{"book": "adl1198", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 6, "text": "انجمن تاریخ افغانستان\nتاریخ\nافغانستان\nجلد سوم\nتالیف\nمیر غلام محمد غبار علی احمد نعیمی م محمد صدیق فرهنگ احمد علی محبی خلیل الله خلیلی"}
{"book": "adl1198", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 8, "text": "Moy Eljiu\nKabul, 1963.\n\nنمره : ۴۸\n\nتاریخ افغانستان\n\nجلد سوم\n\n* * *\n\nمشتمل بر :\nظهور و نفوذ اسلام وعرب در افغانستان نگارش : م غبار\nطاهریان « : علی احمد نعیمی\nصفاریان « : میر محمد صدیق فرهنگ\nسامانیان « : احمد علی محبی\nغزنویان « : خلیل الله خلیلی\n\n* * *\n\nمطبعه دولتی\nثور ١٣٣٦"}
{"book": "adl1198", "page": 9, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 10, "text": "مقدمه\nجلد سوم تاریخ افغانستان حسب تقسیماتی که بر اساس کرونولوژی\nدوره های تاریخی بعمل آمده اساساً از آغاز انتشار اسلام در افغانستان\nشروع و با ظهور چنگیز خاتمه می یابد.\nاین دوره در حدود شش قرن را در بر میگیرد که در طی دو قرن اول آن موازی\nبا جنگها آئین اسلامی و نفوذ فرهنگی عربی به تدریج دامنهٔ انتشار خویش\nرا در نقاط مختلف مملکت پهن میکند و در نتیجهٔ عمیق ترین انقلاب فکری\nجای آئین و معتقدات پارینه را دین و ثقافت و معارف اسلامی فرا میگیرد.\nسپس با سپری شدن يك دوره جنگها و مقابله های خونین بعد ازین که تعداد\nمعتنابهی از مردم افغانستان بدین فرخندهٔ اسلامی میگرایند و دلهای شان\nبه نور ایمان روشن میشود، حریت اسلامی با نغمهٔ آزادی پسندی روح\nاستقلال طلبی را در افراد این خطه تقویت نموده، رؤسای قوم در هر گوشه\nو کنار سر بلند میکنند و سلاله های مسلمان کشور در پی احراز استقلال\nو تشکیل حکومتها برآمده و سلاله های سلطنتی طاهریان، صفاریان،\nسامانیان، غزنویان و غوریان یکی بعد از دیگری بمیان می آید.\nجلد سوم تاریخ افغانستان وقف روشن ساختن همین دورهٔ تاریخ شده\nو در نگارش قسمتهای مختلف آن برخی از اعضای مسلکی سابق انجمن\nتاریخ و بعضی از همکاران افتخاری حصه گرفته و از ثمرهٔ مجموعی تتبعات\nایشان این اثر بمیان آمده است.\nچون نگارش فصل های این مجلد به تاریخ های مختلف بعمل آمده است\nانجمن تاریخ بغرض اینکه خوانندگان انتظار زیاد نکشیده باشند هر فصل\nرا در موقعش بشكل رسالهٔ علیحده به چاپ رسانیده و اينك امروز مجموع\nآنها را بصورت این اثر بزرگ تقدیم میکند. تنها فصل غوریها که در ین"}
{"book": "adl1198", "page": 11, "text": "اواخر رسیده هنوز متأسفانه موقع طبع نیافت. لهذا انتشار جلد سوم را بیش\nازین به تعویق نیفگنده امیدواریم فصل غوریها جداگانه بشکل ضمیمۀ\nجلد سوم منتشر گردد.\nانجمن تاریخ از همکاریهای قیمتدار ذواتی که در نگارش فصل های\nمختلف جلد سوم تاریخ افغانستان سهم گرفته اند صمیمانه تشکر نموده\nو با استقبالی که قبل برین از رساله ها بعمل آمده است متیقن شده است\nکه نتیجۀ این تتبعات در روشن ساختن دوره ئی از تاریخ وطن مفید واقع\nشده و مجموعۀ آنها بصورت يك جلد بیشتر موجبات دلچسبی علاقمندان\nرا فراهم خواهد کرد.\n١٦ ثور ١٣٣٦ احمد علی کهزاد\nتاریخ (٥٠٠٠ جلد) شیر محمد"}
{"book": "adl1198", "page": 12, "text": "( الف )\nفهرست مندرجات\nقسمت اول\nظهور ونفوذ اسلام وعرب\nدر افغانستان\nاز سال ۲۲ تا ۲۰۰ هجری\nمضمون صفحه\nاسم خراسان ۱\nاوضاع افغانستان مقارن ظهور اسلام ۳\nظهور اسلام در عربستان ۷\nعرب در همسایگی افغانستان\nحضرت پیغمبر آخرالزمان (ص) ۱۰\nخلیفهٔ اول (رض) ۱۲\nخلیفهٔ ثانی (رض) ١٤\nتصادم عرب با افغانستان ( ۲۲ - ۲۳) ١٦\nخلیفهٔ ثالث (رض) وافغانستان (۳۱ -۳۲) ۲۰\nدفاع خراسانیان در مقابل عرب\nقارن هراتی (۳۲) ۲۳\nجنبش سیستان ۲۳\nولایات شمالی افغانستان وعرب ٢٤\n( ۱۳٩ - ۲۳ )\nبازان حکمدار مرغاب ۲۵\nجنگ مرغاب ۲۵\n٢٦"}
{"book": "adl1198", "page": 13, "text": "(ب)\n\nمضمون\tصفحه\n\nماهویه حکمدار مرو\t۲۷\nاولین خلیفه اموی\t۲۸\nتوطن قبایل عرب در خراسان شمالی\t۲۹\nتوجه اعراب بماوراء النهر\t۳۰\nحجاج و قتیبه\t۳۱\nنیزك باد غیسی\t۳۲\nقتل برعمل قتیبه\t۳۶\nحیان خراسانی\t۳۸\n\nولايات غربی خراسان و عرب\n(۴۳ - ۱۳۰)\n\nابن سمره و حمله بكابل وزابل و بلوچ\t۴۴\nیزید ورتبیل\t٤٤\nلشکر طاؤسان\t٤٦\nولایات جنوبی و جنوب شرقی افغانستان و عرب\t٤٩\n(۴۳ - ۲۰۵)\n\nبلوچستان\t۵۳\nولایت سند\t٥٤\nظهور ابومسلم در افغانستان\t٥٥\n(۱۳۹ - ۱۳۷)\n\nنهضت سیاسی ابومسلم\t٦٠\nنجات خراسان از اداره اموی\t٦٣\nتامین ماوراءالنهر\t٦٦\nانعکاس قتل ابومسلم در خراسان\t۷۰\n\t۷۳"}
{"book": "adl1198", "page": 14, "text": "(ج)\nمضمون\nسنباد\nمحمد و آذروبه\nحکیم مقنع\nخراسان مفتوحه وخلفای عباسی\n(٢٠٥ - ۱۳۷)\nخلیفه سفاح\nخلیفه مهدی\nخلیفه هادی\nخراسان وهارون خلیفه عباسی\nدر سیستان\nامیر حمزه بن عبدالله\nآل برمك در دربار هارون الرشید\nمأمون عباسی و خراسان\nغلبۀ خراسان بر بغداد\nطرز ادارۀ عرب در خراسان مفتوحه\nدورۀ خلفای راشدین\nدورۀ بنی امیه\nدورۀ بنی عباس\nموثرات عرب و افغان در همدیگر\nقسمت دوم\nطاهریان\nپوشنج\nظهور طاهر\n\nصفحه\n٧٤\n٧٦\n٧٦\n٧٧\n۷۸\n۷۹\n۸۰\n۸۰\n۸۲\n۸۳\n٨٦\n۹۰\n۹۲\n٩٦\n٩٦\n۹۷\n۱۰۱\n١٠١\n۱۱۳\n١١٥"}
{"book": "adl1198", "page": 15, "text": "(د)\nمضمون\tصفحه\nنسب طاهر\t١١٦\nطاهر\t١١٦\nفرمان دهی طاهر بر افواج خراسان \nو فتوحات او\t١١٧\nغلبه طاهر بر علی بن عیسی\t١١٨\nذوالیمینین\t١٢٠\nغلبه طاهر بر عبد الرحمن بن جبله و فتح همدان\t١٢٢\nفتح اهواز\t١٢٣\nحرکت طاهر بسوی بغداد و فتح آن\t١٢٥\nتقرر طاهر بحکومت شام و جزیره و غیره\t١٢٦\nتقرر طاهر بحکومت خراسان و اعلان استقلال\t١٢٧\nمرگ طاهر\t١٢٨\nمکتوب طاهر\t١٢٩\nطلحه بن طاهر\t١٣٣\nعبدالله بن طاهر\t١٣٥\nفتح مصر\t١٣٦\nطاهر بن عبدالله\t١٤٠\nمحمد بن طاهر\t١٤٢\nشورش در طبرستان\t١٤٢\nتصرف یعقوب بر هرات\t١٤٤\nآمدن یعقوب بار دیگر بسوی هرات\t١٤٥\nعزیمت یعقوب بسوی نیشاپور و انقراض دولت طاهری\t١٤٥\nاوضاع اقتصادی خراسان در عهد طاهریان\t١٥٠"}
{"book": "adl1198", "page": 16, "text": "(ه)\n\nقسمت سوم\nصفاریان\n\n١٥٢ صفاریان\nعروج صفاریان\n١٥٤ یعقوب بن اللیث صفاری\n١٥٧ امارت وفتوحات یعقوب\n١٥٨ فتح هرات وبوشنج\n١٥٩ فتح کرمان وفارس\n١٦٠ سفر کابل وبلخ\n١٦٤ فتح نیشاپور وانقراض طاهریان\n١٦٥ سفر گرگان\n١٦٦ سفر فارس\n١٦٧ واقعه دیر العاقول\n١٦٩ وفات یعقوب\n١٧٠ عمرولیث\n١٧١ عمرولیث وخجستانی\n١٧١ سفر اول فارس\n١٧٦ جنگ بلخ واسارت عمرولیث\n١٨٠ امارت طاهر بن محمد بن عمرو لیث\n١٨١ بن علی معروف به شیر لباده\n١٨٢ امارت محمد بن علی بن لیث\n* صنایع و ادبیات ۱۸۴\nاداره ومالیات ۱۸۸"}
{"book": "adl1198", "page": 17, "text": "(د)\nقسمت چهارم\nسامانیان\n\nمضمون\nبلخ ماوای اصلی سامانیان\nسامانیان و امرای خراسان\nطاهریان هرات و آل سامان\nاسماعیل عادل\nمؤسس دولت آل سامان\nعلل بهم افتادن اسماعیل و عمرو لیث\nاسماعیل بحیث فرمانروای کل خراسان\nفتح گرگان و طبرستان\nسیره امیر عادل\nالشهید ابو نصر احمد بن اسماعیل\nموضوع سیستان\nالسعيد ابو الحسن نصر\nواقعات داخلی\nموضوع سیستان\nواقعه برادران نصر\nوقایع خارجی دوره پادشاهی السعید نصر\nامیر حمید نوح بن نصر\nجلوس امیر حمید نوح\nفتح ری بر کناری ابوعلی\nظهور ابراهیم\nاقدامات نوح پس از برقراری مجدد\nمخالفت محمد بن عبدالرزاق\n\nصفحه\n۱۹۲\n۱۹۰\n١٩٦\n۱۹۸\n٢٠٢\n٢٠٦\n٢٠٦\n٢٠٧\n۲۰۹\n٢٠٩\n۲۱۳\n٢١٤\n۲۱۷\n۲۱۸\n۲۲۱\n٢٢٥\n٢٢٥\n۲۲۷\n۲۲۹\n۲۳۰"}
{"book": "adl1198", "page": 18, "text": "الرشيد ابوالفوارس\n۲۳۳\tعبدالملک بن نوح\n\nالسديد ابوصالح\n۲۳۷\tمنصور بن نوح\n۲۳۸\tعاقبت کار محمد بن عبدالرزاق\n۲۳۹\tواقعه سیستان\n٢٤٠\tصلح با رکن الدوله\n\nنوح ثانی\n۲۴۳\tالرضی ابوالقاسم نوح بن منصور\n٢٤٨\tفتنه بغرا خان، خان ترکستان\n٢٤٩\tبازگشت نوح بر اورنگ سلطنت\n٢٥٠\tنقش سبکتگین در فرو نشاندن بدخواهان\n\nمنصور ثانی\n٢٥٥\tابوالحارث منصور بن نوح\n\nعبدالملک ثانی\n۲۵۷\tابوالفوارس عبدالملک بن نوح\n٢٥٨\tانقراض دولت سامانی\n٢٥٩\tاوضاع اجتماعی و اداری\n٢٦١\tاوضاع فرهنگی\n\nوزرا و سرداران\n٢٦٣\tابوالفضل بلعمی\n٢٦٤\tابو علی محمد بلعمی\n٢٦٦\tابوعبدالله محمد جیهانی\n٢٦٦\tعبیدالله جیهانی\n٢٦٦\tابو علی جیهانی"}
{"book": "adl1198", "page": 19, "text": "(ح)\nمضمون\nابو عبدالله جيهانی ٢٦٦\nابو الفضل جيهانی ٢٦٧\nحمويه بن علی ٢٦٧\nابو العباس احمد بن حمويه ٢٦٧\nابو عمران سميجور دراتی ٢٦٨\nابراهيم بن سميجور ٢٦٨\nابو الحسن ناصر الدوله سميجوری ٢٦٩\nابو علی سميجور ٢٦٩\nالپتگين ٢٦٩\nابو صالح منصور ٢٧٠\nاحمد بن سهل ٢٧٠\nابوبکر چغانی ٢٧٠\nابو علی چغانی ٢٧١\nابو منصور محمد ٢٧١\nدانشمندان و شعرا\nابوزيد بلخی ٢٧٢\nابو سعيد احمد السجزی ٢٧٤\nابو سليمان المنطقی ٢٧٥\nابو سلیمان بستی ٢٧٥\nابو محمد المروزی ٢٧٥\nابو عبدالله محمد المرزبانی ٢٧٦\nابو جعفر الخراسانی ٢٧٦\nابو الوفاء جوزجانی ٢٧٦\nابو حاتم بستی ٢٧٦"}
{"book": "adl1198", "page": 20, "text": "(ط)\n\nمضمون صفحه\nمحمد بن عبدا لرزاق بیهقی ۲۷۷\nمحمد بن علی الکاتب ۲۷۷\nابو عبدالله محمد المروزی ۲۷۸\nابوعمر و احمد ۲۷۸\nابوالقاسم الکعبی ۲۷۸\nامام ابوالحسن محمد ۲۷۸\nابن ابی الازهر ۲۷۸\nابو عبدالله خوارزمی ۲۷۹\nابوبکر خوارزمی ۲۷۹\nهیأت علمی مترجمین تفسیر طبری ۲۷۹\nابومنصور محمد بن هروی ۲۸۰\nاسماعیل فارابی ۲۸۰\nابوعمر زوزنی ۲۸۰\nمولف حدود العالم ۲۸۰\nابو منصور موفق بن علی هروی ۲۸۱\nابوالمؤید بلخی ۲۸۲\nرودکی ۲۸۳\nابوالحسن شهید بلخی ۲۸۶\nرابعه بلخی ۲۸۹\nفرالاوی ۲۹۰\nابو شعیب هروی ۲۹۰\nابوشکور بلخی ۲۹۱\nمعروفی بلخی ۲۹۲\nابو العباس ربنجنی ۲۹۳"}
{"book": "adl1198", "page": 21, "text": "( )\n\nمضمون صفحه\nابوزراعه معمری ۲۹۳\nولو الجی ٢٩٤\nلوکری ۲۹۵\nآغجی ۲۹۵\nدقیقی بلخی ٢٩٦\nامیر ابو یحیی طاهر چغانی ۳۰۰\n\nمنجيك ۳۰۱\n\nابوطیب مصعبی ۳۰۱\n\nابواسحق ابراهیم جویباری ۳۰۲\n\nشاکر جلاب ۳۰۲\n\nقسمت پنجم\n\nمقدمه\nفصل اول\n\nالپتگین ۳۰۱\nابواسحق ابراهیم ۳۰۳\nبلکا تگین ٣٠٤\nپریتگین ۳۰۵\n\nفصل دوم\n\nسبکتگین ٣٠٦\nسبکتگین وسامانیها ۳۱۲"}
{"book": "adl1198", "page": 22, "text": "(ك)\n\nفصل سوم\nيمين الدوله سلطان محمود ٣٢٠\nغرجستان ٣٣٠\nسيستان ٣٣٤\nغزنه وغور ٣٣٨\nخوارزم ٣٤٣\nسلطان وتركان ٣٤٧\nتركمان ها ٣٥٣\nسلطان وهند وستان ٣٥٤\nجنگ و يهند ٣٥٩\nجنگ بهاطيه ٣٦٠\nجنگ بهيم لکريا لشگر كوت ٣٦١\nتسخير نندنه (ناردين) ٣٦٤\nجنگ ثانی سر ٣٦٥\nجنگ كشمير ٣٦٧\nفتح قنوج ٣٦٨\nجنگ بر دريای رهت (راهب) ولشكر كشی بمقابل تريلو جيبال ونندا (گنده) ٣٧٤\nگواليار و كالنجر ٣٨٠\nسومنات ٣٨٢\nبت سومنات ٣٨٦\nماهيت بت سومنات ٣٨٦\nفتح نور وقيرات ٤٠٠\nمناسبات سلطان محمود با آل زيار وآل بويه ٤٠١"}
{"book": "adl1198", "page": 23, "text": "(ل)\n\nمضمون صفحه\nزیاری ها ٤٠٢\nشاهنشاه افغانستان و آل بویه، فتح ری و همدان و اصفهان ٤٠٧\nفتح مکران ٤١٤\nجنگ جاتها ٤١٥\nشاهنشاه شرق در بستر مرگ ٤١٦\nشمایل سلطان ٤٢٢\nکرامت وسخاوت محمود ٤٢٢\nعدالت سلطان ٤٢٩\nمقام دانش و فضیلت سلطان ٤٣٢\nسلطان و ایاز ٤٣٤\nدلیری و سالاری سلطان ٤٣٧\nقرارگاه سلطان هنگام سفر ٤٣٩\nپابندی شدید سلطان به دیانت ٤٣٩\nمسجد عروس الفلك ٤٤٥\nمذهب ٤٤٧\nقبر سلطان ٤٤٨\nفصل چهارم\nامیر جلال الدوله ابواحمد محمد ٤٤٨\nفصل پنجم\nشهاب الدوله سلطان مسعود ٤٥٧\nرسیدن مسعود به بلخ ٤٦٤\nامر وزارت ٤٧٢\nمسعود و نیابت وی در فارس و هند ٤٧٣\nآمدن سفیر بغداد به دربار بلخ ٤٧٥"}
{"book": "adl1198", "page": 24, "text": "(ز)\n\nمضمون صفحه\nقتل منجوق وحادثه خوارزم ٤٨٠\nرفتن التونتاش خوارزم شاه بجنگ علی تکین و کشته شدن او ٤٨١\nکشاده شدن راه حج ٤٨٣\nرسیدن خلعت بغداد ٤٨٥\nترکمانان ٤٨٧\nفتح قلعه سرستی ٧٨٩\nجنگ آمل و ساری ٤٩٠\nحمله ترکمانان به نساء ٤٩٤\nآمدن سلطان از هرات به غزنی ٥٠٠\nحمله ترکمن ها به بون ٥٠٢\nفتح هانسی ٥٠٣\nانجام تخت طلا ٥٠٥\nجنگ سباشی سپهسالار مسعود با ترکمانان\nو دیگر واقعاتی که درین میانه روی داد ٥٠٦\nعلی قهندزی ٥٠٧\nجنگ علی آباد ٥٠٩\nجنگ بیابان سرخس ٥١٠\nوقایعی که در هرات رخ داد ٥١٣\nعید در هرات با تجمل تمام سپری شد ٥١٤\nپیکار در آزادی نیشاپور ٥١٥\nحصار دندانقان و شکست آخرین سلطان ٥١٦\nکشته شدن شهاب الدوله مسعود ٥٢٥"}
{"book": "adl1198", "page": 25, "text": "(ن)\nمضمون\nشخصیت و اخلاق مسعود\nقبر سلطان مسعود\nفصل ششم\nسلطان مودود\nالقاب و اولاد مودود\nفصل هفتم\nمحمد یا مسعود پسر مودود\nعلی بن مسعود\nفصل هشتم\nعبدالرشید پسر سلطان محمود و طغرل کافر نعمت\nطغرل کما فرنعمت\nفصل نهم\nفرخ زاد\nفصل دهم\nسلطان ابراهیم ظهیرالدوله (ابراالملوك)\nفصل یازدهم\nعلاء الدوله مسعود بن ابراهیم (مسعود ثالث)\nفصل دوازدهم\nارسلان شاه\nفصل سیزدهم\nیمین الدوله بهرامشاه\nسوختن غزنه\nفصل چهاردهم\nخسروشاه پسر بهرامشاه\nفصل پانزدهم\nآخرین سلطان غزنویان خسروملك\nفهرست تاریخ جلوس سلاطین غزنه بحساب قمری و عیسوی\nشجره نصب غزنویان\n\nصفحه\n۵۲۷\n۵۳۱\n۵۳۲\n۵۳۷\n۵۳۸\n۵۳۸۰\n۵۴۰\n۵۴۲\n۵۴۵\n۵۴۷\n۵۵۲\n۵۵۴\n۵۶۰\n۵۶۲\n۵۷۰\n۱۷۱\n۵۷۱\n۵۷۳"}
{"book": "adl1198", "page": 26, "text": "(س)\n\nمضمون صفحه\nفصل شانزد هم\nمسكوكات سلاطين غزنه ٥٧٤\nفصل هفدهم\nمشاهير رجال وارباب حل وعقد\nابو الفتح بستى ٥٨٠\nابو العباس فضل بن احمد اسفراينى وزير سلطان محمود غزنوى ٥٨٢\nخواجه احمد بن حسن میمندی ٥٨٤\nحسنك ميكال ٥٩٣\nابونصر احمد بن عبدالصمد شیرازى ٥٩٦\nطاهر مستوفى ٥٩٨\nعبدالرزاق بن احمد بن حسن ٥٩٨\nثقة الملك طاهر بن على بن مشكان ٥٩٨\nحسين بن مهران ٥٩٨\nابوبكر صالح ٥٩٩\nبوسهل خجندى ٥٩٩\nعبدالحميد پسر احمد بن عبدالصمد ٥٩٩\nجرجير يا (خرخيز) ٥٩٩\nابونصر منصور مشكان ٥٩٩\nاياز ايماق ٦٠٢\nخوارزم شاه التونتاش ٦٠٤\nابوسهل احمد بن حسن حمدوى يا حمدونى ٦٠٥\nعبدالله بن يوسف معروف به ابوبکر حصيرى ٦٠٥\nابوسهل زوزنی ٦٠٦\nابو الفضل بيهقى ٦٠٦\nامام ابوالطيب سهل بن سليمان صعلوكي ٦٠٧"}
{"book": "adl1198", "page": 27, "text": "(ع)\n\nفصل هجدهم\nگویندگان و دانشمندان ۶۰۸\nشعرای زبان دری\n\nمالك الشعراء عنصری ۶۱۰\nامیر فرخی ۶۱۳\nغضایری رازی ۶۱۹\nابو نظر عبدالعزیز بن منصور عسجدی مروزی ۶۲۰\nاستاد ابوالحسن علی بهرامی سرخسی ۶۲۱\nمحمد بن محمود بدایعی بلخی ۶۲۱\nابو محامد محمود عمر جوهری زرگر هروی ۶۲۱\nحکیم ابواسحاق کسائی مروزی ۶۲۱\nابو نصر احمد بن منصور اسدی طوسی ۶۲۲\nعمارۀ مروزی ۶۲۲\nحکیم ابوالقاسم فردوسی ۶۲۲\nمسعود سعد سلمان ۶۲۳\nمنوچهری ۶۲۴\nزینتی علوی محمودی ۶۲۶\nلبیبی ادیبی ۶۲۷\nابو الفرج رونی ۶۲۹\nسید محمد بن ناصر علوی غزنوی ۶۲۹\nسید حسن غزنوی ۶۳۰\nابو الفضل مسرور بن محمد طالقانی ۶۳۱\nمنشوری سمرقندی ۶۳۱\nصدر اجل ملك الكتاب ۶۳۲"}
{"book": "adl1198", "page": 28, "text": "(ف)\n\nمضمون صفحه\nابوسراقه عبدالرحمن پسر احمد بلخی ٦٣٣\nابو المظفر بن ابراهیم بن علی پنجهیری (پنجشیری) ٦٣٤\nمسعود رازی ٦٣٤\nمظفر پنجدهی ٦٣٥\nكوكبی مروزی ٦٣٥\nابو المجد مجدود سنائی غزنوی ٦٣٦\nمختاری غزنوی ٦٣٧\nفصل نزدهم\nعرفا رحمهم الله تعالی\nشیخ علی هجویری دادا گنج بخش ٦٣٨\nحضرت شیخ ابوالحسن خرقانی ٦٣٩\nشیخ ابوسعید ابوالخیر ٦٤٠\nشیخ یحیی بن عمار سجستانی ٦٤١\nخواجه عبدالله طاقی ٦٤١\nابواسماعیل عبدالله انصاری ٦٤٢\nفصل بیستم\nعلماء\nشیخ الرئيس ابوعلی سینا ٦٤٤\nابوریحان محمد بن احمد بیرونی ٦٤٤\nابوسلیمان خطابی ٦٤٦\nعبدالملك بن علی هراتی ٦٤٧\nابومنصور ثعالبی ٦٤٧\nآل مكیال ٦٤٨\nابونصر احمد بن علی میکالی ٦٤٨\nشیخ ابی عبدالرحمن سلمی ٦٤٩"}
{"book": "adl1198", "page": 29, "text": "(س)\nمضمون\nابی بکر احمد بن حسین بن علی البیهقی\nاحمد بن محمد عبدالرحمن یا شانی هراتی\nآدم بن احمد بن اسد هراتی\nجناده بن محمد بن حسین ازوی هراتی\nابو عبیدالله عبد الواحد جوزجانی\nابوالخیر خمار\nابونصر عبتی\nابوسعید عبدالحی بن ضحاك بن محمود گردیزی\nابوالمعالی نصر الدین بن عبد الحمید غزنوی\n\nفصل بیست و یکم\n\nشعرائی که در دوره محمود بان به عربی شعر دارند\nو در مدح این خاندان پرداخته اند\nابو حفص عمر وین مطوعی حاکم\nشیخ ابوالحسن محمد بن عیسی کرجی\nابوبکر عبدالمجید پسر افلح غزنوی\nابوسهل کشبدی\nابوالمظفر بلخی\nابوبکر نحوی بستی\nابو عبدالله الوضاحی البشری محمد بن حسین\n\nفصل بیست و دوم\n\nغزنه و وجه تسمیه آن\nتربت سلطان\nشرح مآخذ\n\nصفحه\n٦٤٩\n٦٥٠\n٦٥٠\n٦٥٠\n٦٥١\n٦٥١\n٦٥٢\n٦٥٣\n٦٥٣\n\n٦٥٥\n٦٥٥\n٦٥٥\n٦٥٦\n٦٥٦\n٦٥٦\n٦٥٦\n\n٦٥٧\n٦٥٩"}
{"book": "adl1198", "page": 30, "text": "قسمت اول\n\nظهور و نفوذ اسلام و عرب\nدر افغانستان\n\nتألیف\n\nم. غبار"}
{"book": "adl1198", "page": 31, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 32, "text": "بسمه تعالی و تقدس\n\nقسمت اول\n\nظهور و نفوذ اسلام و عرب\nدر افغانستان\nسالهای ۲۲ - ۲۰۵ هجری\n\nاسم خراسان: قبلا باید دانست چنانچه نام قدیم و ماقبل دوره اسلامی\nافغانستان «آریانا» بود، در دوره اسلام از قرون اولیه هجری تا قرن سیزدهم\nنام خراسان در عوض آریانا اطلاق و استعمال گردیده است. یکنفر مؤرخ\nارمنی «مؤسس خورنی» در قرن (٤-٥ مسیحی) میگوید: « ... آریان\nاز سوی باختر ماداو پارس است و تا هندوستان گسترده است ... و یازده\nناحیه دارد ... کتاب مقدس تمام آریان را نام پارتیا داده است گمانم بسبب\nقلمرویست که بدست پارتها بود این ناحیه را ایرانیان «خراسان» مینامند\nیعنی شرقی : » (۱)\nمؤرخین دوره اسلام نیز کلمه خراسان را که مرکب از «خر» و «آسان»\nاست در همین معنی مشرق گرفته، و خر را آفتاب و آسان را مکان شی\n\n(۱) کتاب احوال و اشعار رودکی تالیف سعید نفیسی طبع طهران سال ۱۳۱۰ جلد اول ص ۱۵۰ بنقل از:\nGeographie de Mosie de Corene Venise\n1881 p, -55"}
{"book": "adl1198", "page": 33, "text": "(۶)\nدانسته ولهذا هردورا به مطلع الشمس ترجمه كرده اند(۱).\nنويسندگان وشعراء افغانستان كلمه مشرق وسلطان مشرق را درمورد\nافغانستان و پادشاهان افغانى استعمال (۲) ومؤرخين مغرب زمين نيز اسم\nخراسان را بمفهوم سرزمين مشرق شناخته اند، يكى ازينها ميگويدكه كلمه\nخراسان درفارسى قديم بمعنى مشرق آمده است (۳).\nدرهر حال چنين معلوم ميشود كه كلمه خراسان بسيار قديمى نبوده ،و\nبيشتر در دوره سانيان فارس بوجود آمده، ودر مورد افغانستان كه درمشرق\nكشورشان افتاده بود استعمال گرديده است بعدها در دورۀ اسلام اين نام از\nعهد بلاذرى (قرن ٣ هجرى) تا عصر سيزده هجرى در معنى خاصش\nبولايات شمالى وشمالغربى افغانستان (٤) ودرمعنى عام آن به كل كشور\nافغانستان اطلاق (٥) وسلاطين افغانى بعنوان پادشاهان خراسان ذكرگرديده اند(٦)\n(۱) مثلاً ابوالفدا مؤرخ قرن هشت هجرى ، تقويم البلدان طبع پاريس سال ۱۸٤۰\nعنوان خراسان وغيره .\n(۲) نويسندۀ گمنام قرن چهار هجرى ، حدودالعالم من المشرق الى المغرب طبع عکسی\nلينن گراد ص ٢٧ وعروضى سمر قندى نويسنده قرن شش هجرى ، چهار مقاله طبع ليدن\nسال ۱۹۲۷ ص ٣ و يا عنصرى در قصيده :\n(يا شنيدم هنرهاى خسروان بغير ٭ بياز خسرو مشرق عيان به بين تو هنر .\n(۳) لوسترانج ، كتاب اراضی خلافت شرقيه فصل خراسان .\n(٤)مثلاً بلاذرى مؤرخ قرن سوم هجرى، فتوح البلدان طبع قاهره سال ۱۹۰۱ ص ٤١٠ وامثالها\n(٥) ابن خرداذبه نويسنده قرن سه هجرى، المسالك والممالك طبع ليدن سال ١٣٠٦\nص ۱۸ - ٢٤٣ و يا نويسنده اشكال العالم منسوب به جيهانى - قرن ٣ - ٤ هـ - متعلق موزه\nكابل ص ٦٧ - ٦٨ - ٧٠ وغيره .\n(٦) ناصرخسرو نويسنده قرن پنج هجرى سفر نامه طبع برلين سال ١٣٤٠ ص ١٣٤\nنرشخى نويسندۀ قرن چهار هجرى ، تاريخ بخارا طبع طهران سال ۱۳۱۷ ص ١٢-٢٧ -\nگرديزى ( قرن ٥ ) زين الاخبار طبع برلين ۱۹۲۸ ص ۱۰ - ۲۱ - ۲۲ - ۲۳ - ٦٢ -\nابوالفضل بيهقى طبع كلكته ١٨٦٢ ص١٤٨-٤٨١-٤٨٢ - ٤٨٥ - ٤٨٦ - خواند امير\nحبيب السير طبع بمبئى ۱۲۷۳ جلد ۲ـ جز ٤٠ ص ١٥٥ - ١٦٥ مرتضى حسين ، حديقةالاقاليم\nطبع هند ص ٧٤ - ٣٧٥ - امرنات ، ظفر نامه رنجيت طبع لاهور ۱۹۲۸ ص ٣- ١٣٠-\n١٢١-١٣٢-٢٠١ -٢٠٣ ٧-٧٧"}
{"book": "adl1198", "page": 34, "text": "(۳)\n\nتا آنکه در طی قرون کثیره اسم افغان و افغانستان بمیان آمده و بالاخره\nدر قرن سیزده هجری جای اسم خراسان را اشغال نمود.\n\nاوضاع افغانستان مقارن ظهور اسلام\n\nمقارن ظهور اسلام یعنی قرن هفت میلادی اوضاع کشور خراسان متلاشی\nو پریشان و از حیث ماده و معنی دوچار بحران بزرگ اجتماعی بود. مثلاً از پهلوی\nدین که عامل قوی وحدت جامعه است، ازنه قرن باینطرف خراسان گرفتار\nتفرقه و تشتت و بعلاوهٔ دیانت قدیم زرتشتی، معروض سیلاب خمار آور دین بودائی\nگردیده بود، در صفحات شمال هندوکش در خطی که از بلخ تا قندهار ممتد شود\nدر غرب آن دیانت زرتشتی، و در شرقی دیانت بودائی مروج، و این دین اخری\nاز قرن دوم قبل الميلاد رو بعروج سیر، و آئین زرتشت را قدم بقدم در صفحات\nشمال و وادیهای هیرمند عقب زده میرفت. آئین برهمنی نیز بتدریج پیشرفته\nو اينك در صفحات جنوبی هندوکوه معابد او با معابد بودائی همسری مینمود\nطریقه های شیوائی در صفحات جنوب هندوکش (از قرن اول مسیحی) و آفتاب\nپرستی (کیش مترا) که جزئی از آتش پرستی یادگار اوستا بود در زمین\nداور و نقاط مختلفه مملکت (تا قرن نهم عیسوی) و همچنان طرق مختلفهٔ هندوئی\nدر زابل و کابل، ننگرهار و لغمان و پکتیا و سواحل راست رودخانه سند رواج\nو هر يك معابد معینی در آنجاها داشتند. طریقه نسطوری عیسوی هم از قرن چهار\nبا شش مسیحی در ولایت های طوس، مرو، هرات و غزنی قدم نهاده بود. (۱)\nمعابد عظیم این مذاهب از قبیل معبد نوبهار بودائی بلخ، معبد «زور» آفتاب\nپرستی زمین داور معبد «آرونای» آفتاب پرستی کـاپـیسا، معبد «سوریای» برهمنی\n(۱) نستوریان نام بطریق قسطنطنیه بود که ادعا میکرد حضرت عیسی دو وجود روحانی\nو جسمانی داشت، عقیده او بعدها در اطراف موصل، حلب و سوریه نشر گردیده و در قرن شش\nمسیحی در نواحی ولایت مرو و حتی غزنی رسیده بود، پیروان این عقیده نسطوریها گفته میشدند."}
{"book": "adl1198", "page": 35, "text": "(٤)\nکوتل خیر خانه کابل و معبد هندوئی سکاوندلوگر در صفحات تاریخ افغانستان\nمشهورند.\nجامعه افغانستان آنروز از حیث زبان نیز کمتر از تعدد مذهب مختلفه\nگرفتار تشتت و پراگندگی نبود، چونکه ساختمان جغرافیائی مملکت بواسطه\nجبال شامخه کشور را در صفحات و وادیهای متعدده منقسم و هر وادی و ولایتی\nدر تحت تأثیر آب و هوا یا عدم اختلاط و ارتباط کافی باولایات سائره بعلت\nصعوبت وعدم شوارع و راها دارای زبان و یا لهجهٔ خاصی گردیده بود\nبحدی که مقارن ظهور اسلام السنه بسیاری در تمام کشور رایج بود از قبیل: دری،\nتخاری، سانسکریت و پراکریت هایش، هروی، سگزی، زاولی\nو دها لهجهٔ دیگر.\nحالت سیاسی و اقتصادی کشور نیز با اختلافات امور ذوقی ملت یعنی دین و زبان\nیکسان بود، در صفحات غرب و قسماً شمال مملکت از قرن شش مسیحی (٥٦٥م)\nتسلط ساسانیان، و از همان وقت در ولایت آنروزه وسیع تخارستان نفوذ تورکان\nغربی پهن بوده و صفحات جنوب هندوکش تا حوزهٔ هیرمند مستقل، وولایات\nجنوب و شرق شمال بشكل ملوک الطوائفی بسر میبرد و احیاناً دست هندیها از\nرود سند عبور میکرد، در قرن هفت مسیحی ما بین چینی ها و تور کان غربی آتش\nجنگ مشتعل و در نتیجه تور کها مغلوب و در ماوراءالنهر تحت حمایت چینی ها\nقرار گرفتند متصرفات ایشان نیز در سواحل جیحون یعنی تخارستان بدست\nچینی ها افتاد، ولی متعاقباً در داخله کشور چین انقلاباتی واقع و لهذا سیطره\nو نفوذ مستقیم ایشان در ساحل جیحون دوامی نکرد.\nاقتصاد کشور با چنین اوضاع اداری و سیاسی البته نمیتوانست ترقی اختیار\nکند، چونکه مرکزیت معدوم و لهذا قوهٔ مدافعه اقتصاد مفقود بود. بالطبع"}
{"book": "adl1198", "page": 36, "text": "(ه)\n\nصنعت، علم، مدنيت و اخلاق فاصله نيز روبه انحطاط سير می نمود .\nبا این ترتيب عامی بینیم که اوضاع اجتماعی افغانستان مقارن ظهور\nاسلام بحرانی و مملکت از نظر مادی وروح مستعد انحلال بوده، وچندین نسل ملت\nیکی پی دیگری در زیر این شرایط نامساعد اجتماعی بدنیا آمده و میگذشتند\nمبدا بقاء ملت مرهون تهذیب وتمدن قدیم وخاطره عظمت ومفاخر گذشته\nخراسان بود که هنوز مثل مشعلی در شبهای تار فروزان ،وقوم را بااعاده\nآن جاه وجلال ازدست رفته امیدوار میداشت، وهمین آتش بود که ایشانرا\nدرماضی وماجراهای هخامنشی ویونانی وهندی راهنمائی کرده بود .\nولی وقت عبور میکرد و آفات اجتماعی قوت میگرفت و اينك نفوذ اجانب\nاز چهار جهت وحدت اداری وشركت منافع رااز بین برده، وسیمرغ بودا\nوبرهمنی، آئین زرتشتی را که مبنی بر روح عمل وجدال باشر بود زیر سایه\nنته آورخویش فرا گرفته بود، چنانچه میدانیم برهمنی پر از شرك و بت پرستی\nوفاقد هر نوع مساوات حقوقی بود، ودین بودائی نیز اصلاً ! بیشتر دین نظری\nبود تا عملی وانگهی تحریفاً با اصول سائر ادیان باطله مخلوط شده بود،لهذا\nعجالتاً این ادیان باروح اجتماعی افغانستان ملایمت وموافقت وبارشدسیاسی\nمملکت مساعدت نمیکرد در حالیکه همیشه ادیان مخصوصاً در آنعهد و درزندگی\nاجتماعی ملل تاثیر بزرگتری را دارا بود از همین جا است که در قرن هفتم\nمیلادی کشور خراسان محتاج يك انقلاب عظیم اجتماعی بود تا بتواند تمام\nمفاسد اخلاقی واختلافات سیاسی و مذهبی ومغایرتهای نصب العین مادی\nومعنوی قوم را از بین برده،وبجایش روح واحد وزنده درمملکت ایجاد نماید\nوگر چه زمینه برای قبول چنین انقلابی مساعد بود، اما هنوز محرك چنین\nانقلابی بزرگ مفقود، وظهورش بنظر مستبعد می آمد، تنهادرین میانه دین\nاسلام میتوانست چنین وظیفه سنگینی رادر خراسان ایفا نماید، در حالیکه شرایط"}
{"book": "adl1198", "page": 37, "text": "(٦)\n\nاقليم وطبع جنگجوی ملت در مقابل پیشرفت این دین نوین هم موانع بزرگی ایجاد\nمیکرد، زیراتاشرین اسلام در نیزه و تبلیغ را توأم پیش میکرد ، دوخراسانیان خو\nنه کرده بودند دینی جدیدا نهم در سايه شمشیر بپذیرند به همین سبب تعمیم اسلامیت\nدرین کشور نه قرنی بلکه قرنها بتأخیر افتاد معهذا نشر دین اسلام در افغانستان\nسبب بزرگی و حدث و ترقى و سعادت قوم افغانستان در آینده گرديد.\nدر هر حال اینوقت حالات اجتماعی ممالك هسمايه خراسان وحتی دنیا. معلوم\nنیز چندان بهتری نسبت با فغانستان نداشت در مصر قند و بخار اندتن و چین\nدیانت بودائی خیمه زده و پادشاه چین خودش را معبود، وسلطنتش را آسمانی\nمیدانست،دین زرتشتی و کشور فارس را نفوذ ا ثین مزد کی خلل دار کرده\nدولت خود سرا امراء مستقل و مستبد و اهالی گرفتار ظلم و ستم بردند، اروپا\nوعصر گرفتار جهالت عمومیه، قساوت كليسا،مظالم وخانه جنگی امراء بوده\nامپراطوری روم شرقی از آستانه قسطنطنیه تا او قیانوس اطلس سوای تجمل\nظاهری چیزی در دست نداشت، واروپای شمالی و غربی زیر دست و پای اقوام\nبربرو وحشی می تپید، اسپانیا در چنگال ویز،گوتهابظلم و آبادی خودش را\nباخته وايضا ليا جلال و جبروت روم قدیم را از کف داده بود، خلاصه تمام\nملل اروپا در ظلم و انظلام گرفتار ودیانت که قهراً در سرنوشت اجتماعی\nدخل بزرگی داشت، آلوده وسدی از تعصب در مقابل تقدم و ارتقاء مجامع\nبشریه افراخته بود،دین عيسوی تحریف ومنجر به تثلیث واقنوم پرستی گردیده\nبرده فروشی رایج، خون غلام بی قیمت وزن جنس ناپاکی محسوب بود مردم\nاز ظلم وانظلام بجان رسیده، بفرهمانيت وانجيل پناه میبردند ولی پناه گاهی\nنمیافتند، چونکه ادیان بحالت اصلی خویش نمانده بودند، یهود ونصاری\nیا خالق را بخالق و یا مخلوق رابخالق تشبيه ميكردند ولهذا این ادیان اگر اصلا\nنبود تحریفاً نقطه مقابل و مخالف عقل و فطرت قرار گرفته یهودیها مادی"}
{"book": "adl1198", "page": 38, "text": "(۷)\n\nصرف وعیسوی ها لاهوتی صرف شده بودند.\nدر چنین وقتی بود که دین اسلام در گوشه از آسیا ظهور وارکان اجتماعی ملل گیتی را تکان سختی داده شاهراه جدیدی پیش پای نوع انسان باز کرد\nظهور اسلام در عربستان\nآنوقت در جزیره نمای خشک و خالی عربستان هشت نه ملیون نفوسی زندگی میکرد که بشکل کوچی و بدوی محروم از حرف، صنایع و تجارت و فاقد احساس ملیت ووطنیت بوده دین بت پرستی و عصبیت خانواده و قبیله داشتند وبس. معهذا تأثیر اقلیم و آب و هوا یا عدم مرکزیت واداره ایشان را آزاد، شجاع باحمیت وجوانمرد بارآورده و بعلاوه زبانی وسیع و حیرت انگیز داشتند لهذا اینها در امور چنگ وادب هردو استعداد ترقی شایانی دارا بودند. در چنین مملکتی حضرت پیغمبر اسلام عليه الصلوة والسلام ظهور ودین رزین جدیدی برای بشریت آورد. اساس این دین متین توحید خالص وعدل و احسان بمردم و عباداتش کوتاه ومفید بود عقاید اسلام با اصول وقواعد طبیعی موافق و در تسویه اخلاق مساعد و برای ترقی و تمدن بشری مانعئی بلکه مشوق و مقوی بشمار میرفت. اسلام که یک مذهب روشن وساده عالی قابل فهم همه مردم بود، در پیروان خودش تساهل مذهبی ایجاد و در ترویج دین تنها شمشیر نی بلکه تبلیغ را نیز اهمیت میداد و مغلوبین را در اختیار دین آزاد میگذاشت با آنکه اسلام از شهوات بیشتر جلوگیری کرده و برای منهیات احکامات امتناعی سختی داشت معهذا از هر دینی زیاد تر توانائی آنرا داشت که از ملل مختلفه و نژادهای متباینه ملتی واحد تشکیل کند. اسلام هر که را مسلمان میشد با سائر مسلمین برادر قبول میکرد. «انما المومنون اخوة» و عدالت را بمردم امر مینمود. «واذا حکمتم بین الناس ان تحكموا بالعدل». همچنین عصبیت و امتیاز را"}
{"book": "adl1198", "page": 39, "text": "(۸)\nلغو و شرف را در عمل وقول پاك و مفيد ميدا نست « ا ن ا كر مكم\nعندالله اتقا كم » پيغمبر اسلام در خطبه حجة الوداع فرمود « يا ايهاالناس\nان الله اذهب عنكم نخوة الجاهليته وفخر ها با لا باء كلكم لادم و آدم من\nتراب ليس لعربى على عجمى فضل الا بالتقوی» . اسلام حمايت غلام، حفظ حقوق\nزنان ، اتفاق به مساكين و خدمت به مردم را امر ، وارتكاب زناه، قتل\nدزدی ، دروغ ، خیانت ، قمار ، خمر و وعده خلا فى رانهی ، و بسعى وعمل\nتوصيه مينمود ، اسلام برخلاف مذاهب آنوقت که تعالیم مخوف آنها خضوع را\nدر قلوب پیروان شان مستولی میساخت. مردم را ازراه تفكر و تعقل بقبول\nایمان وا میداشت چنا نچه میگفت :\n« ان في خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار لايات لاولى الالباب»\nو يا « ا لذ ين يذ كرون ا لله قياماً و قعوداً و على جنو بهم و يتفكر و ن\nفى خلق السموات و الا رض ربنا ما خلقت هذا با طلا » . و يا « قل ا نظر وا\nما في السموات والارض » قرآن چنانچه بعلم وحکمت توصیه میکند برهان را\nمقام شامخی میدهد و حتی مشر کین را بواسطهٔ نداشتن برهان توبیخ میکند\nدر جا ئیکه میگوید « ام اتخدوا من دونه آ لهة قل هاتو ابرهانكم» دین\nاسلام بشكّل عقل و فطرت انسانی در نظر جلو ه میکند و او نه یکدین صرف\nمادی ونه صرف روحانی بلکه دینی معتدل و جامع هر دو جنبه بود بر ضد\nفلسفه فنا و ترك دنيای هند و فلسفه اشراق که مردم را بوادی فنا میکشاند\nميكو يد « قل من حر م ز ينة ا لله ا لتى ا خر ج لعبا ده و ا لطيبا ت\nمن الرز ق قل هى للذ ين امنوا في الحيات ا لد نيا خالصة يوم ا لقيامته\nكذالك نفصل ا لايات لقوم يعلمون » . اسلام دنیا و آ خر ت را دو چیز\nجدا كانه ني بلكه يكى ومقاول وخطا كار را دردنیا، بدبخت در آخرت\nهم ميد اند چنانچه میگوید «ومن کان فی هذه اعمی فهوفی الاآخرة اعمی"}
{"book": "adl1198", "page": 40, "text": "(۹)\nوا ضل سبيلا ) و یا ( لهم البشری فی الحيوة الدنيا وفى الاخرة لا تبديل\nلكلمات الله ذا لك هو الفوز العظيم ) و یا ( لهم فى الدنيا خزى ولهم فى الاخرة\nعذاب عظیم ) اسلام پیروان خودش را برای تبلیغ مردم براه راست و امتناع\nاز بدیها، و ایمان بخدا مامور میکند ( کنتم خیر امة اخرجت للناس\nتأمرون بالمعروف وتنهون عن المنكر وتوءمنون بالله ) بطور اختصار\nمی توان گفت دین اسلام راجع بعبادات ، اخلاق ، حقوق ، جزاء واجتماع\nیعنی حقوق جسم و روح ومصالح دنیا و آخرت قوانین مکملی دارد .\nاینست که دین اسلام با چنین اصول محکم در قرن هفت مسیحی ظهور\nو در کمترین مدتی دارای پیروان صمیمی و جدی گردید . اردوی جسور\nو فدا کار ومطیع و افسران زبر دست ولايق او در سایه عشق به دین ، علو\nنصب العین ، ایثار وفدا کاری ، عدالت و احسان ، احترام و آزادی بعقاید\nوادیان ورسوم ، حسن تدبیر در امور کشوری وایفاء بعهود ، بسرعت حیرت\nبخشی ار کان امپراطوریهای روم شرقی و فارس را منهدم و برای پیشرفت\nاصول وسيادت اسلام از شرق تا غرب جهان صحنه وسیع وعظیمی باز کرد\nبطوریکه در مدت کمتر از قرنی از سواحل اوقیانوس اطلس تا کناره های\nسند و از آبشار های نیل تا دریای قزوین بیرق اسلام در بلاد مختلفه\nجهان در اهتزاز آمد ، البته این فتوحات عظیمه مرهون صلابت عسکریه\nوقوای روحیه مسلمین است ، ولی نشر دیانت اسلامیه بیشتر از سرنیزه ممنون\nتشويق ، تقریر و تبلیغ پیروان اسلام میباشد ، زیرا مردم اعمال واخلاق\nحسنه اینها را که نماینده دین اسلام بود دیده و بقبول دین جدید\nحاضر شدند . ملل مسیحی بجهتی دین اسلام پذیرفتند که حکام اسلامی را\nعادلتر از حکام خود شان ومذهب اسلام را روشن تر از مذاهب قدیمه\nخود ها یافتند ، بعدها تورك و مغل نيز بهمين علت دين اسلام قبول\nکردند، در حالیکه فاتح ممالك اسلامی شمر ده میشدند ، ناشر اسلامیت"}
{"book": "adl1198", "page": 41, "text": "(۱۰)\nدر چین بدون حمله نظامی بهترین دلیل رجحان مذهب اسلام نسبت\nبه ادیان قدیمه محسوب است.\nدر هر حال سیلاب این فتوحات مادی و معنوی عرب. که در طول يك قرن\nبا دو صد هزار عسکر ویکهزا رو دوصد کشتی از سواحل بحیرهٔ خزر\nو سیاه تا بحر عرب و عمان و از سواحل غربی اسپانیا تا فرغانه زمین امتداد\nیافته، و جزائر مدیترانه را پر کرده بود فقط این در مقابل دیوارهای سر بفلك\nکشیدهٔ جبال هندوکش و قلب افغانستان بود که متوقف گردید تا آنکه\nاولاد این کشور خود این سد را از بین برداشته و دین اسلام را نه تنها تا دریای\nسند بلکه تا اقاصی مملکت هندوستان انتشار و ازین راه هم بخود و هم بدیگران\nخدمت بزرگی انجام دادند\nعرب در همسایگی افغانستان\nحضرت پیغمبر آخرالزمان چنانچه میدانیم حضرت پیغمبر اولی العزم\nاسلام عليه الصلوات والسلام در دو شنبه ۱۲ ربیع الاول مساوی ۱۷ اپریل سال\n۵۷۰ مسیحی در شهر مکه بین قبیلهٔ قریش بدنیا آمد، این قبیله لهجهٔ فصیحتر\nو اعتبار ی بیشتر در میان قبائل حجاز داشته، و خاندان حضرت پیغمبر از\nبرجسته ترین خانواده های قریش محسوب بود. قصی یکی از اجداد حضرت پیغمبر\nمکه را تعمیر، و هاشم فقراء مکه را در قحط غلاتان میداد؛ عبدالمطلب\nهم ازین شهر در برابر هجوم حبشی ها مردانه دفاع کرد.\nپدر پیغمبر اکرم قبل از تولد حضرت او وفات کرده بود، و آنحضرت بعد\nاز تولد خودش يك خانه، يك كنیز حبشی «ام ایمن» پنج اشتر ، يك گله\nگوسفند بمیراث گرفت. پیغمبر اکرم هنوز شش سال داشت که مادرش \"آمنه\"\nاز دنیا گذشت \"حلیمه\" دایه آنحضرت تاسن پنج اور ا در بین عشیرهٔ بنی سعید\nپرورش میکرد و در سن شش این وظیفه را «ام ایمن» قبول کرد، حضرت پیغمبر"}
{"book": "adl1198", "page": 42, "text": "(۱۱)\n\nهشت سال داشت که جدش عبدالمطلب فوت ، وعمش ابو طالب به پرستاری\nاو مشغول شد. در سن ۱۲ پیغمبر اکرم در معیت عم سفری باستقامت شام نمود،\nو در سن ۲۵ با «خدیجه کبری رضی الله عنها» ازدواج فرمود، عرب حضرت پیغمبر را\nنظر بمعالی اخلاقی که داشت «امین» لقب دادند، و پیغمبر اکرم در سن ٣٥\nقریش را به تعمیر مجدد کعبه تشویق نمود.\nحضرت محمد علیه السلام در سن چهل وحی و الهام پیغمبری گرفتند\nدوشنبه ۱۷ رمضان ۶۱ مسیحی در کوه «حرا» آیه «اقراء باسم ربك...» نازل شد\nنبوت حضرت پیغمبر را خدیجه کبری، ابو بکر صدیق، وعلی ابن ابو طالب\nرضی الله عنهم به ترتیب تصدیق کردند، و بعد از نزول آیه «فادع..» حضرت پیغمبر\nدعوت باسلام را علنی ساخت در حالیکه قبلا در خفا صورت میگرفت، اینوقت\nتعداد مسلمین به چهل نفر رسیده و «عمر خطاب» و «حمزه» عم حضرت پیغمبر\nرضی الله عنهما از مشاهیر ایشان بود، البته قبیله قریش به مخالفت بر خواستند\nولی خاندان هاشم و عبدالمطلب در مقابل دفاع میکردند. در سال ۱۳ بعثت\nهجرت پیغمبری از مکه به مدینه واقع، و این سال که با ۶۲۲ مسیحی\nمساوی بود مبدأ ورأس تاریخ ملل مسلمان قرار گرفت.\nجنگ «بدر» و «احد» از جنگهای مشهور پیغمبر اکرم با مخالفین است\nو در سال دوم هجرت قبله مسلمین از بیت المقدس بکعبه تبدیل، و در سال ششم صلح\n«حدیبیه» و ارسال نامه های آن حضرت به هر قل روم و کسری فارس و نجاشی\nحبشه در خارج و امراء یمامه و بحرین و غسانی در داخل جزیره نمای عربستان\nمحتوی دعوت بدین اسلام، و در سال هفتم قلاع چندی از خیبر مفتوح، و سه هزار\nعسکر اسلام زیر قیادت زید بن حارثه باستقامت شام سوق گردید، گویا\nاز همین وقت برای تعمیم اسلام و از بین بردن امپراطوریهای بزرگ دنیا اقدام شد\nخالد بن ولید نیز در همین سوقیات شهرت عسکری خودش را حاصل کرد"}
{"book": "adl1198", "page": 43, "text": "(۱۲)\nدر سال نهم رومیان در حدود فلسطین حاشری جنگ دیدند و حضرت پیغمبر\nبطرف شام حرکت و در تبوك قرار داد مصالحه را بامر دم آنجا امضاء كرد\nخالد بن ولید از همین جا به دومة الجندل اعزام و امیر آنجا را اسیر نمود\nدر سال ده هجری پیغمبر اکرم مکه را فتح، و با ۱۲٤ هزار نفر مراسم حج\nادا نمودند، و در سال یازده مجدداً در صدد سوقیات شام شدند، ولی اردو\nهنوز حرکت نکرده بود كه حضرت پیغمبر اکرم در منتصف ربیع الاول\nبعمر ٦۳ چشم از جهان پوشید. عایشه صدیقه زوجه پیغمبر اکرم در تعزیه\nآنحضرت میگفت دریغ از پیغمبر يكه فقر برغنا اختیار كرد و دین پر وریکه\nاز غم امت شبی در بستر راحت آرام نغنوذ، او در محاربه با نفس از میدان\nصبر و تحمل فرار نکرد، و چشمش به منهیات میل نه نمود. باوجود کثرت\nاشرار اعدا گرد ملال به روی با اقبال وی ننشست، و در انعام بر رخ هیچ\nفقیری بی نوال نه بست، دندانش بسنگ دشمن، و سرش بعصای حوادث\nروز گار شکسته گردید، و شکم وی در دو روز پیاپی از نان جوینی\nسیر نشد وصل الله عليه وسلم .\nخلیفه اول رضی الله عنه : بعد از فوت حضرت پیغمبر اکرم در سر جانشینی\nآنحضرت میان عرب ها اختلاف پیدا و بدو دسته تقسیم شدند، يك دسته\nخلافت را حق امیر المومنین علی ابن ابیطالب پسر عم و داماد حضرت پیغمبر\nمیدانستند، و دسته دیگر میراث را در خلافت نمی پسندیدند . در هر حال\nبین هر دو دسته مخالفت شروع و میتوان گفت از همین وقت تخم نفاق بین مسلمین\nکاشته شد، گرچه بجللة لياقت و كفایت امیر المومنين ابوبكر صديق\nو امير المومنين عمر خطاب از بسط این نفاق جلو گیری نمود، ولی در آینده\nنزدیکی آن تخم سر کشیده و متعصبین اموی کار را بشهادت اميرالمومنين"}
{"book": "adl1198", "page": 44, "text": "(۱۳)\nخلیفه رابع منجر و خودها به تأسیس خلافت میراثی پرداختند، ولی افغانها\nدر آخر مداخله وسلطنت متعصب بنی امیه را از بین بردند. در هر حال\nدرعهد حضرت ابوبکر صدیق جانشین پیغمبر اکرم، که روزی پنچدرهم\nاز خزانه ملت معاش میگرفت و بعد از مرکش اشتری و یکدست لباس مندرسی\nوغلامی بمیراث گذاشت سیاست پیغمبری تعقیب و بلافاصله سوقیات\nعسکری برعلیه هر دو امپراطوری روم شرقی وفارس شروع گردید عساکر\nعرب برای باز اول زیر قوماندانی «مثنی بن حارثه» و خالد بن ولید\nدر جبهه شمال مشرق بالشكرفارس در سر حد عراق عرب مقابل،\nودوبار فارسی ها را مغلوب نمودند، فارسی ها مکرراً بجنگ مبادرت\nکردند ولی باز هم مغلوب و در سیزده ماه بیشترین حصص عراق عرب را\nاز دست دادند، جنگهای : ليس حيره، النبار وعين التمر از حروب\nمشهوره مذکور است.\nهمچنین قوماندان مشهور عرب خالد بن ولید در عهد ابوبکر صدیق رض\nبجنگ بیزانطینی ها متوجه شد. اردوی رومی، فرات حدفاصل طرفین را\nعبور و از طرف اعراب نصرانی تقویه گردید معہذا از طرف خالد مغلوب\nومنهزم گردیدند، هراکیلیس (هرقل ) مجبور شد خودش از قسطنطنیه\nشام آمده و اردوی دوصد چل هزاری تشکیل کند، این اردوی بزرگ\nدر «يرموك» باسی هزار عسکر عرب مقابل شد، ولی از طرف قوماندان\nاسلام که عساکر شر را در مربع های نظامی منقسم کرده بود مغلوب و بعد از دادن\nصد هزار کشته فرار کردند. این جنگ مشهور دلیل دیگری بود بر تأثیر\nمعنوی عقیده و ایمان و ایثار و فداکاری در جنگ مادی وغلبه بر اخلاق\nمشوش و تذبذب عقيده وظلم وانتظام . آری عرب آنروز نصب العین عالی\nو حدت نظر فداکاری ولهذا روحیه قوی داشته و برعکس طرف آنها\nاز مدتها با دسات مداران مغرض، حكومات ستمگار امراء عیاش"}
{"book": "adl1198", "page": 45, "text": "(١٤)\nوتمثيل ومظالم بسر برده، فاقد قوی معنوی و آرامش مادی بودند\nعساکر نیز بزور تازیانه و پول در میدان حرب سوق میشد پس غلبه او ان\nبزودی امری بود طبیعی\nخلیفه ثانی : بعد از فوت امير المومنين ابوبكر صديق رض امير المومنين\nعمر خطاب رض خلیفه شد واو در عقل وكفايت مثل خليفه اول بوده،\nسواء اعلاء كلمه توحيد مطلبی نداشت ، این خلیفه اسلام که بزرگتر بن\nفرمانروایان جهان بود لباس خودترا پینه میزد وشبها را روی صفحه\nمسجد با فقراء یکجا میخوابید، رفتار او در بیت المقدس نمونه از دها\nوذكا ومعالی اخلاق بشر بود بلاشك امير المومنين عمر ابن الخطاب رض\nدر امور كشور وچنگ وعدل وداد مرد بزرگی در تاریخ\nعالم است .\nدر حال خلیفه ثانی رض نقشه خلیفه اول رض را بحرارت تمام تعقیب نمود\nدر جبهه شرقی قوماندان عرب ابو عبيده بن مسعود ثقفی قوای مدافع\nفارس وقوماندان آنها را مغلوب واسير، ومتعاقباً نرسی افسر دیگر فارسی را\nدر نواح «كسكر» منهزم گردانید . رستم فرخ زاد سپه سالار فارس\nقطعات تقویه به مدد نرسی اعزام كرد، ولی او نیز از ابو عبيده شکست خورده،\nدولت فارس اردوی دیگری زیر قیادت بهمن جادوی برای جلوگیری از پیشرفت\nعرب سوق نمود، و جادوی در كناره فرات به تعبیه پرداخت، ابو عبيده نهررا\nعبور و به جنگ صعوبی اقدام كرد عرب چهار هزار کشته در میدان جنگ\nگذاشته، مغلوباً نهر فرات را عبور وجادوی به مدائن باز گشت .\nولی سال دیگرسنه ١٤ هجری مثنی قوماندان عرب که موضع لیس را\nقرارگاه انتخاب کرده بود از طرف جرير بن عبدالله قوماندان جدید واعزامی\nدار الخلافه تقویه گردید ومهران افسر فارسی در ازمكاه «نخيله»\nبمقابل جرير سر در اباخته واردوی او متفرق گردید ، عرب اینروز را « يوم الاعشار »"}
{"book": "adl1198", "page": 46, "text": "(15)\n\nخواندند، مثنی بعد از ین بغداد را ( که آنوقت دهکدۀ بیش نبود )\nتاراج نمود و یزد گرد پادشاه فارس سپه سالار رستم فرخ زاد را با شصت هزار\nعسکر و فیلهای متعدد بجنگ عرب اعزام نمود خلیفه ثانی رض نیز قطعات مهم\nتقویه با قوماندان جدیدی « سعد وقاص » در اوایل سنه 15 در محاذ شرق\nگسیل نمود اردوی عرب که از سی هزار نفر تجاوز نمیکرد موضع «قادسیه»\nرا منطقه حرب اتخاذ کردند و در جنگی که بین طرفین واقع شد رستم\nسپه سالار کشته و اردوی فارس بخائر وعلم مضرب به کاویانی را با مقتول\nبسیاری از دست داده فرار کردند، قوماندان عرب ازین بعد فرات را بی جسر\nعبور و باستقامت پایتخت فارس مارش نمود یزد گرد دل از دست داد . و به «\nحلوان » عقب نشست ، اما مهران رازی در « جلولا » وقسماً عساکر شکست\nخورده قادسیه در «تکریت» موقع گرفتند، سعد وقاص بعد از اشغال مرکز در ششماه\nحصار جلولا را بواسطه برادر زاده خود بنی هاشم و 12 هزار عسکر اشغال\nو همچنین تکریت و موصل را بواسطه عبدالله معتم فتح نمود، وشروان نیز\nدر همین سال 15 هجری مسخر گردید. اما یزد گرد از استماع سقوط پایتختش\nبلا درنگ از حلوان به ری فرار کرد. عربها در سال 17 هجری «اهواز» را\nاشغال، و ابو هریره قوماندان اعزامی دارالخلافه هر مزو تستر را بصلح تحویل\nگرفته متعاقبا سوس فتح ، وشهر جدید کوفه از طرف سعد وقاص اعمار وبحيث\nقرار گاه عمومی عرب اتخاذ شد . در سال 21 یزد گرد اردوی عظیمی تشکیل\nو فیروزان قوماندان خودش را در نهاوند مامور نمود، زیر ا او از عزل سعد وقاص\nدر سال 20 مجدداً امید وار بفتح شده بود، سپه سالار جدید عرب نعمان بن مقرن\nکه بواسطه عبدالله پسر خلیفه اسلام تقویه شده بود به نهاوند عسکر کشید\nو در جنگ سه روزه با آنکه نعمان شخصاً در میدان حرب کشته شد اردوی\nعرب لشکر فارس را در هم شکسته و فیروزان را با ده هزار عساکر ش در رزمگاه\nبکشتند و این فتح « فتح الفتوح » خوانده شد، حذیفة بن الیمان جانشین نعمان گردید"}
{"book": "adl1198", "page": 47, "text": "(١٦)\n\nو متعاقباً دينور و همدان بصلح مفتوح و یزد گرد باصفهان و از آنجا در کشور\nخراسان پناهنده شد، اصفهان نیز بسعی عبدالله بن عبان مسخر، در سنه ۲۲ ھ\nآذربایجان بهمت (مغیره) گشاده گردید.\nنعیم بن مقرن افسر عرب همدان یاغی را مجدداً تنبیه، و خط ری، قومس\nو دامغان را تامین نمود، والی مازندران و اهالی طبرستان نیز با عربها\nمفاهمه و در نتیجه تادیه خراج بصلح برفتند، و باین ترتیب در عرصه\nچند سالی کاخ بلند آوازه امپراطوری ساسانی با طراقه هولناکی\nاز پا در آمد.\nتصادم عرب با افغانستان : چنانچه دیدیم از سال ۱۲ تا ۲۲ هجری در مدت\nدر ۲۲ - ۲۳ ھ ده دوازده سال بیرق فتوحات عسکری نظیر عرب\nدر مشرق جزیره عربستان فراز مداین پای تخت امپراطوری چندین قرنه\nساسانی و در شمال عربستان بالای دمشق الشام مرکز آسیائی هفت قرنه\nامپراطوری روم شرقی و در غرب عربستان در کشور مصر و نوبه در اهتزاز آمد\nولی هنوز طوفان این فتوحات حیرت انگیز در جهات ثلاثه مشغول پیشرفت\nبوده، و قوماندانهای نامور عرب یکی پی دیگری بلاد مشهوره دنیای\nآنروز را میگشودند. منجمله عساکر فاتح عرب که سرتاسر کشور فارس\nرا استیلا و یزد گرد ساسانی را تعقیب میکردند با مقامات افغانستان\nمارش نمودند. در ینوقت ولایات غرب و شمال مملکت که زیر تسلط يك قرنه\nدولت ساسانی و تورکیان غربی و بعدها نفوذ چینی بسر میبرد، دارای ولایات\nمتعدد و تشکیلات مختلفه بود و در نواح مذکوره حکام و امراء محلی افغانستان\nبحیث حکمرانان بومی و تحت الاطاعه خارجی ها زندگی داشتند. این حکام\nو اهالی از تسلط اجانب دل خوشی نداشته و برای رهائی خودشان از نفوذ\nساسانی، تورکی و چینی منتظر وقت مساعد بودند. زیرا بتنهائی نمیتوانستند\nبا دشمنان بزرگ و متعدد مقابله کنند. در چنین وقتی دولت ساسانی زیر هجوم"}
{"book": "adl1198", "page": 48, "text": "(۱۷)\nعرب فرار گرفت و خراسانیان از دور میدان نبرد را تماشا میکردند بالاخره یزدگرد\nمغلوب و در سال ۲۲ هجری بخراسان پناهنده شد ولی خراسانیان چهره موافق نشان\nندادند و او مجبور شد از مرو به ماوراجیحون بگذرد و از ترکان فرغانه زمین استمداد\nکند بیست هزار عسکر تازه دم عرب بقوماندانی احنف بن قیس از بصره و کوفه بغرض\nتعقیب یزدگرد در شمال مشرق فارس راه می‌پیمود و اینها برای بار اول از راه طبسین\nو بقول مورخین عرب دروازه خراسان وارد سرزمین خراسان گردید. قاهر\nو پیشرفتند. یزدگرد نیز با کومکیان ترک از آنطرف جیحون بمقابله پیش آمدند\nخراسانیان در حین عبور لشکر عرب از خاک خودشان سعی کردند بدون ضرورت دست\nبخون مهمان نو وارد نیالایند و بگذارند ریشه ساسانی دشمن مشترک هر دو\nقطع گردد همین طور هم شد و احنف سه هزار نفر پیشدار یزدگرد را در جنگ\nمرو معدوم، و خان تورک را بمراجعت مجبور نمود. ولی یزدگرد هنوز زنده\nو در ولایات خراسان شمالی دست و پا، و متوالیاً از چینی‌ها و تورکها و امراء\nمحلی سغدیانه و غیره استمداد میکرد. و رعایای فارسی خودش را در داخله\nکشور فارس بر ضد عرب تحریک مینمود، یزدگرد در تخارستان نزد پادشاه\nمحلی اقامت داشت که نماینده او از چین برگشته، و در برابر استمداد او جواب\nمنفی دولت چین را بواسطه بعد مسافه تقدیم کرد، یزدگرد مایوساً از\nتخارستان به بلخ رفت او فیروز پسرش در تخارستان ماند. تا آنکه حمله\nاحنف بن قیس در سال ۳۱ شروع و پسر بچین و پدر در حوزه مرغاب فراری\nگردید در هر حال عربها که از سهولت پیشرفت سال ۲۲ در خراسان شمالی\nممنون شده و هنوز از سیاست مردم اطلاع و تجربه کافی در دست نداشتند،\nسال دگر (۲۳ هجری) به خط وسطی و جنوبی خراسان نیز پیش شدند، سهل\nبن عدی و عبدالله بن غسان افسرهای عرب در ولایت کرمان، و عاصم بن عمر\nتمیمی در ولایت سیستان و حکم بن عمر آمبی در ولایت مکران ریختند، و معاویه بن\nزنیم باستقامت مادر شمال ولایت طوس بحرکت افتاد."}
{"book": "adl1198", "page": 49, "text": "(۱۸)\nخراسانیان در تمام طول اینخط از جنوب مشرق بحیره خزر تا سواحل\nآبهای عمان در مقابل حملات عرب همان سیاست کجدار ومریز گذشته را\nپیروی کرده ؛ وتا اندازه مقدور دست بجنگ دراز نمیکردند. زیرا ایشان\nنیز دگرد زنده واحتمال دوباره قوی شدن امپراطوری ساسانی موجزد بود\nاضمحلال عرب را نمیخواستند بهمین سبب خراسانیان در این جبهه جنگ بیشتر\nسعی بمصالحه کرده واز راه مفاهمه ومصالحه عرب را بکمی قانع ساختندو اگر\nجنگی درین میانه واقع شدآنهم نسبتاً خفیف وزود گذر بود .\nدرهر حال سال دیگر بود (٢٤ھ) که امیر المؤمنین عمر رض از دنیا گذشت\nوبرای هفت سال دیگر سرحدات غربی خراسان آرام ماند زیرا خلیفه ثالث\nامیرالمؤمنین عثمان تا این مدت مشغول پیشرفت در سواحل بر برا فریقه وولایات\nقفقاز وتامين ولایات فارس بوده فرصت سوقیات در ماوراء کشور عجم نداشت\nدرطی این مدت بود که ممالک خراسان وحکومت های محلی آن برای از بین\nبردن نفوذ ساسانی و پیش بینی حملات آینده عرب وقت متصل بدست آوردند\nولی اینها نتوانستند به تشکیل يك دولت بزرگ خراسانی و یا اقلايك اتحاديه\nاز تمام حكومات محلى افغانستان به پردازند ، ولهذا در روز دفاع از کشور\nگرفتار مشکلات زیادی گردیدند، چنانچه گفتیم درین وقت بزرگترین\nحكومات محلی افغانستان حکومت کابلمشاهان ویاد کار امپراطوریهای\nقدیم کوشانی ویفتلی آریانا بود که از جنوب هندوکش تاحوزه هیرمندشمالا\nجنوباً و تادریای سند شرقاً فرمان میدادند سلسله کابلشاهان ملقب به رتبیل\nاخلاف همان سلسله پادشاهان موسوم به کیداریها هستند که از بقایای کوشانیان\nبزرگ ويفتلی هابوده وبعداز انقراض امپراطوری یفتلی افغانستان در صفحات\nشمال وجنوب هندوکش وبعدها به تنهائی در جنوب هندوکش چراغ يك دولت\nافغانی را قرنها روشن نگهداشتند این سلسله طولانی در د طبقه تقسیم میشوند\nاول رتبیل ها یا کابلشاهان که از طبقه کشاتر یا (جنگجو) بوده وبعد ها"}
{"book": "adl1198", "page": 50, "text": "(۱۹)\n\nالقاب تكين و تيجین اختیار كردند. موسس این طبقه برها تکین و آخرین حكمران شان لکه نور مان است سلسله دوم عبارت از طبقه بر همن است كه در اوائل سمت وزارت طبقه نخستین را داشته و بعدها كالار نام موسس این سلسله اقتدار پادشاهی را از شاهان متبوع خود سلب و در دست خویش گرفت، واينها بيشتر در تاريخ عنوان بر همن - شاهیان دارند. در هر حال هر دو سلسله کابلشاهان از قرن شش تا یازده مسیحی در جنوب هندوکش حکمرانی و در کابل مرکزیت داشته بادین بودائی و بر همنی بسر میبردند، پادشاهان این سلسله در طول قرون مدافع حکومت خویش در برابر توركها، ساسانيها، هنديها و عربها بوده از ولایت کابل تا رودخانه سند و هامون سیستان فرمان میدادند، تا آنکه دولت صفاری افغانستان بمیان آمده و قلمرو كابلشاهان محدود، ومتعاقباً دولت غزنوی قدم بقدم ایشان را از کابل بطرف شرق در لغمان و پشاور، درانك و ويهند و بالاخره در پتهنده آنطرف ستلج راند تا اینکه بکلی از بین رفتند، اینها در سواحل سند هم از جنوب کشمير تا حدود ملتان حکومت میراندند. باقی حصص کشور در علاقهای خورد و بزرگی تقسيم و هريك حکمرانی مخصوص از خود داشت، مورخین عرب القاب این امراء را بقرار ذیل تعیین میکنند :- کننار ( شاه نيشابور ) ما هویه (ملك مرو) زازویه (ملك سرخس) بهمنه (ملك ابيورد) ابراز (ملك نسا) برازبند . ( ملك غرجستان) كيلان (ملك مرورالرود) فيروز (شاه زابلستان) کابلشاه ( شاه كابل) ترمذ شاه (ملك ترمز ) شير بامیان (ملك بامیان) خدانة (شاه جوزجان) خسرو (ملك خوارزم) رتبيل (ملك سجستان . رخج. داور، کابل،) برازان ( ملك هرات، بادغيس، بوشنج) مکران شاه (شاه مکران) قیقان شاه (شاه قلات بلوچستان) کشمیران شاه (شاه کشمير) چنين ميدانيم كه اغلب این حکمرانان محلی منسوب به بقنلی های قدیم افغانستان بوده و بعد از انقراض آن شهنشاهی بزرگ در هر كنج"}
{"book": "adl1198", "page": 51, "text": "(۲۰)\n\nو کنار مملکت دائر و حکمرانی خود شان را محفوظ\nنگهداشتند ، خانهای تورک وشاهان ساسانی وبعد ها چینی ها هم در تخارستان\nوبلخ وهرات وسائر علاقه های متصرفه خودها استقلال داخلی این امراء را\nقبول و باخذ مالیاتی قناعت میور زیدند ، چنانچه در هجوم نخستین عرب در\nولایت نیشاپور می بینیم که اسمی از هیاطله در تاریخ عرب برده شده و آنها\nرا بعنوان هیاطله هرات ومدافع نیشاپور خاطر نشان میکنند ، ولی هنوز عربها\nدر عرق وملت شناسی بلد نبوده این هیاطلهارا گاهی نژاداً عجم و گاهی\nتورک میشناسند، بلا ذری، طبری وابن اثیر وغیره نه تنها از هیاطله بتعریف\nتورک در طبسین و قهستان سخن میگویند بلکه طوائف تورک را هممرکاب\nرتبیل ها در محاربات کابل قندهار وسیستان هم میدانند ، بعضی مورخین\nدیگر نیز از قبیل خوارزمی صاحب مفتاح العلوم وصاحب تاریخ سیستان\nوغیره بتقلید اینها مدافعین رخج یعنی قندهار راتورک شناخته وحتی یکنفر شان\nسیداحمد نام مؤلف کتاب فتوحات اسلامیه در محاربه سند بین اهالی قیقان\n(تقریباً قلات حالیه بلوچستان) وعرب از دفاع مردم بهمراهی تور کان\nذکری مینماید ، بهمین جهت است که مثلاً نیزک حکمدار بومی باد غیس\nتورک ، قارن هراتی با لشکرش در هرات تورک ، رتبیل با اردویش در کابل\nهمه تورک گردیده اند . در حالیکه ما میدانیم حین هجوم عرب ، درافغانستان\nشمال مغربی وغربی ومرکزی وجنوب شرقی ابداً نفوذ وپای نژاد تورکی\nنرسیده است و اینطائفه از تخارستان آنروز بجانب جنوب وشرق وغرب گامی\nاین سو نگذاشته اند .\nخلیفه ثالث رض وا فغانستان در سال ۳۱ هجری امیرالمومنین عثمان\n۳۱- ۳۲ هجری بن عفان یکی از افسران مشهور عرب\nعبدالله بن عامر را با عسکر مکملی بخراسان اعزام نمود،احنف بن قیس پیشدار\nابن عامر که تجربه سابقه در مورد اینولایت داشت طبسین را بمفاهمه ومصالحه"}
{"book": "adl1198", "page": 52, "text": "(۲۱)\nگرفت، و در قهستان مجبور بجنگ گیر دید ولی بزودی صلح بین طرفین قایم شد،\nهنوز رجال خراسان از طرف اجانب (چین، تورك، ساسانی) وخطرات احتمالی شان\nخاطر جمع نبوده و خیال مقابله جدی با عربها نداشتند، از همه بیشتر ماهویه سوری\nحكمدار مرو طرفدار رفتار مسالمت کارانه با عرب بوده و خود فوراً از مرو\nبا عبدالله ابن عامر روابط دوستانه برقرار كرد، ابن عامر ازین پیشامد\nاستفاده و علاقهای جوین، بحر آباد، اسفراین، خواف، باخرز، جیهان، مرغینان\nنسا، ابیورد، سبزوار و ابرشهر (نیشاپور) را یگان یگان در اثر سوقیات خود\nبمصالحه و بعضاً بجنگ اشغال ، و نیشاپور را قرار گاه عمومی ورأس الحركات\nعسكری اتخاذ نموده، همچنین او مجاشع بن مسعود را بغرض تسخیر مکرر\nولایت كرمان، وربیع بن زیاد حارثی را برای فتح ولایت سیستان، عبدالله\nبن حازم را باستقامت ولایت هرات سوق، و یك قطعه عسکر بجانب سرخس\nگسیل نمود، هنوز این ولایات افغانستان در جنگ با عرب مصمم نشده و خیال\nداشتند اردوی مهاجم را به پول وصلح متوقف سازند چنانچه اكثراً بمصالحه\nگرایید، و بقبول تأدیه پول و خراج تن دادند، ولی بعضی قسمت ها دست بشمشیر\nبردند، منجمله حكمدار هرات صلح را بجنگ ترجیح ، و يك مليون درهم نقد\nادا وسالانه اداء سه سدهزار درهم را قبولكرد، ولی در سیستان اینطور نشد\nوایران بن رستم حكمدار سیستان بعد از جنگ با ر بیع سردار عرب\nمصالحه كرد، با این ترتیب كه در سه میلی زرنج مجلس مصالحه در اردوی عرب\nمنعقد و اجساد كشتگان سیستانی میدان جنگ در عوض فروش از مین گسترده\nوربيع سردار عرب بالای آن جلوس نمود، متكاء این سردار را هم اجساد\nكشتگان تشكیل كرده بود، دراینوقت ایران بن رستم سواره با صوید\nمؤبدان و بزرگان زرنج رسیده ونزديك صدر از اسپ پیاده شد، و چون ربیع را\nباقد دراز، چهره گندمی لبهای قوی و دندانهای بزرگ برسر كشتگان\nنشسته دید با ستاد و او را به همراهان خود نشان داده گفت:"}
{"book": "adl1198", "page": 53, "text": "( ۲۳ )\nمیگویند اهر یمن درروز بچشم نیاید اينك به بینید که در چشم میاید ....»\nربیع ترجمه سخن او را اززبان ترجمان شنوده بدون آنکه متغیر شود با\nکمال حوصله خندیدن را شروع نمود اوبه ایران تکلیف نشستن نمود ولی\nایران نپذيرفته گفت : مابرین صدر تو نیا ئیم که نه بیا کيزه صدریست\nپس همانجا فرش افگندند و نشست مذاکره صلح آغاز گردید، بعدازمذاکره\nومصالحه ربیع از زرنج گذشت وبسائر علاقه های سیستان پیش شد . ولی این\nعلاقههای سیستان مثل شهر رشت وزرنج و سفارود وغیره بمصالحه ایران وربیع\nوقعی نگذاشته وجنگهای سختی با عرب نمودند .\nدر هر حال ابن عامر که از هیچ ژلی عسکری یا کمکی آورد فرست را از\nدست نداده ولشکری به قوماندانی احنف بن قیس باستقامت ولایت بلخ و تخارستان\nبغرض تعقیب یزد گرد حرکت داد، چونکه او بعد از مغلوبیت در جنگ\nمرغاب اينك در ولایت بلخ تمرکز گرفته و به ترتیب لشکر مشغول بود، احنف\nتوانست علاقه های مرغاب و جو زجان را بجنگ و صلح عبور و تا بلخ پیش رود\nگرچه این پیشرفت احذف در بلخ عارضی بوده وده سال دیگر عرب را در آن\nدیار دستی بهم نرسید تا آنکه قیس هیثم بر آنجا مستولی شده و نو بهار از\nوزن افتاد و امر ادگان تخاری مجبور بفرار شدند . معهذا در سنه ۵۱ شورش\nبزرگی ضد عرب آغاز کرده مدتها تسلسل یافته تا قتیبه سردار مشهور عرب\nاین شورش هارا از بین برد، ولی شهر بلخ هم درین جدالها خراب شده و سکنه\nترکش گفتند و عربها درد و فرسخی بلخ بر وقان را مسکن گرفتند تا انکه\nاسد القصری حاکم غربی خراسان نیم قرن بعد تر بلخ را مجدداً تعمیر کرد\n( ۱۰۷ ه ) معهذا اقتدار عرب درینجا بنام بود و اصلاً اختیار در دست امراء\nبومی تمرکز داشت . در هر حال چون یزد گرد نا کام از بلخ جیحون را\nمجدداً عبور نمود پیشرفت احنف نیز تا تخارستان امتداد یافت ، عبدالله ابن\nعامر که این همه فتوحات را در مدت يك سال نعمت غیر مترقب دانسته وعلت"}
{"book": "adl1198", "page": 54, "text": "(۲۳)\nآنرا مجهول میدید بشکرانه این فتوح عزیمت اداء حج نمود و وکالت خودش را\nدر نیشاپور به قیس بن هیثم داد.\nاز طرف دیگر ماهویه سوری حکمدار محلی مرو که از تردد یزد گرد در ولایات\nخراسان متوهمش بود سعی کرد که او را هر طوری است بدست آورده و\nاز بین ببرد بالاخره یزد گردساسانی نیز مثل داریوش هخا منشی بدست\nافتاده و بلافاصله در نزدیکی شهر مرو از بین رفت ازین بعد خراسانیان از خطرات\nآینده ساسانیان خاطر جمع گردیده و در صدد دفاع از کشور خود بمقابل عرب\nبرآمدند اینست که جنگهای متواتر و انقلابات ملی ضد عرب شروع و تقریباً\nدوصد سال دوام کرد تا بالاخره حکومتهای طاهریه خراسان به میان آمده\nو امنیت طبیعی در کشور افغانستان قایم شد.\nدفاع خراسانیان\nبمقابل عرب\nچنانچه دیدیم در سوقیات سال ۳۱ عربها در افغانستان\nاز يك طرف خراسانیان استفاده کردند که بقایای ساسانی\nو تورك و نفوذ چینی از صفحات غربی و شمال کشور بکلی\nبرافتاد، و از دیگر طرف عربها مستفید شدند از اینکه بنام تعقیب یزد گرد و قطع ریشه\nساسانی در خراسان قسماً نفوذ سیاسی و نظامی بهم رساندند. گرچه تا هنوز این سوقیات\nشدت نداشته و پیشرفت عرب در ولایات هرات، مرو، بلخ و تخارستان عارضی و موقتی\nبود. ولی در ولایت نیشاپور و سیستان اکارد رنگ دیگری داشته و عجالتاً هر دو جا\nمرکز لشکری و اداری عرب قرار گرفته بود قیس بن الهيثم در نيشاپورو كلك\nعبدالله ابن عامر و مردی از بنی حارث در سیستان وکالت ربیع بن زیاد در دست و این\nهر دو مشغول تعمیم نفوذ سیاسی و دینی عرب در منطقه حکمرانی خودشان بودند\nقارن هراتی ۳۲ه\nولی همینکه خراسانیان دیدند تورکان در ماوراء النهر ۳۲ه\nعقب نشسته و چینی ها تخارستان را ترك گفته و ساسانی ها\nبواسطه کشته شدن یزد گرد در سال ۳۱ از بین رفته اند .\nدر تمام ولایات بغرض مقابله با عرب مشغول ترتیبات شدند حکام محلی و بقایای امراء"}
{"book": "adl1198", "page": 55, "text": "(٣٤)\n\nیفتلی در شمال و غرب خراسان جنبشی بخود داده او از همه اولتر مردی از هرات موسوم به «قارن» در سال ٣٢ هجری بجمع عسکر مشغول و از علاقه های باد غیس و هرات اردوی قوی ترتیب و بلافاصله بمرکز عرب در نیشاپور حمله کرد، هجوم اینشخص آنقدر قوی بود که قیس بن هیثم تاب نیاورده و باحتشامت بصره حرکت کرد، و نویسندگان عرب با مبالغه تعداد اردوی قارن را بچهل هزار نفر رساندند. در هر حال قارن ولایت هرات و قسمتی از ولایت نیشاپور را مسترد و اسراء زیادی از ساخلوی عرب گرفت مگر هنوز عبدالله ابن خازم قوماندان مشهور عرب در نیشاپور موجود و در صدد مقابله با قارن برآمد. عبد الله یکی از بهترین قوماندانهای عرب بوده و بزودی قوای خودش را جمع و باجرای يك شباخون هولناکی اقدام کرد چهار هزار سواره اینشخص با نیزه هائی که در يك پارچه روغن زده و آتش گرفته داشت در دل مظلم شب در اطراف اردوی نیمه غافل قارن تاخته تولید سراسیمگی و اشوب نمودند ولی شخص قارن از جا نرفته بلادرنگ سوار و وارد میدان جنگ گردید قارن در ینجنگ آنقدر مقاومت نشان داد که بالاخره در رزمگاه کشته او عسکر بی سردارش مغلوب و متفرق گردید ، و باین ترتیب اردوی عرب در وهله اول از دست دشمن قوی خلاص، و باسترداد اسراء خود موفق شد.\n\nجنبش سیستان: از دیگر طرف سیستانیان نیز مثل هراتیان برای دفع عرب\n\nحاضری دیده او نائب ربیع بن زیاد را قهراً از سیستان اخراج و تمام قرار دادهای با عرب را از بین برداشتند، اما عربها هم غافل نبوده مجدداً برای تسخیر خراسان ترتیبات تازه و جدی گرفتند، او جنگهای سختی بین طرفین رخ داد. این بار امیر المؤمنین از بزرگترین مردان عرب عبد الرحمن بن سمره را با لشکری فداکار و عده از فقهاء بزرگ مستقیماً بغرض فتح و تعمیم اسلام در سیستان اعزام نمود و از همین وقت قوماندانی عسکری و اداره ملکی سیستان مستقل گردید، در هر حال عبد الرحمن تا زرنج پیشرفت اما ایران بن رستم حکمران سیستان بسیاست دیرینه با این حمزه از در صلح در آمد."}
{"book": "adl1198", "page": 56, "text": "٢٥\nو قرار داد ربیع بن زیاد را مجدداً قبول کرد، و عبد الرحمن نقشه بزرگی برای\nفتح تمام هامون سیستان و حوزه هیرمند و ارغنداب تا زابل و کابل طرح\nو بعملی ساختن آن آغاز کرد . و از دیگر طرف در صفحات شمال هندوکش\nنیز عربها بجدیت مشغول کار گردیده و قدم بقدم پیش رفتن را شروع کردند\nوحتی در افغانستان جنوبی و جنوب شرقی نیز یساقتر بعملیات حربی پرداختند.\nولایات شمالی افغانستان و عرب. چنانچه دیدیم حمله اول عرب در اراضی\nاز ۲۲ تا ۱۲۹ هجری شمالغربی افغانستان در سال ۲۲ هجری\nابتداء از طبسین آغاز کرد، و این حمله بیشتر به یکنوع عبور نظامی شباهت بهم\nمیرساند تا حمله مستقیم . چه عسکر عرب بزد گرد پادشاه فراری فارس را\nتعقیب مینمود و بهمین مطلب آنها توانستند تامر و پیشروند اهالی عرض راه\nنیز سعی میکردند ممانعتی از عبور عرب بعمل نیاید . حمله دوم عرب باز بهمین\nمقصد در سال های ۳۱-۳۲ از نیشاپور تا بلخ و تخارستان امتداد یافت باین\nترتیب که در سال ۳۱ هجری نماینده عبدالله ابن عامر با حکمران بومی هرات\nمعاهده در برابر تادیه خراج عقد کرده راه سوقیات را با ستقامت باختر\nبازنمود . ابن عامر که هنوز بصفت امیر خراسان مفتوحه نشسته بود امر کرد\nتا احنف بن قیس با لشکری کافی بخط مرغاب حرکت نماید .\nباذان حکمدار مرغاب حکمدار محلی مروالرود « با ذان » بمقابله\nشتافت و بعد از جنگ سختی در شهر متحصن گردید !احنف چنانچه شیوه\nاسلام بود او را کتباً دعوت بقبول اسلام، یا تسلیم و جزیه، و یا جنگ نمود\nولی معلوم است شرط اول با روح خراسان موافقت نداشت، زیرا از روز گاران\nقدیم این ملت عادت نکرده بودند امور ذوقی و معنوی خود شان را با نوك\nشمشیر عوض کنند ! طریقه های عناصر پرستی قدیم و زرتشتی همه\nمولود طبع اریائی بوده، بر همنی و بودائی نیز بعلاوه آشنا ئی نژادی"}
{"book": "adl1198", "page": 57, "text": "(٢٦)\n\nو تاریخی از راه تشویق و تبلیغ در بین جامعه انتشار یافته بود نه بقوت سلاح.\nترکتازان اجنبی اعم از یونانی و چینی و تورکی هم چنین تحمیلاتی نکرده\nبودند بعلاوه هنوز خراسانیان بزبان عربی و مزایای دین اسلام بی بهره\nبودند ولهذا در اول وهله پیشنهاد قبول اسلام در مناطق مختلفه افغانستان\nرد گردید ، باذان نیز مثل سائر امراء محلی این تکلیف قوماندان اسلام را\nتردید کرد، ولی برای مذاکره راجع به آن دو امر دیگر « ماهك » برا در\nزادهٔ خویش را با نامه ئی و ترجمانی نزد احنف اعزام کرد، با ذان درین نامه\nبسردار عرب نوشته بود که : چندم از سواران نامور کشور ، و کشنده گرز :\nاز دهانی درین منطقه بوده و چون گروهی را از ستوده اثر در وار ها بید .\nبود بحق اینسرزمین را به تیول گرفته است ، چغا نچه تو خواسته باشی\nبمصالحه گرائی شناختن این اقطاع من و عفو خاندان من از اداء خراج\nشرط نخستین است، در آنصورت شصت هزار درهم بعنوان خراج بتو پرداخته\nخواهد شد. احنف بقبول پیشنهاد باذان تن داده و چنین جواب نوشت :\nنامه ات رسید از مطالب تو دانستم، مسئول تو قبول است و بر تو و خاندانت\nخراجی نیست، اما كمك مسلمین برهمه شما لازم است، وجانبین بر اینعهد\nاستوار خواهیم ماند. احنف در آخر مکتوب زیاد کرده بود: اگر مسلمان میشدی\nمنزلت و نفقه كافی حاصل و با من و سائر مسلمین برابر میگر دیدی یکشنبه\nمحرم ۳۲ هجری نامه احنف مختوم بمهر خودش و پنجنفر سرداران بزرگ\nدیگر عرب بود. طبری این مکاتبات را نقل میکند ( تاریخ امم و الملوك جلد\nپنج ص ۸۱ ) باین ترتیب بین طرفين عجالة مصالحه بر قرار و اردوی\nاسلام با ستقامت شرق بحرکت افتاد .\nجنگ مرغاب : در حدود مروالرود و موضع موسوم بقصر احنف، عسکر احنف\nبا قوای ملی که بقول مورخین عرب بالغ برسی هزار نفر بود ملاقی شد، این\nعسکر از مناطق دور و پیش مرغاب و میمنه و جوزجان جمع و برای مقابله با عرب"}
{"book": "adl1198", "page": 58, "text": "(۲۷)\nحاضر پیکار گردیده بود، عربها از کثرت اعده طرف مشوش بودند، ولی\nقضا منطقه حرب طوری واقع بود که جناحین عرب را دریا و کوه استوار داشته،\nوطرف راضیق محل مجال نمیداد تا کل قوایش را بکار اندازد، در هر حال\nجنگ شروع و بالاخره منجر بغلبه عرب گردید. ازین بعداحنف توانست به\nگوز گان گذشته و به بلخ برسد، حکمران محلی بلخ نیز در عوض قبول تادیه\nپولی توانست باا حنف مصالحه بنما ید، احنف از آنجا جیحون را عبور\nو باستقامت ولایت خوارزم بحر کت افتاد، ولی شدت سرما او را مجبور نمود\nازین آرزو چشم پوشیده و بخوارزم نارسیده ببلخ مرا جعت و از آنجا به\nنیشاپور عودت کند. متعاقباً تمام این فتوحات نیمه پخته احنف در حر کت قارن\nهراتی از بین رفته و تنها منطقه نفوذ عرب منحصر بولایت نیشاپور گردید ،\nکه در آنجا عبدالله خازم تا سال ۳۶ هجری بعنوان حاکم عرب حکومت مینمود.\nما هویه حکمدار مرو : در سال ۳۶ ماهویه حکمد از محلی مرو بعضی\nآ مر دیکه سیاست اتحاد با عرب را بغرض از بین بردن دشمنان تور کی\nو چینی و نفوذ ساسانی تعقیب میکرد، بعد از آنکه یزد گرد را از بین برده\nو عجالتاً از قوای تورک و چین اثر خطر ناکی نمیدید، برای استطلاع از چگونگی\nاوضاع عرب شخصاً بدربار خلافت سفر نموداینوقت امیرالمومنین علی ابن ابی\nطالب کرم الله وجهه خلیفه بود، و با ماهویه معاهده قدیم ابن عامر را در مورد\nولایت مرو تجدید و هم منشور رضایتی عنوان دهاقین و سواران مر و عنایت کرد\nولی همینکه ماهویه وارد مرو شد چون از وقایع اختلا فات مر کز خلا فت\nوجنگ جمل وغیره اطلاع کافی داشت درصدد هکماری باسائر خراسانیان\nبر آمده و بزودی سرحدات نیشاپور را در مقابل عرب استحکام نمودند. خلیفه\nرا بع رض از استماع این خبر در سال ۳۷ جعدة بن هبیره را بصفت والی\nبه نیشاپور اعزام کرد ، ولی اهالی از قبول اواستنکاف ورزیدند و جعدة\nمجبور بعودت شد ، وامیرالمؤمنین در عوض خلید بربوعی را باقوت کافی"}
{"book": "adl1198", "page": 59, "text": "(۲۸)\n\nسوق نمود اما او نیز مجبور شد با نیشا پوریها و مرويها هر دو مصالحة امضا\nکند فقط با شرط اینکه دو دختر از يك خاندان محتشم مرو به اميد هند تا بحضور\nخلافت تقدیم کند، این قرار عملی شد او دخترها بمركز خلافت رسیدند\nولی چون در دعوتی که از آنها به نكاح بعمل آمد نه پذیرفته، و خواهش\nازدواج با پسران امیرالمومنین نمودند ایشانرا نیز خلیفه اسلام رد کرد\nو دختر ها به مرو مراجعت نمودند 'طبری در جلد ۵ - ۶ تاریخ امم والملوك\nخود از این وقایع قصه میکند ) جلد ٥ س ٢٣٢ جلد ٦ ص ٣٥ ) ازین بعد\nنفوذ عرب در حصص خراسان شمال مغربی هم موضوع و مفهومی نداشت تا آنکه\nدولت اموی در شام مستقر و مجدداً فتوحات اسلامی آغاز شد\nاولین خلیفه اموی : در ٤٢ هجری امير معاويه اولین خلیفه خاندان\nاموی قیس بن هیثم را بولایت نیشاپور اعزام کرد ولی هنوز دائره نفوذ او\nاز این ولایت تجاوز نمیکرد ، در سال ٤٧ هجری حکم ابن عمر وغفارى عنوان\nوالی خراسان گرفت و او خواست از ولایت نیشاپور قدمی فراتر گزارد ،\nلهذا باستقامت ولايت هرات سوقيات و بواسطه قوماندان دلیر خود ش المهلب\nبه ولایت غور داخل جنگ شد ،\nالمهلب با سعی زیادی که کرد نتوانست در برا بر قلاع مشيده و مردم\nسلحشور غور کار اساسی از پیش برد و در آخر مساعی او مصروف این شد که جان\nخودش را از ین ولایت نجات بخشد، در عوض غفاری از نیشاپور به ولایت\nمرو کشیده و چون از ماهو به اثری نبود آنجا تمر کز اختیار کرد البته این\nاقدام غفاری از نظر سوق الجیشی بساور الاهمر قیمتدار بود .\nاما امپراطوری فعال بنی امیه نمیخواست باینچیزها اكتفا نماید بلکه\nمنظور اواستیلا بر تمام دنیای معلوم آنوقت بود، خلیفه المسلمین امیر معاویه\nمؤسس این سلسله که در دمشق نشسته و در بار خلافت اسلام را به تجملات\nمرسومه روم شرقی آراسته بود تنها مرد بزرك جهانداری نی، بلکه شهنشاه"}
{"book": "adl1198", "page": 60, "text": "(٢٩)\n\nجهان گیری هم بود، بحریه قوی او آبهای مدیترانه را بطور متوالی شگافته و جزائر را یکی پی دیگری استیلا مینمود، و قشون بیمانند و فدا کارش در شرق و غرب مصروف جهانکشائی و پیکار، و بحریه همین مرد بود که به جزیره سيسل حمله وقسطنطنیه قلب امپراطوری روم شرقی را در محاصره کشید .\n\nتوطن قبايل عرب در هر حال در عهد همین پادشاه در سال ٥١ هجری افسر در خراسان شمالی 'مقتدری چون ربيع بن زیاد حارثی با پنجا هزار عسکر بطور خانه کوچ در کشور خراسان اعزام شد ربیع در قهستان با عده از عساکر مدافع بادغیسی هرات مقابل و فاتح شده بلافاصله باستقامت بلخ حرکت افتاد ربیع در بلخ از مشاهده اوضاع باین فکر افتاد که بهتر است باهالی از در صلح داخل شود لہذا یزودی حکمران محلی بلخ قرار داد قدیم احنف را باو تجدید نمود. ربیع ازین بعد جیحون را عبور و بعد از زدوخوردی با اهالی ماوراء النهر مراجعت و در ٥٣ از دنیا گذشت ربیع مرد ولی ریشه های او قوی شده میرفت مهاجرین خانه کوچ عرب در نقاط مهمه شمال کشور رحل اقامت انداخته و با مردم بپناه آشنائی و حتی خویشاوندی گذاشتند این اختلاط ومراوده بتدریج زیاد شده و غبار بیگانگی و نفرت را تا اندازه از بین طرفین میبر داشت و از دیگر طرف اهالی بحقیقت دین اسلام آشنا شده و میرفت که آهسته آهسته برای قبول این دین متین بدون اجبار حاضر شوند . حكام آینده عرب نیز سعی کردند حتی المقدور باخراسانیان که بسهولت سر در بند کسی نمی آوردند بمدارا و مساوات بیشتری رفتار کنند چنانچه در تمام نقاط متصرفه ومتبعه خراسان معامله غالب و مغلوب وجود نداشت وعمال دولت مقتدر اموی از مفتوحین به کمی قانع شدند . و گذاشتند مرور زمان وموانست دائمی طرفین رابهم نزديك و اسلامیت را تعمیم بخشد بهمین جهت است که مورخین از قبیل ابن اثیر و غیره ملتفت این نکات بود. و گفته اند مسلمین"}
{"book": "adl1198", "page": 61, "text": "(۳۰)\n\nدر خراسان نتوانستند اسلامیت را با فتوحات خودشان دوش بدوش ترویج کنند\nتوجه عرب بما وراء النهرة در حال بعد از مرگ ربیع سائر حکام عرب\nکه وارد خراسان شمالی شدند از قبیل عبیدالله ابن زیاد در ۵۴ و سعید بن\nعثمان در ۵۶ ‘واسلم ذراعه’ وعبدالرحمن بن زیاد در ۵۹ ، اینهمه بیشتر در\nمرو بوده و بحمله گهای ماوراءالنهر مشغول میشدند. چنانچه بدون سعید که\nترمذ را آنهم بمصالحه گرفت دیگر هیچکدام در حصص خراسان کار مهمی\nاز پیش نه بردند ، امیرمعاویه هم در سال ۶۰ از دنیا چشم پوشید ، و در ۶۱\n( خلافت یزید ) سلم بن زیاد والی خراسان شمالی گردید، اینشخص در نتیجه\nرفتار خوبی که نمود توانست قلوب خراسانیان را جلب کند، ولی مردم\nمیخواستند بکلی سلطهٔ عرب از بین برداشته شود‘ بزرگان ملی خراسان\nقرار گذاشته بودند که در هرمزمقان در یکی از شهر های كوچك خوارزم\nاجتما ع و کنفرانسی تشکیل ، وپلانهای حرب ومدافعه ضدعرب طرح ، ودر\nتا بستانها عملی سازند، سلم زیاد عندالو ظیفه مجبور بود این طرح را از بین\nبردارد، ولهذا هشت هزار عسکر بقیادت مهلب در شهر کانفرانسگاه خوارزم سوق،\nواینها در شباخون ناگهانی آنشهر را محاصره کردند، اهالی بزودی توانستند\nدر بدل پنجاه ملیون نقد و جنس افسر عرب را راضی ورؤساء ملی را از خطر نجات\nبخشند ابن اثیر اینوقایع را بتفصیل ذ کرمیکند (جلد۴ ص ۴۹- ابن اثیر مؤلفه\nابوالحسن علی بن محمد) خراسانیان از ین پس برضد سلم زیاد شده و در هر جا سر بشورش\nبر داشته و مرویان خود سلم را از طرف خویش معزول داشتند، درینوقت خلیفه یزید\nدر دمشق مرد. و جایشی را امیرمعاویه دوم اشغال کرده بود ، سلم جانب\nنیشاپور مراجعت کرد، وعبدالله خازم را عوض خود گماشت خراسانیان درین\nمیانه از تعصب قبیله وی عرب استفاده، ودرورود عبدالله طرف مخالفین او را\nالتزام كردند، عبدالله مجبور شده مدتی با مرو ومرودالرود جنگیده و حکومت\nخود را استقراری بخشد، ولی مردم در هرات تمر کز گرفته او بی ثعلبه را"}
{"book": "adl1198", "page": 62, "text": "(۳۱)\n\nبرضد او آماده کارزار ساختند یکسال دیگر عبدالله در هرات مشغول جنگ\nماند تا فتح نمود و آنگاه درسال ٦٥ به مرو باز گشت و تا ٧٢ باقی ماند.\nخلیفه مروان اول در ٦٥ مرده و جایش را امیر عبدالملک خلیفه معروف اموی\nاشغال کرده بود ولی خراسانیان نگذاشتند عبدالله خازم با امیرالمؤمنین\nبیعت نماید لهذا عبدالله اعلان استقلال خراسان نمود، بکیروشاح دشمن دیرینه\nعبدالله در خراسان از طرف خلیفه بعوض او منصوب و بلا فاصله با قبایل\nواتباع خود داخل جنگ برضد عبدالله گردید مدتی جنگهای خونینی بین\nاین قبایل و سرداران عرب جاری بود تا بالاخره در ٧٢ عبدالله کشته و بکیر\nبن وشاح جای او نشست خلیفه دمشق در ٧٤ هجری امیه بن عبدالله را بعنوان\nوالی خراسان مقرر نمود ولی خراسانیان نتوانستند بار دیگر درامۀ سابق\nرا تماشا نمایند، باینمعنی که بکیر تن درنداد و او نیز مثل عبدالله اعلان\nاستقلال امارت خراسان نمود امیه با او داخل جنگ شد. و پس از یکرشته\nجنگهای صعبي که قوای اصلی عرب را در خراسان شمالی به تحلیل میبرد،\nبالاخره درسال ٧٧ توانست بکیر را کشته و خودش بحکومت مستقر گردد،\nامیه ازین پس دایر نشده از مرو ببلخ عسکر کشید و خواست اینها ر مستقیماً\nولایت بلخ را مثل نیشاپور و مرو تحت اداره خود قرار دهد، و لی مردم\nاز در جنگ پیشامده و بطوری شدید مصروف پیکار شدند که امیه با تمام\nقوای خود محصور شد، امیه با زحمت زیاد توانست خودش را از چنگ\nبلخی ها نجات داده و در مرو برساند.\nحجاج و قتیبه : عبدالملک که در دمشق اتصالاً اخبار خراسان را\nمیگرفت احساس کرد اداره ولایات آنها انضباط سختی میخواهد . لهذادر\n٧٨ـ امیه را از حکومت معزول و امور خراسان مفتوحه را بیکی از فعال\nو جدی ترین مردان عرب یعنی حجاج ثقفی داد، حجاج مهلب را باداره\nخراسان شمالی و عبیدالله بن ابی بکره را بحکومت سیستان اعزام کرد،"}
{"book": "adl1198", "page": 63, "text": "(۳۲)\n\nمهلب مرد متقی و نيك نفسی بود، بمردم ضرری نرساند و تا ۸۲ بمقام خود\nباقیماند، و البته کار بزرگی هم در خراسان شمالی انجام نداد ؛ حجاج\nیزید را عوض او مقرر ، و در ۸۰ مفضل را بجای یزید گماشت ولی هیچ کدام\nاز گذشتگان خود در خراسان شمالی قدمی فراتر گذاشته نتوانستند. لهذا\nعبدالملك شخصاً قتیبه معروفترین سرداران عرب را بحکومت خراسان مفتوحه\nانتخاب و اعزام نمود .\nقتیبه همینکه در مرو رسید ایاس بن عبدالله را مامور حرب و عثمان بن\nسعید را مامور خراج و دفتر مقرر ، و خودش باستقامت جیحون حرکت\nکرد ، قتیبه از جیحون عبور و در علاقه چغانیان و شومان با حکمرانان\nبومی آنجا معاهده و مصالحة بر قرار نمود ، و از دیگر طرف بواسطه برادر\nخود صالح در ماوراء النهر تا فرغانه سوقیات کرد ، مشبیدار کار آزموده ار\nنصر بن سیار در علاقه های کاشان اوروشت و اخشیکت فتوحاتی و معاهداتی\nنمود ، و قتیبه شخصاً تا بلخ پیشرفت ، حکمدار محلی بلخ که عنوان اسپهبد\nداشت و مرد باران دیده و مجربی بود در اول بغرض معلوم کردن مقدار\nطاقت حریف جدید با او داخل جنگ شده و بعدها معاهده و مصالحه قتیبه\nرا قبول کرد .\nنيزك باد غیسی: قتیبه پس ازین نامۀ بحکمران محلی باد غيس «نيزك »\nمرقوم و بواسطه سفیر خود سلیم نام اعزام کرد ، قتیبه درین نامه لهجه درشت\nبکار برده و گفته بود اگر اسراء عرب را که در دست داری رها نکنی بخداوند\nقسم است تازنده ام از جنگ تو دست نخواهم کشید تا ترا بچنگ آرم .\nنيزك بعد از مطالعه مکتوب قتیبه سفیر او را از طرز مخاطبه قتیبه تلویم کرد،\nو گفت با همچو منی اینطور سخن گفتن از احتیاط دور است ، سفیر آنقدر\nهوشیار بود که علی الفور با ملایمتی تمام گفت گر چه قتیبه طبعاً مرد\nشدید است ولی در مقابل سخنان نرم بی اندازه ملایمت اختیار میکند ،"}
{"book": "adl1198", "page": 64, "text": "(۴۳)\n\nو این نکته را زیاد کرد که بکمان من مصلحت طرفین در مصالحه میباشد ،\nنیزک پیشنهاد کرد درینصورت باید قتیبه قبول کند که برای همیشه عسکر\nاو بدخول و عبور از خاك بادغیس مجاز نیستند سفیر قتیبه نزد او عودت و\nپیشنهاد نیزك را تقدیم کرد و قتیبه نیز که مثل سائر سرداران هوشیار عرب\nمیخواست از عدم مرکزیت و اتحاد خراسان شمالی استفاده کند، عجالتاً\nاینقرار را پذیرفته و فیصله امر بادغیس را بوقت دیگر گذاشت قتیبه به بخارا\nو سغد عسکر کشید و بعد از حرب و صلح مراجعت نمود. درین سفر نیز ك\nحکمران بادغیس هم با اعتماد معاهده خویش یا از بوده طرز جنگی قتیبه را\nبا دشمن ترصد میکرد ، چونکه عربها بر شجاعت جبلی خود اینک فنون جنگی\nرا از محاربات روم و فرس استفاده و اضافه کرده بودند . قتیبه در آمل\nرسیده بود که نیزك از و وداع، و بلافاصله بجانب بلخ کشید، حرکت نیزك\nآنقدر سریع بود که فقط در نوبهار دم گرفت چونکه او از جانب قتیبه احساس\nخطر میکرد، این احساس نیزك مقرون بحقیقت بود و متعاقب حرکت او قتیبه\nاز اذنی که داده بود پشیمان و مغیره بن عبدالله را به تعقیب او اعزام کرد،\nنیزك داخل وادی خلم شده بود که مغیره رسید و لی چون دید تاب نبرد نیزك\nندارد ، ناکام مراجعت کرد ، نیزك این حرکت قتیبه را برای شکستن معاهده\nدلیل گرفته و اعلان مخالفت نمود، نیزك خواست اینبار تمام قواء پراگنده قوم\nراجمع ومتفقاً بر علیه نفوذ عرب یکبار اندازد، لهذا به امراء معروف محلی\nازقبیل «جبغویه» شاه محلی تخارستان، اسپهبد ولایت بلخ رئیس علی مر و\n«باذان» وسائر حکمرانان جوزجان، فاریاب وطالقان نامه های نوشته،\nواینهمه را به تشکیل يك اتحادیه ملی ضدعرب دعوت کرد و همچنین به رتبل\nکابلشاه اطلاعداد که در صورت مغلوبیت این اتحادیه ازعرب، قلمرو\nکابلشاه پناه گاه فراریان وخزینه اموال واثقال شان باشد، رؤساء ولایات\nشمالی همه ایندعوت نیزك راپذیرفته و قبول کردند که حسب مقررات اودر تابستان"}
{"book": "adl1198", "page": 65, "text": "(۳۴)\nسال آینده بحیث مجدوعی با عرب داخل بیکار شوند بر قبیل شاه بعلاوه قبول\nپیشنهاد نیزك زیاده کرده بود که هنگام لزوم برای استخلاص رؤسا این اتحادیه\nاز دست عرب داخل اقدامات نیز خواهد شد در میان تمام مدعوين نيزك از جانب\nجه بویه فرمانفرمای تخارستان تشویش داشته و برای رفع این اندیشه بترتيب\nمخصوص جنجويه را محترمانه باز نجير زرین محبوس و در اردوی خود توقیف نمود.\nاما جنجويه اظهار موافقت کرده و بیدرنگ نماینده عرب را که بعنوان حاکم\nدر پهلوی شاه تخارستان اقامت داشت طرد و اخراج نمود و نيزك در بغلان که\nدارای قلعه مستحکم جنگی بود قرار گاه اتخاذ کرد. رؤساء ولایت هنوز\nدر صدد تهیه حرب لوازم جنگ برای بهار آینده بودند که در همان زمستان\nعبدالرحمن برادر قتیبه در بروقان بلخ با دوازده هزار عسکر مکمل رسید.\nتوقف اختیار کرد قتیبه قطعات تقویه از ولایت نیشاپور جلب و در نهایت غضب\nبعلاقه مروالرود حمله کرد حکمدار محلی طالقان بجنگ شدیدی پیش شد\nو تلفات طرفین سنگین بود قتیبه اسراء زیادی که از طالقان بدست آورده مه را\nدر طول چهار فرسخ چو بها استاد کرده و بدار زد و خود با متقامت فارياب\nحرکت کرد هنوز ترتیبات جنگی دولت آباد و شیرغان مکمل نشده بود ولهذا\nحکمرانان محلی هر دو جا بمصالحه پیش آمدند قتیبه بعجله جانب بلخ حرکت کرد\nاینوقت برادر او عبدالرحمن بصفت پیشدار بخط تاشقرغان پیش میرفت نيزك\nمعابر بغلان را بمردان جنگ محکم نمود وعبدالرحمن ومنعا قباً قتيبه\nمجبور شدند مدتی در خطوط اولیه نيزك مشغول جنگ باشند چون قتیبه از\nدست یافتن بقلعه جنگی نيزك مأیوس . وخطوط مراسله وغله رسانی خودش\nرا طولانی وزیر خطر میدید سعی کرد راه علاجی بدست آرد در اینوقت\nجاسوسی ماهر او را از معبر نهائی این قلعه آگاه ساخت و سپاهیان قتیبه\nبسرعت و ناگهانی داخل قلعه شد درینجا جنگ سختی رخداد ولی کار\nگذشته بود قلعه مفتوح وعسكر نيزك اكثراً تلف گردید ، اما نيزك مردی"}
{"book": "adl1198", "page": 66, "text": "(٣٥)\n\nنبود كه باين سهولت از بين رود او بسرعت جانب سمنگان اندرا ب در دامنه\nهندوکش عقب نشست . و قلعه چنگی موسوم به « گرز ، را معسکر گرفت،\nقتيبه وقت را از دست نداده و بعجله او را تعقیب و در دو فرسخی گرز وضع الجیشی\nاختیار كرد نيزك ذخائر قیمندار خودش را از دره خاو اك وقلعههندوکش عبور\nو بدربار کابلشاه فرستاد، و خود بجنگ و دفاع استوار نشست ،قتيبه دوماه\nمشغول جنگ حصار بود، و آهسته آهسته خزان نزديک او خطر حلول زمستان\nو بندش راها بيشتر مى آمد قتیبه که اینخطر را احساس و تهدید بزرگی درین\nنقطه دور دست براى اردوى عرب میدانست مجبور شدخلاف رسم عرب و حكم\nآئین اسلام یعنی به نقض وعده رفتار کند ، لهذا او سليم بن ناصح امر\nكرد كه برسم سفير نزد نيزك رفته با او مذا كره صلح آغاز و در نتیجه او را\nبرای ملاقات قتیبه حاضر کند، منتها در وعده و امانی که به او خواهد داد\nازقول خود سفیر باشد نه قتیبه ، قتیبه سفیر را درصورت عدم کامیابی تهدید\nبمرگ نمود وسو گند برداشت كه او را بدار خواهد زد، در هر حا ل سفير\nمذكور بعد از آنکه در کمین كاهای راه عساکر مسلح و مخفیا نه گذاشت\nخودش با باری از حلو ازنان داخل قلعه نيزک شد. درین وقت قلعه گرز مثل طبل\nآماسیده جاوه نموده ، واز ارزاق و علوفه محروم بود ، بعلاوه مرض چيچك\nدر گر زو بائی شده سبب مرگ اطفال وهراس ساكنین آن گردیده بود،\nحتی چغیویه حکمدار پیرتخارستان نیز این مرض اطفال را در گرز گذارانید\nسفير قتیبه بحضور نيزك قبول وهديه حلوا را تقدیم نمود ولى قحط غله كار\nرا بجائى رسانيد . بود که اتباع نيزك جاده ادب را انحرا فوبدون استيذان\nبخوردن حلوا ونان در روی هوا شروع كردند سفير مسئله صلح را مطرح\nقرار داده و نيزك را بقبول ملاقات قتیبه دعوت نمود، نيزك اظهار عدم اعتماد\nوقول قتيبه را درمیان آورد، سلیم گفت من بتو قول امان واطمینان ميد هم\nآيا قبولداری ؟ نيزك جواب داد، نی، ولی اتباع او که هنوز بخوردن حلوا"}
{"book": "adl1198", "page": 67, "text": "(٣٦)\n\nمشغول بودند متفقاً فریاد کردند آری! نیزك كه نقطه ضعف عسكر وقاعه\nگرز را احساس میكرد، زیاده ازین گفتگو را با سلیم لازم ندیده و برای\nعقد مصالحه وملاقات قتیبه حاضر شد نیزك امر اجمت وکالت خودش را در\nگرز به شقران، برادر زادۀ خود داد، و جغبوبیه رسول نامی را بوکالت\nخود گذاشته و هردو باتفاق سفیر عرب وعده از محافظین خویش از قلعه خارج\nشدند . همینکه بقرار گاه قتیبه نزديك شدند، عساكر کمین کردۀ عرب از\nچادر آمده وبین نیزك و جغبوبیه با عساکر محافظ آنها سدی کشیدند، در همین\nآن بود كه نيزك سلیم را مخاطب قرار داده و فریاد کرد خیانت ... در هر\nحال نيزك و جغبوبیه دسگیر اسیر بودند ، و قتیبه فوراً بقلعه گرز شتافته مرد\nومال هردو را تحویل گرفت. و درین معرکه دوازده هزار اتباع نیزك و چغبوبیه\nرا بقتل رسانید .\nقتیبه بعجله مراتب را بواسطۀ سواران چاپار به حجاج مرقوم و راجع بکشتن\nنیزك استیذان نمود، حجاج از قتیبه قوی القلب تر بود و لهذا فوراً امر قتل\nاو داد چهل روز گذشت تا جواب حجاج به قتیبه رسید .آنگاه قتیبه نیزك\nو برادرش را بدار زد موسر او را چنانچه رسم امویها بود بحضور حجاج تقدیم کرد.\nجغبوبیه شاه تخارستان نیز بدربار دمشق اعزام وبالاخره در آنجا جان داد،\nو با ینصورت قتیبه از دشمن جراری خلاصی یافت . ابن اثیر بتفصیل ازین\nداستان قصه میکند . (ابن اثیر جلد ٤ ص ٢٦٣)\nقتل ير غمل قتيبه : قتیبه از اندراب بمرو مراجعت ، وحکمران جوزجان را\nاحضار و یرغمل های چغمی از و گرفت ، ولی حکمران مذکور\nدر عودت جود مریض وفوت شد، وچون قتیبه بعد از معامله بانیزك اعتماد\nقول و عهود خودس را در نظر خراسانیان باخته بود لهذا مردم گمان کردند\nحکمران جوز جان نیز از طرف قتیبه کشته شده، پس یر غمل عرب\n(حبيب بن عبدالله باهلی) را که در نزد حکومت محلی جوز جان بود از تیغ"}
{"book": "adl1198", "page": 68, "text": "(٣٧)\n\nکشیدند، قتیبه بناچار بقیه برغعلهای جوزجان را درهم و بقتل رسانید ،\nحکمران شومان هم از قتیبه سلب اعتماد کرده و بجنگ حاضر شد ، این\nحکمران جنگی با تمام مردان خود در میدان جنگ کشته، و قلعه او بواسطه\nمنجنیق شگاف خورده آل و اولاد او اسیر گردید . قتیبه ازین بعد در کش\nو نصف سوقیات و بعد از فتح متوجه جنگ فاریاب شد ، اهالی دولت آباد\nسخت جنگیدند و چون قتیبه از خراسانیان متغیر بود اینها رابعد از فتح فاریاب\nبرخلاف رسم عرب و اسلام تمام آنجا را بسوخت ، و سبب همین عمل نزد عرب\nنام متحرفه گرفت ، قتیبه ازین پس بسغد و بخارا سوقیات و اخذ خراج\nنمود وضمآ برای اطلاع مردم بخارا و تعمیم اسلام اجازه داد قر آن کریم بزبان\nدری آنروز خوانده شود و خود در صدد هجوم بقلمرو کابلشاه برآمد ولی\nهیئت سفارت رتبیل نزد قتیبه حاضر و اداء باج و قبول نماینده عرب را در مرکز\nکابل پذیرفته و باین ترتیب با قتیبه مصالحه بر قرار کردند . وقتیکه قتیبه\nخواست بخوارزم سوقیات نماید خوار زمشاه عوضاً رفتار رتبیل را تعقیب\nو باقتیبه بقبول اداء خراج صلح نمود . قتیبه آرام ننشست و علی الرغم معاهده ئیکه\nبا حکمران سمرقند داشت بجانب اوعسکر کشید . حکمدار سمرقند بجنگ\nپیش آمد و از حکمداران شاش وفرغانه كمك خواست . معهذا در جنگ\nپیشقراول سپاه سمرقند مغلوب ومتعاقباً شهر سمرقند از منجنیق شکاف خورده\nوشهریان بقبول اداء دو ملیون درهم و تاسیس مسجدی در شهر و سی هزار\nعسکر بعرب دادن مصالحه نمودند وقتیکه قتیبه با عسکرش در شهر بغرض\nاداء نماز داخل شد دیگر نخواست بحكم معاهده تن داده و خارج\nشود بلکه حکمدار سمرقند را اخراج وغنایم زیاد گرفته ؛ دختر کی از\nشهزادگان محل را با خبر این فتح نزد حجاج فرستاد؛ دختر بحضور\nخلیفه و لید (٨٦ - ٩٦) رسید و بعد ها یزید از ومتولد شد، ترتیب فتح سمرقند\nدر خراسان بدتلقی شده و خراسانیان آنرا دلیل دیگری به بدقولی قتیبه گرفتند،"}
{"book": "adl1198", "page": 69, "text": "(۳۸)\n\nاما قتیبه اهمیت نداده مغیره بن عبدالله را بخوارزم سوق و حکمران آنجا را\nمجبور به تادیه باج و قبول حاکم تازه عرب در پهلوی خود نمود. قتیبه با چنین\nجرات بیمانندی تا اواخر قرن اول هجری در خراسان حکومت راند ، ولی\nولید اول در ٩٦ فوت و جای او را سلیمان اشغال و لهذا انحطاط قتیبه آغاز\nکرد، چونکه قتیبه و حجاج هر دو در مشوره ولید راجع بخلع سلیمان از ولیعهدی\nو تقرر عبدالعزیز پسر ولید باین سمت همفکر و موافق بودند، پس همینکه سلیمان\nخلیفه شد قتیبه در میدان عامی بحضور خراسانیان و اعراب خلع سلیمان را\nاز خلافت اعلان و دعوت به بیعت شخص خود نمود، عربها حاضر بشنیدن این\nخطابه نبوده خاموش ماندند قتیبه خطاء حدس خودش را درك كرده و خواست\nبجلب قلوب خراسانیان به پردازد لهذا در نطق خود تذکر داد که من از حیث\nمادر ، مولد ، مکره و رای آرزو و دین و غیره از اهل عجم میباشم، ولی\nخراسانیان که از وحشتشان امی آمد نیز خاموش ماندند عربها از کناره\nگیری خراسانیان قوی شده و از همه بیشتر قبائل مضر وبنو\nتمیم به وکیع سر کرده تمیمی که از دشمنان قتیبه بود\nاطاعت کردند و قتیبه کم قوت ماند. درین وقت تعداد مردان جنگی عرب در\nخراسان شمالی بقرار ذیل بود:\n\nاز بصره ۹۰۰۰ - از بكر ۷۰۰۰ - تمیمی ۱۰۰۰۰\nقوم عبدالقيس ٤٠٠٠ - قوم ازد ۱۰۰۰۰ - از كوفه ۷۰۰۰\nاز او شده گان عجم ۷۰۰۰\n\n۵٤٠٠٠ نفر\n\nحیان خراسانی: در هر حال جنگ داخلی عرب بین قتیبه و كیع شروع خراسانیان\nبیطرفانه تماشا میکردند، همینکه کنار بمرحله نازك و فيصله کنی رسید خراسانیان\nزیر قیادت یکمرد فعال خراسانی موسوم به «حیان نبطی » - نبطی برای\nآنکه لکنتی در زبان داشت - طرف و کیع را الزام كردند و در نتیجه شورش"}
{"book": "adl1198", "page": 70, "text": "(۳۹)\nعامی بریا و قتیبه با خاندان خودش یکجا بقتل رسیدند و باینصورت عرب از\nآفسر ناموری محروم و خراسان از دست حاکم شدیدی خلاص شدند معهذا\nخراسانیان بعد از مرگ قتیبه به عربها گفتند حیف از چنین مردی که کشتید\nاگر از ما بودی او را میپرستیدیم ولی افسوس که او حکم حجاج در خراسان\nاختلال و قتال بی یار غله را قیمت و بیوفائی بعهد کرد اسپهبد حکمدار پیر بلخ\nوقتیکه از مرگ قتیبه شنید عر بها را از کشتن چنین مردی بد گفت و سرزنش\nنمود. در هر حال قتیبه مرد و و کیع دوامی نکرده در سال (۹۷) یزید بن مهلب\nبعنوان حاکم خراسان مفتوحه وارد مر و شد و او نه تنها و کیع و خاندانش را محبوس\nبلکه خراسانیان دخیل در اینکار را تحت فشار قرار داد زیرا او احساس\nمیکرد که بیشتر اتفاق بین قبایل عربی در خراسان از طرف خراسانیان اشتعال میشود\nچنا انکه حیان خراسانی در تولید نفاق بین عرب زیاد کار میکرد و بالاخره\nبهمین سبب از طرف سعید والی عرب خراسان بزهر هلاک گردید\nامير المومنين عمر بن عبدالعزیز وقتیکه بمسند خلافت نشت (۹۹) یزید مهلب\nرا از خراسان محبوساً احضار و جایش را به جراح بن عبد الله در سال ۱۰۰ داد و این\nآن وقتی بود که اقتدار خلافت عرب از سواحل عمان تا اوقیانوس اطلس و از\nقفقاز تا خلیج فارس منبسط و در کشور اسپانیا بیرق فتح امویها در اهتزاز بود\nمعهذا هنوز عسکر و آفر عرب در مدت یکقرن نتوا نسته بود در کشور خراسان\nموفقیت اساسی بدست آورده و حکومتی قادر و مطیع تشکیل کند خراسانیان\nهمینکه امير المومنين عمر عبد العزیز را شناختند از حکام عرب شکایت\nونوشتند که اینها متعصب و قوم پرورند از نو مسلمانان خراسان جزیه میخواهند\nو به عسکر خراسان در غزوات خارجه غنایم نمیدهد. خلیفه جراح را احضار\nودونفر عبدالرحمن نامان را بامور حکومت و خراج خراسان مفتوحه مقرر و ایشان\nرا به خوش رفتاری با مردم امر و از انتقام آینده خراسانیان تهدید نمود. در سال ۱۰۲\nسعید بن عبدالعزيز عوض عبدالرحمن بن نعیم القشری بحکومت خراسان شمالی"}
{"book": "adl1198", "page": 71, "text": "(٤٠)\n\nمقرر شد و او نتوانست مبلغین خانواده عباس را که وارد خراسان شده و برضد امپراطوری اموی کار میکردند دستگیر کند، ولی آن خراسانیانیکه با قبائل ربیعه و یمنی خویشاوندی کرده بودند از موقع استفاده و مبلغین را با ضمانت خود آزاد در خفا تقویه نمودند خلیفه یزید ثانی خلیفه اموی (١٠١- ١٠٥) سعید حرشی را در سال ١٠٣ بخراسان اعزام کرد، و اینشخص در ماوراءالنهر بجنگهای چندی مبادرت و تا خجند پیشرفت در سال ١٠٤ عوض او اسلم بن سعید وارد خراسان شد اما معلوم است این تبدلات سریع و پیاپی حکام عربی خراسان مانع آن بود که ایشان بتوانند دست بکار مهم و اساسی زنند.\nاز سال ١٠٦ تا ١٠٩ اسد بن عبدالله بحیث حاکم خراسان شمالی از طرف خلیه هشام اموی (١٠٥-١٢٥) مقرر و کار میکرد. کار اول اینشخص اعدام هیئت مبلغین خانواده عباس در سال ١٠٧ و باز سوقیات او در غرجستان و غور است . اسد از راه مرغاب به غرجستان پیش شد و امرون حکمدار بومی غرجستان بمقابله پرداخت ، اسد پس از رزم با امرون داخل مذاکره شده و مصالحه با او را امضاء کرد . امرون نیز بعدها به میل خودش دین اسلام اختیار کرد اسد در همین سال ١٠٧ بعد از جنگ غرجستان با غوریها داخل حرب گردید ولی درینجا نتوانست کار مهمی انجام دهد ، لهذا در سال ١٠٨ مکرراً بغور رزم داد. اما اینبار هم موفقیت محکمی حاصل نکرد اسد در همین سال مصلحت دید که یکنفر سردار محلی بلخ موسوم به برمك ابو خالد بن برمك را بعنوان حاکم ولایت بلخ مقرر نماید. در سال ١٠٩ خلیفه هشام اسد را از حکومت خراسان شمالی موقوف و عوضش اشرس بن عبدالله را مقرر اعزام کرد اشرس بزودی در سمرقند عسکر کشی کرد ، و مرد بسیاری در آنجاها بدین اسلام گرویدند ولی چون متعاقباً جزیه زمان کفر بفرض تلافی کسر خزانه از ایشان خواسته شد مجدداً ارتداد و از تو کها بر ضد استمداد کردند در جنگهای متوالی که بین طرفین در پیکند، بخارا ، کمرجة"}
{"book": "adl1198", "page": 72, "text": "(٤١)\nوغیره واقع شد عربها مغلوب گردیدند. واشرس در ۱۱۱ موقوف شد و جنيد بن\nعبد الرحمن رسيد . او عماره بن حریم را در ۱۱۲ با هژده هزار عسکر\nبجنگ تخارستان اعزام کرد و در جناح او ده هزار عسکر دیگر تعین نمود\nولی معلوم نیست این عسکر در تخارستان چه نوع کاری انجام داده است.\nخود جنید برای تلافی شکست دوسال پیشتر عرب در مقابل ما و اراء النهر\nو تورکها با عسکر زیادی جیحون را عبور کرد ، و متعاقباً خلیفه هشام او را\nبواسطه قطعات جدید اعزامی تقویه نمود. جنید در جنگهای نزدیک سمر قند\nوطوا پیس دشمنان خود را شکست سختی داد ولی این مرد جنگی هم بزودی\nمعزول و عوضش عاصم بن عبدالله وارد شد. عاصم از سر کشی خرا سانیان\nو نفاق داخلی قبایل عربی خراسان که مخصوصاً از سال ١٠٦ با ينطرف\nزياد تر شده واغراض قبیله وی مضری ها و تمیمی ها کار را بجای ناز کی\nکشانیده بود پریشان شده بالاخره بهشام نوشت که اداره خراسان از حیز\nانتظام خارج شده و بایستی مستقیماً بحکومت عراق مربوط شود. هشام در عوض\nخود او را موقوف و خالد برادر اسد سابق الذکر را بجایش در سال ۱۱۷\nمقرر نمود. اسد نیز در معیت برادر خود بود و متفقاً کار میکردند اینها\nتا بسمر قند یکبار سوقیات کردند و در داخله تا بلخ رفتند، و هم از جمله سرداران\nمسلمان شده خراسان که از مدتی باینطرف با عرب همکاری و بغرض توحید\nملی در تعمیم دین اسلام در خراسان میکوشیدند یکنفر آنرا «جديع كرماني»\nدر علاقه «توشکان» بدخشان بغرض فتح اعزام نمودند و اینشخص در آن علاقه ها\nجنگ و فتوحاتی نمود. در ینوقت خراسانیان از یکطرف مبلغین عباسی\nرا تقویه و برضد امویها تحریکات میکردند و از دیگر طرف نفاق داخلی\nقبایل عرب را اشتعال و خود به تشکیل جمعیتهای سیاسی می پرداختند\nمنجمله «خداش» بانی طریقه خرمیه بود که اینک در خراسان تمرکز\nداشته و از دشمنان خطر ناك امپراتوری بنی امیه بحساب میرفت ولی اسد"}
{"book": "adl1198", "page": 73, "text": "(٤٢)\nحکمران عرب بهر نوعی بود توانست شخص مذکور را مغلوب و بقتل رساند.\nاز سال ۲۰ تا ۳۰ هجری جعفر بن حنظله و بعدها يوسف بن عمر جميع الکرمانی\nو بسان نسر بن سیار سر کرده قبیله مضر یکی پی دیگری از طرف خلافت\nبحکومت خراسان مقرر شدند و این از ابتداء هجوم عرب در سال ۳۱ هجرت\nدر کشور خراسان تاحال یکصد سال زمانه را دربر میگرفت در تمام\nاینمدت یگانه نفوذ حکام عربی خراسان بیشتر در دو ولایت نیشاپور\nومرو تمرکز داشته و در سائر بلاد و ولایات شمالی افغانستان از قبیل\nتخارستان . بلخ . جوزجان . هرات و مضافات اینها تسلط مستقیمی نداشتند\nباینمعنی که در تمام این مناطق اداره امور در دست حکمداران محلی بود بعضا\nباداء جزيه و باجی پرداخته و بعضاً نماینده از عرب را بعنوان حاکم در پهلوی\nخود پذیرفته واحیاناً قطعه ساحلوی عرب را در مرکز خود می پذیرفتند\nمعهذا در خلال اوقاتی که بدست می آوردند سر از اداء باج باز زده و برای\nجنگ و شورش حاضر می شدند ولی عرب ها سعی کردند که خود را بیشتر\nدر بلخ قوی داشته وحاکم و قبایل خودشان را در آنجا مستقر سازند در\nهر حال عمال اموی آهسته آهسته باینفکر افتادند که با خراسانیان مسلمان\nشده دست داده و از سرداران آنها برای بقاء حکومت خود کار بگیرند\nسرداران خراسانی دم از موافقت زده و باین ترتیب داخل امور کشوری\nو لشکری شده به تقویت همدیگر پرداختند ولی اینها در کمین فرصتی بودند\nکه دولت مستقل خراسانی تشکیل نمایند .\nزیرا اداره اموی را خلافت را شده اسلامی نی بلكه يك امپرا طوری\nجهانگیر و مستبدی میدانستند در هر حال اینکار آسانی نبوده و امپراطوری\nقوی اموی در شرق و غرب عالم بیرق اقتدار نظامی و سیاسی افراشته داشت\nلهذا خراسانیان دست به تشویق وتقویه خاندان بنی هاشم زده و خواستند\nآل علی و با عباس را رضی الله عنهم بنام دین عدل وحق بررخ بنی امیه کشیده"}
{"book": "adl1198", "page": 74, "text": "(٤٣)\n\nو باین نام امپراطوری بنی امیه را واژگون و افغانستان را مستقل و زمام امور\nحکمرانی خلافت اسلام را در شرق و غرب در دست گیرند. این طرح مهم\nآنقدر موانع و مشکلاتی در پیش داشت که محتاج بسی قربانی ها و صرف\nسالها وقت و تدابیر عمیقی بود معهذا عقل خراسانی از مدتی مشغول پیشبرد\nاین نقشه بود ولی در هر بار خواه بجنگ و خواه بصلح ناکام میشد. بالاخره\nمردی ظهور کرد که هم عقل سیاسی و هم تسجر به کشوری و هم استعداد\nخارق العاده داشته و این سنگ بزرگ را از جایش برداشت. اینشخص عبارت\nبود از ابومسلم خراسانی که بشرح کار نامهای او جداگانه داده میشود.\nولایات غربی خراسان و عرب از ٢٠ تا ١٣٠ هـ\nاما در جبهه غرب خراسان چنانکه دیدیم بعد از فرار یزدگرد و تعقیب عرب در\nسال ٢٠ هجری مفرزه های اسلام بقوماندانی سهل بن عدی و عبدالله بن غسان بولایت\nکرمان و زیر قیادت عاصم بن عمر تمیمی بولایت سیستان و تحت فرمان حکم بن عمر\nثعلبی بولایت مکران ریختند و بعد از جنگ و صلحی بدون اخذ نتیجه قطعی\nمراجعت کردند در سال ٣١ هجری باز مفرزه دیگر عرب بقوماندانی مجاشع\nبن مسعود السلمی بولایت کرمان سرازیر و بعد از گرفتن شهر سیرجان\nبسیستان کشیدند. ولی اینها را کشته بسیار داده شکست سختی خوردند\nو بر گشتند ربیع بن زیاد بن اسد الز بال حارثی متعاقباً برای تلافی این\nشکست از قرارگاه عمومی نیشاپور وارد سیستان شد سپاه سیستان درسه\nمیلی زرنج رزم سختی داد و بالاخره ایران بن رستم بن آزاد خوبن بختیار\nحکمران محلی سیستان حاضر شد که در بدل تادیه هزار بنده و هزار جام زرین\nبعرب مصالحه بر قرار نماید.\nربیع از زرنج به خواش و بست کشیده جنگهای زیادی با اهالی کرده\nتلفات بسیاری داد، در هر حال بعد از آنکه اسرایی هم بدست آورده بود\nمراجعت نمود. مشاهیر اسراء ربیع اینها بودند: حسین بوالحرث ، بسام"}
{"book": "adl1198", "page": 75, "text": "(٤٤)\n\nسالم بن ذکوان عبدالرحمن آنکه نظر بلیاقت خویش منشی حجاج و باز\nصاحب خراج عراقین گردید . باین ترتیب ربیع از سیستان بر گشت و بقرار\nگاه ابن عامر سپه سالار عمومی عرب در نیشاپور رفت . اهالی بعد از رفتن او\nقرار داد ها را زیر پا گذاشته و استقلال محلی را از سر گرفتند و نماینده\nعرب را اخراج کردند .\n\nابن سمره وحمله بکابل وزابل و بلوج :\n\nابن عامر لشکری کافی زیر قیادت عبدالرحمن بن سمره. بغرض تسخیر قطعی\nاین ولایات اعزام کرد وقتی که ابن سمره بدر سیستان رسید ایزان بن زستم تواقمت\nبا او عهد قدیم ربیع را تجدید کند. هنوز ابن سمره راحت اصلی نکرده بود که\nامیر المؤمنین عثمان رض از دنیا گذشت(٣٥) و او مجبور شد یکبار نز دعبدالله عامر\nبرود، وکیل ابن سمره در سیستان امیر بن احمر یشکری مقرر بود ولی سیستانیان\nاو را مجبوس و ترتیبات عربی را از بین بردند عبدالرحمن مجدداً بسیستان وارد\nشد و بعد از تامین زرنج به خواش و بست و زمین داور سوقیات نمود و در شهر\n«دوان» مرکز داور با اهالی حرب سختی نمود. مردم بعد از بجنگ در کوه\n«زور» یا «زون» محصور و بالاخره بقبول مصالحه حاضر شدند و عبدالرحمن\nاز معبد مشهور زور. جمسة رب النوع آفتاب را که از طلای ناب ساخته و چشمان\nیاقوتی داشت کشیده و خراب ساخت ، عبدالرحمن مرد بزرگی بود و یکعده\nفقهاء مشهوری از قبیل حسن بصری رحمة الله علیه وغیره بغرض تعلیم و نشر\nاصول اسلام همراه داشت و نقاط مفتوحه را فوراً زیر انتظام می گرفت ،\nاو میخواست اسلامیت را با فتوحات خود در خطوط متوازی پیش ببرد ،\nدر هر حال عبدالرحمن بولایت رخج یعنی قندها ر پیش شد و بعد از ضرب و گردی\nباستقامت زابلستان یعنی ولایت غزنی بحرکت افتاد و این اولین باری بود\nکه سواران عرب در غزنی واز آنجا بجانب کابل جولان می کردند ، ولی\nعربها در کابل کار مهمی از پیش نبرده تنها کابلی ها را برای دفاع آینده"}
{"book": "adl1198", "page": 76, "text": "(٤٥)\n\nبیدار ساختند. کابلشاه بعد از جنگ مختصری قرارداد صلح امضاء کرد\nوعبدالرحمن بجانب سیستان مراجعت نمود. از جمله اسراء کابل اشخاص\nذیل بعدها درعالم عرب مشهور شدند: باب مکحول السامی فقیه، سالم بن عجلان\nحمید الطویل و نافع، بك مفرزة عبدالرحمن بقوماندانی مهلب تاقندابیل در\nدر ولایت بلوچستان نیز پیشرفت ولی بعد از زد وخورد مختصری مراجعت نمود\nباین ترتیب عبدالرحمن سه سال مصروف اسفار نظامی خودش بود اما همینکه\nخواست مثل نیشاپور زرنج را نیز قرار گاه نظامی و مرکز اداری عرب و اسلام\nقرار دهد سیستانیان نه پذیرفته و گفتند تو عامل معاویه هستی در حالیکه\nخلیفه رابع بجای است عبدالرحمن پافشاری نکرده عبادبن حصین را وکیل\nتعیین و خود بدربار خلافت عزیمت نمود امیر المومنین خلیفه را بع (رض)\nعبدالرحمن بن جز الطائی را و بعدها ربعی بن كاس عنبری را به عنوان حاکم\nسیستان اعزام نمود، اما اینها کاری از پیش نه برده وبزودی امیر المومنین\nدر سال ٤٠ هجری از دنیا گذشت در خلافت حضرت خلیفه چهارم (رض)\nجمعیت زیادی از اعراب مفلس ومفلوك زیر ریاست حستکه بن عتاب الحبطى\nوعمران بن فضیل البرجمی خارجی در سال ٣٦ وارد سیستان گشتند اینها\nهم بر ضد عمال حضرت خلیفه چهارم و هم برضد اهالی حرکت می کردند\nعبدالرحمن بن جز والطائى حاكم امیر المومنین از دست همین ها\nکشته شد ولی ربعی كاس درجنگ زرنج حستكه را از بین برداشته\nوخطر خارجی را كم كرد كلمه خارجی بر آن دسته جات عرب\nاطلاق می شد كه در جنگ های حضرت خلیفه رابع (رض) و امیر معاویه\nهمه از اتباع وطرفداران امیر المومنین بوده ولی بعد ها چون در جنگ\nمشهور بسه صفین امیر المومنين بمصالحه وحکمیت دو نفر وكيل\nتن داده و این منجر بغلبه امیر معاویه گردید ! دسته ها يذكور\nضدیت با امیر المومنین نمودند ولهذا خوارج خوانده شدند. یمانها"}
{"book": "adl1198", "page": 77, "text": "(٤٦)\n\nاین اسم در مورد اکثر شورشیان ملی سیستان که ضد حکومت عرب\nکار می کردند نیز اطلاق گردید .\nدر هر حال بعد از چندی (٤٣) ربیع حارثی بصفت حاکم امیر معاویه\nوارد سیستان شد و اوسعی کرد زرتشتی ها را بدین اسلام جلب و قرآن کریم\nرا تعلیم نماید در سال ٤٨ رتبیل کابلستان که از سوقیات عبدالرحمن\nدر کابل بیدار شده بود در قندهار آمده در صدد ترتیبات عسکری برای\nجنگ عرب بود ولی ربیع از مراتب مطلع شده و قبلا بحمله در رخـد\nپرداخت اما ربیع کاری انجام نداده بر گشت . و بعد از کمی حاکم جدید عرب\nعبیدالله بن ابی بکره وارد زرنج گردید . و او نیز به بست و رخـد سوقیات\nکرده با کابلشاه رزم داد و بزودی بین طرفین مصالحه برقرار و رتبیل شخصاً\nبسیستان آمده و بغرض استطلاع از اداره وقدرت عرب ببصره رفت، و در\nآنجا با زیاد که عنوان امیر خراسان داشت ملاقات کرد و برگشت . در سال\n٥٣ امیر معاویه خراسان مفتوحه را به عبیدالله بن زیاد داد و او برادر خود\nعباد را بحکومت سیستان اعزام کرد ولی اوهم مجبور شد باستقامت کابل\nبقند هار عسکر کشد و در آنجا با عساکر رتبیل که خودش را حکمران\nبالا ستحقاق ولایت جنوب هندوکش تا هامون سیستان و دریای سند میدانست\nرزم دهد، البته درینجنگ نیز عرب موفقیت بزرگی حاصل نکرد و عباد\nمراجعت نمود، همینکه امیر معاویه در دمشق از دنیا چشم پوشید (٦٠)\nسیستانیان ادارات عربی را برهم زده و عباد را مجبور کردند ببصره عودت\nکند اما او تنها نرفت ، و توانست خزانه سیستان را که بالغ بر بیست ملیون\nدر هم بود هم در بصره به برد .\nیزید و رتبیل : در سال ٦٢ از طرف یزید مجدداً دو نفر برای تنظیم امور\nسیستان مقرر و وارد زرنج شدند، اینها یزید و بو عبیده بن زیاد بودند، یزید\nبكابل لشکر کشید ، وبكابلشاه بمقابله شتافت د ر جنگ سختی که واقع"}
{"book": "adl1198", "page": 78, "text": "(٤٧)\nشد سپاه عرب کشته و اسیر فراوانی داد و فقط عده معدودی توانستند بفرار\nموفق شوند، در جمله مقتولین جنگ یکی هم خود یزید حاکم و قوماندان\nعرب ، و در جمله اسراء برادرش بوعبیده شامل بود، خلافت دمشق از ینخبر\nبهم بر آمده سلم بن زیاد را برسیدگی امور خراسان مقرر، و او طلحه\nالطلحات را بسیستان اعزام کرد طلحه اوضاع ولایت را بنوعی دید که\nمجبور شد با مردم از در محبت و مدارا پیش آید، مردم نیز او را دوست\nگرفتند ، و او با کابلشاه داخل مفاهمه شده و بالاخره توانست بوعبیده و سائر\nاسراء عرب را در بدل اداء نیم ملیون درهم از رتبیل خلاص کند، در سال\n٦٣ عبدالله بن طلحه و یکسال بعد خود طلحه حاکم سیستان شده و با مردم\nبمدارا پیش آمدند، ولی بزودی مردم و عسکر برضد یزید شورش نمودند\nو تا خلیفه در دمشق زنده بود سیستان همچنان آزاد ماند. درین میان عبد العزیز\nبن عبدالله بن عامر از طرف عبدالله بن زبیر خلیفه دیگر عرب و رقیب خلیفه\nاموی بعنوان حاکم وارد زرنج شد ، و او نیز با اهالی در کمال آشنائی\nو محبت پیش آمد و بعزم رزم کابل شاه براه بست روان شد، رتبیل در نواح\nکابل او را بمضیقه خطرناکی گرفتار نمود و اگر همت عمر بن شان العاری\nیکی از سرداران دلیر عرب نبودی تمام اردوی عبد العزيز محو وتبـاه\nمیگردید، در هر حال عبدالعزیز بسیستان مراجعت کرد و بطور دائم راجع\nبامور جانداری اندرزهای سودمند رستم بن مهر هرمزد دانای سیستان\nرا می شنید که از قول دهاقین خردمند قصه میکرد. باین ترتیب عبد العزیز\nتا سال ٧٢ در زرنج ماند وقتیکه عبدالله زبیر مغلوب عبدالملک خلیفه اموی\nگردید حجاج معروف در بصره عنوان امیر خراسان و عراق حاصل کرد\nو او امیه بن عبدالله را بسیستان مقرر نمود و امیه پسر خود ش عبدالله را\nبسیستان فرستاد و این اخیری بغرض رزم کا بلشاه به بست کشید، چونکه\nاین رتبیل مرد سخت دلیر و با تدبیر و برای عربها همیشه يك تهدیدى سخت"}
{"book": "adl1198", "page": 79, "text": "( ٤٨ )\n\nبشمار میرفت رتبیل بعبدالله اطلاع داد که اگر از جنگ خود داری نمایديك\nملیون درهم با و خواهد پرداخت ، ولی عبد الله به نماینده اوجوابی داد که برتبیل\nبگوا گر این رواق بت را از طلا مملو کنی قبول نخوا هم کر د' رتبیل\nعلی الفور از مقابل عبد الله عقب کشیده وقدم بقدم قلاع و بلاد را تخلیه کرده\nرفت ، و باین تر تیب او را در درون درهای مهیب کش کرد آنسگاه راهها را\nاز هر طرف قطع واردوی اورا تحت تهدید مرگ قرار داد اینست که عبدالله\nخطر را احساس و به رتبیل پیغام داد که اگر راه مراجعت او را باز گزارد\nاز تادیه خراج عفو خواهد بود ، اما رتبیل جواب داد اگر میخواهد زنده\nبر گردد سه صد هزار درهم تادیه وعهد نامه تحریر کند که در آینده با کابلشاه\nداخل جنگ نخواهد شد و بلاد او را از آسیب محفوظ خواهد گذاشت\nعبد الله مجبور بود این قرار را به پذیرد و در عوض از در بار خلافت\nمعزول گردد خلیفه عبد الملك موسى طلحه را بحکومت سیستان مقرر نمود و او\nتا سال ٧٥ در زرنج ماند ، اما سیستانیان نمیخواستند در قید امویها باشند لهذا\nبا فرق عربی خوارج که برضد حکومت اموی هم بودند داخل روابط شدند.\nحجاج عسکر کافر زیر قیادت عبیدالله بن ابی بکره بسیستان اعزام نمود ، اما\nحریش پیشدار عبیدالله با قطعه خود در جنگ با سیستانی ها تباه شد، وعبیدالله در\n۸۱ وارد سیستان گردید، و به بست عسکر کشید، کا بلشاه بجنگ سختی پیشامد\nو مد بتدریج همان پلان قدیم را عملی و عبیدالله را قدم بقدم در داخل قلمر و خود\nکشیده رفت ؛ تا آنکه بیکبار گی اور ازیر محاصر قرار داده و خطوط مواصله\nاو را از هر طرف قطع نمود، عبیدالله مجبور شد هشتصد هزا ر در هم تاوان جنگ\nداده خود و عسکر خودرا از ورطه مرگ نجات بخشد' افسر پیرود لیری از عرب\n«شریح» اینقرار داد را ننگین شمرده نه پذیرفت و خود را با عساکر مربوط خود\nبصفوف کابلشاه زده و قسمت بزرگی ایشان کشته شدند، بقیة السیف که بفرار\nورسیدن به آن موفق شدند از فرط گرسنگی آنقدر طعام خوردند که ایشان نیز"}
{"book": "adl1198", "page": 80, "text": "(٤٩)\n\nاز بین رفتند ولی مردم برای جلو گیری از خطر ثانی فراریان را بتدریج\nاندك روغنی و باز طعامی داده چاق میساختند عبیدالله بعد ازین شکست سخت\nکہ زندگانی کرده و در حدود بست از دنیا چشم پوشید حجاج بشنیدن اینخبر\nمراتب را بدربار خلافت دمشق اطلاع و اجازه خواست قشون بصره و کوفه را\nبسیستان و کابل سوق کند\nلشكر طاوسان : بعد از این حجاج یکصدو بیست هزار عسکر مربوط بخود\nرا سان دیده واز آنها قطعاتی مرکب از اشراف و سادات عرب جدا و چهل هزار\nنفر تهیه نمود حجاج از ین جمله ده هزار مرد را زیر قیادت یکی از مشاهیر سرداران\nعرب عبد الرحمن بن اشعث باستقامت سیستان بحرکت انداخت، این افسر\nو عسکروی از کثرت سامان و سلاح اسم جیش الطوا ویسی بخود گرفته و حجاج\nدوملیون درهم بایشان بخشش و معاولت کرده بود در سال ۸۱ هجری\nبسفر آغاز و در سال ۸۲هجری وارد سیستان گشتند و در وحله اول با خوارج\nو همام بن عدی الدوسی سرکرده شورشیان رزم داده غالب گشتند و بعده\nاخذ عسکر محلی پرداخته و عبدالرحمن از حاکم عمومی خراسان نیز قطعات\nتقویه طلب کرد و در آخر همان سال بعزم رزم کابلشاه روان شد رتبیل از دور\nتمام اینو اقعات را ترسد میکرد الهدا بزودی هیئت سفارت او بحضور عبدالرحمن\nرسیده با شرط فراموشی از ماجراهای ماضی اداه خراج را برای آینده قبول\nکردا ما عبدالرحمن فردی نبود که با اینهمه عسکر وقوت آزمایشی از دشمن\nنکرده و بکمی قناعت کشد الهذا باستقامت بست بحرکت افتاد رتبیل یلان\nگذشته را تخلیق واردوی خود را بقهقر اعقب میکشید و در قلاع عرض راه غنایم\nسنگین بار میگذاشت اردوی عبدالرحمن در هر منطقه اموال زیادی بدست\nآورده گران بار میشدند و عبدالرحمن برای از دست ندادن خطوط ارتباط\nو تنظیم اداره عقب جبهه در هر جا نمایندگان و محافظینی گذاشته و بتدریج\nکابلشاه را تعقیب میکرد اینحرکت بطی زمستان را قریب میساخت"}
{"book": "adl1198", "page": 81, "text": "(٥٠)\n\nوجيش الطواويس از فرط اغتنام شبيه شتر مرغی سنگین بار میگشت از دیگر\nطرف کابلشاه سعی میکرد عبد الرحمن را بدام آشنائی اسیر و در صورت\nممکن بر علیه حجاج بکار برد حوادث طوری فراهم شده بود که عبد الرحمن\nحجاج را از پیشرفت خود به زابل و کابل اطلاع وضمنًا حوالهٔ ضربه قطعی را\nاز جهت صعوبت طرق وشوارع حواله به بهار سال آینده نمود چه اسپان رساله\nعرب که در دشتهای شنز ار مثل کشتی در بحر حرکت میکرد در صخره های\nپر برف زابل و کابل بسهولت جولان نمیتوانست اما حجاج که مردی شدید\nبود تدبیر عسکری عبدالرحمن را رد وبطالت حرکت وتعویق حمله او را كتبا\nبجبن و بسزدلی منسوب و راحت طلبی عبد الرحمن را بمرد کوری\nتشبیه کرد این تندی حجاج عصبیت عبدالرحمن را که مرد بسزدلی بود\nبر انگیخت حجاج منتظر نتیجه این مکتوب شدید خودش نشده متعاقباً\nامری دیگر فرستاد که بدون در نگ بکابلستان حمله و آبادی هارا یکسره\nویران و آل واولاد مردان زابل و کابل را اسیر نمایند بز ودی امر سوم\nحجاج بعبدالرحمن رسید که تا فتح تمام مملکت دشمن اقامت او در آنجا\nحتمی است واگر سهل انگاری کند معزول وعوضش اسحاق بن محمد مقرر\nخواهد شد. عبدالرحمن نامه های حجاج را بررخ اردوی خود کشیده واز\nمجموع افسر وعسکر درینخصوص رای خواست عسکر غریو بر آورد و سرداری\nچون ابوطفیل عامرین اثیله خطابه غرائی ایراد و منجمله گفت : امر\nحجاج به آن ماند که گویند غلا مت را باسپ سوار کن اگر هلاک شد\nاسپش از تو واگر نجات یافت هر دو از توست هان ای عسکر ! حجاج از\nزحمات شما در جنگها متمتع میشود اگر فاتح شدید غنایم ودست رنج شمارا\nاو میخورد و در عوض مکافات شما ترقی هم او میکند واگر مغلوب شدید\nومعدوم گشتید فدا کاری های سابق شما محو شده ودر نظر او مرد مانی پست\nو دون همتی بشمار خواهید رفت افسر دیگری عبدالرحمن ربعی بپا ایستاده"}
{"book": "adl1198", "page": 82, "text": "( ٥ )\nو فریاد کرد . سوقیات حجاج درین مملکت شبیه سوقیات فرعون در رودنیل\nاست' مطمئن باشید که این مملکت گورستان ابدی شما ست و دیگر ابداً\nبملاقات خاندان خود نائل نخواهید شد بهتر است بعقب بر گردید و باستقامت\nحجاج مارش کنید واورا از وطن خود طرد نمائید بیائید و بعبدالرحمن\nبیعت کنید تا پیش رویم و این منم که برای نخستن بار با ایشمرد بیعت\nمیکنم ... یکی فریاد کرد منهم - دیگری منهم . دیگری من . والحاصل\nدر ساعتی عبدالرحمن فرمانروا و دشمن جدی حجاج بود ' عبدالرحمن\nبا کابلشاه درین موضوع تازه مفاهمه و قراری را امضاء کرد که در صورت\nفتح برعلیه حجاج ' کابلشاه برای همیشه از اداء باج و خراج معاف' و در\nصورت مغلوبیت عبدالرحمن پناه گاه او باشد البته رتبیل چنین خبری را\nبا منتهای شعف استماع و تصدیق کرد . عبدالرحمن سیستان مراجعه و با\nاهالی از در شفقت پیش آمد و بعداز آنکه نمایندگان خودش چون عیاش\nو عبدالله را در بست و زرنج مقرر نمود ' پیشدار خود عطیه بن عمر و العنبری\nرا امر حرکت بجانب عراق داد . و خودش با داوطلبان زابل و کابل و ذخائر\nاحتیاطی در عقب بحرکت افتاد . ولی همینکه عبدالرحمن بفارس رسید\nآنقدر بقواء خویش مغرور شد که سهو کرد خلع خلیفه عبدالملک راهم\nاعلان نمود و بـاینصورت تمام عالم عرب را برضد خود تحریک نمود . درهر\nحال حجاج پیش بین بود و در موضع زاویه بصره باستقبال دشمن شتافت\nو در جنگ سختی که اتفاق افتاد عبدالرحمن منهزماً بکوفه رفته و بعداز\nترتیب مجدد اردو در دیرالجماجم مکرراً با حجاج رزم داد و متجاوز از\nهشتاد جنگ در سال ٨٣ هجری با او نمود ' معهذا در آخر کار عبد الرحمن\nمغلوب و بسیستان پناهنده شد ' ده هزار عسکر حجاج او را تعقیب میکرد\nلهذا عبدالله حاکم زرنج او را راه نداد' و عبدالرحمن بیست کشید ' عیاش\nاو را زیر نظارت گرفت تا به حجاج تسلیم کند' ولی رتبیل سوقیات فوری"}
{"book": "adl1198", "page": 83, "text": "(٥٢)\n\nکرده و عبدالرحمن را خلاص و بدربار خود احضار کرد، درينوقت طرفداران\nعبدالرحمن اجتماع و در زرنج آمده او را خواستند و عبدالرحمن بلافاصله\nبسيستان کشيده و از آنجا بهرات سوقيات نمود ، اما در جنگی که بين او\nويزيد مهلب حاکم عمومی عربی خراسان رخداد يکباره بشکست هزيم\nو بدربار کابلشاه پناهنده شد. حجاج بکابلشاه مراجعه و قبول کرد اگر\nعبدالرحمن را تسليم کند ديگر عرب در زابلستان کابلستان مداخله نخواهد نمود\nسفير حجاج عماره بن تميم مرد دانا و چرب زبانی بود وبالاخره او توانست\nرتبيل را بايين کار حاضر نمايد ، و بقول ابن اثیر (جلد ٤ ص ٢٤١)\nعبدالرحمن درينوقت بمرض سل مبتلا بوده و از جهان بگذشت رتبيل هم\nسر مرده را بريده بحجاج فرستاد ، در عوض تعهديه حکومت سیستان حاصل\nکرد ورتبيل چندی از تاخت و تاز محفوظ ماند و اختتام اين بازی در سال\n٨٥ هجری بود.\nدر سال ٨٦ مسمع حاکم عرب در سیستان شد ولی مجبور شد با ابوخاده\nقاید شورشیان جنگهای بسیاری نماید، در همين وقت خلیفه ولید قتیبه سردار\nمعروف را خراسان اعزام و او عبدربه را حکومت سیستان داد، و در ٨٦ عمرو\nبرادر قتیبه باین سمت مامور گرديد و او مجدداً در بست جنگها را با کابلشاه\nشروع کرد، اما رتبيل توانست او را بدادن هشت صد هزار درهم آرام سازد بعدها\nقتیبه که نيزك را در خراسان شمالی از بین برد و ماوراء النهر را تا اندازه\nصافی کرد خواست تا کابلشاه کار عرب را یکطرفه کند، زیرا رتبیل ها\nدر طی تقريباً يك قرن عرب را گاهی به جنگ و گاهی بصلح و گاهی هم بپول\nمشغول میداشتند و هنوز اردوی عرب در آنطرف بست نفوذی نداشت ، ولی\nاینبار نیز ذکاء رتبیل پیشی گرفت و او توانست بقبول دو ملیون درهم قتيبه\nرا به جایش نشاند، قسط اول این پول نیز در ذی الحجه ٩٤ هجری پرداخته شد.\nازین بعد تا آخر قرن اول هجری چندين نفر چون عبدربه، (مکرر) نعمان"}
{"book": "adl1198", "page": 84, "text": "(٥٣)\n\nمدرك ، سماك بن منظر ، عبد الرحمن بن عبد الله و در سال ١٠٢ عمر بن هبیره\nيكی پی دیگری بحکومت سیستان رسیدند، ولی حجاج و قتیبه از بین رفته بودند\nو اینها کار تازه در سیستان انجام ندادند ، بلکه از عهد آخری (عمر هبیره)\nشورشیان سیستان قوت گرفتند ، چنانچه در ۱۰۷ بشر الحواری امیر شرط\n(قوماندان کوتوالی) سیستان را كشتند ، وقضاء سیستان را نیز از عرب\nمنفصل و يكی از علما محلی موسوم به معمر بن عبد الله محدث سیستانی\nدادند در سال ۱۰۸ هـ اصفح شیبانی حاکم سیستان و محمد بن جحش قوماندان\nعسكری مقرر و در سال ۱۰۹ به جنگ رتبیل روان شدند ولی رتبیل راه ها را\nفرو گرفت و عسكر پیش كشيد و جنگ شروع گردید، عرب بعد از آنكه کشته\nبسیار داد مراجعت کرد در سال ۱۱۱ کار شورشیان سیستان بالاتر گرفت\nو در سال ١١٦ فتنها بیدار گشت ، مخصوصا که عصبیت قبیله وی عرب در بین\nبنی تمیم و بنی بکر زید شده و سیستانیان این اختلاف را دامن میزدند ، در\nسال ۱۳۰ شورشیان سوار بن اشعر نائب الحكومه اموی سیستان را کشتند\nو این آن وقتی بود که در سرتاسر خراسان شمالی و غربی یعنی نقاط مفتوحه\nعرب هیجان ملی کسب شدت کرده و ابو مسلم خراسانی بصحنه سیاست قدم\nنهاده بود در سال ۱۳۱ هـ ابو مسلم نصر بن سيار حاكم عمومی خراسان را\nمغلوب ، و در فارس سوقیات کرده ، و برای تصفیه سیستان از عرب مفرزه به\nقوماندانی مالك اعزام نمود ، سیستانیان زرنج را تسلیم کردند و حاکم اموی\nهیثم را که با هزار سوار در آنجا اقامت داشت اجازه دادند که به دربار خلافت\nدر شام سفر کند و باین ترتیب بعد از يك قرن دوباره سیستان از ادو ادارۀ\nامور مستقيما در کف اهالی کشور قرار گرفت .\nولایات جنوبی و جنوب شرقی افغانستان چنانچه ديديم قشون اسلام بتعقیب\nو عرب از ٢٣ تا ٢٠٥ هجری : یزد گرد در سال ۲۳ هجری\nبولايات سر حدى افغاستان داخل شدند ، و از آن"}
{"book": "adl1198", "page": 85, "text": "(٥٤)\n\nجمله سهل بن عدی و عبدالله بن غسان بولایت کرمان ریختند ، حکم بن عمیر ثعلبی نیز با قطعات خود به بلوچستان غربی یا ولایت مکران سرازیر شد، درینوقت اداره علاقه‌های جنوبی و جنوب شرقی افغانستان مثل سائر ولایات او در دست حکمداران محلی کشور بوده و هر يك بطوریکه مورخین عرب مینویسند دارای لقب (شاه) و این لقب‌ها از طرف اردشیر تصدیق شده بود مثلاً: کرمان شاه قنص شاه، مکران شاه، قیقان شاه، ریحان شاه و امثالهم، درهر حال حملات نخستین عرب عارضی و زود گذر بوده بجنگ و صلحی خاتمه یافت، گرچه کرها شاه در جنگ با عثمان این عاصی سردار اعزامی حضرت خلیفه ثانی رض قبلاً کشته شده بود، ولی در سال ۳۱ هجری مجاشع بن مسعود افسر دیگر عرب در کرمان بعد از جنگهای چندی فاتح و شهر شیرجان را بگرفت، متعاقباً ربیع بن زیاد اطراف شیرجان را تسخیر و با اهالی بم بمصالحه پیشامد همینکه مردم شورش نمودند مجاشع نه تنها آنرا خاموش بلکه جیرفت را هم بگرفت. کیرمانیان که در خط نخستین خراسان افتاده و همسایه بلا فصل متصرفات عربی فارس و لهذا بیشتر زیر فشار عرب واقع بودند در جنگهای که نمودند ناکام شده اکثراً بولایات سستان و مکران پناه بردند، اما عربها از نظر سوق الجیشی نمیتوانستند از کرمان چشم بپوشند لہذا در انجا رحل اقامت افگنده به حفر کاریزها و زراعت مشغول شدند چون که سوقیات عرب بیشتر از راههای کرمان بولایات سیستان و بلوچستان عملی میگردید، حکم بن نهيك حاكم حجاج در کرمان مسجد «ارجان» و مقام دا را لحکومگی نیز تعمیر کرد\nبلوچستان : و اما در بلوچستان عساکر عرب بفرمان امیرالمومنین\nخلیفه ثانی از مکران تجاوز نکردند، مغيرة بن عاص تا دیبل بندرگاه شرقی بلوچستان رسیده بود اما چه‌سود که در جنگ با افسر محلی «دیوالج» که از سند بكمك اهالی آمده بود کشته شد در سال ۳۹ حارث بن مرة در بلوچستان"}
{"book": "adl1198", "page": 86, "text": "(٥٥)\n\nشرقی تا كيسكا نان يا قيقان پیشرفت ولی او نیز با عسکرش در حدود قلات\nحاليه بلوچستان از دست مدافعین كشته كردید. مهلب سردار دیگری از\nعرب در٤٤ تا بنت و اهواز و قيقان عسكر كشيده و بعد از جنگهای چندی بدون\nاخذ نتیجه مراجعت کرد عبد الله بن سوار مجدداً به سوقیات پرداخت ولی او نیز\nبدون اخذ غنایمی در قيقان به نتيجه نرسيده بمكران عودت کرد. چنین معلوم\nمیشود که مکران نیز ازین بعد شورش کرده و سنان بن سلمه مكرراً آنجا\nيا قا ئمين نبوده است پس از ان را شد بن عمرو به قيقان عسكر كشيده پس از\nيكسال جنگ فتحی هم نمود. ولی در عودت از حمله اهالی كوه مندر. و\n(بهرج) کشته شد بار دیگر عربها از جبهه سیستان و قندهار كنونی در علاقه\nكیچ كنداوه بلوچستان حمله نمودند ولی سودی نبردند وقوماندان عرب در\nآخر کار کشته شد. در سال ٦١ هجرى منذر بن جارود در بلوچستان عسکر\nکشیده در بوقان و قیقان حرب. وقصدار را فتح كرد. از ین بعد پای عرب در\nولایت بلوچستان قوی ومحكم كرديد، چنانچه در عصر حكومت طاهريه\nدر خراسان شمالی یعنی قرن سوم هجرى اهالی بوقان کاملا پیر و دین مبین\nاسلام بودند در وقت حجاج سعيد بن اسلم حاكم مکران بود. و باز مجاعه بن\nسعر باین سمت مقرر شدو اینشخص نافذ او بیل در بلوچستان شرقی فرمان\nمیداد. پس از مجاعه بن سعر مجاعه بن محمد حاكم بلوچستان کردید و بعد\nازین ولایت سند توجه فرماندهان اسلام را جلب نمود. عربها بلوچستان غربی\nرا بنام ولایت مكران و بلوچستان شرقی را بنام ولایت توران بیاد او در\nتشکیلات ملكيه بهمین ترتیب قبول کردند .\nو لایت سند : چنانچه مقارن نفوذ عرب در خراسان ولایات شرق\nشمالی افغانستان زیر اداره حكمرانان محلی بوده و منجمله در ولایت كشمير\n« کشمیر شاهان» حكومت میکردند در جنوب اینخط از حدود كشمير\nتا بحر عرب يك حكومت دیگر مالی موجود وزیر اداره شاهان سند زندگی"}
{"book": "adl1198", "page": 87, "text": "(٥٦)\nمی نمودند کز این ولایت شهر معمور و سرسبز «اورور» و خود ولایت در چهار\nعلاقه برهمن آباد، سیوستان، اسیکانده، باتپه، چچ پور وملتان تقسیم میشد\nتاریخ خاندان حکمران محلی سند عجالتاً از مهیرس نام بن ساهسی شروع\nمیشود که مشارالیه در جنگی که با نیمستان شاه نمرد در حدود کرمان کشته\nگردید، پسر اینشخص نیز ساهسی نامداشته و بعد از مرگ خودش حکومت\nرا به منشی جوان و لایق خود چچ نامی گذاشت . داهر حکمران سند\nپسر و جانشین همین چچ است که با هجوم عرب مقابل و مدتها مقاومت نموده\nدر هر حال در سال ١٥ (زمان خلافت امیرالمومنین خلیفه ثانی) عثمان بن\nابی العاص به بحرین اعزام ومشار الیه بجانب عمان روان گردید، و مغیره\nبرادر این شخص قوماندان بحرین گردید و کشتی های عسکری نیز در\nدریا روان شد، وباین ترتیب لشکر عرب برای بار اول در بندرگاه دیبل\nبین حدود بلوچستان وسند وارد گردید ، چچ حکمران محلی سند سامعه\nبن دیوائج را برای دفاع عرب اعزام کرد، واو قوماندان عرب را مغلوب\nومقتول نمود، و تا چندین سال دیگر سند از حمله عرب محفوظ ماند ، حجاج\nنائب الحکومه اموی خراسان يك مفرزه عسکر زیر قیادت بدیل بسند\nاعزام نمود ولی او نیز از دیبل بیشتر نرسیده و در همانجا راه سلف خودش\nرا در پیش گرفت باینمعنی که بدیل در میدان رزم از طرف جیسه پسر داهر حکمران\nسند کشته شد حجاج بعد ازین محمد قاسم ثقفی داماد خودش را که افسر\nمدبر ودلیر و خیلی جوان بود باششهزار عسکر از راه شیراز فارس باستقامت\nسند بحرکت انداخت و سامان ثقیل و لوازم حرب بواسطه کشتی ها در\nدریا انداخته شد تا در بندر گاه دیبل لنگر اندازند کپتان این بحریه\n(پسر مغیره وخریم) بودند ابن قاسم از شیراز ششهزار جمازه سوار وسه هزار\nاشتر بار کش را به ششهزار عسکر سابق خود اضافه کرده بجانب بلوچستان\nکشید، محمد هارون حاکم عربی بلوچستان اورا در مکران استقبال و در معیت"}
{"book": "adl1198", "page": 88, "text": "(٥٧)\n\nاو باستقامت (ارمائیل) در جنوب غربی بلوچستان فعلی روان شد، هارون در ارمائیل بمرد وقاسم بجانب شرق عزیمت و وارد بندر گاه دیبل و کشتی های عرب نیز از راه بحر واصل گردید البته مدافع دیبل حکومت سند بود ولی عجالتاً اهالی شهر دیبل بجنگ حاضر شدند و در قلعه معبد دیبل که هشتاد گز ارتفاع داشت بیرق حریر سبز چهار زبانه را برافراختند. که هر زبانه این بیرق بشکل برجی در هوا تموج داشت از آ نطرف محمد قاسم در منطقه حرب خندق بکند و منجنیق موسوم به «عروسك» مخترع خلیفه را تعبیه کرد پنجصد نفر عمله وسله بر و ماده این منجنیق بزرگ و مشهور را برای انداخت میکشید . صاحب بن عبدالرحمن در طلیعه لشکر و جهم بن زحر در ساقه اردو و جنا حین به عطیه بن سعد و موسی بن سنان سپرده شد و الحاصل باین ترتیب جنگ شروع و نه روز دوام کرد به جعوبه منجم دار عروسك گفته شد اگر بیرق سبز معبد دیبل را استهداف نماید ده هزار درهم انعام خواهد گرفت او نیز سعی کرد که این انعام گزاف را حاصل کند لهذا بیرق از انداخت منجنیق تباه واهالی دیبل این را بفال بد گرفته و دل شکسته شدند عسا کر عرب هم به هجوم آغاز و باره شهر را صعود نمودند. زیاده ازین مدافعه سود نداشت و مردم تسلیم شد. اما حجاج امر کرده بود بمردم امان داده نشود و لهذا سه روز کشتار عام دوام کرد این قاسم معبد معروف دیبل را تصرف و هفت صد زن جوان خادمة معبد را با البسة مرصع تملك نمود دو دختر حاکم دیبل نیز با ضمیم غنا یم بحضور حجاج فرستاده شد اما پدر اینها توانست در نیرون فرار کند محمد او را تعقیب کرد و سمنی حاکم نیرون بدون جنگ تسلیم شد زیرا مذهباً از خون و جنگ احتراز میکرد محمد قاسم بلا فاصله به سیستان حرکت کرد بجهرا حاکم آنجا بجنگ پیش شد و بعد از يك هفته مغلوب و فراری گردید محمد قاسم بخط بود هیه حرکت کرد و کا که بن كوتك حاكم بود هیه مقاومت نتوانسته تسلیم شد محمد قاسم در کناره آب"}
{"book": "adl1198", "page": 89, "text": "(٥٨)\n\nمهران رسید و سفیری نزد داهر حکمران سند در قلعه راور فرستاد داهر\nدرعوض تسلیم یا جزیه جنگ را قبول کرد و محمد آب را عبور و وارد جیپور\nشد . جنگ بین طرفین روان گردید و بالاخره داهر در میدان رزم نماز عصر\nپنجشنبه ده رمضان ٩٣هجری کشته شد وسر او بحجاج تقدیم گردید . داهر\nچند زن داشت یکی آن مرسوم به لادی اسیر و بعدا ستیذان از حجاج و خلیفه از طرف\nمحمد قاسم نکاح شد . اما زن دیگر داهر (رانی بائی) با خواهردا هر و دیگر زنان\nحرم در حصار را ور متحصن و بجنگ آنقدر دوام دادند تا بکلی مغلوب\nو مستأصل گردیدند . و بالاخره خود را در آتش سوختند ، محمد قاسم بر هنما باد\nرا هدف گرفت و با چهل هزار مرد مدافع آنشهر ششماه رزم داد ، وعاقبت\nبهمدستی طبقه نجار شهر فاتح گردید و سی هزار اسیر گرفت ، ازین بعد\nبلا در قصبات مربوط سندیکی پی دیگری مفتوح شد ، وجیسه پسر داهر هم\nبچترال پناهنده گردید . محمد قاسم ازین بعد بحدود ملتان گذشت و دوماه\nبا حاکم ملتان « کندارای » جنگ واخیرأ فاتح گردید ، محمد در این جا\nسیزده هزار و دو صد من زر از دفائن ؛ وصنمی از طلا بوزن دو سدوسی من با\nچشمان یاقوتی از معبد ملتان اغتنام نمود . یکی از مورخین میگوید ،\nمحمد قاسم در ملتان بيك خانه برخورد که در آن چهل بهار طلا بود و هر بهاری\nمساوی ٣٣٣ من ولهذا جمعاً معادل ۲ ملیون ۳۹۷ هزار و شش سد مثقال میشد\nدرهر حال محمد بن قاسم ثقفی باین ترتیب تمام ولایت سند و هم ملتان را فتح\nو بعد از غلبه به تدبیر و مدارا و تساهل مذهبی با مردم پیش آمد ، و بعضاً مردم\nنیز بقبول اسلام تن دادند ، اما بزودی حجاج مشهور بظالم در ٩٥ هجری\nاز دنیا گذشت وخليفه وليد يكسال بعدتر فوت نمود . سليمان خلیفه جديد\nمحمد بن قاسم را معزول واحضار کرد و اینسردار بزرگ در عراق بضربت\nو شکنجه هلاك گردید پیشرفت اسلام هم در همین منطقه خاتمه یافت ، سلیمان\nخلیفه اموی در عوض محمد بن قاسم بحكومت سند يزيد بن ابی کشته را\nاعزام کرد ولی حاکم جدید هژده روز در سند نگذشتانده بود که چشم"}
{"book": "adl1198", "page": 90, "text": "(٥٩)\nاز جهان پوشید او جایش را حبیب بن مهلب گرفت ، ولی سندیان تن\nباستیلای عرب نمیدادند و حکام محلی دوباره برسر اقتدار آمده بودند\nلهذا حبیب در کناره جیلم به جنگ با مردم مجبور شد .\nحاکم اعزامی خلیفه عمر بن عبدالعزیز موسوم به عمر و بن مسلم نیز مثل\nسلف خود در همان نواحی به جنگ اهالی گرفتار گردید . در عهد خلافت\nیزید بن عبدالملک مجدداً بین عربها از یک طرف وسندیها وبلوچها از\nدیگر طرف محاربات واقع و در قنداییل عرب کشته بسیار داد ، ازین\nبعد جنید بن عبدالرحمن حاکم سند مقرر شد ولی او نیز ناچار بود ازینکه\nبا اولاد واخلاف داهر مدتی بجنگد منصبداران اینشخص متوجه معبد مندل\nدهنج وبروص گردیده و هم در هرمید حریه و فتح کردند . عوض جنید بسان\nتمیم بن زید مقرر وبزودی در دیبل فوت شد و جای او حکم بن عوانه منصوب\nگردید در ین وقت مردم تمرد کرده بودند ، و او شهر منصوره را در غرب\nسند بنا کرد این ترتیب دستبد وام می نمود که ابا مسلم در خراسان شمالی\nواردعرصه سیاست شده متعاقباً حاکم اعزامی اوموسی بسندرسید ومقصد:\nبن جمهور کلبی را که مدافعه میکرد مغلوب و مساجد تعمیر و امنیت را قایم\nو اسلامیت را پیشبرد بعد ازین خلافت از امویها به عباسی ها منتقل و برای مدتی\nحكام و عمال آن دولت در ولایت سند اعزام میشد از آنجمله خلیفه منصور\nعباسی هشام بن عمرو تغلبی را حاکم سند مقرر نمود و در عهد این شخص نامدار\nاسلامیت تا کشمیر پیشرفت و در آنجا عرب بفتح نایل آمد كذا ملتان را\nمجدد مسخر کردند این ترتیب در زمان خلفاء عباسی نه تنها تا ظهور دولت\nطاهری در خراسان شمالی بلکه تا مدتهای دیگر دوام داشت، تا مجدداً اهالی\nسند و منجمله طائفه سومری ها بقیه عرب و نفوذ ایشان را از بین برده وحکومت\nمحلی تشیکل گرداند و همچنان در ملتان حکومت لودی محلی تشکیل وتا\nاواخر قرن چهارم هجری دوام نمود ."}
{"book": "adl1198", "page": 91, "text": "(٦٠)\n\nظهور ابومسلم در افغانستان\nسالهای ۱۲۹ - ۱۳۷ هجری\nاز نفوذ اولین عرب در خاك خراسان (۲۲ هجری) تا ظهور ابومسلم خراسانی\nدر صحنه سیاست (۱۲۹ هجری ) یکصد و بیست سال عبور، و سه نسل مردم یکی\nپی دیگر بدنیا آمده و میگذشتند، در طی این مدت حوادثی در عالم اجتماع\nعرب و افغان بوقوع رسید که نه تنها در سر نوشت هريك ازين دو ملت به تنهائی\nبلکه در مقدرات هر دو تواماً تاثیر نمود از آن جمله بعد از فوت حضرت پیغمبر\nآخر الزمان عليه الصلواة والسلام اختلافی در سر جانشینی آنحضرت میان قبایل\nعرب پدید آمد که تاثیر منفی آن قرنهای متوالی در تمام عالم اسلام محسوس\nو شاید بعد از هزار و چهار صد سال هنوز بکلی از بین نرفته باشد، پس از وفات\nامير المومنين خليفه اول و ثانی در سالهای ۱۳ و ۲۳ هجری خلافت\nاسلام به امير المومنين خلیفه ثالث رسید و عصبیت قبیله وی مجدداً آتش\nنفاق را دامن زد، و در نتیجه خلیفه سوم در سال ٣٥ در ضمن يك شورش\nو هیجانی از جهان گذشته و امیر المؤمنین خلیفه رابع زمام خلافت را در دست\nگرفت، رؤسای بنی امیه در زیر قیادت امیر معاویه نائب الحكومه شام\nشهادت خلیفه سوم را دستاویز سیاسی گرفته و عداوت دیرینه بنی امیه و بنی\nهاشم را تجديد و عملی نمودند، امیر المؤمنین خلیفه رابع هم در نتیجه این\nاختلافات در سال ٤١ هجری بشهادت رسید، و نزاع گل ناشده ئی در وحله\nاول بین دو قبیله عرب و بعدها بین تمام ملل اسلامی برای قرنها باقیماند.\nدر حین گیر و دار فرقه سومی در عرب تشکیل و موسوم به خوارج گردید.\nکه هم برضد رؤسای بنی امیه و هم برضد رؤسای بنی هاشم بوده طالب تشکیلات\nجدید سیاسی محسوب میشدند بالطبع تمام این اختلافات داخلی عرب بواسطه\nارتباط مستقیمی که با ممالک متصرفه خودها داشتند در جمله ممالک تحت"}
{"book": "adl1198", "page": 92, "text": "(٦١)\nنفوذ عرب اما مسلمان ساری و جاری گردید، که منجمله خراسان بود. خراسانیان\nکه نصب العینی جزء تشکیل دولت ملی نداشتند ازین رقابت و عداوت های\nداخلی عرب استفاده و همیشه در مقابل سلطنت های قویة عربی سیاستا طرف\nدسته مخالف آنها را التزام میکردند چنانچه در برابر قدرت امپراطوری بنی\nامیه طرفدار جدی بنی هاشم بودند، و وقتیکه عباسی ها از دسته بنی هاشم بسلطنت\nرسیدند باز خراسانیان طرفداری از علویان میکردند تا بالاخره سلطنت\nخراسانی تشکیل کردند\nدر هر حال خلفاء راشدین اربعه اسلام رضی الله عنهم چهار نفر از سال ۱۱ تا ۴۱\nهجری دوام نموده، و در سال آخری امیر معاویه اولین خلیفة اموی در دمشق جلوس\nنمود ولی خراسانیان مثل جزیرة العرب و عراقین در عوض او خلافت امام\nحسن (رض) پسر حضرت علی را تصدیق کردند اما امام حسن در همان سال از\nخلافت استعفا کرد و باز خلافت در دست امیر معاویه ماند، معهذا وقتیکه\nعبدالله بن زبیر در مکه اعلان خلافت نمود خراسانیان تصدیق و نائب الحکومه\nاو را در خراسان پذیرفتند، مگر بزودی امیر معاویه بر مخالفین غلبه جسته\nو تسلط او در ممالک متصرفه قوی شد و رفت، باین ترتیب خلفاء بنی امیه چهار ده نفر\nاز سال ۴۱ تا ۱۳۲ هجری تقریباً یکقرن بر مسنديك امپراطوری خیلی وسیع\nنشسته و بر جهان حکومت نمودند. در میان خلفاء اموی مردان بزرگ\nولایقی بهم رسیده و دورة حکمرانی این سلسله را مخصوصاً از نظر تعمیم دین\nاسلام و فتوحات عظیمه در تاریخ اسلام ممتاز ساخت از قبیل امیر معاویه\nاول و خلیفه عبدالملك و خلیفه وليد و امير المؤمنين عمر بن عبدالعزيز\nرضی الله عنه وغير هم بطور اختصار دورة اموی عصر تدوین، جهاد، قرآن، حدیث\nو فقه و بحث در اطراف آنها بود، در وی دلچسپی از طب، صنعت و کیمیا کم\nو آنهم مشغلة غير مسلمین شمرده میشد در جهانگیری، دوره اموی اختصاص\nبزرگ داشته و قلمرو او آنوقت شامل ممالك ذیل بود: عربستان، فلسطین"}
{"book": "adl1198", "page": 93, "text": "(٦٢)\n\nشام، ارمنیا، عراق عرب، فارس، ماوراء النهر و قسمتی از افغانستان، مصر\nطرابلس، تونس، الجیریا، مراکش، اسپانیا، پرتقال، فرانسه جنوبی، جزیره\nکورمیکا وغیره، در همین دوره قسطنطنیه محاصره شدوطارق سردار اسلام\nخواست اروپارا فتح واز راه اسلامبول به دمشق رود، گرچه این هر دو عمل\nو آرزو یکی به اسطهٔ استحکام موقع ووضع جغرافی ودیگر بسبب يك امر\nبيلزوم خلیفه وقت نا کام ماند . در همین دوره ( عهد عبدالملك )\nبه جای سکهٔ باز نطینی مسکوکات اسلامی ضرب زده شد، ودفاتر وادارات\nدولتی تاسیس ومرتب گردید .\nولی دوره بنی اميه يك دوره پر از تعصب قبيله وی و غرور عربیت نیز بوده، عربی\nزبان رسمی تمام امپراطوری گردید، دیوان ودفاتر دولتی که تا آنوقت بخط فارسی\nبوده در عهد نائب الحکومگی حجاج مشهور در کوفه بعربی منتقل گردید واینکار\nبزرگ هم بدست یکی از ابناء خراسان زمین صالح بن عبدالرحمن سيستانی\nمنشی زاد، فزوع بن یبری رئیس دیوان انجام یافت، بنی امیه عصبیت وامتیاز\nطبقاتی را خلاف اصول اسلام و روش خلفاء راشده رضی الله عنهم ، مجدداً\nبرقرار ساخت ، تا جائیکه امام مساجد بایستی از نژاد عرب میبود ، ودوائر\nدولتی تا جای ممکن بعرب داده میشد، بعلاوه از زمان موسس سلسله اموی\nتجمل رومی در دربار خلاف اداب اسلامی قبول، وسلطنت انتخابی بمیراثی\nتبدیل و در نتیجه دولت اموی يك دولت خالص عربی آنهم متعصبی گردید .\nاین ترتیب اداره در نظر ممالك متصرفه مخصوصا خراسانیان مطبوع\nومستحسن نبود . خاصه در حالیکه عرب از آنها بمراتبی در مدنیت افتاده\nتر بودند، هنوز عربها در زراعت و باغداری، صنعت و تجارت دستی نداشته\nو در قلمرو امپراطوری ایشان سکه واحدی وجود نداشته ، مسکوکات\nمختلفه محلی در داد وستد بکار میرفت ، بعلاوه بعضاً حکام اموی در تشدد\nاداری می افزودند وبعضا در جمع مال وخرج آن اسراف میکردند، قتیبه"}
{"book": "adl1198", "page": 94, "text": "(٦٣)\nدر خراسان شمالی میثاق و عهود را پامال و حجاج در کوفه خون مردم را بیشمار میریخت همین شخص عبدالله بن زبیر رضی الله عنه مردی را که آخرین خلفاء راشده اسلام محسوب و خلافتش در خراسان وعراق وحجاز قبول شده بود در سال ۷۳ هجری بدارزد و یزید خلیفه اموی امام حسین نواسه حضرت پیغمبر علیه السلام را در کربلا بواسطه چندهزار عسکر خودش محصور و بالاخره آن جناب را با اولادوآل واتباعش که ۷۲ نفر میشدند باستثناء امام زین العابدین يك جا در سال ٦١ بشهادت رسانید شانزده نفر ازین شهداء اولا دحضرت فاطمه زهرا رضی الله عنها دختر حضرت خاتم الانبیا بودند و بعضا خلفاء اموی در قلمرو مسلمان شده خویش امر میکردند تا در نماز جمعه بالای منابر سبت بخاندان امیرالمومنین خلیفه چهارم بدگفته شود.\nنهضت سیاسی ابومسلم: تمام اینچیزها در دست سیاسیون و سرداران خراسان اسلحه برنده بود که بواسطه آن امپراطوری عظیم اموی را واژگون و کشور خود را از تسلط آنها آزاد سازند اینست که بلا فاصله بکار شروع کردند ویرخلاف سابق که فقط بشورشها و مقاومتهای متفرد محلی پرداخته و بالاخره یکی پی دیگری در مقابل قدرت دولت اموی مغلوب میشدند اینبار بتشكيلات اساسی و وسیعی بنام دین اسلام حق و عدالت آغاز کردند. در سر این تشکیلات بزرگ نیز شخصی فوق العاده چون ابومسلم قرار گرفت و مجری تاریخ را در خراسان و تمام ممالک اسلام تغییر داد. البته زمان و مکان نیز با ابومسلم مساعد و زمینه از یکقرن با ینطرف در خراسان آماده بود خراسانیان در شمال غرب و جنوب کشور خویش که دین اسلام را بزور شمشیر نه پذیرفته بودند در مرور یکصد سال با عرب و مسلمین داخل ارتباط مجادله و پیکار بوده و بخوی و بوی همدیگر آشنا گردیدند. در طی اینمدت طولانی هر دو ملت با وجود جنک و پیکار یکی بهمدیگر نزدیکتر گردیده و خراسانیان بمزایای دین اسلام و پوسیدگی ادیان قدیمه خراسان پی برده و بدون اجبار بقبول اسلام گرائیدند"}
{"book": "adl1198", "page": 95, "text": "(٦٤)\n\nدر مرور همین ایام بود که از سواحل جیحون تاهامون سیستان واز حوزه ارغنداب تا دهنه سند مساجد آباد وشعار اسلام آشکار ورجال بزرگی از خراسانیان مسلمان شده پیدا گردید درحالیکه آزادی دین وعقیده برقرار وهیچ یکی به قبول اسلام مجبور نشده بودند . مدارس اسلامی درخراسان آنقدر ترقی کرد که دریکی از آنها سه هزار كودك تحصیل میکرد، چنانچه وقتیکه در سال ۱۰۱ هجری ضحاك بن مزاحم هلالی عالم بزرگ تفسیر وفقه درخراسان شمالی مردسه هزار طلبه او درین رشته علوم باقیماند .\nاز مدتی باین طرف سرکردگان خراسان خود با هدیت تصمیم دین اسلام بغرض وحدت وسعادت قوم پی برده وبوسایل ممکنه در نشر آن می کوشیدند اینچنین اشخاص در اموراداری عرب نیز در خراسان داخل واقتدار سیاسی بدست آوردند دراواخر قرن اول اوائل قرن دوم نه تنها در دربار حجاج وحکام عربی خراسان خراسانیان مسلمان نفوذ کردند بلکه به حکومت های داخلی خراسان وسرداری لشکر نیز رسیدند چنانچه ازطرف اسد بن عبدالله نائب الحكومه عربی خراسان درسال ۱۰۸ هجری برمك ابوخالد بن برمك حاكم ولایت بلخ مقرر گردید بالجمله درچنین محیط وآب وهوائی ابومسلم ظهور کرد .\nابو مسلم عبدالرحمن نامداشت ودر ۱۰۲ هجری در قریه سفیدنج (سپید دژ) از مضافات شهر انبار «سرپل موجوده وراس القنطره عرب» در شهر یهودیه «میمنه کنونی » تولد شد بعض مورخین سفیدنج مسقط الراس ابو مسلم را از مضافات مرو میدانند درهرحال ابومسلم درشباب تحصیلات خود را در خراسان تمام وزبان عرب را بالغت واشعار آن فراگرفته قرآن حفظ نمود تربیه ابومسلم طوری شد که او مردفاضل وپرهیز گاری بارآمد . ابومسلم قلبی سخت وقوی داشت اوازهیچ مصیبتی اظهار غم والم واز هیچ موفقیت"}
{"book": "adl1198", "page": 96, "text": "( ٥ )\n\nو تعمقی اظهار مسرت و انبساط نمی کرد ابومسلم از طرز اداره و رفتار\nدولت اموی متغیر بوده و آرزو داشت کشور خراسان مستقل و در سر اداره\nتمام ممالک اسلامی قرار گیرد وعجالتاً هم خودش را لایق اداره چنین\nکشوری میداست لهذا در صدد تهیه صحنه فعالیت بر آمد. خراسانیان از جوانی\nچون ابومسلم که عقل کافی و اخلاقی عالی و نصب العینی بزرگ داشت\nبا کمال میل استقبال کردند و اینمرد نوزده ساله باقامت متوسط پشت\nدراز، ساق کوتاه، اما منظر جذاب و چرده گندمی و پوست پاکیزه، وزبان\nفصیح خودش بزودی مر کز يك جمعیت عظیمی گردید.\nابومسلم میدید که يك عدهٔ از خانواده بنی هاشم از طرف حجاج از وطن\nشان طرد و در بلخ و سائر بلاد خراسان نفی و تبعید گردیده اند ، وعدۀ هم\nاز خاندان عباس در کوفه و حجاز با کمال ذلت در زیر فشار دولت اموی\nزندگی می کنند ، ابومسلم مصمم شد از نام این خاندانها برضد امپراطوری\nاموی استفاده و به جلب و همکاری سائر مسلمین بپردازد و در نتیجه د و لت\nخراسانی تشکیل کنند . از دیگر طرف خانوادۀ بنی عباس که از مظالم\nبی پایان بنی امیه می نالیدند نیز از مدتی باینطرف در صدد رهائی خویش\nبرآمده و بر علیه حکومت اموی در خفا مشغول کار بود ند .\nاما عباسی ها بالاخره ازین اقدامات مذبوحی خود خسته و از طرف تمام ممالک\nاسلامی مأیوس گردیدند، آخرین امید گاه اینقوم صلابت ملیه خراسان بود،\nولهذا از مدتی مراجعه باین کشور نموده و توسط اعزام نماینده ها ومبلغین\nومکاتیب ترحم و همکاری رؤسای خراسان را جلب می نمودند محمد امام\nعباسی هنگامیکه مبلغین خودش را برای دعوت مردم بخلافت خود اعزام\nمینمود چنین خطاب کرد مردم بصره عثمان پرست و از کشاکش کناره\nگیرند و گویند بنده خدا مقتول باشد بهتر است تا قاتل . اهالی جزیره خارجی\nو فرازی هستند و با آنکه عربند بروم مانند و با آنکه مسلمانند اخلاق مسیحی"}
{"book": "adl1198", "page": 97, "text": "(١٦)\nدارند، اهالی شام باما دشمن وجز آل سفیان دیگری نشناسند، مردم مکه\nومدینه ابوبکر وعمر میخواهند پس شما بایستی متوجه خراسان شوید که\nشجاعت آنها معلوم و قلوب شان از عقاید مختلفه بلکه از دین تهی و از فساد خالیست\nایشان آزار دیده مستعد اتفاق وخواهان تغییر خلافت میباشند، آری خراسانیها\nپیکر قوی، سینه پهن، سر بزرگ، ریش انبوه، صدای هولناك، سخن درشت،\nدهن دهشت آور دارند .»\nدر سر تشکیلات مخفی عباسی همیشه يك نفری از اینخاندان بعنوان امام قرار\nمیداشت ودروقت ابو مسلم این رئیس ابراهیم امام بود که پدرش محمد مؤسس\nتشکیلات مذکوره بحساب میرفت واو بود که داعیان خودش را به خراسان\nاعزام وسعی نمود چندتنی از بزرگان این کشور اورا ملاقات وهمکاری\nنمایند. محمد پسر علی بود آنکه او را ولید بن عبدالملک خلیفه اموی دوبار\nتازیانه زد، ومحمد این اهانت نسبت به پدرش را ابدأ فراموش نکرد، علی\nيك پسر از جملۀ هشت پسر عبدالله وعبدالله از جملۀ چهار پسر حضرت عباس عم\nحضرت پیغمبر آخر الزمان بود .\nابومسلم در سال ١٢٤ هنگامیکه بیست و سه سال عمر داشت شخصاً بکوفه\nسفروبا ابراهیم امام عباسی مذاکره وملاقات، بعد با عنوان امیر طرفداران\nبنی عباس بخراسان مراجعت کرد، ابومسلم درین مسافرت از حالات کشور\nفارس وعرب بخوبی آگاه شد. و بمجرد ورود در خراسان بر ضد بنی امیه\nداخل اقدامات گردیده، ملت را تحريك، وطرفداران زیادی بهمرساند\nو باز در سال ۱۲۸ سفری بمکه نموده با ابراهیم امام قرارهای گذشته را\nتجدید نمود .\nنجات خراسان وقتیکه ابومسلم بخراسان برگشت بلا فاصله در سال ۱۲۹ لقب\nشاهنشاه اختیار وحکومت خود و خلافت آل عباس و خلع دودمان\nاز اداره اموی: اموی را اعلان کرد اینوقت تمام سرکردگان ملی خراسان"}
{"book": "adl1198", "page": 98, "text": "(٦٧)\n\nوعسکری زیادی در دور او جمع شده بود و داوطلبان کشور قطعات معیت او را تشکیل میکرد باین ترتیب ابومسلم در حالیکه مرکز مرو را بخندقی حصار داده، و خودش با عهده دارن معیت خود لباس سیاه پوشیده بود، بیرق سیاهی افراشته و در معسکر خویش آتش عظیم افروخت، و در پنجم رمضان سال ١٢٩ به مسند حکومت نشست. نصر بن سیار نائب الحکومۀ عربی خراسان که مرد قوی بوده و بغرض مرعوب ساختن طرفداران بنی هاشم قبلا یحیی بن زید بن امیر المومنین علی را در طالقان مرغاب بدار آویخته بود، اينك در مقابل خدیع کرمانی به جنگ مشغول، و از خبر ابومسلم نهایت متغیر گردید، در همین آن بود که منشور ابومسلم با و رسیده و به قبول بیعت به خاندان عباس دعوتش کرد. نصر سیار عوض جواب يك قطعه عسکر زیر قیادت یزید سوق کرد، ولی از طرف مالك بن هیثم افسر اعزامی ابومسلم یزید اسیر و عسکر او مغلوب و منهزم گردید، ابومسلم محبوس را مجددا رها و در قرار گاه نصر سیار فرستاد، و خود متعاقبا با اردوی خویش بجانب نصر سرازیر شد، نصر سیار میان دو دشمن گیر افتاده بود و لهذا به خدیع پیغام داد که مبادا از اطمینانی که کتبا ابومسلم بتو داده است فریب خوری، بهتر آنست که عجالتا بمرکز گردی که اينك منهم رسیدم و در آنجا با تو مصالحه خواهم نمود، خدیع همچنین کرد و نصر نیز بر گشت و در حالیکه هردو سردار هريك با دو صد سوار از معسکر خود جدا و بغرض مذا کره بهم نز ديك گرديدند، تیرانداز قابلی بتعلیم نصر سیار، خدیع را غافلانه بکشت. در سال ١٣٠ علی پسر خدیع بعد از آنکه بحضور ابومسلم در ماخان رسیده بود بجنگ نصر سیار پرداخت و ابومسلم مرویان را بکمك او در برابر عرب تشویق کرد، و خود متعاقبا از ما خان بجانب مرو روان شد، نصر سیار تاب نبرد نیاورده از مرو بسر خس و از سرخس بطوس و از طوس به ری فرار نمود ولی بزودی بیمار و از دنیا چشم پوشید. در خراسان عربها دو دسته یمانی و مضری اقامت داشته، و از دیها از دستۀ اول و"}
{"book": "adl1198", "page": 99, "text": "(٦٨)\nتمیمی وقیسی ها از دسته دومی او هر دو دسته بر ضد همدیگر از مدتی باینطرف\nداخل فعالیت بودند ابومسلم ازین رقابت آنها خیلی ماهرانه استفاده کرده\nدر اول يك طرف را مغلوب بعدها تمام عرب و طرفداران سیار و امپراطوری\nبنی امیه را از بین برداشته و خراسان شمالی را ازین دسته مردم چه مسلمان و چه\nغیر مسلمان وچه خواص وچه عوام بکلی صاف کرد ازین بعد حکام او متوجه\nولایات غربی و جنوبی شده تمام سیستان و بلوچستان وسند را از حکام اموی\nتحویل گرفتند و باین ترتیب ابومسلم در کمترین مدتی خراسان مفتوحه\nرا بعد از یکقرن مسترد نمود ابو مسلم هنوز کار بزرگی در پیش داشت و لہذا\nیز ود و عسکری مکمل زیر قیاث قحطبه بن شبیب وخالد بن برمك بلخى\nبفرض تسخیر کشور فارس بحرکت انداخت قوماندان ابومسلم از طوس\nبه گرگان کشید و در جنگی که او را با ابن حنظله حاکم اموی گرگان\nرخداد ده هزار عسکر دشمن را از بین برده داخل گرگان شد وسی\nهزار نفر از طرفداران بنی امیه را بقتل رساند وقتیکه عسکر ابو مسلم\nباستقامت عراق عجم حرکت میکرد سرداران اموی کرمان داود بن یزید\nوعامر در نواحی اصفهان جلو ایشان را گرفتند ولی عامر کشته شد و داود\nفرار کرد اردوی خراسان بعد از هشت روز وارد نهاوند شده بعد از اشغال\nآنچا بجانب عراق عرب حرکت کرد یزید بفرض مدافعه موضع جلولا را\nمعسکر ساخت و از مروان خلیفه اموی استمداد نمود ولی همینکه قوماندانان\nابومسلم بخانقین رسید یزید تاب نیاورده به کوفه فرار کرد اردوی خراسان\nدشمن را تعقیب و از فرات عبور و قحطبه قوماندان اردو در رود غرق گردید\nومہذا عسکر خراسان اهمیت نداده بجنگ دشمن پیش و عسکر یزید را\nمغلوب و منهزم کردند اردوی خراسان بدون معطلی کوفه را هدف گرفته\nو ابن هیبره عامل اموی را از آنجا به واسط فراری ساختند اردوی خراسان"}
{"book": "adl1198", "page": 100, "text": "(٦٩)\n\nبا حسن بن قحطبه در محرم سال ١٣٢ هجری داخل شهر کوفه شد و حسن منشور\nابو مسلم را درین شهر به ابوسلمه جعفر بن سلیمان الخلال مردعجمی تسلیم کرد\nابو مسلم در بن مکتوب مشارالیه را بعنوان وزیر آل محمد خطاب و در تنظیم\nامورمامور کرده بود ابوسلمه این منشور را برای مردم کوفه قرائت کرده\nو مامورین خود ش را برای عملی شدن هدایات ابومسلم در اطراف اعزام\nکرد ابومسلم که کار را تا اینجا رساند و از انقراض امپراطوری بنی امیه\nچیزی نمانده بود دیگر نمیخواست حقیقتا خاندان عباس به جای این امپرا طوری\nقرار گیرند زیرا اینهاعجالتا\" در اثر شمشیر و تبلیغ خراسانیها زیاد از اندازه\nلزوم شهرت و نفوذ در کشور های اسلام حاصل کرده بود، دوم ممکن بود اینها\nنیز قوی وخود سر شد اسباب درد سری برای خراسان فراهم کنند لہذا به\nعجله جلال وزیر را که محمد میگفتند نزد سه تن از بزرگان اولاد حضرت\nعلی چون امام جعفر صادق، عبدالله بن حسن بن علی، وعمر بن علی بن حسین بن\nعلی فرستاده و ایشان را به قبول خلافت اسلام در عوض خلفاء اموی دعوت نمود\nاتفاقا\" این هر سه جناب جواب رد داده و از قبول خلافت وسلطنت عذر خواستند\nابومسلم چون خود نمیتوانست در آنعصر مقام خلافت اسلام رادعوی کند\nناچار باز به خاندان عباس متوجه شده اما ابراهیم امام در اواخر سال ٣١ هجری\nبعلت کشف مکتوب ابومسلم از نزدش بحکم مروان خلیفه اموی در زندان حران\nمحبوس و در همانجا بواسطه فرو بردن سرش در انبان چونه کشته شده بود\nبرادران این شخص عبدالله ملقب به سفاح و ابو جعفر منصور دوانيقی با عده از اعوان\nخودشان در شهر کوفه پناهنده و در یکی از خانهای آنجا بطور نهانی زندگی\nمیکردند اینها چون از فتوحات اردوی خراسان امیدوار شده بودند همینکه\nشهر کوفه بدست خراسانیان مفتوح و تامین شد، بخانه ابو سلمه داخل ومنزل\nگزیدند، و قتیکه سرداران خراسان این خبر را گرفتند به حکم ابو مسلم"}
{"book": "adl1198", "page": 101, "text": "(۷۰)\nایشانرا ازخانه کشیده بدارالاماره کوفه بردند و عبدالله سفاح در یکی\nاز جمعات ربیع یاجمادی ۱۳۲هجری در جامع کوفه خطبه خوانده بنی امیه را\nنکوهش وخلافت خودش را اعلام نمود ،منصور دوانیقی هم بگرفتن بیعت\nبنام برادر از مردم شروع کرد، عبدالله عم سفاح بجنگ مروان خلیفه اموی\nاعزام گردید ، مروان که قلوب رعایا را باظالم خودش يك جا از دست داده\nبود ناچار ازحران خارج و در کنار آبی درزاب بادشمن مقابل شد، ولی\nبزودی منهزم و به جانب مصر روان گردید ، عبدالله تا دمشق او را تعقیب\nودر جنگ حصار ولید بن معاویه حاکم آنجا را گرفته از تیغ کشید\nوخود به قنسرین و از آنجا بفلسطین گذشت صالح برادر عبدالله نیز بلادرنگ\nخلیفه مروان ر ا در ر اه مـصر تعقیــب می کـر د تـا در منزل\nذات السلاسل باو رسیده و در شباخونی که برد ، مروان کشته وسرش\nنزد سفاح و باز به خراسان فرستاده شد ، زنان و دختران او نیز اسیروبخراسان\nاعزام گردید اما پسران او موفق بفرار شدند .عباسی هادرا نتقام ازامویها\nقصوری نکردند تا ایشان بکلی ازبین رفتند ، بزرگان این خاندان دردمشق\nدربصره درموصل و دیگر جاها بضرب چوب مبده و کوفته ، وزیر گلیم فرش\nوبالای اجساد شان سفره طعام گسترده شد ، مردم درین سفره طعام میخوردند\nو نعشهای نیمه زنده آنها درزیر دست و پایشان میطپید ، بعداز جان سپردن\nگوشتهای اینها بسگها خورانده شد ، وقبور سلاطین اموی شگاف و عظام\nرمیمه شان برون افگنده گردید (جز از خلیفه عمر بن عبد العزیز) مرده\nخلیفه هشام را نیز چوب زدند و باز بدار آویختند ، و با ین ترتیب بساط\nامپراطوری يك قرنه بنی امیه درمشرق ز مین برچیده شد .\nو اما ابومسلم درمرو نشسته و عملا\" زمام امور سلطنت\nتأمین ماوراء لنهر\nخراسان اسلامی وما وراء لنهر و کشو ر فار س\nر ا در د ست د ا شت د ر یـن ضـمـــــن"}
{"book": "adl1198", "page": 102, "text": "(۷۱)\n\nبود که سفاح عباسی را نظر بمصالح سیاسی دولت خیال کشتن ابو سلمه\nحفص بن سلیمان همدانی پدید آمد . ولی خلیفه جرأت اینکار نداشت زیرا\nاو از دست نشانده ابو مسلم چیزی بیشتر نبود . در حالیکه ابومسلم ابوسلمه\nرا منشور وزارت و لقب وزیر آل محمد ومعناً اختیار اداره خلافت عطا\nکرده بنا بران خلیفه برادر خود ابو جعفر منصور را شخصاً بدربار ابو مسلم\nاعزام و برای استیذان کشتن ابوسلمه مامور کرد . ایامیکه منصور در نزد\nابومسلم اقامت داشت از طرز رفتار وتکبر او در دل کینه گرفت و از همان\nوقت مصمم شد اگر بتواند احسان این مرد خراسانی را بکفران مقابله کند\nدر هر حال منصور بدربار خلافت برگشت وخلیفه را از قدرت ابومسلم تخویف\nوبدشمنی او تحريك نمود . اما خلیفه نمیتوانست ونمیخواست از احسان\nابومسلم اغماض کند . در حال ابو سلمه بعد از اجازه ابومسلم از طرف\nسفاح کشته و عوض او خالد بن برمك بلخی بوزارت برداشته شد، و برمك\nپیر چاهای پسر بشقاسف (پشقاسب) از اهالی شهر بلخ بود . ابو مسلم\nبعداز تنظیم خراسان در سال ١٣٥ بماوراء النهر عسکر کشیده و زیادترا کم\nعربی آنجا را که دم از عصیان میزد بکشت . و در سال ١٣٦ بغرض وارسی\nاز امور خلافت عباسی واداء فریضه حج بجانب حجاز حرکت کردوقتیکه\nاو وارد مرکز خلافت گردید از طرف خلیفه سفاح استقبال شد منصور\nکه در کمین بود باز خلیفه را تحريك بضد ابومسلم نمود . وقتیکه ابو مسلم\nبه مکه روان شد خلیفه امارت حجاج را به او نی بلکه به برادر خود منصور\nداد لهذا ابومسلم کوفته خاطر شده و از منصور يك منزل پیشتر حرکت\nافتاد او در پیشقر به تمام قوافل وحجاج امر کرد تا در عرض راه از مطبخ او\nکه دوسد قطار اشتر سامان آنرا می کشید نان خورده واز خودطبخی نه نمایند\nو مقرر کرد از منزل هر کسی که دود بر اید اعدام شود،هیبت و آوازه کارنامهای"}
{"book": "adl1198", "page": 103, "text": "(۷۲)\nاینشخص چنان در دل عرب نشسته بود که حین عبور اوراعا و آبادی ها را\nمیگذاشتند، ابومسلم ازاداء حج فارغ شده بود که خبر مرگ خلیفه سفاح\nرا شنید ، منصور درینوقت که رقیبی چون عیسی بن موسی در انبار داشت\nضعف خودرا احساس و از ابومسلم التماس نمود که خلافت اورامقررو تأمین\nنماید ، ابومسلم قبول و با او وارد انبار شده عربها را از بیعت با عیسی مانع\nو ابوجعفر منصور دشمن پر کینه خودرا مجال جلوس در مسند خلافت داد ،\nمنصور هنوز دشمن دیگری در مقابل داشت و عبداللّه بن علی بن عباس بعد از\nفوت سفاح اعلان خلافت کرده و اینك در نصیبین قرار گاه داشت ، ابومسلم\nبه الحاق منصور بجانب دشمن او نیز عسکر کشیده و بعد از پنج ماه جنگ\nاو را مغلوب و منهزم گردانید ، در چنین وقتی خلیفه منصور ابوالخصیب\nرا برای ضبط غنایم اردوی شکست خورده دشمن از شمشیر ابومسلم\nوخراسانیان اعزام کرد ابو مسلم از پنحركت منصور وخت طبع او\nسخت متنفر گردیده بدون وداع واجازه او باستقامت خراسان حرکت\nکرد ابومسلم در ری بود که مکتوب خلیفه رسیده و اورا دعوت بمراجعت\nنمود، خلیفه درینمکتوب خاطر نشان کرده بود نائب الحکومه گی کشور\nهای شام ومصر به ابومسلم تعلقدارد ، ولی ابو مسلم جواب نداد ، متعاقباً\nیکنفر هموطن ابومسلم ابو حمیدمرغابی از طرف خلیفه بحضوراو رسیده وسعی\nبلیغی کرد که ابومسلم را ملایم و بمراجعت راضی سازد، در همین آوان\nمکتوبی از ابو داؤدو کیلو نائب الحکومه ابومسلم در کشور خراسان بحضور\nابومسلم رسید، که در آن تصریح کرده بود قبل از مراجعت تو بسخر اسان\nاسترضاء خلیفة المسلمین واجب است، این مکتوب در اثر دسیسه خلیفه منصور\nنوشته شده بود، چونکه او ابوداؤد را از ماجرای خود ورنجش ابومسلم\nآگاه و وعده داده بود که اگر موفق شوی اورا نزدمت برگردانی حکومت\nخراسان بتوتعلقدارد، چونکه ابومسلم در دارالخلافه کار بسیار خواهد داشت"}
{"book": "adl1198", "page": 104, "text": "(۷۴)\nدر هر حال ابومسلم از خواندن مکتوب ابوداود بیشتر از فرمان\nخلیفه متفکر شد، زیرا اندیشه میکرد مبادا در رفتن او بخراسان ابو داود\nغدار از در مقابله درآمده و آتش جنگهای داخلی را مشتعل نماید در\nحالیکه خلیفه عباسی هم با او همکاری خواهد نمود، اصرار ابوحمید\nمروالرودی برتاثیر اینمکتوب افزوده و بالاخره ابومسلم عزم مراجعت\nبدربار خلیفه نمود، درحالیکه ابداً از خلیفه ترسی سوای نفرت نداشت، زیرا\nازبوی خراسان در معیت او بوده، مگر ابومسلم احساس نمیکرد خدعه گاهی\nبرقوت غلبه میکند. وقتیکه ابومسلم بدارالخلافه رسید سه روز بهم چنان\nپذیرائی و گرم جوشی از طرف خلیفه نشان داده شد که اینمرد رشید و وقور\nدر اخلاص منصور نسبت بخود متیقن گردید. ولی روز چهارم که بدیدن\nخلیفه رفت منصور وانمود کرد با او خلوتی دارد، لهذا او را تنها بدرون\nخانه احضار کرد، همینکه ابومسلم وارد شد. چهار نفر تیغدار از کمین گاه ها\nجسته و اینمرد نامی را ریز ریز کردند، منصور پس ازین امر کرد تا سر\nاو را در میان طبق های درهم و دینار در معسکر خراسان ریختند. روزیکه\nاین فاجعه عملی شد چهار شنبه ١٥ شعبان سال ١٣٧ هجری و ابومسلم بسن\n٣٥ سالگی بود.\nانعکاس قتل ابومسلم در خراسان: بعد از کشته شدن ابومسلم گرچه نفوذ حکام عباسی مجدداً در\nولایات مفتوحه خراسان مستقر گردید، امادست خراسانیان نیز در امور\nخلافت محکم شده بود خراسانیان چنانچه ابومسلم را تقویه کردند\nابومسلم خاندان برمك را بپرورش و در دربار خلافت\nداخل نموده و اینخاندان هم خانواده مشهور سهل خراسانی را در\nدولت عباسی برقرار ساختند و گرچه بعدها این هردو خاندان از طرف\nخلفاء عباسی در عقب ابو مسلم فرستاده شدند اما اینها مرد دیگری چون"}
{"book": "adl1198", "page": 105, "text": "(٧٤)\n\nطاهر خراسانی را پرورش و برای خدمت بخراسان حاضر کرده بودند و بالاخره همین مردبود که از فعالیت دو قرنه خراسا نیان نتیجه گرفته و استقلال خراسان مفتوحه را اعلان و تأمین نمود.\nاز دیگر طرف در داخل خراسان فکر استقلال کشور بقدری محکم بود که حتی تخالف و تباین دین و مذهب داخلی نیز مانع نشو و نمای آن نمیتوانست گردید .\nسنباد: چنانچه پس از ختم تراژیدی ابومسلم اولین کسیکه بانتقام کمر بست فیروز ملقب به سنباد زرتشتی مذهب خراسانی و باشنده قریهٔ «هردانه» در غرب هرات بود این شخص در سال ١٤٢ بلا درنگ بفعالیت آغاز و بزودی در گرد او بقول مورخین عرب تقریباً صد هزار عسکر داوطلب مرکب از مسلمان و زرتشتی جمع شد سنباد برضد عباسی ها در نیشاپور حمله و بعد از چندین حرب نیشاپور ، قومس و ری را اشغال ، و خزائن ابو مسلم را در ری متصرف و خودش ملقب به سپهبد گردید، سپهبد در ولایات متصرفه عباسی قتل نفوس و اغتنام اموال بسیاری نموده و بعدها قصد عراق و حجاز کرد. چون نائب الحکومهٔ عباسی ری قبلاً با عسکرش در رزم سپهبد مغلوب و منهزم گردیده بود لهذا خلافت عباسی برای جلو گیری از عاقبت وخیم بعجله داخل کار شده و اردوی مکملی زیر قیادت جمهور بن مرار در مقابل سنیاد سوق نمود تلاقی طرفین در حدود بین همدان و ری واقع و بعد از جنگ سختی عسکر عباسی غالب گردید، سنباد با این آنقدر مقاومت کرد که خلیفه منصور پسر خود مهدی را در مقابل او سوق نمود و سنباد مجبوراً بجانب طبرستان عقب کشید تا فرصتی برای جمع آوری قوا بدست آرد، ولی سپهبد حکمران محلی طبرستان بنا مهمان پناهنده خدعه، و سنباد و همراهانش را کشته و سرهایشان را علی الرسم بدربار خلیفه عباسی تقدیم کرد ، خلیفه منصور نیز نفسی براحت کشیده و در طرح بناء شهر بغداد مشغول ماند . ولی دسته دیگری"}
{"book": "adl1198", "page": 106, "text": "(٧٥)\n\nاز خراسانیان (معروف به فرقه راوندیه) در آنجا نیز شوریده و خلیفه را در\nجنگ محصور نمودند تا آنکه معن بن زایده بکمک خلیفه رسیده او را از\nمحاصره رها و فرقه راوندیه را مغلوب ساخت معن بن زایده در برابر\nاین خدمت بزودی حکومت سیستان حاصل کرد مگر سیستانیان او را مجالی\nنداده در قصر حکومتی شکم دریدند. در سال ١٤٤ مردم بست و قندهار نیز\nبر خلاف خلیفه منصور شورش و باز هیر بن محمد الازدی قوماندان اعزامی\nحاکم عباسی سیستان رزم شدیدی دادند. همچنین در سال ١٥٠ مرد دیگری\nاز هرات بنام «استادسیس» بادغیسی ظهور و با تفاق رفیق سیستانی خودش\n«حریش» لشکر جمع و استقلال خراسان را اعلان نمود سیاسیون عباسی\nبعادت دیرینه فوراً کلمه زندقه را بگردنش بسته و حتی مسلمین خراسان\nرا هم برضد او تحریک کردند از جمله سران اسلامی خراسان که تعمیم\nاسلامیت را در خراسان شرط اول ترقی کشور میدانستند یکی «اجثم»\nمر والروی بود که بلا درنگ بمقابل استادسیس سوقیات نمود ولی در\nاولین میدان جنگ سرش و عسکرش را از دست داد خلیفه منصور به پسرش المهدی\nامر کرد تا خازم بن خزیمه افسر مشهوری را با ٢٤ هزار عسکر از غرب به\nمرو گسیل نمود همچنین عمرو و ابی عون پسران قتیبه بحکم خلیفه از تخارستان\nبمدد خازم رسیدند جنگ شروع شد و تلفات طرفین بهزارها رسید اردوی\nاستادسیس ١٤ هزار نفر اسیر داده و منهزم گردید عربها اسراء را اعدام و خود\nاستادسیس را در منطقه استواری محاصره کردند بالاخره استادسیس هم\nاسیر و محبوساً بدربار منصور سوق و در آنجا از بین رفت. مرجیله بادغیسی\nدختر همین شخص بود که بعدها زن خلیفه هارون و مادر خلیفه مامون عباسی\nگردید"}
{"book": "adl1198", "page": 107, "text": "(٧٦)\n\nمحمد واذرویه: در سیستان نیز مردم چه مسلمان و چه زردشتی زیر قیادت محمد بن شداد و آذرویه مرزبان زرتشتی برضد خلیفه منصور شورش کرده راز بست بجنگ یزید بن خلیفه منصور که حاکم سیستان بود پیش شدند یزید در رزمگاه مغلوب و فراری شد سیستانیان متعاقباً در سال ١٥١ در شهر زرنج شورش کرده و معن بن زایده سابق الذکر را کشتند؛ و این همان شخص مشهوری است که در جود و سخا ضرب المثل گردیده ، ولی سیستانی ها میگفتند جز این نیست که او مال بسیار بجور جمع کرده و به اسراف خرج میکرد.\n\nحکیم مقنع: در سال ١٥٨ مرد دیگری در مرو ظهور او خودش را جانشین ابومسلم معرفی کرد ، اینشخص موسوم به حکیم بن عطا و معروف به مقنع بود چونکه اینمرد کاریزی بادغیسی همیشه بروی خودش نقابی از طلای ناب میکشید ، عده زیادی از خراسانیان زرتشتی و همچنین نفری بسیاری از خراسانیان مسلمان بعنوان «سفید جامگان» گرد او جمع شدند . مقنع برای اینکه مرکز اجتماعش از دسترس مرکز خراسان دورتر با شد جیحون را عبور و در نواح کش (شهرسبز) قلعه مستحکم نظامی آباد کرد قصۀ ماه نخشب آنکه برای دوماه هر شبی از چاه نخشب می برآورد و در دو فرسخ نور میپاشید هم منسوب بهمین شخص است . در هر حال خلیفه منصور در همین سال از دنیا گذ شته و جایش را محمد مهدی اشغال نمود، حکیم مقنع بعملیات نظامی آغاز کرد ه و تا سال ١٦١ سرداران مشهوری را امثال حسان بن تمیم و محمد بن نصر و غیره از بین برد تا آنکه اردوی قوی عباسی بقوماندانی افسران قابلی چون معاذ بن سلم وعقبه و ابوسعید مرد دلیری وارد منطقه نفوذ او گردیده و بلا فاصله جنگهای سختی شروع شد . حکیم مقنع چون به بدعت و کفر منسوب شده"}
{"book": "adl1198", "page": 108, "text": "(۷۷)\n\nبودلهذا از حمايه و تقويه اكثر سران واهالی خراسان محروم و در مضيقه افتاده محصور گرديد معهذا آنقدر مقاومت نمود که اسارت او به یقین پیوست پس برای آنکه تن بچنين ذلتی نداده باشد آل و اطفال خودرا کشته و اخيراً خودش هم انتحار نمود همچنین میان سال های ۱۵۳ - ۱۵۸ مرد ديگری در هرات بنام يوسف ابرم ظهور و بعد از تشکیل عسکر داوطلب شده علاقهای میمنه و مرغاب و پوشنگ را اشغال کرد، یزید بن مزيد که از سال ۱۵۳ باینطرف حکومت خراسان شمالی از طرف خلیفه منصور داشت خود بدفع یوسف عسکر کشیده و با او حرب های سختی داد، یوسف در یکی از جنگهای دست و گریبان اسیر و ب- بغداد گسیل و در آنجا با سائر رؤسای انقلابی افغانستان یکجا اعدام گردید. در همین سال که سال مرگ خلیفه منصور است فرق شورشیان ملی و خوارج در سیستان بسیار قوت گرفته و مجددا سبب تشویش منصور را فراهم کردند.\nخراسان مفتوحه و خلفاء عباسی\n\nاز ۱۳۷ تا ۲۰۵ هجری\n\nچنانچه دیدیم امپراطوری شدید بنی امیه سقوط کرده و در عوض دولت عباسی برقرار گردید. دولت عباسی بيشتر يك دولت خراساني ويك امپراطوری بین الاسلامی بوده در مرتبه اول خراسانیان و بعدها تمام ممالك اسلامی در اداره امور دست داشتند. مرکز این دولت بزرگ هم از دمشق در بين النهرين منتقل، ولهذا برای قبول تربیت و تهذیب خراسان و فارس نزديك تر و مساعد گردید. ایجاد مقام وزارت در بغداد و رسیدن وزراء خراسانی به آن مقام منيع در نشر این تربیت و تهذیب خدمت فراموش ناشدنی نمود، و باین ترتیب دوره عباسی به ترقیات علمی، از دوره اموی ممتاز گردید."}
{"book": "adl1198", "page": 109, "text": "(۷۸)\nدر هر حال نفوذ امپراطوری عباسی در خراسان مفتوحه از سال ۱۳۷ هجری\nتا سال ۲۲۰ تقریباً هشتاد سال دوام نمود در طول اینمدت خراسانیان از یکطرف\nدر داخله برای تاسیس یکدولت مستقل مشغول کار، و از دیگر طرف برای\nتسلط در دربار خلافت یکی پی دیگری مصروف سعی و مجاهدت بوده و از طرفی\nهم در ترقیات علمی پیشرفتند، بهرجه که اینها در تشکیل مدنیت جدید\nاسلامی که بیشتر بدوش ملل خراسان، عرب و فارس استوار بود رکن قوی\nتری بحساب رفتند.\nخلیفه سفاح: اولین خلیفه عباسی سفاح از جلوس خودش ۱۳۲ تا زمان مرگ\nاو در ۱۳۶ در امور کشور خراسان بی اختیار و در مرکز\nخلافت بیشتر این امور دولت در دست وزیر نخستین خراسانی خالد بن برمک بود.\nمنصور جانشین سفاح تا ۱۵۸ خلافت نمود و چون بقتل ابا مسلم ارتکاب نموده\nبود در تمام اینمدت بمخالفت و جنگهای خراسانیان در شمال و غرب اینکشور\nدچار بود، چنانچه حکام او در خراسان شمالی از قبیل ابی داود خالد\nعبد الجبار بن عبدالرحمن و خازم بن خزیمه که در سال های ۱۳۷ - ۱۴۱\n۱۵۱ یکی پی دیگری مقرر شدند کار مهمی انجام داده نتوانستند . محمد\nو مهدی پسران خلیفه منصور نیز اسماً نائب الحکومه خراسان معین شدند\nولی این اسم هم تاثیر بزرگی در مورد خراسان نداشت و چنانچه دیدیم\nانقلابات سنباد، محمد ، آذر رویه و حرکات مقنع بیهم در خراسان شمالی\nو سیستان برضد خلیفه منصور عملی شد ، و هکذا در سیستان بوعا سم یستی\nقبایل بنی تمیم عرب را که بر ضد ابومسلم شورش کرده\nبودند منقاد و حکومت سیستان را خود در دست گرفت، و گرچه سلیمان کندی\nافسر اعزامی حکومت عباسی خراسان توانست اینشخص را در جنگ از بین بردارد\nو رقبیل شاه را در بست بعقب براند (۱۴۸) معهذا در سال ۱۴۹ مردم بفرماندائی\nحضین بن رقاد مردی از قصبه (رون وجول) برضد سلیمان بجنگهای سختی"}
{"book": "adl1198", "page": 110, "text": "(۷۹)\nپرداختند وقتیکه هر هنادی السری از طرف خلیفه منصور بحکومت سیستان اعزام گردید بقوت مردم توانست سلیمان را مغلوب و اسیر نماید منصور بن زهیر حاکم دیگر خلیفه منصور نیز نتوانست در سیستان کاری از پیش برد جز آنکه هنادی السری حاکم پیشتر عباسی را از بین بردارد. در سال ١٤٦ مهدی پسر خلیفه منصور که اسما نائب الحکومة خراسان بود برادر خودش یزید بن منصور را بحکومت سیستان اعزام کرد. ولی چنانچه اشاره شد در جنگ با اهالی مغلوب و فراری گردید، در سال ١٥١ حاکم دیگر خلیفه منصور در سیستان معن بن زایده که رتبیل در رخج چنگ و توانسته بود (ماوند) داماد رتبیل را گرفته و در بغداد بفرستد، در سال ١٥٢ سرش را در مقابل شورش مردم باخت، از سال ١٥٣ تا ١٥٨ زمان مرگ خلیفه منصور دو نفر حاکم دیگر او نیز در سیستان از قبیل یزید بن مزید و تمیم بن عمر سرخسی کاری انجام داده نتوانستند جز اینکه در دسته های شورشیان ملی و حتی خوارج عربی افزودند باین ترتیب خلیفه منصور از دنیا گذشت و جایش را مهدی پسرش اشغال نمود .\nخلیفه مهدی : که تا سال ١٦٩ خلافت نمود زحمت اول او در خراسان از بین بردن حکیم مقنع بود، مهدی که در اول امر جنید بن قحطبه را بحکومت خراسان شمالی مقرر کرده بود پس از بهتر دید یکی از مردان خراسانی را برای اینکار برگزیند و لهذا در سال ١٥٩ هـ ابوغون عبدالملك بن يزيد خراسانی باین سمت مقرر شد ، همچنین مهدی بعد از مسعود بن مسام (١٦٠) ومسيب بن زهير (١٦٣) ابوالعباس فضل بن سلیمان الطوسی مرد دیگر خراسانی را بحکومت خراسان برگماشت ، و باین ترتیب خودش را از مخالفت خراسانیان تا اندازه نجات بخشید حمزة بن مالك حاکم مهدی در سیستان با نائب خود خالد بن سوید نیز توانست در جنگ بر علیه خارجی ها غلبه و قائد ایشان نوح خارجی را از بین بردارد ."}
{"book": "adl1198", "page": 111, "text": "(۸۰)\nخلیفه هادی : بعد از مهدی در سال ۱۶۹ هجری هادی بخلافت رسید ولی این شخص را خاندان برمکی خراسان که اینك در دربار خلافت وی شده بودند چندان دوست نداشتند او نیز بدون آنکه کار مهمی در کشور خراسان نموده باشد بزودی چشم از دنیا پوشید ، و جای او را خلیفۀ مشهور هارون الرشید که بیشتر طرف میل خراسانیان بود در سال ۱۷۰ هجری اشغال نمود . مهمترین کار هادی در سیستان این بود که حاکم او تمیم بن سعید از بست به رخند رفته با کابلشاه حرب نمود و این شخص توانست برادر رتبیل را در میدان جنگ اسیر و نزد هادی در عراق بفرستد .\nخراسان و هارون خلیفۀ عباسی : هارون الرشید عباسی که در سال ۱۷۰ مجری ۷۸۶م بخلافت رسید یکی از بزرگان خلفاء اسلام در تاریخ بشمار میرود . این شخص مشهور تا سال ۱۹۳ خلافت نمود ، وحاکم اول او در خراسان شمالی جعفر بن محمد طوسی در سال ۱۷۱- و بعد عباس بن جعفر مذکور در سال ۱۷۳ و بدر و پسر از مردان خراسان بوده وا ينك حصۀ از کشور خودشان را در عوض حکام خالص عربی اداره میکردند . در سال ۱۷۴ خالد الغطریف و در همان سال نائب او رشید ، و در سال ۱۷۶ حمزۀ بن مالك این رتبه را احراز کردند ، ولی دیگر ممکن نبود بدون فرزندان خود خراسان شخص دیگری ولایات کشور را با حفظ امنیت عمومی اداره کند ،لهذا در سال ۱۷۷ فضل بن یحیی برمکی مرد معروف خراسانی با ین سمت مقرر ووارد خراسان شد . این مرد بمجرد ورود خودش در صدد (اصلاح امور اداری وجلب قلوب هموطنانش برآمده رباطها و مسجد های زیادی بساخت ومردم را معناً تقویه نمود، فضل برمکی در خراسان شما لسی اردوی قوی و مکملی از اهالی تشکیل و سۀ عجالة به آن عنوان عسکر عباسی بخشید که اسامی ایشان در دفتر مستدیم (افواج بغداد) ثبت شد، مورخین بعضاً"}
{"book": "adl1198", "page": 112, "text": "(۸۱)\n\nبا مبالغه تعداد این اردوی خراسانی را بالغ بر نصف ملیون میدانند، در هر حال\nفضل جز این نمیخواست که کشور آبائی او باداشتن چنین اردویی برای\nنقشه های آیندۀ مملکت وتأمین آزادی واستقلال استعداد حربی مکمل\nداشته باشد، فضل باهمین قوت بزرگ در ماوراء النهر پیشرفت و آوازه\nاردوی او پایتخت خلافت را فراگرفت، چنانچه شعراء عرب از قبیل مروان\nبن ابی حفصه وغیره در مدیح این عسکر و آفسر قصائد غرائی سرودند خلیفه عباسی\nرشیدهم از پیشنهاد فضل عجالۀ مطمئن بود. واین اردوی خراسانی راحافظ\nامپراطوری وسیع خودش میدانست. فضل تا ۱۷۹ در خراسان مشغول اصلاح\nامور بود ومردم او را از کثرت محبت بدرجۀ پرستش دوست داشتند ودر حین\nعبور او از بلاد وقصبات معمورو پر ازدحام خراسان که در تعداد صدها و هزار\nها موجود ومملو از صدها هز از مردم دلیر ومتمول بود.. زیرا هنوز چنگیز\nظهور نکرده ومغل سر از یر نشده بود. بملیونها نقد وجنس باو هدیه میکردند،\nالبته فضل قبول نمیکرد و روزیکه از خراسان بر گشت وهارون الرشید\nسوای تازیانه از هموطنان خودش هدیۀ نه پذیرفت. فضل با ینصورت به بغداد\nبرگشت و هارون الرشید از و استقبال بی سابقه در بغداد نمود. بعد از فضل\nبرمکی منصور بن یزید حمیری در سال ۱۷۹ ومتعاقباً علی بن عیسی بن ماهان\nدر سال ۱۸۰ بحکومت خراسان شمالی مقرر شدند، ولی خراسانیان تن نداده\nیحیی پسر علی را در ۱۸۲ در بلخ بشکستند وخود علی را مغلوب و فراری ساختند\nوسی ملیون درهم اموال او را اغتنام نمودند، بهمین جهت علی تا ۱۹۱ در خراسان\nشمالی از شدت و درشتی خودداری نکرد. معهذا همین علی بن عیسی بود که\nطاهر بن حسین پوشنگی سر سلسلۀ امراء طاهریه را بحکومت پوشنگ وطن\nاو ــ که آنوقت برابر هرات معمور بود ــ مقرر کرد، هارون الرشید درین\nمیانه جعفر بن یحیی بر مکی سردار دیگر خراسانی را بحکومت خراسان\nشمالی اعزام نمود، اما مدت اقامت جعفر در خراسان از بیست روز بیشتر طول"}
{"book": "adl1198", "page": 113, "text": "(۸۲)\nنکشید و خلیفه حکومت خراسان را اصالتاً به مامون پسر خویش گذاشت\nو حاکم او هر ثمه بن اعین در ۱۹۱ و عباس بن جعفر در ۱۹۳ وارد خراسان\nشمالی گردیدند .\nو اما در سیستان : وقتیکه هارون الرشید در بغداد جلوس نمود سیستانیان\nبحکام عباسی تن نمیدادند، لهذادر همان سال جلوس هارون انقلاب کرده\nکثیرین سالم حاکم عربی را مجبور بگریز جانب بغداد نمودند، حکام\nآینده هارون موظف بودند که در سیستان بیشتر با مردم بمدارا پیش آیند،\nمنجمله عثمان بن عماره بود که توانست سیستانیان مسلمان شده را جلب و در\nاردوی خود موقع بدهد، این شخص در رخد سوقیات و جنگ بی نتیجه با عساکر\nکابلشاه هم نمود بعلاوه او توانست بشر بن فرقد یکی از قائدین انقلابی\nسیستان را از بین برده و با حضین سیستانی قائد دیگر محلی رزم سختی نماید،\nحصین با سواران خود بطور دائم میان اراضی بست و سیستان حرکت و برضد\nحکام عباسی تاختن میکرد چون عثمان عماره نتوانست در مقابل حصین\nکاری از پیش ببرد معزول شد، و خلیفه هارون خواست اغتشاشات سیستان\nرا مثل انقلابات ولایات شمالی خراسان بواسطه تعیین حکام ملی خاموش\nکند پس در سال ۱۷۶ داود بن بشر یکی از بزرگان سیستان را به حکومت\nآنجا تعین نمود در حالیکه اهمیت سیستان در نظر بغداد انقدر بود که لیث\nبن ترسل روزی در برابر مکافات خدمات مهمه خود از زبان هارون شنود\nکه : فعلاً حکومت کشور مصر را بتو میدهم اگر در آنجا خدمت درست\nکردی بازت به سیستان میفرستم تا کار تو بالا گیرد. در هر حال داود سیستانی\nنتوانست در سیستان مردی چون حصین را از بین بردارد، در صورتیکه حصین\nلایق رتبه ازین بهتر بود، او در سیستان بر عباسی ها غلبه کرده و برای استرداد\nولایت هرات عسکر کشید و با ششصد نفر سوار خویش چندین هزار عسکر"}
{"book": "adl1198", "page": 114, "text": "(۸۳)\n\nمدافع حاکم عربی خراسان شمالی را منکوب نمود بالاخره اینمرد در سال\n۷۷۱ در جنگ با هموطنش داؤد کشته و هارون آسوده گردید. وقتیکه فضل\nبرمکی حاکم خراسان شد حکومت سیستان را از داؤد گرفته و به یزید بن\nجریر در سال ۱۸۷ داد یزید نه تنها در رخنه سوقیات بلـکه از آنجا بزابل\nگذشته و به کابل رسید ولی در جنگی که داد نتیجه اسکر فت و بیسیستان بر گشت\nو بجنگ عمر بن مروان خارجی دچار شد. در سال ۱۸۲ عیسی حاکم سیستان\nبود و او نیز از راه بست تا کابل کشید مگر بی نیل بمقصود مجبور بعودت\nگردید . در ینوقت مرد بزرگی در سیستان ظهور کرد .\nامیر حمزة بن عبدالله : اینشخص نسبت به زوطهماسب مردی از بزرگان\nسیستان درست میکرد او آدمی عالم شجاع وا ز\nباشندگان قریة زون وجول بود. او روزی از بی ادبی یکی از حکام عربی\nسیستان بهم بر آمده و او را اخطار کرد ولی اینمرد از دلش بیرون نرفت\nتا از اداء فریضه حج بر گشت اینوقت قائدین انقلاب محلی چون بشر و حضین\nوغیره از بین رفته بودند و حمزه جای همه را پر و تمام پیروان قائدین سابقه\nرا در گرد خود جمع نمود و بلا فاصله در سال ۱۸۲ بالای عیسی بن علی حاکم\nهارون حمله و کشتار خوفناکی نمود عیسی بخراسان شمالی فرار کرد\nو حمزه لقب امیر اختیار و زرانج مرکز سیستان را ضبط و مردم را از اداء\nخراج بغداد عفو نمود . متعاقبــــاً حمزه به تعقیب عیسی عسکر کشید و تا\nهرات و پوشنگ پیشرفت و قتالی سخت نمود عیسی با قواء تازه دم بجنگ او\nپیش شد و او بسیستان عقب کشید عیسی در عرض راه بقتل بیگناهان پرداخت\nو هر جا اتباع حمزه را بدست آورد همه را بشقه کردن و بدرخت بستن و پاره\nکردن از بین برد و باینصورت تا زرنگ رسید و کشتار خود را تکرار کرده\nبر گشت . امیر حمزه مجدداً ترتیب لشکر داده و به تعقیب عیسی تا پوشنگ"}
{"book": "adl1198", "page": 115, "text": "(٨٤)\n\nتاخت و در آنجا بانتقام دیرینه بقتل عباسی ها پرداخت وحتی درین مورد\nراه افراط گرفت. حمزه از آنجا به نیشاپور حمله کرد و با قشون علی بن عیسی\nحاکم عربی خراسان شمالی رزم صعبي نموده در سال ۱۸۸ بسیستان مراجعت\nکرد امیر حمزه در ولایت سیستان تمام قوای عباسی را از بین برد؛ و خراج\nاینولایت حتي ولایات شمالی را از بغداد منع کرد. حکام عباسی در شهر\nزرنگ هنوزا قامت داشتند ولی ظاهراً طرف ملت را گرفته حکام جدید\nبغداد را قبول نمیکردند و يك پول هم بدارالخلافه نمیفرستادند جز آنکه\nدر مساجد بخواندن خطبه بنام خلیفه کفایت میکردند چنانچه محمد بن\nحمین قوسی حاکم عباسی سیستان بهمین طریق رفتار نمود وحکام جدید\nعباسی چون سیف بن عثمان وحكم بن سنان را نپذیرفت. امیر حمزه هم با\nسی هزار عسکر خودش سرتاسر سیستان را بدون تعرض در جای همین گشت\nگزار کرده هر جا عرب را مییافت از بین میبرد از دیگر طرف علی بن\nعیسی حاکم خراسان مرد شدیدی بود و با مردم از در درشتی داخل میشد.\nلهذا در ماوراء النهر و شهر سمر قند مردم زیر قیادت رافع بن لیث بسیار شورش\nکرده وحکام عباسی خراسان را جواب دادند ، گرچه خلیفه هارون علی\nبن عیسی را مجازات واهوال مردم را از و مسترد و جایش را به هرثمه بن\nاعین در سال ۱۹۱ داد، ولی شورش ماوراء النهر فرو ننشست واو کاری از پیش نبرد.\n\nلهذا هارون خلیفه که نهیب او نصف زمین را میلرزاند و دولت بازنطین\nبا وخراج میپرداخت مجبور شد شخصاً برای تامين كشور خراسان\nاز بغداد حرکت کند. وقتیکه هارون در گرگان رسید نامه سخت مطولی\nدر صفر ۱۹۳ پر از وعده و وعید بعنوان امیر حمزه سیستانی نوشت، امیر حمزه\nشخصاً در زبان عرب جواب مکتوب هارون را با منطق محکم و استواری بداد، چون"}
{"book": "adl1198", "page": 116, "text": "(۸۰)\nاز مکاتبه نتیجه بدست نیامد هارون بطوس پیشامد و ازدیگر طرف امیر حمزه نیز عزم رزم جزم و باسی هزار سواره قرآن خوان و پرهیزگار خودش که همه بعنوان جهاد زنان را طلاق داده بودند باستقامت نیشاپور مارش کرد، همینکه امیر سیستانی بدر نیشاپور رسید شنید که خلیفة المؤمنین هارون شب سه شنبه سوم ربیع الاخر سال ۱۹۳ چشم از دنیا پوشیده است، حمزه دیگر نخواست با اردوی تعزیه دار عباسی در آویزد لهذا بسیستان برگشت وچون عزم جهاد کرده بود کمر نگشود و بهمین نیت بجانب بلوچستان وسند بحرکت افتاد، حمزه فقط پنجهزار سوار وافسری بوکالت خود درسیستان گذاشت تا از تجاوز ظلمه نسبت بمردم جلوگیری کنند، چنین معلوم میشود که حمزه در ولایات بلوچستان وسند مدتی به نشر اسلامیت پرداخته است چونکه در سال ۱۹۹ھ از راه مکران بسیستان برگشت، اینوقت خلافت در دست مامون بود و حکام او در سیستان از قبیل زهیر بن مسیب (سال ۱۹۳) و فتح بن سهل (۱۹۴) یکی پی دیگر رسیده و این آخری بحرب محمد بن حضین قوسی حاکم عربی و قدیم سیستان که از طرفداران جدی مامین بود دوچار گردید، ولی ابن حضین بدست حاکم مامون مغلوب گردید، و در عوض بوعقیل جنرال ووکیل امیر حمزه سیستانی بتلافی برخاسته حاکم مامون وقشون اورا مغلوب نمود، واین وقتی بود که امیر طاهر خراسانی به بغداد سوقیات مینمود، ازین بعد مرد دیگری در ستب نام حرب بن عبیده از اهل خواش سیستان ظهور و برضد حکام مامون بجنگ آغاز نمود، این حکام از قبیل اشعث و لیث و احمد پسران فضل که تا سال ۱۹۹ یکی پی دیگری در سیستان رسیدند همه در جنگهای حرب خواشی مغلوب گردیدند، در همین وقت بود که امیر حمزه سیستانی از مسافرت شش ساله خود در سیستان بر گشت، ولیث بن فضل حاکم مامون که زیر آواز اینمرد مرعوب شده بود باو تسلیم گردید"}
{"book": "adl1198", "page": 117, "text": "(٨٦)\nاميرحمزه هم اورا بحكومتش نذاشته ودر عوض حرب خواشی را درچنگ\nمغلوب نمود ازین بعد تاظهور دولت طاهریۀ خراسانی حکام عربی سیستان\nبنام بوده وتنها باسم خلیفه خطبه میخواندند و برای شخص خویش آنقدر\nاز عایدات سیستان میگرفتند که مصارف ضروری شب و روزایشان را کفایت\nمینمود آخرین حاکم عربی مامون درسیستان هم عبدالحمید بن حبیب درسنه\n٢٠٤ بود در عوض ملیون سیستان خود ولایت را اداره کرد رو پرداخت\nمالیات بحکام عباسی و بغداد را باز داشته بودند تا آنکه در سال ٢٠٥\nطاهر خراسانی در شمال کشور حکومت ملی را استوار وولایت سیستان را\nبه پسر خود طلحه داد نائب طلحه در سیستان برای بار اول الياس بن اسد\nمقرر گردید و ازین بعد حکام طاهری در سیستان واردشده وولایت را\nتا انقراض دولت طاهری و ظهور شهنشاهی صفاری افغانستان درقرن سوم\nهجری اداره می نمودند اینست که در سیستان در دورۀ طاهری بدون یکی\nدو نیازی دیگر اغتشاشات و انقلاباتي نظير سابق ظهور نکرد امیر حمزۀ\nسیستانی نیز تا سال ٢١٣ هجری یعنی نه سال ازابتداء دولت طاهریه گذشته\nدر سیستان زنده و آرام بود و بالاخره اینمردی که نظر بحسن نظرخلق\nسیستان پهلوان افسانۀ امیر حمزه قرار گرفته بود در ١٢ جمادی الاخرسال\nمذکور ازدنیا چشم بست . مؤلف گمنام تاریخ سیستان شمۀ ازین افسانه\nکه امیر حمزه از سند بهند وسراندیب وچین و ماچین گذشته و بعد ازسیر\nوجهاد درتور كستان وروم وغيره واپس بسیستان عودت کرده است در کتاب\nخویش گنجانیده است .\nآل برمك در دربار خاندان بر مك يكى از خانواده ها ی مشهور\nهارون الرشيد : ومعتبر ما قبل الاسلام ا فغا نستان\nو از اهل بلخ بود. جعفر مورث"}
{"book": "adl1198", "page": 118, "text": "(۸۷)\n\nمعروف این خانواده در اواخر قرن اول اسلامی دین اسلام قبول و بین سالهای ٩٦-٩٩ بمرکز امپراطوری بنی امیه در دمشق سفر کرده است سلیمان خلیفه اموی این شخص را در دربار خویش قبول نمود و یعقوبیکه گویند جعفر تا اوائل عروج خاندان عباسی زنده بود، در سال ١٠٨ یکنفر دیگر از این خاندان موسوم به ابوخالد برمك بن برمك نیز از طرف اسد والی عربی خراسان به حکومت بلخ مقرر گردید. دین قدیم این خاندان زرتشتی بوده و چون یکی اینها سمت تولیت معبد نو بهار را داشت یعنی مورخین نتیجه گرفته‌اند که خاندان برمك دیانت بودائی قبول نکرده بودند. خالد برمك را ابومسلم در زمرهٔ سرداران اردوی خود قبول و بغرض انقراض امپراطوری اموی سوق نمود همینکه عسکر خراسان کوفه را فتح و ابوالعباس سفاح عباسی را از پناهگاه مخفی او کشیده بخلافت عرب نشانیدند، از همان وقت قیمت شخصی خالد برمك نظر خلیفه جدید را جلب و بعد از ابوسلمه او را به وزارت دولت عباسی قبول کرده و باین ترتیب مردی از خانوادهٔ برمك برای بار اول مستقیماً داخل امور يك امپراطوری بزرگی گردید. خلیفه منصور عباسی بعد از کشتن ابومسلم این وزیر هموطن او را نیز معزول و ماخوذ نمود، خالد در سال ٩٠ هجری در بلخ متولد و در سال ١٦٥ در بغداد فوت و هفتاد و پنج سال عمر نمود، خالد بلخی در دربار بیگانه بغداد بجز فرزندی یگانه از خود نگذاشت، ولی این یادگار منحصر بفرد او (یحیی) واجد مزایای معنوی و دارای تعلیم و تربیه کافی و عقل و هوش سرشاری بود و توانست سالیان درازی از نظر سیاست بر امپراطوری عظیمی حکم نماید و از نظر اجتماعی در تشکیل تمدن جدیدی در عالم تاثیر و نفوذی کند خلیفه هارون رشید یحیی پسر خالد برمك را پدر خواندو وزارت خودش را به او تسلیم نمود و مردم که به علو مقام و شخصیت معنوی این آدم نظر میکردند"}
{"book": "adl1198", "page": 119, "text": "(۸۸)\n\nمی گفتند او آنقدر بزرگ است که وزارت در چشمش كوچك و حقير مينمايد.\nيحيی چهار پسر داشت : - فضل، جعفر، محمد، موسى. و اينهمه هوش و سخا و و تعليم و تربيه را از پدر بميراث گرفته بودند. اما فضل مغرور تر و جعفر در صنعت انشاء و کتابت ماهر تر، محمد عالی همت و عياش و موسی شجيع و دلير بود. در هر حال اینخانواده مدت هفده سال در خلافت هارون الرشید از سال ۱۷۰ تا ۱۸۷ هجری در مقدرات کشورهای عربی و اسلام که امپراطوری عباسی را تشکیل میکرد دست بزرگی داشتند. مخصوصاً جعفر که خودش وزیر مقتدر هارون بوده و کلید کافه امور دولت را در دست داشت. خاندان برمکی در بین عرب رویهمرفته تربیت و تهذیب کشور آبائی خود شان «خراسان» را تقویت و سائر رشته های علوم و فنون ادبی را نشر و حمایت و خاندان عباسی را به پرورش علما و پیشبرد علوم تشویق و راهنمائی میکردند یحیی بن خالد برای اولین بار کتاب مجسطی را در علم هيأت و كتاب منكه هندی را در طب ترجمه كرد و فرمان داده مذاهب مختلفه هند را در كتابى واحد تدوين كنند. يحيى ادویه و گیاهای سودمند را از ماوراء رودخانه سند در بغداد احضار کرد اعضا خاندان برمك بعضاً خود مترجمین آثار دری در زبان عرب بودند چنانچه موسی و یوسف اینکار را میکردند همچنین محمد بن جهم یکی از منسوبین برمکی هاست که سیر ملوک الفرس را ترجمه کرد یحیی برمکی برای اولاد یتیم و بیکس عرب مکتب خانه ها ایجاد کرد و به محتاجین نزدیکی نمود. خاندان برمك تا اندازه مقدور مسئول هر ملتجی را اجابت و بمال و منال دستگیری خلق مینمودند یکی از مورخین میگوید :\nهر يك از همنشینان برمکی اگر خانه و عمارتی داشتند آنرا خالد آباد کرده بود و اگر دهی داشتند او خریده بود، و اگر فرزندی داشتند مادرش را خالد"}
{"book": "adl1198", "page": 120, "text": "(۸۹)\n\nخریده و یا مهروبی را داده بود و اگر اسب واشتری داشتند او داده بود !\nهمین نویسنده دروصف يحيى بن خالد وجعفر بن یحیی عبارات ذیل را\nنقل ميكند :\nاگر سخن در و گوهر بودی و یا از سخن لعل و گوهر توان ساختی ،\nبيشك كلام آن دو بزرگوار را میتوان لوء لوء و گهر نامید ، شعراء\nعصر هم انقدر که خاندان برمك را مدح نمودند ، هيچ خلیفه را بان\nاندازه نه ستوداند . معہذا خاندان برمك در دربار بغداد دشمنان قوی\nداشتند و دسته های متنفذو متعصب که رفتا ربنی امیه را در مورد عجم\nدوباره میخواستند تجدید شود ، ازین نفوذ قوی خاندان برمك منز جر\nومتنفر بودند ، خود خلیفه هم بتدریج از اقتدار سیاسی و خراسان پرستی\nایشان بدبین گردیده و در صدد بود که بازی اسلاف خود را در مورد ابومسلم\nبا برمكی ها تجدید کند لهذا در پی بهانه افتاده وبزودی بها نه چندی بدست\nآورد که یکی از آنها رها کردن محبوسی بنام یحیی بن عبد الله بن حسن از\nطرف جعفر برمکی بود داستان شور انگیز عباسه خواهر زیبای هارون الرشید\nرا که معقوده و دلداده جعفر و از و در پسری بر خلاف رضای هارون آورده\nبود ، نیز با ین بهانه ها اضافه میکنند . ولی معلوم است سخن همان یکی\nو دیگرها عبارت آرائی است ، هارون بزودی مهر تکفیر را که مؤثر ترین\nآلات قتاله خلفاء دمشق و بغداد در برابر سیاسیون و ملیون امپراطوری\nوسیع آنها مخصوصاً خراسانیان بشمار میرفت بخاندان برمکی زده ،\nوتبلیغات دشمنان این خاندان را که ایشان را زندیق معرفی میکرد تقویه\nنمود . اسم زندقه در عهد عباسی بهر فاسق شر ابخوار وبيباك اطلاق ميشد\nولی بعدها اين يك کلمه کش دار سیاسی شده ، بهر دشمنی و مخالفی که\nمیخواستند بر است یا دروغ ، بحق یا ناحق استعمال میکردند ، اینست که"}
{"book": "adl1198", "page": 121, "text": "(۹۰)\n\nهارون بهمین اسم در سال ۱۸۷ هجری جعفر برمکی وزیر خودش را در شبی که\nتازه از دربار خلیفه بخانه مراجعت کرده بود بواسطه یا سر غلام مخصوص\nدربار در درون خانه اش سربرید و سائر خاندان برمك را محبوس و اموال\nشان را ضبط ، و حرم هایشان را بعوام مباح نمود چونکه هارون آدمی\nبود که در زهد و ظلم ، در رأفت و رقت در خشم و غضب ، در تقوی و عشرت\nوالحاصل در هر چیزی افراط میکرد و حد اعتدال را نمیتوانست نگهداشت.\nیحیی پیر دو سال در زندان هارون بسر برده و بالاخره در سال ۱۹۰ ، و فضل\nکه در ۲۳ ذی الحجة ۱۴۹ تولد شده بود در سال ۱۹۲ در زندان چشم از دنیا\nپوشیدند ، جسد کشته جعفر نیز تا سال ۱۹۳ بر سر جسر بغداد آویخته ماند ،\nو هنگام مسافرت رشید در خراسان آن نعش را فرود آورده بسوختند\nو خاکسترش را بباد فنا سپردند ، و باینصورت محزون داستان غم انگیز آل\nبرمك در دربار بغداد خاتمه یافت .\n\nمامون عباسی و خراسان : هارون در ۱۹۳ در خراسان بمرد و در طوس دفن\nشد او در حیات خودش سرزمین شرق را به مامون\nپسر خود داده بود كه اينك او در طوس حاضر ، و بعد از دفن پدر به مرو مركز كشور\nخراسان عزیمت نمود در بغداد جانشین هارون محمد امین پسر بزرگ و ولیعهد\nاو گردید، خلیفه جدید وزیر پدرش فضل بن ربیع را با خزاین، سامان هنرکتاب\nهارون از مرو ب دربار خلافت احضار کرد ، و سران خراسان بعجله مامون را\nکه مادر خراسانی داشت احاطه و بتشکیل يك دولت خراسانی که جانشین خلافت\nبغداد شود سعی ورزیدند ، پیشرو ایندسته هم خاندان سهل خراسانی از\nاهالی سرخس بود ، فضل پسر سهل اولین مرد اینخاندان بود که کتابی\nاز پهلوی بعربی ترجمه و به یحیی برمکی پیش و نظر دقت او را جلب کرد ،\nیحیی استعداد فضل را لایق تربیت دیده او را و خاندانش را پرورش نمود"}
{"book": "adl1198", "page": 122, "text": "(۹۱)\nفضل هم به تشویق یحیی دین اسلام قبول کرد ، و با برادرش حسن بن سهل\nیکجا دخیل امور سیاسی کشور خراسان گردید، نجابت و شهرت اینخاندان\nقدیم که منسوب به شاهان محلی کشور بودند با لیاقت فضل سبب شد که\nمامون در مرو ، او را بسمت وزارت خود بر داشت ، و قـتــیـه\nفـضـل بـدربار مامون میرفت در کرسی بـا لـداری نشسته میرفت ،\nوچون مامون را میدید از کرسی فرود آمده سلام میکرد، و پیاده روان میشد\nکرسی او را نیز از دنبالش میکشیدند ، تا بعد از سلام مجدداً در آن کرسی\nمی نشست ، و باین تر تیب امور کشور راحل وفصل میکرد ، فضل فرزندان\nوخویشاوندان خودش را در ایام وزارت خود از دسا تخورده زرتشتی در خراسان\nبه تحصیل و آموختن مقرر کرد، و لهذا مخالفین او گویند چون آنها بر گشتند\nدر تعالیم شان هنوز آثار آئین قدیم پدیدار بود در هر حال فضل بن سهل که\nدر امور کشور ولشکر مختار ولقب ذ و الریاستین حاصل کرده بود، مساعی\nخودش را مصروف این نمود که مامون مرو را مرکز خلافت امپراطوری\nعباسی اعلان وازاینجا بغداد را جزء متصرفات اسلامی اداره نماید، فضل\nسر کردگان خراسان را در امور دولت دخل داده، ومردان زیادی را برای\nآینده کشور تربیت وتقویه نمود، یکی از زمره اینها طا هر بن حسین مرد\nمشهوری بود که بزودی استقلال خراسان را اعلام نمود، در هر حال عجالتاً فضل\nمامون را بهمین نقشه بکار انداخت و او را برضد خلافت بغداد آماده ساخت\nاز دیگر طرف فضل بن ربیع که طرفدار جدی عنصر عرب و وزیر امین در بغداد\nبود، خلیفه متبوع خودش را برضد نقشه های طرح شده خراسان تحریک مینمود\nبالاخره در سال ١٩٤ خلیفه امین برادرش مامون را از خراسان بدار الخلافه\nاحضار کرد و البته مامون وفضل نه پذیرفتند، وامين رسماً مخالفت خودشرا\nبسر عليه ما مون اعلام، و نام او را از خطبه افگنده و خلاف"}
{"book": "adl1198", "page": 123, "text": "(۹۲)\n\nوصیت پدر او را از ولیعهدی خلع نمود ؛ و در سال ١٩٥\nشصت هزار عسکر زیر قیادت علی بن عیسی بن ماهان دشمن قدیمی خراسان -\nآنکه پدرش را خراسانیان در بلخ کشته بودند باستقامت خراسان سوق نمود .\nدر مقابل فضل بن سهل وزیر خراسان طاهر پوشنگی پسر حسین حاکم\nسابق پوشنگ پسر مصعب ساکن پوشنگ پسر فرخ نو مسلمان را بقوماندانی\nاردوی مدافع خراسان اختیار و مامون تصویب نمود، طاهر در زمان حکومت\nعلی بن عیسی بن ماهان حاکم عربی خراسان - ۱۸۰ - ۱۹۱ - حکومت محلی\nپشنگ را حاصل کرده ، واينك جزء افسران اردوی خراسان قرار داشت .\nروزیکه طاهر سپه سالار با اردوی خودش در مقابل بغداد سوق میشد فضل بن\nسهل بدست خود بیرقی ترتیب و بدست طاهر داده گفت او ای نو بطالع خجسته\nبسته شده که تا قرب شصت سال هیچکس آنرا نتواند کشود .\nدر هر حال طاهر که بعدها لقب ذوالیمینین\nغلبه خراسانیان بر بغداد:\nحاصل کرد با اردوی خودش جانب کشور فارس\nبحركت افتاد اردوی عباسی و خراسان در ری بهم رسید و بلافاصله بجنگی که ناشی\nاز نظریه مخالفا نه دو عنصر مختلف بود شروع نمودند، طاهر که از حیث عدد سپاهی\nکمتر از نصف اردوی بغداد داشت طوری میجنگید که تلافی این قصور را نماید،\nبالاخره سپاه خراسان فاتح ، وارد وی بغداد را منهزم و قوماندان آنها علی\nبن عیسی در میدان نبرد کشته گردید، وطاهر باستقامت همدان حرکت نمود،\nزیرا قوماندان دیگر بغداد عبدالرحمن با قواء تازه دمی بجنگ خراسان\nپیش می آمد . طاهر این اردوی بغداد را نیز در جنگ یکماهه بسختی شکسته،\nو متعاقباً قواء تقویه بغداد را که بشب خون خطر ناکی اقدام کرده بودند از\nبین برد، و عبدالرحمن قوماندان بغداد را که در جنگ دوم امان داده بود،\nو باز او را خلاف قولش در جنگ سوم داخل پیکار دید بکشت، واز آن بعد"}
{"book": "adl1198", "page": 124, "text": "(۹۳)\n\nتا حلوان پیشرفت ، اینوقت قوای دیگر خراسان بقیادت هرثمه بن اعین نزد طاهر وارد شد ، طاهر خودش از راه اهواز، وهرثمه از راه نهروان در دو ستون بجانب بغداد حرکت کردند ، اما طاهر اهواز را بجنگ گرفت و بصره و واسط تسلیم شد ، و او بمدابن رفت و بعد از اشغال آنجا بجانب بغداد پیشرفت . از دیگر طرف هرثمه نیز بعد از جنگ و غلبه در نهروان باستقامت بغداد حرکت کرد ، و در نتیجه خلیفه امین میان دو قوت محصور گردید. امین بطاهر مراجعه و ازو خواهش باز کشادن راهش بجانب مامون نمود ، ولی طاهر نمیخواست چنین چیزی صورت بگیرد لهذا رد کرد ، امین به هرثمه رجوع کرد و او قبول نمود، ومقرر شد امین در شب هنگام نزد او بیاید ، امین شبانه زورق در شط انداخت و حرکت نمود ، اما طاهر از اینقرار مسبوق و سر راه گرفته بود، و در نتیجه جنگ مختصر کشتی شقاق خورده امین در دریا مشغول شنا گردید، یکی از غلامان طاهر موسوم به قریش ـ دندانی بر خلیفه دست یافت ، و دانسته یا نا دانسته او را بکشت ، و فردا سر خلیفه به بغدادیان نشان داده شد و بغداد مفتوح گردید . طاهر به تامین و تنظیم دارالخلافه مشغول و سر امین آخلیفه مهربان را در ده محرم ۱۹۸ با نامه بدربار مامون ارسال کرد. مامون نیز از دیدن سر برادر بی اختیار بگریست. در هر حال از همین سال مرو در خراسان مرکز امپراطوری بزرگ اسلام گردید ، و فضل بن سهل به انجام ما بقی نقشه خویش مصروف گردید، میگویند روزی در مرو فضل بیکی گفت : سعی من درین دولت از ابو مسلم بیشتر است. مرد جواب داد : او سلطنت را از قبیلة بقبیله دیگر رسانید، و توتنها از برادری به برادری دیگر دادی . فضل گفت: اگر عمر باقی بود من نیز چنین کردنی هستم . فضل بعد ازانکه مامون خلیفة المؤمنین گردید، برادر خودش سهل را بحکومت عراقین و حجاز مقرر و در بغداد اعزام کرد ، و چون"}
{"book": "adl1198", "page": 125, "text": "(٩٤)\n\nهر شنه مخالف نقشه خراسانیان بود با خدماتی که در جنگ بغداد و تأمین\nاغتشاشات شورشیان آن ولایات نموده بود از طرف سهل بخراسان فرستاده\nو در مرو از طرف فضل از بین برده شد مسکر او قبل از کشته شدن\nخودش مامون را از خیال خراسانیان و اجرا آت خانواده سهل و شدت\nرؤسای عرب بیا ین تقریب آگاه ساخته بود . فضل بعلاوه\nاینها مامون را وادشت تا دختر خود زینب را با ولایت عهدی خلافت به حضرت\nعلی موسی الرضا بدهد فضل این کار را در نظر مامون سبب تولید آرامی و\nو سکون در بلاد عربی قلمداده او شورشها علویان را در آن حصی که برضد\nاداره برادش حسن کرده بودند دلیل آورد . در حالیکه چنین نبودو او\nمیخواست خلافت عباسیان را که خیلی مقتدر گردیده بود از بین برداشته !\nو علویان را که هنوز از تحصیل قدرت بزرگی دور بودند بدست خود روی\nکار کشد و باین ترتیب نقشه ابومسلم را تکرار کنند چنانچه نعیم بن حازم\nعرب در همین مجلس به حضور مامون به فضل بن سهل گفت : تو میخواهی\nسلطنت بنی عباس را بفرزندان علی انتقال دهی آ نگاء با مکر و حیله\nسلطنت را از ایشان هم گرفته و شهنشاهی و خسروی عجم را تجدید و برقرار\nکنی فضل رنگ سیاه را که در بیرق و البسه رسمی شعار خلفاء عباسی بوده\nو این رنگ را از ابومسلم گرفته بودند؛ نیز تبدیل و مامون را وادار بقبول\nرنگ سبز که شعار علویان بود نمود ، ولی مخالفین عربی او گفتند : سبز\nشعار قدیم زر تشتیان است تمام اینچیزها در بغداد با قصور اداری حسن\nسهل یکجا شده و عنصر عرب را برضد خراسان و مامون می انگیخت تا آنکه در\nسال ۲۰۲ مردم بغداد مامون را از خلافت بغداد خلع و به ابراهیم عم او بخلافت\nسلام و بیعت کردند این بار فضل نتواست مامون را از حرکت به جانب بغداد\nباز دارد بلکه مامون چون در سرخس رسید خود فضل را به دست ما مای خود"}
{"book": "adl1198", "page": 126, "text": "(٩٥)\n\nغالب بن حكم و كسان او در حمام بخدعه بقتل رسانید ، و باين صورت ثابت\nنموده که فرزند صحيح هارون است، ولی ظاهراً بعضی از مرتکبین قتل\nوزیر را بقصاص رساند، چونکه دیگر اقتدار زمان هارون باقی نمانده و اکنون\nخراسان در دست خراسانیان، بلکه تامین بغداد و عراقين و حجاز هم محتاج\nقدرت خراسانیان بود، در هر حال مامون چون به بغداد رسید پوران دخت بنت\nحسن سهل برادر زاده زیبای فضل ذوى الریاستین را در حباله نکاح\nخویش کشید، وعروسی همین دختر بود که بطور حيرت انگیزی در طی\nتجملات افسانوی از طرف سهل پدر عروس در بغداد در سال ۲۰۳ عملی شد.\nمامون در بغداد مجدداً پایه های امپرا طوری عباسی را مستقر و نظر\nباصرار رؤساعرب سیاه را در جای رنگ سبز قبولمکدوه در بنوقت طاهر\nپوشنگی نصر بن شبیب باغی را تأدیب وشام راتأمين، وخودش در بغداد حاضر\nبود ،مامون نمیتوانست قتل برادرش امین را فراموش کند،ولی فعلا چاره\nبهتری جزسکوت نمیدید.\nطاهر سعی کرد بواسطه دوستان خودش مامون را وادار کند که نایب\nالحکومگی کشور خراسان را باو بدهد، مامون اینقرار برا پذیرفت و در\nسال ۲۰۰ هجری طاهر را بحیث والی خراسان مفتوحه مقرر وعزام نمود.\nاینست که طاهر وارد خراسان گردیده و طرح استقلال كشور وتاسيس يك\nدولت خراسانی را مدنظر قرار داد.\nپسر او عبد الله هم بصفت سپه سالار مامون در دربار خلافت مقیم و مدافع\nامپر اطوری عباسی بحساب میرفت،و همین شخص بود که بغاوتهای مخالفین\nرا در کشور مصر واسكندريه فرو نشاند.\nبخاطر باید داشت که در سال مرک هارون الرشيد (۱۹۳) عباس بن\nجعفر عنوان حکومت خراسان داشت. بعد از انکه مامون درسال ۱۹۸ در"}
{"book": "adl1198", "page": 127, "text": "(٩٦)\nخراسان خلافت خودش را اعلام نمود٬ حکومت کشور خراسان را به حسن\nبن سهل مشهور خراسانی داد٬ حسن خودش در دربار مرو مصروف امور\nبوده و در همان سال بحکومت عراقین و حجاز منصوب و عازم بغداد شد .\nولی نائبان حسن در خراسان موجود و حکومت را بنام او اداره میکردند .\nاین حکام حسن از سال ١٩٨ تا سال ٢٠٥ یعنی استقرار حکومت طاهریه\nدوام کرده و عبارت از اشخاص ذیل بودند : علی بن حسن (١٩٨) هرثمه\nبن اعین (١٩٨) غسان بن عباد ( ٢٠٢ ـ ٢٠٥)\nطرز اداره عرب در خراسان مفتوحه\nدوره خلفاء راشده :\nچنانچه دیدید سوقیات عرب در افغانستان از سال ٢٢\nهجری تا ٤١ در دوره خلفاء راشده بعمل آمد و درین دوره\nقوماندانهای عرب دارای نصب العین عالی٬ علو افکار٬ عدالت و اخلاق اسلامی\nبوده در مقابل ممالک دیگر سه شرط را پیش میکردند قبول اسلام٬ قبول جزیه ٬\nو یا جنگ . در صورت اولی اهالی با عرب یعنی مسلمین دارای حقوق مساوی\nبود ٬ در صورت دوم نماینده از عرب بعنوان حاکم در سر زمین مفتوحه\nمقیم ٬ و جزیه را تحویل گرفته بسائر امور داخلی ایشان دستی نمیزد .\nو در صورت سوم یعنی جنگ آنچه از مرد و مال در دست عرب می افتاد\nغنیمت ایشان بوده و در رفتار بمقابل مفتوحین آزاد تر ولی تعدی و افراط\nدر سفك دما و تاراج نمی نمودند ٬ قوماندان نظامی عرب هم در سر زمین\nمفتوحه بحیث حاکم کشوری و قاضی و امام مسلمین اجراء وظیفه می نمود ٬\nو یا خود با عساکر معیتی در مرکزی بزرگتر اقامت اختیار و حاکمی از\nخود با تنی چند در علاقه كوچك گذاشته و اجراء امور اداری و تعمیم اسلامیت\nرا در اثر تبلیغ و تعمیر مسجد و اظهار شعائر اسلامی برذمت ایشان میگذاشت"}
{"book": "adl1198", "page": 128, "text": "(۹۷)\nو خود بعملیات نظامی در مناطق دیگر مشغول میگردید. این ترتیب از عهد\nامیرالمومنین خلیفه ثانی تا خلافت امیرالمومنین خلیفه ثالث در افغانستان\nمفتوحه دوامداشت، در عهد حضرت خلیفه چهارم نفوذ عرب در افغانستان\nاعتباری نداشت و حکام و خلیفه المسلمین در شمالطرد، و در غرب بیشتر با خود\nخوارج عربی مشغول پیکار بودند. اما مدت اقامت حاکم امیرالمؤمنین\nعبدالله بن زبیر در گوشه از خراسان خیلی محدود و موقتی و لهذا فاقد تأثیر\nمهمی بود، و در دوره خلفاء راشده شهر نیشاپور بیشتر مرکز خراسان\nمفتوحه بشمار میرفت.\nدوره بنی امیه: عرب قبل از اسلام از نظر اجتماع دارای شعور ملی نی، بلکه\nتعصب قبیله وی بود. اسلام اینها را بصورت يك كتله واحد در آورد، و بین\nایشان بعلاوه زبان واحدی که داشتند. يك نحوه دين ويك نوع حکومت ایجاد\nکرد، عسکر دلیر خلفاء را شده هم بر امپراطوری روم شرقی و دولت فارس غالب،\nو در کشورهای خراسان و مصر و غیره پیشرفت، تا اینوقت تعلیم اسلام بین سران\nو سرداران عرب حاکم و مؤثر ولهذا عموم مسلمین با هم برادر و برابر شمرده\nمی شدند، امیرالمومنین عمر خطاب در سفر بری شام با نوکر خودش در\nسوارى يك اشتر سهیم و نوبت مقرر میکرد، اما معلوم است احساسات تمام\nطبقات عرب بپایه احساسات امیرالمومنین نمیرسد، چنانچه امیرالمؤمنین\nخلیفه رابع که شریف را بر حقیر و عرب را بر عجم برتری نمیداد و تعالیم\nقرآن و اسلام را پیروی مینمود با مخالفت اینگونه عربهای متعصب دچار\nو مغلوب شد و در نتیجه آل ابوسفیان که نماینده این تعصبات بودند مالك\nامپراطوری عظیمی گردیده و خود نیز فتوحات شانداری نمودند ولهذا اینها\nعرب را از نظر توانائی زبان وسیع و بعثت حضرت پیغمبر (ص) در بین عرب، و ظهور\nدین اسلام و قرآن کریم در عرب، و غلبه بر امپراطوریهای بزرگ جهان"}
{"book": "adl1198", "page": 129, "text": "(۹۸)\n\nو بالاخره از نظر معالی اخلاق عربی! بر تمام ملل گیتی یعنی عجم ترجیح\nو برتری داده و فقط نژاد عرب را در روی زمین حافظ دین مبین و قرآن کریم\nولهذا سر ملت های دنیا میدانستند. بنی امیه در زیر تاثیرات این عقیده\nو افکار مدت یکقرن در قسمتی از دنیای معمور آنروز شهنشاهی کرده ادوات\nاموی حکام ولایات مفتوحه و قاضی و امام را از نژاد عرب مقرر می نمود\nو حجاج در کوفه اسب امام غیر عربی را قدغن میکرد! عربی که مادرش عجمی\nبود \"هجین\" یعنی ناقص خوانده می شد. خلیفه عمر ابن عبدالعزیز فقط بواسطه\nآنکه مرد عجمی را بحکومت وادی القری مقرر کرده بود طرف رنجش گروه\nمتعصبین واقع شد! حجاج عجمی ها را از بصره و واسط اخراج کرد! وعرب ها\nدر بازار اگر متاعی خریده و عجمی را مقابل میشدند بلادرنگ آن متاع را بدوش\nاو گذاشته و تا خانه خود میرساندند و باین ترتیب تعصب حکام اموی و اشراف\nو بدوی حکومت بنی امیه را از شکل یك دولت اسلامی بصورت يك حکومت عربی\nدرآورده و تعصب در عوض تعالیم اسلام حاکم گردید عکس العمل این\nرویه عرب تولید احساس مخالفانه در عجم (یعنی ملل غیر عربی) نمود. و در نتیجه\nمسلك شعوبیه بمیدان برامد: که در اول هیچکدام را از عرب و عجم بر یکدیگر\nترجیح نداده، و برای هر ملتی يك نوع شرف و امتیازی قایل بود ولی\nبعدها اینها نیز از روی تعصب همه ملل را بر عرب ترجیح میدادند. شعوبیه ها\nالبته در دوره تسلط اموی ها مخفی بودند ولی در عهد عباسی بمیدان برآمدند\nچنانچه فرق قدریه! راوندیه و خرمیه نیز در همین دوره ظهور نمودند\nدر هر حال حکام دوره اموی قسما با همین احساسات وارد افغانستان میشدند\nمرکز این حکام شهر مرو بوده و ازینجا سائر حصص مفتوحه افغانستان\nرا بواسطه حکام خود اداره میکردند نائب الحکومه که در مرو می نشست\nحاکم کشوری و سپه سالار عسکری، و بحیث نائب خلیفه دمشق مامور اقامه"}
{"book": "adl1198", "page": 130, "text": "(٩٩)\n\nنماز و جهاد و دارای لقب «عامل» والی حاکم و یا امیر خراسان و مستقیماً\nبخلافت دمشق مربوط میبود و گاهی این نائب الحکومه در بین النهرین\nنشسته و از آنجا بواسطه نائبان خودش خراسان را و گاهی خراسان و فارس را\nیکجا اداره میکرد حکام سائر ولایات خراسان از قبیل سیستان\nو بلوچستان و سند نیز گاهی از مرو، و گاهی از بین النهرین و گاهی هم از\nخود مرکز خلافت شام تعیین میگردید مستوفیان بعنوان عامل خراج گاهی\nاز مرکز خلافت دمشق و گاهی از حکومت عراق دوش بدوش والی خراسان\nمقرر و اعزام میشدند، در معیت والی ها و حکام خراسان عامل خراج\n(مستوفی) قاضی، امیر شرط (کوتوال) حاجب و منشی ها ایفاء وظائف مینمودند.\nائمه مساجد و علمای دینی عرب هم در تشکیل درسگاههای دینی از قبیل تفسیر\nحدیث و فقه و لغت و تعمیم و تبلیغ دیانت اسلامیه بذل همت و غیرت میورزیدند،\nاین ترتیب در قالب کوچکتر در ولایات خورد نیز معمول و مامورین آن از طرف\nوالی خراسان مقرر و اعزام میشد .\nو اما در ولایتهائی که بطور غیر مستقیم تابع عرب بوده و تنها بقبول خراج\nو نماینده عرب حاضر شده بودند این تشکیلات تطبیق نمیشد . زیرا آنها از خود\nحکومت مستقل محلی داشته، و تنها نماینده از عرب بعنوان حاکم در پهلوی\nحکمدار محلی تعیین و با چند نفری از همراهان خود در آنجا اقامت میکرد\nاین نماینده در اداء مراسم دینی آزاد و خودش از تکالیف اداری و محلی معاف\nو در اقساط معینه خراج آن علاقه را از حاکم محلی تحویل میگرفت .\nبعضا در چنین ولایات یک قطعه عسکری عرب و یا عده از خانوار عربی بطور\nمهاجر نیز سکونت کرده، بتعمیر مساجد و تدریس و اقامه شعائر اسلامی\nمشغول میبودند. بعض ولایات بزرکتر کوچکی نیز بودند که بدون تادیه\nخراج سالانه ، دیگر با عرب هیچ ارتباطی نداشته و عرب در آنجاها نماینده"}
{"book": "adl1198", "page": 131, "text": "( ۱۰۰ )\n\nو نفوذی نداشتند. در هر حال مرکز عمومی اداره حکام عربی در خراسان شهر\nمرو بوده، ولایات نیشاپور، سیستان، سند، هرات، بلخ و تخارستان بتدریج\nزیر اداره مستقیم دولت بنی امیه قرار گرفتند، جز آنکه در علاقه های\nاین ولایات هنوز حکمرانان محلی وجود داشته و به اداء باج و خراجی اکتفا\nمی کردند، چنانکه تخارستان علیا یا بدخشان مثل ولایات غور و غرجستان\nو قلمرو کابلشاهان تارود خانه سند زیر اداره حکمرانان محلی آزادانه\nبسر برده گاهی بر علیه عربها داخل جنگ و زمانی بصلح بسر برده و بعضا\nخراجی قبول می نمودند اما رویهمرفته تمام کشور خراسان اعم از ولایات مفتوحه\nو آزاد طرفدار استقلال مملکت و بر ضد عصبیت و استبداد حکام\nبنی امیه بوده و تا اوائل قرن دوم هجری با ایشان داخل ضرب و حرب\nو مصروف اغتشاش و انقلاب بودند. امپراطوری اموی نیز در طول این مدت\nبا تمام قوای خود در مقابل خراسانیان داخل نبرد نظامی و سیاسی بودند .\nبالاخره در نتیجه پافشاری خراسانیان آن شهنشاهی عظیم از پا در آمد !\nو همین علت دولت عباسی را بمیان آورد . چونکه خراسانیان در برابر\nتمام کتله عرب و ملل اسلامی و غیر عربی امپراطوری اموی بتنهائی\nنمیتوانستند خلافت اسلام را خود در دست گیرند لهذا خاندان بنی هاشم\nرا روی کار کشیده و بنام آل پیغمبر همکاری سایر ممالک اسلامی و غیر\nاسلامی و یا اقلا بیطرفی آنها را در مبارزه بر ضد اموی تامین کردند، وقتیکه\nهم خاندان عباسی را بخلافت رساندند دست از کار نکشیده و تمام امور دولت\nرا بواسطه ابومسلم و خاندان برمك و آل سهل یکی پی دیگری در قبضه اختیار\nخویش گرفتند ، تا بالاخره بواسطه خانواده طاهر استقلال کشور خودشان\nرا اعلان کردند."}
{"book": "adl1198", "page": 132, "text": "(۱۰۱)\n\nدورۀ بنی عباس : در ایندوره تشکیلات اداری و کشور امپراطوری عرب\nنسبت به تشکیلات دورۀ اموی وسعت اختیار کرد ، ولی چون نفوذ خراسانیان\nدر امور دولت زیاد و وزراء ، حکام ، مستوفی ها و منشی ها گاهی کم\nو گاهی زیاد خراسانی بودند ، لابد در ادارۀ ولایات خراسان مفتوحه\nبیشتر دست خود خراسانیان داخل و فشار سابق محسوس نبود .\nدر هر حال هنوز سکه و خطبه بنام خلفاء ومالیات مملکت بعنوان بیت المال\nخلیفۀ اسلام جمع میشد ، ومالیاتی که از خراسان مفتوحه جمع میگردید دلیل\nبر آبادی و معموری خراسان آنروزه نسبت بسائر ممالک امپراطوری اسلامی\nبود ، یکی از نویسندگان مشهور میگوید ( مقدسی ) قریه های خراسان\nآباد تر از شهرهای عراق است و دیگری میگوید مالیات خراسان با مالیات\nکشور فارس نصف عایدات کل امپراطوری بنی عباس را تشکیل می کرد\nو آن عبارت از ارقام ذیل بود:\nولایت کرمان ۴,۰۰۰,۰۰۰ \nولایت مکران ۴۰۰,۰۰۰          جمعاً\nولایت سیستان ۴,۰۰۰,۰۰۰ \nولایت سند ۱۱,۰۰۰,۰۰۰        ۴۷,۴۰۰,۰۰۰ درهم\nولایت خراسان شمالی ۲۸,۰۰۰,۰۰۰\n\nموثرات عرب و افغان در همدیگر\n\nعربها در عالم اجتماع دارای دو قوت بزرگ بودند یکی دینی محکم ومتین\nو دیگری زبان وسیع و حیرت انگیز ، و ایشان این هر دورا در سایۀ عزم\nو ارادۀ قوی در ممالک متصرفه خویشتن تحمیل و ترویج کردند ، منجمله\nافغانستان در ایام تسلط سیاسی عرب در شمال وغرب وجنوب و گوشه از جنوب\nمشرق کشور این هردورا ولو به آهسته گی وبتدریج و در نتیجه سالیان درازی\nمانوسیت پذیرفتند ، ودین اسلام و زبان عرب دین و زبان رسمی وادبی وعلمی"}
{"book": "adl1198", "page": 133, "text": "(۱۰۲)\nخراسان مفتوحه گردید حتی لغات عرب در زبان دری که زبان ملی بود قبول شد\nو با لاخره زبان نوین دری مرکب از لغات عرب بوجود آمد که تا امروز\nباقیست بعض از ممالک مفتوحه عرب بدرجه در زیر تاثیر این دو سلاح قوی\nواقع شدند که بکلی بيك کشور و ملت عربی تحویل یافتند از قبیل مملکت مصر\nو بعض هم قرنها دوام نمود تا توانستند زبان و ملیت خویش را ازین تحلیل\nو تمثل نگهدارند چون کشور فارس .\nدر هر حال عرب ها ملت بدوى و طبعاً از صنعت، حرفت ، علوم و مدنیت\nو نظم و تربیت اجتماعی محروم بودند، و بعدها چون در سایه همایون اسلام\nدائره نفوذ ، اجتماع ، سیاست و اختلاط شان با اقوام و ملل مختلفه روی\nزمین روز بروز وسیع شده میرفت لابد بقبول نظم و تربیت و علوم وفنون\nملل متمدنه نیز پرداختند . از ظهور اسلام تا انجام دوره اموی متجاوز ازيك\nقرن عصر تدین و جهاد و کشور کشائی عرب بود، درین عصر عرب دین و زبان\nخودش را در کشورهای مختلف نشر نمود اسفار جنگی و تشکیل مهجر\nهای عربی در حصص مفتوحه آن امپراطوری، نژاد عرب را با ملل دیگر\nنزديك ، وقبول اسلام از طرف مردم سلسله خویشاوندی و ازدواج را بین فاتح\nو مفتوح بر قرار ساخت. درین دوره عالم عرب فقط در قرآن وحديث وفقه غور\nمیکرد و چون ملل مفتوحه اشارات قرآن کریم را نمیدانستند لهذا علم تفسیر\nبمیان آمد، همچنین از جمع نمودن اقوال حضرت پیغمبر علم حدیث ، و از شرح\nحلال و حرام و فرایض و احکام، علم فقه تدوین یافت . در دوره عباسی از يك\nطرف فلسفه یونان و فروعان آن از قبیل طب، منطق، طبيعيات ، كيميا،\nنجوم و ریاضیات بواسطه مدرسه اسکندریه در غرب، ومدرسه چندیشاپور\nدر شرق ، و از طرف دیگر آئین جهانداری و سیاست، وتاريخ وقصص از مملکت\nفارس، و از طرفی هم فن انشاء و ترسل و رياضيات و نجوم از کشور خراسان"}
{"book": "adl1198", "page": 134, "text": "(۱۰۳)\nوهكذا بواسطة ولایات شرقی خراسان فلسفه وطب هندوستان داخل کشور\nعرب گردیده ، و از مجموع آنها بناء تمدن جهان شمول اسلامی در روی\nزمین ریخته شد ، آن تمدنی که حلقهٔ وصل بین تمدن قدیم وتمدن جدید\nگیتی بشمار رفته ، وتمام ظروف زمانی قرون وسطی را پر ، وسلسله تمدن\nقرون اولی را با قرون اخری مربوط کرده است ، لهذا تمدن اسلام اگر\nشاگرد تمدن قدیم جهان بوده هم استاد تمدن جدید دنیا شمرده میشود ، در\nحالیکه یونان نیز موجد تمدن قدیم نبوده و آن را از تمدن های قدیم شرقی چون\nفنیقه و آشوری ومصر وغیره اتخاذ کرده است ، درهر حال عرب واسلام هرچه\nرا از هر کجا که گیر افتاد آنقدر توسیع وتکمیل کردند که بدرجه ایجاد\nرسید ، مسلمین به تمام علوم وفنون توغل ، والجبیره را ایجاد کردند ، طب\nیونان را ترقی داده و بادوا سازی یکجا پیش بردند، وعلوم حساب هندسه\nکیمیا، نباتات حیوانات را بشکل کاملتری بنا نهادند علماء بغداد\nنشان دادند که هیئت غیر از نجوم است، وهمین ها بودند که آثار بطلیموس را\nترجمه ولی آنچه راغلط یافتند تصحیح وتعدیل نمودند، مسلمانان جغرافیا و\nنقشه های بحری را ترتیب وقطب نما را ایجاد، وقسم بزرگ تجارت دنیا را\nاز خشکه به آب انداختند، مسلمین بودند که امتعهٔ چین وهند را به اسپانیا\nو از اسپانیا را تا سیبریا رسانیدند . قسمت بزرگی از آلات ووسایل حرب،\nحرفت ، زراعت ، وغیره ، باساعت ، کاغذ ، آسیای بادی ، وفن نقشه\nکشی وجغرافیا با حبوب و اشجار مثمره که در بر اعظم او رو پا\nدر قرون وسطی معمول و مستعمل بود - از طرف مسلمین وارد آن\nسرزمین گردید . بطور مختصر در تمام قرون اولی ووسطی هیج ملتی\nدر روی زمین از کشور یونان بیشتر علما و حكما پرورش نداده است ، در حالیکه\nمیتوان در برابر هر نفر عالم یونانی صد نفر عالم مسلمان را حساب کرد"}
{"book": "adl1198", "page": 135, "text": "(١٠٤)\n\nدر هر حال کشور افغانستان یکی از ارکان مهم این تمدن عظیم اسلامی بشمار\nرفته و مردان بزرگواری بشماری در هر رشته از علوم و فنون پرورش داده است\nمورخین و نویسندگان عربی زبان که از قرن سوم هجری بنگارش تاریخ و\nجغرافیای اقوام شروع کرده اند ملتفت این حالت و اوضاع بوده یکی از ایشان\n(ابن الفقیه) میگوید خراسانی ها در علم و صنعت و تجارت سر آمد روز گارند\nمردم خراسان دلیر و شجاع هستند. اینها فیروز بن یزد گرد و همچنین کسری\nبن قباد بن هرمز را کشته دولت را از زیر کترین ملوک اموی جدا کردند...»\nدیگری مینویسد... خراسان در دوره اسلام از طرف عربها بجنگ وصلح فتح شده\nو بار دیگر استعداد و قابلیت طبیعی و درایت خراسانی در امور سیاسی و علوم\nو فنون ظاهر شد، و خراسان نسبت بسائر ممالک اسلامی بیشتر مردان مشهور\nعلما و امرا و سلاطین نامدار پرورش داد ...» و در واقع هم کشور\nافغانستان تا هجوم چنگیز نسبت بسائر ممالک اسلامی بیشتر در تمدن و ترقی\nشعشعه افشانی میکرد.\nدر هر حال چنانچه گفتیم خراسانیان از قرن اول هجری شروع بقبول دین\nاسلام و زبان عرب نمود ، و از قرن دوم هجری در سایه تبحر در زبان\nعرب به تفسیر و حدیث و فقه مشهور و رجال بزرگی پرورش دادند، و در همین قرن\nکه در نتیجه ترکیب و اختلاط ملل متعدده مشرقی زمین چون خراسان ماوراء نهر\nفارس عرب مصر و شام و اممی چون یهود و نصرانی و زرتشتی و بودائی و غیره بناء\nتمدن اسلامی ریخته شد، باز خراسان در تشکیل این تمدن دست بزرگی داشته\nاز یکطرف در علوم ریاضی نجوم طب طبیعیات، فلسفه منطق و کلام تاریخ و\nجغرافیا پیشرفت و در قرن سوم برجال بزرگی در این خطوط پرورش و زمینه را\nبرای ظهور نوابغ بشری در قرن چهارم و پنجم از قبیل فارابی و ابن سینا و بیرونی آماده\nنمودند و از دیگر طرف تربیت و تهذیب خراسانی را بواسطه ترجمه از پهلوی بعربی"}
{"book": "adl1198", "page": 136, "text": "(۱۰٥)\n\nداخل عرب و جزوهم تمدن اسلامی گردانیدند هكذا خراسانیان بواسطه ولایات\nمشرق خودش عرب را به فلسفه والهیات هندی آشنا ساختند .\nدر هر حال چنا نچه قبلا اشار ه شد در دورهٔ خلفاء راشده و بنی امیه\nمساعی عربها منحصر به اعلای کلمة الله و تعمیم اسلام و زبان عرب در دنیا بوده\nو برای بار اول در عصر اموی عربها متوجه علم طب شده و به تر جمه آن دست\nزدند، چونکه بعضاً خلفاء اموی مریض و محتاج طبیب وعنایات بودند از آن\nبعد عربها بصنعت و نجوم نیز متوجه گردیدند و بسانتر بفلسفه یونانی بلدشدند\nتوغل در فلسفه البته توأم باشنائی درطب، حکمت حساب، منطق موسیقی، هیئت\nوهندسه نیز بود ، وازدیگر طرف مناظرهٔ مسلمین با زرتشتی ، مسیحی، یهودی\nوغیر آگاهی بمنطق و کلام را التزام میکرد، چه ملل ،غیر مسلمان در جدال\nبرهان وحجت پیش میکردند وهم از تعالیم اسلام خود را مطلع میساختند،\nمسلمین بعین این رفتار مجبور بودند ولهذا بعلاوه منطق و کلام بحقیقت سائر\nادیان نیز آشنا گردیدند، بهمین سبب بعدها معتزلی ها این وظیفه را بر دوش همت\nخود گرفتند و بیشتر با علماء زر تشتی مشغول رزم نظری گردیدند، از آن جمله\nبود کتابی که ایشان بنام (ردجهمیه) برضد اتباع جهم بن صفوان خراسانی\nنوشتند در هر حال عربها و مسلمین باموختن زبانهای یونانی و سریانی متوجه\nشدند، واز قبطی و پهلوی وهندی ترجمه کردند، باین ترتیب فلسفه یونان و فلسفه\nجدید افلاطون و هم فلسفه و الهیات خراسان شرقی و هند و تعالیم زر تشتی خراسان\nبا تربیت دینی یهود و نصاری در فلسفه دورهٔ اسلام تأثیر کرد، بنا برین تمدن\nاسلام وفلسفهٔ اسلامی نه يك تمدن و فلسفه عربی بلکه يك تمدن و فلسفه مشرق\nزمینی بحساب رفت .\nو اما خراسانی ها وقتیکه داخل اسلام شدند بزودی زبان عرب آموخته و در\nعلوم تفسیر، حدیث وفقه پیشرفتند، بطوریکه هنوز از ورود عرب در خراسان"}
{"book": "adl1198", "page": 137, "text": "(١٠٦)\n\nپنجاه سال نگذشته بود که مردی از نژاد اینکشور در کوفه پا بدنیا نها دو عالم\nفقه را فرو بخشید اینشخص همان امام اعظم ابوحنیفه نعمان بن ثابت بن زوطی\nخراسانی الاصل است که از عرصهٔ هزار و چند صد سال باینطرف پیشوای\nمذهبی ملیونها نفوس مسلمان در روی زمین قرار گرفته است نعمان در سال\n۸۰ هجری در کوفه وثابت پدرش در انبار وزو طی جدش در کابل متولد\nگردیده وخود او در ۱۵۰ در بغداد گذشت. در کشور خراسان از ظهور اسلام تا\nتأسیس حکومت آزادملی (طاهریان) یعنی از قرن اول تاسوم هجری دهانفر\nعالم تفسیر و حدیث وفقه بمیان آمده وحفاظ قرآن و صوفیان معروفی\nپیدا شدند از قبیل: ابو عبد الرحمن عبدالله مشهور با بن المبارك مروزی\nاز کبار محدثین و از مشاهیر متقیان عصر ومولف كتاب الزهد والرقايق\n(اقدم کتب حدیث) فوت بعمر ۶۳ سالگی در سال ۱۸۱ هجری) ابراهیم\nبن طهمان باشانی هراتی محدث معروف اسلامی (فوت در مکه سال ۱۶۳\nهجری) ابن منذر ابراهیم خزاعی نیشاپوری و پسرش ابو بكر محمد بن\nابراهیم مؤلف کتاب الاشراف هر دو از مشاهیر فقها وصوفی در سالهای\n۲۳۶-۳۰۹ هجری ابوبکر عبدالله بن محمد نیشاپوری مؤلف کتاب مزین\nمحدث و فقیه مشهور (فوت در سال ۲۳۸) ابوبکر محمد بن اسحاق ابن خزیمه\nنیشاپوری محدث وفقه معروف (فوت در سال ۳۲۳) ابو اسحق سعدی ابراهیم\nبن یعقوب جوز جانی محدث مشهور و مدرس در مکه، مدینه و بصره (فوت سال\n۲۵۹) ابراهيم بن ابی طالب نیشاپوری حافظ جید قرآن (فوت سال ۲۹۵)\nابراهیم ادهم صوفی معروف و از امیر زاد گان محلی بلخ (فوت سال ١٦٢\nهجری) ابو حفص حداد عمر بن سلمه نیشاپوری صوفی مشهور فوت در سال\n٢٦٠ هجری ابو سلیمان موسی بن سلیمان الجوزجانی از مشاهیر حنفیون\nو مؤلف كتاب مسائل الاصول والامالى (فوت بعد از سال ۲۰۰ هجری)"}
{"book": "adl1198", "page": 138, "text": "(۱۰۷)\n\nابراهیم ابن رستم مروی از اصحاب ابوحنیفه ورا وی کلمات ا لغو ا د راز\nمحمد بن حسن شیبانی (فوت سال ۲۱۱هجری) الحافظا بی عبدالله محمد بن\nنصر المرو زی الشافعی المتوفی سنه ۲۹۴ صاحب المسند حدیث وازاعلم\nعلماء حدیث وبعد از صحابه اجمع وا ضبط احادیث، ابو داؤ دسجستا نی\nبن سلیمان بن اشعث بن اسحق سیستانی متو لد سنه ۲۰۲ صا حب سنن\nمعروف که دارای مرتبت چها رم در صحا ح سته است فوت در ۲۷۵\nهـجـر ی ـ ا بـی حـا تـم سـجـسـتـا نـی سـهـ ل بـن مـحـمـد\nاز محد ثین و علمای مشهور سیستان و مـؤ لـف کـتـاب بـسـیـا ر\nفوت در ۲۵۵ هجری. امام مسلم عربی الاصل نیشاپوری الموطن متوفی در سنه\n۲۶۱ هجری از ائمه حدیث وصاحب کتاب صحیح مسلم ودارای رتبهٔ دوم در\nکتب احادیث و بالاخره امام احمد بن حنبل بن هلال المروزی ثم بغدادی\nازا کابر محدثین واعظم فقها وصاحب مذهب ومؤلفات عدیده، متوفی در سنه\n۲۴۱ هجری وغیرهم . درینجا نباید از یکنفر عالم دیگر خراسانی محمد بن\nکرام بن عراق بن خرابه الممکننی به ابو عبدالله زرنجی سیستانی فراموش نمود\nاینشخص صاحب مذهب مشهور کرامی و دارای پیروان زیادی درخراسان\nشمالی و غربی بوده و در سال ۲۵۵ در یکی از علا قه های شام\nچشم از جهان پو شید .\nدر همین عهدیکه خراسانیان درخط تفسیر وحدیث وفقه پیش میرفتند\nدر شعر وادب عرب، وبعدها درتمام علوم وفنون آلعصر تفردو امتیاز حاصلکرده\nورجال مشهوری بدنیای علم اهدا کردند از قبیل: ابوموسی جابر بن حیان\nخراسانی عالم بزر گ وواضع علم شیمی درقرن دوم هجری که متجاوز از\nپنجصد کتاب نوشته، ومنجمله کتاب الخواص و کتاب الخواص او نام برده\nمیشود این حکیمی که دارای شهرة افسانوی گردید. درسال ۱۶۰ هجری فوت"}
{"book": "adl1198", "page": 139, "text": "(۱۰۸)\n\nنموده است و محمد بن موسی خوارزمی عالم بزرگ ریاضی و اولین نویسندهٔ\nکتاب جبر و مقابله که در قرن سوم هجری میزیست و ابو معشر منجم معروف بلخی\nمرد دیگری که در سال ۲۷۲ فوت نمود. و ابن قتیبه مروزی ابو محمد عبدالله\nبن مسلم کاملترین ثمرهٔ علماء خراسانی و جامع ترین نمایندهٔ علوم و فنون\nقرن سوم اسلامی است که در بغداد برشد رسیده و چندی در دینور قاضی و بعد\nمجدداً در بغداد مقیم و عمرش در تالیف گذشت، این قتیبه در اوائل تاسیس\nحکومت طاهریه خراسان در سال ۲۱۳ هجری تولد، و در سال ۲۷۶ در بغداد از\nدنیا گذشت و او از مشاهیر نحویون و کبار علماء لغت و عالم شعر و ادب، حدیث\nو فقه، تاریخ و عقاید دینیه بوده، و به تعبیر یکی از مؤرخین معاصر اسلام\nدائره المعارف قرن سوم بشمار میرفت ابن قتیبه کتب ذیل را تالیف کرده است\nآداب القرائت، ادب الکاتب، اصلاح غلط ابی عبیده. تأویل مختلف الحدیث.\nالتفقیه. تقویم اللسان. جامع النحو الکبیر جامع النحو الصغیر. الجوابات الحاضره\nکتاب فی الدلائل النبوه . کتاب فی خلق الانسان . دیوان الکتاب .\nطبقات الشعراء . عیون الاخبار. کتاب الاشربه . کتاب فی غریب الحدیث .\nوالقرآن. کتاب الانواء. کتاب الخیل. کتاب المیسر و القداح کتاب مشکلات\nالقرآن والمعارف و غیره همچنین خراسانیان در شعر و ادب عربی نیز پیشرفتند\nابو مسلم در نطق و خطابت مرد فصیحی بود. و بشار تخارستانی یکی از مشهور\nترین شعراء ملی خراسان و معروفترین سرایندگان عربی زبان است که روح\nادبیات قدیم خراسان را در ادب عرب داخل، و عشرت پرستی را تشویق و ترغیب\nو از دیگر طرف از مفاخر خراسانیان در برابر عناصر بیگانه دفاع کرده است او\nروزی اشعار ذیل خودش را بدون ترس در حضور مهدی خلیفه عباسی عرب قرائت کرد\n« گروهی (مراد از مخالفین او) مرا ناسزا گفتند، و همهٔ آنها احمق اند، حماقت\nایشان مدام باد گناهی ندارم که مستوجب دشنام باشم، ولی آنها ازین غمبناک"}
{"book": "adl1198", "page": 140, "text": "(۱۰۹)\nهستند که شرف من آفاق را فرا گرفته، شرف من از خراسان است و خاندان\nمن بسیار برجسته و بلند است، و من نیز که از قرع آن اصل ارجمند هستم، بواسطهٔ\nسعی خود سرفرازی یافته ام» (۱) خلیفه عباسی روزی از بشار پرسید از کجا\nهستی؟ جواب داد: «از آنهائی هستم که سواران بسیار دارند و در کار زار\nپایدارند یعنی از اهل تخارستان» همین شاعر خراسانی بود که عجم را به ترک\nموالات عرب تحريك ميکرد: «موالات» رسمی بود که عجمی ها برای حفظ\nشأن خودشان از تحقیر متعصبین خودها را به موالات یکی از قبائل معروف\nو معتبر عرب سپرده و منسوب مینمودند، در هر حال این شاعر نابینای خراسانی\nدوازده هزار قصیدهٔ عربی سرود ولی بعد از آنکه خلیفه مهدی عباسی او را در\nسال ۱۶۸ هجری باتهام زندقه بضرب تازیانه اعدام کرد، قسمت بزرگی\nاز اشعار او نیز از میان رفت.\nابوعطا سندی (متوفا در قرن سوم هجری) شاعر عربی زبان دیگر\nخراسانی است که مثل پدرش الکن بوده، وخلفاء اولیه عباسی او را بنظر\nنفرت میدیدند، چونکه ابوعطا عباسیان را در اشعار خودش مذمت میکرده است\nابوالفضل احمد بن ابی طاهر طیفور خراسانی صاحب كتاب المنثور و المنظوم\nشاعر فاضل و عالم عربی زبان قرن سوم هجری است که در سنه ۲۰۴ تولد، و\nدر ۲۸۰ فوت و در بغداد زندگی میکرد .\nعبدالله پسر امیر طاهر که یکی از فضلاء عصر خود بشمار میرفت در خط شعر\nو ادب نیز دستی داشت، او در یکی از قصاید عربی خودش در خطاب بمعشوقه میگوید:\n.... بس کن از آنچه که سرمایهٔ سخن کرده، برای محاوره و مفاخره وقت\n(۱) و هجانی معشر کلهدو حمق دام لهم ذاك الحمق\nليس من جرم ولكن غاضهم شرف العارض قد سد الافق\nمن خراسان وبيتي في الذرى ولدى المسعاة فرعى قد سبق"}
{"book": "adl1198", "page": 141, "text": "(۱۱۰)\nنداشته و مشغول هستم نیا کان من رو سپید، بزرگ شریف، نجیب و کریم بودند. پدر من نظیر و مانندی نداشت مانند پدرم کدام شخص صاحب عظمت و بزرگواری بود، بشنوئید که بود نگاه کنید بسینه چاک چاک آن مخلوع ( اشاره بقتل امین خلیفه عباسی ) که در اطراف آن قاتلین دلیر ( یعنی طاهر و خراسانی ها ) تجمع کرده بودند او بخاک افتاد و خاک آرامگاه او شد ملك او را مرگ و بلا در ربود پدرم سپاهی برای سر کوبی آن بت کشید که طول و عرض زمین بر آن سپاه تنگ شده بودشمشیرداران خراسان که مانند شیران بیشه هستند آنها جان خویش را در راه خدا داده اند، آنها جپان و بی اسلحه نبودند ... (۱)\nخراسانیان در طی قرون اولیه و ثلاثه هجری چنانچه در رشته های علوم اسلامی از قبیل تفسیر، حدیث، فقه، شعر و ادب، علم و حکمت و سائر فنون پیشر فتند و مثالی چند درینجا بطور نمونه ذکر شد، از دیگر طرف در بسط و نشر علوم و فنون و تهذیب و تربیت خراسانی در بین عرب و تمدن اسلامی بواسطه تحریر و تراجم خویش نیز پرداختند، و از آن جمله بودند موسی برمکی و یو سف برمکی که آثار پهلوی را در زبان عرب ترجمه کردند، محمد بن جهم برمکی نیز کتاب سیر ملوک الفرس را از زبان پهلوی در لسان عربی در آورد. فضل\n\n(۱) اقصرى عما لهجت به\nانا من قد تخبر فى نسبى\nفثغرا فى عنيك مشغول\nسلفى الغر المبا ليل\n\nو ابي من لا كفاه له\nانظروا المخلوع كلكله\nثاوى و الترب مضجعه\nقاد جيشاً نحو نا ئلة\nمن خراسان مصممهم\nو هم يزا لله انفسهم\n\nمن يسا و ى مجده قولوا\nو حواليه المقاويل\nغا له عنه ملكه غول\nضاق عنه العرض و الطول\nكليوث ضمها غيل\nلا معازيل ولا ميل"}
{"book": "adl1198", "page": 142, "text": "(۱۱۱)\n\nبن سهل وزیر معروف خراسانی ترجمان دیگری بود که کتابی از پهلوی\nترجمه و بحضور یحیی برمکی تقدیم کرد، و از همین جارو بعروج سیاسی\nروان گردید. بامر خاندان برمکی کتابهای «منکه» (در طب) و «سند\nهند» ( در نجوم و فلکیات ) با قصة «سند باد» وغیره نیز ترجمه و داخل\nزبان عرب گردید، وباین ترتیب افغانستان که دارای تربیت و تهذیب قدیمهٔ\nخراسانی بود ـ قسمتی از مجموع آنهمه را در تمدن عرب و اسلام داخل کرده\nو فلسفه الهیات و طب هند را با ریاضی و نجوم وهند سه خـود یکجا بعـرب\nآموختند، عربها به مذهب «سمنی» و فلسفه آن که میگویند : « علم را غیر\nاز حس مایهٔ دیگری نیست» نیز در ولایت سند آشنا شدند ، زیرا سمنی\nمذهب اینولایت وجزئی از مذاهب قدیم اریه ها بود .\nاز دیگر طرف موالی واسراء خراسانی که از ولایت باختر، هرات، مرو\nنیشاپور، سیستان، بلوچستان، سند و کابل وغیره در جنگها بدست عرب\nافتاده و بعد در ولایات عربی ساکن و مسلمان شدند، اکثراً با اخلاف خود\nدر خطوط علمی پیش رفته و امثال ابن زیاد سندی. ابو معشر نجیح سندی.\nحسین بوالحرس. بسام، سالم بن ذکوان، عبدالرحمن، باب، مکحول السامی\nسالم بن عجلان، حمیدالطویل، نافع وامثالهم اشخاصی در صف اساتید علم\nوادب و مؤلفین قرار گرفتند، شخصیت اینمردان خراسانی البته در نشر آداب\nو تهذیب خراسان در عرب بی تأثیر نبود. خاصهٔ هنگامیکه نفوذ سیا سی\nخراسان در خلافت عرب منبسط، وخلفاء اولیهٔ عباسی در قرن دوم هجری دست\nنشاندهٔ سرداران خراسانی، و اردوی خراسان در مرکز خلافت مقیم وحافظ\nامپراطوری خلفاء محسوب شد ـ (در وقت خلیفه منصور اردوی بغداد مرکب\nاز چهار دسته بود: خراسانی، یمانی؛ مضری، ربیعه، و در عصر هارون الرشید\nبیست هزار عسکر خراسان در بغداد موجود، وتکیه گاه استقر ار خلافت"}
{"book": "adl1198", "page": 143, "text": "(۱۱۲)\nبشمار می رفت در عهد مامون هم دولت عرب بیشتر يك دولت خراسانی بود\nتا عربی زیر احکام مستوفی ها رهشی ها از خراسان و عرب يكجا بامور\nدولت مقرر شده و بازیمله خراسانی ها سنگینی میکرد، بهمین جهت است\nکه مؤرخین، عصر عباسی را زمان قوت و غلبه خراسان و عصر ضعف عرب خواندند\nو لہذا تہذیب و تربیت خراسان در تشکیل تمدن اسلامی تأثیر عظیمی نمود و متعاقباً\nچون خراسانیان از اوائل قرن سوم هجری (۲۰۵) در داخله به تشکیل يك دولت\nمستقل خراسانی پرداختند البته برای ظهوريك تمدن اسلامی افغانستانی\nو شہنشاهی های بزرگ افغانی از قبیل صفاری سامانی غزنوی و غوری زمینه\nمساعد گردیده و در نتیجه افغانستان از حیث تمدن و تہذیب جهانگیری و فتوحات\nو خدمت به تعمیم دین اسلام از بزرگترین ممالك اسلام و شرق بحساب رفت.\nدر هر حال عرب دوره عباسی افغانستان را بنظر تکریم و احترام میدید\nمدعیان خلافت در خانواده عباسی مبلغین خودشان را فقط با اعتماد و امید بمردم\nخراسان سوق نموده و این ملت را برای انقراض امیرا طوری اموی بر همه\nممالك اسلامی ترجیح میدادند توده های عربی مخالف بنی امیه نیز راجع\nبظهور مردان خراسانی و بیرقهای سیاه ایشان احادیث و مقولاتی روایت\nو مردم را تقویه معنوی مینمودند: داؤد بن علی عموی خلیفه منصور عباسی\nبمردم می گفت :- ای اهل كوفه بخدا ما مغلوب و مظلوم و از حق خویش\nمحروم بودیم تا آنکه خدا خراسانیان را آماده کارزار نمود، آنها حق\nما را زنده و راه ما را هموار و چراغ دولت ما را روشن کردند و آنچه را که شما\nانتظار داشتید ایشان برای ما میسر گردانیده و خلیفه از بنی هاشم بدلخواه شما\nمقرر کردند، خراسانیان شعارها را روسفید و در برابر شامی ها غالب و فاتح ساختند.\nخلیفه منصور عباسی که خود قاتل ابو مسلم بود باز می گفت :\nای اهل خراسان شما یار و یاور ما هستید و دعوت ما بواسطه شما منتشر"}
{"book": "adl1198", "page": 144, "text": "(۱۱۳)\n\nشد استاد احمد امین مصری مورخ معاصر و مولف ضحی الاسلام از قول جاحظ عالم بزرگ قرن سوم هجری می گوید :- دولت بنی عباس خراسانی است و دولت بنی امیه عرب و بدوی بود. خلیفه منصور عباسی هنگام مرگ خودش بفرزند چنین وصیت میکرد :\nاهل خراسان را بتو میسپارم که از ایشان خوب نگهداری کنی ' زیرا اینها انصار ما بوده و هستند' جان و مال خود را در دولت ما گذاشتند ' محبت تو هیچوقت از دل شان بیرون نخواهد شد ' تو همواره بایشان نکوئی کن و از بدی ایشان اغماض نما ' در مقابل آنها از مکافات دریغ مکن و هر که از ایشان در گذرد' تو در عایله او پدر باش .\nدر شهر بغداد هم دروازۀ خراسان را دروازۀ « دولت » میخواندند چونکه دولت از ناحیۀ خراسان در بغداد داخل شده بود ."}
{"book": "adl1198", "page": 145, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 146, "text": "قسمت دوم\nطاهریان\nنگارش\nعلی احمد نعیمی"}
{"book": "adl1198", "page": 147, "text": "قسمت دوم\nطاهریان\nفوشنج:\nچون موضوع این فصل نگارش سلاله طاهریان هرا تست وطاهر موسس این خانواده از فوشنج می باشد تنها چند سطری در باب فوشنج نگاشته سپس بواقعات تاریخی میپردازیم:\nبطرف غرب شهر هرات حکومتی بنام غوریان واقع است که در ان شهری نسبتاً كوچك در بین مرکز غوریان و هرات بجانب جنوب دریای هری رود بنام زنده جان وجود دارد. این شهر عبارت از همان فوشنج تاریخی هرات می باشد (۱) ابن حوقل در قرن چهارم هجری وسعت و رقبه این شهر را نصب رقبه هرات نگاشته و اضافه کرده است که شهر مذکور مانند هرات دريك جلگه که دو فرسخ از کوه ها فاصله دارد واقع است (۲) وشهر خیلی خوش بنما وتماماً با اشجار محاط میباشد استحکامات شهر بسیار عالی و دورادور آنرا يك ديوار عظيم و يك خندق فرا گرفته است یاقوت آنرا بنام بوشنج يا فوشنج نوشته مستوفی فوشنج را در قرن ۸ هجری به نسبت هندوانه و انواع انگور آن مشهور دانسته چنانچه اقسام انگور آن بیکصد و چند نوع میرسیده و مستوفی اضافه کرده است که امتیاز دیگر این شهر از حیث آسیاب های بادی آن بوده است.\nدر حدود سنه ۷۸۰ هجری فوشنج از طرف تیمور باوجو داشتن دیوار های مرتفع وخندق های آبدار ! ومقاومت بی منتهای مردمان آن غارت وتاراج شد و آنگهی نظر به بعضی علل وجهات نامعلوم نام این شهر تاریخی\n(۱) صفحه ۹۱ آثار هرات مولفة خليل على افغان .\n(۲) لوستر انج مستشرق شهیر در مولفه خود بنام خلافت اراضی شرقيه ، رقبة شهر هرات را در آنوقت نیم فرسخ مربع مینگارد."}
{"book": "adl1198", "page": 148, "text": "(۱۱۰)\n\nمعدوم کردید بیهقی نام آنرا فوشنج یا پوشنج یا پوشنگ نوشته و اصطخری\nمیگوید که از آنجا طائفه زیادی از اهل علم ظهور کرده است (۱) شیخ ابولیث\nفوشنجی که یکی از اعاظم علمای بزرگ اسلام اند و همچنان شیخ ابو الحسن\nفوشنجی که از مشایخ بزرگ بوده و مزارشان تاحال در آنجا موجود است\nاز رجال علمی این شهر می باشند. (۲)\n\nظهور طاهر:\n\nچنانچه در فصل گذشته دیده شد پس از قبول شدن دین مقدس اسلام و انتشار\nآن در خراسان اما در میان آمدن خلافت های بنی امیه و بنی عباس، احساسات\nملیت خواهی و جنبش های ملی در هر گوشه و کنار خراسان شروع شده مردمان\nوطن خواه آن بهر سمت و سو بهر وسیله و واسطه که بود جمعیت هائی تشکیل داده\nسرکردگی سرداران قوم برای حصول آزادی و استقلال سیاسی را گذاشتند\nاین نهضت ها سالها پیش از طاهریان در بین مردمان هرات و سیستان و بلخ دیده\nمی شد تا آنکه در موقعیکه زمینه بکلی در اثر این جنبش ها و نهضت ها آماده شده\nبود هارون الرشید فوت کرد (۱۹۲) و پس از او در بین دو پسرش امین و مامون\nبر سر امر خلافت نزاع جاه طلبانه مدهشی بر پا خاست و نظر مامون را که از زمان\nپدر حکومت خراسان را بدست داشت رشادت و جوانمردی یکی از فرزندان\nآریه با هرات بخود جلب کرد و از او در مقابل امین كمك خواست این مرد نامی\nکه طاهر نام داشت و جهت قایم نمودن نفوذ خود به نزد عباسی ها و اغفال ایشان\nانتظار چنین فرصتی را میکشید دعوت مامون را پذیرفته با سپاه محدودی از\nمردمان خراسان بحزب امین و عناصر غیر خراسانی داخل گردید\n\n(۱) صفحه ۶ پاورقی کتاب از طاهریان تا مغل مولفه عباس پرویز\n(۲) آثار هرات اثر خلیلی افغان."}
{"book": "adl1198", "page": 149, "text": "(١١٦)\n\nنسبت طاهر:\nپدر طاهر مؤسس سلسلة طاهریان حسین نام داشت در موضوع نسب او اقوال مختلف ذکر شده که ثقه ترین آنها طاهر بن حسین بن مصعب بن زریق بن ماهان است. مطابق روایات مورخین و نویسندگان کسیکه قبل از طاهر از خانواده او اشتهار زیاد حاصل کرده بود مصعب بن زریق است که در فن کتابت مهارت بسزا داشته و علاوه بر آن در فضل و ادب و بلاغت مقام ارجمند را احراز کرده بود، مصعب در زمان خلفای عباسی در خدمت یکی از بزرگان و متنفذین بنام سلیمان بن کثیر خزاعی بشغل کتابت اشتغال داشته و بعد آمدتی هم به حکومت هو شنج یا فوشنج یا پوشنج یا پوشنگ هرات منصوب گردیده بود.\nحسین بن مصعب یعنی پدر طاهر هم که در آن ایام شهرت زیاد داشت و یکی از نجیب زاده گان هرات و صاحب نفوذ و اقتدار بود، در نظر عباسیان مورد احترام واقع گردیده در سنه ١٨٠ هجری به حکومت پوشنگ هرات مقرر گردید و تا سنه ١٩١ هجری که علی بن عیسی حکمران بلخ و خراسان نسبت بوی مظنون شده در پی قتلش افتاد به این وظیفه اشتغال داشت ولی درین موقع وضعیت خود را به نسبت مخالفت علی بن عیسی در خطر دیده خود را به دربار هارون الرشید که از وی به نسبت رسوخ و اعتبارش در بین قوم احترام زیاد مینمود رسانیده مورد تلطف و مهربانی واقع شد و بالاخره در سنه ١٩٩ وفات یافت در تشییع جنازه او خلیفه عباسی شخصاً حاضر بود (١)\nطاهر\nبه اتفاق تمام مورخین و نویسندگان محل تولد طاهر سر سلسله طاهریان\n(١) صفحات اول کتاب «از طاهریان تا مغل»"}
{"book": "adl1198", "page": 150, "text": "(۱۱۷)\n\nهرات ، پوشنگ است . درسنه تولد او اختلاف جزئی موجود بوده بعض\nآنرا در سنه ١٥٨ وبرخی در سنه ١٥٩ هجری می نگارند. تعلیمات ابتدائی\nوانتهائی او در تحت نظر پدرش حسین در داخل کشور صورت گرفته و در تعلیم\nو تربیۀ اوخانوادۀ جلیل القدر و با فضیلتش سهم بزرگی داشته است .شخص\nآزاد منش و آزادی خواه ومظهر تربیۀ احساسات وسجایای ملی قوم باستانی\nآریاها بود . تازمان مرگ هارون الرشید در تاریخ از او نامی دیده نمیشود\nولی شهرت وافتخارات فناناپذیر او از موقعی آغاز میگردد که در بین امین\nومامون پسران هارون الرشید در سرامر خلافت اختلاف پیدا میشودمامون\nاقتدار خراسان را سالها یعنی از زمان پدر در دست داشت از نفوذ وقوت\nاقتدار طاهر استمداد میگیرد وازین به بعد است که آوازۀ طاهر\nبلند میگردد و بالاخره با آنهمه قوت نفس وغرور ملی که دارد به مقصد\nدیرینۀ خود یعنی حصول استقلال و گذاشتن نام نيك در تاریخ کشور موفق\nمیگردد .\n\nفرماندهی طاهر بر افواج خراسان و فتوحات او\n\nهنگامیکه هارون الرشید خلیفۀ عباسی در سال ۱۹۲ هجری که جهت دفع\nنمودن فتنه و شورش رافع بن لیث بن سیار که در سنه ۱۹۰بنای طغیان را در\nماوراء النهر گذاشت بخراسان آمده در سنه ۱۹۳وفات یافت و پسرش محمدامین\nطبق وصیت نامۀ رسمی در بغداد به تخت خلافت نشست . در همان حال عبدالله\nمأمون فرزند کوچکتر رشید که از سال ۱۸۲ از طرف پدر حکومت عراق\nعجم و کرمان وفارس و مازندران وخراسان را یافته بود در مرو اقامت\nداشت . هارون در حیات خودوصیت کرده بود که پس از مرگ امین خلافت\nحق مأمون است ولی دوسال بعد از مرگ او امین به تحريك وزیر خود فضل"}
{"book": "adl1198", "page": 151, "text": "(۱۱۸)\n\nبن ربیع اول، قاسم برادر كوچك خود را كه از طرف پدر باره جزیره و ثغو روالی\nبودعزل كرده سپس نام مأمون را كه قرار وصیتنامه پدرولی عهد او بود از خطبه\nبیانداخت، و خطبه ولایت عهدی را بنام فرزند خود كه لقب الناطق\nبالحق را بدو داده بود خواند ( در سنه ۱۹٥ هجری ) .\nمأمون ازین حركت امین آزرده خاطر گردیده موقعیكه امین اورا از\nخراسان به بغداد طلب كرد از اطاعت وی سرپیچیده عاقبت آنها بجنگ و\nجدال كشید . این بود كه در سنه ۱۹۷ در همان فرصتیكه امین شصت هزار\nسپاه را به سرداری علی بن عیسی بن ماهان بجنگ برادر فرستاد تا او را گرفته\nبه بغداد با خود بیاورد مأمون، طاهر را كه چهار هزار عسکر دلیر و شجاع\nخراسانی با خود داشت، احضار كرده خواهش نمود تا در مقابل عساكر علی\nبن عیسی به جنگ امین پردازد .\nطاهر كه در دل منتظر چنین فرصتی بود به طرفداری مأمون\nکمر همت بسته تجهیزات و ترتیبات عساکر خود را تشکیل\nنموده بطرف ری حرکت کرد . طبری میگوید که مأمون در موقع\nحرکت، ری و قهستان وحلوان را بطاهر داده و گفت بدانستو بشتاب پیش\nاز آنكه علی بن عیسی آنرا تصرف نماید و تعداد عساکریکه به معیت طاهر بود به\nبیست هزار کس میرسید طاهر بطرف ری حرکت کرد و پیش از علی بن عیسی\nبه آنجا رسیده ترتیبات عسكری خود را قائم نمود و منتظر رسیدن حریف نشست.\nغلبه طاهر بر علی بن عیسی\nهنگامیكه طاهر استحکامات شهر ری را تکمیل نمود جاسوسان و پیش\nقراولان به اطراف و نواحی فرستاده منتظر وقت نشست. چون علی بن عیسی"}
{"book": "adl1198", "page": 152, "text": "(۱۷۹)\n\nسپهسالار امین با سپاه و لشکر زیاد به نزدیکی ولایت ری رسید طاهر با افسران\nو مشاورین خود در امر جنگ مشوره کرد . ایشان متفقاً بدین رای دادند که\nچون عده عساکر ما فوق العاده کم و بر خلاف دشمن بی اندازه قوی است باید\nما متحصن شویم تا قوت الظهر دیگر از طرف مامون بما برسد و آنوقت به حمله\nبپردازیم ولی طاهر نظریه ایشانرا رد نموده به حمله تصمیم گرفت، گفت اراده\nشما ضعیف است زیرا اگر ما در ری متحصن شویم مردم شهر از خوف علی بن عیسی\nبا ما مخالفت خواهند کرد و کار ما مشکل خواهد شد من چنین تعبیه دیده ام\nکه بیرون شهر رفته سنگر بگیریم و بتوکل خداوند بدون آنکه منتظر\nقوت الظهر باشیم حمله نمائیم. مجموع افراد خراسانی برای قائد و سپهسالار ملی\nخود متفق گشته پلان او را تمجید نمودند و عساکر طاهر در بیرون شهر ری در\nموضع فلوس معسکر ساختند و جنگ سخت و خونینی در بین بغدادیان و خراسانیان\nدر گرفت . شجاعت و پافشاری و مردانگی عساکر خراسانی در ین جنگ\nکه عدهٔ ایشان بمراتب از دشمن کمتر بود از حدمیان بیرون است. خلاصه\nبعد از چندین حمله و دفاع متوالی عساکر طاهر توانستند که قشون بغدادی\nرا عقب بنشانند . در اثنای عقب نشینی عساکر امین ، اصحاب و همر اهان\nطاهر تیری به جانب علی بن عیسی انداخت و به ضرب آن تیر او را بهلاکت\nرسانید (۱) مگر طبری میگوید که بالاخره طاهر و علی هر دو از صفوف\nعساکر خود برون آمده شروع بجنگ تن به تن نمودند و طاهر به هر دو دست\nشمشیر گرفته سر علی بن عیسی را ز در کلاه خود او را بدو نیم کرد و همه سپاه طاهر\nبه يكجا حمله نموده قشون بغدادی بهزیمت شدند و علی بن عیسی کشته شد (۲)\nذوالیمینین:\nچون بغدادیان در آن جنگ هزیمت یافته و علی بن عیسی کشته شد طاهر\n\n(۱) روضة الصفاء خواند میر صفحه ٦٧٤ جلد ٤ (۲) صفحه ٧١٦ طبری"}
{"book": "adl1198", "page": 153, "text": "(۱۲۰)\n\nاز فتح و پیروزی عساکر خراسانی نامه به مامون نوشت و سر علی بن عیسی را به نزد او فرستاد مأمون در جواب بطاهر نوشت که قرار معلوم تو با دو دست جنگ نموده ئی و تو هر دو دست راست است. از همه مردم از خراسان نیاری بیعت بستان و در بین نامه او را طاهر ذوالیمینین خواند (۱) اما مورخین راجع به لقب ذوالیمینین طاهر روایات زیاد ذکر کرده اند.\nغلبه طاهر بر عبدالرحمن بن جبله ابناوی وفتح همدان :\nاز شنیدن خبر شکست عساکر بغداد و شکسته شدن علی بن عیسی محمد امین سراسیمه گردیده فوراً يك عده عساکر زیاد تازه دم را بر گزده کی عبدالرحمن بن جبله بطرف فارس وری بمقابل طاهر فرستاد عبدالرحمن از سواره نظام و پیاده بیست هزار نفر با خود داشت و همه آنها با آذوقه فراوان و تجهیزات تازه مجهز بودند از طرف امین برای عبدالرحمن بن جبله اختیارات کامل داده شده بود وعساکر او همه از شجاعان و مردان جنگ آزموده انتخاب شده بودند.\nعبدالرحمن از بغداد حرکت کرده بشهر همدان فرود آمده و طرق وشوارع را تحت انضباط گرفته دیوارهای شهر را مستحکم گردانید و با آلات و ادوات مکمل برای جنگ و حمله آماده شد.\nوقتیکه علی بن عیسی مقتول گردید پسرش یحیی بن علی که باوی در جنگ با طاهر همراه بود با يك عده نفر و سپاه فرار نموده در بین راه همدان وری اقامت گزید و فراریان پدر را که بنزد او میرسیدند نگهداشته و آنها را دو با ره بجنگ با طاهر تشویق و تشجیع مینمود وضمنآ قضیه را برای امین نگاشته از او درخواست قوت الظهر نموده این است که امین به جواب او پر داخته عبدالرحمن را با قوه زیادی به پشتیبانی او فرستاد و برایش نوشت که تا رسیدن سپاه عبدالرحمن باید مدافعه و استقامت را از دست ندهد.\n\n(۱) طبری صفحه ٧٦٦"}
{"book": "adl1198", "page": 154, "text": "(۱۲۱)\n\nچون خبر آماده گی جدید عساکر امین ورسیدن عبدالرحمن باعدۀ\nزیادی از عساکر تازه دم به همدان بگوش طاهر رسید بلادرنگ بدان سو\nحرکت نمود عساکر متفرق وشکست خورده که با یحیی بن علی بن عیسی متفق\nگردیده و در بین راه خط جنگ را تشکیل داده بودند بمحض خبر ورود طاهر\nوعساکر مظفر خراسانی دچار هراس وخوف گردیده بدون مجادله ومقابله\nفرار نموده متفرق شدند طاهر به پیشرفت خود جانب همدان ادامه داده به\nنزديك شهر رسید درین وقت عبدالرحمن با عساکر خود از شهر بیرون\nآمده بر سپاه خراسان حمله کرد و جنگ مدهشی در گرفت طرفین در حالیکه\nتلفات زیاد میدادند استقامت و ثبات را از دست ندادند تا آنکه بالاخره\nعبدالرحمن پس از دادن تلفات سنگین عقب نشینی نموده بداخل شهر پناهنده\nشد وطاهر نظر به مقتضیات وتكتيك حربی به جانب شهر پیش نرفت و منتظر\nحملۀ ثانی عبدالرحمن گردید. عبدالرحمن چندی در داخل شهر همدان\nترتیبات و تدارکات زیاد دیده مجدداً بهنامحله را بر طاهر گذاشت و باری\nبا عساکر وبیرق های مجلل ومتعددی به اردو گاه عساکر خراسانی شتافت\nولی طاهر که سپهسالار و افسر دانشمندی بود و هر جنگ را از روی فکر\nو پلان فنی می سنجید هرگز از استحکامات خود در مقابل قشون عبدالرحمن پیش\nنرفته بجای خود ثابت و استوار اقامت نمود تا آنکه سپاهیان بغدادی از این\nحرکت او بغفلت افتاده به گمان اینکه خراسانیان از هیبت وصلابت ها بهراس\nشده اند بجانب معسکر طاهر بیباکانه پیش آمدند چون خوب نزديك شدند حمله\nطاهر شروع گردیده جنگ مدهشی در گرفت و از جانبین هزاران کشته و زخمی\nبر زمین افتاد اگرچه عدۀ عساکر طاهر نسبت به بغدادیان کمتر بود ولی طاهر\nوسپاه دلیر او صبر و مردانگی را از دست نداده پی در پی حمله می نمودند تا آنکه"}
{"book": "adl1198", "page": 155, "text": "(١٢٢)\n\nعلمدار عبدالرحمن برزمین هلاکت افتاد لشکر او دوباره بسوی شهر\nعقب نشینی نمودند . این مرتبه طاهر شهر را بکلی تحت محاصره قرار داده\nو روز بروز حلقه آنرا تنگ تر می نمود. چون راه شهر از هر طرف بسته شده \nبود و آذوقه و لوازم زندگانی به آن نمی رسید بالاخره پس از یکماه\nمحاصره اکثراً عساکر عبدالرحمن هلاک و مابقی دچار قحطی و گرسنگی\nشدند بنا بر ان عبدالرحمن به نزد طاهر کس فرستاده برای خود و عساکر\nمحصور خود امان خواست طاهر هم شرایط او را پذیرفته بغدادیان شهر\nهمدان را تخلیه و بطاهر وا گذاشتند . طاهر پس از تسخیر همدان به پاک\nنمودن اطراف و نواحی آنولا از وجود دشمن مشغول گردیده و در همین\nسنه ١٩٥ قزوین و بعضی شهرهای نسبتاً کوچک دیگر را از قبیل کورالجبال\nوغیره از دست عمال و کارمندان امین بیرون آورده متصرف گردید .\n\n* * *\n\nدر همان موقعیکه عبدالرحمن بن جبله با بیست هزار عسکر بطرف همدان\nفرستاده شده بود محمدامین بسرعت ممکنه سوارۀ نظام دیگری نیز از اهالی\nبغداد ترتیب داده بسرکردگی عبدالله و احمد پسران جریش (١) بكمك\nعبدالرحمن بجنگ طاهر فرستاد و به آنها امر نمود که به محل قصرالصوص\nفرود آمده و به اوامر عبدالرحمن سپه سالار کل لشکر مطیع باشند و به\nتحت نظر او بجنگ بپردازند بعضی میگویند که چون طاهر\nدرخواست و شرط تسلیم شدن عبدالرحمن را پذیرفت و عبدالرحمن شهر\nتخلیه کرد فی الفور خدعۀ حربی نموده در حالیکه بحالت تسلیم شدن به\nعساکر طاهر نزدیک میشد حمله ناگهانی نموده خراسانیان را غافل\n\n(۱) جزو دهم تاریخ طبری طبع مصر ."}
{"book": "adl1198", "page": 156, "text": "(۱۳۳)\n\nگیر کرد، ولی طاهر و سپاه دلیر او شجاعت و معنويات را از دست نداده\nاولا مدافعه و سپس به تعرض شدید پرداختند. جنگ مدهش در گرفت در حالیکه\nسپاهیان بغداد کشته و تلفات زیادی بجا گذاشتند منهزم گردیدند و عبدالرحمن\nشخصاً با عده محدودی از عساکر خود به جنگ تن به تن ادامه دادند و بالاخره\nعبدالرحمن کشته شد . سپاه شکست خورده او که به عبدالله و احمد پسران\nجرشی پیوستند در بین آنها نیز دهشت و هراس تولید نمود چنانچه عبدالله\nو احمد بدون آنکه با طاهر مقابل شوند راه بغداد را پیش گرفتند.\nاما بقول روضة الصفا خواندمیرامین برای عبدالرحمن سپاه تازه دم و قوت\nالظهر جدیدی فرستاد ولی به سر کرده گی عبدالرحمن جرشی و حسین بن علی\nبن عیسی و این لشکر هنوز تازه به قرناسین رسیده بودند که خبر شکست\nعبدالرحمن و کشته شدن او به آنجا رسید درین عساکر قوت الظهر بدون معطلی\nاز خوف طاهر و سپاه پیروز مند او رو بر گردانیده مجدداً رهسپار بغداد شدند.\nطاهر پس از فتح قطعی همدان و شکستن عساکر بغداد و کشته شدن\nعبدالرحمن بن جبله به پیشرفت خود ادامه داده خانقین را که فعلا در سرحد\nفارس و عراق واقع است از دست عمال امین بیرون آورد و داخل حلوان شد.\nو یکی از قصبات آنرا که بنام تلاشان بود معسکر خود قرارداده استحکامات\nساخت و خندق ها حفر نمود . پس از کمی توقف درین ناحیه، هرثمة بن ایمین\nکه با عده زیاد سپاه به كمك او از طرف مأمون فرستاده شده بود با و پیوست\nو طاهر بر حسب مكتوب مأمون تماماً شهرها وقصبات مفتوحه را به هرثمه\nس سپرده خود بطرف اهواز روانه شد.\nفتح اهواز :\nطاهر هنگامی که حلوان و نواحی متصرفی آنرا بنا بر امر مأمون به هرثمه"}
{"book": "adl1198", "page": 157, "text": "(١٢٤)\nبن الیمین سپرد جهت آنکه بیشتر از اهواز و چگونگی قوا و استحکامات دشمن\nبا خبر باشد يك عده سپاه خود را به سر کرده گی یکی از افسران خود موسوم\nبه حسین بن عمر رستمی بصورت پیش قراول بدا نسو سوق داد و خودش بعد از\nفراغت کارها به تعقیب او روانه شد حسین بن عمر رستمی در بین راه شنید\nکه محمد بن یزید مهلبی که از طرف امین حاکم اهواز بود از مقصد طاهر\nبا خبر گردیده و با عده زیادی عساکر بجانب جندی شاپور که در بین راه\nاهواز واقع بود حرکت کرده و می خواهد در آنجا استحکامات تدافعی جهت\nاهواز آماده نماید لهذا بطاهر خبر فرستاده و خود محتاطانه به پیشرفت ادامه\nداد طاهر بمحض شنیدن این خبر عده زیاد عساکر خود را بصورت\nقوة الظهر برای حسین بن عمر رستمی سوق داده خودش هم به تعقیب آنها\nبا متانت و شکوه زاید الوصفی روانه گردید ولی عساکر طاهر تا نزدیکی های\nاهواز به هيچ يك موانعی بر نخوردند و کسی را در بین راه نیافتند که با ایشان\nآماده مقابله و مقاتله باشند در چند فرسخی اهواز محمد بن یزید حاکم اهواز\nعساکر خود را به جهت مدافعه شهر بیرون کشیده جنگ سختی در گرفت\nو پس از کمی زدو خورد عساکر محمد بن یزید عقب نشسته به شهر پناهنده\nو محصور شدند بعد از چندی محاصره که در طول آن ترتیبات لازمه گرفته\nشده بود محمد بن یزید مجدداً برای شکستن و برهم زدن حلقه محاصره\nبا سپاه خویش برون آمده جنگ مدهش و تن به تن در گرفت بالاخره محمد\nبن یزید بضرب نیزه یکی از مردان طاهر مقتول شد و شهر اهواز بدست افواج\nپیروزمند ودلیر خراسانی مفتوح گردید.\nطاهر پس از فتح اهواز فوراً بعضی از بلاد دیگر یمامه و بحرين و عمان\nو غیره را که از متعلقات اهواز و بصره بود یکی عقب دیگر تصرف کرده از جانب"}
{"book": "adl1198", "page": 158, "text": "(١٢٥)\n\nخود حکمران مقرر نمود و بهمین طریق ظاهر شهرهای دیگر عراق را از قبیل\nکوفه وواسط وبصره وهمچنان مدائن متصرف شده برای مأمون بیعت گرفت\nوبدین صورت در سال ١٩٦ هجری تقریباً به استثنای دارالخلافه بغدادویکی\nدو شهر دیگر تمام عراق به حوزه تصرف وفتوحات طاهر درآمده ومردمان آن\nهمه به مأمون بیعت کردند و هم در همین سنه بود که داؤد بن عیسی که از\nطرف امین حاکم مکه معظمه ومدینه منوره بود امین را از خلافت خلع نموده\nبه جهت مأمون بیعت گرفت و آنرا برای طاهر فرستادوخود شخصاً بطرف مرو\nبه نزد مأمون شتافت.\n\nحرکت طاهر بسوی بغداد وفتح آن:\nطاهر پس از آنکه به نزدیکی بغداد رسید بنای محاصره آنرا گذاشته\nبهرثمه بن ایمین که درحلوان بود نامه نوشت واورا باعده ازلشکریانش به\nجنگ بغداد طلب نمود .چون هر ثمه به او یکجا شد متفقاً بمحاصره شهر\nاقدام نمودند وروز بروزحلقه محاصره بربغدادتنگ ترشدو اهالی از مضيقه\nوچور وچپاول وبی أمنى عساکر محصور محمدو اوباشان شهر بستوه آمدند.\nبعد از چندین ماه محاصره اکثر افسران ومتنفذین سپاه محمد یکی بعد دیگر\nبه طاهر تسلیم شدند تماماً سال ۱۹۷بمحاصره بغداد گذشت وصبروتحمل عساکر\nومردمان شهر بغداد به تحلیل رفت در اواخر ایام محاصره چیز یکه بیشتر\nامین را مضطرب و آشفته ساخت تسلیم شدن على فراهعردفگهبان دروازه قصر\nصالح بود که برای طاهر خط نوشته امان خواست وضمانت نمود که هر قدر\nآلات وادوات جنگ و آذوقه که بدست دارد به اوتسلیم نماید طاهر هم پیشنهاد\nوشرایط اوراپذیرفته در شب ١٥جمادی الاخر ١٩٧ يك عده افسران وعساکر\nرشید خو را مانند ابوالعباس یوسف بن يعقوب بادغيسى و غيره جهت تسليم"}
{"book": "adl1198", "page": 159, "text": "(١٢٦)\n\nگردیدن او فرستاد. و همچنان تسلیم شدن محمد بن عیسی به طاهر نیز امین را\nپریشان و مأیوس ساخت زیرا بدو اعتماد زیاد داشته و رئیس مستحفظین خویشش\nمقرر نموده بود! لهذا محمد امین خود شخصاً با یکجهان مایوسی در حالیکه\nمنتظر هرگونه پیش آمد شوم بود بیرون آمده مردمان شهر و عساکر از مشاهده\nاو کمی بهیجان آمده با عزم بعقب او جانب دروازۀ قصر صالح که در آن افسران\nو عساکر خراسان وجود داشتند حمله بردند جنگ سختی در گرفت و در\nنتیجه ابو العباس بادغیسی افسر رشید طاهر باعدۀ از سپاه خویش کشته شد\nو ما بقی خود را نزد طاهر کشیدند خلاصه بهمین طریق محاصرۀ بغداد تقریباً\nیکسال و چند ماه بطول انجامید تا آنکه بالاخره طاهر بکلی امین و سپاه او را\nمنکوب و مغلوب نموده شهر را تصرف کرد و در ماه صفر ۱۹۸ هجری امین را\nبقتل رسانیده سر او را به خراسان به نزد مأمون فرستاد. (۱)\nطاهر بعد از فتح بغداد تقریباً مدت یکسال یعنی تا ۱۹۹ هجری بحیثیت\nوالی عراق و بلاد جبل و فارس و اهواز و حجاز و یمن در بغداد مقرر بود.\n\nتقرر طاهر بحکومت شام و جزیره و غیره:\n\nدر سال ۱۹۹ مأمون حسن بن سهل را به ولایت عراق حاکم مقرر نموده و\nبطاهر نوشت تا آنولایت را به او تسلیم نموده خودش به شام برود و نصر بن\nشيث عقیلی را که بعد از مرگ امین بنای بغاوت و سلحشوری را گذاشته\nبود منقاد نموده زمام حکومت آنرا بدست خود بگیرد. طاهر هم بر حسب\nامر مأمون عراق را به حسن بن سهل سپرده خودش بجانب شام روانه شد.\n\n(۱) فتح شهر بغداد و قتل امین را بعضی ها در ماه محرم همین سال نوشته اند چنانچه\nملك الشعراء بهار در حاشیۀ نمبر اول صفحه ۳۵۰ مجمل التواریخ والقصص آنرا به ۲٠ محرم\n۱۹۸ نگاشته است و عوضاً حب مجمل التواریخ می نویسد که امین در ماه محرم همین سال گذشت!"}
{"book": "adl1198", "page": 160, "text": "(۱۲۷)\n\nو دررقه با نصر بن شبث بن سوا رجنک شدید و مدهشی کرده او راشکست دادو خود\nزمام حکمر وائی شام و موصل وجزیره وغیره را بکف با کفایت خویش گرفت:\n\nدر سنه ۲۰۶ مامون از مر وقصد حرکت را بسوی بغداد نموده از\nراه فارس بد انجا وارد شد و عند الورود طاهر را از رقه به بغداد خواست\nچون از او احسان زیاد دیده بود وخلافت وی مرهون شجاعت و مردا نگی\nو ایثار او بودحکومت بغداد و شحنه گی آن را بوی تفویض نمودا گر چه مامون از\nخدمات و کار روائی های طاهر تقدیر و قدردانی زیاد می نمودو لی در دل به نسبت\nمقتول شدن امین برادرش بدست او ازوی نفرت داشت و از طرف دیگر هم\nمامون به نسبت شخصیت بزرگ و احساسات ملت خواهانه که درطاهر سراغ\nداشت از او بی اندیشه نبوده خیلی ها میترسید و هراس داشت چون طاهر در\nاواخر تقرر خود به بغداد وضعیت مامون را با خود دگر گون یافت و از\nضمیرش باخبر گشت صلاح را بدین قرار داد که فرصت را از دست ندهد\nوبهرو سیله است خود را بخراسان برساند.\nتقرر طاهر بحکومت خراسان واعلان استقلال\nلهذا به احمدابی خالد وزیر مقرب مامون پیوسته او را تحريك نمود\nتا فرمان حکومت خراسان را برای وی از نز دخلیفه حا صل نماید چون\nمامون از افکار واحساسات طاهر واقفیت داشت ومیدانست به محض آنکه\nبخراسان یعنی به وطن خویش برسد وضعیت خودرا تقویه نموده بر علیه\nخلافت عباسی اعلان حریت خواهد دادـ در اول امر از امضای فرمان امتناع\nورزید ولی با ثر اصرار واعتبار وضمانت احمدابی خالد وزیر خویش\nفرمان اورا به حکومت خراسان امضا کرد بقول طبری طاهر بر وز جمعه"}
{"book": "adl1198", "page": 161, "text": "(۱۲۸)\nيك شب پیشتر از ذیقعده سال ۲۰٥ سمت خراسان حرکت نموده حکومت\nآنرا در ایدست خود گرفت و از یگانه فرصتیکه برای حصول استقلال و آزادی\nخراسان بچنگ آورده بود استفاده شایانی کرده شب و روز خود را تقویت\nنمود تا آنکه پس از تقريباً يك ونیم سال یعنی بروز جمعه ٢٤ جمادی الاخر\nسال ٢۰٧ هجری بعد از ادای نماز جمعه بر منبر برآمده نام خلیفه را از خطبه\nانداخته و نعره آزادی را به آسمان بلند نموده پرچم استقلال را در فضای\nکوهسار آریانا به اهتزاز در آورد.\n\n* * *\n\nمرگ طاهر :\nموقعيكه مامون فرمان حکومت طاهر را بر خراسان اعضا نمود به نسبت\nنگرانی خاطر یکه از او در دل داشت جهت آنکه همیشه از رویه و حرکات\nاو با خبر باشد گلثوم بن ثابت را بریاست اداره پسته خراسان مقرر کرد\nتا دائماً اوضاع و افعال طاهر را مراقبت نموده و یرا از آن با خبر سازد\nو نیز احمد بن ابی خالد وزیر مامون چون از طاهر به نزد خلیفه ضمانت\nکرده بود که مخالفت نه نماید یکی از ملازمان مقرب و محرم خود را در ظاهر\nبه طاهر بخشید تا بخدمت او باشد ولی در باطن به آن غلام امر و دستور داد.\nهر وقتیکه طاهر بنای شورش و آزادی را بگذارد به قتل او اقدام نماید.\nاین بود که طاهر پس از انداختن نام خلیفه از خطبه و اعلان حریت در خراسان\nبقصر نشیمن خود مراجعت کرد ولی بزودی احساس علالت و مریضی نموده در شب\nهمان روز بصورت فجائی که بظن غالب مسموم شده باشد دنیا را پدر و د گفت\nو نامی از خود برای فرزندان آریانا گذاشت که تا ابد در دامان افق\nخراسان ثبت خواهد ماند."}
{"book": "adl1198", "page": 162, "text": "(١٢٩)\n\nمکتوب :\n\nشخصیت بزرگ طاهر که در تاریخ افغانستان از شخصیت های فراموش\nنشدنی است مظهر اخلاق بزرک منشی، ملت پرستی، عدالت خواهی، ضعیف\nپروری، و بسیار سجایای پسندیدۀ دیگر می باشد. علم ودانش وهنر درستی،\nحسن اداره وسیاست کشورداری او را کمتر شاهی داشته است. میخوا ستیم\nدر زیر عنوانی مخصوص از شخصیت وسجا یای ا خلاقی وسیاست کشور داری\nاو بحث کنیم ولی ابی جعفر بن محمد بن جریری الطبری در تاریخ معروف\nخود موسوم به « تاریخ الا مم وا لملو ك » مكتو بى\nاز طاهـر عنـوان پـسر ش عبـدا لله نـقـل میـكند كـه از آ ن\nمى توان تماماً صفات وسجایای اورا استنباط كردلهذا عينآ بعض نكات برجسته\nآنرا ذکر میکنم (۱) در ین مکتوب طاهر عبد الله را که از طرف ماهون\nبحکومت شام مقرر شده بود در اخلاق و امور کشور داری چنین توصیه مینماید\n« می باید بخدا و ندیکه و احد و بیخو د شر یکی ندارد تقوی و پرهیز گاری نمائی و از\nوی بترسی واز غضب و غیظ او دوری بجوئی ورعیت خودرا حفظ وحمایت نمائی\nواو قا تیرا که خداوند ترا خلعت عاقبت و لباس سلامت پوشانیده است به\nذکر او تعالی وبرای عقبی و مفاد خود و آنچه که تو بغرض آن روان\nهستی وازان مسئول می باشی سپری نما، وبه تمام چیز های مذکور طوری\nعمل کن که خدای بزرگ ترا حفظ و نگهداری نمو ده از عذا ب خو د\nودر دو آلام عقاب خود در روز قیامت نجات و رستگاری بخشد زیرا خدای\nبزرگ بتو ا حسان فرموده و شرافت خو یش ر ا برا یت مبذو ل ولا ز م\nساخته است كـه امو ر' عبـادو بند گان خو دراید ست تو سپر ده است\nو ترا بکستر ایدن عدالت و اقامه حقوق وحدود الهی در بین آنها مكلف\nگردانیده و بدفاع از اوشان واز وطن اوشان و حمایت خون آنها و استقرار\n\n(۱) صفحه ٢٥٨ جزء دهم تاريخ الا مم و ا لملوك مولفه ابی جعفر طبری."}
{"book": "adl1198", "page": 163, "text": "( ۱۳۰ )\nاهمیت طرق وفراهم ساختن راحت و رفاهیت ایشان درامور زیست وزندگانی\nمامور ساخته است بباید دانست که خداوند از چیزیکه بالای تو فرض\nگردانیده است مواخذه و پرسش کردنی است .\nبه آنچه از طرف خدا بر تو فرض است قیام نما و در چیزیکه میل\nورغبت می‌نمائی و یا از آن نفرت و کراهیت میکنی برغبت و نفرت خود\nاز عدالت صرف نظر مکن خواه برای مردمان قریب تو باشد و خواه برای\nاشخاص بعید عقیده و گمان خود را نسبت بخداوند نيك بگردان رعیت\nبا تو است ونيك می شود ، به هيچيك از کسانیکه خود اوشا نرا مقرر\nمینمائی قبل از کشف و معلوم نمودن تهمتیکه به آن متهم میشوند\nشتاب مکن زیرا ایراد تهمت به اشخاص پاك و بری و گمان بد به آنها گناه است .\nگمان نيك را نسبت به اصحاب خود برای خویش خصلت وحالت شخصیه\nبگردان و گمان بد را درباره آنها از خود دور کن واز ایشان بگذر و این\nکار ترا به حسن رویه و اطاعت و مدارا باوشان كمك مینماید . باید دانست\nکه به گمان نيك قوه و راحت می یابی و رأفت بر رعیت ترامانع نمیگردد\nکه از امور خود و از باخبری حکمداران و حمایت و حفاظت رعیت و تحقیق\nو تفکر در اسباب برقراری و صلاح آنها پرسش و جستجو نمائی بلکه بایست\nاز امور حکمداران باخبری شود و حفاظت رعیت و تدبير حوائج وفراهم\nآوردن ضروریات آنها بعمل آید . این چیزها و امثال آنرا اختيارنما .\nحدود واوامر الهی را بالای مجرمین و جنایت کاران بر حسب منزلت\nشان و بقدريکه مستحق می شوند قائم و اجراء دار . و هيچگونه سستی ومعطلی\nرا در آن روا مدار و مجازات و عقوبت اشخاص را که مستلزم سرزنش و عقوبت\nمیشوند به تأخیر میانداز زیرا اگر درین باره تفریط بنمائی این تفریط\nحسن ظن و گمان نيك ترا فاسد میگر داند ."}
{"book": "adl1198", "page": 164, "text": "(۱۳۱)\n\nمردم صادق وصاحب صلاح را دوست و عزیز بدار و اهل شرف را بحق معاونت\nو امداد کن . بضعفا و بیچار گان صله رحم بدار بعه و این کار خود منتهی\nرضامندی خدا و تائید امر اورا طلب نماو ثواب آنرا در دار آخرت التماس\nکن . از خواهشات بدو هوای نفس اجتناب نماو فکر خود را از آن مصروف\nگردان و به رعیت خود برائت و پاکی خویش را از آن آشکارساز ، سیاست\nآنها را باعدل توأم و قرین گردان در اثنای غضب خود را ضبط نموده حلم ووقار\nرا اختیار کن . باید ذخائر و گنجی که تو آنرا برای خود فراهم میاوری\nعبارت از نیکو کاری، تقوی، عدالت، اصلاح امور و احوال رعیت، عمران\nو آبادانی ممالك ووطن آنها وتفقد وجستجوی امور، وحفظ خونها وفریاد\nرسی مظلومین باشد .\nگناه راهر گزحقیرمشمار ، بشخص حاسد قطعاً ميل ورغبت منما و به فاجر\nترحم مدار باآدم کافر هر گز نپیوندو بادشمن مداهنه نکرده سخن سخن چین\nرا تصدیق مکن و به شخص غدار اعتماد نه نموده و فاسق و گمراه را امداد\nمکن هیچ انسانی را تحقیر و هیچ گدا و فقیری را تردید منما روزها را عبث\nمگذران از ظالم هراس نداشته باش و از او چشم پوشی وغفلت مکن .\nامور واحوالعسکری خودراتفقد وجستجو نموده ارزاق شانر اوافر ووسائل\nمعاش ایشانر اوسيع گردان تا خدا وند بذریعۀ آن فاقه کی وتنگدستی شانرا\nرفع کند واحوال ایشان منظم شده و استقامت پیدا نماید و در دلهای شان\nنسبت به اطاعت وامر تو اخلاص وخوشنودی زیاد گردد .\nکار هرروز خودرا درهمان روز انجام داده و بفردا به تا خیر نینداز و\nشخصاً به آن مواظب باش چه فردا کارها و اموری در پیش دارد که ترا از انجام\nکار پس افتاده روز گذشته باز میدارد وبدانکه هرروزیکه تیرمی شود ا مور\nآنهم به همان روز رفتنی است اگر کار یومیه خودرا انجام دادی نفع وبدن"}
{"book": "adl1198", "page": 165, "text": "(١٣٢)\n\nخودرا آرام ومستریح میگردانی وامور حکومت را قائم ومستحكم مینمائی.\nبرای مریض ها بیمارستان ها برپا كن و آنها را در آنجا جا گزین سا خته برای\nشان پرستار وخدمتگار مقرر نما تا پرستاری شان را بنمایند واطبارا موظف\nگردان تا امراض و ناخوشی های ایشانرا معالجه وتداوی نمایند وخواهانت\nوحاجت آنها را برآراما بطوریکه در بیت المال سبب اسراف نگردد .\nبمامورینیکه بحضورت مشغول وظیفه اندوهمچنان به نویسندگان حضور\nخود، برای هر کدام یك رقمی را معین کن تادر آنوقت برای امضای مکاتیب\nیا اخذ هدایات به نزدت حاضر شوند وچشم و گوش وفهم وعقل خودرا برای\nچیزیکه بتوعرضه وتقديم میدارند فارغ ساخته مكرراً در آن فکر وتدبیر\nبنما و آنگاه چیزیکه موافق به حزم ومطابق به حق باشد آنرا امضا كن وچیزیکه\nمخالف آن باشد برای ثبوت وتحقیق وپرسش محول گردان .\nاین مکتوب را که برایت نوشته شده است بدرستى بفهم ودرآن غورو\nفكر كن و بر طبق آن عمل نما و در جمیع ا مو ر خو یش از خدا و ند\nمعاونت وامداد بخواه وخیر طلب کن زیرا خداوند طرفدار صلاح وطرفدار\nاهل صلا ح می باشد بایست بزر گتر ین سیر ت و بهترین رعیت توهمان\nچیزی باشد که در آن رضای اوتعالی است\nمن ازخدا وند آرزو می نمایم که بخوبی ترا توفیق ورشد عطا فرموده\nوحفاظت کند !\nچون طاهر آن عهد نامه ومكتوب رابرای پسر خود عبدالله نوشته فرستاد\nمخالفین قضیه را طور دیگر بسمع مأمون رسانیدند تا آنکه مأمون مکتوب\nرا خواسته بحضور خود خواند وبعداز اتمام چون سراپا مطابق آئین خداوندی\nودین مقدس اسلام وسیاست کشور داری وخیرونیکو کاری بودخیلی خورسند"}
{"book": "adl1198", "page": 166, "text": "(۱۴۳)\nگردیده امر داد که مضمون آنرا بصورت متحدالمال به تمام حکام وعمال ولایات صادر نمایند .\nچون طاهر مرد متدین وصاحب اخلاق ورویۀ نیکوودرعسکری فرماندار رشید بود در جلب نمودن قلوب وافکار مردمان ورعیت خود مهارت بسزائی داشت در تربیت نمودن شعرا وعلما ودانشمندان پیوسته سعی ومجاهدت می‌نمود وخودش هم عالم زبردست وشاعر بلند قریحه بود چنانچه صاحب کتاب «ازطاهریان تا مغل» میگوید که ازطاهر وعبدالله پسر او که دارای طبع عالی شاعرانه بودند اشعار نیکو ومتین بیادگار مانده است در کتب ادبی توقیعات ونوشته جات آنان باقی ودلیل بزرگی بر فضل وهنر آنان به زبان عربی می‌باشد.\nطلحه بن طاهر\nپس از آنکه طاهر پرچم آزادی واستقلال را درخراسان بلند نموده بنای حکومت ملی را گذاشت و درشب همان روز بطورناگهانی وفات یافت طلحه پسر او بر تخت امارت خراسان جلوس نمود .\nدرجلوس طلحه بعد از پدرش طاهر، اختلافاتی موجود است بعضی ها میگویند که بعد ازطاهر پسرش طلحه که در هنگام مرگ اوحضور داشت به امارت خراسان برگزیده شد (۱) وبرخی دیگر روایت کرده اند که چون طاهر بمرد و پسرش عبدالله که نسبت به دیگر اخوان و برادران خود شهرت و نفوذ زیاد داشت وحاکم شامات بود، ازطرف مأمون به حکومت خراسان به رسمیت شناخته شدولی چون خود عبدالله هنوز با نصر بن لیث در رقه مشغول بود طلحه برادر خودرا به نیابت خویش برخراسان گماشت (۲) بهرحال اصل قضیه هرچه باشد باشد ولی باید گفت که چون کلثوم مخبر ورئیس پوسته خانه خراسان\n(۱) زين الاخبار گردیزی طبع برلین\n(۲) روضة الصفا خواندمیر درحالیکه امارت مستقیم طلحه را بعد ازطاهر تصدیق میکند ازروایت اخيرالذكر ذکر می‌نمایند ."}
{"book": "adl1198", "page": 167, "text": "(١٣٤)\nاولا خبر اعلان حریت و سپس مرگ طاهر را یکی بعد دیگر به مأمون نوشت\nمأمون هم که از پیش نفوذ و اقتدار طاهر و خاندان او را در هرات و سیستان\nو غیره ولایات خراسان میدانست و از آن در هراس بود بعد از مرگ طاهر\nجنگ و جدال را با طاهریان مصلحت ندانست زیرا میدانست که اگر اندک\nمخالفتی از خود در مقابل آنها اظهار نماید از دو طرف مورد حمله قرار\nخواهد گرفت یعنی از طرف شام عبدالله طاهر که لشکر و سپاه زیادی\nبا خود داشت بر او حمله می‌آورد و از جانب خراسان طلحه بر او لشکر میکشید\nو وضیعت خلافت بغداد در خطر می‌افتد لهذا بهترین سیاست وقت آنرا دانست\nکه باید با طاهریان هرات از در مصالحت و آمیزش پیش آمده پیوسته با\nایشان روابط دوستانه و همکاری قریب داشته باشد اینست که پس از طاهر\nبمصلحت ابی احمد وزیر خویش حکومت عبدالله و یا بروایت دیگر طلحه\nبرادر او را در خراسان برسمیت شناخت.\nطلحه مانند پدر خود طاهر مرد بسیار فاضل و فرمان فرمای عاقلی بود در سلوك\nو شکیبائی و عدالت و تعمق در امور کشوری از پدر ارث فراوان داشت. اگرچه\nشخص عالم و کار فهمی بود ولی در زمان حیات پدر مانند عبدالله برادر خود\nشهرت و نفوذ کاملی از نقطۀ نظر جنگجوئی و کشور گشائی حاصل\nنکرده بود لهذا در کتب و تواریخ کمتر از او صورت مفصل ذکر شده است.\nدر سال ٢٠٧ هجری طاهر حکومت سیستان ابد و تفویض نمود (١) و چون بعد\nاز پدر به حکومت تمام خراسان رسید از وقایع مهم دورۀ امارت او در خراسان\nتنها جنگ‌ها و زد و خورد‌های وی با حمزه سیستانی می‌باشد که از زمان\nخلافت هارون الرشید در سیستان بر علیه عباسیان خروج کرده و قسمتی\nاز خراسان و کرمان تسلط یافته بود در این جنگها طلحه همواره به حمزه\nغالب آمد و او را شکست‌های پی در پی داد.\n(١) صفحۀ ١٨١ تاریخ سیستان طبع طهران."}
{"book": "adl1198", "page": 168, "text": "(١٣٥)\n\nدر زمان حکومت طلحه که تقریباً هفت سال دوام کرد به استثنای سیستان\nکه در آن چند مرتبه بتوسط حمزه اغتشاشات رو داده و آنهم بزودی منطفی و\nرفع گردید، باقی در تماماً خراسان امنیت و رفاهیت حکمافرما بود، در روابط\nحکومت خراسان و خلافت عباسی بهبودی محسوس گردیده، روز بروز متین تر و\nمستحکم تر میشد، بالاخره طلحه در روز ۱شنبه ٢٦ ربیع الاول سال ٢١٣ هجری\nوفات یافت باتفاق کلیه مورخین طابحه بن طاهر امیر فوق العاده حلیم، متواضع\nو نیکو سیرت بود و در تدین و دیانت شعاری شهرت تام داشت و در علم صرف\nو نحو از علمای معتبر بشمار میرفت .\n\nعبدالله بن طاهر\n\nاگر چه بعد از طلحه حکومت خراسان به برادرش عبدالله طاهر تفویض\nشد ولی چون عبدالله در آنوقت به دنیور علاقه فارس و آذربایجان به سرکوبی\nبابک خرمی مشغول بود، علی بن طاهر برادر خود را به نیابت خویش بحکومت خراسان\nگماشت ولی بعد از انقضای مدت قلیلی بعضی از مردمان فارس بر علی شوریده\nبدهی از نیشاپور هجوم بردند و علی در آن جدال کشته شد چون قضیه بسمع\nعبدالله طاهر رسید در رجب سنه ٢١٥ عزیز بن نوح را بصورت مقدم الجیشی\nبا ده هزار نفر جهت فرونشانیدن آتش اغتشاشات سوی نیشاپور فرستاد و\nبدین وسیله شورش و انقلابات را برطرف نمود .\nعبدالله طاهر، محمد بن حمیدالطاهری را تا رسیدن خود به نیشاپور به آن جا\nمقرر نمود، ولی چون عبدالله به نیشاپور آمده از ظلم و نا انضافی او باخبر شد\nاو را عزل نموده خود حکومت خراسان را بدست گرفت.\nعبدالله بن طاهر در سال ١٨٢ هجری تولد یافته و در حیات پدر نظر به لیاقت\nو کاردانی و خدمات و کشور گشائی مانند طاهر پدر خود توجه خلیفه را\nبخویش جلب نموده مورد اعتماد وی واقع گشت، هنگامیکه مأمون طاهر را"}
{"book": "adl1198", "page": 169, "text": "(١٣٦)\nبحکومت خراسان فرستادچون از طرف او مطمئن نبود و اوضاع وافکار\nاو را بکلی میشناخت ومیدانست که بالاخره درمقابل او اعلان آزادی میدهد\nبرای آنکه چیز بسیار عزیزی از او در گرو داشته باشد پسرش عبدالله را\nبعوض پدر به ریاست امنیه و حکومت بغداد گماشت . وازاو همواره احترام\nو تکریم میکرد تا آنکه یحیی بن معاذ حاکم شام وجزیره فوت کرد .طبری\nدر ضمن وقایع سال ٢٠٦ هجری میگوید که: «مامون پس از آنکه خبر فوت\nیحیی بن معاذ را شنید موقتاً پسرش احمد را بحکومت آنجا مقررنمود عبدالله\nطاهر را در ماه رمضان بحضور خود طلبیده بوی گفت : از يك ماه بدين طرف\nاز خداوند استخاره میکنم و امیدوارم که خداوند این استخاره مرا خیر\nحقیقی برایم بگرداند مردم را می بینم که پسر خود را توصیف مینمایند تا او\nرا بلند گردانند لیکن فرایض و فوق از آنچه پدرت راجع بتو توصیف کرده\nاست یافته ام . مسئله اینست که یحیی بن معاذ فوت وپسرش احمد که شخص\nبی کفایت است جانشین وی گردیده لهذا لازم دیدم که ترا بولایت مصر\nمقرر و بمحاربه نصر بن شبث مامور گردانم»\nبدینطریق عبدالله درسنه ٢٠٦ بحکومت ولایت شام وجزیره مقرر گشته با عساکر\nوسپاه زیادی بدانر و حرکت نمود ' وبعداز محاربات شدید وطولانی تماماً\nولایات شام وجزیره را ازوجود نصر بن شبث عقیلی وهمراها نش پاك كرده او را\nاسیر و در بغداد به نزدمامون فرستاد و خود بحکومت مستقل آنجا بپرداخت\nفتح مصر :\nچون عبدالله از مسئله بن شبث عقیلی در شام ورقه فارغ گشته اورا اسیر گرفته\nو به خلیفه فرستاد مامون مکتوبی برایش فرستاده او را برفتن بجانب مصر امر\nنمود عبدالله فوراً تدارك سپاه و نفر خودرا دیده بدانر و حرکت نمود دراین\nوقت مصر به تصرف عبیدالله بن اسیری بود.چون عبدالله طاهر به مصر نزديك\nشده و بمسافه يك منزل آن رسید یکی از صاحب منصبان خود را بطرف مصر"}
{"book": "adl1198", "page": 170, "text": "(۱۳۷)\nبصورت پیش قدم فرستاد تا بداءنجار فته برای معسکر وی موضعی را انتخاب نمایند\nچون این خبر به ابن السری رسید ببايك عده عساکر منتخبه خویش جهت\nمقابله و دفع عسکر عبدالله طاهر عازم شد. جنگ سختی در بین طرفین در گرفت\nولی چون عده عساکر عبدالله طاهر کم بود صاحب منصب او فورا بدست یکی\nاز چابک سواران خود اطلاعی برای عبدالله طاهر فرستاد و عبدالله خود با\nعساکر وسپاه سواره خویش بکمك او روان شد و قبل از آنکه عبدا لله\nبعد از يك حمله بحملۀ دوم به پردازد ابن السری منهزم گردیده به فسطاط\nمحاصره شد بالاخره شرائطی پیش کرده شهر را تخلیه نمود و خود فرار اختیار\nکرد . بهمین طریق عبدالله اولا اسکندریه و سپس به تدریج کلیه شهر ها\nواراضی مصر را تسخیر نمود و فتح آن بقول طبری در سنه ۲۱۱ به انجام\nرسید در همین سال عبدالله از مصر به بغداد مراجعت نموده چنانچه پیشتر هم\nگفته شد متعاقبا آدر آذربایجان بدفع ببايك خرمی که چندین بار سرداران\nوعمال خلیفه را منهزم ساخته بود پرداخت .\nدر همان حال چون برادر عبدالله ، طلحه بن طاهر در خراسان فوت کرد\nوعلی بن طاهر برادرش که به نیابت او در خراسان حکومت میراند کشته شد\nعبدالله بسرعت زیاد بايك راهقب شتابده بحکومت خراسان شتافت و در\nزمان حکمرانی او کرمان نیز به جزء حکومت خراسان داخل گردید .\nعبدالله پس از آنکه بر حکومت خراسان جلوس کرد روابط سیاسی خراسان\nرا با خلافت بغداد بیشتر نزديك ساخت . چنانچه در اکثر اغتشاشاتیکه\nدر فارس و طبرستان وغیره جاها بمقابل دولت مستعصم عباسی روداده با خلیفه\nكمك اخلاقی نموده بر اشرار تاخت و آنها را اسیر یا مقتول نمود، از جمله در\nسال ۲۱۹ هجری بدفع محمد بن قاسم که از اولادۀ حضرت علی کرم الله وجه\nبوده و در طالقان فارس بمخالفت ابواسحق معتصم قیام نموده اقدام نموده\nعاقبت او را اسیر کرد و به نزد خلیفه فرستاد . همچنان در سال ٢٢٤"}
{"book": "adl1198", "page": 171, "text": "(۱۳۸)\nبا مازیار بن قارن حکمران طبرستان که برضد معتصم برخاسته بود از در\nجنگ پیش آمده او را مغلوب و دستگیر ساخت و به بغداد روانه کرد.\nعبدالله طاهر در امر سیاست و ملداری مرد زبردست بود و در کشور کشائی\nو جوانمردی هیچ کمی از پدر خود نداشت در زمان حکومت او خراسان\nبا امن و امان زیست میکرد و پول دارای و مدنیت و عمرانات آن در ترقی\nبود ولی با وجود آنکه در عدل و داد اهتمام زیاد بخرج میداد، چون تا زه\nاغتشاشات مملکت رو بخموشی گذاشته و شیرازه ازهم گسسته وحدت ملت\nپوره مستحکم نگردیده بود گاهی در بعضی نقاط خراسان مانند سیستان\nو فراه وغیره اغتشاشاتی بمیان می آمد. چنانچه موقعیکه عبدالله طاهر\nدر زمان حکومت خود بر خراسان ادارۀ ولایت سیستان را به محمد بن الاسوص\nسپرد چون هنوز در آنجا بعضی اغتشاشیون موجود بود محمد بن الاصوس\nباعزیز بن نوح که متعاقباً از طرف عبدالله جهت سرکوبی اشرار به سیستان\nآمده بود یکجا بدفع اغتشاش کنندگان گماشت تا آنکه در رمضان سنه ٢١٦\nعزیز بن نوح کشته شد و حسین بن الحسین بن مصعب عموی عبدالله به حکومت\nسیستان آمد ، ازین قبیل شورش ها در سیستان و سایر نقاط خراسان تا زمان\nانقراض دولت طاهری بمیان آمد و تا زمان برقرار شدن سلسلۀ صفاری\nسیستان دوام داشت .\nعبدالله که تقریباً شانزده یا هفده سال تمام بر خراسان حکومت داشت\nبالاخره در دهم و بقول دیگر در یازدهم ربیع الاخیر سال ۲۳۰ در نیشاپور وفات\nیافت و بعد از وی پسرش طاهر بن عبدالله بحکومت خراسان رسید .\nعبدالله طاهر از آن امرای افغانستان است که در تاریخ به نسبت فضل\nودانش وعدل گستری او نامش باقی خواهد ماند در دورۀ حکمرانی عبدالله\nخراسان از حیث دارائی وعمران خیلی شکوه داشت چنانچه اوسترانج بعض\nاز آبادیها و آبدات نیشاپور را از یاد گارهای عصر او میداند. از جمله میگوید"}
{"book": "adl1198", "page": 172, "text": "(۱۳۹)\nقریه شادیاخ یا الشادیاخ در قدیم عبارت از باغی بود که در اوایل قرن ۳ هجری\nعبدالله پادشاه طاهری در وقتیکه نیشاپور را پای تخت حکومت خود قرارداد\nباغ مذکور را بتصرف خود در آورده و اسکهی اطراف و نواحی قصر او که\nاصلا معسکرش بود بالاخره یکی از عمده ترین قصبات نیشاپور شد و بعد\nاز تهاجم غز موقعیت پایتخت را احراز نمود ، (۱)\nاز شعر دوستی و ادب پروری عبدالله نیز حکایات زیاد کرده اند و از\nجمله طبری میگوید هنگامیکه عبدالله طاهر جهت مصر روان بود در بین\nراه به مرد اعرابی برخورد که نسبت بوی اشعاری چند بالبدیهه سرود چون\nامیر عبدالله را ابیات او پسند آمد پرسید تو که هستی آن مرد گفت من بطین\nشاعر هستم . آنگاه عبدالله بملازم خود امر کرد تا در بدل هفت بیت او برایش\nهفت هزار درهم و هفت صد دینار بدهد . پس از آن تا وقتیکه عبدالله به مصر\nدر سکندریه رسید شاعر مذکور با او همراه بود .\nولی بالاخره با اسپ خود در گودالی افتاده و به اثر آن در اسکندریه فوت شد\nخود عبدالله طاهر نیز شاعر بوده و در موسیقی معلومات زیاد داشت مقداری\nاز اشعار او در دست است . کتبی نیز از او در تواریخ ذکر کرده اند شاعران\nدانشمندان مانند ابو تمام شاعر شهیر عرب از او مدح گفته اند\nدر زمان حکومت عبدالله در خراسان بر علاوه جنگها و گیر و دارهای\nداخلی دو حادثه رقت آور دگر نیز روداد که در اثر جدیت و درستکاری\nاو بزودی دفع گردید ندیکی آنکه بسال ٢٢٤ در خراسان زلزله مدهشی بوقوع\nپیوست که در اثر آن تلفات و خسارات کلی بمردمان عاید گردید ولی بزودی\nعبدالله در جبران آن همت گماشته دوباره نظم و نسق و آرامش برقرار گردید\nدیگر به نسبت خشك شدن رود هیرمند قحطی سختی در سیستان رو داد در سنه\n(۱) کتاب اراضی خلافت شرقیه مولفه اوستن لنج"}
{"book": "adl1198", "page": 173, "text": "(١٤٠)\n\n٢٢٠ هجری آب هیرمند از حد و دست خشك شد و قحطی و مرگ در بین مردمان\nظاهر گردید . اهالی و حتی اکابر و صاحبان نعمت بسیار مردند و این واقعه\nتا سال ٢٢١ یعنی درست یکسال دوام کرد . ولی بمحض آنکه عبدالله بن طاهر\nاز کیفیت باخبر گشت فوراً سه صد هزار درهم جهت اعانه و دستکشی به فقراً\nو در ماندگان منظور نمود و بدین وسیله قحطی و بیچارگی از سیستان رفع شد.\nگردیزی در تاریخ معروف خود از عبدالله و رویه کشورداری او توصیف نموده\nمنجمله میگوید: (در عبدالله بن طاهر را رسمهای نیکو بسیار است یکی آن\nاست که بهمه کار داران نامه نوشت که حجت بر گرفتم شما را تا از خواب\nبیدار شوید و از خیره گی بیرون آئید و صلاح خویش بجوئید و با بزرگان\nولایت مدارا کنید و کشاورزی که ضعیف گردد او را قوت دهید و بجای\nخویش باز آوریـد که خدای عزوجل ما را از دست های ایشان طعام کرده\nاست. و از زبانهای ایشان سلام کرده است و بیدار کردن بر ایشان حرام\nکرده است.)\nطاهر بن عبدالله\nهنگامیکه عبدالله بن طاهر در سنه ۲۳۰ در گذشت خلیفه بغداد واثق بود\nبعد از مرگ عبدالله پسرش طاهر بن عبدالله که او را ابوطیب نام نهاده بودند\nو در وقت مرگ پدر به طبرستان بود بحکومت خراسان رسید .\nطاهر تقریباً مدت هجده سال یعنی تا سنه ٢٤٨ که در خراسان بهمان\nخط مشی پدران خویش حکومت راند. وی مرد موقر و صاحب تدبیر بود سیاست\nخارجی خود را مانند اسلاف خویش بيك موازنه نگهداشته و روابط دوستانه\nخراسان و بغداد را بهمان طریق سابق ادامه داد چنانچه از همین نقطه نظر\nبود که با وجود وقایع مهمی که در زمان خلافت او در بغداد رو داد از قبیل\nمرگ واثق و بروی کار آمدن ابوالفضل جعفر المتوكل علی الله وقتل او"}
{"book": "adl1198", "page": 174, "text": "(١٤١)\n\nوهمچنان خلافت پسر او ابو جعفر محمد المنتصر بالله ومرگ او\nوخلافت المستعین هیچ کدام تغییری درین روابط وارد آورده نتوانست واین\nخود دلیل بزرگی بر سیاست مداری طاهر بن عبدالله میباشد. اما در زمان او\nاغتشاشات داخلی در سیستان که از مدتها قبل بروی کار آمده بود شدت کرد\nو کار صالح بن نصر سیستانی ویعقوب لیث در زمان حکومت او بالا رفت.\nدروقتیکه طاهر بن عبدالله امارت خراسان را صاحب گردید ابراهیم بن\nحصین را که از طرف عبدالله بن طاهر مدتی والی هرات و پس از آن والی سیستان\nبود بولایت سیستان گماشت چون احمد پسر ابراهیم مذکور که از طرف\nپدر حکمران بست بود عثمان بن النصر مالك را در ناحیه بولان بر او شوریده\nبود پس از زد و خورد زیاد دستگیر نموده سرش را برید و بسیستان به نزد\nابراهیم پدر خود فرستاد ابراهیم سر را بر دار بلند کرد و مردمان سیستان\nازین وضع ابراهیم القوسی شوریده سخت بر آشفتند که چرا شخصی مانند\nعثمان که از اصیل زاده گان سیستان بود بدین وضع مقتول گردد ازین باعث\nبود که اغتشاشات پی در پی و متوالی بسر کردگی احمد بستی و بشار بن سلیمان\nبستی و صالح بن نصر سیستانی برادر عثمان بن نصر که در بست بزرگ شده\nبود، روداد. و بالاخره کار صالح بن نصر سیستانی ویعقوب لیث از همه بیشتر\nقوت گرفت و ازین تاریخ به بعد در ارکان حکومت طاهریان رخوت و سستی\nجا گیر شد. و در سنه ٢٣٨ مردمان بست و نواحی آن بصالح بیعت کردند.(١)\nبهمین طریق زد وخورد ها و جنگهای بسیار در بین عمال طاهر بن عبدالله\nوصالح بن نصر بمیان آمد تا آنکه بالاخره یعقوب مؤسس سلاله مستقل وملی\nصفاری گردید از مردمان سیستان برای خود بیعت گرفت(سنه ٢٤٦ هجری)\nو سیستان بکلی از حوزه اقتدار طاهر عبدالله برآمد چون یعقوب هنوز از طرف\n\n(١) صفحه ١٩٣ تاریخ سیستان ."}
{"book": "adl1198", "page": 175, "text": "(١٤٢)\n\nصالح بن نصر که باز مردمان بست بدوراو جمع شده بودند انگرانی خاطر\nداشت ازحد سیستان برطاهر بن عبدالله بیشتر نیامد تقریباً دو سال دیگر\nبعد از این واقعه طاهر بن عبدالله با یکجهان پریشانی خاطر بر خراسان\nحکومت رانده بالاخره بروز دوشنبه ۲۲ رجب سنه ٢٤٨ هجری در نیشاپور\nبدرودحیات گفته برحمت ایزدی پیوست. (۲)\nطاهر بن عبدالله امیر رؤف ومهربانی بوده مانند پدر درعلم پروری وهنر\nدوستی اشتها ر داشت از سیرت و اخلاق ورویه او با رعیت توضیحات زیاد کرده اند.\nمحمد بن طاهر\nچون طاهر بن عبدالله وفات یافت بعد ازوی بلافاصله حکومت خراسان\nبه محمد بن طاهر سپرده شد محمد بن طاهر با حکومت بغداد که در آنوقت\nخلافت به مستعین تعلق داشت روابط خودرا برطبق پدران خویش ادامه داد\nولی برخلاف اسلاف خویش مرد ضعیف النفس وعیاش بود،قوهٔ ادارهٔ کشور\nداری وهمچنان کفایت واستعداد ضبط امور را نداشت همواره اوقات\nخود را به عیش وعشرت میگذرانید وزمام امور را بکلی بدست عمال وحکام\nسپرده بود وخود چندان توجه دراهتمامی به امور مملکت نمی نمود.\nشورش در طبرستان:\nدر سنه ۲۳۷ طاهر بن عبدالله بن طاهر بن حسین برادر خود محمد بن عبدالله\nرا در موقعیـکـه متوکل بر سریر خلافت نشست برای آنـکـه روابط دوستی\nوسیاسی او بابغداد مستحکم ترمستعین باشد به بغداد فرستاد و المتوکل او را\nبه نسبت سیاست وقت واندیشۀ که از خراسان داشت وهمچنان بواسطه قوه\nاداره وشجاعت که در خانواده او موجود بود، به شحنگی بغداد گماشت.\n(۲) صفحه ۲۰۰ تاریخ سیستان"}
{"book": "adl1198", "page": 176, "text": "(١٤٣)\n\nموقعیکه خلافت به مستعین رسید در پاداش سوابق و اجرات او بعض\nاز اراضی نواحی طبرستان را که از آنجمله طلار و چالوس است(۱) که خیلی\nحاصل خیز و غنی بودند به او تمليك نمود در اطراف این اراضی محمد بن عبدالله\nبعضی زمین های لامالك ویر از اشجاری نیز وجود داشت که مردمان بومی آنجا\nاز درختان آن استفاده کرده و رمه های گاو و گوسفند و گله اسپان خود را\nدر آن بچرا می آوردند . چون عامل و نماینده محمد بن عبد الله خواست\nآن اراضی را نیز بتصرف خود در آورد دو نفر از متنفذین آنجا موسوم به محمد\nو جعفر ان پسران رستم نام بمخالفت برخاسته محمد بن عبدالله مجبور گردید که\nاز حکمران طبرستان سلیمان بن عبدالله که برادر او بود كمك بخواهد بدین\nطریق در طبرستان اغتشاشاتی بمیان آمده و از طرف دیگر چون محمد بن\nطاهر شخصی بی اداره و از امور کشور بی خبر بود طبرسان و سپس گرگان\nصحنه تبلیغات مردمان زیدیه قرار گرفت تا آنکه در سنه ٢٥١ هجری مردمان\nآن نواحی از غفلت و تن پروی محمد بن طاهر استفاده کرده بسر کرده گی\nحسن بن زید علوی شورش برپا کرند و سلیمان بن عبدالله بن طاهر حاکم\nآنجا بدواً به ری و سپس به بغداد رفت و مستعین او را به شحنگی آنجا گماشت (۲)\nو طبرستان و گرگان از دست محمد بن طاهر بدر رفت .\n\nچون در همین حال یعقوب لیث صفاری در سیستان قوه و اقتدار کاملی حاصل\nنموده و در هر گوشه و کنار خراسان هرج و مرجی بر پاشده بود دیگر فرصتی\nجهت سر کوبی حسن بن زید برای محمد بن طاهر دست نداد .\n\n(۱) صفحه ۲۰۸ تاریخ ایران مؤلفه عبد الله رازی .\n(۲) صفحهٔ ۷۰۸ روضة الصفا خواند میر صاحب روضة الصفا مرگ سلیمان بن عبدالله\nطاهر را در بغداد به سنه ۲٥۳ می نگارد ولی دیگران مانند نصرالله فلسفی در مقاله خود\nمنتشره در سلسله انتشارات وعظ و خطابه در سنه ٢٦٠ می نویسد ."}
{"book": "adl1198", "page": 177, "text": "(١٤٤)\nتصرف یعقوب بر هرات:\nبعد از آنکه یعقوب در سنه ٢٣٨ هجری به نسبت بدسلوکی و بدرفتاری با مردم\nاز خدمت صالح بن نصر سر پیچیده و در سال ٢٤٧ درهم را که بعد از صالح بروی\nکار آمده بود و یعقوب به سپهسالاری افواج او اشتغال داشت هزیمت داده از\nمردم سیستان برای خود بیعت گرفت و صالح را که از نزد زنتیبل پادشاه\nکابل مدد خواسته بود مجدداً مغلوب کرده زنتیبل را به قتل رسانید و بست\nرا تصرف نمود دوباره بسوی سیستان رهسپار شد. و پس از چندی عزم هرات نمود.\nدرین وقت از طرف محمد بن طاهر، حسین بن عبد الله بن طاهر حاکم هرات بود\nچون یعقوب داؤد بن عبد الله را به نیابت خود بحکومت سیستان گذاشته جانب هرات\nشتافت به نسبت آنکه در ارکان حکومت طاهری در اثر سوء اخلاق و خوش گذرانی\nمحمد بن طاهر رخوت و سستی جا گزین شده بود حسین بن عبد الله بعد از مقابله\nکوتاهی در بیرون شهر هرات مغلوب یعقوب گردیده بشهر پناهنده و محصور شد\nو یعقوب کار محاصره هرات را تنگ تر ساخت تا آنکه بالاخره حصار مستحکم\nشهر تاب مقاومت نیاورده مفتوح گردید و حسین بن عبد الله بن طاهر اسیر شد.\nخبر به محمد بن طاهر رسیده فوراً ابراهیم بن الیاس بن اسد را که قوماندان\nکل افواج او بود با عده سپاه سوی هرات سوق داد ولی چون خبر فرود آمدن\nسپاه او در پوشنگ به سمع یعقوب رسید علی العجاله علی بن لیث برادر یعقوب\nامور اداری شهر هرات را بدست خود گرفته و خود یعقوب شخصاً به پوشنگ\nشتافت و پس از مجادله شدیدی آنرا مفتوح گردانیده ابراهیم بهزیمت جانب\nمحمد بن طاهر شتافت. و او را از جنگجوئی و قوۀ عسکری یعقوب بهراس انداختن\nولی باز هم محمد طاهر از خوشگذرانی دست نکشیده جداً در رفع خطر نه پرداخت\nو رسولی بجانب یعقوب فرستاده پیش نهاد صلح کرد و به او حکومت سیستان"}
{"book": "adl1198", "page": 178, "text": "(145)\n\nو کرمان و پارس را وا گذاشت یعقوب هم که هنوز ا طرف پسر زنبیل پریشانی خاطر داشت تنها به تصرف هرات اکتفا کرده بسوی سیستان باز گشت و خطبه شاهی را بنام خود خواند .\nآمدن یعقوب بار دیگر بسوی هرات :\nیعقوب پس از آنکه از هرات باز گشت در سنه 254 بکرمان و فارس شتافته آنرا متصرف شد. و در سنه 257 پسر زنتبیل را برخج شکست داده از آنجا پس به سیستان آمد و باز در سنه 258 بعزم غزنین و کابل و بامیان و بلخ حرکت نموده آنها را بدست آورد و بسیستان باز گشت .\nهنوز چندی در شهر زرنج راحت نکرده بود که در هرات به ناحیه کرخ عبدالرحمن نامی که تنها صاحب تاریخ سیستان او را عبد الرحیم خوانده است برخواسته خود را امیرالمومنین خوانده المتو کل علی الله لقب نها د یعقوب بشنیدن این خبر بروز شنبه 19 شعبان 259 هجری جهت سرکوبی او آهنگ هرات کرد. عبدالرحمن محض و رود یعقوب با وجود سرمای سخت به کوه های اطراف هرات پناهنده شد ولی بالاخره پس از جنگهای چند تسلیم گردید. یعقوب او را عفو نموده به حکومت اسفزار مقرر کرد و خود چندی به هرات قرار گرفت هنوز سالی تمام نشده بود که مردمان عبدالرحمن را بقتل رسانیده و ابراهیم بن اضغر را بر خود حاکم گزیدند. ابراهیم مذ کو ر با هدیه های بسیار به اطاعت یعقوب در آمد و یعقوب هم در پاداش این کرده او حکومت هرات را بدو داده عساکر زیادی که نام آنرا جیش الشراة نهاد. برایش منتظم کرد و خود بماء جمادی الاول 259 واپس به سیستان باز گشت.\nعزیمت یعقوب بسوی نیشاپور و انقراض دولت طاهری :\nرفتن یعقوب بار دیگر بهرات پس از فرو نشانیدن فتنه عبدالرحمن و عزیمت او"}
{"book": "adl1198", "page": 179, "text": "(١٤٦)\n\nبسمت نیشاپور ، چنین شرح داده شده است که موقعیکه یعقوب بماء جمادی الاول\nسال ٢٥٩ از هرات به سیستان باز گشت در بین او و عبدالله نام بن محمد بن\nصالح سگزی و برادرانش زد و خوردهای رو داد تا بالاخره صالح و افضل\nبرادر او شکست خورده سیستان را ترك گفتند و به نیشاپور به نزد محمد بن\nطاهر پناهنده شدند و یعقوب جهت اسیر نمودن ایشان بسوی نیشاپور روانه گشت\nقضیه جنگ یعقوب با عبدالله سگزی و برادرانش در تا ریخ مجهول\nمانده و بصورت واضح از آن ذکر نشده است . چنانچه صاحب تاریخ سیستان\nکه بهترین ماخذ جهت نگارش تاریخ بعد از اسلام سیستان می باشد از ین\nواقعه بصورت اجمال حرف زده و بدون آنکه اصل کیفیت را بنویسد تنها\nمیگوید: « یعقوب حفص بن زونك را خلیفت خویش کرد و بر سیستان و روز\nشنبه ١١ روز باقی مانده از شعبان ٢٥٩ برفت و راه نیشا پور بر گرفت و چنین\nگفت که بطلب عبد الله بن محمد بن صالح همی روم و عبدالله بن محمد نیشاپور\nبود به نزديك محمد بن طاهر » زین الاخبار این حادثه را نسبت بدیگر ماخذ\nمفصل تر معلومات میدهد . « چون عبدالرحمن اندر ان حصار مقهور است\nو به زینهار آمد با چند تن از پیش روان چون مهدی بن محسن و محمد بن نوسه\nو طاهر بن حفص ، از آنجا به پوشنگ آمد و طاهر بن الحسين بن طاهر را\nبگرفت و از آنجا به سیستان باز شد و عبدالله مر یعقوب را شمشیر بزد و خسته\nکرد و هر سه برادر بدین سبب از سیستان برفتند و زینهار محمد بن طاهر\nآمدند به نیشاپور ، یعقوب نامه نوشت و ایشانرا با رخواست و محمد بن طاهر\nباز نداد و یعقوب بطلب ایشان بخراسان آمد و رسولی به نزد محمد بن طاهر\nفر ستاد ،\n\nبهر حال چون پیکر دولت طاهریان به نسبت تن پروری و سوء اداره\nمحمد بن طاهر ضعیف و ناتوان گردیده و قبلا طبرستان و گرگان بدست"}
{"book": "adl1198", "page": 180, "text": "(١٤٧)\n\nحسن بن زید علوی و سیستان و بلخ و هرات به تحت تسلط یعقوب در آمده\nبود، یعقوب برای آنکه بکلی حکومت طاهریان را منقرض نموده در عوض\nآن يك سلطنت مستقل و مقتدر ملی بروی کار آورد پناه بردن عبد الله\nسگزی را به نیشاپور بهانه قرارداده از هرات عازم نیشاپور گردید. رسولی\nبرای محمد بن طاهر فرستاده عبد الله را از و خواست. میگویند چون\nفرستاده یعقوب به نیشاپور رسید اولا او را به دربار بار نداده گفتند امیر\nخوابست، نماینده با کمال جرئت گفت بلی کسی آمده است که او را\nاز خواب بیدار کند. بعداً جوابی هما گر بدو دادند منفی بود و خواهشات\nیعقوب مسترد گردید. لهذا یعقوب با سپاه خویش به نزديك نيشاپور آمده\nبه سه منزلی آنجا به فرهادان اقامت گزید. چون خبر ورود او بدین نقطه\nدر نیشاپور انتشار یافت از شدت ترس و دهشت همه سران و بزرگان و حتی\nاعمام محمد بن طاهر به استقبالش در فرهادان شتافته خود را تسلیم نمودند\nمحمد بن طاهر هم که وضعیت را بکلی دیگر گون یافته خود را ضعیف و بیچاره\nدید به نزد او رفت. یعقوب به عزیز بن عبدالله (۱) که از افسران معتمد\nاو بود امر کرد تا محمد بن طاهر را با همه خواص و خاندانش محبوس کند\n(۲) محمد طاهر بصورت اسیر ببیستان فرستاده شد و در زندان زرنج\nبدرود حیات گفت برخی مؤرخین میگویند که قضیه اسیر شدن محمد طاهر\nاینست که یعقوب پس از آنکه افسران عالی رتبه و مقربان در بار او را به\nنزدیکی نیشاپور اسیر گرفت بر خود او شتافته وی را محبوس ساخت (۳)\nخلاصه بروز ۲ شوال سنه ٢٥٩ هجری دولت طاهریان بدست یعقوب منقرض\nشد و در عوض آن سلاله مقتدر و ملی دیگری بمیان آمد که\nبنام صفاریان یاد میشود.\n\n(۱) صفحه ۲۲۰ تاریخ سیستان.\n(۲) طبری این شخص را عزیز بن اسیری نگاشته است.\n(۳) زین الاخبار گردیزی."}
{"book": "adl1198", "page": 181, "text": "(١٤٨)\n\nدر مرگ محمد بن طاهر که با سقوط اواز تخت امارت خانواده طاهریان\nاز بین رفت اختلاف است صاحب تاریخ سیستان میگوید که یعقوب محمد\nرا در سیستان به زندان بزرگی به در مسجد آدینه محبوس کرد و کور اوهم\nاندران زندانست زیر اپس از فوت او یعقوب امر نمود تا جسد او را بهمان\nزندانی که بود دفن کشند ولی طبری و دیگران برآنند که بعد از شکست\nخوردن یعقوب بن لیث در ماه رجب سال ٢٦٢ به دير العاقول محمد بن طاهر\nکه در سپاه او محبوس بود از بند نجات یافته به بغداد رفت و مورد عنایات خلیفه\nواقع گردید ابن خلکان هم این روایت را تائید مینماید و تنها بقول ملك الشعراً\nبهار که در تاریخ سیستان پاورقی داده یعقوبی در کتاب البلدان خود نسبتاً\nبا روایت تاریخ سیستان موافقت میکند ولی گردیزی در زین الاخبار خود قول\nصاحب تاریخ سیستان و یعقوبی رارد و روایت طبری را تائید نموده میگوید که\nمحمد طاهر به زندان یعقوب بماند، تا یعقوب را موفق بدير العاقول هزیمت\nکرد و محمد بن طاهر نجات یافته اندر رجب سنه ٢٦٣» ازین ثابت میشود که\nمحمد بن طاهر بعد از واقعه دير العاقول از زندان نجات یافته است. بهرحال\nباید روایت تاریخ سیستان که بهترین ماخذ راجع بوقایع تاریخ سیستان\nمیباشد و یعقوبی و برخی مؤرخین دیگر نیز بقول او موافقت دارند صحیح\nروایات دانست و باید گفت که وفات طاهر به سال ٢٦٩ هجری\nاتفاق افتاده است."}
{"book": "adl1198", "page": 182, "text": "شجره نسب طاهریان\nاوراق اسعد بن مامان\nمصعب\nحسین (وفات در ۱۹۹)\n\nابراهیم فارس در ۲۳۲ تا ۲۳۶\nطاهره ذوالیمینین (۱)\nحسن\n(حاکم طبرستان در ۲۲۳ متوفی در ۲۳۱)\n\nاسحق (متوفی در ۲۳۵)\nاسماعیل\nمحمد\nحسین\n(حاکم فارس در ۲۳۹)\nعلی\nطلحه (۲)\nعبدالله (۳)\nمحمد\nابو محمد عبدالله\nمصعب\nحسین\nسلیمان متوفی در ۲۶۵\n(۲۳۱ - ۳۰۰)\n(حاکم بادغیس در ۲۵۰)\n(حاکم هرات در ۲۳۹)\n\nطاهر\nمحمد\nطاهر (۴) (حاکم مرور گرفش در ۲۳۸)\nمنصور\nمحمد\nمتوفی پدر ۲۶۹(۵) حسین\nمحمد\nاحمد\nطاهر\nابراهیم\nحاکم خوارزم در ۲۶۹\nحاکم مرور در ۲۶۹"}
{"book": "adl1198", "page": 183, "text": "(١٠٠)\n\nاوضاع اقتصادی خراسان\nدر عهد طاهریان\n\nخراسان در زمان طاهریان هرات یکی از حاصل خیز ترین کشور های اسلامی بوده که تقریباً تمام مؤرخین و جغرافیه نگاران اسلام و عرب از آن بصورت مفصل خبر میدهند. بقول ابن حوقل مشهور ترین صادرات خراسان پارچه های ابریشمی و نخی صنعت دست زنان ابیورد و نساء (یعنی میمنه موجوده) بود. پوستین های پوست روباه نیز در آنجا ساخته می شد و کنجد آن خیلی اشتهار داشت .\nاز صنایع هرات چیزیکه شهرت تمام داشت و بخارج فرستاده می شد پارچه های زنانه ابریشمی بود. کشمش و پسته و شربت های متنوع و همچنین آلات و ادوات پولادی که خیلی ها قابل توصیف و ستایش بودند نیز از آنجا بخارج ارسال میگردید ناحیهٔ کوهستانی غور و غرجستان یکمقدار زیاد گلیم و نمد و از حواشی اسپ و قاطر صادرات داشت .\nحاصلات نواحی بلخ کنجد ، برنج ، بادام و کشمش بوده صابون آن فوق العاده شهرت داشت در تربیهٔ زنبور عسل و ساختن حلویات و شیرینی و اقسام مربا نیز ایالت بلخ شهرت داشت . روغن و چرم و پوست حیوانات، کنجد و برنج و پنیر، شاخ و پوست قره قل از صادرات مهم آن بشمار میرفت میوه جات آن از قبیل خربوزه و پسته و بادام که مخصوصاً از اطراف و نواحی بدخشان بدست می آمد در بازار تجارتی مقام بلندی را احراز کرده بود، عایدات و مالیات خراسان در آن اوقات به نسبت ترقی صنایع و زراعت خیلی ها زیاد بود. و از باعث اموال صادراتی از سر زمین های خیلی ثروت مند و مستغنی بشمار میرفت چنانچه اعانهٔ که در اوایل خلافت عباسی جهت تقویهٔ"}
{"book": "adl1198", "page": 184, "text": "(١٥١)\n\nشئون اسلام از خراسان به بغداد فرستاده می شد متجاوز از چهل\nمليون درهم بود .\nمقدار اموال واشیائیکه از خراسان مخصوصاً از هرات وبلخ و سیستان\nدر آن زمان بخارج صادر میگشت تخمیناً از بنقرار بود :\n۱ ـ نقره ۲ هزار شمش\n۲ ـ کالا ۲۰ هزار ثوب\n۳ ـ حلویات وقند سفید ۲ هزار رطل .\n٤ ـ ابریشم خام ۱۰۰۰ کلاوه\n٥ ـ ادویه و نباتات طبی و غیره ۳ هزار رطل\n٦ ـ یابو واسپ ٤٠٠٠ راس\n۷ ـ گوسفند ۱۰ هزار سر .\nدر باب جاده ها وسرکهای تجارتی و ارتباطی خراسان نیز جغرافیه\nنگاران مانند ابن خرداد به واصطخری وابن حوقل و غیره تشریحات مفصل\nداده اند و میگویند که همه آنها آباد وقابل استفاده بوده و تماماً شهرها\nواراضی خراسان را بیکدیگر وصل می نمودند"}
{"book": "adl1198", "page": 185, "text": "قسمت سوم\n\nصفاریان\n\nتألیف\n\nمیر محمد صدیق فرهنگ"}
{"book": "adl1198", "page": 186, "text": "قسمت سوم\nصفاریان\nسوقیاتیكه در زمان خلفای راشدین به اطراف وجوانب جزیرة العرب شروع شد دامنه آن در زمان حضرت خلیفه دوم تاسیستان نیز رسید اما فتح كلی در این خطه تا دوره حضرت خلیفه سوم بحصول نه پیوست .\nمردمان دلاور ووطن پرست سیستان هر گاه موقع می یافتند بر حكام عربی شوریده وعهد اطاعت آنان را میشكستند. حكام متعددی از دربار خلافت تا مزدا مرسیستان گردیده وپیوسته میكوشیدند نفوذ خود را در این علاقه كه اهمیت زیادی برایشان داشت مستقر سازند. تا اینكه نظر بتوجه واهتمام خاص خلافت دین اسلام بزودی در ولایت سیستان نفوذ و انتشار یافته عده ای از قبایل عرب خصوصاً از عشایر بنی تمیم و بنی بكر بن وایل درینجا اقامت اختیار نمودند و فرقه خوارج بدواً در بین مهاجرین عرب و بعدها در بین سیستانیان اصلی نفوذ وقوت یافته بر خلاف مقام خلافت قیام نمودند و در عصر منصور و هارون عباسی انقلابات بزرگ بر پا نمودند.\nمامون عباسی بشرحی كه در فصل گذشته گذشت در سنه (205) امارت خراسان را با سیستان بطاهر بن الحسین پوشنجی داد . بعد ازین تاریخ سیستان بطور قطع از مركز خلافت منفصل گردیده جزو اقطاع طاهریان قرار گرفت و امرای مذكور از خراسان به آنجا عامل و والی فرستاده خراج میگرفتند و بحفظ امنیت كه درین ولایت امری بس دشوار بود می كوشیدند .\nبیشتر اختلال در ولایت سیستان از گروه خوارج محلی كه مردمان شجاع، آزاد منش و راسخ العقیده بوده بهیچ یك از خلفای بنی امیه و آل عباس سر اطاعت خم نمیكردند وتعلیمات ایشان در بیداری عامه و تولید"}
{"book": "adl1198", "page": 187, "text": "(١٠٣)\n\nنفرت نسبت به عمال بنی اصناف خارجی تاثیر عمده داشت سر میزد . عمال خلافت\nبرای جلو گیری از تجاوزات این طایفه دستجاتی از داوطلبان و ماجراجویان\nتشکیل داده بودند که بنام مطوعه (۱) معروف است . وظیفه این لشکر در\nابتداء فقط جدال با خوارج و کفار بود اما بعد ها ریاست آن\nبدست مردمان ماجراجو افتاده دستجات مطوعه را بيك گتوله لشکر مزدور\nتبدیل نمودند که هر که بیشتر رشوه میداد پیوسته بر اختلال اوضاع می\nافزودند . گروه عیاران نیز در سیستان قوت زیاد داشتند. این دسته بیشتر مرکب\nاز مردمان شهری و طبقه پیشه ور بود که برای حفظ بلا و و جان و مال خود\nاز تطاول ماجرا جویان یکنوع تشکیلات نیم عسکری بمیان آورده قاید\nوسرهنگ و امثال آن داشتند .\nدر موقع ظهور يعقوب بن لیث بنیاد دولت صفاری اوضاع ولایت سیستان\nسخت پریشان و مایه نزاع و کشمکش احزاب و دستجات فوق بوده امارت\nخراسان درین موقع بدست طاهر بن عبدالله بود و شخصی از مباريف اعراب\nبصره که در سیستان نفوذ و ضیاع و عقار داشت از جانب او درین ولایت حکومت\nمیکرد. این ابراهیم در سنه ٢٢٥ به سیستان آمده مردی مدبر و بی تعصب بود\nاما در عهد او اغتشاشات متوالی دست رو داده پسرش احمد را از شهر\nخارج کردند پس از کشمکشهای زیاد بالاخره شخصی موسوم بصالح بن\nالنضر کنانی بر شهر بست و سواد آن مسلط گردید و بقول مولف تاریخ سیستان\nيعقوب لیث و عیاران سیستان او را درین امر قوت کردند .\nاین اولین با راست که اسم يعقوب بن اللیث در کتب تواریخ ذکر شده\nاگر چه این واقعه (یعنی تصرف صالح بن النضر کنانی مذکور بر شهر بست) على\nالتحقيق ذکر نشده اما چون متعاقب جمله فوق بلا فاصله مر ت واثق بالله\n\n(۱) المطوعه : الذين يتطوعون للجهاد . منجد وهم رك جغرافیای تاریخی بارتولد"}
{"book": "adl1198", "page": 188, "text": "(١٥٤)\n\nراذکر می کند وخلیفهٔ مذکور بروایت صحیح در ذی الحجه ٢٣٢ فرمان\nنموده اغلب احتمال دارد که این واقعه در سنه ٢٦١ یا اوایل ٢٣٢ اتفاق\nافتاده با شد چه طاهر بن عبدالله در ٢٣٠ بامارت رسیده .\nاز عبارت تاریخ سیستان معلوم می‌شود که بعد از رسیدن او بامارت و قبل\nاز تسط صالح بن النضر مذکور بر شهر وسواد بست واقعات عدیده روداد ، که\nاقلا یک سال یا زیاده بر آن را احتوا می کند پس معلوم می‌شود تسلط صالح\nبن النضر که بی که اولین واقعه قابل ذکر حیات یعقوب و ازین حیث در موضوع\nاین فصل دارای اهمیت است بطور قطع بعد از ربیع الاول سنه ٢٣٠ و قبل\nاز ذی الحجه ٢٣٢ اتفاق افتاده.\n\nعروج صفاریان\n\nيعقوب بن الليث صفاری: در کتبی که ترجمه احوال یعقوب آمده نام او را\nيعقوب پدرش را لیث و نام جدش را معدل نوشته\nاند، نویسنده گمنام تاریخ سیستان وابن خلکان در وفیات الاعيان كنيه او\nرا ابی یو سف ذ کرميكند .\nمحمد بن وصیف سیستانی نیز در مد یح یعقوب صفاری چنین گوید :\nای امیری که امیران جهان خصه وعام\nبنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام\nاز لی خطی در لوح که ملکی بدهید\nبه ابی یوسف يعقوب بن الليث همام\nا ما مورخين تا جائیکه معلوم است یوسف نام بلکه اصلا\nاولادی برای یعقوب ذ کر نکرده اند فقط راجع\nبه تأهل او ابن خلکان در شرح حال عمر و لیث می نویسد که زنی را یعقوب"}
{"book": "adl1198", "page": 189, "text": "(١٥٥)\n\nبحباله نکاح خود درآورده بعد از مرگ او برادرش عمرو با او تزویج نمود\nنویسنده تاریخ سیستان لقب ملک الدنیا را نیز برای یعقوب ذکر و چنین\nمینویسد«رسولان فرستادند از ترکستان و هندو سند و چین و ماچین و فرنگ\nو روم و شام و یمن همه قصه روی (یعنی قصه یعقوب) کرده بودند بنامها و هدیهها\nوطاعت و فرمان او را پذیرفته انجا قیام کرد تا همه فرا رسیدند و نام ها\nو خلعتهای بدیع و باز گردانیدواندر فرمان او شدند اور املك الدنیا خواندند»\nوبطوريكه عبدالحی بن ضحاك گردیزی مینویسد:\n«یعقوب بن اللیث بن معدل مردی مجهول بود از روستای سیستان از ده\nقرنینی(١)». مولف حدود العالم که از قدیمترین کتب جغرافیای فارسی\nاست نیز این روایت را تائید نموده (٢)\nراجع بتاريخ ولادت یعقوب سندی در دست نیست اما از قراین تطبیق\nسوانح حیات او معلوم میشود که باید در اوایل بلکه در دهه اول قرن\nسوم هجری اتفاق افتاده با شد.\nدر هر حال یعقوب بن لیث وعیاران سیستان در سنه ٢٣١ ویا ٢٣٢هجری صالح بن\nالنضر کنانی را که بنا بروایت بعضی مورخین از مطوعه بود در تصرف بست\nکمک نمودند و چنین معلوم می شود که درین موقع یعقوب سردسته عیاران\nبود طوریکه مورخین مینویسند یعقوب بن لیث صفاری وقتیکه از قریه قرنین\nبشهر آمد روییگری اختیار کرد و ماهی بیازده درهم مزدور بود. سبب\nرشد او آن شد که بدانچه یافتی و داشتی جوانمردبودی و بامردان خوردی\nو نیز با آن هوشیار بود ومردانه همه قریبان او را حرمت داشتی و بهر شغلی\n(١) قر نینی یا قرنی (حدود العالم) بيك فرسخی شهر زرنج برسر راه بست واقع بود.\n(٢) حدود العا لم ص ٤٣ چاپ روسیه قرنی شهری خرد است پسران لیث که پادشاهی\nبگرفتند از آنجا بودند."}
{"book": "adl1198", "page": 190, "text": "(١٥٦)\n\nکه بیفتادی از میان هم شغلان پیشرو او بودی پس از رویگری بعیاری شد\nو از آنجا بدزدی افتاد و براه داری و پس سرهنگی یافت و خیل یافت\nو همچنین بتدریج بامیری رسید و نخستین سرهنگی بست یافت از نصر بن صالح\n(صحیح صالح بن نضر) و امیری سیستان یافت»\nباری معلوم میشود که یعقوب لیث در ایام شباب به شغل رویگری اشتغال داشت و بعد\nها بسابقه حب جاه و ماجرا پسندی فطری و استعداد محیط در قطار عیاران شامل\nگردیده در اثر شجاعت و بذل و سخا بمقام سرهنگی رسیده و با دسته خویش\nبه خدمت یکنفر از مطوعه یا متطوعه موسوم بصالح بن نضر کفانی شامل گردیده\nدر ۲۳۱ یا ۲۳۲ شهر بست را برای او فتح نموده است.\n\nبعد از این تاریخ الی محرم سنه ۲۳۸ که مردان بست بصالح بن نضر\nبیعت نمودند احوال صالح و یعقوب در ست معلوم نیست که درین مدت بچه\nکاری مشغول بودند بین ایشان و ابراهیم بن اعصین القوسی چه حوادثی\nاتفاق افتاده در سنه ۲۳۸ پس از اخذ بیعت از مردان بست صالح باطراف لشکر\nکشید. ضمناً جنگی با عمار خارجی که درین وقت پیشوای فرقه خوارج\nو در ولایت سیستان دارای نفوذ و قدرت زیاد بود رو داد یعقوب هم درین\nجنگ شرکت داشت و سران لشکر صالح عمار را منهزم نمودند پس از آن\nمحمد بن ابراهیم از جانب پدر بحرب صالح آمده جنگی در زمین داور\nبین فریقین رو داده و صالح مغلوب گردیده با روهی بجانب کش (۱) فرار\nنمود در آنجا طرفدوان خود را مجدداً جمع نموده به بست حمله برد و محمد\nبن ابراهیم را محاصره و اغفال کرده خود بی خبر براه بیابان سیستان لشکر کشید\n(۱) شهریست و او را ناحیتی است آبادان و با نعمت ها و آب های روان و هوای خوش بر کران او\nهیرمند نهاده حدود العالم ص (٤٣) اما روایت اصطخری انرا در حدود کرمان میداند\nکه با شرح فوق متناقض معلوم می شود.\n\nتعداد طبع (١٠٠٠)"}
{"book": "adl1198", "page": 191, "text": "(١٥٧)\n\nو دفعه بدر شهر زرنج ظاهر شد ابراهیم بن الحسین پس از اندك مقاومت شهر را ترك گفته نزد عمار خارجی پناه برد و صالح در ذی الحجه سنه ٢٣٩ بشهر زرنج داخل گردید درین موقع عده لشکر او از سوار و پیاده به پنجهزار بالغ می شد و یعقوب بن لیث و دو برادر او عمر و علی و عده کثیری از عیاران در آن شامل بودند.\nوقتیکه ابراهیم بن الحسین با تفاق عمار خارجی برای استرداد شهر لشکر کشید همه با صالح یکدل گشتند و بمقابله او قیام کردند. در عین حال یعقوب بن اللیث برای حفظ شهر جد و جهد تمام داشت و چندین نوبت از حصار برآمده ابراهیم و پسر او محمد را که از بست بكمك پدر آمده بود شکست داد تا عاقبت امریین سیستانیان که یعقوب در جمله ایشان بود و صالح بن نصر در سر مصادره اموال بزرگان سیستانی نزاع افتاد. صالح از شهر فرار کرد و یعقوب با تفاق شخص دیگری موسوم به درهم بن نصر که او هم سیستانی و از سران لشکر صالح بوده به تعقیب او برآمده در مقام نوتان او را بکلی از پادرآوردند و طاهر بن اللیث برادر یعقوب درین جنگ کشته شد پس از مراجعت بسیستان در جمادی الاخر سنه ٢٤٤ درهم بن نصر را با مارت بر داشتند و یعقوب بسیه سالاری منصوب گردید. اما موافقت این دو نفر نیز دیر زمانی طول نکشیده یعقوب که در بین لشکریان نفوذ و محبوبیت بی اندازه داشت از عطالت و ضعف نفس درهم استفاده نموده او را محبوس و روز شنبه ٥ روز مانده از محرم سنه ٢٤٧ خود به تخت امارت نشست.\n\nامارت و فتوحات یعقوب: چون یعقوب بامارت سیستان رسید دو دشمن بزرگ در مقابل داشت، یکی فرقه خوارج که رئیس شان عمار خارجی بود و دوم صالح بن نصر، یعقوب با خوارج از در مسالمت پیش آمده ایشانرا باتحاد دعوت نمود و بوعد و وعید موقتاً"}
{"book": "adl1198", "page": 192, "text": "(١٥٨)\nخود را از شرایشان آسوده نمودسپس بمهم صالح پرداخت که به بست بیرون\nشده با رتبیل پادشاه رخد و کابل طرح اتحاد ریخته بود.\nیعقوب دوباوبت بان سمت لشکر کشید در نوبت دوم بتا ریخ ذی الحجه سنه\n٢٤٩ با لشکریان صالح ورتبیل که بكمك او آمده بود در بست حربی صعب\nنمود و درین جنگ رتبیل بقتل رسیده غنایم فرا وان بدست یعقوب افتاد\nلشكر يا اش صالح را نیز چند روز بعد در حدود واشغان اسیر نموده به سیستان\nبردند و مشارالیه بزودی در حبس جان داد\nچون یعقوب از مهم صالح فراغت یافت در جمادی الاخر سنه ٢٥١ متوجه خوارج\nگردیده بی خبر بطرف اثيك كه مقرو مركز رئيس شان عمار بو د لشکر\nکشید و در جنگی که روداد عمار مذکور بقتل رسیده پیروانش به جبال الغزار\nمتواری شد ند یعقوب بزرنج مراجعت نموده سر عمار را بيك در وازه شهر\nبر با ره نهاد وتن او را بدر دیگر نگونسار بیاویختند ابن وصیف در قصیده\nای که قبلاً اشاره نمودیم در ین باره گوید.\nعمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی\nدر آکار تن او سر او باب طعام\nدر آکار و باب طعام نام دو دروازه شهر زرنج بود.\nبعد ازین واقعه در ذی الحجه ٢٥٢ يعقوب باز بطرف بست لشکر کشیده\nباشخصی بنام صالح بن حجر جنگ نموده است که تاریخ سیستان او را ابن\nعم رتبیل می داند و می نویسد که « صالح بقلعة كوهز پناه برده چون یعقوب\nپیرامن قلعه را فرا گرفت و صالح را یقین شد که قلعه بخواهدستد خود را کشت»\nاما بنظر بعید میرسد که رتبیل ابن عمی مسلمان بنام صالح داشته بوده باشد.\nفتح هرات و پوشنج : در همین سنه ٢٥٣ یعقوب بن اللیث پس از فراغت\nاز امور بست و سیستان بهرات وپوشنج"}
{"book": "adl1198", "page": 193, "text": "(109)\n\nلشکر کشیده و شهر را از عمال طاهر انتزاع نمود\nتمام مورخین این واقعه را ذکر نموده اند و معلوم می شود که\nیعقوب در ماه شعبان از زرنج بقصد هرات حرکت نموده پس از\nمحاصره مختصری آنشهر را فتح و لشکری را که محمد بن طاهر امیر خراسان\nبمقابله او فرستاده بود شکست داده پوشنج را نیز متصرف گردید و بسیستان\nمراجعت کرد مؤلف تاریخ سیستان می نویسد که امیر هرات درین تاریخ حسین\nبن عبدالله بن طاهر بود که یعقوب او را اسیر نمود. دیگر مورخین ازین شخص\nو اسارت او ذکری نکرده اند فقط وفیات الاعيان بطور اجمالی اشاره می کند\nکه یعقوب در مراجعت بعضی از رجال خانواده طاهری را با خود باسارت برد\nدرین موقع ولایت فارس را شخصی موسوم به علی بن\nفتح کرمان و فارس: الحسین بن شبل از دار الخلافة بغداد بمقاطعه گرفته\nبود چون یعقوب لیث در 253 هرات و پوشنج را از طاهر بر گرفت و ضعف\nخانواده مذکور ظاهر گردید علی بن الحسین بخیال تصرف کرمان افتاد که\nاز اقطاع طاهریه بود و درین باره به معتز خلیفه وقت مکتوب نوشته\nضعف طاهریه و عدم اطاعت ایشانرا یاداره ولایت ظاهر نمود قراری\nکه طبری (حوادث سنه 255) و ابن اثیر (جلد 7 ص 74) نوشته اند\nخلیفه منشور کرمان را با و فرستاد اما بمقتضای سیاست نامحمود تمام\nخلفای عباسی که برای حفظ مقام وشئون خود دایماً تخم نفاق را در بین\nسلاطین و بزرگان اسلام می کاشتند و خون برادران مسلمان بی گناه راهدر\nمی کردند در عین حال عهد و لوای ولایت مذکور را به یعقوب نیز ارسال\nنموده چنانچه طبری و ابن اثیر این موضوع را بصراحت ذکر نموده می نویسند که\n«چون معتز می دانست که هیچکدام از یعقوب و حسین با و اخلاص باطنی ندارند\nخواست باین طریق آنها را بر علیه همدیگر انگیخته از شر هردو آسوده شود»"}
{"book": "adl1198", "page": 194, "text": "(١٦٠)\n\nبهر حال در ذی الحجه ٢٥٤ یعقوب بطرف کرمان لشکر کشید اما حسین بن\nعلی پیش دستی نموده سپه سالار او طوق بن المغلس قبل از یعقوب شهر را تصرف\nنموده یعقوب چون احوال را چنین دید در مقابل شهر اردو زده مدت دو ماه\nانتظار کشید و طوق در شهر بود اما جنگی رو نداده عاقبت یعقوب تدبیری\nاندیشیده از ظاهر شهر کوچ کرد و چنان نمود که به سیستان مراجعت می کند.\nطوق چون از حرکت او مطلع گردید بفراغت خاطر مجلس شرب آماده نموده\nبه عیش و نوش پرداخت یعقوب که ذریعه جواسیس از دشمن آگاه بود بسرعت\nمراجعت نموده گویند دو روزه راه را بيك روز قطع کرد و غفلة بر طوق هجوم\nبرده او را اسیر کرد و شهر را بتصرف خود در آورد از آنجا بسرعت بطرف\nشیراز پایتخت ولایت فارس حرکت کرد حسین بن علی\nعسکر بزرگی گرد آورده در تنگنائی که یکطرف کوه و یکطرف\nرودخانه واقع و برای مدافعه بسیار مساعد بود مقام گرفت . طبری\nشرح این جنگ را از زبان شخصی که در میدان کارزار حاضر بوده\nحکایت نموده می نویسد :« یعقوب لشکر خود را بيك میلی تنگنا فرود\nآورده خود بايك تن بکنار آب آمد و بدقت در آن نظاره کرد .\nلشکر یان حسین با و دشنام زیاد دادند اما او همه را بسکوت گذاشته\nو جوابی باز نگفت و مشغول نظاره آب بود . سپس به لشکر گاه خود\nمراجعت کرد و ظهر بادسته از عساکر خود بکنار آب آمده زین اسپان\nرا برداشتند و سکی را در آب انداخته از عقب آن با اسپان برهنه بر آب\nزدند . اندکی بعد بر عقب لشکر حسین که هنوز از حیرت و بهت بحال\nنیامده بودند از آب بر آمده بی محابا حمله برد و ایشانرا منهزم گردانید.\nحسین شخصاً اسیر شد و در همان شب یعقوب بشهر شیراز داخل گردید . این\nواقعه باجماع مورخین در جمادی الاول سنه ٢٥٥ واقع گردید . حسین"}
{"book": "adl1198", "page": 195, "text": "(١٦١)\n\nبن علی پانزده هزار عسکر داشت که بیشتر آن از اکراد فارس بود و بعد از\nعبور یعقوب از قهر کشتار هولناکی روی داد قسمت کاملی لشکریان\nحسین بقتل رسید و بقیه متواری گردید .\nپس از فتح شیراز یعقوب خزاین حسین بن علی را که مرکب از وجوه\nهنگفت و نفایس زیاد بود بتصرف درآورده هدایای گرانبها از قبیل\nمرکبان نیکو و ده باز سفید و ابلق و صد من مشک و کافور و غیره بخلیفه\nفرستاده و در رجب هما نسال به سیستان باز گشت بعد ازین تاریخ الی سنه ٢٥٨ احوال\nیعقوب درست معلوم نیست چنان معلوم میشود که در مراجعت از فارس\nبطرف رخج وزابلستان لشکر کشیده و با اهرای آن نواحی جنگ نموده\nاست . اما روایات کتب تاریخ در آن مورد بسیار مشوش است . تاریخ\nسیستان این لشکر کشی را معلول بفرار پسر رتبیل از حبس دانسته\nمی نویسد که یعقوب بطلب او راه کابل را پیش گرفت اما از مقام\nحاساب بعلت برف باز گشت . زین الاخبار با بالعکس تمام محاربات\nو لشکر کشی های یعقوب را بطرف رخج و کابل و غزنین و بامیان و بلخ\nدر ردیف همدیگر ذکر نموده فتح بامیان و بلخ را از حوادث سنه ٢٥٦\nمی شمارد . اما معلوم است که مولف تاریخ مذکور از بس باختصار کوشیده\nمطالب مهمه از و فوت گردیده . چنانچه محاربه اول یعقوب را که منجر\nبقتل رتبیل گردیده و باتفاق اکثر مورخین در سنه ٢٤٩ روی داده نیز در ردیف\nهمین وقایع ذکر نموده است . ابن خلکان می نویسد که در عهد مهتدی\n(٢٥٦ الی ٢٥٧) یعقوب در حوالی سیستان مشغول غزا بوده و این روایت\nموید تاریخ سیستان است که در فوق ذکر نمودیم و تقریبا ثابت می شود\nکه یعقوب مسافرتی بطرف کابل نموده اما بقلع و قمع شاهان کابل\nموفق نگردیده از راه مراجعت نموده است علاوه بر آن تا ریخ سیستان"}
{"book": "adl1198", "page": 196, "text": "(١٦٢)\nمی نویسد که در ین مدت یعقوب مسافرتی هم بهرات نموده و نقطعه رو ز\nدر آنجا اقامت و شهر را بحسین بن عبد الله بن طاهر سپرده در شوال\nسنه ٢٥٦ به سیستان مراجعت نموده است اما از این مسافرت در دیگر کتب\nذکری نیست.\nدر محرم سنه ٢٥٧ یعقوب بکرمان رفت. محمد بن واصل که از جانب\nخلیفه متکفل ولایت فارس بود با تحف و هدایا با ستقبال او آمده اظهار\nاطاعت نموده و ولایت فارس را باو پیشکش کرد . در عین حال سفرای\nمعتمد خلیفه و برادرش موفق که والی تمام متصرفات شرعی خلافت بود.\nنزد او آمدند طبری اسمای ایشانرا اسمعیل بن اسحق و اباسعید انصاری\nضبط کرده. تاریخ سیستان می نویسد که علاوه برین دو نفر ابو احمد الموفق\nنیز به رسولی سوی یعقوب آمد . اما این روایت ضعیف بوده طبری از ان ذکر\nنکرده و بعید می نماید که رسالت شخصی مانند موفق که ولیعهد خلافت\nو تقریبا هم عصر طبری بوده از و فوت شده باشد . باری معلوم میشود که مقام\nخلافت از قدرت یعقوب و توجه او طرف فارس سخت مضطرب گردیده بموجب\nسیاست دیرینۀ خود می خواست توجه او را بدیگر طرف معطوف نماید.\nلهذا موفق بدست رسولانی که در فوق ذکر شد منشور ولایت بلخ و تخارستان\nو کرمان و سجستان و سند را به یعقوب فرستاده او را بفتح آنولایات تشویق نمود\nیعقوب نیز به سیستان مراجعت کرده در ربیع الاول سنه ٢٥٨ بعزم فتح بلاد\nمذکور بر آمد\nمتاً سفانه این سفر یعقوب را که از مهمترین کار نامه ها\nسفر کابل و بلخ:\nو فتوحات اوست مورخین بدقت و تفصیل ضبط نکرده\nاند چه مولفین عرب بیشتر قضایا را از نقطه نظر تاثیر و انعکاس آن در دربار\nخلافت نگاه کرده بضبط وقایعی که در اراضی دور دست اتفاق افتاده"}
{"book": "adl1198", "page": 197, "text": "(١٦٣)\n\nو در بغداد به آن چندان علاقمندی نداشته اند اهتمامی نکرده اند.\nرویهمرفته راجع بخط سیر یعقوب دو روایت موجود است. اول روایت\nتاریخ سیستان که طبری ووفیات الاعیان وزین الاخبار تاحدی موید آنست\nدوم روایت ابن اثیر و ابو الفداء.\nبنا بر روایت اولی یعقوب بن لیث در ربیع الاول سنه ٢٥٨ از سیستان بعزم\nمحاربه با پسر رتبیل حرکت نموده بزابلستان رفت و پسر رتبیل را که در\nقلعه ای لامان پناهنده شده بود اسیر گرفت. سپس براه بامیان به بلخ که\nدر آنوقت بدست داود بن العباس بود رفته شهر و کهندژ را بتصرف خود در آورد\nو از آنجا بهرات باز گشت. طبری هم برسبیل استطراد باین لشکر کشی اشاره\nنموده روایت فوق را تائید میکند، چه در حوادث سنه ٢٥٧ مینویسد که در\nربیع الاول رسول یعقوب آمد با تحف و هدایا و بتها و اظهار نمود که یعقوب آنرا از\nکابل گرفته است و باز در حوادث سنه ٢٥٩ مختصر اشاره میکند که یعقوب از\nبلخ بقهستان آمد. ازین معلوم میشود که یعقوب اولا بکابل رفته از انجا اصنام را\nبحضور خلیفه فرستاد و بعد به بلخ لشکر کشیده و بخراسان مراجعت کرده است.\nعبارت وفیات الاعیان که مینویسد در جمادی الاخر سنه ٢٥٨ از احوال\nیعقوب به بلخ به بهرام خبر رسید و از انجا در ذی القعده ٢٥٩ به نیشاپور آمد\n(١) نیز تا حدی موافق بروایت فوق است.\nروایت دیگر که ابن اثیر اظهار نموده اینست که یعقوب بدوا به بلخ رفته\nپس از تصرف شهر مذکور و تخریب ابنیه آن بکابل لشکر کشیده و رتبیل\nرا اسیر و اصنام او را غنیمت گرفته براه بست به سیستان مراجعت کرده است.\nروایت اولی که تاریخ سیستان و طبری ذکر نموده قویتر\nو صحیح تر است. تاریخ سیستان حرکت یعقوب\n(١) وفیات الاعیان ص٤٧٣ جلد ١"}
{"book": "adl1198", "page": 198, "text": "(١٦٤)\nرا بعزم زا بلستان ربیع الاول سنه ٢٥٨ می نویسد. اما ابن اثیر وطبری و ابوالفداء\nجمله در حوادث سنه ٢٥٧ ذکر نموده اند و وفیات الاعیان میگوید که در جمادی\nالاخر ٢٥٨ از احوال یعقوب به بلخ خبر رسید. چون ثابت است که سال بعد یعنی\nدر ٢٥٩ یعقوب به نیشاپور لشکر کشیده وسلسلۀ طاهریان را منقرض نموده\nو بعد از مراجعت کابل و پیش از فتح نیشاپور نیز وقایعی ذکر نموده اند\nبقرینۀ قوی معلوم میشود که یعقوب در ٢٥٧ از سیستان حرکت نموده در\nاواخر ٢٥٨ یا اوایل ٢٥٩ از بلخ بهرات مراجعت نموده است .\nاین سفر یعقوب و کارنامه هائی که در ضمن آن رو داده منجر بسقوط\nدولت رتبیل شاهان گردید از اعاظم حوادث تاریخ افغانستان بشمار میرود\nزیرا باین ترتیب دورۀ فطرت طولانی که مقارن ظهور اسلام و دراثر نفوذ آن\nدر حواشی غرب وشمال مملکت روداده منجر بظهور يك نوع ملوك الطوایفی\nگردیده بود خاتمه یافت . آخرین نمایندۀ قرون اولی از بین رفت ويك\nدولت متحد جدیدی بدست عناصر اجنبی پل بهمت بعضی طبقات ملی که با مدنیت\nو تهذیب جدید آشنایی یافته بودند جانشین آن گردید و راه نفوذ مدنیت جدید\nاسلامی بطرف براعظم هندوستان مفتوح شد چنانچه دولت های ملی ها بعد\nصفاریان از قبیل سامانیان و غزنویان و امثالهم ازین واقعه استفاده معتنا بها\nکردند .\nفتح نیشاپور و انقراض طاهریان\nدر شعبان سنه ٢٥٩ یعقوب در سیستان بعزم\nنشاپور حرکت کرد و چنان نمود که\nبطلب عبدالله بن صالح سجزی می رود را جمع بعبدالله مذکور و موجب\nعداوت او با یعقوب گردیزی شرح ذیل را می نویسد (ص ٧) :\n«وعبدالله بن صالح سجزی و دو برادر او فضل و ابا یعقوب حرب افتاد و عبدالله مر\nیعقوب را شمشیری بزد خسته کرد و هر سه برادر بدین سبب از سیستان برفتند"}
{"book": "adl1198", "page": 199, "text": "(١٦٥)\nو پیشها ر محمد بن طاهر آمدند به نیشاپور یعقوب نامه نوشت و ایشانرا\nباز خواست ومحمد بن طاهر بار نداد و یعقوب بطلب ایشان بخراسان آمد\nورسولی نزدیک محمد بن طاهر فرستاد چون رسول یعقوب بیامد و بارخواست\nحاجب محمد گفت باریست کنه امیر خفته است رسول گفت کسی آمده\nکش از خواب بیدار کند : تاریخ سیستان واقعه فرار عبدالله را از سیستان\nذکر نموده اما بعلت آن اشارتی نکرده است طبری و ابن اثیر هم واقعه\nرا باختصار ذکر نموده اند بهرحال معلوم میشود که درین موقع اداره امور\nطاهریان در اثر نفاق و عیاشی امرا بقدری ضعیف گردیده بود که توان مقاومت\nرا با یعقوب و لشکر فاتح او نداشتند لهذا محمد بن صالح در صدد مصالحه\nبرآمده و بدرآوزراء و اعیان دربار خود را باستقبال یعقوب فرستاد و سپس\nخود شخصاً نزد او شتافت یعقوب او را با تمام خواص خانواده طاهر\nبند نهاده به سیستان فرستاد و باین طریق امارت طاهریان که مدت ٥٤ سال\nبر خراسان و سیستان و کرمان حکمرانی نمودند منقرض شد.\nسفر گرگان پس از فتح نیشاپور به یعقوب خبر رسید که محمد بن عبدالله\nو برادوانش بگرگان نزد حسن زید علوی امیر آن ولایت\nپناهنده شده اند لهذا به تعقیب شان بدان سمت لشکر کشید یعقوب قبلاً\nبحسن بن زید نوشت که عبدالله سجزی را به او تسلیم نماید اما حسن از قبول این\nامر اباء نموده تلاقی طرفین در حوالی شهر ساری رو داد حسن منهزم\nگردیده بجبال دیلم رفت و ساری و آمل بدست یعقوب افتاد معلوم میشود\nکینه یعقوب با عبدالله بی اندازه شدید بود که بفتح طبرستان اکتفا نکرده\nبسر زمین دشوار گذار دیلم لشکر کشید مگر در نتیجه بارانهای متوالی\nقسمت بزرگ عساکر او بقول طبری و ابن اثیر که خالی از مبالغه نخواهد\nبود چهل هزار مرد تلف گردید یعقوب مجبوراً بخراسان باز گشته"}
{"book": "adl1198", "page": 200, "text": "(١٦٦)\nچون شنید که عبدالله از دستلدمی عامل ری پناه برده است بمشار الیه\nپیغام تهدید آمیزی فرستاد عبدالله را مطالبه کرد صلد می عبدالله و برادرانش را\nتسلیم او نمود وبقول تاریخ سیستان یعقوب ایشانرا امر بقتل داد جمله این\nوقایع باتفاق مورخین در سنه ٢٦٠ اتفاق افتاده است.\n\nسفر فارس پس از فراغت از مهم عبدالله سجزی وفرستادن سر عبدالرحمن\nخارجی به بغداد که قبلان کر گردید یعقوب بن لیث به سیستان\nمراجعت کرد اما در آنجا دیر اقامت نکرده در شعبان سنه ٢٦١ بطرف فارس\nلشکر کشید درین موقع ولایت فارس بدست محمد بن واصل بود که در سنه ٢٥٧\nبکرمان پذیره یعقوب آمده بود چون در آن موقع یعقوب عزم سفر کابل داشت\nاو را بحال خود وا گذاشت در عین حال محمد از اطاعت خلیفه سرباز زده\nلشکریان او را که بقیادت عبدالرحمن بن مصلح وطا شتمور پسر کوبی\nاو آمده بودند منهزم گردانیده در ولایت فارس مستقل گردید .\n\nچون یعقوب بفارس رسید محمد بن واصل از در مسالمت پیش آمده\nقاصدی نزد او فرستاد و عهد اطاعت را تجدید کرد. اما پس از اندک مدتی از\nاین فکر باز گشته خواست یعقوب را غافل گیر نموده از میان بردارد لهذا غفلتاً\nبر وهجوم برد بروایت تاریخ سیستان یعقوب عمداً از روی حیله خود را\nبقاصد او ضعیف نمود تاها قی الضمیر طرف معلوم شود. بهر حال در جنگی\nکه رو داد محمد بن واصل سخت منهزم شده اکثر لشکریان او تلف گردید\nو خود با تنی چند بسواحل خلیج فارس پناه برد . یعقوب بر خزاین او که\nدر قلعه خرمه جمع نموده بود و بقول طبری به چهل ملیون درهم بالغ می‌شد\nدست یافت . بنا بروایت تاریخ سیستان در همین سال بعضی از افراد محمد\nبن واصل را دستگیر و به یعقوب تسلیم نمودند. اما دیگر مورخین این نکته را ذکر"}
{"book": "adl1198", "page": 201, "text": "(١٦٧)\n\nنه نموده بلکه در حوادث سنه ٢٦٣ و ٢٦٤ باز بمحاربا تی بین این دو نفر اشاره\nمی کنند و روایت قوی تر آنست که محمد بن واصل درین موقع بدست یعقوب\nنیفتاده است روابط یعقوب درین موقع با مقام خلافت خوب نبود بقول طبری (۱)\nو وفيات الاعيان (٢) بعد از انقراض طاهریان معتمد از پیشرفت کار\nیعقوب اندیشناک گردیده بحجاج و نجار بغداد اطلاع داد که تصرف یعقوب\nبرخراسان برخلاف میل او بعمل آمده و امر امن يعقوب نمود. لهذا يعقوب\nليث كه از ابتدا حسن نظری با خلفای عباسی نداشت از فارس بطرف خوزستان\nلشکر کشید و بعراق عرب نزديك شد معتمد سخت مضطرب گردیده اسمعیل\nبن اسحق قاضی را با لوای خراسان، طبرستان، گرگان، فارس، کرمان\nو سند و شحنگی بغداد نزد او فرستاد و موفق در بغداد مجدداً حجاج و نجار\nراجمع نمود از عنایات امیر المومنین در حق یعقوب بایشان اطلاع داد که\nخبر مذکور بزودی با کناف منتشر شود و آتش غضب یعقوب فرونشیند این\nمسئله را تقریباً تمام مورخین ذکر نموده اند اما معلوم نیست در خفا چه\nمطالبی در کاربود که یعقوب قانع نگردیده بطرف بغداد لشکر کشید تاجائی که\nاز بعضی حکایات منصوب به يعقوب و كلمات او که در موقعش خواهد آمد\nاستنباط می شود پسر ليث چندان حسن نظری با خلفای عباسی نداشته لهذا\nمشكل است طوری که بعضی سعی نمودند و این لشکر کشی اورا بطرف\nبغداد محض شرفیابی بدربار خلافت تصور نمود «لابد خیالی در سر داشته\nکه با وصف تقاضاهای مکرر خلیفه ازین عزم منصرف نگردیده و حتی حاضر\nبود بزور شمشیر شرف حضور را حاصل نماید.\nواقعه دير العاقول\tمورخین عرب این واقعه را که باعث نجات خلافت\nعباسی گردید بشرح وبسط تمام ذکر نموده اند.\n(۱) طبری حوادث سنه ٢٦١ (۲) وفیات الاعیان ص ٤٧٤ ج ٢"}
{"book": "adl1198", "page": 202, "text": "(١٦٨)\n\nچون یعقوب به واسط رسید در بین موالی یعنی لشکریان غیر عرب خلافت که در سر من رای ساخلو می بودند اضطرابی تولید گردیده گفتند ما بر موافقتی در کار است که یعقوب از اقصای بلاد به بغداد می آید و ابداً کسی مزاحم او نمی شود این مسئله بجرئت خلیفه افزوده عزم مقابله را جزم کرد و از سر من رای به دارالخلافة بغداد آمده موفق برادر خود را که مردی با کفایت و شجاعت بود موظف بترتیب لشکر نمود و گویند برای تشجیع سپاهیان خرقه حضرت رسول (ص) را بیرون بر آورده در محضر عام یعقوب را لعن کر دو سعی نمود که با ین محاربه سیاسی صبغه مذهبی بدهد . بتاريخ يك شنبه ٢ رجب ٢٦٢ تلاقى طرفين بمقام اسطريد واقع در نزدیکی دير العاقول (و قصر شيرين حالیه) روداد . موفق که قائد لشکریان خلافت بود ، در قلب جا گرفت و میمنه را بموسی بن بغی و میسره را بمسرور بلخی سپرد . یعقوب بعجله سبقت کرده میسره و میمنه ابو احمد را درهم شکست و چند تن از قوای لشکر خلافت بقتل رسیدند اما باقی لشکریان ثبات ورزیده موفق برای تشجیع ایشان سر خود را برهنه نموده بمیدان در آمد و فریاد کشید «انا الغلام الهاشمى» و بشدت حمله برده نایره قتال گرم گردید . بعضی از بزرگان عسکر یعقوب مثل محمد بن کثیر بقتل رسیدند و بعضی در آخر روز متزلزل گردیده بعسا کر خلیفه پیوستند بقیه عساکر تاب مقاومت نیاورده رو بفرار گذاشتند . یعقوب با مشتی از خواص خود سخت جنگ کرد و بقولی درین روز سه زخم برداشت اما عاقبة الامر مجبور بر جعت شد و غنايم فراوان از اموال و مواشی در میدان حرب باقی گذاشت که موالی غارت کردند . بعضی نوشته اند که در آخر روز موفق آب انهار را بر لشکر یعقوب جاری نموده و بيك سبب شکست او این امر گردید اما تفصیل آن در دست نیست. بروايت اكثر مورخين محمد بن طاهر آخرین امیر سلسله طاهریان که"}
{"book": "adl1198", "page": 203, "text": "(١٦٩)\n\nدر قید یعقوب بود نیز درین روز از دست او نجات یافته و خلیفه او را خلعت\nو شمشکی بغداد عنایت کرد. روایت فوق را اکثر مورخین عرب از قبیل\nطبری، ابن خلکان و ابن اثیر ذکر نموده مسطورات ایشان تقریباً مشابه\nو موافق همدیگر است اما مولف تاریخ سیستان و گردیزی بر آنند\nکه یعقوب عزم جنگ نداشت وحتی موفق او را اغفال نموده بغتتاً حمله\nآورد و آب دجله را بر عساکر او کشاده باعث تفرق و انهزام ایشان\nگردید اما بطوری که قبلاً اشاره نمودیم درین صورت اصرار یعقوب\nبرفتن بغداد بر خلاف میل خلیفه امری بس عجیب می‌نماید.\nموضوع استخلاص محمد بن طاهر نیز در تاریخ سیستان ذکر نشده بلکه\nدر حوادث سنه ٢٥٩ می‌نویسند که یعقوب محمد بن طاهر و خواص او را\nدر زندان بزرگ بدار مسجد آدینه در شهر زرنج محبوس کرد و گو محمد\nبن طاهر اندر ان زندانست» اما در همان کتاب موقعی که یعقوب از سیستان\nبعزم آخرین سفر فارس خارج می‌شود (یعنی سفری که بواقعه دیر العاقول\nمنجر گردید) محمد بن طاهر و علی بن الحسین در جمله همراهان او ذکر\nشده و چون این نکته را با روایت دیگر مورخین مقابله نمائیم تقریباً\nثابت می‌گردد که محمد مذکور در واقعه\nدیر العاقول حاضر و از قید رهائی یافته باشد، تاریخ وقوع این قضایا\nهمان رجب سنه ٢٦٢ است که عظماء مورخین ذکر نموده‌اند.\n\nوفات یعقوب بعد از واقعه دیر العاقول یعقوب بخوزستان مراجعت کرده\nبروایت طبری خلیفه منشور ولایت فارس را به محمد بن واصل\nفرستاد تا با یعقوب مقابله کند و در سنه ٢٦٢ بین یعقوب و محمد بن واصل\nو محمد بن لیث با محمد شبویه که از بزرگان اکیراد فارس بود محارباتی\nر و داد محمد بن واصل را لشکریان یعقوب اسیر گرفتند و هم معلوم می‌شود"}
{"book": "adl1198", "page": 204, "text": "(۱۷۰)\n\nصاحب زنج که آتش فتنه را در عراق برپا نموده بود خواسته با یعقوب طرح\nاتحاد بریزد اما یعقوب بجواب درشتی درخواست او را رد نموده است. (۱)\nهمچنان رسول خلیفه معتمد را که باستعانت آمده بود با پیغام تهدید آمیزی\nوا پس فرستاد ( ۲ ) مشغول تهیه لشکر جدیدی جهة حمله بر\nبغداد بود که بعارضه قولنج مبتلا گردیده در شوال سنه ٢٦٥ وفات\nیافت.\nعمرو لیث: چون یعقوب وفات نمود سران لشکر برادرش عمر و را که\nدر جندیشا پور حاضر بود با مارت برداشتند وعلی برادر\nخود را نیز با و بیعت کرد . اگرچه عمر ولیث هم مردی ماجرا جوو بيباك\nبود اما تدبیر وسیاست را باشجاعت جمع داشت وچون میدانست که بیگانه\nعلت شکست یعقوب در دير العاقول مقام روحانی خلافت بود که موفق ماهرانه\nاز آن استفاده کرده حتی در صفوف لشکر سیستان هم تزلزل و نفاق وا رد\nنمود لهذا فوراً با معتمد از در مسالمت پیش آمده باب مکاتبت بین طرفین\nمفتوح گردید . در بار خلافت که درین موقع ا بیش رفت کار صاحب\nزنج درعراق سخت نگران بود ازین پیش آمد شاد مان گردیده بلا تعلل\nشحنگی بغداد وولایت حرمین ومنشور فارس و کرمان واصفهان و گرگان\nوطبرستان و سیستان وهند وسند را با و فرستاد و در مقابل عمر و متعهد گردید\nکه سالانه بیست ملیون درهم عنوان حق المقاطعه بابت عمل ولایات مذکور\n(۱) یعقوب بکاتب گفت که بجواب صاحب الزنج بنويسد . « قل یا ایها الکافرون\nالی اخر سوره . ابن اثیر حوادث سنه ٢٦٢ (۲) چون رسول پیغام خلیفه بیان کرد یعقوب\nامر داد که شمشیری با قطعه نان و پیاز بیاورند، اشیای مذکور را برسول نشان داده گفت\n« بخلیفه بگو که اکنون مریضم اگر وفات نمودم از شر همدیگر نجات خواهیم یافت والا\nبا این شمشیر با تو جنگ خواهم کرد یا بمقصد خود نایل خواهم گردید یا با این نان و پیاز\nعمر خود را بپایان خواهم رسانید . ابن اثیر حوا دث سنه ٢٦٢"}
{"book": "adl1198", "page": 205, "text": "(١٧١)\n\nبه بغداد برسانند. این مبلغ در مقابل عواید حقیقی ولایات مذکور چیزی\nنبود چه تنها عمل ولایت خراسان در عهد طاهریان به سی و هشت ملیون\nدرهم میرسید. باین طریق عمر و خاطر خود را از جانب بغداد آسوده ساخته\nبرفع اغتشاشات داخلی که در اواخر عهد یعقوب\nوبعد از مرگ او در خراسان رو داد . بمدد همت گماشت\nباعث فتنه و فساد در خراسان سه نفر بودند. اول احمد بن عبد الله خجستانی که\nاز بندگی با میری رسیده در موقع لشکر کشی یعقوب بکابل ملتزم\nرکاب برادر او علی بوده و بعد در خراسان بمراتب عالیه رسیده دعوی\nاستقلال کرد. دوم رافع بن هرثمه و سوم ابو طلحه شرکب که شرح احوال\nهر يك در موقع آن ذکر خواهد شد.\n\nعمرو لیث و خجستانی عمر ولیث از فارس بسیستان مراجعت نموده در\nرمضان سنه ٢٦٦ از این جا بر خراسان لشکر کشید\nبرادرش علی نیز با او بود بدواً خجستانی در نیشاپور محاصره شد اما باثر توطئه\nاو با علی بن لیث عمرو مجبور بترک محاصره و مراجعت بهرات گردید خجستانی\nمتوجه سیستان شد و سعی نمود شهر زرنج را فتح کند مگر در اثر مقاومت\nشدید اهالی کاری از پیش برده نتوانست و براه قهستان به نیشاپور مراجعت\nکرد در عین حال عمر و که در هرات اقامت داشته بجلب قلوب دیگر امرای\nعاصی پرداخته ابو طلحه منصور را که از گردنکشان خراسان و منصوب\nبخانواده بنی شرکب بود با خود متفق و مامور حرب خجستانی ساخت و خود\nدر ذی قعده سنه مذکورسسیستان مراجعت کرد.\n\nسفر اول فارس در محرم سنه ٢٦٨عمر و از سیستان بعزم فارس حرکت\nنمود چه عمال او در آن ولایت از ارسال وجه المقاطعه غفلت\nنموده بودند و شکایاتی از بغداد در آن باره میرسید و عمرو میدانست که"}
{"book": "adl1198", "page": 206, "text": "(۱۷۲)\n\nحوادث خراسان و هجوم خجستانی بستان از نفوذ او در ولایت فارس\nکاسته است و درین مسافرت عمرو، احمد بن لیث و عتیق بن محمد را که از بزرگان\nاکراد و با عث تولید فتنه و فساد در ولایت فارس بودند اسیر گرفته\nبقتل رسا نید و کدو رت مو فق را از ناحیه رسیدن و جه زابل ساخته\nدر جما دی الآخر سنه ۲۷۰ بستان مراجعت کرد .\n\nدرین مدت در خراسان دوباره اوضاع مغشوش گردیده خجستانی با\nگردن کش دیگری موسوم برافع بن هرثمه که او هم از اهل بادغیس و مدتی\nدر خدمت یعقوب بود طرح اتحاد ریخته ابوطلحه شر کب را منهزم گردانیده\nبود . اما اتفاقاً خود او در ۲۶۸ بدست دو نفر از غلامان خود مقتول و ولایت\nخراسان بدست رافع افتاد چون عمرو در شعبان سنه ۲۷۰ از سیستان بعزم\nخراسان حرکت کرد رافع در هرات بوده و پس از مقاومت مختصری بمرور\nالرود متواری شد ابوطلحه که قبلاً به تخارستان پناه برده بود بخراسان\nمراجعت کرده چون در راه با رافع بن هرثمه مقابل شد فوراً با او طرح\nاتحاد ریخت و با اولین فرصت بروشبخون برده عسکرش را محو نمود اما رافع\nشخصاً از مهلکه نجات یافته به نیشاپور افتاد و ابوطلحه بمرو اقامت اختیار\nنمود . عمرو که در هرات بود اولاً بر ابوطلحه حمله برده اکثر لشکریانش\nرا بقتل رسانید و خود او را بجا نب خوارزم متواری ساخت بعد رافع را\nبدرقیشا پور شکست داده و خاطر او نسبتاً از خراسان آسوده گردیده در\nذی الحجه ۲۷۱ بستان مراجعت کرد .\n\nدرین سال میانه عمرو با موفق ولیعهد خلیفه برهم خورد علت این واقعه\nدرست معلوم نیست چه مورخین عرب از قبیل طبری و ابن خلکان و ابن اثیر\nدر ضمن حوادث سنه ۲۷۱ اصل واقعه را بدون تعیین علت باین صورت ذکر نموده اند\n«معتمد حجاج خراسان را جمع نمود بایشان خبر داد که عمرو لیث را از ولایت"}
{"book": "adl1198", "page": 207, "text": "(۱۷۳)\nمذکور عزل ومحمد بن طاهر را دوباره در آنجا بر قرار نموده است\nو امر نمود تا عمرو را بر منابر لعن کنند محمد بن طاهر در هما نسال رافع بن\nهر ثمه را از جانب خود بر خراسان خلیفه ساخت .\nبهر حال ساعد بن مخلد وزیر که شاید آزردگی خلیفه از عمرو هم\nبسعایت او بوده باشد احمد بن عبدالعزیز سپه سالار فارس را بر علیه عمرو\nاغوا نموده خود نیز بكمك او با لشکری گران حرکت کرد و عمر و جهة\nمقابله ایشان از سیستان بفارس لشکر کشید اما قبل از وصول او بين محمد\nپسرش که بر مقدمۀ لشکر بود و ترك بن الجساس سر لشکر عساکر خلافت\nجنگی رو داده بر و ایت طبرى وديكر مورخين عرب محمد بن عمرو منهزم\nوسه هزار نفر از لشکریان او اسیر دشمن گردید وقاری بدست عرب افتاد\nبعد ازین واقعه عمر ولیت در صدد ترتیب لشکر دیگری برآمده ابو طلحه\nشرکب که سپه سالار خراسان بود نیز با و ملحق شد و در ٢٧٤ بفارس لشکر\nکشید پسرش محمد در مقدمه لشکر بود و بر اثر او ابو طلحه را فرستاد اما\nاین شخص که در تمام عمر با احدی راه راست نرفته بود فوراً بعسکر\nموفق ملحق شد و عمرو مجبور گردید که بکر مان و از انجا بسیستان مراجعت\nنماید در راه پسرش محمد بیمار گردیده وفات کرد و عمرو ازین واقعه\nسخت متاثز گر دید .ا ما مو فق که بالشکری گران بمقا بلۀ او بر آمده\nشاید خیال استیصال خانوادۀ صفاری را در سر داشت با ثر حوادث شام و لشکر\nکشی حما رویه بن احمد طولون امیر مصر بطرف عراق مجبور بمراجعت\nگردیده پس از چار سال مخالفت دولت صفاری دوباره طریق مسالمت پیش\nگرفت و رسو لی با عهد و خلعت و لواء بسیستان فرستاده ولایت فارس و کرمان\nو خراسان را درین نوبت به ده ملیون در هم یعنی نصف مبلغ سابقه با عمرو\nمقاطعه کرد عمرو نیز هدایائی گرانبها به بغداد گسیل نمود که در اثر آن"}
{"book": "adl1198", "page": 208, "text": "( ١٧٤ )\n\nباهر موفق نام اورا برهمه علاقه ها و مطردها وسراها و درخانه هاود کان ها\nبرنبشتند اما معلوم می شد که این همه محض مصلحت ودفع الوقت بودچون\nدر ٢٧٥ ابن ابی الساج بر طولونیان غلبه یافت وازطرف دیگر از فرار علی بن\nالليث وعصيان او برعمرو به بغدادخبر رسید در شوال سنه ٢٧٦ مو فق\nبلا درنگ اسم عمرو را از اعلام محو کرده مرسی مفلمی را بفتح فارس مامورنمود\nعمرو نیز بالشکر آراسته ازسیستان با نظرف حرکت نموده درذی الحجه\nسنه ٢٧٦ بنزدیك اصطخر تلاقی طرفین رو داد و موسى مغلوب وا کثر افراد\nلشکر او مقتول و متواری گردید.\nپس از آن در محرم ٢٧٧ عمرو داخل شیراز گردیده امر داد نام موفق را که\nبحيث و لیعهد خلافت بر منا برياد می شد از خطبه بیفگندند . بعد احمد بن\nعبدالعزيز بن ابی دلف را که بجنگ او ما مو ر گردیده بود نیز مغلوب\nکرداسرا و و غنایم زیا دبس ت آورد و تا اهواز پیش رفت .\nبنابروایت تاریخ سیستان اسمعیل بن بلبل كه وزیر موفق بود در غیاب\nاوبعمرو نامه نوشته از راه مسالمت اورا وادار نمود که از اهواز به فارس\nمرا جعت کند و در همان آوان موفق نیز در صفر ٢٧٨ وفات یا فت . اما\nدیگر مورخین ازین اقدامات اسمعیل بن بلبل ذکری نکر ده اند چون\nموفق که مدت مدیدی ولی عهد وحاكم مطلق امور خلافت بود وفات یافت\nپسرش ابوالعباس ملقب به المعتضد با الله بمقام ولایت عهدجانشین او گردیده\nفي الفور اسمعيل بن اسحاق قاضی را باخلعت ولوای فارس، كرمان وكل\nخراسان نز د عمر و فرستاده منصب شحنگی بغداد را باو بازداد و اجازه نمود\nکه دو باره اورا درحرمین خطبه کنند ضمناً به عمر وپیغا م داد که باید\nبدفع واقع بن هرثمه که در خراسان اقتدار تمام یافته بود بپردازد عمرو\nلیث که باین طریقه بالاخره ازجانب فارس آسوده گردید بسیستان مراجعت نمود"}
{"book": "adl1198", "page": 209, "text": "(١٧٥)\n\nاز آنجا درغره ربیع الاول سنه ۲۸۰ بعزم جنگ رافع بر آمد.\nاما رافع بن هر ثمه در مدت هشت سالی که عمر و در فارس مشغول\nکشمکش با مقام خلافت بود میدان را خالی و فرصت را مغتنم دانسته بدو ارقیب\nخود ابی طلحه شرکب را از خراسان طرد وولایت مذکور را کاملاً بتصرف\nخود در آورد وسپس با محمد بن طاهر که خلیفه منشورخراسان را باو بازداده\nبود داخل مذاکره گردیده در سنه ۲۷۱ از او حق نیابت حاصل کرد و بولایات\nمجاور بقای تجاوز گزارده بین او وحسن ومحمد بن زید علویان طبرستان\nواقعه روداده روز بروز بقوت وشرکت رافع افزوده می شدو گرگان وری\nرا بخراسان ضمیمه نمود. تا اینه که در سنه ۲۷۹ چون معتمد بمقام خلافت\nجانشین عم خود معتمد گردید از رافع در خواست نمود که بعضی از قرای ری\nرا تخلیه نماید مشارالیه که بقوت وعدة خود سخت مغرور بود از قبول این\nامر استنکاف نمود و در نتیجه معتضد او را از ولایت خراسان عزل نمود\nوبشرحی که گذشت عمرورا مامور بدفع غایله او ساخت. چون عمرو از سیستان\nبرسید رافع خود را در بین سه دشمن محصور دیده بعجله با علویان طبرستان\nمصالحه کرد و از آنجا بگرگان جهت مقابله عمر ویار گشت. ضمناً\nاز اطاعت خلیفه عباسی بکلی سرباز زده حتی بروایت تاریخ سیستان\n« علامت های سیاه را که شعار عباسیان بود بعلامت سفید علویان تبدیل\nکرد » در ربیع الاخر سنه ۲۸۰ بین طرفین در نزدیکی نیشاپور حربی صعب\nروداد رافع بهزیمت رفت وعلاوه بر اسراء وغنایم زیاد معدل ولیث پسران\nعلی بن لیث نیز بدست عمر و اوفتادند. رافع بطرف ابیورد رفته چون شنید\nکه عمرو می خواهد سر راه او را بسرخس بگیرد از بیراهه مجدداً\nبه نیشاپور حمله برده آنشهر را تصرف نمود . اما عمر و بزودی باو در رسیده\nبدو أرافع محاصره شد و سپس جنگ دیگری روداد رافع منهزم گردیده"}
{"book": "adl1198", "page": 210, "text": "(١٧٦)\n\nواکثر سران لشکر از یعمر رویوستند و خود او با تقی چند از خواص بجانب\nخوارزم متواری گردیده در شوال سنه ٢٨٣ بدست عامل ابو لابت بقتل رسید .\nعمرو سر او را به بغداد نزد معتضد فرستاد و بروایت کامل (۱) در اشهر\nبمعرض نمایش گذاشته شد.\nبطوری که در فوق متعرض گردیدیم پس از جنگ اول نیشاپور محمد بن لیث\nپسران علی بن لیث بدست عمرو افتادند. اما راجع بشخص علی و عاقبت کار\nاو روا یات مختلف است. بنابر قول طبری را فع او را در سنه ٢٧٨ بقتل\nرسانید (جلد ٧ ص ١٨٢ ) اما کامل گوید که در ٢٨٠ بری وفات یافت\nتاریخ سیستان از وفات علی ذکری نکرده در موقع اسارت دو پسرش\nبدست عمرو می نویسد « ولیث و معدل را هر دو پسر علی لیث را اسیر کرد\nو بنیشاپور آورد و هر دو را بنواخت و خلعت داد و نیکوئی گفت پس گفت\nعمر و سوی پدر روید . گفتند نه ما بند گانیم اینجا میباشیم پدر\nخود بیاید »\nازین عبارت معلوم می شود که درین تاریخ علی باید زنده بوده\nباشد مزید بر ان موقعی که خبر اسارت عمرولیث به سیستان رسیده از انتخاب\nجانشین او سخن می رود باز این عبارت را می آورد : «و علی بن اللیث\nبسیستان نهان بود و سبکری سر با او یکی داشت . . یکی گفت طاهر باید\nدیگر گفت نه علی باید که او خود و صی یعقوب بود »\nجنگ بلخ واسارت عمرو لیث : بروایت کامل ابن اثیر و گردیزی\nو وفیات الاعیان چون عمر سر را فع\nبن هرثمه را به بغداد فرستاد، در بدل این خدمت منشورها و واء النهر را از\nمعتضد مطالبه کرد معلوم می شود که خلیفه نظری بان سامان داشته راضی\n\n(۱) ص ١٨٣ جزو ٧"}
{"book": "adl1198", "page": 211, "text": "(۱۷۷)\n\nنبوده ماوراءالنهر نیز ضمیمه قلمرو صفاریان گردد. اما بهر صورتی بود عمرو بوعد یا وعید عهد ولایت مذکورو احاصل نموده و لشکر جراری بقیادت محمد بن بشر که از معتمد ترین خاصان او بود و علی بن شیروین از خراسان بطرف بخارا ارسال کرد اسمعیل بن احمد پادشاه سلسله سامانیان که درین موقع بر ماوراء النهر حکومت می کرد از آب آمو گذشته برین عسکر هجوم آورد و در شوال سنه ۲۸۶ آنرا سخت منهزم گردانید گویند ششهزار تن از لشکریان عمرو درین جنگ کشته شدند که محمد بن بشر در آنجمله بود و علی بن شیروین اسیر گردید چون خبر این شکست به عمرو رسید سخت خشمگین گردیده لشکریان شکست خورده را ملامت ساخت و امر داد که فی الفور ساز و برگ سفر ماوراءالنهر آماده نمایند گردیزی می نویسد که «چون نشکادلی کرد گفتندای امیر ازین نیکوتر مایده بزرگ بخته اند و ما هنوز يك كاسه خورديم هر که مرد است گوشو باقی بخور» بهر حال عمر ولیث با لشکر و سلاح اراسته و آلات بسیار و ابهتی تمام رو به ما وراء النهر نهاد مورخین گویند که احمد بن اسمعیل با ین جنگ رضایت نداشت و چند دفعه به عمرو پیغام فرستاد که «همه عالم اسلام در دست تست و ما در آن طمع نداریم این يك گوشه ماوراء النهر را بگذار و بگذر» اما عمرو قبول نکرده ببلخ رفت و میخواست از امو بگذرد که احمد پیش دستی نموده با لشکری انبوه در مقابل او ظاهر شد و عمرو در شهر بلخ حصاری گردید با لاخره در ربیع الاول سنه ۲۸۷ جنگ مختصری رو داد لشکریان عمرو منهزم گردیدند اسپ او در باطلاق یا جوی بند شده سپاه احمد در رسیدند و او را اسیر گرفتند راجع به کیفیت و تاریخ تحقیقی اسارت او راویات مورخین معتبر اندك اختلافاتی دارد من جمله تاریخ بخارا از زبان خود از می نویسد : « گفت همی تاختم اسپم فروماند و من بر اسپی سوار بردم که پنجاه"}
{"book": "adl1198", "page": 212, "text": "(۱۷۸)\nفرسنگ رفتی و بسیار آزموده بودم امروز چنان سست همی رفت که خواستم\nکه فرود آیم پایهای او بیدی فرو شد و از اسب فر و افتادم و از خویش نو مید شدم\nدو غلام قصد من کردند» .\nتاریخ این واقعه را نیز فرسخی جمادی الاول ۲۸۸ ضبط کرده اما\nاصح روایات همان است که بالا ذکر شد .\nچون عمر ودستگیر شد اسمعیل بن احمد او را به سمرقند که مرکز سلطنت\nآل سامان بود برد و خبر واقعه را بمعتضد انگارش کرد خلیفه شادمانی زیاد\nنموده ذريعة عبد الله بن الفتح عهد و خلعت ولوای خراسان را به اسمعیل فرستاد\nو اشناس را که از خدام خاص او بود برای آوردن عمرو با او همراه کرد\nاشناس مذکور عمرو را در ربیع الاخر یا جمادی الاخر سنه ۲۸۸ مقید\nو محبوس داخل بغداد نمود در موقع ورود به بغداد عمرو بر شتری سوار بود\nکه قبلا خود خلیفه هدیه نموده بود و یکی از شعرای عرب در آن باره قطعه\nمغزی سروده است .\nمولف تاریخ سیستان می نویسد که چون اسمعیل سامانی عمرو را بسمرقند برد\nاولا به بیست و پس به ده ملیون در هم غرامت موافقه نمودند که چون مال مذکور\nاز سیستان بر سر عمر و مستخلص شود اما نوادگان عمر و که درین موقع\nبر سیستان تسلط داشتند از پرداخت این مبلغ استنکاف نمودند تا رسول\nخليفه بطلب عمر و به سمرقند رسید و اسمعیل از قبول حکم سر پیچی نتوانسته\nعمر و را با او فرستاد اما در خفا چنان مواضعه کردند که عمر و را با اندك\nمحافظين براه سیستان ببرند تا اگر کسی برای استخلاص او اقدام نماید\nملامتی بر امیر سامانی وارد نگردد مگر در راه احدی اقدام بخلاص او نکرد\nو چون اشناس خادم خلیفه ازین امر اظهار تعجب نمود عمر و گفت «من\nبر سر پادشاهان چون استاد بودم بر سر کودکان چون کودکان از دست استاد"}
{"book": "adl1198", "page": 213, "text": "(۱۷۹)\n\nرها یابند کی خواهند که باز آنجا نشینند؟ اما این روایت بنظر سخیف\nمیرسد چه اولاً در سیستان علاوه بر نوادگان عمر و که ممکن است ایشان\nرا بکودکان تشبیه نمود عدۀ کثیری از ابنای اعمام اوحاضر و صاحب\nقدرت و مکنت زیاد بود اگر کار عمرو بغر امت راست می شد محال بود\nمی گذاشتند در اسارت بمیرد و ارسال عمرو براه سیستان نیز حقیقت ندارد.\nچون عمرو به بغداد رسید در امر معتضد محبوس گردید اما دیری نگذشت که\nخلیفه سخت مریض گردیده بقول طبری (حوادث سنه ۲۸۹) وابن اثیر در شدت\nمرض صافی خرمی را که از خاصگانش بود بخواست و بیدست برچشم و دست\nدیگر بر گلوی خود نهاد اشاره برینکه مروبك چشم را گردن بزن اما صافی\nمذکور چون مرگ خلیفه را نزدیک بیدید مرتکب این امر نگردیده چون مکتفی\nپسر و جانشین معتضد به بغداد رسید احوال عمرو را از قاسم بن عبد الله وزیر جویا شد\nو از زنده بودن او اظهار شادمانی کرده می خواست با او فیلوکی کند اما وزیر\nرا آن حال خوش نیامد در حال امر داد تا عمرو را بکشند اگر این روایت\nصحیح باشد تاریخ وفات عمر و ۸ یا ۹ جمادی الاولی ۲۸۹ است که روز\nدخول مکتفی به بغداد میباشد (ابن اثیر ص ۲۰۴ جزو ۷) باشکست و اسارت\nعمر و دوره قدرت و شوکت خانوادۀ صفاریان بپایان رسید ازین تاریخ به بعد\nسلطنت ایشان دو چار وضع وفترت و بازیچۀ دست شهزادگان نالایق و خدام\nخاین قرار میگیرد و بزودی جای خود را بدولت جوان آل سامان که در\nآنطرف آب آمو تاسیس شده متدرجاً بر تمام خراسان (بمفهوم عام) پهن\nگردید میسپارد ازین نظر انقراض آل صفار در مسیر تاریخی افغانستان\nچندان تغیر بزرگی وارد نکرده بلکه مسئلۀ مهم احیای مملکت و توحید\nآن که یعقوب و عمر ولیث قدم اول را در راه وصول به آن برداشته بودند بذریعۀ\nسلسله جدید سامانیان بپایۀ تکمیل میرسد اکنون میرویم که دورۀ فترت"}
{"book": "adl1198", "page": 214, "text": "(۱۸۰)\n\nآل صفار و تحول سلطنت را به سامانیاں مطالعہ كنيم .\nامارت طاهر بن محمد بن عمرو\nچون عمرو لیث بدر بلخ اسير شد دو نواده\nاو طاهر و یعقوب پسران محمد بن\nعمرو (متوفی در سنه ٢٧٤) با ديگر بزرگان سیستان براه هرات بشهر\nزرنج باز گشته زمام امور مملکت را بدست گرفتند . احمد بن شهفور بمقام\nوزارت رسید اما بزودی او و برادرش محمد که هر دو از سرداران و بزرگان\nدربار عمرو بودند بدسیسه سبکری غلام کشته شدند و عبد الله بن محمد\nمیکال وزارت یافت در محرم سنه ۲۸۹ چون خبر مرگ عمرو به سیستان رسید\nطاهر با ماری نشست و در همان سال برای انتظام امور فارس با لشکری گران\nبه آنسمت حرکت نمود چه از قراین معلوم میشود که خلیفه مکتفی با الله\nکه تازه جانشین پدر خود گردیده بود میخواست ولایت فارس را خاصه خود\nنماید و چون طاهر با امراء و لشکریان خود به آن ولایت متوجه گردید بدرا لصفیر\nاز جانب خلیفه برسالت نزد او آمده پس از مذاکرات زیاد بالاخره مکتفی\nمنشور فارس را بنام طاهر صادر نمود و مشار الیه در رجب سنه ۲۹۱ بسیستان\nمراجعت کرده سبکری غلام را بولایت فارس باز گذاشت طاهر بن محمد مردی\nعياش و مصرف و بی تدبیر بود چون خاطرش از فارس فراغت یافت در سیستان\nبلهو و لعب مشغول شد و امور مملکت و لشکر و هالیه را بکلی مهمل گذاشت و تمام\nاوقات خود را صرف شرب و لهو وطرح قصور و بساطین می کرد و وجوه\nهنگفتی را درین راه بر باد می نمود در نتیجه تمام امور مملکت مخصوصاً مالیه\nمختل گردید . از یکطرف عواید نقصان پذیرفت و از طرف دیگر در نتیجه\nاسراف و تبذیر جنون آمیز امیر خزانه بکلی تهی گردید چون سبکری از فارس\nوجوه کافی ارسال نمیکرد و طاهر و برادرش یعقوب که در امور سلطنت با\nاو شريك و در اخلاق و عدم لیاقت شبیه بود جهة اخذ مالیات مسافرتهای"}
{"book": "adl1198", "page": 215, "text": "(۱۸۱)\n\nمتعددی بطرف بست و رخج بعمل می آوردند. در سنه ۲۹۲ طاهر مسافرتی\nهم بطرف فارس نمود اما سبکری او را بحیله باز گردانید و خود در ولایت\nمذکور بافراغت خاطر واسة قلال تمام حکومت میکرد.\nدر سنه ۲۹٥ لیث بن علی بن اللیث برا در زاده یعقوب لیث که در فارس\nبا سبکری نقاضتی حاصل نموده بود با تفى چند سیستان مراجعت کردوچون\nپریشانی اوضاع و تباعد بزرگان را از طاهرو یعقوب مشاهده کرد بطمع امارت\nافتاد و پس از اندک کرو فر مردمان زرنج با او متفق گردیده شهر را باو\nتسلیم نمودند و طاهر ویعقوب بعزم استمداد از سبکری بطرف فارس حرکت\nکردند (٢٩٦) اما چون بولایت مذکور رسیدند بالاخره چشمان ایشان باز\nگردیده دانستند که دست امید بطرف شخصی دراز نموده اند که باضمحلال\nسلطنت ایشان کمر بسته و قبلاً با مقام خلافت درین با ره مو افقه کر ده\nناچار مهیای حرب گردیدند اما امرای لشکر از سبکری رشوه گرفته آندو\nبرادر را بدون حرب به مشارالیه تسلیم کردند و سبکری برای جلب التفات\nدر گاه خلافت آنا نرا مقید و محبوس به بغداد فرستاد. طبری وابن اثیر\nاسارت این دو برادر را مختصراً درحوادث سنه٢٩٦ ذکر نموده اند .\n\nلیث بن علی معروف بشیر لباده : لیث ابن علی که سیستا نیا ن\nاورا به نسبت لباده سرخ که\n\nروز ورود بشهر در برداشت شیر لباده نام نهاده بودند در\nجمادی الاخر سنه ۲۹۲ به تخت امارت نشست و اواثر بدفع غالب برادر سبکری\nکه حاکم زا بلستان بود پرداخته لشکری بقیادت برادر خو د معد ل\nبا نطرف فرستاد و غالب را اسیر گرفت.\nقرار روایت تاریخ سیستان . معدل بغزنین رفت و سنجك را بكشت پس از\nآن بین او ولشکر یان سنجك جنگها روداد لیث از سیستان بكمك برادر"}
{"book": "adl1198", "page": 216, "text": "(۱۸۲)\n\nاشکر فرستاد و آن کار بصلح راست کرداند و معدل و علی بن الحسن درهمی\nبسیستان باز آمدند در ربیع الاول سنه سبع و تسعین و مأتین (۲۹۷) و پاره ها\nاز بست و رخج کشاده گشت بر لیث علی ، متاسفانه معلوم نشد که سنجک\nمذکور که بود و در کدام ناحیه حکومت یا سلطنت داشت احتمال ضعیف\nمیرود که از بقایای شاهان کابل بوده باشد اما برای تائید این حدس\nعجالتا دیگر قرینه و دلیلی موجود نیست و هم از عبارت فوق که عیناً نقل\nنمودیم معلوم میشود خراج کابل که مدتی قطع گردیده بود در باره\nجاری شده است .\nپس از فراغت از مهم غالب در سنه ۲۹۷ لیث بن علی بفارس لشکر کشید\nدر بدو امر غلبه حاصل نموده سبکری را شکست داد و شیراز و اصطخر\nرا متصرف گردید . اما سبکری که در درگاه خلافت طرفداران زیاد داشت\nاز علی بن محمد الفرات وزیر مقتدر استمداد نموده مشارالیه مونس خادم\nرا با عسکر کافی بمدد او فرستاد . هر چند لیث سعی نمود از مداخله مقام\nخلافت جلوگیری نماید سودی نه بخشید و در اقدامی که برای شبیخون\nبه عساکر خلافت بعمل آورد به بیراهه افتاده اکثر لشکریان و مواشی او\nتلف گردید و عاقبت جنگ سختی بین طرفین روداده که در ان لیث بن علی\nاسیر شد و او را به بغداد فرستادند .\nامارت محمد بن علی بن لیث :\nچون این خبر به سیستان رسید\nابوعلی محمد بن علی بن لیث که\nدر شهر زرانج بود بامارت نشست و برادر دیگر او معدل\nنیز از فارس مراجعت کرده با و پیوست . بروایت تاریخ سیستان محمد برای\nجلوگیری از نفاق و جنگ داخلی برادر خود را حبس نمود اما در دیگر کتب\nتاریخ این مسئله بنظر نرسید . بلکه بروایت ابن اثیر معدل با مارت نشست"}
{"book": "adl1198", "page": 217, "text": "(۱۸۳)\n\nو برادر خود محمد را برای جمع عسکر به بست فرستاد . علاوه تا تاریخ سیستان در\nدو جای (ص۲۸۹) اسم این شخص را محمد بن اللیث ضبط نموده که غلط\nصریح است.\nبهر حال مقتدر خلیفۀ عباسی چون ولایت فارس را از دست آل صفار بیرون\nکشید برای اضمحلال قطعی خانوادۀ مذکور عهد و لوای سیستان را با حمد\nبن اسمعیل سامانی فرستاد او را بفتح ولایت مذکور تحريك و تشویق نمود\nدر سنه ۲۹۸ احمد سامانی لشکر جراری بقیادت حسین بن علی المرورودی\nبسیستان فرستاده شهر زرنج محاصره گردید. درین موقع معدل به شهر\nو محمد بن علی به بست بود.\nدرعین حال احمد سامانی شخصاً متوجه بست گردیده پس از جنگ مختصری\nمحمد را اسیر نمود و در ذی الحجه همان سال (۲۹۸ هجری) معدل نیز شهر\nزرنج را تسلیم کرد. باینطریق پس از (۵۱) سال نام آل صفار در سیستان\nاز خطبه افتاد، سیمجور دواتی را که سیمجوریان که مدتها از جانب امرای\nسامانی بر خراسان حکومت نمودند بر ولایت سیستان حاکم گردید و احمد\nسامانی از بست بهرات مراجعت کرده معدل بن علی را با خود برد .\nانقراض سلسلۀ صفاریان سیزده سال طول کشید . درین مدت سیستان\nگاهی بدست آل سامان و گاهی در تصرف عمال خلافت بوده احیاناً شورشهائی\nرو میداد و زمام امور بدست ماجراجویان و آشوب طلبان می افتاد . پس از\nآن در سنه ۳۱۱ هجری یکی از عم زادگان یعقوب موسوم به ابوجعفر احمد\nبن محمد بن خلف بن اللیث بامارت سیستان رسید . امیر ابوجعفر مذکور\nو پسرش خلف بن احمد مدت ۸۲ سال دیگر در سیستان و بعضی نواحی آن\nحکومت نمودند تا اینکه خلف در دوازدهم صفر ۳۹۳ بسلطان محمود غزنوی\nتسلیم شد . اما چون حوادث مذکور مربوط بدیمشر ادوار تاریخ افغانستان"}
{"book": "adl1198", "page": 218, "text": "(184)\nیعنی دوره سامانیان و آل ناصر است از ذکر آن ازین فصل منصرف شدیم.\nنا گفته نماند که مدتها پس از امارت خلف و انقراض شاخه دوم امرای\nصفاری یعنی در عصر ایلخانیان بسال 635 هجری شخصی موسوم به شمس الدین\nعلی بن منصور در سیستان با مارت رسیده خود را از احفاد امرای صفاری\nقلمداد کرده است و اخلاف او مدتها در آن ولایت حکمرانی کرده اند که شرح\nاحوال ایشان در سلسله این تاریخ در موقعش مذکور خواهد شد.\n\nصنایع و ادبیات\nمعلوم است که نفوذ و انتشار اسلام در تهذیب و مدنیت ملل مفتوحه\nتطور عمیقی وارد نموده موجب امتزاج مدنیت های مختلفه و ترکیب مدنیت\nهای جدیدی گردید و علوم و ادبیات ملل مذکور نیز در تحت تاثیر این عامل\nقوی به صبغه اوی درآمد . اما در اوائل امر تسلط ادبی عرب مانند غلبه سیاسی\nآن بتفاوت درجات در بین ملل مغلوب قطعیت داشت . چنانچه تا ظهور صفاریان\nدر سیستان و دیگر نقاط خراسان که بدست مجاهدین اسلام کشوده شده بود\nزبان عربی زبان رسمی و تالیفات و تحریرات و تعلیم و تعلم کاملا بزبان\nمذکور بود و نه تنها مهاجرین عرب بلکه شعراء و علماء و مولفین وطنی نیز\nبزبان عربی تالیف و تصنیف میکردند که امثله آن در کتب تاریخ\nمسطور است.\nاما آهسته آهسته با افول نفوذ سیاسی خلافت سلطه ادبی عرب نیز رو بزوال\nگذاشت و از امتزاج آن با زبان و ادبیات محلی ثقافت و ادب جدیدی ظهور\nنموده بمرور زمان نضج و قوام کافی حاصل کرد و چون در عصر صفاریان\nاستقلال سیاسی خراسان تامین گردید ادب و ثقافت جدید نیز وسعت یافت."}
{"book": "adl1198", "page": 219, "text": "(١٨٥)\n\nاگر چه مورخین را در مورد تاریخ و محل پیدایش شعر فارسی و اینکه اولین شاعر این زبان کیست اختلافات زیاد است اما اگر اشعار هجائی قدیم را که از حیث وزن وقافیه با شعر فارسی حقیقی تفاوت فاحش دارد با پاره اشعار وجملاتی که بر سبیل تضمین و تلمیح در اشعار شعرای قرن دوم عرب ذکر گردیده کنار بگذاریم بظن غالب ونزدیك به یقین می‌توان گفت که شعر فارسی بمعنی صحیح کلمه در عصر صفاریان وبه تشویق موسس دولت ایشان ظهور نمود. چنانچه تعصب وطنی وکینه یعقوب با بیگانگان معروف است تاریخ سیستان درین باره گوید:\n« پس شعراء او را (یعنی یعقوب را) شعر گفتندی بتازی:\nقد اکرم الله اهل المصر والبلد بملك یعقوب ذى الافضال والعدد\nچون این شعر برخواندند او عالم نبود در نیافت. محمد بن وصیف حاضر بود ودبیر رسایل او بود وادب نیکو دانست وبدان روزگار نامه پارسی نبود پس یعقوب گفت چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟ محمد وصیف شعر پارسی گفتن گرفت واول شعر پارسی اندر عجم او گفت و پیش ازو کسی نگفته بود که تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان بروه باز گفتندی برطریق خسروانی وچون عجم بر کنده شدند وعرب آمدند شعر میان ایشان بتازی بود و همگنانرا علم و معرفت شعر تازی بود و اندر عجم کسی برنیامد که او را بزرگی آن بود پیش از یعقوب که اندر و شعر گفتندی مگر حمزه بن عبدالله الشمری و او عالم بود و تازی دانست شعرای او تازی گفتند و سپاه او بیشتر همه از عرب بودند و تازیان بودند چون یعقوب زنبیل وعمار خارجی را بکشت و هری بگرفت و سیستان و کرمان و فارس او را دادند محمد وصیف این شعر بگفت :"}
{"book": "adl1198", "page": 220, "text": "(١٨٦)\n\nای امیری که امیران جهان خاصه و عام\nبنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام\nاز لی خطی در لوح که ملکی بدهید\nبا بی یوسف یعقوب بن اللیث همام\nبلتام آمد رتبیل ولتی خورد بلشک\nلقره شد لشکر رتبیل و هبا گشت کتام\nامن الملک بخوا فدی تو امیرا به یقین\nبا قلیل الفئة کز داد در ان لشکر کام\nعمر عمارتر اخواست وزرو گشت بری\nتیغ تو کرد میانجی بمیان ددو دام\nعمر او نزد تو آمد که نوچون نوح بزی\nدر آ کا ر تن او سرا و یاب طعام\n\nاین شعر دراز است وها اندکی یاد کردیم و بسام کور د از آن خوارج\nبود که بصلح نزد یعقوب آمده بودند چون طریق وصیف بدیداند و شعر شعرها\nکفتن گرفت و ادیب بود و حدیث عماز اندر شعر یاد کند :\n\nهر که بسو د او بدل متهم\nبر اثرد صوت او کرد نعم\nعمر ز عمار بران شد بری\nکنا وی خلاف آورد نا لا جرم\nدید بلا بر تن و برجان خـ ویش\nگشت بعا لم تن او د را لم\nمکه حرم کرد عرب را خدای\nعهد ترا کرد حرم در عجم\nهر که در آمد همه باقی شدند\nباز فنا شد که بدید این حرم\n\nباز محمد بن مخلد هم سگزی بود مردی فاضل بود و شاعر ، نیز پارسی گفتن گرفت\nو این شعر را بگفت :\n\nجز تو نزاد حوا و آدم نکشت\nشیر نهادی بدل و برمنشت\nمعجزه پیغمبر مکی تو ئی\nبکنش و بمنش و بگو شت\nفخر کند عمار روزی بزرگ\nکوهما نم من که یعقوب کشت\n\nپس از ان هر کس طریق شعر گفتن بر گرفتند.''\nاهمیت و قدامت ماخذ طرز ابتدائی و نسبتاً خام بعضی ترکیبات و جملات\nو بالاخره کثرت اشارات وقوعی بحوادث و رجال وامکنه عصر تقریباً هیچ\nشبه در صحت انتساب اشعار فوق باقی نمی گذارد و چون اشعار دیگری"}
{"book": "adl1198", "page": 221, "text": "(۱۸۷)\n\nباین تفصیل و قرائن قویه بدست نیست که بیشتر ازان بزبان فارسی\nسروده شده عجالتاً می توان قرار ادعای مولف تاریخ سیستان سه فقره\nشعر فوق را قدیمترین شعر فارسی محسوب نمود .\nشعر پشتو نیز در عصر صفاریان دریکی از مراکز مهم نهضت ایشان یعنی شهر\nبست پرورش یافته و باستناد کتاب نفیس پته خزانه که در آن تحقیق\nو تصریح شده یکی از قدیمترین و فصیح ترین شعرای پشتو\nزبدة الفصحاء ابو الهاشم ابن زید سر وانی بستی معاصر یعقوب و عمرو\nبود مشارالیه مدتی در بغداد مشغول تحصیل علوم بوده بعد بوطن خود\nمراجعت کرد و در سنه ۲۹۷ هجری در آنجا وفات یافت، نمونه اشعار او اینست:\nژبه هم ښه وینا کاندی چه ئی وینه د خاوند په لاس کی زر او درهمونه\nژبو رور له ورخی وینا ئی اوری د درهم د خاوندان تل وی په ویاړونه\nکه در هم ئی ځنی ورک سو سی اتلی پر اری شی وی په خړو پیژندونه\nابوهاشم علاوه بر اشعار کتابی هم در علم فصاحت و بلاغت بنام وسالو وزمه\nنسیم و بسکستان داشته که اگر بدست آید غنیمت بزرگی خواهد بود.\nاما از جمله صنایع آنچه بطور قطع در عصر صفاری ها رونق زیاد داشته\nفن معماری بوده است اما در دوره اول یعنی سلطنت یعقوب و عمرو توجه دولت\nبیشتر به عمرانات عام المنفعه بود از قبیل پل ها و راه ها و خصوصاً بندها\nو انهار رو دهیرمند زیرا بطوری که در قسمت اداره و مالیات خواهیم دید\nوجوه زیاد برای این امور تخصیص داده بودند و در نتیجه این توجه سیستان\nیکی از پر حاصل ترین مناطق خراسان بود . علاوه تاً عمرولیث آبادی\nهای زیادی بداخل شهر زرنج هم نموده مانند بازار و مسجد جامع و امثال\nآن اما اخلاف او طاهر و یعقوب بیشتر به تعمیر قصور و بساتین مولع بوده\nاند چنانچه تاریخ سیستان تعمیر چندین قصر و باغ را در بست و قصر بو الحسنی"}
{"book": "adl1198", "page": 222, "text": "(۱۸۸)\nرا در زرنج بایشان نسبت داده با تاسف می گوید چنمان مالی درین راه تلف شد\nکه خزانه تهی و امور مالیه مملکت مهمل گردید.\nچون متاسفانه تمام اثار مذکور در اثر غارت تیمور و انهدام بند های\nهیرمند از بین رفت و تا کنون چیزی سالم بدست نیا مده ر ا جمع بسبک\nو خصوصیات معماری این دوره عجالة چیزی اظهار نمی توان کرد.\nاداره و مالیات\nدر عصر یعقوب وعمر ولایت مقام وزارت که تقریباً با ریاست وزرای\nعصر جدید مطابقت میکند وجود نداشت زیرا شخص شاه علاوه بر قیادت\nلشکر به دیگر شئون مهمه دولتی هم رسید گی میکرد و خاصه توجه او\nبامور سیاست و مظالم یعنی رسید گی بعر ائض رعا یا و فوائد عا مه\nمعطوف بوده . در موقع حرب عادة شخص شاه قیا دت لشکر را بد ست\nمی گرفت مگر در محار بات كوچك وبي اهميت و در ایام صلح بديوان مظالم\nنشسته بعرایض و شكايات رعایا رسید گی می نمود (تاریخ سیستان)\nاما بعد از امارت عمر و نوادگان او این رویه را ترك گفته امور مهمه\nدولت را بوزیران سپردند و يك علت انحطاط ایشان خیانت وزرای مذکور\nو دسایسی بود که در اثر ضعف اداره در دربار روداد.\nدولت صفاری دارای عسکر منظم دایمی بود که حقوق افراد آن مرتباً\nاز خزینه دولت تادیه میشد ابن خلکان در سیرت عمره می نویسد که در هر\nسه ماه قشون خودراسان میدید واول شخصاً بمیدان بر آمده اسب و سلاح\nخود را عرضه میکرد و حقوق خود را که عبارت از سه صد درهم بودباز یافت\nمیکرد بعد دیگر صاحب منصبان و افراد على الترتيب از نظر او گذشته\nحقوق خو درا اخذ میدادند وا گر د رمر کو ب و سلاح شخصی قصوری\nبنظر میرسید از اخذ حقوق محر و م می شد. یعقوب لیث عیار ان سیستان"}
{"book": "adl1198", "page": 223, "text": "(۱۸۹)\nرا که گروهی مقتدر و مستقل بودند هم جزء لشکر ساخته به این وسیله از اخلال امنیت در داخل مملکت خصوصاً پایتخت جلوگیری نمود تشکیلات مهمه دولتی عبارت بود از ۱- دیوان مظالم که رئیس آن سالانه بیست هزار در هم مرسوم داشت و بعرایض رعایا رسیدگی میکرد یعقوب و عمرو در موقع فراغت شخصاً این وظیفه را انجام میدادند (تاریخ سیستان ص ٢٦٥ و ٢٧١) ٢- دیوان خراج (مالیه) که رئیس آنرا بندار می نامیدند و مرسوم او و دبیرانش سالانه پنجاه هزار درهم بود.\n٣- ولایت شرطه (انضباط) رئیس آن سالانه سی هزار درهم مرسوم داشت.\n٤- دیوان اساسی که دبیر آن محمد بن وصیف بود دیگر اجزای دولت از قبیل عوانان (قوة مجریه قانون) عرفیان (رؤسای بلدی) مقربان رجاسوسان و غیره نیز مرسوم معین داشتند.\nدر موقع که شاه از پایتخت خارج می شد يك نفر را وکیل مختار امى ساخت بلکه عادة دو یا بیشتر وکیل معین میکرد و کما رحکومت و لشکر و خراج و مراسم مذهبی را بین ایشان تقسیم میکرد (تاریخ سیستان ص ٢١٦ و ٢٤٧) همچنان در مراکز مهمه ولایت وظائف را تقسیم میکردند تا از خیانت عمال جلو گیری شده باشد.\nعواید دولتی اگرچه در کتب تاریخ عواید دولتی صفاریان بصراحت ذکر نشده اما از تفصیلی که بعضی از مولفین از قبیل ابن خلدون و قدامه ابن جعفر بن بغدادی و ابن خرداذبه راجع بمالیات ممالک اسلامی در دورۀ صفاریان یا قریب بان داده اند و تطبیق آن با وسعت و وفور دولت آل صفار می توان به پارۀ نتائج تخمینی و اجمالی واصل شد لیکن قبلا لازم است که حدود دولت مذکور را تا حدی معین نمائیم."}
{"book": "adl1198", "page": 224, "text": "(۱۹۰)\nدولت صفاری در عصر اعتلای خود یعنی در دورۀ اخیر سلطنت یعقوب و\nتقریباً تمامی دورۀ عمر و شامل ولایات ذیل بود ۱- سیستان (باشمول بست و رخج)\n۲-خراسان خاص۳- کرمان ۴- فارس ۵- خوزستان واهواز.\nخراج ولایات مذکور در اواسط قرن سوم یعنی در عصر سلطنت یعقوب\nقرار حساب ابن خرداد به قرار ذیل بود.\n۱ خراسان ( بمعنی خاص) ٤٤٬٨٠٠٬٠٠٠ درهم\n۲ اهواز ۳۰٬٠٠٠٬٠٠٠ \"\n۳ فارس ٣٣٬٠٠٠٬٠٠٠ \"\nجمع ١٠٧٬٨٠٠٬٠٠٠ درهم نقره\nمولف مذکور از سیستان و کرمان ذکری نکرده اما خوش بختانه\nقدامه ابن جعفر و ابن خلدون این نقیصه را رفع می کند.\nبقول قدامه بقول ابن خلدون\nکرمان ٦٬٠٠٠٬٠٠٠ درهم ٤٬٢٠٠٬٠٠٠ درهم\nسیستان ١٬٠٠٠٬٠٠٠ \" ٤٬٠٠٠٬٠٠٠ \"\nجمع ٧٬٠٠٠٬٠٠٠ \" ٨٬٢٠٠٬٠٠٠ \"\nاگر از بابت این دو ولایت بطور اوسط (٨٬٦٠٠٬٠٠٠) درهم بجمع\nفوق اضافه نمائیم عدد (١١٥٬٤٠٠٬٠٠٠) درهم بدست می آید پس رویهمرفته بطور\nاجمالی می توان گفت که عواید سالانه دولت صفاری در عصر اعتلاء آن\nاز صد ملیون در هم متجاوز بوده است سوای مال غنیمت وخزینه هائی\nکه در محاربات بدست می افتاد.\nاین مبلغ که بباید حداقل عواید سالانه تلقی شود بحساب ۲۰ درهم يك\nدینار که در نیمۀ دوم قرن سوم هجرت معمول بوده مساوی ٥ ملیون دینار"}
{"book": "adl1198", "page": 225, "text": "(۱۹۱)\n\nمی شود باچنانچه جرجی زیدان در کتاب مدنیت اسلام می حساب نموده\nدو نیم ملیون لیره انگلیسی\nمصارف دراوایل تشکیل دولت صفاری مصارف درباربسیار قلیل بوده\nچه سلاطین بسادگی بدون تجملات بیهوده زندگی میکردند.\nبالعكس وجوه زیاد به لشکر و لشکر کشی صرف می شد، معذالك سلاطین مذکور\nبعمران مملکت وامور فوائد عامه خصوصاً کشیدن نهرها و بستن بندها\nو آبادی راهها توجه داشتند و مبالغ خطیری در آن راه بذل می نمودند\nتاریخ سیستان می نویسد که تنها در ولایت مذکور سالانه سی هزار\nدرهم برای جلوگیری از تجاوز ریگ براراضی آباد و پنجاه هزار در هم\nبرای بستن بندهای آب و ۲۵ هزار درهم (یا هر چه بیشتر لازم میشد) جهة\nپلها، جویها، معبر کشتیها در هیرمند تخصیص داده بودند واگر جائی\nبغریق خراب میشد به نفقه دولت آباد میکردند . و هم ذکر کرده اند که\nعمرو در مدت سلطنت خود هزار رباط بنا کردبدون پلها و میلهای بیابان\n(تاریخ سیستان ص ۲۶۸) :\nاما در دورهٔ اخیر اوضاع مالی مملکت خراب گشته از یکطرف عواید\nنقصان پذیرفت و از طرف دیگر نوادگان عمر و مبالغ هنگفتی را صرف تعمیر\nقصور وبساتین و دیگر لهو ولعب نمودند و بقدری در بیهوده خرجی مبالغه\nکردند که خزانه تهی گردیده اسباب انقراض آن دولت معظم فراهم شد."}
{"book": "adl1198", "page": 226, "text": "قسمت چهارم\n\nسامانیان\n\nتالیف\n\nاحمد علی محبی"}
{"book": "adl1198", "page": 227, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 228, "text": "(۱۹۲)\n\nقسمت چهارم\nسامانیان\nبلخ ماوای اصلی سامانیان\n\nبلخ معمورۀ دنیای قدیم که اساس و تهداب آنرا بزرگترین مرد دنیای\nآنروز (جمشید- یما) سر سلسلۀ پیشدادیان به امر اهورا مزدا و بدست خود\nگذاشت، از آن به بعد زادگاه صدها نفر از شاهان مقتدر و گیتی ستانان\nنامی گردید.\nهر کدام از این جهانداران سالیان دراز بريك حصۀ وسیع دنیای معلوم\nآنزمان، با کمال عدل و دادفرمانروایی کرده اند.\nاین شهر بشهادت منابع موثق تاریخی در مرور اعصار و دهور، فرزندان\nلایق و گزیده بسیار پرورانیده و بجهان تقدیم داشته است. شرح خدمات\nو کار نامه های درخشان آنها كه توام با نتایج قیمت داری در اعتلای\nجهانیان بوده، زیب صفحات تاریخ است.\nمی بینیم پیشدادیان که دوره ای بنام در تاریخ کشور دارند، در رو بکار\nآوردن مدنیت، عدل و داد و تهذیب آریایی سعی فراوان میکنند، بد نبال\nایشان خانوادۀ مشهور کیانی از همین خطه برخاسته، بدخواهان را منکوب\nو در راه ابقای رسوم باستان جهد بلیغ مینمایند.\nدستۀ کیانی اسپه، خانواده اینکه از کیانی ها منشعب شده بودند در امور\nکشور داری رسم نوینی که يك جهان شکوه و جلال از آن پدیدار بود،\nبا خود می آورند."}
{"book": "adl1198", "page": 229, "text": "(۱۹۳)\n\nزرتشتر سپنتمان در همین شهر در دورهٔ ویشتاسپه یکی از پاد شاهان این\nسلسله، ظهور کرده و باعث ایجاد عمده ترین تحول معنوی در دربار آریایی\nمیگردد .\nنقش این شهر کهن در سر نوشت زمانه های پیش از اسلام بصورت مبسوط\nو مفصل در مجلدات اول و دوم تاریخ افغانستان نگارش یافته، با مراجعه\nبه آن از چگونگی بحدی زیبا اطلاع خواهید یافت. گرچه این دیار\nعظیم الشان به کرات مورد حمله و عبور مهاجمین مختلف قرار گرفته،\nضربت های مهلک بان وارد آمده و عمران و آبادی آن دستخوش ویرانی\nو تباهی، گردید، معهذا امتیاز پروردن گوهر های نایاب از جنس آدمی را\nاز دست نداده و بیش از دیگر دیار شرق حتی نسبت به دیگر شهر های آریائی\nکهن و خراسان جوان، در تقدیم رجال و نوابغ حصه گرفته است .\nباید دانست که «بلخ الحسناء» دردورهٔ اسلامی نیز عظمت دیر ینه را\nتا اندازه ای از دست نداده وبحیث یکی از بلاد عمدهٔ خراسان آنروز\nوافغانستان امروز موجودیت خود را حفظ کرده است.\nدر همین دوره فرزندان لایقی تقدیم جامعه نمود که هر یک آنها در رشته\nهای مختلف علم وادب غوص و فحص کرده و در حصهٔ بالا بردن سطح فرهنگ،\nاصلاح امور اجتماعی، پدید آوردن شان وشوکت برای خود وهموطنان\nخود و بالاخره کمک به فرهنگ و ادب جهانی خدماتی شایسته نموده اند.\nاز همین جاست که عبد الله پدر بوعلی سینا بر میخیزد، ابو معشر، ابو شاور\nابوالموید، شهید، دقیقی و عنصری و.... تقریبأ در يك دوره، در آن سر زمین\nچشم میگشایند و در محیط فضل آن بکمال میرسند .\nهمچنانکه در شقوق مختلف علم و فرهنگ مشعل دارانی از بلخ"}
{"book": "adl1198", "page": 230, "text": "(١٩٤)\n\nبرخاستند، درميدان جهان گشايى وسياست نيز فرزندى بدنيا آمد كه احفاد\nجليل او بيشتر از صدسال با كمال قدرت حكمرانی كردند. تا ريخ نام اين\nشخص شخيص را در دفتر جاويد خود «سامان خداء» ضبط كرده.\nدوره فرمانروايی اين سلاله پاك نهاد از لحاظ بسط عدل وداد، تأمين\nآسايش مردم، رواج علم و معرفت، رو بكار آمدن شعرای نامى وحماسه\nسرايان ملى زبانزد خردمندان جهان گشته و فصلی برازنده در تاريخ\nافغانستان بیادگار ماند."}
{"book": "adl1198", "page": 231, "text": "(١٩٥)\n\nسامانیان و امرای خراسان\n\nپیش از خروج ابومسلم خراسانی هنگاميكه هنوز خلافت در دست\nامویان بودو اسد بن عبد الله القسری از جانب ( هشام بن عبد الملك ) بر خراسان\nحكومت داشت سامان خدا در بلخ حاکم بود . گويند انقلابی در شهر\nرخ داد واسد ألقسری در فرونشاندن آن باسامان خدا كمك نمود . از آن\nبه بعد سامان خداء بلخی کیش زردشتی خود را رها نمو ده و بدین مبین\nاسلام گرایید. مصاحبت اسد بر حاکم بلخی تأثير زیاد وارد آور ده\nو او را در سلك ارادتمندان و دوستان کشید بحديكه سامان خداء بعد از فوت\nاسدالقسری بیاد او یکی از فرزندان خود را بنام وی موسوم ساخت .\nاین اسد صاحب پسرانی رشید و بكمال گردید . فرزندان وی در هنگام\nولايت عهدی مأمون بما يدو خواست او در رفع فتنه خراسان كمك مؤثر\nکرده شهرت خوبی برای خود کمائی کردند و مخصوصاً مأمون ، كفايت\nو شجاعت فطری ایشا نرا به نظر خوب ديده بدانها احترام زياد قائل شد\nوقتيكه وليعهد برای احراز مقام خلافت جانب بغداد می شتافت غسان بن عیا د را\nوالی خراسان مقرر کرده و بدو سپرد تا فرزندان اسد را به حکومتهای\nا يالات منصوب دارد\nهمان بود که بعد از آن پسران اسد به مراتب عالی رسیدند و هر کدام\nشان يك حصه از خاکهای ماوراءالنهر وخراسان را زیر فرمان گر فتند\nنوح ابن اسد كه مردی دارای صفات عالی بود وقوت كافي\nبهمرسانده بود بحكومت سمر قند منصوب شد. یحیی پسر دیگر حکومت\nچاچ ( شاش ) و اسپيجاب را اختيار کرد. اومردی بی باك و صاحب قوت بود\nو استعداد زياد برای فرمان روایی داشت .\nالیاس كه حكومت هرات وخاکهای مجاور آنرا اداره میکرد\nمردی آزموده و باجرئت بود. لا کن احمد که حكومت فرغانه یافته بود\nاز دیگران بزرگتر ، دلیرتر زورمندترو دانا تر ببار آمده بود ."}
{"book": "adl1198", "page": 232, "text": "(١٩٦)\n\nطاهریان هرات و آل سامان\n\nبا تفصیلیكه در فصل طاهریان نوشته آمده در سال ۲۰٥ طاهر ذوالیمینین از طرف مأمون بولایت خراسان مامور گردید. وی در ربیع الاخر ۲۰٦ به مرکز فرمانروایی خود (مرو) آمده به رتق و فتق امور ممالک وسیع خراسان پرداخت .\nكردار و رفتار پسران اسد سامانی كه حكومت سمرقند ؛ چاچ و اسپیجاب ، فرغانه و هرات را داشتند مورد پسند خاطر او قرار گرفته و هیچكدام آنها را تبدیل و یا بركنار نكرد تا اینكه در ۲۰۷ وفات یافت و پسرش طلحه بروی كار آمد .\nبا روی كار آمدن طلحه ساحه حكمرانی الیاس وسعت اختیار كرد باین معنی كه طلحه در هنگام خروج خود از سیستان بعزم جانشینی پدر ، آنجا را به اختیار الیاس گذاشت .\nالیاس در سال ٢٤٢ وفات یافته و ابراهیم پسرش نزد طاهریان مقام و مرتبت بیشتر كسب كرده و برتبه سپهسالاری ایشان رسید .\nبعد از وفات الیاس حاكم هرات، ساحه حكمرانی پسران سامانی به حدود ماوراءالنهر منحصر مانده و از بین شان اقتدار احمد كه نسبت بدیگران بكار آمده تر بود محكمتر شده و نفوذ او علاوه بر سمرقند و فرغانه بر كاشغر و تركستان تا نزديك سرحد چین رسید .\nاحمد هفت پسر داشت باین ترتیب :\nنصر ، ابویوسف یعقوب ، ابوزكریا یحیی ، ابوالاشعث اسد ، ابوابراهیم اسمعیل ، اسحق ، ابوغانم حمید .\nاحمد در هنگام پیری نصر فرزند مهتر را به نیابت خود گرفته و اجرای اكثر امور را بدوش او گذاشته بود تا اینكه در سال ٢٦١ چهره در نقاب خاك كشیده و نصر جای او نشست ."}
{"book": "adl1198", "page": 233, "text": "(۱۹۷)\nنصر برادر کهتر خود اسمعیل را در کشف تربیت خود گرفته بود و او را\nعزیز و محترم میداشت هنگامیکه نامه مردم بخارا مبنی بر انتصاب\nحاکم بدوبارا و رسید اسمعیل را بدین امر شایسته یافته و او را بدانجا فرستاد\nنصر در سال ۲۷۲ هنگامیکه رافع بن هرثمه (۱) از وی استمداد کرد اسمعیل\nرا با چهار هزار سوار به كمك او فرستاد و رافع توانست بو طلحه (۲) خلیفه\nعمرو را برجای خود بنشاند (۳).\nاین عمل باعث دوستی بین اسماعیل و رافع بن هرثمه گشته بحدیکه رافع\nدر برابر خواهش اسماعیل حاضر شد بدون چون و چرا خوارزم را بدو\nواگذ ار شود (٤) نتایج این نزدیکی را ضمن و اقعات دوره\nاسماعیل مفصلتر مطالعه خواهیم کرد.\nطاهریان در طول دوره حکمر وایی خودها بانيك اندیشی که هر کدامشان\nنسبت به دودمان نجیب سامانی خراسانی داشتند امور آنطرف دریای\nآمو را تقریبا بشکل مستقل به آنها واگذاشته و متعرض نمی شدند .\nبعد از اینکه در سال ٢٥٩ این خانواده پس پا شد و نوبت به صفاریان رسید\nواقعاتی بین آنها رو نما گردید که در موقع آن نگاشته خواهد شد.\n(۱) رافع بن هر ثمه از اهل بادغیس هرات است وی پس از خجستانی حکومت خراسان\nرا بدست گرفت و در جنگی که با عمر ولیث نمود شکست خورد مجدداً از طرف معتمدبن\nطاهر خلیفه خراسان گردید و در سال ۲۷۱ از محمد بن طاهر حق نیابت حاصل کرد وقتا که\nاز امر معتضد خلیفه عباسی سر پیچید خلیفه عمر و را مامور دفع او ساخت و در نتیجه از عمرو\nشکست خورده و به خوارزم متواری شد و بدست محمد بن عمر و الخوارزمی در سنه ۲۸۳ کشته شد.\n(۲) ابو طلحه منصور شرکبی برادر یعمر بن مسلم است که بدست احمد خجستانی کشته\nشد گویند بوطلحه در صباحت و ملاحت بی نظیر و غولها بر سر جمال وی ریخته شده. بوطلحه\nیکی از گردن کشان خراسان بار آمده با خجستانی جنگ های بسیار کرده بالاخره بخدمت\nعمر وليث در آمد مستفاد از پاورقی تاریخ سیستان ص ۲۳۸\n(۳) تاریخ سیستان ص ٢٤٤ (٤) روضة الصفا خاوند شاه ص ١٢ج٤"}
{"book": "adl1198", "page": 234, "text": "(۱۹۸)\n\nاسماعیل عادل\nمؤسس دولت آل سامان\nامیر ماضی ابو ابراهیم اسماعیل بن احمد مؤسس و پایه گذار حکومت\nباشکوه سامانی در ربیع الاخر سنه ۲۳۴ در شهر فرغانه (پدرش در آنوقت\nحکومت آنجا راداشت ) بدنیا آمد .\nوقتا که پدر بزرگوارش چهره در نقاب خاک کشید اسماعیل نزد برادر مهتر\nخود نصر مقا م و مرتبت بزر گتری پیدا کرد هنگامیکه رسولان مردم بخارا\nو نامه های التماس آمیز شان مبنی بر انتخاب حاکم دربار نصر رسید .\nاسماعیل که جوان رشید ۲۱ ساله ای بود بیشتر ازدیگران به این امر\nمناسب و موزون مینمود .\nباید دانست که بخارا درین وقت از دست آشوبها و فتنه های پیروان\nمقنع (سپید جامگان) و تاخت و تازهای مکر رو متوالی متهاجمین سخت ترین\nضربتها را دیده و احتیاج شدید به حامی مهربان وعادل داشت این\nبود که مردمان شهر و اهل علم و صلاح از بو عبدالله فقیه پسر خواجه بو حفص\nکبیر خواهش کردان تا عقده کار شانرا بکشاید . ابو عبدالله که مرد هوشیار\nو از صلحای خراسان بود دفع فتنه و آشوب راجز بدست فرزندان سامان خداه\nکه در ماور النهر در شهر های سمرقند و فرغانه حکومتی درست کرده بودند\nنمی دید. بنا بر آن از حکمر وای سمر قند طی نامه عریض و طویلی که\nبدست قاصدان و رسو لان معتبر فرستاده بود خواهش انتصاب فردلایقی\nاز خاندان سامانی را برای اداره شهر بخارا نمود .\nاسماعیل بر گزیدۀ دربار نصر در شعبان ۲۶۰ به کرمینه در نواحی نزدیک\nبخارا رسید و در هلۀ اول از لحاظ کمی خدم وحشم چندان راضی نبود"}
{"book": "adl1198", "page": 235, "text": "(۱۹۹)\nبه شهریکه نمیدانست مردمان آن با وی چگونه رفتار خواهند کرد داخل\nشود. خصوصاً اینکه حسین بن محمد خارجی قدرتی در آنجا بهم رسانده بود\nاز اینرو داخل شدن اسماعیل به شهر دوسه روز طول کشید و قاصدانی بین\nامیر جدید و بزرگان شهر ردو بدل شد. بدواً قرار دادند که امیری بخارا\nاسماعیل را باشد و حسین بحیث خلیفهٔ او کار کند.\nاسماعیل به استظهار ابو عبدالله که پیشتر از او اسم بردیم داخل شهر گردید\nو متعاقب آن حسین بن محمد خارجی دستگیر و زندانی شد.\nامیر چندی در مرکز امارت جدید توقف کرده و به کار اصلاح\nخرابی های وارده افتاد و بعداً برای يك سفر سیزده ماهه به سمر قند\nشتافت. در این سفر از طرف برادر به خوشرویی استقبال نشد تا اینکه\nبه شفاعت عبدالجبار بن حمزه و محمد بن نوح برادر با او بر سر مهر\nآمد و با شوکت و دبدبهٔ زیاد در حالیکه خود امیر او را تا نواحی\nبیرون شهر بدرقه میکرد آهنگ بخارا نمود و در این وقت عصمت بن محمد\nالمروزی بحیث وزیر و فضل بن احمد المروزی دبیری مقرر شده بودند.\nمقارن ورود امیر اسماعیل یکی از دزدان و راهزنان از رندان و اوباشان\nروستا چهار هزار مرد را جمع کرده و مصمم حمله بر شهر بود. امیر حسین\nبن العلا را که صاحب شرطهٔ بخارا بود بدفع آنها مامور کرد این فتنه\nبزودی فرونشانده شد. متعاقب آن خبر حملهٔ حسین بن طاهر اطابی\nمسموع افتاد و اسماعیل شخصاً بمقابل او شتافته و سپاه دو هزار نفری طاهر\nرا هزیمت داد. امیر سامانی با وسعت نظری که در این موارد داشت\nاسرای جنگ را عوض توبیخ از عنایت خود برخوردار ساخته و ایشانرا با جامه های\nنوین کرباسی به خانه هایشان فرستاد."}
{"book": "adl1198", "page": 236, "text": "(٢٠٠)\n\nقرار بود اسماعیل هر سال پنچصد هزار درم خراج بخار اوا به برادر\nخود نصر بپردازد اما امیر که مردی رعیت پرور و رحیم دل و با فتوت\nبود رضا نداد خراج با مالیه اینکه از اهالی شهر و قصبات تا بعه وی بدست\nمی آید بدیار دیگری برود ولو در رأس آن ملك برادر مهترش قرار داشته\nباشد، وی سخت کوشا بود تا مبالغ خراج صرف اعمار و اصلاح خرا بیهای\nوارده شهر گردد. باینصورت فرستادگان نصر از بخار ا دست خالی\nرفتند وصفای بین دو برادر بهم خورد، ترتیبات احضار عسکر شروع\nگردید، نامه ها به فرغانه چاچ فرستا ده شد و برای تجهیزات سپاه\nدستوراتی اصدار یافت، نصر ب سپاه گران بادو برادر دیگر خود\nابو الاشعث اسد و ابو یوسف یعقوب بعزم تنبیه اسماعیل آمدند. امیر جوان\nکه میخواست جانب برادر را نگهدارد صواب ندانست در برابر سپاه او\nبه مقاتله آغاز دلذا شهر را ترك گفته و به فرب رفت و نصر بدنبال او تا بیکند\nشتافت پهلو نشینان و تملق گویان دربار نصر موقع را مغتنم شمرده\nو دوستی اسماعیل را باراقم بن هر ثمه برای نصر خطرناك جلوه داده\nو با و قضیه را چنان فهماندند که اسماعیل در فکر بر انداختن حکومت نصر\nمیباشد، سعایت ایشان در موقعی چنین که اسماعیل از پرداخت خراج\nسر باز زده بود در نصر کار گر افتاد و او را بیشتر بدبین ساخت ، وی\nاز احمد پسر خود كمك خواسته و عازم کر مینه شد.\n\nاسماعیل نیز که در بیابانها سر گردان بود بفکر چاره افتاده و خواست\nاز قوت و اقتدار دوست خود رافع استفاده کند. حمویه بن علی کوسه را که\nیکی از خدمتگاران صدیق او بود مامور این مهم گردانید، رافع هم آمادگی\nخود را اعلام داشته و آهنگ آمست کرد."}
{"book": "adl1198", "page": 237, "text": "(۲۰۱)\n\nدریمیه راه حمويه متوجه زيادتی سپاه رافع گرديده فكر كرد مبادا\nچشم زخمی به مخدومان او از طرف رافع برسد . لذا پیشنهاد کرد که\n« صلاح نيست دوستی در جنگ بین دو برادر سهیم شود همان بهتر که برادران\nرا با هم آشتی دهی.»\nاین تدبیر عاقلانه مفيد واقع شد و برادران با وساطت رافع با هم صلح\nکردند . شروطی چند بر اسماعيل تحميل شد از آنجمله اينكه خطبه\nبنام نصر بن احمد و اسحق بن احمد خوانده شود و اسماعيل بحيث عامل\nخراج در بخارا کار کند و سالی پنجصد هزار درم بدهد .\nپانزده ماه گذشت و باز اسماعيل حاضر به پرداخت وجه نگرديد\nبار دیگر آتش نفاق زبانه کشید و نصر بنای حمله را گذاشت . این بار\nامير جوان حاضر شد شمشیر را با شمشیر جواب گويد بنا بر آن به طوايس رفت،\nجنگ شدید و سختی اندر پیوست و اسحاق بن احمد تاب مقاومت بخود ندیده\nرو بگریز نهاد و ابوالاشعث برادر دیگر نصر که از ملتزمین رکاب بود\nتا سمرقند عقب نشینی کرد مرتبه دوم ابوالاشعث حمله را از نجن شروع\nکرد و فتوری در لشکر اسماعيل رو بداد اما خود اسماعیل مردانه استاد\nو از جای خود تکان نخورد. مردمان قليلي منجمله سيماء الكبير با وی\nماندند . اسماعیل قبل از انقضای وقت شیرازه جمعیت پراکنده را با وضعی\nنیکو وصل کرد و مهیای مقابله شد. امیر نصر به بنجن رفته و شکست و ریخت\nلشکر را درست کرد و اسحق نيز از فربر باز آمد هر دو لشکر باهم\nمصاف دادند و فتح نصيب اسماعیل گردیده و نصر گرفتار شد.\nامير جوان از روی نجابت و شرافت ذاتی حرمت برادر اسیر را نگهداشته\nنزد وی از اسب پیاده شد و پای برادر را بوسه داد و از تقصیرات گذشته\nعذر خواست و بحدی در فروتنی مبالغه کرد که امر بر نصر مشتبه گردید."}
{"book": "adl1198", "page": 238, "text": "(۲۰۲)\n\nاسماعیل برادر خود نصر را با عزت تمام روانه سمرقند گردانید و سیما\nالکبیر یکی از معروفان شهر را با چندین تن دیگر بهمرکابی او موظف ساخت\nدیگر تا آخر عمر نصر از اسماعیل تقاضای خراج و مالیه نکرد و مؤدت\nکامل در بین شان برقرار بود. در ۲۷۹ که نصر بدرود جهان گفت اسماعیل\nبه سمرقند شتافته بر تمام ماورالنهر دست یافت و از جانب خود احمد\nپسر نصر را خلیفه سمرقند گردانید.\nدر محرم ۲۸۰ امیر بحرب طراز یکی از علاقه های ترکستان رفت و رنج\nبسیار دید تا آن شهر کشوده شد امیر آن اسلام آورد و کلیسای بزرگ\nآنجا را مسجد جامع ساختند (۱)\n\nخلل بهم افتادن\nاسماعیل و عمرو لیث\n\nعمر و بن لیث سیستانی که اکثر حصه های\nخراسان چون سیستان بست رخج\n(قندهار) هرات، نیشاپور، مرو، کابل\nبامیان غزنه بلخ و غیره را تحت تصرف خود داشت و هر آن سلطه او بیشتر\nمیشد. بعد از غلبه یافتن بر رافع بن هرثمه و فرستادن سر او به بغداد میخواست\nنماینده خود را برای ضبط و ربط خوارزم بفرستد که اطلاع یافت اسماعیل\nسامانی وقتاً عاملی از جانب خود بدانجا گماشته. شرح قضیه از این قرار است:\nپیشتر از نزدیکی رافع و اسماعیل حرفی بمیان آمد و روایت تاریخ\nسیستان را در حصه كمك خواستن رافع از نصر و ماموریت یافتن اسماعیل\nبا چهار هزار نفر به پشتیبانی او متذکر شدیم و هم این نکته که رافع در برابر\nخواهش اسماعیل حاضر به واگذاری خوارزم شد خاطر نشان گردید.\nحالا باید دانست که بالاخره مسأله خوارزم به کجا انجامید؟\n\n(۱) بعضی مورخان می نویسند که درین جنگ غنیمت فراوان بدست اسماعیل افتاد\nباندازه اینکه برای هر يك از افراد سپاه هزار درهم رسید و اسپ واشتر ودیگر حیوانات\nبحساب نبود، روضة الصفا ص ۱۱ ج ٤ چاپ هند."}
{"book": "adl1198", "page": 239, "text": "(۲۰۳)\nاز نظر دور نباید داشت که عمرو خود را مستحق تمام بلاد خراسان\nمیدانست و به هر ولایت آن گماشتگان خود را فرستادن میخواست. جنگهای\nاو با رافع بن هرثمه که در فصل صفاریان به تفصیل ذکر شده برای برآورده\nشدن همین منظور بود خوارزم نیز جزء مناطقی بود که باید مثل هرات\nنیشاپور مرو سرخس سیستان غزنی کابل بلخ و کجاو کجا به عمرو تعلق\nمیداشت. این امر تا اندازه ای قطعیت هم داشت چه محمد بن عمرو\nالخوارزمی (۱) خود را عامل عمرو میدانست.\nشاید یکی از اسباب واگذاری رافع خوارزم را باطیب خاطر فکر\nبهم اندازی این دو مرد قوی پنجه بوده که نتیجه آنرا برای خود خالی\nاز نفع نمیدانست. با آنهم گرچه ایند و با همدیگر مصاف دادند اما رافع سودی\nاز آن نبرد چه پیش از وقوع آن محمد بن عمرو الخوارزمی که به خاندان\nصفاری علاقمند بود بر رافع دست یافته و او را بقتل رسانید. بلی اسماعیل خوارزم\nرا از رافع خواست و او هم با جبین کشاده حاضر به واگذاری آن گردید\nلذا اسماعیل نماینده خود عراق بن منصور را بدانجا فرستاد. آمدن وی\nمقارن وقتی است که محمد الخوارزمی بعد از کشتن رافع برای تقرب نزد\nعمرو به نیشاپور میآید و بعد از گرفتن خلعت دوباره موظف میشود سر\nخدمت برود. اطلاع از آمدن عراق بن منصور سبب میگردد تا عمرو علی\nبن شروین را با سپاه همراه محمد الخوارزمی بدانجانب روانه دارد. چون\nنه از دست علی شروین و محمد الخوارزمی و نه از دست محمد بن بشق و سپاهش\nکاری ساخته میشود عمرو بنفه با حصول عهدها و رانشهر از معتمد بدانجانب\nمی شتابد. اينك عين عبارت تاریخ سیستان را برای روشن شدن مطلب اقتباس\n(۱) ابن اثیر نام او را ابوسعید الدر ثقانی نوشته. ص ۲۵۷۰ ج ۷. صورت ضبط\nتاریخ سیستان صحیح تر بنظر میرسد که در متن اختیار شد. ص ۰ ۲۰۴"}
{"book": "adl1198", "page": 240, "text": "(٢٠٤)\nمیکشیم .. و محمد بن عمرو الخوارزمی به نیشاپور نزدیك عمر و آمد پس از آنکه رافع را کشته بود عمرو اورا خلعت داد و بخوارزم فرستاد و عراق بن منصور از جهت اسمعیل بن احمد بخوارزم آمده بود ، عمرو نامه نبشت سوی علی بن شروین ، محمد بن عمرو بخوارزم شد با سپاه آنجا برفتند و بجانب شرقی سوی بخارا فرود آمدند ، و گرمای سخت بود بیابان نیارستند رفت آنجا ببودند تا هوا خوش شد و به جیحون بگذشتند، شب آدینه سلخ ربیع الاخر سنه خمس و ثمانین و مایتی، و اسمعیل بن احمد از بخارا بیرون آمد و گفت با و گردند و حرب نباید ایشان باز گشتند ، خبر بعمر و آمد باز محمد بن بشر [را] با سپاهی بسیار بیاری ایشان فرستاد که با اسمعیل بن احمد حرب باید کرد، بازجمع شدند و قصد اسمعیل کردند، و اسمعیل مردی غازی بود وهمه سپاه او چنان مردمان بودند که روز و شب نماز و دعا کردندی و قرآن خواندندی ، و نیز قصد ایشان کرد ، و حربی سخت بکردند و محمد بن بشر کشته شد وعلی بن شروین و گروهی بزرگ اسیر ماندند ، و این اندر آخر شوال سنهٔ خمس وثمانین ومایتی بود، چون خبر بعمر و رسید آن او را بزرگ آمد، وعدوات دیرینه کشته و سببی همی بایست کشت ، لشک داشت از آن و حمیت او را بگرفت نامه نبشت سوی معتمد ولایت ماوراء النهر بخواست و گفت اگر این شغل مرا دهد و بدین رضا دارد، من علوی را از طبرستان بر کنم و اگر ندهد ناچار من اسمعیل احمد را بر کنم (١).»\nبا قبول مطالب فوق که بظن غالب خالی از قوت نیست چنین نتیجه بدست می آید که اگر مساله خوارزم وشکست عساکر اعزامی عمر و نمی بود پادشاه صفاری در صدد جنگ امیر سامانی بر نمی آمد. در بار بغداد نیز که کشمکش های چندین ساله عمرو را از یاد نبرده بود خواست از\n(١) تاریخ سیستان (ص) ٢٥٣ - ٢٥٤ ."}
{"book": "adl1198", "page": 241, "text": "(٢٠٥)\n\nاین قضیه به نفع خود استفاده کنند لذا معتضد مدتی درخواست عمرو را معطل\nگذاشت و به اسمعیل سامانی که او را معتدل تر میدانست و خوش داشت\nرقیبی خانگی برای آل لیث باشد پیش از فرستادن منشور پیغامی به اسمعیل\nفرستاد و او را به لطف خویش امیدوار ساخت گفته های معتضد موید این\nادعاست «..(۱) امیرالمومنین سرفرود افگند و زمانی ببود باز سر بر آورد\nگفت جواب کن نامه عمرو چنانچه در خواستست و چنین دائم که هلاك\nاو در این است و نزديك اسماعیل بن احمد بنویس که ما دست\nتو کوتاه نکردیم زان عمل که کرده بودیم . . » عمرو با ساز\nو برگی مکمل رو بدیار سامانیا ن آورد چون اسمعیل بجنگ عمرولیث مایل نبود\nنامه بدین مضمون انشاء کرد «همه عالم اسلام در دست تست و ما در آن\nطمع نداریم این يك کرشه را بما بگذار و بگذر» اما عمر و چون از کشته\nشدن محمد بن بشر در جنگ پاریشه اندوه گین بود وقعی به نامه اسمعیل نداده\nو شارستان شهر بلخ را بگرفت و باره ها استوار کرد از آن طرف اسمعیل\nهم با لشکر گران آهنگ مقابله کرد و مخصوصاً گماشتگانی فرستاد تا در\nقراء وقصبات دور ونزديك کار داران عمرو را دستگیر کنند و مال وسلاح\nآنها را گرفته بفرستند. امیر اسمعیل به علیا باد بلخ فرود آمد و بعد از\nسه روز لشکر را از آن مقام برداشت و آهنگ نماز گاه کرد و دستور داد\nآن راه را فراختر کنند عمرو نیز با لمقابل منجنیقها وعراده بدا نجانب\nراست کرد(۲) اما نزديك صبح معلوم شد این سوقیات يك چال وخدعه\nحربی بوده و در واقع قرار گاه خود را (پل عطا) انتخاب کرده است. بامداد\nروز سه شنبه (۲۸) ربیع الاول سال (۲۸۷) بین دو پادشاه (آل لیث ـ آل سامان)\nجنگ در گرفت. اسمعیل بر پشته بر آمده خطاب به سپاه طرف مقابل چنین\nگفت «.. ما مردم مجاهدیم و جز خدا هیچ نمی خواهیم این مرد دنیادار\nاست و بخاطر مال میجنگد » باثر آن یکدسته سپاه عمرو از زیر فرمان\n\n(۱) تاریخ سیستان (ص) ٢٥٥\n(۲) نرشخی (ص) ٨٧"}
{"book": "adl1198", "page": 242, "text": "(٢٠٦)\n\nبدر آمده و به سپاه اسمعیل پیوستند. در آنروز باد سختی نیز شروع بوزیدن\nکرد و ضرر آن بیشتر متوجه لشکر عمرو گردید، و در نتیجه سپاه از هم متفرق شدند.\nاسپ عمرو به مردابی فرو رفت او را با سانی بگرفتند و جنگ به نفع\nامیرسامانی خاتمه پذیرفت. با گرفتاری عمرو شوکت صفاریان از بین\nرفته و جای خود را بدولت جوان سامانی گذاشت.\nاسمعیل بحیث فرمانروای کل خراسان\n\nمعتضد از اسیر شدن عمرو شادمان گردیده و عبدالله بن الفتح را با تاج و لوا\nفرستاد و اسمعیل را رسماً پادشاه کل خراسان شناخت سال ٢٨٧ .\nخلیفه هدیه های بیشمار برای امیرسامانی فرستاده و در مقابل آن فرستادن\nعمرو را به بغداد طالب شده بود. اسمعیل برخلاف میل و از روی اکراه عمرو\nرا فرستاد و بعد عمال خود را در مناطق زیر تصرف برقرار کرد.\nفتح گرگان و طبرستان\nدر این وقت محمد بن زید داعی که در طبرستان\nحکومت داشت در نواحی گرگان که منطقهٔ\nسرحدی خراسان بشمار میرفت لشکری ترتیب داده و بخیال حمله بر خراسان\nافتاد. اسمعیل لشکری آراسته و بسر کردگی محمد بن هارون سرخسی\nبدفع داعی فرستاد. گویند داعی در معرکه تیر خورد و کشته شد (١) در نتیجه\nگرگان و طبرستان به تصرف درآمد و محمد بن هارون که این فتح بدست وی\nرفته بود عامل آنجا مقرر گردید سال ٢٨٧ .\nبار دیگر لشکر کشی امیر اسمعیل بدین منطقه يك و نيم سال بعد برای فرونشاندن\nعصیان خود محمد بن هارون صورت گرفت. اسمعیل شخصاً برای سرکوبی وی آمد.\nسردار عامی طبرستان را گذاشته و الدلمش (٢) را با دو پسر آن که در ری حاکم\n\n(١) گردیزی مینویسد ... و محمد بن زید محمد را بگرفت وسوی اسمعیل فرستاد»\nزین الاخبار ص ١٥٠ طبع تهران\n(٢) گردیزی می نویسد ادکونمش کشته شد و محمد بن هارون با دو پسر دستگیر شدند » (ص) ١٥"}
{"book": "adl1198", "page": 243, "text": "(٢٠٧)\nبودند کشته وری را بتصرف خود در آورد. اسمعیل طبرستان را به پسر دلاور\nخود ابو العباس عبدالله بن محمد بن نوح سپردواز آنجا به تعقیب ودفع\nپسر هارون عازم ری شد و آن شهر را بدون بکار بردن قوه متصرف گردید چه\nمحمد قبلا راه قزوین پیش گرفته بود. ری را نیز به پسر عموی دیگر خود ابوصالح\nمنصور بن اسحاق (۱) سپرد و گرگان را به پسر خود احمد داد و با و سفارش کرد\nکه سراز فرمان ابوالعباس عبدالله نه پیچد اما چون با جستان یکی از امرای\nدیالمہ پیکار کرد بعزل او فرمان داد.\nچند دفعه دیگر از طرف محمد بن هارون که به پناه گیلانی ها رفته بود\nحملاتی شد تا اینکه یکی از سران سپاهی (ابوالعباس) ، محمد بن هارون را\nدر ری دستگیر کرده و به مرکز فرستاد و به این ترتیب فتنه او خوابید.\nامیر بعد از مراجعت از قزوین چند مرتبه با کفار حدود شمالی جنگید و\nبالاخره به عمر ٦١ سالگی وفات یافت .\nاگر اول پادشاهی امیر ماضی را همان سال غلبه برعمرولیث بدانیم\nیعنی سال ۲۸۷ که بعد از آن تمام خراسان را زیر نگین شاهی آورد، دوره\nفرمانروائی او هشت سال میگردد چه امیر عادل در ماه صفر سال ٢٩٥ چشم\nاز جهان پوشید .\nسیره امیر عادل در زمان حیات خاص و عام او را امیر عادل می نامیدند\nو بعد از فوتش به لقب امیر ماضی یاد گردید . وی از پادشاهان خجسته\nو نیک نام آل سامان است. او مردی بود که سیاست و تدبیر را با شجاعت\nو سلامت نفس بهم جمع کرده بود و در عین رافت و نرم دلی مردی بیباک\nو در اجرای سیاست بی محابا بود . درباره عدالت و جهانداری او کتب\nتاریخ و حکایات داستانهای عدیده نقل کرده اند .\n(۱) منصور از ۲۹۰ تا ٢٩٦ در ری حکومت کرده ابوزکریای رازی کتاب معروف\nخود ( منصوری ) را بنام وی تصنیف کرده ."}
{"book": "adl1198", "page": 244, "text": "(۲۰۸)\nامیر مردی دیندار و پرهیزگار بود لشکریهاش نیز به پیروی از شاه خود مردمان خداجوی بار آمده بودند، از طرفی هم رعب او در دل سپاهیان تا اندازه ای بود که جرات هیچگونه تعدی و تجاوز بمردم نداشتند.\nامیر عادل نسبت به علمای دین احترام فوق العاده قایل بود و در دوران او این طبقه معزز و محترم می زیستند. برای سمع شکایات و رفع مظالم در مرکز حکومت دیوانخانه و داوران مخصوص گماشته بود وحتی برای قطع و فصل دعاوی در سفرها جماعتی از قضاة با او می بودند، در دوران پادشاهی او یکی از بزرگان علمی عصر بلعمی اول شغل وزارت داشت."}
{"book": "adl1198", "page": 245, "text": "(٢٠٩)\n\nالشهيد ابو نصر\nاحمد بن اسماعیل\n\nامیر ماضی فرزند خود ابو نصر احمد راجا نشین خود معرفی کرده بود\nوبنا به وصیت او به تخت پدر جلوس نمود .\nوی در وهلهٔ اول امور داخلی را سر راست کرده وعموی خود اسحاق\nرا لزوماً از سمر قند معزول وبه بند اندر آورد .\nبعد از فراغ از مسایل ضروری داخلی به تعقیب مفکورهٔ پدر بفکر امور\nماوراء سرحد افتاد چه از آن ناحیه خطراتی متوجه مملکت خرا سان\nگشته بود. لذا در اوایل در سال دوم حکومت خود یعنی در ٢٩٦ برای تامین\nولایت ری شخصاً بدانجانب شتافت و آنجا را دو باره بزیر فرمان آورده\nوا بو جعفر مملوك را والی آنجا مقرر کرده و به هرات بازآمد.\nموضوع سیستان\nچنانچه در فصل صفاریان نوشته آمده بعد از دستگیری\nعمرولیث در سال ۲۸۷ چند سالی حکومت سیستان\nبدست نواده های جوان و ناآزموده عمروافتاد و چندی دو نفر از آنان (طاهر -\nیعقوب) حکمرانی کرده و وضع دولت را دگر گونه نمودند تا اینکه از\nضعف آنها لیث بن علی استفاده کرده و در سال ٢٩٦ امارت را در قبضهٔ\nخود آورد . اوهم يك سال بعد در جنگ با سبکری . بدست دشمن اسیر\nگردید . بعد ازو محمد بن علی بن لیث امارت را برای خود گرفت وچون\nتازه کار بود سر رشته امور از دستش پاشیده و زمینه برای سقوط\nآماده شد . از طرفی اغتشاشاتیکه درین حصه مملکت رو نما میگر دید\nحکومت جوان آل سامان را خواهی نخواهی به متأثر مینمود . علاوه این\nوضع مغایر نصب العین ومفكورهٔ وحدت ملی خراسان بود. سیاست عاقلانه ایکه"}
{"book": "adl1198", "page": 246, "text": "(۲۱۰)\n\nیاد شاهان سامانی در بادی امر با مقام خلافت پیش گرفته بودند از یکطرف و اعمالیکه گاه بگاه بوسیلهٔ حکمداران و اقتدار یافتگان سیستان سر میزد و دربار بغداد را مشوش می ساخت، از جانب دیگر باعث این شد که مقتدر خلیفه عباسی عهد والوای سیمغان را به احمد بن اسماعیل بفرستد. احمد بن اسماعیل که از يك سال و چند ماه به این طرف در هرات میگذرانید لشکری بساز و برگ مکمل به سر کردگی حسین بن علی المرورودی برای فتح آندیار فرستاد و چند نفر دیگر از سر کردگان لشکری را مثل احمد بن سهل محمد بن المظفر، ابراهیم و یحیی پسران زیدویه را با وی همراه ساخت. در ماه جمادی الاول سال ۲۹۸ جنگی مدهش در نزدیکی شهر سیستان رویداد و در اثر تیر اندازی دسته جمعی ایله لشکر حسین نمود يك تعداد از مردمان ایله جاری روبگریز نهادند ، ابو علی محمد چاره را حصر دیده و به شهر داخل شد و برادر خود معدل را که در حبس داشت آزاد نمود و چنین قرار دادند که معدل شهر را حفظ کند و او قصبه را. معدل که خود را در ایندم آزاد دید بنام خود طبل نواخت. ابو علی محمد هم راه بست پیش گرفت تا از آنجا كمك لازم تهیه به بیند .\nگویند احمد بن اسماعیل نیز بدنبال سپاه اعزامی روانه شد و در فراه شنید که ابو علی محمد به بست ورود نموده لذا بدانجانب شتافت . ابو علی هم در آن وقت به رخج ( قندهار امروز ) رفت و احمد بن اسماعیل او را از آنجا باز یافت داشته و با خود گرفت . احمد در حدود سه ماه در کنار رود هیرمند پاییده و چنانکه مورخی می نویسد (سیرت نیکو بر مسلمانان بگسترید)(۱) و حاتم بن عبدالله الشامی را والی بست مقرر کرد .\n\n(۱) تاریخ سیستان ص ۲۹۹"}
{"book": "adl1198", "page": 247, "text": "(۲۱۱)\n\nاز آن طرف هنگامیکه معدل خبر دستگیری ابو علی محمد برا در\nخودرا شنید حاضر بمصالحه شده وشهر را سپرد لشکر سامانی کرد.\n\nازجانب احمدبن اسماعیل سیمجوردواتی بحیث والی آنجا تقررحاصل\nکرده و حسین مرورودی به هرات برگشت ومعدل را هم با خود برد.\n\nسیمجور دواتی بعد از دو ماه از امارت سیستان معزول گشته و عوض\nاو ابوصالح منصور بن اسحق بدانسمت تقرر یافت، بوصالح با وجود نرم\nخویی خود طوریکه لازم بود نتوانست دل مردمان آزادۂ سیستان را بدست\nآورده و سرکشان آنها را رام کند، از بین سرکشان یکی محمد بن\nهرمز مشهور به مولی سندلی (۱) رانام میبرند، گرچه مورخین در اصل\nمادۀ اغتشاش اختلاف دارند با آنهم دست او را در این اغتشاش بی تأثیر\nنمی دانند، هرطوری بود منصور بن اسحق را به بند آورده وعلی الرغم\nمولی سندلی که برای خود ادعا داشت ابوحفص عمروبن یعقوب بن محمد\nرا به امارت برداشتند، وی منصور را حمایت کرده و فتنۀ مولی سندلی را توسط\nمحمد بن عباس کولکی (باکور کی یا حفار) فرونشاند. اما این محمد\nخود مصدر شورشها یی گشت تا اینکه حسین بن علی المرورودی را دوباره\n\n(۱) گردیزی مخالفت او را از لحاظ نرسیدن وظیفۀ مقرره اش میدانند در انیتیکه\nمیگویند نزد ابوالحسین علی بن محمد العارض ( یاحسین بن علی بن محمد العارض )\nآمده عارض او را گفت ترا آن صواب ترکه بر باطلی بنشینی که پیر شدۀ واز تو\nکاری نیاید، محمد بن هرمز راخشم آمد و از امیر دستوری خواست و به سیستان رفت،\nواندرا نستاد وهمه مردم واهل غوغای سیستان را از راه ببرد - زین الاخبار ص ۱۷۰\n\nمؤلف تاریخ سیستان طغیان اورا از سبب استخفاف عسکر نسبت بمردم و زیادتی خواستن مالیات\nدانسته و میگوید «ومحمد بن هرمز المولی که مولی سندلی گفتندی از موالی محمد بن\nعمر و بود وی مردی جلد بود، اندر مظالم شد و گفت : به سیستان رسم نیست که مال\nزیادت خواهند و لشکری بلشکر جای باشند...» ص ۹۷ تاریخ سیستان."}
{"book": "adl1198", "page": 248, "text": "(۲۱۲)\n\nمامور دفع فتنۀ او نمود ندیر منصور و الی آنجا که از عهده خدمت بر آمده نتوانسته\nبود به ماموریت دیگری در نظر گرفته شد و سیمجور مجدداً بحیث والی مقرر شد.\nظاهراً بعد از این برای امیر سامانی موضوع جالب توجهی باقی نماند\nو از هر جهت خاطرش آرام گرفت و بیشتر اوقات از شهر بر آمده مولعانه\nبرشکار می پرداخت .\nدر یکی از این شکار ها نامه ای از ابو العباس صعلوك ( یا محمد بن\nصعلوك ) والی طبرستان برایش رسید که از حملۀ حسین اطروش خبر میداد.\nاین واقعه بر روحش تأثیر نا گواری کرده و از خدا خواست که اگر\nآن ملك از دستش میرود او را مرگ دهد!!\nسپس جانب لشکر گاه آمد چون از شهر دور بود شب را در همانجا\nخوابید .\nچند نفر از غلامان که از وی کینه گرفته بودند به خوابگاه امیر\nکه اتفاقاً پہره و محافظی آنشب نداشت ریخته و گلوي او را بریدند ۲۱\nجمادی الاخر سال ۳۰۱ ."}
{"book": "adl1198", "page": 249, "text": "(۲۱۳)\n\nالسعيد ابو الحسن نصر\n\nجسد مقتول امیر شهید را به شهر نقل دادند ، بعد از اتمام کفن و دفن جمهور مردم اعم از بزرگان دربار سرداران لشکر ، دبیران ، کارداران دولتی ، علماء روحانیون و طبقات دیگر مردم بسوی قصر كوچك روی آوردند. پسرك هشت ساله امیر هنوز منظره وحشت آور قتل پدر را فراموش نکرده ، دید انبوه مردم بطرف او می آیند ، سعد خادم با احمد بن لیث (۱) شخصاً بخارا نصر را بر دوش سوار نموده و از بین جمعیت عبور میداد . این وضع بروی تاثیر نموده و معصومانه فریاد زد « با من چه کار دارید آیا مرا هم مانند پدرم میکشید » !!\nهرطوری بود امر بیعت با شهزاده كوچك صورت گرفت . تقدیر چنان رفته بود که این پسر خورد سال یکی از پادشاهان بزرگ عالم گردد و در دنیای آنروز و بعد از آن نامش به نیکی برده شود .\n\n* * *\n\nبا وضع فعلی برای نیابت سلطنت وجود مردی با کفایت و درایت که از عهده پیشبرد امور ایالات دور و نزدیک خراسان وماور النهر بتواند بر آید الزم مینمود.\nبعد از گفتگوهای زیاد ارباب حل و عقد به نیابت و وزارت ابو عبدالله محمد بن احمد الجیهانی رضایت دادند . بدست این شخصیت برازنده در دوران وزارتش کارهای بزرگی انجام یافت ، معظم له برای استحکام پایه های حکومت سامانی از جان و دل میکوشید. گویند در هیچ کاری قصد نکرد الامقصود او حاصل شد . (۲)\n\n(۱) کامل التواریخ ابن اثیر ص ۴۲۹ ج ۸\n(۲) زین الاخبار ، ص ۱۹"}
{"book": "adl1198", "page": 250, "text": "(٢١٤)\nامیر نصر بدستیاری وزیر نامی خود جیهانی اول و سپس بلعمی و همچنین\nوفاداری ودلاوریهای حمويه سپه سالار و چندتن دیگر از سرداران مجرب\nخود توانست در دورۀ سی سال سلطنت مدعیان داخلی را گوش مالی دهد\nو باحریفان خارجی که قصد مملکتش میکردند دست وپنجه نرم کند\nو متصرفات زیادی برای مملکت خود خراسان (به مفهوم عام آن) کمایی نماید .\nاينك وقایع سی سال وسی و سه روز حکمررایی آن پادشاه بزر گوار را\nدر دو حصه متمایز یکی واقعات داخلی و دیگری رویدادهای خارجی ذیلا مینگاریم:\nواقعات داخلی: مقارن جلوس امیر سعید حکومت سیستان را یکی\nاز سرداران سامانیه بنام سیمجور دوانی در دست داشت\nابو منصور عبدالله بن احمد الجیهانی به حکومت بست ورخج (قندهار) مقرر\nشده وهکذا سعد طالقانی به حکومت غزنی منصوب بود گویند اهالی سیستان\nاز رویکار آمدن حکومت جدید به وحشت افتاده وسیمجور را از آن ناحیه\nبیرون کردند. (۱) بلا فاصله ماموری از طرف خلیفه بغداد بدان ناحیت\nمقرر شد و دراثر آن نا امنی ها وزدو خوردهایی ظهور کرد تا اینکه بعد از\nچندی چنانکه شرح آن بیاید اباجعفر که از باقیمانده های خانوادۀ آل\nلیث بود بحکومت رسید و دولت السعيد نصر هم نه تنها متعرض او نشد بلکه\nبه نظر لطف و شفقت دروي نگريست .\nاز وقایع اول دوران سلطنت امیر سعید یکی خرو - اسحق بن اسداست\nوی کاکای پدر نصر و آزاد کردۀ احمد بود که در سمرقند حشمت و جایی\nبهمرسانده بود مشارالیه نتوانست حکومت نوادۀ برادر را برخود هموار\nکند لذا پسر خود الیاس را قوماندان لشکر مقرر کرده و با لشکر قوی بطرف\nبخارا حمله آورد . در بازا میر سعید نصر حموية بن على سپه سالار\n(۱) کامل التواریخ ابن اثیر ص ٣٠ جلد ٧ طبع مصر"}
{"book": "adl1198", "page": 251, "text": "(٢١٥)\n\nوسردار مجرب ووفادار قدیمی آل سامانرا بدفع او نامزد کرد\nدر رمضان سال ۳۰۱ جنگ شد ید بین اسحق عاصی و لشکر\nامیر در حصه (خرجنک) در گرفت حمویه در جنگ غالب آمده\nواسحق بهزیمت رفت. مرتبه دوم نیز اسحق از دور و نزدیک استمداد سپاه\nکرده و حمله را تکرار کرد. این بار هم نتوانست بر حریف قوی پنجه پیروز\nشود بناچار راه گریز پیش گرفت حمویه اورا تا سمرقند تعقیب کرد و در آنجا\nهم مامورانی برای دستگیری او بر گماشت اسحق مضطر شده سر عذر پیش\nآورد و خود را تسلیم نمود باینصورت اولین عصیان رو نما شده در سال اول\nسلطنت امیر سعید نصر فرو نشانده شد و مدعی آن از پای درآمد. از پسران\nاسحق یکی الیاس بود که فراراً به فرغانه رفت و دیگری منصور که حکومت\nنیشاپور داشت این دو پسر باوجودیکه پدرشان دستگیر و تسلیم هم شده بود\nاز مخالفت دست بر نداشته و اقداماتی ضد حکومت نمودند. الیاس سپاهی گرد\nآورد، و مبادرت به حمله نمود اما نا کام شد و راه عزیمت پیش گرفت . منصور\nهم حسین مروردی را که از دولت سامانی خاطری آزرده داشت با خود متحد\nساخته وعلناً بنای مخالفت را گذاشت. علت رنجش حسین مرورودی را که روزی\nاز سرداران لشکر بود مورخین چنین می نگارند :\n\nدر زمان حکومت احمد پدر نصر در سال ۲۹۷ لشکری برای فتح سیستان\nبه سر کردگی حسین بن علی مرورودی (مرور دومنطقه بالامرغاب امروزی است)\nفرستاده شده بود و مشارالیه آنجا را فتح نمود. میگویند حسین در برابر این\nخدمت توقع داشت که حکومت آن ولایت را بدو باز گذارند اما این خدمت را از و\nدریغ داشتند و به منصور پسر اسحق حریف سابق و یار لاحق او سپردند. دو سه ماهی\nطول نکشید که مردم از منصور به تنگ آمده و بروی شوریدند حسین بار دیگر برای\nاطفاء آن نایره نامزد گردید و باز توانست شورشیان را پراگنده ساخته و مردم"}
{"book": "adl1198", "page": 252, "text": "(٢١٦)\n\nرادلاسا نماید این بار حسین حکومت آنجا را برای خود مسلم می پنداشت\nلذا بر خلاف همه چشمداشتها و انتظارات قرعهٔ حکومت سیستان بنام سیمجور\nدوائی اصابت کرد. حسین با دلی مالامال خون سیستان را ترک گفته و بطرف\nهرات (۱) یعنی محل ماموریتش رفت. تا هنگامیکه احمد زنده بود نامبرده\nنتوانست مخالفت خود را علنی سازد اما با روی کار آمدن امیر سعید و اطلاع از جنگ\nاسحق و فرزندش الیاس جانب منصور پسر دیگر\nاسحق را گرفته و هرات را ضبط نموده بعد از آن به سوی\nنیشاپور حرکت کرد. برای دفع شورش این دو نیز حمویه سپه سالار مامور\nگردانیده شد هنوز حمویه به نیشاپور نرسیده بود که منصور باثر زهری که\nباو خورانده بودند وفات کرد. حسین هم که خبر آمدن سپاه را شنید پس بجانب\nهرات عازم شد. در آنجا محمد بن حمید یکی دیگر از عاصیان نیز بدو پیوست\nحسین بعد چندی از هرات با سپاه گرد کرده خود به سوی نیشاپور روان\nشد و برادر منصور بن علی را در هرات جانشین خود ساخت. این بار\nاز طرف دربار نصر احمد بن سهل کامگاری برای سرکوبی حسین مرورودی\nفرستاده شد. احمد بن سهل هرات را از نزد منصور بن علی باز ستانیده و به\nتعقیب حسین بر آمده (ربیع الاول ٣٠٦) و بر او دست یافت .\nبعد از رفع غایله حسین مرورودی احمد بن سهل به حکومت نیشاپور\nمنصوب گشت. گویند وعده هایی نصر به احمد داده بود که در مقام ایفا\nبرنیامده از آنجهة احمد متوحش گشته حکومت خراسان را مستقلاً از\nخلیفه المقتدر بالله خواستار شد خلیفه عباسی که هیچگاه طرفدار وحدت\nحکومت ملی نبوده و مخوصاً از اقتدار خراسانیان اندیشناک بود این خواهش\nرا به میل خاطر پذیرفت .\nمعلوم نیست پادشاه سامانی به يك نائب الحکومه چه وعده یی داده بود\n\n(۱) طبقات ناصری ترجمه میجر راورتی ص ٣٦ ج ١ا"}
{"book": "adl1198", "page": 253, "text": "(217)\n\nکه از اجرای آن سر باز دونائب الحکومه راه طغیان پیش گرفت امرو اقع\nاینکه احمد بن سهل از قوه اینکه زیرفرمان داشت مغرور شد. من غیر\nاستحقاق بنای فرمانروائی گذاشت.\n\nاحمد بن سهل نام السعید نصر را از خطبه انداخت سوی جرجان\nرفت و قرا تکین سردار سامانی را از آنجا رانده و به مرصو و در آنجا\nسوری بغایت محکم ساخت و حین آمدن لشکر سامانی زیر قیادت حمویه\nسپه سالار خود را در آن متحصن ساخت. حمویه افسران خود را فرمود تا\nبا احمد سهل تماس گرفته و بدو أ اظهار تمایل کنند احمد احتیاط را از دست\nداده و از تحصن خارج شد و به حمله پرداخت اینجا بود که خدعه حربی حمویه\nمدعی عاصی را از پای درآورد و گرفتار ساخت. (1) (رجب سال 307)\n\nدر سال 309 ابو منصور عبدالله جیهانی بحکومت هرات، فوشنج و با دغیس\nمقرر شده و به شهر اول الذکر برای اشغال ماموریت آمد.\nموضوع سیستان:- پیشتر از انشعاب سیمجو و در سیستان سخن بمیان آمد. وی\nبعد از انتقال حکومت از احمد به نصر در حفظ حوزه زیر\nفرمان خود کوشش زیاد کرد اما چون سرهنگان یگان یگان از نردوی\nبرفتند به تنهائی با شورشیان مقاومت نتوانسته و رخت خویش ازان بلده\nبیرون کشید. بدوا المیبر از مقتدر خواست تا امارت سستان را برایش بدهند\nهمان بود که بدر دو نفر نماینده خود فضل بن حمید وابويز يدخالد بن محمد\nالمروزی را بدانجا فرستاد.\n\n(1) گردیزی ص 210. ابن اثیر قضیه گرفتار شدن احمد را روی همان خدعه حربی\nدانسته مزیداً می نویسد «حمویه آوازه در انداخته بود که من احمد را به سوراخ موش\nکرده ام و راه فرار را براو بسته داشته ام احمد ازین آواز برآشفت و از تحصن خارج شد»\nالکامل ص 440 ج 8"}
{"book": "adl1198", "page": 254, "text": "(۲۱۸)\nخالد از بو منصور جیهانی که حکومت بست را داشت ، خواست تا از امور\nاداره آنجا دست بکشد. در نتیجه جنگی روی داد و بو منصور به هزیمت شده\nو از سعد طالقانی که در غزنین بود استمداد کرد. سال ۳۰۲\nسعد و جیهانی متفقاً حمله برده و نماینده فضل را برون راندند. فضل از بدر استغاثه\nجست و سپاه بسیار بیاری او آمد در نتیجه جیهانی شکست خورد و سعد اسیر ماند.\nبعد از ان برای چند سال حکومت سیستان چون بازیچه بدست حکام محلی\nو يا نماینده خارجی خلیفه میگشت و این حال مقارن باهنگ میبود . به حسین\nمرو رودی و باز احمد بن سهل نا فرمانی کرده و در بار را متوجه خود ساخته\nبودند. بالاخره در محرم ۳۱۱ ابو جعفر احمد بن محمد بن خلف بن الليث\nبروی کار آمد وی توانست وضع آشفته ملك را سروسامان بخشد و حاکم\nخوبی برای رعیت باشد. السعید نصر با این مرد به نظر لطف میدید و بین\nایشان پیش کشهای ردو بدل میگردید. روح يك جهتی و احترام در بین شان\nبخوبی آشکار بود و در مواقع بحرانی ابا جعفر از در بار استمداد می نمود\nو در برابر دشمنان خارجی با هم اشتراک مساعی میکردند .\nواقعه برادران نصر از وقایع مهم داخلی یکی هم خروج برادران امیر سعید\nاست که در جمادی الاولی ۳۱۷ صورت گرفت این واقعه\nکه منجر به رها شدن گردن کشان و بیاد رفتن خزانه و بر هم خوردن\nوضع آرام ملک بود در سر نوشت دولت سامانی بی تا ثیر نماند.\nامیر سعید برادران خود را بوز کریا یحیی وابو صالح منصور و ابواسحق\nابراهیم) را که برایشان مطمئن نبود در کهندژ حبس کرده و پایتخت را بعزم\nنیشاپور ترك كفته وابوالعباس بن یحیی بن اسد سامانی را\nبه نیابت گذاشته بود. مردی بنام ابی بکر خباز وظیفه رسانیدن جیره\nاین چند نفر محبوس سیاسی را بدوش داشت. این مرد با فریفتن دربان کهندژ"}
{"book": "adl1198", "page": 255, "text": "(۲۱۹)\n\nو همراه ساختن چند نفر عسکر محبوسین را رهایی داده و هنگامه عجیبی\nدر بخارا بر پا نمود . رهایی یافتگان خزائن و قصرهای نصر را بغارت بردند\nو در اثنای این اغتشاش آتش سوزی مدهشی هم در محله گردون کشان\nواقع شد و همۀ آن محله بسوخت . بمجرد شنیدن این واقعه امیر سعید\nاز نیشاپور حرکت کرده و ا با بکر محمد بن مظفر\nسر کرده سپاه را از جرجان طلب کرد.\nامیر سعید با همراهان به شهر رسیده و محمد بن عبدالله بلعمی به پسر\nحسین مرو رودی که در سپاه ابوزکریا بود نوشت تا ابوبکر خباز را\nکه فرماندائی اغتشاشیون یافته بود دستگیر کند. او هم فرمان وزیر را بجا آورد.\nبا عبور امیر سعید از دریا یحیی به نواحی چغانیان گریخت و چون در آنجا\nابوعلی پسر ابی بکر محمد المظفر را دید به ترمذ رفت و باز از نهر گذشته\nوارد بلخ شد قراتکین که آنوقت در بلخ می بود بایحیی همدست شده و هر دو\nبسوی مرو خارج شدند . یحیی با ابو بکر محمد بن المظفر حکمران نیشاپور\nبنای مکاتبه را گذاشته و او را به لطف خود امیدوار ساخت محمد ظاهراً\nوعده مساعد داد و بعزم قدمبوسی او به سوی مروروان شد اما از نیمه راه عنان\nبطرف هرات و پوشنج گردانیده و رفتار خود را نیز تر کرد. بلافاصله هرات\nرا بعزم چغانیان ترك گفته از راه غرشستان روانه مقصد شد . یحیی که از آمدن\nاو باخبر شده بود لشکری بمقابله روانه کرد . جنگی مدهش در همان حدود\nرخ داد. محمد ایشانرا منهزم ساخته و رخت خود از غرشستان بیرون کشید\nمحمد از پسر خود ابو علی که در چغانیان بود استمداد سپاه کرده و به سوی بلخ\nگرایید. در آنجا با منصور ملاقی شده جنگ شدیدی کرد. منصور به جوز\nجانان گریخت، محمد به چغانیان آمده شرح ماوقع را برای\nمخدوم خود امیر سعید نوشت. امیر سعید نصیر ازین خبر مسرور شده و ولایت"}
{"book": "adl1198", "page": 256, "text": "( ۲۲۰ )\n\nبلخ و تخارستان را پدر بخشید . امیر که شخصا به تعقیب یحی بر آمده بود در\nبلخ رستاق با محمد سردار فاتح خود یکجا شد. یحی که متواری به هر طرف\nمیگشت در سال ۳۱۹ هرات را از شعباسی گرفته و درو از ه های شهر را\nسوختاند و دیوارهای آنرا بر انداخت و حینیکه خبر آمدن امیر سعید را\nشنید با قرا تگین به بلخ آمد اتفاقاً فردای روز حرکت او امیر سعید به هرات\nنزول اجلال نمود کر دو سمیجور را باز والی آن ناحیه مقرر نمود. در همین\nوقت منصور وابرا هیم برادران یحی از امیر امان خواستند قرا تکین حیله\nاندیشید تا ضرر را از خو د منصرف کند پس یحی را از بلخ به بخا را\nفرستاد و خودش به بلخ نشست سمجور و رود امیر سعید به بخا را یحی گریخته\nو به سمرقند رفت و از آنجا باز بقصد حمله آمد اما بر خلاف انتظار قرا تکین\nاو را كمك نكر د او هم به سوی نشاپور روان شد و محمد بن الیاس در آنجا\nبرو وقوت یافته بود مدعیان که از آمدن امیر باز شنیدند پرا گنده شدند.\nمحمد بن الیاس به کرمان رفت قرا تگین همرای یحی به بست شتافت .\n\nدر سال ۳۲۰ امیر سعید به نشاپور وارد شد و فتنه ایرا که از سه\nسال پیش شروع شده برد و اینهمه زحمت و د دسر ببار آورده بود حالا خاموش\nشده یافت امیر که ه دی کریم النفس و با عفو بود از کناهان همه شان\nدر گذشته ولایت بلخ را باز به قرا تگین داد اما عمر باو وفا ننموده و در\nبست مرد. یحی را هم امان دادند و با سرافکندگی تمام نزد امیر آمد .\n\nامیر سعید همچنانکه آهنگ سفر سلطنت کرده بود در سال ۳۲۱ منصور\nپسر علی را به ولایت هرات والی مقرر کرد و مشارالیه تا سال ٣٣٤\nیعنی تا هنگام مر گ خود در آ نولایت حکومت داشت پس از وهم محمد\nبن حسن بن اسحق بدان ولایت مامور گردید ."}
{"book": "adl1198", "page": 257, "text": "(۲۲۱)\n\nوقائع خارجی دوره\nپادشاهی السعید نصر\n\nچنانچه از طرز پیش آمدها و اجراآت مامورین امیر\nبر می آید در باره عصر مقابل به تعرض و حمله در برابر\nهیچ کسی نبوده و صرف در مقابل حملات متعرضین\nبه دفاع می پرداخته است. در همان حال بیشتر توجه\nشان این بوده تا در صورت امکان از صلح و آشتی کار بیگیرند مثلاً در موضوع\nطبرستان دیده می شود با وجودیکه از طرف خلیفه امراو بجنگ می شد با\nناصر کبیر صاحب آنجا صلح بعمل آمد اما زمانیکه حسن بن قاسم داعی صغیر\nجانشین ناصر کبیر در سال ۳۰۸ لیلی بن نعمان را به جرجان که همیشه متنازع\nفیه بین دولت سامانی و دیالمه می بود مقرر کرد و او قرا تگین را شکست\nداد. و بخیال تسخیر بعضی از شهرهای سرحدی خراسان افتاد و بدو' به\nدامغان و باز به نیشاپور تاخت' حمویه سپه سالار با محمد بن عبدالله بلعمی\nو ابو جعفر صعلوك وخوارزمشاه و سیمجور دواتی متفقاً مامور مقابله ومقاتله\nبا لیلی گشتند. این جنگ در حصه طوس رویداد و فتح آخر نصیب سامانیان\nگردید. لیلی در کوچه بن بستی گیر آمده و اسیر شد.\n\nدر سال ۳۱۵ اسفار بن شیرویه که از نزد ماکان دیلمی گریخته و به\nپناه وشكير بن اليسع حاکم جرجان آمده بود بعد از فوت بگر از جانب امیر نصر\nبه حکومت جرجان مقرر شد . اسفار در سال ۳۱۶ حسن بن القاسم الداعي\nصاحب طبرستان را کشته وری' قزوین ' زنجان' ابهر 'قم و کاشان را بنام\nامیر سعید فتح کرد. هنگامیکه اسفار از امر طبرستان فارغ شد بسوی\nری آمده آنجا را از نزد ماکان بن کاکی گرفته و بران شهر نیز مستولی\nگردید بعد از مدتی چون جلال و جبروت یافت ترك خدمت امیر نصر گفته و عصیان\nپدید کرد. امیر که این وضع را دید شخصاً بعزم سرکوبی او روانه شد اما\nاز پیش نامه ای مبنی بر قبول اطاعت و پرداخت خراج بدو فرستاد. مطرف"}
{"book": "adl1198", "page": 258, "text": "(۲۲۲)\n\nوزیر اسفار او را نصحیت داد تا اطاعت امیر را گردن نهد اسفار عاقبت\nشروط نصر را پذیر فت و مال و خراج نواحی مقبوض را بدو فرستاد. بعد از\nمرگ لیلی، جرجان برای بارس که سابقا غلام قرا تکین بود ماند.\nوقتیکه لیلی بن نعمان کشته شد قرا تکین به جرجان آمد بارس غلام از او\nامان خواست اما چون او قبلا به دشمن پناهنده شد بود مورد عفو قرار نگرفته\nو از بین برده شد مقارن آن هنگام ابوالحسين بن الحسن بن على الاطروش\nدر گرگان واردشد و سميجور دراتی برای مقابله با و شتافته و دردو فرسخی\nشهر پیاده شد و ابوالحسین را محاصره کرد محصورین که عبارت از هشت\nهزار سوار دیلمی و گرگانی بودند دفعه محاصره را شکست داده و بقصد\nحمله دسته جمعی بیرون شدند سميجور كه قبلا يك تعداد از سپاهیان\nخود را در کمین گاهی پنهان داشته و قلیلی را در خدمت نگاهداشته بود\nبدو آاین سپاه اشدت کرده و عساکرد شمن مشغول چورو چپاول گردیدند.\nپنهان شدگان ناگهان سر از مکمن ها بیرون کشیده و تا ختنی هر چه شدید کردند\nتلفات زیاد بر دیلمیان وارد شد و ابوالحسین خود را از معرکه بیرون کشید.\nبعد ازین فتح سميجور ومحمد بن عبدالله با همی به تعقیب ماکان پرداختند\nاماچون کار با او یکطرفه نشد با قبولاندن شروطی چند به صلح گراییدند\nامیر سعید در اوایل سال ٣١٤ بنا بر تشویق خلیفه المقتدر بالله بعزم تسخیرری\nبر آمدقا تک غلام يوسف که در آنجا بود به گرشه ای رفت و نصر بر آنجا مستولی\nشد بعد از دو ماه پاییدن در آنجا خود عازم خراسان گردید و سميجور را در\nآنجا والی مقرر گرد چندی بعد محمد بن على صعلوك به ولایت ری بر\nگزیده شد و تا اوایل شعبان ٣١٦ به حکومت آنجا بود چون مریض شد\nاز داعی وماكان مطالبه کرد تا آمده ری را متصرف شوند (۱) .\n(۱) الكامل ص ٦١ ج ٨ ."}
{"book": "adl1198", "page": 259, "text": "(۲۲۳)\nدر سال ۳۲۱ مرد آویج (۱) جانشین اسفار عهد سابق را زیر پای گذاشته و بسوی جرجان آمد در این وقت ابو بکر محمد بن المظفر بحالت مرض در آن ناحیه می بود وقتیکه مرد آویج قصد جرجان کرد ابوبکر به نزد امیر سعید شتافته بمجرد وقوف از دست اندازیهای مرد آویج ترتیبات مدافعه گرفته شد اما پیش از آنکه عمل او را به قوه جواب بگویند توسط وزیر نامی خویش محمد بن عبدالله بلعمی به مطرف بن محمد وزیر مرد آویج ( مطرف همان وزیر یست که در زمان اسفار هم مخدوم خود را مشوره صلح داد و ما پیشتر از آن ذکر کردیم) نوشت و سفارشهاین بار نمود این خبر را به مرد آویج واژ گونه رسانید ندوی بی تامل امر قتل وزیر خود را داد بلعمی پیامی هم بخود مرد آویج بدین مضمون فرستاد: «چنین می نماید تو مطرف وزیر خود را برای اینکه به بیند دل مردمان جرجان با تست یا نه به جرجان فرستادی همچنانکه عمرو لیث احمد بن ربیعه را به بلخ فرستادالا بد عاقبت آن واقعه را شنیده ای !! چگونه می توان باشاهیکه صدهزار مرد از غلام خود و موالی پدرش بدور او طواف میکنند مقابل شوی همان به که از سر جرجان دست برداری و راه خود گیری وازری آنچه مصالحه شده بپردازی » مرد آویز از راهیکه آمده بود بر گشت و تا زنده بود متعرض سامانیان نشد. آنگاه که نصر از امر جرجان فراغت حاصل کرد ابابکر محمد بن المظفر را به پاداش رشادتها و خدمت شایانش به سپاهسالاری اردو وحکومت خراسان مقرر نمود\nا با بکر محمد بن مظفر ما كان بن کاکی یکی از سران لشکری مرد آویج را که به پناه خراسانیان آمده بود و بحکومت جرجان مقررش کرده بودند مامور دستگیری محمد بن الیاس ساخت ما كان گر چه شهر گرمای را متصرف شد نتوانست بر الیاس دست یابد.\n(۱) مرد آویج از سرداران اسفار بود جمعی از لشکریان را که از سوء سیرت اسفار به تنگ آمده بودند با خود یار ساخته و او را از بین برد و خود زمام امور را در دست گرفت"}
{"book": "adl1198", "page": 260, "text": "(١٢٤)\nدر سال ٣٢٤ محمد بن مظفر باوشمگیر برادر مرد آویح مصاف داد .\nدر این جنگ ماکان از روی تاسیه سی آنهمه اکرام سامانیان را نادیده\nگرفته و بجانب آل زیار پیوست .\nدر محرم سال ٣٢٨ ابوعلی پسر محمد بن مظفر چغانی که عرض پدربحیث\nسپه سالار مقرر شده بود به تعقیب ماکان بجانب گرگان شتافت .\nماکان برای جلو گیری از ورود ابو علی راه ها را همه زیر آب کرده\nبود ابو علی از راه دیگر خود را رسانده وشهر را به محاصره انداخت .\nبالاخره در اثر وساطت شیرج بن نعمان هـیـنقـدر شد که ما کان شهر را\nتسلیم کرده و خود فراراً بجانب طبرستان برود .\nابو علی در اواخر سال ٣٢٨ سیمجور را بحکومت جرجان مقرر داشته\nو خود در محرم ٣٢٩ بدنبال حریف به ری رهسپار شد در ربیع الاول همین\nسال جنگ سختی در ری بوقوع پیوست وماکان در آن نابود شد.\nابو علی بعد از گرفتن ری سپاه را به طرف بلاد جبل سوق داد. و آنجا را\nفتح کرده و برزنجان، ابهر، قزوین ،قم، کرج، همدان، نهاوند و دینور\nمستولی شد این بزرگترین بسط و توسعه بود. که در طول مدت\nحکمروایی سامانیان نصیب امیر سعید نصر بن احمد گردید .\nا میر سعید در ماه رجب سال ٣٣١ بعد از ۱۳ ماه بیماری سل وفات یافت .\nاو مردی کریم النفس ، عادل ، با گذشت و صاحب تدبیر بود. در زمان\nاو بزرگترین دانشمندان و شعر اورجال ظهور کردند و اغلب شان از بار گاه\nاو بهره ها بردند ."}
{"book": "adl1198", "page": 261, "text": "(١٢٥)\nامیر حمید نوح بن نصر\nامیر سعید نصر دارای سه فرزند بود اسماعیل، نوح، محمد، و از بین ایشان اسماعیل بیشتر مورد لطف وعنایت پدر قرار داشت. چنین می نمود که شاه، اسماعیل را برای جانشینی خود در نظر گرفته با شد زیرا سر پرستی و تربیت او را بیکی از بزرگان در بار ( ابو الفضل احمد بن حمويه ) سپرده بود و میخواست کشور پهناور خراسان و ماور النهر را بدست مردی آزموده بسپارد، از قضا اسماعیل در زمان حیات پدر وفات یافت و تدبیر مطابق تقدیر واقع نشد.\nجلوس امیر\nحمید نوح\nچون در جمادی الاخر ٣٣١ امیر نصر چشم از جهان بپوشید امیر نوح بر اریکه شاهی جلوس کرد و برای اینکه احساسات مذهبی اطرافیان را که در اوا خر سلطنت پدرش رو نما شده بود فرو نشانده با شد ابی الفضل محمد بن احمدالحاکم را به سمت وزارت خود بر گزید این مرد که به تقوی و پرهیز گاری مشهور بود و یکی از فقهای عصر به شمار میرفت ظاهراً از لحاظ موقع آنقدر منا سب نمی نمود اما در واقع چون فقیه مزبور در امور سیاسی و اداری وارد نبود باعث پراکندگی بیشتر احوال گردید . مقارن جلوس امیر نوح خزانه دولت از اثر شورش برادران امیر سعید تهی شده و نفاق و پراگندگی در امور مملکت دست داده بود از اینست که در چنین وضعی انتخاب یکی از عباد و زهاد به مقام وزارت با وجود در نظر گرفتن پهلوی دینی آن عملا مفید ثابت نشد و اسباب ضعف دولت امیر نوح را فراهم داشته و با لا خره منجر به کشته شدن خود وزیر گردید که ذکر آن در موقعش خواهد آمد .\nفتح ری\nبر کناری ابوعلی\nامیر نوح بلافاصله پس از جلوس به ابوعلی بن محتاج امر کرد تا به ری رفته و آن جا را که رکن الدوله دیلمی تحت سیطره خود قرار داده بود از دست او"}
{"book": "adl1198", "page": 262, "text": "(۱۲۹)\n\nبیرون کند ابو علی با لشکر زیاد کمر به اجرای فرمان بسته و روانه مقصد\nشد در عرض راه یکدسته از سپاه که در رأس آن منصور بن قرا تکین\n(یکی از مصاحبین نوح) قرار داشته ازوی جداشد وجانب جرجان پیش\nراند مقصد منصور این بود که حسن فروزان را از جرجان بر انداخته و\nخود به تنهایی برای دولت سامانی خدمتی کرده باشد . این مهم از دست\nاو ساخته نشده و مجبوراً به نیشاپور برگشت. ابو علی نیز از حیث قلّت سپاه\nو خیانت بعضی افراد کاری از پیش برده نتوانسته و عازم نیشاپور گردید\nحین برگشت ابو علی وشمگیر یکی از سران دیلمی که به خدمت نوح در\nمرو رسیده و از امیر خراسان کمک خواسته بود با او ملاقی شد و امری از\nجانب نوح بدو رسانید مبنی بر اینکه باید باوشمگیر همدست شده و بسوی\nجرجان حرکت کنند .\nابو علی ووشمگیر در صفر ۳۳۳ حسن بن فیروزان را از جرجان برداشتند.\nباری در همین سال ابو علی بخدمت امیر نوح که درین وقت بمرو آمده\nبود رسیده را و امری در باره فتح ری دریافت داشت. رکن الدوله دیلمی\nکه از آمدن ابو علی با سپاه گران آگهی یافته بود شهر را ترک گفته\nو ابو علی به آسانی ری را نتوانست متصرف شود وحتی عمال خود را به اعمال\nجبال بر قرار کرد در آنوقتیکه ابو علی مشقت های سفر و رنج لشکر کشی\nرا بر خود هموار کرده و با حریفان حکومت آل سامان دست و پنجه نرم می کرد\nدر شهر نیشاپور توطئه هایی از طرف مخالفین خصوصاً منصور بن قرا تکین\nضدوی صورت گرفته و ذهنیت امیر نوح را نسبت به ابو علی مشوب ساختند.\nو علی چنین می پنداشت که بعد از این فتح با او عنایت بیشتر خواهد شد اما\nبرخلاف انتظار خبر عزل خود را دریافت داشت. ابو علی قبلاً هم وقتی از امیر\nنوح جدا می شد برخلاف سابق نماینده بنام عارض لشکر با او همراه شده بود\nاین امر نیز بر او گران تمام شد، مخصوصاً که عارض با او وضع خوبی\nپیش نگرفته بود ."}
{"book": "adl1198", "page": 263, "text": "(۱۲۷)\n\nمتعاقب آن که خبر عزل خود را شنید ضد امیر نوح داخل اقدام شد. اصلاً این\nعمل نوح از روی بصیرت و بسیار مال اندیشانه نبود . گفته می توانیم پس\nاز انتخاب ابو الفضل ملقب به حاکم جلیل این دومین اشتباهی بود که\nامیر نوح در دورهٔ امارت خود مرتکب شد و عاقبت وخیم آن يك چند با عث\nکناره گیری از پادشاهی گردید .\n\nظهور ابراهیم:\nابو علی سردار معزول که کمر به بدخواهی نوح\nبسته بود اولاً عارض را که مورد نفرت او قرار\nگرفته بود گرفتار کرده و برادر خود را به بلاد جبل مقرر داشت .\n\nثانیاً در اثر مکاتبه از ابراهیم بن احمد کاکای امیر نوح طلب کرد\nتا با او متفق شده و زمام حکومت سامانی را در دست بگیرد امیر نوح نیز به\nتجهیز سپاه مشغول شد. درین وقت سپاهیان دولت که بنا بر نرسیدن وجایب\nشان از حاکم جلیل خاطری آزرده داشتند متفقاً بر پا خاسته و علت عصیان\nابو علی و پراکندگی امور را از سوء سیرت وزیر (ابو لفضل الحاکم) قلمداد\nکردند و تسلیمی او را خواستار شدند و تا جایی بر اصرار افزودند که اگر\nامیر در سپردن او تعلل روا دارد همۀ شان جانب ابراهیم را خواهند گرفت\nامیر از روی اجبار وزیر را به سپاهیان تسلیم کرد تا هر معاملهٔ خواسته\nباشند با او بکنند !\n\nابوعلی با ابراهیم بن احمد بن اسماعیل به نیشاپور رسید و منصور بن\nقرانکين و ابراهيم بن سيمجور با دیگر سران لشکر بدو پیوستند. ابوعلی\nمنصور را که یکی از بدخواهان و از افراد موثر در بر انداختن و عزل خود\nمیدانست حبس کرده و دیگران را با خوشرویی پذیرفت و خود در ربیع الاول\nسال ۳۳۵ بعزم متقاعد ساختن امیر نوح رهسپار مرو شد. درین وقت محمد\nبن عبد الرزاق را در نیشاپور مقرر داشته و برادر خود را که به نوح تمایل\nنشان داده بود حبس کرد."}
{"book": "adl1198", "page": 264, "text": "(۱۲۸)\n\nدر جنگی که با امیر نوح در مقام مرو رویداد ابوعلی و ابراهیم بن احمد غالب بر آمده و در اثر شکستی که به امیر نوح دست داد حصهٔ اعظم سپاه امیر هم به ابراهیم پیوست. اینان وقتیکه قوت و اقتدار بیشتری یافتند قصد تسخیر مقر پادشاهی کرده و آهنگ بخارا کردند. نوح هراسان شده و شهر را ترک و بسوی سمرقند عنان گردانید، در بخارا خطبه بنام ابراهیم خوانده شد و امیر فراری را مخلوع پنداشتند. چندی نگذشت که ابوعلی وضع ابراهیم را با خود خصمانه یافته و از سوء قصد او مستشعر گشت بنا بر آن درنگ را لازم ندیده و به سوی چغانیان رفت. در خلال این مدت منصور بن قراتکین از حبس رهایی یافت و بسرعت خود را به امیر نوح که سرگردان هر طرف میگشت رسانید.\n\nجدا شدن ابوعلی ـ همان مرد که کار ابراهیم را بسامان رسانده بود ـ و پیوستن منصور به امیر نوح، ابراهیم را متوحش ساخته و با خود چنین فیصل نمود که نباید بار مسئولیت مستقیم را از دوش برداشته و بر دیگری تحمیل کند. برای اجرای این اندیشه ابوجعفر برادر امیر نوح را بدام کشیده و ظاهراً به تخت نشانید رتبهٔ سپه سالاری را برای خود نگهداشت. مدتی نگذشت که ابوجعفر هم (شاید در اثر تغییر فکر ابراهیم) خود را بدین امر شایسته ندیده و متفقاً به نوح نوشته و او را دعوت به اختیار تخت و تاج موروثی نمودند.\n\nامیر نوح بعد از محرومیت های بسیار ناگوار در رمضان سال ۳۳۵ مجدداً به بخارا وارد شده از روی غیظ ابراهیم و ابا جعفر را کور ساخت.\nواقعهٔ دیگری هم در خلال این مدت (از جمادی اول تا رمضان) بظهور پیوست که نمی خواهیم نا گفته از آن بگذریم.\n\nپیشتر دیدیم که ابوعلی برادر خود فضل بن محمد را به بند آورده بود. با حرکت وی از نیشاپور فضل خود را رهایی داده و مردمانتی دربرخود"}
{"book": "adl1198", "page": 265, "text": "(۱۲۹)\n\nجمع کرده و بیادست نشانده برادر ( محمد بن عبدالرزاق ) بجنگ پرداخت.\nهنگامیکه ناتوانی خود را در برابر او ملاحظه کرد بطرف بخارا که\nامیر نوح دوباره بر آن استقرار یافته بود شتافت . امیر مصلحت چنان\nدید که با او روی خوش نشان بدهد .\n\nامیر همینیکه به بخارا رسید منصور بن قراتکین را که\nاقدامات نوح پس سالها در آرزوی منصب سپهسالاری و حکمرانی خراسان\nاز برقراری مجدد بود به امارت آن دیار منصوب کرد و خود در صدد گرفتاری\nابو علی که هنوز چند ماهی در چغانیان آسوده\nسر نکرده بود برآمد وی نیز سپاهی فراهم کرده و پیشتر از حریف\nبه سوی بلخ خارج شد امیر نوح خواست اگر ممکن شود سردار\nسرکش را از راه مذاکره صلح آمیز رام کند، باینصورت پیامبری\nاز جانب خود در بلخ نزد ابو علی فرستاد گویند شخص ابوعلی بدین\nامر راضی بود اما جمعی از سر کردگان که در جنگ مرو از نوح جدا شده\nو باوی همراه گشته بودند پافشاری نمودند .\n\nامیر نوح چون از اختلاف بین فضل و ابو علی بخوبی آگاه بود، فضل را\nسر کرده سپاه مقرر داشته و مامور حرب برادرش نمود . هر دو لشکر\nدر جمادی الاول ۳۳۶ در مقام جرجبك با هم ملاقی شدند .\nدر وهله اول جمعی از لشکریان ابوعلی در اثر جدا شدن اسماعیل\nبن الحسن الداعی پراکنده شدند و ابوعلی دوباره راه چغانیان پیش\nگرفت اما دیری نگذشت که باز بر بلخ و تخارستان دست یافت و مال فراوان\nاز آن نواحی بچنگ آورد . مرتبه دوم نیز عسکری تحت قیادت فضل\nبرای دستگیری او فرستاده شد. انتخاب فضل برادر ابو علی برای جنگ\nبا او از احتیاط دور بود زیرا طوریکه دیدیم در مرتبه اول اگر عساکر"}
{"book": "adl1198", "page": 266, "text": "(۱۳۰)\n\nابو علی خود با خود متفرق نمیشد تفوق عساکر نوح از لحاظ تمایلات\nو احساسات برادری سر کرده سپاه محال می نمود ! چنانچه در مرتبه دوم تمایل\nفضل به برادرش مشهود گشت و نوح فوراً سر کردگان دیگر را به گرفتاری\nاو امر داد . ابوعلی هم از تخارستان برای مقابله به چغانیان آمد .\nدر ربیع الاول سال ۳۳۷ جنگ بسیار سختی در منطقه کوهستانی چغانیان\nبین عساکر طرفین بوقوع پیوست ! ابوعلی راه ها را بر عساکر نوح\nمسدود ساخته و ما یحتاج آنها روز بروز رو بقلت میگذاشت با وجود آن\nسپاه موظف توانست داخل شهر چغانیان شده و قصرهای آنرا ویران کند\nابو علی راه ها را دوباره بر آنها بسته و گویا ایشانرا در محاصره گرفت .\nبالاخره چنین قرار دادند که ابوعلی پسر خود را به کرگان نزد\nنوح روانه کند و خود در چغانیان بماند.\nمخالفت محمد در هنگام گیر و دار اول که در مقام جرجيك صورت\nگرفت محمد بن عبدالرزاق طوسی دست نشانده ابوعلی\nبن عبدالرزاق نیز در نیشاپور اظهار مخالفت کرده و منصور بن\nقراتگین دفع او را بر ذمه خود واجب دانست . منصور اولاً به مرو شتافت\nو ابو احمد محمد بن علی را از آنجا رانده و سپس متوجه نیشاپور گشت.\nوشمگیر که باز از حسن بن فیروزان شکست خورده بود با او یکجا شد.\nبا شنیدن خبر ورود منصور بن قراتگین، محمد بن عبدالرزاق نیشاپور را\nگذاشته و به جرجیان خزید .\nدر سال ۳۳۷ منصور بن قرا تگین همراه وشمگیر به جرجان حمله بردند\nو حسن بن فیروزان آنجا بود در رفتار خود منصور از وشمگیر منحرف شده\nو سهل انگاری کرد و همراه حسن صلح نمود و پسر او را به گروگان گرفت .\nدر سال ۳۳۹ منصور به گرفتن ری مامور شد ، وی علی بن کامه خلیفه"}
{"book": "adl1198", "page": 267, "text": "(۱۳۱)\n\nرکن الدوله عراقی را از آنجا رانده بامور آن ناحیه وامیدست گرفت ، رکن\nالدوله که خودش در فارس می بود حینیکه از قضیه مطلع شد ، برادر خود\nمعز الدوله را مامور نمود تا با لشکر خراسانی که ری را تصرف کرده بودند\nبجنگد. جنگهای سخت و مدهشی بین منصور و عساکر معز الدوله رویداد\nو عساکر خراسانی توانستند تا اصفهان نیز پیش بروند . در آنجا هر دو لشکر\nبه قحط و غلا دچار گردید.\n\nعراقی ها صبر و قناعت پیشه کردند و خراسانیان استقامت را در ملک\nبیگانه آنهم در مضیقه خوار و بار ، تاب نیاورده رجانب ری باز آمدند\nبالاخره در ربیع سال ٣٤٠ منصور درری وفات یافت . جنازه او را از عراق\nبه سپینجاب خراسان موطن آبایی اش نقل دادند.\n\nبعد از وفات منصور امیر نوح دو باره بفکر انتخاب ابوعلی که وقتی\nاز دست او مجبور به ترک سلطنت شده بود : افتاد و عنصری را که بعد از\nماجرا جویی های بسیار در کنجی خزیده و آرام گرفته بود ، دوباره\nبرو یکار آورده و والی خراسانش ساخت، در حالیکه هیچ مجبوریتی در\nبین نبود که چنین آدمی را با آن همه سوابق ماجرا جویی صاحب اقتدار\nبسازد و حالا که چنین امری صورت گرفت منتظر نتایج آن باشیم .\nو شمگیر همان کسیکه به کرات شکست خورده باز بهببودی جیوش\nخراسان بحکومت میرسید این دفعه نیز در سال ٣٤٢ خواستار کمک شد .\nدر نتیجه ابوعلی موظف گردید به طرفداری و شمگیر بار کن الدوله\nداخل جنگ شود . در مقام طیرک جنگی بین خراسانیان و دیلمی ها در\nگرفت و باز مثل گذشته علوفه کمیاب شد و زمستان هم چهره زشت خود را\nنشان میداد ، ابوعلی چاره ندیده با تحمیل شرایطی صلح را بر قرار کرد .\nاز شرایط صلح یکی پرداخت صدهزار دینار به خزانه امیر نوح سامانی بود"}
{"book": "adl1198", "page": 268, "text": "(۱۳۲)\nکه باید این مبلغ را هر سال رکن الدوله بپردازد ، وشمگیر از مسامحه\nابو علی در امر چغانی ورغبت او بصلح به امیر نوشت ، او هم بدون اینکه به\nعاقبت امر عمیقانه بنگرد در حال غضب حکم عزل ابو علی را صادر کرد .\nابو علی هر چند در مقام عذر بر آمد وبزرگان را به شفاعت فرستاد\nمقبول واقع نگشت . او هم باز مثل سابق خلاف وعصیان ظاهر کرده و در\nنیشاپور خطبه بنام خود خواند . نوح برای وشمگیر وحسن بن فیروزان\nنوشت تا باهم صلح کرده وابو علی را در میان بگیرند . لذا او چاره را حصر\nدیده و به نزد رکن الدوله شتافت و بتوسط معزالدوله از مطیع خلیفه عباسی\nفرمان ایالت خراسان را برای خود حاصل کرد . در سال ٣٤٣ که سال\nاخیر زندگی نوح و شایدهم در بستر بیماری بود که ابو علی بر يك حصه خراسان\nمستولی شده و خطبه را بنام مطیع عباسی خواند نوح در ربیع الاول هیمن سال چشم\nاز جهان پوشید اما پیش از وفات بكر بن مالك را بدفع ابو علی و بحیث\nوالی خراسان مقرر کرد ."}
{"book": "adl1198", "page": 269, "text": "(۱۳۳)\n\nالرشيدابوالفوارس\nعبدالملك بن نوح\n\nامیر حمید نوح در اواخر عمر چنانکه پیشتر دیدیم از ابوعلی چغانی رنجیده وعوض او بکربن مالک را به سپه سالاری اردو تعیین فرمود، اما بکر ناخواست شغل جدید را اشغال کند تغییری در اوضاع روداد و امیر حمید کوت مرگ پوشید اما رفتن وی به تاخیر افتاده و بیشتر در زدو بندهای سیاسی روز مصروف شد، باینحا ها است که از امیر نوح پنج پسر با قیما ند : باین ترتیب :\nعبدالملك ، منصور، نصر ، احمد وعبد العزيز ، بزرگتر همه عبدالملك بود و ی از هر لحاظ برای احراز مقام پادشاهی و جانشینی پدر شایسته می نمود با ینصورت همه بزرگان در بار عموماً وبكربن مالك خصوصاً کو شیدند تا عبد الملك از روی استحقاق بر و بکار آید با لاخره در ماه ربیع الاول سال ٣٤٣ امیر ر شید عبدالملک به کرسی امارت خراسان وما وراء النهر نشست.\nمعمولاً حالا موقع آنست که ار کان عمده سلطنت انتخاب شود و کار داران بزرگ مطابق نظریات رئیس دولت راه و رسم اداره مملکت پهناور را پیش گیرند. اینست که شغل وزارت و تدبیر را به ابو منصور محمد بن عزیز سپردند وبكر بن مالك كه فرمان ایالت خراسان را با مضای امیر حمید پدر شاه وقت بدست داشت و مخصوصاً در استحکام بنای دولت جدید جهدی وافر کرده بود به سپه سالاری ولایت خراسان منظور شده و الپتگین را هم برتبه حاجب الحجابى و يا حاجب سالاری برگزیده شد .\nدر خلال این احوال ابوعلی به کمک آل بویه فرمان ایالت خراسان را از مطیع خلیفه عباسی گرفته و بار کن الدوله وحسن بن فیروزان کمر"}
{"book": "adl1198", "page": 270, "text": "(١٣٤)\nتسخیر ولایت خراسان را بستند، بكر بن مالك از این خبر بهم بر آمده و به\nده آزادوار فرود آمد و ضمناً از رشید نیز كمک خواست در وهلهٔ اول الرشید\nعبدالملک كمک لازم نفرستاد باز هم سپه سالار توانست حسن بویه را در جرجان\nو حسن بن فیروزان را بحد جاجرم متوقف بسازد، بالاخره كمک عبدالملک\nنیز رسید وركن الدوله وابوعلی وحسن بن فیروزان تاب مقاومت نیاورده\nبه طبرستان گریختند، از اقدامات بكر بن مالك یكی فرستادن لشكری به\nسر كردگی محمد بن ماكان برای تسخیر ری است این عمل بذات خود\nدور از صواب بود چه بكر پسریكی از كسانیرا كه در جنگ با خراسانیان\nكشته شده بود، سر كردهٔ سپاه ساخته و روانهٔ جنگ نمود، محمد كه در اول\nمامور تسخیر ری بود به سوی اصفهان عنان گردانید و آنجا را از مویدالدوله\nگرفت اما كمی بعد از دست ابوالفضل بن عمید وزیر شكست خورده و نزد\nآل بویه پایید، متعاقب این قضیه ابوسعید بكر هدایا و تحفه های ركن الدوله\nرا پذیرا شده و در اثر نامه های صلح آمیز حسن بویه وابو علی چغانی\nحاضر صلح شد با قید اینكه حسن ركن الدوله از ری واعمال جبال هر سال\nدوصدهزار دینار بفرستد و باوشمگیر مزاحمت نكند، مطیع خلفیهٔ عباسی این صلح\nرا بخوشی استقبال نكرده و از نارضائی خود بحسن بویه نوشت! گویند موقعیت\nبوعلی چغانی در اثر آن صلح مضطر گشته و كمی بعد با حال زار در رجب سال\n٣٤٤ در اثر وبای عمومی كه در ری آمده بود در گذشت و تابوت او را به\nچغانیان خراسان حمل كردند.\nابوسعید سپه سالار هر چند با مردم وضع بدی نداشت اما سپاهیان از وی دل خوش\nنبودند بنابر آن جمعی از ایشان برسم شكایت نزد عبدالملک رفتند، پادشاه\nسامانی از اینكه باوجود فرستادن عسکر برای قلع وقمع دشمن، ابوسعید\nمصالحه كرده و حریف را بدون عذر موجه از دست داده بود، بروی"}
{"book": "adl1198", "page": 271, "text": "(١٣٥)\n\nقهر بود ، درشتی های او بر سپاه بیشتر بر امیر گران تمام شده را مر\nاحضار وقتل او را داد .حینیکه ابوسعید که از ماجرا هم چندان واقف نبود\nبه در بار حاضر شد قتکین خزانه دار و الپتگین حاجب الحجاب او را\nبر زمین زده و سر او بر گرفتند . در این وقت مقام سپه سالاری و حکومت\nخراسان به ابوالحسن محمد بن ابراهیم سیمجوری وا گذار شد و برای اینکه\nبین دیوان ملکی و تشکیلات نظامی هم آهنگی بر قرار باشد متصدی دیوان\nیعنی محمد بن عزیز وزیر که باسپه سالار سابق ارتباط داشت معزول کرده\nوسپس بزندان انداختند و عوض و او ابوجعفر احمد بن حسین عتبی را به\nحيث وزیر بر داشتند .بدبختانه این وزیر وسپه سالار امتحان خوبی در\nاجرای وظایف نداده یکی راه اسراف پیش گرفت و دیگری به تعدی و\nجور مردم پرداخت تا اینکه در سال ٣٤٨ امیر رشید عتبی را از وزارت\nمعزول کرده ويك سال بعد ابوالحسن را نیز از مقام سپه سالاری برداشتند.\nکرسی وزارت این بار به ابو منصور یوسف بن اسحاق تفویض گشت\nوسپه سالاری افواج خراسان به ابو منصور محمد بن عبدا لرزاق داده شد\nوزارت ابو منصور یوسف وسپه سالاری ابو منصور محمد نیز چندان دو ام\nنکرد تا اینکه دو مرد کار آزموده و مجرب آن مقامات را به کفایت خویش\nگرفتند یکی از اینها که عالم فاضل و از نویسندگان بی نظیر عصر بود و\nخدمات علمی او در تاریخ ادب دری زبانزد عام و خاص است محمد بن ابي\nالفضل بن محمد بن عبدالله بلعمی بحيث وزیر انتخاب شد و دیگر سردار\nمجرب و عالیعقام الپتگین سپه سالار اردو های خراسان مقرر شد و تا"}
{"book": "adl1198", "page": 272, "text": "(١٣٦)\nآخر حیات الرشيد عبدالملک بن نوح عهده دار آن بودند طوریکه می\nنویسند میان بلعمی و الپتگین عهد مودت و برادری برقرار بوده و هر دو\nمعاون یکدیگر بودند. کم کم پاشید گی های سابق میخواست ترمیم شود\nو عهد قدیم تازه گردد که واقعهٔ مرگ نابهنگام امیر رشید کارها را باژ\nگونه نمود امیر رشید روزی بعد از نماز دیگر به شوق اسپهایی که الپتگین\nهدیه فرستاده بود خواست میدان چوگان بازی بیاراید و با آن بازی باستانی\nدمی به خوشی بگذراند. تعجیل امیر در امر چوگان زدن گویی او\nرا به سوی مرگ می کشانید. غفلتاً امیر از اسپ بزمین خورد و هنگامیکه\nاو را برداشتند جان بحق تسلیم کرده بود. سال ٣٥٠"}
{"book": "adl1198", "page": 273, "text": "(۱۳۷)\nالسديد ابوصالح\nمنصور بن نوح\nامیر رشید ابوالفوارس عبدالملک در حدود هفت سال با کمال قدرت\nحکمرانی کرد و در آخر از اسپ بزیر افتاده و جان سپرد ، ما از میان\nرفتن عبد الملک بزرگان دربار و روسای لشکری به کنکاش پرداختند\nکه بین برادر و پسر عبد الملک کدام را به جانشینی اختیار کنند .\nابو علی بلعمی با الپتگین هم عهد بود که بدون مشور ث او کار یرا\nانجام ندهد بلاد رنگ قضیه را به دوست خود اخبار کرده و نظر او را\nطالب شد ، الپتگین نصر کوچک پسر او را به جانشینی پدر منظور کرد\nاما پیش ازینکه نامه الپتگین به دست بلعمی برسد دیگر امراوسرداران\nبجانشینی او برادر عبدالملک ، منصور بن نوح باهم متفق شده بودند .\nدر امر رویکا ر آوردن منصور ، غلام خاصه او فایق که او را از همین\nجهة فايق الخاصه میخواندند نقش عمده را بازی میکرد . عاقبت او\nوطرفدارانش نصر را که از طرف بلعمی اختیار شده بود بعد از یک روز\nاز میان برداشته امارت منصور را اعلام کردند.\nاز همین حامیان طر فداران نصر و منصور اختلاف نظر شروع شد و دامنه آن\nتاجایی رسید که الپتگین نشا پور را گذاشته و با غلامان به سوی مرکز\nروانه شد . الپتگین پیش از حرکت به محمد بن عبدالرزاق والی سابق\nخراسان اطلاع داده و او را بر ضبط امور مامور کرد، در همان حین نامبرده\nاز جانب منصور هم به حکومت خراسان نامزد شده و علاوتاً ماموریت یافت\nتا سر راه بر الپتگین بربندد . در ذی العقده ٣٥٠ الپتگین از نیشاپور بیرون\nآمده و در نزدیکی های رودخانه آمولشکر گسا مز د قسدوی در اول امر"}
{"book": "adl1198", "page": 274, "text": "(۱۳۸)\n\nدخول بر بخارا بود در همین جا نامه هایی از امیر سدید منصور به سر کردگان\nلشکر الپتگین مبنی بر جدا شدن و یاوری نکردن اورسید.\nالپتگین بنا چار آتش اندو لشکر گاه زده مناسب دانست بسوی بلخ رو آرد\nامیر سدید منصور سپاهی برای دستگیری او تحت قیادت اشعث بن محمد فرستاد\nکه در دره خلم از دست الپتگین منهزم شده و راه بخارا پیش گرفت الپتگین\nبا قلیلی از همراهان به تخارستان آمد و بعداً آهنگ غزنین کرد.\nعاقبت کار محمد بن عبد الرزاق مشتھر کشته بود که او\n\nمحمد بن را هم دیر یا زود از حکومت نیشاپور بر خواهند\n\nداشت نامبرده بنای جور و اجحاف بر مردم\nعبد الرزاق\nگذاشته و باری به طرف مرو آمد تا جیب و دامن\nاز مال و منال آنان پر نماید سرهنگان مرو قبلاً وقوف یافته و او را اجازه\nدخول بر شهر ندادند او هم چپاول کنان به سوی نسا و ابیورد رو آورد.\nاز آنجا مالی فراوان بچنگ آورده عهد اطاعت سامانیان را شکسته\nو خود را مطیع رکن الدوله حسن بویه دیلمی خواند. و علاوتاً او را\nتشویق به آمدن و گرفتن گرگان که در دست وشمگیر بود\nو او از طرف سامانیان در آنجا حکومت میکرد نمود. امیر سدید منصور\nکه قضیهٔ بد رفتاری و سر کشی و بالاخره خیانت محمد بن عبد الرزاق\nراشنید فوری ابوالحسن سیمجور را ماموریت داد تا بحیث فرمانده لشکر\nو والی خراسان بدفع محمد بپردازد. از طرفی هم وشمگیر که ضربت مدهشی\nاز محمد بن عبد الرزاق برداشته بود بفکر انتقام افتاده و هزار دینار طلا\nبه یوحناء طبیب داد تا او را زهر خوراند هنگامیکه نبرد بین ابوالحسین\nمحمد بن ابراهیم سیمجوری و محمد بن عبد الرزاق که با سقطها ر قوای حسن بویه\nدیلمی (رکن الدوله) شروع شد زهر یوحنا، محمد بن عبد الرزاق را از\nپا انداخته و توسط یکی از غلامان احمد بن منصور بن قراتگین کشته شد"}
{"book": "adl1198", "page": 275, "text": "(۱۳۹)\nبعد از کشته شدن او محمد بن ابراهیم کمر به ترمیم و شکست و ریخت و خرابی\nهای گذشته بسته و بر خلاف دروة سابق به عدل و داد کوشید .\nدر سال ٣٥٦ در اثر شکایت و تظلم ابو علی بن الیاس صاحب کر مان\nبه دربار سامانی از دست اندازی آل بویه ، چنین تصمیم گرفتند که ابوعلی\nو شبگیر و حسن بن فیروزان امرای محلی و ابو الحسن محمد بن ابراهیم\nسپهسالار اردوی سامانی متفقاً رکن الدوله دیلمی را گوش مالی دهند\nاین امر در اثر قتل و شبگیر که خوکي او را از اسپ بیفگند و برا درش\nبیستون مخارج لشکر کشی را متحمل نشده و به رکن الدوله تمایل نشان\nداد مسکوت مانده جنگی فیما بین طرفین واقع نشده وا بو الحسن واپس\nبه نیشاپور مراجعت کرد. در اینجا باز عمل تحریک آمیز خلیفه بغداد،\nچند شهر را از تصرف سامانیان بیرون آورد باین معنی که مطیع باجهان\nبخشی های غدارانه ولایات گرگان و سالوس و رویان را به ضميمة لقب\nظهیر الدوله به بیستون داد قضیه که بدینمنوال ختم شد امر سدید منصور از\nابو الحسن محمد مكدر شدو در سنه ٣٦٧ اشعت بن محمد الیشگری را فرستاد تا از راه\nت گرگان را تصرف کند و همین طور نصر بن ملك را مامور کرد تا گرگانچه\nرا مسترد بدارد ابو الحسن هم بیکار نه نشسته و خود را به دربار رسانید\nو در طبر بود امیر سدید را با خود بر سر رضا آورده و با ر تبه\nسپه سالاری واپس به نیشاپور آمد.\nواقعه سیستان | ابا جعفر صاحب سیستان را در سال ٣٥٢ چند نفر\nاز غلامان کشتند و فرزندش خلف بجایش نشست .\nچنین اتفاق افتاد که وی در سال ٣٥٣ ایالت سیستان را بعزم زیارت"}
{"book": "adl1198", "page": 276, "text": "(٢٤٠)\n\nکعبه مکرمه ترک گفته و طاهر بن حسین (۱) را که از خویشاوندان او بود\nبر جای خویش نصب کرد. بعد از ادای فریضه حج در سال ۳۵٤ تا ۳۵۵\nآنگاه که قصد موطن خویش نمود، دروازه های شهر را بروی خویش مسدود\nدید او هم یکسره خدمت امیر سدید منصور بن نوح شتافته و عرض حال نمود.\nامیر سامانی سپاهی در خور گشایش سیستان با او همراه ساخت و طاهر از شنیدن\nآن خود را به کنار کشیده و به اسفزار رفت. امیر خلف در مقر حکمرائی\nجا گیرین شده و عساکر منصور را ترخیص نمود.\nطاهر که متوجه احوال خلف بود بر سیستان غلبه آورده و خلف منهزم\nو شکسته شده به بادغیس افتاد و از آنجا باز به نزد امیر سدید شتافت.\nاین بار نیز منصور سپاهی تحت فرمان او روانه کرد. مقارن همین اوقات\nیعنی (سال ۳۵۸ یا ۳۵۹) طاهر از دنیا رفته و حسین پسرش بجای او نشسته بود\nخلف حسین را محاصره کرده و کار را بر او تنگ گرفت و او را مجبور به فرار\nگردانید خلف در سال ۳۶۰ باز بر مسند امارت نشست. یک سال بعد حسین مفاقصه\nحمله آورده و شهر را متصرف شد و خلف فراراً به جوین سیستان رفت\nاما بعد از هفت روز حمله شدیدی آورده و حسین را محصور ساخت. بالاخره\nمنصور بن نوح نامه نوشته و حسین را به دربار خود خواند.\nحسین بن طاهر رو به بخارا آورده و با گرمی زیادی پذیرائی شد.\nبیشتر تذکار شد که امیر سامانی از اینکه چند\nصلح با رکن الدوله\nولایت او در اثر سبقت سپه سالار و همچنین مداخله\nمطیع عباسی از دست رفت در صدد بر آمد سپه سالار را از بین بر دارد\n\n(۱) این طاهر از تبار مرویان بود روزگاری در خراسان نرد امرای سامانی گذرانیده\nو مردی لایق و فاضل بار آمده بود. مولف تاریخ سیستان اقدامات برجسته او را ستایش\nکرده حتی معتقد است که باری به قیادت لشکر خراسان با ماکان بن کاکی جنگیده و مدتی\nدر دست او اسیر مانده و به هیچ قیمتی حاضر به جانبداری او نگردیده و بالاخره با نیرنگ\nو فریب خود را رها نمیده و خدمت میر خراسان باز آمده و در ازای همان خدمت بوده\nکه امیر خراسان به ابا جعفر نوشت تا ولایت فراه با و داده شود."}
{"book": "adl1198", "page": 277, "text": "(٢٤١)\n\nسپه سالار خود را فوراً به مرکز رسانده و به اصطلاح گردیزی به پایمردی بزرگان\nدل منصور را نرم ساخت و چنین قرار دادند که شرایطی را بر رکن الدوله تحمیل\nکنند . ابوجعفر عتبی و سپه سالار داخل اقدام شده و با ابوالفضل بن العميد\nوزیر معروف دیلمی تماس گرفته و فیصل کردند تا رکن الدوله هر سال\nمبلغ دوصد هزار دینار بنام خراج بدربار نوح ارسال بدارد و عضدالدوله\nدیلمی دختر خود را به حباله نکاح منصور سامانی در آورد.\nدر سال ٣٦٣ ابو علی بلعمی وزیر نامی منصور بن نوح چشم از جهان\nپوشید و منصب وزارت برای ابوجعفر عتبى شريك بلعمی نیز دوام نکرد.\nدر همین سال از هم در گذشت و ابو منصور یوسف بن اسحق که سابقاً نیز\nیکدوره وزارت کرده بود بدان وظیفه مقرر شد. در سال ٣٦٥ امیر سدید\nمنصور ابو عبدالله احمد بن محمد جیهانی را بوزارت برگزیده و خود در\n۱۱ شوال سال ٣٦٥(١) بدرود جهان گفت.\n\n(۱) ابن اثیر تاریخ وفات سدید منصور را بسال ٣٦٦ قید کرده در حالیکه اکثر مورخین\nسال ٣٦٥ میدانند."}
{"book": "adl1198", "page": 278, "text": "(٢٤٢)\n\nنوح ثانی\nالرضی ابو القاسم نوح بن منصور\nبعد از وفات پدر نوح ثانی که سناً بسیار كوچك بود بر تخت پادشاهی\nجلوس كرد و با بخشش ها وصلات و توزیع ذخایر واموال که پیشینیان به تدبیر\nو حوصله جمع كرده بودند در بین امراء لشكر ومتنفذین وطبقات خدم وحشم\nوغیره از طرف كافهٔ مردم بحيث حكمدار خراسان و ماوراءالنهر قبول گردید.\nدر اوایل امر (چون نوح ۱۳ سال داشت) امور مملکت محروسه را مادرش\nبوكالت فرزند تاجدار اجراء میكرد. بناءً بصوابدید ملكه مادر\nرشته خویشی و اقتران بین خانواده شاهی و آل سیمجور و آل فریغون بر\nقرار گردید . باین معنی که دختری از ابوالحسن سیمجور (۱) و شاید\nهم دختری از ابوالحارث محمد بن احمد فریغون والی كوز كیوان\n(از میمنه تا سرپل) نامزد شاه سامانی نمودند .\n\nمنصب وزارت بدست شیخ ابوالحسین عتبی سپرده شد و رتبه سپه سالاری و\nلشكركشی افواج خراسان به ابوالحسن سیمجور. ابوالحسین عتبی یكنفر از\nمعتمدان خود را بنام ابوالعباس تاش روی صحنه آورده و منصب حاجب\nالحجابی را باو داد . همچنین فایق الخاصه را برتبه میرحاجبی بر\nقرار نمود، گویا این سه نفر عتبی ، تاش و فایق همه شمول ما در شاه\nمحور تمام كارهای دولتی قرار گرفتند.\nطوریکه مشاهده میشود در دوران این امیر كه از خیلی كوچكی به\nپادشاهی رسیده ، امراء وزراء عرض بکار بردن هم خود به امور كشور و\nفرونشاندن اغتشاشات ، خواهشات شخصی را در امور اجتماعی مدخلیت داده\nو روی اغراض خصوصی بجان همدیگر افتادند که این رویه آنها باعث\nدوام اوضاع ناگوار گردید .\n(۱) گردیزی در موقف سیمجور می نویسد «... و رسول را نيكو فرود آورد و\nفرزندش هرچه کریمتر نامزد كرد و سلیق را ص ۳۷ ."}
{"book": "adl1198", "page": 279, "text": "( ٢٤٣)\n\nواقعه اختلافات بین امرای سیستان که از سال ٣٥٤ رونما شده بود و سابقاً \nتذکاری از آن بعمل آمد تا کنون خاتمه نپذیرفته بلکه حالا شکل معلومی \nبخود گرفته و حکومت را بخود متوجه گردانیده است .\nچنانچه گفته آمد طاهر وحسین مدعیان خلف بن احمد بقوت دستگاه\nسامانی منکوب شده و اخیراً حسین پسر طاهر را منصور بدر بار احضار کرده بود\nوقتیکه نوح به جانشینی پدر افتخاشد بخلف عهد قدیم را بدو را نداخته و\nرسم خدمت بجا نیاورد . لذا از طرف دربار تصمیم به سر کوبی و عزل خلف\nو برقراری حسین بن طاهر اتخاذشد، این منازعه تقریباً هفت سال طول کشید اینکه\nچه چیز باعث حل نشدن این امر در مدت هفت سال بوده جز تیرگی روابط وزراء\nو امراء طاهراً چیزی مگر نمیتواند باشد مورخین علی الاکثر به خصومت شخصی\nابوالحسن سیمجوری سپه سالار و ابوالحسین عبیدالله عتبی تماس گرفته و آنرا\nمقدمه بروز اختلافی عظیم دانسته اند. گردیزی این مسأله را چنین شرح میدهد:\n.... و چون امیر رضی وزارت ابوالحسین عتبی را خواست داد نامه نوشت\nبامیرابوالحسن بمشورت ! امیرابوالحسن جواب نوشت که ابوالحسین \nجوانست. چون این استخفاف امیرابوالحسن را ابوالحسین بشنید کینه \nگرفت و مثال امیرابوالحسن بر زبان گرفت و به هر وقت میگفت که ابوالحسن \nعاجز است ازوی کار نیاید و خراسان بضوضایع است و همت او اندر مصادره \nو استخراج است ! خوبشی کردن باری موحت ) (۱)\nباز قضیه دوستی و وفاق ابوالحسن سیمجوری خلف بن احمد را اکثر\nمورخین تذکر داده اند و صورت حل قضیه بان شکل مزورا نه نیز\nروابط سیمجور و خلف را تائید میکند\nدر عامل فوق دست بهم داده و هر روز مشکل سیستان را مشکل تر می ساخت ! سه دیگر\n\n(۱) زین الاخبار ص ۳۹۰"}
{"book": "adl1198", "page": 280, "text": "(٢٤٤)\n\nخلف با كمال رشادت از قلعه ارگ که در تپه بلندی قرا ر داشت\nو در را دور آنرا خندق عمیقی کنده بود ند ، دفاع میکرد ، عتبی\nمولف تاریخ يمینی در تعريف آن قعله می نویسد :« ... که مصاعد آن\nقعله با فلك همراز بود و با ملك هم آواز . سطح او سمك سما ك می سود\nدیده بان او زمز مۀ ملك می شنود و شهاب از اوج شرف ا و میتا فت\nوسحاب در حضیض او جا مه مهلهل می بافت ..» (۱)\nهفت سال تمام گذشت و هنوز عقده از کار سیستان گشوده نگشت ،\nدر خلال این مدت روا بط سپه سالار وابو الحسین تیره تر شده رفت تا\nا ينکه ابو الحسین را از منصب سپه سالاری خلع وعوض او ابو العباس\nتا ش را مقرر داشتند . در اول و هله ابو الحسن حا ضر نبود گر دن\nانقیاد بگذارد چنا نچه مخالفت خود را هم در مقابل رسول در بار\nنشان داد اما بعد اً پشیمان شده و منتظر خدمت شد . وی مدتی را\nدر قهستان گذرانید تا اینکه فرمان کشایش سیستان بد و ا بلاغ شد و او\nهم بلادرنگ به سیستان رفت و با استفاده از دوستی خود خلف را متقاعد\nسا خت تا حصار ارگ را به حسین بگذارد .\nخلف آنجا را تخلیه کرده و بقلعۀ طاق رفت وخطبه بنام امیر نوح ثانی\nخوانده شد . ابو العباس تاش با چند نفر از معاونین خود مثل فایق\nالخاصه و نصر بن طز شرابی و جمعی از وجوه لشکر و امراء و معاریف\nدولت بسوی مقصد روان شد ند . مقارن این زمان میان پسران\nركن الدوله دیلمی معارض دولت سامانی بهم خورده فخرالدوله از دست\nعضدالدوله گریخته و از نزد شمس المعالی قابوس و سپس به\nهمرا هی قابوس که از عضدالدوله ومویدالدوله شکست خور دند به پناه\n(۱) ترجمۀ تاریخ یمینی ص ٠ ٥ و ٦ ٥ و تاریخ گزیده ص ٣٨٦٠"}
{"book": "adl1198", "page": 281, "text": "(٢٤٥)\n\nدولت آل سامان در نیشاپور آمدند و ملتجی شدند تا ایشانرا كمك\nکرده و حق شانرا از متجاسرین بگیرد . نوح حمایت ایشانرا متقبل\nشد، و به حسام الدوله تاش سپرد که مقدم ایشانرا مکرم داشته و بدفع\nمنازعان آنها بر خیزد جرجان از طرف سپه سالار سامانی به محاصره\nگرفته شد و تا دو ماه طول کشید و خوار و بار بر مردم تنگ شد .\nگویند مؤید الدوله نتوانسته بود فایق یکی از امرای لشکر خراسان\nرا تطمیع کند و در روزیکه حملهٔ شدید محصورین شروع شد عساکر\nتحت فرمان او پشت فرا دادند. قلب لشکر با ابو سعید شبیبی بود .\nحسام الدوله هر چند پایداری کرد سود مفید نیفتاد تا اینکه در نزدیکی\nشب چیرگی دشمن مسلم گشت و بنا چار جانب نیشاپور باز گشتند .\nاز مرکز پادشاهی وعده های جدیدی بر ایشان داده شد .\nو ابو الحسین عتبی وزیر سامانی شخصاً در تلاش و جمع آوری سپاه افتند و امر\nداد لشکر ها همه به مرو گردآیند تا خود او نیز بدان ملحق شده و کار\nخصم را یکسره نماید.\nرزمجویی این مرد سیاسی در میدان کار و زار با دشمن صورت\nعمل بخود نگرفته و پیشتر از آنکه با حریفان خارجی مقابله نماید در اثر\nتحریکات ابوالحسن سیمجوری[ که عزل خود را از جانب وزیر میدانست ]\nو کماشتگان فایق[ که متحد ابوالحسن بود] بدست غلامان بیداد گر\nترك مجروح شده و زخمهای کاری بریدن او وارد آمد .\nحسام الدوله مجبور شد پناهندگان را گذاشته و خود به بخارا بیاید.\nبا رفتن حسام الدوله تاش بمرکز ساحه فعالیت برای ابوالحسن سیمجوری\nکه از سیستان باز گشته بود مساعد گشته و با فایق هم درین موضوع اتفاق\nنظر حاصل کرد که باید از موقع باريك استفاده کرده و اقطاعات خراسان"}
{"book": "adl1198", "page": 282, "text": "(٢٤٦)\n\nرا در تصرف خود آرند، این دو نفر عاملان تاش را برطرف کرده و خود\nبا اعلان مخالفت بمرو رفتند.\nتاش چند نفر از عاملین قتل ابوالحسین وزیر را دستیابی و به فجیع\nترین وضعی هلاك نمود. رتبه و زارت را هم به ابوالحسن مزنی سپرد\nو خود بعزم سرکوبی آن دو نفر حرکت راهی شد و به آمل شط فرود آمد .\nدر بین این سه سردار که هر کدام در جنگجوئی آیتی بودند و گرم\nو سرد جهان بسیار دیده و چشیده اصلاح طلبانی که طرفدار به خاك و خون\nنشستن مردم نبودند واسطه شده و موضوع را به طور مسالمت آمیز\nحل و فصل کردند. باینترتیب که نیشاپور تاش را باشد و بلخ فایق را\nو هرات ابو علی را. باینصورت هر کدام بجاهای معینۀ خود رفتند.\nامیر رضی وزیر دست نشانده تاش (ابوالحسن مزنی را چندی بعد برطرف\nکرده و عبدالله عزیز را عوض او بر قرار نمود این شخص از روی دشمنی\nکه با آل عتبی داشت تاش را که دست پروردۀ آنها بود از زعامت نیشاپور\nبر طرف کرده امر داد تا به نساوا بیورد رود و ابوالحسن سیمجوری را\nبدان منصب عوض او بر قرار کرد. بخشیدن لقب وحکومت مر اندازۀ\nکه ابوالعباس تاش را خرسند ساخته بود باز گرفتن آن دو چند ان\nاو را متأثر ومتوحش گردانید. ضمن اظهار دوستی خود نسبت به شاه\nدر محضر سپاهیان تمایل آنها را نسبت بخود خواستار شد .\nایشان متفق الکلمه همراهی خودها را با او خاطرنشان ساخته وطی\nعریضه ای از دربار التجا کردند که در منصب و شغل فرمانده شان\nتغییری داده نشود اما عرض آنها بسمع قبول شنیده نشد .\nهنگامیکه امیر ابوالحسن به نیشاپور آمد تاش با کومکی که از\nفخرالدوله علی بن حسن بویه گرفته بود شهر را برو حصار کرد وا بوالحسن"}
{"book": "adl1198", "page": 283, "text": "(٢٤٧)\n\nدر نیم شبی شهر را بگذاشته فرار نمود. تاش مکتوب عذر آمیزی به بخارا\nنوشته و از گذشته التماس عفو نموده و خدمتگزاری خود را مجدداً اعلام کرد\nزمینه قبول عذر تاش در دربار مساعد نبود چه در اثر پافشاری وزیر\n(عبدالله بن عزیز) ماهر نوح که در کارها دخالت داشت دشت رد بر سینهٔ\nاو زده و مخصوصاً از اینکه از معارضین و ببدخواهان كومك\nگرفته بود مورد تنفر قرار گرفت . ابوالحسن سیمجورها موریت یافت\nدو مرتبه داخل فعالیت شده و دست متغلب را کوتاه سازد. فایق نیز با لشکر\nانبوه باو پیوست و کو مکی هم از ابوالفوارس در حدود دو هزار سوار گرفت .\nجنگ خونینی در گرفت و سر انجام تاش بهز یمت شد و به جرجان رفت .\nتلاش های بعدی تاش مفید واقع نشده و بالاخره در وبای سال ٣٧٧ از\nجهان رفت ويك حصه بزرگ عسکر او نیز تباه شده باقیمانده هم به\nبه امیر ابوالحسن پیوستند .\n\nدر سال ۳۷۸ وزارت را از عبدالله عزیز بازستانیده و به ابو علی محمد بن\nعیسی دامغانی مفوض داشتند اما وی چنانکه باید از عهده برنیامد و\nجای خود را به ابونصر بن زید واگذاشت . گویند این مرد با کفایت\nدیری بر سر کار باقی نمانده و معزول گردید .\n\nامیر ابوالحسن نیز در ذی الحجه سال ۳۷۸ در یکی از تفرجگاهای\nخود که به قید عشرت رفته بود مرد. مقام او را از روی اجبار\nبه پسرش ابو علی سیمجور دادند . فایق با ابو علی معاوض واقع شده و با\nاستشعار از تنفر باطنی امیر رضی در صدد بر انداختن او بر آمد اما\nبی اینکه مجالی بیابد پس پا شد و امارت جیوش خراسان\nابو علی را مسلم گشت ."}
{"book": "adl1198", "page": 284, "text": "(٢٤٨)\n\nفتنه بغرا خان دران سستی و فتوریکه در کار سامانیان رو بداده\nخان ترکستان بود و دامنه آن روز بروز وسیع تر میگشت امرای\nخاقانیان ترکستان که در کاشغر بلا ساغون\nتا حدود چین حکمر‌وایی داشتند بنای تجاوز به حکومت آریائی سامانی\nگذاشتند .\nدر سال ۳۸۲ بغراخان (شهاب الدوله هرون بن سلیمان معروف به بغراخان)\nبه بخارا حمله آورد. امیر نوح بن منصور عسکری به پیشواز او فرستاد\nکه در نتیجه شکست خورد اما وقتیکه امیر رضی نوح شخصاً مقابله اورا به دوش\nگرفت نامبرده را تا بلاساغون عقب نشانید .\nبغراخان بار دیگر در ۳۸۳ با اطمینانیکه از ابوعلی سیمجوری صاحب جیش\nیافته بود حمله را تکرار کرد . باید دانست که قبلاً امیر رضی نوح از\nابوعلی خواسته بود تا مالیات بعضی ولایات به دیوان خاص واگذار شود\nاما وی از رعایت آن سر باز زده و بین اطاعت و طغیان به مجامله روز\nمیگذرانید و از هر طرفی هوای حکمر‌وایی مستقل خراسان زمین برسرش زده\nو بغراخان را تشویق به گرفتن ماوراءالملک میکرد .\nچنین قرار داده بودند که ماوراءالنهر بغراخان را و مادون النهر ابوعلی\nرا باشد .\nقبلاً از شکست فایق و عقب نشینی او در مرو الرود گفته آمدیم. نامبرده\nمردمانی جمع کرد و بدون اجازه به بخارا رو آورد. امیر رضی نوح از ورود\nاو ممانعت بعمل آورده و تاش و بکتوزون را به دفع او مامور نمود فایق\nاولاً به بلخ و سپس به ترمذ گریخت . امیر نوح به صاحب جوزجانان ابوالحرث\nاحمد بن محمد الفریغون امر داد تا قصد فایق کند . فایق او را شکست داده\nو اموال ایشانرا به غارت برد و خود به بلخ آمد و به بغراخان نیز نوشت"}
{"book": "adl1198", "page": 285, "text": "(٢٤٩)\n\nکه به بلاد سامانی دست اندازی کند. در نتیجه بغرا خان توانست\nبلاد سامانی را یکی بعد دیگر تصرف کند، امیر رضی نوح یکی از امرای عمدهٔ\nخود را بنام اینج بد قمع او نامزد کرد.\nاما وی کاری از پیش برده نتوانسته و اسیر شد. دارالملك از نظام افتاد و\nپشت اولیای دولت شکست. از سرا ضطرار فایق را استمالت کردند و هم\nبه ابوعلی نوشته و او را به یاری خواندند.\nاخیرا الذکر وقت را به لیت و لعل گذرانیده و حاضر به كومك و خدمت\nنشد فایق و ابا اعزار یکه ابداً در خور آن نبود به سمرقند فرستادند تا\nاز دشمن جلوگیری کنند بی خبر از اینکه چوپان با گرگ دمساز است.\nبا حمله بغرا خان فایق خیانت پیشه به عقب نشینی پرداخت تا جاییکه بغرا\nخان آمده و دارالملك را هم تصرف نمود امیر رضی شهر را گذاشته و به آمل\nشط متواری نشست .\nبغرا خان حکومت بلخ را به فایق که ازو مساعدتها دیده بود واگذاشت.\n\nبازگشت نوح\nبر اورنگ\nسلطنت\nبغرا خان را هوای بخارا سازگار نیفتاد\nو آهنگ ترکستان خود کرد. وقتیکه از آن\nشهر جدا شد مردم بر ساقه لشکر او حمله آوردند\nو نگذاشتند بدون تلفات جان بسلامت برد، ترکهای\nغز نیز که به آل سامان رعیت داشتند به چپ و چپاول عساکر بغراخان\nدست یازیدند.\nاتفاقاً شخص بغراخان نیز در راه دستخوش مرگ گردید. امیر رضی نوح\nکه در آمل شط متواری میزیست از ابوعلی تقاضای فرستادن عسکر نمود\nو جواب رد شنید تا اینکه بعد از اطلاع از مرگ بغراخان با سپاهی که جمع\nآورده بود به تعجیل خود را به ملك آبایی رسانیده و مردم از ورود او"}
{"book": "adl1198", "page": 286, "text": "(٢٥٠)\nشادمانیها کردند نوح عبد الله بن محمد عزیز را که در خوارزم تبعید کرده بود خواسته و امورو زارت را بد و سپرد .\nفایق خواست کار را بر نوح تنگ گرفته و ملک را از دست او بیرون کشد اما مردم پای تخت پافشاری زیاد نموده و او را وادار بگریز نمودند فایق خود را به دامن ابو علی انداخته و او هم باطیب خاطر ازین عاصی بال و پر شکسته استقبال کرد. این دو خصم بر سر پایمال کردن اساس پادشاهی نوح با هم متفق شدند و روی به نیشاپور آورده و به تجهیز سپاه پرداختند .\n\nنقش سبکتگین در فرو نشاندن بدخواهان\n\nمیدانیم که از سال ٣٥٠ الپتگین حاجب سالار و باز فرمانده نیروهای خراسان از اول حکومت منصور پدر نوح ثانی بعد از اینکه سپاه اعزامی دربار را در حدود خلم شکست داد از راه تخارستان رو به غزنین نهاد و درین گوشۀ خراسان اساس امارتی را گذاشت و به تفصیلی که در فصل غزنویان میخوانید بعد از چند نفر دوره زمام داری به ابو منصور سبکتگین رسید. غزنویان ازین مقام به فتح بعضی اقطاعات از دست رفتۀ آریانای کهن نایل گردیده و قوت و اقتداری بهم رسانده بودند . حالا که امیر رضی نوح به مشکل بغاو تها و سر کشیهای سرداران تحريك شدۀ اجانب مواجه شده و راه امید از دیگر جانب مملکت مسدود گردید دست استمداد بطرف ابو منصور دراز کرده و حل این مشکل را از و خواست. ابو منصور با پیشانی گشاده مهم اور ا اجابت کرد و در ناحیت کش و نخشب اتفاق ملاقات دست داد و برای ریشه کن کردن ماده فساد تصمیم قطعی اتخاذ شد سپس ابو منصور به غزنه آمده و از سپاهیان ورزیدۀ غزنوی عده ای را با خود گرفته و با پسرش محمود به سمت مقصد راهی گردیدند امرای دیگر مانند شار غرجستان وابو الحرث صاحب جوزجانان و غیره با نوح شرکت کردند . عساکر مجرب"}
{"book": "adl1198", "page": 287, "text": "(٢٥١)\n\nسبکتگین با دو صد زنجیر فیل جنگی در مقام جوزجانان بدیشان ملحق گشته و دنیایی را از جوش و خروش سپاه بلرزه درآوردند. فایق و ابوعلی خیانت کار ابو جعفر ذوالقرنین را برسالت نزد فخرالدوله فرستادند و درخواست کومک نمودند. این خواهش شان مسلما از طرف دولت معارض (دیلمیان) بسمع رضا اصغا شد.\n\nوقتیکه عساکر نوح در حدود بغ که از توابع هرات است رسیدند و تفوق عدد و رجحان سلاح عسکر امیر رضی نوح بر ابوعلی مسلم شد از در عذر ولابه پیش آمده. مخصوصاً پیامبردی سبکتگین میخواست مورد عفو نوح واقع شده و صلحی بمیان آرد. آنجاست که دست توسل بدامن ابو منصور زده و عهد اخوت و مرافقت پدر خود را نسبت به سبکتگین یادآور شده و احساسات خود را نسبت به او محترمانه جلوه داده و واسطه شفاعت خود قرار داد، ابو منصور بعد از دو سه مجلس نوح را بر سر رضا آورده و به ابوعلی اطلاع داد تا در بدل پانزده هزار بار هزار درم یعنی پانزده ملیون درم به سه قسط صلح برقرار میتواند گردد. گویند ابوعلی حاضر به تعمیل این شرط شد، امرای لشکر او نیز این امر را پذیرفتند اما واقعه ربوده شدن فیل بان و برخورد جوانان لشکری ابوعلی بر لشکر سبکتگین وضع را دگرگون ساخته طبل جنگ به نوا در آمد و هر دو طرف میدانهای مقاتله آراستند. سال ٣٨٤\n\nسبکتگین حمله را از قلب شروع کرد و بدنبال آن محمود تاخت آورد. در اثناء گیرودار دارای بن قابوس از لشکر دشمن جدا شده و پناه آورد. گردیزی با وصف رعایت اختصار این جنگ را نسبتاً با تفصیل ذکر میکند «پس بانگ طبل و بوق و دهل و دبدبه و گاودم و صنج و آینه فیلان و کرهای و سپید مهره بخاست و نعرۀ مردان و بانگ اسپان چنانکه جهان تاریکی گرفت و باد بخاست وخاک وسنگ اندر وی. ابوعلی برفت و باگروهی از غلامان و هرچه بود آنجا بنگذاشت ...» (۱)\n\n(۱) زين الاخبار ص ٤٣"}
{"book": "adl1198", "page": 288, "text": "(٢٥٢)\nآندومتحذ شکست خورده به نیشاپور فرار کردند ملك نوح امير سبكتگين\nرا ناصر الدین لقب داد و محمود را سيف الدوله دوسه روزی هم برای استراحت\nو تکمیل ساز و برگ سپاه در هراة توقف نموده بعداً به تعقیب عاصیان پرداختند\nابو علی و فايق بمجر دشنیدن حرکت ایشان شهر را ترک داده نزد فخرالدوله\nرفتند و در آنجا به استظهار كومك ديلميان فكر حمله دیگر را بدل پرورانید ن\nگرفتند.\nاین در سر کش زمستان را به جرجان گذشته اند. و هنگام بهار که از رفتن\nسبكتگين به هرات شنیده بودند با فوج كثير و كومك فوق العاده دیلمیان بر\nامیر محمودسیف الدوله که حالا منصب امارت جيوش داشت مغافصتاً از دو\nجانب حمله آوردند. محمود با وجود قلت سپاه بمقاومت پرداخت و در\nآخر مجبور به عقب نشینی گردید تا اینکه سبكتگین از موضوع آگاه شده\nفوراً باصحاب اطراف چون خلف بن احمدصاحب سيستان وابو الحرث فريغونى\nصاحب جوزجانات اخطار كرد و به ملك نوح هم خبر داد تا کار را مستعد باشند.\nابوعلى هم موافقت اميرک طوسی را بدست آورده در مقام اندرح فرود\nآمده آماده کاروزار گردید .\nامیر ناصر الدين با لشکر انبوه از نشاپور گذشته و در نزدیکی طوس بمقابل\nسپاه دشمن توقف کرد . وقتيكه هنگامهٔ رزم گرم شد و سپاه طرفین بجان\nیکدیگر افتیدند سيف الدوله محمود از عقب به ميسره ابوعلی حمله آورده\nو جناح چپ آنها را از هم پاشید که در نتیجه هر دو جناح با قلب یکجاشده و\nبه قلب ناصر الدین زدند. ناصر الدین این حمله را رد کرد و دیگر بار سیف الدوله\nدر رسیده و ایشانرا پس پا ساخت . در این جنگ يك تعداد اسیران سابق\nرا از دست آنها بیرون کرده و هم يك تعداد زیاد از امراء را اسیر گرفتند\nباز هم ابو على وفايق از معر که جان بسلامت برده و راه گریز پیش گرفتند"}
{"book": "adl1198", "page": 289, "text": "(٢٥٣)\n\nاولاً چند روزی به قلعه کلات توقف کرده و سپس هر دو بجانب ابیورد\nرفتند و از آنجا هم به سرخس گراییدند . سیف الدوله از نشاپور بدنبال\nآنها حرکت کرده و تا آمل شط آنها را تعقیب کرد از اینجا ابوالحسن کثیر\nو عبدالرحمن فقیه را بجهت شفیع بدر بار نوح ارسال داشتند ابوالحسن\nکثیر سفیر ابوعلی پذیرفته شد و عبدالرحمن فقیه سفیر فایق بازداشت گردید\nفایق نزد ايلك خان به ترکستان رفت ابوعلی از راه جرجانیه رهسپار\nبخارا شد در محال هزاراسپ ابو عبدالله خوارزم شاه او را پذیرفت و سپس شبا\nهنگام بر و شبیخون زده و بحبس اندر ساخت . ایلمشکو حاجب او با جمعی به\nجرجانیه آمده و مامون بن محمد والی جرجانیه را آگاه ساخت وی با سپاه\nخود بر خوارزم شاه تاخته و ابوعلی را رهایی داده و خوارزم شاه را در\nمجلس شراب به قتل رساند و سپس ابوعلی به بخارا آمده و به سرنوشت شوم خویش\nگرفتار گردید . نوح او را نزد ناصرالدین فرستاد و در نتیجه به حبس ابد\nدر قلعه گردیز محکوم شد . قدم نامیمون فایق که باز به ترکستان نزد\nايلك خان رسید او را تحريك کرده مسبب لشکر کشی دیگر شد امیر رضی\nنوح مجدداً از ناصرالدین درخواست نمود تا فتنه را فرو نشاند . سبکتگین\nاز اقطاعات خراسان لشکرها طلب داشته و در مقام کش و لسف فرو کش\nکرد لشکر های ختل، چغانیان و دیگر اقطاعات بدو رسیدند وسیف الدوله\nمحمود نیز بیامد . سبکتگین میخواست این جنگ با حضور نوح صورت بندد .\nاما در اثر سعایت عبدالله عزیز نوح شخصاً حاضر به تمول در معرکه\nنگردید . این بود که سیف الدوله ماموریت یافت او را بهر ترتیبی\nباشد حاضر سازد . از طرف ايلك خان مكاتيبي مبنی بر اخلاص و تمایل\nبه سبکتگین و اظهار نفرت از امیر رضی نوح رسیده و او را دعوت به از\nمیان بردن نوح میکرد . اما سبکتگین جوابهای دندان شکن به ايلك فرستاده"}
{"book": "adl1198", "page": 290, "text": "(٢٥٤)\n\nو بالاخره در اثر رفت و آمد نمایندگان و جدی نبودن شخص امیر رضی\nموضوع بصورت مسالمت آمیز حل و فصل گردید ، باین ترتیب که قطوان\nحدفاصل سیاسی بین مملکت آل سامان و ترکستان باشد و سمقند بضایع\nشفاعت ایلک به فایق داده شده .\nدر حصهٔ اصلاح وضع اداری دربار هم ناصرالدین پیشنهاد کرد عبد الله\nعزیز از وزارت معزول و ابو نصر بن زید از روی استحقاق و سابقه داری\nبجایش منصوب شود این کار عملی شد، اما دورهٔ وزارت او طول نکشید\nو بفج ماه بعد از تقرر بدست چند نفر از غلامان کشته شد ، و بعد از\nاو بمشورهٔ ناصرالدین، ابوالمظفر بر غشی بوزارت رسید .\nناصرالدین سبکتکین بعد از رفع عایله ابو علی برادر او ابوالقاسم\nرا که از خدمت او جدا شده و سر تسلیم فرو آورده بود باجازه امیر رضی\nنوح به ولایت سیستان منصوب نموده بود. هنگامیکه امیر ناصرالدین برای\nلشکر کشی بجانب ایلک خان اصدار یافت او حاضر به تعمیل آن نگردید\nو در نتیجه عصیان ظاهر ساخته به نشاپور رفت و ابونصر بن الحاجب نیز\nبدو پیوست .\nناصرالدین اولا بغراجق برادر خود را به سرکوبی آنها فرستاد و خودش\nنیز از دنبال او روان شد و آندوتن سر بر آورده را نیز از عرصهٔ مملکت\nبیرون راند و ظاهراً فتنه ها خاموش گردید. و بعد از این واقعه ای بظهور نپیوست.\nامیر رضی شاهنشاه ابوالقاسم نوح در ۱۳ رجب ۳۸۷ بعارضهٔ دوسه روزه\nداعی اجل را لبیک گفت ."}
{"book": "adl1198", "page": 291, "text": "(٢٥٥)\n\nمنصور ثانی\nابو الحارث منصور بن نوح\n\nمنصور هنوز طفل بود که از طرف پدرش نوح به ولیعهدی بر گزیده شد و قتی هم که پدرش فوت کرد و مشارالیه باموافقت رجال و امراء به جای او نشست به سن بلوغ نرسیده بود (٣٨٧ ه )\nابوالمطفر محمد بن ابراهیم برغشی که در اواخر پادشاهی نوح امور وزارت را بدوش گرفته بود بجای خود باقی ماند.\nعبدالله ابن عزیز و ابومنصور اسپیجابی به طمع خام از دايلك رفتند و او را تحريص بر ممالك دست داشته آل سامان نمودند. ايلك هم ایندو خاین را به بند آورده و به فایق که در سمرقند بود سه هزار سوار داد تا بخارا را برای او ضبط کند ابو الحارث منصور بن نوح از بخارا بیرون شد ولی اظهارات چاکرانه فایق هنگام ورود به مرکز و فرستادن پیغامهای متواتر مبنی بر اظهار بندگی و قدر شناسی از سلاله آل سامان ، منصور را وادار ساخت به پایتخت مراجعت نماید . فایق با این حیله توانست زمام اختیار دربار را بدست آورد.\nبکتوزون که تا پیش از آمدن فایق رتبه حاجب سالاری داشت و نزد ابو الحارث منصور عزیز و محترم میبود با فایق نمی توانست همکار باشد ابو الحارث جهد بلیغ کرد تا میانه آندو تن را اصلاح کند ، در نتیجه قرار شد بکتوزون به قیادت جیوش خراسان برود اتفاقا این هنگا میست که سبکتگین در گذشته واسماعیل به جای او نشسته است و سیف الدوله محمود قايد جيوش خراسان برای تثبیت حق خود به غزنین شتافته است. تفصیل این واقعه را در فصل غزنویان خواهید خواند ."}
{"book": "adl1198", "page": 292, "text": "(٢٥٦)\n\nبکتوزون رهسپار نيشاپور گشت فائق که حریف را از نزد خود دور\nکر ده بود نخواست در غیاب هم او را آرام بگذارد، فوراً با ابو القاسم\nسیمجوری که از دست ناصر الدین فرار کرده در دستگاه مجد الدوله\nدوری میزیست تماس گرفته و او را به برانداختن بکتوزون تشویق کرد.\nنامبرده خود را آماده ساخته و بر فرمانده جدید حمله آورد و در نتیجه\nشکست یافته و به قهستان افتاد ابوا لمظفر برغشی وزیر که مداخلات نابجا\nو تحريكات خيانت آميز و خدعه های فا يـق را\nزشت میدانست باوی مشاجره سختی کرده و از خوف در سرای امارت رو\nآورد. ابوالحارث منصور که کاری از دستش برنمی آمد صلاح در آن\nدانست که وزیر را ظاهراً از نزد خود دور کند و بجوزجانان بفرستد\nعوض او وزارت را با بوالقاسم برمکی دادند.\nبرمکی باوجود فضل و دهایی که داشت چون حاضر نبود جز صلاح\nملك كاری از دستش برود و درین وقت توقعات غلامان ترك بيش از\nاندازه بود ' و او از این امر بسیار نا خشنود بالاخره بدست چند نفر\nاز غلامان کشته شد.\n\n* * *\n\nسيف الدوله محمود که غایله اسماعیل را فرو نشانده بود در صدد\nبر آمد مقام سپهسالاری خود را در دستگاه آل سامان محفوظ داشته\nباشد ابوالحارث منصور عذر آورده و حاضر شد بلخ ' تر مذو سيستان\nو هرات را بدو داد . و تنها نشا پور را از آن بکتوزون بشناسد.\nسیف الدوله باینقدر راضی نشده و خواست مقام خود را با زور تثبیت\nنماید با شنیدن خبر حرکت سيف الدوله محمود ' بكتوزون شهر را ترك"}
{"book": "adl1198", "page": 293, "text": "(٢٥٧)\n\nداده و به سرخس رهسپار شد. ابوالحارث منصور و فایق آهنگ سیف الدوله\nنمودند سیف الدوله برای نگهداری عرض و آبروی منصور از نیشاپور بدر شده\nو به مرغاب آمد و از آنجا هم به پل زاغول . بکتوزون نزد ابوالحرث\nرفت و با فایق همدست شده ناجوانمردانه متفقا امیر ابوالحرث را\nداغ کردند . و او را در ١٢ صفر سال ٣٨٩ از پادشاهی خلع کرده و\nو برادر بسیار كوچك او عبدالملك ثانی را بامارت بر داشتند .\n\nعبد الملك ثانى\n\nابوالفوارس عبدالملك بن نوح\n\nچنانچه گذشت با تمهیدی که فایق و بکتوزون چیدند منصور ثانی را\nمکحول نموده و عوض او برادرش عبدالملک ثانی را هر چند طفلی بیش نبود\nبامارت برداشتند . مردم از این عمل غدرانه سخت متنفر گردیدند خاصه\nمحمود این عمل زشت آنانرا بدیده اغماض نه نگریسته در صدد انتقام\nبر آمد . در آخر جمادی الاول در مرو با فایق و بکتوزون مقابل شده و\nهر دو را شکست داد . فایق با عبدالملك به بخارا گریخت . و بکتوزون\nبه نیشاپور .\nسیف الدوله محمود ، بکتوزون را تعقیب کرد و او به گرگان گریخت.\nاز جانب سیف الدوله ارسلان جاذب مامور دستگیری بکتوزون گردید\nو تا جرجان او را دنبال کرد و سپس ارسلان جاذب از جانب محمود\nبه طوس مقرر شده و محمود به هرات آمد. بکتوزون از قضیه اطلاع پیدا\nکرده و باز به نیشاپور رو آورد .\nسیف الدوله فوراً به تعاقب او پرداخته و بکتوزون فرار و خود را به\nبخارا رسانید. سیف الدوله که بر خراسان مستقرر شده بود امارت جیوش"}
{"book": "adl1198", "page": 294, "text": "(٢٥٨)\n\nرا به برادر خود نصر داده خودش عازم بلخ گردید . صاحبان اقطاعات\nخراسان مثل آل فریغون و اصحاب جوزجانان و شار شاه صاحب غرشستان\nبا او موافقه کردند و اطاعت محمود را گردن نهادند .\nانقراض دولت حالا که خراسان به تمامها منتزع شده تنها\nسامانی ماوراءالنهر برای عبدالملک باقی ماند در همین وقت\nبکتوزون بعد از شکستهای پی در پی از محمود\nخود را به بخارا رسانید . و با متفقین خود پیوست و توطئه حمله مجدداً\nگذاشته شد. هنوز دست بکار نشده بودند که فایق مرد بشعبان ٣٨٩ ایلک خان\nکه از قضیه مرگ فایق شنیده به بخارا رو آورده روز ١٣ ذی القعده ٣٨٩ به\nبخارا واصل شده و با عمل خدعه آمیزی باز ماندگان سامانی را به مجلس\nخواسته وهمه شانرا محبوس نموده و عبد الملك را که در خفاء میزیست\nبدست آورده باوزگند فرستاد. وی بعد ازمدت کمی درآن ناحیه جان داد.\nاز بین محبوسین ابوابراهیم منتصر با تغییر لباس از حبس گریخته و خود را\nبخوارزم رسانید واز آنجا بدستیاری ارسلان حاجب پریخا را دست یافت\nلیکن با شنیدن خبر حرکت ايلك باهل شط عقب نشست و با لاخره او و\nخواصش به نیشاپور رفتند و معارض نصر بن ناصر الدین واقع شدند و\nظاهراً بروی چیره گشتند سلطان محمود که خود را در این وقت حامی تمامی\nخراسان میدانست و از جانب مقام خلافت نیز تائید شده بود از شنیدن این\nخبر مصمم حرکت شد. منتصر با اطلاع از حرکت سلطان رو به اسفزار واز\nآنجا به ولایت قابوس بن وشمگیر نهاد و باوی با دریافت كمك از قابوس\nمرتبۀ دیگر بر نیشاپور دست یافت و اما باز حریف لشکر امدادی محمود\nبسر کردگی آلتونتاش نگردید . وخود را به سرخس رسانید در آنجا\nهم تاب مقابله نصر بن ناصر الدین را که به تعاقب ایشان آمده بود"}
{"book": "adl1198", "page": 295, "text": "(٢٥١)\n\nنیاورده و در بیابانها سرگردان ماند و بالاخره از سلطان محمود پناه خواسته و در عین زمان چند بار دیگر با این و آن دست یازیده آخرالامر به تحریک ماه روی حاکم بدست طایفه از اجلاف عرب کشته شد سال ٣٩٥. با افول ستاره بخت سامانیان خورشیدی تا بان در وسط افغانستان طالع شده و پرتو آن تا جاهای بسیار دور رسید. سامانیان از بین رفته وجای خود را بدرات معظم غز نویان سپردند.\n\nاوضاع اجتماعی دوره سامانی از لحاظ توسعه اقتصادیات ورفاهیت مردم و زحمت کشان بهترین ادوار است صنعتگران، پیشه وران، هنرمندان، سوداگران و طبقات دیگر مردم از دست رنج خود استفاده کامل میکردند، تجارت رونق خوبی داشت پیدا وار شهر ها توسط قوا فل بسرعت واطمینان خاطر از یک جا به جای دیگر انتقال می‌یافت. بیشتر محله‌ها و شهرها به صنعتگران و پیشه وران اختصاص داشت. هر شهر بزرگ دارای یک کهندژ بود که محل بود و باش امراووزراء و کار داران دولتی حساب میشد وحصه دیگر شهرستان نامیده میشد و آن مسکن طبقات متوسط می‌بود. حصه سوم جائی‌که رسته ها بازارها وعمارت نوبنیاد و بازار ها و رسته در آن بود بنام ربض یاد میگردید.\n\nراه‌های رفت و آمد از رهزنان بکلی پاک وامنیت در سرتاسر خراسان و شهرهای ماوراءالنهر حکمفرما بود منسوجات آنو قته خراسان در بغداد شهرت کافی یافته بود، تجارت بین شهرهای داخلی رواج کامل داشت و با ممالک خارجی نیز به پیمانه وسیع صورت می‌گرفت. روابط تجارتی ماوراءالنهر وخراسان با مملکت پادشاهی بلغارستان و روسیه قایم بود. به جانب عراق عجم و عراق عرب نیز مال التجاره فرستاده می‌شد، در شهرهای بلخ بخارا وغیره مراکز سکه زنی وجود داشت، صنایع پیشرفت خوبی کرده"}
{"book": "adl1198", "page": 296, "text": "(٢٦٠)\nبود ، درقرن چهارم هجری تمدن این گوشهٔ آسیا به ذروهٔ کمال خود رسیده\nو نسبت به ممالک اروپائی قرون وسطی از جهات مختلف مزیت داشت .\nسیستم اداری نیز زیر نظر اشخاص برجسته و اهل فضل چون جیهانی‌ها\nوبلعمی‌ها شکل درستی بخود گرفته و مناسب با احتیاجات زمان رو بکار\nآورده شده بود تقریبا ازین قرار :\n۱ ــ دیوان وزارت: که تمام امور سیاسی و اقتصادی مملکت را مراقبت\nمیکرد و بر تمام دیوانهای دیگر ریاست داشت .\n٢ ــ دیوان مستوفی : رشته‌های مالی حکومت را تنظیم می‌نمود .\n٣ ــ دیوان شرطه : تقریبا شبیه وزارت داخلهٔ امروز بود.\n٤ ــ دیوان صاحب موبد :\n٥ ــ دیوان شرف : مسئول رسیدگی اعمال وزراء ومأمورین دولتی بود.\n٦ ــ دیوان محکمه خاص : وظیفه‌اش سرپرستی اراضی دولتی بود .\n٧ ــ دیوان محتسب : امور شرعی وخرید و فروش کالا و اجناس را\nمراقبت میکرد، و بصورت عمومی اعمال همهٔ مردم را از لحاظ دین مورد\nرسیدگی قرار میداد .\n۸ ــ دیوان اوقاف: کارهای مساجد وغیرهٔ اوقاف را زیر کنترول قرار میداد.\n۹ ــ دیوان قضا : به حل و فصل دعاوی ومراجعات مردم میکوشید .\nدیوانها همه در یك عمارت عالی نزدیك سرای شاهی موقع داشت . در\nولایات نیز شعبات این اداره‌ها وجود داشته که تحت نظر حاکم محلی وادارهٔ\nمرکزی اجرای وظیفه میکرده‌اند . مالیات آندوره را به چهل و پنج ملیون\nدرم تخمین میکنند .\nبعلاوهٔ دیوان که در رأس آن وزیر و صاحب تدبیر قرار داشت مقام مقتدر\nدیگری نیز بنام درگاه موجود بود وحاجب سالار در رأس آن بوده وامور"}
{"book": "adl1198", "page": 297, "text": "(٢٦١)\n\nمربوط به شخص شاه را انجام میداد . دستگاه سومی که اهمیت آن کم از\nاول و دوم نبود عبارت از مقام سپه سالاری و لشکر کشی جیوش خراسان بود\nدر رأس آن سپه سالار بمشوره وزیر و حاجب سالار مقرر میشد و باز رای\nخود سپه سالار در ابقایا عزل وزیر یکه او رابر گزیده بود مدخلیت داشت .\n\nاوضاع فرهنگی\n\nاز شکوہ تاریخی این دوره وجریانات سیاسی آن تا اندازه ای در\nفصل گذشته بحث کردیم . آنچه بصورت بارز در این دوره عرض اندام\nمیکند مفکوره تقویه روحیات ملی است. این نصب العین در طی مدہ حکمروا یی\nآل سامان بحیث پا دشاهان خراسان ، بقوت تمام پیش برده می شد .\nشاهان و بزرگان کشور برای دما ئیدن این حس عالی به عنصر اصلی آریائی\nاز وسایل گونا گون استفاده میکردند . ضمن پیکارها و رزمجویهاییکه برای\nتوحید سیاسی مملکت خراسان با دشمنان و معارضین ا نجام مید ادند ،\nبرای تنویر ملت و بهتر ساختن حیات آنها از سلاح علم و فضل کار\nگرفته و پیوسته می کوشیدند اشخاص لایق و فاضل را پرورش دهند و به\nتعداد آنها بیفزایند .\nاین امر از انتخاب و کار گرفتن اشخاص علمی عصر در خدمات حکومتی\nبحیث وزیر ، دبیر، قاضی و غیره ، بخوبی آشکار است . این امر اوشاهان\nکوشا بودند خود شان نیز از علم و دانش بهره مند گردیده و با فروغ آن\nزوایای تا ریک مملکت را روشن سازند . محیط نیز آماده پذیرفتن افکار\nعلمی بود و تشویق ایشان در بار آوردن دانشمندان ، فضلا وشعرا كمك فراوان\nکرد طوریکه می بینیم در همین دوره است که بزرگترین اشخاص علمی شرق\nرو بکار آمد و آثار گرانبهای آنان تا اندازه ای بر د نیای شرق و غرب"}
{"book": "adl1198", "page": 298, "text": "(٢٦٢)\nسایه افگنده که تا جهان باقی است صاحبان و گرد آورندگان آنرادر\nزمرۀ علمای بزرگ قلمداد خواهد کرد.\nدر این عهد بازار علم را رونقی بسزا بود و هر کس متاعی ارزنده\nمی آورد بقیمت گزاف می خریدند. رشته های مختلف علمی مورد توجه\nو قبول بوده ومخصوصا ادب که روان علمش می نامند و با روح مردم سازگار\nبود، بیشتر خریدار داشت و از ادبیات آنچه برای تربیۀ قوم و اصلاح حسیات\nملت بکار آمده تر بود طرفداران بیشتر داشت، مثلا می بینیم اشعار حماسی\nکه محتوی اعمال، کردار و کار نامه های پادشاهان و پهلوانان تار یخی\nاست و ضمن شرح وبست آن هویت و نام ونشان مملکت از یکطرف تذکار\nمی یابد و از جانب دیگر از دلیری ،شهامت و مردانگی قهرمانان آن ستایش بعمل\nمی آید و این دو در ساختمان فکری و انعقاد شخصیت اجتماعی وسیاسی افراد\nملت تاثیر بارز دارد به نحو اتم و اکمل پرورش یافته و مردم هم از آن\nرنگ شعر استقبال خوبتر کرده اند :\nحالا برای اینکه از تاثیرات عقلی و طرز فکر مردمان بخرد آندوره تا اندازه ای\nاطلاع یابیم حیات بعضی از شخصیت های سیاسی ونظامی را مطالعه کرده\nو سپس از عالی مقام و گویندگان زبردست آندوره ذکری\nمختصر بمیان می آوریم."}
{"book": "adl1198", "page": 299, "text": "(٢٦٣)\n\nبعهد دولت سامانیان و بلعمیان\nجهان نبود چنین بانها دو سامان بود\nکسائی\n\nوزراء وسرداران\n\nابو الفضل بلعمی : اسمش محمد بن عبدالله و کنیستش ابوالفضل و بلقب بلعمی یا د کر دیده است نزد ابی عبد الله محمد بن نصر الفقیة درس مصنفات آموخته و ضمنا از د محمد بن جابر و محمد بن حاتم بن المظفر و ابا الموجد محمد ابن عمر و صالح بن ضریر و اسمعیل بن احمد علم حدیث فرا گرفت . ابو الفضل در پر تو هوش سرشار خود در رشته که اختیار کرده بود پیشرفت فراوان کرده و بحيث یکی از بزرگان و رجال علمی عصر خود معروف شد . تا اینکه فضل و کفایت علمیش باعث تقرب وی بدربار اسماعیل شهریار گشته و به مرتبة وزارت او رسید . علت شهرت او به بلعمی انتساب او به قریه بلعمان است [ بمرو یا روم ] ابو الفضل بلعمی در دورۀ فرما نروائی امیر عادل ابو ابراهیم اسماعیل، کرسی وزارت داشت و البته نقش او را در کار نامه های امیر عادل نادیده نمیتوان گرفت ، در دوره احمد پسر اسماعیل نیز كما ينبغى متصدی وزارت بود ظاهراً پس از وفات احمد و جانشینی امیر سعید امیر برای چندی از خدمت معزول شده و تا هنگام مرگ جیهانی وزیر بشغل خود بر گشت نکرد ، بعد از مرگ جیهانی امیر سعید وزارت خود را به ابو الفضل بلعمی سپرد و او هم با کمال لیاقت این وظیفه را از پیش برد.\nاین مرد فرزانه در این دوره و ثه سنگین فعالیتهای اداری و حربی بشمار میرفت . وزیر دانشمند از علما و ادبای زمان خویش تشویق میکرد و به آنها"}
{"book": "adl1198", "page": 300, "text": "(٢٦٤)\nكمك های مادی و معنوی مینمود ، از معاصرینش یکی رود کی استاد شاعران بوده، طوریکه مینویسند این دو رجل نامی با هم صفای قلبی داشته و هر کدام بمقام علمی و ادبی یکدیگر معترف بودند . سمعانی در کتاب الانساب خود مینویسد :\nابوالفضل بلعمی همیشه میگفت که رود کی را در عرب و عجم نظیری نیست ! »\nرود کی نیز در وصف دوست و حامی خود بلعمی اشعاری می سرود که شعرای ما بعد این موضوعرا به کرات متذکر شده اند .\nابو علی محمد بلعمی\nدر هنگامیکه اوضاع دیوان سخت مغشوش بود و شغل وزارت چون گوی دست بدست میگشت یعنی بین سالهای ٣٤٣ و ٣٤٩ که چندین وزیر بروی کار آمده و کار مهمی از دست شان ساخته نشد، بالاخره نوبتی هم این مقام را به ابو علی پسر بلعمی بزرگ دادند، باید دانست اختلالیکه در امر وزارت رو نما ميشد يك عامل عمده آن ناساز گاری وزیران با سپه سالاران می بود ! ها اینبار سپه سالار و وزیر هر دو دوستان مشفق و مخصوصا برای استقرار دولت باهم بر سر پیمان شده و در سال ٣٤٩ وزارت را ابو علی وسپه سالاری را الپتکین برای خودها اختیار کردند . در سال ٣٥٠ عبد الملك از اسب به زمین افتاد و هلاك شد .\nبلعمی بصوابدید سپه سالار، پسر او نصر را به امارت اختیار کرد ، اما دیگر سرداران از قبول آن استنکاف ورزیدند و ابوصالح منصور بن نوح را به امارت بر گزیدند . بلعمی نیز رضا داد و همچنان بوزارت با قیا ند و بفرمان همین پادشاه کتاب «تاريخ الامم والملوك » جریر طبری را که در سال ۳۱۰ بعربی نوشته شده بود در سال ٣٥٢ شروع به ترجمه آن کرد . این کتاب تاریخ امم وملوك را از گاه آدم تازمان خود مولف در بردارد."}
{"book": "adl1198", "page": 301, "text": "(٢٦٥)\n\nومترجم پا گذارنده چیزهای زیادی آنرا حذف ومطالبی جدید در آن وارد کرده و به بهترین نثر ترجمه کرده است.\nچند سطر نمونه از مقدمه آن کتاب اقتباس می شود: «بدانکه این تاریخ نامۀ بزرگت گرد آوردۀ ابی جعفر محمد بن جریر الطبری رحمة الله به ملك خراسان ابو صالح منصور بن نوح فرمان داد دستور خویش را ابو علی محمد بن محمد البلعمی را که این تاریخ نامه را که از آن پسر جریر است پارسی گردان هر چه نیکوتر چنانکه اندروی نقصانی نباشد پس گوید چون اندروی نگاه کردم و بدیدم اندروی علمهای بسیار وحجت و آیت‌های قرآن و شعرهای نیکو و اندروی فایده‌ها دیدم بسیار پس رنج بردم و جهد وستم بر خویشتن نهادم و این را پارسی گردانیدم به نیروی ایزد عزوجل » (۱) در همین دوره ترجمه تفسیری نیز بنام تفسیر طبری بفارسی گردانیده شد که در امر ترجمۀ آن ابو علی سهم بارز داشته .\nبنام توقیعات بلعمی نیز کتابی بوده در انشاء و ترسل که معلوم نیست آنرا بلعمی اول نوشته یا بلعمی دوم . همچنان این عقده که آیا انشاء ترسل بلعمی بزبان دری بوده یا عربی باز نشده . چون اصل کتاب ظاهراً در دست نیست بصورت قطع نمیتوان حکم کرد اما باحتمال قوی می‌توان اظهار نظر کرد که دور نیست کتاب توقیعات (فرمان) بزبان دری نوشته شده باشد چه عنایت مخصوص بلعمی اول بزبان دری که فردوسی از آن یاد کرده و همچنین تبحر و استادی بلعمی دوم در زبان دری چنانکه اثر مهمی را از تازی به دری برگردانده شاهد مدعاست والله اعلم بالصواب صاحبان لغت نامه ها در فرهنگ های خود یکی دو شعر را ضمن استشهاد لغت مورد نظر به استاد بلعمی نسبت میدهند که معلوم نیست گویندۀ این\n\n(۱) ترجمه طبری ص ۲ چاپ هند."}
{"book": "adl1198", "page": 302, "text": "(٢٦٦)\n\nاشعار پدر بوده یا پسر مؤلف انجمن آرای ناصری در لغت خسبی گوید که:\nاستاد بلعمی در صفت شمشیر گوید :\n\nدرفنده چو شیران دهنده چو ثعبان\nدرفشان چو خسبی درخشان چو آذر (۱)\n\nابوعبدالله محمد جیهانی\nمحمد بن احمد بن نصر جیهانی مکنی به ابو عبدالله که در زمان امیر احمد بن اسماعیل کاتب بود، با روی کار آمدن نصر بن احمد بشغل وزارت گماشته شد. مشارالیه از وزرای دانشمند وعالیقدر است . از کارهای مهم او اصلاحات اداری و رونق دادن امور مملکت داری بود که از روی قواعد ملل و در بارهای مختلف رسمی نیکوبنیاد نهاد. او را صاحب تألیفاتی چند میدانند وزارتش تا سال ۳۰۹ دوام کرد و ظاهراً در همین سال چشم از جهان پوشید و بعد از وفاتش بلقب جیهانی بزرگ یاد گردید .\n\nعبیدالله جیهانی\nابو منصور عبیدالله برادر جیهانی بزرگ بوده و در سال ۳۰۱ یعنی شروع حکومت نصر به حکمرانی بست ورخج (قندهار) تقرریافته و در آن حدود جنگ هائی کرده غلبه ها وشکست هائی نصیبش گشته در سال ۳۰۹ حکمرانی هرات و فوشنج و بادغیس داشته . با گذشت روز گار پنج روزه نوبت خود را گذاشته وجای خود را به دیگران واگذاشته،\n\nابوعلی جیهانی\nپسر جیهانی بزرگ در سال ۳۲۶ وزارت نصر بن احمد یافت اما در اثر اختلا فیکه بین او وابوطیب مصعبی رویداد بر اوضاع مسلط نشده و بالاخره در سال ۳۳۰ در زیر آوار کشته شد .\n\nابوعبدالله جیهانی\nاحمد بن ابوعلی محمد نوادهٔ جیهانی بزرگ در سال ۳۶۵ در زمان ابوصالح منصور بن نوح (۳۵۰-٣٦٦) بمقام وزارت اختیار شد و يك سال در دورهٔ امیر رضی نوح بن منصور نیز\n\nاحوال و اشعار رودکی ج ۲ ص ۰۲۴"}
{"book": "adl1198", "page": 303, "text": "(٢٦٧)\n\nهمین مقام را داشت و در سال ٣٦٧ معزول شد. این مرد از اجلۀ دانشمندان عصر خود بشمار رفته و تالیفات چندی از او ذکر میکنند مثل : المسالك والممالك که المقدسی وصف مفصلی از آن کرده است، آئین مقالات کتاب عهود للخلفاء والامراء ، کتاب الزيادات فی کتاب آئین مقالات کتاب الرسائل (١)\nابوالفضل جیهانی محمد بن ابو عبدالله احمد از نبیره های جیهانی بزرگ بوده و در اواخر سلطنت سامانیان بوزارت منصوب شده بود .\nحمويه بن على یکی از سرداران نامی و خدمتگاران با وفا ایست که از بدایت آل سامان پیوسته در خدمتگذاری کوشیده و منتهای شهامت را در بر قراری وتوسعه بخشیدن حدود مملکت بمنصۀ ظهور آورده این مرد سپاهی که بتدریج از رتبه های پایین تا مقام سپه سالاری رسید در نگهداری سلطنت آل سامان سهم بزرگ داشت کار نامه های عالی او در معرکه های جنگ و یا ماموریت های مهم هر کدام در جایش تذکر داده شده و حاجت به تکرار نمی بینم . گویندوی در چهل جنگ شرکت کرده و از همه پیروز بیرون آمده حمویه در درخشان ترین دوره حکمرانی آل سامان یعنی دوره سی ويك سال سلطنت امیر سعید نصر ، نظر بکفایت و اهلیت سپاهیگری به شان دار ترین مناصب و مقامات آنروز یعنی سپه سالاری رسید و در اواخر عمر ابست ضعف پیری از کار برکنار شد .\nابو العباس احمد بن حمويه در دربار امیر سعید صاحب وجهه و اعتبار بوده و از ولیعهد (اسماعیل) نگهداری میکرد و صاحب تدبیرش بود .\nاین اسماعیل در هنگام حیات پدر بدرود حیات گفت ، در زمان\n(١) الفهرست ابن الندیم ص ۱۹۸"}
{"book": "adl1198", "page": 304, "text": "(٢٦٨)\n\nولایت عهدی اسماعیل بین او و برادرش حمید نوح کشیدگی رو بداده\nومخصوصاً خاطر نوح از ابوالعباس احمد رنجیده می بود، این معنی را\nخود امیر سعید نصر به ابوالعباس رسانیده و گفته بود که از وی\nدر حذر باشد قضا را در سال ۳۳۱ امیر حمید نوح پادشاه خراسان\nشد و ابوالعباس احمد خود را از وی پنهان همیداشت تا اینکه در سال\n۳۳۲ وقتی که امیر حمید نوح به مرو آمده بود دفعتاً ابو العباس را دید\nو با او به نیکویی پیش آمد کرد اما عاقبت در اثر سعایت بدخواهان\nاز دست نوح بقتل رسید، سال ٣٤٥\n\nابوعمر ان سمیجور دولتی از سرداران ورزیده و بسیار لایق سامانیان بوده\nو در ضمن جنگجوئی و سپاهیگری قدرت اداری\nکافی داشته و باصطلاح امروز سیاستمداری پخته بشمار میرفته.\n\nکارنامه های جنگی و سیاسی این مرد ضمن شرح وقایع دورهٔ امیر عادل\nو پسرش ابونصر احمد و در دوره پرشکوه امیر سعید نصر بن احمد در\nقید تحریر آمده، هر که خواهد گو بشو آنجا بخوان، تکرار آن لازم نیست\nچنین استنباط میشود که سمیجور از جوانی بخدمت پادشاهان سامانی\nدرآمده و تا اخیر عمر بر سر کار باقیمانده و در تمام دورهٔ نسبة طولانی\nزندگی جز از طریق صدق و صفانسبت به مخدومان خود پیش آمدی نکرده.\n\nابراهیم بن سمیجور برای اولین دفعه نام وی در دورهٔ پادشاهی نصر\nبن احمد بنظر میخورد که گویا در سال ۳۲۸ حکمرانی\nجرجان بدو سپرده شده بود.\n\nدر سال سوم حکومت نوح (۳۳۱-٣٤٣) ابراهیم بمرتبهٔ سپه سالاری نایل\nآمد اما این مقام از لحاظ بروز وقایع ناگوار برای وی دوام نکرد زیرا\nخود ابراهیم با مخالفان نوح همداستان شده بود."}
{"book": "adl1198", "page": 305, "text": "(٢٦٩)\n\nابو الحسن ناصرالدوله\nسیمجوری\nابوا لحسن محمد پسر ابراهیم بن\nسیمجور بود و در زمان حکمر و ایی\n\nامیررشیدابوالفوارس عبدالملک بن نوح (٣٤٣-٣٥٠) بمقام سپهسالاری\nوحکومت خراسان نایل آمد حکومت وی ازسال ٣٤٥ تا ٣٤٩ دوام یافت\nبار دیگر بعد از عصیان ابومنصور محمد عبدالرزاق باین سمت خوانده\nشد و مامور دفع وی گردیدو پنج سال دیگر ( در زمان حکومت منصور\nبن نوح ٣٥٠ - ٣٦٦ ) با صفای نیت وحسن سلوک حکومت خراسان را\nاداره کرد . درزمان نوح ثانی چون با وزیری ابو الحسین عتبی اظهار\nمخالفت کرد از حکومت خراسان معزول شد. و چندی بعد به سرکوبی\nخلف در سیستان ماموریت یافت و ظاهراً این عقده بدست او کشا ده شد.\nمرتبهٔ آخر نیز مقام سپهسالاری یافت و تا هنگام مرگ در آن مقام باقی بود .\n\nابو علی سیمجور\nابو علی فرزند ابوالحسن محمد بعد از پدرش ارتقا\nمقام او را یافت و با فایق الخاصه مبادرت بجنگ\n\nکرد و سبب ضعف حکومت سامانیان گردید. باری هم با حریف سابق بر خلاف\nحکومت نوح ثانی (٣٦٦-٣٨٧) متفق کشته و از طرف ناصرالدوله سبکتگین\nسر کوبی شدند. عاقبت ابو علی بعد از يك سلسله کشمکش ها در سال ٣٨٧\nیا ٣٨٩ در قلعه گردبزجان سپرد.\n\nالپتگین\nالپتگین حاجب سالار مرد با نفوذ و صاحب قدرت در بار\nعبدالملك كه بعدها فتوحات درخشانی کرده و اساس حکومت بلند\nپایه ایرا گذاشت از سرداران با نام سامانیان است شرح حال مفصل این\nمردبز گ را به قسمت پنجم یعنی دورهٔ غزنویان حواله میدهیم ."}
{"book": "adl1198", "page": 306, "text": "(۲۷۰)\n\nابوصالح منصور منصور بن اسحاق از خانوادۀ سامانی و پسر عموی اسمعیل بعد از حکومت سیستان به ولایت ری منصوب\nشد و چند سالی این وظیفه را بدوش داشت.\nاین همان مردیست که رازی کتاب منصوری خود را بنام وی تألیف کرده\nاست. در زمان امارت نصر سر بطغیان برداشت و بدون اینکه کاری از پیش\nبرد بدرود حیات گفت.\nاحمد بن سهل احمد بن سهل بن هاشم بن کامگار از بزرگان\nو امرای محلی مرو بود که در زمان عمرولیث صفاری\nعلم طغیان برافراشته و در نتیجه بحبس افتاد مدتی در سیستان\nزندانی بود تا به نحوه اینکه در کتب تاریخ ذکر است\nرها مجال ذکر آنرا نداریم (۱) از آنجا فرار و نزد اسماعیل سامانی آمد.\nدر اینجا مقام و مرتبت عالی یافته گاهی بحیث مشاور و ندیم و وقتی هم به\nصفت نائب الحکومه در ولایات تابعه گذرانید تا اینکه بعد از فرونشاندن\nفتنه حسین المروردی و در وقتیکه حکومت خراسان با او داده شده بود یعنی\nدر سال ٣٠٦ بنای طغیان نهاده و بدست حمويه سپه سالار در سال ۳۰۷ گرفتار\nشده و در حبس جان داد. وی مردی ادب پرور و علم دوست بوده در پرورش\nعلما جد بلیغ داشت. ابوزید بلخی افتخار قرن چهارم خراسان از پرتو بخشش\nها و نوازشهای او فراغ خاطر و طمأنینۀ روحی پیدا کرده مرتبۀ علمی\nخود را بحد کمال رسانید.\nابوبکر چغانی ابو بكر بن مظفر بن محتاج چغانی مردی با حشمت\nو خداوند جاه و مال بود وی از سرداران نامداریست\nکه در تاریخ آل سامان مقام بزرگی دارد در روزگار امیر سعید نصر رتبه\n(۱) گردیزی ص ۲۱"}
{"book": "adl1198", "page": 307, "text": "(۲۷۱)\nسپه سالاری را طاهر أ بعد از حمویه بدست آورد. ابو بکر چغانی در دفع شورشها و\nسرکوبی متجاوزین و تعاقب ایشان زحمت های فراوان کشید و غالباً هم موفق\nمی بود تا اینکه در سال ۳۲۷ نسبت علالت مزاجش از کار برطرف و عوض او\nابو علی احمد پسر رشیدش بدان مقام برگزیده شد:\nابو علی چغانی\nابو علی احمد بن محمد از آل محتاج از بدو رویکار\nآمدن با دشمنان خارج از مرز خراسان شروع بدست\nو پنجه نرم کردن شد و توانست در مدت کوتاهی بلاد و ابهر زنجان قزوین و قم\nو کرج و همدان و دینور را فتح نماید و برای چند سال بیرق سامانی را\nدر آنجاها بلند داشته باشد.\nابو علی در سال سوم امارت نوح بن نصر (٣۳۱ - ٣٤٣) نسبت شکایات\nبعضی ها معزول شد اما وی ازین امر رنجیده و مدعی نوح گردید و ابراهیم\nبن اسماعیل را به مخالفت نوح برانگیخت بحدیکه توانست برای چندی نوح\nرا فرار دهد و ابراهیم را عوض او بر تخت پادشاهی بنشاند اما رابطهٔ ابو علی\nبا ابراهیم بزودی بهم خورده راه چغانیان پیش گرفت و با رویکار آمدن\nمجدد نوح چند بار دیگر با امیر وقت مصاف داد تا اینکه مهم بمصالحه\nانجامید و تا سال ٣٤٠ در چغانیان بحالت صلح بسر برد. باری نوح دوباره\nاو را به سپه سالاری اختیار کرد و در اثر اختلافی که رویداد دوباره معزولش\nکرد ابو علی این بار برکن الدوله دیلمی پناه بردو برای آخرین بار\nتلاش و کوشش خود را کرده و با ابو سعید جنگید اما کاری از پیش نبرد تا\nاینکه در و بای عمومی سال ٣٤٤ در ری وفات یافت جنازه او را به زاد گاهش\nچغانیان حمل کردند.\nابو منصور محمد\nمحمد بن عبد الرزاق یکی از کارداران دولت سامانی\nاست ابتدا حاکم طوس و نیشاپور بود در سالهای ٣٤٥ و ٣٥٠\nدو مرتبه به سپه سالاری کل ولایات خراسان نایل آمد. باری این مرد علیه"}
{"book": "adl1198", "page": 308, "text": "(۲۷۲)\n\nسامانیان داخل پیکار شد و در سال ۳۵۱ بدست یکی از غلامان قراتگین کشته شد.\nابو المنصور معمری به امر و اراده این شخص و كمك چندتن از دهقانان\nوجهان دیدگان در سال ٣٤٩ شاهنامه ایرا که بشاهنامه ابو منصوری معروف\nاست ترتیب داد.\n\nدانشمندان و شعرا\n\nابوزید بلخی ابوزید احمد بن سهل در قریه ای بنام شامستیان از پدريکه\nاصلاً سیستانی بوده و در بلخ سکونت اختیار کرده بود بد نیا آمد.\nدر اوائل جوانی سیر وسفر اختیار کرده و در طلب علم بیرون شد محضر علمای\nبزرگی را دریافت کرده و در نزدابی یوسف یعقوب بن اسحق کندی درس خواند\nو در فلسفه و نجوم وهيأت تسلط پیدا کرد ، در طب وعلوم دینی نیز استقصاء\nکامل یافت. آوازه دانش و فضل او در سر تا سر خراسان پیچید از قول ابن\nالندیم که میگوید « مردی معروف به « البلخی » که در بلاد مختلف میگشت\nاستادرازی در فلسفه بوده » معلوم میشود رازی از شاگردان ابوزید بوده است .\nابو زید پس از مراجعت بزاد گاه خود با کمال حرمت از جانب\nبزرگان و امراء استقبال شد گویندوی علاقه فراوان بوطن خویش نشان میدادو\nصلات هنگفتی را که از امیر احمد بن سهل بن هاشم و حسين\nبن على المروزى وصعلوك وابى على محمد بن احمد جیهانی میگرفت در\nآبا دی ملك خويش خرج میکرد، نوشته های فلسفی این حکیم و فیلسوف\nبزرگ رنگ و رونق ادبی داشته و کتب زیادی در رشته تحریر درآورده از\nآن جمله است (۱)\n\n(۱) معجم الادبا ص١٤١ - ١٥٢ چاپ مصر"}
{"book": "adl1198", "page": 309, "text": "(۲۷۳)\n\nکتاب اقسام العلوم .\nکتاب الشرایع و الادیان .\nکتاب کمال الدین .\nکتاب فضل صناعة الكتابة .\nکتاب مصالح الابدان و الانفس .\nکتاب اسماء الله تعالی و صفاته .\nکتاب صناعه الشعر .\nکتاب فضیلة علم الاخبار .\nکتاب الاسماء و الکنی و الالقاب .\nکتاب اسامی الاشیاء .\nکتاب النحو و التصريف .\nکتاب صورة و المصدر .\nکتاب رسالة حدود الفلسفه .\nکتاب ما يصح من احكام النجوم .\nکتاب الرد على عبدة الاوثان .\nکتاب فضيلة علوم الرياضيات .\nکتاب فى اقسام علوم الفلسفة .\nکتاب القرابين و الذبايح .\nکتاب عصمة الانبياء .\nکتاب نظم القرآن .\nکتاب قوارع القرآن .\nکتاب الفتاك و النساك ."}
{"book": "adl1198", "page": 310, "text": "(٢٧٤)\n\nكتاب الفوادر في فنون شتى .\nكتاب اجوبة ابى على بن محتاج .\nكتاب صفات الامم .\nكتاب صوره الاقاليم که در جغرافياس .\n\nابو سعيد احمد\nالسجزى\n(م٤١٤٠٠)\n\nمحمد بن محمد بن عبدالجليل و مکنی به ابو\nسعيدو موسوم به سجزی در قرن سوم در سیستان\nبدنيا آمد . دوره امارت ابا جعفر احمد را\nدرک کرده و با او ارتباط داشته است . رساله ای\nبنام « انقسام خط مستقيم ذى نهاية بنصفين » و « كتاب المدخل » را برای\nابا جعفر نوشته باید دانست که دانش پروری های ابا جعفر در پرورش\nاین شخصیت بزرگ بی تأثیر نبوده است . کتب و رسالاتی که به خامه\nاين عالم جيد نوشته شده واکثر آن هنوز هم در دست است از ينقرار میباشد :\n١- رسالة فى اخراج الخطوط فى الدواير الموضوعة من النقط المعطاة .\n٢- في عمل مثلث حادى الزوايا من خطين مستقيمين مختلفين\n٣- خواص لشكل المجسم الحادث من ادارة القطع الزايد والمكافى\n٤- كتاب فى مساحة الاكبر\n٥- تحصيل القوانين الهندسية المحدودة\n٦- رسالة في الجواب عن المسائل التي سئل فى حل اشكال المأء خوذة\nمن كتاب المأخوذات ارشمیدس\n٧- تحصيل القوانين\n٨- منتخب كتاب المواليد\n٩- كتاب الاختيار ( منتخب من كتاب الالوف )\n١٠- كتاب الدلايل في احكام النجوم\n١١- كتاب المعاني في احكام النجوم\n١٢- رايجات الكواكب\n١٣- الجامع الشاهي"}
{"book": "adl1198", "page": 311, "text": "(٢٧٥)\n\nابوسلیمان المنطقی ابوسلیمان محمد بن طاهر بن بهرام السجستانی از حکمای بزرگ قرن چهارم است\n\nوی از شاگردان ابوبشر متی بن یونس المنطقی النصرانی وابوذکریا یحیی بن عدی المنطقی النصرانی بود . از محضر این دو استاد معروف بهره وافی گرفته و در منطق وریاضی مرجع اصحاب گردید . منزل وی در بغداد میعادگاه حکما و منطقیین وریاضیین آن عهد بود نام ابوسلیمان را در فضل وحکمت خلفاء وابناء زمان بوعلی سینا و در ردیف ابوزید بلخی وابوعلی مسکویه میدانند . در تتمه صوان الحکمه ازوی چنین یاد شده «حکیم ابوسلیمان محمد بن طاهر بن بهرام سیستانی که کتاب صوان الحکمة را تصنیف کرده مردی حکیم بوده وتصنیف های زیادی در معقولات دارد. از جمله رسالة در اقتصاص طرق الفضایل ورسالة دیگر بنام المحرک الاول نوشته » ۱\n\nابن اصیبعه در کتاب عیون الانباء فی طبقات الاطباء اشعاری بدو نسبت داده واز جمله مؤلفات او این کتب ورسایل را نام می برد: مقالة فی مراتب قوی الانسان، کلام فی منطق، تعاليق حكميه : (۲) و غيره\n\nابوسلیمان بستی احمد بن محمد ابراهيم بن الخطاب الخطابی البستی از فقها ، ومحدثین بزرگ و دارای تالیفات نیکو است\n\nاز قبیل اعلام السنن در شرح بخاری شریف وغریب الحدیث ومعالم السنن در شرح ابی داؤد، کتاب شأن الدعاء وكتاب اصلاح غلط المحدثین وغیره (۳)\n\nابومحمد المروزی عبدالله بن مسلم بن قتیبة الدینوری از نحاة ولغت دانان بزرگ بوده کتب زیادی تالیف کرده که از آن جمله است کتاب مشهور المعارف وادب الكاتب وغريب القرآن\n\n(۱) بحث مقاله مرحوم قزوینی ص ۱۰۴ جز ۲ وتتمه صوان الحکمة ٤٥،٤٤\n(۲) طبقات الاطباء ص۳۲۱ ج ۱\n(۳) الفهرست ص۱۶۹"}
{"book": "adl1198", "page": 312, "text": "(۲۷۱)\n\nوغريب الحديث وعيون الاخبار ومشكل القرآن ومشكل الحديث وطبقات\nالشعراء والاشر به وغيره\n\nابوعبدالله محمد از بدری خراسانی بنام عمران در بغداد بسال ۲۹۷\nالمرزبانی بدنیا آمده باكمك استعداد عجیب خود مردی عالم و فاضل\nبار آمد و تالیفات زیادی از خود باقی گذاشت گویند\nاولین کسی است که اشعار یزید بن معاویه را در دیوانی گرد آورده و در\nسال ۳۲٤ وفات یافت.\n\nابوجعفر الخازن ابو جعفر الخراسانی ریاضی دان مشهور قرن\nالخراسانی(م۳٦٠) چهارم است صاحب تالیفات متعدد در علوم مخصوصاً\nریاضی و نجوم بوده . از تالیفات موجود او\nكتاب آلات العجيبة الرصديه تفسير مقالة دهم از کتاب الاصول اقلیدس .\n\nابوالعباس الرخسی ابو العباس احمد بن محمد السرخسی از منجمان و\n( م ٣٤٦) اطباء قرن چهارم است. کتابی بنام « المدخل الى\nعلم النجوم» در مقدمات علم ستاره شناسی دارد .\n\nابوالوفاء جوزجانی محمد بن محمد بن يحيى بن اسمعیل از پیشوایان حساب\nو هندسه بوده طریقهای اوی درین فن عالی بروی کار\nآورده وی منسوب بيك خانواده علمی بوده و تالیفات قیمت داری در جبر\nو مقابله نموده است از قبیل اقامة البرهان على الدوائر من الفلك تفسير كتاب\nابر خس تفسیر کتاب خوارزمی تفسیر کتاب دیو فنطس ما يحتاج اليه العمال\nوالكتاب من صناعة الحساب و غيره .\n\nابوحاتم بستی محمد بن حبان بن احمد از علمای بزرگ علوم\nدینی بوده و مخصوصاً در تصحیح اخبار رنج فراوان\nکشیده گویند محضر دو هزار نفر از مشایخ (۱) را درک کرده و از فیض\n\n(۱) ريحانة الادب ص"}
{"book": "adl1198", "page": 313, "text": "(۲۷۷)\n\nانفاس قدسی آنها موفق بتالیف کتابهای زیادی گردیده\nاز آن جمله :\n۱ - اتباع التابعين\n۲ - کتاب التابعين\n٣ - کتاب تباع التبع\n٤ - کتاب تبع الاتباع\nه - کتاب تبع الثقاة\n٦ - كتاب الجرح والتعديل\n۷ - كتاب روضة العقلاء نزهة الفضلاء\n۸ - کتاب الصحابه\n۹ - کتاب المعجم على المدن\nابو حاتم در دوم شوال سیصد و پنجاه و چار بدرود جهان گفت.\nمحمد بن عبدالرزاق ابو عبدالله محمد بن عبدالرزاق از شعرای عربی گوی\nالبيهقی بوده و ابیات اورا در پنج مجلد گردآورده بودند.\nخودش نیز کتابی بنام ناصر الدوله ابو الحسن\nسیمجوری نوشته که به کتاب الدارات موسوم ساخته بود .\nمحمد بن علی الكاتب: ابوالطيب محمد بن الكاتب از رجال بزرگ دینی\nو از دانشمندان عصر خود بوده گويند ابوا لفتح\nبستی این ابیات را در وصف وی سروده :\nمعاشر الناس از عوا ما ابو ح به اسماعكم انه من خير اقوالى\nمحمد و على ثم بعدهما محمد بن علی رکن آمالی\nابوبکر خوارزمی نیز از دوستان وی بوده و تصنیفی هم دربارۀ او درست\nکرده بوده."}
{"book": "adl1198", "page": 314, "text": "(۲۷۸)\n\nابو عبدالله محمد\nالمروزی\n\nمحمد بن احمد المروزی از مقدم فقهاء شافعی در مرو\nبوده و در انتشار فقه شافعی در مرو می پرداخته ، از\nحافظه قوی وفوق العاده او خرا سانیان داستانها\nمیگفته اند وفات او در سال ۳۱۸ اتفاق افتاده .\n\nابوعمر واحمد\n\nصاحب رسالاتی در حدیث بوده ارباب سیر و تاریخ از\nفصاحت او تعریف کرده اند اسم او را احمد بن\nمحمد بن معقل السرخسی ضبط میکنند وفاتش در سال ۳۵۲ اتفاق افتاده .\n\nابوالقاسم الكعبي\n\nصاحب کتاب مفاخر خراسان است که اغلب مؤرخین\nو تذکره نگاران از کتاب او مطالبی نقل نموده اند\nاسم او عبدالله بن احمد بن محمود است .\n\nامام ابوالحسن\nمحمد\n\nابوالحسن محمد بن شعیب بن ابراهیم از اجله\nعلمای حدیث و از مفتیان مذهب شافعی بود، نزد\nابو الفضل بلعمی وزیر تقرب تمام داشت و هر چند\nبوی مسند قضای شهرهای بزرگ را میدادند اختیار نمیکرد، امام در ٣٤٤\nوفات یافت پسر او شعیب بن محمد که در سال ۳۱۰ تولد یافته بود بعد\nاز پدر مقام بزرگ علمی یافته و شاگردانی مانند ابو اسحق ثعلبی در حلقه\nدرس او تلمذ کرده اند .\n\nابن ابی الازهر\n\nابوبكر محمد بن احمد بن مزید النحوی الاخباری\nفوشنجی الاصل صاحب تألیفات زیر است: کتاب اخبار\nقدما البلغاء ، کتاب اخبار المجانین ، اخبار الهرج و المرج که در باره وقایع\nالمستعین بالله ومعتز عباسی نوشته است ."}
{"book": "adl1198", "page": 315, "text": "(۲۷۹)\n\nابو عبدالله خوارزمی\n\nمحمد بن احمد بن یوسف کاتب مؤلف کتاب مفاتیح\nالعلوم است. این کتاب حاوی دو مقاله است اولی\n\nدر شش باب: فقه، کلام، نحو، کتاب، عروض و اخبار. دومی در نه باب\nمنطق، فلسفه، طب، اعداد، هندسه، نجوم، موسیقی، حیل، کیمیا.\nدر سال ۳۸۷ در گذشته.\n\nابوبکر خوارزمی\n\nمحمد بن عباس کاتب، شاعر، ادیب و لغوی و معروف\nبه ابوبکر خوارزمی و خواهرزاده محمد بن جریر\n\nطبری در نحو و لغت و شعر و ادبیات و فنون ادب علامه عصر و یگانه نابغه روزگار\nو در هر دیار به کثرت حفظ اشعار در غایت اشتهار و در میان افاضل\nزمان مشار بالبنان میباشد. مادری طبرستانی داشته تالیفات وی از اینقرار است\nدیوان شعر، رسایل، مفید العلوم و مبید الهموم. ابوبکر خوارزمی\nدر سال ۳۸۳ وفات یافته.\n\nهیأت علمی مترجمین\nتفسیر طبری\n\nابو صالح منصور بن نوح (۳۵۰ - ۳۶۶) عده ای\nاز علما را احضار کرده و دستور داد تا جامع\nالبیان تفسیر القرآن تالیف محمد بن جریر\n\nالطبری را به فارسی دری برگردانند. در مقدمه آن ترجمه از اشخاص\nزیر اسم برده شده: از شهر بخارا فقیه ابوبکر بن احمد بن حامد و از سیستان\nخلیل بن احمد السجستانی از بلخ ابوجعفر بن محمد بن علی و از باب الهند\nفقیه الحسن بن علی مندوسی و ابو الجهم خالد بن هانی المتفقه و شرح\nآن مقدمه چنین است: (۱)\nو این کتاب تفسیر بزرگست از روایت محمد بن جریر الطبری رحمة الله\nعلیه ترجمه کرده بزبان پارسی دری راه راست، و این کتاب را بیاوردند\nاز بغداد چهل مصحف بود نبشته بزبان تازی و اسنادهای دراز بود،\n\n(۱) بیست مقاله قزوینی ص ۳۰، چ بمبئی"}
{"book": "adl1198", "page": 316, "text": "(٢٨٠)\n\nو بیاوردند سوی امیر سید مظفر ابو صالح منصور بن نوح بن نصر بن احمد\nبن اسماعیل رحمة الله علیهم اجمعین ، سپس دشخوار آمد بروی خواندن\nاین کتاب و عبارت کردن آن بزبان تازی و چنان خواست که در این\nرا ترجمه کنند بزبان پارسی پس علمای ماوراء النهر را گرد کرد و این از\nایشان فتوی کرد کی روا باشد کی این کتاب را بزبان پارسی گردانیم؟\nگفتند روا با شد خواندن و انوشتن تفسیر قرآن بپارسی مر آن کسی را\nکه او تازی نداند از قول خدای عزو جل که گفت : ما ارسلنا من رسول الا\nبلسان قومه . ،\nابو منصور محمد\nهروی (م-۳۷۰)\nمحمد بن احمد الازهری هروی مؤلف كتاب التهذيب\nدر لغت عرب میباشد که در فراهم آوردن آن رنج\nفراوان دیده و زحمت سفر عراق وجزيرة العرب\nرا بر خود هموار ساخته و مدتی هم در اسارت قرامطه در عربستان بسر برد.\nاو را یکی از بزرگترین علمای ادب تازی در قرن چهارم میدانند .\nاسمعیل فا رابی\n(م ۳۹۸)\nاو نیز مانند همو طن خود هر وی به جمع لغت\nعرب از میان قبایل مختلف عرب پرداخت .\nو در نتیجه كتاب الصحاح اللغة را تأليف كرد\nکتاب وی از گنجینه های ذیقیمت لغت عرب بشمار میرود .\nابوعمر زوزنی\n(م ٣٧٤)\nتألیف نموده است .\nمؤلف حدود العالم\nاو نیز از خراسانیان علم دوست است و در رشتهٔ\nعربیت گام زده و در لغت و نحو وتصريف احاطه\nکامل یافته و نتیجه شرح معلقات سبع را\nكتاب معتبری در جغرافیا بسال ۳۷۲ به نام\nابی الحرث محمد بن احمد فریغون نوشته این"}
{"book": "adl1198", "page": 317, "text": "(۲۸۱)\n\nابی الحارث از امرای تابع سامانیان است که معاصر ابوالقاسم نوح بن\nمنصور بوده و حاکم جوزجانان بوده ظاهراً بر می آید که مؤلف نیز\nاز خاک ادب پرور جوزجانان (میمنه تا سرپل امروزی) خراسان بوده .\n\nبه عقیده(Gurter Flugel)مؤلف فهرست نسخ عربی ابو منصور موفق\nو فارسی و ترکی کتابخانه دولتی ویانا (۱) این\nبن علی هروی\nحکیم هروی در زمان منصور بن نوح (٣٥٠-٣٦٥)\nزندگی میکرد از طرز زندگی او هیچ اطلاعی در دست نیست یگانه\nچیزیکه اورا برای ما معرفی میدارد کتاب الابنيه عن حقایق الادویه است\nکه بنا به عقیده بعضی مستشرقین بنام منصور بن نوح سامانی نوشته ،\nدستاویزیکه مدعیان فوق دارند این جمله مؤلف است «... تا آن هنگام که\nحاصل آمدم حضرة عالی مولانا الاميرالمسدد المويدالمنصورادام الله علوه...»\nمؤلف نام همه داروهائی که تا آن هنگام میشناختند در کتاب آورده\nسبك تحریر او بسیار ساده و روان و از نثرهای دوره سامانی است ، اينك مختصری\nاز نمونه نبشته حکیم در اینجا نقل میشود «...حکیمان روم میگویند که بعضی دارو\nیا غذا گرمست اندر درجه ی اول و خنکست اندر درجه ی دوم واندرین\nایشان بغلط افتاده اند و حکیمان هند بر صوابند و من راه حکیمان هند\nگرفته ام از آن جهت که دارو آنجا بیشترست و عقاقیر آنجا نیز نرو خوشتر\nو همت آن مردمان باستقصاء اندر حکمت بالغ ترست ، و دیگر هرچ\nاندرین شش اقلیم یابند از دارو و از غذا همه به آن يك اقليم موجود\nاست جز سه چیز و آن سه چیز را بدل بیجا بست از آن نیکوتر بفعل\nو قوت از آن نافع تر ، از آن سه یکی گل مختومست و بدل آن گل کمکان\nاست ، دوم روغن بلسانست و بدل وی روغن کافیست ، سیم عودالقلبت است\nوبدل او سنك بخارس است . . . » (۲)\n\n(۱) سبك شناسی ج ٢ ص ۲۷۰ - ٢٦٠\n(۲) سبك شناسی ج ٢ ص ۲۷۰ - ٢٦٠"}
{"book": "adl1198", "page": 318, "text": "(۲۸۲)\n\nابو الموید بلخی مورخ و نویسنده مشهور و شاعر توانای این دوره\nاست که در قرن چهارم نیز بسته شهرت وی\nبیشتر از لحاظ تالیفات قیمت داری است که برشتهٔ تحریر آورده.\nابوالموید در اثر تشویق شاهان سامانی به نوشتن داستانهای پهلوانی و\nاخبار جهاندا ران آریایی قدیم شروع کرد و شاهنامهٔ مفصل گرد آورد\n[در آغاز کتاب تصریح شدم که مولف آنرا بنام ابو القاسم نوح بن\nمنصور نوشته(۱) ] که آنرا شاهنامه بزرگ خوانده اند از مولفات نثری او\nعلاوه بر شاهنامه، گرشاسبنامه و عجایب البلدان را میدانند(۲) مولف تاریخ\nسیستان در چند جا از ابوالموید و تالیفات او یاد کرده و جسته جسته\nاخباریرا از آنها نقل میکند مثلا در صفحهٔ ١٤ آن کتاب روایتی از عجایب\nبدینگونه دیده میشود« بوالموید بلخی و بشر مقسم اندر کتاب عجایب برو\nبحر گویند که اندر سیستان عجا یبهای بو دست که به هیچ جای چنان نیست .\nیکی آنست که یکی چشمه از فراه از کوه همی برآمد و بهوا اندر دوازده\nفرسنگ همی شد و آنجا بیکی شارستان همی فرود آمد و باو از شارستان\nهمی بیرون شد و چهار فرسنگ کشت زار آن بود و اکنون هر دو\nجایگاه پدیدار است ، آنجا که چشمه می برآمد ، وشارستان و کشت\nزار، آن چشمه را افراسیاب پس از آنکه بسیار جهد کرد و لیارست بست\nتا دو کود ک خرد تدبیر آن بساختند چون تمام شد هر دورا بکشت و\nدخمهٔ ایشان اکنون برابر آن چشمهٔ بسته پیدا است.»\nاز آثار نظمی ابوالموید منظومهٔ یوسف و زلیخا را می شمارند ودلیل\nبراین مدعا تذکاری است که در مقدمهٔ بعضی از نسخ یوسف وزلیخا از او\nبعمل آمده :\n(۱) سبک شناسی ص ١٦ ج ٢\n(۲) » » ص ١٨ ج ٢"}
{"book": "adl1198", "page": 319, "text": "(۲۸۳)\n\nیکی بو المؤید که از بلخ بود بدانش همی خویشتن را ستود \nنخست او بدین در سخن یافتست بگفتست چون بانک در یافتست\n\nنمونه کلام او که در تذکره ها و کتب لغت ثبت شده :\n\nامیدی که نشناسی از آفتاب چو با آفتابش کنی مقترن \nچنان تابد از جام کویی که هست عقیق یمن در سهیل یمن\n\n...\n\nصفرای مرا سود ندارد ملکا در دبر من کچا شناسد ملکا \nسو گند خورم بهر چه هستم ملکا کز عشق تو بگداخته ام چون کلکا \n\nمسعودی مروزی بناء به شهادت مطهر بن طاهر المقدسی در کتاب المبدا \nو التاريخ وثعالبی در كتاب غرر اخبار الملوك الفرس (۱) \nمسعودی یکی از شعرای داستان سرای خراسان است وی به نظم روایات تاریخی \nوحماسی پرداخته و شاهنامه ای پدید آورده بوده که مورد استقبال خراسانیان \nوطن پرست قرار گرفته بوده از زندگانی مسعودی اطلاع دقیق در دست نیست. اما از \nروی ابیات قلیلی که از وی باقیمانده میتوان حدس زد که شاعر در اواخر قرن \nدوم و اوایل قرن سوم میزیسته این نکته از عدم انسجام و استعمال الفاظ خشن \nشاعر بخوبی پیدا ست . از منظومه ایکه مقدسی ذکر کرده این است : \n\nنخستن کیومرث آمد بشاهی گرفتن بگیتی درون پیش گاهی \nچوسی سالی به گیتی پادشاه بود کو فرهاش بهر جایی روا بود\n\n(۱) باستناد سبك شناسی ص٤ج٢"}
{"book": "adl1198", "page": 320, "text": "(٢٨٤)\n\nرودکی با ظهو ر رودکی در اوایل قرن چها رم ستاره در خشانی در آسمان ادب طلوع کرد. این گویندهٔ بزرگوار دورهٔ آل سامان با سخنان آبدار و پر لطف خود جهانی را پر آوازه کرده صیت شهرت و عظمتش در فراخنای وسیعیکه بنام خراسان یاد میشد پیچیده بود. علاقه سامان هرچند از لحاظ مملکت داری و جهانبانی کار نامه های درخشانی دارند که تاریخ آنرا از یاد نخواهد برد معهذا باید ایقان داشته باشیم که که يك حصه بزرگ شهرت آن خانواده کریم با نام رودکی در خاطره ها جایگزین گشته.\nابوعبدالله (١) جعفر بن محمد بن حکیم رودکی در اواسط قرن سوم در قریه پنج رودك بدنیا آمده از خرد سالی ذکی و تیز فهم بوده و از هشت سالگی بگفتن شعر پرداخته (٢) و ضمنا در موسیقی هم دستی پیدا کرد.\nدیری نگذشت که بواسطه این دو هنر محبوب در دلهای مردم راه یافته و بلند آوازه گردید و کاوش تا حدی بالا گرفت که در زمره ندیمان پادشاه درآمد. رودکی را برای تجلیل از مقام منیعش سلطان شاعران و مقدم همه شاعران توصیف کرده اند. باید دانست که تا آغاز قرن چهارم شاعری همپایه وی در خراسان ظهور نکرده بود و بعد از آن هم هر قدر سخنور پدید آمد رودکی را پیشرو خود دید و به تبعیت او گرایید. خوشبختانه شاعر ما به آستان مرحمت شاهی مانند نصر بن احمد که شیفته و دلداده فرهنگ و ادب بود راه یافت. هنرنمایی های شاعر در موسیقی و شعر تا حدی بر شاه تاثیر کرد که او را در جمله ندمای خود پذیرفت. عنایت های مخصوص وزیر ادب پرور (ابوالفضل بلعمی) نیز در پرورش و انکشاف هنر شاعر بی تاثیر نبود. این وزیر نامی و معروف عقیده داشت که رودکی را در عرب و عجم نظیری نیست.\n\n(١) يك عده از تذکره نگاران ابوالحسن هم نوشته اند.\n(٢) لباب الالباب عوفی ج ٢ ص ٦-٧"}
{"book": "adl1198", "page": 321, "text": "(٢٨٥)\n\nابو جعفر احمد بن محمد بن خلف امیر سیستان نیز با رودکی میانه ای\nداشته و در برابر يك قصیده هدیه چهل هزار درم بدو ارزانی\nداشت در پر تو عنایت شاه و وزیر و امیر شاعر زندگی بسیار مرفه\nو بلند بالائی داشته و توانسته با سعة عیش و اطمینان خاطر به انشاد\nاشعار بشکل قصیده و غزل و رباعی و مثنوی و غیره که بعضی آنرا خودش بمیان\nآورده بپردازد. اندازه ابیات او را صد هزار و بعضاً هم ۱۳۰۰۰۰۰ بیت میدانند.\nجوانی رودکی با وجد و سرور زاید الوصفی میگذرد و شاعر پیوسته اشعار\nنغز و غزلهای تر و نشاط آور می سراید. ضمن سخنگوئی از عشق و درد و می و ساقی\nبر حسب وظیفه ایکه از جانب شاه و وزیر گرانمایه اش برودکی سپرده شده\nبود کلیله و دمنه یا حکایت بیدپای هندی را برشته نظم در می کشید.\nزندگانی آمیخته با تنعم و آسایش خاطر، شاعر استاد را موقع\nداد تا در اقسام مختلف شعر قریحه آزمایی کند و چنان پخته و متین\nسخن گوید که مورد اقبال معاصران و سرمشق آیندگان گردد.\nموضوع اشعار رودکی عبارت از مدح، هجو، هزل، رثا، و غیره است\nوصف قابل بیان در سبك وی همانا تعریف از طبیعت بوضع محسوس آنست\nمتاسفانه حصه معتنا به اشعار رودکی از میان رفته و قلیلی که باقیست\nمعرف روح آزاده و سبك عالی او میباشد.\nرودکی در آخر عمر نابینا گشته و در سال ۳۲۹ رخت از جهان بربست\nاز اشعار او ست :\nزمانه پندی آزادوار داد مرا\nزمانه را چو نکو بنگری همه پند است\nبروز نيك كسان گفت تا تو غم نخوری\nبسا کسا که بروز تو آرزومند است\n* * *\nنگارینا شنیدستم که گاه محنت و راحت\nسه پیراهن سلب بوده است یوسف را بعمر اندر\nیکی از کید شد پر خون دوم شد چاك از تهمت\nسوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر"}
{"book": "adl1198", "page": 322, "text": "(٢٨٦)\n\nرحم ماند بدان اول دلم ماند بدان ثانی\nنصيب من شود در وصل آن پیراهن دیگر\n\nشاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد\nز آمده تنگدل نباید بود وز گذشته نکرد باید یاد\nمن و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماه روی حور نژاد\nنیکبخت آن کسی که داد و بخورد شور بخت آنکه او نخورد و نداد\nباد و ابرست این جهان افسوس باده پیش آر هر چه بادا باد\nابو الحسن شهید بلخی از حکمای بزرگ و متکلمین نامی وشاعر استاد\nعصر رودکی بکی ابوالحسن بن حسین جهودانکی\nاست. وی از بدری عالم در نیمه دوم سده سوم هجری در بلخ بدنیا آمد از\nزندگی خصوصی شهید اطلاع مبسوطی در دست نیست همینقدر فهمیده می شود که\nدر تحصیل علوم صاحب استعداد ارقی بوده و شاید رعیت پدر عالی مقامش در\nطریق علم او را راهنما شده باشد . علاوتاً ارتباط (۱) شهید با هموطن\nبزرگوارش ابوزید احمد بن سهل عالم معروف آندوره خالی از تا ثیر نبوده.\nشهید با رودکی استاد مسلم شعر و ادب آنزمان نیز دوستی\nو ارتباط داشته ومورد ستایش و اعتقاد او بوده است چنانچه\nرودکی ابیاتی در وصف او پرداخته و مرثیه یی مانندی در وفاتش\nانشاد کرده است .\nمناظرات شهید با رازی فیلسوف و طبیب مشهور آن عهد زبانزد عموم نویسندگان\nتاریخ است گویند که شهید در مساله علم الهی ، معاد، سکون و حرکت\nو لذت تقریضی بر رازی نوشته بوده . نظریۀ شهید در بارهٔ لذت چنین نقل شده:\nنخستین فضیلت لذات نفسانی بر لذات جسمانی دوام و اتصال آنهاست\nزیرا لذات نفس در نتیجه مسرتی که او با وجود مطلوب خود مانند حکمت\n\n(۱) معجم الادبا . ص ٦٨ ج ٣"}
{"book": "adl1198", "page": 323, "text": "(٢٨٧)\n\nوعلم بدست می آرد و به سبب ایقانی که بفضیلت آن بر امور دیگر دارد\nدايم و متصل است و سیری نمیشود و انقطاع نمیپذیرد. اما لذت بدن بستگی\nبوجود قوت حاسه دارد و به همین سبب منقضی و زایل است و بسرعت تبدل\nو استحاله می پذیرد. دومین فضیلت لذت نفسانی بر لذت جسمانی وجود\nنهایت و غایت برای آنست بدین معنی که چون نفس در تکاپوی وصول\nبه مطلوب خود برآمد همینکه بدان رسید سعی او پایان می پذیرد و عملش\nبه انجام میرسد و از شغل خود فراغت حاصل میکند اما بدن هر گاه آرزوی\nمحسوس خود را یافت از ان بهره بر میگیرد و باز صاحب او بحالتی که بود\nباز میگردد از اینروی حرکت آن دایم و حاجت آن همیشگی است.\nسومین وجه برتری لذت نفسانی بر جسمانی قوت و ازدیاد آنست\nزیرا نفس چون بر فضیلتی از فضایل دست یافت و یا لذتی از لذات نفسانی\nرا حاصل کرد بوسیله آن نیرومندتر میگردد و بر آن میشود که برنظیر\nآن دست یابد و لذتی را که بالاتر از آنست بر آن بیفزاید اما بدن\nچون بلذت محسوسی رسید بر قوت خویش میافزاید تا بنظیر آن برسد\nلیکن آنچه بدان میرسد برتر از لذت نخستین نیست بلکه در جنس\nضعیف ترویست تر است. فضیلت چهارم لذت نفسانی کمال آنست یعنی\nهرچه نفس بیشتر بلذات خود نایل شود بیشتر بکمال طبع انسانی نزديك\nمیگردد ولی بدن هرچه بیشتر در لذت جسمانی متغمر و منهمك شود بر قوت\nبهیمی که در انسان موجود است بیشتر افزوده میگردد و او را از کمال طبع\nانسانی و شرایط آدمیت دورتر میسازد » (۱)\nشهید همچنانکه در نزد همه معاصران مقام و منزلتی شایسته داشت\nگویندگان بعد ازوی نیز او را ستایش کرده و در ردیف رودکی قرار\nداده اند . از طرز تعریفی که شعرای ما بعد از شعر شهید کرده اند\nمعلوم میشود که غزلهای شهید مورد دلچسپی مردم واقع شده و از آن\n\n(١) تاریخ ادبیات در ایران ص ٣٥٤ - ٣٥٥"}
{"book": "adl1198", "page": 324, "text": "(٢٨٨)\n\nاقبال نيك كرده اند. خاقانی شاعر شروان چنین میگوید : \nگرچه بدست پیش از این در عرب و عجم روان\nشعر شهید ور ود كی نظم لبيد و بحترى\nشهید همچنانيكه درزبان دری غزلهای تر می سرود قدرت گویایی در زبان\nعرب نیز داشت و اشعاری ازوی نقل كرده اند. فرخی سیستانی از حسن خط\nشهید تعریف كرده:\nخط نویسد كه بشناسند از خط شهید شعر گوید كه بشناسند از شعر جرير\nابن الندیم شهید راصاحب تالیفاتی میداند (١)\nشهید امیر نصر بن احمد و ابو عبد الله محمد بن احمد جیهانی وزیر را مدح\nگفته و باری هم در چغانیان بخدمت ابو علی محتاج از سرداران لشکری\nسامانیان رسیده وفات وی در سال ٣٢٥ اتفاق افتاد وابن مرثیه را رو د كی\nدر باره اش گفت : \nكاروان شهید رفت از پیش زان ما رفته گیر ومی اندیش\nازشمار دو چشم يك تن كم و زشمار خرد هزاران بيش\nنمونه اشعار شهید:\nدانش و خواسته است نرگس و گل كه بيك جای نشكفند بهم\nهر كرا دانش است خواسته نیست وانكه راخواسته است دانش كم\n\nدانشا چون دریغم آیی از آنك بی بهایی و لیك از تو بها ست\nبا ادب را ادب سپاه بس است بی ادب باهزار كس تنها ست\nبیتو از خواسته مبادم گنج همچنین زارو ار با تو رواست\n\nدر دا كه ازین زمانۀ غم پرورد حيفا كه درین بادیۀ عمر نورد\nهر روز فراق دوستی باید دید هر لحظه و داع همدمی باید كرد\n(١) الفهرست ص ٤١٨"}
{"book": "adl1198", "page": 325, "text": "(۲۸۹)\n\nمرا بجان تو سو گند و صعب سوگندی که هر گز از تو نگردم نه بشنوم پندی\nدهند پندم من هیچ پند نپذیرم که پند سود ندارد بجای سوگندی\nشنیده ام که بهشت آنکسی تواند یافت که آرزو بر رساند بارز و مندی\nهزار كبلك ندارد دلی یکی شاهین هزار بنده ندارد دل خداوندی\nترا اگر ملک چینیان بدیدی روی نماز بردی و دینار بر پرا کندی\nترا اگر ملک هندوان بدیدی موی سجود کردی و بتخانه هاش بر کندی\nبمنجنیق عذاب اندرم چرا براهیم با آتش حسرتم فگند خواهندی\nترا سلامت بادای گل بهار و بهشت که سوی قبله رویت نماز خوانندی\nاولین بانوی سخن سرا در ادب دری است که شهرت\nرابعه بلخی\nآفاقی دارد در سرودن اشعار نغز و لطیف نسبت به\nبسا از مردان روزگار پیشی جسته، کلامش در حد اعتدال و خالی از هر\nگونه حشو و زاید است. تشبیهات عالی و نزدیک بفهم دارد. شاعره ما غنچه\nهای معنی را با به کار بستن گلبرگ های تر و تازه لفظ چنان آراسته که\nخواننده را مست و مدهوش می سازد. جامی در نفحات الانس خویش با ستناد\nابوسعید ابوالخیر اورا از زنان زاهد و صوفی خوانده میگوید دختر کعب\nعاشق بود بر غلامی اما عشق او از قبیل عشق های مجازی نبود (ص ٥٦٤)\nگویند رابعه قزداری بلخی در ادب عرب نیز چیره بود ه و شعر میسروده. اینك\nچند شعر نغز او را برای نمایاندن قوت کلامش در اینجا اختیار میکنیم:\n\nفشاند از سوسن و گل سیم و زر باد زهی با دی که رحمت باد بر باد\nبداد از نقش آذر صد نشان آب نمود از سحر ما نی صد ا ثر باد\nمثال چشم آدم شد مگر ابر دلیل لطف عیسی شد مگر باد\nکه در بارید هر دم در چمن ابر که جان افزود خوش خوش در شجر باد\nاگر دیوانه ابر آمد چرابس کند عر شه سبوحی جام زر باد\nگل خوشبوی نرگسم آرود رشک از این غماز صبح پرده در باد\nبرای چشم هر نا اهل گویی عروس باغ را شد جلوه گر باد"}
{"book": "adl1198", "page": 326, "text": "(۲۹۰)\nعجب چون صبح خوشتر میبرد خواب؟ چرا افکند گل را در سحر باد\n* * *\nز بس گل که در باغ ماوی گرفت چمن رنگ ارتنگ ما نی گرفت\nمگر چشم مجنون با بر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت\nهمی ماند اندر عقیقین قد ح سرشکی که در لاله ماوی گرفت\nسر نرگس تازه از زر و سیم نشان سر تاج کسری گرفت\nچو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین تر سی گرفت\n* * *\nمرا بعشق همی محتمل کنی بحیل چه حجت آری پیش خدای عزوجل\nبعشقت اندر عاصی همی نیارم شد بدینم اندر طاعی همی شوم به ثل\nنعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست که بی تو شکر زهر ست و با تو زهر عسل\nبروی نیکو تکیه مکن که تا یکچند بخیل اندریشنان کنند نجم زحل\nهر آینه نه دروغست آنچه گفت حکیم فمن تکبر یو ما فبعد عز ذل\n* * *\nکاشك تنم با زیا فتی خبر دل کا شل د لم باز یافتی خبر تن\nكاشك من از تو برستمی بسلامت ای فسوها کجا تو ا نم و متن\nاین شاعر را همپایه شهید میدانند اما از طرز بیان فرا لاوی\nرود کی معلوم می شود که در مرثیه یا بالا تر از شهید\nو بالا تر از دیگران قرار داشته. گفته رود کی در باره او چنین است\nشاعر شهید و شهره فرا لاوی وین دیگران به جمله همه راوی\nنمونه کلام فرا لاوی:\nجودی چنان رفیع ارکان عصیان چنان شگرف ما به\nاز گریه و آه آتشینم گاهی پره است و گاه یا به\nابو شعیب صالح بن محمد هروی از شعرای متقدم آل ابو شعیب هروی\nسامان است گویند زمان رود کی را در یافته وی در\nاشعار خود تشبیهات زیا د بکار می برده ازوست:\n*"}
{"book": "adl1198", "page": 327, "text": "(۲۹۱)\n\nدوزخی کیشی بهشتی روی وقد\nسلسله جعدی بنفشه عارضی\nلب چنان کز خامه نقاش چین\nگر ببخشد حسن خود بر زنگیان\nبیغی آن تارك ابر يشمين\nاز فرو سو گنج و از بر سو بهشت\n\nآهو چشمی حلقه زلفی لاله خد\nکشی سیاوش اندوو پرو یز جد\nبر چکد از سیم بر شنگرف مد\nترک را بيشك ز رنگ آيد حسد\nبسته بر تارك زا بريشم عقد\nسوزنی سیمین میان هر دو حد\n\nبوشکور بلخی\n\nاز شعرای متفکر این دوره است . اسم او را هیچ\nکدام از تذکره نگاران ثبت نکرده اند اما\nکنیه او را باتفاق بوشکور نوشته اند. مولد او مسلماً بلخ است همه او را بدان\nشهر نسبت داده اند. بوشکور منظومات خود را بیشتر در قالب مثنوی\nپرداخته و در بحور مختلف سخن گفته . از ساخته های او یکی آفرین\nنامه است که ظاهراً به سال ۳۳۳ شروع و در سال ٣٣٦ تمام کرده\nبعضی ابیات پراگنده را که معلوم میشود جزیی از قطعات و قصاید\nاست ؛ باو نسبت میدهند .\nاز مثنوی آفرین نامه ابیات زیر اختیار می شود، طرز فکر آن\nگوینده حکیم مشرب از لابلای آن آشکار است :\n\nخرد مند گوید خرد پادشاست\nخرد را تن آدمی لشکر است\nکسی کو بدا نیش برد روز گار\nجهان را بدانش توان یافتن\n\nکه بر خاص و بر عام فرما نر واست\nهمه شهوت و آرزو چاکر است\nنه او بازماند نه آموزگار\nبدانش توان رشتن و بافتن\n\n***\n\nسخن گرچه باشد گرانمایه تر\nسخن كز دهان بزرگان رود\nنگین بدخشی برانگشتری\nاز انگشت شاهان سفالین نگین\n\nفرومایه گردد ز کم پایه تر\nچو نیکی بود داستانی بود\nز کمتر بـأمتر خرد مشتری\nبدخشانی آید بچشم کهین"}
{"book": "adl1198", "page": 328, "text": "(۲۹۲)\n\nسخن کا ندر و سود نه جز زیان نباید که رانده شود بر زبان\nشنیدم که باشد زبان سخن چو الماس بران و تیغ کهن\nسخن بی گنه منبر و دار را ز سوراخ بیرون کشد مار را\nسخن زهر و پادزهر و گرمست و سرد سخن تلخ و شیرین و در مان و درد\nسخن کز دهان نامها یون جهد چو ماریست کز خانه بیرون جهد\nنگه دار خود را ازو چون سزد که از دیمك تر راسبك تر گزد\n\n***\n\nبدشمن برت استواری مباد که دشمن درختی است تلخ از نهاد\nدرختی که تلخش بود گو هرا اگر چرب و شرین دهی مر ورا\nهمان میوهٔ تلخت آرد پدید از و چرب و شرین نخواهی مزید\nز دشمن گر ایدونكه یابی شکر گمان بر که زهر ست هرگز مخور\n\n***\n\nاز قطعات پراگندهٔ منسوب به بوشکور :\nاز دور بدیدار تو اندر ننگر ستم مجروح شد آن چهرهٔ پر حسن ملاحت\nاز غمزه تو خسته شد آزرده دل من وین حلم قضا نیست جراحت به جراحت\n\n***\n\nجان را سه گفت هر کس وزی من یکیست جان\nورجان کسست باز چه بر سر نهد روان\nجان و روان یکیست بنزدیك فیلسوف\nورچه زراه دو آید روان و جان\n\nمعروفی بلخی اسمش محمد بن حسن و کنیه اش ابو عبد الله\nمتخلص به معروفی از شعرای دورهٔ ابو الفوارس ،\nامیر رشید عبدالملك بن نوح (٣٤٣- ٣٥٠) بوده و او را مدح گفته . از\nزندگانی او اطلاع درستی در دست نیست. تغزلات غنائی دل انگیز سروده .\nاينك نمونه كلام او :"}
{"book": "adl1198", "page": 329, "text": "(٢٩٣)\n\nدوست با قامت چون سرو بمن بر بگذشت\nتازه گشتم چو گل و تازه شد آن مهر قدیم\n* * *\nاین دل مسکین من اسیر هواشد\nبیش هزاران هزار گونه بلا شد\nجادو کی بند کرد وحیلت برما\nبندش برما برفت وحیله رواشد\nحكم قضا بود و این قضا دلم بر\nمحکم از آن شد که بار قضا شد\nهرچه بگویم زمن نگر که نگیری\nعقل جدا شد زمن که یار جدا شد\nابو العباس رنجنی اسمش فضل و کنيه اش ابو العباس ومنسوب به\nرنجن است وی از شعرای دوره نصر بن احمد\n(٣٠١- ٣٣١) بوده و در مرگ امیر نصر مر ثیتی بغایت متین و استا دانه\nدارد که مورد پسند فرخی سیستانی قرار گرفته و د و سه بیت آنرا تضمین\nکرده است . از اینقرار :\n\n* * * * *\nسخت خوب آید این دوبيت مرا که شنیدم ز شاعر استاد\n«ياد شاهی گذشت پاك نژاد ياد شاهی نشست فرخ زاد»\n«زان گذشته جهانیان غمگین زین نشسته جهانیان دلشاد»\nابوزراعه معمری از شعرا نیست که مسقفاً بعد از رود کی بـمـیـدان\nآمده . این همان گوینده است که خردرا همپایه\nرود کی دانسته والحق سخنان نغزدارد . از اشعار اوست :"}
{"book": "adl1198", "page": 330, "text": "(٢٩٤)\n\nهر آنکسي که نباشد زاخترش اقبال\nشجاعتش همه دیوانگی فصاحت حشو\n\nبود همه هنر او بخلق نا مقبول\nسخا گزاف و کریمی فساد و فضل فضول\n\n***\n\nجهان شناخته گشتم بروز گار دراز\nندیدم از پس دین هیچ بهتر از هستی\n\nنیاز و ناز بدیدم در این نشیب و فراز\nچنانکه نیست پس از کافری بترز نیاز\n\nابوعبدالله محمد بن صالح مروزی از شعرای مقدم\nو لوالجی آل سامان است که مورد تمجید تذکره نویسان\nو بعضا شعرای دیگر قرار گرفته .\nبعضی او را همان لوالجی که منوچهری در این بیت یاد کرده دانسته اند.\nاز حکیمان خراسان کوشهید و رودکی\nبو شکور بلخی و بوالفتح بستی هکذی\nبوالعلا و بوالعباس و بوسليك و بوالعثل\nآنکه آمد از لوایج آنکه آمد از هری\nاز اشعار نغز و لطیف اوست:\nسیم دندانك و بس دانك وخندانك وشوخ\nکه جهان آنك بر ما لب اوزندان کرد\nلب او بین گویی که کسی زیر عقیق\nبا میان دو گل اندر، شکری پنهان کرد\n\n***\n\nجعد بر سیمن پیشانیش گوئی که مگر\nلشکر زنگ همی غارت بغداد کند\nوان سیه زلف بر آن عارض گوئی که همی\nپور زاغ کسی آتش را باد کند"}
{"book": "adl1198", "page": 331, "text": "(۲۹۰)\n\nلوکری\n\nاز معاصران امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور (۳۸۷ - ٣٦٥) است. نام وی علی بن محمد و کنیه اش ابوالحسن و منسوب به لوکر است در قصیده و غزل ید طولایی داشت، ابوالحسن عبیدالله بن احمد عتبی وزیر نوح ثانی را مدح کرده است.\n\nاز اشعار اوست:\nساقی بده آن گلگون قرقف را تا یافته از آتش گر تف را\nاز ديك امیر نوح بن منصور بر كوشك بر این شعر مردف را (۱)\n\n***\n\nز عنبر زره دارد او بر سمن ز سنبل گره دارد او بر قمر\nچو بر داشت جوزا کمر که اگر بحث و بست از فلاخن كمر\nبیرون برد از چشم سودای خواب در آورد در دل هوای سفر\nشتابید سخت و به پیچید ست بکر د كمر گاه دستا ر سر\nشتابان بیامد سوی کوهسار بآهستگی کرد هر سو نظر\nبر آورد از آن و هم پیکر میان یکی زرد گویای ناجا نور\nنه بلبل ز بلبل بدانستان فزون نه طوطی ز طوطی سخنگوی تر\nز بسد به زرینه نی در دمید بار سال ای داددم را گذر\nبرخ بر زد آن زلف عنبر فراش نمی بر زد انگشت وقت سحر\nهمو گفت در نی که ای لوگری غم خدمت شاه خوردی مخور\n\nآغجی\n\nاسمش علی بن الیاس و یکی از امرای دربار سامانی بود. کنیه اش ابو الحسن است، شهرت وی به آغاچی یا آغجی (حاجب) از لحاظ وظیفه ای بوده که در دربار داشته. از اوست:\n\n(۱) تاریخ ادبیات دکتر صفا ص ۳۸۱"}
{"book": "adl1198", "page": 332, "text": "(٢٩٦)\n\nدو چشم عبرتم از قدرت تو چند فراز\nدو گوش فكرت من چند سالها شده زبند\nگناه چند كنم چند عهد تو شكنم\nبزرگواری تو چند و این وفای تو چند\nكنون خدايا عاصيت با گناه گران\nسوی تو آمد و اميد را ز خلق بكند\nنه محنتی و نه دردی نه سختی است بر او\nكه روز گار چو شهدست وزندگانی قند\nولیك آنكه خداوند چون تو یافت كریم\nازو بنعمت بسیار كی شود خرسند\n***\nای آنكه نداری خبری از هنر من\nخواهی كه بدانی كه نیم نعمت پرورد\nاسب آر و كمند آر و كتاب آر و كمان آر\nشعر و قلم و بر بط و شطرنج و می و نرد\n***\nبهوا در نگر كه لشكر برف\nچون كند اندر و همی پر و از\nراست همچون كبوتران سفید\nراه گم كرده گان ز هیبت باز\n\nدقیقی بلخی \nشاعر بزرگ اواخر سامانیان همان كسی كه به\nامر امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور (٣٦٥-٣٨٧)\nبه نظم شاهنامه پرداخت و سنت دیرین آریایی را از لوژنده ساخت و در\nحقیقت پیشواستاد طوس گردید."}
{"book": "adl1198", "page": 333, "text": "(۲۹۷)\nاسمش محمد بن احمد و كنيۀ اش ابو منصور و تخلص شعری وی دقیقی است. در بارۀ تخلص شاعر تذكرۀ نویسان تعبیرهای مختلف نوشته اند محمد عوفی صاحب لباب الالباب معتقد است كه او را به سبب دقت معانی و رقت الفاظ دقیقی گفتند. اما جمعی این مناسبت را بمدالوقوع دانسته و میگویند ابو منصور محمد بن احمد در اویل جوانی شاعری پیشه کرد و هنوز جوان بود. كه شاعری نامور و استاد گردیده است. بگفته فردوسی :\nجوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب و طبع روان\nنمیتوان عهد اول جوانی او را كه در همان وقت شاعری پیشه داشته بدون تخلص شعری قبول کرد طوريكه معمول است شاعر خودش شاید بمناسبتی كلمۀ دقیقی را تخلص خویش اختیار كرده و نام مسلم شعری وی گردیده است\nدر حصۀ مولد او هم اختلافاتی موجود است بعضی طوسی و برخی بخارایی و سمرقندی اش میگویند اما اكثر نویسندگان به بلخی بودنش ایقان دارند از شعارش پیداست كه اشتیاق فراوانی به زادگاه خود دارد و آنرا بلخ گزین خوانده و از «نوبهار» آن به حرارت سخن میگوید.\nدقیقی با اسلوب شیرین و متین سخن رانده. قصاید و قطعات و غزلهای لطیف او طرفداران زیاد دارد. شعرای بزرگ دیگر به وی احترام گزارده اند و بعضاً قطعات او را استقبال نموده اند.\nگر نیستم بطبع دقیقی و فرخی هستم كنون مقدمۀ كاروان خویش\nادیب صابر\nدقیقی تغزلات بدیع و مدایح عالی و مضامین بكر و اوصاف ساده و طبیعی را با مهارت خاصی در گفته های خود منعكس ساخته و رنگ جاودانی به آنها بخشیده است. قطعۀ زیر كه در نوع خود در ادب دری ممتاز و تا كنون با ین قوت و رسایی و پر مغزی نظیر آن سروده نشده از دقیقی است :"}
{"book": "adl1198", "page": 334, "text": "(۲۹۸)\n\nز دو چیز گیرند هر مملکت را یکی زعفرانی یکی پرنیانی\nیکی زر نام ملک بر نبشته دگر آهن آبداده یمانی\nکه را بو به وصلت ملک خیزد یکی جنبشی بایدش آسمانی\nزبانی سخنگوی و دستی گشاده دلی همش کینه همش مهربانی\nکه مملکت شکار بست کور انگیرد عقاب پرنده نه شیر ژیانی\nدو چیز است کورا به بند اندر آرد یکی تیغ هندی دگر زر کانی\nبه شمشیر باید گرفتن مر او را بدینار بستنش پای ارتوانی\nکه را تخت و شمشیر و دینا ر باشد نبایدش تن سر و و پشت کیانی\nخرد باید آنجا و جود و شجاعت فلک مملکت کی دهد رایگانی\n\nهمچنانکه استاد خود ادعا دارد ( واقعا قصاید مدحیه را رو نق دیگر بخشیده\nو تن عریان آنرا طیلسان پوشا نیده :\nمدیح تا به بر من رسید عریان بود ز فرو زینت من یافت طیلسان و ازار\n\nاز آثار دقیقی غیر از اشعار پرا کنده ای که در کتب تذکره و تاریخ و لغت\nباقی است هزار بیت (تعداد اصلی ابیات شاهنامه او را از سه الی بیست هزار\nنوشته اند) رزمی اوست که فرد وسی آنرا در شاهنامه اختیار کرده و به\nاقتفای او به بحر تقارب نظم کرده .\nدقیقی به تاریخ مملکت خود سخت علاقمند بود . و به دین زر دشتی\nاحترام میگذاشت سخنان سر گشاده وی را درباره زردشت و کتاب او زند\nدلیل بر تمایل او به دین زردشتی و آبائی اش میدانند :\n\nیکی زردشت وارم آرزویست که پیشت زند را بر خوانم از بر\n\nدقیقی پادشاهان سامانی و نیز امرای چغانی تا بع سامانی را مدح گفته - از جمله\nممدوحان او یکی امیر سدید ابوصالح منصور بن نوح (٣٥٠-٣٦٥) سامانی\nاست . دیگر امیر رضی ابوا لقاسم نوح بن منصور (٣٦٥-٣٨٧ ) طاهر آدر"}
{"book": "adl1198", "page": 335, "text": "(۲۹۹)\nزمان امیررضی و به امر او به نظم شاهنامه شروع کرد. و نیز از جمله\nممدوحان او ابوالمنظفر احمد بن محمد چغانی است که فرخی آنرا\nمتذکر شده\nفاطر ازنده مدیح تو دقیقی در گذشت\nزآفرین تو دل آکنده چنان کزدانه نار\nتابوقت این زمانه مرورا مدت نماند\nزین سبب گر بشگری زامروز تا روز شمار\nمرثیاتی کزسر گور دقیقی بردهد\nکر بپرسی گرز آفرین انوسخن گوید هزار\nواقعه مرگ دلخراش او را که در جوانی واقع شده در حدود ۳۶۷ تا\n۳۷۰ (۱) میدا نند واضافه میکنند که بدست غلامی کشته شد.\nاز ابیات گشتاسب نامه دقیقی :\nچو گشتا سب را دادلہر اسپ تخت فرود آمد از تخت و بر بست رخت\nببلخ گزین شد بدان نو بهار که یزدان پرستان بدان روزگار\nمر آن خانه را داشتندی چنان که مرمکه را تا زیان این زمان\nبدان خانه شدشاه یزدان پرست فرود آمد آنجا و هیکل (۲) به بست\nنشست اندر آن خانه بافرین پرستش همی کرد رخ بر زمین\nخدا را پر ستیدن آغاز کرد در داد و دانش بدو باز کرد\nبه بست آن در با فرین خانه را نهشت اندر آن خانه بیگانه را\nبپوشید جامه پرستش پلاس خرد را براین گونه باید سپاس\nبیفگند یاره (۳) فرو هشت موی سوی داور داد گر کرد روی\nهمی بود سی سال پیشش بپای بدینسان پرستید با بد خدای\n(۱) سخن وسخنوران ص : ۱۵ ج ۱ (۲) تعویذ (۳) گلوبند ودستبند"}
{"book": "adl1198", "page": 336, "text": "(٣٠٠)\n\nنیایش همی کرد خورشید را چنان چو نگه بد راه جمشید را\nز روز گذشته شب نامدار همی جست آموز ش کرد گار\nقصیده در مدح ابو المظفر چغانی :\nپر یچهر ه بتی عیار و دلبر نگاری سر وقد و ما ه منظر\nسیه چشمی که تا رویش بدیدم سرشکم خون شد ست وبر مشجر\nاگر نه دل همی خواهی سپردن بدان مژگان زهر آلود منگر\nو گر نه بربلا خواهی گذشتن بر آتش بگذر و بر درش مگذر\nبسان آتش تیز است عشقش چنان چون دورخش همرنگ آذر\nبسان سر و سیمینست قدش و لیکن بر سرش ماه منو ر\nفریش آن روی زیبا رنگ چینی که اشک آرد بر و گلبرگ تر بر\nفریش آن لب که تا ایدر نیامد ز خلد آیین بوسه نامدا بدر\nاز آن شکر لبانست اینکه دایم گدازانم چو اندر آب شکر\nاز آن لاغر میانست اینکە عشقم چنین فربی شد ست و صبر لاغر\nبچهر ه یوسف د یگر و لیکن بهجرانش منم یعقوب دیگر\nاگر بتگر چنو پیکر نگا ر د مر یزاد آن خجسته دست بتگر\nواگر آزر چنو دانت کردن درود از جا ن من برجان آذر\nصنو بر دیدم و هر گز ندیدم در خت سیم کش بر سر صنو بر\nمرا گوید زچندین شعر شاهان و چند ین عاشقا نه شعر د لبر\nکم از شعری که سوی ما فرستی نه ام اندر خو ر گفتار وزدر\nمگر خود شعر بر من بر نزیبد مگر خود نیستم ای دوست درخور\nچرا ننویسم با ری مدیحی ز میر نامداران شاه مهتر\nبمن ده تا بداو م یاد گاری بپردهٔ چشم بنویسم بعنبر\nبحلقهٔ ز لفک خویشش ببند م چو تعویذی فرو آویزم ازبر"}
{"book": "adl1198", "page": 337, "text": "(۳۰۰)\n\nچونام آن نگار آمد بگوشم فروباریدم از چشم آب احمر \nفراقم صورتی شد پیشم اندر خیالی دیدمش مکروه و منکر \nبترسیدم که ناگاهان کنارم تهی گرداند از بستان عنبر\nچو از من بگسلد کی بینمش باز کی آید این گذشته رنج را بر\nفرو بارید زابروید گانم بر آن خورشید کش بالا صنوبر\nهمی بگریستم تاز آب چشمم چوروی یار من شد روی کشور \nچو روی یار من شد دهر گویی همی عارض بشوید بآب کوثر\nبپوشید . لباس سرخ دیدی بیفکند. لباس سیاه آذر\nکل اندر بوستان بشکفیده بسان کلبتان باغ بربر\nتوگویی هر یکی حور بهشتیست بدست هر يك از یقوت مجمر\nبصد گونه نگار آراسته باغ بنقش و شی و نقش مسطر\nبشاخ میرها مانند بخوبی گشاده بر همه آزاد گان در \nسحر گاهان که باد نبرم جنبد بجنباند درخت سرخ واصفر\nتوپنداری که از گردون ستاره همی ببارید بر دیبای اخضر\nنگار اندر نگار ولون درلون هزاران درشد. پیکر به پیکر\nبزیر دیده سبز اندر اينك ترنج سبز و زرد زیبا و بشگر\nیکی چون حقه یی از زر غنچه است یکی چون بیضه یی بيض ز عنبر\nدرخت سبز تا زه شام و شبگیر که ماه از بر همی تابد برابر\nدرفش میر بوسید است گویی فروزان بر سرش بر تاج کوهر \n\nشب سیاه بدان زلفکان تو ماند سپید روز بپا کی رخا ن تو ما ند\nعقیق راچو بسایندنيك سوده گران گر آبدار بود با لبا ن تو ما ند\nببوستان ملو كان هزار گشتم بیش گل شگفته برخسا ر کان تو ماند"}
{"book": "adl1198", "page": 338, "text": "(۳۰۰)\nدو چشم آهو و دو نرگس شگفته ببار\nکمان بابلیان دیدم و طرازی تیر\nترا بسرو این بالا قیاس نتوان کرد\n\nامیر ابویحیی طاهر چغانی (م - ۳۸۱)\nدرست و راست بدان چشمان تو ماند\nکه بر کشیده بود به ابروان تو ماند\nکه سرو را قدو بالا بدان تو ماند\n\nاز امرای چغانیان است با ابوالمظفر احمد بن محمد جنگ کرد و بدست او از میان رفته خودش گوینده چیره دست است و از شعرای دیگر احترام میکرده اشعار زیر منسوب بدوست :\nدلم تنگ دارد بدان چشم تنگ\nبچشم گوز نست در فتار كبک\nسخن گفتنش تلخ و شیرین دو لب\nکمان دو ابروش و آن غمزها\nبدان ماند آن بت که خون مرا\nیکی فال گیریم وشاید بدن\n\nخداوند دیبای فیروزه رنگ\nبکشتی گوزنست و گیر پلنگ\nچغابک از میان دو شکر شرنگ\nبكا بك بدل بر چو تير خدنگ\nكشيدست بر پور فاز يشر تفك\nکه گیتی بیکسان ندارد درنگ\n...\nيك شهر همی فسوس و رشک آمیزند\nبا ما بجدیت عشق ما چه ستیزند\n\nمنجيك\n\nتا بر من و بر تو رسته نزا نگیزند\nهر مرغی را بپای خویش آویزند\n\nابوالحسن علی بن محمد منجيك ترمذی در دربار چغانیان بسر میبرد و مدح امرای آنجا را میکرد.\nوی از فحول شعرای قرن چهارم است . عوفی در لباب الالباب او را بدین گونه وصف میکند \" شعر غریب و الفاظ خوب و معانی بکر و عباراتی بلیغ و استعاراتی نادر دارد. قضاوت بدست خوانندگان گرامی که مطالعه اشعارش وصف عوفی را در باره او صادق خواهند یافت یا خیر ؟"}
{"book": "adl1198", "page": 339, "text": "(۳۰۰)\n\nای خوبتر ز بیدار و بیهای ارمنی\nآنجا که موی تو همه بر زن بزیر مشک\nاندر فرات غرقم تا دیده با منست\nاز انگبین بسی سخن تلخ مز چرا است\nمفکر بماه انورش تیره شود ز رشک\nخرم بهار خواند عاشق ترا که تو\nما را جگر بتیر فراق تو خسته گشت\n\nای پا کتر ز قطره باران بهمنی\nو آنجا که روی تست همیشه بر همنی\nواندر بهار حسنم تا تو بر منی\nدر یا سمین بری تو بدل چونکه آهنی\nمگذر بباغ سرو سهی پاک بشکنی\nلاله رخ و بنفشه خط و یا سمن تنی\nای سیر بر فراق بتان نيك جوشنی\n\n* * *\n\nالا یمس ده آن داروی لبتزند\nچو جان عاشق سوز ان چو روی حاسد زرد\n\nزما له دیده فراوان و دیر مانده به بند\nز مهر پخته و نا یافته ز دود گزند(۱)\n\n* * *\n\nنیکو گل دو رانگ را نظر کن\nیا عاشق و معشوق روز خلوت\n\nابو طیب مصعبی\n\nدر دست بزیر عقیق ساده\nرخساره به رخساره بر نهاده (۱)\n\nابن مرد سیاست و تدبیر از ادب نیز بهره کافی داشت\nوی در جمله رجال بزرگ قرن چهارم بشمار می آید.\nوی از شاعران استاد و ماهر در زبان دری و عربی بود. قصیده در تعریف «جهان»\nدارد و در آن با لهجه نقد و انتقاد آمیز از زیاده رویها و ناساز گاریها،\nاز زشتی وزیبایی های آن بی پرده سخن گفته :\nجها نا همانا فسوسی و بازی\nچوماه از نمودن چوخور از شنودن\nچوزهر از چشیدن چوچنگ از شنیدن\nچو عود قماری و چون مشک تبت\n\nکه بر کس نپایی و با کس نسازی\nبگاه ربودن چوشاهین و بازی\nچو باد از بزیدن چوالماس گازی\nچو عنبر سرشته یمان و حجازی\n\n(۱) سخن وسخنوران ص ۲۰"}
{"book": "adl1198", "page": 340, "text": "(۳۰۰)\n\nبظاهر یکی بیت پر نقش آ زر\nیکی را نعیمی یکی را جحیمی\nیکی بوستانی پرا گنده نعمت\nهمه آز ما یش همه پر نیا یش\n\nچرا زیر کا غذ بس تفکر و زی\nچرا عمر طاوس و در اج کو ته\nصد و اندساله یکی مر د غر چه\nاگر نه همه کار تو با ژ گونه\nجها نا هما نا از ین بی نیازی\n\nبباطن چو خو ک پلید و گرازى\nیکی را نشینی یکی را فرازی\nبرین سخت بسته بر ان نیک نازی\nهمہ پردرایش چو گرگ طرازی\n\nچرا ابلهان راست بس بی نیازی\nچرا ما رو کر گس زید در درازی\nچرا شست وسه زیست آن مرد تازی\nچرا آنکه نا کس تر او را نوازی\nکشه کار ما نیم تو چای آزی\n\nابو اسحق ابراهیم کرید وی شغل زرگری داشت و اشعار آبدار\nچو بیاری میرود . نمونه کلامش از اینقرار است :\n\nبا بر پنهان کرد آ فتاب تا بان را\nبسبزه بنهفت آن لاله برگ خندان را\nبروی مردم چش بر دوشاخ ریحان را\nبشاخ مورد بپیوست شاخ ریحان را\nبتی که خسته دلان را بیوسه در ما نست\nدریغ دارد ازین درد دیدہ در ما نرا\nبا بر بیسان مانم کنون من از غم او\nسزد که صفت خوبست ابر نیسان را\nبيك گذر كه سحر گاه بر گلستان کرد\nبهشت کرد سراسر همه گلستان را"}
{"book": "adl1198", "page": 341, "text": "(٣٠٠)\n\nشاکر جلاب\nاز شعرای فراموش شده بلند مرتبت و استاد است که در اواسط قرن چهارم میزیسته و کوبند در بخارا بوده .\n\nاز آثار او جز اندکی در دست نیست . اينك چند بیت آن :\n\nسردست روزگار و دل از مهر میردلی\nمی سالخورده باید و ماسالخوردنی\nاز صد هزار دوست یکی دوست دوست نی\nوز صد هزار مرد یکی مرد مردنی\nتقرير بن کنم ز درد فعال زمانه را\n***\nکوکبردا دو مرتبت این کوفشانه را\nآنرا که با مکوی و کلابه بود شمار\nبر بط کجا شناسد و چنگ و چغانه را"}
{"book": "adl1198", "page": 342, "text": "قسمت پنجم\n\nغزنویان\n\nتالیف\n\nخلیل الله خلیلی"}
{"book": "adl1198", "page": 343, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 344, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\n\nالحمدلله العلی العظیم و الصلوة والسلام علی رسوله نبی الکریم\nسلطنتی که نوبت دولت آن از گرگان تا گرگان و از کاشغر تا سومنات\nنواخته می شد لابد داستان های شگفت و روایات دل انگیز و تحولات\nفراوان دارد .\nاین روایات چندانکه با علل دیگر تماس کرده و چندانکه سیر سال و ماه\nبر آن عبور نموده سبغه دیگر بر داشته است .\nمردمی که از آن زبان دیده اند آن حقایق را بر نگی و مللی که از آن\nبرخوردار شده اند آنرا برنگی جلوه داده اند .\nخاصه داستان صولت و سلطنت یمین الدوله و امین المله نظام الدین\nابوالقاسم سلطان محمود غزنوی طاب الله ثراه که در سرنوشت ملت های\nاین گوشه دنیا تحولات عظیم وارد کرد و کارهای بزرگ در این بخش\nجهان بپایان رسانید .\nدانستن این داستان و معرفت کامل بحقایق آن بمردم دیار ما بسیار مفید\nوسودمند است زیرا مردمی که اکنون در این سرزمین ها بسر می برند\nباید بدانند که پدران آنها در چه شکوه و جلال زندگانی داشتند\nچه پیروزیها دیده اند و چه رنجها کشیده اند دانستن این روایات و ادراك\nاین حقایق ـ معرفت بر اساسها و بنیادهای ملیت ما است .\nآن موجودیتی که پایه زندگانی ما تا اکنون بر آن استوار است و اصل\nمفاخر ما شمرده میشود بر اساس همین حقایق بنایافته است .\nانجمن تاریخ از مدتی در صدد آن بر آمده که این وقایع روشن گردد و تاریخ\nافغانستان از ادوار باستان تا روزگار مادر بخشهای مستقل طبع و تدوین شود.\nقرعه دولت غزنویان بنام بنده افتاد با وصف آنکه تمحیص و استقصای این مبحث\nمستلزم مطالعه و تتبع طولانی بود و سالهای دراز بکار داشت که حق فحص و تدقیق\nگذارده می شد و کاوشهای علمی مخصوصاً در غزنه بعمل می آمد و آنگاه جلال"}
{"book": "adl1198", "page": 345, "text": "میشود و باز گاه غزنویان و حقایق آن در یک کتاب بل در کتب متعدد ضبط\nو تدوین می گردید و دانشمندان کشور ما هر کدام مبحثی از آن مدنیت بزرگ را\nجدا جدا تحلیل و تالیف می نمودند، بنده جرئت نمودم و با این امر خطیر و دشوار\nدست بردم زیرا انجمن تاریخ در نظر دارد که اجمالاً تاریخ غزنه و غزنویان کما\nو کیفاً چنان تدوین گردد که قسمتی از تاریخ عمومی افغانستان را احتواء کند.\nسعی انگارنده در این کتاب اگر چه ساده و ابتدائیست و در حکم یک مقدمه\nبرای تاریخ مفصل غزلین شمرده میشود باز هم کوشش ها بعمل آمده که\nمندرجات این کتاب خاص برپایه حقیقت و واقعیت استوار و از هر گونه\nتعصب و غرض برکنار با شد.\nبدین جهت بیشتر به آن مأخذ استناد شده که اقوال آن ها طرف اعتماد بوده\nو غالب اصل آن اقوال را بدون حذف و اختصار نقل کرده ام واگر تصرفی\nهم شده چنان نبوده است که در اصل مطلب تغیری وارد شده باشد.\nبخش فرهنگ و مدنیت غزنی در این کتاب بطور کامل استیعاب نگردیده\nو شرح احوال رجال علمی و ادبی و عرفانی بسیار مجمل نگاشته شده زیرا تحلیل\nآثار و شرح کامل احوال و تفکیک مناهج و سایر مباحث آن از عهدهٔ\nاین تاریخ بیرون است.\nوانشاء الله نویسندگان خبیر کشور با معاونتی که حکومت در طبع و نشر\nاین گونه آثار مینماید از عهدهٔ این فریضه ملی می برایند.\nمن از رئیس انجمن تاریخ و مورخ دانشمند دوست گرامیم آقای احمد علی کهزاد\nکه در انجام این کتاب با من همکاری های فراوان نموده اند قلباً سپاس گذارم\nو وظیفه خود میدانم که از آقای عبد الغفور خان امینی تشکر کنم که کتاب\nعالمانه دکتور محمد ناظم را قبل از این ترجمه نموده و آنرا در دسترس\nارباب ذوق گذاشته بودند.\nهمچنین از جناب دوست فاضلم گویای اعتمادی منت دارم که نسخه های\nخطی خود را با کمال گشاده روئی در دسترس مطالعه من گذاشتند.\nمیزان ۱۳۳۳ «خلیلی»"}
{"book": "adl1198", "page": 346, "text": "فصل (۱)\nالپتگین\nسلطنتی که نفوذ آن به دو طرف خاک افغانستان بر شرقی و غرب مستولی شد بدست\nالپتگین سپه سالار جنگجوی امرای بنی سامان در حدود سال های ٣٥١ و ٣٥٢\nدر غزنی بنیاد نهاده شد. ولادت الپتگین در حدود ٢٦٧ واقع گردیده و بعد\nاز سن رشد و بلوغ در زمرۀ غلامان احمد پسر اسمعیل سامانی داخل و در ذیل\nمحافظین شاهی مسلک گردید. وی را امیر پسر احمد آزاد نمود و نوح\nپسر امیر بفرماندهی دسته از افواج خود مقرر گردانید و متدرجاً در اثر\nلیاقت و هوش ممتازی که داشت برتبه حاجب الحجابی ارتقا جست. نوح وفات\nکرد و الپتگین در دربار عبدالملک قدر و منزلتی بسزا یافت و در پیشگاه\nشهریار جوان سامانی نفوذی به کمال حاصل نمود. در رمضان ٣٤٥ه ۱۸ میکه\nبکر بن ملک فرمانده افواج خراسان به بخارا حمله آورد سپهسالار الپتگین\nوی را از پا در انداخت و مقتولش ساخت. هنر مندی و نیروی الپتگین و دسیسه\nدرباریان عبدالملک را بران داشت تا وی را از بخارا به بلخ تبعید و حکومت\nآنجا را بدو تفویض نماید.\nاما حکومت بلخ چنانچه باید مایۀ تسکین وقناعت سپهسالار نشد و در قبال\nنظر بلندش کوچک آمد. عبدالملک بهراس اندر شد و وی را به سرداری\nسپاه و حکومت خراسان گماشت. سرداری سپاه خراسان در ۲۰ ذی الحجه\n٣٤٩ بوی نامزد گردید هنوز الپتگین در خراسان حکومت داشت که\nعبدالملک امیر سامانی در شوال ٣٥٠ بدان سرای شتافت. بر سر وفات امیر\nعبدالملک ابوعلی بلعمی که از دوستان الپتگین بود نامۀ انشاد کرد و از وی"}
{"book": "adl1198", "page": 347, "text": "(۳۰۲)\n\nمشورة خواست تا معلوم کند الپتگین بجانشینی سلطنت کرامخواهد ورای او\nدرین باب با کیست . الپتگین نگاشت که شایستۀ سلطنت پس از عبدالملک\nفرزند صغیر او است زیرا برادر امیر بازیچۀ نفوذ در باریان و دستخوش\nاغراض بیگانگان است واورا برای تاسیس مبانی سلطنت خراسان\nکه وی در نظر داشت کافی نمیدانست اما کارها دیگرگونه شد .\nدریای تخت اقداماتی باژگونه بعمل آمد . یعنی بجای اینکه سلطنت را\nبر پسر صغير عبدالملك مقرر دارند برادر او را بپادشاهی برداشتند . الپتگین\nازین حادثه بهم بر آمد و آشفته خاطر گردید و بران شد که تصمیم خود را\nاز راه قوۀ و شمشیر بکار اندازد و سلطنت عبدالملك را که پادشاه و و لی\nنعمت مهربان او بود هرنوع باشد به پسرش مقرر دارد، درین کار از دوست\nخود ابومنصور که قبل از وی فرمانده سپاه خراسان بود واکنون حکومت\nطوس داشت یاری خواست و باوی پیمان درست گیرد و اعتماد نمود و او را\nبه خراسان گماشت و خودش در ذیقعده ٣٥٠ راه بخارا پیش گرفت .\nامیر منصور اهمیت مسئله را ملتفت شد ـ و ابومنصور را هر نوع بود\nاز الپتگین گردانید وولایت خراسان را بدوه قرر داشت و او را گفت تاره\nرود آمویه را بر الپتگین بربندد .\nچون اردوی الپتگین بر ساحل آمور سیدوی از دو جانب خطر را متوجه خود\nدید بهراس افتاد و حتی از توطئه در اردوگاه خویش نیز مشتبه شد. (زیرا\nامیر چندتن از صاحب منصبان او را با خود همدست کرده بود) .\nالپتگین در اثر حدوث این وقایع ناگوار از حمله بر بخارا مایوس شد\nو اردوگاه خود را آتش زده به بلخ باز گردید . امیر منصور قشونی بالغ بر\n(۱۲۰۰۰)سوار بقول گردیزی بسر کردگی بیداج و به قول نرشخی بسر کردگی\nاشعث بن محمد به تعقیب او فرستاد ."}
{"book": "adl1198", "page": 348, "text": "(۳۰۳)\n\nهر دو لشکر در نیمۀ ربیع الاول ۳۵۱ در حدود دره (خلم) مصادف شدند\nو مصاف دادند با آنکه با الپتکین بیش از هفت صد تن نبود و سپاه دشمن چندین\nبرابر او بودند فیروزی نصیب لشکریان الپتکین شد (۱) تنی چند از سرداران\nسپاه اشعث اسیر و مامای امیر منصور نیز دستگیر گردید حمدالله مستوفی\nسالار این لشکر ابوالحسن سیمجور را نگاشته ولی این قول تایید نمیشود\nازین فتح درخشان به بعد الپتکین بران شد که جانب غزنه حرکت نماید\nو بیاری باشندگان این سرزمین ها که خواهان استقلال سلطنت بودند حکومتی\nمستقل و جدید بپادارد و عهد اطاعت سامانیان را فسخ نماید. الپتکین چندی\nدر طخارستان مانده بغزنه آمد. در آن وقت ابوبکر لاويك که از امرای\nمحلی است حاکم غزنه بود بعضی نام او را انوک می‌نویسند. الپتگین با وی\nمصاف و بعد از چهار ماه محاصره بقولی ابوبکر لاويك را مقتول و بقولی صحیح تر\nمنهزم نموده غزنی را به تصرف خود درآورد و در آنجا پادشاهی خود را\nاعلان نمود. شنیدن این خبر در دربار بنی سامان تولید اضطراب نمود و موجب\nخشم امیر منصور گردید و او را بر آن آورد که سپاهی مرکب از بیست هزار\nتن به سرداری ابو جعفر به غزنی بفرستد ولی این سپاه هم مصدر کاری شده\nنتوانسته و از امیر الپتگین شکست فاحش یافته هزیمت کردند امیر منصور\nچون وضعیت را دیگر گونه دید مجبور شد برای حفظ شئونات خود و جلوگیری\nاز وقایع ناگواری که پیش بینی می شد با الپتگین از در مصالحه پیش آمد و حکومت\nقلمرو مفتوحه اش را بدو مسلم داشت الپتگین در ۲۰ شعبان ۳۵۲ زندگانی را\nبدرود گفت.\n\nابواسحق ابراهیم\n\nابو اسحق ابراهیم پسر الپتگین را که مردی بود ضعیف الاراده سست\n\n(۱) این جنگ شرح وارد رسیاست نامۀ مذکور است."}
{"book": "adl1198", "page": 349, "text": "(٣٠٤)\nعنصر، عیاش ، خود پرست ، بعد از مرگ پدرش بپاد شاهی برداشتند چون\nدرخور سلطنت نبود و آنچه افغانستان آنروز میخواست از وی ساخته\nنمی شد ، عساکر براو بشوریدند و از فرمانش سر بر آوردند ابوعلى لاويك\nپسر ابوبكر لاويك از موقع استفاده کرد و بر ابراهیم لشکر کشید. ابراهیم\nتاب مقاومت نیاورده بهزیمت سوی بخارا شتافت تا از دربار بنی سامان\nاستعانت کشد.\nامیر منصور سامانی بابراهیم مدد نمود و وی را سال بعد باسپاهی گران\nبغزنی بفرستاد وغزنی بدست ابراهیم مفتوح گردید و پسر لاويك بهزیمت\nرفت و ابراهیم دوباره بر تخت غزنی جلوس نمود ولی کمی بعد در ٢٥\nذی قعده ٣٥٥ وفات کرد .\nبلكا تكين\nبمرگ نابهنگام ابراهیم سلسلة سلطنت از خانواده الپتگین منقطع\nگردید زیراوی دیگر وارثی نداشت که غزنویان مر او را بپاد شاهی\nبردارند.\nاشراف مملكت بر بلكا تگین بیعت دادند و وی را بپاد شاهی قبول\nکردند .\nبلكا تگین غلام و فرمانده عساکر محافظ الپتگین بود و مردی جنگجو\nو پر دل و درمیانه عساکر شهرتی بسزا داشت . بلكا تگین سلطنت خود را\nبر عدالت و انصاف بنیاد نهاد ـ رعایا او را دوست میداشتند و در سایه فرمان\nفرمائی او با اطمینان و راحت بسر می بردند .\nبلكا تگین ده سال حکمرانی کرد و در سال ٣٦٤ در حالیکه مشغول\nمحاصره گردیز بود وفات یافت ."}
{"book": "adl1198", "page": 350, "text": "(٣٠٥)\nپريتگين\nچون بلکا تگين وفات يافت مردمان غزنه بر ان شدند تا پر يتگين\nراکه وی نیز از سران سپاه و از غلامان الپتگين بود به تخت غزنی\nبر نشاندند .\nپريتگين برتخت غزنی جلوس نمود . اماچون مردی سفاک وبی رحم\nوجفا کار بود مردم ازستم او بر آشفته ابوعلی لاويک رابه پادشاهی دعوت\nنمودند وی باپسر شاه کابل (۱) به غزنه لشکر کشيد ا ما سبکتگين\nدرنزديکی چرخ با پنجصد نفر غلامان خودسر راه بر او بگرفت و با وی\nمصاف داد . ابوعلی وپسر شاه کابل هر دو اسيرو مقتول شدند . غزنويان\nپريتگين را خلع کردند وسبکتگين را بپاد شاهی برداشتند اين واقعه در ٢٧\nشعبان ٣٦٦ واقع گرديد .\n(۱)شاه کابل ازسلسله برهمن شاهيان کابلی بود ."}
{"book": "adl1198", "page": 351, "text": "فصل (۲)\nسبکتگین\nمعین الدوله وناصر الدین امیر ابومنصور سبکتگین بروایتی بعداز مرگ\nابواسحق وبروایتی پس ازخلع پریتگین (۱) به اتفاق سران ملک وسرداران\nسپاه بامارت برداشته شد روز جلوس وی ۲۷ شعبان ۳۶۶ هجری قمری بود (۲)\nسبکتگین درسال ۳۳۱ تولد شد وپدرش جوق نام داشته و در ۱۲ سالگی\nیکی ازقبایل همجوار به شهری که پدر جوق میزست حمله برده سبکتگین\nرا اسیر کردند وبه نصر حاجی که از بازرگانان آن وقت بود فروختند\nخانواده سبکتگین چه مذهب داشته اند درست معلوم نیست خود سبکتگین\nوقتی که دردست نصر حاجی بوده اسلام اختیار نموده است بیهقی انجا که\nاز ممدوح خود فرخ زاد ستایش میکند گوید چون ایزدعز ذکره خواست\nدولتی بدین بزرگی پیدا شوددرروی زمین امیر عادل سبکتگین را از درجه\nکفر به ایمان رسانید (۳)\nبیهقی اوایل حال سبکتگین را اززبان شریف ابوالمظفر ووی اززبان جد\nخوداحمد ابن ابی القاسم علوی ووی از زبان خود سبکتگین به تفصیل شرح\nداده (٤)\nاز نبشته بیهقی برمی آید که سبکتگین در نیشاپور نزد الپتگین آمده واز\nگفته دیگران معلوم میشود که در بخارا بوی ملحق شده است (۵) بهر حال\n(۱) عتبی و ابن اثیر از پریتگین و بالکاتگین نام نمی برندترجمه عتبی ف ۲۲ طبع ایران\nابن اثیر ف ۲۲ جلد ۸ اما داکتر ناظم در ینصورت روایت طبقات ناصری ومجمع الانساب\nرا طرف اعتماد قرارداده وصحیح دانسته است (۲) درتاریخ ازطاهریان تا تیمور یهیو تاریخ\nجلوس اورا ۳۸۶ نگاشته اند (۳) بیهقی ف ۱۰۲ (۴) صفحه ٢٣٤ (٥) داکتر ناظم هم بخارا مینویسد"}
{"book": "adl1198", "page": 352, "text": "(۳۰۷)\nدر سال ٣٤٨ سبکتگین نزد الپتگین آمد و الپتگین در آنوقت بدربار عبدالملك مقام حاجب الحجابی داشت .\nسبکتگین نظر به استعداد اندیشه و توانائی تن و مهارت در فنون عسکری ومخصوصاً در هنر شمشیر بازی در روزگار اندك مقام بزرگ حاصل کرد والپتگین شیفته هنر ولیاقت او شده دختر خود را به عقد ازدواج او در آورد و در تمامت کارها چشم بوی داشت و چون میدانست خطر بیگانگان یعنی از یکسو کار روائی های خلافت بغداد و از جانب دیگر تعرضات سلسله خانیه و درعین حال نفوذ درباریان که تحت تاثیر دیگران قرار یافته اند سلطنت آل سامان را تهدید می کند برای حفظ و بقای قدرت ملی در این نواحی تشکیل سلطنت جدیدی را در قلب افغانستان لازم می شمرد و درین کار با الپتگین همراه و یگانه مشوق و مددگار او بود روز جلوس او را اهالی فرخنده شمردند و جشن گرفتند و داعیه سلطنت او از طرف تمام طبقات اهالی بخورسندی تمام لبيك گفته شد (۱)\nنخستین امری که سبکتگین در پیش داشت توسعه نفوذوی و بسط سلطنت بود که میخواست با تشکیلات جدید ایجاد وحدت ملی نماید و کشور را از خطر تفرقه و انحطاط نجات بخشد .\nدر سال اول جلوس خود بست را ضمیمه غزنی گردانید در ولایت بست شخصی بنام طغان امارت داشت بای توز نام که وی نیز از مردمان بست بود بروی شورید و امارت او را متصرف گردید طغان روی بحضرت غزنه آورد و به ناصرالدین سبکتگین تظلم برد و ازو در کار خود مددخواست و شرایطی بحضرت او تقدیم نمود بر این ترتیب که اگر سبکتگین بوی یاری کند آن شرایط را انجام دهد :\nـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n(۱) ابن اثیر ج ۸ صفحه ۲۷۲"}
{"book": "adl1198", "page": 353, "text": "(۳۰۸)\n\n(۱) غزنه را پایتخت دولت جدید افغانستان بشناسد و مالیات بست را\nچندانیکه سبکتگین تجویز نماید بخزانه غزنه همه ساله برساند .\n(۲) هر وقت که خطر خارجی پیش شود یا سبکتگین بخواهد بر بیگانگان\nحمله نماید طغان با انصار و اعوان خویش در حفظ و پیشبرد مملکت\nانباز گردد .\n(۳) همه ساله فرزندی ازو در حضرت غزنه باشد (۱)\nسبکتگین داعیه او را پذیرفت و پیشنهادات او را که مبنی بر قوام امنیت\nو سعادت مملکت بوده ورد اجابت قرار دادو خود بنفس خویش قصد بست کرد\nو بابای توزعحاربت شدید نمود و او را شکست داد طغان دو باره بمسند\nبر قرار گردید .\nولی او مردی وعده خلاف و دوروی بود و در انجاز شرایطی که خودش\nگذاشته بود تهاون مینمود و هر روز حیلت و مماطلتی اشکار میساخت .\nتا اینکه یکروز ناصرالدین از و شدیداً ایفای شرایط را خواهش نمود و وی\nجوابی درشت داد و سخن بجدال کشید طغان مغاضبة (۱) شمشیر بر آورد\nو دست ناصرالدین را زخمی ساخت ناصر الدین با وجود جراحت شدید دست\nبه شمشیر یازید و طغان را مجروح گردانید سبکتگین خواست ضربت دیگر زند\nلشکرهایی هم بر آمد و جنگی عظیم رخ داد و اخیراً فتح نصیب لشکر سبکتگین شد\nو بست ازین تاریخ به بعد در قلمرو حکومت او قرار گرفت و این فتح دريك\nساعت بروز بعمل آمد طغان و پای تو زبکرمان گریختند و دیگر هوای\nحکمرانی در سر نکردند .\nمفادی که بیشتر از همه چیز درین فتح نصیب ناصرالدین شد همانا ابو الفتح\nدبیر دانشمند بست بود که بدر بار ناصرالدین مشرف گردید و نظر به کبار\n(۱) این جزئیات از ترجمه تاریخ بیهقی نقل شده"}
{"book": "adl1198", "page": 354, "text": "( ۳۰۹ )\nکار دانی و حسن لیاقت او ناصر الدین وی را به کتابت تکلیف نمود\nو گفت چنانکه در دربار بای توز خدمت میکرد در دربار غزنه نیز خدمت نماید\nابو الفتح خوشی پیشنهادی داد که او را تا زمانیکه کار ولیعمت سابقش بای\nتوز بطرفه میشود از کار بر کنار داشته باشند این رای بحضرت سبکتگین\nمنظور افتاد و ابوالفتح را برخج فرستاد (۱) و بعد از مدتی او را طلب داشته\nدیوان رسایل را بدو تفویض نمود .\nو این دانشمند روز گاری در عهد سلطان محمود رحمت الله علیه بمشاغل\nسلطنتی پایدار بود تا اینکه حضرت محمود بر او مواخذه کرد که این قصه را\nدر محل آن ذکر خواهم نمود به تفصیل . (۲)\nبعد از فتح بست سبکتگین تصمیم گرفت تا ولایت قصد ار را که در جوار\nمملکت او بود نیز فتح نماید (۳) .\nوالی قصدار که نام آن را مورخین نشان نداده اند از اطاعت\nوی سر باز زد و سبکتگین با لشکر انبوه به قصدار ورود نمود والی حصاری شد و\nامیر بکار محاصره پرداخت ومتانت حصار تعویقی در کار افگند .\nسبکتگین ناگهان بروی شبیخون زد و حصار را مفتوح ساخت و والی\nقصدار را اسیر نمود والی عذرها پیش کرد و سبکتگین از سر جرایم او گذشت\nو او را بنواخت و حکومت آن ولایت را با شرائط ذیل بروی مقرر داشت .\n۱ - در خطبه ها و سکه نام ناصر الدین باشد .\n(۱) یمینی .شرح حال ابوالفتح از روی ابن اثیر ص ۹۱ ج ۹ دایرة المعارف ج ۲۰\nابوالفدا ج ۳ ص ١٤٦\n(۲) یمینی\n(۳) قصدار یاقوت آنرا قزدار نیز ضبط می کند و می گوید میان قصدار و بست هشتاد\nفرسخ است فاضل معاصر عباس پرویز مؤلف از طاهریان تا تیمور آن را قندهار گمان کرده\nیاقوت قندهار را جدا و قصدار را جدا ذکر کرده و داکتر ناظم آن را خیزدار حالیه میداند"}
{"book": "adl1198", "page": 355, "text": "(۳۱۰)\n\n۲ - والی هر سال آنچه را با ناصر الدین مقرر کرده بخزانه غزنی\nبپردازد (۱) وی شرایط متذکره را قبول کرد .\nو کار بست وقصدار بدین صورت خاتمه یافت وسبکتگین فاتحا وغانما\nبه غزنه مراجعت نمود و آنگاه شروع کرد به تسخیر هندوستان .\nدر آن روزگار جیپال که از جانشینان کابل شاهیان و از بقایای\nکوشانی های كوچك بود بر گندهارا حکومت داشته از لغمان تا دریای چناب\nتحت حکومت آنها بود درمقابل پیشرفت سلاطین اسلامی افغانستان خویش\nرا به تدریج بطرف نقاط شرقی قلمرو خویش کشیدند .\nسبکتگین مجبور بود برای توحید مملکت وبسط وتوسعه دین فرخنده\nاسلام گندهارارا فتح نمایدو برای این امر شروع به جمع آوری لشکر\nنمود وبه غزای هند و توحید مملکت تصمیم گرفت .\nجیپال چون از تصمیم ناصر الدین آگاه شد در حدود ۳۷۶ با لشکری\nگران قصد غزنه نمود سبکتگین نیز بااردوی خودجانب شرق عزیمت کرد.\nهر دو لشکر در حدود كوه غوزك باهم ملاقی شدند این کوه از لغمان اندك\nبطرف غزنی بود . مفصل حوضۀ حکمرانی ناصر الدین وجیپال محسوب\nمیگردید(۲) .\nدرینجا مصافی سخت عظیم روی داد وهر دو جانب مردانه جنگیدند.درین\nاثنا طوفان ناگهانی برف وباد برخاست وجیپال مجبور به مصالحه گردید\nعتبی این طوفان رامتکی بر اسطوره چشمه آبی میداند که دران نواحی\nبوده است(۳) .\nشهزاده جوان محمود بن سبکتگین که در این جنگ مردانگی وشجاعت ها\n\n(۱) یمینی صفحه ٣٤ طبع تهران\n(۲) صفحه ٣٥ يميني\n(۳) يميني صفحه ٤٦"}
{"book": "adl1198", "page": 356, "text": "(۳۱۱)\nاز خود آشکار کرده بود. به مصالحه راضی شد و ابای عظیم کرد و گفت این حادثه را جز به قهر نتوان خاتمه داد - جیپال رسول دیگر فرستاد و عرض کرد که اگر مصالحه بمیان نیاید آنچه اموال و اثقال که اکنون در دست ما ست از ناطق و صامت همه را تباه سازیم و به آتش افگندیم چنانچه جز مشت خاکستری بیش نماند . سبکتگین مصلحت در مصالحت دید و بصلح راضی شد . جیپال وعده کرد که هزار هزار در هم شاهی و پنجاه فیل بطریق جزیه بدهد و چند شهر و قلاع مملکت خود را بگذارد - و چندی از خویشان و معاریف و وجوه لشکر خویش بگروگان بدربار غزنة بسپارد و چند تن از مامورین سبکتگین در صحبت او بروند و آن قلاع و بلاد را که جیپال تخلیه می نماید به تصرف خویش گیرند بدین جملت عهد کردند . و از یکدیگر مفارقت نمودند جیپال چون بپای تخت مملکت خود رسید نقض عهد نمود - و رفتاری بس ناپسند کرده - نمایندگان سبکتگین را گرفتار کرد . سبکتگین در اول این مسئله را دروغ پنداشت ولی بعدها چون قضیه آفتابی شد باور نمود و با لشکری جرار جانب قلمرو جیپال حرکت نمود و لغمان را که از معمور ترین آن نواحی بود فتح نمود و بسیاری بلاد مجاور آنرا مسخر ساخت و شعار اسلام را دران دیار آشکار کرد و مساجد بنا نمود چون جیپال این حالت را مشاهده نمود فریاد نامه ها با طراف نوشت و از راجگان شمالی استعانت کرد و بیاری آن ها لشکری مرکب از صد هزار سوار ترتیب داده جانب غزنه روان شد امیر ناصر الدین نیز لشکری ترتیب داده بمقابل جیپال صف آرائی نمود پیش از انکه جنگ شروع شود می گویند سبکتگین بر پشته بلندی فراز آمده از عدت و کثرت لشکر جیپال آگاه شد سران و سرداران لشکر خود را گرد آورد و هريك را به تشریفات گران مایه و مزید اقطاعات وعده داد ."}
{"book": "adl1198", "page": 357, "text": "( ٣١٢ )\n\nو از آنها عهدهای استوار گرفت و امر داد تا اول با صدا بصدا متناوباً بجنگ\nمبادرت ورزند تا لشکر دشمن پراکنده شود بعداً یکبارگی حمله نمایند .\nجنگ بدینصورت آغاز و در نتیجه بفتح غزنویان انجام یافت سلطان غزنه\nفاتح برآمده وجیپال شکست فاحش یافت و علاقه های بین لغمان و پشاور\nتسخیر و در قلمرو سلطنت غزنه افزوده گشت و القاب همایون ناصرالدین طراز\nخطبه و سکه آن نواحی گردید مرد مانیکه درین نواحی مقام داشتند\nچون سبکتگین را خیرخواه و بانی استقلال ملی دیدند از فتح او شاد شده\nدر جمله حشم او متحصر گردیدند و سلطان غزنه هزاران سوار از دلیران\nاین قوم در زمره عساکر احتیاطی مسلك ساخت تا هر وقت که عزم جنگ\nنماید باسایر هموطنان خود دوش بدوش خدمت نمایند (۱)\n( سبکتگین رحمة الله علیه و سامانیها )\n\nوقتیکه آفتاب عظمت سلاطین با اقتدار غزنه طلوع می کرد ستاره بخت\nسامانیان رو به غروب گذاشته بود روز بروز قوت بنی سامان کاسته\nشده میرفت ـ و امرای دور دست شورش ها می کردند ـ درین میانه تنها\nناصر الدین سبکتگین بود که حقوق این خانواده را احترام می گذاشت ـ\nو در امیر نوح همیشه به حرمت می نگریست چون ابو علی بن ابی الحسن سیمجوری\nو فایق نمك پروردگان این خاندان به تفصیلی که در فصل آل سامان مستور\nاست به تحریك بیگانگان به مخالفت نوح همدست شدند و فتنه ها بر پاداشتند\nامیر نوح ناچار شد و به سبکتگین ملتجی گردید و ابونصر فارسی را که\nاز بزرگان دربار بخارا بود (۲) برسالت به غزنه فرستاد و از سبکتگین التماس\nنمود تا دربار بخارا را از فتنه این دو تن ایمن گرداند. سبکتگین دعوت نوح\n(۱) عتبی ص ٤٣ طهران\n(۲) عتبی"}
{"book": "adl1198", "page": 358, "text": "(۳۱۳)\nرا اجابت نمود و از غزنی جانب ماوراءالنهر کوچ کرد و نوح نیز ازوی استقبال\nنمود و در کش باهم ملاقی شدند بروایت (۱) بیهقی همان وقت جانب هرات که\nمقر فایق و ابوعلی بود با امیر نوح روانه گردیدند اما چنانکه عتبی می گوید\nسبکتگین از امیر نوح مهلت خواست و به غزنه آمد و در آنجا تهیه دیده و لشکری\nزیاد فراهم آورد محمود را نیز باخود برداشت و در جوزجانان با اردوی\nامیر نوح پیوست در اینجا شار غرشتان و ابو الحرث فریغونی امیر جوزجانان\nنیز به آن ها ملحق شدند برای انجام مقصود واحدیکه عبارت از حفظ\nسلطنت و دفع دشمنان خارجی بود متفقاً حمله کردند . چون به حدود بغ (۲)\nرسیدند قاصدها از جانب بوعلی آمدند تا مگر صلح بیفتد . بوعلی و فایق به\nسبکتگین متوسل شدند سبکتگین در میانه شد و عفو آنها را از امیر نوح حاصل\nکرد و پانزده ملیون درم بذمت آنها گذاشت که بسه قسط بخزانه بخا را بنام\nغرامت جنگ و تلافی خیانت خویش برسانند . ابوعلی و یک قسمت از مجربان\nاصحاب او به صلح راضی شدند اما جوانان بی تجربت و عاقبت نیندیش از آن\nسر باز زدند و بر طلایه لشکر سبکتگین نا گهان حمله آوردند و رئیس فیل\nبانان غزنه را با چند تن دیگر اسیر و مقتول ساختند (۳) سبکتگین عساکر\nخود را از بغ جانب هرات کوچ داد میدان وسیعی را که برای قتال مساعدتر\nبود انتخاب نمود سدی از پیلان جنگی در پیش کشید خودش و امیر نوح و امیر\nمحمود در قلب بایستادند و سرداران دیگر را بر میمنه و میسره لشکر جای دادند.\nابوعلی نیز صف ها بیار است خودش در قلب لشکر جا گرفت میمنه را به\nفایق و مسیره را با بوالقاسم برادر خویش وا گذاشت و جنگی سخت در گرفت\n\n(۱) بیهقی صفحه ۱۲۳\n(۲) بغ شهری است در حدود هرات که خرابه های آن در حدود قره باغ گلران موجود\nاست و بغشور نیز خوانده میشد و صاحب مصابیح از آنجاست .\n(۳) عتبی صفحه ۱۴۱ صفحه ۱۳۲"}
{"book": "adl1198", "page": 359, "text": "(٣١٤)\nدارا پسر شمس المعالی بن وشمگیر از ملوک آل زیار که در قلب لشکر بوعلی بود به امیر نوح تسلیم شد ـ و بوعلی و فایق بجرجان رفتند و از فخر الدوله استمداد کردند :. لشکر آنها هزیمت یافت و هرات فتح شد در این جنگ محمود هنرهای خیلی بزرگ از خود نمایان ساخت این فتح در روز سه شنبه نیمه رمضان سال ٣٨٤ واقع شد امیر نوح و سبکتگین و امیر محمود بعد ازین فتح دو سه ماه برای اصلاح مهمات لشکر بهرات توقف کردند .\nو امیر نوح سبکتگین را به لقب ناصر الدین و امیر محمود را به خطاب سیف الدوله خواند و امارت سپاه خراسان را که از ان بوعلی بود به سیف الدوله ارزانی داشت سیف الدوله با حشمتی تمام و کوکبهٔ بی معظم جانب نیشاپور روان شد و سبکتگین نیز به نشاپور رفت در اینحال افواهی نشر شد که عبدالله بن عزیز وزیر در نزد امیر نوح در بارهٔ آنها سعایتی می نماید و میخواهد روابط دربار غزنه و بخارا را بهم زند ، و امیر نوح نیز در ینوقت بجانب طوس رفته بود سبکتگین برای خورسندی امیر نوح و برائت جانب خویش به طوس رفت و گمان های امیر را رفع کرد و امیر به فراغ بال به بخارا رفت و سبکتگین دوباره به نشاپور آمد و در انجا به اصلاح خرابی های وارده و بدست آوردن قلوب اهالی نشاپور و ترمیم سایر خرابیها پرداخت ـ و راه را مأمون ساخت و کاروان های تجارتی را براه انداخت و بعداً برای مطالعه اوضاع هرات و بازرسی ضیاع و اقطاع خویش بهرات آمد ـ و سیف الدوله محمود با فوج اندک به نشاپور آمد ـ در ینوقت بوعلی سیمجور و فایق موقع را غنیمت دانسته بتاریخ ربیع الاول ٣٨٥ با لشکری گران قصد نشا پور کردند، چون این اطلاع به سیف الدوله رسید از پدر خود استمداد کرد و خودش با همان قدر فوجیکه داشت از شهر برآمد و در باغ عمرو لیث که یک فرسنگ خروج شهر بود فرود آمد و در آنجا مشغول ترتیبات عسکری گردید مردمان شهر نیز با بوعلی متفق شدند و سلاح برداشتند و جنگی سخت"}
{"book": "adl1198", "page": 360, "text": "(٣١٥)\n\nدر گرفت که آنرا چنگ رخنه گویند (١) سيف الدوله درین چنگ\nتا جائی که ممکن بود پایداری کرد ولی اخیراً مجبور شده ديوار باغ را رخنه\nوجانب هرات روان شد .\n\nسبکتگین فرمانها نوشت وعساکر خودرا امرداد تا جمع شوند وخودش\nبا سيف الدوله وخلف ابن احمد والی سیستان وابو الحرث امیر جوزجانان\nجانب طوس روان شد ابو علی و فايق نیز به طوس آمدند و روز شنبه ٢٠\nجمادی الثانی جنگی عظیم رخ داد درین روز بوعلی با جديت تمام جنگ\nمیکرد ولی ازحمله ناگهانی که سیف الدوله با مشقهای رشادت به میسره فوج او\nنمود فايق وبالمشکوه گریختند وبوعلی نیز از پی گریخت و از آنجا به حصار کلات\nمتحصن شد و جمعیت بزرگی از اعيان واصحاب او چون بوعلی حاجب وسبکتگین\nمرغابی - وينالتگين - ومحمد پسر حاجب طغان - ومحمد شار تکین\nولشکرستان دیلم واحمد ارسلان خازن - وبوعلی پسر نوشتگین و ارسلان\nسمرقندی اسیر شدند و پیلانی را که در جنگ گذشته گرفته بودند باز ستدند\nابو الفتح شاعر دانشمند و دبیر نامور این فتح را تهنيت گفته و اشعاری\nدران مورد انشاد کرده .\n\nفايق وابو علی بعد ازين عزیمت به سرخس و از آنجا بمرور فتند ناصرالدین\nسیف الدوله را به نشاپور گذاشت وخود در پی ایشان بمرو رفت و آنها راه\nبیابان پیش گرفتند و به آمل شط شدند و از آنجا به حضرت بخارا اعتذار\nنمودند وقاصد هافرستادند و از گذشته معذرت خواستند (٢) چون قاصدان\nبه بخارا رسیدند قاصد فايق را به حبس افکندند ومعذرت او را نپذیرفتند\nو قاصد بوعلی را نواختند و بابوعلی فرمان دادند که فعلاً بجرجانیه باشد\n\n(۱) بیهقی صفحه ٢٣٧\n(٢) ص ١٥٣ ترجمه عتبی -"}
{"book": "adl1198", "page": 361, "text": "(٣١٦)\nتا آینده تدبیری در باب آسایش او اتخاذ گردد - بوعلی به جرجانیه رفت\nو فایق از اطاعت امیر بخارا سرباز زده از رود آمویه عبور کرده\nبا يلك خان پیوست .\nمامون والی جوزجانیه نسبت به بوعلی بدربار بخارا ملتجی شده و وی را\nنزدامیر نوح فرستاد امیر او را باشد عقوبت ها گرفتار کرد - و وی را بـه\nناصر الدین سپرد و ناصرالدین او را با بلمنکو به قلعه گردیز فرستاد تا در\nآنجادر ۳۸۷ در گذشت ( بیهقی صفحه ٢٤٠ ) درین وقت ناصرالدین به مرو\nبود چون از واقعه گرفتاری بوعلی شنید به بلخ رفت و در آنجا اقامت گرفت\nتا اینکه ايلك خان به سرحدات بخارا حمله آورد امیر نوح سبکتگین را\nاز بلخ طلب داشت و از وی استمداد نمود سبکتگین چون این امر را برای\nتشکیلات و تمرکز اساس دولت افغانستان خطر میدا نست و حوضه سغد\nجزء تاریخ سلطنت افغانستان بود با سران و سرداران معیتی خود مشوره کرد\nآراء متفاوت بود برخی به یاری امیر نوح رای دادند و برخی مخالف\nاین رای بودند ولی ناصر الدین مستعد یاری شد و با قطار ممالك خراسان\nفرمان ها نوشت و لشكرها خواست وسيف الدوله نیز از نشاپور با لشکر\nآراسته رسید وامیر نا صرالدین نهضت فرمود و در دهی که آنرا نيازي\nخوانند در میان کش و نسف فرود آمد و لشکرهای چرجان وختل وصغانیان\nنیز باو پیوستند ايلك چون از اجتماع عساکر ناصر الدین آگاه شد\nرسول ها فرستاد وسعی کرد تا ناصر الدین را از دربار بخارا بگر داند\nو بخود مایل سازد ولی ناصرالدین نظر به علایق ملی و سیاسی و پیشبرد\nسلطنتی که خود در نظر داشت از بنی سامان نگذشت و ايلك خان را\nجواب داد ايلك خان نیز مستعد کار شد و لشکری بزرگ فراهم آورد -\nناصر الدین درین جنگ حضور امیر نوح را لازم میدانست و قاصد ها به"}
{"book": "adl1198", "page": 362, "text": "(۳۱۷)\nبخارا فرستاد تا امیر نوح بجنگ حاضر باشد ولی عبدالله عزیز که از پیش\nبافراویان فطری مخالفت کارانه داشت امیر نوح را ازین سفر باز داشت\nووی را گفت چون تجمل وحشمت ناصر الدین در منتهای درجه کمال و شکوه\nاست و کوکبه امارت بخارا در جنب آن كوچك و حقیر مینماید عزیمت\nسلطان درین سفر سود مند نیست ناصر الدین چون از موضوع آگاهی یافت\nسیف الدوله را با بیست هزار سوار به بخارا فرستاد تا امیر را بحال آرد\nو عبدالله عزیز را از وزارت معزول و بجای او ابونصر بن ابی زید را بوزارت\nبردارند و خودش با ايلك خان صلح نمود باین ترتیب که قطوان حدی فاصل\nمیان مملکتین باشد وفایق نیز به سمرقند مقرر شود و عهد نامه درین موضوع\nانشاء و بامضای ائیمه و مشایخ ماوراء النهر رسانيده ناصر الدین به بلخ\nوايلك خان به ولایت خویش باز گردید سیف الدوله نیز در بخارا اوامر پدر را\nاجراء داشته به نیشاپور باز گشت وامیر نوح عبدالله عزیز را نزد ناصر الدین\nفرستاد و وی اورادر قلعه گردیز بحبس افگندـ اندکی بعد ازین ابوالقاسم\nبرادر ابوعلی سیمجوری از غیاب سبکتکین استفاده کرده نیشاپور را تصرف\nنمود ناصر الدین سیف الدوله و برادر خود بغراجق را فرستاد و ابوالقاسم\nهزیمت یافت و در این اثناء کدورتیکه میان فخرالدوله ودربار بخارا بود\nنیز به توسط و تدبیر ناصر الدین به صلح و خویشاوندی تبدیل یافت و وزیر\nابونصر را بر دست غلامان خویش مقتول و بجای آن ابوالعظفر برغشی با شاره\nناصر الدین به مسند وزارت تمکن یافت مقارن اینحال که ناصر الدین\nدر بلخ بود امیر نوح در ۱۳ رجب سنه ۳۸۷ وفات نمود و یکی از خواهران\nناصر الدین که وی را نهایت دوست میداشت با دو سه تن از اطفال و نواسه های او\nبجوار رحمت الهی پیوستند ـ و در خاتمه این واقعات المناك خود سبكتگين\nنیز سخت مریض گشت و بستری شد و بهوای غزنه مشتاق گردید و امر داد"}
{"book": "adl1198", "page": 363, "text": "(۳۱۸)\n\nتأوی را از بلخ به غزنه منتقل سازند، متاسفانه در عرض راه در منزل ما در موی\nکه یقیناً همین رباطی است که الان در عرض راه بامیان و بلخ واقع و بنام\n(مدرموتی) یاد میشود جان سپرد و این در شعبان ۳۸۷ بود و جنازۀ وی را برداشته\nبه غزنی آوردند و در میدان افغان شالی دفن کردند (۱) و اکنون قبر او\nدر غزنه معین و مزار است و مردم بدیدۀ احترام در آن می نگرند .\nسبکتگین پادشاهی عادل و درستکار و مجاهد و پرهیزگار بود قامتی\nبلند و رخساری آبله گون داشت در جوادی و دلاوری و عطوفت و عدالت وی\nمورخان داستانها دارند سیاست او حفظ آبروی افغانستان و تجدید عظمت\nباستانی این کشور و اخراج سلطه بیگانگان بود و میخواست بهر وسیله\nباشد این منظور مقدس را انجام دهد و این است که در دور آن پادشاه مباوز\nمقاصد ملی تأمین گردید ملوک خانیه ترك كه دیده بر خاك آريانا دوخته\nبودند مأیوس گردیدند. خلافت بغداد که هر روز رول جدیدی بازی میکرد\nخواهی نخواهی سلطنت او را اعتراف نمود. سیمجور و فایق و عبدالله بن عزیز\nوزیر بخارا که هر کدام بازیگران این صحنه بودند از پا در افتادند بست\nو قصدار و طوس و نشاپور مسترد گردید لغمان تا پشاور که از حوضۀ حکمرانی\nمملکت خارج شده بود دوباره تسخیر شد و جیپال سخت گوشمال یافت در سیاست\nداری و عدالت و بدست گرفتن دل رعایا و کیفر ستمکشان از ستمکاران توجهی\nبه سزا داشت معاونت و همکاری وی بادربار بخارا مظهر حسن قدر شناسی\nو نجابت اوست . عقد دختر رئیس زابلی بخودش و عقد یکی از امیرزادگان\nفریغونی به پسرش محمود اشراف مملکت را بوی نزدیک گردانید و مخصوصاً دومی\nکه عقد الواسطه میان خانواده غزنی و بخارا شمرده می شد .\n\n(۱) در باره کلمۀ افغان شالی تحقیقاتی موجود است كه ترك بابر و آئين اكبری\nوادبیات پشتو آنرا تائید می نماید و این کلمه به معنی یادگار یا شعار افغانست ."}
{"book": "adl1198", "page": 364, "text": "(۳۱۹)\nسبکتگین چند پسر و دختر داشت ازان جمله حسن و حسین در کودکی\nبمردند و محمود و اسمعیل و نصر و یوسف بازماندند اسمعیل از بطن دختر\nالپتگین بود محمود از شاهزاده خانم زابلی.\nسبکتگین در تربیت فرزندان خود مراقبت و کوشش میفرمود تا جانشینان\nاو کسانی باشند که آمال ملی و مذهبی وی را تعقیب کنند و سلطنتی را که وی\nاساس گذاشته بود چنانکه او میخواهد نگهدارند.\nسبکتگین ٥٦ سال عمر و بیست سال پادشاهی کرد کتیبه مزار او این است :-\nلا اله الا الله محمد رسول الله العظمة لله لا اله الا الله محمد رسول الله الكبرياء لله\nکل نفس ذایقة الموت ثم الینا ترجعون بسم الله الرحمن الرحیم من عمل صالحاً\nفلنفسه و من اساء فعلیها الامیر الحارب الاجل ابو منصور سبکتگین.\nابو الفتح دبیر دانشمند او در رثای ولینعمت مهر بانش قصاید غرائی\nدر تازی دارد.\nسبکتگین در بلخ و غزنی عمرانات و قصور بزرگ بنیاد نهاد (۱) عتبی\nگوید یکی ازین قصرها بنام سهل آباد بود سهل آباد آخرین تعمیری بود\nکه سبکتگین با حشمت و تجمل زیاد آنرا بنیاد نهاده و هنوز تعمیر آن بسر\nنرسیده بود که وفات نموده است پسران او آن سرای را شوم دانسته بپای\nنرسانیده اند (۲)\n(۱) ابن اثیر صفحه ٥٤ ج ٩ طبع مصر\n(۲) بیهقی صفحه ۱۸۱"}
{"book": "adl1198", "page": 365, "text": "فصل دوم\nیمین الدوله سلطان محمود\nچون ناصر الدین سبکتگین رخت ازین جهان بر بست بصورتیکه پیشتر\nتفصیل دادیم سلطان محمود پسر رشید او در نیشاپور سپهسالار بود و اسمعیل\nدر غزنه بود سلطان محمود در شب دهم محرم ۳۶۱ مطابق دوم نوامبر ۹۷۱ ع\nتولد یافته هنگام وفات پدر ۲۷ سال از سنین عمر او میگذشت (۱)\nمادر سلطان محمود از نجیبای زابل بود که در آن وقت ولايات دور\nغزنه ومیانه های خاشرود و هلمند را زابلستان مینامیدند وبدین مناسبت\nاست که مورخان و شعرا سلطان محمود را محمودزا بلی یادمی کنند .\nسلطان محمود درمیان برادران بجنگجوئی وتد بیر معروف و در بین\nعساکر ورعايا محبوب ودشمنان ازوانديشناك بودند سلطان محمود فقه\nوعلوم عربیه را از پد رقاضی بوعلی حیثانی آموخته بود وتدبیر لشکر وسیاست\nزمامداری را در تحت نظر پدرنامور خویش فرا گرفته بود .\nناصر الدین سبکتگین با سلطان محمود نظر مخصوصی داشت در سفرهای\nسخت او را با خود می برد و در مواقع خطر از و استشاره می کرد چون\nسبکتگین بجنگ بست رفت باوصف اینکه سلطان محمود بیش از هفت سال\nعمر نداشت اورا بوکالت خود بغز نه گذاشت و چندسال بعد بولایت زمینداور\nبرقرار گردید .\nوقتیکه آتش جنگ میان سبکتگین وجیپال درحدود لغمان در گرفت\nسلطان محمود پانزده سال عمر داشت ولی چنانکه پیشتر گفتیم در آن جنگ\nرای وشهامت سلطان محمود دست بزرگی داشت.\n\n(۱) عتبی صفحه ۲۴۱ بیهقی صفحه ۴۱۰ منجمان حساب طالع او را در حساب نجومی باطالع\nحضرت نبوی مساوی یافته اند ."}
{"book": "adl1198", "page": 366, "text": "(۳۲۱)\n\nدر جنگهای بوعلی سیمجوری وفایق وايلك خان نيز مردانگیهائی ازو\nبوقوع پیوست که مورد مهربانی پدر وسبب خورسندی دربار سامانی واقع\nگردید وملقب به لقب سیف الدوله شد.\n\nاما مرحمت های سبکتگین دوام وبقائی نداشت وبگروی نبود در سال ۳۷۰\nبعضی از مفسدین میانه پیر و پدر را بهم زدند وسعایتها نمودند تا اینکه\nسبکتگین برفرزند رشید خود دل نگران شد وی را چندی در حصار غزنه\nمحبوس ساخت .\n\nاگرچه محمود از آن حبس رهائی یافت و پدر او را عفو فرمود اماغبار\nنقاری که در بین بود تا آخر بطور قطع زدوده نشد .\n\nسبكتگين قبل از وفات خود شهزاده اسمعیل پسر كوچك خود را که از بطن\nدختر الپتگین بود بولایت عهد و جانشینی خود برگزید و در این امر از امراء\nو اشراف غزنه بیعتی موکد به حلف و وفا بنام او حاصل کرد علت اینکه چگونه\nسبكتگين اسمعیل را به سلطان محمود ترجیح داد جز محبت شخصی به اسمعیل\nوبرم خوئی اسمعیل چیزی دیگر نبود. شاید علاقه مفرط سبکتگین به دختر الپتگین\nنیز تاثیر داشته باشد چون سبکتگین وفات یافت اسمعیل به بلخ رفت و اعلان\nپادشاهی داد و با منصور بن نوح سامانی از در احترام پیش آمد وخود راه\nاسراف و تبذیر پیش گرفت اندوخته های پدر را بی حساب بر عساکر قسمت\nمی کرد و چشم آن داشت که اگر سلطان محمود حمله نماید عساکر بطرفداری\nاو قیام و بزنند.\n\nسلطان محمود چون از حادثه مرگ پدر آگاه شد بشرائط عزا قیام نمود وبه\nبرادر تعزیتنامه نوشت وابوالحسن حمولی را بسفارت نزد برادر فرستاد\nو پیغام داد پدر که دافع نوایب وحوادث بود از میان رفت و مرا امروز در همه\nجهان از تو گرامی تر کس نیست (۱) اما كبرسن و تجارب ایام قدرت بر دقایق\n\n(۱) عتبی صفحه ۲۴۱"}
{"book": "adl1198", "page": 367, "text": "(۳۲۲)\nسرداری مستلزم آنست که پایتخت غزنه بمن گذارده آید و من بلخ را بتو\nمسلم شمارم پدر اگر در غیبت من وصیتی کرده سبب بعد مسافت بوده است و بس\nو اگر در تو چنانکه مقتضی است کفایت و تجربه عسکری و لیاقت سرداری موجود\nمی بود و تخت و تاج بدر تهدید نمیشد من از وصیت پدر انحراف نمیکردم .\nاسمعیل به گفته های سلطان محمود گوش نداده و برسلطنت مصمم تر شد .\nابو الحارث فریغونی (۱) والی جوز جانان که خسر محمود بود به وساطت\nبایستاد و به نصایح و مواعظ اور اتنبیه کرد تا مگر فتنه فرو نشیند و دولت غزنوی\nاز فتنه در امان ماند و هر دو برادر حضوراً با هم مذاکره نمایند محمود قبول\nکرد اما اسمعیل راضی نشد و گفته های ابو الحارث را متکی بر غرض پنداشت .\nعتبی میگوید درین بار خودم نیز باسمعیل نصیحت ها نمودم و ابیات\nسیف الدوله حمدانی را که در حق برادر خود گفته بود به اسمعیل خواندم\nاما سودی نکرد و وی بر اقدام خود مصر بود چون ابو الحارث از اسمعیل\nمایوس شد به محمود نامه نوشت و او را بجانب غزنی وحصول تاج و تخت\nتحریص کرد (۲) .\nمحمود جانب غزنه حرکت کرد چون به هرات رسید دوباره نامه ها\nبه برادر نوشت و وی را به صلح و اخوت دعوت داد اما باز هم اسمعیل نپذیرفت\nو محمود مجبور شد آنچه را بقلم خواسته بود به شمشیر فیصله کند .\nمحمود بغراجق عم خود را در هرات خواست وی بدون ثانی روی بخدمت\nنهاد و چون به بست رسید امیر نصر برادر او نیز به لشکر محمود پیوست (۳)\nو بو الحارث فریغونی با تمامت قوا بخدمت محمود رسید .\n(۱) در تاریخ ناظم سهواً عبد الحارث چاپ شده صفحه ٤١ عتبی صفحه ۱۸۹ بو الحارث قید کرده\n(۲) ۱۹۱ ترجمه عتبی\n(۳) ناظم آمدن امیر نصر را به هرات نوشته و حواله به عتبی کرده وحال آنکه او د ر بست\nبه محمود پیوسته صفحه ١٥٣ ترجمه عتبی ابن اثیر هم رسیدن نصر را در بست میداند\nصفحه ٥٤ ج ۹ تاریخ کامل"}
{"book": "adl1198", "page": 368, "text": "(۳۲۳)\nاسمعیل چون از عزیمت محمود جانب غزنه آگاه شد معجلا به غزنه آمد و تخت پدر را متصرف گردید محمود بسیار کوشید که برادر را از جنگ باز دارد مفید نیفتاد .\nاسمعیل حفيد الپتگين از يك سو و محمود زابلی از دیگر سو در دشت غزنه صف آرائی کردند . جنگ به شدت در گرفت .\nمحمود بر برادر چیره گردید - کسی که بغداد از رشادت او نگران بود جیپال را گوش مال داده سیمجوریان از شهامت او برافتاده بخارا از وی مرعوب شده بود توانست کار برادر بی تجربت وخوشگذرانی چون اسمعیل را بزودی يك طرفه کند (۱)\nاسمعیل با وصف اینکه دوصد پیل جنگی پیشاپیش لشکر خود داشت در عصر همان روز مغلوب گردید - عنصری این جنگ را شهکار فتوحات محمود دانسته (۲)\nپایان روز نظر به حمله که سلطان محمود شخصاً به عمل آورد طرفداران اسمعیل بهزیمت رفتند و شهزاده جوان بحصار غزنه اندر شد .\nمقارن غروب آفتاب سلطنت هفت ماهه او نیز افول نمود. وچون اسمعیل دانستکه در حصار استوار مانده نمیتواند خود را به سلطان محمود تسلیم نمود و وی او را امان داده و مهربانیها نمود و کلیه خزاین غزنه را از و باز ستد\n(۱) محمود در این جنگ ۲۸ سال عمر داشت تعجب است که داکتر ناظم او را سردار پخته سال خوانده\n(۲) چنانکه گوید\nبجنگ غزنی آن لشکری چو ابر سیاه همه سر اسر آهن سنان و تیغ و سپر\nزگر دایشان چون شب هوای روشن روز زصف ایشان چون کوه دشت پهناور\nدویست پیل در آن دشت هر یکی کوهی بزیر پای درآورده گردگرد هچر\nبحمله ملك شر ق آن سپاه قوی چو کردگردپراکنده وضعیف چوذر"}
{"book": "adl1198", "page": 369, "text": "(٣٧٤)\n\nواسعیل بعد از این آزادانه زندگانی داشت و هر شغلی که میخواست بدون\nمانع اجراء میداشت .\nتا اینکه در اواخر سال ۳۸۹ سلطان محمود بر او بدگمان شد و اورا تبعید کرد\nتفصیل این بدگمانی را عتبی چنین نگاشته : (۱)\nروزی سلطان بعد از فتح نیشاپور از بلخ بطرف مر ورود با غلابی چند بشکار\nرفته بود امیر اسمعیل با نوشتگین کاج که از امرای ناصرالدین بود\nدر خدمت او بودند سلطان را التفات نظری شد . نوشتگین را دید دست به\nشمشیر یازیده منتظر ایمای اسمعیل است واسمعیل انکار مینماید و سلطان\nاشاراتی درین پرده دید و بد گمان شد و چون فرود آمد نوشتگین را بقتل\nرسانید و برادر را پیش خواند و پرسش ها در میان رفت اسمعیل تبرا نمود\nاما سلطان صلاح در آن دید که امیر اسمعیل را بقلعه جوزجانان تبعید نماید\nتادر آنجا تحت حراست فریغونیان زندگانی کند .\nمیگویند وقتی محمود اسمعیل را گفته بود اگر در جنگ غزنه اسیر تو\nگشتمی با من چه طریق می سپردی او گفته بود ترا به قلعتی فرستادمی و آنچه\nاز اسباب راحت تمنای تو بود بر آوردمی .\nمحمود نیز بدان طریق با او پیش آمد (۲) اسمعیل در قلعهٔ جوزجانان بود\nتا در انجا جان سپرد اسمعیل حلیم طبع و ادیب منش بود رسالات كوچك\nو اشعاری نیز در عربی و فارسی داشته و امامت جمعه و در اثنای امارت کوتاه\nخود خودش اجراء مینمود و خطبه میخواند و همیشه بجای اینکه نام وی در\nخطبه آورده شود این آیهٔ كريمه را قرائت مینمود: رب قد آتيتنى من الملك\nو علمتني من تا ويل الاحاديث فاطر السمواة والارض + انت ولی فی الدنیا\nوالاخره + توفنى مسلماً والحقنى با لصالحين + (۳) محمود چون از کار\n(۱) ترجمه عتبی صفحه ١٨٦\n(۲) ۳۱۴ ترجمه عتبی (یچینی)\n(۳) ص ٥٤ ج ۹ ابن اثیر وابوالفدا ج ٢"}
{"book": "adl1198", "page": 370, "text": "(۳۲۰)\nبرادر فارغ شد و تخت پدر مرا و را مسلم گردید و قلب مملکت بدست اوشد.\nبامور مهمی که در پیش داشت مشغول گردید .\nنخست چیزی که وی را نگران میداشت تأمین وحدت ویگانگی درملت\nبود - ملتی که انقلابات روز گار و گردش قرون و اعصار شیرازهٔ جمعیت\nاو را از هم گسیخته بود دولت سامانی قرین اضمحلال بود، ترکهای ایلک خانی\nدر کمین بودند و فرصت میجستند گندهار اقسمت شرقی مملکت تحت تصرف\nسلسله هند و شاهی بوده و بنابر اختلاف مذهب تقریباً از سیاست کشور جدا\nمعلوم میشد غور در آشوب بود و غرشه تان امارت محلی داشت و آل فریغون\nجدا بسر میبردند خلف در سیستان وطغان در بست هر کدام بنوبهٔ خود آتش\nملوک الطوایفی را دامن میزدند.\nدیلمیان هم به آلهٔ دست بغداد شده بودند هم خود می کوشیدند نفوذ خودرا\nدر قسمت غربی کشور ما بسط دهند.\nمحمود در میان تمام این بحرانها بخود اعتماد و به نیروی وحدت و قدرت\nملی اطمینان داشت و وظایفی را که در پیش داشت میخواست از این راه ایفا نماید\nو چون معماری توانا وزیرک بنیادی پی افگند که سنگ نخستین تهداب\nآن عزم و ارادهٔ آهنین وی و دیگر ارکان آنرا توحید قلوب و ثبات فرزندان\nوطن استوار گرداند.\nاین است که از غزنه به بلخ شد و از آنجا با سامانیان راه مراوده باز کرد\nوقضیه وفات پدر و خلع برادر و اطاعت رعیت و لشکر را به سلطنت خود بدربار بخارا\nنوشت امیر بخارا سید ابوالحسن علوی همدانی را بحضرت بلخ فرستاد و سلطان\nمحمود را تهنیت ها گفت اندر کارهائیکه بدست اورفته بود و بلخ و هرات\nو ترمد و بست را داخل حدود سلطنت اوشناخت و هردو عاصمه آریائی یعنی\nبخارا و غزنی بتدبیر محمود متحد گردید و امیر سامانی ازینکه سابقاً خراسان\nرا به بکتوزون سپهسالار خود داده بود تأسف کرد."}
{"book": "adl1198", "page": 371, "text": "(٣٢١)\n\nمحمود تنها ببلخ و هرات و بست قناعت نکرده استخفافی را که به سالاری\nخراسان داشت و آنرا برای حفظ مرکزیت پافغانی و بقای مدنیت و تهذیب\nکشور از بیگانگان امری ضروری می پنداشت و درین راه خودش و پدرش\nرنجها برده بودند از دربار بخارا در خواست نمود و ابوالحسین حمولی را\nبرسالت بدربار بخارا فرستاد و تحف و هدایای (۱) شایسته نیز با او همراه\nنمود . و پیغام داد تا سالاری خراسان را بر عهد سابق بر او محکم دارند . اما\nابوالحسین حمولی کار را بازگونه کرد چون به بخارا آمد و دید مقام\nوزارت عاطل است بجای آنکه وظیفه رسالت را که از دربار غزنه بدو ودیعه\nداده شده بود انجام دهد بوزارت آل سامان شادمان و مشغول گردید\n(٢) امیرسامانی ها نیز نظر به دسایس و تحریکاتی که بیگانگان اساس\nنهاده بودند بـداعیه سلطان وقعتی نگذاشت و سالاری خراسان را\nبدو تفویض ننمود .\n\nسلطان محمود چون این امر را مخالف آمال ملی ومنافع مملکت دید\nبرآشفت و لشکر تهیه دید و بر نیشاپور حمله آورد بکتوزون شهر را تخلیه\nکرد و از دربار بخارا استعانت نمود امیر ابوالحارث شاه سامانی شخصاً بكمك\nشتافته به سرخس آمد .\n\nسلطان چون از آمدن امیرشنید با اینکه حشمت و عدت وجنگجویی رجال\nاو بر قوای شاه بخارا فایق بود نخواست که حقوق اسلاف آل سامان بدست او\nضایع شود و سلطنتی را که هموطنان بلخی او در ماوراء النهر قایم کرده اند\nاز پا در اندازد و ناموس آن ملک دیرین بقوت او برود لہذا بدون جنگ\nاز نیشاپور به مرورود شتافت (٣) و در حدود پل زاغرل منتظر وقایع نشست\n\n(١) ۲۰۳ - عتبی\n(٢) عتبی ۲۰۴\n(٣) عتبی ۲۰۴ ابن اثیر ج ۹ صفحه ٥٨"}
{"book": "adl1198", "page": 372, "text": "(۳۲۷)\n\nبیکتوزون نیشاپور را متصرف و خودش بسرخس بخدمت امیر بخارا شتافت .\nدر آنجاخواه چنانچه عتبی می نویسد از امیر بخاراطوری که میخواست احترام\nندید وخواه چنانکه بیهقی میگوید برامیر بدگمان و بافایق متحد\nشده و دیگر سران لشکر را نیز باخود همدست ساخته و در دعوتیکه بیکو توزون\nآنرا بهانه ساخته بود امیر ابوالحرث منصور را در خیمۀ خود آورده برچشم\nجهان بین او میل کشیدند و حقوق دیرینه او را ضایع ساختند و برجوانی او\nرحمت نکردند وحتی بروصیتی که او در حق یکی از پرده نشینان حرم خود\nکرده بود نیز وقعی نگذاشتند (۱) وابوالفوارس عبدالملك برادر صغیر\nامیر نوح را بپادشاهی برداشتند .\nسلطان محمود بطرفداری امیر ابوالحارث و سرزنش فايق وبيكتوزون\nبه سرخس حرکت کرد و آنها به مرو گریختند سلطان محمود پیرامون مرو را\nاردوگاه خویش قرار داد فایق و بیکتوزون معذرت هایش کردند سلطان\nمحمود از سر جنگ در گذشت و مسرور شد و دوهزار دینار به فقراء خیرات داد\nاما همین که افواج کوچ کردند قسمتی از سپاهیان امیر به تحريك داراء\nبن قابوس بساقة فوج سلطان محمود که تحت لوای نصر بود حمله آورده\nباره بنه او را غارت کردند .\nمحمود از این قضیه که هیچ توقع نداشت بر آشفت و نا گهان بر گشت و آتش\nحرب در گرفت نصر برادر خود را باده هزار سوار و ۳۰ فیل بجناح راست\n(۲) و بعضی از صاحب منصبان معتمد خود را با دوازده هزار سوار و چهل فیل\nبجناح چپ وخود باده هزار سوار و (۷۰) فیل در قلب سپاه جای گرفته افواج\nمتحده امير عبدالملك فایق بیکتوزون وابوالقاسم سیمجوری را در هم شکست.\n(۱) صفحه ٢٠٤ ٢٠٥ ترجمه عتبی، داکتر ناظم تنها باسارت ابوالحرث اشاره کرده\nابن الاثيرج ٩ صفحه ٦٠ ابوالفدا ج ٢ صفحه ١٤٠\n(۲) بقول عتبی محمود با نصر برادر خود و بغراحق بقلب سپاه ایستاده بود ."}
{"book": "adl1198", "page": 373, "text": "(۳۷۸)\n\nدرین جنگ امیر بخار اهزار نفر مقتول و ۲۵۰۰ نفر اسیر گذاشته خودش\nبه بخارا وابوالقاسم به قهستان و بیکتو زون به جرجان گریخت این جنگ\nدر ۲۷ جمادی الاول ۳۸۹ واقع شد .\nسلطان محمود طوس را بزیر فرمان ارسلان جاذب گذاشت و بند و هدایت\nداد که بیکتوزون را تعقیب و ازخراسان اخراج نماید بیکتوزون متعاقبین\nرا اغفال نموده و پس از کوششی که در برانگیختن اغتشاش درخراسان بر\nعلیه محمود نمود و ناکام شد از دریا عبور نموده از راه دشت غژ به بخارا\nشتافت ، سلطان محمود پس ازین بجانب ابوالقاسم سیمجوری که درقهستان\nتهیه قوا می کر د عطف توجه نمود ارسلان جاذب را بمقابل او امر پیشرفت\nدا د ودر نتیجه ابوالقاسم مغلوب و به طبس فرار کرد ، و سلطان محمودبه\nنیشاپور مستولی شد و آن ملک مر او را مسلم گرد ید و نصر برادر خود را\nفر مانده قشون خراسان مقرر کرده خود عازم بلخ شد تا جریانات وقایع را\nدر بخارا مرا قبت نماید ، و از آنجا واقعه فتح ومغلوبيت عبدالملک را\nبدر بار خلافت به خلیفه القادر بالله عباسی فرستاد وحشمت خویش را به وی\nنمود وخلیفه را مجبور گردانید که سلطنت وی را اعتراف نماید واستقلال\nدولت او را بازشناسد اگرچه محمود را به آن احتیاجی نبود اما از نقطهٔ\nنظردیانت آنرالازم می شمرد وخليفه سلطان محمود را حکمران کليه ممالک\nمفتو حه قبول کرده به محمود لقب یمین الدوله وامين الملة عنایت کرد و خلعتی\nفر ستاد که تا آن وقت هیچ کس از امراء وسلاطین را نداده بودند محمود\nخلعت بار گاه خلافت را در روزیکه بار عام داده بود وهمه امرای خراسان\nواطراف آن در حوالی تخت او بپا ایستاده بودند پوشید وا مرای دربار را نیز\nخلعت های گرانمایه پوشانید (۱) و این لقب درذی الحجه سنه تسع وثمانين\n\n(۱) ص ۲۱۰ ترجمه عتبی"}
{"book": "adl1198", "page": 374, "text": "(۳۲۹)\n\nو ثلاثماة که موافق بود به صوا مبز ۹۹۹ به سلطان ارزانی شد\nدر این ضمن چون امیر عبد الملك بن نوح فرار کرد و هرچه زود تر\nبرای استرداد تاج و تخت نیاکان خود داخل مجاهده شده به خوارزم رفت\nنجیهای خوارزم که هنوز به سامانیها تابعیت و وفا داشتند بد و پیوستند.\nومنتصر به بخارا حمله برده بدون نتیجه منهزم وبه نیشاپور حمله آورد.\nنصر برادر سلطان بعداز يك جنگ مختصر در ۲۸ ربیع الاول ۳۹۱ (۲۵) فروری-\n۱۰۰۱) عقب نشینی نموده شبانگاه از راه بوزجان بهرات روان شد سلطان\nمحمود به نیشاپور حمله کرد و منتصر بجرجان گریخت و از انجاه لشکر فراهم\nآورده در شوال ۳۹۱ دوباره بخراسان حمله کرد و نصر بار دیگر منهزم شد\nو از برادر استعانت کرد.\nمحمود ابو سعید التونتاش را بكمك او فرستاد و جنگ سخت در گرفت.\nمنتصر به جرجان گریخت و از انجه بر گشته سرخس را استیلا کرد و لی این مرتبه\nنصر او را شکست فاحش داده اکثر صاحب منصبانش را که ابوالقاسم سیمجوری\nنیز در انجا بود سیر نموده به غزنه فرستاد. آنها را با ابو علي يك جا به قلعه\nگردیز بزندان کردند. منتصر مجدداً بماور النهر حمله بردولی کاری\nازو ساخته نشده بمرو عودت نمود وحا كم مزو او را تا ( ابيورد) واقع\nدر کنار دشت غزمراند.\nمنتصر چون عرصه را تنگ دید از محمود استعانت کرد سلطان محمود\nوالی هرات را به كمك او بر گماشت ولی منتصر منتظر كمك نشده به بخارا\nحمله و در شعبان ٣٩٤ با ايلك خان مصاف داده هزیمت و به خراسان بر گشت\nو از صحرا عبور نمود به پل زاعول آمد.\nما گفتیم از سیاستهای داخلی محمود یکی وحدت ملی و بر افگندن\nتشكيلات ملوك الطوایفی بود - در زمره ملوك محلى شارها در غرجستان"}
{"book": "adl1198", "page": 375, "text": "(٣٣٠)\n\nخلف در سیستان سوریها در غور آل فریغون در جوزجانان بودند این هر چار\nخانواده اهل علم و دانشمند و از شرفای مملکت محسوب می شدند و با دولت\nمحمودی بدیده احترام می نگریستند و در جنگهای هند و مقابله با ترکان\nايلك خانی با سبکتگین و محمود همدست بودند و مخصوصاً آل فریغون که\nخویشاوندی هم با محمود داشتند و هم با آل سامان و واسطة العقد ميان\nاین دو خانواده قرار یافته بودند .\nشارهای غرشستان را محمود استمالت نموده و به سفارت عبدالجبار عتبی\nمؤلف تاریخ عتبی با غزنه متحد گردانیده بود ام در اواخر که شارا بونصر دست\nاز کار کشید و امارت را به فرزند متمردش داد میانه غزنه و غرشستان بهم\nخورد و امارت شارها منقرض گردید که ما از ان به تفصیل سخن میرانیم .\n\nغرشستان\n\nغرشستان یا غرجستان یا غرج شار یا غرجکان در قسمت شرقی امروزه\nایالت بادغیس و در سر مرغاب علیا واقع بود جغرافیا نگاران عرب از قبیل\nیاقوت حموی و استخری و ابن خر داد به و ابوالفداء در تقویم البلدان و هم چنین\nجیهانی در کتاب خود در این باره توضیحاتی داده اند .\nهرات در غرب و غور جانب جنوب مرو رود سوی شمال و غزنه جانب جنوب\nشرق آن واقع است و آنرا منسوب به ملکش نموده غرج الشار نیز می خواندند\nیاقوت از قول بشاری می نویسد غرج به معنی کوهستان است قرارگاه ولایت\nگاهی در بشیر» یا «افشین» بود و این ولایت دوازده ناحیه داشت. و گاهی\nدر پلیکان و از شهرهای آن سرخک و سنجه و سورمین بوده جیهانی\nافشین را نشین خوانده از بشیر برنج و از سورمین مقدار زیاد کشمش به\nاطراف برده می شد پوست - خورجین اسپ و اشتر در این دیار به کثرت پیدا\nمی شد نهر بزرگ از میان شهرهای آن بر آمده به مرغاب میرسید مستقر شار"}
{"book": "adl1198", "page": 376, "text": "(۳۳۱)\nدروازه های آهنین داشته وجز بحکم شاه باز نمیشده است یاقوت میگوید\nمردم در سایه شارهای بینتهای آرامش حیات بسر میبردند و بقایای عدل عمرین\nدرانجا بوده است و هم چنین بقول یاقوت میان بشیر و سورمين يك مرحله راه\nبوده در حدود چغچران حالیه اکنون نیز خرابه های بنام سورمی موجود\nاست (۱)\nابونصر محمد بن اسد در اواخر عمر از امارت کناره گرفت و بمطالعه\nمشغول گردید و امارت را به پسر خود محمد وا گذاشت.\nابو علی سیمجوری چون برولی نعمت خود شاه سامانی بغاوت کرد خواست\nغرشستان را تصرف نماید بدان ولایت لشکر کشید .\nشارا بو نصر وشار محمد حصاری شدند تا اینکه سبکتگین باسیمجوریان\nمحاربه کرد (۲)\nشارهای غرشستان نظر به علایق و طن خواهی و برای تشکیل مرکزیت\nکشور درین محاربه با سبکتگین كمكها نمودند و میان ایشان مودت\nبر قرار گردید .\nسلطان محمود در ۳۸۹ ابونصر محمد عتبی صاحب کتاب تاریخ یمینی را\nبه دربار غرشستان فرستاد تا به سلطان بیعت حاصل کنند .\nعتبی میگوید چون بدر بار شار رسیدم مرا بینهایت احترام کردند\nو با رغبت تمام سکه و خطبه غرشستان را بنام همایون سلطان مطرز گردانیدند\nو چون بیگتوزون و فایق از ظاهر مرو شکست یافتند از شار استعانت کردند\nعتبی می گوید که من در آنجا بودم که نامه های شان رسید ابونصر نامه ها را\nبمن فرستاد تا بدربار غزنی تقدیم دارم و خلو صیت آنها را بخدمت سلطان\nغزنه موید و محکم بسازم و من چنان کردم و پسر اوشاه شار بخدمت سلطان\n(۱) یاقوت باب الغین - تقويم البلدان - اصطخری - ابن اثیر ج ۹ صفحه ٦١\n(۲) در پاورقی ترجمه تاریخ ناظم در این باره چندین غلطی دست داده ."}
{"book": "adl1198", "page": 377, "text": "(۳۳۲)\nآمد و در در بار عزیز و مکرم میبود اما چون خود مغرور وجوان ونا آز موده\nبود سخنانی مخالف در حضرت غزنه از وظاهر شد ولی سلطان از ان اغماض\nکرده وی را با خلعتی گرانمایه بغرجستان فرستاد بعد از مدتی سلطان اراده\nغزو هند نمود و از شار استعانت کرد شار جوان از غروری که داشت تعلل\nکرد و بحضرت سلطان كمك نفرستاد سلطان براشفت و چون از غز و هند\nباز گشت دو باره شار جوان را استمالت کرد و لی وی راه خود سری پیش\nگرفت و سلطان التونتاش وارسلان جاذب و ابو الحسن منیعی زعیم مرورا\nبالشکر گران بقصد سرکوبی شار جوان فرستاد ابو نصر شار بزر گ خود را\nبه سپاه سلطان تسلیم کرد او را متحرمانه بهرات آوردند و بر کر دار\nپسر نکوهش کرد اما شار جوان مقاومت نمود و به حصاری که در روز گار\nحمله سمجور پناه برده بود متحصن شد التونتاش ارسلان جاذ ب منجنیق\nوعرادات پیرامون قلعه راست کردند و يك جانب از دیوار حصار بزمین\nفرود آوردند و به قلعه در آمدند و شارجوان را گرفتار نمودند و آنرا\nبغدیر پا نهاده به غزنه فرستادند سلطان چندان از وی آزرده بود که امر\nداد در ملای عام برزمینش خو ابانیدند و بتازیانه سخت مالش دادندو بعد\nبزندان افگندند تا هر که از وحدت ملی سرباز زند سزایش این باشد\nباوصف این تا هنگامی که در قید حیات وقید سلطان بود آسوده بسر میبرد\nو موجبات آسایش اورا بفرمان سلطان انجام میدادند ابونصر را از هرات\nآوردند سلطان دروی باا - ترام مینگریست ضیاع او را برای دولت خریدند\nودر بدلش پول نقد بوی دادند که آسوده بسر برد - ابونصر تاحیات داشت\nدر جردان که موضعی بوده میان کابل و غزنه تحت نظر لطف و مهربانی خواجه\nبزرگ وزیر میمند عمر میگذرانید و به مطالعه وتدقیقات علمی مشغول بود"}
{"book": "adl1198", "page": 378, "text": "(۳۳۳)\n\nتابالاخره در سال ۴۰۶ وفات یافت اما پسرش قبل از مرگ پدر مرده بود.\nشار ابونصر در زمره فقها و علمای بزرگ محسوب میشود (۱)\nابن اثیر میگوید من چند مجلدات کتاب لغت ازهری هروی را دیدم که\nدر ان این جمله ها را از هری بخط خود نگاشته بود . بقول محمد بن احمد\nبن ازهری قره علی شار ابو نصر هذا الجزء من اوله الی اخره و کتبه بیده .\nو این گواه بزرگ بردانش و ادبت اوست (۲) و سلطان ایوم نصور والی\nفرانکین را بحکومت غرجستان مقرر کرد (۳) محمد بن حسین نحوی که\nاز علماء و فضلاء و دانشمندان بزرگ بود وزارت ابونصر شار به وی تعلق\n\n(۱) عتبی حکایت شگفتی درین مورد از شار جوان مینماید که ما آنرا در این محل\nضبط می نماییم وی میگوید در راه غلامی که موکل شار بود وسواد نداشت روزی گستاخانه\nوی را امرداد نامه از جانب او بخانه اش انشاد نماید چون شار از زنجیر گران بستوه\nآمده بود استخفاف غلام برخشم وی افزود و از جانوی بخانه اش مکتوبی نوشت و کلماتی\nدران از خود بیفرود که خانمش متأثر و مرعوب شده راه خانه پدر خویش گرفت ـ چون\nاین داستان را به سلطان گفتند بر تدبیر شار آفرین خواند و گفت هر که عزیزی چون\nشار را خدمت فرماید و با او به احترام و کشاده روئی پیش نیاید سزایش این باشد صفحه ٣٤٦\n(۲) منصور بن طلحه از هری هروی در ۳۹۰ وفات یافته و تهذیب اللغه از کتب معروف\nاوست. کشف الظنون .\n(۳) عنصری درضمن يك قصيدهٔ خود فتح غرجستان و قلعه متین و استواری آن را\nچنین شرح داده .\nکنون عجب تر از آن فتح فتح غرجستان که شد بدولت او مر سپاه اورا رام\nیکی حصاری کش تاو بر ستاره نمود بناش کیوان بالا و سنگ آئینه فام\nزمینش آهن و فولاد و برج کوشه کوه بسان بیشه هر برج او پر از ضرغام\nفرخی از اهمیت قلعه و غرور شار جوان را چنین شرح داده .\nجز آن سبك خرد شوربخت سوخته مغز که غره کرد مر او را بخویشتن شیطان\nبه استواری جای و بپایداری کوه فریفته شد و از راه راست کرد گران\nچه گفت گفت مرا جایگاه بر فلک است به صورتی که همی زیر من شود کیوان\nزمینیان را با من کجا رود دیدار مرا نباشد جز باستاره سیر و قران\nجوان که قادر گردد در از دست شود شکسته میشود آخر غرور کرده جوان"}
{"book": "adl1198", "page": 379, "text": "(٣٣٤)\n\nداشت و بعداً چند روز به وزارت اسمعیل برقرار گردید.\n\nسیستان\n\nولی الدوله ابواحمد خلف بن احمد (١) که از بقایای آل صفار و از آن\nدودمان محتشم زمانه را یادگار بود تا آنگاه که سامانیان حشمت داشتند\nبه آنها اطاعت مینمود و چون اقتدار آنها در ماورای آمویه منحصر\nگردید امرای محلی سیستان خواستند استقلال از دست رفته را تجدید کنند\nبنابر آن میانه آنها و ناصرالدین سبکتگین از اول چندان حسن سلوك\nو مودت جاری نبود وقتی که سبکتگین مصروف غزوات هند بود خلف بر بست\nحمله نموده و آنجا را تصرف نموده و مالیات آنجا را بخود گرد آورده بود\nچون ناصرالدین از غزوهٔ هند برگشت و به بست نزديك شد خلف عذرها\nآورد و ناصر الدین بنابر علایق وطنی از وی انتقام نکشید و تنها مالیات را\nکه او از بست جمع کرده بود از او استرداد نمود .\nدر جنگی که سبکتگین با بوعلی سیمجوری نمود چنانچه قبلاً ذکر کردیم\nخلف خود برای اخذ انتقام از سیمجور خواه برای رضای سبکتگین\nبا سبکتگین موافقت و معاونت نمود .\nاما وقتی که ايلك خان بر ملك امير رضى نوح بن منصور سامانی تاخت\nو ناصرالدین بدفع آن پرداخت خلف با ايلك خان راه روابط دوستانه باز\nنمود و دوباره ادعای بست مینمود و حتی برملاء از معاونت بناصر الدين\nو دشمنی با سیمجوریان ندامت میکرد .\n\n(١) نسب وی را چنین شمرده اند ابواحمد خلف بن ابوجعفر احمد بن محمد بن خلف\nبن ليث مادر ابوجعفر سیده بانو دختر محمد بن عمرو بن لیث است ابوجعفر نیز پادشاه عالم\nو حکیم وصفی بوده و این کسی است که رودکی قصیدهٔ (مادر می را بکر د باید قربان) را\nدر مدح او گفته «تاریخ سیستان» ."}
{"book": "adl1198", "page": 380, "text": "( ٣٣٥ )\nاگر ابوالفتح بستی میانجی نمی‌شد و درمیان این‌دو پادشاه سعی موافقت\nنمی‌نمود ممکن بود در آن وقت ناصرالدین برخلف حمله می‌آورد .\nاما ابوالفتح وزیر خیرخواه دربار ناصرالدین تا وقتی که ناصرالدین\nدر قید حیات بود نگذاشت که نفاق و شقاقی واقع شود و خلف که بقیۀ دودمان\nبزرگی است ضایع گردد چون سبکتگین وفات یافت ارباب غرض بسمع\nسلطان محمود رسانیدند که خلف بر واقعه مرگ سبکتگین شادمانی‌ها\nکرده و شماتت نموده است تا اینکه سلطان بغراجق را در امر اسماعیل\nاز فوشنج بغزنه خواست وفوشنج فارغ ماند .\nخلف طاهر پسر خود را فرستاد و فوشنج و قهستان را متصرف شد این مسئله\nبیشتر باعث خشم سلطان و مؤید گفته‌های ارباب غرض گردید سلطان\nبغرا جق را اجازه داد تا فوشنج و قهستان را از طاهر واستاند.\nبغراجق به فوشنج حمله برد و جنگ سخت در گرفت وطاهر منهزم شد.\nبغراجق در حالیکه مست بود و سر از پا نمی‌شناخت شخصا طاهر را تعقیب کرد\nطاهر مستی او را درک کرده برگشت و بغراجق را از مرکب افگنده سرش را\nجدا نمود و خود بقهستان رفت سلطان از مرگ عم خود غمناك شد و در شهور\n۳۹۰ با لشکری گران برسیستان حمله آورد خلف در حصار اسپهبد محصور\nگشت و چون دید یارای مقاومت ندارد ده هزار دینار طلای سرخ و چندین\nتحف و هدایای دیگر بنام نثارمقدم سلطان قبول کرد و سلطان با او مصالحه\nکرده بغزنه برگشت و متوجه یکی از غزوات هند شد (۱)\nدر اثنای این حال احمد پسر خویش طاهر را ولی‌عهد خویش گردانید\nو خود منزوی شد چون مدتی ازین حال بگذشت از کرده پشیمان شد و تعارض\nکرده طاهر را به بهانۀ پیش خواند وطایفۀ از خواص خود را در کمین نشاند\n(۱) ص ۲۳۷ – ۲۳۸ - ۲۳۹ ترجمه عتبی"}
{"book": "adl1198", "page": 381, "text": "(٣٣٦)\nهمینکه طاهر آمد او را مقید نمودند و بعد از چندی مرده او را از زندان\nبرآوردند و گفتند خود را هلاک ساخته .\nامرای خلف مانند ابن زینب وغیره از بی بی رحمی خلف سخت از وی\nرنجیدند و بروی شوریدند و در دار الاماره بنام سلطان سکه زدند و خطبه\nخواندند خلف بحصار طاق پناه برده و امرای انقلابی بحضرت سلطان محمود\nعرایض تقدیم کرده او را بر فتح سجستان دعوت نمودند\nسلطان به سیستان حمله و بر اطراف قلعه طاق که از مستحکمترین قلاع بود\nو هفت باره و خندقهای عمیق داشت فرود آمد و امر داد تا سپاهیان او خندق را\nپر کرده فیل های خود را ازان عبور دادند عتبی و عنصری میگویند این\nقلعه را مدينة العذرا میخواندند (١) امیر خلف تا جایی که ممکن بوده\nپایداری کرد اما اخیراً پلان جنگی سلطان وی را مجبور به تسلیم نمود امان طلبید\nو محاسن سفید در خاك مالید و بساط بار گاه به نثار جواهر درخشان پر کرد\nو محمود را بنام سلطان خواند گویند از این به بعد محمود را سلطان خواندند و این\nکلمه لقب رسمی وی قرار گرفت اما عتبی با وجودی که در این مورد به تفصیل\nسخن میراند این موضوع را ذکر نکرده و منهاج سراج گوید این لقب از طرف\nخلفای عباسی بوی داده شده جرجی زیدان در تمدن اسلام و عرب در مورد\nکلمه سلطان بحث مفصلی دارد و بالاخره قناعت نموده است که سلطان\nدر اسلام برای اول مرتبه بطور لقب به محمود اطلاق شده و گویا لقب امیر الامرائي\nبی مقدار گردیده بود که وی را بدین لقب خواندند . سلطان نجابت خانوادگی\n(١) عنصری ص ٥٥ ٢٤٨ – ٢٤٩ – ٢٥٠ ترجمه عتبی\nعنصری در فتح قلعه سیستان چنین گوید\nنبرده بود بران شهر هیچ کس دستی نه وقت سام نریمان نه وقت رستم زر\nمدينة العذ را بود نام او تا بود از آنکه چهره نشد هیچ کس برو بهتر\nچه مرد بر سر دیوار او همی رفتی تو گفته ئی که گرفته است بر مجره مقر\nشد از کفایت تیغش چهار ماهه درنگ خلف گرفته و آن مملکت ز زیر و زبر"}
{"book": "adl1198", "page": 382, "text": "(۳۳۷)\n\nولیاقت علمی ، ومراتب بزرگی وفرخندگی وی را رعایت کرد وبه اعزازش در بر گرفت واختیار اموال وذخایر قلعه را بوی سپرد وگفت هر جا می خواهد سکونت کند خلف بنابر گوارا ئی آب وهوا جوز جانان را اختیار کرد، وسلطان امیر سیستان را به حاجب قنجی سپرد وخود به غزنه باز آمد.\nامیر خلف چارسال در جوز جانان بود و به آسایش میگذرانید و بعد از آنکه سعایت کردند که وی با ايلك خان مراوده دارد سلطان از بهر صلاح ملك او را به قلعه گردیز فرستاد آنجا بود تا در رجب سنه ۳۹۹ داعیه حق را لبيك گفت وسلطان دارائی او را به پسرش ابو حفص سپرد .\n\nامیر خلف چنانکه گفتیم پادشاهی عالم و علم دوست و کریم و بزرگ منش بود وی علما را جمع کرده و بر قرآن کریم تفسیر مبسوطی نموده بود که بیست هزار دینار بران صرف شده بود در این تفسیر اقاویل مفسران وجوه قراآت ، علل نحو واشتقاق لغات را با امثله و شواهد زیاد آورده بودند و نسخه این تفسیر مدت ها در مدرسه صابونی به نیشاپور مخزون بود و ابو الشرف جرفادقانی مترجم عتبی در حدود ۶۰۳ در کتابخانه اصفهان در در زمرۀ کتب آل خجند آنرا زیارت کرده است .\n\nووی می گوید که این تفسیر بالغ بر یکصد جلد بود و آنرا نهایت ستوده اند (۱) ابن اثیر در تاریخ الکامل خود وحاجی خلیفه بنام تفسیر خلف بن احمد صاحب سیستان ازین کتاب مقدس یاد کرده اند (۲) ابوالفتح بستی در ستایش وی قصیده بزرگی دارد (۳) یاقوت در معجم البلدان فضیلت این پادشاه دانشمند را به تفصیل ذکر کرده بهر حال وی حدیث را در خراسان و عراق سمع نموده واز ابن عبد الله محمد مالکی و ابی بکر شافعی روایت\n\n(۱) ۲۵۳ ترجمه عتبی\n(۲) صفحه ۳۰۹ کشف الظنون وصفحه ۷۲ ج ۹ ابن اثیر (۳) یتیمه الدهر"}
{"book": "adl1198", "page": 383, "text": "(۳۳۸)\n\nکنرده و حاکم ابوعبدالله و دیگر محدثین از وی سمع نموده اند. بدیع الزمان\nهمدانی و ابو الفتح بستی و ثعالبی ویرا ستوده اند پس از این اهالی سیستان يك\nمرتبه دیگر نیز شورش کردند سلطان در ذی القعدة ۳۹۳ به سر کرد کی\nده هزار نفر که امیر نصر و التونتاش و ابو عبدالله محمد طائی نیز در رکاب\nاو حضور داشتند برسیستان حمله کرد. اهالی در قلعه ارك متحصن شدند و\nسلطان قلعه را فتح نموده مجرمان را سزاداد و حکومت سیستان را به\nامیر نصر برادر خود سپرد.\nغزنه و غور\nچون سلسله غوریان از مفاخر وطن است و در نسب و هویت آنها باب مفصلی\nخواهند نوشت و اسماء الرجال و اماکن آنرا در مبحث خود آن روشن\nخواهند کرد بنده تنها به قسمتی که با غزنه تماس دارد اکتفا نمودم.\nسلطان محمود که برای توحید تمام نقاط افغانستان و نجات از تفرقه و\nپریشانی از تحمل هیچ گونه مصایب خودداری نمیکرد غور را که در\nقلب کشور جا داشت و با داشتن قلل مرتفع و قلاع مستحکم\nو مردمی جنگجو و پردل اهمیت شایان داشت نمیخواست بیشتر از این از\nسیاست غزنه و نفوذ سیاسی وی برکنار ماند تا آن وقت اهالی حواشی غور\nاسلام را پذیرفته بودند ولی مرکز آن بدین فرخنده اسلام نگرویده بود\nسلطان محمود سه مرتبه لشکر به غور کشید یکی در سال ٤٠١ از راه هرات\nدوم در سال ٤٠٥ از راه بست و خوابین .\nسوم از راه هرات در سال ٤١١.\nدر حمله اول و دوم سلطان خودش شرکت جست و حمله سوم تنها به\nسپهسالاری مسعود انجام یافت."}
{"book": "adl1198", "page": 384, "text": "( ٣٣٩ )\n\nحمله اول :\nچون سلطان دید ابن سوری امیر توانا و مبارز مندیش از مراودتی که در روز گار سبکتگین با غزنه داشت سرباز زده، گاهی امر میدهد که از هم جواران غور مالیه ستانند و گاهی میگوید خراجی را که به غزنه میپردازند ندهند.\nدر سال ٤٠١ آهنگ غور نمود و پیش از خود التونتاش والی هرات و ارسلان جاذب حکمران طوس را با طلایه سپاه به غور فرستاد و خود متعاقباً حرکت نمود. غوریان راه را بر غزنویان بستند و بر فراز کوه هادر کمین نشستند و سنگرها ساختند و با شهامت فوق العاده بکار دفاع پرداختند سالاران محمود نتوانستند کاری از پیش برند سپاهیان غزنه رو بهزیمت نهادند در این حال خود سلطان با سرعتی که مخصوص وی بود بر ساقه لشکر رسید و منهز ما نرا دلداد و با سپاهی که در رکاب خود داشت بجنگ آغاز نمود. ابن سوری به آهنگران متحصن شد بازهم مقابل شجاعت غوریان و موقعیت نظامی غور کاری از پیش نرفت سلطان مجبور شد که بخدعه حربی پردازد به سپاهیان خود متدرجاً فرمان باز گشت داد و مهارتی بخرج رسانید که غوریان از کمین گاه ها برآمدند و از دره های تنگ و حصار منیع به میدان فراخ با عساکر محمود روبرو شدند.\nبا وصف اینکه قسمت بیشتر قوای محمود شایع شده بود سلطان حکم حمله داد و غوریان که غافل بودند منهزم گردیدند خود ابن سوری با پسران و صاحب منصبان خود اسیر گردید ـ سلطان نظر به علایق هم وطنی و اینکه نمیخواست یکی از خانواده های گرامی مملکت بدست اوضایع شود حکومت غور را به پسر دیگر ابن سوری که ابوعلی نام داشت و با سلطان دوست بود سپرد."}
{"book": "adl1198", "page": 385, "text": "(٣٤٠)\n\nابن سوری چون دید سلطان بروی چیره شده و مردان غوری اسیر کشته\nاند دیوارهای آسمان سای آهنگران بخاک برابر گشته - جهان بروی\nتاريك شد و مرگ را برخواری ترجیح نهاد و دیگر نخواست با بازوان بسته\nوبال و پر شکسته آشیان بلند وقلل سنگین غور را بدرود گوید و روز گار\nدر وی بخواری فرا نگیرد زهر یکه زیر نگین داشت مکید و طومار\nحیات را به خاتم مرکب مسجل گردانید ـ و در مقام کندن جان سپرد.\nتا این وقت غور شرقی فتح شده بود و هنوز قسمت جنوبی شرق غور به حال\nپیشینه بود.\nحمله دوم:\nسلطان در سال ٤٠٥ از راه بست به غور لشکر کشید تا حبت خوا بن\nو قلاع منیع آن را تسخیر نمود بیهقی آنجا که میخواهد ولایت مسعود را\nدر عهد محمود ذکر کند از این جنگ نامبرده و دیگران آنرا فرو\nگذاشته اند بقول بیهقی خوا بن ناحیتی از غور بوده و بزمین داور منتهی\nمیشد ـ محمود این جنگ را فتح کرد و مسعود نیز باوی بود و یکی\nاز سرداران غور که از قلعتی دفاع میکرد به تیر مسعود کشته شد و از دیوار\nقلعه بزمین افتاد و این باعث شد که سلطان خوابن را فتح کند غوریان\nرا هزمت افتد و مسعود طرف عنایت پدر قرار یابد (١)\nحمله سوم :\nدر سال ٤١١ سلطان تسخیر ناحیت شمال غربی غور را که به (تب) موسوم\nبود قصد کرد و مسعود را که دران وقت فرمانده هرات بود امر داد که\nآن ناحیت را تسخیر نماید .\nو از آن جا جانب ناحیه رزان (٢) حرکت کرد مردم رزان بعضی\nقبلا\" گریخته بودند و بقیه امان خواستند و از آن جا به ناحیت درعبش بت\n\n(١) در حدود خوابن یاقوت و ابوالفدا ذکری نکرده .\n(٢) رزان بنام رباط ازان در حدود غور موجود است."}
{"book": "adl1198", "page": 386, "text": "(٣٤١)\nدت دو مردم باحیت او جنگ سخت کردند و با لاخره مغلوب و منکوب شدند\nو در این جنگ مسعود جرئت و مر دانگی های زیاد نمود پیشرفت های\nشایان کرد و همه غور را مفتوح ساخت .\nوزمیش بت امان خواست و او ا امان داد و مسعود از آنجا فاتحاً و غانماً\nبهرات آمد و بعداً قصد خبار قور نمود و آنرا نیز مفتوح کرد (۱)\nدر رباط مار آباد اموالی را که از غور آورده بودند و بیشتر آن اسلحه\nبود تقسیم نمودند (۲)\nدیگر از وقایع عهد سلطان محمود مسله فتح قصدار بود قصدار به نیمه شمال شرقی\nبلوچستان امروزه اطلاق می شد .\nامیر قصدار در سال ٤٠١ به تحريك ايلك خان با سلطان طریق تمرد گرفت\nسلطان در ٤٠٢ قصدار را عنفاً مفتوح نمود و امیر آن تسلیم و وعده کرد\nکه علاوه از خراج سالیانه ١٥ فیل و ١٥ مليون درهم به سلطان بپردازد\nسلطان این امر را قبول و به غزنه مراجعت کرد .\nبیش از آنکه بشرح این خانواده ( آل فریغون ) بپردازیم قطعه غرائی را\nکه ابو الفتح بستی در محامد وذکر اوصاف جمیل آنها گفته و ثعالبی\nدر یتیمته الدهر و عتبی در کتاب تاریخ خود آنرا نقل نموده اند ضبط می نمائیم\nتا گفته های ما در ستایش این خانواده به گفته یکی از دانشمندان و شیوخ\nفضلای کشور مسجل باشد .\n(۱) بیهقی ص ۱۲۴ الی ۱۲۹\n(۲) مار آباد در راه او به و هرات و اکنون بنام مار وا یاد می شود ."}
{"book": "adl1198", "page": 387, "text": "(٣٤٢)\n\nبنو فريقون قوم فى وجوههم سيما الهدى وسناء السؤدد العالى\nكانما خلقوا من سؤدد وعلى وساير الناس من طين وصلصال\nولئن اكن ساكتا عن شكر انعامهم فان ذاك لعجزى لا لاغفالى (١)\n\nيعنی اولاد فريغون کسانی میباشند که در روهای شان سیمای\nهدایت آشکار است و فروغ بزرگی منشی و سرداری از آن می تابد\nپنداری ایشان از بزرگی و بلندی آفریده شده اند و دیگران از گل و خاک\nاگر من از شکر انعام ایشان خاموشم از ناتوانی من است که آنرا شمرده\nنمیتوانم نه از اغفال من .\nمحل امارت این سلسله گوزگانان بود که عرب ها بقانون تعریب آنرا\nجوزجانان و گاهی هم جوزجان خوانده اند یاقوت می نگارد : جوزجان\nناحیتی است میان بلخ و مرغاب .\nمرکز آنرا یهودیه می گویند انبار و فاریاب و گنلار از شهرهای آنست\nامام یحیی بن زید بن علی بن حسن بن علی رضی الله عنه را در آنجا کشتند\nجوزجان از طرف اعراب در سال ٣٣ هجرت عنوه فتح شده (٢)\n\n(١) يتيمة الدهر امام ثعالبی جلد ٤ طبع مصر .\nبقیه پاورقی صفحه ٤٠ درباره جوزجان فرخی نیز در ستایش بهار جوزجان اشعاری\nدارد و در آن از دو ناحیه جوزجان نام می برد یکی «رشنه» که یقینا در شهر بوده\nو دیگر «کندروان» که بیرون شهر وقوع داشته .\nچون شرح گوزگانان تاريك است اشعار او را نیز نقل میکند .\nنو بهار بلخ را در پیش من حشمت نماند تا بهار گوزگانان پیش من بگشود بار\nباغ و راغ و کوه دشت گوزگانان سر بسر حله دوروی را ماند زبس نقش و نگار\nاز درون «رشنه» تا کهپایه های کزروان سبزه از سبزه برد لاله زار از لاله زار\nاز فراوان گل که بر شاخ درختان بشکفد راست پنداری درختان گوهر آوردند بار\nگپلهی گل گردد و سنگ سیه یاقوت سرخ زین بهار سبز پوش تازه روی آبدار\n(٢) معجم البلدان یاقوت ."}
{"book": "adl1198", "page": 388, "text": "( 343 )\n\nدر آنجا خانواده آل فریغون امارت داشتند احمد بن فریغون اولین موسس این امارت است سلطان محمود که با اشراف و نجبای مملکت بدیده مهربانی می نگریست با آل فریغون از در محبت پیش آمد و به سلسله که پدرش با ایشان گذاشته بود دوام داد چون محمود و اسمعیل در غزنه جنگ کردند امیر فریغونی بسیار کوشش کرد که برادران صلح کنند اما سود نکرد و باالاخره به كمك محمود که دامادش بود شتافت در تحکیم مراودت میان دربار آل سامان و آل ناصر نیز دست بزرگی داشت .\nاحمد در سال های 390 و 398 از جهان در گذشت و بعد از وی پسرش جانشین او گردید که محمد نام داشت و خواهر سلطان در نکاح او بود و دختر او را محمد پسر محمود گرفته بود ـ محمد نیز در سال 401 و فات یافت و چون جانشین کافی نداشت امارت وی جزء سلطنت محمودی قرار یافت (1) .\nعبدالواحد شاگرد و مصاحب ابو علی سینا که اکثر تالیفات و آثار وی مرهون تدوین این شخص است از جوزجان بوده ـ وحكايت معدن سنگی که شیخ الرئیس در طبیعیات ذکر کرده نیز مربوط به جوزجانان بوده است (2)\n\nخوارزم :\nدیگر از حکومات تحت الحمایه غزنی حکومت شاهان خوارزم است که در صدور تواریخ مأمونیان نیز خوانده می شوند این خانواده در خوارزم حکومت داشتند و در اوائل تحت نفوذ سامانیان بودند و پس از آنکه سلطنت غزنی مسلم شد تحت حمایت غزنویان در آمدند ـ مأمون که تفصیلش در ذکر سامانیان گذشت در سال 387 بمرد و پس از وی پسرش علی بجای وی بنشست ـ و همین علی می باشد که محمود خواهر خود ( که کالجی ) را به وی داده بود\n\n(1) مقالات آقای غبار و کتاب ناظم .\n(2) ابوالفدا ج 2 صفحه 127 ."}
{"book": "adl1198", "page": 389, "text": "(٣٤٤)\n\nو او نیز وفات کرد و برادرش عباس بجای وی بنشست و سلطان زاده غزنی\nرا به نکاح خویش در آورد روابط محمود را با عباس بیهقی در کتاب نفیس\nخود ضبط کرده وما نیز عین گفته های وی را در این جا ذکر میکنیم :\nحال ظاهر میان محمود وابو العباس خوارزم شاه نیکو بود چون محمود\nخواست با خانیان معاهده کند و سفیران بفرستد خواست فرستاده خوارزمشاه\nنیز در میان باشد تا عهدها در حضور وی رود خوارزم شاه قبول نمیکرد\nو گفت: ما جعل الله لرجل من قلبين في جوفه « خدا در سینه مرد دو دل\nنیافریده » من چون از ان سلطانم با خانیانم کاری نیست در عین همان قضیه\nخواجه بزرگ حسن میمندی به اشاره سلطان با ابو العباس داخل مذاکره\nشد وطوری وانمود که سلطان را از ان اطلاع نیست و در این مذاکره مطلب\nخواجه بزرگ طراز خطبه و سکه خوارزم بنام محمود بود - ابو العباس\nبا ابوریحان بیرونی مصلحت کرد و وی گفت بهتر آنست بدون آنکه با امرا\nو سران سپاه مشورت کنی گفته خواجه بزرگ شمس الکفاة را در معرض\nاجرا در آری - ابوالعباس سخنان ابوریحان را نشنید و یعقوب چندی را\nبه غزنه فرستاد تا نظر سلطان را در این باره حاصل نماید .\nمتاسفاً يعقوب مردی بود فتنه جوی وشریر - و در رسالتی که از جانب\nخوارزم به دربار سامانیان نموده بود نیز چندان نفاق کرده بود که\nنزديك بود فتنه عظیم بپا شود .\nدر غزنه نیز لاف هازد و چنان وانمود که اقتدار خوارزم منحصر بدوست\nسلطان و خواجه بزرگ به وی اهمیتی ندادند يعقوب نیز بزبان خوارزمی\nمکتوبی بشاه خوارزم نوشته سعایتها کرد ابو العباس بخانان ترکستان\nمراوده نمود سلطان از این امر برآشفت و بخانان عتاب ها فرستاد آنها"}
{"book": "adl1198", "page": 390, "text": "(٣٤٥)\n\nپاسخ دادند ما ابوالعباس را داماد سلطان می شناختیم وا گر روابطی باوی\nداشتیم برای سلطان بود ـ سلطان چون از بیطرفی ايلك خان مطمئن شد\nابوالعباس را مجبور نمود که وجوه سكوك ورؤس منابر را بنام همایون وی\nمطرز گرداند ابوالعباس سرباز زد و دوباره بخانان ملتجی شد و در خفا عقدی\nبسته به تهیه لشکر مشغول شدند سلطان نیز با سپاهی مرکب از صد هزار\nسوار و پیاده و پنجصد فیل متوجه بلخ گردید فرمانی بخوارزم شاه فرستاد\nبیهقی عین این فرمان را در کتاب خود ضبط می نماید :\n« مقرر است که میان ما عهد و عقد بر چه قرار بوده است وحق ما براو\nتا کدام جای گاه است. «ووی در این باب د ل ما نگهداشت و لیکن\nنگذاشتند قومش و فرمان بردار چنین نباید .« که فرا یاد شاه توان\nگفت که یکن بامیكن و این عجز پادشاه را باشد و ما مدتی در از ببلخ\n« مقام کردیم تا صد هزار سوار و پیاده و پیلی پانصد آما ده شد تا آن\nقوم را که بر رای خداوند « خویش نافرمانی کنند مالیده آید و امیر را\nکه برابر برادر و دامادماست بیدار كنيم وبياموزيم« که امیری چون\nتوان کرد اکنیون ما را عذری واضح باید کرد تاسوی غزنی باز گردیم\n« از این دو کار یکی باید نمود یا بطوع و رغبت بنام ماخطبه خوانند\nیا نثاری باید فرستاد « که فراخور ما باشد وما درنهان آنرا باز فرستیم\nچه مارا بزیادت مال حاجت نیست« وقلعت های ما بدرد انداز گرانی زر\nوسیم ورنه اعیان و فقهای آن ولایت را پیش ما به استغفار فرستند تابه\nغزنه باز گردیم »\nخوارزم شاه بخواندن فرمان سلطان برعب اندر شد و فرمان داد که در نساء"}
{"book": "adl1198", "page": 391, "text": "(٣٤٦)\nو فرداه بنام سلطان خطبه خواندند - الپتگین سپهسالار خوارزم و دیگر سپاهیان و اکثر افراد آن کشور بر ابوالعباس شوریدند و ابوالعباس را در ٥ شوال ٤٠٧ به قتل رسانیدند و ابوالحارث برادر زاده او را به سلطنت برداشتند سلطان چون شنید که شوهر خواهر او را در اثر اطاعت او کشتند سخت برآشفت و با لشکری گران از راه ترمذ به خوارزم رفت در راه ینال تکین و بقول بیهقی خمار تاش بر طلیعه لشکروی شبیخون زد از طلوع بامداد تا استواء خورشید جنگ مدهشی در گرفت عتبی گوید خوارزمیان سخت کوشیدند اما غافل از آنکه هر که با ولی نعمت خویش خیانت کند جان بسلامت نبرد وقت زوال حمله مبارزان غزنه و پیلان جنگی خوارزمیان را منهزم کرد ینال تکین خواست از جیحون بگذرد ولی چون ادبار، اوی مشت در گریبان داشت در کشتی با غلام خود مخالفت کرد وی او را دستگیر نمود و باردوی سلطان آورد - خود الپتگین روز ٥ صفر ٤٠٨ به جنگ برآمد و ابوالحارث نیز شخصاً در میدان جنگ حاضر گردید - بعد از جنگ خونین همه دستگیر شدند بقول فرخی سلطان شاه جوان را در قلعه اسپهبد سیستان تبعید کرد و خانیان را مقابل قبر امیر مظلوم و مقتول خوارزم داماد شهید خود بر درخت ها آویخت و گفت بر دیوار مدفن او بنویسند:\n«هذا قبر مامون بغی علیه حشمه واجترء على دمه خدمه\nفسلط الله یمین الدوله وامین المله»\n«حتی صلبهم علی الجذوع عبرة للناظرین وآیة للعلمین» و بقول عتبی دیگر اسیران را مغلولاً به غزنه فرستاد و بعد از چندی همه را آزاد فرمود و در حشم موظف خدمت هند داخل گردانید.\nالتونتاش را به امارت خوارزم مقرر کرد و خود فاتحاً وغانماً به غزنه آمد"}
{"book": "adl1198", "page": 392, "text": "(٣٤٧)\n\nوازان به بعد خوارزم ضمیمه سلطنت غزنه گردید (۱)\nسلطان و ترکان\nسلطان تسلط ترکان را در سغد یانه و آن طرف آمو بدیده نفرت می\nنگریست ومیدانست عقب این پیش قراول تر کی جماعات و قبا یل متعدد\nقرار دارد و اگر جنگ پیش آید چون هنوز کار هند انجام نیا فته عمر\nوی وفا نخواهد کرد که آن ها را از سغدیانه که جزء تاریخ افغا نستان\nشمرده می شدجانب تیان شان وصحرای گوبی باز راند (۲) لهذا مصلحت در ان دید\nکه فعلاً از در مصالحت پیش آید در پاسخ تهنیتی که ایلک خان سلطان\nرا در فتح نیشاپور گفت سلطان در محرم ۳۹۰ ابوطیب سهل بن محمد بن سهل\nبن محمد صعلو کی را که امام حدیث بود با طعان جق و الی سرخس یاوز کند\nفر ستا د و د ختر ایلک خان را خواستگاری کرد ایللک خان به منت\nپذیرفته و دختر خود را با تحف و هدایای گران بها تقدیم سطان نمود.\nودر اوسط همین سال عروس را به خراسان آوردند . اما این وصلت موجب\n\n(۱) فرخی در فتح خوارزم گوید:\nآنکه چون روی بخوارزم نهاد از ترمذ روی لشکر کش خوارزم بر آورد آژنگ\nای شگفت آنکه همی کینه خوارزم کشید تا که حاصل شودش نام و بر آید از تنگ\nاو چه دانست که خسرو ز سران سپهش کشته و خسته بهم درفگند شش فر سنگ\nوانکه او را سوی دروازه گر کنج برند سرنگون بادکران از سر پیلان آونگ\nناله کوس مللك شان بپراگند ز هم هم چو کبکان را باز مالك وناله زنگ\nبهزار اسپ فزون از دوهزار اسب گرفت همه را پر شده از خون خداوندان تنگ\nرنگ آن روز همی گرددو بیرنگ شود که بر آر امگه شیر بگیرد آید رنگ\nعنصری در این فتح میگوید:\nعجب تر از همه خوارز مشاه بود که تا پیر و خسرو ما بسته بود جان و روان\nزمان زمانش فزون بود وجاه و کارش به دلش گشاده به پیشش سپاه بسته میان\nخلا ف شاه چو اندر دلش پدید آمد بدست بنده خود کشته گشت چون نسوان\n\n(۲) آریانا یا افغانستان تالیف فاضل قوروایانا"}
{"book": "adl1198", "page": 393, "text": "(٣٤٨)\n\nصلح حقیقی نگردید و در میان دو دولت که درهزارا با ومنافع ملی با هم بیگانه\nبودند رابطه یگانگی نشد (١)\nايلك خان باسلطان داخل جنگ شد. زيرا ايلك خان از عزمی که برای\nتسخير خراسان داشت و از مدتها خيال آنرا می پخت باز نايستاد همينکه\nسلطان محمود در ٣٩٦ بملتان سوق الجيشى نمود موقع را مساعد يافته عزم\nتسخير خراسان كرد اما سلطان از دوربينی و حز میکه داشت قبل از عزيمت\nبصوب ملتان پيش بينی کرده و بابوالعباس فضل بن احمد هدایت داده بود\nکه كليه راههای ورود پايتخت را مستحكم نموده در امتداد راه با ميان\nوپنجشير وبلخ جابجا عساكر خود را بگذارد و همچنین به مجرد که خطر\nنزديك شود ارسلان جاذب قوای خود را به قلب مملکت یعنی به غزنه تمرکز دهد\nافواج ایلک خان به دو دسته از آمو عبور کردند یکدسته بسرکردگی چفرتگین\nبلخ را متصرف شد و دسته دیگر به سرکردگی سباشنگین که از اقارب\nايلك خان بود هرات را تسخير كرد و بدين واسطه قسمتی از خراسان تحت\nسلطه ایلک خان در آمد.. (٢)\nسلطان به محض اطلاع از قضیه کار تسخیر ملتان را به سران سپاه\nخود سپرد و به غزنه آمد وسپاه گران تعبيه كرده بدون كوچك ترين وقفه\nطرف بلخ حرکت کرده از هندوکوه عبور نموده به بلخ آمد .\n(١) فرخی این منافرت و بدبینی را در یکی از قصاید خود آشکارا بیان میکند:\nخداوندا جهاندار از خانان دوستی ناید که بی رسمند وبی قولندوبی عهدند و بدپیمان\nهنوز از بازجوئی در زمینشان چشمه هابابی ازان خون ها کزایشان ریخت تیغ رستم دستان\nبه ترکستان سرائی نیست کز شمشیر تو صدره دران شیون نکر دستند خاتونان ترکستان\nوگر کوئی ولایت شان بگیرم تا مراماند ولایتشان بیابانیست خشک و خاره و ویران\nچه خواهی کرد آن ویرانه های ضایع و بیکس ترا ایزد ولایتهای خوش داد ست و آبادان\n(٢) داکتر ناظم چفرتگین را برادر ايلك ميدا ندولی عتبی تصریحی در این باره نکرده."}
{"book": "adl1198", "page": 394, "text": "(۳۴۹)\n\nچغر تگین بلخ را تخلیه نموده به ترمذ گریخت ارسلان جاذب بمعیت\nده هزار عسکر او را تعقیب نمود واو نسبت به طغیان رود مرغاب بمر وبرگشت\nواز آنجا نسبت به گرمای سوزان دشت غز دور خورده به سرخس آمد محسن\nبن طارق رئیس قبیله غزا که میخواست راه را برویش مسدود نماید مغلوب\nکرده گشت و اموالش را غارت نمود از آنجا به نشاپور گریخت ارسلان\nجاذب دست از تعقیب او بر نداشت سبکتگین يك قسمت از اموال خود را\nکه از هرات تاراج کرده بود در راه بیفکند و جانب سمنقان رفت و از آنجا\nبخوارزم شد و بقایای اموال خویش را به علی خوارزمشاه سپرده و عهد گرفت\nکه به ايلك خان رساند و خود راه بیابان پیش گرفت سلطان از طوس\nحرکت نمود که دستگیرش نماید وی گذشته بود عبدالله الطائی را امر داد که\nبه تعقیب وی پردازد عبدالله در بیابان خشك و بی آب راه را بر او بست\nو برادرش را با هفت صد تن از همراهان او اسیر کرده نزد سلطان فرستاد\nو سلطان همه را زنجیر پیچ به غزنه روان کرده سباشی تگین با چند تن نزد\nايلك خان رفت ايلك خان متاثر شد و از قدر خان استعانت کرد\nو با پنجاه هزار پیاده و سوار از آمویه عبور نمود این سخن به سلطان در\nتخارستان رسیده معجلا جانب بلخ حرکت کرد. و در آنجا لشکری فراوان\nترتیب داد در چهار فرسنگی بلخ کنار پل چرخیان با بمیدان کتر\nبموضعی فسیح و عریض فرود آمدند . (۱)\n\nايلك خان با حشر خویش مقابل سلطان اردو زد و دو دشمن بزرگ با هم\nمقابل گردید آن روز جنگ واقع نشد و طرفین به ترتیب مصاف مشغول\nبودند فردای آن جنگ در گرفت .\n\n(۱) گردیزی و فرخی دشت کتر نوشته اند اما بیهقی پل چرخیان نوشته و پل چرخیان را\nناصر خسرو هم در سفر نامه خود یاد کرده است ."}
{"book": "adl1198", "page": 395, "text": "(٣٥٠)\n\nسلطان در قلب لشکر امیر نصر برادر خودرا با ابونصر فریغونی حاکم\nجوز جانان وابوعبدالله محمد الطائی مقرر کرد و پنجصد فیل را با ایشان\nگذاشت التونتاش سپهسالار بزرگ را به میمنه و ارسلان جاذب را به میسره\nتعیین نمود .\nايلك خود در قلب باز ایستاد وقدر خان را با لشکریش در میمنه بداشت\nو میسره را به جغر تکین سپرد .\nغلام های ترکیته ای ایلك خان درین جنگ نهایت تهور بخرج دادند و چند\nمرتبه در قلب سپاه سلطان حمله آوردند .\nسلطان چون این حالت مشاهده کرد برفراز پشته از اسپ فرود آمد\nو چنانکه عادت وی بود از حضرت الهی استمداد نمود .\nپس خود ش بر پیل خاص سوار شد و با کمال جرئت برقلب ایلك خان\nحمله کرد و پیل او علم بردار ايلك خان را در ربود ودرهوا افکند (۱)\nفتح بزرگ نصیب سپاه غزنه شد و ايلك خان با افواج خود راه فرار پیش\nگرفت و چندین تن از سپاهیان او در آمو غرق شدند و غنیمت سرشاری بدست\nغزنویان افتاد سلطان با وجود زمستان شدید دشمن را تعقیب میکرد مگر درین\nاثنا خبر شورش سکهپال از ملتان به وی رسیده عجالتا به غزنه عودت کرد.\nاین جنگ بتاریخ ۲۲ ربیع الثانی ۳۹۸ واقع گردید و بقول حبیب السیر این فتح\nدر ۳۹۷ نصیب سلطان شد و شعرای دربار در ستایش این فتح نمایان چکامه ها\nسرائیدند و مخصوصا فرخی شاعر تواناو گوینده بزرگ غزلی که مطلعها راورا\n\n(۱) عتبی این داستان را چنانکه نوشتیم بپایان میرساند وفتح را به حمله خود سلطان\nمربوط میداند وفرخی نیز آن را تائید میکند تنها در کتاب آداب الحرب کشته شدن علم\nبردار خان را بیکی از پیل با نان جانب سیستان مربوط میشناسد ."}
{"book": "adl1198", "page": 396, "text": "(٣٥١)\nدر این جامی آوریم و چنانست که صحنه جنگ را رسم می کند (۱) ايلك خان\nهم به مملکت خود برگشت و کوشتر نمود برادرانش احمد طغان و قدر خان در\nمحاربه سلطان با او متحد گردند و کیفر شکست فاحشی که بخان عظیم الشان\nترکستان رسیده بود باز گرفته شود.\nبرادران ايلك خان با او همراه نشدند زیرا قدر خان پیشنهادش را رد کرد و\nطغان خان نه تنها از همراهی سرباز زد بلکه سفیری نیز بدربار سلطان محمود\nفرستاد وايلك ازین قضیه بر آشفته در ٤٠١ بر ملک برادر هجوم برد اما کاری\nاز پیش برده نتوانست و بعد با هم مفاهمه کرده حکومت را به سلطان گذاشتند\nوسلطان در بین شان صلح نمود.\nايلك خان در ٤٠٣ وفات یافت و برادرش احمد طغان بجای او نشست و با\nسلطان محمود مناسبات دوستانه قایم کرد.\nاحمد طغان خان نیز در سال ٤٠٨ درگذشت و برادرش منصور ارسلان معروف به\nالاصم به تخت نشست و وی یکی از دختران خویش را به مسعود پسر سلطان محمود داد.\nالاصم در ٤١٤ فوت کرد بعد از وی دو نفر از خویشاوندانش بر سر تاج وتخت\nاو باهم داخل پیکار شدند بالاخره طغان خان فاتح بر آمده بلا ساغون\nپای تخت ارسلان خان را متصرف شد.\n(۱) فرخی:\nتا جهان باشد جهان را عبرت است از حدیث بلخ و جنگ خانیان\nگوببادی بود کان چند بن سپاه اندر ان صحر ا همی کند امتحان\nاین ز اسپ افتاده اندر سر نگون وان بزیر پای اسپ اندر سنان\nدست آن انداخته در پیش این پای این اند اخته در پیش آن\nاین یکی را مانده اندر چشم تیر وان دگر را مانده اندر دل سنان\nسست گشته پای خاك اندر رکیب خشك كشته دست ايلك برعنان\nخان بخواری و بزاری باز گشت از طبا نچه لعل کرده روی وزان\nمرغزار ما به شیر آراسته است کی توان کوشید با شیر ژیان"}
{"book": "adl1198", "page": 397, "text": "(٣٥٢)\n\nسلطان از قضیه طغان خان اطلاع یافته از تصرفات و شلوه آنها در ماوراء النهر\nانديشناك شد اهالی ماوراء النهر نیز از ظلم علی تکین برادر طغان خان\nبحضرت سلطان شکایت ها کردند سلطان معجلا ترتیبات لازمه گرفته\nاز دریای آمو عبور کرد درین سفر چیزی که قابل ذکر است مسئله پلی است\nکه سلطان بر آمو بست وعسکر خود را از آن عبور داد.\nگردیزی می نویسد که برای ارتباط این پل از سیستان لیفهای خرما\nآورده بودند و آن را بچرخ های آهن که روی آن از چرم خام پوشیده\nبود محکم کردند و با این وسیله کشتی ها را یک بددیگر زنجیر کرده\nاز روی آنها اثقال و احمال و عساکر را گذرانیدند شعرای دربار سلطان\nاز هنر مندی ارکان دولت درین باب سلطان را تهنیت ها گفته اند.\nفرخی شاعر دربار در يك قصیده گفته است که پل مذکور در ظرف\nيك هفته با تمام رسیده است (۱)\nسلطان قبل ازینکه علی تکین اطلاع یابد تمام افواج خود را بدان طرف\nآمو عبور داد.\nدر راه رؤسای محلی والتونتاش خوارزم شاه بسلطان پیوستند و در حوالی\nسمرقند سلطان اردو زد و در پیشاپیش لشکر ها پنجصد فیل جنگی قرار داشت.\nعلی تکین بدین جنگ فرار کرد و بلكهاتکین خزانه دار سلطان\nزنان حرم و اطفال او را اسیر نمود اما سلطان احترام کرانه با ایشان رفتار\nنموده فرخی این واقعه را مفصل در نظم بسته که ما در حاشیه\n\n(۱) بروی جیحون پل بستن و گذاره شدن\nسکندر آنگه کز چین فرود می آمد\nبران نیست که بران رود پل تواند بست\nملك به وقتی کز آب رود جیحون بود\nبر آب جیحون در هفته یکی پل بست\n\nبزرگتر معجزة باشد وقوی برهان\nبماند بر لب جیحون سه ماه تابستان\nهمی نشست و بران کار بست جان و روان\nچو آسمان که مراورا پدید نیست کران\nچنانکه گفتی کین در باز بود چنان"}
{"book": "adl1198", "page": 398, "text": "(۳۵۳)\n\nمی نگاریم(۱) قدر خان مستقلاً بسمرقند آمد و با سلطان ملاقات نمود در روز\nپنجشنبه ۲۸ صفر ۴۱٦ باشکوه و جلال تمام همدیگر را ملاقات کردند و برای تحکیم\nرشته مودت سلطان زینب دختر خود را به بغان تکین پسر قدرخان که بعداً\nبه بغراخان معروف شد نامزاد گردانید و قدر خان یکی از دختران خود را\nبه شهزاده محمود داد و تحف و هدایای قیمتی تبادل گردید سلطان بغزنه باز گشت\n\nترکمان ها\n\nدیگر از وقایع مهم عهد سلطان محمود قصۀ ترکمانان و قوت گرفتن\nآنها در خراسانست که سلطان تا آخر عمر از ان نادم بوده و قسمتی از\nاقتدار و عظمت غزنه بدست این طایفه منقضی گردید .\nدر اوایل قرن پنجم هجری اسرائیل پسر سلجوق به نسبتیکه علی تکین\nرا معاونت کرده بود تا بخارا را از ایلک و اخلافش انتزاع نماید در بخارا\nمتنفذ و با حشمت گردید و قتیکه سلطان از آمو دریا عبور کرد علی تکین\nو اسرائیل هر دو از بخارا فرار کردند علی تکین گریخت و اسرائیل در\n۴۱٦ (۱۰۲۵م) اسیر و در قلعه کالنجر واقع در کوهسار کشمیر محبوس شد\n\n(۱) فرخی گوید :\nعلی تکین را کز پیش تو ملك بگریخت\nهزار عزل همان بود و صد هزار همان\nوگر دل از زن و فرزند نازنین برداشت\nبدان دو کاو نبود از خرد بر او تاوان\nاگر تو پسرش را بگیری و ببری\nعزیز باشد و ایمن بر تو چون مهمان\nزخر که کهن و خورد و خام و پوشش بد\nفته برومی و خورد خوش و نگارستان\nو درباره اطاعت قدر خان به لطان گوید :\nبجاه و منزلت وقدر تا جهان بوده است\nندید. خان چو قدر خان زمین ترکستان\nزچین و ماچین تاروس و تا درسه سلاب\nهمه ولایت خان است وزیر طاعت خان\nملیح پیش است او را زبرکتهای درخت\nسپه فزونست او را زقطره باران\nدلیر کردی او را بخدمت و به سخن\nعزیزتر کردی او را به مجلس و میدان\nبواب دیده نبود آنکه با تو در بازد\nچو حاجبان تو و بندگان تو چوگان\nکرامتی چه بود بیش ازین قدرخان را\nکه با تو همچو ندیمان تو نشست به خوان"}
{"book": "adl1198", "page": 399, "text": "(٣٥٤)\n\nدرین وقت رؤسای قبیله ترکمان نزد سلطان آمده در خواست کردند که\nسلطان آنها را بخراسان امر سکونت بدهد تا براحت زندگانی كنند\nسلطان بامید اینکه از آنها عسكر میگیرد داعیه شانرا اجابت فرمود و هرچند\nارسلان جاذب سلطان را مانع شد و پیشنهاد داد که سلطان آنها را یا کاملا\nقتل نماید و یا امر بدهد که شصت های شان بریده شود تا دیگر تیر زده\nنتوانند سلطان به گفته های ارسلان جاذب وقعی نداد و آنرا از مرد می\nو مروت بعید میدانست و اجازه داد که چهار هزار خانه وار آنها از آمو\nعبور نموده بولایت سرخس و فراده و ابیورد مسكن كزينند و سلطان احتمالاً\nآنها را از داشتن اسلحه منع فرمود .\nآنها همینکه در آن نواحی سکونت اختیار نمود ند دست تعدی بجان\nو مال مردمان دراز كردند اهالی نسا در اواخر ٤١٨ از دست آنها به سلطان\nشکایت بردند سلطان ارسلان جاذب را حكم داد که آنها را سركوبی\nنماید ولی آنها بحدی قوی شده بودند که ارسلان جا ذب نا كام كردید\nو سلطان بروی خشمگین شده او را نالایق خواند و خودش با وجود مرض\nسختی که داشت در ٤١٩ شخصاً برای سرکوبی آنها شتافت و در طوس مقام\nکرده ارسلان جاذب را به سركوبی آنها فرستاد و ارسلان آنها را در رباط\nفراده شکست فاحش داده چندین نفر آنها را اسیر و مقتول نموده و بقیه بطرف\nکوه های بلخان و جرجان گریختند .\nاین واقعه در عصر مسعود مفصل ذکر میشود\nسلطان و هندوستان\n\nمحمود شاهنشاه مقتدر و باعظمت افغانستان با عقیدت راسخ كه در اعتلای\nکلمة الله داشت و میخواست به تعقیب روش پدر دامنۀ فتوحات خویش را بطرف\nشرق در ماورای اباسین در سر زمین پهناور هند وسعت دهد به يك سلسله"}
{"book": "adl1198", "page": 400, "text": "(٣٥٥)\n\nلشکر کشی ها اقدام کرد. پیش از او در ادوار باستان جهانکشایان باختری\nويفتلی و کوشانی از کوهپایه های افغانستان مکرو به جلگه های پنجاب\nونور تر تا قلب هند فرود آمده و به فتوحاتی نایل آمده بودند که خاطرات\nآن تا اعتلای غزنویان وبعدها تا امروز باقیست.\nمحمود زابلی حیثی که بجای پدر بر تخت غزنه نشست بحكم سوابق\nپارینه تاریخی بخصوص به سابقه اقدامات فاتحانه بکتگینان زابلستان\nبه فکر فتوحات هند افتاد و بفکر افتاد آنچه را جهانکشایان سابق این مملکت\nآئین کرده بودند به پایان برساند و درین قسمت آسیا جزوی فرمان فرمائی\nو درین قسمت گیتی غیر دینی که او بدان گرویده دینی و در جهان وی\nجز فرمان او حکمی نافذ نباشد ولی همچنان که اراده داشت این عظمت را\nباقوت و سیاست تشکیل دهد آرزو داشت از راه وحدت عقیده و فکر آنرا\nتائید نماید و حرایت کنند این بود که در دستی مصحف و در دستی شمشیر\nبه فتوحات خود در کشور پهناور هند آغاز کرد اگر چه درین راه بسی\nجانها که ضایع و خون ها که ریخته و بنیان ها ویران شد اما چندین\nمقاصد نیز حاصل گردید.\nساکنان کشورهند را با فرزندان این سر زمین که همسایگان نزديك\nآنها بودند روابط فناناپذیر پدید آمد. روابط علم ومذهب و امتزاج تهذيب\nو اجتماع برقرار گردید و دو ملت را که باهم در حدود جغرافیائی نزديك و\nدر روابط زندگانی دور بودند مشترك ومخلوط گردانید. واقعاً محمود\nبزرگ شاهنشاه غزنه با فتوحات مسلسل خود راه انتشار دیانت مقدسه اسلام\nو زبان و ادب و فرهنگ و هنر اسلامی افغانی را به ماورای مجرای سند باز کرد\nبا سیاه غزنه و به تعقیب نقش قدم عسا کر مظفر غزنوی قافله علماء 'روحانیون\nفلاسفه ' دانشمندان ازین دیار به آن دیار به حرکت آمد و اساس تمدن و"}
{"book": "adl1198", "page": 401, "text": "(٣٥٦)\n\nفرهنک نوینی کذاشته شد که مظاهر آن را دانشمند ان اروپائی بنام تمدن\n(هند و افغان) یاد میکنند. آثار این تهذیب مشترك در قرون و اعصار متمادی\nباقی ماند و در فلسفه و ادب : در آرت و صنعت ، در امور اقتصادی و اجتماعی\nتاثیر مشترك افگند که تا امروز که نهصدر اند سال از ان میگذرد هنوز\nاستوار است .\nهمین آئین و تمدن جدید که محمود بزر گ د ر وازه آنرا بر روی\nهند باز کرد و معماران کاخ علم و ادب ما انرا پی ریزی کرد ند بطوری\nعظیم بود که انقلاب عمیق وریشه دار در ان سرزمین وسیع بین حوزه سند و\nگنگا ایجاد کرد این انقلاب فکری که شواهد آن در تمام زمینه های حیات\nاجتماعی ، دینی ، ادبی ، فلسفی ، هنری نیم قاره هند مشهود است در طی نهصد\nوچند سال ریشه دوانید، پخته شد ،بارور گردید تا اینکه درین اواخر بعد از\nتجزيه هند وستان ، کشوری بنام پاكستان از ان بمیان آمد و دو کانون\nاسلامی حوزة پنجاب و حوزه گنگا تشکیلات جدید اجتماعی و سیاسی پیدا کرد.\nبدون شبهه آنکه دامنه این افق جدید را بار اول بر رخ هند باز کرد\nسلطا ن يمين الدوله و كهف المله محمود است رضی الله عنه .\nاز امتزاج و اختلاط این دو ابسط دپستا نی بنيا د نهاد\nکه آثار آن در چشم جهان می درخشد . شمشیر سپاهیان سلطان راه کشود\nدانشمندان و صاحبدلان کشور او دین سلام و تمدن این سرزمین را در آن\nسرزمین بردند و از علوم و فرهنگ باستانی هند استفاده نمودندسلطان را درین\nباره عشق و علاقه مفرط بود و هر کز مانع و معذوری سد راه او نکردید . وقا\nفتوحات خود را در دور ترین نقاط هند استوار نکرد از پا نه نشست .\nهوای سوزان ، باد های مر گبار، دریاهای خروشان ، مدافعه و شهامت\nبسیار مردانه مردمان هند ، پافشاری را جگان تبلیغ شدید روحانیون وثروت"}
{"book": "adl1198", "page": 402, "text": "(٣٥٧)\nهای هنگفتی که در این راه صرف شد هیچ يك ویرا از غزم وارادت متین او\nباز نداشت :\nسلطان هفده بار به هندوستان حمله برد و تقریبا در تمام حملات پیروزی\n\nنصیب وی بود شرح محاربات وی در هند چنین است :\nسلطان محمود بعد از وفات سبکتگین در سال ٣٩٠ برای بار اول بدیار\nهند حمله برد و چندین حصار را تسخیر کرد این حصار ها درست معین نمیشود\nکه در کجا بوده گردیزی در این باره باختصار سخن می راند و تنها همین قدر\nمی نگارد که در سال ۳۹۰ که سلطان باخلف شهریار سیستان صلح کرد بغزنه\nباز گشت و از آنجا به هندوستان رفت و بسیار حصارها بستد .\nسلطان باردوم در سال ۳۹۱ دوباره لشکر کشید و به پشاور حمله برد گردیزی\nو عتبی این حمله را بنا بر مصلحت وقت و تصمیم خود سلطان میداند شب انکارتي\nدر مجمع الانساب می انگارد که اول جیپال بغرض استرداد اراضی که سبکتگین\nاز وی گرفته بود تصمیم بحمله گرفت فرشته و دیگر مورخان قول عتبی و گردیزی را\nتائید می کنند ابن اثیر می نگارد چون سلطان از جنگ خلف و سیستان فراغت\nیافت و در آنجا مسلمانان از دست وی کشته شدند برای تلافی این امر غزم غزا\nکرد سلطان در شوال ۳۹۱ از غزنه روان شد. گردیزی می نگارد چون سلطان\nبه پشاور وارد شد ده هزار مرد با وی بود عتبی سپاهیان سلطان را پانزده هزار\nسوار منتخب می شمارد ابوالقاسم فرشته قول گردیزی را تائید می کند\nاردوی جیپال عبارت بود از دوازده هزار سوار وسی هزار پیاده و سه صد پیل این دو\nلشکر بعد از تخمینا دو ماه با هم مصادف شدند علت قوی معطلی نیز آن بود\nکه جیپال میخواست تا نیروهای دیگر از عقب فرارسدولی سلطان غزنه\nبیشتر او را مجال نداد و جنگی عظیم در گرفت سپاهیان غزنه در کمال رشادت"}
{"book": "adl1198", "page": 403, "text": "( ٣٥٨ )\nجنگ نمودند از سپاه جیپال پنجهزار تن بقتل رسید و پانزده فیل سپر بزخم\nتیغ و تبر از پای در افتاد و درطرف نیمروز سپاه جیپال بهزیمت رفت خود وی\nو ابا اولاد و احفاد او که پانزده تن حساب کرده اند اسیر کردند در این جنگ\nغنایم فراوان نصیب غزنویان شد.\nبقول عتبی حمایلی از گردن یکی از کودکان اسیر گرفتند که دوسد هزار\nدینار زرسرخ قیمت داشت گردیزی می نگارد که این حمایل را از گردن خود\nجیپال بر آورده بودند گردیزی بهای آنرا سد و هشتاد هزار دینار تعیین\nمینماید و معلوم است چندین حمایل دیگر نیز از گردن سرهنگان و سالاران\nجیپال گرفته بودند این فتح در هشتم محرم ٣٩٢ واقع شد .\nبا وصف این همه مقاومتی که جیپال کرده بود سلطان ویرا عفو کرد واز\nسرخون او در گذشت و در بدل پسرویرا به نوا گرفت و پنجاه فیل از وی بستد\nو او رارها نمود(١) سلطان بعداز این فتح شایان روانه ویهند گردید و چندین\nقلعه دیگر را بکشود و در بهار سال بحضرت غزنه مراجعت فرمود .\nعنصری ملك الشعرای غزنه در این مورد گوید .\nشنیده ئی خبر شاه هندوان جیپال\nکه بر سپهر برینش همی بود افسر\nفزون ز لشکر او بر فلك ستاره نبود\nحجر نبود بروی زمین برونه عدد\nبدین صفت سپهی بود دست شسته بخون\nبدست ایشان شمشیر ها چو سهم و سحر\nچو دود تیره در او آتشی زبانه زنان\nتو گفتی اینکه پراگنده شد بدشت سقر\n(۱) دکتور ناظم بحواله عتبی می نگارد که دو صدو پنجاه هزار دینار نیز بدست\nاو گذاشت ولی در ترجمه عتبی که نزد ما موجود است این قضیه تصریح نشده ."}
{"book": "adl1198", "page": 404, "text": "( ٣٥٩)\n\nزیم ایشان از مغز ها رمیده خرد\nز هول ایشان در چشم ها خمیده بصر\nخدا پرستیان خراسان بدشت پرشاور\nبه حمله پیرا گندند جمیع آن محشر\nو در قصیده دیگر گوید و سخت به غرور سخن راند :\nشنیده ئی که چه کرد او برزم با جیپال\nبه کامش اندوز هر کشنده کرد شکر\nزمین و لشکر او موج وسیر دریا بود\nزگرد ایشان گیتی سیاه و روز اغبر\nهمه سیه دل و آتش حسام وروئین تن\nمهیب رو وبلا فعل وا هرمن پیکر\nودر نتیجه جیپال دست از سلطنت برداشت و پادشاهی را به پسرش انندپال واگذاشت و بر اساس عقاید مذهبی خویشتن را سوخت زیرا آنها را عقیده بر آن بود که اگر پادشاهی بدست مخالفان دین اسیر گردد شایسته پادشاهی حتی برازنده زندگانی نیست .\n\nجنگ و یهند\nویهند پایتخت امرای هند و شاهیه بود و برهمین محلی اطلاق می شد که در روز گار ما آنرا «هوند» می نامند . انندپال پس از مرگ پدر که باز راجگان مجاور استمداد جوید و فتوحات افغانها را از جانب غرب مسدود نماید ، راجگان او را یاری کردند و هر يك دسته های عساکر خود را به معاونت وی فرستادند .\nانندپال قشون خود را به فرماندهی پسرش برهمن جیپال جانب پشاور سوق داد ، ابن اثیر در الکامل درضمن وقایع ۳۹۲ این قضیه را ذکر نموده"}
{"book": "adl1198", "page": 405, "text": "(٣٦٠)\n\nو از نوشته وی بر می آید که گویا سلطان پس از انکه پشاور را گشود و از امر جیپال فارغ شد خود اراده کرد که انندپال را تعقیب کنند و ویهند را بکشاید.\nپس به ویهند رفت و قلعه را در حصار گرفت و آن را بکشود و به وی خبر رسید که جماعتی از برهمنان در قلل کوهستان آن گرد آمده و می خواهند فتنه ها بپا کنند آنها را نیز گوشمال داد و به غزنه باز گشت از گفته های عتبی سال فتح ویهند درست معلوم نمیشود تنها همین قدر بدست می آید که جنگ ویهند بعد از جنگ پشاور بوده است در این جنگ (٣٠) فیل جنگی به غنیمت گرفته شد.\n\nجنگ بهاطیه\nسلطان در ٣٩٥ از غزنه حرکت نمود تا قلعه بهاطیه (بهتنده) را بکشاید و با کشودن این حصار مستحکم کلید فتح هند را بدست آرد بهاطیه بر سر راه شمال غربی وادی زرخیز گنگا امتداد داشت :\nسلطان از راه والشمان که در بلوچستان امروزه واقع است لشکر کشی نمود و در نزدیکی ملتان از دریای سند عبور کرد اما حصار چندان رفیع و استوار بود که چشم بیننده را خیره می کرد عتبی حصار و بلندی این شهر را چنین می ستاید :\n«پاسبانش اگر خواستی منطقه جوزا بگرفتی و دیده بانش اگر رغبت کردی بوسه بر لب زهره دادی»\nسپاهیان سلطان پیرامون حصار را فرا گرفتند راجای بهاطیه که بجی رای نام داشت و مردی مغرور و دلیر بود از حصار بر امد و سه روز پیوسته با سلطان جنگید سلطان چون دید دشمن نیرومند و دلیر است و نزديك است سپاهیان وی مغلوبیت خود را در بازند خود در میدان در آمد و سپاهیان خود را تسلی داد و تشجیع کرد ."}
{"book": "adl1198", "page": 406, "text": "( ٣٩١ )\n\nچنانکه عادت داشت در مخاطرات شدید و هولناک\nوارد میکردید خود دست به شمشیر بر دود و دسته شمشیر میزد\nودشمن را بازره دونیم میکرد (۱) بعد ازسه روز جنگ شدید راجه حصاری\nشد لشکریان غزنه خندقها را بنپاشتند وحصاررا کشودند راجه بجی رای\nبدست افتاد. بقول عتبی هنگامیکه شمشیرش را گرفتندطاقت توهین نیاورد\nو با خنجری که داشت سینه خودرا شکافت و به زندگانی خویش خاتمه داد.\nاز ثروتی که درین جنگ نصیب دولت غزنی شد تنها یکصد و بیست فیل خاصه بوده.\nعنصری ملک الشعرای در بارغزنه چنین گوید :\nو راز بهاطیه گویم عجب فرومالی که شاه ایران آنجا چگونه شد بسفر\nزمیکه خاردرشتش چوخارهای خسک بسان عالم ومغز لیکه اندر و کشور\nاگرش کرگس بپر دبریزدش چنگال ورش عقاب گذارد بریز دش پر میر\nنبات هاش توگفتی که کژدمانندی گره گره شده و خارها و هابراو نیشتر\nگرفت ملک بجی را و گنج وخانه او زخون لشکر او کرد دشت خشک تر\nسلطان امرداد که در آن حصار مساجد بپادارند و دین اسلام را به مردم بیاموزند\nوخود به غزنه بازگشت اما در راه به نسبت طغیان رودخانه های پنجاب و کثرت\nباران تلفات فراوان دید وابو الفتح بیهقی دبیر دانشمند ودلسوز وی به سلطان\nپیشنهاد کرد که دیگر خود در میدان مبارزه داخل نشود وشعری نیز باز\nمی گفت ولی سلطان ازعزم خود باز نه ایستاد (۲)\nجنگ بهیم نگر یا لشکر کوت\nسلطان محمود در یکی از سفرهای هند از انند پال که تحت الحمایه غزنه بود\nوسلطان پدرش را بجان امان داده بود و بخودش تاج بخشی نموده بود معاونت\n(۱) ٢٨٦ مجرد دقاقی\n(۲) ۱ ۲۸۹ ترج مجرد قا دقای"}
{"book": "adl1198", "page": 407, "text": "(٣٩٧)\n\nخواست وی سر از اطاعت باز زده حتی راه دایر لشکریان سلطان مسدود نمود\nومتعاقبا بهراس اندر شد از راجگان مجاور استدعا کرد و لشکر گران به ریاست\nبر همن پال پسر خود جانب پشاور حرکت داد این انبر این خطر راه در سال\n۳۹۸ میداند حصار بهیم نگر یا نگر کوت در نزديك كالر بر فر از کوهی واقع\nبود ودریا از پای آن میگذشت چون لشکریان سلطان به کنار دریا رسیدند\nبر همن پال بجنگ برآمد و جنگ عظیمی در گرفت سپاه هند و مقاومت نموده\nونزديك بود سپاه سلطان مغلوب شود. سلطان گارد محافظ خود را به عقب\nلشکر دشمن فرستاددشمن مشغول آن طرف گردیده شکست خورد در این جنگ\nنیز غنایم بزرگ بدست سپاهیان غزنه افتاد برهمن پال بحصار متواری شد. این\nحصار مورد ستایش و احترام هندوان بود و ثروتهای زیاد در آن اندوخته\nبودند بعد از سه روز سلطان آنرا بکشود گردیزی می نگارد در باز کردند\nامیر محمود با تنی چند از خاجگان خویش اندرون قلعه شدند و آن خزینه های\nزرو سیم و الماس و هر چیزی که از روز کار بهیم پاندر نهاده بودند بر گرفت\nوهمه آن مال یافت اندر ان قلعه که حد و قیاس آن پدید نبود و از آنجا بغزنین\nآمد و تخت زرین و سیمین بر در كوشك نهاد و آن مال بفرمود تا بر یختند\nچنانکه همه حشم ورعیت بدیدند (۱)\n\nعتبی گوید سلطان با والی جوزجان و التونتاش و آمنبع نگین حاجب\nدرون حصار در آمد ثروتی که از این معبد نصیب سپاهیان\nغزنه شد هفتاد هزار درم شاهی بود و هفت صد هزار و چار صد من آلات سیمین و زرین.\nو از جمله خانه بود از سیم ناب که سی ذراع در ازی و ده گز پهنائی داشت\nآنرا بعلاقات استوار کرده بودند و دو قابمه زرین و دو قابمه سیمین بر آن\nنصب کرده بودند و این خانه را چنان بر آورده بودند که تاب می خورد (۲)\n\n(۱) صفحه ٥٥ گردیزی\n(۲) صفحة ٣٠٦ ترجمة جرفا دقانى ."}
{"book": "adl1198", "page": 408, "text": "(٢٦٣)\n\nابن اثیر گوید: خانه بود مملو از سیم ناب که می گفتند در پانزده گز\nوسعت آن بود سلطان سالماً وغانماً به غزنه باز گشت و امر داد آن همه جواهر را\nدر میدان غزنی بیفگندند و سفیران اقطار حاضر شدند و تعجب نمودند\nو تختهای زرین و سیمین را که ازین قلعه گرفته بودند مقابل كوشك نهاد(١)\nعنصری این قضیه را چنین به نظم آورده :\nاز آب جیلم از آن روی کار زار بهیم\nخزانه ملکـــان بود در بهیــم مضمــر\nیکی حصاری كبر برجها و كنگره هاش\nنبود هـيــچ ميــانه زگنــبــد اخضــر\nبگردش اندر دریای سبز موج زنان\nز نــم آن همــه بنيــاد برجهــا شده تر\nخدای داند کانجا چه بر گرفت از گنج\nز زرو سیم و سلاح وز جامه و زیور\nفزون از آن نبود ریگ در بیابان ها\nکه پیش شاه جهان بود توده گــوهــر\nبجای خیمه همی زر نهاد بر اشتر\nبجای موكب گوهر نهاد بــر استـــر\nبدار دملك خود آورد تخت ملك بهيم\nزسیم خام چو بتخانه پر نگـار وصور\nکهن شده است بغزنین فتاده در میدان\nدهل زنند بر او خود دهـــل زنان بر در\n\nانندپال به کوه های نمک پناه برد و در آنجا رخت از جهان بر بست و پسرش\nتریلو چنپال بجایش بنشست .\n(١) گردیزی صفحه ٥٤ ."}
{"book": "adl1198", "page": 409, "text": "( ٣٩٤ )\n\nتسخیر نندنه (ناردین)\n\nسلطان از جانب هندوستان نگران بود و از تریلو چیپال اندیشه داشت\nکه مبادا به همدستی سایر هندوان نیروئی تشکیل دهد و نفوذ سلطان را در آن\nدیار در هم شکند بدین جهت سلطان در اواخر برگریزان (٤٠٤) از حضرت\nغزنه رهسپار هندوستان گردید اما در راه برف زیاد بارید و سلطان مراجعت\nکرد در بهار ٤٠٥ دوباره لشکر کشی نمود و سر ایر ده جانب نندنه برافراشت.\nنندنه بر پوزۀ شمالی کوهای نمک واقع است و براه در آب کندک خاکم\nمیباشد .\nتریلو جیپال از حملهٔ سلطان غزنه آگاه شد پسرش بهیم پال را به دفاع\nبر گماشت این بهیم پال شهزاده شجاع و دلاور بود و از کمال دلاوری مردم\nاو را بنذر می نامیدند این بی باك و متهور تریلوچیپال جانب کشمیر شتافت\nتا از سنگرامه راجای کشمیر استعانت کشد .\nشهزاده متهور هندوستان در پیرامون قلعه سف کشید و آنرا به فیلان\nجنگی نیرو بخشید سلطان حمله های شدید نمود امیر نصر را در میمنه\nو ارسلان جاذب را در میسره و ابو عبدالله طائی را در مقدمه والتونتاش را\nدر عقب بر سد و جنگ بزرگ در گرفت عتبی این جنگ را یکی از بزرگترین\nجنگهای هند می شمارد .\nبعد از سه روز حملات پی در پی قلعه کشوده شد ولی با وصف این نیروهای\nهنود از عقب در رسید و بهیم پال جنگ را دوام داد و تمام فیلان خود را در میدان\nحاضر نمود ولی از شهامت سپاه غزنه و تیر باران شدیدی که نموده صف فیلان\nرا در هم شکستند .\nبهیم پال حصاری و متواری گردید و سلطان بعنف آنرا کشود و شهزاده\nهند بلاشرط تسلیم شد ."}
{"book": "adl1198", "page": 410, "text": "(٣٦٥)\n\nابو عبدالله طائی درین جنگ زخم های منکر برداشت وسلطان به توسط\nغلام های خاص خویش از وی حمایت کرد و او نیز تا پایان جنگ مردانه\nمقاومت کرد وازین جنگ غنایم فراوان نصیب لشکر سلطان شد عتبی میگوید:\nسنگی از بتخانه آنجا بدست آمد که از کتیبه آن معلوم می شد که چهل\nهزار سال از کتابت آن گذشته این قضیه موجب استهزای سلطان واقع\nگردید زیرا وی بر آن بود که عمر جهان از هفت هزار سال بیشتر نمیباشد\n(١) بعد از ان سلطان جانب دره کشمیر عطف عنان نمود تا تریلو جیپال را که\nبگرد آوری لشکر مشغول بود بر سر جایش بنشاند و در یکی از دره ها که بر\nسر راه کشمیر بود باوی متصادف شد درین جنگ نیز تریلو جیپال و قوايش\nمغلوب گردید و تروجیپال شکست فاحشی نموده از میدان گریخت. این فتح\nرعبی عظیم در دلها افگند و در کران تا کران هندوستان رسید سلطان قلعه\nنندنه را بر سارزع یکی از افسران خود سپرد و خود بسلامتی و فیروزی بغزنه\nباز گشت .\n\nجنگ نانی سر\n\nسلطان در خزان ٤٠٥ بعد از فتح نندنه بعزم تسخیر نانی سر از غزنه حرکت\nنمود عتبی می نگارد که به سلطان اطلاع داده بودند که در تانیسر فیلان\nبی شمار از جنس سیلمان میباشد که این پیلان نسبت به سایر انواع خیل امتیازی\nخاص دارد و سلطان بشوق این پیلان به تسخیر تانیسر تعجیل کرد اما گردیزی\nبر آنست که به سلطان خبر آوردند که تانی سر جای بزر گست وبتان زیاد\nدر آنست و چنانکه مکه نزد مسلمانان حرمت دارد تانیسر نزد هندوان محترم\nاست و در آن شهر بتخانه باستانیست و در آن بتی عظیم است که آنرا چکر سوام\nگویند گردیزی این جنگ را د رسال ٤٠٢ می داند و ابی اثیر آنرا در\n\n(١) عتبی ترجمه جرفا دقانی ."}
{"book": "adl1198", "page": 411, "text": "(٣٩٦)\nوقایع ٤٠٥ ذکر میکند . (١)\nگردیزی می نویسد:چون سلطان حرکت نمود تریلو چیپال تا فته گشت\nو پیغامی بحضرت سلطان فرستاد وعرض نمود که اگر سلطان از تسخیر تعالی سر\nمنصرف شود وی پنجاه فیل خیار به سلطان تقدیم می نماید محمود پیشنهاد\nاو را رد کرد و از عزم خود باز نایستاد راچه ( دیره رام) با فوجی بزرگ\nراه بر سلطان بست و در آنجا که بیابان های دشوار گذار قطع میشد و دریای\nمواج و خروشان از پای کوه میگذشت سنگر گرفت سلطان لشکریان آزموده\nو دلیر غزنبی را بر دو دست تقسیم کرد و از دو جناح بر دشمن حمله آورد و\nتا شام جنگیدند و دشمن را شکستند و فیلان آن ها را با غنایم فراوان گرفتند\nو باردوی سلطان پیوستند د اکتر ناظم تعداد تلفات شده عساکر\nسلطان را دو برابر تلفات دشمن میداند ولی عتبی از ان قصه ذکری بمیان نمی آرد\nنظر ابن اثیر نیز چنین است گردیزی مینگارد که مسلمانان بسیار تباه شدند .\nسلطان بعد از شکست رام حکمران دیره به نانی سر رفت و شهر را\nبلا مدافع یافته بت چگریوم را از جایش بر کند و بغزنه آورد و در چار سوی\nعام در معرض نظاره مردم در میدان افکند .\nعنصری در این باره گوید\nازانکه جایگه حج هندوان بودی\nبهار کنگ بکند و بهار تانیسر\nبتی که گفتند این است باش د بو بزرگ\nخود آمده است و ننگر داشت نقش او بتگر\nسرش بغزلی بیفکند بر در میدان\nاز آن سپس که بدو بود هند را مفخر\n(۱) گردیزی صفحه ٥٥ طبع طهران ابن اثیر ١٠٢ ج ٩"}
{"book": "adl1198", "page": 412, "text": "( ٣٦٧ )\nجنگ کشمیر\nسلطان محمود بران بود كه هرطور شود کشمیر را بكشاید و آن کوهساران زیبا را بر قلمرو خویش بیفزاید و دشمن را از ان دیار دور کند این اراده سلطان در باریان و گویند گان نیز تأثیر داشت فرخی شاعر دربار غزنه قصیده لطیفی اندر این معنی دارد و سلطان را تشویق میکند که به تسخیر کشمیر بپردازد چنانکه گوید :-\nهنگام گلت ای بدورخ چون گل خودروی\nمانند رخ خویش به بستان دو گلی جوی\nمانند رخ خویش تو گل یابی لیکن\nهمچون گل رخسار تو آن گل ندهد بوی\nمجلس به لب جوی بـرای شه خوبان\nكز گل چو بنا گوش تو گشته است لب جوی\nاز مجلس ما مردم دو روی برون كن\nپیش آر دل سرخ و برون کن گل دو روی\nباغیست بدین زینت آراسته از گل\nيك سو گل دوروی دگر سو گل يك روی\nبوالقصر ! تو در پرده عشاق رهی زن\nبوعمرو ! تو اندر صفت گل غزلی گوی\nتاروز شادی بگذاریم که فردا\nوقت رۀ غزو آید و هنگام تکا بوی\nما را ره کشمیر همی آرزو آید\nما ز ا ر ز وی خویش نتابیم بيك موی"}
{"book": "adl1198", "page": 413, "text": "(٣٦٨)\n\nگاهست که یکباره به کشمیر خرامیم از دست بتان پونه (۱) کشیم از سر بت کوی\nشاهیست به کشمیر اگر ایزد خواهد امسال نیارامم تا کین نکشم زوی\nغزواست مرا پیشه و همواره چنین باد تا من بوم از بدعت و از کفر جهان شوی\nکوه و درۀ هندم—راز آرزوی غزو خوشتر بود از باغ و بهار و لب مرزوی (۲)\nخاری که بمن در خلداندر سفر هند به چون بحضر در کف من دسته شبوی\nغاری چوچه مورچگان تنگ در این راه به چون بحضر ساخته از سرو سهی گوی\nبا دشمن دین تازنم باز بگردم در قلعۀ او آهن چینی بود و روی\nمردی که سلاحی بکشد چهرۀ آن مرد بریدۀ من خوبتر از سدبت مشکوی\nبس شهر که مردانش با من بچخیدند کام روز نه بینند درو جز زن بی شوی\nاز دولت ما دوست همی نازد گو ناز بسردلت خود خصم همی موید گو موی\n\n* * *\nسلطان نخست در سال ٤٠٦ جانب کشمیر سراپرده کشید و خواست سنگرام را\nکه با تریلوجیپال یماری کرده بود از پا در افکند از دریای جیلم گذشت اما\nهندوان در حصار لوهکوت راه را بروی بستند و این حصار مستحکم را سلطان\nمورد حمله قرار داد يك ماه در این راه جهد کرد اما استواری حصار\nو برف های فراوان و سرمای شدید وی را مانع گردید و مجبور شد که بغزنه\nباز گردد هنگام باز گشت راه کم شد و به تالاب های بزرگ مواجه گردید\nو پس از تلفات مزید از آن رهائی یافت سلطان بار دیگر در ٤١٢ به کشمیر حمله\nنمود در این سفر نتوانست کاری از پیش برد (۳)\nفتح قنوج\nسلطان در سال ٤٠٨ از غزنه به بست سراپرده کشید و تا رسیدن موسم\nربیع سپاهیان خود را در آن شهر زیبا فرمان آسایش داد که از هوای متعدل بست\n\n(۱) پونه چوگان را گویند (۲) مرزوی - مرز را گویند (۳) کتاب دکتور ناظم"}
{"book": "adl1198", "page": 414, "text": "(٣٦٩)\n\nبرخوردار شوند و از آن متمتع گردند و رفع خستگی نمایند تا بتواند راه قنوج\nپیش گیرند و آن سفر دراز را آسوده بیارسایند و شهرهای قنوج ومتره را که\nمرکز مدنیت هندوستان است و معابد و معموره های فراوان دارد بکشایند\nلشکر سلطان عبارت بود از یازده هزار فوج منظم و بیست هزار رضا کار (١) سلطان\nاز بست عازم قنوج شد (٢) بقول عتبی جز گشتاسب که زعیم ملوك وسرباد شاهان\nبود دیگری نتوانسته بود قنوج را فتح کند دکتور ناظم فاصله قنوج وغزنه را\nسه ماهه راه می داند و حرکت سلطان را به تاریخ ١٣ جمادی الاول ٤٠٩ می\nال غزنه می شمارد و از رفتن سلطان به بست ذکری بمیان نمی آرد عسا کر\nغزنه از رودهای خروشان ومواج و سخت گذار عبور کردند درراه مردمان\nمحلی به شادی از اردوی غزنی استقبال می کردند در مدخل کشمیر (چنگی)\nپسر بهیجوی راجه کالجرچون دانست نمی تواند با سپاهیان غزنه زور آزمائی\nکند به سلطان تسلیم شد مسلمان گردید و در زمره افسران اردوی محدود داخل\nشد و متعهد شد که اردوی سلطان را رهنمونی کند سلطان به رهنمونی وی\nدر ۲۰ رجب ٤٠٩ از دریای جمنا در برابری دو آب کفکا عبور نمود.\nفرخی گوید همی کشید سپه تابه آب گنگ رسید\nنه آب گنگ که دریای ناپدید کنار\nنه بر کرانه مر او را پدید بود گذر\nنه بی کرانه مرا ورا پدید بود سار (تنگ آب)\nچو چرخ پیر سر گردابهاش گشته ز مین\nچو پیشته روی زمین آبهاش داده بخار\nزتیغ کوه درخشان فرو فکنده بموج\nاز او کهینه درختی مه از مهینه چنار\nز آب گنگ سپه را بيك زمان بگذاشت\nبیمن دولت و توفیق ایزد دادار\n\n(۱) تعداد افواج منظم از کتاب دکتور ناظم گرفته شد که وی از ابن جوزی اقتباس کرده اما\nتعداد فوج رضا کار از متن عتبی بر می آید و معلوم می شود این رضا کار ان از مر د ما ن\nماورالنهر بوده است (٢) دکتور از بست یاد نکرده."}
{"book": "adl1198", "page": 415, "text": "(۳۷۰)\nگذشتنی که نيا لوده بود زاب دراو ستور زيش زين وستور بارى بسار\nسلطان در عرض راه قلعه سرساوه را بحصار اندر گرفت سرانجام راجه آن\nفرار و ساکنان آن تسلیم گرديدند سه فیل و يك ملیون درهم ازين جنگ بدست\nسیاهیان غزنه درافتاد (۱).\nپس از آن به حصار برنه که راجة آن (هردت) نام داشت حمله بردند هردت\nکه بقول عتبی از پادشاهان بزرگ هند بود از حشمت و بزرگی موکب سلطان\nمرعوب شد وراه تسلیم اختیار نمود وخود با ده هزار مرد دین فرخنده اسلام را\nپذیرفت . از آنجا به قلعه مهاین رفت این حصار در کنار جمنار اقع بود و\nفرمان فرمای آن کلچند نام داشت وی مردی متعصب و کینه جو و یکی از فحول\nهندوان بود وهیچ يك از سران و سپهبدان هندوستان رایا رای آن نبود که\nپنجه وی را برتابد.\nکلچند در پیشروی جنگل بز رگی صف آرائی نمود و بر پیلی نشست که بهتر\nاز همه پیلان او بود و به درختان متراکم و انبوه آن بیشه مستظهر گردید لشکریان\nسلطان با آنها درآویختند و جنگی خونین بپاشد سپاه کلچند تاب مقاومت\nنیاورد خودرا به دریا افگندند و چندین تن از آن ورطه هلاك جان بسلامت نبردند\nکلچند که آن حالت دهشت انگیز را معاینه نمود اول زن خویش را بخنجر\nکشت و بعد آخود نیز انتحار کرد در این جنگ یکصد و هشتاد فیل و اموال فراوان\nبد ست سپاهیان فاتح در افتاد سلطان پس از آن رهسپار مترا گردید گردیزی\nاین شهررا بنام ما توره یاد کرده است اومی گوید ماتوره شهریست بزرگ\nو بتکده هندوان و مولد کشن بن باسدیو (کرشنا) درآنجاست که هندوان آنرا\nپیغمبر پندار ند عتبی در وصف این شهر چنین گوید :\nاین شهر معبد اهل هنود بود چون سلطان آنجا رسید شهری دید مملو از\nغرایب مبانی و عجایب مغانی که میگفتند از مبانی جن است و کیفیت\nآن جز به معاینه درادراک نیاید و عقول حکایت آن معقول ومقبول ندارد.\n(۱) عتبی ازین قلعه نام نمی بر دابن جوزی و عنصری بدان اشاره کرده اندرجوع شود به کتاب ناظم"}
{"book": "adl1198", "page": 416, "text": "(۳۷۱)\n\nاز سنگهای عظیم دیوار آنرا بر آورد و بر تلی بلند قوا عدا استوار\nکرده و بر حوالی و جوانب آن هزار قصر از سنگ بنیاد نهاده و آنرا بت\nخانه ها ساخته بمسامیر محکم کر د ه در واسطهٔ شهر يك خانه از همه عالی تر\nبنیاد نهاده که اقلام کناب و خامه های نقاشان از تحسین و تزئین آن\nنموش عاجز آید و بغایت زیبایی و جمال آن نرسد - سلطان محمود در نامه\nکه از فتح این شهر به غزنه نگاشته از این شهر و زیبائی ها و جلال و شکوه\nآن ستایش ها نموده و نوشته است که اگر کسی خواهد که مثل آن ابنیه\nبنا کند و صد هزار بار هزار دینار بر آن صرف کند در مدت دویست سال\nبدست استادان ما هر کار آن انجام نشود سلطان مترارا به چنگ کشود\nدر یکی از معابدان شهر پنج بت بود از زر سرخ که به ارتفاع پنج زراع در هوا\nمعلق بودند در چشم های یکی از آنها دو یاقوت تعبیه کرده بودند که اگر\nهر يك از ين یاقوت ها را در بازار بسلطان عرض می کردند و\nپنجاه هزار دینار بر آن بها می گذاشتند سلطان آنرا ارزان می دانست\nو به شوق می خرید و بر بتی دیگر پارهٔ نیلم بود که چارصد و پنجاه مثقال\nگوهر وزن داشت و از هرپای هر بت زرین چارهزار و چارصد مثقال گو هر\nگرفتند وزن بت های طلائی نود و هشت هزار و سه صد مثقال شد صد بت نقرائی\nبود که وزن آن مدت زیادی بکار داشت این تفصیل را از کتاب عتبی\nکه جرفادقانی ترجمه کرده اقتباس نمودیم گردیزی می نگارد سلطان يك\nپاره یاقوت کبود یافت بوزن چار صد و پنجاه مثقال ـ و هرگز هیچ کس\nچنین گوهر ندیده بود و بتانی که از زروسیم بودند بی حد و اندازه بود\nيك بت زرین را امیر محمود رحمت الله علیه فرمود تا بشکستند و\nبسنجیدند نود و هشت هزار و سه صد مثقال زر پخته بود ـ\nابن اثیر گوید وزن تمام ین طلاها شش صد هزار و سه صد و نود مثقال"}
{"book": "adl1198", "page": 417, "text": "(۳۷۲)\n\nبود - ابوالقاسم فرشته می نگارد این شهر تعلق به راجای دهلی داشت\nباوصف آن سلطان بدون مدافع آن را یافته تسخیر نمود این مورخ می انگارد\nدر این شهر بت های سیمین بیشتر از صد بود چون آن ها را شکستندبار\nصد شتر گردید .\nسلطان فاتح هنگامی که از فتح مترا فارغ گشت و بتخانه ها را ویران\nنمود رهسپار قنوج شد راجای قنوج (راجیا پال) بود و از شهزاد گان\nپرا تیهارہ بشمار می آمد ـ (۱) این راجای مقدم ملوک هند بود و همه او را\nاطاعت می کردند و به بزرگی وی اعتراف داشتند (۲) اما فرشته آنرا از\nباج گذاران می پندارد سلطان بغرض اینکه با این راجای بزرگ بخت آزمائی\nكند يك قسمت از لشکریان خود را بعقب گذاشت و خود با سپاه اندك به قنوج حمله\nبرد غرضش آن بود که راجای قنوج قلت سپاه او را درید ه در شهر خویش\nپایداری کند سلطان در هشتم شعبان به قنوج وارد شد اما راجیا پال قبل\nاز آن از پیش برخاسته و از آب گنگ عبور کرده به (باری) فراری شده بود\nدر قنوج هفت قلعه به مطالعه سلطان در آمد که آنرا بر کنار دریای گنگ\nآباد کرده بود در این قلعه ها ده هزار بتخانه بود مردم این قلعه ها بعضی\nفرار شده و برخی هنوز پایداری می کردندـ سلطان دريك روز مجموع این\nقلاع را متصرف شد مردم آنجا معتقد بودند که بتخانه های قنوج قبل از\nاز دوصد بلکه بیش از سه صد هزار سال بنا یافته (۳)سلطان چون از گشودن\nشهرستان قنوج فراغت یافت اباز گردید و در راه قلعه منج را محاصره کرد\n\n(۱) دکتور ناظم\n(۲) ترجمه تاریخ عتبی\n(۳) عتبی ترجمه جر فادقانی - فرشته چار هزار سال می نگارد - دوکتور ناظم می\nنگارد که سلطان هزار نفر از باشندگان این شهر مقتول نمود عتبی از این داستان\nذکری بمیان نمی آورد ."}
{"book": "adl1198", "page": 418, "text": "(۳۷۳)\n\nچنانکه دکتور ناظم تحقیق نمود این قلعه چار ده میل به شمال مشرق\n(اناوه) واقع بود عتبی میگوید این قلعه قلعه براهمه نامیده میشد ساکنان\nقلعه دلیرانه مقاومت کردند و چون دیدند با نیروی محمودی مقابل شده\nنمی توانند خود را از کنگره‌های قلعه بپایان افکندند و بعضی هم با\nشمشیر دشنمان خویشتن را هلاك نمودند.\nسلطان ازان پس به قلعه آسی رفت (چندر پال بهور ) راجای آن بود\nواو از دلیران ومشهوران هند بود و را جای قنوج چند بار قصد او نموده\nوبعجز باز کشته بود چندر پال نیز نتوانست با سلطان از در ستیزه دراید فرار\nاختیار نمود سلطان قلاع پنجگانه او را بکشود و راه (شروه) پیش گرفت\nراجای شروه چندر رای نام داشت.\nوبعدازدشمنی‌های زیاد با تروجیپال خویشاوندی کرد و دختر خود را به\nپسروی بهیمن پال داده بود همین که سپاهیان سلطان رسیدند مشوره داماد\nخودراه فرار پیش گرفت و در یکی از کوه های بلند جنگل پوش متواری\nشدسلطان قلعه را تسخیر نموده خوداوراتاپانز ده فرسنگ تعقیب کرد آنها\nرخت و بنه خویش را بیفکندند سلطان باین نیز اکتفا نکرده سه روز دیگر\nبه تعقیب آن آوارگان شتافت گردیزی می نگارد هنگامی که سلطان از\nقنوج کوی غزنه می آمد خزینه چندررای پیش او بیامد با مالی عظیم و در این\nچندررای را فیلی بود نامداد چنانکه بهمه هندوستان بدومثل زدندی وامیر\nیمین الدوله نام آن فیل شنیده بودو قصد کرده بود که آن فیل را بابد خرید\nبهر مالی که طمع دارد واگر پنجاه فیل خواهد بدله آن يك فيل بدهدو اتفاق\nلشکر این فیل اندر راه از پیش چندر رای بگریخت و بی پیلبان همی آمد\nتا سر پردۀ یمین الدوله وچون امیر محمود آنرا بدید ایزد تعالی را شکر\nکرد و آن فیل را خداداد نام کرد عتبی میگوید بعضی از فیلان ایشان را"}
{"book": "adl1198", "page": 419, "text": "(۳۷۴)\n\nبدست آوردند و بعضی بطوع با شرایط سلطان می آمدند و پادشاه را خدای آورد\nرام کردند این امیر می انگار دراجه چندررای با معدودی چند نجات یافت و بقایای\nاردوی وی غارت گردید .\nسلطان از فتح قنوج مظفر و منصور به دارالملک سلطنت باز گردید غنایم سلطان\nعلاوه بر پنجاه و پنجهزار غلام و سه صد و پنجاه فیل به سه ملیون در هم ببالغ می شد (۱)\nجنگ بر دریای رهت (راهب)\nو لشکر کشی بمقابل تریلو جیپال و نندا ( گنده)\nچون سلطان از فتح قنوج باز گشت نندا ( گنده) راجه کالنجر راجیا پال\nراجای قنوج را مطعون قرار داد و ویرا به علت اینکه از مقابل سلطان غزنه\nگریخته ملامت کرد پس با راجگان مجاور و مخصوصاً لا جن را جه\nگوال یار طرح دوستی ریخت و آنها را علیه راجیا پال بر انگیخت و راجیا پال\nرا بقتل رساند و تریلوجیپال که پسر او راجیا پال بود جانشین وی گردید در عین\nحال تریلوجیپال شاه هند و شاهیه با ننده (گنده) راجه کالنجر معاهده\nکرد و ویرا بران آورد که در راه استرداد سلطنت اواز دست سلطان محمود\nبا وی یاری کند چون سلطان غزنه از قتل راجیا پال و معاهده تریلو جیپال\nشنید به عزم سر کوبی آنها از غزنه سوی هند رهسپار شد و لشکری از سپاهیان\nدلیر و برگزیده خویش را در رکاب خود برداشت .\nتریلوجیپال چون از قصد سلطان شنید مرعوب گردید و بجانب جنوب رهسپار\nشد تا از هم نام خویش تریلو جیپال حکمران قنوج و باری یاوری بخواهد . سلطان\nاو را تعقیب نمود و در کنار دریای راهب با وی تصادف کرد در ترجمه جرفادقانی\nنام این دریا راهب ذکر شده ولی از تحقیقات عالمانه ناظم بر می آید که\nاین دریا همان(رهوت)است که آن نام قسمت علیای دریای رام گنگا میباشد\n(۱) ترجمه عتبی . گردیزی ـ دکتور ناظم بحواله بسطای جوزی"}
{"book": "adl1198", "page": 420, "text": "( ٣٧٥ )\n\nتریلو جیپال پادشاه هندوشاهیه راه عبور سپاهیان سلطان را در کناره\nدریا مسدود کرد سلطان فاتح بخشم اندر شد و خیکها ترتیب داد و بفرمود\nتا بر خیکها باد فرود دمند و برخویشتن ببندند و از آب بگذرند هشت تن\nاز سپاهیان جنگجو پیش دویدند و بفرمان سلطان محبوب خویش خود را\nبمخاطره افگندند و بهر وخیکها از ان دریای خروشان و مواج عبور نمودند\nچون تریلو جیپال آن هشت تن را درمیان امواج خروشان معاینه نمود\nپنج فیل با جمعی بزرگ از مردان کار پیش فرستاد.\nدشمنان هر چه تیر افگندند و آن هشت تن را درمیان آب به آتش تیر کوفتند\nآن ها نترسیدند و مردوار بر ساحل برآمدند سلطان چون حال را بدید سر بازان\nدیگر را نهیب داد تشویق نمود و بزبان خود گفت هر که امروز تواند\nاز این دریا بشنا عبور کند و به آن هشت تن یاری نماید رنج امروز براحت\nهمه عمر کفایت خواهد کرد فرخی میگوید سلطان خود وتیر افنگنان\nاز آب گذشتند دلیران غزنه برخی با اسپ و بعضی باخيك از آب عبور کردند\nو با نیزه و شمشیر برسوار و پیاده دشمن تاختند آنها را شکست دادند تریلو\nجیپال بهزیمت رفت و دوصد و هفتاد پیل جنگی با دیگر غنایم بدست\nسپاهیان سلطان افتاد فرخی میگوید دو صندوق جواهر و دوتن از شهزاده\nخانم ها و زنان تریلو جیپال نیز درین جنگ بدست افتاد.\nتریلو جیپال درین جنگ زخمی گردید ویران شد که با سلطان صلح\nکند ولی سلطان نپذیرفت و بالاخره این پادشاه در ٤١٢ بدست کسان خود\nمقتول گردید و پسرش بهیم پال دلاور که بجای وی نشسته بود در ٤١٧ مرد\nو سلسله هندوشاهیه که مردم علم دوست و جوان مرد و نجیب بودند خاتمه\nیافت (۱) فرخی شاعر دربار غزنه درباره این جنگ چنین گوید :\n\n(١) تحقیقات دکتور ناظم"}
{"book": "adl1198", "page": 421, "text": "(٣٠٦)\nاز ان حصار سوی شاه روی کرد و برفت (۱)\nسپاه را همه بگذاشت با سپهسالار\nبيك شبان روز از پای قلعه سر پل\nبرود را همت شد تازبان بيك هنجار\nبه پیش راه وی اندر پدید شد رودی\nهلال زورق وخور لشکر و ستا ره سپار\nچه صعب رودی دریا نهاد وطو فان خيز\nچه منکر آبی پیل افگن و سوار اوبار\nچو کوه کوه دران موجهای تند روش\nچو پیل پیل نهنگان هول مردم خوار\nتر و چیال سپاه را به شب گذاشته بود\nبه پیل از آب و از انو گرفته راه گذار\nسر ملوك عجم چون به نزد کوه رسید\nصف سیاه عدو دید با سکون و قرار\nزرید کان (۲) سرائی نژاد بر سر آب\nبدان کنار فرستاد کودکى سه چهار\nبه نیزه هريك از ایشان ستوده غزنین\nبه تیغ هريك از ایشان خجسته بلغار\nاز این کرانه كمان بر گرفت و اندر شد\nمیان آب روان باسلیح وزین افزار\n\n(۱) در دیوان فرخی که بطهران طبع شده بجای کلمه شاه (شار) نوشته شده وشار\nدر این جامورد ندارد زیرا لقب امرای غرجستانست وملوك هند و شاهیه به شاه\nملقب بودند .\n(۲) ريدك كودك وغلام"}
{"book": "adl1198", "page": 422, "text": "(۳۷۷)\n\nبسر کشان سیه گفت هر که روز شمار\nثواب خواهد جستن همی ز ایزد بار\nبجنگ کافر از این رود بگذرید بهم\nکه هم بدست شما قهر شان کشد قهار\nهمه سپاه بیکبار با سلیح وسپر\nفرو شدند بدان رود نادهنده گذار\nچو زین کرانه شه شرق دست برد به تیر\nبران کرانه نماند از مخالفان دیار\nشه سپه شکن جنگجو ز پیش ملك (۱)\nمیان بیشه کشن اندرون خزید چومار\nبفرد و است او پشت آن سپاه قوی\nشکسته گشت و از ان دولت این شگفت و مدار\nدرشت بود و چنان برم شد که روز دگر\nبصد شفیع همی خواست از ملك ز نهار\nملك ز پنج بك آنجا نصیب یافته بود\nدویست پیل و دو صندوق لولوی شهوار\nپس از انکه تریلوجیپال شاه هند وشاهیه مجروح شد وبہزیمت رفت سلطان\nجانب باری لشکر کشید تریاوجیپال راجه باری بمجرد شنیدن خبر سلطان\nفرار نمود وسلطان با خشم فراوان شهر باری را خراب نمود :\nبسوخت شهر و سوی خیمه باز گشت از خشم\nچو نره شیری گم کرده زیر پنجه شکار\nسلطان پس از تخریب شهر باری بران شد که باننده مصاف دهد نندا با\nسیاهی گران مقابل سلطان آمد گردیزی چنین مینگارد :\n(۱) شاه سپه شکن تریلوجیپال است وملك سلطان محمود."}
{"book": "adl1198", "page": 423, "text": "(۳۷۸)\n\nو از باری لشکر سوی ولایت نندا کشید و از چند آب بزرگ گذاره شد\nو نندا خبر آمدن سپاه اسلام یافته بود مر حرب را مهیا گشته و لشکر بسیار\nبه نزديك خويش جمع كرده و چنين گويند كه اندر لشكر اوسی و شش هزار\nسوار بود و صد و چهل و پنج هزار پیاده و ششصد فیل.\nفرخی نیروی نندا را چنین شرح میدهد :\n\nچهل امیر زهندوستان در آن سپه است\nبزیر رایت شان سی و شش هزار سوار\nعلامت است دران لشکر اندرو بر او پیادگان گزیده صد و سی و سه هزار\nقویست قبلگه لشکرش به نهصد پیل چگو نه پیلان پیلان تا مدار خیار\nهمه چو کوه بلندندره زجنگ و جدل بلند کوه بدندان ها کنند شیار\nخدایگان زمانه چو این سخن بشنید چه گفت گفت همی خواستم من این پیکار\n\nگردیزی مینگارد امیر محمود چون به نزديك او رسید لشکر را به تعبیه\nفرود آورده و میمنه و میسره و قلب و جناحین و مقدمه و ساقه بساخت و طلایه\nبفرستاد و فرود آمد بحزم و احتیاط - پس رسول فرستاد سوی نندا - او را\nپند داد و وعید نمود و پیغامها داد به اعذار و انذار که مسلمان شو ـ نندا\nجواب داد که مرا با تو جز حرب کاری نخواهد بود گردیزی میگوید\nچنین شنیدم از بعضی ثقات که امیر یمین الدوله رحمة الله آنروز بر بالای\nشتریه نظاره سپاه نندا و نگاه كرد يك جهان خیمه و خرپشته و سرای پرده دید\nو سوار و پیاده و فیل - یتیمه ایی گونه اندر دل او پدید آمد و استعانت خواست\nاز خدا تا ویرا ظفر دهد چون شب در آمد حقتعالی رعبی و فزعی اندر دل نندا\nافگند و لشکر برداشت و بگریخت از نوشته گردیزی بر می آید که سلطان\nچون سپاه بی شمار نندا را معاینه کرد و چشمش براردو گاه مجلل و بزرگ\nو نیرومندی افتاد و از جانبی هم دید که نندا به نیروی خویش مغرور است"}
{"book": "adl1198", "page": 424, "text": "(۳۷۹)\n\nو به پیغام های او پاسخ نمیدهد با ندیشه در افتاد و چنانکه خوی او بود که\nدر مواقع خطر به ملك نیم شب پناه می آورد و خاشعانه از پیشگاه خدای بزرگ\nمتعال یاری می جست در این شب نیز چنان کرد و نندا با وجود قوتی که داشت\nمرعوب شد و بدون جنگ ناگهان شبانه فرار نمود .\n\nاز اشعار فرخی هوید است که در میان عساکر سلطان و افواج نندا در\nعصرهای روز جنگی هم واقع گردید و عبدالله طائی دسته از دشمنان را\nشکست داد این اثیر نیز وقوع جنگ را تائید می کند .\nمیگویند چون خبر فرار نندا را بسلطان اوردند وی در اول باور نمیکرد\nکه سپاهی با این همه نیرو وقوت وعدت چنین فرار نماید ولی چون معلوم\nکرد که قضیه چنان است که گفته اند آنرا معاونت الهی دانسته بشکر\nنعمت خدا پرداخت .\n\nفرخی در این داستان چکامه مستقل دارد که بیتی چند از ان التقاط\nمی کنیم :\nچوباز گشت به پیروزی از در قنوج\nمظفر و ظفر و فتح بریمین و يسار\nهنوز رایتش از گردراه چون نسرین\nهنوز خنجرش از خون تازه چون گلنار\nهنوز ماه ز آوای کوس او مدهوش\nزعكس تيغش خيره ستاره سيار\nرهی به پیش خود اندر گرفت و گرم براند\nبزیر رایت منصور ، لشکری جرار\nاشیت هاش چو چنگ لهای شیر درشت\nفراز هاش چو پشت نهنگ ، هموار"}
{"book": "adl1198", "page": 425, "text": "( ۳۸۰ )\nنماز شام زبهر طلایه پیش برفت\nمحمد عربی با جماعت احرار\nهنوز میر خراسان براه بود که شود\nطلا یه وار بر آورده زان سپاه دمار\nشب اندرآمد ونندا سپاه را برداشت\nبرفت و پیش چنین ته شدن نباشد عار\nسلطان اردوی نندارا متصرف شد و فراریان را تعقیب نمود نندا نجات\nیافت و پنجصد و هشتاد فیل وی بتصرف سلطان در آمد .\nگوالیار و کالنجر\nنندا چون از قبال سپاهیان سلطان منهزم گردیده ست از مخالفت برنداشت\nو چون با سلطان مخالفت مینمود سلطان در سال ٤١٣ اراده نموده که\nکالنجر را بکشاید و نندا را بجایش بنشاند قلعه گوالیار در عرض راه\nواقع بود راجه آن ارجن نام داشت و باجگذار نندا بود . گردیزی در این\nباره می نگارد او چون بقلعه گوا لیا رسید آن قلعه را اندر پیچید و حصار\nکرد ولشکر را فرمود تا همه حوالی آن بگرفتند و از آنچه قلعه یی منیع\nو محکم بود و بر سنگ خاره نهاده بود و از کمال مناعت حفار و تیر انداز را\nبر آن دست نبود و ممکن نگشت فتح آن حصار وامیر محمود رحمة الله\nچارشبانه روز اندران بماند پس سالار جهان کس فرستاد و صلح جست\nو سی پنج فیل بداد تا لشکر یمین الدوله از آنجا باز گشتند و سوی کالنجر\nرفتند که قلعه نندا بود و نندا اندران قلعه بود با همه حشم و حاشیت\nوخویشان و امیر محمود رحمة الله بفرمود تا همه گردا گرد قلعه لشکر او فرود\nآمدند و تد بیرها همی کرد از آنچه این قلعه برجای سخت بلند وسیع بود\nچنانکه حیلت را و مردی را بدو راه نبود ."}
{"book": "adl1198", "page": 426, "text": "(۳۸۱)\n\nو نیز بنای حصار برسنگ خاره بود که حفر کردن و بریدن را وجه نبود و\nتدبیر دیگر دست نداد فرود نشست و چند روز بماند بر انجا چون نندا نگاه\nکرد و آن لشکر انبوه بدید که همه راه ها بگرفته بودند رسولان اندر میان\nکرد تا اندر معنی صلح سخن گفتند و بران بنهادند که نندا جزیه\nبدهد واندر عاجل هدیه برسم بفرستد وسه صد فیل خیاره بدهد و نندا بدین\nصلح شادمانه گشت در وقت سیصد فیل را بفرمود تا بی فیلبانان از قلعه بیرون\nراندند وامیر محمود رحمة الله تعالی بفرمود تا ترکان و لشکریان اندر\nافتادند و آن فیلان را بگرفتند و بر نشستند واهل حصار نظاره همی کردند\nسخت عجب داشتند از آن دلیری ایشان .\nنندا چون این همه جرئت را مشاهده کرد وجان بخشی و عفو سلطان\nبزرگ را دید در مدح سلطان شعری بزبان هندی انشاد کرد و آنرا فرستاد\nسلطان از خواندن شعروی شاد گشت و امر داد که آن شعر را به سخن سرایان\nفارسی و تازی و هندی عرضه داشتند همه به پسندیدند و بر علوطبع وقدرت\nقریحه نندا آفرین خواندند و این شعر چنان عالی بود که سلطان\nسخن پرور وبا فضیلت غزنونه بدان می نازید و فرمان بنام نندا صادر\nکرد و درصلت این شعر امارت پانزده قلعه را به وی ارزانی داشت و چندین خلعت\nوجواهر نیز بر آن ضمیمه نمود و نندانیز مال و جواهر فراوان بحضرت سلطان\nهدیه کرد .\nدكتور ناظم در ضمن تحقیقات نفیسی که در این مورد دارد داستان شگفتی\nاز تاریخ ابن ظافر نقل می کند و آن این است که ابن ظافر میگوید یکی\nاز مراسم صلح هنود این بود که حکمدار مغلوب سر یکی از انگشتان خود را می برید\nو به امیر فاتح میداد که آنرا بیاد گار ظفر نگهدارد و بدین مناسبت چندین\nسر انگشتان امرای مغلوب در خزانه سلطان بود نندا نیز این کار را اجرا نمود"}
{"book": "adl1198", "page": 427, "text": "(۳۸۲)\n\nدكتور ناظم برای تائيد اين داستان داستانی را که نگارنده تاریخ\nسوريه وضبط ابن جوزی نگاشته اند اقتباس می نماید از این نگاشته ها\nبر می آید که باید امير مغلوب لباسی را که سلطان معین نموده بود می پوشید\nوشمشیر بر کمر می بست و آنکه اسراء کشت خود را به آئین میثاق می برید\nو به سلطان می فرستاد .\nسلطان چون از ین فتح فارغ شد با فراغ خاطر بغزنه باز گشت.\n\nسومنات\n\nدر اثر محارباتی که یمین الدوله سلطان محمود غزنوی پی درپی\nبهندوستان نمود پیوسته مراکز سیاسی آن سرزمین از پا نشسته رفت سلسله\nهندو شاهیه کابل برافتادند هر دو تریالو جیپال از میان برداشته شدند.\nاندا باسلطان از در صلح پیش آمد و حتی در ستایش وی چکامه انشاد کرد\nشهر ها کشوده گشت و از رود های عظیم هندوستان كه هر يك سدی\nبر سر راه سپاهیان غزنه بود عبور دست داد در اکثر بلاد مفتوحه مدنیت\nجدید و آئین فرخنده اسلام وارد شد و در اردوهای سلطان بزرگ دلیر ان\nو جنگجویان هندو داخل گردیدند و عهده های بزرگ نظامی به آن ها سپرده\nشد ولی هنوز بعضی مرا کز دینی در هندوستان بودند که سلطان از ان\nنگران بود و اندیشه داشت که این مراکز با این تعصب شديد وحس انتقام\nکه دارند مبادا نفوذ سلطنت او را در قلمرو هند مختل گردانند و آنچه\nرا وی با ریختن خون ها و تحمل مصایب ورنجهای بی پایان بدست آورده\nضایع گردانند. سومنات هم یکی از ین مراکز دینی بود که شهرت آن\nدر نقاط دور پراکنده شده بود و در این آوان که سلطان برا کثر بلاد\nهندوستان استیلاء داشت تبلیغات شگفتی از این مرکز به شدت منتشر می گردید\nو این تبلیغات در میان هندوان تاثیری عظیم داشت . یکی از این تبلیغات"}
{"book": "adl1198", "page": 428, "text": "(۳۸۳)\n\nاین بود که چون بت سومنات برسایر بتهای هند خشم گرفته محمود\nتوانسته است آنها را خراب کند و اگر بت سومنات بخواهد هیچ نیروی\nنمیتواند به بتان و بتنگران و بت پرستان آسیبی رساند سلطان چون این تبلیغات\nراشنید و داستان شگفتی ها و بدایع معبد سومنات را نیز قبلا شنیده بود\nبران شد که این راه دراز وهولناك را بپیماید و در سومنات را بکشاید و دین\nاسلام را در ان نقطه نیز پهن کند .\nسپاهیان خود را در شابهارسان دید و مردم ملکی را نیز تحريك نمود\nوحتی پنجاه هزار دینار بمردمی که در این سفر باسپاهیان وی خواهش\nهمرا هی داشتند ببخشید. بروایتی در دهم شعبان سال ٤١٦ و بروایتی دیگر\nدر ۲۲ شعبان سال مذکور رهسپار سومنات گردید. سی هزارسوار و جمع\nکثیری از رضا کاران در این سفر اردوی او را تشکیل میدادند در ١٥\nرمضان به ملتان رسید چون باید از راه بیابان (تهر) عازم سومنات می شد\nو این بیابان سراسر غیر معمور وخشك و بایر بود و چیزی که سلطان را بیشتر\nمتوجه میگردانید مسئله آب بود بدین جهت هفده روز در ملتان بماند\nوتفحصات لازمه راجع براه از مردم نمود و در صدد تهیه آب گردید و ترتیبی\nبس بزرگ و خارقه آسا در این کار اتخاذ کرد چنانکه برای هر فرد\nسپاهی دو شتر آب تهیه نمود وعلاوه بران بیست هزار شتر دیگر را نیز برای\nاحتیاط از آب بارنمود و برای هر پیاده يك شتر داد و با این که خطرات بیابان\nراشنید و داستان های هولناکی از این راه دراز و خطیر بوی رسید در روز\nدوم عید رمضان از ملتان حرکت نموده در بیابان خشك تهر به سفر آغاز کرد.\nبیابانی که بقول فرخی دیو در ان گم می شد از غم مستمندان سوخته دل\nدر از تر بود و از شب دردمندان خسته جگر کشیده تر. چشمه های آن مانند\nچشم های شوخان بی آب ومزارع آن مانند قول سفله گان بی بریود ."}
{"book": "adl1198", "page": 429, "text": "(٣٨٤)\n\nهوای آن دژم و باد آن چون دود دوزخ و زمین آن سیاه و خاك آن خاكستر می نمود.\n\nجنگلهای خار مانع عبور پیاده و سوار می گردید حتی مرغ نمی توانست در میان آن پرواز کند و سپاهیان مجبور میشدند خزیده ازان بگذرند. گاهی چنان روز مه آلود و تاريك پدید می آمد که مردم هنگام نماز پیشین انگشتان خود را دیده نمی توانستند خط سير سلطان درست معلوم نمیشود کسی که در این مورد تحقیقات بسیار عالمانه دارد دکتر محمد ناظم است وی بر این عقیده است که ( سلطان اول به لو دروه ) رسیده که امروز ده میل بغرب شمال شهر جیسلمیر) واقع است و در وقت سلطان پایتخت (جادوتهای باتی ) بود و شهری وسیعی بود که دوازده دروازه داشت و از انجا به کوه (چيكلودر ماتا) رفته كه ۱۷ میل بشمال (پالن پور) امروز هوا واقع است و از انجا (به نهر واله) رفته پایتخت باستانی گجرات که اکنون بجای آن در شمال (شهر بارودا) شهر (پاتان) ساخته شده و در احمد آباد بمبئی واقع است سلطان در اول ماه ذی قعده باین شهر رسید و از رنج بی پایان بیابان نجات یافت این شهر مقر فرمان فرمائی راجه بهیم دیوا بود که دو صد پیل و ده هزار سوار و نود هزار پیاده در فرمان او بود اما چون خبر آمدن سلطان را شنید شهر بگذاشت و بقلعه(كندهه) پناه برد - واز این شهر به (مندهیر) رفت که وقتی محل مهم و قابل ملاحظه بود و تالابی بزرگ داشته و هنوز آثار آن برجاست ساکنان مندهیر پراه بر سلطان گرفتند و خواستند سلطان را از سومنات بجنگ مانع شوند ولی سلطان آنها را مغلوب نمود پس از ( مندهیر) سلطان به قلعه (ديولواره) رسید نام این قلعه امروز ( دلوا ده) می باشد و میان جزیرۀ(دیو) از مستملكات دولت پرتقال و شهر جونه گر واقع شده و در ٦٥ كیلو متری معبد سومنات است ."}
{"book": "adl1198", "page": 430, "text": "(٣٨٥)\n\nاین قلعه حصاری استوار داشت ولی مردمانش با این پندار که خود سومنات\nاز مهاجمین دفاع می کند سلطان را مانع نشدند بعد از تسخیر این شهر\nو بردن رنجهای فراوان در این راه دور و دراز و تحمل تشنگیها و خستگیها\nدر روز پنجشنبه چاردهم ذی قعده از دور دیوارهای معبد سومنات نمایان\nگردید و غریو شیهه اسبان مهاجمین ساکنان حصار را بیدار کرد. حصار\nاستوار و برج و باروی مستحکم آن در ساحل نگاه سلطان را بخود معطوف\nنمود عساکر خود را امر داد که پیرامون قلعه را باز گیرند . موجهای دریا\nتا بلندی های دیوار میرسید دربانان و مجاوران بر کنگرهای حصار ایستاده\nبر مسلمانان لبخند می زدند و بران بودند که سومنات مسلمانان را در این\nدیار آورده تا به کیفر کردارشان برسند و بپای خود رهگرای سرای نیستی شوند.\nجنگ در همان روز پنجشنبه در گرفت دلیران هندو با کمال رشادت و تهور\nمدافعه میکردند سپاهیان غزنه نیز که این راه دور و دراز را برای همین روز\nپیموده بودند دست از جان شسته قلعه نشینان را بباران تیر فرا گرفتند در این\nروز حصار گشوده نگشت فردا روز جمعه آتش جنگ به کمال شدت در گرفت\nسلطان چنانکه عادت داشت هم فرمان جنگ میداد و هم خود تیر می افگند\nهندوان دسته دسته بپای سومنات می افتادند و از آن مرجع امید خویش یاری\nمیخواستند و هردوار می جنگیدند و از حصار مدافعه می نمودند چون هنگام\nنماز جمعه فرارسید تیرهای غزنویان مدافعین قلعه را مرعوب نمود و بحصار اندر\nساخت مسلمانان مقارن این حال از دیوار بالاشدند و نعره تکبیر بر آوردند\nاما هندوان که بپای سومنات افتاده بودند یک باره حمله کردند و مسلمانان را\nتا عصر به عقب نشینی مجبور کردند و مواقع از دست رفته را باز ستدند روز\nشنبه باز جنگ در پیوست سپاهیان سلطان حمله های پی در پی نمودند (بهیم دیو)\nرای (انهاواره) به مدد حصاریان شتافت ولی سلطان خود پیشاپیش سپاه دشمن"}
{"book": "adl1198", "page": 431, "text": "(٣٨٦)\n\nافتاد و سپاهیان خود را دلداری داد و تشجیع نمود سرانجام حصار مفتوح شد و چندین تن از حصاریان کشته گردید و جمعیتی هم برای نجات خود را با کشتی بدریا افگندند سلطان داخل معبد سومنات گردید .\nشیخ فریدالدین داستان صوفیانه در این باره دارد و می گوید سلطان از شیخ ابوالحسن خرقانی یادگاری خواسته بود شیخ پیراهن عودی از ان خود بدو داد پس سلطان برفت بغزا در ان وقت که بسومنات شد بیم آن رفت که شکست خواهد شد ناگاه از اسب فرود آمد و بگوشه شد و روی بخاك بسود و آن خرقه را شفیع گردانید و خداوندی را فتح نصیب کرد چون قلعه کشاده شد سلطان امر داد تا بت مورت سومنات آتش افروختند و آن را پارچه پارچه کردند و سربت را به غزنه آورد و در میدان پیش بت جگر سوم نهاد وقسمتی از آن را در نردبان مسجد عروس الفلك گذاشت.\nبت سومنات\nمورخان اسلام در این باره اقوال مختلف دارند و چون این داستان را یکی از شگرفهای روزگار و شهکاریهای سلطان یمین الدوله و امین الملة محمود غزنوی میدانند حکایت های نغز و شیرین و دل انگیز نیز در آن باره دارند تفصیلات زیر را از مأخذی که در دسترس ما بود مستقیما و از مأخذی که در دسترس ما نیست بوسیله کتاب عالمانه دکتور محمد ناظم و مقاله شیوای آقای فلسفی دانشمند معاصر ایرانی در اینجا می نگاریم :\nماهیت بت سومنات\nافسانه بیرونی : ابوریحان بیرونی در کتاب ماللهند خویش می نگارد که هندوها بر انند که رب النوع ماهتاب گناه کرد و در کیفر آن مأمو ر شد تا لنگه مهادیوا را بسازد و آنرا بپرستد (لنگه) آله تناسل مهادیو است که در سومنات وجنوب غرب سند و کچ نیز تعداد زیادى از ان تعمیر کرده"}
{"book": "adl1198", "page": 432, "text": "(۳۸۷)\nومی پرستیدند، رب النوع ماهتاب چنان کرد وسنگ سو منات را لنگه ساخت معنی (سومه) مهتاب ومعنی (نات) آقاست یعنی (آقای مهتاب) تفصیل افسانه هندی را ابوریحان چنین می نگارد ( وگفته اند که منازل ماه دختران پرجاپت ) می باشند که ماه با ایشان مزاوجت کردوپس از اندك زمان در میان این دختران به (روهنی) بیشتر مایل شد دیگر خواهران پیش پدر از اوشکوه بردند پرجاپت ماه را پند داد که بر جمله دختران بيك ديده نظر کند ولی ماه پند او نشنید پس او را نفرین کرد تارویش پیس شد واز کرده پشیمان واز گناه خویش استغفار کرد پرجاپت او را گفت از گفته خود باز نمی توانم گشت ولی رسوائی ترا در نیمی از ماه پوشیده خواهم داشت ماه گفت پس نشان این گناه چگونه از من محو تواند شد؟ گفت بران گونه که صورت لنگه مهادیو را بسازی و آنرا ستایش کنی - ماه چنین کرد ولنگه مهادیو همان سومنات است در خصوص طرز ساختن بت سو منات نیز بیرونی به نقل از (براهمن) می گوید (باید سنگی بی عیب بهر اندازه که خواهند بر گیرند و آنرا به سه قسمت کنند ثلث زیرین را بشکل مکعب مستطیل در آورند و ثلث میان را هشت پهلو سازند و ثلث اول را گردو صاف کنند چنانکه مانند راس لنگا شود هنگام نصب نیز باید ثلث مکعب مستطیل را در خاك کنند و ثلث هشت پهلوی میان را پوششی سازند که هندوان (پند) نامند این پوشش باید از بیرون چهار پهلو با شد چنانکه بر ثلث مکعب مستطیل زیرین که در خاكست منطبق گردد و ثلث مدور را از ان پوشش بیرون گذارند)سپس بیرونی عقاید هندوان را در بارۀ آن بت شرح میدهد ومی نویسد که هر گاه ثلث مدور بت را كوچك يا باريك سازند موجب فساد خواهد گشت و میان مردم شر پدیدار خواهد شد و هر گاه آنرا کافی در خاك فرو نبرند یا از سطح زمین کم برون گذارند مردم آن سرزمین دچار امراض گو ناگو ن"}
{"book": "adl1198", "page": 433, "text": "(۳۸۸)\n\nخواهد شد هم چنین اگر هنگام ساختن بت میخی بران زنند موجب اتلاف\nرئیس قوم وکسان او خواهد شد وهر گاه در موقع حمل بت ضربتی بدان\nخورد و ازان ضربت دربت اثری ماند سازندهٔ آن هلاک خواهد گشت (۱)\n\nابن اثیر درباره سومنات تفصیل بیشتر دارد که ما در این جا ترجمه می نمائیم:\nاین بت بزرگترین اصنام هند است هندوان در شبهای گرفتن ماه\nدر پیرامون سومنات گرد می آیند تعداد این مردم بصد هزار نفر بالغ میشود\nهندوان را پندار بر این است که چون روان ها از اجساد مفارقت می کند نزد سومنات\nمی آیند و وی در هر کدخواهد آن روح را بقالبن تناسخ تشتت میدهد مد و جزر\nعبادتی است که در پای پای او بقدر توان خویش ایفا می کنند هندوان\nگرون بندهای نفیس را بروی می بندند و به مجاوران آن اموال گران بها\nمیدهند موقوفات سومنات بیشتر ازده هزار قریه می باشد جواهر این\nبت خانه از احصا خارج است از دریای گنگ که مورد تعظیم واحترام\nهندوان است و دوصد فرسخ از سومنات فاصله دارد آب می آرند و هر روز\nسومنات را به آن آب غسل میدهند هر روز هزار برهمن به پرستش سومنات\nمی پردازند سه صد مرد بآرایش سرو ریش زایران سومنات موظفند سه صد\nمرد و پنجصد زن در دروازه سومنات بر قص وطرب مشغولند و هريك معاش معين\nدارند (۲)\nاز جمله اخلاص کیشان چندین راجه هنود بود که یا شخصاً برای\nپرستش حاضر می شدند یا نمایندگان خودرا می فرستادند (۳) همیشه گلهای\nتازه از کشمیر میآوردند و آنرا بگردن بت حمایل می کردند .(٤)\n\n(۱) مقاله آقای فلسفی .\n(۲) ابن اثیر جلد نهم صفحه ١٤٢\n(۳) دکتور محمد ناظم بحواله ابن ظافر وسبط ابن جوزی .\n(٤) دكتور ناظم بحواله البيرونی و ابن ظافر"}
{"book": "adl1198", "page": 434, "text": "(۳۸۹)\nهنگامی که سلطان محمود قصد سومنات کرد بگفته جمعی از مورخین\nهند قریب چهار هزار سال از بنای معبد سومنات می گذشت این خلکان مینویسد\nدر گوش بت سومنات سی حلقه بود چون سلطان محمود از ان حلقه ها پرسید\nگفتند هر حلقه نشان هزار سال پرستش بت است ازین رو چنین بر می آید که\nهنگام رفتن سلطان محمود بسومنات سی هزار سال بران بت گذشته بود\nو این اغراق است . (۱)\nبنیاد معبد از سنگ پاره های بزرگ و سقف آن بر ٥٦ ستون چوب ساج\nقرار داشت که این ستون هارا از افریقا آورده بودند در تاریخ الفی نوشته شده\nاست که هر يك از ستون ها بانواع جواهر نفیس مرصع بود و منسوب براجه\nاز راجگان هند در مجمع الانساب شبا نگاره ئی مسطور است که اصل بتخانه\nاز مس بود و دروازه و ستون های آن همه از زر (۲)\nشكل سقف هرمی بود و سیزده طبقه بالای هم داشت و بر سر طبقه فوقانی\nچار ده حلقه مدور از طلاء بود که در آفتاب می درخشید و از فاصله دور بنظر\nمی آمد صحن معبد را تخته های ساج گرفته و درزهای آنرا با سرب پر کرده بودند.\nصنم این معبد گویا تمثال آلت تناسل (مهادیوا) بود و ده و نیم فت ارتفاع\nداشت که از ان جمله سه فت در تهداپ پنهان بود پوش بت از حله نفیسی بود\nو تمثال های حیوانات بر ان زردوزی شده بود و تاجی مرصع از گوهر گرانبها\nاز سقف بر سر آن آویخته بودند.\nصنمان كوچك از زروسیم در زیر پای سو منات و اطراف سقف آویخته\nبودند و چنان می نمودند که آن بتان خدام سومنات اند صنم خانه با چراغهای\nمر صع تنویر و با پرده های زربفت تزئین شده بود در پیش روی این صنم خانه\n(۱) مقاله نصر الله فلسفی .\n(۲) مقاله فلسفی"}
{"book": "adl1198", "page": 435, "text": "(۳۹۰)\nزنگی را بزنجیر طلائی که دوسد من وزن داشت آویخته بودند و در مواقع\nمخصوصه می نواختند .\nاکثر مورخان اسلامی معتقد بودند که بت سومنات همان منات بت قبایل\nاوس و خزرج است که بالات بت بنی ثقیف وعزی بت قریش و دیگر بتان يك جا\nبودند چون حضرت پیغمبر ماصلی الله علیه و سلم آن بتان را شکست کافران\nمنات رادرر بودند و از راه دریا به شبه جزیرهٔ گجرات که از دیر باز مسکن\nکفار بود آوردند ویران بتخانه بزرگ بپا کردند و آن سنگ را بجواهر\nرنگارنگ بیاداشتند و در جهان خبر افکندند که او خود از دریا بر آمده\nو نام آن را سومنات نهادند که نام اصلی در ان مضمر باشد و چون منات\nبصورت آدمی بود این مورخان به خیال افتادند که سومنات نیز باید بشکل\nآدمی باشد فرخی شاعر دربار سلطان محمود که خود نیز در سفر با سلطان\nهمراه بود به عقیده فوق الذکر بوده است چنانکه گوید :\nمنات ولات و عزی در مکه سه بت بودند\nزدست بردبت آرای آن زمان آزر\nهمه جهان همی آن هر سه را پرستیدند\nجز آنکسی که بد و بود از خدای نظر\nدوزان پیمبر بشکست و هر دورا آن روز\nفگنده بود ستان پیش کعبه بای بسر (۱)\nمنات را زمیان کافران بدزدیدند\nبه کشوری دگرانداختند زان کشور\nبجا یگاهی کز روز گار آدم باز\nبران زمین نه نشست و نرفت جز کافر\nزبهر آن بت بتخانه بنا کردند\nبصد هزار تماثیل و صدهزار صور\n(۱) ستان به سه پشت افتاده"}
{"book": "adl1198", "page": 436, "text": "(۳۹۱)\n\nعوفی در جوامع الحکایات می‌نویسد:\nدر آن وقت که سلطان محمود سبکتگین بغزو سومنات رفت و آن دیار\nکفر را بسم مر اکب باد پیما خراب گردانید و آن بتخانه های قدیم\nرا منهدم کرد گویند در سومنات بتخانۀ دید معلق در میان هوا\nایستاده بی‌هیچ عمادی سلطان چون آنرا بدید متعجب شد و گفت این\nاز عجایب ایام و نوادر اشیا ست و این قوم بدین سبب گمراه شده اند\nعلما وحکمای لشکر را طلب کرد و سر این معنی از یشان بازخواست، گفتند\nپادشاه در دولت باقی باد این سهل است حکمای هند طلسمی کرده اند و چار\nدیوار بتخانه را از سنگ مقناطیس بنا کرده اند وسقف آن را هم از این\nسنگ بر آورده اند و این بت آهنین است و چون از اطراف تجاذب طبیعت\nمقناطیس مر این بت آهنین را برابر است درمیان هوا معلق ایستاده و اگر\nپادشاه میخواهد تا صدق این معنی معلوم گردد بفرماید تا یک دیوار از این\nبتخانه فرو آرند وسنگ های آن دور کنند چندانکه دیوار آن بتخانه\nفرود آوردند فرود افتاد وتزویر ایشان باطل شد. فرشته می‌نگارد و به تحقیق\nپیوسته که در وقتی که سلطان می‌خواست که سومنات را بشکند جمعی از\nبراهمه بعرض مقربان بارگاه رسانیدند که اگر پادشاه بت را نشکند و بگذارد\nما چندین زر بخزانه عامره واصل می‌سازیم ارکان دولت این معنی را بسمع\nسلطان رسانیدند سلطان فرمود آنچه میگویند راست است ومقرون بصواب\nاما اگر این کار را بکنم مرا محمود بت‌فروش خواهند گفت(و اگر بشکنم\nمحمود بت‌شکن خوشتر آنکه در دنیا و آخرت مرا محمود بت‌شکن) خوانند نه بت\nفروش و نتیجه حسن عقیدت در ساعت معلوم شد زیرا وقتی که سومنات را\nشکستند درون شکم آن که مجوف ساخته بودند آن مقدار جواهر نفیسه\nولآلی شهوار بیرون آمد که مساوی بسود مانچه بر همنان میدادند"}
{"book": "adl1198", "page": 437, "text": "(۳۹۲)\n\nسلطان چون بت را شکست امر داد شکسته‌های آنرا به شتر بار کرده بغزنه بیاورند تا يك پارچه آنرا به کعبه مکرمه فرستد و نذرخانه خدا نماید و يك پارچه را در مسجد عروس الفلك در غزنه بگذارد که مردم هنگام دخول بمسجد بایر ان بگذراند وقسمتی را هم به بغداد نزد خلیفه روان کند فرخی درباره آوردن بت شکسته از سومنات بغزنه گوید :\n\nخدای حکم چنان کرده بود کان بت را\nزجای بر کند آنشهردار دین پرور\nبدان نیت که مراو را بمکه باز برد\nبکند و اينك با همهمی برد همبر\n\nگردیزی می‌نگارد آن سنگ عذات را از بیخ بر کند وپاره پاره کردند و بعضی از ان بر اشتر نهادند و بغزنین آوردند تا این غایت بر در مسجد غزنی افگنده است .\nفرشته می‌نگارد تا دو قطعه سنگ ازوی جدا کرده بغزنین بردند و در آستانه مسجد جامع و كوشك سلطنت افگندند چنانکه الی یومنا هذا که ششصد سال و کسری از آن گذشته آن سنگها در غزنه افتاده است .\nامروز در غز نه نشانی از سنگها نیست و باحتمال قوی در زیر خاکها مدفون میباشد و اگر روزی در غزنه حفريات و کاوش‌های علمی بعمل آيد در کاخ فیروزه و مسجد عروس الفلك این سنگها پیدا خواهد شد .\nدر اینکه سلطان محمود سنگها را به کعبه مکرمه فرستاد در جامع اطیقی که تاریخ بلداهین است و در سفر نامه ناصر خسرو در هر دو کتاب ذکری از تحایف غزنه رفته که در عهد غزنویان به کعبه مکرمه فرستاده شده مثل زنجیر و پرده ولی از سنگ ذکر نمی‌نمایند.\nسلطان محمود بدين فتح مورد تحسین و آفرین تمام ملل اسلامی گردید شعرای در بار قصیده‌ها ساختند فرخی دو قصیده در این فتح دارد قصیده که در حرف دال دارد این است :"}
{"book": "adl1198", "page": 438, "text": "(۳۹۳)\n\nيمين دولت شاه زمانه با دل شاد بفال نيك كشون سوی خانه روی نهاد\nبتان شكسته و بتخانه ها فگنده ز پای حصارهای قوی بر گشوده لا د از لاد\nهزار بتكده كنده قوی تر از هرمان دویست شهر تهی كرده خوشتر از نوشاد\nگذاره كرده بیابان های بی فرجام سپه گذاشته از آب های بی فریاد\nگذشته با یله زانجا كه مایه گیرد ابر رسیده با سپه آنجا كه ره نیابد باد\nزملك و مملكت مندهير یافته بهر ز گنج بتكده سومنات یافته زاد\nكنون دو چشم نهاده است روز و شب سو براه بفتح نامه خبر و خلیفه بغداد\nخلیفه گوید كامسال همچو هر سالی گشاده باشد چندین حصار و آباد شاد\nخبر ندارد كامسال پادشاه جهان بنای كفر فگنده است و كنده از بنیاد\nبقاش باد كه از تیغ او و بازوی اوست بقای كفر خراب و بنای دین آباد\nزبهر قوت دین با ولایت دین هزار باریش رنجكش تر از فرهاد\nبرا بر یكی از معجزات موسی بود در آب دریا لشكر كشیدن شه داد\nشه عجم را چون معجزه كرامت هاست پدید گشت كه آن از چه روی و از چه نهاد\nمن از كرامت او يك حديث یاد كنم چنانكه بر دل تو دیرها بماند یاد\nبسومات شد امسال و سومات بكند در این مراد به پیمود منزلی هشتاد\nدر انزمان كه زدریای بیكران بگذشت بشب میان بیابان بی كرانه فتاد\nنه منزلی بود آنجا نه منزلی معروف نه رهبری بود آنجا نه رهبری استاد\nبماند خیره و اندیشه كرد و با خود گفت كزین ره اید فردا بر ین سپه بیداد\nچنان نمود ملك را كه ره ز دست چپ است برفت سوی چپ و گشت هر چه باد آباد\nدر این تفكر مقدار يك دو میل بره نرفته باز پشیمان شد و فرو ایستاد\nز دست راست یكی روشنی پدید آمد چنانكه هر كس از ان روشنی نشانی داد\nهمه بیابان زان روشنائی آ گه شد چو جان آذر خر داد زآذر خرداد\nبرفت بردم آن روشنی و از پی آن بجستجوی سواران جلد بفرستاد\nبجهد و حیله در ان روشنی همی پرسید سوار جلد بر اسپ جوأن تازی زاد"}
{"book": "adl1198", "page": 439, "text": "(٣٩٤)\n\nملك همی شد و آن روشنائی اندر پیش که روز نوشد و درهای روشنی بکشاد\nسرای پرده و جای سپه پدید آمد دل سپاه شد از رنج تشنگی آزاد\nکرامتی بود بیش از این و سلطانی چنین کرامت باشد بهفته ئی هفتاد\nهمه کرامت از ایزد همی رسید به وی بدا فرمان که کم از بیست ساله بود و بزاد\nقصیده دیگر که فرخی در حرف راء دارد و شهمکسا ر قصاید اوست و بقول\nفخر الدین مبارکشاه در صله این قصیده سلطان فرخی را يك پیل و ارزربخشیده\nچون سراپای این قصیده راجع به سومنات است و حاوی بر وقایع تاریخی\nمیباشد تمام آنرا نقل میکنیم :\n\nفسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر\nفسانه کهن و کارنامه بد روغ بکا ر نایدرو در دروغ رنج مبر\nحدیث کهنه کندر کجار سید و چه کرد زبس شنیدن گردیده خلق را باور\nاگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد حدیث شاه جهان پیش گیروزین مگذر\nیمین دولت محمود شهریار جهان خدایگان نکو منظر نکو مخبر\nشهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست که چون ز ند بت و بتخانه بر سر بتگر\nگهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون گهی سپه برد از باختر سوی خاور\nز کارنامه او گر دوروی برخوانی بخنده با دکنی کارهای اسکندر\nشنیده ام که حدیثی که آن دو باره شود چو صبر گردد تلخ ارچه خوش بود چو شکر\nبلی سکندر سر تاسر جهان بر گشت سفر گزید و بیابان دوید و کوه و کمر\nو ليك او ز سفر آب زندگانی جست ملك رضای خدای و رضای پیغمبر\nبوقت آنکه سکندر همی عمارت کرد تپد نبوت را قفل بر نهاده بدر\nو گر تو گوئی در شأنش آیتی است رو است نیم من این را منکر که باشد این منکر\nبوقت شاه جهان گر پیمبر ی بودی دویست آیت بود ی بشان شاه اندر\nاگر سکندر با شاه هم سفر بودی ز اسپ تازی زود آمدی فرود بخر"}
{"book": "adl1198", "page": 440, "text": "(٣٩٥)\n\nدرازتر سفر او بدان زهی بوده است که ره زره نگه ستی و کردر از کردر (١)\nملك سپاه براهی برد که دیو در او شعبده کردد و گمراه وعاجز ومضطر\nکمان که برد که هر کز کسی زراه دراز بسوهشات برد لشکر و چنین لشکر\nنه لشکری که مر اورا کسی بداندحد نه لشکری که مراو را کسی بداند مر\nرهی که دیو در او گم شدی بوقت زوال چومرد کم بین از غمک ببشه وقت سحر\nدرازتر ز غم مستمند سوخته دل کشیده ترز شب در دمند خسته جگر\nچوچشم شوخ همه چشمه های آن بی آب چوقول سفله همه کشتهای آن بی بر\nهوای آن دژم و باد آن چودود جحیم زمین آن سیه وخاك آن چو خاكستر\nهمه درخت و میان درخت خار کشن نه خار بلیکه سنان خلند . وخنجر\nنه مرد را مر آن کاندر آن نهادی پی نه مرغ رادل آن کاندران کشادی پر\nهمی زجوشن بر کندغیبه (٢)جوشن همی زمغفر بگسست رفرف (٣) مغفر\nسوار با سر اندرشدی بزور د ر او برون شدی همه تن چون هزارپای بسر\nگهی گیاهی پیش آمدی چونوك خدنگ گهی زمینی پیش آمدی چولـوك تپر\nبکو نه شب روزی برآمد از سر کوه که هیج گونه براو کار کرنگشت بصر\nنماز پیشین انگشت خویش را بردست همی ندیدم وین از عجایب است وعبر\nعجبتر اینکه ملک راهه ی چنین گفتند که اندر این ره ماری دوسر بودبی مر\nترابزرک سپاهیست وین در ازرهیست همه سراسر پرخارمار گرزه وجر\nبشب چوخفته بود مرد سر برآرد ما ر همی کشدنفس خفته تابرآیدخو ر\nچوخور برآیدو گرمی بمردخفته رسد سبك نگردد از آن خواب تا که محشر\nخدایگان جهان زان سخن نیندیثید سپه براند تو کــل به ایــزد داور\nبدین در شتی وزشتی رهی که کردم یاد گذاشت شـاه بتوفیق خــالق ا كبر\n\n(١) کردر بروزن لشگر پشته ر ا كويند .\n(٢) غیبه پاره های آهن که در جوش بکاربرند .\n(٣) رفرف دامن خرگاه و کرانه های زره."}
{"book": "adl1198", "page": 441, "text": "(۳۹٦)\nبیاد کا برابر بکسر بخواند و استرداد\nجمازه ها را در بادیه دمادم کرد\nهمه سپه را زان بادیه برون آورد\nبدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ\nبسخت (لارده) کز روی برج و بارو او\nحصار او قوی و باره حصار قوی\nمبارزانی همه حت ولشکری هم پشت\nنبرد کرده و اندر نبرد یافته دست\nچو چکلودار که صندوقهای گوهر یافت\nچونهلواره که اندر دیار هند بهیم\nبزرگ شهری و در شهر کاخهای بزرگ\nچو مندھیر که در مندهیر حوضی بود\nزدستبرد حکیمان بدوبدید اشان\nفراخ پهنا حوضی بصد هزار عمل\nبیکی حصار قوی بر کران شهر و دراو\nمنات ولات وعزی در مکه سه بت بودند\nدوزان پیمبر بشکست و هر دو را اند وز\nمنات را زمیان کافران بدر دیدند\nبجایگاهی کز روزگار آدم باز\nزبهر آن بت بتخانه ای بنا کردند\nبکار بردند از هر سوئی تقرب را\nبه بتکده در بترا خزینه ای کردند\nبرابر سر بت کاسه ای فروهشتند\nززر پخته یکی خود ساختند او را\nبتوشه کرد سفر برمسافران چوخضر\nبه آب کردهمه ریگ آن بیابان تر\nشگفته چون گل سیرآب همچو نیلوفر\nخرابکرده کذاصل هر يك از بن و بر\nچو کوه کوه فرو ریخت آهن و مرمر\nحصاریان همه پرسان شیر شرزه نر\nدرانگ و پیشه بفرو شتاب کاری گر\nدلیر گشته و اندر دلیری استه گر\nبکوه پایه او شهریار شیرشکر\nبه نهلواره همی کرد بر شهان مفخر\nرسیده کنگرۂ کاخها بدو پیکر\nچنانکه خیره شدی اندر و دو چشم فگر\nزبالهای فراوان بدو رسیده اثر\nهزار بتکده خیره کرد حوض اندر\nزبت پرستان گرد آمده یکی محشر\nزدستبرد بت آرای آن زمان آذر\nفگنده بودچنان پیش کعبه بای سپر\nبکشوری دگر انداختند از آن کشور\nبر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر\nبصد هزار تما ثیل وصد هزار سور\nچوتخته سنگ بر آنخانه تخته تخته زر\nدر آن خزانه بصندوقهای پیل گهر\nنگار کار بیاقوت و بافته به درز\nچو کوه آتش و گوهر بر او بجای شرر"}
{"book": "adl1198", "page": 442, "text": "(۳۹۷)\n\nپس آنکه او را کردند سو منات لقب \nخبر فکندند اندر جهان که از دریا\nمدبر همه خلق است و کرد کار جهان\nبعلم او بود اندر جهان صلاح و فساد\nگروه دیگر گفتندنی که این بت را\nکسی نیاورد او را بدین مقام همی\nبدین بگوید روز و بدین بگوید شب\nچو این زد ریـا سرزد و بخشک آمد\nبه شیر خویش مراور ابشت گاو و کنون\nفریضه هر روز آن سنگ را بشستندی\nز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزی\nخدای حکم چنان کرده بود کان بت را\nبدان نیست که مر آنرا بمکه باز برد\nچوبیت بکند ز بتخانه مال بت برداشت\nبر همنان را چندانکه دید سر ببرید\nزخون کشته کزان بتکده بدریا راند\nزبت پرستان چندان بکشت و چندان بست\nخدای داند کانجا چه مایه مردم بود\nمیان بتکده ایستاده و سلیح بجنگ\nخمی ز گرد ش در بابره فراز آمد\nزهی مظفر و فیروز بخت دولت یار\nتو بر کناره دریای سبز خیمه زده\nتوسومنات همی سوختی به بهمن ماه\n\nلقب که دید که نام اندر او بود مضمر\nبتی بر آمد زین گونه و بر این پیکر\nضیاء دهنده شمس است و نور بخش قمر\nبحکم این بود اندر جهان قضا و قدر\nبر آسمان برین بود جایگاه و مقر\nکه او ز آسمان بمدائن خود آمده است ایدر\nبدین بگوید بحر و بدین بگوید بر\nسجود کرد تد این را همه نبات و شجر\nبدین تقرب خوانند کا ورا مادر\nبا آب گنگ و بشیر و بزعفران و شکر\nدو جام آب رسیدی فزون زده ساغر\nزجای بر کند این شهریار دین پرور\nبکندایشک و با ما همی برد هم بر\nبدست خویش به بتخانه در فگند آذر\nبریده به سر آن کزهدی بتابد سر\nچو سرخ لاله شد آبی چو سبز سیمنبر\nکه کشته بود و گرفته زخایشان به کشمر\nهمه در آرزوی جنگ و جنگ را از در\nچوروز جنگ بامیان مصاف رستم زر\nگسسته شد زره امید مردمان یکسر\nکه گوی برده ای از خسروان بعقل وهنر\nشهان شراب زده بر کنار های شمر\nشهان دیگر عود و مشك وعنبر"}
{"book": "adl1198", "page": 443, "text": "(۳۹۸)\nبوقت آنکه همی سیرخواب شوند\nتو در شتاب سفر بوده‌ ای و رنج سحر\nشنیده‌ام که همیشه چنان بود دریا\nکه بر دو منزل آوش گوش گردد کر\nهمی نماید هیبت همی نماید شور\nهمی بر آید موجش بر ا بر محور\nسه بار با تو بدریای بیکرانه شدم\nنه موج دیدم و هیبت نه شور و نه شر\nنخست روز که دریا تو را بدید بدید\nکه پیش فصل تو چون ناقص است و چون ابتر\nهمال نماند شد او بخواهد جفت\nبقدر با تو نیارد ز دار بخواهد بر\nچو کرد خویش نگه کرد مار ماهی دید\nبگیرد تو مه تابان و زهره از هر\nز تو خلایق را خرمی و شادی بود\nوز اوهمه خطر جان و بیم غرق و ضرر\nچو قدرت تو نگه کرد قدر خویش بدید\nچو آب کینه شد آب اندر و ز شرم حجر\nاز آب دریا گفتی همی بگوش آمد\nکه شهریارا دریا توئی و من قرقر\n\nقصیده عسجدی که تنها در طبقات ناصری منهاج السراج آنرا از عنصری میدانند و دیگر همه تذکره نگاران ازان عسجدی میدانند این است :\n\nتاشاه خسروان سفر سومنات کرد\nکردار خویش را علم معجزات کرد\nآثار روشن ملکان گذشته را\nنزديك بخردان همه چون مشکلات کرد\nبزدود نام کفر جهان را ز لوح دی\nشکر و دعای خویشتن از واجبات کرد\nشطرنج ملك باخت ملك با هزار شاه\nهر شاه را به لعب دگر شاه مات کرد\nمحمود شهریار ملك انكه ملك را\nبنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد\nشاها تو از سکندر بیشی بدان جهت\nکو هر سفر که کرد به دیگر جهات کرد\nعین رضای ایزد جوئی تو در سفر\nليك او سفر بجستن آب حیات کرد\nتو کارها به نیزه و تیر و کمان کنی\nاو کارها به حیله و كلك و دوات کرد\nبر دادن صلات کتابی بگردشاه\nچونانکه بو حنیفه کتاب صلوة کرد\n\nپس از شکستن بت سلطان امر داد که آنچه جواهر وطلا در معبد است بخزانه تحویل گردد معبد ویران شود و بجای آن مسجد آباد شود"}
{"book": "adl1198", "page": 444, "text": "(۳۹۹)\n\nو باز ماندگان ساکنان حصار بدین اسلام مشرف شوند و چنین شد و معلوم\nاست این مسجد تاروزگار ما نیز آبادان بوده و درین روزگار که دولت\nهندوستان آزاد شد دوباره آن مسجد را بشکل معبد باستانی درآورده اند .\nسلطان بعد از دو هفته توقف عزم باز گشت نموده ولی در همان حال\nآگاه شد که گروهی از رایان هند بسرداری راجه (پرم دوا) یا (پرم دیو)\nباسپاهی فراوان بسوی او می آیند و می خواهند سر راه را\nبر او بگیرند . سلطان چون سفر دور و درازی نموده و خستگیهای فراوان\nبرداشته و فتح نمایان کرده بود ومدتی نیز از غزنه دور شده بود دیگر\nنخواست جنگ نماید از راه غربی تر از میان کچ وسند گذشته بطرف شمال\nرفت تا آنکه بشاخۀ بحیرۀ واقع بین کاتهیا وارو کچ تصادف نموده موجهای\nخروشان دریا و ژوفای آب چشم سپاهیان او را خیره کرد اما خود مردوار\nدل بدریا زد و اسپ خود را در آب افگند سپاهیان وی نیز از سلطان محبوب\nخود پیروی کردند و همه سلامت از آب برآمدند بهیم پال که در قلعه (کنث\nکوت) پناه برده بود چون شنید سلطان نزدیک رسیده فرار اختیار کرد\nسلطان امر داد که قلعه را تاراج نمایند پس از ان براه سند روان شد دو تن\nاز هندوان که عهده راه بلدی داشتند سلطان را به بیراهه بردند و به\nبیابانی سرگردان کردند که سرتاسر خشك و باير بود و آب دران پیدا نمیشد\nسلطان چون دانست آن دو تن را سیاست کرد ویقول عوفی درجامع الحكايات\nاز روی دیدن مرغابی و تعقیب آن به آب رسید در آخر این بیابان یکی\nاز همراهان سلطان اژدهائی را کشت که طول آن ۳۰ الی ۳۵ ذرع و لدكی\nآن چار ذرع بود پوست آنرا کنده آورده بر در قلعه غزنه آویختند .\nسلطان از انجا به منصوره آمد خفیف حکمران قرمطی منصوره از سر راه\nوی فرار کرد و بیکی از جنگلها پناه برد سلطان سپاهیان خود را فرستاد\nآنها اردوی حنیف را محاصره کرده اکثر از همراهانش را"}
{"book": "adl1198", "page": 445, "text": "(٤٠٠)\n\nکشتند سلطان راه خود را برامتداد دریای سند دوام داده بطرف ملتان\nرفت چون راه شوره زار بود و اقوام جات نیز از موقع استفاده کرده ساقه\nلشکریان سلطان را مورد تاخت و تاز قرار دادند قشون سلطان تلفات زیاد\nدید سرانجام سلطان فاتح در ١٠ صفر ٤١٧ مطابق ٢ اپریل ١٠٢٦ بغزنه\nرسید و يك سال و شش ماه این سفر انجام یافت سلطان فتح سومنات را بخلیفه\nبغداد نگاشت خلیفة القادر بالله مسرت فراوان نموده به سلطان محمود لقب\nكهف الدوله والاسلام و به مسعود لقب شهاب الدوله . جمال المله و به محمد\nلقب جلال الدوله و جمال الملت و به یوسف لقب عضدالدوله و مویدالملت فرستاد\nغنایمی که سلطان از این سفر آورد بیست ملیون دینار زر سرخ تخمین میشود.\n\nفتح نور و قیرات\n\nاین فتح در سرزمین های داخل مملکت صورت گرفت و آن چنان است\nکه نور و قیرات دو دره بوده بشمال لغمان در نزدیکی نورستان مردم آن شیر\nمی پرستیدند و به آئین اسلام سر فرود نیاورده بودند سلطان محمود در اوایل\nسال ٤١١ بك دسته کار گران و سنگتراشان را با خود برداشت که برای\nعساکر وی راه بسازند حکمدار قیرات چون کثرت سپاهیان سلطان را دید\nتسلیم شد و سلطان نیز با وی از در مرحمت پیش آمده حکمرانی آنجا را دوباره\nبوی ارزانی داشت اما حکم دار دره نور سرباز زد سلطان علی بن ارسلان\nالقرین را با يك دسته سپاهیان خود فرستاد ، که بجنگ آنرا گشودند و قلعتی\nدر آنجا بنا کرد و علی بن قدر چوق را بحکومت آنجا بر گماشت و مسلمانان را\nمقرر کرد که دین اسلام را بانها بیا موزد و خود بغزنه باز گشت (١)\n\n(١) دره نور بعقیده نگارنده همین محلی است در سر راه کنر که اکنون نیز بنام سابق\nخود خوانده میشود اما نام قیروات تازمان بابر بنام (قراتو ) یاد میشد واز آنجا از راه\nکوتل باد یش به لغمان میروید."}
{"book": "adl1198", "page": 446, "text": "(٤٠١)\n\nمناسبات سلطان محمود با آل زیار و آل بویه\nهنگامی که فرزندان سامان خدای بلخی در بخارا از پا افتاده و پرچم عظمت\nو استقلال خراسان (افغانستان) را سلطان محمود زابلی از غزنه بلند کرد\nوصیت جلال از خوارزم تا کرانه های گنگ رسید حالت عراق سخت\nدچار بحران بود. در ری و اصفهان «آل زیار» و در قسمت های جنوبی تر در فارس\nآل بویه سلطنت داشتند و این دو خاندان با داشتن دو حوضه كوچك مشغول\nحکمرانی و جنگ و جدال در میان خود بودند. سلطان محمود که هندوستان را\nاز انطرف گشوده و مأمونیان را در خوارزم از پا در آورده و بر خاندان تر کستان\nچیره شده بود در صدد آن بود که دولت خود را در ری و اصفهان و گیلان\nو طبرستان توسعه دهد و دیگر بقول فرخی اگر حری بجانیا رد و حرمت نگه ندارد\nحتی سراپرده به بغداد کشد. خاصه که در ری قرمطیان نفوذ یافته بودند\nو آنها در نگاه سلطان سخت منفور بودند و فتح ری یکی از آرزو های دولت\nغزنه بود حتی شعرانیز به سلطان پیش نهاد میکردند که هر چه زود تر بدان\nامر اقدام نماید سخن سرای افغانستان فرخی می گفت :\nری را بها نه نیست بباید گرفت ری\nوقت است اگر بجنگ سوی ری کشد عنان\nاین جاهمی یگان و دو گان قرمطی کشد\nزیشان پری هزار میا بد بيك زمان\nغزویست این بزرگتر از غزو سومنات\nروزی مگر بسر برد آن غز و ناگهان\nبستاند آن دیار و به بخشد به بنده\nبخشید نیست عادت و خوی خدایگان\n\n(۱) ری در غرب و جوار طهران واقع بود ."}
{"book": "adl1198", "page": 447, "text": "(٤٠٢)\nو چون ری گشوده شد فرخی قصيدة فتح انشاد کرد و سلطان را تهنیت\nگفت و گفت: تو از آن سرزمین مردمی را بدست آوردی که همه لاف میزدند\nو می گفتند جهان مال ماست و همه مر دم را فرمان بر و محکوم خود\nمی پنداشتند و بیهوده مقر و ر بودند .\nملك ری از قر مطیان بستدی میل تو اکنون بصفا و هماست\nآنچه برى كردی هرگز که کرد با به تمنا که توانست خواست\nلا ف زنا نی را کردی بد ست كایشان گفته جهان زآن ماست\nشیر ندارد د ل و با زو ی ما کوشش ما بردل و بازو گواست\nازین دندان بکند هر که هست آنچه به ان اندرها را ر ضاست\nاین همه گفتند و لیکن كنون گفته و نا گفته ایشان هباست\nحا جب تو چون بدر ری رسید هیچ کس از جای نیارست خاست\nدار قر و بر دی با ری دویست گفتی کاین در خور خوی شماست\n\nزیاری ها\n\nاین سلسله در گرگان وطبر ستان حکومت داشتند و موسس این سلسله\nری را از ما كان بن کا کی انتزاع کرده بود در رجب ٣٦٧ مطابق فروری\n۹۷۸ بیستون یکی از شاهان این سلسله چهره در نقاب خاك نهفت و بجای\nوی برادرش قابوس پسر و شمگیر پسر زیار ملقب به شمس المعا لی بر تخت\nنشست در جما دی الاولی سال ۳۷۱ مویدالدوله پسر ركن الدوله که از شاهان\nآل بویه بود باوی در آویخت و در استر اباد او را شکست داد قابوس بدربار\nنوح پسر منصور سامانی التجا برد وی کوشش ها نمود که سلطنت او را\nاستوار گرداند کوشش های وی بنا کامی منجر شد قابوس چون از دربار\nبخا را مأیوس گردید به سبکتگین ملتجی شد سبکتگین بروی ر حمت\nآورد و وعده داد که در این راه سعی نماید اما پیش از اینکه بتواند کاری\nکند سبکتگین رخت از جهان بست ."}
{"book": "adl1198", "page": 448, "text": "(٤٠٣)\n\nسلطان محمود تصمیم داشت که عهد پدر را انجام دهد بشرطی که قابوس\nبعد از اینکه به تخت سلطنت نشست در ظرف چند ماه مصرف سپاه اورا تادیه\nکند. قابوس مهلت دراز تر میخواست چون در این هنگام سلطان محمود\nباید زود تر بغزنه می‌رفت و نزاع تاج و تخت را با برادرش فیصله می کرد\nلهذا از طول مدت استنکاف ورزید قابوس آزرده خاطر شد و تازنده بود\nاز سلطان متاثر بود. اندکی بعد فخر الدوله مرد و نظام امور بهم خورد قابوس\nفرصت را مغتنم شمرد و جرجان را در شعبان ۳۸۸ بتصرف درآورد و آهسته\nآهسته به طبرستان و جبال نیز دستی بهم رساند - روزگار باوی موافقت\nنکرد از استبداد و ستمگاری که داشت سپاهیاش بر او شوریدند و او را\nخلع و بعد از سالی مقتول نمودند و پسرش منوچهر را بر تخت نشانیدند.\nاز دربار خلافت امارت ویر اتهنیت گفتند و فلک المعالی لقب بر نهادند\nمنوچهر که از حشمت سلطان محمود و جلال وی اندیشناک بود و می دانست\nبدون پشتیبانی دربار غزنه امارت او را بقائی نیست جمعی از معارف و ثقات\nخویش را ببارگاه سلطنت فرستاد و اطاعت و اخلاص خود را بحضور سلطان\nاظهار نمود.\nسلطان نیز پیشنهاد او را پذیرفت و ابو حسن بن مهران را نزد او فرستاد\nومثال داد که در ولایت خود خطبه و سکه را بنام همایون او مطرز گردانند\nو خلعتی نیز به وی فرستاد منوچهر اطاعت نمود و در جرجان و طبرستان\nو قومس و دامغان شعار دولت سلطان را ظاهر گردانید و رؤس منابر روجوه\nدنانیر را بنام وی بیاراست. و وعده داد که سالیانه پنجاه هزار دینار مالیات\nامارت خود را بخزانه غزنی تادیه کند(۱) بعد از آن قلمرو او جزو شاهنشاهی\nغزنه گردید و خود او از نائب الحکومه های صادق ووفادار سلطان محسوب شد.\n(۱) ترجمه عرفا دقاقی صفحه ٣٧٤"}
{"book": "adl1198", "page": 449, "text": "(٤٠٤)\nسلطان چون بغز و تار وین میرفت از وی لشکر خواست وی دو هزار\nسوار چنگی در رکاب سلطان بدان غزوه فرستاد .\nسلطان از اخلاص وی خوشنود بود و گاهی نیز از کارهای او تمجید میکرد فلك\nالمعالی موقع را مساعد یافت و خواست با خانه واده سلطنت قرابت بیشتر حاصل\nنماید لهذا مولیتا ابوسعید چوا یکی رئیس جرجان را که یگانه روزگار بود و از فضلا\nو معاریف عصر محسوب می شد بحضور سلطان فرستاد و او را وسیله گردانید که\nسلطان یکی از دختران خود را بوی بدهد رئیس جرجان بغزنه آمد و مراسم آداب را\nبجای آورد و چندان هنرمندی و مهارت بخرج داد که در حضرت سلطان\nکفائت فلك المعالى مورد قبول واقع گردید وی این خبر را به فلك المعالى\nبرد و ازین افتخار مژده داد . فلك المعالی باره بسکر قاضی جرجان را که شیخ علم\nو راوی حدیث و علامه روزگار و تجربت یافته ایام بود با وی همراه گردانید\nتا مراسم نکاح بجا آورده شود سلطان غزنه به اصطلاح عقبی شیطان غیرت را\nبه زنجیر شریعت به بست و دختر خود را که جگر گوشه وی و زهره آسمان\nسلطنت بود بنام فلك المعالى عقد بست و چندان نفایس دثار در این انجمن\nاز طرف فلك المعالى تقدیم شده بود که چشم بیننده خیره می شد آنگاه\nشاهزاده خانم زابل را بجرجان فرستادند و با وی چندین گنجینه نور و گوهر\nهمراه نمودند چون فلك المعالی بتائید سلطان پشتیبانی شد امارت خود را\nانتظام بخشید و از شورشیانی که پدر او را خلع و قتل نموده بودند انتقام کشید\nابوالقاسم جعدی که مایه این همه شرارت بود و در خون پدر او دست داشت\nبه نیشاپور آمد تا از بارگاه سلطان استمداد کند و امارت فلك المعالى را\nمتزلزل گرداند اما سلطان نسبت به اخلاص و خدمت فلك المعالی و پاس مصاهرت\nنامبرده را بشهر گردن و زنجیر بپاس نزد منوچهر فرستاد.\nچندی قبل دارابسر دیگر شمس المعالی برادر منوچهر فلك المعالی بر پدر"}
{"book": "adl1198", "page": 450, "text": "( ٤٠٥ )\nیاغی شده و بحضرت سلطان پناه آورده بود سلطان میخواست ویرا مدد نماید\nولی فلك المعالى چنانچه گذشت راه مراوده باسلطان باز کرد وشرف\nدامادی سلطان را یافت سلطان از اراده خود باز گشت و او را معزز و مکرم\nدر غزنه نگهداشت اما او شبی راه فرار پیش گرفت و بفرشستان رفت و بتاریناه\nبرد.سلطان ویرا باز طلبید شار او را بغزنه فرستاد سلطان وی را بحبس درافگند\nوی باز فرار نمودو دوباره گرفتارش کردند چندی نگذشت که سلطان بروی\nبخشود و در زمره ند مای خاص داخل گردید و در مجالس انس و شکار\nواوقات خلوت در حضور سلطان می بود هنگامی که بو الفوارس از برادر\nکنار گرفته و در حضور سلطان آمده بود شبی دارا وابوالفوارس در حضور\nسلطان باهم معارضه کردند دارا او را سخنان درشت گفت وحرمت بارگاه\nسلطنت را رعایت نکرد موردخشم سلطان قرار یافت و باز محبوس گردید (١)\nفلك المعالی تا آخر به سلطان محمود شهنشاه بزرگ غزنی و فادار و در\nزمره باج گذاران وی بود.چون در سال ٤٢٠ سلطان برای مراقبت وقایع\nری عازم جرجان گردید منوچهر با کمال احترام سلطان را پذیرائی کرد\nو چهل هزار دینار برسم هدیه پیشکش نمود اما وقتی که سلطان از ری\nباز گشت اوراه هارا مسدودنمود وپل ها را و یران کرد وخود حصاری شد و\nآنهمه نعمت وبزرگ منشی های را که سلطان د رباره وی کرده بود فراموش\nنمود.سلطان چون این وضع را مشاهده کرد سخت بر آشفت و خواست قبل\nازوصول بغزنه به تنبیه وی پرداز د فلك المعالی ترسیدو از ان حرکت کودکانه\nکه در قبال سلطان وولی نعمت خود کرده بود معذرت خواست و پنجصد\nهزار دینار به تلافی آن پرداخت. فرخی شاعر ملی در این مورد سخت بخشم\nآمده وقصیده غضب آلودی انشاد کرده ومنوچهر فلك المعالی را ملامت نموده\n(١) این تفصیلات از تاریخ عتبی اقتباس گردید ."}
{"book": "adl1198", "page": 451, "text": "(٤٠٦)\n\nوحتی دشنام داده و آن کینه که پیوسته در باره حکمرانان ری و بلاد\nمجاور آن و فتح جرجان و نواحی آن و تنبیه آن مردم در اشعار او محسوس میشود\nو سلطان را به گرفتن آن دیار و کشتن و دار زدن تحریص می کنند در این\nقصیده باز آشکار معاینه می شود ومراعات واعادی سلطان را نیز در این\nشعر نمی کند چنانکه گوید :\nعجب آید زعضو چهر خرف گشته مرا\nکو ولایت زشه شرق همی داشت نگاه\nخویشتن عرضه همی کرد که این خانه تست\nاز دگر سو گذر خانه همی کرد تباه\nاین همی کرد وهمی خواست ز خسروز نهار\nتو مساز آنچه همی سازی وزنهار مخواه\nای شگفت از پس آن کز ملك شرق به وی\nنامه فتح رسیده است فزون از پنجاه\nکه فلان شهر گرفتم به فلان شهر شدم\nبر گرفتم زفلان خانه فلان بالش و گاه\nبیشه و قلعه چنین گشت وره شهر چنان\nجنگ زاین گونه همی کرد سپاه بدخواه\nچون فرو خواند ز نامه صفت کشتن او\nوز سپه راندن وره بردن او بود آگاه\nبر تپه کردن ره غره چه بایست شدن\nتیر و تیشه چه بایست زدن چندین گاه\nاو ندانست چوسلطان سوی او روی نهد\nنزدہ اندیشد واز منزل بی آب و گیاه"}
{"book": "adl1198", "page": 452, "text": "(٤٠٧)\nهر کجا خواهد راند چه بدشت و چه بکوه\nهر کجا خواهد سازد گذر و منزلگاه\nلاجرم شاه جهان یار خدای ملیان\nآنکه پاداش شهان را دهد و باد افراه\nبروه بیشه سپه راند سوی خانه او\nدست او کرد بيك ره ز ولایت کوتاه\nغرض شاه دران بود که آگاه شود\nز توانائی و قدرت که بد و داده اله\nشاه برگشت سوی خانه و آن خوك هنوز\nبیشه و آب و کل تیره گرفتست پناه\nخوك چون دید به بیشه در تازه بی شیر\nگرش جان باید از انو نکند هیچ نگاه\nآفرین باد بدان شیر که شیران جهان\nپیش اوخوار تر و زارتراند از روباه (۱)\nسلطان منوچهر فلك المعالی را بخشود و راه غزنه پیش گرفت چندی بعد\nمنوچهر چهره برخاك نهفت و پسرش انوشیروان بجای وی نشست وسلطان\nمحمود ولایت او را منظور فرمود ( ۲)\nشاهنشاه افغانستان و آل بویه ـ فتح ری و همدان و اصفهان\nفخرالدوله حکمدار آل بویه در سال ۳۸۷ داعی اجل را لبيك كفت\nوپسرش مجدالدوله که نه سال عمر داشت بجای وی نشست چون این پسر\nكودك بود (سیده) مادرش امور پاد شاهی را اداره می کرد ویکی دو بار\n\n(۱) دیوان فرخی طبع طهران صـ ٣٤٠\n(٢) الكامل ابن اثیر ج ٩) صفحه ١٩٥"}
{"book": "adl1198", "page": 453, "text": "(٤٠٨)\n\nنیز مجدالدوله با مادر نزاع نمود ولی مغلوب شد و تاهنگامی که حکومت در دست (سیده) بود سلطان محمود مملکت وی را مورد تعرض قرار ندادو نخواست در مقابل يك زن از قدرت و نیروی خود کار بگیرد میگویند وقتی سلطان به سیده نگاشت که فرزندش مجدالدوله را به غزنه بفرستد و خود مملکتش را جزو قلمرو شاهنشاهی بزرگ غزنه نماید.سیده رسول سلطان را اعزاز نمود و در جواب نوشت سلطان محمود شخص غازی وصاحب دولت است و اکثر ایران و زمین هند او را مسلم است تا شوهرم فخرالدوله حیات داشت دوازده سال از قدرت سلطان میترسیدم اکنون که شوهر وفات یافت دیگر اندیشه ندارم زیرا سلطان محمود پادشاهی بزرگ و صاحب ناموس است لشکر بر سر پیره زنی نخواهد کشید اگر لشکر کشد و جنگ کند مقرر است که من نیز جنگ خواهم کرد .اگر ظفر مرا باشد تا دامن قیامت مرا شکو هست و اگر ظفر او را باشد مردم گویند پیر زنی را شکست داد و فتحنامه ها بممالك چگونه نویسند.سلطان را جواب وی پسند افتاد وهمت وبزرگی و رحم دلی بران داشت که تاسیده زنده بود قصد حکومت او ننمود .\n\nمادر مجدالدوله در سال ٤١٩ وفات یافت و حکومت بر پسرش قرار یافت مجدالدوله جوانی عیاش و ضعیف الاراده و شاعر منش بود در این وقت سپاهیان وی از موقع استفاده کردند و بنای شورش گذاشتند مخصوصاً سپاهیان دیلمی که در این کار پیش قدم بودند حتی خزانه مجدالدوله را تاراج نمودند مجدالدوله ببار گاه محمود نامه نوشت و از حضرت سلطان استمداد نمود این اثير و ابو الفدا می نگارند که سپاهیان دیلم از مجدالدوله به سلطان شکایت کردند . بهر حال سلطان علی حاجب را باهشت هزار سوار فرستاد و خود نیز برای اینکه مبادا مجدالدوله از سلجوقیان استمداد کند جانب جرجان حرکت کرد علی در ماه ربیع الثانی ٤٢٠ وارد ری گردید مجد الدوله با یکصد سوار باستقبال"}
{"book": "adl1198", "page": 454, "text": "(٤٠٩)\nعلی از دروازه شهر بیرون شد علی حاجب چون دانست وی قابل اعتماد نیست او را در بند افگند و سپاهیان خود را حکم داد تا شهر را اشغال کردند ومژده این فتح را در جرجان به سلطان رساند. سلطان نیز از جرجان حرکت کرد و در نهم جمادی الاولی ٤٢٠ به ری وارد شد مردم شهر از شاهنشاه بزرگ استقبال نمودند و از جور قرمطیان بنالیدند در این فتح غنایم فراوان بدست سلطان افتاد که به اندازه يك ملیون دینار نقد و نیم ملیون دینار جواهر وشش هزار لباس بود ظروف طلا و نقره بشمار نمی آمد .\nاز نوشته گردیزی بر می آید که سلطان نمی خواست در فتح ری از قوت و جنگ کار بگیرد و خون ریزی بعمل آید. گردیزی این قضیه را چنین می نگارد :\nچون سلطان محمود دل از حدیث ترکمانان فارغ کرد قصدی نمود روی سوی گرگان نهاد و براه درۀ دینار داری به گرگان شد و از آنجا سوی ری کشید و چنین گفت مرا معتمدی که سلطان ایغوتکین الحاجب را با دو هزار سوار از نیشابور سوی ری فرستاد و هیچ مثال نداد چون ایغوتکین بدو منزل رسید بدو نامه نوشت که قرار کن تا غازی حاجب بدو برسد با دو هزار سوار و غازی را هم مثال نداد چون ایشان دو تن به پنج منزلی رسیدند نامه کرد به ایشان که قرار کنید تا علی حاجب بشما رسد و علی حاجب را مثالها بداد و چهار هزار سوار با او بفرستاد و چون علی حاجب آنجا رسید لشکر تعبیه کرد میمنه به ایغوتکین داد میسره بغازی حاجب و خود اندر قلب و هم بر آن تعبیه همی شدند تا در ری و چون خبر بامیر ری مجدالدوله ابوطالب رستم بن فخرالدوله رسید پنداشت که امیر محمود به تن خویش آمده است پس ابوطالب با صد سوار از حشم و خویشان و نزدیکان خویش بیرون آمد و با پیادۀ چند از رکاب دار و سپر کش و زوبین دار و آنچه بدان ماند و چون"}
{"book": "adl1198", "page": 455, "text": "(٤١٠)\n\nعلی حاجب او را بدید کس فرستاد گفت فرود باید آمد تا پیغامی که دارم\nبگزارم در وقت مجدالدوله رسید تا خریشتها و خیمه بزدند و فرود آمدند و علی\nحاجب فرمود تا درهای شهر بگرفتند و هیچ کس را رها نکردند و نگذاشتند که\nاز در شهر کس بیرون آمدی و یا در شهر شدی تا خبر مجد الدوله پوشیده\nبماند وعلی حاجب او را اندر آن خریشته موقوف کرد و سلاحی که\nباوی آورده بودند همه بستد و حاجب علی وابوطالب چـدر روز انـدرآن\nخیمه موقوف بود و حاجب علی سوی امیر یمین الدوله نامه نوشت و\nاز صورت حال خبر داد و جواب باز آمد پس ابوطـالـب را باشت مرد\nدیگر برسر اشتر نشاند و به نزديك امير محمود فرستاد وامیر محمود فرمود\nتا او را سوی غزنین بردند و تا آخر عهد آنجا بماند وامیر یمین الدوله بری\nآمد و شهر بگرفت بی هیچ رنج و تکلف و خزینه های بویان که از سالهای بسیار نهاده\nبودندهمه برداشت مالی یافت که آنرا عدد ومنتها پدید نبودی و چنین خبر آوردند\nامیر محمود رحمة الله علیه را که اندر شهر ری و نواحی آن مردمان باطنی مذهب\nو قرامطه بسیار اند بفرمود تا کسانی را که بدان مذهب متهم بودند حاضر\nکردند سنگریز کردند وبسیار کس را از آن مذهب بکشت و بعضی را\nبه بست وسوی خراسان فرستاد و چند گاه بری قرار کرد تا همه شغل های آن\nپادشاهی را نظام دادو کار داران نصب کرد وولایت ری واصفهان به امیر مسعود\nداد فتح ری درجمادی الاولی سال ٤٢٠ بود .\nابن اثیر در الکامل می نگارد سلطان محمود مجدالدوله را احضار کرد\nپرسید که شاهنامه و تاریخ طبری خوانده ئی گفت بلی گفت حال کسی که این\nکتابها را خوانده باشدچون تو نمی باشد. گفت شطرنج باخته ئی گفت بلی گفت\nدر بساط شطر نج دوشاه در يك خانه دیده ئی گفت نی. گفت پس ترا چه بران داشت\nکه اختیار خود را به کسی دادی که از تو بزر گتر است(۱)در منزل مجدالدوله پنجاه\n(۱) صفحه ١٥٥ جلد ٩"}
{"book": "adl1198", "page": 456, "text": "(٤١١)\nزن یافتند که مجدالدوله از آن ها سی فرزند داشت چون سلطان از وی پرسید\nگفت این رسم اسلاف ماست (١) سلطان کتب قرمطیان را بسوخت و بقیه کتب\nرا بغز نه فرستاد و فتح ری را به خلیفه نوشت هنگامیکه سلطان درری بود بیعت بلاد\nمجاور یی هم میر سید بقول ابن اثیر قزوین و ساوه نیز در این وقت گشوده گشت .\nابراهیم پسر مر زبان دیلمی معروف بسالار که حکمران ابهر و زنجان بود تمرد\nاختیار کرد سلطان سپاه گران بسرداری مر زبان پسر حسن که رقیب سالار بود و به\nسلطان پناه آورده بود فرستاد وی پاسرداران دیلم همد ست شده قزو ین را\nاستیلا کرد . هنگامی که سلطان باز گشت سالار خروج نمود و مرزبان را بشکست\nو قزوین را متصرف شد اما مسعود چنانکه در فصل سلطنت او به تفصیل بنگاریم\nدر حیات پدر خود سالار را منهزم کرد رو لایت های مربوطه اش را مسخر نموده\nو آنرا جزء سلطنت شاهنشاه بزرگ افغانستان گردانید.\nمسعود از آن پس بری آمد و علاءالدوله پسر کا کو را شکست داده همدان را بکشود\nو متصل آن اصفهان را در اوائل چار صد و بیست و يك متصرف شد علاء الدوله بخلیفه\nبغداد توسل نموده و از وی بالحاح خواست تا به مسعود سفارش کند که دوباره او را\nبصو کالت اصفهان منصوب گرداند .\nهنوز این مکا تبا ت جاری بو د که شهنشاه بز ر گ یمین الدوله\nوامین المله سلطان محمود غزنوی رخت بدان سرای کشید و مسعود مجبور شد برای\nاشغال تخت و تاج پدر بغزنه رود لهذا سفارش خلیفه را بجا وعلاءالدوله را\nبه حکومت اصفهان مقرر نمود روی تعهد کرد که هر سال بیست هزار د ینار\nبه آئین خراج بخزینه غزنی بپر دازد مسعود ری را به حسن سلیمانی سپرده\nخود عازم نیشاپور گردید (٢)\n(١) ابن اثیر ج ٩ صفحه ١٥٤\n(٢) کتاب دکتور ناظم ترجمه آقای امینی."}
{"book": "adl1198", "page": 457, "text": "(٤١٢)\n\nفرخی یکی از این صحنه های جنگ را که محمود در عهد پدرش نموده\nچنین تصویر میکند :\n\nملوك را همه بی مال کرد و دل بشکست\nبر انچه کرد سر خسروان بسر خوا هان (١)\n\nگزاف در ری چندان هزار مرد دلیر\nکه شوخ وار بجنگ شه آمدند چنان\n\nدلا ورانی پر حیله از سپاه عراق\nمبار زانی بگزیده از که گیلان\n\nزپای تا سر در آهنی زده چو تیغ\nگرفته تیغ بد ست و دو دست شسته ز جان\n\nز کوه آهن و کوه سپر گرفته پناه\nوز این دو کوه قوی چون ستاره خشت روان (٢)\n\nملك در آمدو بالشکری کم از دو هزار\nهمه چو آئینه خالی ز خود و از خفتان\n\nچو روی کرد بدان کوه و آن سپاه بدید\nندیده کوه و سپه را ز هیچ گونه کران\n\nز پای تاسر آن کوه مرد کاری دید\nبکار زار مليك عهد بسته و پیمان\n\nخدا یگان جهان روی را بلشکر کرد\nبشرم گفت به لشکر که ای جوا نمر دان\n\nپدر مرا و شما را بدین زمین بگذاشت\nجدا فگند مرا با شما ز خان و زمان\n\n(١) ممکن است این قطعه سر چاهان باشد که سالار در ان پناه برده بود و محمود\nآنرا فتح کرد . (٢) خشت سلاحی بود ."}
{"book": "adl1198", "page": 458, "text": "(٤١٣)\nبنام ايك از این جا روان شدن بهتر\nکه باز گشتن نزد پدر بدینگر سان\nاگر چه ز این جا تاجای مار هیست دراز\nز راست وز چپ ما دشمنان وما بمیان\nبجمله گفتند ای شهر یاوروز افزون\nخدایگان بلند اختر بلند مکان\nکه در سپه که چو تو میر پیش جنگ بود\nاگر ز پیل بگرسد بر او بود توان\nخدا یگان جهان چون جوا بها بشنید\nبخواست نیزه و توفیق خواست از یزدان\nمیان آن سپه اندر فتاد چون که فتد\nمیان گور و میان گوزن شیر ژیان\nبيك زمان سپه بیکرانه را بشکست\nشکستنگانرا بنگر فت و جمله داد امان\nو منو چهری در این معنی گوید :\nهر كنز بكجا روی نهد این شه عادل\nبا حاشیه خویش و غلا مان سرائی\nالا که بکام دل او کرد همه کار\nاین گنبد پیروزه و گردون رحائی (۱)\nچون قصد بری کرد و به قزوین و بساوه\nشد بوی بهار از همه بوئی وبها ئی (۲)\nچون قصد کیما کرد به گرگان و به آمل\nبگذاشت کییامملکت خویش و کیائی\n(۱) رحا آسیاپ (۲) یعنی از آل بویه وبهاء الدوله بوی بهار رفت وافسرده شدند"}
{"book": "adl1198", "page": 459, "text": "(٤١٤)\nسالار سپاهان چو ملك شد به سپاهان\nپر شد بهوا همچو یکی مرغ هوائی\nفتح مکران\nسلطنت مکران تحت فرمان بردار خاندان بویه و واقع بود برناحیه ساحلی بین خلیج عمان وسند ومشتمل بود برقسمتی از کرمان و بلوچستان چون قدرت آل بویه روبسقوط گذاشت و چراغ ملوك الطوایفی در پرتو سلطنت محمود بزرگ خاموش شدن گرفت معدان حکمران مکران به سلطنت غزنی اظهار تابعیت کرد چون در سال ٤١٦ محمود به سومنات رفت معدان وفات نمود از وی دو پسر برجای ماند عیسی و ابوالعسکر هردو برادر بر سر پادشاهی باهم نزاع کردند ابوالعسکر شکست خورده به سیستان و از انجا به غزنی پناه برد شاهنشاه بزرگ ویرا طرف مهربانی قرار داد عیسی اندیشناک شد و به سلطان اطاعت نمود و جماعتی از سران و ناموران مکران را به غزنه فرستاد تا علت نزاع او را با برادرش توضیح دهند و بیعت اورا به سلطان تقدیم نمایند سلطان محمود بروی ببخشود و حکومت مکران را براو مقرر داشت و توصیه نمود که با برادر از در محبت پیش آید.\nاما عیسی برپیمانی که بسته بود استوار نماند و احسان سلطان بزرگ را فراموش نموده و در سال ٤٢٠ که دید کار ترکمانان سلجوقی سر و صورتی بهم رسانده سر از فرمان سلطان باز زد سلطان عزم نمود ابوالعسکر را بر تخت مکران بنشاند و سزای عیسی را در کنارش بنهد روزگار یاری نکرد وسلطان خود رخت از جهان بست (۱)\nو چنانکه بعداً بنگاریم این کار را مسعود در زمان سلطنت خود انجام داد\n(۱) دکتور محمد ناظم"}
{"book": "adl1198", "page": 460, "text": "(٤١٥)\nجنگ جات ها\nچنانکه در داستان سومنات نوشتیم هنگامى که اردوى سلطان از سومنات\nبر گشت جات ها بر دسته هاى عقبى اردو تعرض نمودند و بدين جهت خشم\nشاهنشاه بزرك غزنى را متوجه خویش کرد ايد تدا ابيرونى مى نگارد:\nجاتها مردمى بودند که (لنگه) یعنی مجسمه آله تذکیر را مى پرستيدند\nبقول بر گس این مردم همان (بهتن ١ هامقيم ( بهت نير) بودند (١) دراوايل\nسال ٤١٨ سلطان لشکرى كران فراهم نمود وجانب ملتان حرکت کرد\nو تصميم كرفت باجات ها در دريا نبرد آزمائى کند بدین منظور امر داد\nیکهزار و چارصد کشتى بسازندودرهر کشتى يك نيزه آهنین درپیشرو و دو نيزه\nدرپهلو نصب کردند و در هر کشتی بیست نفر عسکر نشانيدند با تير و کمان\nوقار وره ونفت و سپر و فرمان داد که این کشتی ها را بردریای سند فرود آرند .\nجتان خبر آمدن سلطان را شنيده اموال واولاد خود را بجزیره های\nدوردست فرستادند وبروایتى چار هزار و بروایتى هشت هزار کشتی مهیا\nنمودند و در آب افگندند و در هر کشتی مردم انبوه نشستند و در کمال\nشجاعت بجنگ آغاز نمودند چون باهم مقابل شدند تيراند ازان لشکر\nاسلام تیر می افگندند و نفت افگنان آتش مى زدند ولشکریان سلطان\nکشتی های خود را برسف این آن ها نزديك نموده با نیزه ها کشتی های جتان را\nسوراخ مى کردند سرانجام کشتی های جتان يا شکست وغرقه گردید ویا فرار\nنمود در این جنگ تلفات فراوان به جتان رسید و هر که از آب می برآمد\nبه نیزه سواران غزنوی و حمله پیلان جنگی نابود می شد و آنها را تعقیب نمودند\nتا آنجا که بر خزائن اموال شان رسيدند و همه را تاراج نمو د(٢)فرخى گويد :\n(١) دکتور ناظم .\n(٢) گرديزى طبع طهران ."}
{"book": "adl1198", "page": 461, "text": "(٤١٦)\n\nمن شکار آب مرغابی و ماهی دیده ام\nتو در آب امسال شیران صید کردی شکار\nشاهنشاه شرق در بستر مرگ\n\nچون يمين الدوله و كهف المله نظام الدين ابوالقاسم محمود ابن سبکتگین\nدر سال ٤١٨ از جنگ جاتها باز گشت و برای آخرین بار بادهای سوزان\nهندوستان را وداع کرد بر پیکر شریفش بیماری عاید گردید.\n\nبزرگترین شاهنشاهی که فرمان فرمایان گیتی از وی در هراس بودند و از بیم\nوی (قصر بر قیصر قفس و خانه برخان آشیان شده بود) در قبال موجودی بس\nناچیز و غیرمرئی یعنی ميكروب سل يا ملاريا از پادر افتاد و این بیماری رفته رفته\nبنیان حیات سلطان نیرومند را متزلزل گردانید و سرانجام به سل امعا و اسهال\nمنجر شد اما با وصف این بیماری تا روزی كه جان بجان آفرین می سپرد\nسر ببالین ننهاد و از مرض ننالید و دست از کار نكشيد وعنان سلطنت را\nرها نکرد و ادارۀ کشوری را که پهنای آن از سومنات تاری می کشید\nبدیگری نگذاشت.\n\nدر اثنای این بیماری خود تاری رفت و چنانکه قبلاً مذکور داشتیم\nفرمانده ری را در اسار گرفت و سلجوقیان را از خراسان شكست وفلك المعالى\nمنوچهر را تنبیه نمود و در این دو سال دست از عنان و پا از رکاب نکشید.\nچندانکه اطباء ویرا توصیه کردند که آسایش گزیند کمتر شنید ابن اثیر\nمیگوید: این مرد نیرومند در تمام مدت بیماری پهلوی خود را بر بالین\nنمی نهاد و همیشه بر بالش تکیه زده می نشست با وجود آنکه طبیبان ویرا به\nآسایش محتاج نشان میدادند صبح و شام بار میداد و در هنگام مرگ نیز\nنشسته جان داد. سلطان در تابستان ٤٢٠ بخراسان و زمستان آن سال به بلخ\nرفت و در آن شهری که پدرش نیز روزهای آخر زندگی را بسر برده بود"}
{"book": "adl1198", "page": 462, "text": "(٤١٧)\n\nایامی چند گذرانید و اسی آب و هوای بلخ به مزاجش ساز گاری\nنکرد در بهار بغزنه پای تخت زیبا و محبوب خود باز گشت\nو در اواسط ربیع الثانی به آنجا رسید و پس از چند روز جان سپرد\nهنگامی که او دیده از جهان می بست بهار بود و درختان سیب در چمن\nسیب زار کاخ فیروزی شگوفه بار آورده بودند خورشید در کناره غربی\nآسمان می درخشید و شعاع زرد رنگ آن بر کنگر های کاخ فیروزی\nمی تابید – دهل زنان نوبت عظمت سلطان را در میدان قصر سلطنتی بر خانه\nسیمینی که سلطان از هندوستان آورده بود آهسته می کوفتند – فرماندهان\nو راجگان ممالک مفتوحه که در غزنه اسیر بودند در سرنوشت خود با اضطراب\nتمام می نگریستند.\n\nسپهداران و جنگجویان وی که سی وسه سال در موکب شاهنشاه بزرگ\nشرق دست بر عنان و گوش بر فرمان داشتند و لمحه نیارمیده بودند خشمگین\nو اندیشناك ناامید و مضطرب در صفه بار بنظر می آمدند.\nناگهان نعره الله اکبر الله اکبر از کنگرهایی مسجد عروس الفلك بر خاست\nغلغله کوس خاموش گردید - مسلمانان برای انجام فریضه عصر بخانه\nخدا دعوت شدند نام در همین وقت سلطان غازی شاهنشاه مشرق فرمانده\nخراسان و هندوستان و زابلستان و ترکستان و عراق محمود ابن سبکتگین\nدیده از جهان پوشید و به آستان خدای بزرگ که ملك او را زوالی نیست\nبنده و ار شتافت انا لله وانا اليه راجعون\n\nمرگ سلطان در عصر روز ٢٣ ربیع الثانی سال چار صدو بیست و یکم هجری\nنبوی مطابق ٣٠ اپریل ١٠٣٠ میلادی واقع شد چون سلطان از این جهان"}
{"book": "adl1198", "page": 463, "text": "(٤١٨)\nوقت بريست پنجاونه سال از عمر وی و (٣٦) سال از سلطنت وی سپری شده\nبود وفات سلطان همان روز اعلان گردید ولی حسرت مرگ او چندان گران\nبود و بر دل هاما نيز داشت که کوچکترین فتوری در امور حادث نگردید.\nجسد شریف او را در همان روز شستند و نماز خفتن در حالی که ابرهای هندو کش\nدر ماتم وی اشک حسرت می ریخت و باران بهاری می بارید (١) در چمن\nسیب زار کاخ فیروزی بخاک سپردند. هنگامی که بدن او را می شستند جای\nهفتاد و دو زخم تیر و شمشیر و نیزه در پیکر وی نمودار بود (٢) هريك آیتی\nاز شهامت و مردانگی و نشانی از فتوحات بی نظیر وی شمرده می شد.\nغزنی بمرگ سلطان بزرگ سوگوار و باغ فیروزی بما تم سرا تبديل\nیافت دیگر آواز دهل و کوس از دروازه کاخ شنیده نمیشد.\nفرخی شاعر بزرگ و ملی غزنه این داستان غم انگیز را چنین می سراید:\nشهر غزنی نه هما است که من دیدم پار\nچه فتاد است که امسال دگرگون شده کار\nخانه ها بینم پر نوحه و پر بانگ و خروش\nنوحه و بانگ و خروشی که کند روح فکار\nكو بها بینم پر شورش و سر تاسر کوی\nهمه پر جوش و همه جوشش از خیل سوار\nرسته ها بینم پر مردم و درهای دكان\nهمه بر بسته و بر در زده هريك مسمار\nكاخها بينم پر داغنه از محتشمان\nهمه یکسر ز ريض برده بشارستان بار\nمهتران بینم بر روی زنان همچو زنان\nچشمها کرده ز خونابه برنگ گلنار\n(۱) فرخت صفحه ٢٥\n(۲) مجمع الانساب شبا نکاره ئی مربوط کتا بخانه ملی پاریس ص ٢٦٩"}
{"book": "adl1198", "page": 464, "text": "(٤١٩)\n\nحاجبان بینم خسته دل و پوشیده سیاه\nکله افگنده یکی از سر و دیگر دستار\nبانوان بینم بیرون شده از خانه بکوی\nپـر در میدان گریان وخروشان هموار\nخواجگان بینم برداشته از پیش دوات\nدستها بر سرو سرها ز ده اندر دیوار\nعاملان بینم باز آمده غمگین زعمل\nکار نا کرده وتارفته بدیوان شمار\nمطربان بینم گریان وده انگشت گزان\nرودها برسرو برروی زده شیفته وار\nلشکری بینم سر گشته سراسیمه شده\nچشم ها پرنم وازحسرت وغم گشته نزار\nاین همان لشکریان است که من دیدم دی\nو این همان شهر و دیار است که من دیدم پار\nمگر امسال ملک باز نیامد ز غزا\nدشمنی روی نهاد است بر این شهر و دیار\nمگر امسال چو پیرا ربنا لیدملک\nتا شد از حسرت وغم روز همه چون شب تار\nمگر امسال چو پیرا ربنا لید ملک\nنی من آشوب از ینگونه ندیدم پیرار\nتو نگوئی چه فتاداست بکو گر بتوان\nمن نه بیگانه ام این حال زمن باز مدار"}
{"book": "adl1198", "page": 465, "text": "(٤٢٠)\nرفت ومار اهمه بیجاره ودرمانده بماند\nمن ندانم که چه درمان کنم این راوچه چار\nآه ودردا ودریغا که چومحمود ملك\nهمچوهرخاری درزیرزمین ریزد خوار\nآه ودردا که بیکباره تهی بینم از او\nکاخ محمودی و آن خانه پر نقش و نگار\nآه ودردا که کنون قیصررومی بدهد\nاز تکاپوی بر آوردن بر ج ودیوار\nآه ودردا که کنون قرسطیان شاد شوند\nایمنی یابند از سنگ پرا گنده ودار\nوای ودردا که کنون برهمنان همه هند\nجای سازند بتان رادگر از نوبه بهار\nمیر ما خفته بخاك اندر وما از بر خاك\nاین چه روزاست بدین زاری یارب زنهار\nمیرمی خورده مگردی و بخفته است امروز\nدیر بر خاست مگر رنج رسیدش زخمار\nدهل و کوس هما نا که همی زان نزنند\nتا بخسید خو ش و کمتر بودش بردل بار\nای امیر همه میران و شهنشه جهان\nخیزواز حجر مبرون آی که خفتی بسیار\nخیزشاها که جهان پرشغب وشورشد است\nشوربشنان وشب و روز بشادی بگذرار\nخیزشاها که بقنوج سپه کرد شد است\nروی آسونه وبرتارك شان آتش بار"}
{"book": "adl1198", "page": 466, "text": "(٤٢١)\n\nخیز شاها که رسولان شهان آمده اند\nهدیه ها دارند آورده فراوان و نثار\nخیز شاها که امیران بسلام آمده اند\nبارشان ده که رسید است همان کبه بار\nخیز شاها که بفیروزی کل باز شده است\nبر کل نو قدحی چند می لعل گوار\nخیز شاها که بجو کانی کرد آمده اند\nآنکه با ایشان چوکان زده ئی چندین بار\nخیز شاها که چو هر سال بعرض آمده اند\nاز پس کاخ تو و باغ تو پیلی دو هزار\nخیز شاها که همه دوخته و ساخته گشت\nخلعت لشکر و کردند بیجا انبار\nخفتن بسیار ای خسرو خوی تو نبود\nهیچ کس خفته ندید است ترازین کردار\nخوی تو تاختن و شغل سفر بود مدام\nبه نیاسودی هر چند که بودی بیمار\nسفری داری امسال دراز اندر پیش\nکه مر آنرانه کرانست پدیدو نه کنار\nرفتن تو بخزان بودی هر سال شها\nچه شتاب آمد کامسال برفتی به بهار\nمرغ و ماهی چو زنان بر تو همی نوحه کنند\nهمه با مانده اندر غم و اندوه تو یار\nروز و شب بر سر تابوت تو از حسرت تو\nکاخ پیروزی چون ابر همی گرید زار"}
{"book": "adl1198", "page": 467, "text": "(٤٢٢)\n\nبعد از از فرع و بیم تو رفتند شهان\nتوشها از فزع و بیم گرفتی بحصار\nتو بباغی چو بیابانی دل تنگ شدی\nچون گرفتی درجا بگه تنگ قرار\nاندر آن گیتی ایزد دل تو شاد کناد\nبه بهشت و به ثواب و به فراوان کردار\nگردیزی می گوید بمرگ وی جهانی روی ب ویرانی گذاشت خسیان عزیز\nگشتند و بزرگان ذلیل شدند .\nشمایل سلطان\nابن اثیر در شمایل سلطان چنین می نگارد :\nسلطان مردی بود چارشانه ر اسگی جذاب و نمکین داشت . چشمان وی كوچك\nبود و موی وی سرخ گونه (١)\nدر سبط ابن جوزی مقتبس از کتاب المابی چهرۀ وی را چنین می نگارند :\nقامت او میانه بود پیکری تنومند و متناظر داشت بشره لطیف ، سیمای وجیه و\nمتناسب ، چشمانی كوچك و بانفوذ فراخی کرد و محاسنی کم موی داشت که بر\nروی زنخ رسته بود (٢) ابوالقاسم فرشته می انگارد محمود مردی بود میانه بالا و خوش\nاندام و آبله روی (٣) اما بعقیده نگارنده فرشته در میان چهره محمود و سبکتگین\nالتباس کرده است زیرا این صفات را بیهقی به سبکتگین منسوب میدارد .\nکرامت وسخاوت محمود\nسلطان بزرگ غزنه همچنانکه مملکتی بزرگ و پهناور در فرمان او بود\nدستی فراخ و دلی مهربان داشت. جوان مردی و بزرگی منشی وی را تاریخ\nنگاران و نویسندگان محقق ستوده و از ان داستانها نگاشته اند . کوته نظرانی\n( ) الكامل ج ٩ - صفحه ١٦٨ (٢) دكتور ناظم (٣) صفحه ٣٥"}
{"book": "adl1198", "page": 468, "text": "(٤٢٣)\n\nنیز بوده اند که سلطان بزرگ را به بخل و امساك نكوهش كرده اند.\nداستان امساك سلطان از دو جا سرچشمه گرفته (اول) روایاتی که بعضی از تاریخ نگاران مثل مؤلف حبیب السیر و روضة الصفا بسلطان جعل کرده‌اند و دیگران از ان ها اقتباس نموده اند.\n«دوم» افسانه که در مورد شاعر بزرگ خراسان ابوالقاسم فردوسی طوسی ذکر شد، و به اشعاری که در هجو سلطان بوی منسوب داشته اند استناد گردیده.\nاولاً این اشعار چنانکه در این اواخر تحقیق شده و پروفيسر محمود خان شیرانی (١) ثابت نموده است که ابیات جداگانه نمی باشد و از جاهای متفرق شهنامه فراهم گردیده در هجو سلطان نیست و بفرض محال این ابیات ازان فردوسی و در هجو سلطان بزرگ غزنه باشد بازهم عقيدهٔ شخصی و نتیجه عصبانیت و کدورتی است که شاعر بزرگ خراسان در بارهٔ سلطان نسبت به ندادن صله اظهار کرده و در این منظومه مسائل دیگری نیز هست که آن نظریات مانند امساك سلطان ـ موهون و بر خلاف حقایق تاریخ می باشد\nچنانکه این بیت ها:\nاگر شاه را شاه بودی پدر\nاگر مادر شاه با نو بدی\nبسر بر نهادی مرا تاج زر\nمرا سیم و زر تا بزا نو بدی\nو حقیقت غير این است زیرا هم پدر سلطان پادشاه بود و هم مادر وی بانو.\nپدرش ناصرالدین سبکتگین بود که تخت غزنه بوجود وی افتخار داشت و مملکتی پهناور در فرمان او بود ـ تاج می پوشید و بر تخت می نشست و فرمان می‌راند و شهرها می‌گشود نام وی بر درهم و دینار نقش بود و القاب وی در خطبه ها خوانده می شد . دربار بغداد مانند سایر حکمداران آن عصر سلطنت او را تصدیق کرده و لقبش را ناصرالدین نهاده بود.\n\n(١) دكتور ناظم صفحه (١٦٦) پاورقی"}
{"book": "adl1198", "page": 469, "text": "(٤٢٤)\n\nو مادر وی نیز چنانکه مورخین می نگارند از دودمان های نجیب آریائی\nو از اشراف زابلستان و محتشمان شرق بود .\nندانم چیست که این بیت ها را که در هجو سلطان روایت شده\nاز فردوسی میدانند و بدان اعتماد می کنند و بیت های دیگر را\nکه بلاشک از همان شاعر نامور است و در ستایش سلطان\nانشاد کرده و در صحت انتساب آن به شاعر بزرك خراسان هیچ تردیدی نیست\nدر مورد سلطان شایسته اعتماد نمی شمارند، ما این اشعار را در این جامی\nنگاریم تا آنرا بیاد خوانندگان داده باشم فردوسی میگوید در مدح سلطان:\nبجان جبرئیل و به تن زنده پیل\nجهان آفرین تا جهان آفرید\nچو خورشید در گاه بنمود تاج\nچه گوئی که خورشید تابان که بود\nابوالقاسم آن شاه فیروز بخت\nبا یران و توران و را بنده اند\nچه كودك لب از شیر مادر بشست\nکسی کش پدر ناصر الدین بود\nگواهی دهد در جهان خاك و آب\nکه چون او نبود است شاهی بجنگ\n\nبه کتف ابر بهمن بدل رود نیل\nچنو مرز بانی نیامد پدید\nزمین شد بکردار تا بنده عاج\nکز و در جهان روشنائی فزود\nنهاد از بر تاج خورشید تخت\nبرای و بفرمان او زنده اند\nبگهواره محمود گوید نخست\nپی تخت او تاج پروین بود\nهمان بر فلك چشمه آفتاب\nنه در بخشش و کوشش و نام و ننگ\n\nو در جلد سوم در انجام گفتار دقیقی گوید:\nجهاندار محمود با فر و جود\nچه دینار بر چشم او بر چه خاك\nكه بزم ز رو گه رزم تیغ\n\nکه او را کند ماه و کیوان سجود\nببزم و برزم اندرش نيست باك\nزجوینده هردو ندارد دریغ\n\nو باز در همان دفتر در سخاوداد سلطان گوید:\nنخندد زمین تا نگرید هوا\nهوا را نخوانم كف پادشا"}
{"book": "adl1198", "page": 470, "text": "(٤٢٥)\n\nکه باران او در بهاران بود نه چون همت شهر بار ، آن بود\nبخور شید ها ندهمی دست شاه چو اندر حمل بر فرازد کلاه\nاگر گنج پیش آید از خاک خشک و گر آب دریا و گر در و مشك\nندارد همی رو شما ئیش باز ز درویش و زرشاه گردن فراز\nدر بخشش نباید ز بخشیدن ایچ نه آرام گیرد بروز بسیچ\nشگفت این جاست که اگر گفتار فردوسی در بخل سلطان مورد اعتبار است\nگفتار چندین شاعر بنامور دیگر که در همان روز گار میزیستند و در جوامردی\nو کرم سلطان شعر ها سروده اند چرا مورد اعتماد شناخته نمیشود :\nعنصری در سخای سلطان چنین میگوید :\nاگر سخاوت کوئی برسخاوت او بود سخاوت ابر و مطر هبا وهدر (۱)\nهزار مثقال اندر ترازوی شعراء کسی جز او ننهاد اندرین جهان یکسر\nچهل هزار درم رودکی زمهتر خویش بیافته است به توقیع از این درو آن در\nنگفتش آمدوشادی فزودر کبر گرفت زروی فخر بگفت این بشعر خویش اندر\nگر آن عطاش بزرگ آمدو شگفت همی کنون کجاست بیا کوعطای شاه نگر\nبيك عطاء سه هزار از گهر بشاعر داد کزان خزینه کنی زردچهره ولاغر\nهم چنین وقتی سلطان بغضایری رازی شاعر دیلمیان در مقابل دو بیت چنان\nصلت گران بخشید که وی چون در عمر چنین بخشش ندیده و نشنیده بود\nمتحیر گردیده و گفت ای سلطان بس است ما دیگر طاقت این همه عطایای\nترا نداریم وصلات سلطانی را از حوصله خود افزون دانست .\nبس ای ملك که نه گوهر فروختم بسلام\nبس اى ملك كه نه عنبر فروختم بجوال\nبس اى ملك كه از اين شاعرى و شعر مرا\nملك فريب بخوانند و جادوی محتال\n\n(۱) مطر بروزن ظفر - باران ."}
{"book": "adl1198", "page": 471, "text": "(٤٢٦)\n\nبدین بها که تو يك بيت من خريد ستی\nسرير وملك نگيرند و تاج وجاه وجمال\nمرا دو بيت بفرمود شهریار جهان\nبران صفو بر عنبر عذار مشکين خال\nدو بدره زر بفرستاد و دوهزار درم\nبدل بداد دو بيت مرا د و بیت المال\nو چون این قصیدهٔ شاعر رازی را شاعر پاسخ ملك الشعراء عنصری شنید\nبخشم اندر شد و این را يك نوع تفنگ نظری دانست که شاعر رازی در مقابل\nسلطان دریا بخش گیتی ستان کلمه ( بساست) گفته بود و شعر او را\nپاسخ داد و او را ملامت کرد و گفت :\nگر آن عطاء که پراگنده داد جمع شود\nز حد دریا بیش آیدو زوزن جبال\nنه آب بحر زابر سخای ا و قطره است\nنه سنگ کوه ز وزن عطای ا و مثقال\nبس ای ملك ز عطای تو خیره چون گویند\nکه بی نشان ملالت بود ز گرد ملال\nفغان کنند زجودت فغان نباید کرد\nفغان زمحنت و از رنج باید و اهوال\nمرا نصیحت کرد است کز کفایت خود\nکرانه گیرو به تقدیر سال بخش اموال\nحمدالله مستوفی در تاریخ گزیده مینگارد که سلطان سالیانه چار صد هزار دینار\nتنها به شعرا می داد .\nفر خی میگوید سلطان چندان بمال انعام و اکرام کرده که خیمه های ما\nکاشانه هایی و خانه های ما بت خانه فرخار شده ."}
{"book": "adl1198", "page": 472, "text": "(٤٢٧)\n\nهم با رمه اسبم وهم با گله میش\nهم با صنم چینم و هم با بت فرخار\n\nساز سفرم هست و نوای حضرم هست\nاسبان سبکپا و ستوران گران بار\n\nاز ماز مرا خیمه چو کاشانه مانی\nوز فرش مرا خانه چو بتخانه فرخار\n\nمیران و بزرگان جهان را حسد آید\nزین نعمت وزین آلت وزین کارو ازین بار\n\nوجای دیگر گوید :\nچندا نگه او دهد بز ما نی بسالها\nدر کوه زر نروید و گوهر به هیچ کان\n\nهر بخشی که او بدهد چون نگه کنی\nگنجی بود بزرگتر از گنج شایگان\n\nدر خانه های ماز عطا بای کف او\nزر عزیز خوار تر از خاك رایگان\n\nخاقانی راجع به عطای سلطان بعنصری دريك قصیدۀ خود میگوید که\nدیگدان های عنصری از نقره و آلات خوانش از طلاء بود\nشبانکاره ئی در مجمع الانساب فصلی مشبع از عطایای سلطان مینگارد\nچون نوشته های این مورخ مورد توجه تاریخ نگاران معاصر است قسمتی از ان را\nمی نویسم وی گوید :\nومال زکوة وصدقات در اول ماه رمضان برون کردی و به مستحقان هر شهر\nفرستادی و جوی هم کم نکردی لا بد هر سال چندین هزار دینار بر سر زکوة\nاورفتی و مال وخزانه همه حلال صرف بود زیرا که از غنیمت سندی و صدقات\nهمه روزه معین کرده بود :\nهر روز ده هزار درم بر در خانه بدرویشان دادی غیر از انکه هر روز جمعه\nپنجاه هزار وصد هزار دادی ودر ماه رمضان هر روز پنجاه هزارـ ودروقت آنکه\nبزیارت شدی ده هزار دادیـ در اول که با میری نشست و حساب مال\nواجب الزکات کرد دویست هزار درم بروی واجب بود و در آخر عمر که\nحساب کردند سیصد هزار دینار زر بود که بر او واجب بود و معین کرده بود"}
{"book": "adl1198", "page": 473, "text": "(٤٢٨)\n\nهر سال همچند انیکه به مال زکوة دادی همان مقدار برسبیل صلات وبخشش\nبفرزندان رسول (ص) دادی و بشهرها فرستادی و نامهای ایشان در جرائد ثبت بودی\nو در مملکت او هر کجا مزمنی و نابینائی بودی او را نفقه از بیت المال دادی در\nسلطنت او دو بار در خراسان قحط افتاد هر نوبت دویست هزار دینار بدر ویشان\nداد و از عطاها وصلتها که هر روز چنانکه واقع میشد و میداد خود قیاس\nنتواند کرد و عطای او هزار هزار درم بودی و میانه پانصد هزار و کمترین صد\nهزار و شعر دوست داشت و شعرا را صلت فراوان دادی و همه را اقطاع و ادرار\nمقرر کرده بود هر گاه که قصیده خواندندی هزار و دوهزار بدادی افسانه که\nدر امساک سلطان بدان مثل میزنند این است که سلطان در ایام آخر\nزندگی اموال نفیسه و جواهرات سلطانی را معاینه کرد و بگریست این داستان\nرا سبط ابن جوزی از العابی نقل می کند و نویسندگان متأخر چنین تعبیر\nمی کنند که چون سلطان از ان جواهرات به مردم نداد لهذا بخیل بود ولی\nاین سخن مضحك بنظر می آید زیرا اگر این داستان راست باشد کدام پادشاه\nدر دم مرگ جواهرات خود را به عساکر و رعایای خود بخشیده و خزانه خود را\nتهی نموده که سلطان محمود چنان میکرد جواهری را که وی از تاج متمردان\nو کمره راجگان و خزاین دشمنان بزور شمشیر ستده بود و ادامه سلطنت خود را نیز\nدر نظر داشت چرا بمردم می بخشید در حالی که گنجهای وی از درم و دینار\nمشحون بود دیگر به دادن جواهر ضرورت نمی افتاد در بارۀ گریۀ سلطان نیز\nاگر راست باشد بهتر از توجیهی نمیتوان یافت که داکتر محمد ناظم در تحقیقات\nفاضلانه خود نموده است .\nاین اثیر که از مورخان بزرگ و محقق است در این معنی گوید:\nیمین الدوله خرد مند متدین فیاض وصاحب علم و معرفت بود کتب کثیر\nبدر باروی تالیف گردید، علمای جهان بخدمت وی رسیدند . او اینها را احترام\nمی نمود و می پذیرفت و تعظیم می نمود و احسان می کرد."}
{"book": "adl1198", "page": 474, "text": "(٤٢٩)\n( عدالت سلطان )\nسلطان پادشاهی داد گر وعادل بود اقلیم پهناور سلطنتش تنها باشمشیر اداره نمیگردید و این سلطه را خاص به نیروی شجاعت خود و سپاهیان خود حاصل نکرده بود بیشتر علت محبوبیت وی داد گری و رفق و مدارای او بود شیوه داد را از پدر خویش آموخته بود و خود نیز میدانست سلطنتی را که از سومنات تا ری گسترده است نمیتوان تنها با قوه اداره کرد .\nتاج الدین ابی نصر عبدالوهاب سبکی در کتاب طبقات شافعیةالکبری درباره عدالت سلطان نگاشته است :\nمن بعداز عمر بن عبدالعزیز عادل تر از چار کس درجهان سراغ ندارم و آن عبارت است از دو سلطان ويك شاه ويك وزير .\nسلطان محمود وسلطان صلاح الدين ايوبى ـ ملك نورالدين محمود زنگی ووزیر خواجه نظام الملك است .\nگویند وقتی دسته از دزدان زنی را در ربوده و در گوشه دور دستی برده بودند تا وقتی که سلطان انتقام آن زن را نکشید و دزدان را سزانداد آرام نگرفت همچنین روزی زنی بحضرت سلطان از دست حکمران نیشاپور شکایت کرد که بدون جهت اموال او را تاراج نموده سلطان آن عامل را تازیانه زد و شدیداً بازخواست نمود ـ (۱)\nداستان دیگری که عامه مورخان ذکر میکنند و یکی از شاهکارهای وی شمرده میشود این است :\nروزی مردی بدادخواهی آمد و در بارگاه سلطنت تظلم نمود سلطان از ماجری پرسید وی گفت شکایت من نه آنچنانست که در انجمن توانم گفت سلطان خلوت کرد گفت روزگاری ست مردی شبانه در سرای من می آید\n(۱) سیاست نامه"}
{"book": "adl1198", "page": 475, "text": "(٤٣٠)\nو مرابضرب تازیانه بیرون می کند و با زن من تا صباح میباشد. احدی را مجال\nآن نیست که داد من از ان ستمگار فاسق بستاند ! کنون بتوپناه آوردم\nباداد مرا از او بازستان یاصبر کنم تا منتقم حقیقی بفریاد من رسد. سلطان\nگریست و گفت تو این سخن بادیگری در میان منه در سرای خویش برو شبی\nکه آن مرد آمد بیا و مرا آگاه گردان - سلطان بدربانان نیز فرمان\nداد که چون او بیاید بگذارند واگر سلطان در حرم باشد بدون درنگ\nاز آمدن او اطلاع دهند. شبی دیگر آن جوان ستمگار بخانه او آمد و به آئین\nدیرین ویرا از سرای راند. مرد بیچاره بشتاب سلطان را آگاه گردانید\nسلطان خود برخاست و بسرای وی فرود آمد دید شمع میسوزد و جوانی\nبا زن وی در يك فراش خوابیده است سلطان شمع فرونشانید و خنجر برآورد\nو بيك زخم کار او را ساخت - سلطان امر داد تا مرد چراغ بیفروزد به نعش\nستمگار نگاه کرد و سجده نمود و آب خورد آن مرد متحیر شد و دست\nبر دامن قبای سلطان در افگند و گفت چرا شمع را کشتی و سجده نمودی و آب\nخواستی و نوشیدی. سلطان گفت شمع را بدان جهت کشتم که مبادا این جوان\nاز نزدیکان من باشد و چون نگاه من بر او بیفتد رحمت آرم و دادتو\nنستانم وسجده از ان جهت کردم که دیدم از فرزندان و نزدیکان من نبود و من\nدر گناه وی انبار نبوده ام و آب بران سبب نوشیدم که از ان ساعت که\nتو این داستان را بمن گفتی من از غصه آب و نان خورده نتوانستم. سلطان\nچون دشمن را به اسارت می گرفت امر میداد که بازنان و فرزندان آن تعرض\nنکنند و آنها را عزیز و مکرم نگهدارند این کار را که سلطان با علی تگین\nنموده فرخی بنظم بسته است:\nعلی تگین را کزپیش تو ملك بگريخت\nهزار عزل همان بود و صد هزار همان"}
{"book": "adl1198", "page": 476, "text": "(٤٣١)\n\nچه بود كرزن وفرزند را زپس بكذاشت ببره جان باز اين هردوبيش باشدجان\nچرا كه از دل و ازعادت تو آگه بود كه از توشان نرسدهيچ رنج وهيچ زيان\n\nناصرالدين سبكتكين نيز اساس سلطنت خودرابروى رحم و عدالت نهاده بود وپيش بينى مى نمود كه فرزندان وى مى توانندازاين طريق در مشرق كوس شاهنشاهى بنوازند .\nبيهقى از زبان عبد الملك مستوفى ووى از زبان ناصرالدين سبكتكين روايت مى كند كه ناصرالدين گفت بيشترازانكه من به غزنه افتادم يك روز برنشستم نزديك نمازديگر و بصحرا بيرون رفتم ببلخ ـ وهمان يك اسپ داشتم سخت تيز تك ودونده بود آهوى ديدم ماده وبچۀ باوىـ اسپ را برانگيختم ونيك نيرو كردم وبچه از مادر جداشد وغمى شد بگرفتمش وبرزين نهادم و باز گشتم ـ وروز نزديك نمازشام رسيده بود چون لختى براندم آوازى بگوش من آمد بازنگريستم مادر بچه بود كه براثر من مى آمدـ وغريوى وخواهندگى ميكرد اسپ بر گردانيدم مگروى را نيز گرفته آيد و بتاختم چون باد ازپيش من برفت باز گشتم ودوسه باره همچنين مى افتاد و اين بيچاره گنك مى آمد و مى ناليد تانزديك شهر رسيدم آن مادرش هم چنان نالان نالان مى آمد دلم بسوخت وباخود گفتم ازين آهو بره چه خواهد آمد برين مادرمهربان رحمت بايد كرد بچه را بصحرا انداختم سوى مادر بدويد وغريو كردند وهردو برفتند سوى دشت ـ من بخانه رسيدم شب تاريك شده بود واسپم بى جو بمانده ـ سخت غمناك بخفتم بخواب ديدم پير مردى را ـ سخت فرهمند كه نزديك من آمد ومرا مى گفت باسبكتكين! بدانكه آن بخشش كه بران آهوماده كردى واين بچه گك بدوباز دادى واسپ خود را بى جو يله كردى ـ ماشهرى كه آنرا غزنين گويند بتو و فرزندان تو بخشيديم ومن رسول آفريده گارم جل جلاله ."}
{"book": "adl1198", "page": 477, "text": "(٤٣٢)\nمقام دانش و فضیلت سلطان\nسلطان از اوائل زندگانی به تحصیل و مطالعه در علوم مختلفه اشتغال داشت\nعتبی میگوید وی از بدو ادراك بر بحث از علوم نظر و جدل مواظب و از عقاید اهل\nسنت و مذاهب دیگر مستكشف بود و بر معرفت تفسیر و تاویل وقیاس و دلیل\nو ناسخ و منسوخ اخبار و آثار از روی بصیرت میدانست و بر احوال نحل و ملل\nآگاه بود – وچنانكه قبلا نگاشتیم علوم اسلامی را از پدر قاضی بوعلی\nحيثانی فرا گرفته بود – حتى میگویند كتابی نیز در فقه نگاشته است\nولی این قول مدار اعتبار نیست در علوم ادبی و شعر و شاعری نیز مطالعه\nو ممارست نيكو داشت .\nيك پارچه از نثر سلطان را بیهقی در كتاب خود نقل نموده که معلوم است\nسلطان آنرا بقلم خود نگاشته است و از ان بر می آید كه چه اثری موجز\nو قاطع و دور از حشو و زواید مینوشته است این پارچه فرمانی است كه درباره\nمسعود نوشته شده و آن را تبركاً در اینجا نقل می نمائیم."}
{"book": "adl1198", "page": 478, "text": "(٤٣٣)\nبسم الله الرحمن الرحيم\nمحمود بن سبکتگین را فرمان چنان است این خیلتاش را که بهوات به\nهشت روز رود چون آنجا رسد یک سر تا سرای بسرم مسعودشود\nو از کس با ک ندارد و شمشیر بر کشد.\nوهرکس که وی را از رفتن بازدارد گردن وی بزند وهم چنان\nبسرای فرود رود و سوی بسرم ننگرد و از سرای عدنانی\nبباغ فرود رود و بر دست راست باغ حوضی است و برکران\nآن خانه برچپ . درون آن خانه روددیوارهای آن نیکونگاه\nکند تا بر چه جمله است و دران خانه ببیند و در وقت بازگردد-\nچنانکه با کس سخن نگوید و سبیل قتلمتگین حاجب بهشتی آنست\nکه بر این فرمان کار کند اگر جانش بکار است و اگر محابای کند\nجانش برفت و هر باری که خیلتاش را بباید داد بدهد تا بموقع\nرضا باشد بمشية الله وعونه والسلام."}
{"book": "adl1198", "page": 479, "text": "(٤٣٤)\n\nتذکره نگاران این دوسه قطعه را بدو منسوب میدانند گویند این قطعه را\nدر مرگ كنيزك محبوب خود (گلستان) انشاد کرده :\nتا تو ای ماه زیر خاك شدی\nخاك را بر سپهر فضل آمد\nدل جزع کرد گفتم ای دل صبر\nاین قضا از خدای عدل آمد\nآدم از خاك بود خاكی شد\nهر که زوزاد باز اصل آمد\nو میگویند این قطعه را نیز در هنگام بیماری و نزدیکی مرگ خود انشاد نموده\nنا گفته نماند که نسبت این قطعه به سلطان از نقطه نظر اسلوب شعر مورد تأمل است.\n\nز بیم تیغ جهانگیر و گرز قلعه گشای\nجهان مسخر من شد چو زن مسخر رای\n\nگهی بعزت و دولت همی نشستم شاد\nگهی ز حرص همی رفتمی ز جای بجای\n\nبسی مفاخر کردم که من کسی هستم\nکنون برابر بینم همی امیر و گدای\n\nاگر دو کعله پوسیده بر کشی ز دو گور\nسر امیر که داند ز کله گدای\n\nهزار حلقه کشودم بيك اشارت دست\nبسی مصاف شکستم بيك فشردن پای\n\nچو مرگ تاختن آورد هیچ سود نکرد\nبقا بقای خدایست و ملک ملک خدای\n\nسلطان و ایاز\n\nدر داستانهائی که به سلطان نسبت میدهند وحتی در ادبیات فارسی قسمتی\nاز سرمایه گویندگانرا مهیا نموده داستان محمود و ایاز است که کمتر\nشاعریست آنرا ذکر ننموده و بان تلمیح نکرده باشد. زلالی كتابی مستقل"}
{"book": "adl1198", "page": 480, "text": "(٤٣٥)\n\nدر این مورد دارد و يك منظومه نيز بنام محمودنامه میباشد که شاعری\nبر خود الزم نموده به تعداد حروف تهجی غزل بسازد و در هر بیت حرف\nاول را با حرف آخر از يك نوع بیاورد و این مجموعه را به عنصری نسبت\nمیدهند در حالی که سبك و و هن قسمتی از مضامین آن از سخن سرای داستانی\nو بزرگی مانند عنصری دور میباشد .\n\nدر مناسبت محمود با ایاز مؤرخان نیز داستانهای شگرف داردند عروضی\nسمرقندی در چهار مقاله این داستان را چنین می انگارد .\n\n«عشقی که سلطان یمین الدوله محمود را برایاز ترك بوده است معروف\nاست و مشهور آورده اند که سخت نیکو صورت نبود لیکن سبز چهره شیرین\nبوده است متناسب اعضاء و خوش حرکات و خردمند و آهسته و آداب مخلوق\nپرستی او را عظیم دست داده بوده است و در آن باره از نادرات زمانه خویش\nبوده است .\n\nو این همه اوصاف آنست که عشق را بحث کند و دوستی را بر قرار دارد\nوسلطان يمين الدوله محمود مردی دین دار و متقی بود و با عشق ایاز بسیار\nکشتی گرفتی تا از شارع شرع و منهاج حریت قدمی عدول نکرد و شبی\nدر مجلس عشرت بعد از آنکه شراب در او اثر کرده بود و عشق در او عمل نموده\nبزلف ایاز نگریست عشری دید بر روی ماه غلطان، سنبلی دید بر چهره آفتاب\nپیچان حلقه حلقه چون زره، بند بند چون زنجیر در هر حلقه هزار دل در هر بندی\nصد هزار جان عشق عنان خویشتن داری از دست صبر او بر بود و عاشق وار\nدر خود کشید محتسب آ عنا و صد قناس از گریبان شرع بر آورد و در بر ابر\nسلطان يمين الدوله به ایستاد و گفت هان محمود عشق را با فسق میامیز و حق\nرا با باطل ممزوج مکن که بدین ذلت ولایت عشق بر تو بشورد و چون بدر\nخویش از بهشت عشق بیوفتی و به غناء دنیای فسق در مانی سمع اقبالش"}
{"book": "adl1198", "page": 481, "text": "( ٣٦ )\n\nدر غایت شنوائی بود این قضیه مسموع افتاد ترسید که سپاه سپر او با لشکر\nزلفین ایاز بر نیاید کارد بر کشید و بدست ایاز داد که بیگیروزلفین خویش\nرا بهر ایاز خدمت کرد و کارد از دست او بستد بر گفت از کجا ببرم گفت از نیمه\nایاز زلف دوتو کرد و تقدیر بگرفت و فرمان بجای آورد و هر دوسر زلف\nخویش را پیش محمود نهاد گویند آن فرمانبر داری عشق را سبب دیگر شد\nمحمود زر وجواهر خواست و افزون از رسم معهود و عادت ایاز را بخشش کرد\nو از غایت مستی در خواب رفت و چون نسیم سحر گاهی بر او وزید بر تخت\nپادشاهی از خواب در آمد آنچه کرده بود یادش آمد ایاز را بخواند و آن\nزلفین بریده بدید تباه پشیمانی بر دل او تاختن آورد وخمار عربده بردماغ\nاو مستولی گشت می خفت و می خاست و از مقربان و مرتبان کسی را زهره آن نبود\nکه پرسیدی که سبب چیست تا آخر کار حاجب علی قریب که حاجب بزرگ\nاو بود روی به عنصری کرد و گفت پیش سلطان در شو و خویشتن بدو نمای و طریقی\nبکن که سلطان خوش طبع گردد عنصری فرمان حاجب بزرگ بجای آورد\nو در پیش سلطان شد و خدمت کرد سلطان یمین الدوله سر برآورد و گفت ای\nعنصری این ساعت از تو می اندیشیدم می بینی که چه افتاده است ما را درین\nمعنی چیزی بگوی که لایق حال باشد عنصری خدمت کرد و بر بدیهه گفت:\nکی عیب سر زلف بت از کاستن است\nچه جای به غم نشستن و خاستن است\nجای طرب و نشاط و می خواستن است\nکارا ستن سرو ز پیراستن است\nسلطان یمین الدوله محمود را به این دوبیتی بغایت خوش افتاد بفرمود تا جواهر\nبیاورند و سه بار دهان او پر جواهر کرد و مطربان را پیش خواست و آن روز تا شب\nبدین دو بیتی شراب خوردند و آن داهیه بدین دوبیتی از پیش او برخواست وعظیم\nخوش طبع گشت و السلام ،"}
{"book": "adl1198", "page": 482, "text": "(٤٣٧)\nفرخی نیز در قصیده که در مدح ایاز دارد بدلی دادن محمود به وی اشاره کرده\nمی گوید :\n\nنه بر خیره بدو دل داد محمود\nدل محمود را بازی میندار\n\nاما چنانکه واضح است سالار جنگجو ابو النجم ایاز ابن ایماق یکی\nاز جوانان فداکار و سپهبدان لایق و هوشیار دربار محمود بود و چنانکه\nبیاید تا دم مرگ بدودمان محمود فداکاری و جان نثاری نمود و غزاها کرد\nو در تمام قضایا که در این خاندان واقع شد دخالت داشت و مردی مبارز و پر دل\nو صیدافگن و شیرشکار بود.\nعوفی در جوامع الحکایات داستانی را از مقامات گمشده ابونصر مشکان\nنقل می کند که از ان بر می آید که سلطان برای رفع این اتهام و اثبات تقوا\nو طهارت خویش در اواخر عمر خواهر ایاز را بحباله نکاح خویش در آورده بود\nفرخی در قصیده که بمدح ایاز دارد چنین گوید :\nامیر جنگ جوی ایاز ایماق دل و بازوی خسرو وقت پیکار\nسواره کز در میدان در آید زپای اندر فتد دلهای نظار\nیکی گوید که آن سر و است بر کوه دگر گوید گلی تازه است پربار\nزنان پارسا از شوی گردند بکابین دیدن او را خریدار\nدلیران از نهیبش روز کوشش همی لرزند چون برگ سپیدار\nاگر بر سنگ خارا بر زند تیر بسنگ اندر نشاند تا بسوفار\nبرون پراند از نخجیر ناوك من این صد بار دیدستم نه يك بار\n\nدلیری وسالاری سلطان\n\nبزرگترین برهانی که شجاعت بی نظیر سلطان را ثابت می نماید و بر عزم\nو اراده او دلالت دارد شهکارهای محیرالعقول و فتوحات پی در پی وی است"}
{"book": "adl1198", "page": 483, "text": "(٤٣٨)\n\nفتوحاتی که همه با خطرات عظیم توام بوده گذشتن از دریاهای مواج و خروشان\nرو برو شدن به حملات شدید دشمن، جنگ با اقوام بزرگ و متعصب شرق\nمانند ترکان و ترکمانان و هندیان و عراقیان و رازیان و در تمام این میدانها\nفاتح بر آمدن و غنیم را به شکست های فاحش مواجه نمودن این همه نشان\nدلاوری و سرداری و جنگجوئی و رزم آرائی سلطان است.\nفخر مدبر در کتاب آداب الحرب و الشجاعت می نگارد: سلطان یمین الدوله\nوالدین محمود به شمشیر و قلاچوری می جنگید که سلاح مبارزان و دلاورانست\nو در تیر اندازی و نیزه بازی نیز آیتی بود و هم او گوید که در تاریخ چنین\nآورده اند که در ان وقت که قلعه ملتان بکشاد چندان کافر و قرمطی کشته شد\nکه جوی خون از در لوهور که سوی قبله است بیرون رفت و دست سلطان رحمة الله\nعلیه بر قبضه شمشیر چنان از خون بگرفته بود و خون خشك شده که دست کشادن\nمیسر نشد تا آب گرم کردند و در طشت ریختند و قبضه شمشیر زمانی دیر در آب\nگرم بداشت تا دست از قبضه باز شد (۱)\nو هم در این کتاب در جای دیگر مذکور است که این خانواده را\nطبیعت چنان بود که هنگام خشم موی سرایشان برمی خاست چنانکه کلاه\nاز سر جدا می شد نهای نگاره ئی می نویسد: سلطان در هنگام جوانی دست\nبکرباس می پیچید و آسیا را از گردش نگه میداشت سلطان چنانکه از شرح\nجنگهای او معلوم میشود در هنگام خطر خود بیشتر از دیگران بجنگ\nمی ایستاد و در دریا های بیکران اسپ خود را پیشتر از سایر سپاهیان\nو سرداران در آب می افگند.\nدر شکار شیر و کرگدن سخت مردانگی ها نشان میداد حتی چنانکه فرخی\nمیگوید در يك روز سی کرگدن را در هندوستان شکار کرد.\nسلطان فیلان جنگی را دوست می داشت و در یکی از جنگهای هندوستان\n\n(۱) صفحه ۳۰ و ۳۱ -"}
{"book": "adl1198", "page": 484, "text": "(٤٣٩)\n\nمی خواست فیلی را بچندین هزار دینار یا در بدل پنجاه فیل بخرد وسر انجام\nآن پیل در غنیمت بدست سلطان افتاد.\nفیلان خاصه نام های جداگانه داشتند بعضی از این نام ها را فرخی شرح\nمیدهد:\nبالا بلند - هروان - جيله - مولرس - سوله - سور کیر - کلاتی- لو او پیکر\nکالبی - مرینج دی- سرها سینمر - لوله - سد - سنکر - جيكوپ - سر مل\nدر چنبل (۱)\nقرار گاه سلطان هنگام سفر\nوصف قرار گاه سلطان و سراپرده سلطنتی در دیگر جا خوانده نشد تنها\nدر گردیزی این عبارت موجود است :\n(در جنگ ماوراء النهر) امیر بفرمود تا سرا پردۀ بزرگ بزدند چنانکه\nده هزار سوار را اندر ان سراپرده جای بود و سرا پردۀ دیگر خاصه اورا از\nدیبای شستری لعل بزدند و ستاره او و خریشته از دیباج نسج (٢) .\nپابندی شدید سلطان در دیانت\nسلطان پاد شاهی خداشناس ومتعبد بود و در امور دین سخت پا بندی داشت\nهمیشه بتلاوت قرآن کریم می پرداخت و در نماز بجماعت حاضر می شد چنانچه\nاز کاخ فیروزی تامسجد عروس الفلك راهی نهانی ساخته بود که به آسانی\nبتواند به نماز حاضر شود و در مسجد نیز مقصوره برای خود اختصاص داده بود\nتا بدون تشویش بعبادت پادشاه حقیقی جلت عظمۀ بپردازد و خواهش داشت\nروزی توفیق یابد و فریضه حج را ادا کند وقتی که راه حج مسدود گردید و حا جیان\nنمیتوانستند از خراسان آسان بطواف خانه الهی روند و از دست رهزنان طریق\nدر امن نبودند در این باره مساعی زیاد بخرج رساند و سی هزار دینار به اعراب\n(۱) این نام ها بزحمت خوانده میشود - (۲) گردیزی صفحه ٦٤ طبع طهران"}
{"book": "adl1198", "page": 485, "text": "(٤٤٠)\n\nبادیه نشین از مال شخصی خویش عنایت کرد (۱) تا راه باز شد سلطان باقرمطیان\nتعصب شدید داشت و این طایفه را دشمن وحدت اسلام می دانست و ازرجم\nو قتل آن ها دریغ نمیکرد و جاسوسها گماشته بود که مجامع سری\nآنها را در قلمرو او معلوم کنند و بدولت اطلاع بدهند و چون این مجامع\nمعلوم می شد و ثابت میکردید که مردی دران شرکت دارد حکم بقتل\nآن میداد ابوبکر محمشاد که از شیوخ بزرگ بود در این راه بسلطان\nهمکاری میکرد در سال ٤٠٣ مردی به نیشاپور پدیدار گردید که خود را به سیادت\nمنسوب میکرد و تاهرتى نام داشت و نماینده صاحب مصر معرفی می نمود\nو چنان اظهار میکرد که از فاطمیان قاهره نامه و پیغامی به سلطان دارد\nمأمورین سلطان در نیشاپور او را باز داشتند و این خبر را بسلطان اعلام کردند\nولی اواز نیشاپور خودسر برآمده بهرات آمد که بغزنه آید سلطان امر داد\nکه او را به نیشاپور باز برند تا رسالتی که دارد على رؤس الاشهاد ادا کند\n(غالباً مطلب سلطان این بود که مبادا در بار بغداد که با غزنه ارتباط قوى\nدارد مشتبه شود) چون در نیشاپور تحقیق نمودند معلوم شد چند جلد کتاب\nنیز با وی بود که از عقاید باطنیه بحث میراند ابوبکر محمشاد در نیشاپور باوی\nمناظره نمود و او را ملامت کرده به غزنی فرستاد سلطان مجلسی از علما و قضات\nپایتخت منعقد نمود و حسن بن طاهر بن مسلم علوی که از سادات بزرگوار بود\nنیز دران مجلس حضور داشت سید حسن تاهرتی را ملامت کرد و انتساب او را\nبدوحه رسالت نفی نمود و باباحت خون وی فتوی داد سلطان نیز کار تاهرتی را\nبه آن سید گذاشت تا او را بقتل رسانید - (٢)\nگردیزی برانست که تاهرتی راهمان سید بدست خود در بست گردن زد\nبهر حال چون این خبر به بغداد رسید موجب مسرت خلیفه گردید.\n(۱) طبقات الكبرى جلد ٤ ص ١٦\n(٢) ترجمه جرفادقانی ."}
{"book": "adl1198", "page": 486, "text": "(٤٤١)\n\nاحترام سلطان به خلفای عباسی بغداد نیز یکی بدین جهت بود که می خواست آن مرکز اسلامی اگر چه جز نامی بیشتر ازان نمانده بدست وی برباد شود.\nدر مسئلۀ حسنک وزیر که خلعت حاکم بغداد را گرفته بود خلیفه القادر بالله بر سلطان بد گمان شد و سلطان نیز از وی رنجه گردید ولی بسان دوباره باوی آشتی نمود و خلعت را به بغداد فرستاد که در انجا بسوزند. روابط خلفا با سلطان جزيك رسم ظاهری چیزی نبود و به استقلال وی تأثیری نداشت وحتی سلطان در اواخر می خواست به بغداد لشکر کشی نماید چنانکه مسعود در نامۀ که بخليفه نگاشته و بیهقی بدان اشاره کرده واضح است که مسعود گفته بود اگر مرگ پدر حایل نمی شد لشکر های ما تا آن دیار می رسید. فرخی در يك قصيده خود واضح با ین قضیه اشاره می کند چنانکه گوید:\nبغداد وزانو هم ترا بودی کنون گرخواستی\nليكن نگهداري همی جاه امير المومنين\nاز بهر میر مومنین بگذاشتی نیم از جهان\nکو هیچ کس را این توانایی که کر دستی تواین\nصد بنده داری در توانائی و مردی و هنر\nسد ره فزون از مقتدر وز معتصم وز مستعین\nحرمت نگهداری همی حری بجای آری همی\nواجب چنین بینی همی ای پیشوای پیش بین\nتنها چیزی که از بغداد در دربار غزنه قبول میشد القا بی بود که خلیفه به سلطان و فرزندان وی می فرستاد یا چتر ولوا."}
{"book": "adl1198", "page": 487, "text": "(٤٤٢)\n\nيمين الدوله وامين المله از القابيست که در اوایل خلیفه به سلطان داده بود\nچون قضیه تاهرتی واقع شد و خلیفه فی الجمله از سطوت سلطان مطمئن گردید\nلقب نظام الدین را بران افزود و بعد از فتح سومنات كهف الدوله والاسلام ويرا\nلقب نهاد .\nو درباریان سلطان او را به این القاب نميخواندند فرخی در يك\nقصیده این القاب را از مقام سلطان كوچك مي بيند و به سلطان میگوید لقب\nتو همان محمود بس است .\nمر ترا مار خدا یا به لقب نیست نیاز\n\nنام تو بر تو و بهتر ز لقب صد بار\n\nهر کجا گوئی محمود بدا نند که کیست\n\nاز فر اوا نی کردار و بلندی آثار\n\nبه ز محمود یقینم که لقب نتوان کرد\n\nوین سخن نزدهمه خلق عیان است و جهاز\n\nهر جها نداری کو را به لقب با شد فخر\n\nهیچ شک نیست کزان فخر ترا باشد عار\n\nسلطان محمود همیشه در هنگام سختی به از گاه الهی روعی آورد وحتی\nدر شدت جنگ چون اندك فتوری در سپاهیان خویش می دید از اسب فرود\nمی آمد و سر نیاز بزمین می سود و عرض حاجت می نمود، در سومنات و در جنگ\nايلك خان این سخن به تفصیل مذکور شد .\nسلطان محمود به مشایخ وصوفیان عصر خود احترام قلبی داشت و می خواست\nاز انفاس پاك آنها استمداد کند و از ان مجالس طاهره تمتع بردارد قصه تشرف"}
{"book": "adl1198", "page": 488, "text": "(٤٤٣)\nسلطان بحضور شیخ ابوالحسن خرقانی (۱) در اکثر کتب وارد است\nو اختلافاتی جزئی نیز در این روایت پیداست و چون این داستان یعنی دیدار\nشاهنشاهی بزرگ و جهانستان بادرویش ژنده پوش گوشه گیر حق شناس\nتارك الدنیا بسیار دل انگیز است به نقل آن می پردازیم: گویند چون سلطان\nبخراسان رفت خواست که زیارت ابوالحسن خرقانی کند اما بخاطرش گذشت\nکه من از خانه خود بعزم زیارت نیامده ام وامسال برعزم مصالح خراسان\nآمده ام بطفیل آن کار دوستان خدارا زیارت کردن شرط ادب نمیبا شد\nدران سال از خراسان باز گشت و بهند وستان رفت و از انجا بغز نه و از غزنه احرام\nشیخ بسته بخراسان آمد و چون بخر قان رسید کسی فر ستاده به شیخ\nپیغام داد که سلطان برای تو از غزنین بخر قان آمده\nاست تو نیز اگر تا بارگاه بیداروی باو آئی دور از مروت نخواهد بود\nوبر سول گفت اگر شیخ از این معنی ابا کند این آیت را بروی بخوان\n« یاایها الذین آمنوا اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منكم» رسول پیغام\nبگذرانید و شیخ ابا کرد رسول آیت برخواند - شیخ گفت بمحمود بگو\nبه اطیعواالله چنان مستغرقم که از اطیعواالرسول خجالت می برم و باولی الامر\nمنکم چه پردازم رسول به سلطان محمود باز نمود سلطان رقت نموده\nگفت برخیزید که این نه آن مرد است که ما گمان برده ایم پس جامه\nخویش با ایاز پوشانید و تیر و کمان خود بر کتف او آویخت و شمشیر خود حمایلش\nنمود و جامه ایاز بر تن خود کرد و خود بجای ایاز ایستاد و برای آزمون رو بصومعه\nشیخ نهاد . آنگاه که همه از در صومعه در آمدند و سلام کردند شیخ جواب\nداد اما برنخاست روی بسلطان کردو به ایاز ننگریست محمود گفت سلطان را\n\n(۱) شیخ چارسال بعد از وفات سلطان رخت از جهان بسته ."}
{"book": "adl1198", "page": 489, "text": "(٤٤٤)\n\nبر نخاستی و تعظیم ننمودی پس این دام برای چیست شیخ گفت دام است\nاما مرغش او نباشد هان پیش آی که پیشت داشته اند محمود نشست و گفت\nمرا سخنی بگوی از با یزید .\nشیخ گفت بایزید چنین گفته است هر که مرا دید از رقم شقاوت ایمن شد\nسلطان گفت پیغمبر را قدر زیادت است یا از بایزید پس ابوجهل و دیگر مشرکان\nبا وصف آنکه او را دیده اند چرا از اهل شقاو تند .\nشیخ گفت ای محمود ادب نگهدار تصرف در ولایت خود کن مصطفی را\nبچشمی که ویرا باید شناخت جز اصحاب وی ندیده اندو دلیل است برای قول\nخدای ( و تراهم ينظرون اليك وهم لا يبصرون) محمود را این سخن خوش\nآمد و گفت مرا پندی ده گفت پرهیز گار باش۔ نماز بگذار۔ سخاوت\nکن۔ بر خلق خدا مهربان باش .\nگفت دعا کن - گفت عاقبت محمود باد - و پیراهن خود را به محمود\nبیاد گار داد .\nملا حسین واعظ کاشفی داستان ملاقات سلطان محمودرا با شیخ بهاء الحق\nمقری ذکر نموده و گفته است سلطان معنی این آیت را از وی پرسید (تعز من\nتشاء وتذل من تشاء ) و گفت من نیز توانم بمردم عزت دهم وخواری برسانم\nشیخ گفت: عزت و ذلت آنست که خداوند ماند تو سلطان بزرگی را بخانقاه چون\nمن در ویش عاجز محتاج کرد که اينك در این جا آمده و از من دعامی خواهی\nنظر به همین اخلاص به بزرگان اسلام سلطان بر آرامگاه مبارك حضرت\nعلی ابن موسی رضا رضی الله عنه در طوس تعمیر با شکوهی آباد نمود .\nابن اثیر این مسئله را چنین می نگارد :۔\nسلطان محمود بنای مشهد را در طوس تجدید کرد که در ان آرامگاه"}
{"book": "adl1198", "page": 490, "text": "(٤٤٥)\n\nعلی بن موسی رضا رضی الله تعالی عنه وخلیفه هارون الرشید بود در عهد\nسبکتگین آن بنا را ویران کرده بودند وطوسیان مردم را از زیارت آن\nباز می داشتند سلطان شبی حضرت علی کرم الله وجهه را بخواب دید که\nبه وی میگوید (تا کی این) سلطان دانست که اشارت به تعمیر مشهد\nپس به تجدید آن عمارت پردا خت .\n\nمسجد عروس الفلك\nو ازین بابست تعمیر مسجد غزنی که سلطان باشوق مفرط و بی نظیری آنرا آباد\nنمود عتبی راجع به بنای مسجد عروس الفلك مشبع سخن را نده وی میگوید: چون سلطان\nاز دیار هند مظفر و منصور با اموال موفور و نفایس نامحصور باز گشت و چندان\nبرده بیاورد که از ديك شد مشارب و مشارع غزنه بر ایشان تنگ آمد و ماکل\nو مطاعم آن نوا حی بدیشان وفا نکند و از اقاصی اقطار اصناف تجار روی\nبغزنه آوردند ـ وچندان برده باطراف خراسان و ماوراء النهر وعراق بردند\nکه عدد ایشان برعدد حرایر و احرار زیادت شد و مردم سپید چهره درمیان\nایشان گم میگشت وسلطانرا رغبت افتاد که انفال آن اغفال در وجه بری\nواقی وحسنه باقی صرف کند و به وقت نهضت فرموده بود تا از بهر مسجد جامع\nبه غزنه عرصه اختیار کنند چه جامع قدیم بر وفق روز گار سابق و خفت\nمردم بنیاد کرده بودند به وقتی که غزنه از زعمات (۱) بلاد بود و از بلاد\nمعمور و دیار مشهور دور دست افتاده بود و چون سلطان از این\nغزو باز گشت (۲) تقطیع و توسیع عرصه جامع تعین رفته بود وتأسیس و تربیع\nآن تمام گشته ، و دیوار های آن بنیاد و ممهد شده ،\nبفرمود تا در وجه اهتمام اتمام آن عمارت\n\n(۱) یعنی از شهرهای كوچك وما تحت بود (۲) غزوۀ قنوج"}
{"book": "adl1198", "page": 491, "text": "(٤٤٦)\n\nمال فراوان بریختند، و استادان حاذق و عمله چابك، ترتیب دادند و از ثقات\nحضرت، قهرمانی کافی و معماری جلد بر ایشان گماشتند تا از بام تا شام\nدر کار ایشان، مشارفت (۱) می کرد و صدق عمل مطالبت می نمود - چون\nکعبه آفتاب بر قله افق مغرب نشستی، ترازو فرا پیش گرفتی - و از عهده\nاجرت ایشان بیرون آمدی و همه را بهار دواجز جزیل، و دو ثواب جمیل\nساکن خویش رفتندی یکی منقود از خزاین سلطان - و یکی موعود\nاز حضرت رحمن.\nو از نواحی سند وهند، درختی چند بیاوردند - در رزانت و رصات\nمتقارب - و در ثخانت و متانت متقاصب - در کمال اعتدال به غایت و در\nاستقامت قامت بنهایت. معمار حم زمین آن درختها را از برای کباری معلوم تربیت\nمیکرد و از برای روزی محتوم تر تیب میداد - و از جاهای دور دست،\nسنگهای مرمر فرا دست آوردند - مربع و مسدس، همه روشن و املس - و طاقها\nبقدر مدبصر بر کشیدند که تدویر آن از مقوس فلك حكايت می کرد و سدیر\nو خورنق را (۲) از حسن مبانی آن ناموس می رفت.\nو آنرا بانواع الوان و اصباغ چون عرصه باغ بیار استند و چون روضه\nربیع، پر نقش بدیع کردند چنانکه چشم دران خیره می گشت، و عقل دران\nحیران می ماند و در تزئین آن بزخارف زریاب (آب طلا) اختصار نکردند، بلکه\nشقفهای زر از قدود بدود و اجسام اصنام و ابدان اوثان فر و می ریختند\nو بر درها و دیوارها می بستند و سلطان يك خانه از برای عبادت خویش ترتیب\nفرمود و در تزئین آن اهتمام تمام بعمل آمد و ازار (پیزاره) و فرش آن از سنگ\nرخام فراهم آوردند.\nو پیرامن هر مربعی از مربعات آن خطی از زر. در کشیدند و بلا جورد\n\n(۱) بازرسی - (۲) نام دو عمارت مشهور که بدان مثل زنند."}
{"book": "adl1198", "page": 492, "text": "(٤٤٧)\n\nتجلیل کردند ... و در پیش این خانه مقصوره بود که در مشاهد اعیاد و جمعات\nسه هزار غلام ذروی بادای فرایض وسنن بایستادندی هر یك در مقام معلوم\nخویش بی مزاحمت دیگری بعبادت مشغول شدی و در جوار این مسجد مدر سه\nبنا نهاد و آنرا به نفایس کتب وغرایب تصانیف ائمه مشحون کرد. مکتوب\nبه خطوط پا کیزه ومقید به تصحیح علماء و ائمه فقهاء و طلبة علم روی بدان\nنهادند و به تحصیل و ترقیل علم مشغول شدند و از اوقاف مدرسه وجوه رواتب\nومواجب ایشان موظف می گشت و مشاهرات ( تنخواه ماهوار) ومياومات\n( خرج روزانه ) رایج میرسید و از سرای عمارت تا حظیره مسجد ، راهی\nترتیب دادند که از مطمح ابصار وموقف انظار ، پوشیده بود وسلطان در اوقات\nحاجات با سکینتی تمام وطمانيتی کامل بدان راه بمسجد رفتی وهر يك از\nافراد امراء حظیره مفرد بنا نهادند .\nمذهب\nسلطان مذهب اهل سنت و جماعت داشت و پابند آئین شافعی بود مورخان\nبرانند که اول مذهب حنفی داشت روزی دوتن از علما را که یکی مذهب\nحنفی داشت و یکی شافعی در حضور خود خواست و گفت هر يك به آئين مذهب\nخود دور کعت نماز بگذارد چنان کردند سلطان را مذهب شا فعی پسند\nافتاد و مدت العمر به آن مذهب پابند ماند صاحب طبقات شافعيه وقاضی\nابن خلکان در وفيات الاعیان این قصه را به تفصیل نگاشته اند .\nفرزندان سلطان :\nسلطان هفت پسر داشت :\n(١ ) ابوسعيد مسعود .\n(٢) ابو احمد محمد .\n(٣) سليمان"}
{"book": "adl1198", "page": 493, "text": "( ٤٤٨ )\n\n( ٤ ) اسمعیل . ( ٥ ) نصر .( ٦ ) ابراهیم . ( ٧ ) عبدالرشید .\nسلطان سه دختر داشت که یکی را به منوچهر و دومی را به یغان تگین\nپسر قدر خان وسومی را به عنصر المعالی داد .\nمحمد نسبت بهمه فرزندانش بوی بیشتر شبیه بود .\nقبر سلطان\nسلطان را در چمن سیب زار باغ فیروزی بخاك سپردند که دو میل بشمال\nشهر موجوده غزنی واقع است و در روز گارما آنرا «روضه» می نامند باغ فیروزی\nدر تاریخ بیهقی و اشعار فرخی مکرر ذکر شده و سلطان محمود آنر ادوست میداشت\nو در ان به نشاط می پرداخت خاصه هنگام گل، و قضیه طغرل عضدی با امیر یوسف و عتاب\nسلطان به وی نیز در همین باغ اتفاق افتاده بود و سلطان محمود وصیت\nکرده بود که او را در باغ فیروزی دفن کنند . مسعود چون به غزنه آمد و بر تربت پدر رفت\nامر داد که رباطی در انجا بنا کنند و گفت دیگر در انجا فر کاری کشت نکنند و مردم\nرا منع کنند که در انجا به تماشا آیند مسعود گاهی نیز در باغ فیروزی\nلشگر را سان می دید و غالبا این عرض لشکر در صحرائی بود نزديك باغ فیروزی\nکه بیهقی در يك جا بنام صحرا یاد کرده و در دیگر موارد کلمه صحرا حذف شده .\n\nفصل چهارم\nامیر جلال الدوله ابو احمد محمد\n\nچون شهنشاه افغان وفات یافت و تن پاك او را در چمن سیب زار باغ بخاك\nنهادند امیر محمد در جوز جانان از طرف پدر حکومت داشت و مسعود در سپاهان\nبود و می خواست جانب همدان و جبال لشکر کشد و از آنجا به بغداد شود .\nسپهبدان مملکت و اعیان دولت - در پسران محمود - به محمد و مسعود نگران بودند"}
{"book": "adl1198", "page": 494, "text": "(٤٤٩)\n\nمسعود مرد مبارز و فاتح ودلاور بود و مردم را بیشتر به وی اعتماد بود. محمد\nمردی عیاش و خوشگذران و عالم و شاعر بود ولی در در اواخر ولایت عهد را\nبه وی سپرده بود و محمد را بر مسعود ترجیح می نهاد فرخی چند جا با ین مسئله\nاشارت می کند چنانکه گوید:\nستوده پدر خویش و شمع گوهر خویش بلند نام و سرافراز درمیان تبار\nهمه جهان پدرش را ستوده اند و پدر چومن ستایش اورا همی کند تکرار\nو يك مرتبه که سلطان به محمد دوات مرصع فرستاد فرخی گوید :\nچرا دوات گهر داد شاه شرق بوی درین حدیث تامل کن و نکو بنگر\nدوات را غرض آن بود که اندرو قلم است قلم برابر تیغ است بلکه فاضل تر\nملوك را که و بیگا ه پیش دشمن خویش قلم بمنزلت لشکری بود بی مر\nو حتی از خلیفه بغداد درخواست کرده بود که در نامه های که به غزنه می نگارد\nنام محمد را پیشتر از مسعود نویسد و خلیفه نیز چنین کرد.\nمحمد نیز سعی داشت بهر وسیله باشد در میان پدر و برادر غبار کدو رتی\nبر انگیزد و زمینه را بخویشتن مساعد گرداند.(۱)\nابو نصر مشکان می گوید هنگامیکه نامه خلیفه را به آن ترتیب در بار گاه محمودی\nبخواندند بر ما و همه امرا و بزرگان گران آمد چون مسعود از در بار خارج\nشد منکه بونصر مشکانم در عقب مسعود بر فتم و گفتم تا خیر لقب مبارك در نا مه\nخلافت بر ما و همه گران آمد مسعود به شمشیر دست بردو گفت السيف ا صدق\nانبا من الكتب (۲) یعنی شمشیر در خیر از نامه ها راستگوتر است.\nابونصر میگوید تا من باز گشتم مخبران قضیه را به سلطان باز رسانیده بودند\nمرا بخواست و از موضوع جویا شد ما جرا گفتم سلطان گفت مسعود راست گفته\nو پس از من سلطنت را به محمد نمی گذارد اما چه میشود تا زنده ام روزی چند\nمحمد را بناز و آسوده بینم .\n\n(١) ص ١٤٦ بيهقى\n(۲) این مصرع از قصیده معروف ابو نظام طائی مینا شد فی حده الحدبين الجد واللعب"}
{"book": "adl1198", "page": 495, "text": "(٤٥٠)\n\nسلطان در اواخر چندان بر مسعود بد گمان بود که مراتب آزردگی خود را\nدر اصفهان به خود او نگاشت و محرومیت او را از حقوق سلطنت به مردم اعلان کرد.\nدر زمرۀ قضایائی که در مورد آزردگی سلطان بر مسعود بیهقی در تاریخ\nخویش ضبط نموده داستان ذیل است :\nازین داستان آشکار می گردد که محمود تا چه اندازه محمد را بر مسعود\nترجیح میداد .\nبیهقی می نگارد: امیر یوسف برادر سلطان محمود دو دختر داشت محمود دختر\nبزرگتر را به محمد نامزد کرد و دختر دیگر را با وجودی که بسیار كودك بود به\nمسعود نامزد نمود نکاح محمد را بستند و چنان تکلفات شاهانه نمودند که\nکس نظیر آن بیاد نداشت محمود خود در مراسم عروسی شرکت کرد و محمد را\nبسیار بنواخت از قضای الهی در همان شب عروس را تب گرفت و نماز خفتن مهدها\nآوردند و رودغزنی پر شد از زنان محتشمان و بسیار شمع و مشعلۀ افروخته\nو عروس را به كوشك شاه ببردند بیچاره جهان نادیده آراسته در زر و زیور\nو جواهر که مر بسته فرمان یافت چون سلطان خبر شد سخت متأثر گردید ولی چه\nمی توانست خدای جهانران کاری می کند که بندگان هر چه نیرومند تر باشند\nبه جز خویش بیشتر اعتراف کنند سلطان محمود دیگر روز دختر دیگر یوسف\nرا که بنام مسعود بود به محمد نامزاد نمود و مسعود سخت مكسر شد و همین\nدختر را محمد در سلطنت چند روزه خود نکاح نمود اما بجای آنکه مایه\nمسرت او گردد سبب اندوه شد و عروس چند روز بشادی بسر نبرد که محمد\nاسیر گردید .\nسلطان محمود چیزی خواسته بود و سر نوشت چیزی کرد.(۱)\nمحمد و مسعود هر دو خواهان سلطنت بودند یکی به برهان ولایت عهد پدر و دیگر\nبه اعتماد خدماتی که به مملکت کرده بود و به قوت دلهائی که و برایه سلطنت می\n\n(۱) صفحه ٢٩٤ بیهقی"}
{"book": "adl1198", "page": 496, "text": "(٤٥١)\n\nخواستند اختلاف عمر که درین گونه موارد اغلب نزاع را خاتمه میدهد\nدر میان این دو برادر موجود نبود. زیر امحمد و مسعود هر دو يك برابر عمر داشتند\nو در سال ٤٢١ که سلطان در گذشته بود هر دو سر و چار سا له(۱) بودند منتها\nمسعود ساعتی از محمد بیشتر بدنیا آمده بود .\nچون سلطان در گذشت بزرگان دولت مانند یوسف سپهسالار برادر سلطان\nو امير علی قريب وحسنك وزير وبونصر مشکان و ابو القاسم کثير صاحب دیوان\nعرض و بكتغذى سالار غلامان وابوالنجم اياز اويماق وعلی دایه خو یشاوند -\nبدان جهت که در امور مملکت خللی وارد نیاید وسپاهیان دور تر بودم محمد را در\nجوزجانان از مرگ پدر اطلاع دادند و خواهش نمودند زودتر به غزنه آید.\nمحمد بسرعت تمام به غزنه آمد و بر سریر سلطنت جلوس نمود. امیر یوسف عم خویش\nرا که خسرش نیز میشد سپهسالار کلیه عساکر سلطانی و امیر علی قریب را به\nوزارت برداشت .\nامیر محمد گنجهای محمود را کشودن گرفت و بخشش ها کرد\nتادل مر دم را به نقد صید نماید و چنانکه گردیزی می نویسد خود به لهوو\nلعب پرداخت و به نشاط مشغول شد و هر چند امنا به وی گفتند سود نکرد.\nمردم چون دیدند بمر گ محمود وطن در خطر است و دولتی با این همه\nپهنا ئی به محمد اداره نمی شود و تحمل این بار گران قدرت مسعود می خواهد\nشروع به انتقاد نمودند و بر سر آن شدند که بخود آیند و این امر خطیر را\nبا زی نگیرند خانواده سلطنتی بیشتر باین امر نگران بودند مگر امیر یوسف\nکه وی را با محمد خصوصیت بیشتر بود -\nحرة ختلی خواهر سلطان چون ملتفت شد فوراً به مسعود نامه نوشت و به دو\nرکابدار داد که بسرعت تام به اصفهان رسانند\n\n(۱) تعین سنين عمر را از گفته های بیهقی نمودیم او میگوید در ٤٠١ که مسعود و محمد\nدر بست بودند ١٤ سال عمر داشتند صفحه ۱۱۷"}
{"book": "adl1198", "page": 497, "text": "(٤٥٢)\n\nمتن این نامه را بیهقی در کتاب خود ضبط کرده و ما در این جا نسخت می کنیم\nتا تاریخ روشن تر شود\n«خداوند ما سلطان محمود نماز دیگر روز پنجشنبه هفت روز مانده بود\nاز ربیع الاخر گذشته شد رحمه الله و روز بندگان بایمان آمد ومن نامعه حرم به\nجمله کی به قلعت غزنین می باشیم و پس فردا مرگ او را آشکارا کشیم و نماز\nخفتن آن پادشاه را بباغ فیروزی دفن کردند... امیر داند که از برادر این کیا و\nبزرگی بر نیاید و این خاندان را دشمنان بسیاراند و امیر داند که ما با عورتات\nوخزائن به صحرا افتاده ایم باید این کار بزودی پیش گیرد که والی عهد پدر\nاست و مشغول نشود بدان ولایت که گرفته است چون خبر مرگ پدر آشکار\nگردد کارها لونی دیگر گیرد ــ اصل غزنینست و آمسگاه خراسان و دیگر\nهمه فرع است آنچه نوشتم نیکو اندیشه کند.\nو به تعجیل بسیج آمدن کند تا این تخت ملك و ما ضایع نمانیم و به زودی قاصدان\nرا باز گرداند که عمه چشم براه دارد و هر چه این چاود وسوی او نوشته می آید»\nاز سرداران افغانستان نخست کسی که با سلطنت محمد اظهار مخالفت کرد\nامیر ایاز و علی دایه بود. این ها روز روشن از غزنه با همراهان خود راه بت\nپیش گرفتند امیر محمد سوبندهرای هندور افرستاد که آن ها را باز گرداند\nسوبند هرای باقوت خود در حدود بست به ایاز رسید جنگ سخت در گرفت\nاما سالار جنگوی ایماق که در تیراندازی آیتی بود قوه سوبند رای را شکست\nداد و خود سو بند رای نیز به قتل رسید و ایاز با علی دایه شادمانه روانه\nنیشاپور شدند (۱)\nبزرگان غزنی در این وقت به محمد آشکارا گفتند که در خور سلطنت مسعود است\n\n(۱) فرخی در قصیده خود بدین معنی اشارت کند .\nبروز روشن از غزنی برون رفت\nهمی زد با جهانی تا شب تار\nنماز شام را چندانکه خواندند\nکه دشت از کشته شد با پشته هموار\nگروهی را از آن شیران جنگی\nبکشت و مابقی را داد زنهار"}
{"book": "adl1198", "page": 498, "text": "(٤٥٣)\n\nبهتر آنست که با برادر صلح کنی ومملکت را دچار خطر نگردانی محمد به این\nسخنان گوش نداد و با لشکریان عازم قلعه تکین آباد شد و در سدد جنگ بر آمد\nو به انتظار مسعود نشست .\nاین اثیر می نویسد: محمد روز عید فطر در تکین آباد جشن گرفت و بار عام\nداد اما همین که در باریان جمع شدند تاج از سرش بیفتاد و این را مردم بفال\nبد گرفتند (۱)\nدر این جا خبر حرکت مسعود از اصفهان سوی غزنی منتشر شد و مردم از محمد\nبیشتر دل سرد شدند و به وی گفتند که خویشتن را خلع کند وی راضی نشد بالاخره\nدر شب سوم عید ٤٢١ مردم بروی شوریدند و او را در قلعه تکین آباد محبوس\nکردند امیر یوسف وعلی دایه از پیشروان و موسسین این شورش بودند .\nچون محمد را به تکین آباد در حبس افگندند نامه نوشتند و آنرا بدست\nمنکیتراک وبو بکر حصیری به مسعود فرستادند و در این نامه وقایع را مبسوط شرح\nدادند.\nامیر محمد را از تکین آباد به کوه تیز بردند و آن سردار نا کام با ندماو\nاصحاب خود در انجا بسر می برد ولی در همین حال فرمان مسعود رسید و اموا لی را\nکه محمد در جوز جانان داشت با به کسی داده بپردازوی فهرست گرفتند و\nآنچه نزد خودش در حرم بود هم از وی باز ستانیدند و محمد را به قلعه مندیش بردند.\nدرباره قلعه مندیش و تکین آباد از گفتار بیهقی و دیگران تفصیلاتی\nبدست می آید که در آخر کتاب دران باره مکمل سخن میرانیم»\nعبدالرحمن قوال میگوید ما تا قلعه با امیر محمد رفتیم و با آنکه حکم بود\nکسی با وی نباشد آئین و فاداری را بجا آوردیم وی میگوید چون از جنگل\nاباز و گورو الثت گذشتیم قلعه مندیش از دور پدیدار گردید . قلعه دیدیم\n\n(۱) تاریخ الکامل ج ٩"}
{"book": "adl1198", "page": 499, "text": "(٤٥٤)\nسخت بلند و نردبان و پایه ها مر افراشته بی حد چنانکه برنج بسیاری رسیدی تا کسی\nبر قو استی شد: امیر محمد از مهد بزیر آمد و بند داشت با کفش و کلاه ساده\nقبای دیبای لعلی پوشیده ؛ بوی را دیدیم که ممکن نشد تا خدمتی یا اشارتی\nکردن ، گریستن بره افتاد کدام آب دیده، دجله و فرات چنانکه رود؛\nبراندند و ناصری و بغوی با ما بودند و یکی بود از ندمای این پادشاه و شعر و ترانه\nخوش گفتی بگریست و پس بدیهه نیکو بگفت :\nای شاه چه بود اینکه ترا پیش آمد دشمنت همه از پیر هن خویش آمد\nاز محنت ها محنت تو بس پیش آمد از ملك پدر بهر تو مندیش آمد\nو دو تن سخت قوی بازوی او گرفتند و رفتن گرفت سخت بجهد، و چند پایه که بر\nرفتی زمانی نيك بنشستی و بیاسودی چون دور بر فت و هنوز در چشم پدیدار بود\nبنشت از دور مجمزی پیدا شد از راه امیر محمد او را بدید و تیز ترقت تا برسد\nکه مجمز بچه سبب آمده است و کورا از آن خویش نزد (بکتکین) حاجب\nفرستاد و مجمز در رسید، با نامه نامه بود بخط سلطان مسعود؛ ببرادر، (بکتکین)\n(حاجب) آنرا در ساعت بر بالا فرستاد امیر رضی الله عنه بر آن پایه نشسته بود\nدر راه و ماهی دیدیم چون نامه بخواند سجده کرد پس بر خاست و بر قلعه رفت\nو از چشم نا پیدا شد و قوم را بجمله آنجا رسانیدند و چند خدمتکار، که فرمان بود،\nاز مردان و حاجب بکتگین و آن قوم باز گشتند منکه عبد الرحمن فضولی ام، چنانکه\nزالان نشاپور گویند ، مادر مرده و ده درم وام ، آن دو تن را که بازوی امیر گرفته\nبودند دریافتم و پرسیدم که « امیر آن سجده چرا کرد ' ایشان گفتند « ترا باین\nحکایت چه کار چرا نخوانی آنکه شاعر گوید و آن این است ـ\nایعود ايتها الخيام زماننا ام لاسبيل اليه بعد ذهابه\nگفتم الحق روز این سوال هست اما آن را استاد م تا اين يك نكته بشنوم و بروم\nگفت نامه بخط سلطان مسعود بود که ( علی حاجب که امیر را نشانیده بود فرمودیم\nتا بنشاندند و سزای او بدست او دادند، تا هیچ بنده با خداوند خویش دلیری نکند\nو خواستم این شادی بدل امیر برادر رسانیده آید، که دانستم که سخت شاد شود)"}
{"book": "adl1198", "page": 500, "text": "(455)\n\nو امیر محمد سجده ای کرد خدای تعالی را و گفت تا امروز هر چه بمن رسیده بود تمام خوش گشت که آن کافر نعمت بدکار بی وفار افرو گرفتند و مرا داو در تا بسر آمد، و من نیز با پدرم برفتم .\nمحمد با پسرانش تا شکست مسعود در دندانقان بحبس اندر بود و بحکم برادر بجشم او میل کشیده بودند و آن بیچاره در کمال محنت و اندوه بسر می برد، مدت پادشاهی وی از مرگ سلطان محمود تا آمدن سلطان مسعود هفت ماه بود و وقتی او را در منویکله به پادشاهی برداشتند چهار ماه دیگر پادشاه گمان نا بینا سلطنت نمود که ما این واقعه را به تفصیل ذکر خواهیم کرد محمد چل و پنج سال عمر داشت و در سال 432 بشهادت رسید (1) شعر نیکو می گفت. و شعرانیز در ثنای وی چکامه های غرا دارند در باره سخنوری و شعر شناسی وی فرخی در یکی از قصاید خود میگوید:\nپدر از ملك زمین بیشترش یافته بهر پسر از کتب جهان بیشترش کرده زبر\nسخن آموزد و از هر که سخن گوی تر است وین شگفتی بود از کار جهانی بی مر\nاین امیر روشن دل شعرا را می نواخت و حق در امور شخصی آنها دخالت میکرد وقتی امیر یوسف سپه سالار برادر سلطان محمود بر فرخی خشم گرفته بود وی به امیر محمد ملتجی شد و محمد عفو او را از عم خواست و شفاعت نمود فرخی گوید:\nزبان بدگو چون نگه رسم اوست مرا جدا فکند از آن حق شناس حشمت دان\nبدین غم اندر بگذاشتم سه سال تمام چنین سه روز همانا گذاشتن نتوان\nچوپیر گشتم و نومید گشتم از همه خلق امید خویش فگندم بدستگیر جهان\nجلال دولت عالی محمد محمود که عون و ناصر او باد جاودان یزدان\nبه نزد او شدم و حال خویش گفتم باز چنانکه بود فکردم زیاده و نقصان\nنخست گفتم کای نامه تو و کنیت تو بحظ دولت سر نامه بقا عنوان\nچو فتادم از مهر خویش و دولت خویش مرا بدولت خویش ای امیر بازرسان\nچنانکه از کرم او سزد مرا بنواخت امید کرد و زبان داد و کرد کار آسان\n(1) طبقات ناصری صفحه 12"}
{"book": "adl1198", "page": 501, "text": "(٤٥٦)\n\nو داستان دیگر این پادشاه با فرخی آنست که روزی محمد به شکار رفته\nو چندین آهو صید کرده و فرخی چون چشم غزالان را بخون آغشته دیده\nسخت گریسته وقتی که این خبر را به محمد برده اند چند آهوی زیبا جدا\nکرده و به فرخی فرستاده است .\nچو پشته پشته شد از کشته پیش روی ملك\nفراغ دشتی چون روی آئینه هموار\nز چشم آهو چون چشم دوست شد همه دشت\nز شاخ آهو چون زلف تاب داده یار\nمرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد\nفرو نشستـم و بگریستم بزا ری زار\nدر آرزوی دو زلف و دو چشم آهوی خویش\nچو چشم شیران کردم ز خون دیده کنار\nز چاکران ملك چاکری بدید مرا\nهمی ندانم بو نصر بود یا کشوار\nبرفت و گفت ملك را که فرخی بگریست\nبصید گاه تو بر چشـم آهوی بسیار\nچو باز گشت همی برد سوی خیمۀ خویش\nز خون دیده کناری عقیق و دانه نار\nمگر که آهو چشم است یار او که شد است\nبچشم آهو بر ، چشمهاش باران بار\nملك چنانکه ز آزادگی سزد بد گزید\nز آهوان چو نگاری ز بتکده فرخار\nدراز گردن و کوتاه پشت و گرد سرین\nسیاه شاخ و سیه دیده و نکو دیدار\nبمن فرستاد آنرا و معنی این بود است\nکه شادمان شو و اندوه دل برین بگسار"}
{"book": "adl1198", "page": 502, "text": "(٤٥٧)\nفصل پنجم\nشهاب الدوله سلطان مسعود\nما پیشتر گفتیم چون سلطان محمود وفات یافت مسعود در فارس مشغول\nفتوحات بود ری واصفهان را کشوده ومیخواست سراپرده به جبال وهمدان\nکشد وازانجا سوی بغداد شود و مصر را مفتوح نماید و چون نامۀ حرة ختلی\nبوی رسید با اعیان وسپهبدان مشوره کرد - همه اتفاق نمودند که بزودی\nجانب غزنه حرکت کنند و قلب مملکت را بدست آرند تا خللی درامور\nروندهد - سه روز مراسم تعزیت بپاداشتند و قبا های سفید پوشیدند و برمرگ\nشهنشاه بزرگ افغان مسعود را تعزیت گفتند. چون مجلس تعزیت بپایان\nآمد. سلطان خواست بوعلی پسر کاکویه را استمالت کند (این بوعلی\nپسر خال مجد الدولة دیلمی می باشد و چنانکه در دورۀ محمود\nنگاشتیم دختر خود را به مسعود داده بود) اما چون مسعود بر سپاهان\nمتصرف شد وی بهراس در افتاده خلیفه بغداد را وسیله قرار داد که مسعود\nوی را به نیابت خویش بر گزیند وخلیفه شخصا به مسعود نامه نوشته و دربارۀ\nاو شفاعت نموده بود اما مسعود اجابت نمیکرد - چون خبر مرگ سلطان\nرسید مسعود به ابو علی کاکویه مکتوب فرستاد و او را به نیابت خویش مقرر\nکرد - ابو علی بر این امر سخت شادشد وقبول نمود که علاوه برهدایائیکه\nدر نوروز ومهرگان تقدیم بارگاه سلطنت مینماید همه ساله دو یست هزار\nدینار زر خالص وده هزار طاق جامه از آن نواحی با چندین اسپ وشتر\nوآلات سفر به پایتخت غزنه تقدیم نماید.\nسلطان در٢٥ جمادی الاخره سوی ری حرکت نمود اهالی ری از سلطان\nاستقبال شایانی نمودند وشهر خویش را آئین بستند - ولی سلطان در بیرون"}
{"book": "adl1198", "page": 503, "text": "(458)\nشهر اقامت نمود و معتمدان خویش را فرستاد که برای تسلیت مردم شهر را\nدیده بسلطان عرضه دارند .\nمسعود چون دید سلطان وفات کرده و خود با عساکر خویش باید به غزنه\nرود ومبادا در این نواحی که تازه مفتوح شده در غیاب وی حوادثی رخ\nدهد ، با اعیان لشکر مصلحت نمود و مجلسی از سران و سرداران تشکیل داده\nودران مشکلات خویش را اظهار نمود، زیرا در مقابل از جنگ برادر\nاندیشه داشت و در عقب نیز اگر اندك غفلتی میکرد بلادی را که بزحمت\nفتح نموده بود از دست میداد؛ بالاخره بران قرار دادند که سلطان یکی\nاز افسران خود را با پنجصد سوار درری گذارد و کسی را به غزنه بفرستد\nو محمد را نصیحت کند و خود نیز بسرعت تمام رهسپار پایتخت کشور گردد .\nسلطان فردای آن اعیان ری را باز خواند و درباری بس مجلل و باشکوه\nبرپا و خود نطقی غرا و فصیح ایراد نمود که بیهقی آنرا ذکر کرده\nوما در این جا خلاصه آنرا ضبط میکنیم تا سیاست سلطان محمود در ان نواحی\nو علایق مردم آن دیار با دولت محمود واضح گردد و روشن شود که بیگانگان\nدر عدالت و رادمردی و مروت و حسن اداره و تدبیر سلطان ما از چه نقطه نظر نگاه\nمیکردند و در امرای خود از چه نقطه نظر . سلطان باعیان ری گفت :\nسیرت ما تا این غایت بر چه جمله است شرم مدارید و راست گوئید و محابا\nمکنید. گفتند زندگانی خداوند دراز باد تا از بلا و ستم دیلمان باز رسته ایم\nو نام این دولت بزرگ، که همیشه باد بر ما نشسته است در خواب امن\nآسایش غنوده ایم و شب و روز دست بدعا میباشیم که ایزد عزذکره سایۀ\nرحمت و عدل خداوند را از مادور نکند چه اکنون خوش میخوریم و خوش\nمی خسبیم و بر جان و مال و حرم خویش ایمنیم و در روز کار دیلمیان چنین\nنبودیم سلطان علت رفتن خود را به غزنی شرح داده گفت میرویم زیرا\nسلطنت خراسان، هندوستان ، سند ، نیم روز و خوارزم سهل نیست شما اگر"}
{"book": "adl1198", "page": 504, "text": "(٤٥٩)\nدر هنگام غیاب من اطاعت و فرمانبرداری کنید خوب والا هر چه بشما\nرسد سزای کردار خود شماست و ازان ها جواب قاطع خواست .\nاعیان ری عرض نمودند که سی سال است در دست دیلمیان اسیر بودیم\nو دست ها بخدا برداشته بودیم تا هوای دیار اسلام در دل سلطان محمود\nافتاد و ما را از جور و فساد قرامطه برهانید و امرای ما را که مردم ضعیف\nو ناتوان بودند و کار از فخر الدوله وصاحب بن عباد بزنی و پسری افتاده\nبود و ما را اداره نمیتوانستند معزول کرد و پسر خود را درین ولایت گماشت\nکه بمداسیش خشك نشد جهان می گشود و متغلبان را می فگند و عاجزان را\nمی نواخت و اگر پدرش حضرت سلطان محمود وفات نمیکرد حال در بغداد می بود\nو در انجا نیز آئین عدالت و مردم داری را بر پا میکرد و تا سلطان در سپاهان\nبود با وصف آنکه درین جا يك نفر شحنه با دو صدسوار داشت کسی یارای\nمخالفت نداشت و با لفرض اگر کسی راه خلاف می سپرد ما همه سلاح\nمی برداشتیم و با عساکر سلطان متحد میشدیم و اگر سلطان محمود وفات\nنمی شد ما در رکاب فرزند وی تا مصر میرفتیم .\nاعیان ری چندان بعدالت واحسان دولت محمود علاقه داشتند که در چنین\nموقع نازك يعنی در حالیکه سلطان وفات یافته ومسعود با عساکر خود آنجا را\nمیگذارد چنانکه دیدیم از اظهار وفاداری و اطاعت مضایقه نکردند حتی\nگفتند اگر مسعود در اینجا تازیانه بگذارد ما اطاعت میکنیم .\nمسعود باعاین ری خلعت داده و از وفا و اطاعت آن ها اظهار خوشنودی\nنمود و حسن سلیمان را که از جبال هرات بود با پانصد سوار به شحنه گی ری\nبگذاشت و با و توصیه نمود که با مردم عدالت و مروت نماید .\nسید عبد العزیز عاوی را از ری به غزنه روان کرد و به محمد نامه نوشت\nو او را به اتفاق و صلح دعوت نمود مسعود در ری بود که نامه خلیفه بغداد رسید\nخلیفه در ین نامه بر مرگ سلطان محمود اظهار همدردی نموده و مسعود را"}
{"book": "adl1198", "page": 505, "text": "(460)\n\nدر تخت پدر تهنیت گفته بود و نوشته بود که سفیر ما متعاقباً با نامه های\nمفصل میرسد .\nسلطان مسعود در 17 رجب از ری حرکت کرده به دامغان و از آنجا\nبه نیشاپور آمد . در راه نامۀ سلطان محمود بوی رسید که مسعود را از فتح ری\nتهنیت گفته بود اما نامه های دیگر پنهان از وی به سران سپاه و پسر کاکو\nنوشته بود که مسعود عاق است مسعود نامه ها را پاره کرد . و در کاریز\nافکند بوسهل زوزنی نیز از غزنه گریخته در دامغان بسلطان مسعود\nپیوست و مؤقتاً به نیابت وزارت برقرار گردید .\nاستتمکین سپهسالار غازی که سالار عساکر خراسان بود در بیهق باستقبال\nآمد و سلطان عساکر خراسان را سان دید و در دهم شعبان به نیشاپور وارد شد\nو از استقبال باشکوه و مجللی که اهالی نموده بودند اظهار خورسندی فرمود\nو بعدل و باز پرس مظلومان و بیچارگان به شخص خویش پرداخت و بوساطت\nقاضی صاعد حکم داد که موقوفات آل میکال را که خانواده علم و فضیلت\nبودند و از طرف عمال حسنگ وزیر ضبط شده بود مسترد دارند . هنوز سلطان\nدر نیشاپور بود که یکی از بقایای آل بویه موقع را مغتنم دانسته لشکری\nفراهم نمود و بری حمله آورد. اهالی ری که بعدالت و سلطنت محمودی\nعلاقه مندی زیاد داشتند نزد حسن سلیمان جمع شدند سلاح برداشتند\nو بر شورشیان پیغام کردند که پادشاه ما سلطان مسعود پسر محمود است هر که\nبدون فرمان وی درین مملکت قدم گذارد به شمشیر رزوبین جواب دهیم.\nشورشیان حمله آوردند و حسن سلیمان که از سرداران جنگجوی هرات\nو در رکاب محمود و مسعود آداب حرب و پردلی را آموخته بود به دستیاری\nمردم ری شورشیان را شکست فاحش داد هشت هزار و هشت صد تن از شورشیان\nکشته و یکهزار و دو صد تن اسیر گردید ."}
{"book": "adl1198", "page": 506, "text": "(٤٦١)\n\nچون این خبر بمسعود رسید حسن سلیمان و اعیان ری را به فرامین و خلع\nسرفراز گردانید در ینحال سفیر بغداد بانامه های خلیفه به نیشاپور آمد\nسلطان امرداد مردم از نماینده بغداد بدرستی استقبال کنند بیهقی شرح\nاین استقبال را به تفصیل نگاشته و میگوید روز اول که رسول دار (رئیس پذیرائی)\nوی را در شهر آورد از طرف سلطان بیست هزار درم سیم بهای گرما به\nبه او دادند چنانکه متحیر شد و بی اختیار به دعای دولت مسعود پرداخت\nسه روز مسعود نماینده خلیفه را بارنداد روز سوم نماینده بحضور وی مشرف\nشد و نامه خلیفه را با تحایف و طرایفی که از بغداد آورده بود تقدیم کرد\nالقابی که از دربار خلافت بر مسعود مقرر داشته بودند این است :\n« ناصر دین الله - حافظ عباد الله - المنتقم من اعداء الله - ظهير خليفة الله -\nامیر المومنین » نامه بغداد را که بیهقی خلاصه کرده این است:- امیر المومنین\nممالیکی که پدرت داشت یمین الدوله وامين المله - نظام الدین - كهف الاسلام\nوالمسلمين - ولی امیرالمومنین بتو مفوض کرد و آنچه تو گرفته ئی ری و جبال\nو سپاهان وطارم و دیگر نواحی و آنچه پس ازین گیری از ممالک مشرق\nو مغرب ترا باشد و بر تو بدارد .\nسلطان مسعود در ۱۵ رمضان از نیشاپور حرکت کرد و ۲۸ رمضان\nبه دارالنصرت هرات وارد گردید و در ( كوشك مبارك ) که از عمارات\nعظیم هرات بود برای تشریفات عید نشست در دهم شوال مشكترك يرا در\nحاجب علی قریب با دانشمند حصیری ندیم آمدند و معروضه\nمامورین سلطنتی را از تگین آباد به محضر سلطنت تقدیم\nکردند سلطان آنها را نوازش فرمود و جواب عرایضی را\nکه آورده بودند به تگین آباد فرستاد و امر داد عساکر به هرات\nبیایند وحسنك وزیر را به سعایت بو سهل زوزنی و نقاری که خود مسعود ازوی\nداشت محبوساً بهرات طلب کرد و پوتمر مشکان را خواست تا کار دیوان"}
{"book": "adl1198", "page": 507, "text": "(٤٦٢)\n\nرسالت را انجام دهند و به وزیر محمد حاجب علی خویشاوندانمر داد که چون\nعساکر غزنه را بهرات می فرستد خود با عساکر هند عازم هرات شود حبس\nحسنك و وزارت موقتی بوبسهل بر خواجه بزرگ وحتی بر همه بزرگان عصر\nمحمود که در تکین آباد بودند گران تمام شد و دانسند مسعود که به سخن ارباب\nغرض اهمیت میدهد و به ویژه بو سهل که فطرةً ساعی و نمام و مر دمحتال و دورویست\nو سخنان وی در مسعود بی تاثیر نیست مسعود را بر بزرگان دوره محمودی\nبدگمان میسازد و تخم نفاق را در میان سران و سپهبدان می کارد حتی\nحاجب علی در تکین آباد به رئیس دیوان رسالت گفته بود که اگر مردم مرا\nبه عیب منسوب نکنند و نگویند سلطان محمود جهان را گرفت اما ادارهٔ\nخویشاوندان و نزدیکان و خدمت کاران خود را نتوانست من با این لشکر گران\nکه تحت فرمان من است راه سیستان گیرم و کرمان و اهواز را تا در بغداد باین\nلشکر به ضبط خویش درآورم و ابونصر مشکان نیز در اندیشه بود و این امر را\nپیش گوئی می کرد .\nعساکر بهرات به سلطان پیوستند یوسف سپهسالار و التونتاش خوارزم شاه\nو بونصر مشکان نیز درین جمله بود - سپاهیان چون مسعود را دوست داشتند\nو فتوحات و دلیری وی دل آنها را تسخیر کرده بود از رسیدن برکاب او نهایت\nخوش بودند .\nسلطان حاجب علی قریب و برادرش را محبوس کرد و تمام اموال و سامان\nاو را ضبط نمود و خودش را در قلعه كرك هرات فرستاد تا همان جا بمرد و علت حبس\nاو غالبا علایقی بود که وی در عهد سلطان محمود با محمد داشت و اینکه به محمد\nدر جوز جانان نوشت تا آمده غزنی را متصرف شود و با وجود اینکه در خلع\nمحمد سعی کرد و کوشید به تلافی مافات پردازد مسعود عذر او را نپذیرفت و ساعیان\nدربار او را وزیر امیر نشان معرفی کرده بودند .\nحبس حاجب بزرگ همه و خاصه التونتاش را سخت متاثر نمود و او را بران"}
{"book": "adl1198", "page": 508, "text": "(٤٦٣)\n\nوادار کرد که بهر صورت باشد بزودی بخوارزم رود و به وظیفه خویش اقدام\nنماید از گفته های بیهقی برمی آید که التونتاش برای فاتحه سلطان وولی\nنعمت محبوب خود محمود از خوارزم به غزنی آمده بود .\nچون چند روز گذشت سلطان ابونصر را به دیوان رسالت مقرر کرد و با\nوجودیکه سهل زوزنی در باره آن دبیر دانشمند سعایت نمود سلطان نشنید\nمسعود وقتی که از نیشاپور سوی هرات می آمد از بیم اینکه مبادا عسکر غزنه\nبه طرف داری محمد جنگ کنند نگران بود و ازین جهت تر کمانان را\nکه محمود به هزار زحمت جانب بلخان کوه شکست داده بود دوباره استمالت\nکرده و از آنها مدد خواسته بود که در جنگ محمد با وی همدست شوند\nتر کمانان نیز که این روز را بدعا میخواستند چندین هزار سوار در هرات\nبه خدمت مسعود پیوستند و این نیز یکی از خطاهای سیاسی بود که مسعود کرد\nو در همان وقت پشیمان شد - و آنها را با یکی از افسران جنگی خود بفتح\nمکران فرستاد .\nو در همین آوان عضدالدوله یوسف را که عم وی بود از هرات به بست و قصدار\nفرستاد و بهانه نمود که یوسف قوة الظهر عساکر می باشد که بمکران رفته اند\nاما در نهان چند نفر را بروی گماشت که احوال او را مراقبت داشته باشند\nونگذارند که یوسف جائی حرکت کند .\nچون مسعود از کار وزیر وعم فارغ شد دو نامه بیکی بقدر خان و یکی به\nخلیفه نوشت نامه قدر خان را بدست یکی از رکابداران بقدر خان ونامه\nدیگر را بدست یکی از فقها بحیث نماینده نیم رسمی به بغداد فرستاد .\nبیهقی نامه قدر خان را در تاریخ خود ضبط کرده اما مکتوب خلیفه را نگاشته\nمسعود پانزدهم ذی القعده ٤٢١ از راه بادغیس و گنچ روستای سرا پرده سوی\nبلخ کشید التونتاش نیز در این سفر با وی بود اما میترسید که مبادا مسعود\nدرباره وی کاری کند که درباره علی قریب ویوسف سپهسالار بعمل آمد"}
{"book": "adl1198", "page": 509, "text": "(٤٦٤)\nمسعود چون بفاریاب رسید التونتاش را خلعت داد و در ظاهر باوی مرحمت\nنمود ورخصت داد که بعد از ملاقات ثانی بخوارزم رود اما چنانکه بخود التونتاش\nنیز ظاهر گردید و بعدها سلطان خود به ابونصر مشکان اعتراف کرد به\nسعایت اماما ن دربار و مخصوصاً زوزنی و عبدوس قصد گرفتن او را نمود\nولی چون التونتاش مردی با نام و غازی و جنگجو بود در دل مردم نفوذ و استیلای\nعظیم داشت از قضیه خبر شد و بدون آنکه بملاقات دوم سلطان معطل شود شبانه\nبا عساکر خاصهٔ خویش راه خوارزم گرفت سلطان چون خبر شد عبدوس را\nفرستاد که بهر رنگ باشد او را باز گرداند ولی التونتاش فریب نخورد و به\nعبدوس مرحمت زیاد کرد و چا ز فرسنگ او را با خود برد باین بهانه که باوی\nحکایتی دارد تا راه دورتر شد آنگاه به سلطان پیغام داد که چون بمن از\nخوارزم اطلاع رسیده بود که مردم آنجا بنای شورش گذاشته اند مصلحت\nدران دیدم که معطل نشوم اگر سلطان خدمتی دارد کتباً بمن امر دهد\nکه انجام شود و خود بسرعت روان شد چون عبدوس واپس آمد سلطان\nبر کدورت آن سپهسالار بزرگ غمگین شد و بنامه و فرمان وی را استمالت\nنمود و چنان وانمود کرد که این امر در اثر سعایت در باریان بعمل آمده و\nسلطان او را بمنزلت عم خود میداند .\nرسیدن مسعود به بلخ\nسلطان عید قربان را در شبرغان گذرانید و روز ۲ شنبه ۸ ذی الحجه ۴۲۱\nدر قبة الاسلام بلخ رسید و در كوشك در عبد الاعلی فرود آمدسا کنان بلخ ورود\nسلطان بزرگ وطن را بشادی و گرمجوشی استقبال نمودند و مهد باختر بار\nدیگر به شکوه و جلال فرزند شهنشاه عظیم الشان غزنه فرجوانی گرفت .\nخواجه بزرگ حسن میمندی که سلطان او را بخشیده از زندان کشمیر\nخواسته بود در بلخ بخدمت سلطان پیوست و بعد از انکه سلطان به وی اصرار نمود"}
{"book": "adl1198", "page": 510, "text": "(٤٦٥)\nدر ۲۸ صفر ٤۲۲ به امروزارت برقرار گردید وبوسهل حمدوی را که ازوزارت\nمعزول بود به ریاست اشراف یعنی بریاست ضبط اخبار واحوال مملکت مقرر کرد\nودر همین سال حسناك ميكال را در بلخ بردار کردند. بوسهل زوزنی در مرگ\nآن وزیر دانشمند استخفافها کرد و خواجه بزرگ حسن میمندی آب در چشم\nکرده همه بزرگان وخوردان متاثر شدند چنانکه ما شرح حال اور ا مفصل بنگاریم\nا ریارق که به تدبیر خواجه بزرگ حــمــمــندی به بلخ آمده بود سلطان\nبرای اینکه عساکر انقلابی برپا نکنند در اول با او بمدارا و مرحمت پیش\nآمد در آخر در روز ٤ شنبه ١٩ ربیع الاول ٤٢٢ به تدبیر دربندش کشیدند\nوبزندان محبوس کردند و اموال او را غارت نمودند (١) تا در آنجا مرد .\nو هم چنین حاجب غازی اسفتـگین سپهسالار را که در عهد سلطان ماضی\nودوره خود مسعود در نیشاپور خدمتها کرده بود از سلطان بد گمان ساختند\nووی شب دوشنبه نهم ماه ربیع الاول از بلخ مخفیه خارج شد و از آمو عبور کرد\nچون در آن طرف دریا رسید با خود گفت که سخت خطا کردم که در قلمرو\nبیگانگان و دشمنان ولی نعمت خود یعنی در خاک ترکمان آمدم و از آنجا\nعودت کرده از آمو عبور نمود که جانب خراسان شود اما همین که به کــالب\nرسید صبح دمیده بود عبدوس باعساکر سلطان سر راه بر او گرفتند و او را\nبعدازيك جنـگ مختصر اسیر نموده به بلخ آوردند و در اثر این قضای سوء\nمسعود او را به قلعت گردیز فرستاد تا در آنجا جان سپرد (۲) این مرد یـکی\nاز رجال جنگجو وصالح ومبارز بود. در ربیع الاول سال ٤٢٢ قاضی بوطاهر\nتبانی وبوبکر حصیری را نزد قدرخان فرستاد تا دختر اورا که در عهد محمود\nنامزد شده بود خواستگاری کـنند و نامه نیز به قدر خان نوشت و دو نامه\nبنام این دو سفیر بصورت اعتماد نامه نگاشت بیهقی اصل مکاتبه و اعتماد نامه ها را\nدر کتاب خود ثبت نموده .\n(۱) صفحه ۲۷۰ بیهقی .(۲) صفحه ٢٧٣ بیهقی ."}
{"book": "adl1198", "page": 511, "text": "(٤٦٦)\n\nو در ربیع الثانی این سال مکران فتح شد و عیسی مکرانی که دعوی تمرد\nنموده بود و برادرش ابوالعسکر از جفای وی به محمود پناه آورده بود بدست\nعساکر مسعود کشته شد و ابوالعسکر دوباره به حکومت مکران برقرار\nگردید - سلطان از بلخ براه غوربند به پروان و از آنجا به بلق آمد و در بلق\nامیر یوسف عم خود را که از بست به استقبال آمده بود محبوس نمود داستان\nامیر یوسف سپه سالار بسیار غم انگیز است زیرا آخر عمر این شهزاده بدبخت\nدر کمال بیچارگی سپری شد و از آن همه ناز و تنعم که در عهد پدر و برادر\nداشت یکباره به حضیض بدبختی فرو افتاد و در دست نوائب روزگار\nزبون گردید .\nیوسف سرداری بود خوش محضر و آرام هیچگاه در پی فساد نمیگشت\nو از فتنه می گریخت در زمان سلطنت محمود همین که از وظایف رسمی فارغ\nمیگشت به نشاط و تفریح مشغول میشد .\nسلطان نیز با وی مهربانی و لطف داشت و نظر به وصیت پدر که در باره او\nکرده بود و نظر به شخصیت خود یوسف او را گرامی میداشت .\nچنانکه بیهقی گوید سلطان محمود را غلامی بود بس زیبا و ملیح که\nاز میان هزار غلام مانند او کسی در دیدار و رنگ و ظرافت و لیاقت نبود\nاین غلام طغرل عقدی نام داشت و بعد از ایاز - در خاصان در گاه شامل\nبود روزی سلطان محمود در باغ فیروزی مجلس نشاط داشت و چندان\nگل صد برگ ریخته بودند که آنرا حد و اندازه نبود این ماهرویان\nدوگان دوگان می آمدند طغرل نیز آمد خودش قبای لعل و همکارش\nقبای فیروزه ئی پوشیده بود امیر یوسف چشمش بروی ماند و عاشق شد\nو هر چند کوشید و خویشتن را فراهم کرد چشم از وی برداشته نتوانست\nسلطان دزدیده می نگریست و تغافل میکرد چون ساعتی بگذشت"}
{"book": "adl1198", "page": 512, "text": "(٤٦٧)\n\nگفت ای برادر ـ تو از پدر كودك ماندی و پدر ما در هنگام مرگ بواسطه\nعبدالله دبير درباره تو وصيت كرده بمن پيغام داده بود (كه مقرر است\nكه محمود ملك غزنی نگه ميدارد كه اسمعيل مرد آن نیست محمود را از\nزبان من بگوی كه مرادل بیوسف مشغول است باید اورا بخوی خویش برآری\nوچون فرزندان خويش عزيز داری) من تا این زمان بتو احسان ها كرده‌ام\nوپنداشتم با ادب برآمده ئی ولی در مجلس ما به غلامان ماهی نگری اگر\nحرمت روان پدر نميبود ترا سخت مالش ميداديم ولی ترا عفو كرديم ،\nو آن غلام را در همان روز به یوسف بخشيد .\n\nامير يوسف از ان بعد طغرل را چون فرزند خويش عزیز و مکرم میداشت\nچون سلطان مسعود او را به قصدار فرستاد همین طغرل سعایت او را بمسعود\nمیکرد و در خفیه اخبار او را به مسعود میفرستاد . واز خود افتراها مینمود\nامیر یوسف همیشه از قصدار امار وتراجع ولشکر میفرستاد وسلطان هم در ظاهر\nمكاتبات لطف آمیز باو میفرستاد والا امیر الجلیل العم ويرا خطاب مينمود\nچون يوسف شنيد كه مسعود از پروان روی به غزنه دارد با پسرش سلیمان\nو این طغرل كافر نعمت و پنجاه غلام جریده به استقبال آمد ومسعود پاسی\nاز شب گذشته از سناج (۱) به بلق می آمد وسرا پرده سلطنت را در بلق\nافراشته بودند .\nمسعود در عماری بر ماده پیل سوار بود و مشعلها افروخته بودند وحدیث کنان\nمی راندند از دور مشعلی پدیدار شد که از جانب غزنی می آمد معلوم شد\nکه امیر یوسف بود بیچاره بیامد وزمین بوسه داد وسلطان باوی مهربانیها\nنمود وچون به قرار گاه رسیدند یوسف را به نیم ترک نشاندند و خوان\n\n(۱) سناج در نزديك سجاوند شهری بود كوچك در لوگر د وباق هم درلوگرد بود\nكه بلقینی بدان منسوب است و ممکن است همین برکی و برك بجای آن كلمه\nمانده باشد .(حدودالعالم)"}
{"book": "adl1198", "page": 513, "text": "(٤٦٨)\nآوردند وی منتظر حادثه بود و نان نخورد بعد از ان عبدوس آمد و پیام های سلطان را آورد و ملامتی های او را شمرد هنگام پیشین سه منصبدار و پانصد سوار و سه صد پیاده هند و آمدند .\nبیهقی میگوید از دور دیدم که یوسف برپای خاست و هنوز با کلاه و موزه و کمر بود پسرش را در آغوش گرفت و بگریست و کمر باز کرد و بینداخت و عبدوس را گفت این كودك را بخدا (ج) و بتو سپردم و طغرل را گفت شاد باش ای کفر نعمت که ترا چون فرزند عزیز داشتم و بمن این خیانت کردی و یوسف بر اسب نشست و او را بقلعه سجاوند بردند و در سال ٤٢٣ در زندان وفات نمود - چندی بر نیامد که طغرل نیز پریشان گشت و در جوانی بمرد و سزای خود را دید - سلطان مسعود از بلخ براه شجک و به غزنه آمد و روز پنجشنبه ۸ جمادی الاخری به تختگاه پدر فرود آمد مردم شهر خود را چراغان کرده بودند و به استقبال سلطانی که در انتظار آن بودند با گرمی و صمیمیت تمام بر آمده و پیر و برنا و مرد و زن جوشیده بودند و خوازه ها بسته و چندان هدیه و نثار اورده بودند که احصاء نتوان کرد و بكشك معمور فرود آمد و مهمان خره خقلی عمۀ خود شد شعراء قصاید تهنیت انشاد کرد ند که بحقیقت مسعود درین روز به تخت ملك نشسته بود . (۱)\nمسعود فردای آن روز بباغ فیروزی رفت و تربت پدر را زیارت نمود و بگریست و خدام آستانه سلطان مرحوم را بیست هزار درم بخشید و حاکم لشکر نصر بن خلف را گفت مردم انبوه کرد باید کرد تا بزودی رباطی که سلطان فرموده تعمیر شود و اوقاف آن بدرستی به تعمیر راه ها و رباط ها صرف شود . و گفت چون سلطان محمود این باغ را دوست داشت و وصیت کرده بود که او را اینجا بنهند برای حرمت بزرگ او این بقعه بر خود حرام کردیم و جز به\n(۱) ص ٢٩٤ بیهقی زین الاخبار صفحه ٩٨ - بیهقی ٢٩٨"}
{"book": "adl1198", "page": 514, "text": "(٤٦٩)\n\nزیارت باز نیائیم حاضران دعا کردند و از آنجا راه صحرا گرفت و به افغان\nشالی رفت و ده هزار درم به تربت سبکتگین صدقه داد. (۱)\n\nو روز سه شنبه ۲۰ جمادی الاخر بباغ محمودی رفت و امرداد تادیوان ها\nآنجا میکشند و کارها برقرار شد و انتظامی در امور واقع گردید و مردمان\nآرام شدند و در سایهٔ جهان بانی خلف الصدق سلطان فقید و سالار ملی وقاید\nمحبوب خود با اطمینان خاطر به سر می بردند. اما دیری نگذشت که دسیسه\nکاران غرض آلود دربار کار را واژونه کردند و میانه سلطان بزرگ\nو رعایای و فادار اور ابر هم زدند و بنیادی را که بر دل ها و آرزوهای مردم قرار\nداشت متزلزل کردند خواجه بزرگ و دیگر خیر اندیشان و پروردگان نعمت این\nدودمان با حشمت چندانکه مانع شدند مفید واقع نشد و کار بدانجا کشید\nکه سلطان در اثر پیشنهاد بوسهل زوزنی و امثال او امرداد تا هر چه در\nروزگار امیر محمد به مهتران و کهتران داده بودند بازستانند و بیست گانی\nعساکر را تا پایان سال ندهند که در خزانه ثروتی اندوخته شود. فرمان\nسلطان انجام شد اما خوف و هراسی در دل ها تولید نمود و روی مردم را از سلطان\nبگر دانید. و در روز شنبه نهم رجب سیل سختی برخاست و پل غزنی را که در\nحدود افغان شالی و از بناهای استوار و نفیس غزنی بود خراب کرد و تا حدود\nبازار سرافان رسید و خسارات مدهشی بمردم وارد نمود بیهقی داستان آمدن این\nسیل را سخت نیکو نوشته و چون این داستان حاوی مطالب سودمندی در بارهٔ\nشهر غزنی و آبادانی آنست آنرا در این جا نقل می نمائیم.\n\n(۱) کلمه شالی را با رسم الخط اصلی آن تنها مرحوم ادیب پشاوری در کتاب بیهقی ضبط\nنموده و این کلمه بمعنی یادگار و شعار افغانست بابر وابو الفضل از ان شرح داده اند آقای\nنفیسی که آنرا به معنی شالی زار گمان برده مورد ندارد زیرا اصلاً در هوای\nغزنی برنج نمیشود."}
{"book": "adl1198", "page": 515, "text": "(٤٧٠)\n\nروز شنبه نهم ماه رجب ٤٢٢ میان دو نماز بارانکی خرد خرد می بارید چنانکه\nزمین تر گونه میکرد و گروهی از گله داران در میان رود غزنین فرود آمده\nبودند و گاوان به الجا بداشته هر چند گفتند از انجا برخیزید که محال بود\nبر گذر سیل بودن فرمان نمی بردند تا باران قوی تر شد کاهل وار برخاستند\nو خویشتن را بپای آن دیوارها افگندند که به محلت دیه آهنگران پیوسته است\nو نهفتی جستند و بران جانب رود که سوی افغان محال است بسیار استر سلطانی\nبسته بودند درمیان آن درختان تا دیوارهای آسیا و آخورها کشیده و خر پشته\nزده و ایمن نشسته ... و این پل بامیان در ان روز کار بر این جمله نبود پلی\nقوی بستونهای قوی برداشته پاسی از شب گذشته سیل رسید و آب از فراز رودخانه\nآهنگ بالا داد و در بازارها افتاد چنانکه بصرافان رسید و بسیار زیان کردو\nبازارها همه ناچیز شد و آب تازیر قلعت آمد چنانکه در قدیم بود پیش از\nروزگار یعقوب لیث که این شارستان و قلعه غزنین عمرو برادر یعقوب آبادان\nکرد و این حال ها استاد محمود و راق سخت نیکو شرح داده است .\nفرخی در آمدن مسعود از صفاهان وری به غزنی و اشغال تخت پدر اشعار\nشیوا دارد و آرزوی مردم را به آمدن مسعود از اصفهان به غزنی شرح میدهد\nو غزنی را خانه شیران میداند و جز مسعود و آل ناصر دیگری را شایسته بادشاهی\nدر این شهر نمی شناسد !\nکی بود کان خسرو فیروز بخت آید زراه\nبخت و دولت دریسار و فتح و نصرت در یمین\nزآرزوی روی او دلهای ما برخاسته است\nچند خواهی داشتن دلهای ما را این چنین\nعزم کی دارد به غزنی رایی اراید بر وی\nرأی کی دارد که بر سد رپدر گردد مکین"}
{"book": "adl1198", "page": 516, "text": "(٤٧١)\n\nدار ملك خویش را ضایع چرا باید گذاشت\nمر سپاهان را چرا کرده است بر غزنی گزین\nلشکری دارد گران و کشوری دارد بزرگ\nبلکه از دریای روم اور است تا دریای چین\nهر که غزنین دیده باشد در مقام نان چون بود\nهر که تازه میده بیند چون خورد نان چوین\nاز حبش تا کاشغر وز کاشغر تا اندلس\nهر کجا گوئی ملک مسعود گویند آفرین\nاین جهان محمود را بود و کنون مسعود راست\nنیست با اوخسر وانرا هیچ گفتار اندر ین\nخانه محمود را مسعود زیبد کد خدای\nکه خدای خانه شیر عرین زیبد عرین\n\nو بو حنیفه اسکافی غزنوی که از شعرای بزرگ و صریح اللهجه و حقگوی روزگار\nبود و بیهقی او را بسیار ستوده و یقیناً ستا یش وی نیز در اثر همین حق گوئی او بوده است\nچكامة غرای در این مورد سروده است که چند بیت آنرا در این جا نقل می کنیم:\n\nبشهر غزنین از مرد وزن نبود دوتن كه يك زمان بود از خمر شوق او هشیار\nنهاد مردم غزنین دو چشم و گوش براه زبهر دیدن آن چهرة چوگل ببهار\nدر این تفكر بودند كآفتاب ملوك شعاع طلعت کرد از سپهر مهد اظهار\nبدار ملك در آمد بسا ن جد وپدر بکام خویش رسیده‌ زشکر گیرده شعار\nنیابد آسان از هر کسی جهانداری اگر چه مرد بود چرب دست‌وزيرك‌سار\nتو او ستاد نیا یی بنه از بدر ز فلك پدرچه کرده‌مان پیشه کن به ليل و نهار\nبداد کوش و بشب خسپ ایمن از هر بد که مرد بی داد از بیم بد بود بیدار\nزيك پدر دو پسر نيك و بد عجیب نبود که‌از درختی پیداشده است منبرودار"}
{"book": "adl1198", "page": 517, "text": "(٤٧٢)\nبسا اش پدراً تست با اش پسران پسر بریدن شمع است سر فرازی دار\nو در اوا ئل رمضان سلطان روزی چند بشکار جانب (زه) رفت و نخجیر\nفراوان آورد (۱)\nامر وزارت\nآنچه در این سال هنگامه اقامت بلخ روی داد و مختصر اشار تی بدان\nکردیم مسئله تفویض وزارت بود بخواجه بزرگ احمد ابن حسن میمندی.\nاین خواجه که بحکم سلطان محمود در هندوستان محبوس بود بامر سلطان\nمسعود از حبس رها و ببار گاه خواسته شده بود در بلخ بحضور سلطان رسید\nو سلطان به وی پیغام میداد که هر طور هست وزارت را قبول کـند حتى بوى\nگفت که خواجه ما را بجای پدر است خواجه ابا می ورزید و می گفت من\nعهد نموده ام و سوگند های غلیظ خورده ام که دیگر در امور سیاست مداخله\nنکنم و پیر شده ام سلطان عذر او را نپذیرفت و سر انجام بتوسط ابو نصر مشکان\nو بوسهل زوزنی خواجه را مجبور کردند و امر وزارت بروی مسلم شد و شرایط\nوی را سلطان قبول کرد و در این باره سوگند خورد و در قبول آن شرایط امضا\nکرد در روز نهم صفر خواجه ببارگاه رفت و خلعت وزارت را پو شید بیهقی\nشرح این خلعت را چنین می نگارد :-\nمن ایستاده بودم و نظاره میکردم قبای سقلا طون بغدا دی بود- سپیدی\nسپید- سخت خرد نقش پیدا و عمامه قصب بزرگ اما بغایت باريك و بلند و طرازی\nسخت باريك وزنجیره بزرگ- و کمری از هزار مثقال پیروزه ها\nدر نشانده .... پس از آن خواجه را بحضور سلطان ببردند سلطان گفت\nخواجه را مبارک باد خواجه برپای خاست و زمین بوسه داد و پیش سلطان رفت\n(۱) معلوم است زه نام شکار گاهی بوده نزديك غزنه و آهوی فراوان داشته بیهقی\nچند جا از ان نام برده - معلومم نشد که کجاست ؟"}
{"book": "adl1198", "page": 518, "text": "(٤٧٣)\nو عقدی از گوهر بسلطان تقدیم کرد که گویند ده هزار دینار قیمت آن بود. سلطان انگشتر فیروزه به خواجه داد که نام سلطان بران نوشته بود و گفت این انگشتر ملك ماست و بتو دادیم تا مقرر گردد که پس از فرمان ما مثالهای تو نافذ است.\nو دو روز بعد خواجه بدیوان وزارت نشست و هنگامی که بکار شروع میکرد بر مصلای دیبای سبز دور کعبه نماز خواند و برون از صدر نشست دوات و دسته کاغذ و يك جعبه سبك که برای وزیران می برند بحضور خواجه آوردند اولین چیزی که نوشت بعربی بود و ترجمه آن این است: بسم الله الرحمن الرحیم ستایش به پروردگار جهانیان و درود بر پیغمبر برگزیده و اصحاب وی. خدا مرا بسنده است و نیکو وکیل است خدایا بمن یاری ده در آنچه دوست داری و رضای تست. برحمت خودای مهربانتر از همه مهربانان. برای شکر نعمت خدا بفقراء و مساکین ده هزار درم و ده هزار نان و ده هزار زراع کرباس داده شود بعد از این نوشته بکار آغاز کرد و هیبتی در دلها مستولی شد.\nمسعود و نیابت وی در فارس و هند\nمسعود که درباره عراق وری اندیشه مندمی بود با خواجه بزرگ و دیگر اعیان سلطنت مشورت کرد تا کار آن حدود انتظام یابد خواجه بزرگ علی دایه و ایاز را به سالاری عراق انتخاب نمود و گفت علی دایه مردی محتشم و کاریست و در غیاب سلطان خدمتها کرده و ایاز نیز سالاری نيك است و در همه کارها با امیر ماضی بوده سلطان پیشنهاد خواجه بزرگ را رد کرد چنان وانمود که علی دایه را شغلی مهمتر میفرمایند و در باره ایاز گفت وی بس بناز و عزیز آمده است هر چند عطسه پدر ماست چون از سرای دور نبوده مدتی تجربت شود آنگاه آنچه باید فرمود بفرمائیم. و به سالاری عراق تاش فراش را برگزید بدین شرط که سه ماه به نیشاپور باشد. و آنگاه بسوی"}
{"book": "adl1198", "page": 519, "text": "(٤٧٤)\n\nمی رود ـ و وی را بخفیه هدایت داد که در نیشاپور چون سالاران ترکمان\nنزد او آیند وی در پراگندن آنها بکوشد چندانکه خواجه بزرگ این امر را\nدور از سیاست شمرد و گفت هنوز موقع آن نرسیده سلطان نپذیرفت و امر داد\nتا تاش فراش اوامر او را انجام دهد ـ و همین مسئله بود که در آینده موجب\nاجحاف سلطان مسعود گردید ـ تاش فراش کمر زر و کلاه دوشاخ و ستام\nاز هزار مثقال و بیست غلام و صد هزار درم و شش پیل نرمسه ماده به خلعت\nیافته عازم نیشاپور شد .\n\nو در این هنگام موضوع سالاری هند روی کار آمد سلطان مسعود احمد بن\nنبالتگین را به سالاری هند بر گزید این احمد در عصر محمود خازن سلطنتی\nو در همه سفرها برکاب سلطان می بود وسلطان را بروی نظر مرحمت بود ـ\nدر روز یکشنبه دوم شعبان این سال احمد نیالتگین را خلعت سالاری\nپوشانیدند و کمر زر هزار گانی با کلاه دوشاخ هزار گانی بوی عنایت کردند\nو چند تن از اعیان دیلمیان و بونصر با میانی و برادر زعیم بلخ و غیر هم را که\nسلطان نمی خواست در غزنه باشند نیز بنام خدمت با وی همراه نمودند و\nسلطان در دشت شاه بهار سان دیده سالار هند را مرخص کرد ـ و رمضان\nاین سال را در دارالملک غزنه بسر برده در این ماه از زندانیان باز پرس\nنموده و امرداد تا هزار هزار درم از خزانه اطلاق کنند و به مستحقان و\nدرویشان پایتخت و نواحی آن رسانندـ یک بار هم بشکار جانب خروار\nو خاو مرغ رفت و شکار فراوان نمود باز آمد (۱)\n\nو عید را با حشمتی و جلالی بغزنه گذرانید که نظیر آن کمتر یاد دهند\nو درین روز امیر در سخن پروری و فضیلت دوستی بشیوه پدر کار کرد وقتها\nبه زینبی علوی پنجاه هزار درم و به ملک الشعرای در بار عنصری هزار دینار بخشود .\n\n(۱) خروار نام محلی بود در اوگر واکنون نیز این نام برجاست ."}
{"book": "adl1198", "page": 520, "text": "(٤٧٥)\n\nدو روز از عید گذشته سلطان در دشت شاه بهار از رعایا و عساکر خود\nبازدید نمود و خود بر مهد پیل نشسته بدشت آمد با تکلفی سخت عظیم از پیلان\nو جنتیان مرصع بجواهر سلطان در سایه چتری که برافراخته بودند توقف نمود\nخواجه احمد و خواجه بونصر در نزدیک پیل بودند و سخن متظلمان میشنودند\nو بعرض سلطان میرسانیدند و باز میگردانیدند.\nدر این روزها سلطان را اراده غزو هند دامنگیر خیال شد ولی خواجه\nبزرگ مانع آمد و مصلحت دران دید که سلطان زمستان را به بلخ بگذراند\nزیرا از یکطرف ممثله فرستادگان ری که نزد قدرخان رفته اند یکطرفه\nنشده و از طرف دیگر القادر بالله خلیفه عباسی سخت مریض است و از جانبی\nعلی تگین با سلجوقیان متحد شده مبادا قصد بلخ و تخارستان نماید. سلطان\nبر سخنان خواجه بزرگ اعتماد نموده قصد بلخ نمود. در شوال از غزنی\nحرکت نمود و در کابل آمده سه روز اقامت کرد نابیلان ـ لطنفی را از نظر\nاو گذرانیدند هزار و ششصد و هفتاد نرو ماده پسندید او پنج شب در پروان کرد\nو از راه کوتل شیر غوزک به ولوابج (رستاق) آمد و دو روز آنجا گذرا نیده\nجانب بلخ کشید و روز سیزدهم ذی الحجه به بلخ وارد شد و در کوشک\nدر عبدالاعلی مقام کرد.\nآمدن سفیر بغداد بدر بار بلخ\n\nهشت روز بعد از رسیدن سلطان به قبة الاسلام بلخ خبر آوردند که القادر\nبالله خلیفه بغداد گذشته شد و پسروی القایم بالله را به مسند خلافت بر داشتند\nو اعیان هر دو بطن از بنی هاشم یعنی علویان و عباسیان بر طاعت وی بیار امیدند\nو سفرای در بار خلافت برای اخذ بیعت نامزد شدند و از آنجمله فقیه\nابو بکر محمد بن محمد سلیمانی طوسی بدر بار غزنی گماشته شده است ـ"}
{"book": "adl1198", "page": 521, "text": "(٤٧٦)\n\nسلطان به مشوره خواجه بزرگ وابونصر مشکان - (این خبر را بمیان\nتنها دو پنهان داشت تاسفیر آید و آنکه موضوع مرکب خلیفه آشکار\nگردد روز شنبه ۲۲ ذی الحجه ٤٢٤ سفیر بغداد ببه بلخ رسید بیهقی آئین\nپذیرائی سفیر را چنانکه خودش دیده ذیلاً شرح میدهد :\n\nاو میگوید مراسم پذیرائی سفیر دربار خلافت برعهده خواجه علی میکال\nکه رئیس الرؤساء بود گذاشته شدو بوعلی رسوالدار تحت اثروی کار میکرد\n(رسوادار گویا رتبه بود که امروز برئیس تشریفات اطلاق میشود) چون سفیر\nببلخ نزديك شد سه حاجب وبوالحسن ندیم ومظفر حاکمی ندیم که این دو نفر\nزبان عربی فصیح میدانستند باده سرهنگ وهزار سوار سفیر را پذیرائی\nکردند و به محله سید بافان فرود آوردند سلطان از باغ به کاخ عبدالاعلی\nآمد و روز اول محرم رسول خلیفه را ملاقات نمود در این روز چار هزار\nغلام سرائی در دو طرف سرای امارت بچند رسته ایستاده بودند دو هزار با کلاهای\nدوشاخ و کمرهای کرآن و عمودهای سیمین و دوهزار دیگر باقبا های دیبای\nشوشتری و کلاهای چارپر و شمشیر و هر يك کمانی و سه چوبه تیر بردست\nو از غلامان خاصه سیصد تن در رسته های صفه نزديك امیر ایستاده بودند و اینها\nکلاهای دوشاخ و کمرهای زر و عمودهای زرین داشتند و در میان این ها\nچندتن کمرهای مرصع بجواهر داشتند بزرگان وولایت داران در درون\nو بیرون سر اعلی قدر مراتبهم ایستاده بودند و سولدار سفیر بغداد را از میان\nاین همه تجمل و حشمت گذرانیده بدربار آورد سفیر بغداد از شکوه وعظمت\nدربار بلخ مدهوش شده بود سلطان افغانستان بر تخت نشسته بود و وزیر\nدانشمند وی خواجه بزرگ شمس الکفات حسن میمندی نزديك تخت\nولی نعمت باحشمت خود نشسته و جزوی دیگران بر پا ایستاده بود اند سفیر\nبغداد در پیشگاه سریر سلطنت بایستاد و سلام گفت و تحیت خواند"}
{"book": "adl1198", "page": 522, "text": "(٤٧٧)\n\nوخواجه بزرگ جواب داد آنگاه بونصر حاجب بازوی سفیر بغداد را گرفت و بنشاند.\n\nسلطان تنها از احوال خلیفه پرسش نمود وسفیر جواب عرض کرد و آنگاه خواجه بزرگ درموضوع وفات خلیفه تسلی بتازی سخن گفت چنان فصیح و نیکو که شایسته مقام وی بود وسفیررا گفت تانامه خلیفه را تقدیم نماید سفیر بپا خاست و نامه در خریطه دیبای سیاه پیش تخت برد و باز گشت وهمان جا که معین شده بود نشست سلطان ابونصر مشکان رئیس دیوان رسالت را آوازداد وامر کرد تانامه را قرائت نماید ابونصر پیش تخت رفت و نامه گرفت وروی جانب تخت کرده بایستاد و نامه را قرائت نمود چون بپایان رسید سلطان گفت ترجمه کن ابو نصر چنان بفارسی فصیح آنرا ترجمه کرد که همگان اقرار دادند که این کفایت جزوی کسی را نیست ـ سفیر را باز گردانیدند وبار بکست.\n\nسلطان حکم داد که سه روز تعزیت خلیفه در بلخ گرفته شود دکان ها را بستند وهمه روز امراء واعیان بالباس سفید بدربار می آمدند ورسم تعزیت بجا می آوردند و سلطان نیز دراین سه روز دستار وقبائی سپید می پوشید. بعد از سه روز بلخ راچراغان کردند و سفیر را باطراف شهر بردند تامعاینه کند آنگاه موضوع معاهده دربار غزنی با دربار خلافت در میان آمد ـ خواجه بزرگ بدیوان وزارت نشست و ابونصر مشکان نیز در ان جا حاضر آمد سفیر بغداد را خواستند و راجع به شرایط عهد سلطان بادربار خلافت مذاکره نمودند ونتیجه بدان قرار یافت که سلطان بر نسخت عهد یکه خود خلیفه فرستاده است امضاء مینماید اما بشرطیکه سفیر تعهد کند که چون به بغداد رود خلیفه منشوری تازه فرستد ودران مقرراتی که در بار غز نه پیشنهاد داده قبول کند"}
{"book": "adl1198", "page": 523, "text": "(٤٧٨)\n\nاین مقررات نه تنها پیشنهادی بود که از طرف دربار غزنه شده بود\nبلکه در ذات خود متضمن چنان نکات و دقایقی بود که دربار بغداد را\nتهدید می کرد و اقتدار بغداد را در مقابل قدرت غزنویان ضعیف و خاضع\nنشان میداد.\nبه رؤس مسایل این مقررات ذیلاً اشاره میشود:\n(۱) در منشور سلطنت غزلی که خلیفه بغداد آنرا امضا می کند و به\nغزنی میفرستد ایالات سلطنت غزنی را ذیلاً اعتراف نماید. خراسان_ خوارزم_\nنیمروز _ زابلستان _ جمله هند و سند _ چغانیان _ختلان_ قبادیان_ترمد_\nقصدار _ مکران _ والستان _ ری _ جبال _ سپاهان تا عقبه ملوان _\nگرگان _ طبرستان.\n(۲) خلیفه بغداد بدون ذریعه سلطنت غزنی با خانان ترکستان هیچگونه\nرابطه و کتابت نداشته باشد. و چنانکه در عصر محمود و القادر بالله این عهد\nمرعی بود در روز گار مسعود نیز رعایت شود.\n(۳) خلیفه دوباره محمد سلیمانی را به سفارت در دربار غزنه بفرستد و چنان\nخلعتی به مسعود فرستد که در هیچ روز گاری از بغداد به هیچکس داده\nنشده باشد.\n٤) خلیفه از نقط نظر مقام روحانی که دارد فتوی دهد که سلطان غزنه\nاز جانب سیستان به کرمان لشکر کشد و از جانب مکران قصد عمان کند و قرامطه\nرا بر اندازد یعنی این جنگ را جنگ مذهبی ومشروع معرفی کند.\n٥) خلیفه بآل بویه رعایت نماید و چون آن ها با سلطان دوستی دارند\nهیچ گاه قصد آزار شان نکند.\n٦) خلیفه امر بدهد که راه حج کشاده شود وقافله حجاج را سالاری\nاز سالاران غزنه بدرقه نماید."}
{"book": "adl1198", "page": 524, "text": "(٤٧٩)\n\nو علاوه بر مواد متذکره فوق سفیر بغداد را گفتند تا بخليفه از جانب سلطان\nباز گوید که اگر حرمت در گاه خلافت نمیبود چون لشکرها زیاد شده و ما\nبزیادت ولایت حاجت مندیم ناچار قصد بغداد میکردیم و راه حج را می کشادیم\nوپدر ما ما را به ری گذاشته بود تا این کار را انجام دهیم اگر او گذشته\nنمی شد و ما برفتن خراسان مجبور نمی گردیدیم امروز بمصر یا بغداد می بودیم .\nسفیر تمام این شرایط را قبول کرد و گفت این سخن ها همه حق است\nو دیگر روز صورت عهدی را که بانست سلطان امضاء میکرد امضاء نمود .\nاین عهد نامه را از خود بغداد نسخت کرده بودند و خلیفه در مکتوبی که\nبسلطان فرستاده بود بدان اشاره نموده بود و مطلب از فرستادن نسخت\nعهد از بغداد این بود که سلطان به سوگند های غلیظی که از بغداد نسخت\nکرده بودند پیمان دوستی خود را با خلیفه موکد گرداند تا مبادا\nاز ناحیت شاهنشاهی غزنه در بار بغداد زیانی بیند - در مکتوبی\nکه خلیفه بسلطان فرستاده و بیهقی اس مکتوب را در کتاب خود آورده\nبعد از حمد و نعت وخبر وفات قادر بالله و بیعت مردمان بخود او سلطان را\nستوده و درباره وی گفته است که مسعود شهابیست که خامد نمی شود\nو شمشیریست که زمان آنرا در نیام کرده نمی تواند و در عنوان و یراناصر دین\nالله حافظ عباد الله المنتقم من اعداء الله ظهير خليفة الله و محمود را نظام الدین\nكهف الاسلام و المسلمين يمين الدوله و امين المله ابى القاسم ولی امیر المومنين\nخطاب نموده است و مراسلتی که سلطان بخلیفه نگاشته متضمن مطالب عهد محبت\nو احترام بمقام خلافت و تاکید آن بسوگندهای غلیظی است که نسخت\nآنرا از بغداد فرستاده بودند و بیهقی اصل مراسلت سلطان را نیز در کتاب\nنفیس خود ثبت نموده است .\nصورت عهد را به سفیر سپردند و آنرا با هدایا و طرایف و تحائفی که قیمت\nآن احصا نمی شود رخصت کردند ."}
{"book": "adl1198", "page": 525, "text": "(٤٨٠)\n\nو پنج قاصد باوی فرستادند که دو نفر آنها را سفیر از بغداد رخصت کنند\nو گذارشات آنجا را به سلطان عرض نماید و سلطان بنام کرایه کش و بدک بان\nچند تن را با سفیر مقرر کرد که از گذارشات سفیر در عرض راه بسلطان\nجاسوسی نمایند.\n\nقتل منجوق و حادثه خوارزم\n\nدر این اثنا واقعه قتل منجوق قاید حادث گردید و آن چنان بود که بوسهل\nزوزنی رئیس دیوان رسالت آن وقت هنگامی که سلطان از غزنه به بلخ حرکت\nمیکرد راجع بخوارزم شاه سعایت نمود و سلطان عرض کرده بود که وی از\nسلطان آزرده شده وعدت وحشمت زیاد دارد و بیم آن میرود که خوارزم را بروی\nسلطان بشوراند و از فرمان دربارغزنه سر باز زند وسلطان را بران وادار کرده\nبود که در نهان فرمانی بقلم خویش به منجوق قاید که در خوارزم است و از\nطرف سلطان نیابت خوارزم شاه دارد صادر نماید ووی را امر بدهد که\nکار التونتاش را بسازد سلطان بدون آنکه با خواجه بزرگ یا دیگر\nخیر خواهان خبیر دربار این را زرا بمیان گذارد پیشنهاد بوسهل را قبول\nکرده و فرمانی بخط خویش به منجوق قاید فرستاده بود و تنها عبدوس را از\nاین مسئله مطلع ساخته بود دیری نگذشت که روز گار پرده از این کار\nبداخت و عبدوس مسئله را به ابوالفتح حاتمی و وی به ابو محمد سعدی وکیل\nخوارزم شاه در میان نهاد و ابو محمد عین قضیه را به خوارزم شاه اطلاع داد .\nخوارزم شاه که مردی مجرب و کار آزموده و سردار دلیر و پخته بود بهر\nتدبیری که توانست بهمکاری وزیر دانشمند خود خواجه عبد الصمد منجوق را\nکشت و نعش او را در اطراف شهر گردانید .\nچون این خبر به بلخ رسید سلطان پشیمان شد و اندیشه مند گردید زیرا\nاز يك طرف حقوقی که دربار غزنه از سالها با التونتاش داشت بشکست و کدیری"}
{"book": "adl1198", "page": 526, "text": "(٤٨١)\n\nساخته انگر دید و از جانبی چون التونتاش مرد دلسوز و متنفذ و کاری از دست شد\nخواجه میبند که از قضا با مطلع نبود بخود پیچید و بوسهل را مالید داد سلطان را\nملتفت ساخت که اگر زود جلو گیری نشود چون التونتاش مر دی بخرد\nو شجاعست فتنه بزرگ حادث خواهد شد . با لاخره در اثر پیشنهاد خواجه\nچنان وانمودند که این قضیه را بوسهل کرده و وی موقع جسته و هنگامی که\nسلطان را بیخود یافته بخدعه . فرمانی نوشته و آنرا به توقیع سلطان رسانیده\nاست . لهذا نامه استمالتی از دربار غزنه بنام التونتاش صادر شد تاوی متسلی\nو مطمئن شود و همچنین سلطان امرداد تا بوسهل را گرفتند و در بند کشیدند\nو اموال و عقار او را هر جا بود ضبط نمودند و بجای وی ابوالفتح رازی را رئیس\nدیوان عرض مقرر کرد .\nرفتن التونتاش خوارزم شاه بجنگ (علی تگین) و کشته شدن او\nمنهیان از بخارا اطلاع دادند که علی تگین مطمئن نیست و سر فتنه دارد\nو سلطنت غزنی را مایه اضمحلال قدرت ترکان میداند و عماً قریب شری بپا\nخواهد ساخت سلطان با خواجه میمندی و ابونصر مشکان استشاره کرد\nتصویب کردند که خوارزم شاه استمالت شود و فوجی با وی نامزد گردد\nتا بر علی تگین حمله نموده و یرا بر اندازد عبدوس با فرمان و خلعت نزد\nخوارزم شاه رفت و پیغام داد که خوارزم شاه بفرمان سلطان بر علی تگین\nمهیای حمله می باشد و سلطان پانزده هزار سوار به مدد او از بلخ فرستاد .\nالتونتاش خوارزم شاه جانب بخارا لشکر کشید علی تگین شهر را به سرهنگان\nخود واگذاشته خود با لشکر گران دبوسی را قرارگاه ساخت التونتاش\nبه مردمان شهر پیغام فرستاد که تسلیم شوند بخارائیان که از ظلم ترکان\nبجان آمده بودند بندگی کردند و شاد شدند و علاقه مندی خود را به سلطنت\nغزنی اظهار کردند و گفتند : ( دیریست در آرزوی آنند که رعیت"}
{"book": "adl1198", "page": 527, "text": "(٤٨٢)\n\nسلطان الاعظم ملك الاسلام ادام الله سلطانه باشند » خوارزم شاه ایشان را\nبنواخت و خود مردمان شهر اطراف قهندز بخارا را گرفته سرهنگان\nعلی تگین را اسیر و مقتول نمودند و خوارزم شاه جانب دبوسی حرکت نمود\nو مرد وار جنگید و حقوق ممالحت و نمکخواره گی سلطان را ادا نمود\nو در راه تشیید سلطنت از هیچگونه مردانگی و فداکاری دریغ نکرد\nولی متاسفاً بعد از جنگ شدید و آنگاه که به نیرو و کفایت او عسکر دشمن\nمتفرق شدند پای او مجروح و تیر در همان جا اصابت کرد که در فتح یکی\nاز قلاع هند در رکاب سلطان محمود سنگی بدان خورده و زخمدار نموده\nبود شاه خوارزم که آئین سالاری و جنگجوئی و پردلی را در رکاب ولی نعمت\nو مربی دلیر خود سلطان محمود آموخته بود باوصف این زخم منشکر از پا\nنایستاد و خود نیزه برداشته میجنگید و فردای آن روز نیز به میدان برآمد\nاما اسپ تندی کرد و التونتاش جنگجو شاه خوارزم بر زمین افتاده دستش\nنیز بشکست وقتی که کار بدین گونه شد خواجه احمد عبدالصمد عنان اختیار\nعسکر را خود بدست گرفت و چون میدانست در لشکر دشمن اضطرابی افتاده\nدر صدد مصالحت برآمد رسولان علی تگین نزذوی آمدند و مسئله به صلح\nانجامید و علی تگین خوارزم شاه را واسطه شفاعت خود بدر بار سلطان قرار داد.\nخواجه احمد عبدالصمد التونتاش و اردوی او را این طرف جیحون\nآورد و در عرض راه خوارزم شاه فرمان یافت و سلطان به شنیدن این خبر\nسخت غمگین شد زیر اسالاری بدان همه وفا و شجاعت و تدبیر دیگر بدست نیامد\nو خواجه احمد عبدالصمد را بفرمان های موکد نوازش ها فرمود و هارون\nو (راستی) پسران التونتاش را که در بلخ بودند بحضور طلب فرمود و با اینکه\n(رستی) با کفایت و دلاور بود هارون را نسبت به اینکه مادرش سیستانی\nبود به ولایت خوارزم به حیث خلیفه (سعید) پسر خود مقرر کرد و فرمان\nخوارزم شاهی را بنام سعید توقیع کرد و هارون را خلیفة الدرر خوارزم شاه"}
{"book": "adl1198", "page": 528, "text": "(٤٨٣)\n\nخواند و بجای پدر بخوارزم فرستاد و نيمه خلعت پدر را باو پوشانید\nو خواجه احمد عبدالصمد را بوزارت وی برقرار داشتند.\nهوای بلخ گرم شد سلطان در ۲۲ جمادی الاولی ٤٢٣ براه دره کز عازم\nغزنه شد و یازدهم جمادی الاولی به حضرت غزنه وارد گردید و در كوشك\nمحمودی که سرای امارت بود مقام کرد.\n\nگشاده شدن راه حج\n\nاز روزیکه سفیر بغداد از بلخ حرکت کرده بود سلطان آرزو داشت که\nهرچه زودتر راه گشاده گردد و رعایای مسلمان او که هوای خانه خدای یگانه\nدر دل دارند به زیارت کعبه مشرف شوند درین روزها به حضرت غزنه پیغام\nخلیفه رسید که از دربار بغداد فرمان رفته و آل بویه راه را آبادان کرده\nو حوض ها ساخته اند سلطان خواجه علی میکال را به سالاری قافله حجاج\nگماشت و داشته مدحسن بر مکی را به سفارت بغداد منصوب نمود چنانکه سابقاً\nنیز این وظیفه را بر عهده او گذاشته بودند و مکاتیبی دوستانه که لازم\nبود ذريعه وی به خلیفه فرستادند.\nدرین روزها سلطان به باغ صد هزار بود و امرداد كوشك كهن محمود\nزاولی را بیاراستند تا مراسم ختنه شهزادگان انجام شود و برای این امر\nجشن بس عظیم و ملوکانه برپا گردید و همه اولیا وحشم و سران و سرداران\nمملکت در قصر کهن محمودی انجمن کردند و داد شادی دادند\nو سلطان خود با امیر زادگان به كوشك سپید رفت يك هفته در آنجا مقام\nکرد تا این شغل انجام شد آنگاه به سرای امارت عودت نمود. درین اثنا\nخواجه ابوالقاسم حصیری و بوطاهر تبانی از ترکستان پیغام دادند که مدتی است\nکه ما را به کاشغر مقام داده اند و جز این دیگر تفصیلی نداده\nبودند سلطان در غره ذیحجه از غزنه جانب هرات سرای پرده کشید و در نیمهٔ"}
{"book": "adl1198", "page": 529, "text": "(٤٨٤)\nماه بهرات واصل شد سلطان هرات را دوست میداشت زیرا روز گار جوانی\nوی در این سر زمین فرخنده سپری شده بودو خاطرات شیرین و دلچسپ از آن\nدر دل داشت ازری نامه رسید که فراش تاش سپهسالار وطاهر دبیر کارهای آن\nحدودر ابطور دلخواه انتظام داده اند و پسر گو هر آگین شهرء پوش که به\nقزوین تاخته بود منکوب گردیده و همه کارها به نظم ونسق انجام میشود .\nدرهرات خواجه میمند مریض شدروز هجده محرم سلطان از هرات جانب\nنیشاپور حرکت کرد و خواجه میمندی را بهرات گذاشت تا صحت او اعاده\nنماید و غره صفر به نیشاپور وارد شد ٤روز گذشته بود از هرات خبر رسید\nکه وزیر دانشمند میوند شمس الكفات احمد حسن رحمت الله علیه گذشته\nشد ابونصر مشکان وفات او را به سلطان عرض کرد ـ سلطان بر فوت آن\nدانشمند بزرگ که از مفاخر شرق و سر بر آوردگان افغانستان بود\nسخت متأثر گردید و گفت دریغ احمد یگانه روزگار که چنو ـ کم یافته\nمیشود کراورا باز فروختندی هیچ ذخیره از وی دریغ نبودی ـ سلطان امر\nداد تا اعیان حضرت انجمن کنند و در کار وزیر بیندیشند و بونصر مشلان\nرا فرمود تا اسمای کسانی را که شایسته امر وزارت باشند باین انجمن\nتقدیم نمایند .\nابو نصر مشکان فهرست اشخاص ذیل را بانجمن تقدیم نمود : بوالحسن\nسیاری - بوسهل حمدوی' طاهر دبیر ـ طاهر مستوفی ـ بوالحسن عقیلی ـ\nاعضای انجمن بعد از غور مقرر داشتند که خود سلطان نيك داند تا در این\nباب هر که را به پسندد .\nرأی سلطان باحمد عبدالصمد وزیر خوارزم شاه قرار گرفت ووی را از\nخوارزم طلب کرد و پسر او را بجای وی بوزارت هارون منصوب نمود ."}
{"book": "adl1198", "page": 530, "text": "(٤٨٥)\n\nرسیدن خلعت بغداد\nدر این اثنا خبر رسید که سفیر بغداد (همان ابوبکرسلیمانی) با خادمی\nاز خادمان خلیفه به ری رسیده و منشور و لوا آورده چند روز بعد سفیر به\nنیشاپور رسید و چنانکه معمول بود مراسم استقبال او انجام یافت و سلطان\nوی را ملاقات نمود ـ ترتیبات دربار به استثنای بعضی از جزئیات مانند\nدر بارهای سابق بود که سفیر خلیفه را پذیرائی میکردند و در این کتاب\nذکر کردیم ـ چون هنوز امر وزارت انجام نیافته بود بجای خواجه بزرگ\nسپاه سالار علی دایه نشسته بود ـ سفیر دست سلطان را بوسید و خادم خلیفه\nزمین را بوسه داد وبونصر مشکان نامه خلیفه را قرائت کرد 'سفیر عرض\nنمود که من چون به بغداد باز گشتم پیغام حضرت سلطان را بانواخت و نوازشی\nکه کرده بود بخلیفه رسانیدم خلیفه شاد گشت و بار عام داده مزایای سلطان\nرا ذکر کرد و حتی گفت امروز بزرگترین وقوی ترین رکن ها ناصر دین\nالله وحافظ بلا دالله المنتقم من اعداء الله ابو سعید مسعود است و در همان\nدربار منشور ولوا و خلعت سلطان را بدست خود ترتیب داد .\nسلطان بفرمود تا خلعت را آوردند بطوریکه بیهقی اجمالاً اشاره می نماید خلعت\nعبارت بود از هفت جنس لباس که یکی از ان دیبای سیاه بود به شعار\nعباسیان و تاج مرصع بجواهر وطوق مرصع وعمامه که خود خلیفه بسته بود\nو همچنان بسته آورده بودند و شمشیر مرصع و لوا ـ سلطان از تخت بزیر آمد\nببار گاه الهی ثنا گفت و این نعمت را عطیه و موهبت حضرت او پنداشت و دور کعت\nنماز به شکرانه ادا کرد. و در حالی که همه سالاران و سران بارگاه این منظره\nرا مشاهده می نمودند و در بیرون قصر غلغله نقاره و بوق عسا کر بلند بود\nتاج را بسر نهاد و شمشیر را حمایل کرد ولواء را بدست راست گرفت امرای\nبارگاه بحدی نثار کردند که صفحه زرین شد و میان باغ سیمین ."}
{"book": "adl1198", "page": 531, "text": "(٤٨٦)\n\nدرمیانه خبر رسید که پسر بغمر تر کمان و پسران دیگر مقدمان آنها چنانکه\nقبلا ذکر کردیم سلطان تاش فراش را بقتل آنها فرمان داده بود چون\nسیل از بلخان کوه سرازیر شده قصد اطراف مملکت دارند تا انتقام خون\nپدران شان را بکشند .\nسلطان سپه سالار علی دایه را فرمان داد تا بطوس رود و حاجب بزرگ\nبلکاتگین سوی سرخس رود و کشاف ها بر گمارند و احوال تر کمانان را\nمطالعه کنند و به با کالنجار نیز فرمان رفت تا در کارها هوشیار باشد\nو بحکام نساء و باورد خبر دادند تا هرچه سپهسالار علی دایه و بلکاتگین\nبگویند اطاعت کنند .\n\nخواجه عبدالصمد با پسرش عبدالجبار ـ از خوارزم به نیشاپور رسید\nو در جمادی الاول این سال یعنی سال ٤٢٥ قمری خلعت وزارت یافت\nو سلطان ویرا نوازش ها نمود و پسر او را نیز خلعت وزارت خوارزم پوشانید\nاما قبل از آنکه بخوارزم رود سلطان امر داد که وی نزد با کالنجار والی\nگرگان رود و دختر او را که در عقد سلطان است بیاورد ـ و بعد از انجام\nاین وظیفه بخوارزم شود .\n\nمنهیان از ری اطلاع دادند که طاهر دبیر وظائف خود را بدرستی انجام\nنمیدهد و مشغول لهو و طرب و عیاشی می باشد و مصرف های بیهوده می نماید\nچنانچه يك روز گل افشانی کرده بود که بدان گونه هيچ يك از ملوك\nو سلاطین گل افشانی نکرده اند در میان برگهای گل درم و دینار گذاشته\nافشانده بود و تاجی از گل بر سر نهاده و خود طاهر پای کوفته بود فراش تاش\nو دیگران نیز کارها را مهمل گذاشته در لهو و طرب بوی اقتدا مینمایند\nسلطان بخشم شد و بوسهل حمدوی را بجای وی بر گماشت و او را شيخ العميد\nخطاب نهاد و یکدسته از غلامان خاصه و پیلان شاهی و دیگر ساز و تجمل زیاد"}
{"book": "adl1198", "page": 532, "text": "(٤٨٧)\n\nباوی همراه کرد و عبدالجبار پسر خواجه احمد از گرگان مراجعت کرد\nو دختر با کالیجار را به نیشاپور آورد و سلطان جشنی ملوکانه بپا کرد\nو در کوشکهای حسنکی مراسم عروسی بعمل آمد .\n\nترکمانان\n\nدر این هنگام خبر آوردند که ترکمانان به هیچ حال آرام نمی شوند\nومخصوصاً از روزیکه شنیده اند که پسر نعمیر ترکمان بخونخواهی پدر\nخود از بلخان کوه بالشکری گران به بیابان فرود آمده سلطان اندیشه مند\nشد و در صدد آن بر آمد که ترکمانانی را که در حدود هرات اقامت دارند\nبر اندازد و ترکمانان نواحی ری را نیز بپوسهل حمدوی وطاهر دبیر فروگیرند\nواز این خیال بنامه های مخصوص طاهر دبیر و بویهیل را آگاه نمود .\nهنوز مسئله ترکمانان به نتیجه نرسیده بود که قضیه احمد نیالتگین\nسالار هندوستان وقاضی شیرازی کدخدای آنجا بسلطان رسید و این واقعه\nچنان بود که سپهسالار احمد با قاصی موافقت نداشت و نمیخواست که قاضی\nکه مرد بیگانه و دور از کفایت سرداریست در امور سالاری هند مداخله نماید\nوخودرا بدربار غزنوی از همه مقرب تر میدانست وحقیقتاً سالاری دلاور\nوجنگجو و نامور بود وبدربار محمود فوق العاده قرب ومنزلت داشت و خوی\nسلطان را بیشتر از دیگران دریافته بود و معناً وجسماً باسلطان شباهت داشت\nحتی وی را عطسه محمود می گفتند .\nقاضی شیرازی کدخدای هند در صدد آن بود که مسعود را بروی مشتبه\nسازد و آن سالار جنگی را از پادرا ندازد سپهسالار هند به دسائس وی وقعی\nنمی گذاشت وبکار سالاری دلگرم بود و بربنارس لشکر کشید و آن شهر را\nتصرف نمود مع التأسف قاضی موقع یافته به سلطان انها کرد که احمد درمقدار\nخراج خیانت کرده وباترکمانان ساخته خلاصه بهر نحوی که توانست سلطان را"}
{"book": "adl1198", "page": 533, "text": "(٤٨٨)\n\nبر سالار هندو گمان ساخت و سلطان در صدد آن بر آمد که بجای وی تاشک هندو را\nمنصوب سازد و هنوز این قضیه فیصله نشده بود که «ستی» پسر التونتاش\nخوارزم شاه از بام افتاد و سلطان سخت غمگین شد و بر مرده او بگریست ولی\nمردمان به هارون برادرش طوری دیگر ابلاغ کردندو فهمانیدند که سلطان ستی را\nکشته است و این قضیه چنانکه در آینده دیده میشود سبب فتنه خوارزم گردید (۱) وهم\nچنان از ختلان راپورت دادند که مردمان آنجا شورشی برپا کرده اند\nو سلطان خواجه بزرگ را فرمان داد تا به بلخ و طخارستان رود و امور آنجا را\nانتظام دهد و بوبکر مبشر را نیز باوی نامزد کردند تا اطلاعات و گذارشات آن\nوزیر دانشمند را روز بروز بدربار اطلاع بدهد .\n\nچون خواجه احمد حرکت نمود . تاشک موقع را غنیمت دانسته پیشنهاداتی\nبه سلطان تقدیم کرد سلطان پیشنهاد او را قبول فرمود و وی را در امور هند\nاختیار عام و تام ارزانی کرد و فعاله ما برید قرار داد. چون بهندوستان رسید\nهندوان را بر احمد نیالتگین بر انگیخت و جنگ نمود تا سالار هند را گرفته\nکشت و اموالش را غارت نمود و بسر که آن سالار پردل جنگجو رضای سلطان\nرا حاصل کرد . ابن اثیر این مسئله را بصورت دیگر نگاشته و میگوید چون\nمسعود از غزوات هند باز گشت احمد سر بغاوت برافراشت و از نزد عساکر\nسلطان گریخته به بهاطیه رفت و از رئیس آنجا عنقاً کشتی ها گرفت که از\nدریا عبور نماید کشتی بانان به مصلحت رئیس شهر آنها را فریب داده در یکی\nاز جزایر غیر مسکون فرود آوردند و خود باز گشتند احمد و همراهانش در\nآنجا از گرسنگی نزدیک بهلاکت رسیدند ملازمان رئیس شهر آمده اکثراً\n\n(۱) ابن اثیر موضوع افتادن پسر التونتاش را از بام نام نمی برد و بلکه بنام\n(ستی یا داستی) پسرت به التونتاش قایل نمیشود و میگوید از وی سه پسر مانده\nبود که هارون ، اسمعیل و رشید نام داشتند و سبب بغاوت هارون تنها مخالفت وی را\nبا عبدالجبار می داند ۲۱۰ ج ۹ تاریخ کامل"}
{"book": "adl1198", "page": 534, "text": "(٤٨٩)\n\nکشتند و پسر احمد را اسیر گرفتند و خود احمد چون اینحال را دید انتحار نمود.\nدرین وقت اطلاع رسید که هارون پسر خوارزم شاه از شنیدن مرگ\nبرادر خود سخت متاثر شده و عبدالجبار پسر خواجه احمد عبدالصمد که وزیر\nاو بود از ترس پنهان شده و هارون در صدد آن است که به مرو حمله کند -\nاز هند نیز اخباری میرسید که بر نگرانی سلطان مسعود می افزود در ماه\nشوال ٤٢٥ ابوالقاسم حصیری و قاضی بوطاهری تبانی که برای خواستگاری\nدختر قدر خان رفته بودند به پروان رسیدند قاضی بوطاهر تبانی در آنجا\nمسموم شد و وفات یافت و حصیری به غزنه آمد و دختر قدر خان را آوردند\nو شهر را آراستند و مسعود دختر قدر خان را عروسی کرد درین وقت لشکری\nکه در کرمان بود در اثر شورش اهالی آنجا و تحريك بغداد شکست نمودند\nو هزیمتیان به غزنی رسیدند این لشکر بیشتر هندو بود سلطان بر آنها سخت\nبرآشفت و عتاب نمود و اخیراً چون دانست نسبت به کمی تعداد و دوری راه\nو نرسیدن كمك معذور اند از سر جریمه شان در گذشت و عفو شان فرمود.\nفتح قلعه سرستی\nدر این سال یعنی در سال ٤٢٥ مسعود با عسکر گران جانب هند لشکر کشید\nاین لشکر کشی را ابن اثیر در الکامل و مورخین مابعد در کتب خود\nتفصیل داده اند نسخ موجودۀ تاریخ بیهقی از این جنگ ساکت است و علت آن\nاست که در نسخ موجودۀ وقایع رمضان ٤٢٤ تا رمضان سال ٤٢٥ مفصل ذکر\nشده و معلوم است چندین صفحه از داخل این جلد نیز مفقود است و مثل سایر مجلات\nاین کتاب نفیس از میان رفته از نوشته های ابن اثیر بر می آید که چون\nتلك احمد نیالتگین سالار هند را بر افگند مسعود خود به قصد هند لشکر کشید و به\nقلعه سرستی که از امنع حصور هند بود حمله برد و آنرا محاصره نمود رئیس قلعه\nاز در صلح پیش آمد قبول نمود که مال زیاد به مسعود بپردازد مسعود به صلح"}
{"book": "adl1198", "page": 535, "text": "(٤٩٠)\nراضی شد در این قلعه جماعتی از تاجران مسلمان برای تجارت آمده بودند\nرئیس قلعه خواست مالی را که به مسعود می‌دهد از آنها بگیرد تاجران مذکور\nعریضه به مسعود نگاشتند و در ان از مظلومیت خود و ضعف هندوان اطلاع دادند\nو نامه را به پیکان تیری بسته جانب سپاه سلطان افگندند چون مسعود آگاه\nشد از صلح به جنگ گرائید و خندق را به شاخه‌های درختان و ساقه‌های نیشکر\nمملو نمود و عساکر خود را از ان عبور داده عنفاً قلعه را مفتوح نمود و از آنجا\nبه قلعه دیگر که دران حدود بود حمله برد این قلعه سخت محکم و استوار\nو دارای دیوارهای بلند و قوی بود و سلطان مسعود آنرا محاصره نمود اما نسبت\nبه مرض شدیدی که سلطان را فرا گرفت و خبری که از حمله تر کمانان به\nطوس رسید مجبور به رجعت شد و در غزنه دارالملک محبوب خویش واپس آمد.\nجنگ آمل و ساری\nسلطان مسعود چون از هند بازگشت هر روز در مملکت آشوبی تازه برپا\nمی‌شد و در امنیت عمومی خللی پدید می‌آمد و در هر گوشه آتشی از فتنه و شورش\nافروخته می‌گردید. مخصوصاً تر کمانان که گاهی در صحراهای مرو تر کتاز\nمی‌کردند و گاهی طوس و کرانه‌های تغور هرات را غارت می‌نمودند و گاهی به\nتر مذو چغا نیان حمله می‌بردند.\nخوارزم نیز تقریباً از دست شده بود و هر دم خبری می‌رسید که هارون\nپسر التونتاش سر فتنه دارد و با علی تکین سازش نموده\nاخباری که از بخارا می‌رسید نیز دال بر این بود که علی تکین بر سر آنست\nکه از آمویه عبور کند و بلخ را تحت حمله قرار دهد.\nاحوال ری و سپاهان نیز قابل اعتماد نبود و دشمنان می‌خواستند از موقع\nاستفاده کرده و از ضربات متواتری که تر کمانان به پیکر دولت محمودی\nوارد می‌کنند استفاده نمایند."}
{"book": "adl1198", "page": 536, "text": "(٤٩١)\n\nدر خلال این احوال طرز سیاست سلطان مسعود و رویه که با خدام و سران\nکشور پیش گرفته بود نظام مملکت و فعالیت های حربی و سیاسی را\nبطی می گردانید و دل های مردم از روش حکومت سرد شده میرفت سلطان\nکه بقوت خویش مغرور بود و هر چه را از نقطه نظر افکار خود می دید . در\nمیان تمام این گیر و دارها بیشتر به نشاط و تفریح مشغول بود و بجای اعاده\nانتظام مملکت در بر انداختن خدمتگاران پدر و سپهبدان پردل و جنگجوی\nکشور می کوشید و چون خود به هیچکس اعتماد نداشت کار بجائی رسید که\nاعتماد دیگران نیز از وی سلب شد -\nسلطان خیال کرد اگر از غزنی حرکت کنند و در هرات رود و از آنجا\nبه تدبیر امور و دفاع تر کمانان بپردازد بحال مملکت مفید تر است لهذا\nامیر سعید پسر خود را به وکالت خود در غزنه گماشت و علی کوتوال را به حیث\nمشاور او مقرر کرد و مودود را در رکاب خود گرفت و در ٢٧ شوال از غزنه\nحرکت نمود و در ٧ ذی القعده به تکین آباد رسید و بعد از هفت روز توقف از تکین\nآباد به بست آمد و از آنجا به هرات و از آنجا به سرخس آمد در سرخس ابونصر\nمشکان به سلطان پیشنهاد داد که چون ترکمانان بیشتر در حدود مرو ند بهتر است\nسلطان نخست به مرو رود که هم كمك علی تکین از ترکمانان ممنوع شود و هم\nخود آنها از حملاتی که متواتراً درین حدود می کنند مغلوب گردند - سلطان\nبه سخن او گوش نداد و در سرخس بود که از ترمذ اطلاع رسید که جماعتی\nاز تر کمانان آنجا آمده حمله کردند و بکتگین رئیس عسکری ترمذ در حالیکه\nشدیداً جنگ می کرد و نزدیک بود تر کمانان را شکست دهد بنا گهان زره\nاو بالا رفته و تیری بر شکم او رسیده و کشته شده است -\nدوسه روز بعد از مرو اطلاع رسید که دران حدود نیز تركمن ها حمله\nسخت نمودند ولی نوشتگین خادم سالار مرو آنها را شکست داده است و چند\nنفر از آنها اسیر گرفته اند -"}
{"book": "adl1198", "page": 537, "text": "(٤٩٢)\nچون اسیران را نزد سلطان فرستادند سلطان از خشم زیاد امر داد آن ها را در پی پیلان هموار نمودند —\nخواجه احمد عبدالصمد که برای انتظام امور تخارستان وختلان رفته بود در سرخس به موکب سلطان پیوست — ورای عمومی بران قرار گرفت که سلطان به سرعت تمام جانب مرو رود اما سلطان برخلاف فیصلهٔ عمومی از رفتن مرو باز ایستاد و اراده کرد که بسوی نیشاپور رود هر قدر خواجه بزرگ احمد عبدالصمد و ابونصر مشکان و دیگر بزرگان عرض کردند مفید نیفتاد زیرا همان يك شکست ظاهری که تر کمن ها از مرو یافته بودند سلطان را مطمئن گردانیده بود و عهدی که علی تکین دو سال قبل با التونتاش بسته بود و خاطر سلطان را از دوروئی خانان آسوده ساخته بود سلطان مسعود به نیشاپور آمد و در آنجا اطلاع رسید که علی تکین فوت کرد این خبر سلطان را بیشتر مطمئن گردانید واراده کرد جانب دهستان رود و از آنجا به آمل شود زیرا سلطان را گفته بودند آمل نهایت معمور است وسلطان می تواند از آنجا مبالغ زیادی بنام خراج و باجی که باقی مانده تحصیل نماید —\nسلطان در ین موضوع با وزیر ورئیس دیوان رسالت مشورت کرد آن ها رفتن سلطان را دور از مصلحت دانستند و گفتند بهتر آن است که سلطان به مرو رود زیرا مرگ علی تکین کارها را دگرگونه می نماید و بسیار ممکن است خان او خاسته با ترکمانان بسازد اما سلطان به مشورهٔ آنها اهمیت نداد. و جانب دهستان و گرگان حرکت نمود چون به گرگان رسید با کالیجار با تمام حشم خود به ساری رفته بود سلطان با وجود آنکه با کالیجار پسر خود را فرستاد و اظهار خلوصیت نمود و گفت هر چه سلطان بخواهد می پردازد جانب ساری روان شد و خواست بهر نوع باشد دشمنی را که همیشه فرصت می جوید و هنگام نیر و باز است ووقت ضعف و ناتوانی هر چه از دستش"}
{"book": "adl1198", "page": 538, "text": "(٤٩٣)\n\nمی آید میکنند از یادر اندازد و بیش از آمده مهم تر کیشان را فیصله کنند\nاینها را فیصله نماید سلطان از ساری به آمل آمد و در آنجا خواجه بزرگ\nوقسمت زیاد عساکر خود را گذاشته و خود با هزار و پانصد غلام خاصه وهشت\nهزار سوار و پنجصد اشتر جباخانه و چند پیل و آلات قلعه کشائی بسوی ناتل\nحرکت کرد در ناتل با کالیجار سو شهر آگیم و پسر منوچهر - با عساکر و آلات\nزیاد مهیای جنگ بودند سلطان غزنه با وجود آنکه در عدد کمتر و به نشیب و فراز\nآن سرزمین هیچ بلدیت نداشت همین که دشمن را مقابل دید با همان شهامتی\nکه مخصوص خود او وسپاهیان دلیرش بود بدشمن حمله آورد از شرحی که\nسلطان به خواجه بزرگ نوشته چند جمله آن را نقل می کنیم :\n\n«جوشن پوشیدیم و بر ماده پیل نشستیم وسلاح ها در مهدها نهادند و فرمان\nدادیم که کوس های جنگ فرو کوبند غلامان ما گروهی پیش رفتند نايك\nپیل نر که جنگی و نامور بود و گروهی پیرامون پیل ما حلقه زدند - لشکر\nدشمن از صدهزار فزونی می گرفت - اگر اینقدر نمی بودند زهره ثبات\nنداشتند و کمتر از يك ساعت فوجی از لشکرها آنها را چون خاشاک بر می چید\nگبرکیان حمله کردند و چنان شد که ژوبین به مهد و پیل ها رسید\nسپاهیان دلیر ما چون اینحال بدیدند یکباره حمله نمودند یکی از سرداران\nکرکیان بسوی پیل ما حمله آورد از پیل بانگ زدیم و بعمود زخمی\nبه سر و گردن حواله نمودیم که اسپش بیفتاد و خود زنهار خواست چون امان\nدادیم معلوم شد شهر آکیم سردار گرگیان است به اسارت وی دیگران\nگریختند و فتح نصیب ما شد» سپاه فارسیان به ترتیبی که در فوق نگاشتیم\nمنهزم شد و سلطان فاتحاً و غانماً به آمل آمد - باكاليجار بعد از شکست\nشدیدی که از سلطان یافت از جنگ پشیمان شد و پسر خود را به گروگان\nنزد سلطان فرستاد وعذر خواست اما متأسفانه این فتح وصلح کاری از"}
{"book": "adl1198", "page": 539, "text": "(490)\n\nپیش نبرد زیرا دشمن بزرگ در صدر کشور جا داشت یعنی خراسان مورد\nیغمای ترکمنان شده بود - وسعت ممالک جز آنکه مایه تشویش گردد\nدیگر فایدتی نداشت سلطان از آمل به پسر علی تکین در تعزیت پدرش نامه\nفرستاد اما اطلاع رسید که وی باهارون بسرالتونتاش ساخته وقصد قبادیان\nومرو دارند دیری نگذشت که از خوارزم به خواجه بزرگ احمدعبدالصمد\nاطلاع رسید که هارون کشته شد و معلوم گردید که خواجه از نجارستان\nباغلامان هارون راه مراوده باز کرده بود و در خفیه دوازده تن از آنها را\nوادار کرده بود که بهر قیمت باشد هارون را به قتل رسانند چون هارون\nکشته شد پسر خواجه بزرگ که متواری بود کبارها را بدست گرفت این\nخبر فی الجمله سلطان را از خوارزم مطمئن کرد .\n\nحملهٔ ترکمنان به نساء\nسلطان از آمل به گرگان آمد و در آنجا به مرگ هارون اظهار خورسندی\nنمود وخواست دوهفته مقام کند که حادثه ترکمنان وورود آنها به خراسان\nواقع شد وازنیشاپور مکتوب رسید که ده هزار سوارترکمنان باچندین هزار\nپیاده برسرداری یبغو وطغرل و داؤد ازجانب مرو به نساء آمدند و با ترکمنان\nنواحی متحد شدند و از آنجا نزد ابوالفضل سوری رئیس نشاپور نامه\nفرستاده اند که به شفاعت خواجه بزرگ احمد عبدالصمد از سلطان در خواست\nنماید که ولایت نسا و فراوه را به آن ها باز گذارد - ابوالفضل سوری اصل\nاین نامه را بخواجه بزرگ فرستاد - خواجه نامه را به سلطان تقدیم کرد\nوسلطان سخت متأثر شد واز آمدن به گرگان درین موقع نازک پشیمان\nگردید - زیرا دانست که تا کنون که با تر کمن ها سرو کار داشت طور\nدیگر بود مردمی بودند خانه بدوش وصحرانشین اما معلوم است دیگر آنها\nدم از جهان گیری می زنند و تشکیلاتی دارند کبار بجای کشیده که\nبا سلطان بنامه وپیام سخن می رانند ."}
{"book": "adl1198", "page": 540, "text": "(٤٩٥)\n\nفیصله چنان شد که تاسه روز به نیشاپور روند و از آنجا ترتیبات گیرند\nو فعلاً به ترکمنان جواب مجمل دهند - هنوز این قضیه خاموش نشده بود\nکه از خوارزم خبر رسید که غلامان خندان پسر التونتاش بطور ناگهانی\nبر عبدالجبار پسر خواجه بزرگ حمله آورد وی را کشتند و خندان را\nبه شاهی برداشتند این امر بیشتر موجب اندوه سلطان گردید و از گرگان\nبه نیشاپور آمد و در صدد رفع فتنه ترکمنان بر آمد و بالاخره مصلحت بران\nقرار گرفت که لشکری بزرگ بفرستند تا تركمن ها را از نساء خارج سازند\nپانزده هزار سوار و دو هزار غلام سرائی انتخاب گردید و بیکتغدی\nبه سپهسالاری و خواجه حسین میکال به حیث نگران و رئیس لوازم گماشته شد\nو این لشکر بزرگ جانب نساء در حرکت آمد بيکتغدی از سالاران عصر محمودی\nبود و درین وقت پیر و ناتوان شده بود اما فنون حرب را نیکو میدانست و در\nرکاب استادی چون سلطان محمود آن را فرا گرفته بود .\n\nروزیکه میرفت به سلطان مسعود عرض کرد من میروم اما میترسم افسران\nنو خاسته به فرمان من عمل نکنند و آبروی من بریزد - این عسکر در نساء\nرفت و بجنگ شروع کرد و به بسیار شهامت جنگ نمود اما در اثر خدعه\nحربی و کمین هائیکه قبلاً تر كمنان گرفته بودند و عدم اطاعت افسران\nمسعود به بيكتغدی سخت شکست کردند بیکتغدی را غلامانش نجات دادند\nولی خواجه حسین میکال اسیر شد و لشکری بدین گرانی از دست رفت.\n\nو این اولین شکستی بود که در اثر بی مبالاتی مسعود و بر طرف کردن\nافسران مجرب و آزموده به عساکر غزنه رخ داد و این شکست را تا آخر\nترمیم و اصلاحی نیفتاد و چون دانستند هنوز حشمت غزنه بر جای است و دولت\nمحمودی از عهده استیصال آن ها بر می آید خواستند سلطان را بشنامه و پیام"}
{"book": "adl1198", "page": 541, "text": "(٤٩٦)\n\nبفریبند و بدینوسیله فرصتی برای تدارکات بزرگتر بدست آرند لهذا نمایندهٔ\nبدربار سلطان فرستادند و بهمان عادت سابق مکتوبی به خواجه بزرگ\nتقدیم نمودند ووی را نزد سلطان شفیع گردانیدند تا عذر شان اجابت شود.\nسلطان یکی از علمای دربار را نزد آن ها فرستاده و مکتوب استمالت\nآمیز بجواب شان نوشت و نساء و ضراوه و دهستان را برای سکونت آن ها\nواگذاشت و ضمناً به فرستاده داناند که افکار آن ها را معلوم کند.\nنمایندهٔ سلطان تا نساء رفت و فرمان سلطان را رسانید چون باز آمد به سلطان\nعرض کرد که اینها به هیچ صورت آرام نمی شوند: بهتر این است که\nسلطان در نیشاپور باشد تا کار ها یکطرفه شود ورنه زیان بزرگ به\nمملکت میرسد.\nاما سلطان بحرف وی گوش نداد و از نیشاپور بهرات آمد و گفت به قول\nترکمانان اعتماد دارم.\nچون این جنگ در سلطنت غزنویان طلیعهٔ ادبار و بدبختی شمرده میشود و آن\nهمه جلال و شکوه و حشمت این دودمان بر این مقدمه از پا نشسته است ابوالفضل\nبیهقی در این باره با شباع سخن رانده و این داستان می نمایاند که نفاق\nو خود رائی سران لشکر چگونه بنیاد سلطنتی را که جهان از آن می لرزید\nواژونه نموده است:\nبهتر است اصل داستانرا از زبان خود بیهقی بشنویم وی میگوید: چون این\nلشکر بسالاری بیگتغدی بمقابل ترکمانان عازم گردیدند نماز دیگر روز\nسه شنبه ٢١ شعبان واقعه نگار لشکر مکتوبی فرستاد که طلیعهٔ لشکر سلطان\nهمین که بدشمن رسید بدون آنکه قلب یا میمنه و میسره دخالت کنند دشمن\nشکست یافت و سپاهیان سلطان تخمیناً هشتصد نفر از آن ها را کشتند و بسیار"}
{"book": "adl1198", "page": 542, "text": "(٤٩٧)\nمردم را اسیر کردند و فراوان غنیمت یافتند چون این خبر باردوی سلطان رسید فراشان بمحتشمان و بزرگان در گاه بشارت بردند و انعام ها گرفتند و آن شب تا صبح مردم به نشاط و شادی مشغول گردیدند سلطان نیز این فتح را مقدمۀ زوال تر کمانان دانسته تا سحر بشادی و خوشی بسر برد ـ اما همینکه سپیده دمید نشاط های شبینه جای خود را باندوه و سوگواری سپرد .\nزیرا خبر رسید که لشکری با آن حشمت و آلت و عدت بدست ترکمانان تباه شد و سالار بزرگ بیگتغدی هزیمت یافت و حسین میکال اسیر گردید.\nبمجرد رسیدن این خبر دبیر نوبتی به رئیس دیوان رسالت اطلاع داد. وی سراسیمه ببار گاه آمد گفتند سلطان تا سحر بیدار بود و بامداد خفته و تا چاشتگاه بیدار نشود .\nلاجرم رئیس دیوان رسالت خواجه بزر گ را اطلاع داد او همه سران آمدند، بدروازه باغ نشستند و اندوه این واقعه را می خوردند تا چاشتگاه فرا رسید و بسلطان اطلاع دادند و متصل نامۀ مفصل از میدان جنگ رسید . و سواران آمدند چون سلطان علت شکست را از آنها پرسید گفتند اگر امیران بی تجربت فرمان بیگتغدی را می شنیدند این خلل واقع نمیشد در اول که از آنجا رفتند حزم و احتیاط بجای داشتند و انتظام لشکر درست بود، قلب و میسره و مایه دار و مقدمه و ساقه هر کدام بجای خود استوار بودند ناگهان چند خرگاه از دور پدید آمد و چارپائی و شبانی چند. سالار گفت هشیار باشید و تعبیه نگاهدارید که دشمن در پرۀ بیابان می باشد و کمین گیر فتنه است صبر کنید که طلیعه ( سواران کشاف ) بروند و احوال را معلوم کنند امـا هـیـچ کـس بـرفـرمـان او گوش نداد، در آن خر گـهـا در افتـادنـد و بـغـارت"}
{"book": "adl1198", "page": 543, "text": "(٤٩٨)\n\nمشغول شدند و انتظام بهم خورد. خبر نخست بر اساس همین فتح كوچك و ناچیز\nبود سالار چون این حال را دید و در پی ساعاتی آرد و اطلاع یافت تا چار قلب\nلشکر را حرکت داد. مردم درهم افتادند و تعبیه ها بشکست تا رسیدند در آنجا\nکه دشمن کمین گرفته بود و جنگ بشدت آغاز شد خود شب هم در کمال\nگرمی تابیدن گرفت. در قفای لشکر ماتالاب بود سالاران بی تجربت بدون\nآنکه از بیگتغدی پیرسفید یا بفرمان آن گوش دهند امر دادند که لشکر\nخوش خوش بحال کر وفر باز گردند تا باب برسند و ندانستند که این باز گشتن\nبه شکست تعبیر می شود. دشمن آن حال را هزیمت دانست و نیرو گرفت و یکباره\nحمله نمود اگر غلامان بیگتغدی نمی بودند و او را از ماده پیل فرود نمی آوردند\nو باسپ سوار نمیکردند آن سالار کهن سال که مدت العمر پشت به دشمن\nنشان نداده بود اسیر می شد .\n\nتمام این ماجرا در انجمنی که سلطان حضور داشت بعرض رسید خواجه\nبزرگ گفت زندگانی خداوند دراز باد قضا چنین کارهادارد تنها عارض\nاینقدر افزود که این شکست از قضای الهی و از پیکار گر سالاران سپاه\nواقع شده است .\n\nبیهقی میگوید چون از حضور سلطان باز گشتند خواجه بزرگ با بونصر\nمشکان گفت در اول خاموش بودی و در آخر سخنی گفتی که سنگ\nمنجنیق بود که در آبگینه خانه افگندی دیگران نیز بونصر را تقدیر کردند.\n\nمن از استاد خود پرسیدم چه گفتی که دیگران ترا تمجید می نمایند\nگفت همگنان عشوه آمیز سخن می گفتند و کار بزرگ را سهل می نمودند\nمن خاموش بودم چون سلطان اصرار کرده گفتم درندگانی خداوند\nدراز باد هر چند حدیث جنگ نه پیشه من است و چیزی نگفتم آن وقت که لشکر\nگسیل کرده می آمد و اما کنون که حادثه بزرگ بیفتاد . اکنون چون"}
{"book": "adl1198", "page": 544, "text": "(٤٩٩)\n\nخداوند الحاح می کنند بی ادبی باشد سخن نا سفتن، دل بنده بر ز خیر است\nکاش می مردم و این روز را نمیدیدم . سلطان گفت بی حشمت حرف میزن -\nگفتم دست از شادی و طرب باید کشید و لشکر را پیش خویش عرضه کن -\nو دل لشکر را دریاب و سخنان خواجه بزرگ را با ید شنید . و دل مردان را\nنگهدار - که مال های بزرگ را امیر ماضی بمردان مرد فراهم آورده است\nاگر مردان را نگه نداری مردان دیگر آیند و مال ها ببرند و بیم هر خطر\nموجود شود - اگر چه میدانم سخنان من با میر تلخ می آید بند گان صادق\nبه هیچ حال سخن حق باز نگیرند . گردیزی این جنگ را به ترتیب دیگر\nمی نگارد و میگوید :\n\nچون مسعود به نیشا پور رسید متطلمان پیش آمدند و از تر کمانان بنالیدند\nوامیر شهید (مسعود) بنشست و سالاران اندر معنی تر کمانان تدبیر کردند\nو گفت بی ادبی ایشان بسیار گشت هر کس رائی زدند بیگتغدی حاجب گفت\nکه این تباهی از سالاران بسیار است اگر یک تن بدین شغل فرستی این کار\nدرست انجام می شود امیر شهید بیگتغدی و حسین بن علی میکال را بدین کار\nمعین کرد . و لشکر بسیار از هر طایفه با ایشان فرستاد و فیلان جنگی\nهمراه کرد این لشکر بطوس آمد ترکمانان نماینده خود را فرستادند\nو اظهار انقیاد نمودند اما بیگتغدی جواب های در شت داد و گفت میان\nما و شما شمشیر است و پس ولشکر تعبیه کرد میمنه را به فتگین خزانه دار\nومیسره را به پیرحاجب داد و خود در قلب جا گرفت و جامع عربی را\nبا قبیله اش بطلیعه فرستا د بر مقدمه تر کمانان فیروزی یافت و بسیاری از\nایشان کشته شدند و به هز یمت رفتند و لشکر بان بیگتغدی آن ها را تعقیب\nمیکردند و بنه شان را غارت نمودند و احوال آن ها را به لشکر گاه آوردند\nاین لشکر گاه جای نامساعد و تنگ بود سپاهیان نیز مشغول جمع آوری"}
{"book": "adl1198", "page": 545, "text": "اموال بودند ناگاه داؤد از کمین برآمد و در شبانه روز جنگ سخت\nنمود و بیکتغدی را شکست داد بیکتغدی بحسین گفت که جای ایستادن\nنیست حسین گفت من هرگز به هزیمت نزد امیر نمی روم یا درین جا کشته\nمیشوم یا فتح می کنم بیکتغدی رفت حسین چندان پایداری نمود که اسیر\nگردید ترکمنان خواستند او را بکشند داؤد نگذاشت و او را در بند نگهداشت\nبهر حال ترکمنان با وصف این فتح بزرگ آرام نداشتند و دست از فتنه باز نمیکشیدند.\nو چون دانستند هنوز حشمت غزنویان بر جا است و دولت محمودی از استیصال\nآنها برآمده می تواند خواستند سلطان را بنامه و پیغام بفریبند و بدین وسیله\nفرصتی برای تدارکات بزرگتر بدست آرند لهذا نماینده خود را بدربار\nسلطان فرستادند و بهمان آئین سابق ملتمس بی هم بخواجه بزرگ تقدیم\nنموده و او را نزد سلطان شفیع گردانیدند تا عذرشان اجابت شود.\nسلطان یکی از علمای دربار را نزد آنها فرستاد در نامه مهر با نافه بجواب\nشان نوشت و نساء و فراوه و دهستان را برای سکونت شان معین کرد و ضمناً\nبفرستاده دانا ند که در خفیه افکار آنها را نیز معلوم خویش گرداند نماینده\nسلطان به نساء فت و فرمان را رسانید چون باز آمد بسلطان عرض نمود\nکه این ها به هیچ صورت آرام نمیشوند. این نامه ها و رابطه ها همه از\nروی مکر است بهتر است در نیشاپور باشد تا کار ها یکطرفه شود ورنه\nزیان بزرگ بمملکت میرسد سلطان بسخنان او گوش نداد، از نیشاپور بعزم\nهرات برآمد و گفت من بقول دشمنان اعتماد دارم.\nآمدن سلطان از هرات به غزنی\nسلطان در ۳۰ ذی القعده به هرات آمد و از آنجا بعد از ۶ روز توقف\nبراه بادغیس ببلخ آمد و از آنجا حرکت نموده در ۲۱ رجب به غزنه واصل شد\nو به كشك کهن محمودی به افغان شالی فرود آمد اما بعد از اندك توقف"}
{"book": "adl1198", "page": 546, "text": "(٥۰۱)\nچون دانست هرات در خطر است فیصله نمود که به بست رود و از آنجا احوال\nترکمن ها را مراقبت نماید لهذا ابو سعید را به غزنی به ولایت خود برقرار کرد\nو خواجه محمد منصور مشکان را ندیم او گردانید و مودود را به بلخ فرستاد\nو خود جانب بست حرکت کرد و غره محرم ٤۲۸ به بست در قصر دشت لکان\nفرود آمد. در بست نمایندگان ترکمن ها آمدند و مکتوبی آوردند که سلطان\nمرور سرخس و باورد را بان ها باز گذارد سلطان چون دید شوخ چشمی آنها\nاز حد در گذشته سخت متاثر شد و خواست جواب درشت دهد ولی خواجه احمد\nمانع آمد و گفت هنوز موقع آن نیست و نمایندگان ترکمن ها را بجواب های\nاجمالی باز گردانید - درین اثنا خبر رسید که داؤد تر کمان از راه غور به\nغزنه حمله کرده سلطان خواست خود به غزنه باز گردد ولی بعدها معلوم شد\nدروغ بوده و درینحال حادثه دیگر روداد و آن چنان بود که سلطان روزی\nبه کشتی نشسته بر فراز آب هیرمند مشغول شکار بود ناگهان کشتی غرق\nشد واگر دگر کشتی بانان نزدیک نمی بودند غرق می شد در ین گیر و دار\nپای سلطان سخت مجروح شد و براثر آن تب شدید نمود و به شکر اینکه از غرق\nنجات یافت به غزنی فرمان صادر نمود که خیرات کنند و صدقه دهند. بیهقی\nشرح این خیرات را صدهزار درم به غزنی و دو صد هزار درم بدیگر ولایت ضبط\nنموده بیماری سلطان شدت و ابو العلا ابو الحرث و اطبای در بار تجویز کردند\nکه سلطان بازندهد و بقانون طب تبرید شود درینحال دو نفر نمایندگان\nپسرعلی تکین به بست آمدند و در حالیکه هیچ گمان نمی رفت نامه دوستانه خان\nنوخاسته را به سلطان آوردند - معلوم بود آنها نیز آمدن ترکمنان را مایه\nزوال دولت خود میدانستند - درین نامه سه چیز پیشنهاد شده بود :\n۱- از خاندان سلطنت دختری بوی نامزد شود .\n۲- دختری از وی بیکی از فرزندان سلطان نامیده باشد\n- سلطان وساطت کند که میان علی تکین و ارسلان خان عهد موالفت"}
{"book": "adl1198", "page": 547, "text": "(٥٠٢)\nبرقرار شود و باین ترتیب فتنه ترکمن از هر طرف دفع گردد .\nبیهقی می گوید چون سلطان تب داشت بمن اجازه شد که ببارگاه خاص\nمشرف شوم و نامه را تقدیم دارم ـ از انجا شرح شکوه این بارگاه بس\nدلانگیز بود ما نیز آنرا نقل نمودیم .\nبیهقی گوید چون مرا ببارگاه اجازه دادند خانه دیدم تاريك كرده\nو پرده های کتان آویخته و تر کرده و شاخ های بسیار نهاده بودند و طاسهای\nزرین و سیمین بود که بران یخ گذاشته بودند امیر برتخت نشسته بود و پیرهن\nتوزی دربر داشت و عقدی از کافور و مروارید سیاه برگردنش آویخته\nبودند که از دور می درخشید.\nسلطان به مصلحت خواجه بزرگ - پیشنهادات خان را پذیرفت\nو خواهر وی را به شهزاده سعید پسر خود و دختر نصر را به خان نامزاد نمود .\nحمله ترکمن ها به بون\nدر این اثنا اطلاع رسید که ترکمانان باز به تطاول و دست درازی آغاز\nکرده به بون حمله آوردند و آن شهر را غارت کردند و ابوالحسن عراقی سالار\nهرات در این موقع خطیر به عیش و نشاط مشغول است و بدون آنکه توجهی کند\nيك دسته از عساکر هرات را بحال پریشانی بدفع ترکمن فرستاد ولی آنها\nنیز چون سردار خوب و تجهیزات درست نداشتند بهزیمت شدند و چندین تن\nاز ایشان کشته و اسیر شد سلطان بیشتر به تشویش افتاد و احمد عبدالصمد را\nبا هزار سوار بهرات فرستاد که به تدبیر امور بپردازد .\nو خود به میمند و یمن آباد رفت و مهمان خواجه عبدالرزاق پسر خواجه بزرگ\nشمس الکفات شد بناهای شاهانه و عمارات بزرگی که خواجه شمس المكفات\nدر آنجا نموده بود و تکلفات عظیمی که بسروی نمود طرف قبول و رضای سلطان\nواقع گردید و از انجا دوباره به بست آمد از بوسهل حمدونی سالاری اطلاع\nرسید که پسر کاکویه هر چه گفته بود دروغ و مکر بود و چون دید که"}
{"book": "adl1198", "page": 548, "text": "(٥۰۳)\nخراسان مضطرب است و دولت محمودی از طرف تركمن ها تهدید میشود\nبائی كمان ها در سازش است و فتنه عظیم بپا خواهد داشت .\nسلطان به یكی از حوادث اهمیت نه داد و بدون مصلحت روانه غزنی شد و در\nغزنی خواجه بزرگ را از هرات و مودود را از بلخ خواست و به عیش و كامرانی\nمشغول شد و دختر سالار بیكتغدی را به پسر خود مروانشاه نكاح كرد.\nدر این وقت كفشگری را از سواحل آمو آوردند كه اشتباه میرفت جاسوس\nارسلان خان است یو نصر مشكان موظف به تحقیق و كشف قضیه شد كفشگر\nاعتراف نمود و از میان آلات او چوبی میان تهی بر آمد در ان نامه ها پیداشد\nكه ارسلان خان خیانت كرده به تركمنان نامه نوشته و آنها را بر علیه\nسلطان تحريك نموده و وعده كمك داده است سلطان سخت برآ شفت و دانست\nكه بر ان ها اعتماد نباید كرد و بدست بو صادق تبانی كه سابق نیز برادرش\nبه سفارت رفته بود اصل نامه را به ارسلان خان فرستاد وی سخت خجل شد\nو عذرها به سلطان نمود و عهد مودت را استوار كرد.\nفتح ها نسی\nسلطان مسعود بر ان شد كه قلعه هانسی را بگشاید و برای كشودن این قلعه\nبه هندوستان سفر كند و یا تمین پدر كاری از پیش برد.\nلهذا در غزنه انجمنی تشكیل داد و در ان خواجه بزر گ ورئیس دیوان\nرسالت و سپهسالار بیكـتغدی و حاجب بو نصر حاضر شدند سلطان كیفت\nاز روزی كه در بست مریض شدم و شفا یافتم نذر كرده ام كه بهندوستان\nروم و قلعه هانسی را بگشایم از ان وقت تاحال كه این اراده خود را با نجام\nنرسانده ام متاثر می باشم بدین جهت مودود فرزند خود را با خواجه بزرگ\nو سپهسالار به بلخ بفرستم سپاهی با لشكر گران در مرو است.سوری نیز با سپاهیانش\nبه نیشابور است در دیگر شهر ها نیز شحنه ها مقرراند و اگر احیاناً از تركمنان"}
{"book": "adl1198", "page": 549, "text": "(٥٠٤)\n\nصدمه وارد شود شما می توانید با تفاق هم دیگر انرا فیصله نمائید خواجه بزرگ\nباین رأی مخالفت کرد و گفت قلعه ها نسی چندان مهم نیست ترکمانان فتنه\nدر کار نموده اند باید اول آنرا انجام داده باز مشغول هانسی شد.\nسلطان چنانکه عادت داشت از راه خود باز نگردید و حتی گفت اگر شما با من\nیاری نکنید من به تنهای خواهم رفت. فردای آن روز مو دود و خواجه بزرگ\nو سپه سالار با لشکری گران عازم بلخ شدند و سلطان در اول محرم سال ٤٢٩ (١)\nبر راه کابل عازم هندوستان شد. در ۲۵ محرم به جیلم رسید و در ساحل نزدیک\n(دینار گونه) سخت مریض شد و چهارده روز در انجا بماند و از منهیات توبه کرد\nو امرداد خمهارا به جیلم ریختند و آلات مناهی را شکستند و از آنجا به قلعه\nهانسی رسیدند قلعه سخت استوار بود و مردم بسیار در ان ساکن بودند و در هندی\nنام این قلعه کامه بود که دوشیزه معنی داشت و این نام را بدان جهت گذاشته\nبودند که هیچ کس تا آن زمان به قلعه دست نیافته بود چنانکه قلعه سیستان را (مدینت\nالعذرا) میخواندند روز چهار شنبه نهم ربیع الاول لشکرهای سلطان بقلعه هانسی\nرسیدند و قلعه را محاصره نمودند و جنگ سخت در گرفت.\nحصاریان مدافعه میکردند لشکریان سلطان خاصه غلامان سرائی مردانگی ها\nنمودند سر انجام بذریعه نقب پنج جای دیوار قلعه را فرو در آورند و حصار را\nگشودند بیهقی میگوید بعد از این فتح سلطان باز گشت و در سجا وند لو گرد\nبه برف شدید روبرو شد که از انجا تا غزنی با وصف آنکه راه را پاک کرده بودند\nبزحمت رسیدند. گردیزی بر آنست که از آنجا سلطان بر قلعه سونی پت رفت که\nجای دیپال هریانه بود چون دیپال هریانه شنید بگریخت سلطان قلعه اور ا تاراج\nو خودش را تعقیب و اردو گاهش را غارت نمود و از آنجا میخواست بدبره رام رود\nرام اطاعت نمود و باج فرستاد بعد ازان سلطان به غزنه آمد در غزنه اطلاع\nمفصل از ضعف قوای سلطان و تجاوز ترکمانان میرسید چنانکه سلطان از رفتن\nهند وستان پشیمان شد.\n(۱) گردیزی این واقعه را در سال ٤٢٧ میداند."}
{"book": "adl1198", "page": 550, "text": "(٥٠٠)\n\nانجام تخت طلا\n\nمسعود که خود در تعمیر ذوقی نفیس داشت و در هندسه آیتی بود سه سال پیش فرمان\nداده بود تختی در خور حشمت وی و سزاوار جلال و شکوه در بارغزنه تعمیر کنند\nو درباره تاج خود نیز که از گوهرها گران شده بود و اورا رنج میداد حکم داده بود\nکه هنرمندان کاری کنند که سرش از شکوه تاج سلطانی آزار نبیند و گوهری\nنیز ازان کلاه دلکش کاسته نگردد استادان هنرمند سه سال بدین کار مصروف\nشدند سر انجام در شعبان سال ٤٢٩ کار آن بپایان رسید سلطان فرمان داد تا آنرا\nدر صفه بزرگ در سرای نو بنهند و جشنی عظیم بپا دارند بیهقی که خودش در این\nمراسم حاضر بود و تخت و تاج را دیده است چنین می نگارد:\n( کوشک را بیا راستند و هر کس که آن روز آن زینت بدید پس از آن هر آنچه\nبدید وی را بچشم هیچ نمود ازان من باری چنین است ازان دیگران ندانم...\nتخت همه از زر سرخ بود و تمثال ها و صورت ها چون شاخهای نبات از وی بر انگیخته\nو بسیار جوهر در او نشانده همه قیمتی . و دار آفرینها بر کشیده همه\nمکلل بانواع گوهر . و شارد وانان دیبای رومی بروی تخت پوشیده. و چار بالش\nاز شوشه زر بافته و ابریشم آگنده.صا و و بالش پس پشت. و چار بالش دو برین\nدست و دو بر ان دست و زنجیری زر اندود از آسمان خانه صفه آویخته تا نزديك\nصفه تاج و تخت. و تاج را در او بسته و چار صورت روشن ساخته . بر مثال مردم. و ایشان\nرا بر عمودهای از تخت استوار کرده . چنانکه دست ها بیازیده . و تاج را نگاه\nمیداشتند و از تاج بر سر رنجی نبود که سلسله ها و عمودها آنرا استوار می داشت\nوزیر کلاه پادشاه بود و این صفه را بقالی ها و دیبا های رومی بزر و بوقلمون نغز\nبیاراسته بودند و سه صد و هشتاد پاره مجلس زربفت نهاده . هر پاره يك گز درازی\nو گزی خشك تر پهنا. و بران شَمامه های کافور و نافه های مشک و پاره های عود\nو عنبر و در پیش تخت نعلی پانزده پاره یاقوت رمانی و بدخشی و زمرد و مروارید"}
{"book": "adl1198", "page": 551, "text": "(٥٠٦)\n\nو پیروزه و در ان بهاری خانه خوائی ساخته بودند و در میان کوشکی از حلواتا به\nآسمان خانه -\nامیر از باغ محمودی برای کوشک نو باز آمد و در این صفه بر تخت زرین\nبنشست و تاج برز بر کلاهش رد بداشته و قبایو شیده دیبای لعل بزر. چنا نکه\nجامه اندکی پیدا بود. و گرد بر گرددار آفرین ها غلامان خاصه کی بودند .\nبا جامه های سقلاطون و بغدادی و سپاهانی و کلاه های دو شا خ و کمرهای زر\nو معالیق و عمودهای سیمین و این غلامان دو رسته همه با قبا های دیبای ششتری\nو اسيانی ده بساخت مرصع بجواهر - و بیست بژر ساده و پنجاه سپر زر د پلمان\nداشتند از ان ده مرصع بجواهر. و مرتبه داران استاده گرد بزی انجام این مراسم\nرا در سال ٤٢٧ میدانند و میگویند در این سال هم کشک نو انجام شد و هم تخت زرین\nروی بر است که وزن این تاج که آنرا از زر وجواهر ساخته بودند هفتاد من بود\nجنگ سباشی سپهسا لار مسعود با ترکمنان\nو دیگر واقعاتی که در این میانه روی داد\n\nسباشی از نیشاپور بفرمان سلطان با لشکری سخت گران جانب نسا رفت\nو با تر کمنان جنگی شدید نمود نزديك بود فتح رود هدا ما بازهم از اختلاف\nسران لشکر ، وعدم اطاعت سپاهیان و مشغول شدن آنها به اموال و اثقال دشمن\nتر كمنان فاتح شدند و سباشی مجروح گردیده بهرات آمد. مأمورین هرات\nاین خبر تلخ را به سلطان فرستادند و بر خشم و اندوه وی افزودند بیهقی می نویسد\nخز این مسعودی را قبلا از نیشاپور بر آورده و به قلعت مشکانی روان کرده\nبودند که در روستای بست بود بعد از شکست سباشی تر کمنان به نیشاپور در آمدند\nو آن شهر معمور و زیبای خراسان بدست ایشان در افتاد روزی که در آن شهر خطبه\nجمعه را بنام طغرل می خواندند فغان از خلایق بر امد قاضی صاعد که هم استاد\nسلطان محمود بود و هم بزرگترین عالم خراسان بدیدار طغرل بیامد طغرل اورا"}
{"book": "adl1198", "page": 552, "text": "(٥٠٧)\n\nطلب کرد گویند چون آن مرد بزرگوار بیامد و غوغای ترکمانان را دید و مشاهده نمود که طغرل بر تخت سلطان محمود و مسعود نشسته گریستن گرفت آنگاه گفت ای طغرل :\nاکنون که نیشاپور ترا مسلم شده و خدای جهان تخت سلطانی چون محمود را بتو ارزانی داشته دست از ستم کوتاه کن و ملتفت باش که اگر سلطان ما دور است خدای ما عز وجل نزديك میباشد این بگفت و برخاست طغرل به سخنان وی گوش میداد ومتحیر شده بود و هیچ نمی گفت .\nسلطان در محرم سال ٤٣٠ از غزنه جانب بلخ روان شد و فرزندش امیر سعید را خلعت داد و بجای خویش در غزنه گذاشت درین هنگام خبر رسید که بورتگین از ماوراء النهر آمده و تا کولاب دستبردها نموده و سه چار هزار سوار باوی همراهست سلطان چون برباط چوگانی رسید که واقع بود میان ولوالج واندراب خواجه احمد عبدالصمد از بلخ براه خلم و پیرو ز نخچیر آمد و به اردوی سلطان پیوست سلطان آمدن بورتگین را در کولاب و این طرف آمو امری خطرناک میدانست و بران عقیده بود که باید خودش بسر کوبی وی برود و با مودو دپسر خودرا بفرستد اما خواجه بزرگ و سپاه سالار علی مانع آمدند و گفتند بورتگین چون دزدان آمده است و بدان نمی ارزد که سلطان یا مودود در مقابل وی رود بالاخره سپا سالار با ده هزار سوار مقابل بورتگین فرستاده شد و امیر خود جانب بلخ و گوزگانان بیامد.\n\nعلی قهندزی\n\nدر راه مردم بسلطان شکایت کردند که علی قهندزی مردی است دزد و عیار و در راهزانی و خونریزی مشغول است و حصاری دارد که در میان کوه ها می باشد و بسیار استوار و مستحکم است سلطان امر داد که او را گرفتار کنند و حصار او را ویران نمایند این کار بزودی انجام یافته علی قهندزی گرفتار و حصارش"}
{"book": "adl1198", "page": 553, "text": "(٥٠٠)\nویران شد وخودش را با صد و هشتاد تن بدار زدند (۱)\nسلطان به بلخ آمد و نامه سپاه سالار رسید که بوریگین بهزیمت رفت و آن\nسوی جیحون گریخت سلطان امر داد که سپه سالار به بلخ آید و در بلخ\nتصمیم گرفت که از دریای آمو بگذرد و مهم پورتگین را فیصله نماید هر قدر\nخواجه بزرگ مانع شد سود نکرد سر انجام رو بروی قلعت تر مذ پل بر جیحون\nبستند در این هنگام از غزنه نامه رسید که امیر سعید فرزند جوان سلطان\nرخت از جهان بست کس جرئت نمیکرد که این خبر نا گوار اسف انگیز را\nبسلطان عرضه نماید روز دیگر که سلطان بار داده و بر تخت نشسته بود نامه\nرا تقدیم داشتند بیهقی گوید سلطان بمجرد خواندن نامه از تخت فرود آمد\nو آهی بر آورد که آوازش تا بیرون سرای سلطنتی شنیده شد.\nسلطان این فرزندش را بسیار دوست میداشت و اراده داشت ویرا ولی عهد\nخویش گرداند علت مرگ این شهزاده نیز شنید نیست و آن چنان بود که\nشهزاده ضعفی در اعصاب داشت و نمی توانست بازنان مباشرت کند در سرای\nسلطنت زنان آوازه در افگنده بودند که این شهزاده را جادو کرده اند\nو مردی او را بسته اند پیرزنی از گردیز که معلوم است در حرم سرای خدمت\nمیکرد خواست شهزاده را علاج نماید دوائی بشهزاده داد که او را مسموم\nکرد هر چند اطبا کوشیدند مفید نیفتاد و شهزاده پس از پانزده روز جان سپرد.\nخبر مرگ شهزاده جوان بیشتر موجب آن شد که وزراء سلطان را بحال\nخودش بگذارند و در هر کار ممانعت و لجاج ننمایند.\nسلطان بدون مشورت از دریا گذشت و به ترمذ رفت و از آنجا خواست\nپورتگین را تعقیب نمایند نا گهان نامه وزیر رسید که داؤد از سرخس بالشكی\nگران جانب گوز گانان حرکت نموده و اراده دارد پل را خراب کند زود باید\nببلخ باز گردند ورنه بلخ از دست میرود سلطان چون دید خطر از دو طرف\n(۱) بیهقی و گردیزی این داستان را در میان بلخ و جوزجانان میدانند و معقول نیز همین است"}
{"book": "adl1198", "page": 554, "text": "(٥٠٩)\nمتوجه وی میباشد و هوا نیز بحد آخر سرد شده از راه باز گشت، پورتگین\nساقه سلطان را غارت نمود سلطان از دریا گذشت و ببلخ آمد و از آن جا\nبطالقان واز آنجا به فاریاب واز آنجا به شبرغان آمد. لشکریان سلطان\nهمه غافل شده بودند و دل شان جنگ نمی خواست سخن بدان جا کشیده بود که\nشب ده سوار تر کمن تا دروازه بلخ آمدند و یکی از پیلان سلطانی را که کردکی\nمحافظ آن بود با خود بردند. فردای آن روز (آلتی) (ترک داود با دو هزار سوار\nبه دروازه بلخ آمد سواران و اسپان سلطنتی پیش ازین بدره گزرفته بودند که\nدر مراتع آن جا فربه شوند ـ سلطان خواست خود سلاح بپوشد و بجنگ آلتی\nرود خواجه بزرگ و سپه سالار مانع شدند و گفتند این جنگ از مقام سلطان\nفروتر است سلطان بخشم گفت چه کنم که این سپاهیان بی حمیت من کار نمی کنند\n(دشنام سلطان مسعود همین کلمه میبود).\nسر انجام سپه سالار بدون طبل وعلم از شهر برآمد وسیاه آلتی را شکست\nآلتی بر علی آبادرفت و داودنیز در آنجا آمد معلوم میشود این علی آباد\nنزديك ببلخ بود .\nجنگ علی آباد\nداود با کسان خود در علی آباد فرود آمد سلطان نیز امر داد لشکریان آماده\nجنگ شوند سالار سپاشی و اسپان نیز از دره گز باز آمده بودند.\nسلطان به پل کاروان سرا پرده زد واز انجا بصحرای علی آباد حرکت\nنمود آتش جنگ مشتعل شد سلطان بر ماده پیلی سوار بود و جنگ را نظاره\nمیکرد و سپاهیان در ست نمی جنگیدند .\nو به دسته های پنجصد نفری بنوبت جنگ می کردند اما در پیشین حالت\nجنگ چنین بود سلطان خسته گردید و هزار مبارز زره پوش نيك اسپه از\nپیکتغدی خواست و خودش نیز بر اسپ نشست و شخصا بر دشمن حمله کرد و چنان"}
{"book": "adl1198", "page": 555, "text": "( ٥١٠ )\n\nیار د شادت و مهارت جنگ نمود که دشمن را بهمان يك حمله شکست داد و همه\nراه بیابان گرفتند و سراسیمه می گریختند سپاهیان سلطان میخواستند آنها\nرا تعقیب نمایند ولی سلطان مانع گردید یسان معلوم شد که اگر این تعقیب ادامه\nداده می شد هزیستیان را اسیر می نمودند گردیزی می نگارد که سلطان\nدر بیابان کستر لشکر ببار است اما داؤد چون شنید بدون جنگ جانب مرو\nشتافت.\n\nجنگ بیابان سرخس\nسلطان قصد آن نمود تا بد انجا دشمنان را مالش دهد وخراسان را از وجود\nایشان پاك گرداند. بدین نیت در نیمه شعبان ٤٣٠ از بلخ سوی سرخس سراپرده\nکشید و لشکری گران باخود برداشت هر که دران لشکر نگاه می کرد میگفت\nاین لشکر تر کستان و تر کمان و تر کمنان را کافیست. تر کمنان نیز در سرخس\nآمدند. و با تمام نیروی خود. بیغوو دیگران بران بودند که سلطان مردی\nبزرگ و باحشمت است و لشکرهای گران دارد و ما مردم بیابانی میباشیم بهتر است\nخراسان را بگذاریم و سوی ری و جبال رویم و بقیة العمر در انجا باشیم داؤد\nباین مسئله موافقت نکرد و گفت اگر از خراسان رفتیم سلطان ما را در هیچ جا\nآرام نمیگذارد. من در جنگ علی آباد دیدم لشکر سلطان بنه گران دارد\nو بیشتر مشغول نگهداری بار و بنه خود می باشند و ما جریده و بجنگ مشغول\nمیشویم و همیشه ظفر با ما خواهد بود و شکست بیگتغدی و سباشی را نیز از همین\nداشتن بنه گران وانمود مردوار میجنگیم دیگران نیز تدبیر داؤد را\nپسندیدند.\nجمعیتی نیز که با امیر یوسف برادر سلطان محمود وعلی خویشاوند\nوسپه سالار غازی و اریارق از ستمگاری سلطان گریخته بسه ترکمنان پناه\nآورده بودند و در سپاهیان سلجوقیان میبودند تدبیر داؤد را صواب دانستند"}
{"book": "adl1198", "page": 556, "text": "(٥١١)\n\nو تعهد نمودند که چون ترکمنان با سلطان جنگ کنند آنها در طليعه سپاه\nترکمنان ميروند و مردانه ميجنگند .\nاين اطلاعات پيوسته به سلطان ميرسيد و متأثر ميشد که بازماندگان\nسالاران پدر و عم وی از درشتی های او بدشمن پناهيده و باوی ميجنگند در\nانتهای راه نزديك طلخاب کشافان دشمن از دور پديدار شدند\nسلطان امر داد همان جا را معسکر قرار دهند هنوز لشكريان\nبه افراشتن خيمه و بارگاه مشغول بودند که جنگ آغاز شد\nو کشافان دشمن با طليعه سلطان درآويختند و بعد از ساعتی باز گشتند . دو\nسه بار دراين صحرا جنگ شد و فيصلۀ آخرين معلوم نگرديد چون ماه رمضان\nبود سلطان خود بجنگ داخل نمیشد و از دور فرمان ميداد زيرا وی نمی\nخواست در رمضان خون کسی بدست او ريخته گردد .\nنماز عید را در آن صحرا خواندند و هنگام نماز نيز سواران دشمن نماز\nگذاران را بباران تیر گرفتند ولی بعد از نماز شكست فاحش نمودند .\nروز دوم عید جنگ اساسی و فیصله کن آغاز شد سلطان که خود سالار\nدلاور و مجرب و پخته بود بجنگ شامل شد .\nبامداد کوس فرو کوفتند سلطان بر ماده پيل نشست پنجاه اسپ يدك\nگرداگرد پیل نگه داشته و همه سران لشکر حاضر آمده بودند ميمنه را بنه\nسپه سالار ومیسره را بحاجب بزرگ و ساقه را با رتگين سپرد و پنجصد سوار\nسرائی و پنجصد سوار هندو باوی همراه گردو خود اعلان نمود که سالاری\nجنگ را من بعهده ميگيرم همه افسران بفرمان من گوش دارند افسر ساقه\nرا به آواز بلند فرمان داد که هر کرا بینی که از صف باز گردد دو نیم کنی\nچون از اين تشكيلات فارغ شد حركت نمود ولشکر نيز يكبارگی حرکت\nکردند غريو طبل و آواز نقاره و بوق در سراسر بیابان پیچید در این روز"}
{"book": "adl1198", "page": 557, "text": "(٥١٢)\nهر که لشکر سلطان را میدید برحسن انتظام و کاردانی ومهارت سلطان آفرین میخواند .\nترکمنان نیز از دامن صحرا هویدا شدند لشکر خودرا برسم پادشاهان تعبیه کرده بودند ـ جنگ در تمام نقاط آغاز شد. تا نماز پیشین چنین بود نا گهان طوفان باد از گریبان بیابان برخاست ونزديك بود تعبیه های لشکر از هم بگسلد اماسلطان نگذاشت و در کمال استادی و مهارت اداره نمود چون روی هوا پاك شد سلطان چون شیر نهیب میداد و فرمان میراند هر سه سردار سلجوقی با کمال دلیری رخ بمیدان نهادند سلطان بغلامان خود گفت ای فرزندان ـ يك بار گردو دریای لشکر در هم آویخت و فتح نصیب سپاهیان غزنه شد سران وسالاران يك يك در حضور سلطان می آمدند و این فیروزی را تهنیت می گفتند و زمین بوسه میدادند ابو الحسن عبد الجلیل به سلطان عرض کرد که باید هزیمتیان را تعقیب نمود با وجود اینکه رای او صایب بود سپهسالار بانك بر آورد و گفت تو چرا در امر جنگ مداخله می نمائی و بسان خود ترکمنان گفته بودند که اگر سلطان ما را تعقیب می کرد همه کشته و اسیر میشدیم .\nسلطان امرداد که فتح نامه بنگارند و به اطراف ممالک بفرستند اما باز فردا ترکمنان برگشتند و شروع بجنگ نمودند و کاردیگر گونه شد چون در بیابان آب وعلف و آذوقه نبود و هوا هم گرم بود در لشکر نومیدی وسستی محسوس گردید لهذا سلطان باخواجه بزرگ مشوره کرد و وی پیشنهاد نمود که بهتر است عجالتاً صلح برقرار گردد و راه مذاکره باز شود و سلطان بهرات رود و سال آینده با لشکری گران ولوازم جنگهای صحرائی بترکمنان مالش دهد بدین ترتیب سلطان راضی شد و مطوعی از طرف خواجه بزرگ نزد ترکمانان رفت و در آنجا چنان تظاهر نمود که سلطان از آمدن او خبر ندارد و او را خواجه بزرگ فرستاده و وی نمی خواهد دیگر مسلمانان کشته شوند وخونهای"}
{"book": "adl1198", "page": 558, "text": "(۵١۳)\n\nترکمانان که همه مسلمانند مخور پخته خود سلجوقیان قاصد و وزیر را احترام\nنمودند و در ظاهر رضایت نشان دادند و قاصدها فرستادند .\nسلطان عذر آن ها را پذیرفت و گفت من بهرات میروم و از آنجا برای آسایش\nشما تدبیر اساسی اتخاذ می کنم سلطان باین ترتیب روانه هرات شد و در ماه\nذو القعده سال ۴۳۰ بهرات رسید .\nوقایعی که در هرات رخ داد\nچون خدای متعال میخواست دولتی با آن همه بزرگی و حشمت زوال شود\nو سلطانی چون مسعود که نیرومند ترین فرمان فرمایان شرق بود از پادر افتد\nشب ها آبستن رنج و بلا بود و هر صبح فتنه نو می زائید استبدادرأی و غرور\nمسعود و عصبانیتی که در اواخر بمزاج وی حادث شده بود و ستم های که در\nاوائل دوباره خادم و اند و خدمتگاران پدر خود نموده بود مردم صادق و\nوفادار را از بارگاه وی دور میکرد سالاران عصر محمود نیز پیر شده و اعتماد\nشان از سلطان جوان سلب گردیده بود و این همه مایه آن بود که نظام سلطنت\nمختل گردد و علاقه خدمتگاران از مملکت کاسته گردد و هر کس مساعی خود را\nتنها برای حفظ آبرو و عرض خود بکار فکند بنابراین حال سلطنت مسعود\nروز بروز بدتر می شد سلطان نخست کاری که در هرات نمود این بود که به\nغزنه به بوعلی کوتوال فرمان صادر کرد که لوازم و سامان جنگ بیابان را ساخته\nبه هرات بفرستد پس از آن به نشاط و شکار مشغول گردید امرای بی رحم وی\nسر ناصر هرات و بادغیس بر مردم بیچاره قیامت ها بر پا نمودند و به بهانه اینکه\nبا ترکمانان موافقت کرده اند چندین درهم و دینار از مردم ستدند حتی\nکسانی را که به ترکمانان هیچ علاقه نداشتند و نه سپاهی و سپاهیان هریمتو\nسلطان معاونت نموده بودند نیز بیازردند از آن جمله بوطاحه شمیرانی عامل\nهرات بود که سلطان او را گرفتار کرد و هر چه داشت گرفت و ام داد خودش را\nپوست و تا پا کی به تن وی میرسد جان سپرد ."}
{"book": "adl1198", "page": 559, "text": "(٥١٤)\n\nدر این وقت اطلاع رسید که طغرل دوباره به نیشاپور رفت و داؤد بسر خـس\nمقام نمود و دیگر انش به نسا و باورد رفتند .\nعید در هرات با تجمل تمام سپری شد\nجشن مهر گان نیز مصادف با (۲۷) ذی قعدۂ الحرام در هرات برپا گردید\nشعرا قصاید تهنیت خود را خواندند. سلطان بر مسعود رازی خشم گرفت که\nچند بیت در نصیحت وی گفته بود و به تلخی این سخن حق دیگر شاعر ان نیز\nاز صله محروم شدند و مسعود رازی بهند وستان تبعید شد نصیحت وی\nدر این دو بیت بود :\nمخالفان تو موران بدند و مار شدند برار زود زموران مار گشته دمار\nمده زمان شان زین بیش و روز گارمبر که اژدها شود ار روز گار یابد مار\nآوازه قدرت تر کمانان سلجوقی و عجز سلطان در مقابل سرتاسر مملکت\nرا فرا گرفته بود. هر روز از ماوراء النهر نیز اطلاعات موحش و هولناك\nمی رسید چنانچه خبر آمد که تر کمنان به پورتگین یاری داده اند و وی\nبا پسران علی تگین چند بار جنگ نموده ونزدیك است آن ولایت را از وی باز\nستانند و خندان پسر التونتاش نیز که در کمین بود و این روز را از خدا\nمیخواست با ترکمنان راه مراوده باز کرده وحتی چندان معنویات مردم\nمشوب شده که پیر زنی را دیده بودند كه يك دست ويك پاى و يك چشمش\nمعيوب بود با اين حال تبری در دست از آمو می گذشت و می گفت شنیده ام\nدر خراسان گنج ها را از زمین بر می آرند و می برند من نيز ميروم ناحصهٔ\nخود را بستانم - و درعین این بوالحسن عبدالجلیل که از ندمای سلطان\nبود خواست خدمتی کند بسلطان پیشنهاد داد که چون آوان جنگ است\nبايد هريك از مأمورین سلطنتی موظف گردند که بقدری که سلطان معین\nمی کند بخزینه دولت امداد دهند این امر نیز سران وبزرگان را مضطرب"}
{"book": "adl1198", "page": 561, "text": "(٥١٦)\nبیاورد حرکت نمود و از انجا به ساروق و روزی چند در آنجا بماند و بنابر\nقلت علوفه به نیشاپور آمد قحطی عظیم دران شهر معمور حادث شده و مردم\nسخت آواره و پریشان شده بودند سلطان زمستان را در نیشاپور بسر بردو جشن\nنوروز را در نیشاپور گذرانید و از آنجا سوی سرخس حرکت نمود چندان\nخشکسالی بود که در راه چندین اسپ واشتر از گرسنگی مردند سلطان بسوخس\nرسید و از آنجا تصمیم گرفت که بمرو رود چون در راه آب وعلف پیدا نمیشد\nو خطر دشمن نیز نزديك بود خواجه بزرك و دیگر سران در گاه بالحاح\nسلطان را از رفتن مرو منع کردند و گفتند بهتر است سلطان بهرات رود\nاما وی نشنید و کار بجای کشید که گفت اگر دیگر مرا از رفتن منع کنید\nسخت مجازات خواهم داد وحتی شب با عملۀ خرگاه این راز را درمیان نهاد\nو از دست خواجه و امرای لشکر نالید و آنها به سلطان تعلق کردند و گفتند\nبهتر آنست که سلطان در این کارها جز بفکر خود سخن دیگران عمل\nنداند – چون وزیر وسران لشکر این حرف را شنیدند بیشتر مایوس گردیدند\nسلطان مغرور شاهنشاه جرف ناشنو در دوم رمضان بسوی مرورو ان شد\nو خود بخود جانب تیره روزی و ناکامی شتابان گردید .\nدر این وقت یونسر مشلان وفات کرده و خواجه عبدالصمد خسته و ناتوان شده\nسالاران جنگی خاصه سباشی و بیگتغدی ناامید و دل شکسته بودند راه خشك\nو زمین ها بی علف – اسپها لاغرو سواران خسته – سپاهیان گرسنه و سالاران\nمایوس – سلطان باندیشۀ خویش مغرور و بر همه بد گمان بود – اردوی که\nصحراهای خشك وهولناك هندوستان را دیده بودند در این جا از گرسنگی\nجان میدادند و سر تا سر مقدرات خود را باخته منتظر حوادث بودند .\nحصار دندانقان وشکست آخرین سلطان\nتا روزی که سپاهیان سلطان بدندا نقان میرسیدند هر روزه ترکمنان\nبساقه لشکر می زدند و خساره زیاد باردوی سلطان وارد می کردند ریشه را غارت"}
{"book": "adl1198", "page": 562, "text": "(٥١٧)\n\nو جوی ها را خشك و كاريز ها را ويران و چاه ها را كور می نمودند.\nسپاهیان نیز مغلوبات خود را باحقه و به چنگ میپرداختند و حتى میخواستند\nشورشی برپا دارند. شبی که فردای آن بسوی حصار دندانقان کوچ میکرد.\nاضطرابی در العهد وی مشاهده میشد گاهی بیګتمدی را نوازش مینمود\nو گاهی سالار هندوان را می نواخت .\n\nبه غلام سرائی خودش هدایت میداد و اسبان خاصه را از نظر خویش میگذرانید\nتعبیه های لشکر را برای فردا درست میکرد و گاهی نیز که از این مشاغل\nچند لمحه فراغ دست میداد بافكار خود فرو میرفت سهو های خویش را\nدر اعماق گذشته دور وزوال سلطنت خودرا در ناصيه يك آينده بسیار نزديك\nبتلخی مشاهده میکرد — گاهی برادرش محمد بنظرش می آمد که با چشمان\nخون فشان در زندان بزاری مشغواست و گاهی تصور میکرد که یوسف سپه\nسالار جنگجو در قلعه سجاوند جان میسپارد.\nحاجب غازی وار بارق آن دو سالار و فادار پدرش را در نظر می آورد\nکه از دور بحال مغلوبش نگاه می کنند ولبخند می زنند — حسنگ\nمیکال را بر دار و علی خویشاوند را در بند میدید سلطان با این تصورات آشفته\nتا سحر بیدار بود . صبحگاهان چون كوس نواخته شدبر پیل سوار گردید\nو سواران کرد ۱ کردوی بودند سحراى خشك و آفتاب سوزان فغان از مردم\nبر آورده بود. دشمنان غریو برداشتند و بر ساقه و جناحين لشکر حمله آوردند\nو آویزان آویزان تاحصار دندانقان از سلطان بدرقه كردند ـ چون بحصار\nرسیدند و سپاهیان اندکی بیاسودند هر قدر رزیر وسران سپاه عرض کردند\nکه همین جا را باید اردو گاه ساخت سلطان نپذیرفت و از دندانقان کوچ\nکرد که در حوض آبی که پنج فرسخ دور بود معسکر سازد امايك بار كی\nنظام گسست و دشمن غلبه نمود. بیهقی این داستان را سخت بشرح قصه می کند :-"}
{"book": "adl1198", "page": 563, "text": "(٥١٨)\nگفتند امیر را که اینجا فرود باید آمد که امروز کاری شده رفت و دست\nما را بود گفت این چه حدیث است لشکری بزرگ راهست و هشت چاه آب چون\nدهد یکبارگی به سر حوض رویم و چون فرود آمدیمی که بایست حادثه بدین\nبزرگی بیفتد رفتن بود و افتادن خلل که چون امیر براند از آنجا نظام\nبشکست و غلامان سرائی از اشتر بزیر آمده و اسپان ستدن گرفتند از غازیان\nاز هر کس که ضعیف تر بودند بیهانه آنکه جنگ خواهم کرد و بسیار اسپ\nبستدند و چون سوار شدند به آنکه بشب اسپان تازی و خفلی خسته بودند یار\nشدند و بيك دفعت سیصد و هفتاد غلام با علامتهای شیر برگشتند و بترکمانان\nپیوستند، آن غلامان که از ما گریخته بودند بروز گار پور تکین بیامدند\nو یکدگر را گرفتند و آواز دادند که باویا، وحمله کردند به نیرو\nو کس کس را نه ایستاد و نظام بشکست و از همه جوانب و مردم ما همه روی\nبهزیمت نهادند امیر ماند با خواجه عبدالرزاق احمد حسن و بوسهل و بونصر\nو بوالحسن وغلامان ایشان و من و بوالحسن دلشاد نیز بقدر آنجا افتاده بودیم\nقیامت بدیدیم در این جهان و بیكغدی و غلامان در پره بیابان میراندند بر اشتر\nو هندوان بهزیمت بر جانب دیگر و کرد عرب را کس نمیدید و خیلتاشان\nبر جانب دیگر افتاده و نظام میمنه ومیسره تباه شده و هر کسی میگفت نفسی\nنفسی و خصمان در بنه افتاده میبردند و حمله ها به نیرومی آوردند و امیر ایستاده\nبس حمله بدو آوردند و وی حمله به نیرو کرد و حربه زهر آگین داشت و هر کس\nرا زد نه اسپ ماند و نه مرد و چند بار مبارزان خصمان نزديك امير رسيدند\nآواز دادند و بيك ديك را نيز و بديدندي و باز گشتندی واگر این پادشاه را آنروز\nهزار سوار نيك بدست یاری دادندی آن کار را فرو گرفتی ولیکن ندادند\nو امیر مودود را دیدم (رضی الله عنه) خود روی بقربوس زین نهاده و شمشیر\nکشیده بدست و اسپ می تاخت و آواز میداد لشکر را که ای ناجوانان\nمردان سواری چند سوی من آئید البته يك سوار پاسخ نداد تا نا امید نزد يك"}
{"book": "adl1198", "page": 564, "text": "(٥١٩)\n\nبدو باز آمد وغلامان تازيكان با امير بيك به ایستادند وجنگ سخت\nکرده از حد گذشته وخاصه حاجبی از آن خواجه عبدالرزاق غلامی دراز بالا\nنامدار مردی تر کمان در آمد و اورا نیزه بر گلو زد و بیفکند و دیگران در\nآمدند و اسب وسلاح بستدند وغلام جان بداد و دیگران را دل بشکست\nوتر کمانان وغلامان قوی در آمدند و نزدیک بود که خللی بزرگ\nافتد عبدالرزاق وبونصر و دیگران گفتند زندگانی خداوند دراز باد\nبیش استادن را روی نیست با میرالد حاجت جامه دار نیز بتر کی گفت خداوند\nاکنون بدست دشمن افتد اگر رفته نیاید و این حاجب را از غم زهره بترکید\nچون به مرور و در سیدند. امیر به تعجیل براند و راه حوض گرفت وجوی پیش\nآمد خشك هر که بر آن جانب جوی بود بدست افتاد و هر که برین سو از بلارهای\nبدید ومرا که بوالفضلم خادم خاص باده غلام بحیله ها از جوی بگذرانیدند\nو خود بتاختند و برفتند و من تنها ماندم تا ختم بی دیگران تابرا ب حوض رسیدم\nیافتم امیر را آنجا فرود آمده و اعیان و مقدمان روی بد آنجا نهاده و دیگران\nهمی آمدند و مرا گمان افتاد که مگر اینجانات خواهد کرد ولشکر را ضبط\nکرده وخود کار از این بگذشته بود کار رفتن میساختند و علامتها\nفرو میکشادند و آنرا میماندند تا کسانی از اعیان که رسیدنی است در رسند\nوتا نماز پیشین روز کار گرفت و افواج ترکمانان پیدا آمدند که اندیشیدند که\nمگر آنجا مقام بدان کرده است تا معاودتی کنند امیر رضی الله عنه بر نشست\nبا برادر وفرزند وجمله اعیان و مذكوران و منظوران و گرم براند چنانکه\nبسیار کس بماند در راه و راه حصار گرفت و دو مرد غرجستانی بدرقه گرفت و\nتر کمانان بر اثر می آمدند و فوجی نمایش میکردند و دیگران در غارت بنه\nها مشغول و آفتاب زرد را امیر به آب روان رسید حوضی سخت بزرگ ومن\nآنجا نماز شام رسیدم وامیر را جمازگان بسته بودند و بجمازه خواست رفت"}
{"book": "adl1198", "page": 565, "text": "(٥٢٠)\n\nکه شانزده اسپ در این يك منزل در زیر وی بمانده بود و تر کوچه حاجت\nبدم می آمد و اسپان مانده را که قیمتی بودند بر میکرد من چون در رسیدم\nجوقی مردم را دیدم آنجا رفتم وزیر بود و عارض بوالفتح رازی و بوسهل اسمعیل\nو جمازه میسنجند چون ایشان مرا دیدند گفتند مان چون رستی باز\nنمودم زاری های خویش و ماندکی گفتند که بیا تا برویم گفتم نمی مانده اند\nبعلی فریاد بر آورد که امیر رفت ایشان نیز بر فتند و من بر اثر ایشان بر فتم و من\nنیز امیر را ندیدم تا هفت روز که مقام در غرجستان کرد چنانکه بگویم\nجملة الحدیث و تفصیل آن بباید دانست که عمرها بباید روزگارها تا کسی آن\nتواند دید و در راه می راندم تا شب دو ماده پیل دیدم بی مهد خوش خوش میرا ندند\nپیلیبان خاص آشنائی من پرسیدم که چرا باز مانده اید گفت امیر به تعجیل\nرفت راهبری بر من کرد و اينك ميرويم گفتم با امیر از اعیان و بزرگان\nکدام کس بود گفت برادرش بود امیر عبد الرشید و فرزند امیر مودود\nوعبدالرزاق احمد حسن و حاجب بونصر و بوسهل زوزنی و بو الحسن عبد الجلیل\nوسالار غازیان عبد الله قراتگین و برانروی حاجب بزرگ و بسیار غلام سرای\nپراکنده و بیگتغدی با غلامان خویش بر اثر ایشان من به بن پیلان میراندم\nو مردم پراگنده میرسیدند و همه را بر زره و جوشن و سپر و ثقل بر میگذشتم\nکه بیفگنده بودند و سحرگاه پیلان تیزتر براندند و من جدا ماندم و فرود\nآمدم و از دور آتش لشکر گاه دیدم و چاشتگاه فراخ به حصار بر کرد رسیدم\nو تر کعمان بر اثر آنجا مانده بودند و به حیلتها آب بر کرد را گداره کردم\nامیر را یافتم سوی مرو رفته با قومی آشنا بماندم و بسیار بلاها و سخت ها بر روی\nمن رسید پیاده با تنی چند از یاران به قصبه غر جستان رسیدم روز آدینه\nشب نزدهم ماه رمضان امیر چون اینجا رسیده بود مقام کرده بود دو\nروز تا کسانی که در رسیدنی اند در رسند من نزديك بو سهل"}
{"book": "adl1198", "page": 566, "text": "(٥٣١)\n\nزودتر رفتم به شهر اورا یافتم کار براه میساخت مرا گرم بپرسید و چند تن\nاز آن من رسیده بودند همه پیاده و چیزی بخریدند و باوی بخوردم و به لشکرگاه\nآمدیم و در همه لشکر گاه سه خربنده دیدم یکی سلطان را و دیگر امیر مودود\nرا وسه دیگر احمد عبدالصمد را و دیگران سایه بانها داشتند از کرباس و ماخود\nاشتابان بودیم نماز دیگر برداشتیم تقی هفتاد و راه غور گرفتیم و امیر نیز\nبر اثر ما نیم شب برداشت بامداد راهتزلی رفته بودیم بوالحسن دلشاد را آنجا\nیافتیم سوار شده و من نیز اسپی بدست آوردم و به تسه بخریدم وب یاران\nبهم افتادیم و مسعود لیث مرا گفت که سلطان از تو چند بار پرسید که\nبوالفضل چون افتاده باشد و اندوه تو میخورد و نماز دیگر من پیش رفتم با موزه\nتنگ ساق و قبای کهن و زمین بوسه دادم بخندید و گفت چون افتادی\nو یا کیزه ساختی داری گفتم بدولت خداوند جان بیرون آوردم و از داده\nخداوند دیگر هست و از آنجا برداشتیم و بغور آمدیم و برمنزلی فرو آمدیم\nگروهی دیگر میرسیدند و اخبار تازه ترمی آوردند انجا آشنایی را دیدم\nازی مردی جلدهر چیزی میپرسیدم گفت آنروز که سلطان برفت و خصمان\nچنان چیره شدند و دست بغارت بردند ابوالحسن کرجی را دیدم در زیر\nدرختی افتاده مجروح مینالید نزديك وی شدم مرا بشناخت و بگریست گفتم\nاین چه حال است گفت تر کمانان رسیدند و سازوستور دیدند ما سگ بر زدند\nکه فرود آی آغاز فرود آمدن کردم و دیرتر از اسپ جدا شدم بسبب پیری\nمپنداشتند که سخت سری میکنم نیزه زدند بر پشت و بر شکم بیرون آوردند\nواسپ بستدند و به حیلت در زیر این درخت آمدم و بمرگ نزدیكم حالم اینست\nتامر که برسد از آشنایان و دوستانم بازگوی و آب خواست سقا ر حیات\nکردم تا لختی آب در کوزه نزديك وی بردم بنوشید از هوش بشدو باقی آب\nنزديك وی بگذاشتم و برفتم تا حالش چون شده باشد چندان دا د بونم شب را گذشته باشد\nو میان دو نماز علامت های دیدم که در رسید گفتند طغرل و بغدو داود است و بسر"}
{"book": "adl1198", "page": 567, "text": "(٥٢٢)\n\nکاکو که با بند بر سر اشتری بود دیدم که وی را از اشتر\nفرود گرفته بودند و بندش شکستند و بر اشتری نشاندند که از آن\nخواجه عبد الصمد کر منه بود ند و نزديك طغرل بردند\nو من برفتم و ندانم تا حال های دیگر چون رفت و من آنجا نغنودم و به امیر\nبگفتم و منزل به منزل امیر به تعجیل میرفت سه پيك در رسید از منهیان ما که\nبرخصمان بودند و ملطفها در يك وقت بوسهل زوز نی آنرا نزديك امير برد\nو منزلی که فرود آمده بودیم و امیر بخواند و گفت این ملطفها پوشیده دارند\nچنانکه کس بر این واقف نگردد گفت چنین کنم و بیاورد و منرا داد\nو من بخواندم و مهر کردم و به دیوان بان سپردم نبشته بودند که سخت توا\nدر رفت این دفعت که با این قوم دل و هوش نبود و بنهمر ا شانزده منزل برده بودند\nوگریز را ساخته و هر روز هر سواری که داشتندی بروی لشکر سلطان فرستادندی\nمنتظر آنکه هم اکنون مردم ایشان را بر کردارندو بر ایشان زاند و بروند\nو خود حال چنین افتاد که غلامان سرای چنین بیفرمانی کردند تا حالی\nبدین سببی پیش آمد و اندر تر آن بود که مولانا زاده است و علم نجوم داند\nو شاگردی منجم کرده است و بدین قوم افتاد و سخنی چند از آن وی راست آمده\nو فروداشته است ایشانرا بمرور و گفته که اگر ایشان امیری خراسان بکنند\nگردن او بباید زد روز آدینه که این حال افتاد او هر ساعتی میگفت که یکساعت\nپای افشار ید تا نماز پیشین راست بدان وقت سواران انجار رسیدند و مراد حاصل شد\nو لشکر سلطان برگشت هر سه مقدم از اسب به زیر آمدند و سجده کردند\nاین مولانا زاده را و دروقتی چندهزار دینار بدادند و امیدهای بزرگ کردند\nو براندند تا آنجا که این حال افتاده بود خیمه بزدند و تخت بنهادند و طغرل\nبر تخت به نشست و همه اعیان بیامدند و به امیری خراسان اروی سلام کردند\nو فرامرز پسر کا کو را پیش آوردند و طغرل او را بنواخت و گفت رنجهادیدی"}
{"book": "adl1198", "page": 568, "text": "(٥٢٣)\n\nدل قوی دار که اصمهان وری بشما دادم با یموتا نماز شام غارتی آوردند و همه را\nمی بخشیدند و متجرمالی یافتندامت و ناطق و کاغذها و دویت خانه سلطانی\nکرد کردند بیشتر ضایع شده بود بسختی چند و کتابی چند یافتند و بدان\nشادمانگی نمودند و نامه ها نبشتند بخانهای تر کستان و پسران علی تکین\nوعين الدوله و همه اعیان ترکستان به خبر فتح و نشانهای دویت خانه ها و علمهای\nلشکر فرستادند با مبشران و آن غلامان بیوفا را که آن ناجوان مردی کردند\nبسیار بنواختند و امیری ولایت و خرگاه دادند و هر چیزی به ایشان خود توانگر\nشده اند که اندازه نیست که چه یافته اند از غارت کسی راز هره نیست که\nفراشان سختی گوید بلند تر که میگویند که این ما کرده ایم و فرمودند\nتابیاد گان هزیمتی را از هر جنس که هستند سوی بیابان آموی راندند\nتا به بخارا و آن نواحی مردمان ایشان را بینند و مقرر گردد که هزیمت\nحقیقت است و اندازه نیست آنرا که بدست این قوم افتاد از زر و سیم و جامه\nوستور وسخن بر آن جمله می نهند که طغرل به نیشاپور رود با سواری هزار\nو يبغو به مرو نشیند بابغا لیان و داؤد با معظم لشکر سوی بلخ رود تا بلخ\nو تخارستان گرفته آید آنچه رفت تا این وقت باز نموده آمد و پس از این تاریخ\nآنچه تازه گردد باز نماید و قاصدان باید که اکنون پیوسته در آیند و کار\nاز لونی دیگر پیش گرفته آید که قاعدۀ کار ها آنچـه بود بگشت تا این\nخدمت فرو نماند .\nگردیزی این داستان را مختصر ذکری کند و میگوید :-\nو چون بامداد شد همه دشت و کوه را تر کمانان گرفته بودند وزاه ها را\nبر لشکر غزنی بسته - چون امیر شهید رحمت الله علیه چنان دید بفرمود تا کار\nحرب ساخته کردند و لشکر تعبیه کرد و صف ها بکشیدند و تر کمانان نیز روی\nبحرب نهادند همه کردوس کردوس شدند و حرب همی کردند و قومی از لشکر"}
{"book": "adl1198", "page": 569, "text": "(٥٢٤)\n\nغزنین بگشتند وسوی دشمن برفتند و امیر شهید بتن خویش بحرب کردن\nبایستاد وچندمرد کاری را بیفکند و بعضی را به نیزه زدو بعضی را به شمشیر\nو بعضی را بگرز و آن روز کارزاری کرد که هیچ پادشاه بتن خویش آن\nنکرده بود و کس فرستاد بنزدیك سالاران لشکر خویش ایشان را بفرمود\nکه حرب کنند ایشان حرب نکردند و پشت بدادند و چون دید کار تباه میشود\nباز گشت و هیچ تر کمانان نتوانستند بر اثر او بیایند زیرا دست برد او را\nدیده بودند . و از مرو رود بغزنی آمد . اول کاری که بغزنی\nکرد آن سالاران را بزندان افگند چون علی دایه و سباشی و بیلتغدی\nو آنچه داشتند ستد و آن ها در زندان مردند\nابن اثیر این واقعه را چنین می نگارد :\nمسعود از نیشاپور جانب مرو لشکر کشید که ترکمانان را تعقیب کند\nترکمانان راه بیابان گیرفتند سلطان دو منزل آن ها را تعقیب کرد\nعساکر سلطانی از طول سفر و کثرت پیکار بستوه آمده و خسته شده بودند\nو دل ایشان از بند و با رسیاه شده بود زیرا متصل متصل در مسافرت بودند\nبعضی با سباشی و بعضی با مسعود - داود در محاذی لشکر سلطان بود چون\nلشکرهای سلطان بغزنی رسیدند که هیچ آب نبود و گرمای سوزنده داشت\nبر سر آب با هم جنگ و ستیز نمودند و فتنه برپا کردند داود از موقع استفاده\nنموده وحمله آورد و لشکریان سلطان خود را گذاشتند و پراگنده شدند هر قدر\nسلطان و خواجه بزرگ آن ها را تشجیع نمودند و باز خواندند سود نکرد\nسلطان برجای خویش پایدار ماند تا خواجه بزرگ وی را ملتفت گردانید\nکه دشمن از هر دو طرف او را درمیان گرفته اند مسعود با صدسوار راه غرجستان\nگرفت ترکمانان او را تعقیب نمودند سواری ازان ها نزدیك بود بسلطان\nبرسد سلطان شجاعانه باز گشت و او را کشته جانب مقصود خویش شتافت."}
{"book": "adl1198", "page": 570, "text": "(٥٢٥)\n\nکشته شدن شهاب الدوله مسعود\n\nچنانکه خواندیم سلطان مسعود بعد از شکست شدیدی که در حصار\nدندانقان خورد وبدان حالت بی سرو سامانی براه غور و غر جستان بغزنه\nوارد شد دیگر فضای غرنه بگردن وی حلقه شده دست ودماغ وی از کار\nافتاده و يك نوع ندامت و ناامیدی و اضطراب ویرا فرا گرفته بود.\nکسی که همیشه فاتح بود دیگر خود را مغلوب ومنهزم میدید خودرا\nملامت میداشت و بر ان بود که تاج وتخت خودش وپدرش بدست وی برباد\nشد وازبی کفایتی او دشمنان به کشوروی چیره گردیده اند .\nلهذا قصد آن نمود که چندی از غزنه کناره کند و بهندوستان\nرود واز انجا لشکر و حشمتی فراهم آوردو دوباره خراسان را ازبیگانگان\nپاك و آبروی ریخته را تلافی نماید ظاهر این بود امادر حقیقت سودای بوی\nعارض شده بود ومی ترسید که ترکمانان بغزنه حمله کنند.\nبهر حال چون شنید دشمنان بلخ را در حصار گرفته اند لشکری مختصر\nجانب بلخ فرستاد و آن نیز شکست خورد و بلخ را ترکمنان در محاصره\nداشتند سر انجام سلطان مودود را به بلخ فرستاد و خواجه بزرگ را باوی\nهمراه نمود و لشکر و دلوا ادو خودش تمام خزاین محمودی را\nبرداشته جانب پشاور رهسپار گردید و محمد را با پسرانش\nاززندان خلاص نموده باخود برد حتی حره گوهر دختر خودرا به احمد پسرمحمد\nنامزد کرد وازانها عهدها وسوگندهای استوار گرفت که به وی وفادار\nباشند.\n\nهر چند خواجه بزرگ از هو بیان نامه نوشت و سلطان را ازین قصه باز\nداشت وحره ختلی و دیگر بزرگان در غزنه پیشنهاد نمودند که سلطان به\nهندوستان نرود مفید نیفتاد وسلطان باهمان جنون ولجاج همیشه گی به انجام"}
{"book": "adl1198", "page": 571, "text": "(٥٢٦)\n\nتصمیم خود اقدام کرد و خزانه های محمودی و سپاهتگینی را با خود برداشت و محمد و پسرانش را نیز با خود برد و اموال و سامان و نفایسی را که در قلعه ها ذخیره بود (۱) بسه شتران حمل کرد و راه هندوستان پیش گرفت چون نزد يك رباط ماريكله رسیدند غلامان و سپاهیان بی باك همین که چشمشان به خزاین زروسیم و جواهر افتاد دست بغارت کشادند و مقداری از ان برداشتند دیگران نیز از ان ها پیروی کردند و خزاین محمودی را برباد نمودند و چون دیدند از سیاست مسعود ایمن مانده نمیتوانند . به محمد سلام نمودند و ویرا به پادشاهی برداشتند چون مسعود دید موقع حرب نیست برباط ماریکله پناه برد و فردای آن بیرون شد و هرچه سعی کرد بجای نرسید دوباره برباط اندر آمد و مردم نیز دور آن رباط را گرفتند وان سلطان بزرگ و دلاور را بیرون آوردند و بند برپا نهادند (۲) ابن اثیر می نگارد چون سلطان مسعود در رباط ماریکله محصور گردید مادرش او را توصیه کرد و گفت خود را به محمد تسلیم کن چون ویرا نزد محمد آوردند گفت من از تو انتقام نمی کشم و مقابله بالمثل نمیکنم هر جا خود اختیار می کنی ترا با زنان و فرزندانت می فرستم که آسوده باشی مسعود قلعت کیلی را اختیار کرد چون سلطان را به قلعه کیلی می بردند از برادر پول خواست او پنجصد درم فرستاد مسعود گریست و گفت دریغا چها تا دیروز گنجهای جهان مرا بود و امروز به درهمی نیازمندم و آن درهم را نگرفت و همان قاصد که این دراهم را آورده بود هزار دینار از مال خود به سلطان تقدیم داشت . فرشته می نگارد سلطان گفت دریغا دیروز سه هزار شتر خزاین مرا بر می داشت و می گریست آن دراهم را مسترد کرد و هزار دینار دیگر نیز از خویشان خود گرفته به آن قاصد بخشید . محمد چون\n\n(۱) نام این قلعه ها را گردیزی چنین می نگارد: دیدی رو، منديش ،نیای لامان (مرنج) ماهد کلات .\n(۲) گردیزی."}
{"book": "adl1198", "page": 572, "text": "(٥٢٧)\n\nاز حلیه بصر عاری بود امر سلطنت را به پسرش احمد داد واحمد مردی\nمعتوه و ما لیخولیا ئی بود .\nسلطان در رباط ما ريكله بسر می برد شبی احمد و برادرانش و پسر علی خویشاوند\nوسليمان پسر امیر یوسف خاتم محمد را گرفته به مستحفظان مسعود باز\nنمودند و بهانه کردند که برای کاری نزد او آمده اند و نزد مسعود رفتند\nو كلاهش را از سرش برداشتند و استخفاف ها نمودند منکر عبدالرحیم پسر\nمحمد که کلاه سلطان را بر سرش نهاد و برادر را ملامت کرد سر انجام آن\nپاد شاه متهور و بزرگ را کشتند. برخی برانند که ویرا زنده در چاه\nافگندند وجوال های ریگ را از بالا بر سرش می افگندند و او آن جوال هارا\nبدست گرفته زیر پا می نهاد و اندک مانده بود که از چاه برون آید و آخر\nبه کار در آوند مطبخ بسرش می زدند تا در همان چاه جان سپرد. بعضی برانند\nکه او را زنده در چاه افگندند و سرچاه را پوشیدند . گرد یزی میگوید\nکوتوال قلعه را فریب دادند و بدروغ حکم محمد را بر قتل وی ابلاغ کردند و او\nسرش را بریده نزد محمد برد و بعضی بر انند که واقعاً محمد امر داده بود که\nسلطان را بقتل رسانند والله اعلم بحقایق الامور - واین واقعه در یازد هم\nجمادی الاخر سال ٤٣٢ بود.\n\nشخصیت و اخلاق مسعود\n\nمسعود مردی بلند قامت و نهایت فربه بود که اسپ نمی توانست به آسانی او را\nبردار دو همیشه بر پیل سوار می شد مولف کتاب آداب الحرب می نگارد با گرز\nهفتادمنی لعب می کردو با گرز چل منی جنگ یری و سپاهان را باین گرز کشوده بود\nفرخی میگوید .\nخنجر بیست منی گرز هفتاد منی\nکس چنو کار نه بسته است بجز رستم زر"}
{"book": "adl1198", "page": 573, "text": "(٥٢٨)\nمنوچهری در این معنی گوید :\nهشتاد و دوشیر نر کشتست به تنهائی\nهفتاد و دو من گرزی کردست زجباری\nدر کودکی ورزشهای صعب می نمود وسنگهای بزرگ را برمی داشت و در برف ها و هوای طوفانی خود را عادت میداد به شکار شیر سخت مایل بود همیشه در جنگل های ادرسکن و فراه شکار شیر میرفت و با کمال دلاوری باشیران خشمگین می آویخت وقتی باو جود آنکه تب ربع داشت هشت شیر را بکشت همیشه در شکار شیر اول خشت می افگند و اگر آن کار گر نمی آمد نیزه می گذارد\nپدر از کودکی ویرا به حسن اخلاق و پابندی دین توصیه می نمود چون او را بهرات فرستاد ونائب الحکومه آنجا مقرر کرد به سلطان خبر دادند که وی در باغ عدنانی عمارتی ساخته و بر دیوارهای آن صورت های الفیه و شلفیه را رسم کرده و آنجا بفسق مشغول میشود. سلطان محمود سخت بر آشفته شد و فرمانی بقلم خودنوشت و آن قضیه را تحقیق کرد اگر بیشتر حره ختلی خواهر محمود پیام خفیه به مسعود نمی داد سخت مفتضح می شد .\nمسعود در سخاوت و جوانمردی کم ازپدر نبود در يك شب بزينبي شاعر يك پیل وار درم بخشیده بود وبهانه می جست تا به ندیمان و چاکران و خادمان خوداحسان نماید .\nبسیار نرم و باحیا بود بیهقی می گوید وقتی در غزنی از فراشان چرمها سر زدسلطان امر داد که آن بیست فراش را بیست چوب زنند کوتوال پنداشت که هر يك را باید بیست چوب زد چون یکی از ایشان را سه چوب زدند فریاد بر آورد سلطان شنید گفت ما گفته بودیم هر يك را يك چوب بزنند آن را نیز بخشیدم . مسعود شخص عالم و فاضل بود در هندسه آیتی بود و چون در مجمعی خطابه می راندهمه را تحت تاثیر می گرفت از مسعود پنج پسر ماند مودود مجدود وسعید - عبدا لرزاق امير الشاه -"}
{"book": "adl1198", "page": 574, "text": "(٥٢٩)\n\nبا وصف این مزایا که شمردیم و با آنهمه دلاوری ها بزرگ ترین عیبی که\nداشت ویرا نا کام نمود و حتی سلطنت غزنه را بر باد گردانید خودرأیی\nوغرور او و بدگمانی وی درباره مردم بود .\nوهمین علت بود که در آخر تنها ماند و هیچ کس به وی اعتماد نکرد\nو دستگیری ننمود .\nبوحنیفه اسکافی شاعر بزرگ غزنی مسعود را بکار هایش ملامت کرد\nو این قصیده راوقتی که او از دندانقان شکست خورد انشانمود:\n\nشاه چودل بر کند زبزم و گلستان آسان آرد بچنگ مملکت آسان\nوحشی چیزیست ملک و دانم از آن این کو نشود هیچگونه بسته باحسان\nبندش عدلست و چون بعدلش بندی انسی گیرد همه دگر شودش شان\nکیست که گویدترا مگر نخوری می می خوروداد از طرب زمستان بستان\nشیر خورو آنچنان مخور که بآخر زوشکیبی چو شیر خواره زپستان\nشاه چه داند که چیست خوردن و خفتن وین همه دانند کودکان دبستان\nشاه چودر کارخویش باشد بیدار بسته عدو را ببردز باغ به زندان\nمار بود دشمن و نکندن دندانش زو مشوا یمن اگرت بباید دندان\nاز عدو آنگه حذر بکن که شود دوست وز مرغ ترس آنزمان که گشت مسلمان\nنامه نعمت زشکر عنوان دارد بتوان دانست حشو نامه ز عنوان\nشاه چو برخود قپای عجب کند راست خصم بدردش قبا به بند گریبان\nغره نگردد بعز پیل و عماری هر که بدید است ذل اشتر و پالان\nمرد هنر پیشه خود نمیاشد ساکن کزپی کاری شده است گردون گردان\nما مون آن کز ملوك دولت اسلام هرگز چون اوند بد تازی و دهقان\nجبه از خز بداشت برتن چندانك سوده و فرسوده گشت بروی و دهقان\nمرد ندما را از آن فزود تعجب کردند ازوی سوال از سبب آن"}
{"book": "adl1198", "page": 575, "text": "(٥٣٠)\nگفت زشاهان حدیث ماند باقی در عرب و در عجم نه توزی و کتان\nشاه چو بر خز و بز نشیند و خسبد بر تن او بس گران نماید خفتان\nملکی کبار ابدرع گیری و زوبین دادش نتوان باب حوض وبر بحان\nچون دل لشکر ملك نگاه بدارد در گه یوان چنانکه در که میدان\nکار چو پیش آیدش بود که بمیدان خواری بیند ز خوار کرده ایوان\nگر چه شود لشکری بسیم قوی دل آخر دل گرمی بیابدش از خوان\nدار نکو مر پز شك را گه سحت نیات نکو دارد او بدار و و درمان\nدل چو کنی راست با سپاه و رعیت آیدت از بگرهی دورستم دستان\nزانکه تو ئی سید ملوك زمانه زانکه ترابر گزید از همه یزدان\nشیر و نهنگ و عقاب زمین خبر بد خیره شد نداندر آب و قعر بیابان\nگر پری و آدمی دژم شدن بتحال نباید کی را عجب ز جمله حیوان\nمی نخورد لاله ابرو برگ نخندد تا ندهی هر دورا تو زین پس فرمان\nخسرو مشرق توئی ربودی و باشی گرچه فرودست غره گشته عصیان\nآنکه به جنگ خدا بشد بجهالت تیرش در خون زدند از پی خزلان\nگل ز توچون بوی خویش باز ندارد کره چه باید حدیث خار مغیلان\nبه که بدان دل به شغل باز نداری کین سخن اندر جهان نماید پنهان\nشاهادر عمر تو فزود خداوند هر چه درین راه شد ز ساز تو نقصان\nفرخی در شکار شیری که مسعود بغزنه نموده و بیهقی نیز آنرا یاد\nمیکند چنین می نگارد .\nبجائی که از شیر یابد خبر ز شادی نگیرد دل او قرار\nنه يك جا نگه دیدم او را چنین چنین دیدم او را بجای هزار\nشنیدی که اکنون بغزنین چه کرد سر خسروان خسرو نامدار\nز پهلوی ره شیری آمد پدید غریونده چون رعد در کوهسار"}
{"book": "adl1198", "page": 576, "text": "(٥٣١)\n\nببالا و پهنا چو پیلی بلند که از بیم او پیل کردی قرار\nدل لشکر از بیم او خون گرفت نبودند بر جای خویش استوار\nخداوند سلطان روی زمین سرخسر و ان آفتاب تبار\nفرود آمد از پشت پیل و نشست ببران پیل تن خنگ در یا گذار\nسر شیر و حشی ببک زخم کرد چو پربباز در نیر مه تفتہ نار\nبیاورد بر ژنده پیل و چو کوه بیفگنددر پیش خیمه چو خوار\n\nقبر سلطان مسعود\n\nدر کتبی که نزد ما موجود است مثل زین الاخبار - ابن اثیر - طبقات\nناصری ، گزیده، حبیب السیر وامثالهم از آوردن میت سلطان مسعود به غزنه\nذکری نشده تنها ابوالقاسم فرشته مینگارد که مودود امر داد تا تا بوت پدر\nو برادرانش را به غزنه آوردند از کلمه برادران باید این را فهمید که\nمطلب ازان محمد و پسران وی خوا هد بودنه برادران مودودزیراتا جائی\nکه معلوم شد پسران مسعود در رباط ماریکله کشته نشده اندا کنون قبری\nدر سر راه روضه بطرف راست بفاصله تخمیناً يك میل درمیان باغها مو جود\nاست که گنبدی هم بران ساخته شده وصندوق نهایت نفیس از سنگهای\nمرمر گلابی رنگ بروی آن میباشد ومردم آن را مزار مسعود میدا نند\nولی چون این مقبره درمیان باغها است و کدام بی انصاف دور آن را احاطه نموده\nحتی راه در آمد گنبد نیز مسدود شده است واگر بزودی توجه نشود این\nصندوق نیز مانند سایر الواح غزنه از میان میرود - بجز چند آیت قرآن دیگر\nکتیبه ندارد ولی خود صندوق از دستبرد زمانه تا امروز محفوظ مانده است."}
{"book": "adl1198", "page": 577, "text": "( ٥٣٢)\n\nفصل ششم\nسلطان مودود\n\nبزوال دولت مسعود جلال وعظمت سلطنت غزنویان نیز افول کرد اگر چه\nبعدها ابراهیم انتظامى در کار ها داد ولی ترمیمى كه لازم بود مملکت\nرا بحال اولی در آورد ورخنه های وارده را مسدود کند و شاهنشاهی بزرگ\nغزنه را اداره نماید پدید نیامد .\nهنگامی که مسعود را در رباط ماریکله به ترتیبی که نگاشتیم از پادر\nآوردند مودود با خواجه بزرگ احمد عبدالصمد در بلخ بود و مجدود پسر\nدیگر مسعود به سالاری هند در هولتان موظف بود .\nامیر محمد به مودود از قتل پدرش خبر داده نوشت پسران احمد نیالتگین\nبدون رضای من مسعود را به ثار خون پدر خود قصاص کردند . مودود از خبر\nمرگ فجیع و نا به هنگام پدر سخت متاثر شده و بجواب عمم خود نوشت :\nخدا عمر ابوالقاسم محمد را دراز گرداند . و پسر معتوه او را عقل دهد\nکه وی مرتکب امر خطیری شد و بخون پادشاهی دست یازید که خلیفه بغدادوی\nرا سيد ملوک وسلاطين لقب میداد وسیعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ( )\nمودود دو مهم بزرگ پیش روی داشت یکی انتقام خون پدر و بر انداختن\nاولاد محمد دوم دفاع دشمنان خارجی یعنی ترکمانان که هر لحظه خراسان\nاز ستم ایشان پریشان میگشت و به فنا تهدید می شد . مودود مصلحت دران دید\nکه اول مهم عم زادگان را فیصله کند باز در امر مملکت بپردازد . لهذا\nبا لشکر گران از بلخ روانه صوب پشاور شد\nگردیزی در زین الاخبار مینویسد مودود نخست به غزنی آمد و سال ٤٣٢ را\nدر غزنی گذرانید واز انجا در سال ٤٣٣ به مقابل سپاه محمد لشکر کشید\nبعضی ها این جنگ را پیرامون خود غزنی میدانند ولی سخن حق آنست که در\n(۱) ابن اثیر جلد ٩ صفحه ۲۰۳"}
{"book": "adl1198", "page": 578, "text": "(٥٣٣)\nحدود پشاور جنگ واقع شد، ابن اثیر می نویسد در ۳ شعبان ٤٣٢ با محمد\nجنگ و در ۲۳ شعبان سال مذکور به غزنه مراجعت کرد.\nگردیزی می نویسد قبل از انکه مودود جانب سپر، محمد شقاقت به عبدالرشید\nکاکای خود نامه نگاشت و در ان مظلومی پدر و تباهی احوال مملکت را\nشرح داد و درخواست نمود که در کار انتقام از محمد بی طرف بماند.\nوی نیز مصلحت در ان دید که بی طرفی اختیار کند. ابن اثیر می نگارد\nچون مسعود به قتل رسید سپاهیان که بخون شهر یاران گستاخ شده بودند\nجری تر گردیدند و محمد از ادارهٔ آنها عاجز ماند و پسران او نیز که مردان\nکاری نبودند چیزی نتوانستند سپاهیان به اموال رعایا دست دراز کردند\nو پشاور را غارت نمودند و کار به آنجا کشید که بهای غلامی بدیناری انجامید\nمودود با منتهای رشادت با سپاه عم به جنگ آغاز کرد و آنها را در هم شکست.\nاما آنچه از آثار گمشده بیهقی که در این باب شبان کاره ئی در مجمع الانساب\nنقل کرده بر می آید معلوم می شود که میان محمد و مودود مدت در ازی\nجنگ بود تا در ٤٣٦ مودود بر محمد غالب آمد.\nو دیگر مورخان چنان که نوشتیم همه بر خلاف آن سخن راندند.\nآنجا که میان محمد و مودود جنگ واقع شده بقول منهاج سراج\nدر ناحیهٔ ننگر هارود بوده و بقول فخر مبارک شاه در ان ناحیت بوده که\nسبکتگین جیپال را شکسته بود چون مودود محمد را شکست در آنجا\nرباطی بنا کرد و بیاد گار قصاص پدر آنرا فتح آباد نام نهاد - این قول\nرا فخر مبارک شاه و ابن اثیر و ابوالفدا و روضة الصفاء وحبیب السیر و فرشته\nهمه بيك آهنگ نوشته اند.\nسلطان مودود به انتقام خون پدر ، پسران علی خویشاوند و پسر احمد\nنیالتگین و پسران محمد و دیگر سران سپاه را که بقتل مسعود دست\nداشتند همه را به قتل رسانید. بعضی را تیر باران کرد و بعضی را بدم های اسپ"}
{"book": "adl1198", "page": 579, "text": "(٥٣٤)\n\nمعر مدبست عبدالرحیم پسر محمد را که هنگام قتل مسعود چون برادران دیگرش\nتاج را از سر او بر میداشتند و به وی اهانت میکردند او مانع آمده\nو دوباره بر سر مسعود گذشته و احترام نموده بود آنگاه موضوع انتقام\nبپایان رسید مودود به غزنه آمد و مردة پدر را به غزنه آورد و به جهانداری\nپرداخت و در صدد آن بر آمد که تر کمانانرا از خراسان براند وا گر تواند\nعظمت دیرین را به آئین پدران تجدید کند - اهالی هرات چون از شکست\nمحمد و استقرار تخت غزنه به مودود شنیدند بر عساکر ترکمان که هرات را\nمتصرف شده و از وقت استفاده کرده بودند شورش نمودند و آنها را عقباً\nاز هرات راندند مع الاسف در خلال این حال اطلاع رسید که مجدود از مولتان\nقصد لاهور نموده و میخواهد به غزنه حمله نماید و برادر را از سلطنت دور\nکند مودود مجبور شده جانب هند لشکر کشید و هر دو لشکر در کنار\nدریای سند معسکر نمودند در این وقت عید قربان در رسید و سرداران غزنی توسط\nنمودند که در ایام عید جنگ معطل شود و میانه دو برادر صلح بر قرار گردد.\nایاز نیز در میان سهم بزرگ داشت ولی هر چه کردند مجدود به صلح\nراضی نشد اتفاقاً صبح عید قربان که خواستند سران سپاهش بخر گاهش\nبرای سلام روند او را بر فراز تختش مرده یافتند - و تا کنون این عقده حل\nنشد که قاتل اصلی وی که بوده و بچه ترتیب او را کشته اند بهر حال مرگ\nشهزاده به خیر مملکت تمام شد و هر دو سپاه متحد گردیدند و سلطان مودود\nسالاری هند را به سپهسالار ایاز سپرده خود به غزنه بر گشت.\nو به خاقان ترکستان راه مراوده باز نمود آنان نیز با وی عهد کردند\nکه متحد شده فتنه ترکمانان را به کلی از خراسان براندازند.\nدر سال ٤٣٤ مودود قوای بزرگی جانب هرات و نیشاپور روان نمود که\nبا تر کمانان جنگ کنند در حدود طوس جنگ سخت در گرفت ولی\nسپاهیان غزنه کاری از پیش برده نتوانسته بهرات مراجعه کردند."}
{"book": "adl1198", "page": 580, "text": "(٥٣٥)\nدر سال ٤٣٥ تر کمانان به بست حمله آوردند و الپ ارسلان سلجوقی خود بحیث سپه سالار در این لشکر فرماندهی داشت مودود ارتگین را با لشکر گران فرستاد و در حدود بست جنگ سخت درگرفت و سلجوقیان به هزیمت رفتند و فتح بزرگ نصیب سپاه غزنه شد.\nمودود پس ازین فتح شایان در صدد آن بر آمد که لشکر گران تهیه کند و تر کمانان را از خراسان براند.\nدر این اثنا سه نفر از راجگان هند بر لاهور حمله آوردند و سپه سالار از مودود مدد خواست مودود نیز سپاه بزرگی به معاونت آنها فرستاد فخر مبارك شاه در وقایع حربی سلطان مودود این قضیه را چنین نگاشته :-\nامیر شهاب الدوله مودود حشمی از غزنی فرستاد و به سرداری ایشان احمد محمد حاجب بزرگ را نامزد کرد و فقیهی را بنایب الحکومگی لاهور گماشت هند نبال چون شنید مسعود کشته شده بود قوی دل شده بر لشکر مودود حمله آورد و خلقی بزرگ از رایان و راجگان با وی بود چون با لشکر مودرد جنگ کرد در اثر تدابیر حربی و رشادت و مردانگی افسران و سپاهیان غزنه هزیمت نمود و تلفات زیاد داد ابن اثیر این واقعه را بصورت دیگر نقل نموده .\nابن اثیر گوید :\nبه تدبیر سالاران هند در میان راجگان هندو مخالفت افتاد یکی از آن ها خود بخود بر گشت و دیگران تاب مقابله نیاورده هزیمت نمودند سپاه غزنه ایشان را تعقیب نموده قلاع شان را متصرف گردیدند و آنها را چندان سرکوبی دادند که دیگر راجگان هندو را نیز هوای شورش از سر بیفتاد و مایه عبرت وتذکیر شد.\nدر سال ٤٤١ مودود در اثر عهد و میعادی که با خاقان ماوراء النهر وابو اکالیجار امیر اصفهان نموده بود که باتفاق آنها فتنه تر کمنان را در هم"}
{"book": "adl1198", "page": 581, "text": "(٥٣٦)\nشکند از غزنه بالشکری گران و فیلان انبوه و چندین هزار سوار و پیاده\nسراپرده بجانب بست کشید ولی متاسفانه هنوز يك منزل از غزنه برون نشده\nبود که بعارضه قولنج مبتلا شد مجبور گردیده وزیر خود ابوالفتح عبدالرزاق\nبن حسن میمندی را با لشکر مرتبه بجانب بست فرستاد و خود به غزنه بر گشت و دو\nروز بعد در ۲۰ رجب ٤٤١ وفات یافت و در غزنه مدفون گردید و مرگ او\nبزرگترین ضربتی بود که در پیکر سلطنت محمودی وارد شد و کشور را دچار\nخسارت عظیم گردانید خسارتی که زمانه از جبران آن عاجز و ناتوان ماند\nبوده در همین آوان که سلطان جوان وفات یافت ابو کنا ایجار با سپاه\nبزرگ از سپاهان قصد بر انداختن تر کمنان کرده بود و او نیز در راه مریض\nشده باز گشت و در عین احوال خانان بخارا به عهد خویش وفا کرده تا تر مذ\nرسیده تر کمنان را از ان بر آورده و منتظر بودند که سلطان از جانب هرات\nبر تر کمنان بتازد آنها از سوی میرو د به حمله کنند بوبیماری این\nفتنه عظیم را فرو نشاندند مودود نه سال و ده ماه سلطنت کرد و بیست و نه سال\nعمر یافت (۱) مردی دلیر و جنگجو و هوشیار بود در ذکاوت او شبانكاره ئي از\nمقامات بیهقی حکایت شگفتی دارد میگوید روزی سلطان بار داد و مست\nبود اما با وصف آن از یکطرف نامه می خواند و از جانبی به باز پرس احوال\nمظلومان متوجه بود و در عین حال ساز میشنید در خلال این گیرودار رو به\nچنگی کرده در همان حال گفت راست چنگ بنواز که رود هزدهم کند است\nچون چنگی نگاه کرد چنان بود و همه بر دانش وی تحسین کردند\nصلاح مودود بیشتر تیر بود و در این فن مهارتی به سزا داشت و بقول فخر\nمبارك شاه پیکان مودودی به وی منسوب است و قبل از ان نبوده و این پیکان\nزرین بود و مودود میگفت ما از ان جهت پیکان از زر کردیم تاهر که بدان\nکشته شود کفن و جهاز او از ان سازند و هر که خسته شود علاج او کنند\nعمر مودود را ابن اثیر یکصد و نه سال و طبقات ناصری سی و نه سال قید نموده"}
{"book": "adl1198", "page": 582, "text": "(۵۲۷)\nسلطان زمانه شاه مودود آن که از بهر عدوز زر کفنض پيدان\nتا کشته او از ان کفن یابد تا خسته او از ان کند درمان\nفرشته واقعه مود و دورا چگان هند را به تفصیل ذکر نموده چون این تفصیلات خالی\nاز مفاد نبود آنرا در اینجا میآوریم: در سال ۴۳۵ رای دهلی و دیگر راجگان\nاتفاق نمودند و شهر هانسی و تانی سر را با مضافات آن از تصرف حملداران غزنوی\nبرآوردند و متوجه قلعه نگرکوت شدند و آنرا بعد از چار ماه محاصره مفتوح\nنمودند و سر از نو آئین بت پرستان را دران رواج دادند و رای دهلی در این باب\nحیلتی بکار برده بمردم اعلان کرده بود که من بت اسگر کوت را در خواب\nدیده ام که دوباره به نکر کوت آمده و يك بت جدید تراشیده پنهان به نکر کوت\nفرستاده بود چون هندوان آنرا دیدند خواب رای دهلی را باور کردند و نکر کوت\nرا چنانکه نوشتیم کشودند و با جمعیت فراوان روانه لاهور شدند اما امرای غزنوی\nکه در ان حدود با هم متحد شده بودند آنها را بدون جنگ شکست دادند .\nالقاب و اولاد مودود\nلقب سلطان مودود را گردیزی در زین الاخبار شهاب الدین والدوله و\nقطب المله نگاشته است و کنیت او را ابوالفتح ، منهاج سراج لقب و كنيت\nاور اشهاب الدوله ابوسعید نگاشته است صاحب حبیب السیر تنها او را شهاب الدوله\nلقب داده است ابوالقاسم فرشته لقب و کنیت او را چنین می نگارد :\nابوالفتح قطب المله وشهاب الدوله. مستوفی او را به لقب شهاب الدوله یاد\nکرده است. بیهقی کنیت او را ابوالفتح میخواند فرزندان وی. منصور ، محمد.\nسلیمان محمود نام داشتند. غلامی که منا سبات دولت مسعود با قدر خان\nخوب بود دختر بغرا تگین را نامزدوی کرده بودند اما هنوز بغزنه نیامده\nوفات یافت پیمان دختر چغرتگین را گرفت و از ویپری شد که مسعود نام نهاد .\nقبر مودود هنوز در غزنه مکشوف نشده است سال وفات او مطابق است با\nسال ۱۰۴۰ عیسوی."}
{"book": "adl1198", "page": 583, "text": "(٥٣٨)\n\nفصل هفتم\nمحمد یا مسعود پسر مودود\nچون سلطان مودود وفات یافت پسر خورد سال او را که محمد نام داشت\nبسلطنت بر داشتند و پس از پنج روز او را خلع و به علی پسر سلطان مسعود\nبیعت نمودند (١) صاحب تاریخ گزیده گوید نام این پادشاه مسعود بود و چون وی\nكودك بوده مادرش کار پادشاهی را انجام میداد چون يك ماه از پادشاهی وی\nگذشت مردم برضای مادرش او را خلع وعمش را به سلطنت برداشتند منهاج\nسراج می نگارد که بعد از مرگ سلطان مودود مردم اتفاق نمودند و از اول به\nعلى بن مسعود و محمد بن مودود بیعت کردند و هردو را در کار دولت انباز\nگر دا نید ند و چون ایشان نتوانستند امور سلطنت را اداره کنند آن\nهر دو را خلع و عبد الرشید را به سلطنت بر داشتند .\nصاحب حبیب السیر می نگارد که بعد از مودود مسعود قرار وصیت پدر\nبر تخت غزنه نشست و بعد از يك ماه مردم او را خلع وبحكومت عمش علی اتفاق\nکردند . ابن اثیر از شهزاده نام نمی برد فرشته می نگارد بعد از مرگ\nمودود علی بن ربیع خادم که خود هوای سلطنت در سر داشت مسعود بن مودود را\nکه طفل چارساله بود بر تخت نشانید و (با سبکتین) حاجب در این امر باوی\nمخالفت نمود و قهراً آن كودك چار ساله را خلع و بجایش على پسر مسعود را\nاستوار کرد مدت سلطنت این شهزاده بقولی پنج روز و بقولى يك ماه بود .\nعلی بن مسعود\nکنیت وی ابوالحسن ولقبش بهاء الدوله میباشد پسر سلطان مسعود است\nبقول منهاج سراج دوماه به اشتراک برادر زاده اش پادشاهی نمود حمد الله\n(۱) طبقات ناصری ۔"}
{"book": "adl1198", "page": 584, "text": "(٥٣٩)\nمستوفی مدت سلطنت او را دو ساله میداند و می نویسد که اوزن مودود دختر\nجغری بیک را بنکاح خود در آورد . مولف حبیب السیر نیز در مدت پادشاهی\nوی با منهاج سراج متفق است ابن اثیر ذکری از مدت پادشاهی آن ها بمیان\nنمی آرد ابوالقاسم فرشته مینگارد چون علی پادشاه شد علی بن ربیع باهيرك\nوکیل هر چه زر و جواهر بود برداشت و بجانب ملتان رفت ابوالحسن برادر آن\nخود مردان شاه و ایزد شاه را از بند رها کرد و آنها را معزز و محترم در غزنه\nآورد و برای مدافعه از عبد الرشید مبالغ فراوان بمردم بخشيد وعبد الرشيد\nدر اواخر سال ٤٤١ او را شکست داد و بعد از چندی عبد الرشید علی را گرفتار\nو در قلعه (دندی رو) محبوس نمود (۱) تاریخ جلوس علی را فرشته غره شعبان\nسال ٤٤١ ضبط نموده است\n(۱) نام این قلعه در تاریخ گردیزی هم آمده معلوم نمیشود در کجا بوده است ."}
{"book": "adl1198", "page": 585, "text": "(٥٤٠)\nفصل هشتم\nعبدالرشيد پسر سلطان محمود وطغرل کا فر نعمت\nدر لقب اين پادشاه اختلاف است منهاج سراج لقب او را سلطان بهاءالدوله\nحمدالله مستوفی مجدالدوله ابومنصور ابن اثير شمس الدين الله سيف الدوله\nياجمال الدوله وابوالقاسم فرشته زين المله ضبط کرده است .\nبه اتفاق عامه مورخان وی پسر سلطان محمود است تنها صاحب روضة الصفا\nسهوا اورا پسر مسعود دانسته است.\nعبدالرشيد مردی فاضل وعاقل بود و سماع حديث نموده بود وحديث روايت\nمیکرد در روز گار سلطان محمود ومسعود بناز وتنعيم می گذرانيد در روز\nدندانقان وماريگله درهر دو حاضر بود و در ماريگله نظر بخواهش وعهد مودود\nبی طرفی اختيار کرد ــ مودود اورا در يکی از قلاعی که ميان بست\nواسفزار است محبوس نموده بود ابن اثیر میگويد اين قلعه\n(ميدين) نام داشت وبرسر راه بست بود چون علی ابن مسعود نتوانست امور\nسلطنت را اداره کند خواجه عبدالرزاق پسر احمد ابن حسن ميمندی\nوسيله شد وعبدالرشيد را از آن قلعه برآورده بغزنه آورد چون ابوالحسن\nمنهزم وگرفتار شد عبدالرشيد به تخت سلطنت جلوس نمود ــ اما چنانیکه\nبايد قوت دل وشجاعت نداشت از آثار گمشده بیهقی که در مجمع الانساب\nشبانکاره ئی نقل شده معلوم میشود که در واقعه خلع ابوالحسن علی بن مسعود\nوبيعت مردم به عبدالرشيد فتنه عظيم در غزنه بپاشد وچندين تن از سران\nغزنه در اين هنگامه فدا شدند .\nدر ايام سلطنت او داؤد سلجوقی در طمع اشغال غزنه اقتاد خودش به بست\nآمد والپ ارسلان پسر خودرا بالشکر گران براه طخارستان بقصد غزنه\nفرستاد. عبدالرشيد لشکر گران ترتيب وطغرل را که از بندگان"}
{"book": "adl1198", "page": 586, "text": "(٥٤١)\n\nسلطان محمود واز مردان دلاور بود برانها سالار مقرر کرد (۱) طغرل\nدر حد درة خمار الب ارسلانرا شکست داد (۲) ابن اثیر ومولف حبیب السیر\nوفرشته برانند که خواهر او در نکاح سلطان مودود بود .\nابن اثیر در این باب تفصیل بیشتر دارد او می نویسد:\nطغرل در بارگاه مودود تقدم و حشمت فراوان داشت و در زمان\nعبد الرشید نیز چنان بود و رتبه حاجب الحجابی داشت چون\nسلجوقیان به بست لشکر کشیدند طغرل خواهش نمود که ویرا مقابل آنها\nبفرستد در اول عبد الرشید استبعاد کرد اما چون طغرل الحاح نمود او را\nفرستاد هنگامی که طغرل حرکت میکرد ابو الفضل از جانب بیغو بستان\nنائب بود طغرل در حصار قلعه طاق اقامت کرد و ابو الفضل را باطاعت\nعبد الرشید دعوت نمود ابو الفضل ابا آورد و گفت این از مردمی دور است\nکه بابیغو خیانت کنم بهتر است تو اول کار بیغو را بسازی آنگاه\nسیستان را از من بستانی .\nطغرل از اقامت در حصار به تنگ آمد و خواست بصورت پنهانی بشهر\nحمله کند که او را کس نه بیند پس در موضعی کمین نمود و منتظر\nفرصت شد ناگهان آواز آمدن سواران بگوش وی آمد دانست که بیغو\nرسید - یاران خود را دلداری داد و بمقابل بيغو حمله آورد بیغو سواران\nخود را فرمود که با وی قتال کنند اما طغرل به آنها متوجه نشد واسپ\nخود را در نپر افگنده مستقیم بخود بیغو حمله کرد و او را شکست و مال\nفراوان بدست آورد و این خبر را به عبد الرشید ابلاغ کرد وقوت مزد\nخواست که بخراسان حمله کند عبد الرشید سپاهی دیگر فرستاد والی\n\n(۱) طبقات ناصری .\n(۲) دهی در حدود میدان میان راه کابل وغزنه میباشد که الان نیز بنام کهنه خمار\nشهرت دارد و این نام در آداب الحرب والشجاعه نیز آمده و ابو الخیر عمار شاید از آن بوده ."}
{"book": "adl1198", "page": 587, "text": "(٥٤٦)\nطغرل بجای اینکه بخراسان رود بغزنه باز گشت و عبدالرشید را گرفتار نمود و بقتل رسانید و خود بر تخت محمودیان نشست. حمدالله مستوفی مینگارد که دختر چغری‌بگ بکین علی شوهر خود برعلیه عبدالرشید لشکر کشی کرد و طغرل از غلامان محمود که امیرالامرا بود با آن لشکر متفق گردید و عبدالرشید را مغلوب و اسیر نمودند.\nطغرل چون برغزنه مستولی شد عبدالرشید را اول در زندان افگند و بعد از آن بقتل رساند و دختر مسعود را که خواهر مودود باشد و ولی نعمت او و شهزاده مشرق بود به کره در نکاح خود آورد.\nبدین ترتیب سلطنت عبدالرشید بپایان رسید و بعد از دوسال و بقولی يك سال سلطنت و سی سال عمر کشته شد.\nعبدالرشید چنان ساده دل و بی‌کفایت بود که چون اورا طغرل محبوس کرد زندان او در کنار میدان غزنی بود گویند روزی طغرل در میدان چوگان می‌باخت عبدالرشید ازجا برخاسته تماشا میکرد و تحسین مینمود. (۱)\nاز طغرل پرسیدند ترا چه جرئت بخشید که عبدالرشید را گرفتار نمائی گفت روزی که مرا جانب سیستان می‌فرستاد و دست بر دست می‌نهاد که عهد کند خوف جان چنان بروی غالب شده بود که آوازهٔ لرزه از استخوان‌های او شنیده میشد من با خود گفتم چنین کس پادشاهی را نشاید.\nطغرل کافر نعمت\nچون طغرل از مهم عبدالرشید فارغ شد خود بر تخت نشست و برای اینکه موانع را از راه خود بردارد بقول منهاج سراج یازده تن و بقول مستوفی نه تن از شهزادگان محمودی را با کمال ناجوان‌مردی کشت حمدالله اسامی این شهزادگان را چنین ضبط کرده حسن-عمر- ایران‌شاه- خالد-عبدالرحیم\n(۱) گزیده"}
{"book": "adl1198", "page": 588, "text": "(٥٤٣)\n\nمنصور - همام - عبدالرحمن - اسمعیل - او میگوید این شهزادگان در قلعه\nدهك محبوس بودند در قلعه را بشکستند و پناه به نوشتگین شروانی حاجب\nعبدالرشید بردند او همه را به طغرل سپرد که کشته شدند .\nبقول حمدالله مستوفی ابراهيم وفرخ زاد وشجاع سه تن از شهزادگان\nغزنوی در قلعه (عمید) محبوس بودند طغرل امر داد که آنها را نیز بکشند\nاما روزگار امان نداد - منهاج سراج مینگارد که تنها ابراهيم وفرخ زاد\nدر قلعه بزغند محبوس بودند طغرل امر داده بود که آنها کشته شوند\nكوتوال قلعه يك روز تأمل كرد فردا خود طغرل بقتل رسيد .\nمردم غزنه طغرل را برین جهت کافر نعمت لقب دادند. صاحب طبقات\nناصری او را طغرل ملعون عنوان داده .\nسر انجام بعد از چل روز بقول حمد الله مستوفی نوشتگین شرابی\nبا دو غلام ديگر بر سر تخت او را پاره پاره نمودند وسرش را بر چوب کرده\nدر محلات غزنه گردانيدند بقول منهاج سراج نوشتگین نام سلاح دار\nاین وظیفه مقدس را انجام داد خلاصه چنانکه مورخان میگویند .\nطغرل چل روز در غزنه بسر برد و با سلطنت با حشمت محمود بازی کرد\nشهزادگان را بقتل آورد و بخون اخذ د سلطان خراسان و خدایگان مشرق\nصفحه اعمال خود را رنگین کرد واقعه قتل او را ابن اثیر چنین مینگارد:\nآنگاه که طغرل بر غزنه حکومت داشت یکی از سالاران غزنی در هند بود\nکه وی را امیر (خر خیز) می گفتند قسمتی از عساکر عبدالرشید تحت\nفرمان او بود طغرل به وی نامه نگاشت و او را به وافقت خود دعوت نمود ومبالغ\nزیاد در این راه صرف کرد مگر خرخیز اجابت نه کرد او را بدرشتی پاسخ داد\nوبه دختر مسعود و سایر سران غزنه نامه ها نوشت و آنها را طعن گفت که چگونه"}
{"book": "adl1198", "page": 589, "text": "(٥٤٤)\n\nتحمل میكشند طغرل بر تخت محمود علیه‌الرحمه جلوس كند و فرزندان\nاو را بكشد و دختر مسعود را در نكاح خویش در آرد نامه‌های وی در بزرگان\nغزنه تاثیر كرد و برغلط خود معترف شدند و بر طغرل تاختند و او را به‌قتل\nآوردند و خرخیز باعساكر گران بغزنه آمد و بر مرگ عبدالرشید و دیگر\nشهزادگان غزنه تعزیت نمود ـ و بر طغرل لعنت فرستاد و باتفاق اعیان شهر\nبعد از پنج روز سه نفر از شهزادگان را كه زنده مانده بودند بغزنه\nآورده جمال‌الدوله فرخ زاد را به‌سلطنت برداشتند."}
{"book": "adl1198", "page": 590, "text": "(٥٤٥)\n\nفصل نهم\nفرخ زاد\n\nفرخ زاد بن مسعود بن محمود در سال ٤٤٤ مطابق سال ١٠٥٢ به تخت غزنه جلوس نمود ـ وی مردی عادل ونیکو کار بود اما حوادث روزگار و انحطاط خانه واده سلطنت او را ضعیف و بیچاره گردانیده بود ـ کارهای سلطنتی را بیشتر وزیر بزرگ او خرخیز نفاد میداد ـ در اول سلطنت فرخ زاد ـ داؤد فوجی به غزنه فرستاد اما خرخیز آن ها را شکست فاحشی داد واز نواحی غزنه دور نمود ـ در این وقت قسمت بزرگ خراسان تابسنت بتصرف سلجوقیان در آمده بود ـ چون فرخ زاد به سریر سلطنت متمکن شد و کار های داخلی فی الجمله رونقی حاصل کرد لشکری بزرگ ترتیب داد وجانب بست اعزام نمود این اثیر می نگارد چون سلجوقیان از اعزام عسکر غزنه شنیدند کساسارغ سالار جنگجوی خود را باستقبال آن فرستادند جنگی عظیم برپاشد و کساسارغ اسیر گردید چون وی را با دیگر اسیران بدربار غزنه آوردند فرخ زاد همه را رها کرد وخلعت گران مایه بخشید و ازان پس تاوقتی که او درقید حیات بودتر کمان هوای بست وغزنه درسر نکردند و کار هندوستان نیز بخوبی اداره میشد دوسه شورش كوچك ومحلی كه برخاست به تد بیر سالاران هند انجام شد در سال ٤٤٩ در ربیع الاول ایاز اویماق در هندو فحات یافت\nسلطان در صفر ٤٥١ به عارضه قولنج فوت نمود ـ قبل از انکه وفات یابد روزی در حمام بود دوسه نفر از غلامان نمك حرام كه بقایای طغرل بودند بروی حمله آوردند سلطان با وجود اینکه تنها بود شمشیر خو درا بدست آورده بر آن ها حمله نمود و همه را یکی بعد از دیگری از پا در انداخت این اثیر میگوید سلطان بعد از این حادثه همیشه در اندیشه مرگ می بود و دل"}
{"book": "adl1198", "page": 591, "text": "(٥٤٦)\nاز جهان برداشته بود وزندگانی ناچیز وفانی را حقیر می شمرد تا وفات یافت\nوقتی که فرخ زاد وفات کرد بیهقی در قید حیات بود و تاریخ مسعودی را\nمی نوشت میگوید چون در این فصل رسیدم - پادشاه فرخ زاد جان شیرین\nو گرامی بستانندۀ جانها داد وسپرد. آب بروی رختند و شستند و بر مرکب\nچوبین بنشست واو از ان چندان باغهای خرم وبنا های بان فرا و کاخهای\nرفیع جد وپدر وبرادر به چهار پنج گز زمین بسنده کرد وخاک بروی\nانباشتند.\nو من صحبت الدنيا طويلاً تقلیت\nعلى عينه حتى يرى صدقها كذبا\nیعنی :- هر که بادنیا دیر نشیند جهان در نظر وی باژ گونه میشود و\nمی بیند که هر چه را اوراست و نابوده دروغ بوده است .\nوهم او گویدامیر فرخ زاد را رحمت الله عليه خالق اللیل والنهار ملك\nالعزیز الجبار مدت پاد شاهی او این قدر نهاده بود وازمر گ وی بجوانی\nبدل خاص و عام دردی بزرگ رسید و آثار پسندیده وعدل ظاهروی در اقطار\nجهان بیاد گارماند .\nفرخ زاد سی وچار سال از بهار عمرش گذشته بود که در سال ٤٤٤ مطابق\n١٠٥٢ میلادی رخت از جهان بست لقب فرخ زادرا مستوفی وصاحب حبيب السير\nوابو القاسم فرشته جمال الدوله قید کرده اند .\nیکی از کارهای اواین بود که اجساد کشتگان دودمان محمودی را که\nطغرل کافر نعمت در مغا کها افگنده بود از آنجا بر آورده و در گورستان\nسلاطین بخاك سپرد ."}
{"book": "adl1198", "page": 592, "text": "(٥٤٧)\n\nفصل دهم\nسلطان ابراهیم ظهیرالدوله (ابو الملوک)\n\nسلطان ابراهیم بن مسعود بن محمود انارالله برهانهم بعد از انکه برادرش فرخ زاد به عارضه قلنج وفات یافت در سال ٤٥١ بر کرسی سلطنت جلوس فرمود تخت و تاج محمودی در ان وقت دستخوش حوادث بود نفاق امرای داخلی از یک طرف و اقتدار ترکمانان سلجوقی از طرف دیگر روز بروز بنیاد استواری و برقراری او را تهدید مینمود .\nسلطان ابراهیم برای ابقای سلطنت خود دو امر مهم در پیشروی داشت یکی دفع فتنه آل سلجوق که دشمن دیرین این خاندان بودند و دیگر اصلاح و ترمیم نواقص داخلی که آناً فاناً مملکت محمودی را به فنا و نیستی نزدیک میکرد .\nلهذا او به اول باری که اقدام کرد بر قرار کردن صلح و مواخات با داؤد بن میکائیل سلجوقی بود ابن اثیر در تاریخ کامل خود مینویسد که درین سال یعنی سال ٤٥١ سلطان ابراهیم و داؤد سلجوقی چون دانستند که از نزاع جز قتل نفوس و بذل مال و رنج سپاه مفادی متصور نیست صلح نامه مبنی بر صیانت متصرفات یکطرف از طرف دیگر عقد و امضاء نمودند .\nسلطان ابراهیم از رجال کافی و مردان کار آزموده خانواده سبکتگین بشمار میرود . او میخواست چراغ عظمت محمود را دو باره روشن بسازد . خاکی را که پدران نامی و جهان کشای او با شمشیر و هنر مندی تسخیر کرده بودند بدرستی اداره کند و مملکت را از مصیبت برهاند .\nولی درین راه موانع بزرگی در پیش داشت زیرا نفاق خانه وادگی و دیگر حوادث و اتفاقات سوئی که بعد از سلطان محمود درین خاندان رخ داد . روز بروز از اقتدار و توانائی شان کاسته و بنیروی دشمنان و مخالفین شان می افزود . مثلا کشته شدن بی موقع ناصر دین الله مسعود از طرف برادرش"}
{"book": "adl1198", "page": 593, "text": "(٥٤٨)\nامیر محمد بغمای اندوخته های خودش و پدرش در دست سپاه غزنه ، شورش\nطغرل حق ناشناس ، قتل عام او در خاندان سلطان محمود ، این همه صدمات\nجانگدازی بود که یکی بعد از دیگری به پیکر این خاندان بزرگ حواله\nشده رفت\nلهذا وقتی که ابراهیم ظهیرالدوله بر اریکه سلطنت غزنه جلوس فرمود\nتقریباً دو قسمت بزرگ حیطۀ فرمان فرمائی سلطان محمود و مسعود در دست دشمنان\nشان افتاده بود حتی بست و بلخ و هرات نیز در دست سلاجقه بود\nاما ابراهیم کار بزرگی که نمود این بود که استقرار سلطنت خود را\nدر غزنه به اساس محکم تری تمرکز داد .\nیعنی اگر از یکطرف نتوانست اقتدار خود را مانند عصر محمود در ما ورای\nآمودریا از سوی شمال و در بلاد جبال وری از سوی مغرب قایم کند از جانب\nدیگر نگذاشت زیاده ازان تسلط دشمنان او در قلمرو حکمرانی پدرانش نفوذ\nیابد و اقتدارش از هند کاسته گردد .\nدر سال ٤٦٥ سلطان ابراهیم اول به سوی طخارستان حمله کرد تا سگامکاند\nرا از سلجوقیان باز ستاند عساکر او به شدت جنگ کردند .\nو عثمان عم سلطان ملک شاه سلجوقی را که لقب امیر الامرایی داشت\nاسیر کرده بغزنی آوردند .\nدیگر از واقعات عصر سلطان ابراهیم غزنوی مسئلۀ فتوحات او در هند است\nبقول اکثر مورخین سلطان ابراهیم در سال ٤٧٦ بجانب هند لشکر کشید\nتا دامنۀ فتوحات محمودی را وسیعتر سازد اولاً قلعۀ اجود را تحت حمله\nقرار داد اهالی آنجا با اینکه ده هزار مرد جنگی داشتند تاب مقابله نیاوردند\nو سلطان ابراهیم در ۲۰ صفر سال مذکور آنرا عنفاً فتح کرد .\nبعد ازان بجانب قلعه روپال حمله آورد ابن اثیر می نویسد که روپال\nبر فراز کوهی واقع بود یکطرف آن برادر با ويك طرف آنرا جنگل"}
{"book": "adl1198", "page": 594, "text": "(٥٤٩)\n\nانبوهی فرا گرفته بود و جزيك راه باريك ديگر هيچ معبری برای پیش\nبردن جنگ و فتح قلعه نداشت و هندوها آن را با چندین فیل و مردان جنگی\nاستوار كرده بودند ولی سلطان ابراهيم با همان قوت قلب و عزم آهنینی که\nداشت قلعه را فتح كرد و بعد ازان در دو موضع دیگر حمله برده بعد از سه ماه\nو هجده روز مقاومت آنها را نیز فتح كرد و سالماً و غانماً به غزنه مراجعت\nنمود،ابوالفرج رونی را در تهنیت این فتح قصیده هاست .\nملك شاه سلجوقی يك مرتبه ديگر در سال ٤٧٢ جانب غزنه لشکر کشید\nو با وجود آنکه با سلطان غزنه معاهد بود تا اسفزار حمله آورد ـ اما سلطان\nابراهيم بحيلت لطیف او را باز گردانید چنانچه بجماعتی از اعیان لشکراو\nنامه فرستاد و در آن چنان وانمود که من از تدبیری که شما برای گرفتار\nكردن ملك شاه سنجیده اید ممنون شدم و وعده های که با شما بسته ام\nهمه را انجام میدهم و به قاصد امر داد که در عرض راه در جائی که ملک شاه\nبشکار مشغول باشد خود را به وی نشان دهد و چنان کند که ملك شاه\nمجبور به استفسار گردد .\nملك شاه در حدود اسفزار به قاصد تصادف نمود و بعد از آنکه قاصد را به قتل\nتهدید کرد وی نامه را باز نمود و ملك شاه متوحش شده باز گشت . (۱)\nابراهيم بقولى در ٤٨١ و بقولى در ٤٩٢ از این جهان رخت بست و هر چه\nكوشيد نتوانست خراسان را از بیدا تسلان نجات دهد، ابراهیم پادشاه\nعادل نکو کار و خوش محضر بود ـ ابن اثیر می نویسد . ـ ابراهیم همیشه\nمیگفت\"دریغا من بجای پدر می بودم تا سلطنت محمودی را آسیبی نمی رسید\nاما اکنون کار از کار گذشته و نمی توانم بر دشمنان فیروز گردم .\n\n(۱) تاریخ الکامل ابن اثیر صفحه ٦٨ .\n\nتاریخ غزنه (پوهنتون • • • جلد دوم الطبع مطبعه  • • • سید حسن • • • عبد الغني • • • مدیر • • • حبیب • • • سال ١٣٢٢ دار • • • )"}
{"book": "adl1198", "page": 595, "text": "(٥٥٠)\n\nمنهاج سراج می نویسد خللی را که در مملکت افتاده بود بسبب حوادث\nایام و وقایع عجیب جمله در عهد سلطان ابراهیم بقرار آمد و كبار ممالك\nمحمودی از سر تازه شد و خرابی های ولایت عمارت پذیرفت .\nابن اثیر و ابوالفداء او را از شهریاران عادل و مجاهد و كريم اسا می میخوانند\nو از فضل و دانش او ستایش می کنند و میگویند که سلطان ابراهیم هر سال\nیكبار مصحف كريم را بخط خود نوشته و به كعبه شریفه میفرستاد و در هر سالی\nسه ماه بصیام میگذرانید. عوفی در جوامع الحكايات نقل می کند که\nسلطان ابراهیم هر سال يك مرتبه امام یوسف سجاء وندی را در مجلس خود حاضر\nساختی و او به وعظ مشغول گشتی و مردم را وعظ دادی و امام سخنان\nبی محابا گفتی و از درشتی آن سلطان آزرده نشدی .\nدولت شاه بحوالۀ مقامات ناصری مینویسد که سلطان ابراهیم انار الله\nبرهانه شب ها بگرد محلات غزنه گردیدی و بینوایان و محتاجان را از رو طعام\nبدست خود دادی و بعهد او در غزنه اشربه و اطعمه تمامت مریضان از خزانه او\nبردندی و از او سلاطین سلجوقی تعلیم گرفتندی و او را بزرگوار داشتندی سلاح\nسلطان ابراهيم تير و نیزه بود اما میل نداشت خود در میدان جنگ حاضر شود در\nروزگار او دو بنای زیبا در غزنه تعمیر شد یکی ایمن نام داشت و دیگرش خیر آباد.\nسلطان ابراهیم مردی با وقار و متین و مهیب بود منهاج سراج گوید\nچون در آغاز سلطنت بعد از مرگ پدر فرخ زاد را از قلعت نای بیاوردند و فردای\nآن بزیارت پدران خود رفت همه مردم پیاده در رکاب او میرفتند و او به هیچ\nکس اعتنا ننمودهم چنان سواره روان بود و از آن روز هیبت وی در دلها مستولی\nگردید . وی شصت و دو سال عمر و چهل و دو سال سلطنت کرد و در پنج شوال ٤٩٢\nدر غزنه رخت از جهان بست . سلجوقیان در مکاتبات او را پدر خطاب میکردند\nلقب وی را ظہیر الدوله و نصیر المله ورضى الدين ضبط کرده اند. ابوالقاسم فرشته"}
{"book": "adl1198", "page": 596, "text": "(٥٥١)\n\nمی نگارد که روزی حمالی در غزنی سنگ گرانی را بر سر نهاده برای تعمیر\nسلطانی می برد نگاه سلطان بروی افتاد رحمتش آمد و گفت سنگ را بینداز\nوی سنگ را در همان جاده میان جاده عمومی افگند چون اسپان بدانجا\nمی رسیدند می رمیدند یکی از مقربان به سلطان عرض کرد تا امر شود آن سنگ را\nبردارند سلطان گفت چون گفته ایم بگذار بگذارید گویند تا دوره بهرام شاه\nبرای تعظیم لفظ سلطان کس آن سنگ را برنداشت .\nسلطان ابراهیم بقول منهاج سراج چل دختر و سی و شش پسر داشت سلطان\nدختران خود را به سادات و علماء داده بود و یکی از این دختران را جد سوم\nمنهاج سراج که مولینا عبدالخالق جوزجانی نام داشت و قبرش در ظاهر آباد\nغزنیست گرفته بود پسران ابراهیم را نامها این بود :\nمحمود - اسحق - یوسف - نصر - علی - شهزاد - شهردار - چهر ملك - خوبچهر\nآزاد چهر - ملك چهر - آزاد مهر - شاه فیروز - توران ملك - ملك زاد - شمس الملك\nشهر ملك - مسعود - ایران ملك - کیهان شاه - جهان شاه - فیروز شاه\nمیران شاه - لغان شاه - ارسلان شاه - طغرل شاه - قتاغ شاه - موید شاه\nسلطان شاه - ملك شاه - خسرو شاه - فرخ شاه - بهرام شاه - دولت شاه -\nطغان شاه - ملك زاد.\nقبر این سلطان در غزنه مشهور است در شمال شرقی شهر واقع میباشد که\nدر ان باره به تفصیل بحث خواهیم کرد انشاء الله ."}
{"book": "adl1198", "page": 597, "text": "(٥٥٢)\n\nفصل یازدهم\nعلاء الدوله مسعود بن ابراهیم (مسعود ثالث)\n\nعلاء الدوله مسعود به گفته منهاج سراج در سال ٤٩٢ و بقول ابن اثیر در سال ٤٨١ به سلطنت رسید وی مردی خوشگذران و قانع بود نتوانست مقابل سیلاب ترکمانان سدی استوار کند در عهد او هرات و بلخ نیز در تصرف ترکمانان در آمده و آهسته آهسته قسمت غربی خراسان رو به سقوط میگذاشت حتی تلاطم این سیلاب تا کناره هیرمند سرازیر شده و بست نیز مورد ترکتاز آنها قرار یافته بود مسعود چندانکه خطر دشمن را نزدیک میدید از عدل و داد و دستگیری غربا مضایقه نمیکرد و مردم از او خوش بودند و چراغ گویندگان که بعد از قضیه مرگ مسعود اول خاموشی گزیده بود دوباره در عهد او روشن شد ورعایا به آسودگی بسر میبردند هندوستان نیز بخوبی اداره میشد شورشی كوچك كه در نواحی لاهور در حدود قلعه (جنگجوان) واقع گردید به تدبیر او خاموش شد.\nسنائی عارف شهیر وطن در ستایش این عهد دولت خاندان محمودی را به قلزم وجودی تشبیه میکند:\nتا به بینی چو قلزم وجودی\nدولت خاندان محمودی\nحضرتی بینی آسمان در او\nصد هزاران سپاه چاکر او\nمسعود سعد گوید :\nدولت جوان و ملك جوان و ملك جوان\nملك جهان گرفتن و دادن نکو توان"}
{"book": "adl1198", "page": 598, "text": "(٥٥٣)\n\nدر عهد این پادشاه طغاتگین حاجب که سالار هندوستان بود از آب گنگ عبور\nنمود و تا جاهای دور دست رفت و قلعه‌ها بگشاد خواهر سنجر را که مهد عراق\nمی‌گفتند گرفت و بدین وسیله مناسبات دربار غزنه و ترکمنان فی‌الجمله بهتر\nگردید و این خویشاوندی چنانکه بعد از این بیاید در خاندان محمودی\nدخالت عظیم داشت این شهزاده در غزنین در سال ٤٥٣ متولد گردید و در\n٥٠٨، ٥٠٩ رخت از جهان بست وی را مورخین مسعود ثالث نیز می نامند.\nسال مرگ او موافق است بسال ١١١٤ میلادی منهان سراج لقب او را\nعلاءالدین مسعود الکریم مستوفی عمادالدوله فخر مدبر علاءالدوله و صاحب\nروضة الصفا جلال‌الدوله و فرشته علاءالدوله ضبط کرده اند.\nفخر مدبر داستان‌های نفیس از او دارد چنانکه گوید: آورده‌اند که در سال\n٥٠٣ سلطان کریم علاءالدوله مسعود به طرف بست حرکت فرمود دری\nنفیس قیمتی بی‌مثل از منقار باز چترش بیفتاد خواص درهم شدند بجستن آن\nمشغول گشتند سلطان کریم گفت بگذرید و بگذارید که درویشی بیابد\nو اعقاب و اخلاف او از ان بیاسایند و دعای ان درویش یادگار ماند و بعد\nوفات ما باز گویند هم‌چنین فخر مدبر گوید در سال ٥٠٤ در غزنه قحطی\nپدید آمد و ملخ بر مزارع مستولی شد بسلطان عرض کردند سلطان کریم\nبر پشت عریضه نوشت هر زهری را پازهر یست و هرد ردی را درمانی فرمودیم\nغله‌های ما را بیرون افگنند و بده‌هفت بفروشند تا مردم آسوده گردند. این\nسلطان با قلاچوری می‌جنگید.\nتربت وی:- مرحوم شیخ رضا در رساله نفیس خود ریاض‌الالواح از زبان مردم\nمعتقد است نزدیک مناره‌ها طرف شرق شهر غزنی واقع است مناری که\nدورتر از شهر غزنه میباشد در عهد این پادشاه تعمیر گردیده و القاب وی دران\nعلاءالدوله والدین ابی سعد مسعود نوشته شده است."}
{"book": "adl1198", "page": 599, "text": "(٥٥٤)\n\nفصل دوازدهم\nارسلان شاه\n\nارسلان شاه به اتفاق مورخین بعد از وفات مسعود پدرش به تخت سلطنت\nجلوس نمود تنها حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده می نویسد که بعد از فوت\nمسعود اول شیرزاد پسرش پادشاه شد و او را بعد از يك سال پادشاهی ارسلان\nشاه کشته خودش پادشاهی اختیار کرد .\nارسلان شاه بجای اینکه در راه استقرار سلطنت خود مساعدتی نماید زیاده تر\nموجب انقراض و بربادی خانواده خود گردید .\nبا مهد عراق خواهر سنجر بدیده استخفاف نگریست، آل سلجوق را بر خود\nدلیر و جری گردانید . سلسله انتظامی را که مسعود و ابراهیم سراً زغو بدست\nآورده بودند در هم گسست ، برادران خود را زندانی کرد بعضی از ایشان\nرا کشت و برخی را کور نمود مگر بهرام شاه که گریخته به سنجر سلجوقی\nمامای خود پناه برد سنجر در آن وقت از طرف برادر خود به حکومت قسمتی از خراسان\nمامور بودوی بهرامشاه را حمایت کرده به ارسلان شاه نوشت تا به تسلی خاطر\nبهرام شاه بپردازد ولی ارسلان شاه قبول نکرد عاقبت سلطان سنجر به\nمدد بهرام شاه برخاسته فرمان داد تا يك دسته عساکر او به غزنی حمله برد\nو تاج و تخت را به بهرام شاه مسترد نماید سنجر با لشکر گران به سالاری\nابوالفضل نصر بن خلف حاکم سجستان حمله آورد و ارسلان شاه در حوالی بست\nشکست فاحش نموده به غزنه بازگشت در ین حال ارسلان شاه بهراس اندر شد\nو خواهر سنجر را شفیع گردانید و دوصد هزار دینار نیز به سنجر فرستاد اما\nبهرام شاه بصلح تن در نداد و چندان کوشش نمود که سنجر عزم غزنه نمود\nو بدو فرسنگی شهر رسید ارسلان شاه با سی هزار سپاه و صد و شصت پیل در مقابل سپاه"}
{"book": "adl1198", "page": 600, "text": "(٥٥٥)\n\nسنجر صف آراست سرانجام فتح نصیب سنجر شد و ارسلان شاه جانب هندوستان\nبهزیمت رفت و سنجر پایتخت شهنشاهان بزر گ ما را متصرف گرد ید واز نفاق\nارسلان شاه و بهرام شاه ناموس و حشمت دودمان بزر گ آل ناصر بر باد رفت\nاین واقعه بقول مولف حبیب السیر در سال ۵۰۴ رخ داد. در دوره سلطنت ارسلان شاه\nشهر غزنی بسوخت و بازار ها ویران گردید منهاج سراج سوختن شهر را ز اثر\nصاعقه میدا ند .\nسنجر چهل روز در غزنه توقف نموده و بسوی خراسان باز گشت ارسلان شاه\nدوباره به غزنه لشکر کشید بهرام شاه بیابان هزیمت نمو ده سنجر باز ویرا\nیاری کرده وغزنه را مفتوح نموده ارسلان شاه را اسیر کردندو نزد بهرام شاه\nآوردند بهرام شاه اول او را امان داد و بعداً از بیم فتنه در سال ۵۱۲ ویرا\nبخفیه بکشت این پادشاه تیره روز سه سال پادشاهی کرد .\nحمدالله مستوفی لقب او را سلطان الدوله ضبط کرده منهاج سراج تنها\nاز چنگ اول او ذکر نموده و گفته است چون از غزنی بگریخت در سال ۵۱۱\nفوت شد و از این جهت مدت پادشاهی او را دو سال شمرده ـ اما مستو فی\nو میرخواند و خواند میر وفرشته قول اول را تر جیح نها ده اند . مدت عمر\nاوسی وپنج سال بود .\nتا این جا آنچه نگاشتیم بر اساس کتب فارسی بود ا کنون شر حـی\nرا کـه مورخ شهیر عرب ابن اثیر در الکا مل نگاشته تر جمه وخلاصه\nمی کشیم .\nابن اثیر درضمن وقایع سال ۵۰۸ می نگارد:\nدر شوال این سال علاء الدوله ابو سعید مسعود پسر ابو المظفر ابر اهیم\nپسر مسعودپسر محمود سبکتگین رخت از جهان بر بست پس از وی ارسلان شاه\nپسر او که از بطن خواهر سلطان الپ ارسلان سلجوقی بود بر تخت ملک نشست"}
{"book": "adl1198", "page": 601, "text": "(٥٥٦)\nهمه برادران خود را در زندان افگند مگر بهرام شاه به خراسان رفت\nو به سنجر پناه برد سنجر در این معنی به ارسلان شاه پیام فرستاد و او را\nنصیحت نمود که جانب برادر نگاه دارد. ارسلان شاه نشنید. سنجر سپاهی\nگران آماده کرد که به غزنه رود و بهرام شاه را به تخت بنشاند ارسلان شاه\nچون از ماجری شنید به سلطان محمد سلجوقی از دست برادرش سنجر شکایت\nکرد سلطان قاصدی به سنجر فرستاد و پیغام داد که باید سنجر با ارسلان شاه\nآشتی کند و در ملك او تعرض ننماید و در ضمن بقاصد فهماند که اگر دید سنجر\nقصد غزنه نموده و حرکت کرده با نزديك است که حرکت او را مانع نشود و نامه\nسلطان را باو ننماید چون قاصد نزد سنجر رسید دید قبل از آمدن وی عسا کر\nسنجر جانب بست حرکت نموده و امیر (انر ) سالار لشکر مقرر گردیده و بهرام\nشاه نیز با این لشکر همراه شده است .\n\nچون این لشکر به بست رسید ابو الفضل نصر بن خلف جهاندار سیستان نیز\nبانها پیوست ارسلا نشاه لشکر انبوه فرستاد و بعد از يك جنگ مختصر لشکر\nارسلان شاه شکست خورده در کمال پریشانی بغزنه عقب نشینی نمود . ارسلان شاه\nبه امیر (انر) مال فراوان وعده داد که باز گردد وی نپذیرفت سنجر خود نیز\nدر قفای این لشکر قصد غزنه کرد ارسلان شاه زن کاکای خود را بشفاعت\nنزد سنجر فرستاد این زن نیز خواهر سنجر بود که سلطان علاء الدوله شوهر وی\nرا کشته و او را بنکاح خود در آورده بود ارسلان شاه دو صد هزار دینار بصحابت\nاین زن به سنجر فرستاده بود خواهر سنجر بجای آنکه از ارسلان شاه شفاعت نماید\nاز وی سعایت کرده و داستان کشتن و کور نمودن برادران بی گناهش را بوی\nباز نمود سنجر از بست رسولی نزدارسلان شاه فرستاد او رسولش را محبوس کرد\nسنجر بغز نه رسید و در يك فرسخی غزنه بسحرای شهر آباد جنگ در پیوست\nارسلان شاه سی هزار سوار و چندین هزار پیاده حاضر نموده بود یکصد و بیست"}
{"book": "adl1198", "page": 602, "text": "(٥٥٧)\n\nفیل در این سپاه بود که بر هر كدام چار مرد نشسته وخود را بسلاسل واغلال بر پشت پیلان بسته بودند پیلان يك بار گی بر قلب حمله نمودند سنجر در قلب ایستاده بود. اندك ماند كه قلب بهزیمت رود سنجر سه هزار غلام ترك را امر داد كه يك دم بطور مجموع فیلان را تیر باران كنند قلب بسلامت ماندو پیلان از انجا دور شده بمیسره حمله كردند . ابوالفضل در ینجا بود تزلزلی در میسره افتادابوالفضل شجاعت بی نظیری نشان داد وخود در زیر شكم فیل رفته آن را شق كرد امیران نیز از عقب عسكرغزنه حمله آورد و باین ترتیب اردوی ارسلان شاه شكست خورد كسانی كه خود را بر پشت پیلان بزنجیر بسته بودند معلق ماندند سنجر ـ بیست شوال سال ٥١٠ بشهر محمود بزرگ در آمد ـ و ارسلان شاه گریخت.قبل از این بهرام شاه با سنجر قرار داده بود كه اگر غزنه را بكشایندتنها بهرام شاه حق داشته باشد كه بر تخت محمود بنشیند اما در خطبه اول نام خلیفه بعد از ان نام سلطان محمد واز آن پس نام سنجر وبهرام شاه خوانده شود چون سنجر در شهر داخل می شد وی سواره بود و بهرام شاه پیش روی وی پیاده میرفت هنگامیكه نزديك تخت رسیدند بهرامشاه بر تخت فراز آمد و بنشست و سنجر بقرار گاه خود باز گشت چون خطیب بخطبه آغاز كرد سنجر را پادشاه خواند و بهرام شاه را به سنت پدرانش سلطان نامید .\n\nاین نخستین بار بود كه بر منابر غزنه نام سلجوقیان برده شد ونفاق فرزندان ابراهیم ارسلانشاه و بهرام شاه موجب آن گردید .\n\nدر این واقعه اموال فراوان بدست سپاهیان سنجر افتاد آن ترك مغان بیابانی الواح نقره را كه بر دیوار های قصور سلطنتی وتعمیرات شخصی بود وحتی نقره هائی را كه درمقسم جوی های باغهای سلطنتی"}
{"book": "adl1198", "page": 603, "text": "(٥٥٨)\nتعبیه کرده بودند خراب کردند وهمه را با خود بردند اگرچه سنجر آن ها\nرا منع کرد و چند تن را نیز به دار زد .\nدرین واقعه پنج تاج و هزاروسه صد قطعه زرین و مرصع وهفده تخت طلا\nو نقره بدست سنجر افتاد. ابن اثیر می گوید قیمت يك تاج آن دو هزار بار\nهزار دینار بود .\nسنجر چل روز به غزنه ماند و بخراسان باز گشت معزی شاعر در باروی\nدر این فتح قصیده مشبعی دارد که سنجر را تهنیت گفته و به آئین فرخی\nسخن رانده بلکه از وی اقتباس کرده .\nتحول زمانه چنین است در بارگاهی که بحضور بزرگترین سلطا نان\nجهان یمین الدوله وامين المله محمود غزنوی فتح نامه سومنات وری و بخارا\nخوانده می شد در همانجا فتح نامه پای تخت محبوب و زیبای وی خوانده شد.\nچند بیت از قصیده معزی\nنیازد جان اسکندر بسلطان جهان سنجر\nکه سلطان جهان سنجر شرف دارد بر اسکندر\nبعمر خویش در عالم نکرد اسکندر رومی\nچنین فتحی که کرد امسال سلطان جهان سنجر\nمعزالدین والدنیا خدا و نــد خدا ونــدان\nشهنشاه مبارك راى ملك آ رای دین پرور\nجهانداری که در لشکر هزاران پهلوان دارد\nبرزم اندر سکندر دل ببزم اندرفریدون فر\nبدو چیزی همی امسال دولت تهنیت گوید\nکه هر دو در صفت هستند زیبا تر زیکدیگر\nيكی آنست کو بستد بغزنين تخت سلطان را\nدگر آنست کو بر تخت سلطانی نشست ایدر"}
{"book": "adl1198", "page": 604, "text": "(٥٥٩)\n\nزهردی آنچه کرد امسال در غزنین و در کابل\nنکرد اندر عجم رستم نکرد اندر عرب حيدر\n\nهزيمت كرد شاهی را بهم برزد سپاهی را\nکه حاکی بود از ان گیتی ز کاخ ایرج و نوذر\n\nدر او گرگان با دندان و دامانشان همه رویین\nدر او شیران با چنگال و چنگال همه خنجر\n\nهمه همزاد اسب وزین همه همر از رزم و کين\nهمه آشوب ملك و دين همه بنياد شور وشر\n\nمیان بسته به جنگ و كين دو لشکر بر در غزنین\nاز آن سو لشکر صفدر از این سو لشکر صفدر\n\nز بخت آمد بيك ساعت زچرخ آمد بيك لحظه\nغنيمت بهر اين لشكر هزيمت قسم آن لشكر\n\nشه غزنین گریزان شد مصافش برگ ریزان شد\nعدو افتان و خیزان شد بدشت و وادی كردر\n\nدچهارم بطن داودی زپنجم بطن محموی\nولايت بستد و بگرفت گنج وملك او بكسر\n\nدی و بهمن زسرما بقعۀ غزنين چنان باشد\nکه گردد باد چون سوهان و گردد آب چون مرمر\n\nهوا از ابر چون را یات عباسی سیه باشد\nبود چون رايت مصری سپید از برف كوه و در\n\nچو گشتی چيره برغزنی کشادی قلعهایی را\nهمه پر جامۀ ديبا همه پر گوهر و پر زر\n\nبه شعر فتح غزنین بنده شايد گر سر افرازد\nكه شعر فتح غزنین را همی شاهان كشند از بر\n\nبود بيشك سزا وار چنين فتحی چنین شعری\nکه بر خوانند و بپسندند و بنویسند در دفتر"}
{"book": "adl1198", "page": 605, "text": "(٥٦٠)\n\nفصل (۱۳)\nيمين الدوله بهرامشاه\n\nبهرام شاه پسر مسعود پسر ابراهيم پسر مسعود پسر سلطان محمود پسر\nسبکتگین چون برادر را گرفتار نموده بقتل رسانید بیاری دولت بیگانه\nبر تخت غزنه جلوس نمود واو نخستین پادشاهی بود از این خانه واده که\nسلجوقیان در روز کار او غزنه را گشودند وبا نچه سالیان دراز در جستجوی\nآن بودند کامیاب گردیدند چون وی باین آئین برتخت نشست سید حسن\nغزنوی شاعر معروف آن روز گار قصیدهٔ فتح انشاد نمود و گفت :\nمنادی بر آمد ز هفت آسمان که بهرام شاهست شاه جهان\nدر حقیقت روز جلوس او روز سقوط غزنی و بد بختی آل ناصر بود .\nولا بد همین اطاعت وی به سلجوقیان و تصرف آن ها در ولایت غزنی\nو انیازی شان در کار سلطنت است که حکیم بزرگوار ابوالمجد مجدود سنائی\nباین قضیه تعریض نموده و به بهرام شاه گفته است :\nملك چون بوستان بخندد خوش تا نگرید سنان چون آتش\nیکن از خون دشمن آل وده تیغ های نیام فرسوده\nمن نگویم که تیغ بر دون زن گردن گرد نان گردون زن\nخصم خود را به تیغ بر در پوست که دو سر در یکی کله نکوست\nننگ باشد یکی جهان و دوشاه عیب باشد یکی سپهر و دو ماه\nو همین آوردن ترکمانان سلجوقی بود که حکمداران غور بروی خشم\nگرفتند و در این گیر و دار شهر زیبای غزنی ویران گردید و دودمان غزنویان\nبه کلی از پادر افتاد بهرامشاه پادشاهی علم دوست و شعر پرور بود و نویسندگان\nو شعرای بزرگ کتابهای خود را بنام او تالیف کرده اند حدیقه حکیم\nثنائی و کلیله دمنهٔ بهرامشاهی از این جمله است حمدالله مستوفی لقب او را"}
{"book": "adl1198", "page": 606, "text": "(٥٦١)\nیمین الدوله ضبط کرده در منابری که بعهد او ساخته شده والان در غزنه\nموجود است نام و لقب او چنین خوانده میشود: السلطان الاعظم یمین الدوله\nوامین المله ابوالمظفر بهرامشاه.\nو این القاب عین همان القاب سلطان بزرگ شهنشاه فاتح سلطان محمود\nغزنوی میباشد اما معلوم است که میان این دو سلطان چه فرق فاحش موجود\nمی باشد و پدیدار است که تنها القاب و کلمات مایهٔ بزرگی و سر بلندی\nشده نمیتواند بهرامشاه در سال ٥١٢ به تخت نشست و دوبار بهندوستان لشکر\nکشید و علت این بود که در روز کار ارسلان شاه محمد باهلیم سپهسالار\nهندوستان بود واز فرمان بهرام شاه سرکشی می نمود، بهرام شاه در ٥١٢\nبه لاهور رفت و ویرا گرفتار کرد و بعد از چندی گناهش را بخشید و دوباره\nبه سالاری هندوستان بر گماشت و خود به غزنه باز گشت باهلیم در غیاب سلطان\nدر ولایت سوالك در حدود بيره قلعت استواری بنام (ناگور) بنا نمود و در\nآنجا اقامت گزید و سر فتنه برداشت (۱) بهرام شاه دوباره جانب هندوستان\nلشکر کشید باهلیم نیز با پسران خود که ده تن می شدند و هريك حكم دار\nولایتی بودند حق تربیت بهرام شاه را فراموش نموده در ملتان با وی مقابل شد.\nفخر مدبر مینگارد:\nباهلیم بولایت ملتان که زمین فراخ دارد لشکر گاه کرد و از یکطرف\nدران زمین آب در بست تا پر آب و خلاب شود و لشکر بهرام شاه دران فرو روند\nلشکر باهلیم تا دو صد هزار میرسید و با بهرام شاه ده هزار سوار بود هرچند\nسلطان به وی پیغام های نصیحت آمیز بفرستاد قبول نکرد.\nفردای آن جنگ آغاز شد بقول فخر مدبر محمد باهلیم کشته شد\nوسپاهیانش دران خلاب که خود ساخته بود غرق شدند.\n(۱) طبقات ناصری طبع آقای حبیبی و فرشته."}
{"book": "adl1198", "page": 607, "text": "(٥٦٢)\n\nو بقول منهاج سراج و دیگران خودش با در ببارش در همان خلاب فرورفت.\nفخر مدبر میگوید مدتی است که چون در آن زمین جوی عمارت میکنند\nیا حوض و چاهی می کنند از میان گل اسپ و مرد پوسیده وجوشن وزره\nزنگ گرفته و چاک شده بیرون می آید .\nبقول فرشته چون بهرام شاه از حادثه باهلیم فارغ شد حسین بن ابراهیم\nعلوی را بسالاری هندوستان گماشت و خود به غزنه باز گشت و پس از چندی\nبا غوریان در افتاد .\n\nسوختن غزنه\nچنانکه در فصول گذشته خواندیم در میان خاندان سوری و دودمان\nمحمودی یعنی آل ناصر و آل شنسب در روز کار محمود بزرگ و فرزندش\nمسعود اختلافات مدهشی بوقوع پیوسته بود .\nدر وقت ابراهیم غنی نیز امیر عباس غوری در بند افتاد که شرح این داستانها\nدر قسمت غوریان خواهد آمد و از مبحث ما استیعاب آن خارج است .\nبهر حال تا هنگام بهرامشاه مخصوصاً از دوره ابراهیم به بعد در میان\nهر دو خانواد ه بظاهر روابط دوستانه موجود بود و آل شنسب در مقابل آل\nناصر خردی و احترام میکردند .\nهنگامی که سلطان سوری ولایات غور و با میان را میان فرزندان قسمت\nنمود به ملک الجبال قطب الدین محمد بن حسین ولایت در سار و فیروز کوه رسید\nو او در صدد آن برآمد که در فیروز کوه پایتخت خود را تعمیر نماید اما در همین\nآوان میان وی و برادرانش مناقشتی پدید آمد و او از برادران خشم گرفت\nو به غزنی رفت .\nاین ملک الجبال جوانی بود در کمال زیبائی و در منتهای مروت و جوانمردی .\nاو دست بذل وسخا بر گشاد و مردم بدورث فراهم شد بد سخن چینان"}
{"book": "adl1198", "page": 608, "text": "(٥٦٣)\nبهرام شاه را بروی بدگمان کردید و گفتند او در حرم سلطان بدگاه خیانت می نگرد و این همه مال بدان جهت بذل مینماید که مردم را بر پادشاه بر انگیزد. بهرامشاه امر داد که در خفیه ویرا زهر دادند و آن پادشاهزاده بزرگ بدین ترتیب در غزنه بشهادت رسید و دو باره داغ سوری که در روزگار محمود انتحار کرده و خاندانش برباد رفته بود تازه گشت. (۱)\nسلطان سیف الدین سوری چون از کشته شدن برادر بزرگ خویش ملك الجبال شنید از غور با لشکر گران روی بغزنین نهاد و بهرامشاه را شکست داد بهرام شاه جانب هندوستان رفت وسیف الدین با مردم غزنی از در لطف و مهربانی پیش آمد چون زمستان فرا رسید سپاهیان غوری را رخصت داد که بغور روند و خود باسید مجدالدین موسوی و چند تن از خدام خویش بغزنه ماند و بر حشم و مأمورین بهرام شاه اعتماد نمود.\nدر این وقت راه غور مسدود شد و برف بر زمین چیره گشت غزنو یان به بهرام شاه پیام فرستادند و او را بغزنه طلب داشتند و فهماندند که سیف الدین غوری بدون لشکر در غزنه میباشد و فرصتی بهتر از این نیست بهرام شاه نیز از موقع استفاده نمود و بشتاب بغزنه حمله کرد سلطان سیف الدین مجبور شد و شهر را ترك نموده باسید مجدالدین موسوی و تنی چند غوریان راه غور پیش گرفت.\nسواران بهرام شاه وی را تعقیب کردند و در حدود سنگ سوراخ او را دریافتند سلطان با کمال شجاعت و مردانگی با سواران غزنه جنگ کرد و تا ممکن بود سوار و بعد از ان پیاده جنگ کرد و تا يك تیر در تر کش داشت کس را مجال آن نشد که بوی دست یازد.\nچون تیر در تر کش سلطان نماند او را با وزیرش دستگیر نموده به غزنی آوردند و بردو شتر سوار کردند و در کمال ناجوان مردی در بازار های شهر\n(۱) فرشته او را داماد بهرام شاه می داند."}
{"book": "adl1198", "page": 609, "text": "(٥٩٤)\n\nگردانیدند و از بالا خانه ها نجاسات و خاکستر بر سر ایشان ریختند و بالاخره\nدر پل يك طاق هر دو را آویختند .\nفرشته علاوه میکند که سر سلطان را بریدند و در عراق نزد سنجر فرستادند (۱)\nاین خبر بان رعد در کهسار غور پیچید سلطان بهاء الدین به تعزیت برادر\nمشغول میگشت و لشکری گران از غور و گرمسیر و غرجستان فراهم آورد چون\nبحد گیلان (۲) رسید از شدت غیظ و خشم بیمار شد و در همان جا جان بجان\nآفرین سپرد\nبجای وی علاء الدین از غور حرکت و با سپاه گران قصد غزنی نمود بهرام شاه\nنیز با عساکر خود بزمین داور رسید و به علاء الدین پیام داد که از جنگ باز\nگردد و او را از پیلان خود ترسانید علاء الدین گفت اگر تو پیل داری من\nخرمیل دارم سرانجام هر دو لشکر جنگ نمودند و دو مبارز غور زیر شکم پیل\nدرآمده بیکی از ان و ادر ید و دومی زیر پیل جان داد جنگ دوم نزديك تکین آباد\nدر موضعی که آنرا جوش آب گرم می گویند واقع شد. جنگ سوم در نزديك\nغزنه واقع شد و شهر مفتوح گردید در این جنگ ها علاء الدین لباس سرخ پوشیده\nبود که اگر زخمی شود چشم سپاهیانش بخون نیفتد و بی دل نشوند.\nعلاء الدین هفت شبانه روز غزنه را آتش در زد و امر داد که مردان را بکشند\nوزنان را اسیر گردانند و حکم داد که مرده سلاطین را از قبرها بر آرند\nوبسوزند مگر سلطان محمود و مسعود و ابراهیم را و مرده برادران خود را در تابوت\nنهاد و به غور برد . و دوشب هفتم این بیت ها را در ستایش خود گفت و مطربان\nرا فرمود تا در پیش او بچنگ و چغانه در زدند .\n\n(۱) بر اقوال منهاج سراج که نزديك ترین مورخان باین عصر است اعتماد کرده آنرا\nمتن قرار دادیم .\n(۲) این کلمه را حبیبی در حواشی طبقات ناصری کیدان تصحیح نموده و مرا گمان\nآنست که این همان جای می باشد که در نزديك پكتيا بنام حسن گیلان معروف است ."}
{"book": "adl1198", "page": 610, "text": "(٥٦٥)\nجهان داند که من شاه جهانم\nچراغ دودۀ عباسیانم\nعلاء الدين حسن ابن حسینم که باقی باد ملك جاودانم\nچوبر گندگون دولت برنشینم یکی باشد زمین و آسمانم\nهمه عالم بگیرم چون سکندر بهر شهری شهی دیگر نشانم\nبران بودم که با او باش غزنین چورود نیل جوی خون برانم\nوليكن گفتهء پیرانند وطقلان شفاعت می کنند بخت جوانم\nببخشیدم بدیشان جان ایشان\nکه بادا جان شان پیوندجانم (١)\nچون این اشعار را خواندند بقول عروضی کتاب شاهنامه را باز کرد و چون این\nبیت فردوسی را که در ستایش محمود گفته بود خواند برغزنه رحم کرد .\nچو كودك لب از شیر ما در بشست بگهواره محمود گوید نخست\nوبقول منهاج سراج خودش گفت بقیه اهل غزنی را بخشیدم از مجلس\nبرخاست و بحمام رفت و مرده برادران خود را بغور برد و سادات غزنی را با نتقام\nخون سید مجد الدین موسوی بفیروز کوه برد و در گردن هر کدام جوالی از\nخاك غزنی آویخته بود و در فیروز کوه آنها را کشت و بخون آنها خاك غزنى\nرا گل نمود و در عمارات خود بکار برد و در راه قصور وعمارات محمودی را\nاز تگین آباد تا بست که بقول منهاج سراج در آفاق مثل آن نبود خراب کرد .\nاینکه میگویند کتبخانه غزنی را آتش زد بهتان است زیر ادر تفسیر کبیر\nخویش امام رازی می نگارد که آن کتب را علاء الدین در کتبخانه فیروز\nکوه برده بود و امام فخر الدین رازی از ان استفاده کرده است\nبهر حال غزنه سوخت و آن شهر زیبا طعمه حریق گردید و دیگر بحال خویش نیامد\n(١) كلمه عباسیان منسوب است به عباس غوری جدعلاء الدين ."}
{"book": "adl1198", "page": 611, "text": "(٥٦٦)\nبهرام شاه از غزنه بهزیمت رفت و دوباره نتوانست زمام امور را در دست گیرد\nدولت شاه سمرقندی در تذکرۀ خویش داستان محزونی از روزهای آخر حیات\nبهرام شاه دارد .\nوی می نگارد : ملك علاءالدین از سلاطین غور قصد بهرام شاه کرد در کنار\n(آب باران) مصاف نمود با اینکه دو بیست فیل جنگی داشت از علاءالدین\nمنهزم شد وشب از شدت سرما پناه بخرابه دهقانی برد گفت طعام چه داری\nدهقان فغیری وبودنۀ لب جوئی پیش آورد چون تناول کرد به استراحت\nمشغول شد پوشش خواست دهقان گفت ای جوان خدا میداند که بغیر از جل\nگاو هیچ چیز ندارم سلطان گفت ای بدبخت نامش چرا بردی خاموش باش\nو بپوش چون آن شب دهقان از سیرت وصورت سلطان فهم کرد که او سلطان\nاست بامداد از سلطان سوال کرد و گفت که بحق خدای (بگوی) که تو\nسلطانی ؟ گفت هستم گفت ای مخدوم جهانیان با وجود این تهور وشجاعت\nولشکر جرار چه افتاد كه از يك غوری روی بهزیمت نهادی سلطان دهقان\nرا گفت بیل بردار بیل برداشت يك چوبه تیر از بیل گذرانید و تاسو فار\nدر خاك نشست و تبسمی کرد و گفت ضرب این است اما بخت رو گردانست.\nفخر مدبر در کتاب آداب الحرب والشجاعه دوسه داستان دیگر از این\nپادشاه می آورد :\nیکی از این داستانها حکایت کرامت شاه قصور گردیزی می باشد از این\nداستان بر می آید که چون علاءالدین از غزنه بغور رفت و شهر زیبای محمود\nویران گشت (امیر خان) یکی از سالاران خود را بغزنه گماشت وی دست\nبایذای مسلمانان کشود و هرچه توانست از ظلم وستمکاری و مصادره وغارت\nانجام داد که بقول فخر مدبر جمله مردم دیبا پوش نمد پوش وپوستین پوش\nشدند وامر داد که زن و مرد و پیر و جوان به تمامی شهر را بگذارند که شهر"}
{"book": "adl1198", "page": 612, "text": "(٥٦٧)\n\nویران گردد مردم با شمس العارفین ابوالمؤید که از عرفای غزنی بود پناه\nبردند و نالیدند و شفای این درد را از انفاس او باز جستند وی قاصدی بمزار\nشاه قصور بگرد یز فرستاد و خداوند به طفیل او دیگر غزنه را از چنگال ستم\nامیر خان نجات داد.\n\nاکنون مزار این شاه قصور در گردیز است و گنبدی هم دارد و یکی از\nشهزاده گان مغلی هم درهمان گنبد دفن شده — مردم گردیز بغلط آن را\nمزار سلطان بایزید بسطامی میدانند و سنگی هم در این اواخر بر اساس ظنیات\nعوام نوشته و بر تربت پاک وی گذاشته شده است.\n\nعلی هجویری در کشف المحجوب در زمره اولیای معاصر خویش شاه قصور\nرا ستوده وازوی با حترام نامبرده است. در باره وفات بهرام شاه\nاختلاف است.\n\nصاحب طبقات ناصری برانست که بهرام شاه پس از رفتن علاء الدین\nوو ویرانی شهر دوباره به غزنه برگشت و درهمان جا فوت شد و مدت پادشاهی\nاو را چل ويك سال میداند حمدالله مستوفی برانست که بهرام شاه قبل از\nرسیدن علاءالدوله به غزنه وو ویرانی شهر در سال ٥٤٤ در گذشته بود میر خواند\nو خواند میر برانند که بهرام شاه قبل از رسیدن علاء الدوله وو ویرانی شهر\nدر ٥٤٧ وفات نموده.\n\nابوالقاسم فرشته مینگارد و قول وی معقول نیز هست که چون دولت شاه\nپسر جوان بهرام شاه و سپهسالار لشکر وی در جنگ غزنه مقابل سلطان\nعلاءالدین بقتل رسید بهرام شاه معنویات خود را باخته عازم دیار هند شد\nو در راه از اندوه پسر در سال ٥٤٧ جان سپرد در دوسه نسخه طبقات ناصری\nفرزندان بهرام شاه را چنین نامبرده اند:"}
{"book": "adl1198", "page": 613, "text": "(٥٦٨)\n\nخسرو شاه ـ منصور شاه ـ فرخ شاه (١) زاول شاه ـ دولت شاه، شهنشاه.\nمسعود شاه ـ محمد شاه ـ علی شاه.\n\nفخر مدبر در داستان از بهرام شاه نقل میکند که خالی از لطف نیست\nوی میگوید: بهرامشاه کنیزی داشت که دلش بروی سخت مایل بود این کنیز\nبیمار شد و سلطان از اندوه بیماری او شب ها نمی خفت در آن وقت طبیبی از عراق\nآمده بود که او را ابوسعید موصلی مینامیدند و قرسا بود حال رنجوری این\nکنیز را باو گفتند دلیلش را (قاروره) خواست و معاینه کرد مریض را نادیده\nگفت این زن است و هندو میباشد و بیشتر این گونه مرض به این طایفه وارد\nمیشود من خود مریض را معاینه کنم و معالجه نمایم سلطان از مهارت وی\nمتعجب شد. طبیب همین که چشمش بر بیمار افتاد عاشق گشت و حالی بوی طاری\nشد که زبانش بسته گردید و از سرای سلطنت به بهانه رجوع کتاب بخانه خویش\nرفت مهتر جوهر این حال را بسلطان رساند و گفت ندانم چه حادثه شد که طبیب\nعلاج نتوانست سلطان مهتر را بمنزل وی فرستاد که قضیه را تحقیق نماید.\nطبیب ماجرای عشق خود را بی پرده بیان کرد و گفت اگر این کنیز را\nسلطان بمن دهد من مسلمان میشوم. مهتر جوهر بعد از اجازه موضوع را\nبه سلطان گفت سلطان چندان بخشم آمد که بعادت محمود یان موی بر پیشانی\nوی راست شد و کلاه بیفتاد.\nمهتر عرض کرد این طبیب از راه دور آمده و میخواهد مسلمان شود سلطان\nچون به اسلام وی مطمئن شد کنیز را به طبیب بخشید و در جهاز وی نیز مبالغ\nزیاد عنایت فرمود و کنیز به معالجه طبیب نیکو گردید.\nداستان دیگر این است که روزی سلطان در قصر باغ پیروزی جشن شاهانه\nبپاداشته بود آخر روز امر داد که مجلسی از خانه بیرون برند فراشان به بردن\n\n(١) در نجراب يك دره بنام فرخ شاه منسوب است و مردم آن دیار او را معاصر\nسلاطین غزنوی واز ان دودمان دانند ـ مزار وی هم در آنجاست ."}
{"book": "adl1198", "page": 614, "text": "(569)\nبامان برد ختند فراشی درین گیر و دار يك نرگس دان مرصع كه دو هزار\nمثقال وزن داشت بالكند دونیمه كرد و در ساق (راندن) نها دو برفت سلطان\nآن حال را دید و از حیا و بزرگی منشی هیج نگفت و نا دیده انگاشت مهتر\nكارخانه هر كس را می خواست و تحقیق میکرد آخر آنها را بتازیانه گرفت\nچون صدا بگوش سلطان رسید بمیر كارخانه گفت بیگناهان را میازار\nآنكسی كه ببرد باز نخواهد داد و آنكس كه بدید غمازی نخواهد كرد.\nروزگاری سپری شد و آن فراش باغ و سر او زمین خرید و قبای مرقع پوشید\nروزی بر دست سلطان آب می افگند سلطان آهسته بوی گفت مردك از ان\nنرگس دان چیزش مانده جواب داد بخاك پای خداوند كه جمله خرچ شده\nو هیچ نمانده است.\nمبلغ دیگر سات فرمود و گفت خرچ كن چون نماند دیگر فرموده شود\nاین حال با كسی مگوی تا در حق تو قصدی نكند."}
{"book": "adl1198", "page": 615, "text": "(٥٧٠)\nفصل چهاردهم\nخسرو شاه پسر بهرام شاه\nخسرو شاه در سال ٥٥٢ به تخت پدر نشست در این وقت سلاطین غزنه سخت\nضعیف و ناتوان شده بودند و تنها به غزنه و بعضی از بلاد هند و ستان قناعت\nداشتند. خراسان و بست و بلخ وطخارستان از دست رفته بود . غزان سنجر را\nمحبوس نموده برخراسان مستولی گردیده بودند شهریاران غور بزوال دولت\nغزنویان وضعف ایشان و آمدن سپاهیان سنجر ملتفت گردیدند .\nبقول منهاج سراج غزان سپاهی بغزنه فرستادند وخسروشاه بهندوستان\nرفت وغزان دوازده سال بر غزنه فرمان راندند تا اینکه غیاث الدین محمد سام\nبه غزنه لشکر کشید وغزان را از انجا براند و سلطان معز الدین محمد سامرا\nبه تخت غزنه نشانید.\nخسروشاه بعد از آنکه هفت سال حکومت لاهور را بدست داشت در آنجا وفات یافت.\nمستوفی برانست که علاءالدین برادر زاده خود ابوالفتح محمد سام را\nنیابت غزنی داد او خسرو شاه را به پیمان ووعده گرفت و در غزنه محبوس نمود\nوبعد از ده سال در سال ٥٥٥ در قلعت غزنه جان سپرد.\nمولف روضة الصفا، قول منهاج سراج رفته، ابوالقاسم فرشته بر انست که چون\nعلاء الدین غزنه را سوخت گرم سیر وتگین آباد رامسخر گردانید و به سلطان\nغیاث الدین محمد سپرده خود بغور رفت وخواست با خسرو شاه صلح نماید به این\nترتیب که وی تنها به غزنه قناعت کند وتگین آباد و گرم سیر بدست غیاث الدین\nباشد اما خسرو شاه راضی نشد علاءالدین این رباعی را نوشته به وی فرستاد.\nاول پدرت نهاد کین را بنیاد\nتا خلق جهان جمله به بیداد افتاد\nهان تا ندهی زبهر يك تكيا باد\nسر تا سر ملك آل محمود بباد\nخسرو شاه چشم امداد به نیروی سنجر داشت ولی در این اوقات سنجر بدست غزان افتاد\nو خسرو شاه از ترس علاءالدین وغوریان به لاهور رفت و در سال ٥٥٥ در همان شهر\nدر گذشت لقب او را منهاج سراج یمین الدوله و الدین مستوفی ظهیرالدوله نگاشته اند"}
{"book": "adl1198", "page": 616, "text": "(٥٧١)\n\nفصل پانزدهم\nآخرین سلطان غزنویان خسرو ملک\n\nوی آخرین چراغ دولت محمودیان بود که در لاهور اعلان سلطنت نمود\nو در همان جا اسیر گردید ، بعد از مرگ پدر در لاهور به تخت نشست .\nمردی حلیم و عیاش بود سلاطین غور به غز نه قناعت نکردند و هر سال قسمتی از\nبلاد متصرفه خسرو ملك را تسخیر می نمودند سلطان معزالدین محمد سام در سال\n٥٧٧ تا در لاهور لشکر کشید و كودك خورد سال خسرو ملك را ماقبل نامی وی\nبیغما گرفته بغزنی آورد و در سال ٥٨٢ با خسرو ملك طرح دوستی افگند و پسرش\nرا بوی باز فرستاد و امر داد که او را آهسته آهسته تالاهور برسانند و خود\nاز راه دیگر با بیست هزار سوار جریده بر لاهور حمله آورد و خسرو ملك را\nاسیر نموده بفیروز کوه فرستاد و از آنجا به قلعه باروان غرجستان محبوسش\nنمودند چون در خراسان حوادث مشهوره رخ داد و غوریان به آن صوب مشغول\nشدند در سال ٥٩٨ خسرو ملك را در همان قلعه و پسرش را در قلعه سیف رود\nشهید کردند و بدین وتیره دودمان غزنویان بپایان رسید و از ان همه حشمت\nوقدرت و گیرودار که در یکقرن مشرق را بلرزه در افگنده بود جز داستانی\nباقی نماند .\n\nفهرست تاریخ جلوس سلاطین غزنه بحساب قمری و عیسوی\nاین جدول از تاریخ طبقات اسلام تالیف استا نلی لین پول نقل شده\n\nنام سال هجری سال عیسوی\nالپتکین ٣٥١ ٩٦٢\nاسحق ٣٥٢ ٩٦٣\nبلکاتگین ٣٥٥ ٩٦٦"}
{"book": "adl1198", "page": 617, "text": "(٥٧٢)\n\nپیربها تكین\nسبکتكین\nاسمعیل\nسلطان محمود\nمحمد\nمسعود اول\nمودود\nمسعود ثانی\nعلی ابوالحسن\nعبد الرشید\nطغرل غاصب\nفرخ زاد\nابراهیم\nمسعود ثالث\nشیرزاد\nارسلان شاه\nبهرامشاه\nخسرو شاه\nخسرو ملك\n\n٣٦٢\n٣٦٦\n٣٨٧\n٣٨٨\n٤٢١\n٤٢٢\n٤٣٢\n٤٤٠\n٤٤٠\n٤٤٠\n٤٤٤\n٤٤٤\n٤٥١\n٤٩٢\n٥٠٨\n٥٠٩\n٥١٢\n٥٤٧\n٥٥٥-٥٨٢\n\n٩٧٢\n٩٧٦\n٩٩٧\n٩٩٨\n١٠٣٠\n١٠٣١\n١٠٤٠\n١٠٤٨\n١٠٤٨\n١٠٤٩\n١٠٥٢\n١٠٥٢\n١٠٥٩\n١٠٩٩\n١١١٤\n١١١٥\n١١١٨\n١١٥٢\n١١٦٠-١١٨٦"}
{"book": "adl1198", "page": 618, "text": "(٥٧٣)\n\nغزنویان\nالپتگین\nاسحاق\tسبکتگین\tبلکاتگین\nاسماعیل\tمحمود\nمحمد\tمسعود اول\tعبدالرشید\nمودود\tعلی\tفرخ زاد\tابراهیم\nمسعود ثانی\nشیرزاد\tارسلان\tبهرامشاه\nخسرو شاه\nخسرو ملک"}
{"book": "adl1198", "page": 619, "text": "(٥٧٤)\n\nفصل شانزدهم\nمسکوکات سلاطین غزنه\n\nسبکتگین :\nالف: مسکوکات طلائی :\nمحل ضرب: هرات\n٣٨٥ هجری\nوزن : ٤ گرام قطر: ٢٤ ملی‌متر\nروی سکه : ـ ناصر الدین والدوله سبکتگین\nپشت سکه : ـ للّه‌ ـ الطایع للّه‌ ـ الملک المنصور نوح بن منصور\nحاشیه سکه : ـ هذا الدینار بهرات سنة خمس و ثمانین و ثلثمائة\nب: مسکوکات نقره ئی:\nوزن : ١ـ٣ گرام ـ قطر ١٨ ملی متر\nروی سکه : الطایع للّه‌\nپشت سکه : للّه‌ ـ نوح بن منصور ـ سبکتگین .\nحاشیه سکه : سنه ثلث و ثمانین و ثلثمائة\n*\n* *\n\nیمین الدوله محمود:\nالف : مسکوکات طلائی .\nنومره (١) محل ضرب : غزنه ٤٠٤ هجری .\nوزن : ٩ـ٣ گرام ـ قطر ١٥ ملی متر .\nروی سکه : القادر .\nپشت سکه : للّه‌ ـ یمین الدوله و امین المله ـ ابوالقاسم .\nنومره (٢)\nمحل ضرب غزنه سنه ٤١٧"}
{"book": "adl1198", "page": 620, "text": "(٥٧٥)\n\nوزن ٤٠٣ گرام - قطر ٢٥ ملی متر .\nروی سکه : القادر بالله\nپشت سکه : لله - يمين الدوله - امين المله - محمود .\nنومره (۳)\nمحل ضرب هرات .\nروی سکه القادر بالله .\nپشت سکه :لله - يمين الدوله و امين المله - نظام الدین ابوالقاسم .\nنومره (٤)\nمحل ضرب هرات ٤١٤ هجری\nروی سکه : ـ مانند فوق .\nپشت سکه : ـ لله یمین الدوله ـ امین المله نظام الدین ابوالقاسم .\nنومره (٥)\nمحل ضرب نیشاپور - ٣٩٠ هجری\nوزن ٤،٩ گرام ـ قطر ٢٦ ملی متر.\nروی سکه : القادر بالله .\nپشت سکه : لله ـ الامير سيد يمين الدوله و امين المله ابوالقاسم ولی\nامیر المومنین\nنومره (٦)\nمحل ضرب سجستان ۳۹۲ هجری\nوزن ١،٧ گرام- قطر ٢٠ ملی متر .\nروی سکه ـ لا اله الا الله وحده ـ يمين الدوله محمود ـ حاشيه : ضربه\nسجستان سنه اثنين وتسعين و ثلثمائة .\nپشت سکه : القادر با لله ـ حاشيه لا اله الا الله وحده لا شريك له."}
{"book": "adl1198", "page": 621, "text": "(٥٧٦)\n\nب مسکوکات نقره ئی -\nنومره (۱)\nمحل ضرب لایقرء - قطر ۲۱ ملی متر\nروی سکه : القادر بالله\nپشت سکه : لله - یمین الدوله وامین المله محمود بن سبکتنگین\nنومره (۲)\nمحل ضرب بلخ ٤٢٠ هجری وزن ۳٫۸ گرام قطر ۲۲ ملی متر\nروی سکه : عدل\nپشت سکه : ابوالقاسم یمین الدوله محمود\n\nسلطان مسعود:\nالف مسکوکات طلائی\nنومره (۱)\nمحل ضرب : هرات - ٤٢٢ هجری\nروی سکه : الناصر الدین - القادر بالله - مسعود - الله\nپشت سکه : المنتقم من اعداء الله - ظهیر خلیفة الله - ابوسعید.\nنومره (۲)\nمحل ضرب - غزنه - ٤٢٣ هجری وزن ۳٫۷ گرام قطر ۲۲ ملی متر\nروی سکه : القادر بالله\nپشت سکه : القایم بامر الله ناصر دین الله ابوسعید\nنومره (۳) ٤٢٣ هجری\nروی سکه : لایقرء\nپشت سکه : الناصر الدین الله ظهیر خلیفة الله مسعود بن محمود\nنومره (٤) محل ضرب نیشاپور ٤٢٢ هجری\nروی سکه : القادر بالله\nپشت سکه : لله ناصرالدین الله حافظ عبادالله مسعود"}
{"book": "adl1198", "page": 622, "text": "(٥٧٧)\n\nب مسکوکات نقره ئی\nنمره (١) محل ضرب بلخ - بین ٤٢١ - ٤٢٢ هجری - \nروی سکه : عدل - القار بالله\nپشت سکه : لله . . . عليه السلام مسعود\n\n* * *\n\nشهاب الدوله سلطان مودود\nالف مسکوکات نقره ئی - ٤٣٤ هجری\nنمره (١)\nروی سکه : رجب - عدل\nپشت سکه : القایم بامر الله - شهاب الدوله مودود\nنمره (٢)\nروی سکه : عدل - القایم با مر الله\nپشت سکه : فتح (؟) شهاب الدوله ابوالفتح مودود\nب مسکوکات برنجی\nروی سکه : القایم بامر الله\nپشت سکه . . . لدوله . . . . الامة - ابوالفتح مودود\n\n* * *\n\nعبد الر شید\nالف مسکوکات طلائی :\nوزن ٢،٨ - قطر ٢٤ ملی متر\nروی سکه : - القائم بامر الله\nپشت سکه : - لله - عزالدوله وزین المله - شرف الله - عبدالر شید"}
{"book": "adl1198", "page": 623, "text": "(٥٧٨)\nطغرل غاصب:\nالف مسكوك نقره ئی وزن ٣/٣ . قطر ١٩ ملی متر\nروی سکه : فتح ... بامرالله\nپشت سکه : لله قوام الدوله ـ ابو سعید ـ طغريل\n\nفرخ زاد:\nالف مسکوکات طلائی\nمحل ضرب : غزنه ـ ٤٤٥ هجری وزن ٤ گرام قطر ٢٤ ملی متر\nروی سکه : القائم بامر الله\nپشت سکه : فر جمال الدوله و کمال المله فرخ زاد بن مسعود\nب مسكوكات نقره ئی وزن ۳/۳ گرام قطر ۱۹ ملی متر\nروی سکه : عدل ـ القايم بالله\nپشت سکه : لله ـ ابو شجاع ـ فرخزاد بن مسعود .\nسلطان ابراهیم رضی:\nالف مسكوكات طلائی ٤٥٥ هجری وزن ٤/٨ گرام قطر ٢٥ ملی متر\nروی سکه : لااله الاالله وحده لاشريك له ـ القايم بامر الله\nپشت سکه : ظفر ـ نصير الدوله وظهير المله ـ ابراهيم\nب : ـ مسکوکات نقره ئی.\nنومره (۱ ) وزن ۳/۹ گرام قطر ١٨ملی متر\nروی سکه: الله ـ القايم بامرالله ـ نصیری\nپشت سکه : ظهير الدوله ـ الملك ابراهيم\nنومره (٢) وزن ٣ گرام قطر ١٩ ملی متر\nروی سکه : القايم بامر الله\nپشت سکه : محمد رسول الله ـ ظهير الدوله الملك ابراهيم نصيرى"}
{"book": "adl1198", "page": 624, "text": "(٥٧٩)\n\nنومره (٣) وزن ٣ ، ٣ گرام - قطر ١٨ ملی متر\nروی سکه : ملك الاسلام ـ قاهر الملوك.در حاشيه ملك\nپشت سکه : ـ لا اله الا الله ملك الاسلام ابراهيم\nنومره ( ٤ ) وزن ٢٫٨ گرام قطر ١٩ ملی متر\nروی سکه : ـ القایم بامر الله ـ ملك الاسلام ـ نصیری در حاشیه ا لملك لله\nپشت سکه : لله ـ السلطان الاعظم ـ قاید الملوك ـ سید السلاطین ابراهیم\n\n* * *\n\nمسعود سوم:\nالف مسکوکات نقره ئی وزن ٢٫٨ گرام قطر ١٩ ملی متر\nروی سکه : لله ـ محمد رسول الله ـ المتسظهر .. یمینی(؟)\nپشت سکه : ابوسعید . . . الاعظم القادم بامر الله القایم بحجت الله مسعود\nحاشيه الملك المؤید علاه الدوله و ...\n\n* * *\n\nبهرام شاه :\nالف مسکوکات نقره ئی وزن ٣٫٣ گرام قطر ١٩ ملی متر .\nروی سکه : لله المستر شد بالله ـ عزالدوله (؟) سنجر .\nپشت سکه : ... (؟) السطان الاعظم یمین الدوله بهرام شاه .\nاین تشریحات از کتاب فهرست مسکو کات قدیمه اسلامیه موزه کابل\nتالیف دومى نيك سوردل چاپ دمشق سال ١٩٥٣ ترجمه واقتباس شد ."}
{"book": "adl1198", "page": 625, "text": "(٥٨٠)\n\nفصل ( هفدهم )\nمشاهیر رجال\nارباب حل وعقد\n\nابوالفتح بستی\nدر روز گار فرمان فرمائی ناصر دین الله امیر غازی سبکتگین مردی که\nنام وی در زمره اصحاب حل و عقد بیشتراز دیگران برده شده وهمه مورخان\nاعم از نگارندگان تاریخ سیاسی و نویسندگان احوال و آثار رجال ابوالفتح\nبستی میباشد. وی در اوائل در باربایتوز امیربست دبیر بود و چون آن خانواده\nنسبت به نقض میثاقی که با ناصرالدین سبکتگین نمودنداز پادرافتادند ابو الفتح\nدر شهر متواری شد سبکتگین را از کمال دانش و دبیری وسخنوری ولیاقت وی\nآگاه نمودند او را احضار نمود و خواست به وظیفه دبیری دربار گاه غزنه\nبپردازد وی عذر خواست و گفت چون هنوز تازه مخدوم من برافتاده و وی\nدشمن سبکتگین است و اگر حاسدان در این راه کاری کنند و مراد ر نظر\nپادشاه باشتباه معرفی نمایندسخن ایشان در معرض قبول خواهد افتاد بهتر آنست\nچندی درموضعی دور تر باشم تا کار بایتوز یکطرفه شود آن وقت شغل دبیری\nرا انجام خواهم داد.سبکتگین پیشنهاد اوراپذیرفت و فرمان داد که چندی در رخج\nبرود و حکومت آنجا را انجام دهد .\nابوالفتح بفرمان شاه راه رخج گرفت خوبی آب و هوا وسرسبزی یکی ازمراتع\nدلکش رخج وی را مفتون نمود و به کتابی که باخود داشت تفاءل نمود\nاز تصادف این جمله برآمد .\n«واذانتهیت الی السلامة فی مداك فلا تجاوز.»\nوی میگوید صادق ازین فالی وموافق ترازآن جائی نیافتم کهبقم شاهان\nمرا در آنجافرود آرند و تاهنگامی که سبکتگین ویرا خواست و دیوان رسالت"}
{"book": "adl1198", "page": 626, "text": "(٥٨١)\n\nباو مفوض نمود در همان جا می‌زیست چون سبکتگین رخت از جهان بست\nوسلطان محمود برتخت سلطنت جلوس نمود تا سال ٤٠٠ وی در خدمت محمود\nبود و همان وظیفه دیوان رسالت را انجام میداد تاوقتی بعلتی که معلوم نیست\nاز غزنه رفت و در اوزگند متوقف شد و در همان سال ٤٠٠ در انجا وفات یافت (۱)\nابن خلکان در تاریخ وفیات الاعیان می‌نگارد که وی در بخارا وفات\nیافت و مرک او را در سال ٤٠١ نیز نگاشته اند اسمای پدران او را ابن خلکان\nاز روی مقدمه دیوان او چنین می‌نگارد :\n(ابو الفتح على بن محمد بن حسین بن یوسف بن محمد بن عبد العزيز بلخى)\nابوالفتح یکی از نویسندگان مطلق روزگار خود است وی بهر دوزبان بپارسی\nوعربی شعرا نشاد می کرد ونثر می‌نگاشت فتح نامه‌های سلطان محمود غزنوی\nرا که او نگاشته در کتب و رسایل دیگران ثبت شده و نویسندگان دیگر\nبدرج آن کتب خودرا آراسته اند .\nصاحب یتیمة الدهر را با این دبیر دانشمند مفاوضات بوده است وی در عربی\nصاحب قصاید و قطعات لطیف است و در نظم ونثر صنعت جناس را با استادی\nو مهارت کامل ادا نموده قصاید عرفانی و اخلاقی وی سرمشق گویندگان\nقراریافته قصیده نونیه وی که باین مصرع مصدراست :\nزيادة المرء فی دنیاه نقصان\nاز طرف علمای بزرگ شرح و ترجمه شده و در دربار ما آنرا در زمرۀ قصاید\nادبی و روحانی در حلقه‌های درس می‌خواندند وچندان اهمیت میدادند که\nسلسله اساتذه و شیوخ خودرا در روایت و اسناد این قصیده درست میگردند (۲)\nاین جمله ها در عربی از ویست :\nمن اصلح فاسده ارغم حاسده\nمن اطاع غضبه اضاع ادبه\n\n(۱) تاریخ یمینی ترجمه جرفادقانی .\n(۲) رجوع شود بر صفحه ٥٢١ کتاب قطب الارشاد میافقیر الله جلال آبادی طابع هند ."}
{"book": "adl1198", "page": 627, "text": "(۵۸۲)\n\nعادات السادات سادات العادات ـ من سعادت جدك وقوف عند حدك\nهنگامی که سلطان بروی متغیر شده بود این قطعه را انشاد کرد.\nقل لله میر ادام ربی عزه واناله من فضله مكنونه\nانی جنیت ولم يزل اهل النهی يهبون للخدام ما يجنونه\nولقد جمعت من العيوب فنونها فاجمع من العفو الكريم فنونه\nمن كان يرجوعفو من كان فوقه عن ذنبه فليعف عمن دونه\nو این بیت نیز در جناس ازویست:\nوان اقر على رق انا مله اقر بالرق كتاب الانام له\nعوفی در لباب الالباب در جلد اول يك قطعه فارسی وی را ضبط نموده که\nبیت اول آن این است:\nیکی نصیحت من گوش دار و فرمان کن که از نصیحت سود آن برد که فرمان کرد\nدر کتاب يتيمة الدهر در جلد چارم بیشتر قصاید وی ضبط گردیده که\nمشتمل است بر علوم عقلی و طب و فلسفه و نجوم.\n\nابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی وزیر سلطان محمود غزنوی\nاین وزیر از معاریف نویسندگان و مشاهیر دوستان فایق بود که فایق حاجب و سردار هفتمین امیر سامانی نوح بن منصور میباشد و چند بار بروی شوریده و خیانت کرده است .\nدران روز گار که سلطان محمود از جانب پدر امارت خراسان داشت این ابوالعباس صاحب برید مرو بود .\nناصر دین الله نبذی از کفایت وی شنود او را بنامه از ملك نوح خواست و بوزارت فرزند خویش محمود در نیشاپور گذاشت .\nسلطان از ته دل به وزارت وی راضی نبود و خواجه بزرگ احمد بن حسن میمندی را به وی ترجیح می نهاد و روی دلش به هنرمندی ولیاقت او بیشتر"}
{"book": "adl1198", "page": 628, "text": "(٥٨٣)\nمتوجه بودولی حکم پدر را رعایت می کرد و به وزارت او مخالفتی نمی نمود،\nتا سال ٤٠١ بوزارت ادامه داد و دران سال از وزارت معزول گردید (۱) در سبب\nعزل وی روایات مختلف است بعقیده نگارنده آنچه عتبی نگاشته رجحان\nدارد و نمیشود دیگر فصولی را که در باره سلطان نوشته مورد قبول قرار\nدهیم و این داستان را مردودا نگاشته افسانه را که عوفی در جوامع الحکایات\nنگاشته بپذیریم :\nابو نصر عتبی می نگارد:\nمیگوید این خواجه بمال وجان رعایا دست دراز کرد و مال بسیار و خزاین\nفراوان جمع کرد و ادارۀ ملک را تنها دران می دید که از مردم مطالبات\nناواجب کند بدین جهت خراسان معمور ویران گردید و مردم بینوا شدند\nواز هیچ روزن دود بر نمی خاست هر گاه سلطان در این باره به وی عتاب\nمی کرد جواب های درشت میداد و از وزارت استعفاهی نمود وحبس وقتل خود\nرا ترجیح می داد ـ بزرگان روزگار نزد سلطان وسیله شدند و به وی نیز\nداناندند که در استرداد آنهمه اموال قراری در دهد اما او به هیچ وجه تن\nدر نداد احمد ابن حسن میمندی در این باره سعی کرد باز هم مفید نیفتاد\nو باختیار خود به قلعت غزنه رفت وخود را محبوس نمود سلطان نیز مجبور\nشد که مال مردم را از وی بازستاند و در این بار بوی سخت گرفت در این\nمواخذت از وی خط گرفتند که صدهزار دینار بخزانه بپردازد و سوگند\nخورد که از صامت و ناطق و کثیر وقلیل آنچه دارد بخزانه تحویل کند\nورنه خونش مباح خواهد بود وی بادای این مبالغ مشغول بود که بعضی از\nودایع او پیش یکی از تجار ظاهر شد سلطان در این وقت به غزا رفته بود\nعمال دولتی ابوالفضل را شکنجه نمودند تا دران شکنجه مرد ـ چون سلطان\n(۱) ترجمه یمینی صفحه ٠٥٩"}
{"book": "adl1198", "page": 629, "text": "(٥٨٤)\n\nاز غزا باز گشت بحال وی تاسف نمود اما آن وقت کار از دست رفته بود .\nعوفی بر آنست که او در غزنی قصر بزرگی تعمیر کرد و مال فراوان بران\nمصرف نمود مخبران سلطان را مطلع گردانیدند که او غلامی دارد رامش نام\nکه سخت زیبا می باشد سلطان آن غلام را از وی مطالبت کرد او گفت\nسر من است و سر آن غلام ،سلطان اورا معاتب قرارداد و این عتاب را هر روز\nمی افزود وزیر نیز بجان آمد و بپای خود بزندان رفت و از انجا بسلطان\nنوشت که مرا از این وزارت حبس نکوتر است سلطان گفت چون او خود\nچنین خواسته چنین باشد و امر داد تا دارائی اورا ضبط کردند و بخزانه\nسپردند و خودش در زندان جان سپرد عقیلی بر انست که علی خویشاوند باوی\nدشمن بود و توطئه چید تاوی را بمدار سوکشد نزدسلطان دروغ گو بنمایاند .\nراجع به فضیلت این وزیر نیز اختلاف موجود است برخی برانند که وی\nعلمیت نداشت و عربی را درست نمی نوشت و برخی این امر را فضیلت او\nمیدانند که او نخواست دیوان ها به عربی باشد و همه را بفارسی گردانید\nو براساس این تعصب خواجه احمد بن حسن میمندی را نکوهش می کنند.\nخواجه احمد بن حسن میمندی\nوی از بزرگزادگان میوند بود میوند در سر راه قندهار و كرشك\nواقع و یکی از شهرهای زیبا در کشور ما بوده است فرخی آب و هوای آنرا\nبه نکوئی وخرمی ستوده را کنون نیز خرابه های آن شهر برجای است\nجنگ خونین مردان این کشور با سپاه انگلیس در این منطقه اتفاق افتاده و\nمزار شهیدان افغان بر شهرت تا ریخی این شهر افزوده است .\nحسن پدر خواجه احمد در روز گار سبکتگین عامل بست بود وخودش\nباسلطان محمودغزنوی در كودكي يك جا پرورش یافته و برادر رضاعی سلطان بود\nخواجه احمد در اول دبیردیوان خراسان وعامل ولایت بست ورخج و"}
{"book": "adl1198", "page": 630, "text": "(٥٨٥)\n\nمستوفی الممالک و رئیس عرض عساکر مقرر بود در سال ٤٠٥ بجای اسفراینی\nبمقام وزارت برداشته شد. سلطان محمود را از اول نظر به خواجه احمد بود و به\nوزارت اسفراینی رضا نداشت اما ناصر الدین سبکتکین ویرا مجبور نمود که\nوزارت اسفراینی را بپذیرد.\n\nخواجه احمد بن حسن امر داد که اگر مخاطب از معرفت عربیت عاجز\nنباشد نامه های دولتی را بعربی و آنجا که عربی را ندانند نامه ها را غیر\nعربی انشاء نمایند. (۱)\n\nاحمد تا سال ٤١٦ در دربار سلطان محمود به امر وزارت مشغول بود و با حشمت\nتمام کارها را انجام میداد چون مرد سخت گیر بود و از حقوق بیت المال بشدت\nحمایت می کرد محسود مردم واقع شد و سال ٤١٦ مورد خشم سلطان قرار یافت.\nوسلطان او را در قلعه کالنجر محبوس نمود.\nخواجه ابونصر مشکان حکایت میکند که چون کار خواجه احمد آشفته گشت\nو هر چند مال تقدیم نمود مفید نیفتاد نومید گشت او را از دیوان بخانه باز\nفرستادند ومو کلان بسیار بروی گماشتند و اسباب فرزندان و اقوام ویاران\nاو را همه فرو گرفتند و گواهان دروغی را آوردند و درباره وی هر گواهی\nکه دادند پذیرفتند و علی دایه در این باب بسیار سعی کرد که خواجه از پا\nدر افتدچون خواجه را بسارغ سپردند که او را به ولایت او برد و دارائی وی را\nباز بستاند سلطان پنهان بوی گفته بود که متوجه باشد تا بجان خواجه زیانی\nنرسد بعد از آن دانشمند صابونی را فرستادند و خواجه را بمسجد جامع حاضر\nکردند و سوگند دادند که اقرار کند که در روی زمین وزیر زمین از ناطق\nو صامت چیزی از وی نمانده است.\n\nاو را از عیوند به قلمت گردیز آوردند و سلطان هر روز در باب وی عتاب میکرد\n\n(۱) ترجمه عرفا دفاعی"}
{"book": "adl1198", "page": 631, "text": "(٥٨٦)\nوسوالهای تحریری می فرستاد و خواجه با دلایل و حتی بدرشتی جواب میداد که\nموجب حیرت همه واقع می شد چون مخالفین خواجه از هر طریق عاجز آمدند\nو نتوانستند آن وزیر دانشمند پردل مدبر را مغلوب کنند سلطان گفت به وی\nبر نگارند که گرفتیم که هر چه در حق تو گفته اند دروغ بود و جوابها دادی\nو بگذشت يك چيز مانده است و ما آنرا نگه میداشتیم تاچون هيچ بهانه نماند\nترا بدان بگیریم و آن این است که وزیری را که مال صامت از سی هزار هزار\nدرم بگذرد در سر فسادی بزرگ میداشته باشد تا این وقت سی و نه هزار درم\nتو رسیده است برسم هدیه از درک قماش و دیگر عوارض نیز سی هزار درم پوشیده\nبخزانه رسیده و چون ترا مصادره کردند هفتاد و نه هزار درم از تو گرفتند\nاحمد بر پشت نامه این جواب را نوشت :\nبندگان که مال و آلت سازند خاصه بنده که این شغل دارد که بنده داشتم\nنکونامی و جاه خداوند را سازند. بنده بی نوا خاصه وزیر بکار ناید و من بنده\nهمیشه از خداوند در خلوت و مجلس شراب می شنیدم حدیث ری و آن نواحی\nکه مجالست آنرا بدان زنگ و گردی فراخ شلواران بگذاشتند و میدانستم\nکه چون رأی عالی قصدی کند نه آن مرد است که عنان تابعه اد باز کشد که\nدر آن دیار کسی نمانده است که پیش نعمت او بچیزی ارزد و نیز عادت\nخداوند دانسته بودم که باك ندارد و در مجلس بمراد خویش دوست و سه صدهزار\nدینار بخشد. من این مال ها از بهر آن جمع کردم که تا چون خداوند\nقصد آن دیار کند از ان جمله با خویشتن برم و در تشیید ملك و نيكو نامی\nوی خرج کنم نگویم که بدو خواهم بخشید که بهر دیناری که از ان\nخويش دا دمی دوسه باز استدمی چنانکه خزانه را زیان نداشتی من راست\nبگفتم اگر دشمنان من دیگر تاویل کنند سرو کار ایشان با خدای عزوجل\nاست و هنر بزرگتر آنست که خداوند الحمدلله بیدار تر مردم روی زمین است"}
{"book": "adl1198", "page": 632, "text": "(٥٨٧)\n\nو چهل سال است تا بنده رام می بیند و می آزماید جان خشك كه مانده است بدر\nبماند خداوند بچشم بزرگی خویش نگرد و بسخن این عاجز درمانده نه بدخشم\nحاسدان و دشمنان والسلام.\nسلطان نامه و برا خواند و با وجود این همه خدمات و رنجها و دوستی ها\nاو را به چنگی خادم خود فرستاد که در قلعه کالنجر محبوس نگه دارد این قلعه\nدر نزدیکی کشمیر بود.\nفصلی دیگر که از این وزیر در تاریخ بیهقی اشاره رفته و ابوالفضل آنرا\nدر تاریخ خود ضبط نکرده اصل نسخه آن که از باقی مانده مقامات ابونصر\nمشکان بدست آمده ومواضعه نامه وزیر و مسعود میباشد این است :\nالجواب المواضع : این مواضعه ایست که بنده نوشته تا فصول آنرا بررأی\nعالی زاده الله علوا عرضه کنند و در زیر هر فصلی جوابی باشد تا بنده شغل\nوزارت را بدل قوی پیش گیرد و آن چون اما می باشد که بدان رجوع میکند ،\nکه بهر وقت ممکن نگردد و هر حالی مجلس عالی را دام الله اشرافه درد سر\nآوردن. والله ولی الخیر والخبير مما فيه الفلاح بمنه وسعة فضله .\nالمواضعه : بر رای عالی خداوند سلطان بزرگ ولی النعم اطال الله بقاه\nپوشیده نمانده است که اختیار بنده آن بود که باقی عمر بدعوت خواندن\nمشغول باشد دولت عالی را شرفها الله که بر بنده رحمت کرده اند و از چنگ\nسختی بدان بزرگی خلاص کرده ، اما چون بنده پیر و ضعیف گشته است\nو که توبه و دست کشیدن از شغل دنیا آمده ، اما چون فرمان عالی برین\nجمله است که ناچار به شغل وزارت قیام باید کرد بندگان را جز فرمان\nبرداری چه چاره است ، بدین خدمت مشغول گشت و آنچه جهة بندگیست\nاندرین کار بزرگ بجای آورد ، که اگر تقصیری رود در بعضی از کار\nها که ویرا اندر آن گناهی نباشد با وی عتاب نرود ."}
{"book": "adl1198", "page": 633, "text": "(٥٨٨)\nالجواب: ما خواجه فاضل را ادام الله تائیده نه امروز میشناسیم چه روز گار\nدر از است که ویرا می بینیم و میدانیم و حقههای وی برین دولت پوشیده نیست\nدل بچنین ابواب مشغول نباید داشت و آنچه جهدست میباید کرد ، که ویرا\nجز امانت و مناصحت نیامده است و به هیچ وقت و بهیچ حال ما باوی عتاب\nنفرمائیم بکاری که وی را اندر آن میلی نیست .\nالمواضعه : -- بر رأی عالی زادها الله علوا پوشیده نیست که وزیر ضیعت\nپادشاه است و ویرا در همه کارها مثال ناچار باید داد، خداوند عالم\nادام الله سلطانه ملك و فرمانده است، اما چیزها باشد که مگر آنرا بررأی\nعالی پوشیده نکنند و بنده بهیچ حال خیانت نتواند کرد ناچار آنرا باز باید\nنمود و حاسدان و دشمنان بنده صورتی نگارند که بنده بر رأی عالی\nاعتراض میکند و بدان بازاری جویند و حیلتی سازند، در تغیر صورت باید\nکه بنده از این ایمن باشد و مقرر گردد که آنچه باز نماید از چنین ابواب\nصلاح اندر انست .\nالجواب : درین ابواب دل قوی باید داشت که حالها بر ما پوشیده نتوانند\nکرد بدل قوی کار می باید کرد و پیوسته صلاح و صواب ما باز میباید\nنمود . هم در باب اولیا وحشم و اصناف لشکر و هم درباب اعمال و اموال وهم\nدر باب فرزندان عزیز و مهمات ملك ، که میدانیم آنچه وی باز نماید صلاح\nدر آنست و کسی را زهره نه که در چنین ابواب سازان باشد ، تا دل ساکن\nداشته آید .\nالمواضعه :- بنده میبیند که هر کسی گستاخی میکند پیش تخت ملك\nدر باب اعمال و اموال سخن میگوید و مردمان را عملها میسازد و مثالها\nو توقیع ها می ستاند در باب اموال و آنکه توقیری نماید ضرر آن سخت بزرگست\nچه آن حال چنان سازد که رای عالی را نیکو نماید و سودمند . اما باید"}
{"book": "adl1198", "page": 634, "text": "(٥٨٩)\n\nدانست که سر بسر زشتی و زیانست، این را واجب چنانست که همگان\nبسته گردیده، هر کسی که توفیری نماید باید که با بنده اندر آن رجوع\nکرده آید، تا صواب و سلاح آن باز نماید، که اگر بر آن جمله که\nاکنون است بماند بسیار خلل ظاهر گردد، نه امروز بلکه فردا تا درین باب\nنیکو نگاه کرده آید.\n\nالجواب: - ما چون از سپاهان روی بدین طرف آورد یم دل مشغولی ها\nبسیار در پیش بود که آن وقت چنان می بایست که هر کس پیش ما\nگستاخی میکرد و سخن میگفت ما نیز مثالی میدادیم که کارها قرار نگرفته\nبود، امروز حالی دیگرست بحمد الله که بر قاعدۀ اول نظام گرفت و همه\nدل مشغولی برخاست و فرمان دیگر گونه گشت و نیز کسی را آن تمکین نباشد\nکه پیش ما سخنی گوید جز از باب شغل خویش، دل فارغ باید داشت که\nفرمان ما راست و چون از ما گذشت خواجۀ فاضل را و دیگران بندگان ما اند\nو شاگردان وی، اگر کسی خواهد که از اندازه محل خویش و شغل خود\nبیرون شود آن نشنویم تا ندانیم بهیچ حال رضا داده نیاید و اگر\nتلبیس کنند بر مجلسی و بگوش خواجه رسد بدان رضا داده نیاید و اگر بسوی\nراست ما را باز نماید تا آنچه رای واجب کند در تلافی آن فرموده شود.\n\nالمواضعه: - دیوان عرض و دیوان وکالت دیوان بزرگست و متولیان\nآن کسانی باید که خداوند عالم ادام الله سلطانه اختیار کند، کسانی\nکه ایشان را ایام جاه وحشمت باشد اما چنان باید که بر احوال حساب های\nکسان بنده واقف باشد که اندر این دو شغل گزافها نرود که رای عالی\nبر آن تواند رسید، فرمان باید درین معنی تا متولیان این دو شغل بر حد\nو اندازۀ خود بایستند و گوش در فرمان عالی و مثالهای بنده دارند تا خللی نیفتد\nوالله الهادی الی طریق الرشاد."}
{"book": "adl1198", "page": 635, "text": "(٥٩٠)\n\nالجواب :ـ رسم چنان رفته است که سخن درچنین ابواب باوزیر گویند\nو ما چنین دیده ایم پدر برپدران ماضی انا رالله برهانهم مرآن دو دیوان را\nهنوز ترتیبی داده نیامده است متولیان نامزد کرده نشده ، که چنا نکه\nآمدیم تا این غایت کباری می راندیم وخواستیم که سخن کاروزارت انتظام\nداده شود که دیگر دیوانها تبع آنست ، ا کنون چون کار قرار گرفت با خواجه\nفاضل درین باب رای زنیم ، تا بدین دو شغل هم دومرد کار آمده یابد تا نام\nستانده هر کس بدان کار قیام کنند ، هرچند ایشان چا کران وبر کشید گان\nما باشند از شاگر دان و بند . بر مثال وی کار می باید کرد و خواجهٔ\nفاضل را از دخل و خرج وحل وعقد وقبض وبسط ایشان آ گناه می باید\nبود، تا خلل نیفتد وتضییع نرود واگرنه برین جمله باشد وخواجه فاضل مشاهده\nیکند بهیچ حال بدان رضا داده نیاید وباوی عتاب نرود و اولیای حشم\nنصر هم الله همگان ولایت و نعمت بسیار و مشاهره های گران دارند وازحسن\nرای عالی او زادالله علوا ایشان را از بهر آن داده می آید تا دست کوتاه\nباشند و حمایت نگیرند و با مردمان ستم نکنند و با عمال ایشان را کار نباشد\nدستها را فرو بندند در چنین ابواب ، تا هر کس بدانچه دارد اقتصار کند،\nکه اگر روا داشته باشد که ایشان دستها بر کشایند و تخلیط ها کنند\nضرر آن به بیت المال باز گردد وسحت بزرگ باشد حسب الامر درحمایت گرفتن\nفرزندان پس برجمله اولیای چشم بسته است وبهیچ حال رضا داده نیاید، نه یکی\nبدست زمین حمایت گیرد، خواجه فاضل را درین باب اندیشه نباید داشت و\nهمداستان نباید بود که حمایت گیرند و آنچه جواب است به تمامی درین باب\nبجای باید اور دو بهیچ وجه القا و مسامحت نباید کردو آکرد رباب قومی راست\nنیاید بی حشمت مارا باز باید نمود تا آنچه رای واجب کند فرموده اید .\nا لمواضعه: رسم چنان رفته است که صاحب برید هاو مشرفها خداوند عالم\nادام الله سلطنته ارزانی دارد به بندگان و خدمتکاران و ایشان از دیوان بنده باید"}
{"book": "adl1198", "page": 636, "text": "(٥٩١)\nکه داند تا کسانی باشند امین و معتمد که بنده ایشان را که مطلع است اختیار\nکند تا اقتصار کنند وزیادتی نستانند بنده مقابع ایشان بگوید که تمامی\nبدیشان رسانند تا بکار برند .\nالجواب : خواجه فاضل را ادام الله تا ئیده ها این اجابت فرمودیم و آنچه رسم\nاست نوشتیم . می گویدابوسعید مسعود بن محمد که الله الطالب الغالب الرحمان\nالرحيم که با ابوالقاسم احمد بن حسن برین جمله نگاه داریم تا ازوی درهنك\nخیانت آشکارا و پیدانیايد و ای نیکوی خویش را درباب وی انگر دا بیم و سخن\nمعاندان وحاسد ن ودشمنان اورادرباب وی نشنویم وخدای عزوجل را برین\nگواه گرفتیم و كفى بالله شهیدا بخطه وتاریخه .\nخواجه بزرگ در روز گار سلطنت مسعود سخت با احترام و حشمت می زیست\nوتا وقت آخر مسعود او را بنظر حرمت می انگر یست و اگر گاهی بنصایح او\nگوش نمیداد حرمت ظاهری او را هیچ وقت فرو نمیگذاشت .\nيك بار حصیری ملازم خواجه را در بلخ بی حرمت کرد باوصف آنکه وی از\nبزرگان بار گاه بود سلطان بر او خشم گرفت و او را نزد خواجه بزرگ فرستاد\nومبالغ کثیره او را جریمه نمود\nسلطان می گفت خواجه بزرگ ما را به منزلت پدر است.درمحرم ٤٢٤ خواجه\nدر هرات مریض شدوسلطان او را بهرات گذاشته قصد نیشاپور نمود در حال\nمریضی نیز خواجه از سخت گیری و تشدد دست باز نکشید سلطان در شادماخ بود\nکه خبر وفات خواجه بزرگ رسیدوسلطان سخت متاثر شد و گفت دریغ احمد\nیگانه روز گار . چنو کم یافته میشود و بسیار تاسف خورد و توجع نمود و گفت\nاگر بازفروختندی ما را هیچ ذخیره از او دریغ نبودی!ابونصرمشکان بمر گ وی\nمرثیتی سرود که مطلع آن اینست :\nيا ناعيا بكسوف الشمس والقمر بشرت بالنقص والتسويد والكمد"}
{"book": "adl1198", "page": 637, "text": "(٥٩٣)\n\nبیهقی گوید: بمرگ این محتشم شهامت و دیانت و کفایت و بزرگی بمرد و این جهان گذرنده را خلود نیست و همه بر کاروان گاهیم و پس یکدیگر میرویم.\nلقب خواجه بزرگ شمس الکفات بود خواجه در هرات مرد و در میوند نیز مقبره بنام وی میباشد ویقین است فرزندان او تابوتش را از هرات بمیوند آورده باشند چنانچه تابوت ابونصر مشکان را بغزنی آوردند بعضی کتیبه ها نیز در این مقبره هست و معلوم است آنرا یکقرن قبل ازما نوشته اند دولت افغانستان گنبدی باشکوه وشان بر آرامگاه وی تعمیر کرد و این گنبد هفت سال پیش انجام یافت و نهصد سال بعد از مرگ وی بدین وسیله هموطنان او مرده اش را تجلیل کردند شرح خصوصیات و زندگانی مفصل خواجه کتابی جدا گانه می خواهد که آن اشباع به شقان مختصر ما در نگنجد (۱).\nعنصری و فرخی در مناقب این وزیر بانام و دانشمند چکامه های غرا دارند وحتی فرخی میگوید من در خدمت این وزیر از جوانی به پیری رسیده ام.\nمن همان بنده ام و بلکه کنون بنده ترم\nهم چنین است و خدای از دل من هست آگاه\nکودکی بودم و در خدمت تو پیر شدم\nورچه هستم بدل و مردی و احسان برناه\nفرخی در تجدید وزارت وی گوید:\nتا سایه او دور شد از دولت محمود\nدیدی که جهان بر چه نمط بود و چه کردار\nبی سایه و بی حشمت او ملك جهان بود\nچون خانه که ریزان شود او را در و دیوار\nاکنون که بدین دولت ماز آمد بشگر\nتاچون شود این ملك فرو ریخته از بار\nهر چند که ویرانست امروز خراسان\nهر چند نماند است در و مردم بسیار\n\n(۱) شاغلی علی احمد نعیمی مقاله مبسوطی درین باره نگاشته و طبع کرده اند."}
{"book": "adl1198", "page": 638, "text": "(٥٩٣)\n\nسال دگر از دولت واز برکت خواجه\nچون باغ پر از گل شود اندر مه آزار\nرأی و نظر خواجه چو باران بهار است\nاین هر دو چو پیوست ببخشد گل و گلزار\nعدل آمد و امن آمد و رستند رعیت\nاز پنجهٔ گرگان و بابند غدار\nعروضی سمرقندی در فضیلت خواجه میگوید وقتی مردم لغمان برای تخفیف مالیات خود بغزنه آمدند و شکایت و تظلم در حضرت سلطان نمودند سلطان بران ها رحم فرمود و مالیات آن سالرا بخشید سال دیگر باز آمدند و عرض نمودند و اصرار و الحاح کردند سلطان بخواجه فرمود تا بجواب عرض آنها بپردازد خواجه دو جمله برپشت آن تظلم نامه نوشت که نسبت به احتوای مطلب و افادهٔ معنی و ایجاز و در عین حال آوردن صنعت جناس موجب تحسین همگنان گردید و آن جمله این است:\nاخراج حواج ادائه دوانه\nمالیات دانه ایست که ادای آن درمان آنست در داستان فردوسی و بخشش سلطان دربارهٔ وی نیز خواجه بزرگ دخل فراوان داشت و این داستان در شرح احوال فردوسی مشروحاً درج است .\nحسنك ميكال\nابو علی حسن بن محمد بن عباس معروف به حسنك از وزرای نامور سلطان محمود واز رجال بزرگ آن روز گار است و او از خاندان میکالیان بود که همه اهل علم و دانش و مردمی محتشم بودند. حسنك اول رئیس نیشاپور شد چون خواجه حسن میمندی از وزارت برافتاد سلطان به بزرگان بارگاه امر داد که اسامی بزرگانی را که شایسته وزارت میدانند بحضور شاهنشاه عرض کنند آنها نام ابوالقاسم عارض - ابو الحسين عقیلی - احمد بن"}
{"book": "adl1198", "page": 639, "text": "(٥٩٤)\n\nعبد الصمد - حسنگ میکال را نوشته نزد سلطان فرستادند - سلطان فرمود\nاگر منصب وزارت را به ابوالقاسم دهم شغل عرض مهمل می ماند ابوالحسین\nعقیلی روستائی طبع است وزارت را نشاید احمد عبدالصمد قابلیت این امر را\nدارد اما مهمات خوارزم در عهده اوست. حسنگ به علو نست و کمال حسب\nبر همه فایق است آنها چون کلمات سلطان را شنیدند وزارت حسنگ را\nتائید کردند. سلطان نیز او را بجای خواجه احمد حسن مقرر نمود و به وی\nمحبت زیاد داشت واز کمال مرحمت او را حسنگ می گفت. او در سال ٤١٤\nبر کودگی قافله حجاج به کعبه مکرمه رفت. هنگام مراجعت از راه مصر\nبر گشت - الظاهر خلیفه فاطمی در مصر بود و به وی عنایت زیاد نمود و خلعت\nبخشید و خلعتی هم به سلطان فرستاد. چون حسنگ به غزنی آمد خلیفه بغداد\nبه سلطان نگاشت که حسنگ نزد خلیفه فاطمی رفته و قرمطی شده است سلطان\nبه سخنان خلیفه اهمیتی نداد و بجواب او گفت حسنگ پرورده نعمت و وزیر\nماست اگر او قرمطی می بود سزای سخت میدادیم - بهر حال حسنگ در حیات\nمحمود با محمد علاقه مندی زیاد داشت و نسبت به مسعود سخنان کم و بیش\nمی گفت و حتی گفته بود اگر مسعود پادشاه شود مرا بردار کشند همین که مسعود\nبه سلطنت رسید در سال ٤٢٢ در بلخ به تهمت قرمطی بودن حسنگ را بر دار کرد\nو به - احمقتهای بی رحمی گشت - هر چندابو نصر مشکان در میان شد و خواست\nسلطان را باز گرداند سود نکرد - بیهقی در کتاب خود داستان مرگ\nاو را به تفصیل ذکر کرده و یکی از قطعات نفیس و شهکار های نثر\nاو شمرده میشود.\nبیهقی داستان دار زدن او را چنین می نگارد :\n« ... و حسنگ را بپای دار آوردند نعوذ بالله من قضاء السوء و پیکها را\nایستادانیده بودند که از بغداد آمده اند - و قرآن خوانان قرآن میخواندند."}
{"book": "adl1198", "page": 640, "text": "(٥٩٥)\n\nحسنک را فرمودند که جامه بیرون کش۔ وی دست اندر زیر کر د و پای چه های\nاز ار راببست وجبه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار۔ و برهنه با ایزار\nبایستاد و دستها درهم زده ۔ تنی چون سیم سپید۔ وروی چون صدهزار نگار\nوهمه خلق بدرد می گریستند ۔ خودی روی پوش آهنی بیاوردند عمداً تنگ\nچنانکه روی وسرش را نپوشیدی و آواز دادند که سر و رویش را بپوشید\nتا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد ۔ و حسنک لب\nمی جنبانید و چیزی می خواند ناخود فراخ تر آوردند و در میان احمد جامه دار\nبیامد سوار و روی بحسنک کرد و پیامی گفت خداوند سلطان میگوید\nاین آرزوی تست که خواسته بودی ما بر تورحمت کرده بودیم ۔ اما خلیفه\nنوشته است که توقر مطی شده ئی و بفرمان او بردار می کنند ۔ پس از آن\nخود فراخ دروی پوشانیدند و آواز دادند که بدو ۔ اودم نزد و از ایشان\nنیندیشید نزديك بود شوری بپاشود سواران تاختند و آن شور بنشاندند ۔\nو حسنک را سوی دار بردند و بجایگاه رساندند به مرکبی که هرگز ننشسته\nبود ۔ جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد و آواز دادند که سنگ\nدهید هیچ کس دست بسنگ نمیکرد و همه زار زار می گریستند خاصه\nنیشاپوریان۔ پس مشتی رندرا سیم دادند که سنگ زنند و او خود پیشتر خفه\nشده و مرده بود ۔\nاین است حسنك وروز گارشر ۔ چندان غلام وضياع و اسباب و زر و سیم\nو نعمت هیچ سود نداشت اورفت و آن قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند\nاحمق مردا که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد وزشت باز ستاند\nهفت سال مرده وی بر دار بماند هفت سال بعد اورا دفن کردند ولی کس\nندانست که سرش کجاست وتن کجا۔ مادر حسنك زنی بود سخت جگر آور\nدر سه ماه ازوی پنهان داشتند ۔ چون بشنید جزعی نکرد چون زنان"}
{"book": "adl1198", "page": 641, "text": "(٥٩٦)\n\nبلکه بگریست بدرد که حاضران خون گریستند پس گفت : «بزرگ مردا که\nاین پسرم بود که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون\nمسعود آن جهان .»\nاین وزیر از بزرگان و نیکو محصران روزگار بود و در عین جوانی\nاز جهان رفت فرخی را درباره وی چکامه است يك جا به جوانی وی اشاره\nکرده گوید :\nطعنسی دگر باو نتواند زدن عدو\nجز آنکه ژاژ خاید و گوید که نیست پیر\nرای درست باید وتدبیر مملکت\nخواجه بهر دو سخت مصیب آمد وبصیر\nو جای دیگر در ستایش وی گوید :\nمن قیاس از سیستان دارم که آن شهر من است\nوزپی خوبشان ز شهر خویشتن دارم خبر\nشهر من شهری بزرگ است و زمینش نامدار\nمردمان شهر من در شیر مردی نامور\nتا خلف را خسرو ایران از آنجا بر گرفت\nدر ستم بودند از بیدادگر بیداد گر\nچون شه شرق وزارت را بخواجه باز خواند\nبیشتر شغلی گرفت از شغل خواجه بیشتر\nخانه ها آباد گشت و کاخها بر پای شد\nبا خضر شد بار دیگر باغهای بی خضر\nابونصر احمد بن عبدالصمد شیرازی\nاین وزیر در اوایل حال در سرزمین خوارزم بامر سلطان محمود صاحب دیوان\nالتونتاش و پسرش هارون بود چون خواجه احمد بن حسن میمندی وفات یافت"}
{"book": "adl1198", "page": 642, "text": "(٥٩٧)\nسلطان مسعود چنانچه در شرح احوال وی مفصل نگاشتیم این خواجه را از\nخوارزم خواست و منصب وزارت را بوی سپرد خواجه احمد نیز آنرا بدرستی\nانجام داد و تا دو سال در سلطنت مودودوزارت برجای ماند سرانجام بحسادت\nهمگنان و توجه دشمنان معزول وزندانی شده و مسموم گردیده از این جهان\nرخت بست .\nاحمد مردی با نام و پردل و مدیر و فاضل بود مکرر به سلطان مسعود نصیحت\nمیکرد ورأى ها ومصلحتهای نیکو میداد ولی سلطان بدان التفات نمیکردحتی\nکه گاهی نیز بر او بد گمان میگردید. شعرا در مدح وی قصاید دارند .\nمنوچهری گوید :\nوزیری چون یکی والا فرشته چه در دیوان چه در صدر محافل\nوزیران دگر بودنداز این پیش همه دیوان بد یوان رسائل\nحدیث او معانی در معانی رسوم او فضایل در فضایل\nودر قصیده دیگر این وزیر را چنین می ستاید :\nشمس الوزراء احمد عبد الصمد آنکو\nشمس الوزراء نیست که شمس الثقلانست\nاندر کرمش هر چه گمان بود یقین شد\nوندر نسبش هر چه یقین بود گمان است\nدینار دهد نام نکو باز ستاند\nداند که همه حال زمانه گذرانست\nدر سلطنت مودود سه نفر بوزارت رسیدند اول احمد عبد الصمد که ما\nشرح احوال او را در دوره سلطنت مسعود نگاشتیم وی دو سال در سلطنت\nمودود به وزارت برقرار بود و بعد از دو سال مودود بروی برآشفت واورا عزل\nوحبس وبروایتی مسموم نمود ."}
{"book": "adl1198", "page": 643, "text": "(٥٩٨)\n\nطاهر مستوفی\n\nطاهر مستوفی در عصر محمود ومسعود مستوفی الممالک بود چون مودود\nخواجه احمد را بر انداخت وزارت خویش را به طاهر سپرد ولی چون مشارالیه\nپیر وناتوان شده بود بعد از دو سال از وزارت مستعفی گردید و تا آخر سال\nمنزوی میزیست .\nعبدالرزاق بن احمد بن حسن\n\nبعد از طاهر مستوفی مودود امور وزارت را به عبدالرزاق بن احمد بن حسن\nمیمندی یعنی به پسر شمس الکفات خواجه بزرگ سپرد عبدالرزاق\nمانند پدر مرد مدبر ودوراندیش وسیاست مدار بود و چند سال عهده وزارت\nمودود را بخوبی به پایان رسانید ـ هنگامی که مودود سوی هرات لشکر کشید\nو بعارضه قولنج وفات یافت سالاری سپاه را بوی سپردوی هنوز بر راه بود که\nمودود وفات کرد لهذا واپس آمده عبدالرشید پسر سلطان محمود را از حبس\nبر آورد و در رکاب او به غزنه معاودت کرد .\nثقة الملک طاهر بن علی بن مشکان\n\nوی وزیر مسعود بن ابراهیم وممدوح مسعود سعد سلمان وابوالفرج رونی\nو برادر زادهٔ ابونصر مشکان دبیر دربار محمود و مسعود بود .\nحسین بن مهران\n\nاین وزیر در روز کار سلطان محمود بوزارت و نیابت سلطان محمد قیام\nمی نمود چون سلطان بزرگ چهره در نقاب خاک نهفت وی از ترس سلطان مسعود\nخود را از خدمت محمد کناره کشید .\nسلطان مسعود امر اشراف خزانه را به وی محول نمود .\nدر عهد سلطنت فرخ زاد بوزارت رسید و در همان وقت معزول ومحبوس در\nزندان از جهان در گذشت ."}
{"book": "adl1198", "page": 644, "text": "(٥٩٩)\n\nابوبکر صالح\nبعد از انکه حسن پسر مهران از وزارت معزول گردید فرخ زاد ابوبکر صالح را بوزارت برداشت وی قبل از وزارت سی سال در دربار هند حکومت داشت. مردی مبارز و سوار کار و تیرانداز ماهر بود تا آخر روزگار فرخ زاد بکار وزارت وی پرداخت و در عهد سلطان ابراهیم بدست بعضی از غلامان بقتل رسید .\n\nبو سهل خجندی\nمدتی در دارالانشای سلطان محمود و مسعود بامر کتابت می پرداخت در روزگار سلطان ابراهیم بمنصب وزارت بر قرار گردید و سر انجام بحكم همان سلطان کور گردید .\n\nعبدالحمید پسر احمد بن عبد الصمد\nوی نواسه خواجه بزرگ احمد بن عبدالصمد است این شخص در روزگار ابراهیم ومسعود وارسلان شاه بعهدهٔ وزارت برقرار بود و بهرام شاه او را مقتول نمود .\n\nجر جیریا (خرخیز)\nاین شخص که به تحریک وی طغرل غاصب از سلطنت برافتاد در سلطنت فرخ زاد کارهای وزارت را انجام میداد و چنانچه در فصل سلطنت فرخ زاد نگاشتیم وی یکی از مردان نامی و جنگجو و وطن خواه و شاه دوست عهد خود بود .\n\nابو نصر منصور مشکان\nبرخی برانند که مشکان نام پدر اوست وبرخی برانند که مشکان اسم محل است در تعین این محل نیز قول قاطع وصحیح دردست نیست حمدالله مستوفی در نزهت القلوب محلتی را نزديك شوشتر بنام بید و مشکان ذکر کرده - ودر غزنه نیز محلی الان بنام موشکان وموشکی موجود است و درغور دره ایست زیبا که بنام (مژگان) یاد میشود ."}
{"book": "adl1198", "page": 645, "text": "(٦٠٠)\n\nابو نصر در دیوان رسالت محمود و مسعود رئیس بود و وظیفه سردبیری را اجرا\nمی نمود و یکی از مردان با نام و نيك محضر و نویسندگان بزرگ است وی\nدر سال ٤٠٠ در خدمت دولت غزنوی وارد شد و سی سال این عهده را در کمال\nعزت و حشمت انجام نمود و از خیر خواهان و دلسوزان و ناصحان سلطان\nمحمود و مسعود بود و آن پدر و پسر در کارهای بزرگ با وی مشوره مینمودند\nو بر رای و تدبیر او اعتماد داشتند شاهنشاه بزرگ غزنه حتی در امور خانگی\nو مسائل پسران خویش نیز با وی مشوره میکرد چنانکه از بقایای مقامات\nبر می آید که سلطان شبانه در خلوت که همه می رفتند ابو نصر را انگه\nمیداشت و باوی داستانهای خصوصی را در میان می آورد و او نیز از مك\nنرمك پای ولی نعمت خود را می مالید و به پرسشهای سلطان بزرگ پاسخ\nمیداد چنانکه در مسئله از دواج سلطان با خواهر ایاز این داستان گذشت\nسلطان مسعود با وجود استبداد رای این دبیر دانشمند را مجال میداد که\nصاف و بی پروا باوی مذاکره کند و نصیحت خود را از وی باز نگیرد\nدر کار وزیران و امور بزرگ دیگر در جنگ و صلح در شادی و اندوه رأی\nوی تأثیر بزرگ داشت .\n\nدر کارهای مسعود و سخت گیری با وزرای پدر و بر داشتن مردم فرومایه\nبکارهای بزرگ همیشه در اندوه میبود و در اواخر زوال دولت مسعود\nرا پیش گوئی میکرد و بران می گریست و ختم مرگ خود را از خدا میخواست\nچنانچه روزی در سال ٤٣٠ دو قبر گچ کرده و سفید کرده را در هرات\nدید و تمنا کرد کاش او نیز چون آنها باشد و به بوسهل گفت من کارها\nرا بسته می بینم و این سودا از سرمن بدر نمیشود و تصور می کنم که در\nبیابانی شکست خواهیم کرد که آنجا کی بکس نرسد و آنجایی غلام و بی یار\nمانیم و بیهوده جان سپاریم ."}
{"book": "adl1198", "page": 646, "text": "(٦٠١)\n\nابونصر مشکان در سال ٤٣١ بمرض لقوه وفالج از این جهان در گذشت اگر چه درعلت مرگ او اشتباهی نیز کرده اند که شاید مسموم شده باشد شاگرد وی ابو الفضل بیهقی که نوزده سال با وی بود واین اوستاد را چون پدر مهربان دوست میداشت میگوید چون سلطان از مرض وی شنید سخت متاثر شد و خواجه گان را بر بالین وی فرستاد ابو العلای طبیب بعلاج وی پرداخت اما هیچ کارگر نیفتاد و دبیر در گذشت.\n\nسلطان ابو القاسم کثیر و بوسهل زوزنی را فرستاد تا حق تعزیت او بجای آرند تابوتش بصحرا بردند و بسیار مردم بروی نماز کردند و سپهسالار و حاجب بزرگ و همه محتشمان آمده بودند و از اتفاقات تابوت او را نزدیک همان دو گور بخاك نهادند که خود آرزو کرده بود و بعد از بیست روز از انجا بر داشته بغزنی آوردند و در رباطی که (بلشکری) ساخته بود در باغش دفن نمودند.\n\nاین دبیر دانا از نویسندگان بزرگ و علمای عصر بود و بفارسی و عربی نامه ها انشا می کرد يك ست عربی او را که در رثای خواجه میمندی سروده بود در فصل خواجه بزرگ نگاشتیم.\n\nبیهقی در مرگ او می نگارد:\nختمت الكفاية و البلاغة والعقل به\nو این بیت را می آورد.\n\nالم تر دیوان الرسايل عطلت بقدصاته اقلامه ودفا تره\nو میگوید چه بود که این کهتر نیافت از دولت و نعمت و جاه وهنزلت و خرد و روشن رائی و علم.\n\nابن اثیر در ذیل حوادث سال ٤٣١ درباره وی می نگارد در این سال ابو نصر مشکان کاتب انشای محمود و پسرش مسعود رخت از جهان بست او از نویسندگان مغلق بود و کتابتی در کمال جودت داشت."}
{"book": "adl1198", "page": 647, "text": "(٦٠٦)\n\nایاز ایماق\n\nاز مشاهیر دربار سلطان محمود و مسعود و مودود یکی هم ابوالنجم ایاز اویماق است\nایاز را در حضرت سلطان مقام و محبوبیت عظیم بود و سلطان چندان بمرحمت باوی\nپیش می آمد که چندی بعد موضوع افسانه شعرا و گویندگان واقع گردید\nو چنان که شعرا بدیگر داستان های عشقی تلمیح میکردند نام ایاز را در بیشتر\nاز تلمیحات خویش بکار بردند انیسی شاملو و زلالی درین باره کتابی نوشت میگویند\nسخت نیکو صورت نبود لیکن سبز چهرۀ ملیح بوده است متناسب اعضاء و خوش\nحرکات و خردمند و آهسته و آداب مخلوق پرستی او را عظیم دست داده بود (۱)\nایاز رئیس غلامان سرای و طرف اعتماد سلطان و مورد احترام سران و سپاهیان\nبود و چون سلطان مردی صاحب دل و با ذوق بود جمال و کمال ایاز دروی\nتاثیر داشت و تنها نفوذ نگاه وی بر سلطان چیره نشده بود بلکه نفوذ\nاخلاق و ذکاء و موقع شناسی او بیشتر سلطان را تحت تاثیر قرار داده بود\nعوفی در جوامع الحکایات ولوامع الروایات گوید باعثی که سلطان را\nبه محبت ایاز برانگیخت این بود که روزی در شکار گاهی همائی\nبرخاست همه تاختند که زیر سایۀ همای بایستند ایاز جست زد و رکاب\nسلطان بگرفت سلطان گفت چه می کشی گفت همه سایۀ همای طلبند و من\nسایۀ خدای (۲)\n\nاز گفته های بیهقی برمی آید که ایاز در عهد محمود هیچ گاه از موکب\n(۱) چهار مقاله عروضی .\n(۲) جوامع الحکایات خطی مربوط به موزه کابل ورق ۱۰۸ ."}
{"book": "adl1198", "page": 648, "text": "(٦٠٣)\n\nسلطان دور نشده است چنانکه گوید محمود درباره تقرر وی بحکومت هند\nباخواجه بزرگ گفت ایاز پس بناز وعزیز آمده است وازسرای دور نبوده\nوعطسه بدرع است اما گرم وسرد نچشیده وهیچ تجربت نکرده است (١) اما\nآنچه بیشتر قابل توجه است ومورخان آنرا فرو گذاشته اند مسئله قرابت\nسلطان با ایاز است که عوفی آنرا از مقامات ابی نصر مشکان ذکر می کنند\nواز گفته ابی نصر بر می آید که سلطان خواهر ایاز را در حباله نکاح\nخویش درآورده بود : ابونصر می گوید شبی درخدمت سلطان بودم چون\nمجلس خالی شد سلطان پای دراز کرد و گفت پای مرا بمال مرا یقین شد\nکه هر آئینه با من سری خواهد گفت آنگاه گفت مدتی است میخواهم\nخواهر ایازرا در نکاح خویش آرم اما میترسم مرا عیب کنند تو درین\nباره چه گوئی آیا در کدام تاریخ خوانده ئی که پادشاهان بنده زاد گان\nخود را درنکاح آورده باشند ابونصر گوید من خدمت کردم و گفتم\nامثال این درجهان بسیار واقع شده وحتی ملوك سامان نیزموالی خودرا\nعقد کرده اند عالمیان این معنی را جز برکمال عفت ودیانت پادشاه حمل\nنکنند وحکایتی چنددرین باره نمودم سلطان را نهایت خوش آمد و گفت\nمرا از رنج رها نیدی وبعد از دوروز خواهر ایازرا در عقدخویش درآورد(٢)\nعروضی سمرقندی داستان محمود و ایاز را محبتی خالص وعفیف می داند\nاز شعرای دربارمحمود دربارۀ ایاز همان دوبیتی عصریست که فی البدیهه\nدر حضرت سلطان گفته وسلطان امرداده که سه مرتبه دهان اورا ازجواهر\nپر کنند ـ ودوبیتی که عضایری گفته وطرف عنایت سلطان واقع شده فرخی\nدرمدح ایاز قصیده غرائی دارد که ما چند بیت آنرا درخاتمه\n\n(۱) بیهقی صفحه ٢٨٥ ٠\n(۲) جوامع الحكايات ورق ۲۷۹ ٠"}
{"book": "adl1198", "page": 649, "text": "(٦٠٤)\nمی نگاریم: (١) بهرحال ایاز از ناموران وسالاران معروف این کشور است در خدمت مسعود نیز پردلی و شهامت وی مکرر مذکور شده و در اخذ انتقام مسعود از پسران محمد دست داشته و چنانکه مشروحاً درجای خویش بیامد ایاز در سال ٤٤٩ قمری در ماه ربیع الاول وفات نموده و مزار او در لاهور است (٢)\nخوارزمشاه التونتاش\nدیگر از افسران بزرگ و بهترین سرداران نامی و وفادار محمود التونتاش بود که حکومت هرات داشت و در جنگ غور و غرشستان سهیم بود – و در اکثر جنگ های هند در رکاب سلطان میبود و از غلامان و پروردگان محمود بود و در سال فتح خوارزم بحکم سلطان به پادشاهی آن ولایت مقرر گردید و بخوارزم شاه معروف شد . این افسر بزرگ بعد از محمود نیز در خدمت خوارزم برا قرار ماند – سلطان اور ابرادر خطاب میکرد – و پسران خود را می گفت که التونتاش بمنزلت عم مشفق شماست و سلطان هیچ وقت به وی درشت نگفته بود .\nمسعود و محمد نیز تاهنگامی که سلطان در قید حیات بود پیش روی او بر می خاستند و او را بالا می نشاندند و در بارگاه محمود هیچ کس فراتر از او نمی نشست و چندان طرف اعتماد سلطان بود که چون در خوارزم بود نیز سلطان در امور مهم مملکت با وی مشورت می نمود و کتباً رای او را می خواست\n(١) امیر جنگجو سالار ایماق\nسواره کند در میدان درآید\nیکی گوید که آن سرویست برکوه\nزنان پارسا از شوی گردند\nدلیرا ن در نهیبش روز کوشش\nاگر بر سنگ خارا بر زندتیر\nنه بر خیره بدو دل داد محمود\nدل و بازوی خسرو روز پیکار\nزیای اندر فتد دلهای نظار\nدگر گوید گلی تازه است پربار\nبکابین دیدن او را خریدار\nهمی لرزند چون برگ سپیدار\nبسنگ اندر نشاند تا بپوفار\nدل معبود را بازی مپندار\n(٢) ابن اثیر ص ٢٦٦ ج ٩ تاریخ کامل . (٦٠٦)"}
{"book": "adl1198", "page": 650, "text": "(٦٠٥)\nاما مسعود بروی بدگمان بود يك مرتبه خواست در هرات او را محبوس کند\nو به سعایت درباریان صاحب غرض، آن سردار نامور را از یاد را فگند ولی\nچنانکه گذشت التونتاش خود را نجات داد و به خوارزم رفت و در آنجا\nبحكم سلطان مسعود با علی تکین جنگ کرد و در عین جنگ تیری به پایش\nرسید همان جا که در فتح یکی از قلاع هندوستان سنگی افتاده مجر وح\nشده بود اما خوارزم شاه با وجود زخم منکر از پا ننشست و چندان مردانه\nجنگید که دشمن را بصلح مجبور کرد و عهدی استوار گرفته به مسعود\nفرستاد ولی خود نیز دران جنگ به اثر آن زخم منکر و تکاپوی زیاد\nو رفتن خون بسیار از پا در افتاد و در جمادی الاولی سال ٤٢٣ وفات کرد -\nو پسرش جانشین وی گردید - که تفصیل آن گذشت :\nابوسهل احمد بن حسن حمدوی یا حمدونی\nوی از پروردگان احمد بن حسن میمند یست و بعداً صاحب دیوان\nغزنه و هندوستان شد و بعد از عزل خواجه بزرگ میمندی در زمره اشخاصی\nکه باید به وزارت برقرار میشد یکی او بود - در دوره موقتی محمد به وزارت\nبرداشته شد و در عهد مسعود صاحب دیوان ری بود و در حمله تر کمانان\nمنتهای رشادت و مردانگی نمود فرخی وی را ستوده و در باره اش قصاید دارد -\nعبدالله بن یوسف معروف به ابوبکر حصیری\nاصل وی از سیستان بود و در حضرت غزنه نزد سلطان منزلتی بسزا و رتبه\nندیمی داشت اما میانه وی و خواجه بزرگ حسن میمندی چندان خوب نبود\nوقتیکه حسن میمندی هنگام سلطنت مسعود دوباره بوزارت برقرار گردید\nخواست ابوبکر را بعقابین کشد ابو نصر مشکان مداخله نمود و وی را نجات\nداد و پس از وفات خواجه بزرگ یعنی در ٤٢٤ وفات نمود خانه واده\nحصیریان در عهد محمود و مسعود اعتبار و اهمیت بسزا داشتند. مسعود\nابوالقاسم حصیری را برسالت نزد خاقان ترکستان فرستاده بود."}
{"book": "adl1198", "page": 651, "text": "(٦٠٦)\n\nابوسهل زوزنی\nدر بار گاه سلطان محمود غزنوی قرب و منزلت بسزا داشت ولی خود مردی\nبهم انداز بود در اوائل وزارت لشکر (دیوان عرض) به وی مربوط بود\nسلطان مسعود در ٤٢٣ او را از وظیفه دیوان عرض معزول کرد و بزندان فرستاد\nدر سال ٤٢٥ دوباره در زمره ندیمان در آمد .\nابوالفضل بیهقی\nابو الفضل بیهقی خودش محمد و پدرش حسین نام داشت و شرح حال وی\nچنانکه باید روشن نیست در اوائل حال در دیوان رسالت شهنشاه بزرگ\nغزنه زیردست ابونصر مشکان وظیفه کتابت داشت .\nدر روزگار سلطنت مسعود نیز باین وظیفه مقرر بود و سلطان مسعود به وی\nمرحمت فراوان داشت و بر کارهای او اعتماد می‌نمود و چون ابوسهل زوزنی\nرئیس دیوان رسالت گردید با اینکه با بیهقی خوب نبود مسعود از وی حمایت\nمی کرد و به وزیر خود خفیه امر داده بود که بیهقی را حمایه کند بنابر روایت\nعوفی در عهد عبدالرشید رئیس دیوان رسالت شد و اخیراً در فتنه طغرل غاصب\nکه عبدالرشید کشته شد بیهقی را نیز محبوس کرد و سر انجام در سال ٤٧٠ جان\nسپرد .\nوی یکی از نویسندگان بزرگ است و کتابی که وی نگاشته و قسمتی از آن\nدر دست ما موجود است بزرگترین اثری است که چه از نقطه نظر احتوا بر مطالب\nبسیار سودمند و چه از نگاه بلاغت و فصاحت نظیر آن کمتر سراغ میشود\nو در تاریخ خاندان باحشمت و شکوه محمودیان که در تاریخ مشرق دخالت دارد\nروشنی می‌اندازد .\nمع الاسف قسمت های دیگر این کتاب مفقود است و شاید روزی بیاید که"}
{"book": "adl1198", "page": 652, "text": "(٦٠٧)\n\nدر اثر کاوش های علمی و تجسسات در کتاب خانه های شخصی در غزنه یا\nغور قسمتی دیگر نیز ازان بدست آید.\nبقول ابن فندق این کتاب درسی مجلد بوده است که تادوره سلطان ابراهیم\nدران نگاشته شده بود .\nو کتاب دیگر نیز از این مولف بنام زينة الکتاب بوده است مقامات\nمحمودی را که ابو نصر مشکان املا کرده وی جمع و تدوین نموده است که\nمتاسفانه این کتاب نیز مفقود است و بعضی قسمت های آن بصورت متفرق\nدر بعضی کتب دیده و خوانده میشود .\nبیهقی از علما و بزرگان روزگار بود در کتاب او تمام جزئیات خانه واده\nغزنویان دیده میشود و کمتر کتابیست که باین شیوائی و انسجام و جامعیت\nبر مطالب نگاشته شده باشد تا اکنون این کتاب دو سه بار در کلکته\nو ایران طبع شده و چون اسمای محلات و رجال آن بیشتر بکشور ما مربوط است\nو خود این کتاب در دربار غزنی و برای سلاطین غزنوی نگاشته شده امیدوارم\nجوانان دانشمند وطن ما نقطه های را که در این کتاب بر دیگران پو شیده\nمانده شرح دهند و این کتاب را تعلیق و حواشی کنند .\nامام ابو الطيب سهل بن سليمان صعلو كی\nاین مرد از خاندان علم وفضیلت بود پدروی از علما و بزرگان جهان\nاسلام ممتاز عصر خود بود - ابن خلکان در وفيات الاعيان ذکری مفصل از وی\nنموده - عتبی از سهل ستایش کرده و وی را امام حدیث و مقدم علما د ر فقه\nو خلافیات دانسته است .\nوی در دربار سلطان محمود بود و بامر سلطان نزد خانان ترکستان بسفارت\nرفت و دختر او را خواستگاری کرده بغزنی آورد ."}
{"book": "adl1198", "page": 653, "text": "(٦٠٨)\n\nفصل (هیجدهم)\nگویندگان و دانشمندان\n\nدر این شك نیست که دوره محمود دوره ترقی و رواج علوم و ادبیات بو\nو غزنی دانش گاه شرق و کعبه فضلاء و پرورش گاه گویندگان بزرگ\nمحسوب میشد .\n\nو چندین دانشمند و حکیم و شاعر و گوینده دران روز گار بودند که همه\nدر سایه حمایت و پرورش و تشویق شهنشاه بزرگ افغانستان مشغول تالیف و\nتحقیق و سخن سرائی و نگارش بودند - شعر دری دران وقت بکما ل نضج و\nعروج خود رسیده بود قاهنه و طوس استادی چون فردوسی و بلخ شاعری چون\nعنصری و سیستان گوینده بزرگی چون فرخی و غزنه عارف و حکیمی چون\nسنائی ندارد .\n\nسخنوران آن عصر به قصیده و مثنوی بیشتر توجه داشتند و هنوز غزل و رباعی\nبپایه کمال نرسیده بود .\n\nقصاید اکثر به ستایش و مدح منحصر بود و گوینده تمام قدرت خود را\nدر این راه بکار می برد و جا داشت زیرا در ان روز گار ممدوحی چون محمود\nبود و شهکارهای بزرگ او خود در پیشگاه شاعر مضمون می نهاد و احساسات\nاو را تحريك می کرد و غرور طبع و مناعت قلم را در وی ایجاد می نمود. شاعر را\nفرصت نمی داد که مکرر در يك موضوع سخن راند و یا از ستایش فتوحات او\nو عظمت وطن و از مدح جهان بانی و جهان ستانی و عدل و جود وی به چیزی دیگر منهمك\nگردد و یا چنان شود که شاعر به فقر معنی دچار گردد و به بازی الفاظ\nمشغول شود و بکوشد معنی واحد را به صنایع مختلف برنگهای مختلف نشان\nدهد و شنو نده را به صنایع لفظی بفریبد در کلام فرخی و عنصری حتی استعاره\nکمتر پیدا می شود و این ها تنها ستایشگر سلطان نیستند ثنا خوان این"}
{"book": "adl1198", "page": 654, "text": "(609)\nسرزمین و مدح گوی مفاخر و شیدای شکوه آن میباشند و محمود چون موجد\nو پدید آرنده این افتخارات بود در خور این همه ستایش ها شمرده می شد\nبعضی گفته اند گویندگان عصر محمود در اثر اجباری که سلطان بر آنها\nمی نمود بمدايح وی می پرداختند اما این سخن دور از حقیقت است و بس\nبعید می نماید چگونه شعرای آن عصر شکست تركمنان و نیایش قدر خان را\nمی دیدند و شکوه و جمال غزنه را مشاهده می نمودند و می دیدند بارگاه خدایگان\nخراسان و خسرو شرق از شهزادگان و راجگان بلاد مفتوحه و از گنجها و\nفیلان و سالاران آن مملوست یکباره بوجد نمی آمدند .\nگویندگان ملی و شاعران بزرگ و با همت و دانشمند را بهتر از این موضوعی\nدر دست نبود و از این جاست که سلطان را با فتح سیاسی فتح ادبی و علمی نیز\nنصیب شد .\nقصاید این گویندگان بزرگ همه داستانهای مفاخر و دیوان ملیت است\nحتی در تشبیب های قصایدشان نیز از همین موضوع خارج نشده اند و کمتر\nقصیده ایست که در تشبیب آن ذکر بهار و مناظر طبیعی و زیبائی های کهسار\nکشور ذکر نشده باشد دیوان فرخی و عنصری در حکم شهنامه عصر سلطنت غزنویان\nاست و بجز ذکر شهکارهای غزنه و غزنویان و فضایل و محامد ایشان چیزی\nدیگر در آن نمی توان یافت در این دوره اشعار گویندگان دو نقطه بارز\nدارد مدایح و چکامه های درباری و آثار عرفانی و تصوفی که ما هر دو قسمت\nرا در این رساله می نگاریم و از هر دو نوع گویندگان دوره غزنویان باجمال\nسخن میرانیم البته تفصیل و استیعاب کامل این قسمت وظیفه دانشمندانی می باشد\nکه تاریخ ادبی افغانستان را بر پایه تحقیقات علمی و ادبی می نگارند ."}
{"book": "adl1198", "page": 655, "text": "(610)\nشعرای زبان دری\nملك الشعراء\nعنصری\nنام او حسن كنیه او ابو القاسم نام پدرش احمد ومولدش بلخ بود . عنصری\nاستاد وامام سخنوران و بزرگترین شاعر و گوینده كشور ماست و اسلوب او\nدر گویندگی سر مشق شعرا واقع شده و در دولت محمودی به حشمت و عزت\nبسر می برده که حتی محسود گویندگان مابعد قرار یافته و شاعر بزرگ\nشیروان گفته است:\nشنیدم که از نقره زد دیگدان ز زر ساخت آلات خوان عنصری\nعنصری چنانکه از اشعار خودش بر می آید از احرار بلخ بوده و در جوانی\nبخدمت حضرت محمود رسیده:\nمبارك است بر احرار نام و خدمت تو مرا نخست پدید آمدست این برهان\nمرا جوان خرد و پیر بخت بگر بدی بنام تو خردم پیر گشت و بخت جوان\nبعضی گویند عنصری اول تجارت میکرده و از ان دست برداشته بخدمت سلطان\nرسیده است اما از گفته خود او بر می آید که در خوان پدر نیز به نعمت سلطان\nبرخوردار بوده و بازرگانی و دکانداری نکرده .\nغذا و نعمت تو خورده ام زخوان پدر نه از میانه راه و نه از در دکان\nدیوان اشعار عنصری مشتمل بر سی هزار بیت بوده است اما حیفاً که همه\nاز میان رفته و امروز دیوان او بیشتر از سه هزار بیت ندارد .\nعنصری شاعر قصیده گو است و قصاید او همه در ستایش محمود و فتوحات\nوراد مردی و دلیری خود او و خانه دان اوست و اندر وصف مناظر دلکش وطن\nو زیبائی های بهار بلخ و غزنه - سخنان وی شسته و روان می باشد از تعقید"}
{"book": "adl1198", "page": 656, "text": "(٦١١)\n\nمعانی و الفاظ و خفامبر ا و بهترین پارچه های ادب زبان دریست. تشبیهات بلیغ\nو شیوا دارد و بیشتر به ایراد معانی جمیل و بکر توجه داشته و در الفاظ نیز\nبسیار کوشیده که از ثقل و تنافر و وحشت و غرابت خالی باشد از این جاست\nکه در گفته های او دوشیز گان معنی در پیرایه الفاظ لطیف و شیوا جلوه\nمی کنند. تشبیهات عنصری اکثر محسوس است.\nدر تشبیه زلف و روی گوید:\nچه چیز است رخساره وزلف دلبر گل مشکبوی و شب روز پرور\nگل اندر شده زیر نورسته سنبل شب اندر شده زیر خورشید انور\nنکو ترز روشن شب تارزلفش اگر چند روشن زتیره نکوتر\nو در تشبیهه درخت روشنائی که در جشن سده بهار گاه محمود ساخته\nبودند گوید:\nگهی سرو بلند است و گهی نار عقیقین گنبد و زرین نگار است\nاگر نه کان بیجاده است گوئی چرا باد و هوا بیجا ده بار است\nدر تشبیهه خورشید و ابر بهار گوید:\nچون حجابی لعبتان خورشید را بینی زناز\nکه برون آید زمیغ و گه به میغ اندر شود\nو در تمام این مثال ها که خواندیم محسوس به محسوس تشبیه شده و وجه\nشبه نیز حسی و روشن و بدون کاوش و فرورفتن در زوایای بعیده بخو اننده\nآشکار می گردد و نفس را لذت می بخشد و اندیشه را بکاوش و جستجو\nنیاز نمی افتد.\nمدایح عنصری آلوده به مداهنه و چاپلوسی نیست و چیزی را ستوده که\nمایه ستایش بوده است از راستی گفتار تجاوز نکرده.\nعنصری در وقایع نگاری ید طولی دارد و واقعه را روشن و صریح می نویسد\nفتح خوارزم و عبور سلطان از آمو و حال لشکریان هزیمتی را چه نیکو شرح داده."}
{"book": "adl1198", "page": 657, "text": "(٦١٢)\n\nبه وقت آن که زمین تفته شد ز باد سموم هوا چو آتش و گرد اندرو بجای شرار\nفرو گذشت به آمویه شهر بار جهان اطفال ختر نيك و به اسرت دادار\nفراخ جیحون چون کوه شد ز بسکه در او کلاه و ترکش و زین بود و جامه و دستار\nکسیکه زنده بمانده است از ان هزیمتیان اگر چه تنش درست است هست چون بیمار\nبمغزش اندر تیغ است اگر بود خفته بچشمش اندر تیر است اگر بود بیدار\nاگر بجنبد بند قبای او از باد گمان کند که همی بر جگر خرد مسمار\nاگر سوال کند گویدای سوار مزن اگر جواب دهد گوید ایملک زنهار\nاگر نماز کند آه باشدش تکبیر و گر کنه کند آوخ بودش استغفار\nعنصری تا پایان دورۀ مسعود زنده بود اما عروج شاعری و کمال گوینده گی\nوی در روز گار محمود است عنصری در (٤٣١) وفات نموده است .\nمنوچهری شصت گیله در بارۀ عنصری قصیدۀ غرا دارد\nتو همی تا بی ومن بر توهمی خوانم بمهر\nمهر شهی تا روز دیوان ابوالقاسم حسن\nاوستاد او ستادان زمانه عنصری\nعنصرش بی عیب و دل بیغش و دینش بی فتن\nشعر او چون طبع او هم بی تکلف هم بدیع\nطبع اوچون شعر او هم با ملاحت هم حسن\nنعمت فردوس يك لفظ متینش را ثمر\nگنج باد آورد يك بیت مدیحش را ثمن\nتا همی خوانی تو اشعارش همی خائی شکر\nتا همی گوئی تو ابیاتش همی بوئی سمن\nکبوتر از آیند و شعر او ستادم بشنوند\nتا غریزی روضه بیفتند و طبعی نسترن"}
{"book": "adl1198", "page": 658, "text": "(۶۱۳)\n\nشعر او فردوس را ماند که اندر شعر اوست\nهر چه در فردوس ما را وعده کرده ذوالمنن\nکوثر است الفاظ عذب او و معنی سلسبیل\nذوق او انهار خمر و وزنش انهار لبن\nاز کف او جود خیزد و ز دل او مردمی\nاز تبت مشک تبتی و ز عدن در عدن\nای منوچهری همی ترسم که از بی دانشی\nخویشتن را هم بدست خویش بر دوزی کفن\nبرد خواهی پیش او تا پروریده شعر خویش\nکژد خواهی در ملامت عرض خود را مرتهن\n\nامیر فرخی\n\nنامش علی کنیه تش ابوالحسن تخلصش فرخی و نام پدرش جولوغ و مولدش سیستان و از دهقان زادگان آنجاست و در جوانی توسط امیر چغانی به بارگاه سلطان غزنه راه یافت مقام و پایه وی در سخنوری فراتر از آن است که در اوراقی چند گذارده آید ستایش وی را کتابی جداگانه در خور است.\nفرخی گوینده توانا و استاد سخن و یکی از رجال بزرگ کشور است. معانی لطیف در پیشگاه قلم و قریحت او چون موم بوده و این سخنور نیرو مند بهر شکلی که می خواسته آنرا در می آورده است. مطالعه آثار او در نفس لذت پدیده می آورد و در احساس شور تولید می کند و در دل عشق می انگیزد. وی چنان شسته و جذاب و بدون تعقید و ابهام سخن می راند و چندان بشوق و جوش حرف می زند که خواننده گاهی می پندارد در میدان جنگ است و برق سنان و لمعان شمشیر را از میان غبار سواران می بیند فریاد جنگجویان را می شنود و ناله هزیمتیان و مجروحان را اصغا می کند و گاهی خیال می کند بهار"}
{"book": "adl1198", "page": 659, "text": "(٦٩٤)\n\nغز به شگوفه آورده خورشيد تابان دمی پيدا و دمی پنهان ميشود و نيلگون ابری\nچون پراکنده پيلان بر آبگون صحرای می بند در می کشايد، می گسلد بر هم می آيد\nگفته های فرخی با احساسات ملی و مناعت فطری و شور جهان ستانی\nآميخته است.\nعنصری استاد است و سخنان پخته و متين گفته اما فرخی از پايه شاعری\nفراتر رفته و بحدی احساسات مليت و وطن خواهی و شاه دوستی دروی استيلا\nکرده که منويات خود را بدون انديشه و هراس آشکارا به سلطان پيشنهاد داده\nو باوی چون خواجگان و سپهبدان در امور مملکت سخن رانده . چون سالاران\nو سرداران ملی توده را در مقابل بيگانگان برانگيخته و نهيب داده و بيدار\nکرده و فرمان رانده است. آرزوهائی را که برای عظمت وطن داشته می توان\nاز اين سخنان او دانست:\nوقت آن آمد که در تازد بروم\nنيزه اندر دست و در باژو کمان\nتاج قيصر برسر قيصر زند\nهم چنان چون بر سر خان چتر خان\nخوش نخسبم تانکو بد فرخی\nشعر فتح روم را بر کوی و خوان\nجای دیگر در آرزوی فتح ری گوید:\nری را بهانه نيست ببايد گرفت ری\nوقت است اگر بجنگ سوی ری کشی عنان\nاين چاهه ی یگان و دو گان قرمطی کشی\nزيشان به ری هزار بيابی بيك زمان\nبستانی آن ديار و ببخشی به بنده\nبخشيد نست عادت و خوی خدایگان\nجای ديگر گويد:\nبغداد وزانسوهم ترابودی کنون گرخواستی\nليکن نگهدار ی همی چاه امير المومنين"}
{"book": "adl1198", "page": 660, "text": "(615)\n\nحرمت نگهداری همی حری بجا آری همی\nواجب چنین بینی همی ای پیشوای پیش بین\nفرخی بدار الملک محبوب غزنه عشق داشته و آن دیار مردان وخانهٔ\nبزرگان و مرغزار شیران را بر جهان برتری میداد وشایستهٔ بار گاه محمود\nبیگانگان را نمیدانسته.\nدر یکی از قصاید به مسعود می گوید :\nعزم کی دارد که غزنین را بیاراید بروی\nرای کی دارد که برصدر پدر گردد مکین\nدارملک خویش راضایع چرا باید گذاشت\nموسپاهان را چرا کرده است برغزنی گزین\nهر که غزنی دیده باشد در صفاهان چون بود\nهر که تازه میده بیند کی خورد نان جوین\nخانه محمود را مسعود زیبد کدخدای\nکدخدای خانهٔ شیر عرین باشد عرین\nشه زابلستان محمود غازی\nسر گردن کشان هفت کشور\nبه نیزه کرگدن را بر کندشاخ\nبزوبین بشکند سیمرغ را پر\nچنانکه ما در مقدمه نگاشتیم مایهٔ شاعری سخنوران دربار محمود ذکر\nجمیل شاهنشاه بزرگ ومفاخر وطن است و این مایه چندان به فراوانی موجود\nبود که شاعر را نمیگذاشت به مضمون دیگر دست زند و به فقر معنی دچار شود\nاین حال در دیوان فرخی بیشتر موجود است ودر کلیهٔ چکامه های شیوای\nوی جز این شیوه نتوان یافت . حتی فرخی نتوانسته با اندیشهٔ ژرف وطبع"}
{"book": "adl1198", "page": 661, "text": "(٦١٦)\n\nدقیقی که داشت لختی از اظهار مفاخر ومناعت ملی باز آید و بخود گراید\nواز شور ونوا بیاساید ودر اسرار مرموز كاينات فرورود. حتی خمریات\nوشاهد بازیها و تغزلات وی نیز طفیلی همین احساسات اوست .\nفرخی چنانکه شعر را خوش می گفته چنگ را تر می نواخته و شاعری شوریده\nوشادمان و کشاده رو و خوش طبع بوده ـ و به آزار موری مایل نشده. در یکی\nاز روزها که محمد صحرا را بخون غزالان سرخ کرده شاعر بیاد چشم سیاه\nیار افتاده و چندان گریسته که محمد را بروی رحمت آمده و چند آهوی\nزنده بشاعر فرستاده :\n\nمرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد\nفرو نشستم و بگریستم بزاری زار\n\nدر آرزوی دو زلف و دو چشم آهوی خویش\nچو چشم شیران کردم ز خون دیده کنار\n\nزچاکران ملك چاکری بدید مرا\nهمی ندانم بونصر بود یا کشوار\n\nبرفت و گفت ملك را که فرخی بگریست\nبه صیدگاه تو بر چشم آهوی بسیار\n\nمگر که آهو چشم است یار او که شده است\nبچشم آهو چشمان او جواهر بار\n\nوجای دیگر در ستایش غزنه گوید :\n\nروز خوش گشت و هوا صافی و گیتی خرم\nآب ها جاری و می روشن و دل هایی غم\n\nمن وغزنین و لب رود در باغ امیر\nچه در باغ امیر و چه در باغ درم\n\nباغ پنداری لشکر گه میر است که نیست\nتاختی خالی از مبطرد و منجوق و علم"}
{"book": "adl1198", "page": 662, "text": "(٦١٧)\n\nکاشکی خسرو غزلی سوی غزلی رودی\nکه ره غزنی خرم شد و غزنی خرم\n\nبر کشیدند به کپایهٔ غزنی دیبا\nدر نوشتند ز کم پایهٔ غزنی ملحم\n\nفرخی بعد از غزنه عاشق و شیدای هر گوشه وطن است کوه و صحرا دره و دریا حتی دشت های خشک و بیابر وطن نیز در طبیعت شاعر تاثیر بزرگ داشته در وصف شب و ذکر یکی از بیابان های خشک بست گوید:\n\nروی بند از روی بکشاده عروسان سپهر\nهر یک از ایشان گرفته پرده از راز نهان\n\nآسمان چون سبز دریا و اختران بر روی او\nهمچو کشتی های سیمین بر سر دریا روان\n\nمن بیابانی به پیش اندر گرفته کاندر او\nاز نهیب دیو، دل خوناب گشتی هر زمان\n\nریگ او میدان دیو و خوابگاه اژدها\nسنگ او بالین ببر و بستر شیر ژیان\n\nو هم دار این چادر ستایش آبهای خروشان هیرمند و قصر سلطانی و کشتی های پادشاهی گوید:\n\nاندر این اندیشه بودم کز کنار شهر بست\nبانگ آب هیرمند آمد بگوشم ناگهان\n\nمنظر عالی شه بنمود از بالای در\nکاخ سلطانی پدیدار آمد از دشت لکان\n\nمرکبان آب دیدم سر زده بر روی آب\nپالهنگ هر یکی پیچیده بر کوه گران"}
{"book": "adl1198", "page": 663, "text": "(٦١٨)\nجانور آتش هر كيهانی سر كين و نا جانور\nآب هريك را ركاب و باد هريك را عنان\nدر ستايش بهار بلخ گويد :\nای خوشا ای نوبهار خرم نو شاد بلخ\nخاصه اكنون كبز در باغ اندرون آمد بهار\nهر درختی پر نيان چينی اندر سر كشيد\nپر نيان خرد نقش سبز بوم لعل كار\nفرخی در مرگ محمود در غزنه نبود و چون باز آمد و كاخ پيروزی را از\nسلطان تهی ديد از ديده سر شك خون باريده و در مرگ او مرثيتی گفت كه\nبهتر ازان نتوان گفت و ازان مراتب اخلاص وعشق وی بدوام دولت محمود\nو بقای عظمت وطن ثابت ميشود .\nفرخی دو ترجيع بند نهايت شيوا دارد و از امهات آثار او شمرده ميشود\nفرخی كتابی در علم بيان داشته كه نام آن ترجمان البلاغه بوده و بعضی از ان\nانكار كرده اند و آنرا رشيد وطواط ديده و در حدايق السحر ازان مستفيد شده\nفرخی در بار گاه سلطان به عزت و احترام بسر مي برده و سلطان بروی\nلطف و مرحمت زياد داشته و در اكثر اسفار جنگی در مركز سلطان حاضر بوده\nوشايد راه‌سومنات را بچشم ديده و دران فتح بزرگ قصيدۀ غرای در آفرين\nمحمود سرائيده .\nروزی سلطان در اثر سعايت يكی از مخبران بروی خشم گرفته كه چرا\nفرخی با كسی كه سلطان روا نمی داشته باده گساری كرده ولی بزودی در\nقصيدۀ غرائی كه وی در ان باب سرائيده و از سلطان پوزش خواسته\nطرف مرحمت سلطان قرار يافته ، فرخی در سال ٤٢٩ وفات نموده و معلوم نميشود\nتن او را در كجا بخاك نهاده اند"}
{"book": "adl1198", "page": 664, "text": "(٦١٩)\n\nغضایری رازی\n\nابویزید محمد غضایری رازی اول مداح دیلمیان بود چون زبان دری\nدر آن کشور رونقی نداشت و آنجا تحت سلطه و تاثیر زبان عربی بود اشعار\nغضایری موقعیتی پیدا نکرده رو بحضرت غزنه آورد ود قصیده که درفتح\nناراین گفت ومنظور سلطان علم پرورافغانستان گردید دو بدره زر بدو\nعطاشد .\n\nدوبدره زر بگر فتم بفتح ناراین\nبفتح رومیه صد بدره گیرم و خرمال\n\nو نسبت بدوبیتی که در ستایش ایاز گفت دو بدره دینار و دو هزار درم\nبوی عطا گردید .\nغضایری در سخنوری بپایه فرخی و عنصری نمی رسد و در قصیده که در ستایش\nسلطان به غزنه فرستاد و دران عطای بیکران سلطان را دیده و گفته بود\nدیگر بس است وطاقت عطای ترانداریم وصلات سلطانی ازحوصله وی فزونی\nگرفت و شاعری را مخصوص بخود دانست عنصری براوخشم نمود و قصیده او را\nپاسخ گفت اگر چه غضایری نیز بجواب پرداخت اما از عهده برآمده نتوانست.\nغضایری در (٤٢٦) وفات نمود\n\nبس ای ملك كه نه گوهر فروختم ببه سلم\nبس ای ملك که نه عنبر فروختم بجوال\n\nبس ای ملك كه از اين شاعری و شعر مرا\nملك فريب بخوا ندوجا دوی محتال\n\nبد ین بها که تو يك بيت من خريد ستى\nسر يرو ملك بخرند و تاج وجاه وجمال"}
{"book": "adl1198", "page": 665, "text": "(٦٢٠)\nمرا دو بیت بفر مو د شهر یار جهان\nبر ان صنو بر عنبر عذار مشکین خال\nدو یدم زبفر ستاد و دو هز ار درم\nبدل بد اد دو بیت مرا در بیت المال\nابو نظر عبدالعزیز بن منصور عسجدی مروزی\nوی بقولی از مرو رود و بقولی از هرات است یکی از شعرای بزرگی است که وی را با فرخی و عنصری همیشه در يك ردیف ذكر میکنند اشعار عسجدی از بین رفته و جز دو سه قطعه چیزی دیگر از وی در دست نیست. عسجدی نیز پروردۀ بارگاه محمود و از مدیحه سرایان حضرت اوست واز قصیده او که در فتح سومنات موجود است جزالت او در لفظ و قدرت وی در معنی ثابت میگردد.\nتا شاه خسروان سفر سو منات کرد\nکرد از خویش را علم معجزات کرد\nآثار روشن ملکان گذشته را\nنزديك بخردان همه را مشکلات کرد\nیزدو دزاهل کفر جهان را براهل دین\nشکر و دعای خویشتن از و اجبات کرد\nمحمود شهر یار کریم آنکه ملك را\nبنیاد بر محامد و بر مکرمات کرد\nشطر نج ملك باخت ملك با هزار شاه\nهر شاه را به لعب دگر شاه مات کرد\nشاها تو از سکندر پیشی بدان جهت\nکوهر سفر که کرد بدیگر جهات کرد"}
{"book": "adl1198", "page": 666, "text": "(٦٢١)\nاستاد ابو الحسن علی بهرامی سرخسی\nوی از شعرای دربار حضرت غزنه و دانشمندان آن عصر است در عروض\nو قافیه رسایلی تالیف نموده و آنرا غایت العروضین و کنز القافیه ور ساله\nخجسته نام نهاده این دو بیت از اوست .\nمـاهـر دو بتا گل دور انگبیم بنگر بچه خواهمت صفت کرد\nیک نیمه آن تیولی بسـرخـی وین نیم دگر مخم چنین زرد\nمحمد بن محمود بدایعی بلخی\nگویند اشعار مصنوع می سروده ولی از این اشعار او چیزی در میان نیست\nومهم ترین اثری که از او مانده پند های نو شیر وان است که در بحر\nتقارب منظوم ساخته و اصل آن بزبان پهلوی بوده (۱)\nابو محامد محمود بن عمر جوهری زرگر هروی\nوی محمود را مدح گفته و در حضرت غزنه و گاهی در مولد خود بهرات\nبسر می برد و در ٤٤٤ نیز حیات داشته است.\nحکیم ابو اسحق کسائی مروزی\nدر ۲۷ شوال ٣٤١ متولد شده و تا سال ۳۹۱ در قید حیات بوده و از شعرای\nبزرگ محسوب میشود. در قصیده سبک استاد رود کی داشته :\nسرود گوی شد آن مرغک سرو دسرای\nچو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام\nهمی چه گوید گوید که عاشقا شب گیر\nبگیر دست دلا رام وسوی باغ خرام\n(۱) - ا لنا مه پارس."}
{"book": "adl1198", "page": 667, "text": "(٦٢٢)\nابو نصر احمد بن منصور اسدی طوسی\nاز مشاهیر شعرای عصر خود است و وی را استاد فردوسی خوانده اند و حتی گفته اند محمود نظم شهنامه را از وی خواسته و وی پیری را عذر آورده و باین کار نپرداخته است از شعر او جز چند قطعه چیزی نمانده و این خود بر استادی وی گواهی دهد اسدی سه سال بعد از حضرت محمود در سال ٤٢٣ مرده .\nعمارۀ مروزی\nدیگر از شعرای که بمدح سلطان محمود پرداخته و طرف مرحمت سلطانی واقع شده اند عماره مروزیست تا سال ٣٩٥ در قید حیات بود وقتی این قطعه را به سلطان فرستاد سلطان امرداد از خزانه مرو در هزار دینار بوی عنایت کنند و اگر خود شاعر مرده بورثه او بپردازند .\nبنفشه داد مر العبت بنفشه قبای بنفشه بوی شد از بوی آن بنفشه سرای\nبنفشه است و نبید بنفشه بوی خوریم به یاد همت محمود شاه بار خدای\nحکیم ابوالقاسم فردوسی\nبزرگترین شاعر خراسان\nحکیم ابوالقاسم فردوسی که بدون شبهه شاعری بزرگ و حکیم گرانمایه میباشد و شهنامۀ وی بزرگترین شهکار زبان فارسی بلکه شهکار بشری شمرده شده از طوس برخاسته و کتاب خود را بقول اکثر مورخان و تذکره نگاران بامر و فرمان شاهنشاه مشرق ابوالقاسم یمین الدوله محمود غزنوی در غزنه انشاد نموده است در باره این شاعر بزرگ و کدورت وی از سلطان مردم باختلاف سخن رانده اند چند بیتی به شهنامه ضمیمه شده که آن در هجو سلطان میباشد از تحقیقات عالمانه که دکتور محمد شیرانی نموده است پدیدار گردیده که این بیت ها را دیگران از مواضع مختلف شهنامه گرد آورده و چنین وانموده اند که فردوسی آنرا در بارهٔ سلطان سروده است بهر حال اگر آن اشعار از فردوسی باشد یا نه و آنرا در هجو"}
{"book": "adl1198", "page": 668, "text": "(٦٢٣)\n\nسلطان گفته است باخبر فردوسی بزرگترین شاعر زبان فارسی میباشد و بلاشك رتبه استادی و پیشوائی بر همه شاعران مابعد خود که در این شیوه سخن رانده اند دارد و همچنانکه در کتاب او بیتی چند در هجو سلطان دیده میشود چندین بیت در ستایش سلطان بزرگ غزنی موجود است که ارتباط وی را بدربار غزنه ثابت می گرداند .\n\nدر آغاز شهنامه گوید:\n\nچو دانستم آمد زمان سخن   کنون نو شده روزگار کهن\nبر اندیشهٔ شهریار زمین   بخفتم شبی دل پر از آفرین\nدل من چو نور اندران تیره شب   بخفته کشاده دل و بسته لب\nچنان دید روشن روانم بخواب   که رخشنده شمعی بر آمد ز آب\nهمه روی گیتی شب لاجورد   از آن شمع گشتی چو یاقوت زرد\nرده بر کشیده سپاه از دو میل   بدست چپش هفتصد ژنده پیل\nچو آن چهرهٔ خسروی دیدمی   از آن نامداران بپرسیدمی\nکه این چرخ و ماهست یا تاج و گاه   ستاره است پیش اندرش با سپاه\nیکی گفت این شاه روم است و هند   ز قنوج تا پیش دریای سند\nجهاندار محمود شاه بزرگ   به آبشخور آرد همی میش و گرگ\nز کشمیر تا پیش دریای چین   بر او شهریاران کنند آفرین\nچو كودك لب از شیر مادر بشست   به گهواره محمود گوید نخست\nبه ایران همه خوبی از داد اوست   جهان شادمان از دل شاد اوست\nببزم اندرون آسمان وفاست   به رزم اندرون تیز چنگ اژدهاست\n\nمسعود سعد سلمان\n\nشاعر بزرگوار و نامی که چندین سال عمر وی در زندان سپری شد و حبسیه های وی از شاهکارهای ادب دری شمرده میشود شگفت است که"}
{"book": "adl1198", "page": 669, "text": "(٦٢٤)\n\nدر روز گار سلطانی چون ابراهیم که از شاهان نيك محضر وعادل و کریم\nبود شاعری چون مسعود سعد آزار یافت ومحبوس شد .\nوی يك بار در عهد ابراهیم ويك بارهم در روز گار مسعود پسر ابراهیم\nدر زندان رفت شرح احوال مفصل ویرا در مقدمۀ دیوان او و در تذکره ها\nوتواریخ به تفصیل نگاشته اند. زندان او قلعه نای ومولد او غزنی یا لا هور\nبوده و شاید به این مناسبت که روز گار آخر زندگی او در لاهور گذشته اورا\nلاهوری نیز میخوانند :\nدریغا جوانی و آن روز گار که از رنج پیری دل آگه نبود\nنشاط من از عیش کمتر نشد امید من از عمر کوته نبود\nدران چاهم افگند گردون دون که از ژرفی آن چاه را ته نبود\nبسا شب که در حبس بر من گذشت که بینای آن شب جزا کمه نبود\nسیا هی سیاه ودرازی دراز که آنرا امید سحر گه نبود\nببندم لبا اميد وزبان مرا همه گفته جز حسبنا الله نبود\nمنوچهری\nنام او احمد، کننیتش ابو النجم و نام پدرش قوصی و تخلص او منوچهریست\nبر سر مولد او اختلاف است که از بلخ میباشد یا دامغان. در سال ٤١١ بدربار\nسلطان محمود راه یافته و مورد عنایات بار گاه شاعر پرور غز نوی قرار\nیافته است. عنصری ملك الشعرای آن بار گاه را مدح گفته اما عروج\nشاعری وی در مدح سلطان مسعود وروزگار آن پادشاهست. قصایدی بس شیوا\nو پخته دارد و تشبیهات و مصطلحات ادبیات عرب در ان بیشتر ديده ميشود\nومعلوم است این استاد در ادبیات عرب تبحر واحاطه کامل داشته مسمطهای\nوی در ادبیات فارسی نظیری تا هنوز ندارد. خمریات یا عنبییات او قسمت مهم\nشعرش را فرا گرفته تمام این چکامه ها بجزيك قسمت محدود در مدح مسعود\nووزرای وی سروده شده :"}
{"book": "adl1198", "page": 670, "text": "(٦٢٥)\n\nدرثنای مسعود گوید:\nشاهی كه بدو هيچ ملك چير نباشد\nشاهی كه شكارش بجز از شير نباشد\nيك نيمة گيتی ستدو سير نباشد\nتا نيمة ديگر ستد دير نباشد\nاين يافتن ملك به شمشير نباشد\nبايد كه خداوند جها ندار بود يار\nامسال كه جنبش كند آن خسرو چالاك\nروی همه گيتی كند از خارجيان پاك\nتاروی بجنبش ننهد ابر شغب ناك\nصافی نشود رهگذر سيل زخاشاك\nتاباد بجنبد نبود خودز پشه باك\nچون آتش برخيزد تيزي نكند خار\nای شاه توئی شاه جهان گذرانرا\nايزد بتو داد است زمين را و زمان را\nبر دار تو از روی زمين قيصر و خان را\nيك شاه بسنده بود اين مايه جها نرا\nبا ملك چه كار است فلان را و فلان را\nخرس از در گلشن كن و خوك از در گلزار\nو جای ديگر در وصف جلال وشكوه لشكريان غزنه گويد:\nچون به لشكر گه او آئينه بر پيل زنند\nشاه افريقيه را جامه فرونيل زنند\nملكی كش ملكان بوسه با كليل زنند\nميخ ديوار سرا پرده بصد ميل زنند"}
{"book": "adl1198", "page": 671, "text": "(٦٢٦)\n\nچون رسولانش ده گام به تعجیل زنند\nقیصر از تخت فرود آید و خاقان از گاه\nپادشاهی که بروم اندر صاحب خبران\nپیش او صف سلاطین زده زرین کمران\nرای کرد است که شمشیر زند چون پدران\nکه شود سهل بشمشیر گران شغلگران\nبامدادای که زمین بوسد هندش پسران\nچهلو اندملك بيني با خيل وسپا.\nچون ملك با ملکان مجلس می کرده بود\nبیش از بیست هزاران بت نو بر ده بود\nچون سپه را بسوی دشت برون برده بود\nچون سواران سپه را بهم آورده بود\nگرد لشکر صدو شش میل سرا پرده بود\nبیست فرسنگ زمین بیش بود لشکر گاه\n\nزینبی علوی محمودی\nوی از دودمان سیادت است و در در با رسلطان محمودوسلطان مسعود بشاعری\nمی پرداخت و آنها را مدح می گفت ابوالفضل بیهقی از این شاعر در کتاب\nخودچند جا ذکر نموده واز صلتی که سلطان مسعود بوی بخشیده پدیدار است\nکه دران روز گار در زمره شعرای با نام محسوب و پایۀ شاعری وی بر مردم\nزمانه اش روشن بود\nبیهقی آنجا که از بخشش های سلطان مسعود سخن می راند میگوید دريك شب\nعلوی زینبی را که شاعر بوديك پیل وارد رم بخشیدهزار هزاردرم چنانکه عیارش\nدر ده درم نقره نه ونیم آمدی و فرمود تا آن صلت گرانرا بر پیل نهادندوبخانه"}
{"book": "adl1198", "page": 672, "text": "(٦٢٧)\n\nعلوی بردند و جای دیگر در واقعات ٤٢١ در روز عیدرمضان از این شاعر نام می برد\nو میگوید امیر بشاعرانی که بیگانه تر بودند بیست هزاردرم فرمود وعلوی زینبی\nرا پنجاه هزار درم بر پیل بخانه او بردند و درجای دیگر آنجا که می خواهد استاد\nابوحنیفه اسکافی غزنوی را بستايد میگوید اگر پادشاهی طبع اورا به نیکو کاری\nمدد دهد چنانکه یافتند اوستادان عصر چون عنصری و عسجدی وزینبی\nو فرخی اونیز در سخن موی بدونیم شکافد ـ از این سخنان بیهقی بر می آید که\nاو نسبت بدیگر شاعران از سلطان بیگانه تر نبوده و مرتبه وی هم در شاعری بدان\nپایگاه بوده است که مرتبه عنصری وعسجدی و فرخی .\nعوفی دو قطعه شعر اورا نقل نموده که هر دو در ستایش محمود است و باین بیت\nمصدر است :\nای خداوند روز کار پناه مطربان را بخواه و باده بخواه\nو قطعه دوم باین بیت مصدر است :\nایا شهر یاری که کرد سپاهت\nعمی چشم دین را کنند توتیائی\n\nلبیبی ادیبی\nمداح یوسف بن ناصرالدین برادر سلطان محمود است عوفی وی را بشاعری\nستوده این قصیده را درستایش امیر یوسف سروده است :\nچو بر کشندم دل از دیدار دلبر نهادم مهر خرسندی بدل بر\nشرر دیدم که بر رویم همی جست ز مژگان همچو سوزن سوش زر\nمرا گفت آن دلا رام بی ارام همیشه تازیان بی خواب و بی خور\nهوا اندود. رخساره بدود. فرو نه يك ره و بر گیر ساغر\nفغان زین بادیه ی کوه دیدار فغان زین ره نورد هجر گستر\nخرو زین سو کشید عشق زان سو فرو ماندم من اندر کار مضطر"}
{"book": "adl1198", "page": 673, "text": "(٦٢٨)\n\nبه دلبر گفتم ای از جان شیرین مرا بایسته تر وز عمر خوشتر\nمخور غم میروم درویش زین جا ولیکن زود باز آیم توانگر\nرهی دورو شبی تار يك وتیره هوا فیروز و هامون چون مقیر\nفرود آ زود زین زین و بیارام سپهر آراسته چهره به گوهر\nمکلل گوهر اندر تاج اکلیل بشارك بر نهاده غفر مغفر\nمجره چون بدریا بار موسی که اندر قعر او بگذشت لشکر\nزمانی بود مه برزد سر از کوه به رنگ روی مهجوران مزعفر\nچوزر اندود کرده گوی سیمین شد از انوار او گیتی منور\nبریک اندرهمی شد پاره زان سان که در غرقاب مرد آشنا ور\nدمنده اژ دهائی پیشم آمد خروشان و بی آرام و زمین در\nشکم مالان بهامون بر همی رفت شده هامون بزیر او مقعر\nگرفته دامن خاور به دنبال نهاده بر کران باختر سر\nبه باران بهاری بود فربه ز گرمای حزیران گشته لاغر\nاز و زاد است هر چه اندر جها نست زهر چه اندر جهان است اوجوانتر\nمدیح شاه بر خواندم به جیحون برامید بانگ ازو الله اکبر\nتواضع کرد بسیار و مرا گفت ز من مشکوه و بی آزار بگذر\nکه من شاگرد کف رادآ نم که تو مدحش همی برخوانی از بر\nبه فر شاه از و بیرون گذشتم یکم موی از تن من ناشده تر\nبدین درگاه عالی چون رسیدم رها کردم سوی جانان کبوتر\nکبوتر سوی جانان کرد پرواز بشارت نامه زیر پرش اندر\nبنامه در نبشته کی دلارام رسیدم دل بکام و کان گوهر\nبدرگاهی سپردم کنز بر او نیارد تند رفتن چرخ محور\nبصدر اندر نشسته پادشاهی ظفر یاری بکنيت بوالمظفر"}
{"book": "adl1198", "page": 674, "text": "(٦٢٩)\n\nبنامش بر نبشته عهد آدم\nبه کینش در سرشته هول محشر\n\nجهان راخور کندروشن ولیکن\nزراه اوست دایم روشنی خور\n\nز بار همت او گشته گوژی\nبدین کردار پشت چرخ چنبر\n\nابوالفرج رونی\n\nوی را باستادی ستوده و سخنان او را سرمشق انوری شناخته اند صاحب\nدیوانست و دیوانش مرکب است از قصاید و برخی قطعات و چند غزل قصایدش\nدر ستایش سلطان ابراهیم و مسعود پسر اوست نام وی درست معلوم نشده برخی\nهمین (ابوالفرج) را نام شناخته اند این قطعه در مدح سلطان ابراهیم از اوست:\n\nشاهیکه ملوک را زعدلش بیم است\nهفت اندامش سلاح هفت اقلیم است\n\nاز هیبت ملك او فلك دونیم است\nسلطان مظفر ملك ابراهيم است\n\nاین قطعه نیز ازویست :\n\nعنقای مغرب است در این دور خرمی\nخاص از برای محنت و غم زاد آدمی\n\nهر چند گرد عالم صورت برآمدم\nغم خوار آدم آمد بیچاره آدمی\n\nهر کس بقدر خویش گرفتار محنت است\nکس را نداده اند برات مسلمی\n\nبعضی او را سیستانی و برخی غزنوی دانند .\n\nسیدمحمد بن ناصر علوی غزنوی\n\nنام خودش محمد و نام پدرش ناصر و لقبش جلال الدین است از خانه واده\nسیادت میباشد برادر كوچك اوسید حسن است .\nاین شاعر معاصر بهرام شاه ومستا یسعت و ستائی قصیده در مدح وی دارد قصیده\nبر دیف آتش در ثنای بهرام شاه دارد که چند بیت آن این است :"}
{"book": "adl1198", "page": 675, "text": "(٦٣٠)\n\nچو ساخت در دل تفگیم چنین مکان آتش\nنیافت جای دگر در همه جهان آتش\nبخوشدلی بکشم گرم و سرد تو که مرا\nتو در بهار نسیمی و در خزان آتش\nعجب که لاله دعای حسود شاه نگفت\nدعا که کرد که باداش در دهان آتش\nبیمن دولت بهرامشاه کاندر دم\nزبان خنجر او هست ترجمان آتش\n\nسنائی درباره وی گوید :\nمزاج وطبع هوا گرم و نرم شد چه عجب\nاگر بر آورد از یشم و مرمر آتش و آب\nچو طبع سید گردد چمن بزینت و فر\nچو عدل سید گردد برابر آتش و آب\nسر محامد سید محمد آنکه شد است\nبلند همت و نظمش بگوهر آتش و آب\n\nسید حسن غزنوی\n\nاز شعرای بزرگ و نامور عهد بهرامشاه میباشد دیوانی ضخیم دارد و\nاشعار او سخت دل انگیز و پخته و شیوا است بنا بر علتی از بهرام شاه رنجیده\nبه مدینه طیبه رفت و در انجا قصیده شیوای نگاشته در بارگاه فرخنده\nنبوی صلی الله علیه وسلم قرائت نمود این بیت از ان قصیده است :\nلاف فرزندی نیازم زد ولیکن ای حبیب\nمدحتی گفتم ز حضرت خلعتی بیرون فرست\nاین قصیده فخریه نیز از حضرت اوست :"}
{"book": "adl1198", "page": 676, "text": "(٦٣١)\n\nداند جهان که قرة عین پیمبرم شایسته میوه دل زهرا و حیدرم\n\nابو الفضل مسرور بن محمد طالقانی\nاین سخن پرداز نیز از گویندگان دوره یمین الدوله و ستایشگران آن\nپادشاه بزرگ است عوفی يك قصیده را که وی در ستایش خواجه بزرگ احمد بن\nحسن میمندی سروده نقل نموده است و این دو قطعه را نیز از زبان وی ذکر کرده :\nبوقت تر کبی او خواند کسی فردوس گیتی را\nبيك معنی روا باشد که دل مان داردش باور\nزبهر آنکه جز در خلد کی شاید بدن هرگز\nدرختی کش تن از دیبا و و بر گ از سیم و بار از زر\nقطعه دوم .\nچنانم که مجنون عامر نبود ز تیمار لیلی به لیل و نهار\nوفادار مهر توام تا زیم تو خواهی و فادار و خواهی مدار\n\nمنشوری سمرقندی\n\nنام وی احمد و کنیتش ابو سعد و نام پدرش محمد است و از ستایشگران\nسلطان بزرگ غزنه یمین الدوله میباشد .\nاین قصیده را در صفت آتش گفته چنانکه آب از و میچکد\nیکی دریا پدید آمد زمین از مشك و آب از زر\nمعلق موج زرینش باوج اندر کشیده سر\nنشیب و قعر آن دریا همه پر رشته مرجان\nفراز موج او هر سو همه پرزهره ازهر\nنهنگ سمند رو سینش بسیماب اندرون غلطان\nدم تمساح زرینش پریشان از کیلو گوهر\nبرخشد سر او بی رخ بغرد غور او بی دل\nچو برق از میغ برد و یا چو رعد از کوه در کشور"}
{"book": "adl1198", "page": 677, "text": "(٦٣٢)\n\nفلك چون قصر مدهون گشت بروی کنگره زرین\nدر افشان هریکی روشن چوقصر مرد مدهوشن گر\nچوچشم باز ازو روشن زمین و آسمان امشب\nنقابی بست برروی ومنا گوش تذرونر\nگهی چون ابهر سیمین همی بر آسمان تازد\nگهی چون ابر یا قوتین همی نالدبابر اندر\nزبر برین گردد از رنگش بدر یا درهمی لولو\nعقیقین گردد از عکسش بگردون برهمی اختر\nتو گوئی همت خسرو برای نعمت زایر\nیکی زرین فلك خواهد بر آوردن همی دیگر\nبدست وتیغ وجام وجان هماما از چهار آئین\nچنانك از ناقة فتحت نبا سابد همی رهبر\nبدست از مال بخشیدن بتیغ از کینه آهنجتن\nبجام از باده نوشیدن بجان از منت بیمر\nصدر اجل ملك الكتاب\n\nابوالمحاسن جمال الدين یوسف بن نصر کاتب عوفی در لباب الالباب ويرا\nستوده واز نوشته‌های وی پدید می‌آید که در عربی و فارسی دیوان دارد این\nاشعار بنام وی ثبت شده:\nچون پرده باز روز شد پرغراب\nدریا وفلك نمود درهای خوشاب\nهمچون ماهی که گردد از ابر پدید\nبنمود رخ آن عروسمن زیر نقاب\nدرسوسن جام کرد گلرنگ شراب\nگوئی که نمود آتشی اندر آب\nیالعل مذاب ریخت در مروارید\nيا شعله برق بود بر روی سراب"}
{"book": "adl1198", "page": 678, "text": "(٦٣٣)\nمی داد مرا زان لب نوشین بشتاب بر آب عنب نقل شکر از عناب\nاز بسکه بمن بررخ گل داد نبید چون نرگس خود کرد مرا مست و خراب\nرفت از برمن چو نیر اندر پرتاب بگداخت مراچو توزی اندر مهتاب\nچون دید که گشت زلف شب باز از تاب مهراست و سپهر و ابر و دریا و سحاب\nاز صبح چو تیغ شاه مشرق خندید خسرو ملک آن شاه که او را القاب\nگردون بهزار دیده چون او بندید اندر سدقرن بلکه افزون ز حساب\nابو سراقہ عبدالرحمن پسر احمد بلخی\nاز ثنا خوانان شاهنشاه شرق یمین الدوله وامین المله محمود بود و از بلخ\nبرخاسته در اول پیشه اش نجاری بود.\nدر يك چکامه در مدح سلطان گوید :\nچو محمود خسرو نبود و نباشد\nفریپشه شاه سفر کرده بی مر\nگهی سوی جیحون رود چون فریدون\nگهی سوی سمت رود چون سکندر ظ\nگهی تخت جیپال بردر بدارد\nگهی چتر خاقان بیاویزد از سر\nگهی را یتش را بروی ببینی\nامین ملک خسرو هفت کشور\nابو محمد عبد الله بن محمد معروف به روده بلخی\nاز بزرگان بلخ و صدور خراسان بوده در این دولت زندگانی و تنعم داشت\nاو بیت های مستقل دارد که اگر مجموعه شود از ذوق دور نگردد:\nگربر کشم این فروشده پای از گل هرگزندهم به هیچ نامردم دل\nبی خوابی را بدیده بر بستم و زدیدن خواب بیهده ر ستم"}
{"book": "adl1198", "page": 679, "text": "(٦٣٤)\n\nامام ابو عبدالله عبدالرحمن پسر محمد عطا ردی\nاز ثناخوانان سلطان محمود غازی و از پروردگان نعمت آ\nخاندان است .\nملك قلاده است و او میان قلاده زین نگیرد قلاده جز بمیانه\nحشمت او بر دهان دهر دهانه است فضل نیار دلگام جز بدهانه\nمیلی دارم برخ پر از خون جگر آن روز که مژگان ترا بینم تر\nای چون شکر شکسته از یاقاس مکری که تباه گردد از آب شکر\nابوا لمظفر بن ابراهيم\nبن علی پنجهیری (پنجشیری)\nشاعر دوره غزنویان و مداح آن خاندانست عوفی این اشعار را از وی نقل می کند.\nلبش خسته زو هم بوس هر کس غولب دیدی زو هم بوس خسته\nاین قطعه نیز از اوست:\nباشم تا نیز چه آید دگر مادر تقدیر چه زاید دگر\nبیارد گر نیزه گرد فلك موعظۀ نیز نماید دگر\nشاد بدانم که چو بندد دری ایزدما باز کشاید دگر\nابو عبدالله روز به بن عبدالله نكتی لا هوری\nاز شعرای در بار سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنویست\nروی آن ترك مهرو بست و بر اونه بر است\nکه بر این نار بهار است و بران گل به بر است\nمسعود رازی\nبیهقی از این گوینده ذکر نموده و سلطان مسعود بوی انعام ها داده است\nآن زلف نگر بر رخ آن در یتیم\nچون بشکاری چنانکه از غالیه جیم\nو آن خال بران عارض چون ماهی شیم\nهمچون نقطی ز مشك بر تختۀ سیم"}
{"book": "adl1198", "page": 680, "text": "(٦٣٥)\n\nمظفر پنجدهی\n\nاز پنجده مرورود بود و از شعرای دوره غزنویان عوفی این اشعار را از\nاو روایت می کند .\nبهفت کشور تا مدح پنجده گویم\nچو باد گشتم اندر زمی ز می بیجای\nدو پای دارم چاردگر بباید از آنک\nبهفت کشور نتوان رسید بی شش پای\n\nدر صف آتش میگوید :\nهمی به بینی آتش عیان خا کستر\nچو آفتاب که گیرد زمیغ تیره حجاب\nچوروی دختر دوشیزه کو خجل گردد\nنقابرا بر رخ اندر کشد بوقت عتاب\nزداغ فرقت آن چهره چولا له و گل\nهمی زلا له و گل زرد بر کنم بگلاب\nبدان نشان که بسیماب زرهمی گیرند\nمن از فراق تو گیرم همی بزر سیماب\nشتاب وصل تو دارد مرا همی دلتنگ\nدر نگ هجر تو دارد مرا عمی بشتاب\nخمار خواب چرا در دلم فرا وا نـست\nاکبر لب تو برنگ گلست و بوی شراب\nبشب زفرقت آن قامت چو قا مت رمح\nسنان شود مژه من ز بهر جستن خواب\nگهی بگریم و باشم چو نرگس تو دژم\nگهی بنالم و گردم چو سنبل تو بتا ب\n\nکوکبی مروزی\n\nوی نیز از سرایندگان این عصر است عوفی این اشعار را از او روایت می کند"}
{"book": "adl1198", "page": 681, "text": "(٦٣١)\nوله ، قطعه\nقدح و باده هر دو از صفوت همچو ماه دو هفته دارد اثر\nیا قدح بی می است یا می ناب بی قدح در هوا شگفت انگر\nقطعه\nنگاه کن بگل سرخ ناشگفته تمام\nچولعبتی که شمن را همی نماز برد\nبسان دو لب معشوق سرخ رنگ و چاك و تنگ\nکه گاه بوسه بعاشق همی فراز برد\nابوالمجد مجد و دسنائی غزنوی\nدر ستایش این شاعر بزرگ و عارف نامی همان بسست که صوفی بزرگوار\nآفتاب بلخ مولانا جلال الدین رومی میفرماید :\nترك جوشی کرده ام من نیم خام از حکیم غز نوی بشنو تمـام\nآن امام الغیب و فخرا لعارفین در الهی نامه گفته شرح ا ین\nو خاقانی شاعر بزرگ شروان فخرمیکند و میگوید :\nخاك غزنی شاعری در خاك برد خاك شروان شاعری دیگر بزاد\nیوسف صدیق چون بر بست نطق از قفا موسی پیغمبر بز اد\nو نظامی گوید :\nنامه در آمد زدو ناموس گاه هر دو مسجل به دو بهرام شاه\nآن زده بر خطۀ غز نی علم و ین شده بر نامه رو می رقم\nچون در بارۀ حکیم بزرگوار اسلام و مایۀ افتخار غزنی کتاب جداگانه\nنوشته ام واگر درین مختصر بشرح مناقب او بپردازیم سخن بپایان نمیرسد\nمختصری از شرح احوال اورا مینگاریم :\nپدر سنا ئی آدم نام داشت و از بزرگان غزنه بود ومزارش هم اکنون در غزنه\nمشهور است در زمان بهرام شاه میزیست و چندین اثر گرامی دارد که همه"}
{"book": "adl1198", "page": 682, "text": "(٦٣٧)\n\nحاوی بر مطالب عالیه و معانی لطیفه و عرفان و تصوف و فلسفه و اخلاق\nمیباشد و نام این کتب را چنین شمرده اند :\nحديقه الحقيقه ، سيرالعباد، زادالسالكين ، طريق التحقيق، كارنامه بلخ\nعشق نامه، عقل نامه .\nسنائی در میان سنوات ٥٢٥ - ٥٤٥ وفات نموده و مزارش در غزنی میباشد.\nمختاری غزنوی\nنام وی سراج الدین عثمان و نام پدرش محمد و تخلص او مختار یست و مولد\nوی شهر غزنه میباشد و از شعرای قصیده سرای است .\nدر قصاید وی نام مسعودثالث ، شیر زاد ، ارسلان شاه ، و بهرام شاه دیده\nمیشود که آنها را مدح کرده و در سال ٥٥٤ وفات نمود .\nاشعار او سخت شیوا و پخته و دل انگیز است این شعر از اوست:\nشاخ مرصع شد از جواهر الوان شخ تل یاقوت شد ز لاله نعمان\nابر گهر های گل بست همانا خوي ده الماس گشت قطره باران\nحوض ز نیلوفرو چمن ز گل سرخ کوه نشاپور گشت و كان بدخشان\nبو د گل ناشکفته بر صفت دل باز چو بشکفت گشت بر صفت جان\nباغ چو میدان آبگینه شد از خوید برگ شکوفه ز باد تخت سلیمان\nدامن خود بر کشید سرو چوبلقیس كاب كمان كرد آبگینه ميدان\nانجيل آغاز كر د بلبل بر گل چون ز بنفشه بدید حالت رهبان\nشب همه شب كبك زعفران چرد از كوه روز همه روز از آن بگر دد خندان\nچون نیهبی داشت مرغزار بدریا لاله بر اطراف او برست چو مرجان\nگوئی در پیش آفتاب نها دند آينه در سایهای برگ درختان\nباغ ز ابر آن جمال یافت که مسند از پسر کد خدای لشکر سلطان\nمفخر ارباب علم حضرت غزنین نایب اصحاب فضل ملك خراسان"}
{"book": "adl1198", "page": 683, "text": "(٦٣٨)\nفصل (نوزدهم)\nعرفا رحمهم الله تعالی\nهنگامی که سایه سلطنت محمودیان در خراسان گسترانیده شده بود - روزگار نوبت اقبال را بر در شهر ستان غزنه می نواخت سپهبدان به پیروزی و گویندگان به سرود مشغول بودند . مدارس باز بود دانشمندان به تتبع و تحقیق می پرداختند .\nصاحبدلانی نیز در قلمرو محمود بسر می بردند که شهنشاه شرق در ایشان باحترام می نگریست و سر تعظیم فرود می آورد و متواضعانه رفتار می کرد و آن ها را نیز بحضرت غزنه قرار محبت استوار بود که ما بشرح احوالشان می پردازیم تا تاریخ آن عصر مکمل تر شود.\nشيخ علي هجويری دادا گنج بخش\nکنیت وی ابوالحسن و نامش علی و نام پدرش عثمان است و منسوب است به هجویر و جلاب که دو محله از محلات غزنه بوده و خانواده شیخ در آنها سکونت داشته اند .\nشیخ از بزرگان و ناموران این طائفه و با محمود معاصر است و همین که سلطان دیار هند را فتح نمود وی با مرقعی و عصائی خامه و کتابی در آنجا رفته و مشعل حقایق را در آن سرزمین روشن نموده است .\nعارف غزنی مرید شیخ ابوالفضل ختلانی است و سلسله ارادت وی به جنید بغدادی منتهی می شود .\nتذکره نگاران این طایفه در شرح مناقب شیخ تفصیلاتی داده اند ولی اکثر به تخمین سخن رانده اند . مقام فضل و پایه معرفت و مراتب وی در سلوک و شرح زندگانی او از کتاب قیمت دار خودش ( كشف المحجوب) بخوبی آشکار می شود . در این کتاب چنانکه شیوه مقربان است از سلطان ذکری بمیان نیامده ولی آشکارا واضح می شود که شیخ را با دارا اولاده محبو بش"}
{"book": "adl1198", "page": 684, "text": "(۶۳۹)\n\nغزنه چه اندازه محبت بود چندجا در کتاب خود آنجا را بنام حضرت غزنه\nذکر کرده و از اینکه نتوانسته تمام کتب خود را به لاهور آرد تاسف خورده -\nشیخ علاوه بر کشف المحجوب يك ديوان شعر و پنج کتاب ديگر نيز\nداشته كه بعضی را در حيات او دزدی کرده دیگری بنام خود نموده و بعضی\nپس از وفات وی از میان رفته و تنها كشف المحجوب باقی مانده است و آن\nبهترین کتابی است در تصوف و طریقت و تاریخ عرفا و شرح مصطلحات شان -\nو تقریباً نخستین کتابی است که در زبان دری در تصوف نوشته شده شیخ\nدر لا هور وفات نمود و پیكر پاك او را در همان جا بخاك نهادند و اكنون\nمرجع احترام و از مفاخر مشترک ما و مسلمانان آن ديار محسوب می‌شود\nوفات شیخ در (٤٥٣) اتفاق افتاده .\n\nحضرت شیخ ابو الحسن خرقانی\n\nاین عارف بزرگوار در (٣٤٨) در خرقان که یکی از قرای بسطام است متولد گردیده\nو چنانکه نگاشتیم سلطان محمود چون از جنگ خوارزم بپیروز شد و آوازهٔ\nحق‌شناسی و خداجوئی و كرامات شیخ را شنيد بخرقان آمد تا با شیخ ملاقات\nنمايد و از كرامات وی مستفيد شود شيخ فريدالدين عطار در تذكرة الاوليا شرح این\nملاقات را چنین نگاشته :\nچون سلطان درخر قان آمد و یکی دو روز بیاسود کسی را نزد حضرت\nشيخ فرستاد و گفت برو و شیخ را تر غیب کن که بملاقات ما آید اگر\nنیامد این آیت بر خوان (اطیعوا الله واطیعوا الرسول واولی الامر منكم )\nفرستاده بیامد و پیغام گذارد . شیخ عذر خواست وی آیت بر خواند شیخ\nگفت ما چندان در اطیعوا الله مصرو فیم که هنوز به اطیعو الرسول نرسیده\nایم تا چه رسد به اولی الامر ."}
{"book": "adl1198", "page": 685, "text": "(٦٤٠)\n\nسلطان لباس سلطنتی را بر ایاز پوشانید و خود در لباس اسلحه داران براه افتاد و ایاز را امر داد که پیشتر از خودش باشد چون بخدمت رسید شیخ باستقبال ایاز برخاست و در وی ننگریست و دست سلطان را گرفته گفت آنرا که بر خلق جهان پیشی داده اند توئی پیش او بنشین سلطان در تعجب شد و بنشست و چند ساعت در خدمت شیخ بود و از مواعظ و حکم وی مستفید شد چون برخاست بدره زر نزد شیخ گذاشت و التماس نمود که شیخ آنرا قبول کند شیخ پاره جوین که از خوراک خودش بود نزد سلطان گذاشت که بخورد سلطان هر چه کوشید نان از گلویش فرو نرفت شیخ گفت چنانکه این لقمه ترا گلو گیر می شود این بدره مارا در گلو فرو بندد آنرا به مستحقان بخش کن.\nشیخ از اکابر مشایخ کرام است و سلطان را باوی سر احترام و اخلاص بوده است و در سال (٤٢٣) وفات نموده است.\n\nشیخ ابوسعیدابوالخیر رحمت الله علیه\n\nاز بزرگان مشایخ و کبار این طایفه است در سال ٣٥٧ تولد یافته و عمر دراز نموده از سوخته گان کوی محبت و آوارگان طریق است رباعیات وی بهترین پارچه های ادبی و عرفانیست در اسرار التوحید نگاشته اند که پدر شیخ سلطان محمود را عظیم دوست داشتی و او در میهنه سرای بنا کرده که اکنون معروف است بسرای شیخ و بردیوار و سقف های آن بنا نام سلطان محمود و ذکر خدم و حشم و پیلان و مراکب او نقش کردند شیخ ابو سعید گفت مرید را که من در این سرای يك خانه بنا کن چنانکه آن خانه خاصه من باشد و کسی را بران تصرفی نبود پدرش به وی خانه بنا کرد چون خانه تمام شد و در گل می گرفتند شیخ فرمود تا بر در و دیوار آن بنوشتند: الله الله الله پدر پرسید این چیست شیخ گفت هر که به دیوار خانه خویش نام امیر خود نویسد."}
{"book": "adl1198", "page": 686, "text": "(٦٤١)\n\nشیخ را با سلطان محمود روابط ومحبت ها بود چون وفات شیخ نزدیک شد\nبیکی از مریدان گفت به غزنی برو وسلام به سلطان رسان وی سه هزار دینار بتو\nمی دهد آنرا بوام داران من باز ده چون شیخ وفات کرد سلطان وصیت او\nرا به کمال احترام بجا آورد شیخ در سال (٤٤٠) وفات نمود .\nشیخ یحیی بن عمارسجستانی\nنامش یحیی و نام پدرش عمار واصل او با تفاق همه تذکره نگاران از سیستان است\nاین بزرگوار کسی است که پیر هرات خواجه عبد الله انصار در کود کی به\nمحضر او تربیه شده وخواجه انصار می گفت : (رسوم علم را در هرات خوا جه\nیحیی بیاورد).\nقاضی ابو عمر و بسطامی که از علما و دانشمندان بود چون بهرات آمدو به\nمجلس خواجه یحیی رسید گفت بحر وبر، مشرق و مغرب را گشتم از بر کت\nانفاس این خواجه برکت و شادابی دین را فقط در هرات دیدم خواجه در سال\n(٤٠٢) وفات یافت ودر خیابان هرات مدفون گردید .\nخواجه ابو عبدالله طاقی\nاین خواجه بزرگوار از قلعه طاق سیستان بود و در هرات بسر می برد\nو خواجه انصار به وی ارادت تمام داشت در یکی از رباعیات خود در باره وی\nگفته است :\nای آنکه یگانه گشته ئی در آفاق\nاز جان بتواند اهل عرفان مشتاق\nکس نیست همانند تو در فقر وفنا\nگشتت از ان نام خوشت خواجه طاق\nوی در سال (٤١٦ ) وفات ودر هرات مدفون شد و هم چنین از مشایخ آن\nوقت شیخ ابولیث فوشنجی است وشیخ ابو عبدالله مالا نی کتاب اربعین را"}
{"book": "adl1198", "page": 687, "text": "(٦٤٢)\n\nتالیف نموده و شیخ عمو وبسا از بزرگان دیگر که از خوف اطناب در این جا\nاز ذکر شان صرف نظر نمودیم رحمت الله علیهم .\n\nابو اسمعیل عبد الله انصاری\n\nکنیتش ابو اسمعیل و نامش عبد الله و لقبش شیخ الاسلام است نام پدرش\nمحمد و کنیتش ابو منصور بود سلسلة پدران ایشان به ابو منصور مت انصاری\nپیوندد که وی از احفاد حضرت ابو ایوب انصاری صاحب رحل رسول الله است\nصلی الله علیه و سلم .\nمت انصاری در روزگار خلافت حضرت خلیفة ثالث عثمان بن عفان رضی الله عنه\nدر تحت لوای احنف بن قیس بخراسان آمده و در هرات ساکن شده است پدر\nوی هنگامی در بلخ بود و با شریعت حمزة عقیلی دست ارادت داده و ابو المظفر\nترمذی را خدمت میکرده و خود از مردان بزرگ و نکو کار و پارسا و صوفی\nبوده است .\nشیخ الاسلام از تربیت معنوی پدر بر خویش میبالد پدر وی در سال (٤٣٠)\nاز جهان رخت بست راجع بمادر شیخ الاسلام اینقدر از گفتهای جا می پدید\nمی آید که از هرات بوده است شیخ الاسلام هنگام فرو د شدن خور شید در روز\nدوم شعبان سال (٣٩٦) قمری در قهندز هرات پا بعرصة وجود گذاشته آفتاب\nدر هفدهم درجه ثور بوده . و فصل بهار هرات بمیانة رسیده شیخ الاسلام\nهمیشه میگفت من بهار را دوست دارم که ربیعی میباشم و در فصل جان بخش بهار\nدر جهان آمده ام وی در اوایل به ابو عاصم ارادت داشت و از نفحات از گفتار\nخود او برمی آید که او از خویشاوندان و نزدیکان شیخ الاسلام بوده است .\nو در مشایخ به جناب شیخ ابو الحسن خرقانی ارادت تمام داشته در حدیث\nو فقه و تفسیر وحفظ اشعار عرب و دقایق السکات عرفا"}
{"book": "adl1198", "page": 688, "text": "(٦٤٣)\n\nدر چهار سالگی بدبیرستان مالینی مشغول تحصیل شده و در نه سالگی\nاملای حدیث می نگاشته و بقول خودش چندین هزار شعر عربی در حافظه داشت.\nکتب وی همه تصوف و عرفان است ذم الکلام و منازل السایرین را بعربی\nتألیف کرده رساله دل و جان و کنز السالکین و رساله واردات و قلندر نامه\nو هفت حصار و محبت نامه و رساله مقولات و الهی نامه وی در پارسی است.\nرباعیات روان و جاذب عرفانی نیز سروده که قدیمترین رباعیات پارسی\nشمرده میشود تحلیل آثار او از نقطه نظر ادب از این مبحث خارج است. کتب او\nاکثر طبع شده هم درین اواخر تفسیر وی طبع شده تفسیر او را عبدالله\nرشیدالدین میبدی شرح و تفصیل نمود در یازده مجلد بزبان پارسی و از بهترین کتب\nتفسیر است. کتاب طبقات الصوفيه عبدالرحمن سلمی را بزبان هروی املا کرده بود\nو آنرا در قرن نهم مولانا عبدالرحمن جامی بفارسی متداول آورده و ایزاداتی در آن\nنموده کتاب نفحات را بوجود آورد حضرت شیخ الاسلام در سال ٤٨١\nدر هرات وفات و در گازرگاه مدفون شده مزار وی مطاف زایرین و یکی\nاز ابنیه تاریخی و بزرگ کشور ماست ملوك كرت و امرای مغل بر آن\nعمارات مفصل نموده اند و بسا از بزرگان این سرزمین نه در پیرامون تربت\nپاك وى بخاك سپرده شده اند."}
{"book": "adl1198", "page": 689, "text": "(٦٤٤)\n\nفصل (بیستم)\nعلماء\n\nشیخ الرئیس ابو علی سینا\nپدران وی از محتشمان بلخ بودند و در آن شهر زندگی داشتند جدش\nسینا و پدرش عبدالله و خودش حسین نام داشت کنیه‌اش ابوعلی و لقبش شیخ الرئیس\nمی‌باشد پدرش از بلخ به بخارا رفت و در روزگار سامانیان در آن سامان در قریه\nخرمیشن ماموریت دولتی داشت و از قریه افشنه زنی خواست که ستاره نامیده\nمی‌شد این بزرگوار در سال ۳۹۱ هجری قمری در افشنه متولد گردید و از کودکی\nباذکای خارق العاده و بی نظیر مشغول تحصیل شد و از بخارا بخوارزم رفت\nو چنانکه در کتب و آثار متعدد موجود است از خوارزم بهمدان آمد و بعد از\nاشغال مراتب و مناصب دولتی در سال ٤٢٧ از جهان رخت بست و در همدان جان\nسپرد و همانجا مدفون گردید. سلطان محمود آرزو داشت وی به غزنه بیاید و مانند\nسایر فضلا و محققین بمرکز جدید خراسان که در درباروی گرد آمده بودند و به\nتالیفات علمی و فلسفی می‌پرداختند بوعلی سینا نیز در آن حلقه دانش و حکمت شامل\nشود و با حمایتی که سلطان از علم و علماء دارد مانند ابوریحان بیرونی به\nمشاغل علمی موظف گردد اما روزگار مجال نداد که حکیم نامور به غزنه\nبیاید و پایتخت کشوری را که پدرش از آنجا برخاسته بود دیده بتواند. چون شرح\nاحوال او را علمای جهان به تفصیل نگاشته‌اند و شخصیت بین المللی وی مربوط\nبتمام بشریت است و در این راه تجلیلات مکرر بعمل آمده و در باره‌اش نیز کتب\nمفصل در این معنی نگاشته‌اند بهمین قدر اکتفا رفت.\n\nابو ریحان محمد بن احمد بیرونی\nوی بقول اکثر مورخان از خوارزم است تنها امام فخر الدین رازی در تفسیر\nکبیر خود او را از هرات میداند. سلطان محمود چون خوارزم را گشود این حکیم"}
{"book": "adl1198", "page": 690, "text": "(٦٤٥)\nدانشمند را از آنجا با خود آورد اما بقول عروض سمرقندی قبل از فتح خوارزم توسط نماینده خویش که از غزنه فرستاده بود ابوریحان و شیخ الرئیس را از نزد علی پسر مامون خوارزم شاه خواست. شیخ الرئیس نیامد و ابوریحان به کمال خوشی بخدمت سلطان حاضر شد چون ابوریحان از علماء بزرگ و دانشمندان و محققان عصر بود سلطان محمود و پسرش مسعود با وی عنایت و مرحمت زیاد داشتند و همیشه او را از انعام و اکرام خویش بهره مند میگردانیدند ابوریحان در یکی از قصاید خود که بزبان عربی دارد اکرام سلطان را یاد کرده از آن ممنونیت نموده.\nراجع به حبس او که صاحب چهار مقاله می نگارد از مقام حکیم مستبعد مینماید و بدیع الزمان فاضل معاصر تحقیقاتی در این باره نموده از آن بر می آید که این حکایت بمبالغه آمیخته است. سلطان ابوریحان را در اسفار هند با خود می برد و آن حکیم بزرگ را موقع میداد که در باره عادات و اخلاق و علوم و آداب هند تحقیقات مفصلی نموده آنرا بصورت کتابی تدوین نماید .\nابوریحان بسلطان ارادت داشته در کتاب تحقیق ما للهند محمود را شیر جهان و نادره زمان خوانده است .\nتالیفات وی\n(۱) کتاب تحقیق ما للهند که مشتمل بر عقاید هنود در باب ماوراء الطبیعه و جغرافیا و نجوم وهیئت میباشد این کتاب را در ٤٢١ تالیف کرد .\n(۲) الاثار الباقیه عن قرون الخالیه .\nموضوع این کتاب ذکر تواریخ ملل مختلف از قبیل اقوام آریائی و یهود و صابئین و عرب وقبطی ویونانی و رومی و مبادی آنها ست و این کتاب را در ۳۹۱ تالیف کرد .\n(۳) كتاب التفهيم لاوايل صناعت التنجيم .\nموضوع این کتاب نجوم ومعرفت ستارگان و ادوار افلاکی و مدارات و حرکات"}
{"book": "adl1198", "page": 691, "text": "(٦٤٦)\nآن هاست اما از حساب و هندسه نیز در آن ذکر شده و این کتاب در\n(٤٢٠) تالیف شده .\n٤- كتاب الاستيعاب في صنعة الاسطرلاب\nاین کتاب نیز بزبان عربی می باشد و آنرا در (۳۹۱) تالیف نموده .\nه مقاليد علم الهيئت\nاین کتاب در موضوع علم هیئت است و آن را در (٤٢٧) تالیف کرده\nابوریحان در سال ٤٤٠ وفات نموده است و در غزنه دفن شده و تا هنوز قبر او\nمكشوف نگردیده است آثار جهان قیمت این استاد بنام غز نویان تالیف شده است.\nابوسلیمان خطابی\nاحمد بن محمد بن ابراهیم بستی\nسمعانی میگوید ابو سلیمان قوى الحجت ومتدين وصادق القول بود در\nعراق وحجاز مسافرت نموده و خراسان را وجب بوجب دیده است بمال حلال\nخویش تجارت میکرد و آن را در نفقه برادران و خویشاوندان خود صرف می نمود .\nدر نام وی اختلاف است بعضی او را احمد و بعضی حمید خوانده اند از قول\nابو عبید هروی و ابو منصور ثعالبی بر می آید که نام وی احمد بوده- حاكم\nبن بیع در کتاب نیشاپور نام او را احمد نگاشته مشار الیه از دانشمندان\nوعلما و محققین بزرگ کشور ماست .\nتالیفات او قرار ذیل است.\nمعالم السنن في الحديث\nغريب الحديث\nتفسير اسماء الحسنى\nشرح ادعيه ماثوره\nاعلام السنن شرح بخاری"}
{"book": "adl1198", "page": 692, "text": "(٦٤٧)\nكتاب العزله\nکتاب اصلاح الغلط للمحدثين\nکتاب اعلام الحديث\nکتاب شرح اموات ابي خزيمة\nكتاب العروس\nكتاب الغنيه عن الكلام\nدر هرجای که خطا بی سکونت اختیار کرده علمای بزرگ از محضر وی\nمستفيد شده اند. در بست عبد بن احمد بن غفير هروی و ابو مسعود بستی\nدر غزنه ابو بکر بن محمد بن حسن مقری در سجستان ابوالحسن علی بن حسن\nفقیه سجزی خطابی با ثعالبی دوستی و مراودت داشته و ثعالبی در کتاب\nخود از وی ستایش کرده - خطابی علاوه بر علوم رسمی شعر نیز گفته و اشعار\nاو همه عربی می باشد .\nعبدالملک بن علی هراتی\nسیوطی گوید وی در هرات مؤدب بودا کثر فضلا نزد وی درس خوانده بودند\nکتاب محیط در لغت و منتخب تفسیر رمانی در تفسیر از مولفات اوست\nدر سال ٤٨٩ در هرات وفات نموده\nابو منصور ثعالبی\nوی از ائمه و بزرگان و دانشمندان خراسان است با ابوا لفتح بستی و\nحسنك ميكال واكثر علمای کشور ما که نام بردیم مفاوضات داشته وی\nدر سال ۳۰۰ متولد شده و دارای تالیفات مفیده و متعدد است .\nاز مولفات وی غرر اخبار ملوك الفرس است که به عربی بنام امیر نصر\nبن ناصرالدين سبكتگين تاليف کرده و این کتاب را مابین سالهای ۳۹۰\nو ٤١٢ تالیف نموده ولی متاسفانه کتاب به پایان نرسیده ."}
{"book": "adl1198", "page": 693, "text": "(٦٤٨)\n\nدیگر کتاب یتیمة الدهر است و دران شرح حال شعرای عرب و خراسان\nو فارس را ضبط نموده و چار جلد میباشد و بهترین کتابی است که در این\nموضوع نگاشته شده . اما نظر مولف نسبت به ضبط احوال تاریخ به تحلیل\nآثار بیشتر بوده است .\nدیگر از مولفات او كتاب فقه اللغات است که در لغت ومحاورات عرب\nبنام عبید الله بن احمد میکال تالیف نموده و از امهات کتب لغت شمرده\nمیشود دیگر کتاب الاعجاز و الایجاز است که مشتمل بر کلمات بلیغ و جمله های\nقصار وجامع می باشد .\nابو منصور ثعالبی شاعر ومورخ وفقیه و نویسنده بود و انتقادات ادبی\nوی فصلی شیوا وجذاب در قرض الشعر ونقد الشعر باز نموده .\nمولفات او به طبع رسیده ومخصوصاً يتيمة الدهر که همیشه طرف عنایت\nو اهتمام علماء بوده و بران ذیل ها نموده اند. در این کتاب شرح حال\nيك عده از دانشمندان و سخن سرایان عهد محمود روشن میشود .\n\nآل میکال\nدر عهد دولت محمود خانواده در نیشابور بنام آل میکال یا میکائیلیان\nزندگانی داشتند که در حشمت و دانش و علوم ومعارف شهرت بسزائی\nداشته اند و مرجع علماء و فضلای عصر بوده اند و با غزنه ارادت و خدمت داشته\nبه نعمت آل محمود بکامرانی وجلال زندگانی میکردند. حسنک میکال\nکه شرح احوال او را نوشتیم نیز از این دودمان محتشم بود. عتبی در تاریخ\nخود در فصل مخصوصی سه تن از این خانواده را نام می برد و آن ها را اعیان\nفضلای نیشاپور می خواند .\n\nابو نصر احمد بن علی میکالی\n\nبقول عتبی صنیع سلطان و ربیب دولت و شیخ مملکت بود. فضلی بزرگ\nومالی فراوان و محامدی بیش از شمار داشت و شعر عربی می گفت ابن ابونصر"}
{"book": "adl1198", "page": 694, "text": "(٦٤٩)\nبا بديع الزمان نيز مکاتبات داشت و وقتی که بديع الزمان در هرات بود فصلی بوی نگاشته ومحامد او را ستوده است ثعالبی در مدح او گويد «هو بقية الاماجد وغرة الاکارم وواحد الخراسان ومفخرتها وجمالها وزينتها»\nابو الفضل پسر ابو نصر ميکالی\nعتبی وی را ستوده گفته است که وی در رعايای سلطان ستارة فروزان است وماهی درخشان و در علوم متداوله قدرت و توانائی دارد که نظير آن کمتر پيدا ميشود ثعالبی در يتيمة الدهر گويد ابو الفضل عوض ابن عميد و خلف صاحب وبدل صابی ميباشد - کتاب فقة اللغات را ثعالبی بنام وی تاليف کرده .\nامير ابوابراهيم بن ابو نصر ميکال\nوی نيز از علما ودانشمندان عصر خود بوده اما در ادب بپاية برادرش نميرسد .\nشيخ ابی عبدالرحمن سلمی\nنام خودش محمد ونام پدرش حسين سلمی می باشد اصل وی از نيشاپور است واز علمای بزرگ است وچندين کتب و تاليفات دارد و كتاب «الحقايق في التفسير» تاليف وی است و این تفسير او به شيوه متصوفان می باشد واز اين جهت در زمرة تفاسير علمی بشمار نمی آيد و اين تفسير از طرف ابن جوزی انتقاد شده وابن جوزی کسی است که بيشتر اهل تصوف از طعن لسان او مامون نمانده اند و دیگر كتاب طبقات صوفيه از تاليفات اوست که آنرا خواجه انصار تدوين کرده و جامی نفحات را از آن تهذیب نموده شيخ عبدالرحمن در سال ٤١٢ وفات کرده و چنانکه آقای شاليزى در رسالة خود تحقيق کرده قبر آن در جوار حظيرة حضرت سنائی موجود می باشد و بنام خواجه نيمروز شهرت دارد و کتيبه قبر آن خوانده میشود .\nابی بکر احمد بن حسين بن علی البيهقی\nوی از مشاهیر علمای حدیث است سلطان محمود به او اخلاص داشته وبقولی علم حدیث را نزد وی آموخته واستاد سلطان بوده است كتاب سنن"}
{"book": "adl1198", "page": 695, "text": "(650)\nکبیر و صغیر از ویست و از بهتر کتبی میباشد که در این فن در اسلام تالیف\nگردیده یاقوت حموی و صاحب کشف الظنون و ابن اثیر و عسقلانی وی را\nاز بیهق نیشاپور میدانند. تنها امین احمد رازی در هفت اقلیم و علی شیر قانع\nدر تحفة الکرام در مورد بیهق اختلاف دارند اینها میگویند بیهق\nشهرچه ایست از ضمایم قندهار نزديك به قلات که آنرا مقر نیز گویند مردم\nنيك از آنجا برخاسته چون ابوبکر بیهقی استاد سلطان محمود غازی که\nسنن کبیر از تالیفات اوست شیخ عبدالحق دهلوی در اشعة اللمعات شرح مشکوة\nدر این باره به تفصیل سخن رانده این استاد بزرگوار در 458 وفات یافته\nچون این موضوع تحقیق زیاد میطلبد اینجا موقع آن نیست.\nاحمد بن محمد عبدالرحمن باشانی هراتی\nبقول سیوطی کنیت وی ابو عبید است و وی شاگرد خطابی بستی میباشد\nکه شرح حال او گذارش یافت و نزد از هری نیز درس خوانده.\nاین شخص کتابی بنام غریبین در حدیث داشته و هم چنین تاریخی بنام\nولاة هرات متاسفاً هردو کتاب او موجود نیست در سال 401 وفات کرده.\nآدم بن احمد بن اسد هراتی\nیاقوت در معجم الادبا و سیوطی در تذکره خویش می نگارند که نامبرده\nاز اهل هرات بود اما در بلخ سکونت داشت ادیب و عالم و اصولی بود چون\nاز حج به بغداد آمد علمای بغداد بروی گرد آمدند و نزدوی حدیث و ادبیات\nخواندند. ابو منصور جوالیقی در يك مسئله با وی مناظره کرد. فاضل هرات\nبه وی گفت تو اول نسبت خود را درست کن آنگاه داخل مناظره شو!\nزیراوی منسوب به جوالیق بود و نسبت بجمع درست نمی باشد.\nجناده بن محمد بن حسین ازوی هراتی\nوی نیز از شاگردان علامه از هریست یاقوت در معجم الادباء گوید وی"}
{"book": "adl1198", "page": 696, "text": "(٦٥١)\nازعلمای جلیل القدر ومعروف بود. در مصر رفت و در جامع مقیاس درس می گفت یکی از حکام قرمطی خلیفه مصر به تعصب مذهبی وی را در سال ۳۹۹ شهید کرد جناده وقتی در مجلس صاحب بن عباد رفت و نزدیک صاحب نشست صاحب بچیزی مشغول بود چون نگاهش به جناده و لباس مندرس وی افتاد گفت این سگ را که در اینجا آورده جناده گفت سگ آنست که سه صد نام برای سگ نمیداند. صاحب مقام علمیت او را دریافته پوزش خواست و در کنار خویش جاداد .\nابو عبید الله عبدالواحد جوزجانی\nوی از شاگردان فاضل شیخ الرئیس و از محققین و فلاسفه وطن است در سال ٤٠٤ نزد شیخ الرئیس رفته و تا ٤٢٨ که شیخ وفات نموده از او دوری نکرده است. در اثر صحبت شیخ و استعدادی که در ابو عبیدالله موجود بود باندک فرصت مرتبه تحقیق یافته خود ازعلمای عصر بحساب آمد ابو عبیدالله در تدوین آثار شیخ مساعدت زیاد نمود و در کار رصدخانه اصفهان هم به وی معاونت نمود شرحی برمشکلات قانون وشرحی بر رسالة حی بن یقظان نگاشت و کتابی نیز بنام ترکیب الافلاك تالیف نمود وخود در سال ٤٣٧ وفات کرد و بقول قطب الدین لاهیجی بعد از وفات شیخ در جوزجانان رفته و در آنجا وفات کرد و آنجا دفن شد .\nابوالخیر خمار\nحسین بن سوار بن بابا بن بهرام ابوالخیر معروف به ابن خمار در ربیع الاول سال ۳۳۱ در بغداد متولد شده و از بزرگان و نوابغ عصر خود بود. وچندان دانشمند و فاضل که شیخ الرئیس بملاقات او اظهار اشتیاق نموده است بعد از تحصیل و اتمام علوم فلسفی بدربار خوارزم شاه رفت و سلطان دانش پرور محمود غزنوی نخواست دارالملك غزنه که مهد دانایان و ستودگانست از چنان محقق"}
{"book": "adl1198", "page": 697, "text": "(٦٥٢)\n\nبزرگ تهی باشد لهذا او را از شوهر خواهر خود خوارزم شاه خواست\nو ابوالخیر در غزنه آمد و بقول بیهقی سلطان محمود بعد از فتح خوارزم اورا\nبا خود آورد و با وجود آنکه نصرانی بود سلطان او را بدین اسلام دعوت نمود اما وی\nنپذیرفت و سلطان دوباره بمذهب او تعرض نکرد و مقام دانش و فلسفۀ وی را\nگرامی شمرد و طبابت عهد را بوی تفویض نمود. در انوقت در غزنه بیمارستان\nبزرگی سلطان بنا کرده بود که شرح این بیمارستان را عوفی در\nجوامع الحکایات ضبط نموده و از گفتۀ عوفی بر می آید که دران بیمارستان\nعلاوه بر علاج سایر امراض شعبۀ مخصوص برای دیوانگان و معتوهان نیز بود (۱)\nابوالخیر در غزنی روزی از در دبستانی میگذشت آواز دلکش طفلی را\nشنید که قرآن میخواند این صدای ملکوتی دروی تاثیر کرد همان شب\nدر رؤیا بشرف دیدار فرخندۀ حضرت پیغمبر (ص) مشرف شد و فردای آن\nبدولت ایمان فایز گردید. ابن خمار بقولی در ٤٠٨ و بقولی در ٤٨٩ وفات\nنمود تالیفات او را متجاوز از سی جلد دانسته اند (۲)\n\nابو نصر عتبی\n\nابو نصر در ری متولد شد محمد نام داشت و بنام پدرش عبدالجبار بود از ری\nبخراسان عزیمت کرد و بواسطۀ ابوالفتح بستی در دیوان رسالت سبکتگین راه\nیافت و در دارالانشای محمود نیز بشغل سابق می پرداخت شاعر بزرگ و نویسندۀ\nمغلق بود تاریخ یمینی را وی تالیف نمود این کتاب شامل است بر احوال\nسبکتگین و محمود و یکی از مآخذ مهم آن دوره است این کتاب بعربی نوشته\nشده و دران تصنع و تکلف زیاد بکار برده است. جرفا دقانی در سال ٦٠٣\nآنرا بفارسی ترجمه نموده و آن ترجمه در طهران بطبع رسیده.\nچند تن از علماء کتاب یمینی را بعربی شرح کرده اند از ان جمله شرحی بنام\n\n(۱) جوامع الحکایات قلمی مربوط بموزۀ کابل (۲) تتمۀ صوان الحکمه"}
{"book": "adl1198", "page": 698, "text": "(٦٥٣)\n\nفتح الوهبی میباشد که آنرا احمد بن علی بن عمر منینی در سال ١١١٤ تالیف نمود .\nاصل کتاب عتبی در مصر و هندوستان طبع شده است عتبی در اواخر زندگانی\nدر گنج و ستاق (بادغیس) بوظیفه بریدی مشغول بود . وبا احمد بن حسن\nمیمندی روابط فراوانی داشت و از طرف سلطان به سفارت نزد شارهای غرشستان\nمامور شد چنانچه در فصل غرشستان نگاشتیم .\n(ابو سعید عبدالحی بن ضحاك بن محمود گردیزی)\nوی از گردیز بود و یکی از مورخان و نویسندگان بزرگ محسوب\nمیشود شرح احوال وی درست معلوم نیست تنها چیزی که از وی در دست میباشد\nکتاب نفیس اوست که بنام زین الاخبار تالیف نموده و پدیدار است که\nاول و آخر آن کتاب افتاده است در نسخه موجوده که از روی نسخه های\nکمبریج واکسفور د استنساخ گردیده و مرحوم قزوینی دانشمند بزرگوار\nایرانی آنرا طبع نموده است از روز گار طاهر بن حسین یعنی از واقعات\nسال ٢٠٥ آغاز نموده بواقعات شهاب الدوله مودود پسر مسعود پسر محمود\nمیرسد و معلوم است این کتاب در عهد عبدالرشید بن سلطان محمود (٤٤١-\n٤٤٤) تالیف شده زیرا مولف بنام عبدالرشید جمله ادام الله دولته را ضمیمه\nکرده بدین ترتیب قسمت آخر کتاب که مفقود شده بسیار اندك خواهد بود\nاما دریغ از قسمتهای اول که معلوم نیست از کجا آغاز و چه مقدار آن\nمفقود گردیده باشد .\n(ابوالمعالی نصر الله بن محمد بن عبدالحمید غزنوی)\nاز بزرگان غزنی و از فضلای دوره بهرامشاه میباشد و در عهد این پادشاه\nبخدمت اشراف گماشته شد و در عهد دولت خسرو ملك (٥٥٥) آخرین پادشاه\nغزنوی به منصب وزارت رسید و دیری نگذشت که به سعایت جاسوسان محبوس\nگردید و از زندان این رباعی را سروده بخسرو ملك فرستاد ."}
{"book": "adl1198", "page": 699, "text": "(٦٥٤)\n\nای شاه مکن آنچه بپرسند از تو روزی که تو دانی که نترسند از تو\nخرسند نه ئی بملك و دولت زخدای من چون باشم بحبس خرسند از تو\nخواندن رباعی سود نکرد وقصد هلاک وی کردند هنگام جان دادن این\nرباعی را بر زبان راند .\nاز مسند عز اگر چه نا گه رفتیم حمد الله كه نيك آگه رفتیم\nرفتند و شدند و نیز آیند و شوند ما نیز توکلت علی الله رفتیم\nبزرگترین اثر این شاعر بلیغ اثر دوره بهرامشاه کتاب کلیله و دمنه است که این نویسنده بزرگ به تشویق سلطان بهرامشاه از عربی بفارسی ترجمه نموده و در ان کمال مهارت و استادی خود را ثابت نموده و آن کتاب به کلیله دمنه بهرامشاهی مشهور می باشد و یکی از متون برگزیده و شیوای زبان دریست که در عذوبت لفظ و جزالت معنی نظیر آن کمتر دیده شده. این کتاب را در قرن نهم هجری ملاحسین واعظ کاشفی بعبارت عصر خود در آورده انوار سهیلی نام کرده است .\nکلیله دمنه بهرامشاهی در هندوستان و ایران طبع شده و این کتاب اثر یکی از علمای افغانستان است که به تشویق دربار غزنه بوجود آمده .\nاحمد بن طیفور سجاوندی و دیگر خانواده آنها که اهل علم و مفسر و محدث بودند و مزار شان اکنون در سجاوند لوگر میباشد نیز از دوره سلطان محمود تا بهرامشاه زندگی و از فضیلت پروری و کرم این خانه واده بر خورداری‌ها داشتند ـ چنانکه شرح احوال آنها را در رساله جدا گانه نوشته ام که در مجله آریانا طبع شده .\nهمچنین غزنویان در این خانه واده بحشمت و نعمت به سر برده اند که عتبی و بیهقی بذکر آنها پرداخته است. برای آنکه از مبحث تاریخ بیرون نیائیم از ذکر سایر علما و دانشمندانی که در این دوره می زیستند صرف نظر کردیم."}
{"book": "adl1198", "page": 700, "text": "(٦٥٥)\n\nفصل ( بیست و یکم )\nشعرای که در دورهٔ غزنویان به عربی شعر دارند\nو در مدح این خاندان پرداخته اند\n\nابو حفص عمرو بن مطوعی حاکم\nدر دربار محمود یمین الدوله شعر می گفت و در جناس پیروی از استاد\nابو الفتح می نمود این قطعه وی در مدح محمود است .\nاری حضرة السلطان يقضى عفا تها الى الروض مجداً بسماح مجود\nو كم لجباه الرا غبين لديه من مجال سجود فی مجالس جود\n\nشیخ ابو الحسن محمد بن عیسی کرجی\nاز شعرای روز گار یمین الدوله می باشد مرد دانشمند و مستغنی بود\nبدربار سلطان نیامد اما به ثنای وی پرداخته و اشعاری در این معنی دارد .\n\nقاضی ابو الفضل احمد بن محمد رشیدی لو گری\nخود را از اولاد هارون رشید می پنداشت چندی متولی قضای سیستان\nبود و چندی در غرجستان به شغل وزارت می پرداخت بدربار خلیفه القادر بالله\nنیز رفته بود .\nلقب تاج الدوله و زین الکفات داشت هنگامى که ترکمنان بر بلخ\nمستولی شدند سخت اندوهناک شد و این قطعه را انشاد کرد:\nارى الاحرار كلهم حیاری کانهم و لحیا نهم سکاری\nواضحی الا فضلون من البرایا بایدی الغير في بلخ اسارى\nكان المسلمين وقد جبوهم مجوس او یهود او نصاری\nو در مدح شمس الكفات احمد ابن حسن میمندی قطعه های شیوا دارد .\n\nابوبکر عبد المجيد پسر افلج غزنوی\nشاعر فاضل بود یمین الدوله او را اکرام میکرد حتی بر صاحب تفضل"}
{"book": "adl1198", "page": 701, "text": "(٦٥٦)\n\nمی نهاد گاهی بحیث برید طوس و گاهی در دیوان رسالت ماموریت داشت.\nابو محمد عبدالله بن دوغ آبادی\nدر دیوان رسالت مسعود به وظیفه کتابت می پرداخت ثعالبی ویرا نهایت ستوده این قطعه را در مدح سلطان مسعود سروده است:\n\nلا يطمعن احد فی الملك يملكه والسيف فى يد مسعود ابن محمود\nسقى الكمات كئوس الموت نزعته على غناء صهيل الصمر القود\n\nابو منصور قسیم بن ابراهیم ملقب به بزرجمهر\nاز شعرای دوره سلطان مسعود و شاعری بس مفلق و توانا میباشد ثعالبی در کتاب خود ازوی ستایش نموده.\nابو سهل کشمیدی\nعضو دیوان رسالت در دربار مسعود بود به عربی شعر میگفت و دیوان داشت ثعالبی ویرا به براعت لفظ و رشاقت معنی ستوده.\nقاضی ابواحمد منصور بن محمد از وی هراتی\nبا خواجه بزرگ احمد ابن حسن میمندی ارتباط داشت و در مدح آن وزیر قطعات شیوا در عربی دارد.\nابوالمظفر بلخی\nشاعری مفلق و توانا بود و تا سال ٤٢٠ در قید حیات بود.\nابو محمد شعبه بن عبدالملک بستی\nابوالفتح بستی را دیده و درمیان این دو شاعر مفاوضات بوده\nابوبکر نحوی بستی\nصاحب دیوان بود و اشعار غرا و قصاید شیوا داشت بیشتر اشعار او در صنعت متشابه و جناس است.\nابو عبدالله الوضاحی البشری محمد بن حسین\nشاعر ظریف و در نیشاپور بخدمت یمین الدوله رسید و مورد مرحمت وی واقع شد در سال ٤١٦ وفات نمود."}
{"book": "adl1198", "page": 702, "text": "(٦٥٧)\n\nفصل ( بیست دوم)\nغزنه و وجه تسمیه آن\nشهری که امروز بر سر راه کابل و قندهار واقع شده و در روز گار سلطان\nمحمود غزنوی و فرزندان او یکی از بلاد باشکوه و زیبا و مشهور جهان شناخته\nمی شد قبل از دوره غزنویان نیز در کتب تاریخ و جغرافیا از ان نامبرده شده.\nهیوان تسانگ سیاح چینی در حدود ٦٤٤ میلادی این شهر را سیاحت\nنموده و آنرا پایتخت (تسا و کیو تو) زابلستان خوانده و نام شهر غزنه را\n(هوسی نا) نگاشته است.\nپروفیسر بن و نیست عقیده دارد که شاید این کلمه همان (گانزاك)\nباشد اما چنانکه از تحقیقات اخیره پرو فیسر مذکور بر می آید در پارچه سغدی\nاین کلمه را به تلفظ (گزنك) یافته که بمعنی خزانه می باشد (١) مورخان عرب\nگاهی آنرا غزنه و گاهی غزنی و گاهی غزنین نگاشته اند.\nدر رساله نفیسی که آقای کهزاد بنام مدنیت او ستائی نگاشته سرزمین\nکخره را از روی اوستا سیزدهمین سرزمین خوب و مقدس اوستائی دریافته\nو معتقد است که بقول بعضی مورخان کخره عبارت از همین کيكرك\nغز نیست. نویسندگان روز گار آل ناصر نیز به لهجه غزنین از این\nشهر نام برده اند. فرخی در قصاید خود آنرا غزنین خوانده.\nعزم کی دارد که غزنین را بیاراید بروی\nرای کی دارد که بر تخت پدر گردد مکین\nگردیزی نیز آنرا غزنین ضبط نموده و واضح تر از همه عقیده سنائی\nمیباشد که در این باب تصریح کرده و گفته است:\nعرش و غزنین به نقش هر دو یك است گرچه غزنین رفیع تر فلك است\n(١) مقاله پروفیسر بن و نیست مجله آریانا ترجمه آقای نعیمی."}
{"book": "adl1198", "page": 703, "text": "(٦٥٨)\nو باین ترتیب غزنین مصحف عرش می باشد .\nشکوه وجلال غزنه و تزئیناتی که دراین شهر بزرگ بکار برده شده بود\nدر کتب واشعار نویسندگان آن وقت به تفصیل ذکر شده .\nتختی را که برای محمود به حساب ساخته بودند و ما شرح آن را نگاشتیم\nاز نوادر روز گار بود. ابن اثیر مینگارد که مقسم های آب باغهای دولتی\nهمه از نقره و طلاء بود که سپاهیان سنجر آنرا بغارت بردند و دیوارهای\nکاخهای سلطنتی را با الواح نقره آراسته بودند. کاخهای محمودیان هر کدام\nدارای برجهای بلند و رفیع بود و در وسط سرای سفه مربعی تعمیر می کردند\nبسیار بلند و بر آن می نشستند و بار می دادند یا بزم می نمودند و در دیوار ها\nصورت های سلطان و مناظر طبیعی و شکار گاه ها را به سنگ نقش می نمودند\nاز خرابه های غزنه سنگ سفیدی بدست آمده که لابد به قصر سلطان تعلق\nداشته و در این سنگ مناظر شکار آشکار دیده میشود. دیوار ها را بکافور\nو گلاب رنگ می دادند یشم ترکی و مرمر در آن بکار می بردند بجای شنگرف\nو ساروج عقیق و در نصب میکردند فاصله های سنگهای را که در مسجد غزنی\nبکار برده بودند به لاجورد تـكحيل شده بود کنگره های کاخها را به شاخ\nگوزن و آهو که سلطان و شهزاد گان شکار می کردند ، آرایش می دادند .\nتالاب های که در میان باغها می ساختند در ان ماهی می افگندند و در\nگوش آن ماهیان حلقه های طلا و نقره می کشیدند در ان وقت شهر غزنی\nدارای ربض و شهرستان بود قلعت کهین بـرای دفاین و گنجهای سلطنتی\nو ذخایر حربی تخصیص داده شده بود علاوه بر قلعه خود شهر چندین قلعت\nو حصار دیگر نزديك شهر بود که در ان مجرمین بزرگ را محبوس می نمودند\nبیشتر این مجرمان از شهزاد گان بودند باغهای سلطنتی در ان وقت هر کدام\nبنام جدا گانه خوانده می شد باغ پیروزی همین جاست که اکنون قبر سلطان\nدر آن واقع است."}
{"book": "adl1198", "page": 704, "text": "(٦٥٩)\n\nدر میان این باغ کاخی مجلل موجود بود که فخر مدبر ازان در واقعات\nبهرام شاه نامبرده .\nباغ صدهزار دورتر از غزنه بوده است که سلطان چون از شکار ژه بغزنه\nبرمی گشت اول در انجا فرود می آمد و نشاط می کرد .\nباغ محمودی در خود غزنه بود باغ عدنانی در هرات و باغ نو در بلخ بود\nکاخ های غزنه عبارت بود از كوشك دولت - كوشك شاه - كوشك\nکهن محمودی- كوشك محمودی - كوشك مسعودی کو شلك سپید .\nمعلوم است این قصر ها همه به سلطان مربوط بود و قصرهای شخصی شهزادگان\nو خواجه گان و سپهبدان غیر این ها بوده است.\nنام محله های غزنی که در تاریخ باقی مانده و امروز آن نام ها بدل شده است\nعبارت است از کوی زرین کمران کوی سیمکران کوی سپید بافان- محلة\nسر آسیاب پل بكطاق - پل باعیان- ده آهنگران- افغان شالی - رباط\nمحمد سلطان كه يك منزلی شهر بود طرف سجاوند .\nدشت شاه بهار جای بود که سلطان در ان جا لشکر ها راسان میدید و سپهسالاران\nرا خلعت میداد و بجنگ میفرستاد صحرای باغ فیروزی نیز دشتی\nبود نزديك باغ فیروزی که سلطان در انجا عرض لشکر میدید.\nدر نزديك يکی از این قصر ه امیدانی بود که در آن چوکان می باختند.\nچیزی که از ان همه حشمت و جلال امروز در غزنه بجامانده و شناخته میشود:\nتربت سلطان :\nمزار سلطان در محلتی میباشد که آنرا روضه می نامند و این همان چمن\nسیب زار کاخ پیروزیست. مع الاسف در حوالی باغی که تربت سلطان دران\nواقع است خانه های مردم آباد شده و ازین جهت بهیچ صورت نمی توان\nباغ پیروزی را معلوم نمود ."}
{"book": "adl1198", "page": 705, "text": "(٦٦٠)\nتربت سلطان در زیر گنبدیست که اعلیحضرت سراج الملت والدین امیر حبیب الله خان در سال ١٣٢٤ قمری آنرا تعمیر نمود و در روز گار سلطنت اعلیحضرت محمد نادر شاه شهید ترمیم گردیده و بیرون سقف آنرا از آهن پوشیده اند. این گنبد از خشت خام است و راه روی نیز که احاطه گنبد را با بیرون باغ وصل می کند از خشت خام و پخته پوشانیده شده\nسنگ تربت سلطان محمود از رخام نهایت نفیس است که بشکل صنم ساخته شده و دو تخته سنگ يك جا بهم وصل گردیده .\nدر يك طرف این سنگ این عبارت خوانده میشود :\n(غفراناً من الله للامير الاجل السيد نظام الدین ابی القاسم محمود بن سبكتكين غفر له)\nعبارت فوق بخط كوفي و درمیان گلبر گهای برجسته و نهایت اعلی رسم شده\nو در جانب دیگر سنگ که طرف شرقی میباشد این عبارت بخط رقاع نوشته شده:\n( توفی رحمة الله عليه و نور حفرته و بيض وجهه عشية يوم الخميس لسبع بقين من شهر ربیع الآخر سنه احدی و عشرین و اربعمائه )\nلا بد در میان این دو خط فرق تاریخی موجود است و خط سنگ دوم مدتی بعد از سنگ اول نوشته شده.\nچار محراب كوچك بر چار طرف سنگ و دو دائره كوچك در بالا و پايان سنگ کنده شده و دران آیات قرآنی نگاشته شده و این آیات همه بخط کوفی میباشد\nدر دایره اول :\nبعد از تسميه :\n« ربنا اتمم لنا نورنا واغفر لنا بالنبی وآله»\nدر دایره دوم بعد از تسمیه :\n«غفرانك ربنا واليك المصير »\nدر دیوار گنبد لوحی از سنگ مرمر است که بخط خطاط شهیر وطن جناب سید"}
{"book": "adl1198", "page": 706, "text": "(٦٦١)\nعطاء محمد شاه آغانگاشته شد و ازینجای گنبد که در عصر امیر حبیب الله خان\nتعمیر شده یاد میدهد . و این خط خود یکی از شاهکارهای خطاطیست.\nچهار محراب چهار گوشه داخلیه حضرت یمین الدوله محمود با نوشته ها بخط\nکوفی حسب ذیل است:\nاول : محراب پیشروی دروازه:\nبسم الله الرحمن الرحیم . تبارك الذي بيده الملك وهو على كل شيء قدير\nالذي خلق الموت والحيوة الايه\nبسم الله الرحمن الرحيم\nحسبی الله و کفی\nشهد الله انه لا اله الا هو ، وا ولى العلم قايما با لقسط لا اله الاهو العزيز\nالحكيم،\nمحراب دوم :\n«بسم الله الرحمن الرحيم - كل نفس ذائقة الموت وانما توفون اجور كم\nيوم القيامة ، بسم الله الرحمن الرحيم ، ذو العرش قل الروح من امر ربي»\nمحراب سوم: اطراف مرقد حضرت سلطان یمین الدوله محمود ...\n«بسم الله الرحمن الرحيم ـ مالك الملك تو تى الملك من تشاء وتنز ع\nالملك ممن تشاء وتعز من تشاء وتذل من تشاء بيدك الخير »\nبسم الله الرحمن الرحيم - بسم الكافى ان الله يغفر الذنوب جميعاً »\nمحراب چهارم اطراف مرقد منور :\n«بسم الله الرحمن الرحيم كل نفس ذائقة الموت وانما توفون اجور كم\nيوم القيامة لا اله الا حسبی و کفی عنده باذنه »\nدروازه گنبد را که انگلیس ها اشتباه کرده بنام د ر وا ز ه سو منات\nبرده و در اکبر ه گذاشته اند از همین جا برده شده"}
{"book": "adl1198", "page": 707, "text": "(٦٦٢)\n\nواکنون آن دروازه در آگره موجود است بعضی خطوط کوفی نیز دران نقش\nشده که من نتوانستم بخواندن آن موفق گردم .\nمناره ها :\nدیگر از بناهای که از دوره غزنویان باقیمانده همان دو مینار غزنیست که از\nخشت پخته ساخته شده و بفاصله نیم گروه بطرف شمال شهر موجوده غزنین واقعست\nهر يك ازين منارها تخميناً هشتاد فت ارتفاع خواهد داشت در حاشیه های بالا\nبخط کوفی بعضی از اسمای الهی و نام بانی منار نوشته شده مرحوم شیخ محمدرضا\nاولین کسی است که این خطها را درست خوانده و در کتاب نفیس خود ضبط\nکرده است .\nپایان این هر دو منار در سابق هشت رخ و بالای آن استوانه ئی بود ولی در اثر يك\nزلزله که در وقت سراج الملة والدین واقع شد قسمت استوانه ئی فرود غلطید.\nبعضی از مستشرقین اشتباه کرده منارها را بدوره محمود مربوط دانسته اند\nكتیبه مینارها این است :\nمینار اول که جانب شهر غزني نزديك تر است .\nبسم الله الرحمن الرحيم\nالسلطان الاعظم ملك الاسلام يمين الدوله وامين المله ابوالملظفر بهرام شاه\nخلد الله تعالی ملکه .\nکتیبه منار دوم :\nبسم الله الرحمن الرحيم\n(السلطان الاعظم ملك الاسلام علاءالدوله والدين ابو سعد مسعود بن ظهير\nالدوله اميرالمومنین ابراهيم خلد الله ملکه)\nگویا مینار اول به دوره بهرام شاه و مینار دوم به دوره مسعود بن ابو الملوك\nسلطان ابراهیم تعمیر شده .\nبند سلطان نیز از تعمیرات دوره یمین الدوله محمود غزنویست که در سیلاب\nغور ویران گردید بابر نتوانست آنرا ترمیم کند سراج الملة و الدین به ترمیم\nآن پرداخت ولی بزودی ویران شد اکنون در عصر اعلیحضرت معظم همایونی"}
{"book": "adl1198", "page": 708, "text": "(٦٦٣)\n\nمحمد ظاهرشاه ادام الله سلطنته سراز نو تعمیر یافته است .\nاز غزنی باشکوه وجلال غیر از انچه نوشتیم جز هزار ها لوح قبر و چندین\nگنبد ویران چیزی دیده نمیشود .\nلگد کوب حوادث چنان این شهر را مطموس نموده که انسان باور کرده\nنمیتواند يك وقتی برروی این اتلال و خرابه هاشهر با عظمت محمود شاهنشاه\nمشرق بپا ساخته بود .\nآنچه از دوره غزنویان شناخته میشود بقعه سلطان مسعود و بقعه\nسلطان ابراهیم است که سنگهای آن نیز شکسته .\nسنگهائی که خوانده میشود عبارتند از آرامگاه سید ابو جعفر که در نزديك\nبقعه سلطان ابراهیم است و بران این کلمات را نوشته اند .\nقبر الفايز بعمل الاحاد ابو جعفر محمد بن علی الخاص غفره هذاء الحجر\nبتاريخ شهر الله المبارك رمضان سنة ثلاث وخمسمائه .\nلوح مزار حضرت حکیم سنائیست که از قدیم تنها این کلمات بران\nنوشته است .\nهذا القبر الفقير الحقير الى رحمة الله مجددا لسنائي غفر الله»\nو سنگهای دیگر بعد از ان نگاشته شده لوح آخرین در عصر اعلیحضرت\nالمتوكل على الله بعد از اتمام تعمیر مقبره سنائی نوشته شده است .\nدر مقبره حکیم سنائی لوحی دیگر نیز از ان عصر خوانده میشود که\nدران نام رمضان ابن یوسف نگاشته شده و معلوم است در محرم پنجصدونه\nقبل از وفات حکیم رخت از جهان بسته در مقبره حدادیان لوح دو قبر خوانده\nمیشود یکی از ان اینست:\nابی بکر محمد بن الشيخ الامام احمد بن محمد حدادي . يك قبر ديگر\nدر این اواخر از زیر خاکها بر آمده و در آن این كلمات بخط كوفي\nخوانده میشود :"}
{"book": "adl1198", "page": 709, "text": "(٦٦٤)\nهذاقبر الصالح الامير الاجل نظام الملک وقوام الدوله ابی جعفر محمد بن\nصاحب الاجل الشهيد انارالله مقامه (۱)\nدر پشته باغ بهشت یک لوح خوانده میشود که معلوم است قبر ابی بکر\nمحمد بن علی میباشد که در سال ٤٦٤ وفات یافته . مزار دیگری است در غزنه بنام\nمحمد الباغبان که برسنگ آن این کلمات خوانده میشود : اللهم اغفر\nابن سهل محمد الباغبان الهروى كان وفاته من شهر ربيع الآخر سنه\nسبع واربعين واربعمائة : قبر محمد اعرابی در سمت جنوبی شهر غزنین\nدر گورستان بام بهشت واقع است و این جملات بران خوانده میشود :\nهذا مرقد الشيخ السعيد العالم ابی محمد اعرابی کل من عليها فان ويبقى وجه\nربک ذو الجلال و الاكرام .\nشاید این قبر از محمد اعرابی سپهدار غازی و جنگجوی سلطان محمود باشد.\nدیگر برخی سنگهای شکسته که بدست آمده کلماتی دران ها خوانده\nمیشود که هر یک بعمارتی و مسجدی و بنائی مربوط بوده و روز گار آنها را\nچنین پراگنده گردانیده است .\nاز عمارات دورۀ غزنوی فصلی بس زیبا و دل انگیز در تاریخ کشور ما کشوده شده\nو آن كشف لشکری بازار یا لشکر گاهست در بست که در سال ١٣٢٥ شمسی\nتوسط مورخ شهير وطن آقای احمد علی کهزاد کشف گردیده و هیئت باستان\nشناس فرانسوى با تحقيقات علمی این نظریه را تائید کرد . وفاضل موصوف\nرساله جداگانه در این باره نگاشته اند.\nاین عمارات قسمتی از عصر محمود و بقیه از روزگار سلطان مسعود می باشد\nکه چون لشکرهای سلطانی زیادت گرفت بناهای مفصلی بر عمارات سابق افزود\nو در لشکری بازار مجلل ترین بناهای سلطانی تعمیر شد و اکسترن از انجا\n(۱) یادداشت های آقای فاضل جلالی"}
{"book": "adl1198", "page": 710, "text": "(٦٦٥)\n\nمقصوره سلطان و مسجد جامع و کاخ دربار و كوشك دیوان رسالت و حمام ها\nو شبستان ها و ایوانهای بزرگ و كبوتر خانه ها با تصاویر دیواری و رسته های\nبازار و شکار گاه کشف شده كه هر يك برای شناسائی سبك معماری و عظمت و جلال\nمحمودیان دلیلی ثابت و آشکارا شمرده میشود .\nاینك كتاب خود را به قصیده فرخی که در مدح لشکریان سلطان سرود\nخاتمه می دهیم :\nهر سپاهی را که چون محمود باشد شهریار\nیمن باشد بر یمین و یسر باشد بر یسار\nتیغ شان باشد چو آتش روز و شب بدخواه سوز\nاسب شان باشد چو کشتی سال و مه در پا گذار\nاز عجایب خیمه شان باشد چو در باوقت موج\nوزعنایم خانه شان چون کشتی آکنده بار\nشاخ کرگدانشان بود میخ طویله در سفر\nچنك شير انشان بود تعويذاسپان در شكار (١)\n\nبگذرند از رودهای ژرف چون موسی زنیل\nبر شوند از کنده چون شاهین بدیوار حصار (٢)\nكوكب تركش کنند از گوهر تاج ملوك\nوزشكسته دست بت بر دست بت رویان سوار (٣)\nاز سریت بند مصحف ها همی زر ین کنند\nوز دو چشم بت در گوش ایگوارا گوشوار\n١ - كرك بفتح اول كر كدست که حیوانی است معروف (و ناخن شیر را رسم بود که\nبرای تعویذ بر اسپان می آویختند ٢ - کنده خندق است ٣ - کوکب ترکش ستاره مانندی\nاز سیم وزر که برتر کش نصب کنند و سوار بکسر دست بند زنان است ."}
{"book": "adl1198", "page": 711, "text": "(٦١٦)\n\nتیغ ایشان دست یابد با اجل در يك بدن\nاسبشان بازی کند باشیر در يك مرغزار\nهر که چون محمود پشتی دارد اندر روز جنگ\nچون سر لشکرمقدم باشد اندر کار زار\n\nلشکر اوپیش دشمن ناکشیده صف هنوز\nاو به تیغ ازلشکر دشمن بر آورده دمار\nمن ملك محمود را دیدستم اندر چند جنگ\nپیش لشکر خویشتن کرده سپرهنگام کار\n\nمردمان گویند سلطان لشکری دارد قوی\nپشت لشکر اوست در هیجا بحق کردگار (۱)\nپیش ایزد روز محشر خسته بر خیز د ز خاک\nهر که از شمشیر او شد در صف دشمن فکار\n\nنیست از شاهان گیتی اندراین گیتی چو او\nوقت خدمت حق شناس ووقت زلت بر دبار (۲)\nهر زمان افزون زخدمت شاه پاداشی دهد\nخادمان خویشرا وین را عجب کیاری مدار\n\nهر یکی را در خور خدمت تبایی داد خوب\nخلعتی کورا بزرگی بود بود وفخرتار\nزنده گردانید يك يك نام خویش و نام فخر\nنیست گردانید يك يك نام ننگ ونام عار\n\n(۱) مضمون این بیت را عنصری نیز گفته است :\nگر بحرب اندر بود لشکر پناه خسروان\nچونکه روز حرب باشد توپناه لشکری\n(۲) زلت بفتح وتشديد لغزش"}
{"book": "adl1198", "page": 712, "text": "(٦٦٧)\n\nجان شیرین را فدای آندا و بدی کنند\nکزین ایزد بود شان بهتر ین پرورد گار\nاز رضای او نتا بند و مرا و را روز جنگ\nیکدل و یك رأی باشند و موافق بنده وار\nوقت فتح از بخشش نیکو بود شان ملك و مال\nوقت بزم از خلعت نیکو بود شان یاد گار\nخشتی کان دخل شاهان بودی اندر باستان\nخلعتی کان خسروانرا بودی اندر روزگار\nپیش خسرو روز خدمت چون خزان اندر شوند\nباز گردند از فراوان ساز نیکو چون بهار\nاز نوازشهای سلطان دل پر از لهو وطرب\nوز کر امتهای سلطان تن پر از رنگ و نگار\nبر میانشان حلقه بند کمر ها شمس زر ( )\nزیر رانشان جمله زرین مرکبان راهوار (۲)\nاز تفاخر و زبزرگی وز کرامت ببر زمین\nزیر نعل مرکبها نشان مشك بر خیزد غبار\nزینهمه بهتر مر ایشانرا همی حاصل شود\nچیست آن خوشنودی شاه ورضای کردگار\nبا چنین نیکو کرا متها که می بینند باز\nبیش ازین باشد کرامت شان امید از شهریار\nو انگهی زبشان نباشد نعمت سلطان دریغ\nنعمتی کورا بران کردست یزدان کامگار\n(۱) (شمش زر) (۲) ۔ (زیر ران با ساز زرین)"}
{"book": "adl1198", "page": 713, "text": "(٦٦٨)\n\nنعمتش پاینده با دو دولتش پیوسته باد\nدولت او بیگران و نعمت او بی كنار\nبندگان و کهترانرا حق چنین باید شناخت\nشاد باش ای پادشاه حق شناس و حقگذار\nراست پنداری خزینه خسروان امروز شاه\nبر رسولان عرضه کرد و بر سپه پاشید خوار\nکز در میدان او تا گوشه ایوان او\nمر کب سیمین ستام است و بت سیمین عذار(۱)\nهر بوائیی در گهی زان کشوری کرده پریش\nهر بتی زان سد بت زرین شکسته در نثار\nآن بکش زیبت میدان خسرو روز جنك (٢)\nوین بخوبی شمسه ایوان خسرو روز بار\nآن ببرزم اندر نیوشته پیش او دشت فراخ\nوین ببزم اندر گرفته پیش او جام عقار(۳)\nاز فراوان دیدن هرای زر امروز گشت (٤)\nدیده اندر چشم هر بیننده زر عیار\nکی بود کردار ایشان همسر کردار او\nکی تواند بود تاری لیل چون روشن نهار\nای یمین دولت عالی و ملت را امین\nدولت از تو با سکون و ملک از تو بر قرار\n\n( ۱ ) ستام لجام و لگام (۲ ) کش خوشی و تندرستی (٣ ) عقار بضم اول شراب\nو نوشند بفتح در نور دیده.( ٤ ) هر ابفتح و تشدید گلوله های زرین و سیمین که در ساخت\nاسپ تعبیه کنند بنا بمشابهت آن بپايله آه آن را هرا گویند و بمعنی ساخت اسپ چون سینه\nبند و لگام و غیره استعمال شده."}
{"book": "adl1198", "page": 714, "text": "(٦٦٩)\n\nعزم تو کشور گشا وخشم تو بد خوا ه سوز\nرمح توفولاد سنب و تیغ تو جوشن گذار\nموی براندام بد خواهت زبان گردد همی\nاز پی آن تا ز شمشیر تو خواهد زینهار\nيك سوار از خیل تو و ز دشمنان پنجاه خیل\nيك پیاده از تو وز گردنکشان پانصدسوار\nهم سخاوت را کمالی هم بزرگی راجمال\nهم شجاعت را جلالی هم شریعت را شعار\nتادرخت نار نارد عنبر و کافور بر\nتادرخت گل نیارد سنبل و شمشاد بار\nتاز دیبا بفگند نوروز بر صحرا بساط\nتازدریـا بر کشد خورشید بر گردون بخـار\nدیربـاش و دیرزی و کام جوی و کام یاب\nشاه باش وشاد زی و مملکت گیر و بدار"}
{"book": "adl1198", "page": 715, "text": "شرح مآخذ\n\nزین الاخبار گردیزی آثارالوزراء - نسخه خطی\nتاریخ بیهقی ریاض الالواح مرحوم شیخ محمد رضا -\nمجمع الانساب شبانکاره‌ئی نسخه خطی\nبرخی از قسمت‌های مفقوده مقامات ابو نصر دیوان فرخی\nمشکان که در جوامع الحکایات آمده دیوان عنصری\nجوامع الحکایات عوفی کشف المحجوب شیخ علی هجویری\nتاریخ گزیده طبقات الکبری امام شعرانی\nتاریخ الکامل ابن اثیر جزری تذکره شیخ عطار\nتاریخ ابوالفداء هشت مقاله (راجع به غزنیات)\nکتاب دکتور محمد ناظم ترجمه آقای امینی کلیات سنائی\nتاریخ عتبی متن عربی و ترجمه جرفادقانی دیوان منوچهری\nروضة الصفا مجمع الفصحا\nحبیب السیر مسکوکات اسلامی موزه کابل (موسیو\nتاریخ فرشته سوردل)\nجامع التواریخ راحة الصدور راوندی\nسیر المتاخرین تاریخ سلاجقه عماد کاتب\nوفیات الاعیان قاضی ابن خلکان یادداشتهای آقای جلالی راجع به الواح غزنه\nفوات الوفیات بغیة الوعات سیوطی\nطبقات الشافعیة الکبری سبکی طبقات حنفیه مولوی عبدالحی لکنهوی\nطبقات ناصری (منهاج السراج) شاهنامه فردوسی\nطبقات سلاطین اسلام ستانلی لین پول دیوان ابوالفرج رونی\nلباب الالباب عوفی مقالات اورینتیل کالج میگزین\nتذکره دولتشاه سمرقندی تاریخ هندوستان - رالفوزیه\nیتیمة الدهر ثعالبی چار مقاله عروضی سمرقندی\n معجم البلدان\nتتمة الیتیمه معجم الادباء\nتاریخ بیهق مجله آریانا\nتتمة صوان الحکمه مجله کابل\nاداب الحرب والشجاعه مجله مهر (جانشینان محمود غزنوی)\nدستور الوزراء بقلم فاضل دانشمند نفیسی"}
{"book": "adl1198", "page": 716, "text": "موزۀ کابل : تصویر جوانی که از خرابه های قصر سلطنتی غزنویان\nاز لشکرگاه بست ( وادی هیرمند ) کشف شده"}
{"book": "adl1198", "page": 717, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 718, "text": "غزنی: سنگ روی تربت آرامگاه سلطان محمود غزنوی"}
{"book": "adl1198", "page": 719, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 720, "text": "موزۀ كابل: غلامان اخص الخاص بارگاه سلطنتى غزنويان، اين تصاوير كه اصل آن رنگه است از خرابه هاى\nتالار دربار كوشك سلطنتى لشكر گاه كشف شده است"}
{"book": "adl1198", "page": 721, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 722, "text": "موزۀ کابل : ظرف فلزی عصر غزنوی"}
{"book": "adl1198", "page": 723, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 724, "text": "موزهٔ کابل: خود و صحنهٔ شکار\n(از پیکر سازی عصر غزنوی)\n\nشبهی از غلامان اخص الخاص (زرین\nیا سیمین کمر) که از روی تصاویر رنگه\nدیواری رسم شده و از لشکر گاه از خرابه\nهای قصر سلطنتی غزنویان کشف شده است"}
{"book": "adl1198", "page": 725, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 726, "text": "ظروف سفالین عصر غزنوی که از لشکر گاه کشف شده"}
{"book": "adl1198", "page": 727, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 728, "text": "ظروف سفالین عصر غزنوی که از لشکر گاه کشف شده"}
{"book": "adl1198", "page": 729, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 730, "text": "لشکرگاه : بقایای مسجد جامع که در اثر حفریات ظاهر شده است"}
{"book": "adl1198", "page": 731, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 732, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 733, "text": "انجمن تاریخ افغانستان\nSociété des Etudes Historiques d'Afghanistan"}
{"book": "adl1198", "page": 734, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 735, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 736, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1198", "page": 737, "text": "[BLANK PAGE]"}
