{"book": "adl1186", "page": 1, "text": "گلدسته عشق\n[ILL]\n[ILL]\n[ILL]"}
{"book": "adl1186", "page": 2, "text": "1953\nشاد زی ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما\nگلدسته عشق\nبمناسبت احتفال هفتصد مین سال وفات\nحضرت مولینا جلال الدین بلخی در کابل\nمن چه گویم وصف آن عالیجناب\nنیست پیغمبر ولی دارد کتاب\nمثنوی مولوی معنوی\nهست قرآن در زبان پهلوی\n(مولینا جامی)"}
{"book": "adl1186", "page": 3, "text": "تاج ۲۶ / ۱ / ۵۳\nق ۲۰\n\nمثنوی معنوی\n\nنردبان آسمانست این کلام\nهر که زین بر میرود آید ببام\nنی بیام چرخ کو اخضر بود\nبل ببامی کز فلك برتر بود\nبام گردون را از و آید نوا\nگردشش باشد همشیه زان هوا"}
{"book": "adl1186", "page": 4, "text": "هفتصدمین سال وفات مولینا\nجلال الدین بلخی\n\nدر ین موقع که بمناسبت هفتصدمین سال\nوفات حضرت مو لينا محمد جلال الدين بلخی\nمعروف به رومی عارف و متصوف بزرك قرن هفت\nدنیای اسلام محفل یاد بود در تالار استور در کاخ\nوزارت امورخارجه در کابل انعقاد می یابد انجمن\nتاريخ وظیفه و افتخار خود میداند تا بسابقه\nاحساسات مملو از ارادت وعشق وعقیدت و اخلاص\nدسته کل معنوی که از هر برك آن رایحه\nعشق از لی و صمدانی به مشام جان شیفتگان حقیقت\nمیرسد از هفت دفتر گلزار معرفت مثنوی مولوی\nمعنوی چیده به مزار او که سینه های مردم عارف\nاست بکمال خضوع و احترام تقدیم کند. کر قبول\nافتد زهی عز و شرف .\n\nاحمد علی کهزاد"}
{"book": "adl1186", "page": 5, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nمولينا محمد جلال الدین بلخی\nمولينا محمد جلال الدين بلخى آفتاب معرفت و تصوف دنیای\nاسلام بتارخ ٦ ربيع الاول سال ٦٠٤ هجرى قمرى مطابق\n١٢٠٧ مسیحی در شهر بلخ در یکی از خانواده های علم ومعرفت\nبه دنیا آمد و پنج سال طفلی را در مسقط الراس خویش گذرانید\nو با پدر بزرگوار خويش سلطان العلماء بهاء الدین و لد رهسپار\nمکه معظمه شد و بعد در شهر قونیه در روم متوطن گردید .\nملاقات مولينا درقونيه باسه نفر از عرفا و دانشمندان ومتصوفين\nدر سرنوشت او تاثير زياد وارد كرد . مولانا برهان الدین\nمحقق ترمذی اورا در تکميل مراتب علمی رهنمایی كرد\nشمس العرفا شمس الدين تبریزی مولانا را سالك طريقه تصوف\nساخت ومولانا حسام الدين چلپى باعث انشاد مثنوی معنوی شد.\nمولينا جلال الدین به عمر ٦٨ سالگی بتاريخ يکشنبه\nه جمادی الاخر سال ٦٧٢ هجری قمری مطابق ۱۲۷۳ ميلادی\nدر قونیه وفات كرد و در «ارم باغچه» در جوار مزار پدر بزرگوارش\nكه حالا به ( قبهٔ خضرا ) موسوم است مدفون شد. روز پنجشنبه\nه جمادی الاخر سال ۱۳۷۲ هجری قمری كه مصادف به اول حوت\n۱۳۳۱ شمسی میباشد هفتصدمین سال وفات آن عارف بزرگ\nپوره میشود و بدين مناسبت امشب این احتفال بزرگ\nدر تالار استور انعقاد یافته است ."}
{"book": "adl1186", "page": 6, "text": "گلدسته عشق\n\nآتش عشق است کاندر نی فتاد   جوشش عشق است کاندر می فتاد\nنی حدیث راه پر خون میکند   قصه های عشق مجنون میکند\nهر که را جامه ز عشقی چاك شد   او ز حرص و عیب کلی پاك شد\nشاد باش ای عشق خوش سودای ما   ای طبیب جمله علت های ما\nجسم خاك از عشق بر افلاك شد   کوه در رقص آمد و چالاك شد\nعشق جان طور آمد عاشقا   طور مست و خر موسی صاعقا\nجمله معشوقست و عاشق پرده   زنده معشوقست و عاشق مرده\nچون نباشد عشق را پروای او   او چو مرغی ماند بی پر وای او\nپر و بال ما کمند عشق اوست   موکشانش میکشد تا کوی دوست\nعشق خواهد کاین سخن بیرون بود   آینه غماز نبود چون بود\nعاشقی پیداست از زاری دل   نیست بیماری چو بیماری دل\nعلت عاشق ز علت ها جداست   عشق اصطرلاب اسرار خداست\nعاشقی گر زین سر و گرزان سراست   عاقبت ما را بدان شه رهبر است\nهرچه گویم عشق را شرح و بیان   چون بعشق آیم خجل گردم ازان\nگرچه تفسیر زبان روشنگر است   ليك عشق بیزبان روشن تر است\nچون قلم اندر نوشتن میشتافت   چون بعشق آمد قلم بر خود شکافت\nهرچه گویم عشق ازان برتر بود   عشق امیر المومنین حیدر بود\nعقل در شرحش چو خر در گل بخفت   شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت\nعشق هائی کز پی رنگی بود   عشق نبود عاقبت ننگی بود\nزانکه عشق مردگان پاینده نیست   چونکه مرده سوی ما آینده نیست"}
{"book": "adl1186", "page": 7, "text": "(٢)\n\nعشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر\nعشق آن زنده گزین کوباقی است وز شراب جان فزایت ساقی است\nعشق آن بگزین که جمله انبیاء یافتند از عشق او کارو کیا\nعاشقان جام فرح آنگه کشند که بدست خویش خوبا نشان کشند\nلذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را\nطالعش گر زهره با شد در طرب میل کعلی دارد و عشق و طلب\nهر که را دامان عشقی نا بده زان نثار نوریی بهره شده\nاز سر که سیلها ی تیز رو وز تن ما جان عشق آمیز رو\nبی مو کل بی کشش از عشق دوست زانکه شیرین کردن هر تلخ از وست\nکابدر ایمان خلق عاشق تر شدند در فنای جسم صادق تر شدند\nلفظ چبرم عشق را بی صبر کرد وانکه عاشق نیست حبس جبر کرد\nعاشقم بر لطف وبر قهرش بجد ای عجب من عاشق این هر دو ضد\nعشق کل است وخود کلست او عاشق خویشت وعشق خویش جو\nتو چه دانی ذوق آب دیدگان عاشق نانی تو چون نادیدگان\nعلم و حکمت زاید از لقمه حلال عشق ورقت زاید از لقمه حلال\nعاشق رنج است نادان تا ابد خیزولا اقسم بخوان تافی کبد\nهر که عاشق دیدیش معشوق دان کو بنسبت هست هم این و هم آن\nچونکه عاشق اوست توخاموش باش او چو گوشت میدهد تو کوش باش\nای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی\nغرق عشقی ام که غرقست اندرین عشق های اولین و آخرین\nعاشقم بررنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش\nباغ سبز عشق کو بی منتهاست جزغم وشادی درو بس میوه هاست\nعاشقی زین هر دو حالت برترست بی بهار و بی خزان سبز و تر ست\nعاشق از حق چون غذا یابد رحیق عقل آنجا کم شود کم ای رفیق"}
{"book": "adl1186", "page": 8, "text": "(۳)\nعقل جز وی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود\nعشق و جان هر دو نها نند وستیر گر عروسش خوانده ام عیبی مگیر\nآن درم دادن سخی را لایق است جان سپردن خود سخای عاشق است\nپر تو حق است و آن معشوق نیست خالق است آن کو تبا مخلوق نیست\nکفر و ایمان عاشق آن کبریا مس و نقر ه بنده آن کیمیا\nعاشق حق است او بهر نوال نیست جانش عاشق حسن و جمال\nگر تو هم میکند او عشق ذات ذات نبود و هم اسماء وصفات\nعاشق تصو یـــــر !وهم خویشتن کی بود از عاشقان ذو المــــنن\nعاشق آن وهم اگر صادق بود آن مجازش تا حقیقت می رود\nبیغرض نبود بگردش در جهان غیر جسم و غیر جان عاشقان\nعاشقان کل نه این عشاق جز و ماند از کل هر که شد مشتاق جزو\nجزو ها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است\nچونکه جزوی عاشق جز وی شود زود معشوقش بکل خود رود\nعاشق دیوار شد کاین باضیا است بیخبر کاین عکس خورشید سماست\nهرچه گوید مرد عاشق بوی عشق از دهانش می جهد در کوی عشق\nعاشق آئینه باشد روی خوب صیقل جان آمد از تقوی القلوب\nهر چه جز عشق خدای احسن است گر شکر خواریست آن جان کند است\nجز بیاد ا و نجنبد میل من نیست جز عشق احد سر خیل من\nعاشقی کالوده شد در خیر و شر خیر و شر منگر تو در همت نگر\nصد دل و جان عاشق صانع شد چشم بد یا گوش بد مانع شد\nهست معراج ملك این نیستی عاشقان را مذهب و دین نیستی\nپوستین و چار ق آمد از نیاز در طریق عشق محراب ایاز\nاز و بــــای عشق و محرو می برا در جهان حسی و قیو می درا\nعشق قهار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شدم در نور عشق"}
{"book": "adl1186", "page": 9, "text": "(٤)\n\nگر به در انبانم اندر دست عشق يكد مى با لا و يکد م پست عشق\nعاشقان در سيل تند افتاده اند بر فضا ی عشق د ل بنها ده اند\nعاشقی و تو به با امکان سیر این محالی با شد ای جان بس خطير\nتوبه کرم و عشق همچون اژدها تو به وصف خلق و آن وصف خدا\nعشق ز اوصاف خدای بی نیاز عاشقی بر غیر او با شد مجاز\nچون رود نو ر و شود بیدار جان بفسرد عشق مجازی آن زمان\nچون شود بیدار جان غم فزا بفسرد نی عشق ما نند نی هوا\nعشق بینا یا ن بود بر کان زر لاجرم هر روز با شد بیشتر\nزانكه كان را در زری نبود شريك مرحبا ای کان زر لا شك فيك\nعاشق و معشوق مرده ز اضطراب مانده ماهی رفته زان گرداب آب\nعشق ر با نیست خورشید کمال امر نور اوست خلقان چون ظلال\nهم نه ئی بلبل که عاشق وار زار خوش بنا لی در چمن یا لاله زار\nخوی آن را عاشق نان کرده ایم جان این را مست جا نان کرده ایم\nز آتش عشق است سوزان جان ودل ليك با انوار زو آن جان و دل\nنی خیال و نی حقیقت را امان زین چنین آتش که آتش زد بجان\nبر لب جو من ترا نعره زنان نشنوی در آب از عاشق فغان\nجبر ئيل عشقم و سدرم تو ئی من سقیمم عیسی مریم توئی\nپنج وقت آمد نماز و رهنمون عاشقان را فى صلو ا ة دائمون\nيكد م هجران بر عاشق چو سال وصل سال متصل پیشش خیال\nدر دل معشوق جمله عاشق است درد ل عذ را همیشه و ا مق است\nدر دل عاشق بجز معشوق نیست در میان شان فارق و مفروق نیست\nملك د نيا من پرستان را حلال ما غلام ملك عشق لا يزال\nصورتش بیرو ن و معنيش درون معنی معشوق جان در رگ چوخون\nپس مقام عشق جان صحّتست رنجهایش حسرت هر راحتست"}
{"book": "adl1186", "page": 10, "text": "(٥)\n\nآن گداز عاشقان باشد نمو همچو ماه اندر گدازش تازه رو\nبا دو پا در عشق نتوان تاختن با یکی سر عشق نتوان ساختن\nعاشق صنع تو ام در شکر وصبر عاشق مصنوع کی باشد چو گبر\nعاشق صنع خدا با فر بود عاشق مصنوع او کافر بود\nهست معشوق آنکه او یکتو بود مبتدا ومنتهايت او بود\nرو چنین عشقی گزین گر زنده‌ ور نه وقت مختلف را بنده‌\nعاشقان را کار نبود با وجود عاشقان را هست بی سرمایه سود\nعاشقان اندر عدم خیمه زدند چون عدم یکرنگ و نقش واحدند\nنزد عاشق در دو غم حلوا بود ليك حلوا بر خسان بلوا بود\nعاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس وسبق شان روی اوست\nهیچ عاشق خود نباشد وصل جو که نه معشوقش بود جو یای او\nليك عشق عاشقان تن زه کند عشق معشوقان خوش وفربه کند\nعشق معشوقان دو رخ افروخته عشق عاشق جان او را سوخته\nاز در دل چونکه عشق آید درون عقل رخت خویش اندازد برون\nبا دو عالم عشق را بیگانگیست و ندران هفتاد و دو دیوانگی است\nمطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند وخداوندی صداع\nپس چه باشد عشق دریای عدم در شکند عقل را آنجا قدم\nبندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد\nعاشق مستی و بکشاده زبان الله الله اشتری بی نا و دان\nعشق جو شد ماده تحقیق را او بود ساقی نهان صدیق را\nخود روا داری که آن دل باشد این که بود در عشق شیرو انگبین\nعشق و ناموس ای برادر راست نیست بر در ناموس ای عاشق ما یست\nخوش بسوز اینخانه را ای شیر مست خانه عشق چنین اولی تر است\nبنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهائی گشته کوئی حلق عشق"}
{"book": "adl1186", "page": 11, "text": "(٦)\n\nعقل گردی عقیل را دانی کمال عشق گردی عشق را بینی جمال\nمایه در بازار این دنیا زر است مایه آنجا عشق و دو چشم تر است\nباز بندش داد و باز او توبه کرد عشق آمد توبه او را بخورد\nملت عاشق ز ملت ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست\nبس فراری درون عاشقان حاصل آمد از فرار دلستان\nقبله عاشق حق آمد ای پسر قبله باطل بلیس است ای پدر\nعقل راه نا امیدی کی رود عشق باشد کان طرف بر سر دود\nلا ابالی عشق باشد نه خرد عقل آن جوید کز آن سودی برد\nعشق را در پیچش خود یار نیست محرمش درده بیکی دیار نیست\nذره ها را کی تواند کس شمرد خاصه آن کوعشق از وی عقل برد\nگرگ بر یوسف کجا عشق آورد جز مکر از مکر تا او را خورد\nاحمدا اینجا ندارد مال سود سینه باید پر زعشق و درد و دود\nهر کجا شمع بلا افروختند صد هزاران جان عاشق سوختند\nعاشقانی کز درون خانه اند شمع روی یار را پروانه اند\nکسب دین عشقست و جذب اندرون قابلیت نور حق دان ای حرون\nما هم از مستان این می بوده ایم عاشقان هر گه وی بوده ایم\nناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند\nدیدن دیده فزاید عشق را عشق اندر دل فزاید صدق را\nآفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد\nعشق را با پنج و باشش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست\nعشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون غنچه او در جهان\nهین رها کن عشقهای صورتی عشق بر صورت نه بر روی ستی\nآنچه معشوقست صورت نیست آن خواه عشق اینجهان خواه آنجهان\nآنچه بر صورت تو عاشق گشته چون برون شد جان چرایش هشته"}
{"book": "adl1186", "page": 12, "text": "(۷)\nصورتش برجاست این سیری زچیست عاشقا وا جو که معشوق تو کیست\nآنچه محسوس است اگر معشوقه است عاشقة ستی هر که مر او را حس هست\nچون وفا آن عشق افزون میکند کی وفا صورت دگر گون میکند\nای که تو هم عاشقی بر عقل خویش خویش بر صورت پرستان دیده پیش\nچند باشی عاشق صورت بگو طالب معنی شو و معنی بجو\nما زعشق شمس دین بی نا خبیم ور نه ما آن کور را بینا کنیم\nدانش ناقص کجا این عشق زاد عشق زاید ناقص اما بر جماد\nهین مکش هر مشتری را تو بدست عشق بازی بادو معشوقه بد است\nمینماید او وفا وعشق وجوش وانگه او گندم نمای جو فروش\nهر که اندر عشق یابد زندگی کفر باشد پیش او جز بندگی\nچه محل دارد به پیش آن عقیق لعل و یاقوت وزمرد یا عقیق\nبس فسانه عشق تو خواندم بجان تو مرا کا فسانه گشتم بخوان\nهست بر پای دلم از عشق بند سود کی دارد مرا این وعظ و پند\nقصه عشقش ندارد مطلعی هم ندارد همچو مطلع مقطعی\nباز گردان قصه عشق ایاز کآن یکی گنجیست مالا مال راز\nگرگ و خرس وشیر داند عشق چیست کم زسك باشد که از عشق او تهیست\nگر رگ عشقی نبودی کلب را کی بجستی كلب كهف قلب را\nقوت عاشق حب جانان است بس قوت آن بل هم اضل نان است بس\nعشق ثانی مرد را بی جان کند جان که فانی بود جاویدان کند\nگفت معشوقی بعاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان\nعشق شش ساله كنيزك را بهاین که بیاید خواجه را خلوت چنین\nگشت پران خانه دیگر شتافت خواجه را در خانه خلوت بیافت\nهر دو عاشق را چنان شهوت ربود کاحتياط وياد در بستن نبود\nآن زعشق جان دوید و این زبیم عشق کو و بیم کو فرق عظیم"}
{"book": "adl1186", "page": 13, "text": "(٨)\n\nترس موئی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق\nعشق وصف ایزد است اما که خوف وصف بنده مبتلای فرج وجوف\nپس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز\nشرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد وان ناتمام\nکی رسند این خائمان در گرد عشق کا سمانرا فرش سازد درد عشق\nخوش همی مالید و می شست آن عشیق تو به ها میکرد و یا در میکشید\nوانچنانکه عاشقی بر رزق زاد هست عاشق رزق هم بر رزق خوار\nگر تو خواهی ور نخواهی رزق تو پیش تو آید دوان از عشق تو\nيك دوگامی رو توكل ساز خوش تا تر ا عشقش کشد اندر برش\nآفتاب اندر فلك دستك زنان ذره ها چون عاشقان بازی کنان\nدیو بر دنیا ست عاشق کور وکر عشق را عشق دگر برد مگر\nاز نهانخانه یقین چون میچشد اندك اندك عشق رخت آنجا کشد\nچند حرفی نقش کردی از رقوم سنگها از عشق آن شد همچو موم\nآنکه ارزد صید را عشق است وبس ليك اوکی گنجد اندر دام كس\nعشق میگوید بگو شم بست بست صید بودن خوشتر از صیادیست\nعاشقان را شادمانی و غم اوست دستمزد واجرت خدمت هم اوست\nغیر معشوق از تماشائی بود عشق نبود هرزه سودائی بود\nعشق آن شعله است کوچون بر فروخت هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت\nیا چو بازانند دیده دوخته در حجاب از عشق صیدی سوخته\nبود ابرو رفته از وی خوی ابر این چنین گردد تن عاشق بصبر\nعاشقی تو بر نجاست همچو زاغ بوی مشکت می نگیرد در دماغ\nشاهدی کز عشق او عالم گریست عالمش میراند از خود جرم چیست\nچهار چشمی تو ز عشق مشتری بر امید مهتری و سروری\nتو بيك خواری گریزانی زعشق تو بجز نامی چه میدانی زعشق"}
{"book": "adl1186", "page": 14, "text": "(۹)\n\nعشق را صد ناز واستكبار هست عشق باصد ناز می آید بدست\nعشق چون وافیست وافی می خرد در حریف بی وفا می ننگرد\nعاشقان لعبتان پر رقذر کرده قصد خون و جان یکدگر\nویس ورا مین خسرو شیرین بخوان تا چه کردند از حسد آن ابلهان\nپس فغان در عاشق ومعشوق نیز که نه چزند وهوا شان هم نه چیز\nپاك الهی کو عدم برهم زند مردم را بر عدم عاشق کند\nآن یکی عاشق به پیش یارخود میشمرد از خدمت و از کار خود\nمال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت\nعاقلان را يك اشارت بس بود عاشقان را تشنگی زان کی رود\nگفت معشوق این همه کردی وليك گوش بکشا پهن واندر باب نيك\nکانچه اصل اصل عشقست وولاست آن نکردی کردی آنچه فرعهاست\nگفت آن عاشق بگو آن اصل چیست گفت اصلش مر دنست و نیستیست\nچون شنود آن عاشق بی خویشتن آه سردی بر کشید از جان وتن\nاز من وما هر که این در میزند عاشق خویش است و بر لامی تند\nعاشقی کز عشق یزدان خوردقوت صد بدن پیشش نیرزد تره توت\nعاشق عشق خدا وانگاه مزد جبر ئیل موتمن و آنگاه دزد\nعاشق آن لیلی کورو کبود ملك عالم پیش او يك تره بود\nلحم عاشق را نیا رد خورد دد عشق معرو فست پیش نيك وبد\nور خورد خود فی المثل دام وددش زهر گردد لحم عاشق بکشدش\nهرچه جز عشقست شد ما کول عشق دو جهان یکدانه پیش نول عشق\nبندگی کن تا شوی عاشق اصل بندگی کسب است آید در عمل\nبنده آزادی طمع دارد زجهد عاشق آزادی نخواهد تا ابد\nبنده دائم خلعت و ادرار جوست خلعت عاشق همه دیدار اوست\nدر نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریا ئیست قعرش نا پدید"}
{"book": "adl1186", "page": 15, "text": "(۱۰)\nشد چنین شیخی گدای کو بکو عشق آمد لا ابالی اتقوا\nعشق جوشد بحر را مانند دیگ عشق ساید کوه را مانند ریگ\nعشق بشکافد فلک را صد شکاف عشق لرزاند زمین را از گزاف\nبا محمد بود عشق پاک جفت بهر عشق او را خدا لولاک گفت\nمنتهی در عشق او چون بود فرد پس مر او را زانبیا تخصیص کرد\nگر نبودی بهر عشق پاکرا کی وجودی داد می افلاک را\nمن بدان افراشتم چرخ سنی تا علو عشق را فهمی کنی\nخاک را من خوار کردم یکسری تا ز دل عاشقان بوئی بری\nباتو گویند این جبال راسبات وصف حال عاشقان اندر ثبات\nعشق غیرت کرد و خود را در کشید شد چنین خورشید زایشان ناپدید\nفهم کن موقوف این گفتن مباش سینه های عاشقان کمتر خراش\nصدق عاشق بر جمادی می تند چه عجب گر بر دل دانا زند\nاندران جز عشق یزدان کار نیست جز خیال وصل او در یار نیست\nخانه را من روفتم از نيك و بد خانه ام پر گشت از عشق احد\nهمین توکل کن ملرزان باودست رزق تو بر تو ز تو عاشق تر است\nعاشق است و می پزد او مول مول کو ز بی صبری تند اندای فضول\nگر ترا صبری بدی رزق آمدی خویش را چون عاشقان پر نوزدی\nدایما بر عاشقان کوی جان عارفان ولا ابالی شاعران\nبادة ما عشق است و نقل ما ذکر وحدت چون ملائک برسما\nعاشق او لولیان کوی راز محرمش شوریده حالان نیاز\nمثنوی دارالعیار عاشقیست باده اش صافی و سکرش مطلقیست\nای حسام وقاطع ضرغام عشق مست عشقی نوش بادت جام عشق\nآن دلی کو عاشق مالست و جاه با زبون این گل و آب سیاه\nعاشقان از درد زان نالیده اند که نظر تا جایگه مالیده اند"}
{"book": "adl1186", "page": 16, "text": "(۱۱)\n\nپس غذای عاشقان آمد سماع که درو باشد خیال اجتماع\nآتش عشق از نواها گشت تیز آنچنانکه آتش آن جوز ریز\nپیش من آوازت آواز خداست عاشق از معشوق حاشا کی جداست\nعشق مولی کی کم از لیلی بود گوی گشتن بهر او اولی بود\nگوی شو میگرد بر پهلوی صدق غلط غلطان در خم چوگان عشق\nعشق چون کشتی بود بهر خواص کم بود آفت بود اغلب خلاص\nداند او كو نيك بخت و محرم ست زیر کی ز ابلیس و عشق از آدمست\nترك مال و ملك كرد او آنچنان كه بترك نام و ننگ آن عاشقان\nباغها و قصرها و آب رود پیش چشم از عشق گلخن مینمود\nعشق در هنگام استیلا و خشم زشت گرداند لطیفان را بچشم\nترك كن معشوقي وكن عاشقی ای گمان برده که خوب وفائقی\nخویش را تعلیم کن عشق و نظر کان بود كـالنقش في جرم الحجر\nغیر تو آید که پیشت پیستند بر تو میخندند وعاشق نیستند\nعاشقانت در پس پرده کرم بهر تو نعره زنان بین دم بدم\nعاشق آن عاشقان غیب باش عاشقان پنج روزه کم تراش\nبو زیغد وسوسه عشق است وبس ورنه کی وسواس را بستست کس\nعاشقی شو شاهد خوبی بجو صید مرغابی همی کن جو بجو\nغیر این معقولها معقولها یابی اندر عشق با فرو بها\nعشر امثالت دهد تا هفتصد چون ببازی عقل در عشق صمد\nاز عزا چون بگذرد یکچند روز کم شود آن آتش و آن عشق وسوز\nزانکه عشق افسون خود بر بود رفت ماند خاکستر چوآتش رفت تفت\nعشق پر مرده نباشد پایدار عشق را برخی جان افزای دار\nپیر عشق تست نی موی سپید دستگیر صد هزاران ناامید\nعشق صورتها بسازد در فراق تا مصور سر کشد رقعه تلاق"}
{"book": "adl1186", "page": 17, "text": "(۱۲)\n\nعشق او خرگاه بر گردون زده جان سگی خرگاه چوپان آمده\nچونکه بحر عشق یزدان جوش زد بر دل او زد ترا بر گوش زد\nتاشوی چون بوی گل بر عاشقان پیشوا و رهنمای گلستان\nوان موذن عاشق آواز خود در میان کافرستان بانگی زد\nعاشقان را باده خون دل بود چشمشان بر راه و بر منزل بود\nزان رهش دور است تا دیدار دوست که نماندش مغز سر از عشق پوست\nعاشق و معشوق و عشقش بر دوام در دو عالم بهره مند و نیکنام\nعاشق از معشوق کی باشد جهان چون باو بیند همه کون ومکان\nهیچکسی بر غیر حق عاشق نشد واقف آن سر بجز خالق نشد\nعاشقان عریان همی خواهند تن پیش عریانان چه جامه چه بدن\nذره ذره عاشقان آن جمال می شتابد در علو همچون نهال\nآتش عشقش فروزان آنچنان که ندانست او زمین از آسمان\nور ببیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکو فال عشق\nدر جهان نبود بتر از هجر یار این سخن از عاشق خود گوش دار\nبر زنان بار دگر تا وقت شام میبرند از عشق آن ایوان و بام\nفضل تو گوید دل ما را که رو ای شده در دوغ عشق ما گرو\nمرگت آشامان زعشقش زنده اند دل زجان و آب جان برکنده اند\nآب عشق تو چو ما را دست داد آب حیوان شد به پیش ما کساد\nعشق ورزی آن دریچه کردن است کز جمال دوست دیده روشن است\nزوحیات عشق خواه و جان مخواه تو از او آن رزق خواه ونان مخواه\nآنکه عاشق نیست او در آب در صورت خود بیند ای صاحب نظر\nصورت عاشق چوفانی شد در او پس در آب اکنون کرا بیند بگو\nدیواگر عاشق شود هم گوی برد جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد\nصبر آرد عاشقان را کام دل بیدلان را صبر شد آرام دل"}
{"book": "adl1186", "page": 18, "text": "(۱۳)\n\nحد ندارد این سخن کوتاه كن و از حديث عاشقان برگو سخن\nعشق خود بی خشم در وقت خوشی خوی دارد دم بدم خيره كشی\nخالی از خود بود و پر از عشق دوست پس ز كوزه آن تراود كاندر اوست\nروز او و روزی عاشق هم او دل هم او دلسوزی عاشق هم او\nهر يكى را هست در دل صد مراد اين نباشد مذهب عشق و داد\nدين من از عشق زنده بودن است زندگی زين جان و سر ننگ من است\nعمر ها بر طبل عشقت ای صنم ان في موتى حياتی میزنم\nصبر من مرد آن شبی كه عشق زاد در گذشت او حاضران را عمر باد\nصبر را صبری بپا كنون آن نماند بر مقام صبر عشق آتش فشاند\nعاشق او عشق او و معشوق او طالب او مطلوب نيز اوای عمو\nعامل عشق است معزولش مكن جز بعشق خويش مشغولش مكن\nدر محبت عشق را نيرنگ هاست جلوۀ نيرنگيش رنگهاست\nعشق جان را سوی جانان رهبر است در میان جز و كل پيغمبر است\nعشق چبود آفتاب بام دل پخته ساز میوه های خام دل\nپرده دار كبريای عشق است عشق آب این نه آسيا عشق است عشق\nاز فروغ عشق جان تابنده است جسم عالم زين حرارت زنده است\nعاشقی كو عشق را نشناخته خویش را محتاج هر در ساخته\nعشق ابنای زمان جز رنگ نیست صبح این بی رسمکان جز چنگ نیست\nروی در روی خود آرای عشق كیش نیست ای مفتون تر جز خویش خویش\nعشق مستسقیست مستسقی طلب در پی هم این و آن چون روز و شب\nروز بر شب عاشق است و مضطر است چون ببينی شب بران عاشق تر است\nچون قلم در عشق سبحانی رسید هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد\nصدامید است این زمان بر دار كام\nعاشقانه ای فتى خل الكلام"}
{"book": "adl1186", "page": 19, "text": "(١٤)\nوفات مولينا\nپنجم ماه در جماد آخر بود نقلان آن شه فاخر\nسال هفتاد و دو بده بعدد ششصد از عهد هجرت احمد\nچشم زخمی چنان ندید آدم گشت نالان فلك در آن ماتم\nمردم شهر از صغير و كبير همه اندر فغان و آه نفير\nدیهقان هم ز رومی و اتراك كرده از درد او گريبان چاك\nبجنازه همه شده حاضر از سر مهر و عشق نز پی بر\nاهل هر امتی برو صادق قوم هر ملتی بد و عاشق\nكرده اورا مسيحيان معبود ديده اورا جهود خوب چو هود\nعيسوی گفته اوست عيسی ما موسوی گفته اوست موسی ما\nمومنش خوانده نور و سر رسول گفته است او عظيم بحر نغول\nهمه كرده زغم گريبان چاك همه از سوز كرده بر سر خاك\nهمچنان اين كشيد تا چل روز هيچ ساكن نشد دمی تف و سوز\nبعد چهل روز سوی خانه شدند همه مشغول اين فسانه شدند\nروز و شب بود گفت شان همه اين\nکه شد آن گنج زير خاک دفين\nسلطان ولد"}
{"book": "adl1186", "page": 20, "text": "در مناقب حضرت مولينا\nای ذاتت افتخار همه خلق کائنات\nقول تو هست حجت و برهان معجزات\nروح القدس ز عزت صدر جلالتت\nگردد بگرد قطب کمال تو چون بنات\nاز غیرت لطافت حسن کلام تو\nدر غرق خجلتست همه چشمهٔ حیات\nای جامع مکارم اخلاق احمدی\nوی کاشف حقایق آیات بینات"}
{"book": "adl1186", "page": 21, "text": "بمناسبت احتفال هفتصدمین سال\nوفیات حضرت مولینا\nجلال الدین بلخی\nکه بتاریخ پنجشنبه\n۵ جمادی الاخر\nسال ۱۳۷۲ Fevrier 1953\nهجری قمری\nمطابق اول\nحوت ۱۳۳۱ شمسی\nدر کابل انعقاد\nمییا بد\nاز طرف انجمن\nتاریخ نشر شد\nدر کابل در عمومی مطبعه ی شرکت طبع شد ۱۹۵۳"}
