{"book": "adl1184", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl1184\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/5tb2rct0\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl1184", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 6, "text": "انجمن تاریخ\n\nپرده نشینان سخنگوی\n\nمؤلفه\nمارگریانی"}
{"book": "adl1184", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 8, "text": "نمره عمومی نشرات ریاست مطبوعات (۲۰۶)\nاز نشرات انجمن تاریخ نمره (۳۳)\n\nهمه جا قصه دیوانگی مجنون است\nهیچکس را خبری نیست که لیلی چونست\n\nپرده نشینان سخنگوی\n\nتالیف\nماگه رحمانی\n\nتاریخ طبع ۱۳۳۱ شمسی تعداد طبع ۵۰۰ جلد"}
{"book": "adl1184", "page": 9, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 10, "text": "فهرست مندرجات\n\nمضمون صفحه\nآرزوی ۳۳\nضعیفی ۳۳\nماهی خانم ۳۴\nجهان ۳۴\nحبات ۳۴\nپینتوی ۳۵\nکومله بیگم ۳۵\nنهانی اکبر آبادی ۳۵\nنهانی دهلوی ۳۶\nگلبدن بیگم ۳۶\nگلرخ بیگم (گلچهره بیگم) ۳۶\nسلیمه بیگم ۳۷\nبنت اصفهانیه ۳۷\nفصیحه (جمیله اصفهانی) ۳۷\nنور جهان بیگم ۳۷\nآرام ۴۲\nلقا ۴۳\nبزرگی ۴۳\nجانان بیگم ۴۴\nگلشن ۴۴\nجهان آرا بیگم ۴۴\nزبد النساء بیگم ۴۵\nزینت ۴۸\nامانی ۴۹\nاقاء ۴۹\nخدیجه سلطان ۴۹\nچندا (ماء لقاء) ۵۰\nگدا بیگم ۵۱\nفصل چهارم (قرن سیزده) ۵۱\nعایشه افغان ۵۳\nنادره ۵۶\nرشحه ۵۶\nحاجیه ۵۷\nمستوره ۵۷\nدلشاد ۵۷\nآغا باجی ۵۷\n\nمضمون صفحه\nدیباچه ۱\nفصل اول (نظری بادبیات فارسی از\nابتدای اسلام تا اخیر قرن شش) ۴\nرابعه بلخی ۶\nمهستی (گنجوی) ۹\nسیده بیگم علویه ۱۴\nمطربه کاشغری ۱۴\nفصل دوم (قرن هفتم ، هشتم و نهم) ۱۶\nسلطانه رضیه ۱۶\nفاطمه سام ۱۷\nکوکب (ستاره بانو) ۱۸\nپادشاه خاتون (لاله خاتون) ۱۸\nجهان ملك ۲۰\nهما ۲۲\nجهان خاتون ۲۲\nعائشه مقریه ۲۳\nبنت البخاریه ۲۳\nدولت ۲۳\nزایری ۲۴\nمهری ۲۴\nبیدلی ۲۵\nبی بی ۲۵\nعفتی ۲۶\nآفاق جلایر (بیگم هروی) ۲۶\nنهانی کرمانی ۲۷\nزیبای خانم ۲۸\nماه ۲۸\nعصمتی خوافی ۲۸\nنهانی ۲۹\nگلشن ۲۹\nفصل سوم (قرن دهم ، یازدهم و دوازدهم) ۲۹\nآغا بیگم (آقای) ۳۱\nنهانی شیرازی ۳۲\nحجابی ۳۲\nاشونی ۳۳"}
{"book": "adl1184", "page": 11, "text": "(ب)\nصفحه مضمون صفحه مضمون\n٥٨ زبیده خانم ٨٦ بیگم دهلوی\n٥٩ فخری ٨٦ پری\n٥٩ عصمت ٨٦ تصویر هندی\n٥٩ عفت ٨٧ جلالی\n٦٠ طیبه ٨٧ جمالی\n٦٠ ماه تابان خانم ٨٧ جوانی\n٦٠ صاحبه ٨٧ حجابی\n٦١ خاور قاجار ٨٧ حجابی (دوم)\n٦٢ عفاف ٨٨ حسیبه بیگم\n٦٢ قمر خانم ٨٨ حیاتی\n٦٢ سلطان ٨٩ دختر\n٦٣ ملك ٨٩ دلشاد خاتون\n٦٣ حاجی گوهر خانم ٨٩ ریحانه مجنونه\n٦٣ مریم خانم ٨٩ زلیخا\n٦٣ جهان خانم ٨٩ صراحی\n٦٤ مهرانرفع جهان بانی ٨٩ عایشه سمرقندی\n٦٤ عصمت بیگم ٩٠ عاجزی\n٦٥ حیران خانم ٩١ عصمتی سمرقندی\n٦٥ ماه شرف خانم (مستوره کردستانی) ٩١ عصمتی\n٦٧ قرةالعین (طاهره قزوینی) ٩١ کنیز فاطمه\n٧٠ محجوب ٩١ گوهر خانم\n٧٥ مستوره غوری ٩١ فاطمه خراسانی\n٧٦ بی بی سنگی ٩٢ لطیف\n٧٦ شاهجهان بیگم (بیگم بهوپال) ٩٢ معنوی\n٧٨ مریم كشيزك ٩٢ مخدومه یزدی\n٧٩ صنوبر عاجزه ٩٢ نظیر\n٨٠ گوهر کابلی ٩٣ نسائی\n٨١ زهره ٩٣ نهالی قایمی\n٨١ آغا كوچك ٩٣ همدمی\n٨١ آمنه فدوی ٩٣ یاسمن بو\n٨٢ بیوجان ٩٤ خان بختیاری\n٨٤ فاطمه سلطان خانم ٩٤ لاله ہندوستانی\n٨٤ امهانی ٩٤ مناف\n٨٥ فصل پنجم (شاعرات مجهول الزمان) ٩٤ شاهدهت جلایری\n٨٥ آغا دوست ٩٤ فاطمه قوال\n٨٦ آغاقی\n٨٦ بلیغه"}
{"book": "adl1184", "page": 12, "text": "(ع)\nفهرست مدارك و مآخذ\n١ - مجمع الفصحاء ۳۲ - روضة الصفاء ( میر خواند )\n۲ - رياض الشعراء ( واله داغستانی ) ۳۳ - طبقات ناصری\n۳ - مجالس النفایس با لطائف نامه فخری ٣٤ - منتخب التواريخ ( بداونی )\n٤ - تذکره حسینی ٣٥ - تاریخ عمومی ایران (عباس اقبال )\n٥ - تذکره آتشکده آذر ٣٦ - تاریخ ایران بعد از اسلام (عباس پرویز)\n٦ - نفحات الانس ( جامی ) ۳۷ - تاریخ ادبیات ایران (رضازاده شفق)\n۷ - لباب الالباب (محمد عوفی ) ۳۸ - تاریخ ادبیات ایران بعد از اسلام\n۸ - نمونه ادبیات تاجيك (صدرالدين عينى) ( سليم نيساری )\n۹ - تذکره دولت شاه سمرقندی ۳۹ - افغانستان بيك نظر ( شاغلى غبار )\n۱۰ - مرآت الخيال ( شیرخان لودی ) ٤٠ - تزك جهانگیری\n۱۱ - مشاهير نسوان ٤١ - طبقات سلاطین اسلام\n۱۲ - خيرات حسان ٤٢ - تاج الاقبال، تاریخ بهوپال (شاه جهان\n۱۳ - تذکره روز روشن بیگم، نوابه بهوپال )\n١٤ - تذکره صبح گلشن ٤٣ - خطابه های کانون با نوان ایران\n١٥ - تذکره شمع انجمن ٤٤ - نخستین كنگره نویسندگان ایران\n١٦ - تذکره نگارستان سخن ٤٥ - شريك مرد ( خدا یار محبی)\n۱۷ - رياض الفردوس ٤٦ - زن در جامعه (حبیب الله آموزگار)\n۱۸ - تذکره نسوان علامه محمد صدیق آخندزاده ٤٧ - حبيب السير\n۱۹ - تذكرة الخواتين ٤٨ - روابط ادبی ایران وهند\n۲۰ - كلمات الشعرا ( سرخوش ) ٤٩ - تاریخ هند ( دلافوز )\n۲۱ - تذکره هندی ( غلام همدانی محفی ) ٥٠ - شعر العجم ( شبلی نعمانی )\n۲۲ - گنجینه سروری ٥١ - دسته گل ادبی ( رستم مسانی )\n۲۳ - ديوان ماه شرف خانم ( مستورة ٥٢ - بهترین اشعار (گردآورده پژمان )\nکردستانی ) ٥٣ - گلچین جهانبانی\n٢٤ - ديوان مخفی (زيب النساء ) ٥٤ - امثال وحكم ( دهخدا )\n٢٥ - ديوان عائشه قندهاری ٥٥ - سراج الاخبار\n٢٦ - پښتنې ميرمنې (شاغلی بینوا ) ٥٦ - کلکسیون مجله کابل\n۲۷ - دانشمندان آذربایجان ٥٧ - » » بانو\n۲۸ - آتشکده یزدان (عبدالحسین آیتی ) ٥٨ - » » آينده\n۲۹ - تحفه طاهره ٥٩ - » » گلهای رنگا رنگ\n۳۰ - مفتاح التواريخ ٦٠ - » » جهان نو\n۳۱ - تاریخ گزیده (حمدالله مستوفی ) ٦١ - » » تاج محل"}
{"book": "adl1184", "page": 13, "text": "(د)\n\n٦٢ - کلکسیون مجله ترقی\n٧١ - کندی : تاریخ مغلها\n٦٣ - « « آریانا\n٧٢ - سمیت : تاریخ هند . نشر سنه ١٩١١\n٦٤ - « « خواندنیها\n٧٣ - سمیت : تاریخ هند نشر سنه ١٩٣١\n٦٥ - سالنامه فارس ( مقاله مسلسل آقای نفیسی )\n٧٤ - سیکس : تاریخ ایران\n٧٥ - برلس : تاریخ ادبیات فارسی ( بزبان روسی )\n٦٦ - سوانح زیب النساء ( شبلی نعمانی )\n٦٧ - تاریخ ادبیات افغانستان\n٧٦ - مسعود : احسن : قصه های عشقی مشهور جهان\n٦٨ - جنگ قلمی متعلق به فاکولته ادبیات\n٦٩ - جنگ قلمی که سابق مال حاجی عبدالاحد بود\n٧٧ - دائرة المعارف بریتانیکا\n٧٨ - دائرة المعارف اسلام\n٧٠ - برون : ادبیات فارسی\n٧٩ - دائرة المعارف روسی"}
{"book": "adl1184", "page": 14, "text": "بسم الله الرحمن الرحيم\nدیباچه\nدرهمه دوره های تاریخ ادبیات فارسی میتوان بنام زنان شاعره برخورد ، ولی عدة\nآنها نسبت به تعداد شعراء كمتر واشعارشان اکثراً از بین رفته است . همچنان شرح حال\nوترجمه احوال شاعرات کمتر در دست بوده ، بعضا حتى عصر و مولد آنها هم معلوم\nنیست و در تذکره ها بصورت عمومی مزند کارا م یا الخاص و نعو ه شعر چیزی راجع بزنان\nنگاشته شده و ندرتاً شرح مختصری در خصوص عهد ومسكن يا تعریف جمال وکمال شاعره\nموجود است این دوامر زاده و نتیجه موقعیت زبون وپست زنها در جامعه مشرق زمین میباشد.\nازین رو هر که بخواهد در خصوص زنانیکه درادبیات زبان فارسی سهمی دارند شرحی\nبنویسد و در اطراف اشعار و آثار ایشان بحث راند ، دچار مشکلات زیادی می گردد چه اولاً\nقلت معلومات اجازه نمید هد شرح مفصل حیات آنها را بخوانند گان عرضه دارد ، ثانياً\nاز روی دو سه رباعی و غزل، بلکه اکثراً از روی یکی دو فرد در باره لیا قت و هنر شاعره\nچه قضاوتی میتوان کرد ؟ و در اطراف آن چه گفتگوی می توان نمود ؟\nزنان مسلمان پرده نشین بودند وحتی نام و آثار ایشان اجازه خروج از زیر پرده را\nنداشت . اگر به تخلصهای شاعران نظری اندازیم ، می بینیم که اکثر آنها در آن به\nپرده نشینی و مستوری خود اشاره نموده اند : حجابی ، مخفی ، مستوره ، محجوبه، نهانی،\nاین تخلصها خود دلیل گوشه نشینی ودوری صاحبان آنها از حیات اجتماعی می باشد\nطبقة نسوان در تمام دوره تاریخ در زیر بار جور وستم مردان قرار گرفته ، از تمام\nحقوق حیاتی و اجتماعی بی نصیب بودند وحتی از تعلیم وتربیه صحیح بهره ای نداشته ، چه\nدر عصرهای گذشته با وجود آن که دین مقدس اسلام زنان را با مردان مساوی وصاحب\nهر گونه حقوق ساخت و تعلیم را برای هر دو جنس فرض نمود ، تعلیم زنان را يك امر\nبی فائده و خطر ناکی میدانستند و یگانه ، وظیفه زن خدمت شوهر و نگاهداری اطفال\nتعیین شده بود .\nتربیه درست و تحصیلات اساسی بیشتر نصیب دختران وزوجه های سلاطین اسلامی بود .\nازین رو از جمله آنها عدة بزرگ شاعرات ، مانند سلطانه رضیه ، پادشاه خاتون\nنورجهان بیگم ، زیب النساء ، دختران بابر شاه ، زنان ودختران فتح علی شاه قاجار وغيره\nظهور نمود و بعد از آن زنان طبقه امراء ونجباء بدریافت تعلیم نائل شده ، بشعر سرائی\nاقدام می نمودند واکثر ایشان بدربار پادشاهان و در حرم ایشان جای میگرفتند . از\nطبقات دیگر جامعه تنها علما وملاها به تعلیم دختران وزنان خود توجه می نمودند ،\nزیرا در توده مردم قدرت اخذ تعلیم نداشتند ، چه رسد بزنها ."}
{"book": "adl1184", "page": 15, "text": "شماره ۲\n\nاگر بمیان آن زنانی که بر خواهران خود امتیاز تعلیم را داشته، خواستند از چوكات تنگ رسومات خارج و داخل حیات اجتماعی گردند و با مردان همسری کنند، نظری اندازیم می بینیم که تقریبا همه آنها درین راه ناکام شدند:\n\nرابعه بلخی که دختر نجیب زاده ای بود، خلاف رسومات و عادات عصر خود بر غلامی عاشق شد. و اگرچه شاید محبوب او در شرافت و دانشمندی از بسیاری نجیب زادگان بهتر بوده باشد، اما با آن رابعه از نقطه نظر طبقه خود مرتکب گناه عظیمی شده، در نتیجه قربانی غرور خانوادگی وعرف ورواج بی رحمانه زمان گردید.\n\nمهستی که صاحب روح بزرگ و شاعره هنرمندی بود، تمام عمر همچو بلبل خوش الحان در قفس زرین، در فضای تنگ، و فاسد در بارهای شاه کنجه و سلطان سنجر سلجوقی گذرایند و چون حیات او مطابق قوانین آن زمان نبوده، از ندگانی زنان هم عصر او فرق تام داشت به فحاشی و بی باکی متهم گردید.\n\nسلطانه رضیه که زن فاضله و سیاستمداری بود و مملکت خود را با هوش و ملاطفت اداره می نمود، برای آنکه بکارهای حکومتی بهتر رسیدگی کرده بتواند، حجاب را دور افگنده لباس مردانه پوشید و این حرکت سبب سقوط سلطنت و ی گردید.\n\nو با لاخره صمصل قبل شاعره حسین و آزادی پرست، با قلب آرزومند و احساسات شوریده، که در نتیجه ظلم پدر از طفولیت با پسر هم خود نامزد شده و باوجود نفر تیکه نسبت باو داشت، مجبور کرده شد در حباله نکاح او در آید، خواست خواهران ستم دیده خود را ازین قید شرم آور برهاند، ولی راه غلطی پیموده به پیروان مذهب سید علی محمد باب که تازه ظهور نموده بود پیوست و در نتیجه فدای همت بلند خویش گردیده، درین راه کشته شد.\n\nچقدر خانمهای باذوق و صاحب استعداد قربانی بی اعتنائی و ظلم مردان شدند! مستوره کردستانی در هر غزل و شعر خود از بی مروتی و بیوفائی شوهر مینالد، محجوب هراتی و عاجزی هر دو در اثر ظلم و بی رحمی شوهران در عنفوان شباب بادلهای پردرد و ارمان هم آغوش مرگ گردیدند، مهری، ضعیفی و چندتن دیگر از شاعرات مجبور بودند استبداد همسران پیری که هرگز به آنها علاقه و محبت نداشته و شاید با مروالدین تن بازدواج با ایشان در داده بودند، تحمل نموده از تمام خوشیهای مشروع دنیا چشم بپوشند و اکر ازین وضع به تنگ آمده، از آن سر پیچی می کردند، فورا بسزای خود میرسیدند.\n\nاین چند تن از زنان نامور ومشهوری بودند، که تاریخ اسمهای ایشان را ثبت نموده تا عصر ما رسانید، لاکن تعداد بانوان گمنامیکه قربانی بی رحمی وستم مردان، محیط و رسومات وعرف گردیده اند، از حساب بیرون است. چقدر دلهای پر آرزو وامید بدون آنکه از لذائذ حیات بهره ای ببرند در زیر خاک شدند، چه استعداد ها وقوه های روحی که شاید گوهر گرانبهای به گنجینه عالم علم و ادب می افزودند، بی اثر"}
{"book": "adl1184", "page": 16, "text": "مفقود و معدوم شدند ، و بشر از وجود آنها هرگز فائده ای ندیده و حتی اطلاعی هم ندارد ! ...\nآنها رفتند و تاسف ما سودی ندارد ، خدا کند آن استعداد هائیکه ازین به بعد بوجود خواهند آمد\nمانند آنها از بین نروند و بتوانند به جامعه و ادبیات خدمتی رسانیده ، از پاداش آن محظوظ گردند.\nچون خوشبختانه درین اواخر در بین زنان شرق و در آن جمله در بین زنان و دختران\nوطن عزیز ما جنبش و نهضتی پدید آمده و از طرف دیگر تشویق و تحریث بزرگان و دانشمندان\nبرای بلند بردن سویۀ این طبقه بمشاهده میرسد موقع را مساعد شمرده ، خواستم زنان\nسخنگوی عصرهای گذشته را به هموطنان گرامی معرفی نمایم ، لذا به تدوین ترجمۀ حال\nو نمونۀ کلام ایشان پرداختم ، امیدوارم دوستان علم و دانش با ملاحظه و مطالعۀ این اثر\nاستعداد و قابلیت ذاتی بانوان مشرق زمین را ، مخصوصاً قاریین زبان آنرا به نظر احترام\nو تقدیر نگریسته ، مطمئن گردند که با کمترین توجه و اهتمام ایشان در راه تنویر این\nطبقۀ عدم معتناء به زنان که تا کنون عضو عاطل و پس ماندۀ جامعۀ شرق بشمار\nمی روند ، بکار افتاده ، بهر رشته امور زندگی اجتماعی با مردان شان\nدوش بدوش و مساویانه وظائف اجتماعی ، ملی و طبیعی خویش را انجام خواهند داد.\nپیش از آنکه بعرائض خود خاتمه دهم ، امید است که اولاً به نسبت کمی وقت و اینکه\nپیش از متعلماه ای نیستم وثانیاً اینکه این اولین اثر نویسنده بوده قبل ازین با تتبع و تفحص\nکاری نداشته ام ، اگر سهو و لغزشی بمشاهده رسد ، مرا معذور دارند علاوه بر آن چنانچه\nقبلاً تذکار شده ، در تدوین این کتاب به مشکلات زیادی برخوردم ، زیرا برای بدست\nآوردن کمترین معلومات در بارۀ شاعرات به تتبعات زیادی اقدام می نمودم و در نتیجه\nاکثراً از يك جملۀ مختصر تعریف شخصی آنها و یکی دوبیت و یا نصفۀ يك رباعی یا يك غزل\nنمونۀ کلام شان بیشتر نمی یافتم ، طوریکه مجبوراً از تحلیل آثار ایشان و اظهار نظر به صرف نظر\nنموده ، نوشتن آن معلومات مختصریکه در بارۀ حیات و آثار آنها بدست آورده ام اکتفاء میکنم\nدر ابتداء خیال داشتم که شرح حال شاعرات معاصر را نیز درین جلد داخل نمایم ولی به نسبت فرصت\nکم مجبور شدم ازین خیال خویش صرف نظر نموده آنرا برای زمان وجای دیگری بگذارم .\nهمچنان خود را مکلف میدانم که از تمام کسانیکه با من در نگارش این اثر چه از حیث\nرهنمائی ماخذ و چه از جنبه تهیه و تدارک منابع مساعدت و لطف اخلاقی نموده اند منتهای\nشکران و سپاس گذاری را بجا آورم اولتر از همه باید از استاد بزرگوارم شاغلی هاشم شائق\nمشاور وزارت معارف و استاد پوهنتون کابل نام ببرم زیرا ایشان ماخذ بسیار گرانبها\nوقلمی خود را بدسترس این جانب علاوه بر دیگر رهنموئیهای قیمتدار قرار داده اند .\nمعاونتهای اخلاقی شاغلی گویا اعتمادی مشاور ادبی ریاست مستقل مطبوعات ، شاغلی بینوا\nمدیر عمومی پشتو تولنه ، شاغلی غبار نماینده شورای ملی و شاغلی یار محمد خان نظامی\nمدیر صحافت پشتو تولنه نیز در نزد من قابل احترام است تذکار کمکهای شاغلی اریان\nمعاون کتابخانۀ وزارت معارف و همچنان شاغلی علام جان خان مدیر کتابخانه ریاست\nمطبوعات را که در مراجعه به کتب و ماخذ هرگونه تسهیلات را برای این جانب فراهم آورده\nبودند، نیز لازم میدانم .\nما گه رحمانی\nکابل ، ۱۸ جدی ۱۳۲۸"}
{"book": "adl1184", "page": 17, "text": "فصل اول\nنظری بادبیات فارسی\nاز ابتدای اسلام تا اخیر قرن شش\nدر نیمه اول قرن اول هجری عربها خراسان (افغانستان موجوده) وفارس را استیلا نموده\nتحت نفوذ خود در آوردند بنا بران بمدت بسیار کوتاه زبان و ادب عرب ممالک مفتوحه\nرا تحت الشعاع قرار داد ، طوریکه علماء و شعراء درین زبان سخن میگفتند و مینوشتند\nسلطه این زبان در فارسی بحدی بزرگ بود که تا اکنون درین زبان الفبای عربی معمول\nاست واز طرف دیگر لغات و خیل عرب در آن بکثرت دیده می شود .\nبقول بعضی تذکره نویسان زبان و ادبیات فارسی در قرن اول هجری ظهور نمود\nوابو حفص سغدی را اولین شاعر این زبان میدانند، ولی چون این شاعر در حدود سال ۳۰۰\nهجری حیات داشت (۱) وشاعران دیگر قبل از اوزندگی می کردند این قول ایشان\nرا قبول نمیتوان بعد از تقریباً دو قرن تسلط عربها بر خراسان وفارس ، در سنه ۲۰۷ يك تن از\nامرای خراسان (افغانستان) طاهر بن حسین پوشنگی که از طرف مامون حاکم خراسان\nمقرر گردیده بود ، خطبه سلطنت را بنام خود خوانده ، استقلال خراسان را اعلان نمود ،\nو بدین رنگ سلسله طاهریان در افغانستان بوجود آمده ، تا حدی نفوذ اعراب ازین\nمملکت تقلیل یافت . در زمان طاهریان زبان فارسی نسبتاً هسته ای به خود گرفت\nو چندین شاعر فارسی گو بوجود آمد که معروفترین آنها حنظله بادغیسی است ، حنظله در\nزمان عبدالله بن طاهر حیات داشت و درین زبان صاحب دیوانی بود .\nحکومت طاهریان چندان طول نکشید چه یعقوب لیث صفاری در ۲۰۳ اولاً سیستان\nو بعد از آن پوشنگ و هرات را در تصرف خود در آورد و تاسنه ۲۰۸ کرمان فارس ،\nکابل، بامیان و بلخ را تسخیر نموده ، در سال ۲۰۹ محمد بن طاهر ، آخرین پادشاه خاندان\nطاهریان را اسیر گرفته ، این سلسله را منقرض ساخت و سلسله صفاریان را تاسیس کرد .\nاگرچه ، چنانچه قبلاً گفته شد ، ادبیات فارسی در عصر طاهریان وجود داشت ، ولی\nترقی و نهضت حقیقی آنرا به عهد صفاریان باید نسبت داد ، چه یعقوب لیث بازبان عربی\nکه تا آنوقت زبان دربار و ادب بود ، آشنائی نداشت و ناچار شعراء و نویسندگان مدح\nاو را بزبان فارسی دری که زبان ملی او بود ، می نمودند و ازین رو شعر و ادب فارسی\nدر عصر او رونق گرفت .\n(۱) كتاب المعجم في معايير اشعار العجم در کتاب ادبیات فارسی اعداد به دوم\nتاریخ حیات او را قرن اول هجری نگاشته اند، ولی در همانجا ظهور ادبیات\nفارسی را در قرن سوم هجری میدانند ."}
{"book": "adl1184", "page": 18, "text": "هنگامیکه طاهریان وصفاریان حکومت خراسان وفارس را در دست داشتند، حکومت ماوراء النهر در دست پسران اسد بن سامان بود و درسنه ٢٦١ خلیفه عباسی امارت آن منطقه را بنصر بن احمد بن اسد تفویض نمود، نصر حکومت بخارا را به برادر خود اسمعیل سپرد وبعد ازوفات نصر بن احمد، اسمعیل حکومت تمام ماوراء النهر را در تصرف آورده، درسال ٢٨٧ عمرو لیث صفار را در جنگ شکست داد و در نتیجه خراسان و قسمت شرقی فارس را جزء دولت خود ساخت، خاندان سامانیان در سنه ٣٨٩ انقراض یافت.\nپادشاهان این سلسله خیلی علم دوست ودانش پرور بوده، ادبیات فارسی در زمان ایشان بسیار پیشرفت نمود، وسخن سرایان ونویسندگان بزرگی مانند: - ابوشکور بلخی رودکی، حکیم کسائی، دقیقی، بلعمی وغیره ظهور کردند همچنان رابعه، اولین زنیکه بفارسی شعر سروده ونام او در تذکره ها نوشته شده، بعهد نصر بن احمد بن اسمعیل سامانی در بلخ حیات داشت.\nعبدالملک بن نوح سامانی یکی از غلامان خود را که الپتکین نام داشت، بفرماندهی لشکر خراسان مقرر نمود ومشارالیه بعد از مرگ او سر از اطاعت برادر وجانشینش، منصور بن نوح، پیچیده، غزنه را استیلا کرد وخودش وپسرانش مدت ١٦ سال در آنجا پادشاهی کردند بعد از آن درسال ٣٦٦ امراء یکی از غلامان الپتکین، امیر سبکتگین را که داماد او نیز بود، بپادشاهی انتخاب نمودند وموسس حقیقی سلسله غزنویان همین مرد شجاع است، که بزور شمشیر خراسان وقسمتی از هندوستان غربی را تا شهر پشاور تسخیر نمود ودرسنه ٣٨٤ از طرف نوح بن منصور سامانی به حکومت خراسان نامزد شد.\nپسر او محمود غزنوی که یکی از بزرگترین شاهان افغانستان است، قلمرو پدری را وسعت زیادی بخشید ودر بین سنه ٣٩٢ و ٤١٦ دوازده دفعه به هندوستان لشکر کشیده، تمام کشمیر واکثر ولایات غربی هند را در تصرف خویش درآورد و درسال ٤٠٨ خوارزم ودرسنه ٤٢٠ ری را ضمیمه دولت خود ساخت وسلطنت عظیم ومقتدری تشکیل کرد که از لاهور تا سمرقند واصفهان پهن شده بود فتح هندو گرفتن بزرگترین بتکده این کشور، سومنات که از آن ثروت هنگفتی بدست محمود افتاد، مخصوصاً سبب شهرت او گردید.\nسلطان محمود پادشاه ادب پرور وشعر دوست بوده، در حدود ٤٠٠ شاعر بدربار خویش گرد آورد، از آن جمله فردوسی، منوچهری، عنصری، و دیگر استادان بزرگ شعر وادب بودند. در نتیجه لشکر کشیهای محمود غزنوی بهند، زبان و ادبیات فارسی درین سرزمین نیز رواج و انتشار یافته، رفته رفته زبان علمی وادبی آن دیار گردید.\nاولاد واحفاد محمود نتوانستند قلمرو بدین بزرگی را اداره نمایند، لذا در جنگهای پی در پی با سلجوقیان در بین سنوات ٤٢٩ و ٤٣٧ ولایات فارس، ماوراء النهر، بلخ وخوارزم را باخته، مجبوراً به غزنی وقسمت مفتوح هند اکتفا نمودند، تا اینکه درسنه ٥٥٦ غوریان غزنه را از دست ایشان برده، آنها را به هند فرار ساختند، ولی محمد سام غوری در سال ٥٨٢ لاهور را که پایتخت غزنویان گردیده بود، متصرف شده، این سلسله"}
{"book": "adl1184", "page": 19, "text": "را خاتمه داد . پادشاهان آخری خاندان غزنویان مانند موسس خود بادیبات علاقه داشتند\nو بعضی شعرای بزرگ قرن ششم هجری مثل مسعود سعد سلمان وسنائی بدربار آنها بسر\nمیبردند و مورد نوازش ایشان بودند .\nسلجوقیان که اصلا از ترکستان بودند ، بعد از آنکه ولایات غربی خراسان وفارس را\nاز دست پسران محمود بیرون کشیدند، سلطنت مستقلی تاسیس کردند و لقب سلطان السلاطین\nبر خود گذاشتند . رفته رفته تمام آسیای غربی تا سرحدات روم تحت اداره سلاجقه قرار\nگرفت و سه پادشاه این خاندان بر این قلمرو وسیع حکومت نموده، آنرا عظمت و نفوذ فوق العاده\nبخشیدند ، اما بعد از مرگ ملك شاه در سنه ٤٨٥ ، در بین پسران او جنگ شروع شد\nواین بی اتفاقی سبب تجزیه مملکت گردید . اگر چه سلطان سنجر که بعد از مرگ برادران\nخود درسال ٥١١ بر تخت سلطنت جلوس نمود ، هنوز زمام ریاست سلاجقه را در دست داشت،\nولی در حقیقت این پادشاه در اخیر سلطنت خویش دارای اقتدار و سلطه شاهان ماقبل\nسلجوقی نبود ، و بعد از فوت او در سال ٥٥٢ خوارزم شاهیان بزودی این شعبه سلاجقه را\nمنقرض ساختند\nپادشاهان سلجوقی از ادبا و شعرا حمایه نموده ، در ترقی وانبساط ادبیات فارسی خدمت\nشایانی کردند ، و در زمان ایشان شعرای بزرگ مانند عمر خیام ، انوری ، جبلی و غیره\nحیات داشتند ، همچنین بزرگترین شاعره زبان فارسی ، مهستی گنجوی ، در عصر سلطان\nسنجر سلجوقی بدربار او میز یست .\nخوارزم شاهیان ، که اولاد و احفاد انوشتگین ، یکی از امرای سلطان ملکشاه سلجوقی\nبودند ، در تاریخ ادبیات رولی بازی نکردند ، چه دوره پادشاهی ایشان در جنگ و هرج\nو مرج گذشت و آنها فرصت آنرا نداشتند که بعلم وادب توجه نمایند . ولی باز هم بشعر\nوادب بیگانه نبودند ، چنانچه رشید وطواط بدربار آنها پرورش یافته بود .\nبا حمله چنگیز این خاندان از بین رفت و با خونریزی ها و ویرانیهای این مرد\nستمگر باب دیگری در ادبیات فارسی کشوده شد ، که در موضع خودش به آن اشاره\nخواهد شد .\nرابعه بلخی\nاولین شاعره زبان فارسی که در تذکره ها از او نام برده شد، رابعه بنت کعب قزداری\nمیباشد که همعصر شاعر واستاد شهیر زبان فارسی رودکی بود و در نیمه اول قرن چهارم در\nبلخ حیات داشت، پدر او که شخص فاضل و محترمی بود، در دوره سلطنت سامانیان در سیستان،\nبست ، قندهار و بلخ حکومت میکرد، تاریخ تولد رابعه در دست نیست ، ولی پاره ای\nاز حیات او معلوم است .\nاین دختر عاقله و دانشمند در اثر توجه پدر بتعلیم خوبی اخذ نموده، معلومات وسیعی حاصل\nکرد ، وچون قریحه شعری داشت ، شروع بسرودن اشعار شیرین نمود . عشقی که رابعه نسبت"}
{"book": "adl1184", "page": 20, "text": "یکی از غلامان برادر خود در دل میپرورانید ، بسوز و شور اشعارش افزوده آنرا بپایه تکامل رسانید . چون محبوب او غلامی بیش نبود و بنابر رسومات بی معنی آن عصر رابعه نمیتوانست امید وصال او را داشته باشد از زندگی و سعادت بکلی ناامید بوده ، یگانه تسلی خاطر حزین او سرودن اشعار بود که در آن احساسات سوزان و هیجان روحی خود را بیان مینمود .\nگویند روزی رابعه در باغ گردش می کرد ، ناگاه محبوب خویش را که بکتاش (۱) نام داشت مشاهده نمود . بکتاش از دیدن معشوقه به هیجان آمده ، سر آستین او را گرفت ، اما رابعه به خشم خود را رهانیده ، نعره زد :- ( آیا برای تو کفایت نمیکند که من دل خود را بتو دادم دیگر چه طمع میکنی ؟ ) (۲)\nحارث ، برادر رابعه که بعد از مرگ پدر حاکم بلخ شده بود ، توسط یکی از غلامان خود که صندوقچه بکتاش را دزدیده ، بجای جواهرات و طلا در آن اشعار مملو از عشق و سوز و گداز رابعه را یافته و آنرا بغرض دریافت پاداش به بادار خود داد ، (۳) ازین عشق آگاهی یافته ، با وجود پاکی آن بر خواهر خود آشفته ، حکم بقتل او داد (٤) و رابعه قشنگ در عنفوان جوانی ، با دل پر ارمان این دنیایی را که از آن جز غم و ناکامی نصیبی نداشت ، وداع نمود .\nاگر چه جز تعداد بسیار محدود چیزی از اشعار رابعه باقی نمانده ، ولی آنچیزیکه در دست است بر لیاقت و ذوق ظریف او دلالت نموده ، ثابت میسازد که شیخ عطار و مولانا جامی در تمجیدی که از او نموده اند مبالغه نکرده اند .\nپدر رابعه نظر به لیاقتش بر او لقب ( زین العرب ) گذاشته بود رابعه تخلص نداشت ، اما محمد عوفی در ( لباب الالباب ) گوید او را (مگس روئین) میخواندند ، زیرا وقتی قطعه ذیل را سروده بود :\nخبر دهند که بارید بر سر ایوب ز آسمان ملخان و سر همه زرین\nاگر ببارد ازین ملخ بر او از صبر ؟! سزد که بارد بر من بکی مگس روئین\nاینک چند نمونه کلام رابعه :-\n\nبهار بلخ\nز بس گل که در باغ ماوی گرفت چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت\nصبا نافه مشك تبت نداشت جهان بوی مشك از چه معنی گرفت\nمگر چشم مجنون به ابر اندر است که گل رنگ رخسار لیلی گرفت؟\nبمی ماند اندر عقیقین قدح سرشکی که در لاله ماوی گرفت\nقدح گیر چندی و دنیا مگیر که بد بخت شد آنکه دنیا گرفت\nسر نرگس تازه از زر و سیم نشان سر تاج کسری گرفت\nچو رهبان شد اندر لباس کبود بنفشه مگر دین ترسی گرفت ؟\n\n(۱) (پشتنی میرمنی) شاغلی بینوا و مقاله آقای ایرج افشار در شمارهٔ ۲۰ سال دوم مجله (جهان نو).\n(۲) نفحات الانس ، جامی رح (۳) ( پشتنی میرمنی ) شاغلی بینوا ، صفحه ٥٤ .\n(٤) مشاهیر نسوان ، مقاله فوق الذکر آقای ایرج افشار و (پشتنی میرمنی) شاغلی بینوا ."}
{"book": "adl1184", "page": 21, "text": "دعوی من بر تو آن که با تو دن عاشق کنند\nتا بدانی درد عشق و داغ هجر و غم کشی (۱)\n\nبر بکی سنگین دلی نامهربان چون خویشتن\nچون بهجر اندر به پیچی پس بدانی قدر من\n\n* * *\n\nدوش بر شاخک درخت بیکسی مرغ\nمن جدایم زیار خویش وننالم\nمن بگریم چو خون دیده ببارم\n\nنوحه همی کرد ومیگریست زاری\nتو چه نالی که با معیاون یاری ؟\nتو چه گرئی که خون دیده نداری ؟\n\n* * *\n\nنشانه از سوسن و گل بهم وزد باد\nپیدا د از نقش آذر سه شان آب\nمثال چشم آرم شد مگر ابر\nکه در سایه مردم در چمن ابر\nاگر دیوانه ابر آمد چرایس\nگل خوشبوی شرمم آورد رنگ\nببرای چشم هر نا اهل کوئی\nمجیب چون صبح حوشتر میبرد خواب\n\nزهی بادی که زحمت باد بر باد\nنمود از سحر مانی صد اثر باد\nدلیل لطف عیسی شد مگر باد!\nکه جان افزود خوش اندر شجر باد\nکد غصه سبو حی جام زرباد\nازین هماز صبح پرده در باد\nعروس باغ را شد جلوه گر باد\nچرا افگند گل را در سفر باد\n\n* * *\n\nالا ای باد شبگیری پیام من بدلبر بر\nبقهر از من مگشدی دل بیك د بدار مهر ویا\nتو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتا بهر\nتنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی\nستمبر گشته معشوقم همه غم زین قبل دارم\nاگر خواهی که خوبانرا بروی خود بهجر آری (۱)\nایا مؤذن بکار و حال عاشق گر خبر داری\nمدار ای (بنت كعب) اندوه که یا راز تو جدا ماند\n\nبگو آن ماه خوبان را که جان یا دل بر ابر بر\nچنان چون حیدر کرار در آن حصن خیبر بر\nغم عشقت به پس شد جفا بنهادی از بربر\nززلفت بر فند ناگه بیکی حلقه به چنبر بر\nکه هر گز سود نکند کس بمعشوق ستمپر بر\nیگی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر\nسحر گاهان نگاه کن تو بدان الله اکبر بر\nرسن گرچه در از آید گذر دارد به چنبر بر\n\n* * *\n\nمرا بعشق همی محتمل (۲) کنی بعجل\nبه عشقت اندر غاصی همی بیارم شد\nنعیم بی تو نخواهم جحیم با تو رواست\nبروی نیکو نگیه مکن که تا يك چند\nهر آئنه به در وقعت آنچه گفته حکیم\n\nچه حجت آری پیش خدای عز وجل\nمقیم اندر طاعی همی شوم بدل\nکه بی تو شکر ز هرست و با تو زهر عسل\nبسنیل اندر پنهان گنند نجم زحل\nقسمن نكير بدو ما قد مقل\n\n(۱) در مقاله آقای ایرج افشار این مصرع چنین نوشته شده :- تا بدانی درد عشق\nو داغ مهر و غم خوری ...\n(۲) شاید این کلمه متهم باشد . (اداره)"}
{"book": "adl1184", "page": 22, "text": "عشق او مرا باز آورد در بند\nکوشش بسیار با من سود مند\n\nعشق دریائیست کرانه نا پدید\nکی توان کردن شناای هوشمند!\n\nعاشقی خواهی که تا پایان بری\nبس که پسندید باید نا پسند\n\nزشت باید دید و انگارید خوب\nزهر باید خورد و انگارید قند\n\nتوسنی کردم ندانستم همی\nکز کشیدن سخت تر گردد کمند\n\nمهستی\n\nدر اطراف حیات بزرگترین شاعرهٔ زبان فارسی، مهستی، افسانه ها و روایات بی شماری نگاشته شده که در عقب آنها حقیقت بکلی پنهان است و جز اینکه چنین شاعره حیات داشته و چند رباعی او شعری از او بیادگار مانده، چیز دیگری راجع باو بطور یقینی معلوم نیست وحتی در بارهٔ عصر و محل تولد وی اختلافات زیادی موجود است.\nدر تذکره های قدیم اورا هم عصر و محبوبه سلطان سنجر سلجوقی معرفی مینمایند ولی در سالهای اخیر آقای رشیدیاسمی در نتیجه تتبعات و مخصوصاً از روی کتاب خطی که در زمان سلطنت ابو سعید بهادر یعنی در قرن هشتم تحریر یافته ، حیات مهستی را در قرن پنجم در عهد محمود ومسعود غزنوی میداند و همچنان آقای محمدعلی تربیت در کتاب ( دانشمندان آذربایجان ) او را معاصر سلطان محمود غزنوی مینویسد.\nبا وجود آن آقای فریدون نوزاد در مقاله مفصلی که در شرح حال این شاعره نامور در شمارهٔ ۳۱ مجله ( گلهای رنگارنگ ) درج نموده ، سنه تولد او را ۴۹۱ و یا ۴۹۲ مینویسد ، زیرا در کتاب قلمی بنام ( مهستی ) که در سنه ۹۰۰ نگاشته شده وحاوی ترجمه احوال این خانم میباشد ذکر شده که هنگامیکه مهستی بدر بار پادشاه آن زمان در گنجه بار یافته ، ۲۰ ساله بود و چون آن پاد شاه را محمود بن محمد بن ملکشاه میدانند که در سنه ۵۱۱ جلوس نمود ، لذا اگر مهستی در سال اول یا دوم جلوس او بدربارش راه یافته باشد ، تولد او در سنه ۴۹۱ یا ۴۹۲ بوقوع پیوسته. بهر صورت چون غیر آن کتاب خطی که زمانی در تصرف آقای رشید یاسمی بوده ، همه تذکره های دیگر برآن متفقند که مهستی در قرن ششم میزیست ، قول آنها اعتبار بیشتری دارد واگر چه سنه تولد او را بطور یقینی نمیتوان تعیین نمود ، باید در اواخر قرن پنجم یادر سالهای اول قرن ششم پای بعرصه وجود نهاده باشد .\nطوریکه گفته شد مسقط الراس مهستی نیز مشکوک است ، تذکره های مختلف آنرا گاه شهر گنجه گاه خجند ونیشاپورو حتی بدخشان هم مینگارند. آقای فریدون نوزاد از روی همان نسخه قلمی (مهستی) وتذکره دیگریکه اول و آخر آن افتاده و در شرح حال شعرای گذشته است ، آنرا خجند دانسته، ولی آن هم یقینی نیست. همینقدر معلوم است که مهستی اکثر زندگی را در شهر گنجه بسر برده ، با پور خطیب گنجوی ازدواج نمود.\nآیا این شاعرهٔ اسرار آمیز از کدام خاندان بود و پدر او که بود ؟ در (آتشکده آذر) گفته شده که : (مهستی از اکابر زادگان گنجه است )، واگر باز بمقالهٔ"}
{"book": "adl1184", "page": 23, "text": "آقای نوزاد رجوع شود ، معلوم میگردد که او از قول همان کتاب ( مهستی ) پدر\nمشار الیها را از روحانیون وفقهای خجند میداند که در تربیه و تحصیلات دختر خود\nجدأ سعی نموده علاوه بر علوم متداوله فن موسیقی را بواسطه بهترین استادان آن عصر باو\nآموخت ، تا اینکه : ( درین هنر سر آمد روزگار خود گردید ) .\nنام او (منیجه) یا (منیژه) بوده و در بارۀ تخلص او گفتگوی زیادی موجود است :\nصاحب ( خیرات حسان ) گمان میکند که سلطان سنجر اورا بدان ملقب نموده ومعنی آن\n(مهستی) یعنی (بزرگ هستی) میباشد . اما آقای رشید یاسمی از قول کتاب خطی\nفوق الذکر مینویسد که وقتیکه پدر شاعره اورا برای اولین بار دید از فرط خوشی گفت:\n(مهستی) ! وازین سبب نام او (مهستی) بود در تذکره ها این نام را با قسام مختلف\nتعبیر نموده ، آنرا ( مهستی) یعنی ماه هستی ) (مهستی) یعنی ( بزرگ هستی ) وهمچنان\n( مهستی ) بزرگ خانم و (مهستی) ـ ماه خانم (ستی مخفف سیدتی ـ خانم) ترجمه میکنند.\nبقول آقای فریدون نوزاد مهستی بعداز وفات پدرخود خجند راترك گفته ، بهمراهی\nمادر در شهر گنجه اقامت گزید و بعداز مدت بسیار کوتاه شهره حسن صوری و کمالات\nمعنوی او توجه اکابر و تاجران را جلب نموده ، از هر طرف بدیدن او میشتافتند و همین\nشهرت او سبب تقربی وی بدر بار شاه گنجه گردید ولی چندی بعد شاه از علاقه مهستی\nنسبت به تاج الدین (۱) احمد بن خطیب که بعداز مرگ پدر خطیب گنجه شده بود ،\nبد برده او را تبعید نمود .\nآقای امیر خیزی در شماره ٦ سال دوم مجله ( آینده) از قول همان کتاب قلمی\nبی سروپا مینویسد که شاه گنجه مهستی را چندی محبوس نموده ، بشفاعت ارکان دولت\nاو را رها کرده ولی چندی بعد دوباره حبس نمود ، وقتیکه مهستی دفعه دوم از بند\nخلاص شد ، با تفاق پور خطیب بار سفر بسته ، روانه خراسان شده و در یکی از شهرهای\nآن دیار سه سد شاعر بدیدن آنها آمدند ، اما چون تحف وهدیه ای با خود نیاوردند ،\nمهستی از آنها رنجیده ، رباعی ذیل را گفت :\nآن دزدچون بود که در خانه درون شود خانه زبیم دزد زروزن بیرون شود\nخانه روان ودزد طلبگار خانگی چون خانه رفت خانگی اورا زبون شود\nچون پور خطیب این را شنید ، فوراً رباعی دیگری خوانده ، مانع رفتن شعرا گردید.\nآخر زمان که طبع حکیمان نگون شود سه صد حکیم مهرجلبی را زبون شود\nآن دزد دام دان که طلبکار ماهی است و آن خانه آبدان که زروزن بیرون شود\nبعد از مدتی پورخطیب از مسافرت دلگیر شده ، میل مراجعت نموده و مهستی هم باین\nامر حاضر گردیده ، هر دو به گنجه باز گشتند .\nولی آقای نوزاد ماجر اء را دیگر گون بیان نموده ، مینویسد که مهستی بعداز آن\nکه شاه گنجه ( یعنی محمود بن محمد بن ملکشاه ) اورا تبعید کرد ، بعد از مسافرت\nدرزنجان و بلخ که اهالی آن از او پذیرائی شایانی نمودند ، بمرو که پایتخت سلطان سنجر\nسلجوقی بود ، شتافته ، بزودی در صف ملازمان او قرار گرفت وظاهراً سنجر اورا د بیرۀ\n\n(۱) Brown, Aliterory History of Persia, Vol.II."}
{"book": "adl1184", "page": 24, "text": "خود مقرر نمود ، چه در بعضی تذکره ها (۱) او را بنام «مهستی ( پیره ) یاد میکنند .\nبعد از چند سال توقف بدر بار سلطان سنجر ، مهستی به گنجه مراجعه کرد ، با امیراحمد\nپورخطیب ازدواج نمود ، چند فیده آقای نوزاد درین هنگام تحولی در افکار او\nروی داده ، از زندگی سابق خود پشیمان و بیزار گردیده و خواست حیات نوینی شروع\nنماید هردو براحت و عزت تا پایان زندگانی در گنجه بسر بردند و ازینکه آیا صاحب\nفرزندان شده اند یا نه اطلاعی در دست نیست . تاریخ وفات مهستی نیز معلوم نیست . آقای\nفریدون نوزاد آنرا بیکی دو سال بعد از مرگ نظامی ، یعنی در سنه ۵۷۶ یا ۵۷۷ میداند،\nاما فراموش نباید کرد که این تاریخ نیز مانند تاریخهای دیگر حیات مهستی یقینی نیست.\nخلاصه اگر آنچیزهای را که دربارۀ این شاعره بزرگ بطور یقینی میدانیم جمع\nکنیم معلومات بسیار مختصری بدست می آید .\nنام او ( منیجه ) یا ( منیژه ) بود ، مهستی یا مهستی تخلص می نمود ، در قرن ششم(۲)\nدر شهر گنجه میزیست ، مسافرتهای زیادی کرد و چندی بدربار سلطان سنجر سلجوقی\nبحرث دبیری بسر برده ، بالاخره به گنجه مراجعه نمود و با امیر پورخطیب ، خطیب این شهر،\nازدواج کرد و در همانجا وفات نمود .\nیگانه چیزی که میتوان بصورت قطعی گفت آنست که مهستی هر که بوده و در هر\nعصری که حیات داشته ، شاعره برجسته و باذوق و در فن شاعری استاد بود و از آن زمان\nتا کنون شاعره دیگری بپایه او نرسیده و همینکه او شده ، نام او در صف بزرگترین\nشعرای زبان شیرین فارسی مانند انوری وعمرخیام که هردو معاصرین او بوده اند ،\nقرار میگیرد .\nمهستی اکثراً رباعی میسرود ، ولی قصائد و غزلیات و قطعات نیز داشت . متاسفانه\nتقریبا همه اشعارش از بین رفته و جز تعداد مختصری که در تذکره ها ضبط وثبت مانده\nچیزی برای ما نرسیده . اينك آن اشعاری که در دسترس است :\nرباعی\n( ۱ )\nمن عهد تو سخت سست میدانستم\nبشکستن آن درست میدانستم\nهر دشمنی ای دوست که با من کردی\nآخر کردی ، نخست میدانستم\n( ۲ )\nآن بت که رخش رشك گل و یاسمن است\nو زغمزه شوخ فتنه مرد وزن است\nدیدم برخض لطیف چون آب روان\nآن آب روان هنوز در چشم من است\n( ۱ ) تذکره دولتشاه سمرقندی و مقاله مسلسل آقای سعید نفیسی در (سالنامه فارس)\nسنه ( ۱۳۱۳ ) .\n( ۲ ) بنا بر کتاب قلمی که در تصرف آقای رشید یاسمی بوده ، در قرن پنجم ، در عهد\nسلطان محمود غزنوی حیات داشت ."}
{"book": "adl1184", "page": 25, "text": "ای باد که جان فدای پیغام تو باد\nگر و در سر راه مهستی را دیدم\n\n( ٣ )\n\nگربو گذری بکوی آن حور نژاد\nکز آرزوی تو جان شیرین میداد\n\n( ٤ )\n\nهم مستم وهم غلام سرمستانم\nمن بنده آن دمم که ساقی گوید\n\nبیزار ززاهد و ( ز دانـــــم )\nيك جام دیگر بگیر ومن نتوانم\n\n( ٥ )\n\nيك دست به مصحفم ويك دست بجام\nماشیم درین گنبد فیروزه خام\n\nکه نزد حلالیم و گهه زد حرام\nنه کافر مطلق ، نه مسلمان تمام !\n\n( ٦ )\n\nای پور خطیب کنجها پندی بپذیر ،\nاز طاعت ومعصیت خدا مستغنی است\n\nبر تخت طرب نشین، بکف ساغر گیر\nباری تو مراد خود درین عالم گیر!\n\n( ٧ )\n\nبر خیز و بیا که حجره پرداخته ام\nیا من به شرابی و کبابی در ساز\n\nوز بهر تو پرده ئی خوش انداخته ام\nکمن هر دو ز دیده وزدل ساخته ام!\n\n( ٨ )\n\nلعل تو میمکیدم آرزو می کردم\nدر مستی و در جنون و در هشیاری\n\nمی با تو کشیدن آرزو می کردم\nجنگ نوشیدن آرزو می کردم !\n\n( ٩ )\n\nدر دل همه شرك وروی در خاك چه بود؟\nخود را بمیان خلق زاهد کردن\n\nزهری که بجان رسید ترياك چه بود؟\nبانفس پلید جامه پاك چه بود ؟\n\n( ١٠ )\n\nما را بدم پیر نگه نتوان داشت\nآنرا که سر زلف تو زنجیر بود\n\nدر حجره دلگیر نگه نتوان داشت\nدر خانه بزنجیر نگه نتوان داشت\n\n( ١١ )\n\nافسوس که اطراف گلت خار گرفت\nسیمای زنخدان تو آورد مداد\n\nزاغ آمده لاله را به منقار گرفت\nشنگرف لب لعل تو زنگار گرفت\n\n( ١٢ )\n\nتاسنبل تو غالیه سائی نکند\nگر زاهد صد ساله ببیند دستت\n\nباد سحری نافه گشائی نکند\nبر گردن من که پارسائی نکند\n\n( ١٣ )\n\nایام برو آن است که تا بتواند\nعهدی دارد فلك كه تا گرد جهان\n\nيك روز مرا بکام دل ننشاند\nخود می گردد مرا همی گرداند"}
{"book": "adl1184", "page": 26, "text": "( ١٤ )\nقصه چکنم که اشتیاق تو چه کرد\nچون زلف در از تو شبی می باید\nبا من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد\nتا با تو بگویم که فراق تو چه کرد\n( ١٥ )\nدر رهگذری که تازه دیدم حسنش\nامروزش از آن هیچ نمی آید یاد\nدر پای فتادم و گرفتم دستش\nیعنی جرمم نیست و لیکن هستش\n( ١٦ )\nهر شب زغمت تازه عذابی بینم\nوانگه که چو نرگس تو خوابم ببرد\nدر دیده بجای خواب آبی بینم\nآشفته تر از زلف تو خوابی بینم\n( ١٧ )\nیا اینرو همیشه در عتابش بینم\nگر مردمک دیده من نیست چرا\nچو بنده تور آفتابش بینم\nهرگاه که نگه کنم در آبش بینم ؟\n( ١٨ )\nدر دام غم تو خسته ای نیست چو من\nبرخاستگان عشق تو بسیاراند\nوز جور تو دل شکسته ای نیست چو من\nلیکن بوفا نشسته ای نیست چو من !\n( ١٩ )\nهر که که دلم فرصت آن دم جوید\nتا محرم و تا جنس در آن دم گوئی\nکز غصه غم دل با تو بیکی بر گوید؟\nاز چرخ ببارد از زمین بر روید !\n( ٢٠ )\nهر کاود که از کشته خود بر گیرد\nگر بار دیگر بر گلوی کشته نهد\nاندر لب و دندان چو شکر گیرد\nاز ذوق لبش زندگی از سر گیرد\n( ٢١ )\nشاها فلکت اسب سعادت زین کرد\nتا در حرکت سمند زرین نعلت\nوز جمله خسروان ترا تحسین کرد\nبر گل نه نهد پای زمین سیمین کرد\n( ٢٢ )\nکار از لب خشك ودیدۀ تر بگذشت\nآئینه اشک نبرد پس آتش عشق\nتیر غم او زجان و دل بر بگذشت\nچون پای در و نهادم از سر بگذشت\n*    *    *\nاز من طمع وصال داری\nوصلم نتوان بخواب دیدن\nجائی که صبا گذر ندارد\nالحق هوس محال داری\nاین چیست که در خیال داری؟\nآیا تو کجا مجال داری ؟\n*    *    *"}
{"book": "adl1184", "page": 27, "text": "سیده بیگم (علویه)\n\nسیده بیگم دختر سید ناصر نامی از اهل جرجان است و هم عصر رشید وطواط بود ،\nیعنی در اوائل قرن ششم میزیست . شیرعلی خان لودی در ( مرآت الخیال ) (۱) او را\nبنام علویه یادمی کند ، اما در تذکرهای دیگر به ( سیده بیگم ) معروف است وطوریکه\nاز غزل ذیل معلوم میشود ، خودش نیز تخلص خودرا در مقطع (سیده ) مینویسد :\nدلی دارم به پهلو بیقرار از هجر یار خود چه گویم پیش بیدردان ز درد بیقرار خود؟\nبدرد دل چنان گریم که خون گردد دل خارا چویاد آرم من سرگشته ازیار و دیار خود\nاز آن پیوسته در عالم چنین سرگشته میگردم که می بینم چوزلف اوپریشان روزگارخود\nگلی از باغ وصل او نچیدم بر مراد خود چوغنچه گرچه خون دیدم دل امیدوار خود\nزاعضا دارد گوش یکبار آن جفا پیشه اگر در پیش او صدبار گویم حال زار خود\nبکار خویش حیرانم که ازعشق بتان هرگز سروسامان نمی بینم من مسکین بکار خود\nازین سوزیکه من دارم زعشق او پس از مردن خوامم سوخت آخر سیده لوح مزار خود\nسیده بیگم صاحب فضل و کمال بود ومؤلف ( مشاهیرنسوان ) دیوان او را دیده ،\nاز آن تعریف می نماید . چند شعر ذیل را بجواب رشید وطواط و بمدح کسی گفته :\nزهی بقای تو در نامه ابد مسطور زهی ثنای تو از خامه ازل مذکور\nمنا قب تو بر اوراق مکرمت مکتوب فضائل تو بر الواح مملکت مسطور\nخصال تو همه برکسب شهرت موقوف فعال تو همه بر بسط مکرمت مفطور\nسرشت ذات شریف تو از مالب پاک بهشت طبع لطیف تو ازمعایب دور ! (۲)\n\nمطربه کاشغری\n\nمطربه از اهل کاشغر و در حرم طغان شاه بود ، بقول ( نمونه ادبیات تاجیک ) در قرن\nششم حیات داشت وابو صاحب تاریخ گزیده رباعی ذیل را که دروقت غالب شدن خوارزم\nشاه برسلاطین غور سروده است ، آورده ، و از آن معلوم میشود که در اوائل قرن هفتم\nهنوز زنده بود :\nشاها زتو غوری به لباسات بجست مانندۀ موزه از کف پات بجست\nاز اسب پیاده گشت ورخ پنهان کرد فیلان بتو شاه داد وز مات بجست\nنمونۀ دیگر اشعار او مرثیه ایست که بر مرگ طغان شاه گفته :\nدرماتمت ای شاه سیه شد روزم بی روی تو دیدگانم خود بردوزم\nتیغ تو کجاست ای در یغا تا من خون ریختن از دیده باو آموزم\n(۱) مرآت الخیال ، صفحه ۲۳۹\n(۲) ریاض الشعرا ، صفحه ٣٩٦"}
{"book": "adl1184", "page": 28, "text": "فصل دوم\n\nقرن هفتم ، هشتم ونهم\n\nدر نیمه اول قرن هفتم خاك فارس میدان نبرد های خونین لشكریان چنگیز خان\nبا خوارزم شاهیان و ترك و تاز مغل بود تا اینکه درسنه ٦٢٨ با قتل جلال الدین خوارزم شاه\nاین سلسله انقراض یافت و فارس تسلیم اطفال چنگیز كردید ، ولی تاسنه ٦٥٤ ، همین\nزمانیكه هلاكو فتنه اسمعیلیه به فتح و تسخیر قلاع قهستانی و دره های جنوب البرز فرو\nنشانده زدوخوردها دوام داشت . بعد از آنكه ایل خانان فارس را تا حدود آسیای صغیر\nدر تصرف خود درآورده وبرهمه حریفان غالب آمدند در طی یك قرن سلطنت آنها در سر\nتاسر مملكت نسبه آرامی و صلح حكمفرما بود و این سلسله با آنكه چندان صاحب فضل\nنبودند ، در ترقی دادن علم وادب وتشویق فضلاء وشعراء كوتاهی ، طوری كه درین عصر\nچند تن از بزرگترین شعرای زبان فارسی مانند سعدی ( علیه الرحمة ) خواجو و غیره\nظهور نمودند . در طبقه نسوان نیز درین عهد چند شاعره درفارس وچند شاعره دیگر\nدر هندوستان شهرت داشتند .\nسلسله ایل خانان بامرگ ابوسعید بهادر در سنه ٧٣٤ خاتمه یافت ، چه با آنكه انوشیروان\nآخرین پادشاه مغل تاسنه ٧٠٦ سلطنت نمود، اعتبار كلی در حقیقت بدست امرا و بزرگان\nبود و درایران ملوك الطوائفی روی كار آمد ، تااینكه در سال ٧٨٢ لشکر كشی های\nامیر تیمور به خراسان و فارس شروع شد و دیری نگذشت خاك این ولایات جزء دولت\nعظیم تیموری گردید كه از دهلی تا دمشق واز بحیره خوارزم تا خلیج فارس وسعت داشت ،\nبعدازمرگ او این دولت تجزیه گردید ، اگرچه شاهرخ میرزا بن تیمور توانست\nتا اندازه ای آتش اغتشاشات را خاموش سازد و قدرت قلمرو خود را حفظ نماید ، اما\nبعدازمرگ او زدوخورد های خونین بین احفاد تیمور وامرای مختلف شروع شد ودوره\nهرج ومرج پیش آمد .\nآخرین پادشاه تیموریان هرات میرزاحسین بای قرا كه یكی از مشهورترین سلاطین\nاین خاندان است از سنه ٨٧٥ الی ٩١١ حكومت نمود و درین مدت در مملكت او نسبه\nراحت و آرامی وجود داشت . علاوه بر آن این سلطان فاضل و دانش پرور كه بزبان\nفارسی و ترکی شعر می گفت دراثر تشویق و به كمك وزیر دانشمند وعالم خود امیر\nعلی شیر نوائی فضلاء وشعرای بیشماری بدربار خود گرد آورده ، صلات گرانی به آنها\nاعطا می نمود وآنها را به نوشتن اشعار و به كار تشویق می كرد ، طوریكه عصر این\nپادشاه عصر طلائی ادبیات وصنعت گفته میشود . گویند در زمان اوهمه ساكنین شهر هرات\nكه پایتخت سلطنت اوبود شاعر بودند و حتی قصابان و بوت دوزان وخیاطان شعرمی سرودند،\nپس عجیب نیست كه در قرن هشتم كه زمان هرج ومرج و جنگهای خونین بود كمتر شاعره ها\nبوجود آمده اند ، واگر بوده اند هم آثار و اشعار ایشان مفقود شده ، ولی در قرن"}
{"book": "adl1184", "page": 29, "text": "نهم وخصوصا در عهد سلطان حسین بایقرا چندین شاعره گذشت که از آنجمله یکی زن\nبرادر امیرعلی شیر نوائی بود .\nدر قرن هفتم در هندوستان سلاطین مملوک از سلسلة غوریان حکمرانی می‌نمودند و شاهان\nاین خاندان نیز به شعر و ادب توجه داشته ، در راه بلند بردن ادبیات فارسی کوشش‌های\nزیادی نمودند . چنانچه قبلاً اشاره رفت ، بعد از استیلاء وتسخیر هند از طرف غزنویان\nزبان فارسی در ین کشور انتشار و رواج یافته در قرنهای ما بعد رفته رفته یگانه زبان\nعلمی و ادبی دربار هندوستان گردید و شعرای برجسته‌ای بار آورد .\nيك نكتة قابل ذکر این است که در قرن هفتم سه زن در فارس و هند سلطنت کردند :\nملك رضیه سه سال در دهلی پادشاهی نمود ، ترکان خاتون و دخترش پادشاه خاتون\n(لاله خاتون) سمت حکمرانی کرمان را داشتند و حکومت اولی تقریباً مدت بیست و شش\nسال و از دومی دو سال دوام نمود .\nولی در قرن نهم در هندوستان کمتر زنان سخن سرا دیده میشود و اگر بوده اند هم\nنام آثار آنها از بین رفته و یا شاید چون در تذکره ها زمینی را که شاعره ها در آن می‌زیستند\nنیاورده اند در صف شاعرات عصرهای مجهول قرار گرفته اند .\nسلطانه رضیه\nسلطانه رضیه دختر شمس‌الدین التتمش غوری میباشد که در سنه ٦٠٧ هجری در دهلی\nبرتخت سلطنت جلوس نموده بیست و شش سال پادشاهی کرد. التتمش رضیه را از همة اطفال خویش\nبیشتر دوست داشت و در تعلیم و تربیه او کوشش زیاد کرد. در اثر توجه پدر خود رضیه\nتمام علوم متداوله آن عصر را آموخت علاوه بر آن حسب میل سلطان التتمش در اسپ سواری\nشمشیر زنی وغیره فنون مردانه مهارت سزایی داشت. طوری که از تصاویرش معلوم\nمیشود . خیلی قشنگ و دلربا بود گویند صدای بسیار جذابی داشت که به دلربایی‌اش\nمی‌افزود . زیبائی معنوی رضیه او را محبوبة تمام اطرافیانش قرارداده بود. خلاصه رضیه\nدارای تمام صفاتیکه لازم پر ذهن است بوده ، از هر نقطه نظر لیاقت سلطنت را داشت\nوقتیکه پدرش مجبور می‌شد دهلی را ترك کند تمام امور دولتی را به عهدة رضیه\nمیگذاشت . او هم آنرا به عقل وفراست اجرا نموده طـرف تعریف وتحسین بزرگان عصر\nخود قرار گرفت . چون پدرش حسن اداره او را دید به تاج المـلك محمود ياور خو\nامر نمود تا فرمان ولایت عهدی رضیه را صادر نماید ولی باوجود این فرمان وقتیکه التتمش\nدر سنه ٦٣٣ وفات کرد بزرگان دربار وصدر اعظم و پسر التتمش ركن الدین فیروز شاه\nرا برتخت سلطنت نشاندند. سلطنت فیروز شاه طول نکشید چه این پادشاه خیلی کم‌اراده\nوضعيف المغز و عياش بود رفتار بیعادانه اش سبب اغتشاش شده بعد از هفت ماه سلطنت\nبعضی ازملوك و درباریان او را بزندان انداختند و رضیه را بجای او بر تخت شاهنشاهی\nبلند کردند ."}
{"book": "adl1184", "page": 30, "text": "مراسم تاجگذاری سلطانه رضیه بتاریخ ١٦ ربیع الاول سنة ٦٣٤ ھ صورت گرفت و این دختر\nشاهنشاه قارة بزرگ هند شاه نظام الملك جنیدی که در عهد شمس الدین التمش سمت صدارت داشت ،\nلشکری برخلاف سلطنت ترتیب داده دهلی را محاصره نمود این محاصره بسیار طول کشید\nولی بالاخره چند تن از طرفدارانش بر او خیانت نموده به رضیه پیوستند و این امر سبب شد\nکه سلطانه درین گیرودار پیروز گردد .\n\nبعد از آنکه صلح و آرامش برقرار شد رضیه به نظم و نسق امور داخلی دست یافته خواجه\nمهذب را به صدارت خویش مقرر و شروع به فعالیت نمود ، تا این فرصت رضیه در حجاب بود ولی\nبرای آنکه در کارهای کشوری بهتر رسیدگی بتواند ترك چادر گفت و مطابق سیمایای مردانه\nخویش لباس مردانه پوشید . در ماه رمضان ٦٣٧ ھ به سلطانه خبر رسید که والی تبر هند، ملك تونیا\nشورش نموده ، رضیه با لشکر خود رهسپار تبر هنده گردیده چون بدروازه شهر رسید . ملك\nتونیا بر او دفعتةً حمله برده فرمانده قشون رضیه را بکشت و خود سلطانه را اسیر\nگرفت ولی بزودی دلباختۀ جمال ملیکه گردیده باو تکلیف ازدواج نمود ، رضیه نیز برای\nآنکه به زدو خوردهای داخلی خاتمه دهد پیشنهاد او را قبول کرد ، بعد از عروسی هردو\nبطرف دهلی روانه شدند ، اما بزرگان و اکابر راضی نشدند شهر را بدشمن تسلیم نمایند\nولو شوهر ملیکه شان باشد ، بنابراین با لشکر ملك تونیا مجادله نموده آنها را شکست دادند\nو مجبور به فرار ساختند . ملك تونيا ومليكه رضيه بزودی اسیر دست هندوان گردیده\nبتاریخ ٢٤ ربیع الاخر سنة ٦٣٨ ه به قتل رسیدند .\n\nسلطانه رضیه علاوه بر فضایل دیگری که داشت شاعره نیز بود و اگرچه اکثر اشعارش\nاز بین رفته اينك چند شعر او که در کتاب مشاهیر نسوان ضبط وثبت است .\nدر دهان خود دارم عندلیب خوش الحان  پیش من سخن گویان زاغ در دهن دارند\nاز ماست که بر ماست چه تقصیر دل زار   آن کشته اند از غم بی سبب ماست\nکنم به برکت یا چرخ تخت سلطانی   دهم به بال هما خدمت مگس رانی\nباز آشیرین منه در راه الفت گام خویش  هان ولی نشنیده باشی قصه فرهاد را\n\nفاطمه سام\nاین زن صالحه در قرن هفتم در دهلی زندگی میکرد و با « شیخ فرید الدین گنج شکر »\nو برادرش « شیخ نجیب الدین متوکل رابطه برادرانۀ دینی داشت ، بابا فرید الدین گنج\nشکر » راجع به او گفته است که ( فاطمه سام مردیست که او را بصورت زنان فرستاده اند )\nبی بی فاطمه گاهی شعر می سرود وسلطان المشايخ نظام الدین شعر ذیل را بطور نمونه کلام\nاو آورده است : (۱)\nهم عشق طلب کنی و هم جان خواهی   هردو طلبی ولی میسر نشود\nوفات این شاعره در سال ٦٤٣ ھ (۲) واقع شده و در دهلی دفن گردید .\n\n(۱) تذکرة نسوان ملا محمد صدیق « آخند زاده »\n(۲) مشاهیر نسوان ، گنجینه سروری ، تذکرة نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 31, "text": "کوکب (ستاره بانو)\n\nستاره بانو دختر شیخ سعدی شیرازی است و در نیمه دوم قرن هفتم در شیراز حیات داشت اشعار خوب می سرود و تخلص او (کوکب) است این مطلع را ازو میدانند :\nعشق بازان رو بسوی قبلۀ آن کوه کنید هر کجا محراب ابرویش نماید رو کنید\n\nپادشاه خاتون\n(لاله خاتون)\n\nپدر پادشاه خاتون قطب الدین محمد قراختائی نام داشت و سومین حکمران کرمان بود. سلسله قراختا ئیان در سنه ٦١٩ھ بعد از استیلای کرمان توسط براق حاجب تاسیس یافت و تا سال ٧٠٢ھ دوام داشت ولی هرگز مستقل نبوده پادشاهان آن تحت تاثیر و نفوذ ایلخانان قرار داشتند (۱)\nمادر پادشا خاتون قتلغ ترکان یا ترکان خاتون اولازن براق حاجب بود و بعد از مرگ او با پسر عمش قطب الدین محمد ازدواج نموده از او چند دختر داشت که یکی آن پادشاه خاتون بود .\nپادشاه خاتون در اواسط قرن هفتم تولد یافته چند ین سال لباس مردانه می پوشید و بنام سلطان حسن شاه معروف بود و فقط چند نفر از دختر بودنش واقف بودند .\nزیرا سلاطین مغل و ایلخانیان عادت داشتند دختران زیبا را از هر گوشه و کنار جمع نموده و بدر بار خود بیاورند و بعد از چندی آن ها را به امرا و غلامان خویش بدهند (۲)\nپس از وفات قطب الدین محمد پسر صغیر او سلطان حجاج پادشاه شد ولی در حقیقت زمام حکومت بدست ترکان خاتون بود و این زن دور اندیش برای استقامت وضع خود پادشاه خاتون را به زوجیت آباقا خان از سلسله ایلخا نان داد .\nوقتیکه حجاج به سن رشد رسید بر ترکان خاتون شوریده او را مجبور ساخت برای شکایت نزد داماد خود برود و آباقاخان از ما در زن خود طرفداری نموده حجاج را محروم سلطنت و مجبور بفرار ساخت ترکان خاتون تا سال ٦٨١ والی مستقل کرمان بود ولی چندی بعد از مرگ آباقاخان در سنه ٦٨٠ھ پسر دیگر قطب الدین محمد سیور غتمش از سلطان احمد تکو دار پادشاه جدید سلسله ایلخا نان فرمان امیری کرمان را حاصل نموده بر تخت نشست و ترکان خاتون در اثر غم و اندوه دنیا را بدرود گفت .\nپادشاه خاتون که پس از مرگ آباقاخان به خانه پدر مراجعت نموده بود در سنه ٦٨٢ھ باشهر اده کیخاتو پسر آباقاخان ازدواج نموده باتفاق شوهر رهسپار روم گردید . در سنه ٦٩٠ھ بعد از مرگ سلطان ارغون که پس از احمد تکو دار به ایلخانی رسیده بود کیخاتو پادشاه شد و بایران مراجعت نمود. پادشاه خاتون از موقع\n\n(۱) تاریخ عمومی ایران (عباس اقبال) ص ١٥٥\n(۲) روضة الصفا (میر خواند)"}
{"book": "adl1184", "page": 32, "text": "۱۹۸\n\nاستفاده کرده خواست انتقام مادرش از سیور غتمش بکشد و به بهانه دیدن وطن بکرمان\nآمده سیور غتمش را دستگیر و حبس نمود چندی سیور غتمش كمك کرد و جین زن\nخود از حبس رهائی یافت ولی بزودی بدست کیخاتو افتاد و بامر خواهر خود کشته شد .\nبعد از مرگ او در سنه ٦٩٢ ه پادشاه خاتون حکمران مستقل کرمان گردیده بلقب\nصفوة الدین متصف گشت و چون يك زن فاضله و دانش پرور بود علماء و شعراء را بسیار\nعزیز میداشت خودش نیز شعر میگفت و خیلی خوش خط بود .\nدر سنه ٦٩٤ ه كيخاتو وفات کرد و باید و داماد سیور غتمش جانشین او گردیده به\nاسرار زن خود و مادر او کرد و جین حکومت کرمان را از دست پادشاه خاتون گرفته\nخود اورا تسلیم کرد و جین نمود و این زن انتقام جو او را بقتل رسانید .\nپادشاه خاتون چندی در قریه مسکن نام مدفون بود ولی بعد از آنکه مجد شاه حاکم\nکرمان شد امر کرد نعش او را از آنجا بكرمان نقل داده در مدرسه ترکان خاتون\nدفن نمایند (۱)\nدر کتب تاریخ و تذکره ها صفوة الدین را بنام پادشاه خاتون ذکر میکنند . امــا\nدر بعض جاهای دیگر (۲) اورا لاله خاتون نوشته اند و شاید لاله تخلص او بوده باشد\nاگر چه از اشعار او چیزی معلوم نمیشود . اينك چند شعر او :\n\nغزل\n\nمن آن زنم که همه کار من نکو کاریست\nدرون پرده عصمت که جایگاه من است\nجمال سایه خود را دریغ میدارم\nنه هر زنی به دو گز مقنعه هست کدبانو\nاگرچه بر همه عالم مرا خداوند یست\nهمیشه باد سر زن بزیر مقنعه\n\nزیر مقنعه من بسی کله داریست\nمسافران صبا را گذر به دشواریست\nز آفتاب که آن هرزه گرد بازاریست\nنه هر سری به کلاهی سزای سرداریست\nولی بنزد خدا پیشه ام پرستاریست\nکه تاروپودوی از عصمت و نکو کاریست\n\nرباعی\n\nبر لعل که دید هرگز از مشک رقم\nجانا اثر خال سیه بر لب تو\n\nیا غالیه بر روش کجا کر د ستم\nتاریکی و آب زندگانی است بهـم\n\nرباعی\n\nپس غصه که از چشمه نوش تو رسید\nدر گوش تو دانه های در می بینم\n\nتا دست من امروز بدوش تو رسید\nآب چشمم مگر بگوش تو رسید ؟\n\n(۱) روضة الصفا میر خواند .\n(۲) خطابه های کانون بانوان در سال ١٣١٤ ه شريك مرد منوچهر خدایار میبی\nمقالة ايرج افشار در شماره ۲۰ سال دوم مجله جهان نو . ملا محمد صدیق آخند زاده\nدر تذکره نسوان او را بهر سه نام صفوة الدين پادشاه خاتون ولاله خاتون ذکر میکند"}
{"book": "adl1184", "page": 33, "text": "جهان ملك\n\nجهان ملك دختر جلال الدین مسعود شاه بن شرف الدین محمود شاه اینجو است\nو در قرن هشتم در شیراز زندگی میکرد . خاندان اینجو در عهد سلسلۀ ایلخانان در فارس\nو مضافات آن حکومت داشتند ، ولی در سنه ٧٤٢ شیخ ابواسحاق برادر محمود شاه وهم\nجهان ملك اشرف چوپانی را شکست داده استقلال حاصل کرد و تازمان قتل شیخ ابواسحاق\nدر سنه ٧٥٨ این خاندان مستقلا حکومت مینمود (١)\nمسعود شاه در زمان حیات پدر خود محمود شاه حاکم شیراز بود ، ولی در سنه ٧٣٥\nبین او و برادرش کیخسرو بسر حکومت شیراز جنگ شروع شد و تا زمان قتل کیخسرو\nبدست مسعود شاه دوام داشت . چون برادر دیگر او شمس الدین محمد برا وشوريد مسعود\nاو را حبس نمود، ولی محمد فرار کرده به پیر حسین چو پانی پیوست و هر دو بالشکر عظیم\nبطرف شیراز روان شدند . چون مسعود شاه تاب مقاومت نداشت ناچار از شیراز به بغداد\nگریخته از آنجا با امیر یاغی پسر امیر چوپان بطرف شیراز حرکت کرد و در سنه ٧٤٣\nشهری شیراز را گرفت، ولی در همان سنه بامر امیر یاغی بقتل رسید (٢)\nاز احوال جهان ملك چیزی در دست نیست (٣) این قدر معلوم است که شاعره بوده و\nاشعار شیرین می سرود که از آن جمله یازده غزل او در يك جنگ قلمی ضبط وثبت\nاست (٤) غزلهای ذیل از آن جمله است : -\nای مثل چشم مستت چشم فلك ندیده\nدل زاشتیاق وصلت از جان ملول گشته\nصد پاره کرده هجرت دریای دل شکسته\nکس چون تو دلربائی بی رحم پادشاهی\nجانا خبر نداری کین خسته فراقت\nتادیده دید رویت سیلاب شوق راند .\nتا چشم نیم مستت بر جان کمین کشاده\nای نور دیده ، دیده گرد جهان دویده\nتا كلك صنع ایزد نقش وجود بسته\n\nنقش خیال رویت بر لوح جان کشیده\nجان در هوای مهرت از غم بلب رسیده\nوز بوستان وصلت هرگز گلی نچیده\nفارغ زهر گدائی نی دیده نی شنیده\nدل رایگان بداده غم را بجان خریده\nتا دل گزیده مهرت از جان طمع بریده\nهستم ز بار هجران چون ابرویت خمیده\nتا در جهان خوبی یاری چو تو گزیده\nچون تو فلك نهادی هرگز نیافریده\n\n- غزل -\nیار من با من وفاداری نکرد\nاز سحاب اشك در دریای چشم\n\nدل ببرد از دست و دلداری نکرد\nغرقه گشتم هیچ غم خواری نکرد\n\n( بقیه صفحه گذشته ) صفوة الدین پادشاه خاتون و لاله خاتون در جاهای ذکر میکند .\n(١) تاریخ عمومی ایران عباس اقبال صفحه ١٤٤\n(٢) Encyclopidiaofsgiam\n(٣) ښاغلی بینوا در کتاب پښتنی میرمنی (صفحه ٣٩ به اشتباه نام پدر او را دختر\nسلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوی خوانده است .\n(٤) این جنگ قلمی متعلق به پاکولتۀ ادبیات میباشد ."}
{"book": "adl1184", "page": 34, "text": "یار در روزی چنین یاری کند یار من روزی چنین یاری نکرد\nبا وجود آن همه آزار وجور خاطرم آهنگ بیزاری نکرد\nدر فراق رویت ای آرام جان دیده مسکین چه خونباری نکرد\nچشم بیخواب من از درد فراق روز وشب جز گریه و زاری نکرد\nمن ببازار غمش جان وجهان شرح می دادم خریداری نکرد\n\nغزل\n\nآخر نظری بکن بحالم از دست فراق چند نالم\nپیوسته خیال نا ببیند کز جور غم تو بر چه حالم\nگفتم مگرت بخواب بینم شوق تو نمی دهد مجالم\nباز آی که در فراق رویت میگرفت زجان خود ملالم\nبینیم هلال در شب عید ابروی تو کیفت من اللام\nبر خاك درش نهاده ام روی تا بر کیف پای دوست مالم\nوصل تو چو بر جهان محالست پیوسته ز هجر در خیالم\n\n(غزل)\n\nبگذشت بتا درد من از حد ونهایت آخر نظری کن بمن از عین عنایت\nدردی که دلم از غم هجران تو دارد خوش باشد اگر با تو توانمکرد حکایت\nشرح غم هجران چه توان گفت نگارا هستم بدیدار تو مشتاق بغایت\nگر جور کنی با من بیچاره چه چاره از دوست به دشمن نتوان برد شکایت\nتارای که داری توو میل تو سوی کیست تا خود که برد گوی زمیدان هدایت\nگردوست بریزد بجفا خون دلم را بسیار ازان به که کنند خصم حمایت\nاز جور رقیبان نکنم ترك فرم دوست ای دوست مگرباشد این عقل و کفایت\nبا ما بجفائی صنما یار ندا نم تا ازمن بیچاره چه کردند روایت\nای جان جهان من زگدا یان جهانم زنهار نظر باز بگیری ز گدایت\n\n(غزل)\n\nگفتم که باز آید مگردر عالم اندازه ظر باز آمدو شد حال من از زلف او آشفته تر\nیارب که گوید حال من در حضرت آن پادشاه هم لطف او یاد آورد از حال درویشی مگر\nتا دور گشت آن سیمبر از غم شده بیخواب وخور چشمم بره گوشم بدر کزوی که می آرد خبر\nای باد وصلش را بگو کز زحمت هجران تو بیچاره در جستجو تا کی خورد خون جگر\nشاید که آری رحمتی کافتاده بی رحمتی چون دادت ایزد دولتی در کار مسکینان نگر\nامید الطافت مرا افگنده در عین عنا ورنه من بیدل کجا این محنت واین درد سر"}
{"book": "adl1184", "page": 35, "text": "تا کی مرا ای سنگدل داری چنین خوار و خجل\nتا عهد با تو بسته ام عهد کسان بشکسته ام\nکار من مسکین مهل کز غم شود زیر و زبر\nتا با غمت پیوسته ام شادی نیندیختم دگر\nصد تیر جور از تر کشش گیر بر دل ها میزند\nدل کرده ام قربان او جان و جهان پیشش سپر\n\n* * *\n\n—(هما)—\n\nنام این شاعره در مشاهیر نسوان ذکر شده و او را دختر افراسیاب بیگ ترك (١) معرفی نموده این فرد را به او نسبت میدهند .\nز خونم چهره قاتل چراغشان وقت انیمرتد\nرخش يك ساده قرآن بود و از خونم تر جم شد\n\n* * *\n\n—(جهان خاتون)—\n\nجهان خاتون در قرن هشتم در شیراز حیات داشت و هم عصر خواجه حافظ (۲) و عبید زاکانی بود گویند روزی جهان خاتون بدیدن حافظ رفت و خواجه این غزل خود را برای او خواند : —\nدردم از یار است و درمان نیز هم\nوقتیکه فرد ذیل را خواند :—\nاعتمادی نیست بر کار جهان\nجهان خاتون فی البدیهه جواب داد : —\nحافظ این می پرستی تا بکی\nدل فدای او شد و جان نیز هم\nبلکه بر گردن گردان نیز هم\nمی زنو بزار و بستان نیز هم (۳)\nجهان خاتون زوجه قوام الدین بود شعراء و ظرفای هم عصر او نسبت باو احترام زیادی داشتند . و بخانه او بسیار رفت و آمد می نمودند . وقتیکه عبید زاکانی از قزوین بشیراز آمد جهان خاتون بدیدن او رفت و با او مشاعره نمود . روز دیگر عبید زاکانی بملاقات خاتون آمد تصادفا همان روز عروسی او با خواجه قوام الدین بود مردم هجوم هجوم داشتند طوری که عبید زاکانی قطعه نوشته نزد جهان خاتون فرستاد چون عروس و داماد قطعه مذکور را خواندند فورا شاعر را درون خواستند (٤) عبید زاکانی در تعریف جهان خاتون چنین میگوید : —\n\n(۱) نظر به شهادت تاریخ دو افراسیاب یکی در اواخر قرن هفتم و دیگری در اواسط قرن هشتم در لودستان گذشته است و این شاعره را نمیتوان بدلیل ثابتی بصورت قطع بیکی از آن ها نسبت داد .\n(۲) مشاهیر نسوان ( محمد عباس دهلوی )\n(۳) « « ( « « « )\n(٤) « « ( « « « )"}
{"book": "adl1184", "page": 36, "text": "گر غزلــهای جهان خــاتـون بهند و سند افتد\nروح خسرو با حسن گوید که این کس گفته است (۱)\n\nاین شعر نمونۀ قریحۀ شعری جهان خاتون است :\n\nمصوریست که صورت ز آب میسازد\nز ذره ذرۀ خاك آفتاب میسازد (۲)\n\nــ عائشه مقریه ــ\n\nشرح حال این شاعره در دست نیست و حتی زمانی که در آن حیات داشته بدرستی\nمعلوم نیست ، ولی چون نام او در « تاریخ گزیده » ذکر شده وتألیف این کتاب در حدود\nسال ۷۳۰ ختم یافته ، بهر صورت قبل از قرن هشتم میزیست .\n\nمؤلف « تاریخ گزیده » رباعیات او را تعریف نموده ، رباعی ذیل را طور نمونه\nآورده است :\n\nگفتم که دل از تو بوسۀ خواهان است\nگفتا که بهای بوسۀ من جان است\n\nدل آمد و در پهلوی جان زد انگشت\nیعنی که بخر ! بیع بکن کارزان است\n\nــ بنت البخاریه ــ\n\nنام این شاعره نیز در « تاریخ گزیده » یاد شده ، طوریکه اگرچه عصریکه در آن\nحیات داشت تعیین نشده ، آن ها را قبل از قرن هشتم باید دانست .\n\nرباعی ذیل بطور نمونه اشعار او آورده شده :\n\nما را بــــدم تیر نــــگه نتوان داشت\nدر خـــانه دلــگـیر نـگه نتوان داشت\n\nآن را که سر زلف چو زنجیر بود\nدر خـــانــه بزنجیر نگه نتوان داشت\n\nــ دولت ــ\n\nبی بی دولت در قرن هشتم در شهر سمرقند زندگی می کرد و از هر دو چشم کور بود .\nوقتیکه تیمورلنگ سمرقند را گرفت، باشاعره نابینا ملاقات نمود واو این شعر را خواند.\n\nآتش در شهر سمر قند باد\nواین تیمورلنگ چون سپند باد !\n\nامیر تیمور از او پرسید : ــ چه نام داری ؟ گفت : ـ دولت . پادشاه گفت : ــ\nدولت کور نمیباشد . دولت فی البدیهه جواب دا ده : اگــــر کـور نمیبود نز د لنگ\nنمی آمد . ( ۳ )\n\n(۱) مشاهیر نسوان ( محمد عباس ) وتذکره نسوان ( ملا محمد صدیق آخندزاده )\n(۲) نظر باینکه نام ، زمان و محل پیدایش جهان خاتون وجهان ملك بنت مسعود شاه\nاینچویکی است اغلب احتمال میرود که یک نفر باشند ، ولی از طرف دیگر دلیل ثابت\nیکی بودن آن ها بدست نیست وتفاوت سبك شعری را دلیل است که دوتن باشند .\n(۳) تذکره حسینی ومشاهر نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 37, "text": "٢٤\n\n- زایری -\nزایری یك شاعرۀ زبان فارسی بوده نام اصلی ومولد او معلوم نیست. «مشاهیر نسوان»\nحیات اورا در حدود سالهای هشتصد وهشتصد و چند هجری مینویسد این غزل از اوست :\nغزل\n\nخوردن خون دل از چشم تر آموخته ام\nخون دل خورده ام و این هنر آموخته ام\n\nشیوۀ عاشقی و رسم نظر بازی را\nهمه از مردم صاحب نظر آموخته ام\n\nکار من بی تو بجز خون جگر خوردن نیست\nطرفه کاریستکه خون جگر آموخته ام\n\nناصحا چند کنی منع من از عشق بتان\nمن ز استاد ازل اینقدر آموخته ام\n\nزا یری بهر طواف حرم کوی کسی\nصبح خیزی ز نسیم سحر آموخته ام\n\n( مهری )\nنام این شاعره مهرالنساء بود و مهری تخلص مینمود . در اوا سط قرن نهم در هرات\nحیات داشت و زوجۀ حکیم عبدالعزیز طبیب شاهرخ میرزا پسر امیر تیمور بود مهری خیلی\nظریف وشوخ بود و از زنان فاضله و شیرین سخن زمان خود بشمار میرفت از این سبب\nبمصاحبت و ندیمی ملکه گوهر شاد بیگم زن شا هرخ میرزا نایل گردید . شوهر مهری\nپیرمرد بود و مهری او را دوست نداشته دلبختۀ مسعود ترخان خواهرزادۀ گوهرشاد بیگم\nبود . گویند روزی هردو در برج قلعه نشسته بودند حکیم عبدالعزیز را دیدند که از زیر\nقلعه میگذرد . مهری بدیهتاً بیت ذیل را سرود :ـ\n\nکردم بر اوج برج مه خویشتن طلوع\nهان ای حکیم طالع مسعود من نگر (١)\n\nحکیم از ماجرای عشق او آگاهی یافته نزد شاهرخ شکایت زن خود را کرد\nوخوا هش حبس اورا نمود . مهری چندی در زندان ماند ولی بالاخره یك رباعی برای\nشاهرخ فرستاده از حبس رها شد .\nمهری یکی از برجسته ترین شاعران زبان فارسی است ولی متأسفانه اکثر اشعارش\nاز بین رفته وجز چند فرد متفرق چیزی در دست نیست .\n( غزل )\n\nحل هر نکته که بر پیرخرد مشکل بود\nآزمود یم بيك جرعۀ می حاصل بود\n\nگفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت می\nدر هر کس که زدم بیخود و لا یعقل بود\n\nخوا ستم سوز دل خویش بگویم با شمع\nداشت او خود بزبان آنچه مرا در دل بود\n\n(١) لطایف نامۀ فخری ( صفحه ٢٨٤ )"}
{"book": "adl1184", "page": 38, "text": "در چمن صبحدم از گریه واز زاری من \nآنچه از بابل و هاروت روایت کردند \nدولتـی بود تما شای رخت مهری را \nآن خال عنبری که نگارم برو زده \nقصاب وار مردم چشم به چاقو نگی \nدر کوزه آب پیش لبش در یکی یکیست \nیارب که سرشتم زچه آب و چه گل است \nاز لعل تو تنها نه خراب است بدخشان \nپیچیده بر سر خامه اش از تاب کمندمو \nزدامن گیری پیری اگر آگاه میگشتم \nپیچ هر خاریکه آن از خاک من حاصل شود \nخود سازی پیران بود افزون زجوانان \nازچهره بناجمع کن این زلف پریشان \nگر یار حذر میکند از دوستی ما \n\nلالۀ سوخته خون در دل و یادو گل بود\nسحر چشم تو بدیدم همه را شامل بود\nحیف صدحیف که این دولت مستعجل بود\nدل میبرد از آنکه بوجـه نیکو زده\nمژ گان پاره کرده ودلها برو زده\nورنه دو دست دست چرا در گلو زده\nمیلم همه سوی دلبران چگل است\nویرا نشئۀ ایـن دو عقیق اند یمنها\nمشکی که مصور کشد آن موی میانرا\nبدست غم نمیدادم گریبان جوانی را\nزاهد ارمسواک سازد مست ولایعقل شود\nتعمیر ضرور است بنا های کهن را\nبیتیم مگز از پی این شـام سحر را\nمارا بفروشد به بهائی که خریده است\n\nبیدلی\n\nبیدلی ازاهل هرات (١) وخانم شیخ عبدالله دیوانه بود پسر او شیخ زادۀ انصاری نام داشت ونیز شعرمی سرود این شاعر درقرن نهم (٢) درعصر تیموریان هرات حیات داشت وشعر ذیل از او است .\n\nروم به باغ و ز نرگس دودیده وام کنم \nکه تا نظارۀ آن سروخوش خرام کنم \n\nبی بی\n\nبی بی تخلص خواهر شیخ عبدالله دیوانه است که نام او در (خیرات حسان) وتذکرۀ الغواتین\n\n(١) صاحب (مشاهیر نسوان) بیدلی را از اهل قصبه خیابان ایران معرفی نمـوده ولی این بکلی غلط است چه این شاعره هرا تی بود ومولف ( مشاهیر نسوان) او را خیال مولانا بیدلی کرده است که هم عصر زن شیخ عبدالله دیوانه بوده در قصبه خیا بان میزیست ومولف (لطائف نامه) عین شعری را که درمشاهیر نسوان بنام بیدلی ذکر شده بطور نمونه کلام مولانا بیدلی آورده است . \nچشم پرخون و خیال خام و آن دلبر درو \nمجمرى پر آتش است و پارۀ عنبر درو\n(٢) در پشتی میرمنی نوشته شده که بیدلی درحدود ١٢٦٨هـ حیات داشت ولی این غلط است زیرا شیخ زاده انصاری پسر بیدلی هم عصر علی شیر نوا ئی بوده بدیهی است که مادرش نیز درقرن نهم میزیست ."}
{"book": "adl1184", "page": 39, "text": "ذکر شده ولی شعری که به او نسبت میدهند در تذکره های دیگر بنام بیدلی (۱) خانم\nشیخ عبدالله دیوانه آورده شده است در مجالس النفائس امیر علی شیر نوائی از بی بی ذکری\nنیست و تنها بیان بیدلی بمیان آمده وشعر مذکور نمونه کلام او معرفی شده بنا بران\nچون تذکره فوق الذکر معاصر با هردو شاعره است وسخن مولف آن اعتبار دارد (۲)\nاین شعر از بید لی است و شاید اشعار بی بی از بین رفته باشد شعر مذکور این است.\nروم بباغ و زنرگس دو دیده وام کنم\nکه تا نظاره آن سر وخوش خرام کنم\n\nعفتی\nعفتی از زنان سخن گوی اسفر این است. کیغیز ملا آذری بود و آذری در ۸۶۸ ه ق\nوفات کرده پس عفتی از شاعره های اواسط قرن نهم هجری بحساب می رود . صاحب\n(مشاهیر نسوان ) میگوید :\n«عفتی شاعری را از مالك و پالهان خود آموخته است» غیر از شعر ذیل اثری از او\nبدست نیست .\nقامت سرو که در آب نمودار شده\nکرده او ا بقد یارو نـگون سار شده\n\nآفاق جلایر (بیگی هروی)\nآفاق جلایر دختر امیر علی جلایر بود و در قرن نهم در عهد سلطان حسین بایقرا\nدر هرات حیات داشت آفاق با درویش علی برادر امیر علی شیر نوائی ازدواج نمود شوهرش\nچندی حاکم بلخ بود (۳)\nاین زن ثروت زیادی داشت واز حسن نظری که باشعراء داشت برای اکثر آن ها\nمعاش وجیره مقرر کرده بود خودش نیز شعر می سرود و شاعره خوبی بوده است تذکره\nها بنام های مختلف از ویاد میکنند : بعضی بنام آقا بیگه یا آقا بیگم هروی (٤)\nو بعضی دیگر به تخلص بیگی (٥) ذکر اورا کرده اند اما ( لطائف نامۀ فخری) کـه\nترجمه مجالس النفائس علی شیر نوائی است این شاعره را بنام آفاق جلایر ذکر می نماید\nو این کتاب از همه بیشتر اعتبار دارد . چه مؤلف آن معاصر شاعره و برادر شو هرش\nبوده است . شاید نام او آفاق و تخلصش بیگی بوده باشد و آقا بیگم یا آقا بیگه لقبی\nبوده که براو از احترام گذاشته بودند . گویند آفاق در اوائل شراب می نوشید ولی\n\n(۱) رجوع شود به (بیدلی)\n(۲) در صفحه ۱۷۳ ترجمه (مجالس النفائس) یعنی ( لطائف نامۀ فخری ) طبع :\n(Orreutol Colegr Lahore) در آخر شرح حال شیخ زادۀ انصاری فرزند بیدلـی\nچنین نوشته شده می توان گفت که در خانه او (شیخ عبدالله) زن ومرد خوش طبع اند .\n(۳) مرآت الخیال سراج الاخبار خیرات حسان، تذکرة الخواتين وروز روشن .\n(٤) پښتنی میرمنی دښاغلی بینوا در کتاب پښتنی میرمنی مشاعره مذکور را بدونام\nبصیث دونفر مختلف معرفی نموده بیگی (آقابیگۀ هروی) ودیگر ( بیگی هروی )\n(٥) مشاهير نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 40, "text": "۲۷\n\nبعداً توبه نمود . روزی در مجلس شهزاده میر زا بدیع الزمان فرزند سلطان حسین\nبایقرا حضور داشت وچون همه از توبه او اطلاع داشتند اورا به نوشیدن دعوت نه\nنمودند آفاق ازین وضع رنجیده شعر ذیل را فی البدیهه سرود :\nمن اگر توبه زمی کردم ای سرو سهی تو خود این تو به نکردی که بمن می ندهی (۱)\nاین رباعی و چند فرد نمونه طبع اوست :\n\nرباعی\nآییکه فلك بلب چکاند ما را سرگشته به بحر و بر دواند ما را\nای کاش بعزلتی رساند ما را کز هستی خود باز رهاند ما را\n\nفرد\nآه از آن زلفیکه دارد رشتۀ جان تاب از او\nوای از آن لعلیکه هردم میخورم خوناب از او\n\nغربت چه سخن چه داستان است هر جا که خوشی وطن همان است\n\nاشکیکه سر زگوشۀ چشمم برون کند\nبر روی من نشیند ودعوی خون کند (۲)\n\nنهانی کرمانی\nنهانی در زمان سلطان حسین مرزا در کرمان حیات داشت و برادر او خواجه افضل\nدیوانبکی بود (۳) این شاعر در زمان خود شهرت زیادی داشت (٤) و ابیات ذیل از\nاو است :\nاگرچه مهر به تقدیر لایزال برآید بماه من نرسد گر هزار سال بر آید\nوای بر شاهیزان قباپوشد که ندارند نور در دیده\nقد خوبان سرو میخوانند رخ ایشان بماه مانند\nماه قرصیست ناتمام عیار سرو چوبیست با تراشیده\nنهانی در جواب شیخ کمال خجندی مطلع ذیل را نوشت :\nهزار سرو که درحد اعتدال برآید بقامتت نرسد گر هزار سال برآید\n\n(۱) صاحب تذکرة نسوان این شعر را ازلاله خاتون میداند .\n(۲) این فرد را بدو شاعر دیگر ( دلشاد خاتون وماهی خانم ) نیز نسبت میدهند .\n(۳) صبح گلشن ) و ( مشاهیر نسوان .\n(٤) ( مشاهیر نسوان ) ."}
{"book": "adl1184", "page": 41, "text": "۲۸\n\nزیبائی خانم\n\nزیبائی خانم از شاعره های قرن نهم هجری و بامولانا جامی معاصر بود و جامی این شاعره را ستوده است (۱) این بیت از اوست:\nقامتت شیوه رفتار چو بنیاد کند سرو را بنده خود سازد و آزاد کند\n* * *\n( ماه )\n\nاین شاعره در اواخر قرن نهم در شهر جام هرات زندگی میکرد منجمه نیز بود و درین فن شهرت داشت (۲) فرد ذیل را در مرثیه شوهر خود سروده :\nکوکب بختم که بود از وی منور آسمان\nبنگر ای ماه کز فراقت در زمین است اینزمان\n\n( عصمتی خوافی )\n\nعصمتی خواهر مولانا خاکی است (۳) و در قرن نهم حیات داشت (٤) صاحب تذکره نسوان او را بنام حاکمی یاد میکند و میگوید که ( چندی خودش و چندی برادرش حکومت خواف کرده است ) این بیت را از او میدانند :\nکمان ابروی من فکر من زار بلاکش کن فگن بر سینه ام تیری و پیکانش زآتش کن\nرباعی زیر را نیز باو نسبت میدهند ولی در تذکره های دیگر آنرا بنام عایشه سمرقندی ثبت کرده اند .\n( رباعی )\n\nاشکی که برویم زغمت غلطیده است در گوش کشیده که مروارید است\nاز گوش بدر کنش که بدنامی تست کانرا برخم تمام عالم دیدست\n* * *\n( نهالی )\n\nنام این شاعره تنها در « تذکره نسوان » ملا محمد صدیق آخند زاده ذکر شده و گوید که شاعره ای به این نام در حدود سال ۹۰۰ هجری در سمرقند میزیست روزی در محل دلکشائی که معروف به ( بین الطاقین ) است با مشفقی و چند نفر شاعر دیگر تصادف نموده شعر ذیل را که بکس قبل سروده بود برای آنها خواند .\nهلال نیست که بر اوج چرخ جا کرده فلك بکشتن من تیغ بر هوا کرده\n\n(۱) بتغانی میرمنی ( صفحه هفتاد )\n(۲) بتغانی میرمنی ( . . . . . . )\n(۳) ریاض الشعرا ( صفحه ٥٤٥ ) .\n(٤) در شمع انجمن نوشته شده که مولانا خاکی هم عصر سلطان حسین بایقرا بود ."}
{"book": "adl1184", "page": 42, "text": "۳۹\n\nگلشن\n\nنام این شاعره تنها در تذکره (نگارستان سخن) ذکر گردیده و حیات او را در\nزمان محمد شاه، پادشاه دهلی نگاشته اند، ولی چون در دهلی پنج پادشاه باین نام\nگذشته که اولی در سنه ۶۹۵ جلوس نمود و آخری در سنه ۹۶۱ در گذشت و معلوم نیست\nکه گلشن در زمان کدام یکی ازین پنج نفر میزست، لهذا شرح حال او در آخرین\nفصل گرفته شد.\nگلشن خیلی حسین و دلربا بود، اشعار او را میر محمد تقی خیال، مصنف (بوستان\nخیال) اصلاح می نمود. متاسفانه ترجمه حال گلشن معلوم نیست و جز شعر ذیل\nنمونه ای از کلام او بدست نیامده :\nبخیال قدر غنای توای غیرت گل\nسرو آهی است که از سینه گلشن بر خاست\n\nفصل سوم\n\nقرن دهم یازدهم دوازدهم\n\nدر اواخر سلطنت سلطان حسین با یقرا در هرات، در سنه ۹۰۵ هـ د ر گیلان شاه\nاسمعیل صفوی اول که در آنزمان ۱۴ سال عمر داشت با شیروان شاه جنگ نموده او را شکست داد\nو چندی بعد الوند بیگ رئیس دودمان آقوئنلو را نیز مغلوب ساخت، در سنه ۹۰۷ هـ\nتاجگذاری کرد و تبریز را پایتخت خویش قرار داده بنام خود سکه زد و باین قسم سلسله\nصفویه را روی کار آورد بعد از جنگهای متعدد شاه اسمعیل تمام ایران را تسخیر و در\nسنه ۹۱۶ خراسان را متصرف گردید و مملکت نسبتاً وسیعی تاسیس کرد که تقریباً\nسرحدات ایران حالیه را دارا بود.\nاین خاندان تقریباً دونیم قرن در ایران حکومت نمود و مشاهیر پادشاهان شان بعد\nاز اسمعیل اول شاه طهماسپ اول وشاه عباس کبیر می باشد که در توسعه و استحکام\nقلمرو صفوی خدمات بزرگی کرده اند.\nبعد از مرگ سلطان حسین بایقرا یعنی درهمان آوانیکه شاه اسمعیل درراه تسخیر\nایران قیام نمود دو خاندان دیگر یعنی ازبکها و ترکمانها دردو کنار سلطنت بزرگ\nتیموریان اولی در ماوراءالنهر وخراسان دومی که عبارت از دو طائفه : قره قوینلو وآق\nقوینلو بود در آذربایجان ترک و تاز داشتند ولی شاه اسمعیل وشاه طهماسپ هر دو را مغلوب\nو ایران وخراسان را از شرایشان آسوده ساختند.\nدر ابتدای همان قرن دهم پادشاه دیگری بنام ظهیر الدین بابر شاه که یکی از احفاد\nتیمور بود، واولاً در اندیجان حکومت می کرد، در اثر تصرف ازبکان شیبانی بر\nفرغانه، مجبور، بفرار گردیده در سال ۹۰۹ بدخشان، سپس کابل وقندهار را در تصرف\nخود درآورد. ولی چون در سال ۹۱۶ شيبك خان از بك به تعقیب اوآمد وقندهار را از او\nگرفت، بابر روبهند نهاد ودرمدت چند سال اکثر ولایات هند را تسخیر نمود، تا اینکه"}
{"book": "adl1184", "page": 43, "text": "در سال ۹۳۳ سلطان ابراهیم لودی را شکست داده ، دهلی را متصرف گردید و آنرا\nپایتخت خود انتخاب نمود ، سلسله تیموریان هند را تاسیس نمود ، مدت سه قرن ، تا زمان\nاستیلای انگلیس در آن سرزمین سلطنت کرد .\n\nپادشاهان این سلسله در ترویج شعر و ادب فارسی کوششهای زیادی کردند و برای تشویق\nشعرا و نویسندگان انعام وصلات بی‌شماری می‌دادند ، برخلاف سلاطین صفوی بعلم و ادبیات\nچندانی نظری نداشتند و شعرا را نوازش نمی‌کردند ، ازین رو اکثر شعرای آن دوره\nاز ایران بهندوستان مهاجرت نموده بدربار سلاطین مغول می‌زیستند و از شعر دوستی و ادب\nپروری آنها بر خوردار بودند ، و سبک هندی در همین دوره ظهور نمود .\n\nاما در ایران نظم و نثر فارسی رو بانحطاط نهاد ، مخصوصاً غزل و شعر عرفانی متروک\nگردیده شعرا بیشتر بقصائد ، حمدیه و نعتیه توجه می‌نمودند ، چه نفوذ فقها و مجتهدین درین\nعصر خیلی زیاد بود ، وفشار معنوی ایشان بر ارواح آزاد شعرا آنها را مجبور میساخت\nکه وطن خود را ترک گفته ، بدربار علم و ادب پرور هند بشتابند .\n\nهمچنان درین دوره اکثر شاعرات زبان فارسی در هند ظهور نموده اند و انداز، علاء،\nبابر و احفادش نسبت بمادرجات ازین معلوم می‌شود که دو دختر و یک نواسه دختری او که\nزوجه اکبر پادشاه بود شعر میسرودند ، و گلبداو همایون نیز شاعر بود ، چند تن دیگر از\nزنان و دختران سلاطین مغول هند مانند همسران جهانگیر و مخصوصاً نورجهان و دختران\nاورنگ زیب نیز در سرودن اشعار مهارت بسزا داشتند ، چنانچه از زیب النسا، بنت\nاورنگ زیب دیوانی که دارای چندین هزار بیت است باقی مانده است . طبیعی است که\nهمنشینان و مصاحبان ایشان نیز باین کار اقدام میکردند . متاسفانه اشعار آنها مانند\nاشعار دیگر زنان مستور اکثراً از بین رفته و جز بچند غزل و فرد متفرق برای ما چیزی\nنرسیده است .\n\nدر آن عصر وطن عزیز ما در تحت تسلط این دو دولت بزرگ قرار گرفته بود،\nولایات شرقی و جنوبی آن در دست تیموریان هند و ولایات شمالی و غربی تا قندهار در زیر\nاداره صفویان واقع گردیده بود ، ولی روح شجاع و آزادی خواه ملت افغان از ظلم\nو بیداد اجانب بتنگ آمده، بزرگان این قوم همیشه در فکر برانداختن سلطه شاهان صفوی\nو مغول بودند، تا اینکه میرویس که کلانتر شهرهای قندهار بود ، با گرگین گرجی که بر قندهار\nحکومت می‌کرد و مردم از ظلم او بستوه آمده بودند ، از راه مخالفت پیش آمده او را\nبقتل رسانید و در قندهار پرچم استقلال و آزادی را برافراشت، بعد از وفات او وقتل برادرش\nمیر عبدالله بدست محمود بن میرویس ، اخیر الذکر زمام اداره قوم را بدست گرفته روانه\nاصفهان گردید و شاه سلطان حسین صفوی را بعد از محاصره مختصر شکست داده در سال\n۱۱۳۵ این شهر را در تصرف خود آورد و سلطان حسین تخت و تاج فارس را بدست خود\nتسلیم وی نمود .\n\nبعد از مرگ سلطان حسین پسر او طهماسب دوم در تبریز خود را جانشین او خوانده\nمشغول جمع آوری سپاه عظیمی گردید . در سنه ۱۱۳۷ اشرف خان پسر میر عبدالله مقتول\nمحمود را که قاتل پدرش بود کشته ، پادشاه شد ."}
{"book": "adl1184", "page": 44, "text": "شاه طهماسب برای پیشبرد نقشه خویش یعنی بیرون کردن افغانها از فارس با نادر افشار که تازه با جمعیت از طرفداران خود در خراسان بروز نموده بود، معاهده دوستی بسته بکمک او شاه اشرف را شکست داده مجبور بفرار ساخت، وقتیکه شاه اشرف بنواحی قندهار رسید، بحکم حسین خان هوتکی نایب الحکومه شهر قندهار مقتول گردید وحسین خان اعلان پادشاهی نموده از سنه ١١٤٢ الی ١١٥١ مستقلاً حکومت کرد.\nبعد از شکست افاغنه در ایران بر شاه طهماسب دوم خطر جدیدی عارض گردید چه قوت واقتدار نادر افشار خراسانی روز بروز رو بازدیاد نهاد، تا اینکه در سال ١١٤٥ شاه طهماسب را خلع نموده، پسرش عباس میرزا را بنام شاه عباس سوم بر تخت نشاند ولی در حقیقت زمام تمام امور لشکری و کشوری در دست نادر بود. در سال ١١٤٨ بعد از فتح عثمانیها و تسخیر آذربایجان، گرجستان و داغستان، سران لشکر او ونمایندگان ولایات مختلفه ایران او را بسلطنت انتخاب نمودند و بشاه نادر شاه تاجگذاری کرد. ١٢ سال پادشاهی نادر شاه تماماً در لشکر کشی وتسخیر ممالك مجاور، قندهار وهند گذشت، ونادر در تمام جنگها غالب وفاتح آمده قلمرو بزرگی که عبارت از هندوستان، افغانستان ماوراءالنهر وایران باشد تشکیل نمود، وشهر مشهد را پایتخت آن قرارداد. در اردوی نادر سرداران افغان مقام بلندی داشتند وشون معتبر او از اقوام افغان مرکب بود، احمد خان ابدالی که بعداً بنام احمد شاه بابا سلسله پادشاهان درانی را در افغانستان تأسیس نمود، نیز از جمله منصبداران نادر افشار بود.\nنادر در سالهای اخیر حیات خود با اتباع خویش از راه ستم وخشونت پیش آمده، آنها را بشورش وطغیان آورد ودر سال ١١٦٠ بدست منصبداران قزلباش خود بقتل رسید. بعد از مرگ او سلطنت بزرگ او تجزیه گردید: افغانها احمد شاه ابدالی را بپادشاهی انتخاب نمودند مملکت مستقلی را تشکیل دادند که از ولایات ذیل، بدخشان، بلخ، سیستان کرمان، بلوچستان، کشمیر، پنجاب، غور وکابل ترکیب یافته بود.\nبعد از وفات نادر شاه افشار تا ابتدای قرن ١٣ سه تن از احفاد او در خراسان پادشاهی کردند، ولی هیچکدام بپایه مؤسس سلسله افشاریه نرسیدند وکدام کاریکه لایق ذکر باشد از آنها بظهور نرسید.\nسلطنت ایران بعد از چند سال هرج ومرج در سنه ١١٦٣ بدست کریم خان زند، که یکی از منصبداران اردوی نادر بود افتاد، و او مدت سی سال بر تمام مملکت باستثنای خراسان که در دست افشاریه بود حکومت نمود و پایتخت او شیراز بود. بعد از وفات او بازماندگانش تا ابتدای قرن ١٣ سلطنت نمودند و در سال ١٢٠٩ خاندان زندیه بدست قاجاریان منقرض گردید.\nبدیهی است که قرن دوازدهم با تمام زدو خوردها، لشکر کشی ها وجنگها برای ترقی ادبیات چندان مساعد نبود ازین سبب است که درین قرن فقط چهار شاعره بنظر میخورد و اگر شاعرات دیگری بوده اند، از آثار واشعار شان چیزی در دست نیست.\n\nآغابیکم (آقائی)\nآغابیکم در اوایل قرن دهم در شمال افغانستان زندگی میکرد (١) پدراو مهتر قرائی نام داشت ومهتر رکاب خانه خاص محمد خان ترکمان (شیبانی) بود. گویند آغابیکم\n\n(١) پشتنی میرمنی صفحه ٢٠"}
{"book": "adl1184", "page": 45, "text": "شاعرة خوبی بوده است و مطلع ذیل را بطور نمونه استعداد شاعری او می‌آرند :\nز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد\nدلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد\nتخلص آغا بیگم آغائی بوده است (۱) .\n\nنهانی شیرازی :\nاین شاعره از اهل شیراز بوده بعد از مولانا جامی یعنی در اوایل قرن دهم حیات داشت\nاکثر غزلیاتش به جواب اشعار مولانا جامی نوشته شده مطلع یکی از آنها این است :\nشدم دیوانه تا در خواب دیدم آن پریرو را\nچه باشد حال گر بیند بیداری کسی او را\nدر تذکره صبح گلشن این دو فرد بنام نهانی آورده شده :\nقدم بخانه چشمم بنه که جا اینجاست\nرواق منظر خوبان خوش لقا اینجاست\nنه بهر در دمن این دیده خون فشان بستم\nنظر بغیر تو حیف است من از آن بستم\nدوشعر ذیل نیز بنام او آورده شده (۲) : ولی هر دو از او نبوده یکی از بلیغه و دیگری\nاز عصمت ثمر قندی میباشد :\n\nشب سگ کویت بهر جائیکه پهلو میزند\nروز غیور شید آنزمین را بوسه بر رو میزند\nمگر رسوای عشق از مردم عالم غمی دارد\nکه عاشق کشتن و رسوا شدن هم عالمی دارد\n\nحجابی :\nاین شاعره از اهل استرآباد و دختر مولانا بدرالدین هلالی استرآبادی است (۳)\nو در قرن دهم حیات داشت پدرش بقول صاحب (مجالس النفایس) حافظه قوی داشت و اشعار\nخوبی میسرود و از مردم ترك و مصاحب علی شیر نوائی بود بعدها بدربار عبیدالله خان ازبك\nمیزیست تا اینکه در سنه ٩٣٦ هـ ق (٤) بدست حسودان بقتل رسید. این غزل را از\nحجابی میدانند (٥) :\n\nبهار و سبزه و گل خوش بروی جانان است\nو گرنه هر يك از این جمله آفت جان است\nبه غنچه مهرچه بندم ز گل چه بگشاید\nدلیکه خون شده از خار خار هجران است\nمران به خواریم ای باغبان ز گلشن خویش\nکه پیشبر وزد گر گل به خاك یکسان است (٦)\nحدیث زلف دلاویز آن نگارا مشب\nز من مپرس که بس خاطرم پریشان است\nمگوی شعر حجابی که نزد سیمبر ان\nهزار بیت و غزل پیش هبه؟ یکسان است\n\n(۱) مشاهیر نسوان\n(۲) مشاهیر نسوان\n(۳) خیرات حسان تذکرة الخواتین مشاهیر نسوان .\n(٤) خزانة عامره صفحه ٤٥٧ .\n(٥) مشاهیر نسوان\n(٦) این فرد در خیرات حسان وتذکرة الخواتین نیز موجود است ."}
{"book": "adl1184", "page": 46, "text": "اتونی -\nاتونی از اهل هرات وزوجة ملا بقائی مصاحب امیر علی شیر نوائی بود که بعد\nاز انقراض سلسله تیموریان هرات بدربار عبیدالله خان ازبک بسر میبرد ، واله داغستانی\nدر (ریاض الشعرا) اورا ندیم مشارالیه معرفی نموده . اتونی طبع شوخ و بیباکی داشته\nاکثراً برای تفریح با شوهر خود مشاعره مینمود وغیر از یک مشاعره این دو نفر چیزی\nاز اشعار ایشان دیده نشده .\n\n- آرزوئی -\nآرزوئی در قرن دهم در سمرقند میزیست ، بقول (مرآة الخيال) و (مفتاح التواريخ)\nبسیار زیبا بود و در عشوه گری مهارت تام داشت ، علاوه بر آن شعر میسرود. (مفتاح التواريخ)\nاو را بنام (سمرقندی) یاد میکند .\nاین دو مطلع بطور نمونه شعر او آورده شده :\nشدیم خاک رهت کز بدرد ما نرسی چنان رویم که دیگر بگرد ما نرسی\n\nماند داغ عشق او بر جانم از هر آرزو آرزو سوز است عشق و من سراسر آرزو\n\n- ضعیفی -\nاین شاعره در قرن دهم حیات داشت و همعصر آرزوئی بوده شعر ذیل را برای او\nفرستاد :\nدر دلم بود آرزویت پیش از هر آرزو دیدم آنروی وفزون شد آرزو بر آرزو (۱)\nضعیفی شوهر پیری داشت که او هم شاعر بود واکثراً با زن خود مشاعره مینمود .\n\n- ماهی خانم -\nماهی خانم خواهر ملا انباری واز اهل تبریز بود و نام او در کتاب (دانشمندان\nآذربایجان) تألیف آقای محمدعلی تربیت ذکر شده ، مشارالیها همعصر مولانا مجتشم\nبوده ، یعنی در قرن دهم حیات داشت ، ولی دو شعری که بطور نمونه قریحه شعری او آورده\nشده در تذکره ها به آفاق جلایر (بیگی) نسبت میدهند ، و فرد اول به دلشاد خاتون نیز\nمنسوب است .\n(۱) ریاض الشعرا صفحه ٤٩ ، تذکرة الخواتین صفحه ۱۵۰ - در تذکره های دیگر\nاین بیت را به آرزوئی نسبت داده اند ."}
{"book": "adl1184", "page": 47, "text": "اشکی که سر ز گوشۀ چشمم بیرون کند\nبر روی من نشیند و دعوی خون کند\nآه از آن زلفی که دارد رشتۀ جان تاب از او\nوای از آن لعلی که هر دم میخورم خوناب از او\n***\n- جهان -\nجهان زوجه شاه اسمعیل اول صفوی بود و گاه گاهی شعر میسرود ، ولی جـــز\nمشاعره ئیکه با زوجه دیگر شاه اسمعیل که حیات نام داشت ، نموده ، نمونه اشعار او\nدر دست نیست . مشاعره مذکور در شرح حال حیات خانم آورده شده است .\n- حیات -\nدرباره این شاعره اختلافات زیاد موجود است ، آقای خدایار محبی (۱) و مــــلا\nمحمد صدیق آخند زاده (۲) او را زوجه شاه اسمعیل اول صفوی معرفی میکنند ، ولی\nاول الذکر در آخر مبحث حیات متذکر میشود که بعضی او را زن جهانگیر پادشاه\nاز سلسله مغلان هند میدانند ، صاحب ( مشاهیر نسوان ) راجع باین شاعره مینویسد که\nاو در زمان شاه ابو اسحق (۳) در شیراز زندگانی می کرد و زوجه قوام الدین شیرازی\n( شوهر جهان خاتون ) بود . اما چند صفحه بیشتر در مبحث آرام خانــــم ، منکوحه\nجهانگیر ، حیات را در جمله زنان این پادشاه ذکر میکند .\nگمان قوی اینست که شاعره موصوفه باید در حرم جهانگیر نورالدین شاهنشاه هند\nبوده باشد ، بهر صورت مشاعره وی با جهان قرار ذیل است :\nروزی حیات فرد ذیل را در حضور پادشاه و جهان خواند :\nهر که غم جهان خورد کی خورد از حیات بر\nرو تو غم جهان مخور تا ز حیات برخوری\nجهان فوری جواب داد :\nتو پادشاه جهانی ، جهان ز دست مده\nکه پادشاه جهان را جهان بکار آید\nحیات بدیهه سرود :\nجهان خوش است ولیکن حیات میباید\nاگر حیات نباشد جهان چه کار آید ؟\n- پرتوی -\nپرتوى يك شاعره تبریزیست و در قرن دهم زندگی می کرد. این شعر از اوست :\nجامه گلگونی در آمد مست در کاشانه ام\nخیزای همدم که افتاد آتش در خانه ام(٤)\n***\n(۱) : کتاب آقای خدایار محبی ( شريك مرد ) .\n(۲) : تذکره نسوان .\n(۳) : اگر مقصد از شاه ابو اسحق اینجو باشد ، حیات این شاعره در قرن هشتم بود .\n(٤) : صاحب تذکرۀ نسوان این بیت را به همدمی نسبت میدهد ."}
{"book": "adl1184", "page": 48, "text": "٣٥\n– کامله بیگم –\nاین شاعره دختر یکی از خوانین هند بود و در قرن دهم در زمان اکبر پادشاه میزیست. غیر رباعی ذیل که در مرثیه فیضی گفته، کدام شعر دیگر از او نمانده است و واله داغستانی در کتاب (ریاض الشعراء) مینویسد: (این رباعی را در مرثیۀ شیخ فیضی گفته و بعضی از سلیمه بیگم میدانند و بنده از هیچ کدام.) (١)\nرباعی مذکور اینست:\nفیضی مخور این غم که دلت تنگی کرد\nبا پای امید قعر تو لنگی کرد\nمیخواست که مرغ روح بیند رخ دوست\nزین واسطه از قفس آهنگی کرد(٢)\n– نهانی اکبر آبادی –\nاصل این شاعره از اکبر آباد بوده ولی در آگره بسر میبرد و شهرت زیادی داشت نهانی در اواخر قرن دهم در عهد اکبر پادشاه حیات داشت و بداونی در (منتخب التواریخ) از او تعریف زیادی نموده. پسر مشار الیها محمد جعفر اکبر آبادی از طرف اکبر پادشاه به امیر بحری کشمیر مقرر بود این شعر از نهانی است:\nروز غم شب درد بی آرام پیدا کرده ام\nدرد مندیها درین ایام پیدا کرده ام\n– نهانی دهلوی –\nنهانی، دختر یکی از امرای بزرگ شاه سلیمان، در قرن دهم در دهلی میزیست و مصاحبه خرم بیگم، مادر شاه سلیمان بود. روایت میکنند که چون بسیار فاضل و قشنگ بود خواستگاران زیادی داشت، ولی نهانی رباعی ذیل را در چهار سوی بازار آویخته، اعلان نمود که با آن کسیکه جواب آنرا گوید ازدواج خواهد کرد، اما تازمان حیات شاعره کسی بمطلب آن پی برده نتوانست.\nرباعی\nاز مرد برهنه روی زر میطلبم\nاز خانه عنکبوت پر میطلبم\nمن از دهن مار شکر میطلبم\nو از پشه ماده شیر نر میطلبم\nبعد از وفات او سعد الله خان وزیر شاه جهان چنین جواب رباعی فوق را داد:\nعلمی است برهنه رو که تحصیل زر است\nتن خانۀ عنکبوت و دل بال و پر است\nزهر است بجای علم و معنی شکر است\nهر پشه از او چشید و آن شیر نر است\nاین چند شعر نمونۀ کلام نهانی است: (٣)\n(١): ریاض الشعراء صفحۀ ٨٣٨.\n(٢): چون وزن مصرعۀ آخر کم می آید، شاید کلمۀ ای از آن مانده باشد.\n(٣) مشاهیر نسوان."}
{"book": "adl1184", "page": 49, "text": "با باده فروشان غم ایام حرام است\nبا درد کشان دولت بهرام حرام است\nفرض است بعاشق که بنوشد می تجرید\nبا زاهد خود بین می گلفام حرام است\n\nرندان نظر بجلوۀ دنیا نمیکنند\nجز آرزوی ساغر صهبا نمیکنند\n\n— گلبدن بیگم —\n\nگلبدن بیگم دختر ظهیرالدین بابرشاه است و مادر او دلدار بیگم نام داشت. مشار الیها در سنه ۹۲۹ هـ ق تولد یافته، چون بسن رشد رسید با خضر خواجه چغتای امير الامرای همایون ازدواج نمود. در سنه ٩٦٢ گلبدن بیگم بسفر حج رفت و بتاريخ ٦ ذی الحجه سنه ۱۰۱۱ وفات کرد. این خانم کتابی بنام (همایون نامه) نوشت و در آن خاطرات برادر خود را جمع کرد، (۱) گاه گاهی شعر نیز میگفت و فرد ذیل را از او میدانند.\nهر پریروئیکه او با عاشق خود یار نیست\nتویقین میدان که هیچ از عمر برخوردار نیست\n\n— گلرخ بیگم (گلچهره بیگم) —\n\nگلرخ یا گلچهره بیگم نام دیگر دختر بابرشاه است که با میرزا نورالدین محمد از خواجه گان نقشبندیه ازدواج نمود و دختر او سلیمه بیگم نیز شاعره بود. گلرخ بیگم مانند خواهر خود گلبدن بیگم گاه گاه شعر میسرود و این فرد را بنام او میآرند:\nهیچگاه آن شوخ گلرخسار بی اغیار نیست\nراست بوداست آنکه در عالم گل بیخار نیست\nمشار الیها در سنه ١٠٠٦ دنیا را پدرود گفت. (۲)\n\n— سلیمه بیگم —\n\nسلیمه سلطان بیگم بنت میرزا نور الدین محمد دختر گلرخ بیگم ونواسه بابر شاه است. مشار الیها در اواسط قرن دهم تولد یافته، از طفولیت با بیرم خان، خان خانان نامزد شد (۳) و در سال جلوس اکبر پادشاه یعنی در سنه ٩٦٣ با او عروسی کرد، و بعداز وفات بیرم خان با اکبر پادشاه ازدواج نمود.\nسلیمه سلطان بیگم تعلیم خوبی فرا گرفت و از جوانی شروع بسرودن اشعار نمود (٤)\n(۱) سالنامه پارس سنه ۱۳۲۸ مقاله مسلسل آقای سعید نفیسی، (تار بخچه مختصر ادبیات ایران).\n(۲) صبح گلشن صفحه ٣٤٨.\n(۳) مشاهیر نسوان.\n(٤) در تذکره (صبح گلشن) تخلص او را (مخفی) نوشته اند."}
{"book": "adl1184", "page": 50, "text": "فرد ذیل نمونه طبع اوست :\nکاکلت را گزمستی رشته جان گفته ام مست بودم زین سبب حرف پریشان گفته ام\nسلیمه بیگم خیلی پا بند مذهب بود و چهار دفعه حج رفت . (۱) وفات او در سنه\n۱۰۲۱ هـ ق واقع شده .\n\n— بهشت اصفهانیه —\nاین شاعره دختر حسام الدین سالار بود و در اواخر قرن دهم و اوائل قرن یازدهم\nدر عهد شاه عباس صفوی در اصفهان حیات داشت . این رباعی از او بیاد گار مانده :\nروزیکه طرب بالب و خال تو کنم جان تازه بفرخنده جمال تو کنم\nاین جرم که زنده مانده ام بی رخ تو در گردن امید و صال تو کنم\n\n— فصیحه (جمیله اصفها نیه ) —\nنام او جمیله بود و در اواخر قرن دهم و اوائل قرن یازدهم زندگی میکرد. چنانچه\nاز تذکره ها معلوم میشود از اهل هرات بود . (۲) ولی در اصفهان بزرگ شده ، و\nدر آنجا با حبیب الله ترك ازدواج نمود و در زمان اکبر پادشاه بغرض تجارت بهندوستان\nسفر کرد . بعضی تذکره ها او را بنام جمیله اصفهانی و برخی باسم فصیحه یاد میکنند .\nازین معلوم می گردد که فصیحه تخلص اوست (۳) .\nاین بیت و دو روباعی از فصیحه است :\nجز خار غم نرست در گلزار بخت ما آن هم خلید در جگر لخت لخت ما\n\nرباعی\nدیگر نه زغم نه از جنون خواهم خفت نه از دل غمدیده بخون خواهم خفت\nاین گونه ببستر که ست خواب مرا در گور بحیرتم چگونه خواهم خفت ؟\n\nرباعی\nروزیکه خوان وصل مهمان گشتم شرمنده ز انتظار هجران گشتم\nزان چشمه حیوان که کشیدم آبی از زندگی خویش پشیمان گشتم\n\nنور جهان بیگم\nنام او مهر النساء ودختر غیاث الدین تهرانی بود (٤) پدرش در زمان سلطه از بکان\nاز ایران بهند مهاجرت نمود ومهر النساء در قندهار تولد یافت بعد از چندی در سنه ۱۰۰۰\n\n(۱) مشاهیر نسوان\n(۲) مشاهیر نسوان و یغمتی میرعتی صفحه ۱۲۲ .\n(۳) ریاض الشعراء صفحه ٦٦٧ .\n(٤) در (مفتاح التواریخ) نام پدر نور جهان بیگم را خواجه ایاز نوشته اند ."}
{"book": "adl1184", "page": 51, "text": "۳۸\n\nهجری قمری (۱) غیاث الدین با عائله خود وارد هندوستان شده پدر بار اکبر پادشاه\nبار یافت و بزودی در صف ملازمان شاهی قرار گرفت . مهر النساء که علاوه بر حسن وجمال\nخدا داد صاحب ذکا و وهوش نیز بود و تعلیم و تربیه خوبی اخذ کرده بود ، جلب توجه\nشهزاده سلیم را که بعدها ملقب به جهانگیر گشت نمود وشهزاده طلب کار او شد .\nگویند روزی مهرالنساء در باغ شاهی گردش میکرد شهزاده\nاو را از دور دیده خواست با او داخل صحبت گردد لذا دو کبوتر را در دست گرفته\nپیش آمد و از او خواهش کرد تا چند دقیقه آنها را برای او نگاه دارد مهرالنساء کبوتران\nرا گرفت و منتظر مراجعت شهزاده شد . وقتیکه سلیم بازگشت دید در دست او فقط يك\nکبوتر است و پرسید : ( دیگری چه شد؟ ) مهرالنساء گفت : ( پرواز کرد ) شهزاده\nتعجب نموده گفت : (چطور پرواز کرد؟) مهرالنساء با تبسم ملیح کبوتر دومی را رها\nنموده جواب داد : (اینطور) (۲)\nخلاصه شهزاده سلیم عاشق دلباخته او گردیده نزد غیاث الدین بدروی خواستار دخترش\nشد ولی غیاث الدین از ترس غضب اکبر پادشاه به این امر راضی نشده مهرالنساء را\nبه علی قلی خان که از روی شجاعت و جوانمردی وی او را شیر افگن میگفتند بزوجیت داد\nو چون اکبر پادشاه شیر افگن را حاکم بنگاله مقرر نمود هردو رهسپار آن دیار شدند .\nچندی گذشت و در سنه ۱۰۱٤ اکبر پادشاه وفات کرد و شهزاده سلیم به نام نورالدین\nجهانگیر بر تخت سلطنت جلوس نمود . چون عشق مهرالنساء هنوز از دل او نرفته بود\nخواست او را از شوهر گرفته زن خود سازد لذا قاصدی نزد شیر افگن فرستاده از او\nدرخواست نمود تا زن خود را طلاق نماید .\nولی شیر افگن به این کار حاضر نشد ناچار جهانگیر از زور کار گرفته به بهانه\nاینکه شیر افگن در صدد (فتنه جوئی) است به برادر خود قطب الدین خان امر داد تا او را\nبدر بار روان کنند اما شیر افگن حاضر رفتن نشد و بر قطب الدین خان حمله نموده او را\nمقتول ساخت چون نوکران قطب الدین خان دیدند که بادارشان زخمی شده بر شیر افگن\nهجوم آورده او را کشتند خود جهانگیر ماجرای کشته شدن او را در توزك خود چنین\nحکایت مینماید :\n( ... از آنجا (از بنگاله) اخبار رسید که امثال این فتنه جویان را درین ولایت\nگذاشتن لایق نیست بر قطب الدین خان حکم رفت که او را بدربار بفرستد واگر خیال\nفاسد باطل کند به سزا رساند خان مشارالیه او را برا جیبی میشناخت بامر دمیکه حاضر\nبودند بمجرد رسیدن حکم به (برودان) که جاگیر او بود الغار نمود و او ( شیر افگن )\nچون از رسیدن قطب الدین خان خبردار میشود تنها با دو جلودار به استقبال متوجه میگردد\nبعد از رسیدن و در آمدن بمیان فوج خان مشارالیه مردم او را فرو میگیرند او چون فی الجمله\n\nSmith . The Oxford Histoy of India . 1923 (۱)\n(۲) مقاله بنام نور جهان بیگم شاعره شیرین زبان ایرانی وملكه هندوستان شمارهٔ\nFamous Love affairs of the World, . ۲۳ مجلهٔ بانو\nby Massoud -ul- Hassau"}
{"book": "adl1184", "page": 52, "text": "ازاین روش قطب الدین خان بدگمان شده بود از روی فریب میگوید که این چه روش نو\nبرگشت ؟ خان مذکور مردم خودرا منع کرده تنها به اوهمراه میشود که مضمون حکم\nرا خاطر نشان سازد درین وقت فرصت جسته فی الفور شمشیر کشیده دوسه زخم کاری\nبه اومیرساند . چون انبه‌خان کشمیری که از حاکم زادهای کشمیر بمان مشار الیه نسبت\nوجهت تمام داشته از روی جلال نمکی و مردانگی خودرا رسانیده زخم کاری برسر علی\nقلی میزند و این متقنی شمشیر سیفکی به انبه خان زده زخمیش کاری می افتد چـون\nقطب الدین خان را به این حالت دیدند مردم هجوم آورده اورا پاره پاره ساختند و به جهنم\nفرستادند امید که همیشه در جهنم جای آن بدبخت روسیاه بوده باشد )\nباین قسم جهانگیر ازشر رقیب آسوده شد ولی هنوزهم به مقصد یعنی بوصل مهر النساء\nنرسید چه این زن اورا قاتل شوهر خود دانسته نخواست با او ازدواج نماید چهار سال\nدیگر گذشت و بالاخره بعد از التماس وزاری زیاد مهرالنساء به این وصلت تن در داده\nدرسنه ۱۰۲۰ باجهانگیر عروسی نمود وبمدت بسیار کوتاه شوهر را کاملا تحت نفوذ\nوتاثیر خود در آورد طوریکه دیری نگذشت تمام اقتدار وسلطهٔ حکومت در دست این\nزن باهوش وجاه‌طلب قرار گرفت اوهم از این اقتدار برای ترقی دادن خاندان خود استفاده\nنموده زمام اداره را بدست پدر وبرادر سپرد وپدر را صدر اعظم مقرر کرد جها نگیر\nبکار سلطنت مداخله نمی نمود ومشغول عیاشی بود هر که میخواست عریضهٔ او پذیرفته\nشود به نور جهان مراجعه مینمود وکار بجائی رسید که در روزهای دربار نو ر جهـان\nدرصدر نشسته عرایض مردم را گوش و بازرسی میکرد درزمان جهانگیر در اثر نفوذ\nنور جهان حجاب زنان تقریباً ازرواج افتاد واکثراً خودش باچندتن از زنان در باری\nبراسپ ها سوار شده به شکار و گردش میرفتند .\nدر اوایل بر مهرالنساء لقب (نور محل ) گذاشتند ولی بعد ها به (نورجهان بیگم)\nشهرت یافته درتاریخ باین نام ثبت است .\nاقتدار نورجهان از این معلوم میشود که بر یکطرف مسکوکات تصویر جها نگیر\nونور جهان بود وبرطرف دیگر این بیت نوشته شده بود :\nبحکم شاه جها نگیر یافت صد زیور بنام نور جها ن پادشاه بیگم زر\nهمچنان بر مهر فرامین چنین نوشته بود :\nنور جهان گشت بحکم الله همدم وهمراز جها نگیر شاه\nبعد ازمرگ پدرخود بحکم جهانگیر نورجهان جانشین اوشده تمام امورمملکت تحت\nادارهٔ اوآمد«(....جاگیر وحشم واسباب ریاست وامارت اعتمادالدوله(لقب پدرنورجهان )\nبه نورجهان بیگم ارزانی داشتم وحکم فرمودم که نقاره ونوبت اورابعد ازنوبت پادشاهی\nمینواخته باشند ) (۱) .\nنورجهان از شاه جهان پسر بزرگ جهانگیر وداماد آصف‌خان برادرنورجهان که تا\nآنوقت نزد پدر خیلی عزیز بود ودر روزهای دربار نزديك به‌تخت شاهی برچوکی زرین\n\n(۱) توزك جهانگیری صفحه ۱۰۱"}
{"book": "adl1184", "page": 53, "text": "می داشت (۱) در هراس بود لذا در صدد آن برآمد که او را از نظر پدر اندازد و درین\nنیگذشت شاه جهان از تغیر وضعیت پدر رنجیده بر او بلوا نمود ولی لشکر پدرش تحت\nفرماندهی مهابت خان او را شکست داده مجبور بفرار ساخت چون مهابت خان بعد ازین\nفتح نزد جهانگیر صاحب نفوذ و اعتبار گردید نور جهان از او بد برده بكمك برادر خود\nبه آزار او شروع کرد و او را نیز باغی ساخت اما مهابت خان يك شخص دلير وصاحب عزم\nبوده تصمیم گرفت اقتدار را از دست نورجهان برون کشد در آن سال جهانگیر با انعام\nدر بار خود روانه کابل گشت و یکشب در کنار دریای جهلم توقف نموده فردا صبح\nتمام ملازمان و همراهان او به استثنای چند نفر نوکر وخادم خاص از جهلم عبور نمودند\nصورتیکه جهانگیر تقریبا تنها ماند مهابت خان که با یکدسته راجپوتان در تعقیب جهانگیر\nبود از موقع استفاده نموده بر او حمله برد و او را دستگیر ساخت ولی نورجهان از دست او\nفرار نموده از آب جهلم گذشت و آصف خان را با چند صد سوار به كمك جهانگير آورد\nآها آنها نیز محبوس شدند و قتیکه نور جهان دید که شوهر را بزور شمشیر نجات داده نتوانست\nباو پیوست و بعد از يك سال حبس به مكر وحيله موفق به فرار شد. چون مهابت خان دید که\nدر نقشه خود نا کام شده آصف خان را نیز رها نمود (۲).\nبدیهی است که بعد ازین فداکاری نفوذ نورجهان صد چند گردیده هیچ قدرت دنیا\nنمیتوانست زمام اداره را از او بگیرد.\nدر سنه ۱۰۳۷ جهانگیر وفات کرد و چون شاه جهان در هنگام مرگش پد ر درد کن بود\nنورجهان خواست شهزاده شهر یار پسر كوچك جهانگير وداماد خود را بر تخت سلطنت نشاند.\nبه این قسم اقتدار را بدست خود نگاه دارد ولی آصف خان از داماد خود طرفداری نموده\nخواهر را زیر مراقبت گرفت و شهزاده شهریار را حبس و کور ساخت ، چند روز بعد\nشاه جهان بر تخت جلوس نموده اما با وجود تمام ضررهائیکه نور جهان باو رسانیده بود در\nصدد انتقام بر نیامد و حتی معاشی برای او مقرر کرد.\nنورجهان در سنه ١٠٥٥ قمری هجری (۳) در لاهور برحمت ایزدی پیوست و در کنار\nجهانگیر دفن گردید .\nعلاوه بر فضایل و کمالات دیگر نورجهان ذوق لطيف وطبع سرشاری داشته بسیار\nچیزها را مانند ساختن عطر گلاب پخت چند قسم خوراك ترتیب میز غذا و اصلاح لباس زنان\nهند مروج ساخت (٤). در سرودن اشعار نیز مهارت داشت و (مخفی) تخلص می نمود (٥)\nولی صاحب مشاهیر نسوان در مبحث زیب النساء بیگم تخلص نورجهان را (نور) مینویسد .\nنورجهان در بدیهه خیلی ماهر بود واكثراً با جهانگیر که گاه گاه شعر میگفت\nمشاعره مینمود. روزی جهانگیر بچشمان مخمور نورجهان اشاره نموده گفت :-\n\n(۱) توژك جهانگیری صفحه ٥٣\nPringle Kennedy thistory o the IG eat Moghuls .P.25. (2)\nSmith Oxford Student' Shistory of India 1931. P. 193. (3)\n(4) تذکره حسینی و زن در (جامعه بقلم آقای حبیب الله آموز گار\n(٥) تذکره حسینی صفحه ٣٢٤ و ریاض الفردوس صفحه ۱۲۰"}
{"book": "adl1184", "page": 54, "text": "تو مست بادۀ حسنی بفرما این دو نرگس را که برخیزند از خواب و نگهدارند مجلس را\nنورجهان فوراً جواب داد :\nمکن بیدار ای ساقی ز خواب ناز نرگس را که بدمستند و برهم میزنند الحان مجلس را\nروز دیگر جهانگیر این شعر را سرود :\nبلبل نیم که نعره کشم درد سر دهم پروانه ام که سوزم و دم بر نیاورم\nنورجهان بجواب آن بیت ذیل را خواند :\nپروانه من نیم که بيك شعله جان دهم شمعم که شب بسوزم و دم بر نیاورم\nدر آخر ماه رمضان جهانگیر هلال ماه را در آسمان دیده مصرعۀ ذیل را گفت :\nهلال عید بر اوج فلك هویدا شد . . . نورجهان فوراً مصرعه دوم را رسانیده خواند :\nکلید میکده گم گشته بود پیدا شد\nاينك چند بیت دیگریکه از طبع سخن سنج و نکته پرداز وی تراوش نموده :ــ\nدل بصورت ندهم ناشده سیرت معلوم بندۀ عشقم هفتا دو دو ملت معلوم\nزاهدا هول قیامت مفگن در دل من هول هجران گذراندم قیامت معلوم\nای آبشار نوحه گر از بهر چیستی ؟ چین بر جبین فگنده زاندوه کیستی ؟\nدردت چه درد بود که چون من تمام شب سر را بسنگ میزدی و میگریستی ؟\nچو بردارم زرخ برقع ز گل فریاد برخیزد زنم بر زلف اگر شانه ز سنبل داد برخیزد\nبه این حسن و کمال خود چو در گلشن گذر سازم زجان بلبلان شور مبارکباد برخیزد\nکشاد غنچه اگر از نسیم گلزار است کلید قفل دل ما تبسم یار است\nنه میل شانه و نه رشک و بوی عارض و زلف دل کسیکه بحسن او گیر فتار است\nنورم ، نارم ، حدیقه ام گلزارم ، دیرم ، صنم ، برهمنم ، زنارم\nنی نی غلطم هر آنچه گفتم نیم بوی گلم و طبیعت گلزارم\nترانه تکمۀ لعل است بر لباس حریر شده است قطرۀ خون منت گریبان گیر\nبقتل چون منی گر خاطرت خوشنود میگردد بجان منت ولی تیغ تو خون آلود میگردد\nبنام تو بردم و زدم آتش بجان خویش در آتشم چو شمع ز دست زبان خویش\nزنار عشق گر ظاهر سازم گل در چمن سوزد اگر نالم بخلوت خانه شمع انجمن سوزد\nبینی و چشم و دو ابروی تو ای گل اندام شاخ بادام و دو بادام و دو برگ بادام\nگذشت وقت خزان موسم بهار آمد هزار نخل خزان گشته ام ببار آمد\nنور جهان خیلی شوخ و ظریف بود و ظرافت او از دو مثال ذیل بخوبی ظاهر میگردد :\nنور جهان همیشه بر اشعار کلیم شاعر معروف عصر جهانگیر انتقاد و نکته گیری میکرد : روزی کلیم شعر ذیل را سروده نزد او فرستاد :ـ"}
{"book": "adl1184", "page": 55, "text": "زخرم آب شدم آبرا شکستی نیست\nبه حیرتم که مرا روزگار چون بشکست\nمشار الیها در جواب او چنان نوشت :\n( اولیچ پست بعد از ان بشکست )\nو اینک نقل رقعه اینکه عبدالمؤمن خان از يك به مهرالنساء بیگم نوشت و مهرالنساء درزیر\nهر سطر آن جواب قلمی تحریر داشته (۱) تاریخ نوشتن آن معلوم نیست ولی بدیهی است\nکه قبل از ازدواج او با جهانگیر وحتی باشیر افکن یعنی در زمانیکه در خانه پدر بود\nتحریر یافته اينك نقل آن رقعه با جواب های مهرالنساء :-\nعبدالمؤمن : شب ها من و خیال تو وچشم خون فشان\nمهرالنساء : - خدا بفریاد رسد\nعبدالمؤمن :- فارغ توئی که هیچ کست در خیال نیست .\nمهرالنساء : حقا که خوب یافتید .\nعبدالمؤمن : ملاذا برای عالی مخفی نماناد که تا حقیر را نظر برجمال افتاده نه شب\nخواب دارم و نه روز آرام .\nمهرالنساء :- معالجه کنیم ؟\nعبدالمؤمن :- امیدوار چنان است که به تصدق فرق مبارك رحمی کشی .\nمهرالنساء : خدا الرحم و الراحمين .\nعبدالمؤمن : فقیر در خدمت یاران اظهار محبت نمیتوان نمود .\nمهر النساء : دندان بر جگر نه .\nعبدالمؤمن : بخدا ورسول خدا قسم که شب و روز در عیش نروم حرام شد .\nمهرالنساء : ترا که قسم داده ؟ عیشت فراغت بکن !\nعبدالمؤمن : شد بکام عالم وبيكام بكام ما نشد .\nمهرالنساء : روزی بقدر همت . هر کس مقرر است :\nعبد المؤمن : التماس اینکه رقعه به یاران ننمائید .\nمهرالنساء : ترس نمیباید !\nعبدالمؤمن : نام محله خود را بزودی برقعه ظاهر سازید .\nمهرالنساء : محبت حفر راه خود نباشد !\nعبد المؤمن : والدعا .\nمهرالنساء : دعا مكن نفرين كن !\n\n( آرام )\nنام او دلارام و یکی از زنان جهانگیر پادشاه بود شرح حال او در دست نیست\nولی صاحب مشاهیر نسوان از او چنین روایت مینماید :\nروزی جهانگیر با یکی از شهزاد گان شطرنج میکرد . قرار گذاشته شده بود\nکه هر که بباخت یکی از زنان خود را بدیگری بدهد . جهانگير نزديك بود ببازد\nلذا خواست بازنان خود مشوره نماید. زن اولی او که جهان پناه داشت وشاید مقصد\nاز نور جهان بیگم باشد شعر ذیل را خواند :\n(۱) این رقعه از يك نسخه قلمی نایاب بتوسط جناب هاشم شايق افندی مدتها\nقبل نقل شده واکنون در یادداشتهای شخصی این استاد فاضل دانشمند محفوظ است :"}
{"book": "adl1184", "page": 56, "text": "تو پادشاه جهانی جهان زدست مده\nکه پادشاه جهان را جهان بکار آید\n\nزن دیگر که حیات نام داشت جوابداد :ـ\n\nجهان خوشست ولیکن حیات میباید\nاگر حیات نباشد جهان بکار آید (۱)\n\nخاتون سوم جهانگیر فی البدیهه این بیت را گفت :\n\nجهان وحیات همه بیوفاست\nفنا را طلب کن که آخر فناست\n\nدرین اثنا دلارام که تا آنوقت خاموش بود و در اطراف مسئله شطر نج فکر میکرد\nبا این فرد مشکل جهانگیر را حل نموده او را از باختن نجات داد :\n\nشاها دورخ بده و دلارام را مده\nپیل و پیاده پیش کن از اسپ کشت ومات\n\nاین چند شعر نیز از آرام است :\n\nبه آه وناله کردم صید خود وحشی نگاهانرا\nبزور عجز کردم رام خود این کج کلاهانرا\n\nمحو از دل خود ساز همه نقش عدم را\nمنزلگه اغیار مکن فرش حرم را\n\nسرمایة عقبا بکف آور که مبادا\nتقدیر کشد برسر تو تیغ دودم را\n\nبنوشیدم سحر گه چون شراب ارغوانی را\nگرو کردم بجام می لباس پارسائی را\n\nشدم همدم بمیخواران به خلوت خانه حیرت\nشکستم ساغر و پیمانة زهد ریائی را\n\nگرفتم دامن صحراشدم هم پیشة مجنون\nسبق آموز گشتم درس عشق بی نوائی را\n\n* * *\n\n(فنا)\n\nفنا تخلص فناءالنساء بیگم یکی از زنان جهانگیر است و در تذکره ها (۲) سه بیت\nذیل را بنام او ضبط کرده اند .\n\nهنگام سحر دلبر من جلوه گر آمد\nصد فتنة خوا بیدة محشر بسر آمد\n\nمکن تکرار ایدل هر نفس درس محبت را\nمده در هر دو عالم نشئه صهبای حیرت را\n\nمن از فراق تو الماس غم بدل خوردم\nتو دل شکستی وسودای وصل ما خوردی\n\n* * *\n\n( بزرگی )\n\nبزرگی در اوایل قرن یازده درعهد جهانگیر در کشمیر زندگی میکرد در جوانی\nرقاصه بودولی در اواخر این فن را ترك نموده گوشه نشین شد چون اشعار خوبی میسرود\nشهرت اوزیاد شده رفت روزی چهار نفر شاعر بدیدن او آمدند ولی بزرگی آنها را\nنپذیرفت وقتیکه خواستند دور شوند عرب بچه ای را دیدند که داخل خانه شاعره گردید\nشعرا بر آشفتند و رباعی ذیل را نوشته برای بزرگی فرستادند .\n\n(۱) در بعضی تذکره ها این مشاعره را از زنان شاه اسماعیل اول صفوی\nمیدانند ( رجوع شود بحیات ) صفحه .\n(۲) تذکرة الخواتین ومشاهیر نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 57, "text": "ای شیوۀ کفر و دین بهم ساخته\nآثار بزرگی زجبینت پیداست\nبزرگی بجواب آنها این شعر را فرستاد :\nروزیکه نهادیم درین دیر قدم را\nاین فرد نیز ازبزرگی میباشد :\nمویمو درناله ام گوئی که استاد ازل\n\nغم را بوجود خود عدم ساخته\nکه یا عرب و که به عجم ساخته\n\nگرفتیم صلاح است عرب را و عجم را\n\nرشتۀ جانم بجای تار در طنبوربست\n\nجانان بیگم\nپدر وی عبدالرحیم خان خانان پسر بیرم خان وچندی سمت حکومت قندهار را داشت\nجانان بیگم ازجمله زنان فاضل و دانشمند عصر خود بشمار میرفت وصورت بسیار زیبا\nداشت . جهانگیر شهرت جمال صوری ومعنوی او را شنیده خواست با او ازدواج نماید،\nولی چون جانان بیگم دشمن سلسلۀ مغول بوده در خواست او را رد نموده ودندا نهای\nخود را کشیده وزلف خودرا بریده باجمله ذیل بجهانگیر فرستاد: «چیز های که جهان\nپناه دوست دارد» بحضور تقدیم است . (۱)\nجانان بیگم علاوه برتفصیلی که برقرآن شریف نوشته شعر هم میسر وده واین فرد\nاز اوست .\n\nعاشق ز خلق عشق تو پنهان چسان کند\nوفات جانان بیگم درسنه ۱۰۷۰ ه است .\n\nپیداست ازدوچشم ترش خون گریستن\n\nگلشن\nاین شاعر درقرن ۱۱ درعهد شاه جهان در دهلی میزیسته،نام ودودمان او معلوم نیست\nگویند دیوانی که بدست خودش تحریر یافته بوده نزد غلام مصطفی الله آبادی بود ، امـــا\nدر شورش سنه ۱۸۵۷ ضایع شد (۲) اشعار ذیل را باو نسبت میدهند :\nپیرخت خار نماید بچمن گل مارا\nدرجهان همچو چناریم که بادست تهی\nدر شود قطره چو افتاد ز ابر نیسان\n\nگلشن زجلوۀ تو پریخانه گشته است\n\nناله زاغ بود نغمه بلبل ما را\nهرگز ازجانرود پای توکل مارا\nرهنما سوی تر قیست تنزل ما را\n\nبوی گل از هوای تو دیوانه گشته است\n\nجهان آرا بیگم\nجهان آرا بیگم دختر شاه جهان است ، مادر او ارجمند بانو بیگم ملقب به ممتاز\nمحل بود : جهان آرا بیگم قریحۀ شعری داشت واین بیتیکه برلوح مزاروی نوشته شده\nاز آثار خود او میدانند :\n\n(۱) مشاهیر نسوان .\n(۲) مشاهیر نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 58, "text": "بغیر سبزه نپوشد کسی مزار مارا – که قبر پوش غریبان همین گیاه بس است\nجهان آرابیگم در سنه ١٠٩٢ هـ ق وفات نموده و مقبره او در شهر دهلی در بقعه شاه نظام الدین\nاولیا معروف به «زولری» میباشد.\n\nزیب النساء بیگم\nزیب النساء دختر بزرگ اورنگ زیب عالم گیر از سلسله سلاطین مغول هند است و مادرش\nدلرس بانو بنت شهنواز صفوی است مشارالیها بتاریخ ١٠ شوال سنه ١٠٤٨ (١) در زمان سلطنت\nشاه جهان تولد یافت پدرش از ابتدای سنین طفولیت به تعلیم وی توجه خاص نموده\nتربیه او را به حافظه مریم مادر فاضله یکی از درباریان سپرد، و در نتیجه مساعی این خانم\nزیب النساء کوچک در ظرف سه سال قرآن مجید را حفظ نمود بعد از آن علوم متداوله\nرا نزد ملا محمد سعید اشرف مازندرانی آموخته، بازبان فارسی، عربی و اردو آشنائی\nکاملی حاصل نمود، در علوم هیئت، فلسفه و ادبیات نیز معلومات کافی داشت و خطوط\nنستعلیق، نسخ و شکسته را خوب مینگاشت استاد او ملامحمد سعید اشرف شاعر خوبی بود\nو ذوق شاعری را در شهزادہ خانم نیز پرورش کرد، طوریکه مشارالیها از عمر چهارده\nسالگی شروع به گفتن شعر نمود، ولی چون پدرش دارای سجیه خشک و سردی بوده\nشعر و شعرا را خوش نداشت زیب النساء اشعار خود را پنهان مینمود تا اینکه روزی\nاستادش بیاض او را یافته آن را مطالعه کرد و اشعار شاگرد با ذوق خود را تمجید نموده\nبعضی غزلهای او را بشعرای دیگر نیز نشان داد گویند رفته رفته در دربار هند\nمجلس ادبی محرمانه ای تشکیل یافت که در جمله اعضای آن شعرای برجسته عصر مانند:\nغنی کشمیری – نعمت خان عالی و عاقل خان رازی بودند، زیب النساء\nریاست آنرا بر عهده داشت (٢) ولی این روایت چندان قابل اعتبار نیست چه در آن زمان\nحجاب زنان حرم شاهی خیلی سخت بود و زیب النساء نمی توانست خارج حرمسرای با کسی\nارتباطی داشته باشد چه رسد به اینکه در مجلس مردان بنشیند.\nقبلاً گفته شد که اورنگ زیب یك شخص سرد و به تمام عالم بدبین بود ولی اگر\nبه لیاقت کسی قائل میشد او را خیلی عزیز میداشت چنانچه دختر ارشد خود را عزت میداد\nو در سال ٤٠٠ هزار روپیه معاش برای او مقرر نموده بود (٣) وقتیکه شهزاده اکبر\nبرادر حقیقی زیب النساء بر پدر خود شورید، دشمنان مشارالیها اورنگ زیب را براو\nبدگمان ساختند و او معاش دختر خود را موقوف نمود اما بیگناهی او بزودی ثابت\nگردید و او دوباره صاحب عزت شد.\nشهرت فضیلت و دانستگی زیب النساء طلب گاران زیادی را برای او جلب نمود، ولی او\nهیچ کسی را نپذیرفته و تا آخر عمر شوهر نکرد و حیات خود را وقف ادبیات و تألیف نمود\n(١) مفتاح التواريخ صفحه ٢٩٢\n(٢) مقاله آقای احمد گلچین در مجله بانو.\n(٣) مقدمه دیوان (مخفی)."}
{"book": "adl1184", "page": 59, "text": "روایت میکنند که زیب النسا با عاقل خان رازی حاکم لاهور عشق و رابطه محرمانه نداشت اما نامبرده در عنفوان جوانی کشته شد (۱) و شهزاده خانم محبت او را در قلب خود می پرورانید و اشعار زیادی را در بیان عشق و سوز خود نگاشته است.\nوقتیکه اورنگ زیب در سنه ۱۰٦۹ بر سریر سلطنت نشست زیب النسا ۲۱ ساله بود و میگویند پدرش عادت داشت در اکثر امور کشوری و عسکری با وی مشوره کند (۲).\nوفات مشارالیها در سنه ۱۱۱۳ به عمر ٦٥ سالگی و در زمان مسافرت پدرش بدکن اتفاق افتاد و مزار او در دهلی است. (۳)\nراجع به این شهزاده خانم افسانه ها و حکایتهای بی شماری مشهور است که تقریباً همه آن بی اساس و دروغ می باشد، ولی بعضی آن خالی از دلچسبی نیست مثلاً گویند: روزی كنيزك او آئینه را شکستانده با تأسف و پریشانی گفت: «از قضا آئینه را چینی شکست» زیب النسا تبسمی نموده جواب داد: «خوب شد اسباب خود بینی شکست» (٤)\nروز دیگر گویند زیب النساء در باغ گردش میکرد و از تماشای گل و سبزه به وجد آمده این فرد را سرود:\nچهار چیز که دل می برد كدام چهار؟ شراب و سبزه و آب روان و روی نگار\nدرین اثناء پدر خود را دید که بطرف او می آید فوراً فرد فوق را تغییر داده شعر ذیل را خواند:\nچهار چیز غم از دل می برد کدام چهار؟ نماز و روزه و تسبیح و توبه استغفار\nاز مثال های فوق (اگر حقیقت باشد) معلوم میگردد که زیب النساء در بدیهه سرائی مهارت داشت و علاوه بر آن ظریف و بذله گو بود، ولی قرار روایت بعضی تذکره ها خیلی عابده و پرهیزگار بوده و به تصوف تمایل داشت. درین جا باید تذکار نمود که بذله گوئی و عبادت چندان با هم سازش نمیکند.\nزیب النساء مؤلف سه کتاب: (مونس الارواح، زیب المنشآت، و زیب التفاسير) و دیوان اشعار میباشد که چندین دفعه به طبع رسیده، و در اشعار خود (مخفی) تخلص میکرد، ولی صاحب (مشاهیر نسوان) منکر این امر بوده، میگوید که (مخفی) تخلص حلیمه بیگم (نواسه بابر شاه) و نور جهان بیگم میباشد (٥) و علاوه بر آن استاد\n(۱) مشاهیر نسوان.\n(۲) مشاهیر نسوان.\n(۳) بر لوح مزار زیب النساء این شعر خودش نوشته شده:\nبر مزار ما غریبان نی چراغی نی گلی نی پر پروانه سوزد نی صدای بلبلی\nفاضل دانشمند آقای محمد ابراهیم خلیل روزیکه این شعر را خواندند، بجواب آن بیت ذیل را بداهة سرودند:\nنور منعمی بر مزارت جای شمع و گل بس است طوف روحت را ملک، پروانه و بلبل بس است\n(٤) این روایت به نورجهان بیگم نیز منسوب است (مشاهیر نسوان).\n(٥) در همان (مشاهیر نسوان) چند سطر دورتر تخلص نورجهان بیگم (نور) معرفی شده."}
{"book": "adl1184", "page": 60, "text": "٤٧\n\nجامی نیز متخلص به (مخفی) بود وزیب‌النساء بیگم (زیب) تخلص میکرد، از این رو\nدیوانی را که بدختر اورنگ زیب نسبت میدهند از (مخفی ترافتی) استاد مولانا جامی\nوشخص دیگر (مخفی رشتی) مصاحب امام‌قلی خان حاکم فارس میدانند.\nبهرصورت زیب‌النساء شاعره شیرین زبان ولایقی بوده واشعار خوبی دارد که\nدر تعلق داشتن آن باین شهزاده خانم شك نیست مثلاً غزل ذیل :\nگرچه من لیلی صفاتم (۱) دل چومجنون در نواست\nسر بصحرا میزنم لیکن حیا زنجیر پاست\nبلبل از شاگردی‌ام شد همنشین گل بباغ\nدر محیط کاملم پروانه هم شاگرد ماست\nدرنهان خونم بظاهر گرچه بر گت تازه‌ام\nحال من در من نگر چون رنگ سرخ اندر حناست\nدختر شاهم ولیکن رو بفقر آورده‌ام\nزیب‌وزینت بس همینم نام من زیب‌النساست\n\nبشکد دستی که خم در گردن یاری نشد\nصد بهار آخر شد وهر گل بفرقی جا گرفت\n\nاشك در خون طپیده می‌آید\nدر عدم هم زعشق شوری هست\n\nبیگانه‌وار میگذری از دیار چشم\n\nنهال سرکش و گل بیوفا ولاله دوروی\nآغشته خون بشام شفق از نگاه کیست ؟\n\nای صدف نشته بعیر وسوی نیسان منگر\n\nبلبل از گل بگذر دگر در چمن بیند مرا\nدر سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل\n\nکور به چشمی که لذت گیر دیداری نشد\nغنچۀ داغ دل ما زیب دستاری نشد\n\nیا دل از راه دیده می‌آید\nگل گریبان دریده می‌آید\n\nای نور دیده حب وطن در دل تو نیست\n\nدرین چمن به چه امید آشیان بندم ؟\nمشعل بکف گرفته دادخواه کیست؟\n\nبهريك قطره آبی جگرت بشگافند\n\nبت‌پرستی کی کند گر برهمن بیند مرا\nهر که دیدن میل دارد در سخن بیند مرا\n\nغزل\nمن وآن نماز شاهی که زیی سحر ندارد\nزسرشك ديده هردم در لاله گون بر آرم\n\nمن وآه، آه سردی که بیکی اثر نداند\nچه کنم که بحر دیده به از این گهر ندارد\n\n(۱) مشاهير نسوان بجای کلمه (صفاتم) (لیاسم) نوشته شده : (گرچه من لیلی لباسم)"}
{"book": "adl1184", "page": 61, "text": "تو زبستان حسن که نسیم ره نیابد\nپروای سرشك ديده زخیال ناله بگذر\n\nتووشیوه تغافل من و زخمهای تیغی\n\nمن و ناله هائی زاری که بلب گذر ندارد\nکه دگر زناتوانی هوس سفر ندارد\n\nکه بریخت خون خلقی و دمش خبر ندارد\n\nدل من اسیر مخفی به بلای هجر تا کی\nبجز از هوای وصلت گنه دگر ندارد\n\nغزل\nلب لعل توخون بساغر و پیمانه میریزد\nزخال و خط مهرویان مباش ای مرغ دل غافل\nبمحفل زاتش دل شمع زان مستانه میسوزد\nزروی یار میدانم که قصد جان من دارد\nنماند بعد ازین رونق بدریا ابر نیسان را\n\nگل روی تو آتش بر دل پروانه میریزد\nکه صیاد از برای صید پنهان دانه میریزد\nکه پنهان شعله از بال و پر پروانه میریزد\nکه برمن ناوك بیداد را مستانه میریزد\nبدامان صدف از اشك بس دردانه میریزد\n\nدرین دیر کهن مخفی زمجنون است این آئین\nکه از هر سو ملامت سنگ بر دیوانه میریزد\n\nغزل\nگر سنبل زلفت بخریدار فروشند\nبیگانه ز عقل اند گروهی که می ناب\nبردار نقاب از رخ و شوری بجهان ریز\nزاهد بگسل سبحه و زنار بدست آر\nکوته نظران خست وطن اهل همم را\nتا چند صفت ساکن ویرانه خویشم\n\nصد جان بستانند و بیکی تار فروشند\nدر کوچه و بازار بدینار فروشند\nکین اهل نظر دیده بدیدار فروشند\nکین مرغ بچنگان سبحه و زنار فروشند\nجائیکه غم و درد بخر وار فروشند\nکو خلد برین جمله باغیار فروشند\n\nمخفی بجوی خلد برین را نستانند\nآنانکه دل و دیده خو نبار فروشند\n\nزینت\nزینت النساء بیگم دختر دیگر اورنگ زیب عالم گیر و خواهر زیب النساء است مانند\nخواهر خود تعلیم درستی اخذ نموده قرآن شریف را حفظ کرده بامر مشارالیها در شهر\nشاه جهان آباد مسجدی بناء شده که زینت النساء بیگم در صحن آن مدفون است . اگرچه\nمانند زیب النساء بیگم شاعره نبود گناه گاهی شعر میگفت و بر سنگ مزارش این\nبیتیکه زاده طبع اوست نوشته شده :-\nمونس ما در لحد فضل خدا تنها بس است\n\nسایه از ابر رحمت بر پوش ما بس است (۱)\n\nامانی\nامانی کنیز زیب النساء است که قریحه شعر گوئی داشت . روزی بازيب النساء در باغ\nگردش میکرد و شهزاده خانم از او پرسید :-\n(۱) صبح گلشن ، صفحه ۱۹۱ ."}
{"book": "adl1184", "page": 62, "text": "« ای امانی گل صبر گل چرا میخندد ؟ »\nامانی فی البدیهه جواب داد :ـ\n« بر بقای خودو بر غفلت ما میخندد (۱) »\nاین شعر از اوست :ـ\nآنقدر روز ازل تیره نصیبم کردند تیرگی میطلبد شام غریبان از من\n\n( لقاء )\nاین شاعره از اهل یزد و نام او فرخ لقاء بود، در اوائل قرن دوازدهم در اواخر سلطنت\nصفویه زندگی میکرد . (۲) و با حرم شاه ولی در تفت ارتباط داشت این غزل از او است :ـ\nیوسف برفت و تاب زلیخا به تن نماند یعنی چورفت جان رمقی در بدن نماند\nباز آمد آن عزیز بدار السرور و صل در مصر عشق صحبت بیت الحزن نماند\nگفتم سخن چرا نسرائی؟ بخنده گفت از بس ایم مکیدی در آن سخن نماند\nپوشید، از لقاء چو لقایش دوباره تاب بر تن بقدر آنکه بد رد کفن نماند\n\n( خدیجه سلطان )\nخدیجه دختر حسن علیخان (۳) و دختر کاکای علی قلی خان والۀ داغستانی است .\nدر بین سنوات ١١٢٥ و ١١٣٥ در اصفهان تولد یافته ، در اثر توجه والدین خود تعلیم کافی\nاخذ نمود و در حدود سنه ١١٤٥ ـ ١١٤٧ با پسر عم خود ، علی قلی خان که با هم در مکتب\nتحصیل نموده بودند و علی قلی خان از طفولیت عاشق و شیفتۀ جمال و کمال او بود ، نامزد شد\n(٤) ولی تسلط نادرشاه افشار بر ایران آنها را از هم جدا ساخت، چه والۀ داغستانی از ترس\nبهند فرار نموده از نامزد خود دور شد و تا زمانیکه نادرشاه مقتول گردید از احوال او بیخبر\nبود . بعد از آنکه نادرشاه بقتل رسید قاصدی باصفهان فرستاده از ازدواج دختر عم خود\nبا میرزا احمد وزیر ابراهیم شاه اطلاع یافت . صاحب تذکرۀ ( شمع انجمن) در شرح حال\nوالۀ داغستانی میگوید که هر دو بيك مكتب درس خوانده ، عاشق همدیگر شدند و چون بسن\nبلوغ رسیدند ، خدیجه سلطان نامزد پسر عم خود گردید ، ولی زمان تسلط افاغنه\nبر اصفهان غلام محمود خان او را بزور در نکاح خود درآورد ، بعد از چندی نادرشاه شیفتۀ\nجمال او گردیده بی نکاح او را در حرم خود داخل نمود، بعداً خدیجه سلطان با نجف قلی بیگ\n\n(۱) مشاهیر نسوان .\n(۲) آتشکدۀ یزدان ، صفحۀ ۳۲۷ .\n(۳) ( دانشمندان آذر بایجان ) تالیف آقای محمد علی تربیت ، صفحه ۱۷۹\nدر تذکرۀ ( صبح گلشن ) و ( مشاهیر النسوان ) نام پدرش را ( طلب علی خان )\nنگاشته اند .\n(٤) رياض الشعراء والۀ داغستانی ، صفحۀ ٤٠٣ ."}
{"book": "adl1184", "page": 63, "text": "حاکم یزد ازدواج نمود و پس از کشته شدن او صالح خان قاتل نادرشاه او را بزنی گرفت\nو بالاخره بامیرزا احمد وزیر اصفهان نکاح بست. وقتیکه این شوهر آخری او نیز مقتول\nگردید ، خدیجه سلطان روانه هندشد اما قبل از آنکه بعاشق دیرینهٔ خود برسد در راه\nفوت نمود . (۱)\nخدیجه گاهی شعر میگفت و ( سلطان ) تخلص می نمود . چند رباعی و غزل ذیل\nنمونه قریحهٔ شعری اوست :\n\nمن ساقیم و شراب حاضر\nآب است شراب پیش لعلـم\nباحسن من آفتاب هیچ است\nای عاشق تشنه آب حاضر\nهان لعل من و شراب حاضر\nاينك من و آفتاب حاضر\nسلطان چومنی نبود در دهر\nعالم عالم کتاب حاضر\n\nاز رنج درون خسته ام هیچ مپرس\nانداز پرش رفته ز یادم عمریست\nاز حال دل شکسته ام هیچ مپرس\nای دوست ز بال بسته ام هیچ مپرس\n\nمن سختی عهد یار میدانستم\nآخر بغزان هجر خویشم بنشاند\nبی مهری آن نگار میدانستم\nمن عادت نو بهار میدانستم\n\nافسانه دردمن اگر گوش کنی\nور قصه در د این صنم را شنوی\nاز لیلی و قصه اش فراموش کنی\nمجنون و حکایتش فراموش کنی\n\n(چندا) (ماه لقاء)\nچندا در ایام عالمگیر ثانی در حیدر آباد دکن میزیست . نام او ماه لقاء بود او ابن\nشاعره ایست که بزبان اردو شعر میگفت (۲) چندا ثروت زیادی داشته ۵۰۰ سپاهی همیشه در\nرکاب اومی بودند . چون شوق اسب سواری و هر قسم سپورت را داشت اکثراً لباس مردانه\nپوشیده و شمشیری بکمر آویخته با سپاهیان خود به گردش میرفت و در تیر اندازی نیز مهارت\nداشت . چون بسیار سخی بود در حیدر آباد مسجدی از پول خود آباد نمود .\nماه لقاء خانم فن شاعری را نزد شیر احمدخان (ایمان) آموخت و باردو و فارسی شعر میگفت\nو دیوان خود را خودش ترتیب داده در سال ۱۷۹۹ بيك انگلیس بخشید او هم آنرا به\nکتابخانه لندن اهدا کرد (۳) .\n(۱) تذکره ( شمع انجمن) صفحه ٤٩١\n(۲) مشاهیر نسوان .\n(۳) مشاهیر نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 64, "text": "این چند بیت از آثار فارسی او میباشد :-\nبر وز حشر الهی چونا مۀ عملم\nکنند باز که آن روز بازخواه منست\nبكن مقابله آن را بسرنوشت ازل\nکمی وبیشی اگر باشد آن گناه منست\n\nگرانی میکند با و تبسم لعل جانان را\nکه از فرط نزاکت بر ندارد سرخی پان را\n\n(گناه بیگم)\n\nگناه بیگم دختر علی قلی خان والهٔ داغستانی و زوجه اعتماد الملك غازی الدین خان\nبهادر بود و در نیمهٔ دوم قرن دوازدهم زندگی میکرد . این شاعره که استعداد خود را از پدر بارث\nبرده بود در اردو و فارسی شعر میسرود و میر قمر الدین «منت» میرسوز ومیرزا رفیع (سودا)\nاشعار باو را اصلاح مینمودند . (۱)\nگویند بیکی از اطفال او بعد از مریضی طولانی فوت شد . نواب از مرگ او خبر نداشت\nو از بیرون احوال اورا پرسید . گناه بیگم این شعر را بجواب او نوشت :\nاز حال ما مپرس که دل چاك كرده ايم\nلخت جگر بريده ته خاك كرده ايم\nروزی باران بسیار شدید میبارید و شاعره این رباعی را سرود :-\nفواره زهر گوشه شراره بر زد\nاز تار ترشح گهره گوهر زد\nنی نی غلطم که در رگ وریشه آب\nفصاد هوا هزار ها نشتر زد\nدوبیت ذیل نیز از اوست :-\nتا کشیدی از نزاکت سرمه دنباله دار\nشد عصای آبنوسی چشم بیمار ترا\n\nجگر پرسوز دل پرخون گریبان چاك وجان بر لب\nقضا را شرم می آید زسا مانیكه من دارم\n\nفصل چهارم\n\nقرن سیزده\n\nبعد از مرگ احمد شاه با با در ١١٨٦ پسر او تیمورشاه پادشاه شد و ٢٢ سال سلطنت نمود\nبزرگترین شاعره قرن سیزده که عایشهٔ افغان نام داشت ، در زمان او و زمان شاه حیات داشت\nو از تیمورشاه نوازشها وصلات زیادی دیده .\nاحفاد احمد شاه نتوانستند امنیت و آرامی را در مملکت برقرار دارند و در زمان آنها\nجنگها وزد وخوردهای بی‌شمار داخلی وخارجی اتفاق افتاد، تا اینكه بالاخره زمام ادارهٔ\nمملكت بدست پسران سردار پاینده خان ، یكی از مامورین شاهان سدوزائی افتاد . این\nبرادران متعدد که به خاندان محمدزائی مشهور بودند تاچندی افغانستان را بصورت ملوك\n(۱) مشاهیر نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 65, "text": "الطوایفی اداره مینمودند، ولی بعداً بفکر آن افتادند که یکی از برادران را بحیث پادشاه\nافغانستان بشناسند تا اداره امور دولتی در يك دست تمرکز یابد، همین است که در سنه ١٢٥٤\nامیر دوست محمد خان را بر تخت سلطنت نشاندند. در سنه ١٢٥٥ انگلیسها بافغانستان هجوم\nآورده ، جنگ اول افغان وانگلیس شروع گردید ، امیر دوست محمدخان مجبور شد\nبه بخارا فرار نماید اما در سنه ١٢٥٦ بانگلیسها تسلیم و بهندوستان تبعید شد. در ١٢٥٩\nدر نتیجه مجادله مردانه ملت افغان بعد از قتل شاه شجاع که به كمك انگلیسها تاج افغانستان\nرا تصاحب نموده بود ، انگلیسها افغانستان را ترك كردند و امیر دوست محمد خان دوباره\nبر سرير سلطنت نشست و ۲۰ سال پادشاهی کرد. بعد از وفات وی امیر شیر علی خان پادشاه شد\nو با وقفه دو سال از ١٢٨٣ الی ١٢٨٥ که درین بین امیر محمد افضل خان و امیر محمد اعظم خان\nپادشاهی کردند ، تا سنه ١٢٩٦ سلطنت کرد. در ین سنه جنگ دوم افغان وانگلیس شروع شد\nو امیر شیر علی خان به بلخ فرار نموده در آنجا دنیا را بدرود گفت. ملت دلیر افغان برای\nبار دوم با انگلیسها مجادله خونین نموده قشون انگلیس را که تا کابل رسیده بود، در کابل\nو میوند شکست سختی داده و مجبور به تخلیه مملکت خود ساخت. در سنه ۱۲۹۷ بعد از سلطنت\nمختصر امير يعقوب خان امیر عبدالرحمن خان بر تخت سلطنت جلوس نمود . تا سال ١٣١٩\nپادشاهی کرد .\nدر زمان همه شاهان سدوزائی و محمدزائی افغانستان صحنه زدوخورد و جنگهای خارجی\nوداخلی بوده زمینه برای احياء وترقى علوم و ادبیات مساعد نبود، طوریکه گفته میتوانیم\nکه در قرن سیزده در افغانستان علوم و فنون ادبی رو بانحطاط نهاد و پاد شاهان این دوره\nچون بیشتر گرفتار فرونشاندن آتش جنگهای مختلف بودند ، برای تشویق و پرورش علم\nو ادب فرصت نداشتند ، تنها امیر شیر علی خان که يك مرد منور وعلم دوست بود و بدر بار خود\nشخصی مانند سیدجمال الدین افغان داشت ، بامور عرفانی و مدنی تا اندازیئکه در قدرتش\nبود توجه نمود ، مکتبی تاسیس و اخباری بنام (شمس النهار) نشر نمود که هر دو با از میان\nرفتن او از بین رفت .\nولی با وجود این همه مشکلات و موانع درین قرن نيز يك تعداد اشخاص منور و فاضل و شعرای\nبرجسته مانندغلام محمدخان طرزی، واصل،عاجز افغان، ولی طواف، رشید، الفت وغیره دیده\nمی شود. تعدادزنان شاعره درین دوره نسبت بدوره های دیگر بیشتر است وشرح حال وآثار\nشان بهتر معلوم است .\nدر سنه ۱۲۰۹ آقامحمدخان قاجار آخرین پادشاه سلسله زندیه را شکست سختی داده\nاین سلسله را از بین برد وخود بر سریر سلطنت نشسته طهران را پایتخت خود ساخت.\nبعد از آنکه آقامحمدخان بر تمام دشمنان داخلی خویش تسلط یافت بعارف خراسان و قفقاز\nلشکر کشید وشاهرخ میرزای افشار که تاب مقاومت را نداشت ولایت خراسان را باو تسلیم نمود\nوبا ين طريق تمام ذخائر نادر شاه افشار بدست قاجاریه افتاده بر ثروت واقتدار آنها افزود\nآقا محمدخان و بازماندگان او چندین بار باروسها وعثمانیها جنگیدند وفتح گاهی نصیب\nقاجاریان زمانی بهرۀ طرف مقابل میگردید. همچنان در طول سلطنت این سلاله در داخل\nایران نیز چندین شورش و انقلاب برپاشد که نهضت بابیها بیکی از جمله آن است ."}
{"book": "adl1184", "page": 66, "text": "ولی با وجود این همه اغتشاشات داخلی وجنگهای خارجی در دورهٔ قاجاریان ادبیات\nفارسی که چنانچه قبلاً اشاره رفت، در عصر صفویان ومخصوصاً در نیمهٔ اخیر آن رو با نحطاط\nنهاده بود، تحولی نموده ازسخن پردازیها وتکلفات سبك هندی صرف نظر نموده وشیوهٔ\nساده تری که به سبك قدما نزديك تر است پیش گرفته، شعرای برجسته ای مثل نشاط، قایم مقام\nقاآنی، وصال شیرازی وغیره بوجودآورد. شاهان وشهزادگان قاجاریه نیز بعضاً قریحهٔ\nشعری داشته بادبیات و سخنوری توجه مخصوص مینمودند واین دلاقهٔ شان بزنان ودختران\nآنها نیز تا ثیر نموده، چنانچه چندتن از زوجات بیشمار فتح علیشاه قاجار و بعضی از دختران\nونو اسه های او درشعر وادب دسترس وعلاقهٔ مفرطی داشتند، که همه آنها درین فضل\nجداگانه گرد آورده شده اند .\n\nدر قرن ۱۸عیسوی نفوذسیاسی وتجارتی انگلیس درهندوستان روزبروز زیاد شده رفت\nولی زمام اداره هنوز رسماً دردست آخرین شاهان سلسلۀ مغلان هند بود، تا اینکه درسال\n۱۲۱۷ هجری لشکر انگلیس دهلی را گرفته باقتدار این خاندان خاتمه داد. اگر چه چند تن\nدیگر از پادشاهان مغل در جاهای مختلف هندوستان پادشاهی کردند انقراض آنرا از زمان\nتصرف دهلی باید دانست بعد از این تاریخ زبان انگلیسی جای فارسی را گرفته، بمدت\nقلیل زبان رسمی هند گردید و از این سبب است که در قرن سیزده شاعران فارسی گوی\nدر هند کمتر بنظر میخورد وهمچنان تنها دویاسه تن از زنان شاعرهٔ این قرن از هند وباقی\nهمه از اهل افغانستان وایران بودند .\n\n(عایشهٔ افغان)\n\nعایشه بنت یعقوب علیخان بارکزائی، شاعرهٔ بزرگ افغان، در نیمهٔ دوم قرن\nدوازدهم در کابل تولد یافته، علوم متداولۀ آن عصر را ازقبیل صرف، نحو، معانی، بیان، تجوید\nوادبیات را در محله اینکه بنام (محل توپچی ها) شهرت داشت بپایان رسانید وبعمر بیست\nسالگی شروع به سرودن اشعار نمود.\nطوریکه روایت میکنند اولین شعر را در حضور تیمورشاه درانی در تعریف افق گلفام\nگفته است:\n\nشفق را لاله گون دیدم نماز شام در گردون\nمگر خورشید را کشته که دارد دامن پرخون\n\nتیمور شاه از قریحهٔ شعر سرائی اوحمايه نموده، صلات وبخششهای زیادی به او تقدیم\nمی کرد ومقام بلندی برای او داده بود، ازحصهٔ اول دیوان خطی اوبخوبی محسوس\nمی گردد که شاعره از حیات خود خوشنود وراضی بود ولی قضا ضربت سختی بر او نواخته\nتمام خوشی را از او ربود، چه یگانه پسر او که فیض طلب نام داشت و مانند پدرعائشه توپچی\nباشی بود، درمقدمۀ کشمیر که در ۱۲۲۷ بامحمود شاه درانی ووزیر فتح خان بارکزائی\nبسمت میر آتشی بد انجا رفته بود بعمر ٢٥ سالگی کشته شد وما در را مبتلای غم وغصه\nساخت. خود عائشه در تاریخ وفات پسر خویش چنین مینویسد:"}
{"book": "adl1184", "page": 67, "text": "سپاه اجل حمله آورد بر او\nبه تیغ قضا سینه را کرد سو\nبه‌ی خانه سال او بیست و پنج\nکه چون برق کرد رخش عمرش گذر\nز هجرت به الف و دوصد بیست و هفت\nچو زد غطه در موج خون بی خبر\nنماند بجز ذات ایزد کسی\nصبوری گزین قصه کن مختصر\n\nاشعار قسمت دوم دیوان قلمی عایشه مملو از احساسات تلخ واندوه ناك است واکثر آنرا در مرثیه پسر دلبند خود گفته ، خود مادر داغدیده هشت سال دیگر زنده بود و در سنه ١٢٣٥ در گذشت .\nعایشه دارای دیوان مکملی که آنرا بتاریخ ٢٦ رجب سنه ١٢٣٢ تمام نموده است میباشد وخوشبختانه دیوان او از بین نرفته ، در سال ١٣٠٥ هـ بامر امیر عبدالرحمن خان بطبع رسیده ولی دیوان مطبوع او با دیوان خطی بعضی اختلافات دارد (١) شعر ذیل را عایشه در تاریخ اختتام دیوان خود نگاشته : -\n\nکاتبه عایشه از امتی شاه عرب\nبنت یعقوب علی ، والده فیض طلب\nقوم بارکزائی و شاعرة ملك وجود\nعهد سلطان زمان بحر عطا شه محمود\nپشت در پشت خطاب آمده ما را منصب\nتوپچی باشی بودند ذوی الجاه وحسب\nیوم پنجشنبه بدو بیست و شش از ماه رجب\nیافت تحریر شکر گنج به مضمون ادب\nیکهزار و دوصدو سی و دو از عام بود\nکه چنین نظم گهر باز یاد قام بود\nساعت چاشت به این نسخه به اتمام رسید\nکه باریاب خرد فرحت وی باد مزید\nساکن کابل و در موضع (اونچی) مرقوم\nشده کین قطعت اشعار پذیرد مفهوم\nرنج بسیار کشیدم چو سخن ضم کردم\nهر زمان پارة از خون جگر کم کردم\nخواهم آمرزش خود از کرم ربانی\nزانکه پاینده و باقیست ورا سلطانی\n\n- غزل -\n\nحالتی عجب دارم خویش را نمیدانم\nکیستم کجا بودم در تفکر حیرانم\nگاه مست و مدهوشم که ز سر رود هوشم\nکه ببزم عشاقان که چو گل پریشانم\nکه چو صبح نورانی گه چوشام ظلمانی\nگه بتخت سلطانی که فقیر و حیرانم\nگه روم به میخانه که روم به بتخانه\nکه روم سوی مسجد که بفکر قرآنم\nگاه عشق میورزم که چو شمع میسوزم\nکه بمجلس رندان که چو ابر نیسانم\nگه شوم چو دیوانه گه شوم چو فرزانه\nکه چو ابر گریانم گه چو غنچه خندانم\nکه دلیل افلاطون گاه می شوم مجنون\nگه پی شفای خویش که تراشد رمانم\nکه روم سوی صحرا ، گه نشسته ام تنها\nگه چو عاشق مجنون که بملک رندانم\nگه بحیرت عایشه گه بفکر و اندیشه\nگه زغم جگر ریشم گه زخود گریزانم\n\n(١) مقالة شاغلی گویا در شمارة (١٢) سال اول مجلة کابل ."}
{"book": "adl1184", "page": 68, "text": "غزل\n\nپنجروزی بجهان خرم وخندان بودن خوشتر از مملکت وتخت سلیمان بودن\nساقیا فصل بهار است غنیمت دانش ساغر می بکف و جانب بستان بودن\nسبزه و آب روان دلبر شیرین سخنی بیخود ومست وخراب ازمی عرفان بودن\nمهوش گلرخ گل پیرهن گل بدنی گر میسر شودت فرح دل و جان بودن\nیکزمان بی می ومعشوقه مباش ای عاقل تا بکی غافل ازین بازی دوران بودن\nحلقه بندگی پیر مغان کن در گوش خادم دير شو و برهمه سلطان بودن\nخوش بود عشق بتان ليك بهنگام شباب عهد پیری چوشد از خویش گریزان بودن\nگر بافلاك رسد قصر نشاط وطربت آخر از فعل بد خویش پشیمان بودن\nدارم امید ز لطف و کرم ربانی جامه مغفرتم خلعت ایمان بودن\nعایشه گر شرف کون و مکان میطلبی طلب کوی حریم شاه خراسان بودن\n\n— مرثیه —\n\nای دریغا کوه نور خویشتن را باختم تاج عزت مخزن در عدن را باختم\nسروقامت گلرخ شكر لب عذب اللسان شمع بزم بلبل شیرین سخن را باختم\nخط بگرد عارضش چون هاله گردمهروماه زیب درانی فراز انجمن را باختم\nنورچشم وقوت دل راحت روح وروان یوسف ثانی غزال سیمتن را باختم\nداد وبیداد از جفای چرخ وجور روزگار خاتم لعل بدخشان و یمن را باختم\nهمچومرغ نیم بسمل میطپم در خون دل صفدر میدان امیر صف شکن را باختم\n\nعایشه از هجر دارد داغ بر دل لاله سان\nمخلص هر چار یار و پنج تن را باختم\n\n— رباعی —\n\nفیض آباد دلم از دست غم ویرانه شد خانه عیش ونشاطم عاقبت غم خانه شد\nآنکه چون جانش گرامی داشتم آن ارجمند حسرتا از طالع سرگشته ام بیگانه شد\n\n— رباعی —\n\nمردم صنما ز آرزویت قاصد زصبا کنم بسویت\nلیلی صفتا بدشت وهامون مجنون شده ام بجستجویت"}
{"book": "adl1184", "page": 69, "text": "– نادره –\nاز اهل اندر جان بوده و در اوایل قرن سیزدهم میزیست. شوهر او امیر عمر خان\nولایت خوقند را به عهده داشت و در سنه ١٢٣٧ هجری قمری وفات نموده (١). این شاعره\nدر زبان فارسی و ترکی شعر میگفت و گویند دیوان مکملی دارد که تا حالا بچاپ نرسیده\nشوهر او هم گاه گاهی شعر میسرود و هر دو با هم مشاعره مینمودند ولی متأسفانه نمونه‌ای\nاز اشعار او بدست نیست.\n– رشحه –\nرشحه تخلص بیگم بنت هاتف کاشانی است و بعضی گویند پدر او هاتف اصفهانی\nنام داشت و از اهل اصفهان بوده است (٢). بیگم با میرزا علی اکبر نظیری ازدواج\nنمود و از او پسری داشت که نامش میرزا احمد بود و چون قریحه شعر گوئی داشت\n(کشته) تخلص مینمود. طوریکه پدر، شوهر و پسر بیگم همه شاعر بودند خودش نیز\nشاعره خوبی بود و اکثراً دختران و زنان فتح علی شاه قاجار را مدح میکرد گویند رشحه\nدیوان مفصلی داشت ولی از آن جمله تنها در حدود صد بیت که محمود قاجار آنرا در تذکرهٔ\n(نقل مجلس) خود ضبط و ثبت نموده، باقی مانده غزل و اشعار ذیل از آن جمله است :–\nچه شود اگر که بری ز دل همه دردهای نهانیم\nبکرشمه‌های نهانی و به تفقدات زبانیم\nنه بناز تکیه زند گلی نه بناله داشده بلبلی\nتو اگر بطرف چمن دمی بشینی و بنشانیم\nز غم تو خون دل ناتوان ز جفایت رفته از تن توان\nبلب است جان و تو هر زمان ستمی ز نو برسانیم\nز سحاب لطف تو گر نمی برسد بنخل امید من\nنه طمع زابر بهاری و نه زیان ز باد خزانیم\nبودم چون رشحه دل غمین الم فراق تو در کمین\nنشوی بدردو الم قرین گر ازین الم برهانیم\n\nجدا از زلف و رخسار تو جان دادم بناکامی\nنخرم از تو در صبحی نه دلشاد از تو در شامی\nندارم غم ز قرب مدعی رشحه که در کویش\nکنون قربی که هست او را مرا هم بود ایامی\n\nدل رفت ز خون دیده ما را\nپیداست برخ از آن علامت\n\nمیتپد از شوق دل در سینه ام گوئی که باز\nتیر دلداری بدل ز ابرو کمانی میرسد\n\nبقصد صید تو چون رشحه دیده مش گفتم\nکس ندیده شکار مگس کند شهباز\n\nاشکم زمجر روی تو هر روز تا سمك\nآهم ز دست خوی تو هر شام تا سماك\n\n(١) نمونهٔ ادبیات تاجیک (جمع کننده صدر الدین عینی).\n(٢) مقالهٔ آقای ایرج افشار در شمارهٔ ٢٠ سال دوم مجلهٔ جهان نو."}
{"book": "adl1184", "page": 70, "text": "حاجيه\nحاجيه از خاندان شيخ علی خان زند ويكی از زنان فتح علی شاه قاجار بود شاهزاده\nشيخ علی ميرزا معروف به شيخ الملوک پسر اين خانم است حاجيه از جمله زنان زاهد و پرهيزگار\nبشمار ميرفت و گاهی شعر نيز ميگفت (۱) اين شعر از او است .\nطواف كعبه مرا حاجيه ميسر شد خدا زيارت اهل دلی نصيب كند\n\nمستوره\nمستوره از بزرگ زادگان طائفه زند وزوجه فتح عليشاه قاجار بوده نواب شاه قلی\nميرزا پسر وی است مشاراليها گاه گاهی شعر مي سرود و اين دوبيت از اوست (۲) :\nخاك پايت سبب روشنی من گرديد چشم از خاك كف پاي تو روشن گرديد\nحور از روضه فردوس اگر بگريزد بجز از كوی تو جای دگرش مأمن نيست\n\nدلشاد\nدلشاد در قرن سيزدهم در فارس حيات داشت و بعضی ميگويند كه او يکی از زنان حرم\nفتح عليشاه قاجار بوده است و بيت ذيل را از او ميدانند :\nطاعات منكران محبت قبول نيست صدبار اگر بچشمه زمزم وضو كنند\n\nآغا باجی\nنام او آغا بيگم و دختر ابراهيم خليل جوان شير، والی شوشی است كه در سنه ۱۲۰۹\nو ۱۲۱۱ در مقابل لشكر های آقا محمد خان قاجار مع فتح عليشاه از اين شهر مدافعه نمود تا اينكه\nآقا محمد خان وفات كرد و فتح عليشاه برتخت سلطنت جلوس نمود برای آنكه ابراهيم خليل\nرا مطيع خود سازد دختر او را در عقد نكاح خود در آورده او را بانوی حرم سرای\nخود قرار داد و بآغا باجی ملقب نمود .\nآغا بيگم در اواخر قرن دوازدهم تولد يافت و ازدواج او با فتح عليشاه در سنه ۱۲۱۳\nو يا سنه ١٢١٤ صورت گرفت اين خانم جهيز بزرگی با خود آورده ۲۰۰ نفر خادم شخصی\nداشت و در حوالی امام زاده قاسم قصری بنا كرده در آن ميزيست، گويند فتح عليشاه از\nآغا باجی احترام زياد می نمود ومصاحبت او را بسيار خوش داشت ولی با وجود محبتی كه\nخاقان نسبت باو داشت آغا باجی تا آخر عمر باكره ماند .\n\n(۱) ( خيرات حسان )\n(۲) تذكره نسوان ملامحمد صديق آخوند زاده."}
{"book": "adl1184", "page": 71, "text": "چون آغاباجی از خود اولاد نداشت يك پسر و يك دختر از اطفال عظام كيبكاوس\nميرزا و مرصع خانم برای خود گرفته تربیه نمود . (۱)\nمشارالیها بعد از يك عمر راحت و باوقار در سنه ١٢٤٨ در دارالایمان همدان در پدرود\nگفت . (۲)\nآغاباجی زن فاضله و مانند برادر خود ابوالفتح خان متخلص به (طوطی) شعر گو\nبود و این چند شعر نمونه نظم اوست :\nخرم آن کو بسر کوی تو جائی دارد\nکه سر کوی تو خوش آب و هوائی دارد\nبسفر رفت و دلم شد جرس ناقة او\nرسم این است که هر ناقه درائی دارد\n* * *\nسوختم از آتش غم تا صدا تاکی زمنع\nمیزنی پر آتشم دامن برو خاموش باش\n* * *\nزبيده خانم\nدختر فتحعلی شاه قاجار و ماه آفرین خانم شیرازی بود، با علیخان نصرة الملك بن رستم خان\nقراگوزلو ازدواج نمود. زبیده خانم عارفه ومرید حاجی میرزا علی نقی همدانی بود،\nهمیشه ریاضت میکشید و در تزکیه نفس کوشش میکرد خیلی سخی و خیرخواه بود و از عایدات\nخود مبلغی برای مصارف شخصی خویش نگاه نموده باقی آنرا بفقراء و بيچارگان\nتقسیم میکرد. این خانم بیست دفعه سفر حج نمود وده دفعه بمشهد رفت، عمروی تا ۸۰ سال\nیقینی است و ٦٠ سال آنرا با شوهر خود در همدان گذرانید .\nزبیده خانم قریحه شعری داشته، (جهان) تخلص می نمود و ابیات ذیل از اوست :\nگفته خوش در گوش دل چون عاشقی دیوانه شو\nگر وصل او خواهی زخود بیگانه شو بیگانه شو\nدر عشق او گر صادقی باید بسوزی خویش را\nدر شعلة عشقش دلا پروانه شو پروانه شو\nاندر دل هر عارفی زین می بود میخانه ها\nخواهی دلا عارف شوی میخانه شو میخانه شو\n* * *\nدر شب هجران گدازم همچو شمع\nروز وصلـت سـر فـرا زم همچو شمـــع\nدر رهت استاده ام از روی شوق\nتابيا ئی جان ببازم همچو شمع\nاز غمت بــا آتش هجران هـمی\nگه بسوزم گه بسازم همچو شمع\n* * *\nخواهم از ساقی مهوش تا نماید لطف عام\nهر زمان ریزد بکام خشك من جامی دگر\nگرچه نتوان لشکر اشگان بالهم در کوی دوست\nلطف اوگر شامل آید می نهم گامی دگر\n(۱) خيرات حسان صفحه ۱۱\n(۲) دانشمندان آذر بایجان تاليف محمد علی تربیت ."}
{"book": "adl1184", "page": 72, "text": "درده بمن ای ساقی زان می دوسه پیمانه\nخواهم که درین مستی خود نیز روم از یاد\nاز عشق رخ جانان گشته است جهان حیران\n\nکبزسوز درون گویم شعری دوسه مستانه\nغیر از تو نماند کس نه خویش نه بیگانه\nمستانه سخن گوید این عاشق دیوانه\n\nفخری\nفخری بنت فتح علی شاه قاجار خواهر بزرگ نواب فتح الله خان میرزا بود، فن شاعری\nرا نزد محمود میرزا آموخت این سه فرد نمونه کلام این شهزاده خانم است:\nمحبت را بلا گویند یا رب\nکسی بی این بلا هرگز مبادا\n\nگفتا خیال وصل مرا کن ز دل برون\nگفتم گذشتن از سرجان کار مشکل است\n\nچنین کاین نوجوانان جلوه دارند\nبحسرت باید مردن به پیری\n\nعصمت\nعصمت بنت فتح علیشاه قاجار خواهر عیانی شهزاده محمد علی میرزا بود، خیلی\nخوش خط بود و گاه گاهی شعر هم میسرود، مرثیه ذیل را بمناسبت فوت یکی\nاز شهزادگان قاجاریه گفته:\nچه کردی تو ای آسمان ستمگر\nنداری جز از ظلم مایه بد که\nنخواهی که ماهی بتابد بچرخ\nبسی حسرت از تو بدلهای خسته\n\nکه یکرخ نیاسائی از کین و کین\nنداری جز از کینه توشه در انبان\nنخواهی که مهری فروزد به ایوان\nبسی غم ز تو در دل ناتوان\n\nبود جاودان جانت چون من بپویه\nروانت چو من باد دایم در افغان\n\nعفت\nعفت نیز دختر فتح علی شاه قاجار و خواهر عیانی حسین علی میرزا فرمان فرمای\nفارس و حسن علی میرزا والی خراسان بود، درعلم نجوم، هیئت و عربی دست رسی داشته\nو خط نستعلیق و شکسته را خوب مینوشت، شاعره نیز بود وسبك عرفا ومخصوصا مثنوی\nمولوی را بیشتر خوش داشت. اشعار ذیل نمونه طبع او است:\nمیل خاطر میکشد تا زه به آن\nهست در شهر محبت قاره ها\nغیر عشقم هیچ در تقریر نه\nتشنگان را نیست لذت غیر آب\n\nتازنو آرم حدیثی در میان\nدر کتاب دوستی شیرازه ها\nدل ز یاد عشق هرگز سیر نه\nخستگان را نیست راحت غیر خواب"}
{"book": "adl1184", "page": 73, "text": "فرقته در در یا نخواهد جز کنار\nدر زمستان هر کسی جو ید بـــهار\nهر که را باشد بهاری در جها ن\nعشق میبا شد بـــهار عاشقا ن\n\nطیبه\nاین شاعره خواهر حسن علی میرزا فرمان فرمای فارس و دختره نسیم بفتح علیشا ه\nبود وبقول صاحب تذکره ( نقل مجلس ) : ــ ( بقدر تحریر مکاتبات تحصیل خط کرده\nو طبعی نکو داشته ) . دوبیت ذیل نمونه کلام وی است : ــ\nطبیب آمد وعاجز شد ازعلاج دلم\nعلاج در د دلم را مگر حبیب کند\nزعارض شرم مهـــره مــاه باشم\nکنیز کمــترین شاه با شم\n\nماه تابان خانم\nماه تابان خانم یکی از دختران خرد فتح علی شاه قاجار و در زمان وفات پدر خود\nهنوز در گهواره بوده یعنی در سال ۱۲۴۹ یا ۱۲۵۰ تولد یافته مادرش نوش آفرین خانم\nبن بدر خان زند وبرادر زاده علی مردان خان زند بود واز فتح علیشاه دو دختر داشت\nکه کوچک آن ماه تابان خانم ملقب به قمر السلطنه میباشد .\nماه تابان خانم تعلیم خوبی اخذ نموده ، زبان فرانسوی ، وترکی ، عثمانی را خوب\nمیدانست و در فارسی شعر میسرود که از آن جمله در تذکره نسوان ملا محمد صدیق آخندزاده\nسه فرد ذیل بطور نمونه آورده شد :\nچه بودی گر زراه مهر برمن دیده بکشودی\nز اغیارم نهان بـــر دیده جا نم عیان بودی\nبهر جاهست بیمار ازخدا خواهد شفای خود\nمریض عشق تو هر گز نیارد نام بهبودی\nبرای کعبه گر آتش ببارد رو نگردانم\nخلیل آسا گلستان است بر من نار نمرودی\nماه تابان خانم، باحاجی میرزا حسین خان مشیرالدوله سپهسالار و صدر اعظم ایران\nازدواج نمود وحیات بسیار راحتی داشته ، در یگانه واقعات برجسته آن دو سفر حج که یکی\nدر شهر ذی الحجی بعمر شصت سالگی نموده است، وفوت شوهر وی میباشد .\n\nصاحبه\nصاحبه زوجه یکی از فرزندان فتح علیشاه قاجار و خانم صاحب کمال وفضل و شاعره\nبوده است ، سه بیت ذیل از اوست :ــ\nغم نیست که از هجر تو صدبار بمیرم\nلطفت نشود کم ز تو مقصود من این بود"}
{"book": "adl1184", "page": 74, "text": "زلف در روی تو هر کس بیند گویدش\nآتشی هست که با دود در آمیخته اند\n\nجان و ایمان که برای معشوق است\nجان و ایمان برای عاشق نیست\n\nخاور قاجار\n\nمادر خاور قاجار دختر مرتضی قلی خان قاجار، عم فتح علیشاه بود ، خاور در جوانی\nتعلیم خوبی اخذ کرده علوم متداوله را آموخت چون بسن رشد رسید با شاهزاده حیدر قلی\nمیرزا ابن فتح علی شاه قاجار ازدواج نمود وبحکم فتح علیشاه در گلپایگان و عراق\nبسر برده والی مضافتی اوقات او در تهران اقامت گزید ، این شاعره دارای دیوانی میباشد\nوچند بیت ذیل از آن جمله است :\n\nخون دل است از غم هجرت بجام ما\nاین است بی حضور تو عیش مدام ما\n\nگر خاک ز کوی تو نیارند رفیقان\nدیگر بچه بندم دروی چشم ترم را\n\nنه وعده تخلفی نه امید شب وصلی\nیارب بچه خرسند کنم جان غمین را\n\nبازم سوی ابروت ای دوست نماز است\nبا گیسوی مشکین توام لوث راز است\n\nگفتم که شب وصل کنم شکوه برت ليك\nشب کوته و افسانه هجر تو دراز است\n\nثمرش جور ونها لش ستم وبر گ جفاست\nوای برحالت مرغی که درین گلزار است\n\nبازم از خون دل ودیده جهان را گلزار\nاز گل روی تو تا در دل من خاری هست\n\nمرغ دلم دریغ که از جور روز گار\nیکدم امان نیافت که سرزیر پر کند\n\nبگلزاری که گلچین در پی وی باغبان بندد\nفغان از حسرت مرغی که در آن آشیان بندد\n\nحالتی داشتم از مردن و نگذاشت رقیب\nآمد و دادن جان نیز بمن مشکل کرد\n\nدردم زحد فزون شده ای هم نفس زمن\nغافل مشو که این نفس واپسین بود\n\nامشب اندردست غیر آنطرف دامانست و بس\nبعد ازین دست من و چاك گریبان است و بس\n\nگر ناله کشیدم ز جفایش عجبی نیست\nاو كودك و من مرغ نو آموخته بودم\n\nگشت بیمار رقیب از اثر ناله ما\n( ناله ام کاش نماید اثری بهتر ازین"}
{"book": "adl1184", "page": 75, "text": "عفاف\nاین شاعره نیز ازهمزادگان فتح علی شاه قاجار وزوجه حیدر قلی میرزا پسر این پادشاه\nبود، عفاف علوم عربیه را تحصیل نموده ، خط شکسته را خوب مینوشت وشعر هم میسرود ، این\nچند فرد نمونه قریحه شعری وی است :ـ\nمن آن مرغم که اندر دام صیاد تفاوت نیستم با مرغ آزاد\n\nبکوی عشق ایدل باخبر باش که آنجا رهزنان اندر کمین اند\n\nچه نالی فصل گل ای بلبل زار که گل را نیست پروای غم تو\n\nقمرخانم\nاین شاعره ازخاندان قاجاریه ودر خدمت شهزاده علیشاه ظل السلطان بود واین دو بیت\nبطور نمونه کلامش در تذکره نسوان آورده شده .\nنمیدانم چرا پیش رقیبان سخن پرسند از عاشق حبیبان\n\nاندر سرکوی تو بس منتظرانند شاید زره لطف تو از خانه برآئی\n\nسلطان\nاین شاعره دختر محمود میرزا پسر فتح علیشاه قاجار، مؤلف تذکره (نقل مجلس) بود ،\nتا۱۸ سالگی نزد پدر تحصیل علوم نمود وچون قریحهٔ شعر گوئی را داشته ، شروع به سرودن\nاشعار کرد و به مشورهٔ پدر تخلص خویش را (سلطان) گذاشت .\nپسرش در تذکره خود تعداد اشعارش را هزار بیت مینویسد . در تذکره نسوان چند شعر\nذیل بطور نمونه کلام مشار الیها آورده شده :ـ\nاز سر کویش دلابین که چسان میروم خنده کنان آمدم گریه کنان میروم (۱)\n\nبروای صبا به آن کوی و بگو نگار ما را که نیامدی و هجر تو بساخت کار ما را\n\nمن از آزادگی آن میکشم آن که هرگز کس نبیند در اسیری\n\nملك\nپدرش محمد تقی میرزای حسام السلطنه پسر فتح علی شاه قاجار است . ملك يك خانم\n\n(۱) این بیت در ( بهترین اشعار ) نیز آورده شد ."}
{"book": "adl1184", "page": 76, "text": "باسواد وصاحب طبع شاعری بود ، محمود میرزای قاجار اشعاروی را اصلاح مینمود . ابیات\nذیل نمونه کلام اوست :\nدر دیده ام آن مه وزهرعیب بری بود درخوبی وزیبائی چون حور وپری بود\nدر بادی غومت کسی را نکشم من این کار خدا بود نه کار دگری بود\nحاجی گوهرخانم\nگوهر خانم بنت موسی خان قاجار ازطرف مادر ، شهزاده طیغون خانم نواسه فتحعلیشاه\nقاجار است . این خانم فاضل وصاحب کمال درعلم نجوم دست رسی داشته وشاعره نیز بوده\nچنانچه اشعار ذیل نمونه ای از کلام اواست :-\nپیغمبری که اشرف اولاد آدم است یکی پایه زمنبر اومرش اعظم است\nفخر رسل شفیع جزا فخر کائنات مخلوق حق وخالق مخلوق عالم است\n* * *\nای صبا نافه از آن طره نواهسته کشائی که در آن سلسله زلف گرفتارائند\n* * *\nای خالق خلق زآشکارا و خفاری جز معصیت نکر ده ام من کاری\nنازنده بطاعت تو خلقند وومن جز لطف عمیم تو ندارم یاری\nمریم خانم\nمریم خانم دختر قایم مقام میرزا ابوالقاسم فراهانی بود ودرسنه ۱۲۷۷ وفات نموده.\nصاحب تذکرة نسوان قطعه ذیل را بطور نمونه کلام وی آورده .\nتا که توانی بجهان راست باش راست روان را نزند کج نهاد\nمعتمد مردم دنیا مباش آه ازین مردم کنج اعتقاد\nجهان خانم\nجهان خانم مادر ناصرالدین شاه ودخترامیر کبیر محمد قاسم خان بن سلیمان اعتضادالدوله\nقوانلوی قاجار است . مادرش از الیها دختر فتحعلیشاه قاجار بود . جهان خانم دربین سالهای\n۱۲۱۰ - ۱۲۲۰ تولد یافته درسنه ١٢٣٤ با پسر مامای خود محمدشاه قاجار ازدواج نمود\nودرسنه ١٢٤٧ صاحب پسری گردید که نام اورا ناصرالدین گذاشتند .\nبعد از وفات فتحعلیشاه درسنه ١٢٥٠ محمدشاه که بعد ازمرگ پدرخود عباس میر زا\nولیعهد انتخاب شده بود ، با وجود مخالفت کا کاهای خویش ، حسن علی میرزا وظل السلطان\nبرتخت سلطنت جلوس کرد وجهان خانم که یک زن فاضله ودانشمندی بود درامور کشوری\nباشوهر ضعیف النفس خود کمک مینمود. هنگام فوت محمد شاه درسنه١٢٦٤ درتمام ایران\nآتش انقلاب افروخته شد، ناصرالدین شاه آن وقت در تبریز بود وحاجی میرزا آقاسی آخوند\nایروانی ، صدراعظم پدرش لشکری برای خود جمع نموده میخواست سلطنت را تصاحب کند، ولی\nجهان خانم بواسطه علیقلی خان که بعداً بنام اعتضادالسلطنه ملقب گردید با نمایندگان روس\nوانگلیس داخل مذاکره شده به کمک آنها پسر خودرا به تهران خواست وبر سریر پادشاهی نشاند ."}
{"book": "adl1184", "page": 77, "text": "مرگ جهان خانم در سنه ۱۲۹۰ ، هنگامیکه ناصرالدین شاه بسفر اروپا رفته بود ،\nاتفاق افتاد .\nاین ملکه علاوه بر دیگر فضایل در نویسندگی نیز دسترس داشت و گاه گاهی شعری\nمی سرود . دوبیت ذیل نمونهٔ قریحه شعری اوست :-\nاز مرد و زن آنکه هوشمند است اندر همه حال سربلند است\nبی دانش اگر زن است اگر مرد باشد بمثل چو خار بی درد\nمهرا رفع جهانبانی\nاین شاعره دختر سیف الله میرزا و نواسه فتح علی شاه قاجار است ، تاریخ تولد و شرح\nحالش بدست نیامده ، ولی تاریخ وفاتش سنه ۱۳۳۳ هجری قمری می باشد. (۱) برادرزاده\nوی ، سرهنگ محمد حسین جهانبانی در گلچین خویش تعدا د زیاد اشعارش را آورده\nاست ، چند بیت ذیل از آن جمله است :-\nزاهد از بهر خدا دست بدار از من و عشق بجز از عشق ز من مذهب و ایمان مطلب\n\nآخر آن چشم سیاه توجه بر سر دارد که دوصد تیر بلا بسته بهريك نظرت\n\nدر جهان هر درد را صد چاره آمد لب ببین درد عشق است این ندارد چاره جز مرگ ای طبیب\n\nمخزن دل چو کرد گذر بر دیار عشق ابلای حسن آمد و او را عنان گرفت\nفرهاد بیستون نه بهمت تمام کرد عشقت آن که پایه این بیستون گرفت\nمن جان کنم بهجر تو او سنگ میکند بسیار فرق از من و او میتوان گرفت\n\nچو میتوان بصبوری کشید بار عدو چرا صبور نباشم که بار یار کشم\n\nتن بتب ، دل بتعب ، جان ز فراقت بر لب غیر وصل تو مرا هیچ مداوائی نیست\n\nصد سال دویدیم چو مجنون بره عشق افسوس كه يك لحظه بلیلی نرسیدیم\nعصمت بیگم\nاین شاعره در قرن سیزدهم حیات داشت و دختر سیف الملك تورانی بود برادر او در خواف\nحکومت می کرد (۲) این رباعی از عصمت بیگم است :-\nچون ابر بهار دم بدم گریانم مانند فلك هميشه سر گردانم\nبا هر که وفا کنم جفا می بینم بر بخت خود و طالع خود حیرانم\n\n(۱) گلچین جهانبانی صفحه ۶۷۶ .\n(۲) مشاهیر نسوان ."}
{"book": "adl1184", "page": 78, "text": "(۹)\nحیران خانم\n\nحیران خانم از شاعرات قرن سیزدهم آذربایجان است و در شهر تبریز تولد یافته، نسب\nاو از طایفة دنبلی ها که یکخاندان مشهور آذربایجان است میباشد و (۸۰) سال عمر نموده\nاما تاریخ تولد وفوت او در دست نیست دیوان او دارای قصاید، غزلیات، مقطعات، ترجیعات\nفارسی وترکی است تقریباً چهار ونیم هزار بیت دارد واکثراً از والد، وهمشیرۀ عباس\nمیزرا نایب السلطنه مدح کرده این قطعه را در خصوص وبای سال ۱۲۴۷ گفته\n\nای خدا شیعیان هلاک شدند\nنوجوانان بزیر خاک شدند\n\nمادران دل شکسته ونالان\nمرده شویند بهر فرزندان\n\nای خدا این بلا شدید شده\nاز فرج خلق ناامید شده (۱)\n\nفرد ذیل نیز از اوست :-\nنگارم قامت دلجو خرامان کرده می آید\nرخ چون ماه را از می درخشان کرده می آید(۲)\n\nماه شرف خانم\n(مستورۀ کردستانی)\n\nماه شرف نام شاعره ایست که در حدود ۱۲۱۹ یا ۱۲۲۰ هجری قمری در کردستان تولد\nیافته(۳) پدر او ابوالحسن بیگ نام داشت واز خانوادۀ قادری بود و در جملۀ اشخاص محترم\nکردستان محسوب میشد. ماه شرف خانم تعلیم خوبی فرا گرفت ،اکثر خطوط را خوب مینگاشت\nو در انشاء و شاعری معلومات زیادی داشت شعر میگفت و (مستوره) تخلص میکرد .\nمشارالیه در عقد نکاح خسرو خان والی سنندج در آمد، شوهر او شوق وقریحة شعر گوئی\nرا داشت وتخلص خودرا (ناکام) گذاشته بود طوریکه از غزلیات ماه شرف خانم ظاهر میگردد\nبا شوهر خود حیات خوشی نداشته اکثراً از بیوفائی وسردی او واز پیوستن او باغیر گله وشکایت میکند\n\n(۱) دانشمندان آذربایجان تألیف آقای محمدعلی تربیت\n(۲) بهترین اشعار ، گرد آورنده پژمان\n(۳) دیباچۀ دیوان ماه شرف خانم ، بقلم آقای حاجی شیخ یحیی معرفت"}
{"book": "adl1184", "page": 79, "text": "پسر عموی ماه شرف خانم میرزا علی اکبر صادق الملك در کتاب (حدیقه ناصریه) خویش\nراجع باین شاعره چنین مینویسد (یکی از این خانواده زنی است عموزاده حقیر که اسم او ماه\nشرف خانم ومتخلص به مستوره فی الواقع سزاوار است نظر به فضل و کمال وخط وربط وشعر\nوانشائیکه این عفیفه دارا بود اسم اورا مورخین عالم در صفحات تاریخ خود بیاد گار ثبت\nوضبط نمایند قریب بیست هزار شعر ودیوان غزلیات وقصاید وغیره دارد چهل وچهار سال\nدوره زندگانی راطی کرده در ۱۲٦٤ هجری (۱) رخت از این سرای فانی بر بست این مستوره\nعیال خسروخان والی مشهور به در کامه بوده است)\nاز جمله بیست هزار شعریکه صادق لملك از آن یاد میکند، آقای حاجی شیخ یحی (معرفت)\nدرسنه ۱۳۰٤ زحمت زیاد دوهزار بیت را گرد آورده تدوین وطبع نمود و مابقی اشعار مستوره\nکردستانی از بین رفته، اثر دیگریکه از او مانده کتاب تاریخ کردستان در شرح حالات وحکمرانی\nولات اردلان است.\nغزل\nرفتیم و بس از خودعمل خیر نهشتیم\nبا آب گنه توشه عقبی بسرشتیم\nامروز بدین عالم خاکی زچه نازیم\nفرداست چوبینی همه خاك و همه خشتیم\nبس کز مناهی که درین مرحله کردیم\nبس خار معاصی که درین مزرعه کشتیم\nنه لایق آنیم و نه زیبای جهیمیم\nنه در خور خلدونه سزاوار بهشتیم\nکو زاهد و از مسجد ومحراب نگوید\nما بنده پیران کلیسا و کنشتیم\nدر حشر زنيك و بدما دوست چه پرسد\nنیکیم از اوئیم و از اوئیم چوز شتیم\nالمنة الله که (مستوره) من ودل\nجز یار بساط از همه دیار نوشتیم\nغزل\nبریدی بامن و با غیر بستی\nبه نیش ظلم جانم را بخستی\nچفا بنگزیدی و بیداد کردی\nوفا ببریدی و پیمان شکستی\nدگر مشکل توان پیوند کردن\nچنان تار محبت را گسستی\nشد آئین وفا و مهرت از یاد\nزبس با مدعی ای مه نشستی\nبدادی دامنش (مستوره) از کف\nسبکو کردی زقید مهبر رستی\nرباعی\nشرین صفتم ولی زغم فرهادم\nشاپور کجا تا بتوآرد دادم\nای ثانی پرویز خدا را رحمی\nتا بر شکنی زقید هجر آزادم\nرباعی\nمائیم و غمی ودیدۀ گریانی\nسوزی و تپی وسینۀ بریانی\nجز خسرو آفاق طبیبی نبود\nکز لطف دهد درد مرا درمانی\n(۱) صاحب مجمع الفصحا تاریخ وفات اورا ۱۲٦٣ نوشته (جلد دوم صفحه ٤٥٦)"}
{"book": "adl1184", "page": 80, "text": "قرۃ العین یا طاھرہ قزوینی\n\nزرین تاج دختر ملاصالح محمد قزوینی فقیه مشهور در ربع دوم قرن سیزدهم هجری قمری در قزوین\nبدنیا آمده نزد پدر به تحصیل علوم عربی حفظ احادیث و تفسیر و تاویل آیات قرآن شریف و ادبیات\nپرداخت و چون بسیار ذکی بود در فرا گرفتن این علوم بخوبی موفق آمده از جمله فضلا و علمای عصر\nخود شده در جوانی قریحهٔ شعر گوئی در او ظاهر شد و از عمر شانزده سالگی شروع بسرودن اشعار\nنموده تخلص خود را (طاهره) انتخاب کرد.\nزرین تاج از طرفیات فرید ملا محمد تقی مجتهد پسر عم خود نامزد بود و چون سیزده\nساله شدعروسی او با ملا محمد صورت گرفت ولی این دختر قشنگ و مغرور شوهر خود را که\nبرگزیده پدرش و دروست نداشت و از حیات خود ناراض بود .\nچند سال گذشت و در سنه ۱۲۶۰ جوان سید علی محمد نامی خود را امام قائم معرفی کرده لقب\n(باب) بر خویش گذاشت و به تاسیس مذهب تازه بنام (بابیه) قیام نمود و کتابی به اسم (بیان)\nبوجود آورده مذهب جدید در بوشهر ، شیراز و بعض جاهای دیگر پیروان متعددی پیدا کرد وزرین\nتاج که در اثر تعصیبات و رسومات آنزمان تحت فشار پدر و شوهر قرار گرفته بید روح آزاد\nو تجدد پسندار به طغیان آمده نه تنها در فکر رهائی خود بلکه بخیال نجات عموم طبقهٔ نسوان مملکت\nایران بر آمده و برای کامیابی در این امر خود را مجبور دید که از دین مقدس پاک اسلام که\nآئین و دیانت اجداد او بود بیرون آمده به مذهب جعلی و جدید التاسیس علی محمد باب که در اصول\nوقواعد دین خود برای زنان تسهیلاتی را در زندگی اجتماعی و انفرادی قایل شده بود، بگرود\nتا در صدد تبلیغ و انتشار مذهب بابیه بر آمده و آنقدر کوشید که بزودی خلیفهٔ باب شد.\nزرین تاج قرار مقررات دین جدید بی پرده در مجالس اصحاب نشسته وعظ میکرد این وضع او طبیعتاً\nسبب بد گوئی مردم و تنازعاً تى شوهر و پدر شوهر که مردان عالم و متعصب بودند گردیده خواستند\nاو را از این کار منع کنند اما زرین تاج در عزم خود ثابت بود تصمیم گرفت بهر قیمتی که شود\nآزادی کاملی حاصل نماید چون شوهرش او را بسیار دوست میداشت و به هیچ صورت بطلاق حاضر\nنمیشد زرین تاج از مکر و حیله کار گرفته ظاهرا بدفعاشی و فجور پرداخته و به این وسیله ملا محمد\nرا مجبور ساخت او را ترك كند.\nبعد ازین واعظهٔ جوان آزادانه به کار ابلاغ مذهب بابی قیام ورزید در صدر اطاقی که مجالس\nبابیان در آن صورت میگرفت تختیکه بیشتر به حجله عروس شباهت داشت ترتیب نموده و سر و صورت\nخود را آراسته در آن می نشست و بزبان فصیح و بلیغ و بعبارت زیبا از احادیث و آیات سخن\nمیراند و مردم را بدین باب دعوت و تشویق مینمود و در پایان میگفت :-\n( هر که مرا لمس کند از آتش دوزخ ایمن خواهد بود) تمام اصحاب پا برهنه بدست بژدار\nمی آمدند و چهره بدست و پای او می مالیدند\nمریدان و پیروان زرین تاج چندین لقب بر او گذاشتند و اول: بدرد می، سپس شمس الضحی\nو بالاخره قرة العین، نامیدند.\nبعد از چندی در سنه ۱۲۶۳ ملا محمد تقی مجتهد عم قرة العین حکم تکفیر وی را صادر نموده\nاو را طرد و منع ساخت و این عمل سبب مرگ او گردید چه پیروان علی محمد باب به فتوای خلیفه قشنگ"}
{"book": "adl1184", "page": 81, "text": "روزی هنگام سحر به علانقی در مسجد حمله برده او را قتل رسانیدند (۱) چون اهالی قزوین\nمجتهد را بسیار محترم و عزیز می داشتند او را به شهید ثالث ملقب نموده بر قاتلین او شوریدند\nو قرة العین و اصحابش را مجبور به فرار ساختند\nبعد از ترك قزوین قرة العین در خانه بدشت در نواحی بسطام منزل گزید در آن جا چند بار با\nحاجی علی محمد باب که علی الاعلی لقب داشت ملاقه و صحبت نموده در نتیجه این مشاوره ها بجد\nو جهد بیشی در راه انتشار و ترویج مسلك بابی بر آمدند روزی قرة العین که نطاق زبردستی بود\nدر مجلس اصحاب بیانیة پر حرارتی ایراد نموده در ضمن چنین گفت :\n«....ای اصحاب این اقالیم بیهقرا فرا گیرد و این ادیان مختلفه را یکی کند بشنود شریعتی\nخواهد آمد و قر آن خویش را در میان امت ودیعتی خواهد نهاد و هر تکلیف که نو بیاورد بر\nخلق روی زمین واجب خواهد گشت پس امروز زحمت بیهوده بر خویش روا مدارید که شما را عقبی\nنخواهد بود.. (۲)\nولی خلاف انتظار و امید این نطق او تاثیر سونی بر اکثر اصحاب بخشیده حصه بزرگ آنها\nاز مذهب بابی بیزار و از مجلس خارج شدند وی دسته دیگر بمدنشان او را قبول کردند چندی بعد\nعلی الاعلی به اتفاق قرة العین بطرف مازندران روان شد اما وقتیکه به اراضی هزار جریب رسیدند\nاهالی بر آنها هجوم آورده اموال شانرا تاراج نمودند و این واقعه سبب بسی اتفاقی وجدانی\nعلی الاعلی و قرة العین شد علی الاعلی قرة العین را ترك کرد و در اصفهان بحكم محمد شاه\nپدر ناصر الدین شاه دستگیر گردیده در قلعه (چهریق) آذربایجان محبوس شد تا اینکه درسنه ١٢٦٦\nاو را به فتوای علمای تبریز تیر باران نمودند (۳)\nقرة العین كه يك زن دلیر و صاحب عقیده و عزم راسخی بود با چند تن از پیروان با وفاقی به\nبقريه «ده بد» مازندران را کشته در نشر مسلك خود میکوشید\nچون تعداد و اقتدار بابیها زیاد شده رفت اول محمد شاه و بعد از مرگ او ناصر الدین شاه\nدر صدد دفع آنها بر آمدند ولی پیروان مذهب جدید در مقابله در ز و عساکر حکومت مقاومت\nسختی نموده بر تعصب خویش افزودند در نتیجه در ایران بلوایی پا گردید و جنگهای خونین شروع شد\nگویند ناصر الدین شاه که بابیها را بسیار بد میدید در صدد فرو نشاندن این زد و خورد ها\nبر آمد و چون تعریف جمال قرة العین را شنیده بود خواست او را در تصرف خود در بیاورد و ازین\nراه آتش فتنه را خاموش سازد لذا نامه لطف آمیزی برای او نوشته وی را بحرم خود دعوت\nنمود . ولی در باریان او که قرة العین را بهتر میشناختند و از سجیه آزادی خواه و متعصب او\nاطلاع داشتند بعوض مكتوب ناصر الدین شاه خط دیگری برای او فرستادند و در آن او را\nدر صورت سرپیچی به مرگ تهدید نمودند اما قرة العین بر تمام ملاطفت و تهدیدات خندیده\nفرد ذیل را بجواب ناصر الدین شاه وشت :\n(۱) مقاله بدم زن در زمان ناصر الدین شاه فتنه براه انداخت) شماره ۲۱ دور ششم مجلة ترقى\n(۲) تذكره الخواتين صفحة ١٥٠\n(۳) تاریخ عمومی ایران عباس اقبال صفحه ٤٠٨"}
{"book": "adl1184", "page": 82, "text": "تو وجاه و ملك سكندری، من و راه ورسم قلندری\nاگر آن خوش است، تو در خوری و گر این بد است مراسزا (۱)\n\nاین جواب بر غضب ناصرالدین شاه افزوده در تعقیب بابیان جدی تر شد تا بالاخره بتاريخ\n۲۸ شوال سنه ۱۲۶۸ (۲) سه تن از پیروان علی محمد باب توطئه یی بر قتل او نمودند ولی ناکام\nشدند و در نتیجه يكعده بزرك با بیان محبوس و محاكمه گرديدند قرة العین را که در آن هنگام\nدر بنه نور کجور مازندران توقف داشت (۳) نیز دستگیر نموده به تهران فرستادند و بعد از\nزجر و رنج بی شمار بنا ۲۹ نفر هم مسلکش معدوم ساختند (٤)\nچنانچه قبلاً گفته شد، قرة العین در سرودن اشعار قریحه برجسته داشت و صاحب اشعار\nزیبایی بوده ولی متأسفانه در هنگام حبس او اکثریت آنرا دشمنان او طعمه آتش ساختند\nطوریکه از آن جمله جز چند غزل و فرد متفرق چیزی باقی نمانده این اشعار که سوز درونی و هیجان\nروحی شاعره را بخوبی ترجمانی میکند و خواننده را بر احساسات شوریده او دلالت مینماید\nواورا در پهلوی استادان بزرگ ادبیات فارسی جای میدهد ، مهارت او در فن شعر\nسرائی از اشعار ذیل معلوم میشود : --\nجذبات شوقك الجمت بسلاسل الغم والبلا\nهمه عاشقان شکسته دل دهند جان بره بلا\nاگر آن صنم زره ستم پی کشتن من بی گنه\nلقد استقام بسيفه فلقد رضيت بما رضا\nنه چه زلف کجالبه یار او نه چه چشم فتنه شعار او\nشده نافه بهم ختن ، شده کافری بهمه خطا\nتو که غافل از می و شاهدی پی مرد زاهد و عابدی\nچکنم که کافر و جاحدی ز خلوص نیت اصفا\nبس خوان دمت عشق او همه شب ز خیل کروبیان\nرسد این صفیر که ای که گروه غم زده الملا\nمن وعشق آن مه خوب رو که چو شد صلای بلای او\nبنشاط و قهقهه شد فرو که انا الشهيد بكر بلا\nسحر آن نگار ستمگر م قدمی نهاد به بسترم\nفاذا رايت جماله طلع الصباح كانما\nتو وتخت و تاج سکندری من و راه و رسم قلندری\nاگر آن خوشست تو در خوری و گر این بد است مراسزا\n\n(۱) مقالة شماره ۳۱ دوره هفتم مجله ارقى\n(۲) تاریخ عمومی ایران، عباس اقبال صفحه ٤١٤\n(۳) تذکرة الخواتین صفحه ۱۰۰، این تذکره سنة قتل قرة العین را ١٢٦٤ ميداند\nVOL 3-4 P94 ENCYCLOPAEDIA BRITANNICA (4)"}
{"book": "adl1184", "page": 83, "text": "جوانی چه آورد و پیری چه برد؟\nبت خورد سال ومی سالخورد\nبت خورد سالیكه با يك جلوه اش\nببرد از دل اندیشه خواب و خورد\nمـــی سالخورد یـكه يــك قطره اش\nنخورد آنكه مرد و نمرد آنكه خورد\nزبـــك غم دهـــد ساقی روز گار\nترا صاف صاف و مرا درد درد\n\nبدیار عشق تو مانده ام ز كــس ندیده عنایتی\nبفریـبم بنما نظر كه تو پادشاه ولایـتی\nغزل ذیل را نیز اكثراً به قره العین نسبت میدهند ولی چنانچه در مقاله تحت عنوان يك(شعر وچند شاعر) كه در شماره ۷۷ مجله آریانا كه از مجله محیط منتشره ایران اقتباس گردیده به اثبات میرساند این غزل قبل از طاهره قزینی و بلكه قبل از ابتدای قرن ۱۲ سر وده شده زیرا میرزا محمد طاهر وحید قزوینی كه يك شاعر و نویسنده معروف دوره صفویه است و تا اوایل سلطنت شاه سلطان حسین حیات داشت آنرا تخمیس نموده وخود غزل را نباید از طاهرای كاشانی معروف به شاه طاهر ركنی دانست بهر صورت این غزل از هر كه باشد به طاهره قزوینی نسبت داده شده نمیتواند ولی با وجود آن چون آنرا در همه جا بنام او می آورند ما نیز آنرا در ین جا نشر میكنیم:\nغزل\nگر بــتو افــتدم نظر چهره بچهره رو بــرو\nشـرح دهم غم ترا نكــته به نكــته مو بمو\nاز پــی دیدن ر خــت همچو صبا فتاده ام\nكوچه بكوچه در بدر خانه بخانه كو بكو\nمیرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام دجله بدجله یم به یم چشمه بچشمه جو بجو\nدور دهان تنگ تو عارض و عنبرین خطت غنچه بغنچه گل بگل لاله بپلاله بویه بو\nابرو و چشم و خال تو صید نموده مرغ ل طبع بطبع و دل به دل مهر به مهر و خو بخو\nدر دل خویش طاهره گشت و ندید جز وفا\nصفحه بصفه لابلا پرده بپرده توبتو (۱)\nمحجوب\nاین شاعره دختر سكندرخان نظام الدوله بود و در نیمهء اول قرن سیزدهم در هرات تولد یافته نزد برادر خود علی قلی خان نظام الدوله كه شاعر بود و (صارمی) تخلص میكرد تعلیم خوبی اخذ كرد، از جوانی بسرودن اشعار آغاز نمود و تخلص(محجوب) را اختیار كرد.\n(۱) غزلیكه بنام طاهره آورده میشود با اصل غزل قدری تفاوت دارد و یك بیت آن هم كه در ذیل نوشته شده است كم میباشد.\nمهر ترادل حزین بافته بر قماش جان\nرشته برشته نخ بنخ تار بتار و پو بپو"}
{"book": "adl1184", "page": 84, "text": "۷۱\nولی ماه مغانه درسنه ۱۲۶۴ در اثر ظلم و بد رفتاری شوهر در جوانی جهان را وداع\nگفته بعالم بالا پیوست.\nبرادر او در تذکرۀ (میکده) که شرح حال شعرای معاصر خود را تالیف کرده در یک منظومۀ\nسوزناک احوال خواهر را بیان نموده و این چند بیت از آن منظومه است:\nمن بودم از زمانه و فرزانه خواهری در مشرق کمال درخشنده اختری\nدر بوستان عز نسب سرو کشمری در آسمان فخر حسب ماه انوری\nاند مریم قدس حیا پیشه مریمی در حجله عفاف و پاکیش هاجری\nصدیقه صدق فاطمه طینت زبیبی بلقیس خوی آسیه سیرت نکوفری\nمشکوی شعر را سخن آرای مفلقی بستان فضل را چمن آرای عبقری\nدر عقل و عمل و سیرت ناپاك مفلسی در علم و حلم و فهم و فراست توانگری\nکلکش ز مطلع خط و انشاء عطاردی طبعش ز درج عقل گرانمایه گوهری\nمحبوب در سرادق عصمت زچشم دهر طالع زبرج فضل چو مهری ز خاوری\nاند حساب رمل محیطی (۱) مهندسی در فات بحر و هیئت قویم لنگری\nخور شید هر صباح ز رای منیر او میکرد کسب نور چو از خواجه چاکری\nماه از پی رصاندن صیتش به هر طرف می شد روان ببست سفر چون کبوتری\nکیوان بدیده بانی درگاه عصمتش چون هندونی که پاس بدارد ز منظری\nبرجیس میکشید بسر در خشم فلك از بهر درك صحبتش از شوق چادری\nبهرام تندخوی بقصد حسود آن چون چاکران ستاده بکف تیغ و خنجری\nتا عید میسر ود پی فخر مر دهر از نظم دلکشش غزل روح پروری\nتیر دبیر از سر اخلاص مینوشت را و صاف خلق فهم و معانیش محضری\nهر چند در کمال و خط و شعر هوش و رای چون آن مداد چرخ کهن یاد دیگری\nبودش بهرا نامل فر خنده صد هنر الحق کشاده بود بجهان اره تروری\nناگاه جیش مرگ بزدش ز من جدا من ماندم و مصیبت آن دست برسری\nاین جور خود بخویش نمودم کزا بلهی دادم فرشته را بکف دیو منظری\nبدرای و پست فطرت و بدکیش و سست عهد دون طبع و سفله خصلت و ناپاك کافری\nمرد آن بود که مردی و نامش بود که هست به از کلاه مردم نا مردم معجری\nکی از خصال او بتوان شمۀ بیان عمری اگر سیاه کنم لوح دفتری\nالقصۀ رفت با جگر چاك و دل فگار آن مهربان ز جور چنین جور گستری\nنا چیده از حدیقۀ کام دلش گلی نا خورده از بهار جوانیش نوبری\n(۱) خانعلی بینوا در کتاب (پشتنی میرمنی) حصه اول قصیده را نقل نموده این مصرع را\nچنین نگاشته است : (اندر حساب ورمل محیط مهندسی)\nولی کلمۀ محیط در پنجا معنی نمیدهد و بروزن شعر هم چندان برابر نمی آید اصل کلمه\nمهبطی است که بمعنی علم هیئت میباشد چنانچه ملا محمد صدیق آخوند زاده نیز در تذکرۀ\nنسوان این کلمه را (مهبطی نوشته است)."}
{"book": "adl1184", "page": 85, "text": "شد آن شهید زهر جفا در ریاض خلد\nروزم چوشب سیاه ، دلم میر، چهره زرد\nاز فوت آن چوبابم وزاریت کار خلق\nبس چاره غیر صبر و شکیبا نیافتم\nدر روز حشر شافع یوم النشور باد\nای دل چرا کنی گله از خلق و از سپهر\nاین بود قسمت که خوری غم کشی جفا\nتاهست روزگار جفاسود کار آن\nاین اندمردمان که درایام هر یکی\nمعدوم گشت مردم ومردی چنانکه نیست\nمنسوخ شده مروت از انسان چنانکه هست\nفرزندرا بکند[؟] پدرنیست شفقتنی\nای صاحب قناعت و عزلت بشکر کوش\nگنج قناعتی و کمالی و خواب امن\nدرویش و نیم نان جوین در کجا خورد\nيك موی ارسرت شود کم اگر تهی\nای کامگار دهر خداوند مال وجاه\nدل در جهان مبند که این زال پرفسون\nتاکی زبخل درپی گنج و دفینه ای\nتاکی بجمع مال کسان همچو کمینین\nدریاب نقدمرو بنه زادره که مرگ\nزان گفت و ران شنید که نبود باه حق\nباز وی دین قویست بچنگ آرگنج علم\nبنگر در آبروی شریعت گریافتی[؟]\nغشت است و خاك اخگر و دیوست عاقبت\nگرطاق قصر جاه کشی برتر از فلك\nگرمر د راهی ازهمه خلق جهان ببر\nدنیا به نیم جو نستانند اهل دل\nبگذر از آبرو نیز که آنجا بمیخرد\nفقر نسب بکار نیاید بجز حسب\nتاون صدق کسر نفس نباشدچه فایده است\nجز عجز نیستی بپذیر نماز تو هیچ\nيك گام اگر تو بر سر کام وهوانهی\nای نفس سگ تو ناصح خود باش تا چند\nقطع امید از همه بنمای واز نیاز\n\nمونس به حوریان و من و دیده تری\nهر لحظه ام بخنجر از این غصه خنجری\nتاریخ یافتش« فیروزاری» صفدری\nاز قسمت سپهر و جفای ستمگری\nاندر میانه من و آن سفله داوری\nدادنداز ازل چوبهر کس مقدری\nکس دست پیش قسمت داور مظفری\nتنها تو نیستی زجفایش مکدری\nاندر وقار قطره رعنت گوهری\nامروز در زمانه، هیچ اختری\nافزون زآب خون برادر برادری\nنبود دختری بسراغاف مادری\nگرشکر و صبر پست ترا هیچ چتری\nخوشتر زتاج افسر و محمود ومنظهری\nغم آنقدر که رنج کشد کیمیا گری\nگام تو گای چودر کام اژدری\nبندی دهم اگر کنی بنده باوری\nهرر وز می از فریب نشیند به شوهری\nتاکی زحرص در هوس اسب واستر ی\nدر نعمت تغار دوحوادث بششدری\nدریابدت اگر چه به بلخ از جشتری\nبهترهزار باراگرگنگی و کری\nکز این بکند شیر خدا درو خیبری\nشاهان نهند سر بکف پای قنبری\nاز عز و جاه اگر چه فریدون بنوذری\nدرمرگ ب گدای محلت برابری\nتاکی زنفس سفله کشی بارچون خری\nدانند کار خاک سیه نورقزری\nجزآه سرد وضعف تن وروی اصفری\nکنعان ز نوح بود و ابراهم از آذری\nصد سال هوی اگر نتراشد قلندری\nگرشیخ نامداری اگرشاه کشوری\nیا باشدت به از ملك سدره برتری\nپوشی بعیب خلق و خوداز جمله سگ تری\nکن روی صدق پر درخلاق اکبری"}
{"book": "adl1184", "page": 86, "text": "در پير از اصطخس مخالف پيدا فسريه چندين نگار گلرخ خورشيد پيکری\nهر يك بمهر خویی رخسار يوسفی هر يك بسحر طره طرار دلبری\nخدشان بباغ حسن بر افروخته گلی قدشان بجوی بار جوانی صنوبری\nزلفی زمشك ناب و لب از لعل جانفزا خط از بنفشه وتنو از سيم -رمری\nكماك قضا بعارض شان بهر شور عشق از مشك تر بدور قمر بسته زيوری\nدست قدر بمنرگس چهاش شان نهاد جلبی که ساخت صيد غزالى غضنفری\nجانها بعشق شان چو بدر يامست ماسهی دلها بشوق شان چو بـر آتش سمندری\nايام وصل شان چوشب قدر فيض بخش الفاظ عذب شان زحلاوت چو شکری\nقومی دیگر گروهی امینند پاك رای قدسی خصال و روح صفت چون پیمبری\nهر يك بقاف مكرمت عنقای مغربـى هر يك بقصد نفس دغا شير صفدری\nهر يك ز آشنای وفا بـاز اشهبی هـر يك بشاخسارصفا طوطی نـری\nدر ظاهرانده جز ولیكن بباطن اند از شکر حق ببحر حقيقت شناوری\nبربام قصر از کبر ، خاك گذرند مـردم بتكـر حـال چوروح مطهری\nاندر كلاه فقر زغيرت در آورند شاهان دهر راسـر نخوت به چنبری\nشیطان که راه ایشان حذر ام نیست پیش هیچ راه نبرد بصرصری\nدر ظاهر شکسته مبین شان که از کمال هر يك زعلم و قد رت حقد مظهری\nدارند زیر خرقۀ پشمینه گنجها كزيك نظر کنند کدائی توانگری\nگر چه بصورت اندچوعنقا نهان ز خلق اندر حقيقتـند زخورشیدا شهری\nاز علوهمت وز مقامات و حال شان تفصيل اگر دهم نکند عقل بـاوری\nسبحان خالقی که بی خلق این گروه گردیده حکمش د می ایجاد مصدری\nبنموداز كمال عنایت ز بـحـر فضل از روح پاك طينت ایشان مـصـوری\nآن صانع حکیم که در بحر حکمتش عقل ضعيف را نبود هیچ معـبری\nدر جنب آستان جلاش چوپرو مهر چون توده های چندره و دشت و اخگری\nاز خار گل برآرد و میوه زچوب خشك ازنافه مشك ترد هداز گاوعنبری\nشکر زنی عطاد هـد و انگبین ز نحل از سنگ لعل اصغر وياقوت احمری\nیا معطی المراد که ز بیگـه از کرم رزاق بنده پرور هـر خير و هرشری\nاز لطف کن به این سگ عاصی عنایتی کز جور خلق و نفس وهوا مانده مضطری\nدر کار من نمی چوفتای زبحر لطف حایث نیافتم به بهشتی و کوثری\nيك ذره ام زمـعرفـتت گـر کنی عطا از قدر بـرنرم ز سپهر مدوری\nحاجات هر دو عالم از لطف کن روا تا گردم ایمن از فـزع و هول محشری\nهرچند عاصیم ز تو خواهم که از کرم بخشی مرا به سید وسلطان وسر وری"}
{"book": "adl1184", "page": 87, "text": "فخر دو کون سید عالم که کائنات\nشاه شهان محمد خیر البشر که نیافت\nدر پانزدبان رسید در آنجا که نیست هیچ\nسلطان خافقین که بنهد سلاطنش\nاز مهرهٔ داوست بکو قره کربهان\nیارانش از سعادت دیدار او شدند\nیکتن زا متش نرود جانب سقر\nیاسید الرسل توئی آن ابر رحمتی\nاز عرش تا بفرش شود مست اگر وزد\nيك بارم از کرم در لطفی کشا که نیست\nدر چشم ارزخاك درت قرة رمد\nهرچند عاجزم من دل خسته وز گناه\nاندود و کون زین سک در گاه وامگیر\nبنما عنایتی که بمی را رم ضعیف\nیاد صارمی، خسته مکن یکنظر که هست\nتاریخ این قصیده زهجریست بعد الف\n\nنباشد به نزد ذات شریفش . - مقری\nيك ران براق برسر نه طاق اخضری\nجز ذات ذوالجلال نه جسمی نه جوهری\nبر فرق تاج کسری و جم پای منبری\nایمان ز کفر ساخت عیان تیغ حیدری\nسر و ربطاق بملا یكه بان چه بوذری\nگیرد بکف بحشر چوزاف محشری\nکز تست تازه رونق هر خشک و هر تری\nزآن جعد مشك بیز نسیم معطری\nجز در که توام بجهان راه ورهبری\nز ابنای دهر فخر نمایم برا کثری\nهستم بقید نفس گرفتار و ابتری\nای سایه همای شرف ظل شهپری\nشیران کنند رحم به روباه لاغری\nدر آتش غمت چو سپندی به مجمری\nخمسین و خمس با مأتین ار تو بشمری\n\nبحر انور رلقب دهم این را برو دنوا\nهر نکته اش چومست یکی درو گوهری\n\nاین غزل اثر طبع محجوب هروی است :-\n\nرفیقان برلب آمد جان زهجر ان دلفکاری را\nکه میگرید با آن بیرحم حال جان سپاری را\nنه از بختم سر یاری نه از دلدار غمخواری\nبود مشکل بسر بردن بدینسان روزگاری را\nتو ای صبا د یا د آور بقید افتا ده ا مت\nکش از محنت هجران اسیر خسته زاری را\nجفا از حد فزون کردی بیا بیکره وفا آموز\nدوا کن درد افنگاران مسوزان داغداری را\nگذر کن جانب محجوب ای دلبر زیان نبود\nاگر یاری بجا آری دل امیدواری را\n\nبرده از کفم دلر ا باده نوش مدهوشی\nشوخ فتنہ بن اونی تندخو جفاجونی\nآفتاب کنعانی دلبر سمنند انی\nخسرو جها ندا ری دلر بای خونخواری\nخنجر جفا بردست شیشه وفا بشکست\n\nیا ر نازك اندامی سر و گنتا گوشی\nماه روسمن بوئی سیمبر قبا پوشی\nنازنین تن و جانی نکنهینج خا موشی\nمست عاشق آزاری یاسمن برودوشی\nنالهای عشاقش میر سد بهر گوشی"}
{"book": "adl1184", "page": 88, "text": "من قدم نخواهم زد هز بکوی آن جانی زهر اگر دهد از کف میکنم بجان نوشی\nدر فراق آن مهر و از جفای آن بدخو طرفه حالتی دارم گویم ار تو بنیوشی\nجان اسیر ز نجو ری تن بقید مهجوری دل ز آتش دوری هر زمان زند جوشی\nدست يك شبی در خورد گفتمش که ای بدعهد از کفا قلم تا چند بگذری و رخ پوشی\nاز سر وفا یگزه یاد عشقم کن از جفا کم جام دوستی مشکن قول کس مکن گوشی\nدر شب امیدم بست چزرخ تو خور شیدی گر کشی و گر سازی یا خودت هم آغوشی\nهمچو من خریدارت نقد جان همه در کف تاز لعل نوشیندت بوسه تو بفروشی\nای بت جفاکارم از غمت بسی زارم\nیاد میکن از (محجوب) بگذر از فراموشی\n\n(مستورهٔ غوری)\n\nنام او حور النساء و دختر پیر سید اعظم است مشار الیها در سنه ۱۲۱۱ هجری شمسی در قریهٔ (برجمن)\nغور پا بعرصهٔ وجود نهاد و تا پایان عمر در آنجا بسر برده «بی بی سفید پوش» شهرت داشت.\nخودش راجع بخود چنین میگوید :-\n\nنسب از خواجهٔ زووم بود حور النساء نامم تخلص گشت مستوره بملك غور ما وایم\n\nحور النساء تا آخر شوهر نکرد و در سنه ۱۲٤۰ هجری شمسی (۱) وفات نمود و در کوه (زور)\nدفن شده این شاعره دیوان مکملی بنام (تحفة العاشقین ومفرح المسلمین) که دارای سه و نیم\nهزار بیت است (۲) دارد . اينك دو غزل او:-\n\nغزل\n\nدل عشاق گردد رقصت مستانه میرقصد بلی چون شمع روشن شد دو صد پروانه میرقصد\nبهر جا پر تو و ری زانو از خدا باشد یکی در مسجد و دیگر بتونخانه میر قفصد\nمگر تا ش در کاهنه زد نقش جمال تو که از شوق تو میبینم بت و بتخانه میرقصد\nمرا در پرواعظ وعظ ترك عشق میفرمود شکست امروز پیمان رسر پیمانه میرقصد\nدلم چون دام زلف ودانه خال تو میبیند ز ترس دام میلرزد ز شوق دانه میرقصد\nمگر باد صبا از چین زلفش نکهتی دارد که بلبل در گلستان مقده رویرانه میرقصد\nکه باشد در پس پرده نوای دلبری دا را\nز آوازش ببین (مستوره) راند وانه میرقصد\n(غزل)\n\nبتی دارم که با ناز و ادا کبکوره اکرده میان چون شکر بسته دهان چون غنچه وا کرده\nفروهشته نقاب از رو مکحل کرده دو جادو کشیده و سمه بر ابرو سرانگشتان حنا کرده\nپری روئی جفا جوئی بسان خویش بدخوئی به تیر غمزه هندونی چه خونریزی بپا کرده\nبهرجا میروم غایب زچشم من نمیگردد بسان مردمک گویا درین دیده جا کرده\n\n(۱) پښتنی میرمن صفحه ١٥٦\n(۲) پښتنی میرمن صفحه ١٥٧"}
{"book": "adl1184", "page": 89, "text": "٧٦\n\nبحال عاشق مسکین جفا چندان چرا داری که مسکین مرغ خود را بر سر کوی وفا کرده\nفلات یوفی ندارد از مروت ای پری پیکر و بیادوران حبیب من غم او ج و جفا کرده\nبگو (مستوره) این دنیا نباشد جای آسایش\nو گرنه ابن مریم از چه او ما در سما کرده\n(بی بی سنگی)\nنام این شاعره مریمه است و در سنه ۱۲٥۳ هجری قمری در کوچه جوانمردی کابل تولد یافت\nو پدر او خواجه سنگی محمد نام داشت و به (بابا سنگی) مشهور بود.\nمریمه نزد آخند غلام رسول به تحصیل علوم متداوله پرداخته ادبیات و مخصوصا بشعر علاقه\nمفرطی پیدا کرد و از جوانی شروع بسرودن اشعار نمود. در اوایل (شور) بعد از آن (بی خود)\nو بالاخره (مخفی) تخلص می نمود\nبی بی سنگی را بی بی سیده نیز میگفتند و مشارالیها با شعرا و ادبای عصر خود رابطه\nو دوستی داشت. در بدیهه بسیار ماهر بود و گویند هجویات زیادی داشت ولی چون دیوان\nاشعار او موجود نیست واکثر اشعار او از بین رفته، جز چند بیت غزل که در پختگی مبرهنی\nنشر شده چیزی در دست نیست\nغزل\nگر بکبر و منکر آید پرسد احوال مرا یا محمد گویم و گویا شود زبان من\nدر بغل گیرد مرا قبر ای خدا یاریت گیر مثل مادر آن زمین مشفق شود بر جان من\nروز محشر چون سر از خاک لخد بالا کنم یا محمد گویم و روشن شود چشمان من\nنامه اعمال من را گر بدست چپ دهند سمع بیداد برشنود آن ناله و افغان من\nچند مصرع وصف تو گفت دختری ای مخفی این کنیزك را ببخش ای سرور و سلطان من\n(شور) مسکین را ز خاک پای کلبانت شمار یا محمد گویم و روشن شود ایمان من\n\n(شاه جهان بیگم)\nبیگم بوپال\n\nنسب نواب جهانگیر خان بهادر، حکمران شهزاده نشینی بهوپال و پد رشاه جهان بیگم از\nطایفه میران خیل از قبیله کرانی (۱)، یکی از قبایل افغانی است طوریکه بیگم اصلاً افغان\nو هم قوم ماست\nشاه جهان بیگم بتاريخ ٦ جمادى الأول سنه ١٢٥٤ هجری قمری در قلعه اسلام نگر در حوالی بهو\nپال پیدا شد و بعد از وفات پدر در سنه ۱۲٦٣ از حکومت انگلستان نامت ریاست بهوپال را\nیافت، ولی در حقیقت زمام اداره در دست سکندر بیگم مادر مشارالیها بود در زیر سایه او شاه\nجهان بیگم تعلیم و تربییه درستی حاصل کرد و مخصوصا در خط و کتابت فارسی وسلیقه مباحث\nبپایه تکامل رسید\nوقتیکه شاه جهان بیگم بسن رشد رسید، پدرش در فکر ازدواج او افتاده بنائما با دکن حکومت\n(۱) تاج الا قبال، تاریخ بهوپال، تالیف شاه جهان بیگم دفتر سوم صفحه ٦١"}
{"book": "adl1184", "page": 90, "text": "۷۷\nانگریس در هند درین بابت مشوره نمود و بعد از جستجو و تفکر زیاد باقی محمد خان نصرت جنگ\nرا که یک شخص نجیب و رذیسا کنین قصبه بھوپال و رکن ریاست آن بود را انتخاب نموده بتاریخ ۱۱\nذيقعده سنه ۱۲۷۱ عروسی او باشاه جهان بیگم صورت گرفت و در سنه ١٢٧٤ دختر آنها سلطان\nجهان بیگم تولد یافت .\nدر سنه ١٢٧٦ شاه جهان بیگم ریاست ارضاً آباد را سپرده منصب ولیعهدی را اختیار نمود در\nسنه ١٢٨٤ باقی محمد خان شوهر بیگم دنیا را بدرود گفته او را بادخترش تنها گذاشت يك\nسال بعد سکندر بیگم نیز برحمت ایزدی پیوست و شاه جهان بیگم بر تخت ریاست بھوپال نشسته\nافتهار دولت را بدست خود گرفت و در ۱۰۰ لکت و ترقی معارف آن سعی زیادی نمود، علما وفضلا را\nخیلی عزیز میداشت و عزت می نمود چندین مکتب و بیمارستان و مسجد بنا ٭ نمود و چون بعمرانات\nعلاقه داشت چندین قصر و عمارت عالی بامرا و تعمیر یافت از ان جمله تاج محل بهوپال\nعہد پر شاہ جهان انشاط افزا مهیا شد\nدر ۱۲۷۸ بتحريك و رضای حکومت انگلستان باسيد محمد صدیق حسن خان میر دبیر\nخود ازدواج نمود شوهر ثانی او از جملۀ فضلای عصر خود بشمار میرفت و صاحب آذر\nو مخصوصاً تذکره های متعددی است از ان جمله تذکره (شمع انجمن) .\nنظر به خدمات برجسته شاه جهان بیگم در پیشبرد امور کشوری و تہذیب مملکت حکومت\nانگلستان اورامورد نوازش قرارداد، باعطای خطاب درجه اول ( کرون اف اندیا)\n(تاج هندوستان) ورئيس دلاور طبقه اعلای ستاره هند فائز گردید .\nشاه جهان بیگم بسفر و سیاحت علاقه مفرطی داشت چندین سفر در هندوستان وخارج\nآن نمود این خانۀ فضلہ والف چندین کتاب مانند (تاج الاقبال، تاریخ بهوپال، تہذیب\nنسوان، خزینتہ الالغات) است و همچنان در زبان فارسی واردو شعر میگفت و در فارسی\n(شاه جهان) اما در اردو (شیر ین) تخلص میکرد .\nاينك چند غزل و رباعی و بعضی اشعار منتخب او :-\nغزل\nمردم رحمن یار من ریزد تجلای دگر چشم و د در هر نظر مجنونم شای دگر\nهر زره خاك درش خورشید تابان در برش از پرتو مهر رخش دارد تجلای دگر\nخوبان دنیا کوه به خوینداز سر تا بپا تا مقصدا آن دلر با دارد سرا پای دگر\nاز بوریای زاهدان بوی ریا آید بجان بهر نماز عاشقان باشد مصلای دگر\nباور مکن قول عدو ساغر کجا و شیشه کو؟ ای محتسب این های و هو دارم زصهبای دگر\nمن میروم سوی حرم دل میکشد سوی صنم من میروم جای دگر دل میرود جای دگر\nجانم بتنگ آمد از و یارب چه سان سازم بدو من میزنم رایی دگر او میزند و ای دگر\nای عشق بی پروا بیا تا وارهیم از ماسوا دزدید نومیوه مرا در دل تمنای دگر\nاز شرم رنگ خال او دیگر بود احوال او گل بر سر آن لاله رودارد تماشای دگر\nای مونس غمخوار من خلقی پی آزار من بس مهر ریزد یار من دارم نه پروای دگر\nشاه جهانم بی گمان هم تاجور در هند بان\nحزباد داور در جنان دارم به سودای دگر\n(۱) الامنتا میرنسوان"}
{"book": "adl1184", "page": 91, "text": "۷۸\n\nغزل\nدل برد زمن تا چوری شاه شهبانی\nعشکر شکنی تیغ کشی آفت جانی\nشوریده وشی سیمین ی ماه لقائی\nجادو نگهی کج کلهی حور نشانی\nکی مرثیه تا ژوری فتنه پرستی\nپیمان شکنی جور گری شور جهانی\nدر مملکت حسن شهنشاه نشینی\nدر زمره خوبان جهان باج ستانی\nهاروت فنی ماه رخی یوسف عهدی\nعیسی نفسی خضر رهی سحر بیانی\nغلمان روشی خلد وشی مست حیائی\nکوثر منشی آب بقاو ظل گرانی\nبیداد گری عربده خوجور پسندی\nخاطر شکنی شیر قدی سخت کمانی\nاز حالت دل با توجه افسانه سراید\nشوریده سری جور کشی خوارجهانی\nمجنون صفتی کوه کنی خانه بدوشی\nبیتاب دلی ریش تنی سو خته جانی\n\nثواب نخواهد که بهجر تو بمیرد\nای جان جهان و مدقو صنم و انساتی\n\nرباعی\nای شاه جهان در از شد عمر گناه\nشد نامه اعمال توچون قیر سیاه\nنومید مشو که داد گر هست رحیم\nکوه گنهت شود بوزن پر کاه\n\nرباعی\nچون بال و پر افتاد چو ون دام بپرد\nصید یه ز صیاد پریدن نتواند\nمشکل مرض است این که بفریاد رسیده است\nآ نیکس که بفریاد رسیدن نتواند\n***\nچوز عهداو بپرسیم چه لا جواب گوید\nکه مز ار جایه بستم بهزار جا شکستم\nپی قدر ناشناسی که برایگان نگیرد\nدل بی بهای خود را بمت بها شکستم\n(مریم کنيز ك)\nمریم بنت سید عبدالله در ماه میزان سنه ١٢٥٧ هجری قمری در قریه (کرخ) هرات پای بعرصة\nوجود نهاده تحصیلات خوبی حاصل نمودوزن فاضله و شاعره بود اکثرا حمدونعت میسرود، زیرا\nخیلی پابند دین ومذهب بود .\nمشارالیها در سنه ۱۳۰۸ هجری قمری در گذشت و دارایی دیوانی میباشد که بطبع نرسیده .\nاينك نمونة شعر او :\n(نعت)\nای صفةجهان آرا معدن صفا هستی\nبر گزیدة خالق فخر اصفیا هستی\nعین جمله محبوبان مفخر انبیا هستی\nتوطبيب هررنجی درد هر دوا هستی\n\nشمع بزم هر جمعی بسکه خوش لقا هستی\nروز وشب بود دایم میل خاطرم سویت\nبسته جمع مشتاقان دل بتار هر مویت\nرخ نمای تا بینم آن جمال و گیسو یت\nبشنوم حدیثی چند ز آن دو لعل دل جویت\n\nنطق شکرین بگشا ز آنکه خوشنوا هستی"}
{"book": "adl1184", "page": 92, "text": "۷۹\n\nدر چمن نوید گل انوار جهان باشی سرو خوش وصال ایدوست جان عاشقان باشی\nنونهال نخلستان شاخ ارغوان باشی نوبهار عمری ليك ایمن از خزان باشی\nمن ترا دعا گویم واجب دعا هستی\nزلف و رخ نمایان کن بوم کفر خان بشکن با تکلم شیرین صولت بلبلان بشکن\nار حرم خلیل آسا رونق بتان بشکن تاج لطف بر سر نه افسر شهان شکن\nچند از نظر نایاب همچو کیمیا هستی؟\nدرج لعل در بکشای قیمت گهر بشکن با تبسم شیرین قیمت شکر بشکن\nبهر لیلة المعراج کسوت سحر بشکن با متاع حسن خود نرخ سیم و زر بشکن\nیوسف عزیزی من چون توی بها هستی\nگر چه ناوك نازت بر دلم اثر دارد عاشق جفایت کی از آن حذر دارد\nپیش تیر مژگانت سینه را سپر دارد ای خوش آنکه هر لحظه با رخت نظر دارد\nمان قدم بچشمم تو دیده را ضیا هستی\nشبرو شب معراج ماء برج ما اوحی در درج یکتائی قد کنز لا تحصی\nآفتاب عبك دين صدر مجلس عقبی مقتدای رسولان راجن و انس را مولی\nز آنکه احسن الخلقی افضل الورا هستی\nاین (كنيزك) مجرم ترك گفتگو دارد نه بیام خو رسند است نه نم سبو دارد\nمدت مدیدی هست باغم تو خو دارد آرزوی یك دیدن ز آن رخ نکو دارد\nروی خود بمن بنمای گر زمن جدا هستی\n\n(صنوبر عاجزه)\nصنوبر بنت سید عبدالله خواهر مریم كنيزك است ، در اواخر قرن سیزده و اوایل قرن\nچهارده هجری قمری در (کرخ) هرات بسر میبرد و بعمر ٢٥ سالگی از دو آج نمود صنوبر\nمانند خواهر خود شاعره بود (عاجزه) تخلص مینمود ، این دو خواهر اکثراً با هم مشاعره\nمیکردند اشعار (عاجزه) مثل اشعاره یم بیشتر حمد و نعت است و مخمس ذیل نمونه کلام اوست\n\nنعت\n\nای شه بطحای من دل شده مبتلای تو طوطی طبع من کند شام و سحر نوای تو\nعمر عزیز راد هم در هوس لقای تو محرم سر لا مكان جان و دلم فدای تو\nمرغ دلم باوج عرش پر زند از هوای تو\nوصف تو چون بیان کند سوخته وصال تو طوبی جنت است خجل ز قد با کمال تو\nجز غم عاصیان دگر هیچ نه در خیال تو نور همه جهان بود پرتوی از جمال تو\nتابش ماه سر فلك از شرف لقای تو"}
{"book": "adl1184", "page": 93, "text": "يك شبی از سر صفا روح الامین و کبریا\nآمد و بر درت نشست گفت درود و مرحبا\nمن ز حق آورده ام تند براق با ضیا\nخيز و سوار شو بکن عرش عظيم متكا\nلوح و قلم گرفته اند سرمه ز خاک پای تو\n\nپشت براق نازنين سوی خدا سفر زدی\nجمله آسمان عبید طی بيكو نظر زدی\nروی بجانب اله پشت براق زر زدی\nدامن نار بر زدی بر در دوست در زدی\nنه فلك و نه آدمی هیچ به در فنای تو\n\nرفتی ز شوق دل مگر سوی حریم كبريا\nمست شراب حق شدی نوش تو جام با صفا\nمحو لقای او شدی دیده ی تجلی خدا\nاز حرم خدا نداء شد که حبیب من در آ\nآنچه تر است مدعا میدهم از برای تو\n\nتا بشنیدی این ندا جانب اوروان شدی\nاز کدر جهان جان رفتی و شاد مان شدی\nبستی کمر به عشق دوست عازم لامکان شدی\nای شهۀ جمله شهان فدی کمر هان شدی\nجمله شهان این جهان گشته همه گدای تو\n\nچون بحریم کبریا همدم و هم قرین شدی\nبهر گناه عاصيان نائی واینین شدی\nخواهش تو قبول شد وارث ملك دين شدی\nشاه حرم نشین شدی هادی عالمین شدی\nچون بخدا قرین شدی جسته خدا رضای تو\n\nعمر عزیز شد تلف نیست ز خود خبر مرا\nروز جزا به من بکن از سر لطف يك نظر\nبنده بخانه غمم زار و ضعیف و چشم تر\nای مه چهارده اثر خواجه کل بحر بر\nنیست تو گفته مختصر (عاجزه) بینوای تو\n\n(گوهر کابلی)\n\nگوهر بیگم دختر يك رساله كابلی بوده و در اواسط قرن سیزده ، وقتیکه بعضی سدوزائی\nها و بارکزائی ها بهند مهاجرت نمودند ، خویشاوندان خود بدانجار فته ، در لودیانه و امر\nتسر اقامت ور زبد (۱)\nاین شاعره در فارسی، پښتو وارد و شعر میسرود و تا سنه ۱۲۰۲ هجری قمری حیات او\nیقینی است (۲)\n\n(۱) تاریخ ادبیات افغانستان در عصر سدوزائی ها مولفۀ شاغلی غبار که بفرما نش\nوزارت معارف برأی صنوف اعدادیه نگاشته شده و تا کنون بطبع نرسیده است\n\n(۲) پټه خزانه منی (شاغلی بینوا)"}
{"book": "adl1184", "page": 94, "text": "زهره\nاصل نامش امراؤ جان بود و در اواخر قرن گذشته در شهر لکنهو میزیست در اوائل رقاصه\nبود ولی بمتانت و به کردن در انده من نام نامی زد رقص وعلاوه بر رقاصی موسیقی را نیز\nخوب میدانست و در فارسی وارد شعر میگفت و بخط نستعلیق را هم بخوبی مینوشت بعد از يك حیات\nباعیش و نعمت در سنه ۱۳۰۴ (۱) هجری قمری وفات نموده است اینك چند نمونه شعر فارسی او : -\nهیچ همی نه پی چیست که در پیش مردمان\n\nپروانه را به بزم بقا گر گرد مردمان\nرفته رفته بسالم مهربان گردم طیب\nاین جراحت ها که من دارم کهی خواهد شدن\nبیت ذیل مقطع غزلیست که برای نواب غلام باقر خان رئیس باندر شوکت قرائت ده بود\nخبر از من که برد باقر غلام باقر\nزهره در بزم غزل تازه نوائی دارد\n\nآغا كوچك\n\nآغا كوچك دختر شاهزاده سیف الله میرزا است که از طرف پدر به فتح علی شاه قاجار و از طرف\nمادر به معتمدالدوله نشاط و خانواده صفویه میرسد. این شاعره در قرن سیزدهم حیات داشت\nو گویند اشعار خوبی میسرود این مفردان نمونه قریحه شعری وی است :\nگویند بهشت و حورو کوثر باقیست\nدر روز جزا دوزخ و محشر باقیست\nدوزخ چسبد بود بغض علی و آلش\nجنت به محبت پیمبر باقیست\n\nV آمنه فدوی (۲) - 1859 - 50ct\n\nاین شاعره بتاریخ ۱۷ ربیع الاول سنه ۱۲۷۶ (۳) هجری قمری در کابل تولد یافته پدرش\nسردار نور محمد خان و مادرش دختر سردار محمد اکرم خان پسر امیر دوست محمد خان بود\nنور محمد خان که در زمان سلطنت امیر عبدالرحمن خان نائب الحکومه قندهار بود به تعلیم\nو تربیه اطفال خود توجه خاصی داشت طوریکه آمنه خانم از طفولت فارسی و قرآن شریف آموخت\nو مفسر و محدث خوبی بود علاوه بر آن قریحه شعری نیز داشت و از جوانی شروع به سرودن اشعار نمود\nروایت میکنند که آمنه خانم خیلی باحوصله بود. چنانچه وقتیکه بساله بود در گلویش\nغدودی پیداشد و حکیمان آن زمان آنرا بدون دوای بیهوشی جراحی کردند، ولی مریضه\nكوچك با وجود درد طاقت فرسا آه هم نکشید و حتی از هوش هم نرفت.\nوقتیکه آمنه خانم به سن رشد رسید با سردار محمد سرور خان نواب غیل ازدواج نمود، ولی\nبعد از چند سال شوهرش وفات کرد و آمنه خانم بعد از چندی به نکاح سردار عبدالحبیب خان\nپسر سردار عبدالقیوم خان از تن خاله در آمد از چهار طفل این خانم که دو از محمد سرورخان\nو دو از عبدالحبیب خان بود سه یکی هم بسن بلوغ نرسید و همه در طفولت دنیا را وداع کردند .\nبعد از وقت شوهر دوم خویش آمنه خانم بکلی تنها مانده در يك جا بسر نمیبرد و گاه\nدر خانه برادر خود، گاهی هم در خانه نائب السلطنه و یا یکی از خویشاوندان و دوستان متعد دخود\nمی باسود . امیر عبدالرحمن خان بنا بر احترامی که نسبت باو داشت در سال ۵۰۰ روپیه کابلی\nمعاش برایش مقرر کرد.\nآمنه خانم باسه تن از خانمهای همعصر خویش دوستی زیادی داشت که یکی آغاجان، دختر\nامیر دوست محمد خان وزوجه سردار محمد علیخان دومی علیاجناب خانم امیر حبیب الله خان و سومی\n\n(۱) مشاهیر نسوان\n(۲) بعد از تجسس زیاد موفق شدم از سردار محمد هاشم خان برادر شاعره مرحومه معلومات نسبتا\nمفصلی راجع بحیات وی حاصل کنم و خود را موظف میدانم که درینجا از مهربانی سردار موصوف\nتشکر نمایم.\n(۳) تذکره نسوان ملا محمد صدیق آخند زاده"}
{"book": "adl1184", "page": 95, "text": "عادله بیگم خانم نایب السلطنه بود .\nاین خانم در اواخر عمر خود بسیار عابده و زاهده گذار گردیده باعتکاف و روزهائی هفده ساله\nروزه میگرفت در دو چله که در دره رمضان اعتکاف داشت آمنه خانم در آبدزه وقت شاه اولیاء\nاطاق مخصوص داشته اکثر اوقات خود را در آنجا میگشتاند و مسجدی که در ما در آن جا\nمی ماند خیلی سخی بود و پول خود را بهمه کشنه و دو مسجد آباد کرد یکی در باغ عمرمردان\nکه اکنون بنام مسجد میرزا قمر الدین ذکر می شود و دومی در ده پوستین دوزها .\nآمنه خانم دو بار بسفر حج فت وقتیکه بعد از ادای مراسم حج دوم وزیارت مدینه منوره\nوبيت المقدس بادیگر حجاج بعزم مراجعت وطن در شهر الخیر الله گر در موتر سرویس نشست،\nدر حالیکه موتر میچرخت حرکت کند با آواز بلند صدا کرد .\nخدایا من مراکش خود را در مکه معظمه و مدینه منوره میخواستم باز وقتیکه ببيت المقدس\nرسیدم خیال کردم درینجا خواهم مرد، چون درین سه حرمین بمرگ خود نائل شدم ازینجا\nنا امید میروم !\nچند لحظه بعد موتر چپه شد، ولی بهیچ کس آسیبی نرسید جز آمنه خانم که در اثر صدمه ائیکه\nبرایش وارد گردید فوری جان داد مسافرین نمیدانستند که با نعش وی چه کنند و بعد از مشوره\nمختصر فیصله کردند که او را در همانجا دفن نمایند دو سه خانمی که بیاد بودند میدانستند که\nکفن وهمه اسباب تدفین در خورجین این مرحومه موجود است لذا نعش اور شسته برای دفن\nآماده ساختند درین وقت شخصی از بیت المقدس رسید و گفت :\nامشب خواب دیدم که خانمی از جمله حجاج افغان وفات کرد و من او را در کنار قبر حضرت\nبلال دفن میکنم.\nهمه از چنین تصادف عجیب بحیرت افتاده و نعش مرحومه را بجای موصوف قل داده در آنجا\nبخاک سپردند.\nوفات آمنه خانم در سنه ١٣٠٣ یا ١٣٠٤ اتفاق افتاد.\nچنانچه در بالا ذکر شد آمنه خانم از زنان تعلیم یافته و فاضله زمان خود بوده به شعر و ادبیات\nعلاقه مفرطی داشته ، خود نیز شعر میسرود و (فدوی) تخلص می کرد این غزل نمونه طبع وی است.\nتا نظر در چمن وضع جهان وا کردم\nنه چمن رنگ و فا داشت نه گل بوی بقا\nشوخ چشمی چومگس کردم و بس شر میدم\nگر بمحشر زمن از حاصل دنیا پرسند\nذره نیست بکف زین سفر دور و در از\nمشتی بود که بر دیده بینا کردم\nحیرت آلوده بهر سو که تماشا کردم\nهر متاعی که از این سفله تمنا کردم\nگویم افسوس همه خواهش بیجا کردم\nعفو خواهم ز خدا آنچه خطاها کردم\n(فدوی) ببار خجالت بکشی روز جزا\nزآنکه در عالم فانی چه مهیا کردم ؟\n\n( بیبو جان )\n\nنام او حلیمه و در سنه ۱۲۸۰ - یا ۱۲۸۲ در بارانه کابل تولد یافته پدرش میرعتیق اله خان\nاز اولادۀ میر واعظ ومادرش دختر امیردوست محمد خان بود. بی بی حلیمه در خانه پدر\nعلوم متداوله را آموخته ، به ادب وشعر معلومات خوبی داشت و از جوانی بسرودن اشعار میل"}
{"book": "adl1184", "page": 96, "text": "۸۳\n\nپیدا کرد در سنه ۱۲۹٦ (۱) وقتیکه امیر عبدالرحمن خان طرف کابل آمد شب در چهل باغ\nباید قوة سلب گرد و در آنجا با اعیان وارکان دولت ملاقات نمود. در ضمن صحبت با سردار\nمحمد یوسف خان از او بپرسید – که آیا کدام برادر زاده یا خواهر زادة او یکه لیاقت همسری\nرا با او داشته باشد سراغ دارد؟ سردار محمد یوسف خان فورا بی بی حلیمه را که در آن زمان\n۱٥ یا ۱٦ ساله و دوشیزه و محبوبه ترین دختر بود بکار آورد او را به امیر عبدالرحمن خان معرفی\nنمود و چند روز بعد از ورود مشارالیه بکابل نکاح او با بی بی حلیمه بسته شد .\nاولین کار او بعد از نکاح بخشیدن مهر خویش به امیر عبدالرحمن خان و دو چند روز بعد از آن\nبدون اجازه شوهر به بیته یمانه رفته که حکم داد تا تمام محبوسین را رها کنند . و وقتیکه\nامیر عبدالرحمن خان از ین قضیه آگاهی یافت بر آشفت ولی نظر به علاقه و محبتی که نسبت به ایم\nجوان خود داشت او را بخشیده از او قول گرفت که دوباره بدون مشوره و صامت او بچنین\nکار ها اقدام ننماید .\nبی بی حلیمه اکه زن نهایت سخی و مهمان نوازی بوده خانه و هرگز از مهمان و فقرا خالی نبود\nو همیشه در صدر کمک بینوایان و بیوه زنان و درماندگان و شوهرش سرازپائی نمی شناخت ، چنان\nطور یکه قبلاً گفته شد امیر عبدالرحمن خان او را از صمیم قلب دوست داشته ، خرسندی او\nرا زهر چیز بالا تر میشمرد حبت و به اندازه بود که اگر چه شاعر نبود و گاهی شعر\nنمی سرود امابه مدروصف بی بی حلیمه که بر او لقب ( بوبو جان ) را گذاشته بود قطعه ذیل را گفت\nمهد علی احمد کاسیدی بی بی عفت شیم\nز آن که زعزت شپش خوانده عیال محترم\nالحق از مادر نزاده دختری همزداو\nصاحب حلم وحیا و مایه جود و کرم\nبوبوجان گردش و شکار را بسیار دوست میداشت . و همه زارادلیله تازه ئیکه برف زمین را\nمی پوشانید سفر تکامبر و مزد میمی رفته روز را در آنجا میگذرانید. در آن هنگام خودش\nو مصاحبین و نوکران زنانه و لباس مردانه پوشیده لای آن بلان سیاه در از می انداختند و چهره\nرا به نقاب سیاه عینک دار میپوشانیدند .\nچون بوجان به شعر و ساز علاقه فرطی داشت هر شب بهترین نوازندگان و خوانندگان آن زمان\nرا نزد خود خواسته ، تا نیمه شب بنواختن آنها گوش میداد و از مهارت ایشان محظوظ میگردید.\nوقتیکه امیر عبدالرحمن خان از کابل عزیمت می نمود بوبوجان جانشین او بوده تمام امور\nدولتی را اداره میکرد و چون صاحب هوش و تدبیر خداداد ود بخوبی از این عهده بدر آمد.\nببوجان صاحب دو پسر گردیده ولی اولی در سنین طفولیت از دنیا برفت .\nبعد از وفات امیر عبدالرحمن خان این ملکه باوة چندین سال در گلستان سرای کابل\nسکونت داشت ولی در اواخر حیات خود آنرا برای مکتب مستورات واگذار شده در قلعة هاشم خان\nاقامت گزید.\nوفات بوبجان ساعت چهار و نیم صبح روز چهار شنبه ۲۰ جوزاسنه ۱۳۰٤ هجری شمسی واقع شد و\nدر جوار قدم انصار رحمته الله علیه مدفون است .\n(۱) طبقات سلاطین اسلام ، تالیف استانلی لین پول ."}
{"book": "adl1184", "page": 97, "text": "چنانچه قبلاً گفته شد بوجان طبع موزون داشت و گاهی شعر میسرود ولی متأسفاً که اکثر\nاشعارش از بین رفته و جز چند بیت که در اخبار (ارشاد) اکوان طبع رسیده چیزی باقی نمانده\nگویند روزی ضیاء الملة والدین امیر عبد الرحمن خان یک بسته نرگس برای او فرستاد واو\nبرای ادای تشکر فرد ذیل را نوشت :\nنرگس صدبرگ از دست شهنشاهم رسید — بر سر خود ماندم وبر چشم ترمالیدمش.\nاین سه بیت نیز از نتایج افکار اوست : —\n(استقلال)\n\nاز برای خدا بلند کنید\nبرسر خود لوای استقلال\nباد شیرین دهان ملت ما\nیارب از میوه های استقلال\n\nمیکشم بعد ازین بدیده خود\nسرمه از خاک پای استقلال (۱)\n\n(فاطمه سلطان خانم)\n\nفاطمه بنت حاجی میرزا حسن خان از هردو طرف به شعر معروف دوره فتحعلی شاه قاجار منسوب\nبوده و بتاریخ شش رجب سنه ۱۲۸۲ هجری قمری ولادت در طفولیت در عربی، تاریخ و فارسی\nمعلومات خوبی کسب نمود و شعر فارسی نیکو میسرود. فاطمه سلطان خانم در سنه ۱۳۰۰ با میرزا محمود\nپسرعم خود ازدواج نموده چند بیت ذیل از قصیده ئیست که مشارالیها در مدح میرزا حسن علی خان\nاعتماد السلطنه گفته : —\n\nبعقل و دانش مهتر ز خواجه کلتر\nبفضل و انش برتر زصاحب بن عباد\n\nگهر که خجلش آرد همی فروز دین\nز خاک لاله دمد کاه بهمین واسفند\n\nز قطره رقیش بهر دفع عین کمال\nخرد بسوزد در مجمر کمال سپند\n\nدعاش گویم : وی چشمه ای ری\nبه روزهراژ و دوزه ر دز در گرد\n\n(ام هانی)\n\nزمان حیات این شاعره طور یقینی معلوم نیست ولی از مه فخرائین چنین استنباط میگردد که در\nقرن سیزدهم حیات داشته اند شرح حال او را درین فصل گرفته شد.\nام هانی از اهل یزد و دختر قاضی عبد الرحیم خان بیکار بیگی بود تا بسیار دیر شوهر نکرد و\nبالاخره با یک سید محترم ازدواج نمود ولی صاحب اطفال نشد محمد صادق خان رحیمی برادر\nزاده او حکایت میکند که عمه اش بیست پاس حلم کتب را دوستان و آشنایان خود بخشیده به پشت\nهر کتاب شعر مناسبی نوشته بود از آن جمله دو جلد کتاب احادیث شکنی نبوی وقفیت و این دو فرد\nبر پشت آن بخط ام هانی نوشته شده :\n\n(۱) پای دوش بی دست خدا چون نهاد\nمهر نبوت ز مهر بوسه بر آن پا نهاد\n\n(۲) غرض از بت شکنی فخر ازین نبود ایوراً\nکه دوش خود بکف پای مرتضی برساند (۲)\n\n(۱) سوانح عمری بوجان از یادداشت‌های شفاهی بی بی جان خانم سردار محمد عمر خان\nمرحوم که عروس بوجان میشود گرفته شده است و نمونهٔ شعر وی از (پشتنی میرمنی) نقل گردیده\n(۲) آتشکده یزدان صفحه ۴۷۰"}
{"book": "adl1184", "page": 98, "text": "روایت است که در وقت نزع مهستی کخشش خواست انگشتری قیمت بها را از دست او بی شود \nبکشد شاعره چشم خود را کشوده این شعر را سرود :\nكم فرصت زنده مردم دنیا خوش باش\nپرمیکنند سیل در خون دیده را\nغزل وفرد ذیل نیز از آثار اوست :ـ\nخال كنج لب یکی ، طره مشك فام دو\nوای بحال مرغ دل دانه یکی ، و دام دو (۱)\nکمان گرم بیداد خان کر دل و از كفش برد\nمایه جود هر زمان بحر یکی غمام دو\n* * *\nدر بوستان بوچشم تو آغاز ناز کرد سوسن زبان طعنه به نرگس دراز کرد\n(فصل پنجم)\n( شاعرات مجهول الزمان )\nدر موقع تتبع بعده ای از شاعره ها برخوردم كه عصر و زمان حیات ايشان نامعلوم و در هر \nقدر بقدر جهد نمودم تا درین باره معلوماتی حاصل نمایم ، بی نتیجه مانده پس ناچار \nآنها را در يك فصل جداگانه قرار دادم و در آخر این فصل چند تن شاعره هائی که\nاز آنها جز نام و نمونه کلام چیزی در دست نبود، ثبوت شد.\n(آغا دوست)\nتذکره ها این شاعره را بنامهای مختلف مثل آغا دوست ۲) آغنه دوست (۳) و حتى \nسفیانی (٤) یاد میکنند . آغا دوست دختر درویش قیام و از اهل سبزوار بود ولی \nمعلوم نیست در کدام زمان میزیست (ه) بادبیات علاقه زیادی داشت و علم قوافی و عروض \nرا خوب میدانست آغادوست اشعار خوب میسر و د و تخلص خود را دوستی گذاشته بود \n(٦) این غزل از اوست \n(غزل)\nهر که آن مه باین زلف پریشان بگذرد هر که بیند کفر زلف او از ایمان بگذرد\nای مسلمان با امید و ر د بیدرد عشق هر که دامن گیرد دروش ز درمان بگذرد\n(۱) در شماره (۲۰) سال دوم مجلۀ جهان نو آقای ایرج افشار در مقالۀ شاعره هائی نیرومند و \nخود من نویسنده نگارنده غزلی را که مطلع آن ذکر شد مکرر دیده ام که بتأخذ قرة العين \nگرفته اند و مقرر نتوانسته ام آنچه راصحب تذکره یزدان نوشته اند تحلیل کنم \n(۲) روز روشن و تذكرة الخواتين .\n(۳) مرآت الخيال و بهشتی سپیرمنی.\n(٤) مشاهیر زنان.\n(ه) چون نام این شاعره در مرآت الخيال ذکر گردیده و تاليف مرآت الخيال در ابتدای \nقرن دوازه هجری است ، پس بهر صورت قبل از قرن ۱۲ حیات داشت \n(٦) بهشتی میسر منی"}
{"book": "adl1184", "page": 99, "text": "هر که عاشق شد ازودگر سر و سامان مجوی\nز آنکه عاشق یکسره گوید زسامان بگذرد\nدر فراقش (دوستی) گردید چون ابر نوبهار\nگریه زارش چو بیند ابر گریان بگذرد\nمطلع غزل فوق در همه تذکره‌ها بنام آغابیگم ضبط آورده شده ولی سه فرد دیگر آن تنها\nدر تذکرة الخواتین (۱) موجود است مشاهیر نسوان این شعر نغز را ضبط نموده همه جا\nز آنم بدنامی توی قسمت مدائی سود\nزمان که با تو مرا این چه آشنائی بود\n\n(آفاقی)\nنام این شاعره در تذکرة الخواتین وسراج الاخبار ذکر شده و هر دو تذکره چلیپا را\nبطور مخلصمی آورند .\nآفاقی بیزار شعرای قدیم ایران بود و از جمله فضلا و بلغاء بشمار میرفت ولی معلوم نیست\nدر کجا و کدام قرن زندگانی میکرد و مفتی شرح حال ونمونه اشعار او نیز\nموجود نیست .\n\n(بایغه)\nبایغه یک شاعره شیرازی است و معلوم نیست در کدام عهد زندگی میکرد\nخیرات حسان ومشاهر نسوان این شعر را بنام او ضبط کرده اند : -\nشب سگ کویت بهر جا که پهلو می‌نهد\nوزغور شد آن زمین پیوسته بر و می‌نهد\n\n(بیگم دهلوی)\nبیگم دهلوی شاعره‌ ای بود از شاه جهان آباد و معلوم نیست در کدام عصر زندگی میکرد\nاین شعر از اوست :\nگر میسر شود آن روی چو خورشید مرا\nپادشاهی چه که دعوی خدائی بکنم\n\n(پری)\nپری یک شاعره نیشاپوری بود دیوانگه نام داشت شعر ذیل از اوست :-\nسراسر جان‌فدای خاک پای سگانت شوم\nسرت گردم مگر در کوی او بیمار میگردی؟\n\n(تصویر هندی)\nنام تصویر بلقیس خانم و از رشد آباد است شوهرش میرزا قلی نامداشت واو پیرشاعر بود\nتصویر اکثر شعر از دو میگفت ولی گاهگاهی شعر فارسی نیز میسرود روزی طفل\nشیرخوار خود را به آغوش گرفته در صحن خانه استاده بود چون شوهرش او را دید مصرع ذیل\nرا خواند :- دیدم بدوش آن مه طفل پری نژادی تصویر فی البدیهه مصرع دوم را گفت :-\nچون مصرعی که باشد پیوند مستزادی (۲) این شعر نیز از اوست :-\nفتنه را غمی محنت شما کشیده ام\nبند بلا شبی منت شما کشیده ام\n\n(۱) صفحه ۰۹\n(۲) تذکرة الخواتین صفحه ۷۷ -"}
{"book": "adl1184", "page": 100, "text": "(جلاتی)\nاین شاعره تنها در خیرات حسان ذکر شده و جز اینکه (جلاتی) تخلص يك شاعره فارسی\nزبان بوده است چیزی از حوال او معلوم نیست از آثار او نیز يك فرد هم باقی نمانده\nوهمه از بین رفته.\n\n(جمالی)\nدختر امیر یادگار تبریزی وظاهراً از او خانزاده بوده جمالی تخلص می نموده مفتاح\nالتواریخ ومرآت الخیال از حسن وجمال او تعریف زیاد نموده اند ولی شرح حال او و حتی\nعصری که در آن زندگانی میکرد معلوم نیست بطور نمونه کلام او در همه جا شعر ذیل را\nنقل کرده اند : -\nشبی در منزل ما مهمان خواهی شدن یا نه ؟\nانیس خاطر این ناتوان خواهی شدن یا نه ؟\n(جهانی)\nجهانی از اهل دهلی وزوجه یکی از امرا بوده شعر ذیل را با و نسبت میدهند :\nگل باغ ورخ آن غنچه دهن هر دو یکیست\nقدرعنای وی وسر وچمن هر دو یکیست\n(حجابی)\nيك شاعرة ديگر نیز از استر آباد وغیر از حجابی بنت بدرالدین هلالی است پد راین\nحجابی خواجه هادی استر آبادی است وبقول صاحب (مشاهیر نسوان) پدرش (شاعرنامور)\nبود. این شاعره آنقدر با حيا و صاحب عصمت بود که هرگز نقاب را از چهره خود دور\nنمیکرد وازین رو تخلص خود را (حجابی) گذاشته بود (۳) شعر ذيل نمونه کلام اوست :-\nمه جمال تو و آفتاب هر دو یکیست\nخط عذار تو و مشک ناب هر دو یکیست\n(حجابی )\nاین شاعره از گهل پایگان است و در سرودن اشعار مهارت بسزا داشت .\nدو بیت ذیل را در تذکره ها به نام او آورده اند .\nحفظ ناموس تو شد مانع رسوائی من ورنه مجنون تو دیوانه تر از بن میبایست\nبسعور خویش کسی کز تو يك سخن نشنود اگر کند گله ای از تو شرمسار تو نیست\n(۱) خیرات حسان، تذكرة الخواتين\n(۲) مرآت الخيال صفحه ۲۲۸\n(۳) مرآت الخيال ومفتاح التواريخ"}
{"book": "adl1184", "page": 101, "text": "(حسینه بیگم)\nحسینه بیگم نام والفقا والقسم محتشم طوایف اختر شاهیان) می باشد . در تذکره\nنسوان (در دیگر تذکره ها از و ذکری نشده. صفا اشرح حالش و رم آنکه در آن\nجان داشت بدست نیامده اینقدر معلوم است که در هند زندگی میکرد و گاه گیاهی شعر\nفارسی میگفت این سه فرد از اوست :—\nنقش نگین دلم صورت جان پرورت ورد زبانم بود روز و شبان نام تو\n***\nسرت گردم کجا بودی توامروز؟ وصالت رمز امید دل افروز\n***\nماه نوهر کس به ببیند بر رخ آن ما هرو\nماه کامل میگذرد او را بشادی بیگان\n(حیا تی)\nحیاتی از اهل هرات ورومية ورعایت شاه اسامی بود ، اصل نامش(بی بی جان) است و (حیاتی)\nتخلص میکرد، مشارالیها خیلی ذکی بود وقواعد نحوی وعروض را از شوهر خود آموخت\nبعد از وفات ورعایشاه بی بی جانی با ملا محمد خراسانی از دواج نمود حیاتی اشعار خوبی میگفت\nواگر مبالغه نمیشد کلمات او بسعد مواز یت میرسد (۱) این چند بیت از جمله اشعار اوست\nمنع دلم از ناله مکن درپی محمل کز ناله کسی منع نکردست جرس را\nچاره درد من بیچاره داند و عمداً تغافل میکند\nای طایر قدس عرش آشیان مجو دانه از دام این خاکدان\nقفس بشکن و بال و پر باز کن ببه گلگشت و گلزار پرواز کن\nغزل ذیل نیز از حیاتی میباشد :—\nعجب شیرین لب ؛ لیلی عذاری کرده ام پیدا\nدرین ایام خوشحالم که یاری کرده ام پیدا\nبیاد لعل شیرین میکنم چون کوهکن جانی\nچو فرهاد از برای خویش کاری کرده ام پیدا\nزپا افتاده ام اندوه هجران چون کنم یارب ؟\nکه این اندوه از دست نگاری کرده ام پیدا\nچو مجنون می نهم رو بر کف پای سگ کویش\nکه من دیوانه نیکو عیگاری کرده ام پیدا\nبیکدم صرف راه آن بت بیگانه وش کردم\nحیاتی آنچه من در روزگاری کرده ام پیدا\n(۱) تذکرة الخواتین صفحه ۹۷ ."}
{"book": "adl1184", "page": 102, "text": "(دختر)\n\nاین نام در (خیرات حسان) و (تذکرة الخواتین) ذکر شده ولی چیزی از احوال او در\nدست نیست و حتی شعر یگانه این دو تذکره باو نسبت میدهند در تذکره‌های دیگر بنام\n(عصمت سمرقندی) آورده شده :\nمیگر رسوای بامق از مردم عالم غمی دارد که عاشق گشتن ورسوا شدن هم عالمی دارد\n\n(دلشاد خاتون)\n\nدلشاد خاتون دختر امیر علی جلایر است وشوهر او امیر حسن جلایر مدتی حاکم بلخ بود\nدو بیت ذیل نمونه کلام این شاعره است :\nاشکی که سرز گوشه چشمم بیرون کند بر روی من بخندد و موی بخون کند (۱)\nحل شد از غم همه مشکلی که مراد دل بود جز غم عشق که حل کردن آن مشکل بود\n\n(ریحانه مجنونه)\n\nنام ریحانه مجنونه تنها در (تذکره نسوان) ذکر شده تاریخ حیات و محل بود و باش\nوی معلوم نیست دیوانه بود و در قبرستانها بسر میبرد، وقتیکه از او سوال کردند که چرا\nهمه عمر در گورستانها میباشی جواب داد: (بیمار درد وازم وصال ندانسته ام و انتظار بآنرا\nمیبرم که کی باشد که باین سعادت مشرف شوم) دو فرد ذیل را خواند :\nمنتظر باش و چشم بردر دار کو نظر را در انتظار گذشت\n\n(زلیخا)\n\nاین شاعره زوجه نوح تمش ترکمانگ بوده در اواخر حیات خود در دهلی میزیست و\nدر همانجا دفن شده (وامی وویس) تصنیف مشهور اوست\n\n(سراجی)\n\nنام اصلی وی محترم النساء خانم و دختر میر علی اکبر مشهدی است، این خانم با میر\nمرتضی ازدواج نمود (۲) ولی معلوم نیست در کدام عصر حیات داشت مشارالیها سراجی\nتخلص می‌نمود و جز شعر ذیل چیزی از اشعار او باقی نمانده :\nسراحی گرفتمی داری زبخت سرنگون خود\nقدح را همدم خود ساز و خالی کن درون خود\n\n(عائشه سمرقندی)\n\nعائشه نام يك شاعره سمرقندی بود (۳) اما متاسفانه از احوالش چیزی بدست نیست و حتی\nمعلوم نسبت در کدام عهد میز یست، غیر دو رباعی ذیل نمونه ای از اشعار او موجود نیست.\n\n(۱) آتشکدة آذر\n(۲) مشاهیر نسوان\n(۳) مشاهیر نسوان"}
{"book": "adl1184", "page": 103, "text": "(رباعی)\n\nبا من چو شب وصل تو بگشاید راز\nگاهم از شام کند صبح آغاز\nیا این همه گر عوض کنندند هم\nکوتاه شبی از آن بصد عمر دراز\n\n(رباعی)\n\nاشکی که از چشم من بر او غلطیده است\nدر گوش کشیده که مر واریداست\nاز گوش برون آر که بدنامی تست\nکانرا برخم نمایه ام دیدست (۱)\n\n(عاجزی)\n\nبنام پدرش مرغیل سردار ارباب خان است عاجزی در نواحی فیروز کوه پای بعرصه\nوجود گذاشت وچون به سن رشد رسید با امیر اقبال نامی از دواج نمود ، از آن به بعد با\nشوهر خود در اطراف هرات بسر میبرد، بدرفتاری شوهر زنده گی این زن فاضله را\nتلخ ساخت و بالاخره سبب مرگ ناگهانی از هنگام او گردید.\n\nعاجزی در خانه پدر تعلیم اساسی ادبیات به شاهنامه خوانی نیز دسترس داشت وا شعار\nبسیار روان و سلیس میسرود که اکثر آن نعت میباشد . ملامحمد صدیق آخند زاده\nدر قوی تذکره سوسن از او شعر بنمونه آورده ولی تاریخ حیاتش را نیاورده اينك يك\nنعت او :\nپرده دل و دینم وه چه دلربا هستی\nخنجر جفا بر کش بهر قتل ما هستی\nمیل دلبری دارد دلربا چرا هستی\nدرد مند ومسکینم معدن شفا هستی\nپیر سرم فکن سایه سایه خدا هستی\n\nسر ز پرده بیرون کن رونق جهان بشکن\nاز کلک شبایمه ماه را میان بشکن\nدر سمن زبان بشکن غنچه را دهان بشکن\nدر زمین قدم بگذار قدر آسمان شکن\nقدر خویش ظاهر کن در پی بها هستی\n\nعارضت هویدا کن شوکت پری بشکن\nرخ نما و دل بستان رسم تاجری بشکن\nلب بیگش شکر بشکن سحر سامری بشکن\nداوران عالم را رسم داوری بشکن\nگر چه شاه خوبانی مایل گدا هستی\n\nسر ز پرده بیرون کن رونق قمر بشکن\nپرویلان دستارت از قفای سر بشکن\nجلوه کن سوی بالا از همای پر بشکن\nرفرف و براقت شد دامن از کمر بشکن\nوقت رفتن و گفتن وه چه خوشنما هستی\n\nره نور دهنت افلاک شهسوار او ادنی\nفخر اول و آخر صدر عالم بالا\nمشرق ومغرب شمع مجلسی اقصی\nمفتی رواج دین شاه یثرب و بطحی\nخیل زبده آدم نور کبریا هستی\n\nاز کمان ابرویت ماه نوظفر دارد\nلاله از غم دوری داغ بر جگر دارد\nوز خدنک آهو یت جان من حذر دارد\nنرگس از فراق تو دیده های تر دارد\nعشق تو بمارا نعت چون تو کم نما هستی\n\n(۱) این رباعی به عصمتی خوافی نیز منسوب است"}
{"book": "adl1184", "page": 104, "text": "(عجزی) که در غمت فکر و گفتگو دارد کس مباد بعالم طالع که او دارد\nاز سگان کوی تو کم تر آبرو دارد این کنیز اولاد ت اگر جستجو دارد\nچون کعبه میداند غبار من کجا هستی\n(عصمتی سمرقندی)\n(عصمتی) تخلص دختر قاضی سمرقند است (۱) اشعار خوبی میسرود. و دو بیت ذیل را\nبنام او آورده اند\nتا فگنده ست مرا بخت بد از یار جدا غم جدا باشدم چرخ ستمگار جدا (۲)\nمگر رسوای عشق از مردم عالم غمی دارد که عاشق گشتن و رسواشدن هم عالمی دارد (۳)\n(عصمتی)\nشرح حال و عصر این شاعره در دست نیست حتی نام و محل تولد او از بین رفته، ولی\nبهر صورت قبل از قرن ۱۲ زنده گی میکرد ، چه بنام او در مرآت الخیال آورده شده (٤)\nمطلع ذیل را باونسبت میدهند :-\nبزيبا شکمگان طلب کعبه مشکل است آن کعبه که دست دهد کعبه دل است\n(کنیز فاطمی)\nاحوال این شاعره معلوم نیست، اینقدر معلوم است که والده شاه سلیمان کابلی\nبود . فرد ذیل را ب او نسبت میدهند :-\nسزد که فخر برد آسمان بدورانم که پیر قناعت بود در سایبانم\n( گوهر خانم )\nنام این شاعره تنها در کتاب (دانشمندان آذربایجان) تالیف آقای محمد علی تربیت\nذکر شده و شرح حال و تاریخ حیاتش در دست نیست این سه شعر را با و نسبت میدهند :-\nاگر بیاد دهم زلف عنبر آسا را بدام زلف کشم آهوان صحرا را\nکلاه من بکجا یلدا گر فندروزی بدین خویش کشم دختران ترسارا\nبیک نگاه دوصد مرده میکنم زنده خبر دهید ز اعجاز من مسیحا را\n(فاطمه خراسانی)\nنام این شاعره در اکثر تذکره ها ذکر شده و همه فصلیات و بلندی افکار او را\nستوده اند . ولی متاسفانه معلوم نیست در کدام عهد و در کجا حیات داشت این دور باعی از\nاو میباشد (٥)\n(۱) آتشکدة آذر صفحه ٣٦٥\n(۲) تذکره الخواتین صفحه ١٥٣\n(۳) در تذکره الخواتین وخیرات حسان این بیت را بنام دختر آورده اند\n(٤) مرآت الخیال در سنه ۱۱۰۲ تالیف یافته\n(٥) تذکره حسینی ومشاهر نسوان"}
{"book": "adl1184", "page": 105, "text": "(رباعی)\n\nای از تو وفای مهر یابی نایاب پی وصل تو لذت از جوانی نایاب\nوصل تو حیات جاودانی لیکن مانندۀ آب زندگانی نایاب\n\n***\n\nآراسته باغ و مه لیبان سرمست یاران همه از نشاط گل باده پرست\nاسباب فراغت همه در هم بود است بشتاب که غیر تو هر آنچه می باید هست\n\n(لطیف)\n\nلطیف تخلص لطیف النساء نامت شوهر او شادره بیگ تاشقندی از اهل شاد بود\nوشمشیر خان نام داشت (۱) لطیف النساء خانم در فارسی وارد و شعر میسرو دو غزل ذیل\n\nیاد زلفت سر بسر تار بزم ما شغل این شام وسحر داریم ما\nگاه سر بر سنگ و گاه بر سنگ سر کی جز این شغل دگر داریم ما\nدیده ام من آفتاب دروی تو بر رخ مه چون نظر داریم ما ؟\nکاوش بیجاست ای چرخ عدو صاحب حشمت نه زر داریم ما\nگاه در کعبه، گهی در بتکده جستجویت در بدر داریم ما\nاز که پرسم من ز حال رفتگان کس نمیگوید خبر داریم ما\nبیم غم دیگر نمیدارم لطیف ليك از محشر خطر داریم ما\n\n(محوی)\n\nطوریکه مشاهیر نسوان از زبان ملامتك قمی مینویسد. محوی یگانه شاعره قم بوده\nو در عربی وفارسی شعر میسرود (۲) نام و عصر او معلوم نیست چند شعر زیر را باو نسبت میدهند: -\n\nآبرو در نزد من بهتر ز آب زندگیست چشمه حیوان ز چشم آفتاب افتاده است\nمی نماید عکس مه در آب با صد پیچ وتاب زان که از غصه گره امشب نقاب افتاده است\nنیست این خال سیاهی بینا بروی خویشت\nنقطه از كلت قضا در انتخاب افتاده است\n\n(مخدومه یزدی)\n\nاصل مخدومه از یزد است نام و عصر او معلوم نیست اشعار خوبی داشته و این چند شعر از اوست :\n\nشب غم همه با محنت هجران کردم با و دل وجان دست و گریبان کردم\nچون دیدم از او روی خلاصی مشکل جان دادم و کار بر خود آسان کردم (۳)\nاز پا بمرة خدمت خلقی هشتن مخدومه عالمی توانی کشتن\n\n(نظیر)\n\nزوجه میرزا امان اله بیک شیرازی بود و معلوم نیست در کدام عهد حیات داشت این\nدو بیت را بوی نسبت میدهند (٤) .\n\nمگر آن سرو چمان سوی چمن می آید کز چمن رایحه مشك ختن می آید\nشوخ عاشق کش من این همه بی باك مباش که هنوز از لب تو بوی لبن می آید\n\n(۱) تذکره حیتی ومشاهیر نسوان\n(۲) جهان نو شماره (۲۰) سال دوم مقاله آقای افشار او تذکره صبح گلشن\n(۳) آتشکده یزدان صفحه ۲۳۹ عبدالحسین آیتی\n(٤) مشاهیر نسوان"}
{"book": "adl1184", "page": 106, "text": "( نسائی )\nنام این شاعره سيده بیگم (۱) واصلا از شهر نساء رودخراسان است. در بعضی تذکره‌ها\nبنام فخر النساء ياد ميشود طوريکه از نامش معلوم ميشود از اولاده سادات است و تخلص خود را\nنسبت بمحل تولد خویش نسائی گذاشته است عصر وزمان او بدست نيامد .\n\nقول و شعر ذيل نمونه کلام اوست :\nغزل\nدردم زبيا ده ميشود و کم نميشود گفتم بصبر چاره کنم هم نميشود\nشادم اگر دلم زتو بی غم نميشود بيماری غم تو از دل من کم نميشود\nمرهم ميار بهر دوای من ای طبيب کين درد عاشقی است بمرهم نميشود\nداغی نهاد بر دلم آن بيوفا که عمر بگذشت و درد من بهی آن کم نميشود\nسازد بدرد هجر ( نسائی ) خاکسار\nچون خاطرش بوصل تو خرم نميشود\n***\nعشق با قامت ایزد بلندی کرده ام بام مه پستی تمنای بلندی کرده ام\n\n(نهانی قاینی)\nاین شاعره از اهل قاین بود و این دو فرد را باو نسبت میدهند . (۲)\nخواهم که بر آن سینه نهم سينه خود را تادل بتو گويد غم ديرينه خود را\n***\nهمچو من بر رخ خوبان نظری پاك انداز هر کجا ديده آلوده بود خاك انداز\n\n(همدمی)\nنام این شاعره شريفه بانو و از سادات مرجان بود اما معلوم نيست در کدام عصر زندگی\nمیکرد غزل ذيل بنام او ثبت شده : (۳)\nمن نيو خته لاله رخمت چه توان کرد وابستة مين خط لم چه توان کرد\nصد تیر بلا و ستم وجور رسيده زان ناوک دلدوز بجانم چه توان کرد\nجز نام توام هر نفس ذکر دگر نيست نامت شده چون ورد زبانم چه توان کرد\nمجنون صفت از عشق بتان زار و نزارم ديوانه لیلی صفتانم چه توان کرد\nای همدمی از جور رقيبان ستمکار\nبر چرخ برين رفت فغانم چه توان کرد\n\n(ياسمن بوا)\nيا سمن بوازوجه ميرزا عسکری دامغانی بوده مدتی باشوهر خود در شهر گالبرگه\nدکن میزیست اما بعد از وفیات مذکور با مقلايي بيگم (٤) زن یکی از امرای دولت\nتیموریه (ه) بدهلی رفته تا آخر عمر درين شهر زندگی میکرد این خانم فاضله خط\nنسخ، ثلث، نستعلیق و شفیعا را بخوبی می‌نوشت و شعر میسرود. ابيات ذيل نمونه اشعار او می‌ باشد.\n(۱) مرآت الخیال صفحه ۲۳۸\n(۲) مشاهير نسوان\n(۳) مرآت الخيال صفحه ۲۳۹\n(٤) مشاهير نسوان\n(ه) تذکره الخواتين"}
{"book": "adl1184", "page": 107, "text": "با آه و ناله کردم صید خود وحشی نگاه ترا   بزور جذب کردم رام خود کج کلاه ترا\nبنوشیدم سحرگه چون شراب بی ریائی را\nگرو کردم بجام می لباس پارسائی را\nشدم همدم بمی خواران بخلوتخانه حیرت\nشکستم ساغر و پیمانه زاهد ریائی را\nگرفتم دامن صحرا شدم هم پیشه مجنون\nسبق آموز گشتم درس عشق بی نوائی را\nاينك اشعار چند شاعره ايكه شرح حال شان بدست نیامده:\n(خان بختیاری)\nاگر در علم لقمانی اگر در شعر حسانی   اگر در ملك دارائی اگر در جود قاآنی\nتو در آخر فناداری بزير خاك جاداری\n(لاله هندوستانی)\nداریم هوای وصل آن یار كه نيست   خواهم و فائی ز آن ستمگار كه نیست\nدر فرقت یار صبر جستم و قرار   آواز برآمد از دل زار كه نیست\n(عفاف)\nمن آن مرغم كه اندر دام صياد   تفاوت نيستم با مرغ آزاد\n(شاهدخت جلایری)\nشب نیست كه ديده از غمت تر نكنم   دامان و كنار پر ز گوهر نكنم\nدر مردم این ديار چون نیست وفا   شهدخت بر آن سرم كه شوهر نكنم\n* * *\nمن دختر يك فاضله و شاعره ام   در دوره خود چو بهشتی نادره ام\nاين فخر بس است كه ترك دنيا گفتم   پس میگذرد زهره من باكره ام\n(فاطمه قوال)\nساكن گلشنم كرد خوش مينوشى   كعبه را ز يادم برد كافر سيه پوشی\nترك مست خون خوارى ظالم جفاکاری   ياد كس مكن بارى عاشقان فراموشى\nطره حالتى دارم از بهار رخسارى\nخوش فراغتی دارم در بهشت آغوشى\n\nپایان"}
{"book": "adl1184", "page": 108, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 109, "text": "پوهنتون\n\n۵۰\n\nدکابل عمومی مطبعه کی طبع شو"}
{"book": "adl1184", "page": 110, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 111, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 112, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1184", "page": 113, "text": "[BLANK PAGE]"}
