{"book": "adl1196", "page": 1, "text": "[ILL]\nشلاق عبرت\n[ILL]"}
{"book": "adl1196", "page": 2, "text": "فاعتبروا يا اولوا الالباب\n\nچشم و گوشی را که « بیدل » نیست فیض عبرتی\nدر تماشا گاه معنی روزن بام و در ست\n\nشلاق عبرت\n\nاثر طبع وخامه عصمت الله شرقی\n\nتاریخ طبع : برج عقرب ١٣٣٤\n\nتعداد طبع : ١٠٠٠ جلد\n\nحقوق طبع محفوظ است"}
{"book": "adl1196", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1196", "page": 4, "text": "فاعتبروا يا اولوا الالباب\n\nچشم و گوشی را که «بیدل» نیست فیض عبرتی\nدر تماشا گاه معنی روزن بام و در ست\n\nشلاق عبرت\n\nاثر طبع وخامة عصمت الله شرقی\n\nتاریخ طبع : برج عقرب ١٣٣٤\nتعداد طبع : ١٠٠٠ جلد\n\nحقوق طبع محفوظ است"}
{"book": "adl1196", "page": 5, "text": "عصمت الله شرقی"}
{"book": "adl1196", "page": 6, "text": "بسم الله الرحمن الرحيم\nثنای محمود اورا سزاوار که پرده داران جلالش پرده دار و پندار غیبی را شگافته و در دریای\nمعرفت درالعارفین را سفته تا نقادان عیار شناس سوده داروی فهم در دلهای بیدردان\nریخته مقنع سازند و منکران بعزت و جلال را بعلم وعمل ملزم گردانند چون انسان این کاراحقاق\nچون می تواند این حسن پیش حور آن بجمال است و میتوان این حقائق و\nشروط و مقابش مطابقت چون باطل نتوان شد چنون است چنون\nعزیزانی ازین درج معانی که شایانست و نازان شد فزونست که\nما بر آن شایقان مودت اساس فامل است و بس در این\nحسن چزان هویداست چو نازانست در این زمان که من\nآن چنان آن هوید است چو نازان فامل و بس در ان\nمعانی اندر آن تبیان که شایانست و نازان\nچو نازان شد فزون است که ازین حسن پیش\n[ILL] ازان [ILL] در این زمان که من\nدران معانی اندر ان\nدرین در این حسن\nچو نازان شد فزون است\nاندران دران\nاندران دران"}
{"book": "adl1196", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1196", "page": 8, "text": "عرض مرام\nاین داد و بیداد، این آه و افغان، این سوز و گداز، این گریه و ناله این گله و گذار،\nبالاخره این انتقاد و تردید که باین رساله درج است هجو نیست عرض است، دشنام نیست\nالتجا ست، کور و کثره نیست حقیقت است اشاره و کنایه نیست صرا حت است یعنی\nپارهای دل سوخته است و دود جگر افروخته، نالهای جان بیچاره است و فریادهای جگر\nپاره پاره، این داد و بیداد از پس مانده گیهای عالم اسلامیست نه از تعریف و توصیف\nنرگس بادامی این آه و افغان تقبیح و تذمیم جهالت و نادانیست نه تمجید و تحمید ابروهای\nکمانی، این سوز و گداز از دور ماندن از معارج عرفانیست نه از فرقت مه پیکران\nجسمانی، این گریه و ناله از غلبۀ احتیا جی و ناتوانی و ناداریست نه از هجر و الم\nمحبوبان بازاری، این گله و گذار از غفلت و بی اعتنائیست نه از ظلم و جور معشوقان\nهر جائی، این تنقید و تردید رهنمائی به مقتضای حالست نه برای مکابره و جدال این\nوقتی است که خود را تکان داده از خواب غفلت بیدار باید شد و روی صفحۀ افکار\nرا با صافی علم و دانش صاف و پاك نموده بچهار اطراف نظر باید انداخت و بدیدۀ عبرت\nنظاره باید کرد که عالم چه میکند، دنیا بکدام طرف راه میرود ملتها بچه خیال اند\nحکومتها بکدام اندیشه غرق اند افکار چه میسنجند، اذهان چه می جویند عقول\nچه استخراج می نمایند ادبا چه می نویسند، شعرا چه میسرایند، علما چه تعلیم میدهند\nخطبا چه تلقین می کنند طبقۀ عوام چه پیشه دارند طبقۀ خواص چه اندیشه می نمایند\nبلی این وقت نه وقت خواندن کتاب ورقه گلشاست نه وقت قرائت دفتر وامق و عذرا،\nاین عصر نه عصر بحث زلف و کاکل و کمرست ، نه عصر توصیف و تعریف قد و بالای\nدلبران مه پیکر، آن قرونی که فرق سر محبوبانرا راه ظلمات و قامت ناز نینانرا\nسرو شمشاد می نوشتند آن اعصاری که روی پری چهر گانرا طور و تجلی و خال لب\nو روی مه پیکرانرا مشکدانه حبش زاده زنگی بچه میخواندند آن اوقانی که"}
{"book": "adl1196", "page": 9, "text": "(ب)\n\nابروی معشوقانرا هلال، قوس قزح طاق كعبه، محراب دعا وچشمانرا بادام تر، نرگس\nهندو، ترك، عين، صاد با جادوگر و افسونگرش می گفتند آن هنگامی كه موی\nمژگان گلرخانرا نیش، نشتر، سوزن، تیغ، سنان، خار خنجر، پیکان، خدنگ\nو گردنشانرا بیاض صبح صادق، دستۀ عاج، صراحی می سرائیدند آن سنواتی که لبهای\nگلعذارانرا آب حیات، شهد، شكر، قند، نبات، عقیق، لعل و دهانشانرا تنگ شكر\nنمکدان، مرجان، مرواريد، حقۀ یاقوت، لعل، نقطۀ موهوم رسم میکردند آن ایامی\nكه دندان موميانانرا حباب جوی شیر، مهره مار، نجوم، سلک در و زبانشانرا عندلیب\nزیبا، بلبل گویا، ماهی آب خضرا، برگ گل نقش می نمودند اکنون آن قرون سپری\nشد، آن اعصار گذشته، آن اوقات تمام شده آن هنگام باخر رسيده آن سنوات\nدامن چیده آن ایام خاتمه پیدا كرده حالا وقت آن رسيده كه ادبا وشعرای\nعالم اسلامی خصوصاً ادباء و شعرای محترم ما بر حال برادران پس مانده رحمی نموده\nبعد ازین گردن ایشانرا بزنجیر زلف بتان بسته نكرده و از تیر و خنجر مژگان\nگلرخان صدور او شانرا جريحه دار نساخته و بطاق ابروی مهرویان سرهای آنها\nراخم نه نموده و بجادۀ تاريك موهای سياه محبويان آنها را رهنمائی نه نمايند بلكه\nعوض آن همه تشویق و ترغیب بسوی خال و خط و زلف و كاکل وغيره، بیانات و مقالات\nو اشعاری را بگویند و بنویسند و بسرایند که طبقۀ كبا رو صغار ما عاشق وشیدای دين\nو علم وصنعت و حرفت گردیده خودها را از تاريكیهای جهل و نادانی، احتیاجی و ناداری\nفقر و افلاس خارج نمايند و علایل این بیچارگيها واسباب این همه پس ماندگیها را\nبآنها توضیح نموده او شانرا بشاه راه ترقى وتعالی دنیوی واخروی از نظم و نثر آبدار\nخودها رهنمونی نموده بایشان خاطر نشان نمايند كه ترقى وتعالی دنیوی و اخروی\nبدون از چنگ زدن بحبل المتين اسلام وبدون تحصيل علوم وفنون خيال ست\nو محالست وجنون."}
{"book": "adl1196", "page": 10, "text": "(ج)\nبباید بست بناین فرصت نازك لازم که قلم را بکف خویش بگیرد قایم\nبنماید ره بهبود به ملت دایم نی که گوید همه دم برسر یار نایم\n(خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست)\n(تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست)\nهم بباید که پیء حکمت و عرفان گردد بعمل کردن امريه قرآن گردد\nاز همه یاوه سرائیش پشیمان گردد نی كه يك عمر باین پرسش وجویان گردد\n(کای نسیم سحر آرام گه یار کجاست)\n(منزل آن بت عاشق کش عیار کجاست)\nچون سحر باز کند چشم خود از بستر خواب فکر و ذکرش همه باید که بود عین صواب\nسخن فائده مندی بنویسد بكتاب نی كه كيرد قلم خویش و نویسد به شتاب\n(سحرم دولت بیدار به بالین آمد)\n(گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد)\nغم این ملت بیچاره بباید خوردن بار این مردم غمدیده بباید بردن\nتن بباید بره خدمتشان افشردن نی که گیری قلم و پف بکنی تا مردن\n(که اگر رفت ونشد بوسه زدن پایش را)\n(هر کجا پای نهد بوسه زنم جایش را)\nاحتمال میرود که بعض از قارئین شلاق عبرت بما اعتراضی نموده سوالی نمایند که زمانی که بیان زلف و کاکل و خط و خال عیبی میداشت پس چرا اهل سلف بان مبادرت نموده اندما عرض میکنیم که اسلاف دو طبقه انديك طبقه اهل الله اند که آنها از خودها اصطلاحاتی دارند که حقیقت را برمز و اشارات و تشبیهات باستعاره زلف و کاکل و چشم و غیره بیان نموده اند وطبقه دوم مقلدین آنهاست که ازان حقیقت خبر و بهره نداشته به تقلید اوشان اشعاری میسرایند که این بذات خود عیب عظیمی است اینجا ماجهت قناعت متعرض خود میخواهیم سوالی را که امیر حسینی سادات از محمود شبستری تبریزی نموده تذکاری دهیم شاید بهمین قدر قناعتشان حاصل شود ."}
{"book": "adl1196", "page": 11, "text": "(د)\nسوال میر حسینی سادات\nچه خواهد مرد معنی زین عبارت که دارد سوی چشم و لب اشارت\nچه جوید از رخ وزلف و خط و خال کسی کاندر مقامات است و احوال\nجواب\nجهان چون خط وخال و چشم و ابروست که هر چیزی بجای خویش نیکوست\nتجلی گه جمال و گه جلال ست رخ وزلف آن معانی را مثال ست\nصفات حق تعالی لطف و قهر ست رخ وزلف بتانرا زان دو بهر ست\nچو محسوس آمد این الفاظ مسموع نخست از بهر محسوس اند موضوع\nندارد عالم معنی نهایت کجا بیند مرا و را لفظ غایت\nهر آن معنی که شد از ذوق پیدا کجا تعبیر لفظی یابدا و را\nچو اهل دل کنند تعبیر معنی بمالندی کنند تعبیر معنی\nکه محسوسات از ان عالم چه سایه ست که این چون طفل وان مانند دایه ست\nبه نزد من خود الفاظ معقول بران معنی فتاد از وضع اول\nبه محسوسات خاص از عرف عام ست چه داند عام کان معنی کدام ست\nنظر چون در جهان عقل کردند ازان جـا لفظ بهـار نقل کـر دنـد\nتناسب را رعایت کرد عاقل چوسوی لفظ و معنی گشت نازل\nولی تشبیه کلی نیست ممکن ز جستجوی آن میباش ساکن\nبرین معنی کسی را بر تو ذق نیست که صاحب مذهب اینجا غیر حق نیست\nولی تا با خودی زینهار زینهار عبارات شریعت را نگهدار ـ :\nکه رخصت اهل دل را در سه حالست فنا و سکر ویس دیگر دلالست\nهر آن کس کوشناسد این سه حالت بداند وضع الفاظ و دلالت\nترا گر نیست احوال مواجید مشو کافـر ز نـا دانـی به تقلید"}
{"book": "adl1196", "page": 12, "text": "(۸)\nمجازی نیست احوال حقیقت نه هر کس داند اسرار طریقت\nپس ازین جواب برمی آید که بدون سه حالت که یکی فنا یعنی زایل شدن تمیز ست\nمیان قدم وحدوث دوم سکر یعنی وحشت در مشاهدۀ جمال محبوب حقیقی که در ین\nحالت هم تمیز ساقط میگردد سوم دلال یعنی اضطراب به واسطه جلوۀ محبوب حقیقی\nکه در باطن سالك پیدا میشود در زیر سه حالت که حالات بیخودی ست اجازه ایراد\nاین چنین الفاظ داده نشده وخارج ازین سه حالت برای احدی جواز نیست که از زلف\nو کاکل وخال وخط بیانی نمایند و اعتراض ماهم به آن اشخاصی ست که از حلقۀ این\nحالات سه گانه خارج میباشند.\nمن آنچه شرط بلاغ ست با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیرخواه ملال\nعصمت الله شرقی"}
{"book": "adl1196", "page": 13, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nشلاق عبرت\nمن اعوذ خوانده از وسواس شیطان الرجیم ابتدا کرده به بسم الله رحمن الرحیم\nبر کشیده از جگر تکبیر الله العظيم خوانده اللهم صل را به محمود الکریم\nمیدهم پند ایها الناس اتقوا را با شما\nمینویسم لیس للانسان الا ماسعی\nاز برای آنکه بر جهل و غرور افتاده ایم از برای آنکه بر نقص و فتور افتاده ایم\nاز برای آنکه از تعلیم دور افتاده ایم از برای آنکه نابینا و کور افتاده ایم\nبادل پر درد و سوز سینه و چشم پر آب\nمیکنم شخص تغافل کار آتی را خطاب\nایکه از دنیا و عقبي بي خبر افتاده در چۀ تاريك نادانی بسر افتاده\nدر گل نکبت زغفلت تا کمر افتاده سود را بگذاشته اندر ضرر افتاده\nیا بمیرو در میان خاك وخت پوشیده باش\nیا بیا چون زندگان در کار خود کوشیده باش\nاز تغافل از کفت عزو وقارت رفته ست حرمتت رفته ست یکسر اعتبار رفته ست\nپستی مدهوش کرده اختیارت رفته ست هوش از مغز و دماغ هوشیارت رفته ست\nپا به حلقت مانده شد ای غرقه درد و محن\nتا بکی با درد بی درمانی نشینی جان من\nمن با حوالت چومی بینم دلم خون میشود خون دل از راه هر دو دیده بیرون میشود\nوضع من میگردد و حالم دگر گون میشود جان غمگینم نحیف و زار و محزون میشود"}
{"book": "adl1196", "page": 14, "text": "(۲)\n\nبسکه هوشم میرود میگویم از فرط عذاب\nاینکه می بینم به بیداریست یا رب یا بخواب\nهمجوارانت سراسر آسمان پیما شدند حاکم روی زمین و هم ته دریا شدند\nازره علم و تفنن ازهمه بالا شدند بربضاعت بر تجارت عالی الاعلی شدند\nچشم خود بگشوده اطرافت نظر اى نيك خو\nکاروان رفت و تو در خواب و بیابان پیش رو\nطفلیت بر لهو و لعب و یاوه جولانی گذشت نوجوانیهات بر عیش و فن آسانی گذشت\nماه و سالت سر بسر اندر هوس رانی گذشت صبح و شامت جمله گی بر جهل و نادانی گذشت\nتا خمر گشتی ز خود قند و قروتت رفته ست\nاز سر و از کله ات ریش و بروتت رفته ست\nتنبلی در روی عالم زار و دلریشت نمود کاهل بیچاره و نادار و درویشت نمود\nغافلی وابسته صد گونه تشویشت نمود جاهلی منفورت از بیگانه و خویشت نمود\nبا وجود آن بحال خود نمیدانی هنوز\nبرهمان مرکب سواری و همیرانی هنوز\nآنچنان مستی تو اندر کار و بار خویشتن انچنان بر تنبلی خو کرده ایجان من\nآنچنان بر کاهلی غرقی تو تا حلق و ذقن آنچنان بر غافلی پیچیده روح و بدن\nتا تو بر خیزی ز جای خود قیامت می شود\nعمر دنیا آخر و یوم الندامت می شود\nحفظ نام و ننگ با هستی و غیرت می شود اعتبار و امتیاز از روی ثروت میشود\nآبرو حاصل ز دارائی و دولت می شود مال حاصل از تجارت و صناعت میشود\nزندگی اندر جهان اخ و دبی دارد بکار\nپوپ گفتن ایعزیزم دولبی دارد بکار\nچشم عبرت باز کن در چار سوی خود نگر در جنوب و در شمال و شرق و غرب و بحر و بر\nخوب دقت کن بهر سویت با عماق نظر تا کدامین پایه بالار فته افکار بشر"}
{"book": "adl1196", "page": 15, "text": "(۳)\n\nتو هنوز ایجان به بحث ورقه و گلشاستی\nغرق اندر گفتگوی وامق و عذرا ستی\nتابکی کش میشود برفرق توا ره دوسر تابکی از پنجهٔ زحمت میگیر قد بر\nمیروی ره تابکی جا نا تو با ریل دیگر تابکی منت کش بیگانه با شی ای پدر\nتا بکلی تا چند آیا تا کدامین وقت باز\nباوضوی دیگر ان میخوانی اینجا ما نماز\nتابکی در بند زلف و روی یار افتاده محو چشم مست خون ریز نگار افتاده\nمست و مدهوش هوای گلعذار افتاده از خیال روی مهرویان ز کار افتاده\nخویش را بیدار کن يك ره که کار از دست رفت\nزین تغافل هست و بود هاز کف ای مست رفت\nچند افغان میکنی از عشق رفتار و خرام چند بیوصف خرام یار میبافی کلام\nچند رسوا میکنی خود را به نزد خاص و عام چند می خوانی چنین بیتی تو با شوق تمام\nکای رخ خوابیده را از نقش پایت بالها\nوز خرامت عالم آسوده را زلزالها\nزندگی تا چند از نان گدائی میکنی تا بکی خانه بخانه بی نوائی میکنی\nتابکی هر شخص را وصف ریائی میکنی با کها ات تا کی ایجان آشنائی میکنی\nروز و شب با تنبلی همخانه بودن خوب نیست\nطعنه سار خود کنی و بیگانه بودن خوب نیست\nباجها لت عمر ها شد در جوال افتاده بار غفلت گشته در چاه و با ل افتاده\nبر خطا کاری و بر راه ضلال افتاده غرق عشرت گشته بروهم و خیال افتاده\nکو خجالت تا کنون يك لحظه بر دادت رسد\nکو پشیمانی که تا باری بفریادت رسد\nعمر خود را بگذرانی چند بیکارای پسر تا بکی باشی بدوش دیگران بارای پسر\nاز طمع تا چند گردی در بدر زارای پسر از گدائی در نظر ها میشوی خارای پسر"}
{"book": "adl1196", "page": 16, "text": "(٤)\n\nاز طلب تا چند ریزی آبروی کام را\nيك سبق شاگرد استغنا كن این ابرام را\nتا بکی خوابیده برجا یاوه گوئی میکنی عیب خود نادیده تا کی عیب جوئی میکنی\nبا غریبان و فقیران ترش روئی میکنی مصرع دشنام خوانده تند خوئی میکنی\nعبرتی کو تا لب از هذیان بهم دوزد ترا\nخندها بسیار کردی گریه آموزد ترا\nای کهالت آشنا اندیشه آینده کن هوش و فکر خویش را از زلف خوبان کنده کن\nخویش را از نور عرفان پیکر رخشنده کن از حصول حکمت و فن جان خود تابنده کن\nخیمه بی غیرتی را از دو پای خود بشوی\nخیز بهر اعتلای خویشتن راهی بجوی\nچشم بکشا و باطراف و جوانب کن نظر تا چه می بینی ز علم و حکمت ای نور بصر\nرو تو هم بر بند همچون دیگران جانا کمر کوششی بنما که گردی صاحب علم و هنر\nاینقدر بی همتی و ناتوانی تا بکی\nتنبلی و کاهلی و تن گرائی تا بکی\nسالها در یاوه گردی عمر خود کردی تباه تا قدم ماندی چو کوران سخت افتادی بچاه\nاز کهالت چند فرسخ دور افتیدی ز راه تا خبر گشتی ز حال خود نه سر ماند و کلاه\nاینزمان ای کئون پشیمانیت را بردار کن\nمشت بعد از جنگ را در کله خود وار کن\nدشمنت اندر کلاهت دم بدم پر میزند از درون پنبه با همراه نشتر میزند\nگه بتلك گیر کرده که بخنجر میزند که بدم بازیت داده نوع دیگر میزند\nتا بکی بازیچه دست دگر ها می شوی\nتا بکی آمین گوی قول آنها میشوی"}
{"book": "adl1196", "page": 17, "text": "(٥)\nاینقدر ما را چرا ادبار پیچانیده ست زحمت و رنج و الم ای یار پیچانیده ست\nنیستی و مفلسی بسیار پیچانیده ست دشمنان ما را بخودچون مار پیچانیده ست\nاز برای آنکه غفلت را برادر خوانده ایم\nجهل را بر فرق خودها با کرامت شانده ایم\nکر همی خواهی کزین ادباروغم یکتاشوی کورییت زایل بگردد عالم و بینا شوی\nرازدان و نکته سنج و عالم دنیا شوی مثل هم اقران باوج نیل گون بالا شوی\nاز جهالت تو به کرده راه عرفان پیش گیر\nامر شیطان را گذار و حکم قرآن پیش گیر\nتا بکی باشی تو اندر مرکب جهلت سوار تابکی در دشت غفلت میکنی گشت و گذار\nتا بکی در کوچه چپ میزنی خودرا ز کار می پری تا کی ببال دیگری ای نامدار\nبا دو شصت یاوه با باد بروتت ره مرو\nپند بی آلایش ما را ز جان و دل شنو\nآرزو داری اگر عز و مقام و منزلت رو بمکتب آر بنما ای عزیزم جدیت\nروز و شب با فهم و دانش خویش را کن تربیت تا بگردی رفته رفته عالم با معرفت\nروح پاك مصطفی (ص) گردد زجهدت شادمان\nاز همه آفات دنیائی بمانی در امان\nکوششی و جد و جهدی کن که تا دانا شوی غفلتت زائل بگردد عالم و بینا شوی\nمالك يك شوكت با عظمت دنیا شوی صاحب يك صولت بی مثل و بی همتا شوی\nپشت وصف غمزۀ خوبان مگرد و کار کن\nرو يك خرد را دو ساز و دوی خود را چار کن\nشوکت دیرینه خود را زهمت کن طلب عظمت پارینه خود را زغیرت کن طلب\nحشمت دوشینه خود را ز حکمت کن طلب صولت پیشینه خود را زصنعت کن طلب\nدر درون بینی خوبان ازین پس جا مکن\nبیش ازین خود را به نزد این و آن رسوا مکن"}
{"book": "adl1196", "page": 18, "text": "(٦)\n\nتا که جان داری تو ای یار عزیز با صفا بر علاج درد قوم و خویش کوشش می نما\nاندرین ره جان و مال خویشتن را کن فدا نی كه يك عمری نویسی همچه بیتی ای فتا\n( زخمهای شانه از زلفت فراهم میشود)\n(بخت گریاوری نماید مشک مرهم میشود)\n\nیاد ایامی که بود اكبار ما هم مثل ما قابل تربیت و تعلیم و بی غم دائما\nگر پی تعلیم آنها صرف می شد روزها با اصولات صحیح وجد و جهد بی ریا\nجمله ما عالم و عالمه زاده می شدیم\nبهر خدمت در وطن ایندم ستاده می شدیم\n\nليك چون اقوام ما از اقتضای روزگار نی به فن عطف نظر کردند نی بر علم و کار\nزان سبب شد اتحاد از بینشان رو بر فرار مختلف گشتند با هم رفت از اوشان اعتبار\nاز برای آن بحال خویشتن درمانده ایم\nملت بیکاره بیچاره پس مانده ایم\n\nاز جهالت عده گردید مصروف فلاش عده با سه بجل کردند در هر سو تلاش\nيك گروهی را بصد پانزدهر شام و صباش رفته رفته آنچنان گشتند دلداده براش\nتا متاع دین و دنيا را بيك دو باختند\nخویش را در چاه گم نامی بر انداختند\n\nعده بر بازی فسكوت شد شام و سحر عده مصروف شد بر برد و بازی پنج پر\nعده مشغول شد بر چار رنگ ای با خبر عده از تیکه اش شد تیکه تیکه در بدر\nيك جماعه کرد خود را مبتلای چاربچاق\nيك جماعه گشت پا بند بلای جفت و تاق\n\nآن یکی را جامه و دستار رفته در گرو و آن یکی را چکمن و شلوار رفته در گرو"}
{"book": "adl1196", "page": 19, "text": "(۷)\n\nدیگری را کرته و ایزار رفته در گرو\nدیگری را چارق و پیزار رفته در گرو\n\nهریکی بادیگری میگفت از فرط محن\nشاد باید زیستن ناشاد باید زیستن\n\nرفته بودشان هم تغار و تا به از دست قمار\nچای جوش و چینك و آفتابه از دست قمار\n\nکوزه و دیگ و طباق و چابه از دست قمار\nنیم ساق چپلی و یا تا به از دست قمار\n\nسر نمیگردند بیرون زین سببها ازحرم\nخوی بدبرتن بلای جان بود ای محترم\n\nآن یکی بنهاده بود القاب خود را جیزکر\nهر زمان میدادیول يك بر دو باشخص دگر\n\nدیگری میکند جان از شام تا وقت سحر\nتا ببازد آن دگر راهم ذلیل و در بدر\n\nتا که اندر ریسمان غم چهر پیچش کنند\nافکنند درچاه گمنامیش و درویشش کنند\n\nاز رۀ فعل قمار و کارهای ناصواب\nرفت هستی شان زکف گشتند پابند عذاب\n\nنی غم روز صبا نی خوف از یوم الحساب\nرنگ و روشان زردحال و وضعشان یکسر خراب\n\nهر یکی میخواند این مصرع به چندین مدو شد\nهرچه آید بر سر فرزند آدم بگذرد\n\nبختشان از هر دوباز چنکه پوشد واژ گون\nقرضشان از لاتری بازی گشت يك بر ده فزون\n\nهستی شان از جیبشان زین کار باطل شد برون\nزین بطالت کاری گردیدند نادار و زبون\n\nروزشان روز گری (۱) شدشامشان شام بلا\nماهشان ماه محرم سالشان سال و با\n\nبر قمار هر دم که اوشان مجلسی میساختند\nبا رخ و دو هشتمی خود را چومی انداختند\n\nاز برای برد دیو آسا بهم می تاختند\nگر نمی بردند فرضاً پول خودمی باختند\n\nاف کشان میسگفت بباز بدم بهمرام دگر\nاین هم اندر عاشقی بالای غمهای دگر\n\n(۱) گری در پشتو بمعنی ساعت است و درین جا کنایه از سرگردانی میباشد ."}
{"book": "adl1196", "page": 20, "text": "(۸)\nعدهٔ یکشاخه‌ می‌گفتند با صدیف و باد\nعدهٔ دستار پر پیچ و پس‌بیز اوفتاد\nعدهٔ یک نشئه‌گی عین فتنه‌[؟] یا فخر زیاد\nعدهٔ پرچم‌شاحی و شهپر یا لفساد[؟]\nنان جو درخانه نی و آروغ از روی پلو\nرده‌شان ابیات‌خان و لافشان‌خورد چلو\nبر ستنگانشان‌ که‌میدیدی اخ‌ودب‌و‌غلو\nچاکهاشان مست‌میگشتند اندر گفت‌وگو\nکاکهاشان نعره میکردند در هر چارسو\nجمله‌پف‌و‌باد‌بود‌و‌هم ا[؟]ت[؟]ق‌و‌هم‌چالمو\nنی‌از‌اوشان کار‌دنیائی برنگ‌و‌ساز بود\nکار عقبی هم بهمین وزن همین آواز بود\nدستهٔ از دود چرس‌و‌بنگ خود بیکار شد\nدستهٔ هستی خود را داده با سیگار شد\nدستهٔ با بند تنباکو و هم اسوار شد\nدستهٔ زار و نحیف از شیرهٔ کوکنار شد\nآخرش با چورت‌اول اسپ بابالان برفت\nهم بچورت دوم‌وسوم سر‌و‌سامان برفت\nاز ره بی‌دانشیها عاشق قلیان شدند\nاز خیال هیکل او خوشدل و شادان شدند\nبستهٔ سر‌خانه و‌دود چلم از جان شدند\nوز تسگاه[؟] لمبه‌اش مسرور‌و‌هم‌فرحان‌شدند\nعاقبت‌دود چلم تشکیل داده ابر غم\nریخت اندرفرقشان برف‌بلا باران هم\nبنگ‌را‌یکدسته شنگ‌عقل‌خواند‌و‌نوش‌کرد\nیک‌گروهی‌مر‌همش‌دانسته‌رو‌با‌سوش‌کرد\nدستهٔ عیش دو عالم خوانده هر دم بوش کرد\nعدهٔ بیخ نفاقش گفته جمعی چوش کرد\nعاقبت مجنون مادر زاد شد از دست بنگ\nهست‌و‌بودش‌جمله‌گی‌بر‌باد‌شد‌از‌دست‌بنگ"}
{"book": "adl1196", "page": 21, "text": "(۹)\n\nدردچرس آخر بجسم و جان او همخانه شد\nگلخنی گردید از خلق جهان بیگانه شد\n\nدرمیان مرد و زن مشهور بر دیوانه شد\nخویش زآبادی کشید و ساکن ویرانه شد\n\nجاهلان چمم آمده اخلاص مند اوشدند\nغافلان از بی تمیزی در کمند اوشدند\n\nتارک دنیاش خوانده دور اوحاضر شدند\nبا ملنگ با باش گفته سوی او ناظر شدند\n\nازحضور او بشهر و قشله شان شا کرشدند\nمردم آن ناشسته را از جان و دل زایر شدند\n\nآن یکی شمس الحقش خواند و دگر منصور گفت\nبالمقابل منکرش بر صیحه و با عور گفت\n\nآن یکی ازجهل خوداو را ذوی الاجلال گفت\nوان یکی زاو تادخواند ودیگری ز ابدال گفت\n\nدیگری قطبش بخواندودیگری ذوالحال گفت\nدیگری بر خواسته او را ذوی الاکمال گفت\n\nآب قلیان و را ماء الشفا کردند نام\nخاکة چرس ورا ام الدوا کردند نام\n\nتا که از نافهمی و نادانی تریاکی شدند\nنشة مندوره نورد راه بی باکی شدند\n\nعاشقی را لول دادند واز او حاکی شدند\nدور از چالاکی و از طبع دراکی شدند\n\nکربه نان پخته شانرا ازمیان خوان ربود\nتا زبی خوابیده آمد هر دو را یکسان ربود\n\nجسمشان ازخوردن افیون ضعیف و زارشد\nلاغر وز رد ینه و بیکار ه و بیمار شد\n\nروزو شب بر چورت افیون رفته هر يك خوار شد\nاز صف انسانیت بیرون شده بیکار شد"}
{"book": "adl1196", "page": 22, "text": "(۱۰)\n\nقوت از کف شد بیرون زین مرده های جاندار\nگشت زین مردان خواب آلوده حکمت بر فرار\n\nکو کنار از معزشان فقر و طنداری کشید از تعول دور گر داییده بر خواری کشید\nکم کم اندر ذلت و فقر و نگونساری کشید خوابشان داد و ز هوشیاری و بیداری کشید\n\nتا که اندر کله شان نی ریش ماند و نی بروت\nدر میان خانه شان نی قند ماند و نی قروت\n\nخونشان فاسد شد از غمزه کشی اندر بدن جسمشان خشکیده افتیدند در بیت الحزن\nقوه شان زایل شده گشتند همچو پیره زن نی باوشان ملك باقی ماندنی کور و کفن\n\nاز ضعیفیها مجال پشه کیش گفتن نماند\nقوه چوکفتن و یا اخ و اش گفتن نماند\n\nآن یکی سبز آب خورده جان خود مخمور ساخت چشم خود را سرخ گردانید، خود را کور ساخت\nجسم و جانرا در بلا انداخته رنجور ساخت از ره عقل و فراست خویشتن را دور ساخت\n\nمرکبش از زیر پا بردند و نا فهمیده ماند\nبانک کوس از هر طرف بالا شد و نشنیده ماند\n\nدیگری نسوار خود انداخته اندر دهان چورت زد در کنج کنج کنج کنجه بازی هر زمان\nیا بسوی کار لایعنی بشد فکرش روان یا خیالش رفت در قوشخانه آقا فلان\n\nتا که خوابش برده ناص از حلق رفت اندر شکم\nمعده اش فریاد زد با او که خیز ای بی رحم\n\nآن یکی کبکی گرفته یك بازی مشق کرد وان یکی دنبوره را بگرفته سازی مشق کرد\nو آن یکی شاهد شد و از بین نازی مشق کرد دیگری برخواست از جا رقص و بازی مشق کرد\n\nدولت از کف رفت عالم سوخت دشمن جان گرفت\nهر یکی را دست و پای بسته غنوش آسان گرفت"}
{"book": "adl1196", "page": 23, "text": "(١١)\n\nجنبه مدهوش ومست از لاره زنگوله شد\nجنبه مخمور از سوت و صدای توله شد\n\nجنبه هر شب بدورایر نگی گواه شد\nجنبه ازمفته خواری رفته رفته صوله شد\n\nتا خبر گشتند از دنیا که آب ازغرق رفت\nحاصل دنیا ودین ازنزد شان چون برق رفت\n\nعدۀ بنشسته اعلان تشنگی داده بود\nعدۀ خوابید، اعلام د تشنگی داده بود\n\nعدۀ اقرار خطهای گرسنگی داده بود\nعدۀ پاداش اظهار دو رنگی داده بود\n\nشغل دلها بود اندر فکر شان یکسرحرام\nبود کسب وپیشه شان خواب وكهالت والسلام\n\nچون بدنیا چشم بکشادیم تا ان سر بسر\nخانه ویران و چمن ها ابتر و زیر و زبر\n\nمزرعه بی کشت چشمه کور و بی برهرشجر\nکوچها مملو ز پا رو خانها بی بام و در\n\nتنگ حیرت دود مدهوشی به عقل و هوش زد\nچشم می بستیم وا بس ليك غیرت جوش زد\n\nچون اسكه کردیم هر يك در یمین و در یسار\nدرفقا و پیش روی و فوق و تحت این هرچهار\n\nیا زن و مردو همه خورد و کلان روزگار\nجمله خوابیده به تخت پشت زبر هرچنار\n\nبودخالی فکرشان زاندیشه چون و چرا\nمن ندیدم پاکسی میباشد غم روز صبا"}
{"book": "adl1196", "page": 24, "text": "(۱۲)\n\nفرقه خوابيده میگو بند ما افتاده ايم\nجنبه بيكار میکردند ما جان داده ايم\n\nجوقه هر سو به کل کشتی که ما آزاده ايم\nزهره افکنده خود ها را که ما غم باده ايم\n\nما بحيرت مانده كاينجا صاحب کردار کیست\nمرد و زن در خواب غفلت رفته پس بیدار کیست\n\nيك جماعه کشته از بیدانشی سوته ملنگ\nیک جماعه بسته از دیوانه گی بر نیزه زنگ\n\nيك جماعه کرده خود را روسیه از دود بنگ\nفرقه از تنبلی کچکول بگرفته بچنگ\n\nکوچه کوچه در بدر گشته گدائی می کنند\nده بده خانه بخانه بی نوائی می کنند\n\nدسته خوابیده برجا ابتر و شلتنگ شد\nدسته از غفلت و بی دانشی کلپنگ شد\n\nاز ره بیهوده گر دی دسته یلدنگ شد\nدسته دلداده طنبور و تال و زنگ شد\n\nتا که شیر خورده شان بیرون برامد از دماغ\nدشمنان هستی ایشانرا بزد آخر چپلاغ\n\nجنبه با غیژك و طنبور عمر آخر نمود\nجنبه با تاسکو سنتور عمر آخر نمود\n\nجنبه با میله و با سور عمر آخر نمود\nجنبه با سرنی و شیپور عمر آخر نمود\n\nعاقبت مردند نی اندر دهان طبله بدست\nعاقبت رفتند دنبوره بكف از طال مست"}
{"book": "adl1196", "page": 25, "text": "(۱۳)\n\nآن یکی از تنبلی در سایه خفته روز و شب\nدیگری از کاهلی یکسو فتاده از طلب\n\nدیگری بیچاره گردیده است از لنگ اسپ\nتارك دنیا یکی بنهاده بهر خود لقب\n\nهر یکی گوید کشیده دست از کارای پدر\nيك جو طالع بود بهتر ز خروار هنر\n\nکوششی نی تا رسد اندر مقامات بلند\nزحمتی نی تا بگردد از جهان او بهره مند\n\nجد و جهدی نی که گردد سر بلند و ارجمند\nسعی و کاری نی که گردد دور از وی هر گزند\n\nاز برای او گناه خود گی و بیگانه چیست\nگر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست\n\nفرقه میگوید از چمبول یا تمثا لها\nيك گروهی از کورا و غلی میزند دم سالها\n\nيك گروهی از عوض خان می سراید قالها\nيك گروهی باز میگیرد زقونبر فالها\n\nزین نواها کله بی مغز افغان می کند\nزین صداها دیده بی نور گریان می کند\n\nگر عرب يا ترك يا افغانی و ایرانی ست\nيا كه تاجيك و هزاره هندی و سودانی ست\n\nيا که چینی و بخاری و بلوچستانی ست\nيا كه جاوا ئی و یا مصری و یا آلبا ئی ست\n\nمقصد اسلام ست وحدت بر مسلمانها ست\n« آب اگر صد پاره گردد باز باهم آشناست »"}
{"book": "adl1196", "page": 26, "text": "(١٤)\nیا مسلمانان انگاه بدر سید از روز گار\nاتفاق آمد به ملت قومیت شد روی کار\nشد شروع کینه و بغض و عداوت هر کنار\nاز همان روزی که گردید این تخلف آشکار\nدوستان کم کم همه معدوم وفنا پیدا شدند\nدشمنان آهسته آهسته بسر بالا شدند\nکوشش پیغمبرو جان بازیء اصحاب او\nسعی صدیقی و عدل عمر خطاب او\nجهد و کوششهای عثمان ذوی الالباب او\nحملهای حیدری و جمله فتح باب او\nفتح و نصر تهایشان اندر بساط این زمین\nرفته از یاد گروه مومنین ومسلمین\nشیر جنگیها ی حمزه در درون کوه سار\nنعر ها ی خالد اندر جملة برو بحار\nحملهای عبدالرحمن در قشون صدهزار\nجنگ و جوش سعد وقاص ای حبیب با وقار\nغیرت ما را همی آرد بهر لحظه بجوش\nخون ما را در بدن می آورد اندر خروش\nغیرت و مردا نه گیهای عبیده در جهاد\nهمت عمر به حرب دشمنان ای خوش نهاد\nحرب و ضرب طلحه با کفارو با اهل عناد\nعزم و تدبیر زبیر اندر صف اهل فساد\nیادی از مردانه گیهای مسلمانان ما ست\nنقشی از جان بازیء اسلاف صاحب شان ماست"}
{"book": "adl1196", "page": 27, "text": "(١٥)\n\nگاه در خیبر سمند عزم و همت تاختند\nگاه در طائف هزاران ولوله انداختند\n\nد واحد هم بیرق اسلامیت افراختند\nدر حزاب و موته هم کار حریفان ساختند\n\nبدر میداند که بوجهل از زمان چون جان بداد\nخاک میداند که عتبه شیبه با او چون فتاد\n\nزلزله از رعبشان در شام و در ایران فتاد\nمصر هم از همت ایشان به فکر جان فتاد\n\nدر حبش خوف و هراس از سطوت ایشان فتاد\nامپراطوری روم از عزمشان حیران فتاد\n\nخوانده باشی واقعات همت اسلامیان\nدیده باشی در سیرها غیرت آن پردلان\n\nگاه برق تیغشان از سوریه رخشان شدی\nکه سمند عزمشان در حمص در جولان شدی\n\nگاه از قدس ندای فتحشان اعیان شدی\nقلعه و شهر حلب از رعبشان لرزان شدی\n\nاز عبیده پرس آن چنگ جهان افروز را\nکن سوال از عمر و خالد هیبت آنروز را\n\nکه با ردن بیرق فتح و جلال افراختند\nکه به قیسار به کار دشمنا نرا ساختند\n\nکه به بابل جمع گشته ولوله انداختند\nدر خوزستان هم ز غیرت اسپ همت تاختند\n\nقادسیه خوب دارد یاد آن حرب ومصاف\nمیکند آن جنگ را اسکندر به اعتراف"}
{"book": "adl1196", "page": 28, "text": "(16)\nمی دوانیدند گاهی اسپ همت سوی چین\nگه به سوی هند میرفتند با عزم متین\n\nگاه گشتندی به سائیبر یه ایشانان قرین\nکشتی استنبول زسعی وجهد شان زیر نگین\n\nمدفن ایوب انصاری نشان آن دم ست\nجامع غلطه بیاد آن فتوح اعظم ست\n\nتیر بار یهای ابن مسلم اندر کاشغر\nحملهای ابن قاسم در سر هند ای پدر\n\nطارق اندر خاک هسپانی که کرد آخر مقر\nآن همه از همت اسلام بود ای با خبر\n\nشیهه کرداری محیط اطلسی هم حاضر ست\nکوه طارق تا بروز حشر آنجا ظاهرست\n\nکه سمند همت ایشان به مشرق میدوید\nکه ادا شانرا همه عالم ز مغرب می شنید\n\nگاه از سوی شمال آوازه ها شان میرسید\nگاه از سوی جنوب اعلامشان می شد پدید\n\nجانشان اوقاف راه مالک قهار بود\nفکرشان بر نشر دین احمد مختار بود\n\nبحر آهو گاه پر بودی ز لشکر هایشان\nبحر اطلس دید. کشتیها و لنگر هایشان\n\nمصر دیده حملۀ هر يك دلاور هایشان\nهم خراسان دیده سر بازی قور هایشان\n\nقادسیه تا هنوز از ضربشان لرزنده ست\nقاهره تا اینزمان از رعبشان ترسنده ست"}
{"book": "adl1196", "page": 29, "text": "(۱۷)\nگه خروشان از میان بحر پیدا می شدند\nکه چو شیران جمع اندر بین صحرا می شدند\nگه بفرغانه گهی اندر بخارا می شدند\nگه با فريقا گهی اندر اروپا می شدند\nبر كمر شمشير تيز الله اکبر در زبان\nمید و انیدند هر سو دشمنا نرا آنزمان\nبصره شد آباد از افکار آنها يك قلم\nکوفه شد معمور از فیض همان اهل کرم\nشام شد از کوشش ایشان با يلعا لم علم\nگشت غرناطه زفیض علمشان دارا لحكم\nچشم بکشا جا مع آموی الحمری ز کیست\nنقشة تعمیر دل افروز البيضا ز كیست\nجامع طولون شد اندر قاهره زایشان بنا\nشد بقدس جامع عمر بصد زيب وصفا\nتونس و قیروان بشد آباد زا يشان ای فتا\nیا فت تعمیر قطا میه هم زیشان جلا\nخانه جمع الکتب را هم بدهلی ساختند\nشور در قبرس به قرب بحر روم انداختند\nدر بحيثينيا زغيرت غلغه انداختند\nدر میان بوردو از همت علم افراختند\nتا به پاریس از پی دشمن همه میتاختند\nکار مارتل را بهمر اه سپاهش ساختند\nگر همی خواهی مفصل تر بدانی این بیان\nروز تاریخ فتوحات مسلمانان بخوان"}
{"book": "adl1196", "page": 30, "text": "(۱۸)\nشرق می لرزید گاهی ازرهٔ پیکار شان\nغرب می جنبید گاهی از چنین رفتارشان\nآسمان هم تهنیت میگفت بر افکار شان\nهم زمین صد آفرین میخواند بر کردارشان\nیاد گار مردی ایشان هزاران جاستی\nبیشتر قلبهای عالم نقشهٔ آنها ستی\nگه یهودان هر طرف از بیمشان یاشان شدی\nگه مجوسان درمیان خانهایشان شدی\nکه نصارا همزه پا پای شان حیران شدی\nمشرکان هر سو رسیدی داخل ایمان شدی\nفکرهای مرده را در هر طرف جان داده اند\nچار سوراروشنی از نور عر فان داده اند\nیاد آور قصۀ بطال غازی ای پدر (۱)\nکه فگند از ضرب تیغش رومیا نراسر بسر\nتا بجائی داد مردی داد آن والا گهر\nکه گرفت اوشاه رو می را اسیر ای با خبر\nرومیان اطفال خود را بعد از آن بسیار سال\nوقت گریه خوف میدادند از غازی بطال\n۱ـ بطال مراد ازان غازی بطال امیر لشکر هشام برادر یزید دوم هست که با رومیان محاربات\nزیادی نموده حتی در یکی از جنگهای معروف خود (قسطنتین پنجم) امپراطور روم را اسیر نموده از\nبس که خوف ورعب در دلهای زن ومرد رو میان جا گیر شده بود اطفال خورد خودها را از غازی\nبطال وعبدالرحمن بن عبدالله که این هم از امیران لشکر هشام بود حین گریه کردن خوف میدادند."}
{"book": "adl1196", "page": 31, "text": "(۱۹)\nیاد داری قصه جنگ صلیب (۱) ای با خبر\nکه ز تحریکات پر ارمیت (۲) از هر بوم و بر\nجمع گردیده نصارابا هزاران کبر و فر\nبر سراسلام آوردند جنگ از بحر و بر\nسعی شان آخر به مغلوبی و ناکامی کشید\nجهد شان آخر ببرسوائی و بدنامی کشید\nآنچه دیدند از دم شمشیر قلیچ ارسلان (۳)\nآنچه خوردند از صلاح الدین ایوبی (٤) عیان\nآنچنان ضربی ز نورالدین (٥) بدیدند آنزمان\nآنچنان با شان شدند از غیرت اسلامیان\nکه نظیر آن بدنیا نامده در روی کار\nهم نیگر دیده چنان هنگا مها ی آشکار\n۱۔ جنگ صلیب مراد از ان جنگهای تدریجی دوسد ساله ست که نصارا همراه مسلمانان نموده اند این جنگ را ازان جهت جنگ صلیبی میگویند که هريك از جنگ جویان نصارا بلباس خودها صلیبی از پارچۀ قرمز میدوختند :۔\n۲۔ پر ارمیت، مراد ازان پیتر ارمیت مشهور به پطرزاهد ست که با مر پاپ بسواری خر ممالک ایتالیا و فرانشه را گردش نموده شهر بشهر مسیحیانرا برای تخلیص بیت المقدس از دست مسلمانان دعوت میکرد :\n۳۔ قلیچ ارسلان، نخست سفری که مسیحیون در تحت ریست پیتر ارمیت نموده تعداد شان به پنچصد هزار میرسیددران اناطولی از دست قلیچ ارسلان بن سلیمان سلجوقی محو گردید :\n٤۔ صلاح الدین، این شخص بعد از وفات خلیفه (عاضد) آخرین خلفای فاطمیون حکومت مصر را تماماً ضبط نموده شام را نیز در تصرف خود آورده سپس به مقابل صلیبیون که در قدس شریف حکومت داشتند محاربه آغاز نموده هر چند حکومتهای اروپا معاونت به صلیبیون نمودند مگر فائده نکرده صلاح الدین آنها را از قدس شریف اخراج نمود :\n٥۔ نورالدین ، این مردیکی از امرای موصل هست که در محاربات باصلیبیون سهم بزرگی دارد:"}
{"book": "adl1196", "page": 32, "text": "(۲۰)\n\nآرزوی (لوئی) هم در سینه اش یخ کرده ماند\nمقصد (کونراد) هم اندر درون پرده ماند\nتخت (او گوست) م بقدس شریف ناورده ماند\nفرش (ریشارد) هم در ان معموره نا گسترده ماند\nاد عیات (اور بنی) هم درد هاش خوانده ماند\n(و رد فردريك) هم ورا از عزم و قصدش را نده ماند\n\nیاد آنوقتی که غفلت در اروپا عام بود\nکاهلی پیدا شی کار همه اقوام بود\nلی با و شان راحتی نی بهر شان آرام بود\nنی ز علم و حکمت وصنعت به آنجا نام بود\nشدز مارو شن میان خانه تاریکشان\nیافت از ما وسعت آخر جادهٔ باریکشان\nگنج علم و مخزن حکمت زما در یافتند\nمایهٔ اصلی هر صنعت زما دریافتند\n\n۱- لوئی : مراد ازان قرال فرانسه لوئی هفتم هست که در محاربهٔ که مسیحیون با مسلمانان نموده اند شریک بود .\n۲- کونراد: مراد ازان امپراطور آلمان کونراد سوم هست که در محاربهٔ صلیبی با مسلمانان جنگیده بود .\n۳- اوگوست: مراد ازان قرال فرانسه فیلیپ اوگوست که در محاربهٔ سفر سوم صلیبیون شريك بود.\n٤- ریشارد: مراد ازان قرال انگلتره ریشارد شیر دل هست که در محاربهٔ صلیبیون شريك بود.\nه- اوربن : مراد ازان پاپ فرانسه اوربن دوم هست که عالم نصارا را بواسطهٔ استخلاص قدس شریف از دست مسلمانان او تحريك داده بود .\n٦- فردريك: مراد ازان امپراطور آلمان فردريك هست که در سفر سوم صلیبیون تمام حکمداران اروپا را با تمام قوای حربی شان در تحت ادارهٔ خود گرفته به مقابل اسلام به طرف شرق حرکت کرد ."}
{"book": "adl1196", "page": 33, "text": "(۲۱)\nچو هر دا اثاثى و حرفت ز ما در یافتند\nاینقدر ها شهرت وعظمت زما در یافتند\nورنه راهب برده شان را درمیان چاه تنگ\nوعظ پاپا کرده شان را کر و کور و هم گرانگ\nآنزمان کی مردم دانا و بینا داشتند\nکی خیال و فکر اقدر کار دنیا داشتند\nکی عمل بر حکم ویر تووات موسی داشتند\nکی روش بر مسلك و انجیل عیسی داشتند\nحرمت و تعظیم موسی هم زما بشنیده اند\nمنزل ومأ وای عیسی هم ز ما بشنیده اند\nنی به لند ن آنزمان نام از تمدن بوده ست\nنی به رو ما حر فی از علم و تفنن بو ده ست\nنی به بر ان مجلسی بهر تعا ون بوده ست\nنی به میکو سنجشی از بهر قانون بو ده ست\nهر طرف چون علم ما اقدر جهان شد منجلی\nغربیا فزا شد بعلم و حکمت و صنعت د لی\nنی بد لیا آنزمان پار یس شهرت داشته\nنی نیو يارك این همه خو بی و عظمت داشته\nنی خبر مکسیکوا ز تعلیم و حکمت داشته\nتو کیو نی اینقدر سامان و صنعت داشته\nدر میان شهر های اینجهان ای خوش نهاد\nبلخ ما بود آنزما ن مشهور د رام ا لبلاد"}
{"book": "adl1196", "page": 34, "text": "(۲۲)\nنی ز (بیلز) نام می بردند در روی جهان\nنی ز (ور سا) شو کتی بودی در این عالم عیان\nنی ز (سانجوس) بودی در روی جهان نام و نشان\nنی ز (واشنگتن) خبر بودی کسی ای نکته دان\n(غزنیه) ها آنزمان مشهور عالم بوده است\n(بامیان) هاز هر شهری مقدم بوده است\nاندر آن وقتی که (کانادا) ز شهرت ساده بود\nاندر آنوقتی که (گی آنا) بخاك افتاده بود\nاندر آنوقتی که (نام یور کوی) نهاده بود\nاندر آنوقتی که خاك (پیرو) هم بیجاده بود\n(قندز)ها اندر آن دم شهر : آفاق بود\nهم (بدخشان) و (هرات) ها بعالم طاق بود\n\n۱- بیلیز یکی از پای تختهای ریاستهای امریکای شمالی است.\n۲- ورساه پای تخت و مرکز حکومت پولند است.\n۳- سان جوس: مرکز یکی از ریاستهای امریکای شمالی هست.\n٤- واشنگتون: مرکز ریاستهای متحدة امریکای شمالی است.\n٥- غزنی : یکی از شهرهای مشهور افغانستان است که در قرن سوم هجریت غزنی را بنا نهاده و بعهد سلطان محمود شاهنشاه افغانستان بکمال عروج رسیده آخر از دست علاوالدین و چغتایان بر باد رفته.\n٦- بامیان: یکی از شهرهای مشهور افغانستان بوده و در ازمنۀ سابقه یکی از مراکز معروف بودائی بوده که اخیراً از دست چنگیز خراب و برهم شده تنها دو مجسمۀ بزرگ آن با سم صالصال و شاه مه با دیگر اثرات آن باقی است که دلالت بر عظمت سابقۀ آن میکند.\n۷- کانادا: یکی از مملکتهای امریکای شمالی است.\n۸- گی آنا: یکی از ریاستهای امریکای جنوبی و مرکز آن گی آنا است.\n۹- یورگوی: یکی از ریاست های امریکای جنوبی است.\n۱۰- پیرو: یکی از ریاستهای امریکای جنوبی بوده مرکز آن لیما ست."}
{"book": "adl1196", "page": 35, "text": "(۲۳)\nنی بمغرب آنزمان نام نیو تن بوده است\nنی نشان از نام و آثار فرانکلن بوده است\nنی صدائی از لب و دندان تامسن بوده است\nنی خبر از کارو کردار ادیسن بوده است\nما چو فا را بی ورازی ابن سینا داشتیم\nمثل اینها هر طرف دا ناوبینا داشتیم\nای برا در، بیخبر بو دن زعرقان تا بکی\nغرق موج غفلت و خواب پریشان تا بکی\nبودن از رمق مرور دهر نا ان تا بکی\nچشم پت از حال دنیا همچو کوران تا بکی\nیابرو چا در بسر انداز بنشین همچو زن\nیاچو مردان اندر آو گوی در میدان فگن\nفکرتی کاین عصر عصر اتم وهاید رو جن‌ست\nدقیتی کاین وقت وقت هی‌هی نایترو جن‌ست\nعصر جدو جهد وسعی و کوشش علم و فن‌ست\nنی زمان و صف تیان‌ست و یا پیرا هن‌ست\nفکر عالم جمله صرف دانش و کارست وبس\nفکر تو تا اینزمان دروهم و پندارست وبس\nای گرفتار لب و دندان و گوش مهوشان\nمبتلا کرده بندة در حلقهای گیو نشان\nتا بکی فریاد و افغان میکنی از سوز آن\nتا بکی میگو بی اندر سرز سو دای بتان\nگوش خود را باز کن راه حقیقت را بجو\nازسوی من این نصیحت را بگوش خود بگو"}
{"book": "adl1196", "page": 36, "text": "(٢٤)\nتو نمیدانی با طرافت چها گشته بپا\nکرده علم و صنعت و حکمت ترقی تا کجا\nیکسر ش روی زمین و یکسر ش اندر هوا\nیکوش درزیر بحر و یکسرش تحت الثری\nبرهمه علم و فن و رفتار و کردار جهان\nعاقلان گیرند باید عبرتی از دیگران\nتا بکی افتیده پیر و حما نقد جماد\nتا بکی سر گرم میبا شی بدعوی نژاد\nتا بکی جاهید هی بغض و نفاق اندر نهاد\nتا بکی باشی تو اندر دهر کورو بی سواد\nتو چرا چون دیگران با فن و اعلم نیستی\nیا خدا نا کرده از اولاد آدم نیستی\nتا توانی داری ایجان برادر کار کن\nجسم خود را آب خاک خود گلزار کن\nکسب علم و فن نما و خویش را بیدار کن\nصنعتی حاصل نما وملک را اعمار کن\nبیرا مید یسته و جلغو زه وجوز ومویز\nکار امروزت بفردا مفشکن اییار عزیز\nعمر خود را صرف وصف سینه و پستان مکن\nکله خود را گرنگ از فکر این و آن مکن\nسینه را صبح قیامت خوانده و گریان مکن\nاندرین آتش دل خود را دگر بریان مکن\nعاشق سینه مبا ش و واله پستان مشو\nشاعر تو صیفشان گردیده وحیران مشو\n۱"}
{"book": "adl1196", "page": 37, "text": "(٢٥)\n\nعمرها مصروف گشتی اندرین ره ای پدر\nاز غم پستان محبوبی شدی خون جگر\nناله وا فغان نمودی و بکسشتی در بدر\nخاکها را پاش دادی بر سرت شام و سحر\nزین عمل بشما که اکنون سود دنیای تو کو\nیا مفاد و حاصلی از بهر عقبای تو کو\nمعده ات بی نان و از زلف بتان دم میزنی\nروده ات خالی و از وصف دهان دم میزای\nسینه ات پر درد و از توصیف آن دم میزنی\nاز غذا اشکم تهی و از زبان دم میزنی\nهوش اگر داری پی تحصیل خوراکت بکوش\nبهر پیدا کردن سامان پوشاکت بکوش\nکونرا با اشکم سرد و زن بیگانه چه\nگر صفا باشد لب شد با تو ای دیوانه چه\nجام جم ار باشد او با کوزه و پیمانه چه\nیا ترا بر بدن آن قصه و افسانه چه\nزخم و درد اشکم بی نان خود را چاره کن\nخویش را آماده اندر کار ای بی کاره کن\nبر علاج درد قومت غمگساری پیشه کن\nجد و جهد و شفقت و نیکو شعاری پیشه کن\nمعرفت حاصل نما و جان نشاری پیشه کن\nکبر و نخوت را گذارو انکساری پیشه کن\nاز سر شب تا سحر فسکوت و پنجپر تا پلی\nخنده و قهقه و چهچه ای برادر تا بکی"}
{"book": "adl1196", "page": 38, "text": "(٢٦)\n\nجهد كن كوشش نما تا صاحب حكمت شوى\nازجهالت وارهان خود را كه با عظمت شوى\n\nصنعتى حاصل نما تا مالك ثروت شوى\nجهد كن تا چون دگر ها صاحب مكنت شوى\n\nاين غريبى اين فقيرى بى نوا ئى تا بكى\nبا وه كرديها و كفتار هوا ئى تا بكى\n\nتو چـرا بـر سـاعـد جـانـا نـه جـانـت دادۀ\nاز غـم بازوى او در چـاه غـم افتـادۀ\n\nروز و شب چالاں به آه و نـاله در اين جـادۀ\nفـكـر ميكن تـا كـجـا هـا از تعقل سـادۀ\n\nكله ات گرده ورم از كثرت اين دردو سوز\nبا وجود آن بحال خود نمى دانى هنوز !\n\nچند ميباشى ز هجر وه ر دیارى غم در ون\nچند باشد،درد و آلا مت ز هجر انش فزون\n\nتا بکی بختت رود در چاه عسرت سر نگون\nتا بکی باشی خراب و ابتر وزار وزبـون\n\nچند با شی انـد رین عا لم به نا دانی مثا ل\nتا بكى باشد ز نا دا نى لـب و ر ویت کشا ل\n\nدور كن از مغز سر تو نشأ خواب و خمار\nچـشـم بـكشـا ونـظـر انـد از انـدر روز گـار\n\nتا کجا ها رفته در عالم نشان گان و یار\nتا چها بگذاشته هر کی زخودشان یاد گار\n\nتاهنوز آهن تو اندر کهنه سند ان میزنی\nپتك را برفرق آهن شانه گرد ان میزنی"}
{"book": "adl1196", "page": 39, "text": "(۲۷)\nابرت زا بام داؤ دی حکایت میکند\nدست از عصر سلیمانی روایت میکند\nکهنه بیتکت قصه بلقیس برایت میکند\nچرخت از افسر د گی هر دم شکایت میکند\nچشم خود را باز کن این عصر عصر دیگر ست\nوقت خر نازی گذشت و وقت وقت هو تر ست\nمیدهد تعمیر نو عصر حنو گی را نشان (۰۰۰۱)\nمیکند چا در نشینی ات ز یابالی بیان\nطرز زرعت همچو دور قابل ست ای مهربان\nطور مرعت چون زمان هابل ست ای نکته دان\nگوسفند دیگران میزاید هر سالی دوره\nاز تو میزاید بهر سالی بسختی يك بره\nاز لد و تا چند ا قدر زخم مر هم میکنی\nتا بکمی از شیر خر تعلیج اسقم میکنی\nتا بکی از جلد بزد فع مورم میکنی\nتا بکی از خون بز غاله به تن نم میکنی\nچشم خود بکشا د می سامان انجکشن نگر\nدر کف هر داکتر آلات اپریشن نگر\n\n۱ حنوك تو اسه حضرت آدم علیه السلام و پسر قابل و او اول شخصی هست که بنای تعمیر و شهرها را گزاشته است\n۲ یا بال از اولاده حنوك بن قابل است و او اول شخصی است که زندگی سفری و چادر نشینی را اختیار نموده\n۳ قابل پسر حضرت آدم علیه السلام و او اول شخصی است که اقدام به قتل خون ناحق کرده و هم او اول\nشخصی است که بزراعت اقدام نموده\n٤ هابل پسر حضرت آدم علیه السلام است که برعایت و نگهبانی مواشی اقدام نموده"}
{"book": "adl1196", "page": 40, "text": "(۲۸)\nازجمال کوته بگو تا چند مسهل می خوری\nبهر دفع درد معده چند فلفل می خوری\nتا بکی انغوزه بهر راحت دل می خوری\nچند از بهر دوا خر چنگ ای سل می خوری\nزین طبا بت دست خودرا باز گیرا یجان من\nتا نباشی روز و شب وا بسته درد و محن\nچند میتر سی ز نام ما در آل ا یپدر\nچند میخوفی زجن ودیوای، نیکو پسر\nچند میگوئی پری کرده زبا لا یم گذر\nچند می خوانی که کرده سایه اندر من اثر\nفال نیکو گیر از خود وهم را یکسو گذار\nتا که از زحمت رها گردی تو ای نیکو شعار\nچندمیدانی حوا دث را ز دو ر نبر ین\nچند میخواهی علایم را نشان علو یین\nچند میباشی غریق طرز سیر سفلیین\nچند از نحسین داری خوف وبیم ای نور عین\nهر اثرو ا از خدای قا در دا نا بدان\nهر ضرر از ان علیم ذات بی همتا بدان\nصرف شد عمر ت به بحث اجتماع و اقتران\nاحتراق و نقش تثلیثت فگنده در ز یان\nفکر تر بیع بحث تسد یس عاقبت شدوهم جان\nاز و بال و از هبو ط و از شر ف دیگر مخو ان\nتا که فکرت را بسازی پایمال وهمیات\nعقل و هوشت را نگردانی دچار مشکلات"}
{"book": "adl1196", "page": 41, "text": "(۲۹)\n\nنی زحل بر هند منسوب است نی بر زنگبار\nنی عطارد بر عراق و مکه دارد اختیار\n\nهم نبا شد مهر منسوب حجاز ای با و قار\nمشتری هم نیست اندر خاک بابل تیکه دار\n\nهر کدام آن به نفس خود جهان دیگر است\nکرۀ با هیبت و مخلوق ذات اکبر است\n\nمنبع فضل و کمالات جهان علم است و کار\nمنشاء خوبی هر خورد و کلان علم است و کار\n\nعلت بالا شدن بر آسمان علم است و کار\nباعث جمله فتوحات جهان علم است و کار\n\nگر شود يك جامعه جهل جهان روز نبرد\nمیشود از يك بیم علمی نما هش گرد گرد\n\nسجده های پی به پی بر گاو خر از جهل بود\nهم خدا دانستن شمس و قمر از جهل بود\n\nکشتن پیغمبران هم سر بسر از جهل بود\nآب و آتش را پرستش هم نگر از جهل بود\n\nعلم آنها را بگو رستان گمنا می فگند\nبر سر خاکی هزاران لوح بد نامی فگند\n\nهر کسی را علم فخر الدین را زی میکند\nیا چو مولانای بلخی بحر را زی میکند\n\nیا چو تفتازانی شخص بی نیازی میکند\nیا چو قاضی ناصرا لدین شیرازی میکند\n\nعظمت ایشان تمام از علم و فن و حکمت ست\nنی ز جهل و غفلت و پس مانده گی و و حشت ست"}
{"book": "adl1196", "page": 42, "text": "(۳۰)\nنیستی قطبی که دم از عالم بالا زنی\nنیستی غوثی که پا بر تارک دنیا زنی\nنیستی ابدال تا اخبار از فردا زنی\nنیستی اوتاد تا لنگر باین دنیا زنی\nدست خود را از چه رو از کار عالم شسته\nدر میان خانه تاريك خود بنشسته\nدر قطار (عمده و بقناسه) شاهان نیستی\nچون (امام و نجبا) يك شخص كامل نيستی\nهمچو (افراد و مکونه) پاك وعامل نیستی\nامر حق را همچو (اخیا رآ ن) حامل نیستی\nاز چه رو دم از ولایت میزنی پیش عوام\nتا که آن بیچاره را آری باین فن زیر دام\nگاه میگوئی که هستم در قطار زیدیان\nگاه میگوئی منم از جمله فردوسیان\n۱ عمده: اسم يك طبقه از اولیای کرام است که تعدادشان چهار تن است\n۲ بقتا سه : اسم يك طبقه از اولیای کرام که تعداد شان در عالم صد نفر است\n۳ امام: اسم يك طبقه از اولیای کرام که تعداد شان دو نفر است\n٤ نجبا: اسم يك طبقه از اولیای کرام است که تعداد شان هفتاد تن است\nه افراد: اسم يك طبقه از اولیای کرام است که تعداد شان از حساب بیرون است\n٦ مکونه : اسم يك طبقه از اولیای کرام است که تعداد شان چهار هزار است\nاخيار : اسم يك طبقه از اولیای کرام که تعداد شان هفت نفر است\nـ زیدیان : اسم يك طريقه از اهل سلوك است كه سر حلقه آنها عبد الواحد بن زید است :-\nـ فردوسیان : اسم يك طريقه از اهل سلوك است كه سرحلقه آنها نجم الدین فردوسی است :"}
{"book": "adl1196", "page": 43, "text": "(٣١)\nگاه میلافی ز جاه و منزل (عباسیان)\nگاه می رقصی ز فقر و تیسه (ادهمیان)\nمنکه می بینم نه از اینی نه از آن ای پدر\nخویش را کردی بهر دود هر خارو در بدر\nطوسیه گشتن علاوالدین همیخواهد بخود\nراه فردوسیه نجم الدین همی خواهد بخود\nجاده زهدیه بدرالدین همیخواهد بخود\nهم صفویه صفی الدین همیخواهد بخود\nمردمی بباید که در این جادها ره رو شود\nعلم می باید که با آن ره روان همده شود\nقادریه کار کردن را کجا گفته حرام\nسهروردیه کجا گفته چو تنبلها خرام\nچشتیه بر مردم بی کسب کی داده سلام\nنقشبندیه کرا گفته شواز جمع عوام\nپیرو ایشان اگر باشی حقیقت را طلب\nعلم حاصل کن که در محشر نگردی خشك لب\nحضرت نعمان کجا گفته برو در خواب شو\nشافعی کی گفته از علم و عمل رو تاب شو\nمالکی کی گفته بد اخلاق و بی آداب شو\nحنبلی کی گفته اندر فقر و فاقه آب شو\nهر کدامش حکم کسب و جهد را داده بما\nامر کوشش تا لحد از مهد را داده بما\n۳- عباسیان : اسم يك طریقه از اهل سلوک است که سر حلقه آنها فضیل عباس است :-\n٤- ادهامیان : اسم يك طریقه از اهل سلوک است که سرحلقه آنها ابراهیم ادهم است :-"}
{"book": "adl1196", "page": 44, "text": "( ۳۲ )\nعلم حاصل کن که تا از مسکنت یکتا شوی\nظلمت جهل از تو گردد زایل و دانا شوی\nبدر ترقی و تمدن از همه بالا شوی\nاز حریفان پس نمانی برتر و اعلی شوی\nمعرفت حقا حیات جاودانی می شود\nباعث سر سبزی هر دو جهانی می شود\nآن یکی خواجه معین الدین که شد از علم شد\nوان دگر غوث محی الدین که شد از علم شد\nباز مولانا جلال الدین که شد از علم شد\nآن دگر سید جمال الدین که شد از علم شد\nعلم انسا نرا بدنیا زنده میدارد مدام\nهم به عقبی میکند آنرا به محشر نيك نام\nاعلم عالم نموده علم فخر الدین را\nساخت در عالم علم دانش شهاب الدین را\nکرد عرفان شهره آفاق قطب الدین را\nمعرفت بر دهر طرف وصف فرید الدین را\nتو سبق ناخوانده چون گردی بعالم شهره ور\nابجدی ناگفته کی گردی زعرفان باخبر\nناصر خسرو چرا نامش در خشان گشته ست\nعمر خیام چون مقبول خاصان گشته ست\nهم شهاب الدین چرا منظور دوران گشته ست\nهم نصیر الدین چرا مشهور عرفان گشته ست\nاز برای آنکه علم و فضل و عرفان داشتند\nصادقانه خدمتی بر نوع انسان داشتند"}
{"book": "adl1196", "page": 45, "text": "(٣٣)\n\nآن یکی جهدی به دانش کرده اقلیدوس شد\nوان یکی تعلیم کرده تا که بطلیموس شد\nوان دگر از رو شنی علم جالینوس شد\nوان دگر سعیی نموده تا که بقر بطوس شد\nدر جهان بقراط وا فلاطون شدن آسان نشد\nتا پی تحصیل حکمت ساعی و پو یان نشد\nموی با فیهای بیدل بر معانی و کلام\nنسخه سنجیهای سعدی قول مولانا ی جام\nشعرهای حافظ شیرازی و نظم نظام\nنکتههای انوری اشعار فردوسی تمام\nهر کدامی را که دیدم دست کشت علم بود\nهر کدامی را که خواندم از نوشت علم بود\nطرز گفتار سنائی و بیانات کلیم\nنکته سنجیهای شو کت داستانهای سلیم\nنسخه پر مغز صائب قول مو لانا حکیم\nنظم پر جوش نظیری شعر مو زون مقیم\nهر کدام از سرزمین علم و عر فان رسته است\nهر کدامش يك گلی از بین این گلدسته است\nخوانده باشی شعرهای عصمت و میرزا جلال\nدیده باشی دفتر و دیوان وحشی و کمال\nهم شنیده باشی گفتار غنی را با هلال\nگفته باشندت ترا از وصف مخفی و خیال\nهر کدامش بهره یاب از نور عرفان بوده است\nنی ز نادانی و جهل و غفلت ایجان بوده است"}
{"book": "adl1196", "page": 46, "text": "(٣٤)\nگوش كردی پندهای سرخوش وابن یمین\nخواندی از وعظ و نصیحتهاى عطار و متین\nدیدی دیوان وحید و نکهت و خسرو حزين\nبهره بردی از بیانات ظهوری و امین\nخوب میدان کان همه از فیض تعلیم است و بس\nاز ره سعی و توانائی و تفهیم است و بس\nگفتهای عرفی و ملانشانی را به بین\nنکتهای مخلص و بابا فغانی را به بین\nنظم خاقانی و قاضی اصفهانی را به بین\nشعرهای قدسی وسلمان و فانی را به بین\nتاییداتی هرچه بوده از تعلم بوده است\nآدمیت سر بسر اندر تفهم بوده است\nعلم از سعی (كريستوف) كشف امريكا نمود\nهنری از دانسته گی هیدو كگرافی را نمود\nهم (زخير ماجانس) مکرسکوپ را پیدا نمود\n(شارل) هم ایجاد میکاسکوپ را زآنجا نمود\nعلم مغز هر کسی را گنج معنی می کشد\nرتبه آن شخص را هر دم دوبالا می کشد\n۱- كريستوف : مراد از آن كريستوف كولومبس جينوائی کاشف آمریکا است :-\n۲- هنری : مراد ازان هنری ملاح است که اختراع هیدوگرافی را نموده و آن آلة است که رسم وشکل کنار بحرها، خلیجها ، جزیر ها و غیره را نشان میدهد : -\n٣- زخير ماجانس : مراد ازان ذخیر ماجانس - هولانديست كه مكر سکوپ يعنى آلة دوربین بزرگ نما را اختراع كرده : -\n٤- شارل : مراد ازان شارل معلم است که اختراع میکا سکوپ را نموده و آن آلة است كه از برای نظاره و حصول صور اجسام که دارای امتداد اندک باشد بکار میرود :-"}
{"book": "adl1196", "page": 47, "text": "(٣٥)\nهم (پرستلی) از تعلم کشف آکسیژن بکرد\nهم (کویدلس) علم خواند و کشف هایدروجن بکرد\nباز (روس فورد) آمد و او کشف نایتروجن بکرد\n(هر شل) انگلیسی اورانوس را روشن بکرد\nاین همه کشافیها یور علم و حکمت است\nای برادرزاده ناخواندگی و غفلت است\nرادیو از علم (ستیبل فیلد) امریکائی شد\nباروت بی دود را (دی ابل) فرانسوی وا نمود\nسینما را هم (ادیسن) از تعلم بر کشود\nاختراع طبع را (کو تبرك) آورده وجود\nگر تو هم عقلی بسرداری برو تعلیم کن\nملك ويران کشته ما را ز سر ترمیم کن\nسعی میکن تا تو هم با علم و با عرفان شوی\nنکته دان و نکته سنج و عالم و انسان شوی\nمالک حرفت بگردی شهرة دوران شوی\nباعث فخر و حیات ملت افغان شوی\nگردد از فکرت هزازان عقده پیچیده وا\nملك ها گردد ز علمت خانه حاجت روا\n۱- پرستلی : مراد از ان داکتر پرستلی انگلیسی است که غاز آکسیژن را در ۱۶۷٤ میلادی کشف کرده\n۲- کویدلس : مراد از ان داکتر کاویدلس انگلیسی است که غاز آیدروجن را در ۱۷۶۶ میلادی\nکشف نموده :-\n٣- روس فورد : مراد از ان داکتر روس فورد است که در ۱۷۷۹ میلادی نایتروجن را کشف نموده :-\n٤- هرشل : مراد از ان هرشل منجم و ستاره شناس انگلیسی است که در ۱۷۸۱ میلادی اورانوس\nنام سیاره را کشف نموده : -\n٤- ستبل فیلد در ۱۹۰۲ میلادی رادیو را اختراع نموده :-\n٥- دی اپل : در ۱۸۸۶ میلادی با روت بی دود را اختراع نموده :-\n٦- ادیسن : مراد از ان ادیسن امریکائی است که در ۱۸۹۳ میلادی سینما را اختراع نموده :-\n٧- كوتبرك : مخترع طبع است که اولا انجیل شریف را بزبان لاتینی طبع نموده :-\n(شلاق عبرت تعداد طبع ۱۰۰۰)"}
{"book": "adl1196", "page": 48, "text": "(٣٦)\nجهد کن تا رونقی بر علم وفن پیدا کنی\nراه ببر دن آمد ن از و هم وطن پیدا کنی\nبهر کار زند گی تا رزق حسن پیدا کنی\nبنا برای مر ده خو یشت کفن پیدا کنی\nدر جهان باجا هلی افسانه بودن خوب نیست\nدست بین مردم بیگانه بودن خوب نیست\nخویش را جنبانده از خواب گران بیدا ر شو\nکله خود را تکان داده کمی هوشیا ر شو\nمشکل خود چاره کن از بهر خود غمخو ا ر شو\nبهر علاج درد فقر خود پی تیما ر شو\nگر تر ا این وضع خواب آلوده اند ر ز ند گیست\nاینچنین يك زنده گی می ز ند گی شرمند گیست\nدست و پای جهل را بر بسته در گورش فکن\nغفلت منحوس را در بین تنورش فکن\nتنبلی را گیر و اندر تحت ساطورش فکن\nاز گریبان کهالت گیر و بر دورش فکن\nسجده در در گاه عرفان کن بخاك با ش میر\nدست دانائی ببوس و دامنشر محکم بگیر\nلی بمایان بعد از ین دلشوره و غیژ ك بساز\nنی دف و سه تار و طنبور ونی وتا سك بساز"}
{"book": "adl1196", "page": 49, "text": "(۳۷)\n\nبی خیال دلر با کن بی بما تبلك بساز\nبی ر باب وسر بی وسار تنگ ای مردك بساز\n\nفکر اگر داری کشا چشم حقیقت د ر جهان\nساز آن چیزی که با شد احتیاج ما به آن\n\nاشکم خا لی و شو ق ساز طنبور ای عجب\nمعد ۀ بی نان و ذو ق زیر سطو ر ا ی عجب\n\nجسم بی ایزا رو مشق نای و شیپو رای عجب\nپای بی بیزار وعشق تـــال و د تیــو رای عجب\n\nمعد ه می خند د که و ضع ا ین خر د پیگا نه بین\nرو ده میگو ید با شکم حا ل ا ین دیو ا نه بین\n\nآن اروپای که می سـازد ببعلم وفن کنون\nعمر ها از بهر علم ومعر فت بر خور ده خو ن\n\nزحمت بسیا ر بر د ه بهر تحصیل فنو ن\nتا که گردیده بدانس ازهم اقرانش فز ون\n\nتا با بندم مثل ما گر میله می شد کار شان\nمی شدند از کار وبکسو تیبله می شدبار شان\n\nيك نظر ا ندا ز سو ی مسـکن خو د ا بشیا\nتا چه عظمت دا شته ا ین خـاك پر نورو ضیا\n\nمهبط آ دم در اینجا بو د ه بی رو ی و ر یا\nمنبع علم و تمد ن بو د ه ا ین خـاك سـفـا\n\nیووپ و ا فریقه را اند ر بغل پر و رده ست\nمثل امـر یــکا هزاران علم وفــن آور ده سـت"}
{"book": "adl1196", "page": 50, "text": "(۳۸)\nپرور شگاه عمو م انبیا ا ین ا یشیاست\nمهد جمله او لیا ی ر هنما این ایشیا ست\nدرسگاه فیلسوفان بی خطا ا ین ایشیا ست\nمر کز کشور کشایان علا این ایشیا ست\nليك ایندم گر به بینی چاك چاك افتاده ست\nغفلت هارا بـد یـده ر و بخاك افتاده سـت\nزودتر باید توای یار عز یز مهر بان\nعظمت پار ینۀ خود را بجو ئی از جهان\nاعتلا و شوکت د یر ینۀ خود را ز جان\nاز رۀ عـلم وعمل حا صل نمائی ا یفز مان\nتا شود رو ح نیا کا ن شاد از کر دار تـو\nگرم بازارت شده بر بسته گر دد با ر تـو\nروی حق بین نرد بازی ای برادر تا بکی\nشوق و عشق و بازی شطر نج بی بر تا بکی\nروز وشب وابسته گی باتوس وجیکر تـا بـکی\nمر غ جنگیها و بازی کبو تر تا بکی\nتو پر و تعلیم تو پ و تا نك و طيا ره بکن\nمشق مترالیوز و ر و ز وا پسین چا ر ه بکن\nمطيع ميكا نیکی چون (نیکولسون) کن تیا ر\nیا چو در بیل آونر ها میتری درروی کاری\n\n١- نیکولیسون : مراد ازان نیکو لیسن انگلیسی است که در ۱۷۹۴ میلادی مطبع میکا نیکی را که خود بخود طبع میکند ایجاد کرده است :\n۲- در بیل : مراد از ان در بیل نام هولاند یست که در ۱۶۳۸ میلادی ترما میتر یعنی مقیاس الحراره را ایجاد نموده است :-"}
{"book": "adl1196", "page": 51, "text": "(۳۹)\nچون (مری) سیتنو گرافی کن بعالم آشکار\nیا که ماشین حسابی چون (بروز) آور بکار\nهمچو قابل هوش کن ایجاد خون ریزی مکن\nبهر نفع عام کوشش و فتنه انگیزی مکن\nیا چو(بسمر)سعی کن فولاد از چودن بکش\nیا چو (شاریا) فاسفوری بهر در دادن بکش\nچون (تمونیا) یا که ماشین بدوزیدن بکش\nآلهٔ چون (شنیلی) بهر درو کردن بکش\nمشق قتل عام روز و شب چو غلاکو مکن\nاز مقام آدمیت خویش را یکسو مکن\nچون (شوان) ابریشمی ایجاد میبافای پدر\nیا که ماشین حروفی همچو (لینس تن) کن بدر\nیا چو (سمسن) بهر نفع عام میباش فیلتر\nیا که مقیاس الرطوبت را بکش چون(سوسور)\nهمچون (بشنل) اختراع غار بیدوئی مکن\nتا جهان از اختراع تو نگردد غرق خون\n۱- مری : مراد از ان مری نام هولاندیست که در ١٤١٦ میلادی سیتنوگراف یعنی آلهٔ مخفف نویسی را اختراع نموده :-\n۲- بروز : مراد از ان بروز نام امریکائی است که در ۱۸۸۸ میلادی ماشین حساب را اختراع نموده :-\nبسمر : مراد از ان بسمر نام انگلیسی است که در ١٨٥٦ میلادی ترکیب از چودن را ایجاد نموده :-\n۳- شاریا: مراد از ان شاریای فرانسوی است که در ١٨٣٠ میلادی گوگرد متداول امروزه را اختراع نموده\n٤- تمونیا : مراد از ان تمونیای فرانسوی است که در ۱۸۳۰ میلادی ماشین خیاطی را اختراع نموده :-\n٥- شنیلی: مراد از ان شنیلی هسی نام امریکائی است که در ۱۸۳۳ میلادی ماشین درو کردن را اختراع نموده\n٦- شوان : مراد از ان شوان نام انگلیسی است که در ۱۸۸۳ میلادی ابریشم مصنوعی یعنی سند را ایجاد نموده\n٧- لینس تن مراد از ان لینس تن امریکائی است که در ۱۸۸۷ میلادی ماشین حروف چینی را اختراع نموده:-\n۸- سمسن : مراد از ان سمسن نام انگلیسی است که در ۱۸۴۰ میلادی ( فلتر ) یعنی آلهٔ تقطیر مائعات را اختراع نموده :-\n۹- سوسور : این شخصی در علم جوی اول شخصی است که در ۱۷۹۹ میلادی آلات مقیاس الرطوبت را اختراع نموده در خصوص شبنم، باران برف اظهار و افکار صحیحی نموده : -\n١٠ - بشنل : مراد از ان بشنل نام امریکائی است که در ۱۷۷۶ میلادی تار پیدوی تحت البحری را اختراع نموده :-"}
{"book": "adl1196", "page": 52, "text": "(٤٠)\nهمچو (ويتيمور) آلۀ در شانه کردن کن تیار\nیا چو (چاکر) دستکاهی بهر بافیدن بیار\nیا بر شتن چون (رگر بوز) آلۀ سهلی برار\nیا که ما شینی به پنبه همچو (وینتی) باز آر\nبهر فکر اختراع کار خون ریزی مباش\nبر خیال قتل وقمع وقت چنگیزی مباش\nچند میخوا نی طلسمات سحوف (لیمیا)\nتا بکی مصروف میباشی بعلم (هیمیا)\nتا به چندی پای بند و همیات (سیمیا)\nتا بکی دلدادۀ نیر شعبدات (ریمیا)\nشیمی و فز یک و رو حیات را میکن بیان\nاز نباتات وز حیوانات بنویس ای جوان\n۱- ویت مور : مراد از ان ویت مور آمریکائی است که در ۱۷۹۷ میلادی ماشین شانه کردن\nپشم و پنبه را اختراع نموده\n۲- چاکر : مراد از ان چاکر نام فرانسوی است که در ۱۸۰۱ میلادی ماشین میکانیکی که بدون\nمعاونت دست خود بخود می بافد اختراع نموده :-\n۳- رگریوز : مراد از ان رگریوز نام انگلیسی است که در ١٨٦٤ میلادی ماشین ریشتن را\nاختراع نموده :-\n٤- وینتی : مراد از ان وینتی نام امریکائی است که در ۱۷۹۳ میلادی ماشینی که پنبه را از\nپنبه دانه جدا می کند اختراع نموده :-\n٥- ليميا : یکی از علوم متداوله قدیم است که بعمل آن افعال عجیب و آثار غریب ظاهر میشود :-\n٦- هيميا : این علم عبارت از تسخیرات است بواسطه ریاضات و دعوات :-\n۷- سیمیا : این علم عبارت از خیالات است که به سبب بعضی اعمال تصرف در قوۀ مخیلۀ حاضران\nکرده مثالهای خیالیه در نظر مردم در آورند که آنرا در خارج وجودی نباشد :-\n۸- ریمیا : این علم عبارت از شعبداتی است که اهل این علم قوای جواهر ارضی را با یکدیگر\nامتزاج دهند و از ان فعل اثری ظاهر شود که عجیب وغریب باشد :-"}
{"book": "adl1196", "page": 53, "text": "(٤١)\nشکل احیانیت ترا بر کوه بالا می کند\nقبض داخل واله اشکال زیبا میکند\nقبض خارج از نحوست بر تو ایما می کند\nصورت وشکل جماعت چهره ات و امی کند\nتو باین غم مرده رفتی و سخن سر بسته ماند\nزین تفاول بیل آهات بکف پیوسته ماند\nگاه از شکل فرح اخراج مضمر میکنی\nگاه از تصویر عقله ذکر منتر میکنی\nطبع را ز انکیس بیتاب و مکدر میکنی\nحمره را منسوب اندر نحس اکبر میکنی\nسائلت از اسمان می پرسد ای عالی جناب\nتو و را از ریسمان هر لحظه میگوئی جواب\nدیدمش روزی کسی بنشسته يك گوشه غمین\nنقش کرده صورت و شکل بیا ض اندر زمین\nپهلوی آن نصرة الخارج کشید . همچنین\nگوشۀ هم نصر ة الداخل نوشته آن حز ین\nگفتم از دانستن اینها چه سودت ای پدر\nگفت علم هر چه بهتر نیست از جهلش مگر\nگفتم این صورت چه گفتا عتبة الخارج بخوان\nگفتم این صورت چه گفتا عتبة الداخل بدان\nگفتم این دوچه بگفت نقی وطریق ای مهربان\nگفتم اينك چه بگفتا اجتما ع ای نوجوان\nگفتمش اینها در ست ا ما تو میبا فی دروغ\nگفت برخوان مصرع ده چیچه آب و چیچه دوغ"}
{"book": "adl1196", "page": 54, "text": "(٤٢)\n\nغیب دانستن بود مخصوص ذات کبریا\nنیست دانای ضمایر هیچ شخصى جز خدا\n\nآنکه گوش خود بقول غیب گو یا ن دا نما\nمیدهد تصدیق میدارد بیانات او را\n\nنیست او البته عاقل کاینچنین بر میکند\nاحمقى میگوید و دیوانه باور می کند :\n\nمیکنى مانی خیالهاى رمل را کار دی شما ر\nمیکنى مانی بر تفال عمر خود کردی نثا ر\n\nصرف اندر استخوان شانه کردی روزگار\nایلك بی بی چه و قنو بز بخشی را گذار\n\nفالها دیدی و فهم فال خود را هم بکن\nسازمانی سنجش احوال خود را هم بکن\n\nعمرها گفتی زبحر رجز و رمل و مقتضب\nقرنها خواندی مضارع منسرح مجتث قریب\n\nسالها از وافر و كامل شدی با ما مجیب\nبارها بحر طویلی را سرودی ای حبیب\n\nکه گهی از بحر هند و بحر احمر هم بگوی\nاز جنوب و از شما ل و بحر اخضر هم بگوی\n\nمی سرائی گاه از بحر هزج ای مهربان\nمیخوانی گاه از بحر بسيط ای نکته دان\n\nمی نمائی از جديد و از سريع بحث و بيان\nمی نویسی گاه از بحر مشاكل این و آن\n\nعرض و طول بحر اطلس را بما هم کن بیان\nبحر هند و بحر اسو درا بما هم ده نشان"}
{"book": "adl1196", "page": 55, "text": "(٤٣)\nيكزمان از فاعلاتن فاعلاتن فاعلن\nيكدم از مستفعلن مستفعلن مستفعلن\nاز مفاعیلن مفاعیلن چو بر گفتی فزون\nهم ز مفعولون و مفعولات برخو اندی سخن\nجاهدون وجاهدات چار سو را هم به بین\nساعيون وساعيات آن وار راهم به بین\nگه غزل گاهی قصیده که رباعی گاه فرد\nکه مربع مستزاد و مثنوی ترجیع گرد\nگاه ترصیع گاه تجنیس التزام اى نيك مرد\nگه پی تضمین وتوشيح وپی تلمیح گرد\nليك گه گاهی زمین و باغ خود هم آب ده\nبهر گاو زنده کی هم خویشتن را تاب ده\nیادمی ذوقا فیتین ودمی از کشت وکار\nيكدم از اشعار ذو بحرین و يكدم زو کنار\nيكدمی تصحیف وتبيين ودمی از كارو بار\nيكدم از مقلوب بر گوی ودمی سردوز وتار\nاسی فدای صنعت منقوط ولا منقوط شو\nنی به فکر متصل یا منفصل در قوت شو\nبعض وقت از ذولسانین ودمی كسب وكمال\nگاهی از رقـطـا و گاهی فکر خور جين وجوال\nواسع الشفتين گاهی گاهی انديش وبال\nگاه گاهی واصل الشفتین و که فرس نهال\nور نه از بی تابی جانت می برآید از بـدن\nمردهاقتید. میماند به یكسو بی كفن"}
{"book": "adl1196", "page": 56, "text": "(٤٤)\n\nفکر بر فوق النقاط آخر دمی لازم نه بیش\nگفتن تحت النقاط آخر دمی لازم نه بیش\n\nخواندن ایها هیات آخر دمی لازم نه بیش\nدیدن این سقعنات آخر دمی لازم نه بیش\n\nنی که و بشت را براری محتمل ضدین گوی\nمو سفید محض گردی مرسل المثلین جوی\n\nگاه لف و نشر میگو ئی که ارسال المثل\nگه معمائی قرائت کرده میسا زیش حل\n\nکه رجوع و که سوال و که جواب لا حصل\nگه مبالغه گهی میسا زی معروف الجهل\n\nاینقدر اندر سیاق اعداد پیچیدن چه سود\nاز تو در محشر نمی پرسند کاین چه آن چه بود\n\nسرببرهنه عمر ها خواندی کتاب صر ف میر\nصرف هفـتگی را نمودی حفظ تا باب اخیر\n\nخواندی زنجانی وزرادی و مراح ای دبیر\nشافیه واهمرة سعدیه خواندی ای خبیر\n\nآخرش هم يضرب را اسم فاعل خوانده\nضارب را فعل ماضی با کسی وافانده\n\nچند وقتی عمر تو مصرف مرفوعات شد\nیکزمان پابند فکر و بحث منصوبات شد\n\nيکزمان بر گفتگو و بحث مجرورات شد\nچند کسی بر نظم با فیها و منشورات شد\n\nدر نتیجه لفظ قال را مذکر خوانده\nقال را در جمله اندر جای قالت مانده"}
{"book": "adl1196", "page": 57, "text": "(٤٥)\nحجت و عکس و تناقض گفتی يك چندی بما\nاز قضایا دم زدی و از معرف دائما\nاز تصور حرف راندی وز تصدیق ای فتا\nکردی جنس و نوع و فصل و خاصه را ازهم جدا\nامتیاز فکر باطل هم زلا با طل بکن\nهم نقيض کاذو کوشش را از خود زایل بکن\nگاه از موی میان گفتی که از زلف بتان\nگاه گفتی از سرین و که زپای و ساق و ران\nگاه مداحی نمودی بر فلان و پستوان\nگاه سب و هجو گفتی از برای این و آن\nليك ازين پس ناتوانی فن حکمت را نویس\nشعر حرفت گوی و هم ابیات صنعت را نویس\nچون بـگفتی قصۀ گرشاسب و افراسیاب\nکی قباد ور ستم و کا ؤس را کردی حساب\nبهمن و جمشید و دارا را شدی حا ضر جواب\nچون بگفتی قصۀ انوشیروان را ای جناب\nشرح حال حضرت آدم صفی را هـم بگوی\nدا ستـان حضرت نوح نبی را هم بگوی\nگاه گفتی دا ستان خسرو واسفند یار\nاز سکندر قصها را ندی هزار اند ر هـزار\nجنبۀ ساسانیان را يك بيك کر دی شمار\nاز كيا نیا ن بـگفتی قصها لیل و نهار\nگوی اسماعیل و لوط اسحاق راهم یکزمان\nهودو ابراهيم وصا لح را بما هم کن بیان"}
{"book": "adl1196", "page": 58, "text": "(٤٦)\n\nچون تو از فرعون و دعوی خدائی کردنش\nهم ز شد اد لعین و بی وفائی کردنش\n\nهم زنمرود وخلیلی را بچاهی کردنش\nگفتی هريك را بما بابی و قائی کرد نش\n\nاز سلیمان و نگین و نیل و موسی هم بگوی\nاز حیات مرد گان و سیر عیسی هم بگوی\n\nشرح یورا نيوس رايك يك بما کردی بیان\nاز ترا و اوشیا نوس آور بدی داستان\n\nاوپس و تیتان ستورا نرا بمادادی نشان\nکر دی با ما قصه چو پیتر و پتیون عیان\n\nداستان یوسف و یعقوب راهم باز گوی\nیونس و داؤد و عیص ایوب را هم باز گوی\n\n١- يورا نيوس : باید دانست که رومیان در اعصار سالفه هيا کل و ارباب اسمان و زمین را که\nبعقیده خود شان معتقد آن بودند از فلزات ساخته یا از سنگ رخام تراشیده در معابد خود ها\nمیگذاشتند و برای هر چیزی ربی قرارداده بودند چنانچه زنی خوش شکلی از سنگ تراشیده او\nرا رب عشق می نامیدند ومرد مهیبی تراشیده آنرا رب شجاعت میگفتند وقس علی هذا واعتقادشان\nبر آن بوده که در ایام قدیم دو نفر خداوند بوده که یکی را یورا نیوس و دیگری را تیرا میگفتند\nدر حقیقت این هر دو بمعنی اسمان و زمین است يورا نيوس مرد و تیرا زن بوده ازین دو نفر با عتقاد\nخود شان چند نفر اولاد بوجود آمده یکی اوشیانوس است که صاحب در یاست و دیگری تیتان\nو دیگری ستوران است و بعقیده اوشان بعد از زمانی یورا نیوس و تیر از کار کناره گرفته حکومت اسمانرا\nبه تیتان واگذار نموده و اوهم بعد از چندی حکومت را به ستوران داده باین شرط که آنچه اولاد ذکور\nاز او بعمل آید تلف سازد تا اینکه دوباره حکمرانی به اولاد تیتان برسد و ستورن که بحکومت نشست\nبقرار عهدی که کرده بود هر چه اولاد ذکور که از او بعمل می آمد می خورد. او پس زن او ازین کردار او\nبعذاب شده آخر الامر حیله اندیشیده بعوض اولادش چیز دیگری را بستورن داده واو هم بدون آنکه\nبفهمد بکمال میل می خورد و آن فرزندیکه ازین حیله سلامتی یافت چوبینر بود واورا مادرش درغاری کوه\nآیدا در جزيرة كرية پنهان ساخت و پرورش چوبینر از شیر بز بود چون او بحد رشد رسید با اهل *"}
{"book": "adl1196", "page": 59, "text": "(٤٧)\n\nکردی اثر بود او کیش هدد کی یک یک بیان\nدادی از زردشت و آئینش بیانات و نشان\nاز پیرو تستان امودی رسم و راهش را عیان\nآوریدی بحث کاتولیکی را اندر میان\nمسلك اعمانی و هم شافعی را بازآر\nمالکی و حنبلی را هم بکن آشکار\nچون بدیدی خوبی و زیبائی بر طانیا\nسیر کردی ملك آلمانیه و اسپانیا\nروسیه را دیدی با پاریس و هم ایطالیا\nدیدى بلغاريه و ترکيه و رو ما نيا\nسعی کن ملك تو هم رشك جهان گر دد ز علم\nتودهای شوره خاکت اسمان گردد زعلم \n\nتعداد (۱۰۰۰)\n\n* آی تن که پدر او را محبوس نموده بودند جنگ نموده با یشان غلبه نمود و پدر خود ستورن را از بند\nآنها رها نمود چون ستورن از بندخلاص شد از پسر خود ترسیده خواست او را به تدبیر هلاك نمايد\nجوپیتر از ین معنی خبر دا رشدہ درمقام انتقام با پدر خود بر آمد که برادران سابق اورا خورده بود و\nپدرش را از حکومت اسمان معز ول نموده از رتبۀ خداوندی باعتقاد خود شان انداخت وجو پیتر\nحکومت پدرش را با برادران دیگر تقسیم نمود .\nبه پنتیون حکومت در یا را و به پلوطو حکمرانی دوزخ راداده وخود آن به نظر متقدمین باعتقاد خودشان\nاز حيث اعتبار از کل خداوندانشان بیشتر اعتباری داشته جو پیتر همشیره خود را بزنی گرفته\nاز ان چند او لاد ذکور وا نات بوجود آمده که اسمای اوشان مرس ، مرکوری، هرکیولیز، ونوس\nآپولو، دیان ، باکوس ، ولکان میباشد که هر یکی از اینها بيك صفتی مثل ربه استقامت،\nرب حرب و جدال ، ر به عشق و جمال، رب موسقی، ربه صید وشکار، ربه پاکدامنی، رب عيش و مستى وغير ه\nاختصاص داشتند و سوای این ارباب رومیان چندین ردیگر داشتند و بهر چیزی ربی را قایل بودند\nمثل رب جمادات ، رب نباتات، رب الجبال، رب صحاری، رب الوان، رب اشجار، رب فواكه وفى على هذا\nسبحانه وتعالى عما يقولون علوا كبيرا با لجمله رومیان باین اعتقاد و ضلالت بودند تا اینکه خداوند\nاعظم حضرت عیسى عليه السلام را با وشان فرستاد که بعد از ترویج دین مسیحیت از میان رومیان این\nعقايد باطله منسوخ ومتروك گرديد ."}
{"book": "adl1196", "page": 60, "text": "(٤٨)\nوقت آن آمد که بر خیزی و غمخواری کنی\nوحشت از خود دور اندازي و هو شیاری کنی\nعمر خود صرف ره خیر و مدد گاری کنی\nاز برای قوم و خویش و اقربا یاری کنی\nپینه دوز جامه صد پاره جـانت شـوی\nلیش کار کاسه بشکسته خوانت شـوی\nچند دست اندر الاشه باشی بی کسب و کمال\nتا کدامین نقطه خواهی رفت روا ندر زوال\nتابه چندی غرقه افلاس در بحر و بال\nرایگان تا کی رود از پیش رویت ماه و سال\nنیست هیچ تر قی کن بسوی کار شو\nبسته احـرام تجا هد زود تر بیـدار شـو\nتا بـکی بر غره ئی پا رینه مسکن میکنی\nتـا بــکی بـر لاچق د يسـر بنه ما من مـیکنی\nتـابکی خود را به بین خر گه کو کن میکنی\nتا بکی در خیمه صد پاره در سـن مـیکنی\nکوششی کن ازین تعمیر ملك خود بکوش\nباشی تا کی خانه اندر دوش و يك بینی دو گوش\nچند باشد پای پوش پایت ایجا نا شمك\nچند باشد خانه ات هموا ره در زیر چكك\nچند در صيف وشتا با شد لبا ست كـيپنك\nچند باشد شور با یی هرج وقـابت بی نمك\nتـونمی شرمی که هم صنفـان دهندت عله ليك\nتو خوری ذغاره آلها پیش چشمت قند و كيك\nتعداد (١٠٠٠) جلد"}
{"book": "adl1196", "page": 61, "text": "(٤٩)\nچند باشد مسکنت چون لانه گرگ و شغال\nچند باشد در کهف و امانده چون غار و خوال\nچند باشد عمر تو در زحمت و رنج و نکال\nچند باشی تا بگردن غرق در بحر و بال\nتا با خر ترا این وضع اندو زند کیست\nاینچنین يك زنده کی نی زنده کی شرمنده کیست\nنی سرای و خانه ات مثل سرای و خانه ست\nنی در و دیوار او با نظم و با پیمانه ست\nنی درو در وازه با او نی سروسامانه ست\nحاصل مطلب که بد منظر تر از ویرانه ست\nروز و شب خوابیده بین آن همیگوئی مدام\nشلغم پخته بو د صدر زه به از نقره خام\nهمجوا را نت فلك ساق صر ها را ساختند\nکوس حشمت همر هانت درجهان بنواختند\nتیز تر از برق اندر روی عا لم تاختند\nولوله از علم و حکمت در جهان انداختند\nتو بزیر سایه خوا بیده به مثل تنبلان\nپنج انگشتان برادر نی برا بر وا بخوان\nتا بکی افتیده چون مرده هر سو لنگ و لا ش\nناق چیه دست در زیر بغل روی فراش"}
{"book": "adl1196", "page": 62, "text": "(٥٠)\nدست و پای خویش جنبان بر حصول نان و آش\nبهر آبادی ملك و قوم خود میكن تلاش\nدیگران بیدار گردیده توهم بیدار شو\nعالمی هوشیار گردیده تو هم هوشیار شو\nمسكنت هم چارهٔ دارد مگو بیچار ه است\nپیری هم دارد بخود کاری مگو بیكاره است\nجاهلی هم داروئی دارد كه او را چاره است\nتنبلی هم مرهمی دارد كزو آواره ست\nتو مشو نومید از دربار ذات ذوالمنن\nهست در عالم بهر در دی دوائی جان من\nزخم ناداری ز کارو كسب بهتر میشود\nدرد نادانی به از علم ای برا در میشود\nچیرگی غفلت زایل از فكر منور میشود\nعلت سقم سلیم از جهد بایر میشود\nای هیولای كهالت خویشتن را شوره ده\nگر همی خواهی ترقی كار خود را زوره ده\nخواب اگر كردی همیشه خوار و ابتر میشوی\nتنبلی را پیشه كردی سست و بی بر میشوی\nگر كبوندی را گرفتی مصدر شر میشوی\nگیر كهالت را برادر گفتی بی زر میشوی\nهرچه كردی حاصل آن بر تو می آید بدو\nخوانده باشی گندم از گندم بروید جو زجو"}
{"book": "adl1196", "page": 63, "text": "(٥١)\n\nغفلت اوباش را جانفزا دگر بابا مگو\nجاهلی را هوش میکن بعد ازین لالا مگو\nتنبلی را محترم دانسته و کا کا مگو\nروی خود از کاهلی گردان و ماما مگو\nخیمه اندر گوشۀ گلزار علم و فن بزن\nآتش افسرده خود را برودامن بزن\nبهر ما و تو ز غيرك كها و آهن بهتر است\nترکش و شاخی و داس از جمله در سن بهتر است\nچارق و چکمن زصدها طرز فیشن بهتر است\nاز هزاران قهقهه ایندم گریستن بهتر است\nتو مگو هرگز که در این خانه فکر توست پست\nگریۀ وقتی به از خندیدن ناوقتى است\nغیرکت با اینچنین روز سیاهت شانده است\nدنبوره با همچه يكحال تبا هـت مانده است\nطبله و سه تار با سوی فنایت خوانده است\nدل بيا چشمت زد يد راه حق پوشانده است\nبگذر از اینها و ایمان عمل را تازه كن\nبر ترقی خویش را اندر جهان آوازه كن\nپیش از آنی که بعالم خار گردی کار کن\nقبل ازانی که گرسنه میشوی ندیار کن\nپیشتر از لچ شدن عزم حصول تار کن\nقبلتر از یخ زدن فكر در و ديوار كن\nهر ضرورت را مقدم تر شروع باید کنی\nهر علاج واقعه قبل از وقوع بايد كني"}
{"book": "adl1196", "page": 64, "text": "(٥٢)\n\nسعی میکن از رقیبان کم شدن شرمنده گیست\nکوشش میکن که عصر تیزی و برنده گیست\nتنبلی بگزار کو اسباب سر افکنده گیست\nزود شو جهدی بکن آخر ترا هم زنده گیست\nکادم از آدم چو شد کمزور مالش می خورند\nخر که از خر پس بماند گوش و بینیش می برند\nغرو فشهای جهان از کثرت دارائی است\nاخ و دب این و آن از غیرت دارائی است\nهای و هوی مردمان از صولت دارائی است\nگیرو دارا بنز مان از همت دارائی است\nرو تو هم سعی نما تا صاحب دولت شوی\nچون دگرها معتبر گردی و با حشمت شوی\nنیستی هر شخص را افسرده پیکر میکند\nابتر و مغموم میسازد محقر میکند\nبی وقار وریزه خوار وجارو لاغر میکند\nاحتیاج و دست بین این و آن بر میکند\nغرق تفریش نموده شرمسارش میکند\nدر نمایش گاه عالم طعنه سارش میکند\nتو بقد و قامت از همسایگان کم نیستی\nدر خور و خوابیدن از يك فردشان کم نیستی"}
{"book": "adl1196", "page": 65, "text": "(٥٣)\nهم بحرف وصوت خود ای مهربان کم نیستی\nهم به آب وخاك از ایشان ای جوان کم نیستی\nپس تو چرا احتیاج دیگران گردیده\nاز کهالت دست بین این و آن گردیده\nجان و جمی را که آن دارد توهم داری چشان\nدست پانی را که آن دارد توهم داری عیان\nچشم و گوش او تزاهم هست بی شك و گمان\nعقل وهوشی را که آن دارد توهم داری بدان\nاو چرا موتر سوار و تو با شتر ره سپار\nاو چرا بالغ و دپ و تو با يمن حمال نزار\nاو ز علم انداخته در روی عالم غلغله\nاو ز فن خود جهان را بسته با يك سلسله\nاوزحکمت بسوزده درصحن گیتی هلهله\nاوز صنعت کرده آباد اینچها نرا یكدله\nتو ز غفلت روزها بازئی تازی میکشی\nشب که شد شب را تو صرف کپچه بازی میکنی\nاو همه دم محو کار و تو همه دم غرق خواب\nاو بسعی خویش مست و تو با آهنگ رباب\nاو همه دم قابل يا ليتنى معنى الكتاب\nتوه مه دم مایل یا ليتني کشت تراب\nمن باین غم غرق گشته از سر شب تا صبا\nمی سزاهدم بدم اين القرى اشجارها"}
{"book": "adl1196", "page": 66, "text": "(٥٤)\n\nاوپشو طن میکشد از خود تو پا ها لال ملنگ\nاو ادیسن میشد تو جای او جو ره گر ننگ\n\nاو فرا نگلن میکشد تو در عوص لالا دپنگ\nمی کشد او تاسن تو پهلویش کا کا شلنگ\n\n(١٠٠٠) او تراو تم هیز ندمم تو ز كيف نا صو ار\nاو ز هاید رجن همیگوید تو از دو د سگار\n\nاو بفکر اختراع و تو بشوق ایغله\nاو بجد و جهدو تو مست ولیکا ت و يغله\n\nاو بمشق کار حرب و تو بمشق ایر غله\nاو بـر احـت تو بفـار نیسـتیهای قـو قله\n\nآفرین باد آفرین با دا بچنین باید مزید\nليك هو شی تا نگردی لقمه هل من مزيد\n\nاوشده در آسمان و تو شده در زیر خاك\nاو شده در زیر بحرو تـو بساحل درد نـاك\n\nاو ببر پل اندر عبو رو تو پیا بسوى هـلا ك\nاو چو آ قایان نشسته تو پیادا تی فـدا ك\n\nزین خجا لت من حزين و سینه چاك افتاده ام\nبادو چشم اشك با ران رو بخاك افتاده ام\n\nاو شب و روزست در آ بادثی نام وسر اش\nاو بخود سازنده هر سودم بدم اسمان خراش"}
{"book": "adl1196", "page": 67, "text": "(٥٥)\n\nاو بدرد خویش میگوشد به تحصیل دواش\nمی نماید او برای ارتقای خود تلاش\nتو درون خانه بنشسته طپلك میز نی !\nهمره هردو کف خود مست چك چك ميزنی\nتنبلی را گر برادر خوانده باشی ترك كن\nکاهلی را گر چه ما در خوانده باشي ترك كن\nجاهلی را گر توخواهر خوانده باشي ترك كن\nغافلی را گر که دختر خوانده باشي ترك كن\nاز تمام آن گریز و جان خود را پاك ساز\nبهر كادين و دنيا خويش را چالاك ساز\nهیچ کس غیر از خودت در دهر دلسوز تو نیست\nهیچ در اندیشه و فکر کج و کوز تو نیست\nدر غم بیچاره گیهای شب و روز تو نیست\nچاره سنج درد تو چاك چين دوز تو نیست\nزود شو بر خیز از ماشین فرصت کار گیر\nدر نبرد کار از شمشیر غیرت کار گیر\nاز غم زلف نگار و شوق جانان در گذر\nاز هوای غمزهای ماه رویان در گذر\nاز گرفتار ئی حسن مه جبینان در گذر\nاز خیال قامت و اوصاف ایشان در گذر\nاز حوادثها ی آینده توهم اندیشه کن\nاز فغان توپ از باران بم اندیشه کن"}
{"book": "adl1196", "page": 68, "text": "(٥٦)\nتو مگو از نسخه رویش چگونه بگذرم\nاز سواد آینه مویش چگونه بگذرم\nاز سبق خوانی و ابرویش چگونه بگذرم\nاز دروس چشم جادویش چگونه بگذرم\n(نقطهٔ جیم جمال آن غنچهٔ خندان اوست)\n(مستزاد مصرع ابرو صف مژگان اوست)\nتا بکی بر دام مشکین دست دل پیچید:\nتا بکی بر ظلمت زلف سیه خوابید:\nتا بکی زابر سیاه او بغم افتید:\nتا بکی از شام تار یکش بخون دید:\nاز میان این گلیم کهنهٔ دودی برآ-:\nدست خود داده بمن زین جاده با زودی برآ\nمن همیگویم ترا زین فکر یا شان در گذر\nزین رهی بی منفعت زود وهم را سبان در گذار\nهم ازین وضع خراب خانه ویران در گذر\nتو همی گوئی که از پند من ایجان در گذر\nنیست ممکن بر گرفتن دیده از رویش مرا\nاره گر بر سر گذارد تیغ ابرویش مرا\nزلف و کاکل را اگر زنجیر بندت کرده است\nچون تو وحشی بوده او در کمندت کرده است"}
{"book": "adl1196", "page": 69, "text": "(٥٧)\nکا فرش خواندی اسیر اهرمندت کرده است\nهندویش گفتی هر ید بر همندت کرده است\nروز محشر گر خدا پرسد ز اعمال تو باز\nزلف و کاکل را تو خواهی کرد در انجا دراز\nدفتر اعمال خود را پر ز خال و مو مکن\nپشت رویش را سیه از کا کل و گیسو مکن تعداد (\nمتن و اطراف وحوا شی اش پر از ابر و مکن\nیا ور قها یش سواد بر گس جادو مکن\nبا کرام الکاتبین این بار را هر گز منه\nبهر حفظ این نگنها را هیچ با اوشان مده\nگاه میگوئی که فرق یا ر من خط سحر\nگاه میگوئی که است از برق هم رخشنده تر\nگاه راه ظلمتش میخوانی ای بر گشته سر\nخویش را تا چند میسازی تو خوار و در بدر\nفکر ا گر داری زنا رینگیء گورستان تو بس\nاز هیا هوی قیا مت وز تف نیران تو بس\nقامتش را میدهی تشبیه با نخل و نهال\nمیزنی گاهی بشاخ سرو او از شوق بال\nمانندۀ از حیرت شمشاد او اندر و بال\nوقت را مصروف تاکی میکنی بر خط وخال\nاز نماز و روزه وحج و مفادا و بگو\nراز نعماتی و طر زا جتهاد او بگو"}
{"book": "adl1196", "page": 70, "text": "(٥٨)\nخوانده بودم من که رویش كعبة الله گفتة\nباز یکجای د گر طور و تجلی گفتة\nيکز مانى جنت الفردوس اعلی گفته\nباز يکو قتی کلام حق تعالی گفتة\nمقصدت زین دفتر پاشیدة صد پاره چیست\nحا صلت زین وا هیات ای شاعر بیجاره چیست\nمشك دانه مینو یسی خا ل او را هر زمان\nگاه زنگی بچه میگو ئی و را از شوق جان\nكه حبش زا ده میگوئی بیا علان و نهان\nگاه اسپندش همیخوا نی و را ای نکته دان\nدود این اسپند هایت چشم مارا کور کرد\nآن حبش زا ده باخر روی مابی نور کرد\nگفتة ابروی او را باز محراب دعا\nگفتة جای دیگر او را هلال خون نما\nبا ز جایی خواندة او رابو طاق با صفا\nجای دیگر کر دة تحر يـر قوس دلربا\nگر ز من آزرده گردی هم خطائی کردة\nعمر را مصروف گفتار هو ائی کردة\nدادة تشبیه چشمش را تو با بادام تر\nنر گسش هم گفتة ای محترم جای د گر"}
{"book": "adl1196", "page": 71, "text": "(٥٩)\nخوانده هندو و تر ك وعين وصادش سر بسر\nگفته افسونگر و جادو کبرش باز ای پدر\nچشم کوی و رو که فرصت تنگ و ما درمانده ایم\nعمر ها این دفتر بی معنی ات را خوانده ایم\nزودتر از خواب غفلت جان من بیدار شو\nزن بفرق كاهلى مشتی و اندر کار شو\nبر وطن هم بر وطندا ران خود غمخوار شو\nبی تو مصروف چنین ابیات ای دلدار شو\nگردش چشم تو هم مست هست و هم پیمانه هست\nچشم گویای توهم خواب هست وهم افسانه هست\nموى مز گان بسقا تر ا نيش و نشتر گفته\nسوزن و تیغ و سنان و خا رو خنجر گفته\nگیاه پیکان بز هر آلو ده اش بر گفته\nکه خدنگش خوانده که زو فز و بتر گفته\nمنکه دیدم بی خد نگی بود نی تیغ وسنان\nبود در اطراف چشمش چند تار مو عیان\nگرد اش را گردن آهو نوشتی بار ها\nدسته عا جش نو شتى تو بخط خو ش نما\nجای دیگر گفته او را صراحی صفا\nهم بیاض سبح گفتی ای حز ین بی نوا\nاز برای حق از یـن پس از مسلما ای بگوی\nجزو یـات و کـلـیـات دین وا یمانی بگوی"}
{"book": "adl1196", "page": 72, "text": "(٦٠)\n\nعمرها گفتی لبش را پسته و آب حیات\nقرنها خواندیش شهد وشکر و قند و نبات\nسالها گفتی عقیق و لعلش ایصاحب ثبات\nماه ها موج شرابش گفته ای با صفات\nروز ها از امرونهی حق تعالی هم بــکــوی\nاز حیات مردمان زیروبالا هم بــگــوی\nموی زیربینی اش را گفته خط غبار\nگـه بنفشه گفته ئی و گاه خواندی سبزه زار\nگاه ریحانش نوشتی وشدی با بوش زار\nترك كن ايجان من من بعد اين گفت و گذار\nواجب و فرض وسنن را كن بما يك يك بيان\nتـــابمـــا معلوم گردد رسم وراه دینمـــان\nدر دهانش چون رسیدی گفته تنگ شکر\nحقه مرجان و مروارید گفتی اش دگر\nنقطه موهوم خواندی ونمکدان ای پدر\nحقه یاقوت و لعلش هــم نــوشتی سر بسر\nخوب کردی ليك ازین پس فکر جان خودبكن\nفكرتی بر حال زار ناتوان خود بـــکن\nعقد دندان ورا خواندی حباب جوی شیر\nمهره مار وچو مش نیز گفتی ای اسیر"}
{"book": "adl1196", "page": 73, "text": "(٦١)\nگاه او را ژاله خواندی ای گرفتار فقیر\nگاه سلك در بـگفتی ای دبیر بی نظیر\nمن بقبرستان ازین درهات دیدم صد هزار\nجمله اش يك جوامی ارزد بکار روز گار\nگفته بلعما زبانش را مثال عندليب\nجای دیگر طوطیء گویا نوشتی ای حبیب\nبرک کل هم گفته او را دکر جا ای غریب\nماهی آب خضر هم خواندی او را ای لبیب\nمن ندانستم چه مقصود است زین بحث و بیان\nداند البته رموز عاشقان را عاشقان\nخنداش را قهقه كبك دری گفته بخواب\nابتسام غنچه اش گوی وزهجر ش شو خراب\nخندهٔ صبح بهارش خوانده از غم شو کباب\nاز غم واژها تمش در گیرو سوزو شو عذاب\nتا که از دود کبابت کور گردد مردمان\nاز فغانت شورا فتـد در میان اینجهان\nزنده تا هستی نگاهش را ا لم افروز گوی\nتا زبان در کام داری ناوك دلدوز گوی\nتا نفس داری بکرد و شعلهٔ جان سوز گوی\nتا رمق داری و را برق بلا هر روز گوی\nتا ببینم روز محـشر بیضهای این مقال\nچو چهٔ طاوس میا ر ند یا زاغ و پـال"}
{"book": "adl1196", "page": 74, "text": "(٦٢)\n\nلعل او را شربت عناب خوان و نوش كن\nشیره جان گفته مستی کرده او را جوش کن\n\nدیگ حلوایش بگفته بر سرش سر پوش کن\nچشمه آب بقایش خوانده رو با پوش كن\n\nتاز پر خواری ، این آش خیالی از بدن\nجان بر آرد مرده ات اما بماند بی کفن\n\nحق ترا هر گز نگفته موی خوبان شام گوی\nهم رسول او نگفته چشم شان بادام گوی\n\nمجتهد اصلا نگفته زلفشان را دام گوی\nمرشدان یکجا نگفته گیسویشان لام گوی\n\nتو که میگوئی بگو با من که استاد تو کیست\nاندر ین مو ضوع برا هان تو اسناد تو چیست\n\nشربت عناب دیگر لعل خوبان دیگر ست\nخال دیگر دانه اسپند و ریحان دیگر ست\n\nروی دیگر گلشن و باغ و گلستان دیگر ست\nزلف و گیسو دیگر ست و مار پیچان دیگرست\n\nکور کورانه مگو هر عضو آن را دیده گوی\nهر چه میگوئی عزیز من ورا سنجیده گوی\n\nلحن داودی کجا و چنگ آوا ز او\nصوت گلبا نگی کجا و غنگ بی ساز او"}
{"book": "adl1196", "page": 75, "text": "(٦٣)\nنغمه بلبل کجا و صـوت بـی پـرد از او\nقلقـل مـی را چـه نسـبت با دهـان بـاز او\nصوت گبو آو از گبو گپ گوسدا گبوی و برو\nپـای بند ایـنچـنین گـفتا ر لا یعـنی مـشو\nدام بهتر باشدا ینجا تا بگو یا مـوی سـر\nچشم بهـتر قیمتی دا رد و یا باد ام تـر\nپسته بهتر یا که لب بر گوی زود ای نا مور\nابرو یش بهتر و یا قـوس قـز ح یا طـاق در\nوجـه تشـبیه ومشـبه و مشـبه بـه را\nاو لابو خـوان ودان وبعد ازان میکن ادا\nاستخـوا نرا می‌نويسى گوهری آ زاده خوی\nدود بو تى را تو میگو ئی نگا ر مشـك بـوى\nزلف میگو ئی و می پیچی برای پشم و مـو ی\nخـا ل میگو ئی و می مـیری بـرا ی داغ رو ی\nتا توا نی بعد ازین ازدین و ایمان حرف زن\nز اتحاد قوم و از شمشیر بران حـرف زن\nگـو ترا با خا ل روى دختر باشو چـه کا ر\nبـازن مردم چـه کـار و با رخ نیکو چه کا ر\nبا پسرهای کسان و کا کل و ابر و چـه کا ر\nخواه خوش رو باشد او يا نی که او بد رو چه کار\nاین صفتها نيك با شد د ختر خـود وصـف کن\nیا عیال ومادر و یا خواهر خـود و صف کن"}
{"book": "adl1196", "page": 76, "text": "(٦٤)\nموی سرگوی و گذر با دام پیچا ان چه کار\nفرق سر کوی و برو با برق و حشالت چه کار\nرخ نکو بنشین بگلذار و گلستان چه کار\nلب نکو با پسته و با آب حیوا نت چه کار\nهوش خود را سوی معنیهای دیگر تاب ده\nاز توای عصر حاضر عقل خود را آب ده\nیا مکو هر گز چرا با لای تو آن فرض نیست\nمحصلی هم نیست دایا لت ز دستت عرض نیست\nحجت از تو کس ندا رد بر سر تو قرض نیست\nهم وبال و نقصی در آینده ات با لفرض نیست\nگفتن بی سود کار بستگی و دیوانه است\nکار آن شخصی است کز عقل و خرد بیگانه است\nموی خو بان شام باشد یا نباشد با تو چه\nچشمشان با دام باشد یا نباشد با تو چه\nزلفشان چون دام باشد یا نباشد با تو چه\nگیسو ایشان لام باشد یا نبا شد با تو چه\nهوش اگر داری علاج جسم عریا نت بکن\nروی خود را شسته رفع چرك و ندانت بکن\nروی او گلدار گفتی و زمینت شد خراب\nچهرۀ اش مشعل نوشتی وشدی از غم کباب"}
{"book": "adl1196", "page": 77, "text": "(٦٥)\nیا زلخ گرداب گفتی خانه ات شد زیر آب\nیا دچشم او نمو ده سالها رفتی بخواب\nخواب میبینی لب میگون جانان میگزی\nدر میان دیگ دل آش خیالی میپزی\nگر بود رخسار خوبان مهتابی با تو چه\nجامۀ ایشان بود گر کیمخوابی با تو چه\nلنگی ایشان اگر با شد گلابی با تو چه\nیا بو دستار شان از رنگ آبی با تو چه\nاین سخنها نان ندارد کار دیگر پیشه کن\nبر علاج درد افلاست کمی اندیشه کن\nای تو ماموری بشو صیف سر و دستار کس\nای به بوت ونیم ساق و چارق و پیـزار کـس\nای به مسعی وجرا ب وجامه وشلوار کس\nای به بالا پوش و نی پیراهن وایزار کس\nپس چرا تو دیده و دانسته ای عالی جناب\nعمر خود را میکنی صرف بیان ناصواب\nمدح روی گلرخان بی عزت و بی روت کرد\nشوق زلف وچهر شان بی دولت و بی نوت کرد\n\nتعداد(۱۰)"}
{"book": "adl1196", "page": 78, "text": "(٦٦)\n\nوصف چشم و ابرو شان محتاج در هر کوت کرد\nیاد اشک و پا چه شان افسون و هم جادوت کرد\nتا شدی تو پای بندو بسته ران و سرین\nشیشه امید ما از یأس زد اندر زمین\nعشق اندر زلف را زنجیر گفتن بسته نیست\nیا که قامت را نهال و تیر گفتن بسته ایست\nیا که ابرو را دم شمشیر گفتن بسته نیست\nیا که دندانرا حباب شیر گفتن بسته نیست\nعشق را بد نام کرد ائیده در شش جهات\nزین بیان و همیات مبهمات مهملات\nهر دولب را شربت عناب گفتن عشق نیست\nسیغه را آئینه با سنجاب گفتن عشق نیست\nاستخوانها را در نایاب گفتن عشق نیست\nناف را یا کعبه یا گرداب گفتن عشق نیست\nگرهمین ها نزدتو عشق ست ای برگشته رای\nوای بر تو وای بر تو وای بر تو وای و ای\nهوش میکن عشق چیزی دیگر است و پشم نیست\nمرکز وی از مقام دیگر ست و چشم نیست\nجذب او جذب دگر بوده ز روی لشم نیست\nرنگ او مالیده اندر ساعد چون لبشم نیست\nگر بود از پشم کو پشم لب آهن ربا\nور بود از چشم کو چشم و نگاه کهر با"}
{"book": "adl1196", "page": 79, "text": "(٦٧)\n\nداده تو عشق را از بی تمیزی دست و شاخ\nچارپای و گردن و اشکمبه و پستان و لاخ\nکرده رسم دهان و چشم و کوشش را فراخ\nداده در مغز مردم این عفونت را رسوخ\nکله خود را تکان ده عشق مثل گاو نیست\nسیر و هم نیم سیر نی و پا و هم نیم پا و نیست\n\nعشق نی میش ست و نی اوبزه و بز غاله است\nنی شتر نی فیل نی بابو و نی گوساله است\nنی کلان و خورد و نی یکساله و دوساله است\nنی دو ابرویش کمان نی مویش همچون هاله است\nتو و را هر رنگ با مردم نشانش داده\nگه سفید و سرخ و گه مشکی بیانش داده\nمن نمیگویم که از عشق حقیقت دور شو\nیا ز عشق علم و یا از عشق حکمت دور شو\nیا زجان بازی برای ملک و ملت دور شو\nبلکه میگویم کزین بحث فلاکت دور شو\nماه من دارد زسیم ساده یکخرمن سرین\nمن بگرد خرمنش همچون گدایان خوشه چین\nخوانده ام سر تا بپا منظوم و منشور ترا\nدیده ام صفحه بصفحه قول منشور ترا"}
{"book": "adl1196", "page": 80, "text": "(٦٠)\n\nخوب سنجيدم طویل و بحر مقصور ترا\nسمع کردم جمله ابيات مشهور ترا\nیا که وصف خط و خال دخت منفور کسی است\nیا که تحمید سرین و کاکل پور کسی است\nگر قبولث نیست پندم کله ئی تر بز نویس\nگردن او را صراحی اش مکو قرهز نویس\nسینه ئی انار نی شفتالو ئی خر بز نویس\nزلف نی کاکل نی خط نی بلوخه تر بز نویس\nاین تو و این خامه و این کاغذو اينك دوات\nهر چه میگوئی بگو از چتیات و وا هیات\nبرق کوه طور گفتی روش کس چیزی نگفت\nطاق کعبه خوانده ابرویش کس چیزی نگفت\nعیسی هم گفتی لب نیکوش کس چیزی نگفت\nلیلة القدر هم بگفتی موش کس چيزي نگفت\nهرچه آید در زبانت کو ترا با آن چه کار\nعاشق باری ترا با کفر و یا ایمان چه کار\nاینقدر بر وصف رولشمان که می پیچی مدام\nاینقدر بر مدح لب سرخان که می بافی کلام\nاینقدر بر موسیا ها نی که میگوئی سلام\nاینقدر از خوبرو یانی که می خوانی بنام\nمن ندیدم در میان اینقدر گفت و شنید\nکرده باشی وصف و مدح تا رریش مو سفید"}
{"book": "adl1196", "page": 81, "text": "(٦١)\nلعل یاقوتی همه از خوبرویان بوده است\nچشم شهلا ئی همه از غاز نینان بوده است\nصبح صادق خاص سیمای نکو یان بوده است\nروز روشن چهره خاص جوانان بوده است\nدیگران هم حصه دارند یا نی ای ادیب\nکه زوصف ومدح اوشانرا نمو دی بی نصیب\nفرق خوبان گر بو د خط سحر از پیر چیست\nزلف اوشان گر بود زنجیر از کمپیر چیست\nكاكل اوشان اگر کافر بود تعبیر چیست\nازجوانان خوب و از پیران بداین تا ثیر چیست\nچشم شهوت کور اگر رود دویکسان میشود\nنو ر پیران هم بچشم د ل نمایان میشود\nمقصد از تذكار این تنقید مطلوب است این\nکه اگر دی از پی اوصاف بیجا بعد از ین\nچشم خود بکشائی و بینی همه رو ی ز مین\nعبرتی گیری تو از کر دار شان ای نور عین\nبعدازان برشعرهای خو یش چون دقت كنی\nخود بخود از گفتنهای خویشتن نفرت کنی\nگرچه لازم نیست بر من کاینچنین دعوا کنم\nبرادیبان نسخه تنقید را انشا کنم"}
{"book": "adl1196", "page": 82, "text": "(٦٢)\nخويش را هادى فكر تازه آنها كنم\nبر تمام نظم و نثر خويش اين غوغا كنم\nليك معذورم چه سازم قوم خوار وابتر ست\nگويعش مشكل نه گويم از همه مشكل تر است\nآنچه خير قوم باشد يك بيك تحرير كن\nآنچه شر بينى بى تنقيد آن تقرير كن\nنكتههاى پر مقادير ا بما تسطير كن\nمغلقات دهر را از بهر ما تفسير كن\nآن نگوئى زا بنچنين اقوال ميزا بد خلل\nانتقاد با محل به ز احترام بى محل\nخويش را از ياوه گوئى ابتر و حيران مكن\nعمر خود را صرف در بنوشتن هذيان مكن\nاز براى سوز و دود شققه گريان مكن\nبرخلاف شرع ا نو ر يك قدم جولان مكن\nاى مسلمان وصف هندو و فرنگى تا بكى\nيا مسلمان باش يا كافر دورنگى تا بكى\nهرچه بنويسى همه از علم و از صنعت نويس\nشعر تشويقى به كسب دانش و حكمت نويس\nاز زراعت حرفها گوى وهم از حرفت نويس\nسود هر يك را مفصل خوب با دقت نويس\nخط بينى كش ز بحث بينى اى عالى جناب\nتا نگردى مبتلاى ماتم و رنج و عذاب"}
{"book": "adl1196", "page": 83, "text": "(٦٣)\n\nای بسر افتیده چاه زنخدان گوش کن\nای فدا کردیده ابروی خوبان گوش کن\n\nای بهجران مانده آلام جانان گوش کن\nگوش کن لیکن بدقت از دل و جان گوش کن\n\nخویشتن را بر کش از چاه زنخدان بتان\nتاوها گردی زهجر و ماتم و آه و فغان\n\nاین زنخدان بتان یار و مددگار تو نیست\nاز برایش اینقدر افغان سزاوار تو نیست\n\nهیچ در اندیشه اقبال و ادبار تو نیست\nگر بمیری هم باو با الله که غمخوار تو نیست\n\nباچه نصب العین اندر نام اوجان میدهی\nیا همه هستی خود بادین و ایمان میدهی\n\nتا بکی از سبزه پشت لبش دم میزنی\nتا بکی از گیسوی همچون شبش دم میزنی\n\nتا بکی از کاکلی و از غبغبش دم میزنی\nتابکی از فرقت و تاب و تبش دم میزنی\n\nسبزه پشت لب پلوان خود را آب ده\nاندکی خود را بکار زندگی هم تاب ده\n\nنوبری را که گوئی غنچه ات تنگ شکر\nطفلی را گر بگوئی چشم تو بادام تر\n\nساده را گر بگوئی روی تو قرص قمر\nیا بگوئی هست دندان تو مانند گهر\n\nمردا گر هم بود زین گفتار هازن میشود\nدر میان جامعه تاوان گردن میشود"}
{"book": "adl1196", "page": 84, "text": "(٦٤)\nبچه را جان اگر گفتی نبود ختر میشود\nوضع هر دی اش بدل با وضع دیگر میشود\nطبع او مایل بسرخی و به پودر میشود\nدر نتیجه با ر دوش خلق کشور میشود\nدردهاش آبراهـم دیگری باید دهد\nکاسة تشناب را هــم دیگری باید دهد\nپنجه اش را بعد از ین چون پنجة آهن نویس\nنعره اش را چون صدای توپ هژده بین نویس\nقهر او را آتش سوزندة دشمن نویس\nبند و بازوی ورا مانند شیر افگن نویس\nتا که او با این فغانها مرد کار آید برون\nتیغ در کف مست اندر کارزار آید برون\nچشم اوراهم دگر جا باشعاع مرگ خوان\nچهره اش تشبیه بده با آلة آتش فشان\nچین پیشانی او را گوی تیغ دو زبان\nهم نگاهش را بخوان تیر دو چشم دشمنان\nتا که آنها رفته رفته بارة غیرت شوند\nبا وقار و صاحب تمکین و با همت شوند\nآن نمی بینی کـه تا پليون پو نبا پارت را\nدر شجاعت در تقدم وقت بازی دائما\nبچه گان کوچه میکردند توصیف و را\nما درش هم آفرین میگفت هر صبح و مسا\nتا که او بشنیده بشنیده به آن تر بیه شد\nفرد نا می در جها ن بر شعبة حربيه شد"}
{"book": "adl1196", "page": 85, "text": "(٦٥)\n\nمثل آن پیتر کبیر اندر سفارت هر زمان\nهستی و دیوانه کی میکرد بین بچه گان\nاز دوئی تشکیل میدا دا ز تمام طفلکان\nخواهرش تمجیدها میکرد اعلان و نهان\nتا که شد معروف در عالم به پتروی کبیر\nگشت اندر همت و فکر و شجاعت بی نظیر\nاندرین وقتی که کرده دشمنان ما را کمین\nآنچنان باید نویسی گپهای دل نشین\nتا که غیرت جوشد از هر رشته مردان دین\nای که بنشینی و بنویسی کاغذ اینچنین\nدود بشکم صحن مسجد را ز هر دریز کرد\nرفت در قعر جهنم هر که زو پرهیز کرد\nنی دماغت را بهر توصیف بیجا خسته کن\nنی دل و جانرا بهر درد و الم وا بسته کن\nنی دگر خود را چنین بی عزت و بی دسته کن\nکارهای سود بخش نیکوی بر جسته کن\nآنچنان کاری بکن تا آفرینها بشنوی\nاینزمان هم بشنوی و هم بفردا بشنوی\nتا توانی وصف و مدح بیل کشا را ترا بگو\nمدح آنان کو که غرق کار گشته تا گلو\nوصف آنان کن که زحمت میکشند از چارسو\nنی که گیری خامه و بنویسی اینطور ای عمو\nخاطرم بر فکر کعب دلر با افتاده است\nمهره ام در شش در رنج و عنا افتاده است"}
{"book": "adl1196", "page": 86, "text": "(٦٦)\n\nگو بمن آخر که وصف کج کلاهان تا بکی\nمبتلا بودن بچشم مست ایشان تا بکی\n\nاشک ریزی جان فشانی آه وا فغان تا بکی\nبودنت با اینچنین حال پریشان تا بکی\n\nپیش از ان روزی که میریزند در گور تو خاك\nجان خودرا از چنین عیب و علل كن صاف و پاك\n\nاز خدا ترس وزدوزخ بیم و از مخلوق شرم\nسختی دلرا ز کسب معـرفت میساز نرم\n\nخلق را با نظم و نثر خود براه نيك قرم\nنی که در چرسی نمودن اینچنین سازیش گرم\n\nسبز پوشی در رسید از حضرت اعلی مرا\n(میکشد تکلیف بيش عالم بالا مرا)\n\nماه وسالت را چرا مصروف هذیان میکنی\nعمر خود را در چقن گوئی تو قربان میکنی\n\nدیده و دانسته خود را زار و حیران میکنی\nفكر خود با همچه بیتی صرف ایجان میکنی\n\nكاتب قدرت در سطر ابروش را کج انگاشت\nیا زحیرت دست او ارزید یا مسطر نداشت\n\nتا بكی خود را گرفتار کمالت میکنی\nعمر خود را صرف در راه بطالت میکنی"}
{"book": "adl1196", "page": 87, "text": "(٦٧)\n\nروز و شب خوابیده تمرین کهالت میکنی\nجان خود را اینطرو غرق ملالت میکنی\n\nزندگی و زندگانی جان من اینطور نیست\nراست میگویم حقیقت مینویسم کور نیست\n\nفرصت و وقت عزیزت را مده از کف بباد\nکوششی کن تا رسی در اصل مطلوب و مراد\n\nاز براي زندگي در زندگي اي خوش نهاد\nاز دل و جان روز و شب ميكوش با سعي زياد شلاق عبرت\n\nعمر خود را صرف گفتگوی بیهوده مکن\nعقل و هوشت را به بحث این و آن بوده مکن\n\nخیز ایجنانت ز جای خود مشو بیتاب غم\nهوش کن هرگز نه نوشی بعد از ین زهراب غم\n\nجان خود را زودتر بیرون کش از گرداب غم\nزود تر بیدار شو ای محترم از خواب غم\n\nدیده بینش کشا امروز روز دو تی نیست\nروز وصف گردن و بینی و چشم و گوش نیست\n\nبا عرق ریزیء روی حو بر و یات چه کار\nبا عرق پاکی ء چهرهء جبینات چه کار\n\nبا گهر افشانی ء رخسار ایشانت چه کار\nبا گلاب پیکر گلرنگ اوشانت چه کار\n\nرو عرقهای تن زحمت کشان توصیف کن\nتا که جان داری از آن بنویس و زان توصیف کن"}
{"book": "adl1196", "page": 88, "text": "(٦٨)\nبی تو باید اینزمان از کدام و دندان پف کنی\nبی زساق و ران و ناف نازنینان پف کنی\nبی ز قدو قامت و اندام ایشان پف کنی\nبی زفازو نغمهای ماه رویان پف کنی\nبنگروی را نهاد یکدم چکک رو بت یعلنی\nآية سعی و تجاهد خوانده سویت كف كنی\nخامه را بر گیر و بر گو عیب اوضاع سننگ\nکوزسستی و كهالتها ی مردان دینگ\nخوان زبی مغزی و نافهمی اشخاص کر اسنگ\nنی که بر تنقید ها بر خواسته کو بی بجنگ\nروی خود را پاك كن در چهرۀ ما گرد نیست\nرنگ خود را چاره کن آئینۀ ما ز رد نیست\nیا به تخت پشت افتیده بروی رخت خواب\nگوش خود بگرفته بر آهنگ طنبو ر و رباب\nگوشهای فکرت خود را نمائی گفت و کباب\nاز میان آن چنین بیتی نمائی انتخاب\nیا الهی وصل آن دلدار می خواهد دلم\nکم کمش می بینم و بسیار می خواهد دلم\nنیست لازم وصف تنگ و پاچه را دفتر کنی\nاندر ین راه فلاکت فکر خو د پنچر کنی\nگاه مدح روده و اشکنیه را از بر کنی\nگه باین مضمون بیت مهملی را سر کنی\nبسکه اندر صافی و نز هیست آن گل نامزد\nبوسه ام لغز ید . لغزید . بپایش میر سد"}
{"book": "adl1196", "page": 89, "text": "(٦٩)\n\nتا توانی داری عیب جاهلی را بازگوی\nتا نفس داری نقوص کاهلی را بازگوی\n\nتا رمق داری ذمیم غافلی را بازگوئی\nای بقوم این سکته بی حاصلی را بازگوی\n\nکای صنم گر چشم بالا کن که قربانت شوم\nصدقۀ لعل لب و سیب زنخدانت شوم\n\nدر جهان بفکر اما طرز تجارت را نظر\nعلم وحکمت را به بین کن زور وقوت را نظر\n\nکن فلاحت را و صنعت را و حرفت را نظر\nفکر خود بیجا نموده کن حقیقت را نظر\n\nعمر خود را صرف بر نظارۀ بیجا مکن\nوقت خود ضایع به سودای نه و بالا مکن\n\nقوم را ترغیب ده بر کوشش و نشر علوم\nخلق را تشویق ده بر کسب تهذیب رسوم\n\nخوف ده از پند خود از دوزخ و زهر وزقوم\nای که بنویسی بکاغذ اینچنین یکوصف شوم\n\nاز سرین او چه میپرسی که آنجا دو مثال\nچون دو کوه نقره گردیده است دريك هو کشال\n\nآیۀ حق را به منبر خوان بآواز بلند\nمعنی آنرا بگو از بهر قوم ارجمند\n\nبا چنان نهجی که او شایرا شود سر مشق و پند\nفرق بتوانند نفع خویشتن را از گزند\n\nنی که نافهمانده موضوع را شتابان بگذری\nاز بیانات معلی صورۀ پر ان بگذری"}
{"book": "adl1196", "page": 90, "text": "(۷۰)\n\nخلق را از وعظ و پند خويشتن بيدار كن\nاطلبوا العلم باوشان پی به پی تكرار كن\nليس للانسان الا ما سعى تذكار كن\nبر طرف از چشم مردم پرده پندار كن\nبا چنان وصفی که سازد برطرف از سینه زنگ\nنی که گردد از خطابت قلبهای موم سنگ\nتو نمیشرمی باین فضل كمال خويشتن\nكو ادب بيرون قدم بگذاشته اندر علن\nبا هزاران جرئت اندر بین صدها مرد و زن\nمدح زير دامنی كرده چنین کوته سخن\nنقش سم آهو ئی یا گندم زیباست این\nیا گل تر یا صدف یا گوهر یکتاست این\nتو همی بايد شب و روز ای ادیب نامور\nبا همه اطراف خود هر لحظه اندازی نظر\nاز بد و نيك جهان سازی تو خود را با خبر\nنی که بر خوانی افسانه از سرشب تا سحر\nتار طنبورم که می نالد در ین شبهای تار\nدر سر هر پرده میگوید که داد از دست يار\nحيف باشد اینکه بنشسته بصد ناز و ادا\nپر كنى قليان خود را در لب جوی صفا\nدود آنرا کش نموده پف کنی اندر هوا\nبعد از آن تحریر بنمائی چنین وصف و را\nدود او اندر هوا پیچیده سنبل میشود\nطرفه تر برگی که بعد از سوختن گل میشود"}
{"book": "adl1196", "page": 91, "text": "(۷۱)\nيا بروی سبزۀ بنشسته پرخواب و خمار\nنوش سازی با هزاران شوق چای هیل دار\nبعد از ان گیری قلم با پاره کاغذ از کنار\nاز برای آن چنین و سفی نویسی آشکار\nسبزه روئيدهء از باغ رضوان است چای\nگرنمی شد کفر میگفتم که ایمان است چای\nبر تو لازم بهر بهبود و طن خدمت کنی\nسخت بر بندی کمر چون دیگران همت کنی\nاز تمام یاوه گوئیهای خود نفرت کنی\nنی که برها روز وشب فقر بر این صنعت کنی\nموشگافیها در ان اندام زیبا کرده ام\nتا کمر را از میان موی پیدا کرده ام\nهوش اگر داری تن افگار خودرا چاره کن\nپاره گیهای لب بینزار خود را چاره کن\nچاک های کهنه و ابزار خود را چاره کن\nمرد اگر هستی دل بیمار خود را چاره کن\nچاره داری بخود بیچاره بودن تا بکی\nتنبلی وسستی وبیکاره بودن تا بکی\nتا بمردن گر تو وصف روی بنویسی چه سود\nیا زچشم و مژه وابروی بنویسی چه سود\nیاز زلف و کاکل و گیسوی بنویسی چه سود\nیا زیوزو گردن و از موی بنویسی چه سود\nنی بجسم مردۀ ات این وصفها جان میدهد\nنی برایت آب و نی پوشاك و نی نان میدهد"}
{"book": "adl1196", "page": 92, "text": "(74)\n\nوصف کاری کن که دایم آب ونان زاید ازو\nهمتی در کارو با رأی نوجوان زاید ازو\nغيرتي در جسم و جان مردمان زاید ازو\nآبروئي زايد و نام و نشان زاید ازو\nنی که بار خجلت و شرمند گی با ر آورد\nذلت و خواری وسر افگند گی با ر آورد\n\nبنده از این یاوه گوئیهای غریب افتادۀ\nمفلس و بیچاره خوار و بی نصیب افتاده\nزآن سبب با اهل ثروت چون رقیب افتادۀ\nروز شب با این مذمت ای ادیب افتادۀ\nچند پرسی اهل دنیا ئی کدا مین بهتر ا ند\nجمله گی با هم برابر همچو دندان خراند\n\nساز خود را از همه اسرار دنیا با خبر\nدائما آینده خود را بگیر اندر نظر\nخویش را قربان بکن اندر ره علم و هنر\nبعدازین از وصف ناف و تنگ و پاچه در گذر\nتا که آتش در نگیرد نا گهان اندر سرت\nشعله آن تا نسوز د خانه و بام و درت\n\nبر تو لازم نیست از زلف تبان صحبت کنی\nیا که شغل دلبر ی دار د با و الفت کنی\nقوم را از اینچنین تعلیم بی همت کنی\nخار و زار و ابتر و نادار و بی دولت کنی\nچون تو از مائی و با ما میتراشی فتنه\nآشنا و ا حا ل ا یمن و رای از بیگانه"}
{"book": "adl1196", "page": 93, "text": "(۷۳)\n\nوقت تنگ آمد مرا در وقت وصف پشم نیست\nتیغ در حلق آمده هنگام مدح چشم نیست\n\nفکر خود کن فرصت ابحاث روی لشم نیست\nقهر هم بر من مکن زیرا که وقت خشم نیست\n\nآنچنان یکباره بر کش خویشتن را از وبال\nتا بگردد دوستانت شاد و دشمن پا بمال\n\nجامه صد پاره خود را بکن چاره رفو\nجهد میکن شوکت دیرینه خود را بجو\n\nسعی کن نادر جهان گردی توهم با آبرو\nاینچنین يك بيت پوچی را دگر هرگز مگو\n\nکز تحمل بار را چین از جبین وا میکنم\nبا کلید میم قفل آهنین را میکنم - :\n\nکو ترا ایجان من با وسمه ابرو چه کار\nبا سر زلف بتان و کاکل و گیسو چه کار\n\nبا سرین و ساق و قد و قامت و بازو چه کار\nبا خط و خال بتان و با به پشم و مو چه کار\n\nنانوانی زلف علم و حکمت خود شانه کن\nوسمه ابروی او را تازه ای دیوانه کن\n\nنی به مو و صف بقا تست لقمۀ نان میدهد\nنی به تو يك توشه و يك ساز و سامان میدهد\n\nنی به جنت میبرد نی حور و غلمان میدهد\nبلکه او دیوانه و رسوای عنوان میدهد\n\nتا بکی در دینت این بی منفعت ره میروی\nروی گردان گشته از ره ورنه چه میروی"}
{"book": "adl1196", "page": 94, "text": "(٧٤)\n\nتا زبینی کسان گفتن به احوالت به بین\nبا خود و فرزند ها و با عم و خا لت به بین\n\nسوی خوی و عادت و کردار و افعالت به بین\nجانب گفتارهای خویش واقوالت به بین\n\nخوب دقت کن برفتار خود ای غرق و بال\nدیگران در چه خیال اندو تو اندر چه خیال\n\nگر نمیدانی حقیقت را برو بنشین خموش\nکار دیگر پیشه کن تا چند لایعنی خروش\n\nای برا در گیر این پند مرا از دل بگوش\nاینقدر برمدح ووصف پا چه وروده مکوش\n\nچشم عبرت باز کن این عصر وصف روده نیست\nعصر کار است وزمان همچه بیت پوده نیست\n\nطفلکان ساده رو را درس اخلاقی بگو\nتا بگردد هر یکی دانا وصا حب آبرو\n\nنی چو بعضیها نشانده هر یکی را پیش رو\nصفحه را باز بنمائی و بر خوانی باو\n\nپردهد ساقی پیاله گاه راست و گاه چپ\nاز شراب دیر ساله گاه راست و گاه چپ\n\nحب دین وقوم و رحم دوستان تعلیم کن\nصدق نیت پاس عزت بهر شان تعلیم کن\n\nشوق حلمت فهم صنعت هر زمان تعلیم کن\nنی باو برطبق ذیل ای مهربان تعلیم کن\n\nعاشق یارم مرا با کفر وبا ایمان چه کار\nتشنه دردم مرا با وصل و با هجران چه کار"}
{"book": "adl1196", "page": 95, "text": "(٧٥)\nبر تو لازم هر زمان گوئی برایش درس دین\nتا بداند رسم و راه مذهب و دینش یقین\nحب دین او بگردد بر ضمیرش دل نشین\nای که او را خواندة نزد خود بگوئی اینچنین\nزیر دامان تو پنهان چیست ای نازک بدن\nنقش سم آهوی چین هست در بر گيا سمن\nآنکه بنشسته به نزدت بهر تعلیم ای پدر\nبهر آن بنشسته تا گردد ز عرفان با خبر\nتو بجای آنکه تعلیمش دهی از خیر و شر\nمیدهی تعلیم او لتر چنین با آن پسر\nلطف باشد گر بپوشی از گدا ها روت را\nتا بکام دل به بینند دیده ما روت را\nیا الهی رحم کن بر حق ما بیچارگان\nعقل و هوشی ده که ما را و ار هاند از زیان\nفکر ورای ده که وه از چه بدانیم اینقزمان\nيك تمیزی ده بما ایخالق كون و مكان\nتا ز غفلت ما و هر گر دیده با عرفان شویم\nاز پی علم و هنر در هر طرف پویان شویم\nقوم ما را از کرم با علم و با ستمت بكن\nجمله شانرا مالك يك صولت و حشمت بكن\nقدرت کا می با و شان داده با قوت بكن\nصاحب يك اقتدار و عزت وعظمت بكن\nتا که اینها هم در ین میدان سری بالا کنند\nبین هم اقران خود ها شو كتی پیدا کنند"}
{"book": "adl1196", "page": 96, "text": "(٧٦)\n\nملك ما را باز همچون روضۀ رضوان بكن\nمر کز ما را چو لندن شهرۀ دوران بكن\n\nشوکت گم گشتۀ ما را بما احسان بكن\nصولت ما را بچشم خلق باز اعیان بكن\n\nباز دست علم و حکمت را بدست ما بده\nتاج مطلوب سعادت را بفرق ما بنه\n\nدرد ما را از ره لطف و کرم درمان بكن\nباز ما را همچو سابق با سر و سامان بكن\n\nمشکلات ما همه از فضل خود آسان بكن\nرحمت خود را بما از رحم پشتی بان بكن\n\nچونکه ما در بین گرداب بلا افتاده ایم\nخوار و زار و اشتر و بی دست و پا افتاده ایم\n\nباز ما را قدرت دیرینۀ ما باز ده\nباز ما را شوکت پیشینۀ ما باز ده\n\nباز ما را صولت دوشینۀ ما باز ده\nباز ما را حشمت پارینۀ ما باز ده\n\nتاسپس گردیم با چرسیت باعذار و برو\nخاك بر سر کن که آب رفته باز آمد بجو\n\nتا بان وقتی که دنیا زیر بود هر سوز آب\nتا بان وقتی که باشد نور افشان آفتاب\n\nتا بان وقتی که میگردد بگیتی ماهتاب\nتا بان وقتی که میریزد بما اشک سحاب\n\nایوطن من از خداوند و امان میخواهمت\nتا قیامت مامن افغانیان میخواهمت"}
{"book": "adl1196", "page": 97, "text": "(۷۷)\n\nزور بازوی تو دایم پرچۀ مردان بود\nکارو بارت در کف جمع خردمندان بود\nر شته کار تو ا ندر پنجۀ افغان بود\nجملۀ او لا د ها یت صا حب عر فا ن بو د\n\nکور کر دد آ نکه در حق تو بد بینی کند\nدر بگیرد آنکسی کا ین فکر بی دیئی کند\n\nغیرت او لا د ها یت دا ئما د ر جو ش باد\nساکنانت جمله گی با عرفت و با هو ش با د\nآتش جهل و نفا ق از صحنه ات خا موش باد\nفتح و نصر ت دا ئما با بختت هم آغوش باد\n\nآ ر ز و د ارم که تا بینم گلستا ن بینمت\nتا که هستی بینم ترا شا دان و خند ان بینمت\n\nآنقدر های که بر شیران شرقت غیرت ست\nآنقدر های که در غربت نشان صو لت ست\nآنقدر های که در سمت جنو بت قو ت ست\nآنقدر ها ئیکه د ر سمت شما لت همت ست\n\nا ین صفتها د ر تر قی بادتا یوم ا لطلاق\nا ین علا یم د ر تزا ید با د تا یو م المسا ق\n\n(شرفی) تا جان در بدن داری بر و تعلیم کن\nتا که جان داری فغان و ناله را تعمیم کن\nهر کسی را هر چه میدانی با و تفهیم کن\nخویش را بر خدمت د ین و و طن تسلیم کن\n\nتا بو قت ز ند گی فیضی ز تو نا شی شو د\nبعد مر دن بر مزا ر ت جو ش گلپا شی شو د\n\n(ختم)"}
{"book": "adl1196", "page": 98, "text": "(و)\nمخمس بر غزل دوست فاضل محترم آقای محمد ابراهیم خان خلیل\nخوف از قهر خدای خالق اکبر کنید\nشرم از ذات رسول پاك پیغمبر کنید\nبیم از روز جزا و پرسش محشر کنید\nتا بکی غصب حقوق و مال یکدیگر کنید\nتا بکی از احتکار و رشوه جمع زر کنید\nامر حق را مانده در طاق فراموشی عیان\nگشته خارج از ره حکم رسول انس و جان\nمذهب و آئین خود را پشت سر کرده نهان\nتابکی خون برادرهای خود را نوش جان\nصورت شیر سفید طیب مادر کنید\nتا بکی از مایه و از حاصل جیب کسان\nتا بکی از اشک خونین یتیمان هر زمان\nتا بکی از آب چشم قرمز بیوه زنان\nتا بکی از شیرۀ جان ز پا افتادگان\nبکس و جیب و کیسه و همیان خود پر زر کنید\nای صنوف زارع و علاف و بقال غرور\nای گروه تاجر و بز از از انصاف دور\nای بسلف دارندگان نقد ملیون و کرور\nتا بکی جای ترقی و تعالی بر امور\nقیمت هر جنس را هر روز بالاتر کنید\nتا بکی چون جاهلان از حقیقت گمرهان\nتا بکی چون دل سیاهان محبت دشمنان\nتا بکی چون مرده مهران شقاوت پیشه گان\nتا بکی چون غافلان بی مروت در جهان\nزندگانی بی خبر از درد همدیگر کنید"}
{"book": "adl1196", "page": 99, "text": "تا بکی خوبی و الفت را نیاورده روی کار\nتا بکی نرمی و شفقت را نیاورده روی کار\n\nتا بکی رحم و مروت را نیاورده روی کار\nتا بکی مهر و محبت را نیاورده روی کار\nاز عداوت کینه بگذاروز کینه شور و شر کنید\n\nچند میباشید دور از الفت و مهر و وفا نی\nچند میباشید با هم در جدال و افتراق\n\nچند میباشید اندر اختلاف و انشقاق\nتا بکی چون جاهلان باشید پامال نفاق\nاز برای حق کتاب اتفاق از بر کنید\n\nتا کسی از غیبت لحوم همدگر را می جوید\nتا بکی در جادۀ جهل و تغافل میدوید\n\nتا بکی از هم جدا و تیت و پاشان می شوید\nتا بکی بی غور و بی سنجش بهر ره میروید\nتا بکی گفتار ارباب غرض باور کنید\n\nاحتیاجی تا بکی بر موچی و سراج غیر\nچند بودن انتظار و دارو و اعلاج غیر\n\nچند پیچانید بر خود اطلس و دیباج غیر\nتا بکی باشید بر هر کار خود محتاج غیر\nغیرتی تا رفع محتاجی زهر کشور کنید\n\nتا که گیرد شرقی رونق کار و کردار شما\nتا که گردد سهل و آسان صعب و دشوار شما\n\nتا که گیرد چهره اقبال ادبار شما\nتا شود گلشن صفت گلخن بهر کار شما\nاستعانت چون خلیل از خالق اکبر کنید"}
{"book": "adl1196", "page": 100, "text": "(ح)\nتقریظ\nمسدس ښاغلی شرقی را مسمی به (شلاق عبرت) مطالعه کردم از حیث موضوع همه\nملی و انتقاد از خرافات پرستی است و اخلاف را برای پیروی از پیشوایان و سلفهای اسلاف\nتوصیه و تشجیع میکند و از کهالت و تشتت و عدم اتحاد منع می نماید معلوم میشود\nگوینده اش صاحب درد و در وطن دوستی فرد هست و زبان حالش بکنایه و اشاره\nمیرساند که.\nمن ندانم فاعلاتن فاعلات\nشعر میگویم به از آب حیات\nاگر بواسطه طبع بدسترس عموم گذاشته میشود شاید صاحبان هوش را وسیلهٔ کشیدن\nپنبهٔ غفلت از گوش گردد والله الموفق علی سبیل الرشاد .\nچهار شنبه غرهٔ ماه ربیع الاول ۱۳۷۵ هجری قمری مطابق ۲۵ برج میزان ۱۳۳۴\nهجری شمسی ملک الشعرا بیتاب"}
{"book": "adl1196", "page": 101, "text": "تشکر و امتنان\nشلاق عبرت از روزی که ساخته و تالیف و به نظم آن پرداخته و تلفیق شده مدت\nبیست سال در دیوار خرابیهای صحایف ریخته آویخته بوده باری پیاده یا سواری\nاز آن کاری گرفته نمی توانست ناظرینش بحال آن اسف می بردند و قارئینش باحوال\nآن تاسف میکردند که چرا این رانده بجا و کشاننده کم بپیرایه حیله طبع آراسته\nو پیراسته نگردیده که نفع خود را عام و تاثیر خود را تمام می نمود مگر بعلت\nنا مساعدی قدرت و ناموافقی ثروت آن مرام عملی نشده زمان قدرت را انتظار می برد\nچون درین سال ۱۳۳۴ هـ ش که این خادم دین و وطن بحیث وکیل و نماینده اهالی\nحکومت کلان سمنگان در شوری ملی وارد کابل شدم یگانه مشوق من بطبع این\nرساله آقای فاضل محمد علم غواص مدیر روز نامه اصلاح گردیده تا نقطه آخرین\nاز معاونت خویش دریغ نفرمودند لذا از آقای غواص و هم از آقای محمد شفیع رهگذر\nمعاون روز نامه ملی انیس که او شان نیز با من درین راه کهمکی نموده اند ابراز\nتشکر و امتنان می نمایم.\nعصمت الله شرقی"}
{"book": "adl1196", "page": 102, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1196", "page": 103, "text": "نمره\n۵۳۰۰\n۳۱۵\n\nکتابخانه عمومی ریاست مستقل مطبوعات"}
