{"book": "adl1199", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 6, "text": "افسانه های مردم\n\nوظیفه - ضمیر - آواره - دختر کوچی - شهزادۀ بست\n\nسه عاشق - رودابه و زال\n\nاثر\n\nپژواك"}
{"book": "adl1199", "page": 7, "text": "سلسله نشرات کابل رادیو\n\nفهرست\nصفحه\nوظیفه (تمثیل در چهار صحنه) ۱\nضمیر ۲۳\nآواره (۱) ۳۰\nدختر کوچی ۴۳\nشهزادهٔ بست ۵۰\nسه عاشق ۶۰\nرودابه وزال ۷۵\n۱- «آواره» در اصل از «افسانه‌های مردم» نیست، بصورت جداگانه در جلال آباد نشر یافته و در مجموعهٔ دیگری بنام «عواطف» شامل خواهد شد.\n\nامید است خوانندگان عزیز پیش از خواندن افسانه‌ها غلطی‌هارا اصلاح کنند\nصفحه سطر بجای\n۴ ۷ تأنی بجای تامی\n۲۳ ۱۰ موجود « کوجود\n۲۷ ۳ (از زیر بیالا) روزی بر « روزیر\n۲۹ ۷ ( « « ) از آنروز « از آنرو\n۳۹ ۶ بودم « بود\n۴۸ ۹ شاید « شاید\n۵۰ ۱۵ فقیر « تغییر\n۵۶ ۱۷ کجوریان « کجویان\n۷۲ ۱۳ و ۱۴ زبردستی « زیردستی\n۷۷ ۱۳ آنکه « اینکه\n۸۳ ۱۷ از جنگ ما « مازجنگ\nخوانندگان عزیز زحمت صحیح خواندن غلط‌های واضح را از روی لطف قبول خواهند کرد"}
{"book": "adl1199", "page": 8, "text": "(الف)\nتذکر نگارنده\nاین مجموعه بجز «آواره» نوشته‌های زمان پانزده سال پیش است و آن وقتی بود که به سایقهٔ جوانی آرزو و خامی طبع اینگونه گستاخی‌های معصومانه آسان سر می‌زد.\nوقتی موضوع طبع آن بعد از اینهمه سال‌ها در میان آمد با آن مخالفت ننمودم زیرا اگر نواقصی در آن از لحاظ نویسندگی وجود دارد این امر متوجه شخص من است. من یقین دارم که هر کس آنرا بحیث آثار آغاز روزگار نویسندگی خواهد خواند اما اگر نشر نمی‌شد يك قسمت فولکلور مملکت پراگنده می‌ماند.\nنوشتن «وظیفه» برای آن بود كه يك واقعهٔ حقیقی تاریخی که بنام «عینو» معروف است ثبت گردد. بخاطر ندارم که از نوشتن آن در پرده‌های مختلف به شکلی که دارد منظور چه بود. اینکه در «باغبانی» نوشته شده است برای من يك خاطرهٔ عزیز شخصی است زیرا من به این دهکدهٔ زیبائی تعلقی دارم که هر انسان با محل پرورش خود دارد و بیشتر آنگاه که ازان دور باشد.\n«ضمیر» افسانه‌ایست که آن را شنیده وازان متأثر گردیده بودم. گویندهٔ این سرگذشت هنوز زنده است. تنها در قسمت «گردنبند» تحریف کرده‌ام. در اصل افسانه تغییری واقع نشده. یقین دارم گویندهٔ آن آنرا برای خود جعل نکرده است. من آنرا باجازهٔ او نوشته و به ضمیر معذب او اهدا کرده‌ام.\n«آواره» که اگر درین مجموعه نشر نمیشد. بهتر بود انعکاس يك سلسله عواطف است که بعد از مسافرت‌های دراز و دور از وطن برای ثبت خاطرات"}
{"book": "adl1199", "page": 9, "text": "(ب)\n\nشخصی نوشته شده است و حقیقتی که می توان به آن نسبت داد صمیمیت این\nعواطف است.\n\n«دختر کوچی» يك داستان ذوقی است که اگر روزی باز فرصت شغل\nنوشتن دست دهد سلسلة آن را دوام خواهم داد زیرا ذوق خاصی به نوشتن\nافسانه هائی دارم که حیات مردم مرا تمثیل کنند. اگر کسانیکه این فرصت را\nدارند این شیوه را قابل قبول پندارند، یقین دارم خدمتی برای ادب خود\nدر ساحة تمثیل از حیات مردم خود کرده خواهند بود.\n\nاتفاقاً این افسانه بعد از نشر ترجمة آن بزبان عربی به اهتمام دوستم\nرشید لطیفی در قاهره و در اتا زونی، انگلستان و هندوستان بقلم اشخاص مختلف\nبزبان انگلیسی و در فرانسه بزبان فرانسوی ترجمه گردیده و نشر شده است.\n\n«شهزاده بست» از افسانه های معروف ملی است که اصل آن\nپشتو است و به داستان «فتح خان» معروف است. کوشیده ام سادگی آن را\nحفظ کنم.\n\n«سه عاشق» نیز از افسانه های معروف ملی است که عوام آن را بنام\n«مؤمن خان» می شناسند.\n\nچندین افسانه دیگر ازین آثار خلق و داستان های مردم گرد آورده ام\nکه تکمیل آن وقت می خواهد و امید است روزی به طبع آن موفق گردم\nتا بصورت يك مجموعة خاص انتشار یابد. این دو افسانه نیز جزء آن سلسله\nخواهد شد.\n\n«رودابه و زال» داستان محلی وطن ماست که اگر فرصت دست دهد جزء\nسلسله داستانهای آریانا باز انتشار خواهد یافت. این داستان از شاهنامة\nاستاد و پیشوای سخن فردوسی طوسی است که در نوشتن آن نیز روح آن"}
{"book": "adl1199", "page": 10, "text": "(ج)\nپیشوای گویندگان زبان دری رهبر گرفته شده است و شیوهٔ آن عیان\nو آشکار است .\nدر طباعت آنقدر غلط‌ها موجود است که از یکسو آرزومندم از زحمتی\nکه دوست من دوکتور عبدالغفور روان فرهادی محض پاس دوستی در تصحیح\nآن کشیده‌اند اظهار امتنان نمایم و از طرف دیگر می‌ترسم با این تذکر\nاظهار ناسپاسی کرده باشم. این گفته بر جناب حبیب نوابی مدیر مسؤل\nمجلهٔ رادیو کابل نیز متوجه است . چون هر دو مرا می‌شناسند یقین دارم این\nاین تذکر را عذری برای خوانندگان تلقی می‌فرمایند. خود امتنان قلبی مرا\nقبول خواهند فرمود. کسانیکه با ینگونه نوشته‌ها میل نشان می‌دهند\nخود می‌توانند زحمت صحیح خواندن غلط‌ها را قبول فرمایند و عذر ما را\nبپذیرند.\nپژواک\nکابل - عقرب ۱۳۳۶"}
{"book": "adl1199", "page": 11, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 12, "text": "وظیفه\nپرده اول\nصحنه اول شب در برج\nحلمی (تنها): حتی دیشب درین دقایق عقیده داشتم که امشب ستارگان نوی در آسمان خواهند درخشید و مهتاب دیگری طلوع خواهد کرد، ولی این همه خیالی بیش نبود و مینگرم که مانند شبهای دیگر ظلمت و سکوت آرزو های مرا احاطه کرده است. ولی باز هم میل دارم سپیده صبحی را که در پایان امشب منتظر آن بودم ببینم چه جلوه خواهد داشت. آرزو داشتم روزی که میآید عراده های موکب آن طلائی باشد ولی باز هم میخواهم ورود آنرا استقبال کنم و آرزوهای خود را برای روز دیگری، روزیکه مجهول است ولی شاید خود را به شکوه و زیبایی بیشتری بمن نشان بدهد نگاهدارم. آه امشب بایست ماه خویشتن را بجلوه دیگری برای من میآراست و فردا خورشید دنیا را بدرخشندگی زیباتری برای من، قلب من، و آرزوهای من تجلیل و تزئین مینمود. آیا این آرزوی من بود که به این کائنات بزرگ حیات میبخشید؟ اگر چنان نیست پس چرا امشب فروغی در ماه و ستارگان نمیبینم و شب چون قبر تاریکی پیکر سرد جهان را در آغوش کشیده است؟ آیا حقیقتاً آفتاب فردا برای من گرمی و فروغی نخواهد داشت؟ خداوندا! امشب چرا اضطراب و اندیشه های مرا افزون ساخته ای؟ میخواهی مرا آزمون کنی؟! گرچنین باشد من به قسمت خود راضی هستم و عقیده دارم که خیر من در همان است که تو میخواهی ....سعادتی که تو آنرا بمن نمیدهی مرا مضطرب نمیسازد. آنچه را نمیتوانم داشته باشم به صبر و قناعت جواب خواهم داد..... ولی آیا هماره باید جز زره آغوش محبوب دیگری برای من باز نشود؟! بلی من سرباز هستم باید هر زحمتی و مصیبتی را"}
{"book": "adl1199", "page": 13, "text": "بخون سردی برخود هموار نمایم . نمیدانم این تپش وشورچه قوۀ قاهریست\nکه قلب مرامغلوب ساخته وصدای مرا به لرزه می آورد؟ نمیدانم به این سحر\nوجادوئی که هر آن روح مرا مسخر میسازد، به این جذبه وشوقیکه مرا با خود\nمیبرد ونمیتوانم خودرا در مقابل آن باز دارم اعتماد کنم ؟ یا اینکه بد ان\nچون و هم شو می پیش بیا یم ؟ آ یا میتوان عشق وعواطف را دشمن\nپنداشت و آرزوهای شیرین جوانی را، آمال پاك و بی آلایش را که محبت و عشق\nبه قلب ما اهداء میکند نابود ساخت...... ؟! این نورماه آهسته آهنه خیره میشود،\nظلمت شب بصور ت غیرمحسوسی بسپیدی می گراید ولی این آتش سوزندۀ را\nکه درقلب من افروخته اند فروزانتر میسازند، واند یشه های من تار يك تر میشوند\nینهمه اضطرابات برای آنست که فلق پر تو نخستین همان روز را به من نشان\nمیدهد که من .... آیا اکنون همان روشنی که شبها وروز ها در بین ظلمت\nو تور زندگی چشم براه آن بودم وورود آنر ازودتر آرزو داشتم بروی من\nخواهد تابید ...... ایكاش آرزوهای من عجله نمیکردند وروز دیگری را برای\nپذیرائی محمل عشق وجمال و گرفتن ریسمان شتری که با گامهای وسیع\nخویش، باچشمان صبورو متحمل خویش بار گرانبهای سعادت مرا در جلو\nدرب قلعهٔ من فرود می آورد انتظار میکشیدم . فردا خورشید بر یراقهای\nنقرتین اسپی خواهد تابید که مرا، آرزوی شدیدمرا بجای آنکه به آغوش\nمحبوبم برساند برای مرگ ودشمنان میبرد.آه، اگر به این همه شور وتپش\nدر آنجاخاتمه بدهند و نگذارند باری قلبم در آغوش تو بزند وجذبۀ شور بی حد من\nنگاههای پر ازعشق وصمیمیت من تراپخش نسازد...... آه،چر انمیدانم آن نیم\nدیگری رااز قلب خویش که بایست در اینجا ترك كنم بمیدان جنگ ببرم تا قوت\nونیروی من دو چندان با شد ؟!!...\nما برای فتح وپیروزی میان میبندیم، بلی آیا فتح مادر خون ما نیست ؟ آیا\nجز بمر گ بچیزی دیگری میتوانیم دیدهٔ آرزوی پیروزی را بدوزیم ؟ اگر\nنمیخواستند من وتو برای ابد از همدیگر جداشویم بجای آنکه سعادت مارا\n\n(۲)\n\nکتاب پ[؟]"}
{"book": "adl1199", "page": 14, "text": "بتعویق اندازند میتوانند دوروزی بعدشیپور قشون کشی را بصدا در آورند.\nآیا باید همیشه پنجه‌های جوانان نخست بخون دشمن بعد از آن به حنای سعادت\nرنگ شود؟.... ما باید هماره بیرق فتح را در مقابل مردم بلند کنیم تا بتوانیم\nخویشتن را لحظۀ مغلوب عشق دوشیزه‌گان ببینیم .... نمیدانیم نیاکان ما بخون\nسردی پیری این کار را کردند و یا اینکه حجب سعادت شانرا باخون گرم جوانی مهر\nنمودند و آنرا برای فرزندان خود به میراث گذاشتند؟ آه، ای افکار شوم دور شوید ...\nخداوندا! گستاخی های مرا بیامرز ومرا عفو کن .. ... قلوب آنها پاک تر\nواندیشه های‌شان روشنتر از ما بود. آنها در پنجه احساسات وعواطف خویش\nچون ما خوار وزبون نبودند. تحفه‌های ایشان برای محبوبه های‌شان گرامی تر از ما\nبود. آنها بجای لباسهای رنگین بیرقهای افراشته فتح را به محبوبه های‌شان\nمیبردند ....\n\nاگر گناهان جوانی مرا نمیبخشیدند این خون گرم را بمن نمیدادند. ای قلب\nآرام شو. تو باید با شکوه وجلال بیشتری خودرا با وتقدیم کنی، اينک روشنی\nصبح آفاق را فرا گرفته است، ظلمت شب فدا شده است. ستارگان نا پدید گردیده‌اند\nماه افول نموده است. این چیزهای کوچک جای خود را برای چیز بزرگ تری\nگذاشته اند . تو نیز ای دل من ! بگذار اندیشه‌های تاريك نابود شوند، آرزو های\nكوچك از بين برود، ستارگان رخشنده تر ماه تابنده‌تر، وخورشید بزرگتر\nدر آسمان تو طلوع کند . بگذار خود را مسلح بسازم و همینکه فریاد شیپور\nبلند شود سپاهیان دیگر در پهلوی من قرار گیرند من باید آنجا باشم و دیگران\nبه پهلوی من بایستند .\n\nبلی وقتی از يك اميد بريديم باید آنرا بکلی فراموش وخودرا به آرزوی\nدیگری پیوند کرد. ولی قلبی که بازیچه آرزوهاست هماره آنچه را بیشتر به او\nشادی می آورد بیشتر نمی پسندد. يك لحظه مرد فاتحی هستم که همه دیده ها\nبمن نگران اند و همه سپاهیان به خوشبختی من رشك ميبرند، بر ارواح با شهامت\nوسلحشور حکومت میکنم. نگاه مرا از هر سو تحسین ها و آفرین ها ، تا بعیت\n\n(۳)\n\nيك بكهزار"}
{"book": "adl1199", "page": 15, "text": "و تسلیم جلب میکند مسرور میسازد. آواز دهل و شیپور برای من پیام شادی و نیروست\nآوازیست که به دشمنان مغلوب من یأس و حزن، ناتوانی و افسردگی میآورد\nشیهۀ اسب من در میان اسبان که سواران شان مغلوب شدند بلند است و گوشها\nبرای شنیدن آن باز هستند. لمحۀ دیگری خود را جوانی می‌یابم که هر لحظه\nساغر قلبم از احساسات و عواطف لبریز است. جمال و جلال دنیا در حیطهٔ نگاه\nمن جمع میشود. عظمت روح من کوهها و وادی‌ها را پر میکند. تخیل سعادتی\nکه به تأنی بطرف من می‌آید قلب مرا به تکانهای ناگهانی عرضه میدارد\nهر چه نیازمند میشوم خویشتن را بزرگتر میبینم. الوهیت و تقدس روح مرا\nدر بر گرفته به هر تاریکی روبرو میشوم آنها را روشن میسازم، با اینکه مغلوب\nو اسیر هستم، بیشتر از فتح و پیروزی تمتع میکنم، آن وقتهای فاتح\nو نیرومندی بودم و این وقت عاشق و دلباخته هستم. آن وقت توان نیروی جسمانی\nمن مردم را بدور من جمع میکرد و اکنون نیاز روح من قلبی را برای من\nمسخر میکند، نمیدانم آن همه کشور گشائی مرا شاد میسازد یا اینکه می بینم\nدریچۀ قلبی برویم کشوده شده است مایه سرور و نشاط است. آه، که انسان را\nبه چه قوه های مخالفی سپرده اند که با او بازی کند؟! قلب همه چیز را برای\nخود میخواهد و ساغرش را بمن تقدیم میکند که آنرا از عشق و مستی، از عواطف\nو آرزو ها پر کنم و جامی بسلامتی خود سر کشم و دیوانه وار در وادی پر امن\nو آرامش رقصی کنم و گوشم را به آواز پر از جمال نی پر تأثیری وقف نمایم\nو ببینم در آغوش زهرۀ تابنده و روشن و ماه زیبا همه چیز را جز آرزوی خود\nفراموش کرده ام. از آبهای زمینی، سبزه‌ها، اشجار، وادی‌ها، کوهها، دشت\nو دمن هائی که بمن زندگی خوش و حیات بخشوده اند، قبرها و آبداتی که تماشای\nآنها مرا به خاطرات حزن می سپارد و در آن پدران و مادران، خواهران و برادران\nمن خفته و از دل خاك چشم شان برای دیدن خوشبختی و بدبختی بزرگی\nو کوچکی شکست و فتح من باز است چشم پوشیده ام. آن قوۀ مقدس دیگری که\nبرای دانائی و تعقل نظام این همه کائنات را استوار داشته است میگوید:\n(٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 16, "text": "توساغرت را بمن تقدیم کن تا آنرا برای تولبریز بسازم و آنرا به سلامتی\nدیگران بنوش وخویشتن را از فدا کاری و جانبازی سرشار بساز، مردانه وار\nدر راه پر خطر خوشبختی گام زن و گوشت را به صدای پر از جلال و ابهت دهل و شیپور\nبسپار و خویشتن را برخورشید حاکم ببین، خون و جان خودت را فراموش کن و شادباش،\nبرای آنکه نگذارشته ای آن آبها وسبزه ها خشک شوند، آن وادی ها و کوه ها\nدشت ها و دمن ها را خطر تهدید کند، آن قلب هائی را که در خاك خفته اند شاد بساز\n... خداوندا نمیدانم وظیفه من چیست ؟!! تو مرا رهنمونی کن... آیا بزرگترین\nضعف بشر همین نیست که نمیتواند خوشبختیهائی حقیقی و جاوید را از سعادت های\nغیر حقیقی و آنی جدا کند؟ توچرا آنهارا بهم شبیه آفریده ای با آنکه بشر\nچرا همیشه اشتباه میکند؟ آیا ما معذور نیستیم ؟ تو نکوتر میدانی که اگر بتوانیم\nبفهمیم و اگر چشم ما کور نباشد اگر ما را بازیچه فریب نسازند هیچ کدامی\nآنقدر احمق نخواهیم بود که حقیقت خالد را قربان کنیم . . . قلب بشر\nگواهی قوی تر از ندامت ها و حسرت های خود ندارد که بتو تقدیم کند و بدین\nوسیله از تو عفو و پوزش بخواهد . . . اينك مسلح شدم . . خداوندا! تو بمن\nمدد کن . . . ای شر مست! با آنهمه تزئینات خویش از جلومن رد شو، بر و\nدر سایه درختی که اشک های من آنرا آب یاری کرده بیاسای، تامن باز گردم.\nجلوه های زیبائی خود را برای فریب قلب ناتوان من مفرست روزی خواهد\nرسید که آواز مسرت بخش جرس تو قلب و روح مرا برقص آورد . ای اسپ\nتوانا ودلير من! بیاومرا بردار و بجائی ببر که میتوانم از آنجا شکوه و پیروزی\nبیاورم . . . خداوندا مرا یاری کن تا با فتح در میدان جنگ ، جمال عشق را\nدر فتح آرزو های قلبی خویش تجلیل کنم و شکوه بخشم . . . هنوز يك\nساعت دیگر دارم . . . بلی يك بار بائیست رفت، آن پیره مرد مر ا چون\nپدر دوست میدارد و مانند فرزند خودش فاتح و نیرومند میخواهد . . .آه\nقلب پیر او تنها به جوانی دختر زیبایش زنده است . . . وقتی او را از من\nدریغ نکرد یقین دارم دعای او در حق من قبول خواهد شد. بایست با او وداع کنم\nدر جنگ گذشته فرزند جوانش دست او را بوسید ولی نتوانست دیگر خود را\nبا او نشان بدهد و مردانه جان سپرد. درین جنگ کسی ندارد که او را به وداع\nپرافتخار شاد کند. آیا این وظیفه من نیست؟(خارج میشود)\n\n(پرده می افتد )\n\n(٥)"}
{"book": "adl1199", "page": 17, "text": "صحنه دوم\n(در درب یکی از قلعه های باشکوه افغانی)\nپیر مرد: (در جلودرب) هنوز حرکت نکرده اید؟! توقع نداشتم ترا ببینم، گفتند قشون در تاریکی حرکت میکنند، آرزومند بودم رویت را ببو سم ...\nحلمی : نه خیر،ولی وقت حرکت نزديك است . چگونه میتوانستم بدون دیدن شما بروم. آمدم تا دستهای شما را برای وداع ببو سم . . .\nپیرمرد : ( با خندۀ معنی داری) بلی برای بوسۀ وداع آمدی .. .؟\nحلمی : (سرش را پائین می افگند) نتوانستم بی آمدن بروم. آمدم تادعای شمارا بگیرم . . . و . . .\nپیرمرد : دعای من . . . من دعاء میکنم که خدا شما را فتح ارزانی کند،ولی آه جز این نمیتوانم دعای دیگری بکنم . . . این دعای من هماره مستجاب میشود . بار ها و در جنگ گذشته نیز در همین جا ، در جلودرب همین قلعه دعا کرده ام و جوانان فتح کرده اندولی نمیدانم من فراموش کردم یا آنکه خدا نخواست فرزند جوان من باز گردد . . . او خود میداند که من شکایتی از مرگ او ندارم و بدان جنگ فتح شاد بودم. هر چند آخرین میوۀ زندگی مرا تندباد آن حادثه فروریخت. مرگ او دیگر امید فرزند را در قلب من کشت،ولی آرزوی فتح در روح من چه قوتی دارد که هماره زنده مانده است . . . بازهم شکر میکنم من در چشم هر جوانی سیمای او ار زنده می بینم. اينك تو در مقابل من ایستاده هستی. چند دقیقه بیشتر دوسه جوان دیگر نیز ازین راه گذشتند، خیال میکردم که فرزند من با ایشان یکجا از جلومن گذشت. اکنون او را در پهلوی تو ایستاده می بینم. عزیز من! گمان مکن این و همی است که از دماغ پیرمن بیرون می آید من معتقد هستم آنهائیکه خودرا فدا کرده اندنه مرده اند، و روح آنها همیشه با آنهائیکه به عقیدۀ که ایشان داشتند و راهیکه ایشان تعقیب میکردند معتقد و همراه است یاری میکند و از ایشان دور نمیشود . همین حالا که از خانه\n(٦)"}
{"book": "adl1199", "page": 18, "text": "برون میشدم «عینو» نمازش را تمام کرده مشغول دعا بود، دیدم تبسم حزینی در لبهای او نمودار گشت پرسیدم : چرا میخندد\nگفت : برادر جوانمرگم را دیدم که بر فراز قلعه گذشت بالهای نورانی او چون آفتاب میدرخشید، بمن گفت: که نیازهای مرا بجائی که میخواهم رهنمونی خواهد کرد و هم خلمی را در میدان معرکه همراهی خواهد نمود و او را تنها نخواهد گذاشت در گرمی و جوش جنگ به روی اونسیم سرد و بروی دشمنانش شعله های سوزنده حواله خواهد کرد، پدرجان. آیا خود رابتو نشان نداد ؟\nخلمی: راستی شما هم او را دیدید ؟\nپیره‌مرد: يك لحظه از چشمان من دور نیست ولی دیگر بامن حرف نمیزند، او میداند که قلب پدر پیرش محتاج تسلی او نیست و خود عقیده دارد که فرزندش در آغوش مرگ آسوده تر است و جوار رحمت خداوندی از لطف پدر ایمن تر گرامی تر و گوارا تر میباشد...\nخلمی: عینو نام مرا گفت ؟ آیا دعا برای من میکرد ؟\nپیره‌مرد: بلی، حتی دیشب تمام شب مشغول راز و نیاز بود، هرچند میخواست احساساتش را در حجاب حیا از من نهان کند ولی من پدر او هستم اورادر دامن خویش ببار آورده امـ من میدانم که او وقتی خدا را پرستش میکند ترا فراموش نمیکند.\nخلمی: برای من شنیدن این خبر قوت و امید است. خوب شد توانستم... خود را برای وداع برسانم، من یقین دارم که دعای شما و نیاز «عینو» برای من فتح و پیروزی می آورد.\nپیره‌مرد: بلی فرزند خدا تنها نیاز های صمیمی و پاك بندگان خود را می پذیرد. او چیزی را قبول میکند که سزاوار آستان کبریای او باشد. من خیلی آرزومند بودم جبین تراـ جبینیکه آیت فتح و نصرت از آن خوانده میشود. ببوسم ولی بتو میگویم که هر جوان فتح میکند. ولی اگر خودش خطوط درخشنده\n(۷)"}
{"book": "adl1199", "page": 19, "text": "جبهه پاك خود را نزداید. برای تو قلب قوی وروشن نیاز میکنم ویقین دارم تاوقتی\nکه قلب تو برای اطاعت از قوانین مقدس دین ونظام باز است همینکه دستت را\nاز قبضه شمشیر جداکنی عرق مجاهدات وپیروزی را از جبین خویش با آن پاك\nخواهی کرد.ولی (تبسم معنی داری میکند) تکرار این کلمات وداع- کلماتیست\nکه از قلب جوانان بیرون می آید ولی تدبیر پیران با آن موافق نیست.\nحلمی : (محجوبانه) ولی چطور میتوان خویشتن را از اظهار مطلب پاکی\nبازداشت؟ البته شما مرا عفو میکنید.\nپیر مرد: بلی فرزند من! ترا عفو میکنم ولی خبرداری که وداع سفر ر اتلخ\nمیسازد. این را کسی میتواند خوب تر بفهمد که بیشتر سفر کرده و بیشتر به وداع\nمجبور شده است؟ آنهم کسیکه در جوانی پیر مرد دلسوزی نداشته است که در درب\nقلعه محبوبش با او نصیحت کند، وداع ... وداع جز خاطره غم انگیزی نیست\nکه حساس ترین گوشه قلب را برای خود انتخاب میکند.\nحلمی: (محجوبانه) اما ...\nپیر مرد : آیا چه؟ آخر او را خواهید دید. چقدر خوبست بجای آنکه\nیکدگر را در اشك و اندوه ترك کنید در خنده و سرور باهم یکجا شوید.\nحلمی: من نمیتوانم آرزو داشته باشم که باری اورا دیده خواهم توانست\nچگونه میتوانم بمیدان جنگ بروم و امید بازگشتن را در دل بپرورانم؟ !\nپیر مرد : تو به فتح خود یقین نداری؟\nحلمی : یقین دارم که قشون مافتح خواهد کرد؛ ولی اگر امثال ما زنده\nمیمانیم این لذت و افتخار مشکوک است ...\nپیر مرد : کی میداند که کی میمیرد؟ من امید وارم ودعا میکنم که فاتح\nباز گردی، تو جوان هستی و باید بدانی که جوان جز به یاس نمی میرد، جوان خود\nآرزو امید است و زندگی او زندگی امید و آرزوی است.\nحلمی : من به هیچ وجه مایوس نمیشوم؛ ولی آرزوی من با من نخواهد مرد.\nآیا روح فرزند جوان شما امروز صبح با بالهای زنده و درخشنده از فراز این\n\n(۸)"}
{"book": "adl1199", "page": 20, "text": "قلعه عبور نگردد به عینو تسلی پر از محبت خود را اهداء ننمود ؟\nولی مصمم هستم که زنده با ز نگردم .\nپیره مرد : بهتر است بگوئی مصمم هستی که مغلوب با ز نگرد ی.\nزندگی در فتح و مرگ در مغلو بیت است .\nحلمی : آری اگر فاتح باز میگردم... آنگاه (سرش را بغرور می بردارد )\nپیره مرد : بلی فر زند من! آنگاه با گردن افراشته وچشم بلند او را\nخواهی دید که برق شمشیر فاتح تو در لبهای او بجلوۀ تبسم سرور وا فتخار\nمیدرخشد . ولی درین وقت مصلحت نمیبینم او را ببینی .\nحلمی: پدر : عزیز من! قبول میکنم . من هماره به بزرگان خود مطیع\nخواهم بود، تمام جوانان و پهلوانان قوم ما به بزرگان خود اطاعت دار ند .\nپیرمرد : (جبین او را می بوسد) برو فرز ند! من برای تو دعا میکنم که\nهنگام باز گشتن وقتی بر قبر من بایستی و دعا کنی دعای تو نيازيك سپاهی\nمغلوب نباشد . خدا شکایت را نمی پذیرد، دعای يك سپاهی مغلوب جز شکایت\nرنگ دیگری ندارد . خداوند شکر وسپاس را دو ست دا رد و این همیشه\nاز کسانی که فاتح و پیروز اند ساخته است .\nحلمی : من هم آرزو دارم ویقین میگویم که وقتی دست شمار اببوسم\nلب من لبی نبا شد که خندهٔ فتح و پیروزی در آن دیده نشود .\nپیره مرد : شايد وقت حر کت نزديك باشد ؟ (صدای دهل وشیپور بلند\nمیشود) .\nحلمی : (بدیوار قلعه می نگرد) صدای دهل حرکت است . همین حالا\nباید حرکت کنیم .\nپیره مرد: برو فرزند من ! خدا حافظ تو باد !! ... شاید دیگر تر انبینم\nزیرا عمر من به آخر رسیده است. من از همین حالا جگر گوشۀ خو د را\nبه شرافت ومردی تو میسپارم . اواز تست ، من مرده یازنده باشم. اگر زنده\nوفاتح باز گشتی سر راست درب این قلعه بروی تو کشوده خواهدشد. د ر آن\n\n(۹)"}
{"book": "adl1199", "page": 21, "text": "وقت من زنده نخواهم بود تا با تو و عروست همراهی کنم. شتر محبوب من از من\nوکالت خواهد کرد و محمل سعادت شما را خواهد برداشت. ترا بخدا میسپارم.\nعلمی : (دستهای پیره مرد را میبوسد) خدا حافظ شما ... بقول شرافت\nومردی اعتماد کنید ومطمئن باشید .... (روان میشود ) .\nحلمی : (با خود ) خدا حافظ ... او از تمت اگر زنده و فاتح با زگشتی\nدرب این قلعه سر راست بروی تو کشوده خواهد شد ... او از تمت ....\nاگر زنده وفاتح ... بازگشتی .... صرف اگر بازگشتم سعادت مند خواهم شد..\nخداوندا تو او را حفظ کن !!! .. (آواز دهل بلند تر میشود . صدای شیپور\nوغریو ترانۀ سپاهیان بگوش میرسد) .\nپرده می افتد .\n\n(۱۰)\n\nکتابفرو"}
{"book": "adl1199", "page": 22, "text": "صحنه سوم\n\n(در درب همان قلعه...)\nپیرمرد: (تنها).... آه فرزند عزیز من دیگر تو بجنگ نه میروی\nو برای پدر بدبخت و ناتوانت افتخار نمی آوری.. خاك قوت و جوانی ترا\nبرای ابد پوشیده است... باز هم مرگه نمیتواند سیمای ترا از من نهان\nکند؟ من ترا صدا میزنم ولی تو برای همیشه ساکت شده... نگاه من از\nاینجا در قبر تو نفوذ میکند. نيك ميبينم كه به حیرت بمن نگاه میکنی و با تبسم\nساکتانه بمن میگویی که مرگ آرزوهایت را از تو ربوده و ارمانی برای\nتو نگذاشته است بمن گفتند تیر مرگه سینه ترا شکافت و در قلب تو فرو رفت\nآری من نیز درد آن ضرب ترا در قلب خود حس میکنم... خداوندا! چرا\nمرا بیچاره و ناتوان ساختی!؟... بلی قشون حرکت کرد.... امروز با روزیکه\nروی ترا بوسیدم هیچ فرقی ندارد.... هنوز آن دهل و شیپور کهنه نشده اند که\nتو قدمهایت را با آهنگ آنها درست میکردی گویی من از همان روز تا این\nدقایق از جای خود حرکت نکرده ام و همان صداها بگوشم میرسد...\nپروردگارا! چه وقت دردهای مرا خاتمه خواهی داد ... این راه زندگی چقدر دور\nاست...؟ برای پیری که عصای او شکسته، پایش ناتوان و قلبش رنجور است\nدورتراست. برای کسیکه همرايش او را ترک کرده است سخت خسته کننده\nاست..... آنجا قبرستانیکه نیاکان من در آن جا خفته اند روی پشته معلوم میشود\nحتی قدمهای ناتوان من میتواند در چند دقیقه به آنجا برسد... من نیز جز به\nآنجا به جای دیگری نمیروم. راه زندگی انجامش همان جاست. ولی باز هم\nنمیتوانم در پایان شصت سال خود را در آنجا بیابم.... میگویند عمر زود\nگذر و کوتاه است این را کسی میتواند بگوید كه يك لمحه بدبختی و اندوه او را\nبيك عمر دراز خسته نساخته و اذیت نکرده است. خداوندا! مرا عفو کن. این توهستی\nکه در پدر عاطفه شدیدی خلق کرده ای و بشر را طوری ساخته ای که باری به شکایت\n\n(۱۱)\n\nاپژوالک بکهزار"}
{"book": "adl1199", "page": 23, "text": "حس سپاس و شکر را در خود بکشد و خود را بدبخت تر بسازد. آیا خلمی فرزند\nمن نیست که بمن داده؟ راستی تو عصا و همره دیگری بمن بخشوده ای، او را حفظ کن\nو مرا ببخش. این بنده ناسپاس را تو قابل شکر بساز و سرش را به آستان خویش\nبرای عبودیت بپذیر، بلی باید بروم نمیدانم این دختر چه حال دارد! در چشمان او عشق\nو صمیمیت میبینم آیا نگاه آنها در دیوارهای این قلعه نفوذ نکرده و آنها همدیگر\nشانرا ندیده اند؟ چرا نگذاشتم باهم وداع کنند، اگر باز نگردد و نتوانند یکدیگر\nشان را ببینند آیا بدبختی دو قلب پاک، دو دل عاشق، مرگ دو آرزوی شدید جوانی روح\nمرا ناقرار نمیسازد ؟.... ولی حالا رفته است تنها من میتوانم حس کنم که نگاه\nآخرین او چه قوت مغلوب کننده در خود داشت، خیال کردم دیوارهای قلعه را\nویران خواهد کرد ولی در قلب سرد و پیر من اثری نکرد ... آه انسانها\nچقدر از هم دور و تا چه اندازه باهم شبیهه هستند ؟! .. اگر مادر «عینو» به\nدخترش افسانه خود و من را گفته باشد او را از من نارضا ساخته خواهد بود.\nآه، آنروز چقدر قشنگ بود ؟ جوانی چه قدرت بزرگیست؟ کی میتوانست\nمرا از وداع مانع شود؟ آیا من برای جنگ مهیا ننه بسته بودم...؟ هنوز گرمی\nآن بوسه و داغ را در لبهای سرد خویش حس میکنم ... من که خود سرگذشت\nشوریده دارم چرا خلمی را از این لحظهٔ شیرین مانع ساختم..؟ آری وداع\nخیلی شرین ولی سخت حسرت انگیز است آیا آن قدرت را که من از آن\nدقیقه گرفتم سپاهی دیگری در میدان جنگ داشت ؟؟! خاطرهٔ آن روز در قلب\nمن جاوید است ... روزگار نمیتواند معبد باشکوهی را چون قلب عاشق که صورت\nآسمان محبوبش آنرا تزئین میکند و نیازهای پاک و آرزوهای ارجمند او آنرا عظیم\nو مجلل میسازد. ویران کند اینک موهای من سپید هستند ولی رنگ آن\nخاطرهٔ پراز جوانی را حفظ کرده ام. از همان روز حس میکردم که هر لحظهٔ\nکه از عمر آن میگذرد مرا بزرگتر میسازد امروز میبینم که مانند کوهی\nعظیم الشانی سرم را برف های سرد پیری پوشیده است ولی دامن من از آن\nگلهای آتشینی که گرمی خود را از عشق و جوانی گرفته اند پر است ...\n\n(۱۲)"}
{"book": "adl1199", "page": 24, "text": "و بر وادبهای زیبای حیات- وادی هایی که خزان نمی تواند خاطرات بهار را از\nقلب آن برون کند حکومت میکنم .... این همه عظمت وجلالی که امروز\nدر قلب خود حس میکنم همه مرهون نیاز های همان یک روز است-روزيکه\nدیگر نتوانستم به آفتاب آن چشم بکشایم وتنها امروز میتوانستم نظیر آنرا\nببينم، ولی برای من مقدر نبود و نگذاشتم حلمی و «عينو» باهم وداع کنند ....\nآه، تنهاهمان شادی جوانیست که میتواند یاس واندوه پیری را تخفیف کند.\nپیرمردانیکه به حسرت از یاد آن روز گاران اشك ميريزند طفل اند ..\nحتی مرگ فرزند جوانم نتوانست بکلی مرا ازین خاطرات محروم بسازد ...\nراستی بدبختی من خیلی بزرگ است ..... دیگر همه صدا ها خاموش\nشده اند و قشون رفته است ....... آنجا در میدان جنگ\nمرگ و افتخار منتظر آنهاست و کشش این دوقوهٔ بزرگ گامهای شانرانیزتر\nمیسازد ...... چه وقت میتوانم یقین بدانم که کدام يك قوى تر است\nخوف یار جا...؟ آه حلمی....خدا... (دروازه قلعه از داخل باز میشود، عینو روی\nصحنه میآید )\nعينو :- پدرجان! شاید نخواستی برای وداع بیاید تا چه وقت انتظار میکشی؟\nمن از برج قلعه دیدم قشون حرکت کرده است همه رفته اند .\nپیرمرد:- فرزند من ! آمده بود با او وداع کردم ....... آیا..\nعینو :- آمده بود ؟!! آیا باز می آید ومنتظر او هستی ؟\nپیر مرد :- نی فرزندم! با او وداع کرده ام . با قشون حرکت کرده است.\nالبته باز میگردد ولی وقتی جنگ تمام شود و قشون باز گردد ...آیا مرا ...\nعینو :- آه پدر جان! مراعفو کن آرزومند بودم يك مرتبه اورا ببینم ...\nپیر مرد :- فرزندم! مرا عفو کن او خیلی آرزو داشت ترا ببیند و لی\nمن نگذاشتم (به قلعه داخل میشود ) .\nعینو :- (آهسته باخود) بلی میدانم تو اورا نگذاشته ای...او خیلی آرزو\nداشت، بی خدا نخواست .. خداوندا آیا تو خواهی خواست ! ؟ .... ؟\nپیرمرد- بیا فرزند ... میخواهم وضو کنم ...\nعینو :-(درب قلعه را می بندد ) می آیم .!\nپرده می افتد.\n\n(۱۳)"}
{"book": "adl1199", "page": 25, "text": "صحنه چهارم\n(پس از نه ماه)\nپیرمرد: (در بستر) فرزند من! اندکی آب در حلقم فرو ریز !\nعینو: (آب را باو میدهد) پدرجان! امروز خیلی تشنه میشوی ؟\nپیرمرد: فرزند من! اینجاییش روی من نزد يك بنشین ... آری خیلی\nتشنه میشوم، انسان تا وقتیکه زنده است خیال میکند زندگی بجز تشنگی\nنیست . اکنون میبینم که مرگ هم برای ما جز تشنگی چیزی ندارد .. خدا\nمیداند این عطش شدید بشر در کجا و به چه چیز ختم میشود ؟ چه وقت و در کجا\nحلق ما تر خواهد شد ؟!\nعینو: پدرجان! چرا از مرگ صحبت میکنی این صحبت تو مرا تنها میسازد...\nپیر مرد :ـ فرزندمن! چرا کوشش کنم که ترا فریب بدهم، راهی در\nجلونگاهی من باز شده است که باید آنرا بپیمایم و ترا ترک کنم ... حس\nمیکنم که میمیرم .... يك كمى آب در حلقم فروریز .\nعینو :ـ خداوندا! به من واورحم كن... مرادرین دنیا ی بزرگ تنها\nمیگذاری ؟ من نمیتوانم حتی درین قلعه ... حتی در اطاق خود تنها بمانم ..\nپیرمرد :ـ فرزند من! آب خواستم .\nعینو:ـ (آب را در حلق اوميريزد) پدرجان! که میتواند تنهایی فرزند\nترا به نگاه رحم وشفقت پر کند ... چطور میتوانی بمن بگوئی که مرا\nترك ميكنى ؟...\nپیرمرد :ـ راستی جزخدا کسی نیست که من ترا باو بسپارم .. اوست که\nمرا از تو جدا میکند و هم او خواهد بود که بر تو بدیدهٔ رحم وشفقت بنگرد...\nآیا او به بندگان خود مهربان تر از پدر نیست؟ فرزند گریه مکن ...\nعینو:ـ آری خدا بزرگ و مهربان است او ترا صحت خواهد داد و بهتر\nمیداند که سعادت من در زنده ماندن تستـ او به من رحم خواهد کرد ...\nپیرمرد:ـ عینو ! خدا هماره مهربان است . گاهی بما مصیبت میفرستد\n\n(١٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 26, "text": "وسختی می آورد ولی این هم ازمراحم اوست ... ماخیال میکنیم که مارا\nزحمت میدهد . بشر نمیتواند خوشبختی وبد بختی خود را بداند ... تمام عمر\nدرپی سعادت خود سر گردان است درحالیکه سعادت وخوشبختی او از او\nدور نیست، اونمیتواند آنرا بشناسد . ماخیلی ضعیف و نادان خلق شده ایم..\nاگر صرف بتوانیم سعادت خود را تمیز بدهیم .. راه وچاره دیگری برای\nاین کار درنزد ماموجود نیست جز اینکه ایمان داشته باشیم که آنچه خدا\nمیکند همان برای ما نیکوست وسعادت مادر رضای اوست .\nعینو :— من چگونه میتوانم باغمهای خود تنها مقاومت کنم. پدر جان !\nپیر مرد:— فرزندمن! شکایت مکن . اگرمیتوانی اشك مريز .. به من گوش\nبده ... آه، نه ماه گذشت قشون ماهنوز باز نگشته است . کاش میتوانستم\nیکبار مخلمی را ببینم ... فرزندمن!وقتی با ووداع میکردم باوگفته بودم که\nتوازآن اونی، واگر بازگشت درب این قلعه بروی او گشوده خواهدبود،\nوشتر من محمل شمارا خواهد برداشت. تو باید این را بیاد داشته باشی . .\nبه تو توصیه میکنم که در تمام دقایق زندگی باو اطاعت ومحبت داشته باشی.\nتو در زندگی تنها هستی. کسی دیگر نداری كه يك گوشۀ قلبت را ازاوبازی\nدلت را سراپا وقف محبت اوكن و یقین داشته باش که يك زن سعادت\nو خوشبختی بزرگ تر از آن برایش متصورنیست که قلبش پرازعشق ومحبت\nشوهرش باشد . یگانه دارائی من تو هستی که آن را ترك ميكنم وبخدا ميسپارم.\nهمه چیز هارا مانند خودت بخودت میسپارم .. عقیده داشته باش که سعادت\nهرکس بدست خود اوست . خداوند به همه بندگان خود نظر لطف ومرحمت\nدارد وتمام کسانی راکه اورا میپرستند دوست دارد . آنهائیکه بدبخت\nمیشوند بدبختی شان محصول اعمال ونيات خودشان است،خداوند آنها\nرا عقوبت میکند برای آنکه آنها بخود ضرر رسانیده اند . نيك بختان\nرا نعمت وناز میبخشد برای آنکه آنها خودرا سزاوار آن ساخته اند ورنه\nبدی بندگان نمیتواند بخداضرری برساند ونیکیشان جز برای خودشان مفید\nنیست ... من با قلب وروح خود شهادت میدهم که خدا یکی است. مهربان\n(١٥)"}
{"book": "adl1199", "page": 27, "text": "و بخشنده است .. دعا کن که گناهان مرا عفو کند . . . فرزند من خدا حافظ\nخداوندا مرا در یاب .. (جان میدهد)\nعينو:- (فریاد میکند) آه، پدرجان تراچه میشود ..؟ چرا اینهمه گفتار\nنیکو را زود خاتمه بخشیدی؟ چرا ساکت شدی .. ؟ پدر جان ! حرف بزن\nبمن نیکی وصلاح بیاموز . . . آه، ترا چه میشود ؟ . . . خداوندا اورا بیامرز\nقلبی که شصت سال به عاطفه وعشق گرم بود از کوچکترین اشتباهی\nدر آتش ندامت میسوخت، جز آرزو های نیک امیدی در آن نبود - سرد\nشده است . . . چشمیکه نیاز آنرا اشک آلود میساخت بروی دنیا وزندگی\nپوشیده شد. پیکری که شصت سال تمام حرکت کر د . . . در يك لمحه\nساکن و آرام شد . . . دیگر مرا تسلی نمیدهد . . . تنهائی مر ا نمیتواند\nببیند . . . برای سعادت من نمیتواند دعا کند او در آخرین نگاه خویش همه\nچیز را انجام داد . لحظهٔ که مرگ می آورد نگاهی مختصری که بروی\nمرگ دوخته میشود دريك آن کار های چندین ساله زندگی ر ا میتو ا ند\nانجام دهد . . . آه . . آه . . . پدر جان چرا مرا بیکس گذاشتی (ضعف\nبر او مستولی میشود )\n\nپرده می افتد .\n\n(۱۶)\n\nشباب بر باد . . . ۱۰ جلد"}
{"book": "adl1199", "page": 28, "text": "صحنه پنجم\nپس از سه ماه در قراگاه اردو\n\nحلمی: (در خیمه خود) نمیدانم بابای بزرگ چرا امر داد اینجا فرود آئیم ..؟ بیش از سه میل به شهر نمانده است.\nیاور: - احمد شاه کبیر بهتر از ما میداند ... هنوز تازه شام شده است قشون میتوانست تا خفتن به شهر برسد.\nحلمی: شاید نمیخواهد فتح درخشان خود را در ظلمت شب به شهر ببرد.\nیاور: بلی، جز این شده نمیتواند...\nحلمی: ولی کسانیکه وظیفه خود را انجام داده اند و بعد از يك سال فاتحانه به شهر خود وارد میشوند چه دلها که منتظر آنهاست. امشب در خانه سپاهیان انتظار وشوق حکومت میکند.\nیاور:- آری ولی چه میشود؟ بهتر است آنها را مشتاق تر بیابیم.\nحلمی:- شهر خبر دارد که قشون بازگشته است ولی ما هیچ نمیدانیم که در شهر چه خبر است.\nیاور: همه کس شاد و خرم است.\nحلمی: دلهای حزین نیز بی شمار است آنهائیکه منتظر فرزندان، شوهران و برادران شان نیستند...\nیاور: ولی تا کنون کسی از کشتگان به صورت صحیح اطلاع ندارد...\nحلمی: پس شب سختی بر شهر حکم فرماست. همه کس حزین است زیرا هر پدر و مادر از فرزند خود متوقع جانبازیست و او را مرده میشمرد...\nیاور: آری...\nحلمی:- امشب خوف و رجا باد لها بازی میکند. بهر صورت میتوانی بروی... یکبار خیمه ها را ببین و امر بابای بزرگ را به پهره داران برسان که هیچ فردی حق ندارد پیش از قشون بشهر برود.\nیاور: اطاعت میکنم (خارج میشود)\n\n(۱۷)"}
{"book": "adl1199", "page": 29, "text": "ظلمی:- (تنها) . . . يك سال تمام . . . انتظار مرگ ، مسافرت . . .\nسفريكه از تسلی و داع عاری باشد . . . آه چقدر سخت میگذرد!؟ گوئی\nپیش از وداع ازدیدار او محروم شده باشم . . . گذشت. اكنون بيش از سه\nمیل از هم فاصله نداريم . دوماه پیش ازین هزاران میل ازو دور بودم .\nچندین کوه در میان بود. ولی امروز عصر هنگامیکه بر تپه برآمدم قلعه که\nسعادت مرا در آن محصور ساخته اند معلوم میشد . آيا من نميتوانستم ببينم\nيا حقيقتاً در اطراف آن هيچ كس ديده نميشد ولی من ميتوانم این سه میل راه\nرا قطع كنم وخويشتن را به او برسانم . چه لازم بود در اینجا فرود آئيم ؟\nاگر امروز ميرفتيم و حالا به خوشبختی های خودميرسيديم از عظمت قشون\nكم ميشد ؟ آيا همه سپاهيان باین خوش نبودند؟ يك امر قوماندان بزرگ\nهزاران هزار آرزوی شدید را متوقف ساخت. آيا خودش مايل نبود امشب را\nبجای آنكه در يك خيمه نظامی سحر كند در قصر شهنشاهی بگزارند؟ شايد\nبرای او همین ترتیب خوش آیند است ولی من چه مجبوريت دارم ؟ قانون،\nامر ، اطاعت،وظيفه، بلى اينها همه قابل احترام است ولى آيا من بحيث يك\nسپاهی وظيفه خودرا انجام نداده ام ؟ وظيفة من جنگ وفتح, اطاعت وقبول\nواستقبال مرگ بود . . . آیا امتحان خودرا ندادم ؟\nآيا من اول كسى نبودم كه اسپ خودرا به دريا افگندم ؟ آيا درب سه\nقلعه رامن نگشوده ام؟ آیا دو بار بر قلب عسکر دشمن جز من دیگری حمله كرد ؟\nآیا بابای بزرگ، قوماندان اعظم سه بار جبین مرا نبوسيد ..؟ حالا دو پاس\nاز شب گذشته است ولی هنوز درین جا هستم تا نظام عسكر برهم نه خورد.\nدیگر هیچ خطری نیست آخرین وظیفه خود را انجام داده ام اگر يك پاس\nپیشتر از دیگران میروم چه میشود ؟ میتوانم ناوقت حرکت قشون باز گردم\nولی یکبار بايست خود را رسانید ... آه آن پيرمرد ـ اگر زنده باشد چه اندازه\nمسرور خواهد شد !!؟ من فاتح وزنده باز گشته ام،میشو درب قلعه را سر راست\nبروی من خواهد كشود اورا در آغوش میکشم ... آه، اين چه صدا نیست\n\n(۱۸)"}
{"book": "adl1199", "page": 30, "text": "که به من میگوید قانون را احترام کن ... مرو ... تو حق نداری پیش از دیگران\nبروی ... این صدای قانون است ... فی محض خیال میکنم ... من با ید بر وم\nهیچ دلیلی نمیتواند مرا باز دارد . اینجا جز يك انتظار کشنده وظیفهٔ دیگری\nمتوجه من نیست . میخواهم درعوض آنکه بخواهم استراحت کنم خودرا به محبوبی\nبرسانم كه يك سال تمام بدون وداع او را ترك كرده ام . با يست حركت كرد ...\nبلی، باید وقت را ازدست نداد .. آه، چهرهٔ متبسم تو مرا بسوی خودمیکشاند تو آغوشت\nرا برای من باز کرده ... آه، این دست توست که روی زنجیر درب قلعه گذاشته شده\nاست؟ آیا آنرا بروی من می کشائی ... بلی، عینو آنرا بگشای اينك من آمده ام\nزنده وفاتح باز گشته ام- نخست بگذار ترادر آغوش کشم آنگاه آن پیره مرد\nرا بیدار کن ...آه،این توهستی...؟ تومرا نگذاشتی وداع کنم. دستها ی مرتعش\nتو به چه قوتی زنجیر را برای من می گشاید . بگذار زوددست ترا ببوسم\n... من افسانهٔ جنگ را وقت دیگر بتوخوا هم گفت ... اول بگذار عینو را\nدر آغوش کشم. ... راستی چه درست گفته بودی «بهتر است بجای آنكه يك\nدیگر ا درحسرت واندوه ترك كنيد به شادی وخنده استقبا ل نمائيد ...»\nاينك من هستم... بسوی تومی آيم ..!\n( از خیمه خارج میشود )\nپرده می افتد\n\n( ۱۹ )"}
{"book": "adl1199", "page": 31, "text": "صحنه ششم\n(در درب قلعه)\nحلمی: (دروازه قلعه را می کوبد) چرا باز نمیکنند؟ آیا داخل این قلعه کسی نیست؟ (مجدداً به شدت درب را می کوبد) آیا خواب پیر مردان همینقدر سنگین میشود ...؟ باید اندکی مکث کنم ... آیا او نه گفته بود که اگر زنده و فاتح باز گردم درب قلعه سر راست بروی من کشوده خواهد شد ...؟! آیا من زنده و فاتح نیامده ام؟ آیا این همان قلعه سعادت من نیست؟..\nچرا باز نمیکنند؟!\n(بدرون قلعه سنگی می افگند) حالا هم صدائی شنیده نمیشود ... آیا بجائی رفته اند؟ (مجدداً سنگی می اندازد) صدای پای است ... نزديك میشود ... قدمهای آن جوانی بطرف من می آید ....\nپیر مرد نمیتواند باین قدمهای تند بیاید. آه چرا نمیتوانم بدانم کیست ...؟ بلی، بیدار شدند ... آیا درین لحظه متوقع ورود من نیست؟ عینو اگر تو باشی برای من چه سعادت بزرگی استـ من یقین دارم که تو نیز مرا مانند سعادت خویش استقبال میکنی ... فردا افسانه های دلیری من ترا شاد خواهد ساخت...خداوندا! درب سه قلعه را به نیروی جوانی و قدرت شهامت کشودم درب این قلعه را بروی نیاز های من باز کن ..! اینجا آغوش سعادت بروی من باز میشود آغوش پیره مردی که چون فرزندش مرا دوست دارد ... آغوش محبوبی که او را از جان دوست دارم ... آه، بین الظلمو عین تاریکی و روشنی را بهم آمیخته است ... آیا خواهم توانست پیش از طلوع خود را به اردو برسانم؟ (از پشت دروازه صدای زنی جوانی شنیده میشود)\nکیست و کی را میخواهد؟\nحلمی: این من هستم کسی که بصدای تو آشناست...\nعینو: من نمیدانم تو که هستی و کرا میخواهی ...\nحلمی: دروازه را باز کن ... این من هستم آیا صدای مرا نمی شناسی؟ کاکا کجاست؟\nعینو: کاکا سه ماه پیش مرده است تو که از مرگ او خبر نداری چطور میتوانی دعوی آشنائی کنی ؟ !\n(۲۰)"}
{"book": "adl1199", "page": 32, "text": "حلمی:-مرده است.... آه ....دروازه را باز کن تا با هم گریه کنیم این\nمن هستم... حلمی .\nعینو:- حلمی با عساکر فاتح می آید .... او باصدای دهل وشیپو ر فاتحین\nمی آید. او باجوانان و سپاهیان می آید... باز گردمن ترا نمی شناسم ...\nحلمی:-من کسی دیگر نیستم.... عینو! من حلمی هستم آیا اینقدر ز ود\nفراموش شده ام .... ؟ !\nعینو:- آیا فوجیکه آوازفتح آن آفاق را پر کرده است چنین خموشانه به\nشهر وارد شده است .....؟ بی دهل وشیپور می آید....؟ آیا حلمی از فاتحین نیست؟\nحلمی:- من حلمی هستم ... زنده و فاتح باز گشته ام چرا درب قلعه را سر راست\nبروی من نمی کشائی...؟ چرا مرا نمی شناسی ...؟وقت میگذرد .... شتاب کن\nو مرا در یاب ....\nعینو :- ترا چه شده است ... تنهایی ؟\nحلمی:- چیزی نیست ... دروه را باز کن !...از آری تنهاستم .\nعینو- چرا تنها آمدی...؟\nحلمی:- برای آنکه دیگر توان نداشتم مهجور باشم و نتوانستم ترا نه بینم\nپیشتر از دیگران آمدم تا بانگاه مختصری بر تو خود را حقیقتا بزرگ و فاتح\nببینم. من باید زود باز گردم...؟\nعینو:- چرا زود بازمیگردی؟....\nحلمی- برای آنکه باید با عساکر یکجا بشهر وارد شوم. پیش از آنکه\nروز شود باید دراردو باشم... سه میل راه در پیش دارم.\nعینو:-درب این قلعه بروی کسی باز نمیشود که برای خاطر يك زن قانون\nرا بشکند و وظیفه را فراموش کنند.\nحلمی:- عینو! این صدای تست که قلب مرا می شکند ؟؟\nعینو:- بلی باز گرد من نمیتوانم ترا ببینم...\nحلمی :- مرا عفو کن...! اگر پدرت زنده می بود چنین نمیکرد ...\nعینو:- به مردگان تهمت مکن... باز گرد... برو تا قانون تر ا عفو کند ...\n(گریه گلوی او را میگیرد. )\nحلمی:- (مایوسانه باز میگردد ) تبا قانون ...\nپرده می افتد\n(پایان)\nبا غبانی جدی ۱۳۲۱\n( ۲۱ )\n\nانتخاب پژواك ۱۰۰ جلد"}
{"book": "adl1199", "page": 33, "text": "ضمير\n\n«کاش در دهان همان افعی خوف ناک که روح معصوم\nمن در طفولیت از افسانه آن می ترسید فرو می رفتم\nتا ضمیر مانند کابوس قاهری مرا تعذیب نمیکرد.»\nشبهای عید و برات هماره بدیدن من می آمد. من نیز در چنین شبی\nنمیتوانستم منتظر دیگری باشم، زیرا همه کس در حلقه پر از سرور فامیل\nخویش خوشتر بود و نمی توانست آنهمه فرحت را برای خاطر مسافری چون\nمن که در چنین شبها جز اندیشه های تاريك واضطراب وتشويش،\nدر بین دیوارهای خانه من چیزی دیده نمی شد و هیچ مهمانی نمی توانست در آن\nخوش بگذراند، قربان کند . ولی بازهم يك شهر بی يك قلب مهربان نمی باشد\nورنه ویران می شود .\nدوست من همه چیز و همه کس را ترك می کرد و مرا از\nتنهائی نجات می داد . هر شبیکه با او می بودم تا سحر می نشستم. او به افسانه های\nغم انگیز مرا دوست داشت. همیشه می گفت که صحبت من او را غمگین\nمی سازد و وقتی خاطرات حزن انگیز خود را برای او نقل می کنم خیال می کند\nيك صفحه از زندگانی گذشته خودش را در مقابل او می گذارم .\nهر قدر او را تكليف می کردم به بستر رود قبول نمی کرد.\nشام برات است، هوا تاريك شده است. در قلب من چیزی جز انتظار خاطرات\nگذشته و ورود دوستم نیست. باشمعهائیکه هنوز آنرا روشن نکرده ام مشغول\nهستم . نمی توانم تخیل کنم که پر تو آنها برای من سرور می آورد یا حزن انگیز\nخواهد بود... از وقت گذشته است ولی هنوز دوستم نیامده . . . .\nآیا امشب تنها می مانم... چرا نیامد ؟ ؟ شاید . . . . لمحه ای بیشتر نگذشته\nبود که خیال کردم شب گذشته است، همه خاطرات من تجدید شده، شمع های\nمن سوخته و تصورات و اندیشه های من پایان یافته اند، اشکهای من فروریخته\nو چشمانم خشکیده اند. دیگر منتظر ستاره سحرم. ولی دیدم هنوز هیچ شمعی را روشن\nنکرده ام . . . .\n\n(۲۲)\n\nکمابیز و"}
{"book": "adl1199", "page": 34, "text": "صدائی شنیدم که میگوید : بگذار من شمع های ترا روشن کنم..... بحیرت\nنگاه کردم دیدم تنها یست و همراهی با خود دارد که من هرگز منتظر او نبوده ام.\nو رو د مهمان ناشناس من به هیچ وجهی فکر و اندیشه تازه برای من\nتولید نکرد. شمعها روشن شدند. من در شب برات هفت شمع روشن میکنم.\nاین عدد چرا کم و بیش نمیشود ....\nنشستیم. دوست من گفت «امشب مهمان خوبی داری» گفتم «من از خودش میپرسم»\nمهمان ناشناس من با تبسمی که عظمت حزن از آن آشکار بود آهسته\nجواب داد : «اجازه میدهید این سوال شما را فردا جواب بگوئیم»\nیقین دارم باور میکنید که جوابی کامل تر از ین برای من\nکوجود نبود و به همين يك جمله مختصر خودر با و نزديك يافتم ... و حس کردم\nکه او هم قلب مرا بروی خود کشوده یافت. هنوز پیر نشده ولی سالخورده\nبنظر می آمد طوری معلوم میشد که در جوانی از زیباترین جوانان بوده است از\nچشمهای حزین و نگاه نافذ او برق حسرت و ندامت میدرخشید موهای او اکثراً\nپیش از وقت سپید شده بود. خیلی متفکر و حزین بود. میخواست حرف بزند ولی\nسکوت او را مغلوب میساخت و نمیتوانست خود را باز دارد. آنقدر ساکت و غمگین\nبود که آهسته آهسته من و دوستم نیز ساکت شدیم. بالاخره پرسیدم : «چه فکر\nمیکنید؟» گفت: «سوالی خوبی کردید ولی اجازه میدهید اندیشه های خود را\nبخاطر بیاورم؟».\nدر اندیشه های خود فرو رفتیم. هر یکی دیگری را فراموش کرده بودیم که ناگهان\nصدای او سکوت را در هم شکسته گفت: چه خیال میکنید که چه فکر میکنم ؟... من\nچه میتوانم فکر کنم .... میدانم شما میل دارید حرف بزنم و لی نه میدانم\nمن چرا ما یل هستم خاموش باشم ... ... مدتی جز با خود نبوده\nو به چیزی جز خود نپرداخته ام. از کجا میتو انم\nبشما چیزی بگویم؟ نمیتوانم از دنیای خود سفر کنم... دنیائیکه تنها يك مخلوق زنده\n(۲۳)"}
{"book": "adl1199", "page": 35, "text": "و مشتاق مرگ در آن زندگی میکند و آن خودم هستم. هوای آن برای دیگری\nقابل تنفس نیست. آتش آن دیگران را میسوزاند. ولی آب آن تشنه گی دیگری\nرا جز خودم، حتی تشنه گی خودم را، رفع نمیکند. آفتاب آن برای دیگر ان\nرخشنده گی ندارد در ختهای آن خشك و بی سایه است. قصر زیبای\nزندگی من ویران شده است. تنها يك ديوار و يك قسمت كوچك از يك ديوار\nایستاده است که خود را در سایه آن پنهان میکنم، تا روزها رو شنی خورشید وشبها\nپرتو ماه و ستا ر گان بروی من نتابد. ولی باز هم اگر میخواهید حرف بز نم\nازین دنیا افسانه بشما نقل میکنم.\n\nنگاهش حزین تر شد. صدایش می لرزید. در سیمای رنگ پریده او سرخی\nخفیفی دمید. خیال کردم آتشی در قلب او روشن شده است که او را میسوز د\nو حتی من گرمی آنرا حس میکنم . چشمش را بر وی من دوخته گفت\nنمیدانم چرا نمیتوانم آن سیمای پراز نشاط و چهره را که و جد\nو سرور از آن میشاید یکبار دیگر بشما نشان بدهم . چندین سال\nرنج وزحمت، شکنجه وعذاب مرا از جوانی وشادیهای آن محروم ساخته است.\nتنها خودم میتوانم خویشتن را بشناسم و این یگانه خوشبختی من است که\nحتی اشخاصیکه خیلی بمن نزد يك بوده اند از پهلوی من میگذرند\nونمیدانند که من همان جوان پر از نشاط و سروری هستم که بمن\nو خرمی های من رشك می بردند؛ در ثروت، تمول، آسایش وعشرت من\nسهیم بودند. لحظات خوش زندگی شانرا با من میگذرانیدند.امروز از پهلوی\nآنها میگذرم. کوچکترین تغیری را که در زندگی شان واقع شده است تمییز\nمیکنم . میتوانم خطوطی را که در قیافه شان نمودار است\nبشمارم . اندك رنگی را که در ایشان تغیر یافته است ببینم.ولی آنها\nبه چهره من طوری نگاه میکنند که گوئی هرگز آنرا ندیده اند. در همان\nلحظه که بروی شان مینگرم و با چشم بازبایشان نگاه میکنم، خیال میکنم\nبر زندگی چشم پوشیده ودرتهء خاك هستم. این مرگ نیست که ما را\n\n(٢٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 36, "text": "معلوم میسازد، فراموشی است . من نمرده ام ولی آنها فراموش کرده اند.\nمن نمی توانم کسانیرا که حقیقتاً مرده وخاک سیمای شان را پوشیده است\nبا خود بیگانه بیابم زیرا نمیتوانم آنهارا فراموش کنم. حتی درهمین لحظه\nچشمهای اشك آلودی نگاه مرا بسوی خود میکشد و قلب مرا می شکافد:\nمی بینم جمع بزرگی را باطراف خود جمع کرده و به تضرع از آنها\nالتماس میکند که بمن نظر کنند ومرا بشناسند . رویم را از ایشان میپوشم\nولی دست او قویتر از من است. هر نقاب ضخیمی را ازروی من دورمیکند ونمی\nگذارد قیافه رسوای من پنهان باشه.در بین این جمعیت بزرگ نگاه های\nشکافنده دیگری هم است که به نفرت بروی من دوخته میشود، و دربین دیوار\nهای پناه گاه من نفوذ میکند . تاکنون نمیدانم این نگاه ها ازقبر تاريك و\nخاك سیاه بمن نظر میکنند و یا اینکه ازقلب وضمیر خودم بیرون میایند\nنزديك است معتقد شوم که آرامگاه مظلوم دروجدان ظالم است، اگر او را\nوجدانی باشد . ناله های مرگ، ظلم ها، استبدادها، داد خواهی ها، فریادها ،\nنفرین ها، لعنتها، حقارت ها، وتمسخر ها، مرا تکان میدهدنمیدانم اینهمه\nازکجا برون می آیند ولی خیلی بمن نزديك هستند گوئی خود را میکشم\nازدست خودناله میکنم خویشتن را مسخره میکنم بخودنفرین ولعنت میفرستم ولی\nفریادرس وداد گری نیست که انتقام خودم را ازخودم بازستاند ومرا آرام سازد.\nآنجا يك شمع خاموش شده است چرا آنرا روشن نمیکنید ! . . . . چند\nسال پیش ازین، جوانی شاد وخرمی داشتم .مانند درخت سبزی که در بین گلها\nایستاده وسایه آن معطر وگوارا باشد بابخت سبزوطراوت و زیبائی زندگی\nمیکردم . ازهر سوجمال وزیبائی مرا احاطه کرده بود .جز کامرانی ونشاط\nنداشتم . نسیم های فرحت وسرور در اطراف من می و زیدند . هوای من\nصاف وبی ابر،آبهای من روشن وصافی،ثمرم شیرین وسایه‌ام گوارا وپر لطف\nبود . مرغکان خوش آواز شاخه‌های پدرام مراترك نمیکرد. صدای برگهای\nخرم من خرمتر از نغمه وسرور خوش آنها بود .روز پرتو مهر وشب\n\n(۲۰)"}
{"book": "adl1199", "page": 37, "text": "روشنی ماه و ستارگان را در آغوش میکشیدم نمیدانم این دریائی که من در ان دست\nو پا میزنم چرا مرا یکبارگی غرق نمیکند و با آنکه به ساحل نمیاندازد ...\nموج های كوچك و بزرگ خاطرات مرا خسته و ناتوان ساخته اند. كاش\nنگذارند برای آزاد خویش نفسی تازه كنم و يا اینکه نمانند فرو روم و\nمحتاج نفس گردم.\nقلب من او را صدا میزند تاسیمای رنگ پریده، نفس های سوخته، موهای\nپریشان، چشمهای اشك آلود، نگاه های منتقم، نظرهای قاهر، مژگان\nشكافنده، لبان خشك، گریبان پاره، احساسات بر انگیخته، عواطف پرجوش،\nقلب پرخروش و سیمای لعنت كنندۀ خود را بما نشان بدهد ولی او میگوید\nمرا با دیگر ی سروكار نیست. من انتقام خود را از تو میستانم زود تر از نزديك\nخود خواهم یافت و این پنجه های سرخ را در گلوی تو فرو خواهم برد.\nکاش این کابوس خوفناكی را که وقتی من آنرا دوست داشتم و\nدر انتظار او لحظات و دقایق زندگی خود را میشمردم دیده میتوانستید چه\nقدرتی به او داده اند كه چنین مرا مغلوب ساخته است. آیا مغلوبیت این قدر قوی\nو نیرومند است... بلی میلر زم... این لرزش سالها با من همراه\nاست... آیا خیال میکنید كه من در مقابل دشمن توانائی واقع شده ام؟...\nراستی ظلم و استبداد من خیلی قوی بود... این همان قساوت و سنگدلی خودم\nاست که مرا چنین خوار و زبون ساخته است... این من هستم كه خویشتن را\nتهدید میکنم... و نمیگذارم افسانۀ خود را به پایان رسانم... این همان قدرت\nخودم است كه مرا ذلیل و مغلوب میسازد... بلی این قوه که وفا وعاطفۀ نيك را كشت\nو نيكوئی را با همه عظمت آن مغلوب ساخت واكنون مرا هلاک میکند و فنا\nمیسازد... شبح او هر لحظه خوفناك تر میشود. بمن میگوید نام او را نزد شما\nنبرم... تهدید او بیجاست من خود توان ندارم این کار را بکنم.\nاو را خیلی دوست داشتم... یگانه زنی بود كه حقیقتاً قلب و روح مر اتسخیر\nكرده بود. خیالش هماره در آسمان روح من میدرخشید. آفاق را برای من پر كرده بود.\n\n(٢٦)"}
{"book": "adl1199", "page": 38, "text": "در عوالم اندیشه و تصورات پر از جذبه و شور مرا تنها نمیگذاشت سیمای قشنگش همیشه در جلو چشمم جلوه میکرد و هیچگاه نگاه پر از صمیمیت او مرا نومید نمیساخت. جز او کسی نبود که ظلمت های حزن و اندوه را به روشنائی سرور برای دل تاريك من مغلوب کند. همه جا او را جستجو میکردم. مانند مرغیکه آشیان سعادت خود را جستجو کند، بی اختیار بطرف مسکن او می شتافتم ...\nچون شاهین گرسنه ای که در شب طوفان پرواز کند، روحم را در فضای غم های تاريك به سراغ او می فرستادم تنها ژند گی میکرد. نمیخواست فقر و گرسنه گی او را دیگری ببیند. جزاینکه يك كوزه آب از بیرون بیاورد خانه اش را نمیگذاشت. لباس او ژنده تر از آن بود که بتواند زیبائی او را بپوشد چون نقاب دیگری نداشت که او را مستور سازد بیرون نمیآمد. دیوار های کلبه اش پیرهن او بود. جز سقف آن کلبه چادری که بتواند سرش را بپوشد نداشت هیچکس نمیدانست از کجا وارد شده است. دو سال در جوار قلعه با شکوه من بنام همسایه زن فقیری زندگی کرده بود، که کار های حقیر خانه پدرم را انجام میداد ولی من نتوانسته بودم او را ببینم. هر وقت زنها از حال او می پرسیدند میگفت زن فقیری بیش نیست و افسانه ندارد. به همه کس گفته بود که شوهرش چندین سال است از مصائب زندگی فرار کرده و سفر نموده است و او را بیکس و تنها گذاشته است. آیا این چیزی عفت او را حفظ میکرد.\n\nروز برحسب اتفاق در درب قلعه چشمم برویش افتاد. گمان کردم همان فرشته سعادتی که موکل این همه ناز و نعمت است آسایش و فرحت آن قلعه است و زندگی پر از نشاط و سرور من و فامیل مرا پاسبانی میکند خود را بمن نشان بدهد زیرا\n\n(۲۷)"}
{"book": "adl1199", "page": 39, "text": "همسایه زنی که من تنها نام او را شنیده و دو بار لباسهای ژنده او را دیده\nبودم هرگز نمیتواند اینهمه زیبا باشد.... به عجله رو پوشید ولی در همان يك نگاه\nمختصر دانست که قلب مرا شکار کرده است .\nاو حساستر از من بود زیرا من هیچ حس نکرده بودم که مدتهاست روح\nاو قلب مرا تعقیب میکند و چندین ماه ساکتاً نه مرا دوست داشته است ولی نتوانسته\nاست آنرا بمن اظهار کند.\nدیگر تاب و قرار را از کف من ربوده بود .\nولی خواستم روزی در کلبه محقرش روح و قلب خود را تجلیل کنم و با او صحبت\nمختصری داشته باشم.\nنيك میدانست که با تمام قلب و روح خویش او را دوست دارم. او نیز باهمه\nآرزو های خود بمن عشق داشت ولی باز هم تا وقتیکه باو وعده ازدواج دادم\nو گردن بندی هم به شهادت آن وعده باو تقدیم کردم، مطمئن نبود و نمیتوانست\nآن سعادت را برای خود تخیل کند. میدیدم که اوهام و تصورات زیادی\nبر او هجوم میکند و سیمای او پر از شك است در حالیکه من حقیقتاً حاضر بودم\nاو را به همسری بگزینم و خویشتن را باوی سعادت مند بسازم .\nعشق آتش مقدس و هوس آب گل آلود است. آن آب ناپاك این آتش\nآسمانی را خاموش میکند. وقتی از او کام گرفتم دیگر شعله های درخشنده\nو انوار فرخنده وفا، ایثار، مردانگی و شهامت در قلب من خاموش شد .\nوقتی از کنارم جدا شد و به قیافه محجوب و شرمنده او که هنوز هم خطوط خوف\nدر ان خوانده می شد و آیات ریب در ان آشکار بود، نگاه کردم، احساسی جز این\nنداشتم که دوشیزه فقیری را با لباس ژنده و کهنه اش از آغوش خود رد میکنم.\nمیخواستم زودتر از ان کلبه محقر بیرون شوم و بدون آنکه اعتنائی کنم روان شدم .\nگریبان مرا گرفته گفت: «زود باید در باره عروسی فکر کنیم» گفتم: «آن گردن\nبند گرانبها را بتو بخشیدم». گریبان مرا رها کرد؛ رنگش سپید شد. شعله سوزنده\nدر چشمانش درخشید. میخواست دامن مرا بگیرد ولی با او موقع ندادم و بیرون\n\n(۲۸)"}
{"book": "adl1199", "page": 40, "text": "آمدم. شب گذشت....\nفردا بیادم آمد ...همینکه پرسیدم دانستم که در تاریکی رخت بسته و به سوی نامعلومی حرکت کرده است.\nکوچکترین اثری در من نکرد... از اینکه صدائی در اطراف من بلند نه شد که مرا مشوش بسازد و از همه خوف های کوچکی که تصور میکردم نجات یافته بودم خیلی خوش شدم.\n* * *\nماه ها و سالها گذشت. چندین بار ماه طلوع کرد و آفتاب بر آمد. من با آنکه دیگر همه چیز را فراموش کرده بودم گاهی در تخیلات شبینه و تصورات سحر گاهی خویش قیافه او را میدیدم.\nآیا این خیال مرا اذیت میکرد؟ نه! من جوان بودم هیچ اندیشه نمیتوانست مرا سرد و افسرده بسازد. وقتی بیادم می آمد صرف آرزوئی در قلب من زنده میشد که کاش بتوانم باری لذتهای گذشته را بازیابم..\nاو رفتنی بود و تا امشب بیست و دو سال از رفتن او میگذرد.\nسه سال پیش ازین خود را بمن نشان داد. اما چسان؟ من او را نمی شناختم و مانند کسیکه از هوش رفته باشد و نزديك ترین دوستانش را نشناسد بچهرۀ او می نگریستم و نمیدانستم کیست. اشکهای او بروی روح خوابیده من آب زد.\nمرگ بدستهای نازك او توت خود را داده بود. لطمه سختی بمن حواله کرد که مرا بیهوش آورد... دیگر آن ضجه ها و شکایتها، آن ناله ها و فریاد هائی را که در او کشته بودم نمیتوانستم جلو گیری کنم... از آنرو تا امشب يك لحظه مرا ترك نه می کند و همینکه خود را اغفال میکند، و یا رویم را از و میگردانم تا خویشتن را از شعله سوزنده نگاههای شگافنده او نجات بدهم. گریبان مرا میگیرد. چشمهایم را میکشاید و بمن میگوید زود بمیر... زود بیا.... تابش آفتاب حق قاضی، عدل را هر لحظه در انتظار تو می سوزد. مرا نمیگز ارد افسانه خود را تمام کنم.\nدیگر نمیتوانم تحمل کنم! کسیکه.... کسیکه تنها او میتواند مرا عفو\n\n(۲۹)"}
{"book": "adl1199", "page": 41, "text": "کند بمن غضب میفرسند. بلی سه سال پیش، درست سه سال پیش از ین، بفکر افتادم\nکه آهنگ سفر کنم ومدتی را در بین مردمان بیگانه بگزرانم.\nانسان گاهی زندگی ودنیا وحتی خود را وقتی خوبتر میتواند بشناسد\nکه بیشتر بابیگانگی ومجهولیت محاط باشد.\nدیگر آتش من سرد شده بود. نخستین بار بود که فهمیده بودم خوشی های\nگذشته باز نمی گردند وجائی که خاطرات شیرین خود را آنجا ترك كرده ام\nبر من تلخ میگذرد. دارائی وثروت خویش را هم از دست داده بودم. هر سالیکه\nمیگزشت از بلندی دیوارهای قلعه من میکاست. گاهی بارانهائیکه از آسمان\nفرود میایند برای ویران کردن برخی کاخ ها نزول کرده اند. هر لحظه ئی\nاز زندگی لمحه از حیات گذشته را با خود می آورد. هر لمحهٔ مختصر گذشته\nبرابر چندین سال دراز وسنگین بود وفشار آن مرا ناتوان تر میساخت.\nدیگر عرادهٔ اقبال راه قلعه باشکوه مرا ترك كرده بود.\nسیل های تند هوا وهوس جادهٔ سعادت وخوشبختی مرا برده بود. چسان میتوانستم\nدر محیطی که به غرور وتكبر زیسته بودم به حقارت وبیچارگی زندگی کنم....\n***\nآیا سفر مرا نجات داد؟\nسفر کردم: سرزمین معصومیت های صباوت وگناه های جوانی خویشتن\nرا ترك نمودم بطوریکه هیچ چیز را ترك نكرده باشم. تنها چیزی که با خود داشتم\nبار سنگینی بود که آنرا روح وقلبم بر میداشت. هستند چیزهائی که انسان\nنمیتواند آنرا ترك كند...\nچندین شب و چندین روز راه می پیمودم. وقتی در راه تنها میشدم گاهی مانند\nروزگار گذشته خویشتن را جوان مغرور وثروتمندی میدیدم. خستگی را فراموش\nمیکردم. اما زود درك ميكردم که مرد فقیر وغریبی بیش نیستم که نه تنها از زمان\nبلکه از مکان خوشی های خود دور هستم و هر قدمی که می بردارم مرا از ان\nدورتر میسازد. ناگهان قدمهای خیالی غرور من آهسته تر میشد وحس\nمیکردم خیلی خسته شده ام ولی سایه ای نیست که در ان بیاسایم. هنگا میکه\n(۳۰)"}
{"book": "adl1199", "page": 42, "text": "ثروت مندی را میدیدم، خیال میکردم اسپ مرا ربوده و دارائی مرا گرفته است؛\nروح پر از نشاط ، غرور و جوانی، هوا و هوس، شادمانی و خرمی مرا غصب\nکرده است. میخواستم حق خود را ازو بخواهم .\nفقیری از پهلو من میگذشت. خوف و وحشتی بر من چیره می شد و می دیدم\nکه من لباسهای اورا پوشیده افسردگی و انکسار او را دزدیده و بیچارگی\nاو را ربوده ام؛ اگر آنرا از من بخواهند... آنگاه... خویشتن را طوری زبون\nمیدیدم که هر کسی میتواند چیزی از من برباید ولی در من توانی نیست که\nاز کسی چیزی بستانم.\nيك روز نعلی بر سری راه خود یافتم... آن را برداشتم. حرارت افتاب آنرا\nسوزان ساخته بود. خیال کردم از اسپی است که باری بران سوار بوده ام و دیگر\nاز نظر من ناپدید شده است. میخواستم بحسرت آنرا بدو رافگنم.\n\n***\n\nشبی در مسجد دهکده ئی در آتش تب میسوختم... مردی که فقر و مسافرت او را از پا\nدر آورده است جز خانه خدا پناه گاهی ندارد. یکبار و درینجا بود که همه بدبختی ها و\nمصائب را نتیجه غرور و هوسرانی ایام خوش و پر از قدرت و توانائی خود دانستم. مردی\nنکوکار از اهل آن ده بر من رحم کرد. دستم را گرفت و در من نگریست ...\nوعده کرد که آسوده باشم. غذا و دوائی برای من خواهد فرستاد. آن وقت چهل سال\nاز عمر من گذشته بود. ولی نخستین بار بود که به عظمت نگاه ترحم و نیکوئی\nآشنا شدم... من خود مدتی ازین عطیه بزرگ و مقدس خداوندی محروم بودم\nو چنین نگاه آسمانی بکسی نیفگنده بودم و مدتی هم خدا نمی خواست نظر\nلطف بسوی من معطوف شود. در جوانی و ثروت مندی جز گناه و در فقر جز یاس\nبخشی نداشتم.\nماه رمضان بود. گرسنه بودم. صدای زنی بمن گفت او را تعقیب کنم.\nاحساس من بکلی عوض شد.\nخیال کردم در حالت نیمه خوابی آواز سازی بگوشم میرسد. چندین قدم\nبرداشته بودم. می خواهم حقایق ضمیر خود را بشما بگویم... بشرحتی در مصیبت،\nدر فقر، در بدبختی و در مرض بازهم تا جائی که برای او ممکن باشد گناه میکند .\n\n(۳۱)"}
{"book": "adl1199", "page": 43, "text": "من تنها کلمات مختصری شنیده بودم، و تنها آوازش بگوش من رسیده بود. صرف\nحس کرده بودم که زنی را تعقیب میکنم . دیگر ظلمت شب همه چیز را از من\nنهان داشته بود. وقتی اکنون فکر میکنم، قلب روح من تاریکتر از شب يك فقیر\nرنجور بود، میخواستم باز گناه کنم.\nمرا به اطاق تاریکی رهنمونی کرد و خود رفت. دیری نگذشته بود كه با يك\nشمع وارد شد...\nگفت: خدمتگار میزبان مهربان منست... باز پرسیدم؟ گفت هیچ کسی ندارد.\nنگاه های گرم مرا حس کرد و آنرا بدرابه پنداشت... گفتم چرا روز او سیاه است؟\nگفت برای آنکه بیکس و بیباور است. وحشیانه باطراف خود می نگریست.\nدر سیمای او خوف و وحشت خوانده میشد. از حالت او بحیرت مجهولی دچار شدم ...\nحرارت من ناگهان پائین آمد، ولی آتش دیگری در قلب من افروخته شده بود\nکه هر دم نگاه او آنرا دامن میزد...\nگفتم چه چیز او را چنین به هول و شتاب سپرده است . . گفت خطر بزرگی\nاور اتهدید میکند.\nـ آن چیست.\nـ بزرگ ترین خطر یکه برای يك دوشیز ه عفیفه هفده ساله میتوانید\nتصور کنید .\nـ این خطر از کجا میرسد و چاره آن چیست ؟\nـ از قلعه ... هما ره خطر یکه به پا توانان میرسد از قلعه های با شکوه\nتوانایان است.\nـ آیا درینجا مرد شرافتمندی زندگی نمی کند که به فقیر و مسافری چون تو\nرحم کند ؟\nـ درینجا يك جوان هم است.\nـ او کیست ؟\nـ پسر جوان او.\nـ اوست که ترا تهدید میکند؟\n\n(۳۲)\n\nکتاب پنـ\nجلد ر مبـ"}
{"book": "adl1199", "page": 44, "text": "آری... مطمئن نیستم که بتوانم خود را از و نجات بدهم.\nچگونه نجات ؟\nفرار کنم.\nکجا ؟\nنمی دانم کجا!\nمیتوانی بمن اعتماد کنی؟ كمك مرا قبول خواهی کرد ؟\nچه میتوانی بمن بکنی ؟\nهر چیزی که بتواند ترا نجات بدهد و از دست من بر آید.\nنجات من در حفظ عفت و پاکی دامان من است.\nمن آماده هستم.\nحالتی عجیب بمن رو داد، خیال کردم دوباره جوانی و نشاط مرا یمن داده اند:\nاسپ من در درب قلعه منتظر من است، او را با خود برداشته ام... میرویم و در قلعه باشکوه خود با او زندگی میکنم. طفل كوچك ما به خنده معصوم خویش سعادت و خوشبختی ما را عظمت و جلال می بخشد...\nهنوز تخیلات من خاتمه نیافته بود که سکوت را شکست، بدون آنکه پرسیده باشد گفت:\nبهر شرط که تو میخواهی من تنها عفت خود را میخواهم.\nحاضر هستم همه زندگی را با تو باشم...\nحیا چهره او را ارغوانی ساخت. هر موی او جدا میلرزید. در سیمای او خطوط بیم و امید خوانده میشد... گفت: من ناتوان و بیچاره هستم. هیچکس نیست که تکیه گاه قلب ضعیف من باشد، جز اینکه خویشتن را به فقیری چون خود تسلیم کنم. چه چیزی بتواند زندگی مرا که پاکی دامان منست از چنگال این جوان پر غرور نجات بدهد.... من حاضر هستم.... خود را آماده بسازم..... باید این نان را با خود برداریم.. ولی باید بتو بگویم... زیرا خاطره ای را بمن سپرده بود فراموش نکنم..\nوقتی جان میداد بمن گفته بود...\nشعاع درخشنده ئی چشم مرا خیره ساخت، نتوانستم بان چیزیکه در دست او بود نگاه کنم. چشم را بزمین افگندم.\nگفت : ببین این گردن بند را مادرم در وقت مرگ بمن داده و گفته بود باید افسانه آنرا بکسی که میخواهد با من ازدواج کند بگویم...\nفریاد من او را خاموش و حیران ساخت...\nاينك ميبينم دختری دست مرتعش پدر ناشناسی را گرفته و هر دو در تاریکی فرار میکنند مادرش ایشان را تعقیب میکند؟ آزرده و اندوهگین است.\nکابل ۱۳۲۰\n(۳۳)"}
{"book": "adl1199", "page": 45, "text": "آواره\nخوب است گاهی اندیشه و خیال می آیند و مارا در می یابند. ایندو نشان\nهستی ما یند با سرور و اندوه خودما را برای «زندگی» نگهدارند ،\nتادرانتظار آنچه میجوییم از پانرویم و جائیکه آرزو برای ما گزیده است بیا بیم.\nاندیشه میآید، باما زانو به زانو مینشیند، بادست بدست بره میمانند.\nچشم ما را در تاریکی باز میکند، سوی نگاه ما را در روشنائی تغیر\nمیدهد، تا فروغ رخشنده دیده مارا نیازارد. نمیگزارد از بیم اوهام از پا در آئیم\nیا از آرزوهای فریبنده آزار کشیم.\nخیال میآید و مارا در آغوش میکشد. جهانی را که از آن دوریم نزديك\nما میگذارد؛ مژه های مارا برهم مینهد؛ تاریکیهای ما را روشن میکند؛ در ظلمتیکه\nپیرامون مارا فرا گرفته است میدرخشیم، چندانکه میپنداریم گرم شده ایم\nو گرمی ما اجرام سرد هستی را مینوازد. پیامهایرا که میخواهیم میآورد\nو بر ما میخواند. آنهمه چیزهائیکه ما را در کرده اند باز میآیند و ما را بسوی\nخود میخوانند.\nآن یکی خواب مارا شیرین میسازد وروکش آرزوهای خوش را بر وی\nما میکشد و آن دیگر میخواهد به نرمی و آهستگی ما را بیدار کند. یکی مارا\nبه خوابهای شیرینتر نوید میدهد تا بدار شویم، دیگری ما را در ژرف آرامشی\nکه داریم فرو می برد.\nاندیشه میگوید از آرزو وزندگی بیآفرینیم. خیال میگوید زندگی را وقف\nآفرینش آرزوها کنیم.\nاندیشه و خیال چون بهم آمیزند مارا بجایی میکشند که سایه ها و روشنی\nهای شان مثال زیبای زندگی را با حقیقت و جمال آن روی صفحه طبیعت مینویسد،\nتاچشم، بان عشق ورزدودل ما آنرا پرستد. آنگاه آرامش و سروری را که می چشیم\nبا پندار و اندیشه میبینیم، می بوسیم و تنفس میکنیم.\n(٣٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 46, "text": "با این اندیشه و خیال در کنار دریاچۀ « لیمان» راه می پیمایم.\nمسافر آواره ای بیش نیستم که خسته گی زندگی و تشنگی آرزوها مرا سرگردان میدارد.\nبیش از آنچه در عقب گذاشته ام پیش رو ندارم.\nکوهیکه در دامن آن زادم، درختی که در سایۀ آن بازی کردم، باغیکه بهار آن خیال مرا پرورد، میدانهای خشکیکه بمن شیوۀ فکر کردن آموخت، همه را ترک کرده و خویشتن را در بحری افگندم که ساحل آن خاک نا آشنا بود. خویشتن را باین ساحل کشیدم.\nچون نگاه میکنم در عقب چهره های آشنایی را می بینم که از دیدن مصیبت ایشان فرار میکنم. پیش رو، پشت پیکرهای ناشناسی در حرکت اند که نمیتوانم با نها برسم. ازان چهره های آشنا دور میشوم و باین گروه ناشناس نمیتوانم نزدیک شوم.\nدرینجا توقف ممکن نیست، پیش رفتن شایسته نه می نماید، تصور بازگشتن اگر سخت نباشد آسان نیست.\nآری با این خیال و اندیشه در کنار دریاچه راه می پیمایم، جائیکه حیات موقف ثابتی ندارد، انسان میداند کجاست و کجا میرود.\nماه دریاچه را پر کرده بود. دور نمای کوه ها در پرتو آن، نگاه را از همه کران نوازش میداد. سپیدی آن در بلندی ها چون برودوش برهنه می نمود. فروتر از آن، سایه ها چون دامن از کمر آن سیمین پیکران آویخته بود.\nمیروم در کنار این دریاچه، با یکی از سرورهای زندگی، در پرتو فروزان آرزوهای خویش، که آفریدۀ زیبایی های طبیعت است، طبیعت را که آرزوی برآورده آفریدگار است، تماشا کنم.\nجهان و آنچه از هستی در آن است چنان آراسته که آنرا با قدرت و زیبایی مطلق پیراسته اند. خویشتن را در آغوش خیال در میان حلقه ای می یابم که با این زیبایی و توانایی مطلق مرا احاطه کرده است.\nپرتو این پندار چون نور نگینی است که مانند آفتاب در مرکز سایه\n\n(٣٥)"}
{"book": "adl1199", "page": 47, "text": "های حیات میدرخشد و بآفاق میتابد. این پندار مراچنان از همه سو فرا-\nگرفته که می انگارم همه و همه چیز چون انگشتر و نگین است :\nآسمان انگشتر و ماه نگین آن، کوها انگشتر و دریاچه نگین آن، دریاچه\nانگشتر و کشتی چون نگین آن مینماید . طبیعت و زیبائی در ان ، جسم\nو جان دران ، بیم و امید دران ، حال و آینده دران، دل و آرزو دران، همه\nو همه چیز چنان مینماید .\nاو آن سرور زند گیست که سوی او روان هستم. من آن دلم که او\nبسوی من میآید. او را جائی و مرا جائی آفریده و گذاشته بودند تا\n« رسیدن بهم » « و انتظار کشیدن برای هم » را آفریده باشند. مارا\nدر این کار اختیاری نبود و نیست و راضیم که این اختیار را بما ندادند .\nمن دیده ام که چون تصور کنیم خود را خود آفریده ایم چندان\nكوچك میشویم که با ندك خویشتن را کامل می پنداریم. در این آفرینش\nفراوان از خود می گیریم و فراوان از دست میدهیم.\nقدرت و اختیار مطلق، مارا در خود ما نگه میدارد: بزرگ تر از خود\nنمیتوانیم بشویم .\nبهتر است در دست نکو تری بما نیم که بزرگی آن را نهایت نیست\nو گوهر خویش را در دامان ابدیت گرد آوریم، ور نه اینگونه شبها\nو اینگونه لحظات میگذرد .\nآهسته و نزديك بكرانه دریاچه راه می پیمایم . گاهی می ایستم\nو چندان از هوای لطیف فر و میبرم که کوئی ساغری را یکباره سر میکشم .\nمی پندارم سینه من فراختر از سینه طبیعت است و آنچه در میان آفاق ،\nاز قعر دریاچه تا کرانه های آسمان را چون ساغر لبریز پر کرده است،\nتا همگان در سینه من فرو نشود سرخوش ومسرور نخواهم شد.\nاو نیز در آغوش زیبائی و خیال است. چنان مینماید که طبیعت خود را\nبا و بخشوده و او همه چیز را در تبسمی به من می بخشد .\n(٣٦)"}
{"book": "adl1199", "page": 48, "text": "گاهی جز کمی کبیرانه می بینیم ولی چنان است که هیچ چیز\nاز دیدۀ ما پوشیده نیست. حس میکنیم در جستجوی چیزی هستیم. میدانیم\nچیست و کجاست. میدانیم میتوانیم آن را دریابیم ولی باز هم مانند مسحوری\nکه منتظر مشیت ساحر است ساکت می مانیم تا صحبت خود آغاز میشود.\nدیدن و شنیدن با او آنچه را با خود و دیگران ندیده و نشنیده بودم بمن باز\nمینمود و بمن باز میگفت.\nهرگز نمیتوان همه چیز را با خود دید. اگر دو نگاه بهم نیامیزند\nرنگ های هستی از هم جدا میمانند، آنچه از این نقش دیده نمیشود نمیتوان\nآنرا تنها با چشم خود خواند.\nزندگی عظیم ترین و مرموز ترین نقش ها و دقیق ترین صور است.\nمرد تنها چون کور است وزن تنها چون چشمیست که آنرا از سربیند.\nدور افگنده باشند.\nانسان همه جا انسانست. زنان و مردان نيز يك اند. اما اندیشه و پندار\nآنها و آنچه مظاهر هستی و حیات از آن رنگ میگیرد، چنان تفاوت دارد\nکه هرگز نتوان دو چیز یا دو کس را یکسان دید.\nسادگیهایی را که نگاه من نیافته بود، از چشم او میخواندم. میدیدم\nآنرا در ورای آنچه پیچیده و عمیق تصور میکردم گذاشته اند.\nژرف ها و پیچ هائی را که در چشم من میخواند در ورای آن سادگیها،\nکه لطافت و زیبائی زندگی بی آن معدوم است، جستجو میکرد.\nمن در خاور زاده و به باختر شده ام. او در باختر زاده و در باختر مانده بود.\nدرست نیست که شرق چون عمق و غرب چون روی دریای هستی است.\nحیات در نزد ما معماست زیرا هنوز آن را حل نکرده ایم. غربی آن را\nبهمان اندازه ساده می بیند که بحل آن موفق شده است.\nسادگیها و معماهای خام و پخته خاور و باختر منتظر نگاه آینده است.\nشرق و غرب هردو در موقف نیازمندیهای مشترك روحی ایستاده\n(۳۷)"}
{"book": "adl1199", "page": 49, "text": "وچشم براه وحدت مطلق ارواح انسانی و وصال حقیقی د لها نیست که\nدر سینه کائنات میتپد وچون خون گرم و قوی در عروق دریا های حیات\nمیدوند تا به بحر عظیم حقیقت آرام کنند. آن چشم و ایندل برافق هائی باز\nنمیشوند که روشنائی مهر وماه آن خاور و باختر بشناسد .\nاگر تفاوتی در نگاه ما موجود است مارا بهم نزدیک میسازد. چون دور شدن\nلب از لب دیگر هجر ما در حقیقت سعی بهم آمدنهاست . این سعی سخن\nمی آفریند ، فهم و احساس را اظهار می کند و آنچه را در دلها وار واج\nاست بهم می رساند .\n\n***\n\nبدینگونه آنچه در سینه طبیعت و در دل آن شب بود بر زبان آب روان\nمیشد و در پرتو ماه روشن میگردید .\nصحبت آنست که دو تن همدیگر را در ان در یابند . ما شرقیان با هم\nمی نشینیم و حرف می زنیم ، چون دولبی هستیم که از هم دور میشویم . غربیان\nچون دولبی هستند که بهم نزديك میشوند . صحبت ما مظهر فراق وحرف\nایشان حرف وصال است .\nما از همدیگر فرار میکنیم ، ایشان به همدیگر نزديك می شوند .\nبا او ... آنهمه زیبائی چون پیکر زیبائی بود که چون نگاه را پاك بیند\nخود را و برهنگی های روحی خود را نپوشد . رنگ آزرم و پاکی نگاه بر آن\nپیکر جامه می آراست. سکون و حرکت آن را عشوه و کرشمه ای می بخشید\nکه جهان همه گان چون رامشگری دل را در آغوش می گرفت و در پیشگاه\nروح می رقصید .\n\n***\n\nدر چشمان او نگاه می کردم ، نگاهی که مردی بزنی میفرستد. نه آنکه\nآن همه زیبائی ها در چشمان او بود : برای آنکه با آن چشمان بآن جهان\nزیبائی آنچه را نداشت می افزود .\n\n(۳۸)"}
{"book": "adl1199", "page": 50, "text": "من از کائنات می گرفتم، او بکائنات می داد. راز وصال با آنچه\nآن را می جوئیم خویشتن را بامظاهر آن در طبیعت افزودن است. ماهماره\nسعی می کنیم زندگی را رنگ فراق بدهیم. خود نمیرویم تا به عظمت ها\nوبزرگیهای هستی یکجا شویم ومنتظر میمانیم بیایند، وهرگز نه می آیند.\nبی او گمان می کردم طبیعت کامل است. با اویقین کردم که از جهانی\nبی بهره بود. آنهمه روشنی ها دور از آن فروغ دوستی و آیت عشق جز سایه ای\nنبود که نشان حقایق در آن معدوم شده باشد.\nمثل شرق و غرب چون مثل خورشید است: چنانکه خورشید\nازشرق بر میخیزد و در غرب می آرامد، روح شرقی در راهست و روح غربی\nبه منزل آرامش خود نزديك شده .\nجستجوی ماهنوز در آسمانیست که بالای سرما و در سرراه ما گذاشته اند\nاما آن غربی این ساحه را در نور دیده وفضای دیگری را می جوید .\nعشق و روح ما شرۀ یان بخود میگراید. عشق و روح غربیان از خود بیرون\nمی جهد. ماچون آب درخود جذب می شویم. ایشان چون آتش به جهان می زنند.\nماچون خاك برجا میمانیم. ایشان چون هواسیر میکنند.\nمن در قعر خود فرو می رفتم. او باروح سبك برسطح من شنا می کرد .\nما پنهان می کنیم و پنهان می شویم . ایشان آشکار میکنند و آشکار\nمی شوند. ماچون کوهیم که برجا می ایستیم و منتظر ماه وخورشید وستارگان\nمی مانیم تا بیایند ، برما بتابند و از ما بگذرند . ایشان چون\nبحرند بر سر راه ما و مهر و اختران می شتابند، پرتو آنرا\nدر می یابند واز آن می گذرند . تصور و پندار ما در قعر دریای ما فرو می رود\nودر ته این دریا بر تخت غروری که خود زده ایم می نشینیم وبا گوهر هائیکه\nاز خود بعاریت گرفته ایم خویشتن را برشته های پندار میکشیم. ایشان\nدردل طبیعت فرومی روند و در این اقیانوس عظیم از قطره ای گوهر می کنند\nو بآزادی با آن بازی دارند .\n(۳۹)"}
{"book": "adl1199", "page": 51, "text": "شرق اسیر خود است، غرب از خود آزاد است .\n***\nشنیده بودم غربیان پروردهٔ جهان ماده اند. وقتی روح من این اشتباه را\nدریافت تیره شد.\nما عادت داریم بآنچه داریم چندان غرور کنیم که آنانرا که از ما برتر\nو بهتر دارند «بی‌همه چیز» پنداریم ، این... یکی از وسائل فرار از حقایق\nموقعیت حقیقی ما در حیات است زیرا میدانیم اگر از همه داشته های دیگران\nانکار نکنیم، وعنودانه از آن چشم نپوشیم، آنچه بدست آورده ایم حتی در نزد\nخود ما شایان قناعت ، شایستهء تسلی وقابل قبول نیست .\nشاید برای آنست که ما لذت و تمتع را مادی می دانیم و در رنج والم\nمعنویت میجوئیم، یا معنویت لذات را نفهمیده ایم و یا مادیت آلام را ندانسته\nو یا آنکه هرگز میل نداریم بفهمیم و نمیتوانیم معرفت آن را تحمل کنیم\nو یا چون دست ما بنامگزاریها دراز است بهر چه هرچه بخواهیم نام می گزاریم.\n***\nموجهای دریاچه با موجهای روشن هوا می آمیخت. موهای دلاویز او\nدر هوای دریا حرکت میکرد . ساعدسیمین او در پرتو ماه چنان می نمود\nکه خطی از نور در میان دوخط متناسب از هوا شکل درست وظریفی گرفته\nو در پیش نگاه بلغزد .\nاینجا در پیشگاه طبیعت و زیبائیهای آن، در قبال آن روح روشن و روان\nپاشکوه، کمتر گمان میرفت جز تصور فنادرجمال کوه، زیبائی دامن و دریاچه،\nاندیشه دیگری در دل و دماغ راه یابد ...\nاما.... من مسافر بودم . خاطرات کوه‌های عظیم تروبرفهای سپیدتری\nمرا بسوی خود ربود . می دیدم کوه پغمان وقلل سپید آن در نظر خیال\nمیدرخشد و چون دوشیزهٔ زیبائی که نمایش دلهای پرستنده را سوی خود\nمیخواند، مرا بخود میکشد .\n(٤٠)\nکتاب پر\nجلد ر م"}
{"book": "adl1199", "page": 52, "text": "چون نزديك ميشوم می بينم برودوش زيبائی بيش نيست که فرو تراز آن\nسر و گردن افراشته، پیکر او را تا دامان بريده اند، دامانيكه گل حيات\nنديده و نسیم ارواح پر نشاط برآن نوزيده است.\nدر ميان اين كوه ها كابل، مانند نگينى كه در خاك افتاده باشد، در غبار\nخاطرات من ميدرخشد.\nشهر يكه كرانهاى آن تنگ است و خطهاى شكسته سنگى هوا وخاك\nآنرا از هم جدا میکند ...\nزیبائی آن افسانه ها دارد، اما روزهای جوانی دران افسرده میگذرد\nو تصور ایام پیری دران غم انگیز است. چون پیرمرد فرز ندمردهاى،\nآفتاب سوزان گرد گورستان را در چینهای پیشانی با عظمت و شکوه آن\nفرو نشانده است.\nکابل شکسته ترین دل باستان است که زمان آنرا بحيث يك خاطره\nبزرگ ولی حزن آور، نگهداشته است. چگونه میتوان آنرا ازدل برون\nکرد ؟؟\nکوه های پولادی آن، چون طوق آهنینی که آنرا بر گردن مجسمه\nخاکی نهاده باشند، چشمها را از فشار و سنگینی پر میکند .\nبرفراز آن حصاری افراشته اند که چون اژدها بگرد ساکنین آن حلقه\nزده و خوف آن امیدهای شانرا احاطه کرده است . آرزوها و آزادیهای\nشان در این شهر محصور است .\nکابل شهر ماست: هر چه بود شهر ما بود، هر چه هست شهر ماست ،\nهر چه شود شهر ما باقی خواهد ماند. سخت راضی و آرزو مندم که چنان\nبود، چنین است و چنین خواهد بود.\nطبیعت مارا به پاسبانی آن گماشته است، محبت وعشق مانگهبان خاطره\nآن است .\n\n(٤١)"}
{"book": "adl1199", "page": 53, "text": "آنرا در دلی میگزاریم که غمهای خود را دوست دارد واز شادی دیگران\nبر تر میداند .\nشهری را پاسبانی میکنیم که خطرها در داخل آن محصور اند وحیات\nماوقف نگهبانی آنها ست .\nخاطرات تاریکی، وسکوت مرگ مانند آن، پر تو ماه را در آبهای « لیمان »\nدر نظرم کدر میسازد ورنگ وفروغ نشاط را از دیدگان من فرومی شوید.\nبا اینهمه چیزها، اندیشۀ آوارگی ازین شهر که مرکز موجودیت وهستی\nماست مارا در آغوش زیباترین دقایق دیوانه میسازد .\n\n***\n\nروشنایی نشاط وعشرت در دیده گان من خاموش میشود. اینست آن دمیکه\nچشم غربی در چشم شرقی نگاه میکند نگاه او نگاه تعجب وحیرت مجهولی\nاست. هر قدر او را بشناسد بیگانه می یابد، به فکر می افتد واورا معمایی میخواند؛\nبیا درمزروحی می افتد که شرق با سمان رموز حیات را در آن کشف کرده\nبود. می پندارد همان آفتاب افسانوی هنوز از افق خاور، سرمیزند. نمیداند\nکه رمز ماامروز بیش ازراز قبری نیست که سینه عارفی در آن خاک شده باشد،\nوصرف بهانه میکنیم که این قبر خزینه ایست که اندیشه وخیال بآن ارزشی\nقایل شود .\nآن غربی شاید بفهمد .\nولی شرقی بیخبر است از آنکه آن روان از تن او مفارقت جسته و برای\nابد نابود خواهد شد .\nبلی وقتی آن غربی میفهمد، همدردی ورحمی در نگاه خود میفرستد که قلب\nمرا می شگافد .\nاینجاست که من آرزو میکنم افسانۀ خودرا آغاز کنم ورازهای خود را\nباز گویم. ولی من شرقی هستم: پنهان میکنم وپنهان میشوم .\n\n(٤٢)"}
{"book": "adl1199", "page": 54, "text": "دختر کوچی\nگلهای خودرو در سرتاسر دشت شگفته و هوای صاف عطر آگین\nشده است: گوئی از می ومشگ مثال دوست را بر صحرا نهفته اند. روزها\nخورشید ، وشبها مهتاب بهار، پرتوهای پراگنده ایکه تا دامن\nدر میان گلهای زیبا و سبزه های باطراوت فرو رفته اند ، روشنی خود\nرا نثار میکنند .\nروز چون جمعیت آزاد کوچیان پراکنده میشوند ، نشاط و سرور ،\nچون صدای سرود جوانان تمام فضای بیکران دشت را پر میکند. شب هنگامیکه\nجوانان ودوشیزه گان به غژدی های شان باز میگردند و بدور آتش\nحلقه میزنند ، آواز سرور وشادی، از يك ساحۀ محدود به آسمان راه میکشد.\nاین مردم فرزندان حقیقی طبیعت هستند و چون ما از دامن پر لطف\nمادرشان جدا نشده اند، مانند طفلیکه دهنش را از سینه جدا میکند ، و با نگاه\nپاکی به چهرۀ مادرش مینگرد ، به طبیعت نگاه میکنند. اگر حرکت میکنند،\nهمان حرکتی است که طفل در آغوش مادر میکند . اگر آرام میشوند ،\nآرامش آنها چون خواب اطفال در دامان مادر بی اندیشه و تشویش\nاست گریۀ شان، چون گریۀ طفل که شیر میخواهد، در پی آرزوهای\nبی آلایش ، وتبسم آنها مانند خندیدن گلها ، از نوازش نسیم های پاکیست\nکه از روی دریا وکوهسار ووادی وصحرا برمیخیزد ، مانند دل روشنی\nدنیا وطبیعت را معمور و آبادان، ودشت ودامن را سرسبز وشاداب، ابرهای\nبهاری را پر آب ، آسمان زمستان را صاف و بی ابر، رودخانه ها ر امست ،\nچشمه ها راخروشان ، گلهارا زیبا ورنگین ، سبزه ها را تازه و باطراوت ،\nپستان گاو هارا پر از شیر ، وبره ها را فربه میخواهند . آرزوئی جز این\nندارند ، که همه چیز به آنچه خوش وزیبا ست چنان با شد .\nبه آهوان دشت روبرو میشوند ، و عقیده دارند که نباید ایشان\n(٤٣)"}
{"book": "adl1199", "page": 55, "text": "را آزرد. بر کبوتران صحرائی فلاخن نمیزنند، و معتقد هستند که شکار این\nمخلوقات بی آزار شگون بدی دارد. گرگها را عقوبت میکنند، زیرا\nاز ایشان به بره های معصوم رنج میرسد. به سگها مهربان هستند، زیرا\nمیدانند که این مخلوق، پاسبان ضعیف تر از خود است، و احسانها ئی\nکه دیده است به جلوه مجلل و زیبای وفادر هر نگاه او میدرخشد. بیماری\nشتر آنها را اندوهگین میسازد. حتی از صدای زاغ خویشتن را به مژده\nخوشی مسرور میسازند. به عقایدی که امید و قوت میدهد و خیر و صلاح\nمیاورد، نام خرافات و موهومات نمیگذارند، قلب شان آشیان راستی و محبت\nو سینه شان خانه صفا و معصومیت است.\n\nزندگی پر از ظرافت، و سادگی آنها در نزد ما، افسانه پریان است.\nکسیکه چون من به جهان ایشان آشناست، آشنائی شان را به جهانی\nنمی فروشد. هر کاروانی که از شب میگذرد، آتشهای پراکنده ستارگان\nخاموش میشود هر روزیکه به پایان میرسد و خورشید در غژدی سیاه شب\nنهان میگردد، خاطرات من زنده میشوند، و بیاد کاروانهایی می افتم که\nدیگر کوچ کرده و جز صحرای بایری از خود بجا نگذاشته اند.\nآتشهای افروخته آنها هنوز در قلب من میدرخشد. هر نفسیکه فرو میرود!\nممدحیات این شراره ها، و چون بر می آید نسیم فرح بخش آن\nابرهای تیره ئی را که فضای زندگی پر از علایق امروزی مرا تاریک ساخته\nاند، نابود میکند.\n\nمن از کوچیانی که در دشت قریب دهکده ما فرود می آیند خاطرات\nشیرینی دارم، که روزگار کودکی پر از سرور من آنرا ربوده، ولی با زهم\nسیل تند زمان نتوانسته است نقش آنرا از صفحه قلب من، بزداید.\n\nهرگز نمیتوانم فراموش کنم هنگا میکه، در حلقه کودکان همسال\nخود داخل میشدم، مرا چسان مانند سرور و شادی کودکانه با تعارفات\nساده و طفلانه استقبال میکردند. پیر زنی که بیش از هشتاد بار، بهار\n(٤٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 56, "text": "گلهای صحرائی را دیده بود، باچه مهر وعاطفی از تخمهای ما کیان سیاه محبوبش\nبه من تحفه میداد .\nشوهرش رئیس قبیله بود و برای آنکه مرا خوش و آن تحفه ر ا\nگرامی تر ساخته باشد ، با تبسمی پدرانه و پر از شفقت میگفت :\n«اینها را از من پنهان کرده و برای تو نگهداشته بود». نواده كو چكش\nبحسرت بطرف آنها میدید . امروز میتوانم حس کنم که از نگاه این كو دك\nهمسال من برق رشك می جست : او تنها بچه بود که از رفتن من به خردی\nخوش نمیشد ، زیرا من در نزد او دزدی بودم که نوازش آن زن وشوهر مهربان\nرا، که مال خاص نواده شا ن بشمار میرفت ، از او می ربودم . وقتی بخا نه\nمراجعت میکردم ، دوشیزگان جوان هر یکی ، دسته از گلهای صحر ائی\nو بته های خوش بویسته بمن میدادند ، تا در خانه به خواهر خوانده های\nشان ببر م . آن وقت از آوردن تحا یف به ایشان چقدر مسر و ربود م!\nولی امروز حس میکنم که تحفه که از خانه خود برا ی ایشان میبر د م ،\nدر مقابل ارمغانی که ایشان ، از دشت ، بخانه ما می فرستادند چقدر عادی،\nناچیز و كوچك بود .\n***\nهمینکه روزهای بارانهای نوروز گذشت، دیگر صبح بهار کوچیان میگذرد.\nاین مردم آفتاب گرم را دوست ندارند : کوچ میکنند و باز می بندند.\nسه روز از وقت بار بندی گذشته است ، و لی هنو ز همینکه\nسکوت وظلمت شامگاهان بر روی گیتی پهن میشود ، آواز عوعو سگها\nبگوش میرسد . آیا امسال کوچیان ، کوچ نمیکنند ؟ این سوال سر تاسر\nدهکده را پر کرده بود. عصر روز چهارم صدای دهل وغریو جوانان شنیده\nشد. آیا تمام قبیله برای شنیدن همین آواز معطل شده بو د ؟\nدوشیزه زیبا ئیکه چهارده بهار د ربین گلهای دشت مستی کر ده بو د،\nبا جوانی که اورا دوست داشت نامزد شده بود . شب نا مز دی سحر شد .\n\n(٤٥)"}
{"book": "adl1199", "page": 57, "text": "همینکه سپیده صبح دمید، دوشیزه جوان ، که تمام شب نخفته بود ، برخاست . آئینه کوچکشرا برداشته ، منتظر روشنی آفتاب بود ، تابود ، تابتو ا ند قیافه محزون خود را ببیند . همینکه چشمش به آئینه افتاد، دید که مو های سیاه و مشکین او را شب با خود برده ، و بجای او سحر برای او یکدسته موهای سپید آورده است! چند قطره از چشمان او فرود آمد و لی جز سکوت چاره نداشت. برای آنکه حقیقت آنرا بپوشاند در پی ، آن افتید که بهانه‌ای جستجو کند ، و خجالت را از سیاه مویان و سفیدمویان قبیله بپوشاند . همینکه آفتاب دنیا را بنور خویش سپید ساخت ، در بین قبیله یکی بدیگر میگفتند: « هرکس برخلاف آئین نیاکان خویش ، کار کند چنین میشود ! چرا چند روز بار بندی را معطل کردند؟ خوب شد موی دختر شان در يك شب سپید گردید! خداوندی های دیگر را از ارواح بد ما مون نگهدارد! زود باید کوچ کنیم تا بلا و گزند دیگری در قبیله نیاید».\n\n***\n\nدوشیزه موسپید ، آهسته آهسته ، در پهلوی شتر خویش راه میرفت. گلهای دشت و دامن او را بو میکردند . صدای جرس روح او را محزونتر! میساخت. طوری قدم برمیداشت که گوئی می افتد . شتر او از همه عقب مانده بود .\nچندین روز در روشنی روز سفر کرده ، چندین شب در پرتو ماه و ستارگان توقف نمود، ولی روح او مشوش تر و احساساتش رقیق تر وحزینتر شده میرفت؛ جز آثار حزن ونومیدی در چشمان او مشاهده نمیشد بروی آن درد ، اخگر فروزان غباری نشسته بود، که دیگر پهلوی روشن زندگانی را از نظر او پنهان میساخت .\nخویشتن را در ظلمت وخوف میدید : تصور میکرد شبحى براو حمله میکند . .\nهر جادر کنار چشمه یی میرسید، میرفت و رویش را در آن میدید، که شاید موهای او سیاه شده باشد. وقتی بخاطرش میگذشت، که دیگری از راز او آگاه خواهد شد، رم میکرد و میخواست فرار کند. جز اینکه بخود پناه ببرد،مأمن\n\n(٤٦)"}
{"book": "adl1199", "page": 58, "text": "دیگری نمیتوانست سراغ کند. جز خودش دیگری بر او رحم نمیکرد. انسان\nوقتی در زندگی بجز خود کسی نداشته باشد که دردهای خود را با او قسمت\nکند، هنگامیکه احساسات و عواطف خودش بر بدبختی خودش بشور آید،\nدر عظیم‌ترین اندوه بسر میبرد. بزرگترین بدبختی آنست که کسی نتواند\nراز خود را تحمل کند، و کسی نیابد که آنرا با او در میان گذارد.\nآوازۀ موی نامزدش بگوش جوان نیز رسیده بود، ولی نمیتوانست\nآنرا باور کند. دوشیزه شترش را خیلی عقب میکرد تا به او مقابل نشود. همه\nچیز را میتوانست تحمل کند، ولی نمیتوانست با محبوبش روبرو شود، هر قدر\nاز او سوال میکردند، نمیتوانست حقیقت آنر بگوید.\n\n***\n\nدو سال دیگر گذشت. جوان چندین سفر کرده و سرمایه‌ای اندوخته بود:\nدیگر يك غژدی، و چند شتر داشت که با آن بتواند زندگی نامزدش را تأمین\nکند. اسباب عروسی مهیا شد. جوانان و دوشیزگان روی سبزه ها رقصیدند،\nيك غژدی را به فاصله کوچکی از دیگر غژدی ها، بروی تپه‌ای زده بودند.\nجوان برای مرتبه نخست دید که موهای عروسش سپید است. بر روشنی\nمهتاب اعتماد کرد. دوشیزه جز اینکه مبادا حقیقت را از او بپرسد خوف\nدیگر نداشت. جز يك موی سپید، در عوالم سعادت آنها دیگر اسباب تأثری\nموجود نبود. پاسی از شب سکوت گذشت دوشیزه خود را بپای جوان افگنده\nفریاد کرد :\nمن بتو خیانت نکرده ام !\nجوان تکان خورده در چشمانش شعله‌ای درخشید که سراپای او را سوخت ،\nولی ساکت استاده در حالت خوف حیرت وحزن، به عروسش مینگریست.\nبلی من بتو خیانت نکرده‌ام، ولی چه میتوانستم بکنم ؟\nچه میخواهی بگوئی ؟\nصرف میخواهم مرا عفو کنی! من هرگز نمیخواستم بتو خیانت کنم ولی ...\nولی یعنی چه؟ چطور میتوانی...\nآری چطور میتوانم، من نیز نمیدانم که چرا نمیتوانم بمیرم؟\nولی یعنی چه ؟\n(٤٧)"}
{"book": "adl1199", "page": 59, "text": "ولی مجبور شدم، من زن نا توان بودم،\n- بتوچه کردند؟\n- صرف موی مرا سپید ساخت ...من مجادله خود را کردم. من صرف تا وقتی\nمیخوا ستم زنده بمانم که خود را باری با تو در يك غژدی ببینم دیگر ....\n- حالا باید بگوئی موی تو چگونه سپید شد؟\n- بلی من نیز مایل هستم افسانه خویش را بتو بگویم و بعد از آن بمیرم. برای\nمن زندگی بیشتر از این، ناگوارتر از شدید ترین عقوبت و مرگ است .\n- زود باش من نمیتوانم این افسانه را در مدت زیادی گوش کنم! آنرا کوتاه بساز!\nشاید بیاد داشته باشی آن شبی را که مرا با تو نامزاد کردند .\nتا آنشب من با تو خیانت نکرده بودم . ولی در همان شب ستارگان برای من\nبدبختی آوردند. ظلمت آن شب روی مرا سیاه کرد. مهتاب همان شب بود؟ که\nموهای مرا سپید کرد. مهتاب فر و نیامد و سیاهی موهای مرا با خود نبرد.\nستارگان بمن نزدیک نه شدند . من با تخیلات و افکاری نه خوابیده بودم که\nمنتظر چنین بدبختی بوده باشم. من به فکر تو به بستر فرو رفته و به خیال\nتو خوابیده بودم. تازه خواب بر من چیره شده بود که ناگهان در لب های خود\nحرارت حس کردم. بیدار شدم دیدم مردی مرا بوسیده و میخواهد ببوسد.\nبا او در آویختم تا میخواستم فریاد کنم بدون آنکه او را شناخته باشم فرار کرد\nشب گذشت فردا موهای من سپید شده بود اینک از همین دقیقه دیگر نمیخواهم\nزنده بمانم زیرا من خود را قابل همسری تو نمیدانم ولی بپاس محبت از تو\nآرزومندم که جز این دیگر درباره من اندیشه بدی را بخاطر راه ندهی و بدانی\nکه من تا لحظه مرگ ترا دوست داشته ام!.\nدوشیزه این را گفت و چشمش را بزیر افگنده علاوه کرد:«اکنون طوریکه\nبناموس و شرافت تو صدمه وارد نیاید بمن مشوره بده که چطور باید بمیرم ؟»\nهنوز چشمش را نبرداشته بود که جوان او را از جا برداشت. او نمیتوانست\nتخیل کند که چه روخواهد داد. صرف همینقدر گفت: ولی برای حفظ ناموس\nتوهین قدر میگویم که مرا خودمکُش. بگذار من خود را خود نا برده بسازم . کشتن\nمن به این صورت، برای قبیله ما وحفظ ناموس تو عاقلانه نیست ...\n(٤٨)"}
{"book": "adl1199", "page": 60, "text": "حرفش را به آخر نرسانده بود که دیددیگر نمیتواند حرف بزند و لبهایش\nبکشاید. هر لحظه سکوت بیشتر شده میرفت اشکی چند از چشمان دوشیزه\nبا کمال سکوت فرومی آمد آهسته آهسته اعضای او سست میشد میخواست فریاد\nکند ولی توان آنرا نداشت . جوان لبهای خویش را بالبهای او گذاشته بود\nتا آنکه هر دو محتاج تنفس شدند .\nوقتی او گذاشت، دوشیزه که سرشک فرحت از دو چشمش روان بود\nگفت: این تو بودی که موهای مرا سپید ساختی. ؟\nجوان گفت: بلی این من بودم، که ترا بوسیده بودم .\nسحرگاه، خورشید طلوع کرد . وقتی دختران جوان برای دیدن عروس\nآمدند، دیدند موهای او دوباره سیاه شده است.\n\n(٤٩)"}
{"book": "adl1199", "page": 61, "text": "شهزاده بست\nگاهی سرور مانند بهار يك كشور را خرم میسازد و شادی چنان عام\nمیشود كه در يك شهر يك دل اندوهگین نمیتوان یافت، چنانكه روزگاری\nفرا میرسد كه دلی شگفته در جهان نمی ماند و اگر بیابند آنرا گلی\nمی پندارند كه چیدنش از یاد باغبان رفته باشد .\nدر روزگار قدیم، شهربست بشادی معمور به سرور آبادان بود . باغهای\nآراسته و كاخهای پیراسته داشت . كرانش چون كاشغر و میانش چون\nفرخار بود . امیری شادروان در آن پادشاهی میكرد كه كهتر و مهتر\nبدو شاد بودند. مردم جز هوای دل او را نمی جستند و او جز دل مردم كشوری\nنمی شناخت كه شایسته پادشاهی باشد . كینه را از دلها بیرون و كشور را\nبه مهر افسون كرده بود و باغبانان بنام او گلی می كاشتند و دهقانان\nبدونیایش میكردند. شادی مردم و خرمی كشور از او بود . كاخی برافراشته\nو بهشتی برآورده بود كه جای آرام و كام بود . دشمنی نداشت كه از\nدیدن آن حسد می برد . هیچ دلی آنرا برای دیگری نمیخواست .\nهرگز تغییری را بر آستان او ندیده بودند . كنج مردم را نگرفته بود .\nاز دارندگان نمیخواست و بدرویشان فراوان بخشیده بود . بدانسانكه\nخدای پیروز گربه و فرهی داده بود او در پیروزی بخت مردمان میكوشید.\nزیردستان او بكوه و بیابان و دریا و شهر بهرهٔ خود را در یافته بودند.\nبدین دار و آئین بسر برد تا آنكه بهار زندگانی او در گذشت\nو ابر پیری بر سرش سایه افگند . دوستان دانا بر او گرد آمدند\nو بدو گفتند: «اگر پادشاه را عمر برآید «بلاد گرمسیر» راسایه ای نباشد\nكه در آن آرام كنند. اكنون كه كارهای كشور بكام است دل مردم را آرزوی\nآنست كه پادشاه زن بخواهد تا بفرزند او اطاعت كنند و در سایهٔ او ازستم\nبیاسایند . »\n(50)"}
{"book": "adl1199", "page": 62, "text": "پادشاه زن خواست اما چندین سال دیگر مژدۀ فرزند باونرسید. همگان\nنومید بودند. امیر وزیری داشت نیک‌اندیش وفرزانه، که اندیشه‌اش یاور\nویارمند پادشاه بود. آن وزیر نیز از فرزند محروم بود. روزگاری بدین حال\nسرآمد تا آنکه روزی مردی ژنده‌پوش با کلاه نمدی ازسوی بیابان پدیدار\nگردید وباعصای درازی که در دست داشت درب کاخ شاهی را سخت بکوفت.\nکنیزکان شتافتند تا ببینند کیست و چه میخواهد. درویش باغرور درویشانه\nگفت:ـ خواستن در کاخ شاهان بیشتر از دل درویشان است. شنیده‌ام که شاه\nمردیست دادگر اما داش باندوه اندرست. آمدم تا آنچه را میخواهد\nبازگوید و دریابد.\nکنیزکان را حرف او شگفت آمد. رفتند و سخنان او را باز گفتند.\nملکه شادمانی کرد و آرزوی فرزند را باو در میان گذاشت.\nدر بستان شاه درختی برومند بود. درویش عصای خود را بران افگند،\nدوسیب سرخ پائین افتاد. یکی را به ملکه داد و دیگری را فرستاد تا بانوی\nوزیر بخورد. تا میخواستند بر او درهم و دینار نثار کنند بگامهای تند از ایشان\nدور شده بود. هیچکس نتوانست او را بازدارد.\nپادشاه و وزیر ظهور درویش را نیک گرفتند. چون روز بپایان رسید\nبه طرب وشادی پرداختند. افسانۀ درویش بر سر زبانها افتید. مردم دست بدعا\nبرداشتند.\nاندران شب همدم شاه و بانوی وزیر آبستن شدند. چون روزها و شبهای\nمقدر سررفت شهزاده به زیبایی پسر بامداد و وزیرزاده به جمال دختر آسمان\nبدنیا آمد. پادشاه جشن بیاور است. مردم به طرب پرداختند.\nچندان شادی کردند که دنیا جای سرور است. آنگاه روشن‌دلان را\nبازخواست تا بر پریچهرکان نوزاد نام گذارند.\nشهزاده را پتی و دختر وزیر را راپیا خواندند. روزها و شب‌ها\nمیگذشت تا آنکه این دو کودک بزرگ شدند و بسان خورشید و ماه\nمی‌درخشیدند.\n(51)"}
{"book": "adl1199", "page": 63, "text": "محبتی که از کودکی ایشانرا دریافته بود به عشقی بدل شد که جوانی\nآنها را دریافت. چندان به مهر همدیگر سر گرم شدند که در شهریست\nهمه کس از آن آگاه شد. جوانی چون خنگ سر کش است گاهی قوی ترین\nدستها نمیتواند لگام آنرا نگاه دارد. روزگار مخفیانه بر پهلوی آن تازیانه\nمیزند و اورامستانه وار میجهاند.\n\nپتی را خون جوانی چندان گرم بود که با هر که روبرو می شد زور\nمی آزمود و هر که را نیرو مند می پنداشت بر زمین میزد. چون در\nکودکی مردم ناز او را می برداشتند در جوانی غرور او مایهٔ\nآزار شان گردید. دانایانی که امیدوار روزگار پادشاهی او بودند بهراس\nاندر شدند. وقتی از کاخ شاهی برون می آمد مردم بخانه های خود میرفتند.\n\nگروهی از جوانان بیباک را گرد آورده بود. در کوی و برزن چنان\nمیتاخت که در شکارگاه مستی میکرد.\n\nآن پادشاه دادگر را چه افتاده بود که فرزندش بر مردم ستم میکرد\nو او باز نمیداشت؟ آیا او نیز مانند همه پادشاهان دیگر خاطر فرزندش را\nبر آرامش مردم گرامی میداشت؟ آیا عدالت روزگار او را در پایان عمر\nبپاداش آن همه داد و آئین بدبخت میساخت، چنانکه نتواند آزار و ستم را\nاز سر مردمان بردارد؟\n\nروزی پیر زنی در کلبهٔ خویش شکایت ستمدیده ای را شنید و گفت:\n«من در سایهٔ پادشاهی این مرد دادگر پیر شده ام من به مرگ خود وزندگانی\nپادشاه که دراز تر باد سوگند میخورم که او از جور شهزاده آگاه نیست.»\nآنکو شکایت میکرد گفت: «چگونه آگاه نیست. هنوز شهزاده كودك\nبود که با همبازیهای خود کوزهٔ سفالین زنان دهکده را شکست به پادشاه\nخبر بردند. پادشاه بزنان ده کوزه های نقره ین داد و فرزند را برنگی پند گفت\nکه او را مغرور ساخت. چرا او را سرزنش نکرد؟ پیرزن پاسخ داد: «بکودکی\nبیشتر ازین نشاید گفت. پادشاه بداد خواهان داد کرده است و به فرزندش\nستم ننموده است».\n(٥٢)"}
{"book": "adl1199", "page": 64, "text": "آنکو دلش درد کرده بود گفت:« همینکه آگاه نیست ستم است.»\nپیر زن که دلش از محبت پادشاه پربود برخاست و بسوی کاخ شاهی\nبراه افتاد. پاسبانی نبود که او را بازدارد. پادشاه را دریافت و از جور فرزندش\nبدو باز گفت. چون شهزاده از شکار بازگشت و به حضرت پدر شتافت اورا\nدرهم یافت و چندان سرزنش شد که غرور او نتوانست آنیمه نکوهش را\nبردارد. آنگاه بپدر گفت که از دیار او خواهد رفت. پادشاه جواب داد :\n« خدا همه ستمگران را از دیار من دور کند.»\nپتی یاران خود را گرد آورد و به ایشان گفت که مسافر شوند . قلعه\nبست دو دروازه داشت از یکی پتی برون آمد و از دیگری فریاد های مادرش\nبلند بود .\nرا بیای زیبا را مردمان کو مسیر بلبل زرد میگفتند. این نام در نزد\nشان محبوب بود. چون فریاد های ملکه را شنید از هوش برفت. دردی که\nمادران را به فریاد می آورد محبوبگان را به مرگ میسپارد. رفت و در پای\nپادشاه افتید که پتی را باز گرداند. پادشاه بسکوت قاهری، از و رو گردانید.\nرا بیا زار گریست و به پای وزیر افتاد . پدر برو برو بگریست و نزد يك\nشاه شد ، پوزش طلبید تا اگر به فرزند رحمت آرد پادشاه گفت :\nمن يك فرزند را از خود دور کرده ام تا مردمان من که فرزندان من اند\nآرام باشند.اگر ترا بر فرزند خودت دل می‌سوزد باو بگوی که جا ئی که\nخواهد برود . من آرزو نداشتم وزیر پیر من ستمگری جوان و مغرور را\nدر دیار من بخواهد و حق پیروجوان کشور را فراموش کند .\nوزیر شرمنده شد. آنگاه پادشاه بروی او دست کشید و او را بنواخت چنانکه\nشاد شد و رفت تا دخترش را بیاموزد که حق نزدیکتر از فرزند است .\nرا بیا دیوانه وار برخاست و پرستندگان خویش را گفت آماده سفر باشند.\nپادشاه و وزیر در بستان شاه در سایهٔ آن درخت سیب نشسته بودند که خبر\nدادند شباهنگام پتی از بست برون رفته و بامدادان را بیا در پی او شتافته\nاست .\n(٥٣)"}
{"book": "adl1199", "page": 65, "text": "بدرخت سیب نگریستند . شاه گفت . «آن در ویش مستمند سیب های\nخودرا باز گرفت» . وزیر گفت : «آری اما سخت شیرین بودند . »\nپتی چون از بت برون آمد بده کده رسید که دید باغ خرمی در آن\nاست . آنجا فرود آمد تا با همراهان بسنجد که کدام سو سفر کنند . کرم\nو پر دل از پهلوانان بيپاك او بودند اما در حرف نیز بردیگران پیشی میکردند .\nگفتند شب را درین منزل بگذاریم و پگاه براه افتیم . چون هر دو را آرزوی\nرفتن به هندوستان بود به شهزاده گفتند : شاخه ئی سبزی را در زمین بخلا نیم\nسحر گاه میل آن شاخه را بنگریم و بدانـو برویم . شهزاده پذیرفت در دل شب (كرم)\nشاخه را بسوی هند مایل ساخت . بامدادان آهنگ هندوستان كردند .\nنـمـاز دیگر در منزل دیـگـر ی فرودآمـدنـد. خیمه هـا ر افـرا شتند\nو اسـپ هـــا ر ا ر هـا کر دند چـهـل خـیـمـه در آن ر یـگـز ا ر\nبلند شد که در هر یکی پهلوانی خفته بود . چون دوپهره از شب بگذشت مردی\nکه پاسبانی میکرد جوانان را بیدار کرد . دیدند خیلی از سواران بسوی\nشان می شتابد . آماده پیکار شدند چون سواران فرا رسیدند (پتی) در یافت\nکه (رايبا) بادوشیزه گان پر ستنده خویش خود را با او رسانیده است . فراوان\nآتش افروختند و شادی كردند .\nپگا ه هنوز بامداد رنگین بود که جانب هندوستان شدند .\nروزی دیگر در شهر بت در چندین خانه مادران می گریستندوختران\nخود را یاد میکردند این واقعه پدران را سخت ن گوار آمد . گردآمد ندونزد\nپادشاه رفتند وداد خواستند که (پتی) ویارانش دوشیزه گان بت را ربوده\nو آب مردم را ریخته اند .\nپادشاه انديشناك شد و فرمان داد وزیر را بیاورند . چون و زیر بیامد\nبا ایشان گفت «ای مردم من یکی از شما هستم (رابياى) زیبا که او را (بلبل زرد)\nمی خوا ندید پیشتر از دختران شمارفته است اما من به پادشاه نگفتم که\nفر زندش دختر مرار بوده است . دختر من دل داشت . دليکه ديوا نه محبت\n\n(٥٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 66, "text": "بود . این دیوانه را رهبر گرفت. من ازرفتن او آگاه شدم ولی نتوانستم\nاو را بازدارم هر آنکو در پی دل میرود نتوان اورا بازداشت. او یگانه\nفرزندمن بود و شما فراوان فرزندان دارید . این دختران عاقبت باجوانی\nمیر فتند و از شما دور میشدند . بیشتر ازین کاری نکرده اند که این همه\nملامت را برایشان و یادیگران گذارید . دختر کفهيست که برای بخشودن\nبما داده شده اما مانندهر بخشی باید بجا باشد . نکوترین جای آن\nهمانست که خود میخواهد من آنچه میدانستم گفتم دیگر اختیار در کف\nنیرومند پادشاه داد گر است چنانکه بفرمایند چنان کنیم.»\nپادشاه وزیر را به آفرین بنواخت و آنگاه گفت : ای مردم من در میان\nشما پیر شده ام . آیا پیرترین شما میتواند بمن بگوید که داد نکرده\nو راه ستم پوئیده باشم؟ آرزوی فرزند نمیکردم برای آنکه مباداداد گر\nنباشد و آنگاه بیداد اورا ستم من شمرید زیرا هرپدری را ازفرزندش\nاگر نکو باشد بازشت میتوان پرسید و اگر زشت بار آید با و بپرسید .درختیکه\nمیوهٔ آن پرورده نباشد ازعلت عاری نیست. برای من اگر این آرزو\nرا برای جستن دل مردم پروردم همین شرمندگی بسنده است\nکه نتوانستم پدر فرزندی باشم که مردم مرا به آن بستایند .\nاورا مانند هر ستمگر دیگری از دیار خود دور کردم واندو هگین نیستم\nدختران شما درپی آرزوی خود شتافتند . این آرزو از آرزوی فرزندمن که\nبر دیگران میخواست ستم کند فرق دارد . اینجا سخن ازدل است نه از کشور\nودل نیز کشوریست که باید آنرانگهداشت. من از فرزند گذشتم تاکشورم\nراداشته باشم دختران شما از پدر گذشتند تا کشور دل را نگهدارند. بروید\nو پادشاه دیگری را باز پرسید . آن پادشاه عشق وجوانی است .من باشما\nگروه پیر نمیتوانم با این پادشاه که نیروی آن جوا نیست بجنگم . می ترسم\nباین که داد شمارا بدهم بدیگران ستم روا دارم . اگر بیش ازین از من\nبخواهید برمن جفا میکنید وچنانکه شاهان نباید بر مردم خود ستم کنند\n\n(٥٥)"}
{"book": "adl1199", "page": 67, "text": "و مردم نیز نشاید بر پادشاه خود ستم روا دارند . من آنچه میدانستم بگفتم\nدیگر آنچه بخواهید چنان کنید!»\nمردم همه خاموش شدند و باز گشتند.\n(پتی) و همراهانش تاختند تا آنکه در کشور هند پا گذارند. کجا بیایند؟\nهنوز نمیدانستند بدهکدهٔ رسیدند (پتی) به همراهانش گفت اسبهای خودرا\nدر کشت مردم رها کنند. اطاعت کردند . دیری نگذشته بود که دیدند\nمردمان ده اسبها را آوردند به ایشان سپرده گفتند چون فصل را میخوردند\nآنها را ببندید (پتی) بیاران گفت: «مردمان این دهکده باهم یکی هستند\nبیگانگان نمیتوانند با چنین یگانگی در بین ایشان زندگی کنند برویم\nتا بجائی برسیم که مردم آن جای باهم دشمن باشند.»\nفردای آن روز بدهی دیگر رسیدند آنرا نیز چنان یافتند. روز دیگر\nدر روستای (گواریان) فرود آمدند و اسب های شان را رها کردند. هر کسی\nاسپ را از کشت خود بکشت دیگری میفرستاد. مردم آن دیار سخت بیمهر بودند\nکسی را با کسی دوستی نبود. (پتی) با (کرم ) و (پردل) گفت:« اینست سر زمینی\nکه میتوان در آن پائید.»\nدر قریهٔ گواریان قلعهٔ محکمی بود . قرار دادند که در آن قلعه جای\nگیرند . گجویان نمیخواستند اما چون دیدند چهل مرد جنگی را نمیتوانند\nبازدارند ناگزیر شدند . چون شب روز شد (پتی) بایشان گفت که قلعه را\nترك كنند. (گواریان ) ناگزیر برون آمدندو وعذرآوردند که چون بیرون\nروند قبیلهٔ دشمن برایشان بتازد و ایشان را همه گان بکشد . (پتی ) نشان آن\nقبیله بازجست ونزد ایشان شد. چون با (گواریان) ازراه صلح نیامدند با ایشان\nجنگید و چندین سر را از تن جدا کرد.\nاین قبایل را پادشاهی بود . داد خواهان نزد او رفتند . پادشاه به (پتی)\nپیغام فرستاد درین پیغام پرسیده بود که (پتی) کیست و چه میخواهد و قلعهٔ\nمردمان دیار او را چرا گشوده است (پتی) یاران خویشتن را طلبید و آن\n\n(٥٦)"}
{"book": "adl1199", "page": 68, "text": "حرف را بایشان در میان گذاشت . آنگاه پاسخ داد : « فرزند پادشاه بست\nهستم . پدر بمن خشونت کرد دیار او را ترك كردم . نسیم شاخة مر ایجانب\nهند مایل ساخت . بخت مرا به این سامان آورد . آمدم تا مهمان مردم\nشما باشم درب خود را بروی ما بسته . در بیکه بروی دوستان بسته شود بد شمنی\nکشوده خواهد شد میخواهم اینجا زندگی کنم . دختران بست و فرزندان\nهیرمند این منزل را گزیده اند . برای شهزاده که پدر او را از دربا ر خویش\nبراند دنیا تنگ است . اگر پادشاه بخواهد از قلعه بیرون میشوم اما بمیدانی\nبرون خواهم رفت که در آن با پادشاه بجنگم من خواستم قبایل را آشتی\nبدهم اما جنگید ند با ایشان بگوئید بجنگند و اگر جنگیدند مغلوب نشوند »\nچون این پیام را به پادشاه بردند اندیشید و باو نبشت : بپاس آنکه مهمان\nثر نجید از آنچه گذشته است در گذشتیم و آن قلعه را گذاشتیم . تادیگری\nداد نخواسته است شاد زندگانی کنید ما را بجای پدر شمارید و تا خود باعث\nنشوید شما را نخواهیم راند . شهزادگان را شاید که «جوانی نیز چون شان\nکرم نباشد . ما نمیخواهیم با مهمان بجنگیم اما مهمان را نیز نشاید با میزبان\nخشونت کند . »\n(بنی) چون نامهای پادشاه را در یافت یاران را بخواست وجواب نیکو\nفرستاد آنگاه به همراهان خویش گفت «بهتر آنست با پادشاه و مردم این\nدیار به نیکوئی زندگانی کنیم . نامه او پیغام مردی دانا و دلیر ست چنان\nمینماید که هر چند بودن مادر یار او برای وی بسیار گوارا نیست اما میتواند\nبا آنچه نمیخواهد بسازد و این جز برای مردان دانا ودلیر میسر نیست . »\n(کرم) از میان برخاست . چهره او افروخته بود . سیمایش چون لاجودمی\nنمود . همه را طعنه زدو گفت : « نمیدانم چه آبی بر آتش شهزاده بست ریخته اند\nکه خون گرم جوانی را در پیکر او سرد ساخته است . پادشاه ما را بر نگی\nجواب داده است که ما را بترساند . اگر پیغام او را بپذیریم باز خود را\nبر ما میگذارد . او میخواهد دلیری ما را بیازماید . باید با او جنگید تا بداند\n\n(٥٧)"}
{"book": "adl1199", "page": 69, "text": "که پندار او درست نیست واگر مردمش همه داد بخواهند او نمیتواند ما را براند وایشان را دریابد . »\nشهزادۀ بست را این گفتار پسندیده نیامد دست بر قبضۀ شمشیر برد تا بفهماند نباید در حضرت او گستاخی کند اما ( پر دل ) برخاست و آنچه را (کرم) گفته بود تصدیق کرد دیگران نیز با او همنوا شدند . شهزاده چون دید همگان را رای یکیست از خشونت بازماند و به نرمی لب گشوده گفت : «من دلیری و شهامت شما را قدر میکنم اما کسی در میان شما هست که دلیرتر و جنگجوتر از من باشد ؟ »\nهمگان خاموش بودند . شهزاده با واز بلندتر گفت : «این بار اول است که همراهان من به من پاسخ نمیدهند و صدای مرا نمیشنوند. نمیدانم روزگار در حلق من سرمه فرو ریخته و یا در گوش ایشان پنبه گذارده است ؟!»\nهمگان خاموش بودند . شهزاده نعره زد: « ما از وطن خود رانده شده ایم اما هر سر زمین باید برسم خود زندگانی کنیم ... آیا فراموش کرده اید که صدا رسم دیرین شما است ... من سوال خود را بار سوم تکرار میکنم » همگان خاموش بودند. (پردل) بپا ایستاده و گفت: «من از جانب خود و دیگر همراهان پوزش می طلبم.» آنگاه به حرمت برخاستند و هر يك به حجرۀ خویش رفتند.\nمدتی بدینگونه سرآمد تا آنکه روزی (کرم) از باره به بیرون نگاه کرد و دید کاروان عظیم میگذرد فرود آمد . بر اسپ خویش نشست و تاخت. چون به کاروان رسید دید شتر ها آهسته گام میبر دارند . از آن بار های گران پرسید . قافله سالار بدو گفت «خزینۀ پادشاهیست که بر ما و شما حکومت میکند . »\n(کرم) گفت : «میخواهم این قافله به قلعۀ من برود.» قافله سالار مردی پهلوان و نیرومند بود . با او در آویخت و خویشتن را مغلوب ساخت . کرم او را بکشت و قافله را به قلعه برد . در آن روز شهزادۀ بست و همراهانش به شکار رفته بودند . (کرم) خزینه را در جائی نهان کرد و شتر هارا رها نمود .\n(٥٨)"}
{"book": "adl1199", "page": 70, "text": "چون به پادشاه خبر رسید سخت بر آشفت و فرمان داد تا جنگجو یان او کمر\nببندند. شهزاده بست از شکار باز گشت. آنقدر خسته بود که اگر میگذ اشتند\nبا آفتاب یکجا بلند میشد .\nبامداد روز دیگر (رایبا) از باره فرو نگریست و دید اطراف خیمه سپاهیان\nپر کرده است (پتی) را از خواب بیدار کرد . چون برخاست (پردل) را فرمان\nداد که نعره کند و از عزم ایشان بپرسد .\nپهلوانی از بیرون پاسخ داد که جنگجویان شاه برای پیکار آمده اند .\nچون سبب را پرسیدند معلوم شد که غصب خزینه پادشاه را بر انگیخته است شهز اده\n(کرم) ر اخواست (کرم) حقیقت را با او در میان گذاشت . شهزاده سخت اند\nوهگین شد . همراهان وی گفتند : «چون ما تشنه پیکاریم چرا اند وهگین\nهستید ؟» شهزاده گفت جنگ مرگ می آورد . مرگ نجات از مسئولیت\nاست اما نقض قول مر گیست که مسئولیت دارد . آنچه مرا اند و هگین\nمیسازد جنگ نیست . کاش کرم طوری که برای جنگ آماده است ما را\nپیش از جنگ مغلوب نمیساخت»\nآنگاه شهزاد ه بست نامه نوشت و حقیقت امررا به پادشاه رسانید . پادشا ه\nکه بهانه می جست حاضر نشد خزینه را در یابد و باز گر دد . پس مقرر\nداشتند تا بامداد دیگر به میدان برایند . در آن روزگار پهلوانان تن به تن\nمیجنگیدند. سی روز باهم جنگیدند و سی پهلوان ازهمراهان (پتی) را کشتند.\nشمار کشتگان پادشاه به سه صد میرسید . ده روز دیگر نبرد کردند نه پهلوان\n(بست) ازدنیا رفت و شصت مرد از جانب شاه بخون غلطیده بود.روز یازدهم\nهم شهزاده بست بمیدان رفت و سی روز نبردجست . بیشمار پهلوانان را بکشت\nچون ماه نو شد و کمر بست (رایبا) با و گفت مرو! شهز اده بست گفت\n«نمیدانم چگونه مرا باز میداری ؟»\nرایبا گفت : «خوابی دیده ام سخت پریشان . دیدم که پیر مردی نورانی\nچادرم را میگیرد و بر پشت اسپ میگسترد .\n(٥٩)"}
{"book": "adl1199", "page": 71, "text": "من زاری میکنم . نمیشود . بمن میگويد من سیب خود را از باد شاه بست\nمیخواهم .مبادا گزندی بتوبرسد »\nشهزاده او را بوسید و آهنگ میدان کرد.\nدران روز دوشیزگان بست پهلوانان کشته را برتخت های خواب گذاشته\nوشالهای رنگین خود را بر آنها گسترده بودند و بر با ره قلعه بر آمده میدان\nرا تماشا میکردند .\nرابیا فریاد کرد : «ای اسپ (پتی) اگر امروز او را فاتح بازآوری از زیور\nخویش نعلها ی ترازین خواهم کرد و مروارید های خودر ابگردن تو\nخواهم آویخت »\nناگهان دیدند که اسپ پتی بسوی قلعه می آید گمان کردند پتی میگریزد\nفریاد دوشیزگان از باره به آسمان شد. دویدند تا درب قلعه را بروی او بکشایند\n(رابیا) فریاد دزد : «درب را بروی پهلوانی که می گریزد نباید کشود »\nچون پتی بدرب قلعه رسید از اسپ بیفتاد. (رابیا در را کشور دید (پتی) آمده\nاست تا در میدان نیفتد و در آغوش او جان سپارد . تیر دشمن دلش را شگافته\nبود شهزاده بست جان داد و به همراهان پیوست .\nدرویش سیب خود را از پادشاه (بست) باز گرفته بود . (پایان)\n\n(٦٠)"}
{"book": "adl1199", "page": 72, "text": "سه عاشق\n\nپیرمرد سالخورده جوانی را بعبت گذرانیده و خاطرات جگرسوزی در دل داشت جز به فغان لب نه می گشود و غیر از فراق حکایت نمی کرد. در یکی از حجره های(۱) رو ستا ساز می زد و برای جوانان افسانه های عشقی می گفت. وقتی آهنگ ساز میکرد همه ساکت و مدهوش می شدند. خود چون باران بهار میگر یست.\n\nهنگامیکه سر گذشت دلباختگان را نقل میکرد گویا رازهای عشق و جوانی خود را در میان میگذاشت. وقتی افسانه او تمام میشد بی پروا و مغرور می نمود. همینکه آخرین ناله او با آهنگ واپسین رباب خاموش میگردید دیگر يك مرد عادی جلوه میکرد و عظمت و جلال خود را از دست میداد. بزرگی او در ساز او بود. گونه های سرخ او به زردی میگرائید. چنان مینمود که آتشی را خاموش کرده باشند. افسانه های او در نزد من محبوب بود. هنوز كودك بودم ولی بیشتر از دیگران مجذوب میشدم. من اورا دوست داشتم و او را به من نظری بود، تا آنکه در انتهای تاريك زندگی بسوی مرگ رفت و از نظرها پنهان گردید و به نغمه های جاوید خویش پیوست.\n\nچون خبر مرگش را شنیدم چندین بار او را در رؤیای جوانی و خواب های پریشان خویش دیدم ولی برای من سرودی نداشت.\n\nاین داستان را که از او شنیده ام به او اهداء میکنم. اگر چه نيك میدانم دیگر محتاج هدیه ای ازین دنیای كوچك نیست «پژواك»\n\nباری در «تیزین» آنجا که کنون کمتر اثری از روزگار پیشین می توان یافت در میان یکی از قبایل افغان که همه کس آنجا با هم برادر و برابر بود، دو برادر زندگی میکردند. طوریکه مردم به ایشان اطاعت میکردند به هم دیگر احترام و الفت و به قبیله لطف و شفقت داشتند. خوان شان مدام گسترده و جبین شان پیوسته گشاده بود.\n\n(۱) اطاق مشتركی که همه اعضای يك قبیله یا دهكده مساویانه در آن حق شمول داشته مهمانخانه و محل صحبت دهاتیان یا اهل قبیله می باشد.\n\n(۶۱)"}
{"book": "adl1199", "page": 73, "text": "برادر بزرگتر هفت فرزند نرینه وجوان داشت که نخستین را زبر دست نام\nکرده بود، ولی برادر كوچك تر را دیده بدیدار هیچ فرزندی روشن نشده بود.\nتا آنکه یکی را از لطف فراوان خدائی و دیگری را از رحم او بر گریه های نومیدی\nدر يك زمان مژده فرزند رسید .\nهنوز این دو فرزند به دنیا نیامده و پرتو مهر وماه براین دو گوهر نهفته\nنتابیده بود که پدران ومادران به غرور خورشید وماه شادی وسرور میکردند\nتا روزی برادر بزرگ به خنده شادی گفت اگر هر دو ماه یا هر دو آفتاب نباشند آنگاه\nیکی عروس دیگری خواهد شد .\nدیری نگذشته بود که سحر گاه قشنگ خورشید بر فراز قلعه برادر كوچك\nبلند شد تا جوهر نیرو و عظمت جمال و درخشندگی خود را بر گهواره مؤمن خان\nنثار کند ، زمان سپری نگشته بود که شبی ماه بر بام برادر دیگر تافت تا پرتو\nسیمین و لطف وصفای خود را به «شیر ینو» ی نوزاد اهداء نماید.\nماه و خورشید شبها و روزهای نوین می آوردند. مؤمن وشیر ینو بزرگ\nمی شدند. تا آنکه ستاره آن دو برادر یکی پس از دیگری افول کرد و به جائی رفتند\nکه همه آنجا خواهیم رفت .\nتند باد مرگ شمع زندگانی پدران را خاموش کرد ولی در دو فرزند آتش\nعشق در گرفت. چون دو شمع فروزان به محبت هم میسوختند . روز هائیکه با هم\nبازی میکردند این عشق، شوخ، ساده و بی تکلف بود تا آنکه روزی رسید که\nاز همدگر محجوب میشدند .\nاین محبت رازی بود گرامی ومقدس که شیر ینو آن را در قلب خویش\nنهفته و در پرده عفت مخفی میداشت و مومن در دل خویش نقاب از حیا و آزرم\nبروی آن کشیده بود. در دنیای ما دل های پاک نیز مفید هستند. زمانی بدین منوال\nگذشت. هنوز خاکستری که روی این اخگر ها را پوشیده بود به هوا نشده\n\n(٦٢)"}
{"book": "adl1199", "page": 74, "text": "و پرده از دلها نبرداشته بودند که نسیم موافقت به صرصر مخالفت بدل شد و مقلب القلوب فضای گوار او ساز گار آن دودمان را بطوفان نفاق و اختلاف منقلب گردانید. در آنوقت کمتر اتفاق می افتاد که در بین خاندانها نفاق نیفتد. هفت فرزند جوان و نیرومند که هر کدام شایان پادشاهی هفت اقلیم بودند از يك سو ومومن، آنکوسرداری جهانی را سزاوار بوداز سوی دیگر بر سر قدرت قومی مشاجره کردند. دود مانیکه به عافیت یگانگی اندر بود بدرد دوئی گرفتار آمد. همه در دعوی خویش صادق وازرهگذر قوت و محامد بمقصودفائق بودند. \nموسیفیدان قبیله گرد آمدند و برای آنکه میانه بنی اعمام بر هم نخورد برادرانه حرف صلح ومسالمت را به میان آوردند و گفتند : «چون همه سزاوار سیادت هستید بهتر آنست که چوب سرداران و بزرگان رشته دعوی را به جای زبان شمشیر به لسان عدالت و انصاف قطع کنید تا قبیله آرام و سعادت و خوشی مستدام باشد.» \nآنوقت مردم صلاح قوم را در صلح سرداران قوم جستجو میکردند.\nدر آخر راهی را که پسندیدند برگزیدند. زبردست از شش برادر كوچك حق بزرگی گرفت و بر نصف قبیله ریش سفیدی، نیم دیگر بخش مومن رسید. همه کس به قسمت خود راضی و هر نیمی به بخش خودقانع ومسرور بودند. \nسنگ صلح گذاشته شد.ولی نفاق وقتی در دوستی رخنه کرد، دل ها را دور می سازد. زبردست مومن را مانند پیش بدیده محبت نمی نگریست. ولی مومن بیشتر برای خاطر شیرینو نه تنها با او مدارامی کردبلکه از دل مایل بوداو راقلباً بدوستی خویش متمایل بسازد.\nدیگر نوبت آن رسید که مومن در یافت، زندگی بی شیرینو برا و تلختر از زهر در گلومی گذرد. ناچار جمعی از مردان آزموده و دانا را گرد آورد و به نزد زبردست فرستاد تاشیرینورا مطابق آئین خواستگاری کند . بایشان گفت هر شرطی را میپذیرد.\nوقتی مرکه (۱) در درب قلعه او پیاده شدزبردست از سمند غرور فرود آمده\n۱ : وفد یا هیئت مذاکرات را گویند\n(٦٣)"}
{"book": "adl1199", "page": 75, "text": "و به آئین قوم تواضعی کرد که مر مهمانان را شایسته مقام مهمانی بود. بی پیشانی\nهر اسپی به رسم پیشین دست نوازش کشید. در آن وقت مردم ماچنین میکردند.\nنشستند . مرکه (۱) آغاز شد. یکی از موسفیدان گفت: آمده ایم تا به دستور\nو آئین قوم بدانیم رضای زیر دست در چیست؟؟. مؤمن میخواهد شمع ازین دودمان را\nبخانه خود ببرد تا در پر تو آن راه فرحت و سعادت را در زندگی بپیماید .\nزیر دست خان گفت: «به عزیزان جواب نفی خلاف دستور است. خدمتگاری\nازین خانه به قلعه مومن میرود.. اما کسی تواند كينزك داشت که به بازوی خودش\nاعتماد باشد. خواستگار باید مردی باشد که بتواند هدف را با تیر بدوزد. اسپش\nدر مسابقه پیشی کند. از دست رنج خود بدون دستیاری دیگران بوزن سیر بدر\nعروس طلای سرخ بیاورد.» این بود رواج آنوقت.\nشرط ها پذیرفته شد. اسپها حرکت کردند مرکه باز گشت. کسانیکه\nاز تیراندازی و فرس رانی مومن آگاه بودند به غرور میرفتند. آنهائیکه فقر مالی\nاورا میدانستند آهسته فرس میراندند. تاثیر و تأثر بیشتری محسوس نبود .\nوقتی جواب زیر دست به مومن رسید آفتاب مانند سپری بر دوش مرد جنگی\nبر فراز کوه میدرخشید .\nمومن گفت: بروید بیاسائید. بازوی فرزندی که سپر پدرش يك من بوده است میتواند\nبیشتر از وزن سپرد یگران طلا بدست آورد .\nبامدادان قرص زرین خورشید درخشید . مومن میان بست و با خود گفت:\n«اگر همت در کار باشد از قرص خورشید میتوان سپر زرینی داشت. باید سفر\nکرد. اگر آنچه بکار است بدست آمد درینجا میتوان زیست ور نه بهتر\nاست نگاه قبیلهٔ غیور بر چهره چون منی نیفتد »\nکسی نمیداند شیرینو چگونه آگاه شد . قاصد انیکه بدلها خبر میبرند\nمجهول اند . چون فقر و همت مومن را میدانست سحر گاه خود را بر هگذر\n\n۱-: علاوه بر معنی وفد بر مذاکرات نیز اطلاق میگردد .\n(٦٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 76, "text": "او رسانید تا اگر بتواند اورا از سفر بازدارد و یا اگر نتواند با او وداعی کند\nکه در روزگار آینده ، روزگار جدائی، یادگاری داشته با شد .\n\nمو من در افکار فرورفته بود، تنها میرفت . سفر دوری در پیش دا شت\nولی آهسته میراند . منزل مقصود او به سرعت قدم طی نمی شد .\n\nراه عشق گاهی زود و گاهی دیر و گاهی هرگز پیموده نمیشو د .\n\nصدائی او را بخود آورد: دید شیرینو بر سر راه او ایستاده . را هی که\nآن را برای خاطر او پیش گرفته بود . تکلیفی در کار نبود .. شیر ینو فریاد\nکرد: تو که موزه های سفر بپا کردهٔ این باغ گل های زرد را به که میگذاری .\n- من موزه های سفر به پا کر ده ام. باغ گل زرد را بخدا میسپار م .\n- مرو! مرا دریاب! بهندوستان مرو ولور(۱) شیرینو را من بتو خواهم د اد.\n- میروم باید آن را بدست خود بدست آورم بهندوستان میروم ...\n- بهندوستان مروزیرادوشیزگان هند مردمان فتان ترا اسیر خواهند کرد.\n- من به هندمیر وم برای آنها برادر خوبی خواهم شد . د و شیز گا ن هند\nخواهران من اند. میروم.\nمومن نمیخواست شیرینو اشکهای او را ببیند . بنگاه ساکنی جانب ا و دید\nو براه افتا د .\n\nشیرینو فریاد کرد : «شهسوار محبوب من ر فت . بسفر میرود. سیلا ب\nاشك رخسارهای زرد مرا به آب میدهد. محبوب من وقتی که میروی خال سبز\nمرا بخاطر بسپار ! دختران هند خال های سبز ندارند . »\n\nوقتی دید دیگر او بفر یادش و فریادش به او نمی رسد با خو د گفت :\n- تنم میلرزد . دامن شکیبائی از دستم رها شده است. نمیدانم این جدائی چه وقت\nپایان خواهد یافت . مومن تو رفتی .... برو خدا همراه تو باد. من زلف های\nسیاه و خال های سبزم را برای تو نگاه خواهم داشت... آرام سفر کن. زیبائی\n(۱) ولور در پشتو بمعنی مهر و کابین است .\n(٦٥)\n\nکتاب پژواک\n۱۰۰۰"}
{"book": "adl1199", "page": 77, "text": "من از تست تا آنکه در زیرخاك آرام کنم. من فراق ر اندیده بودم . هجران\nمرا به مرگ میسپارد .\nمومن به هندوستان رسید . او سفرعجبت در پیش داشت . منزل او مجهول\nبود . هندیان جوانی دیدند زیبا و شیفته او شدند . او را شهزادۀ بیگانه نام\nدادند . پادشاه هند را خبر شد . امر باحضار او داد مومن وقتی به حضرت\nاو پیوست شاه در آن روز بارهام داده بود . او را بعزت پذیرفت . پادشاه\nهند خردمند و دانا بود. وقتی بر مومن نظر کرد گفت :«میدانم از سر زمینی\nآمده ئی که آفتاب وقتی ما را ترك میکند در آنجا بلند میشود. اما نمیدانم کیستی؟»\nمومن گفت : رای بلندشاه زرین است. نامم مومن و از سرداران آن سامانم.\nچنان افتاد که بدیار شاهم گزر افتاد. نمیدانم بکجا خواهم رفت . راه مجهولی\nرا پیش گرفته ام و راهنمائی جز قلب خویش ندارم. یقین دارم روزی چند را که\nدر قلمرو شاه خواهم بود برضای شاهانه بگذرانم و مطمئن هستم که اجازه\nسکونت چند گاهی را دریغ نخواهند فرمود .\nشاه هند گفت : من جوانان پهلوان را دوست دارم . مهمان من باش. حالا\nبرو و در جائیکه تهیه خواهند کرد بیاسای. فردا پهلوانان من کشتی میگیرند.\nتیراندازان من هدف میزنند . سواران من اسپ میتازند . برای تماشابیا.\nکرسی ترا پهلوی کرسی من خواهند گذاشت .\nمومن سپاس گذاشت. رفت . چون خسته بود خسبید . در خواب دید پدرش\nمیان او را می بندد و میگوید: فرزند من ! پهلوان و نیرومند باش . خدای توانا\nمددگار تست . هیچ پهلوانی را و هیچ تیراندازی را بازوی زور آزمائی\nباتو نخواهد بود . هیچ آماجی از تیر تو چپ نخواهد شد. اسپی بر سمند\nتو پیش نخواهد جست .\nمومن برخاست . در وقت معین بدر بارشاه رفت و پهلوی او جا گرفت .\nپهلوانان شاه را ستود و گفت:چه میشود پادشاه اجازه فرمایند من نیز امروز\nکه اینجا هستم در قطار پهلوانان بایستم .\n\n(66)"}
{"book": "adl1199", "page": 78, "text": "شاه گفت : تا اینجا باشی با هیچ میل تو مخالفت نخواهد شد.\nمومن گفت : میخواهم با نخستین پهلوانان کشتی بگیرم و با اولین تیراندازان تیر اندازم . پس ازان با ایشان خواهم تاخت .\nخاست و در خیل ورز شکار اندر آمد .\nانبوهی از مردمان گرد آمده بود . همگان غریو کردند . مومن با پهلوان نامی در آویخت و پشت او را برزمین نهاد. در تیراندازی و شهسواری نیز سر آمد .\nمردم حیران شدند . پادشاه او را بنواخت و به افتخار او به ضیافت عام پرداخت .\nدران روز نوازندگان می نواختند . رامشگران طرب می کردند . شاه شاد بود . دوشیزگان در گردن مومن حمایل گل می بستند. پیران می گفتند: مومن تمثال جوانیست. اطفال جوانی خود را چون جوانی او آرزو میکردند.\nپادشاه با مومن سخن میگفت که نامه برای شاه آوردند .\nشاه چون نامه را بخواند متغیر گشت . مومن دریافت که خوش خبری نیست . پرسید. شاه نامه را به او داد .\nمومن گفت: من جواب آن را خواهم داد . شاه پرسید. چسان جوابی ..؟ مومن گفت بجای جواب من خود میروم .... و از جا برخاست .\nشاه سواران خویش را بهمراهی او مأمور ساخت . مومن نپذیرفت و گفت من باید در همه سفرهای خود تنها باشم .\nمعلوم نیست در راه تا شهری که بعزم آن سوار شده بود بر او چه گذشته باشد اما میگویند جز به خیال شیربنو نبود .\nآن نامه که بشاه هندوستان رسیده بود از پادشاهی بود که خراج میخواست. مومن میرفت تا او را منصرف سازد و این بار را از گردن پادشاه هند بردارد. آن پادشاه نیز در هندوستان حکم میراند . آنوقت هندوستان هفت پادشاه داشت که شش از آنها به هفتمین باج میدادند و او را شاه باجگیر میخواندند.\n\n(٦٧)"}
{"book": "adl1199", "page": 79, "text": "مومن وقتی به شهر شاه باج گیر رسید، نزد زرگری رفت و گفت نعل\nاسپ او را از طلای سرخ کند. زرگر متحیر بماند. دست بکار زد مومن تماشای\nمردمان و بازار آن سامان را میکرد چشم او بازاری بدان آراستگی و مردمی\nبدان انبوهی ندیده بود .\n\nناگهان دید که هیاهوی مردم خاموش شد. همه کس در جای خود استاده\nماند . از انتهای بازار شتری پدید گشت که هودجی بر آن بسته بودند\nو ناله زاری از آن بگوش میرسید. پرسید چه شد که همگان چنین شدند؟\nاین شتر مال کیست ؟ این ناله برای چیست ؟ این محمل به کجا میرود ؟\nزرگر گفت : این جا اژدهائیست که هر روز يك دوشیزه برای او قربان\nمی شود. اگر چنان نکنند شهر را فرو میبرد .\nامروز نوبت شاهدخت است زیرا او آخرین دوشیزه این شهر است. دیگران\nهمه قربان شده اند .\nدرین وقت شتر در جلو دکان زرگر رسید. فریاد شاهدخت بلند بود\nبود مومن شنید که میگوید: «ای جوانان غیرت کنید. پدرم مغل است. مرا به\nدهن اژدها میفرستد.» پیش از آنکه مومن چیزی بگوید ظریفی نعره زد:\n«ما حاضریم. ولی نامزدت در مجلس به بروت های خود مشغول است».\nمیگویند این صدا طوری در شاهدخت مظلوم اثر کرد که دیگر کسی\nناله او را نشنید، و مومن از شنیدن کلمه نامزد چون اژدها برخود پیچید و بی\nاختیار از جای برخاست. در عقب شتر مخفیانه براه افتاد .\n\nچون شتر به قربان گاه رسید مهاردار مهاز را رها کرد هراسید و باز گشت .\nشاهدخت فریاد کرد ولی دیگر صدای او بجائی نمیرسید. مومن که\nدر نظر داشت مخفی باشد چون دید مهاردار به عقب نه می نگرد بسوی\nشتر رفت .\n(٦٨)"}
{"book": "adl1199", "page": 80, "text": "کتاب پژواك\n۱۰۰۰\nشاهدخت را براو نظر افتاد. بيك نگاه شیفته او شد. عشقيكه با مرگ يكجا حمله میکند برای دل صاعقه عظیمی است .\nگفت: ای جوان چه میخواهی ... برو اگر در جستجوی مرگ برون آمده ئی آنرا درجائی جستجو کن که از نظر من دور باشد. می نمی توانم ترا در کام اژدها بینم! راستی تو چه کس هستی ؟ مومن گفت: «مسافری که برای دفاع از يك دوشيزه مظلوم میخواهم در وطن بیگانگان بمیرم. نمیدانم تو چه تصور میکنی ؟ »\nشاهدخت گفت: آنچه تو میگویی از دیار چنین مردان رفته اند تو از سرزمین مردن آمده ئی ... ؟\nمومن گفت: اژدها چه وقت می آید؟ دوشیزه گفت: وقتی که آفتاب يك نيزه دیگر بلند شود. مومن گفت: پس من باید تا آنوقت بخوابم زیرا راه درازی را در مدت کوتاهی پیموده و سخت خسته شده ام .\nشاهدخت گفت: برو خود را قربان مکن ... مومن گفت: دیگر این تکلیف را نمیتوانم بشنوم ... شاهدخت گفت: پس بیا سرت را بر زانوی من گذار ... مومن گفت: اینکار را برای آن می پذیرم که نخست بتو نزديك باشم تا از تنهائی نهراسی و دیگر آنکه زود تر بتوانی مرا بیدار سازی و اگر بدیدن اژدها توان بیدار کردن از تو سلب شده باشد اضطراب تو مرا بیدار سازد. مومن بخواب رفت ...\nدر خواب دید شیرینو باو میگوید: «دوشیزگان هند ترا اسیر خواهند کرد» و او میگوید: «دوشیزگان هند خواهران منند».\nاژدها پدیدار شد. هنوز مومن در خواب بود. توان شاهدخت سلب گردید. اشك های او بر رخسار مومن فرو ریخت مومن از خواب جست .\nمومن بسوی اژدها روان شد. شاهدخت به نیروی عشق از مرگ نمی ترسید و در عقب او میدوید. مومن و اژدها باهم مقابل شدند. اژدها مومن را بلعيد . دهن حريص دندان ندارد. مومن اینرا میدانست با خنجر برهنه خود را\n(٦٩)"}
{"book": "adl1199", "page": 81, "text": "بدهن اژدها داد. اژدها هر قدر او را فرو میبرد خنجری که مومن آن را در کام او فرو برده بود اژدها را شق میکرد تا آنکه مومن از آن طرف اژدها بیرون شده اژدها و مومن هر دو بیحرکت افتادند .\nدختر دریافت که مومن کار اژدها را ساخته است. تا انجام کار خودش چه باشد رفت و او را در آغوش کشید، پیکر مومن حرکت نمی کرد .\nدیری نگذشته بود که چشم مومن باز شد. دید اژدها چون کوهی بیحرکت افتاده و شاهدخت نزديك او نشسته است خدا را شکر کرد و با شاهدخت وداع نمود .\nشاهدخت زار نالید و گفت: چه خوب بود طعمه اژدها میشدم تا آنکه بدوری تو گرفتار آیم. مومن گفت: اگر به مقصد خود کامیاب شدم شاید ترا ببینم . اما کنون نمیتوانم ترا ترك نکنم. برو به قصر پدرت باز گرد و آن ماتم کده را شادی بخش . من باید بروم و اسپم را بگیرم و در پی غم و سرور خود شوم .\nشاهدخت باز گشت. در سر راه مردی را دید که فرستاده مادرش بود . آن مرد از پهلوانان شاه بود او را فرستاده بودند تا ببیند اگر نشانی از لباس شاهدخت از دهن اژدها نجات یافته باشد آن را برای یادگار بیاورد .\nمرد چون از دور نمایان شد و اندکی نزديك آمد پیکر اژدها را دید خیال کرد زنده است رو به فرار نهاد . شاهدخت فریاد زد: ای پهلوان از اژدهای مرده مترس .\nمومن که نشانی از پوست اژدها بریده و با خود گرفته بود برای آنکه او را نبینند از راه دیگری رو بشهر نهاد. پهلوان به صدای شاهدخت بر گشته و چون دید اژدها براستی مرده است جان گرفت و با شاهدخت روان شد . شاهدخت بقصر پدر رسید . پدر و مادرش بدیدن او حیران شدند خیال میکردند که چشم شان درست نمی بیند. تا آنکه شاهدخت افسانه خود را نقل کرد. شاه فرمان داد که در سرتاسر قلمرو پادشاه باجگیر به جستجوی مومن پردازند .\nمومن وقتی به شهر رسید اسپش را گرفت و بارنگی که بدست آورد قیافه خویش را تغییر داد تا او را نشناسند. پادشاه وعده داده بود که اگر مومن را\n\n(۷۰)"}
{"book": "adl1199", "page": 82, "text": "بیا بند به یا بنده نیز انعام بزرگی خواهد داد و گفته بود میخواهد او را ولیعهد خویش\nبسازد زیرا شاه فرزند نرینه نداشت .\nپهلوانان زیادی خود را کشندۀ اژدها خواندند ولی چون شاه ایشان را نزد\nشاهدخت می فرستاد بجای انعام ولایت عهد بسزای دروغ محکوم می شدند .\nصبح یکی ازین روزها مردی درب قصر شاهی آمده واستد عا میکرد که\nمیخواهد شاهدخت را ببیند. این مرد را هیچ کس نمیشناخت .. به شاهدخت\nخبر دادند ... او را بار داد ..\nشاهدخت وقتی او را دید حیران شد . گفت: چه میخواهی؟ مرد نا شناس\nجواب داد: آرزو داری نجات دهنده خود را بیابی؟ شاهدخت گفت از آرزوهای\nشیرین منست . مرد ناشناس گفت: او قیافه خود را تغییر داده است اما من او\nرا بهر رنگی میشناسم . چندتن با من بفرست که او را بایشان نشان بدهم .\nشاهدخت نهایت مسرور شد. بشاه خبر داد . شاه بیشتر از او شاد گردید.\nمرد ناشناس با گماشتگان شاه روان شد و بجائی که مومن در آن منزل گر فته\nبود رسید . مومن را معرفی کرد وخود در گوشه ای مخفی شد .\nمومن هر قدر گفت من شاهدخت را نجات نداده ام او را بنزد شاه بردند.\nشاهدخت رنگ را از روی او شست و شناخت که پهلوان حقیقی و کشندۀ اژدها اوست.\nفر ستاد ند تا آن مرد نا شناس را بیاورند تا انعام خو درا بگیرد\nو به مومن گفتند یا بنده تواین است\nوقتی مرد ناشناس حاضر شد مومن دید که ملازم شخص او رید یگل است\nبحیرت پرسید: تو اینجا چه می کنی ریدی جواب داد: من در همه جا با تو بوده ام\nزیرا فرقت تو بر من دشوار بود اما چون میدانستم میخواهی تنها سفر کنی\nخود را نهان میداشتم . مومن وفای او را تحسین کرد و شاه و شاهدخت برا و\nآفرین خواندند .\nمومن گفت: ای شاه من نمیتوانم ولایت عهد را قبول کنم ز یرا اندیشه\nهای من افزون است اجازه بده سوالی بکنم و مرا از هر انعامی معاف کن.\n(۷۱)"}
{"book": "adl1199", "page": 83, "text": "تنها جواب این سوال انعام من خواهد بود. شاه گفت: به همه چیز حاضرم. مومن\nگفت: از پادشاه پنجاب چرا باج میستانی؟ شاه گفت زیرا پهلوانان من او را\nمغلوب کرده اند.\nمومن گفت اگر من پهلوانان ترا مغلوب کردم این باج را به آن\nپادشاه خواهی بخشید؟ شاه گفت بدون ازمون این کار را می کنم. زیرا\nکسیکه براژدها غالب شده است بهمه کس غالب است.\nشاه باج گیر باج شاه پنجاب را بخشود و به مومن فرمان داد. هرچه اصرار\nکرد مومن بماند به جائی نرسید. سوار شد ورو براه نهاد. پادشاه جدائی اورا\nبا پاس تحمل کرد شاهدخت در عقب او زار میگریست ومیدید جانش میرود.\nمومن وریدی بشهر پادشاه پنجاب رسیدند. پیش از آنکه مومن فرمان\nبخشش باج را بشاه برساند در سر راه مردی را دید که از دیار خودش آمده بود\nاز شیرینو و برادرانش پرسید.\nآن مرد که برادر شیرینوی او بود گفت: تا تو آمدی زیر دست خان به زیر\nدستی آغاز کرد مادرت را از خانه بیرون کرد. گاوهای ترا در کشت زار\nنمی گذاشت. گوسفندهای ترا از گرسنگی کشت. اوضاع ما درت قبیله را به\nشور آورد. مردم بر زیر دست خان بر انگیخت. برادران شیرینو همگان\nبه زحمت دچار شدند. کشت های شان خساره مند شد مادرت هر قدر خواست\nآنها را نجات بدهد قهر قبیله خاموش نشد مرافرستاد تا ترا جستجو کنم.\nمومن گفت: من نخست از شیرینو پرسیدم! جواب داد: حال اونيك نبود دوری\nتووخواری برادران اورا سخت بزحمت میداشت. جوانان قبیله گفته بودند\nکه اورا خواهند ربود و به مسکن مادرت که اکنون در دهکده دیگری زندگی\nمیکند خواهند آورد و تا تو بیائی او را در آنجا نگاهخواهند داشت. از ین رو\nبرادرانش يك لحظه از او دور نمی شدند وشب بستر او در بین هفت برا در\nگسترده میشد واز او پاسبانی میکردند مومن چون این را شنید فرمان شاه\nباجگیر را به ریدی داد،\n\n(۷۲)"}
{"book": "adl1199", "page": 84, "text": "تا به شاه برساند و خود او بسوی دیار خویش رهسپار گردید .\nشاه پنجاب چون فرمان را دید شاد شد و چون از مؤمن آگاه گردید با ندوه\nعظیمی گرفتار آمد. چون چاره نبود سر گذشت او را از دیدی شنید و زار گریست.\nآنگاه امر داد تا چهل قاطر طلای سرخ بار کنند.\nردیدی با بارهای طلا بسوی خانه باز گشت وای مومن را نتوانست در راه\nببیند زیرا او تند میراند تا آنهمه اضطراب شیرینو را خاموش کند و قهر قبیله را\nفرو نشاند.\nمومن و دیدی و طلاهای که زیر دست خان مومن را در پی آن سر گردان ساخته\nبود همه بسوی تیزین راه می پیمودند.\nشاهدخت (دختر پادشاه یا جگیر) بعد از دوروز توان فراق نداشت. از پدر\nاجازه گرفت و با چهل نفر در عقب مومن بر آمد چون به در پادشاه پنجاب رسید\nو دریافت که مومن نیست او نیز سر از راه تیزین گرفت .\nمومن پس از چندین روز و شب در دل یکی از شبها بوادی تیزین رسید. يك\nپاس انتظار کشید تا اسپ برادر شیرینوی او که با او يك جا روان شده بود باو رسید.\nانگاه باو گفت که برود و به مادرش بگوید که مومن آمده است و امشب را\nآرام بخوابد .\nمومن بسوی قلعهٔ شیرینو رفت. موسم تموز بود. مردم در هوای آزاد بر بام\nهای خود آرمیده بودند. ماه باخر رسیده اشعهٔ آن خفیف بود. راه را نشان\nمیداد ولی چهره ها شناخته نه می شد.\nبر دیوار قلعه بر آمد. هشت بستر دید که یکی در وسط بود. خود را بآن\nرسانید تا در گوش شیرینو بگوید آمده است. شیرینو از خواب جست. چون او را\nنشناخت فریاد زد: ای برادران مردی بیگانه ! ! ...\nمومن نتوانست خود را بشناساند زیرا دید هفت شمشیر برهنه آخته شده\nاست. مبادا بگویند هراسیده است .\nپیکر جوانی بر خاک افتاد که هر گز به فکر دفاع نبود: هفت شمشیر در ان فرو رفته بود.\n\n(۷۳)"}
{"book": "adl1199", "page": 85, "text": "وقتی سپیده صبح دمید دیدمؤمن از سفر درازی بازگشته و راه\nسفر مرگ در پیش گرفته است...\nبرادران شیرین و دوروز واقعه را پنهان کردند تا آنکه مادر مؤمن بیتاب شد\nو بسراغ برآمد و دانست بر پسرش چه آمده آنگاه شیرین و افسانه مرگ او را\nبگریه گفت. چون همه باو اعتماد داشتند دانستند که او کشته جوانی و محبت است.\nاین اشتباه از آن برخاسته.\nجنازه او را برداشتند در راه گورستان ریدی و قافله طلا در مقدم آن متوقف\nگردید. وقتی او را به گور رسانیدند شاهدخت با جگیر با چهل نفر در\nآنجا رسیده بود.\nشیرین و خم شد تا او را ببوسد و آنگاه در گورش کنند. دیر شد، او را برداشتند.\nدیدند جان خود را با و هدیه کرده است.\nولی مرده زنده نمی شود.\nشاهدخت نیز خم شد تا او را ببوسد او نیز جان داد. همراهان او رفتند\nتا خاتمۀ داستان مؤمن را به شاهان هند برسانند.... میگویند چهل روز در دیار\nهند ماتم بود....\nقبر مؤمن در تیزین است ....مجنون بیدی بر آن سبز شده است که سه شاخ\nدارد و یکی دیگر را در آغوش گرفته بروی مزار سه عاشق خم شده اند....\n\n(٧٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 86, "text": "رودابه وزال\n\nسام جهان پهلوان بر تخت خویش نشسته بود که بدو مژده فرزند نوزاد داد ند.\nاز تخت فرود آمد وسوی نوبهار به شبستان شد.\n\n***\n\nچون زال را همه موی سپید بود هفت روز تمام بر سام یاد نکرده و آن خورشید\nرا در شبستان نهان داشته بودند، تا آنکه دایه نریمان بر پهلوان اندر آمد و آن\nسخن باز گفت .\n\n***\n\nچون سام پور را پیرسر یافت از جهان یکسره ناامید شد. بنیا یش در آمد.\nاز دادا و فریاد خواست ومرگ نیاز کرد.\nبچه را چون بچۀ اهرمن پنداشت. از خنده آشکار و نهان مهان جهان هراسید\nو بفرمود تا زال را بردارند وازان بوم و بردور بگزارند .\nاین ستم بر کودک شیرخوار رواشد. او را برفراز کوه بلند گزاشتند و باز\nگشتند. روز گاری دراز برین برآمد.\nیزدان جهان آفرین ازین کار بر سام خشمگین شد: تنش را برنج سپرد.\nاو را به تیمار همی آزمود چنانکه از پزشکان گیتی او را درمان نبو د.\nكودك بدان جایگاه شب و روز بی پناه افتاده بود. گاه سر انگشت ر ا می\nمکید و گاه میخروشید، تا انکه سیمرغی را بچه گرسنه گردید و به پرواز برشد.\nدید شیرخواری میخروشد و هیچ مادری فریاد اورا نمی نیوشد. تنش برهنه\nو لبش خشک است.\nدایه او خاك و گهواره او خار است.\nسیمرغ فرخنده پا که به فرود آمد و کودک را از کهسار برداشت: وی را به\n\n(٧٥)"}
{"book": "adl1199", "page": 87, "text": "شکار و خون می پرورید و با بچه گانش همی آرمید .\nگاهی مرغان هوا بیشتر از مردم مهر و آزرم دارند .\nبرینگونه تا روز گاری دراز كودك در آنجانها بود تا آنکه بالا گرفت.\nو کاروانی بران کوه برگذشت .\nنيك وزشت نهان نمیماند . نشان زال در جهان پراگنده شد وازان نيك پی\nبسام نریمان آگهی رسید . بدینگونه ناخوشی از تنش یکسره رفت .\nشبی از شبان سام از کار روزگار برآشفته و داغدل خفته بود. در خواب دید که\nمردی از کشور هندوان براسبی سوار است و نزديك سام فراز میاید و او را\nاز شاخ برومندی مژده میدهد .\nچون بیدار شد موبدان را بخواند و ازین در چند گونه سخن براند. آنچه\nاز کاروان شنیده و آنچه در خواب دیده بود بایشان باز گفت .\nپیر وجوان هر آنکس که بودند بر پهلوان زبان بر گشادند و گفتند کسی\nرا که یزدان نگاه دارد از سرماو گرما تباه نگردد. بیارای و به جستجوی بش\nبگرای.\nسام شب خفت تا بامدادان چون خورشید بر کوه برآید و نشان زال جوید.\nدر خواب دید که درفشی بلند برهند و کوه برافراخته اند وجوانی خوبروی\nبا سپاهی از پشت آن می آید . بدست چپش موبدی و بسوی راستش بخردان\nنامور روان اند . یکی ازان مردان سام را سرزنش نمود واز کارفر زند\nآگهی داد .\nجهان پهلوان به هراس برخاست . بخردان را بخواند سران سپه را همه\nبرنشاند ودمان سوی کهسار براند که افگنده خود را خواستار کند .\nکوه را سراندر پروین دید. بلندتر از پرواز شاهین بود. ستیغی از ان بلند\nسر کشیده بود که گزند کیوان را بر ان راه نبود .\nسام به آن سنگ خارا ، ونیروی مرغ سهمگین آشیان نگاه کرد . جوانی\nدید بکردار خود که گردآشیان میگشت.\n(٧٦)"}
{"book": "adl1199", "page": 88, "text": "راه بر شدن جست ولی نیافت . روی برخاک گذاشت و فرزند پدر ود گفته\nرا بازخواست . نیایش همانگه پذیرفته شد.\nسیمرغ از فراز کوه نگه کرد و سام و گروه را بدانست. آنگاه به زال\nگفت: من دایه و پرورنده توام. ترا دستان زند نام نهاده ام . پدرت سام جهان\nپهلوان به سراغت آمده است .اکنون روا باشد که بر دارمت و بی آزار\nنزدیک وی آرمت . من ترا به دشمنی از خود دور نمیدارم بسوی پادشاهی میگدارمت.\nبودن تو اینجا مرا درخور است مگر ترا آن جایگه ازین بهتر میباشد .\nپر گشاد و او را نزد پدر آورد . پدر چون بدیدش زار نالید. دادو نیر و ،\nارج وهنر شاه مرغان را ستود.\nدل سام چون بهشت برین شد . از کوه فرود آمد. جامه خسرو آرای خواست\nو تن زال را با خفتان پهلوانی پوشید و گفت هیچ آرزو بر دلت نگسلم.\nسپاه یکسره نزد سام آمد. کوس ها خروشید. زنگهای زرین به آواز\nآمد . سواران غریو برداشتند و اهنگه به خرمی راه بگذاشتند تا آنکه بشادی\nبه شهر اندرون آمدند .\nاز زابل به منوچهر آگهی دادند و افسانه سام و زال بر او خواندند. به نوذر\nفرزند شاه فرمان داده شد تا سام و زال را به پیشگاه پادشاه بیاورد . چون\nنزدیك منوچهر رسیدند پادشاه بر پدر و فرزند آفرین خواند.\nمنوچهر به دیدن زال شاد شد و فرمود تا او را ره و ساز رزم و آئین شادکامی\nو بزم بیاموزند زیرا زال جز مرغ و کوه و آشیان ندیده بود و آئین شاه و نام\nنمیدانست . سام گفت : با او پیمان بسته ام که هیچ آرزو در دلش نگذارم . شاه\nپیمان او را ستود .\nآنگاه پادشاه جشن آراست . اسپان تازی زرین ستام، شمشیر هندی ،\nدیباو خزو بیچاده و وزر فراوان داد. بردگان رومی، سائگین های زمرد\nو جام های پیروزه از می پر کردند و پیش آوردند .\n\n(77)"}
{"book": "adl1199", "page": 89, "text": "چون جشن آراسته شد پیمانی نبشتند و از دریای چین تا دریای سند ، از زابلستان تا آنسوی بست با تخت پیروزه و تاج زر ، مهرییچاده و کمردزرین به سام نیرم ارزانی گردید . کوس بر کوهه پیل بسته شد. سام و زال سوی زابلستان روی نهادند.\nروز گاری گذشت تا آنکه زال هنرهای شاهان و پهلوانان بیاموخت . چون سام بسوی گرگساران و مازندران آهنگ جنگ کردسرداری و تخت زابل را به فرزند باز گذاشت.\nپور سام چندی در زابل داد گری کردچنانکه مردم و مهان را شادمان گردانید تا آنکه از دوری پدر دلتنگ گردید . بخردان را بخواند و آنگاه به نخچیر باز گشت و با سواران و مردان دانش پژوه بسوی کابلستان گذر نمود.\nپادشاه گسترده کام کابل را مهراب نام بود . چواز کار دستان سام آگهی یافت نزد او شتافت. زال نیز او را پذیره شد. خوان پهلوانی نهادند و بر ان شادمان نشستند . مهراب در پور سام نگاه کرد. از دیدار او شاد شد و دلش در کار او تیز تر گشت. چون مهراب از خوان زال برخاست زال زر با مهتران خود گفت : بچهر و به بالای او مردی ندیده ام. کسی نمیتواند که زیبنده تر ازوی کمر بندد .\nیکی از مهان مهراب را ستود و آگهی داد که در مشکوی او دختریست که رویش روشنتر از خورشید است. رخی چون بهشت دارد. پیکرش بکردار سیم است. اگر ماه جوئی همان روی او ، و گرمشك بوئی همان موی اوست.\nمهرزال بران مهروی بجنبید و بنادیده بیاد او سوگوار گردید. شب را با ستارگان ببرد. چون خورشید تافت و روی گیتی سپید شد باز بکشاد. گردان زرین ستام رفتند و درگاه او را بیاراستند .\nشاه کابل روز دیگر سوی خیمه شاه زابل شد. و از او پذیرائی و سر بلندی دید. زال را بخانه خودخواند . دستان سام از تخت و مهر و تیغ و کلاه دریغ نکرد.\n\n(۷۸)"}
{"book": "adl1199", "page": 90, "text": "مگر بنام آنکه مهتران او میگساری میکنند بخانه او نرفت. مهراب بر اندیشه\nاو آفرین خواند و باز گشت.\nمهان بار دیگر او را يك يك ستودند و از ماه مشکو نشین او چندان سخن\nگفتند که زال یکباره دیوانه گشت و خرد ازو دور شد.\nيك چند سپهر بر سر همی گشت و دل زال یکسره به مهر آگنده بود. اندیشه اش\nفراوان بود. مگر نمیخواست به نزد خردمندان رسوا شود . با همه چیزیکه داشت\nکسی نداشت که همه چیز را باو تواند گفت.\nروزی مهراب شاه از نزديك زال بازگشته و بسوی شبستان گذر کرد .\nدر کاخ او دو خورشید میدرخشید : سین دخت جفت او و رودابه دخترش بود .\nرودابه چون باغ بهار بر نگ و بوی و نگار آراسته و به سان بهشتی پر از\nخواسته بدیبا و گهر پیراسته بود بامادر نزد پدرشتافت .\nمهر اب بدیدار شان یزدان را ستود. سین دخت پرسید این پیر سر پور\nسام چه مردیست چه چهره و چه شیوه دارد؟ از تخت سخن میگوید یا از سیمرغ\nو آشیانه می سراید ؟\nمهراب گفت : در گیتی از پهلوانان گرد کسی نمیتواند پی زال بسپرد. دل\nشیر وزور پیل دارد. دستش به کردار رود نیل است. بر گاه زرفشان و در جنگ\nسرافشان. مویش سپید ولی چهرش چون خورشید است .\nچون رودابه این گفتگوی بشنید بر افروخت و رویش گلنار شد . آرزو جای\nخرد را گرفت. رامش ازو دور شد .مهر زال در دلش جای کرد.رای زن باستان\nنیکو گفته است: که از مردان نزديك زنان یاد مکنید\nرودابه را پنج پرستنده بود که برایش جان می فشاندند .راز خود با ایشان\nدرمیان نهاد و چاره خواست . پرستندگان را شگفت آمد .\nگفتند : ای افسر بانوان جهان ! ترا از هندوستان تا به چین می ستایند . نگار\nدخترا به خاوران می فرستند . نگین روشن شبستان شاه کا بلستان هستی! چنان\nکسی را که پدر از بر انداخته است ببر میگیری؟ او پرورده مرغ کوه است !\n(۷۹)"}
{"book": "adl1199", "page": 91, "text": "رودا به ایشان را بخشم خاموش ساخت و گفت: « دل من از ستاره تباه شده است، چگونه\nبی ماه میتواند شاد باشد. مرا زال بجای تن و روان است. »\nپرستندگان چون آواز دل خسته او شنیدند پر راز او آگه شدند و بدل جوئی\nپرداختند. او را به نگهداری راز واداشتند و پیمان بستند که شاه را نزدوی بیاورند.\nمه فرودین و سر سال بود . زال بر کنار رود بارگاه آراسته بود .\nکنیزکان بدانجا شدند واز کنار رود فراوان گل چیدند تا آنکه از ان سوی\nرود نگاه زال برایشان برافتاد.\nپرسید : کیانند؟ شنید کنیزکان رودابه هستند. درین گفت و شنود خشیشاری\nاز روی آب برخاست. زال کمان خواست و آن مرغ را از هوا بر زمین افگند. بر ده\nرا فرمود تا شکارش را بیاورد .\nبرده در کشتی شد و از ردیا گذشت، کنیزکی پیش آمد و نشان کماندار\nباز جست\nدانست که پورسام شهزاده زابلستان است، از زیبایی و هنر وری او در\nشگفت شدند و گفتند در گیتی جز رودابه بهشت روی دیگری را بدین زیبایی\nنیافریده اند.\nبرده باز گشت. زال از سخنی که رفته بود باز پرسید. برده باز گفت دل زال\nجوان شد. ایشان را بخواند و از خوبی های رودابه افسانه ها شنید.\nکنیزکان را فراوان در و گوهر بخشید. انگشتری که از منوچهر داشت\nبه رودا به فرستاد.\nپرستندگان شاد گشتند و پیمان درست کردند که زال را بدیدار رودابه\nشادمان سازند.\nپورسام را بدانسان سرگرم کردند که دلش از غم تهی گشت و از شادی\nو آرزو پرشد.\nرودا به چشمش براه دوخته بود. گام کنیزکان را از تپش دل میشمرد.\nچون بیامدند و سخن باز گفتند بسان ماه خندید و فرمود همان شب\n\n(۸۰)"}
{"book": "adl1199", "page": 92, "text": "به پور سام رساندند که دخت مهراب را از آرزوی دیدار دیوانه کرده است.\nروز چشم براهی بپایان رسید. چون خورشید به سراپرده شام فرو رفت در\nمشکوی روز بستند پور سام بسوی مهر و آرزو گام برداشت.\nرودا به از فراز باره راه او را میدید. چون چشمش به زال افتاد فریاد\nشاد باش بلند کرد. زال دو چندان مست و جوان گردید.\nرودا به گیسوان از کنگره فرو هشت تا پور سام را بدان کمند مشکین\nبر فراز آورد. دستان سام بر موی او بوسه مهر داد. کمند از پشت زین برون آورد\nو بر باره فراز شد.\nهر دو بکردار مست رفتند و سوی خانه زرنگار شدند. رودا به چون بهشتی\nاراسته بود.\nپور سام را آن زیب و فر به شگفت اندر کرد. رودا به در دیده در وی\nمینگریست.\nچشمش ازان افسر بیجاده سرخ خیره شد.\nبوس و کنار و پیمانه پیمان مهر را استوار کرد. زال گفت هر چند چون\nمنوچهر این داستان بشنود بدین کار همداستان نگردد و سام نیرم خروش برآورد\nو بر من به جوش آید. من هرگز از پیمان نگذرم تا تو آشکارا جفت من گردی.\nرودا به پاسخ داد که جهان آفرین بر زبانم گواه باد که جز تو دیگری بر من\nپادشاه نگردد. هر زمان مهرشان بیش می باشد. خرد دور میگردید. آرزو پیشی\nمیکرد.\nچنین بود تا سپیده دمید. بامداد بر کهسار کابل برآمد. خروسان بانگ\nزدند آوای تبیره از سراپرده مهراب شاه بلند گشت و خورشید ماه را بدرود\nکرد.\nسرمژه تر کردند و بر افتاب زبان کشادند. زال از بالا کمند در افگند\nو ازان کاخ فرخنده فرود آمد. بر اسپ خویش نشست و بسوی لشکرگاه بازگشت.\n(۸۱)\nوال ۱۰۰۰\nکتاب"}
{"book": "adl1199", "page": 93, "text": "چون به لشکر گاه رسید موبدان وسران را بخواند وراز خویش با ایشان\nدر میان نهاد تا خردمندان پیش بین دران چه بینند و فرزانگان چه فرمایند. سخن\nبر لب بخردان بسته شد. چون مهراب از ماندگان ضحاک بود از کین منوچهر\nو سام هرا سیدند. سپهبد زال مایه خاموشی را در یافت و راه کشایش سراغ کرد.\nموبدان در پایان کام و ارام او را خواستند و پاسخ آراستند که مهراب\nهر چند بر تازیان پادشاه است از گوهر اژدهاست. مردیست بزرگ که نتوان\nاو را تنگ مایه گفت .\nراه آنست که نامه ئی به سام جهان پهلوان نوشته آید.\nسپهبد نویسنده را پیش خواند و گفت به پدرم نوید و درود و پیام بفرست.\nآنگه بنویس ای گراینده تاج و کمر؛ روزگار مرا بدانسان که دیدی زادآنگاه\nکه پدر در نازوخز بر ند بود مرا در ته بال سیمرغ در هند کوه جای داد. جای آشیر خون\nمیخوردم . تا انکه از آشیان به تخت و نام شدم اکنون کاری دل شکن پیش آمد که\nنتوان آنرا بانجمن باز گفت: بدام مهر دخت مهراب افتاده ام. شبهای تیره،\nبار من ستاره و کنار من دریاست کوه گواه است که جهان پهلوان گفته بود\nهیچ آرزو بردلت نگسلم.\nچون نامه بدست سام رسید سرش از اندیشه دل گران گشت و با خود گفت:\nکسی را که مرغ ژیان آموزگار باشد لاجرم از روزگار چنین کام دل جوید.\nموبدان را بخواند.\nستاره شناسان از اسمان راز آن کار بازجستند. گفتند ازین دو پیلی ژیان به\nجهان آید که به مردی میان بندد. پی بدسگالان از زمین ببرد از سکسار و مازندران\nنشانی نماند و زمین را به گرز گران بجنباند به دشمنان از و بدر سد. برای سرزمین\nخود نکوئی آورد.\nسام نیرم دلش شاد گشت به فرزند پیغام داد زال چون بدانست که پدر شاد\nاست واکنون شهر یار منوچهر شاد باید بود امیدوار گردید.\n\n(۸۲)"}
{"book": "adl1199", "page": 94, "text": "زنی شیرین سخن درمیان زال ورودا به پیغام بر بود. دو دل داده به همدیگر\nپیام مهر و آرزو میفرستادند.\nروزی پس از انکه زن پیغام زال را به رودا ببرد سین دخت بروبد گمان گشت.\nچون در یافت که زال ورودا به شبی تا بامداد با هم نشسته ود ل پیما ن\nبهم بسته اند ناچار آه نکشید.\nسین دخت از هراس انکه مبادا مهراب آگه شود بدل رنجور سوگوار گردید.\nمهراب کار او را جویا شد. سین دخت چون سر گزشت باز گفت مهراب دست بردسته\nتیغ نهاد. تنش لرزید ورخش چون لا جورد شد .\nسین دخت زار گریست . باخرد وزاری او را نرم کرد واز انجام نيك\nسخن را ند .\nچون منوچهر از خانه مهراب ودستان سام آگهی یافت پردرد شد . نوذر\nرا فرستاد تابه سام برساند که پیش از رفتن به زابل بدربار منو چهر شاه\nبیاید .\nسام جهان پهلوان از دیدن نوذر بدل شاد شد و آهنگ در بارمنو چهر کرد.\nمنو چهر با سپاه گران و مهان بر سر راه اورفت . چون به کاخ شاهی\nباز گشتند او را بنواخت و پهلوی خود بر نشاند .\nمنو چهر ماز جنگ زندران باز پرسید . سام از پیروزی و پهلوانی\nخود سخن ها گفت چون شاه از مهراب سخن بمیان نیاورد ، سام نیز دران\nخاموش ماند .\nرو ز دیگر تا سام سخن میزد منو چهر شاه بدوفرمان داد که کنون\nبایستی تخم اژدها از جهان برداری. برو و مهراب و کابلستان را خراب کن.\nسام جهان پهلوان را فرمان شاه ناگوار وشگفت آمدولی مانند گردان\nپاکدل آنرا بی سخن پذیرفت. آنگاه بی آنکه ازدل خود و درد فرزند\nسخن گوید لگام سوی کابلستان باز گردانید زال چون از کارپد آگاه\n(۸۳)"}
{"book": "adl1199", "page": 95, "text": "شد نزد او شتافت. روزگار گذشته را باز آورد و پیش پدر نهاد و آنکه\nپیمان اورا بیاد دارد. دو کوه یکی پیمان با فرزند درد رسیده و دیگری فرمان\nشاه بر پیکر گرد زابل فرود آمد.\nسام در ان کار فروماند. رای زد. فرزند را فرمان داد تا خود نزد يك\nمنوچهر شود. شاید هنر و جوانی او خاطر شاه را شاد کند و فرمان تباهی\nکابلستان را باز خواهد.\nزال برسنجش پدر آفرین خواند. نویسنده آمد و بفرمای سام نریمان\nنبشت:\nاین نامه از سوی آن پهلو ان گرد افگن گرز دار بسوی شهریار\nمی آید که نیرویش هماره و همگان برای آرزوی پاد شاه کار کرده.\nبد استان اژدهای رود کشف بمرگ گردان کرگساران و خون یلان مازندران\nکه کار آنان را به گرز گران و فرمان شاه راست کرده ام به پادشاه\nمیدهم که شهریار خود گواه پیمان من با زال است. زال را فرستادم تا حال\nخود بازگوید باشد که شهریار سخن پهلوانی را گرامی دارد و روا نشمرد\nکه دشمن شکن پیمان شکن گردد.\nزال چون بچه سیمرغ بسوی منوچهر تاخت تا آنجا هنر آزماید و دل\nمنوچهر را از کین مهراب پاک سازد. پیام سام یکز خم را برساند و به\nپیمان دوستی خود با رودا به گراید.\nچو این داستان در کابل فاش گشت سر مرزبان مهراب از پر خاش پر شد.\nبرسین دخت براشفت و راز پیکار سام را به خشونت با او در میان نهاد.\nسین دخت گفت که اگر مهراب بد و باز گزارد نزد سام رود و او را\nاز راه تباهی کابلستان بازگرداند.\nسین دخت بنام فرستاده مهراب با خواسته های فراوان نزد سام رسید.\nبه رنگیکه پهلوانان خردمند راستوده آید سخن راند و سام فرو مانده در\nکار را نرم ساخت.\n\n(٨٤)"}
{"book": "adl1199", "page": 96, "text": "چون کار سرانجام شد گفت که او سین دخت است. سام را شگفت آمد.\nاو را بنواخت و پیمان بست که دل بیگناهان کابل نسوزد و بروز تیرگی\nروا ندارد.\n\nسین دخت بادل خرم باز گشت. مهراب را شاد ساخت و مژده داد که\nسام نیز هم به زودی بجای آنکه بکین براید به مهر مهمان شاه کابل گردد.\nزال به دربار منوچهر پیوست. شهریار آفرین خواند. چون نامه\nسام ازو دریافت ستاره شناسان را به جستجوی اختر گماشت.\nسه روز اختر رودابه وزال را در آسمان جستند. تا آنکه آنرا همایون\nوفرخنده یافتند. شهریار شادمان شد. آنگاه بفرمود تا زال را در خرد\nودانش بیازمایند. موبدان را بخواندند. موبدی پرسید. : «ازان دوازده\nسروی نشان میجویم که از هر یکی سی شاخ بر زده.»\nدیگری گفت : «در سراغ آن دو اسپ گرانمایه تیز تازم که یکی چون\nدریای سیاه و دیگری برنگ بلور سپید است هر دومی شتابند ولی یکدیگر\nرا نمی یابند.»\nدیگری گفت: «آن سی سواری را نشناسم که چون از بر شهر یار بگزرند\nیکی کم شود ولی چون بشمرند همان سی باشند.»\nدیگری گفت : «مرغزاری پر از سبزه و جویبار است مردی باداس\nتیزسوی آن مرغزار شود و همه را از تروخشک بدرود. نیاز نپذیرد وزاری\nنه نیوشد. آن مرغزار کجاست آن مرد کیست.»\nدیگری گفت: «چیست آن دو سرویکه مرغی را بران آشیانست. بام بریکی\nوشام بردیگر نشیند. چون ازین برخیزد بپژمرد و چون بران برنشیند بوی مشک\nخیزد. یکی هماره پدرام و دیگری را برگ و بار پژمرده باشد.»\nدیگری گفت: «شارستانی است که مردم ازان به خارسان هامون پرداخته اند\nناگهان گرد خیزد و بناهای سر به ماه ناپدید شود.»\n\n(۸۰)"}
{"book": "adl1199", "page": 97, "text": "زال براندیشه گشت آنگاه زبان بکشاد و به پرسنده نخست باز گفت :\n« سال دوازده ماه دارد که هر ماهی را بسی روز بپای سرآید . گردش روزگار\nچنین است .»\nدیگری را گفت: « شب و روز در دنبال همند و یکدیگر را نمی یابند . روزگار\nچنین میگذرد . »\nدیگری را گفت : « از ماه سخن گفتی ولی از زیان آن نفرمودی که\nيك شب گاه گاه کم آید . در شمار تا زیان درین سواران زیان رو دهد » .\nدیگری را گفت : « دو سرو و بازوی چرخ بلند است . آن مرغ خورشید\nاست که بیم و امید جهان ازوست .»\nدیگری را گفت: «شارسان سرای در نگ و شمار است. خارسان این سرای سپنج را\nباید گفت که هم ناز و گنج و هم درد و رنج دارد. چون باد نیستی بوز داز گیتی\nخروش برآرد و بدان شارسان شویم . »\nدیگری را گفت : « روزگار درو گر و ماچون گیاهیم .سپهر به پیر و جوان\nننگر دوزاری شیون نه نیوشد . »\nشاه و میدان همگان خرم شدند شهریار جشنکاه بیاراست و به رامش\nپرداخت چندان می کشیده شد که جهان در چشم پهلوانان مست به رامشگری\nدرآمد.\nفرداچون خورشید برآمد و گیتی چون کوه بدخشان فروزان گردید زال\nکمر بست و نزديك شاه شد . منوچهر فرمود تا گردان گرد آیند و پهلوانان پهلوانی\nکنند. زال نیز بمیدان شد. به گرزو به تیر و به تیغ و سنان سرآمد.تیرش از درخت\nکهن درگذشت .\nپهلوا نان همگان گواهی دادند که هر کس با او نبرد جوید مادر بر او جامه\nلا جورد کند .\nآنگاه منوچهر پاسخ نامۀ سام را بکام دل زال بداد. زال نزد يك سام\n\n(٨٦)"}
{"book": "adl1199", "page": 98, "text": "پیام داد وخود نیز روزی پس تر آهنگ بازگشت نمود .\nچون فرستاده زال نزديك سام رسيدسام پیامی به کابل فرستاد تا شمع سور\nرادر خانه شاه کابل بيفروزدومهراب وسین دخت ورودا به را مژده شادی بدهد.\nزال به پدر پیوست . سخن های گذشته را در میان نهادند و پیام دیگری\nبه کابل فرستادند. کاخ شاه کابل چون بهشت خرم آراسته گردید. تخت\nزرین را برنها دند .\nرودا به در خانه زرنگار بخود پرداخت. کابل پراز رنگ و بوی و پر از\nخواسته شد . پیلان را بیاراستند وزمین را بدیبای رومی بیراستند .\nرا مشگران گرد آمدند. کابل زمین کران تا کران صورت بهشت برین شد.\nآئين نياكان را کار بستند. شاه وماه را بيك تخت بر نشاندند وزر و گوهر\nبرافشاندند. بر سرشاه افسر زر نگار وبر تارك ماه گوهر شاهوار درخشيد.\nدخت شاه کا بل جفت فرزند شاه زابل گردید. مهر و دوستی افسانه شان را\nبروز گار سپرد تا آنرا نگهدارد .\n(انجام)\n(۸۷)"}
{"book": "adl1199", "page": 99, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 100, "text": "مهمترین آثار نویسنده\nچاپ شده\n\n۱- پیشوا (ترجمه ازجبران خلیل)\n۲- افسانه های مردم\n۳- یکعده رساله ها دربارۀ افغانستان بزبان انگلیسی (منطبعۀ لندن)\nآماده به چاپ\n\n۱- «عواطف»\n۲- منتخبات اشعار (فارسی وپښتو)\n۳- «باغبان» و «لمعات بنگال» (ترجمه از تاگور)\n٤- «دختر نابینا» «عروس بیکس» (ترجمه از آثار لانگ فیلو)\n٥- «روپی کلیمه داره» (تمثیل منظوم بزبان پښتو)\n٦- اندیشه ها\nتذکر: عدۀ بزرگ مقالات واشعار نویسنده تالیف وترجمه، بصورت پرا کنده در\nجراید کشور نشرشده و بعضی هم به چاپ نرسیده است."}
{"book": "adl1199", "page": 101, "text": "باهتمام حبیب نوابی مدیر پشتون ژغ چاپ شده\nعقرب ١٣٣٦\nمطبعه دولتی"}
{"book": "adl1199", "page": 102, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 103, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 104, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1199", "page": 105, "text": "[BLANK PAGE]"}
