب‌های من کار برا که در خاموشی و پر تو خفیف ستارگان می‌شود، بکنند .\n\nـ۴۰ـ\n\nوقتی می‌آیم تا از تو جدا شوم تبسمی که یقین در ان نه می‌درخشد ، در فضای چشمان تو پرواز میکند .\nمن بارها چنین کرده‌ام تا پنداری زود بتو باز خواهم گشت.\nراست بگویم من نیز همان شکی را که تو داری در دل می‌پرورم .\nروزهای بهار بیگانه خود نو میشوند ماه تمام می‌آید و میرود تا بیاید و بار دیگر جلوه کند ، گلها هر سال پر گلپین نمودار می‌شوند. من نیز می‌خواهم باری از نزد تو بروم تا آنکه باز آیم .\nاین تصورات را نگه‌دار . مگذار که شتاب آنرا از خاطر تو بر باید .\nوقتی بتو میگویم ترا جاودان ترك خواهم كرد باور كن و بگذار اشك لحظه‌ای دور سیاه چشمان ترا بپوشند .\nهنگام باز گشت من چنانکه می‌خواهی به‌فریب تبسم کن.\n\nـ۴۱ـ\n\nآرزو دارم به ژرف‌ترین کلماتیکه در دل دارم با تو صحبت کنم، ولی میترسم بر من بخندی .\nاین است که من بخود میخندم و راز خویشتن باشاره"}
{"book": "adl1201", "page": 51, "text": "(٣٦)\n\nدر میان میگذارم .\nمن به دردهای خود اندیشه نه می کنم . می ترسم تو نیز\nچنان خواهی کرد .\nمیخواهم حقیقی ترین و راست ترین کلمات را بتو بگویم .\nمیترسم تو آنرا باور نکنی .\nآنهارا در دروغ نهان می کنم و آنچه را در دل ندارم\nبتو می گویم .\nدردهای خودرا بیهوده جلوه میدهم. می ترسم تو نیز چنان\nخواهی کرد .\nمی خواهم گرانبها ترین کلمات خودرا بتو بگویم می ترسم\nبآن بهائی نگذاری. خشونت میکنم و از توان و نیرو لاف میزنم.\nترا می آزارم زیرا میترسم تو هرگز دردی را ندیده\nخواهی بود .\nمی خواهم پهلوی تو بنشینم و خموش باشم. می ترسم با\nگفتار دلم برون آید .\nخموشی را میشکنم. لبم صدا می کندتا قلب خودرا در کلمات\nخویش پنهان کرده باشم .\nبا خشونت زمام درد خود را میگیرم و بسختی آن را رام\nمیسازم . می ترسم که تو نیز چنان نکنی .\nمی خواهم از پهلوی تو برخیزم و بروم، زیرا می ترسم\nناتوانی و ترس من بتو آشکار شود .\n\nرساله باغبان پنجمین ساله"}
{"book": "adl1201", "page": 52, "text": "(۳۷)\nهمین است که گردن خودرا می افرازم و وقتی بنزد تو\nمی رسم بيباك می نمایم .\nچشمان تو چشمه سرمدیت است . دردمرا جاوید بساز .\n-۴۲-\nای دیوانه، ای مست بیخود و مدهوش !\nاگر درت را با بازده از هم باز کنی و آنگاه به هزل در میان\nمردم آشکار شوی ،\nاگر كيسه ات در يك شب تهی کنی و حزم و تدبیر بشکن بزنی،\nاگر راهای شگفت را بپیمائی و با چیزهای بیهوده بازی کنی ،\nاگر در پی رهبری دانش نه روی .\nاگر بادبان هایت را بروی طوفان بکشائی و سکان را\nبشکنی ،\nآنگاه، ای رفیق من، من از تو پیروی خواهم کرد و خویشتن\nرا مست و خراب خواهم ساخت .\nمن شبها و روزهای خویشرا در صحبت همسایگان عاقل\nو فرزانه ضایع کردم و بباد دادم .\nبسیار دانش موهای مرا سپید ساخت . بسیار بینش چشمان\nمرا تاريك كرد .\nسالیان زیادى پاره های اشیاء را گرد آوردم و روی هم\nانباشم .\nآنها را برون آر . روی آنها رقص کن. آنها را لگد کوب\nکن و به باد های تند بسپار ."}
{"book": "adl1201", "page": 53, "text": "(۳۸)\n\nدانسته ام که معراج دانائی در انست که خویشتن را مست و خراب سازم و به فنای خود بکوشم.\nبگذار همه اندیشه های پست و وسواسهای ناشایسته نابود شوند ومن بیأس راه خود را باز کنم.\nبگذار موج دیوانه ای بیاید ووحشیا نه مرا از جاییکه لنگر انداخته ام باخود بردارد.\nدنیا از مردمان ارزنده ، کار کن ، مفید وهوشیار پر است. کسانی هستند که بسهولت دو قطار اول می آیند. کسانی هستند که محجوبانه بعد از ایشان جای میگیرند.\nبگذار آنها شادی کنند و بعشرت بگذرانند. بگذار من به بیهوشی از همه چیز بازمانم ، زیرا میدانم که آخر همه کارها همین است که مست وخراب باشم.\nسوگند میخورم که همین لحظه همه حق ها و دعوی های خود را با این مردم فرو گذارم ... از غرور و فخر ، از دانش وقضاوت نيك وزشت در گذرم. ساغر خاطرات را بشکنم. همه چیز را فراموش نمایم و در پایان همه آخرین قطره اشك خویشرا نثار کنم.\nبا سرجوش شراب سرخ، خنده های خویش را درخشنده وپاك بسازم ، ودرمیان آن شنا کنم.\nنشان مردمان مهذب را محو کنم و برای این آرزوی آنی خویش همه را نابود سازم."}
{"book": "adl1201", "page": 54, "text": "(٣٩)\n\nسوگند خواهم خورد که همه چیز خود را از دست بدهم ،\nمست و خراب باشم و خویشتن را فنا کنم .\n\n-۴۳-\n\nنه دوستان من! شما هر چه بمن میگوئید، بگوئید. من دیگر\nهرگز نمیتوانم يك راهب باشم .\nاگر محبوبه بامن یکجا پیمان رهبانیت نبندد، دیگر هرگز\nراهب نخواهم بود .\nعزم من خیلی محکم است . اگر نتوانم يك پناهگاه\nسایه دار ، و يك دوست که بتواند در آلام ، توبه و پشیمانی من\nبامن شريك شود بیابم هرگز راهب نخواهم شد .\nنه دوستان من ! من خانۀ خود را ترك نخواهم کرد و به\nتنهائی جنگل نخواهم، جز آنکه در سایه های آن صدای\nخنده های سرور و شادی منعکس گردد و نسیم گوشۀ شال\nزعفرانی دلدار را در آنجا بحرکت آورد و خموشی جنگل با سرگوشی\nملایمی عمیق تر از سکوت گردد. جز آن من هرگز راهب نخواهم شد.\n\n-۴۴-\n\nای روحانی مقدس ! برین جفت گناهگار ببخشای! امروز\nبادهای بهاری در گرداب های وحشی سیر میکنند و گرد ها\nو برگهای مرده را یکسو می زنند ، درسهای تو نیز با آن از\nبین می روند .\nای پدر مگوی! که زندگی فانیست ، زیرا که ما بامرگ"}
{"book": "adl1201", "page": 55, "text": "(٤٠)\nمتارکه کرده و ازو مهلت گرفته ایم و چند ساعت گرامی خویشتن را جاوید ساخته ایم.\nاگر قشون شاهی برما فروریزد سر خود را بحزن حرکت خواهیم داد و خواهیم گفت: برادران میخواهید مارا آزاد کنید. اگر براستی نمیتوانید ازین بازی خطرناک رو گردان شوید. بروید و سلاح تان را جای دیگر بکار اندازید، زیرا تنها برای چند لمحه زود گذر بمرگ تسلیم نمیشویم. خویشتن را جاوید ساخته ایم.\nاگر هجومی از مردمان که از راه دوستی آمده اند برما فروریزد و اطراف مارا فرا گیرد، بایشان تعظیم خواهیم کرد و خواهیم گفت: این خوشبختی فراوان برای ما پریشانی و اضطرار است. در آسمان بیکرانی که مازندگی میکنیم جای تنگ است. در بهاران گلها زیاد میشوند و بالهای زنبوران عسل بهم می خوردند.\nآسمان ما، جائیکه تنها مادوکس جاوید زندگی میکنیم، خیلی تنگ است.\n-۴۵-\nمهمانانیرا که باید بروند بخدا بسپارید و نقش پای شانرا بزدائید.\nآنچه را ساده، سهل و نزدیک است با تبسم بر سینه خویش جادهید. امروز موقع سرور انبساطیست که نمیدانند چه وقت می میرند.\nرساله باغبان پنجمین جیله"}
{"book": "adl1201", "page": 56, "text": "(٤١)\nآنچه را ساده ، سهل و نزديك است با تبسم بر سينة خويش\nجا دهيد . امروز موقع سرور اشباحيست که نمیدانند چه وقت\nمی میر ند .\nبگذاريد خنده های شما سرور مجهول وغير مفهومى باشد .\nطوریکه روشنی روی امواج كوچك وسريع آب می درخشد ،\nبگذاريد زندگی شما روی كنارة زمان برقصد ، طوريكه\nشبنم در حاشية بر كى قرار دارد .\nروى بربط خويش آن تار هائيرا بحرکت آورید كه شما\nنغمه های آنی هديه ميكنند\n-٤٦-\nمرا گذاشتی و راه خويشرا پیش گرفتی\nگفتم در دورى تو مویه كنم وماتم بگیرم ، صورت تنهای ترا\nدريك سرود زرین بنگارم و در قلب خويش جادهم .\nآه که از بخت بد من وقت اندک است\nجوانی هر سال از دست میرود ، روزهای بهار فرار میکنند.\nگلهای زیبا برای هیچ میمیرند و مرد دانا مرا آ گاه میسازد\nزندگی قطرة شبنمی است که روی گلبرگی افتیده .\nمن بايد از همه این چیزها بگذرم و نگاهم را بکسی وقف\nنمایم که بمن پشت کرده و از نزد من رفته است!\nاین خیلی سخت و دیوانگی است . بیهوده است ؛ زیرا وقت\nاندك است\nاى شبهاى باراني من! باقدم های من، تند و کوتاه بيائيد ."}
{"book": "adl1201", "page": 57, "text": "(٤٢)\n\nای پائیز زرین من، تبسم کن ! ای بهار بی پروا بيا و بهر سو\nبوسه ببار !\nتو ... وتو ... وتو ... همه بيائيد !\nای محبوب های من ! میدانید که فانی هستیم . آیا شکستن يك\nقلب برای قلب کسی که او دلش راستانیده است کار هوشیاران است ؟\nوقت اندك است .\nچقدر خوب است که انسان در کنجی نشسته و به نگاشتن\nسرودی شاد باشد که صدای آن بگوید: تو دنیای منی .\nاینکه انسان غمها را در آغوش بکشد و عزم کند که تسلی\nنپذیرد پهلوانی پر اقتداریست .\nولى يك چهره با طراوت از دروازه سر بیرون کشیده و\nچشمانش را بسوی چشمان من می بردارد .\nجز اینکه اشك خود را پاك كنم و نغمه ام را تغییر بدهم چیزی\nاز من ساخته نیست . زیرا وقت اندك است .\n\n-۴۷-\nاگر تو میخواهی، من سرود خود را بپایان میرسانم .\nاگر سرود من دل ترا می آزارد، چشمان خود را از روی تو\nخواهم بر داشت .\nاگر سرود من ترا در رفتن پریشان میسازد، قدم های\nخود را کناره خواهم کرد و راه دیگری را پیش خواهم گرفت.\nاگر سرود من تر اهنگام پرورش گلها منقلب می سازد، من از باغ\nتو پا خواهم گرفت ."}
{"book": "adl1201", "page": 58, "text": "(٤٣)\n\nاگر سرود من آب ها را در خروش و وحشت می آرد من دیگر\nکشتی خود را از ساحل تو نخواهم گذشتاند.\n\n-۴۸-\n\nمرا آزاد کن! مرا از این همه بندهائیکه شیرینی تو بر من\nگذاشته است، آزاد کن! دیگر این شراب بوسه ها بس است.\nاین غبار سنگین خوشبوئی قلب مرا خفه میکند. این بخار\nهای معطر بسیار زیادند.\nدرها را باز کن بگذار روشنی صبح در خانه بتابد.\nمن در تو فنا شده و در میان نوازشهای تو گمگشته ام.\nمرا آزاد کن! مرا ازینهمه سحر و افسون آزاد کن! بمن\nآدمیت را بازده تا آنگاه قلب آزاد شدۀ خود را بتو هدیه آرم.\n\n-۴۹-\n\nدست محبوبه را میگیرم او را بسینۀ خویش می فشارم.\nمیخواهم آغوش خود را با زیبائی او پر کنم. تبسم شیرین\nاو را با بوسه های گرم غارت نمایم. نگاه های سرمه گون\nو افسونگر او را در ساغر چشمان خویش بریزم و بنوشم.\nآه! مگر او کجاست؟ که میتواند رنگ نیلی را از آسمان جدا کند؟\nمیخواهم زیبائی را بکف آرم. مرا فریب میدهد و تنها پیکر\nاو در آغوشم می ماند.\nخسته میشوم. رو می گردانم و باز میگردم.\nآن گل را که تنها روح باید مس کند چسان پیکری میتواند\nمس کند؟"}
{"book": "adl1201", "page": 59, "text": "(٤٤)\n-٥٠-\nای عشق ، قلب من شب و روز در پی آن است که با تو رو برو شود: روبروشدنی که مانند مرگ همه چیز را فرو می برد .\nهستی مرا چون طوفان بروب ومرا باخود بردار. آنچه دارم آن را از من بستان . بر خوابهای من بتاز ورؤیا های مرا تاراج کن . مرا از دنیای من ودنیای مرا از من به یغما بستان .\nدر آنهم، ویرانی و برهنگی مطلق روح، بیا در جمال یکی شویم.\nآه از آرزوهای ناکام من ! خدایا بجز در تو در کجا میتوان امید چنین یگانگی را داشت .\n-٥١-\nسرود آخرین را بپایان رسان! بیا برویم اینجا را ترك كنيم. چون شب گذشته است دیگر، امشب را فراموش كن .\nکرا میخواهم در آغوش گیرم !\nرؤیا هرگز اسیر نمیشود .\nدستهای جوینده من خلا و عدم را بر قاب من فشار میدهند. از ان سینه من بشور می آید .\n-٥٢-\nچراغ چرا مرد ؟\nمن قبای خود را بدور آن گرفتم ، تا آنکه تند باد آنرا خموش نسازد. از ان بود که چراغ خاموش شد .\nگل چرا پژمرد ؟\nمن آنرا با شوق عشق بقلب خویش فشردم. همان بود که پژمرد .\nرساله باغبان پنجمین جلد"}
{"book": "adl1201", "page": 60, "text": "(٤٥)\nجو یبار چرا خشکید ؟\nمن در راه آن بندی استوار کردم تا بتوانم از آب آن بگیرم\nو از همان بود که آب جوی خشک شد .\nتار بربط چرا شکست !\nمن خواستم نغمه ای ایجاد کنم که بالاتر از توان آن بود و از\nهمان بود که تار گست .\n\n۵۳\nچرا بنگاه خود خجل می سازی .\nمن بگدائی نزد تو نیامده ام . من گدا نیستم :\nآمدم و برای لمحه بر گذرانی بیرون حیاط در گوشه باغ تو\nایستادم .\nچرا مرا بنگاه خود مرا خجل میسازی ؟\nنه گلی از باغ تو و نه میوه ای از درخت تو چیده ام .\nبا تواضع، بر سر راه، در گوشه ای ایستاده ام، جائیکه هر رهگذر\nو مسافر می ایستد .\nگلی نچیده ام .\nآری خسته شدم . باران هم بشدت فرود آمد .\nباد در میان شاخه های بانس فریاد میکرد . شاخه ها این سو\nو آن سو خم میشدند .\nابرها در آسمان می شتافتند، چنا نکه شکست دیده و فرار\nمی کنند .\nپای من از رفتار مانده بود .\n\nرساله باغبان پنجمین ساله"}
{"book": "adl1201", "page": 61, "text": "(٤٦)\n\nنمیدانم توجه بنداشتی و دم در چشم براه کی بودی .\nروشنی برق آسمان چشمان منتظر پاسبان ترا خیره میساخت .\nچطور میتوانستم بدانم که میتوانی مرا درین تاریکی ببینی؟\nنمیدانم توجه بنداشتی .\nروز بپایان رسیده است . باران چند بار ایستاد .\nمن سایه این درختی را که در گوشه باغ تست میگذارم .\nاینجای را ترك میکنم ، دیگر روی سبزه ها نمینشینم .\nتاريك شده است درت را ببند. من سر از راه خویش میگیرم.\nروز بپایان رسیده است .\n— ۵۴ —\nدرین شام تاريك، کجا می شتابی؟ بازار باز نیست .\nدرین ناهنگامی، سبدت را برداشته کجا میخواهی بروی؟\nهمه بابار ومتاع خویش بخانه رفته اند. ماه از بین درختان\nدهکده سر بیرون کرده است .\nانعکاس صداهائیکه رهگذر را جستجو میکنند از آبهای تاريك\nبرخاسته و بدر یاچه دوریکه مرغان آبی دران بخواب می روند\nسیر میکند .\nدرین ناهنگامی که بازار بسته شده است باسبد خویش کجا می شتابی؟\nخواب، انگشتانش را برچشم گیتی نهاده است .\nآشیانه زاغها ساکت و زمزمۀ شاخسار با نس خموش شده است.\nکار گران از کشتزار بخانه رفته و بوریاهای شانرا در حیاط\nگسترده اند .\nباسبد خویش کجا می روی ؟ بازار بسته شده است ."}
{"book": "adl1201", "page": 62, "text": "(٤٧)\n١٨\nهنگامیکه رفتی نیمروز بود.\nخورشید باهمه نیرو در آسمان میدرخشید.\nمن کار خود را انجام داده و در خانه مهتابی خویش تنها بودم، که تورفتی.\nنسیم گوارا می وزد و نکهت کشتزارهای دور ازان شنیده میشود، کبوترها پیوسته در سایه ها میخروشند، يك زنبور عسل بخانه من آمد و خبرهای کشتهای دور را در زمزمه خویش برمن خواند.\nدهکده در گرمیهای نیمروز بخواب رفته بود. شاهراه چون بیابان بود. هيچ رهگذری نمی جنبید: ناگهان صدای گلبرگهای خشکیده برخاست و ناگهان خموش شد.\nمن بآسمان نگاه میکردم و در رنگ نیلی آن به مثال نامی که میشناختم و آشنا بود چشم دوخته بودم. دهکده در گرمی های نیمروز بخواب رفته بود.\nفراموش کرده بودم که زلفانم را بیارایم، نسیم بر روی رخساره های من با آنها بازی میکرد.\nدریا در زیر ساحل سایه دار روان بود. آبها می شتافتند. ابرهای سپید عاطلانه و آهسته حرکت میکردند.\nهنگامیکه تورفتی نیمروز بود.\nخاك شاهراه گرم بود. كشتها نفس می کشیدند. کبوتر ها در میان برگهای کشن زمزمه میکردند."}
{"book": "adl1201", "page": 63, "text": "(٤٨)\n\nهنگامیکه تو رفتی من در پرنده خویش تنها نشسته بودم .\n-٥٦-\nدر میان زنانیکه بکارهای خانگی گرفتار بودند و هیچ روزی\nآنرا ترك نمی کردند. بكر من بودم .\nچرا مرا تنها ساختی و از پناهگاه حیاتی که باهم دران بسر\nمی بردیم، مرا بیرون آوردی ؟\nعشق چون نهان باشد مقدس است و مانند، گوهر تا بناکی\nدر تاریکی دلهای پنهان میدرخشد مگر در روشنی روز ها چنان\nتاريك مي نمايد که باید برور حم کرد .\nآخ ، آنچه قلب مرا می پوشید آن را درهم شکستی و عشق لرزان\nو مرتعش مرا بیرون آورده در محل سربازی گذاشتی .\nآن گوشه سایه داریرا که دران آشیان کرده بود جاودان\nویران ساختی .\nزنان دیگر هماره چنان اند که بودند . هیچکس در هستی\nآنها سر نزده است . خود شان نیز راز خود را نمیدانند : تبسم\nمیکنند ، می گریند، کار میکنند ، حرف میزنند ، روزها به معبد\nمیروند و چراغهای خودرا میافروزند . از دریا آب میآورند .\nامید وار بودم که عشق من از شرم لرزانندۀ بی پناه گاهی\nمحفوظ خواهد ماند ، ولی تو رویت را از من گردانیدی .\nآری راهی که تو میروی برویت بازاست، ولی من نمیتوانم\nباز گردم . مرا در پیشگاه دنیا و چشمان بی مژگان آن برهنه\nگذاشتی. تورفتی و این چشمان شب و روز بمن دوخته اند."}
{"book": "adl1201", "page": 64, "text": "(٤٩)\n-٥٧-\nای دنیا من گل ترا چیدم .\nآنرا به قلب خود فشردم . خار آن خلید .\nهنگامیکه روز بپایان رسید و تاريك شد در یافتم که گلی پژمرده است ولی درد خار آن با قیست .\nای دنیا ! گلهای دیگری با خوشبوئی و غرور بتو خواهند آمد، مگر وقت چیدن من گذشت . در ین شب تاريك من گل خود را نمی یابم ، ولی درد خار آن جاوید است .\n-٥٨-\nسحر گهی در گلستان دختر کوری آمد تا گردن بند گلها یش را که در برگهای نیلوفر پوشیده بود بمن پیش کند . من آنرا بگردن خویش آویختم و قطرات اشك در چشمان من گرد آمد . اورا بوسیدم : تو نیز مانند این گلها کور هستی، نمیدانی که تحفه تو چه زیباست .\n-٥٩-\nزن، تو نه تنها صنعت خداوند هستی . مردان که بندگان وی اند نیز هماره با جمال و زیبائی که در قلب شان است به تو جهیز میدهند .\nشاعران از رشته های تشبیهات زرین برای تو پرده می بافند ، نقاشها بتو سرمدیت نوینی هدیه میدهند .\nاوقیانوس گهرهای خود را ، کانها زرهای خود را ، باغهای بهاری گلهای خود را برای تو میفرستند تا ترا بپوشند و گرانبها تر بسازند ."}
{"book": "adl1201", "page": 65, "text": "(٥٠)\nآرزوها و آمال قلب بشر بر جوانی تو شکوه نثار میکند.\nتو نیمه زن و نیمه خواب ورؤیا هستی .\n\n-٦٠-\n\nای جمالیكه نقش تو در سنگ نگاشته شده است ، در گیرودار\nوهیاهوی زندگی ساكت وصامت، باخود تنها، گوشه گرفته‌ای.\nزمان باهمه عظمت وابهتی که دارد در پای تو شیفته است\nو زمزمه میکند :\n« حرف بزن محبوبهٔ من ، لب بكشا ، بامن حرف بزن ای\nعروس من ! »\nولی گفتار تو در سنگ بسته شده است ،ای جمالیكه هیچ چیز\nنمیتواند تراحر کت دهد !\n\n-٦١-\n\nای دل، آرام شو ،بگذار لحظۀ جدائی شیرین باشد .\nروامدار که این دم دم مرگ شود . بگذار بیجای مرگ\nلحظۀ کمال باشد .\nبگذار عشق آب شود و یك خاطره بسازد. درد به\nسرور بدل گردد.\nبگذار پرواز در آسمان ها، به جمع کردن بالها بر فراز\nآشیانه پایان یابد .\nبگذار آخرین لمس دست ظریف تو چون لمس گلهای\nشبینه باشد .\nآرام باش ،ای عاقبت و انجام زیبا، يك لحظه آرام شو وكلمات\nآخرینت را در خموشی بمن هدیه کن ."}
{"book": "adl1201", "page": 66, "text": "(٥١)\n\nمن در برابر توخم میشوم و چراغم را می بردارم تا راه ترا\nروشن سازد .\n-٦٢-\nباری در راه غبار آلود رؤیا براه افتادم تا محبوبه ای را\nکه در روزگار گذشته ازان من بود جستجو کنم .\nخانه او در انجام کوئی بود، کناره و تنها که کمتر کسی از ان\nراه می گذشت .\nهنگامیکه نسیم شامگاهان میوزید طاوس دست پروردۀ\nاو روی چوبی که برای او بود نشسته و خواب آلود مینمود .\nکبوترهای زیبای او در گوشۀ دیگری خاموش بودند .\nچراغش را پهلوی در گذاشت و پیش روی من ایستاد .\nچشمان قشنگ و بزرگش را بروی من برداشت و بخموشی\nپرسید : «عزیز من خوب هستی ؟ »\nمن کوشیدم به او پاسخ بدهم . ولی گفتار را فراموش\nکرده بودیم .\nهر چند اندیشیدیم نتوانستیم نامهای یکدیگر مانرا بیاد آریم .\nقطرات اشك در چشم او درخشید . دست راستش را بمن دراز\nکرد . من آنرا گرفتم وخموش ایستادم .\nنسیم شامگاهی شعله چراغ ما را بلرزه درآورد و آنرا کشت .\n-٦٣-\nای مسافر آیا باید بر وی ؟\nشب هنوز تاريك است . هنوز جنگل حجلهٔ ظلمت های\nمخفی است ."}
{"book": "adl1201", "page": 67, "text": "(٥٢)\n\nچراغهای خانه مهتابی ما روشن هستند . گلها تازه وچشم\nهای پر از جوانی هنوز بیدارند .\nآیا وقت آن در رسیده که تو باید از ما جدا شوی ای مسافر\nآیا باید خواهی نخواهی بروی ؟\nما پاهای ترا با بازوهای که آغوش ما را بر روی تو باز کرده\nاست نه بسته ایم .\nدرها به روی تو باز هستند . اسپ تو آراسته و آماده پهلوی\nدر ایستاده است .\nچیزیکه ما برای باز داشتن تو کرده ایم، و خواسته ایم بدان\nشیوه ترا نگذاریم بروی ، سرودهای ما بیش نیستند .\nاگر ما کوشیده ایم ترا از رفتن باز داریم اینکار را جز\nبا نگاه های خود نکرده ایم .\nای مسافر ما توان آنرا نداریم که ترا نزد خود نگهداریم .\nما را جز چند قطره اشك چیزی نیست .\nاین چه آتش خاموش ناشدنی است که در چشمان تو میدرخشد؟\nاین چه تب و تاب است که در خون گرم تو سیر میکند ؟\nاین چه صدائی است که از دل ظلمت بر میخیزد و ترا میخواند\nکه بر وی ؟\nاین چه سحر خوفناکی است که تو خطوط مجهول آنرا در بین\nستارگان آسمان میخوانی ؟ شب با چه پیام نهانی و راز مخفی\nبسکوت وحیرت در قلب تو داخل شد؟\nاگر تو بزم سرور را دوست نداری و بدان نمی پردازی، اگر\n\nرساله باغبان پنجاه جلد"}
{"book": "adl1201", "page": 68, "text": "(٥٣)\n\nمیخواهی قلب های خسته آرام شوند، چراغها و بربط های خودرا خاموش خواهم کرد .\nدر ظلمت و در میان صدای برگها ساکت وصامت خواهیم نشست. ماهیکه خسته شده است پرتو کهر بائی خود را بر غرفه های ما خواهد افشاند .\nای مسافر کدام روح بیخواب و مضطرب پرتو سایه انداخته و در دل ظلمت های نیم شب تر المس کرده است ؟\n-٦٤-\nروز را در گرد های سوزنده و گرم شاهراه گذرانیدم . اکنون در سردی شامگاهان در کار وانسر ا را می کوبم. سرائیکه ویران و غیر مسکون است .\nدرخت با عظمت «اشات» ریشه های گرسنه و محکمش را در درز های دیوار فرو برده است .\nروزگاری بود که رهگذران میآمدند و پاهای مانده شانرا درین جا می شستند، بوریاهای شانرا در پرتو کمرنگ هلال در حیاط این سرا میگستردند، می نشستند و از سرزمین های دور افسانه میگفتند .\nسحر گاهان توانشان باز میگشت : به سرور بر میخاستند. مرغها برایشان سرودهای سرور انگیز میخواند ، گلهاسرهای زیبای شانرا در کنار راه به پیشباز آمدنها حرکت میدادند .\nوقتی من باینجا رسیدم چراغ روشنی منتظر من نبود .\nداغهای سیاهی که دودهای گذشته باقی گذارده و از"}
{"book": "adl1201", "page": 69, "text": "(٥٤)\n\nچراغهای شامگاهی روزگاران گذشته بازمیگفت مانند چشمهای\nکور روی دیوارها دیده میشد .\nکرمك های شب تاب در بین بته ها نزد يك حوض خشكيده\nمیدرخشتد ، شاخهای بانس بر سر راهی که از سبزه پوشیده است\nسایه می اندازند .\nمن شام امروز را مهمان هيچ كس نيستم .\nشب باتمام درازی پیش روی من است\nو من خیلی خسته ام .\n\n-٦٥-\nآیا باز صدای تست که مرا میخوانی؟\nشام فرا رسیده است .خستگی طوری مرا فرا گرفته است\nکه آغوش بازمحبت وعشق کسی را در بر گیرد .\nآیا باز مرا میخوانی ؟\nای دوشیزه ستمگر من روز راهمه برای تو سپردم اکنون\nمیخواهی شب مرا نیز باید ازمن بستانی ؟\nهر چیز در جائی انجام می یابد وجز تنهائی شب چیزی به کس\nوفا نمی کند اماصدای تو از آنهم باید بگذرد و آن تنهائی را درهم\nبشکند .\nآیاشام هرگز موسیقی خواب را در خانه تو نمی نوازد ؟\nآیا هرگز این ستاره هائیکه بالهای آنها بی صدا است بر فراز\nکنگره خانه تو، کنگره ای که در فضای آن رحم دیده نمیشود\nپرواز نمیکنند ؟"}
{"book": "adl1201", "page": 70, "text": "(٥٥)\nآیا گلها هرگز بمرگ بر سکونی برخاکهای باغ تو نمی افتند ؟\nآیا باید تو مرا بخوانی، توای دوشیزهٔ پریشان ؟\nبگذار چشمهای اندوهگین عشق بیهوده باز بمانند واشک بریزند .\nبگذار چراغ درین خانه پرازتنهائی بسوزد .\nبگذار کشتی مزدوران خسته را بخانه ها یشان ببرد .\nمن تمام خوابها ورویاهای خودرا میگذارم و بصدای تو میشتابم\n-٦٦-\nمردی دیوانه و آواره درجستجوی سنگ فارس سرگردان بود.\nموهای او بافته، کهربائی وغبار آلود، پیکرش چون سایه ای .\nولبهای اوچون درهای بستهٔ قلبش فرورفته بود. چشمان آتشین وشعله وروی، مانند چراغ كرمك شب تابی بود كه رفیق خود راجستجو كند .\nدریای بیکران در جلو او میخروشید . موجهای خروشنده پیوسته صدا میکشیدند واز گوهر های نهان حرف می زدند و به بیخبری کسیکه به سخن آنها پی نمی بردخندهٔ استهزامی فرستادند.\nشایددیگر ناامید شده بود، ولی بازهم آرام نمی نشست زیرا جستجو زندگی او بود .\nچنانکه بحر دستهایش را همیشه برای گوهری که بدست نمیاید بسوی آسمان بلندمی کند ..\nچنانکه ستارگان می گردند ومنزلی را جستجو میکنند که ازرسیدن دور است ..."}
{"book": "adl1201", "page": 71, "text": "(٥٦)\n\nهمچنان دیوانه باموهای کهربائی وغبار آلود خویش بر ساحل\nتنها گردش میکرد و سنگ فارس میجست .\nروزی روستائی بسری آمد و پرسید: بگو این زنجیر زرین را\nکه در میان تو بسته است از کجا دریافتی ؟\nدیوانه نگاه کرد . زنجیری که آهنین بود زرین شده بود.\nدر رویا نبود، خواب نمیدید ولی نمیدانست در چه هنگامی آهن\nوی زر شده است .\nبه وحشت بر سر خویش زدو گفت آه چه هنگامی به آرزوی\nخویش رسیده است. بی آنکه بداند خو کرده بود که هر سنگ را\nگرفته و بزنجیر خود بزند و آنگاه بی آنکه بازنگرد که آیا\nزنجیر زرین شده است یانه آن سنگ را دور بیندازد .\nدیوانه سنگ فارس را یافته و باز گم کرده بود .\nآفتاب می نشست. آسمان زرین شده بود .\nدیوانه قدمهایش را از سر گرفت تا گمشده ایرا که یافته بود\nجستجو کند. توان او از میان رفت ، پیکر وی خمیده وقدش\nدر گرد و خاک پوشیده شده بود، چون درختی که آنرا از ریشه\nکشیده باشند .\n\n-٦٢-\nهر چند شام با قدمهای شمرده و آهسته فرا میرسد و اشاره\nکرده است که همه نغمه ها خموش شوند ،\nهر چند همرهان تو رفته اند آرام کنند و توخسته هستی ،\nهر چند ترس وهول در ظلمت و تاریکی حکمفرماست وروی"}
{"book": "adl1201", "page": 72, "text": "(٥٧)\n\nآسمان نقاب کشیده شده است .\nبازهم ای مرغك ، ای مرغك من ، بمن گوش بده و بالهايت را\nبسته مكن !\n\n٭ ٭ ٭\n\nاین ظلمت، برگ درختان جنگل نیست: بحر است که سینه آن\nمانند مار سیاه وتاریکی بالا میاید .\nاین شاخه های پر گل، یاسمن نیست که می رقصد: کف ها ئیست\nکه از دهن اوقیانوس ژرف برخاسته است .\nآه! آن ساحل آفتابی و سر سبز در کجاست؟ تو در کجا آشیان\nبسته ئی ؟\nای مرغك، ای مرغك محبوب من ! گوش بده و بالهایت را\nبسته مكن .\nشب تنها بر سر راه تو افتاده است . سپیده دم در ورای تپه های\nتاريك و سایه دار بخواب است .\nستاره ها نفس شانرا میگیرند و ساعات را می شمرند. ماه ناتوان\nدر بحر عمیق شب می رقصد .\nای مرغك، ای مرغك محبوب من! بمن گوش بده و بالهایت را\nبسته مكن .\n\n-٦٨-\n\nای برادر! هیچکس هماره زنده نمی ماند.هیچ چیز جاوید نیست.\nاین را بخاطر بسپارو شادی کن !\nزندگی ما آن بار دیرینه و راه ما آن سفر دراز نیست."}
{"book": "adl1201", "page": 73, "text": "(٥٨)\n\nتنها شاعر است که نمیتواند يك نغمة دیرین و کهن را بسراید.\nگل پژمان میشود و می میرد . کسیکه آنرا برای\nزیبائی خود بکار برده، در دوری آن جاودان ناله و مویه نمیکند.\nای برادر این را بخاطر بسپار و شادی کن.\nناگزیر يك وقفة كامل بايد فرا رسد که آهنگ تکامل\nرا با موسیقی بنوازد .\n\nحیات بسوی مغرب خویش می شتابد تا آنجا در بین سایه ها\nوصور رنگینی غرق و نا پدید گردد.\nعشق باید از بازی خود صلا زده شود تا بیاید و شراب غم\nرا بر سر کشد و به آسمان اشك بالا رود .\nای برادر این را بخاطر بسپار و شادی کن .\nما می شتابیم تا گلهای خود را بچینیم . مبادا تندباد های\nگذرنده آنها را به یغما برند.\nخون ما تیز میشود. چشمان ما میدرخشند تا آن بوسه هائیرا\nکه اگر نشتابیم از میان میروند بر بائیم .\nزندگی ما پر از شوق و آرزوهای مانندهستند. زمان جرس\nوداع را بحرکت در می آورد .\nای برادر این را بخاطر بسپار و شادی کن.\nما وقت نداریم چیز یرا بكف بگیریم ، آنرا بهم بزنیم\nو بر خاك سیاه اندازیم.\nساعات و دقایق از جلو ما فرار میکنند و روءیاها و خوابهای\nشانرا در دامن شان نهان میسازند."}
{"book": "adl1201", "page": 74, "text": "(٥٩)\n\nزندگی ما کوتاه است . تنها چند روزی برای عشق\nورزیدن بما داده می‌تواند و میدهد .\nاگر این چندروز برای کار ورنج بماداده میشد، خیلی دراز\nو بی‌پایان می‌بود.\nای برادر این را بخاطر بسپار و شادی کن .\nزیبائی شیرین و گرامی است، زیر رقص او با آهنگ زندگی\nگذران ما هماهنگ است.\nدانش گرانبهاست زیرا ما هرگز وقت کافی نداریم که\nآنرا کامل بسازیم .\nتمام چیزها در بهشت جاودان انجام می‌یابند .\nولی گلهای فریبنده خاکدان دنیا همواره دور از نسیم مرگ\nتازه و باطراوت می‌مانند.\nای برادر این را بخاطر بسپار و شادی کن.\n\n-٦٩-\nمن آن گوزن زرین را می‌جویم و در پی او در تلاش هستم .\nدوستان من ! شما تبسم خواهید کرد مگر من شبحی را که نظر مرا\nفریب میدهد در پی می‌افتم .\nروی تپه میان وادیها سیر میکنم و می‌شتابم . در زمین‌های\nبینام آواره میگردم . آن گوزن زرین را می‌جویم .\nشما ببازار میائید: می‌خرید و با آن بخانه‌هایتان بازمیگردید.\nولی مرا طلسم بادها ئیکه خانه ندارند افسون کرده است .\nنمیدانم این سحر چه وقت و در کجا برمن فرود آمد ."}
{"book": "adl1201", "page": 75, "text": "(٦٠)\n\nباکی در دل خود ندارم .هستی خود و آنچه دارم ، همه را\nپشت پازده وفرو گذاشته ام .\nروی تپه ها و میان وادیها سیر میکنم . در سرزمینهای پهنا م\nآواره میگردم: آن گوزن زرین را می جویم .\n-٧٠-\nبیاد دارم که زمان کودکی کشتی کاغذی خود را در آب انداختم .\nیکی از روزهای تابستان بود. من در بازی خود تنها و شادمان\nبودم . کشتی کاغذی خود را در آب رها کردم.\nناگهان ابر های طوفانی تیره شدند . بادهای تند برخاستند\nباران فراوان فرود آمد .\nاز آبهای گل آلود جوی ها جاری شدند . جوئی را که\nکشتی من دران میرقصید مست ساختند. کشتی من غرق شد.\nپندار سختی دل و خیال مرا فشار داد . پنداشتم طوفان برای\nغرق کردن کشتی سرور من نازل شده است و کینهٔ سخت آن\nتنها برای من است.امروز روز تابستان خیلی دراز است . من به\nآن بازی هائی که آنرا باخته بودم سر گرم هستم و زمان را\nطی می کنم .\nبخت خود را از کاینات و باز بهائی که با من میکرد ملامت\nمیکردم که ناگهان آن کشتی کاغذی من بیادم آمد .\n-٧١-\nهنوز روز بپایان نرسیده است ولی نمایشگاه بسته شده است.\nبازار نمایش که در کنار دریا برپا بود بپایان رسیده است .\n\nرساله باغبان پنجمین جلد"}
{"book": "adl1201", "page": 76, "text": "(٢٢)\n(٦١)\n\nمن ترسیده بودم که وقت من صرف و آخرین پول من کم شده است.\nولی نه ای برادر ! من هنوز هم پیش خود چیزی دارم. قسمت\nمرا چندان فریب نداده و همه چیز را از من نه ربوده است.\n\n*\nخرید و فروش بپایان رسیده است.\nسود و سودا از هر دو طرف انجام یافته. اکنون وقت آن فرا\nرسیده است که بخانه خود بروم.\nولی تو ای دربان، حق گذر میخواهی ؟\nخوب است . اندیشه مکن . من هنوز چیزی دارم. قسمت من\nچندان مرا فریب نداده و همه چیز مرا از من نگرفته است.\n\n*\nصدای باد در جنگل مرا به آمدن طوفان تهدید میکند\nو ابرهائیکه در غرب فرود آمده اند منتظر چیز خوبی نیستند:\nمنتظر بادها هستند .\nمن می شتابم تا پیش از آنکه شب فرارسد از دریا گذشته باشم.\nای ناو خدا ، تو حق خود را میخواهی !\nاندیشه مکن . من هنوز چیزی دارم .\nآری برادر من! من هنوز چیزی دارم . قسمت من همه چیز را از\nمن نه ربوده و چندان مرا فریب نداده است .\n\n*\nسر راه، در سایه درخت، گدائی نشسته است . بروی من\nنگاه میکند. آرزوئی دارد . زهرۀ گفتن آنرا ندارد .\nمی پندارد که من از مزدکار روز توانگر هستم .\nآری ای برادر ، من هنوز چیزی دارم ."}
{"book": "adl1201", "page": 77, "text": "(٦٢)\n\nقسمت من چندان مرا فریب نداده و همه چیز مرا نگرفته است.\n*\nشب تاریکتر میشود . راه تنها ست . کرمکهای شب تاب در بین برگها میدرخشند .\nتو کیستی که باقدم دزدانه در پی من افتاده ای ؟\nمیدانم . تو میخواهی که دارائی مرا بدزدی . من ترا ناامید نخواهم ساخت . زیرا من هنوز چیزی دارم . قسمت من همه چیز را از من نستانیده و مرا چندان فریب نداده است .\n*\nنیم شب بخانه میرسم : دست من تهیست .\nتو با چشمان مشتاق در آستان خانه ام انتظار مرا داری . خموش و کم خواب هستی .\nمانند پرنده بیدلی باعشق وجذبه بسینه من پرواز میکنی.\nآری! آری ، خدایا ! هنوز بسیار چیز نزد من باقیست . قسمت همه چیز را از من نربوده و مرا چندان فریب نداده است .\n-٧٢-\nبارنج روز معبدی آباد کردم: نه در و نه دریچه داشت. دیوارهای آن باسنگهای بزرگ و صخره های عظیم بلند شدند .\nهمه چیزهای دیگر را فراموش کردم . همه دنیا را از نظر افگندم وازان دوری جستم . با نگاهی مجذوب به سوی نقش و صورتی که در جای بلند نگاشته بودم دیدم .\nشبها همه شب این معبد به چراغی که از روغن های معطر افروخته میشد روشن میگردید ."}
{"book": "adl1201", "page": 78, "text": "(٦٣)\nدود بخور پیوسته قلب مرا در پیچ و شکن های سنگین خویش\nمی پیچید . بیخوابانه مثال ها وصوری در خطوط در هم وبرهم\nنگاشتم : اسپان بالدار ، گل هائیکه چهره انسان داشتند ،\nزنانیکه پیکر ایشان مانند مار بود .\nهیچ چیزی دران نبود که دران نفس مرغان ، زمزمه برگها\nو یا سرود روستائیان کارگر گنجیده بتواند .\nتنها صدائیکه در گنبد آن می پیچد آواز طلسمی بود که\nمن دران افسون شده بودم .\nقلب من مانند شعله تیز وآرامی بود . احساسات من\nدر جذبات مغروق بود .\nنمیدانم زمان چگونه سپری میشد تا آنکه بر این معبد درخش\nفرود آمدو دردی مانند نیش در قلب من درآمد .\nچراغ زرد وشرمنده شد . نگارهای دیوار مانند روباههای\nکه بزنجیر بسته شده با شند با نگاه های که مفهوم نداشت،\nدر پرتو یکه خود را میخواستند در سایه آن پنهان کنند،\nدیده می شدند .\nبه صور تیکه در جای بلند بود نگاه کردم دیدم میخندد:\nبه تماس زنده کننده معبودی زنده شده بود .\nشبی را که اسیر کرده بودم بال کشود . از نظر پرواز کرد\nو نا پدید گردید .\n-٧٣-\nای مادر صبور،ای خاك تيره! ثروت و غنای بیکران از ان تو نيست."}
{"book": "adl1201", "page": 79, "text": "(٦٤)\nتو رنج میکشی تا دهان فرزندانت را پر کنی ولی خوردنی\nنایاب است.\nآن تحفهٔ خوشی که تو برای ما داری هرگز کامل نیست.\nبازیچه هائیکه تو برای فرزندانت میسازی شکننده هستند.\nتو نمیتوانی تمام آرزوهای گرسنه ات را سیر کن. آیا\nمن باید ترا برای این کار ترک کنم ؟\nتبسم تو که درد بر ان سایه افگنده است در چشم من زیبا\nو محبوب است. تو از سینهٔ خود بمن غذای زندگی دادی، ولی\nسرمدیت و ابدیت نبخشودی . از ان است که چشمان تو هماره\nو با پیداز هستند .\nقرنها وعصرها تو با رنگ ونغمه وسرود، کار میکنی ولی\nآسمان تو آباد نمیشود . چیزیکه ازینهمه رنج ساخته است\nنقشهٔ حزین و دردناک آن است .\nمن نغمه ها و سرود های خود را در قلب ساکت و صامت تو خواهم\nریخت و عشق خود را با محبت تو خواهم آمیخت .\nمن باکار و رنج خود پرستار تو خواهم شد .\nمن چهرهٔ زیبای ترا دیده ام . خاك ماتمدار و غمگین ترا\nدوست دارم . بتو عشق دارم . ای مادر من ! ای زمینی که من از تو\nپیدا شده ام .\n-۷۴-\nدر بارگاه دنیا برگ سادهٔ سبز بهمان فرشی می نشیند که\nشعاع خورشید و ستاره های نیم شبی بر ان می نشینند ."}
{"book": "adl1201", "page": 80, "text": "(٦٥)\n\nهمینطور است که سرود ها و نغمه های من، در قلب جهان، همنشین\nموسیقی ابرها و جنگل ها است .\nولی ای مرد توانگر ! ثروت در پیشگاه عظمت و شکوه اشعهٔ\nزرین و فرحت انگیز مهر و بر تو گوارا و افسو نگر ماه\nمقامی ندارد .\nمهر و سترگی آسمان پهناور بر آن نثار نمیشود .\nهنگامیکه مرگ نمودار میشود، رنگ خود را می بازد :\nپژمان میشود و در خاك سياه می افتد .\n\n-٧٥-\n\nعابدی نیم شب گفت :\n«اکنون وقت آنست که خانه خود را ترك كنم و بجستجوی ایزد\nبپردازم . کیست اینکه مرا تا کنون بفریب در اینجا نگهداشته است؟»\nجواب ایزد آمد که : «من» . ولی گوشهای زاهد بسته بود.\nدید زنش كودك اورا بسینهٔ خود نزديك گرفته و در يك\nگوشه بستر بخواب آرامی فرو رفته است .\nزاهد فریاد کرد : « تو کیستی که تا کنون مرا احمق\nساخته ای » .\nآواز دوباره جواب داد: «ایزد ایشانند» . ولی زاهد نشنید .\nكودك در جواب فریاد کرد و گریست و خود را بسینهٔ مادرش\nنزديك تر ساخت ."}
{"book": "adl1201", "page": 81, "text": "(٦٦)\n\nایزد امر کرد : «همینجا توقف کن ! ای احمق خانه ات را\nمگذار! » ولی او نشنید .\nایزد گفت : «چرا، بنده ام برای جستجوی من و برای خاطر من\nخود را آواره میسازد ؟»\n\n-٧٦-\n\nبازار پیش روی معبد بود . از آغاز صبح باران می بارید ،\nتا روز بپایان رسید . از هر روشنی سرور که در ان انبوه\nبزرگ دیده میشد، روشنائی تبسم دختر کی روشن تر بود که بدادن\nيك پسيژ، يك شيبلی را که از برگ ساخته شده بود خریده بود .\nآواز بلند و پر از سرور آن شپیلی از همه صدا ها وغوغاها\nو خنده ها بلند تر بود .\nمردم گروه گروه میآمدند و باهم می آمیختند . راه پر از\nگل بود .دریا بطوفان بر خاسته بود . باران پیوسته وفراوان\nمی بارید . کشت ها زیر آب رفته بود .\n\nدر میان انبوه مردمان رنج يك پسر كوچك بيشتر بود . این\nپسر يك پسيژ نداشت که با آن يك چوب رنگين بخرد .\nنگاه پر از التماس او که بدکان دوخته شده بود همه آن\nانجمن را حقیر وقابل رحم ساخته بود .\n\n-٧٧-\n\nدر یکی از ولایات غربي يك كارگر وهمسرش مشغول کندن\nزمین هستند تا برای کوره خشت بریزند .\nدختر كوچك شان بکنار دریا می رود . آنجا کار پاك کردن"}
{"book": "adl1201", "page": 82, "text": "(٦٧)\n\nوربکمال ظرفهائیکه که بوی سپرده شده است پایان ندارد .\nبرادر خورد او، باسر تراشیده و گندم رنگ ، تن برهنه و گل آلوده در پی وی روان است و روی زمین مرتفع، در کنار دریا، فرمایش او را انتظار میکشد .\nدخترک با کوزهٔ پری که بر سر گذاشته است و ظرف برنجی درخشنده که در دست چپ خویش دارد برادرش را در آغوش گرفته سر از راه خانه میگیرد . این دختر ، این خدمتگار كوچك وشیرین مادرش ، از گرانی کارهای خانه که بدوش او گذاشته اند، چهرهٔ متین وسیمای سالخورده بخود گرفته است .\nروزی من این پسر برهنه را دیدم که پاهایش را دراز کرده است.\nخواهرش در میان آب مشتی از خاک را گرفته و یکی از ظروف آبنوس را پاك میکرد و دور میداد .\nنزدیك آنها برهٔ کوچکی با موهای نرم در سبزه های کنار دریا می‌چرید .\nبره نزديك پسر آمد و آواز كشيد. پسر از جا جنبید و فریاد زد .\nخواهرش ظرف را گذاشت و دوید . برادر را بيك دست و بره را بدست دیگر از همدگر جدا کرد و نوازش خود را در بین این دو نسل حیوان که بيك رشتهٔ محبت با هم مربوط بودند پخش نمود .\n\n-۷۸-\nآغاز تابستان بود . چاشت گرم چنان می‌نمود که پایان نخواهد یافت . زمین خشك از قشنگی وحرارت نفس می کشید."}
{"book": "adl1201", "page": 83, "text": "(٦٨)\nاز کنار دریا صدائی بگوش میرسید : «بیا، عزیز من! بیا»\nکتاب را بستم، غرفه را باز کردم و برون نگریستم . دیدم\nگاومیش بزرگ و گل آلودی، با چشمهای قانع و صبور، متحمل\nو حلیم بر کنار دریا ایستاده . پسر جوانی که تازانو در آب فرو\nرفته بود او را بآبتنی دعوت میکرد .\nتبسم کردم و مسرور شدم . يك احساس لطافت و نوازش\nدر قلب خود حس کردم .\n-٧٩-\nاکثر به حیرت دچار میکردم که سرحد معرفت بین انسان\nو حیوان ، مخلوقیکه او را زبانی نیست . در کجا خواهد بود ؟\nراه ساده ایکه در سپیده دم خلقت ، قلب این دو مخلوق دران\nبا همدیگر روبرو شد ، از کدامین فردوس برین میگذشت.\nهر چند رشتهٔ نزدیکی این دو مخلوق از مدتی است فراموش\nشده، باز هم، اثر آن قدم هائیکه درین راه برداشته اند هنوز زدوده\nنشده است .\nهنوز گاهی ، ناگهانی ، در خلال موسیقی که عوالم\nآن مجهول است این خاطرهٔ خفی و خیره بیدار میشود و حیوان بروی\nانسان نگاه میکند . يك اعتماد ظریف و رقیق در نگاه او\nموجود است . انسان به چشمان حیوان مینگرد . سرور محبت\nدر نگاه او دیده میشود .\nچنان مینماید که این دو دوست هردو بروی خود نقاب افگنده\n\nرساله باغبان پنجاه جلد"}
{"book": "adl1201", "page": 84, "text": "(٦٩)\n\nو با هم رو برو میشوند: بطور نهانی يك، دیگر را، از خلال اینهمه تلبیس،\nمی شناسند .\n-۸۰-\nای زن زیبا ! بيك نگاه میتوانی گنج های بزرگ و شایگان\nسرود ها و نغماتی را که رباب شاعر پرورده است تارا ج کنی\nو به یغما ببری . ولی برای شنیدن ستایش آنها گوش نداری .\nاز ینرو من برای ستایش تو آمدم.\nتومیتوانی مغرور ترین سرهای دنیارا در پایت به فروتنی\nفرود آوری . آری! مگر تنها محبوبان تو که شهرت ایشان\nمجهول است کسانی هستند که تو آ نها را برای پرستش خود\nمی گزینی . از ینرو من ترا می پرستم .\nهنگامیکه دستهای تو بهم می رسند،شکوه وعظمت شاهان\nبا ین نزديك شدن دستهایتو بیشتر و بزرگتر میگردد .\nولی تواین دستهارا برای روفتن خاك کلبه محقرت بکار\nمی اندازی . ازین در حیرتم .\n-۸۱-\nای مرگ ! ای مر ک من! چرا چنین آهسته با من سر گوشی\nمیکنی ؟\nهنگا میکه گلها به رسیدن تار یکی شا مگاهان پژ مرده\nمیشوند، و حیوانات بخانه های خود بر میگردند، تو دزدانه به\nپهلوی من میآئی وکلمائی میگوئی که در نزدمن مجهو ل هستند\nواژان به هیچ پی نمی برم ."}
{"book": "adl1201", "page": 85, "text": "(۷۰)\n\nای مرگ ، ای مرگ من ! آیا این همان شیوه ایست که باید\nبا زمزمه های آهسته و بوسه های سرد ، سراپا راحتار شوی، بر پائی،\nبعشق دعوت کنی و دل مرا ببری ؟\n\n* * *\nای مرگ !\nآیا بزم مجلل تر و آرایش باشکوه تری برای عروسی ما\nنخواهد بود ؟\nآیا تو موهای پرشکن و سیاهت را به حمائلی از گلها\nنخواهی آراست ؟\nآیا هیچکس نخواهد بود که پرچم ترا بردارد و پیش روی تو\nببرد . آیا دامان شب از مشعل های فروزان تو آتشین و روشن\nنخواهد شد ، ای مرگ من !؟\n\n* * *\nبیا و بگذار صدفهای تو در سکوت این شبی که خواب دران\nمعدوم است صدا کنند .\nبیا و مرا باشال قرمزی بپوشان . دست مرا به فشار محکم\nبگیر و مرا بستان .\nبگذار عراده تو در درب خانه من آماده باشد و اسپان تو\nبا یراق در انتظار من شیهه کنند .\nنقابرا از روی من بردار و باغرور بروی من نگاه کن . ای مرگ!\nای مرگ من !"}
{"book": "adl1201", "page": 86, "text": "(۷۱)\n\n—۸۲—\n\nامشب باید بازی مرگ را باهم بازی كنیم: من و عروس من. شب سیاه و ابرها متلون هستند. امواج بحر دیوانه و خروشان اند. ما بستر روءیاها و خوابهای خود را ترك كرده ایم. در را باز گذاشته و برون آمده ایم : من و عروس من .\n\nروی غوز قرار میگیریم. بادهای طوفانی با حركتی وحشیانه و جنون آمیز ما را حركت میدهند .\n\nعروس من با ترس و سرور تكان میخورد و خود را بسینة من نزدیك می كند عمریست كه من به نوازش وی پرداخته ام . برای او بستری از گل درست كردم . غرفه ها و در را بستم تا روشنی های تیز چشمان او را آزار نكند .\n\nبه مهر و آرامش او را بوسیدم . بوسة من بر لبهای او بود. آهسته باو سر گوشی كردم تا از خنده اندكی ناتوان شد . در غبار مبهم شیرینی و مهر مستور شده بود .\n\nاورالمس كردم: این حركت مرا جوابي نداد . برای او سرودم : نغمات من نتوانست او را بیدار كند .\n\nامشب، از بین وحشت، صدای طوفان بما رسیده است .\n\nعروس من بخود لرزیده و جابجا بپا ایستاده است . دست مرا گرفته و بیرون آمده است .\n\nموهای او در نسیم بازی میكند . نقاب او بلرزه درآمده است. گلهای او روی سینه اش حركت میكند . صدای خفیفی ازان شنیده میشود كه از حركت برگها و كسلبرگها پیدا میگردد ."}
{"book": "adl1201", "page": 87, "text": "(۷۲)\nمرگ اوراجنبانیده به حیات افگنده است. من واو روبرو\nشده ایم ، قلبهای ما باهم مواجه شده اند .\n—۸۳—\nآن زن در دامن تپه، در کنار کشتزارجواری، نزديك چشمه ایکه\nآبهای خندان آن در سایه های آرام درختان سالخورده روان\nاست، زندگی میکرد . زنان برای پر کردن کوزه های خویش\nبدانجامی آمدند. رهگذران آنجادم می گرفتند و صحبت میکردند.\nآن زن هر روز آنجا کارمیکرد و با آهنگ آنچشمه خرو شنده\nناروپاهای خود محشور بود .\nشامگاهی،مسافری، از فراز بلندی ایکه با ابر پوشیده بود،\nفرود آمد . موها یش چون مارهای خمار آلود بهم پیچیده\nو آویخته بودند .\nبحیرت پرسیدیم:«تو کیستی؟» خموشانه در کنار آن چشمه\nخروشان نشست و به کلبه ایکه کـه آن زن در آن می زیست\nبه سکوت نگاه کرد . دلهای ما از هراس برشد . چون شب آمد\nبخانه بر گشتیم .\nبامداد، چون زنان به آن چشمه، نزديك در ختــان «دیودر»\nبرای آب گرفتن رفتند درهای کلبه آن زن را فراز یافتند اما\nآواز اوشنیده نه می شد . آن روی خندان او را چه شده بود ؟\nکوزهٔ او تهی روی زمین دیده می شد. چراغ او سوخته بود .\nهیچکس نمیدانست، پیش از آنکه بامدادفرارسد، بکجافرار\nکرده بود.آن مسافر نیز رفته بود .\nرساله باغبان بنجمهـ مبلد"}
{"book": "adl1201", "page": 88, "text": "(۷۳)\nدر آغاز تابستان آفتاب گرمتر شد. برفها آب شدند. ما در کنار چشمه نشسته گریستیم . در اندیشه های خویش می گفتیم: « آیا در سرزمینی که وی به آنجا رفته است، چشمه ای خواهد بود که درین روزهای گرم و تشنه، کوزهٔ خویش را ازان پر آب کند؟» بنومیدی از یکدیگر می پرسیدیم : « آیا در ورای این تپه ها سرزمینی هست ؟ »\nشب تابستان بود . نسیم از جنوب میوزید . من در کلبهٔ وی، جائیکه چراغ خموش او دیگر روشن نشده بود نشسته بودم . ناگهان تپه ها از منظر من ناپدید شدند، چنانکه پرده ای را یکسو زده باشند. «آه اینکه می آید اوست . فرزندمن چطور هستی؟ شادهستی؟ در زیر این آسمان پناه گاه تو کجاست ؟ ی، افسوس ! چشمهٔ ما دیگر اینجا نیست که تشنگی ترا فرو نشاند . »\nگفت: « این همان آسمان است. تنها آن تپه هادیگر در میان دیوار نه می کشند . این همان نهریست که اکنون دریاست . این همان زمین که اکنون یک میدان پهناور است ». من آه کشیدم: « همه چیز اینجاست. تنها ما نیستیم». با تبسم اندوهناکی گفت : «تو در دل من هستی». بیدار شدم: خروش نهر و آواز برگهای «دیودر» را در دل شب شنودم .\n—۸۴—\nابرهای پائیز بر سایه های کشتزارهای سبز وزرد شالی سیر می کند . آفتاب در پشت آنها می شتابد .\nزنبور ها مکیدن شهد را فراموش می کنند، بیهوشانه سیر و زمزمه دارند : از بادهٔ روشنائی مدهوشند ."}
{"book": "adl1201", "page": 89, "text": "(٧٤)\n\nمرغ های آبی در جزایر دریا بهیچ شادند و نشاط دارند.\nبرادران ! بیائید، امروز درین سحرگاه، به خانه های خود نرویم\nو بكارهای خویش نپردازیم .\nبیائید آسمان نیلگون بطوفان در آریم و طوری بشتابیم\nکه فواصل را تاراج كنيم .\nخنده در فضا چنان سیر می کند که کف در یا روی سیلاب\nمی شتابد .\nبرادران! بیائید، بامداد، خود را به سرودها و نغمه ها بسپاریم.\n\nــ ۸٥ ــ\n\nای خوانندۀ که پس از صد سال شعرهای مرا میخوانی، تو\nكیستی ؟ من نمیتوانم حتى يك گل ازین بهار غنى و يك خط\nآتشین وزرین ابرهای دور بتو بفرستم .\nدرت را فراز و بیرون نگاه کن ! از باغ پرشکوفۀ خویش\nخاطرات معطر گلهائیرا، که صد سال پیش پژمان شده وازین\nرفته اند، گرد آور .\nآن سرور زنده و خویش جاویدی را که در یکی از بامداد\nهای بهار سروده شده است، وصدای سرود آن صد سال سیر\nکرده است در سرورهای قلبی خویش حس خواهی کرد.\nپایان کتاب\n\nرساله باغبان پنجاه میله ."}
{"book": "adl1201", "page": 90, "text": "مهمترین آثار مترجم این کتاب\n\nچاپ شده\n۱ - پیشوا ( ترجمۀ اثر جبران خلیل ) چاپ کابل ١٣٣٥\n۲- باغبان ( ترجمۀ اثر تاگور ) « « ١٣٣٦\n٣ - افسانه های مردم « « ١٣٣٦\n٤ - یکعده رساله ها برای معرفی افغانستان با نگلیسی (منطبعۀ لندن)\n\nآماده به چاپ\n٥ - لمحات بنگال (ترجمه از اثر تاگور)\n٦ - دختر نابینا (ترجمه از انگلیسی)\n٧ - عروس بیکس( « « )\n٨ - عواطف ( شامل یکعده مقالات)\n٩ - اندیشه ها (شامل وجیزه ها)\n١٠ - منتخبات اشعار (فارسی و پښتو)\n١١ - روبی کلیمه داره ( تمثیل منظوم به پښتو)"}
{"book": "adl1201", "page": 91, "text": "رابند راناته تاگور به تاریخ ٦ می ١٨٦١ در خانوادۀ جلیلی در کلکته به جهان آمده . پس از تحصیلات خصوصی در هند، بسال ١٨٧٧ بعزم تحصیل به انگلستان سفر کرد . دگر زود برگشت . هنوز جوان بود که در نویسندگی و شاعری در بنگال نامدار شد . در سال ١٩٠١ مدرسۀ «سانتی نیکتان» را نزديك کلکته تأسیس کرد که مرکز بزرگ فرهنگ و هنر گردید. در ١٩١٣ جایزه نوبل را در ادب گرفت و هشت هزار پوند انعام آنرا در توسعۀ سانتی نیکتان صرف کرد . به غرب، امازونی و جاپان سفرها کرد. رهبر بزرگ هند شد. نشیدۀ ملی آنکشور را او سروده. کودکان و مردمان بینوا را دوست داشت و همچو پدر مهربانی میزیست. در تابستان ١٩٤١ از جهان رفت. مجموعۀ شعر «گیتان جلی» از چند مجموعۀ بنگالی انتخاب و بانگلیسی ترجمه و نشر کرد (١٩١٣) . «هلال» (١٩١٣). «باغبان» (١٩١٤)، «اشعار كبير» (١٩١٥)، «سبد میوه» (١٩١٦) سرتا سر جهان ترجمه و خوانده شده اند.\nتاگور در بنگالی در حدود ٢٦ مجموعۀ شعر ، ١٧ درامه ، ٥ کمیدی ، ٦ مجموعۀ مخصوص سرود ، ١٧ مجموعۀ نثر ، ٢ کتاب تعلیمی ، ٦ رومان ٤ داستان ، ٥ کتاب در بارۀ هدف ملی دارد که همه ترجمه نشده . ازجمله ترجمه ها در زبانهای مختلف جهان، آنچه دیگر به انگلیسی ترجمه شده اینست :\n« رشته های گسسته و دیگر حکایات» ، «کانون فرهنگ هند» ، « وحدت خلاقه» ، «لعن بر وداع» ، «لمحات بنگال»، «سفینۀ زرین» ، «داستان گورا » «سنگهای تشنه» ، «هند بزرگتر» ، «سخنرانیها» ، « آموزش طوطی » ، «شخصیت» ، «دشنۀ سرخ » ، « مرغان گذران» ، «سخن رانی بر چین» ، «زمان کودکی من» ، « مکاتبات » و غیره و غیره . چنانکه مترجم این کتاب در مقالۀ مقدمه مینویسد، هرکس از ظن خود یار تاگور میشود . این سخن در مقاله هائی که شعرا و دانشمندان قرن ما همچون جولان داوه ، آندره ژید ، کارل هوکمن ، و.ب. ييتس ، ای. تامپسن وغیره در باره اندیشه تاگور نوشته اند ، مشهود است . مترجم این کتاب، هنگام ترجمه و هنگام نوشتن مقدمۀ خود، مانند این دیگران بوده در « راه رسیدن بدل و دیده تاگور » (شاید بیشتر از دیگران) پیرو «قریحه و عواطف » شخص خود است . مگر درین قریحه و عواطف نیز، تجلی ای از تاگور میدرخشد. دوستداران شعر تاگور از خواندن و بازخواندن این مقالۀ مترجم بی نیاز نخواهند بود . روان فرهادی"}
