{"book": "adl1182", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl1182\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/80gb5nsf\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl1182", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 6, "text": "تاریخ\nافغانستان\nجلد اول\nبنگارش\nاحمد علی کهزاد\nقسمت اول فصل پنجم\nلشکر کشی های اسکندر\nبنگارش\nمحمد عثمان صدقی"}
{"book": "adl1182", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 8, "text": "تاریخ افغانستان\n\nجلد اول\n\nاز ادوار قبل التاریخ تا سقوط سلطه موریا\n\nنگارش\nاحمد علی کهزاد\n\n* * *\n\nحصه اول فصل پنجم « لشکر کشی های اسکندر »\n\nاز صفحه ٣٦٤ تا ٤٢٦\n\nنگارش\n\nمحمد عثمان صدقی"}
{"book": "adl1182", "page": 9, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 10, "text": "(الف)\n\nفهرست مضامین\n\nفصل اول\n\nمضمون\nنظری به دوره های قبل التاریخ\nدوره كالكولى تيك\nاسیای غربی\nدر حواشی آریانا - حوزه سند\nبلوجستان\nانم نزديك مرو\nمساعدت خاك آريانا\nکشفیات در سیستان افغانی\nآبادی نمره اول\nآبادی نمره دوم\nارتباط خارجی و نتیجه\nلا جورد ورول آن در مراودات آریانا\n\nفصل دوم\n\nآریا کتلة باختری هندواروپائی مدنیت ویدی\nتشابه زبان\nآئین و معتقدات\n\nصفحه\n۱\n٥\n۷\n۹\n۱۳\n۱۳\n١٤\n١٥\n۱۸\n۱۹\n۲۱\n٢٤\n\n۲۷\n۳۲\n۳۳"}
{"book": "adl1182", "page": 11, "text": "مقدمۀ ثانی\nویدیها\nسرود رگ وید\nاوستا\nمهاباراته\nمهد ظهور و پرورش آریا\nمعنی کلمه آریا\nآریا ورته\nآریانا و یجه\nآریاها در باختر\nانتشار آریاها از باختر به دو طرفهٔ هندوکش\nریشهٔ «آریا» در يك عده نام ها\nهرویو\nهراوی تی\nآریا کا\nآریاسپ\nاریستوفیل\nارتاکانا\nاریوس\nآریانا\nحدود آریانا\nسرود ویدی\nویدیاودا\nصفحه\n۳۳\n٣٤\n٣٥\n٣٥\n٣٦\n۳۷\n۳۸\n۳۹\n۳۹\n٤١\n\"\n\"\n\"\n٤٢\n\"\n\"\n\"\n\"\n٤٤\n٤٦\n٥٠"}
{"book": "adl1182", "page": 12, "text": "(د)\n\nمضمون صفحه\nسرودهای «بلهیکا» یابلخدی (سرود های قدیم و مجهول ) ٥٠\nسرود های جنوب هندو کش ( سرودهای معلوم ) ٥٦\nریگ و ید و تقسیمات آن ٥٨\nمدرسه های ادبی و تاریخی ریگ و ید ٦٢\nتاریخ سرود های ویدی ٦٤\nمحل ظهور سرود های ویدی ٦٦\nمعلومات جغرافیائی ویدی\nرود کوبها (رود کابل) ٧٠\nکرومو( رود خانه کرم ) ٧١\nگوماتی (رود خانه گومل) ٧٢\nسوتی (رود خانه سوات )\nراسا ( رود خانه کنر) ٧٣\n« تریشتا ما » یا « امی تاپها» ٧٤\nسپته سند هو ( هفت رود )\nگندها را ٧٥\nحوزه ار غندا ب\nبلهیکاـ بلخ ٧٧\nکوه منجوان و قبیله موجاوات ٧٩\nتذکار بعضی قبایل\nبهاراته ٨٠\nپکتها ٩٠"}
{"book": "adl1182", "page": 13, "text": "(د)\nمضمون\tصفحه\nاقتدار شاه و قبیله پکتها\t۹۸\nگنداری ها\t۹۹\nسنگیدی ها\t۱۰۰\nاپاریتی ها\t۱۰۱\nدادنگی ها یا تاجيك ها\t۱۰۲\nالینا ها\t۱۰۳\nجنگ های دی و وداسا\t١٠٥\nپريسا يا (پرتخى)\t١٠٦\nحیات اجتماعی\nحوزه اکسوس وشمال هندوكش\t١١٠\nدر جنوب هندوكوه\t١١٤\nخانواده (کولا)\t١١٥\nگوترا و گوشتی\t۱۱۷\nكرا مه\t۱۱۸\nويس يا ويسه\t۱۱۸\nعدم طبقات و كست در آريانا\t۱۱۹\nحکومت شاهی\t۱۲۱\nسبها وسمیتی یا مجلس عوام و اعیان\t١٢٥\nعروسی\t١٢٦\nمقام زن در جامعه و یدی\t۱۳۰\nبازی و ورزش\t۱۳۲"}
{"book": "adl1182", "page": 14, "text": "( ه )\n\nمضمون صفحه\nاسپ سواری واسپ دوانی ۱۳۲\nطاس بازی ۱۳۲\nاتن ورقص ۱۳۲\nخواندن وموزيك ۱۳۳\nساهانه ١٣٤\nجنگجوئی و اسلحه ١٣٥\nالبسه ١٣٦\nزراعت ومالداری ۱۳۷\nصنعت ۱۳۹\nخوراك ١٤٠\nعقاید ١٤١\nاندرا ١٤٧\nوارونا ١٤٨\nاگنی ١٤٩\nسوما «رب النوع» »\nسوما «مشروب» ١٥١\nسوما وتخیلات ریشی ها ١٥٦\nسوماوهوما در ریگ ویدو اوستا ١٥٨\n\nزبان ویدی\nزبان ویدی ١٦٠"}
{"book": "adl1182", "page": 15, "text": "مضمون صفحه\nمهاجرت آریاها از آریانا بطرف هند و فارس\nبطرف هند ١٦٦\nداسيا و ١٦٨\nشاخه غربی با المادی و پارسوا ۱۷۰\nفصل سوم\nمدنيت اوستائی\nعموميات\nاقتضاءات محيط و نژاد ۱۷۲\nاوستا و اولین خاک آریائی ۱۸۱\nتاثیرات خاک آریانا ۱۸۲\nزرتشتر سپیتمان\nازویشی های عصر ویدی قازر تشتر سپیتمان ١٨٥\nزراتشترا ، زر تشتر سپتمه یا زرتشتر سپیتمان ۱۸۸\nخو شا وندان و بستگان زرتشتر ۱۹۱\nزر تشتر در افسانه ها و روایات تصوری ۱۹۲\nروایات یونانی ۱۹۳\nاوستا\nاوستا ١٩٥\nاوستای اولی یا باختری ١٩٦\nاوستای نو ١٩٦"}
{"book": "adl1182", "page": 16, "text": "(ز)\n\nمضمون صفحه\nتقسیمات اوستا ۱۹۹\nگات ها ۲۰۰\nاهمیت اوستا در تاریخ آریانا ۲۰۲\nتشکیل نظام سلطنتی آریانا در بلخدی\nارمانم هور یئو یا «فرشاهی آریائی» ٢٠٦\nاز اوستا تا شعرای داستان سرای قرن 4 هجری ۲۰۹\nپارادانا\nپیشدادیان بلخی ۲۱۰\nيما پادشاه ٢١٦\nاخطار ورود سردی و اتخاذ ترتیبات لازمه ۲۱۸\nشهادت و دا ۲۱۹\nياما ، يما، جم و جمشيد ۲۲۲\nیاما وجام سوما یا جام جم ۲۲۳\nاولین پایتخت آریانا ٢٢٤\nتعبیر واقعی این کلمه ۲۲۹\nتری تو نا «فریدون» ۲۳۱\nکرساسیه ۲۳۲\nکیاوی\nکواتی «کیانی» ٢٣٦\nکاوی کواتا، کی کواث ۲۳۸\nکاوی یوسان ، کاوی یوسا ، کی کاوس ٢٤١"}
{"book": "adl1182", "page": 17, "text": ")ج(\nمضمون\tصفحه\nکاوی هوسر اوا ( کی خسرو\t٢٤٣\nتوزا يا طوس\t٢٤٦\nدودمان اسپه\nدودمان اسپه\t٢٤٥\nاسپ و باختر\t٢٤٨\nاروت اسپه ( لهراسپه)\t٢٤٩\nويست اسپه ( كشتاسپه)\t٢٥٠\nمحاربات ويشتاسپه\t٢٥٣\nحامی زرتشتر و پدر داريوش\t٢٥٧\nزری ويری\t٢٥٨\nخاندان هوکوا\t٢٥٩\nسپنتو داتا\t٢٦٠\nاشوری هاو آريانا\t٢٦٥\nسرزمین اوستائی\nسرزمین اوستائی\t٢٧٢\nآريانا ويجه\t٢٧٥\nسغده\t٢٧٧\nمورو\t»\nبخدی زیبا\t»\nنسايا\t٢٧٨\nهرای وه\t»"}
{"book": "adl1182", "page": 18, "text": "(ط)\n\nویگره نه\t۲۷۸\n«اوزوا» یا «اوروه»\t۲۷۹\nخننتا\t«\nهری واتی\t۲۸۰\n«را گا» یا «ره گه»\t«\nکخره\t۲۸۱\n«ورنا» یا «ورنه»\t«\n«رانگه» یا «رانگاه\t«\nکوهای آریانا\t۲۸۲\nهریتی بائور\t۲۸۳\nزره دهازا\t۲۸۳\nسیامکه\t۲۸۶\nوقره یافت\t۲۸۶\nسپیته ورنه\t۲۸۶\nسپینتوداتا\t۲۸۶\nپویانی ریسنا\t۲۸۷\nکوسرادا\t۲۸۸\nپورانا\t«\nسپی تا گوناگیری\t«\nستیرا\t۲۸۹\nپورواناوا\t«\nرود خانه ها\t«\nهیتو منت\t۲۹۱"}
{"book": "adl1182", "page": 19, "text": "(ی)\n\nمضمون\nصفحه\nخواصپه\n۲۹۱\nهو استرا\n«\nفراداتاً\n«\nهو انا کوهیتی\n۲۹۲\nقلمر سلطنت و امپراطوری دودمان پاراداتاً و کاوی و اسپه\n۲۹۳\nاوستامدیا و فارس و شاهان ایشان را نمی شناسد\n۲۹۰\nآئین اوستائی\nملاحظات عمومی\n۲۹۷\nسویه اخلاقی\n۳۰۳\nهومته، هوخته، هورشته\n۳۰۴\nمقایسه بین بعضی نام‌های ارباب انواع ویدی و اوستائی\n۳۰۵\nعناصر طبیعی\n۳۰۷\nآتش\n۳۰۷\nآب\n۳۰۸\nمیتھرا\n۳۱۳\nارباب الانواع اوستا ع روی مسکوکات شاهان کوشانی\n۳۱۵\nارواح بستگان، اجداد\n۳۱۷\nزندگانی اجتماعی\nطبقات اجتماعی\n۳۱۸\nصحت و زیبائی بدن\n۳۲۲\nعروسی\n۳۲۳\nترقی زراعت\n۳۲۵\nجنگ و ادوات جنگی\n۳۲۶\nزبان زند\n۳۳۱"}
{"book": "adl1182", "page": 20, "text": "(ك)\n\nفصل چهارم\n\nسلطه بیگانه\n\nمضمون\nهخامنشی ها\nمرکز اولین مدنیت سامی ، کلده و عیلام\nآشوری ها\nامادی یا ماد\nامادی یا ماد\nاولین تذکر اسم مادی (ماد)\nمادها از خلال کتیبه های آشوری\nظهور سلطنت ماد\nفرا اورتی ومحکوم ساختن قبیله پارسوا\nسیا گذارس\nظهور حمله سیتی ها یا اسکوئی ها\nاستیاگ\nپارسوا ، پارسواس ،\nفارسی ها\nهخامنشی و دیگر عشایر وقبایل پارسوا\nوضعیت هخامنشی ها پیش از سیروس\nسیروس واحفاد او ، عصر تاریخی\nسلطنت انشان یا سومیان یا شوش\nکمبوجیه\n\nصفحه\n٣٣٤\n٣٣٥\n٣٣٧\n٣٤١\n٣٤٢\n٣٤٣\n٣٤٥\n٣٤٨\n٣٤٩\n»\n٣٥٠\n٣٥٢\n٣٥٣\n٣٥٤\n٣٥٦\n»\n٣٥٧"}
{"book": "adl1182", "page": 21, "text": "(ل)\n\nمضمون صفحه\nداریوش و احفاد او ٣٥٨\nباقی احفاد او ٣٥٩\nآریانا و هخامنشی ها\nآریاناء هخامنشی ها ٣٦١\nفصل پنجم\nحصه اول\nلشکر کشی های اسکندر از مقدونیه تا هایر کانیه\nاسکندر مقدونی ٣٦٤\nدولت هخامنشی ٣٦٥\nقشون کشی اسکندر ٣٦٦\nمرگ داریوش سوم ٣٦٨\nاسکندر در آریانا\nحرکت اسکندر ازهایر کانیه به پارت وهرای و ٣٦٧\nاولین اقدام ملی برضد اسکندر ٣٧٠\nحرکت اسکندر جانب سیستان ٣٧٢\nحرکت اسکندر در آریاسپ ٣٧٤\nدومین اقدام ساتی بارزانس برضداسکندر ٣٧٦\nاسکندر درارا کوز یا \nجنگ ساتی بارز انس ٣٧٨\nحرکت اسکندر بطرف پارو پامیز ادی ٣٧٩\nاسکندر به قفقاز ٣٨١\nمقصود از کوهای قفقاز چیست؟ ٣٨٤"}
{"book": "adl1182", "page": 22, "text": "(م)\n\nمضمون صفحه\nعبور از هند و کش ۳۸۵\nبسوس ۳۸۷\nاسکندر در باختر یانه ۳۸۹\nباختر «\nاوز موس ۳۹۱\nاز با کتر یانه بطرف سوگدیانه، عبور از رود آمو ۳۹۰\nسوگدیانه و مقامات مهم آن ۳۹۳\nسوس در دست اسکندر ۳۹۴\nوقایع سغدیانه، اسکندر در سواحل جاگزارتس، ظهور سپی تامینس ۳۹۵\nاسکندر به اقصی ۳۹۷\nظفر سپی تا مینس ۳۹۸\nتذکر بعضی از شهرهای مهمة سغدیانه: مار کندا ۳۹۹\nاسکندر یه اوگزیانه «\nاسکندر یه اسچاته «\nبرگشت بباختر یانه «\nشورش در سوگدیانه، عاقبت سپی تا مینش ٤۰۰\nاسکندر و رکانه ٤۰۳\nقتل كليتوس ٤۰٥\nتیاری سفر هند ٤۰٦\nعبور از هندوکش ٤۰۷\nآمبهی شاه تکسیلا ٤۰۷"}
{"book": "adl1182", "page": 23, "text": "( ن )\n\nمضمون صفحه\nاسکندر در نیکا یا - پردیکاس وهفسیتیون ٤٠٩\nحرکت اسکندر «\nجنگ با اساکی نوئی ٤١٢\nجنگ باز برا ٤١٤\nفتح اورنوس ٤١٥\n\nاسکندر در هند\n\nمراجعت از اورنوس ٤٢٠\nعبور از اندوس، ورود به تکسیلا ٤٢١\nاسکندر و پوروس ٤٢٢\n\nباز گشت اسکندر\n\nاعلام باز گشت، مراجعت اسکندر ٤٢٣\nحرکت بطرف بابل و مرگ اسکندر ٤٢٤\nاوضاع امپراطوری بعد از مرگ اسکندر ٤٢٥\n\nحصهٔ دوم\n\nسلطنت موریا\n\nنفوذ موقتی دولت موریادر جنوب هند و کش، شیوع دین بودائی در\nافغانستان ٤٢٧\nمقابله چند را کوپتا باسلو کوس نیکاتور یونانی ٤٣٢\nبند وسارا ٤٣٤\nآشوکا ٤٣٥"}
{"book": "adl1182", "page": 24, "text": "( ف )\n\nمضمون صفحه\nفرامین سنگی ٤٣٧\nوضعیت سیاسی چگونگی رفتار اسو کا با ساکنین جنوب شرقی آریانا ٤٣٨\nدیانت بودائی و آریانا ٤٤٠\nدیانت بودائی ٤٤١\nمحفل مذهبی و اعزام مبلغین ٤٤٣\nسقوط آخرین عناصر موریا از دره کابل ٤٤٥\nخاتمه جلد اول ٤٤٧\n\n* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *\n* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *"}
{"book": "adl1182", "page": 25, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\nمقدمه\nخوشبختم که پانزده سال قبل با نگارش مقالات كوچك ومتفرق واردتتبع در تاریخ قدیم\nافغانستان شدم و با عشق مفرط دنبالۀ این کاررا بلا وقفه ادامه دادم وامروز بیاری خدای متعال\nموفق میشوم که جلداول تاریخ افغانستان را بخوانندگان گرامی عرضه دارم .\nافغانستان دراثر موقعیت جغرافیائی خود درچهار راه آستانۀ آسیای مرکزی درعالم تاریخ\nوتهذیب آسیائی وشرقی از روز گاران باستان تا امروز مقام مهمی داشته که تعین مراتب آن\nبرای ما وبرای انکشاف مزید علوم وتهذیب بشری کمال اهمیت دارد .\nتتبع درزوایای تاریخ کشور که جمعی از مورخین ونویسندگان افغانی درین سالهای اخیر به آن\nمتوجه شده اند کاری است که همۀ اقوام جهان نسبت به خویش ومملکت های خویش انجام داده\nومیدهند واین امر در راه مزید شنا سائی وتحکیم روابط متقابله تهذیبی ملل بی مدخلیت نیست .\nماخود میدانیم وبیگانگانیکه پیش ازما کم وبیش در اطراف سابقه وموجودیت تاریخی افغانستان\nمتوجه شده اند خوب ملتفت هستند که این مملکت در عصر حاضر و قرون جدیده بنام «افغانستان»\nو در دورۀ اسلامی قرون وسطی به اسم«خراسان» ودر ازمنه قدیم باستانی بنام« آریانا» یاد میشد.\nمورخین افغانی به احترام نوامیس تاریخی وطبقه بندی تاریخ کشورخود ، در دوره های\nمتقابله این نامها را استعمال کرده ومیکنند وغیرازآن چاره ئی متصورنیست .\nپس اگر در فصول اولیۀ تاریخ مملکت ما اسمای «آریا» و «آریانا» می آید از آن قطعاً\nبفکر تئوری های نژادی (راسیزم) نباید افتاد زیرا در نظر ما و در تاریخ مملکت ما این کلمات\nاز خود مفهوم جدا گانۀ تاریخی دارند واین مفهوم واقعی طوری در نام مملکت و در اسمای\nرود خانه ها ، شهرها ، علاقه ها و برخی از قبایل ما حل و مزج است که جزء موجودیت تاریخی\nما و کشور ما شده وتغیر آن جعل حوادث تاریخی است .\nافغانستان مانند هر مملکتی در دوره های طولانی تاریخ خود جزرومدی داشته و کوچکی\nوبزرگی هائی را دیده ، تذکار کشور کشائی ها و فتوحات وترسیم حدود مملکت در چوکات\nامپراطوریهای وسیع وتعین حدود جغرافیائی آریانا طبق مندرجات اوستا ونظریات «اراتوستن»\nو«استرابون» و «بطلیموس» عین واقعات مستند تاریخی است که همگان از آن مطلع اند و\nجاندارد که کسی آن را به مقاصد سیاسی محض تعبیر کند .\nفائده ئیکه با نوشتن تاریخ افغانستان برای ما متصور است تحکیم روح وحدت قومی وملی\nما درچو کات کشور ما است که آرزوی قلبی همۀ ما را تشکیل میدهد وما رابرای مزید همکاری\nو بسط تعلقات برادری با ملل آزاد جهان آماده میسازد . امید است سلسلۀ دورۀ تاریخ\nافغانستان که جلد اول آن حالا و بقیۀ آن در آینده به تدریج ازطرف بنده ورفقاو همکاران\nمحترم من نوشته ونشر خواهد شد درروشن ساختن صفحات تاریخ افغانستان موثر افتاده وازنقطۀ نظر\nهمکاری در زمینۀ تحقیقات تاریخی وتهذیبی بشری مفید ثابت شود . احمدعلی کهزاد"}
{"book": "adl1182", "page": 26, "text": "فصل اول\nنظری به دوره های قبل التاریخ\n\nچون بشر همیشه در فکر توسعه معلومات خود بوده وهست ، هر وقت\nدر هر زمینه ئی كه بيك نقطه واصل شده بفکر افتاده است تا قدمی بیشتر گذارد\nو احاطهٔ دانستنی های خود را بیشتر وسعت دهد ، این آرزو بصورت عمومی\nنظر به تقاضا و تاثیر زمان و مکان کم و بیش بطی و سریع بوده ولی در یکی دو قرن\nاخیر من حيث زمان و در غرب من حیث مكان سرعت بیشتری بخود گرفته است\nو موضوعات بسیار كوچك كه شاید چند گاه پیشتر توجه کسی را هم جلب\nنمیتوانست مورد دقت قرار گرفته و حتی با توسعهٔ اهمیت خود شاخه علم\nعلیحده گشته\nتاریخ همیشه با بشر بوده و هست و من حیث منبعی که از آن باره معلومات\nکشیده شود چیز تازه و نوی نیست بلکه میتوان آنرا در جمله یکی از قدیم ترین\nمظاهر دانش بشری حساب کرد زیرا بهر وقت و زمانی ئی که مراجغه شود\nانسان به رنگی و تعبیری در ین راه کار کرده ، خواه بصورت قصه بوده\nخواه بصورت داستان و افسانه های شفاهی ، خواه بصورت نقش عين و اقعات\nدر مغاره ها و احجار کوها و خواه بصورت اقسام مختلف رسم الخط تصویری\nو نیمه تصویری و صوتی و غيره . بناءً علیه در مفکوره قدامت تاریخ من حیث\nتاريخ شبهه ئی نیست ولی همان طوریکه سایر شعبات دانش بشری توسعه یافته\nو حتی در بعض موضوعات شاخه های بالكل جديد بمیان آمده است تاریخ هم\nتحول كرده ، توسعه يافته و يك سلسله علوم جديد ، انتروپو لوژی"}
{"book": "adl1182", "page": 27, "text": "( ٢ )\n\n( تاریخ طبیعی انسان ) انترو لوژی ( شرح خصوصیات بدنی نژادهای بشر ) مردم شناسی، عتیقه شناسی، فولکلور وغیره وغیره بمیان آمده وبذات خود هر کدام آن امروز وسعت یافته و دارای شاخه‌های جداگانه شده ولی همهٔ آنها درحقیقت برای يك مقصد واحد که تاریخ باشد کار میکنند .\nانسان كنجكاو همیشه درصدد بوده وهست تابه نیروی حدس وخيال وبه دستیاری چراغ عقل وفکر سلیم پرده‌های تاريك زمانه‌های گذشته را پاره نموده واقعات هزاران سال قبل را نگاه کند، به بیند و بازقدمی بیشتر گذاشته واسرار مجهول كوايف حيات وما حول وما ورای خود را کشف نماید .\nاز گذار شانی که همین الان واقع میشود تا آنچه که در قدیم ترین زمانها گذشته و هنوز نیروی فکر بشر به کشف آن موفق نشده است همه بلا استثنا جزو تاریخ است و يك خط فاصل این دورهٔ طولانی را به دو حصه جدا میکند و آن رسم الخط و تحریر است .\nگفتیم که انسان همیشه درصدد کشف ودانستن واقعات نهفته زندگانی خود وماحول خود بوده وهست . این کار بزرگ یعنی روشن ساختن تاریکی‌های گذشته تنها به دستیاری حدس و خیال نمیشود . یگانه چراغی که در ین راه بصورت مثبت روشنی انداخته میتواند رسم الخط وتحریر است که چگونگی‌های واقعات گذشته را روی پارچه‌های گل خام و پخته، در سینه کوه، بالای صفحات سنگ واستخوان وظروف گلی و پوست درخت وحیوانات و روی اقسام پارچه‌ها و کاغذها محافظه نموده و بدست ما رسانیده است .\nپس دوره‌هائی را که پیش از ظهور رسم الخط گذشته بصورت عمومی عصر قبل التاریخ و زمانه‌هائی را که از موقع ظهور رسم الخط باینطرف واقع است عصر تاریخی گویند ومقصود اساسی ازین تفكيك محض سهولت کار وروشن ساختن موضوع است چنانچه هرچه به‌دوره‌های خود نزديك میشویم"}
{"book": "adl1182", "page": 28, "text": "(۳)\n\nاز طبقه بندی های مختلف کار میگیریم .\nملتفت باید بود که چون رسم الخط در تمام دنیا یکبار و بيك وقت ظهور ننموده است دوره تاریخی و قبل التاریخ دنیا هم يك حد مشترك ندارد و يك خط واحد این دو قسمت را در تمام دنیا از هم جدا نمیتواند ، بلکه هر حصه ، حتی هر مملکت و هر قوم از خود حدود علیحده دارد که بتاریخ معینی تصادف میکند ، بعبارت دیگر در حقیقت ما دو نوع تاریخ و دو نوع قبل التاریخ داریم : تاریخ و قبل التاریخ خصوصی هر حصه و هر مملکت وهر قوم و تاريخ وقبل التاریخ عمومی دنیائی . صورت اولی مربوط مراحل حيات يك قوم واهل يك حصه زمين ويك مملکت است وصورت دومی معیار زندگانی پیشقدم ترین کتله بشری را در مراتب مدنیت مخصوصاً در ایجاد رسم الخط استاد میگیرد .\nقبل التاریخ در مراتب حیات بشر عبارت از يك عصر نیست بلکه مرحله انبساط قوای فکری ومادی است واین مرحله را دسته های بشری در نقاط مختلف ودراعصار وزمانه های علیحده طی نموده اند . زمانه درین زمینه رول فرعی بازی میکند بیشتر تطور وتحول زندگانی بشر باید در نظر گرفته شود (۱) فراموش نباید کرد که تنها وجود رسم الخط هم مقصود ما را برآورده نمیتواند بلکه توانائی ما به خواندن آن هم شرط است زیرا بسیار اقوام رسم الخط و تحریر داشتند وما از خواندن آن عاجز بودیم در اینصورت بودن و نبودن رسم الخط فرق نمیکند بهمین جهت « اترو سكها » سا کنین قدیم ایتالیا و « هیتیت ها » که در اسیای صغیر زندگانی داشتند باوجود داشتن رسم الخط در مراحل قبل التاریخی قرار داده شده بودند و آهسته و آهسته با قرائت رسم الخط و کتیبه های آنها وارد دوره تاریخی شدند .\nچون رسم الخط تصویری و صوتی در مصر و بين النهرین در حوالی ٣٥٠٠\n(۱) قبل التاريخ شرق تالیف مور گان ملاحظه شود ."}
{"book": "adl1182", "page": 29, "text": "(٤)\n\nو ۳۰۰۰ قم پیدا شده روی رفته حد فاصل دوره های تاریخی وقبل التاریخ\nشرق را به سه ونیم هزار سال ق م قرار میدهند.\nتجسسات قبل التاریخ بیشتر از همه جا در خاك های فرانسه و اروپای\nغربی و سپس دروادی نیل و بین النهرین انبساط یافت و آهسته آهسته به پیمانه\nهای کم وبیش درفارس وهند وچین و جاپان وجزایر شرق الهند و استراليا\nوامریکا عمومیت یافت وهنوز بطور دلخواه در تمام روی زمین عملی نشده\nوبا وجود انبساط تجسس در بعضی نقاط بصورت عمومی وسعت نیافته است .\nدر کشور ما از ۱۹۳۶ باینطرف شروع شده وبجایش که این فصل باز شد.\nبعد از چیدن پاره مقدمات ضروری تاجائی که معلومات اجازه میدهد صحبت\nخواهم کرد .\nزندگانی بشر در دوره های قبل التاريخ تقريباً همه جا بيك شكل بوده\nو با اختلاف خاك ونژاد فرق زیاد نمیکند . شرقی ها ، غربی ها ، اهالی مالیزى\nو افریقای مرکزی، باشندگان آریانا وهند و چین وبین النهرين ومصر وفارس\nهمه تقریباً یکسان تحول نموده و موادی که برای ساختن ادوات اولیه وقديمه\nآنها بکار رفته همه جا عبارت از سنگ چقماق طبیعی ، سنگ تراش یافته\nصیقل شده واستخوان است اصول ساخت وشکل ادوات آنها از قبیل کاردوتبر و آلات\nدیگر مخصوص شکاف کردن وزدن وکوففتن و بریدن شبیه بهم و قابل مقایسه است\nازین رو مدققین این گونه تجسسات بعد از يك سلسله مطالعات ادوات سنگی\nدر نقاط مختلف برای هر دوره سنگ اشکال و مميزات ونام هائی قایل شده\nو بعد از مطالعه جزئيات و پهلوهای مختلف حیات چوکاتهای معینی برای\nهر دوره تعین کرده اند که در حقیقت مقصود از سهولت کار و طبقه بندی های مرور\nزمانه و تحولات استعداد بشری است که حین عدم رسم الخط گاهی عوض آن\nاز ادوات سنگی کار میگیرند و گاهی از ظروف فكری و وقتی هم از آلات"}
{"book": "adl1182", "page": 30, "text": "( ٥ )\n\nسنگی. مابدون اینکه داخل جزئیات شویم برای تسلسل مو ضو ع از آنها\nنام می بریم : دو رۀ اولیه حجر ، دوره قدیم حجر ، دو ره متو سط حجر ،\nدو رۀ جد ید حجر « ١ » که بعضی ها بصو وت سا ده تر آنرا به دو\nمرحله قدیم وجد ید حجر تقسیم نمو ده و برای اول آن دو دوره الف و ب\nقایل میشو ند واصولی ترش همان تقسیم سه گا نه دوره قدیم ومتوسط وجدید\nحجر است « ٢ » که دراولی ادوات سنگی بیشتر شکل طبیعی داشت، دردومی\nبیشتر دست خورد و در سومی صیقلی گردید . چون در مراحل اخیر این دوره\nپهلوی سنگ صیقلی ظروف گلی وفلز هم پیدا شده است آنرا به اسم جدا گانه\n« کلکولی تيك » يا « انه اولى تيك » یاد میکنند « ٣ » در خاك كشورها\nآریانا هنوز مربوط به دوره هائی فوق تحقیقاتی عملی نشده بناءً علیه مستقیماً\nوارد دورۀ كلكولى تيك يا «انه اولى تيك » شويم .\n\nدوره کلکولی تیک\n\nآ خر ین دورۀ جدید حجر یا دورهٔ سنگ صیقلی را در شرق عموماً به دوحصه\nتقسیم میکنند یکی دورۀ طویل تر که زما نه هائی پیش از کشف فلز ا ت را\nدر بر میگیرد و دیگر دورۀ که در آن سنگ صیقلی وظروف تیگری و فلزات\nیکجا مستعمل اندو آنرا برای تمیز ازحصص قدیم تر بنام های فوق یاد میکنند .\nدردورۀ جدید حجر شرق ظهور ظروف گلی در حوالی ٢٠ هزار سا ل\nق.م شروع شده چنانچه آثا ری در مصر بمیا ن آمده ولی سائر قسمت ها ی\nشرق به زمان های تا زه تر ومختلف داخل این دو ره گر دیده و مظا هران\n\n(١) اسم ورسم الخط لاتین این نام ها به ترتیب ازین قرار است :\nNéolithiqueچهارمMésolithiqueسوم ArchéolithiqueدومPalé olithiqueاول\n(٢) بشریت قبل التاریخ تالیف ژاك مورگان »\nEnéolithique, Chalcolithic (٣)"}
{"book": "adl1182", "page": 31, "text": "(٦)\n\nبدون اختلاط فلز خیلی کم دیده شده است (۱) قراریکه به تحقیق رسیده مس در خاك های شرقی بار اول در حوزه اکسوس ( انو نزديک مرو ) ونواحی قفقاز در حدود ۶۰۰۰ ق م بمشاهده رسیده واز این جاها در حوالی ۵۵۰۰ ق م در عیلام، در حدود ۵۰۰۰ ق م، در مصر و در ۴۰۰۰ ق م در اراضی بین سواحل خزر و خلیج فارس بمیان آمده است و بعضی ها به این عقیده اند که فلزات با سومری ها از حوزه اکسوس به نقاط غربی نشر گردیده است . رویهمرفته دوره کلکولی تيك يا انه او لي نيك را در مصر به دو مرحله تقسیم میکنند که اول آن از ٧۵۰۰ تا ۵۰۰۰ ق م و دوم آن از ۵۰۰۰ ق م تا ٣۵۰۰ را که شروع ظهور رسم الخط و دور تاریخی است در بر میگیرد . معمولاً به این عقیده اند که زندگانی شکاری که در دامان کوه های نقاط مرتفعه دوام داشت در مصر در حوالی ۷۵۰۰ ق م به پایان رسیده و مردم در جلگه ها و کنار رودخانه ها پائین شده اند و باز زمین وزراعت بیشتر تماس حاصل کرده اند ازین جهت آثار محل استقرار و قبرها بالا تر از خطی که طغیان نیل بدان رسیده نتواند کشف شده . ظروف گلی که در آتش آزاد پخته شده کشف گردیده، در مرحله دوم آثار عمرانی و دیگر چیزها هم بمیان آمده است که به تفصیل آن کاری نداریم .\nبين النهرین و عیلام از نقطه نظر ساختمان اراضی شباهت زیادی به دلتای نیل دارد و محل بود و باش و نقاط آبادانی در تل های بین النهرین و تپه های سوزیان بمشاهده رسیده و بعضا نسبت پاره ممیزات محلی اختصاصات این دوره را در اینجا بنام سوز اول و سوز دوم تقسیم کرده اند . همین قسم مظاهر این دوره که آنرا مدنیت کلکولی نيك میخوانند در هزار اول و دوم سوم، چهارم، پنجم ق م نظر به پیشرفت حفریات و تجسس از تپه های مختلف\nــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ\n(۱) تاريخ قدیم اسیا تالیف Pere Bayier-Lapierre ملاحظه شود."}
{"book": "adl1182", "page": 32, "text": "(۷)\nفارس، وخاك آریاناى قدیم از حوزۀ اكسوس، حوزۀ هیرمند، نال و جاله وان\nدر بلوچستان و حوزۀ اندوس (سند) هم پیداشده و ثابت گردیده است كه این\nمدنیت از حوزۀ اندوس تاوادی نیل ساحه وسیعی رافرا گرفته بوداول ممیزات\nآنرا بصورت عمومی باز وجود آنرا در خارج خاك آریانا شرح داده و سپس به\nتجساتی كه از ١٩٣٦ باینطرف در داخل خاك مملكت بعمل آمده می پردازیم.\nآسیای غربی : تا اوایل قرن ٢٠ علمای تاریخ و باستان شناسی با ذرایعی\nكه در دست داشتند مدنیتهائی را در وادی نیل و دجله و فرات و دیگر نقاط\nمدنی آسیای غربی روشن نموده رفتند كه تمام آن جزء دوره تاریخی است\nو ثابت شد كه اوایل عصر تاریخی آسیای غربی در حدود ٣٥٠٠ سال ق م تعین\nمیشود بعدازین دراثر اقدامات تازه تر كه به ترتیب دربین النهرین وفارس\nو از ١٩٢٢ باینطرف در وادی سند و بلو چستان و در ١٩٣٣ در شمال\nاكسوس ( انو نز د یك مرو ) و در ١٩٣٦ در افغا نستان ( ناد علی\nسیستان ) شروع شده است. از حوزه های رودخانه های بزرگی كه ذكر شد\nشواهدی بعیان آمده كه روی هم رفته درعمومیات نقاط مشترك زیادی دارند\nو دراثر مقایسه ومطالعات طولانی علمای بزرگ غرب قایل شده اند كه در دوره\n٤- ٥ هزار سال ق م یك مدنیت بزرگ از وادی نیل و سواحل بحر سفید گرفته\nتاحوزه های سند و گنگا انبساط داشت كه در اساس عمومی بهم مشترك اند\nو دراختصات محلی هر نقطه طبعاً نظر به موقعیت خود پاره ممیزات جداگانه\nداشت. چون درین دوره آثار سنگی و تیكری و فلزی پهلو به پهلو پیدا میشود.\nآنرا بنام دوره و مدنیت كلكولی تیك یادمیكنند.\nدربین النهرین قبل از خانواده سلطنتی ( اورUr ) كه مصادف به اوا یل\nعصر تاریخی میباشد این مدنیت بزرگ را نظر به نقاطی كه از آن شواهد و آثار\nپیداشده و باز نظر به طبقات جداگانه آن بنام همان جاها به سه دوره تقسیم"}
{"book": "adl1182", "page": 33, "text": "(۸)\n\nنموده اند که بنام های ( دوره عبید ) ، ( دورۀ اوروک )، ( دوره جمدت نصر )\nیاد میشوند و هر دوره ئی طبیعی در ساخت و رنگ و شکل ظروف گلی ، اثار\nسنگی و فلزی پاره ممیزاتی از خود دارند . در تل های عیلام و تپه های سوزیان\nکه باز هم از نقطه نظر جغرافیای طبیعی مربوط به خاک بین النهرین است همین\nتجسسات با تعیین طبقات اول و دوم سوز بعمل آمده . در خاك فارس عين همين\nتفحصات اجرا شده و يكعده علما متن مورکان ، هرز فلد ، گر یشمن ،\nسمیت در تپه های مو سیان ، بندر بوشهر، پر سه پولیس و تپه سيالك و حصار و جيان\nو غیره حفریات نموده اند و نظر به ارتباطی كه مطا لعات آینده\nما ایجاب میکند به تفصیل بعضی حصص می پردازیم . موسیو گریشمن\nمدیر هیئت حفریات فرانسه در افغانستان با کشفیا تی که شخصاً در تپه های\nسیالک و جیان نزدیك کاشان و غیره نموده مراتب مختلف این دوره را\nدر این نقاط تا مقارن هزار اول ق م که تا ریخ ظهور آریا ها در آن جا\nمیباشد کشف کرده است .\nاز روی کشفیاتی که در خاک ایران کنونی بعمل آمده چنین معلوم میشود\nکه متها جمینی در حوالی ۳۰۰۰ ق م از جنوب غرب از حوالی بین النهرین\nکه کانون مدنیت ماهی است تا قسمت های مرکزی آن کشور پیش آمده\nو اساس مدنیت نوینی را گذاشتند که آنرا «پرو تو عیلامی » ، یا مد نیت سوزیان\nخوانند . درین عصر تصویر از روی ظروف گلی کم شده و اشکال ظروف تغییر\nکرد و زیورات خیلی زیاد و آینه های فلزی و زیورات لاجورد از مقابر مرده ها\nکه روی زمین اطاقی رهایش گور میکردند پیدا شده است . این مدنیت را\nعیلامی ها به حصص غربی فارس رواج دادند و مال آنها است. قرار نتیجه ئی\nکه از حفریات کاشان بدست آمده بین ۳۰۰۰ و ۲۰۰۰ ق م چیز تازه ئی\nدرین قطعات بوقوع نه پیوسته ."}
{"book": "adl1182", "page": 34, "text": "( ٩ )\nدر حوالی ۱۲۰۰ ق م در كرد و نواح كاشان صورت كور كردن مرده تغير كرد ظروف منقوش وجود ندارد و ظروف سياه با اشكال نو جای آنرا گرفته است. آلات و ادوات مفرغ بمشاهده میرسد زیورات طلائی زیاد است در آخر ۱۱۰۰ ق م آهن هم ظهور میکند. قرار عقیده موسیو کریشمن در فارس آخرین مرحله حیات كاشان شروع زندگانی آریائی را وانمود میکند و در حوالی ۱۰۰۰ ق م بار اول در سالنامه های شاهان اشوری نام های خاص آریائی پیدا میشود تا اینکه در قرن ۸ و ۹ ق م قبایل آریائی آمادی (ماد) و پارسوا (پارس) هر كدام بنوبه خود در كتیبه های شاهان اشوری ذكر میشوند. درین وقت قریه ها بزرگ میشوند و شكل شهر مستحكم بخود میگیرند. روی بعضی تپه ها را خشت فرش کرده اند تا ساحه آن برای تعمیر وسیع شود و روی آن قصر و عمارات ساخته اند و دورادور آنرا دیوار كرده اند. استحكامات شهرها و قلعه ها نشان میدهد كه مردم تازه وارد يعنی( آرياها ) شهزاده گان و رؤسا و شاهان و دسته نجبا داشتند. لجام های اسپ و دیگر علایم و ادوات سواری، سواركاری مثل: سرنیزه سر تیر فلزی و شمشیر و غیره هم كشف شده و تمام اینها ظهور قوم سواركاری را در اراضی غرب دشت لوط در فارس نشان میدهد كه عبارت از آریاها باشند كه از طرف شرق از باختر و سائر نقاط آریانا بدان طرف رهسپار شده و سامی ها جا را برای آنها خالی كرده بطرف غرب مینشینند و این اولین دفعه ئی است كه از روی شواهد مادی علایم ظهور آریائی ها در حوالی ۱۰۰۰ ق م در خاك سامی نشین فارس و مديا به ثبوت رسیده است و تفصيل رفتن آريائی ها را از باختر بطرف شرق و غرب در فصل های آینده خواهیم دید اینجا محض از روی كشفيات قبل التاريخ روشنی كمی درین مورد افگنده شد.\nدر حواشی اريانا - حوزه سند: پیشتر اشاره نمودیم كه از ۱۹۲۲ به بعد تجسسات قبل التاريخ برای روشن كردن مدنيت كلكولی تیك در حوزه سند"}
{"book": "adl1182", "page": 35, "text": "( ۱۰ )\n\nهم شروع شده است این کشفیات از طرف « سر جان مارشال انگلیس » در نقاطی\nموسوم به « موهنجوديرو » و « هر په » و بسیار جاهای دیگر که همه بطرف سواحل\nراست جریان اندوس واقع است بمیان آمده و نتائج آن انقلاب بزرگ در اذهان\nعلمای تاریخ و نظریات ایشان افکند. سر جان مارشال ، انگلیس مظاهر این\nمدنیت را به بومیان وادی سند که ایشان را بنام « در ادیدی » یا هر چیز\nدیگری که یاد کشیم نسبت میدهد یعنی عقیده دارد که این مدنیت مربوط\nکسانیست که پیش از ظهور آریاها در حوزۀ سند زندگانی داشتند ، اگر چه\nاین نظریه خلاف عقیدۀ علمای بومی و وید شناسان هند است زیرا ایشان\nآریا ها را باشندگان اصلی پنجاب و آریانا میدانند ولی اینجا بدان کاری\nنداریم خصوص که نظریۀ علمای هندی در مراکز علمی اروپا مورد قبول هم\nواقع نشد ، بناء عليه به ذکر و جوه و مظاهر مدنیت دورۀ كلكولى تيك\nدر حوزۀ سند که مقصد اساسی ما است می پردازیم :\n\nکشفیات « موهنجو ویرو » و هر په دفعتاً صفحۀ نوی در تاریخ باستانی حوزۀ\nسند و شرق آریانا باز کرده و معلوم شد که حوزۀ سند و پنجاب هزاران سال\nقبل از عصر ویدی و ظهور اربائی مهد تمدن درخشانی بود که واجد خواص\nمحلی بود و حتی از بعض پهلوها از مدنیت های معاصر خود در بین النهرین ومصر\nهم برتری داشت.\nحفریات « موهنجودیرو » ثابت نمود که باشندگان حوزۀ اندوس در چهار هزار\nو سه هزار سال ق م یعنی شش هزار و پنج هزار سال پیش از امروز دارای\nثقافت خیلی عالی و ممتازی بود که از هر پهلو با مدنیت های کشورهای آسیای\nغربی عصر عیلام و سومیریان همسری میکرد و مظاهر مدنيت دورۀ كلكولي تيك\nدر حواشی سرحدات شرقی آریانا بكمال انبساط رسیده بود اگر بیشتر\nداخل جزئیات شده و عمیق شویم خواهیم دید که باشندگان وادی سند درین"}
{"book": "adl1182", "page": 36, "text": "(11)\n\nدوره دارای حیات خیلی منظمی بودند ، شهرها داشتند مرتب با جاده ها\nو سرک ها و حمام ها و غیره زراعت در میان آنها ترقی نموده بود گندم و جو در\nمیکاشتند ، درخت های خرما مینشاندند . تجارت آنها مترقی بود و بهر طرف\nرفت و آمد داشتند . بسیار حیوانات مثل قاطر وشترهای کوهان دار که\nتا حال به بخدی مشهور است ، گاومیش ، گاوهای شاخ کوتاه ، گوسفند ، خوک\nسگ ، فیل اشتر را اهلی نموده بودند ، برای حمل و نقل عراده ها داشتند که\nبلاشبهه ذریعة نرگاو کش میشد . در کار فلزات خیلی ماهر بودند و زیورات\nو اسباب های طلائی و نقره ئی و مسی آنها کشف شده است . سرب و قلعی را نیز\nمی شناختند. اسلحه جنگ و شکار آنها عبارت از تیر و کمان و نیزه و تبر و قمه\nو گرز بود تبر كوچك، داس ، اره ، اسکنه ، پاکی از مس و روی درست میکردند.\nچاقو و کارد، چیزهای برنده از فلزات فوق یا سنگ های سخت میساختند، هاون\nو دستاس نزد آنها مجهول نبود . ظروف خانگی ایشان از تیکر بود که ذریعه چرخ\nیا یکی درست میکردند . در بعضی اوقات آنرا رنگ هم می نمودند . زیورات\nثروتمندان از فلزات قیمتی و مس مذهب و عاج و دیگر سنگ ها ساخته میشد\nو غربا عموماً صدف و خزف کاشی کاری را استعمال می نمودند .\nنزد باشندگان دوره کلکولیتيك وادى سند رسم الخط مجهول نبود .\nاگر چه این رسم الخط خواص هندی دارد ولی شبیه به رسم الخط معاصرش\nدر اشیای غربی و شرق قریب میباشد و مانند آنها میتوان آن را رسم الخط\nتقریباً تصویری خواند .\nخلاصه با تذکار مراتب فوق باید اظهار نمود که : بصورت عمومی مدنیت\nاندوس باتقا فت دوره كلكوليتيك آسيای غربی و مصر موافقت داشت .\nبر علاوه حوزه سند از خود صاحب پاره ممیزاتی هم بوده که در غرب آسیا\nدر مدنیت سومری های بین النهرین دیده نمیشد . بطور مثال شناسائی پنبه"}
{"book": "adl1182", "page": 37, "text": "(١٢)\n\nو کشت و کار آن مخصوص اینجا بود وغرب آسیا و مصر تا دو هزار سال بعدتر\nهم از آن خبر نداشت .\n\nهکذا قرار نظرية سرجان مارشال ساختمان شهر های مستحکم و حمام های بزرگ\nو خا نه های مستریح باشندگان « مو هنچو دیرو » و « هریه» چیزی است\nکه در دوره های قبل التاریخ مصر وبین النهرین دیده نشده البته در آسیای\nغربی پول زیاد در ساختمان معابدو مقابر سلاطین خرج میشد ولی توده عوام\nزنده گانی خیلی پست داشتند و بمنازل بسیار ساده و بسيط كلى اکتفا\nمی نمودند حال آنکه در وادی اندوس بهترین عمارات مال توده عوام بود.\nباشند گان دو ره كلكو لى تيك وا دی اندوس در صنعت هم خیلی ها\nمهارت داشتند . سرجان مارشل میگوید : « مهر هائی که دران گاوهای\nکوهاندار وغیره کنده شده از نقطه نظر صنعت هيكل تراشی خیلی قابل تمجید\nاست و گفته میتوانیم که تا عصر كلاسيك يونان نظیر آن به آسانی بمیان نیامده.»\nبدین قرار مدقق انگلیس اظهار نظریه میکند که دوره سنگ مخصوصاً دوره\nسنگ صیقلی و بازعصر كلكوليتيك كه قسمت اخیر این دوره است در هند ومخصوصاً\nدر حوزه سند رونق زیادی داشته و اینجا درین دوره ها برای حیات بشر خیلی ها\nمساعد بود .\n\nتفصیل مدنیت عصر كلكوليتيك وادی سند که بعقيده سرجان مارشل مربوط\nبه باشند گان پیش از آریائی این قطعه میباشد در سه جلد بسیار بزرگ بنام\nموهینجودیرو ومدنیت حوزه سند » نشر شده در اخیر مقدمه که در ابتدای جلد\nاول طبع شده ضمناً تحریر است : « قرار اکثر قرائین چنین مینماید که از وادی\nاندوس تانیل در تمام این قطعه وسیع اسم مدنیتی از قدیم ترین زمانه ها وزیده\nودرعين حالیکه این مدنیت در ین ساحه وسیع عمومیت داشت هر نقطه واجد ممیزات"}
{"book": "adl1182", "page": 38, "text": "( ۱۳ )\n\nمحلی هم بود که در اثر آن ثقا فت های محلی با اشکال مخصوصی بمیان\nآمده است . « (۱)\nپس با مختصر تذکار فوق که مستند به تحقیقات علمی میباشد در ین شه تی نمیما ند\nکه مدنیت كلكولى تيك در شرق آريانا در حوزه رود سند که سر حد طبیعی و تاریخی\nکشور ما و هند میباشد ترقی کامل داشت و مظاهر ان تا ۶ هزار سال ق م هم به\nمشاهده پیوسته است .\nبلوچستان: قرار تحقیقاتیکه در بعض نقاط بلوچستان مثل ( نال N11 ) و جاله وان\nقریب کویته وغیره جاها بعمل آمده معلوم میشود که شواهد مدنيت كلكولى تيك\nطوریکه در وادی اندوس دیده شده درین جاها هم انبساط داشت .\n« انو » نزديك مرو: در ۱۹۳۳ هیئت امريكائي تحت نظر ( پومپلی ) R.Pumpelly\nدر دو تپه مقام « انو » قريب مرو تحقیقات نموده و از انجا هم ادوات سنگی\nو مفر غ وظروف فیکری مربوط به دوره کلكولى تيك کشف شده است . بین ظروف\nدوره کلكولى تيك سيستان و آنهائیکه در « ا نو » بدست آمده در تخنيك و رنگ\nوتزئينات شباهت زیاد موجود است . این نظریه از طرف مستر « اندروس » هم\nتصدیق شده بلکه مشارالیه در ادوات سنگی و مفر غ این دو جا شبا هت های\nزیادی می بیند ( ۲ )\nپس با همین بیانات مختصر درین زمینه اکتفا کرده میگو ئیم که شواهد\nمدنيت عصر ( كلكولى تيك) در حواشی شمال آریانا در حوزه سفلی اكسوس\nآمو دریا و مر گیان « رود مرغاب » هم کشف گردیده\nباتذكار مراتب فوق و نگاهی که به چهار گرد افق افگنده شده در مطالعه\n(۱) ده صفحه مقدمة جلد اول کتاب ( موهنجو دير و ومدنيت وادی سند) نگارش سر جان\nمار شل ملاحظه شود.\n(۲) فصل ۳۰ کتاب ایئر موست ایشا تالیف سر اورل استن ملاحظه شود ."}
{"book": "adl1182", "page": 39, "text": "(١٤)\n\nمطالبی که موضوع بحث ما است به چوکات طبیعی و تاریخی آریانا تماس حاصل نمودیم\nو حتی بصورت غیر محسوس از بعض نقاط داخل حدود تاریخی آن هم صحبت کردیم .\nچون حوزه اندوس مخصوصاً متاسفه غربی آن داخل خاک تاریخی آریانای قدیم است\nو « موهنجو دیرو » و « هریه » با بیش از ۷۰ محل دیگر که از نقطه نظر قبل التاریخ\nمطالعه شده و بطرف غرب اندوس افتاده و بعض نقاط آن تا وزیرستان جنوبی\nو دیره جات و بنیر هم انبساط دارد ، واضح گفته میتوانیم که در نتیجه\nتحقیقات « موهنجو دیرو » و « هریه » روشنی زیادی به وضعیت دوره کلکولی تیك\nحصه شرقی آریانا افتاده است .\nهمچنین بیائیم به ( نال ) و ( جاله وان ) قریب کویته که داخل بلوچستان اند\nو بلوچستان عبارت از ( جدروزیای ) قدیم است که بشهادت همه مورخین\nكلاسيك يونان و لاتين جنوبی ترین ولایت آریانا بود . پس از روی نتائجی\nکه از نقاط مذکور بدست آمده شواهد زندگانی دوره کلكولی تيك در حصص\nجنوبی خاك تاریخی آریانای قدیم هم تصدیق شده است .\nبهمین ترتیب تحقیقاتی که از طرف هیئت پومپلی آمریکائی در ( انو ) قریب\nمرو شده از چوکات تاریخی آریانا دوری ندارد بناء علیه مظاهر مدنیت و حیات\nعصری را که مطالعه میکنیم در شمال اکوس در سغدیان غربی و حوزه سفلی\nمرغاب حوالی مرو هم بمشاهده رسیده است. همچنین قسم تحقیقاتی « که سراورل\nاستین » در اطراف هامون و خاک های سیستان نموده همه داخل چوکات آریانا\nو روشنی است که از طرف حصص غربی مملکت به این مسئله می افتد .\nمساعدت خاک آریانا : خاك آریانا برای زند گانی عصر کلكولی تيك\nخیلی ها مساعد بود . پیشتر در تعریف این دوره وحیات مربوطه آن تشریح\nدادیم که زندگانی دوره کلکولی تیك از روزی آغاز میشود که بشر\nاز بلندی ها به حوزه رودخانه های بزرگ فرود آمده است چنانچه بطور"}
{"book": "adl1182", "page": 40, "text": "(١٥)\n\nمثال از وادی نیل و حوزه بین النهرین اسم بردیم چون درین وقت صید شکار کم شده وزراعت و مالداری بیشتر معمول گردیده است بشر به زمین بیشتر علاقه پیدا کرده و در نتیجه قریه ها و حتی شهر هادر وادی های حاصل خیز و هموار رودخانه های بزرگ ظهور کرد آریانا از نقطه نظر ساختمان طبیعی خاك خود هم بلندی ها دارد که باشندگان قدیم آن حیات دوره شکاری را در انجاها سپری کرده اند وهم وادی های رود خانه های بزرگ ومساعد مانند اندوس در حاشیهٔ شرقی، اکسوس در حواشی شمالی و هیرمند در عین وسط حصه غربی مملکت که به هامون سیستان منتهی میشود تا حال از روی تجسس و کشفیاتی که بعمل آمده مدنیت عصر كلكولى تيك در ٤-٥ هزار سال ق م ونزديك تر نا مقارن هزار اول ق م عموماً دروادی های همین رودخانه های نیل - دجله - فرات - اندوس، اکسوس، هیرمند وغیره بعمل آمده و با وجودیکه این قبیل تحقیقات تازه در داخل قلمرو موجودهٔ کشور ما شروع شده گفته می توانیم که خاك آريانا رول بزرگی در ظهور و پرورش وارتباط پهلو های مختلف این مدنیت بزرگ بازی کرده است.\nکشفیات در سیستان افغانی : تا ١٩٣٦ در داخل قلمرو خاك افغا نستان تحقیقاتی در زمینه قبل التاریخ شروع نشده بود. در اثر تحقيقات «سراورل استن» در سیستان وکشفیات «سرجان مارشل» در بلوچستان هیئت حفريات فرانسه مصمم شد که بار اول در سیستان افغانی به این گونه اقدامات مبادرت ورزد. موسیوه «هکن» و «موسیو گریشمن» با همکاران خود در سال مذکور وارد قلعه کشک، یعنی مرکز سیستان افغانی شده و بعد از مطالعه اراضی، هیئت دو حصه شده دسته ئی به (ناد علی) محل (زرنج) پایتخت با شکوه قديم سیستان که به ۱۲ کیلومتری جنوب قلعه کشک واقع است مشغول حفریات شدند و دسته دیگر در وسط ریگزار قریب (تاروسار) در نقطه ئی که ۲۰ کیلومتر از آب"}
{"book": "adl1182", "page": 41, "text": "(١٦)\n\nدر بر میداشت مقدمات کار را فرا هم آوردند . و برای اینکه نقاط مذکور\nخوب تر شناخته شود اول به معرفی آنها می پردازیم :\n\nنادعلی : (١) نقطه ئی که روی نقشه امروز بنام (نادعلی) یاد میشود ويك\nمنطقه خیلی وسیع خرابه زار ، يك قلعه جنگی جدید ساخت و يك قریه كوچك\nبلوچی را در بر میگیرد محل (زرنج) پایتخت قدیم سیستان است که از جمله\nشهر های خیلی کهن و باستانی آریانا بحساب میرفت . زرنج شهری بود در\nحاشیه شرقی هامون سیستان و اصل ریشه نام آنهم از اسم اوستائی هامون\nکه زیره Zareh باشد بمیان آمده بیزنک میگوید که در زند دریاچه (زرایو)\n(Zarayo) یا (زرایانگ Zarayangh) (٢) میگفتند واز آن کلمه زارانکا\nZaranka بمیان آمده . (آرین) باشندگان شهر زرنج را زرنجی Zarangi\nو بطلیموس از انها به اسم درانجی Drangi یاد کرده است و این تذکرات\nهر کدام بجای خود نشان میدهد که شهر زرنج و باشندگان آن از زمانه های\nقدیم معروف بودند خرابه های این شهر باستانی هنوز ساحه وسیعی را پوشانیده\nو تقریباً در وسط آن تپه بزرگی است که بواسطه سرخی رنگ خشت های\nآبادی های قدیمی که هنوز بقایای تهداب دیوار های آن فراز تپه مذکور\nموجود است بنام (سرخ داغ) یاد میشود تقریباً به فاصله چهار صدمتر جنوب\nسرخ داغ تپه دیگری است موسوم به (سفید داغ) ارتفاع این تپه تقریباً مانند\nتپه اول الذکر (٣٠ متر است) ودامنه های آن با نشیب پایان شده و در آن\nقطار خشت های خام مشاهده میشود این دو تپه دو نقطه مهمی است که وجود\nشهر مهم و قدیمی را در اینجا یاد دهانی میکنند . سرخ داغ بذات خود اصلاً\nمقبره و سفید داغ قلعه جنگی بوده است .\n(١) به راپور ت موسیو گریشمن در سالنامه ١٣١٧ مراجعه شود\n(٢) متن مقاله موسیو گریشمن رئیس فعلی هیئت حفريات فرانسه در افغانستان به ترجمه\nاین مقاله در سالنامه ١٣١٧ مراجعه شود ."}
{"book": "adl1182", "page": 42, "text": "(١٧)\n\nبه فاصله ۱۵۰۰ متری جنوب غرب سرخ داغ تپه سومی وجود دارد که\nاز حیث بلندی از دو تپه فوق الذکر پست تر و از نقطه نظر ساحه از آنها\nوسیعتر است و فراز آن عمارت تازه ساخت بالاحصار ناد علی دیده میشود که\nفعلا قوای عسکری در ان رهایش دارد .\nراهی که فعلا از \"قلعه کنگ\" به طرف \"قلعه فتح\" میرود از این شهر ویرانه\nعبور میکند و حد بحد بعضی قسمت های دیوار خارجی آن بنظر میخورد .\nاینجا را مردمان محلی \" دشت مرتضی علی \" مینامند . پارچه های تیکر\nبراق که روی زمین را پوشانیده ارائه میکند که این شهر اسلامی مانند بسا\nشهرهای دیگر سیستان در ١٣٨٤ بدست تیمور لنگ خراب شده است .\nبطرف شرق ، شمال ، وشمال شرق پارچه ، پارچه ، بقایای دیوارهای شهر\nقدیمی حد بحد هنوز پا برجا است . این دیوارها از خشت خام ساخته شده بود\nو از روی ار تفاع فعلی آنها که به ٤ - ٥ متر میرسد بصورت قیاس گفته\nمیتوانیم که تعمیرات تدافعی شهر خیلی مهم بود .\nبطرف مشرق \"سرخ داغ\" بزرگترین پارچه این دیوار قریه كوچك بلوچ\nموسوم به \"قلعه نظر علی خان\" را از وزش باد ها نگه میدارد . بطرف شرق\nقلعه و آبادی های متصل آن خرابه های شهر قدیمی دیگر افتاده است .\nو صورت این خرابه ها با خرابه های شهر اسلامی \"دشت مرتضی علی\" فرق\nدارد . اینجا مانند شهر اخیرالذکر خرابه ها مسلسلا پشت هم نه افتاده اند بلکه\nگاه گاه میدان های همواری دسته ئی از خانه ها را از هم جدا ساخته و گاهی\nفراز تپه های کوچکی فقط خانه یا رهایشگاه مهتری دیده میشود و دورتر يك\nسلسله خرابه های دیگری وجود دارد که مزارع و کشت زارها آنها را از\nخرابه های فوق الذکر جدا میکند. از روی بقایای فعلی این شهر که\nتقریباً تا دو نیم کیلو متر مربع را در بر میگیرد چنین معلوم میشود"}
{"book": "adl1182", "page": 43, "text": "(۱۸)\n\nکه این شهر مانند بسا شهرهای عصر قدیم در داخل محوطۀ دیوارهای خود بعلاوه خانه و منازل اهالی باغ‌ها و مزارع هم داشته چنانچه وضعیت شهر بابل هم همین طور بوده است .\nاغلب عمرانات این شهر که آنرا «زرنج» پایتخت قدیم سیستان میدانند با خشت‌های كوچك پخته ساخته شده بود . در روی زمین از تیکر های معمولۀ سرخ بسیار کم دیده میشود و در میان آنها پارچه های خاکی یا سیاه نادر است .\nموسیو هاکن و موسیو گریشمن با همکاران خود تحقیقات را در دو نقطه شروع کردند یکی در تپۀ «سرخ داغ» و دیگری در «ساروتار» و عجالتاً راپورت موسیو گریشمن «راجع به تپۀ سرخ داغ» در دست است و در سالنامۀ ۱۳۱۷ هم نشر شده است . تپۀ سرخ داغ به يك كيلو متری شرق راهی افتاده که « قلعۀ كنگ » را به «قلعۀ فتح» وصل میکند. این تپه قریب ۲۰۰ متر طول ، ۵۰ تا ۶۰ متر عرض و ۳۱ متر بلندی دارد . سه رخ آن یعنی شرقی ، شمالی ، وغربی خورده شده و سراشیب دارد. ورخ جنوبی با نشیب ملایمی پایان میشود و نقطه ئی که برای حفر انتخاب شد قریب دامنۀ غربی واقع میباشد .\nآبادی نمره اول :\nعمراناتی که روی سطح تپه واقع بود و آخرین مرحلۀ آبادی و اشغال آنرا نمایندگی میکند از گزند زمان و آسیب روزگار خسارات زیاد کشیده . عمارت مذکور بالای تهدابی بنا شده که از خشت های نیم پخته و پخته آباد شده و يك سطح غیر منظمی تشکیل داده بود که از ۳ تا ٤ متر ضخامت داشت. دیوارهای این عمارت همه افتاده و در قسمتی که ذریعۀ حفریات خالی میشد حصه ئی د یوار معلوم شد و از خشت خام تعمیر شده بود. در مجاورت آن پارچه های زیاد خشت پخته که به الوان سفید و آبی رنگ شده بود بدست آمد . این خشت ها سطح داخلی اطاق را تشکیل میداد . به فاصلۀ ۱/۵۰ بالای زمین در میان خشت های نیم پخته مجرا های"}
{"book": "adl1182", "page": 44, "text": "(۱۹)\n\nآمده و بصورت بیضوی یا مربع کشیده شده بود.\n\nآبادی نمره ٢ :\nدر اخیر حفریات بعمق ٧/٧٠ و ۱٢/۵٠ قطارهای خشت خامی پیدا\nشد که هنوز پایان میرفت . این خشت ها با نوده ئی که تشکیل داده بود برای این\nمقصد به جدار تپه چسپانیده شده بود تا سطح بزرگتری بدست آید . آنجا آبادی\nدوم بر پا شده بود که حفریات فقط در يك گوشه آن عملی گردیده وادامه کارها\nبه زمانۀ دیگری موکول گردیده است . در دیوارهای خارجی خشت خام\nو در دیوارهای داخلی خشت خام و پخته بکار رفته است تیکرهای آبادی نمره اول\nعبارت از پارچه های ظروف گلی معمولی است که بکلی از تزئینات رنگ عاری\nمیباشد . رنگ گل ظروف مذکور نصواری سرخ یا خاکی است . خمیره آن چندان\nصاف نمیباشد و لب های ظروف مذکور نسبتاً ضخیم است و با چرخ ساخته شده\nدر میان ظروف جام هائی که ته آن هموار و دهن آن کمی کشاده است و مرتبان هائیکه\nدهن آن مختلف است دیده شده . در میان اشیای چودنی سرهای پیکان سه کوشه\nخیلی مهم است . یکی آنها چون از خود دندانه هم دارد تیرهای عصر سیتی را\nرایا ددهانی میکند . دیگر از قسم اسلحه باب نوك خنجر چودنی هم کشف شد\nاز جمله اشیای مروج خانه و آرایش يك ، سوزنی یافت شده که سر آن هموار و اخیر\nآن مدور میباشد و دیگر گوشواره نقره ئی بدست آمده است .\nروی زمین آبادی نمره اول پارچه های ظروف سنگی بقایای بشقاب ها، کاسه ها\nوهاون هائی بدست آمده که از سنگ سخت سیاه یا خاکی تیره خیلی قشنگ ساخته\nشده و مواظبت زیادی در ساخت آنها بکار رفته . اشیای استخوانی کم دیده شده و جزیك\nین و يك تکمه چیز دیگری بدست نیامده .\nدر آبادی نمره دوم تیکر ها با اقسام و اشکال متنوع دیده شده\nو موسیو گریشمن آنرا به ٤ دسته تقسیم نموده :"}
{"book": "adl1182", "page": 45, "text": "(۲۰)\n\nاول : تیکرهای عادی وظروف آن عبارت است از مرتبان های گلی زرد\nیاسرخ، گیلاس هائی که تۀ آن هموار است وتزئینات مخطط دارد ، آبخوره های كوچك،\nخاکی راک ، جام ها وسرپوش های بزرگ باترئینات مخطط وبریده بریده .\nدوم : تیکرهای سرخ که ظروف آن کمیاب است و بعضی هائی هم که پیدا شده\nعبارت از طشتک هائی است که تۀ آن هموار یا کمی برآمده وجدار اطراف آن تنگ\nیا کشاده میباشد وازخاک میده صاف خیلی پخته ولشم ساخته شده ورنگ آن سرخ\nمایل به نصواری و یا شیرچائی میباشد\nسوم : تیکر های خاکی سیاه که نمونه های ظروف آنهم کمیاب است وفقط بعضی\nپارچه های گیلاس که تۀ آن هموار است، یك جام و پارچۀ دراز لوله چیز دیگری\nبدست نیامده (۱)\n٤ : تیکرهای ملون : ظروف مربوط این دسته از خاك هائی سا خته شده\nکه دا رای رنگ های زرد ، گلابی سرخ میباشد . ظروف يك رنگ سیاه یاسرخ\nکمیاب است . اغلب اوقات در تزئینات ظروف چندین رنگ بکار رفته وصنعت کار\nکوشش نموده تا رنگ روشن را در مقابل تیره بیا ورد چنانچه سفید وزرد\nمتناوباً باسیاه وسرخ کار شده، اختلاف رنگ ها زیاد است، بعلاوۀ الوان فوق رنگ\nنارنجی با اختلاط سرخ وزرد بدست آورده شده، سرخ زردنما و جگری هم دیده میشود.\nنقش های ظروف مذکور عبارت از اشکال هندسی خیلی ساده است که بدون\nوجود کدام مایع گلی دیگری که روی آنها زده شده باشد مستقماً بالای جدار\nظروف رسم شده وعموماً خطوط دائره وی راست یا منحنی، مثلث ها ودایره ها\nکشیده شده است . از دسته تیکر های رنگه فقط دوقسم ظرف بدست آمده یکی\nمرتبان های شکم برآمده که تنه آن هموار و گردن آن کشاده است و دیگر\nیکنوع سرپوش ها که در وسط خود برجستگی برای گرفتن دارند .\n(۱) از ین نوع تیکر وظروف در تپۀ سیالك نز د يك كا شان بسیار پیدا شده"}
{"book": "adl1182", "page": 46, "text": "(۲۱)\nدر ابادی نمره دوم از قسم اسلحه پیکان یا سر تیر بشکل برگ بید بسیار دیده میشود که در آبادی نمره اول ازان اثری نبود.\nپیکان های سه پهلو هم بدست آمده، تکمهٔ گل کمر بند، پین وبازو بند هم کشف شده است. از اطاق های آبادی نمره دوم تپه سرخ داغ سه چیز طلائی بدست آمده یکی دسته پیش قبض بشکل تکمهٔ محدب که به اطراف خود چهار سوراخ دارد اصلاً این دسته از چودن ریخته شده و روی انرا با ورقه طلا گلیت نموده اند و روی آن شکلی بصورت (S) برجسته معلوم میشود. دوم صفحه ئی که روی آن کدام چیز نصب بوده و تزئینات برجسته بشکل مارپیچ دارد. سوم يك پوش یا قطی كوچك . از اشیای سنگی جز يك هاون کلان و دو دسته آن چیز دیگری دیده نشده.\nارتباط خارجی و نتیجه: بیشتر گفتیم که تجسسات در زمینه قبل التاریخ در سیستان افغانی تازه شروع شده و حفر یاتی هم که در تپه سرخ داغ بعمل آمده عین شروع کار را نشان میدهد زیرا از ۳۱ متر بلندی تپه فقط ۱۲/۵۰ متر یعنی تقریباً يك ثلث آن حفر شده و ۲۱ متر دیگران باقی مانده تا به سطح جلگه برسد و تجربه ثابت نموده که عموماً ابادی های قدیم تر پا یان تراز سطح جلگه میباشد بناء علیه پاره معلوماتی که عجا لتاً در دست داریم مر بوط به دو آبادی و دو عصر اخیر زندگانی تپه سرخ داغ است که بحیات با شندگان زرنج در هزار اول قم رو شنی خفیفی می اندازد بناء علیه هنوز انقدر شواهد در دست ندار یم که با افق خارجی مقایسه کنیم و اگر مقایسه هم کنیم مظاهر دو دوره اخیر ابادی سرخ داغ است که قسمت های قدیم آن هنوز دست نخوده معذلك اینقدر میتوان گفت که ظروف گلی ملون آبادی نمره دوم سرخ داغ با ظروف گلی چندین رنگ «انو» قریب مر و شباهت بهم میرساند چنا نچه این دو را موسیو گر یشمن بهم مقایسه کرده و مستر اندروس بصورت عمومی در تخنيك و رنگ و تزئینات ظروف دوره كالكولي تيك سيستان و «انو» مشابهت های زیادی می بیند. قرار نظریه مرسیو گریشمن بعضی ظروف گلی سرخ داغ مخصوصاً ظروف گلی خاکی سیاه و پارچه"}
{"book": "adl1182", "page": 47, "text": "(۲۲)\n\nتوله افغان به که بالا ذکر کردیم به اشیائی که از مقابر نمره B تپه سيا لك\n(۱) نزديك کاشان پیدا شده شباهت دارد، حتى بنظريه او از نقطه نظر اصول\nمعماری هم میان سيا لك و سرخ داغ شباهت موجود است.\nموسیو گریشمن در اخیر را پورت خود راجع به سرخ داغ چنین اظهار نظریه\nمیکند: «قسمتی که تا حال حفریات شده فقط شواهد زندگانی دودوره اخیر\nاین تپه را وانمود میکند که هر دو مربوط به هزار اول ق م میباشد، در تپه ئی که\n۳۱ متر ارتفاع دارد و از آن جز ۱۲٫٥۰ متر حفر نشده امکان دارد که\nآبادی های قدیمی تر از سطح فعلی جلگه پایان تر باشد چنانچه در تپه های فارس\nاغلباً این نظریه به حقیقت پیوسته است. چون هنوز ۲۰ متر دیگر حفر نشده\nفقط از روی رقم ۲۰ متر به جرئت فرض کرده میتوانیم که در طبقات تحتانی\nمعلوماتی راجع به ظروف تیکری سه هزار و چهار هزار سال قبل پیدا شده و مسائل\nارتباط آن با تیکرهای تپه های فارس و وادی سند روشن تر گردد»\nاز روی چند سطر فوق معلوم میشود که با وجودیکه این قبیل تحقیقات تازه شروع\nشده معذلک ارتباط مدنیت دوره کلكولى تيك وادی سند و بلوچستان و مناطق شمال\nاکسوس و اراضی بین خزر و خیلج فارس و دورتر تا سوزیاب و عیلام در بین النهرین\nبه وادی هلمند و حوزه هامون سیستان تعلق دارد. «سرا ور ل استین» اظهار\nنظریه میکند که حوزه هیرمند و سیستان همه دوره های مدنیت كلكولى تيك را\nدیده و سپری کرده موقعیت سیستان ورولی که در بن زینه بازی کرده مخصوصاً\nتوجه مدقق انگلیس را بخود جلب کرد. و می نویسد که موقیت سیستان بین «سوز»\nدر غرب و «انو» در شمال و بلوچستان و حوزه سفلی اندوس بطرف جنوب شرق\n\n(۱) حفریات سيالك جلد دوم تالیف موسیو گریشمن"}
{"book": "adl1182", "page": 48, "text": "(۲۳)\n\nخیلی مهم است وهمه این نقاط از يك مدنیت قبل التاریخ مستفید بودند (۱)\nسر اورل استین در باب تشابه مظاهر این مدنیت هم عمیق شده ومیگوید «معلوم\nنیست که قرابت مظاهر مدنیت در اثر مهاجرت بمیان آمده یا فتوحات یا مر اودات\nدوستانه دران دخیل است چیزیکه واضح است عمومیت مدنیت است واز حوزه\nسند (موهنجو دیرو) جنوب پنجاب (هریه) بلو چستان (نال) آثاری بد ست\nآمده که از پهلو های مختلف یکطرف با مدنیت قبل از سومری بین النهرین\nومدنیت های يك ودوم سوز واز طرف دیگر بامدنیت ماورای بحیره خزر (شمال\nاکسوس ) شباهت زیاد دارد .چون سیستان در میان این همه نقاط متذکره راه طبیعی\nبود از امکان بعید نیست که در ارتباط نقاط مذکور به رنگی از رنگ ها دخیل نباسد .\n«اگر روی نقشه دیده شود دلتای هیرمند تقریباً بيك فاصله پنصد میلی از «انو»\nو«مو هنجو دیرو» افتاده ،بین ظروف تیکری قبل التاریخ دوره انه اولى تيك\nيا ( کلمكوتيك ) سیستا ن چه در شکل وچه در تخنيك وچه در رنگ وظرو فی که\nهیئت امریکائی پو مپلی از (انو) کشف کرده شبا هت زیاد است چنانچه این\nنظریه از طرف مستر. اندروس Mr. Andreuss هم تصدیق شده است . » (۲)\nپس از روی بیانات فوق واضح معلوم میشود که باوجودیکه تحقیقات قبل التاریخ\nدر دلتای ' هیرمند وسیستانی افغانی تازه شروع شده وهنوز در کل صفحات\nمملکت ادامه نیافته باز هم چه از روی همین تحقیقات مقدماتی ' چه از روی\nکشفیاتی که در حوزه اندوس و شمال ا کسوس وبه حواشی سرحدات تاریخی\nآریانا تماس دارند و از روی نظریات عمومی مدققین بزرگی که در طی مطا لعات\nفوق از آنها نام گرفته شد بدون چون و چرا خاك آريانا نه تنها در صحنه بزرگ مدنیت\nكلمكولى تيك كه از حوزه.سند تاوادی نیل انبساط داشت شامل بود بلکه هسته مرکزی\n\n(١) صفحه ٩٥٦ -٩٥٥ اینر موست ایشیا تالیف سرا ورل استین\nInnermost Asia by Sir Aurel Stein\n(۲) فصل ۳۰ کتات اینرموست ایشیا تا لیف سرا ورل استین تا اخر درین موضوع مطالعه شود"}
{"book": "adl1182", "page": 49, "text": "(٢٤)\n\nوعامل ارتباط پهلو های مختلف آن شمار میرفت و با مثال کوچکی درین\nزینه بیشتر روشنی می اندازیم.\n\nلاجورد و رول آن در مراودات آریانا: در مراوداتی که آریانا در زمانه های\n\nقبل التاریخ و اعصار قدیم تاریخی با کشورهای کهن جهان داشته يك جز بصورت محقق\nروشنی می اندازد و هیچ کس از وجود آن منکر شده نمیتواند و آن لاجورد است . قرار\nشهادت مورخین قدیمه معدن لاجورد در زمانه های باستان به استثنای شمال شرق\nآریانا یعنی بدخشان در هيچ يك نقطهٔ دیگر زمین پیدا نمیشد و محصول طبیعی بود\nمنحصر به کشور ما . این معدن قیمت بهادر درهٔ یمکان بدخشان در نزدیکی راه\n«کران» وحوالی قریهٔ «فرگامو» وجود دارد و هنوز هم استخراج و صادر میشود.\nمدققین در مطالعات خویش چه در زمانه های قبل التاریخ و چه در اعصار\nقدیم تاریخی هر جا که اثری ازین سنگ قیمت بها یافته اند نتیجه چنین گرفته اند\nکه مراودات تجارتی و رفت و آمد میان همان نقطه و گوشهٔ شمال شرقی کشور ما بر قرار\nبود اينك در سطور ذیل اول نقاط و طبقاتی را که لاجورد از آن پیدا شده\nبا ذکر تاریخ آن خاطر نشان نموده و بعد در اطراف آن تبصره میکنم:\n\n(۱) تپهٔ سيالك نزديك كاشان . ازین جا اشیای كوچك لاجوردی از طبقهٔ\nسوم به بعد پیدا شده و تاریخ آن به مناصفهٔ اول هزار چهارم ق م نسبت میشود.\n\n(۲) سرزمین سومر . اینجا از مقبره های شاهان سلالهٔ «ایور Ur» ( حوالی اخیر\nهزار چهارم ق م ) يكعدهٔ زیاد اشیای طلائی ونقره ئی بدست آمده که در آن\nقطعات و نگینه های لاجورد نصب است هكذا از آبده ئی موسوم\nبه «علم» از غنون هائی بدست آمده مزین که در آن صحنه های میتولوژی\nو داستانی را با صدف و عقیق سرخ و لاجورد زینت کرده اند.\n\n(۳) در بین النهرین در اوائل دورهٔ ظهور رسم الخط (حوالی ۳۰۰۰ - ۳۵۰۰\nق م ) از طبقه ئی که آنرا «جمدت نصر» گویند اشیای لاجوردی کشف شده است."}
{"book": "adl1182", "page": 50, "text": "(٢٥)\n\n(٤) در سوز و طبقه چهارم تپه سيالك (قريب كاشان) از طبقه ئى كه پارچه هاى\nگل با نوشته هاى قبل التاريخ بدست آمده زيورات زياده زين با لاجورد كشف شده.\n(٥) در مصر از مقبره توتان خامون Toutankhammon که تاريخ آن به حوالی ١٤٠٠\nق م نسبت میشود اشیای زیادی از سنگ لاجورد بدست آمده .\n(٦) در عیلام از خزانه شو شيناك Chouchinak (حوالی ١١٠٠ ق م) آثار\nلاجورد یافت شده . (۱)\nاز روی پاره ملاحظات فوق معلوم میشود که لاجورد حصص منتها الیه شمال\nشرقی آریانا در ٤ هزار سال ق م یعنی ٦ هزار سال پیشتر از امروز در تمام کشورهای\nغربی آسیا از خاک های فارس گرفته تا وادی نیل انتشار یافته بود . در سرزمین\nسومرو بين النهرین و اراضی جنوب سواحل خزر و خلیج فارس که زیر نفوذ عیلامی\nآمده و در سه هزار ق م کولتور عیلام در انجاها قوت گرفته بود لاجورد معروف و عمومیت\nداشت و پیش از بنکه رسم الخط در بین النهرین در حوالی ٣٠٠٠ و ٣٥٠٠ ق م\nظهور کند اشیای لاجوردی در طبقات مدنیت آنجا دیده میشود .\nلاجورد و زیورات و اشیای لاجوردی در خاك های فارس و حوزه های دجله\nوفرات يعنى خاك سومر و عيلام محدود نمانده بلکه به سر زمین فراعنه هم رسیده است\nچنانچه طوریکه اشاره کردیم از مقبره توتان خامون که تاریخ آن به ١٤٠٠ ق م\nنسبت میشود اشیای زیادی از سنگ لاجورد یافته اند .\nپس لاجورد بدخشان و وجود آن در نقاط مختلف آسیای غربی حتی در ٦ هزار\nسال قبل دلیلی است قاطع و آنچه در زمینه مدنیت های قبل التاريخ عصر «انکولی\nتيك» آریا ناو ارتباط آن با کشورهای غرب اسیا و عمومیت این مدنیت بزرگ\nاز حوزه اندوس تا حوزه نیل نوشتیم همه را بصورت بارز و روشن تائید میکند\nاین را هم پیشتر مستند به نگارشات سراورل استن گفتیم که سیستان و حوزه\n(۱) مقاله لاجوردورول آن در تاریخ مراودات آریانا با کشورهای غربی آسیادر شماره\nاول مجله آریانا ملاحظه شود ."}
{"book": "adl1182", "page": 51, "text": "(٢٦)\nهيرمند (١) با موقعیت مساعد جغرافیائی خود رول عمده ئی در اعصار قبل التاریخ\nدر انتشار پهلوهای مختلف مدنیت کلکولى تيك اين ساحۀ بزرگ بازی کرده\nاست . لاجورد و انتشار آن در نقاطی که ذکر رفت با صراحت تمام نشان میدهد\nکه شش هزار سال قبل راههای رفت و آمد و تجارت حتی در نقاط صعب المرور و حصص\nخیلی کهستانی آریانا که بدخشان باشد هم وجود داشت و این راه طبیعی از یکطرف\nبه جلگۀ فراخ باختر و حوزه های شاداب ومدنیت پرور رودخانه های حصص غربی\nآریانا مخصوصاً حوزۀ هيرمند و سيستان وصل بود و از انجا قرارا كشراحات مالات\nاز مجاورت نقاطی که ذکر کردیم به سواحل دریای سفید ووادی نیل منتهی میشد .\n« بارتولد » در جغرافیای تاریخی خود از وجود لاجورد در ابنیۀ قدیم مصر واشور\nصحبت کرده و به این نتیجه میرسد که در قدیم ترین ازمنۀ تاریخ میان آریهای باختری\nوساکنین کشورهای عربی اسیا و باشندگان سواحل دریای سفید روابطی برقرار\nبود. مستند بر تاریخ هائی که بیشتر بصورت محقق معین کردیم گفته میتوانیم که نه\nتنها در قدیم ترین زمانه های تاریخی بلکه حتماً در دورهای قدیم تر که جزء زمانه های\nقبل التاریخ شود روابط میان آریهای باختری و کشورهای غرب اسیا برقرار بود\nآریاها قراریکه در فصل های اینده شرح خواهیم داد قدیم ترین عنعنات تاریخی ٬ ادبی\nحماسی خویش را در باختروسایر نقاط آریانا بمیان آورده و در حوالی ٢٠٠٠\nقم بنای مهاجرت را بطرف شرق ( هند) وغرب ( فارس ) گذاشتند. شرح این مطالب\nبا تفصیل در فصل و موقع معینه اش می آید اینجا مربوط به تجسسات قبل التاريخ همين قدر\nمتذکر میشویم که قرار کشفیاتی که در تپۀ سيا لك نزديك كاشان در خاك فارس بعمل\nآمده آریاها درحوالی ١٠٠٠ قم در اراضی ماورای صحرای لوط ظهور کرده اند (٢)\nوایشان طوریکه در فصل های آینده دیده خواهد شد مهاجرینی هستند که درحوالی\n(١٩٠٠-٢٠٠٠ قم) از باختر از راهای درۀ هریرود وهیرمندو سیستان بدان طرف\nحرکت کرده اند .\n(١) سرجان مارشال در صفحه ٨ مقدمه جلد اول موهنجو دیرو ومدنیت وادی سند میگوید ، که\nبشر در حوزه های نیل وفرات وكارون وهلمند واندوس یکسان مدنیت خود را انبساط داده است .\n(٢) این نظریه مستند به نتیجه ایست که موسیو گریشمن از روی حفریات خود بدست آورده است ."}
{"book": "adl1182", "page": 52, "text": "(۲۷)\n\nفصل دوم\n\nآریا\n\nکتله باختری هند و اروپائی\nمدنیت ویدی\nبا نگارشات فصل اول روی هم رفته اینقدر معلوم شد که خاک آریانا\nبا وضعیت مساعد ساختمان و موقعیت طبیعی خود مسکون و دارای مدنیت بزرگ\nبوده و این خود ثابت میکند که چند ین هزار سال بیشتر ازین قابل رهایش\nبشر بود. با وضعیت موجوده هنوز بصورت عمومی و دقیق اظهار نظریه نمیتوان\nکرد که باشندگان ٤ - ٥ هزار سال قبل کشور ما و هزاران سال بیشتر\nازین از نقطه نظر عرق و تیپ نژادی که بودند؟ یا همین آریاها بودند که مراتب\nاولیه حیات قبل التاریخ را سپری میکردند و این نظریه ایست که به عقیده\nویدشناسان هندو جمعی از دانشمندان غربی سر میخورد زیرا علمای هندی باختر\nو سایر حصص آریانا و پنجاب را مسکن اصلی و اولی آریاها میدانند و اینطور\nهم نظریه دارند که از ۲۰ هزار سال پیش که مصادف به اولین ظهور ظروف\nتیکری در مصر و به بعضی عقیده ها شروع دورۀ کلمکولیتيك دران دیار میباشد\nآریاها مراتب اولیه حیات قبل التاریخ خود را در اینجا میگذرانیدند! جمعی\nاز علمای غربی هم که موضوع زبان های کتله باختری و شعب هندی و ایرانی\nآنرا مطالعه میکنند به وجود زبان مادری آریائی در حدود ۸ هزار سال قبل\nدر باختر وحوالی قریب آن قایل میباشند. ازین ها استنباط میشود که باختر\nکانون اولیه و اصلی آریا به معنی جامع عنصر هند و اروپائی یا اقلا مرکز\nاولی آریا به معنی کتله باختری بود. صورت دومی این است که باشندگان\nکشور ما در دوره هائیکه با لا ذکر شد مربوط کدام عرق دیگر بودند و پیش"}
{"book": "adl1182", "page": 53, "text": "(۲۸)\n\nازینکه آریاها در باختر ظهور کنند کسان دیگری که از نقطه نظر عرق با\nایشان فرق داشتند در اینجا زندگانی میکردند. این‌ها مسایلی است که تحقیق\nمی‌خواهد و هنوز یکطرفه و قطعی در اطراف آنها چیزی نمیتوان گفت تا جائیکه\nاز روی قدامت «وید» و «اوستا» و مخصوصاً از روی هم آهنگی این دو مأخذ\nقدیم در ترسیم داستان‌ها که از زمانه‌های خود آنها خیلی‌ها قدیم‌تر بوده\nمعلوم میشود احتمال پیدا میکند که آریاها باشنده اصلی این سرزمین باشند\nیا اقلاً همین «کتله باختری» که اصطلاح اسم آریا از روی روایات تاریخی\nو ادب مخصوص آنها است در دورهای بسیار قدیمی که اشاره نمودیم از عنصر\nهند و اروپائی جدا شده و مراحل حیات دوره «کلکولی تیک» خود را\nدرینجا سپری نموده باشند. بهرحال این قضایا در روشنائی تحقیقات جدید\nروزی حل خواهد شد و اینجا حتی المقدور از نزدیکی به مسایلی که هنوز\nتاریک است خودداری کرده عمومیت مسایل نژاد هند و اروپائی را که درین\nیک و نیم صد سال یکطرفه و قطعی حل نشده به سرعت مطالعه میکنیم.\n\nبه اصطلاح عمومی اروپائی «آرین» به معنی جامع دسته‌ای از اقوام\nرا در بر میگیرد که زبان آنها بهم قرابت دارد و تمام ار و پا و حصه ئی از آسیای\nقریب را اشغال کرده اند این معنی کاملاً اصطلاحی است و ثبوت و مورد\nاستعمال تاریخی ندارد.\n\nبه معنی کوچک تر اسم «آریا» مخصوص شاخۀ از عنصر هند و اروپائی\nاست که بین گنگا و سواحل خزر افتاده و باشندگان افغانستان و فارس و حصه\nاز شمال غرب هند را در بر میگیرد و پی‌آنها خواهیم دید که این دسته را\n«کتلۀ باختری» میخوانند. این معنی اصطلاحی و فرضی و وضعی نیست\nبلکه سراسر جنبۀ تاریخی دارد و دو مأخذی که از آریاهای کتلۀ باختری\nمانده یعنی مجموعه سرودهای ویدی و اوستا کلمه فوق را بصورت «آریا» و"}
{"book": "adl1182", "page": 54, "text": "(۲۹)\n\n«ایریا» در مورد خود استعمال کرده اند و در قدیم ترین دوره های ادبی ما معمول\nو مروج بود گذشته از دو ماخذ «وید» و «اوستا» مورخون كلاسيك یونانی در مملکت\nما از قومی بنام «اری وا Arioi» و از خاك هائی بنام آریا Aria (حوزهٔ\nهری رود) و آریانا Ariana (افغانستان قدیم) یاد کرده اند و این ها هر کدام\nمدارك دقیق و صحیح تاریخی است که راجع به انتساب آریاها در بن سرزمین\nدر دست است و دیگران فاقد آنند و نشان میدهد که همان کلمۀ که به تعبیر\nاوروپائی ها به معنی جامع به اقوامی نسبت میشد که در زبان شباهت به هم\nدارند و بصورت اصطلاحی و فرضی در مورد آنها تطبیق میشود در مورد اهالی و خاك\nکشور ما با سوابق و شواهد تاریخی استعمال میشد و هیچ کس ازین امر انکار\nنمیتواند. (۱)\n\nخوشبختانه خود اروپائی ها هم معنی کلمۀ (آریا) را بصورت وضعی و جامعی\nکه ذکر شد گذاشته و برای اقوامی که من حیث شباهت زبان به این کلمه\nیاد میکردند ند اسم ترکیبی «هندو اروپائی» یا «هندو ژرمن» را بمیان\nآوردند و به این صورت آریا مجدداً به معنی قدیم و تاریخی خود برگشت.\nپیشتر گفتیم که موضوع «آریا» و «آریائی» اصلاً و اساساً در اثر تفصیل قرابت\nهائی بمیان آمد که در زبان های دسته ئی از ملل بمشاهده رسیده و این مسئله\nدر جمله بزرگترین کشفیات عصر ما است که با خود يك سلسله مسایل خیلی\nمهم و دلچسپ دیگر را روی کار آورده است.\n\nدر مناصفه دوم قرن ۱۸ یکنفر مبلغ فرانسوی انکتیل دوپرون،\nAnquetil-Duperon در سال ١٧٦١ به هند آمده اوستا را نزد پادسی های هند\nمطالعه کرد و در ۱۷۷۱ اولین ترجمه آنرا به محیط اروپا عرضه داشت.\n\n(۱) صفحۀ ٩ کتاب آریاها تالیف ژورژ پواسن ، Les Aryens, Par Gorges Poisson"}
{"book": "adl1182", "page": 55, "text": "(۳۰)\nمجامع علمی ملتفت شدند که زبان کتاب مذکور یعنی «زند» با سانسکری شباهت دارد . یکنفر از مبلغین دیگر فرانسوی «کوردو Coeurdoux» در ۱۷۶۷ مکتوبی در اکادمی ادبیات و حفظ اثار فرانسه نوشته و بار اول موضوع شباهت بین کلمات سانسکریت ، یونانی و لاتین را وانمود کرد، در ۱۷۸۶ مستر ویلیم جان William Jones در خطابه ئی که در انجمن اسیائی کلکته ایراد نمود نظریه\nقرابت زبان های سانسکریت و یونانی و لاتینی ، حتی جرمنی و سلتی را در میان نهاد.\nاین مطالعات ادامه یافت و چون در اوایل قرن ۱۹ موضوع قرابت السنه اقوام هند و اروپائی بادلا یل علمی ثابت شد طبیعی این نتیجه بمیان آمد که اقوام مذکور از يك نژاد بوده و در اصل و مبداء بهم اشتراك داشتند، به این ترتیب موضوع تجسس خانه اصلی و اولی آریا ئی طرف توجه علما قرار گرفت، از ان وقت تا حال تقريباً يك ونيم صد سال است که جمعی از علمای ملل مختلف درین زمینه مطالعه و اظهار نظریه میکنند و هر کس از پهلوئی مطالعات خود را شروع\nکرده و با اقامه پاره دلایل کانون اولیه آریا را در نقاط مختلف مثل شمال اروپا، اسکاندینا و، فنلند، جرمنی، حوزه دانیوب، شمال بحیره اسود جنوب روسیه شبه جزیره بالقان، بین اورال و التائی، اسیای مرکزی سایبریا، پنجاب و غیره معین کرده اند که محض تذکار آن و نظریات و اسمای علما به جلد های ضخیم پوره\nنمیشود بنا برین ازین همه جرو بحث ها يك قلم صرف نظر نموده به اولین نظریه عمومی که مهمتر ین و موثق ترین همه میباشد و دو منبع بزرگ آریا (سرودویدی و اوستا) انرا تائید میکند مراجعه میکنم. در اولین وهله ئی که موضوع آریا را قرابت السنه اقوام هندواروپائی بمیان آورد عقیده اولی و عمومی برین قرار گرفت که سرزمین اولیه ار پائی در دامنه های شمال هندوکش عبارت از حوزه کسوس یا صفحات باختر است. بزرگترین طرفدا این نظر یه مکس مولر Max Muller"}
{"book": "adl1182", "page": 56, "text": "(۳۱)\n\n(۱) فرانسوالنور مانت Francoi Lenormrant (۲) بود\nبالا اشاره کردیم که در ین يك و نیم صد سال راجع به تعیین مهد اولیه\nوا صلی آریا ئی مطالعات زیاد شده و نظریات گونا گو نی بمیان آمده و با\nتحقیقات آینده مهد او لیه آریا هر جا معین شود شود مسئله ئی که همه در آن\nمتفق اند و متفق خواهند بود و با هر نظریه ئی که تاحال بمیان آمده موافقت کامل دارد\nو تازه ترین تجسسات انرا تائید میکند این است که باختر کانون ومهد آن\nکتله آریائی است که در افغانستان و هندو فارس منتشر شده اند. اگر غیر از يك\nکانون اولیه به کانون های فرعی دیگری قائل شویم و فرضاً باختر آن کانون\nاولیه نباشد، بدون چون و چرا کانون فرعی آریائی های فغانستان و هندو فارس خواهد\nبود و برای انها مهد و کانون اصلی هم بشمار میرود بناء علیه از جرو بحث های بی مورد\nو در هم و برهم که بیش از يك نظریه شخصی ارزشی ندارد صرف نظر کرده مستقیماً\nبه استناد موثق ترین ما خذ آریائی متذکر میشویم که اوستایگانه کتابی است که اسم\nگرفته و بصورت واضح مهد اولیه شاخه از اقوام هند وارو پائی یعنی «کتله\nباختری» را که خود را «آریا» خوانده اند در «ایریانا ویجه » قرار داده است.\nاین مطلب کمی باریکی دارد و شرح میخواهد. درین شبهه ئی نیست که اقوام\nهندو اروپائی از يك نقطه واحد منشب شده و در خاك های اسیا و اروپا پرا گنده\nگردیده اند. این نقطه واحد هر نامی داشته و هر جائی که بوده : بوده ولی اریائی\nهای باختر زما نیکه دارای ماخذ ادبی و مذهبی شدند خاطره قدیم را اسم و صفت\nو موقعیت معینی داده اند که از روی آب و هوا و مميزات جغرافیائی و تشخیص\nبعضی رود خانه های ان میتوان انرا بین حوزه علیای سر دریا وا کسوس قرار داد\nلذابه تناقص نظریات قسمتی از مدققین کاری نداشته موضوع آریا را در\nکشور خود از «ایریانا ویجه » اوستاو« بخدیم سريرا م» شروع میکنیم\nLectures on the science of languvages 1861-64\nManuel d'histoire ancienne de l'Orient 1869"}
{"book": "adl1182", "page": 57, "text": "( ۳۲ )\n\nتشابه زبان :\nدرین شبه ئی نیست که آریا ها عموماً از هند گرفته تا منتهی الیه غربی اروپا\nمنتشر شده اند و زبان های آنها بهم شباهت دارد، معذالك در ميان تمام السنه\nاقوام هند و آروپائی زبان سنسکریت و زند كمتر از يکد یگر فرق کرده\nوبیشتر بهم شباهت دارند و محض از لحاظ تشابه زیاد آنها گفته میتوانیم که مرکز\nحیات و مهاجرت آریائی نقطه بوده که این دو زبان در انجا حرف زده میشد\nاینجا فوراً سوالی در میان می آید که این نقطه کجاست؟ جواب سول خیلی اسان\nوبدون اقامه دلايل گفته میتوانیم که عبارت از حوزه اکوس « باختر » میباشد\nوبدنشا سان عموماً به این معترف اند که قسمت قدیم سرودویدی در غرب «سندهو»\nدر« کاپيسا » وديگر نقاط آريانا به ميان آمده و قرار اشارۀ این سرود ها .\nسرودهای قدیم تری هم بوده که پیش از عصر مهاجرت در کانون حیات آریائی\nسروده شده است . غیر از باختر هیچ نقطه ئی بين هند و فارس صلاحیت چنین\nمقامی را ندارد زیرا بامطالعهٔ دقیقی که در متن سرود ويد واوستا از نقطهٔ نظر\nزبان و ادب وجغرافیه و توپو گرافی محلی وغیره بعمل آمده ثابت شده است\nکه باختر مرکز زبان سانسكریت وزند « ۱ » است وبعد از انتشار آریائی ها ازين\nنقطه به دو طرفه هندوکش تمام آریانا حیثيت کانون بزرگ این دو زبان را\nپیدا کرده است . تشابه بین زبان سانسکریت و زند ازيك ودوصدهزار كلمه\nگذشته، باجزئی تغیری درصوت کلمات که آنهم قانون معینی دارد فقره های\nکامل يك زبان ، زبان دیگر میشود و این امر ، طبیعی حکم میکند که دو لهجه\n\n(۱) «زبان زند همان زبان اوستا است و ازین جهت بعضی ها انرا « اوستائی » ، برخی\n« باختری » گویند . دار مستتر مرکز انبساط این زبان را در جنوب هند وکش در حوزه\nاراكوزی « ارغنداب » قرار میدهد و نظريۀ او راجع به پشتو این است که یا از «زند»\nیا از زبانی که نزدیك به «زند» است منشعب شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 58, "text": "(۳۳)\nمذکور شاخه های یك زبان وا حداًند که با بعضی لهجه های دیگر که ذ کر آن در اینجا مورد ندارد دسته السنه باختری را تشکیل میدهد.\nپس از روی تشا به فوق العاده زبان سانسکرت وزند ثابت میشود که روزی متکلمین این دوزبان در يك نقطه که عبارت از «باختر» باشد یکجا زندگانی داشتند و این جامهد پرورش و نشو و نمای «آنها» بشمار میرود. بالاخره از همین جا به سائر نقاط آریانا وهندوفارس مهاجرت اختیار کرده اند\nآئین و معتقدات : همان طوریکه زبان سانسکرت وزندبهم خیلی نزديك اند معتقدات کسانیکه به این دوزبان متکلم بودند هم شباهت زیاد داشت. آئین آریائی قراریکه از خلال سرودوید و اوستا معلوم میشود در اساس فرق زیاد نداشت و پاره اختلافاتی که مرور زمانه بمیان آورده بیشتر مربوط به جزئیات است و اساس مشترک وقدیم آنها را پوشیده نمیتواند پس از روی معتقدات هم گفته میتوانیم که قبایل آریائی خصوص آنهائیکه پیروان کتب وید و اوستا بودند در اوائل وهله دريك قطعه زمین می زیستند که عبارت از باختر و سائر نقاط آریانا میباشد .\nافسانه ها : از روی افسانه ها و اساطیر باشندگان افغانستان، هندوفارس وغیره هم اینطور معلوم میشود که باختر و سرچشمه اکسوس کانون نژادی بوده واز آنجا مردمانی به چهار گرد افق پرا کنده شده اند. میگویند در میان اهالی جوارپامیر قصه ئی معروف است که قرارآن نوع بشر در دامنه های پامیر زندگانی داشت و در اثر انفلاق آتش احجار از هم پاشیده و مردم از مجرای چهار مخرج طبیعی دره های اندوس و اکسوس وسر در یا و تارم به چهار جا نب افق پراکنده شدند.\nفارسی ها و افسانه های آنها به این نظریه معترف است که اجداد آنها از خاك باختر برآمده و از آنجا بامها جرت های پی در پی بخاك های جنوب خزر و مجاور خلیج فارس انتشار یافتند."}
{"book": "adl1182", "page": 59, "text": "(٣٤)\n\nاساطیر هندی هم به این نظر یه موافقت دارد که عناصر آریائی از شمال\nهندوکش از راه دره های کابل و گومل و سوات به حوزۀ پنجاب رسیده اند.\nسرود ریک وید:\n\nاولین کتاب سرودهای آریائی یعنی «ریک وید» اگر واضح و مستقیم\nراجع به مسکن اصلی و اولی و قدیم آریائی چیزی نمیگوید از اشارات غیرمستقیم\nمتن سرود پاره معلومات مفیدی بدست می آید که از ان خطوط حرکت و مهاجرت\nآریائی ها در آریانا و از آریانا به کشورهای مجاور (هند و فارس) واضح\nمعلوم میشود و راجع به مسکن اولیه آریائی هم روشنی خوبی می افتد. در سرودها\nجملات «صد زمستان» و «صدخزان» زیاد استعمال شده و ازین برمی آید که\nآریاها پیش ازینکه به «سپته سندهو» یا علاقۀ هفت دریا (پنجاب فعلی) برسند\nدر منطقۀ سردی زندگانی داشتند که زمستان آن کثال بود و تقریباً ده ماه سال\nرا دربر میگرفت با اتکاء به نقاط معلوم حرکت آنها که در جنوب هندوکش\nواضح و معلوم است میتوان به صفحات شمال سلسلۀ کوه مذکور رسید و در آنجا\nاین منطقۀ سردرا در سر چشمۀ اکسوس و اراضی همجوار آن که عبارت\nاز بدخشان علیا و منطقۀ بین اکسوس و سردریا باشد قرار داد.\nدر فصل اول سرودهای «ریک وید» حین صحبت از استعانت «اندرا» چنین\nاشاره شده که از «منزل قدیم» خود بکمك ما فرا رسید. این «منزل اندرا»\nیا (Indralaya) را بعض مآخذ دیگر (١) واضح در شمال هندوکش قرار میدهند.\n«منزل قدیم اندرا» به معنی دیگر همان «مسکن قدیم» آریائی است و به\nاین ترتیب سرود ریک ویدهم برای تعین مهد آریائی ها را به طرف باختر و سرچشمۀ\nاکسوس و اراضی متصله آن رهنمونی میکند.\n\n(١) در صفحه ١٨ کتاب Tre Aryanisation of India by Dutt ماخذ مذکور بنام های\nSabdaratnavali, Amaraksoha یاد شده."}
{"book": "adl1182", "page": 60, "text": "(٣٥)\nاوستا : اوستا کتاب آن دسته آریائی‌های کتله باختر که بطرف هند و\nفارس مهاجرت نکرده و در موطن خود باقی ماندند راجع به « مسکن اولیه »\nآریائی نسبت به سرود ریک وید واضح تر صحبت میکند . در « فرکارد » اول\n« وندیداد » که حصۀ سوم اوستا میباشد شانزده قطعه اراضی زیبای اوستائی ذکر\nشده که شرح آنها را در فصل مدنیت اوستائی خواهیم دید . به تعبیر اوستا این قطعات\nیکی بعد دیگر بمیان آمده اند واولین آنها «ایریا ناویجو » نام داشت و دارای\nزمستان سخت و طولانی بود و حتی علت اصلی مهاجرت آریائی‌ها را هم ازین قطعه\nسرما وخنك قلمداد میکنند و به دلایلی که پایان شرح میدهیم واضح معلوم\nمیشود که اولین قطعۀ خاك اوستائی یا مهد اولیه آریائی عبارت از سر چشمۀ\nاکسوس و اراضی متصل آن بود .\nمهابارانه : مهاباراته که مجموعهٔ رزمی است و میتوان آنرا ادامه ادبیات\n« ویدی » خواند از يك عده قبایلی مثل : ملا Malas «مالا Malas و مالاوا\nMalavas اسم می‌برد که در دیگر ماخذ سنسکرت بصورت « مادا Maddas»\n« ماداورا Maddavas » « مادرا Madra » و مادراکا Madrakas» یاد شده اند\nو چون « باهیکا » در ادبیات سنسکریت بصورت باهلیکا Bahbkas هم آمده و این\nنام « نام بلخ است » پروفیسـر « پرزی لوسکی J.przyluski» نتیجه گرفته میگوید\nکه قبایل مذکور از بلخ به پنجاب آمده اند و درین مرحله باز میبینیم که مبداء\nیکعده قبایل آریائی به شمال هندوکش به باختر نسبت میشود .\nمهدظهور و پرورش آریا : باشر حیکه گذشت از روی تشابه زبان ، معتقدات\nواز روی افسانه ها و داستان ها واساطیر و باز از اشارات و تذکار صریح منابع\nخود آریائی یعنی سرود ویدی واوستا و مهاباراته واضح معلوم میشود که مهد\nظهور آریائی قطعه خاك سرد بین سرچشهٔ اکسوس و سر دریا بوده و از آنجا"}
{"book": "adl1182", "page": 61, "text": "(٣٦)\nبطرف جنوب به سغد و باختر منتشر شده اند و باختر مهد پرورش و کانون تهذیب و مرکز مملکت داری ایشان بشمار میرفت . باشہادت منابع خودشان «آریا » Arya همین کتلهٔ را گویند که در باختر هزاران سال\nپرورش یافته و به تدریج در دیگر نقاط آریانا پراگنده شده، حصه ئی هم از آنجا به خاک های ممالک مجاور انتشار یافت . اگر چه تنها کلمهٔ «آریا» هم این دسته را از سایر موج های هندو اروپائی مجزا میکند ولی برای اینکه مغالطه پیش نشود میتوان آنها را بنام «کتله آریائی باختر» خواند.\nمعنی کلمهٔ آریا : آریا از نقطهٔ نظر دیانت به معنی پرستنده، معتقد، قربانی\nدهنده آمده و مفهوم اصطلاحی اولیه و قدیم آن نجیب، شریف، بادار، آقا مالک، اختیار دار است و با کثرت استعمال در موارد مختلف یکعده صفات دیگر از قبیل جوانمردی، مہمان نوازی، رشادت، دلاوری، وطن دوستی، جنگجوئی و غیره بدان پیوست گردیده و در هر کدام ازین صفات مفهوم نجابت هم آهنگی دارد . فراموش نشود که این کلمه مفہوم اجتماعی و سیاسی بزرگی\nهم دارد . زمانیکه آریا ها به دو طرفهٔ هندوکش اقامت داشتند دانایان آنها برای تمیز خود از بیگانگان و از سایر شاخه های همنژادان خود به این فکر افتادند که برای قبایل خود ولو هر قدر متعدد هم باشند نام واحدی وضع کنند تا از تفرقه برکنار بمانند و با هم متحد باشند، برای این مقصد نام «آریا» بمیان آمد و بر همه\nیکسان اطلاق میشد .\nطبیعی این نام با مهاجرین آریائی به هند هم انتشار یافت ولی در مفهوم آن\nبه تدریج تغییرات پیش شد . برای اینکه آریاها با بومیان هندی مخلوط نشوند طبقات اجتماعی پیدا شد که عبارت از «کشاتریا»، «برهمانا»، «ویسیا» و «سودرا» میباشد. اولی برنجبای جنگجو دومی برروحانیون سومی براهل حرفه و پیشه"}
{"book": "adl1182", "page": 62, "text": "(۴۷)\n\nاطلاق میشد و چهارمی طبقه «اچوت» را که از بومیان اولیه هند بود در بر میگرفت و به این ترتیب طبقه «سودرا» یا «اچوت» آریا خوانده نمیشد.\nآریاورته : دانایان قبایل ویدی یا «ریشی ها» برای تمیز کتلۀ آریائی از دیگران\nو پاکی عرق و خون و تقویۀ روحیات آریائی در نسل و بلند نگهداشتن معنویات افراد همان طوریکه بر خود نام مشخص و باسمی گذاشتند برای خاک مسکونۀ خویش هم اسمی وضع کرده بودند که تحولات آنرا مطالعه میکنیم . درین هیچ شبهه نیست که ریشی ها برای ادای این مطلب از اسم «آریا» و ترکیب آن با کدام کلمۀ دیگر که مسکن ، خاك، سرزمین ، رهایشگاه ، مهد و غیره معنی داشت اسم مرکب ساخته بودند که معنی آن «خاك آریا» ، « مسکن آریا» میشد و آن عبارت از «آریاورته» است.\nاین اسم مرکب از دو کلمه «آریا» و «ورته» است. معانی و مفهوم اولی شرح یافت و دومی خاك و جای معنی دارد . معنی لغوی و ترکیبی آن «جای و مسکن آریا» میشود و بصورت اصطلاحی آنرا چنین هم ترجمه کرده اند : «سر زمینی که آریا در آن نسل بعد نسل تولد شده است» (۱) . آریاورته ابتدا به معنی محدود «مهد تولدی» آریا یعنی سرچشمه و حوزۀ اکسوس را در بر میگرفت و بعد از پنکه آریاها از باختر به دیگر نقاط دو طرفۀ هندوکش انتشار یافتند تمام مملکت ما زمانی بنام «آریاورته» یاد میشد . امکان دارد که کلمۀ «ورته» در جنوب هندوکش مخصوصاً در حوزۀ ارغنداب «ورشه» هم تلفظ شده باشد زیرا وقتیکه قبیله «بهاراته» از مملکت مابه هند مهاجرت کردند بوزن «آریاورته» آنجا را «بهاراته ورشه» نام نهادند . «ورشه» هنوز در پشتوی ارغنداب بصورت « ور شو » باقی مانده و «چرا گاه» معنی دارد. چون چرا گاه از نقطۀ نظر مفهوم با اولین مراتب زندگانی آریائی ارتباط دارد و زمانی را یاد دهانی میکند که این قوم هنوز مالدار و زراعت\n\n(۱) صفحه ۵۸ «هندريك ویدی» تالیف داس"}
{"book": "adl1182", "page": 63, "text": "( ۳۸ )\n\nپیشه بود « ورشو » یاچرا گاه بنظر ایشان بصورت مادی و معنوی اهمیت خاص داشت\nو هیچ از امکان بعید نیست که در صفحات شمال هندوکش وحوزۀ ارغنداب که هردو\nبرای تربیۀ حیوانات خیلی مساعد است « آریا ورته » یا راول در مورد « چرا گاه آریا »\nاستعمال شده و با فرق لهجه در جنوب هندوکش و سواحل ارغنداب با همان مفهوم خود\n« آریا ورشه » شده باشد و وقتیکه قبیلۀ « بهاراته » با حیوانات خود به حوزۀ « سندهو »\n(سندو پنجاب) سرازیر شدند آنجا را بنام خود «بهاراته ورشه» موسوم ساختند\n\nایریانا و بیجه :\nبعد از مهاجرت دستۀ از آریائی های کتلۀ باختری به هند و فارس آنهائیکه\nدر وطن قدیم خود باقی ماندند در اثر مقتضیات زمان در زبان « آئین » متعقد ات\nو دیگر ممیزات خود پارۀ تغیراتی بمیان آوردند . چون زبان تحت تغیرات آمد\nدر نام ها هم از جنبۀ صوت و لهجه پارۀ تغیراتی پیش شد و عوض « آریا ور ته »\n« ایریانا ویجه » عرض وجود کرد .\nاین اسم نوهم مرکب از دو کلمه است یکی « ایریا » و دیگر « ویجه » « ایریا\nهمان کلمه « آریا » است که پیشتر معانی و مفهوم آنرا مطالعه کردیم . « ویجه »\nکلمه ایست که عوض « ورته » یا « ورشه » بیان آمده و در معنی با کلمۀ اول الذکر\nفرق ندارد . زیرا « ویجه » هم مسکن و جای معنی دارد و معنی مرکب « ایریانا ویجه »\nمانند « آریاورته » مسکن آریا میشود .\nهمان طور یکه کلمۀ « ورته » یا « ورشه » تا امروز در پشتو بصورت\n« ورشو » به معنی «چرا گاه» باقی مانده «ویجه» هم عیناً شکل « تلفظ و معنی خود را\nمحافظه کرده و در میان پشتون های ارغنداب به معنی جای و مسکن استعمال میشود .\nچیز نوی که در میان این دو کلمه دیده میشود حرف (ن) با کلمۀ ( نا ) است که در زبان\nاوستائی باختر یا زند معنی نسبتی دارد و مسکن آریا را مسکن آریائی\nساخته . ایریانا ویجه بصورت « ایریانم ویجو » و « اران وج » هم آمده ."}
{"book": "adl1182", "page": 64, "text": "(٣٩)\n\nاوستا سرزمین « ایریاناویجه » را کنار رود خانه « وانگوهی دیتیا » قرار\nمیدهد و این رودخانه عبارت از آمودریا است . « سرپرسی سایکس » در تاریخ\nافغانستان (١) می نویسد که : « اران وج Eranyej » خانه اصلی آریائی بین رودخانه\nاکسوس و ایگزارت واقع بود پس گفته میتوانیم که آریانا ویجه متذکره اوستا\nعلاوه بر اینکه یادی از خاطره قدیم مهد اقوام هند و اروپائی میدهد با ممیزات\nمخصوص اوستائی خود قطعه زمین نسبتاً سردی است بین سر چشمه سر دریا و آمو دریا\nکه با مفهوم وسیع گوشه ئی از بدخشان را هم در بر میگیرد .\nآریاها در باختر : قراریکه از روی سایر منابع مخصوصاً اوستا معلوم میشود\nآریاها بیشتر در اثر سرما و خنك از ایریانا ویجه مهاجرت نموده و از راه سغده\n( سغدیان ) و مورو (مرو ) به بخدی (باختر) آمدند . از حوالی پنج هزار سال\nق م تا ٢ هزار ق م اقلاً سه هزار سال در باختر بود و باش داشتند. حیات آنها\nدر اوایل خیلی ساده وطبیعی بود و شکل خانوادگی داشت و اهسته آهسته\nقلعه های مستحکم و قریه ها و شهر ها بمیان آمد. زندگانی آنها در اوائل بیشتر\nجنبه مالداری داشت و پس ان تر شکل نیمه مالداری و نیمه زراعتی بخود گرفت\nتا اینکه به تدریج جنبه زراعتی آن ترقی کرد . در اوائل اداره بدست پدر های\nخانواده بود تا اینکه به تدریج رئیس قلعه و رئیس قریه بمیان آمده و اولین\nپادشاهان آریائی در بخدی بنای حکمرمانی را گذاشتند و حیات به دور بخدی\nخیلی متراکم شد و جای برای رهایش مردم و چراگاه حیوانات شان محدود گردید.\nانتشار آریاها از باختر به دو طرفه هندوکش :\nدر حوالی ٢ هزار ق م آریا ئی های باختر چه در اثر تراکم تعداد چه بواسطه\nتنگی جای بنای جنبش و حرکت را در باختر گذاشته و به تدریج چه در صفحات\nشمال وچه در دره ها و مناطق جنوب هندو کش پراگنده شدند. از روی پاره\n\n(١) جلد اول صفحه ٢٦"}
{"book": "adl1182", "page": 65, "text": "(٤٠)\n\nمعلوماتی که سرو دريک ويد واوستا درین زمینه میدهد تا اندازۀ کافی سمت\nحرکت و نقاط مهاجرت آریا به دو طرفه هندوکش واضح میشود. از سرود\n«ویدی» چنین استنباط میشود که قبایل ویدی از دره های هندوکش در\nکاپیسا یعنی حوزه کوهدامن پایان شده و ازینجا تقریباً راههای طبیعی مجرای\nرود خانه ها را پیش گرفته بطرف مناطق شرقی و جنوبی و جنوب غربی منتشر شده اند\nدسته رود خانه «کوبها» یعنی کابل رمعاونین انرا پیش گرفته و از راه های\nنجر و وتکاب و سروبی و لغمان به حوزه رود کنر رسیده و از انجا به حوزه سواستو\nیعنی رود خانه سوات منتشر شده اند.\nدسته دیگر از حوزه کاپیسا و کوبها بیشتر بطرف جنوب رفته به دامنه های\nسپین غر پراگنده شده اندواز انجا به دره های زیبای «کرومو» یعنی کرم\nو «گوماتی» یعنی گومل و دیگر نقاطی که از ابهای رودخانه های سفیدکوه و کوه\nسلیمان اب میخورد منتشر گردیدند .\nهمین قسم دسته دیگر به حوزه شاداب سراسواتی یعنی ارغنداب رفته در\nاراضی گرد ونواح آن مسکن گرفتند مانند قبیله معروف «بهاراته» وعشایر\nمربوطه آن .\nآریا هائی که در بدخشان علیاودره های نورستان اقامت دارند بنام تیپ «هومو\nالپینوس» یا تیپ کهستانی یاده میشوند و در مورد آنها اصطلاح اریایهای کهستانی خوب تر\nتطبیق میشود. از روی اوستا اینطور معلوم میشود که اریاها بعد از حرکت از\n«ایریانا ویجه» به سغد یان ومرو منتشر شده و بعد به سواحل چپ اکسوس\nبه بخدی متوطن گردیدند و از اینجاب موجی بطرف صفحات غربی در نیسایا (میمنه\nواندخوی) و حوزه سفلی مرغاب و هری وا ( وادی هری رود ) منتشر شده\nوموجی هم دره های هندوکش را عبور کرده در «ویکره تا» یعنی دره کابل و «کخره»\nیعنی حوالی غزنی پراکنده شده اند. سپس یا از حوزه هری رود شاخه بطرف وادی"}
{"book": "adl1182", "page": 66, "text": "(٤١)\nايتومنت یعنی هیرمند و هری واتی یعنی حوزه ارغنداب پایان شده و یا از دره\nکابل و غزنی موجی بدان طرف ها سر کشیده است یا از هر دو جانب. مقصد\nدر این است که اریائی های باختر به دو طرف هندوکش یکسان پراگنده شده\nو با مرور وقت تمام زوایای کشور را مملو ساختند این مهاجرت ها و جابجا شدن\nهای آنها را عموماً بین سال های ۱۹۰۰ و ۱۴۰۰ ق م قرار میدهند.\nریشه «آریا» در يك عده نامها :\nبا انتشار اریاها به دو طرفه هندوکش و استقرار آنها درین نقاط اسما و کلمات\nاصل آریا ئی در مورد رود خانه ها ، شهر ها ، قبائل وغیره بسیار استعمال\nشد، و بعضی های آن تا امروز از بین نرفته از آنجمله یکی خود کلمه «آریا» است\nآریا با تحریفات مختلفی که زادۀ مقتضیات نقاط مختلف است در يك عده نام های\nخاص نقاط کشور ما محافظه شد و این بجای خود دلیل بزرگی است که عمومیت این\nکلمه را درین سرزمین نشان میدهد و بطور مثال از چند نمونه ذکر میکنیم :\nهرویو Haroyu : نامی است که اوستا برای خطۀ شاداب وادی هریرود\nداده، درین کلمه ریشه قدیم (آریا) گنجانیده شده که از آن در\nمرور زمانه کلمات : هری ، اری ، آریا ، هرات بمیان آمده است.\nهراوی تی : این نام را اوستا به قطعۀ قشنگ ارغنداب داده این جا هم کلمه (هرا)\nریشه قدیم (آریا) را نمایندگی میکند. در کلمه اراکوزی که یونانی ها در مورد این\nمنطقه استعمال کرده اند ریشۀ قدیم شکل (ارا) بخود گرفته است و حتی اگر به دوره\nاشوری ها هم بالا برویم (ارا) در اسم «ارا کوتس» ، «ارا کوتی» دیده میشود.\nآریا کا Ariaka : شهری بود در ولایت مارجیان که باشندگان آنرا\n«آریا کی» Ariakai میگفتند و دیده میشود که در نام شهر و باشندگان آن کلمه\n(آریا) به شکل کامل خود موجود است."}
{"book": "adl1182", "page": 67, "text": "(٤٠)\nآریاسپ Ariaspe :\nیکی از شهرهای مهم درانجیان بود و قرار نظریهٔ آرین کنار رود هیرمند\nوقوع داشت . اهالی آنرا «اریاسپه» یعنی «آریا های سوار کار» میگفتند .\nکلمه آریا در نام شهر و باشندگان آن هر دو بدون جزئی تغیر و تحریفی دیده میشود .\nار یستو فیل Aristophyles :\nبطرف غرب ولایت پارو پامیزاد(ولایت کابل) مردمانی بنام «اریستوفیل»\nزندگانی میکردند که بطلیموس از آنها اسم برده و «اندرۀ برتلو» عین مفهوم\n(آریا) را به این کلمه داده و ایشان را مردمان نجیب نژاد خوانده است\n(۱) در اول این اسم کلمه آریا بصورت (اری) ظاهر است\nارتا کانا Artakana :\nیکی از شهر های خیلی کهن حوزه شاداب هری رود شهر ارتاکانا است\nکه پیش از ظهور اسکندر مرکز ولایت آریا و اقامتگاه نجبا و شهزادگان این خطه\nبشمار میرفت . ریشهٔ کلمه آریا بصورت (آر) در اول این اسم هویدا میباشد .\nاریوس : نام رودخانه هری رود است(ار) یا (اری) که در این اسم ملاحظه\nمیشود تحریفی از کلمه (آریا) یا (هریوا) است پس اگر تجسس شود ازین\nقبیل نام‌ها در میان اسمای شهرهای قدیم و رودخانه‌ها و قبایل کشور ما زیاد است\nکه کلمه آریا یا بصورت کامل یا با جزئی تغیر و تحریف در آنها موجود است\nو ریشهٔ آن بيك نگاه شناخته میشود .\nآریانا : باشرحیکه بالا داده شد شبههٔ نماند که آریاها به تدریج از باختر به تمام\nنقاط دو طرفه هندوکش انتشار یافتند و وجود کلمه آریا در نام‌های رود خانه‌ها\n(۱) صفحه ۵۹ آریانا تالیف کهزاد ."}
{"book": "adl1182", "page": 68, "text": "( ٤٣ )\nوشهرها ويكعده قبایل یادگاری است که انتشار وتوطن آنها را درین سرزمین\nثابت میسازد و کثرت استعمال این نام خود بخود دلیلی است که تمرکز آنها را\nاز همه جا بیشتر در مملکت ما وانمود میکند ریشه قدیم «آریا» که در دیگر کلمات\nنشان دادیم با مفهوم قدیم چندین هزار ساله خود از بین نرفته و در عنعنات باشندگان\nاینجا باقی مانده در سانسکریت «ودا» یعنی زبانی که سرود ویدی دران گفته شده\nوآنرا بعضی ها زبان «آریا» یا «آریائی باختری» هم میخوانند صورت جمع\n«آریا» - «آریان» میشد . آریا نجیب واریان نجبا معنی داشت وچون «آریان»\nیعنی «نجبا» به دوطرفه هندوکش جا گرفتند کشور خودرا به نام خود « آریانا »\nیعنی «مسکن نجبا» خواندند واین کلمه چنین به میان آمد که ( نون ) آخر\nکلمه (آریان) را فتحه نسبتی دادند و «اریان» اسم مکان تشکیل گردید . این فتحه\nرا بعضی ها به ( ه ) وبعضی ها به الف تبدیل نموده اند ولی برای سهولت لهجه\nوفرقی که میان صورت جمع وصورت اسم مکان باشد نوشتن آن بصورت الف\nمرجح است و این همان کلمه «آریانا» است که به معنی «مسکن نجبا» از زمان\nانتشار آریاها به بعد درمورد کشور ما استعمال شده وقدیم ترین نام مملکت ما\nمیباشد درین هیچ شبهه نیست که مفهوم (مسکن آریا) ونسبت آن به خاك های\nمستعد دوطرفه هندوکش ازیادگارهای استقرار آریائی است که پیش از انتشار\nوعمومیت آنها به همه جا در قطعات محدود به شکل (آریاورته) (آریاورشه)\n(آریان ویجه) (ایریان ویجه) ظهور کرده وبالاخره قلمرو وسیع تری را که\nاز جریان رودخانه های پامیرو هندوکش اب میخور دبنام (آریانا) مسمی ساختند.\nبعبارت دیگر این اسم مرکب از دو جزء است یکی ( آریا) که اسم خـاص\nوهمان نام قدیم چندین هزار ساله است که قبایل آریائی ویدی بصورت اسم\nمشترک برای خود وضع نموده بودند و دیگر کلمه (نا) که درحقیقت همان (نون)\nمفتوحه است که در عصر اوستائی به کلمه «ایریا» پیوست شده ومفهوم نسبتی دارد"}
{"book": "adl1182", "page": 69, "text": "(٤٤)\n\nیسان ها به این وزن و آهنگ اسمای زیادی عرض و جو د نمود مانند : ( سا كستانا ) مسکن ( اسكائی ها ) « در انجيانا » مسکن زر نجی ها « بکتريانا » مسكن باختری ها و غیره .\nآريانا اسم با مسمی و قدیم مملکت ما از دوره های ویدی واوستائی به بعد فراموش نشده و در خاطره های توده مردم مانند سرود ها و دیگر عنعنات تاریخی محافظه شده رفت . اولین کسی که این اسم را تذکار داده مورخ یونانی اراتوس تنس Eratosthenes است که در نیمهٔ اول قرن سوم ق م می زیست . اصل نگارش خود او در دست نیست بلکه استرابو جغرافیه نگار ومورخ یونانی ( ٦٠ ق م ـ ١٩ ب م ) از زبان او کلمه آریانا را تذکار داده است . علاوه بر استرابو ، بطليموس ، پلینی ، اپولودوروس ار تمیس Apolodorus of Artemis از اریانا اسم برده اند .\nحدود آریانا :\nقراریکه از روی متن اوستا ( ١ ) و شهادت نگارشات مورخین و جغرافیه نگاران یونان و لاتین برمی آید آریانا حدود و سرحدات مشخص ومعین داشته وتاجائی که معلوم میشود سرحدات مذكور هم بیشتر طبیعی بود حدود آریانا قرار نگارشات استرابو بدین قرار بود : سرحد شرقی رود اندوس ( سند ) حدجنوبی اوقیانوس بزرگ ( بحرهند ) خط شمالی آن کوه پارو پامیزوس و يك سلسله کوهستاناتی بود که از شمال هند تا در بند خزر امتداد داشت، قسمت غربی آن را خطی معین میکرد که پار تیا را از مدیا و کرمان را از فارس و پار ه تا کنه Paraetakené جدا می ساخت . استرابو در نظریات خود این جمله را هم علاوه میکند که آریانا بعضی حصص فارس، مدیا ، بکتریا وسغدیان را هم در برمیگرفت زیرا باشندگان این نقاط تقریباً به يك زبان متكلم اند ( ٢ ) . اپولودوروس، هم این\n(١) ولايات اريانا براساس متن او ستا در فصل سوم داده شده است .\n(٢) صفحه (٣) تجسس در ابن نژاد های افغانستان تالیف بیلو"}
{"book": "adl1182", "page": 70, "text": "(٤٥)\n\nجمله اخیر (استرابو) را تائید و تکرار نموده میگوید که آریانا بعضی حصص فارس \nو مدیا و مناطق شمال باختر وسغدیان را دربر میگرفت. مشارالیه مخصوصاً این \nنکته را خاطر نشان میکند که بکتریا تا قسمت عمدۀ آریانا بشمار میرفت چنانچه بزبان \nادبی تر میگوید که ( باختر مروارید آریانا است) پس بدون اینکه اینجا به تفصیل \nنظریات نویسندگان اروپائی پرداخته شود با معلوماتیکه از نویسندگان كلاسيك \nیونان و لاتین به ما رسیده میتوان گفت: از زمانیکه مورخین و جغرافیه نگاران \nمذکور به کشور ما تماس پیدا کردند یعنی سه چهار قرن پیش و یکی دو قرن \nبعد از عهد مسیح سرحدات آریانا نزد باشندگان آن كاملا مشخص وحدود معین \nداشت به این ترتیب که سرحدات شرقی و جنوبی آن طبیعی معین بود . شرق آنرا \nاز كلكت تا اوقیانوس هند روداندوس (سند) معین میکرد و سمت جنوبی آن را \nاوقیانوس بزرگ یا بحیره هند محدود ساخته بوده چون بکتریا تا قسمت عمدۀ آریانا \nو مروارید این کشور زیبا خوانده شده نه تنها جزء لاینجزای آن بلکه بهترین ولایت \nومرکز آن شمرده میشد ( سغد یا نا که همیشه در ادوار باستانی ضمیمه و جزء باختر محسوب \nمی شد قرار شهادت مورخین كلاسيك یونان ولاتین داخل آریانا بود پس سرحد شمالی \nآن عبارت از (سرداریا) یارودسیحون بود میماند قسمت چهارم یعنی غرب و آنرا \nخطی معین میکرد که کرمان و پارتیا را به آریانا مربوط میساخت و مدیا و فارس \nرا بطرف غرب میگذاشت به این ترتیب حدود آریانا از نقطۀ نظر اوستا و مورخین \nكلاسيك ومعتبر یونان طوری بود که شرح یافت (درفصل آینده ولایات و قطعات \nخاک آریانا از نقطۀ نظر اوستا شرح داده شده است."}
{"book": "adl1182", "page": 71, "text": "(٤٦)\n\nسرود ویدی\n\nیکی از ممیزات برجسته آریائی که بیشتر مربوط به کتله آریائی باختر میباشد این است که این توده نجیب از قدیم ترین زمانه ئی که تا حال بصورت صریح علما به تعین آن موفق نشده اند از خود منظومه ها و سرودها یا بزبان دیگر يك دوره « ادبیات شفاهی » داشتند که منبع معلومات ماوسر چشمه تمام افتخارات خود ایشان بشمار میرود .\nفهمیدن موضوع و دوره ادبیات شفاهی اگر برای دیگران کمی مشکل باشد برای ما افغان ها اشکالی ندارد زیرا زبان پشتو واجد چنین دوره بوده و حتی میتوان گفت که دوره ادبیات شفاهی این زبان خیلی ها طولانی تر بوده است و چون زبان پشتو شاخه از السنه باختری آریائی است مدتی دوره ادبیات شفاهی را در اصل زبان سرودها پیموده و بعد حینیکه در اثر مهاجرت ها و دور شدن شاخه های آریائی باختر از همدیگر لهجه ها از هم متفاوت گردید، پشتو هم با وضعیتی که اختیار کرد تا زمان انتشار رسم الخط عربی دوره ادبیات شفاهی خود را ادامه داده است .\nادبیات شفاهی و تحریری در اصل مفهوم حقیقی فرقی ندارد جز به اینکه آنچه بزبان گفته میشود توسط علامه یا رسم الخطی به قید تحریر هم در آید ، زمزمه با لب و دهن و زبان چیز طبیعی است که با خلقت انسان یکجا خلق شده و تحریر با هر گونه علائم یا رسم الخطی که باشد نمونه ئی از مراحل تکامل بشریت است که هر قوم و کتله و ملتی نظر به موقعیت جغرافیائی و تماس و کثافت تاریخی قسمی از آن را در زمان و دوره معینی مالك شده است .\nادبیات شفاهی زمزمه زبان و قوای دل است که از دلی برخواسته و بر بانی نشسته است درین زبان و بزبان های دیگر تکرار شده تا از راه گوش به حافظه ها جای گرفته و در دل ها تاثیر افگنده است جای این گونه ادبیات همیشه حافظه"}
{"book": "adl1182", "page": 72, "text": "( ٤٧)\n\nو زبان و گوش و دل بوده در همین جاها تولد و نشو و نما یافته و محافظه گردیده است.\n\nادبیات شفاهی نسبت به ادبیات تحریری طبیعی تر است همان طوریکه بی تکلف حرف میزنیم بی تکلف سرودها و منظومه های این دوره هم سروده شده، ساده است پیرایه ندارد. آنچه چشم می بیند و دل احساس میکند از زبان می برآید.\nچون صحبت و تکلم کار طبیعی همه نوع بشر است لازم می آید که همه اقوام دنیا ادبیات شفاهی داشته باشند، حتماً این طور هم است پیش از ایجاد رسم الخط نزد هر قوم و بعد از ان ادبیات شفاهی بوده است ولی عموماً آن ادبیات از مراحل ابتدائی تجاوز نکرده و اگر تجاوز هم کرد، محافظه نشده است و در نتیجه اثری از ان باقی نمانده لذا میتوان گفت که ادبیات شفاهی و مخصوصاً حفاظت آن قرنها سینه بسینه یکی از اختصاصات آریائی ها و باز دقیق تر اگر بگویم یکی از ممیزات مختصه کتله آریائی های باختری است.\n\nادبیات شفاهی آریائی مدتهای مدید دهن بدهن و سینه بسینه انتقال یافت چون در خانوادهای آریائی قدیم انتقال میراث معنوی اهمیت زیاد داشت پدر خانواده که مربی این کانون كوچك هم بشمار میرفت سعی میکرد تا فرزندان خود را از ثمره سرمایه معنوی هم مستفید کند و این یگانه عاملی بود که تا موقع فرارسیدن تحریر، سرودها و منظومه ها را قرن های متمادی حفظ کرد و نگذاشت که بالكل محو و ناپدید شود البته يك قسمتی ازین سرودها آنهائی که از همه قدیم تر بودند از بین رفته اند و در اطراف آن مفصل تر صحبت خواهیم نمود.\n\nآیا دوره ادبیات شفاهی آریائی یا « سرود گوئی » چطو شروع شده؟ و علت آن چه بوده؟ آیا محض شوق ادب و شعر گوئی این مجموعه را بمیان آورده یا کدام علت اساسی تری درین مورد مدخلیت داشته؟ درین شبه نیست که این مجموعه محض در اثر احساسات عشقی کدام شاعر و احتیاجات خالص ادبی"}
{"book": "adl1182", "page": 73, "text": "(٤٨)\n\nبمیان نیامده بلکه قراریکه از روی ترجمۀ «وید» (دانش مذهبی) و «ریگ دید» (سرود ستایش) استنباط میشود سرودهای ویدی در حقیقت زمزمه نیاز دل و نوای ستایش قلب تودۀ آریا ئیست که شاعر حساس و دقیق با آهنگ و وزن کلمات و لطافت خیال خویش آنرا رنگ دیگر داده است. بناءعلیه گفته میتوانیم که شالودۀ سرودهای «ویدی» و اساس آن تخیلات مذهبی و ستایش است و چون مفکورۀ آئین مذهبی آریائی پرستایش عناصر طبیعی و مظاهر بدیع آن قرار داشت طبعاً از خلال ابیات آن توصیف عناصر زیبای طبیعت معلوم میشود.\nنگاهی به تاریخ ادبیات ملل واضح میسازد که وجود ارباب انواع و مجسم ساختن قوای طبیعی و نام گذاری برای آنها در عالم ادبیات اعم از اینکه احساسات شاعر و گوینده به نظم باشد یا به نثر رول فوق العاده مهم بازی کرده و صحنه را که شاعر میخواسته ترسیم کند ملون و مرموز، قشنگ و زیبا ساخته است. زندگانی شاعر با شور عشق و سوز دل تخمیر یافته، حینیکه میخواهد این «شور و سوز» را در عالم خیال خود ترسیم کند هر چند عناصر طبیعی و مظاهر زیبای طبیعت نام های قشنگ و اشکال و وضعیت های مخصوص و لطیفی در اوهام او داشته باشد کلام او که در حقیقت هیکل تراشیده شدۀ روح او است، قشنگ تر، زیبا تر، و گیرنده تر و جذاب تر و کامل تر می آید و بر شنونده بیشتر تاثیر میکند چنانچه یکی از علل عمدۀ ترقی یونانی ها در شعب مختلف صنایع ظریف هیکل تراشی، ادبیات (نظم و نثر و خطابه و بیان) موسیقی، معماری، حجاری و غیره وجود ارباب انواع و اساطیر مربوط آن بود. با وجودیکه اساس سرود ها تلقینات مذهبی است ولی زبان و کلمات و اصول بیان و طرز تفکر و صورت اظهار آن در قالب شعر طوری بعمل آمده که بر هر شنونده ئی تاثیر میکند و در زیبائی و لطافت خیال و تشبیهات بکر و طبیعی ادبیات بشر کمتر نظیر آنرا سراغ داده میتواند."}
{"book": "adl1182", "page": 74, "text": "(٤٩)\nگویند گان این سرود ها \" ریشی های \" فرزانه ودانا کسانی بود ند که\nبر همه دانستنی های متداو له وقت معرفت داشتند . شبهه نیست که در اوائل وهله\nجنبهٔ روحانیت آنها بیشتر بود ولی در عین زمان شاعر وخطیب و ادیب هم بودند\nورهنمائی توده چه در امور مذهبی و چه در حیات اجتماعی و سیاسی کار آنها\nبود . ریشی ها بحیث دانایان قوم ومفکرین جامعه در حیات اجتماعی آریائی\nو زنده نگه داشتن عنعنات و تقویهٔ قوای روحی واتحاد قومی و رهنمائی مردم\nبه مدارج عالی اخلاقی رول مهم و بزرگی بازی کرد ند. ایشان با و جود نفوذ فوق العادهٔ\nکه درمیان مردم ونزد روسا و در دربار شاهان داشتند گاهی ما نند روحانیون\nکلده خودرا حیثیت شاهی نداده بودند بلکه محض برای بهبود و بر تری قوم\nخدمت میکردند . خطابه ها میدادند ؛ سرود جذاب میساختند و افکار\nپسندیده و روشن در دماغ تودهٔ مردم تو لید میکردند. ریشی ها درمیان تودهٔ\nعوام و نزد شا هان محبوب ومحترم بودند و شاهان اریائی در امور مملکت\nداری از افکار روشن و نظریات صائب آنها استفاده میکردند. بصفت ریشی علما\nو شعرائی در هر دو طبقهٔ مردان وزنان وجود داشت و نام های ریشی های\nهر دو طبقه بکرات درسر ودها تذ کار رفته ' بهر حال سرود های اریائی که\nمیخواهیم در ین مبحث مطا لعه کنیم از قریحهٔ توانای همین ریشی ها تراوش\nکرده . ایشان اولین شعرای کشور ما و منظومه ها وسرود های شان اولین\nمظاهر ادبی مملکت ما است. سرود ها از نقطهٔ نظر ادب مقامی دارد بس بلند\nوشامخ وادبیات بشر نظیر آنرا کمتر سراغ داده خواهد توانست . علاوه\nبر جنبهٔ ادب و زبان سرود ها یگانه منبع مطالعات آریائی میباشد و تمام تحقیقاتی\nکه از دو صد سال باینطرف در اطراف مسایل آریا و آریائی و غیره بعمل آمده\nومی آید همه اش بر اساس متن سرودها و ملحقات آن استوار است چون سرود\nهای ویدی در تاریخ ' ادبیات زبان ' مطا لعهٔ لغات 'اعلام تاریخی و جغر افیائی"}
{"book": "adl1182", "page": 75, "text": "(٥٠)\n\nداستان ها بر دیگر ممیزات عرق وخون ونژاد و سجایای اهالی کشور ما روشنی\nزیادی می اندازد و اساس تمام مطالعات آریائی میباشد مختصراً از پهلو های\nمختلف آنرا مطالعه میکنیم :\n\n« وید » یا « ودا » : مجموع سرودهای معلوم آریائی که بما رسیده\nبه چهار دسته تقسیم میشود که آن را نظر به قدامت و موضوع به نام های (ریگ وید)\n«یجور وید» (اتروید) (سام وید) تقسیم نموده اندو بیان راجع به هر کدام نشریحاتی\nخواهیم داد، عجالتاً بر این ملاحظه اکتفا میکنیم که در نام های چهار گانه\nمذکور کلمۀ ( وید ) تکرار شده وطوریکه از زبان « ماکس مولر » اولین\nمدقق زبان و مدنیت ویدی در تمهید مقدمۀ طبع اول کتاب سرود های ریگ وید\n(۱) ذکر رفته احتمال دارد که ( وید) اولین کلمه ئی باشد که از زبان آریائی\nبرامده معنی کلمۀ ( ودا ) اصلاً ( دانائی ) است زیرا از فعل ( وید )\nدانستن مشتق شده و بصورت دقیق تر و اصطلاحی آن را ( دانائی مذهبی )\nیا ( دانش مقدس ) تعبیر میکنند. زیرا سرودهای ( ویدی) در اصل اساس\nعبارت از يك رشتۀ تخیلات مذهبی است که در قالب الفاظ زیبا و قشنگ و با آهنگ\nو موزون ، شکل شعر را بخود گرفته است.\n\nسرود های « بلهیکا » یا « بخدی »\n\nسرودهای قدیم ومجهول : مجموعۀ سرودهای آریائی که چهار کتاب وید را\nتشکیل داده و قدیم ترین آن دسته «ریگ وید » میباشد عبارت از آثار منظومی\nاست که در زمان استقرار آریاها در حوزۀ های شاداب رودخانه های جنوب\nهندوکش سروده شده و به تدریج دامنه آن با مهاجرین بطرف شرق وجنوب\nو غرب آریانا و ماورای « سندهو » ادامه یافته و قسمت های جدید «ریگ وید»\nوسه کتاب دیگر ویدی در خاك های « هفت دریا » پنجاب فعلی بمیان آمده است\n\n(۱) جلد اول سرودهای ریگ وید تألیف PAL. Ph T.H Griffith, M.C.I.E. « گریفت »"}
{"book": "adl1182", "page": 76, "text": "(٥١)\n\nبا وصف این حال یادگارهای فراوانی چه از خاك و چه از باشندگان غرب سند\nدر آنها موجود است بهرحال عجالتاً به این مطالب کاری نداریم زیرا حدودی\nکه سرودها در آن سروده شده است بان شرح خواهد یافت لذا به این می پردازیم\nکه این سرودها یعنی مجموعهٔ چهار کتابی را که ذکر شد «سرودهای معلوم»\nمیخوانند زیرا به هر کیفیتی که بوده دهن به دهن تا بعصر ما رسیده است . آنچه\nدرین مبحث گفتنی هستیم این است که سرودهای آریائی منحصر و محدود به\nهمین آثار منظوم فوق نمیباشد بلکه یادگار و نمایندهٔ يك دورهٔ ثقافت ادبی\nبزرگی است که شواهد قدیمهٔ آن بکلی از بین رفته چنانچه خود سرودهای\nویدی باربار به این مطالب اشاره میکند . اگرچه بالتفحص اشعار مجهول ویدی\nبدست نمی آید معذالك تذکار آن از نقطهٔ نظر مراتب تاریخی ادبیات ویدی\nدر آریانا خیلی مهم است زیرا سرزمینی که در آن سرودهای مجهول سروده\nشده سرزمین آریانا و مخصوصاً قسمت بلهیکا یا بخدی زیبا است. تصریح مطلب\nاینکه سرودهای مجهول بین عصر ویدی و زمان استقرار آریاها در حوزهٔ اکسوس\n(باختر) بمیان آمده و این خود وانمود میکند که سرودهای مجهول باید سراسر\nدر آریانا و حصهٔ زیاد آن در حصهٔ شمال هندوکش بمیان آمده باشد پیشتر\nگفتیم که (سرودها) در حقیقت منظومه‌های روحانی بود که از زبان آریائی‌ها\nبیرون شده و چون آریائی‌ها پیش از شروع مهاجرت در بخدی هم زبان به توصیف\nعناصر طبیعی کشوده طبعاً حکم میتوان کرد که اولین پارچه نظم و شعر در شمال\nهندوکوه سروده شده است و چون مهاجرت شروع نشده بود اثرات آن به\nدیگر نقاط انتشار یافته نتواست. همین طور سرودهائیكه در اوائل مهاجرت\nدر سایر نقاط شمال هندوکش یا جنوب آن ظهور نموده است هم بواسطهٔ قدامت\nشواهدی از خود باقی نگذاشته و از همین جهت است که در سرودهای ریگ وید\nکه قدیم ترین حصهٔ اشعار معلوم را تشکیل میدهد از رود کابل و سوات و کرم"}
{"book": "adl1182", "page": 77, "text": "(٥٢)\n\nو گومل وغیره اسم برده شده است.\n\nاگر متن سرودهای (ریگ وید) بنظر تعمق دیده شود دران چندین مراحل\nادبی مشاهده خواهد شد در صورتیکه تنها متن «ریگ وید» دوره های مختلف\nرا وانمود کند طبیعی مینماید که پیشتر ازان حتماً دوره های دیگری هم بوده\nوذوق ادبی به اندازه‌ئی پرورش یافته بود که زمینه را برای ظهور سرودهای\n(ویدی) مساعد ساخت. دوت Dutt در مولفهٔ خویش موسوم به آریائی ساختن هند\nThe Aryanisation of India صفحه (٥٥-٥٤) مینگارد که اختلافات بزرگ\nمتن «ریگ ویدا» بجای خود جز یادگار کوچکی از یك دورهٔ وسیع سرودهای\nادبی مفقود نمیباشد و تغیرات واضحی که در دورهٔ (ویدی) در خود زبان سرودها\nبمشاهده میرسد نشان میدهد که پیش از سرودهای دورهٔ ویدی حتماً يك عدهٔ\nزیاد سرودهای دیگری هم بوده که متأسفانه مفقود شده و بما نرسیده چنانچه\nمتن «ریگ وید» درین باره شهادت میدهد و جمله های «دانایان قدیم»\nو «سرودهای قدیمی که بلباس نوی عرض اندام نموده اند» و «سرودهایی که\nدر زمانه های قدیم ترکیب شده اند» (۱) هرکدام بجای خود واضح و صریح\nبیان میکند که دورهٔ ادبی محض با سرودن منظومه های «ریگ وید» که قدیم ترین\nآثار ادبی دورهٔ (ویدی) میباشد شروع نشده بلکه پیش ازان دورهٔ بزرگ\nدیگری بوده که آثار دورهٔ ویدی نمونه یا یادگاری از آن بشمار خواهد رفت\nجمله (دانایان قدیم) اگر چه کوتاه و خلص است ولی مفهومی صریح دارد\nو واضح میگوید که ریشی ها ومردان فرزانه و بصیر بردانش متداولهٔ وقت که عبارت\nاز قوانین مذهبی، مراسم قربانی، اشعار و سرودها، اصول تربیهٔ اولاد وخانواده\nو تربیهٔ حیوانات وفن ومحاربه وغیره باشد بیش از عصر ویدی در میان آریائی ها\n\n(۱) صفحه ٥٥ کتاب: The Aryanisation of India By\nNripendra Kumar Dutt. M. A. Th. D."}
{"book": "adl1182", "page": 78, "text": "(٥٣)\n\nوجود داشت از جمله دیگر « سرود های قدیمی که بلباس نو عرض اندام نمودند» این مطلب فهمیده میشود که سرودهای قدیمه در عصر ترکیب منظومه های «ریگ وید» از خاطره ها کاملا\" فراموش نشده بود و تا اندازه ئی کافی در حافظه ها وجود داشت که تغیرات سبك ادبی عصر «ویدی» بعضی ها را بلباس نو در آورد.\nقرار نظریه « آرتر مکدونل» (۱) « مجموع سرود هائی که کتاب «ریگ وید» را تشکیل داده است در عرصه چندین صد سال بمیان آمده است» اگر سبك گفتار وطرز تخیل شعرا وتفرقه دوره ها ومدرسه های ادبی که در آن تمیز داده اند مدنظر گرفته شود میتوان گفت که ظهور مجموع سرود های ریگ وید از چندین صدسال هم بیشتر وقت گرفته، چون سرود های «ریگ وید» یعنی قدیم ترین قسمت های سرود معلوم ویدی بعداز جدا شدن شاخه هندی و فارسی از باختر بمیان آمده و محل ظهور آن قراریکه بعدتر دیده خواهد شد دامنه ها و وادیهای جنوب و جنوب شرق هندوکش است بدون شبهه و تردید گفته میتوانیم که سرود های گمشده ومجهول که اینجا مورد بحث ما است در شمال هندوکش در کانون قدیم آریائی در « بخدی زیبا » بمیان آمده و جا دارد که آنها را بنام «سرود های بخدی» یا «سرود های بلهیکا» بخوانیم.\nبا وجود اینکه «سرود های بلهیکا» یا بخدی در دست نیست و آنرا بنام سرود های گمشده ومجهول خطاب میکنیم در اصل وجود آن پیش ما شبهه و تردید نیست وعلاوه بر اشارات صریح سرود ویدی دلایل عقلی و نظری و عملی در دست است که بخدی را کانون قدیم ترین سرود های آریائی بخوانیم وظهور قدیم ترین سرود آریائی را بدانجا نسبت دهیم علاوه بر تشابه زیادی که من حيث زبان میان سرود های ویدی و گات ها و سائر قسمت های اوستا موجود\n(۱) صفحه ٤٥ تاریخ ادبیات سانسکرت نگارش « آرتر مکدونل»"}
{"book": "adl1182", "page": 79, "text": "(٥٤)\n\nاست من حیث اصطلاحات ادبی وشیوه های بیان وطرز تخیل وموضوع گفتار هم قرابت زیادی دیده میشود . اگر سرود ویدی قدیم ترین مظهر ادبی و منظومه های ادبی آریائی باشد واز جنوب هندوکش شروع شده وبطرف شرق جانب «سندھو» ادامه یافته باشد، میان آن ومتن اوستا که در حوالی ١٠٠٠ ق م در بلخدی بمیان آمده آنقدر ها شباهت باقی نمی ماند حتماً پیش از دورهٔ ویدی در شمال هندوکش سرود ها ومنظومه های زیادی بمیان آمده واصطلاحات وطرز بیان وسبک گفتار آنقدر در روحیات ریشی ها وطبقهٔ منور ریشه دوانیده بود که در سرود های اوستائی تاثیر بخشد . از طرف دیگر همین طور که قسمتی از سرود های آریائی ویدی گم شده وبدست نیامده، حصهٔ قدیم سرود های اوستائی هم مجهول است وا گر این دو قسمت مفقود «وید» و «اوستا» بدست می بود حقائق خودبخود روشن میگشت وهیچ گسیختگی میان قسمت های گمشده ومعلوم «وید» وحصه های معلوم واز بین رفته اوستا دیده نمیشد ولی چه چاره که حتی سومین نمونه مميزه نبوغ ادبی بخدی بعضی قسمتی از شاهنامه دقیق بلخی هم گمشده وبدست نرسیده است .\n\n«ارتر مکدونل» که بیشتر از او اسم بردیم میگوید . «که شعرای حصص قدیم «ریگ وید» از همکاران متقدم خویش یاد کرده، پایهٔ دانش واحاطهٔ آنها را تمجید نموده اند. ایشان سرود ها وپارچه های منظوم متقدمین را میخواستند تجدید نموده وبا این آرزو از اشعار اجداد خویش وشعرای باستانی یاد آوری کرده اند» (١)\n\nاز روی بیانات فوق معلوم میشود که پیش از عصر مهاجرت ورفتن شاخه های آریائی هندی وفارسی از باختر وسائر نقاط آریانا بطرف شرق وغرب دورهٔ\n(١) صفحه ٤٥ کتاب تاریخ ادبیات سانسکریت، نگارش «آرتر مکدونل»\nA History of Sanskrit literature by Arthur. A,\nMacdonell. M.A.Ph.D.London"}
{"book": "adl1182", "page": 80, "text": "(٥٥)\n\nادبی در شمال مملکت ما گذشته که میتوان آنرا بنام «مدرسهٔ بلخی یا بلهیکا» یاد کرد و اکثر سرودهای مجهول و گمشده ثمرهٔ آن بود . درین دوره که تحدید حدود اولی آن کار مشکلی است و در اخیر آن قبایل آریائی در تمام زوایای آریانا منشعب شده و آمادهٔ حرکت به ممالک همسایه بودند ریشی های فرزانه و دانایان نامی در شمال آریانا وجود داشت که در فن سرودن اشعار قریحهٔ توانا و مهارت تامه داشتند و شعرای دورهٔ «ریگ وید » با افتخار از آنها یاد آوری میکردند و تجدید سبک آثار و گفتار آنها را یکی از آرزوهای قلبی خویش میشمردند. از بیانات فوق که مستند بر تذکار بعضی نکته های متن خود سرود های ( ریگ وید ) است چنین استنباط میشود که دورهٔ (ریگ وید) تقریباً یکنوع دورهٔ تجدد ادبی بوده و شاید آرزوی زنده کردن یادگار شعرای قدیمه و سبک وطرز گفتار آنها که از مفاخر اجدادی آریائی بشمار میرفت باعث شده باشد که شعرای دورهٔ (ریگ وید) من بعد نشیده های خود را در کانون خانوادگی محافظه کرده و پدر به پسر تا به زمان کتابت انتقال دهند . پس درین شبهه نیست که پیش از شعرای عصر «ریگ وید » شعرای مقتدر درمیان آریائی ها وجود داشت ولی معلوم نیست که چرا آثار آنها مانند سرودهای ویدی باقی نمانده است قدامت يك علت آن شده میتواند ولی دورهٔ (ریگ وید) هم قدیم است . اگر گفته شود که شاید آثار پیش از عصر (ریگ وید) کم و محدود بوده و از خاطره ها محو شده بازهم صحیح نیست زیرا طوریکه دیده شد آثار دورهٔ (ریگ وید) جز نشانی از (عظمت دورهٔ ادبی قدیم) نمی باشد لذا بعض دلایل وموجبات را در نظر گرفته گفته میتوانیم که شعرای سرودهای (ریگ وید) یکنوع (رینسانس ادبی ) را شروع کرده در صدد بر آمده اند که دیگر آثار منظوم خویش را که در عین زمان قوانین مذهبی اصول خانوادگی مراسم قربانی و نواهای آتش بار عشقی دران نهفته است نگذارند که از بین برود و پدر خانواده کوشش کند که"}
{"book": "adl1182", "page": 81, "text": "(٥٦)\n\nحتماً بعنوان (میراث معنوی) آن پارچه‌های لطیف را به اولاد خود منتقل\nسازد . شعرای عصر (ریگ وید) نه تنها برای حفاظۀ آثار خویش اقدامات\nجدی کردند بلکه در صدد تجدید و زنده کردن اشعار قدیمه و سبك گفتار\nاجداد خویش هم بر آمدند و حتی المقدور تا جائیکه حافظه‌ها كمك میتوانست\nدرین راه صرف مساعی نمودند ولی تا جائیکه خود سرودهای ریک وید شهادت\nمیدهد درین راه موفقیت شایانی نصیب آنها نشد جز اینکه بصورت مبهم بگویند\nکه در زمانه‌های قدیم در میان اجداد ما شعرای نامی و گرامی تری وجود\nداشت . راجع به تعقیب سبك شعرای قدیم طبیعی اقداماتی شده و احتمال دارد\nکه با تتبع در سبك نگارش و ساختمان و ترکیب کلمات قدیم ترین سرودهای\n(ریگ وید) این مطلب تا حدی برآورده شود زیرا خود مجموعۀ سرودهای\nریگ وید هم بذات خود از نقطۀ نظر شکل و ساختمان کلمات و لهجه و آهنگ\nنمایندۀ چندین دورۀ ادبی می‌باشد که ازان بعدتر صحبت خواهد شد .\n\nسرودهای جنوب هند و کش\n\nسرودهای معلوم : برعکس سرودهای گمشده و مجهول که بالا از ان بحث\nکردیم دستۀ سرودهای دیگری بمار سیده و در دست است که آنرا معمولاً بنام\nسرودهای معلوم یاد میکنند و با تفرقۀ مدرسه‌هائی که ازان صحبت خواهیم کرد\nيك قسمت آن روی همرفته در دامنه‌ها و وادی‌های جنوب هندوکش بمیان آمده\nاست . سرودهای معلوم بیشتر خاطره‌های آن دورۀ حیات آریائی را\nیاد دهانی میکنند که آریاها از بحدی به جنوب تیغۀ هندوکش فرود آمده\nمدتی در وادی‌ها و دره‌های دو کوه (بویائی ری ستا) (هندوکش) و سپیتاگو ناگیری\n(سپین غر) منتشر و مستقر شدند و از میان آنها شاخۀ به تدریج از راه‌های\nطبیعی مجرای رودخانه‌های خروشانی که ازین دو کوه بزرگ سرازیر میشود"}
{"book": "adl1182", "page": 82, "text": "(٥٧)\n\nبطرف حوزۀ رودخانۀ سندهو (سند) و ماورای شرقی آن مهاجرت کردند.\nسرودهای معلوم آریائی يك دسته سرودها و منظومه ها و آثار ادبی زیاد\nو مبسوطی را در بر میگیرد که از جنوب هندوکش و وادی های کوبها (کابل)\nکرومو (کرم) ، گوماتی (گومل) ، سراسواتی (ارغنداب) راسا (کنر) ، سواتسو\n(سوات) ، شروع شده و بکنار گنگا که بیش از يك دفعه در سرودها ذکر نشده\nخاتمه می پذیرد . سرودهای معلوم آریائی که روی همرفته در جنوب آریانا\nبمیان آمده همه اش در يك نقطه و بيك عصر ظهور نکرده بلکه مربوط به\nزمان ومکان مختلف است. وقسمت عمدهٔ آن بنام سرودهای ویدی یاد میشود\nومر کب از چهار کتاب است وقدیمترین آنرا (ریگ وید) گویند وعقب آن\nيك سلسله کتب وملحقات دیگر می آید . چون مجموع این ادبیات وسیع از\nطرف جمعی از مدققین مطالعه و طبقه بندی شده اول به ذکر نظریات وتقسیمات\nعمومی پرداخته و بسان از زاویهٔ خصوصی تر صحبت می کنیم .\nموضوع قدسیت سرود ها ومعتقدات آریائی ها مبنی بر اینکه آن را\nالهام آسمانی تصور مینمودند چیزی است طبعاً بی اساس وخیالی که قدامت\nزمان در افکار آنها نشانیده بود والهام آنها را میتوان الهام دل شاعر قیاس\nکرد که داخل قالب کلمات قشنگ وموزون شده و بشکل پارچهٔ شعر لطیف\nعرض وجود کرده است . ازین جهت مجموع سرود های ویدی را دو حصه\nمیکنند یکی « سروتی Cruti » یعنی ( الهام شده ) و دیگر قسمتی که ازین\nخواص بری میباشد .\n(۱) « سروتی » یعنی آن قسمتی که آریائی ها (الهام) تصور می نمودند\nعبارت از چهار کتاب (وید) است که آنها را بنام (سانهیتا) Sonhita یعنی\n(مجموعه) هم یاد میکنند و بواسطهٔ مفهوم منظومات خود به اسم عام تر\n(ریگ وید) (یجور وید) ، (سام وید) (اتروید) مشهور شده است ."}
{"book": "adl1182", "page": 83, "text": "( ٥٨ )\n\n( ٢ ) آن قسمتی دوم که جنبه الهام بخود ندارد و بنام « بر همانا Brahmana »\nیاد میشود عبارت از يك سلسله آثار خورد و بزرگی است که عموماً از مراسم\nو تعبیرات فورمول های مذهبی بحث میکند و هريك از چهار کتاب فوق بکعده\nبرهمانا ها بخود ملحق دارد .\nارانی کا Aranyaka ( تفکرات جنگل ) و ( یوپانیشاد ) Upanishad\n( الهامات مخفی ) را بعضی ها علیحده و بعضی ها تحت عنوان ( برهمانا ها )\nحساب کرده اند .\nنا گفته نماند که بعضی علما تقسیمات دیگری هم در مجموعه ادبیات «ویدی»\nنموده و مخصوصاً ( قسمت سروتی ) را به سه دسته واضح ومعين ذيل هم تقسیم\nنموده اند :\n( ١ ) اصل سرودهای ویدی که قسمت عمده آن در مجموعه ( ریگ وید)\nگرفته شده است .\n( ٢ ) بقیه سرودها که پسان تر سروده شده و سه کتاب دیگر ویدرا تشکیل\nمیدهد بايك عده تعبیرات که در اطراف آنها نوشته شده است .\n( ٣ ) آثاریکه دران افکار فلسفی بیشتر تمرکز دارد مانند ار نیا کا\nAraniyaka ) و یو پانیشاد Upanishad که معمولاً آنها را بعد از برهماناها\nقرار میدهند ( ١ )\nریگ وید و تقسیمات آن : در میان سرودهای معلوم آریائی و ادب عصر\nویدی قدیم ترین همه مجموعه ایست که بنام سرودهای ریگ وید یاد میشود\nوقرار تقسیماتی که گذشت جزء ادبیات ( سروتی ) است و قدیم ترین حصهٔ\nآن را تشکیل میدهد مجموع سرودهای «ریگ وید » قرار نظریه مدرسه\n\n(۱) برای اینکه مجموع آثار ادبی ( ویدی ) تذکر یابد سلسله آن مختصراً ذکر شد\nو گر نه به استثنای سرود های ( ریگ وید ) مابقی به صورت مستقیم به تاریخ باستانی آریانا\nآنقدر ها ربط ندارد و متعلق به حوزه پنجاب است ."}
{"book": "adl1182", "page": 84, "text": "(٥٩)\n\n«ساكالاکا» که منحصر به فرد است مشتمل بر ١٠٢٨ «سرود» است\nکه آن را روی هم رفته به ده کتاب با قرار اصطلاح «ویدی» به ده دایره\n«ماندالا Mandala» تقسیم نموده اند . نا گفته نماند که در تقسیمات سرود\n«ریگ وید» رویهٔ مصنوعی و تازه تر دیگری را هم اتخاذ کرده اند که مجموع\nسرودها را به هشت برخه (هشتانه Ashtata) و هر برخه را به هشت ادیانا\nAdhyana و هر حصه اخیرالذکر را به پارچه های دیگر تقسیم میکنند ولی این\nتقسیمات اساسی ندارد و مصنوعی است و در کتاب های که در ان معمولاً\nسرودهای «ریگ وید» را ترجمه نموده اند همان اصول اول الذکر و تقسیمات\nدهگانه مراعات شده است تقسیمات ده گانه سرودهای (ریگ وید) به این جهت\nاساسی شمرده میشود که ازان بعضی ملاحظات و نتایج تاریخی هم بدست میآید\nقراردقتی که مطالعین و ارباب تحقیق در متن سرودهای «ریگ وید» و معنی\nو مفهوم و ساختمان کلمات و لهجه و آهنگ جملات و غیره نموده اند\nبه این نتیجه رسیده اند که شعرای آریائی که آنهارا (ریشی richi) میگفتند\nبه دسته دسته یا خانواده خانواده بزرگ تقسیم شده بودند و هر دسته یا\nخانوادهٔ شعرا اشعار و منظومات يك کتاب را سروده اند بلی چون آریائی ها\nبیشتر از مادیات به محافظهٔ معنویات اهمیت میدادند هر شاعر کوشش نموده\nاست که آثار خود را در خانوادهٔ خود محفوظ دارد و به این ترتیب هر کتاب\nبه خانوادهٔ تعلق گرفته است. قرار مطالعهٔ متن سرودها این مطلب تصریح یافته\nاست که ده کتاب سرودهای «ریگ وید» بصورت عمومی خواص مشترك ندارند\nمعذلک شش کتاب آن که از دوم تا هفتم باشد با وجودیکه اثر خانواده های\nعلیحده و احفاد آنها میباشد واجد نقاط مشترکی هم است . این شش کتاب\nیا حصه ریگ وید بهر خانواده هائیکه تعلق داشت در میان احفاد همان خانواده\nسینه به سینه نگاه شده رفته زیرا طوریکه گفتیم هر خانواده آن را (وراثت)"}
{"book": "adl1182", "page": 85, "text": "(٦٠)\n\nخوبش گفته محافظه نموده است و ازین جهت آنها را (کتاب‌های خانواده)\nنیز گویند. معذلک آنچه در آنها مشترک است پلان متحد‌الشکل است که در ما‌بقی\nحصص (سرود ریگ وید) دیده نمی‌شود درین شش کتاب سرود‌ها بترتیب\nارباب انواع قید شده و همیشه اوائل کتب مذکور به سرود‌های (اگنی)\nرب‌النوع آتش و (اندرا) رب‌النوع جنگ شروع می‌شود و به تدریج کم شده\nسرودهای ما بعد متن هر کتاب کوتاه شده میرود و حتی تعداد افراد - مصرع\nو تعداد حرکات و سیلاب‌ها هم کم میشود. اما تعداد خود سرود‌ها در هر کتاب\nبه ترتیب کسب زیادت میکند. ازین پلان و ترتیب واحد استنباط میکنند که\nاین (شش کتاب) مجموعۀ اولیه‌ئی بوده که در اول و آخر آن کتاب اول\nو هشتم علاوه شده است. سرودهای این دو حصه کار خانواده‌های واحد نیست\nو عدۀ زیاد و مختلفی دران دست زده اند (١) سپس کتاب نهم درین مجموعه\nعلاوه شد. این کتاب با فصل سراسر وقف سرودهائی است که بتوصیف (سوما)\nتخصیص دارد بالاخره کتاب دهم حصه‌ائیست که در آن سرودهای تازه و قدیمتر\nهر دو جمع است و قرار بعضی نظریه‌ها عبارت از مجموع سرودهای میباشد که\nدر تقسیمات فوق نیامده است. طوریکه پیشتر اشاره شد بعضی‌ها کتاب دهم\nو اول و هشتم را درین حساب آورده‌اند برای اینکه دقیق‌تر ماهیت کتب\nسرودهای ریگ‌وید معلوم شود قدری داخل جزئیات می‌شویم :\n\nکتاب ٢ - ٣ - ٤ - ٥ - ٦ - ٧ هر يك مشتمل از يك سلسله سرود‌هائی است که\nتعداد آنها به ترتیب زیاد میشود. وحدت شکل واشتراك و خواص عمومی آنها\nحکم میکند که هستۀ «ریگ وید» همین‌ها و مابقی کتب دیگر به آنها علاوه\nشده باشد. کتاب اول «ریگ وید» در خور دقت است زیرا از سر تا اخیر آن\n\n(۱) بعضی‌ها کتاب اول و هشتم و دهم را در يك حساب میگیرند صفحه ٤١ کتاب\nSanskrit literature by: A.A. Macdonell"}
{"book": "adl1182", "page": 86, "text": "(٦١)\n\nبيك پیرایه نمیباشد و در آن هم دو حصه قابل شده اند و میگویند که ۹ مجموعه\nکوتاه که حصه دوم آن را تشکیل میدهد به رویه وسبك ( کتب خانوادگی )\nترتیب شده وتقریباً برای کتب فوق الذکر یکنوع تمهیدونمو نه گردیده است.\nدر کتاب هشتم، سرودها به آن ترتیب وارتباطیکه در ( کتب خانوادگی )\nدیده میشود نیامده اند وارتباط سرودهای آن بین یکدیگر بیشتر به این قسم\nاست که بعضی فقره ها و پارچه ها تکرار در آنها ذکر شده اند اگر چه نام\nخانواده « کانوا Kanva » دران عمومیت دارد ولی کثرت شکل قطعه بندی\nاشعار آن به آن مقام علیحده میدهد\nحصۀ دوم کتاب اول طور یکه ذکر شد به جمع کتب خانوادگی در آمد\nحصۀ اول آن که ازسرود اول تا ۵۰ را در بر میگیرد خواصی دارد که به\nکتاب هشتم شباهت بهم میرساند و بواسطۀ شکل قطعه بندی اشعار آن که از\nاختصاصات مدرسۀ ادبی خانوادۀ (کانوا) است بیش از مناصفه سرودهای آن\nبه این خانواده تعلق میگیرد. معذلک ما بین این دو حصه هم چیزهای مشترکی است .\nکتاب نهم مشتمل برسرود هائی است که همه در اطراف صفات ( سوما )\nسروده شده . درین شبهه نیست که سرود های این کتاب وقتی بشكل مجموعه\nدر آمده است که هشت کتاب دیگر جنبهٔ واحدی بخود گرفته از روی اشکال\nطبقه بندی اشعار معلوم میشود که همان خانواده هائیکه در تصنیف کتب ۲\nتاهفت دست داشتند درکتاب نهم هم بی مدخلت نیستند از طرف دیگر سرودهای\n(سوما ) که مقصد از مندرجات این کتاب باشد با کتاب اول وهشتم هم شباهت\nبهم میرساند . چنین معلوم میشود که در زمانیکه سرود های خانواده های\nمختلف را دسته بندی نموده کتاب های علیحده تشکیل میداد ند سرود های\nمخصوص سومارا از میان همه کشیده و کتاب علیحده ساخته اند ولی ملتفت\nباید بود که این نظریه به جدید بودن این کتاب دلالت نمی کند زیرا اگر"}
{"book": "adl1182", "page": 87, "text": "(٦٢)\n\nبعضی سرودهای آن به عصر ظهور کتب مذکور نسبت میشود بعضی سرودهای\nدیگری دارد که با مندرجات اوستا خیلی شبیه است و این مسئله کار سرودهای\nمذکور را به عصری میکشاند که قبایل آریائی هنوز از کانون باختر بطرف هند\nو فارس نرفته بودند و این خود کمال قدامت آن را تائید میکند کتاب دهم\nوقتی بمیان آمده که ٩ کتاب دیگر از ترتیب برآمده و کاملا وجود داشته\nاست مصنفین کتاب دهم کسانی اند که با مفهوم مندرجات ٩ کتاب دیگر آشنائی\nدارند و در فضای معنوی آن کلان شده اند از روی شکل و مواد آن باز نظریاتی\nراجع به تازگی کتاب دهم بمیان آمده است چنانچه از نقطه نظر اساطیر ارباب انواع\nبملاحظه میرسانند که به استثنای آنهائیکه حائز مقام و اهمیت بزرگ بودند\nمانند (اگنی) و (اندرا) بعضی های دیگر مثل ربة النوع صبح از بین رفته اند\nاگر از نقطه نظر زبان هم ملاحظه شود کتاب دهم نسبت به ٩ کتاب دیگر تازه\nمعلوم میشود، حروف علت در سرودهای آن زیاد شده، وقفه نادر گردیده است\nکثرت (ل) در عوض (ر) که از خواص سانسکریت تازه تر است در آن\nعمومیت دارد. صورت جمع کلمات که به ایزاد Asas بعمل می آید رویه کمی\nگذاشته هكذا لغات قدیمه اكثرا از استعمال برآمده و جای آنها را لغات تازه تر\nاتخاذ کرده است خلاصه ملاحظات فوق هر يك میرساند که کتاب دهم آخرین\nمرحله ادبی سرودهای (ریگ وید) است.\nروی هم رفته سرودهای (ریگ وید) كاريك روز و یکنفر نیست چندین\nصد سال گذشته تا این مجموعه را دسته های خانوادهای شعرا و اسلاف آنها\nبمیان آورده اند .\n\nمدرسه های ادبی و تاریخی ریگ وید (١) : در میان آثار معلوم ویدی\nریگ وید قدیم ترین سرودهای معلوم تنها مجموعه ایست که حصه زیاد آن در داخل\n(١) ریگ به معنی تمجید و ستایش و وید به معنی دانش است مجموع سرودهائی را که این اسم\nبران اطلاق میشود میتوان «سرود ستایش» ترجمه نمود."}
{"book": "adl1182", "page": 88, "text": "(٦٣)\n\nخاك آریانا سروده شده ومن حیث ادب وزبان وتاريخ وجغرافيه ومعتقدات ورسوم وعادات وحیات اجتماعی وغيره بيك دورة مهم زندگانی ما و کشور ما روشنی می اندازد. مجموع سرودهای ریگ وید که تقسیمات داخل آنرا مطالعه کردیم من حیث زمان ومکان فرق دارد. چنانچه «وی وین دو سن مارتن» فرانسوی درین مورد می نویسد: «سرودهای ریگ وید بلا شبهه به زمان ومکان مختلف بمیان آمده، حين مطالعه پارچه های متعدد این مجموعة وسیع دقت زیاد باید کرد که غیر از اشارات السابی وپاره چیز های دیگر که در خور سنجش است میان سرودهای قدیم تر وآنهائیکه بمانزديك تر اندوقت خیلی زیادی گذشته» (۱) موسیوواله دوپوسن چنین اظهار میدارد: میدانیم که آریاها میان خودمی جنگیدند، بطی حرکت میکردند و در عصر «ریگ» درمنتها اليه شمال غربی هندوافغانستان شرقی بودندودراینجاها انشادریگ قرن هاوقت گرفته است بین سرودهای قدیمه وجديد، بین سرودجدید وبرهمانا، ها صدها سال سپری شده، تنها اگر به تقسیمات مدارس برهماناها، به السنه سلاله های استادانی که مدارس مذکور به آنها مربوط است و به تذکار استادان ازمنه سابقه نگاه کنیم هر کدام بجای خودظاهر میسازد که انشاد انها چند ین قرن وقت گرفته است» (۲) مطلب مااینجادر سرودریگ وید است که به اساس نظریات مدققین ومخصوصاً انچه بالاذکرشد میان قدیم ترین پارچه ان که در خاك افغانستان سروده شده وجدید ترین آن که درپنجاب بعمل آمده قرن های طولانی گذشته ودر این میان بعقیده ماكس مولر زبان سرودها پاره تحولاتی نموده که در آن بمناسبت پاره وقایع داستانی ونیمه تاریخی وادبی میتوان مدارسی تعین کرد. مخصوصاً وادی های رودخانه ها\n(۱) صفحه ۹ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف «وی وین دوسن، مارتن»\n(۲) صفحه ۲۱۹ هند واروپائی وهند وایرانی ،هند تا حوالی ۳۰۰ سال ق م"}
{"book": "adl1182", "page": 89, "text": "موقف طولانی و صحنه وقوع پاره حوادث مشخصی است که بجاهایش از بعضی از آنها درین فصل صحبت خواهم کرد .\nتاریخ سرودهای (ویدی) : تعین تاریخ سرودهای (ویدی) چه از نقطه نظر مراحل ادبی چه از پهلوی مراتب مهاجرت از هر نقطه که باشد خیلی مهم است گذشته از اهمیت عمومی این مسئله تعین تاریخ سرودهای ویدی برای ما اهمیت خاصی دارد زیرا آن طوریکه پیشتر ذکر شد بعلاوه سرودهای مجهول و گمشده که به بخشی نسبت نمودیم قدیمترین حصص سرودهای (ریگ وید) هم در قسمت های جنوب و شرق افغانستان سروده شده است .\nناگفته نماند که موضوع تعین تاریخ سرودهای ریگ وید چیز آسان نیست زیرا هیچ چیزی در دست نیست که بصورت مثبت درین راه کمک کند ازین جهت این موضوع از مدت مدیدی علما را بخود مشغول ساخته و بجز اختلاف نظر چیز دیگر هنوز بدست نیامده است .\n(مکس مولر) سرودهای ویدی را به چهار عصر تقسیم میکند .\n(۱) سوتر اها یا مجموعۀ تشریفات عبادات از ٦٠٠ تا ۲۰۰ ق م\n(۲) برهمانا یا تعبیرات آداب مذهبی از ۸۰۰ تا ٦٠٠ ق . م\n(۳) عصر مانتر Mantras یا عصر جدید ریگ وید از ۱۰۰۰ تا ۸۰۰ ق م\n(٤) عصر شاندا Chandas یا قدیم ریگ وید از ۱۲۰۰ تا ۱۰۰۰ ق م\nولی در جای دیگر بملاحظه میرساند که سرودهای ریگ وید شاید در (۱۰۰۰ - ۱۵۰۰) - ( ۲۰۰۰ - ۳۰۰۰) ق م سروده شده باشد . هیچ يك قوۀ بشری بصورت یقین و دقیق تاریخ آن را معین نمی تواند .» (۱)\nادمایر Eod Meyer قدیمترین حصه ریگ وید را از ۱۵۰۰ بلندتر قرار میدهد .\nموسیو و تر نیتس Winternitz درین مورد چنین می نویسد (۲) کتیبه های\n(۱) بعضی از وید شناسان هند تاریخ سرودها را تا ۲۰ هز ر سال ق م هم بلند میبرند .\n(۲) صفحه ۲۱۸ کتاب هند شاه ۳۰ سال ق م تالیف واله دوپوسن"}
{"book": "adl1182", "page": 90, "text": "(٦٥)\n\nاشوكا نشان میدهد که آریائیها در قرن سوم ق م به جنوب هند رسیدند\nو مدرسه های ویدی باندا یانا Bandhayana و غیره مربوط به منطقه جنوب هند است.\nازین معلوم میشود که استعمار این منطقه بدست آریائیها به قرن ۷ یا ۸ ق م\nشروع شده است پس امکان ندارد که آریائیها را در حوالی ۱۲۰۰ و حتی\n١٥٠٠ در شمال غرب هند و افغانستان قرار داد زیر ا بیوهلر Bühler\nمیگوید: (فرض نمودن این مسئله که کتله آریائی با وجود مخالفت های داخلی\nبه ٥ یا ٦ یا ٨ قرن ۱۲۳۰۰۰ میل مربع زمین هند را اشغال کرده و دران دولت ها\nتاسیس نموده باشند بیخردی ومضحکه است)\nاواد نبرگ Oldenberg میگوید درست است که ۷ قرن وقت زیادی است\nو در چهار قرن در امریکا تبدلات زیاد رخ داده ولی مقابله این دو بهم مورد\nندارد. زیرا میدانیم که آریائیها بین خود میجنگیدند. سیر رفتار آنها بطی\nبود در عصر ریگ وید در منتهای الیه شمال غربی هند وافغانستان شرقی مستقر\nبودند و در آنجا ترکیب سرود ها چندین قرن وقت گرفته است. بین زمان\nانشاء قدیم ترین سرودها وجدیدترین آنها بین جدیدترین آن وبر همانا قرنها\nگذشته است . در باب برهمانا ' تقسیم مدرسه ها - سلسله طولانی علمائی که\nمدرسه های مذکور به آنها ارتباط دارد' تذکار علمای زمانه های گذشته\nهر کدام بجای خودارائه میکند که تکمیل این همه کارها قرنها وقت گرفته\nاست. بالاخره ایوپا نیشادها هم از يك سلسله زياد علما بحث میکند و در عصر یکه\nایوپانشاد ها انشاء شده است آریائیها فقط بريك حصه كوچك هند قابض\nبودند پس برای تمام این چیزها هفت قرن مدت زیادی نیست.\nپس گفته میتوانیم که عصر ویدی از ۵۰۰ با قرار تحقیقات جدیدتر از\n۸۰۰ ق م بالاتر در زمان مجهولی انبساط داشت . اگرچه معمولاً این عصر را\nبین (٥٠٠-١٢٠٠) (٥٠٠-١٥٠٠) (٥٠٠-٢٠٠٠) تعین میکند"}
{"book": "adl1182", "page": 91, "text": "(٦٦)\nاما هيچ كدام آن براى خود دليلى ندارد . آنچه واضح است تاريخ اخير\nاين عصر است كه به ۵۰۰ يا ۸۰۰ ختم ميشود. اوائل آنرا به ۲۰۰۰ يا\n۳۰۰۰ ق م پيوست بايد نمود .\nپروفيسر كيت Keith برعكس آنچه ذكر شد عصر ويدى را تازه تر ميشمارد\nشروع برهمانا را به ۸۰۰ ق م و قديم ترين سرودها را كه طور مثال عبارت از\n«سرود شفق» باشد به ۱۲۰۰ نسبت ميدهند و ميگويد كه ازين بالاتر سرودهاى\nويدى را برده نميتوانيم زيرا اگر اوستا مربوط به قرن ٦ است از نقطه نظر\nزبان بين متن اوستا و سرودهاى ريک ويد تشابه خيلى زيادى است .\nمحل ظهور سرودهاى ويدى : قبل برين سرودهاى آريائى را روى هم رفته\nبه دو دسته عمومى تقسيم نموديم: يكى سرودهاى گمشده و مجهول بخدى و ديگر\nسرودهاى معلوم جنوب هندوكش. اين تقسيمات تصريح ميكند كه قديم ترين\nسرودهاى آريائى در قديم ترين كانون رهايش و تهذيب آنها در «بخديم سريرام»\nيعنى «بخدى زيبا» بميان آمده . طوريكه پيشتر شرح داديم اين نظريه كه آرياها\nدر شمال هندوكش قطعا سرودى نداشتند غلط محض است و به هيچ منطق و دليل\nبرابر نمى آيد و متن سرودهاى معلوم جنوب هندوكش به اشارات متعدد آنرا\nتكذيب ميكند ، درست است كه سرودهاى قديم بخدى در دست نيست و از بين رفته\nولى همان طوريكه در ميان سرودهاى شرق سند هو و پنجاب سرودهاى زياد\nدامنه هاى جنوب هندوكش درج است كه گفته ميتواند كه سرود هاى\n«ريک ويد» كه قديم ترين مجموعه منظومه هاى ادب ويدى است و حصص قديم\nآن در جنوب هندوكش سروده شده شامل بعضى قطعات مدرسه قديم بخدى نباشد .\nبعد ازينكه در حوالى ۲۰۰۰ ق م مهاجرت از بخدى شروع شد و يكدسته\nبزرگ قبايل آريائى به جنوب هندوكش و دره هاى خوش آب و هوا و وادى هاى\nسرسبز و خرم آرياناى جنوبى و شرقى منتشر شدند به اصطلاح خود"}
{"book": "adl1182", "page": 92, "text": "(٦٧)\n\nریگ وید با تجدید سبك شعرای قدیم دورۀ جدید ادبی بمیان آمد . شعرا و دانایان سخنور یا طوریکه خود آریا ها میگفتند «ریشی ها» در صدد بر آمدند که نقش قدم سلف را تعقیب نموده ذوق ادبی و سرود گوئی را تجدید نمایند . در نتیجه خانواده هائیکه شعر سرائی میراث اجدادی آنها بود دست بکار زدند ذوق تجدید یافت و بازار سخن رونق پیدا کرد . بناء علیه میتوان گفت که تجدید روح ادبی شعر سرائی اریائی ویدی در دره های کوبها (کابل) گوماتی (گومل) کرومو (کرم) سواستو (سوات) یعنی آریانای جنوبی و شرقی شروع شد . ازین جهت روی هم رفته محل انشای سرودهای معلوم را به اراضی نسبت میدهند که از کاپیسا تا پنجاب انبساط داشت . مبحث جغرافیائی این فصل که به استناد خود سرودها و تبصره و تحقیقات مدققین بزرگ شرقی و غربی نوشته شده بزبان روشن و فصیح نشان میدهد که صحنۀ ظهور سرودهای آریائی کجا است؟ ما نمیگوئیم که سرودهای ویدی همه در خاک های تاریخی کشور ما یعنی اینطرف مجرای سندهو (سند) سروده شده . نی این مطلب ما نیست بلکه میخواهیم دو چیز مهم را به ملاحظه برسانیم اول اینکه آریاها خیلی ها پیشتر از عصر مهاجرت و دورۀ ویدی در کانون قدیم خویش در باختر به سرود سرائی آغاز کرده اند و دوم اینکه سرود های آنها کار یکروز نیست و همه اش در يك نقطه بمیان نیامده بلکه از روی زمان و مکان شروع و اختتامی داشته که من حیث زمان از کنارا کوس (بخدی) تا گنگا را در بر میگیرد . بخدی جائی است که اول زبان سرودها در آنجا پرورش و نشو و نما یافته و بعد از آن ظرفیت کافی ادبی پیدا کرده است. بخدی و ریشی های مقتدر آن خیلی ها زبان خود را مستعد سرودگوئی ساختند و این موضوع از روی پختگی و روانی منظومه های جنوب هندوکش روشن میشود . ریشی های مدرسۀ کوبها و کرومو و گوماتی و رسا و سواستو و سندهو روح تازه ئی در ادب آریائی دمیدند و افتخار تجدید سبك و مدرسۀ قدیم بخدی"}
{"book": "adl1182", "page": 93, "text": "(٦٨)\n\nبه ایشان عاید میشود . این کار در اراضی غرب سندھو (سند) محدود نماند\nبلکه با مهاجرت آریاها به اراضی ماورای شرقی رودخانه مذکور ادامه یافت\nوقسمتی از مجموعه ریگ وید وسه کتاب دیگر ویدی که حتماً در آنها سرودها\nو خاطره های این طرف سندهو به تناسب زیاد موجود است در خاک های پنجاب\nسروده شده و مخصوصاً تحت انتظام و ترتیب درآمد و قسمت های تازه ئی که زادهٔ خود\nمحیط بود مثل اوپانیشاد' برهماناها ورامایانا وغیره به ترتیب بمیان آمد ."}
{"book": "adl1182", "page": 94, "text": "معلومات جغرافیائی ویدی\n\nسرودهای ویدی با وجودیکه مجموعۀ منظومه‌های مذهبی است از نقطۀ نظر\nجغرافیه هم میتوان از آن معلومات مفیدی کشید. آریاها که در عصر ویدی\nدر دو طرفۀ هندوکش زندگانی داشتند صحنۀ زندگانی و پرورشگاه عنعنات\nخود را خوب میشناختند. آریاها که از نقطۀ نظر آئین و معتقدات با مظاهر\nطبیعت تماس زیاد داشتند در شناسائی خاک مسکونه، خط عمومی کوها، جریان\nرودخانه‌ها، دره‌ها و راه‌های بزرگ مهاجرت، سمت وزش بادها، گلها و گیاه‌های\nخودروی کوهی، کوه‌های مخصوص روئیدن گیاه سوما و غیره معرفت زیاد داشتند.\nمعلوماتی که در زمینۀ جغرافیه از متن سرودها استخراج میشود خیلی مهم\nو مفید است زیرا آریاها را روی صحنۀ خاکشان گاهی در بلھیکا، گاهی کنار\n«کوبها» (رود کابل) و «گوماتی» (رود گومل) و «کرومو» (رود کرم) و گاهی\nدر دامنه‌های کوه‌های بلند آریا نا مجسم نشان میدهد و واضح دیده میشود که\nآسمان نیلیگون و شفاف و کوه‌های بلند و رودخانه‌های خروشان و زمین مستعد\nآریانا در تشکیل شخصیت و سجایای مادی و معنوی آریا چقدر مدخلیت داشت.\nدر این هیچ شبهۀ نیست که با از بین رفتن سرودهای قدیم که در مبحث سرودها آنها را\nبه عنوان «سرودهای مجهول» یاد کردیم صفحات شمال هندوکش نسبت به مناطق\nجنوب آن کمتر اسم برده شده و سرودهای معلوم ویدی از نقطۀ نظر جغرافیه بیش\nاز همه جاها سندهو (سند) و معاونین غربی و شرقی آنرا میشناسند ولی این مسئله\nبیشتر به جمع آوری سرودهای متفرق و طبقه بندی‌های آن ربط دارد و چون حین\nجمع آوری آنها و تدوین جزوه و کتب بیشتر سرودهائی گرفته شده است\nکه بین « کاپیسا» و پنجاب سروده شده‌اند طبیعی معلو ما ت جغرافیائی هم\nراجع به این منطقه بیشتر است چنانچه اگر ازین چو کات معین بیرون برویم"}
{"book": "adl1182", "page": 95, "text": "(۷۰)\nمی بینیم که «گنگا» مثلاً بیش از یک دفعه در تمام سرود نیامده بناءعلیه گفته\nمیتوانیم که سرود ها، همین سرود هائی که در دست است و مجموع آن چهار\nکتاب وید را تشکیل داده و قدیم ترین آن سرود ریگ وید است آریانای\nشرقی و جنوبی را که از کاپیسا تا «هفت دریا» شود بخوبی میشناسند و با اینکه\nسرود های قدیم از بین رفته و بیشتر به استناد سرود های تازه تر حرف میزنیم\nبازهم حوزهٔ سَرَاسواتی (ارغنداب) در جنوب غربی و (بلهیکا) (بلخ) در شمال\nهندوکش یاد شده و «هلبرآنت» جرمنی و «شاقدراداس» مدقق هندی این نقاط\nرا شامل قلمرو جغرافیائی ویدی میدانند و بابیان نقاط مربوطهٔ کشور خودرا\nیکه یکه مطالعه میکنیم .\nملتفت باید بود که معلومات جغرافیائی ویدی بیشتر به رود خانه ها تعلق\nمیگیرد و علت آنهم واضح است که حوزهٔ شاداب رودخانه ها بیشتر آریائی هارا\nمتوقف ساخته و مراسم قربانی آنها عموماً کنار رود خانه ها بعمل می آمد\nازین رو اسم رودخانه ها بیشتر در خاطرات آنها باقی مانده و بیشتر پارچه های\nسرود در تعریف و توصیف آنها وقف شده است .\nرود کوبها (رود کابل) : «کوبها» که یونانی ها آنرا «کوفن» یاد میکردند\nعبارت از رود کابل میباشد که بانمام معاونین خود در حوالی اتك به روداندوس\nمیریزد . دره «کوبها» ورود «کوبها» نزد ریشی ها یا شعرای آریائی عصر ویدی\nخیلی معروف بوده و چون از قدیم ترین زمانه ها تا امروز طبیعی ترین راه بین\nافغانستان و هند بشمار میرود آریائی ها بعد ازینکه از باختر حرکت کرده و از\nدره های هندو کش فرود آمدند مدتی در حوزهٔ شاداب «کوبها» مستقر شدند\nوحین مهاجرت بطرف شرق آریانا و پنجاب بیشتر در امتداد همین رود خانه\nسیر میکردند . رود کوبها در «سرود رود خانه ها» که در توصیف رود خانهٔ\nبزرگ «سندهو» سروده شده و در جزوء پنجم و دهم سرود ذکر شده و اینجا"}
{"book": "adl1182", "page": 96, "text": "(۷۱)\nبطور مثال یکی دو پارچه را ترجمه میکنیم :\n«..... ای سندھو تو اول آبهای خروشانت را به رود خانه تریشتاما\nTrichtāma ' راسا 'Rasa سونی Cutiو کوبھا Koubha مخلوط میکنی و بعد روی\nهمان عراده خود گوماتی و کرومو را میکشی ....» (۱)\nدر این پارچه علاوه بر رودخانهٔ کوبھا (کابل) از رودخانهٔ گوماتی (گومل)\nو کرومو (کرم) و یکعده معاونین دیگر سند اسم برده شده و از آنها علیحده\nذکر میکنیم .\nپارچهٔ از سرود ٥٣ کتاب پنجم صفحهٔ ٥٢٢ جلد اول سرود ریگ وید\n(۲) به عنوان «ماروت» رب النوع باد . «.... ای ماروت از آسمان\nیا وسط هوا یا از نقاط نزديك دست بيا ، از پیش ما بسیار زود مرو ، مگذار که\n«راسا» ، «كرومو» ، «انی تابها» ، «كوبها» ترا معطل کنند. مگذار که «سندهو»\nترا متوقف سازد یا رود بار خروشان «سارایو» راه ترا مسدود سازد . بیا بطرف\nما و فیوضات خود را بما لطف کن ...»\nدرین پارچه رود خانه کوبها (کابل) و كرومو (کرم) وعدهٔ از معاونین\nغربی رود سند ذکر شده است .\nكروموKroumou (رودخانهٔ کرم) : این رود خانه در «سرود رودخانه ها»\nبنام «كرومو» و دريك سرود دیگر با مختصر تغیری بصورت «كرامو Kramou»\nذکر شده و عبارت از رود خانهٔ کرم میباشد . درهٔ کرم مانند درهٔ کابل یکی از\nراه های طبیعی است که از بلندی های آریانای جنوبی بطرف جلگه اندوس\nمیرود . این دره بین تیپھل و سفید کوه افتاده است .\n(۱) صفحه ۱۳ کتاب مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف ویوین دو سن مارتن\nEtude sur la géographie du Nord-Ouest de L'inde\n(۲) جلد دوم سرود های ریگ وید ترجمهٔ Ralph T.H. Griffith صفحه ٤٩ کتاب\nمطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف ویوین دوسن مارتن ."}
{"book": "adl1182", "page": 97, "text": "(۷۲)\n\nکرم مرکب از دو حصه است قسمت کهستانی ( حصهٔ علیای دره ) و جلگهٔ وسیع که مابین مجرای رودخانه و سفید کوه منبسط است . سفید کوه یا « سپین غر » مانند جدار بلندی فراز دره و جلگهٔ ایستاد. و در حصه های کرم ۱٦٠٠ فت بلندی دارد و زمین جلگه ٥ هزار فت از سطح بحر بلند است درهٔ کرم خیلی زیبا و قشنگ و خاك آن نهایت حاصل خیز است و انواع میوه های لذیذ به متنهای فراوانی در انجا ببار می آید. باشندگان فعلی درهٔ کرم توری وزیری مسعود درویش خیل است و از خود دو شاخهٔ احمدرائی و اتمان زائی دارد. رودخانه «کرومو» در دو پارچه سرود که ترجمهٔ انرا در مبحث رود کابل دادیم ذکر شده است . شاخه ئی از قبیلهٔ نیرومند پکتها در عصر ویدی درین درهٔ زیبا مستقر و مسکون بودند و تا حال احفاد و عشایر آنها در انجا زندگانی دارند.\nکوماتی Gomati (رودخانه کومل) : رودخانه «کوماتی» که عبارت از رود کومل میباشد در سرود ریگ وید همیشه بارود « کرومو» پهلو به پهلو ذکر شده و قریب یکدیگر هم واقع شده اند و از جنوبی ترین معاونین سندهو بشمار میرود «ری وین دو سن هارتن» میگوید که قبایل ویدی مدت مدیدی در علاقهٔ بین سند و «ویتاستا » اقامت داشته و سواحل مقابل تا کوهای سلیمان مد نظر آنها افتاده بود بناء علیه علاقه ئی را که « کومل » آبیاری میکرد خیلی خوب میشناختند. علاوه برین نام «کومانی» در اسمای سانسکریت اعصار بعدتر بکثرت استعمال شده. این درهٔ حاصل خیز و شاداب برای تربیه رمه های ماده گاو خیلی ها مساعد بود.\nسوتی Cveti (رودخانه سوات) : از سرود « رودخانه ها» ترجمهٔ حصه ئی را که بارودخانهٔ کابل و معاونین آن ارتباط داشت پیشتر دادیم. در انجا رودخانه ئی به نام «سوتی» هم یاد شده این رودخانه عبارت از «سوات» است که از دامنه های جنوبی هندوکش شرقی سرچشمه گرفته و بدرود کابل میریزد . « مگاستنس» سه قرن پیش از عهد مسیح این رودخانه را بنام «سواستس» یاد کرده و بطلیموس"}
{"book": "adl1182", "page": 98, "text": "(۷۳)\n\nآنرا «سواستوس» میخواند .\nنا گفته نماند که دریکی از سرود های جزوه ششم ریگ وید رودخانه ئی\nبه نام سواستو Souvastou (۱) هم آمده. در «مهاباراته» در فهرست اسمای\nعلاقه شمال غرب هند این اسم وجود دارد. موسیو «لسن» این رودخانه را عبارت\nاز «سو_پو_فا_سو_تو Sou-po-fa-so-Tou» میداند که هیوان_تسنگ زائر چین\nدر یاد داشت های خود ذکر کرده. این رودخانه هم عبارت از سوات است ولی\nبه قسمت علیای آن اطلاق میشد و گندهارای شمالی را سیراب میکرد. تذکار\nاین رودخانه در سرود ها و مهاباراته نشان میدهد که آریاها مدت مدیدی\nدر سواحل آن مسکن داشتند. سوات علاقۀ سرسبز و شاداب است و خاطره های\nآریائی از قربانی های زیادی در کنار رودخانۀ خروشان آن تذکار میدهد.\nراسا Rasa (رودخانه کنر): این رودخانه چندین مرتبه در سرود های\nریگ وید ذکر شده. در سرود «رودخانه ها» در جملۀ معاونین رود کابل هم\nآمده چنانچه ترجمۀ این پارچه پیشتر داده شده این کلمه را من حیث لغت\n«آب» یا «رودخانه» ترجمه کرده اند «وی وین دوسن مارتن» اظهار میدارد\nکه موقعیت آنرا باید بین رود سوتی (سوات) و کوبها (کابل) تجسس کرد\nو میتوان گفت که «راسا» عبارت از مهمترین و شمالی ترین معاون رود کابل\nمیباشد و رودخانۀ چترال به این صفات موافقت میکند. رود چترال در عرف ما بیشتر\nبنام «کنر» معروف است و این همان رود خانه ایست که در منابع كلاسيك\nبنام «خوا سپس Khoaspes» یاد شده. رود خانۀ کنر از حیث مقدار آب\nبزرگترین معاون رود خانۀ کابل است که از دامنه های بلند هند و کش\nسرچشمه میگیرد. حصۀ علیای آن بنام چترال و کاشغر هم معروف بوده و یکعده\nرودخانه های سیلابی دیگر از نورستان بدان منتهی میشود مانند «لندی سین»\n\n(۱) صفحۀ ٥٣-٥٤ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند «وی وین دوسن مارتن»"}
{"book": "adl1182", "page": 99, "text": "(٧٤)\n\nکه در بریکوت به آن می ریزد و رود خانه «پیچ» که از دره نور گذشته و در\nچغه سرای به آن یکجا میشود. در مجاورت این رودخانه یعنی در نورستان\nقبیله معروف آریائی «الیناها» مسکن داشتند و تا امروز مميزات عرقی خود را\nبه بهترین وجهی محافظه کرده اند .\nتریشتاما Trichtama یا انی تابها Anitabha : رودخانه «تریشتاما» در سرود\nریگ وید یکدفعه ذکر شده آنهم در پارچه مربوطه رود «کوبها» (کابل)\nمتعلقه سرود رودخانه ها است که ترجمه آن گذشت و بعد از رودخانه «راسا»\nدر جمله معاونین رودخانه کابل از همه بیشتر اسم برده شده در یک سرود دیگر\nدر جزوه چهارم ریگ وید در يك جمله ئی که عیناً از حیث موضوع به پارچه\nفوق الذکر شباهت دارد این رودخانه بنام «انی تابها» یاد شده . بعضی مدققین به این\nنظریه اند که این دو اسم جداگانه نام های یك رودخانه میباشد، برخی «انی تابها»\nرا «انی تیابها» Anityabha یعنی «رودخانه موقتی» میخواند. بهرحال خواه\nهر دوی آن يك رودخانه بوده باد و از معاونین رودخانه کابل بشمار میرفتند.\nسپته سندهو (هفت رود) : در سرودهای ریگ وید علاقه بنام «سپته سندهو»\nذکر شده که اوستاعین آنرا بنام «هپته هندو» یاد میکند و معنی تحت اللفظی آن\nمنطقه «هفت آب» یا «هفت رودخانه» میشود بعضی ها میگویند که ازین رودخانه ها\nدوی آن خشک شده و پنج دیگر علاقه پنجاب امروزی را تشکیل میدهد . بعضی\nهای دیگر درین حساب رودسوات و کابل را هم علاوه میکنند که با پنج رود پنجاب\n«هفت رود» عصر ویدی پوره شود. پنج رودخانه پنجاب که در سرودها ذکر شده اند\nازین قراراند: (۱) ویتاستا Vitasta (هید اسپ) و یا بت یا جیلم (۲) اسیکنی Asikni\n(چاندرا نا گا) یا «چناب» (۳) پاروشنی Parushni یا ایر اواتی «راوی امروزه»\n(٤) ویپاس Vipas «به آس» (٥) ستردی Cuturdi «ستلج» ."}
{"book": "adl1182", "page": 100, "text": "(75)\nحوزۀ کنگار اسرود ریگ وید خوب نمیشناسد و خود رودخانۀ گنگ جز\nیکدفعه بیشتر ذکر نشده .\nگندها را : در صفحات بیشتر دیدیم که « سرودریگ وید » به چه تفصیلی رودخانۀ\nکابل و معاونین آنرا میشناخت. گندها را که عبارت از درۀ کابل است و تا حوالی\nپشاور موجوده را در بر میگیرد و رودخانۀ کابل و معاونین آن ازان عبور میکنند\nبدون شبهه نزد ریشی ها معلوم بوده و از جزئیات خواص این سرزمین آگاه\nبودند . گندها را باوادی سرسبز و پرعلف و دامنه‌های پرگیاه و جنگلی که دارد\nبرای تربیۀ حیوانات خیلی مساعد بوده و پز این قطعه در سرودها خیلی تعریف شده\nاست « شاندرا داس » معلم تاریخ هند قدیم در کالج کلکته اظهار میدارد\nکه گندها را از روی سرود ریگ وید زمینی معلوم میشود غنی از رمه های\nبز و گوسفند (۱) بهرحال حیوانات اینجا تا زمان حملۀ اسکندر حتی تا امروز\nشهرت دارد ولی مقصد اینجا این است که اسم گندها را از اسمای ویدی است\nو شعرای آریائی آن دوره این خطۀ زیبا را بخوبی میشناختند .\nحوزۀ ارغنداب : طوریکه بالا ذکر شد درین مسئله شبهه‌ئی نیست که سرودهای\nریگ وید و شعرای عصر ویدی آریانای شرقی و جنوبی را بخوبی میشناختند\nبعضی ها به این عقیده اند که حوزۀ ارغنداب و اراکوزی هم از نقطۀ نظر جغرافیه\nدر سرودهای ریگ وید ذکر شده بزرگترین طرفدار این نظریه « هلیبرانت » است\nآیا آنهائیکه طرفدار این نظریه اند چه دلیلی دارند و آنهائی که نیستند چه\nنظریه‌ئی پیش میکنند . اینک موضوع را ذیلاً مطالعه میکنیم : در سرود های\nریگ وید رودخانه‌ئی به نام «سرا سواتی» Sarasvati چندین بار ذکر شده\nبعضی ها مثل «مکس مولر» و کیت Keith آنرا رودخانۀ «سروستی Sarusti»\nمیدانند که عبارت از «سرا سواتی» عصر برهمنی است و رود کوچکی میباشد که\n(1) صفحة 212 «ريگ وديك كلچر» تاليف «داس»"}
{"book": "adl1182", "page": 101, "text": "( ٧٦ )\nاز جنوب «امباله Ambala» گذشته و پیش از رسیدن به سندهو در راه در ریگها\nجذب میشود حال آنکه «سراسواتی» متذکره ریگ وید رود بزرگی بوده که حتی\nبصفت بزرگترین رودخانه ها یاد شده و «سراسواتی» برهمنی که حوزه آن تنگ\nو سرچشمه آن ببرف تصادم ندارد و در راه خشك میشود قطعاً بحساب رود\nبزرگ نمیرود .\nجمعی از مدققین که «روت Roth» و «زیمر Zimmer» و «برت Barth» در آن\nجمله میباشند به این فکراند که «سراسواتی» ریگ وید عبارت از اندوس(سند)\nمیباشد زیرا معنی آن (رودخانه پرآب) است. چون رود اندوس خودش بنام\n«سندهو» بکثرت ذکر شده گفته میتوانیم که «سراسواتی» ریگ وید غیر آن باشد.\nبه این مناسبت عده ئی از مدققین مخصوصاً «هلبرانت» به این عقیده است که مقصود\nاز «سراسواتی» ریگ وید رود خانه اراکوزی «ارغنداب» است که در اوستا\nبر طبق قانون صوتی زند (س) آن به (ه ) تبدیل شده و «هراویتی» تلفظ میشود .\nنظریه هلبرانت درخور دقت و مورد توجه جمعی از علما واقع شده و نظریه معقول\nاست زیرا «سروستی» پنجاب رود كوچك و كم آبی است که حتی به جریان اندوس هم\nرسیده نمیتواند به این صورت چطور رودخانه بزرگ یا بزرگترین رود متذکره\nریگ ویدرا تشکیل خواهد داد، «سندهو» چون از خود نام دارد و به این نام همیشه\nذکر شده چطور آنرا «سراسواتی» بخوانیم؟ چیز دلچسپ دیگری که اینجا باید\nذکر شود و ذکر آن هم به تائید مطلب ما تمام میشود این است که رود «سراسواتی»\nقراریکه گفتیم در ادبیات ویدی رود خانه پرآب و آب دار معنی دارد . در این\nمفهوم «هراویتی» نام اوستائی این رودخانه هم مضمر است و «ارغنداب» عیناً\nهمین معنی را افاده میکند زیرا این اسم موجوده مرکب از دو کلمه است\n«آب» و «ارغند» که « خشمگین و تیز» معنی دارد ( ١ ) و بصورت اصطلاحی\n(۱) م صفحه ٤٥ برهان قاط"}
{"book": "adl1182", "page": 102, "text": "(٧٧)\n\nمیتوان آنرا رودخانه پر آب و خروشان خواند.\n\nناگفته نماند که «هلیبرانت» تنها «سراسواتی» را «هراویتی» و ارغنداب\nتعبیر نکرده بلکه یکعده قبایل و جنگ های شان را در حوزه این رود خانه\nبزرگ قرار میدهد وتفصیل موضوع در بحث تذکار بعض قبایل دیده شود.\nپس این چیزها هر کدام بجایش نشان میدهد که برای آریائی‌های عصر ویدی\nو آنهائیکه سرودهای وید یادگار زندگانی شان است حوزه شاداب ومستعد\nارغنداب مجهول نبود. چیز دیگری که این نظریه را بیشتر محکم میسازد\nراه چمن و راه بولان است که از آسان ترین راههای حوزه سند بشمار میرود\nدر صورتیکه آریائی های مهاجر راه دره کابل، سوات، گومل، کرم، را\nتعقیب نموده باشند طبیعی باید از راه دره بولان هم به حوزه سند پایان شده باشند\nصرف نظر ازینکه مدققین قبیله «بهالانا» را که درجنگ «ده ملك» شامل\nبودند به درۀ بولان نسبت میدهند.\n\nبلهیکاـ بلخ : درین هیچ شبه نیست که بخدی بلخ به شهادت همه منابع قدیم\nو به تعبیر عموم مدققین جدید کانون رهایش و مدنیت آن شاخۀ هند و اروپائی بود\nکه در آریانا و هند و فارس انتشار یافتند و نام آریاهم فقط وقتی بمیان آمد\nکه این شاخه در باختر متوطن گردید، یعنی به زبان دیگر اصطلاح آریا\nمنحصر به «کتله باختری» است که ازان «آریانا» یعنی مسکن اریاها هم\nساخته شده و مدنیت های ویدی و اوستائی ازان اشکال آریا و ایریا بمیان\nآوردند و با مهاجرین این دو اسم به هند و فارس هم نشر شد. معذلك از «بلخ\nو باختر» در سرود ریگ وید اثری نیست.\n\nعلت این مسئله واضح است که اجتماع اریاها در باختر مربوط بيك زمان\nو سرودهای ریگ وید متعلق به زمانۀ دیگری است که خیلی ها جدید میباشد.\nعلاوه برین در قسمت سرودها شرح یافت که قرار شهادت خود سرودهای ریگ وید"}
{"book": "adl1182", "page": 103, "text": "(۷۸)\n\nيكحصهٔ زياد و قديم سرودها كه بيشترش در شمال هند و كش سروده شده بود\nبكلی از بين رفته و امروز جزء مجهولات است، به اين ترتيب علت اين امر واضح\nميشود كه چرا نام بلخ و باختر در سرودهای ریگ وید كه از حيث زمان به عصر\nمهاجرت و از حيث مكان به جنوب هندو كش و پنجاب نسبت ميشود تذكار نيافته\nچنانچه همين جهات را مدققين غربی و هندی مد نظر گرفته «هلیبرانت»\n«برون هوفر» و «شاندرا داس» میگويند كه مبدأ اولی «ودا» مخصوصاً هند\nو پنجاب نیست بلكه افق جغرافيايی آن اراضی كابل زمين را در بر ميگيرد\nو تا ارا كوزی و بكتريان هم انبساط داشته (۱) فراموش نباید كرد كه اگر\n«ریگ وید» از بلخ و باختر اسم نبرده اترو ید (Atharva veda) كه كتاب دیگری\nاز جملهٔ چهار كتاب سرود و بدی است اینجا را بنام «بلهیكا Balhika» ذكر كرده\nو اين نام در «مها باراته» و ادبيات سانسكريت كلاسيك ذكر شده و قبایل متعدد\nو معروف آریائی که از باختر به ماورای «سندهو» و پنجاب مهاجرت كرده اند\nبنام «بهليكه Bahlika» شهرت زیاد داشتند چنانچه جزئيات به تفصيل\nدر مبحث قبايل ذكر شده است. اصل ريشهٔ اين كلمه «بهلی» يا «باهلی Bahli»\nاست كه اگر (ح) آن به (خ) و (ل) آن به (د) تبدیل شود از ان «بخدی»\nیا «باخدی» ساخته ميشود و اين نامی است كه اوستا به شهر كهن و زيبای بلخ\nداده است.\nبه اين ترتيب می بینیم كه «اتروید» و «مها باراته» و سائر مآخذ سانسکریت مهد قديم\nو خانه باستانی و اصلی كتلهٔ آریا را فراموش نکرده و ريشی ها اگر در اثر\nمهاجرت از مرکز آریائی خود دور هم شده اند باز هم از ماورای جبال\nو رودخانه های خروشان هميشه به آن نقطهٔ اساسی و مهد تربيه و ثقافت و نظام\n(۱) صفحهٔ ۸۷ كتاب هند تا ۳۰۰ سال ق م تأليف «واله دوپوسن» صفحهٔ ١٨٤ ريگ وید\nيك كلچر تاليف «شاندرا داس» نظریهٔ ما مبنی بر اینکه سرودهای گمشده و مجهول در بغدی\nسروده شده اند در صفحات گذشته شرح یافته."}
{"book": "adl1182", "page": 104, "text": "(٧٩)\n\nاجتماعی وشاهی خود بنظر محبت و احترام نگریسته و اعتراف دارند که قبایل\nآریائی چه خورد و چه بزرگ از انجا حرکت کرده اند .\nکوه منجوان و قبیله موجاوات : در مبحث سوما به اسناد « اتورید » ذکر\nخواهد شد که گیاهی که از ان این مشروب تهیه میشد بالای کوه « منجوان »\nمی روئید . این کوه در کجا بود ؟ قرار اشاراتیکه سرودهای اخیر یعنی متن\n« اتورید » میدهد این کوه در حوالی قریب غرب درۀ کابل و قوع داشت در\n«اتر وید » متصل به « گنداریس » یعنی باشندگان گندها را قومی موسوم\nبه «موجاوات » هم ذکر شده و بلاشبهه مسکن آنها در مجاورت کوه منجوان بود\nچون گنداریس ها باشندگان قسمت شرقی درۀ کابل میباشند و قبیلهٔ موجاوات\nدر مجاورت آنها زندگانی داشتند گفته میتوانیم که کوه «منجوان» هم متصل\nبه گندهارا (حصص شرقی درۀ کابل) بوده و به این صورت سرر است به جائی\nمیرسیم که کوه « منجان » در آن واقع می باشد این کوه بین نورستان و بدخشان\nافتاده و کوتل معروفی هم تا امروز به همین نام شهرت دارد ."}
{"book": "adl1182", "page": 105, "text": "تذکار بعض قبایل\n\nهمچنان که در سرودهای ویدی بعض رودخانه های جنوب و شرق آریانا اسم برده شده از يك عده قبایل متعدد هم ذکری بمیان آمده که محققین بعضی های آنها را با قبایل امروزی افغانستان و پنجاب تطبیق داده توانسته و برخی دیگر مجهول است و مطالعه و تطبیق بکار دارد برای تاریخ قدیم کشور و باشندگان مملکت ما این موضوع از موضوعات خیلی حیاتی و مهم است و با روشنی آن تشکیلات و شاخه های قبایل افغانستان در مرور قرون روشن خواهد شد و کتب چهارگانه وید و اوستا و مهاباراته هر کدام به نوبه خود درین زمینه مهم پرتو خواهد افکند چون سرود ویدی قدیمترین منشه ایست که بار اول از ما و بعضی قبایل مسکونۀ کشور ما صحبت میکنند درین فصل مقام بزرگی برای آن قایل شده ایم تا اولاد افغانستان اجداد خود را بروی صحنۀ مدنیت ویدی دیده و ملتفت شوند که ایشان چه سهم بزرگی در ایجاد این مدنیت داشتند. نا گفته نماند که موضوع تشخیص قبایل و باشندگان افغانستان در عصر ویدی و اوستائی و دیگر دوره های بزرگ تاریخ ملی همان قدر که مهم است اشکال نیز دارد ولی با جنبشی که در زمینۀ تتبعات تاریخی و جغرافیائی وطن پیداشده یقین کامل داریم که دنبالۀ این تجسسات كوچك و نامکمل به نیروی اولاد دانشمند کشور و روشنی تحقیقات تازه روز به روز مکمل خواهد شد.\n\nبهاراته : در موضوع این مبحث دو نفر از دانشمندان شرق و غرب یکی « وی وین دوسن مارتن » فرانسوی در کتاب « مطالعات جغرافیائی و ساکنین اولیه شمال - غرب هند به استناد روایات سرود ویدی » و دیگر"}
{"book": "adl1182", "page": 106, "text": "(۸۱)\n\n«پری بندارا کومار» معلم تاریخ کالج کلکته در کتاب « آریائی ساختن\nهند» (۱) تتبعات مفیدی نموده اند . این دو نفر هر کدام به نحوی داخل موضوع\nشده و با مختصر اختلافی که بیشتر به رویه مطالعات هر کدام آنها مربوط است\nبحث کرده اند ولی از خلال مطالعات آنها معلوم میشود که یکی از مهمترین\nقبایل آریائی یا یکی از مهمترین قبیله کشاتریا یعنی جنگجوی آریائی قبیله\nبهاواته Bharata بوده که مدققین فوق الذکر بیشتر آنها را در آخرین نقطه\nورود و تمرکزشان در هند مطالعه کرده اند وما با دانشمند دیگر فرانسوی\n«واله دو پوسن» ایشان رادر باختر و آریانا دیده وازاینجا مانند پارۀ قبایل\nآریائی دیگر که امروز در پنجاب مسکون اند آنها را نیز تا هند میرسانیم .\n« بهارت » یا « بهاراته » یکی از قبایل خیلی مهم کتلۀ آریائی با ختری\nاست که بعد از فرود آمدن در جنوب هندوکش بعضی عشایر آن از راه وادی\nارغنداب و برخی از راه های درۀ «کوبها» و «کرومو» و «گوماتی» به پنجاب\nانتشار یافته اند (۲) برای تائید نظریه ارتباط «بهاراته ها» به «بدی» وانتشار\nآنها از اینجا به جنوب هندوکش و بالاخره به پنجاب و ماورای آن معلومات\nدقیق تری هم در دست است . بزرگترین منبعی که درین حصه به ما كمك ميكند\n«مهاباراته » یا بزرگترین مجموعه رزمی است که صحنه جنگجوئی قبایل\nو عشایر مختلف و پهلوانان نامی آنها را ترسیم میکند و بنام خود آنها شهرت\nیافته . مطالعۀ این اثر و تحقیق در اطراف نام های خاص آن اعم ازینکه اسم\nمحل و یا شخص باشد برای تاریخ باستانی کشور ما اهمیت فوق العاده دارد و در\nاطراف قبایل قدیم ما روشنی معتنابهی می اندازد زیرا در حقیقت سرود وید\n\n(۱) Aryanisation of India by Kumar Dutt.\n(۲) پروفسیر (لسن) میگوید که (بهاراته) اصلاً اسم کدام محل حاصل خیز بود و (بهارتی)\nسردارد، یا دار وفایق معنی داشت ."}
{"book": "adl1182", "page": 107, "text": "(۸۲)\n\nو اوستا و مهاباراته اوراق يك كتاب كهن اند که صفحات آن به تدریج به زمانه\nهای ما نزديك شده میرود به این ترتیب بعد از و یدو اوستا «مهاباراته» سومین\nماخذ مهمی است كه بما كمك های زیاد و مفیدی میرساند .\nمنابع سانسکریت مخصوصاً «مها باراته» از عشایری مانند (مالاMalas) ،\n(مالا Malas) یا (مالاواMalavas) صحبت میکند كه قرار نظریه «واله دوپوسن»\nفرانسوی (۱) قرابت زیادی به ( مادآMeddas ) ، ( ما دا وا Maddavas )\n(مادرا Madras) و (مادرا کا Madrakas ) دارند و این نام ها هم به اسمای\nدیگری كه بصورت (بهادرا Bhadras) و (بهالاBhallas) آمده اند شباهت زیادی\nبهم میرساند. قرار نظریه مدقق مذکور تمام اسمای فوق با يك عده قبا یل و عشایر\nدیگر اكثراً بصورت مجموع به نام «بهیكه » Bahika یادشده اندو «بهیكه» در\nا د بیا ت سا نسكر یت بصو ر ت «بهلیكه» Bahlika هم آ مد ه و ا ین نا م\nیکی از نام های قدیم «بلخ» است. بناء علیه مدقق مذکور و پروفيسر «پرزي لوسكی»\nPrzyluski به این نظریه هستند كه با احتمالات زیاد بهلیکه های پنجاب و بلخ\nدر حقيقت يك چیز بودند واز بلخ به جنوب هندوکش آمده واز آنجا به حوزه\nاندوس و ماورای آن انتشار یافتند .\nمهاباراته درین زمینه هنوز هم معلومات دقیق تر میدهد زیرا درانجا تذكار\nرفته که «بهادرا Bhadra» جده داستانی قبیله « مادرا Madras »عيال«ويوشيت\nاسوه Vyushitaceva » بود . كلمه «اسوه» كه در آخر نام این شاه آمده همان\n«اسپه » است وواضح نشان میدهد كه مشارالیه از احفاد دودمان سلاله\nمعروف شاهان اسپه بلخ بود .\nپس مطالب فوق که بیشتر با متن «مهاباراته» مجموعه رزمی قبیله بها ر اته\nتائید شده واضح معلوم میشود كه عشایر این قبیله بزرگ ویدی و دیگر قبایلی\n(۱) ۱۳ و ١٤ هنددر عصر موريا ، بربرها ، یونانیها، پارتها ویوچیها تالیف واله دوپوسن."}
{"book": "adl1182", "page": 108, "text": "(۸۳)\nکه صفحات این کتاب به نقل وقایع آنها رنگین است از باختر بر آمده و به جنوب هندوکش فرود آمده اند واز آنجا به هند انتشار یافته اند چنانچه «واله دوپوسن» در پایان مطالب فوق نظریۀ پروفیسور «پرزیلوسکی» را چنین تذکار میدهد: خیلی ها پیشتر از تهاجمات هندو سیت ها و اسکائی ها، حتی خیلی ها پیشتر از لشکرکشی های اسکندر، باختری ها از افغانستان پایان شده برای خویش در هند راه باز کرده و اقلاً پنجاب را تسخیر نموده بودند. (۱)\nپانینی Panini عالم بزرگ صرف و نحو که در قرن ۴ ق م در حصه شرقی آریانا در مجرای سفلی رود خانه کابل در حوالی قریب اتک می زیست و موجد کلمۀ سنسکریت برای زبان «بهشه» میباشد در صرف، نحو خود قبایل «کشدو راک Kshudrakas» ، «مالاوا Malavas» را در جمله بهیکه یعنی بلخی ها حساب میکند «یود هیا Youdheyas» و «ارجونایانا Arjunayana» که با «مالواها» قرابت نزدیکی داشتند طبعاً بشمار عشایر آنها میروند.\nقبیلۀ بهاراته از خود یک شاخۀ بزرگ دیگر داشت که در سرودها بنام «بها را دواجاً» ذکر شده و یکی از پادشاهان آنها موسوم به «دیوا داسا Divadasa» یک سلسله جنگ هائی در حوزۀ ارغنداب نموده که از آن در موقعش صحبت خواهیم کرد. عشیرۀ «بها را دواجاً» مردان جنگی وریشی های بزرگی بمیان آورده و تالیف جزوه ششم سرود ریگ وید به آنها نسبت میشود. قبیلۀ بهاراته روی همرفته خیلی قوی و نیرومند بوده و چون ریشی های بزرگی مانند ویسو میترا Vie vamitra در میان آنها وجود داشت از سایر قبایل آریائی پیشتر بفکر برتری و تفوق و تمرکز قوا و اداره و تسخیر اراضی و فتوحات افتاده بودند چنانچه قبیله ده گانۀ آریائی در جنگ معروف «ده ملک» که در آن «پکتها» پکتویس پارت (پختون ها) الیناها (نورستانی ها) و دیگر قبایل کشور ما\n(۱) صفحۀ ۱۴ هند در عصر موریا، بربرها، یونانی ها، سیت ها، پارت ها ویوچی ها تالیف «واله دوپوسن»"}
{"book": "adl1182", "page": 109, "text": "(٨٤)\n\nشامل بودند و ازان علیحده بحث خواهم کرد در اثر تبلیغ ریشی آنها «و بسو امیترا» متحد شدند و «جبهۀ بهاراته» را در مقابل «سوداس» شاه دیگر آریائی که در خاك هند بیشتر داخل شده بود تشکیل داد. (١)\n\nقبیله بهاراته باتمام عشایر خورد و بزرگ خود مدتی در دامنه های جنوب هندوکش و سپین غر بود و باش داشته و به تدریج بطرف وادی « سپته سندهو » (پنجاب) پیش رفته اند. از روی دو قضیۀ مهم که عبارت از دو جنگ معروف آریائی در میان خود شان میباشد و یکی آن در سرحدات شرقی آریانا بنام « جنگ ده ملك » و دیگری در حواشی جنوب غربی آن در حوزۀ (سراسواتی) (٢) یعنی ارغنداب واقع شده و به جنگ های «دیواداسا» پادشاه معروف است و در هر دوی آن عشایر و ریشی‌ها وزعما و ملکان و حتی شاهان بهارا ته سهیم بودند بدون شبهه و تردید معلوم میشود که بهاراته ها عموماً از دوراهۀ از راه وادی کوبها (درۀ کابل) و وادی ارغنداب و درۀ بولان به ماورای «سندهو» انتشار یافتند و چون قبیلهٔ نیرومند و مقتدری بودند هند (٣) را\n\n(١) صفحه ١٦٦ Etude Sur la géographie du Nord-Ouest de l'Inde par: Vivien de Saint-Martin\n\n(٢) سراسواتی رودخانه (آبدار) معنی دارد و بصورت اصطلاح می‌توان آنرا رودخانهٔ بزرگ ترجمه نمود این نام را بعضی ها به اندوس (سند) هم داده اند ولی (سند) خودش بنام مخصوص خود (سندهو) بکرات تذکار یافته. «واله دوپوسن» میگوید که این اسم به رودخانهٔ اراکوزی (ولایت قندهار) هم داده شده. بعضی وید شناسان مخصوصاً (هیلبرانت) عقیده دارد که (سراسواتی) ریگ ودا غیر از (هرا ویتی) اوستا یعنی ارغنداب نمیباشد (صفحه ٢١٠ هند و اروپائی و هند و ایران - هند تا ٣٠٠ سال ق م تالیف واله دوپوسن) (٣) نام هند از روی اسم رودخانهٔ سند که سرحد طبیعی آن قطعه و آریانا است بمیان آمده رودخانه سند در سرود ویدی «سندهو Sindhu» یعنی محض رودخانه خوانده شده مثلیکه عین این کلمه (سین) هنوز در پشتو رودخانه معنی دارد، زبان (زند) یا اوستائی باقاعدهٔ عمومی که دارد (س) آنرا به (ه) تبدیل کرده وازان «هندو Hindu» ساخت. یونانی ها که نسبت به کشور همسایهٔ شرقی از اهالی مملکت ما معلومات میگرفتند از کلمهٔ «هندو» (اندیکه Indiké) یعنی (کشور هند) ساختند و این اسم بتدریج وسعت و عمومیت یافته و کل آن را در بر گرفت: (صفحه ٣٨ هند مدنیت بخش L'inde civilisatrice تالیف سیلون لوی. صفحهٔ ٢٠ ایران بارتولد ترجمه انگلیسی نریمان)"}
{"book": "adl1182", "page": 110, "text": "(٨٥)\n\nبنام خود مسمی ساختند و بوزن «آریا ورته» اسم قدیمی که در «آریانا» بدان مانوس بودند آنجارا «بهاراته ورته» یا «بهاراته ورشه» یاد کردند این اسم در هند و ادبیات قدیم هند شهرت زیاد دارد و میتوان آنرا اسم ملی آن دیار خواند (۱) کلمه «ورته» و «ورشه» قابل دقت است و از شرح آن هم پاره معلوماتی بمادست میدهد. پیشتر گفتیم که «ورته» «ورشه» هم تلفظ شده این مسئله پوره معلوم نیست که این تغیر تلفظ چه وقت پیش شده شاید آنقدرها زیاد قدامت نداشته باشد و اگر داشته هم بوده وابسته به نقاط مختلف و صورت تلفظ اهالی آنجا بوده باشد. شاید در شمال هندوکش این کلمه «ورته» و در جنوب آن «ورشه» تلفظ میشد و یا در همین جنوب هندوکش در قسمت شرقی «ورته» و در قسمت جنوب غربی «ورشه» تلفظ میگردید چنانچه هنوز هم در انجاها فرق صوت «سخت» و «نرم» مثلا در (ش) و (خ) موجود است. بهر حال کلمه «ورشه» را هنوز میتوان در کلمه «ورشو» پشتو یافت: «ورشو» در پشتو مرتع و چراگاه معنی دارد چراگاه از کلماتی است خیلی ها قدیم و مفهوم آن با اولین مراتب زندگانی آریائی ارتباط دارد و زمانی را بیاد میدهد که این قوم هنوز «مالدار وزراعت پیشه» بود بلکه جنبه مالداری آن عمومیت داشت گله های گاو بهترین دارائی آنها و تعداد گاو و دیگر حیوانات معیار ثروتمندی ایشان بشمار میرفت به این صورت «ورشو» یا چراگاه بنظر آنها بصورت مادی و معنوی اهمیت خاصی داشت. چنانچه در مبحث حیات اجتماعی آریائی خواهیم دید که «آغیل» و «چراگاه» چه رول مهمی در تشکیلات قبیلوی آریائی بازی کرده است. بهر حال هیچ از امکان بعید نیست که در صفحات شمال هندوکش و حوزه ارغنداب که هر دو برای تربیه حیوانات خیلی مساعد\n\n(۱) موسیو سیلون لوی بزرگترین هند شناس دنیا در صفحه (۳۸) اثر خود موسوم به «هند مدنیت بخش L'Inde civilisatrice می نویسد که نام «بهاراته ورشه» یگانه نام ملی است که «بهاراته ها» به هند دارند."}
{"book": "adl1182", "page": 111, "text": "(٨٦)\n\nاست «آریا ورته» بار اول در مورد «چراگاه آریا» استعمال شده باشد و با فرق لهجه در جنوب هند و کش و سواحل ارغنداب با همان مفهوم خود «آریا ورشه» شده و وقتیکه قبیله «بهاراته» با حیوانات خود به حوزه «سندهو» سرازیر شدند آنجا را بنام چراگاه خود «بهاراته ورشه» نامیده باشند.\nپنکه جانا: این اسم مرکب از دو کلمه است «پنکه» به معنی (پنج) و «جانا» به معنی (قبیله) واسم اصطلاحی است که در سرود ریگوید در مورد پنج قبیله آریائی اطلاق میشد. اسمای این پنج قبیله بصورت کامل مشخص ویقینی یکجا پهلوی هم در سرود ریگوید ذکر نشده ازین جهت در تعین آنها مدققین هر کدام نظریه ئی دارند بعقیدۀ زیمر Zimmer این قبایل عبارت اند از: «انو Anus» «دریوهو Druhus» «یادو Yaduo» «تورواشا Turvasas» و «پورو Puruo» (۱) «مستر مکدونل» هم به همین عقیده است ولی فاضل هندی «ابیناس شاندرا داس» معلم تاریخ قدیم هند در یونیورسیته کلکته اظهار میکند که اگر قبیلۀ معروف بهاراته هم درین جمله گرفته شود بهتر میشود. علاوه برین مشارالیه «یادو» و «تورواشا» را يك قبيله و «پورو» و «ترتسو» Trtsus را قبیله دیگر قلمداد میکند.\nارتباط این قبایل پنجگانه میان خودشان و پاره قبایل دیگر هرچه باشد بدان کاری نداریم چیزیکه مربوط به فصل عصر ویدی تاریخ کشور ما مهم است این است که اجزای قبایل پنجگانه «پنکه جانا» همه در جنگ ده ملك با «پكتها» (يكتويس - پارت) پختون ها و «الیناها» نورستانی ها و دیگر قبایل کشور ما شامل بودند و «جبهه بهاراته» که پیشتر بدان اشاره شده با طرفداری آنها قوی تر شده بود.\n\n(۱) صفحۀ ١٢٢ Recvedie India تالیف ا. س. داس. صفحۀ ١٦٠ Recvedic Culture\nتاليف ا. س. داس."}
{"book": "adl1182", "page": 112, "text": "(۸۷)\nمدققین از روی تعبیر سرود های وید اظهار میکنند که قبایل پنجگانه عموماً بهم متحد بوده و با داشتن تماس با یکدیگر زندگانی میکردند ، در عرف وعادات و پاره سجایای دیگر از خود ممیزات علیحده داشتند .\nمعروفترین این قبایل پنجگانه بعد از «بهاراته ها» قبیلهٔ «پورو» بود بعضی ها به این نظریه است که این دو عشایر يك قبيله بودند در سرود ریگ وید بهاراته ها و «پور اوا Paouraves» یعنی «اولاد پورو» خیلی شهرت دارد در صورتیکه (پورو) و (بهاراته) شاخه های يك قبيله باشند هیچ شبهه ئی باقی نمیماند که آنها هم مانند بهاراته از باختر به جنوب هندوکش و از آنجا به ماورای «سند هو » انتشار یافته اند. «شانترا داس» مسکن آنها را در درهٔ علیای اندوس وحواشی گندهارا (۱) قرار میدهد . بهاراته و پورو قبایل جنگجو و نیرومند كتلهٔ آریائی باختر بعد از رسیدن به پنجاب و وادی گنگاه اولین سلطنت های آریائی را در آن قطعه بمیان آوردند و «مهاباراته» و «پورانا» به نقل داستان های رزمی و عشقی آنها رنگین است. سایر قبایل «پنگه جانا» آنقدر شهرت زیاد ندارند و در جنگ «ده ملك» مجدداً از نظر ما خواهند گذشت .\nجنگ ده ملک و جبهه بهاراته\nو قبایلی که در آن شامل شدند : در میان وقایع تاریخی که از میان سرودهای ویدی استخراج شده یکی جنگ بسیار معروفی است که در میان خود قبایل اریائی بعد از حرکت ومهاجرت از حصص شرقی آریانا کنار رود خانه پاروشنی Parushni (ایراواتی = راوی) بمیان آمده و به جنگ « ده ملك » یا « ده پادشاه » یا « ده قبیله » معروف است . مدققین این واقعه را از پهلوهای مختلف تجزیه ومطالعه کرده و نظر به اهمیتی که دارد در آن خصوص آثار مستقلی نگاشته اند .\n(۱) صفحه ۱۶۰ ریگ وديك کلچر ."}
{"book": "adl1182", "page": 113, "text": "( ۸۸ )\n\nاین جنگ برای تاریخ عصر ویدی کشور ما ومخصوصاً برای روشن کردن\nاسمای یکعده قبایل بزرگ وتماس وروابط آنها بایکدیگر واشتراك مساعی\nآنها وبا مسایل دیگر در خور اهمیت زیاد است نظیر این جنگ جنگ\nدیگری هم است که میان قبایل آریائی در حوزه سر اسواتی (هراویتی ـ ارغنداب)\nواقع شده و در آنهم پاره قبایلی سهیم بودند که اولادۀ آنها هنوز در حصص غربی\nافغانستان زندگانی دارند . چون از تحلیل این واقعات بیش از پیش بر اسما و موقعیت\nقبایل باستانی ما در عصر ویدی روشنی می‌افتد در سلسله قبایل، این جنگ ها را\nازین جهت آوردیم تا اسمای قبایل یکدفعه روی صحنه بیاید بعد تا جائی که معلومات\nدر دست است هویت بعضی های آنرا روشن تر میکنیم :\nپیشتر متذکر شدیم که قبیله بزرگ و نیرومند «بهاراته» باشعب و عشایر\nخود بعد ازینکه مدتی در جنوب هندوکش مستقر ماند از راههای «کوبها»\nووادی ارغنداب و دره بولان به وادی «سندهو» پایان شدند و در ماورای آن پیش\nرفتند . جنگ « ده ملك » از واقعاتی است که سر راه حرکت آنها واقع شد .\nوحتی در تجزیه عشایر این قبیله مهم واتحاد قبایل دیگر دخالت زیاد دارد .\nعلت ظاهری این جنگ عزل وبر قراری دونفر ریشی، مشاورین مذهبی است\nواصل قضیه چنین است :\n«سوداس» پادشاه پسر « دیوا داسا » پادشاه قبیله « بهاراته » مشاور\nمذهبی داشت موسوم به « ویسوامیترا » Visvamitra که اصلاً از خانواده ادب\nدوست « کوزيكا Kusika مربوط قبيله « بهاراته » بود . این مشاور مذهبی\nبه قوه روحانی وتدابیر سنجیده و نفوذ معنوی خود به « سوداس » كمك زياد\nنموده ومخصوصاً در فتوحات حوزه « ستر دو Sturdu ( ستلج ) و « ویپاشا »\nVipasha ( به آس ) مدخلیت زیاد داشت به علتی که درست فهمیده نمیشود\nشاه روزی مشاور مذکور را عزل وعوض او شخص دیگری موسوم به"}
{"book": "adl1182", "page": 114, "text": "(۸۹)\n\n« و اسیستاس » Vasistas را مقرر نمود و در نتیجه مخالفت های سختی میان\nدو ریشی مذکور و خانواده ها و قبایل شان رخ داده « ویسوا میترا » چون\nدربیان و تدبیر خیلی مقتدر بود و نفوذ زیادی در میان قبایل داشت فوراً بر علیه\n« سوداس » داخل اقدمات شده بعضی عشایر خود قبیله « بهاراته » را که\n« شاه و شاعر » یعنی « سوداس » و « ویسو امیترا » به آن مربوط بودند با قبایل\nاتحادیه « پنکه جانا » و دیگر قبایل بزرگ و با شهامت مثل « پکتها » ( پکتیس\nپارت، یا پختون ها ) « الیناها » ( نورستانی ها ) « بها لانا » ( باشندگان دره\nبولان امروزه ) « شیواها ( باشندگان قریب اندوس ) وغیره را بهم متحد\nساخته و « جبهه بهاراته » را بر علیه « سوداس » تشکیل نمود. درین جنگ\n« سوداس » فاتح برآمد و ملکان قبیله ( انو Anus ) و « دريوهو Druhyu »\nکشته شد و یکی از عللی هم که احفاد قبایل ده گانه آریائی که پایان اسمای\nآنها را به ترتیب ذکر میکنیم در خاك آريانا یا افغانستان زندگانی میکنند هم همین\nاست که بعد از شکست جبهه « ویسو امیترا » ایشان به کشور خود ماندند و دیگر\nبه فکر مهاجرت نه افتادند .\n\nاسمای قبایل ده گانه قرار ذیل است :\n(۱) اليناها Alinas ( نورستانی ها )\n(۲) پكتها Pakthas ( پکتویس، پارت ، پختون، پختانه )\n(۳) بھالاناها Bhalanas ( اهالی موجوده دره بولان )\n(٤) شيواها Chivas ( اهالی قریب اندوس یا اهالی شیوکی کابل )\n(ه) ویشانن ها Vishanins\n(٦) انوها Anus\n(۷) در یوهو ها Druhyus\n(۸) تور واشا ها Turvasa"}
{"book": "adl1182", "page": 115, "text": "(٩٠)\n\n(٩) یادوها Yadus\n(١٠) پوروها Purus (ساکنین اندوس علیا و باشندگان حواشی کندهارا)\n* * *\nپکتها : مانند قبیلهٔ معروف « بهارت » که از باختر تا ماورای سند هو سیر\nو حرکت آنها را ترسیم کردیم ، پکتها هم یکی از قبایل معروف « ویدی » کتلهٔ\nباختری است که پیش از عصر مهاجرت در جامعهٔ آریائی در باختر می زیست\nدر حوالی ١٩٠٠ و ٢٠٠٠ ق م که آغاز مهاجرت آریا ها از باختر\nمحسوب میشود قبیلهٔ پکتها دو حصه شده شاخه ئی با قبایل و عشائر دیگر که\nمعروفترین آنها در جزویکه جانا یعنی قبایل پنجگانه و اتحادیه « ده قبیله »\nاسم برده شده اند به جنوب هندوکش فرود آمده و بالاخره در دامنه های کهسار\nو مناطق دشوار گذار جنوب شرقی آریانا مسکن گرفته و آنجا را بنام « مسکن\nپکتها » معروف ساختند و این موضوع را پایان مفصل تر بیان میکنیم\nحصه ئی که مهاجرت نکرد مانند بسا قبایل دیگر در باختر به زندگانی\nادامه داده و در همانجا ماند این شاخه مدنیت ویدی و اوستائی را در بخدی گذرانیده\nو حتی تا حوالی وسط قرن سوم ق م که «ارسای» پارتی یکی از رؤسای آنها بطرف\nغرب رفته و بر علیه یونانی های شامی اعلان استقلال میکند نام و نشان آنها\nدر باختر مشهور است . از پکت ها یا پارت ها یا پختون هائی که در بخدی ماندند\nشاخه ئی با مهاجرینی که بطرف غرب رفتند به ماورای غربی هری رود حوزه های\n«اترك» و کشف رودرا تا نزدیکهای سواحل خزر اشغال کردند و آنجا به نام\nشان«پارتیا» یعنی سر زمین «پارت ها» شهرت یافت که یکی از غربی ترین ولایات\nآریا نا بود. با اشاره و معلوماتی که هیرودوت میدهد شاخهٔ کوچکی هنوز هم بیشتر\nبطرف غرب رخت کشیده و در حصص غربی ارمنستان رحل اقامت افگندند\nو در آنجا هم خودشان بنام پکتیس یا پکتویس و خاك شان به اسم پکتیکا معروف"}
{"book": "adl1182", "page": 116, "text": "(۹۱)\nشد و این غربی ترین شاخۀ کتلۀ پکتها ی بخدی است که تاریخ نشانۀ ایشان را گم نکرده است.\nاسم پکت، پکتی، پکتها در بخد و بخدی و باکترا (شمال) وا پاکترا (شمالی) در صفحات شمال هندو کش، در پا کت و پکتها و پثت و پښتیخا و پښتو نخوا در پیرامون دو طرفۀ «سپین غر» سمت جنوب آریانا ، پارت و پار تیا حوزۀ کشف رود و اتك یعنی هیر کا نیا با ولایت پارتها ی آریا نا ، در پکتیس و پکتویس و پکتیکا در ارمنستان غربی همه جا اثر بخشیده و فقه اللغت عمۀ اینها را به هم پیوند میزند. حالا که اصل این قبیلهٔ مهم و تاثیر نام ایشان شرح یافت قرار مرامی که این فصل ایجاب میکند شاخۀ جنوبی« پکتها » را که در سرود ویدی ذکر شده مطالعه میکنیم آن شاخۀ قبیلهٔ پکتها که از بخدی به جنوب هندو کش فرود آمد در عصر ویدی در دره ها و دامنه ها ی دو طرفۀ سپین غر مستقر و مقیم شد قرار یکه بعدتر خواهیم دید سرود ها ی ریک و ید در جنگ« ده قبیله» و جاهای دیگر از ایشان نام میبرد و در بعض موارد از شاهان آنها هم اسم برده است. نام و نشان این قبیلهٔ باستانی کشور در هر ور زما نه همیشه زنده و نمایان بود . و مورخین بزرگ هر کدام از آنها اسم برده اند . هرودوت پدر مو ر خین در قرن 4 قبل از میلاد از قوم «پکتی» یا « پکتیس» یا « پکتویس» و از خاك مسکونۀ آنها «پکتیکا» یا « پکتیا» از هر دو ذکر کرده و رسم الخط یو نانی این نام ها و محل بود و باش شان واضح نشان میدهد که مورخ مذکور از قومی بنام « پثت» و از قطعۀ خاك مسکو نۀ آنها به اسم « پښتیخا » یاد مینماید . « استرا بو» و «پلینی» از ایشان نام نمیبر ند زیرا آنها بیشتر نام های عمومی را استعمال کرده اند که هر کدام آن بیش از چندین قوم و قبیله را در بر میگرفت . بطلیموس از آنها بصورت ضمنی ذکر کرده و خاك آنها یعنی «پکتیین» را بطرف جنوب پارو پامیزاد قرار میدهد زیرا مشارالیه در تعریف ارا کوزی (حوزۀ ارغنداب) میگوید : که ارا کوزی را از پارو پامیزاد بعضی از خطه ئی"}
{"book": "adl1182", "page": 117, "text": "(۹۲)\n\nکه بجنوب آن باید «پکتیین» یعنی خاك «پکتیها» را جستجو کرد کوهی موسوم به «پرسوتی Persuetes» جدا میکند.\n\nهر دوت پکتیس ها وخاك مسكونه والسه وعزف وعادات وبعضی شهر ها ورؤسای آنها را خوب میشناخته وباوجوديكه معلومات او خیلی کم، و بیش از چند جمله ئی نیست معذالك جملات او هر كدام بجای خود بسیار مهم واز آن بعضی نظریه های اساسی بدست می آید. درباب لباس و اسلحه آنها می نویسد : «پکتیس ها Paetyces لباسی داشتند از پوست و تیر و كمان آنها به شكل و نمونه محلی خودشان بود. رئیس ایشان ارتینت Artynte پسر ایتها متر Ithamatere نام داشت.»\n\nنقطه مهمی که از یادداشت های هر دوت بدست می آید تشابه عرف وعادات پکتیس ها با باختری ها است که بذات خود از مسائل مسلمه است و شهادت صریح مورخ معروف یونانی هم آنرا تائید میکند زیرا میگوید که باشندگان حوالی شهر كسپاتير Caspatyre (کابل) واهالی سرزمین «پكتيك» يا «پشتيخا» از روی عرف وعادات با باختری ها شباهت زیاد داشتند . (۱)\n\nپس درین شبهه ئی نیست که «پشت های» هردوت عبارت از كتله «پشتون» امروزی و «پکتیای او» عبارت از «پښتینخواه» سه چهار صد سال قبل و «پشتونخواه» است که تا امروز از بین نرفته. حالا که شکل باستانی این کلمه را یافتیم مفهوم جغرافیائی قدیم آنرا در چوكات آريانا ذكر میکنیم.\n\n«يكتيكا» یا «پشتيخا» متذکره هر دوت از نقطه نظر جغرافيائى عيناً قطعه «پشتونخواه» امروزی را در بر میگیرد وشامل اراضی است که شاخه های کوه سليمان وسفیدکوه یعنی «سپینتاکوناگیری» اوستا و سپین غرامروزی در آن منبسط میباشد واز آب های جاری آن سیراب می شود. پهلو حدود شمالی این قطعه را\n(۱) صفحه (۲) این اثر Etude Afghane par V.Henry Paris.1882"}
{"book": "adl1182", "page": 118, "text": "( ٩٣ )\n\nنقاط مرتفعه سوات و پنجکوره و سواحل جنوبی رود خانه لوگر (لوکرناء بطلیموس) و کابل (کپاتیر هرودت و کابورا وکاروارای بطلیموس) تعین میکند . حد جنوبی آنرا کا کر علاقه بشین وشال و درۀ بوری میداند که به اندوس منتهی می شود . حد شرقی آنرا جریان اندوس و فاصلۀ غربی آن نقاط منتها الیه غربی کوه سلیمان بود وسمت جنوبی امروزه باعلاقه روه و ننگرهار و حصه شرقی يك حصه زیاد خاك مذکور را در برمیگیرد .\nقرار تذکار هرودت چهار قوم در « پکتیکا » پهلوی هم زندگانی داشتند یکی گنداری Gandari که از زمان سرودهای وید بهمین نام در همین حصه زیست دارند. دوم «اپاریتی» Aparytae سوم«ستا گدی» Satagyddae . چهارم دادیکی Dadicae که ازهر کدام آن علیحده ذکر خواهیم کرد . اولی قراریکه گفتیم عبارت از اهالی گنداها را دومی (افریدی ها ) سومی به بعضی تعبیر ها قبیله «ختك» و چهارمی عبارت از قبیله «دادی» یا داديك يا « تاجيك» می باشد و محل بود و باش آنها به جنوب حواشی خاك قديم مسكونه «ستا گیدی ها » بود (١) بطلیموس صاحب جغرافیای كلاسيك قدیم شرق که ازولايات وشهرها و قبايل آريانا مفصل صحبت میکند در تقسیمات جغرافیای خود از « پکتیکا = پتیخا» اسم نمیبرد بلکه آنرا داخل ولایت ارا کوزی آورده است و این ولایت آریانا شامل علاقه امروزی غزنی وسلسله کوه سلیمان تا اندوس بود . شايد يك گوشۀ شرقی آن جزء ولایت پارو پامیزاد هم آمده باشد زیرا خاك قطعه اخير الذكر از هزاره جات و کابل تاسواحل اندوس انبساط داشت ونور ستان و دادستان را در بر میگرفت بالتفصيل فوق واضح معلوم میشود که « پکنيکا = پنیتیخاء » حصه ئی از جنوب شرقی آریانا بوده و در تقسیمات جغرافیائی كلاسيك داخل\n(۱) صفحه ٥٨ نژادهای افغانستان تالیف بیلو ."}
{"book": "adl1182", "page": 119, "text": "(٩٤)\n\nخاك انرا كوزی بود. در تقسیمات اداری قبایل مسکونه آنرا يك نفر نایب الحکومه\nاداره میکرد و در سوقیات عسکری قوماندان های علیحده داشتند .\n\nپکتها در سرود ریگ وید علاوه بر اینکه در جمله قبایل ده گانه در جنگ\n«ده ملك» حساب شده اند در بسیار موارد دیگر هم اسم برده شده اند و قرار\nاصولی که درین عصر بود و پادشاه به اسم قبیله اش یاد میشد «پکهتا » بحیث شاه\n«پکتها» هم تذکار رفته و بصورت نمونه عین متن بعضی قسمت های سرود را\nکه کلمه « پکتها » و « پکهت » در آنها قید شده از روی دو جلد سرودهای ریگ وید\nترجمه رالف . تی . اچ . گریفیث Ralph .T.H. Griffith میدهیم .\n\n(۱) جلد دوم صفحهٔ ۱۸ جزوهٔ هفتم سرود هفدهم\n(۲) جلد دوم صفحه ۱۵۳ جزوه هشتم سرود ۳۲\n(۳) « « « ٢٦٠ « « « ١\n(٤) « « « ٤٦٥ « دهم « ٦١\n\nمحض تذکار اینکه کلمه «پکتها» در سرودها ذکر شده کافی نیست چون\nمحل استعمال ومعنی يك جمله بسیار موضوع را روشن تر میسازد ترجمه متن\nچهار مورد فوق الذکر را ذیلا میدهیم (۱)\n\nسرود هجدهم صفحه ۱۷ و ۱۸ جلد دوم فرد ٦ و٧ . « . . . بریکوس و\nدریوهوس (۲) بزودی گوش فرادادند. در بین دو قبیله دور افتاده دوست، دوست\nرا نجات داد .\n\nپکتها، بهالانا، الیناها، شیواها ، ویشانن ها باهم یکجا گرد آمدند . رفیق\nآریائی برای رهنمائی آنها نزد قبیله تریتشو Tritsus آمد. این آمدن در اثر\nعشق به نبرد و محبت به جنگ دلیرانه بود . »\n\n(۱) چهار پارچه سرودهای ریگ ویدرا دوست فاضل گرامی ښاغلی پژواك ترجمه نموده اند\n(۲) اولی شخصی از قدیم ترین خانواده های روحانیون و دومی مربوط يك خانواده غیر\nروحانی است ."}
{"book": "adl1182", "page": 120, "text": "(٩٥)\n\nدرین سرود قراریکه ملاحظه میشود پکتها(پښتون ها) بهالا نا (اهالی درۀ\nبولان یاساکنین حواشی لغمان) ، الیناها( نورستانی ها) ، شیواها (ساکنین\nحواشی اندوس یاشیوه وشکی یا شیوکی کابل) ، ویشانن ها، همه یکجا ذکر شده\nو اتفاق همهٔ آنها را در نبردی ذکر میکند .\nسرود بیست و دوم جزو ، هشتم صفحه ١٥٣ جلد دوم فرد ٩ : « . . .\nای اسون ها Asvins(١) برعراده ها وگردونه های جنگی تان سوار شوید\nبرنشیمنگاه طلائی خود قرار گیرید ، شما ای کسانیکه دارای ثروت و تمول\nگزاف و هنگفتی میباشید .\nبا كمك هائيكه به پکته و ادریگو Adhrigu نموديد «بابهرو Babhru » از\nدوستان خود جداشد .\nبا ایشان ای اسون ها اینجا بیائید ، بشتابیدوعجله كنید و آنچه ضرر ومرض\nرسیده است التیام بخشید ...»\n* * *\nدراینجا مقصد از پکته شاه قبیلۀ پکتها است . هكذا «ادریگو» و«با بهرو»\nهم اسمای شاهان است . ازین دو فرد این سرود چنین استنباط میشود كه شاعر\nکدام قصهٔ جنگ را ترسیم میکند و برای فیروزی پادشاه پکتها و«ادریگو» که\nشاه كدام قبیله متحد او است از ارباب انواع ستارگان صبح استعانت میخواهد\nوایشان به سواری عراده های جنگی فوراً به كمك«پکته» وادریگو پادشاه رسیده\nوایشان را به فیروزی تشویق میکنند و مریضان و زخمی های آنهارا پرستاری مینمایند\nازین سرود واضح معلوم میشود که قبیلۀ پکتها درعصر ویدی در جنوب هندو کش\nازخودشاه و نظام اداری داشتند و بعضی شاهان قبایل دیگر آریائی هم حلیف\nو متحد آنها بود و متفق بر علیه مخالفین آریائی یا دشمنان خود میجنگیدند .\n(۱)اسونها عبارت از ارباب انواع دوستارۀ صبح است كه آنهارا بصورت دوسوارکار\nتصور می نمودند ."}
{"book": "adl1182", "page": 121, "text": "(٩٦)\n\nسرود اول صفحهٔ ٢٦٠ جلددوم جزوه هشتم : «ای اندرا از تو با آنقدر\nبزرگی و عظمتی که داری تمنا میکنیم که ما را به دادن گاوهای شیری غنی بسازی\n«چنانیکه »مگادن» (١) به مدهه یاتی نیا Medhyatithia و نی پاتی تیا Nipatthia\n(دونفر شاعر معروف) در جنگ لطف و مرحمت کرد. بدان سان که به صفت محسن\nبه قبیله کنوا Kanva(٢) به شهزاده تراسادسیو Trasadsyu و پکته (پادشاه پکتها)\nو به داساوراجا Dasavraja دادی. بدان سان که ای اندرا به گوساریا Gosarya\n(تحت الحمایهٔ اسون) و رجیسوان Rijisvan (تحت حمایهٔ خود) گاوهای شیری\nو طلا لطف فرمودی .»\n\n* * *\n\nدر دو فرد این سرود شاعر از (اندرا) رب النوع جنگ گاو شیری که مهمترین\nوسیلهٔ زندگانی و معیار دارائی آریائی بود میخواهد. معلوم میشود که شاعر\nاین سرود مرد غریبی بود چنانچه دولت و دارائی و رمه های دو نفر شاعر دیگر را\nمثال می آورد ، بهمین ترتیب شاعر از همکاران خود گذشته احسان (اندرا) را\nدر باب قبیله (کنوا) که یکی از خانواده های معروف شعرای ویدی است و يك\nشهزاده دیگر و پادشاه پکتها و دوسه نفر دیگر بیان میکند . ازین جا معلوم میشود\nکه «اندرا» رب النوع جنگ به قبیلهٔ سلحشوز پکتها و پادشاه ایشان نظری خاص\nداشته و این قبیله از قبایل ثروتمند آریائی بشمار میرفت و رمه های گاو\nو حیوانات زیاد در تصرف آنها بود .\nسرود ٦١ جزوه دهم صفحهٔ ٤٦٥ جلددوم : «سخنگوی خوش ایند در\nطوفان جنگ این دعا را بر زبان راند تاجنگ را از اسون ها Asvins ببرند\n(١) یعنی «محسن» صفت اندرا است .\n(٢) یکی از قبایلی است که ریشی های آنها در ساختن سرود سهم زیاد داشتند ."}
{"book": "adl1182", "page": 122, "text": "(۹۷)\n\nهنگامیکه کریم ترین ارباب انواع والدین پکتها را نجات داد « هوتا های\nهفتگانه » (۱) را مورد حمله وهجوم قرارداد شیاوانا Chyavana ( پسریکی\nاز شعرای قدیم ) به مقصد تقدیم تحائف فریبنده با ادویهٔ زیبا د مذبح را اماده ساخت .\nتوروايانا Tvrvayana خوش آوازترین موجودات مشروبات نذر را مانند\nسیلاب ریخت که زمین را زرخیز وشاداب کند ... »\n\nقرار باورقی صفحهٔ ٢٦٥ جلد دوم سرودهای ریگ وید پیشل Pischel ويد\nشناس معروف در اطراف سه مصرع اول این سرود تحقیقات عمیق و مفصلی نموده\nو چنین معلوم میشود که این مصرع به يك داستان قدیم «تور وایانا» پادشاه جوان\nپکتها و « شیاوانا » پسریکی از شعرای قدیم ربط داشته، پهلوان های این داستان\n« تور وایانا » پادشاه جوان پکتها و « شیاوانا » پسر «بریگو» یکی از شعرای نامی\nزمانه های عصر ویدی آریانا است . درین داستان دوتن از ارباب انواع آریائی\nهم مدخلیت دارند که یکی «اسون» رب النوع ستارگان صبح و ديگر «اندرا»\nرب النوع جنگ است .\nاز خلال مصرع هائی که ترجمهٔ آن گذشت چنین معلوم میشود که شاید بین\nقبیلهٔ پکتها و قبیلهٔ شاعر مذکور جنگی رخ داده باشد پاشاه و شاعر از هم رنجیده\nباشند و کار بجنگ کشیده باشد بهر حال برای احراز فیروزی « شیاوانا » شاعری\nکه از خوردی علاقه ئی به « اسون » رب النوع ستاره های صبح داشت مذبح را\nبه انواع ادویه و خوشبوئی ها پاك و آماده نمود و تحائف فريبنده تقدیم\nنمود تا بر شاه پکتها و قبیلهٔ او غالب آید ولی (اندرا) رب النوع جنگ طرفداری\nقبیلهٔ سحلشور پکتها را نموده قربانی را متوقف ساخت و روحانیونی را که مامور\nذبح بودند بر انداخت . انگاه « تور وایانا » پادشاه جوان پکتها برای خوشی\n(۱) «هوتا» علمای مخصوص قربانی را میگفتند و برای اجرای قربانی های بزرگ\nومهم از ایشان کار میگرفتند ."}
{"book": "adl1182", "page": 123, "text": "(۹۸)\n\nخاطراندرا مشروبات را مانند رودخانه سیلابی نذر کرد و در نتیجه بر مخالفین خویش مظفر وفاتح بر آمد\n\nاقتدار شاه و قبیله پکتها : اگر در سرودریگ وید دقت شود معلومات كوچك و متفرق زیادی بدست می آید که روی هم رفته از مجموعه آن اقتدار قبیله پکتها و اهمیت آن در میان سایر قبایل ویدی ورول بزرگ شاهان آنها بارز و هویدا میشود .\n\nپیشتر از جنگ « ده ملک » از « سوداس » پادشاه و اتحاد ده قبیله بر علیه او صحبت کردیم، پدر کلان « سوداس » شاهی بود موسوم به« دی ووداسا Divodasa » که سرود ریگ وید برای او قدرت خیلی زیادی قایل شده و او را بصفت پادشاه نیرومند و جنگجو تصویر کرده اند و يك سلسله جنگ های با قبایل متفرق آریائی نموده که صحنه آن اراکوزی است و از آن در جایش ذکر خواهیم کرد. « دی ووداسا » در تمام جنگ های غالب بوده و هیچ قبیله با او مقابل شده نمیتوانست چنانچه یکجا ذکر است که نود و نو قلعه جنگی « سموارا Samvara رئیس مقتدر قبیله اسورا Asura را بكمك اندرا ویران کرده ولی با این همه اقتدار در يك جنگ که در آن « آیو Ayu » و «کوتسا Kutsa » شاهان قبیله مقتدر پورو Pouru هم متحد او بودند در مقابل توروايانا Turvayana پادشاه جوان پکتها شکست خورد. « شاندرا داس » در صفحه ۳۵۶ اثر خود « ریگو ديت کلچر » میگوید که این تنها دفعه ایست که «اندرا » دی و وداسا پاد شاه را در محاربه كمك نكرد و در نبرد شاه پکتها بر او غالب آمد از پنجا اقتدار قبیله سحلشور پکتها واهمیت آن در میان قبایل ویدی بخوبی واضح میشود و بر علاوه این هم ظاهر می گردد که «اندرا » همیشه در عملیات جنگی به قبیله پکتها یاری میکرد چنانچه در اثر جنگی که پیشتر هم ذکر شد پکتها در اثر مساعدت « اندرا » به موفقیت و فیروزی نایل شدند ."}
{"book": "adl1182", "page": 124, "text": "(۹۹)\n\nقبایل دیگری که به شهادت « هرودوت » باپکتها پهلو به پهلو در پکتیکا\nزندگانی داشتند چهار اند : گنداری ها ، ستاگیدی ها ، آپاریتی ها ، دادیکی ها\nطبعی این چهار قوم مانند خود پکتها همیشه در حدود پکتیکا نمانده و در سائر\nنقاط آریا نا هم منتشر شده اند و ذیلاً راجع به هر کدام آنها پارۀ معلوماتی میدهم .\n\nگنداری ها : پیشتر متذکر شدیم که اسم « گندهارا » من حيث قطعه خاك\nدر سرود ریگ وید ذکر شده ، بعضی ها این تذکار را مفهوم نژادی هم میدهند\nساکنین گندهارا (درۀ كابل تا اندوس) در تمام دوره های تاریخ بصفت خاك\nخود « گنداری » یا « گندهاری » یاد شده اند . همان طوریکه اسم « سندهو\nگندهارا » Sindhu Gandhara را تمام منابع قدیم سانسکریت تکرار کرده اند\nاو ستاهم پهلوانی را اسم برده که کلمۀ « گندها را » در اسم او موجود است\nو عبارت از «گنداروا Gandarewa » میباشد که در « زام یشت » پایه ت ١٥\nفقة ٧ حین جنگها با پهلوان توانا و نیرومند کابلی « كرساسپه Keresaspa »\n(۱) ذکر شده و کرساسپه بر او غلبه یافته است . چون « گنداروا » بحيث\nژنی اب و اعماق آب تلقی شده و صحنۀ مقابله های کرساسپه را به سیستان هم نسبت\nمیدهند خالی از امکان نیست که «گنداروا» ژنی ها لون سیستان هم بوده باشد\nبهر حال مقصود اساسی ما اینجا تذکار این مسئله بود که اوستا هم پهلوانی را\nبه اسم «گنداروا» ذکر کرده و چون باشندگان گند ها را از قدیم ترین\nزمانه هائی که سراغ داریم بطرف غرب مهاجرت ها کرده اند خالی از امکان نیست\nکه اسم گندها را با بعضی پهلوانان و داستانهای آن از شرق آریانا به غرب\nآن انتقال نموده باشد . از روی حوادث تاریخی چنین معلوم میشود که گنداری ها\nهمیشه و کاملاً در حصه اصلی خود مسکون نمانده بلکه به دیگر نقاط هم\n\n(۱) دار مستتر در ترجمۀ زنداوستا به فرانسه جلد دوم صفحه ٥٨٦ پاورقی ۱۸ می نویسد\nکه داستان های کرساسپه مخصوصاً به سیستان و علاقه کابل تعلق میگیرد ."}
{"book": "adl1182", "page": 125, "text": "( ۱۰۰ )\nپراگنده ومنتشر شده اند . از آن جمله به نقاط ماورای شمال هندوکش حتی\nماورای آمو و (سغدیان) ' در سیستان و حوزه ارغنداب و در بعض نقاط شمال\nغربی آریانا . میگویند آنها ئیکه به سغدیان منتشر شده اند بنام' کنداری Candari'\nمعروف شدند بعضی ها در کلمه « قندهار » هم اسم قدیم« گندهار » را می بینند\nو نظریۀ آنهاهم تايك اندازه معقول است زیرا باشندگان گندهارا به دفعات\nاز حوزۀ شرقی رود کابل به حوزۀ ارغنداب مهاجرت کرده اندویکی آن مهاجرت\nقرن ٥ و ٦ مسیحی است که در اثر ورود کوشانی ها از صفحات شمال هندوکش\nو استقرار آنها در دامنه های جنوب و حوزۀ رود خانه های شرقی آریانا\nبمیان آمده است و گنداری ها کاسۀ آب ' فو Fo ' را که یکی از یاد گار های\nمهم بود بزم بود با خود از اندوس علیا به وادی ارغنداب بردند با این هم\nتذکار این امر بی مورد نیست که اسم موجودۀ «قندهار» از نام «گندوفار»\nبزرگترین پادشاه دودمان مستقل پهلوا بمیان آمده زیرا مشارالیه به اسم\nخود شهری در حوزۀ ارغنداب بنام«گندوفار» یا چیزی شبیه آن بنا کرده بود (۱)\nستاگیدی ها : یکی از کهن ترین اقوام کشور ما است که' هرودوت'و بطلیموس\nهردو از آن نام میبرند وحتی نزد عیلامی ها و بابلی ها هم شهرت داشتند و نزد\nآنها به اسمای « ستا کوی Saatdakouis » و «ست گوسو Saatgousau » یاد\nشده اند . (۲) هرودوت آنها را با گنداری ها مربوط و جزء يك ولایت شمار\nنموده . ستاگیدی ها با اهالی اراکوزی هم تماس داشتند . قرار نظریۀ اندره\nبرتلو (۳)ایشان در کوهای بارویا نیز وحوزۀ علیای هیرمند و نقطۀ که حالا غزنی\n(۱) در عهد گندوفارنس یکی از مبلغین مسیحی بنام « سنت توماس » تا حوالی کابل\nآمده و شهری را در حوزۀ ارغنداب به اسم «گندوفار » یاد کرده است . (۲) صفحه ٣٦\nکتاب هند قدیم مرکزی و جنوب شرقی به اساس نظریه بطلیموس تالیف « اندره برتلو »\n(۳) « اندره برتلو » یکی از مدققین فرانسه است و بر جغرافیای بطلیموس تبصره و حواشی\nبنام هند قدیم مرکزی و جنوب شرقی تحریر نموده است ."}
{"book": "adl1182", "page": 126, "text": "( ١٠١ )\n\nدر آن آباد است بود و باش داشتند « راولسن » چنین اظهار میدارد که قرار احتمال ایشان در منطقه مرتفعه رهایش داشتند که از یکطرف از کابل تاهرات و از جانب دیگر از سریپل تا سواحل هیرمند انبساط داشت . در اسم آنها دو کلمه می بینند « ستا » یا « ست » به معنی ( صد ) و « گیدی » به معنی « ماده گاو » که ترجمه مرکب آن « مالکین صد ماده گاو » میشود ( ١ ) بعضی ها در کلمۀ « ستك » که درین اسم موجود است کلمۀ « ختك » را سراغ میدهند . بهر حال از روی ترجمۀ نام به اساسی که ذکر شد معلوم میشود که مردمان مالدار بودند و قراریکه « برتلو » و « راولسن » حدود مسکن آنها را معین کرده اند در یکی از دوره های تاریخ کهستانات مرکزی آریانا رهایشگاه آنها بود . از روی لباس شباهت زیادی به گنداری ها داشتند . حصه بالای بدن و ران های خودرا اکثراً برهنه میگذاشتند . شمشیر کوتاه و راست استعمال میکردند و بند آنرا از شانه چپ خویش میگذرانیدند .\n\nاپاریتی ها : اپاریتی ها قومی است که محتملاً در یکی از دامنه های جنوب سپین غر می زیست بعضی ها ایشان را باپاریتی های Paryetae بطلیموس مقایسه کرده اند . نام آنها کهستانی معنی دارد زیرا در « زند » و « سانسکریت » کوه به صورت « پورو Pauru و « پارپوه Paruh » هم آمده ( ٢ ) اپاریتی ها در جنوب شرقی آریانا زندگانی داشتند . « بیلو » در کتاب نژادهای افغانستان ( ٣ ) ایشان را به استناد تذکار هرودوت در علاقه « پکتیا » قرار میدهد و این علاقه ایست که سمت جنوبی و شرقی افغانستان را تا سواحل رود سند در بر میگیرد. « بیلو » در کتاب خویش اپاریتی ها را عبارت از « اپریدی » یا « ایریدی » میداند\n\n( ١ ) از احتمال بعید نیست که « گیدی » یکنوع گوسفند بی دنبه هم بوده باشد چنانچه گوسفند های هزار گی را هنوز هم « گوسفند گدی » گویند .\n( ٢ ) « پروت » و « پروتی » در منابع سانسکریت صورت مذکر و مونث اسم ژنی کوه است .\n( ٣ ) صفحهٔ ٥٧ - ٥٨ ."}
{"book": "adl1182", "page": 127, "text": "(۱۰۲)\n\nو «افریدی» یکی از قبایل بزرگ و معروف پختون است. این تشخیص از روی\nفقه اللغه هم کاملاً مقرون به حقیقت است زیرا از کلمه «اپاریتی» به\nسهولت کلمه «اپریتی» «اپریدی» «افریدی» ساخته میشود و محل\nاقامت موجوده آنها در قسمت های شرقی کندهارا نشان میدهد که ایشان\nاقلاً از عصر هرودوت باینطرف در مسکن قدیم خویش مستقر و پا بر جا مانده اند.\n\nدادیکی ها Dadicae یا تاجيك ها : هرودوت محل اقامت ایشان را در پکتیکا\nقرار میدهد وازین معلوم میشود كه یکی از شعب پکتی ها « پختون ها »\nبودند و باگنداری ها باشندگان صفحات شرقی آریا نا تماس و پیوستگی داشتند\nاز « داديك ها » به عنوان داديك كسی دیگر نام نبرده ولی استرابو از قومی\nبسه اسم «در دی» Derdae و بطلیموس به نام «دا رادری Darradraee\nیا « داراندی » تذکار داده اند و احتمال زیاد میرود كه مقصد از يك\nقوم باشد .\nبطلیموس خاك مسكونه «دارادریها» را در شمال غرب «در انجیانا» بین آریا\n« ولایت هرات » وارا كوزیا « ولایت قندهار » قرار میدهد و میگوید در حصه\nکه بطرف «آریا» افتاده «داراندی Darrandai » و در حصه که بطرف اراکوزی\nواقع شده «بكتريوا Bactrioi »بود وباش دارندوخاك بین آنها به«تا تا كنه\nTatakene » موسوم است (۱) « راولسن » در ضمیمه کتاب ۷ حصه اول\nجلد چهارم تاریخ هرودوت خود شرح داده میگوید: احتمال دارد که در عصر\nجغرافیه نگار یونانی مصری به این منطقه مهاجرت نموده باشند ولی خاك\nاصلی آنها بیشتر بطرف شرق در حدود غزنی و اطراف رود خانه آن بود\nو یا بکدام حصه دیگر دامنه هـی پـار و پـا میزوس مسـكن داشتند\nو باگنداری ها مجاور و در تماس بودند .\n(۱) صفحه ۳۱۳ هند قدیم بطلیموس تالیف « مکدونالد کرندل »"}
{"book": "adl1182", "page": 128, "text": "(۱۰۳)\nاین «داديك ها» كه مولفین یونانی ولاتینی از آنها یاد كرده اند از قبایل قدیم و از شاخه های آریائی این كشور اند كه امروز بنام «تاجيك» یعنی به همان نام باستانی خود در نقاط مختلف آریانا زندگانی میكنند و از قدیم ترین زمانه ها تا امروز با سایر قبایل مسكونۀ آریانا بكمال هم آهنگی وهم رنگی زیست كرده اند.\nاندرۀ برتلو میگوید كه اسلحه «داديك ها» شبیه به باختری ها بود داديك ها یا تاجيك ها عبارت از همین مردمانی هستند كه در زمان زند «آریانا» بیشتر مركز ثقل آن صفحات جنوب كشور بود بنام داكیو Daqyou یاد شده اند یعنی كسانیکه بیشتر به زمین و كشت و زراعت علاقه داشتند. ملاحظه مینمائید كه كلمه دهقان از همان كلمه «داكیو» بمیان آمده است و دهقان در قرون اول اسلامی بلند ترین عنوان نجابت و فضلیت بشمار میرفت.\nالیناها : الیناها (نورستانی ها) قبیله مهم دیگر ویدی است كه جنگ «ده ملك» آنها را معروف ساخته و با پكتها و دیگر قبایل معروف ویدی آریانا به تبلیغ «ویسوامیترا» ریشی دانشمند جبهۀ بهازانه را تقویت بخشیدند. قراریکه در ترجمۀ بعضی پارچه های سرود پیشتر دیده شده الیناها غیر از جنگ «ده ملك» در دیگر موارد هم در سرودها اسم برده شده اند و پیوستگی آنها با پكتها و گنداری ها و دیگر قبایل چه از روی مسكن و چه از روی نصب العین و مفاد و چه از حیث تذكرات سرود در عصر ویدی ثابت است.\nالیناها یا نورستانی ها در گوشۀ شمال شرقی آریانا دره های صعب العبور و مرتفع هندوكش جنوبی را اشغال كرده و از همان زمانه های عصر ویدی كه قبایل بیشتر بجاهای خود مستقر شده اند تا حال بجای خویش باقی مانده اند. الیناها چون در دره های خیلی دشوار گذار زندگانی داشته و دارند و قطعۀ مسكونۀ آنها از راه های بزرگ رفت و آمد كناره افتاده در مرور زمانه تماس شان با سایر قبایل بیش از پیش"}
{"book": "adl1182", "page": 129, "text": "(١٠٤)\n\nكم شده واز همين جهت است كه مميزات عرقی و زبان و كولتور و عرف و عادات\nقديم آريائی در ميان آنها خوب تر محفوظ مانده وازين جهت بعضی از مدققين\nايشان و باشندگان شقنان و روشان و بعضی حصص ديگر بدخشان و پامير را\nاز روی عرق به صفت «هوموا لپينوس» يعنی «آريائی های كوهی» ياد ميكنند\nبعضی های ديگر ايشان را در قطار «داردها Dards» می آرند و داردها از اقوام\nخيلی قديم كشور ما بوده و در حاشيهٔ شمال شرقی آريانا سكونت داشتند و هنوز هم\nدر علاقه های دشوار گذار نورستان و چترال و داردستان زندگانی دارند . پلينی\nاز ايشان بنام «داردی Dardae» صحبت كرده و غير از «داديك» هائی ميباشند كه\nاحفاد آنها امروز بنام تاجيك موسوم اند .\nبهرحال الپينا ها خون و مميزات آريائی را بوجه احسن محافظه كرده و مطالعهٔ\nحيات و عرف و عادات و زبان آنها روشنی های بزرگی در تاريخ قديم كشور ما\nمی اندازد و جا دارد كه برای معرفی آنها و كولتور و مدنيت قديم شان آثار جداگانه\nو مستقلی نوشته و نشر شود . آنچه ما از كولتور و ثقافت آريائی خبر داريم و در جای\nمعيتش درين فصل خواهيم نگاشت آثارش بارز در ميان احفاد اين قبيلهٔ\nنامی ديده ميشود .\n«واله دو پوسن» فرانسوی اظهار ميدارد كه از روی بعضی علايم چنين معلوم\nميشود كه «داردها» يا «دارادا ها Daradas» از زمان های خيلی قديم از جای\nخود شور نخورده اند . زبان آنها خيلی قديم است و بعضی كلماتی\nدران يافت ميشود كه شكل «ويدی» را محافظه كرده است . زبان ايشان را\n«گريرسن» زبان «پيسا كا» ناميده و علت آن اين است كه شباهت زياد بيكی\nاز پراكريت هائی دارد كه در كتب صرف و نحو هندی بنام «پيسا كا» خوانده شده\nولی بصورت عام تر زبان آنها نزد علماء بزبان «دارديك» شهرت بيشتری يافته (١)\n(١) صفحهٔ ٦٣ هند و ارويائی وهند وايرانی . هند تا ٣٠٠ سال ق م : تاليف «واله دو پوسن»"}
{"book": "adl1182", "page": 130, "text": "(١٠٥)\n\nجنگ های دی ووداسا : قراریکه متذکر شدیم \"دی ووداسا\" که شاه\nجنگجوئی بود با قبایل مختلف آریائی محاربه نموده از ان جمله یکی سلسله\nجنگ هائی است که يك دفعه با قبایل \"داسا Dasas\" و \"پانی Pani\" و دفعةً دیگر\nبا قبایل \"بریسایا Brisaya\" و \" پاراواتا Paravata\" نموده و صحنه آن حوزه\nارغنداب است . چون ازین جنگ هم هویت پارۀ قبایل جنوب غربی آریانا\nروشن میشود ، ذکر آن می پردازیم و حتی المقدور بر هر قبیله ئی تبصره میکنیم .\nصحنه این جنگ ها حوزۀ رود \"سر اسواتی Sarasvati\" یعنی \"هرویتی\" اوستا\nمنطقة الرخج اعراب و ارغنداب فعلی میباشد . نا گفته نماند که معمولاً\n(سراسوتی) را رود سرسوتی تعبیر کرده و این جنگ را مانند محاربات\nده ملك يا (ده پادشاه) به خاك پنجاب کنار رود مذکور می برند ولی بعضی های\nدیگر که \"هیلبرنت Hillebrandt\" پیشقدم آنها میباشد و جلد اول کمبریج\nهستری آف اندیا (صفحۀ ٨٧) نظریۀ او را تذکار میدهد به این عقیده اند که\n(سراسوتی) عبارت از رود (هریویتی) است که قرار قانون عمومی که بین زبان\n(ویدی) و \"اوستائی\" موجود است \"س\" آن به \"ه\" تبدیل شده است\nعلاوه برین \"هلبرانت\" مذکور برای تحکیم نظریۀ خود نام های اقوامی را که\nدر صحنۀ کارزار وجود داشتند بنام هائی تعبیر میکند که در ولایت اراکوزی\nو مجاور آن بسان ها بمیان آمده چنانچه \"پاراواتا\" سرود های \"ویدی\" را\n\"پاروتیتی Paruetae\" میداند که بطلیموس در وادی ارغنداب قرار میدهد\nهکذا قبیلۀ \"بریسایا\" را به نام \"برسنتس\" حکمران ولایت \"اری\" مقایسه\nمی نماید (١) اگر چه کمبریج هستری آف اندیا بعد از ذکر مراتب فوق\nاساس این نظریه را ضعیف میشمارد برای ما تذکاران مهم و تجسس مزید در\n\n(١) (داسا) را عبارت از (داهی) و (پانی) را عبارت از (پارنیان) تصور می نماید که در\nخاك های آریانا زندگانی داشتند ."}
{"book": "adl1182", "page": 131, "text": "( ١٠٦ )\nاطراف آن از ان مهمتر است زیرا یکی از واقعاتی را یاد دهانی میکند که صحنهٔ\nآن در اطراف وادی ارغنداب قرار میگیرد و بر خلاف معمول که سرود ها\nباندکاز نام های کوبها ـ کرومو ـ گوماتی ـ سوواستو رودبارهای جنوب شرقی\nآریا نا را یاد دهانی میکند باتذ کار جنگ (دیو و داسا) یا اقوامی که ذکر رفت\nحوضهٔ (سراسوانی) از خلال سرودهای ویدی ظهور میکند . حالا که سخن به\nاینجا رسید میخواهم پیش ازینکه در اطراف این موضوع تتبعات دقیقی بعمل\nآید راجع به دو قبیلهٔ (بریسایا) و (پاراوا تا) ملاحظات مختصر خود را بیان کنم.\nبریسا یا(بریخی) : قبیلهٔ (بریسایا) که جنگ آنها باشاهزاده(دیووداسا)\nدر سرود های (ریگ وید) ذکر شده و(هلبرانت) صحنهٔ جنگ ایشان را در\nاراکوزی قرار میدهد قبیله ایست که تا امروز نام و نشان آن در افسانه های\nمحلی اراکوزی(ولایت قندهار) از بین نرفته است. اسم قبیله از زمانه های\nسرود های \"ریگ وید\" تاحال تغییر نکرده وعیناً يك چیز است که بارسم الخط\nپشتو صرف«س»آن ازروی شکل تحریر به«خ»مبدل شده و اواز همان سوت\nسابقه مانده چنانچه قبیلهٔ مذکور امروز \"بریخی\" یاد میشود . و الف که بعد\nاز «س» و «ی» درکلمهٔ\"ریگ وید\"دیده میشود از اختصاصات زبان سانسکریت\n\"ویدی\" است که در سانسکریت وسطی هم از بین نرفته و در پشتو طبیعی مراعات\nآن نشده و \"بریسایا\" \"بریخی\" گردیده است . افسانه های محلی قندهار\nمسکن قبیلهٔ \"بریخی\" را در سواحل راست هلمند در \"کلابس\" \"قلعهٔ بست\"\nقرار میدهد و ازروی افسانه ئی که جناب محمد گل خان نوری در کتاب ملی\nهيند ا ره جمع نموده اند معلوم میشود که آوازهٔ جنگجو ئی عصر ویدی\nآنها دهن به دهن به گوش های مردمان موجوده هم اثر بخشیده چنانچه\nافسانهٔ مذکور نقل میکند که شهزادهٔ این قوم با یکعده رفقای خود از شهر بست\nبر آمده در \"مغل کوت\" هند سر زمین\"گوازیان\"را از مغل ها به زور میگیرد طبیعی"}
{"book": "adl1182", "page": 132, "text": "( ۱۰۷ )\n\nدر افسانه موجوده‌که بر طبق روحیات محیط امروزی ترتیب یافته نام شهزاده\nو دیگر پهلوانان و محل وقوع کارزار و حریف آنها تغیر کرده و شکل عصری\nبخود گرفته است. نا گفته نماند که این رنگ و روغن نو که افسانه مذکور را\nرنگ آمیزی کرده‌است هم بی جنبهٔ حقیقت نیست زیرا قراریکه پایان تر ذکر\nخواهیم کرد شاخهٔ از قبیلهٔ (بریڅی) در زمانه های مقارن عصر سلطان محمود\nغزنوی و یا بعدتر در عصر مغل‌ها به هند مهاجرت کرده و در نتیجه مابین آنها\nو مغل ها زد و خوردی پیش شده‌است. بهر حال موضوع افسانهٔ (فتح خان)\n(بریڅی) را عجالتاً کنار گذاشته به تحقیق خویش در اطراف قبیلهٔ مذکور\nو نام آن ادامه میدهیم .\nچنین مینماید که این قوم در موقعیکه آریائی ها از حوضهٔ اکسوس به وادی‌های\nآریا نا منتشر می شدند بین حوضهٔ هیتومنت ( هلمند ) وهروویتی ( ارغنداب)\nمسکن گزیده و در وادی های دورود خانهٔ مذکور به زراعت و حیات مالداری\nپرداخته باشند در موقعیکه مستر (G.P.Tate ) راجع به تاریخ و توپو گرافی\nو خرابه ها و اقوام سیستان تحقیقات میکرد در صفحهٔ ۳۱۵ جلد چهار اثر خود\n(۱) راجع به يك قبیلهٔ افغان که آنرا« بریچ Bareeh » میخواند هم تحقیقات\nنموده می نویسد که « این قبیله در منطقهٔ چقنسور و دلتای هلمند مجاور ( نادعلی)\n(۲) مسکن داشتند ولی حالا در وادی هلمند در نقاطی موسوم به (لندی بریڅی)\nو (پلالك) وغیره زندگانی میکنند ایشان ازینجا با (تیرائی ها) به منطقهٔ دیگری\nموسوم به شورا وك (۳) نقل مکان نمودند. بریڅی ها در علاقهٔ خاش مضافات ولایت\nقندهار یافت میشوند . مردان این قبیله بیشتر زراعت پیشه اند . در شورا وك\n\nSeistan A memoir on the History,topography,ruins and, peaple of the (۱) \ncontry\n\n(۲) زرنج قدیم پایتخت ساگستانا .\n(۳) بین گرشك وخاش رود واقع است ."}
{"book": "adl1182", "page": 133, "text": "(۱۰۸)\n\nو هلمند هم بریخی ها شتروانی میکنند و از زمانه هائیکه تجارت بیشتر با بلوچستان ذریعهٔ حیوانات عملی می شد حیوانات آنها در مقاومت و سخت سری معروف بود. در ۱۸۸۷-۱۸۸۶ در شوراوک بمن گفتند که بریخی ها در زمانه های بسیار قدیم از طرف غرب در اینجا آمده اند. بریخی ها در سلك لشکر ملی آزاد خان افغان زیاد شامل بودند و مردانه می جنگیدند و با وجودیکه کاملا کوچی نیستند حیات شان بیشتر به تربیهٔ حیوانات و رمه های بز و گوسفند بسته است.\n\nپس از روی تشریحاتی که گذشت دیده میشود که بریخی قبیله بزرگی است که در ابتداء در دو طرفهٔ هلمند پراگنده شده و حیات دهقانی و مالداری را پیشه نموده بود و احتمالات زیاد دلالت میکند که این قبیله عبارت از همان قبیلهٔ (بریسایا) باشد که در زمان سرود های (ریگ وید) در اراضی بین ارغنداب و هلمند می زیست و با مرور زمان عدهٔ آنها زیاد شده و بیشتر در حوضهٔ رودخانه های مذکور منتشر شده اند و بهمین منوال تا زمانهٔ شکوه غزنویان در همان منطقه مانده و با ادامهٔ حیات کوچی و مالداری در امتداد هلمند به نواحی زرنج پایتخت قدیم سیستان هم انتشار یافتند و چون اولادهٔ چنگیز آن قطعهٔ زیبا را ویران و \"باغ آسیا\" یعنی سیستان را تیمور با خاک یکسان ساخت قبیلهٔ مذکور که تا آنجاها انتشار یافته بود پس بطرف سرچشمهٔ هلمند مراجعت کرده در حوالی قلعهٔ بست و شوراوک و غیره متمرکز شدند ملتفت باید بود که عناصر این قبیله مانند بسا قبایل دیگر افغان در پنجاب هم وجود دارند و در آنجا به نام (ویریچ) Varaich معروف شده اند بعضی افسانه ها رفتن ایشان را به هند به عصر سلطان محمود غزنوی نسبت میدهند و هیچ شبهه نیست که ایشان در فتوحات هند در سلك قشون سلطان شامل بوده باشند بعضی های دیگر مهاجرت آنها را به هند معاصر سلطان جلال الدین فیروز شاه میدانند که اول در حصار Hissar متمرکز شده و ۵ قرن قبل به (گوجرانوالا) Guyarawala نقل مکان دادند و افسانهٔ"}
{"book": "adl1182", "page": 134, "text": "(۱۰۹)\n\nفتح خان بریخی بکمال و ضاحت جنگجوئی و مهاجرت ایشان را در هندو اشغال منطقه رابه قوه دران قسمت بخوبی تصویر میکند .\n\nطبیعی نسبت دادن قبیله (بریخی) به (پریسایا) عصر ریگ وید تا یکد رجه بعضی ها رابه حیرت خواهد انداخت ولی باذکر مراتب فوق گمان میکنم زمینه برای حیرت کسان نماند زیرا این دو اسم اتفاقی از روی لهجه وصوت برابر نشده اند بلکه قراریکه ذکر رفت تحقیقات وانمود میکند که از عصر سرودهای ریگ ویدتا حال این قوم در همان منطقه خودمانده وشجاعت وسجا یای مردانه آنهارا تاامروز افسانه وداستان های ملی تصدیق میکند ."}
{"book": "adl1182", "page": 135, "text": "حیات اجتماعی\n\nحوزه اکوس و شمال هند و کش : رویهمرفته جامعه آریائی را در آریانا باید به دو صورت مختلف دید یکی در شمال هند وکش در بخدی و اراضی مربوطه و متصل آن و دیگر در جنوب هندو کش و حوزۀ معاونین غربی رود «سندهو» (سند)\nاگر چه متاسفانه با از بین رفتن سرودهای اولیه و قدیم که تحت عنوان (سرودهای مجهول بخدی) از آنها صحبت کردیم زمینۀ معلومات ما از روی سرودها راجع به چگونگی جامعۀ آریائی باختری محدود شده معذلك از روی پاره اشارات سرود معلوم ویدی و روشنی که اوستا به خالیگاهای آن می اندازد معلوم میشود که نظام اجتماعی آریائی در شمال هندوکش در صفحات بخدی خیلی انبساط یافته بود . آریاها بعد ازینکه از آریانا ویجه (۱) از راه سغد به بخدی رسیدند و اینجا را کانون تهذیب خویش قرار دادند اقلاً از ۸ هزار یا ۵ هزار ق م تا دو هزار ق م که شروع عصر مها جرت است چندین هزار سالی را در آن خطه گذرانیده و به تدریج از وضعیت خانوادگی به عشیره و قبیله و جامعه بزرگ و از خانه های مجزی و ده نشینی به قریه و قصبه و شهرهای کلان رسیده اند\n\n(۱) در اثر حفرياتی که از طرف کار کنان موزه ارميتاژ و انجمن تاریخ تهذيب مادی اکادمی علوم روسیه شوروی در ۱۹۳۹ در « تالی برزو » نزديك سمر قند بعمل آمده مدالی بكری پیدا شده و مردی را نشان میدهد که نصف بدنش گاو است و یکنفر از علمای روسیه «بوريسوف » آنرا تصوير گوپت شاه Gopatcah پادشاه شبان معرفی کرده و «تره ور» Trever یکنفر دیگر از علمای روسی آنرا همان آدمی میداند که نیم بدن آن گاو است و در اوستا ذکر شده و عبارت از «گومرد» یا «کیومرث» است یکی از نتایجی که مدقق اخير الذکر ازین کشفیات میگیرد این است که میگوید نام قدیم سغد «گوا Gava بوده و « ایران وج » عبارت از همین جا بود و این نتیجه با نظرية ما موافق است زیرا ما آريانا ويجه را در شمال شرقی سغد بین سر چشمه اکسوس و ایگز ارت قرار میدهیم ."}
{"book": "adl1182", "page": 136, "text": "(۱۱۱)\n\nچنانچه اوستا بخدی را بصورت شهر بزرگ و زیبا و دارای بیرق های بلند\nتصویر میکند.\nطوالت دورهٔ اقامت آریائیها در حوزهٔ اکوس و ترقی مراتب حیات اجتماعی\nآنها از روی اشتراک ثقافت مادی و معنوی آریائی های آریانا و مهاجرینی که\nدر هند و فارس رفته و از روی اشتراک و تشابه زبان و دیانت و غیره بخوبی معلوم\nمیشود زیرا اگر جامعهٔ باختری در زمان پیش از مهاجرت، ابتدائی می بود\nو مردم دور از هم، خانواده خانواده و مجزی زیست می نمودند چطور اشتراک\nزبان و دیانت و دیگر مظاهر زندگانی بمیان می آمد؟ به این دلائل به جرئت\nمیتوان گفت که جامعهٔ آریائی باختری که اساس اولیهٔ آن به روی خانواده\nگذاشته شده بود بعد از طی مراحل زندگانی مالداری و انبساط کشت و زراعت\nو اقتضای حیات زراعتی و ترقی مراتب آن جامعهٔ بزرگ و متراکمی بمیان آمد\nو نظام سلطنتی آریا بار اول در اینجا تشکیل گردید.\nدر فصل سوم دیده خواهد شد که چطور متن اوستا از آستانهٔ زمان خود\nبه عقب نگاه افگنده و سلسله شاهان آریائی باختری را\nبه ارباب انواع میرساند. این ارباب انواع که اوستا یاد میکند\nسرودهای عصر ویدی هم تذکار مینماید و درین سرودها باز نکاتی موجود\nاست که به دانایان قدیم و سرود های اولیه و در نتیجه به ثقافت قدیم تری\nاشاره مینماید که عبارت از ثقافت و تهذیب مشترک کتلهٔ اریائی باختری است\nکه در طی آن زبان، دیانت، ادبیات و غیره مراتب کمال خود را پیموده و این\nچیزها وقتی به مدارج بلند رسیده میتواند که حیات جامعه مترقی و اهالی پهلوی\nهم در مراکز بزرگ و بصورت متراکم زندگانی نمایند.\nپیشتر متذکر شدیم که اوستا سلالهٔ شاهان باختری را به ارباب انواع\nمیرساند. بنظر اوستا صورت اول جامعهٔ باختری طوری بوده که در ان ارباب انواع"}
{"book": "adl1182", "page": 137, "text": "( ۱۱۲ )\nزندگانی و حکمفرمائی میکردند چنانچه آریاهای مهاجر هندرها یشگاه\n«اندرا» را در شمال هندوکش قرار میدهد.\n«اندرا» رب النوع جنگ بزرگترین ارباب انواع آریائی شمار میرفت\nو چون پادشاهان آریائی قرار متن سرودهای ریگ ویدو اوستا احفاد و جانشینان\nارباب انواع بودند میتوان گفت که اولین نظام شاهی در باختر بمیان\nآمده است.\nقرار تحقیقاتی که در ۱۹۳۹ در شمال اکسوس در «تلی بزو» نزديك\nسمرقند حالیه بعمل آمده تصاویر مکملی روی ظروف گلی پیدا شده که نصف\nپایان بدن آن شکل گاو و روی و سر آن بشکل انسان است و علمای روسی میگویند\nکه «گوپتGopatیا» «گوپت شاه» را تصویر میکند که در حوزه اکسوس\n«سغدو باختر» و در بعض نقاط آسیای مرکزی داستانهای او معمول بوده و تصاویر\nاو را میساختند(۱) و «گوپت» یا «گاوپت» مركب از دو کلمه است یکی «گو»\nو دیگری «پت» و هر دوی آن آریائی است. معنی کلمه (گو) معلوم است« پت\nیا«پاتی» کلمه ئی بود که در آخر اسما ملحق میشد و معنی رئیس و سر کرده\nرا افاده میکرد مانند «گوتراپاتی» رئیس اغیل، «ویس پاتی» رئیس قریه و\nغیره. همین قسم کلمه «گو» در عصر ویدی در بسیاری از تشکیلات اجتماعی آریائی\nداخل بود مانند «گوترا» یعنی محل حفاظت گاوها یا اغیل و «گوشتی» یعنی\nچراگاه مشترك گاوها، اولی هسته تشکیل عشیره و دومی عامل تشکیل قبیله\nگردید پس «گوپت» که آنرا علمای روسی «پادشاه شبان» تعریف کرده اند\nو تصاویر او روی ظروف گلی و روی يك مدال تیگری از سواحل راست اکسوس\nاز سغدیان پیدا شده و حتماً در صفحات باختر هم پیدا خواهد شد اشاره\n(۱) صفحه ۷۱ الی ۸۶ کتاب آثار شعبه تاریخ تهذیب و صنایع شرقی جلد دوم . مقاله مذکور\nبه قلمK.B.Trever روسی تحریر شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 138, "text": "( ۱۱۳ )\n\nبه تشکیلات سلطنتی آریائی در حوزهٔ اکسوس به عصری میکند که حیات آریائی\nکعلهٔ باختری بیشتر شکل مالداری بخود داشت ( ۱ ) .\nدر اوستا مخصوصاً در گویَشت Gos yast بصورت غیر مستقیم اشاره های به\nاین موجود نیمه انسان، نیمه نر گاو شده و اورا پادشاه شبان خوانده اند ( ۲ )\nو احتمال زیاد میرود که قرار نظریهٔ علمای روسی اسم « کیومرث » عبارت از\n« گومرد » باشد که تازه تمثال بر او از شمال اکسوس کشف گردیده است .\nبهر حال مقصود از تذکار این مطالب دوچیز است اول جامعهٔ آریائی در شمال\nهندوکش در بخدی مراتب حیات اجتماعی را در هر زمینه پیموده و امور اداری\nو حکُمفرمائی هم از روسای عشیره و اغیل و قبیله و قریه به بالاترقی کرده است\nچنانچه « کَوِیت » یا کَوِیت شاه که اورا « پادشاه شبان » خوانند یکی از مراحل\nمتوسطی است که امروز باسند و عکس نشان داده میتوانیم. دوم\nاینکه با کشف تصویر وهیکل « کَوِیت شاه » باراول یکی از اشخاص متذکرهٔ اوستا\nاز حوزهٔ اکسوس کشف شده و این امر علاوه براینکه ثابت میکند که اوستا مال\nاین حوزهٔ شاداب است این را هم وانمود میکند که شاهان متذکرهٔ آنهم همه\nازهمین جا (بخدی) حکمفرمائی کرده اند .\n« وی و ین دوسن مارتن » وقتیکه سرودهای ویدی را مطالعه میکند وحد\nمتوسط آنرا به قرن ۱۵ ق م قرار میدهد ، میگوید که : « درین عصر امپراطوری های\n\n(۱) بعضی‌ها کَوِیت شاه را شاه آریاها درآریا ناویجه میخوانند صفحه ۲۰ نوته سوم زند\nاوستا ترجمهٔ دار مستتر چاپ اکسفورد ۱۸۹۵\n(۲) در پنداهش کَوِیت شاه موجود نیمه انسان و نیمه نر گاو رسم شده و تصویری عیناً\nبهمین ترتیب ازسواحل راست اکسوس کشف شده. یکی از علمای روسی موسوم به « تریڤور »\nTrever به این نتیجه رسیده است که اسم کیومرث اصلاً « گومرد » بوده . از روی « گویَشت »\nاوستاصفحهٔ ۱۱۰ ، ۱۱۴ زنداوستا ترجمه دار مستتر چاپ اکسفورد ( ۱۸۹۵ ) معلوم میشود\nکه « یاما » و « هوسراوا » پادشاهان دودمان پیشدادی و کیانی بلخ از « گوس Gos » یا\n« گوسرون Gosurn » ( روان گاو ) استعانت خواسته اند ."}
{"book": "adl1182", "page": 139, "text": "(١١٤)\n\nبزرگ و مترقی در باختر و کنار دجله وفرات وجود داشت و در خاک مصر\nخاندان رامسس ها سلطنت می نمودند ، (۱) ازین تذکار مختصر واضح معلوم\nمیشود که در عصر ویدی که آریاها در جنوب هندوکش پراکنده شده بودند،\nسامی ها در حوزه بین النهرین و آریایهای کتله باختری در شمال هند و کش در\nباختر امپراطوری باشکوه و مقتدری داشتند که عبارت از همان سلطنت های\nنیرومند آریائی پاراداتا ( پیشدادی )، کاوی ( کیانی) و اسپه بلخ میباشند.\nیکی از مسایلی که ترقی حیات اجتماعی آریائی باختری و تراکم نفوس را\nدر سفحات شمال هندوکش ثابت میسازد خود موضوع مهاجرت است که در\nحوالی (۱۹۰۰، ۲۰۰۰ ق م) آغاز میشود. اثر حیات در جامعه باختری ترقی\nنمی کرد ، اراضی زراعتی، چراگاها محدود نمیشد چرا آریاها بی جهت تن بمسافرت\nو مهاجرت میدادند، این موضوع بوضاحت نشان میدهد که حیات اجتماعی\nآریاهای باختر قبل از عصر مهاجرت به منتهای ترقی و انبساط رسیده بود.\nدر جنوب هندوکوه : آریائی ها وقتی که در حوالی ۲۰۰۰ ق م بنای\nمهاجرت را گذاشته و چیزی بطرف غرب و چیزی بطرف جنوب هند و کوه\nفرود می آمدند بیشتر خانواده، خانواده و عشیره ، عشیره حرکت می نمودند\nو این وضعیت بزرگترین عاملی است که در تفرقه شیرازه زندگانی آنها در\nجنوب هندوکوه و سائر نقاط آریانا دخالت نموده و وضعیت را چنین ساخته است\nکه نظام اجتماعی خود را دوباره بر روی خانواده گذاشته و از ان عشیره و\nقبیله تشکیل نمایند و از ده نشینی به شهر نشینی برسند علت عمده که آریائی ها\nبعد از خروج باختر به سائر نقاط آریانا دارای تشکیلات بزرگ اجتماعی نشدند بیشتر\nهمین است که مهاجرین بصورت غیر محسوس ، خانواده ، خانواده و یا عشیر ه\nعشیره وقت وزمینه را دیده حرکت میکردند و آنقدر دوره طولانی در يك\nنقطه تمرکز نداشتند که صورت حیات شان از قبیله بالاتر برود چنا نچه این\n(۱) صفحه ۱۰ مطالعات جغرافیائی شمال غریب هند"}
{"book": "adl1182", "page": 140, "text": "(115)\n\nوضعیت نه فقط در خاك اصلی آریائی بلکه نزد مهاجرین آریائی هندی و\nفارسی هم مشهود است واز همین جهت است که مهاجرین هند بعداز تمرکز و\nاجتماع کنار گنگا به تشکیل سلطنت پرداختند و پارسوا و آمادی بواسطهٔ\nخوردی قبایل از فشار آشوری ها رنج بردند و بعد از قرن ها در اثر\nتزئید تعداد قبایل تازه وارد و تمرکز وتراکم آنها خویش را از زیر یوغ\nاسارت سامی ها رها ئیدند . بهر حال چون نظام اجتماعی اولیه و قدیم آریائی\nبه اساس خانواده و عشیره و قبیله شروع شده اينك تحولات آنرا ذيلاً\nمطالعه میکنیم :\nخانواده (کولا Kulas ) : درین شبهه نیست که اساس اولیه حیات آریائی در\nباختر وسائر نقاط آریانا به روی خانواده گذاشته شده و خانواده هستهٔ\nتشکیلات حیات اجتماعی آنها را تشکیل داده بود آریا ئیها کانون\nخانوادگی را خیلی محترم و مقدس می شمردند زندگانی خانوادگی در اثر\nعروسی اصولی بمیان آمده و نظام خانواده تحت نظارت پدر که رئیس روحانی\nو اداری بود سرپرستی و اداره میشد خانه با مفهوم عائلوی وخانواده بحیث\nاولین کانون كوچك ساده و پر كيف در حیات اجتماعی اولیهٔ آریائی رول\nمهمی بازی کرده و روح آنهم وجود زن بود چنانچه «ويسوا میترا » ریشی\nبزرگ و فرزانه این فلسفهٔ حیاتی را به این وجیزه ادا کرده که : « زن خانه است »\nعروسی که تهداب تشکیل حیات خانوادگی میباشد نزد آریائی ها در اثر\nعشق و علاقهٔ طرفین انجام میگرفت. عموماً در يك خانوادهٔ آریائی تا سه\nپشت اعضا وجود داشت و ازان غالباً تجاوز نمیکرد زیرا طوالت عمر در\nمیان ایشان نسبتاً کم بود و یکی از آرزوهای آنها که از خلال سرودها معلوم\nمیشود طوالت عمر است .\nپدر به کلمهٔ « پاتی Patti یعنی (پادار ومالك ) یا پیتری Pitri یعنی (غذا دهنده)"}
{"book": "adl1182", "page": 141, "text": "( ١١٦ )\n\nمسمی بود این اسم از فعل ( پو (Po) یعنی غذا دادن اشتقاق شده و اشاره میکند\nکه پدر غذا دهنده خانواده بود . مادر مسمی به ماتری Matri بود این اسم از\nفعل (ما Ma ) اشتقاق یافته که معنی آن ( اندازه کردن و تقسیم کردن ) است\nو ارائه میکند که تقسیم خوراك وغیره در خانه وظیفه مادر بود. پسر به کلمۀ سوتا Suta\nوسونو Sunu یاد شده که معنی آن (طرح شده یا مرید) میباشد دختر را براتی\nBrati میگفتند این کلمه از ( بری Bri ) اشتقاق شده و معنی آن «دسترس »\nمیباشد .\nدر سرود های ریگ وید در تذکر اسمای اعضای خانواده ترتیب ذیل اتخاذ\nشده که اول اسامی ارکان مردانه که عبارت از پدر و پسر باشد و بعد از آن\nارکان زنانه که عبارت از مادر و دختر است تذکر رفته اند .\nاگرچه در خانوادۀ آریائی بین شوهر وزن مساوات کامل وجود داشت\nوزن خیلی محترم بود معذالك پدر بواسطهٔ نیروی طبیعی رئیس خانواده بشمار\nمیرفت، قربانی کردن و خواندن سرود های مذهبی در کانون خانواده وظیفهٔ\nپدر بود چنانچه او را « هارتی Harti » یعنی قربانی کننده و «هاروی Harvi»یعنی\nخواننده سرودها مینامیدند . مقام پدر در خانوادهٔ آریائی خیلی مهم است زیرا\nبعلاوه ریاست اداری و روحانی مربی و معلم اطفال خود هم بشمار میرفت . مشارالیه\nمکلف بود که هر چه سرمایهٔ معنوی داشته باشد همه را به اولاد خود منتقل\nسازد و این کار از وظایف اولیهٔ مذهبی آنها حساب میشد و همین رویه سبب\nشد که سرود های آنها بمارسید . پدر آریائی با اولاد خودرؤف و مهربان بود\nحق تادیب اولاد خود را داشت ولی درین راه مبالغه نمیکرد چنانچه یکنفر که\nپسرش را کور کرده است همیشه در سرود ها طرف توبیخ واقع شده است . در\nمبحث سرود ها متذکر شدیم که هر جزوه سرود ریگ وید كاريك خانواده بود\nازین پوزه معلوم میشود که خانواده های ریشی ها چه حیثیت کانون بزرگ"}
{"book": "adl1182", "page": 142, "text": "(۱۱۷)\n\nعلمی و ادبی بخود داشت و چطور اعضا و احفاد خانواده در حراست میراث معنوی\nصرف مساعی میکردند.\nارکان زنانه در خانواده آریائی مقام خیلی محترم و ارجمند داشت، مادر\nباوجودیکه طبعاً مطیع شوهر خود بود صاحب اختیار خانه بشمار میرفت و در\nتربیه دختران خویش وظیفه بزرگی بدوش داشت. دختر جوان در خانواده\nآریائی عزیز و گرامی بود و عامل مسرت و خوشی تلقی میشد. در تربیه پسران\nو دختران بطور مساوی توجه میشد چنانچه ریـشی ها و شعرای بسیاری در میان\nطبقه نسوان آریائی در عصر ویدی وجود داشت.\nگوترا Gotra و گوشتی Gosthi در مراتب حیات اجتماعی آریائی بعد از\nخانواده «عشیره می آید و کلمه (گوترا) آریائی را میتوان در مقابل عشیره\nاتخاذ کرد معنی لفظی این کلمه (محل حفاظت گاوها) است و معلوم میشود که\nخانواده هائی که برای حفاظت گاوهای خود يك آغل مشترك داشتند جزو\nيك عشیره بشمار میرفتند چون در مراتب اولی حیات آریائی مالداری رول مهمی\nبازی میکرد و معیار دارائی آنها به تعداد حیوانات بسته بود طبیعی در تقسیمات\nاجتماعی آنها هم دخالت زیاد داشت و آغل مشترك عامل تشکیل عشیره گردیده\nبود. این «گوترا» یا آغل مشترك حیوانات از خود سر کرده ئی داشت که او را\n(گوترا پاتی Gotra-pati) میگفتند و خانواده هائی که حیوانات شان در يك\nآغیل بود او را مشتركاً انتخاب و از و اطاعت میکردند.\nهمین قسم خانواده های متعددی که يك (گوترا = آغیل) مشترك داشتند\nچرا گاه مشتر که ئی نیز مالك بودند که آن را (گوشتا Gostha) یا (ورا جا Vraja)\nمیگفتند و خانواده ها و عشیره ئی که يك (گوشتا) یعنی چرا گاه مشترك داشتند\nبنام (گوشتی Gosthi) یاد می شدند. پس میتوان گفت که گوترا یعنی عشیره از\nچند(خانواده = کولا) و گوشتی که آن را عشیره بزرگ تر ترجمه میکنیم از چند"}
{"book": "adl1182", "page": 143, "text": "(۱۱۸)\n\nگوتری یا عشیره تشکیل شده بود . خانواده هائیکه بيك ( گوترا ) مربوط بودند\nبحيث يك خانواده بزرگ ( Mahakula ) تحت اداره يك رئیس اداره میشدند\nو دختران و بچه هائی که بيك ( گوترا ) تعلق داشتند میان خود روابط\nخویشاوندی داشتند .\nگراما Grama از اجتماع چند ( گوشتی ) بك ( گرامه ) تشکیل میشد معنی\nلفظی این کلمه \" مجموعه \" و \" تجمع \" است ' زیمر Ziumer جرمنی ( گرامه )\nرا ( عشیره ) ترجمه میکند و از نقطه نظر مراتب حیات اجتماعی آن را بین\nخانواده و قبیله قرار میدهد ولی تعبیر صحیح تر آن همان است که اول ذکر شد\nآریائی ها در مهاجرت های خود تمام يك ( گرامه ) که مرکب از مجموعه چندین\n( گوشتی ) یا عشیره های بزرگ بود یکجا تحت نظارت سر کرده ئی حرکت\nمیکردند که او را ( گرامنی ) Gramani يا رئيس يك \" گرامه \" میگفتند\nوقتیکه آریائی ها در کدام نقطه ئی متوقف و به زراعت مشغول میشدند قریه ئی\nرا که چندین ( گوشتی ) تحت نظارت رئیس مشترکی در ان زندگی مینمودند\nهم ( گرامه ) میگفتند چنانچه این کلمه مفهوم قریه را بکمال صحت در\nگوشه شمال شرقی افغانستان در نورستان حفظ کرده و تقریباً نام های اکثر\nقریه جات آنها به کلمه « گرام » تمام میشود .\nویس Vis یا ویسه Sisah : از ( گرامه ) با لا تر ( ویس ) يا ( ويسه )\nبود چنانچه با شند گان چندین قریه را معمولاً ( ویسه ) میگفتند و\nآن را ( مستقر شوند گان ) ترجمه کرده اند . برخی کلمه جانا Janah\nرا هم مترادف ( ویس ) آورده اند و برخی مجموعه چندین (ويس) را يك (جانا)\nتعبیر کرده اند . بهر حال قطعه خاکی که در آن چندین قریه و قوع داشت و اصول\nزراعت و روش زندگانی آنها يك رنگ بود بنام جاناپادا Janapada یاد می شد\nو از اهالی آن يك قبیله تشکیل میگردید . چنانچه پیشتر از ( پنکه جانا ) یعنی پنج قبیله"}
{"book": "adl1182", "page": 144, "text": "(۱۱۹)\nمتذکر شدیم و بنام «پنچه کشیتیه» (Paneaksitayah) یعنی (پنج زمین) یا (پنج کشت)\nهم یاد می شدند. رئیس یک (ویس) را (ویساتی Vispati) یا (راجان Rajan) میگفتند\nو کلمه اخیر در مورد شاه و پادشاه هم استعمال شده است و جائیکه پادشاه دران\nزندگانی میکرد آن را (پورPur) میگفتند و شکل قلعه مستحکم بخود داشت\nچنانچه هنوز هم این کلمه مفهوم قدیم خودرا از دست نداده و در سمت مشرقی\nجاهائی داریم که اسم آن به این کلمه منتهی میشود مانند فتح پور، سلطان پور\nو غیره پس روی هم رفته مراتب حیات آریائی را از بالا به پائین چنین\nمیتوان تقسیم کرد: جانا، ویس یاویسه، گرامه، گوشتی یا (وراجا)، گوتراو کولا.\nاز روی کلمات گوترا (آغیل) و گوشتی (چراگاه) و مفهوم اصطلاحی\nاجتماعی آنها یعنی (عشیره) و (عشیره بزرگ) معلوم میشود که حیات اولیه\nآریائی بیشتر جنبه مال داری و کوچی بخود داشت .(گرامه) یا قریه وضعیت\nسیار هم بخود میگرفت و آن در زمانی بود که چندین گوشتی یا عشیره بزرگ\nیکجا حرکت میکردند و از استقرار آنها در یک نقطه قریه های ثابت تشکیل\nمی شد میان قریه ها راه رفت و آمد حیوانات ور مه ها وجود داشت سران قریه\nو نجار کراچی ها هم داشتند که اسپ آنرا میکشید و از هر قریه ئی بطرف (پور)\nیعنی قلعه مستحکم یا ارگ شاهی راهی رفته بود.\nعدم طبقات و کست در آریانا: آریائی هادر دوره حیات خود در باختر و زمانی\nکه در جنوب و شرق آریانا مستقر بودند (کست) یادسته بندی های اجتماعی\nرا که بعد ها در هند تولید شد نمیشناختند یعنی مفهوم طبقات روحانیون و جنگجو\nودهاقين وتوده عوام در بین ایشان وجود نداشت و علت آنهم این بود که هنوز\nعوامل وموجبات ظهور تفرقه بمیان نیامده بود و علتی در بین نبود که روحانیت\nو عسکریت و دهقانی از هم تمیز شود و همه آن در حقیقت کار همه کس بود، طوریکه"}
{"book": "adl1182", "page": 145, "text": "( ۱٦۰ )\n\nدر مبحث خانواده دیدیم پدر هر خانواده پیشوای روحانی کانون كوچك خويش\nشمرده میشد ؛ تعمیل مراسم قربانی و خواندن سرودهای مذهبی همه كار\nاو بود بناء عليه هر پدر آریائی مرد روحانی بود که بکمال شفقت و مروت وظایف\nمذهبی را با عاطفه پدری یکجا اجرا میکرد ؛ اگرچه در جمله حواشی شاه يك\nعده روحانیون بودند و مخصوص یکنفر مشاور مذهبی او شمرده می شد که\nدر وقت آرامش عوض شاه مراسم قربانی را اجرا میکرد و هنگام جنگ با قرائت\nاوراد مذهبی زمینه فتح را فراهم می نمود ولی باز هم طوریکه طبقه برهمنا در\nهند از سائر طبقات مجزی بود در آریانا شکل طبقه مخصوصی بخود نگرفته\nبود بلکه میتوان گفت که در اثر همین وجود مشاوریت مذهبی بود که طبقه\nروحانیون دارای مقام بلند در جامعه شده و بازمانه های بعد مفكورة اشتراك\nمساعی حکومت با روحانیت باقی ماند ؛ همین طور عسکریت ؛ در زمانیکه جامعه\nخانواده خانواده بوده و حیات اجتماعی بیشتر شکل ده نشینی داشته باشد آیا\nدفاع خانواده و قریه وظیفه تمام اهل خانواده و قریه نمیباشد ازین جهت\nعسکریت و جنگجوئی هم کار طبقه مخصوصی نبود .\nهكذا دهقانی . در جامعه ئی که ذکر رفت دهقانی و کشت و کار اراضی هم بهیچ\nصورت بکدام طبقه معین تخصیص یافته نمیتواند چنانچه اعضای خانواده\nآریائی وقتیکه با زمین و کشت بیشتر علاقه پیدا می کردند بلا استثنا به زراعت\nمشغول می شدند . پس به این ترتیب آریائی های آریانا با وصف اینکه به خانواده\nو عشیره و عشیره بزرگ و قبیله و ده و قریه تقسیم شده بودند تفرقه به معنی طبقات\nاجتماعی یا کت که بان در هند دیده میشود در میان آنها وجود نداشت و يك\nفرد در عین زمان روحانی مرد جنگی و دهقان بود و بکمال درستی ؛ مفهوم\nهر يك از كلمات فوق را در موقعش ایفا میکرد .\nطبقه بندی جامعه که معمولاً در هند بنام ( کت ) یاد میشود وقتی صاحب"}
{"book": "adl1182", "page": 146, "text": "( ۱۲۱)\nمفهوم خارجی شد که آریائی های مهاجر با عرق سیاه پوست هندی که آن را از\nخود پست تر تصور میکردند در اراضی شرق اندوس مواجهه شدند . تفرقه ئیکه\nدر موقع جنگ و تهاجمات پیدا شده بود با سیر فتوحات آنها بخاك پنجاب بیشتر\nشده و برای نگهداری خویش و خون خویش از لوث بیگانه در صدد بر آمدند\nکه از آنها بر کنار مانند . جنگ آریائی های آریانا و داسیوس های بومی\nهند طوریکه اقتضای هر جنگ است در نظام حیات آریائی های مهاجر تغیراتی\nبمیان آورد . محیط نو وعلاقه با مردمان دیگر آن را معین تر ساخت چنانچه\nبار اول فرق اجتماعی ( برهمانا ) روحانیون ( راجا نايا يا کشاتری یا )\nشهزاد گان با جنگجویان و « ویسیا Viscya» شهری ها و «سودرا» یعنی طبقه بومی\nاچوت ظهور کرد و تا امروز بکمال شدت دوام دارد .\nحکومت شاهی : اساس حکومت آریائی حکومت شاهی بود و این اساس بصورت\nطبیعی از آمریت پدر در کانون كوچك خانواده شروع شده به کلان عشیره\n( گوترا پاتی ) و ملك قبيله ( كراما پانی ) ورئیس قریه (ویس پاتی) و شخص\nپادشاه ( را جان ) و نظام سلطنتی منتهی گردیده است. آریائی ها بصورت\nدمو کراتی زندگی میکردند و در اطاعت رؤسای خود مراتب را دیده از پدر\nتا شخص پادشاه مقام هر کدام را بجایش احترام می نمودند ورؤ سا هم بنوبه\nخود از پدر گرفته تا کلان عشيره وملك قبيله ورئيس قریه به زیر دستان خود\nمهربانی داشتند . همچنین شخص پادشاه با رؤسا وملكان و عشایر وقبايل و قاطبه\nرعیت به منتهای لطف و مهربانی و کمال شفقت رفتار می نمود .\nقاجائیکه از خلال ادبیات ویدی معلوم میشود حکومت شاهی در اثر احتیاج\nعامه مردم بمیان آمده و خود آنها اساس آنرا گذاشته بودند و شاه هم انتخابی\nبود . در بعض سرود ها از حکومت شاهی ارثی هم صحبت شده ولی بیشتر اوقات\nدر انتخاب شاه قوه بدنی و لیاقت اخلاقی و اداری دخالت زیاد داشت"}
{"book": "adl1182", "page": 147, "text": "(١٢٢)\n\nدر انتخاب پادشاه ریشی ها (دانایان) « گرامنی ها» یا رؤسای دهات ومجالس عوام واعیان که بنام های « سمیتی» و «سبها» یادشده اند هر کدام اظهار نظریه میتوانستند. پسان ها که رژیم شاهی مقتدر شد سلطنت ارثی بیشتر رواج پیدا کرد. شاه به کلمه (راجان) یاد میشد ومعنی اصلی آن «نجیب» بود . قبیلهٔ شاهی محترم بود واعضای آن به نام راجانا یا Rajanaya خوانده میشد، پادشاه لباس فاخره مزین باطلا و جواهرات استعمال میکرد در دربار مصاحبین وحواشی قریب شاه مرکب بود از اعضای قبیله شاهی، مشاور مذهبی که بنام «پوروهیتا Purohita » یاد میشد ومعمولاً قریب تخت پادشاه می نشست ودر اداره امور به او مشوره میداد، گرامنی (رؤسای قبایل) سوتا Suta یا عراده ران شاهی ، سنانی Senani یا «سردار سپه » وغیره . پاد شاه شخصاً قشون را در جنگ قیادت میکرد ، سواره نظام وعراده های جنگی از او حمایت مینمود عایدات دولتی را بیشتر مالیات رعایا تشکیل میداد وچون پول و طلا نسبتاً کم بود بیشتر مالیات جنسی از قبیل حبوبات وحیوانات می پرداختند. پاد شاه در قلعهٔ مستحکم یا ارگ که آنرا «پور » میگفتند زندگانی میکرد .\nبیشتر متذکر شدیم که جامعه آریائی در شمال وجنوب هندو کش بیش از عصر مهاجرت وبعد از آن دو دفعه مراتب اجتماعی را بشرحیکه ذکر رفت پیمودند ودر هر دو مرتبه مراتب به نظام شاهی منتهی شده است .\nدرین هیچ شبه ئی نیست که اولین نظام شاهی آریائی درباختر بعمل آمده وافتخار اولین مرکزیت جامعه آریائی وظهور اولین حکومت شاهی به این قطعه زیبا نسبت میشود با وجودیکه متاسفانه سرود های قدیمه بما نرسیده است معذالك سرودهای معلوم ویدی ومتن اوستا و «مهاباراته » شاهانی را یاد آوری میکنند که سلاله نسب آنها بالا رفته وبه ارباب انواع متصل میشود چیز عجیبی که این مفکوره را تائید میکند موضوع لزوم انتخاب شاه است که متن اوستا"}
{"book": "adl1182", "page": 148, "text": "( ۱۲۳ )\n\nو سرود ویدی و سائر قسمتهای قدیم ادبیات سانسکریت مانند « مها با راته »\nبيك لهجه از آن صحبت میکنند او ستا متذکر میشود كه « اهورامزدا »\n« یمای قشنک » را خواسته و گفت : « قوانین مرا در میان گروه مردمان\nتبلیغ نما » یاما خود را مستعد انجام این وظیفه بزرگ ندیده و استنکاف ورزید .\nو در نتیجه حا می و پادشاه منتخب گردید . در مها باراته ذکر است که چون\nمردم بعلت نبودن شاه در مضیقه بودند و خود رایی سر حس میکردند از « برهما »\nدرخواست کردند که شاهی برای آنها انتخاب کند . بر هما « ( مانو ) را\nاحضار نموده و گفت پادشاه شو مشارالیه اشکال وظیفه شاهی را عذر آورده\nو استنکاف ورزید آنگاه مردم پیش شده و به او اطمینان دادند که این وظیفه را\nقبول کند و از سنگینی بار سلطنت نترسد زیرا با دادن عسکر و قوه و پول\nو حیوانات او را كمك خواهند کرد و به او اطاعت خواهند نمود .\n\nبه این ترتیب واضح دیده میشود که روح این دو منبع يك چیز است و با وجود\nفاصله زمان و مكان لزوم سلطنت در مراتب قدیم حیات آریائی يكنوع\nتصویر شده است .\n\nقراریکه پیشتر تحت عنوان حیات اجتماعی آریائی در شمال هندوکش\nشرح داده شد بعد از طی مراتب مختلف نظام سلطنتی آریائی بار اول در صفحات\nشاداب و حاصل خیز باختر تشکیل شد و پایتخت آن شهر زیبای بخدی بود .\n\nآریاها بعد از انتخاب پادشاه در اطاعت او امر صحیح او میکوشیدند و به او اظهار\nعلاقه و محبت میکردند . برای تقویه بنیان سلطنت مالیات معموله را که بیشتری\nجنسی بود می پرداختندریشی ها و دانایان قوم به کلمات جذاب و عبارت موثر سرود\nمدحیه میساختند و از ارباب انواع سعادت و سلامتی شخصی و فر سلطنتی او را\nخواهش میکردند چون سرود مدحیه مذکور سنگ اول تهداب شهنامه های\nآریانا ، خراسان ، افغانستان است اينك بعضی پارچه ها ی را از « اتارد، ودا »"}
{"book": "adl1182", "page": 149, "text": "(١٢٤)\nاقتباس و ترجمه میکنم : (۱) «پادشاهی مرتر است و با همه شکوه خویش بتورو\nآورده است مانند مالك وحکرفر مای یگانه مردمان بدرخش .\nای پادشاه ! بگذار همه آسمانها تر اصلاً بزنند و مردمان بتو خدمت کنند.\nمرد مان قبیله و این قلمرو پنجگانه آسمانی تر پادشاه خویش میدانند\nبرفراز قدرت شاهی و نقطۀ اعلی حکمفرمائی شاهانه بنشین و آنگاه مانند\nمرد مقتدری بما ثروت و گنج بخش .\nوابستگان تراصلا خواهند زد و بسویتو خواهند شتافت اگنی مانند\nمنادی و مبشر فعالی با تو همراه خواهد رفت .\nبگذار فرزندان شان از دوستی به راه بهتری رهنمونی شوند تو ای مرد\nمقتدر باج ها و تحایف بیشماری خواهی دید.\n\nای اندرا این شهزاده مرا تجلیل نما بلند کن وقوت بده او را حکمفرما\nو یگانه رهنمای مردمان بساز دشمنانش را بپراگن ورقیاش را بدست خودش\nبسپار تا در مجادله ها و کشمکش ها تفوق و برتری از و باشد .\nاو را از ده گاوهای شیری و اسبها بهره بده و دشمنانش را از ان محروم بساز.\nای اندرا بگذار هنگامه بزرگی و شهزادگی او در آفاق شنیده شود\nو هر دشمنی را همه بدخواهان او را به او بسپار و مغلوب کن . »\n\nتوای پادشاه بر همه بزرگی رقبای تو و تمام کسانیکه با تو مخالفت میکردند\nپائین تر از تو هستند\nتویگانه حکمفرما و رهنما و پیشوائی و اند را همراه و معاون تست . فتح\n(۱) این پارچه ها را از روی متن انگلیسی عالیقدر ښاغلی پژواک مدیر عمومی پشتو تولنه\nلطفاً ترجمه کرده اند ."}
{"book": "adl1182", "page": 150, "text": "(125)\n\nوفیروز ی بیاور ، مانند شیر خود های دشمنانت را بگیر و ما نند پلنگ\nبدخواهانت را پراگنده ساز .\nای حکمرما و پیشوای یگانه ، دشمنانت را مغلوب کن ، بگیر و آنچه را\nدر دست شان است بدست آور .\n\nسبها و سمیتی یا مجلس عوام و اعیان : آریاها به اساس نظامی که در ینو قتها\nآنرا « دمو کراتی » یاد میکنند زندگانی داشتند و در کار های قبیلوی\nو حیات قریه وده و امور بزرگ مملکتی از مشوره و نظریات و افکار تمام طبقات\nتوده کار میگرفتند و برای این منظور مجالسی داشتند که دوی آن معروف است\n« سبها Sabha » اصلاً مجلسی بود که در قریه ها تشکیل شده و در آن\nمعاملات كوچك ده و قریه را فیصله مینمودند این مجلس در هر قریه بزرگ\nتشکیل میشد و برای انعقاد آن در هر قریه اطاق و محل معینی وجود داشت\nو در آن همه مردم بلا استثنا شامل میشدند و در آن مشاجرات و معاملات خویش\nرا فیصله مینمودند و حتی از محل انعقاد آن برای بعضی بازی ها هم کار\nمیگرفتند و از بعضی اشارات معلوم میشود که زنها هم در آن شامل میشدند\nاین مجلس شباهت زیاد به جرگه های قبیلوی ما دارد که هنوز هم قبایل\nکوه نشین و کوچی برای حل و فصل بعضی کارهای داخل قبیله خود\nتشکیل میدهند .\n\n«سمیتی» هم يك نوع جرگه قومی بود ولی مانند «سبها» همه توده مردم\nبلا استثنا در ان شامل شده نمی توانستند بلکه مخصوص ریشی ها\nو نجبا و اعیان قوم بود چنانچه یکجا در سرود ریگ وید اشاره شده است\nکه ای اندرا رفقای تو یعنی کسانیکه اسپ ها و عراده ها و رمه ها و دارائی دارند\nدر مجلس سبها داخل میشوند . ازین جمله معلوم میشود که « جرگه سبها »\nمخصوص طبقه اعیان و بزرگان قوم و مملکت بود ."}
{"book": "adl1182", "page": 151, "text": "(١٢٦)\n\nمدققین در اطراف مفهوم مجالس فوق الذکر بصورت های مختلف\nاظهار نظریه کرده اند و بعضی هردوی آنرا عبارت از یکنوع مجلس میدانند\nو میگویند که اربابها در عصر ویدی بلا استثنا در همه مجالس خود شامل شده\nمیتوانستند ولی باز هم به فرق آنها قرار یکه بالا شرح داده شد اظهار نظر\nکرده اند. در مجلس دومی یعنی در \"جرگه سمیتی\" شخص پادشاه هم شامل میشد.\n\"زیمر\" Ziumer میگوید که پادشاه در مجلس \"سمیتی\" انتخاب میشد ولی\nبدون شبهه مجلس سبها هم درمورد انتخاب شاه بی مدخلیت نبود چنانچه یک\nفقره ریگ وید میگوید \"همه مردم ترا به پادشاهی انتخاب کرده اند\" و این\nنتیجه رأی تمام توده مردم است که در مجلس های سبها در قریه ها در انتخاب\nپادشاه خود اظهار رأی کرده اند.\n\nچیز دلچسپی که هنوز در میان قبایل افغان موجود است وجود مقرراتی\nاست که در جرگه های قومی وقبیلوی خویش ازان کار میگیرند. این قوانین\nمانند \"لندی های\" پښتو که شاعر آن معلوم نیست وضع کننده معینی ندارد و\nحتماً در آن از مقررات قدیم جرگه های سبها و سمیتی آثار زیاد موجود است\nو در جمع آوری آن باید صرف مساعی زیاد بعمل آید.\n\nعروسی: پیشتر ذکر نمودیم که اساس اولیه زندگانی اجتماعی آریائی\nبه تشکیل خانواده استوار بود و چون یگانه وسیله تشکیل این جامعه کوچک\nو مقدس عروسی میباشد، مسئله ازدواج نزد قبایل آریائی نیکوترین عمل\nمقدس بشمار میرفت. در جامعه که اساس اصلی زندگانی بر خانواده و ده\nو قریه گذاشته شده و پدران به انتقال معنویات و سرود ها به اولاد خود از\nروی عقیده مکلف بودند طبعاً عروسی از مقدسات شمرده میشد.\nعروسی در میان خانواده های آریائی با مسرت بزرگی استقبال میشد\nو از خود مراسم ساده و زیبائی داشت. مهمترین عامل خوشی عروس وداماد"}
{"book": "adl1182", "page": 152, "text": "(۱۲۷)\n\nو سعادت خانواده این بوده که پیوند ازدواج آنها به اساس عشق استوار بود .\nآریائی همان طوریکه شیدای مناظر زیبای طبیعت بوده و توصیف ماه و خورشید\nوستاره وشفق از خلال سرود های آنها جسته جسته معلوم میشود و در امور\nزندگانی همیشه طرف زیبا و مقبول آنرا نگاه میکرد در انتخاب همسر و رفیقه\nحیات جز راه عشق طریق دیگری نمی پیمود . آریائی ها در عصر و یدی مانند\nقبایل چادر نشین امروز بکمال آزادی آزادگی حیات نیمه دهقانی و مالداری\nخود را در مراتع سرسبز و دا منه های خرم کوها بسر می بردند. زن هاو\nدوشیزگان جوان در کشت زار ها ودامنه های کوها و درمیله ها و مجامع\nعمومی مخصوصاً در «سامانه» که یکنوع میله عمومی بود با جوانان در تماس\nبودند و به آزادی همسر خود را انتخاب میتوانستند .\nبیشتر در مبحث خانواده ذکر نمودیم که دختر جوان عامل مسرت خانواده\nبشمار میرفت اینجا علاوه میکنیم که جوانان آریائی بصورت عمومی دختران را\nخیلی دوست داشتند وتنها صدای آنها کافی بود که تارهای قلب حساس\nبسیاری را به تکان آرد چنانچه در یکی از سرودها منجمله ذ کر است :\n« جوانان صدای دخترجوان را بقدری دوست دارند که رب النوع ستایش\nخودرا از زبان بشر بشنود» این جمله کوتاه يك عالم عشق است و به اندازهٔ مقام\nدختر جوان را در جامعهٔ آریائی بلندنشان میدهد که از ان برتر تصور نمیشود.\nعشق اگرچه يك کلمه است و يك مفهوم دارد وعروسی آریائی براساس آن\nگذاشته شده است معذالك چون دل آریائی منبع احساسات لطیفه و تمام حواس\nاو محکو م نوای حسن بود هر چه داماد و عروس جوان وزیبا می بودند مراسم\nعروسی آنها در عالم معنویات به پیشگاه ارباب انواع به مرا تب بلند\nمسرت تلقی می شد چنانچه جمله ئی از خود سرود ها شاهد این قول است :"}
{"book": "adl1182", "page": 153, "text": "( ۱۲۸ )\n\nبرای اینکه ارباب انواع با آوازهای پر مسرت خود در مسرت عمومی شرکت\nجویند باید داماد جوان وعروس قشنگ باشد\n\nبلی این موضوع نه تنها در جملۀ فوق ذکر شده بلکه بار بار در سرود ها به آن\nاشاره رفته زیرا تنها چیزیکه آریائی ها ازان تنفر داشتند زشتی و بدرنگی بود\nچنانچه میگفتند زشتی مانند گرز آهنینی است که مردها را میزند در صورتیکه\nبدگلی و بدرنگی را جوان های آریائی به گرز صدمه رسانی تعبیر کنند\nخود قیاس میتوانید که این قوم حسن دوست تا چه اندازه عاشق زیبائی بودند\nو در انتخاب همسر خویش بکدام پایه جمال وزیبائی را اهمیت میدادند .\nدرباب لزوم قطعی ازدواج اگرچه پیشتر اشاره شد ولی در خود سرود ها\nاین مفکوره را به اندازۀ بيك تعبير ساده و قشنگ ادا کرده اند که انسان بحیرت\nمیرود. میگویند: ( زن به اندازه ئی برای مرد ضرور است که زۀ برای کمان )\nنگاه کنید این جمله ساده در خود چه تشبیه بکر و ادبی و چه مفهوم بزرگ\nاجتماعی دارد .\nدخترانی که بدون مراعات عشق شوهران متمول انتخاب می نمودند بنظر\nخوب دیده نمیشدند. دختر کور یا معیوب به آسانی شوهر نمی یافت اگر کسی حاضر\nبه گرفتن آنها میشد ممانعتی هم در بین نبود . عروسی در عصر ویدی اقسام مختلف\nداشت. معمولاً رضائیت طرفین دختر و پسر شرط بود ولی در آخر رضائیت برادر\nو یا والدین هم دخالت داشت. بعضی اوقات دختر ها را دزدی کرده و می بردند .\nلیکن این کارها عموماً به رضائیت خود دخترها بعمل می آمد. به ریشی ها بواسطۀ\nمعرفت و دانائی شان بیشتر دختر میدادند .\nاصول عروسی بعد از موافقت طرفین چنین بعمل می آمد که داماد لباس های\nنوپوشیده و با دوستان و خویشاوندان به خانۀ عروس میرفت. طبیعی عروس هم\nلباس های عروسی پوشیده و منتظر داماد و داماد خیل می بود . یکی از مراسم عمده"}
{"book": "adl1182", "page": 154, "text": "( ۱۲۹ )\n\nعروسی این بود که داماد دست عروس را گرفته و هردو با لای تخته سنگی\nمی ایستادند و داماد به عروس خود میگفت: «من مرد هستم وتوزن، من«سامان»\n«Saman» هستم وتو«رك» «RC» من آسمان هستم وتوزمین ، اینجا من\nو تو یکجا میشویم و ازما اولاد بعمل می آید» بعد از انجام این عمل داماد دست\nعروس خود را گرفته و او را به دور آتش خانواده میگردانید آنگاه در عراده ئی\nکه گاوهای سفید آنرا میکشید و با گلهای خود روزینت یافته بود با نوای سازو\nموزيك وخواندن سرود عروس را بخانه خود می برد و مراسم خوشی چند ین\nروز دوام میکرد .\nآریاها در آریانا معمولاً يك زن میگرفتند، بسان ها در میان مهاجرین آریائی\nدر هند گرفتن چندین زن هم رواج یافته بود . پدر و مادر در ازدواج دخترهای\nخود سن وسال آنها را بیشتر مراعات میکردند و کوشش داشتند که دختران\nبزرگ را اول تر شوهر بدهند. در سرود ریگ وید موضوع دخترانی که شوهر\nنکرده و در خانه پدر بزرگ شده بودند بکرات ذکر شده چون سلسله نسل\nيك خانواده با داشتن پسر دوام میکرد آریاها تولد پسر و کثرت آنرا در خانواده\nبیشتر نیاز میکردند آرزوی بلند شوهر در يك خانواده نو تشکیل داشتن\nحیوانات اهلی برای تربیه و تغذیه ، پارچه زمین برای کشت وزراعت و انتظار\nپسرانی بود که هر کدام با نشان دادن مراتب دانش و رشادت عضو مفید\nخانواده گردد .\n\nعدم پسر در يك خانواده به منزله ناداری تلقی میشد و در چنین موارد به گرفتن\nپسر خوانده ها متوسل میشدند . بعداز وفات شوهر، زن عموماً در خانه شوهر\nمی ماند و کمتر اظهار علاقه به شوهر دیگر می نمود .\n\nعلاقه بین زن وشوهر به مفهوم صحیح آن در سرود ها ترسیم شده وعین"}
{"book": "adl1182", "page": 155, "text": "(۱۳۰)\n\nاحساسات آنها از دو فقرۀ ذیل معلوم میشود :« داماد عروس را طوری تعقیب\nمیکند که آفتاب از عقب شفق درخشان ظاهر شود» و «زن در خانۀ شوهر مانند\nستارۀ قطب ثابت قدم است» .\nمقام زن در جامعۀ ویدی : با وجود اینکه از خلال سرود ها چنین معلوم\nمیشود که آریاها درعصر ویدی نسبت به دختر، تولدی پسر را درخانۀ خود نیاز\nمیکردند این مسئله دلیل شده نمیتواند که مقام دختر وزن در خانه ودر جامعۀ\nعصر ویدی پست و حقیر بوده باشد . چون نگهداری وشوهر دادن دختر عامل\nتشویش خانواده شمرده میشد و پسر برعکس به خانوادۀ خود كمك های مادی\nرسانیده میتوانست ازین جهت به تولدی پسر بیشتر مایل بودند.درتربیۀ خانوادگی\nکه پدر ومادر متکفل آن بودند پسر و دختر فرق نداشت و هر دو یکسان تعلیم و تربیه\nمیشد . طبیعی پسر بیشتر با پدر خویش در کارهای بیرون خانه شريك بود\nو دختر رادر کانون خانواده مادر تربیه میکرد. دلیل روشنی که در عصر ویدی\nتعليم وتربيۀ دخترها وزن ها را ثابت میسازد وجود يك سلسله «ریشی ها » یا\nشاعره هائی است که ازمیان طبقۀ نسوان آریائی درعصر ویدی ظهور کرده و ایشان\nمانند ریشی های که ازمیان مردان برخاسته اند در تمام شعب معرفت وقت\nآگاهی داشتند ، شعر میساختند مراسم قربانی را اجرا میکردند و سرود هائی\nبنام ارباب انواع می سرودند وازین رهگذر مقامی مساوی با ریشی های مرد\nدر جامعه اشغال کرده بودند و اسامی بعضی های آنها قرار آتی است . شهزاده خانم\n«کوشا» شاعره معروفی بود و اشعار او در کتاب اول ریگ وید سرود ۱۱۷\nو کتاب دهم سرود ۳۰و ٤٠ قید است . «لوپامودرا» شاعره معروف دیگر است\nو نمونه كلام او در کتاب اول سرود ۱۷۹ گنجانیده شده همین قسم« ما ماتا»\n«اپالا» ، «سوریا» ، «اندرانی» ، «ساسی» هر کدام شاعره های معروفی بودند"}
{"book": "adl1182", "page": 156, "text": "(۱۳۱)\nو نمونه های سخن آنها در کتب مختلف سرود ریگ وید قیداست (۱)\nیکی از بزرگترین ریشی ها « ویسوامیترا » میگوید که : « زن خانه است »\nاین جمله کوتاه و پر معنی نشان میدهد که وجود زن عامل تشکیل کانون خانه\nو خانواده است. درین شبهه نیست که سر رشته امور خانه در عصر ویدی متوجه زن\nبود معذالك به کارهای بیرون خانه هم به شوهر خود كمك میكرد حتى مثال\nهای در سرودها داده شده که زن باشوهر خود در جنگ و مقابله دزدها\nشرکت می جست .\n\n(۱) برای اینکه قدرت کلام و طرز تخیل یکی ازین شاعره ها معلوم شود پارچۀ شعر\nشهزاده خانم « گوشا » را که در کتاب اول سرود ۱۷۷ ذکر است و دوست عزیزم پژواك\nترجمه نموده اینجا میدهم .\n«ای اسون (ستار گان صبح) عراده شما که سریعتر از خیال است ، عراده ئیكه آنر ا\nاسپهای دلیر و تند می کشند ، بسوی مردمان می شتابد . کجامیروید تا منزلگۀ پاکان را جستجو\nکنید . ای دلاوران و پهلوانان اینجابه رهایشگاه مابیائید .\nشما ای صاحبان کار نامه های عجیب « وندانا » Vandana را برون آوردید تا مالك\nفیروزی و شکوه گردد . مانند زرجافی که مدفون باشد، چون کسیکه در سینۀ تباهی وفناخسیده\nباشد . مانند آفتاب که در حجله ظلمت پنهان باشد .\nای « اسون » شما به معاونت قوت ها و نیرو های بزرگ تان ، آن مرد باستانی « شیاوانا »\nرا به آغوش جوانی سپردید . شما ای « ناساتیاس » عراده تان را بگماری تا دختر آفتاب را\nبا همه شکوهی که دارد بردارد .\nشما ای کسانیکه هماره جوان هستید و با اسپ های گند می خویش با بالها چابك پرواز\nمیکنند « بهوجیو » را از بین امواج بحر بیرون کردید .\nای صاحبان کار نامه های عجیب ، زمین را شیار کردید ، وجو کاشتید برای انسان\nشیره غذا دادید « داسیو » (بومیان هند) را با کرنای خویش از میان بر داشته دور افگندید\nو به « آریا » روشنی وسیع و رخشنده گی دادید که به آفاق پخش شد .\nای بزرگان ! من از شما استعانت میکنم . ای « اسون » به نیازهای من به دیده لطف بنگرید\nای « ناساتیاس » به من ثروت زیاد و تمول کثیری بدهید که با اطفال همراه باشد .\nاین کارنامه های بزرگ و شجیعانه شما که آن را در دوره های باستان کرده اید مردم\nمیدانند ، نیاز میکنم که ای صاحبان قدرت و نیرو ، دعاهای من در حالی بشما خطاب شوند که\nفرزندان دلیر و شجاع در اطراف من ایستاده باشند . »"}
{"book": "adl1182", "page": 157, "text": "( ۱۳۲ )\n\nبازی و ورزش : از سرود های ریگ وید و اشاراتیکه در موارد مختلف شده\nمعلوم میشود که قبایل آریائی در عصر ویدی و پیشتر از آن به انواع ورزش\nو ساعت تیری ها و بازی ها در هوای آزاد و در داخل خانه مشغول میشدند از مشاغل\nعمده آنها در هوای آزاد یکی شکار بود که نه تنها وسیله ساعت تیری بلکه یکی\nاز منابع بزرگ زندگانی آنها هم بشمار میرفت تیر و کمان و سگ شکاری استعمال\nمیشد پرنده ها را با تور و دام و بعض حیوانات مثل گرگ و شیر را به تلك\nمیگرفتند هکذا در چاهای که روی آنرا خس پوشک میکردند بعض حیوانات\nوحشی را میگرفتند .\nاسپ سواری و اسپ دوانی : آریا های عصر ویدی به اسپ سواری و اسپ\nدوانی و سواری عراده هائیکه اسپ آنرا کش میکرد شوق مفرط داشتند راجع\nبه اندارا يك جمله یکی از سرودها چنین میگوید : « ای اندرابه كمك ما از نقاط\nدوردست به سواری دو اسپ زیبا بیا و این سوما را بنوش » يك جای دیگر چنین\nذکر شده : « پهلوانان ما با اسپ ها پرواز کرده یکجا آمدند » همین قسم از اسپ\nدوانی و اسپ دواننده تذکرات زیادی در سرودها داده شده .\nطاس بازی : یکی از مهمترین سرگرمی آریاها در عصر ویدی چه در هوای\nآزاد و چه در داخل خانه یکنوع بازی بود که باطاس اجرا میشد اگر چه اصول\nآن پوره معلوم نیست اینقدر گفته میتوانیم که بعض اوقات با سه و گاهی با چهار\nو گاهی هم با پنج طاس بازی میشد و در هر دهکده و قریه همان جائی که مجلس\nقبیلوی « سبها » دایر میشد معمولاً مردم برای وقت گذرانی و اشتغال به چنین\nبازی ها هم جمع میشدند . ریگ وید تقلب و خدعه را در بازی یکی از جنایات\nبزرگ حساب میکند .\nاتن و رقص : قراریکه از بیانات سرودها معلوم میشود در عصر ویدی و پیش از آن\nمردان و زنان اتن می انداختند و رقص میکردند ولی معلوم نمیشود که زن و مرد"}
{"book": "adl1182", "page": 158, "text": "(۱۳۳)\n\nیکجا هم رقص می نمودند یا نه. اتن طوریکه امروز در میان قبایل افغان و نورستانی معمول است عیناً به همین رویه در عصر و ید در میان آریایهای آریانا معمول و مروج بود. جوانان آریائی کاکل های دراز خویش را با روغن چرب کرده و در حالیکه خویش را با گل های قشنگ خودروزینت میکردند، دسته دسته آواز خوانده به میدان های اتن حاضر میشدند اتن مانند امروز عموماً در هوای ازاد و در میدان های عمومی بعمل می آمد چنانچه واضحاً در کتاب دهم سرود ٧٦ فقره هشتم یك جمله چنین میگوید «گرد ضخیم مانند مردانی که اتن می انداختند بهوا بلند میشد» اتن جنگی عبارت از همین اتن عادی بود که در آن نفری به تعداد زیاد شامل میشدند. این اتن با آواز نهیب دهل بهترین وسیله ئی بود که جوانان را در میدان جنگ گرم میساخت.\n\nدر عصر ویدی رقاصه هائی که پیشه آنها رقص بود هم وجود داشت در موقع اجرای مراسم عروسی و دفن مرده رقص های مخصوص معمول بود. در بعض جاها به رقص دختران جوان هم اشاره شده.\n\nخواندن و موزیك : آواز خواندن و مراتب قدامت آن تنها به نژاد آریائی اختصاص ندارد بلکه میتوان گفت که بشر از هر عرق و نژادی که باشد در قدیمترین مراحل زندگانی آواز خواندن را بنوعی بلد بوده و برای کلماتیکه رنگ شعر داده بود شیوه خواندن هم حتماً داشت. از عمو میات گذشته اگر آریاها ومخص صاً آریایهای عصر ویدی را در آریانا، نگاه کنیم خواهیم دید که آواز خواندن و تغنی در میان آنها خیلی معمول بود درمیان کتله ئی که شعر گوئی کار میراثی خانواده های آن باشد، مردمانیکه حفظ سرودها را از وظایف اولیه مذهبی و خانوادگی خود بدانند. خانواده هائیکه رکن بزرگ آئین آنها روز سه مرتبه خواندن سرود ها باشد چیز طبیعی است که آواز خواندن از قدیم ترین زمانه ها تا عصر ویدی و بعد ازان درمیان ایشان معمول"}
{"book": "adl1182", "page": 159, "text": "(١٣٤)\nبوده و به مراتب ترقی رسیده بود قبایلی که شعر میگویند سرود میسازند\nاتن میاندازند امکان دارد که آواز نخوانند؟\nهمین طور موزيك در حالیکه شعر سرود خواندن اتن باشد موزيك\nاز لوازمات آنها است موزيك بعقیدۀ پروفيسر كيت Keith در عصر ویدی\nمراحل ابتدائی خود را پیموده بود ازین نظریه معلوم میشود که آریاهای آریانا\nمراحل اولیۀ موزيك را پیموده واساس موزيك آریائی ازینجا به ماورای\nشرقی اندوس نشر شده است آریاها در آریانا سه نوع ادوات عمده موزيك\nیعنی آلات تاردار و آنهائیکه با پف و دست زده میشد همه را میشناختند و آنها\nرا به نام های دندوبهی Dundubhi وانا Vana ویونا Vuna یاد میکردند.\nیکی از شعرای ریگوید میگوید که آواز توله از نمایشگاه مسعود یاما\nشنیده میشود چون نمایشگاه یا ما در شمال هندوکش عبارت از همان قصر\nوارا است که در بخدی بنا نهاده بود گفته میتوانیم که در قدیمترین مراحل\nزندگانی خود آریاهای آریانا به اساس موزيك بلد بودند و پادشاهان بزرگ\nبخدی در ترویج آن صرف مساعی زیاد میکردند موزيك علاوه بر اینکه در\nمجالس سرود واتن و مراسم عروسی و دربار شاهان کمال عمومیت داشت در\nمحاربه هم مورد احتیاج بود و برای تشجیع و تهیج جوانان و ترسانیدن دشمن\nبهترین وسیله بشمار میرفت یکنوع نشیده های مخصوصی که در محضر\nپادشاهان و سرداران قومی و بزرگان خوانده میشد به دناس تیو تی\nDnastutis یاد میشد و اشعاران بیشتر شکل مدحیه داشت.\nسامانه این کلمه در سرود ریگوید زیاد ذکر شده و عبارت از يك نوع\nمیله ئی بود که در میدان های آزاد اجرا میشد درین میله تمام طبقات جامعه\nمرد، زن پیر جوان اطفال ریشیها پهلوانان ورزشکاران، سوار کاران\nهمه شامل میشدند و در آن ابراز لیاقت و هنر نمائی میکردند. ریشی ها پارچه"}
{"book": "adl1182", "page": 160, "text": "( ۱۳۰ )\n\nهای شعر و سرود خود را میخواندند. جوانها اقسام مظاهرات ورزشی\nبعمل می آوردند و سوارکاران به اسپ دوانی و مسابقه مبادرت می ورزیدند.\nدخترها وزنها برای ساعت تیری و حتی انتخاب همسر در ین میله شرکت\nمیکردند این میله بعضی اوقات شب و گاهی هم روز تشکیل میگردید. اگر\nشب دایر میشد تا صبح دوام میکرد واگر روز بعمل می آمد تا شام دوام مینمود\nانواع بازی ها و اتن و رقص از طرف شامل شوندگان اجرا میشد و موسیقی\nنوازان و خوانندگان بانوای موزيك و خواندن خویش حاضرین را مسرور\nو مشغول میساختند. جبه ها و میله های ملی که امروز معمولاً در اوائل بهار\nدر نقاط مختلف افغانستان در هوای آزاد تشکیل میشود به میله ( سامانه )\nعصر ویدی شباهت زیاد دارد و یونانی ها این خاطره قدیم را تحت پروکرام\nمعینی آورده بودند.\nجنگجوئی و اسلحه : جنگ و جنگجوئی یکی از مشاغل عمده آریائی ها\nبود. زندگانی نیمه کوچی و نیمه زارع که بیجاشدن قبایل را از یکجا بجای دیگر\nایجاب میکند طبعاً این کتله با شهامت را برای مجادله آماده ساخته بود.\nدر موقع جنگ عموماً تمام قبایل آریائی شامل میشد خود شاه شخصاً دستجات\nجنگجویان خود را سرکردگی میکرد و روحانیون و شعرای قبایل\nبا خواندن دعا و مناجات و اشعار رزمی روحیات جنگجویان را بلند برده\nوراه فیروزی را برای ایشان آماده می ساختند.\nپادشاه و نجبای سلحشور در میان عراده های جنگی سوار شده و میجنگیدند\nدر این عراده ها دو نفر جا میگرفت یکی سرباز و دیگری عراده ران ، اولی\nبطرف چپ و دومی بجانب راست مینشست و تا اندازه زیاد کامیابی سر باز به\nقابلیت عراده ران مربوط بود سائر مردم عوام قبائل پیاده میجنگیدند و از خود\nدسته های خورد خوردی داشتند ، اسلحه آنها عبارت از تیر و کمان ، نیزه و تبر"}
{"book": "adl1182", "page": 161, "text": "(١٣٦)\nقمه، فلخمان بود و مهمترین همه تیر و کمان بشمار میرفت، زره و کلاه خود نزد ایشان مجهول نبوده، سرباز خود به سر کرده زره می‌پوشید و قمه در کمر میزد و کمان را به دوش می‌افکند، چوب تیرهای آنها قسماً از نی بود و پیکان آن را از شاخ یا از فلز می‌ساختند، تیرهای زهرآلود هم گاه گاه استعمال می‌نمودند با وجودیکه اسب سواری و اسب دوانی نزد آریائی‌ها بسیار معمول بود و بر علاوه در کش کردن عراده‌های جنگی هم از آن کار میگرفتند ولی در سرودها از استعمال سواره نظام در جنگ تذکری بمیان نیامده است.\nالبسه: البسه آریائی‌ها عموماً از پشم گوسفند بافته میشد و عبارت از دو یا سه پارچه بود، قراریکه در میان اطفال امروزه نورستان معمول است پارچه‌های پوست را هم بصورت لباس استعمال میکردند آریائی‌ها به تزئینات سر و بر خود سلیقه و ذوق مخصوص داشتند وزن و مرد هر دو فرقه زیورات طلائی بازوبند، گلوبند، گوشواره، انگشتر، حلقه گوش وغیره میپوشیدند لذا از هر نقطه نظر که دیده شود یادگارهای حیات عصر (ریگ وید) با تمام جزئیات آن هنوز در میان قبایل افغان مشاهده میشود و جوانان زیبا ورشید افغان انگشترها، حلقه‌ها، گوشواره‌ها و حلقه گوش و بازوبندها بصورت پوش تعویذ وغیره استعمال میکنند، درین شبهه نیست که زندگانی قبیلوی و دموکراسی قبیله افغان حیات نیمه مالدار و نیمه زارع با تمام ملحقات آن که عبارت از رمه داری، استعمال لبنیات در غذا، شوق این ورقص و بسا چیزهای دیگر می‌باشد مظهر زنده حیات عصر ریگ وید آریائی‌های افغانستان است پس هیچ غرابت ندارد که مردان قبایل در آرایش خویش بکوشند و انگشترها و بازوبندها و گوشواره‌ها استعمال نمایند، همین طور گذاشتن موی سر و کاکل تا سرشانه از یادگارهای قدیم آریائی است که آن را به مواظبت چرب میکردند و شانه می‌نمودند زن‌ها موهای خود را می‌بافتند و مردها در بعضی مواقع آن را پیچ پیچ داده"}
{"book": "adl1182", "page": 162, "text": "(۱۳۷)\nبيك طرف شانه میكردند. از اختصاصات قبیله و سیثتها Vasishtas این بود كه کاکل های\nخود را بطرف راست تاب میدادند. کل كردن موی نزد آنها مجهول نبود\nاماریش را عموماً میگذاشتند و مانند جوان های افغان كه در روزهای اعیاد ملی\nگل های طبیعی را به سر و یخن خود میزنند در عصر ویدی هم در مواقع خوشی و میله های\nقومی جوان ها به کاکل های چرب کرده خود گل های خودرو را میخلا نیدند\nزراعت و مالداری : آریائی های عصر ویدی نه تنها زراعت پیشه و نه محض\nمالدار بودند بلکه به هر دو دست داشتند ولی با وجود اینکه زراعت و مالداری\nهر دو در میان آنها معمول بود بیشتر به مالداری و تربیه حیوانات اشتغال\nمی ورزیدند. در بعضی قسمت های سرودی که در مورد پکتها ذکر شد و بساسرود\nدیگر شعرا داشتن گله های گاو و گوسفند و اسپ مخصوصاً رمه های گاو را\nزیاد التماس نموده و آن را یکی از علائم دارائی و نيك بختی تصور می نمودند.\nشعرا وقتیکه اشعار مدحیه و غیره برای قبیله میخواندند بطرف راست آنها بصورت\nبخشش و حق الزحمه يك راس گاو میگذاشتند و گاو علاوه بر اینکه\nدر قلبه و سائر حوایچ زراعتی استعمال می شد در کشیدن کراچی ها هم بکار\nمی افتاد اسپ بیشتر در کشیدن عراده های جنگی و در دوانیدن که یکی از ورزش های\nمخصوص آنها بشمار میرفت استعمال می شد دیگر از حیوانات خانگی آنها\nگوسفند و بز و سگ بود که برای شکار و حفاظت رمه و نگه بانی آنها هنگام شب\nبکار میرفت. آریائی های مالدار اگرچه در اوائل بیشتر به تربیه حیوانات شوق\nداشتند چون در افغانستان منبسط شدند طوریکه (مکدونل) در صفحه ١٦٦ ادبیات\nسانسکریت میگوید مبانی اولیه زراعت را از مملکت مافرا گرفتند و چون کلمه\nقلبه (کریش Krish) در سانسکریت ویدی و اوستائی هر دو معمول است نظریه\nفوق را تقویت میکند. زراعت در عصر ریگ وید در میان آریائی های آریانا\nترقی نموده بجائی رسید که برعلاوه اینکه مایحتاج و خوراکه شان را تکافو"}
{"book": "adl1182", "page": 163, "text": "(۱۳۸)\n\nمیکرد وسیلهٔ داد و ستد و تجارت آنها نیز گردید . قوالبهٔ آنها قراریکه « اتروید »\nشرح میدهد يك قسمت فلزی داشت که گاو آنرا میکشید و زمین را شخم میکرد\nچون زمین شخم شده بود روی آن دانه می پاشیدند و بواسطهٔ جوی های سر باز\nآبیاری میکردند موضوع در و غله با داس و دسته کردن آن و گذاشتن دسته ها\nدر خرمن و تشکیل خرمن و کوبیدن و پاك کردن آن با غربال همه بکرات ذکر\nشده. دانه که میکشتند خوب معلوم نمیشود که چه بوده سرودها آن را یاوا Yava\nیاد کرده اند ( ۱ ) و از روی بعض سرودهای تازه میگویند که مطلب از گندم\nبوده ولی یقین معلوم نیست که مقصد از «یاوا» آریائی های عصر ریگ وید\nافغانستان چه بود . نورستانی ها یکنوع نان نازك را که از آرد ارزن می پزند\n« یاوه » گویند .\nتربیهٔ حیوانات اهلی و مخصوصاً نگه داری رمه های گاو شیری، بزو گوسفند\nو نر گاو در عصر ویدی خیلی عمومیت داشت علاوه بر اینکه شیر بز و گاو در غذا\nو خوراکه و ترتیب مشروب سوها مدخلیت زیاد داشت از پشم و پوست این حیوانات\nبرای تهیهٔ لباس خود کار زیاد میگرفتند . گاو و مخصوصاً گاو شیری در حیات\nو نظام اجتماعی آریائی از قدیم ترین زمانه ها تا عصر ویدی و بعد از آن دخالت\nو اهمیت زیاد داشت . هر خانوادهٔ آریائی یکعدهٔ کافی حیوانات اهلی داشت . خر\nبرای حمل و نقل ، اسپ برای سواری و کش کردن عراده های جنگی، ماده گاو\nو بز برای شیر ، نر گاو برای قوالبه و سگ برای حفاظت خانه و منزل استعمال\nمیشد . اگر چه اسپ در انتشار و پیشرفت آریائی و مهاجرت و جنگ ها\nو فیروزی های آنها کمال مدخلیت داشت ولی اهمیت گاو شیری اگر از آن زیاد تر\nنبوده کمتر بهیچ صورت نبود . خانواده های آریائی در عصر ویدی هر کدام\nبه اندازهٔ کافی گله های گاو داشتند و بیشتر دیدیم که وجود رمه های حیوانات\n\n(۱) در نورستان نان ارزن نازك را (ياوه) گویند ."}
{"book": "adl1182", "page": 164, "text": "(۱۳۹)\n\nمخصوصاً رمه های گاوهای شیری در تشکیل آغیل و چرا گاه و بصورت غیر مستقیم در مراتب مختلف نظام زندگانی اجتماعی آنها تا ثیر افگنده بود.\nقراریکه از سرودها استنباط میشود علامهٔ دارائی خانواده های آریائی داشتن رمه های حیوانات و مخصوصاً گاوهای شیری بود. پادشاهان هر کدام رمه های شاهی داشتند و ویشی ها را که سرود های مدحیه میباختند و دیگر خدمات اجتماعی بعمل میآوردند بیکعده گاو بخشش میدادند و موضوع اکثر سرودها را تقاضا و خواهش حیوانات تشکیل داده است.\nتاجائی که از سرودها بر میآید چنین معلوم میشود که حتی واحد خریداری و تبادلهٔ اجناس هم گاو بوده چنانچه مقدار معین گیاه سومارا در مقابل یکعدهٔ معین گاو تبادله میکردند و چون حیوان قابل تبادله را «پاسو Pasu» میگفتند مدت ها این کلمه معنی دارائی را افاده میکرد چنانچه رومن های قدیم کلمهٔ «پیسو» یا «پیکوس Pecus» را به معنی ثروت استعمال میکردند (۱) و حتی زمانیکه پول هم در میان آنها بمیان آمد به «پیکوس» یا پیکو Pecu موسوم شد در قطار بخشش عدهٔ گاو بسان بخشش عدهٔ اسپ و خر و شتر و عرادهٔ حمل و نقل و غیره بمیان آمد. اهمیت گاو و لزوم آن در عصر ویدی باعث شده بود که حتی در همان عصر هم از کشتن آن احتراز کنند چنانچه بعض از ریشی ها این مسئله را قدغن کرده بودند.\nصنعت : ناگفته نماند که آریائی های عصر ویدی افغانستان بکلی از مبادی صنعت بی بهره نبوده بلکه تا اندازهٔ کافی صنعت در میان ایشان خصوص در اواخر عصر (ویدی) پیش رفته بود. از همه بیشتر صنعت چوب در میان آنها ترقی کرده و نجاری نزد آنها پیشهٔ با افتخاری بشمار میرفت زیرا نجار احتیاج بزرگ و اساسی آنها را که عبارت از عراده های جنگی و کراچی های مخصوص کشت\n(۱) پیسه که تا حال در کشور ما در عوض پول استعمال میشود به این کلمه بی ارتباط نیست."}
{"book": "adl1182", "page": 165, "text": "(١٤٠)\nو زراعت بود تهیه میکرد چون مانند پختونها و نورستانیها ظروف خانگی\nآنها هم اکثر ا از چوب بود از ین جهت هم اهمیت صنعت کار چوب بیشتر حس می شد.\nمشروب کوهی (سوما) مخصوصاً در ظروف چوبی نوشیده میشد . نا گفته نماند\nکه نجارهای ایشان در تزئینات عراده های جنگی بسیار میکوشیدند و شعراء مهارت\nخویش را به کسانیکه عراده ها را درست میکردند مقایسه کرده اند .\nبعد از نجار یا صنعت کار چوب ، صنعت کار فلز که روی همرفته آهن کر\nومس گر وزرگر امروزی را در بر میگیرد نزد آنها با اهمیت تلقی می شد مشارالیه\nدر کوره ئی که با بال پرندگان پیکه میکرد سنگ معدنی را میگداخت، دیگ های\nخورد و دیگر ظروف معمولی را از فلز میساختند ، در سرود ها فلزی بنام\n«Ayas ایاس» ذکر شده لیکن واضح نمیتوان گفت که مقصد از ان چه بوده\nمعنی مس ، آهن و برنج هر سه را از ان میتوان کشیدشاید قلعی باشد. دباغ\nو صنعت دباغی هم در میان آنها معمول ومروج بود. کار بافت تکه وبوریا\nازقی بیشتر به زنها تعلق داشت نذ کار این مطلب درینجابی مورد نیست که\nپیشه وری ودست زدن بیکی از ین حرفه ها در عصر ریگ و بدچیز پست در جامعه\nنبوده بلکه اسباب افتخار همگان بشمار میرفت و کسانیکه به پیشه های فوق الذکر\nمشغول بودند باشرف ترین اشخاص قبایل بشمار میرفتند .\nخوراك : در غذای آریائیها برطبق زندگانی قبایل مالدار شیر مدخلیت\nزیاد داشت که خالص یا مخلوط با حبوبات خورده میشد . مسکه هم زیاد بمصرف\nمیرسید. از آرد حبوبات باشیر ومسکه کلچه درست میکردند سبزی و میوه جات\nدر تغذیه شان مدخلیت زیاد داشت گوشت قربانی حیوانات مثل نر گاو و گوسفند\nو بزهم به مصرف خورا که آنها میرسید. در مواقع میله های عمومی بیشتر نرگاوها\nرا میکشتند و از روی عنوان ( اتی تیگوا Atithigva ) یعنی ( کشنده نرگاو\nبرای مهمانها ) معلوم میشود که بعضی اشخاص بصورت خصوصی وظیفه دار این عهده"}
{"book": "adl1182", "page": 166, "text": "(١٤١)\n\nبودند ، چون آریائی ها اسپ هم گاه گاه قربانی میکردند در ین مواقع گوشت آنرا\nنیز میخوردند ولی بواسطهٔ قلت قربانی اسپ گوشت آنهم کمتر و بصورت\nغیر عادی بمصرف میرسید . ماده گاو را بواسطهٔ اینکه شیر میداد و از شیر آن\nخوراکه های مختلف بدست می آمد نمی کشتند و آنرا (اگونیا Aghonya) (غیرقابل\nکشتن ) میدانستند از ین جا معلوم میشود که احترام ماده گاو در میان\nآیائی های هند چیزی است که ناعصر ریک وید اثرات آن معلوم میشود\nمعروفترین مشروباتی که آریائی ها استعمال میکردند (سوما) است که از عصارهٔ\nکدام گیاه کوهی و شیر و عسل ساخته میشد . چیدن گیاه سوما در کوها و کشیدن\nعصاره و اختلاط آن با شیر و عسل کار زن ها بود . مشروب سوما بعد از مهاجرت\nشاخهٔ آریائی ها از افغانستان به هند از بین نرفته و در عصر اوستا ئی هم بنام\nهوما باقی ماند . سوما اگرچه در عصر (ریک وید) خاصیت مخصوص مذهبی\nبخود گرفته بود و بیشتر در مواقع اجرای مراسم قربانی صرف می شد ولی اینهم\nدال به این است که این مشروب در میان تودهٔ عوام عمومیت زیاد داشت . مشروب\nدیگری که در عصر (ریگ وید) در میان عوام رواج داشت (سوراSura) نام داشت\nکه از عصارهٔ حبوبات استخراج می شد و واضحاً دارای خواص مستی آور بود\nچون محل روئیدن بتهٔ سوما یکی از نشانی های محل اقامت آریائی است در ان\nزمینه مبحث علیحده هم نوشته شده است .\nعقاید : آریائی ها در مراتب اولی و قدیمترین روز های زندگانی خود در\n«آریانا ویجو» و بخدی از دین و آئین به معنی اصل کلمه هیچ نوع آن را\nنمی شناختند اما طبعاً مناظر زیبا و قشنگ طبیعت و قوه های محیر العقول\nو عجیب آن در ایشان تاثیر نموده آفتاب ایشان را گرم میکرد ، ماه سیاهی شب\nرا به نور نقره فام خود روشن می ساخت ، ستارگان در دل شب با تلالو و اشکال\nالماس نمای خود ایشان را واله می ساخت ؛ رعد و برق از ماورای لا یتناهی"}
{"book": "adl1182", "page": 167, "text": "( ١٤٢ )\n\nفضا آنها را تهدید می نمود، ظلمت خوف انگیز شب چون فرا میرسید طبعاً\nایشان را افسرده می ساخت و باز دمیدن صبح ، سپیدۀ شفق ، طلوع آفتاب\nوحرارت منفعت بخش آن روح تازۀ درایشان دمیده افکار سیاهی را که از\nتهدید شب عائد شده بود دور می نمود بهمین نوع مناظر بدیع و شگفت آور طبیعت\nوتغیرات دائمی صحنۀ آن دائماً ایشان را بخود مشغول ساخته یکنوع جذبه\nدر آنها تولید میکرد چنانچه همین جذبه است که آهسته آهسته نزد آریائی ها\nدرمراتب اولی حیات انبساط یافته شکلی بخود گرفت که آن را میتوان « احترام\nعناصر طبیعی » خواند . دین آریائی مربوط بمظاهر طبیعی بود وامید استفاده\nاز عناصر و ترس از آن طبعاً ایشان را مربوط به طبیعت ساخته آهسته آهسته\nآنها را اول به احترام و باز به تمجید و توصیف قواهای طبیعی وادار ساخت\nواز همین جا است که مرحلۀ دومی درسیر مراتب مذهبی آریائی بمیان آمد\nوا زان پایان تر صحبت خواهیم کرد .\nپیشتر گفتیم که از سرود ویدی نمیتوان به آسانی دین آریاهارا به معنی اصل\nکلمه شرح داد . این موضوع اگرچه شرح و بسط زیاد میخواهد ولی بازهم به\nچند کلمه ئی میتوان گفت که سرود ویدی با وجودیکه دراثر احتیاج مبرم مذهبی\nبمیان آمده واجدقوانین و نظام واصول واساس وفروعات ومراسم مشخص يك\nدیانت معین نیست. بعضی از مدققین به این موضوع اشاره میکنند که در سرودها\nآثار دیانت های مختلف دوره های قبل التاریخ آریائی تاثیر افگنده و بصورت\nپراگنده مظاهر آنها معلوم میشود . روی همرفته در دیانت آریائی در عصر ویدی\nمخصوصاً در عصر «ریگ وید» یکعده قوای سری مظاهر عناصر طبیعی بنام های\n«وارونا » ( آسمان پرستاره ) ، اندرا ( رب نوع رعدو جنگ ) ، سوریا\nمیترا (مهر، آفتاب) ، اگنی ( آتش) ، سوما (مشروبی که ازگیاه کوهی و شیر\nو عسل ساخته میشد) ماروت (باد) ، آسمان ، زمین ، شفق ، شب ، روز، ستاره"}
{"book": "adl1182", "page": 168, "text": "(١٤٣)\n\nصبح و شام و غیره و غیره اسم برده شده هکذا درین ردیف اسمای بعض شاهان هم\nتذکار رفته که اشاره به احترام و پرستش اجداد میکند مبداء و اصلیت شخصیت های\nمذکور آنقدرها روشن نیست و داستان های مربوطه آنها قسمت های متصادم\nدارند معذالك سرودها روی همرفته در توصیف و ستایش آنها وقف شده و معلوم\nمیشود که آریایهای عصر ویدی عناصر طبیعی را بنام ها و شخصیت معین داده و آنها را\nبا داستان های کهن پرستش اجداد مخلوط کرده اند.\n\nآیا عناصر پرستی آریائی چه مراسمی داشت ؟ و این مراسم در کدام جای\nو محل معین انجام میگرفت یا نه ؟ طوریکه پیشتر اشاره کردیم مراسم مذهبی\nآریائی آنقدر مشخص نیست که اینجا شرح یابد و اگر پاره مراسمی هم داشت\nمربوط به قربانی و نوشیدن سوما و پاره چیزهای دیگر بود که با شروط و اساس\nمعین مراسم کلی مذهبی را نمایندگی نمیتواند . قراریکه ظاهراً معلوم میشود\nمیتوان مراسم مذهبی آنها را دو حصه نمود: یکی مراسم رسمی مانند قربانی ها\nو صرف سوما و دیگر مراسم خانوادگی. در قسمت اولی بیشتر ریشی ها وطبقه منور\nشرکت می جست و دومی در کانون خانواده روزسه یا پنج دفعه بعمل می آمد.\nریاست مراسم مذهبی در کانون خانواده متعلق به پدر بود و مادر و دیگر اعضای\nخانواده در آن شرکت می جستند مراسم دیگری در اوقات معینه سال در کانون\nخانواده صورت میگرفت. ریشی هائی که اصلاً از روی پیشه روحانی بودند\nفقط در بعض مراسم معینه خانوادگی مانند مراسم عروسی، وفات، و در دادن\nآتش در کانون خانواده جدید و غیره مداخلت میکردند.\n\nبه این ترتیب گفته میتوانیم که آریاها برای اجرای مراسم مذهبی بنام\nمعبد کدام محل مشخص و معین دیگر نداشتند و چون مراسم مذهبی آنها مانند\nخود مفکوره آئین شان ساده بود معبد و عبادت آنها اشکال و تکلفی نداشت.\nبعضی مراسم قربانی که خارج خانه بعمل می آمد عموماً در یکی از"}
{"book": "adl1182", "page": 169, "text": "(١٤٤)\nنقاط قشنگ دامان طبیعت اجرا میشد . لذا این را هم میتوان گفت\nکه دامان طبیعت معبد آنها وشنیدن تمجید وتوصیف عناصر طبیعی وکار نامه های\nخارق العادة اجداد عبادت شان بود .\nقربانی یکی از مشخصات آئین آریائی عصر ویدی است و آنرا یکنوع\nمجبوریت و فرضی تلقی میکردند که ادای آن بر هر فرد و خانواده لازمی و حتمی\nبود زیرا تصور میکردند که به این ذریعه ارباب انواع در حل مشکلات با آنها\nشريك شده وطرفین از آن بر خواهند خورد چنانچه درین مورد میگفتند :\n« قربانی کنید تا ارباب انواع غنی شوند آنگاه شما را مستعد وغنی خواهند\nساخت ... از غذا موجودات پیدا میشود . از باران غذا بمیان می آید\nواز قربانی باران میخیزد .... کسیکه به گردش این عراده كمك نميكند\nسزاوار زندگی نیست . » (۱)\nدرین شبهه نیست که آئین ساده و ابتدائی آریائی با تحول تدریجی مراتب\nمختلف را پیمود و قواهای طبیعی آهسته آهسته در مخیله آنها صاحب شخصیت\nونام ونشان وصفات وسجایای علیحده گردیده است . از خلال سرودها\nاینطور هم حس میشود که مجموع تمام عناصر مفید و نورانی را « دووس\nDavos » یعنی « ذرات در خشان » میگفتند و در اکثر زبان های هند\nو اروپائی نام « خداوند » (ج) از همین کلمه با جزئی تغیراتی بمیان آمده\nو در پشتو مفهوم لغوی آن به شکل ( ډيوه ) یعنی چراغ باقی است «دووس»\nکلمۀ بود که به آن بلا استثنا تمام ارباب انواع ومظاهر مفید ونورانی طبیعی را\nیاد میکردند وحتی قوۀ مافوق کل را بنام « ديوس پاتر Dyeus Pater » مسمی\nساخته بودند ازین رو بعضی ها به این نظریه هم رسیده اند که آریائیا پیش از عصر اوستا\n\nصفحۀ ٢٥٥ کتاب ذیل تالیف واله دوپوسن\nIndo-Europeens et Indo iranien. L, Inde jusque Vers 300 av. J. C."}
{"book": "adl1182", "page": 170, "text": "(۱۰۰)\n\nحتی در دوره ویدی هم موضوع وحدانیت خداوند (ج) را حسن نموده بودند. بهمین\nاساس بعضی از مدققین اظهار میکنند که آریاها اگرچه در ظاهر امر قوای\nطبیعی را تمجید و ستایش میکردند بالواسطه خالق کل آنها را هم میشناختند .\n«مستر داس» در اثر خود موسوم به «ریگ وید یک کلچر » (۱) تحت عنوان\n« وحدت در تعدد» درین موضوع به تفصیل وارد شده و اظهار میکند که در سرود\nریگوید تعدد اسمای ارباب انواع مثلاً : اندرا ، میترا ، وارونا ، اگنی وغیره\nنام های مختلف يك ذات واحد است مشارالیه درین مورد نظریه «مستر گریفت»\n(۲) را چنین می آرد :« نامهائی که شعرا ذکر کرده اند همه در حقیقت اسمای\nيك ذات واحد است که قدرت ما فوق کل را تشکیل میدهد و از خود مظاهر\nمختلف دارد . » مستر داس بعد از ذکر فقرات متعدد متن سرود ویدی تحت\nعنوان «پراجپاتی » که در ریگوید بنام «هیرانیه گربها » ذکر شده و معنی\nتحت اللفظی آن « هسته طلائی » است سرود ذیل را می آرد که از آن مفهوم\nوحدانیت ویگانگی ذات خداوندی روشن میگر ددو تر جمه آن قر اراتی است :\n«در شروع خلقت نوری تجلی کرد . او ما لك تمام مخلوقات است . او\nزمین و آسمان را آفرید . آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم؟\nاو که نفس داد، او که قوت بخشید، اوامرش را همه ارباب انواع می پذیرند. سایه\nاو فتا ناپذیر است. آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم. او که در سایه\nعظمت خود یگانه پادشاه ذی روح و جنبندگان است. او که بر انسان وحیوان یکسان\nسلطنت میکند . آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم؟\nاو که هیماوات، سمودرا ، راشا (۳) شاهد عظمتش میباشند . کسی که این\nهمه مناطق از آن اوست . آیا او آن نیست که قربانی های خودرا به او تقدیم کنیم\nاو که قدرتش اسمان را نورانی و زمین را محکم نگه داشته او که اسمان هارا\n\n(۱) صفحه ٤٧٢ (۲) مستر گریفت یکی از مترجمین سرودویدی میباشد (۳) نام های کوه\nواوقیانوس و رود خانه است ."}
{"book": "adl1182", "page": 171, "text": "(١٤٦)\nبرقرار نموده ، او که پیمایش طبقات فضا در ید قدرت او است . آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کشیم؟\nاو که قدرتش حتی بر آب های غریونده مستولی است . او که مافوق تمام ارباب انواع است . آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم؟\nاو که خالق زمین است بعناصر ، میرساند ، در سایه نظام معین حکمر مانی میکند. آفریدگار آسمان و آب های درخشنده وغریونده است . آیا او آن نیست که قربانی های خود را به او تقدیم کنیم؟\nای «پراچپاتی» جز تو کسی دیگر به این مخلوقات حیات نداده. استدعا میکنیم خواهشی را که برای آن قربانی بتو تقدیم کرده ایم بر آورده شود و ثروت مند گردیم!»\n* * * *\nنا گفته نماند که در آخر عصر و بدی در شاخه آریائی های مهاجر هندی بعضی عقاید اثر قواوی هم پیدا شد. جاد و جادوگری در عقاید آنها داخل شد و حتی بعض حیوانات هم طرف تمجید و ستایش واقع گردید که بدان کاری نداریم و بیشتر مختص به هند است.\n* * * *\nمهمترین عناصری که نزد آریائی ها در عصر ویدی به شکل ارباب انواع در آمده بود قرار ذیل اند :\nد بیوس Dyaus آسمان\nپریتی وی Prithivi ازمین\nآفتاب به نام های مختلف مثل : سوبار ، ساويتار ، پوشان ، متير ا ، رودرا وغیره باد که بنام های وایو Vayu واتا Vata ماروت Marut یاد میشد.\nاگنی Agui آتش\nاندرا Indral (رب النوع رعد يا جنگ )\nسوما (مشروبی که از عصارهٔ یکنوع گیاه کوهی مخلوط با شیر و عسل ساخته میشد و تا حرارتی که در بدن تولید میکرد در صف ارباب انواع قرار گرفته بود)"}
{"book": "adl1182", "page": 172, "text": "( ١٤٧)\n\nوارونا : رب النوع آسمان ستاره دار\nبرای تعین شخصیت های بعضی های آنها ذیلاً کمی تشریح میدهیم\n«اندرا» : قرار یکه از خلال متن سرودها معلوم میشود مهمتر ین تمام\nارباب انواع آریائی اندرا بوده که اصلاً در اوائل و هله رب النوع حامی\nکدام قبیله فاتح بوده و قراریکه در مبحث ( پکتها ) ملاحظه شد قبیله\nسلحشور «پکت ها » را همیشه حمایت مینمود اندرا چون حامی جنگجویان\nبود علامه فارقه اورعدوبرقك يا آتش آسمانی را تصور می نمودند و رفته رفته\nبکلی شکل رب النوع جنگ بخود گرفت در جنگ هائی که آریائی ها برعلیه\nداسیوس ها بومیان هندی نموده اند همیشه از اندرا استعانت وفیروزی میخواستند\nصدقه هائی که بنام اندرا میدادند بیشترش مشروب سوما بود اندرا نوای\nتوله و مستی مشروب کوهی ( سوما ) را دوست داشت و چون این دو چیز\nاز اختصاصات کتله آریائی این عصر بود میتوان گفت که اندرا نمونه کامل\nفرد و ذوق آریائی عصر ویدی و بیش از آن شمرده میشد « اندرا » در کشتار\nحیوانات خارق العاده مخصوصاً مارهای بزرگ و اژد های کوهی هم صرف\nمساعی زیاد نموده وقصه های اژدها که در عصر بودائی رونق زیاد پیدا کرده\nو تا حال در مخیلات ساکنین افغانستان وجود دارد منبعش را عجالتاً تا سرود\nهای عصر ( ریگ وید ) بلند برده میتوانیم قصه های اژدهای کوها و خرابه ها\nو غیره که امروز در میان ما مروج است سراسر از خلال سرودهای ریگ وید\nمعلوم میشود اينك يك گوشه را بصورت نمونه ترجمه میکنم (۱)\n« میخواهم کارهای اندرا را بیان کنم. اولین کارهائی که به زور سلاح\nانجام داده است . مشارالیه مار را زده است شکم کوه را در یده است تا آب\nمجرا پیدا کند مشارالیه ماری را که در کوه بودز ده است برای او تو اشتار Tvashtar\n\n(۱) صفحه ۳۱ کتاب مدنیت قدیم هند."}
{"book": "adl1182", "page": 173, "text": "(١٤٨)\nاسلحه ئی ساخت خروشان ، آب ها مانند گاوها یو غ زده مستقیماً بشتاب بطرف\nبحر پایان می شدند . »\n*     *     *\nوارونا : وارونا که او را رب النوع آسمان تعبیر میکنند بزرگترین\nرب النوع آریائی و سرچشمه حیات بخشا و نیکوکاری بشمار میرفت و با اندرا\nکه همیشه در جنگ وقتل وستيز بود فرق کلی داشت نسبت به اندرای جنگجوی\n« وارونا » رب النوع باشکوهی بود که مقام رب الارباب بخود گرفته بود\nآریائی ها آفتاب را چشم، آسمان را لباس وطوفان را درا تنفس او تصور میکردند\nوایجاد آسمان وزمین وباد را به او نسبت میدادند. عقیده داشتند « وارونا »\nهمه چیز را می بیند ومی شنود ونظام جهان را اداره میکند آریائی ها ازاندرا\nثروت وفتح میخواستند وازوارونا التماس مینمودند که ایشان را از حزن\nوکدر وارهاند، ببخشد بدوعفو كند. يكي ازسرودها که روح معتقدات آریائی را\nنشان میدهد چنین آغاز میشود .\n« آنکه دودنیای بدین وسعت را از هم جدا کرده « و ارونای » باعظمت\nاست . آسمان را بزرگ وبلند آفریده ستاره گان را جدا کرده و زمین را\nوسعت بخشیده من بخود میگویم چه وقت به جوار وارونا ملجاء خواهم یافت؟\nچه وقت با دل صاف اثرات رحمت او را خواهم دید؟ ای وارونا من میخواهم گناه\nخود را بدانم، من ازآنهائی که میدانند پرسان میکنم تمام عقلا متفقاً بمن يك\nجواب دادند که وارونا برعلیه تو قهر شده ای وارونا این گناه بزرگ چه بوده\nکه به سزای آن دوستت شاعر را میزنی؟ آن را بمن بگوای کسی که مغلوب\nنمیشوی وذات خودت خودت را نگاه میکند آیا میشود که باین عرض عبودیت\nاز گناه پاك شوم ( کتاب هفتم سرود ٨٦ ترجمه بر گین ) (١)\n(۱) از روی ترجمه برگین ازصفحه ۳۳ ـ ۳۲ کتاب مدنیت قدیم هند ترجمه شد ."}
{"book": "adl1182", "page": 174, "text": "(۱۴۹)\n\nاگنی : اگنی رب النوع آتش است وچون آتش در کانون خانوادگی\nآریائی همیشه بود اورا صاحب اختیار دائمی خانه یارب النوع کانون خانوادگی\nتصور مینمودند که آبادی و فراخی زندگانی و ازدیاد نسل از برکات او بود\nچنانچه ازین جهت او را پدر انسان میدانستند و در موقع تولدی طفل نوزاد میگفتند\n« ستایش کن اگنی درخشانی را که اینجا حاضر است و بتو حیات بخشیده\nزندگانی مار اطوالت بده ای اگنی منقسم حیات! تو که تقویه می بخشی\nتو که رخساره ات از مسکه پر است و در آغوش مسکه تولد شده ئی مسکه، عسل\nو شیر گاو را بنوش بالای این طفل مانند پدر برپسر مواظبت کن . »\nاگنی رب النوع قربانی هم شمرده می شد و چنین تصور میرفت که از میان چوب\nمذبح برامده ونذر وتحایف وقربانی را میخورد . اگنی در مخیلهٔ آریائی ها\nجاویدانی بود زیرا چنین عقیده داشتند که اگنی مانند جرم آسمان و باد\nوطوفان درپای درختان جنگل مخفی است و باتلالوبرقك آسمانی تولد میشود\nو چون از آبهای اولیه هم اگنی بمیان آمده لذا قدامت زیاد دارد پدر\nارباب انواعی میباشد که دراثر تقدیم قربانی ها ظهور کرده اند .\nسوما : سوما در عصر ریک وید عبارت از عصاره گیاه کوهی بود که قرار\nافسانه ها عقابی از آسمان آورده بود و در کوه «منجوان» میروئید دختران\nو زنهای آریائی عصاره سفیدیا زرد گون این گیاه را در زیر اشعه ماه از دامنه های\nکوه ها جمع نموده با آب و شیر و مسکه وعسل مخلوط کرده ازان مشروب مفرح\nو صحت بخشی میساختند و در حین اجرای مراسم مذهبی به نام ارباب انواع\nنذر میکردند وبیشتر مردان طبقهٔ شریف از ان میخوردند .\nچون این مشروب قوت میبخشید و دماغ را مفرح می ساخت آریائی ها\nتقویت دل واعصاب ، فرحت دماغ ، قوه عضلات ادامه حیات و حتی زندگانی\nجاویدان را از نوشیدن آن انتظار داشتند و این خصایص کار را بجائی رسانید"}
{"book": "adl1182", "page": 175, "text": "(١٥٠)\n\nکه سوما هم در صف ارباب انواع قرار گرفت .\nسوما و نوشیدن آن یکی از مراسم بزرگ و تحایفی است که آریائی ها بنام\nارباب انواع خود تقدیم میکردند و قراریکه در مبحث علیحده این فصل خواهید\nدید محل نشو و نمای گیاه سوما کوه های افغانستان بود نوشیدن این مشروب\nتا آخرین مراحل عصر اوستائی در مملکت ما معمول و مروج بود . چون گیاه\nسوما را در روشنی ماهتاب جمع میکردند و پیش ازینکه عصاره آن گرفته شده\nساقه های آن را در آب و شیر میگذاشتند و در انجا منبسط میشد تصور میکردند\nکه از اشعه ماه چیزی دران حلول کرده ازین جهت عصاره زرد گون آن را\nقطرات طلائی آسمان یا «شبنم مهتاب» تصور می نمودند که صبحگاهان بر گیاه\nمذکور ریخته و آن را نشو و نما میداد . در میان ارباب انواع آریائی آنکه\nاز همه بیشتر به شرب سوما میل داشت اندرا رب النوع جنگ بود تا صاحب\nنیرو و توانائی شود .\n\nآریائی ها تا جائیکه از خلال مضامین سرودها استنباط میشود ارباب انواع\nمجرد که مفهوم معنوی را نمایندگی کند کمتر داشتند فقط یکی دوتائی قهر و\nعقیده و غیره را نمایندگی میکرد و برخی دیگر عبارت از صفات ارباب انواع\nفوق الذکر است که در دماغ ها بعضی اوقات شخصیت علیحده حایز شده است .\nناگفته نماند که بعضی ارباب انواع آنها جوره جوره و دسته دسته هم بودند\nمانند «میترا - وارونا» یا ماروت - واسو Vasu و ادیتیا Adityae و غیره .\nآنچه که روی هم رفته در آئین آریائی های عصر ویدی قابل ذکراست این\nاست که جلو روابط بین انسان ها و ارباب انواع بدست انسان است که با تقدس\nو قربانی آن را اداره میکرد و برای حصول آرزوهای خود نذر و قربانی هم میکردند\nارباب انواع آریا ئی طوریکه ترسیم شده اند قوی بودند و نسبت به عدالت"}
{"book": "adl1182", "page": 176, "text": "(١٥١)\n\nو خیر اندیشی، نیرومندی داشتند، قراریکه بالا ذکر شد تنها (وارونا) با حضور\nخود همه جا و باخبری از اعمال انسان تنها رب النوع آنها است که بیداری\nو مواظبت وجدان بشری را ترسیم میتوانست.\nساده ترین نذر آنها مراسمی داشت خانوادگی که پدر یا همسر خود در\nکانون خانواده اجرا میکرد و عبارت از شیر و مسکه و حبوبات بود و جزئیات\nمراسم آن معلوم نیست. قربانی بزرگ عبارت از کشتن اسپ بود که شاه\nو دولتمندان و رؤسای قبیله بدان اقدام میکردند.\nجسد مردگان را عموماً در خاك پنهان میکردند آینده مردگان آنها از\nروی سرودها چندان روشن معلوم نمی شود گاهی از روی بعضی قسمت ها\nاستنباط میشود که با آب ها یکجا میشدند، برخی الحاق آنها را با نباتات اشاره\nمیکنند و بعضی هم میگویند که بعد از مرگ دوباره زنده شده با یاما « Yama »\nاولین پادشاه متوفی یکجا یا از او علیحده زندگی بسر می بردند . (۱)\nسوما : در میان ارباب انواع آریائی که رول مهمی در حیات و آئین\nآریائی بازی کرده یکی «سوما» است که اصلاً و اساساً یکنوع مشروبی بود\nکه یسان اصول ساخت آنرا بیان خواهیم کرد . این مشروب با داشتن خواص\nصحی و حرارتی که در بدن تولید میکرد آهسته آهسته شکل رب النوع بخود\nگرفت و بعد از آتش آسمانی «اندرا» و زمینی «اگنی» بنوبهٔ سوم از و ستایش\nمیکردند چنانچه تمام جزو نهم و چند سرود مختلف دیگر همه وقف صفات\nو مميزات او است و از روی کثرت تذکرات اسم او میتوان «سوما» را سومین رب النوع\nآریائی خواند.\nآریاها در مهد تهذیب قدیم خویش یعنی کوه پایه های آریانا از محصولات\n\n(۱) راجع به دین آریائی از مبحث (دین در ريك ودا) صفحه ۲۸ و ما بعد کتاب مدنیت های\nقدیم تالیف (گورتی لیه) استفاده شده است."}
{"book": "adl1182", "page": 177, "text": "(١٥٢)\n\nطبیعی کشور از عصارهٔ یکنوع گیاه وعسل وشیر مشروبی بنام سوما درست\nمیکردند. عین این کلمه «سوما» باتغیر (س) به (هـ) که قاعدهٔ عمومی بین زبان\nسنسکریت ویدی واوستائی است درباختر وسائر نقاط آریانا درعصر اوستائی\n«هوما» خوانده میشد اگرچه «سوما» و«هوما» اساساً نام همین مشروب بودولی\nتئمها در مورد خود گیاه که یکی از مرکبات آن شمرده میشد هم اطلاق میشد\nاین گیاه را آریائی های کتلهٔ باختری در ادوار مدنیت های باستانی\nخود میشناختند و آنرا گیاه مقدسی میشمردند و دافع شروبلیات ومقوی جسم\nوروح میدانستند . طوریکه در سرودهای ریگ وید جزو نهم برای مناقب\nوستایش «سوما» وقف شده دراوستا هم قسمتی بنام «هوم یشت» ازان سحبت\nمیکند . سوما در معتقدات آریائی های باختری عصر اوستائی افسانهٔ کوچکی\nهم دارد که قرار آن مبدء اولیهٔ این گیاه در آسمانها بوده و عقابی موسوم به\n«سینا Cyena» از کوه بلند« هریتی بری زا Haratibareza» برداشته وروی\nکوه های بلند یوبائی ری سئا Upairisaena (هندوکش) ستیر Staera( کوهای\nتیرا )کوسراد Kusrada (کوه کوراسون غور) پورانا Paurrana (پروان) سپی\nتاگوناگیری Spita-gaona- gairi (سفیدکوه)وسایرکوه ها پراگنده ساخت (۱)\nاز روی تذکرات اوستا واضح معلوم میشود که این گیاه درقلل ودامنه های\nمرتفعۀ کوه ها واراضی کهستانی می روئید. قراویکه بالاذکرشد اوستا يك یشت\nکامل را بنام «هوم یشت» درین زمینه وقف کرده و از نقاطی که این گیاه\nدران میروئید مفصل وبصورت دقیق ذکرکرده . کوه هائی را که گیاه «سوما»\nدر آن هامی روئید و اسامی آنها در اوستا ذکرشده بسیاری از مستشرقین\n(۱) فقرهٔ یازدهم یشای دهم یاهوم یشت دوم صفحه ٤٤ کتاب آریانا نگارش\nمؤلف . صفحه ٥٠٧ Indien Studies مورخه ١٢ می ١٩٣١(مدرسهٔ مطالعات شرقی لندن)"}
{"book": "adl1182", "page": 178, "text": "(١٥٣)\n\nمخصوصاً «سراورل ستین» انگلیس مطالعه کرده و تحت عنوان «جغرافیه اوستا»\nدر ١٨٨٦ کنفرانسی درین زمینه و دیگر مسایل مربوطه در هفتمین کنگرهٔ\nبین المللی مستشرقین در وین داده است و دارمستتر هم در ترجمهٔ زند اوستای خود\nاز آن استفاده نموده از روی این همه مطالعات دقیق علمی معلوم میشود که از\nنقطهٔ نظر اوستا کوهائی که گیاه «سوما» یا «هوما» در آن ها میرویند فقط\nکوهای آریانا یا افغانستان بود چنانچه بالاتر در مقابل اسمای قدیم اوستائی\nکوهای مذکور نام های امروزهٔ آنها هم نوشته شد و آشکار گردید که سلسلهٔ\nهندوکش با تمام شاخه های آن و کوه های سفید کوه و تیرا و کوهستانات غور\nو کوه پروان وغیره تنها نقاطی بود که گیاه معروف در آنها می روئید . انحصار\nکوهای آریانا از نقطهٔ نظر اوستا برای روئیدن سوما دلیل دیگری است که\nاوستا تنها از نقطهٔ نظر جغرافیا خاك آریانا را خوب ترمیشناخته و کانون خاك\nآریائی های اوستا اینجا بود .\nهمین قسم اگر بالاتر برویم سرود های ویدی هم مفصل از «سوما» و صفات\nورنگ آن با کلمات و استعاره های بس شاعرانه صحبت میکند چنانچه بسان\nبدانها اشاره خواهد شد . ولی مانند اوستا راجع به محل نشوونموای این گیاه\nصریحاً چیزی نمیگوید ولی این خالیگاه را «عتروید» که کتاب دیگری از جملهٔ\nچهار کتاب سرود های ویدی است پر میکند زیرا در آنجا واضح تذکار رفته\nکه گیاه سوما روی کوه (موجاوات) یا بهتر تر بگوئیم کوه «منجوان» می روئید\nمدققینی که از وضعیت و نام های جغرافیائی افغانستان اطلاع کافی ندارند با وجود\nصراحت اسم «منجوان» اشتباه کرده ومحل آنرا به بعض جاهای دیگر افغانستان\nوپنجاب تعین کرده اند حال آنکه نام این کوه بدون کدام تغیر کلی بهمان\nشکل قدیم خود تا امروز باقی مانده وعبارت از کوه (منجان) است که بدان\nکوتلی هم معروف شده وراه رفت و آمد بین نورستان وصفحات بدخشان است"}
{"book": "adl1182", "page": 179, "text": "(١٥٤)\n\nکه از راه درۀ چرم عملی میشود بین کلمۀ (منجوان) و (منجان) فقط يك (و) فرق است و با مثال های متعددی که در دست است (و) و (الف) چون هر دو حروف علت اند در تلفظ صوتی (و) حذف شده و (منجوان) (منجان) گردیده است به این ترتیب و با دلایل جغرافیائی دیگری که پایان ذکر میشود درین هیچ شبهه و تردیدی نیست که (منجوان) سرودها همان (منجان) فعلی است که شاخه ئی از کهستانات جنوب شرقی هندوکش را در بر میگیرد.\nعلاوه برین در \"عتروید\" کوهی موسوم به \"منجووات\" هم ذکر شده که بعقیدۀ A. Macdonelle (١) عبارت از قبیله ایست که در مجاورت کوه \"موجاوات\" یا \"منجوان\" می زیست و با قبیلهٔ \"گنداری\" متصل و همسایه بود. چون قبیلهٔ گنداری در گندها را می زیست و گند هارا منطقۀ بین کابل و پشاور را در بر میگیرد این هم دلیل دیگری است که واضح موقعیت \"منجوان\" را در منجان امروزی قرار میدهد و قبیلهٔ \"منجوات\" در اراضی مجاور شمال گندها را در لغمانات و بعضی حصه های نورستان زندگانی داشت.\n\"مور کنسترن\" G. Morgensterne تحت عنوان (نام \"منجان\" و بعضی نام های نقاط و مردمان هندوکش) مقالۀ مخصوصی شایع کرده (٢) و ضمناً می نویسد که فارسی زبان های کاتی Kati و کلا شه Kalasha کافرستان با اختلاف جزئی تلفظ اینجا را \"منجان\" میخوانند.\nبهر حال \"عتروید\" فقط کوه \"منجوان\" یا منجان را جای نشو و نمای بته سوما قلمداد میکند و \"هوم یشت\" اوستا از تمام کوهای بزرگ آریا با نام می برد به استناد این دو منبع قدیم گفته میتوانیم که این گیاه را آریائی ها در مراتب\n\n(١) صفحۀ ١٥٣ کتاب ادبیات سانسکریت نگارش \"١ . مکدونل\"\n(٢) این مقاله در صفحۀ ٤٣٩ کتاب ذیل نشر شده :\nBulletin of the School of Oriental Studie Volume VI Part 2"}
{"book": "adl1182", "page": 180, "text": "(۱۰۰)\n\nحیات قدیم ویدی واوستایی خود در آریانا بخوبی میشناخته و در ادبیات و\nآئین ورسومات حیات اجتماعی آنها رول مهمی بازی کرده است.\n«سر اوول استن» مدقق و جهان گرد معروف انگلیس تحت عنوان «افدرا»\nو نبات هوم وسوما مقالهٔ فصلی در اطراف این گیاه نوشته (۱) و اظهار میدارد\nکه گیاه هوما وسوما که در الحال هم پارسی های هند استعمال میکنند نباتی از\nخانوادهٔ «افدرا Ephedra» یا «افدرا فولیا تا Ephedra foliata» است در\nهمین مقاله تذکار رفته که داکتر «تی تی شن» که در هیئت تحدید سرحدات افغانی\nشامل بود در طی راپورتی اظهار نموده که EphedrapacyIclada در درهٔ هری رود\nو بادغیس هرات بنام هوم Hum هوما Huma يهما Yehma معروف است\nو از بلوچستان گرفته تا درهٔ هری رود و بادغیس در اراضی سنگلاخ\nوریگی میروید. قرار نظر به داکتر موصوف این گیاه بنام «هوم بندك\nHum-i-bandak هم یاد میشود «سراورل استن» به تائید نظریهٔ داکتر «تی تی شن»\nاظهار میکند که در مسافرتی که در ۱۹۱۵ در امتداد سرحد افغانی وفارس\nنمودم به گیاهی بر خوردم که اهالی بنام «هوم Hum» یاد میکردند\n«سراورل استن» بعد ازین بیانات اظهار میدارد که این «افدرا» همان «هوما»\nیا «سوما ئی» است که در متن اوستا و سرود ریگ وید بکرات ذکر شده آنگاه\nبه تائید نگارشات اوستا یکه یکه کوهای افغانستان را به رنگی که مختصراً پیشتر\nذکر شد نام میبرد و از روی رهایش آریائیها در دامنه های جنوب هندو کش\nو دره های (سپین غر) به صورت قطعی ثابت میکند که گیاه سوما یا هوما به شهادت\nکتب قدیمه و تحقیقات جدیده نباتی بود که در سرزمین افغانستان می روئید و\nهنوز هم می روید.\n\nساختن مشروب سوما : قراریکه ادبیات قدیم کشور ما، ریگ وید به پیرایه های\n\n(۱) این مقاله در صفحه ۵۱۰ تا ۵۱۴ مجله ذیل نشر شده است :\nBulletin of the School of Oriental Studies Volume VI Part 2"}
{"book": "adl1182", "page": 181, "text": "(106)\n\nمختلف وانمود میکند ساختن مشروب «سوما» کار زنان و مخصوصاً دختران دوشیزه بود که دسته دسته به دامان کوها گردش کرده و این بته را جمع میکردند سپس آنرا روی تخته سنگ های صفا میده کرده و عصاره آنرا از پارچه های پشمی ساخت خودشان میگذرانیدند و به آن مقداری شیر و عسل علاوه میکردند ضمناً این را نیز نباید فراموش کرد که همان طوریکه سوما در کهستانات افغانستان میروئید عسل هم یکی از محصولات بزرگ این مناطق بود و هست در دامنه های جنوب هندوکش مخصوصاً هندوکش شرقی در کندها را و دامنه های سپین غر به مقدار زیاد پیدا میشود. دره های لغمان، کنرها و نورستان و باجور و مهمند و همچنین کهستانات جنوبی نقاطی هستند که در آنجا اهالی به تربیه زنبور عسل پرداخته و سالانه ازان حاصل زیاد میگیرند بناء علیه گفته میتوانیم که عسل که جزو دوم ترکیب مشروب سوما است هم یکی از محاصیل طبیعی خود دره ها و کوه پایه های افغانستان میباشد.\n\nسوما و تخیلات ریشی ها: ریشی ها یا شعرای عصر ویدی ما با ظرافت طبع و تخیلات لطیف خویش راجع به سوما قطعات زیبا سروده رنگ، مزه، صدای ریختن آنرا در جام، اصول تهیه آنرا با سرپنجه سیمین دوشیزگان به کلمات و استعاره های خیلی لطیف و شاعرانه تعریف نموده اند و تذکار مختصر آن علاوه بر روشن ساختن مطالب تاریخی قدرت طبع و تخیلات شیرین شعرای ما را نیز معرفی میکند.\nبرای اظهار اینکه سوما با انگشتان بلورین دختران جوان تهیه میشود می نویسند: «دختران دیواسوات یعنی ربةالنوع آفتاب طالع باده تن دوشیزگان جوان که خواهران همدیگر اند عصاره سوما را میکشند. این ده دختر جوان دوشیزگان آفتاب طالع عبارت از انگشتان هر دو دست اند که تخیل شعرای ویدی ما ازان ها ده خواهر ساخته است.\nموضوع صاف کردن مشروب مذکور را با پارچه های پشم گوسفند و ریختن"}
{"book": "adl1182", "page": 182, "text": "(١٥٧)\n\nآنرا در کوزه های گلی و خم های بزرگ به صور مختلف ترسیم نموده و ضمناً میگویند : «جوی سوما مانند گاوهای شیری که به جنگلی داخل شوند درمیان خم ها میریزد.» یا اینکه : « ارباب انواع مانند پرنده بال کشاده و در میان خم ها نزول میکند . »\nمخلوط شدن عصاره سوما را در میان خم ها با آب به این تعبیر کرده اند که « گاوی بوغ زده و در چمن زاری دراید» یا اینکه : «وقتیکه سوما جامه ئی از آب برتن میکند با نوای سرود خوانندگان در میان خم ها دور میزند . »\nشعرای ویدی آب را معمولاً مادر سوما وعصاره اخیرالذکر را فرزند آب میخوانند . وقتیکه روحانیون شیر را با عصاره سوما مخلوط میکردند لباسی از پوست گاو در برمینمودند برای تصویر صدای ریختن مشروب سوما در خم ها شعرا اصطلاحاتی بکار برده و ضمناً چنین گفته اند : « قطرات شیرین سوما چون به جدار خم میخورد انعکاسی شبیه به غریو سربازان بلند میشود.» خود آواز ریختن مشروب مذکور را به کلمات غرش و بغرغر گاو وحتی غرش رعد تشبیه کرده اند و در چنین موارد سوما را با نرگاو خوانده و یا به آن تشبیه نموده اند و آب را که دران شیر مخلوط بوده یا نبوده به صفت ماده گاو یاد کرده اند .\nرنگ درخشان عصاره سوما که میتوان آنرا به زرد کم رنگ شیره های مهتابی امروزی تعبیر کرد چشم شعرا را بخود جلب کرده و آنرا در سرود ها به اشعه آفتاب که در عین زمان زرد گون و درخشان و حیات بخش است تشبیه نموده اند .\nچون سوما شربتی بود مفرح وقوت بخش ریشی ها مفتون اثرات آن شده و آنرا « شربت آسمانی» یاد کرده اند و حیات جاویدان را از شرب آن انتظار داشتند چنانچه آنرا (امریتا Amrita) یعنی فنا ناپذیر لقب داده بودند .\nاز پهلوی معتقدات به این عقیده بودند که سوما ثنا گو بنده و نوشنده خودرا"}
{"book": "adl1182", "page": 183, "text": "(١٥٨)\nبه عالم رستگاری رسانیده به دیار (یما پادشاه) حیات جاویدان خواهد یافت .\nدر بعضی از سرود های اخیر «ریگ وید» سوما را بصورت مبهم به «مهتاب» تشبیه کرده اند . در «عتروید» چندین بار سوما به معنی «ماهتاب» آمده و «یجور وید» می نویسد که همان تابشی که از روشنائی ماه می تابد عیناً از رنگ مهتابی سوما هم تلالؤ میکند. در برهمانا Brahmanas این مفکوره خوب تر شرح یافته زیرا در آنجا مرقوم است که علت خورد شدن ماه بعد از شب چهارده این است که ارباب انواع ماده زرد رنگ آنرا که اسباب بقای حیات میشود میخورند وازاینجا معلوم میشود که قرار معتقدات آن وقت گمان میکردند که در مرکبات پیکر «ماه» مقداری سوما هم است که ماده حیات جاویدان ارباب انواع آسمانی را تشکیل میداد .\nعین این مطلب دریوپانیشاد Upanishads چند ین مرتبه تذکار یافته که «ماه» عبارت از «سوما پادشاه» مشروب ارباب انواع است که شبا نگاه در بساط لاجوردی فلك در تلالوء برقك ستارگان این جام آسمانی را برداشته و سر میکشند آهسته آهسته به تدریجی که ماه خورد میشود علتش این است که هر شب ازان مقداری نوشیده میشود تا اینکه خط باريك لب جام هم ناپدید میگردد . آنگاه آفتاب وظیفه ساقی بخود گرفته و صبحگا هان چون برمیخیزد، باشعاع طلائی خویش این ظرف تهی را پرمیکند وبه تدريج واندك اندك تاشب چهارده «قدح آسمانی» دوباره از مشروب حیات بخش مملو میگردد و از شب چهارده به بعد بازبساط نوشیدن سوما آغاز می شود .\n«سوما» و «هوما» در ریگ وید واوستا: تشابه بین زبان سرودهای ویدی که آنرا معمولاً بنام «سانسکریت و دا» یاد میکنند با زبان گات های اوستا به اندازه ئی زیاد است که بعد از قدری تعمق هرکس حکم میتواند که این دو زبان یا به عبارت بهترتر این دو لهجه شاخه های يك زبان مادری باختری اند که"}
{"book": "adl1182", "page": 184, "text": "(١٥٩)\n\nبا مرور زمانه ازهم سواسده اند چنانچه هر کدام ازین دو زبان بذات خود\nبصفت «باختری» یاد شده اند. علمای زبان شناسی با تحقیقاتی که درین زمینه\nنموده اند از نقطه نظر صوت اختلاف چندی بین زبان سرودهای ویدی و متن\nاوستا یافته اند که ذکر تفصیل آن اینجا امکان ندارد و مربوط به موضوعی که\nسر دست است متذکر میشویم که (س) سانسكريت ویدی در اوستا به (ه) تبدیل\nمیشد و به این ترتیب «سوما» «هوما» شده است .\nاگر آنچه راجع به این مشروب در ریگ وید و اوستا ذکر شده بهم مقایسه\nشود معلوم میشود که پیش از جدائی و مهاجرت شاخه های آریائی هندی\nو فارسی از آریانا سوما یا هوما در اساطیر ومعتقدات وحیات اجتماعی عصری که\nاین دو شاخه کتله مشترکی تشکیل میداد رول مهمی بازی نموده است. ریگ وید\nواوستا هرد و نسبت بماهیت و عنصر و مبداء و تركيب و خصایص ممیزه و دیگر صفات\nاین مشروب هم زبان اند. هر دو میگویند که پرنده ئی دانه گیاه آنرا از آسمانها\nآورده است . هر دو متذکر میشود که این گیاه در قلل و دامنه های کوه ها و نقاط\nمرتفعه میروئید. قرار هر دو منبع واضح معلوم میشود که کوهای آریانای قدیم\nاختصاص به روئیدن و نشوونمای این گیاه داشت. در هر دو جا سوما «شاه گیاهان»\nخوانده شده در هر دو خواص صحی وصحت بخش آن بيك رنگ تذکار رفته\nدر هر دو متذکر میشوند كه نوشیدن آن باعث طوالت دوره حیات بود.\nطریق ساختن آن در هرد و ماخذ یکسان ذکر شده هر دو منبع افسانه ها\nو داستان های مربوط به سوما وهو ما را يك قسم نقل میکنند. خلاصه تشابه\nبیان در دو ماخذ اولی قدیم آریانا به اندازه ئی زیاد است که میتوان معلومات\nیکی را هو به هو به دیگری تطبیق داد ."}
{"book": "adl1182", "page": 185, "text": "زبان ویدی\n\nدر اوائل این فصل ( صفحه ٢٩ ) متذکر شدیم که « موضوع در آریا »\nو « آریائی » اصلاً و اساساً در اثر تفصیل قرابت هائی بمیان آمده که\nدر زبان های دسته ئی از ملل بمشاهده رسیده است » . سپس در صفحه ٣٢ تحت\nعنوان «تشابه زبان » به این موضوع اشاره کردیم که : « در میان تمام السنة\nاقوام هند واروپائی زبان سانسکریت و زند کمتر از هم فرق کرده و بیشتر بهم\nشباهت دارند » . مقصد از تذکار این دو حصه یاد آوری از تماسی است که\nتا اینجا به موضوع زبان شده و به این اساس بدون اینکه در جزئیات داخل\nشده بتوانیم قدری بیشتر در عمومیات صحبت میکنیم . گفتیم که تشابه زبانهای\nاقوام هند واروپائی موضوع مطالعات آریائی را بمیان آورد . تفصیل اینکه\nچون علما تشابه زبان را در میان یکعده اقوام مختلف دیدند طبعاً حکم کردند\nکه ایشان يك روزی در يك نقطهٔ واحد زندگانی داشتند .\n\nچون نقاط واحد مذکور به جهاتی که بیشتر مطالعه کردیم عبارت از حوزهٔ\nعلیا سر دریا و اکسوس و اراضی متصل آنست . آریا ها زمانیکه در مهد اولیهٔ خود\nزندگانی داشتند طبعاً به زبان واحدی حرف میزدند که آنرا عموماً « هند\nو اروپائی » گویند . هر موجی که از تودهٔ اصلی جدا شده و بطرف غرب آسیا\nو اروپا رفته یا بطرف جنوب فرود آمده و در باختر مستقر شده\nو یا هنوز هم به جای خود مانده و کمی بطرف شرق و جنوب شرق\nتا حوزهٔ تارم و سنکیانگ منتشر شده اند از انها خانواده های بزرگ « هند\nوارو پایی » بمیان آمده است و این است حال خانواده های لاتین و ژرمن\nو اسلاو و یونانی قدیم و غیره در اروپا که اینجا به آن کاری نداریم و از زبان"}
{"book": "adl1182", "page": 186, "text": "(١٦١)\nآن شاخه هند اروپائی صحبت میکنیم که به تاریخ قدیم کشور ما بصورت مستقیم تماس وارتباط دارد.\nپیشتر متذکر شدیم که آن شاخه هند واروپائی که از مهد اولی ( حوزه علیای سیردریا و اکبوس و اراضی متصل آن ) جدا شده و بطرف جنوب فرود آمده و در بخدی متمرکز شد. کتله آریائی باختری را تشکیل داد که کلمه « آریا » به استناد شواهد تاریخی در مورد آنها تطبیق میشود. زبان این خانواده را مدققین بنام « آریا » یا هند و ایرانی یا « باختری » یاد میکنند و کلمه باختری اولین تسمیه ایست که از طرف علمای زبان درین مورد اطلاق شده است. علما ازین خانواده زبان دو شاخه بزرگ کشیده اند که معمولاً یکی آنرا « هندی » و دیگر آنرا « ایرانی » میخوانند و فی حدذاته هر کدام ازین شاخه در کانون اصلی خود یعنی باختر و اریا نامیان آمده و بعد از انبساط و تکامل بسان به دو طرف شرق و غرب با مهاجرین آریائی به هند و فارس منتشر شده است.\nاین طور هم اظهار نظریه میکنند که زبان خانواده اریا با باختری تقریباً در ١٤ یا ١٥ قرن ق م در اراضی وسیعی که از پارس و مدیا تا پنجاب انبساط داشت و سغدیان را هم در برمیگرفت تکلم میشد به این حساب هم میبینیم (۱) که کانون این علاقه وسیع که زبان « آریا » در آن حرف زده میشد آریانا بود پیشتر گفتیم که خانواده های شرقی و غربی این زبان که علمای زبان آنها را هندی و ایرانی خوانده اند اصلاً و اساساً در آریانا بمیان آمده است واضح تر این مسئله را چنین میتوان تشریح داد که سر حلقه زبان های که از آن خانواده لهجه های هندی و ایرانی بسان تر تشکیل شده اند یعنی زبان « ودا » و زبان اوستا « زند » هر کدام بانمونه ها و شواهد ادبیات پخته و مکمل خود\n(۱) صفحة ٥٧ کتاب هند و اروپائی و هند و ایرانی هند تا حوالی ۲۰۰ سال ق م تألیف « لوي دولاواله دوپوسن » از سلسله تاریخ دنیا جلد سوم."}
{"book": "adl1182", "page": 187, "text": "(١٦٢)\nدر آریانا بمیان آمده و بعد از انتشار آنها بطرف شرق و غرب از آن ها لهجه های در خاك هند و لهجه هائی در خاك های مدیا و فارس عرض وجود کرده است و اینجا درین فصل از زبان ویدی سرودها تاظهور سانسكريت صحبت میکنیم\nمیگویند كه تمايلات بطرف ظهور يك زبان ديگر از اصل تنهٔ هند و ايرانی یا آریا یا باختری در زمان های قدیم حس میشد تا اینکه زبان هند و آریائی Indo-Aryen بمیان آمده و در سرودهای ویدی شکل خود را تثبیت کرد و میتوان آنرا عوض \" هند و آریائی \" زبان \" ویدی \" خواند این زبان را در اوائل ساده و لهجهٔ عاميانه ئی تصور میکردند ولی بسان ها ثابت شد كه بلاشبه يك زبان پخته و زبان علمی علما بوده تا يك اندازه قسمت مصنوعی هم داشته ولی حد و اندازه آنرا معین نمیتوانیم. وكرناگل Wackernagle میگوید که \" میان روحانیون زبانی حرف زده میشد كه از نقطهٔ نظر صوت با زبان سرودهای ويدی يكی بود و به علت نداشتن اصطلاحات شاعرانه از آن فرق داشت. موسیو ميييه این را اظهار میکند كه زبان سرودها چون زبان مذهبی بود در لغات آن بعضی تصنعات دیده میشود ولی چنین بنظر می آید كه لهجهٔ معینی بوده و از خود شکل و دورهٔ حیاتی داشته\nموسیو \" وكرناگل \" این را هم میگوید که سرودها به شکل ثانوی بدست ما رسیده. صرف و نحو ویدی شکل قدیمی دارد و در آن كم و بيش اشكال قديم قبل التاريخ دیده میشود این مسئله فراموش نشود که سرودها در عصر نسبتاً جدید بعد از تحولات زیاد زبان بدست آمده چنانچه بعقیدهٔ میئیه متن اسناد روایتی نسبت به زمان مولفین قدیمهٔ آن تحول کرده و بدست ما رسیده و ازین جهت حروف (bh) و (dh) در لهجهٔ سرودها تنهایی (h) نداشته و جای (ر) را در اکثر موارد (ل) گرفته است.\nبا وجود تمایلات قدیمه خود در زبان سرودها هم مظاهر پراكريت ها یعنی شروع ظهور شاخه های دیگر دیده میشود درين شبه نيست كه اولین مظاهر انشعاب از زبان"}
{"book": "adl1182", "page": 188, "text": "(١٦٣)\n\nآریا یا باختری یاهند و ایرانی به زمانی نسبت میشود که شاخۀ ایرانی بنای\nتشکل را گذاشته است سپس در عصر ویدی و در اطراف مدرسۀ آن انشعاب شاخه\nها وظهور لهجه های دیگر دوام نموده است و خود زبان سرودها از لهجه های\nعامیانه کلمات و اصطلات زیادی را گرفته که چیز آن در عصر ظهور متن سرودها\nداخل آن شده و چیزی هم در موقع تثبیت آن در خاطره ها جزء آن گردیده\nاست بعد از عصر ریگ و دا همین زبان سرود ها به تدریج انبساط یافته و از آن\nزبان سانسکریت بمیان آمده است چنانچه این تحول در سرود ویدی و آثار\nما بعد ظاهر است (۱) به این تفصیل که کتاب دهم «ریگ» بین جزوه های اول\nآن و بقیه مجموعه های سرود شکل بین البینی دارد و قسمت اخیر ادبیات ویدی\nو بر هما نا و یو پا نیشاد از زبان منظم شده ئی که به سانسکریت موسوم شده است\nفرق زیاد ندارد و نشان میدهد که چطور مرحله به مرحله بطرف ظهور سانسکریت\nنزدیک میشویم\n\nصرف نظر از سرودهای مجهول شمال هندو کش که بصورت غیر مستقیم درین\nمبحث از زبان پروفیسرمیثیه هم بدان اشاره رفت چون قدیم ترین سرودهای ویدی\nدر خاک آریانا و در جنوب هندو کش بمیان آمده واضح معلوم میشود که زبان\nویدی در آریانا مخصوصاً در آریانای جنوب شرقی کسب وجود کرده و بنای\nانشعاب لهجه ها از زبان ویدی در اینجا گذاشته شده و آخر هم تحولات اخیرۀ آن\nبنام سانسکریت معروف شده است پس ادبیات ویدی مخصوصاً قسمت سرود\nریگ وید اولین نمونۀ اولی زبان ویدی آریانا است . سانسکریت نامی است\nجدید که تا قرن ٤ ق م هم وجود خارجی نداشت و پا نینی یکی از علمای صرف و نحو\nکه اصلا از اتك بود زبانی را که «بهشه» میگفتند از حشو وزواید پاك كرده\n\n(۱) قراریکه در صفحهٔ ۱۹۲ هندواروپائی وهند وایرانی هند تا حوالی ۴۰۰ سال ق م\nتحریر است Le Pere Calmette به این عقیده است و از نقطۀ نظر زبان و سبك، میان کتاب\nاول ویدی و آخر آن بیشتر ازه قرن فاصله است ."}
{"book": "adl1182", "page": 189, "text": "( ١٦٤ )\n\nتحت نظام صرفی و نحوی در آورد و «سم كری ته» یا برابر کرده شده نامید و نام\nسانسکریت عرض وجود کرد .\n\n* * *\n\nراجع به زبان پښتو اگرچه تا حال تحقیقات مکمل علمی بعمل نیامده معذالك\nاینقدر متذكر میشو یم : در باب اینكه پښتو از زبان آریائی یا هند\nو ایرانی یا باختری برآمده شبهه نیست . میماند مسئله دوم كه آیا پښتو بكدام\nيك از شاخه های زبان آریائی یا باختری مربوط است . در اینجا تا حال نظریات\nعلمای زبان مختلف است . بعضی ها به این عقیده اند كه پښتو از جمله زبان های\nایرانی است . بزرگترین طرفدار این نظریه موسیو میو لر Fr. Müller است\nو میگوید که زبان افغانی اگر از زند بر آمده اقلا از لهجۀ دیگر باختری مشتق\nشده كه زند تنها نمونهٔ محفوظ آنست و رابطهٔ پښتو بازند همان است كه فارسی\nموجوده با فارسی هخامنشی دارد ( ١ ) دار مستتر هم در اوایل به این نظریه بود\nكه پښتو از زند برآمده بعدتر كمی تغییر نظریه داده و گفت كه پښتو نه از زند\nبلكه از زبانی مشتق شده كه موازی بازند بوده ، قرار یكه می بینیم نظریۀ میولر\nو دار مستتر تقریباً يك چیز است .\nبعضی های دیگر به این عقیده اند كه پښتو حلقه ایست كه زبان\nهای خانوادهٔ هندی و ایرانی را بهم پیوند میزند . طر فدار و مدافع\nاین نظر یه داكتر ترومپ ( ٢ ) است و پښتو را بین خانواده هندی و دستهٔ\nایرانی زبان مستقلی میداند ولی نسبت به لهجه های ایرانی به پرا كریت ها\nنزديك تر میشمارد . برخی دیگر چنین نظریه میدهند كه پښتو اصلاً مربوط\nبه لهجه های ایرانی است ولی مجاورت طولانی با آریا های هندی سبب شده\n\n( ١ ) صفحهٔ ٥ كتاب مطالعات افغانی تالیف ون هانری پاریس ١٨٨٢ Etude Afghanes\npar V.Henri\n\n( ٢ ) مطالعات افغانی صفحهٔ ٥ تالیف « هانری »"}
{"book": "adl1182", "page": 190, "text": "(١٦٥)\nاست که پراکریت ها دران تاثیر اندازد .\nبهر حال حقایق هرطور باشد با تتبعات آینده روشن خواهد شد عجالتاً اینقدر میتوان گفت که پښتو از زبان آریا یا باختری که بیشتر تعریف آن گذشت منشعب شده و انشعاب آن یا بصورت مستقل و مستقیم ازان بعمل آمده یا از يك زبان دیگری که موازی بازند ازان جدا گردیده منشعب شده و یا قرار بعضی نظریه ها از خود زبان زند مشتق شده است. مسئله هرطور باشد با تعریف اصطلاحات زبان که قبل برین شرح دادیم پښتو از جملهٔ زبانهای باختری است و طبعاً باید خواص ومزایای لهجه های هندی و ایرانی در آن موجود باشد .\nهمین است حال زبان های دسته « داردی Dardic » که زبان های نورستان ما و پشه ئی و اورمری و غیره دران داخل اند . بعضی ها به این عقیده اند که دستهٔ داردی از جملهٔ زبان های ایرانی است که بصورت آزاد از هند و آریائی Indo-Aryen مشتق شده و برخی برانند که اصلاً هند و آریائی است ولی دستهٔ ایرانی دران تاثیر افگنده. عدهٔ دیگر مثل گریرسن چنین فکر دارند که به هيچ يك از دو دستهٔ فوق مربوط نیست بلکه لهجهٔ آریائی است که در میان ایرانی وهند آریائی انبساط یافته وجدید ترین نظریه هم نظریهٔ مارگنسترن است که دستهٔ داردی را دوحصه میکند یکی دستهٔ «کافری» که بعضی شباهت ها به ایرانی دارد و دیگر « داردی صاف» که بدون شبه مربوط به السنة هندی است و چیزیکه محقق است این است که بعضی عوامل آن شبیه به السنة ایرانی و بعضی های آن شبیه به هند و آریائی است. بهر حال مقصود ما از تفكيك خانواده های السنة هندواروپائی نبوده و تنها مختصراً موقعیت زبان ویدی را شرح دادیم وضمناً این نکته را هم خاطر نشان میکنیم که با تفصیل نظریهٔ علما که فوقاً گذشت طبیعی باید زبانها و لهجه های آریانا واجد خواص السنه ئی باشد که به دو طرف شرق و غرب در خاك های هند و فارس منشعب شده اند ."}
{"book": "adl1182", "page": 191, "text": "مهاجرت آریاها از آریانا بطرف هند و فارس\nبطرف هند : قراریکه در سراین فصل دیدیم آریاها بیشتر از عصر\nویدی و در طی این دوره در اراضی دو طرف شمال و جنوب هندوکش\nمنتشر شده و در اواخر عصر «ریگ وید» شاخه هائی از راه های طبیعی\nیعنی مجرای رودخانه هائی که بطرف شرق وجنوب وجنوب غرب آریانا\nجاری هستند بجانب حوزهٔ سندهو (سند) و در ماورای شرقی آن منتشر شدند\nدرین شبهه ئی نیست که بعضی از شاخه های آریاها از صفحات جنوب هندوکش\nیکدفعه و به یک زمان بطرف حوزهٔ سند رهسپار نشده اند بلکه آهسته آهسته\nو بصورت غیر محسوس تغیر محل داده اند و رودخانه های کوبها (کابل) کرومو\n(کرم) گوماتی (گومل) راسا (کنر) سوتی (سوات) سر اسواتی (ارغنداب)\nهر کدام آن مدت های طولانی ایشان را متوقف ساخته، چنانچه در موضوع\nسرودهای جنوب هندوکش متذکر شدیم که هر یک از رودخانه های مذکور\nآنقدر قبایل مهاجر را متوقف ساخته بود که کنار آن یک سلسله سرودها بسراید\nو مدرسهٔ ادبی بمیان آرند . بهر حال آریا های مهاجر در سیر حرکت خود\nبطرف شرق آریانا به رودخانهٔ بزرگی رسیدند که آنرا محض رودخانه یعنی\n«سندهو» یاد کردند و مدت مدیدی در کنار این رودخانهٔ بزرگ و تاریخی\nکه سرحد طبیعی آریانا و اراضی ها ورای شرقی آن شمرده میشد متوقف\nشدند و یک سلسله خاطرات توقف نسبتاً طولانی شان را درین علاقه ثابت میسازد .\nدرمیان قبایل آریائی کتلهٔ باختری که از همه پیشتر وارد سواحل سندهو شد\nقبیلهٔ معروف بهارته و عشایر مربوطهٔ آنست . همین قسم یکعده قبایلی که در\nجنگ های «ده قبیله» ذکر شده اند از همه پیشتر کنار سندهو رسیدند چون"}
{"book": "adl1182", "page": 192, "text": "( ١٦٧ )\nقبیلهٔ بهاراته از روی عده و قوه نسبت به دیگران تفوق داشتند از راه های شرقی\nو جنوبی وارد حوزهٔ سند شدند و در ماورای شرقی آن پیش رفتند .\nبهاراته ورشه : قبایل آریائی که کنار رودخانهٔ بزرگ شرقی آریا نا رسیدند\nآنرا محض به اسم عام رودخانه ( سندهو ) یاد کردند . ایشان سرزمینی را که\nبطرف شرق این رود خانه افتاده بود نمیشناختند و اراضی مذکور نام مشخصی\nنداشت تا اینکه پیش رفته و از ممیزات طبیعی آن آگاه شدند چنین معلوم میشود\nکه قبیلهٔ « بهاراته » که پیشتر حرکت آنها را از پخدی به جنوب هند و کش شرح\nدادیم با نیرو و اقتداری که داشتند قبایل دیگر مهاجر آریائی را در خاك های\nماورای شرقی سندهو تحت تاثیر خود گرفتند ازین رو تمام داستان های رزمی\nقبایل آریائی که حین حرکت آنها بطرف شرق بمیان آمده همه بلا استثنا بنام قبیلهٔ\n« بهاراته » به اسم « مها بهاراته » یعنی « بهارته های بزرگ » موسوم شد .\nچیز بزرگ دیگری که عظمت این قبیله را نشان میدهد این است که ایشان\nبا انتشار خود در ماورای شرق سندهو اراضی بین این رودخانه و گنگا را بنام\n« بهاراته ورشه » یا « بهاراته ورته » یعنی « چراگاه بهاراته » یاد کردند و این\nاولین نام جامع و بزرگ و مشخصی است که برای هند داده شده و موسیو سیلون لوی\nهند شناس معروف فرانسوی اظهار میدارد که « بهاراته ورشه » اولین نام ملی هند\nاست قراریکه در کتاب آریانا هم شرح داده ام « بهاراته ورشه » مرکب از دو\nکلمه است یکی ( بهاراته ) که اسم خاص قبیلهٔ موصوف است و دیگر کلمه\n( ورشه ) که در پښتو ی حوزهٔ اراکوزی تلفظ و مفهوم قدیم خود را محافظه کرده است.\n( ورشه ) بصورت « ورشو » در پښتو ی حوزهٔ ارغنداب « چراگاه » معنی دارد و به این\nترتیب اسم مرکبهٔ ( بهاراته ورشه ) را میتوان « چراگاه بهاراته » ترجمه نمود\nحیثیکه بهاراته ها با حیوانات خود از آریانا به اراضی ماورای شرقی سندهو منتشر\nشدند خاك حوزهٔ سند و ماورای آنرا بنام چراگاه خود موسوم ساختند\nو « بهاراته ورشه » اولین نام ملی هند شد . کلمهٔ هند قراریکه پیشتر در یکی از"}
{"book": "adl1182", "page": 193, "text": "(١٦٨)\n\nیا ورقی ها ذکر شده اسمی است که از روی کلمهٔ «سندهو» نام آریائی رودخانهٔ\nسند بمیان آمده است.\nداسیو: آریاهای مهاجر وقتیکه از سرحد تاریخی آریانا یعنی رود سندهو\nبطرف شرق پیش رفتند با ساکنین محلی و بومی هند مصادف شدند و ایشان را بنام\n«داسیو» یاد کردند. آریا و داسیو دو کلمهٔ بزرگ و عمومی است که در سرودهای\nویدی هزاران مرتبه تکرار شده. قراریکه از مندرجات سرودها معلوم میشود\nآریاهای عصر ویدی داسیوها را بنظر تنفر میدیدند و چون سرودها بیشتر جنبهٔ\nمذهبی دارد اختلاف کُتلهٔ آریا و داسیو در اوائل امر بیشتر از جنبهٔ معتقدات\nمعلوم میشود زیرا ایشان را به صفت «بی‌دین»، «دشمن ارباب انواع»، «کسانیکه\nقربانی نمیدهند» تلقی کرده‌اند. علاوه بر اختلاف عقیده از روی قیافه و چهره\nو رنگ پوست بدن هم میان آریاها و داسیوها اختلاف بوده چنانچه ازین نقطهٔ نظر\nمیتوان از سرودها دو علامه ممیزهٔ آنها را بیرون کشید: یکی سیاهی پوست بدن\nو دیگر پهنائی دماغ.\nدرین شبهه نیست که این دو چیز در مشخصات نژادی بی‌تاثیر نیست و در اکثر\nموارد در جملهٔ عوامل تمیز تیپ‌های نژادی محسوب میشود. سیاهی پوست داسیو\nدر سرودها چندین جا تکرار شده و درین شبهه نمی‌ماند که نسبت به پوست آریاهای\nمهاجر پوست بدن داسیوهای بومی هند سیاه بود چنانچه یکی از سرودها گوید\n«ای اندرا آریاها را که قربانی میدهند در جنگ‌ها محافظه کن. اندرا برای\nآریا هزاران كمك در طی محاربات همان محارباتی که منبع افتخارات است\nمیرساند. برای مفاد مانو، اندرا، بی‌دین‌ها را به اطاعت وادار ساخت\nو دشمنی را که پوست او سیاه است هلاك نمود» (١). مانو در سرودها پدر\nآریا خوانده شده و دشمنان پوست سیاه عبارت از همان داسیوها میباشند\n(١) صفحهٔ ١١٥ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف «وی وین دوسی مارتن»."}
{"book": "adl1182", "page": 194, "text": "(۱۶۹)\n\nدر جای دیگر آریا بنام « پوست سفید » در مقابل داسیو در يك جمله آمده\nو واضحتر مقابله آریا و داسیو را وانمود میکند . « در اثر تقاضای زیاد اندرا\nو به تعقیب او ماروت ( ۱ ) تندر و بر داسیو ها وسیمو ها حمله کرد ، ایشان را\nبا ضربات رعد خود هلاك ساخت و کشت زار های ایشان را میان دوستان پوست سفید\nخود تقسیم نمود » (۲) از روی این دو جمله معلوم میشود که یکی از علایم ممیزه\nنژادی آریا و داسیو های هندی رنگ پوست بود .\n\nهمین قسم شکل دماغ داسیو و پهنائی آن جلب نظر شعرای آریائی را نموده\nو آنرا در مقابل دماغ بلند و باريك خود علامه ممیزه قرار داده اند از روی این\nدو صفت نژادی سیاهی رنگ پوست و کلفتی و پهنائی دماغ مدققين عموماً\nبه این نتیجه رسیده اند که داسیو ها یعنی باشند گان پنجا ب قبل از ورود\nآریاها از آریانا عبارت از همان اقوام بومی سیاه پوستی بود که مدققین اروپائی\nعموماً ایشان را بنام در اویدی یاد میکنند.\n\nمیان داسیو ها و آریا های مهاجر جنگ های خیلی سخت و خونینی بعمل\nآمده است. از بعض اشارات سرودها معلوم میشود که داسیو ها خیلی متعدد و مقتدر\nبودند و قلعه های جنگی و مستحکم زیاد در حوزهٔ پنجاب داشتند چنانچه به\nبعض روئسای آنها ۹۹ و ۱۰۰ قلعه نسبت داده شده است و مقصد از آن\nاشاره به تعداد زیاد قلعه های آنها میباشد. داسیو ها در جنگ ها مقابله های\nخیلی شدیدی کرده و خساراتی بـه آریاها هم رسانیده اند چنانچه این مطلب\nاز بعض سرودها معلوم میشود و آریاها از ارباب انواع خود مخصوصاً از\n«اندرا» و «اگنی» حیوانات و رمه های از دست رفتهٔ خود را مجدداً مطالبه\nمیکنند. بهر حال داسیو ها در اثر فشار لا ینقطع و ورود مهاجرین جدید آریائی\n(۱) رب النوع باد است\n(۲) ریگ و داسنهيتا . مستر واسن جلد اول صفحه ۲۲"}
{"book": "adl1182", "page": 195, "text": "(۱۷۰)\n\nبعد از مقابله های چندین قرنه اول به کوه های شمال پنجاب پناه گزین شدند و آخر آنجا را به تدریج ترک گفته و راه قسمت های جنوبی هند را پیش گرفتند.\nیکی از عکس العمل های بزرگ تصادم آریا و داسیو در خاک هند ظهور طبقات یا «کست» است که پیشتر هم بدان اشاره شد و علت مهم ظهور آن تصادم با داسیوها بود زیرا آریاها برای محافظه عرق و خون خود حتی المقدور کوشش داشتند که با داسیوها مخلوط نشوند و به این ترتیب طبقات چهار گانه برهمنانا (روحانیون) کشاتریا (جنگجویان) ویسیا (اهل حرفه) و سودرا یا طبقه پست اجوت بمیان آمد.\nشاخه غربی یا امادی و پارسوا : همان طور که آریا ها از بخدی به جنوب هندوکش منتشر شده و شاخه بطرف شرق در خاک های هند پراگنده شد بعد از دو هزار ق م که آنرا مبداء حرکت و مهاجرت ها از بخدی میدانند شاخه ها یا موج هایی هم مجرای رودخانه های هری رود و هیرمند وفراه رود را که از کوه پایه های آریانا بطرف غرب و جنوب غرب سیر میکنند تعقیب نموده و به ماورای غربی دشت لوط حالیه پراگنده شدند. مهمترین قبایل آریائی که از آریانا بطرف غرب مهاجرت نمودند قبایل «آمادی» و «پارسوا» یعنی مادها و فارسی ها است که با عشایر متعلقه و حیوانات خود از کوه پایه های «مهد آریائی» یعنی آریان به تجسس علف چر و چراگاه بطرف غرب رفتند. در فصل اول مختصراً اشاره نمودیم که در حوالی سه هزار سال ق م منها جمینی از حوالی بین النهرین به اراضی جنوب خزر پیدا شده و مدنیتی با خود آوردند که آنرا «پروتو عیلامی» گویند. بهمین ترتیب سامی ها از بین النهرین بطرف شرق پیش آمده و بخاک های فارس جای گرفتند. علاوه برین در سواحل خلیج فارس سیاه پوستانی هم زندگانی داشتند که اصلیت آنها چندان معلوم نیست. \nاشوری ها که از روی نژاد سامی بودند در خاک های که بسان بنام مدیا وفارس شهرت یافت مستقر شده و قرن ها در آن قطعات حاکمیت مدنی وسلطه"}
{"book": "adl1182", "page": 196, "text": "(۱۷۱)\n\nسیاسی داشتند . این وضعیت یعنی زندگانی اقوام عناصر سامی در ین علاقه ها\nدوام داشت تا اینکه شاخه های آریائی از طرف مشرق یعنی از آریانا در حوالی\nدو هزار ق م بنای مهاجرت را بطرف غرب گذاشته و با عناصر نژاد سامی مقابل\nشدند . بیشتر در فصل اول دیدیم که قرار تحقیقاتی که در زمینه قبل التاریخ\nدر حوالی کاشان و دیگر نقاط فارس بعمل آمده علایم ظهور قوم جدید که\nغالباً آریاها باشند در حوالی هزارقم در ان دیار پیدا شده است.این آریا ها\nاز کانون سامی یعنی از بین النهرین واراضی متصل شبه جزیره عربستان پیش\nنیامده اند بلکه قراریکه آئین وعقاید وزبان وعادات و هزار چیز دیگر\nوانمود میکند از کتلۀ آریاهای باختری شاخه های در حوالی ۲۰۰۰ ق م\nجدا شده و در امتداد راههای طبیعی یعنی مجرای رودخانه هائی که از آریانا\nبطرف غرب میرود بحرکت آمدند و آهسته آهسته به اراضی ماورای دشت\nلوط پراگندشدند. در فصل سوم اهمیت رودخانه های غربی صفحات آریانا را\nاز نقطۀ نظر اوستا شرح خواهم داد ضمناً بصورت دقیق تر به منازل حرکت\nقبایل مهاجر آریا بطرف غرب هم روشنی بیشتری خواهد افتاد بهر حال اینجا\nو مربوط به این فصل مبدأ حرکت بعض قبایل آریا یعنی اما دی و پارسوا\nاز آریانا شرح داده شد ، تاثیر های متقابله محیط نو در ایشان و از ایشان\nدر محیط نو مختصراً بجایش ذکر خواهد شد ."}
{"book": "adl1182", "page": 197, "text": "فصل سوم\nمدنیت اوستائی\n\nعمومیات\nاقتضاآت محیط و نژاد : در سلسلهٔ تاریخ باستانی «آریانا» بعد از مرحلهٔ قبل‌التاریخ و دورهٔ مدنیت پیش از «ویدی» و «ویدی» که به مهاجرت عناصر آریائی از حوزهٔ اکسوس «باختر» و استقرار آنها به نقاط مختلف آریانا و ممالک همجوار هند و فارس منتهی می‌شود در حوالی هزار ق‌م ستارهٔ مدنیت درخشان دیگری طلوع میکند که میتوان آنرا «مدنیت اوستائی» خواند. مقدماتی که زمینه را برای ظهور این دوره آماده نمود در حوالی ۱۲۰۰ سال ق‌م چیده شده و از ۱۰۰۰ ق‌م به‌بعد اثرات مثبت آن طوری انبساط یافت که ازان کانون ثقافت و مدنیت بزرگ دیگری در شمال آریانا تشکیل شد و دامنهٔ شعشعه‌یاشی آن بصورت محسوس تازمانه‌های مقارن حملات اسکندر دوام نمود. «مدنیت اوستائی» در حقیقت دامنهٔ همان «مدنیت ویدی» است که هر يك بجای خود در همان کانون فروزان حیات آریائی در حوضهٔ اکسوس «باختر» مشتعل شده و هردو مانند مشعل درخشان یکی بعد دیگری در دامنه‌های کهسار و وادی‌های شاداب این سرزمین روشن گردیده و شعلهٔ درخشان آنها بعد از تنویر خطهٔ مستعد آریانا برحسب تقاضای وقت و مهاجرت پارهٔ قبایل به ماورای جبال هم تابیده است چنانچه به‌رنگی که در فصل دوم گفته شد اولی حوزهٔ سند و پنجاب را منور ساخت و دومی با پارهٔ مهاجرت‌های تازه‌تر و مخصوصاً کشور کشائی‌های شاهان مقتدر بخدی و بعض عوامل دیگر تاحوزهٔ بین‌النهرین را روشن نمود و در لباس تحول ازین هم بیشتر بخاك‌های غرب آسیا نفوذ کرد."}
{"book": "adl1182", "page": 198, "text": "( ۱۷۳ )\n\nمدنیت اوستائی» عین «مدنیت ویدی» و «مدنیت ویدی» عین همان ثقافت\nقدیم تری است که بدان اشاره شد و از قرن های متمادی بلکه هزاران سال در عروق\nآریائی های کوه نشین این دیار ریشه دوانیده و وقت به وقت قرار ایجابات زمان\nبه رنگ و صورت مخصوصی جلوه نموده است . بعد از عصر ویدی که شرح آن\nدر فصل دوم گذشت مقتضیات زمان وزندگانی تازه تر سبب شد که از همان سرود\nقدیمه از همان اساطیر عناصر طبیعی ، از همان مجمع ارباب انواع ، از همان مبادی\nاولیه حیات آریائی ، نظریات ، معتقدات، سبك زندگانی و بالاخره ثقافت مادی\nو معنوی تازه تری بمیان آید .\n\nنا گفته نماند که دورهٔ «ویدی» دوره ایست که قسمت زیاد و مهم مهاجرت قبایل\nآریائی از بخدی بسایر نقاط آریانا وممالك همجوار هند و فارس در طی آن صورت\nگرفته واختتام همین مسئله دورهٔ مذکوره را به پایان میرساند، به این ترتیب واضح\nمعلوم میشود که مدنیت اوستائی را آریائی هائی بمیان آوردند که بطرف شرق و غرب\nبه خاك های هند و فارس مهاجرت نکرده و به سرزمین اصلی و باستانی خود آریانا\nمقیم و مسکون ماندند . بعبارت دیگر تهذیب اوستائی که در حقیقت یکنوع\nتجدید مفکوره وحیات وعقیده است بدست طبقهٔ منور آریانا ، همان طبقه ئی که\nوید و تهذیب آن مال ایشان است صورت گرفت وعلت تشابه بین این مدنیت\nو تهذیب هم از هر نقطهٔ نظر که سنجیده شده به این دلالت میکند که هر دو در يك\nخاك بمیان آمده ومحصول تبحر وابتكار يك قوم است .\n\nپس مرام این فصل عبارت ازین است که تحت عنوان عمومی مدنیت اوستائی\nتطورات مادی و معنوی آریائی هائی را مطالعه کند که با مهاجرت های بزرگ\nمتذکره بطرف هند وفارس نرفته و در سرزمین باستانی و مستعد خویش آریانا\nماندند و در اثر نفوذ و وراثت مدنیت کهن اولی آریائی و ثقافت عصر «ویدی»\nدارای نظام زندگانی جدیدی شدند وقرار اقتضای زمان ومحیط اساسات مادی\nو معنوی حیات قدیم خود را شکل تازه تری دادند ."}
{"book": "adl1182", "page": 199, "text": "( ١٧٤ )\n\nپیش ازینکه وارد اصل مطلب شویم و آریائی هائی را که در آریانا ماندند در فضای\nتهذیب اوستائی مطالعه کنیم در قسمت عمومیات مسائل به حيث تمهید باید مفصل تر\nصحبت کنیم تا علل اساسی «ریفورم اوستائی» که بدان اشاره کردیم معلوم شود.\nپیشتر گفتیم که اقتضاآت زمان ومحیط چنین تقاضا میکرد که آریا های\nباشنده آریانا در حیات مادی و معنوی قدیم خویش تجدید نظر کرده و به مفاد\nخویش وجامعه خویش راه های نوی باز نمایند .\nدر اواخر هزار دوم ق م مدنیت ویدی یا اقلا آن حصه مدنیت ویدی که\nسرودهای معلوم آریائی از ان نمایندگی میکند بعد از دوام اقلا هزار سال به قوت\nوتاثیر وتازگی زمانه های اول نمانده و تماس با داسیوها ( بومیان هند در جنوب )\nوتوریاها ( آرییاهای بدوی در شمال ) مفکوره های متناقص و عجیب و غریبی\nوارد کرده بود که اگر از قوانین مدنی آریائی آریانا کشیده نمیشد نقص میکرد\nو این موضوع جلب نظر ریشی های دانا را نموده بود . پس زمان خود بخود ایجاب\nمیکرد که در پایان يك سلسله مهاجرت های بزرگ آن دسته آریایهائی که در آریانا\nمسکون ماندند بحال ووضعیت وموقعیت و قوانین و نظامات حیات مادی و معنوی\nخود فسكر کنند ومیتوان این چیزها را ایجابات داخلی نامید .\nهمین قسم ایجابات خارجی هم در میان بود و تاثیر آن به هیچ وجه از عوامل\nداخلی کمتر نبود . تا زمانی که آریهای کتلۀ باختر از چوکات سرزمین اصلی\nخویش بیرون نرفته بودند ، تماسی با عناصر دیگر نداشتند. در پایان عصر ویدی\nموضوع مهاجرت ها، جنگ ها و مقابله ها، معلومات ایشان را وسعت داد. در جنوب\nو جنوب شرق در اویدی های هندی را بحیث دشمن تلقی کرده و ایشان را «داسیو»\nخواندند، بطرف شمال از حوزه سر در یا گرفته تا نقاط مجاور بحیره خزر مخالفین آریائی\nوغیر آریائی در مقابل آریاهای مهذب باختری پیدا شد که از خود شعبات مختلف"}
{"book": "adl1182", "page": 200, "text": "(۱۷۰)\nداشتند و رو بهم رفته اوستا ایشان را بنام تورا Tura و دانو Danu یاد کرده . همین قسم بطرف غرب از جنوب سواحل خزر و مازندران و تبرستان گرفته تا حوزۀ بین النهرین و بابل که اوستا بوری Bouri خوانده چه اقوام آریائی مخالف و چه عناصر سامی هر کدام در اوستا واضح بحیث دشمن و مخالف تهذیب اوستائی تلقی شده و بجایش ازان واضح تر صحبت خواهیم نمود. پس محیط خارجی بیشتر تر ایجاب میکرد که آریا های مقیم آریانا فکری بحال و آینده خود و کشور خود نمایند بعبارت دیگر مردان منور و دانسته ئی که در کوه پایه های آریانا با ترویج مدنیت ویدی مسئولیت حفظ عرق وعنعنات وتهذیب واخلاق صاف قوم نجیب را بعهده گرفته بودند و از قدیم ترین زمانی که خاطره آریائی سراغ داده میتواند علم بردار مقاد مادی و معنوی آریائی بودند در پایان مهاجرت ها به بحران اخیر دوره ویدی خاتمه داده و رفور می که میخواستند بشکل قوانین اوستائی ظهور کرد مخاطرات فوق الذکر عوض اینکه در ارکان موجودیت آریاهای آریانا رخنه وارد کند در تقویت شالوده زندگانی نوین ایشان موثر افتاد و حس یگانگی تعاون ، اشتراك مساعی ، وحدت آمال در میان ایشان تولید نمود. دفاع منافع مشترك ، سرپرستی حیوانات اهلی ، حفظ خاك، تشتت هائی را که بصورت موقتی در اثر جنبش و مهاجرت و کثرت قبایل تولید شده بود بزودی خاتمه داده بايك روح نو و مفكورة جدید نظام مدنی، اجتماعی ، سیاسی ، اداری خود را تجدید کردند و آریانا باز جلوه گاه دومین مظهر تهذیب و ثقافت آریائی شد . همان مردمان اصلی که هسته حقیقی صاف نژاد آریائی را در بخدی تشکیل داده و وارث مبادى يك دوره طولانی تهذیب قبل التاریخی مشترك آريائى ومدنيت ویدی بودند بعد از جنبش مهاجرت ها در اثر اقتضای زمان و محیط داخلی و خارجی اصلاحاتی را به حال زندگانی جدید خود مناسب دانسته بر شالودۀ اصولات کهن و مدنیت قدیم خود تهذیب جدید اوستائی را بمیان آوردند . آن دسته قبایلی"}
{"book": "adl1182", "page": 201, "text": "(١٧٦)\n\nکه از خاک آریانا جدا شده در حوصهٔ پست و یکرنگ و هموار گنگا مسکون شدند در میان « درا ویدی » های بومی هند که خود شان « داسیوس » یاد کرده اند خود را بیگانه و خارجی دیده و بی اتفاقی ها و مخالفت های قبیلوی خود را کنار گذاشته از نقطهٔ نظر سیاست پیش از هر چیز به تشکیل سلطنت پرداختند و بعد از آریائی های باختری دومین سلطنت آریائی را کنار سواحل گنگا میان آوردند و برای اینکه نژاد آریائی در اثر دخول خون بیگانه مخلوط نشود برعلاوه طبقات «براهمنه» و«کشاتریا» و«ویسیا» یعنی طبقه روحانیون و جنگجویان و اهل حرفه طبقهٔ پست « سودرا » را هم تشکیل کردند ، همین طور در شق مذهبی هم تغیراتی شروع شده سرزمین یکنواخت حاصل خیز هند به آنها تلقین نمود که دنیا و مافیها همه از يك قوهٔ ماورای طبیعی تراوش میکند ، انسان محتاج به نیرو و فعالیت نیست و در اثر ریاضت و از بین بردن قالب مادی بدن به روح بزرگ منشاء کائنات متوصل خواهند شد . این بود بصورت خلص اثراتی که محیط هند بر آریاهای مسکونهٔ خود وارد کرد و از نقطهٔ نظر اجتماعی، سیاست و دیانت باب تازه و مخصوصی را برای ایشان گشود .\n\nشاخه هائیکه بطرف غرب مهاجرت اختیار کردند « امادی » و « پارسوا » است که پیشتر شرح جنبش آنها از بخدی و سیر حرکت آنها در امتداد مجرای رودخانه های غربی آریانا و رسیدن شان به خاکهای ماورای غربی دشت لوط و جنوب سواحل خزر شرح یافت و چون تاریخ حرکت آنها از باختر و خروج ایشان از سرحدات غربی آریانا متفاوت است قبایل امادی یعنی ماد که اولتر بحرکت آمده بود سواحل بحیرهٔ خزر و دامنه های جنوبی آنرا که نسبتاً قابل زراعت بود مقر خود قرارداد ، پارسوا که پساتر کوچیده و از روی نیرو و تعداد نسبت به امادی کمتر و ضعیف تر بودند اول به علاقه های کرمان جای"}
{"book": "adl1182", "page": 202, "text": "(۱۷۷)\n\nگرفتند و چون علاقه‌های شمالی را مادها اشغال نموده بودند و بطرف غرب\nسد سامی حایل بود در اراضی جنوب در سواحل بحر که خشك و لم‌یزرع بود\nقهراً فرود آمدند . امادی چون اوانتر به اراضی جنوب خزر رسیده و بیشتر\nدر خط سیر خود بطرف عرب آمده بود زودتر و بیشتر باسامی‌ها مخصوصاً\nآشوری‌ها تماس پیدا کردند و سلطۀ چندین قرنۀ سامی در عرق و خون آنها\nبیشتر تاثیر افکند (پارسوا) که عقب آنها رسیده در اراضی امتداد سواحل\nاوقیانوس مسکون شدند بنوبۀ خود مدتی تحت سلطۀ سامی بودند و بعد ازان\nهم مادها برایشان حکمرانی کردند. این دو شاخۀ مهاجرینی که از کانون\nاصلی آریائی جدا شده و بطرف شرق و غرب رفتند هر دو با عناصر بیگانه تماس\nدائمی پیدا کردند و کم‌وبیش با ایشان منحل شدند. شاخۀ شرقی با آریاهای\nمهاجر هندی از بدو امر ملتفت وخامت موضوع شده و برای نگه‌داری عرق\nخود به پارۀ اقدامات نسبتاً اساسی متوسل شدند که عمده‌ترین آن تشکیل\nطبقات است. دراویدی‌ها یا داسیوها که تعداد آنها در ماورای شرقی سندهو\nخیلی‌ها زیاد بود محض در اثر کثرت تعداد خود موجب تنزل عرق آریا گردیدند.\nمهاجرین در مقابل این خطر حتی‌المقدور در صدد علاج بر آمده و مؤثرترین کار\nآنها تاسیس طبقۀ (سودرا) بود که با سایر طبقات معاشرت نمیتوانست ولی\nباز هم اصل مطلب‌شان کاملاً بدست نیامده و اختلاط در عرق و خون بعمل آمد.\nخطرۀ امتزاج خون و تنزل عرق برای شاخۀ غربی امادی و پارسوا مدهش‌تر\nبود زیرا علاوه بر سیاه‌پوستان بومی سواحل فارس نژاد بزرگ سامی نه تنها از\nروی تراکم بلکه من‌حیث آمریت و نفوذ و حکمرانی و مخصوصاً بواسطۀ\nمدنیت چندین هزار ساله ایشان را تهدید میکرد. مادها و فارسی‌ها مدتی جدا\nاز هم و متفرق تحت ریاست ملکان خود زندگانی کرده و چون مدت مدیدی\nتابع نفوذ سیاسی و مدنی آشوری بودند بدون اینکه متحسس شوند خون عرق"}
{"book": "adl1182", "page": 203, "text": "(۱۷۸)\n\nوسجایای آنها رنگ سامی بخود گرفت واین نفوذ به اندازه ئی درعرق آنها\nاثر بخشید که بسا مورخین در میان مادها و آشوری ها فرقی ندیده ایشان را\nدنبالۀ آشوری واز عرق سامی حساب می کنند . معماری ، شیوۀ رسم الخط\nوتحریر، اصول اداره ، طرز حکومت ودربار ، طرز لباس واصول ماندن\nریش و موی سر وتمام مظاهر زندگانی مادوفارس هوبه هو نقش قدم سامی است\nکه عصر اشوری وسرگونی به آنها تحمیل کرده (۱) و رونه کروسۀ در صفحه\n۲۳ جلد اول تاریخ اسیا حتی « مدنیت ، عرب و فارس را تخم مدنیت\nکلده واشوری » قلمداد میکند وتوماشك جرمنی درکتاب «مطالعات آسیای\nمرکزی » خود حینیکه از زبان های پامیر صحبت میکند میگوید که مادها و\nپارسی ها خیلی ها تحت نفوذ سامی آمده بودند .\n\nخلاصه دو شاخه مهاجرینی که از باختر وسائر کوهپایه ها ونقاط مرتفعۀ آریانا\nجدا شده بطرف شرق وغرب رفتند و به ممالك همسایه یعنی هند وفارس منبسط\nشدند تحت تاثیر محیط های نو و اختلاطی که بااقوام بیگانه وعرق های مختلف\nپیدا کردند به تدریج چه از حیث نژادو خون و چه از پهلوی عرف وعادات و آداب\nزندگانی ، خواص وزبان وغیره تغیر کرده راهی را پیش گرفتند و بطرف هدف\nمخصوص بحرکت افتادند که تعقیب آنها ازین بیشتر خارج نگارشات ما است\nزیرا آنچه که اصل مرام این فصل را تشکیل میدهد صحبت در اطراف آن\nحصۀ آریائی هائی است که به دو جانب فوق الذکر مهاجرت نکرده در جلگه\nهای حاصل خیز ودامنه های سرسبز و کوهای سرفلك کشیده مسکن آریائی\nیعنی ( آریانا ) ماندند .\n\n(۱) «ماسیرو» در تاریخ قدیم ملل شرقی صفحه ٧٦٢ می نویسد که قصر هخامنشی همان\nقصر عیلامی است که دوباره آباد شده است. در صفحه ۸۰۹ می نگارد که الفبای میخی را\nاز عیلامی ها اشوری و از آنها ارمنی وسوزیان وفارس گرفت."}
{"book": "adl1182", "page": 204, "text": "(۱۷۹)\n\n« آریانا » قطعه خاکی که آریائی ها در آن ماندند سرزمینی است کهستانی\nکه در میان اراضی پست چار دره خوبی یعنی هامون ودشت فارس ، اوقیانوس\nو حوضه سند و اراضی هموار جنوب روسیه و حوضه اکسوس شکل فلات\nمرتفع بخود گرفته که از آن آبهای جاری رود خانه های بزرگ به چار\nطرف افق جاری است . چوکات آریانای قدیم قراریکه ذکر رفت چیزی\nاست طبیعی که ساختمان و چین خوردگی های خود زمین و جریان رودخانه ها\nوحوضه های آن معین کرده و یسان تر تمام مورخین کلاسیک آنرا تکرار\nکرده اند. سرزمین آریانا که بصورت عمومی مرتفع و چشمه خانه رودخانه های\nگرد افق میباشد در خود پستی و بلندی ها و مظاهر مختلف الشکلی داردوروی\nهم رفته میتوان گفت که چند تیغه بلند سنگی تقریباً موازی هم از شرق به غرب\nامتداد یافته و تیغه وسطی بلند ترین و طویل ترین همه است که از گوشه شمال\nشرق شروع و از وسط فلات آریانا بطرف غرب ممتد میباشد. با این وصف\nبعلاوه تیغه های فوق الذکر دو گره کهستانی شکل فلات را کامل تر ساخته\nو آن یکی عبارت از گره سنگی پامیر در گوشه شمال شرق و دیگر گره\nوسطی است که توده کهستانات مرکزی آریانا را تشکیل میدهد . تیغه های کوهها\nو قلل توده های که ذکر شد همیشه از برف پوشیده و سفید مینماید. دره ها و دامنه های\nزیبای آن بهترین ییلاق و مناظر کهستانی جهان را تشکیل داده واخر دامنه ها به\nحاشیه شمال و غرب وجنوب به تپه ها وجلگه های فراخ و حاصل خیز منتهی\nمیشود . دو توده کهستانی شمال شرق و مرکزی آریانا سرچشمه یکدسته رود\nخانه های خورد و بزرگی است که به ترتیب از قلل شامخه پر برف به دره های\nهول انگیز و ازانجا به دامنه های نرم فرود آمده بعد از آبیاری جلگه های\nداخلی به چهار گوشه افق جریان می یابد و بالاخره جمعی به اوقیانوس هند\nمیریزد ، دسته با آمو به بحیره اورال منتهی میشود و قسمتی به هامون منتهی"}
{"book": "adl1182", "page": 205, "text": "(۱۸۰)\n\nمیگردد. از میان رود خانه های آریانا چهار رودخانه بزرگ آن که عبارت از اکسوس (آمو) هری رود، هلمند واندوس (سند) باشد خیلی مهم و در سر نوشت يك قسمت مدنيت آسيا رول مهمی بازی كرده اند زيرا سواحل زيبا و حوضه های حاصل خیز آنها مهد يك قسمت ثقافت بشر به شمار ميرود .\nایربا: در اوایل فصل دوم مفهوم عمومی و خصوصی و اصطلاحی و تاریخی كلیمه «آریا» را شرح دادیم و متذكر شدیم كه آریاهای كتلة باختری به شهادت وثایقی كه از خود باقی گذاشته اند در سرود ویدی خود را « آریا » و در اوستا « ایریا » خوانده اند . با وجود اختلاف زمان بین عصر ویدی واوستائی در اصل مفهوم این كلیمه تغییری پیش نشده جز در لهجه و تلفظ كه آنهم فقط منحصر به حركت حرف اول كلیمه است . اصل مفهوم این كلیمه در عصر ویدی واوستائی «نجیب» معنی داشته و جنبة دین داری در هر دو عصر فوراً بدان اطلاق میشد و بعداً ز آن بادار ومالك وجزو دیگر صفات بدان پیوست میگردید در عصر اوستائی در اثر ایجابات زمان و محیط خارجی كه در مقدمة این فصل شرح دادیم با تقویت یافتن روحیات قومی در آریانا «ایریا» يك اندازه بیشتر مفهوم قومی وملی هم پیدا كرد . در ینوقت ایریا از نقطة نظر دیانت تنها پیروان اوستا را در بر میگرفت واز نقطة نظر قومی وملی بر كسانی اطلاق میشد كه در خاك های اوستائی یعنی در آریانا زندگانی داشتند و اقوام بادیه نشین شمال و باشندگان مازندران و تبرستان اعم از آریائی گرفته تا غیر آریائی تحت این اسم نمی آمدند و اسمای دیگری در مورد آنها اطلاق میشد مانند تورا Tura كه آریا های ویدی شمال اکسوس را در بر میگرفت وازین مسایل در مبحث علیحده سخن خواهیم راند.\nمعنی اصطلاحی كلیمه ایریا در عصر اوستائی بیشتر راستگو ورا ستكار بود و خود میدانید كه اوستا در مسئلة راستی و راست گوئی و راست كاری چقدر اهمیت بزرگ قایل شده بود ."}
{"book": "adl1182", "page": 206, "text": "(۱۸۱)\n\nاوستا و اولین خاك آریائی : در فصل دوم موقعی که میخواستیم به كمك\nمنابع مختلف به مسئله مهد اولیه آریائی روشنی اندازیم تحت عنوان «ایریانا\nویجه» متذکر شدیم که آریاهای عصر اوستائی مهد اول آریا را در «ایریانا\nویجه» قرار میدهد و محل آن به شهادت خود اوستا و فیصلهٔ مدققین بزرگ حوزه\nعلیا سر دریا و آمو و اراضی متصله آنست. از نقطهٔ نظر اوستا هرچه در این باره\nگفتنی هستیم در بحث جغرافیای شانزده قطعه زمین اوستائی شرح خواهیم داد\nتنها موازی با خط رفتاری که در فصل ویدی تعقیب شده اینجا همین قدر متذکر\nمیشویم که اوستا نسبت به سرود ویدی در تشخیص اولین مهد آریائی واضح تر\nو نام گرفته صحبت میکند و حتی میتوان گفت که در میان تمام مدارکی که از\nکتلهٔ هند و اروپائی بصورت عمومی باقی مانده اوستا یگانه منبعی است که\nدرین مسئلهٔ مهم واضح صحبت میکند و آن مهد اولی را نام می برد و خواص\nو مميزات آنرا بیان میكند. غیر از «ایریا ناویجه» اوستا خاك آریا\nهارا به نام های دیگری هم یاد کرده مانند ایریا وو دناهو و Airyao Danhayo\nیا ایریاوودهو Airyao Dnhya یا ایر يوشيانا Airyo Shayana\nکه همه اسمای مرکبه است و در اول همه آن کلمه «ایریا» تکرار شده\nو با کلمات متصله خود همه «خاك ومسكن آریا» معنی دارد. با ملاحظات فوق\nمعلوم میشود که اوستا نسبت به وید در تعین سرزمین آریائی واضح و دقیق تر\nصحبت میکند و این مطلب در مبحث جغرافیائی اوستا در همین فصل به تفصیل\nشرح داده خواهد شد. چیزیکه اینجا قابل ملاحظه است این است که اسمای\n«ایریاناویجه» ، «ایرياوودناهو» ، «ايرياوودهويو» «ایر یوشايانا» تمام آن\nمناطق آریا نشین را در بر میگرفت که اوستا ذکر کرده و مفهوم جغرافیائی آن در\n«آریانا» یعنی مسکن آریاها مشخص و معین شده است و کمابیش آلمانی «آریانا» را\nمن حیث مفهوم جغرافیائی و نژادی مترادف اسمای فوق الذكر میدانند."}
{"book": "adl1182", "page": 207, "text": "(۱۸۳)\n\nتاثیرات خاك آریانا : درین شبه نیست که تاثیرات محیط وخاك از هر چیز\nبیشتر در سر نوشت باشندگان یك قطعه دخالت تامه داشته و خطوط اساسی\nسجایا ، عرف ، عادات ، اختصاصات و تمام مظاهر زندگانی مادی ومعنوی\nو سیاسی آنها را در آن میتوان یافت بیشتر بصورت مختصر دیده شد که آریائی های\nمهاجر در محیط های نو حوضه گنگا و فارس و مدیا و تصادف با عروق بیگانه\nو مدنیت های سامی چه شدند وزیر چه تاثیرات آمدند حالا میخواهم به بینم\nکه آریائی ها در خانه خود چه کردند و چه شدند و محیط از آنها چه ساخت\nو در سر نوشت زندگانی مدنی وسیاسی آنها چه رولی بازی نمود . وضعیت\nجغرافیائی آریانا بصورت عمومی پیشتر شرح داده شد این مملکت در داخل\nحدود خود با داشتن کوههای بلند ، قلل پر برف، دره های هول انگیز ، کوتل\nهای دشوار گذار، رودخانه های سیلابی ، آب های خروشان ، تپه های\nسبز، غندیهای خشك، جلگه های هموار و حاصل خیز ، بیشه های پر جنگل\nاراضی سنگلاخ منظره ئی دارد كه یك حصه آن به حصه دیگر نمی ماند .\nيكطرف قلل شش هزار متری افتاده و یك حصه دیگر بیش از ۳۰۰ و ۴۰۰ متر\nبلندی ندارد . در دو نقطه نزديك بهم یکجا تمام سال برف دارد و منجمد است\nو نقطه دیگر حرارت منطقه حاره را نشان میدهد . در يك فصل در یكجا گندم درو\nو در دیگر نقطه نو کشت میشود . به این صورت محیط مختلف الشكلی که\nيك حصه آن کهستانی، يك حصه آن جلگه، يك قسمت آن تپه زار و يك قسمت آن\nهموار، يك طرف آن خشك و يك طرف آن سر سبز ، يك گوشه آن گرم\nو گوشه دیگر آن سرد است تاثیرات عمیقی در رو حیات ساکنین آریائی\nاین دیار وارد نموده به ایشان حالی نمود که زندگانی و صحنه حیات جنبه های\nتاريك وروشن ودوره های آسان و مشكلي داشته هیچ گلی بی خار نیست\nولی این خارها به هیچ صورت سد راه موفقیت های زندگانی"}
{"book": "adl1182", "page": 208, "text": "(۱۸۳)\nشده نمیتواند و انسان با اعتماد به نفس باید به زور بازو و قوه قلب تمام مشکلات را از مقابل خود بردارد. دوره اوستائی که این فصل را برای آن وقف کرده ایم و بسان به اختصاصات حیات مدنی آن می پردازیم در حقیقت دوره پرورش و تربیه روحی آریائی های این سر زمین است و تمام اصلاحات اجتماعی، اخلاقی، مذهبی، مدنی که درین دوره بمیان آمد و مدنیت عصر اوستائی را تشکیل میدهد تزکیه نفس، نظافت بدن، تشیید مبانی راستگوئی و راست کاری در فرد و جامعه فعالیت، مقابله با مشکلات، توسعه زراعت، اصول آبیاری، غرس اشجار، تربیه حیوانات مفید و قتل حشرات مضره و غیره و غیره است که اگر تمام آن را خلاصه کنیم این نتیجه بدست می آید که قرار ایجابات طبیعی محیط آریانا و مبانی اوستائی فرد و جامعه مستعد، متحد، نیرومند، با نشاط، فعال، زحمت کش، راست گو و راستکار و خاك مسکونه ایشان حاصل خیز و صحت بخش باشد. در اثر همین تاثیرات محیط آریائی های که چندین هزار سال در شمال آریانا مسکن گرفته و بسان به تمام نقاط منتشر شدند دارای سجایا و خواص مخصوصی شدند و چون کتله آریائی در کوهپایه های آریانا و مخصوصاً از جانب باختر با تورا و داتو و هونا اقوام آریائی بدوی و عناصر غیر آریائی مقابل بودند و خطرات تهاجمی که يك وقتی اسباب بیجا شدن آنها از آسیای مرکزی شده بود همیشه حس میشد در قدیم ترین زمانه های پیش از عصر مهاجرت از باختر، مفکوره اتفاق قبایل و پیوستگی برای حفظ منافع و خاك آریائی و نگه داری ماحاصل زراعت و حیوانات اهلی در میان آنها پیدا شده و برای اداره این سبك زندگانی جدید بار اول نظام سلطنتی آریائی در میان آریائی های باختر ظهور کرد و این زندگانی تا وقتی در باختر به تمام مفهوم خود ادامه داشت که مسئله کثرت نفوس و مهاجرت بمیان نیامده بود و جامعه آریائی تحت حکمفرمائی پادشاهان خود طوری شاد و مسعود می زیستند که خاطره آن در هزاران سال بعد مهاجرت از یاد آنها نرفته و همیشه"}
{"book": "adl1182", "page": 209, "text": "( ١٨٤)\n\nدیار شمال هندکوه '' بحدی زیبا اقامت گاهیما پادشاه را ' فردوس '\nخوانده اند .\nموضوع مهاجرت طبعاً تايك اندازه اسباب پراگندگی این زندگانی مسعود\nشدولی تاثیر آن بیشتر مربوط به خود مهاجرین بود و با برامدن آنها از حدود\nآریانا خاتمه یافت .\nآنهائیکه به گنگا و مدیا و فارس رسیدند مجدداً سعادت و نجات خود را به\nپیوستگی و اتفاق دیدند ، آریائی های مهاجر هندی برای مقابله با داسیو س ها\nدر حوالی ١٤٠٠ ق م دومین سلطنت آریائی را بمیان آوردند و مادها و فارسی ها\nبرای نجات از نفوذ خون و حاکمیت اشوری سامی بار سوم و چهارم سلطنت\nآریائی را در خاك های خود در سالهای ٧٠٨ و حوالی ٥٤٩ تشکیل کردند ."}
{"book": "adl1182", "page": 210, "text": "زرتشتر سپنتمان\n\nازریشی های عصر ویدی تا زرتشتر سپنتمان : \"تهذیب ویدی\" که فصل دوم\nرا وقف تشریح پهلو های مختلف آن نمودیم و اولین مظهر زندگانی مدنی\nآریا های کتلة باختری در دو طرفة هندوکش میباشد محصول ذکا و نبوغ\nجمعی از دانایانی است که ایشان را «ریشی» میخواندند و در فصلی که گذشت\nکم و بیش از آنها و رول بزرگی که در جامعة ویدی بعهده داشتند صحبت نمودیم.\nریشی ها یا حکمای عصر ویدی کسانی بودند که رهنمائی جامعه از هر نقطه نظر\nبعهدة آنها بود و از کانون كوچك خانواده تا دربار شاهان در تمام امور حیاتی\nتودة آریا را به راههای نيك و صواب هدایت میکردند. ریشی ها تنها شاعر نبودند\nبلکه به همه معرفت زمان آشنا بودند و در امور قومی، اجتماعی، مذهبی، سیاسی،\nملی، نژادی تبحر و معلومات کافی داشتند و همة این امور را به دور محور مفاد\nکتلة آریا میچرخانیدند .\n\nریشی ها از نقطة نظر دیانت روحانیون و علمای دینی بودند و معتقدات آریا را\nاز اعصار قبل التاریخ بهم حمل و مزج کرده و اساسی را در عصر ویدی بمیان آوردند\nکه پیشتر مطالعه کردیم .\n\nریشی ها از پهلوی اجتماعی به حیث رهنما و مقنن بزرگ تلقی میشدند و تشکیلات\nنظام اجتماعی آریائی و اصول و مقررات آن بدست ایشان وضع شده بود .\nریشی ها از نقطة نظر مفهوم نژادی و حیات ملی رهنمائی توده را بعهده گرفته\nو سعی داشتند که قوم بهم متحد و متفق بوده عرق و خون آن از لوث بیگانه محفوظ\nباشد و ایشان با مجاهدت های خستگی ناپذیر روحیات آریائی را تقویت کرده\nو کوشش داشتند که فرد و جامعة آریا در فضای عنعنات و تهذیب و ممیزات مشخص"}
{"book": "adl1182", "page": 211, "text": "(١٨٦)\n\nحیات خودشان پرورش یابد. این چیز ها که ذکر کردیم روی هم رفته از خلال\nسرود های ویدی واضح معلوم میشود و تشخیص میگردد که ریشی ها از هر رهگذر\nوظیفهٔ رهنمائی جامعهٔ آریائی را بصورت صحیح بعهده گرفته بودند. از خانواده\nگرفته تا عشیره و قبیله ده و قریه و شهر و دربار پادشاهی در همه جاريشی ها نفوذ\nداشتند ولی ازین نفوذ خویش مانند روحانیون کلده به مفاد خود کار نمیگرفتند\nو مانند آنها برای خود اقتدار و آمریتی قائل نشده بودند و از همین جهت رهنمائی\nهای آنها در هر زمینه نتایج مثبت بخشید.\nاین رویه اقلاً مدت هزار سال «از دو هزار قم تا هزار قم» دوام نمود و زمینه\nرا از هر نقطه نظر برای ظهور مبادی يك دورهٔ بزرگ ریفورم اجتماعی آماده ساخت\nو ریشی بزرگ و حکیم دانائی مانند زرتشتر سپیتمان عرض وجود کرد. کسانیکه\nسرود های ویدی را از هر نقطه نظر مطالعه کرده و در اعماق روحیات معنوی\nآن دقیق شده اند و به این موضوع هم ملتفت هستند که سرودها عموماً در سینه ها\nو خاطره ها حفظ میشد میدانند که وجود ریشی های باستان و ثمره افکار آنها\nچقدر در راه ظهور زرتشتر سپیتمان و کتاب اوستا دخالت داشت همان طور که\nریشی های عصر ویدی از يك سلسله مبادی حیاتی و فکری و مذهبی قبل التاریخ\nآریا استفاده کردند افکار خود آنها نیز که بصورت مجموعی بطرف هدف واحد\nمتوجه بود و نتیجهٔ تراوش آن هم ضبط میشد به پیمانهٔ بسیار وسیع در ظهور\nشخصیت برجسته زرتشتر و قوانین اوستائی دخالت کرد.\nاین طور واقعات تاریخی که ذهنیت جدید و انقلاب فکری در يك محیط\nتولید میکند عموماً عواملی بکار دارد و این عوامل را در مرور قرن ها ریشی ها\nو سرود های ایشان در چوکات آریانا آماده کردند.\nچیزیکه این نظریه را ثابت میکند تشابه متن خود سرود ویدی واوستا است\nو واضح معلوم میشود که زرتشتر سپیتمان از مقررات قدیم عصر ویدی آنچه"}
{"book": "adl1182", "page": 212, "text": "(۱۸۷)\n\nرا که موافق زمان خود و جامعه آریانا میدانست گرفته ، بعضی را توضیح قسمتی\nرا تبدیل و حصه را حفظ کرده و افکار تازه و جدیدی به آن علاوه نمود .\nاین واقعه و تسلسل آن در تاریخ قدیم افغانستان بار دیگر نیز\nتکرار شده و باز بعد از يك دوره معین که اینجا به دو هزار سال تخمین\nمیشود در قرن چهارم هجری از همان منبع که منشأ این همه جنبش های فکری است\nمردی مانند دقیقی و جمعی از حکما و شعرا سربلند کردند و به احیای عنعنات\nبزمی و رزمی باستانی آریانا و تذکار کارنامه های شاهان مقتدر آن\nاقدام نمودند . قراریکه بعد تر در مورد شخص «زرا تشتر ا» خواهیم دید یکی\nاز ترجمه هائی که هو گ Haug برای نام او مید هد « ستایش کننده »\nو « خواننده سرود ستایش » است و چون « گات ها » هم « سرود » معنی دارد\nو بزبان شعر سروده شده چنین نتیجه میگیرد که زرا تشترا اصلاً شاعر هم بوده .\nگفتیم گات ها سرود معنی دارد . دار مستتر در صفحه ۹۷ جلد اول ترجمه زند\nاوستای خود به فرانسه در اطراف این موضوع شرحی نگاشته و « گات ها »\nبعضی قدیم ترین حصه اوستارا «سرود و چیز سروده شده» ترجمه کرده و میگوید\nکه زبان آن نسبت به سائر قسمت های اوستا قدیم تر است و اکثر کلمات آن\nدر زند عامیانه ئی بلکه در زبان ویدی دیده میشود و این تنها قسمت اوستا است\nکه به نظم ساخته شده بعضی علمای ویدشناس مفکوره های قدیم تری را دران\nسراغ میدهند . ازین بیانات مطالب چندی بدست می آید و ضمناً مربوط\nبه مبحث حاضر گفته میتوانیم که زرتشتر از جمله همان ریشی های دانا و حکمای\nعصر ویدی است . همان طور که او را میتوان عامل ارتباط بین ریشی های\nدوره اخیر ویدی و حکمای عصر اوستائی قرار داد « گات ها قدیم ترین حصه\nاوستا هم چه از نقطه شعر و چه از نقطه نظر زبان و مفهوم حلقه تسلسلی بین\nسرود های ویدی و سائر قسمت های اوستا میباشد . خلاصه مقصود از توضیح"}
{"book": "adl1182", "page": 213, "text": "(۱۸۸)\n\nمطالب این مبحث مهم این است که عصر ویدی ؛ ریشی های ویدی ؛ افکار\nو نظریات ویدی ؛ زبان ویدی؛ سیاست عصر ویدی زمینه را برای انقلاب فکری\nو اجتماعی سراسر آماده نموده و این کار بدست یکی از حکمای فرزانه باختر\nزر تشتر سپیتمان که حالا از شخصیت او صحبت میکنیم صورت گرفت .\nزرانشترا ، زرتشتر سپتمه یا زرتشتر سپیتمان : صاحب کتاب اوستا\nدر « گات ها » که قدیم ترین قسمت این کتاب است بنام « زرتشترا » یا\n« زرتشتر » یاد شده و بعضی اوقات کلمه «سپتمه» هم به اسم او الحاق شده\nو «زرتشتر سپتمه » گردیده است که پسان تر از ان «سپیتمان »ساخته و «زرتشتر\nسپیتمان » گفته اند . (۱)\nاین دو کلمه « زراتشترا » و« سپتمه » هر کدام از خود معنی علیحده دارد\nو ذیلاً نظریات مدققین را تا يك اندازه در اطراف آنها شرح میدهیم :\nمدققین معمولاً کلمۀ «زرتشتر» را مرکب از دو حصه دانسته و بصور مختلف\nآنرا تجزیه و ترجمه نموده اند . دار مستتر فرانسوی حصه اول کلمه را « زرت»\nو دومش را « شتر »تشخیص داده . مشارالیه«زرت»را از« زراتو»مشتق میداند\nو آنرا زرد ترجمه کرده . بارتولمه حصه اولی این کلمه را«زرنت»تصور نموده\nو « پیر » معنی میکند .\nکلمۀ دومی را این دو نفر و جمع دیگری از مدققین همین شتری\nمیدانند که تا حال در فارسی موجود است . به این دو تعبیر که\nگذشت معنی اسم مرکبه «صاحب شتر زرد» یا « صاحب شتر پیر» میشود .\n(۱) ملتفت باید بود که مامؤسس ريفورم اوستائی را بنام قدیم و اصلی باختری اش قراریکه\nدر اوستا ذکر شده اسم برده و می بریم وصحیح ترین صورت اسم او همین است . این نام درماخذ قدیم\nشرقی و غربی با کمی تحولات بصورت های مختلف ذکر شده . در غرب یونانی ها اول او را\n« زورا دروس » و بعدتر « زاروس » « زرا دوس » « : زراتس» « . زور و استروس »\n«زاروسترا» میگفتند. شکل « زردشت» را بیشتر مورخین ارمنی استعمال کرده اند ."}
{"book": "adl1182", "page": 214, "text": "(۱۸۹)\n\nداکتر ف مولر F. Muller «زرا تشتر» را «مالك شتر های جری» ترجمه\nکرده. «بورنف» مؤسس مطالعات زند کلمۀ «زرا تشتر» را به این ترتیب دو حصه\nنموده یکی «زرت Zarath» و دیگر «اشترا Ushtra» و چون کلمۀ اول را\n«زرد» ترجمه نموده ازان «مالك شتر زرد» بدست می آید، ولی یکنفر دیگر\nموسوم به هاگ Haug به ملاحظه میرساند که در زبان قدیم باختر زرد را\n«زیری تا Zairita» میگفتند به این ترتیب اساس نظریۀ بورنف متزلزل\nگردیده است.\n«هاك Haug (۱) کلمات «زرت» و «اشترا» را بصور مختلف تجزیه و ترجمه\nنموده یعنی کلمۀ اولی را «پیر» «دل» و «ستایش کننده» و کلمۀ دومی را\nنه شتر بلکه از «ایوتا را Uttara» مشتق دانسته و (اعلی) ترجمه نموده است و به این\nترتیب ترجمه «زرا تشتر» چنین میشود: «کسی که دل اعلی دارد» یا «کسی\nکه شاعر و خوانندۀ سرود ستایش است» و این تعبیر به مبحث بیشتر ما خیلی\nموافقت میکند زیرا گفتیم که زرتشتر یکی از جملۀ همان ریشی های دانا\nو فرزانه ئی بود که در آخر عصر ویدی انقلابی در زمینۀ فکری و حیاتی باشندگان\nآریانا وارد کرد. چون «گاتها» یعنی قدیمترین قسمت اوستاهم مشتمل\nبريك سلسله سرود است و به نمونۀ وزویۀ سرود های باستان ویدی ساخته شده\n«هاگ» به این عقیده است که خود زرتشتر هم شاعر بوده و چون اوستا\nمخصوصاً «گاتها» عبارت از «مانتر اسپنتا Manthracepta» یعنی «سخنان پاك»\nبود که زرتشتر از طرف هرمزد آورده بود طبیعی باید که آورندۀ این سخنان\nدر جملۀ فضایل دیگر شاعر هم بوده باشد و قراریکه بیشتر شرح دادیم چون گاتها\n«سرود و چیزی سروده شده» معنی دارد بدون اقامۀ سایر دلایل میتوان\nگفت که زرتشتر یکنفر ریشی مقتدری بود. ناگفته نماند که «هاگ» کلمۀ\n(۱) گاتها Gathas جلد دوم صفحۀ ٢٤٦."}
{"book": "adl1182", "page": 215, "text": "(۱۹۰)\n\nزرتشتر ا »را «رهنمای اعلی» هم ترجمه کرده . علاوه برین این نامرا بصورت\nهای مختلف دیگر هم ترجمه نموده اند از قبیل : بد ست آورنده غنیمت ،\nبدست آورنده شتر بحيث غنیمت ، ستاره طلائی وغیره وغیره .\nکلمه دیگر سپیته ، یا سپیتمه با سپنتمان لقب زرتشتر و معنی آن «سفید»\nيا « از خانواده سفید» یا «نژاد سفید» است و بعضیها این سفیدی را مفهوم معنوی\nداده و آنرا « پاک روان» ترجمه نموده اند. بهر حال قراریکه بنداهش سلاله\nنسب زرتشتر را میدهد یکی از اجداد او « سپیتمان » هم نام داشته . شبهۀ\nنیست که کلمه سفید که در پشتو بصورت سپین دیده میشود در ین کلمه\nموجود است .\n\nحالا که معنی کلمات مذکور تايك اندازه شرح يافت بصورت تبصره\nدر اطراف آن مینگاریم : اگر از نقطه نظر وظیفه ئی که زرتشتر در جامعه\nآریائی به انجام رسانید ، نگاه کرده شود معنی ستایش کننده ، خواننده سرود\nستایش ، رهنمای اعلی بنام او بیشتر موافق است زیرا مشارالیه مانند ریشی های\nباستان سرود ستایش ساخته و خوانده و توده مردم را بطرف هدف مخصوصی\nرهنمونی کرده و ذهنیت نو در میان آریایای آریانا تولید نموده است .\nامکان زیاد دارد که کلمه «شتر » دريك حصه نام او داخل باشد چنانچه\nجمعی از مدققین به همین نظریه اند شتر بخدی مهمترین وزیباترین و قوی ترین\nنسل شتر است که در تمام آفاق شهرت دارد وشتر دو کوهانه در تمام دنیا بنام\nشتر بکٹریان هم یاد میشود . تاریخ قدیم آریانا نشان میدهد که کلمات گاو\nوشتر واسپ در نامهای آرباهای این سرزمین دخالت زیاد داشت و این کلمات\nدر اسمای خانواده ها و اشخاص بزرگ دیده میشود اسم « کیومرت » اولین\nادمی که اوستا نام میبرد اصلاً مرکب از دو کلمه « گوو مرد » بود که از"}
{"book": "adl1182", "page": 216, "text": "(۱۹۱)\nترکیب آنها «کومرد» ساخته شده به تدریج که مفهوم قدیم آن فراموش شده\nازان به شباهت اسمای دیگر کیومرث ساخته اند . خاندان شاهی اسپه باختری\nواسمای اعضای آن مانند اروت اسپه (لهراسپه) و بست اسپه (گشتاسپه)\nوغیره مثال های برجسته ایست و نشان میدهد که یکعدۀ شاهان و مردان بزرگی\nبه صفت «دارای اسپ های تندرو» و امثال آن یاد شده اند . پس هیچ غرابت\nندارد که صاحب کتاب اوستا «صاحب شتر زرد» یا «صاحب شتر پیر» وغیره\nنامیده شده باشد .\nخویشاوندان و بستگان زرتشتر: پیشتر راجع به نام زرتشتر و لقب او و معنی\nآنها شرحی داده شد در اینجا میخواهیم راجع به بعضی بستگان و تعلقات\nخویشاوندی او چند سطری بنگاریم . در یشت سیزدهم یا فروردین یشت بعضی\nخویشان و بستگان زرتشتر اسم برده شده . نام پدر اوپوروشسپه Paurushaspa\nو نام جد اوپتیراسپه و نام چهارمین پشت او هچا تاسپه Haechataepa تذکار یافته\nبعضی ها دوازدهم پشت او را به «مانوچیترا» میرسانند در اوستا مانوچیترا\nپسر ایریو Airyu است و «ایریو» پسر «تری تو نا» است که از جملهٔ شاهان\n«پارا داتا» یا پیشدادیان بلخی میباشد . علاوه برین چون نام پدر و پدرکلان\nو چند پشت او به کلمهٔ اسپه منتهی میشود(۱) واضح میتوان گفت که زرتشتر\nاز احفاد دودمان شاهی باختری بوده . اوستا به زرتشتر سه پسر و سه دختر نسبت\nمیدهد. پسران او به نامهای «ایست واستر» «اور وتت نرا» - «هورچیترا» - (۲)\nیاد شده و خورد ترین دختر او پورچیست نام داشت. زرتشتر که از خانوادهٔ\nنجیب بود با نجبای باختر خویشی و وصلت کرده، از آنها دختر گرفته و به\nآنها دختر داده چنانچه دختر فراشترا برادر جاماسپه را که وزیر گشتاسپه\n\n(۱) از قبیل پوروشسپه ، پی تراسپه ، سپیتراسپه ، هیته اسپه وغیره .\n(۲) فروردین یشت فقره ۹۸ ."}
{"book": "adl1182", "page": 217, "text": "(۱۹۲)\nپادشاه باختر بود ازدواج نموده بود و جوان‌ترین دختر خود «پورچیست» را\nبه جام اسپه برادر فراشتر وزیر پادشاه باختر داده بود. کلمه اسپه که در نام\nاجداد او ملحق است و خویشاوندی‌های که با وزرای باختری نموده علاوه\nبر دلیل واضحی که شجره او به پادشاهان پیشدادی یا پاراداتا وصل میشود\nعوامل دیگری است که از روی آن میتوان گفت که زرتشتر از نجیب زادگان\nباختر بود. در اینجا تولد و پرورش یافته و با تمام خویشان و بستگان خود\nدر اینجا میزیست و در همین جا آئین خویش را اساس گذاشت.\nزرتشتر در افسانه‌ها و روایات تصوری: با وجودیکه اوستای باختری دستخوش\nحوادث روزگار شده معذلک با آنچه که گاتها صحیح ترین قسمت اوستای\nقدیم شهادت میدهد پیش ما در نام زرتشتر سپیتمان باختری موسس آئین اوستائی\nو شخصیت او شبهه‌ای نیست در باب اینکه بعضی اوهام پرستان این شخص را وهمی و خیالی\nتصور کرده بنام او قصه و افسانه‌های عجیب و غریب ساخته‌اند میتوان گفت که\nاکثر این نظریات بادِ هوا و خیالی و خالی از حقیقت است و سراسر به حساب افسانه\nمیرود و تا یک اندازه علت این تصورات قدامت زیاد زمان حیات زرتشتر و انقلابی\nاست که روزگار و سلطه بیگانگان تا زمان فتوحات اسکندر مقدونی وارد کرده است\nو چون قسمت زیاد اصل اوستای باختری از بین رفته و پس از در عصر پارتی و ساسانی\nو حتی در قرن ۹ مسیحی یعنی تقریباً ۳ صد سال بعد از ظهور دین مقدس اسلام از\nروی افسانه‌ها و اساطیر و حافظه‌ها و سینه‌ها چیز نوی بمیان آورده‌اند و الحاقات\nتازه‌ای بدان کرده‌اند طبعاً پردۀ تاریکی روی حقایق را گرفته و در نتیجه نه تنها\nافسانه‌ها اطراف «زرتشتر» را فرا گرفته بلکه نزدیک بود که بکلی از شخصیت\nزرتشتر بلخی انکار نمایند و او را شخص وهمی و تصوری قلمداد کنند. زرتشتر\nبلخی طوریکه از روشنائی قسمت‌های قدیم اوستا معلوم میشود کسی است که"}
{"book": "adl1182", "page": 218, "text": "(۱۹۳)\n\nمختصر شرح حال و خویشان و بستگان و محیط تولدی و پرورش او گذشت آنچه\nکه عالم تخیل و افسانه و دوری راه و عدم معلومات بمیان آورده پاره نظریات\nدر هم و برهم و متناقضی است که خود بخود شکل افسانه بخود گرفته و به جمع داستان\nمیرود و ذیلاً به شرح آن می پردازیم :\nروایات یونانی : یونانی ها قرن ها پیش از عصر فتوحات اسکندر در شرق\nراجع به ممالك شرقی و ساکنین آن و عرف و عادات ايشان يك سلسله چيزها\nنوشته اند که جنبه زیاد آن داستانی و افسانه است چنانچه حتی نوشته های هرودت\nکه پدر مورخین بشمار میرود ازین چیز ها خالی نیست. همین طور راجع به زرتشتر\nاز حوالی قرن ه به بعد يك سلسله چیزهای نوشته اند که غیر افسانه حکم دیگری\nبران نمیتوان کرد .\nاولین مورخ یونانی که در حوالی ٤٥٠ - ٥٠٠ ق م می زیست و از زردشت\nیاد کرده گزان توس Xantus است . افلاطون فیلسوف یونانی ( ٣٤٧ -\n٤٢٩ ق م ) زردشت را بانی مذهب ماژوپسر اورومازس Oromazes میداند .\nدینون Deinon از اسم او نتیجه گرفته و او را یکنفر ستاره پرست قلمداد میکند\n«هرمی پپوس» که از اهل سمیرنا Smyrna بود زردشت را باختری و شاگرد\nازوناکس Azonakes یا اگوناکس Agonakes میداند. دیو دوروس Diodorus\nاطلاع میدهد که زوراستر در بین آریائیها اظهار کرد که قوانین جدیدی را که\nدر بین خلایق شایع داده روح پاك به او تلقین نموده است ترو گوس پومپیوس\nTrogusPompeuis او را معاصر نینوس شاه اشوری دانسته می نویسد که زوراستر\nشاه باختری هابا صحت کاملی قوای عالیه دنیائی وحرکات ستاره هارا کشف\nکرد و آئین ماژرا اساس گذاشت و از دست نینوس بقتل رسید پلینی Pliny\nبملاحظه میرساند که زوراستر موسی آئین ماژ بوده و در روز تولد خود می خندید.\nدیوکریسوستوم Diochrysostom مینویسد که زوراستر در اثر عشق و علاقه که"}
{"book": "adl1182", "page": 219, "text": "( ١٩٤)\n\nبه حکمت و عدالت داشت منزوی در کوهی در میان آتش زندگانی میکرد و چون پادشاه وقت با عرفا و بزرگان کشور به دیدن اورفت از میان آتش برآمده و ایشان را به آئین خود دعوت نمود. کفالیون اظهار میدارد که زوراستر ماژ و شاه باختری با سمیرامیس جنگیده و این زن او را مغلوب ساخت. هکذا اربونیوس Arbonnus از جنگ نینوس بازوراستر باختری بی اطلاع نبود. به همین منوال ایوز بروس Eusebruis از جنگ زوراستر ماژ پادشاه باختر با نینوس حکایت میکند. Tcon تئون باشندهٔ شهر اسکندریه جنگ سمیرامیس و زوراستر بلخی را متذکر میشود «امی نوس مارسلینوس» زوراستر را یکنفر باختری خوانده و میگوید که هستاسپ Hystaspes پدر داریوش عقیده ماژها را شیوع داد.\n\nسویداس Suidas به وجود دو زوراستر قایل است یکی را رو راستر فارس و مدی سردار و بزرگ ماژها میداند و دیگر را يك نفر عالم هیئت و منجم اشوری قلمداد میکند که در زمان نینوس زندگانی بسر می برد. کتزیاس Ktesias نقل میکند که زوراستر معاصر پادشاه اشور نینوس و زنش سمیرامیس بوده مشارالیه قصهٔ لشکر کشی پادشاه اشوری نینوس را بر علیه پادشاه باختر یعنی زردشت حکایت مینماید آگاتاس Agathas ٥٢٦ - ٥٨٣ می نویسد که زردشت معاصر هستاسپس بود و این هستاسپس معلوم نیست که پدر داریوش یا کس دیگر است.\n\nطوریکه پیشتر اشاره شد این روایات با وجودیکه همه اش از منابع یونانی نشئت کرده ولی تناقص و اختلافات نظر در آن به حدی است که خود بخود در قطار افسانه قرار میگیرد و نشان میدهد که معلومات مورخین قدیم یونان راجع به شرق پیش از فتوحات اسکندر چقدر جنبهٔ داستانی داشته است.\n\n....."}
{"book": "adl1182", "page": 220, "text": "اوستا\nکلمۀ اوستا را مستشرقین اروپائی بصورت های مختلف ترجمه و تعبیر نموده اند بعضی آنرا «مضمون» و بعض اشتقاق آنرا از کلمه «اپستاک Apstak» گرفته «و قانون» ترجمه کرده اند. پروفيسر «گلدنر» از پروفيسر «اندر آس» نقل کرده گوید که کلمه اوستا و یا «اوستاک» پهلوی از کلمه «اوپستا Upasta» مشتق است که معنی آن اساس و بنیان و متن اصلی میباشد (۱) کلمه «زند» را که به آن ملحق میکنند بصورت صفت تعبیر میشود و آن دو معنی دارد «شهر» و «نماز» و اصلاً از کلمه «زانتو Zantu» بمیان آمده است. پس معنی اسم مرکب «زنداوستا» بيك تعبير «کتاب یا قانون شهری» و به تعبیر دیگر «کتاب دعا و نماز» میشود. بعض های دیگر «زند» را از «از انتی Azanti» گرفته و «شرح و بیان» ترجمه کرده اند. الحاق کلمه «زند» به اوستا به این معنی اخیر چیز تازه است زیر امقصود از شرح و بیان تفسیر اوستا است که بزبان پهلوی نوشته اند و «پازند» بجای خود شرحی است که برای زند نوشته اند.\nبعضی های دیگر مدعی اند که اوستا بمعنی مجهول است به این طریق که این کلمه مرکب از دو قسمت است «او» بمعنی «نه» و «ستا» بمعنی «دانش» و معنی شکل مرکب آنها غیر مفهوم مجهول میشود و علت این تعبیر را چنین می نویسند که چون اوستا باختری منحصر به دو نسخه بود و هر دو در اثر تهاجمات اسکندر از بین رفت در عصر پارتی و ساسانی که شروع به جمع آوری پارچه های خطی نمودند معنی آنرا عموماً نمی فهمیدند و به این مناسبت آنرا اوستا یعنی مجهول نامیدند، لیکن روی هم رفته نسبت به تعبیر اخیر نظریاتی که اول ذکر نمودیم صحیح تر بنظر میخورد. انسیکلو پیدیای برطانیا می نویسد\n(۱) صفحه ٤٧ گاتهای زرتشت تالف پور داود."}
{"book": "adl1182", "page": 221, "text": "(١٩٦)\n\nکه صورت قدیمی نام اوستا « اویستاك Avistak » بود و معنی حقیقی آن معلوم نیست .\nروی هم رفته اوستا و مخصوصاً « گاتها » عبارت از مانتر اسپنتا Manthracepta یعنی « سخنان پاك » است و بر مجموعه هدایات و قوانینی نسبت میشود که زرتشتر از طرف هرمزد آورده بود .\nاوستای اولی یا باختری : اوستای اولیه یا اوستای باختری باشکال و وضعیت اصلی خود چیزی بوده که متاسفانه تعریف صحیح آن امروز محال است و نمیتوان گفت که چقدر آن از بین رفته و چه باقی مانده . درین شبه نیست که چون گشتاسب پادشاه باختر به دین نو گروید حکم داد که مجموع قوانین اوستائی را روی پوست گاو نویسند و به معابد مملکت تقسیم نمایند ولی واضح معلوم نمیشود که چند نسخه نوشته و بکجاها تقسیم کردند پلینیوس Plinius از روی کتاب هر میپوس مینویسد که کتاب مذهبی زرتشتر مرکب از دو ملیون شعر بود طبری تذکار میدهد که اوستاروی ١٢ هزار پوست گاو نوشته شده بود. این ارقام اگرچه تا يك اندازه صحیح است بازهم قرار مطلوب ازان نتیجه قاطعی نمیتوان بدست آورد زیرا معلوم نمیشود که این ١٢ هزار پوست گاو يك نسخه اوستا بود یا بسیار. بهر حال با وجود یکه ارقام فوق جنبه مبالغه کارانه هم داشته باشد از آن و از روی اوستای موجود، واضح معلوم میشود که اصل اوستا چیز ضخیم و بزرگی بوده و بر ٢١ کتاب یا نسك تقسیم شده بود .\nاوستای نو : وقتیکه زرتشتر آئین خود را بحضور گشتاسب پادشاه باختر عرضه داشت، در اثر حکم پادشاه باب مناظره بین او و دسته از علمای باختری باز شد، و در نتیجه پادشاه و اهل دربار به دین او گروید. آنگاه گشتاسپ حکم کرد تا قوانین آئین نو را با آب طلا روی پوست گاو نوشته به معابد مملکت تقسیم نمایند پس اصل اوستای باختری هر قدر نسخه که داشت همه اش در باختر"}
{"book": "adl1182", "page": 222, "text": "(۱۹۷)\n\nو سائر نقاط آریانا تقسیم شده بود و این نسخه ها در تمام دوره هائیکه اولادۀ\nدودمان اسپه باختری در آریانا حکمفر مائی داشتند همه جا بجای خود\nباقی و از گزند مصون بود . چون متعاقباً يك دورۀ پر هرج و مرج شروع شده\nآشوری ها مثل نینوس و سمیرامیس و سالمانسار دوم ، تیگت پیلسردوم خاك های\nماد و فارس را زیروزبر کرده گزندشان تا باختر و حواشی غرب آریانا رسید\nو پس ازآن سیروس و داریوش هخامنشی به حملات شروع و هفت سال جنگ\nبا پادشاهان مملکت ما نمودند. درین گیردارها که تقریباً از اواسط قرن ۹ قم\nتا موقع ظهور اسکندر در خاك های آسیائی دوام کرد، شیرازۀ زندگانی از\nهر نقطه در آریانا بهم خورده و در اثر جنگ های بیگانگان به معابد و آثار\nمذهبی خسارات مدهش رسید و کتب و آثار قلمی و منجمله نسخه های اوستای\nاصلی هم از بین رفت . شاهان هخامنشی بعد از تقریباً ۷ سال پیکار بالاخره\nغلبه یافتند. ایشان که باسطحه و تماس چندین قرنۀ سامی در عرق و خون و ثقافت\nرنگ سامی بخود گرفته بودند در اثر جنگ های مذکور مجدداً به کانون\nتهذیب صاف آریائی در آریانا تماس پیدا کرده و آئین اوستائی را برگزیدند\nو با خود به فارس بردند و از اختلاط آئین باختری اوستائی و موهومات قدیم\nسامی و بابلی مذهبی بین این هر دو بمیان آمد . درین گیرودار ها بعض\nنسخه های قیمتی اوستا هم از آریانا به فارس رفت چنانچه گويند يك نسخۀ آن\nهمان اوستائی بود که اسکندر همرای «استخر» طعمۀ حریق ساخت و يك جلد\nدیگر آنرا از هر جائی که بدست آورد به یونان فرستاد . بهر حال چیز یکه\nمایه خوشی و مسرت است این است که با وجود این همه مصائب و بدبختی ها\nکه در طی آن نسخه های اوستا پراکنده و نابود شد باز هم مقصد بیگانگان\nدر امحای معارف و تهذیب و آئین قدیم باختر و کتاب اوستا بکلی برآورده نشد\nخواه از روی نسخۀ که به یونان فرستاده شده بود خواه از روی خاطراتیکه"}
{"book": "adl1182", "page": 223, "text": "( ۱۹۸ )\n\nدر سینه ها و حافظه ها محفوظ بود خواه از روی پارچه های متفرق دیگر آنقدر مدارک\nو آثار کافی بدست آمد که ازان مجموعه ئی بسازند و نظام و قوانین حیاتی، مدنی\nتهذیبی قدیم باختر را تجدید نمایند. چون جمع کردن و تدوین اوستای نو هم شرحی\nدارد ذیلاً بصورت مختصر به آن میپردازیم: اولین کسیکه بخیال جمع آوری افتاد\nو لکش Volkash یا « ولخش » پارتی بود و چون در میان پارتی ها اقلا چهار\nنفر به این اسم سلطنت نموده اند مدققین جمع کننده اوستا معروفترین\nو لخش ها، ولجس اول را میدانند (۱) که معاصر « نرو Nero » امپراطور رم\nبود و در نیمه دوم قرن اول مسیحی سلطنت داشت. و لخش اول و برادرش\nتریدانس Tridates هر دو پیرو آئین زردشتی بودند و حتی «تریدانس» خودش موبد\nبزرگ بود و این نظریه را مکاتیبی ثابت میکند که بین نرو و این دو برادر\nتبادله شده است. بهر جهت اولین اقدام در جمع آوری کتاب اوستا از طرف\nو لخش پادشاه پارتی در ربع سوم قرن اول مسیحی بعمل آمد و این اوستا\nتا هر اندازه ئی که جمع شده بود تا ظهور ساسانیان باقی ماند.\nموسس سلالۀ ساسانی «اردشیر» چون پسر يك نفر کاهنی بود که بنام\n«بابك» در يك معبد «اناهیتا» در شهر استخر مجاوری میکرد در اثر توصیه پدر\nبه جمع آوری اوستا اقدام نموده تنسار Tansar بزرگترین عالم وقت خود را امر\nداد که هیئتی تشکیل داده و به تعمیل این کار اقدام کند چنانچه تا اندازه زیاد\nدرین راه صرف مساعی بکار برده و آنچه در عصر پارتی جمع شده بود\nمکمل تر ساخت.\nبعد از اردشیر پسرش شاپور اول ( ٢٤١ - ٢٧٢ ب م ) سومین شخصی\nاست که در جمع آوری اوستا مجاهدت نمود. مشار الیه حکم داد تا بعضی\nمباحث علمی حکمتی ' ستاره شناسی ' فلسفی ' جغرافیائی را از کتب قدیمۀ هند\n(۱) قرار نظریه دار مستتر"}
{"book": "adl1182", "page": 224, "text": "(۱۹۹)\n\nو یونانی ترجمه نموده داخل اوستا نمایند. به این ترتیب اوستای نو در اثر\nيك سلسله اقدامات جدی بدست جمعی از علما و موبدان بزرگ و زحمات\nزیاد جمع شد و با وجوديكه تقریباً يك ثلث اوستای قدیم را نمایندگی میکند\nاینقدر شد که بکلی از بین نرفت و علاوه بر اینكه مبادی و اصول آئین\nقدیم زرتشتر بلخی را بما معرفی میکند صفحه درخشانی از تاریخ و عظمت\nباستانی و تهذیب يك عصر معین کشور ما هم بشمار میرود.\nتقسیمات اوستا: اوستا را معمولاً به دو حصه بزرگ تقسیم میکنند\nحصه اول و دوم.\nحصه اول شامل کتابهای ذیل است: (۱) یسنا Yasna (۲) ویسپرد\nVispered (۳) و ندیداد Vendidad این سه کتاب در اوراق قلمی به دو شکل\nدیده شده هر کدام تنها تنها یا هر سه یکجا و مخلوط ، در صورت اول هر کدام\nدارای ترجمه پهلوی و در صورت دوم بدون ترجمه میباشد و از این جهت\nمجموعه هر سه کتاب را « وندیداد ساده » گویند زیرا ساده است و از خود\nترجمه ندارد.\nحصه دوم شامل دو قسمت است یکی خورده اوستا و دیگری پشت ها یا سرود\nستایش که تعداد اولیه آنها زیاد بوده و حالا جز (۲۱) آن باقی نمانده\nاست، بعضی ها مجموعه این هر دو را «خورده اوستا» یعنی اوستای\nخورد میگویند و این کتاب مرکب از اوراد کوچکی است که نه تنها موبدان\nو علما بلكه تمام مردم از بر داشته و در مواقع معینه روز - هفته - ماه - سال\nمیخواندند.\nبصورت دیگر که نام حصه اول و دوم را نگذاریم و مشتملات هر دو را حساب\nکنیم اوستا را به پنج کتاب تقسیم میکنند (۱) یسنا - (۲) ویسپرد - (۳)\nوندیداد (۴) یشت (۵) خورده اوستا."}
{"book": "adl1182", "page": 225, "text": "( ۲۰۰ )\n\n( ۱ ) يسنا : مهمترين قسمت اوستا است . معنی آن پرستش و ستايش است و مر كب از ۷۲ فصل ميباشد و ۱۷ فصل آن سرود های کاتها را تشکيل ميدهد که از حيث لهجه و زبان و غیره قدیمیترین قسمت اوستا است .\n( ۲ ) ویسپرد : مجموعه ایست که هنگام رسومات مذهبی را عباد سروده میشد و آنرا به ۲۷ جزء تقسیم کرده اند\n( ۳ ) وندیداد : وندیداد مر کب از ۲۲ باب یا فر گارد است و هر باب تقریباً موضوع معینی دارد مثل فرگارد اول از افریتش زمین و ۱۶ قطعه خاک اوستائی و خواص آنها و ساکنین آن بحث میکند و فرگارد دوم داستان های «يم» یا یما پادشاه را شرح میدهد . فرگرد های دیگر هر کدام مبانی اخلاقی ، پاکی و نظافت و راستی و راستگاری را توصیه مینماید .\n( ۴ ) پشت : پشت ها بیشتر بصورت شعر بوده میتوان مجموعه آنرا « سرود ستایش » خواند ۲۱ پشتی که باقیمانده هر کدام يك چيز مخصوصی را توصیف میکند . داستان های تاریخی تماماً در پشت ها شرح داده شده است .\n( ۵ ) خورده اوستا : عبارت از اوراد و دعاها و غیره است و چون در عبادات روزانه مورد استعمال داشت نه تنها موبدان بلکه همه مردم آنرا از یاد داشتند. خورده اوستا چیز تازه و نو است که در زمان شاه پور دوم «آذر بد مهر اسپند» انرا تالیف کرده است .\n\n* * *\n\nکات ها : اگرچه کات ها فصل ۱۷ یسنا را تشکیل داده و به عبارت دیگر جزو آنست معذالك از چندین نقطه نظر که ذیلا شرح میدهیم از تمام سائر قسمت های اوستا متمایز است و نشان دادن ممیزات آن برای ثبوت ارتباط دو صفحه تهذیب ویدی و اوستائی آریانا اهمیت خاص دارد .\nكات ها قرار عقیدهٔ تمام مدققین نسبت به تمام سائر قسمت های او ستا"}
{"book": "adl1182", "page": 226, "text": "(۲۰۱)\n\nقدیم تر است و این قدامت قرار مطالعانی که بعمل آمده در زمینه های مختلف زبان ، مفکوره ، اشکال جملات و غیره به مشاهده و ثبوت رسیده است .\nچیز دیگری که گات ها را از سائر قسمت های اوستا متمایز ساخته این است که گات ها به نظم است و سایر قسمت های اوستا به نثر میباشد چنانچه خود کلمهٔ گات ها «سرود و چیز سروده شده» معنی دارد . از روی تخنیک شعری گات ها پنج دسته شعر یا سرود را در بر میگیرد که به قافیه جدا گانه ساخته شده .\nدار مستتر اظهار میدارد که : «گات ها قدیم ترین قسمت اوستا است و سرودهای آن خواه عیناً خواه بصورت تقلید و خواه بنام و بحیث مهم ترین قسمت کتاب در تمام اوستا ذکر شده و تدقیق روح کلام، این نظریه را ثابت میکند . زبان و شکل جملات آن قدیم است و دارای اشکال و کلماتی است که در زبان زند عامیانه از بین رفته و تنها شباهت آنرا در قدیم ترین زبان هند یعنی زبان ویدی میتوان یافت . گات ها به نظم است و تنها قسمت اوستا است که بزبان شعر نوشته شده » (۱) .\nاز روی تحقیقات دارمستتر واضح میشود که گات ها قدیم ترین قسمت اوستا اول بعلت اینکه بصورت شعر شروع شده و باز از نقطهٔ نظر زبان و کلمات و جملات به سرود های ویدی شباهت بهم میرساند، لذا به این اساس گفته میتوانیم که گات ها حلقه ایست که آخرین سرودهای ویدی و سائر قسمت های اوستا را بهم وصل میکند . همان قسم که گات ها تقریباً دنبالهٔ سرود های ویدی است «زراتشترا» هم بحساب ریشی ها آمده و قراریکه بیشتر در مبحث شخصیت زرتشتر گفتیم مشارالیه از جملهٔ همان ریشی ها و حکمای دانا بوده و نظر به اقتضای زمان و محیط، انقلابی در افکار و نظریات دانایان قدیم آریانا بعمل آورده است . گات ها در سلسلهٔ تاریخ زبان و ادبیات قدیم آریانا صفحه ایست معین که آخرین سبك ادبی ویدی و طرز انشای عصر اوستائی را بهم پیوند میزند . خلاصه\n\n(۱) صفحهٔ ۹۸ مقدمه جلد اول زنداوستا جلد ۲۱ سالنامه موزهٔ گیمه ."}
{"book": "adl1182", "page": 227, "text": "(٢٠٢)\n\nگاتها مرکب از پنج دسته سرود است و به اسمای ذیل یاد میشوند :\n(١) گاتا او ناویتی .\n(٢) گاتا او شتاویتی .\n(٣) گاتا سپنتا مینو .\n(٤) گاتاوهو خشواترا .\n(٥) گاتا واهیشتو ایشتی .\nاهمیت اوستا در تاریخ آریانا: با وجودیکه اوستای قدیم باختری دستخوش\nحوادث روز گار شده ! اوستای موجوده راجع به دوره های باستانی کشور گشتاسپه\nوزرتشتر روشنی زیاد می اندازد .\nاز روی آنچه که پیشتر شرح یافت به وضوح معلوم میشود که متن اوستا\nراجع به دوره های تاریخ باستانی افغانستان ، نه تنها من حیث دین و آئین و عرف\nوعادات وحيات اجتماعی و غیره روشنی می اندازد بلکه به صورت دقیق و پیمانهٔ\nوسیع وضعیت سیاسی و سلسله های سلطنتی باختر را توضیح میدهد. باب مهمی\nکه اوستا من حیث تعلقات خارجی باز میکند فرقی است که بین آریهای اوستائی\nو آریهای بدوی که داخل این دیانت نبودند بمیان آورده و در مقابل تودهٔ آریائی\nاوستائی باشندگان آریانا و آریهای بدوی ماورای سر دریا و اقوام غیر\nآریائی آن قسمت هاو آریاهای که در قسمت غرب هنوز پیرو دیانت و تهذیب\nاوستائی نشده بودند و سامی های بین النهرین و بابل تمیز کرده است .\nاوستا اولین منبعی است که تودهٔ «آریا» و «توریا» را با هم مقابل کرده و به\nمقصد کامیابی جامعهٔ آریائی مهذب اوستائی بعلاوهٔ اصلاحات حیات اجتماعی\nاز تشکیل نظام سلطنتی و دودمان های شاهی آن بوضاحت تمام صحبت میکند .\nاوستا هرج و مرج ها و پراگندگی هائی را که داستان های جدیده وتصرفات\nقصه سرایان وارد کرده از بین برداشته زمینه را روشن میسازد و موقع نمیدهد"}
{"book": "adl1182", "page": 228, "text": "(۲۰۳)\n\nکه نام های پادشاهان دودمان باختری و کار نامه های بزرگ آنها به کسان\nدیگر داده شود. اشتباهاتی که تا امروز از طرف بعضی ها در تغییر نام های پادشاهان\nباختری آریانا شده چیز مضحکی است که امروز خود همان منابع به اغلاط خود\nپی برده است . باوجودیکه از یکطرف متن اوستا و سرود های وید حاضر است\nو از طرف دیگر ماد و هخامنشی و مراکز و پایتخت ها و هیچ اثر آنها در اوستا\nوجود ندارد همینکه بدستیاری مدققین مغرب پرده روشنی از طرف اروپا به\nپادشاهان ماد و اولادۀ تیسپس Teispes جد سلاله انشان Anshan و فارس افتاد\nباوجودیکه هريك از خود در کتیبه های اشوری و خود نامی داشتند نویسندگان\nفارس يك يك نام دیگر از پادشاهان باختری انتخاب کرده و بدون سنجش عصر\nو زمان و وقائع به آنها تحمیل کردند . این اشتباهات در اذهان علمای اروپا\nراه ندارد و ازین بعد در هیچ جا موردی جز مضحکه پیدا نخواهد کرد.\nهمچنین معلومات جغرافیائی که اوستا میدهد هم در تاریخ کشور\nما مقام با اهمیتی دارد زیرا از روی آن میشود به صحت کامل\nپهنانی قلمرو و حدود حکمرانی پادشاهان آریانا را تعیین نمود\nپس اوستا از نقطۀ نظر تاریخ باستانی کشور ما منبع خیلی موثق و بزرگی است\nکه «ودا» هم با آن هم قوا شده در دوره های باستانی روشنی زیادی می اندازند .\n* * *\nمطالع گرامی که این اثر را تا اینجا مطالعه کرده میداند که آنچه ما\nراجع به عصر ویدی تاریخ مملکت خود نوشته ایم محور اساسی کار ما خود متن\nسرود های ویدی بوده و ضمناً برای توضیح و تشریح كلمات، اسما وجملات\nسرود مذکور از نظریه و تحقیقات مدققین شرقی و غربی هم کار گرفته ایم\nو گمان میکنم این رویه مصون ترین راهی باشد كه يك قوم را از روی عنعنات\nو مأخذ صحيح و موثق خود آنها مطالعه کرد. عین همین کار را در فصل سوم"}
{"book": "adl1182", "page": 229, "text": "(٢٠٤)\nتاریخ قدیم کشور خویش هم اجرا میکنم و این کاری است که در حقیقت امر از همان روزگار باستان همیشه در مملکت ما تعقیب شده و شاهد آنهم این است که هر چه : آثار و عنعنه و تاریخ و داستانهای رزمی و حماسی و قصص و فولکلور و ادبیات داریم همه آن انعکاس خاطرات قدیم سرود ویدی و اوستائی است. بعبارت دیگر وید و اوستا دو صفحه پیوست تاریخ قدیم ما است و میتوانیم بگوئیم که تاریخ باستانی کشور کهن ما از اکثر ملل بیشتر نوشته شده.\n\nدرین شبهه نیست که اوستا جنبه مذهبی دارد : سرودویدی هم جنبه مذهبی داشت ولی تا کدام اندازه ازان معلومات قیمت داری برای جغرافیه و تاریخ و روشن ساختن قبایل و عرف و عادات و سویه زندگانی و گوشه های اجتماعی حیات ما ـ که در حقیقت انتظار از تاریخ هم همین است ـ بدست آمد. همانطوریکه اوستا نسبت به سرود متفرق وید یک آئین و دیانت مشخص را با تمام قوانین و اساس و فروعان آن نمایندگی میکند در قسمت تاریخ و جغرافیه آریانا هم بمراتب دقیق تر صحبت میکند و مفادش بیشتر ازین است که وقایع در هر رشته تا اندازه زیاد تسلسل دارد. نقاط جغرافیائی آن عموماً مشخص است و وقایع با اراضی ارتباط و کمال هم آهنگی دارد و همه تحت اقتضا و پروکرام آئین یک ملت، یک سیاست، یک مملکت و یک نظام شاهی بزرگ و مقتدر بمیان آمده و بعض « فرگادهای» و ندیواد بذات خود تنها بايك مبحث جغرافیائی آریانا و يا يك رساله تاریخ پادشاهان بزرگ و نیرو مند آنست.\n\nملتفت باید بود که در بعض قسمت ها فهمیدن اصطلاحات اوستا و مخصوصاً تعبیر آن من حیث وقایع تاریخی تا يك اندازه مشکل است و لی با وسعت نظر مشکلات خود بخود حل میشود «گایگر» جرمنی به این عقیده است که پهلوانان و شاهان و قبایل آریائی و غیر آن که در اوستا ذکر شده اند همه وجود"}
{"book": "adl1182", "page": 230, "text": "( ٢٠٥ )\nخارجی داشته و واقعات متذکره ومربوطۀ آنها همه اش وقایعی است که حتماً\nبعمل آمده است و چون مشارالیه جدی ترین طرفدار این مسئله است که اوستا\nو تهذیب آن مربوط به خاک های کشور ما است خود قضاوت میتواند که اوستا\nدر روشن کردن تاریخ قدیم مملکت ما چه اهمیت بزرگ دارد .\nعلاوه برین اگر تاحال اشخاص متذکرۀ اوستا تنها درمتن این کتاب\nاسم برده شده بودتازه از زیر خاک هم شواهدی برای تائید وجود آنها در يكوقتی\nبمیان آمده است « گوپت » یا گوپت شاه یکی از اشخاص متذکرۀ اوستا که\nاسمش در گوش یشت ذکر شده تاحال اگر جنبۀ داستانی داشت کشفیات جدید\n« تل برزو » نزدیک سمر قند نشان میدهد که در زمانه هائی که آریاها بیشتر\nجنبۀ مالداری داشتند در جامعۀ آریائی دو طرفۀ اکسوس\nپادشاهی میکرد . چنانچه صنعت کاران عصر مفکورۀ پادشاهی اورادر عصری\nکه در جامعۀ آریائی مال داری مخصوصاً تربیۀ رمه های گاو اهمیت بسزا\nداشت طوری تصویر کرده اند که سر پادشاه بصورت انسان و باقی بدنش بشكل\nبدن گاو است و او را « پادشاه شبان » خوانده اند این کشفیات امیدواری\nمیدهد که شواهد سائر شاهان و اشخاص متذکرۀ اوستا هم روزی از حوزۀ اکسوس\nاز اراضی باختر وسغدیان کشف خواهدشد . اوستا از نقطه نظر تاریخ سیاسی\nتهذیبی ، ادبی آریانا اهمیت فوق العاده دارد وقديم ترين منبعی است که از تشکیل\nاولین نظام سلطنتی آریائی در آریانا صحبت کرده وبحيث يك ماخذ تاریخی\nاز زمانه های باستان سلسلۀ آنرا تا بعصر خود میرساند. دودمان های سلطنتی\nبخدی را یشت های اوستا با اسمای شاهان آن نام میبردوسیاست مشخص و قلمرو\nسلطنت آنها را با تذکار ولایات معین خاطر نشان میکند و به مخالفین ماورای\nسرحدات آنها در شمال و غرب اشاره ها مینماید، پس یگانه سرزمینی كه يك صفحۀ\nتاریخ ادبی، تهذیبی و سیاسی آن سرودویدی است صفحه دیگران اوستا است\nو این کشور آریانا یا افغانستان است ."}
{"book": "adl1182", "page": 231, "text": "تشكيل نظام سلطنتی آريانا در بخدی\n« آریانم هوریپو » یا «فرشاهی آریانی»\n\nدر تمهید این مبحث ذکر شد که مدنیت اوستائی عين مدنيت ویدی و مدنيت\nویدی بجای خود دنبالهٔ ثقافت عصر پیش از مهاجرت ویاد گار وانعکاس زمانه\nمسعودی است که آریائیها در کانون حیات مدنی مشترکهٔ خویش در باختر\nبسر میبردند و از همین جهت اثرات زندگانی « میهون بخدی» چه از جنبه های\nمذهبی و مدنی و چه در قسمت های نظام حیات اجتماعی و سلطنتی و غیره در سرود\nهای ویدی واوستائی مشهود است . همان طور که شعرای عصر ویدی در عصر\nخویش و سرودهای خود از دانایان زمان گذشته و از حکمفرمايان اولیه آريائی\nمثل یما پادشاه وغیره سخن میرانند و سلسلهٔ دودمان شاهی باختری را به\nارباب انواع پیوندها میزانند اوستا هم به عصر خویش به آستانه زمانه های گذشته\nنظر افگنده اوائل خانواده های سلطنتی و شاهان آریائی را به زمانه های\nمجهول متصل میکند وباوجودیکه اصل اوستای باختری در اثر حوادث روز گار\nو جنگ های طولانی با آشوری ها، هخامنشیها و حملات اسکندر مقدونی از بین\nرفته و آنچه که در دست است بیشتر ثمرهٔ خاطره هائی پریشانی است که در عصر پارتی\nگردهم جمع شده، معذلك از خلال بعضی قسمت های حقیقی و قديم اوستائی\nحقایق بخوبی معلوم میشود و صحت آن از روی مقایسه و مقابله سرودهای قدیم وید\nبه اثبات میرسد و با اختلاط اشاره های متن «ودا» و « اوستا »میتوان تا يك اندازه\nزياد حقايق مطلب را نه تنها در قسمت های مذهبی و مدنی که بذات خود در هر كدام\nروشن است بلکه خطوط اساسی نظام سلطنتی آريائی باختری را بصورت صحيح\nرسم نمود . متن اوستا از خانواده های سلطنتی باختر بنام « پاراتاتا » و « کاوی »\nو « اسپه » ذکری بمیان آورده و اسمای شاهان هر دودمان را بیان کرده است\nو در بعضی قسمت ها سرود ویدی هم به آن همنواشده و موضوع را روشن تر میکند."}
{"book": "adl1182", "page": 232, "text": "(۲۰۷)\n\nقراریکه ازروی سرود ویدی واوستا معلوم میشود نقل داستان ها وقصه سرائی\nمخصوصاً تذکار کارنامه‌های پادشاهان و پهلوانان گذشته همیشه در آریانا\nرواج داشته و این داستان ها به آب وتاب مخصوص در دربار پادشاهان\nوبزرگان ملی ما خوانده میشد .\n\nبیشتر در فصل ویدی (صفحه ۱۲۴ ) دیدیم که ریشی ها به چه ترتیبی\nپادشاهان را مدح میکردند و سرود های مدحیه میساختند علاوه برین چون\nاحترام اجداد درمیان آریاهای عصر ویدی متداول بود ازین جهت هم اسمای\nپادشاهان و دیگر شخصیت‌های بزرگ در سرود ها داخل شده بود .\n\nدر اوستا این رویه به مراتب انبساط یافت وعلاوه بر معلومات متفرقی که\nدرین زمینه از حصص مختلف آن بدست می آید پشت ها ومخصوصاً پنج یشت که\nعبارت از : آبان یشت، رام یشت، گوش یشت، اردیشت، و زمیاد یشت میباشد سراسر\nيك فصل مستقل تاریخ است ودودمان های سلطنتی آریانا واسمای شاهان\nمربوطه هر کدام از قدیم ترین زمانه ها که تجدید آن مشکل است تاعصر خود\nاوستا مرتب ذکر شده در سرودهای ویدی اسمای شاهان آریائی زیاد ذکر گردیده\nولی مانند اوستا تسلسل در آن وجود ندارد. لذا از روی ماخذ ویدی بلاشبهه\nگفته میتوانیم که پادشاهانی معاصر سرودها و پیش ازان در آریانا به سلطنت\nرسیده اند و اوستا با تسلسل و ارتباط آنها بهم رشته بدست میدهد که زمانه‌های\nقبل التاریخ را به عصر اوستا وصل میکند .\n\n* * *\n\nظهور اولین و قدیمترین سلطنت آریائی در باختر موضوعی است که جمعی\nاز مدققین را بخود متوجه ساخته . ( وی وین دوسن مارمتن ، به این عقیده\nاست که در حوالی قرن ۱۵ ق م امپراطوری های بزرگی در باختر و در بین النهرین،\nکنار دجله وفرات وجود داشت، درین زمان در مصر دود مان رامسس های\nجنگجو حکمفرمائی داشتند . (۱)\n\n(۱) صفحه ۱۰ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند ."}
{"book": "adl1182", "page": 233, "text": "( ۲۰۸ )\n\nبر علاوه دو نفر از مدققین دیگر اروپائی دونکر Duncker وویلیم گایگر\nWeilliem Gaiger چنین نظریه دارند که پیش از هخامنشی ها و پیش از مادها\nسلطنت مقتدری در باختر وجود داشت و مرکز ثقل تهذیب آریا درین علاقه بود.\nازین بیانات واضح معلوم میشود که اقلا در قرن ۱۵ ق م سلطنت مقتدری\nدر باختر وجود داشت و این سلطنت قدیم ترین حکومت آریائی است که\nبا دولت های سامی بین النهرین و مصر معاصر بود دودمان سلطنتی و شاهانی\nکه اوستا مسلسل نام می برد کسانی هستند که نظام اولین سلطنت آریائی را\nدر آریانا قایم کرده و مرکز این سلطنت نیرومند و مقتدر شهر زیبای بخدی\nبود . پادشاهان دولت آریائی که اوستا تذکر میدهد ، نصب العین، سیاست\nقوه اداری مخصوصی داشتند و همه آنها اساس امور را بلااستثنا بيك رنگ\nتعقیب کرده اند قلمرو این پادشاهان بزرگ همان ولایات شانزده گانه اوستا\nاست که بجایش شرح خواهیم داد و همان اراضی را در بر میگیرد که در فصل\nدوم تحت عنوان آریانا حدود آنرا به شهادت مورخین و جغرافیه نگاران\nكلاسيك يونان ولاتين معین کردم . سیاست داخلی شاهان بخدی ترویج\nقانون آریائی و بلند بردن معنويات قوم، آبادی و سرسبزی کشور، انبساط\nزراعت و اصول آبیاری، ترویج اصول صحی، تربیه پهلوانان و جنگجویان\nبود . با این رویه ایشان موفق شده بودند که بر علیه «توریاها» و «هونا» و «دانو»\nاقوام آریائی بدوی شمال سردریپا و آریاهای بدوی غربی علاقه های مازندران\nوطبرستان و اقوام سامی بین النهرین و بابل مبارزه کرده ، تهذیب باختری را\nفایق نگه دارند و به بهترین وجهی هم به این سیاست هوشمندانه در داخل\nو خارج موفق شده بودند . سرود ویدی واوستا اگر در ظاهر امر در اثر احتیاج\nمبرم مذهبی بمیان آمده اند در حقیقت هر کدام صفحه از تربیه اخلاقی\nمادی و معنوی اولاد آریانا است که دانایان کشور بر طبق اقتضاآت نژاد"}
{"book": "adl1182", "page": 234, "text": "(٢٠٩)\n\nومحيط ومطابق سياست ملی وسلطنتی آريائی بمیان آوردند .\n\nاز اوستا تاشعرای داستان سرای قرن ٤ هجری : پادشاهانی كه ويد بصورت\nپراگنده ذكر كرده واوستا تحت نام های خانوادگی پاراداتـا و كاوي و اسپه\nمرتب ومسلسل بانصب العين وسياست و قلمرو مشخص ومعين ذكر میكند از\nعصر اوستا به بعد در دوره های تاريخ ملی آريانا ، خراسان ، افغانستان\nهميشه ذكر شده واسمای بزرگ و كارنامه های درخشان آنـها به اندازه ئی\nدرعنمنات رزمی تاثير افگنده كه گمان نمی كنم واقعهٔ ازين بيشتر وعميق تر\nدردفتر خاطرات بشر ثبت شده باشد . ازعصر ويدی تا اوستا از اوستا تاقرن\nسوم وچهارم هجری وازشاهنامه های اين عصر تاامروز عقيده وزبان اين مملكت\nهرچه بوده يك واقعهٔ كه وقت بوقت تذكار وباقوت بيشتر تجديد شده اسمای\nپادشاهان بزرگ ما و كارنامه های درخشان ايشان است كه روزی درسرو دهای\nويد ، زمانی دريشت های اوستا ووقتی هم درشاهنامه ها تكرار شده وآوازهٔ\nعظمت و نيرو وجهانبانی آنها گاهی خاموش نشده وخاموش نخواهد شد .\nتاريخ ملی ما نشان ميدهد كه دانايان قوم وپادشاهان مدبر ما هروقت\nخواسته اند روحيات قوم را تكانی بدهند يكي از بهترين وسايل آنها تذكار\nنام پادشاهان قديم آريانا و كارنامه های با افتخار آنـها بود. درعصر اوستائی\nهمين كار آريائی ها را بهم پيوست ومتحد ساخت ، از قرن دوم هجری تاقرن\nچهارم باز همين مفكورهٔ بزرگ باعث جنبش های آزادی خواهی در حوزهٔ\nمرجيان وهري رود شده وزمينه را برای ظهور سلطنت های مستقل وآزاد\nاسلامی خراسانی درسيستان وهرات و باختر فراهم نمود دراوستا پادشاهان\nقديم آريانا جزء مندرجات يك كتاب مذهبی ذكر شده اند . در قرون بعدتر\nتازمان انتشار دين مقدس اسلام وبعدازان مجموعه ها و كتب عليحده ئی برای\nتذكار اسم و كارنامه های آنها وقف شد وبه اين ترتيب نام ونشان وشهرت"}
{"book": "adl1182", "page": 235, "text": "(۲۱۰)\n\nآنها دهن بدهن افتاد و بشكل داستان وقصه در تمام اقطار كشور و خارج آن\nمنتشر شد و بعد از فتوحات اعراب یاد گار خاطرات قدیمه چه تحریری و چه در\nحافظه ها نزد طبقه دهقان در ییلاق ، و دهات باقی ماند .\nدانشمندان آریانا یا خراسان این وقت بار دیگر بفکر افتادند تا در تربیة ملی\nو تقویة روحیات قومی از تذ کار کار نامه های پادشاهان و پهلوانان باستانی\nمملکت کار بگیر ند این مرام از مدتی در دلها نهفته بود تا دورۀ علم پروری خاندان\nمنور سامانی رسید و زمینه برای پرورش چنین امیدی از هر حیث مستعد شد\nپادشاه ، وزیر ، حکومت، محیط موافق افتاد و مخصوصاً در بار احمد بن اسماعیل\nو نصر بن احمد و نوح بن نصر که روی همرفته سال های بین ٣٤٣-٢٩٥ هجری\nرا در بر میگیرد مساعد ترین همه زمانه ها بود یکعده فضلا و دانشمندان و گویندگان\nبزرگ از نقاط مختلف خراسان قد علم کرده و درین زمینه قلم بر داشتند ولی\nباز مرکز این جنبش بزرگ و کانون تجدید خاطرات باستانی و مبدأ تقویۀ\nروحیات ملی باختر یعنی سرزمینی بود که وید واوستا را به جامعۀ آریائی\nتقدیم نموده بود ، به تعقیب ریشی های ویدی و گویندگان اوستائی جمعی از\nدانشمندان بلخی مانند ابو منصور محمد دقیقی بلخی، ابو علی بلخی، ابو المؤید\nبلخی ، ابو شکور بلخی و یکعده فضلای دیگر بلخ مصمم شدند تا خاطرات عظمت\nو جلال پادشاهان قدیم کشور خود را تجدید نمایند . این کار با دقیقی بلخی\nشروع شد و شعرای دیگری هم دران دست زدند و با شاهنامه و گرشاسپ نامۀ\nفردوسی و اسدی طوسی به پایۀ تکمیل رسید . پاد شاهانی را که شاهنامه ها\nگشتاسپ نامه ها ، گرشاسپ نامه ها ، نامه های خسروان وغیره نام می برند\nهمه بلا استثنا همان پادشاهان و پهلوانان قدیم آریانا هستند که بار اول وید\nو بعد از ان اوستا از آنها تذ کار نموده و شاهنامه ها با پاره تصرفات وتشکیل\nصحنه های خیالی متعدد و یاد آوری از بعض پهلوانان دیگر که بعد از عصر"}
{"book": "adl1182", "page": 236, "text": "(۲۱۱)\n\nاوستا ظهور کرده اند همان خاطرات، واقعات و گذارشات تاریخی قدیم آریانا را روی صحنه های حقیقی آن بلخ، زابل، کابل، قندهار، سیستان، هرات وغیره ترسیم کردند.\n\nبس وید، اوستا، شاهنامه ها که نماینده نبوغ ادبی و تاریخی و حماسی آریانا، خراسان، افغانستان می باشند، دودمان های سلطنتی و پادشاهان و پهلوانانی را که ذکر کرده اند همه اش مربوط به تاریخ قدیم کشور ما است و مقایسه بین آنها که در صفحات آینده بعمل می آید بهترین رویۀ است که این نظریه را ثابت میکند.\nدودمان های سلطنتی که در اوستا بنام « پاراذاتا » و « کاوی » ذکر شده منابع عصر اسلامی و شاهنامه ها از آن « پیشدادی » و « کوانی » یا « کیانی » ساخته اند، بنام پیشدادیان بلخی و کیان بلخی معروف اند و شاهانی که در اوستا و شاهنامه ها اسمای ایشان به کلمۀ اسپه و اسب منتهی میشود و یکی از آنها « ویست اسپه » یا « گشتاسپه » معاصر زرتشتر و ظهور خود اوستا است و دقیقی بلخی آنها را یکجا روی صحنۀ بلخ تصویر کرده شاخه ایست که از دودمان کاوی یا کیانی جدا شده است.\nبعضی از مورخین فارس با شهنامه خوانی و خصوصاً تعبیر ان بصورت غلط و ندانستن تطبیق صحنه و پادشاهان و پهلوانان حقیقی آن دچار اشتباهات شده و کاوی یا کیانی را عبارت از هخامنشی تصور کرده اند و بر اساس این مفکورۀ غلط پاراذاتا یا پیشدادی ها را نباید دودمان سلطنتی میدانستند که پیش از هخامنشی ها سلطنت کرده باشند و چون نمیدانستند که پیش از هخامنشی ها که به سلطنت رسیده متردد بودند. این اشتباهات در افکار این طور مردم بیشتر ازین ناحیه پیدا شده که تاریکی های قرون وسطی حقایق تاریخی"}
{"book": "adl1182", "page": 237, "text": "( ۲۱۴)\n\nکشورشان را از نظر آنها بکلی مستور کرده چنانچه این قبیل مورخین تا چند\nسال قبل که اروپائی‌ها به خواندن کتیبه‌های هخامنشی اقدام نکرده بودند\nاز دودمان و پادشاهان هخامنشی بکلی بی‌خبر بودند و شاهان ماد که پیش\nاز هخامنشی‌ها در مدیا سلطنت کرده‌اند بکلی نزد آنها مجهول بود حالا که\nوضعیت شاهان هخامنشی فارس و مادهای مدیا از روی کتیبه‌ها روشن شده\nشبه‌ئی نماند که آنها با پیشدادیان و کیان بلخی جزئی تماسی ندارند. نام‌های\nعصر و رمان، قلمرو سلطنت و مراکز حکمفرمائی آنها همه فرق داشته و تنها\nفراموشی نام‌های دودمان ماد و فارس در قرون وسطی سبب شد که از روی\nاوستا و دیگر مولفات مستقل اسمای پیشدادیان و کیان بلخی را گرفته و به\nدیگران پیوند زنند بدون اینکه فکر کنند که این پیوند درست می‌آید یا نه\nاین هم قابل ملاحظه است که این پیوند را تنها در مورد کیان و هخامنشی\nکرده‌اند و بلندتر از آن جرئت ننموده‌اند که از شاهان ماد، پیشدادی بسازند\nبلکه درین مورد اخیر میگویند که پیشدادی دودمان خیلی قدیمی است که پیش\nاز جدائی آریاها و رفتن آنها به هند و فارس بر کتلهٔ مشترک آریائی سلطنت\nداشتند خیلی درست و معقول ولی در کجا؟ اینجا باز سکوت میکنند زیرا به نقص\nشان تمام میشود و گرنه این مسئله واضح و روشن است که آریاها پیش از مهاجرت\nبه هند و فارس در باختر حیات مشترکی بسر می‌بردند\nمخترعین این قبیل نظریات اگر اوستا را بخوانند ملتفت خواهند شد که کتاب\nزرتشتر سپنتمان بلخی هخامنشی و دودمان سلطنتی ماد و فارس را بکلی نمیشناسد\nو این مسئله جلب نظر جمعی از مدققین مثل «کریستن‌سن» (۱) «کلمان هارت»\n(۲) را نموده و «هانری ماسه» در کتاب «فردوسی و اشعار رزمی ملی»\n\n(۱) ساسانی Sassanide صفحهٔ ۱۸\nClemeut Huart. La Perse antique.p 267 (۲)\nفارس قدیم صفحهٔ ۲۶۷ تالیف « کلمة مان هارت »"}
{"book": "adl1182", "page": 238, "text": "(۲۱۳)\n\nصفحۀ ۱۷ و ۱۸ این سوال را میکند که چرا هخامنشیها در اوستا ذکر نشده اند؟\nاوستای قدیم باختر که من حیث زمان خیلی ها بیشتر از هخامنشی ها در شمال\nآریانا بمیان آمده طبعاً باید هخامنشی ها را نشناسد چیزیکه بیشتر اسباب\nحیرت « ها بری ماسه » شده این است که حتی در قسمت نو اوستا که در عصر\nساسانی جمع شده و تفسیر هائی که درین زمان بران نوشته اند باز هم در هیچ کدام\nآن يك کلمه از هخامنشی ها ذکر نشده .\nبه این ترتیب ایا باز هم کسی جرئت کرده خواهد گفت که کیانی عبارت\nاز هخامنشی است ؟ اوستا نه تنها از مادها و هخامنشی ها و سر زمین های شان\nمدیا و فارس ذکر نکرده بلکه بعضی قسمت های اراضی آنها مثل ماز ندر ان\nوطبرستان را سر زمین دیوها یعنی مخالفین آئین اوستائی قلمداد نموده و یکی\nاز سیاست پادشاهان پیشدادی و کاوی بلخی این بود که با ایشان مبارزه کنند .\nدر صفحات پیشتر ذکر نمودیم که قرار نظریۀ « دونکر » و « ویلیم گایگر »\nپیش ازینکه هخامنشی ها و مادها ظهور کنند امپراطوری مقتدری در باختر\nتشکیل شده بود و اصل کانون تهذیب آریائی این علاقه زیبا بشمار میرفت اوستا\nبنام دودمان « پاراداتا » « کاوی » و « اسپه » از پادشاهان همین امپراطوری\nآریانی در آریانا صحبت میکند، شاهنامه هائی که در قرن ۳ و ۴ هجری باز\nاز قریحۀ شعرای مقتدر کشور ما تراوش کرده سراسر خاطرات باستانی اوستا را\nتجدید میکنند و همان دودمانهای سلطنتی قدیم آریانا را که در اوستا ذکر شده\nبه نام های پیشدادی، کوائی یا کیانی اسم میبرند. درین شبه ئی نیست که شعرای\nداستان سرای بلخی و دیگر نقاط خراسان خطوط اساسی اوستا را طوریکه\nدر خاطره ها و بعضی آثار محفوظ مانده بود حتی المقدور احترام کرده و از آن\nبدر نشده اند ولی مرور زمانه و ظهور پهلوانان جدید و تفنن شعر گوئی در گفتار\nآنها بی دخل نمانده بهر حال چیزیکه مهم است اول تحولات دو سلسله اسمای\nفوق الذکر را مطالعه کرده و در گزارش واقعات بیشتر بخود اوستا مراجعه میکنم ."}
{"book": "adl1182", "page": 239, "text": "پارا داتا\nپیشدادیان بلخی\nدریشت های اوستا مخصوصاً در پنج پشتی که پیشتر اسم بردیم اولین دستهٔ\nپادشاهان آریائی بنام «پارا داتا» یاد شده که معنی آن «شاهان اولیه»\n«حکمداران زمان ازلی» «موسسین عدل و داد و تهذیب» میباشد. «پارا داتا»\nمرکب از دو کلمهٔ «پارا» و «داتا» است که اولی به معنی «پیش» و دومی\nبه معنی «داد» یا عین خود کلمه «داتا» و «دات» است که «ت» آن به «د»\nابدال شده. پس سلسله «پارا داتا» که اوستا ذکر کرده من حیث نام عیناً\nهمان سلالهٔ «پیشدادی» است که پیشتر بنام «پیشدادیان بلخی» معروف است\nو معنی کلمه پیشدادیان هم عین همان معنی پاراداتا میباشد. قراریکه نام های\nاین دودمان سلطنتی باختری اشاره میکند متن اوستا و منابع جدید همه درین\nمتفق اند که ایشان بانی عدل و داد اند و سنگ اول نظم سلطنتی آریا به اساس\nعدل و انصاف بدست ایشان در بخدی گذاشته شده است.\nدر فصل دوم این کتاب حین شرح تهذیب ویدی آریانا (صفحه ۱۲۱)\nمتذکر شدیم که اساس حکومت آریاهای کتله باختری به رژیم شاهی گذاشته\nشده بود و این رویه به اساس نظارت پدر بر کانون خانواده شروع شده\nو به انتخاب پادشاه منتهی گردید. سرود ویدی قراریکه یکی دو جا قبل برین هم\nاشاره کردیم از پادشاهان زیادی در عصر ویدی اسم می برد ولی تسلسل در میان آنها\nدیده نمیشود و باین ترتیب نمیتوان دودمان سلطنتی مشخصی را با ترتیب سلطنت\nشاهان آن معین کرد. این نقیضه را خوشبختانه اوستا رفع میکند و دودمان های\nسلطنتی کتله آریائی باختری را از قدیم ترین زمانه ها تا عصر و زمان خود\nمرتب و مسلسل روشن میکند."}
{"book": "adl1182", "page": 240, "text": "(۲۱۰)\n\nاوستا از پادشاهان خاندان پارا داتا یا پیشدادیان بلخی طوری صحبت میکند که لهجهٔ آن ما را به زمانه های خیلی قدیمه میکشاند و زمانی را مد نظر ما تصویر میکند که این پادشاهان جنبهٔ پادشاهی و رب النوعی داشتند و بزیان دیگر نیمه بشر و نیمه رب النوع بودند . این مسئله بعضی ها را مشتبه ساخته و پادشاهان دودمان پیشدادی بلخی و دیگر خاندان هائی را که بعد از آن می آید افسانه ئی تصور کرده اند حال آنکه افسانه نبودند و واقعی با نام و نشان و شخصیت و سیاست معین از بخدی به تمام آریانا سلطنت کرده اند و قدامت زمان که حتی برای اوستا هم زیاد است ایشان را بشکل داستان و افسانه در آورده است .\nتذکر اسمای بعضی از پادشاهان پارا داتا در سرود ویدی مثلاً « یاما » که در اوستا « یما » اسم برده شده نشان میدهد که این پادشاهان از عصر اوستا به مراتب قدیم تر بودند . شهادت دو منبع وید و اوستا دلیل بر این است که پادشاهان خاندان پارا داتا « پیشدادی» و کاوی (کیانی) در عصر قبل التاریخ قبل ازینکه آریاهای کتله باختر متفرق شوند بر همگان یکسان سلطنت میکردند .\nقبل برین در فصل ویدی در ذیل عقیده آریاهای عصر ویدی به این مطلب هم اشاره کردیم که احترام اجداد هم جزء آئین آریا های عصر ویدی بود حالا این موضوع خوب ترحل میشود که چرا پادشاهان خاندان « پارا داتا » در نظر اوستا شکل نیمه انسان و نیمه رب النوع بخود گرفته بود و چرا سلالهٔ نسب پادشاهان خاندان مذکور را به ارباب انواع رسانیده بودند و چرا تولد ی پادشاهان این خاندان را در خانه های پدرهای ایشان به کشیدن عصارهٔ هوما نسبت داده اند .\nيك چیز دیگر هم که اینجا قابل تذکار است این است که پیش از « یاما » موسس دودمان پارا داتا ، پادشاهانی بنام هوشیا نها ( ۱ ) و تخمه اوروپا ( ۲ )\n\nدر منابع جدید از آنها هوشنگ وطهمورث Takhma Urupa (۲) Haoshyanha (۱)\n\nساخته اند ."}
{"book": "adl1182", "page": 241, "text": "(٢١٦)\n\nهم در اوستا ذکر شده و بعض ماخذ دیگر به اختلاف نظر از آنها اسم برده اند\nو سرود ویدی به آنها اشاره ئی نمیکند به این لحاظ گفته میتوانیم که ایشان\nاگر پادشاه هم بودند از قبیل شاهان کوچکی بودند که پیش از نظام سلطنت\nنیرومند و قوی پارا داتا حکومت کرده اند چنانچه در فصل ویدی تحت عنوان\nحیات اجتماعی (صفحه ۱۱۰) یکی از پادشاهان آریائی را بنام «گوپت شاه»\nشاه شبان اسم بردیم که حتی قرار بعضی نظریه ها بر آریاها در آریانا وجه\nسلطنت میکرد. به این لحاظ از مسائلی و اشخاصیکه راجع به ایشان بعض منابع\nخاموش و بعضی هم اختلاف نظر دارند صرف نظر نموده و سلطنت پا را داتا\nیعنی پیشدادیان بلخی را در «بخدی» سریرام اردو در فشام» یعنی «بلخ زیبا دارای\nبیرق های بلند» بنام موسس بزرگ و حقیقی آن «یاما کثائتا» یعنی\nیاما پادشاه (یامای اعلی و قشنگ شرح میکنیم.\n\nیمایادشاه: موسس و بانی سلطنت دودمان پاراداتا «یما» است که میتوان\nاو را بر طبق مندرجات وید و اوستا اولین پادشاه آریائی خواند. هوما رب النوع\nمشروب کوهی میگوید که «یما» پسر «وی وانگانا» Vivanghana است و چون\nمشارالیه اولین کسی است که عصارۀ نبات «هوما» را کشیده است. در اثر این اقدام\nنيك «یما» قشنگ در خانۀ او تولد یافت و سردار اقوام شد و از همه کسانیکه\nآفتاب را دیده اند مشهور تر گردید و به مقام پادشاهی رسید.\n\nاز روی پاره تذکرات اوستا واضح معلوم میشود که «یما» پادشاه نسبت به\nزمان ظهور زردشت خیلی ها پیشتر گذشته چنانچه در مقابل سوالاتی که زردشت\nاز هر مزد میکند که اول عقیده و آئین را به کی تلقین کردی هرمزد میگوید اول\nبا «یما اعلی» حرف زدم و به او گفتم که ای یما پسر قشنگ «ویوانگانا» تو مبلغ\nو پیش برندۀ آئین من شو و به این ترتیب چون (یما) خود را مستعد تبلیغ مذهبی\nندید از قبول این وظیفه ابا ورزیده و هر مزد او را حامی، نگهبان، حکمروا"}
{"book": "adl1182", "page": 242, "text": "(۲۱۷)\n\nو پادشاه گروه مردمان معین کرد و به او هدایت داد تا در آرامی و رفاه رعیت\nو آبادی خاک کوشش کند . یما عهده پادشاهی را بکمال خوشی قبول نموده\nعهده دار شد تا در کثرت نفوس مخلوقات و سرسبزی رهایشگاه شان کوشش کند\nو مردم را از ما احتیاج مستغنی سازد و بهترین رویه ئی حامی ، حافظ و پادشاه\nشان باشد . آنگاه هرمزد در مقابل این تعهدات به او دو آله یکی عصای طلائی\nو دیگر گاو آهنی داد که از طلا ساخته شده بود تا یکی نشان سلطنتش باشد و با دیگری\nمردم را به کشت ، زراعت و غرس درختان تشویق کند و در نتیجه تعهداتی که\nنموده جامه عمل بخود بگیرد .\nیما پادشاه چون بر تخت سلطنت جلوس کرد با وسایلی که در دست داشت\nو هدایاتی که به او داده شده بود از راه زراعت و نشاندن درخت و آبیاری اراضی\nو تربیه حیوانات قلمرو خود را سبز و خرم ساخته و نوع مخلوقات از انسان گرفته\nتا حیوانات بارکش وقابل زراعت و تربیه و پرندگان و سگ وغیره به اندازه\nزیاد شد که جای برای رهایش انسانها و رمه ها و حیوانات بارکش باقی نماند .\nآنگاه هرمزد موضوع کثرت مخلوقات را به یما اخطار کرده و به او هدایت\nداد که با عصا و گاو آهن خود سطح زمین را وسعت بخشد یما پادشاه با عصای\nخود به زمین کوبیده و زمین سه چند وسعت خود بزرگ شد آنگاه انسان ها\nو رمه های حیوانات قرار احتیاج و خواهش خود جای وسیعتری یافتند و مستریح\nشدند . بعداز سه صد سال باز نفری و حیوانات زیاد شد و سطح زمین خوردی\nمیکرد و یما پادشاه به همین ترتیب سه دفعه زمین را وسعت بخشیده اسباب راحت\nمخلوقات را فراهم کرد\nدوره سلطنت یما پادشاه تا جائیکه از خلال سطور اوستا معلوم میشود يك\nدوره امن و آرامش عمومی بود که اگر به کلمات ساده خود اوستا تو صیف\nکنیم باید بگوئیم که در آن دوره مسعود نه گرمی زیاد وجود داشت و نه سردی"}
{"book": "adl1182", "page": 243, "text": "( ۲۱۸ )\nنه عمر بود و نه مرگ و نه ارواح خبیثه حسدو کینه و بغض تولید کرده میتوانست\nهمه مردم برادر وار مستریح و آرام میزیستند ، دشمنی و ضرر رسانی با یکدیگر\nنداشتند و با کشت و کار وزراعت و آبیاری و درخت شانی وتر بیهٔ حیوانات\nو پرندگان، خود را شادو مسعود و سرزمین خود را آباد و سرسبز ساخته بودند .\nاخطار ورود سردی و اتخاذ ترتیبات لازمه: بعد ازینکه از آخرین دورهٔ مسعود\nسلطنت یما پادشاه هزار سال گذشت هرمز دبه پادشاه خود خبر داد که سردی خیلی\nشدیدی خواهد آمد و قلل کوهها و بلندیها را برف زیاد خواهد گرفت و برای اینکه\nبه اواذیت نرسد به او هدایت داد که مأمنی برای خود درست کند . یما\nپادشاه قرار هدایات هرمزد محوطه «وارا» (Vara) را که هر ضلع آن يك دوش\nاسپ طول داشت ساخته، در آن آب برد و خانه ها آباد کرد. به دور ادور محوطه\nحصاری بلند کرد و بدان دروازه ئی نشاند و آنگاه زیباترین مردان وزنان که\nدارای قامتهای بلند و بنیهٔ توانا بودند با يك تعد ادجفت حیوانات و پرندگان\nکه از همه مقبولتر و قشنگتر بودند و بهترین اقسام میوه جات و تخم های نباتات\nرا با خود گرفته و داخل محوطهٔ شد . این محوطه بزرگ با بروج و حصار ، این\nسرزمین امن وامان همان « بخدی زیبا با بیرقهای بلند است» که در وندیداد\nذکر شده و مقر یما پادشاه و رها یشگاه اصیل ترین اولاد آریائی است که اولین\nبیرق آمریت و حکمفرمائی آریائی فراز کنگره های کهن آن به اهتزاز در آمده\nاست. اوستا باز به کلمات ساده زندگانی داخل محوطه یما پا دشاه را چنین\nترسیم میکند که در آنجا هيچيك از انواع بدخلقی، بدگوئی ، مناقشه، ضرر -\nفریب، دنائت و هيچ يك از نواقص بدنی مثل دندانهای بدترکیب ، اعضای مفلوج\nوشل و هيچ يك چيز بدرنگ و علامه ئی که زاده مداخلت «انگر و مینو » یعنی\nاهریمن باشد دیده نمیشد بلکه برعکس زندگانی سرا سر میمون و شاد بود\nمردمان بهترین حیاتی به سرمیبردند و هردقیقهٔ آنها مملو از خوشی و مسرت بود"}
{"book": "adl1182", "page": 244, "text": "( ۲۱۹ )\n\nو از خوشی یکسال به منزلۀ يك روز میگذشت و بعد از هر چهل سال دو فرزند یکی\nپسر و دیگری دختر از هر جفت انسانی تولد میشد .\nشهادت و دا : چیزهائی که اوستا راجع به یما پادشاه میگوید و داهم در عمومیات\nآن سراسر همنوا است اولین پادشاه کتله آریائی باختر که در اوستا بیما Yima\nذکر شده در و دا عیناً به همان نام « یاما Yama » خوانده شده . در اوستا او را\nYimakshaeta «یما کشائتا » گویند و درودا «یا ماراجان » Ymma Rajan آمده\nکه معنی هر دو «یما» یا «یاما» پادشاه میشود . در اوستا اسم پدر او «وی و انگانا»\nVivanghana یاد شده و در ودا «وی و اسوات» Vviasvatآمده. ودا و اوستا به او صفات\nدرخشان ، نور افشان و نورانی داده اند . درودا «یاماراجان» جمع کنند .\nگروه مردمان، اولین پادشاه و اولین مخلوقی خوانده شده که گروه مردمان\nرا از اعماق تیره بختی به نور و روشنائی رهنمائی کرده ، دینی بمیان آورده\nو جامعۀ تشکیل کرده و اولین عصر طلائی را بمیان آورده است که یاد آن حتی\nاز خاطره آریائی های مهاجر هم نرفته و آریائی های هندی از ماورای اندوس\nدر قصهٔ Uttara Kurus «ایوتارا کوروس» فردوس یماها پادشاه را در ماورای کوههای\nمقدس شمال که عبارت از هندوکش است قرار میدهند .\nحالا که موافقت متن ودا و اوستا هر دو نشان داده شد از سبك نگارشات\nو اصطلاحات مخصوص این دو منبع برآمده موضوع را در چوکات واقعی آن\nمطالعه میکنیم : درین شبهۀ نیست که لهجه و طرز گفتار اوستا بیشتر جنبۀ دینی دارد\nو یاما پادشاه را گاهی بشکل انسانی و گاهی با قوۀ بلند تر ترسیم نموده و امریت او\nرا حتی بر دیوان هم متذکر شده و امنیت دورۀ حکمفرمائی او را بجائی رسانیده که\nحتی جزئی رنج و ملالی هم در خاطر مردمان نبود . اینها اصطلاحات وقتی\nاست که اوستا در آن نوشته شده و با تفسیر و تعبیر آن همه چیزها شکل واقعی\nخود را بخود میگیرد ."}
{"book": "adl1182", "page": 245, "text": "(٢٢٠)\n\nیاما اصلاً و اساساً اولین پادشاه بزرگ و نیرومند کتلۀ آریائی باختری\nیا مؤسس سلالۀ پاراداتا یعنی پیشدادیان بلخی میباشد اسم پدر او را سرودویدی\n«ویواسوات» خوانده و این کلمه را بعضی ها «آفتاب طالع» ترجمه کرده اند\nو اوستا «ویونگانا» یاد کرده است. دختر خرد او «یامی» و دختر کلان او\n«آریا» نام داشت. مقصود از «وارا» یا قصری که به این نام تعمیر نمود همان\nقلعه یا «ارگ شاهی» است که بار اول بیرق سلطنت آریائی فراز ان بلند شد\nو با آبادی هائی که در اطراف آن بعمل آمد شهر زیبای بحدی اولین پایتخت\nقدیم آریانا عرض وجود کرد و از آن بپایان تحت عنوان جداگانه صحبت\nخواهیم نمود.\nیاما پادشاه به مجردیکه به سلطنت رسید به کشیدن نهرها بطرف بلخ و دیگر\nصفحات باختر توجه نموده و مردم را به کشت و کار و زراعت و غرس اشجار\nو آبادی تشویق نمود. موضوع انتخاب مردان و زنان سالم و زیبا و انتخاب\nيك يك جوره حیوانات و پرندگان اشاره به این میکند که پادشاه در صحت\nو سلامت بدن و زیبائی شکل و صافی عرق نجیب آریا اهمیت فوق العاده میداد\nو حتی میخواست که نسل حیوانات و پرندگان کشور خود را هم بهتر تر سازد\nبه این ترتیب قرار گذاشته بود که سالم ترین افراد قوم را در مرکز مملکت در\nبحدی در اطراف خود جمع کند و جا بدهد تا همه رعیت بدانند که نظافت و سلامتی\nبدن عامل نزدیکی به شخص و مقر پادشاه است در عصری که پهلوانان نیرومند وقوی\nرول مهمی در جنگ ها و در نتیجه در سرنوشت کشور و دولت بازی میکردند چیز\nطبیعی است که پادشاه باید در سلامتی بدن و قوۀ جسمانی افراد رعیت خود اهمیت\nبدهد. همین تربیۀ مؤسس دودمان پاراداتای باختری بود که عرق آریاهای\nکتلۀ باختری را در آریا نا صاف و نیرومند نگه داشته و کارنامه های پهلوانان\nهمین مملکت روح حماسی قوم آریا را در تمام دوره های تاریخ تشکیل نمود."}
{"book": "adl1182", "page": 246, "text": "(٢٢١)\n\nتسلط یاما پادشاه بر دیوها چیز خیالی وتصوری نیست . دیو در عصر اوستائی\nبصورت عمومی به کسانی که پیرو آئین و تهذیب اوستائی نبودند اطلاق میشد\nوچون این قبیل مردمان را موجودات خبیث و شریر تلقی میکردند مفهوم بدتری\nهم بخود گرفت و چون دیوها از ترس حکومت باختری به جنگل های انبوه نقاط\nدور دست فرار نموده بودند تصورات از آنها مخلوقات عجیب الخلقه هم ساخت\nدر عصر اوستائی و پیش از آن این دیوها کانون معینی داشتند مانند مازندران\nوطبرستان واوستا ایشان را بنام «دیوهای مازانا» که همان مازندران باشد\nیاد کرده است. پادشاهان پاراذانا و کاوی باختری همیشه با آنها مصروف پیکار\nبوده ، یاما پادشاه بر ایشان و اراضی شان تسلط داشت و تریتونا (فریدون)\nو کاوه یوسا (کی کاوس) که بجایش خواهیم دید بعد از جنگ های شدید\nبر آنها غالب شدند و خاک های آنها را جزء متصرفات آریانا ساختند و برایشان\nاز طرف خود حکمرانانی مقرر نمودند .\nدوره سلطنت یاما دوره امن و آرامی کشور بوده و این امنیت عمومی در\nتمام نقاط و اقطار دور افتاده آریا تا یکسان حکمفرما بود نبودن علالت و مریضی\nاشاره به خوشی وسعادت عمومی میکند چنانچه در اثر همین آرامی وراحت\nوخوشبختی بود که عصر سلطنت او از خلال متن اوستا بشکل فردوس جلوه\nکرده واوستا نيكو كاران را درزندگانی ماورای قبر هم به سرزمین\nامن و آسایش یما پادشاه وعده داده است . یما نه تنها اولین پادشاه کشور ما است\nبلکه بیشتر ترتیبات نظام حیات اجتماعی ما هم به او نسبت میشود مشارالیه\nاولین کسی است که اصول زراعت و حرفه را به آریائی های باختر یاد داده وطبقه\nروحانیون را تشکیل نموده استعمال اسلحه را بمیان آورده وفن بافت و بافتن\nرا به قلمرو خود پهن ساخته و طبقات نظامی را روی کار آورده واصول معماری\nو آبادی را به مردم تلقین کرده است. استعمال فلزات ، و سنگ های قیمتی ،وعطر و"}
{"book": "adl1182", "page": 247, "text": "( ٢٢٢)\n\nادویه طبیعی همه در عصر درخشان او معمول شده و جشن روز اول سال که طبیعی ترین\nتمام جشن ها است یادگار قیمتدار دوره اوست از روی این چند سطر مختصر فوق واضح\nمعلوم میشود که در سایۀ زمامداری پادشاه منور و مقتدر آریانا حیات کتلۀ آریائی\nباختر از هر رهگذر تحولات ابتدائی را پیموده و به مراتب بلند ترقی رسیده\nبود و به همین اساس بعض نظریه ها در بین است که قرار ان دورۀ سلطنت یاما را\nدورۀ طلائی تاریخ آریانا میدانند.\n\nیاما - یما - جم جمشید سرود ویدی ، پشت های اوستا ، شاهنامه ها\nودیگر مآخذ ادبی و تاریخی جدید همه بلا استثنا از موسس سلطنت پارادانا\nیا پیشدادیان بلخی تذکر داده اند سرود ویدی اورا «یاما» «یا ماراجان» (۱)\n«یاما پادشاه بزرگ خوانده ، اوستا اورا «یما» «یماخشائة» (٢) یمای قشنگ\nیمای درخشان شبان خوب ، یادکرده و شاهنامه ها و منابع دوره های اسلامی\nاز یاما و یما، «جم» ساخته اند و «شید» را که به معنی درخشان است و از جملۀ\nصفات یاما میباشد به اسم او پیوست نموده و از اسم و صفت اسم واحد «جمشید»\nساخته اند . همان طور که اسم اولین پادشاه بزرگ آریانا در دوره های\nمختلف تاریخ ملی از چندین هزار سال باینطرف تا امروز بهم تطبیق میشود\nواقعات و کارنامه هائی هم که منابع مذکور به این پادشاه نسبت داده اند در\nخطوط اساسی خود همه بهم تطبیق می یابد و معلوم میشود که هر کدام در موقعش\nاز مأخذ پیشینه استفاده کرده و به این طریق روح مسایل تغیر نکرده و جزئیاتی\nطبیعی در هر دوره بدان افزوده شده رفته است مقصد از مقایسۀ نامهای مختلف\nاولین پادشاه آریانا این است که اشتباه در شخصیت اورخ ندهند و بدانند که\nاولین پادشاه آریائی متذکرۀ سرودهای ویدی، سرسلسلۀ دودمان پارادانای\nاوستائی ، سرحلقۀ پادشاهان خاندان پیشدادی بلخی، یاما، یما، جم و جمشید\n\n(۱) یعنی یاما پادشاه (۲) یعنی یما پادشاه"}
{"book": "adl1182", "page": 248, "text": "(۲۲۳)\nاست و این چهار نام اسم يك پادشاه است كه در منابع مختلف ذكر شده است .\nياما و جام سوما يا جام جم : يا ما موسس سلطنت پیشدادی آریانا صاحب\nچندچيز معروف بود كه شعار سلطنت و حكمفرمائی ونيروی او شمرده ميشد .\nاول عصای سلطنت ، دوم نگین سلطنت ، سوم گاوآهن وچهارم شمشیر و پنجم\nجام . با عصا زمين را برای ساختن قصر «وارا» وتعمير شهر بخدی معين كرد\nوشعار حكمفرمائی و آمريت او بود .نگین علامت جريان حكم او بر اقطار كشور\nبود ، گاوآهن آلة زراعت و سرسبزی و انبساط کشت وكار بشمار میرفت و با این سیاست\nكشور او رشك فردوس شد ، شمشير قوة جنگی پادشاه و پهلوانان نيرومند وفاتح\nآریا نا را نمایندگی میكرد جام علامة عيش و كامرانی اين پادشاه بزرگ بود .\nاگر چه شعرا تا يك اندازه همه این چیز ها را یاد آوری کرده اند ولی\n«جام جم» به پيرايه های گوناگون داخل ادبيات ما شده است ادبيات دری\nبه پيروی قريحة شعرای اوليه ئی كه پرورش يافته بارگاه سامانيان بلخی بودند\n«جام» و « جم» ظرف مشروب و نام پادشاه را فراموش نكرده و يك سلسله شعرا\nتا امروز اين خاطرة قدیمی را تازه نگه داشته ودر منظو مه ها واشعار خود\nآنرا ستوده اند . جم با بیانا نیكه داديم عبارت از «ياما » پادشاه مقتدر پیشدادی\nبلخی و جام او غير از جام مشروب سوما چيز ديگر بوده نمی توا ند . سوما\nوصورت ساخت و مركبات آن همه با تمام تشريحات لازمه در فصل دوم شرح\nيافت واين هم به تذكار رسيد كه نوشيدن سوما پیش از اينكه كتلة آريائی\nباختری از هم جدا شوند در آريانا معمول ومروج بود . ودر عصر ویدی\nو اوستائی به پیمانه زياد صرف ميشد .سوما وهوما نزد روحانيون ، پيش شعرا\nدر كانون خانواده در محضر عبادت ، در مجمع ارباب انواع ، در عالم خيال وافسانه\nهمه جا معروف و شرب آن در فضای خوش آيند نوای توله در دربار یاما\nپادشاه رواج زياد داشت . پس اين « جام جم » كه شعرای باختری اوائل"}
{"book": "adl1182", "page": 249, "text": "(٢٢٤)\n\nاعتلای زبان دری در آریانا سروده و یادگار آن تا امروز در تخیلات شعرا\nموجود است غیر از جام سومای یاما پادشاه یا جمشید نمی باشد ، (۱)\n\nقصر «وارا» و شهر «بخدی»\n\nاولین پا یتخت آریانا : قرار شها دت اوستا و قتیکه یا ما پاد شاه به\nسلطنت رسید در اثر امر «اهورا مزدا» شروع به تعمیر پنا گاهی موسوم به\n« وارا » نمود مقصد از «وارا» طوریکه پیشتر هم اشاره نمودیم قلعه یا\n«ارکشاهی» است که موسس دودمان « پا را انا » یاما باسر سلسله خاندان\nسلطنتی پشدادیان بلخی جمشید سنگ تهداب انرا بدست خود گذاشت .\n\nفرگاد دوم «وندیداد» تا یک اندازه از جزئیات قصر وار اصحبت میکند و از\nروی آن تايك اندازه کافی میتوان نظریه ئی راجع به قصر و احاطه اطراف\nآن قایم کرد و چون همین احاطه است که آهسته آهسته بزرگ شده و منتهی به\nشهر بخدی میگردد، هر اندازه معلوماتی که راجع به قصر «وارا» بدست آید اهمیت\nشایان دارد. روح مطالب فرگاد دوم وندیداد از فقره ٣١ تا ٤٢ قرار آتی است:\n«آهورا مزدا به یما گفت ای پسر ویوانگت :\n\nزمین را با پاشنه پا بزن و مانند کوزه گرگل را با دست هایت تروهموار کن\nیماقرار هدایات آهورامزدا زمین را با پاشنه پازد و طوریکه حالا کوزه\nگرها میکنند گل را بادست های خودتر کرد و هموار نمود««وارائی» ساخت که هر\nضلع آن برابر يك دوش اسپ طول داشت . در آنجا نهر آبی کشید و در کناره های\nآن چمن ها وسبزه زارهائی بمیان آورد که دائماً سبز وخرم بود و علف آن\nتمامی نداشت . در انجا منازل وعمارات ساخت و یکی از عمارت آن دارای پرنده\nو اطاق های داخلی و خارجی بود .\n\n(۱) فردوسی گوید:\n\nبه شادی زمانی برآریم کام ز جمشید گویم و نوشیم جام\nبده ساقی نوش لب جام می که نوشم بیاد شه نيك پی"}
{"book": "adl1182", "page": 250, "text": "(٢٢٥)\n\nو در حصهٔ علیای میدان «ده خیابان» در حصهٔ وسطی شش خیابان، در حصهٔ سفلی\nسه خیابان کشید . در خیابان های حصه علیا هزار مرد و زن را جای داد، در\nخیابان های حصهٔ وسطی شش صد و در خیابان های حصهٔ سفلی سه صد . سپس\nبا داس طلائی خود يك دروازه ويك دریچه کشید تا روشنی داخل شود ، مردان\nو زنانی را که از حیث قد و قامت بلند و در زیبائی در روی زمین بی همتا بودند\nدر اینجا آورد . همین قسم بهترین جنس پرندگان و حیوانات و نباتات و میوه هائی\nرا که در روی زمین به زیبائی ، قشنگی ، لذت و خوشبوئی و مزه نظیر ندا شتند\nدر قصر «وارا» ومحوطهٔ اطراف آن جای داد و برای پر ندگان در امتداد مجرای\nرودخانه و چمن زار های آن جای معین نمود .\n\nدر قصر و محوطه آن همه به منتهای صحت وسلامتی و خوشی زندگانی\nمیکردند، مریض و معیوب و ضعیف و ناتوان و گمراه و شیطان و متقلب و حسود\nو دروغگو در میان باشندگان آن دیده نمیشد، کسی دندان بدشکل و بدترکیب\nنداشت . مبتلا به جذام کسی نبود که از دیگران مجزی ساخته شود . خلاصه\nهیچ يك اثر خباثت واغوای «انگرومینو» (اهریمن) در اینجا وجود نداشت\nهمه به منتهای خوشی بهترین زندگانی مسعود را بسر می بردند . . . . »\nاین چند سطر متن اوستا علاوه بر اینکه معلومات دقیقی راجع به عمارت مرکزی قصر\nو اطاق های داخلی و خارجی و پرنده های آن میدهد و اشاره به عمارات ملحقهٔ آن\nمیکند از میدان محوطه و تقسیمات سه گانه علیا، وسطی، و سفلی و باز از تعداد خیابان\nهای هر حصه و تعداد خانواده هائی که در هر حصه و خیابان جای گرفته بود\nاز همه واضح و به جزئیات صحبت میکند مثلیکه مهندسی پلان و نقشه قصر شاهی\nو عمارات ملحقه و خیابان های شهر مربوطهٔ آن را طرح نماید . از بیانات اوستا\nواضح معلوم میشود که یا ما پادشاه بنای این قصر را به دست خود نهاد ، این قصر\nرها یشگاه اولین بنیاد شاه بزرگ آریائی مؤسس دودمان «پشا دادیان»"}
{"book": "adl1182", "page": 251, "text": "( ٢٢٦ )\n\nیا پیشدادیان بلخی بود، این قصر احاطهٔ وسیعی داشت مربع و در هر حصهٔ آن در امتداد\nیکعده خیابان های معین قرار انتخاب و دستور بامایادشاه نجبای آریانا که\nاز حیث تناسب اندام و زیبائی چهره و نیروی طبیعی و فضایل معنوی و اخلاقی\nسرآمد همه بودند و بحیث بهترین و زیباترین مردان و زنان جهان تلقی شده اند\nمسکن گرفته بودند و در اثر آبادی های ایشان دامنهٔ عمرانات اطراف قصر\nخیلی وسعت یافت چنانچه يك اسپ به دوش نهاد در يك سمت هم طول آبادی ها را\nپیموده نمیتوانست . پیشتر گفتیم که باماپادشاه بطرف قصر « وارا » نهر کشیده\nآب برد.موضوع بردن آب بطرف شهر بلخ یکی از موضوعاتی است که در داستان\nهای ملی کشور ما قصه ها دارد و از ان جمله یکی قصهٔ کشیدن « هژده نهر » است\nکه از آن خوبتر اطلاع دارید. در اطراف این نهر چمن زارها و چراگاهای\nوسیعی احداث شده بود که به شهادت خود اوستا علف آن تمامی نداشت و این\nموضوعی است که به چراگاهای صفحات باختر اشاره میکند. بهترین و لذیذ ترین\nمیوه ها و خوشبوترین گلها و نباتات و قشنگ ترین پرندگان اشاره به باغ\nهای مقبول و درختان پر میوه و انواع گل ها و نباتات این قصر و این شهر میکند\nپس از روی این همه بیانات صریح اوستا گفته میتوانیم که در اطراف قصر «وارا»\nاز مجموع این همه آبادی ها و عمرانات و باغ ها و چمن ها شهر زیبا و معمور\nو قشنگ و بزرگ « بخدی » عرض وجود کرد چنانچه خود اوستا این شهر را\nبه اسم و صفت « بخدیم سریرام » یعنی « بلخ زیبا » یاد کرده و ادبیات پهلوی\nآنرا « بخل باميك » (١) یعنی « بلخ درخشان » خوانده، مسعودی « بلخ\nالحسنا » گوید و عین این مطالب را دقیقی شاعر بلند پایهٔ بلخ بصورت « بلخ\nگزین » بر آورده است .\n(١) در ادبیات « بلخ بامی » هم آمده بامی درخشان معنی دارد و از کلمه زند « بامیه »\nمشتق شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 252, "text": "(۲۰۷)\n\nکلمهٔ « وارا » که اوستا ذکر کرده هیچگاه از بخدی و بلخ جدائی نداشته و ندارد و در تمام دوره های تاریخ این دو کلمه بهم پیوسته بوده و هست. «وارا» اصلاً «پناهگاه» معنی داشته و به تدریج در مورد خانه و قصر و معبد هم استعمال شده است و از احتمال بیرون نیست که واراهای دیگری به مفهوم قصر یا اتشکده در شهر بلخ بعد از ظهور زرتشتر سپیتمان بلخی و بعد از سلطنت ویشتاسپه بنا شده باشد. بهر حال وقتیکه دیانت بودائی در آریانا انتشار یافت و شرح آن مربوط به وقایع عصر موریاها درین کتاب داده شده است و جای دیانت اوستائی را بودیزم گرفت معبدی بنام «ویهارا» شهرت بسزا یافت «ویهارا» کلمه ایست سانسکرت و درین عصر و بیشتر مفهوم خانقاه و معبد بودائی را افاده میکرد و قراریکه از روی یادداشت های زایر چین هیوان تسنگ معلوم میشود در بلخ اقلاً دو «ویهارا» خیلی معروف بود که یکی محض به نام «ویهارا» خوانده میشد و دیگر «ویهارا»ی نو که آنرا «ناواویهارا» میگفتند و زایر چین بنای آنرا به یکی از پادشاهان قدیمه یا اولین پادشاه کشور نسبت میدهد و به اصطلاح زایر چین آنرا «ناپوسنگ کجالان» و در عرف پیروان بودائی مملکت «او اسنگاراما» هم میگفتند که تمام آن «معبد نو» معنی دارد.\n\nبهر حال مقصود من در اینجا تعریف «ناواویهارا» معبد بودائی جدید بلخ نیست (۱) بلکه میخواهم توضیح بکنم که کلمهٔ «وارا» که اوستا یاد کرده و سنگ بنای آنرا یا ما یا جمشید بزرگ پیشدادی گذاشته بود و هستهٔ مرکزی شهر بخدی بشمار میرفت بعد از عصر اوستائی از بین نرفت و تذکار ویهارای قدیم و نو از طرف هیوان - تسنگ الزام میکند که ویهارای قدیمه ئی هم در بلخ آباد و معمور بود.\n(۱) نوبهار را از نقطه نظر معبد بودائی در يك مقاله مفصلی که از شماره ۲۰۱ سال ۱۶ انیس تا شماره ۲۰۹ سال مذکور نشر شده شرح داده ام."}
{"book": "adl1182", "page": 253, "text": "( ۲۲۸ )\n\nشعرا و مورخین دورهٔ اسلامی از « و بهار » ( بهار ) واز « ناو ا و بهارا » « نوبهار »\nساخته اند و تا حال یکی از دروازه های سمت جنوبی حصار نیمه ویرانهٔ بلخ\nبنام دروازهٔ نوبهار معروف است ، پس بخوبی میبینیم که همان « وارا » قصر\nمعمور جمشید مرکز عمران و آبادی شهر بخدی در دوره های تاریخ ملی ما\nفراموش نشده و « و بهارا » و « ناوا و بهارا » ی عصر بودائی و « نوبهار » دوره های\nاسلامی خاطرهٔ اسم قدیم آنرا با مفهوم جداگانه تا امروز محافظه کرده اند .\n\n* * *\n\nقراریکه پیشتر هم اشاره کردیم درین شبهه ئی نیست که ناو ا و بهارای متذکرهٔ\nزایر چین هیوان تسنگ معبد بودائی بوده و در جایش این موضوع را مفصل شرح\nخواهیم داد، درین هم گفتگوئی نداریم که مورخین اسلامی مانند مسعودی\nو ابن فقیه همدانی ، یاقوت رومی ، عمر بن الازرق کرمانی، زکریای قزوینی\nوغیره هم از بت و بتکده صحبت میکنند ولی این مطلب را میخواهم اینجا خاطر\nنشان کنم که همان طور که کلمهٔ « وارا » با کمی تحریف تلفظ و معنی در تمام\nدوره های تاریخ از بین نرفته، خاطرات قصر قدیم سلطنتی و پرچم ها و بیرق ها\nو تزئینات، مخصوصاً پرچم ها و بیرق های بدان بلندی و پهنائی که مسعودی شرح\nمیدهد و معابد بودائی فاقد آنست حتماً یادی از شکوه قدیم قصر سلطنتی و بیرق\nهای بلند بخدی میدهد که اوستا واضح و صریح بدان اشاره کرده است .\n\n* * *\n\nبلخ زیبا ، بلخ درخشان ، بلخ الحسنا ، بلخ کگز بن که کانون مدنیت\nو تهذیب و آئین و زبان و ادبیات قوم نجیب بود و همه افتخارات آریا از آنجا\nنشئت کرده بود مرکز سیاسی و اداری و کانون مملکت داری و جهانبانی هم\nگردید « آریانم هوریئو » یا « فرشلهی آریائی » هم ازینجا طلوع کرد و بار\nاول باهای بزرگ، جمشید پیشدادی پرچم سلطنت و فریادشاهی خویش و سیادت"}
{"book": "adl1182", "page": 254, "text": "(۲۲۹)\n\nقوم نجیب خود را فراز کنگره های قصر «وارا» بلند کرد و «بخدیع سر یرام»\n«اردو و در فشان» شد (۱) صفت «اردو و درفشام» یعنی «دارای بیرق های\nبلند» را اوستا در تمام اراضی آریا نشین به «بخدی» داده و این صریح ترین\nشهادتی است که مرکزیت بخدی را ثابت میسازد و نشان میدهد که «بخدی\nزیبا دارای بیرق های بلند» پایتخت پادشاهان اولیۀ آریانا بود. (۲)\nاژهی دها کا (ضحاک)\nتعبیر واقعی این کلمه : در اوستا و مخصوصاً در یشتهائی که اسمای شاهان\nرا متذکر میشود بعد از یما پادشاه «اژهی دها کا» می آید که گاهی به کلمۀ\n«مار» یاد شده و گاهی تنها «سه دهن» به او نسبت داده و خواهش او روی هم رفته\nاین است که نسل بشر را از «هفت کشور» یعنی «هفت کشور» که جمشید بران\nسلطنت داشت بردارد.\nدر بندهش و دیگر قسمت های اوستا بزبان پهلوی هم این مطالب تکرار شده\nو ادبیات فارسی از آن ضحاک و «ضحاک ماران» ساخته است.\nمدققین به استناد بعضی اشاره هائی که از خود اوستا و باز از بندهش پهلوی\nبدست آورده اند «اژهی دها کا» را پادشاه میدانند و احتمال زیاد میدهند که\nسلطنت یاما پادشاه در اثر حمله و جنگ های او سقوط نموده باشد. آبان یشت\nاوستا فقرۀ ۲۹ اژهی دها کارا از سر زمین «بوری Bawri» میداند. دار مستتر\nدرین باره می نویسد که «بوری» عبارت از بابیلون است و چون در زبان زند\nحرفی برای ادا کردن مخرج (ل) وجود ندارد این کلمه با (ر) نوشته شده\nو مقصد از آن بابیلون است که در فارسی آنرا بابيلو Babilu هم گویند (۳) مشارالیه\n(۱) یعنی بلخ زیبا دارای بیرق های بلند گردید\n(۲) ماسپرو G. Maspero در تاریخ قدیم ملل شرقی صفت بیرق های بلند بخدی را\nدر پاورقی ۷ صفحۀ ٥٥٨ «مرکز سلطنت» تعبیر نموده.\n(۳) صفحۀ ٣٧٥ جلد دوم زند اوستا ترجمۀ دار مستتر به فرانسوی."}
{"book": "adl1182", "page": 255, "text": "(٠٣٠)\nاین راگفته وموضوع تسلط اژدهی دهاک را تسلط کلدانی ها تعبیر میکند\nو میگوید که در دوره های بعدی که موضوع کلدانی ها از خاطره ها فرا موش شده\nاست اژ هی دها ک ارا عرب ساخته اند . (١)\nرام یشت اوستا فقرۀ ١٩ قصر مستحکم غیرقابل تسخیر بنام « کوی رینتا »\nKvirinta و تخت و چتر طلاوغیره را به اژهی دهاکا نسبت میدهد و به این ترتیب\nاز خود اوستا موضوع پادشاهی و جلال او معلوم میشود . در بنداهش بزرگ\nشرح یافته که «دهاك » قصری داشت در بابل موسوم به «کلنک دیس حث»\nوفردوسی ازان « کلنگ دژ هوخت » ساخته است .\nپس از روی متن اوستا واشاره های بنداهش ونظریه مد ققین واضح معلوم\nمیشود که « اژهی دها کا» یا «دهاکا » « یادهاك » « يا ضحاك» اصلا پادشاهی بوده غیر\nآریائی واز نژاد سامی وشاید قراریکه دار مستتر میگوید کلدانی که از بابل\nبه حوزه بین النهرین و شاید به اراضی که بعدها بنام مدیا وفارس معروف شد\nسلطنت داشت. در اوائل فصل دوم متذکر شدیم که با ختر وسایر نقاط آریانا\nبه حیث کانون صاف آریائی سنگری بود که از طرف شمال باتو ریا ها\nیعنی آریادهای بدوی و عناصر تورانی ، از طرف شرق با داسیوس ها و دراویدهای سیاه\nپوست بومی هندی و از جانب غرب با عالم سامی مقابله میکرد وسیاست پادشاهان\nپیشدادی و کناوی باختری همین بود که با آنها همیشه مبارزه کنند. چون عالم\nسامی ظهور وتشکیل سلطنت و کانون دفاع منافع آریائی و انسبا ط تهذیب\nوآئین آ یرا متحمل شده نمیتوانست احتمال قوی میرود که بعد از تشکیل سلطنت\nپیشدادی در آریانا بدست یا ما پادشاه کلدانی ها بنای تهاجم را بطرف شرق\nمانده و در نتیجه بعد از يك دوره حکمر مائی سلطنت جمشید را در آریانا سقوط\nداده باشند شاید این واقعه خاطره حمله و تها جم کدام قوم دیگر سامی را\n(١) فردوسی ضحاك را عرب خوانده ."}
{"book": "adl1182", "page": 256, "text": "(۲۳۱)\n\nهم دربر داشته باشد بهر حال دقیق تر ازین درین موضوع چیزی نمیتوان گفت\nولی درین هیچ شبهه ئی نیست که بعد از تشکیل نظام سلطنتی آریائی در باختر\nمراکز سامی، خواه کلدانی خواه کدام قوم دیگر سامی برای تهاجم و جنگ\nبرخاسته و سلطنت جمشید موقتاً سقوط کرده وفورا « تری تونا » بافریدون ایشان\nرا از سرحدات آریانا کشیده و برتخت سلطنت بخدی قیام کرده است مقابله\nمیان عناصر سامی و آریائی خارج سرحدات غربی آریانا مدت طولانی دوام\nکرده و آمادی و پارسوا شاخه های مهاجر آریائی «تلهٔ باختری چندین قرن\nتحت سلطهٔ آنها مخصوصاً آشوریها مانده و بالاخره برایشان غالب آمدند\nو آنها را پس پا کردند.\n« تری تو نا » (۱) فریدون: قرار اوستا پادشاهی که بعد از « یما » و فتنهٔ\n« از هی دها کا » بر تخت سلطنت پیشدادی جلوس میکند « تری تونا » است که\nازان « تریتون » وباز «فریدون» ساخته اند. پدر او « اتویا » Athwya نام داشت\nو مرد خیلی مقتدری بود چنانچه خانواده « اتویا » در پشت ها بصفت « خانواده\nتوانا » یادشده و در داستانهای جدید از او « ابتین » ساخته اند .\nدر « آبان پشت » فقرهٔ ۳۳ تحریر است: سداسپ هزار پر گاو و ده هزار گوسفند\nبه « اردوی سورا اناهیتا » (۲) ربة النوع آب (۳) تقدیم نمود تا بر « ازهی\nدها کای » شریر و شیطان و نیرومند که در صدد خرابی دنیا برامده غالب آید .\nدر گوش یشت فقرهٔ ۱۳ همان قربانی های فوق الذکر را بنام « گوش »\nیا « در واسپه » « روان حیوانات » و « یا محافظ صحت اسپ ها » تقدیم نموده\nآرزو میکند که « ازهی دها کا » شیطان و شریر وشوم را از میان بردارد\nو « ارنواك » (٤) و سوان ها واك (ه) قشنگ ترین زنان واعجوبه دنیا را\nاز دست او رهائی بخشد .\n(۱) Thraetaona (۲) Ardvi Sura Anahita (۳) او راربة النوع رودخانهٔ آمویا سردریا\nهم خوانده اند (٤) Erenavac (ه) Savanhavac"}
{"book": "adl1182", "page": 257, "text": "( ۲۳۲ )\n\nهمین قسم این مطالب در « رام یشت » فقره ۳۴ ذکر شده و در آنجا از تخت\nو چتر طلای او هم سخنانی در میان است .\nاز روی متن اوستا و تبصره هائی که مدققین بر آن نوشته اند معلوم میشود\nکه « تری تونا » که از خاندان مقتدر « اتو یا » بود بعد از شکست جمشید\nو انقراض سلطنت او بدست « اژ هی دها کا » فوراً برای اضمحلال دشمن\nمتهاجم خارجی داخل اقدامات شده و آخر بر او غالب آمد و او را کشت .\nداستان های جدید که همیشه برای متن اوستا شاخ و برگ ساخته اند از رفتن\nفریدون به ماورای دجله بقصد جنگ « اژهی دها کا » صحبت میکنند و ازینجا\nباز معلوم میشود که این دشمن خارجی سامی و در علاقه بین النهرین که\nکانون رهایش قدیم سامی است زندگانی داشت بهر حال « تريتونا » بر دشمن\nفاتح شده و مظفر بر میگردد و « ارنواك » و « سوان ها واك » دختران جمشید را\nکه در شاهنامه های منظوم و منثور بنام های « ارنواز » و « شهرناز » خوانده\nشده اند و « اژهی دها کا » اسیر برده بود پس می آرد و به کامرانی تمام\nسلطنت میکند مشارالیه بر دیوهای مازانا یعنی بومی های غیر آریائی مازندران\nهم حمله کرده و هزاران نفرشان را بقتل رسانید .\nکرساسپه : قرار ترتیبی که ابان یشت و رام یشت در تذکار اسمای شاهان\nپیش گرفته اند بعد از « تریتونا » فریدون « کرساسپه به سلطنت رسیده است . مشارالیه\nپسر تری تا Thrita و از نژاد ساما Cama بود و بعضی ها او را پسر « ساما »\nمیدانند . بهر حال « تری تا » یا « ساما » سومین کسی است که بعد از پدر یما\nپادشاه « ویوانگانا » و پدر فریدون « اتویا » به استخراج عصاره هوما اقدام نمود\nو اولین شخصی است که در عالم طبابت اظهار تبحر و لیاقت کرد و میخواست به\nاین ذریعه امراض و آلام بدنی مخلوقات را رفع کند . برای موفقیت او هرمزد\nانواع مختلف گیاها را که اقسام آن از هزاران تجاوز میکرد خلق کرد"}
{"book": "adl1182", "page": 258, "text": "(۲۳۳)\n\nوبكمك آنها دردها و آلام و تبهای گرم و سرد را دور کرد . در مقابل عمل\nاستخراج عصاره هوما صاحب دو پسر شد یکی « اورواك شایا » Urvakshaya که\nمقنن بزرگ بود و قوانین حیات را تدوین نمود و دیگری « كر ساسپه » که\nجوان زیبا و خوش شکل و پهلوان جنگی و دلیر بود کرساسپه یکی از پادشاهان\nنیرومند و مقتدر دودمان « پارا داتا » است و در مقابل یکعده مخالفین داخلی\nآریانا و خارجی اظهار رشادت و شهامت نموده و صحنهٔ فعالیت های او بیشتر\nدر جنوب هندو کش از کابل و گندهارا تا حوزهٔ ارغنداب و هامون سیستان\nرا فرا گرفته است و « زمیاد یشت » اوستا کار روائی های او را یکه یکه رسم\nکرده است .\n\nیکی از اجرا آت او که در آبان یشت فقره ۳۷ شرح یافته قتل « گندار یووا »\nاست . قرار تذکار این یشت « کرساسپه » عقب دریاچه « پی شینا » Pishina\nکه دار مستتر درهٔ « پشین » تعبیر کرده است قربانی هائی بنام « اناهیتا »\nتقدیم نمود تا بر پهلوان مذکور غالب آید . دارمستتر در نوتهٔ ۸ ٤ صفحه ٣٧٦\nجلد دوم ترجمه زند اوستای خود بفرانسه کرساسپه را « نیری مانو کر ساسپو »\nیعنی « گرشاسپ نریمان » (۱) پهلوان داستانهای کابل خوانده است\n« گندار یووا » را بعضی ها پهلوان گندهاری خوانده و بعضی ها بواسطهٔ دریاچهٔ\n( وروك شا ) Vouruksha که هامون سیستان تعبیر نموده اند از پهلوان های\nسیستان میدانند . بهر حال یا از گندهارا یا از سیستان از هر جا بوده\nبدست کرساسپه کشته شده است (۲) دومین کار بزرگ\nکرساسپه انتقامی است که از « هیتاسپه Hitaspa » قاتل برادرش\n\n(۱) دارمستتر «گرشاسپ نریمان» را که بعدها ازان گرشاسپه و نریمان دو نفر ساخته اند\nیکنفر میداند. (۲) نا گفته نماند که ( گندار یووا ) در سرود ویدی بنام « گندهار وا »\nو بحیث شیطان و محافظ آسمانی سوما تلقی شده است."}
{"book": "adl1182", "page": 259, "text": "(٢٣٤)\n\n« ایورواك شايا » میکشد . و او را کشته و نعش را به عراده جنگی خود\nبسته میکند . همین قسم ۹ نفر پسران « پثانی Pathani » ، پسران «نی ویاکا\nNiviaka » ، پسران« دشتیانی Dashtayani » و بیکعده پهلوانان دیگر موسوم به\n« ورشاوا Vareshava » « دانه یانا Danayana » ، « پی تونا Pitaona » « پی ریکا\nPirikas » «سناوی دهکا Snavidhaka » وغیره را کشته است .\nدار مستتر در توته های خویش ( ۱ ) به ملاحظه میرساند که « از روی\nکار روائیها، کرساسپه همان رولی را در اوستا بازی کرده که رستم در شاهنامه\nبازی میکند . » به این اساس از روی اقتدار و نیرو در نبرد و پهلوانی کرساسپه\nشبیه رستم است ولی از روی نام قراریکه خود دار مستتر هم مقایسه کرده است\nعبارت از گرشاسپ داستان های تازه تر و پهلوان معروف کابلی میباشد\nو اگر « نریمان » هم حصه از نام او باشد ( ٢ ) در افغانستان قلعه های جنگی\nزیادی بنام او معروف است که خرابه های یکی آن در نقطه تقاطع دره کاو\nو بامیان مجاور شهر ضحاك در بغل کوه دیده میشود .\nبه همین ترتیب از دودمان پارا داتا چند نفر دیگر هم هستند ولی شهرت زیاد\nندارند همینقدر باید دانست که آخر آنها « ایریو » و پسر او «منو چیترا »\nاست که منابع جدید از آنها ایرج و منوچهر ساخته است .\n\n* * *\n\nپس به ترتیبی که از ابتدائی این مبحث تا اینجا شرح داده شد مردان بزرگی\nمثل ویوانگانا پدر یاما ، آثویا پدر تریثونا ، ساما پدر کرساسپه که\nهر کدام به خاندان های بزرگ و مقتدر آریائی نسبت میشوند و بلا شبهه\nهمه در شهر زیبای بخدی زندگانی داشتند در تشکیل سلطنت پا را داتا\n(۱) نوته ۵۸ صفحه ٦٢٦ جلد دوم ترجمه زند اوستا به فرانسوی (۲) ملتفت باید بود\nکه نریمان را پسر سام میدانند و پیشتر متذکر شدیم که کرساسپه پسر « ساما » بود ."}
{"book": "adl1182", "page": 260, "text": "( ۲۳۰ )\n\nو بنای کاخ عدل و داد و دفاع تهذیب و تمدن آریا نی صرف مساعی زیاد\nنمودند، از هر خاندان فرزند نجیب و باشهامت و مقتدری مانند یاما و فریدون\nو کرساسپ بر تخت بخدی نشست و عناصر خارجی در برانداختن سلطنت و تهذیب\nآریائی کامیاب نشد بلکه برعکس تمدن ، قانون عدل ، داد ، انصاف ، و اصول\nو آئین آریائی که بنای آن بر راستی و عدالت و نیکوکاری و شفقت و شهامت و وطن\nدوستی گذاشته شده بود بر افکار تاریک بیگانه برای همیشه غالب آمد و مشعل\nتهذیب چندین هزارساله که ریشی‌های دانشور ما از اوائل عصر ویدی و پیش\nازان در کانون بخدی روشن نموده بودند از فراز قصر « وارا » و کنگره های\n« شهر پرچم‌های بلند » زبانه کشیده و از عقب کوههای شامخ آریا نا چشم\nبیگانگان و مخالفین نژاد نجیب را خیره ساخت و آفاق را منور نمود ."}
{"book": "adl1182", "page": 261, "text": "کاوی\nکوانی = کیانی\n« کاویم هورینو » یا « فرشاهی کاوی »\nقرار اشارات اوستا بعد از دودمان « پارا داتا » یا « پیشد ادیان » که\nشرحش گذشت دستهٔ دیگری به سلطنت رسیده اند که اول نام شان به کلمهٔ\n« کاوی » شروع میشود. پیشتر دیدیم که کلمهٔ پارا داتا باتحولات آئین و زبان\nو ایجابات زمانهٔ جدید با جزئی تغیر و ترجمه « پیشدادی » شد. کلمهٔ « کاوی »\nترجمه هم نشده بلکه در خود کلمه قرار اصول صوتی تغیراتی بعمل آمده است\nقرار متن اوستا وجود این کلمه در اول نام های یکعده پادشاهان شبهه ئی\nنمانده که « کاوی » نام در دودمان سلطنتی نباشد، بلکه عنوان مخصوص و پشت\nمخصوصی در اوستا موجود است که بصورت « کاویم هورینو » فر شاهی دودمان\nسلطنتی کاوی را یاددهانی میکند و یک قسمت زیاد پشت برای تذکار اسما\nو کار نامه های شاهان این خاندان وقف شده است.\nخود کلمهٔ « کاوی » مجرد از مفهوم دودمان سلطنتی در تاریخ کشور ما\nسابقهٔ قدیمی تری دارد زیر احتی در سرود ویدی هم ذکر شده و آنجا هم بیشتر\nمتصل به « یوسانا Usana » یعنی اسم « یوسا » است که از آن « کاؤس »\nساخته شده و در موردش انرا مطالعه میکنیم.\n« کوی » ، « کاوی » و « کاویا » در سرودهای ویدی گاهی تنها و گاهی\nبه اسم « یوسانا » متصل است. (۱) « بر گین » فرانسی « کاوی » یا\n«کوی» را «دانا» و «کاو یا » را « دانائی » تر جمه نموده واز ین\n\n(۱) مذهب ويديك جلددوم صفحهٔ ۳۳۸ تالیف « برگین فرا نسوی »."}
{"book": "adl1182", "page": 262, "text": "( ۲۳۷ )\nتذکار دو مطلب بدست می آید یکی اینکه کلمه کاوی و کوی و کاوی از عصر ویدی باینطرف در ادب و زبان و عنعنات کشور ما داخل است و دوم اینکه معنی آن که دانا و دانائی میباشد از اوائل ظهور آن نزد ما روشن میگردد. «یوسائی» که در سرود ویدی به این صفت یادشده یکی از ریشیهای دانا و دانشور کشور ما بود و چون در عصر ویدی خانواده ها اسمای خانوادگی برای خود انتخاب می نمودند از احتمال بعید نیست که «کاوی» در همان دوره های باستان نام یکی از خانواده های بزرگ و نجیب کشور ما بوده و آخر به سلطنت رسیده باشد . پس از نقطهٔ نظر معنی اسم خانواده دودمان کاوی را میتوان دودمان «دانا و فرزانه» خواند و قراریکه بعدتر شرح حال پادشاهان این خاندان بزرگ و محتشم را خواهیم دید برطبق نام خانوادگی خود هر يك پادشاه عاقل و دانا بوده و مصدر خدمات برجسته برای آریانا و تهذیب آریائی شده اند .\nدر دورهٔ اسلامی منابع جدید داستان سرایان و شعرا همان طوریکه از پارادات پیشداد و از ان پیشدادی و پیشدادیان ساختند از «کاوی» بواسطهٔ حروف علت (ا ـ و ـ ی) که در آخر کلمه بود اول کاوه کوانی و کاویانی (۱) و باز کیان و کیانی درست کردند و چون «کیان» شکل جمع را بخود گرفته بود از ان صورت واحد و مخفف «کی» بمیان آمد که بیشتر از همه در ادبیات دری معمول است. راجع به خاندان سلطنتی کاوی دو ملاحظهٔ دیگر هم در بین است که تذکار آن در اینجا بی مورد نیست اول بر خلاف سلاله پاراداتا که پادشاهان آن از خانواده های متفرق مملکت تشکیل شده بود شاهان کاوی همه اولاد و احفاد «کوا کواتا» (کی قباد) مؤسس این دودمان بودند . دوم قراریکه از بعضی اشاره های زمیاد یشت اوستا بر می آید احتمال دارد که اصل این خانواده از حوزهٔ سفلی هیرمند و حوالی هامون سیستان بوده باشد زیرا در اینجاها\n(۱) صفحه ۲۰۸۷ شاهنامه فردوسی جلد دهم طبع کتابخانه بروخیم طهران ."}
{"book": "adl1182", "page": 263, "text": "(۲۳۸)\n\nبشهادت مورخین كلاسيك شاخه از «آریاهای سوار كار» کتله باختری بنام\n«آریاسیه» توطن اختیار كرده بودند . بهر حال «کوا كواتا» موسس دودمان\nكاوی طوريكه بعدها مفصل خواهيم دید در كوه البرز (جنوب بخدی) تاج\nبر سر نهاده و مانند پادشاهان پیشد ا د ی مرکز سلطنت او و اولاده او\nشهر بخدی بود .\nكاوی كواتا ـ کی کوات ـ كى قباد : بعد از تطبيق «پاراداتا» و پيشداديان\nيا ما ويما ، جم وجمشيد ، كاوی و كاوه و كوائی و كاويانی و كیانی ، ميخواهيم\nدنباله تطبیقات خود را بین متن اوستا و خاطره های پریشان داستان ها ادامه\nداده در روشنی هر دو مطالب خود را تصریح كنيم. گفتيم كه دودمان«کاوی»\nاوستائی عبارت از کوائی و کاویانی و کیانی است . ببینیم در باب موسس این\nدودمان كه دومین خانواده سلطنتی آريانا است اوستا و داستان های رزمی\nمملکت که در حقیقت انعکاس آنست چه میگوید .\nاوستا موسس خانواده سلطنتی«كاوی » شخصی را میداند كه «کاوی\nکواتا » نام داشت . (۱)\nداستان های رزمی كشور ما موسس سلالة کیانی کیقباد» را قلمداد مینمایند.\nكي قباد مو به مو ، عيناً تلفظ دری عصر اسلامی نام «کاوی كواتا » اوستائی\nباختری است که «کاوی » آن به شرحيكه ذکر رفت (کی) شده و « کواتا»\nاول «کوات» و بعد (ك) اول به(ق) ، (و) به(ب) ، و(ت) آخر بر طبق اصول\nفقه اللغة به (د) مبدل شده و (قباد) گردیده است . تطبیق نام موسس دودمان\n«كاوی» اوستائی وكیانی داستان ها ومنابع جدید عصر اسلامی و توافق سایر\nنام های این خاندان در دو منبع مذكور محکمترین دلیلی است که کیانی بدون\nشبهه و تردید عبارت از دومین خانواده شاهی آریا نا است كه اوستا بعد از\n\n(۱) زمیاد یشت فقره ۷۱ . فروردین یشت فقره ۱۳۲ ."}
{"book": "adl1182", "page": 264, "text": "( ۲۳۹ )\n\nباراداتا ذ کر کرده ودورۀ حکمرائی ایشان یکی از دوره های در خشان\nتاریخ باستانی کشور ما می باشد .\n\nاسم «کاوی کواتا» در اوستا در دوجا صریح ذکر شده یکی در زمیاد یشت\nفقره ۷۱ ودیگری در فرور دین پشت فقره ۱۳۲ در یشت اول الذکر اول\n«کاوی کواتا» و بعد ازاو شش نفردیگر از اعضای خانواده وجانشینان او تذکار\nشده اند و در فروردین یشت که فهرست مکمل تمام پادشاهان و پهلوانان و بزرگان\nآریانا وتوران است بعد از « کاوی کواتا » هفت نفر دیگر از خاندان او اسم\nبرده شده است .\n\nدر داستان های تازه تر چنین آمده که « کاوی کوا تا » با کی قباد\nرمه های زیاد داشت ودر جوانی خودش رمه های گوسفند خود را گرفته\nودر دامنه های کوه «اوش داشتار oshdashtar و یا البرز که در ۳۰ کیلومتری\nجنوب بلخ واقع است میچرانید که نا گاه دوباز سفید از هوا پیدا شده وتاج\nطلائی را که در چنگال خود گرفته بودند برسر« کواتای» جوان گذاشتند. کواتا\nازین پیش آمد متحیر شد و چوپان ها را از دور ونزديك وشاخه های کوه\nصدازد ، پیر مرد ی که در میان چو پان ها بود آ مد ن باز ها و آ ور دن\nتاج را لطف یزدانی و فرشاهی کیانی تعبیر نموده و فوراً به « کاری کواتا» بیعت\nکرد و دیگران ازو متابعت کردند و کواتای جوان را به شهر بخدی مشایعت\nکرده وبر تخت سلطنت نشانیدند . این موضوع هم در داستان های حماسی\nتصریح شده که بعد از وفات گرشاسپ تخت سلطنت خالی بود ورستم به کوه البرز\nرفته و کیقباد پادشاه را از آنجا آور د . (۱)\n\nبهر حال صورت داستان ها هرچه باشد اوستا در یشت هائی که از پادشاهان\n\n(۱) م.ن. دھاله m. N. Dhalla موبد موبدان فارسی های کراچی درصفحه ٢٥ کتاب\nتاریخ ژورا ستریزم طبع دار العلوم اكسفورد . نيويوك ميگويد : « باختر مرکز پادشاهان\nدودمان کاوی بود . »"}
{"book": "adl1182", "page": 265, "text": "( ٢٤٠ )\n\nو دودمان کاوی ذکری بمیان می آرد سرسلسله آنها « کاوی کواتا » را میشمارد .\nوقتیکه کاوی کواتا ( کیقباد ) در بلخدی بر اورنگ پادشاهی آریانا نشست\nبه رویه شاهان پیشدادی بنای عدل و داد گستری را نهاد و حاضر شد که با تمام\nقوا خاك آريانا وتهذیب باختری را از دست گزند توریا ( آریا های بدوی\nماورای آمو وسر دریا) وعناصر غیر آریائی برهاند و به این سیاست خود\nکمال موفقیت حاصل نمود .\nدر فروردین یشت فقرة ١٣٢ و زمیاد یشت فقرة ٧١ به تعقیب نام\n« کاوی کواتا » يك عده دیگر از منسوبین این دودمان اسم برده شده اند که\nاوستا هم در مورد همه آنها معلومات بیشتری نمیدهد و از داستان ها هم که\nانعکاس اوستا است چیز روشنی راجع به تمام آنها بدست نمی آید برای اینکه\nنام آنها بکلی از قلم نماند در پاورقی از ایشان اسم می بریم و پادشاهان معروفی\nرا که بعداز کاوه کواتا به سلطنت رسیده اند تعقیب میکنیم . (١)\n(١) درفقرة ١٣٢ فروردین یشت بعد از کاوی کواتا از دودمان کاوی اشخاص ذیل\nذکر شده اند : کاوی اپی وانهو - کاوی یوسادان ـ کاوی ارشان ـ کاوی پیسینا - کاوی\nیارشان ـ کاوی سیاورشان - کاوی هو سراوا .\nدر فقرة ٧١ زمیادیشت بعداز کاوی کواتا اشخاص ذیل ذکر شده اند : کاوی اپی وهو،\nکاوی یوسادان - کاوی ارشان - کاوی پیسینا ـ کاوی بیارشان ، کاوی سیاور شانا .\nدار مستتتر در صفحة ٥٤٩ جلد دوم ترجمة زند اوستا به فرانسوی نوتة ٢٨٠ شجرة كياني را\nچنین شرح داده .\nکاوی کوانا\nکاوی اپی وانهو (اپی وه)\nبيار شان\nپيسانه\nارشان\nکاوی یوسادان\nکی ویار شان\nکی پیسان\nکی ارش\nکی کاؤس\nکی ارمین\n(کی پشین شاهنامه)\nکاوی سیاورشان\nکاوی هوسراوا\nاخروه"}
{"book": "adl1182", "page": 266, "text": "(٢٤١)\n\nکاوی یوسان ، کاوه یوسا ، کی کاؤس : کاوه یو سان یا کا وه یوسا\nیا کی کاؤس پسر « کاوه کواتا » یا کیقباد است که بعد از وفات پدر بر تخت\nبخدی جلوس کرد . قراریکه در مقدمۀ این مبحث اشاره نمودیم اسم «یوسان»\nیا «یوسا » بصورت «یوسانا» ومتصل به کلمۀ « کاوی » در سرود های ویدی\nهم ذکر شده ولی آنجا مطلب ازيك نفر ریشی دانا موسوم به «یوسانا» است .\nآبان پشت فقرۀ ٤٥ راجع به کاوه «یوسا» کی کاؤس چنین میگوید :\n« کاوه یوسای دلاور و خیلی دانا به «اردوی سورا اناهیتا» (ربة النوع اب)\nبالای کوه «ارزیفیه» (١) صد اسپ ، هزار نرگاو وده هزار گوسفند قربانی\nکرد و خواهش نمود که بر تمام ممالك حکمرائی کند و فرمانش بر تمام انسان ها\nوظالم ها و کورو کر جاری گردد . انا هیتا این استدعای او را پذیرفت » .\nکاوه یوسا جوان زیبا و قشنگ و باحرارت بود و بسیار میل داشت که بر طبق\nآرزو و سیاست شاهان سلف آریانا دشمنان تهذیب آریائی را در شمال و غرب\nمحو و نابود کند و خاك آنها را متصرف شود چنانچه اول از همه بنا گذاشت\nکه بطرف سرحدات غربی آریانا رو آورده و مخالفین تهذیب آریائی را که\nدر مازندران بودند از بین بردارد. در اوستا این مردم بحیث «دیوها وشیاطین\nمازانا» چندین جا ذکر شده اندو سیاست پادشاهان خاندان پیشدادی و کیانی\nآریانا این بود که با ایشان جنگ کنند .\n« شیا طین مازانا » یا «دیوهای مازندارن» عبارت از اهالی بومی این قطعه\nاست که دارای منظر ایشان را نژاد وحشی میخواند.(٢) ایشان غیر آریائی بودند\n\n(١)یکی از قلعه‌های البرز بود و از طرف جنوب بر صفحات بخدی حاکمیت داشت. داستان\nها میگویند که کی کاؤس بالای کوه البرز هفت قصر ساخته بود اهالی بلخ بدون اینکه اسم\nپادشاه بیادشان باشد نقل میکنند که پادشاهی در زمان قدیم باغ وقصر بالای کوه البرز ساخته\nبود و آب با مشك در پشت خرهای قشقه دار بالا میکرد .\n(٢) نوت ٣٢ صفحه ٣٧٣ جلد دوم ترجمۀ زند اوستا، فرانسوی"}
{"book": "adl1182", "page": 267, "text": "(٢٤٢)\n\nوتهذیب و آئین آریائی را قبول نمیکردند اوستا ایشان را به همان نگاه می بیند\nکه سرود ویدی داسیوهای بومی هند را دیده است یکی از سیاست پادشاهان\nپیشدادی و کیانی آریانا این بود که با ایشان مقابله کرده و نگذارند که افکار\nسیاه وخون بیگانه به کشور شان سرایت کند ؛ چنانچه «تریتونا» (فریدون )\nتا کوهای انها رفت و هزاران نفرایشان را بقتل رسانید . همین قسم کاوه یوسا\n( کی کاوس ) این رویه را تعقیب نمود وچون ایشان در جنگل ها و کوه ها مستور\nبودند وسرکوبی وفتح علاقه آنها کار آسان نبود بحیث دیو و جادوگر وغیره\nتلقی شده بودند .\nکاوه یوسا بعدازینکه برای سرکوبی آنها عازم مازندران شد در اول وهله\nپیشرفتی حاصل نتوانست ونزدیک بود شکست خورد و کشته شود لیکن فوراً\nقشون دیگر از آریانا ومخصوصاً از علاقه های جنوبی هندوکش بدان صوب\nرفته پادشاه وقشون آریائی مظفر شد (١) و آن قسمت های خاک بیگانه را هم\nجزء آریانا ساخت وحکمرانانی در هر حصۀ آن مقرر نمود. خلاصه کاوه یوسا یکی\nاز پادشاهان خیلی بزرگ ومقتدر آریانا بود واورا چهارمین پادشاهی میدانند\nکه بعد از جمشید بر «هفت کشور» یعنی بر دنیای معلوم آنوقت سلطنت کرده\nاست درپایان عمر که شکوه وجلال سلطنتش به منتهای اوج رسید مانند یاما\nغرور بر او مسلط شد وفرشاهی از او برگشت وسلطنتش به پایان رسید\n\nکاوی سیاور شان ، کاوه سیاورشنا، کی سیاوش: سومین پادشاه دودمان\nکاوی، کاوی سیا ورشان یا کاوه سیاورشنا یا سیاوش» است. که با توریاها جنگ\nمیکند و آخر به مرگ فاجعه ناکی بدرود حیات میگوید . مشارالیه در ماورای شمال\n\n(١) پیغام فرستادن کی کاؤس را بطرف آریانا وخواستن قوای دیگر را فردوسی چنین\nرسم کرده :\n\nسوی زابلستان فرستاد زود\nبه نزدیک دستان به مانند دود"}
{"book": "adl1182", "page": 268, "text": "(٢٤٣)\n\nاکوس که درین وقت تحت سلطه توریا ها آمده بود قلعه مستحکمی بنام «کنگه\nKanah» بنا نهاد و میگویند که «کاوه هوسراوا» یعنی پسرش کیخسرو در اینجا\nتولد یافت (۱)\nکاوه هوسراوا- کیخسرو: «کاوه هوسراوا» پسر کاوه سیاورشنا (سیاوش)\nاست و منابع جدید از اسم او «هوسراوا» «خسرو» ساخته اند و به «کیخسرو»\nمعروف شده است. کاوه «هوسراوا» بعد از مرگ پدر برتخت آریانا جلوس\nکرده و کارنامه های او چه در پشت های اوستا و چه در منابع رزمی و حماسی\nدوره های اسلامی خیلی معروف است. مشارالیه در آبان پشت، گوش یشت\nفروردین یشت اردیشت، زمیا دیشت و در دیگر موارد اسم برده شد. و در همه\nجا به حیث انتقام گیرنده خون پدر از توریا ها، حافظ و مدافع نیرومند خاک\nآریائی، موسس امپراطوری آریائی و فاتح بزرگ شناخته شده اینک اول\nاز یکی دو جا مضمون متن اوستا را در مورد او ترجمه کرده و بعد شخصیت\nو کار نامه های او را مطالعه میکنیم:\nآبان یشت فقره ٤٩:\n«پهلوان «هوسراوا» گردش کنان به امپراطوری آریا عقب دریاچه\nکیکسته Caecasta که عمیق دارای آب شور است صداسپ و هزار نرگاو\nو ده هزار گوسفند برای اناهیتا (ربةالنوع آب) قربانی نمود و خواهش\nکرد که بر شیاطین و انسان ها و ظالم ها و کورها و کرها (یعنی همه مخلوقات)\n\n(١) داستان سرایان منابع اسلامی راجع به سیاورشنا و رفتن او به توران قصه های زیاد\nساخته اند، میگویند که در زمان شهزادگی «سودابه» مادراندرش رابطه سیاوش و پدرش را خراب\nنموده و سیاوش نزد پادشاه توران افراسیاب فرار نمود و با دختر او فرنگیس در انجا ازدواج\nکرد و آخر به مرگ فاجعه ناکی از دست توریا ها کشته شد. قلعه «کنگه» را دار مستنتر در بخارا\nقرار میدهد. و میگوید که نرشخی بنای بخارا را به سیاوش نسبت میدهد. گایگر هم آنرا در\nتوران در ماورای شمال شرقی آمودریا قرار میدهد."}
{"book": "adl1182", "page": 269, "text": "(٢٤٤)\n\nپادشاه شوم و در جمع سوار کارانی که در جنگل برای مقابله دشمن میروند همان دشمنی که بر اسپ سوار است همیشه سر سلسله باشم . »\nدرگوش یشت فقره ۲۱ - ۲۲ - ۲۳ این خواهش را میکند که بر رهزن تورانی فرانکر اسیانا (افراسیاب) قاتل پدرم پهلوان «سیاوار شنا » غالب شوم و قاتل او را عقب دریاچه «ککسنه» بقتل رسانم .\nدر زمیاد یشت فقرۀ ۷۷ چنین شرح یافته : «که هو سراوا پادشاه بیدین را ( مقصد از اور واساره Aurvasara یکی از مخالفین کاوه هسراوا است که او هم تورانی است ) مدت مدیدی در جنگل تعقیب کرد رهزن به سواری اسپ در مقابل او میجنگید ، هو سراوا پادشاه بر دشمنانش غالب شد رهزن تورانی فرانکر اسیانا «افراسیاب» و «کرسه وزده» Keresavazda «کرزیواز برادر افراسیاب » را به زنجیر بربست تا انتقام پدرش پهلوان سیاور شنا را از ایشان بگیرد.\n\nاین چند پارچه که مستقیم از متن اوستا انتخاب و ترجمه شده و نماینده اشارات سائر قسمت‌های مربوطه «کاوه هو سراوا » هم میباشد من حیث مفکوره نظریه «سیاست» دفاع خاک و منافع آریا ، وسعت امپراطوری آریائی باختری ، سوق الجیشی ، سوار کاری، محاربه ، سوار کاری دشمن ، موقعیت جغرافیائی و محل وقوع جنگ‌ها، مقابله کتلۀ آریائی باختری و توریا، بالاخره غلبه بر دشمنان، همه را مدنظر ما چون پردۀ نقاشی تصویر میکند و جا داشت که شعرای حماسی کشور در دوره‌های بعدتر، این کارنامه‌های درخشان را با خیالات شاعرانه خود گل و برگ داده و از ان داستان‌های رزمی بسازند.\nاز روی اشارات اوستا و شرح داستان‌های تازه تر معلوم میشود که کاوه هوسراوا وقتیکه بر تخت بخدی جلوس کرد به فکر اصلاحات داخلی افتاد."}
{"book": "adl1182", "page": 270, "text": "(٢٤٥)\n\nپراگندگی هائی را که در اثر قتل « کاوه سیا ورشنا » ومداخله توریها تولید\nشده بود همه را برطرف کرد . امن وامنيت كامله را در اًداخل آریانا قایم نمود\nو پهلوانان کشور را که در اثر پیشرفت توریاها افسرده شده بودند برای انتقام\nگیری و دفاع منافع آریائی دلداری وتشویق نمودو « امپراطوری آریائی »\nرا که بهمین صورت در اوستا ذکر شده رنگ وحدت بخشید . این ها هر کدام\nخطوط برجستهٔ سیاست داخلی این پادشاه و مرد بزرگ است . مشارالیه خوب\nدرك كرده بود که توریاها از روز پیدایش سلطنت آریائی در باختر درصدد\nایذا هستند و بعداز مرگ سیاورشنا جسورتر شده اند بناءً علیه بهر ترتیبی که باشد\nباید مملکت وتهذیب باختری مدافعه شود وبهترین راهی برای این کار اول\nاصلاحات داخلی، تربیهٔ پهلوانان وقشون وسوار کاران ، اتحادقوم ووحدت\nخاك بود که همه به بهترین نهجی صورت گرفت .\nآنگاه بطرف توران حمله برده فرانگر اسیانا « افراسیاب » و برادرش\n« کر سه وزده » (گریواز ) و « ایورواساره » یعنی پادشاه توریاها\nوبرادرش ودیگر رؤسای آنها را به کیفر جسارت های شان رسانید .\nپيشتر قرار شهادت خود اوستادیدیم که این فتح عقب دریاچهٔ عمیق و آبهای\nشور « کیکسته » بوقوع پیوست بعضی ها این کلمه را نام قدیمهٔ دریاچه\n« ابورومیه » در آذربایجان میدانند ولی دستهٔ دیگر مدققین موقعیت آنرا بطرف\nشمال شرق آریانا قرار مید هند « و کچایگزی » آنرا عبارت از دریاچهٔ\n« ایسيك کل » Issik-kul میداند و به این ترتیب جنگ های « کاوه هوسراوا »\nبرعلیه توریاها خوب تر فهمیده میشود .\nبهرحال باشرحیکه گذشت کاوه هوسراوا ( كي خسرو ) یکی از پادشاهان\nخیلی بزرگ مدیر وشجاع دودمان کاوی آریانا است و برعلاوه اصلاحات\nمفید داخلی ، کشورو تهذیب باختری را از تهدید تورایاها رهانيد. ويك جنبش\nجدید در پیکر پهلوانان ومدافعین مادی ومعنوی مملکت دمیدو همنوائی پهلوانان"}
{"book": "adl1182", "page": 271, "text": "(٢٤٦)\n\nآریانا باسیاست پادشاه شان « کاوه هوسراوا » از خود اوستا واضح است\nو بطور مثال از يك نفر آنها ذکر میکنیم :\n\nتوزا یا طوس : یکی از پهلوانان خیلی رشید و دلاور آریانا که در اوائل\nبه « کاوه هوسراوا » هم سرخم نمیکرد همین « توزا » بود که بسان در سلك\nپهلوانان شاه شامل شد . مشارالیه پسر « نااوتار » نوذر و نواسه منو چیترا\nمنوچهر بود . اوستا در آبان پشت فقره ٥٣ او را بحيث « جنگجوی توانا »\nصفت نموده است و در بن جا چنین میگوید : « توزا جنگجوی توانا\nبالای ساغری اسپ خود برای « اناهیتا » قربانی نموده و خواهش نمود\nمرا صحت بده و در مقابل بد خواهان محافظه کن . اسپ هایم را قوت بده\nدشمنانم را مغلوب ساز ، مخالفین و کسانیکه بمن بدی میرسانند از بین بردار .\n\nفقره ٥٤ همین یشت :\n«ای اناهیتا نظر لطف بمن داشته باش تا پسر دلاور «ویسا کا» Vaesaka\nرا در قصر «خشاترو سو کا» در قلعه بلند ومقدس « کنگه» مغلوب کنم و تورانی\nها را به تعداد پنجاها ، صدها ، صدها و هزارها هزارها ، وملیون ها ، وملیونها\nو ملیاردها بقتل رسانم » (۱)\n\nقراریکه ملاحظه میشود «توزا » نظریات پادشاه آریانا « کاوه هوسراوا»\nرا تعقیب نموده و آرزو و نیتش مغلوب ساختن توریاها بود و برای این کار سلامتی\nخود و نیرومندی اسپ های خود را نیاز میکرد. مانند «توزا» به هزار ها پهلوان\nنیرومند و با شهامت از میان اولاد آریانا ظهور کرده و به زور بازوی آنها پادشاهان\nپیشدادی و کیانی نقشه های اصلاحات و کشور کشائی خود را عملی کردند و آوازه\nشهامت و مردانگی همین پهلوانان بود که صفحات حماسی ویدی و اوستائی\nو شهنامه ها را رنگین ساخته است .\n\n(۱) ویسا کا در بندايش «ويزاك» و در شاهنامه «ويزا» آمده و برادر پاشنگ و عموی\nافراسیاب بود . «خشاترو سوکا» و کنگه قلعه های مستحکم توران است و موقعیت آنها را در\nبخارا قرار میدهند ."}
{"book": "adl1182", "page": 272, "text": "دودمان اسبه\n\nپادشاهانی که تا اینجا به نام خانواده های «پاراداتا» (پیشدادی بلخی) و کناوی، کاوه ، کاویانی ، کیانی و به اسمای مختلف ذکر شد عبارت از يك سلسله پادشاهانی میباشند که خاطره های آنها برای اوستا هم قدامت زیاد دارد چنانچه شهادت «ودا» را در مورد بعضی های آنها در دوره ویدی هم نشان دادیم. ایشان کسانی بودند که پشت های اوستا در مورد آنها «آریانم هورینو» و «کاویم هورینو» یعنی فرشهای آریانی وفرسلطنتی کیانی را نسبت داده است بعبارت دیگر میتوان گفت که سلطنت آریائی در آریانا بار اول بدست پادشاهان سلاله «پاراداتا» تشکیل شده و بعداز آنهاسلطنت به خاندان «کاوی» انتقال کرده است وایشان هم به اساس سابق در خاكهای آریانا حکمفرمائی نموده اند این پادشاهان را پادشاهان کتله مشترک آریائی باختری پیش از عصر مهاجرت میشمارند زیرا در غیر این صورت هیچ امکان نداشت که نام و خاطره های آنها کم وبیش بيك تعبیر در میان سرود های ویدی واوستا یافت شود با بزبان دیگر پادشاهان دورۀ قبل التاریخ آریانا میباشند زیرا تا جائی که امروز روایات نشان میدهد نوشته در صفحات شمال کشور ما با عصر ویشتاسپه در نگارش اوستاروی پوست های گاو بمیان آمده (۱) بهر حال این مسئله قابل ملاحظه است که خاطره های این پادشاهان برای اوستا قدامت زیاد دارد و هر چه از «یاما پادشاه» پایان آمده و بطرف پادشاهانی که اخیر نام شان به کلمه «اسپه» تمام میشود نزديك میشویم خاطره ها تازه شده میرود . به این اساس گفته میتوانیم که آخرین پادشاهان باستانی آریانا به مراتب از دسته های «پاراداتا» و «کاوی»\n\n(۱) نا گفته نماند که تحقیقات علمی و حفریات هنوز ظهور اول رسم الخط را در خاک های کشور ما معین نکرده است ."}
{"book": "adl1182", "page": 273, "text": "(٢٤٨)\n\nخواص داستانی خود را از دست داده و به دوره های تاریخی نزدیکتر شده اند\nچنانچه در حوالی ١٥٠٠ ق م مدققین به وجود امپراطوری بزرگ و نیرومندی\nدر باختر شهادت میدهند (١) و ویشتاسپه (گشتاسپه) را که معاصر زرتشتر\nسپیتمان بلخی و اوستا میباشد در حوالی ١٠٠٠ ق م قرار میدهند.\nاسپ و باختر: چون کلمۀ «اسپه» (اسپ) در آخر اسمای پادشاهان این\nسلسله آمده است برای رفع حیرت کسان و در عین زمان برای نشان دادن اهمیت\nاسپ در حیات آریائی کتلۀ باختری چند سطر مینگاریم: آریاها حینیکه در\n«آریانا ویجه» (حوزۀ علیای اکسوس و سیردریا و اراضی متصل آن) زندگانی\nداشتند بواسطۀ تماس با اقوام مغلی نژاد و توریاها تربیۀ اسپ را از اقوام تورانی\nیاد گرفته و در نتیجه مهمترین و سریعترین عامل حرکت و انتشار و کامیابی\nهای آنها در تسخیر اراضی جدید چه در اروپا و چه در دیگر نقاط آسیا گردید\nآریاها در زمان اقامت طولانی خود در باختر به اسپ و تربیۀ آن بیش\nاز پیش توجه کردند و چون صفحات هموار و وسیع باختر برای تربیۀ\nاین قسم حیوان فوق العاده مساعد بود بهترین نسل آن در آنجا بمیان آمده\nو به مرور روزگار تا امروز باقی ماند بیشتر اهمیت اسپ و اسپ دوانی\nو سوارکاری را در عصر ویدی شرح دادیم (صفحه ١٣٢). در دوره اوستائی\nبه شهادت خود اوستا اهمیت اسپ در باختر و سایر نقاط آریانا بیشتر معلوم میشود\nو میتوان گفت که جامعۀ آریائی سراسر يك جامعۀ سوارکاران بود چنانچه\nهنوز صفحات وسیع باختر مصداق این جمله شده میتواند. رؤسای خانواده های\nبزرگ گله های چندین هزاری اسپ داشتند و هر کدام از روی تربیۀ اسپ های\nخود بصفتی یاد و مسمی شده بودند مانند: کرساسپه «صاحب اسپ لاغر»\nاروت اسپه «صاحب اسپان تندرو» پوروشسپه «صاحب اسپ پیر» ارجت اسپه\n\n(١) صفحه ١٠ مطالعات جغرافیائی شمال غرب هند تالیف وی وین دوسن مارتن."}
{"book": "adl1182", "page": 274, "text": "(۲٤۹)\n\n« صاحب اسپ گران بها » «خواسپه » صاحب اسپ خوب » وغیره همین قسم\nیکی از شهرهای نزديك بلخ كه به داشتن اسپ های قشنگ واعلی معروف بود\nبه نام « زر اسبه » یا « اسپ طلائی » یاد میشد واسم این شهر تازمانه های\nمورخین و جغرافیه نگاران كلاسيك مشهور بود .\nاگرچه كسانی را كه مابه نام دودمان اسبه یاد میکنیم در حقیقت دنباله شاهان\nکاوی «کیانی» بلخ اند وبه تعقيب سلسلة آنها به سلطنت رسیده اند واوستا\nبه آنها هم لقب « کاوی» داده ومنابع جدید هم ایشان را « كيانى »و «كی »\nخوانده اند معذالك از نقطه نظر پیوند مستقیم خانوادگی از آنها فرق دارند .\nدر زمیاد یشت و فر فوردین یشت اوستا سلسله کاوی ( کیانی ) به کاوه هوسراوا\nیعنی کی خسرو منتهی میشود و بعض مدققین هم به استناد اوستا شجره خاندان\n« کاوی » را به همین پادشاه به آخر میرسانند » پس شهادت صریح اوستا\nيك سو وظهور كلمۀ اسپه در اخیر نام های آنها از طرف دیگر عامل جدائی آنها\nوساير پاد شاهان کاوی « کیانی » شده است و بهمین جهت بعض از مدققین از\nایشان دسته ئی بنام ( شاهان اسپه ) جدا كرده اند ، چون این رویه در تفكيك\nخاندان های شاهی آریانا و دوره های آنها وتسهيل موضوع كمك زياد ميكند\nدر این اثر آنرا مراعات میکنیم واگر در نظر باشد که این دسته را به دودمان\nکیانی ارتباط دهیم میتوانیم ایشان رادستهٔ کیانی اسپه بخوانیم : ( ۱ )\nاروت اسپه ( لهراسپه ) : سر حلقه دسته شاهانی که اخیر نام شان به كلمۀ\nاسپه ( اسپ ) منتهی میشود بایزبان دیگر کسی که بعداز « کاوه هوسراوا »\n( کی خسرو ) در بخدی بر تخت آریانا نشسته است در اوستا بنام « اروت اسپه »\nAurvatepa یادشده که عبارت از « لهر اسپه » منابع جدید است .\nطوريكه ملا حظه میشود در آخر نام او کلمۀ اسپه ( اسپ ) دیده میشود\n\n(۱) صفحات ٤٧ - ٤٦ Duncker, History of Antiquity\nEvelyn Abbott , Vol. V."}
{"book": "adl1182", "page": 275, "text": "( ٢٥٠ )\n\nوروی هم رفته از روی اسم میتوان او را «صاحب اسپان تندرو» خواند .\nدیونکر جرمنی مبنی بر مطالعات اوستا سلسله نسب «اروت اسپه» را به منوچیترا\n( منوچهر ) «ایریو» ( ایرج ) می رساند ،\nاوستا از او و کارشات سلطنتش چیز زیاد نمیگوید بلکه بیشتر بواسطهٔ\nپسرش «ویست اسپه» شهرت یافته است (۱) . اروت اسپه دو پسر داشت\nیکی «ویست اسپه» و دیگری «زری واری» Zarivari . از روی داستان های\nتازه تر معلوم میشود که «لهر اسپه» آبادی های زیادی در باختر نموده بود . (۲)\nویست اسپه (کشتاسپه) : بعد از «اروت اسپه» (لهر اسپه) پسرش\n«ویست اسپه» که او را در داستان های جدید «کشتاسپه» یا «گشتاسپ» گویند\nبر تخت بخدی نشست ، ویست اسپه شخص قوی و دلاور بود و پادشاه نیرومند\nو جنگجوئی بشمار میرفت . چیزیکه اسباب افتخار و در عین زمان موجب شهرت او\nدر دوره زمامداری اش گردیده است این است که «زرتشتر سپنتمان» موسس\nآئین زرتشتری و اوستا در عصر او در باختر بمیان آمده است . چون ارتباط\nو تعلق بین زراتشترا و «ویست اسپه» یکی از موضوعات مهم تاریخ دوره اوستائی\nکشور ما است و بعد از دوره اوستا منابع عصر اسلامی هم از آنها سحت کرده\nو مدققین برای تعین و تثبیت واقعات متذکره اوستا در زمان و مکان در اطراف\nآن تحقیقات زیاد نموده اند اول از همه به شهادت متن اوستا آنرا شرح میدهیم .\nتعلقات زراتشترا و ویست اسپه و ملکه هو تاوسا Hutaosa در ابان یشت و گوش\nیشت ذکر شده . زراتشترا در ابان یشت فقره ١٠٥ گوید : «ای اردی سورا\nانا هیتای خوب ، به من مساعدت کن که کاوی و یشتاسپه دلاور\nپسر اروت اسپه را به آن وادار ساخته بتوانم که بر اساس آئین فکر کند،\n(۱) ابان یشت فقره ١٠٥ (۲) قرار نسخه اوستائی که بزبان پهلوی از سمرقند بدست\nآمده شهر قاین را هم لهراسپه بنا نهاده است ."}
{"book": "adl1182", "page": 276, "text": "(٢٥١)\n\nبه اساس آئین سخن گوید و بر اساس آئین رفتار نماید »\nدر گوش یشت فقرة ٢٦ زراتشترا از «گوش» یا «درواسپه» (١) خواهش\nمیکند که « هوتاوسا » زن ویشتاسپه را به آئین خود داخل کند .\n« ای درواسپه نیکوکار و خوب بمن مساعدت کن که « هوتاوسای » خوب\nو نجیب را به آن وادار ساخته بتوانم که بر اساس آئین فکر کند ، بر اساس\nآئین سخن گوید و بر اساس آئین رفتار نماید و دستور آئین مرا در آفاق\nمنتشر سازد . »\n\nاز روی این دو پارچه معلوم میشود که زرتشتر و ویشتاسپه و ملکه باختری\n« هوتاوسا » همه معاصر هم بودند . معمولاً عقیده برین است که ملاقات\nبین زراتشترا و ویشتاسپه در بلخ در بخدی زیبا بوقوع پیوسته است (٢) میگویند\nوقتیکه زرتشتر در مجلس شاهی در بلخ حاضر شد سی نفر از علما و دانشمندان\nباختری طرف راست و سی نفر طرف چپ نشسته بودند و مدت سه روز مباحثه\nو مشاجره طول کشید تا آخر زرتشتر همه علما را قانع ساخت و ویشتاسپه به\nآئین او گروید . این را هم میگویند که پادشاه باز هم در قبول آئین نو تردد\nداشت و زرتشتر کوشش نموده ملکه باختری را پیرو آئین خود ساخت و در اثر\nنفوذی که ملکه بالای شوهر خود داشت آئین زرتشر در شخص پادشاه و اعضای\nخاندان سلطنتی تاثیر بخشید و در نتیجه خود ویشتاسپه و پسرش که در اوستا\nبنام «سپنیتوداتا» ذکر شده و عبارت از اسفندیار می‌باشد و «زری واری»\nبرادر ویشتاسپه که در داستان‌های جدید بنام «زریر» یاد شده همه داخل\nآئین جدید شدند و هر کدام در انتشار آئین باختری صرف مساعی نمودند .\nزرتشتر علاوه بر خاندان سلطنتی باختر بعض خاندان‌های بزرگ و بانفوذ\n\n(١) روان جوان یا حامی اسپ (٢) صفحه ٢٠٧ مدنیت ایرانیان شرقی تالیف گایگر متن\nمقاله داکتر فن سیگل که عنوان آن گشتاسپ و زور استر است ."}
{"book": "adl1182", "page": 277, "text": "(٢٥٢)\n\nدیگر بلخ را نیز طرفدار خود و آئین خود ساخت، ازان جمله یکی خاندان معروف و مقتدر «هوگوا Hvogva» بود که در جمله خاندانهای قدیم باختر بشمار میرفت و مردان معروفی ازان بمیان آمده اند و در عصر سلطنت ویشتاسپه وزیر پادشاه باختری «جام اسپه» از همین خاندان بود. او و برادرش «فر اشوشترا» از اشخاص مقتدر بودند و در دربار سلطنتی نفوذ زیاد داشتند. زرتشتر بعد ازینکه این دو برادر را طرفدار خود و نظریات خود ساخت با آنها پیوند دوستی و خویشاوندی هم قایم نمود یعنی به آنها دختر داد و از ایشان برای خود زن گرفت چنانچه این مطالب در سر این فصل در مورد تذکار شخصیت زرتشتر سپنتمان شرح یافت.\n\nخلاصه به ترتیبی که ذکر رفت زراتشترا به این مسئله خوب ملتفت شده بود که ریشی ها و دانایان باختری به سهولت رفورم او را قبول و پیروی نخواهند کرد و برای پیشبرد منظور خود کوشش نمود که شخص پادشاه و ملکه و اعضای خاندان سلطنتی و وزرا و خانواده های بزرگ و بانفوذ را قانع و طرفدار و پیرو افکار خود سازد و آنگاه به قوهٔ سلطنتی و نفوذ مردان بزرگ رفورم او خود بخود عملی و پراکنده خواهد شد. این سنجش و رویهٔ او مفید واقع شد. آئین زرتشتر، آئین رسمی مملکت قبول شد و ویشتاسپه حکم داد که اوستا را به آب طلا روی پوستهای گاو نوشته و در تمام معابد مملکت تقسیم نمایند (۱) ازین وقت به بعد ویشتاسپه (گشتاسپ) حامی آئین زرتشتری شد و به نیروی سلطنتی او و پسرش و همکاری وزرای مقتدرش قوانین و تهذیب اوستائی نه تنها\n\n(۱) در نسخهٔ اوستا بزبان پهلوی که در قرن ۸ مسیحی نوشته شده و از سمرقند بدست آمده تحریر است که زرتشتر به امر ویشتاسپ ۱۲ هزار نسخه راجع به دین خود روی پارچه های طلا نوشت و آنرا در خزانه آتشکده ویژه ران نهاد، این خزانه همان کتابخانه معروف «شایگان» است که آنرا در استخر تصور میکردند و این نسخه در سمرقند قرار میدهد و علاوه میکنند که اسکندر آنرا در داد و در دریا انداخت."}
{"book": "adl1182", "page": 278, "text": "(٢٠٣)\n\nدر تمام آریانا بلکه در خارج سرحدات هم پراگنده شد .\nویشتاسپه خودش به تعمیر آتشکده ئی اقدام نمود چنانچه بنداهش در فصل ١٧ به این امر اشاره میکند ودقیق واضح شرح میدهد که گشتاسپ آتشکده ئی بنام «مهر برزین» یا برزین مهر» آباد نمود . بنداهش این آتشکده را سومین آتشکدۀ بزرگ دانسته ومیگوید که درعصرسلطنت گشتاسپ در خراسان فراز کوه «ریونگتا Raevanta» آبادشده بود. بنداهش در جای دیگر تذکار میدهد که «آتش فروبه» که آتش روحانیون بود و آتشکده آن در کوه خوارزم ساخته شده بود از آنجا منتقل شده و به کابلستان آورده شد.(١)\nدر «شاتروئیها» Shatroiha فقره ٩-٨ نسخه اوستائی که از سمر قند پیدا شده ثبت است که «سپنددات» Spand-dat پسر ویشتاسپ در بلخ با میک Bakhl-Bamik «شهر نوازک» Navazak را بنا نهاد و در انجا آتشکده با شکوه «وهران» رابنا کرد ...» (٢)\nملتفت باید بود که اینجا مقصود ما از تذکار آتشکده های نیست که بعدها در سائر نقاط آریانا مخصوصاً در سیستان و حوزه هیرمند آباد شده. تنها این مسئله راوا نمودکردیم که چطور ویشتاسپه وپسرش در تعمیر آتشکده ها وحمایت از آئین زرتشتری صرف مساعی نمودند .\nمحاربات ویشتاسپه : قسمت دوم حیات وسلطنت ویشتاسپه که از نقطۀ نظر تاریخ و مخصوصاً تاریخ قدیم آریانا قابل ذکر است موضوع جنگ هائی است که مشارالیه به تعقیب سیاست خارجی سلاله‌های سابق مملکت مخصوصاً پادشاهان «کاوی» نموده وعبارت از ادامه محاربات بر علیه توریا های بدوی\n(١) صفحه ٢۴١ تمدن ایرانی های شرقی تالیف گایگر متن مقاله داکتر فن سیگل که بصورت ضمیمه درین کتاب طبع شده است.\n(٢) صفحه ٢٧٢ مطالعات زور استری تالیف ویلیم جکسن ."}
{"book": "adl1182", "page": 279, "text": "(٢٥٤)\n\nو عفا سر غیر آریائی میباشد که از ماورای سردریابحوزه بین سردریار\nآمودریا پراکنده شده بودند این حصه اقدامات ویشتاسپه درآبان یشت فقرهٔ ۸، ۱۰\nو ١٠٩ و گوش یشت فقرهٔ ٢٩ و ٣٠ و ٣١ واردیشت فقرهٔ ٤٩ - ٥٠ - ٥١\nتذکار یافته و چون نامهای مخالفین ویشتاسپه در آنها قدری متفاوت است\nاول به ترجمهٔ آنها می پردازیم.\nآبان یشت فقرهٔ ۱۰٨ و ۱۰۹:\n«کاوی ویشتاسپه کبیر عقب رودخانه (فرازداناوا) سد اسب، هزار نر گاو\nوده هزار گوسفند برای «آناهیتا» قربانی نموده و خواهش نمود که بمن آنقدر\nتوانائی بده که «تاترباوانت» (١) بیدین «پشانا» پرستش کنندهٔ دیوها\nوارجت اسپهٔ شریر را معدوم کنم»\nگوش یشت فقرهٔ ٢٩ - ٣٠ - ٣١ :\n«کاوی ویشتاسپهٔ کبیر به «درواسپه» عقب رودخانه «دیتیا» سد اسب\nهزار نرگاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد و خواهش نمود که بمن آنقدر توانائی\nبده که حملهٔ «اشتهاروانت» (٢) پسر «ویسپا-توروو-اشتی» را (٣) که بر همه ظلم\nکرده و خود آهنی وزره آهنی، وبخهٔ کلفت دارد و باهفتصد شتر مال غنیمت\nرا می برد، رد کنم، و حمله های ارجت اسپهٔ رهزن قوم «هیونی» را رد کنم\nو حمله های درشینیکا (٤) پرستش کننده شیاطین را رد بتوانم. خواهش نمود\nتا «تاترباوانت» را که صاحب دین خراب است کشته بتوانم، «سپینجوروشا»\n(٥) پرستش کننده شیاطین را کشته بتوانم و اقوام «وردهکا» را از\nتحت اطاعت «هیوناها» (٦) بیرون کشیده بتوانم و از هیوناها پنجاهها و صدها\nصدها و هزارها، هزارها و میلیونها، میلیونها و میلیاردها را بقتل رسانم»\n\nVispa - thawrvo - asthi (٣) Ashta - aurvant (٢) Tathryavant (١)\nSpinjaurusha(٥) Darshinika(٤)\n(٦) نوته ١٣٧ صفحهٔ ٣٩٢ جلد دوم ترجمهٔ زند اوستا به فرانسوی"}
{"book": "adl1182", "page": 280, "text": "(٢٥٥)\n\nویشتا اسپه عین این خواهشات را در فقرات ٤٩- ٥٠-٥١ اردیبهشت اظهار میدارد .\n\n* * *\n\nدریارچۀ اول الذکر ویشتاسپه قربانی های خود را عقب یا کنار رودخانه\n«فراز داناوا» بعمل می آرد بعضی مدققین اینجا را یکی از دریاچه های سیستان\nمیدانند شهنامه پهلوی قرار تذکار دار مستتر از قربانی با شکوهی حکایت\nمیکند که ویشتاسپه در محلی موسوم به «بست واری» Bastavari یعنی جائیکه\nپسرش شهر «بست» را آباد نمود بعمل آورد.\nدر شاتر وئیها (۱) فقره ٣٦ نسخهٔ اوستا بزبان پهلوی که از سمرقند پیدا\nشده و تاریخ آن به ۸۰۰ مسیحی میرسد تحریر است: «بست وار Bastvar پسر\nزریر شهر «بست» را آباد کرد درین وقت ویشتاسپ پادشاه در «فرازدان» مشغول\nتقدس مذهب بود واصل ویشتاسپ و دیگر نجبا از آنجا بود (۲) »\nازین تبصره ها و یادداشتها و مخصوصاً از اشارهٔ صریح اوستای پهلوی سمرقند\nچندین چیز معلوم میشود اول اینکه «بست وار» پسر زریر برادر زاده ویستا سپه\nبوده نه قراریکه شهنامه پهلوی میگوید پسرش . دوم : چنین معلوم میشود که\nشهر «بست» در زمانیکه ویشتاسپه در سیستان بود (خواه بحیث نایب السلطنته\nاز طرف پدرش لهراسپ پادشاه باختر در اینجا حکومت میکرد و خواه در زمان\nسلطنت خود بعزم دوره یا بقصد سرکوبی مخالفین داخلی یا مقابله و جنگ خارجی\nدر مقابل سرحدات جنوب غربی آمده بود) از طرف برادرزاده اش «بست وار»\nیا «بسته واری» بنا و آباد شده است سوم : « فراز داناوا» اگر رود خانه باشد\nواضح مقصد از آن هیرمند سفلی است که از کنار بست میگذرد و اگر\n\n(۱) Shatroiha (۲) معنی قسمت اخیر فقره قراریکه جکسن در نوته ١٤ صفحه ٢٧٤ مطالعات\nزوراستری خود میگوید غیر محقق است شاید مطلب از آن این باشد که زمانیکه لهراسپ در\nبلخ سلطنت میکرد ویستاسپ پسرش بعنوان نایب السلطنه در سیستان حکومت نموده باشد."}
{"book": "adl1182", "page": 281, "text": "(٢٥٦)\n\nدر باچه با شد طبیعی مقصد از آن یکی از در یاچه های هامون سیستان\nخواهد بود. درین صورت جنگ های ویشتاسپه پادشاه باختر با سه نفری که\nدر پارچه اول الذکر ذکر شده و بی دین و پرستش کننده دیوها و شریر بودند\nدر اطراف هامون سیستان یا در ماورای سرحدات جنوب غربی آریانا واقع\nگردیده و پادشاه باختر بر ایشان غالب شده است.\n* * *\n\nدر پارچه دوم که از گوش یشت ترجمه شده ویشتاسپه قربانی های بزرگ خود\nرا عقب یا کنار رودخانه «دیثیا» بعمل می‌آرد. چون این رود خانه را بنام «دیثیا»\nو «وانگهو دیثیا» اکثر مدققین رود اکسوس یا امو دریا تعبیر کرده اند، این\nقسمت جنگهای ویشتاسپه متوجه ماورا النهر بوده و در مقابل رؤسا و اقوام «توریا»\nو «هونا» بعمل آمده است.\nنام های مخالفینی که در پارچه مذکور آمده حاجت تکرار نیست و یکی آن\n«ارجت است اسپه » است که نسبتاً معروف است و در شاهنامه هم ذکر شده و برادر\nافراسیاب تورانی بود از روی شرح پارچه مذکور معلوم میشود که ایشان خود و زره\nآهنی داشتند و مخصوصاً به «یخهٔ کلفت» آنها هم اشاره شده و معلوم میشود که بدور\nگلوی خود پارچه یا دیگر چیزهای می‌پیچیدند تا از آنجا ضرب کشنده‌ئی به ایشان\nنرسد این همی معلوم میشود که صاحب قوم زیاد بودند و مصدر ظلم زیاد شده\nبودند و مال غنیمت را به شتر ها که اینجا تعداد آن «هفت صد» قید شده می‌بردند\nاینجا ارجت اسپه به قوم هیونی یا «هونا» نسبت داده شده (۱) ولی معلوم\nنمیشود که ایشان از روی عرق آریائی بدوی بودند یا نه تنها چیزیکه واضح\nاست این است که پیرو آئین اوستائی نبودند.\n\nبهر حال ویشتاسپه پادشاه آریانا بعد ازینکه به آئین اوستائی گروید\n\n(۱) گایگر نظریه میدهد که شاید عبارت از هن های تاریخی باشد."}
{"book": "adl1182", "page": 282, "text": "(۲۰۷)\n\nجدی ترین حامی این دیانت شد و همان طور که « کلوویس » برای دین مسیحی و آشوکا و کنشیکای کبیر برای دیانت بودائی و انتشار آن صرف مساعی کردند ویشتاسپه برای عمومیت و انبساط آئین زرتشتر و قوانین اوستائی جهد بلیغ نمود .\n« کاوی ویشتاسپه » در اوستا به عنوان « کبیر » یاد شده و یکی از پادشاهان خیلی مقتدر آریانا بود قراریکه در صفحات پیشتر اشاره نمودیم علاوه بر اینکه يك سلسله خاطرات او با شهر بلخ مربوط است او و برادرش « زریر » خاطره های عمران و آبادی و بناهای شهرها و اتشکده ها در حوزه هیرمند و شهر بست و اطراف هامون و سیستان دادند و این خاطرات به اندازه ئی بنام این دو نفر مربوط است که از روی اغلب احتمالات میتوان گفت که ویشتاسپه و «زریر» به هر عنوانی که بوده يك حصه عمر خود را در حوزه هیرمند در شهر بست و زرنج مرکز سیستان گذرانیده اند و از یادگارهای آبادی و عمران آنها منجمله شهر بست در خاطره ها و حتی در بعضی نسخه های اوستا و بنداهش و ماخذ پهلوی باقی مانده است .\nویستاسپه مانند « کاوه هوسرا » ( کی خسرو ) در اضمحلال مخالفین تهذیب آریائی باختری کوشش زیاد نمود و درین راه سیاست پادشاهان سلف خود را قدم بقدم تعقیب کرد و در ماورای غربی هامون و ماوراء لنهر مخالفین و دشمنان را سرزنش نمود و بالاخره قراریکه در زمیادیشت فقره ۸۷ شرح یافته « ویشتاسپه پادشاه رشید و دلاور بر «تزیادانت» پیرو دین خراب «ویشاتا » پرستش کننده دیوها و ارجتاسپه شریر و دیگر بدکاران « هیونی » غالب و مظفر گردید . »\nفرق میان گشتاسپ پادشاه حامی زرتشتر و پدر داریوش : برای رفع اشتباهات کسان مربوط به موضوع فوق بايد يك مسئله دیگر را نیز روشن ساخت و آن عبارت از ین است"}
{"book": "adl1182", "page": 283, "text": "(٢٥٨)\n\nکه گشتاسب حامی زرتشتر که مرکز سلطنتش شهر بلخ بود غیر از گشتاسپ پدر\nداریوش پادشاه هخامنشی فارس است. اول این را باید متذکر شویم که زردشت\nو گشتاسپ اسمای عام هم میباشد و از جمله گشتاسپ هائی که گذشته یکی هم پدر\nداریوش شاه هخامنشی است بعضی ها در قطار اشتباهات دچار یکی دیگر هم شده\nو گشتاسپ پدر داریوش را حامی و معاصر زرتشتر میدانند حال آنکه این مسئله\nسراسر غلط و بکلی بی اساس است. پیشتر در اوایل این فصل متذکر شدیم که اوستا\nقطعاً هخامنشی ها را نمی شناسد و از هیچ کدام آن ها نام نگرفته و حتی در قسمت\nهای جدید اوستا که در عصر پارتی و ساسانی یعنی بعد از ختم جلال هخامنشی ها\nجمع آوری شده باز هم اثری از هخامنشی ها نیست و باید هم نباشد زیرا از نقطه\nنظر زمان و مکان میان اوستا و هخامنشی ها فاصله زیاد است علاوه بر اینکه\nمابین عصر پدر داریوش و زرتشتر بلخی و ویشتاسپه (گشتاسپ) شاه باختر اقلاً\n٥٠٠ سال فاصله است پادشاه نبودن پدر داریوش دلیل دیگری است که این\nقبیل مفکوره ها را از میان می بردارد. داریوش در کتیبه های خویش وقتی که\nاز خود و پدر خود سخن میزند هیچگاه پدر خود را پادشاه نخوانده و پدرش\nگاهی سلطنت نکرده است و یشتاسپه پادشاه باختری حامی زرتشتر سپنتمان\nبا تشریحاتی که دادیم یکی از پادشاهان خاندان اسپیه بلخی است که اوستا او را به\nعنوان \"کی و یشتاسپه کبیر\" یاد کرده است.\nزری ویری : زری ویری که در داستان ها و منابع جدید بنام \"زریر\" یاد\nشده برادر و یشتاسپه پادشاه باختر است. از روی اوستا معلوم نمیشود که او هم\nبه سلطنت رسیده باشد. ولی بحیث پهلوان و مدافع مملکت چه در اوستا و چه در\nسائر منابع و چه در شاهنامه ها ذکر شده. در آبان یشت فقرهٔ ١١٢ و ١١٣ او هم\nمانند برادرش و یشتاسپه قربانی های بزرگ کنار رودخانه \"دیتیا\" (امو دریا)"}
{"book": "adl1182", "page": 284, "text": "(٢٥٩)\n\nتقدیم نموده واز «اناهیتا» استعانت میخواهد تا با «پشوسینغا» (١) هوما یا کا\n(٢) و ارجت اسپه جنگ کند و ایشان را مغلوب و منکوب نماید . این دو نفر\nکه با ارجت اسپه برادر افراسیاب یاد شده اند اشخاص مجهولی هستند ولی بازهم\nاینقدر معلوم میشود که از جملهٔ رؤسای توریائی میباشند.\nاحتمال زیاد میرود که «زریر» از طرف برادر خود بحيث نایب السلطنه یا\nنایب الحکومه در حوزهٔ هیرمند یا کل سیستان هم حکمرانی نموده باشد\nخاطرات او هم در سیستان زیاد است و قراریکه مستند بر شهادت نسخهٔ اوستای\nپهلوی سمرقند اشاره کردیم شهریست را پسر او «بست واری» بنا نهاده است.\nخاندان هوگوا : یکی از خانواده های بزرگ باختری که در امور اداری\nنظامی، مذهبی و سیاسی دولت آریائی در عصر ویشتاسپه وزرتشتر رول مهمی\nبازی کرده خانواده «هوگوا» است. حین ظهور زرتشتر این خاندان رابطهٔ\nبین ویشتاسپه وزرتشتر بود زیرا « جم اسپه » یکی از اعضای این خاندان\nصدراعظم ویشتاسپه بود و برادرش «فراشو شترا» با خویشاوندی که با زراتشترا\nنموده بود خسر او بشمار میرفت. علاوه برین چون خود زرتشتر هم دختری به\nجم اسپه داده بود جم اسپه داماد او بود. به این ترتیب زراتشترا به خاندان\n«هوگوا» یا «هوگوئی» تعلق و ارتباط و پیوند خویشاوندی حاصل نموده بود.\nدر اوستا در فرور دین یشت فقرهٔ ١٠٣ جم اسپه و برادرش «فراشوشترا» در\nجملهٔ مقدسین آئین زرتشتری حساب شده اند. رول این دو نفر و دیگر اعضای\nاین خاندان در حفاظت مملکت و نشر معارف و تهذیب اوستائی خیلی زیاد و قابل\nملاحظه است. با همکاری های ایشان نه تنها شمشیر باختر فاتح برآمد بلکه آئین\nاصولات، مفکوره، قوانین، تهذیب و مدنیت آریائی در اطراف خارج مملکت\nمخصوص در خاک های توریا نشین هم پخش شد.\n(١) Peshocingha (٢) Humayaka"}
{"book": "adl1182", "page": 285, "text": "(٢٦٠)\n\nسپنتوداتا: چون زرتشتر و اوستای قدیم باختری معاصر ویشتاسپه ظهور\nکرده اند از نقطه نظر تذکار اسمای پادشاهان قدیم آریانا اوستا به پادشاه\nمعاصر خود ویشتاسپه متوقف میشود، معذالك طوریکه دیدیم از «زری واری»\nبرادر ویشتاسپه و برادر زاده اش «بست واری» پسر زری واری (زربر) و از\n«جماسپه» وزیر پادشاه و برادرش «فراشوشترا» اسم میگیرد. اوستا تا پادشاه\nمعاصر خود اسمای شاهان دودمان های سلطنتی آریانا را بیان کرده، خاموشی\nاو راجع به وقایع ما بعد که چیز طبیعی است دلیل شده نمیتواند که سلسلهٔ حکمرانی\nو پادشاهی با ویشتاسپه در بخدی منقطع شده باشد. «دونکر» جرمنی تعداد پسران\nویشتاسپه را بیست و نه نفر قلمداد میکند و تزئید مینماید که اوستا ازین جمله\nفقط «سپنتوداتا» (اسفندیار) را اسم می برد ترجمهٔ صحیح وتحت اللفظ این\nاسم «سفیدداد» و از آن بصورت اصطلاحی «اسفندیار» ساخته اند. اسفندیار\nجوان خیلی باهوش وزرنگ بود و مخصوصاً در فنون جنگی مهارت زیاده اشت\nو در موقعی که پدرش مصروف جنگ با توریاها بود از خود لیاقت و شجاعت های\nزیادی نشان داد و حتی عامل اساسی فتوحات پدر شمرده میشد.\nاگر چه از روی اوستا بصورت صریح پادشاهی «سپنتوداتا» معلوم نمیشود\nولی از احتمال بیرون نیست که بعد از ویشتاسپه بر تخت بخدی نشسته باشد. نسخهٔ\nاوستای پهلوی قرن ۸ مسیحی که از سمرقند پیدا شده میگوید که: «سپنددات»\nSpand-dat پسر ویشتاسپ در «بخل باميك» یعنی (بلخ درخشان) شهر «نوازك»\nNavazak را بنا نهاد، مشارالیه در آنجا آتش باشکوه «وهران Vahran» را برقرار\nکردو نیزهٔ خود را در آنجا نصب کرد سپس پیغامی به گوبا خ كان (۱) و سوزهی\nپیکاخ کان (۲) و شورخ کان (٣) و ربخ کان (٤) و گو هرم (٥) و تو زهاو (٦) و\n\n(1) Gubakh-kan (2) Suzh-i-Pekakh-kan (3) Churakh-kan\n(4) Rabkh-kan (5) Guhram (6) Tuzhav"}
{"book": "adl1182", "page": 286, "text": "( ١٦١ )\n\nوازچسپ شاه خيوتان فرستاد، وگفت : کسی که نوك نيزۀ مرا به بيند جرئت\nنخواهد کرد که به مملکتم حمله کند .\nجکسن میگوید که این حکایت در تاریخ سبوس Sebeos ارمنی هم آمده، شهر\nنوازك را بلوشه در مطالعات خود« نين بك ، خوانده و \"گنبمد\" ترجمه نموده\nو به این اساس فقرۀ فوق الذکر را چنین تر جمه نموده : \" در بلخ ز یبا\n« سپند دات » يك گنبد آباد نمود » . بعضی های دیگر میگویند که این شهر\nعبارت از « نويده » Nawidah است که به ۳۰ میلی شمال بلخ کنار رودخانۀ\nاکسوس وقوع داشت و شهر سرحدی بود و سر راه بلخ و سمرقند افتاده بود\nبهر حال از روی حکایت فوق معلوم میشود که سپنتو داتا ( اسفندیار ) پسر\n« ويشتاسبه » صاحب نفوذ او اقتدار زیاد بود و هیچ شبهه نیست که بعد از پدر\nدر \" بخل باهيك » ( بلخ در خشان ) بسلطنت رسیده باشد . مشار الیه باعمل\nنصب کردن نیزه در کنار آتش گاه « و هران » بلخ به تمام رؤسا وشاهان\nکشور های مجاور فهمانید که کسی به آرزوی حمله بر آریانا نباشد و گرنه\nنیزه کار او را یکسره خواهد کرد واین نظریه را در طی پیغام رسمی به آنها\nوانمود نمود .\nمشارالیه در راه انتشار تهذیب اوستائی و آبادی کشور و توسعۀ شهر بلخ\nاجتهاد زیاد بخرج داد .\n* * *\nسلسلۀ پادشاهانی که اوستا بنام های « پارا داتا » پیشدادی و کاوی ( كيان)\nواسپه شروع نموده بود باو يشتا سپه و پسرش « سپنتو داتا » « اسفند یار »\nبه پا یان میرسد . قرار شهادت اوستا « آريانم هورينو » و « کاويم هورینو »\nیعنی فرشاهی وسلطنتی آریانی و کیانی با ایشان در آريا نا شروع شد واز بخدی زیبا\nبه اراضی آریانشین که اوستا قطعه قطعه از آن اسم میبرد و درمبحث عليحده"}
{"book": "adl1182", "page": 287, "text": "( ٢٦٢ )\n\nآنرا شرح خواهیم داد و عبارت از سر زمین مستعد آریانا میباشد قرن های متوالی\nپشت هم سلسله وار سلطنت کردند . اساس سلطنت، حکومت و حکمرانی کتلهٔ\nآریانی باختری بدست ایشان گذاشته شد ، شالودهٔ داد و عدل و انصاف را\nایشان گذاشتند و تهذیب مدنیت و کولتور و تهذیب صاف و بی آلایش آریائی\nرا ایشان در آریانا استوار کردند . بالاخره اوستاوزرتشتر بلخی در عصر آخرین\nپادشاهان همین سلسله در بلخ ظهور کرد و با پشتیبانی و حمایت و نیروی جنگی\nآنها تهذیب اوستائی باختری در خارج سرحدات آریا نا چه بطرف شمال و چه\nبطرف غرب منتشر شد . توریا ها یا آریائیهای بدوی شمال ( کبوس حوزهٔ\nسردريا واقوام مغلی همجوار آنها وصامی ها و عناصر غیر آریائی مازندران\nو تبرستان ودیگر مخالفینی که میخواستند سر بلند کنند و به سرزمین آریانا\nو تهذیب وتمدن آریائی صدمه وارد نمایند همه در اثر سیاست عاقلانه و اقدامات\nجنگی آنها منکوب و مغلوب شدند وفتوحات درخشانی در هر طرف نصیب\nآنها شد و قلمرو آنها به امپراطوری مبدل گردید چنانچه اوستا اکثر پادشاهان\nپارا داتا و کاوی را پادشاه \" هفت کشور \" میخواند . اگرچه این اصطلاح را\nبعضی ها دنیای معلوم آنوقت میخوانند و در نتیجه پادشاهانی را که بر \" هفت کشور\"\nسلطنت کرده اند \" پادشاهان دنیا \" خوانده اند ولی مقصد واقعی آن عبارت\nاز امپراطوری های آنها است که دامنهٔ آن خارج خاك آريانا انبساط یافته بود .\nیا کشور کشائی های ویشتاسپه و پسرش \" سپنتو داتا \" و دیگر پسران ویشتاسپه\nکه اوستا طبعی از آنها اسم نمی برد زیرا جزو واقعات تازه است آئین وکیش\nاوستائی ، ارباب انواع اوستائی و قدیم تر عصرویدی و حتی قبل التاریخی\nکه در اوستا تاثیر افگنده بودند و دیگر مقررات واصولات مدنی و تهذیبی\nآریانا به چهار گرد افق مخصوص بطرف شمال وغرب انتشار یافت. با تجاوزات\nآشوری ها بطرف شرق درخاک های مدیا و فارس و از آنهم موقتاً بیشتر"}
{"book": "adl1182", "page": 288, "text": "(٢٦٣)\n\nتا حواشی غربی آریانا حتی اراکوزیا (حوزۀ ارغنداب) و باختر، عالم سامی\nبه عنعنات و تاریخ و آئین و کلتور آریائی کشور ما تماس حاصل کرد و نام\nزرتشتر و بعضی قسمت های رفورم او را با خود به مدیا و فارس و بین النهرین\nو اراضی سواحل بحر سفید بردند تا اینکه مادها و فارسی ها در سالهای ۷۰۸\nو حوالی ٥٤٩ به تدریج اول هر دو از سلطۀ سامی و بعد دومی از سلطۀ آمریت\nماد خلاص شده و در حوالی ۷۰۸ و ٥٤٩ سلطنت های در خاک های خود\nتشکیل کردند و از اختلاط آئین اوستائی و ستاره پرستی آشوری و بابلی دیانت\nو ثقافتی بمیان آوردند .\nطوریکه اظهار نمودیم بعد از ویشتاسپه و «سپنتوداتا» معلومات اوستا راجع\nبه پادشاهان آریانا متوقف میشود . این مسئله به هیچ صورت دلیل شده نمیتواند\nکه از ین تاریخ یعنی تقریباً از حوالی هزار قم به بعد سلسلۀ سلطنت و مملکت داری\nدر آریانا سقوط کرده است . درین شبهه نیست که ازین وقت تا زمان لشکر\nکشی های سیروس هخامنشی تاریخ کشور ما تقریباً در عرصه ٥ قرن تاريك است\nولی این مسئله سراسر مربوط به بربادی مأخذ است که بصورت مسلسل و واضح\nعجالتاً چیزی نمیتوان گفت معذ لك اشعار حماسی و رزمی و شهنامه ها و\nگرشاسپ نامه ها که خارج از پادشاهان و پهلوانان اوستائی آریانا به رویۀ اوستا\nعنعنات جدیدتر بعد از اوستا و در نتیجه پادشاهان و پهلوانان کشور ما را بعد از عصر\nویشتاسپه و «سپنتوداتا» قید کرده اند و ترتیب و شرح حال آنها مطالعات\nجداگانه بکار دارد در قطار سلاله های باستانی پیشدادی و کاوی واسپه بلخ\nاز آنها هم کنده کنده اسم میگیرند، از ان جمله است سلاله كورنگ شاه زابلی\nکه از کابل تا نیمروز سلطنت داشتند و به نام های شیدسپ، تور، طورك،\nشم، اطوط، گرشاسپ و غیره یاد شده اند.\nبهر حال مقصود من این است که تاریکی این دوره سراسر مربوط به نبودن"}
{"book": "adl1182", "page": 289, "text": "(٢٦٤)\nمنابع است والا در وجود پادشاهان وحکومت وسلطنت وحتی سلطنت های خیلی\nمقتدر و نیرومند شبهه ووتردیدی نیست زیرا مقابله های نیرومند ومرتب ومتوالی\nکه در دفع حملات بزرگ خارجی مثل اشوری وهخامنشی و یونانی در سر حدات\nوخاك آريانا بعمل می آید خود بخود ثابت میکند که رشته حکومت وسلطنت\nدر خاك های دو طرفه هندوکش از بین نرفته بود. از روزیکه بیرق امریت\nو حکمرمانی نژاد آریا در بخدی زیبا به اهتزاز در آمد در تمام دوره های تاریخی\nکشور باستانی ما از هر نقطه نظر خصوص از پهلوی تشکیلات سلطنتی وحکمفرما ئی\nاهمیت مخصوص داشته و هیچ گاه شهرهای بزرگ و آبادان ، جلگه های\nحاصل خیز وشاداب ودره های سرسبز وقلل شامخه جبال این سرزمین که آنرا\nآشیان حاکمیت و آمریت میتوان خواند بی حکمفرمایان ملی و قوای نیرومند\nنبود . اگر خوب دقت کنید هر محیط از خود اقتضا آتی دارد . کهسار بلند\nآريانا مأمن آزادی ، قوه و نیرو و حاکمیت است . آشیان عقابی است که با\nشهیپر رسای خود فراز آن چرخیده از ان دیده بانی وبر آن حکومت میکند\nواگر چنین نمی بود موجودیت خود را حفظ نمیتوانست و این نظریه را مثالهای\nچندی که مربوط به خود همین وقت و زمان است بطور قطع ثابت میسازد .\nآشوری ها وقتیکه بنای تجاوزات را بطرف شرق گذاشتند از نینوس و سمیرامیس\nگرفته تا سلمانسار وتنگلت پیلیسر دوم در کشور ما به مشکلات فوق العاده دچار\nشدند و پایان تر این موضوع را خواهیم دید . همین قسم در فصل چهارم دیده خواهد شد\nکه قوای ملی ما چندین سال سیروس و درایوش هخامنشی را متوقف ساخت\nوچندی بعدتر که مملکت در اثر استیلا وسلطه هخامنشی ها متلاشی شده بود\nچهار سال در مقابل نیروی اسکندر ایستادگی کرد ( فصل پنجم ) . این حملات\nکه هر کدام آن در مدت اندك خاك های غرب آسیا را متزلزل ساخته است\nدر کشور ما کند شده و بطی گردیده و آخر جزسلطه موقتی نیافته پس هر کدام"}
{"book": "adl1182", "page": 290, "text": "(٢٦٥)\n\nآن بجای خود وانمود میکند که بعد از ویشتاسپه و «سپنتوداتا» نظام سلطنتی\nو وجود دولت های مقتدر بکلی در خاک آریانا از میان نرفته فقط بعلت فقدان\nمنبع عجالتاً واضح در اطراف آنها سخن گفته نمیتوانیم .\nآشوری ها و آریانا : از روی آنچه در فصل اول و دوم و سوم تا اینجا نوشتیم\nحالا این مطلب روی همرفته واضح معلوم میشود که کانون نژاد و مدنیت\nو تهذیب ، و ادبیات ، و زبان و عنعنات و مملکت داری آریائی سرزمین دو طرفه\nهندوکش یعنی آریانا بود . این مطلب یعنی مرکزیت کانون آریائی در اینجا\nاز خلال ادب وعنعنات وتاریخ وکشورداری وسلطنت و بسا شواهد دیگر که\nتفصیل آنها در فصل های گذشته شرح داده شده است به ثبوت رسیده و حاجت\nبه تکرار ندارد .\nهمین قسم سامی ها هم از خود کانونی داشتند که بین النهرین و گوشه ئی از\nعربستان شمال شرقی را در بر میگرفت ، ایشان درین حدود پیش از آریائی ها\nمراتب مدنیت و تهذیب و مملکت داری را به نام های اقوام مختلف خود پیموده\nبودند .\nدر سر فصل دوم زمانیکه از علل ظهور رفورم قوانین اوستائی صحبت میکردیم\nبه این موضوع هم تماس نمودیم که وضعیت خارجی : توریاها در شمال، وداسیوها\nدر شرق وسامی ها در غرب ایجاب میکرد که آریاها هم در کشور خود آریانا\nبحال و موقعیت خود فکری کرده وسیاست معینی را در حیات تهذیبی و اداری\nخود پیش گیرند .\nقراریکه در موضوع «از هی داها کا» ( صفحه ۲۲۹ ) متذکر شدیم درین\nشبهه ئی نیست که سامی های بین النهرین تقویت یافتن کانون آریائی را در\nآریانا و تشکیل سلطنت هائی را در انجا خلاف مصالح خود تصور می نمودند\nو بعد از تشکیل سلطنت پیشدادی بلخی بدست موسس بزرگ آن یاما پادشاه"}
{"book": "adl1182", "page": 291, "text": "(٢٦٦)\n\nتاسیس شد در صدد مخالفت برامدند چنانچه قرار نظر به بعضی مدققین شرح\nدادیم که « از هی داها کا» را کلدانی‌ها میدانند و میگویند که بدست ایشان\nسلطنت موسس پیشدادی سقوط کرد ولی فوراً فریدون متهاجم را عقب زده\nوسلطنت پیشدادی را مجدداً در آریانا برقرار نمود .\nبه این طریق سامی‌ها پس به حوزه رودخانه‌های بین النهرین محدود شدند\nوسلطنت آریائی در دو طرفه هندو کش روز بروز کسب قوت وشهرت نمود .\nولی آرزوی تجاوز سامی بطرف شرقی بکلی ساقط نشد .\nیکی ازین دولت های قدیم سامی که تهاجماتی بطرف شرق نموده وسلسلهٔ\nجنگ هائی باشاخه‌های آریائی کلته باختری مهاجر یعنی امادی (ماد) وپارسیوا\n(پارسی ها) داشته در خاک های آریانا هم فتوحات موقتس نموده است دو ات\nآشوری است .\nمملکت آشور یا آشوری اصلاً شامل حوزه سفلی دجله بوده از طرف\nغرب از نقطهٔ تقاطع رود خانه دجله و « کورنیب » Kournib تا جلگه های\nمرسوبس کلده و نزدیکی های حوزهٔ فرات انبساط داشت وبطرف شرق مجرای\nوسطی رودخانه « زاب» Zabودامنه‌های کوهای«زگروس» Zagros حد فاصل\nبین آشور واقوام «کوسه ها» وقبایلی شده بود که در خاک های مدیا خودسرانه\nگشت وگذار داشتند . شمال وجنوب کشور آشور را کوه «مازیون»Masion\nوادهمAdhem معین میکرد .\nاوائل تاریخ واقعی آشور روشن ورضائیت‌بخش نیست اینقدر معلوم میشود\nکه در حوالی قرن ١٥ ق‌م اقتدار کلده رو به ضعف نهاده وشاهان محلی در\nعلاقهٔ فوق بمیان آمده است . این وضعیت تاريك ودر هم وبرهم مدتی دوام\nکرده تاشخص مقتدری بنام « نینوس » در حوالی شاید هزارق‌م یاچیزی بیشتر\nاز میان آشوری ها ظهور نمود ."}
{"book": "adl1182", "page": 292, "text": "(٢٦٧)\n\n«نینوس» در داستان های آشوری بحیث پادشاه خیلی بزرگ و مقتدری ترسیم شده . مشارالیه پس از اینکه قشون بزرگی آماده تربیه و مسلح نمود بابل ، ارمنستان ، و مدیا و اراضی غربی آسیا را تا سواحل بحر مدیترانه اشغال کرد و آنگاه به فکر تعمیر شهر بزرگ و با عظمتی افتاد که چهارصد و هشتاد «استاد» (هشتاد و نو کیلومتر) احاطهٔ آن بود و آنرا بنام خود «نینیوا» (نینوا) نام نهاده و یکی از سحر انگیز ترین شهرهای مشرق بود\n* * *\nبعد از اینکه شهر «نینوا» به اتمام رسید یا قرار بعض نظریه ها هنوز نیم کاره بود که فکر حمله بر آریانا و فتح باختر هم در سر پادشاه آشوری افتاد. پادشاهی که همه خاك های غرب آسیائی را مطیع خود ساخته از روی جاه طلبی تحمل نمیتوانست که دولت مقتدر آریائی را به بیند . میگویند که «نینوس» از تعداد زیاد مردان جنگی و حس سلحشوری باشندگان آریانا و پیاده دولت باختری و مشکلات اراضی مطلع شده ترتیبات بسیار بزرگ گرفت و قشون تمام ملل و اقوام مطیع خود را جمع کرده و به تعداد ۱۷۰۰۰۰۰ پیاده و تقریباً ۲۱۰۰۰۰ سوار و ١٠٦٠٠ عرادهٔ جنگی آماده نموده و بطرف سرحدات آریانا به حرکت افتاده .\nبعض منابع پادشاه این وقت آریانا را که از «بخدی» بر کشور خود حکمرانی میکرد بنام «اوگزیارتس» Oxyartes یاد کرده اند بعض منابع یونانی از مقابلهٔ پادشاهی بنام زوراستر در باختر با نینوس سخن رانده اند بهر حال شخص پادشاه و نامش هر که و هر چه بوده به مجرد اطلاع از حملهٔ آشوری ها سپاه و پهلوانان جنگی خود را که تعداد آنها را ٤٠٠٠٠٠ نفر می نویسند جمع کرده و برای مقابلهٔ آشوری ها تا قسمت های صعب العبور کهستانی غرب آریانا پیشرفت و در انتظار حمله دشمن ترتیبات گرفت آشوری ها که"}
{"book": "adl1182", "page": 293, "text": "(٢٦٨)\n\nبواسطۀ تنگی دره‌ها دسته دسته شده بودند و به‌ترتیب عبور میکردند و در جلگه\nمجتمع میشدند چون یکعدۀ کافی آنها در يك نقطه جمع شد، پادشاه آریا نامجال\nتمرکز تمام قوایرا به آنها نداده و برایشان حمله برد و تقریباً صدهزار نفر آشوری\nرا بقتل رسانید، درین فرصت مابقی قشون آشوری فوراً در اراضی هموار جلگه\nرسیده و در اثر تفوق تعداد باختری‌ها را پریشان ساختند و ایشان را عقب زدند.\nدر شهرهائی که بین « بخدی » وسرحدات غربی آریانا افتاده بود مقاومت‌هائی\nبرعلیه سپاه مهاجم آشوری بعمل آمد ولی یکی بعد دیگری فتح شد و پادشاه باختر\nو قسمت اعظم سپاه آریائی خود را به مرکز مملکت شهر « بکترا » بلخ محصور\nساختند و تا آنجا در صدد مدافعه بر آمدند و تا دوسال شهر مستحکم « بکترا »\nمحاصره ماند و نیروی نینوس و تمام قشون آشوری و مستمکات و متصرفات\nآسیائی او آنرا فتح نمیتوانست .\n\nاینجا است که قصهٔ مداخلت « سمیرامیس » بمیان می‌آید . سمیرامیس یکی\nاز زیباترین، دلاورترین، سحرانگیزترین دختران و زنان و ملکه‌های آسیائی\nاست که اصلاً در آوان طفلی شبانی موسوم به « سیماس » اورا یافته و در خانه\nخود کلان نموده بود و « اوانس » Oannes حکمران شامی با او ازدواج نمود\nو او را در جنگ‌های باختر با خود آورده بود. میگویند که آخر در اثر\nنقشه‌های «سمیرامیس» و تدابیری که بخرج داد حصار مستحکم «بکترا» بعداز\nدوسال مقابلهٔ شدید و ناکامی‌ها و ناامیدی‌های شاه و قشون آشوری فتح شد.\nو نینوس با این زن دلاور ازدواج کرد و ملکهٔ سمیرامیس شد و بسان شهر\nبابل را بنانهاد.\n\nنینوس و سمیرامیس بعد از فتح حصار بکترا بفکر هجوم هند واراضی\nماورای غرب اندوس هم افتادند زیرا ثروت هند درین وقت هم چشم کشـور"}
{"book": "adl1182", "page": 294, "text": "(٢٦٩)\n\nکتابان را جلب میکرد، بهرحال كامیابی نصیب شاه و قشون آشوری شده\nو از سواحل اندوس عقب نشینی کردند.\n\n* * *\n\nتهاجم نینوس بطرف شرق و فتوحات او در خاکهای آریانا اولین تماسی است\nکه میان کشور ما و نیروی آشوری بعمل آمده است. از شرح وقایع این زمان\nمعلوم میشود که زمانیکه دولت جوان آشور در حوزه سفلی دجله در اثر ضعف\nدولت کلده عرض وجود میکرد دولت مقتدری در آریانا وجود داشت که مرکز\nآن شهر بخدی بود . پیش ازینکه نینوس و سمیرامیس بدنیا آیند پادشاهان\nو حکمفرمایان مقتدر و با عظمتی در آریانا سلطنت کرده و بخدی دودمان های\nمحتشم سلطنتی باراذا تاو کاوی را دیده بود. نینوا و بابل کهن ترین و سحر انگیز ترین\nشهرهای آشوری مانند طفلی در مقابل کنگره های حصار کهن و مستحکم بخدی\nعرض وجود کرد و کلان شد و شهرت یافت. زمانیکه حصار بکترا در مقابل\nنینوس و تمام قشون آشوری و متصرفات او دو سال کامل ایستادگی میکرد نینوا نیمه\nآباد بود و بابل پایعرصه وجود نگذاشته بود. بهرحال اینها پاره ملاحظاتی\nبود که ضمنی بعمل آمد.\n\n* * *\n\nفتح نینوس و سمیرا میس آمدن و رفتنی بیش نبود و مجدداً خاك آریانا بدست\nزعمای ملی افتاد و حکمفرمایان ما به تشکیل سلطنت پرداختند. آشوری ها\nعقب نشسته رفتند و به خاك های اصلی خود در حوزۀ بین النهرین مستقر شدند\nو وضعیت آنها تا قرن ٩ مسیحی به همین ترتیب دوام کرد. درین وقت ها امادی\n(مادها) و پارسوا (پارسی ها) در اراضی متقابلۀ خود خوب آشنا و مستقر شده\nبودند و به آرامی به تربیت حیوانات و کشت و کار اراضی خود مشغول بودند که\nدوباره آشوری ها بنای تهاجم را بطرف شرق گذاشتند. صدمه هائی که به"}
{"book": "adl1182", "page": 295, "text": "( ۲۷۰)\n\nپیکر مادها وفارسی ها وارد شده بود یهودی نیافته بود که باز جنگ و مقاتله\nآغاز شد تیگلت پیلسر اول بطرف غرب تا بحر «بزرگ غرب» یعنی بحرمدی\nترانه رسید و بنادر سواحل شام باج پرداز آشوری ها شد. آنگاه بطرف شرق\nتوجه کردند «سلما نسار » دوم و «بن اریر سوم » بر بابل غالب شدند وقوای\nآشوری بعلاوه مدیا تا سواحل بحر خزر نفوذ یافت و «تیگلت پیلسر دوم» بیشتر\nبطرف شرق توجه نمود تصادماتی را که بین دولت آشوری و مادها وفارسی ها بعمل\nآمده در فصل هخامنشی شرح داده ایم لذا ذکر آن در اینجا مورد ندارد بلکه\nفقط میخواهیم تماسی را شرح دهیم که مجدداً بین حواشی غربی سرحدات آریانا\nو دولت آشوری بعمل آمده است. کتیبه تیگلت پیلسر دوم که در کلاخ\nChalah پیدا شده و از سال اول تا ۱۷ سلطنت او را در برمیگرد و بصورت فهرست\nنقاط مفتوحه او را بطرف شرقی شرح میدهد شامل يك سلسله اسمائی است که با علاقه\n« نارمی » Narmi شروع شده وعلاقه های پرسا Parsua و «زیکرو تی» Zikruti\nنیسا آ Nisaa واراکوتی Arakutti هم دران تذکار رفته است .چیز مهمی که\nاینجا از نقطه نظر تاریخ کشور ما شرح میخواهد همین چند اسمی است که\nدر کتیبه مذکور ذکر شده و مدققین هم برای تعیین حدود شرقی فتوحات تیگلت\nپیلسر دوم در اطراف آنها مطالعه کرده اند.\nتاریخ این کتیبه را در سال ٧٤٥ یا ٧٤٤ قم قرار میدهند و در باب\nاسمای «نیسا آ» ، «زیکروتی » و «اراکوتی» چنین اظهار نظریه میکنند که\nموقعیت آنها خیلی مشکوک است، معذالک قرار تحقیقاتی که بعمل آمده «نیسا آ»\nعبارت از «نیسا» شرق مدیا بود . «زیکروتی» که با «نیسا آ» یکجا ذکر شده\nشاید عبارت از «سگارتی های »Sagartians هردوت و « اساگاتا »Acagarta\nکتیبه های هخامنشی باشد و هردوت در میان قبایل پارسی از آن ها نام\nبرده است. (۱)\n(۱) صفحه ۳ تاریخ قدیم دوتکر ترجمه انگلیسی اولین ابوت جلد سوم"}
{"book": "adl1182", "page": 296, "text": "( ۲۷۱ )\n\n«اراکوتی» شکل سامی نامی است که در اوستا «هر اویتی» ذکر شده و یونانی\nها ارا کوزی ساخته اند و عبارت از رودخانه ارغنداب است که با هیر مند\nبه هامون سیستان منتهی میشود. از روی این اسم اخیر معلوم میشود که تیگلت\nپیلسر دوم آشوری در طی جنگهای خود بطرف شرق بعد از فتح خاکهای مدیا\nو فارس داخل سرحدات غربی آریانا هم شده تا هامون سیستان و حتی حوزه\nاراکوزی ( ارغنداب ) هم پیش آمده بود ولی از حواشی سرحدی و سیستان\nو اراکوزی بیشتر بطرف قلب مملکت آمده نتوانست ، حتی از روی کتیبه که\nاراضی مفتوحه جنگ دوم او را بطرف شرق شرح میدهد معلوم میشود که نفوذ\nاو در سرحدات غربی آریانا و اراکوزی بی دوام بوده زیرا نام «اراکوتی» (حوزه\nارغنداب) در آن نیامده حتی «نیاآ» هم در ان ذکر نشده و ازین واضح معلوم\nمیشود که سلطه او ازین قسمتها بزودی برداشته شده است. برعکس نفوذ\nو تسلط او در علاقه «زیکر وتی» و بالای مادی Madai (مادها ) و پارسوا ( فارسی ها )\nشدیدتر شده و با جنگهای دیگر تجدید و تکرار گردیده است که بدانها\nکاری نداریم ( ۱ )\n\nاین بود شرح تماسی که دولت آشوری یکدفعه در عصر نینوس و سمیرامیس\nو بار دیگر در عصر تیگلت پیلسر دوم با کشورها حاصل کردند و دومی را جز\nتماس سرحدی چیز بیشتر نمیتوان خواند. در اثر این تماس آشوری ها نظریاتی\nراجع به آئین اوستائی آریانا پیدا کرده اسم «زور استر» و بعض اصولات آئین\nو فلسفه حیاتی او را خارج سرحدات غربی آریانا نشر کردند.\n\n(۱) صفحه ٤ تاریخ قدیم دونکز ترجمه انگلیسی اولین ابوت جلد سوم ."}
{"book": "adl1182", "page": 297, "text": "سرزمین اوستائی\n\nبیشتر در تقسیمات اوستا ذکر شد که فرگاد اول یا باب اول حصه سوم اوستا یعنی «وندیداد» از اراضی آریائی و خواص و مميزات آن بحث میکند. این اراضی قرار متن «وندیداد» و اصطلاح مخصوص اوستا عبارت از شانزده قطعه زمین زیبائی است که قرار عقیده آنوقت هرمزد بمیان آورده و اهریمن به تدریج در هر کدام آن آفتی تولید کرده است.\nدر فصل دوم تحت عنوان «معلومات جغرافیائی ویدی» صفحه (٦٩) مبحثی برای مطالعات سروده‌یدی از نقطه نظر جغرافیه وضع نموده و تاحدی که سرودها كمك میتوانست خاک های کشور خود را در پرتو آن مطالعه كرديم بعبارت دیگر آن قسمتی از خاک‌ها کوه‌ها و رودخانه‌های مملکت خود را که در سرودهای ویدی ذکر شده بود با یکسلسله تبصره‌ها شرح دادیم. چون روشن کردن قسمت های جغرافیائی مخصوصاً جغرافیای تاریخی در مطالعات تاریخ اهمیت به سزا دارد و بزبان دیگر واقعات و گذارشات يك دوره معین را روی صحنه واقعی آن مجسم میسازد درین اثر بدان اهمیت زیادی داده شده و به همین ملاحظه به تعقیب مبحث جغرافیائی ویدی خاک های کشور خود را از نقطه نظر اوستا هم معاینه میکنیم.\nعلمای تاریخ و جغرافیه بخصوص مدققینی که در اطراف مسایل نژادی و مهاجرت های آریائی و ظهور مدنیت های ویدی و اوستائی در دو طرفه هندوکش تحقیقات کرده اند این شانزده قطعه زمین خیلی ها توجه شانرا بخود جلب کرده و در اطراف آن نظریه ها، تبصره ها نوشته اند و حقیقت هم چه از نقطه نظر اصل خاک آریائی و سمت مهاجرت های آنها و چه از پهلوی انبساط نفوذ آئین"}
{"book": "adl1182", "page": 298, "text": "(۲۷۳)\n\nاوستائی و پهنائی حدود آن و چه از نقطه نظر تعین قلمرو حکمفرمائی سلاطین\nباختری که در اوستا از آنها تذکاری رفته در خور مقام و اهمیت بزرگ است\nراجع به مسایلی که بالا بیان شد از هر پهلوئی که به دقت نگاه شود بطور مطلوب\nروشنی می‌اندازد .\n\nچیز مهمی که قابل ملاحظه است این است که این شانزده قطعه زمین به چهار\nطرف هندوکش پیوست و متصل بهم واقع شده و پراگندگی از هم ندارد و مجموع\nهر شانزده آن به طور دقیق حدودی را در بر میگرفت که جغرافیه نگاران\nو مورخین كلاسيك برای آریانا داده بودند .\nعلاوه بر شانزده قطعه زمینی که در فرگرد اول « وندیداد » شرح یافته\nو از مجموع آن مملکت وا حدى بمیان می‌آید بعض قسمت‌های دیگر اوستا\nراجع به کوها ، قلل مرتفعه، بلندی‌ها ، رودخانه‌ها، دریاچه‌ها که همه بلاشبهه\nداخل همین شانزده قطعه زمین مساعداند بصورت دقیق صحبت میکند (۱) مثلاً\n« زمیاد یشت » یا پشت نوزدهم از فقره اول تا هشت بیش از چهل کوه را نام می‌برد\nکه همه آن داخل خاك آریانا بوده وا کثر آن معین و تطبیق هم شده همین قسم\nدر « هوم یشت » یا یشنای دهم موقعی که از محل روئیدن گیاه « هوما »\nصحبت در میان است باز از عده‌ئی از کوه‌های مملکت ما نام برده شده است همین قسم\nراجع به رودخانه‌ها و دریاچه‌ها بعض قلل کوها که در انجا پادشاهان بزرگ ما\nقربانی‌ها میکردند و حتی بعض قلعه‌های مستحکم اسم برده شده و از نقطه نظر\nجغرافیای تاریخی کمال اهمیت را حایز است .\nبا این مقدمه مختصر اينك اول فهرست شانزده قطعه زمین متذکره فرگرد\nاول « وندیداد » را به ترتیبی که در خود اوستا ذکر شده داده بعد متن اوستا را\n\n(۱) بعض نقاطی که پادشاهان آریانا دشمن را تعقیب کرده و جنگ در آن واقع شده خارج\nخاك آریانا نیز میباشد ."}
{"book": "adl1182", "page": 299, "text": "(٢٧٤)\n\nدر مورد هر کدام یا پاره تبصره هائی بیان میکنیم و در پایان این قسمت به شرح\nسائر مطالب جغرافیائی می پردازیم :\nفهرست ١٦ قطعه زمین اوستائی قرار ترتیب باب اول « وندیداد »\n\nAiryanem Vaejo\nSughdha\nMouru\nBakhdi\nNisaya\nHaroyu\nVaekereta\nUrva\nKhnenta\nHaravaiti\nHaetumant\nRagha\nKakhra\nVarena\nHapta Hindu\nRangha\n\n(۱) ايريانه ويجو\n(۲) سغده\n(۳) مورو\n(٤) بخدی\n(٥) نيسايا\n(٦) هرويو\n(۷) ويكرئته\n(۸) اوروا\n(۹) خنئتا\n(۱۰) هره ویتی\n(۱۱) هيتو منت\n(۱۲) راغا\n(۱۳) كخره\n(١٤) وارنا\n(١٥) هپته هندو\n(١٦) رانگه یا رانغه\n\nاختصاصات شانزده قطعه اراضی مذکور قرار متن اوستا و بندهش و نظریات\nبعض مدققين بزرگ قرار آتی است :"}
{"book": "adl1182", "page": 300, "text": "(٢٧٥)\n\n(١) آریاناویجه : اولین قطعهٔ زمین اوستا در فرگاد اول « وندیداد »\nبنام « ایریانم ویجو » یاد شده و معنی تحت اللفظی آن « تخم گاه آریا »\n«منشاء آریا» «مسکن آریا » است که قرار متن فقرهٔ سوم و چهارم وندیداد\nاولین زمین اعلائی بوده و رود خانهٔ «وانگوهی دیتیا» آنرا آبیاری میکرد\nده ماه زمستان و دو ماه تابستان داشت . درین ماه ها زمین و آب و نباتات همه\nسرد بود و اینجادل زمستان بشمار میرفت بندهش میگوید قراریکه در کتب\nسلف ذکر شده اگر محبت مسقط الراس نمی بود همه مردم بواسطهٔ زیبائی به\n«آریانا ویجو» میرفتند . از روی این اشاره معلوم میشود که «آریانا ویجو»\nدر زمانه های اول سرزمین مطبوع و قشنگی بود .\nمحققین در باب تعین قلمرو « آریانا ویجو» تحقیقات زیاد نموده و نظریات\nمختلف پیش کرده اند لیکن از روی ترتیب و پیوستگی قطعات ١٦ گانه و بعض\nاشارات بندهش واکثریت آراء محققین معلوم میشود که « آریانا ویجو»\nقطعهٔ زمین بلند وسرد وچشمه خانه بعض رود خانه ها بوده وموقعیت آن با\nاکثر احتمالات عبارت از حوزهٔ علیای اکسوس (امو دریا) و ایگزارت (سیر دریا)\nواراضی متصل آنست .\n«وندیداد» سرزمین «آریاناویجو» را کنار رودخانه «وانگوهی دیتیا »\n(١) قرار میدهد . بندهش بعض رود خانه هائی را که از «آریانا ویجو»\nمیگذشت بنام «دائی تيك» (٢) و «داراگ Daraga » (٣) یاد کرده ویکی از\nکوه های آنرا « کوندراس » (٤) میخواند (٥) وتعبیر نام وتشخيص موقعیت\nاین رود خانه ها در تعین موقعیت « آریانا ویجو» كمك زیاد میکند .\n\nKondras (4) Daraga (3) Daïtik (2) Vanguhi Daitya (1)\nPahlavi Texte, Vol V, Part I Oxford 1880 .صفحهٔ ٣٩ حصهٔ ١٢ فقرهٔ ٢٥ (٥)"}
{"book": "adl1182", "page": 301, "text": "( ٢٧٦)\n\nاسم «وانگوهی دیتیيا» مرکب از دو کلمه است : «وانگوهی» اصلاً نام\nرودخانه و «دیتیيا» به معنی قانون میباشد و بصورت اصطلاحی از آن این معنی\nکشیده میشود که در جوار آن قانون و آئینی بمیان آمده است که عبارت از\nآئین زرتشتری باشد. این رودخانه «وانگوهی ديتیيا» طوريکه پیشتر اشاره\nشد در بندهش بنام «دائی تيك» ذکر شده و چنین تذکار رفته که :\n«رودخانه دائی تيك از «اران وج» آمده از میان کهستانات\nمیگذرد». با تدقیقاتی که شده و اکثراً احتمالات آنرا تائيد میکند\nرودخانۀ «وانگوهی ديتیيا» عبارت از «رودخانۀ اکسوس» يا امودريا است زیرا\nتا عصر ساسانی هم کلمۀ «وانگوهی» که درین اسم داخل است بشکل پهلوی خود\n«وه Veh» در مورد اکسوس اطلاق میشد و ( وه ) به شهادت بندهش\n( ۲۳، ۲ و XX ) و نویسندگان ارمنی و چینی نام این رودخانه بود (۱)\nگمان غالب برین است که رودخانۀ «دائی تيك» متذکره بندهش و\n«وانگوهی ديتیيا» متذکره اوستا یکچیز و عبارت از رودخانۀ آمو باشد.\nرودخانۀ دومی که بنام «دراگا» درینداهتی یادشدۀ زرافشان یا به احتمال\nقوی تر رودخانۀ سردریا میباشد که سرپرسی سایکس آنرا ارانگ Arang\nخوانده و گوید(۲): «راجع به خانه اصلی آریائی جر و بحث زیادی شده حال\nآنکه روایات آنها واضح از «اران وج» صحبت میکند. این قطعه زمین بین دو\nرودخانه «واهی ديتیيا» Vahi-Datya و «ارانگ» واقع بود و اینها نامهای\nقدیم رودخانۀ اکسوس و ابگز ارت میباشد» .\nقرار تحقیقات «کایگر» جرمنی و کشفیاتی که علمای روسی درین سالهای\nاخیر در «تلی برزو» نزديك سمرقند نموده اند معلوم میشود که «آریانا ویجه»\n(۱) بقیه نونه ٤ صفحه ٥ جلد دوم ترجمه زند اوستا به فرانسه (۱۸۹۲) (۲) تاریخ افغانستان\nجلد اول صفحه ٣٤"}
{"book": "adl1182", "page": 302, "text": "( ۲۷۷ )\n\nهمین علاقه ئی بوده که فوقاً تعین نمودیم زیرا ایشان هم محل آنرا در «فرغانهٔ\nعلیا» قرار میدهند (۱)\n(۲) سغده : دومین قطعه زمین خوب جلگه ایست که در آن « سغد ها »\nزندگانی داشتند و عبارت از سغدیان میباشد، اهریمن درینجا ملخ را بمیان\nآورد که فصل‌ها را میخورد و در میان حیوانات و نباتات امراض تولید میکرد .\n(۳) مورو : سومین قطعه زمین خوب « مورو » است که عبارت از حوزهٔ\nمرغاب (مرو) میباشد . اهریمن درینجا هرج و مرج سواران یغماگر را بمیان\nآورد چنانچه این قطعه همیشه صحنهٔ گیر و دار تورانی‌ها بود .\n(٤) بخدی زیبا : چهارمین قطعه زمین زیبای اوستائی « بخدی زیبا\nدارای بیرق‌های بلند» بود . بخدی در تمام دوره‌های تاریخ بصفت زیبا و درخشان\nیاد شده ، در اوستا « بخدیم سریرام » در ادبیات پهلوی « بخل باميك » آمده\nکه معنی اولی «بلخ زیبا » و معنی دومی « بلخ درخشان » است و فرخی سیستان\nازین خاطرهٔ قدیمی بصورت ( بلخ بامی ) یاد کرده مسعودی این مفهوم را به\nصورت « بلخ الحسنا » و دقیقی بشكل « بلخ گزین » ادا کرده‌اند و به این ترتیب\nواضح معلوم میشود که از قدیم‌ترین زمانه‌ها تا عصر اسلامی صفت زیبائی و مقبولی\nو قشنگی به صورت : سریرام ، باميك ، بامی ، حسنا ، گزین به نام بلخ پیوست\nو متصل بود .\nشهادت دیگر اوستا در باب « بلخ » « اردو و درفشام » یا ( بیرق‌های بلند\nاست ) که به مرکزیت بخدی اشاره میکند و نشان میدهد که بلخ پایتخت\nپادشاهان «پاراداتا» ( پیشدادی ) و کاوی( کیانی ) واسپه بود و این افتخار را\nاوستا در میان اراضی شانزده‌گانه تنها به بخدی داده و مدققین شرقی و غربی\n\n(۱) مقاله « تره‌ور» K. B. Trever در کتاب آثار شعبهٔ تاریخ تهذیب و صنایع شرقی جلد\nدوم صفحهٔ ۷۱ تا ٨٦ )"}
{"book": "adl1182", "page": 303, "text": "( ۲۷۸ )\nاز روی « بیرق های بلند » بخدی را پایتخت پادشاهان باراداتـا وكـاوی\nتصدیق کرده اند (۱) .\n(ه) نیسایا : پنجمین قطعه زمین اوستائی علاقه « نیسایا » است که موقعیت\nآن بين مورو ( حوزه مرغاب ، مرو ) وبخدی ( بلخ ) معین شده ، این محل\nهمان طوریکه اوستا تعین کرده با جزئی تحریفی که در نام آن وارد شده تازمان\nیاقوت حموی در حوالی میمنه شهرت داشت چنانچه نامبرده این محل را بنام\n« نسا » یاد کرده پس چه از روی موقعیت جغرافیائی که خود اوستا به آن میدهد\nوچه از روی شهادت تاریخ نیسایای اوستا بین بخدی و مورو ( بلخ ومرو ) عبارت\nاز « نسا » یا میمنه است. اهریمن در انجا بی اعتقادی را شیوع داد .\n(٦) هرای وه : ششمین زمین اعلای اوستا « هرای وه » بود كـه عبـارت\nاز « هری » یعنی حوزۀ هریرود ( ولایت هرات ) میباشد اهریمن درینجا\nگریه وشیون را برای مرده رواج داد. قرار مقررات قوانین او ستائی اگر کسی\nبرمرده میگریست قطرات اشكش مبدل به رودی میشد که مانع عبور او از پل\n« كنیوات » میگردید و در نتیجه به سرزمین فلاح نمیرسید .\n(۷) ویکرۀ ته: هفتمین زمین خوب اوستائی «ویکرۀ ته»است که عبارت از حوزه\nکابل است . اهریمن درینجا « پیری که خناتیتی » (۲) یعنی مفکوره بت پرستی\nرا شیوع داد. درداستان های زرتشتی( پریکا ) را بشكل پهلوان بت پرستی\nتصویر میکنند کـه آخر « ساوشیانی » Saoshyani پسرزرتشتر بر اوغالب\n(۱) كتاب زورا ـ تریزم تالیف M.N. Dhalla موبد موبدان فارسی های کر اچي\nطبع نیویورك پاورقی صفحه ۲۵ « ماسپرو » در تاریخ قدیم ملل شرقی صفت بیرق های بلند\nبخدی را در پاورقی ۷ صفحه ٥٥٨ « مرکز سلطنت » تعبیر نموده است .\nPairikaKhnathaiti (۲)"}
{"book": "adl1182", "page": 304, "text": "(۲۷۹)\n\nشده و آئین او را از میان می بردارد. چون علاقه کابل از زمانه های قدیم\nیکی از مراکز برهمنی بود و از ان بیشتر بواسطهٔ مجاورت بخاک هند معتقدات\nقبل از آریانی در آنجا رواج داشت و بودیزم هم در اینجا زودتر نفوذ کرد، مصداق\nاشارات اوستا شده میتواند خلاصه ماخذی که از اراضی شانزده گانه اوستائی\nذکر کرده اند همه تصدیق میکنند که «ویکرِتَه» عبارت از حوزه کابل است\n«دار مستتر» در نوتۀ ٢۶ صفحهٔ ١٠ جلد دوم ترجمه زند اوستای خود ب فرانسه\nکه در سال ١٨٩۶ به طبع رسیده میگوید : «ویکرِتَه» نام قدیم (کابل)\nیعنی (١) کابل است.\n(۸) «اوروا» یا «اوروه»: هشتمین زمین خوب اوستائی «اوروا» یا «اوروه»\nاست که بعضی ها بکلی محل آنرا معین نکرده، بعضی های دیگر به حدس طوس\nیا غزنه گفته اند ولی هیچ يك از ین جاها نیست زیرا قرار یکه خواهیم\nدید غزنه به اسم دیگری یاد شده و طوس جزء نام های دیگر آمده است.\nگایگر به این عقیده است که «اوروه» عبارت از علاقه «ارگون»\nاست که قوم فورملى در آن بود و باش دارد (٢) چون علاقه ئی که\nارگون در آن افتاده با نقاط اطراف خود بنام جامع «روه» در تاریخ یاد شده\nو «روه» و «اروه» از روی تلفظ هم شباهت تام دارند احتمالات بیشتر میشود\nکه «اوروا» یا «اوروه» اوستائی علاقهٔ روه باشد که اراضی کهستانی بین قندهار\nوسند را در بر میگرفت. چراگاه های اینجا در اوستا ذکر شده، اهریمن در\nمیان باشندگان آن غرور را تولید نموده بود.\n(۹) خننتا : نهمین زمین اوستائی «خننتا» بود که قوم ورکانـا\nVerkānas در آن مسکن داشتند. بعضی ها از روی تشابه نام اهالی که به\n\n(۱) در بندهش بزرگ ذکر شده که افت کابل عبارت از عشق پری Peris بود که آنرا\n«پرستش بت ها» ترجمه کرده اند.\n(۲) صفحهٔ ۶ جلد اول مدنیت ایرانی های شرقی تالیف ویلیم گایگر طبع لندن ١٨٨٥\n(ترجمهٔ انگلیسی داراب دستور «پشوتان سنجانا»)"}
{"book": "adl1182", "page": 305, "text": "(۲۸۰)\n«هیرکانیا» قریب است آنجا را عبارت از «هیرکانیا» یا گرگان دانسته اند که داخل قلمرو آریانای قدیم است و یکی از ولایات غربی آن بشمار میرفت . (۱)\n(۱۰) هری ویتی: دهمین قطعهٔ زمین اعلای اوستائی خطهٔ زیبای «هری ویتی» یعنی حوزهٔ شاداب ارغنداب بود که در اوستا بصفت «قشنگ و زیبا» یاد شده. آنچه اهریمن در اینجا رواج داد در دادن مرده بود.\n(۱۱) ای تومنت: یازدهمین قطعهٔ خاك اوستائی سرزمین قشنگ و با افتخار «ای تومنت» است که عبارت از وادی حاصل خیز هیرمند و سیستان میباشد . اهریمن در اینجا جادو و جادوگری را شیوع داد. رودخانهٔ خروشان هیرمند با معاونین آن در فقرهٔ ۶۷ زمیاد پشت ذکر شده و راجع به خود هیرمند چنین تصریح شده که امواج کف آلود آن تمام مصیبت ها را می برد .\n(۱۲) را گایا ره‌گه: دوازدهمین زمین اوستائی «راگا» یا «ره‌گه» است که آنرا عبارت از «ری» میدانند. اوستا مینویسد که اهالی آن مرکب از سه نژاد بود و آنرا سه طبقهٔ اجتماعی «روحانیون ، جنگجویان ، دهاقین» تعبیر کرده اند. اهریمن در اینجا بی اعتمادی را بمیان آورد. «راغ» بدخشان چه من حیث شباهت نام و چه به مناسبت پیوستگی به دیگر علاقه های اوستائی مثل آریانا ویجه ، بخدی سغده و چه از نقطهٔ نظر زیبائی و سرسبزی بیشتر به «راگا» اوستائی مطابقت میکند «راغه» در پښتو به معنی دشت پر از گیاه و سرسبز میباشد و عموماً مورد استعمال است و بصورت خصوصی لغت قبایل مالدار افغان میباشد (۲) .\n(۱) چنتر اداس در اثر خود (رگ وديك انديا) صفحهٔ (۱۷۳) آنرا قندهار تعبیر میکند\n(۲) نا گفته نماند که اگر (ری) آنرا بخوانند بازهم جزو آخرین نقاط سرحدی غربی آریانای قدیم خواهد بود و از آن بیرون شده نمیتواند زیرا طوریکه «بارتولد» حدود غربی آریانای متذکره «اراتوس تنس» و «استرابو» را شرح میدهد خط سرحد غربی آنرا از طهران امروزی میگذراند (صفحهٔ ۲۱ ایران بارتولد ترجمهٔ انگلیسی «نریمان») ."}
{"book": "adl1182", "page": 306, "text": "(٢٨١)\n\n(١٣) كخره : سیزدهمین زمین خوب اوستائی سرزمین پاك «كخره» است که عبارت از غزنی میباشد . دار مستقر اینجا را یا در خراسان ویا در غزنی قرار میدهد.\n(١٤) ورنا يا ورنه : چهاردهمین زمین اوستائی علاقه «ورنا » یا «ورنه » است که در آن «تری تو نا» یعنی فریدون قاتل « ازهی دها کا» تولد شده است شاید عبارت از اراضی بامیان وبندامير ويا « وانا » وزیرستان باشد .\n(١٥) هیته هند و : پانزدهمین زمین خوب اوستائی «هیته هند و» یا «هفت دریا» است که عبارت از حوزه سند است واهر یمن در اینجا حرارت زیاد را تولید کرد\n(١٦) رانگه یا رانگا : شانزدهمین زمین اوستائی اراضی است متصل سر چشمه «رنگه» که اهالی آن رئیس ندارند . « گایگر » رود «رنگه» را عبارت از «ایگزارت » ياسردریا میداند و در اینصورت مقصد از علاقه «رانگه» حوزه یا اراضی متصل سرچشمه سر دریا بود .\n***\nاین بود ١٦ قطعه زمین اعلای اوستائی که همه به ترتیبی که ذکر رفت در فرگاد یا فصل اول « وندیداد » ذکر شده . این شانزده قطعه زمین همه بهم متصل و پیوست است و از هم دوری و پراگندگی ندارد . این قطعات در اوستا همه به صفت «سر زمین اعلی» یاد شده معذالك در میان آنها بعضی ها مزیت های دیگری هم دارند مثلا « هری ویتی » حوزه ارغنداب بصفت قطعه «قشنگ » ، «ای تو منت » حوزه هير مند بصفت خطۀ «در خشان وبا افتخار» کخره يعنی غزنی بصفت «توانا» و «بخذی » ( بلخ ) بصفت «زیبا ودارای بیرق های بلند» یاد شده وطوریکه در جایش شرح دادیم واضح معلوم میشود که « بخدی"}
{"book": "adl1182", "page": 307, "text": "(۲۸۲)\n\nزیبا» کانون اوستائی مرکز خاك آریائی نشین و پایتخت پادشاهان بزرگ ما بود\nکوهای آریانا : در صفحات اول مبحث « سرزمین اوستائی » شرح دادیم که\nاوستا علاوه بر شانزده قطعه زمین خوب یکسلسله کوها و رودخانه هائی را\nهم نام میبرد که تدقیق آنها خیلی مفید و دلچسپ است. از مجموع شانزده\nقطعه زمین زیبا به شرحیکه ذکر رفت سرزمین آریائی یا « آریانا » عرض وجود\nکرد. اوستا در دو قسمت معین پشتها در زمیاد پشت یا (پشت ۱۹ ) و هوم پشت\nدوم یا (یسنای ۱۰) مخصوصاً در پشت اول الذکر از یکسلسله کوهائی ذکر میکند\nکه تنها اگر آنهائی را که اسم برده شمار کنیم از چهل کوه و سلسله کوه بیشتر\nمیشود و در آخر فهرست اسمای کوهای مذکور برای اظهار اینکه کو های دیگری\nزیاد است به رقم دو هزار و دو صد و چهل و چهار کوه اشاره شده است. همین قسم\nدر « یسنای دهم » که مخصوص سوما یا هوما است سلسله کوهائی تذکار رفته که\nبته مذکور روی آنها میروئید و تقریباً همۀ آن داخل خاك افغانستان میباشد\nپیش ازینکه به مطالعه اسما و موقعیت بعض ازین کوها پرداخته شود بصورت\nعمومی به ملاحظه میرسانیم که خاک هائی را که اوستا میشناخت یا\n« قلمرو اوستائی » روی هم رفته سرزمین کهستانی بود و قلل مرتفعه و تیغه های\nبلند و سلسله کوها هر طرف آنرا فرا گرفته بود.\nاکثر قربانی هائی که پادشاهان آریانا متذکره اوستا برای احراز فتح\nو فیروزی تقدیم کرده اند در دامنه ها و قلل کوها و کنار رودخانه های خروشان\nبعمل آمده است.\nمطالعه کوهای متذکره اوستا از روی نام و موقعیت برای تاریخ باستانی\nکشور ما کمال اهمیت دارد و نشان میدهد که علاوه بر قطعات بزرگ خاک\nجزئیات ساختمان طبعی داخل آنرا هم اوستا خوب بلد بوده و با دلیل قوی تر\nمیتوان گفت که تهذیب و دیانت اوستائی در سرزمین کهستانی آریانا بمیان"}
{"book": "adl1182", "page": 308, "text": "( ۲۸۳)\n\nآمده . بهرحال وضعیت و اسمای این کوهها را اول قرار زمیادیشت و بعد از روی\nهوم یشت مطالعه میکنم . موقعیت بعض ازین کوهها تا حال معین و برخی دیگر\nتدقیق بکار دارد، کوهائی که در جز اول زمیاد یشت ذکر شده اند قرار ذیل اند:\n(۱) هریتی بارز Haraiti-Barez (۱) اولین کوه متذکره زمیاد یشت کوه\nهریتی با رز» یا «هرابرزاتی » Hara-berzati : است که قرار اصطلاح اوستا\nدورا دور زمین را گرفته و تا مناطق شرقی امتداد داشت و پای آنرا آب تر میکرد.\nگایگر در اطراف موقعیت این کوه مطالعه کرد. و میگوید: در اوستا فقره ایست\nبدین سان که : « میتهرا » پیش روی آفتاب پیش روی ماه و ستارگان بالای\n«هرابرزاتی» بلند میشود، از روی این فقره به این نتیجه میرسد که کوه مذکور\nبطرف شرق بوده سپس چنین اظهار میدارد که من به این نظریه هستم که\n«هرابرزاتی» نام محلی بوده و از روی موقع تذکار معلوم میشود که معنی اسم\nآن «کوه های بلند» بوده و عبارت از توده مرتفع پامیر میباشد زیرا هم بلندترین\nهمه کوهها است و هم شاخه های آن بطرف شرق امتداد یافته. گایگر این را گفته\nو نظریه بعضی کسانی را که کوه مذکور را عبارت از البرز جنوب سواحل خزر میدانند\nرد میکند. کوه «هو کریا» که در اوستا یاد شده هم عبارت از یکی از قله های پامیر است .\n(۲) زره دهازا Zeredhaza : دومین کوه متذکره این یشت «زره دهازا»\nاست که به اصطلاح اوستا مانند کوه فوق الذکر دورادور زمین را تا شرق فرا\nگرفته بود . چون این دو کوه به تعریفی که ذکر شد موازی هم بودند احتمال میرود\nکه «هرابرزاتی» شاخه را که از پامیر بنام هندوکش جدا شده است هم در بر\nبگیرد در اینصورت «زره دهازا» کوه بابا خواهد شد. قرار فقره دوم زمیاد یشت\nازین کوه شاخه هائی «ایوشیدا او اوشید ارنا» Ushidhas-Ushidarena\nارزییفه Erezifya «فرا اورپا Fraorepa منشعب شده بود .\nشاخه اولی یعنی کوه «ایوشیدا او از شیدار نا» را کوه «اوشداشتار» هم"}
{"book": "adl1182", "page": 309, "text": "( ٢٨٤ )\nخوانده اند و «کوه روشنی و دانش» ترجمه میکنند و میگویند همان طور که اشعهٔ شفق بار اول قلل بلند آنرا روشن میکند آئینه دانش بشر هم در آنجا روشن میشود دار مستتر موقعیت این کوه را در اطراف هامون سیستان تجسس نموده به این نتیجه میرسد که این کوه را باید جائی معین کرد که رودخانه هیرمند سرچشمه میگیرد و به این ترتیب عبارت از «کوه بابا» یا «سیاه کوه» خواهد بود . (۱) به این ترتیب می بینیم که با کوه بابا و شاخه های آن سرو کار داریم .\n«ارزیفیه» هم قرار متن پشت مذکور از سلسله کوه «زره دهازا» منشعب شده این کوه در آبان پشت فقرهٔ ٤٥ در موقعی ذکر شده که «کاوه یوسا» کی کاؤس قربانی فراز آن تقدیم کرده است . دار مستتر میگوید که محتملاً عبارت از البرز یا یکی از قله های آن میباشد که «کی کاؤس» بالای آن «هفت قصر» آباد کرده بود چون خود دار مستتر کوهی را که پیشتر گذشت شاخه ئی از «کوه بابا» میخواند کوه البرز او به اساس نظریهٔ خودش در جنوب خزر نبوده بلکه عبارت از البرز جنوب بخدی میباشد و مربوط به هفت قصری که «کی کاؤس» فراز آن آباد کرده بود هنوز داستان های مفصل در میان اهالی بلخ و مزار شریف شیوع دارد و ایشان بدون اینکه اسم پادشاه را بخاطر داشته باشند نقل میکنند که پادشاه قدیمه بالای خر های قشقه دار فراز کوه البرز آب بالا کرده و باغ ها و قصر ها ساخته بود . موقعیت شاخهٔ دیگر «فرا اورویا» معین نشده .\nکوه های (٦) و (٧) و (٨) و (٩) زمیاد یشت به نام های «ارزروا» ، «بومیا» «رود هیتا» ، «مازیشوا أو» یاد شده و موقعیت آنها هنوز تعین نگر دیده است .\nدهم و یازدهم و دوازدهم را که بنام های «انتار دانیو» ارزيشا و متي كيسا خوانده شده دار مستتر عبارت از کوه های بادغیس میداند که حوزهٔ مرو و هرات یا مرجیان و هری رود را از هم جدا میکند .\n(۱) صفحهٔ ٣٦٣ ترجمهٔ زند اوستا به فرانسه که از طرف موزهٔ گیمه ( ١٨٩٢) طبع شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 310, "text": "(٢٨٥)\n\nسپس در فقرهٔ سوم زمیادیشت کوها دسته دسته ذکر شده اند به این ترتیب : « آدارانا »\nAdarana « بایانا » Bayana ، « ایشکته یوپائی ری سئنا » Ishkata Upâiri saêna\nراجع به دو کوه اول الذکر معلومات دیگری در دست نیست سوم آن عبارت\nاز کوه هندوکش است و از آن بابیان با معلوماتی که هوم یشت میدهد مفصل تر\nصحبت خواهیم نمود .\n\nهشت کوه واشان Vashan ، هشت کوه اوروانت Aurvant و چهار قلهٔ\nویدوانا Vidhvana . معلومات دقیق در اطراف این کوها در دست نیست .\n\nفقرهٔ چهار زمیادیشت :\n\nای زخه Aêzsakha ، مینخه Maênakha ، واخدریکایا Vahedhrikaya ،\nاسایایا Asayaya ، تودسکایا Tudhaskaya ویشاوایا Vishavaya ، دروشیشوانت\nDraoshishvant سائی ری وانت Sairivant ، نگوشمانت Naghushmant ککه یو\nKakahyu ، انتار کغه Antar-Kagha .\n\nفقرهٔ ٥ زمیادیشت :\n\nسی سی دا وا Cicidava ، اهورانا Ahurana ، ریمانا Raêmana اشاستمبانا\nAsha-stembana ، ارو نیو وی دی می دهکایا Urunyo-Vâidhimîdhkaya ،\nاسنوانت Asnavant ، ایوشوما Ushaoma ، هوشته هو رینا Uthya-hvarenah\nسیامکه Syâmaka ، وفره یا نت Vafrayant ، وروشا Vourusha .\n\nفقرهٔ ٦ زمیادیشت :\n\nیمیا جتره Yamya-jatara ، ادہو توانت Adhutavant ، سپیته ورنه\nSpitavarenah ، سپنتو داتا Spento dāta ، کدروه اسپه Kadrva-aspa کواریسا\nKaoirisa ، تئرا Taêra ، بارانا Barana ، ایو دریا Udrya ، ریوانت Raêvant\nو دیگر کوهائی که بحیث حدود و دفاع بکار رفته و انسان بدان ها اسم کوه را"}
{"book": "adl1182", "page": 311, "text": "(٢٨٦)\n\nگذاشته اند . بهر جائی که کوها شاخه های خود را منشعب کرده اند غذا به\nروحانیون و جنگجویان و دهاقین میدهند.\n\n***\n\nبه استثنای چند کوهی که در اول این مبحث شرح دادیم راجع به باقی آن\nمعلومات دقیق در دست نیست معذلک معلومات صحیح ورضایت بخشی را که\nدر باب بعضی های دیگر آن موجود است شرح میدهیم .\nسیامکه : در بنداهش «سياك اومند» خوانده شده و معنی آن «کوه سیاه»\nاست و عبارت از «سیاه کوه» میباشد که بشمال شرق هری رود افتاده (۱)\nوفره بانت: در بنداهش «وفار اومند» یعنی «کوه برفی» خوانده شده سیاه کوه\nو « برف کوه » هر دو از اپارسین (هندوکش) منشعب میشوند این کوه عبارت\nاز سفید کوه مقابل سیاه کوه است .\nسپینته ورنه : که «کوه سفید پوش » معنی دارد هم یکی از کوه های بلند\nو پربرف آریانا است و آنرا هم باید سفیدکوه خواند شاید سفید کوه مشرقی باشد.\nسپینتوداتا : کوهی است که بنام اسفندیار پسر یشتاسپه پادشاه باختر\nموسوم شده است .\n\n***\n\nجای دیگری که اوستا از يك سلسله کوها نام می برد هوم پشت دوم یا بسنای\nدهم است که در اطراف پته «هوما » ياسوما وقف شده و در فقره ۱۰ و ۱۱\nچنین تذکار رفته که این پته را خداوند (ج) روی کوه «هر یتی » Haraithi\nرویانید واز آنجا پرندگان آنرا بهر طرف روی کوهای «شکنه یوپائی\nری رسنا » ، «ستیرا» که سران آن به ستاره میخورد بالای کوه «کوسرادا\nکوسرو پاتادا » روی کوتل «پورانا » و «سپینتا گو نا گیری » یعنی سفید کوه\n(۱) پاورقی ۲۰ صفحه ٦٢٠ زند اوستا ترجمه فرانسوی دار مستتر ."}
{"book": "adl1182", "page": 312, "text": "( ۲۸۷ )\n\nپرا کنده ساخت این کوهها که به شهادت متن اوستا محل روئیدن بته هوما\nیاسوما بود همه اش داخل خاك افغانستان است واينك يكه يكه آنها را\nمطالعه میکنیم :\nیوپائی ری سنا : « یوپائی ری سنا » یا « ایشکته یوپائی ری سنا » عبارت از کوه\nبلند هندوکش است که در اوستا در فقره سوم زمیادیشت و در فقره ده و یازده\nیسنای دهم یکدفعه در قطار عمومی کوهای آریانا و بار دیگر مخصوص در مورد\nروئیدن بته « هوما » ذکر شده . « یوپائی ری سنا » اسمی است خیلی زیبا وادبی\nو مرکب از چند کلمه میباشد : « یوپا » یعنی ( بلند ) ، « ری » یعنی\n( بطرف ) ، « سنا » یعنی «عقاب» . معنی تحت اللفظی مجموعی آن « بالای\nپرواز عقاب » یا « بلندتر از حد پرواز عقاب » میشود ، این سلسله کوه\nعظیم الشان که مانند دیوار بلند سنگی در وسط آریانا افتاده در بندهش بنام\n« اپارسین Aparsin یادشده و این اسم خلاصه همان نام اوستائی است زیرا\nمرکب از دو کلمه « اپار » یعنی «بالا وماورا » و « سین » یعنی ( عقاب )\nمیباشد یونانیها عموماً این کوه را « پارو پامیزوس » خوانده و به همین جهت\nمورخین و جغرافیه نگاران آنها ولایت مرکزی افغانستان را که یکحصه زیاد\nآن ولایت کابل فعلی را در بر میگیرد بنام « پارو پا میزادی » یاد کرده اند .\nطوریکه بالا دیدیم در زمیادیشت اوستا اسم این کوه به کلمه « ایشکته »\nیا « شکته Shkata » متصل است که در بندهش « شگفت » Shkaft شده و یکی\nاز معانی که دار مستتر برای آن میدهد همین شگفت است که تاحال در زبان\nدری آریانا از بین نرفته وبه این ترتیب آنرا ( کوه شگفت وپراز\nغرایب ) هم ترجمه میکنند که با معنی خود اسم آن میتوان آنرا « کوه بلندتر\nاز حد پرواز عقاب و پر شگفت و غرایب » خواند\nقراریکه از « بندهش » و «زادسپیرام Zad Sapram» بر می آید کوه « آپارسین »"}
{"book": "adl1182", "page": 313, "text": "( ۲۸۸ )\nاز سیستان تاسینستان، یعنی از «سیستان تاچین» انبساط داشت. علاوه برین\nدر فصل ۲۰ فقرۀ ١٦و ١٧ بنداهش چنین ذکر شده که رود خانه «هروHaro»\n(هری رود) و «هتومندHetumand » (هیرمند) از کوه آپارسین سر ازیر میشد\nپس چه از روی زمیادیشت و یسنای دهم خود اوستا و چه از روی « بنداهش »\nواضح معلوم میشود که سلسلۀ هندوکش، بلندترین کوه آریانا که ازان بهر طرفی\nشاخه ها جدا شده است در عصر اوستائی و بعد از آن خیلی معروف بود، طول،\nبلندی، منتها الیه شرقی و غربی، رود خانه های معروفی که از ان سر چشمه\nمیگرفت و بته هوما که روی آن میروئید همه معلوم بود.\nکوسرادا: با اکثر احتمالات عبارت از کو های غور میباشد، مبارک شاه\nغوری از کوه « کوراسون » در غوره کز کرده و این نام با نام قدیم او ستائی\nبی مشابهت نیست که تا عصر او از بین نرفته و شاید هنوز هم نزد اهالی معروف باشد\nپورانا : واضح عبارت از « پروان » است و این کلمه بر کوه و کوتل ودره\nاطلاق میشود، در متن اوستا به مفهوم کوتل ودره ومعبر استعمال شده ودرین\nشبهه ئی نیست که کو های اطراف پروان و « کوتل سالنگ »رادر بر میگرفت\nچیز عجیب این است که در متن اوستا کلمهٔ «پورانا» در جمله‌ئی استعمال شده\nکه آنرا « راه باز »هم ترجمه کرده اند اصل فقره چنین است « آوی پورانا ویشپاتها»\nیعنی «بطرف راه باز پروان » ازین جا علاوه براسم کوه خاصیت طبیعی دره که\nیکی از راهای باز هندو کش است و برف آنرا بکلی مسدود نمیسازد هم ظاهر میشود.\nسپینتا کوناگیری: این اسم مرکب از سه کلمه است: «سپینتا» یعنی(سفید)، « کونا»\nیعنی ( کون ) ،و( گیری ) یعنی( کوه ) که معنی مجموعی آن « کوه سفید کون »\nمیشود و عبارت از «سفید کوه» مشرقی است که پشتو عین کلمات قدیمی آنرا\nبصورت «سپین غر» محافظه کرده است.\nپیشتر به ملاحظه رسید که در زمیادیشت کوهی به اسم «سپینته ورنه » هم ذکر شده"}
{"book": "adl1182", "page": 314, "text": "(۲۸۹)\n\nکه آنرا «کوه سفید پوش» ترجمه کرده‌اند و شاید «سپیتۀ غرو نه» یعنی «کوهای سفید» بود، باشد این کوه هم یا همان سپین غر مشرقی و یا شاخه‌ئی از آن است و یا کوه علیحده‌ئی میباشد که برف آنرا پوشانیده بود. این مسئله بر همه معلوم است که ما در کشور خود در دو حصه سیاه کوه و سفید کوه داریم: سفید کوه و سیا کوه بین هری رود و حوزه مارجیان و سپین غرو تور غر واقع در ننگرهار (مشرقی). در اوستا هم این تفریق مراعات شده سیا کوه و سفید کوه اول الذکر قرار یکه دیدیم در زمیا دیشت بنام های «سیا مکه» «سیاك او مند» و «وفره یانت» (وقار او مند) یعنی «سیاه کوه» و «برف کوه» خوانده شده اند و سفید کوه ننگرهار بنام «سپیتا گوناگیری» تذکار یافته و «تورغر» آنرا باید در میان اسمای کوه‌های اوستا تجسس کرد.\n\nستیرا: نام قدیم تیرا است که با تلفظ باشندگان دامنه شمالی سفید کوه (ST) به (T) تبدیل میشود. «ستیرا» در اصل حقیقت نام بلند ترین قله و کوه این علاقه بود زیر ا در یسنای دهم اوستا در يك جمله ادبی چنین آمده: (اوی ستیرا ستارو سارا) یعنی «بطرف کوه تیرا که سر آن به ستاره میخورد». این هم از ملاحظه نماند که در فقره ٦ زمیادیشت در قطار کوهها از کوهی بنام «تیراTaera» هم اسم برده شده است.\n\nپورواتاوا Paurvatava: در فقره دهم یسنای دهم این کلمه هم آمده و آنرا «بالای این کوها» ترجمه کرده‌اند حال آنکه این هم اسم خاص کوهی است که در علاقه ننگرهار افتاده و هنوز هم بنام «پروت» یاد میشود.\n\nرودخانه‌ها: رودخانه‌ها همیشه بصورت عمومی در ظهور مدنیت‌ها رول مهمی بازی کرده و تهذیب بشر عموماً در حوزه و دلتای رودخانه‌های بزرگ عرض وجود کرده است. صرف نظر از دنیای بیرون این مسئله در مملکت خود ما به وضاحت دیده میشود ورول رودخانه‌های افغانستان در دوره‌های قبل التاریخ"}
{"book": "adl1182", "page": 315, "text": "(۲۹۰)\nدر فصل اول و در عصر ویدی در فصل دوم شرح یافت و در عصر اوستائی هم این\nموضوع كما لحقیقت دارد و رودخانه های کشور ما مخصوصاً آمو دریا و هیر مند\nدرین زمینه امتیاز بیشتری دارند . ملتفت باید بود که در فصل اوستائی تا اینجا ئی\nکه رسیده ایم ا گر واضح و مستقیم موضوع رودخانه ها در میان نیامده بصورت\nغیر مستقیم چه در باب تعین «آریانا ویجه» و چه در ضمن تشریح ١٦ قطعه\nزمین خوب اوستائی از بعض های آنها سخن گفته شده است مانند رود خانه\n«وانگوهی دیتیا» یا محض «دیتیا» و «داراگا» وغیره که معمولاً اولی را عبارت\nاز آمو دریا و دومی را عبارت از سر دریا میدانند . بعض مدققین مثل «گایگر»\nدو رود خانه دیگر اوستا را عبارت از سر دریا و امو دریا میدانند که عبارت از\n«رانگه Rangha» و «اردویسورا Ardvisura است و چون نام « انا هيتا »\nربة النوع آب وحاصل خیزی که قدیم ترین ربة النوع اوستائی است و همه\nپادشاهان اوستائی بنام او قربانی ها تقدیم کرده اند همیشه به کلمه «اردویسورا»\nپیوست و متصل است مدققین او را ربة النوع «دریای آمو» تشخیص کرده اند\nبهر حال هر نام اوستائی را که بر سر رود آمو بگذاریم فرق نمیکند بلکه اهمیتش\nبیشتر میگردد و معلوم میشود که این رودخانه در سر نوشت تهذیب اوستائی\nرول خیلی مهمی بازی کرده . همین قسم سر دریا در منتهای الیه شمال شرقی خاك\nاوستائی در اوستا معروف است و نام هائی دارد که بالا بدان اشاره شد\nعلاوه بر رود خانه های فوق الذکر که بصورت متفرق در هر جاذکر شده\nو علاوه بر نام های رودخانه هائی که با اسم بعضی های آنها برخی از اراضی ١٦گانه\nاوستا معروف شده است در زمیادیشت از فقره ٦٦ تا ٦٩ عده ئی از رودخانه های\nجنوب غربی آریانا که از کهستانات مرکزی و از دامنه های غربی و جنوبی\nکوه بابا سر چشمه میگیرند و عموماً خط سیر آنها بطرف هامون سیستان است\nذکری بمیان آمده."}
{"book": "adl1182", "page": 316, "text": "(۲۹۱)\n\nاز موضوع تذکار فقرات مذکور واضح معلوم میشود که اوستا از سر چشمه\nرود خانه های مذکور گرفته (مثلاً کوهای «اپو شیدا او» یکی از شاخه های\nکوه بابا) تا ریزشگاه آنها بحیره کاسایا Kasaya (هامون سیستان) بر تمام خط\nسیر آنها اطلاع داشته این رودخانه ها قرار ذیل اند :\nهیتومنت : این رودخانه عبارت از هیرمند است: نام آن تمام حوزه هیرمند\nحتی کل سیستان راهم در بر میگرفت چنانچه در فهرست اراضی ١٦ گانه بدان\nاشاره شد در زمیادیشت فقره ٦٧ بصفت صاحب جلال و افتخار یاد شده\nو تذکار رفته که امواج کف آلودان تمام مصیبت هارا با خود می برد.\nخواسپه Kvaspa : این رود خانه از جمله معاونین رود هیرمند است و\n(اسپ خوب) معنی دارد شاید در حوزه آن اسپ های خوبی تربیه میشد زیرا\nفراموش نباید کرد که مورخین كلاسيك یونان از قوم «آریا سپه» شاخه ئی\nاز آریایهای سوارکار در حوالی هامون سیستان اسم می برند و صاحب شهری هم\nبه همین اسم بودند. بطلیموس جغرافیه نگار یونانی مصری این رودخانه را\nبه نام «خوسپه Khuspa» یاد کرده و «سر اورل ستن» و دار مستتر آنرا عبارت\nاز رودخانه «خسپاس» میدانند.\nهواستر Hvastra : این رودخانه با رودخانه خواسپه پهلو به پهلو در فقره ٦٧\nزمیادیشت ذکر شده و قرار تحقیقات «سر اورل ستن» عبارت از رودخانه خاش\nیا خاش رود میباشد. آب این رودخانه در بعض مواقع سال خیلی کم حتى\nخشك میشود.\nفراداتا Fradatha : «فراداتا» عبارت از «فرارود» است. این اسم مرکب\nاز دو حصه است «فرا» و «داتا» که اولی را فرو جلال و شکوه و دومی را عدل\nو داد ترجمه کرده اند و بصورت غیر مستقیم اشاره به آبادی و حاصل خیز بهائی\nمیکند که رودخانه به اراضی دو طرف خود داده است. «فرا» قسمت اول نام"}
{"book": "adl1182", "page": 317, "text": "(۲۹۲)\n\nاوستائی رودخانه کلمه ایست که در ادوار باستانی در نام شهر بزرگی دیده میشود که در کنار این رودخانه معمور بود چنانچه «ایسیدور» از شهری بنام «فرا» اسم میبرد که تا حال نام آن از بین نرفته و موجود است .\n\nهورنا گوهیتی : این رودخانه بار اول از طرف «موسیو گلدنر» تشخیص شده (۱) یکسال بعد سر اورل ستین موقعیت آنرا معین کرده است (۲) این رود خانه عبارت از «فرناکوتس» متذکره «پلینی» است حصه اول این نام «هورین» به تدریج «هر» شده و عبارت از رودخانه «هاروت» است که از گوشه شمالی به هامون سیستان میریزد .\n\nعلاوه بر کوها و رودخانه های کشور ما در اوستا از بعضی دریاچه ها هم ذکری بمیان آمده که راجع به موقعیت و تشخیص آنها نظریات مدققین تا يك اندازه مختلف است. تنها راجع به (کاسیا) (۳) هامون سیستان شبهه ئی در میان نیست زیرا اوستا این علاقه را خوب می شناخته و در زمانه های اخیر تا موقع نشر دین مقدس اسلام حتی ٤ - ٥ قرن بعد تر هم آئین «زردشتی» درین حدود باقی بود و دو دریاچه دیگر را که بنام های «چیچسته» یا «کیکسته» Chaichasta و هوسراوا Husrava یاد شده اند بعلت جنگ های پادشاهان خاندان اسبه با توریاها (تورانی ها) که کنار آنها واقع شده است «گایگر» عبارت از ايسيك كل Issuk-Kul و سون کل Ssoon-Kul میدانند و نظریات دیگری هم درین باره است . (٤)\n\n(۱) (1884) Drei Yasht (۲) « سر اورل ستن » کاشف بزرگ انگلیس در باب معلومات جغرافیائی اوستا مطالعات مفصل نموده و صورت مطالعات خود را در ۱۸۸۶ در هفتمین کنگره بین المللی مستشرقین در « وین » تقدیم کرده است .\n(۳) این دریاچه به نام های دیگری هم یاد شده .\n(٤) بعض نقاط خارجی که پادشاهان آریانا برای جنگ در آنجا قشون فرستاده اند در اوستا ذکر شده در الجمله بعضی ازین دریاچه ها هم می آیند ."}
{"book": "adl1182", "page": 318, "text": "(۲۹۳)\nقلمرو سلطنت و امپراطوری\nدودمان پارا داتا و کاوی و اسپه : مبحث جغرافیائی اوستائی از مباحث بسیار مفید و دلچسپ است و اهمیت آنهم بدون مبالغه سراسر مربوط به کشور ما میباشد زیرا قراریکه دیده شد ١٦ قطعه خاك اوستائی سرزمینی را تشکیل میداد که مورخین کلا سيك یونان و لاتین بنام « آریانا » یاد کرده اند . قراریکه در مبحث «سرزمین اوستائی» اشاره كرديم قطعات متذکره اوستا همه پیوست و متصل بهم میباشد و این مسئله کمال اهمیت دارد زیرا واضح دیده میشود که مقصود اوستا قطعات خاك يك كشور است که در ان اولاد اصیل آریا زندگانی داشت .\nپادشاهان «پاراداتا» و «کاوی» و «اسپه» که اوستا فر شاهی آریائی را به ایشان نسبت میدهد و پرچم های سلطنتی آنها فراز کنگره های « بخدیم سریرام » در اهتزاز بود به قطعات ١٦ گانه اوستا سلطنت کرده اند و ١٦ قطعه خاك اوستائی ولایات قلمرو آنها بشمار میرفت بعبارت دیگر این پادشاهان از حوزه سردریا تا هراویتی که به مفهوم اوستائی تا اوقیانوس هند را در بر میگرفت و از هیپته هند و ( حوزه سند ) تا راغا ( ری ) حکمرانی داشتند و به لحاظ همین سابقه مورخین و جغرافیه نگاران كلاسيك یونان و لاتین عین این حدود را برای آریانا معین کرده بودند و نظریات آنها در تعیین حدود آریانا وقتی فهمیده میشود که مبحث جغرافیائی اوستا مطالعه شود چنانچه یکی از مقاصد ما هم در مطالعه آن همین بود . در اوستا خاك های داخل حدود این چوکات همه بصفت اعلی و خوب یاد شده و مسکن مخصوص آریا تلقی گردیده است . نا گفته نماند که پادشاهان مقتدر پارا داتا و کاوی و اسپه در خارج حدود آریا ناباتوریاها در شمال و شمال شرق و بومی های مازندران و عناصر سامی بطرف غرب جنگ ها کرده و نایل به فتوحاتی شده اند"}
{"book": "adl1182", "page": 319, "text": "( ٢٩٤ )\n\nو بعضی های آنها صاحب مستملکات گردیده و امپراطوری تشکیل کرده اند\nچنانچه خود اوستا درمورد بعضی ازپادشاهان دودمان های مذکور مانند\n« یاما » « کاوی یوسا » (کی کاؤس) کاوی هوسراوا ( کی خسرو ) شهادت\nمیدهد که بر « هفت کشور » سلطنت کرده و « امپراطوری آریائی » تشکیل\nنموده بودند . اصطلاح « هفت کشور » را بعضی ها کلان تر کرده و دنیای معلوم\nوقت تعبیر نموده اند ولی مقصد ازان خاك های خود آریانا و مستملکات\nآنست همین قسم اصطلاح « امپراطوری آریائی » که در مورد « کاوی\nهوسراوا » ( کی خسرو ) در اوستا ذکر شده وازگردش این پادشاه بزرگ\nدر خاك های امپراطوری سخن بمیان آمده است واضح معلوم میشود که بعضی\nاز پادشاهان نیرومند پاراداتا و کاوی واسپه موفق به تشکیل امپر اطوری هائی\nشده بودند كه دامنه متصرفات آن خارج از حدود آریانا بطرف شرق\nوغرب انبساط داشت .\n\n* * *\nچیز دیگری که شرحش درینجا بی مورد نیست بلکه کمال اهمیت دارد این\nاست که قلمرواوستائی با حدود خاك هائيكه مورخین وجغرافيه نگاران كلاسيك\nیونانی ولاتین برای آریانا داده اند بهم سر میخورد و تايك اندازه واضح معلوم\nمیشود كه این حدود و خاك ها در ذهن باشندگان كشور ما تا زمان ورود مورخین\nوجغرافيه نگاران مذکور روشن بود و از نیمه اول قرن سوم قم به بعد به شهادت\nنگارشات آنها تثبیت شد . این حدود در فصل اول تحت عنوان ( حدود آریانا\nصفحه ٤٤ ) ذکر شد و اگر با خاك های اوستائی تطبیق شود کاملا سر میخورد. طبیعی\nدور های تاریخ در آن تغییراتی پیش کرده و آنرا خورد و کلان ساخته است\nمعذالك بطليموس جغرافیه نگار كلاسيك يونانی مصری که در قرن دوم مسیحی\nمی زیست آریانا را به هفت ولایت ذیل تقسیم کرده است :"}
{"book": "adl1182", "page": 320, "text": "(٢٩٥)\n(١) مارجيانا (حوزه مرغاب) (٢) بکتر یا نا (بلخ و بدخشان) (٣) آریا\n( حوزه هری رود، ولایت هرات ) (٤) پا روپامیزوس (هزاره جات\nو کابل تا سواحل رودسند معه نورستان و دارستان) (٥) در انجیانا\n(سیستان وقندهار) (٦) ارا کوزیا (غزنی و سلسله کوه سلیمان تا اندوس)\n(٧) جدورزیا (کچ ومکران یا بلوچستان تالاقیانوس) قراریکه ملاحظه\nمیشود درین تقسیمات سغدیان و پارتیا و نانا که و کرمان نیامده و این مسئله\nمربوط به وقایعی است که تا قرن دوم مسیحی بمیان آمده است. چیزیکه مهم\nو قابل ملاحظه است این است که اصل حدود آریانا به اساس چوکات خاک های\nاوستائی معین شده بود و باقی تغیرات آنی مربوط به دوره ها و وقایع تاریخی\nاست معذالك قسمت اعظم خاك اوستائی همیشه جزو آریانا بوده و هنوز هم تنها\nقلمرو افغانستان است که اکثر اراضی مذکره اوستا شامل آن میباشد.\nدر دوره های اسلامی مخصوصاً در نگارشات اعراب تقسیمات ولایتی کشورما\nشکل دیگری هم بخود گرفته است به این ترتیب که حصص شمال شرقی را باختر\nشمال غربی را غور حصص مرکزی و بعض قسمت های شمالی را کا بلستان\nو حصص جنوبی را زابلستان جنوب شرقی را روه وجنوب غربی را نیمروز\nهم خوانده اند. درین تقسیمات کابلسان شامل : «مارجیانا، آریا، پارو\nپامیزوس » بود زابلستان : «در انجیانا، حصه از ارا کوزیا، کدور زیا»\nرا در بر میگرفت. باختر شامل : «بکتر بانا، تخارستان، ومناصفه شمال شرقی\nپارو پامیزوس » بود در روه : «بقیه ارا کوزیا و کدور زیا وحتی کچ ومکران »\nمی آمد و بالاخره نیمروز مناصفه غربی در انجیانا و کدورزیا وسیستان »\nرا در بر میگرفت. غور شامل تمام کهستانات مرکزی و جنوب غربی بود.\nاوستا مدیا و فارس و شاهان ایشان را نمیشناسد. به این موضوع قبل برین\nهم در مبحث تشکیل نظام سلطنتی آریانا در بخدی مخصوصاً در صفحه (٢١٢)"}
{"book": "adl1182", "page": 321, "text": "(۲۹۶)\n\nو ۲۱۳) اشاره شد و چون مسئلهٔ مهم و قابل دقت است در پایان مبحث جغرافیائی\nاوستا در آن باره جداگانه صحبت میکنیم زیرا روشن ساختن این موضوع\nبه دو مسئلهٔ بزرگ ذیل روشنی می اندازد : اول در صورتیکه اوستا خاک های\nمدیا و فارس را نمیشناسد و از آنها اسم نبرده چطور بعض کسان ظهور اوستا را\nدر خاک های مذکور نسبت میدهند ؟\n\nدوم: در صورتیکه پادشاهان مدیا و فارس در اوستا ذکر نشده اند چندین\nنتیجه بدست می آید : اول اینکه اوستا خیلی ها پیشتر از ظهور پادشاهان\nآنها به میان آمده است . دوم پادشاهانی که در اوستا ذکر شده اند غیر از پادشاهان\nمدیا و هخامنشی های فارس هستند. از روی مطالبی که از شروع فصل سوم تا اینجا\nنگاشته ام مخصوصاً از روی دو مبحث تشکیل نظام سلطنتی آریانا در بخدی\n( صفحه ۲۰۷ ) و سرزمین اوستائی ( صفحه ۲۲۷ ) این مسئله واضح شده است\nاوستا با آن دقتی که از اراضی صحبت میکند چرا از مدیا و فارس نام نمی برد\nچرا طوریکه پروفيسر « گایگر » میگوید جزئی اشاره ئی به اکبتانا (همدان)\nواستخر « سوز » پرسپه پولیس، هکا تو مپو ليس سيروپو ليس مراكز شاهان\nمدیا و هخامنشی فارس نمیکند؟ این مسئله نظر جمعی از مدققین را بخود جلب\nکرده وحتی چیزیکه قابل دقت است این است که در بعض قسمت های جدید\nاوستا که در عصر پارتی و ساسانی تدوین شده باز هم اثری از پادشاهان\nهخامنشی و مدیا نیست حال آنکه در مقابل خاک های آریانا نقطه به نقطه\nولایت به ولایت به ترتیب ومسلسل ذکر شده وعلاوه برتذکار هر نقطه کوهها ،\nرودخانه ها ، قلل مرتفعه، دریاچه ها، حوزه های رودخانه ها، ممیزات طبیعی هر\nمنطقه ، پایتخت مملکت و بیرق های بلند آن بیگانگانی که در اطراف خارج\nخاک مذکور افتاده بودند همه با تفصیل و با جزئیات معلومات داده شده است\nپادشاهانی که اوستا بنام دودمان پاراداتـا و کاوی واسپه ذکـر کـرده مرکـز\nشان بخدی ( بلخ ) و کشورشان مرکب از ١٦ قطعه خاک اوستائی یا « آریانا » بود."}
{"book": "adl1182", "page": 322, "text": "آئین اوستائی\n\nملاحظات عمومی: درین شبهه نیست که «سرودویدی» همان طوریکه بیش از همه چیز جنبۀ مذهبی داشت «اوستا» هم از همه بیشتر دارای يك مفکوره و اصول و مقررات معین است و کتابی است که از يك آئین مشخص نمایندگی میکند. این دیانت در عرف ملل به نام های مختلف یاد شد. برخی از روی اسم وضع کنندۀ آن «زرتشتر» آنرا «زرتشتری» گویند بعضی بمناسبت نام «اهورا مزدا» آنرا «مزدئیزم» یاد کرده اند، برخی این عقیده را بعلت مقابلهٔ عنصر خوب وبد «دوالیزم» خوانده، بعض کسان آتش پرستی گویند و عده ئی هم از روی اسم کتاب این دیانت را اوستائی میخوانند، این نام ها هر کدام مناسبتی دارد ولی بیشتر این مناسبت مربوط بيك عصر و وقت معين تاريخ تحول این دیانت و بعض دوره های آن است که بیکی ازین نام ها اگر سربخورد به دیگری نمیخورد و اگر سرهم بخورد از نقطهٔ نظر مفهوم همه اطراف آن را در بر نمیگیرد لذا همان طور که سائر مشخصات این عصر را بنام «اوستائی» یاد کردیم آئین انوقت را هم به همین نام یاد میکنیم. در شروع فصل اوستائی این مسئله را از پهلوهای مختلف شرح دادیم که اوستا و عصر آن و همه چیزهائی که به آن نسبت میشود دامنهٔ تحول دورهٔ ویدی است. همان طوریکه گفتیم «زرتشتر سپنتمان» یکی از «ریشی ها» یا دانایان اخیر دورهٔ ویدی است. همانطور که گفتیم اوستا ادامه سرودهای اخیر ویدی میباشد و حلقهٔ تسلسل آنها را هم به وجود «گات ها» قدیم ترین قسمت اوستا به ثبوت رسانیدیم همانطوریکه زبان آخرین سرودهای ویدی و زبان گات ها قدیم ترین قسمت اوستا شباهت زیاد بهم داشت، آئین اوستائی و آئین قدیم وید هم از هم جدائی نداشتند و مشخصاتی درین است که این دو"}
{"book": "adl1182", "page": 323, "text": "(۲۹۸)\n\nدیانت را بهم پیوست میکند وحتی نشان میدهد که پیروان آنها در يك قطعه خاك\nمعین زندگانی کرده اند چنانچه در اوائل فصل ویدی زمانیکه میخواستیم خانه\nمشترك آریایهای كتلة باختری را ثابت کنیم در میان پاره عوامل دیگر مثل\nتشابه زبان وادبیات وعنعنات وغیره یکی هم شباهت عقیده و آئین عصرویدی\nو اوستائی را مثال آوردیم. پس آئین اوستائی غیر از تحولاتی که از روز ظهور خود\nحوالی هزار ق م تا سه چهار قرن بعد از انتشار دین مقدس اسلام در داخل اصولات\nخود نموده دارای عوامل قديمة عصر ودیانت ویدی نیز میباشد .\nآئین اوستائی از روز ظهور خود در باختر در مرور زمانه در عصر و نقاط\nمختلفی که انتشار یافته، دوره های ترقی و بحران وتحولات زیادی را پیموده که\nاینجا موقع تذکار همۀ آن نیست زیرا بعض دوره های آن از چوكات این فصل\nحتی تاریخ آریانا بیرون است لذا بصورت عمومی به تحولات آن اشاره نموده\nو بعد ازان قیافه وشکل اصلی آن را به عصری که وارد آن هستیم شرح میدهیم .\nفراموش نباید کرد که آئین اوستائی از روز ظهور آن در حوالی هزار ق م\nدر باختر تا امروز از بین نرفته و هنوز هم پیروانی دارد. این دیانت از حوالی هزار ق م\nتا موقع ظهور هخامنشی ها درفارس تقریباً ۵۰۰ سال منحصر به قلمرو اوستائی\nیعنی خاك های آریا نا بود. در اثر فتوحات وتبلیغات دودمان سلطنتی بلخی اسپه\nوتعلقاتی که بعد تر اشوری ها وهخامنشی ها پیدا کردند بجانب غرب نشر شد ولی\nعقاید سامی دران تاثیر افگند ودیانت اوستائی عصر هخامنشی شکلی داشت\nمخلوط با ستاره پرستی و دیگر مفکوره های سامی. درخود قلمرو آریانا هنوز هم\nتا زمان فتوحات اسکندر این دیانت مختصات خود را محافظه کرده بود . حمله\nو فتوحات اسکندر صدمۀ مدهشی به آثار مذهبی و نسخه های اوستا رسانید. حتی\nقرار بعض نظریات هرچه نسخۀ اوستا در آریانا و نقاط فارس وجود داشت همه اش\nطعمۀ حریق شد وبرباد گردید و نسخه ئی را هم اسکندر به یونان فرستاد. طبیعی"}
{"book": "adl1182", "page": 324, "text": "(٢٩٩)\n\nاین پیش آمد مهلك ترین ضربتی بود که به آئین و معتقدات اوستائی رسید. معذالك بکلی از بین نرفت و محتویات اوستا کم و بیش چه در سینه ها و چه در نسخ متفرق و مخفی باقی ماند. یونانی هائی که بعد از فتوحات اسکندر چه در باختر و چه در فارس و چه در شام و سائر قطعات آسیای غربی متمرکز شدند و حکومت های محلی تشکیل دادند به دین و آئین اهالی کار و غرضی نداشتند. لذا بعد از سپری شدن يك دوره بحران بزرگ مردم مجدداً به دیانت قدیم خود متوجه شدند طبیعی معتقدات و ارباب انواع یونانی هم کم وبیش معروف شد.\nدر کشور ما آریانا این وضعیت دوام داشت و هنوز دولت مستقل یونان و باختری در باختر تشکیل نشده بود که اشوکا امپراطور موریا که تا جنوب هندوکش نفوذ یافته بود مبلغین بودائی را به خاک های شرقی آسیا فرستاد و در حوالی وسط قرن سوم ق م دیانت بودائی در شرق آریانا معمول شد و آهسته آهسته بنای انتشار را به طرف قلب مملکت و صفحات شمال آن گذاشت و در اوائل قرن ٢ ق م به باختر هم نفوذ کرد. (١)\nچون دولت یونان و باختری آریانا درین وقت به منتهای قوت رسیده و نقشه فتوحات خاك هندی مد نظر پادشاهان آن بود نشر دیانت بودائی را از روی سیاست استعماری خاك هند هم قبولدار شدند. به این ترتیب آئین او ستائی روز به روز و به تدریج ضعیف شده و زمینه را در مناصفۀ شرقی آریانا چه در شمال و چه در جنوب هندوکش برای بودیزم خالی کرده رفت و بدون اینکه بکلی از بین برود مرکز ثقل آن بصورت غیر محسوس به مناصفۀ غربی آریانا و از انجا هم مخصوصاً به حوزۀ هیرمند و سیستان و حوالی هامون منتقل شد.\nاین دوره ایست که در مناصفۀ شرقی خطۀ بلخ-قندهار، بودیزم عمومیت دارد ولی دیانت اوستائی بکلی از بین نرفته و در حصه غربی خط مذکور پیروان\n(١) صفحۀ ٤٤١ و بعد جلد دوم کتاب گريک و بوديك کنده را تالیف موسیو فوشه."}
{"book": "adl1182", "page": 325, "text": "(۳۰۰)\n\nاوستائی عمومیت دارند وبودیزم در انجاها راه نیافته است .\nپارت های باختری که مقارن تشکیل سلطنت مستقل یونان و باختری در هیر کانیا\nبنای سلطنت جدید را گذاشتند و بعد از آن بطرف خاك های فارس پیشروی\nنموده و آن خاك ها را از سلطهٔ یونانی بیرون آوردند کار بزرکی که کردند به\nجمع آوری خاطره ها و تشکیل متن اوستا صرف مساعی کردند و این رویه در عصر\nساسانی تعقیب شد و چون دیانت اوستائی در غرب آریانا مخصوصاً در حوزهٔ\nهیرمند و سیستان و اراضی اطراف هامون مرکز آرامی یافته بود در بعض قسمت\nهای جدید اوستا خاطره های زیادی به آنجا مربوط است .\nبر کردیم به آریانا، در عصر کوشانی های بزرگ با وجودیکه دیانت بودائی\nمخصوصاً در مناصفهٔ شرقی مملکت به منتهای شکوه و عظمت خود رسیده بودحتی\nقرار بعض نظریه ها ، دیانت رسمی مملکت شده بود، بازهم خاطرات ومقررات\nآئین اوستائی از بین نرفته وتقریباً تمام ارباب انواع اوستائی روی مسکوکات\nسلاطین مختلف کوشانی نقش است و از آن مختصراً بعدتر و در جلد دوم این سلسله\nتاریخ در فصل کوشانی به تفصیل صحبت خواهم نمود. درین شبهه نیست که بودیزم\nمیدان رقابت را مخصوصاً در مناصفهٔ شرقی مملکت برده و عقاید دیگر که اینجا موقع\nشرح آن نیست هم ظهور کرده بودولی پیروان اوستا در حوزهٔ هیرمند و سیستان\nباقی مانده و تا زمان ظهور دین مقدس اسلام و ورود عساکر عرب در پای دیوار\nهای زرنج و بست، این دیانت باقی بود و همین حال را در خاكهای فارس داشت و در\nمقابل نیروی فاتحین عرب، پارسی ها به خاك هند پناه برده و تا حال به این دیانت\nپابنداند. پس به ترتیبی که گذشت آئین اوستا دارای دوره های ذیل است که\nهر کدام شامل پارهٔ ممیزات مخصوصی میباشد .\n(۱) دورهٔ قبل از زوراستری که در آن عوامل دیانت ویدی داخل است\n(۲) عصر « کاتها » یا دورهٔ صاف و قدیم اوستائی که سراسر مختص به باختر"}
{"book": "adl1182", "page": 326, "text": "(۳۰۱)\n\nوعصر ويشتاسپه وخود زرتشتر سپیتمان بلخی است که تقریباً پنجصد سال را در بر میگیرد.\n(۳) عصر هخامنشی که آئین اوستائی در فارس سرایت نمود و معتقدات سامی در آن مخلوط شد.\n(٤) دورهٔ بحران معاصر فتوحات اسکندر.\n(٥) دورهٔ پارتی که آنرا عصر تاريك زورا ستری میخوانند و در اخیر آن شاهان پارتی شروع به جمع آوری خاطرات قدیمه نمودند.\n(٦) عصر ساسانی که آئین اوستائی بکلی در قلمرو سلطنت آنها تجدید ودوباره احیا گردید.\n(۷) دورهٔ معاصر فتوحات مسلمین.\nاین دوره ها هر كدام از خود مميزاتی دارد كه شرح همهٔ آنها هم از موضوع این فصل وهم از چوکات تاریخ کشور ماخارج است لذا به آنچه که در قسمت عموميات گفته شد اكتفا نموده واصل اساس این ديانت را در یکی دو مرحلهٔ اول آن که جزء مرام این فصل و تاریخ کشور ما است شرح میدهیم.\n\n* * *\n\nدر فصل دوم تحت عنوان «عقايد» (صفحهٔ ١٤١) متذکر شدیم که آریاهای عصر و یدی دینی به معنی مشخص و معین این کامه با مقررات ورسومات متعلقهٔ آن نداشتند، امید وبیم از عناصر نورانی وظلمانی ایشان را به احترام و ترس از عناصر وادار کرده بود، به وجود خالق کائنات هم تاحدی پی برده بودند واجداد را هم احترام و ستایش میکردند.\nدر دیانت اوستائی این چیزها هم هر كدام بجای خود انبساط یافت و باقوت بیشتر شکل معین تری بخود گرفت. در فصل دوم شرح دادیم که عناصر طبیعی در عصر ویدی ستایش واحترام میشد این مسئله در عصر اوستا شكل معين مقابلهٔ"}
{"book": "adl1182", "page": 327, "text": "( ۳۰۲ )\nعناصر روشن وخوب را باعناصر تاريك وبد بخود گرفت و این مفکوره نهاد\nآئين او ستائی را تشکیل داد و بصورت عمومی قوه خوب وبد ، مفید و مضر\nروشن و تاريك در مخيلة این وقت شخصيت پيدا كرده وصاحب\nنام ها شد. چنانچه قوۀ نیکی را «سینتنه مینو» و قوۀ بدی را «انگر و مینو » مینامیدند\nو آنها را «خرد مقدس» و «خرد خبیث» هم ترجمه کرده اند . اگرچه اساس آئین\nاوستائی بر روی مقابلۀ همین دو قوۀ روشن و تاريك ، نيك وبد ، مفيد و مضر\nگذاشته شده بود معذالك «اهورا مزدا» ( هرمزد ) در رأس همه حکمفر مائی\nمیکرد . به این ترتیب ملتفت باید بود که هر مقابله و ستیز که بود در میان\n«سپینته مینو» و «انگر و مینو » بعمل می آمد و در مقابل اهورا مزدا کدام قوۀ\nفاعل خبيث وجود خارجی نداشت .\nپس «دوالیزم» اوستائی درگات ها مفهوم مخصوص ومعینی داشت به این\nترتیب که «اهورا مزدا » (هرمزد) به تنهائی نظام کاینات را اداره میکرد\nو مقابله میان قوه نیکی وبدی ، میان خیر و شر، میان نور وجدان و تاریکی های\nشهوت نفسانی بود که آنهم با روح خوش بینی که درین دیانت موجود بود با مراعات\nقوانین اخلاقی به فتح و غلبه روشنی بر تاریکی منتهی میشد .\nاوستا در حقیقت حیات و تمام مربوطات آنرا دو جنبه داده بود که یکی آن\nنور و روشنی و دیگر آن ظلمت و تاریکی بود . جنگ و ستیز خواهشات نفسانی\nو هدایات وجدانی و عقلی انسانی مظهر همین دو مفکوره است که اوستا آنرا\nخارج وجود فردی بشری عمومیت داده و در هر مورد مقابله و ستيز وعزم واراده\nرا توصیه کرده و آخر هم به غلبۀ روشنی های وجدان بر تاریکی های خواهشات\nنفسانی اطمینان داده است . پیشتر گفتیم که « سپینته مینو» و «انگر ومینو»\nیعنی عنصر خوب وبد اساساً در نبرد بودند، پس روشنی ها و محاسن مادی و معنوی\nیکطرف و سیاهی و خباثت طرف دیگر صف بسته بود و همین رویه باعث شد که"}
{"book": "adl1182", "page": 328, "text": "( ٣٠٣ )\n\nدر دیانت اوستائی مجموعی از عناصر نورانی و ظلمانی بمیان آید و صاحب شخصیت و نام و نشان شود. عناصر نورانی بارولی که بازی میکردند مقام بلندی در دیانت اوستائی پیدا کردند و مجموعۀ آنها را بعضی ها ارباب انواع اوستائی خوانده اند ولی ملتفت باید بود که مانند ارباب انواع یونانی نمایندۀ مادیات نبودند و آنها را با مجسمه ها نمایش نمیدادند بلکه عموماً شخصیت های معنوی داشتند و آنها را رویهمرفته «یزاتا» میگفتند و «امشه سپنته» Amesha-Spenta یعنی «ارواح پاك جاویدانی» در قطار آنها می آمدند و عدۀ آنها به ترتیب ذیل به شش میرسید :\n( ١ ) وهیو مانو Vhou-mano (فکر خوب)\n( ٢ ) اشا وهیشته Asha-vahishta (بهترین تقدس)\n( ٣ ) خشه تره وریا Khshathra-varya (سلطنت عالی)\n( ٤ ) سپنتا آرمتی Spenta-Armati (حس اعتدال)\n( ٥ ) هروتات Hervatat (سعادت و صحت)\n( ٦ ) امرتات Amertat (جاویدانی)\nامشه سپنته هر کدام از خود وظیفهٔ داشت مثلاً «وهیومانو» محافظ رمه ها بود. اشا وهیشته، رب النوع آتش شمرده میشد و تقریباً قاصد اهورا مزدا بود . سپنتا ارمتی محافظ زمین و هروتات و امرتات بخشایندۀ سعادت و خوش بختی و طول عمر تلقی شده بودند و بر آب و نبات سلطنت داشتند علاوه برین قواهای مفید و عناصر دیگری هم بود که دسته «سپنته مینو» یا «خرد نيك» را در مقابل «انگرومینو» (ارواح خبیث) یا دیوها و شیاطین تشکیل میداد .\nسویه اخلاقی : رویۀ اخلاقی يك ملت علامۀ ممیزۀ میزان رشد اجتماعی و حیات مادی و معنوی آن میباشد . اساس آئین اوستائی قراریکه دیده شد بر سر مقابله قوۀ نيك و بد گذاشته شده بود و با این وضعیت انتخاب و مسئولیت همه به اختیار"}
{"book": "adl1182", "page": 329, "text": "(٣٠٤)\nمردم بود قرار اصولات اوستائی بشر مخلوق ( هرمزد ) بود و از روز تولد\nجزء قلمرو کشور نوروروشنی بشمار میرفت ولی چون آزاد خلق شده بود انتخاب\nحق خود او بود و در حالیکه سعادت و نجاتش به همین انتخاب تعلق داشت در فتح\nو فیروزی آخری نور بر ظلمت هم سهیم و موثر بود. زیرا هر عمل نيك بشر قوه\nعمومی نور و روشنی را تقویت میکرد و هر عمل بد قوه ظلمت و تاریکی را نیرومند\nمیساخت بناءً علیه بشر باید طرف خوبی و روشنی را انتخاب میکرد تا نور فاتح میشد\nو نجات او با فتح و پیروزی روشنی بر تاریکی صورت میگرفت .\nعلاوه برین چیز دیگری که در اخلاقیات پیروان اوستائی تاثیر زیاد داشت\nعقیده به نظارت اعمال و کردار بود که از طرف «امشه سپنته» بعمل می آمد\nو هر کار خوب و بد تشخیص و تحریر میشد . به این ترتیب آئین اوستائی پیروان\nخود را به راه روشنی و نیکوکاری آورده و هر شخصی را آزادی در انتخاب\nراه روشن و تاريك داده و از نگرانی اعمال خوب و بد خبردار ساخته بود\nو راه سعادت و نجات فردی را در غلبه و پیروزی محاسن اخلاقی منوط ساخته بود\nو به این ترتیب هر فرد مکلف بود که مانند سرباز مجهز با مراعات اصولات اخلاقی\nو نیکوکاری به مفاسد و تاریکی ها و خواهشات نفسانی فایق آید .\nهومته، هوخته، هورشته : روی هم رفته قوانین اخلاقی اوستائی به اساس\nو اجرای سه مطلب گذاشته شده بود که بحیث فورمول مشخص در آمده و آن\nعبارت از هومته، هوخته، هورشته یعنی «پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك»\nاست. به این اساس پیروان اوستائی مکلف بودند که فکر، و زبان و عمل خود را\nاز لوث وكثافت پاك كرده نه تنها از راه زبان و عمل به کارهای ناشایست\nاقدام نکنند بلکه در فکر و خیال خود هم آنرا خطور ندهند . پیروان اوستائی\nبه روز اخرت و پرسش و جزای اعمال عقیده داشتند . اوستا به پیروان خود\nبصورت عمومی پا کی و نظافت ظاهری و باطنی یعنی بدنی و روحی «راستی» راستکاری"}
{"book": "adl1182", "page": 330, "text": "(٣٠٥)\nمروت، سخاوت و خیر خواهی را توصیه نموده و دروغ گوئی را بدترین گناهان\nشناخته است. اوستا سفارش شدیدی داده که زمین، آتش و آب پاک نگه شوه\nو مخصوصاً از لوث جسد مردگان محافظه گردد. از همین جهت آتش علامه\nپاکی قرار گرفت و افراط درین راه بجائی رسید که این دیانت به آتش پرستی\nمعروف شد و گرنه قراریکه ملاحظه میفرمائید در اوائل موضوع پرستش آتش\nبکلی در میان نبود. همین قسم مراعات پاکی زمین مخصوصاً از لوث جسد مردگان\nسبب شد که مرده را به زمین دفن نکنند و در بلندیها و قله‌های کوه بگذارند\nتا مرغان هوا خورده و ناپدید شود.\n\nمقایسه بین بعضی نامهای ارباب انواع ویدی و اوستائی: همان طور که\n«زرتشتر» خودش در قطار ریشی‌های «ویدی» ظهور کرد و «گات‌ها» قدیم\nترین قسمت اوستا از حیث زبان و مفکوره رابطه ارتباط بین آخرین کتب\nویدی و باقی حصص اوستا میباشد در نامهای ارباب انواع ویدی و اوستائی هم\nشباهت زیاد موجود است. حتی بعضی ازین اسما يك چیز است که تلفظ آن\nجزئی فرق کرده، در برخی دیگر مفهوم آن منقلب شده بهرحال مقایسه آنها\nدر تاریخ تحول عقاید عصر ویدی و اوستائی در آریانا کمال اهمیت دارد و هر کدام\nبجای خود نشان میدهد که این دو مدنیت با تمام مربوطات آن در سر زمین آریانا\nعرض وجود کرده است و يك سر زمین و يك خاك است که بنوغ مدنی، فکری\nاخلاقی، مذهبی، تهذیبی، اجتماعی، ادبی آن موافق مقتضای زمان تحول\nو به رنگهای دیگر ظهور کرده است.\n\nمدققین به این نظریه معترف اند که «وارونا» بزرگترین رب‌النوع عصر\nویدی که بعضی‌ها او را رب‌النوع آسمانها تعبیر کرده اند، در عصر اوستائی\nبنام «اهورا مزدا» شناخته شده است و میگویند که «اهورا مزدا» صفت جدیدی\nاست که اوستا به او داده است و معنی آن «دانای توانا» است و این مفهوم"}
{"book": "adl1182", "page": 331, "text": "( ٣٠٦ )\n\nمعنوی است که پیروان آئین « ویدی » به او داده بودند. بعضی های دیگر میان\nکلمه « وارونا » و « اهورا » مباینت زیاد نمی بینند حتی مربوط به این مطلب\nکلمه دیگری هم در « وید » داریم که « آشورا » است و بر مجموع ارباب انواع\nنورانی تطبیق میشود که در عصر ویدی از ان کلمه « اهورا » عرض وجود کرده است\nاسم دیگر که در عقاید عصر ویدی و اوستائی کشور ما قابل مقایسه است « میتهرا »\nو « میترا » است که رب النوع آفتاب میباشد و مفهوم آن در وید و اوستا تغیر\nنکرده و در تلفظ آن جزئی اختلافی که بعمل آمده عبارت از سقوط ( ه ) است .\nاین اختلاف تلفظ زادهٔ مرور زمانه است چنانچه همین کلمه را اگر\nتعقیب کنیم می بینیم که در عصر کوشانی تاریخ مملکت ما باز هم کمی بیشتر تغیر\nکرده و شکل « میرو » بخود گرفته است چنانچه روی مسکوکات کنیشکا و هوویشکا\nبا کمی نرمی و سختی حروف علت و تشدید حروف صدادار بصورت های ذیل تحریر\nاست : Mopo ، Miiopo ، Mippo ، Meipo ، Miypo ( ۱ ) و در ادبیات دری\nبشکل « مهر » باقی مانده و هنوز هم معنی آن آفتاب است .\nهمین قسم « امشه سپنته » ( ارواح نورانی ) که در اوستا ذکر شده و پیشتر از ان\nاسم بردیم در وید مقابل خود ادیتا Adityas دارد که دارای عنوان و وظایف\nاخلاقی جدید شده اند .\n« دیوا » محض کلمه ئی که در « ودا » ارباب انواع و مخصوصاً ارباب انواع\nمفید و نورانی را در بر میگرفت در اوستا بصورت « دیو » باقی است و مفهوم آن\nمنقلب شده و بر شیاطین و ارواح خبیث اطلاق میشود و مقابل مفهوم جدید آن\nدر سرود ویدی کلمه راکشار Rakshas موجود است که شیاطین و عناصر مضر را\nدر بر میگرفت . همین قسم میتوان « سوما » و « هوما » ، « اگنی » و « اتار » یعنی مشروب\nو آتش و دیگر چیزهای این دو دیانت آریانا را بهم مقایسه کرد .\n\n(۱) ارباب انواع زوراستری در مسکوکات هندوسیتی ( کوشانی ) تالیف سراورل ستن\nبمبئی ۱۸۸۸ . ملتفت باید بود که (P) در کلمات مذکور آواز (R) را میدهد ."}
{"book": "adl1182", "page": 332, "text": "(۳۰۷)\n\nعناصر طبیعی: آئین اوستائی با وجودیکه بخود شکل و خواص معینی گرفت\nو از پرستش عناصر طبیعی که در عصر ویدی وجود داشت يك قلم مجزی شد و به\nترتیبی که شرح داده شد تحت نظام جدیدی درآمد. معذالك احترام عناصر طبیعی\nبحيث عوامل مفيد و ارباب انواع فرعی در ان دیده میشود و حتی بعضی ازین عناصر\nمثل آتش و آب شخصیت هائی بنام اشاوهیشته Asha-Vahishta و هرواتات Harvatât\nدر قطار ٦ «امشه سپنته» هم داشتند. چون این عناصر در خود اوستا شخصیت مهم\nداشتند و بعضی های آنها از عصر اوستائی و حتی ویدی هم بیشتر در خاک های دو طرفه\nهندوکش رولی بازی کرده اند و بعضی های آنهم باعث ظهور يك سلسله ادیان\nدیگر در اراضی آسیای شرقی و اراضی متصل حوزه بحر مدیترانه و حتی اروپا\nشده اند بیمورد نیست که اینجا از آنها تذکاری بمیان آید.\n\nآتش: اگر چه آتش در اوستا بنام «آتار» یاد شده و لی قراریکه پیشتر\nشرح دادیم در میان «امشه سپنته» «اشاوهیشته» از ان نمایندگی میکرد ولی واضح\nمعلوم نمیشود که مقصد ازین نمایندگی، شخصیتی است که برای آتش قایل شده\nبودند یا مفهوم مادی آن. بهرحال قراریکه در مبحث عقاید اوستائی شرح دادیم\nوظیفه اساسی پیروان «زرتشتر سپنتمان» مقابله با ارواح خبیثه و ستیز با خواهشات\nنفسانی و عناصر تاريك و مضر بود.\n\nآتش با روشنی ظاهری و حرارت خود و فایده ئی که بحیات بشری رسانیده\nاز روز کشف خود در میان همه اقوام جهان بحيث يك عنصر مفید تلقی گردیده\nاست و کشف و استعمال آن یکی از عواملی بود که در هر گوشه جهان بشریت را\nبه مرتبه جدید تمدن واصل گردانیده است.\n\nباشندگان آریانا در عصر اوستائی با سابقه که قبل برین در عصر ویدی\nدر تشخیص عناصر نورانی طبیعی داشتند نسبت به سائر ملل جهان برای آتش مقام\nمهمتری قایل شده بودند و او را بنام «اگنی» میشناختند و نسبت به همه"}
{"book": "adl1182", "page": 333, "text": "(۳۰۸)\n\nاز باب انواع برای او سرودهای بیشتری ساخته بودند (صفحۀ ۱۴۹) اوستا\nآتش را مقدس و پاک ترین همه عناصر محسوب میداشت و آنرا انعکاس نور\n«اهورامزدا» قلمداد میکرد. علاوه برین آتش علامه صفای اخلاق و بزرگترین\nحربه در مقابل دفاع ارواح خبیثه و دیوان شمرده میشد چنانچه عقیده داشتند\nکه شب هنگام ، هنگامیکه سیاهی شب فرا میرسید و ارواح خبیثه (دیوها و شیاطین)\nمشغول فتنه انگیزی میشدند تنها روشنی آتش عامل ترس و فرار آنها شده\nمیتوانست ازین رو آتش را پسر و نور وعلامۀ «اهورامزدا» تصور میکردند\nواز همین رهگذر به آن احترام میکردند. روشن کردن آتش در کانون خانواده\nدر عصر ویدی در آریانا رواج داشت و چون آتش در عصر اوستائی مقام بلند تری\nپیدا کرد طبعی روشن کردن آن نه تنها در کانون خانواده و حفاظۀ آن بطور\nهمیشگی عمومیت یافت بلکه در آتشکده ها هم رواج پیدا نمود. نا گفته نماند که\nنگهداری آتش در کانون خانواده یکی از عادات قدیم اکثر اقوام هندو اروپائی\nاست این کار در عصر ویدی و اوستائی در آریانا منحصر نبوده جرمن ها، رومن ها هم در\nزمانه های نسبتاً جدید به آتش کانون خانوادگی احترام میکردند بهر حال در عصر\nاوستائی باشندگان آریانا چنین عقیده داشتند که بهترین حربه اضمحلال عناصر\nمضره آتش است بناءً علیه روشن کردن آنرا در کانون خانواده و حفاظت آنرا شب\nو روز یکی از وظایف مذهبی خود می شمردند و معتقد بودند که در روشنی آتش\n«سپنته مینو» با خرد مقدس محافظ ایشان و خانوادۀ شان است و عناصر مضره\nکاری ساخته نمیتوانند. به اساس همین رویه و عقیده آتش کده هائی خارج کانون\nخانواده هم ساخته شد، و آتش کده هائی مخصوص موبدان و شاهان عرض وجود\nکرد و آتش و آتشکده به اندازه ئی در دیانت اوستائی صاحب مقام بزرگ شد\nکه دیانت مذکور را آتش پرستی هم نامیدند .\nآب : آب هم در اوستا صاحب شخصیت بود و از خود رب النوعی داشت که"}
{"book": "adl1182", "page": 334, "text": "(۳۰۹)\n\nاو را «ایام نپات» Apam-Napat میگفتند اینجا فوراً متذکر میشویم که این\nرب النوع در دورهٔ اوستائی کشور ما عرض وجود نکرده بلکه در عصر ویدی\nتاریخ ما هم به همین نام یاد شده و بلاشبهه خاطره‌ئی از عقاید دوره‌های قبل التاریخ\nمملکت ما هم در آن نهفته است و ازان پایان‌تر بحث خواهیم نمود .\nاسم اوستائی «اپام نپات» بصورت تحت اللفظ «پسر آب» معنی دارد. نام «ویدی»\nاو هم عیناً همین است. اصلاً این کلمه چه در اوستا و چه در وید به زبانهٔ برقی\nاطلاق میشد که در ابرها نهفته است و چون آب باران هم از ابرها میریزد\nمسکن و مقر او را در ابرها می پنداشتند .\nآب با قوهٔ نامیه‌ئی که در خود نهفته داشت خیلی ها بیشتر از عصر اوستائی\nو ویدی در دوره های قبل التاریخ کشور ما ستایش و احترام میشد. از روی خود\nاوستا واضح معلوم میشود که پیش ازینکه زرتشتر عرض وجود کند آریهای\nباشندهٔ دوطرفهٔ هندوکش آنرا ستایش میکردند و از او استعانت میخواستند.\nدر اوستا رب النوع آب بنام دیگر «اردوی سورا اناهیتا»Ardvi-sura Anahita\nهم یاد شده وحتی میتوان گفت که نام اصلی او همین است وبصفت ربة النوع\nخوانده شده این ربة النوع پیش از عصر زوراستر در کشور ما معروف بود .\nکا بکر به این عقیده است که «اردوی سورا» Ardvi-sura اصلاً نام رودخانهٔ\nبزرگ اکسوس (امو دریا) بود و برای اثبات نظریهٔ خود پارچه ئی از متن\nاوستا را آورده که ترجمهٔ آن چنین است: «ما 'اردوی سورا اناهیتا' را که از\nتمام رودخانه‌های روی زمین عریض‌تر است و با شدت تمام از کوه 'هوکریا'\nپایان شده و به دریاچهٔ 'ورو کاشا' می‌ریزد ستایش میکنیم. وقتیکه 'اردوی\nسورا اناهیتا' داخل این دریاچه میشود و به آن می‌ریزد تمام سواحل و وسط\nآنرا موج فرامیگیرد . این رودخانه هزار بازو و هزار شاخه دارد و هر يك از\nبازوها و شاخه های آن برابر چهل روزه راه سوار کار خوبی طول دارد . »"}
{"book": "adl1182", "page": 335, "text": "(۳۱۰)\nکابمگر این پارچه را از متن اوستا از فقره ۳ و ٤ ایان یشت یا یشت ٥ نقل کرده\nو در اطراف آن تبصره کرده میگوید : « آنچه که بالا ذکر شد تصویر رودخانهٔ\nبزرگ و پر آبی است که دارای معاونین متعدد میباشد و اگر به اصل مسکن ملت\nاوستائی ، آنطور یکه از خلال معلومات جغرافیائی خود اوستا بر می آید نگاه\nبکنیم بلاشبهه ملتفت میشویم که «اردوی سورا» عبارت از رودخانه اکوس\n(آمودریا) است و کسانیکه مسکن ملت اوستائی را بطرف غرب قرار میدهند\nبرای تعین رودخانه «اردوی سورا» هیچ چیزی در مقابل خود ندارند . » (۱)\nملتفت باید بود که «اردویسورا اناهیتا» تنها نام جریان آب رودخانه اکوس\nنبود بلکه «بنزانا» یا ژنی این رودخانهٔ بزرگ را هم نمایندگی میکرد و حتی\nگفته میتوانیم که اساساً مقصد اصلی اوستا از «اردوی سورا اناهیتا» ژنی یا ربة النوع\nرود خانه اکوس بود .\nاوستا ، ابان یشت یا یشت پنجم خود را سراسر وقف ستایش این ربة النوع\nکرده . دار مستتر کلمهٔ «اردوی سورا اناهیتا» را «قوهٔ عالی مطهر» ترجمه\nکرده و میگوید که مقصد از آن سر چشمهٔ طبیعی است بالای کوه «هو کبریا» که\nاز بلندی به ستاره میخورد واز آن به اصطلاح اوستا تمام رودخانه های زمین\nپایان میشود (۲) در ماخذ جدیدتر اردویسور Ardvisur نام رود خانه شده\nو اناهیت Anahit ژنی یا ربة النوع آنرا در بر میگیرد .\nبه این ترتیب کلمهٔ «اردوی سورا» از «اناهیتا» جدا شده و «اناهیتا » بحیث\nربة النوع آب و رودخانه امور ربة النوع زمین و فراوانی و حاصل خیزی زمین\nو حتی قوهٔ تا نیث زن و غیره در صفحات باختر در آریانا و خارج سرحدات دوام کرد.\n(۱) صفحه XLV (٤٥) مقدمه جلد اول مدنیت ایرانی های شرقی در زمانه های قدیم\nترجمه انگلیسی داراب دستور «پشوتان سنجانا»\n(۲) «هو کبریا» یکی از قلل پامیر است ."}
{"book": "adl1182", "page": 336, "text": "(۳۱۱)\n\nاز روی یشت پنجم اوستا معلوم میشود که اناهیتا بحیث ربة النوع آب\nورودخانه امو در زمان زرتشتر باشکل واندام ووضعیت معینی که پایان شرح\nمیدهیم درخاطرها ترسیم شده بود. اوستا ازین زنی یا ربة النوع طوری صحبت\nمیکند که کسی قیافه وصورت شخص زنده وبا هیکل مجسمه ئی را تعریف کند\nعلاوه برین همین پشت ه که وقف ستایش «اناهیتا» شده قسمت تاریخی هم دارد\nوآن عبارت ازین است که نه تنها از «یماها» گرفته به بعد تمام پادشاهان\nوپهلوانان آریائی ازاو استعانت خواسته و بنام او قربانی تقدیم کرده اند بلکه\n«اهورا مزدا» وزرتشتر همه از او استمداد کرده اند وازین مسئله وازین پشت\nوازسائر قسمت های اوستا واضح معلوم میشود که «اناهیتا» یکی از ربة الانواع\nقدیم باختری است که پیش ازعصر اوستا ووید مجسمه های آن در دوره های\nقبل التاریخ کشورما هم از حوزه اندوس (سند) واکسوس (امو دریا) کشف\nشده ودراراضی غربی آسیای سوزوعیلام وبین النهرین وآسیای صغیر وفلسطین\nوقبرس وبلقان ومصرهم بدست آمده است ومعلوم میشود که در دوره کلکولی تیك\nازسواحل سندتا وادی نیل وشرق مدیترانه آنرا می شناختند . مجسمه های\nاو عموماً بشکل زن و نیم تنه است ومدققین معمولاً درین وقت او را «مادر كبير»\nيا ربة النوع مادر خوانده اند وچون او را ربة النوع زمین وقوه نامیه آن\nمیدانستند نیم تنه نمایش میدادند زیرا تصور میکردند که مناصفه بدن او زیر\nزمین است . مجسمه های او درخاکهای آریانا ازوادی سند (موهنجودیرو)\nوگدورزیا (بلوچستان) وباختر (خرابه های شهر بانو ۱۸ کیلومتری شمال\nتاشقرغان) از گل پخته بدست آمده است . (۱)\n(۱) سرجان مارشال که در موهنجودیرو وهریه بلوچستان درزمینه قبل التاریخ حفریات\nنموده به این عقیده است که از روی کشف مجسمه این ربة النوع ازسندتا نیل، معلوم میشود که\nپرستش آن در عصر کلکولی تیك تمام این ساحة وسیع رافرا گرفته بود ."}
{"book": "adl1182", "page": 337, "text": "(۳۱۲)\n\nاوستا در ابان یشت از فقره ۱۱۹ گرفته تا ۱۳۲ قیافه وشکل وزیورات\nاناهیتا را مفصل تعریف میکند و اينك آنرا خلاصه میکنم : «آناهیتا بشکل دختر\nجوان و قشنگی پیراهن طلائی پوشیده، قد بلند، اندام زیبا دارد، آثار پا کی\nو نجابت در او هویدا است کمرش بسته است و قبای شبۀ زرین در بر کرده است\nقرار رواج وقت گوشواره های بزرگ مربع طلائی پوشیده و گلوبندی در\nگلوی قشنگش دیده میشود. کمرش را بسته تا سینه هایش زیباتر و بشکل اصلی\nآن جلوه کند. برسرش تاج طلائی است مدور مرکب از صد ستاره که هر کدام\nهشت رخ دارد و بین هم باز نجیره ها خوش شکل متصل است و لباس های او از\nبهترین پوست سمور آبی است که نگاه را خیره میکند و چنین تصور میرود که\nروی صفحۀ طلا نقره کار شده باشد.»\n\n***\n\nربۃ النوع مادر که در دوره كلكولى تيك قبل التاریخ در کشور ما معروف بود\nو مجسمه های آن پیدا شده در عصر او ستائی بنام «آناهیتا» و بشکل زیبای\nدختر جوانی معرفی شد و بصورت خصوصی تر ربۃ النوع رود خانه امو تلقی\nگردید زیرا آب این رود خانه با معاونین آن باعث آبادی وسرسبزی صفحات\nباختر وسغدیان یعنی کانون اولی اوستائی شمرده میشد. بعد از عصر اوستائی\nدر امتداد جریان امو و دیگر نقاط باختر معابدی بنام «آناهیتا» وجود داشت.\n«راولنسن» در کتاب «بکتریای» خویش ذکر میکند که یکی از مجلل ترین\nمعابد «آناهید» یا «آنائیتیس» که پارسی ها آنرا تاناتا Tanata و اوستا\n«آنائیا» خوانده در شهر بکترا وجود داشت (۱) معروف ترین معبد آناهیتا\nپیش از سلطه هخامنشی در کشور ما در باختر وجود داشت و قرار اشاره را ولنسن\nمحتملاً چندین قرن پیش از ظهور این پیش آمد این معبد معروف در باختر\n\n(۱) صفحه ۸ بکترا تالیف اچ. جی راولنسن طبع لندن ۱۹۱۲."}
{"book": "adl1182", "page": 338, "text": "(۳۱۳)\n\nتعمیر شده بود وسیروس هخامنشی بعد از جنگ های اول و مراجعت خود پرستش\nآنرا به مدیا وفارس انتقال داد وازین به بعد فارسی ها هم اناهیتا را شناختند\nو معابدی مثلا در اکتبانا ( همدان ) برای اوساختند و در زمان ارتاگزارس\nمنمون (Artaxerxes Mnemon) (٣٦٢ - ٤٠٤ ق م) که از پیروان جدی اناهیتا\nبود پرستش آن در خالك های فارس خیلی ها معمول شد .\n\nهمین « اناهیتا » او ستائی با ختر ی ربة النوع آب ورو د خا نه ا مو\nیا قراریکه بعضی ها میگویند ربة النوع سر چشمه آمو بدان شـــــکل ز یبای\nدختر جوان و قشنگی که در ایان پشت اوستا تعریف شده در ادبیات عربی و فارسی\nشکل « ناهید » بخود گرفت و نام ستاره « وینوس » هم شد و علامهٔ فار قه زیبائی\nزن گردید چنانچه ناهید مخصوصاً در مورد زن هائی اطلاق میشد که سینه های زیبا\nو بر جسته میدا شتند .\n\nمیتهرا : در جمله عناصر طبیعی که در عصر و دیانت اوستائی مقام بزرگ\nداشت یکـی هم « میتهرا » یعنی مهر یا اقتاب بود . « میتهرا » دفعتاً در عصر\nاو ستائی در آریانا معروف نشد بلکه قبل بر ین در عصر و یدی تاریخ ما بهمین نام\n« میترا » سرودی دارد و یکی از ارباب انواعـی است که مانند « اناهیتا »\nاز عصر کلکولی تيك به بعد در آریانا و اسیای غربی معروف بود. اسم او در دورهٔ\nتاریخ کشور ما فقط به اختلاف لهجه ( ت ) و ( ته ) ذکر شده و این از اختصاصا ت\nعمومی زبان این دو عصر مملکت ما است. پس میان این دو اسم اختلافی نیست\nو هر دو عبارت از يك رب النوع آفتاب است . اصلا کلمه « میترا » را مخصوصاً\nبشکل تلفظو یدی آن « دوست» ترجمه میکنند و بزبان اوستائی آنرا « قرارداد »\nمعاهده و مرافقه تعبیر کرده اند ولی معنی اولی را صحیح تر میدانند و از همین اسم\nاست که در زمانه های نسبتاً جدید کلمه « مهر » در زبان دری برای آفتاب\nبمیان آمده است ."}
{"book": "adl1182", "page": 339, "text": "( ٣١٤ )\nدر سرودهای ویدی « میترا » با « وارونا » و « اندرا » بیشتر متصل\nو پیوست ذکر شده در اوستا در جمله « یزاتا » آمده و چنین تذکار رفته که\n«اهورا مزدا» بالای کوه « هرا برز تی » (پامیر) که آفتاب فراز آن بر میخیزد\nبرای « میتهرا » مسکنی ساخته بود . چون روشنی علامه فارقه «استی» است\n« میتهرا » ژنی یا رب النوع روشنی آفتاب و راستی بعدالت تلقی شده بود\nچیز مهمی که از نقطه نظر تاریخ صنعت برای کشور ما مهم است يك پارچه مختصر\nدیگر اوستا است و در آن تذکار رفته که «میتهرا» روی عراده ئی حرکت\nمیکرد که چهار اسپ سفید آنرا میکشید . « میتهرا » یارب النوع آفتاب با عراده\nو چهار اسپ سفید مذکور در سقف طاق هیکل ٣٥ متری بامیان نمایش یافته\nو تا حال موجود است .\nهمان طور که پرستش « اناهیتا » از آریانا به خاك های مدیا و فارس و دیگر\nنقاط اسیای غربی و سواحل بحر مدی ترانه و غیره انتشار یافت پرستش « میتهرا »\nهم قدم بقدم این راه را تعقیب کرد . درین شبهه ئی نیست که «میترا» مانند\n« اناهیتا » به نام و مفهوم گلمی مختلف مثلاً در حوزه اندوس بنام شیوا\nو همرای « ترگ و . » در عصر كلكولى تيك معروف بود و بنام های دیگر\nدر بعض نقاط غرب آسیا هم آنرا میشناختند و در کتیبه های هیتیت «بوغاس کوی»\nدر قرن ١٥ ق م نام او با « اندرا » و « وارونا » ارباب انواع ویدی یکجا برده شده\nمعذلك اینقدر میتوان گفت که عصر ویدی و اوستائی نام و مقام و ستایش\nاو را بیش از پیش در آریانا تثبیت کرده است . در کتیبه های داریوش اول\n(٤٨٥- ٥٢١ ق م) و Xerxes اول ( خشا یار شاه) (٤٧٢ - ٤٨٥ ق م) اسم\nاوذکر نشده ولی از تا گزرس دوم ( اردشیر دوم) بزاول بعد از اهورا مزدا از اناهیتا\nو میتهرا یاد کرده و ازین بر می آید که این رب النوع ویدی و اوستائی در دوره های"}
{"book": "adl1182", "page": 340, "text": "(٣١٥)\n\nنسبتاً تازه‌تر در خاك فارس معروف شده است (۱)\n\nمیتھرا و اناهیت در خاک‌های غرب آسیا در کتیبه‌های سوز و پرسه پولیس ارمنی ،لیدی آسیای صغیر همیشه بهم پیوسته و متصل وحتی بحيث يك جفت ذكر شده‌اند و بهمین صفت در امپراطوری رومن کمال شهرت داشتند و این تنها دو رب النوع و ربة النوع اوستائی است که معابدی در امپراطوری رومن داشتند و با انبساط امپراطوری مذکور در خاك‌های انگلستان و حتی هسپانيا هم پیروانی پیدا کرده بودند.\n\nعلاوه بر انا هیتا و میتهرا بعض دیگر از عناصر طبيعي مثل ماه و بعضی ستاره‌ها بنام‌های تیشتریا Tishtrya، ستاویزا Satavaisa وغيره ذكر شده‌اند، همين قسم در اوستا يك سلسله ارباب انواع معنوی هم نام و شخصیت پیدا کرده بود مانند عدالت (راشنو Rashmu)، فتح ورترا گنا Verthraghna)، ترحم (اشیAshi) وغيره.\n\nارباب انواع اوستائی روی مسکوکات شاهان کوشانی: اراده نداریم که درین فصل که مخصوص عصر و تهذیب اوستائی کشور ما است از دوره کوشانی و پادشاهان این عصر مملکت خود چیزی بگوئیم. تنها از ذکر يك چيز در اینجا خود داری نمیتوانیم و آن این است که با انتشار دیانت بودائی در آریانا آئین اوستائی حتی در مناصفه شرقی مملکت که مخصوص انبساط بودیزم بودهم بکلی تازمانه های سلطنت کوشانی‌های بزرگ از يك ربع قرن پیش از عهد مسیح تا ربع اول قرن سوم از بین نرفت ، مناصفه غربی بلخ - قندهار مخصوصاً حوزه هیرمند و سیستان موضوع جدا گانه ایست که دیانت اوستائی تا زمان نشر دین مقدس اسلام حتی \n(۱) صفحه ٤٦ میتهرا - زوراستر و قبل التاریخ آریائی و مسیحی تالیف شارل او تران پاریس ١٩٣٥"}
{"book": "adl1182", "page": 341, "text": "(٣١٦)\nبعدازان هم در اینجا معمول بود. با وجود یکه عصر کوشانی های بزرگ عصر ترقی بودیزم در مناصفه شرقی آریانا محسوب میشد و کوشانی های بزرگ در انبساط و انتشار این دیانت در خاک های شرق سنکیانک و حوزۀ تارم و چین صرف مساعی زیاد کردند وحتی قرار بعضی نظریه ها دین بودائی آئین رسمی این عصر وسلاطین شمرده میشد. معذالك ارباب انواع اوستائی در چپه مسكوكات انها زیاد استعمال شده و حتی خلاف عصر اوستائی شکل و قیافه ئی هم بخود گرفته است. این کار بار اول با کنیشکای کبیر شروع شده و بعد از او «هوویشکا» و « واسودوا » این رویه را تعقیب کرده اند. « میتهرا » رب النوع آفتاب که قبل برین شرحش گذشت در مسكوكات کنيشكا به اسم (میرو) Myipo، Meipo، Miypo، و در مسکوكات هوویشکا «میررو» «میورو» و «مورو» و به دیگر صورت ها از قبیل Mopo، Miiopo، Mippo Mipo Mypo Miypo . همین قسم «مااوگه» یا «مااو» رب النوع مهتاب که در اوستا ذکر شده روی بعضی مسكوكات كنيشكا بصورت «مااو Mao » دیده میشود در مسكوكات كنیشکا کلمه دیگری نقش است که «لرواهاسپو» یا «لرواسپو» خوانده شده ومعنی آن «صاحب اسپ تندرو» است. این کلمه هر کبه علاوه بر اینکه اسم پدر «ویشتاسپه » پادشاه باختری است در اوستا صفات رب النوع آفتاب «میتهرا» و « ایام نپت » رب النوع آب است و سر اودل ستن نتیجه گرفته میگوید که چون « میتهرا » بصورت « میو رو » روی مسكوكات کنیشکا ذکر شده مقصد « لرواسپو» که روی مسکوکات او دیده میشود همان «ایام نپت » رب النوع آب اوستائی است (۱)\nیکی از ارباب دیگر اوستائی که در مسکوكات كنيشکا بشكل پیر مرد ریش دار و در حال دوش نمایش یافته « واته Vāta » رب النوع «باد» است که به نام «وادو»\n(۱) صفحۀ ۱۰ ارباب انواع زور استری در مسکوکات هند و سیتی نگارش سر اورل ستن. مبئی ۱۸۸۸ - ملتفت باید بود که p در اسمای مذکور آواز R را میدهد."}
{"book": "adl1182", "page": 342, "text": "(۳۱۷)\nخوانده شد، در ادبیات پهلوی این کلمه «واتو» شده و ازان به تدریج کلمه «باد»\nبمیان آمده است. هیکل دیگری روی مسکوکات هوویشکا دیده میشود که از\nبالای شانه های آن آتش زبانه میکشد. اگرچه از روی زبانه های آتش هم\nمیتوان گفت که «آتش» اوستائی را شخصت داده و نمایندگی میکند ولی اسم\nاو «اثرو» «اثورو» شبهه ئی درین مورد نمیگذارد زیرا «آتھر» در «زند» و\n«آترو» در پهلوی آتش است و در اوستا «اتار Atar» آتش بحیث بزرگترین\nرب النوع مفید ذکر شده است.\n«فر» یا «جلال شاهی» که در مورد ظهور دودمان آریائی پیشدادی و کیانی\nذکر کردیم در مسکوکات هوویشکا بصورت «فرو» و «فررو» ذکر است همین قسم\n«ورتراگنا» رب النوع فتح که با لا ازان ذکر شد بصورت «ورلاگنو» در\nمسکوکات کنیشکا اسم برده شده.\nپس از روی این تذکار مختصر واضح و به صراحت تمام دیده میشود که\nارباب انواع اوستائی با وجود کشمکش ها و جنگ ها و لشکرکشی های اسکندر\nو انتشار آئین بودائی و غیره در معتقدات باشندگان آریانا فوق العاده اثر\nانداخته بود واگر این ارباب انواع باستانی اوستائی تا عصر کوشانی ها نفوذ زیادی\nدر روحیات اهالی دو طرفۀ هندوکش نمیداشت قطعاً روی مسکوکات ، آنهم\nدر زمانی که آئین بودیزم در دورۀ عروج خود رسیده بود نقش نمیشد.\nارواح بستگان و اجداد: چون پیروان اوستائی به فنای روح عقیده نداشتند\nو آنرا جاویدان میدانستند موضوع احترام ارواح بستگان متوفی و اجداد\nدر میان آنها شیوع داشت. در اوستا روح مردگان به نام «فراواشی Fravashi»\nیاد شده . ناگفته نماند که احترام ارواح اجداد بحیث یکی از مراسم خانوادگی\nدر میان تمام اقوام هندو اروپائی وجود داشت و در موقع احتیاج و خطر از آنهم\nانتظار كمك و مساعدت داشتند. در میان آریاهایا آریاهای کتلۀ باختری این\nرویه بیشتر تقویت یافته بود. آریا های مسکونۀ دوطرفۀ هندوکش چه در عصر\nویدی و چه در عصر اوستائی به این عقیده پابند بودند . در سرود ویدی"}
{"book": "adl1182", "page": 343, "text": "( ۳۱۸ )\n\nپارچه های زیادی موجود است که خاطرات پدران و اجداد را تجدید میکند. ایشان\nبیشتر بحیث پهلوانان و توابع رزمی تصویر شده اند و مخصوصاً در میدان های\nجنگ از آنها كمك و مساعدت میخواستند\nچون در دوره اوستائی تاریخ ملی ما محبت به خانواده و علاقه به بستگان بیشتر\nشد احترام ارواح اجداد بیشتر عمومیت پیدا کرد و چون خانواده ها منبسط\nشده و از آن عشیره و قبیله و تودۀ ملت واحد تشکیل گردیده بود «فر اواشی هائی»\nبرای خانواده ، عشیره ، قبیله و مملکت بمیان آمده به این ترتیب احترام ارواح\nمردگان به ستایش پهلوانان ملی منتهی گردید و کار بجائی رسید که عید مخصوصی\nدر اول بهار بنام «هماسپت می دایا» Hamaspatmaidhaya تشکیل کرده و مدت\nچندین روز از بستگان متوفی و اجداد و کارنامه های ایشان یادآوری میکردند\nو چنین عقیده داشتند که ارواح آنها در میان بازماندگان آمده و مشاهده\nمیکنند که آیا نام و نشان و کارنامه های آنها فراموش شده یا نه و اگر فراموش\nنشده بودند كمك هائی به خوشبختی و سعادت خانواده ها و سرسبزی و آبادی\nکشور بعمل می آوردند. باشندگان آریانا در عصر اوستائی مانند عصر ویدی\nاز ارواح گذشتگان و پهلوانان و قهرمانان ملی در جنگ و پیروزی چشم امید\nو استعانت داشتند و حتماً در اثر همین رویه بود که امروز يك سلسله معلومات\nمفید راجع به پهلوانان و سلاله های سلطنتی آریانا و کارنامه های بزرگ\nآنها از متن اوستا بدست می آید. تذکار نام و نشان و کارنامه های اجداد\nو پهلوانان و قهرمانان ملی و پادشاهان بزرگ کشور با سرود ویدی در مملکت\nما شروع شده در پشت های اوستا فوق العاده انبساط یافته است و دوام همین عقیده\nباستانی موجب ظهور شاهنامه ها گردیده است. نوروز عبارت از «عیدیاها»\nاست که بشهادت اوستا از آن ذکر کردیم و در حالیکه زمستان به پایان رسیده\nو طبیعت مجدداً احیا میشد در روز اول سال خانواده ها و عموم قاطبه ملت برای\nیادآوری کارنامه های بانی سلطنت آریائی در باختر و دیگر پادشاهان\nآریانا و قهرمانان ملی و اجداد خانواده های خویش مجالس سرود بر پا میکردند."}
{"book": "adl1182", "page": 344, "text": "زندگانی اجتماعی\n\nدرین شبهه ئی نیست که جامعۀ اوستائی همان جامعۀ ویدی است که در هر زمینه مراتب تحول وترقی را پیموده و بعد از پیدا کردن پارۀ مشخصات جدید نام نو «اوستائی» بخود گرفته است در اثر کوچکی که بنام آریانا نشر شده است بصورت غیر مستقیم به این موضوع تماس نموده و روی هم رفته این مطلب را تصریح کرده ام که آئین و زبان وادبیات و تهذیب و تمام قسمت های حیات مادی و معنوی اوستائی شکل ویدی دارد که تحول نموده و تغیر شکل یافته است یعنی همان يك مدنیت قدیم آریائی است که نسبت به مقتضای زمان پارۀ تغیراتی نموده و به اشکال ونام های ویدی واوستائی عرض وجود کرده است .\n\nروی هم رفته اینقدر میتوان گفت که در عصر اوستائی همه مبادی حیاتی آریائی یکنوع مرکزیت بخود گرفته و همین مرکزیت در تمام اصولات زندگانی مادی و معنوی این عصر مشهود است . عقیده ، آئین ، ارباب انواع ، زبان ، تشکیلات جامعه ، در بار سلطنتی ، نظام ، اداره ، مشاغل ، حرفه ، پیشه ، زراعت عرف وعاداب ، مراسم زندگانی خانوادگی ، عروسی و خویشاوندی همه چیز از وضعیت نسبتاً مبهم شکل معین ودقیق بخود گرفته است و از همین جهت است که درین دو فصل تاریخ ملی نسبت به دورۀ وید معلومات مادر هر زمینه در عصر اوستائی مشخص ، معین و مفصل تر است چنانچه این نظریه از روی مطالعه دو فصل دوم و سوم معلوم میشود .\n\nطبقات اجتماعی : قراریکه در فصل ویدی شرح دادیم تازمانیکه آریاها در آریانا بودند موضوع تفكيك طبقات اجتماعی درمیان نبود و این مسئله با مهاجرت شاخه ئی بطرف هند به علت تماس با در اویدیهای بومی هند در آنجا"}
{"book": "adl1182", "page": 345, "text": "( ۳۲۰ )\nکسب وجود کرد . در دورۀ ویدی آریانا تازمانی که مهاجرت‌ها و جابجا\nشدن‌ها دوام داشت طبیعی این مسئله عرض وجود کرده نمیتوانست زیرا انقدر\nمردم به زمین و زراعت متوجه نشده بودند که طبقۀ زارع و دهقان با مفهوم مشخص\nبمیان آید. با شروع دورۀ اوستائی ازیکطرف مذهب شکل معین و متمرکز\nبخود گرفت از طرف دیگر شهرهای بزرگ عرض وجود نمود و ازجانبی هم\nزراعت و کشت و کار اهمیت بی سابقه پیدا کرد، مذهب با پیدا کردن مراسم\nو مراکز مشخص سبب شد که طبقۀ روحانیون (موبد وموبدان) عرض وجود کند\nزراعت و کشت و کار طبقۀ دهقان و بذرگر و زارع را بمیان آورد و با تمرکز\nیافتن امر اداره وسلطنت و مملکت داری، طبقۀ سوار کار و جنگجو هم شغل\nووظیفۀ معینی یافت چنانچه درمورد دودمان شاهی اسپه دیده شد که رؤسا\nونجبای مملکت با داشتن گله‌های اسپ به عناوین مختلف شهرت یافته بودند .\nبه این ترتیب چون درعصر اوستائی جامعۀ آریائی از هر رهگذر قدمی\nدرسیر ارتقای خویش پیشتر گذاشت به تدریج و بصورت غیر محسوس طبقات\nاجتماعی عرض وجود کرد این طبقات در اوستا به سه نام یادشده اند: «خوتو\nورزن، ایریامن» مدققین دراطراف تعبیر این سه کلمه اظهارات مختلف نموده‌اند\nدرتفسیر پهلوی اوستا سه اسم مذکور به کلمات «خویش - والوتا ـ ایرمان »\nتعبیر شده کلمه خویش هنوز در زبان دری کشورما موجود است برز وورز\nبه معنی کشت و کار آمده در پشتو « بزرگر » به معنی دهقان است. « ایریامن »\nسابقۀ قدیمی‌تر دارد زیرا درعصرویدی « آریامن » نام یکی ازارباب انواع بود\nوچون به معنی دوست هم آمده احتمال دارد که کلمۀ ( یار ) بی‌ارتباطی با آن\nنباشد بهرحال مفسرین پهلوی اوستا و مدققین اروپائی اصل کلمات سه‌گانۀ\nاوستا را هرچه تعبیر کرده باشند اهمیتی ندارد چیزی که مهم است این است که\nمقصد واقعی آنها سه طبقۀ اجتماعی روحانیون، دهاقین و طبقۀ شرفاء سوار کار"}
{"book": "adl1182", "page": 346, "text": "(۳۲۱)\n\n( شو اليه ) بود ر« خوتو » بر روحانیون ، «ووزن » بر برز گران و «ایریا من »\nبر نجبای جنگجو و سوار کار استعمال میشد قرار اشاره ئی که در یسنای نوزده\nفقره ۱۷ شده احتمال وجود يك طبقه دیگر هم در عصر اوستائی میرود درینجا\nچهار طبقه به نامهای ذیل یاد شده: « اتروان » ، « رتشنر » ، « استر یه فشیا نت »\n« هوئی تی » اتروان مرکب از دو کلمۀ است ( اتر=اتش ) و ( وان ) یعنی\n« اتنروان » یا نگهبان آتش که مقصد از رو حانیون وقت باشد در کلمۀ ر تشتر\n( رت ) گردونه معنی دارد و آنرا « گردونه ران » ترجمه کرده اند و مقصد از آن\nطبقه شرفاء جنگجو است « واستمر » چرا گاه است و بصورت غیر مستقیم دهاقین\nو مال داران را در بر میگیرد و «هوئی تی» عبارت از اهل حرفه و پیشه میباشد (۱)\nملتفت باید بود که چهار دسته مذکور که بعنوان طبقات اجتماعی یاد کردیم\nاصلا و اساساً به مفهوم طبقاتی نبود که در هند درمیان آریاهای مهاجر بمیان\nآمده بود.« گایگر » در اطراف همین مسئله دقیق شده و بر آن عوض طبقات اسم\n« مراتب » را گذاشته و می نویسد که روحانیون و شرفاء ودها قین بدون کدام\nفرق بارز پهلو به پهلوی هم زندگانی میکردند و همه دارای حقوق مساوی بودند\nو حتی چیز واضحی در دست نیست که به تنزل مقام دسته چهارم اهل حرفه و پیشه\nاشاره کند . در فصل دوم اشاره کردیم که در عصر ویدی طبقات اجتماعی در آریانا\nوجود نداشت و بعدها در اثر تماس آریاهای مهاجر با دراویدی های بومی ماورای\nشرق اندوس در هند بمیان آمد این روح در جامعۀ آریانا در عصر اوستائی\nهم محسوس میشد. با وجودیکه اوستا از مراتب چهارگانه اجتماعی اسم می برد\nولی حقوق همه یکرنگ و مساوی بود ( ۲ ) تذکر اوستا اشاره به ظهور مراتب\nچهارگانه ایست که در جامعه پیدا شد . ایشان از هم جدا و متفرق نبودند. بین خود\n\n(۱) صفحه ۸۷ گاتها سرودهای زرتشت تالیف و ترجمۀ پورداؤد\n( ۲ ) صفحه ٧٦ تمدن ایرانی های شرقی در زمان قدیم تالیف گایگر ترجمه انگلیسی\nدربار دستور پشوتان سنجانا ( جلد دوم )"}
{"book": "adl1182", "page": 347, "text": "(۳۲۲)\n\nخویشاوندی میکردند . بعبارت دیگر همه بیکدیگر متصل و پیوست بودند\nهمان مقامی که در اوستا \" اثروان \" یا روحانیون داشتند طبقه سوار کاران\nجنگجو ، و دهاقین هم دارا بودند اوستا زراعت و کشت و کار را به کدام پایه\nتوصیف کرده و دهاقین را چه مرتبه بزرگی داده است همین قسم سوار کاران\nو پهلوانان در حراست کشور و دفاع تهذیب اوستائی رول عمده ئی بازی کرده و مقام\nخیلی ارجمندی داشتند . اوستا بدون استثنا همه مردم را به جنبش و فعالیت و مقابله\nبا مشکلات حیات دعوت کرده و همه را با تذکار مراتب چهار گانه بيك نگاه\nمیدید. پندار نيك ، كردار نيك ، گفتار نيك را بدون تميز به همه سفارش کرده\nو از دروغ و ناپاکی های روحی و بدنی جداً منع نموده است و احترام و عدم مراعات\nهمین دو سنخ مفکوره تنها تمیز واقعی افراد جامعه اوستائی آریانا شمرده میشد .\nصحت و زیبائی بدن : اوستا اول به صحت و سلامتی بدن و باز در زیبائی و تناسب\nو قشنگی اندام و اعضا اهمیت زیادی میدهد، به این موضوع در مبحث تشریح سلطنت\nیاما پادشاه هم تماس کردیم و دیدیم که مؤسس سلطنت پیشدادی بلخی چه اهمیت\nبزرگی در صحت و سلامتی افراد رعیت خود میداد و سلامتی و تناسب بدن و بلندی\nقامت در انتخاب کسانیکه در مجاورت پادشاه در احاطهٔ \" قصروارا \" زندگانی\nمیکردند دخالت داشت . سینه فراخ ، شانه های عریض ، قامت بلند ، ومخصوصاً\nچشم نافذ و روشن افتخار مرد خوانده شده (۱) \"روشنی نگاه\" \"تیزی نگاه\"\nدر موارد مختلف تعریف شده و نشان میدهد که در جامعه اوستائی به چشم و حفاظه\nو مواظبت آن توجه خاصی مبذول میشد . بلندی قامت ، تناسب اعضا، قوت، توانائی\nچشم روشن ، پاشنهٔ كوچك ، بازوی رسا وطویل همه صفات با افتخاری است\nکه اوستا نه تنها برای مرد داده حتی \" یزاتاها \" موجودات نورانی را (۲) هم بدان\nتعریف کرده است ، همین طور به زیبائی چهره و چشمان بزرگ ، سفیدی ساعد\n(۱) یشت ۱۵ فقره ٥٤ (۲) فرشتگان ."}
{"book": "adl1182", "page": 348, "text": "(۳۲۳)\n\nانگشتان نازك خانمها هم اشاره ها شده از روی تعریف اوستا واضح معلوم میشود که مردان کشور ما درین عصر قامت بلند ، سینهٔ فراخ و عریض و بنیهٔ قوی و نیرومند داشتند وزنها هم دارای قد بلند و چهره زیبا و چشمان گیرنده و جذاب بودند و هنوز هم بصورت عمومی باشندگان افغانستان صفات نیاکان خود را دارا هستند و نسل نیرومند و قوی میباشند. پس قراریکه ملاحظه میشود سلامتی و تناسب بدن و زیبائی چهره و اندام و قوهٔ بدنی و نیروی طبیعی از اختصاصات جامعهٔ اوستائی بود و یکی از موجبات مراعات پاکی و نظافت ظاهری و باطنی که به منتها درجه در اوستا توصیه شده همین بود که مردم از روی جسم و روح قوی ، نیرومند و توانا باشند تا در مبارزهٔ زندگانی همیشه فایق شوند و نور بر تاریکی غلبه کند.\n\nاوستا سن بلوغ مرد که آنرا ayu ” ایو “ میخواند ۱۵ سال تعین کرده و این مسئله بیشتر مربوط به تاثیر آب و هوا و خاك است. همان طوریکه امروز بچه ها از حوالی سن ۱۵ درین سرزمین جوان میشوند در زمان های باستانی هم این تاثیر درین آب و هوا بوده و نسبت به بعض جاهای دیگر بچه ها و جوانها زودتر وارد مرحلهٔ مبارزهٔ حقیقی حیات میشدند.\n\nعروسی : همانطور که در عصر ویدی تاریخ آریانا عروسی یکی از نیکو ترین اعمال اجتماعی حتی جزو وظایف مذهبی بشمار میرفت اوستا به مفهوم دقیق تر این اهمیت را برای آن قایل بود. پیشتر گفتیم که سن ۱۵ ، سن بلوغ شمرده میشد ازین تاریخ به بعد پسر و دختر حتماً مکلف بودند که به اساس عشق و محبت ، همسری برای خود انتخاب کنند و نداشتن همسر گناه تلقی میشد مخصوصاً از طرف زن، زیرا عقیده داشتند که مرد بانکر ار قرائت اوستا در زندگانی آینده صاحب احفادی خواهد شد ولی زن برای احراز اولاد چاره ئی غیر ازین نداشت که شوهر بگیرد . پسر و دختری که در خانه بدون انتخاب همسر و عقد عروسی کلان میشدند مورد طعن همگان واقع میشدند. قراریکه"}
{"book": "adl1182", "page": 349, "text": "(٣٢٤)\n\nاز خلال اوستا معلوم میشود وقتیکه سن دخترها متقاضی میشد شوهران نیرومند\nور شید نیاز میکردند، برای خواستگاری به والدین و یا به کسانیکه حامی دختر\nمی‌بود، مراجعه میشد، در بعضی مواقع به خود دخترها هم مراجعه میکردند\nو از اینجا آزادی آنها در انتخاب و قبول شوهر معلوم میشود.\n\nواضح تشخیص نمیشود که عامل حقیقی عروسی، عشق یا اقتضای طبیعی یا\nتشکیل خانه و عایله بوده معذالک قراریکه گاتها قدیم‌ترین قسمت اوستا\nاشاره میکند «عشق و شفقت» تنها عوامل خوشی زناشوهری تلقی شده است.\n\nدر عصر اوستائی اینطور هم قاعده بود که بعد از موافقت طرفین «عروس خیل»\nو «داماد خیل» عروس به داماد سپرده و اعتماد میشد و این دوره تا زمان\nانجام عقد عروسی کم وبیش طول میکشید و ممکن چند سالی هم از بین میگذشت.\nمراسم عقد عروسی به تماس دست عروس و داماد و خواندن دعاهائی از طرف\nموبدان انجام میگرفت و آنگاه عروس با آرایش تمام در طی مراسمی از خانه\nپدر به خانه داماد برده میشد، داماد و عروس در خانه خود در عصر اوستائی\nبيك عنوان «نماتو باتهنی» و «نماتوپيتی» یعنی صاحب اختیار خانه یاد میشدند\nو ازین معلوم میشود که زن و شوهر در خانه مقام و اختیارات\nتقریباً مساوی داشتند، زن مانند شوهر بهمان يك عنوان یاد میشد و امور اداره\nخانه خود را هرکدام به تقسیم و سهم خود اجرا می نمودند. یعنی کارهای\nخارج خانه، دهقانی، کشت و زراعت، شکار و محاربه کار مرد و تربیه اطفال،\nپختن خوراك و دوختن لباس و مراقبت امور داخلی خانه کار زن بود.\n\nزنان عصر اوستائی آریانا مانند زنهای عصر ویدی در مراسم مذهبی با مردها\nشامل میشدند اولین خواهش شوهر از عروس عفت و پاکی و حفاظه شرف و نام\nاست و جزئی شبهه‌ئی درین راه منجر به طلاق میشد.\n\nدر مسئله عروسی يك چیز بارزی که میان عصر ویدی و اوستائی فرق داشت"}
{"book": "adl1182", "page": 350, "text": "(٣٢٥)\n\nاین بود که در عصر ویدی عروسی میان آن خویشاوندانی که اشتراک خون\nبین خود داشتند ممنوع بود، و در عصر اوستائی برخلاف این قانون رفتار میشد\nو حتی ضد آنرا ترجیح میدادند این مسئله ناشی ازین شده بود که در عصر اوستائی\nموضوع حفاظت صافی خون وعرق در آریانا به منتها حد خود رسید و این رویه\nخانواده ها را به اندازه ئی محتاط ساخته بود که باید تنها بین خانواده ها\nو خویشاوندان خود مزاوجت کنند .\nراجع به وحدت زوجه وتعدد زوجات معلومات صریحی از اوستا بدست\nنمی آید ولی از پاره اشارات غیر مستقیم معلوم میشود که تعدد زوجات هم ممنوع نبوده.\nترقی زراعت : دوره ویدی تاریخ کشور ما روی همرفته دوره ایست که مالداری\nوزراعت هر دو در آن معمول بوده ولی مال داری نسبت به زمین داری\nوزراعت ترقی وعمومیت داشت تاجائی که از روی سرود های ویدی معلوم میشود\nو در فصل دوم شرح یافت باشندگان آریانا در عصر ویدی بیشتر مردمان مالدار\nبودند و مالداری به اندازه ئی در زندگانی آنها دخالت داشت که تشکیلات\nاجتماعی آنها هم به اساس اغیل و چراگاه وغیره صورت گرفته بود ( صفحه ١١٦\n١١٥ ) وعلت آنهم واضح فهمیده میشود زیرا بیشتر وقت مردم در حرکت\nوجنبش و مهاجرت و انتخاب اراضی به دو طرفۀ هندوکش سپری شد. اگرچه آریاها\nبعد از ورود به بخدی مدت طویلی را در آنجا سپری کردند وحیات آنها مراتبی را\nپیمود وحتی به مدارج بلند ترقی رسید ولی باز شروع مهاجرت و پراگنده شدن\nآریاها به دو طرف هندوکش و مهاجرت بعضی شاخه ها بطرف شرق وغرب تقریباً\nوضعیت چادر نشینی را برای چندی روی کار آورد و این زندگانی بیشتر به تربیۀ\nحیوانات مساعد بود . بهر حال با شروع عصر اوستائی مهاجرت هائی که بخاک\nهای هند وفارس بعمل آمد خاتمه یافت و کسانیکه در داخل آریانا باقی ماندند\nهمه در نقاط مختلف مسکون و مستقر شدند وزندگانی از مرحله مالداری بیشتر"}
{"book": "adl1182", "page": 351, "text": "( ٣٢٦ )\n\nبطرف زمین داری و کشت و کار میلان پیدا کرد و این قدم دیگری است\nکه آریایهای مقیم دو طرفۀ هندوکش در راه ارتقاء و مدنیت گذاشتند و این وضعیت\nدر دورۀ اوستائی تاریخ ملی کشور ما خیلی ها انبساط یافت و به اندازۀ ئی عمومیت\nپیدا کرد که عامل ممیزۀ خاك و باشندگان کشور ما با سرزمین بیگانه و بیگانگان\nگردید. اهمیت زراعت و کشت و کار و دهقانی و بزر حبوبات و غرس اشجار نسبت به\nسرودویدی در اوستا بیشتر نشان داده شده و حتی گفته میتوانیم که فرگاد باباب\nسوم « وندیداد » سراسر وقف امور زراعتی میباشد و از محتویات آن دیده\nمیشود که اوستا چه اهمیت بزرگ برای بزر حبوبات وغرس اشجار و کشیدن\nنهرهای آبیاری و غیره امور زراعتی قایل شده بود چون آئین اوستائی به اساس\nستيز قوۀ نيك و بدگذاشته شده بود سرسبز گردانیدن زمین و کشت و کار هم يك نوع\nمقابله با گرسنگی و قحطی بود، لذا آریایهای عصر اوستائی از روی وظایف مذهبی\nبه انبساط زراعت و کشیدن نهرها و غرس اشجار و بزر حبوبات مکلف بودند و در اثر\nمراعات همین قوانین بود که خاك های اوستائی یعنی ولایات آریانا هر کدام\nسرسبز و خرم و آباد شده و در متن اوستا به صفت « زمین اعلی » یاد گردیده است .\nدر گات های اوستا طبقه دهقان وزراعت پیشه به کلمۀ « ورزن » یاد شده\nکه در آن ریشه « ورز » مهم و قابل یاد داشت است زیرا از ان کلمه «برز »\nو «بزر » عرض وجود کرده و با الحاق کلمۀ « گر » از آن برزگرو «بزرگر » ساخته اند\nو کلمه اخیر در پشتو معمول ومروج است وبر دهقان اطلاق میشود .\nجنگ و ادوات جنگی : قرار یکه سرود های ویدی ومتن اوستا\nشهادت میدهد آریایهای آریانا مردمان با شهامت و دلیر و جنگی بودند\nوسلحشوری اولاد نجیب هندوکش را سرودهای رزمی وید و مها باراته و متن اوستا\nو شاهنامه ها و دیگر ماخذملی مزین کرده است. در فصل دوم مختصراً وضعیت\nجنگجوئی باشندگان کشور خود را در عصر ویدی شرح دادیم (صفحه ١٣٥)"}
{"book": "adl1182", "page": 352, "text": "( ۳۲۷ )\n\nچون در دورهٔ اوستائی احساسات قومی و ملی آریائی در آریانا بیش از پیش تقویت\nیافت و ظهور مخالفین تورپائی و عناصر غیر آریائی و سامی در شمال و شمال غرب و غرب\nاحساسات مقابله را بیشتر در آریانا برانگیخت روح سلحشوری و جنگ آزمائی\nقدیمی در اولاد مملکت بمراتب قوی تر شد و پادشاهان بزرگ مادر پرورش\nپهلوانان و مردان جنگی و تقویت نسل صرف مساعی زیاد کردند و در نتیجه تربیهٔ\nخانوادگی و تاثیر محیط و تقاضای مفاد ملی و سیاست پادشاهان بزرگ و مدبر\nروح جنگ آزمائی در نسل و جامعه انبساط زیاد یافت .\nدر عصر ویدی بمناسبت مهاجرتها و جابجا شدنها و اشغال اراضی و حیات\nمالداری تا يك اندازه مجادله و مخالفت ها میان خود قبایل آریائی هم پیش میشد،\nدر عصر اوستائی این مفکوره به تدریج از بین رفته کسانیکه در سرزمین\nاوستائی آریانا زندگانی داشتند همه عنداللزوم بحيث اولاد يك كشور\nواحد با خارجی ها و بیگانگانی که از روی عرق و آئین با ایشان فرق داشتند\nمیجنگیدند و از کشور و آئین و تهذیب و خاك و حکومت خویش دفاع میکردند\nچنانچه جنگ های « آریا » و « توریا » یا مقابله های « آریائی » و « تورانی »\nیکی از بزرگترین موضوعات حماسی و رزمی کشور ما است و انعکاس آن از عصر\nاوستائی به بعد به اندازهٔ زیاد است که تمام داستان ها و عنعنات رزمی مملکت ما را\nدر دوره های بعد اشغال کرده است .\n\nدر عصر اوستائی کشور ها بیشتر تربیهٔ پهلوانان باب بود. در جنگ ها سران\nخانواده با منسوبین آن که عبارت از پسران و ملازمین مربوطه باشد همه\nبحيث يك « دسته پهلوان » شامل میشدند، گایگر اظهار میکند که تشکیلات\nنظامی هم بیشتر به همین اساس بوده و پهلوانان و رزم آوران خانواده خانواده\nو قبیله قبیله صف میکشیدند تا علایق خویشاوندی در موقع خطر ایشان را جسورتر"}
{"book": "adl1182", "page": 353, "text": "( ۳۲۸ )\n\nکنند. ملت وعسکر ازهم فرق نداشت ملت عبارت از رزم اوران ورزم اوران\nعبارت از تودهٔ ملت بود وتنها اطفال وزنان و پیر مردان از مشاغل جنگی معاف\nبودند. ترتیب وصف آرائی مراعات میشد و پادشاه مملکت و شهزادگان مستقیماً\nقشون پهلوانان خودرا اداره میکردند و بجنگ سوق میدادند.\n\nدر یشت ۱۳ فقره ۳۹ قشون به کلمه سپاه Spadha یاد شده و ازان کلمهٔ\nسپاه بمیان آمده که تا امروز در زبان دری معمول است.\n\nبرای تفریق دسته های قشون بیرق و علایم معمول بود چنانچه کلمه\n«در فش» از کلمات اوستائی است و «گایگر» به این عقیده است که بیرقهای\nبلند بخدی که اوستا ذکر نموده یکی از علایم ممیزهٔ رشادت باختری ها را نیز\nنشان میدهد. همین قسم در اوستا ذکراست که فراواشی Fravashis «ژنی ارواح\nاجداد» هم دارای علامه و نشان مخصوص عسکری بود از روی مطالعاتی که مدقق\nفوق الذکر در اسلحهٔ آریایهای اوستائی نموده اظهار میکند که نسبت به سلاح\nدفاعی اسلحهٔ تعرضی آنها زیادتر بود.\n\nدر عصر اوستائی هنوز مانند دورهٔ ویدی جنگ با عراده های جنگی در آریانا\nرواج داشت ولی بیشتر مخصوص شاهان و شهزادگان ونجبای قوم بود. مانند\nعصر ویدی هنوزهم دونفر جنگجو وعراده ران در يك عرادهٔ جنگی جای میگرفتند\nوفتح وشطارت وحتی حیات جنگجو بیشتر به قابلیت عراده ران منوط بود.\nازین جهت با عراده ران نه به قسم نوکر بلکه بحیث رفیق رفتار میشد. زره وجوشن\nوپوشیدن آن در نبرد معمول بود. «میتھرا» رب النوع آفتاب که در جنگ ها\nملت اوستائی آریائی ازو استعانت میخواستند بعنوان « صاحب زره طلائی »\nخوانده شده؛ از روی تشریحاتی که «وندیداد» راجع به يك عرادهٔ جنگی و پهلوان\nمربوطه آن میدهد معلوم میشود که رزم اوران کشور ما درین وقت زره، جوشن\nخود و چهاراینه و کمر بند وغیره را میشناختند زره از کلمه زراده Zradha"}
{"book": "adl1182", "page": 354, "text": "( ۳۲۹)\n\nمشتق شده ومعنی این کلمه صدای « جغ جغ » را افاده میکند و معلوم میشود\nکه از روی صدای حلقه آن این کلمه بمیان آمده و تا حال باقی مانده است.\nپوره معلوم نمیشود که زره این وقت کاملاً از پارچه های فلزی تشکیل شده بود\nیا از مجموع حلقه ها بهر حال خود زره معمول و مروج بود.\nخود به کلمه « ساره واره » Saravara یاد شده و مرکب از دو جزء است:\n« ساره » به معنی سر « واره » محافظه کردن یعنی «حافظ سر» ( ۱) پوره معلوم\nنیست که آیا خود را از چرم میساختند یا از فلز، با اشاراتی که در مورد «فراواشی»\nزنی ارواح مردگان و « واهیو » رب النوع باد و میتهرا رب النوع آفتاب شده\nواضح معلوم میشود که کلاه خودهای فلزی در عصر اوستائی معمول بود .\nدر پشت ها کلمهٔ خود هم بصورت «خودهه Khaodha » یاد شده و خود برنجی\n( آیو خوده Ayo-khaodha) وخود طلائی زرا نیو خوده (Zaranyo-khaodha (۲)\nتذکار رفته است. علاوه برین چیزهایی دیگری هم پهلوانان برای حفاظت قسمتهای\nمختلف بدن می‌پوشیده اند «کوی ری» Kuiri که خود را به زره وصل میکرد\n«پیتی دا نه» Paiti-dana که حصهٔ پایان روی را محافظه مینمود « کمره »Kamara یعنی\nکمربند که هم شمشیر در آن آویزان میشد و هم حصهٔ کمر را محافظه میکرد و بدن\nرا استوار نگه میداشت . رانه پانه Rana-pana یا «ران بند» که ران ها را محفوظ\nمیداشت . سپر هم درین وقت مجهول نبود در پشت های ۱۳ فقره ۳۵ و ۱۹ فقره\n٤٥ به کلمهٔ «سپاره داشته» یاد شده و از همین اسم، کلمهٔ « سپر » بمیان\nآمده است .\n\nقدیم ترین سلاح تعرضی این وقت گرز بود که صورت ابتدائی آن بشکل دانگ\nچوبی بود گره دار که بعض اوقات برای زیاد ساختن وزن به آن پارچه های\n( ۱) توته ۳ صفحه ۲۳ جلد دوم مدنیت ایرانی های شرقی در زمانه های قدیم تالیف گایگر\n( ۲) پشت ۱۳ فقره ٤٥ و پشت ۱۵ فقره ۵۷ ."}
{"book": "adl1182", "page": 355, "text": "( ۳۳۰ )\n\nفلز را هم نصب میکردند ، یکنوع گرز كوچك ديگر هم داشتند كه معمولاً آنرا\nبه كمر می بستند و آنرا بر دشمن پرتاب میکردند . این گرز معمولاً تیغه های\nتیز داشت و آنرا میخ کوب میکردند و اوستا آنرا خطر ناك ترين تمام اسلحه\nقلمداد کرده است و سلاح مخضو ص \" ميتهرا \" رب النوع آفتاب بود و آنرا\n\" وزره Vazra \" میگفتند كه معادل آن در سانسکریت \" وجره Vajra \" است و پهلوان\nمعر و ف كابلى يا سیستانی كر سسيه Kersaspa این سلاح را همیشه با خود\nداشت . ( ۱ )\nچکوشه Chakusha يا تبرزين سلاحی بود دو دمه و بر نده . کلمه چکش از آن\nبمیان آمده .\nپهلوانان دوره اوستایی كشور ما يکنوع نيزه های کوچکی داشتند كه نسبت\nبه تير بزرگتر بود و به قوت بازو بر دشمن پرتاب میشد و معمولاً يك پهلوان ۳۰\nعدد آنرا با خود می برداشت همان طور که شدت تیر به قوت انعطاف كمان تعلق\nبیشتر د اشت تیزی رفتار واصابت این نیزه ها مربوط به قوت بازو ومهارت\nانداخت پهلوان بود. تیر و کمان در جنگ های این زمان استعمال میشد . كمان\nرا معمولاً از چوب های قابل انعطاف میساختند وزه آن را از پی یا روده حیوانات\nتهیه میکردند و آنرا « اره زازهی Arezazhi » یعنی « فاتح جنگ» می نامیدند .\nتیر را « ئیشو » Ishu میگفتند واز نی یا شاخه های اشجار میساختند . آ ن حصه\nتیر را كه در چلهٔ كمان مانده میشد . « پای» میگفتند و معمولاً از شاخ ساخته\nمیشد نوك تير را « دهن » میگفتند زیرا آن قسمت به بدن دشمن اصابت میکرد\nو خون دشمن را می مکید و از مفرغ ساخته میشد. يك پهلوان ۳۰ عدد تیر در\nتیر کش با خود می گرفت. « ارخشه » Erkhsha در اوستا بحيث ما هر ترین تیر انداز\nآن عصر خوانده شده که تیر را از کوهی به كوهی پرتاب میکرد نیزه و خنجر\nو فلاخن هم در میان پهلوانان كشور ما در عصر او ستائی معمول و مروج بود نيزه ها را\n(۱) مجسمه های « واجرایانی » محافظ بودا مجهز با گرز به تعداد زیاد از هند پیدا شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 356, "text": "(۳۳۱)\nنوك تيز و طويل میساختند . شمشیرهای این وقت معمولا کوتاه و دو دمه بود\nو بیشتر شباهت به قمه ها و پیش قبض هائی داشت که تا حال در میان قبایل پشتون\nو نورستانی دیده میشود. در آخر این را هم متذکر میشویم که یما پادشاه قرار شرح\nاوستا خنجر مزین طلائی داشت که علامه نیروی سلطنتی او بود (۱)\nزبان زند : در فصل دوم تحت عنوان زبان ویدی » (صفحهٔ ۱۶۰) متذکر\nشدیم که آریاهای کتلهٔ باختری بیکی از السنهٔ هند و اروپائی تکلم میکردند\nکه مدققین در اول وهله آنرا زبان باختری » و بعدها به نام های زبان «آریا»\nیا «هند و ایرانی» موسوم ساختند. درین هیچ شبهه ئی نیست که مهد نشو و نمای\nاین زبان باختر و کانون بزرگ انبساط و توسعه و ظهور شاخه های مهم واساسی\nآن سرزمین آریانا است . در فصل دوم متذکر شدیم که از زبان آریائی باختری\nشاخه ئی که اول نشو و نما کرد و نمونه های اولی آن با سرود های ویدی در\nدست است زبان سرودهای مذکور است که آنرا مدققین « هند و آریا » گویند\nو بنام «ویدی» هم یاد شده و ما هم آنرا بهمین اسم شرح دادیم .\nاز همان زبان آریائی باختری موازی بازبان ویدی زبان های دیگری هم در آریانا\nجدا شده است . از آن جمله یکی زبان گاتهای اوستا است که معمولا آنرا بنام زبان\n«زند» یاد میکنند . این زبان را هم در اوائل بعضی از مدققین زبان باختری خوانده اند\nو اوستائی هم گویند ولی بیشتر به زبان زند معروف است. میان آخرین\nنمونه های ادبی که بزبان و ید در کشور ما بمیان آمده و قدیم ترین نمونه که در زبان\nزند ظهور کرده است مانند «گاتها فرق خیلی کم است. تشابه کلمات بین\nاین دو زبان کشور از حد قیاس بیرون است و با مراعات جزئی تبدلات صوتی\nکه آنهم اصول معینی دارد میتوان حتی پارچههای شعر يك زبان را به زبان\n(۱) در قسمت اسلحه از مبحث جنگ و آلات جنگی جلد دوم مدنیت ایرانیهای شرقی\nدر زمان قدیم تالیف کایگر استفاده شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 357, "text": "(٣٣٢)\n\nدیگر گردانید راجع به این مطلب کتب زیادی از طرف مدققین و علمای زبان\nنوشته شده . (۱)\n\nپس زبان «اوستائی» یا بهترتر بگوئیم زبان «زند» زیرا تمام اوستا به این\nزبان نوشته نشده و تنها «گات ها» نمونه قدیم آن است ـ زبانی است که مانند\nزبان سرودهای ویدی از اصل تنۀ زبان آریائی باختری جدا و در خاک های\nکشور ما نشو و نما یافته . در زمانیکه زبان ویدی زبان سرودها بود زبان زند\nو دیگر شاخه هائی که مستقیماً از زبان آریائی باختری جدا شده بودند کم و بیش\nدر نشو و نما بودند تا اینکه زبان ویدی بعد از یک دوره حیات اولی که سرودها\nبهترین شاهد آنست از خاک های آریانا به اراضی ماورای شرقی اندوس «سند»\nمنتشر شد و زبان زند آنقدر انبساط یافته بود که با عصر و آئین، و دیگر ممیزات،\nاوستائی کشور ما عرض وجود کند چنانچه گات ها که قدیم ترین قسمت اوستا\nاست و در زمان حیات زرتشتر سپنتمان و ویشتاسپه پادشاه باختر سروده شده\nبهمین زبان میباشد\n\nهمان طور که از زبان وید بعدها زبان سانسکریت و دیگر پراکریت ها در هند\nو بعضی نقاط آریانای شرقی عرض وجود کرد زبان زند در زبان های بعض حصص\nشمال شرقی آریانا (تخارستان) و السنه ئی که پسان در خاک های فارس بنام\nفارسی قدیم پیدا شد دخالت زیاد دارد و از همین فارسی بعدها به تدریج و در مرور\nزمانه های جدید فارسی متوسط پهلوی و فارسی جدید بمیان آمده است .\nاگر چه راجع به پشتو در فصل دوم هم نظریات مدققین را اظهار نمودیم ولی\nچون قرار تحقیقاتی که تا حال بعمل آمده ارتباط آن با «زند» بیشتر است\nمجدداً متذکر میشویم : رویهمرفته دو نفر از مدققین بزرگ «مولر» Fr. Muller\n\n(۱) گرامر اوستا و مقایسه آن با سانسکریت ۱۸۹۲ تالیف جکسن. لهجه ها (Dialectes)\nپروفیسر میه و غیره ."}
{"book": "adl1182", "page": 358, "text": "(۳۳۳)\n\nودار مستتر به این عقیده اند که پشتو با از زبان زند یا از زبان دیگر مشتق شده\nکه موازی بازند از زبان آریائی باختری منشعب شده است. در صورتیکه پشتو\nاز زند منشعب نشده باشد یا خودش مانند زبان ویدی وزند راساً از زبان\nآریائی باختری جدا شده و یا اصلاً موازی بازند زبان دیگری از اصل آریائی\nباختری مجزا گردیده که صورت قدیم ادب آن در دست نیست و پشتو نماینده\nآنست و از همین جهت بعضی ها مانند داکتر «ترومپ» پشتو را زبان مستقلی\nبین زبان های دسته هندی و دسته ایرانی میخوانند . (۱) و چون دسته های\nمذکور از زبان سرودهای ویدی و زبان گات های اوستا یعنی زبان «وید»\nو «زند» بمیان آمده اند بعقیدۀ داکتر ترومپ زبان پشتو مقام مستقلی میان\nاین دو زبان داشته و درین صورت میتوان گفت که پهلوی وید و زند، زبان پشتو،\nیا اقلا زبان دیگری که امروز بنام پشتو زبان ملی ما را تشکیل داد . است\nمستقلا از زبان آریائی باختری جدا شده بود. از زبان ویدی ها السنه هندی\nمنشعب شد ، از لسان زندما السنه غلجی، منجی، شغنی و فارسی قدیم و شعبات آن\nبمیان آمد و پشتو در خود کشور باقی ماند .\n\nيك مسئلۀ دیگر که تذکار آن درین مبحث بی مورد نیست این است که زبان های\nگوشۀ شمال شرقی آریانا یعنی علاقۀ تخارستان که عبارت از زبان های غلچه\nمنجی یا منجانی، واخی ، اشکاشمی، شغنی و غیره باشد به زبان اوستائی خیلی ها\nشباهت دارد. علاوه بر شباهت زبان های دره های پامیر واكسوس عليا وبدخشان\nبه زبان زند روی هم رفته بقایای تهذیب اوستائی در میان باشندگان این گوشۀ\nافغانستان نظر اکثر سیاحین و مدققین بزرگ را بخود جلب کرده است (۲)\n\n(۱) اشتباه نشود که دستۀ السنه ایرانی از همان زبان زند بمیان آمده است .\n(۲) صفحۀ ۲۱۸ - ۱۱۷ کتاب مسافرت Journey تالیف وود صفحه ١٤١ کتاب\nپامیر تالیف گوردن ."}
{"book": "adl1182", "page": 359, "text": "فصل چهارم\n\nسلطه بیگانه\n\nهخا منشی ها\n\nدر فصل دوم مهد اولی قبایل هند واروپائی « در آریاناویجه » وفرود آمدن . يك دسته به باختر ومعروف شدن آنها به نام مخصوص « آریا » یا « کتلهٔ آریائی باختری » وتشکیل اولین کانون بزرگ مدنی وسلطنتی و یدی در باختر وباز پراکنده شدن واستقرار آنها در اثر کثرت نفوس به سائر نقاط آریانا ومهاجرت دو شاخه یکی بطرف هند ودیگری بجانب مدیا و فارس شرح یافت. هکذا در فصل سوم به تفصیل جزئیات شرح داده شد که سر زمین مستعد آریانا وجامعه مدنی باختر اولین پرورشگاه ثقافت آریائی بوده و در اثر مقتضیات این کانون بزرگ سلاله های پاراداتا ( پیشدادی ) کاوی ( کیانی ) ( اسپه ) یکی پشت دیگر سلطنت کرده رفتند و در حالی که شاخه های مهاجر از خطهٔ زیبای آریانا به هندو « مدیا » و « فارس » رفتند آریانهائی که در سرزمین اجدادی خود باقی ماندند دورهٔ درخشان اوستائی ومدنیت و تهذیب آنرا بمیان آوردند واثرات معنوی این مدنیت هم مانند دوره های پیشینهٔ بخاك های بیگانه خصوص جانب غرب نفوذ کرد . این دوره که در حوالی ۱۰۰۰ ق م يا يك دو قرن پیش شروع میشود از نقطهٔ نظر مميزات مدنی وروحی ومعنوی و آمریت سیاسی تا حوالی ۵۰۰ ق م دوام میکند زیرا مقارن به این زمان خانواده از فارسی ها موسوم به هخامنشی خویش را بالاخره از حاکمیت ماد واشوری نجات داده در سزیبان ( شوش ) به سلطنت میرسند وبنای یك سلسله تهاجمات را"}
{"book": "adl1182", "page": 360, "text": "(٣٣٥)\n\nدر مملکت ما میگذارند. چون هخامنشی خانواده ئی از قبایل پارسوا و پارسوا\nمدتی مطیع «امادی» و هر دو دوره های طولانی تحت اثرات ونفوذ سیاسی عالم\nسامی و مخصوصاً آشوری ها بودند با وجودیکه ما در تاریخ باستانی آریانا\nبه عالم سامی واشوری و ماد وغیره تماس دائمی نداریم چون در ضمن تذکار\nسلطه و تهاجمات هخامنشی بسامسایل به تعلقات هخامنشی ها وفارسی ها واثرات\nوارده برایشان از عالم سامی ربط میگیرد مختصراً پیش از ظهور سلطنت هخامنشی\nوتهاجمات آنها بر آریانا از بعضی اقوام سامی اسیای غربی واثراتی که بر اقوام\nمهاجر آریائی امادی و پارسوا نموده اند ذکر میکنیم و بعد به مطلب اصلی\nبر میگردیم .\n\n* * *\n\nمرکز اولین مدنیت سامی\nکلده وعیلام: در فصل سوم راجع به مسقط الرأس ابتدائی وقدیم\nعناصر نژاد سامی اشاره شد و توضیح یافت که شرق مدیترانه\nو شبه جزیره عربستان مهد نژاد سامی بوده از اینجا موج های این نژاد به\nبین النهرین و مصر وشمال افريقا وغيره نقاط انتشار یافت . روایات سامی مرکز\nمدنیت خودرادر کلده وعیلام یعنی بین دجله و فرات در بین النهرین قرارمیدهند\nرونه گروسه می نویسد که آسیای مرکزی ومناطق همجوار (درۀ نیل وتر کستان )\nاز روی مدنیت همرنگ خود نسبت به سائر نقاط تقدم زیاد داشت و دورۀ جدید\nحجر که در اروپا در حوالی ٧٥٠٠ شروع میشود از ٢٠ هزار سال قبل از مسیح\nدر مصر و کلده عیان بودوکانون های خیلی مهم مدنیت جدید حجر در مصر علیا\nفلسطین کلده وعیلام تاتر کستان غربی (حفریات انو Anau) دیده میشد . این\nمراکز به تاریخ های مختلف دست به فلز زده اند واز کلده و عیلام در حوالی\n٥٠٠٠ ق م آثار فلزات پیدا شده . مدنیت کلده وعیلام در عصر مس کارسه قوم"}
{"book": "adl1182", "page": 361, "text": "( ٣٣٦ )\nبوده ( ١ ) « شومری » یا « سومری » نژاد مخصوص کلده که رسم الخط '\nارباب انواع مهیب، جادو، ستاره شناسی ومذهب « ایشتار Ishtar » رابه کلده\nارمغان دادند « اکاد » یا اکادی ها که اصلا ً سامی بودند واز عربستان به\nبین النهرین آمده بودند و شماش Shamash ( آفتاب ) وماردوك Mardouk را\nمی پرستیدند. عیلامی ها باشندگان سوزیاب که ایشان هم قومی مرکب بود ند\nواگرچه با « سومری ها » و « اکادها » يك مدنيت مشترك داشتند صاحب مجمع\nارباب انواع وزبان مخصوصی بودند که نه سامی بود ونه سومری .\nموضوع اصلیت سومری ها یکی از مسایل خیلی پر پیچ تاریخی است ومعلوم\nنمیشود که آیا بومیان خود کلده هستند یا قوم متهاجم وفاتح. بعضی ها که\n« رونه گروسه » هم دران جمله میباشد به اساس يك نظريه قديم اصل ایشان را\nاز حوزه ٔ اکیوس وترکستان میدانند ( ٢ ) وچون به کلده رسید ندقوم دیگری\nموسوم به اکاد هارا در انجا مستقر یافتند که صاف سامی واز عربستان آمده بود ند\nاین دو قوم زمین کلده را تقسیم کرده در اوائل عصر تاریخی قسمت جنو ب\nقریب سواحل فارس در دست سومری ها وحصه ٔ شمال یعنی بابیلون عصر تاریخی\nسهم اکاد ها بود . کلدانی ها ( ٣ ) در ستاره شناسی وفلكيات معلومات زیا د\nداشتند وحتی آئین آنها عبارت از احترام اجرام سماوی و تاثیرات و نفو ذ\nآنها بود، وهر شهر از خود رئیسی داشت که در عین زمان اسقف بزرگ، رب النوع\nمحلی یعنی ستاره ٔ آن شهر بود. کلدانی ها در امور زراعت توجه زیاد داشتند\nو در ساختن اسباب لازمه زندگانی و وسایل راحت کوشش زیاد میکردند واز راه\nرودخانه فرات و خطوط دشتی مال التجاره ٔ خود را به کوهای ارمنستان وشام\nمی بردند ورسم الخط معروف میخی را که با قلم فلزی روی پار چه ها ی گل\n\n( ١ ) صفحه ٦ تاریخ آسیا جلد اول « رونه گروسه » .\n( ٢ ) صفحه ٦ و٧ تاریخ آسيا جلداول تالیف رونه گروسه، پاریس ١٩٢١ .\n( ٣ ) قرار بعضی نظریه های جدید کلدانی ها را هم بعضی ها آریائی شمار میکنند ."}
{"book": "adl1182", "page": 362, "text": "(۳۳۷)\n\nزرد می نوشتند به اقوام همجوار خویش که در حال بربریت می زیستند یاد دادند.\nباشندگان کلده مدتهای مدیدی بین خود قصبه به قصبه شهر به شهر جنگیده و جنگ های شان بسانها جنبه مخالفت ملی بین عیلامی و کلدانی بخود گرفت و غالبیت نوبه به نوبه گاهی نصیب سامی های «کش Kich» و گاهی قسمت سومری های «لکاش Lagash» و اوروك Oourouk و گاهی سهم اکاده ها Agade میشد و آخر در حوالی ٢٤٧٠ ق م امپراطوری کلده از سامی های اکاده به سومری ای«اور Our» تعلق گرفت و در حوالی ٢٣٠٠ ق م آخرین امپراطور «اور» مغلوب عیلامی ها شد و عیلامی ها تفوق حاصل نموده کلده و اور و بابل را بخود ملحق کردند. در اثر این جنگها در سومین هزار ق م اقوام سامی از هم متشتت شد. بنای مهاجرت ها را گذاشتند و قسمتی از اکادها در امتداد دجله پراگنده شده و از انها قوم اشوری بمیان آمد که ازان پایان ذکر میکنیم.\nاشوری ها : چون اشوری ها دسته از اکاد های بابیلون بودند از روی نژاد سامی و آرامی، از روی مدنیت کلدانی بودند که بیشتر از ٢٤ قرن ق م در محل تلاقی رودخانه دجله و زاب در پای کوهای ارمنستان مستقر شدند. اشوری ها اشخاصی بودند دارای قامت پست، چارشانه و دارای اعضای ماهیچه دار. بینی آنها بشكل نول طوطی، چشمان شان بزرگ و از حدقه برآمده بود و قیافه جدی داشتند این قوم خیلی سخت سر بود، با دشمنان خیلی ظالم و با خود هم خشن بودند جنگ و تهاجم از معاملات عادی زندگانی آنها بشمار میرفت. پادشاهان اولیه آنها اسقف های بزرگ ارباب انواع ملی «ایشتار» و «آشور» بود. چون اراضی مسکونه آنها نسبتاً بائر و بی حاصل بود پادشاهان شان همیشه چشم به اراضی حاصل خیز بابیلون و عیلام و سواحل بحرالروم دوخته بودند.\nدر دوره دو قرن بین (١٣٨٠) و (١١٩٠) ق م در مقابل پادشاهان بابل بنای نبرد و پیکار را گذاشته به نیروی خود تفوق حاصل کردند و در نتیجه ملت"}
{"book": "adl1182", "page": 363, "text": "(۳۳۸)\n\nجوان آشور جای قوم کهن «بل Bel» یا « بابلی» را در بین النهرین اشغال کرد .\nاولین پادشاه آشو ری تیگلت پیلسر اول Teglatphalasar بود ( ۱۰۹۰ -\n۱۱۳۰ ) که حاکمیت خود را بالای اقوام بین النهرین شمالی برقرار کرد . ولی\nدر اثر مداخلت هیتی ها يك قرن دیگر آشوری ها دچار فراموشی شده و بعضی\nاقوام دیگر مثل یهودی ها و ارمنی ها اقتدار حاصل کردند ثانویت به حکمفرمائی\n« آشور نزیر اها بال» رسید .\nآشور نزیر اها بال III Assournazirabal سوم اولین پادشاه آشوری است که\nمقام و اهمیت قوم خود را در آسیا بلند برد. این پادشاه قراریکه از خلال کتیبه ها\nمعلوم میشود خیلی ظالم و خون آشام و مغرور بوده مغلوبین را زنده پوست میکرد\nو از کله ها اهرام میساخت. پسرش سلما نسار Salmanasar دوم ( ۸۲۵ - ۸۶۰ )\nبر شام حمله کرده آخرین عناصر هیتی و ارمنی را مطیع ساخت .\nمعمولاً بیداری ملت آشوری را به تیگلت پیلسار سوم ( ۷۲۷ - ٨٤٥ ) نسبت\nمیدهند که دمشق و بابیلون را اشغال نموده و بعد از او یکی از ژنرال های\nاو « سارگون Sargon» بر تخت نشسته و سلالۀ او که در تاریخ به نام «سارگونی ها»\nیاد میشوند عامل بزرگترین دورۀ اعتلای آشوری گردید .« سارگون » موقعی\nکه بر تخت نشست با اتحادیه های دیگر مثل عیلام و بابل و شهزادگان ارمنی\nو اسرایلی و مصر و غیره داخل نبرد شده نفوذ و حاکمیت خویش را بر همه استوار\nکرد . پسرش «سنا خریب» کلده را کاملاً بخود ملحق ساخت و «اثار هادون» پسر\nاخیرالذکر ( ٦٦٧ - ٦٨١ ) بر مصر بنای تهاجمات را گذاشت. بالاخره\n« اشور بانیپال » ( ٦٢٥- ٦٦٧ ) بابلی ها را که بغاوت نموده بودند گوشمالی\nداده و در ٦٤٥ آخرین دولت مستقل آسیای قریب یعنی سلطنت عیلام را\nمطیع ساخت « نینوا » مرکز سارگونی ها مر کز عظمت و مدنیت سامی بشمار\nمیرفت و آشوری این دوره که خاک های کپاد وچیه - مدیا - فارس - اراضی"}
{"book": "adl1182", "page": 364, "text": "(۳۳۹)\n\nسواحل خزر - ارمنستان، اراضی سواحل متصل خلیج فارس و مصر را در بر گرفته بود\nمقتدر ترین دولت آسیائی بشمار میرفت و قرن های متوالی آشوری ها عرف وعادات،\nكولتور و مدنیت، صنعت، طرز حکومت و دربار و آئین و دیانت و دیگر مظاهر\nزندگانی خود را بر اهالی تحمیل کردند. آشوری ها از روی تذکرات کتیبه های\nخود آنها مردمان جنگجو، بیرحم مغرور و متکبر معلوم میشوند. جنگ و تهاجم\nاز مشاغل عادی آنها بشمار میرفت. این قوم در عین زمانی که جنگی و سخت سر\nبودند عیاشی و زندگانی ارام و مستریح را نیز خوش داشتند . پادشاهان آشوری\nبه آرایش سر و بر و موی سروریش و پوشیدن البسه فاخره ومزین و رهایش در قصر\nهای که چارطرف آن دیوارهای ضخیم و بلند و ملون داشت عادی بودند با شدت\nو دهشت و جنگ و جدل از نیل تا اوارات Ararat تمام اقوام آسیای غربی را\nمطیع خود ساخته صلحی را بر قرار کرده بودند که از آن پس از تر آمادی\nوهخامنشی های فارس استفاده کردند .\nپادشاهان آشوری مانند فراعنه مصر مقام رب النوعی نداشتند بلکه رئیس\nعسکری و قشون بشمار میرفتند و تقريباً مناصفه حیات خود را به سواری اسپ\nبه جنگ و تهاجمات و شکار حیوانات درنده و کشتار اقوام بیگانه صرف\nمیکردند. آشوری ها قشون خیلی منظمی مرکب از عراده های جنگی - سوار.\nنظام و پیاده داشتند در عراده های جنگی سه سه نفر سوار میشدند . پیاده نظام\nآنها به خود های مخروطی و پیرا هن های چرمی مجهز بودند وزره فلزی\nبه بر داشتند و بايك سپركلان، يك كمان،يك شمشير و يك نیزه طویل شش قد می\nمجهز بودند صنعت آشوری ائینهٔ رو حیات آنها است واصل مبادی آن را\nاز کلده نقل کرده اند . صحنه هائی که از صنعت کاران آنها باقی مانده اکثرش\nمناظر شکار حیوانات وحشی ومقابله شخص پادشاه با بعضی حیوانات است که\nبه تدریج مادها وهخامنشی ها و حتی سامانی ها آنرا قدم به قدم نقل کرده"}
{"book": "adl1182", "page": 365, "text": "(٣٤٠)\n\nرفته اند ، آشوری ها در نمایش شیرواسپ مهارت زیاد داشتند و با وجود آنکه\nمدرسه صنعتی آنها واجد مقام بزرگی است خالی از معایب هم نیست خصوص\nدر قسمت جزئیات که در ان مبالغه زیاد بکار رفته و زیبائی صنعت « نینوا » را محقر\nساخته است و این معایب که زاده کثرت جزئیات است در طرح صورت و روی\nاشخاص خوب تر بنظر می آید معذالك با وجود معایب خود صنعت آ شوری ،\nصنعت خیلی بزرگی است و قرا ریکه رونه گرو سه میگوید (۱) آثار عصر\nسر گونی نفوذ عمیقی در مدر سه های صنایع هیکل تراشی هخا منشی و ساسانی\nبخشیده است .\n\n(۱) صفحه ٢٨ - ٢٩ تاریخ آسیا جلد اول پاریس ١٩٢١"}
{"book": "adl1182", "page": 366, "text": "امادی یا ماد\n\nدر فصل دوم ذکر شد که «امادی» مادها و «پارسوا» چطور و چه وقت از کانون حیات و مدنیت آریائی یعنی باختر مرکز آریانای قدیم برآمده یکی در مناطق همجوار سواحل خزر و دیگری در اراضی مجاور سواحل جاگزین شدند و این علاقه‌ها بنام شان «مدیا» و «فارس» معروف گردید پیش ازینکه این دو شاخه مهاجر آریائی به زمین‌های مسکونه خویش رسیده و مستقر شوند بجای آنها در مدیا و فارس خصوص در نقطه اخیرالذکر اشخاص سیاه پوست بومی رهایش داشت چنانچه بقایای آنها هنوز در امتداد سواحل فارس از بین نرفته است. از طرف دیگر چون مرکز مدنیت سامی یعنی بین النهرین متصل این مناطق است و يك سلسله حکومت‌های مقتدر سامی از ٥ هزار سال ق م به اینطرف از اینجا به اراضی دور و نزديك آسیای غربی حاکمیت و نفوذ داشتند انتشار عناصر سامی هم در نقاط فوق امر طبیعی است، بزبان دیگر گفته میتوانیم که مدیا و فارس مابین دو کانون دو عالم، دو مرکز، دو مدنیت مشخص و معین افتاده که یکی آن را با نا مهد ظهور وید و اوستا و «کانون تهذیب آریائی» و دیگر بین النهرین مرکز نژاد و ثقافت سامی است. باختر مرکز آریانای قدیم کانون صاف نژاد و عرق آریائی و اولین مرکز مدنیت کولتور، آئین، سلطنت، ثقافت صاف آریائی بوده که مهاجرین شرقی آن در هند با دراویدی‌ها مخلوط شده اند و مهاجرین غربی آن، آمادی و پارسوا با عالم سامی امتزاج پیدا کرده اند یعنی در مرحله که هنوز قبیله قبیله و عشیره عشیره بودند از کانون آریائی آریانا برآمده و با سیر مهاجرت به کانون سامی نزديك شده رفتند و چون تعداد آنها در مقابل توده سامی کمتر و سلطنت هم قرن‌های متوالی در دست سامی بود تا ایشان بخود"}
{"book": "adl1182", "page": 367, "text": "( ٣٤٢ )\n\nآمدند ومر کزیتی تشکیل دادند از پهلوی های مختلف زندگانی زیر اثر نفوذ\nسامی آمدند و خصایص خالص آریائی را از دست دادند . چنانچه بهمین جهت\nاست که مدققین مدت ها در اصل و اصلیت مادها مشتبه بودند بعضی ها ایشان را\nاحفاد اشوری یا اولادۀ عناصر مختلف سامی میخواندند و بعضی های دیگر که\nاوپرت Oppert فرانسوی (۱) هم در آن جمله باشد ایشان را تورانی و از تورانی\nهای التائی میشمردند ولی آخر معلوم شد که مادها آریائی هستند ولی دوری از\nکانون صاف آریائی باختر و قرابت به مر کز حیات سامی و حکومت چندین\nقرنه سامی و اختلاط خون بر ایشان تاثیر افگنده و در عرق و ثقافت و دیگر مظاهر\nزندگانی آنها اثر بخشیده است .\nدرین شبهه نیست که مادها قبیله قبیله مهاجرت کرده قرن ها بحیات مالداری\nو قبیله وی امرار حیات می نمودند مهمترین قبایل ایشان شش است که بنام های\nبوسها Busae پاراتا کنها Paraetaceni ، ستروخانها Struchates اری سانت ها\nArisanti ، بودیها Budii و ماجیها Magi یاد شده اند. این قبایل مدتی پرا گنده\nو جدا ازهم زندگانی میکردند و قرار یکه هرودوت شهادت میدهد پیش از ینکه\nصاحب مر کز و سلطنتی شوند در قریه های پرا گنده بدون قوای مر کزی\nوقوانین و تشکیلات زندگانی داشتند (۲) و ضعیت پرا گندگی مادها\nوعدم تشکیلات سلطنتی و مرکز قوای آنها چیزی است که کتیبه های اشوری\nبدان روشنی زیاد می اندازد و در موقعش این چیز ها را مفصل تر خواهیم دید\nاولین تذکر اسم مادی (ماد) : در آثار و سرود هائیکه محصول کانون صاف\nآریائی دو طرفۀ هندو کش است یعنی در سرودهای «ویدی» و اوستائی از امادی\n(ماد) اسمی برده نشده لذا ازین کانون رو گردانیده متوجه کانون سامی میشویم\n\n(۱) صفحۀ ١٦٨ جلد اول ایران باستان تالیف حسن پیرنیا .\n(۲) صفحۀ ١٨٩ هرودوت راولسن طبع جدید لندن ١٨٦٢"}
{"book": "adl1182", "page": 368, "text": "(٣٤٣)\nپیشتر متذکر شدیم که آشوری ها با تیگلت پیلسر اول (١٠٩٠ - ١١٣٠ق م)\nبنای پادشاهی را گذاشتند. این پادشاه و چندین نفر جانشینان او باوجود جنگها\nو تهاجماتی که هر طرف کرده و از اقوام اسرائیلی و ارمنی در کتیبه های خود نام\nبرده اند از مادی ذکری نکرده اند و اولین پادشاه آشوری که از ایشان اسم میبرد\n«سلمانسار» یا «شلم نصر دوم» آشوری است که بین ٨٥٩ - ٨٢٣ ق م میزیست\nو بعد از حمله بر شام و مطیع ساختن عناصر هیتی و ارمنی داخل خاك های مدیا\nو فارس هم شده این قطعات را مسخر و ٢٧ نفر امرای «پارسوا» یا «پارسواش»\nرا اسیر کرد و بعد به اراضی و جلگه ئی که امادی در ان میزیست رخ نمود (١)\nبه این ترتیب بار اول منابع سامی از اقوام امادی و پارسوا ذکر میکنند و معلوم\nمیشود که این دو شاخه آریائی تا حوالی قرن ٨ ق م هنوز به زندگانی قبیلوی\nو قریه های پرا گنده حیات بسر برده دارای قوا و مرکزیتی نشده بودند و ملك\nهر قبیله بر قبیله خود آمریت داشت «و شلم نصر» با تسخیر خاك و اسیر بردن رؤسای\nآنها بار اول این دو قبیله آریائی را در حوالی قرن ٨ در کتیبه های خود اسم میبرد\nمادها از خلال کتیبه های آشوری: منابعی که تا يك اندازه راجع به ما د\nمعلومات داده میتواند یکی کتیبه های شاهان آشوری و دیگر نگارشات\nهرودوت است که اولی از وضعیت امادی در تحت سلطه سامی ها و دومی عموماً\nاز سلطنت بومی شان ذکر میکند.\nبعد از «شلم نصر» که تذکرات کتیبه های او مبنی بر مادها گذشت تیگلت پیلسر\n(٧٢٧ - ٧٤٥ ق م) شاه دیگر آشوری گوید که « زمین نیساآ Nisaa و شهرهای\nزمین مادی Madai (مدیا) را گرفتم زمین پارسوا را گرفتم زیکروتی Zikruti\nرا گرفتم و مدیا را به زمین اشور علاوه کردم» در جنگ نهم بار دیگر بر مد یا\n(١) صفحه ٢٨١ History of Antiquity-Evelyn Abbott Vol V London1881\nصفحه ١٦٩ ایران باستان جلداول تالیف حسن پیر نیا."}
{"book": "adl1182", "page": 369, "text": "(٣٤٤)\n\nحمله کرد. کتب یهود اظهار میکند که بعد از سقوط سماریا Samaria در ٧٢١ ق م\nپادشاه اشوری اسرائیلی هارارا نده در کالاه Chalah (کالج = تورات) و شهرهای\nمادها جای داد و چون «سماریا» بدست «سرکن» (٧٠٥ - ٧٢٢) فتح شد\nمعلوم میشود که انتشار یهودی ها در شهرهای ماد در عصر او صورت گرفته است\nچنانچه در کتیبه های خود عین این وقائع را ذکر کرده است و میگوید که خراج گزافی\nدر سال ٧١٦ ق م از ٢٥ نفر روسای ماد گرفته هیکل های خویش را در وسط\nشهرهای آنها بر قرار کرد. يك سال بعد باز بر مادها حمله کرده « دیوکو »\nDayauku و خانواده و ملتش را اسیر گرفته و مجبور نمود که در زمین «امات»\nAmat مسکون شوند، برای مواظبت وضعیت مدیا قلعه های جنگی ساخت\nو از بیست و دو نفر رؤسای ماد باج گرفت و ٣٦ شهر و حصه «مدیا» را اشغال\nکرد و آنها را به آشوری ملحق ساخت يك دفعه دیگر باز در سال ٧١٣ بر علیه\n«مدیا» لشکر کشید. «دیوکو» و دیگر روسای آنها را که سر از اطاعت آشوری\nکشیده بودند مجدداً مغلوب ساخت. از ٤٥ نفر روسای آنها باج گرفت\n٤٦٠٩٠ اسپ و خر و يك تعداد زیاد گوسفندان آنها را ضبط نمود.\n«سارکن» در میان شاهان اشوری کسیست که از همه بیشتر بر مادها فشار آورده\nخاک آنها را چندین مرتبه پامال کرده و در کتیبه های خود اظهار میکند\nکه تا آخرین شهر سرحدی شرقی مدیا تمام اراضی آنها را مسخر نموده\nبه اشوری ملحق کردم.\nخلاصه به همین ترتیب سائر پادشاهان آشوری مثل «سنا خریب» Sennacherib\n(٦٨١ - ٧٠٥ ق م) و «اشار هادون» Esarhaddon (٦٦٨ - ٦٨١ ق م) و\n«آشور بانی پال» هر کدام به همین ترتیبی که گذشت در کتیبه های خود شرح وضعیت\nباج گیری و تسخیر اراضی ماد و ضبط اموال و حیوانات آنها را بیان میکنند\nو معلوم میشود که بین سال های ٨٥٩ و ٦٥٠ تقریباً دو قرن کامل مادها و پارسی ها"}
{"book": "adl1182", "page": 370, "text": "(٣٤٥)\n\nتحت سلطه و تهاجمات آشوری بوده و درین گیر و دارها و لشکر کشی‌ها و بیجا\nساختن اسراء و باشندگان شهرها و آوردن یهودی‌ها بجای آنها و حاکمیت وحشت\nناک عسکری و سیاسی و مدنی، اخلاق و عرف و عادات و مدنیت سامی در میان\nمادها و پارس‌ها اثرات عمیق بخشید (۱) و ممیزات سامی را بیش از پیش\nدر میان آنها متداول ساخت چنانچه اثرات و انعکاس آن در تمام دوره‌های\nحیات ماد و فارس از هخامنشی گرفته تا زمان ساسانی و پس از ترها باقی ماند\nو عواملی بمیان آورد که اسباب بیگانگی و جدائی و تفرقه آنها از آریائی\nهای اصلی کانتون آریا ئی آریا نا گردید . علاوه برین از تذکار\nکتیبه‌های شاهان اشوری وضعیت زندگانی قبیلوی ماد و فارس و عدم تشکیلات\nسلطنتی و دیگر اختصاصات حیات اجتماعی آنها معلوم میشود تا اینکه از فشار\nسلطۀ خارجی و ظلم زیاد سامی به تنگ آمده حاضر شدند بهر قیمتی که تمام شود\nگرد هم جمع شده و حکومتی از خود تشکیل کنند .\nظهور سلطنت ماد : قبایل شش گانۀ ماد که پیشتر نام بردیم بعد از دوره‌های\nطولانی پراکندگی و اسارت بالاخره در حوالی کوه زگروس Zagros و جلگۀ\nشرقی آن یکجا شده به اطاعت رؤسای یکی از قبایل خود تن در دادند و ازان\nبعد روزگار ایشان رونق گرفت . مرکز اولیۀ حکومت‌شان همدان (اکبتانا)\nبوده و بعد ازان به تدریج نفوذ و قوای آنها بطرف شمال تا سواحل بحیرۀ خزر\nانبساط یافت و بطرف شمال غرب آذربایجان هم داخل حوضۀ نفوذ آنها شد\nو بجانب غرب با ایالات الیپی Ellipi و خرخر Kharkhar به سلطنت آشوری\nتماس پیدا کرد و پس از تر خاک آنها به سه حصه منقسم شد:\nیکی (مدیا مکنا) یا عراق عجم حالیه دوم (مدیا اتروپاتنه) یا آذربایجان\nو سوم (مدیا راکیانا) یا ایالت تهران امروزی به این ترتیب سرحد شمالی آنها\n(۱) صفحه ۱۷٤ ایران باستان تالیف حسن پیرنیا ملاحظه شود ."}
{"book": "adl1182", "page": 371, "text": "(٣٤٦)\n\nروداراس سرحدر غربی دروازه خزر، و سر حد جنوبی شان پا رس و پشت\nکوه بود. دیوکس اولین رئیس ماد است که بصورت غیر مترقبه به پادشاهی رسید\nمشارالیه ابتدا بصورت شخص صاحب رسوخی در قریه خود زندگانی میکرد\nو گفتگوها و مناقشات اهل قریه خود را از روی امانت و عدالت فیصله مینمود\nتا اینکه رفته رفته به امانت داری و عدالت معروف شده و اهالی او را حاکم\nیا قاضی مناقشات قومی خود انتخاب نمودند به این صورت از صبح تا شام «دیوکس»\nمصروف فیصله مناقشات اهل قریه خود بود و از کار و بار زندگانی خود بازماند\nآخر ایشان را جواب داده به کارهای معموله خود پرداخت و چون قانون\nو عدالت و نظام اداری در میان اهل قریه و گرد و نواح آن وجود نداشت\nاختلافات و جنگ و جدل روز بروز زیاد شده آخر نفری قریه گردهم جمع شده\nراجع به مناقشات دعاوی و بدبختی های خود صحبت های طولانی نمودند و علاج\nرفع آنرا به این دیدند که برای خودسری و شاهی انتخاب کنند و سروصورت\nزندگانی خود را رونقی دهند و چون نام «دیوکس» به عدالت و انصاف مشهور\nشده بود او را به پادشاهی قبول کردند. این هم ناگفته نماند که دیوکس\nيك دفعه به پادشاهی نرسیده بلكه مالك قريه بوده و به این صفت مورد حمله\nآشوری ها قرار گرفته و شاید در اخیر عمر به مقام پادشاهی نایل شده باشد.\nزیرا پیشتر ذکر شد که سارگون شاه آشوری «دایوکو» Dayauku را\nبا تابعینش در ۷۱۵ ق م اسیر کرده به مقام امات Amat نقل داد و در ۷۱۳ ق م\nدر مقابل «بت دایوکو» Bit Dayauku آشوری ها حملات دیگری کردند\nو «بت دیاکو» را دونکر جرمنی «زمین دیوکو» ترجمه کرده است بهرحال\nقرار شهادت هرودت، دیوکس مذکور در ۷۰۸ به شاهی رسیده\nو تا ٦٥٥ به سلطنت باقی مانده است و به این حساب ٥٣ سال سلطنت\nکرده است و چون با مقایسه متن کتیبه های سارگون و نگارشات هرودت تاریخ و"}
{"book": "adl1182", "page": 372, "text": "(٣٤٧)\n\nمدت سلطنت دیوکس خوب موافقت نمیکند و ۵۳ سال در آخر عمر يك شخص\nاز اندازه طبیعی زیاد است بعضی ها حدس میزنند که شاید دیوکس نام خانواده بوده\nکه دو سه نفر روسا به ماد داده و آخر یکنفر آن به پادشاهی رسیده است.\nدیوکس چون به پادشاهی انتخاب شد پایتختی برای خود بالای مادها آباد\nکرد و نام آنرا «اکبتانا» گذاشت که امروز همدان شده است. «دیوکس» به\nتقلید شهرهای آشوری دورادور شهر هفت دیوار آباد کرد و هر دیوار داخلی از\nدیوار بیرونی بلندتر بود و قلعهٔ خود را در میان هفتمین پرده دیوار مخفی داشت این\nدیوارها به اصول ستاره شناسی آشوری به الوان سبعه رنگ شده بود (۱) دیوکس\nبه تقلید اصول آشوری مراسم عجیبی برای دربار خود وضع نموده بود به استثنای\nقاصدی که پیش اورفت و آمد میکرد کسی را به دربار و قلعهٔ محفوظ و مخفی خود\nنمیگذاشت و هیچ کس حق نداشت که پادشاه را ببیند هر کاری که بود بواسطهٔ\nقاصد و به اوامر تحریری اجرا میشد. کسی در حضور او خنده نمیتوانست و خنده\nکننده به هلاکت میرسید. علت محکم بندی و مخفی ساختن قصر با دیوارهای\nبلند هفت پرده ئی و اجازه ندادن کس به دربار و کناره گیری پادشاه از معاشرت\nبا اهل دربار و بزرگان قوم را هرودت سوء نیت و قصد رفقا و همقریه های دیوکس\nمینویسد و این تعبیر حقیقت هم دارد زیرا چون نظام سلطنتی پیشتر در میان مادها\nوجود نداشت و خانواده سلطنتی که مورد احترام همگان واقع شود در میان آنها\nموجود نبود و «دیوکس» را یکعده اهل قریه انتخاب نموده بودند و از و هیچ کدام\nشان چیزی کمی نداشتند احتمال میرفت که او را از بین برداوند علاوه برین چون\nده نشینان «ماد» مال و حیوانات شان همیشه و لاینقطع مورد حملات و تهاجمات\nآشوری واقع بود در محکم بندی شهر «اکبتانا» بیم تهاجم ناگهانی هم مدخلیت\n(۱) این نوع رنگ آمیزی را در بابل علامات سیارات سبعه میدانستند و برج معبد معروف\n(بیرس نمرود) در بابل به این رنگها ملون بود ولی در همدان رنگ آمیزی های مزبور را\nبر حسب تقلید کرده بودند جلد اول ایران باستان تالیف حسن پیر نیا صفحه ۱۷۷."}
{"book": "adl1182", "page": 373, "text": "(٣٤٨)\n\nداشت . بهر حال چون «دیو کس» مرد با تجربه بود و باریکی وضعیت خود و سوء نیت\nاهل قریه خود را میدانست در جمله مراسم تشریفاتی قرار گذاشت که باید احدی\nپادشاه را نبیند و به این رویه تصور کنند که شخص شاه از ارکان قبایل و عوام\nمردم چیزی بالا تر است .\n\nراجع به اینکه آشوری ها بعد از تشکیل سلطنت ماد از چه دری پیش آمدند\nاشاره مختصری میکنیم که باوجودیکه عظمت آشوری در تنزل بود بازهم مادها\nو شاه شان دیوکس را آرام نماندند و « سناخریب » به علاقه «الیپی Ellipi» یعنی\nکرمانشاه و حوالی آن حمله نموده و اسباب اضطراب ماد ها و حکومت شان را\nفراهم کرد و باج را به اصول سابق از ایشان میگرفت .\n\nفرا اورتس و محکوم ساختن قبیله پار سوا : فرا اورتس چون بر تخت پدر\nنشست (حوالی ٦٣٣ - ٦٥٥ ق م) به انبساط نفوذ خویش بالای ماد ها و تحکیم\nوضعیت و سلطنت خویش مصروف شد زیرا مادها باوجود تشکیل سلطنت باج\nگذار آشوری بودند و تهدید تهاجمات آشوری از سر آنها کم نشده بود از کار\nهای عمده این پادشاه ماد مطیع ساختن قبایل پار سوا است که با تمام شعبات\nعشایری خویش در منطقه خشك و با حرارت سواحل خلیج پارس متفرق و باشان\nزندگانی داشتند . پارسوا كه از ان بیان مفصل تر صحبت خواهیم\nكرد از روی عرق نسبت به ماد سست عنصر و ملایم طبیعت تر بودند و چند\nقرن فشار و استبداد وحاكميت آشوری ایشان را ضعیف تر ساخته بود\n«فرا اورتس» ازین وضعیت مساعد استفاده کرده آنها را مطیع خود و دولت ماد ساخت\nچون با فراورتس و تابعینش مادها قوی تر شدند و قرار گفته «سرسر سیاکس»\n«از مدت مدیدی با ینطرف کدام درس سختی از طرف آشوری ها به ایشان داده نشده\nبود و محتملا در اثر کامیابی و فتوحات خود بر پارسی ها غره شده بودند» (۱)\n\n(۱) صفحه ۱۲۴ تاریخ فارس به انگلیس تالیف سرپر سیاکس ."}
{"book": "adl1182", "page": 374, "text": "(٣٤٩)\n\nاز دادن باج خود داری کردند در فرصتيكه « آشور با نی پال » از کارهای عیلام\nو بابل و مسایل داخلی آشوری فراغت یافته فرا اورتس با غرور فتح پارس جدی\nشده بر آشوری حمله کرد ولی شکست مدهش خورده و خودش هم بقتل رسید .\nسيا كزاسيس : این شخص به ٦٣٣ به پادشاهی رسیده و تا ٦٨٥\nسلطنت کرد مشارالیه از شکست های تلخ « فرا اورتس » درس عبرت گرفته\nدر صدد بر آمد که اوضاع داخلی ماد را اصلاح کند زیرا با آنچه که بود و آنچه\nسلطۀ آشوری مخصوصاً شکست اخیر فرا اورتس و غلبۀ آشور بانی پال وارد کرده بود\nامکان نداشت که دولت نوتاسیس ماددوام کرده بتواند لذا بلا وقفه به فکر\nاصلاحات خود افتاده و چون میدانست که سپاهیان قومی ماد به هیچ صورت\nبا قشون مرتب و منظم و ور زیده آشوری مقابله نتوانسته و کاری از ایشان\nساخته نمیشود اول از همه بفکر تشکیلات عسکری افتاده و به تقلید نظام آشوری\nدسته های پیاده و سوار مجهز با تیر و کمان و نیزه بمیان آورد.چون صاحب قوای\nمرتبی شد بر «آ شور بانی پال» حمله کرد وشهر « نینوا » پایتخت آ شوری\nرا محاصره نمود .\nظهور وحملۀ سیتی ها یا اسکائی ها : وضعیت مادها و آشوری ها به این شکل\nرسیده بود که اقوام اسکائی که اصل موطن آنها در شمال شرق آمو دریا بود\nباموج خروشان بطرف مدیا رفته در اذر بایجان ریختند و وضعیت دوحریف\nمذکور را بکلی منقلب کردند . مادها با این پیش آمد وضعیت خود را بین دو قوه\nآشوری واسکائی مواجه با خطراتی کردند و چون خاك خود را زیر خطر تهاجم\nدیدند از محاصرۀ« نینوا » دست کشیده بغم جان خود شدند و سوار کاران اسکائی\nبا تیزی باد و سر پنجۀ فولادی نظام قوای ماد را به سرعت از هم شکستند و چون\nآشوری ها هم ضعیف و مشرف به زوال بودند قوای شاه ایشان آشور بانی پال\nرا هم مضمحل ساخته تا کنار سواحل بحر مدیترانه پیش رفتند . مادها که بعد"}
{"book": "adl1182", "page": 375, "text": "( ٣٥٠ )\n\nاز قرن ها اسارت نزديك بود که از سلطه آشوری خلاص شوند زیر نفوذ و آمریت\nاسکائی ها آمدند و امکان داشت که باز مدتهای مدیدی اسکائی ها بر آنها\nحکومت کنند ولی خدعه و مکری بکار برده و خود را ازین ورطه نجات دادند تفصیل\nاینکه مادی Madyes شاه اسکائی ها را با سران قوم سیاگزارس پادشاه ماد مهمان\nکرده بعد از صرف مشروب در عالم مستی آنها را بقتل رسانید و اسکائی ها را به\nحیله بی سروسر کرده ساختند . مقارن به این زمان یعنی در ٦٢٦« آشوربانی پال»\nآخرین شاه آشوری وفات نمود سیاگزارس در حوالی ٦٢٠ بر اسکائی هائی\nکه در مدیا ماندند غالب شده و در آن خطه صاحب نفوذ گردید و از موقع مساعد\nو راه صافی که اسکائی ها تهیه نموده بودند استفاده نموده بطرف غرب تا\nهاليس Halis پیش رفت « نابوپولاسار» Nabopojassar نايب الحکومه آشوری\nدر بابل که اصلاً بابلی بود با پادشاه ماد همدست شد . در آسیای صغیر امرای\n« لیدی » از هرج و مرج واقعات و آمدن اقوام قاهری استفاده کرده و با مادها\nدر آویختند و ٥ سال جنگ کردند آخر «نابوپولاسار» به آرزوی اینکه مادها را\nمتوجه « نینوا » کند بین ایشان ولیدی ها صلح کرد و آخر « نینوا » در عصر\nسلطنت « آشور ایدیول ایلی» Assur idil ili در اثر حمله مشترکه بابلی ها ومادها\nسقوط کرد . بابلی ها با مادها بنای خویشی و قرابت را گذاشتند و از این راه هم\nبار دیگر اختلاطی در عرق مادها تولید گردید .\n\nاستیاك : استیاک آخرین پادشاه ماد است که بعد از ٥٨٤ ق م بجای\nسیاگزارس بر تخت نشست اگر چه دوره سلطنت او به آرا میگذشت بازهم\nدر آخر رعیت خصوص عناصر پارسوا از او خوش نبودند . موضوع انتقال قوا\nوسلطنت از مادبه پارسوا واضح معلوم نیست جز افسانه ئی که هر ودوت نقل کرده\nو در اکثر کتب آنرا تکرار کرده اند . مطابق به این افسانه در اثر خوابی که\nاستیاک دیده بود چنین می پنداشت که در خانه دختر او فرزندی متولد"}
{"book": "adl1182", "page": 376, "text": "(٣٥١)\nخواهد شد که تمام اقتدار و سلطنت به دست او خواهد آمد ازین جهت استياك\nنمیخواست که دختر خود را به کدام مرد نیرومند ماد دهد بلكه در صدد افتاد\nکه از میان قبایل سست عنصر پارسوا مرد ملایم طبیعتی را پیدا کند که فرزندش\nمصدر کار بزرگی شده نتواند . چنانچه « كمبو جه » یا کمبیز پارسی را\nپیدا کرده و دختر خود را به او داد و وقتی که در خانه او فرزندی متولد شد\nبازهم از او در اندیشه بود و به همین مناسبت چون نواسه اش تو لد شد او را\nبه « هر پاژ » نام یکی از اشخاص خاندانی و طرف اعتماد خود داد تا بقتل رساند\nولی چون در همان شب در خانه عیال این مرد « اسپاکو » پسر مرده تولد شده\nبود « هر پاژ » نواسه « استيا گ » را در خانه نگه کرده و پسر مر ده خود را\nدر جنگل دفن کرد به این صورت نواسه استیاگ مخفیانه بزرگ شد و همان\nسیروسی گردید که به كمك خود مادها سلطنت شان را بر انداخت ."}
{"book": "adl1182", "page": 377, "text": "پارسوا - پارسواش\n\nفارسی ها\n\nدر فصل دوم موضوع مهاجرت قبایل «پارسوا» مانند «امادی» از کانون\nآریائی باختر مرکز آریائیای قدیم بطرف غرب واستقر ار آنها در جنوب\nخاک های مدیا گذشت ایشان به ترتیبی که در صفحات پیشتر شرح دادیم\nمانند مادها از ۶۵۰ ق م تا ۸۵۹ ق م تقریبا دو قرن تحت سلطه و حاکمیت آشوری\nبودند . سپس مادها برایشان سلطنت کردند تا اینکه از تحت نفوذ آمریت آنها هم\nخلاص شده و به تشکیل سلطنت پرداختند و تمام خاک هائی که عبارت از ایران\nکنونی باشد بنام شان معروف شد . پارسوا باقبایل وعشایر مربوطه خود\nکه پایان تر ازان بحث خواهیم نمود در میان عناصر بومی سیاه پوستانی که\nتا حال بقایای آنها در امتداد سواحل فارس موجود است و بعضی اقوام دیگر\nمنتشر شده وقرن های طولانی بدون نام و نشان به حیات مالداری وزمین داری\nدر قریه های خود زندگانی داشتند . همان طوریکه در مورد مادها ذکر کردیم\nراجع به نام و نشان وهست و بود پارسوا منابع صاف آریائی سرود های ویدی\nواوستائی چیزی نگفته و مجبور هستیم که به کانون سامی و کتیبه های شاهان\nآشوری مراجعه کنیم .\nمنابع آشوری که با ر اول در حوالی قرن ۹ ق م از ین\nقوم نام میبرد ایشان را بنام « پارسوا » ذکر کرده و از خلال نگارشات\nکتیبه های آنها معلوم میشود که ایشان دسته دسته و عشیره عشیره بودند .\nاولین پادشاه اشوری که نام ایشان را میگیرد «سلما نسار» یا «شلم نصر دوم»\nاست و میگوید که در ۸۳۳ از ۲۷ نفر سران پارسوا باج گرفت . دفعه دیگر"}
{"book": "adl1182", "page": 378, "text": "(٣٥٣)\nدر زمان تیکلت پیلسر دوم ۷۲٧ ـ ٧٤٥ ق م تذکاری از پارسوا بمیان آمده مشارالیه بعد از اشغال شهرهای مادی Madai (ماد) اراضی پارسوا را هم اشغال کرد. سپس «اشر هادون» Esarha ddon بر پارسوا وخاك مسكونه شان تسلط یافت و قراریکه منابع عبرانی شهادت میدهند مشارالیه پارسی ها و «دی ها» Dai یعنی داها Dahas را به Samaria «سماریا» نقل داد چون قبایل پارسوا در موقع اعتلای اشوری و در نظر پادشاهان آنها به مراتب از قبایل مادی اهمیت تر بود و آنقدر واجد قوا و نیرو و اهمیتی نبودند که پادشاهان مغرور آشور به مطیع ساختن سران و باج گرفتن امرای آنها فخر کنند با وجود تهاجماتی که بر خاك ایشان کردند و ۲٧ سر کردگان آنها را مطیع نمودند آنقدر زیاد در کتیبه های خود از آنها حرف نزدند و ایشان را همیشه تحت الشعاع و در ضمن شاخهٔ بزرگتر و قوی تر «ماد» قرار داده اند چون ماد ها از نقطه نظر بعضی عوامل نژادی ، خواص روحی و تشکیلات زندگانی و روحانی وغیره بر پارسوا برتری داشتند و قسمت های حاصل خیز و آبادتر هم نصیب آنها شده به نظر اشوری ها مادها نسبت به پارسوا مهم تر می آمدند و به عشایر اقوام اخیر الذکر چندان اهمیتی نمیدادند . قبایل پارسوا بعد از تحمل دورهٔ سلطهٔ آشور ، مدت دیگر مطیع اوامر شاهان ماد ماندند زیرا از زمان فراورنس ( ٦٣٣ - ٦٥٥ ق م ) دومین پادشاه ماد که ایشان را مطیع ساخت تا اخیر دورهٔ سلطنت استیاگ پارسی ها تحت سلطه و نفوذ سیاسی مادها بودند و از روی مدنیت همان نفوذ اشوری بود که چند قرن بصورت مستقیم و مدتی هم با مادها بصورت غیر مستقیم و بالواسطه آنها و زندگانی شان را زیر تاثیر گرفته بود .\nهخامنشی و دیگر عشایر و قبایل پارسوا : بیشتر ذکر کردیم که پارسوا هم عشیره عشیره و قبیله قبیله بودند و بشکل قبیلوی حیات بسر می بردند. «اگزنفون» Xenophon تعداد قبایل آنها را ۱۲ و هرودت ۱۰ می نویسد که شش آن"}
{"book": "adl1182", "page": 379, "text": "(٣٥٤)\n\nمسکون و زمین دار بودند و چهار دیگر حیات بدوی و کوچی بسر می بردند .\nو قرار ذیل اند : شش قبیلۀ اولی :\nپاسار گاد - مرفیان - ماسپیان ، پانتالیان ، وروسیان ، گرمانیان .\nچهار قبیلۀ کوچی : دانی ها Daans ، مردیان Mordian دروپیک ها Dropicans\nو ساگارتیها Sagartians چون قبایل مذکور باز از حیث درجه و اهمیت بین خود\nفرق داشتند ، مهمترین آنها سه قبیله اول الذکر پاسارگاد، مرفیان و ماسپیان\nبودند و در میان اینها هم قبیلۀ پاسارگاد بر دیگران برتری داشت . ناگفته نماند\nکه «پاسارگاد» تنها اسم قبیله ئی بلکه اسم اولین پایتخت آنها هم بشمار میرود\nکه «استیفن» بیزانتی آنرا «پاسارگادی» خوانده «و خیمه گاه پارسیها»\nترجمه نموده و شکل اصلی آن شاید قراریکه « کنتوس کرتیوس Quntus\ncurtius میگوید پارسا گادی Parsagadae بوده باشد (١) که محل آنرا\nدر مقام « مرغاب فارس» تعین نموده اند .\nبهر حال «پاسارگاد» مهمترین قبیلۀ پارسوا است و هخامنشی عشیرۀ کوچکی\nازین قبیله است که از میان آن شاهان پارس ظهور کرده اند و اصلاً هخامنش\nهم اسم رئیسی بوده که عشیره اش هم بنام او شهرت یافته است .\nوضعیت هخامنشی ها پیش از سیروس : پیشتر ذکر شد که قبایل پارسوا مدتی\nتحت سلطۀ اشوری و بعد از عصر فراورتی تحت نفوذ و آمریت مادها آمدند .\nاز وضعیت قبایل پارسوا درین دوره ها چنین معلوم میشود که برخلاف ماد برای\nاحراز آزادی و تشکیل حکومت اقدامی نکرده و خصوص بعد از ینکه آمریت\nو اداره بدست شاهان ماد افتاد پارسیها سراسر منقاد و فرمان بردار بودند\nتا اینکه کوروش بواسطۀ استیاگ سلطنت ماد را برانداخته و سلسلۀ هخامنشی\nرا بنیاد نهاد .\n\n(١) صفحه ٢١٠ جلد اول «راولسن هرودت» لندن ١٨٦٢"}
{"book": "adl1182", "page": 380, "text": "(٣٥٥)\n\nمیگویند که قبایل پارسوا پیش از ینکه به سلطنت برسند کار های قبیلوی\nخودرا بصورت يك جرگۀ قومی و قبیلوی اداره میکردند و بعد از ینکه صاحب تشکیلات\nاداری شدند بازهم قوۀ اجرائیه بدست هفت نفر اعضای قبایل هفت گانه بود\nکه پاسارگاد در میان آنها مقام مساوی بادیگران داشت. بسان یا مروز زمانه\nنمایندۀ قبیلۀ پاسارگاد درمیان سائر اعضای قبایل و عشایر مقام اولیت حاصل\nکرد و هخامنش نام رئیس عشیرۀ كوچك پاسارگاد امتیاز سلطنت محلی را به\nخاندان وعشیرۀ خود مخصوص نمود رؤسای قبایل دیگر اگرچه مطیع او شدند\nبازهم دارای یکعده امتیازاتی بودند. حق مشوره در هر امری داشتند و در هر موقع\nنزد شاه رسیده میتوانستند راجع به شخصیت مبهم هخامنش واینکه چطور به\nیا به نفوذ رسیدچیزی در دست نیست. تنها میتوان گفت که قبایل متفرق و پریشان\nپارسوا را جمع کرده و در اصلاح روابط آنها بامادها كوشش كرد آمریتی هم\nکه داشته كاملاً جنبه محلی داشت که در يك علاقۀ بسیار خورد محدود بود\nچنانچه این وضعیت مدتها بعد از هخامنش تا زمان سلطنت سیروس که اولین\nمرحلۀ تاریخی هخامنشی است دوام نمود و چند نفر شاهان محلی تا زمان قبل\nاز کشف کتیبه «نابو نید» شاه بابل نام ونشان وهست وبود شان را کسی نمیشناخت\nو از روی « لوحه سیاه» پادشاه موصوف بنام «چشپش» و «کوراخ» و «کمبوجیه»\nبمیان آمدند از جمله همین روسای قبایل یا امرای محلی بشمار میروند که هیچ\nماخذ دیگر از ایشان سراغی نمیدهد و همین اشخاص است که بعضی افسانه سرایان\nنظر به عدم معرفت تاریخی به شاهان کیانی نسبت داده و کارنامه های دودمان\nکیانی را که خانوادۀ کاملاً عليحده و از سلالۀ پادشاهان مقتدر مرکز آریانای\nقدیم میباشد ومن حيث زمان ومكان مابين آنها فاصله بعید است به چشپش ها\nیکعده امرای محلی نسبت میدهند . بهر حال از « هخامنش » رئیس قبیله که\nهخامنشی ها بنام او یاد میشوند تا زمان ظهور سیروس یا کوروش كبير تاريخ"}
{"book": "adl1182", "page": 381, "text": "(٣٥٦)\n\nهخامنشی ها چندان روشن نیست و امرای آنها سراسر جنبهٔ محلی داشته\nو باکوروش اصل مرحلهٔ تاریخی آنها شروع میشود و چون خود سیروس هم\nدر چند سال اول سلطنت تنها شاه علاقه «شوش» و یا انزان شاه فارس خوانده\nمیشد آنچه را که به دوره های پیش از او نسبت دادیم بخوبی تائید میکند.\nسیروس و احفاد او : عصر تاریخی :\nبا استیاگ آخرین شاه ماد و افسانه هائیکه هرودوت نقل میکند دیده شد\nکه چطور سلطنت از «ماد» به «پارسوا» منتقل شد. از دختر «استیاگ» مادی\nو « کمبوجیه» پارسی شوهرش ، پسری تولد شد موسوم به «سیروس» که خلاف\nآرزوی پدر کلانش استیاگ کشته نشده و در خانه «هرپاژ» کلان شد میگویند\nکه روزی پدر کلانش او را در میان اطفال شناخته از «هرپاژ» سخت رنجید و به\nعنوان انتقام ، فرزند او را مخفی بدست آورده و گوشت او را در ضمن مهمانی\nبه او خورانید و در آخر مجلس سر و اعضای او را به پدرش نشان داد. «هرپاژ»\nاگرچه بظاهر چیزی نگفت بدل کدورت زیاد نسبت به شاه ماد پیدا کرده و با\nسیروس که جوان شده بود بنای دوستی و مکاتبه را گذاشت و او را بجنگ شاه\n«ماد» تحریک کرد و از میان خود مادها برای او طرفدارانی پیدا کرد. و چون\nدر ٥٥٣ سیروس با قشونی به شاه ماد حمله کرد و استیاگ غلطی دیگری نموده\nبرای مقابلهٔ سیروس قشونی بدست «هرپاژ» داد اخیرالذکر که منتظر ورود چنین\nروز بود با سیروس همدست شده هر دو به اتفاق هم در ٥٥٠ ق م سلطنت ماد ها\nرا برانداختند و «هرپاژ» تمام قشون ماد را را به سیروس تسلیم نمود .\nسلطنت انشان یاسوزیبان یا شوش: واقعهٔ تسلیم شدن استیاگ و کامیابی سیروس\nاولین وهلهٔ حقیقی تاریخی هخامنشی است که وقوع آنرا کتیبهٔ «نابونید» تائید\nمیکند و ازان واضح استنباط میشود که سلطنت هخامنشی درین وقت محض\nيك حکومت محلی بوده و دایرهٔ وسیعی نداشت زیرا سیروس در ٥٤٩ بعنوان شاه"}
{"book": "adl1182", "page": 382, "text": "( ٣٥٧ )\n\n«انشان» یا «سوزیان» یاد شده و تمام منطقه حکمفرمائی او عبارت از علاقه شوش بود و بس . این وضعیت تا زمان فتح اکبتانا (همدان) در ٥٥٠ دوام کرده و بعد آن سیروس در ٥٤٦ «شاه پارس» خوانده شده و معلوم میشود که در عرصه سه سال دایره نفوذ او از سوزیان به فارس سرایت کرده است .\nوقایع محاربات هخامنشی ها با مادها که در بابل و لیدی بودند زیاد است و ازان در اینجا صرف نظر میکنیم همین قدر متذکر میشویم که سیروس بر همه ایشان غالب شده و اراضی متعلقه شان هم به تصرف هخامنشی ها در آمد . آنگاه سیروس به طرف شرق به تهاجم خاك های آریانا متوجه شد و ٦.٥ سال از ٥٤٥ تا ٥٣٩ مصروف جنگ با قوا و نیروی ملی مملکت ما بود تا اخیر حیات خود را بر سر آن باخت چنانچه شرحش بیان می آید .\nحوادث اخیر سلطنت سیروس خیلی پرهنگامه و اضطراب بخش بود اگرچه موسس خاندان هخامنشی آخر در طی جنگ های کشور ما بقتل میرسد لیکن جزئیات پوره معلوم نیست که در کدام گوشه آریانا کشته شده است .\nستزیاس Cetesias مینویسد که سیروس در جنگ «دربيك ها» که پادشاه آنها «امورایوس» نام داشت کشته شد مشارالیه شرح این حادثه را چنین مینویسد که سیروس چون با سواره نظام خود برانها حمله کرد «دربيك ها» را محصور نمودند و یکی از ایشان تیری بر او افگنده و هلاکـش نمود. رپسن Rapsan دربیک ها را قومی میداند که در سرحد افغانستان وهند مسکون بودند هرودت میگوید که سیروس از دست مساجت ها در شمال اکسوس کشته شد . بهر حال واقعه هر طور بوده سیروس در جنگ های اقوام سلحشور آریانا یا در علاقه سمت شرقی و یا در شمال مملکت ما بقتل رسیده است .\nکمبوجیه : بعد از قتل سیروس کمبوجیه یا کمبیز که در زمان حیات پدر هم در امور مملکت داری با او شريك بود در ٥٢٩ بجای پدر نشست ولی باتو صیه ها"}
{"book": "adl1182", "page": 383, "text": "( ٣٥٨ )\nکه نموده بود پسر دیگر ش که از کمبوجیه خور دتر بود و بارديا نام داشت\nو مورخین كلاسيك اورا سمر ويس گويند و حکمران اراضی مفتو حه خوارزم\nپارتیا - كرمانیا بود کمافی السابق بجای خود نایب الحکومه ماند بزبان دیگر\nاگر چه شاه رسماً كمبوجیه بود اراضی مفتو حه سیروس بدست دو پسر او\nاداره میشد . چون این دو برادر با یکدیگر اعتماد نداشتند و از نفوذ یکدیگر\nمی ترسیدند کمبوجیه وقتی که به مصر قشون کشی داشت از ترس اینکه مبادا\nباردیا در شرق در خاک های متصرفه مذکور اعلان سلطنت کـند اورا مخفیانه\nطوری در ٥٢٦ بقتل رسانید که حتی مادر و خواهران او هم خبر نشدند و آنگاه\nروانه مصر گردید\nقراریکه هرودت مینویسد یکنفر مغ موسوم به گوما تا Gaumata که خیلی\nبه باردیا شبیه بود از مصروفیت کمبوجیه به مصر و کشته شدن سری «باردیا»\nاستفاده نموده بنام باردیا اعلان شاهی نمود کمبوجیه از اضطراب خبر این واقعه\nخود کشی کرد و گوماتای مغ چندی حکومت نکرده بود که سراو کشف شده\nمردم بر او شوریدند واورا هم بقتل رسانیدند\nداریوش و احفا داو : چون قبل از داریوش از نقطه نظر اداری دو لت\nهخامنشی اساسی نداشت و قتل باردیا و گوماتا دران هرج و مرج بیشتری تولید\nنموده بود مرد مان اراضی مفتو حه درهیچ نقطه ئی از سلطه و حکومت آنها\nخوش نبوده در صدد احراز آزادی بودند .\nداریوش بعد از آرام ساختن نقاط فوق جنگ هائی با سیتی ها\nیا اسکائیها هم نمود و این اقدام کار او را بطرف غرب كشال تر ساخته\nبا یو نانی ها در ولایت تراس Thrace ومقدونیه مصادف ساخت که تذکار وقایع\nآن خارج نگارشات ماست .\nداریوش به تعقیب خط حرکت سیروس بطرف شرق در آریا نا فتوحات مزیدی"}
{"book": "adl1182", "page": 384, "text": "(٣٥٩)\n\nکرد که در ذیل واقعات عصر داریوش علیحده می آید .\nباقی احفاد او : بعد از داریوش اول پسرش خشایارشا که یونانیان بنام\nاکزر سس یاد نموده اند در ٤٨٥ ق م به سلطنت رسید وعسکر بزرگی برای جنگ\nیونانی ها فرستاد و پایتخت آنها را آتش زد و انتقام گیری یونانی ها در زمان\nاسکندر از همین جهت شروع شد بعد از خشایارشاه اردشیر اول ٤١ سال سلطنت نمود\nدرین وقت شخصی موسوم به ویستاسپه یا هشتاسپه در باختر دعوی سلطنت کرد\nاین شخص بلاشبهه از احفاد همان دودمان نجیب باختری است که سلطنت باختر\nو کل آریانا قرن های متوالی ارث پدران او بود و هیچگاه در دورهٔ تسلط بیگانه\nاو و همثال او آرام ننشسته بودند ویستاسپه نه محض اعلان پادشاهی کرد بلکه\nقوهٔ کافی هم از هموطنان خود تمرکز داده بود چنانچه اردشیر وقتی که برای\nمقابلهٔ او به طرف باختر آمد محاربه مدت دو سال طول کشید و آخر با زيك دفعه\nدیگر جنگ به مفاد دشمن تمام گردید ویستاسپه کشته شد .\nبعد از اردشیر اول يك پسرش بنام خشایارشا دوم مدت ٤٥ روز و بعد از او\nبرادرش اوکس Ochus نام به عنوان داریوش دوم در ٤٢٤ ق م و سپس اردشیر دوم\nو سوم و بالاخره داریوش کودومانوس Codomannus بعنوان داریوش سوم\nدر ٣٣٦ ق م به سلطنت رسید .\nدرین وقت که جام صبر اهالی مفتوحه لبریز شد بود و شاه هم شخص سست عنصر\nو بی اراده بود ضعف عمومی در ارکان دولت هخامنشی مستولی شد. با وجودیکه حکام\nنقاط مفتوحهٔ آریانا همه از نجبای خود کشور بود بازهم در دورهٔ سلطنت هیچ\nيك از شاهان هخامنشی نبود که میلان به سرکشی و احراز آزادی نشان نداده باشند\nتا اینکه بالاخره عصر داریوش سوم فرا رسید . درین وقت حکمرانان ولایات\nمفتوحه به اندازهٔ قوا و نفوذ پیدا کرده بودند که حکمرانی و اداره در خانواده های\nآنها ارثی شده بود و حکومت مرکزی هخامنشی آنقدر توانائی نداشت که"}
{"book": "adl1182", "page": 385, "text": "(٣٦٠)\n\nایشان را بر طرف کند. پنجاب - سند کاملا از تحت سلطه بیگانه خلاص شده بود\nدر نقاط مختلف آریانا امرا هر کدام، مخصوص «بسوس» حکمران باختر اقتدار\nو حیثیت بلندی پیدا کرده بود و این وضعیت حتی در خود خاکهای مدیا و فارس\nدر اراضی نزدیک بحیرۀ خزر دیده میشد .\nدرین وقت واقعۀ بزرگ دیگری در غرب یعنی در یونان نشئت کرد که در نتیجۀ\nآن دولت هخامنشی بکلی از بین برداشته شد بعد ازینکه فیلیپ در سال های\n٣٣٦ ـ ٣٥٩ ق م مقدونیه را بر سایر ولایات مرکزیت داد در ۳۳۷ مجلسی\nاز نمایندگان تمام ولایات تشکیل نموده یونانی ها را به جنگ هخا منشی\nو انتقام گیری از ایشان تحریک نمود. اگرچه عساکر برای تعمیل این نظریه\nدر حیات خود فیلیپ آماده شده بود لیکن مشارالیه درین ضمن بقتل رسیده و قشون\nیونانی به سرکردگی پسرش اسکندر داخل خاك هخا منشی شد بعد از دو سه\nمقالۀ مختصر قوای هخامنشی از هم پاشیده و داریوش سوم سوی باختر فرار نمود\nدرین وقت فرمان روایان باختری، هری، در انجیانا بهم متفق شده و جنبش\nبزرگ ملی سرتاسر آریانا را فراگرفته بود داریوش در سرحدات کشور ما\nدر هیر کانیا به این جنبش برخورده و از دست بسوس رئیس قوای ملی کشته شد\nبسوس پس از «دارای سوم» به باختر برگشته و اعلان سلطنت نمود ."}
{"book": "adl1182", "page": 386, "text": "آریانا و هخامنشی ها\n\nدر فصل گذشته دیده شد که باختر مرکز آریانای قدیم همان طور یکه کانون صاف نژاد آریائی بود و مدنیت وتهذیب آریائی در اینجا نشو و نما یافت اولین نظام سلطنتی آریائی هم در اینجا بمیان آمده وقرن های متوالی در زمان حکمرمانی دودمان پارا داتا (پشادیان) و کاوی (کیانی) و اسپه و بعدها همیشه باختر مرکز مقتدر ترین سلطنت آریانا بشمار میرفت وزمانی که این سلاله های با عظمت و جلال در آریانا حکمفرمائی داشتند قبایل ماد و پارسوا باعشایر و شاخه های خورد و ریزه خود مثل پاسارگاد و هخامنش وغیر. اول به زندگانی ده نشینی وقبیلوی و بعد به اسارت اقوام سامی می زیستند و شاخه های پارسوا که هخامنشی هم دران جمله است مدت دیگری مطیع مادها بودند .\nدر زمانیکه هخامنشی های قبیله پاسارگاد به ترتیبی که ذکر شد به اقتدار رسیدند سلطنت در آریانا سقوط نکرده بود بلکه کما فی السابق دامنه آن دوام داشت وهمیشه آریانا رها یشگاه مردان وزما مداران بزرگ بوده و حتی معاصر خود هخامنشی و بعد از ایشان در زمان هنگامه اسکندر حیات داشتند نیرومند و قوی بودند ، نفوذ واعتبار داشتند ، حکمفرمائی و آمریت می نمودند چنانچه ٥-٦ سال جنگ های سیروس ، وچندین سال ، محاربات داریوش و ٤ سال مقاومت و مقابله با قوای مقتدر یونانی که هخامنشی ها یکسالی هم دم آنرا گرفته نتوانستند بزرگترین شاهد این مدعا است ولی چون متاسفانه مدارک صحیحی عجالتاً در دست نیست که بصورت مسلسل نام و کارنامه های هر کدام از شاهان آریانا را ذکر کند مسئله قدری در تاریکی مانده است ونباید تصور شود که هخامنشی ها بدون مقابله با کدام پادشاه و حکمفر مائی"}
{"book": "adl1182", "page": 387, "text": "( ٣٦٢ )\n\nداخل آريانا شده است . طبیعی نیز وی شاهان مقتدر آریا نا مقارن زمان هخامنشی ها ضعیف شده درین شبهه نیست و اگر اینطور نمیشد چرا هخامنشی ها جری میشدند ولی یککر از بین نرفته بودند چنانچه صحت این وضعیت را عکس العمل هائی که در مقابل تهاجمات آنها بعمل آمد تائید میکند .\n\nاز میان شاهان هخامنشی آنکه اول بفکر تهاجم خاك آريانا افتاد سیروس است که بعد از يك رشته محاربات بطرف غرب در بابل و لیدی بجانب شرق فارس رخ نموده بنای تجاوز را بر خاك ما گذاشت . جزئیات حملات سیروس و مقابله های زعامداران و نیروی ملی ما پوره معلوم نیست روی هم رفته اینقدر میتوان گفت که وطن داران ما در مقابل متهاجم ٥ - ٦ - سال دفاع کردند و این اشاره خودش واضح نشان میدهد که نسبت به اراضی غرب فارس مثل بابل و لیدی وغیره نیروی مقابل آريانا قوی تر بود تا توانست دشمن را ٥ - ٦ سال مشغول سازد . مورخین مینویسند که سیروس در محاربات شرقی دچار مشکلات زیاد شد بهر حال باختر، درا نژیان ستا گیدیا گندار تیس (١) یعنی باختر سیستان هزاره جات - کندهارا بدست او مفتوح شد، سپس بر اسکائی ها که در ستا گستانا، سیستان بودند هم دست یافت و از آنجا به مکران بلو چستان توجه نمود و در قسمت های ریگستانی جنوب غرب سیستان تلفات زیاد داد .\nمیگویند که سیروس در حمله کاپیسا تلفات زیاد داد و از غیظ در خرابی آن کوشش زیاد کرد . پوره معلوم نیست که در کاپیسا که بر علیه سیروس مقابله میکرد چون این محل پیش از هخامنشی تا زمانه های کوشانی ها مرکز صفحات جنوب هندوکوه بشمار میرفت احتمال زیاد میرود که یکی از پادشاهان محلی در انجا مرکزیت داشته و در مقابل سیروس استاد گی نموده باشد .\nبهر حال سیروس هخامنشی در کاپیسا مقاومت خیلی شدیدی دیده و این مقاومت\n\nGandartis - Sattagydia -Drangian(1)"}
{"book": "adl1182", "page": 388, "text": "(٣٦٣)\n\nدر مقابل موسس دولت هخامنشی بدون اداره کدام سر کرده و پادشاه مقتدر نمیشود\nاگر چه سیروس حاشیه غربی و بعضی حصص صفحات شمال و حتی قسمت های\nجنوب شرقی آریانا را هم فتح نمود ولی این فتح به قیمت جان او تمام شد.\nیعنی یا « در بيك عا » کار بین ایشان از طوایف شرقی آریانا میداند او را بضرب\nتیری هلاك ساخت و یا در صفحات شمال در مرغاب کشته شد\n\nپوره معلوم نیست که بعد از سیروس تا زمان داریوش وضعیت هخامنشی ها\nدر آریانا چطور بوده از قشون کشی های مجدد داریوش و جنگ های چندین\nساله او معلوم میشود که فتوحات سیروس نتوانست سلطهٔ هخامنشی را در آریانا قائم\nسازد چنانچه تا آخر با او جنگیدند و او را کشتند بعد از مرك او طبیعی آمریت\nبدست شاهان محلی بود اگر چه باردیا پسر كوچك خود را هم زمانی نایب الحکومه\nساخته ، دولی مناقشه هائی که ما بین او و برادرش بود به آرامی خاطر حکومت\nنتوانسته و خود امرا و روسای محلی تمام اقتدار و نفوذ را در دست داشتند تا اینکه\nشاهی فارس به داریوش اول رسید .\n\nمشکلاتی که برای داریوش در تمام نقاط مفتوحه و مخصوصاً در آریانا عرض\nاندام نمود بیشتر اشاره شد لشکر کشی های او دفعه دیگر در آریانا ثابت میکند\nکه تهاجمات سیروس جز آمد و رفتی درین کشور کوهستانی نبود که پس رفتن\nآنهم صورت نگرفت داریوش بالشکری کشی های خود دامنه فتوحات را نسبت\nبه سیروس وسعت بخشید و علاقه سند را نیز فتح کرد میکویند داریوش تحت\nریاست يكنفر یونانی موسوم به سیلاکی Sylax هیئتی فرستاده بود که از راه\nدریای کابل به سند واصل شدند و معلوماتی در دلتای سند بدست آوردند\nبرای اینکه باشندگان آریانا بیشتر مزاحم او نشوند خاك مملكت را بيك عده\nولایات تقسیم کرده و در هر کدام حکمرانانی چه از طرف خود و چه از میان خود اهالی\nبر گماشت و باج و محصولاتی بر هر حصه علیحده تعین نمود . این وضعیت در زمان\nاولاده او خشایار شاه وارد شیر اول وغیره تا زمان داریوش سوم دوام داشت ."}
{"book": "adl1182", "page": 389, "text": "فصل پنجم\nحصه اول\nلشکر کشی‌های اسکندر\nاز مقدونیه تاهایرکانیه\n\nاسکندر مقدونی: اسکندر پسر فلیپ دوم و فلیپ پادشاه مقدونی بود. مقدونیه\nدر قسمت شمالی شبه جزیره بالقان در شمال یونان واقع و دارای جلگه های\nوسیع و کوهستان‌های رفیع می‌باشد . منطقه کوهستانی جای پرورش گله و رمه\nو جلگه‌ها موضع کشت و زراعت است . مردمان مقدونیه قوی البنيه و نمو مند\nاخلاق شان خشن و درشت و سلحشوری‌شان بیشتر بود ازینرو یونانی‌ها ایشان‌را\nاز خود شمرده نیمه وحشی می‌خواندند .\nفلیپ مردی لائق و کار آگاه بود . بزودی مملکت خود را از اضطراب\nو تشویش رهائی بخشیده بنیهٔ شانرا قوی گردانید . چندين سال بعد بنا بر حمایت\nمقدسات یونانی در دل یونانیان جای گرفت . و مقصدش این بود که خود را بسپهسالاری\nکل یونان بر گزیند . باین مقصد در محل « کرونه » بتاریخ ۳۳۸ ق م بر آتنی‌ها\nغالب آمد و پرچم استقلال یونانیان پائین کرده شد . در نتیجه پادشاه مقدونیه\nپادشاه کل یونان معرفی گردید . در پیشنهادی که بنا بر لزوم جنگ با آسیا نمود\nموفق شد و نمایندگان جميع بلاد یونان او را سپهسالار خود خواندند .\nفلیپ تدارکات حمله بر آسیا را در سال ۳۳۶ ق م تمام کرد و جنرالهای خود را\nگماشت که شهرهای یونانی را در آسیای صغیر از اطاعت پادشاه فارس رهائی\nبخشند . ولی خودش نتوانست که باین آرزوی خود برسد و در يك جشن باشکوه\nبا فتخار سپهسالاری کل یونان که نصیب او شده بود بدست يك نفر یونانی"}
{"book": "adl1182", "page": 390, "text": "(٣٦٥)\n\nکشته شد . گویند که منشأ قتل او زنش اولمپیاس و اسکندر پسرش بوده.\nاسکندر بعد از مرگ فلیپ بر جایش نشست. مشارالیه سومین اسکندری است\nکه پادشاه مقدونیه شده. تولد او در شهر پلار در سال ٣٥٦ ق م اتفاق افتاد پدرش فلیپ\nپسر اهین تاس سوم مقدونی و مادرش المپیاس دختر (نه او پ تولم) Neoptoléme\nپادشاه مردم مو لوس Mollosse بود که خود را از احفاد آشیل Achille پهلوان\nافسانوی یونان میدانستند . و چون شاهان مقدونی خود را از نژاد هر کولس نیم\nرب النوع یونان میخواندند لذا نسب اسکندر از روی اساطیر از طرف پدر به هرکولس\nو از طرف مادر به آشیل میرسید. اسکندر در سال ٣٣٦ ق م بر تخت نشست\nو در ین وقت سنش به بیست بالغ میگردید .\nاسکندر جوانی بود پست قامت، سفید پوست، قوی الاعضا، بینی مانند\nبینی عقاب و چشمهای مختلف اللون داشت. نگاهش بانفوذ و ذکی و فوق العاده عصبی\nبود . موسیقی را دوست داشت و اشعار هومر را بر همه شعرا ترجیح میداد . در\nعسکریت ذوق خاصی داشت و سوار کار ماهری بود .\nمردم اعتنائی باو نداشتند و او را بچه می پنداشتند ولی اسکندر نطقهای جذاب\nنموده و در دل ایشان جای گرفت . بعضی ها را که سر از اطاعت او کشیده بودند\nمطیع ساخت . و بعد از آن با ترتیباتی که پدرش گرفته بود بطرف مشرق\nقشون کشی نمود .\nدولت هخامنش : در مشرق پادشاهی سلسلهٔ هخامنش رو بزوال بود و داریوش\nسوم پادشاه فارسی چندی قبل از مرگ فلیپ پادشاه شد . بعد از دارا و خشیارشا\nامور ملك بدرستی پیش نرفته بود و اقتدار هخامنشیان محکوم به فنابود . داریوش\nاطلاع داشت که دولت او باچه خطری مواجهه است، اما مرگ فلیپ او را راحت\nساخت و دشمن را حقیر شمرد . اصلاً هم این مرد روح جنگ آوری نداشت\nو در چنان موقعیکه دولت هخامنش دچار بحران بود بایستی کسی ادارهٔ کشور را"}
{"book": "adl1182", "page": 391, "text": "(٣٦٦)\nبدست میگرفت که سلحشوری و فعالیت بیشتر از آرام طلبی میداشت. همین سهل\nانگاری بود که نه تنها دولت او بلکه مملکت ما را هم با خطر اسکندر مقدونی\nمواجهه ساخت. غلطی های بزرگی که ازو سر زد او را بد بخت ترین شاهان\nپارس گردانید. البته جای انکار نیست که بعد از خبر یافتن از قشون کشی\nاسکندر سپاه اجیری از یونان گرفت و هم در تعداد عسکر داخلی افزود ولی همه سپاهی\nلشکر بودند نه مردان جنگی.\nقشون کشی اسکندر : اسکندر از هسپولت گذشت و در جنگ گرانیکس\nبر سپاه داریوش فائق شد. گرانیکس دریائی است در شمال غرب ترکیه امروزه\nکه در بحیره مرمره را می ریزد. این جنگ بسیار شدید و نزديك بود که خود\nاسکندر نیز کشته شود ولی سرداری موسوم به کلینوس سر وقت او رسید و حیات\nاسکندر را از خطر وارها نید.\nجنگ دیگری که بین یونانی ها و فارسی ها واقع شد در موضع اسوس بود درین\nجنگ داریوش خودش فرمانده قشون بود در ترتیبات جنگ داریوش فکر\nنکرد و شکست خورد. تمام بارگاه شاهی بدست اسکندر رسید.\nبعد ازین محاربه اسکندر شهر (صور) را که از شهرهای تجارتی و مهم فنیکه\nبود گرفت و چون اهالی از خود مردانه دفاع کرده و اسکندر و لشکریانش را\nچند بار مایوس ساخته بودند مورد غضب او قرار گرفتند حکم قتل عام داده شد\nمردان بقتل رسیدند و زنان و اطفال برده وار فروخته شدند .\nاسکندر ازینجا متوجه مصر گردید مصریان که از حکومت هخامنشی خوش\nنبودند مقدم او را گرامی شمردند و اسکندر بدون جنگ مصر را تصاحب کرد.\nاسکندر در مصر تا بمعبد آمون رفت و در داخل معبد اظهار احترام و عبودیت زیاد\nکردو بنابر توطئهٔ خودش کاهن معبداو را پسر آمون خواند و این لقبی بود\nکه سابقاً فراعنه مصر داشتند. بهر حال همین خطاب کاهن معبد آمون بود که"}
{"book": "adl1182", "page": 392, "text": "( ٣٦٧ )\n\nمومى اليه بستانها هنگامیکه در مملکت مارسید ادعای الوهیت کرد .\nپادشاه هخامنشی خوب خود را باخته بود و آرزو داشت که اسکندر با او\nصلح کند . و همینکه اسکندر به طرف موصل پیش آمد موصوف بوحشت افتاده\nطالب صلح شد و حاضر گردید که سلطنت موروثه را با اسکندر قسمت کند وحد\nفاصل دولت خود و دولت اسکندر را رود فرات قرار داد . این بی دست و پائی\nداریوش سکندر را بیشتر قوت داد و بر فتح مطمئن تر ساخت ، و جوابش\nداریوش را رد کرد . داریوش ناچار آمادگی جنگ دید و از هر طرف استمداد\nجست . و جمیع عساکر ومعاونین خود را در بابل احضار نمود ، و خود در فکر\nاسلحه واصول جنگ شد .\nدر موقع عبور اسکندر از رود دجله فارسیان بسیار غفلت کردند و گر نه عسکر او\nدر آن موقع بوحشت در افتاده بود .\nمیدان جنگ گوگاملا بود که محلی است قریب شهر موصل جنگ شروع\nگردید و هر دو لشکر بر روی هم افتادند در اوائل معلوم میشد که داریوش غالب\nخواهد آمد ولی اسکندر مانند جنگ ایسوس خود را بداریوش رسانیده ژوبینی\nبطرف او افکند این ضربت با و اصابت نکرد ولی عرابه ران او را سرنگون ساخت\nدرمیان قراولان همهمه پیچید زیرا پنداشتند که این ضربت بخود داریوش\nرسیده است و شکست از يك صف بصف دیگر سرایت کرد . داریوش هم بدون آنکه\nکاری کند فرار کرد . این جنگ شکست قطعی بود که بر فارسیان وارد آمد\nو گلیم دولت هخامنشی جمع کرده شد .\nاسکندر در گرفتن سرزمین فارس هيچ مانعی نداشت . مواضع را یکی پس\nاز دیگر گرفت تا اینکه به پرسی پولس رسید و اهالی را بکشت و اسیر ساخت\nو چون درین اوقات مانعی برای خود نمی دید بیشتر مجالس باده نوشی ترتیب میداد\nدر یکی از مجلسهای عیش و نوش تائیس نام يك زن آتنی از او خواهش کرد"}
{"book": "adl1182", "page": 393, "text": "(٣٦٨)\n\nکه اجازه بدهد تا او با دست خود در قصر خشیارشا آتش اندازد . چه این قصر\nهمان شاهی است که بیکی از شهرهای آتنی (۱) آتش افکنده بود . خلاصه\nدر شب تراژیدی که حکایه آن در افسانه ها جای گرفت واقع گردید . اسکندر\nمشعلی افروخته بدست تائیس داد و خودش او را در بغل گرفته بلند نمود و باینصورت\nزبانهای آتش را تماشا نمودند .\n\nمرگ داریوش سوم : اسکندر بعد از آن در تعقیب داریوش افتاد . زیرا\nمیدانست که تمام ساختن کار داریوش تحکیم جهانداری اوست . ازینجهت\nدر تلاش شده و پادشاه فارس را دنبال نمود . داریوش از اول وقت اسکندر را\nبر خود غالب پنداشته و روحاً تسلیم قدرت او بود لذا نمیتوانست اقدامی صحیح\nبگیرد . بر هر کاری که میخواست بکند اطمینان نداشت . چاره نمی جست و بیچاره\nمحض بود .\nبسوس حکمرمرای باختر از دشمنان خطرناک دولت هخامنشی بود و برای اینکه\nوجود این دولت را که دشمن می پنداشت از میان بردارد موقع خوب یافت\nو سرداران دیگر مانند بارساگنتس حکمران درانگیا ناوا را کوزیا و نابارز انس\nجنرال گارد شاهی با او متفق شده داریوش را بکشتند (۱) و باینصورت خطری را\nکه از دولت هخامنشی تصور میکردند برداشتند و در فکر خطر آینده که از مقدونیان\nو اسکندر آمدنی بود افتادند . ازینجهت بطرف منطقه های خود رفتند تا درصدد\nآمادگی و مقابله برآیند .\n\n۱- اکروبولس Acropolis\n۱- داریوش بعمر پنجاه سالگی در ماه جولائی (۳۳۰) ق م کشته شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 394, "text": "اسکندر در آریانا\n\nحرکت اسکندر ازهایر کانیه به پارت وهرای و: بعد از فوت داریوش\nمقدونیان گمان کردند که جهانگیری اسکندر خاتمه یافت. بعد ازین بطرف\nوطن خود مرا جعت میکند. اما مشارالیه بعد از پانزده روز توقف دریکی\nاز شهرهای مهم هایر کانیه که موسوم به زود را کارتا Zeudracarta بود در صدد\nحرکت بطرف شرق شد. اما قبل از آنکه باین کار اقدام کند لازم بود بر علیه\nتاپورها (Tapurians) یعنی مردان کوهستانی طبرستان فعلی و همچنان بر علیه\nماردها Mardians باشندگان حصهٔ شرقی مازندران حمله نماید. امر کرد که\nلشکریان او در زاد را کاترا Zadracatra (استر آباد) جمع شوند. درینجا\nبود که بوی خبر دادند که بسوس حکمران باختر تاج شاهی بر سر نهاده و اعلان\nاستقلال کرده، اسکندر از او فوق العاده هراسان بود. زیرا می دانست که\nاو از مدتی در صدد بر انداختن دولت هخامنشی بوده میخواهد دولت قدیم آریا نا را\nدوباره سر و صورت ببخشد، خیال کرد که اگرازین وقت که هنوز دولت او\nخوب قائم نگردیده در فکر استیصال آن نیفتد بزودی قوای یونانی را\nازین صفحات خواهد راند و کار مشکل خواهد گردید.\n\nبسوس بزودی بعد از مرگ داریوش پادشاه هخامنشی از راه پارتیا وارد\nبکتریا نه شد. زیرا میخواست که هرچه زودتر نظم و نسق کشوری مملکت خود را\nدرست کند. سرداران محلی مانند نابار زائیس Nabarzanes ساتی بار زانس\nSatibarzanes و بارسانتس باو همراهی نموده و این فکر را تقویه کردند.\nاین سرداران بزرگ حس کرده بودند که کوچکترین غفلت دشمن خارجی\nرا بمملکت ایشان مسلط خواهد کرد. لذا همه باهم متفق شدند. بسوس در"}
{"book": "adl1182", "page": 395, "text": "( ۳۷۰ )\n\nباختریانه اعلان پادشاهی کرد وساتی بارزانس به آریا (هرات ) و بارسانفنس\nبه درنکیانا (سیستان) برگشتند .\nبنابران اسکندر زودتر آمادکی حرکت بطرف باختر بانه نمود و از بین\nپارتیا کذشته خودرا بولایت آری رسانید . چون در شهر سوز یا Susia یعنی\nطوس (۱) که در آن وقت داخل ولایت هرات بود رسید . ساتی بار زانس\nحکمر وای هرات باستقبال آمد . زیرا او به تنهائی نمی توانست باقوای زیاد\nاسکندر مقاومت کند. لذا مصلحت در آن دید که فعلا\" با او مقاومت ننموده بگذارد\nکه در میان کوهستان های بلند افغانستان داخل شود و آنوقت با دیگر متفقین\nچنگ آور کار او را بسازند . اسکندر ساتی بارزانس را دو باره بحکو متش\nابقا کرده انا کسیپ یونانی ( Anaxippe) رابا چهل کماندار مامور کرد که\nاین ولایت را از آزار قشون مقدونی حفظ کنند\nاولین اقدام ملی بر ضد اسکندر: اسکندر چون از طرف حکمرمای (هرای و)\nفي الجمله آسوده کشت میخواست که از قسمت های شمالی این مملکت بسمت\nشمال شرقی بطرف با کتریانه در حرکت آید و در آنجا با بسوس که لباس ارغوانی\nببر کرده خویش را پادشاه آریاه خوانده بود حساب خود را تصفیه نماید ، باین\nقرار از هرات بطرف با کتریانه عزیمت نمود . اما بعد از سه چار روز کشف کرد\nکه ساتی بارزانس با بسوس پادشاه باختر در يك اتحادست . وعلاوه بران درین\nچند روزه غیبت او مردم آریا بقیادت سردار خود ساتی بار زانس بهیجان\nآمده واقدامات برعلیه بیگانگان را شروع نموده انا کسیپ یونانی و همراهانش\nرا کشته اند . سانی بارزانس چون اسکندر را از هرات دور دید در سددتیاری\nجنگ کردید تا در اثناثیکه بسوس باو در آویزد خودش از عقب پریده بنیان\nکار را تنگ ساخته این آتش را در میدانهای باختریانه خاموش سازند ، برای\n\n۱- ص ١٣٤ - ١٣٥ تاريخ يونان مولفة كروت."}
{"book": "adl1182", "page": 396, "text": "(۳۷۱)\n\nاینکه خبر اقدامات او باسکندر نرسد اکیپ یونانی و همراهانش را بکشت\nو خودش با مردم آزاده این مملکت با جوش و احساسات ملی داخل اقدامات جدی\nگردید . چه ، میخواست که رابطه اسکندر را با ولایات مملکت همسایه (فارس)\nو یا بواسطه با یونان قطع کرده نگذارد ازین راه امدادی باو برسد و باینوسیله\nزودتر بمرام ملی و رفع خطر از مملکت خود نائل شوند .\nشنیدن این مسئله زیادتر اسکندر را بدهشت دست و گریبان کرد . زیرا او\nخود را در میان میدانهای آریانا خیلی دور از مملکت خود (مقدونیه) میدید\nکه دچار سر نیزه دلیران این محیط کوهستانی گردیده . بنا بران با سرعت\nفوق العاده زیاد از راه رفته برگشت و بشدت و قوت بطرف آرتاکوانا Artakoana\nکه شهر مهم آریه بوده آمد . آنوقت اسکندر بخطرناکی موقع و غلطی که در وهله\nاول نموده بود پی برد و ناچار در صدد چاره برآمد .\nساتی بارزانس چون از سرعت حرکت اسکندر خبر یافت که ٦۰۰ ستید\n(۲۰ فرسخ) را در مدت دو روز طی کرده متوحش شد و با چندی از فدائیان خودهرات\nرا ترک کرد تا در کدام منطقه دیگر برای رهائی مملکت خود آنچه در دل دارد\nبساحه عمل بیارد. قسمتی از قشون ملی در حوالی شهر داخل جنگل کوهی شده آنرا سنگر\nگرفتند . اسکندر چون نمی توانست برایشان دست یابد امر کرد جنگل را آتش\nزنند . عده زیادی از سربازان دلیر ووطن پرست قربان شدند . همچنان اسکندر\nهمدستان این شورش را تعقیب کرده قسمتی را از تیغ کشید وقسمتی را در زنجیر\nنگاهداشت .\nبرای اینکه خویش را از دست عکس العملهای اهالی این سر زمین نجات\nدهد(آریان الکذاندریه) Arian Alexandria رابنا نهادکه شاید با آرتاکوانا\nArtacoana پایتخت منطقه مطابقت کند (۱) . این محل يك قلعه عسکری بود\n۱- ص ۳۷ امپریالزمی مقدونی تالیف ژوکی."}
{"book": "adl1182", "page": 397, "text": "( ۳۷۲ )\n\nو برای بود و باش قشون یونانی ساخته شد. یونانیان برای زنده داشتن نام اسکندر آنرا شهر خواندند و همین معامله را باسائر قلعه های نظامی که در دیگر نقاط مملکت ما ساخته اجرا نمودند. پروفيسر ولسن آرتا کوا نا و اسکندریه آریس Alexandria in Arüs هر دو را با موقعیت هرات منطبق میداند ( ۱ ) . « روز » راجع به آن چنین گوید: او (اسکندر) شهری آباد کرد موسوم به اسکندریه آریو روم Alexandria Ariorum یعنی هرات که هنوز یکی از مراکز مهم تجارت آسیای مرکزی است ( ۲ ) بارتولد درین موضوع چنین نوشته : مسلمین اسکندر کبیر را بانی هرات و مرو میدانستند در ینصورت روایات مورخین یونان راجع به بنای شهر اسکندریه در ولایت آریا موید داستان فوق الذکر است. بطلیموس تحت عنوان آریا متروپولس Aria Metropolis همچنین «ریز بدور خارا کسی» غیر از شهر آرتا کوان پایتخت قدیم بومی ازین شهر هم نام میبرند . بدینجهت محل وقوع شهر آرتا كوان بين علما موضوع بحث بود. بعقیده «تو ماشك» شهر آرتا کوان در جای ارک هرات واقع بوده که بعدها در زمان سلسله کرت ( قرن ۱۳ و ۱٤ ) باسم اختیار الدین معروف گردید. (۳)\nاسکندر چند روز توقف کرده منتظر رسیدن آن قسمت اردوی خود که در تحت اداره كراتيريوس Kraterus بود نشست ( ٤ ) آرزاسس Arzaces (ارشك) را بجای ساتی برزنس گماشته خود بقشون خود ملحق شد .\nحرکت اسکندر جانب سیستان : وقتیکه اسکندر از هرات برون میرفت سر بازان تازه نفسی که خواسته بود واصل شدند . اسکندر این دسته قشون را داخل عسکر خود کرده عازم د را نگیانا\n\n١- فصل سوم آريانا انتيكوا .\n۲- تاریخ یونان تألیف د ، روز .\n۳- آريانا انتيكوا.\n٤- ص ٣٧ امير بالرمى مقدونی ."}
{"book": "adl1182", "page": 398, "text": "(۳۷۴)\nیا زرانگیانا Zrangiana, Drangiana گردید بعضی از مورخین این نام را در انکی\nDrangi و زر نکی Zaran gae هم نوشته اند که عبارت از سیستان حالیه بوده است.\nسیستان از کلمۀ سا کا ستن Sakastene که حصۀ از زرنج بوده بر آمده و اکنون\nبر تمام ولایت زرانگیانا اطلاق میشود عرب ها سکستان را سجستان خواندند\nو پسان ها سیستان گردید.\nقشون مقدونی بطرف جنوب جانب پایتخت زرنگ موسوم به پروفتا زیا\nProf hthasia که پروفیسرتولسن آنرا با پشاوران Pishavaran یکی میداند، مارش\nنمود این شهر قدیمی است که در شمال هامون یا دریاچۀ سیستان بفاصلۀ ۱۸۰ میل\nبطرف جنوب از هرات فاصله داشت. ژوکی نام آنرا پرادا پر وفتها زیا یا\nParada-prophthasia نوشته بعضی هم هستند که موقعیت پروفتازیا را بافراه منطبق\nمیدانند. انطباق پروفتازیا با فراه قدری مشکل بنظر می آید، زیرا بقول ایسیدور\n(۱) منطقه انبان Anban ولایت آری مربوط بدرانگیانا بوده و شهر عمدۀ آن\nپهر Phral است که یقیناً فراه موجود است (۲) و واضحاً معلوم میشود که این\nشهر از شهرهای مهم ولایت آریا بوده پرسی سایکس نیز مرکز منطقۀ زرنگیانا\nرا فراه میداند که روی نامی بهمین اسم قرار داشته (۳). بنابر دلیل فوق معلوم\nمیشود که پهر ادا پر و پهثها ز یا و پر و فتا ز یا با پشاورن یکی بوده.\nاسکندر درینجا مقاومتی ندید، زیرا حکمران این ولایت که بار سائنتس\nBarsaentes نامداشت و برای بدست آوردن استقلال مملکت در مسئلۀ قتل دارا\nبا بسوس و ساتی بارزانس همداستان بوده امیدوار بود که بزودی سر رشتۀ\nو انتظام منطقه خود را درست کرده بمقابل خطر حملۀ بیگانه با برادران دیگر خود\n۱- هخامنشی ها تالیف کهزاد.\n۲- شهر فراه امروزه با شهر فراه دیروز فرق داشته و یکی نیست، شهر باستانی اکنون خراب\nو کسی دران سکنی ندارد.\n۳- تاریخ فارس جلد اول تالیف سایکس ص ٢٦٦"}
{"book": "adl1182", "page": 399, "text": "(٣٧٤)\n\nپهلو خواهد داد، چون در خود هنوز آن قوت را نمیدید که با اسکندر\nدر آویزد لذا سیستان را گذاشت و اقدامات خود را برای موقع مناسب تری\nمحول کرد . در نتیجه اسکندر بر این ولایت مستولی شد ، در همین شهر مهم\nدر انگیا نا بود که تراژیدی فیلوتاس رخ داد . مطالعۀ این سانحه که در ماه\nاکتوبر سال ۳۳۰ ق م روی داده کافی است که خود خواهی ، تکبر و عدم\nاطمینان اسکندر را نشان بدهد . فیلوتاس از جنرال های بسیار بزرگ اسکندر\nبوده خودش و پدرش پارمن یو Parmenio از مهمترین اشخاص فتح آسیا شمرده\nمیشدند . اسکندر مدتی بود که از رشادت فیلوتاس می ترسید اسکندر سوء ظنی\nنسبت باین جنرال خود که در میدان جنگ بهیچوجه از خودش کمتر نبود پیدا کرد\nو در اثر بدگوئی کرا تیریوس و دیگر جنرال ها که بمقام وجاه او حسد میبردند اسکندر\nبر انگیخته شد و حکم اعدام او را صادر کرد اسکندر در موقع قتل این رفیق\nدلاور خود که در کسب افتخارات او در نظر عالم یونانی خدمات برجسته کرده بود\nخوب سنجش نکرد و یا برای اینکه آن همه افتخارات منحصر بخودش بماند\nبچنین عمل اقدام نمود پارمن یو پدر فیلوتاس مردی بود از جنرال های بزرگ فلیپ\nپدر اسکندر که با مهارت فوق العاده در جنگ و تجارب متواتر و کسب افتخارات\nو نام نيك در قشون مقدونی اولین مرد شمرده میشد . پلوتارك گوید : پارمن یو\nتنها شخصی بود از رفقای پیر و مشاورینش که او را بحمله بر آسیا تشویق میداد\nسه پسر جوانش نیز مانند خودش عسکر شدند ، خوردترین آنها هکتور Hector\nدر اثنای لشکر کشی بدریای نیل غرق شد ، نیکانور Nikanor نیز هر دو پسر بزرگ\nکه یگانه مایه دلبستگی پدر بود نیز اعدام گردید . پارمن یو در ا کباتانا (همدان)\nبا لشکر عظیم و خزانه زیاد بود . اسکندر مخفیانه حکم اعدام او را نیز صادر کرد\nو باینصورت این بازی بپایان رسید .\n\nاسکندر در آریاسب : دیدیم که اسکندر برای اتمام مقصدی که شاید خودش"}
{"book": "adl1182", "page": 400, "text": "( ۳۷۵)\n\nاهمیت آنرا میدانست از قتل وحشیانه مشاورین وهمکاران بسیار قیمتدار\nخود هم دریغ نمیکرد . رفقای فیلوتاس نیز محاکمه شدند اما اسماعیلی لشکر\nآنها را تبرئه کرد ولی بسا نفر قربانی دیگری یافت که آن دیمتریوس Demetrios\nسردار گارد بود . در تاریخ فتوحات ولشکری مقدونی هیچ چیز آنقدر حیرت\nآور نیست که مردم بيك پادشاهی اطاعت داشتند که هر روزه نفر در میکردید و در فکر\nيا هيچکدام از آن افراد که سبب عظمت وشهرت او شده بودند شريك نمیشد .\nوقتيكه ديمتريوس اعدام شد لشكر مقدونی در میان مردم آریاسپی‌ها Ariaspians\nبودند . اسکندر از پایتخت زرنگیا با بطرف شرق پیشرفته باین ایالت رسیده بود\nیونانیان ایشانرا اورگیتی Eurgetae نامیده و قبلاً به نام اگریاسپی Agriaspac\nیا آری ماسپی Arimaspi يا بلا شبهه تلفظ صحیح تری آریا سپی Aryaspac\nیا آریا سواها Aryaswas یعنی سواران اسپهای اعلی نامیده میشدند. این مردمان\nدارای کدام ایالت مستقل نبوده بلکه سرزمین شان جزء ولایت در انجیا نا\nبشمار میرفت که بطلیموس شهر بزرگ آنها یعنی آریاسپ را در آن نشان میدهد\nاور گیتی‌ها در کنار دریای اتمی ماندر Etymander یا رود هلمند نیز آباد بودند\nقرار نظریه که دیو دورس Diodorus در بارهٔ این قوم اظهار میدارد قبیلهٔ مذکور\nبه گدروزیا Godrosia خیلی نزديك بوده واسکندر آنها را در يك ايالت که\nتحت حکمرانی تیری دیتس Tiridates بود (۱) ملاقی شد .\nسایکس نسبت باین مقام مینویسد : « . . . اماهر کز نفوس بایستی همیشه دلتای\nهلمند بوده باشد . این دریا مجرای خود را چنان بزودی تغییر داد که تا موقع\nاثبات آرکیا لوجیکی ممکن نیست بطور صحیح وجود دلتا و باین سرعت آباد\nشدن آنرا درین عصر فهمید. هنری مکمهن (Sir H. McMahon) که لیاقت و مهارت\nقابل قدری دارد چنین نتیجه گرفت که آن دلتای تارا کان Tarakan بوده\n(۱) آریانا انتکوا ."}
{"book": "adl1182", "page": 401, "text": "(٣٧٦)\n\nو خرابه های رام رود Ramrud را التفات نموده آنرا مرکز آریاسپی Ariaspae\nدانست که مقدونیان بعد از درانگیانا در آنجا آمدند .\nهنگامیکه لشکر مقدونی وارد ملك یورگت ها شد بمقابل وی هیچ مقاومت\nنشان ندادند . زیرا در مقابل قوای بزرگ اسکندر اقوام متفرق یور گت\nنمی توانستند کاری بکنند. اهالی گدروزیه که آنرا بابلوچستان کنونی تطبیق\nمیکنند نیز چون متفرق زندگانی می کردند مقاومت نکردند .\nدومین اقدام ساتی بارزانس برضد اسکندر: پنجروز پس از ورود باین محل\nاسکندر شنید که ساتی بارزانس با سوارۀ نظام بهرات حمله کرده و یونانیان\nرا صدمات زیاد رسانیده . این خبر بر دهشت اسکندر را خیلی پریشان ساخت\nازینرو قشونی مرکب از شش هزار پیادۀ یونانی و ششصد سوار بسرداری کارانس\nCaranus و دیکس به آنجا فرستاد و خودش با اضطراب دو ماه درین قسمت\nتوقف کرد و منتظر نتیجه شد .\nاسکندر در ارا کهوزیا : از مملکت اور گت ها اسکندر بطرف شمال پیشر فته\nبارا کهوزیا رسید. اولا مردمان در انجی و دره گوگی Dragogi را بمتابعت خویش\nدر آورد و بعد ازان داخل ارا کهوزیا شد ولایت ارا کهوزیا با ولایت قندهار\nامروز یکی است . دریائی که ازین ولایت می گذرد نظر به تذکر بطلیموس\nارا کوتس نامیده میشد که غیر از اندوس بوده دریای ارا کوتس که بطلیموس ذکر\nنموده مسئله را مشکل میسازد که آیا کدام دریا خواهد بود . زیرا در ولایت\nارا کهوزیا چندین دریا دیده میشود . بزرگترین این دریاها رود هلمند است\nکه قدما آنرا ایتی ماندر ، هر مندوس Hermandus و یااری مانتس Erymantus\nمی گفتند . این دریا از کوهائی که بطرف غرب کابل واقع اند فرود آمد .\nبسمت جنوب غربی جریان داشته و تاریگستان رفته و از آنجا بسوی شمال غربی\nمتمایل میگردد ، و از بین حصۀ از سیستان گذشته در غدیر رزه می ریزد ."}
{"book": "adl1182", "page": 402, "text": "( ۳۷۷ )\n\nبرنوف (M.Burnouf) این دریا را عبارت از ارا کوتس دانسته و اصطلاح\nاراکوتی را برای آن از زند پیدا میکند که این کلمۀ زندی در سنسکرت از سرا\nسواتی Saraswati نمایندگی می نماید و معنی آن بمفهوم عمومی دریائیست که\nارتباطی با کدام غدیر نداشته باشد (۱) . اما از نظریات خود ولسن ظاهر\nمیگردد که دریای اراکهاوزی عبارت از رود ارغنداب است که بنام رودترنک\nTurnuk از جوار غزنی سرچشمه گرفته از بین غدیر کوچکی گذشته به اوغنداب\nمی ریزد . زیرا ارغنداب یا ارخنداب بحیث دریای اراکهاوزیا بیشتر تثبیت\nمیشود. ولی معلومات خصوصی و مکملی راجع بسمت جریان و سرچشمۀ دریای\nاراکوتس در دست نیست .\nمعروف ترین شهر های اراکهاوزیا که بطلیموس از آن ذکر نموده عبارت\nانداز : آزولا Azola ، فوکلیس Phoklis ، اسکندریه ، اراکوتس Arachotus\nایسیدور چند شهر دیگر ذیل را نیز علاوه میکند : بیوت Biut ، فرساگ Pharsag ،\nکروشاد Chorochad ، دیمتریاس Demetrias ، والکذا ندروپولیس که پایتخت\nولایت بوده و در کنار رود اراکوتس یعنی ارغنداب وقوع داشت .\nکننگهم آزولا یاوزولا Ozoia را عبارت از گذر Guzar یا گذارستان واقع\nدر هلمند علیامی داند . و فوکلیس امکان دارد که عبارت از قلات غلزائی کنار رود\nترنك بین غزنی و قندهار و یا خود غزنی باشد. کننگهم آنرا با دمیتریاس یکی می داند\nاسکندریه عبارت از شهر قندهار و ممکن با فرساگ هم تطبیق شود . اراکوتس\nمرکز ناحیۀ کنار رودار، کوتس (ارغنداب) بوده وقعیت آن قرار گفتۀ استرابو\n۲۳۰ میل انگلیسی از نقطه ایست که سه راه در شمال اورتسپانا Ortospana بهم\nیکجا میشوند ، بیوت یا بیت (Biut) عبارت از بیجس Bigis یا «بست» باشد (۲)\n\n(۱) آریانا آنتیکوا فصل سوم .\n(۲) شمارۀ ۹ سال ۹ آینۀ عرفان مقالۀ شهر های قدیم آریانا ."}
{"book": "adl1182", "page": 403, "text": "(۳۷۸)\n\nدر بین این شهرها الكساندریه دیده میشود که عموماً آنرا قندهار تصور\nمیکنند . در اینکه این شهر بر سر راه مقدونی ها واقع شده است تردیدی نیست .\nاما در وقتیکه اسکندر باین قسمت وارد میشد شهری درین جای وجود داشت .\nو آن اسكندریه نمی باشد . اسکندر در حوالی قندهار حالیه حسب معمول قلعه\nنظامی بنا کرد و نام آنرا « اسكندریه ارا کچوزی » گذاشت . دیوار های این\nشهر در تابستان سال ۳۲۹ ق م بقدر کافی بلند شده بود واسكندر قرار قاعده که\nداشت يك عده عسکر را در آنجا مقیم کرد . موقعیت این قلعه نظامی غالباً بجنوب\nقندهار بوده که اگر شهرهای قدیم و جدید را در نظر بگیریم این قلعه نظامی\nاسكندر باشهر قدیم قندهار وشهر احمدشاهی سه کنج مثلثی را تشکیل میدهند\nمردمانی که باطراف ونواحی قندهار قدیم و دریای ارغنداب بسر می بردند\nارا کونی Arachoti گفته میشوند . اسکندر از مردمان بومی عسکر گرفت و منمن\nراوالی این ایالت مقرر نمود .\nجنگ ساتی بارزانس : از ارا کچوزی اسکندر آمادگی نمود تا بمقابل\nبسوس در باکتریا نه مارش کند اما باو خبر دادند که آریا باز مورد حمله\nساتی بارزانس واقع گردیده . ساتی بارزانس سردار نامی این مملکت آنی از\nکوشش و سعی برای نجات وطن خودفارغ نمی نشست . باوجودیکه از دست یونانیان\nشکست یافته بود اما روح بلند او ذلیل نمیشد و گردن بلندش نمی خمید. ساتی\nبارزانس از خود امید داشت و باوجود قلت قوای خودبمقابل بیگانگان میگفت\nآخر غالب خواهم آمد . این حمله او از سائر اقداماتش شدیدتر بود مخصوصاً\nبسوس پادشاه باختر نیز باوامداد کرد ودوهزار عسکر دلاور فرستاد . اسکندر\nخیلی ها مضطرب شد و بیشتر از پیشتر ازین مرد وطن خواه بدهشت افتاد . قوة\nبزرگی از عسکر خود جدا کرد و سر داران نامدار خود مانند آرته بازیوس\nArtabazus ، ایری ژییوس Erigyios و كارانوس Caranos را برای دفع ساتی"}
{"book": "adl1182", "page": 404, "text": "(۳۷۹)\n\nیاوزانس ونجات یونانیان آریافرستاد همچنان والی پارتیارا که «فرا تافرون»\nنامداشت فرمان کرد که با تمام قوای خود با این سرداران ملحق گردد ومتفقاً\nبر خلاف سردار برمی در آویزند . ساتی بارزانس که خود را باقوای قلیل در\nمقابل سه قوه مشاهده کرد ازجان دست شست و درس فداکاری بآینده گان\nخود داد . این جنگ بسیار سخت ومدهش بود . قشون ملی افغان در مقابل\nیونانیان خیلی پافشاری کردند اما ازسوء اتفاق که ساتی بارزانس بدست ایری ژی یوس\nکشته شد و بقشونش تفرقه در افتاد واسکندر بعد از دادن تلفات خیلی زیاد\nموفق شد ویکی ازبزرگترین دشمن های او ازمیان دررفت .\nحرکت اسکندر بطرف پاروپامیزادی : بعد از اطاعت اهالی اراکهوزی اسکندر\nبطرف شمال رخ نموده میخواست که از بین سلسلهٔ پاروپامیسن ازراه دهزنگی راه\nکوتاهی بباختر پیدا کند ولی کوههای بلند وصعب العبور این مناطق وحمل ونقل\nلوازماتی که با خود داشت او را خیلی ها دچارزحمت ومشکلات می ساخت . لهذا\nبرای اسکندر بجز همان یکراه که از اراکهوزی بطرف ولایت پارو پامیزادی\nیا ولایت فعلی کابل میرفت چارهٔ نبود مجورشد و همین راه را گزید . واین\nهمان راهی است که اکنون نیز موجود است .\nدر اثنای این لشکر کشی باز کوه نشینان متفرق افغانی کار را بروی تنگ\nساختند . در منطقهٔ سخت ولا مزروع اطراف غزنی درملتقای قلل وارتفاعات غربی\nکوه سلیمان باجبال هزاره یا پاروپامیسن این قبایل دلاور ووطن خواه سکونت\nداشتند . با وجودیکه ایشان متفرق ودورازهم بوده اند اما هر طائفه جداجدا\nچنان بر لشکر مقدونی حمله می آوردند که مقدونیان بیچاره میگشتند. چون\nازحدود يك طایفه افغان بهزار مشکل می گذشتند دچار حملهٔ دیگر می شدند\nاسکندر درین منطقه بااین دلیران سخت سر بسی جدال کرد وحتی کارش بمایوسی\nکشیده بود . چون حملهٔ يك طایفه را ردمی کرد خیال می نمود دیگر کارتمام"}
{"book": "adl1182", "page": 405, "text": "( ۳۸۰ )\n\nاست و بر خلاف انتظار باز دچار حملهٔ سنگین تر از اولی می شد اما چون این\nطوائف افغانی از هم دور بوده و یکجائی بر مقدونیان حمله نکردند کوشش هایشان\nبه نتیجهٔ دلخواه نه انجامید و مقدونیان با دادن تلفات زیاد و گذشته شدن اضطرابات\nو مشکلات بی شمار بنواحی کابل وارد شدند .\nشهرهای معروف پارو پامیزادی یعنی منطقه که تقریباً عبارت از ولایت کابل\nفعلی میشود بنظر بنگارسات بطلیموس قرار ذیل است :\nنوبی لیس Naubilis، کابورا Kabura، اورتسپانا Ortospana، پارسیانا Parsiana\nو بطرف شرق کیزانا Kaisana یا کار ناسا Karnasa استرابو و پلینی در ضمن تشریح\nاستحكامات اسكندر شهر اورتسپانا و بر علاوه اسکندریه را نیز ذکر نموده اند\nبطلیموس و دیگر مورخین اسکندر در دره کابل از بسیار شهرهای دیگر نام\nمی برند اورتسپانا یا کابورا عبارت از کابل فعلی است که باشندگان آنرا بطلیموس\nکابلیتی Kabolitae خوانده و چند نقطه مجاور آن متن ارغنده ، لوگر و وردک\nرا بنامهای ارگردا Argurda لوگرنا Locarna و بگردا Bagarda یاد\nنموده است ( ۱ ) .\nچون اسکندر بوادی کابل رسید اوائل زمستان و ماه نومبر ۳۲۹ ق م\nبود . موصوف درینجا توقف ننموده فوراً عازم کاپيسا ( کوهستان و کوهدامن )\nشد . علت عدم توقف اسکندر در محل کابل فعلی خوب فهمیده نمیشود . غالب\nگمان اینست که عدم توقف اسکندر بنا بر عوامل لشکری بوده زیرا در عصر\nلشکر کشی یونانیان کابل آباد بوده و چنانیکه گفتیم مورخین آنرا بنام\nاورتسپانا یا اورتسپانا و هم باسم کارو را Karoura یا کابورا یاد کرده اند .\nاسترابن مورخ یونانی آنرا اورتسپانا خوانده و چهار راهی نوشته که ازان\nراههای تجارتی بطرف بکترینان ، ارا کوزی ، و هند منشعب میشده . مرکزیت\n\n(۱) شهرهای قدیم آریانا سال ۹ آئینه عرفان ."}
{"book": "adl1182", "page": 406, "text": "(۳۸۱)\n\nاورتیسیانا شاید اسکندر را مشوش کرده بود، زیرا میدانست که باشندگان\nدره های این محیط کوهستانی اگر از دو طرف بر وی هجوم کنند دیگر نجات محال\nخواهد بود . مخصوصاً صدماتی که از اقوام افغانی در اثنای عبور از ارا کوزی\nبطرف پاروپامیزادی دیده هنوز جراحاتی التیام نیافته شمرده میشد . لذا تصور\nکرد که توقف درین منطقه او را ممکن است دچار حملهٔ مدهش بنماید . ازینجهت\nتوقف را مصلحت ندید وخویش را گوشه کرد . بعضی از مولفین از روی اشتباه\nتصور می کنند که علت عدم توقف اسکندر در کابل بنا بر عدم آبادی بوده ، حالانکه\nاگر وضعیت جغرافی این منطقه دیده شود بزودی بطلان این تصور ظاهر\nمیگردد ، زیرا کابل آبادان بود و اهمیت تجارتی داشت . خلاصه مقصد\nما اینجا تذکر قدامت تاریخی کابل نیست بلکه میخواستیم\nبگوئیم که اسکندر بنا بر جهات عسکری در کابل توقف ننمود . علت دیگری که\nبدرجهٔ دوم شایان اهمیت است عجلهٔ خود اسکندر برای واصل شدن بولایت\nبا کتریانه نیز شده میتواند ، زیرا بسوس پادشاه باختر در آنطرف کوههای\nهندوکش روز بروز بر قدرت خود می افزود و موقعش مستحکمتر میشد .\nبهر حال هر چه باشد باشد اسکندر از درهٔ کابل بسرعت گذشته وارد کوهدامن\nگردید در آنجا کوه های بلند وصعب العبور هندوکش با دره های پر برف\nبمقابلش عرض اندام کرد . وچون از بومیان معلومات کرد دانست که عبور\nدر آن وقت سال از کوتل های بلند این سلسله کوه ممکن نیست ناچار در برابر\nکوه های بلند و با عظمت جز تسلیم چارهٔ ندید ومجبور بتوقف شد .\n\nاسکندریه قفقاز : اسکندر قشون خود را در اوپیان ( دامنه کوه خواجه\nسیاران ) که نسبتاً از مجرای وزش باد بر کنارست امراطراق داده و در پای\nهندوکش یعنی قفقاز یونانی ها در نقطه که مدخل دره های پنجشیر سالنگ\nشقل وغیره را دفاع کرده بتواند اساس قلعهٔ نظامی جدیدی را در نظر گرفته"}
{"book": "adl1182", "page": 407, "text": "(۳۸۲)\n\nو سال آینده قبل از آنکه بطرف با کتریا نه عازم شود نظریه خود را عملی ساخت. نام این قلعه قرار معمول الکذاندریه بوده و برای امتیاز از سائر الکذاندریه ها آنرا اسکندریه قفقاز ( یا الکذاندریه اد کوکا زیوم Alexandria ad Caucasum یا الکذاندریه پاروپانی زادی Paropanisadai خواندند. موقعیت این اسکندریه هنوز بطور قطع مشخص نشده اما جای اصلی آنرا از روی خرابه های زیادی که در او پیان یا هو پیان Houpian در حوالی چاریکار ( که تخمیناً سی میل بطرف شمال کابل واقع است ) دیده میشود تطبیق میکنند (۱) کنننگهم نیز موقعیت آنرا در او پیان بفاصله سی و شش میل بطرف شمال کابل قرار میدهد.\nراجع بتعین موقعیت اسکندریه قفقاز از سالهای اول قرن ۱۹ اروپائیان که موقع مسافرت در کاپیسا یافته اند اظهار نظریه نموده تپلات غوربند و اوپیان را پیشنهاد نموده رفتند. و چون خرابه های شهر وسیع در بگرام افتاده است بیشتر توجه آنها بآ نطرف معطوف میشد . غافل ازینکه اسکندر به قفقاز یك قلعه نظامی بوده نه شهری با عظمت. موسیو فوشه در سال ۱۹۲۲ بدستیاری معلومات مفید زوار چینی تدقیق نموده دریافت که بگرام پایتخت قدیم یعنی محل شهری است که آرین یونانی «نیسه» Nicée و خود زوار چینی هیون تسائنگ کاپیسی Kapisi خوانده است . پس خرابه های بگرام موقعیت قلعه نظامی اسکندر را نداشته و اسکندریه قفقاز را بایستی در جای دیگر تجسس نمود .\nاینکه موقعیت آنرا در اوپیان قرار داده اند نیز درست بنظر نمی خورد . زیرا در اوپیان که در چند کیلومتری شمال چاریکار واقع است دلالت از بقایای کدام شهر قدیمی نمیکند . از طرف دیگر تاجائیکه از تذکرات بعض مورخین قدیم بر می آید اسم او پیان تنها منحصر بيك شهرنی بلکه بيك ولایت اطلاق میشده .\nاز روی افسانه های محلی معلوم میشود که پروان معاصر با بگرام آبادی داشت علاوه بران موقعیت آن که هم دریای هند و کوه و هم در مدخل درّه های آن\n\n۱ـ تاریخ قدیم هند تالیف و نسنت سمت ص ۵۲ ."}
{"book": "adl1182", "page": 408, "text": "(۳۸۳)\n\nو هم در ولایت او پیانه است تمام شرائط را دربر می‌گیرد . پس گفته میتوانیم\nکه اسکندریه قفقاز در پروان قدیم یعنی جبل السراج بنا یافته بود . مورخین قدیم\nآنرا از اورتسپانا نیم پنجاه میل و از پوکلااوتیس (۱) ۳۳۷ میل مینویسند .\nچون مدققین امروزه اولی را عبارت از کابل و ثانوی را هشت نهر\nقریب پشاور می‌دانند پس از نقطۀ نظر فاصله هم موقعیت پروان با\nاسکندریۀ قفقاز موافقت می‌کند. از طرف دیگر او پیان بذات خود شهر مهمی\nداشته چنانچه زوار چینی آنجا را به لهجۀ هوپی نا Ho-pi-na ذکر کرده و شهر\nبزرگ میخواند . میگویند که مناندر شاه بزرگ کابلستان و گندهارا و پنجاب\nدر آنجا تولد یافته است (۲) . اهالی آنرا الاساد Alassade می‌نامیدند (۳).\nاسکندر علاوه براسکندریۀ قفقاز بفاصلۀ یکروز راه دو قلعۀ دیگر آباد نموده که\nیکی عبارت از کارتا نا Cartana است که قرار تعریف پلینی دریای کوه قفقاز\n(هندوکوه) واقع بوده موقعیت آن طوری که گفته شد نزديك اسکندریه بود\nزیرا این شهر با کارسانا Karsana متذکرۀ بطلیموس موافقت می‌کند. و دیگر جائی\nکه میگویند آباد کرده اوست موسوم به کاردوسی (٤) می‌باشد که شاید در\nپنجشیر بوده. سکنۀ این جایها از هفت هزار نفر مقدونی پیر و سه هزار سپاهی ایملجاری\nIrregulier وعدۀ از سربازان اجیر ترکیب شد (ه) .\n\n(۱) پوكلا اوتیس Peukelaotis یاپوکلاس Peukelas نامهای یونانی شهریست که کمی\nاز اندس بسواحل شمال دریای کابل افتاده . از روی خطوط مسافرت زائرین چینی میشود\nموقعیت آنرا در هشت نهر بسواحل چپ صوات فعلی معین کرد ممکن است یکی از شاهان قدیم نام\nآنرا تغییر داده باشد گمان غالب بر دیمتریوس میرود که آنرا بنام خود دیمتریاس Demetrias\nخوانده باشد زیرادر وقت فتح پنجاب نام شهر سنگالا Sangala را بنام پدر خود اوتیدیمیا\nEuthydemia تبدیل کرد (کننگهم ).\n(۲) صفحه ٥٠ ـ ٥٣ بگرام دیده شود .\n(۳) ص ٤٩ آسیا مولفۀ رونه گروسه ( که بتوسط شاغلی علی احمد نعیمی ترجمه شده\nو تاحال بطبع نرسیده است ) .\n(٤) ص ١٥٢ سالنامۀ كابل ١٣١٤\n(ه) ص ٣٤٦ هستورین هستری و ص ١٤٤ تاريخ یونان مولفۀ كروت"}
{"book": "adl1182", "page": 409, "text": "(٣٨٤)\n\nبهر حال موقعیت اسکندریۀ قفقاز هر کجا بوده، بود مطلب اینست که اسکندر\nباین مناطق اهمیت فوق العادۀ عسکری داده میخواست این موضع را بصورت\nيك کولونی یونانی در آورد قادر وقتیکه مصروف بیکار با بدوس شود واقعات\nاین اطراف او را مضطرب نسازد .\nمقصود از کوه های قفقاز چیست : یونانیان وقتیکه در پای کوه سر بفلک\nهندوکش رسیدند آنرا کوههای قفقاز خواندند و یکی از قشنگ ترین قصص\nارباب انواع خود یعنی حکایۀ پرومته Promethee را به آن نسبت دادند\nموضوع افسانه اینست که پرومته رب النوع بازی آتش و اولین پیشوای مدنیت\nبعد ازینکه هیکل انسانی را (بعقیدۀ یونانیان) از خاك درست کرد خواست\nروح بدمد . برای این کار آتش آسمانی را دزدی نمود . ژوپیتر برای توبیخ\nاو پاندور اولین زن قشنگ مخلوقه را فرستاد . اما پرومته از در مکر پیش آمده\nاو را اسیر ساخت . آنگاه ژوپیتر بغضب آمده پسرش « ولکان Vulcain را\nمامور نمود تا او را بسزا برساند . مشارالیه پرومته را در کوه قفقاز فراز صخرۀ\nچار میخ کرده عقابی را گذاشت تا او را عذاب نموده جگرش را بخورد . آخر\nهر کول پهلوان اسباب نجات او را فراهم آورد .\nاین قصه بکوههای قفقاز تعلق دارد ولی از روزیکه یونانیان وارد کاپیسا\nشدند و چشم شان بکوههای پر برف و بلند هندوکوه افتاد آنرا قفقاز نام کردند\nو حکایۀ فوق الذکر را به آن نسبت دادند . گمان میرود که نسبت دادن این حکایه\nباین کوه ها و نامیدن آن بکوههای قفقاز از طرف سرداران اسکندر بوده باشد\nدور هم نیست که اطرافیان اسکندر برای خوش ساختن او از راه چاپلوسی چنین\nکرده باشند زیرا میدانستند که اسکندر تا چه حديك شخص خودخواه و جاه طلب\nبود . مخصوصاً از روزی که سروش آمون معبد بزرگ مصر او را پسر ژوپیتر\nنامید، تکبر تجرد او از اطرافیان زیاد تر شده رفت . سرداران و اطرافیانش برای"}
{"book": "adl1182", "page": 410, "text": "(٣٨٥)\n\nاینکه کارهای او را مانند کارهای ارباب انواع با پهلوانان اساطیری یونان\nجلوه دهند نام های محلات ، کوهها وغیره را تبدیل نموده رفتند . اسکندر هم\nاز فرط جاه طلبی و خود بینی بر این گفته ها باور می کرد . مورخین ما بعد نیز\nتاریخ های خود را بر روی یاد داشت های سرداران اسکندر استناد نمودند .\nعبور از هندوکش: در اواخر بهار سال ۳۲۹ ق م هنگامیکه آفتاب برفها را\nبقدر کافی آب کرده بود اسکندر عساکر خود را که بالغ بر پنجاه ، شصت هزار\nاوروپائی میشد آماده حرکت ساخت . اسکندر میخواست وارد صفحات باکتریا نه\nشده بسوس را مضمحل کشد .\nمنطقه پاروپا میزادی را از منطقه با کتریانه سلسله کوه هندوکش یا باصطلاح\nیونانیان کوههای قفقاز جدا می کرد اسکندر برای رسیدن باین صفحات لازم بود\nاز بالای این کوهها بگذرد. اما اینکه اسکندر از کدام راه از کوه هندوکش گذشته\nواضحاً معلوم نیست. مورخین در تعین آن با هم متفق نیستند. بعضی نوشته اند که\nاسکندر از راه بامیان رفته باشد. اما اگر خوب دقت کنیم این راه موافقت نمیکند\nزیرا نظر بتذکره مورخین، اسکندر بعد از طی شانزده روز از بالای کوههای هندوکش\nبه در اپساکا Drapsaca رسید که اولین مقام است در طرف شمال هندوکوه و صفحهٔ\nباکتریانه بدینقرار باید در موقع عبور خود از کوههای هندوکش از درهٔ کوشان\nگذشته باشد . مولف جرمنی موسوم بسه شورتس Schwarz که در اپسا کار را\nبطور قطع اندراب تعین کرده، بحقیقت قرین معلوم میشود. اگر دراپسا کا اندراب\nقبول گردد در تعیین خط سیر اسکندر از بالای کوههای هندوکش خیلی آسانی\nرخ میدهد زیرا از راه درهٔ کوشان که بشمال سیاه گرد غوربند واقع است رفتن\nباندراب خیلی آسان میباشد. واز اندراب خط سیر رودخانه انسانرا بصفحات\nباختر و ضمناً بقندوز رهنمائی میکند. حاجت بتذکار نیست که در اراضی کوهستانی\nهر دره بذات خود بهترین راه طبیعی است و غیر ازان عبور و مرور مشکل میشود."}
{"book": "adl1182", "page": 411, "text": "(٣٨٦)\nممکن بعضی ها بگویند که اسکندر وقتیکه از اسکندریه قفقاز حرکت می کرد از راه گل بهار و خاواك عبور نموده است. این نظریه هم داخل فرضیات می آید لیکن قبول آن باین جهت مشکل بنظر می آید که حرکت اسکندر مصادف با اول بها ربود در ین وقت خاواك برف دارد و برای عبور قشون خطرنا کست. حالا نکه از دهن درۀ غوربند تا سیاه گرد تقریباً دوازده گروه است و از راه درۀ کوشان به آسانی با ندراب رفته میشود و برای روندۀ که با ندراب واصل شد با تعقیب مجری رودخانۀ آن که به «دوشی» با آبهای بامیان و کامرد یکجا میشود و رودخانۀ قندوز را تشکیل میدهد دیگر اشکالی برای رفتن صفحات باختر باقی نمیماند. رودخانۀ قندوز بعد از دوشی بدامنۀ تپه های جنوب و جنوب شرقی کیلگی واصل شده از پای رشته کوه جنوب پل خمری که آخرالذکر شمالی ترین دامنۀ هندوکوه است گذشته دهن غوری را آبیاری میکنند. وچون راه خط سیرش را بطرف غرب سلسلۀ تپه ها گرفته تغییر جهت داده از میان تپه ها بطرف بغلان که بسمت شمال پل خمری واقع است خم میشود. از بغلان تقریباً بخط مستقیم بقندوز واصل و به نقطۀ که آنرا «قلعۀ ذال» گویند بدریای آمو میریزد. (۱)\nاز روی دلائل فوق میتوان حکم کرد که اسکندر از راه درۀ کوشان گذشته که اگر امروز خط سیر او را تعقیب کنیم از مقامات ذیل می گذریم : چاریکار، اوپیان، پل متك، درۀ غوربند، برج گلجان، سیاه گرد، درۀ کوشان، اندراب.\nدر موقع صعود بکوههای هندوکش قشون اسکندر با برف و یخ زیادی برخورد. عدۀ کثیری از ایشان تلف شد و مابقی با بسیار سختی جان بدر بردند. گرسنگی و قحطی نیز در ظرف مدت شانزده روز کوه پیمائی در تکلیف و زحمت ایشان ازدیاد نموده بود. تاریکی، غبار و مه در بالای کوهها نیز اندازۀ برسختی مسافرت شان می افزود و همین ابر و مه مانع می شد که سپاهیان یکدیگر را ببینند. ممکن است\n(۱) مقاله قندوز تالیف آقای کهزاد"}
{"book": "adl1182", "page": 412, "text": "(۳۸۷)\nسرداران اسکندر برای جلب توجه مردمان قدری در توصیف این راه و عبور از کوهها مبالغه کرده اند و این اغراق گوئی در کتب مورخین قرون بعد انعکاس یافته و سرچشمه روایات رفتن اسکندر پسر فلیپ بقطب ظلمات گردیده. عبور اسکندر از کوه هندوکش در اواخر بهار سال ۳۲۹ ق م اتفاق افتاده است.\nبسوس: بسوس طوریکه گفتیم در باکتریانه در صدد آمادگی بر آمد تا اگر بتواند قشون مقدونی را مضمحل سازد. ولی اسکندر قبل از آنکه او کاری کرده باشد رسید. بناچار بسوس سیاست مدافعه وی را برای خود انتخاب نمود. نظر بتحریر کنت کورس بسوس همینکه از نزديك شدن اسکندر خبر یافت تمام پیروان خود را جمع کرده مجلسی ترتیب داد تا موافق عادات قومی در باب خطر اسکندر و صورت دفع او جرگه نمایند. درین مجلس بسوس از قوای خود تعریف و از جنگ آوری مقدونیان تکذیب کرده و گفت که همه پیشرفتهای مقدونی بیشتر از بی کفایتی و عدم تجربه داریوش بود. داریوش می بایست بعوض رفتن در جلو مقدونی و جنگ در تنگی های کوهای سلیشیا عقب نشینی نموده آنها را بجایهای سخت می کشاند و از رود ها و تنگی های کوها چنان استفاده میکرد که برای ایشان نه راه برگشتن و نه راه پیش آمدن باقی می ماند، و باینصورت دشمنان را محو میکرد. عقیده من چنین است که ما باید در مقابل قوای زیاد یونانی بحال مدافعه در آئیم و بیشتر از عوارض طبیعی استفاده کنیم و دشمن را ضعیف ساخته برویم. بفکر من چون نمیتوانیم با این قوای قلیل در برابر دشمن قوی کار حسب خواهش انجام بدهیم باید به سوگدیانه برویم ورود جیحون در جلو ما سنگری باشد تا كمك های لازمه از ملل همجوار یعنی خوارزمیان، سکاها داهی ها و باقی اقوام مجاور برای ما برسد. اینها جنگی هائی هستند که شانه آنها باتالاق سر مقدونیان مساوی است. مجلسیان همه فریاد زدند که این نقشه برای نجات آنان بهترین وسیله است. درین مجلس شخصی از اهل میدیا که کوبارس"}
{"book": "adl1182", "page": 413, "text": "(۳۸۸)\n\nCobares یا با گوداراس Bagodaras نام داشت نیز در جمله باختری ها شامل شده بود.\nاین شخص بنابر طبیعت خویش چنین اظهار رأی کرد و به بسوس پادشاه باختر\nتوصیه نمود : « بهر جا بروی اسکندر از تو دنبال خواهد کرد . پس بهتر ست بروی\nو تسلیم شوی شاید تاجی را که از دست فاتح می گیری بهتر بتوانی حفظ کنی » .\nاین رأی با گودداراس قلب بسوس را که نصب العینی جز نجات مملکت نداشت\nجریحه دار ساخت. مشارالیه برافروخته شد و بغیظ درآمده خواست او را با قمهٔ\nخود پاره پاره کند ولی دست او را گرفتند . غوغائی رو داد و مجلس بهم خورد\nو بدون آنکه مشوره بپایان رسد خاتمه یافت . با گوداراس از موقع استفاده\nکرده با سکندر پیوست .\nلشکر بسوس عبارت بود از هشت هزار باختری مسلح . اینها در ابتدا تصور\nمی کردند که بواسطهٔ مشکلات و موانع اسکندر باینطرف نخواهد آمد و راه هند\nرا پیش خواهد گرفت. پیش خود می اندیشیدند که درین راه از دست اهالی دلیر\nممکن است مجبور بوقفه های زیاد گردد ، تا آنوقت سررشته و انتظام حربی خودرا\nدرست کرده و حملهٔ مدهشی بدشمن نمایند و دفع شر کنند . ولی بعد چون آمدن\nاسکندر انتشار یافت بعضی ها بسوس را گذاشتند و متفرق شدند . بسوس مجبور\nشد که ازینجا حرکت کرده بطرف سوگدیانه برود وقوتی از آن اطراف بدست\nآرد . درین احوال بدور او جز چندی از مردان کار نمانده بود . بقول آریان\nبسوس باهفت هزار سپاهی باختری وسوار های داهی که در اینطرف تانایس\n(سیحون) سکنی داشتند صفحاتی را که پائین کوه قفقاز بود عاری از هر آذوقه\nمیکردند تا اسکندر نتواند درین صفحات پیشرفت نماید .\nبسوس بطرف رود اکسوس بحرکت در آمده صفحات باختر را تماماً خراب\nو آذوقه و غیره را تلف نموده از رود بگذشت و بعد از عبور تمام کشتی ها را بسوخت\nتا بدست اسکندر نیفتد ."}
{"book": "adl1182", "page": 414, "text": "(۳۸۹)\n\nاسکندر در باختریانه : گفتیم اسکندر از فراز کوههای هندو کش عبور نموده\nبعد از شانزده روز کوه پیمائی داخل صفحه باختریانه شد. اولین موضعی که\nاسکندر به آن رسید در ابسا کا با اندراب بود. درینجا توقف کرد و این توقف\nچند روز بطول انجامید . اسکندر وعسکر او که نفس تازه کرده بودند بنای\nپیش رفت را گذاشتند. قشونی در اثنای این حرکت خیلی دچار قحطی و گرسنگی\nشد زیرا بومیان انبارهای غلهٔ خود را در زیر زمین پنهان کرده بودند که کسی\nنمی دانست . این عادت اهالی باختر از زمان های قدیم تا امروز دوام دارد\nو مردمان از مزار تاخان آباد وغیره عادت دارند که چاه کنده غله را واذخیره\nمی کنند . در آن وقت که قشون مقدونی داخل این صفحه گردید چون از ذخائر\nاهالی خبر نداشته و از طرف دیگر بسوس تمام آن مناطق را از غله عاری ساخته\nبود از گرسنگی با علف صحرا وماهی رود خانه ها تغذیه میکردند . بعد که این\nمواد هم تمام شد اسکندر امر نمود ناچار با یان بار بردار لشکر را بکشند و با این\nبالاخره به باختر رسیدند .\nباختر : باختر نظر به تحریر کینت کورس Quinte curce (۱) چنین بود.\nزمین این صفحات در بعض جایها حاصلخیز است و غله زیادی میدهد . چراگاه ها\nهم کم نیست و بنا بر این اهالی حشم زیاد نگاه میدارند . ولی قسمت وسیع\nازین صفحه از سرمه ریگ پوشیده و بکلی لم یزرع است . این جاها نه سکنه\nدارد و نه محصول . وقتیکه بادهای شمالی می وزد ریگ روان را در جاهائی جمع\nکرده تل های می سازد و راه ها را می پوشد . ازینجهت مسافرین مجبورند مانند\nدریانوردان شب بهدایت ستاره ها راه را بیابند ومسافرت در روزعملی نیست\nبخصوص که اگر بادهای شمالی بوزد مسافر را در زیر ریگ روان دفن می کند\nولی جاهائی که چنین نیست خیلی مسکون می باشد و اسپهای زیاد دارد. بهترین دلیل\n\n(۱) ص ١٦٩٣ ج ۲ ایران باستان ."}
{"book": "adl1182", "page": 415, "text": "(۳۹۰)\n\nاین معنی آنکه باختری می تواند سی هزار سوار بدهد . پایتخت باختریا با کتر یا نه\nباخترا (باکترا) نامدارد و در پای کوه پارا پامیز واقع است (۱) . رودی که\nباختروسBactrus نامدارد از شهر می گذرد و نام ایالت و شهر از اسم همین رود است.\nرویهمرفته این ولایت از ولایات آباد شمرده میشد . معروفترین شهر های\nباختر در عصر بطلیموس عبارت بود از زاریاسپه Zariaspa ، چاترا کار تا Chatrakarta\nبکترا Bactra و ایوکراتیدیا . استر این مورخ یونانی هم شهر بکتر ا را ذکر کرده\nو آنرا زاریاسپه، داراسپه Daraspa یا ادراسپه Adraspa هم خوانده است\nمشارالیه ایوکراتیدیا Eukratidia (خلم) را نیز یاد نموده است. در زمان اسکندر\nمعروفترین شهرهای باختر شهرهای ذیل بود : اورنوس Aornos و بكترا .\nآرین مورخ از زاریاسپه هم اسم برده و آنرا «زاریاسپس » خوانده اگرچه\nتشریحات مخصوص در اطراف آن نداده معذالك واضح است که این شهر در عصر\nاسکندر مرکز ولایت بوده زیرا اسکندر در هنگام جنگ های سغد یا نه زمستان را\nدر آنجا گذرانید .\nعموماً عقیده برین است که زاریاسپه یا بكترا عبارت از شهر موجوده بلخ میباشد\nبطلیموس تنها کسی است که بکتر ا را از زاریاسپه تمیز میدهد. واول الذکر راشهر\nشاهی می خواند . چون زاریا سپه او در میان اراضی قومی موسوم به «زاریسپی ها »\nو کنار رودخانه زاریسپس » واقع بود آنرا عبارت از شهر بلخ میدانند. می نویسند\nکه چون آتشکده بزرگ بلخ آذری اسپ Azar-i-asp نامداشت یونانی ها ازان\nاسم « زاریاسپه» را درست کردند.\nکپتان کننگهم انگلیسی می نویسد که بفکر من شهر«اوراپسه» متذکره استرابو\nهم عين شهر «زاریا سپه» است که تلفظ نام آن کمی فرق کرده زیرا اداراسپ\n\n(۱) شهر باکترا یا بلخ در پای کوه نیست بلکه در میدان واقع و در سمت جنوب شهر خیلی\nدور رشته های ضعیف کوهها دیده میشود و بس . ازینجهت در آبادیهای با کترا سنگ دیده\nنمیشود و عمارات قدیمه که هنوز بر جاست از خشت خام یا پخته تعمیر شده ."}
{"book": "adl1182", "page": 416, "text": "(۳۹۱)\n\nتلفظ معموله «آزریاسپه» می باشد. اما موسیوها کن بکترا را بلخ و زاریاسپه را شاه جوی در نزدیکی بلخ می داند.\n\nاور نوس: کننگهم اینجا را عبارت از شهر شاهی بکتر ا می داند که بطلیموس در نگارشات خود متذکر شده است. بطلیموس این شهر را کنار رودخانه دار گیدوس Dargydus بجنوب شرق زاریاسپه قرار میدهد. این موضع بموقعیت شهر قدیم و مستحکم سمنگان Samangan نزدیک هیبک کنار رود خلم موافقت می کند. درینجا دره که از ته آن رود خانه می گذرد باندازه تنگ است که آنرا «دره زندان» یا «رو نجون» گویند و جدارهای اطراف کوه بقدری بلند است که آفتاب در نصف روز به بعضی حصه ها روشنی افگنده نمی تواند. بمجاورت شهر اور نس بطلیموس از قومی اسم میبرد که وارنی Varni یا یارنی Yarni نامداشت. و قرار اکثر احتمالات بنام خود محل معروف شده اند. قرار نگارشات مور کرافت Moorcroft خرابه های شهر سمنگان خیلی منبسط است و در عصر ادریسی مساحه آن برابر شهر خلم بود (۱). بعضی از مولفین (۲) اور نوس را خلم می دانند. حالانکه بطلیموس موقعیت شهر ایو کراتیدیا را کنار رودخانه «دار گیدوس» بطرف شرق قریب شهر زاریاسپه معین میکند و ازین معلوم میشود که خلم موجوده عبارت از خرابه های شهر مذکور میباشد. قراریکه از نامش معلوم میشود بانی این شهر «ایوکراتیدس» سلطان معروف یونانی باختری بوده است.\n\nاسکندر در باکتریانه اورنوس وزاریاسپه را بدون جنگ و مقاومتی بدست آورد. باقی ولایت با کتریانه از آن پس مطیع او گشت. اسکندر در اورنوس بنای اسکندریه دیگری گذاشت که موسوم است به الگذاندریه اورنوس.\n(۱) شهرهای قدیم آریانا مجله آئینه عرفان.\n(۲) مثلاً ص ۳۸ کتاب ژوکی ص ۶ قلب آسیا آنرا عبارت از غوری یا خلم می داند وغیر.."}
{"book": "adl1182", "page": 417, "text": "(۳۹۲)\n\nبعد از آنکه ولایت باختر باستیلاى اسکندر در آمد آرته بازیوس Artabazus را\nدر بکترا و ارچیلاس Archelaus را بايك عسكر محافظ در اورنوس مقرر داشته\nسپس در صدد حرکت بطرف شمال بسوى دریای اکسس و سوگدیانه شد.\nاز باختر یا نه بطرف سوگديا نه. عبور از رود آمو: زمانیکه اسکندر در باختریا نه\nبود باو خبر دادند که سکاها کنار رود سیحون که یونانیان آنرا با رود تانائیس\nاشتباه کرده اند بكمك بسوس خواهند آمد. چون کارهای اسکندر در باختریا نه\nبانجام رسید و تهیهٔ سفر داشت قشون خود را برای تعقیب بسوس حرکت داد\nدر خلال این احوال اربگیوس که بهرات برای دفع ساتی بارزانس رفته بود وارد\nشد و اسلحه و لباس او را که علامت فتح بود نزد اسکندر گذاشت.\nآریان گوید (۱): اسکندر بطرف اکسس (وخش، جیحون، آمویه)\nحرکت کرد. سرچشمهٔ این رود قفقازست (۲). و بزرگتر از رودهاییست که\nاسکندر در آسیا از آن گذشته بود. فقط رودهای هند از ین رود بزرگتر است\nاین رود در نزدیکی گرگان ببحر کسپین میریزد (حالا بدریای ارال جاریست).\nوسیله برای گذشتن از ان نبود. عرض رودش استاد (قریباً ۱۱۰۰ متر) است\nعمق مجرایش از ین هم بیشتر و پر از سرمه ریگ میباشد، (این گفته آریان\nنسبت بعمق دریا اغراق است). جریانش بسیار تند است و خیلی مشکل میباشد\nکه درینجا نمی توان پایه های در آب گذارد. چون چوب بدست نمی آمد\nنمیشد پلی روی این رود ساخت و اگر میخواستند از جای دیگر چوب بیاورند\nوقت گرانبها از دست میرفت. لذا بدین وسیله متشبث شدند، پوستهایی را که\nبرای خیمهٔ سر بازان بکار می بردند از کاه و ساقه های خشك گیاهانبا شتند\nو درزهای آنرا محکم دوختند. بعد از ین پوستها را سر بازان بهم اتصال داده\n(۱) ص ۱٦٩٤ ایران باستان . (۲) مقصد پامیر است"}
{"book": "adl1182", "page": 418, "text": "(٣٩٣)\n\nبكمك يكديگر در پنج روز از رود گذشتند اسکندر قبل از عبور از آمو تسالیان\nو نیز مقدونی های را که از جهت زخم های زیاد بکار جنگ نمی آمدند مرخص کرد\nبعد ستاز انور Stazanor را بجای آرزامس Arzames (یونانی شده ارشام است) که به نظر\nمی آمد باغی میشود بحکومت هرات گماشت .\nاسکندر در اثنای این مسافرت که تابرود آمد منتهی میشد بسی زحمت دید.\nوقشونش خیلی سختی کشید موسم گرم تابستان و بیابان های خشک و پیدا نشدن\nآب مقدونی ها را خیلی پریشان ساخته بود . اسکندر پس از محن زیاد شبانه\nبکنار رود آمو رسید ولی قسمت بزرگ قشون عقب مانده بود. اسکندر امر کرد\nآتش هائی روی بلندی ها روشن کردند تا عقب مانده گان بدانند که از دو گاه\nدور نیست و نیز اشخاص را با مشکها و ظروف مملو از آب بکمک آنها فرستاد\nمقدونی ها چون به آب رسیدند چندان نوشیدند که ناخوش شدند و تعداد\nزیادی از آنها بمرد بسوس درینجا اشتباه کرده بود زیرا اگر در همین حوالی\nدر جائی اردو می زد و با مقدونی ها درین میدان جنگ میکرد موفقیتش بیشتر\nاحتمال داشت . اما او در آنطرف رود اکس در تلاش کار خود افتاد .\nچنانچه گفته شد اسکندر با تمام قشون خود بواسطۀ پل شناور مرکب\nاز مشک ها و جوال های پرکاه به آنطرف دریا برآمد . مشارالیه رود اکس\nرا از موضعی که از کلیف Kilif حالیه دور نبود عبور کرد (١) و باینصورت\nدر سوگدیانه داخل گردید .\nسوگدیانه و مقامات مهم آن : سوگدیانه عبارت از سوگهودا Sughuda قدیم\nو امروز با منطقۀ تطبیق میشود که متضمن بخارا و سمرقند میباشد. این ایالت در شمال\nولایت باکتریانه در بین رود اکس و جکسارتس Jaxartes واقع و عبارت از وادی\nشاداب رودخانۀ پالی تیمه توس Polytimetus یازرافشان میباشد و بسانها وقتیکه\n١- ص ٣٨ امپریالزمی مقدونی تالیف ژوگی ."}
{"book": "adl1182", "page": 419, "text": "(٣٩٤)\n\nدولت باختر قوت گرفت سوگدیانه نیز ضمیمه با کتریانه شد (۱). سوگدیانه طبق نگارشات بطلیموس شهرهای عمده قرار ذیل داشته:\nدرپسا متر وپولی Drepsa Metro Polis ، اوکز یانه Oxiana، ماروکا Maruka، اسکندریه اوکسیان AlexandriaOxiane، و اسکندریه اسپچانه Alex.Eschate پلینی شهر پاندا Panda را بعنوان مرکز ولایت ذکر نموده مینگارد که در انتهای سرحدی اسکندریه ایست که اسکندر بنا مانده است. امی نوس Ammi nnus که نوشته های بطلیموس را نقل میکند از اسکندر به سیر شا تا Cyrschata و شهر درپسامتر وپولی اسم میبرد بدون اینکه درباب موقعیت آنها چیزی اضافه کند (٢).\nبسوس در دست اسکندر: گفتیم بسوس بتصور اینکه ترتیبات خوبی برای جنگ اسکندر خواهد گرفت باهفت هزارسوار باختری وغیره صفحات باختر بانه را از پاروپامیس تا اوکس خراب کرده از رودا کس بگذشت و بطرف نوتا کا Noutaka رفت تا زمستان را بگذراند. موقعیت آن کدام جائی در عرض راه بین باختر و مارکندا بوده و یحتملًا کش Kesh که شهر بزرگی بجنوب سمرقند است موقعیت آنرا نمایندگی بکند. بعد ازینکه اسکندر سمرقند را خراب نمود چنین معلوم میشود که نوتا کا پایتخت سغدیان بوده و حین انبساط سلطه یونانی اینجا هنوز مرکز این ولایت بشمار میرفت. گریگوریف Grigorieff نوتا کا را بمعنی ایالت واقع در بین رود آمو و شهر سبز می داند (٣) ژوکی مؤلف امپریا لزمی مقدونی آنرا عبارت از قرشی یا شهر سبز تصور میکند (٤) پرسی سایکس\n۱ـ ص٩٢٥ جلد ١٢ انسیکلوپیدیای بریتانیکا طبع چاردهم.\n٢ـ شهرهای قدیم آریانا.\n٣ـ قلب آسیا صفحه٦.\n٤ـ ص ٣٨."}
{"book": "adl1182", "page": 420, "text": "( ٣٩٥ )\n\nنیز راجع بموقعیت آن نوشته که «نونا کاوادی شادابی در بین سمرقند و اکس\nبوده و واضحاً قرشی کنونی است ( ۱ ) » .\nدرین وقت بد بختی دیگری روی داد. بسوس را مرض ناامیدی و مایوسی از پا\nدرآورد. این وضعیت اوراسرداران دیگر و سپاه قلیل او نپسندیدند و از او برگشتند\nو کار وضع خطرناکی اکتساب نمود. اسکندر بطلیموس را مقرر داشت تا رفته بسوس\nرا که دچار چنین بحران روحی شده بود بگیرد . چون بسوس بدست بطلیموس\nافتاد بحکم اسکندر با او رفتاری وحشیانه شد . اول خواستند او را بکشند ولی بعد\nقرار دادند که در باختر محاکمه اش کنند و با کمالانه اش بقتل رسانند .\nوقایع سفد یانه اسکندر در سواحل جاگارتس؛ ظهور سپی تامینس : اسکندر\nرا اقبال مدد کرد و چنانیکه ذکر شد بر دشمن خود راه رفته موفقیت حاصل نمود .\nپس از ان بطرف ماراکندا Maracanda یعنی سمر قند رهسپار شد مقصدش این بود\nکه مرکز وادی را که جاگارتس (سیر دریا) از ایالت مردم ان بربری جدا میکند بگیرد\nگرفتاری بسوس بدست اسکندر کافی نبود که امنیت را در ولایتهای سوگد یانه\nو با کتریانه قائم کند. اسکندر مجبور شد که درین منطقه توقف نماید زیرا هنوز\nدرین مناطق حکمرانهای پیدا میشد که مطیع نگردیده بودند . اگر چه ایشان\nعنوان پادشاهی نداشتند ولی هنوز تسلیم اسکندر نگردیده بودند و دشمنی\nو مخالفت زیاد در دل می پروریدند . از آنجمله یکی سپی تا مینیس است . این مرد\nفوراً بصورت دشمن مخوف برضد اسکندر جلوه کرد . مشار الیه در میان\nسرحدی ها طرفدارانی مانند سکاها Sacaes و ماسا جیتها Massa getae و چندین\nقبیلهٔ دیگر داشت که نسبت بمقدونیان وضع تهدید کننده اختیار کرده بودند.\nاسکندر میخواست در کنار رود تاناریس (سیحون) قلعهٔ نظامی بسازد تا در مقابل\n\n(۱) ص ۲٦٧ تاریخ فارس ."}
{"book": "adl1182", "page": 421, "text": "(٣٩٦)\n\nمردمانی که میخواست مطیع کند سنگری باشد. ولی درین وقت خبر رسید که\nسغدیانه و باکتریانه سر از اطاعت او بدر کرده‌اند. براثر این خبر اسکندر\nبه سپی تامینس مراجعه کرد و خیال نمود که این وطن پرست حقیقی آله دست\nاوست و میخواست از و در فرونشاندن آتش شورش و ضدیت باختری‌ها کار بگیرد\nغافل ازینکه او خودش مصدر این هنگامه گردیده و بوطن داران خود اعلام\nکرده بود که اسکندر میخواهد تمام سوارهٔ نظام باختر را نزد خود بطلبد و باین\nمقصود تمام آنها را از دم شمشیر بگذراند. و نیز اظهار داشت: که\nاسکندر حتی برای انجام این مقصد میخواهد او و کائن را استعمال و بمقابل وطن\nو قوم بخیانت وادار کند در نتیجه مردم مسلح گشتند تا بدفاع بپردازند. آنوقت\nاسکندر خبر یافت وحس کرد که سپی تامینس خطر بزرگی است که باید برداشته شود.\nاسکندر فوراً بعداز دستگیر کردن بسوس لازم دید که گروه سی هزاری\nبربرها را که قاتل مخبرین مقدونی در ساحل رود جکسارتس بودند سزا بدهد.\nازینر و مجبور بود که بر هفت شهر مستحکم حمله ببرد که اکثر در جوار سرحد تعمیر\nیافته بودو ایشان مقدونیان را از تیغ کشیده بودند (۱). آنگاه به کراتر امر کرد\nتا شهر سیر وپولیس Cyropolis یعنی «اوراتیپهٔ» امروزی را محاصره بنماید\nو خودش بقول آریان شهر گازا Gaza را محاصره نمود و گرفت . تمام جوانان\nاین شهر بحکم اسکندر بقتل رسانیده شد و باقی اهالی را برده و از در میان مقدونیان\nتقسیم نمودند. خاك شهر را بیاد دادند تا برای اطرافیان عبرت شود.\nاسکندر به آن ترتیب پنج شهر را محاصره و فتح کرده بطرف سیر وپولیس رفت.\nاین قلعه خیلی مستحکم بود و در یورش اول آنرا گرفته نتوانست. مگر سپاهیان\nاو از مجرای رودی که بشهر میرفت و در آن وقت خشك بود داخل شدند.\nجنگ خونینی روی داد. مقدونیان غالب شدند و هشت هزار نفر را کشتند\n\n(۱) ص ۷۱ فارس قدیم و تهذیب ایران مولفه کلیمان هاو."}
{"book": "adl1182", "page": 422, "text": "(۳۹۷)\n\nبعد ازان شهر دیگری که هفتمین شهر درین نواحی بود تسخیر گردید و مدافعین\nکشته دست توانائی شدند .\n\nقومی مماسین Mémacene نام که قوی بودند سر تسلیم فرو نکردند و فرستاد گان\nاسکندر را کشتند و او را بخشم آوردند . اسکندر، پردیکاس وهلاکر ،\nسرداران خود را فرستاد تا آن را محاصره کنند چون از تسخیر شهرسیروپولیس\nفراغت یافت خودش نیز به آن صوب شتافت . گرفتن این شهر از تمام شهرهای دیگر\nمشکل تر بود زیرا اهالی سخت پافشردند . بهترین سپاهیان مقدونی درین جنگ تلف\nشدند در اثنای جنگ سنگی بسر خود اسکندر نیز آمد و او را بیهوش ساخت . قشونش\nگمان کرد که کار او تمام است ولی چون بهوش آمد حمله سخت برد و غالب شد .\n\nاسکندریه اقصی : سپس اسکندر خود را به تعمیر آخرین کولونی یونانی\nکه اشتباهاً آنرا اسکندریه تانائیس Tanais نامید مصروف ساخت (۱) . زیرا\nاسکندر موقعی که بدریای سیحون (سیردریا) پیشرفت آنرا گمان کرد که\nرودخانه تانائیس یا دون Don است (۲). این منطقه را اکثر مورخین و محققین\nبا خجند امروزه یکی می دانند . اسکندر اولین بار که باین مناطق رسید خواست\nتاسیس شهری نماید ، مگر شورش باختری ها وسغدی ها نقشه او را برای وقت\nدیگری معطل گردانیده بود . اسکندر بعد از آنکه بران صفحات غالب آمد\nدر ظرف مدت کوتاهی دوباره اقتدار خود را بردریای سیحون قائم نمود .\n\nدر این اثنا خبر دو واقعه خیلی مهم با سکندر رسید . یکی اینکه سکاها\nیا سیتهاScythiansقشونی بر ساحل مقابل دریای سیحون گرد آورده اند.دوم اینکه\nسپی تا مینس «مراکند ا» را محاصره نموده، کار روائی های سپی تا مینس اسکندر\nرا بفکر می انداخت زیرا میدانست که سپی تا مینس از مردان کار وجنگ است\nناچار قوای مهمی برای دفع او فرستاد و خودش بدریای سیحون برگشت و بر ساحل\n\n(۱) ص ۳۹ امپریالزمی مقدونی تالیف ژوگی\n(۲) ص ۸ قلب آسیا ."}
{"book": "adl1182", "page": 423, "text": "(۳۹۸)\n\nچپ آن در ظرف هفده روز قلعه بنا نمود و برحسب معمول اسکندریه نام کرد.\nپس از تکمیل آن امر بساختمان عده مکفی چاله ها نمود. شهرهای زیادی\nدر کنار سیحون خراب شد تا این اسکندریه در کنار همان رود آباد گردید.\nیونانیان آنرا اسکندریه اقصی یا الکذا تدريه اسچات Alexandria Eschate\nخوانند که همان خجند فعلی باشد (۱). بعد از آن اسکندر خواست با سکاها در و آویزد\nومشوره نمود که جنگ را بداخل مملکت ایشان ببرد. اما رسولان ایشان آمده\nاز اوضاع و جنگ خود و غلبه خود بر شاهان فارس بیانات دادند و رفتند.\nاسکندر ترسید که مبادا بعد ازین قدر غلبه های متواتر بدست این قوم مضمحل شود\nعزمی که در گرفتن ملک ایشان داشت فسخ کرد.\nظفر سپی تا میغس: در خلال این اوقات فوجی که برای خلاص کردن ساخلوی\nمرا كندا بسرداری «مته دیم» اعزام شده بود به آن شهر نزدیک شد. سپی تا میغس\nسپاهی کاردان و خوب از فن جنگ آگاه بود. برای نابود کردن این فوج\nقوی یونانی خود را در جنگلی پنهان کرده کمین گرفت. چون لشکر مته دیم نزديك\nرسید سپی تا میغس حكم حمله داد و لشکر مقدونی از هر طرف مورد حمله قرار یافت.\nمقدونی ها سخت پا فشردند و مقاومت کردند. ولی سپی تا میغس استادانه ایشانرا\nمغلوب نمود و قسمت عمده این لشکر را محو کرد. قسمت شکست یافته را تعقیب\nکرد. مغلوبین بيك بلندی پناه بردند و سپی تا میغس آنها را زیر محاصره گرفت\nتا از گرسنگی تسلیم شوند. درین جنگ که در وادی رود خانه پالی تیمینس\nPolytimetus یعنی زرافشان واقع گردید مقدونیان دو هزار پیاده و سه صد سوار\nتلفات دادند. و اسکندر از بیم آنکه مبادا چنین تلفات در يك جنگ روحیات\nعسکر او را خراب سازد تعداد تلف شدگان را پنهان داشت و فراری های آن\nجنگ را که عده قلیلی بودند تهدید بمرگ کرد تا این خبر را افشا نکنند.\n\n(۱) ژوگی، کلی مان هار، پرسی سایکس، و سائر مورخین متفق بر این اند که اسکندریه\nاقصی خجند و سیر و پولیس «اورا تیپۀ» امروزه است."}
{"book": "adl1182", "page": 424, "text": "(۳۸۹)\n\nاسکندر بعد از آنکه از تباهی قشون خود اطلاع یافت جنرالی موسوم به «کراترز» را گفت از دنبال بیاید و خود بعجله با قشون منتخبۀ خود بطرف «مارا کندا» شتافت و در ظرف چار روز خود را به آنجا رسانید. سپی تامینس که این خبر را شنید بباختر برگشت و اسکندر او را تعقیب کرد ولی ناکام شد. بعد مراجعت کرده تمام وادی زرافشان را با وحشتی که مختص او بود غارت و برباد نمود. زیرا درین وقت کراتر نیز بوی ملحق شده بود و اسکندر قشون را بدسته ها تقسیم کرده گفت تمام دهات را بسوزند و اهالی را از پیر و برنا بکشند. بعد از آن پر کولاتوس یکی از سرداران مقدونی را با سه هزار عسکر در سعدیانه مقرر نمود و خود در صدد رفتن بباختر شد.\n\nتذکر بعضی از شهرهای مهمۀ سعدیانه : مارا کندا - کنگهم نظریه دارد که نام دیگر مارا کندا یا سمرقند دریپسا Drepsa است، که قرار نگارشات استرا بو اسکندر آنرا خراب نمود. نا گفته نماند که شهر سمرقند کنار رود زرافشان واقع است که اسم یونانی شدهٔ آن داراپسان Drapsane وشهر مارا کندا در سواحل آن «مارا کندا داراپسان» یا بطور مختصر دریپسا یا دارا پسا میشود.\n\nاسکندر به او گریانه : چون این شهر کنار اکوس و قریب شمال زا ریه یا بلخ واقع بود احتمالات زیاد باین دلالت میکند که عبارت از شهر ترمذ باشد\n\nاسکندر به اسپحانه : شاید عبارت از یوش Ush جنوب اندجان یا خجند باشد.\n\nنوتا کا : آنرا بعضی، کش، و بعضی بخارا دانسته اند. معلوم میشود که نوتا کا پایتخت سغدیان بوده و حین انبساط سلطۀ یونانی اینجا هم مرکز این ولایت بشمار میرفت.\n\nبرگشت بباختر یانه : درین هنگام که اسکندر مصروف خونریزی بود زمستان رسید. هنوز کارهای سغدیانه طوریکه با یستی بانجام نرسیده بود. اسکندر مجبور گردید که برای گذشتاندن فصل زمستان بباختر برود. و قتیکه بباختر رسید"}
{"book": "adl1182", "page": 425, "text": "(٤٠٠)\n\nفرانا فرتس و (ستازانور) والی آریه وارد شدند و ارزامس والی سابق هرات و برانس\nنام والی سابق پارت را که از طرف بسوس مقرر گردیده بودند با بعض همراهان شان\nدر زنجیر کرده آوردند . درین ضمن ( ٣٢٩ - ٣٢٨ ق م ) قوة الظهری بالغ\nبر نوزده هزارتن از یونان رسید (۱) .\nبعد اسکندر برای گرفتن انتقام از بسوس مجلسی از سرداران منعقد نموده او را\nمحکوم قرار داد و به اکباتنه اش فرستاد تا کشته شود .\nدرباکترا اسکندر خبر اطاعت فاور اسمانس Pharasmanes شهزاده\nکهور اسمی ها (Chorasmians) یعنی خوارزمی ها را که بطرف شرقی کسپین زیست\nدارند شنید و از ورود سفارت دوستانه سیتی های جکسارتس اطلاع یافت (٢).\nشورش در سوگدیانه ' عاقبت سپی تامنیس: درین آوان خبر شورش جدید\nسوگدیانه با سکندر رسید. او باز بطرف آمورفت و در کنار آن اردو زد . اسکندر\nقسمتی از قشون را در باختر گذاشت تا اگر شورشی بعمل آید جلوگیری کرده\nباشد . مابقی لشکر را به پنج حصه تقسیم نموده اولی بریاست هفستیون ' دومی\nبفرماندهی بطلیموس ' سومی در تحت امر پردیکاس ' چارمی بسرداری سفوس\nو آرته با زنس و پنجمی در اداره خودش . قسمت چارگانه از سمت های مختلف\nحرکت کردند تا قلعه ها را محاصره و شورش ها را با اسلحه یا مذاکره رفع کنند.\nاین قسمت ها بعد از آنکه تمام سغدیانه را طی کردند دریای دیوار مراکندا\nجمع شدند . هفستیون مامور گشت که مهاجرینی برای شهرهای سغدیانه که\nدر اثر کشت و خون مقدونی ها نابود شده یا برده و از فروخته شده بودند ببرد .\nخوداسکندر باقوة الظهری که از مقدونیه رسیده بود درین موقع که اوائل\nبهار بود توانست که بمر گیانا Margianaبتازد. درین حوالی تنها يك مقام مستحکم\n\n(۱) ص ۸ قلب آسیا .\n(٢) ص ٤٠ امپریالزمی مقدونی - ژوکی ."}
{"book": "adl1182", "page": 426, "text": "(٤٠١)\n\nباقی مانده بود که موسوم به پترا اوکسیانه (Petra Oxiana) که شاید سنگ\nبست امروزه باشد.\nآریمازس Arimazes رئیس آنجا که آذوقۀ دوساله را در قلعه داشت ازان\nدفاع می کرد. ولی بالاخره این مقام هم بدست مقدونیان در آمد. مدافع دلیر\nآنرا با منسوبین و امرای معتبر او بامر اسکندر بدار زدند.\nاسکندر در جنوب شهر مرگیانا (مرو) دو حصار بنا کرد که در سرخس و مروچاق\nامروزی باشد. سپس بطرف مشرق برگشته ببلخ آمد و در راه چار حصار نظامی\nدیگر بمیمنه، اندخوی، شبرغان و سرپل تاسیس نمود که از نقطۀ نظر عسکری\nاهمیت داشتند. بعد ازان از باکتریانه به مراکندا رجعت کرده با قشون خود\nکه دریای دیوار مذکور جمع آمده بودند پیوست (۱).\nدر خلال احوالی که اسکندر و قشونش داخل صفحات سغدیانه شهرهای شورش\nکرده را دوباره تابع می کردند و باینصورت تا بمراکند رسیدند، سپی تامينز\nدر باکتریانه ظهور کرده بر ساخلوی زاری آسیه حمله آورد. قشون این شهر را\n«په تی تون Peitton» اداره می کرد اما اسیر دست سپی تامینز شد. کراتیروس\nبا قوای زیادتری سپی تامينز را مجبور بيا زگشت نمود.\nدرین موقع زمستان رسید کوانوس Coenos را در سغدیانه گذاشت و خود\nبه نوتا که آمد تا زمستان را در آنجا بگذراند. سپی تامینز که نمی خواست یونانیان\nدر مملکتش دمی بخوشی بگذرانند باز در باکتریانه ظهور کرد، و با خود بتعداد\nسه هزار سوار سغدی، باختری، ما ساژیتی را آورد درینجا باز باندازۀ فعالیت نشان داد\nکه اسکندر را باضطراب در انداخت اسکندر چون نمی توانست دستی بر سپی تامينز بیابد\nغضب خود را بر معزول کردن آرته بازس والی باختریا نه فرونشاند. برای عزل او\nچنین بهانه کرد که با سپی تامینز همدستان است حالانکه آرته بازس با تجربه زیادی\n\n(۱) ص ۸ و ۹ قلب آسیا."}
{"book": "adl1182", "page": 427, "text": "( ٤٠٢ )\nکه داشت در مقابل سپی تا میننز جانفشانی کرد اما چون حریفش استادتر بود\nگناهی نداشت . اسکندرامین تاس مقدونی Amyntas را بعوضش والی مقرر نموده\nکوانوس را نیز با وی همراه ساخت که با قشون زیادی در باکتریا نه زمستان را\nبسر برند . اینها مامور بودند که سپی تامینز را در صورتیکه بیاکتریا نه وارد\nشود دست گیر نمایند .\nاین سرداران با قشون جنگی اسکندر وارد با کتر یانه شدند . سپی تامینز که\nآنی از فعالیت و پیشبرد مفکوره نجات وطن فراغت نداشت بر بیگانگان حمله کرد\nجنگ سختی در گرفت . بعد از کشت و خون زیاد مقدونیان که عده شان خیلی\nزیادتر بود غالب شدند علت این غلبه خیانت قوم ماساژیت بود . ماساژیت ها که\nدر حقیقت مردمان بی سروپا بوده نه شهر داشتند و نه جای سکونت در اثنای که آتش\nجنگ شعله ور گشت متحدین خود را غارت کردند و فراری شدند این صدمه سبب\nشکست سپی تامینز شد ورنه با کاردانی که موصوف در جنگ داشت احتمال میرفت\nیونانیان را باز مضمحل کند. سپی تامینز نیز فرار کرد . وقتیکه ماساژیت ها شنیدند\nکه سکندر بقصد ایشان حرکت کرده با شخص سپی تامینز نیز خیانت کرده او را\nسر بریدند و سرش را نزد اسکندر فرستادند تا از جنگ منصرف گردد . روایتی هم\nموجود است که میگوید سپی تامینز بدست زن خود کشته شد و زنش از شرم اینکه\nمباد شوهر دلاورش کشته دست دشمن شود باین عمل اقدام کرد زیرا احتمال\nنجات بکلی وجود نداشت . خلاصه این سردار نامی باکتریا نه که اسکندر را\nدرین قدر مدت لحظه آرام نگذاشت و اضطرابات او را در هر حمله زیاد میکرد\nآخر الامر روزهای واپسین زندگانی را چنین بپایان رسانید ، ومرگ خودرا\nاز دست متحدین خود چشید . ( ٣٢٨ - ٣٢٧ قبل الميلاد ) .\nاسکندر اکثر حصه زمستان همان سال را در نوتا که گذرانده مصروف سنجش\nچاره های بود تا مردمان هر حصه ممالك مفتوحه را که متواتراً می شوریدند"}
{"book": "adl1182", "page": 428, "text": "(٤٠٣)\n\nو برای آزادی با یونانیان مجادله میکردند آرام بسازد. از جمله کارهایش\nچنانچه گفتیم آرته بازس را معزول و امین تاس را عوضش والی باختر مقرر نمود\nفرتافرنس Phartaphernes پارتیائی مامور شد که رفته سقراب یاغی تا پوری ها\nTapuriaus و ماردی ها Mardiaus را دوباره بیاورد آتروپاتس Atropates در میدیا\nبعوض او کسی داتس Oxydates تقرر یافت که بقول ژوگه همان حصه مملکت نام\nاو را تا امروز نگاهداشته (آتروپاتن Atropatene آذربائیجان) در بهار\nسال ۳۲۷ در اثنائیکه کراتیریوس کاتانس Catanes و استانس Austanes را در\nپاری تا سن Paraetacene گرفت اسکندر نیز آخرین اغتشاشیون وطن خواه را\nکه در سغدیانه و باکتریانه بمقابل سلطه اجانب کوشش داشته و خود را مستحکم\nکرده بودند اسیر نمود. از آن جمله دو نفر از اشراف باختر که یکی از ایشان\nاز رفقای قدیم بسوس و موسوم به اوگزیارتس Oxyartes بود نجات یافتند (۱)\nاین شخص اکسیارتس پدررکسانه قشنگ بود.\nاسکندر و رکسانه : در سغدیانه کوهی بود که بنظر می آمد بر آن نمی توان\nدست یافت . موقعیت این کوه را اکثر مؤلفین تاریخ قدیم تعیین نکرده اند\nبهر حال هر کس کمان میکرد این کوه از دست برد مقدونیان در امان خواهد بود\nازینرو مردمان زیادی بانجا رفتند. او گیارتس نیز که از نجبای درجه اول بوده\nو نمی خواست از اسکندر تمکین کند بازن و دخترانش درین کوه پناهید. تفصیل\nواقعه جنگ قبلا بیان شد. مقدونی ها براین کوه غالب شدند و اسرای زیادی\nگرفتند که در آن جمله دختر اکسیارتس موسوم به رکسانه نیز بود که از حیث\nوجاهت در میان تمام زنان نظیر نداشت. اسکندر عاشق او شد و با او ازدواج\nنمود. این بود که او کسیارتس چنانچه ذکر شد خود را با سکندر تسلیم نمود\nو بنا بر اقتضای خویشی با احترام پذیرفته شد. سر آورلستین گوید که رکسانه\n۱- ص ٤٠ امپریالزمی مقدونی."}
{"book": "adl1182", "page": 429, "text": "(٤٠٤)\n\nیا روشانه یارخشانه دختر او کسیادتس یکی از نجبای باختر بواسطه حسن خارقهٔ\nکه داشت بیکی از قلاع سغدیان فرستاده شد تا در آنجا محفوظ بماند در هنگام\nلشکر کشی‌های اسکندر بدست او افتاد و ملکهٔ اسکندر شد. شاید روشانه از درهٔ\nروشان (که بجوار شغنان است) باشد و در شرق رسمی است که بعض زنان را\nباسم موطنش یاد میکنند (۱) تفصیل ازدواج اسکندر ورکسانه بدین قرار است:\nدر يك ضیافتی که از طرف یکی از والی‌ها بسلیقه مردمان مشرق داده شده بود\nدختران زیادی نیز از خانواده‌های درجه اول سغدیان حضور داشتند رکسا نه\nنیز در آن میان بود. این دختر از حیث زیبائی و لطافت مثل و مانند نداشت\nو بقدری دلربا بود که در میان آنهمه دختران زیبا توجه تمام حضار را بخود جلب\nمی‌کرد. اسکندر عاشق او شده بود. کنت کورس گوید «پادشاهی که زن داریوس\nو دختران او را دیده بود که کسی در وجاهت جز رکسانه بایشان نمی‌رسید ولی\nبا وجود این نسبت به آنها حسیاتی جز محبت پدر باولاد نپروزیده بود درینجا\nعاشق دختری شد که نه در عروقش خون شاهی جاری بود و نه از حیث مقام می‌توانست\nقرین آنها باشد. بزودی اسکندر بی پروا گفت لازم است مقدونی‌ها و بومی‌ها\nبا هم مزاوجت کنند تا محفوظ گردند و این یگانه وسیله است برای اینکه مغلوبین\nشرمسار و فاتحین متکبر نباشند. بعد برای آنکه فکر خود را ترویج کند آشیل\nپهلوان داستانی یونان را که از نیاکان خود میدانست مثل آورده گفت مگر\nاو یکی از اسراء را ازدواج نکرد. و بعد اسکندر از شدت عشق در همان محل امر\nکرد موافق عادات مقدونی نان بیاورند و آنرا با شمشیر بدو نیم کرده نیمی را خودش\nبرداشت و نیم دیگر را به رکسانه داد تا وثیقهٔ زناشوئی آنان باشد. مقدونی‌ها را\nاین رفتار اسکندر خوش نیامد زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که يك رئیس\nمحلی پدر زن اسکندر گردد ولی چون ازو می‌ترسیدند هر آنچه ازو سر میزد با سیمای\n\n(۱) ص ٨٨٥ انرموست ایشیا."}
{"book": "adl1182", "page": 430, "text": "(٤٠٥)\n\nکشاده تلقی میشد . (۱) عروسی اسکندر ورخسانه در باختر در بهار سال\n۳۲۷ ق.م اتفاق افتاد .\n\nقتل کلیتوس: باینصورت بعد از دو سال ، جنگهای سخت و خونین اسکندر\nدرین صفحات با اشکالات زیاد بپایان رسید . این اشکالات تماماً از طرف\nمدافعین نی بلکه از طرف خود مقدونیان نیز روی میداد . قشون مقدونی اسکندر را\nواقعاً از روی وفاداری و عقیدت پیروی میکردند . ولی تفکر شخصی اورا بیشتر\nاز بیشتر مجرد میساخت . فیلوتاس و پارمن یو سرداران نامدار خودرا بقتل\nرسانید و سلسله رابطه رفقای اورا منقطع ساخته رفت . در اثنای توقف در مرا کنده\n( سمرقند ) واقعه دیگری رخ داد که باز صحنه های دهشت آور سابق را بخاطرها\nزنده کرد . چه درین موضع ضیافتی روی داد که در آن ضیافت اسکندر بدست خود\nباز جنرال مهم و دوست عزیزی را بقتل میرساند کلیتس Kleitus همین سردار\nبدبخت بود . کلیتس حیات اسکندر را در موقع جنگ گرانیکس نجات داد زیرا\nدست شمشیر گرفته سپی تری داتس Spittridates را که نزديك بود کار اسکندر را\nبسازد قطع کرد . بعد از مرگ فیلوتاس کارعمده جنرالی رساله شاهی در بین\nهفسيتون Hephaestion و كليتس تقسیم گردید. علاوه بران فامیل کلیتس با فلیپ\nرابطه داشته بنا براین ارتباط قدیمی خواهر کلیتس موسوم به لا نیکه Lanike\nدایه طفلی اسکندر انتخاب گردید . دو پسرش در جنگهای آسیائی هلاك شد . پس\nاگر شخصی در قطار اول خدمتکاران او می ایستاد با امتیاز صحبت آزادانه با اسکندر\nداشت همانا کلیتس میبود . درام قتل کلیتس در بهار ۳۲۸ ق . م عملی شد.\nتفصیل واقعه اینکه : در مجلس شراب نوشی همه شراب زیاد نوشیدند . یکی از\nمدعوین اشعار پرانیکوس Pranicus یا پیئیرون Pieron را خواند که آن در قدح\n\n(۱) ـ ص ۱۷۳۸ و ۱۷۳۹ ایران باستان .\n(۱) ـ ص ١٥١ تاریخ یونان تالیف جورج گروت ."}
{"book": "adl1182", "page": 431, "text": "( ٤٠٦ )\n\nسر کرد گان مقدونی که در جنگی از خارجیها شکست خورده بودند ساخته شده\nبود . مقدونیان از ان مکدر شدند . و از خواننده بد گفتند . ولی اسکندر گفت که\nدوام بدهد . کلیتس که از همه زیاد تر مست شده بود « تراتوهین بزرگ دانسته\nبر خاست وسخنان در شت گفته علاوه کرد.خونهای مقدونی است که ترا بزرگ\nساخته که نمی خواهی پسر فلیپ باشی و خودرا پسر آمون میدانی » اسکندر بغضب\nآمدو شور بالا گرفت . بزرگان داخل شدند تا هنگامه‌را فرونشانند . پلوتار ك\nمی نویسد که (١) . کلیتس هنوز از اطاعت سر می پیچید و باز حمت زیاد بواسطۀ\nرفقایش از اطاق بیرون کشیده شد . ولی او دوباره باطاق از در دیگر داخل\nشده به بسیار بی حرمتی اشعار اندروماش پوری بید Euripides’s Andromache\nرا خواند وقتیکه بیت ذیل را سرود : « افسوس ! در یونان چه احکام و چه چیز های\nبد جریان دارد !» اسکندر نیزۀ یکی از سپاهیان را گرفت و خودرا در عقب پردۀ\nپنهان کرد . در موقعیکه کلیتس پیش می آمد با نیزه اورازد. کلیتس بايك فرياد\nوناله افتاد . غضب شاه فوراً زائل شد و بخود آمد . وقتیکه رفقایش را دید که دور\nاوجمع شده ساکتانه می‌دیدند نیزه را از جسم بیجان او کشیده میخواست\nدر حلق خود فرو برد . نفری گارد دست او را گرفت و او را بکجا ئی\nبا طاقش بردند . اسکندر تمام آنشب و روز را با گریۀ تلخ گذرا نید.\n\nتیاری سفر هند: در بهار سال ۳۲۷ ق م جنگهای دوسالۀ اسکندر در ولایات\nباکتر یانه و سوگدیانه با نجام رسید پس در فکر سفر هند شد، زیرا در مواقعیکه\nبدون جنگ میماند کارهای را مر تکب می شد که نام او را برز مین می زد\nو نارضائی در قشون او تولید می‌گردید. اسکندر مجبور بود که همیشه قشون خود را\nمشغول بدارد از طرف دیگر جاه طلبی های بی حد وحصر او نیز سبب حر کت\nاو بطرف هند شدزیرا در افسانه های یونانی خوانده بود که هر کول و پاکوس پسران\n\n١ـ ص ٥١ ـ ٥٢ سوانح اسکندر كبير تاليف پلوتارك ."}
{"book": "adl1182", "page": 432, "text": "(٤٠٧)\nرب النوع بزرگ تاهند رفته اند . چون او خود را نیز چنین نسبت میداد\nمی بایست تاهند برود و این فکر او از طرف چاپلوسان اطرافش تقویت می یافت\nعلت دیگری که او را بسوقیات هند وامیداشت همانا ثروت مبالغه آمیز\nهندوستان بود .\nبدینقرار اسکندر درصدد آمادگی حرکت بطرف هند شد . در باختر قسمی\nاز عسکریان او که رضامند نبودند رخصت داد که بر گردند و عوض شان از جوانان\nآنسامان بتعداد سی هزار گرفت تا در جنگها با او همراه باشند (۱) . مقصدش\nاین بود که از یکطرف عساکر بیکاره و نارضا خوش باشد و از او دور شود و از طرف\nدیگر با گرفتن این قدر عسکر از اهالی باختر بانه و سغدیانه خود را از شورش های\nآیندۀ این صفحات آرام نمود که دو سال کامل او را مصروف ساخته بود .\nدر بهار ٣٢٧ ق م با عسکری که بالغ بر یکصد و بیست هزار پیاده و پانزده هزار\nسوار میشد بقصد هندوستان عزیمت کرد . گمان غالب اینست که کم از کم هفتاد\nهزار ازین عسکر آسیائی بوده اند (٢) . اسکندر بطرف کوههای پارو پامسیس\nروان شد و امین تاس را باده هزار پیاده و سه هزار و پنجصد سوار گذاشت که آن\nاطراف را با من و اطاعت نگهدارد (٣) .\nعبور از هندو کش: اسکندر صفحۀ باختر یانه را طی کرده در پای کوههای\nپارو پامیزادی رسید . درین نوبت از راه کوتل خاواك کوههای پارو پامیزاد را\nدر مدت ده روز طی کرد و داخل وادی شاداب کوهدا من شد . در پنجا وارد قلعۀ نظامی\nشد که دو سال قبل آباد کرده بود . حاکم آنجا را که در اداره و تشکیلات خود\nبخوبی از عهده نبر آمده بود معزول کرد و عوضش نیکانور Nikanor را گماشت\n(١) ص ٣٥١ هـ تودین هستری جلد چهارم .\n(٢) ص ٣٥٥ „ „ „ „\n(٣) ص ١٦٦ تاریخ یونان مؤلفۀ گروت و ص ٥٨ حملۀ اسکندر کبیر بر هند مولفۀ مکرندل"}
{"book": "adl1182", "page": 433, "text": "(٤٠٨)\n\nنفوس این شهر بواسطهٔ ساکنین جدید از مناطقی گرد و نواح پوره کرده شد\nداخلوى آنرا بواسطهٔ سربازان فرتوت که نمیتوانستند در سلسلهٔ قوای حمله\nآور اوداخل باشند و طاقت مشقات حملات تازهٔ او را نداشتند قوی ساخت. موقعیت\nمهم اسکندریه که بر راه های سه گانهٔ حاکم بود تماماً مامون گردانیده شد. زیرا\nاسکندر بنابر عادت خود همیشه احتیاط میکرد .همچنین در منطقهٔ پارو پامیزادی\nو سائر نقاط واقع بین راه ها و دریای کوفن Kophen با کابل تیری اسپیس Tyriaspes\nرا والی مقرر نمود . ( ١ )\n\nآمبهی شاه تکسیلا: در موقعیکه اسکندر از اسکندریه قفقاز حرکت آمده\nبطرف نیکایا میرفت با آمبهی Ambhi شاه تکسیلا ملاقی شد موقعیت اصلی نیکایا\nبطور قطع معلوم نیست چه بعضی مانند پروفيسر ولسن و مکرندل آنرا در نواح\nبگرام میدانند و برخی چون و نسنت سمت آنرا در غرب جلال آباد فعلی\nبرراه کابل و هند تعیین مینمایند و بعضی هم هستند که آنرا با کابل یکی میدانند.\nدر هنگام حملهٔ اسکندر آمبهی شاه تكسيلا Taxila که نزد یونانیان به او مفس\nOmphis باننام ولایتش تاکسیل Taxiles معروف است ، بيك موقعیت حربی\nخطر ناکی دچار بود زیرا از یکطرف با سلطنت قوی پاروس در آن طرف دریای جلم\nدر جنگ بود و از طرف دیگر با مملکت کوهستانی و همسایهٔ خود آبهی ساره\n( Abhisara ) زد و خورد داشت خودش میدانست که موقعیت او درین جنگها\nممکن نیست پایدار بماند زیرا سلطنت قوی پاروس هر طوری بود بر او غالب می آمد\nلذا كسان اسکندر را که از طرف ارباب خود برای دعوت اطاعت مردمان\nآنسمت ها رفته بودند امداد غیبی تصور کرده برای دفع این دشمنان سفارتی\nنزد اسکندر فرستاده و رو دمقد و نیان را دراوند Und (اودا بهانده Udabhanda)\nمنتظر شد ٢» ولی اکثر مورخین می نویسند که آمبهی خودش نزد اسکندر\n(١) ص ٥٢ - ٥٣ تاریخ هند مولفه و نسنت سمت، و ص ٥٨ حمله اسکندر کبیر بر هند مولفه مکرندل\n(٢) ص ١٠ رهنمای تکسیلا مولفهٔ سرجوهن مارسل"}
{"book": "adl1182", "page": 434, "text": "( ٤٠٩ )\n\nآمد و در شهر نیکائیا با وی ملاقی شد. این شهزاده با اقتدار هندی بیست و پنج\nفیل را بطور تحفه به اسکندر تقدیم نمود . اتفاق و دوستی این راجه هندی\nبرای اسکندر خیلی قیمت دار بود « ١ » .\n\nاسکندر در نیکائیا - پردیکاس و هفستیون: اسکندر در آن زمانیکه\nدر نیکائیا بود اطلاع یافت که قبائل کوهستانی کنر ، اسمار ، باجور ، و سوات\nو دیگر مناطق سرحدی افغانستان در قلعه های کوهی زندگی کرده به هیچکس\nسر اطاعت فرو نمی آرند. اسکندر در صدد فتوحات این کوهستانها شده قشون\nخود را بدو حصه منقسم ساخت. حصۀ را در تحت قیادت هفستیون Hephaestion\nو پردیکاس Perdikkas که بزرگترین روسای مقدونیه بودند مقرر نمود\nکه برا هنمائی شهزادۀ تکسیلا بطرف منطقۀ پو کی لا و تیس Peukelaotis که\nواضحاً قدری دور از ملتقای رود کابل و اندس است فرستاد و امر نمود که در خلال\nتوقف خود ها در آن جا روی دریاسند یا اندوس پلی بسازند تا در عبور عسکر\nاو بطرف هند معطلی رخ ندهد . و در عین زمان تمام مخالفین آنصفحات را باطاعت\nدر آورند. هفستیون و پردیکاس براهنمائی آمبهی به آن صوب عزیمت کرده\nرود کابل را تعقیب نمودند . غالباً از بین درۀ خیبر گذشته بصفحات اندوس\nواصل شدند . شهزادۀ منطقۀ پو کیلاوتیس موسوم به استس Astes اسیر گردید\nو در همان شهری که خودرا محصور ساخته بود بقتل رسانیده شد. جدال با این\nشهزادۀ دلیر (بقول آریان) هفستیون را مجبور کرد که سی روز کامل آنجا را\nدر محاصره بگیرد « ٢ » .\n\nحرکت اسکندر: گفتیم اسکندر با نیم عسکر دیگر که در نیکائیا با هفستیون\nو پردیکاس قسمت کرده بود عزم نمود قبائل اسپاسی Aspasii ، گورائی Guraei\n\n(١) - ص ١٦٦ تاریخ قدیم هند مولفه ونسنت سمت .\n(٢) - ص ١٦٧ تاریخ قدیم هند مولفه و نسنت سمت ."}
{"book": "adl1182", "page": 435, "text": "(٤١٠)\n\nو اساکنی را که در نشیب های جنوب هندوکش موقعیت های صعبي داشتند\nمطیع بسازد. اسکندر برای گرفتن مناطق اسپاسی ها و اسواکا ها و غیره که عبارت\nاز مردم لغمان و کنر کنونی باشد کنار رودخانه کهو ئیس (Khoes) (کثیر)\nرا گرفته بالارفت تا به بلندی هائی که نشیب تند داشت رسید و با زحمت از رود\nبگذشت. اگر چه از شرح عملیاتی که اسکندر در سواحل این رودخانه انجام داد\nاطلاعاتی در دست نیست ولی اینقدر معلوم است که اهالی وطن پرست این سرزمین\nتا مسافه زیادی او را در وادی پر نفوس دریای کنر مصروف داشته اند.\nچون اسکندر باین مناطق واصل شد در جنگی که در پای دیوار اول این صفحه\nنمود دریافت که با چه اشکالی برخورده. اهالی دلیرانه از شهر خود دفاع میکردند\nو این دفاع باندازه سخت بود که اسکندر صدمات زیاد دید و مخصوصاً خودش\nزخمی بشانه برداشت. بطلیموس پسر لاگوس Lagos و لئوناتوس Leonnatos\nهم مجروح شدند (۱) اسکندر ازین طرز مدافعة افغانان بعصبیت در آمد و امر\nداد که تمام اسیرانی را که از مدافعین دلاور این مناطق بدست آورده بودند ازته\nتیغ بکشند. و چون دید که شهر بآسانی فتح نمیشود لذا دور آن گردیده اطراف\nآنرا از نظر گذرانید و جایهای ضعیف استحکام را پیدا کرد و شروع بجنگ نمود.\nاهالی مردانه جنگیدند و اسکندر بعد از يك محاربة خونین برایشان غالب آمد\nاهالی شهر را ترك داده فرار كردند و مقدونیان ایشانرا دنبال نموده بواسطۀ زخمی\nکه اسکندر از دست دلیران این شهر برداشته بود هر که بدست شان آمد کشتند\nو از هیچگونه بیرحمی دریغ نکردند. اسکندر نیز برای فرونشاندن غیظی که\nاز مقاومت مردم آنشهر داشت امرداد که آنرا از بیخ و بن بر کنند.\nبعدازان اسکندر بشهر اندراك Andraque رفت و شهر مذکور را بدون جنگ\nگرفت و کراتیروس قوماندان معتمد خود را با عسکر کافی درینجا گذاشت\n(١) ص ٦١ كتاب حملة اسکندر کبیر بهند تالیف مکرندل."}
{"book": "adl1182", "page": 436, "text": "(٤١١)\nتا سائر قبائل وادی کنر را مغلوب نماید. خودش بقصد امیر اسپی‌سی‌ها بطرف\nرود سوآست Soaste حرکت کرد و روز دوم خود را بپای دیوار شهر رسانید.\nاین شهر غالباً پایتخت اسپی‌سی‌ها بوده، آریان گوید: زمانیکه اهالی از آمدن\nاسکندر شنیدند شهر خویش را آتش زدند و در کوهها فرار کردند و قطعات قشون\nاسکندر آنها را تا به کوهها تعقیب نمود. پس معلوم میشود که این شهر در يك سطح\nنسبتاً همواری بر دامن کوه واقع بوده امیل ترنکلر جرمنی این همواری را عبارت\nاز سطح هموار لغمان می‌داند زیرا در خبر آریان چنین تعقیب شده که اسکندر\nکوهها را عبور نموده بشهری رسید پس معلوم میشود که در هنگام تعقیب قبائل\nاین مقاطق باید بشمال لغمان آمده و سلسله کوهی که درة الینگار را از درة کنر\nمجزی می‌سازد طی نموده باشد (۱). مقدونیها درین تعقیب چون از دست اهالی\nزحمت بیشمار دیدند کشتار زیاد کردند. درین اثنا در جنگ تن به تنی که در بین\nبطلیموس و امیر این طائفه واقع گردید رئیس مذکور کشته شد.\nاز ان پس مقدونی‌ها از راه کوهها غالباً از راه اسمار و کوههای هند و راج\nبه باجور و جندول به قریه که مورخین یونانی آنرا آری گائون Arigaaon\nگفته‌اند فرود آمدند. در ینوقت کراتیروس که کار خود را انجام داده بود\nغالباً از راه سرکانی و کوه چمر کند و نواگئی باسکندر ملحق شد. علاقه‌های\nمتصله بهم که عبارت از پشات، جندول و نواگئی باشد بسیار سر سبز و معمور است.\nلذا گمان غالب همین است که محاربهٔ دومین با اسپی‌سی‌ها در یکی ازین علاقه‌ها\nبوقوع پیوسته باشد. مورخین یونانی می‌گویند که اسکندر درین جنگ ٤٠٠٠٠\nاسیر و ٢٣٠٠٠٠ گاو را بغنیمت گرفت. چون این گاوها خوب و کلان بود\nاسکندر امر داد که چند رأس از ان را نگهدارند تا بعدها بمقدونیه فرستاده شود (٢)\n(۱) کتاب افغانستان قسمت دوم مولفه امیل ترنکلر.\n(٢) ص ١٥٤ سالنامه کابل ١٣١٤."}
{"book": "adl1182", "page": 437, "text": "(٤١٢)\nجنگ با اساکی نوئی : سپس اسکندر متوجه قوم زیردست دیگری موسوم به اساکینوئی Assakenoi شد. پادشاه مقدونی از خاك گوره ئن ها Guréens عبور کرده وازرود گوری Gauri با مشقات زیاد بگذشت. رودخانه گوری سنسکرت بادریای گورا ئیوس Guraios مقدونی و پنجکوره Panjkora یکی است که از کوهستانهای «در» Dir سرچشمه گرفته از طرف شرق باجور عبور و بدریای صوات ملحق میشود که این دریای موخرالذکر در دره های تنگ و عمیق صعب العبور بطرف وادی پشاور جریان می کند. حمله بر منطقه مردمان قوی اساکینوئی بهمان راه گورائیوس یا پنجکوره شروع شد که هیچ جائی جز صوات شده نمی تواند. وازدیریست که از طرف علما شناخته شده است، برای نشان دادن تعداد قوه ملی و حجم منطقه که بواسطه آن اشغال شده بود، آنچه آریان از لشکرگیری اساکینوئی برای جلوگیری از پیش قدمی او گفته کافی است. این لشکر بطور مجموعی عبارت بود از دو هزار سوار و زیاد از سی هزار پیاده و سی فیل. این لشکریان مناسب ندیدند که در دشت جنگ کنند لذا بهتر دانستند که بشهر های خود رفته دفاع نمایند. منطقه که اساکینوئی ها در آن بسر می بردند وسیع و از طرف راست تا رود خانه اندوس می رسید. و علاوه بر تمام صوات شامل مناطق بنیر و وادی های که بشمال بنیر واقع است می باشد. چون این ساحه خیلی بزرگ است موقعیت صحیح جایهای را که اسکندر محاصره و تسخیر کرده ممکن نیست تعیین کرد. درست است که در زمان قدیم مانند امروز راه مستقیمی که اهمیت داشته باید همان بوده باشد که از پنجکوره شروع شده از بین تالش Talash واز بالای کوتل سهل العبور کاتگالا Katgala گذشته بوادی وسیع نادر بای صوات می رسد که از روی تدقیقات «آورل ستین» از نقطه نظر فن محاربه مهم بوده و اکنون نیز بواسطه قلعه چاکدره Chakdara محافظه میشود ملاحظات جغرافی نشان میدهد چندین شهر مستحکم را که اسکندر محاصره و تسخیر نمود"}
{"book": "adl1182", "page": 438, "text": "(٤١٣)\n\nغالباً دروادی صوات بوده. زیرا این منطقه همیشه حصهٔ شاداب و پرنفوس این ساحه بوده ومیباشد.\nاسکندر بطرف پایتخت ایشان مساگا Massaga که کلانترین شهر ها در آن قسمت بود رفت. موقعیت مساگا چنانیکه قبلاً هم اشاره شد معلوم نیست. از اشارهٔ که در نوشته های آریان راجع بسردار «اساکینوئی» ها موسوم به اساکی نوس Assakénos شده است می بر آید که مساگا مرکز بوده. متأسفانه که نه آریان از موقعیت شهر سخن رانده و نه نوشته های سائرین مانند کورتیوس تذکری درین زمینه دارد. «آورل ستین» موقعیت شهر «مساگا» را در صوات سفلی تخمین می کندومی گوید که این شهر باید مانند امروز دارای زمین وسیع و حاصلخیزی بوده باشد که به آسانی از آن بيك سلسله راههای که بوادی کشادهٔ پشاور یا گندهارا میرفت رسیده میشد و بایستی اهمیت عسکری و اقتصادی آن زیاد بوده باشد. ولی می گوید که موقعیت حقیقی مساگا عجالتاً ممکن شده نمی تواند.\nدر هنگامیکه اسکندر بطرف شهر مساگا پیش می آمد قشون مسلحی از پنجاب بتعداد ٧٥ هزار نفر بكمك اهالی رسید و بر اسکندر حمله نمود. اسکندر و عسکرش دراثر این حمله عقب نشستند متأسفانه که این جنگ آوران درین وقت از خوشی غلبه برمقدونی صفهای خود را رها کرده بطور غیر منتظم بحمله دوام دادند. اسکندر چون عدم انتظام را دید حمله آورد و آنها را شکست داد. ایشان بشهر در آمدند واسکندر آنرا زیر محاصره گرفت. چار روز اهالی دلیرانه از شهر خود دفاع کردند مقدونیان چندین حملهٔ شدید کردند ومنجنیق های قلعه کوبی را استعمال نمودند تا به فتح شهر فائق آمدند وعلت عمده غلبهٔ مقدونیها کشته شدن سردار مدافعین بود. اهالی درخواست صلح کردند. اسکندر که از جنگ ایشان دلخوش نبود قبول کرد و شرط گذاشت که ساخلوی شهر باید داخل قشون او شوند. آنها با اسلحه بیرون آمده بر بلندی در مقابل مقدونی ها جای گرفتند"}
{"book": "adl1182", "page": 439, "text": "(٤١٤)\nو میخواستند که شبانه فرار کنند تا مجبور نشوند شمشیر بر روی هموطنان خود بکشند . اسکندر در تاریکی امر کرد که ایشانرا محاصره کنند و تا آخرین شانرا از دم شمشیر بگذرانند سپاهیان مذکور که بد عهدی اسکندر را دیدند مربعی تشکیل کرده جنگیدند و بسی از یونانیان را بکشتند تا کشته شدند .\nجنگ بازیرا: سپس اسکندر کوئی نوس Koinos را به «بازیرا» Bazira فرستاد. توقع میکرد که اهالی آن وقتیکه از تسخیر مساگا شنیدند تسلیم خواهند شد اتالوس Attalos را به اوره Ora شهر دیگری فرستاده هدایت داد که شهر را تا آمدن او محاصره کنند . قشون اوره در تحت اداره الکیتاس مقابله کرد ولی قوای اندک ایشان در مقابل مقدونیان تاب نیاورد و شهر تسخیر گردید. اما شهر «بازیرا» باین سهولت بدست مقدونیان نیفتاد زیرا مردم «بازیرا» بموقعیت مستحکم خود اعتماد داشتند چونکه موضع خیلی بلند واز هر جهت مستحکم و مضبوط مینمود . اسکندر وقتیکه برین امر آگاهی یافت بطرف «بازیرا» روان شد . اما همینکه فهمید بعضی از مردمان همجوار بطور خفیه میخواهند داخل شهر «اوره» شوند عنان عزیمت به آن طرف گردانید. کوئی نوس را هدایت داده شد که در مقابل مردمان «بازیرا» استحکام قوی بگیرد وطوری سر رشته ببیند که اهالی بزمین های خود نرسند وقسمتی از قشون خود را بنزد اسکندر بفرستد، وقتیکه اهالی ازین مسئله آگهی یافتند که کوئی نوس با قسمت بزرگتر قشون خود جدا شده رفت بقصد مقدونی های باقی مانده فرود آمدند . بعد ازيك جنگ مختصری پنجصد نفر از ایشان کشته شد و زیاد از هفتاد تن اسیر افتاد ما بقی بشهر حصاری شدند درین هنگام خبر فتح «اوره» بدست اسکندر انتشار یافت و اهالی را مضطرب ساخت زیرا میدانستند که اسکندر باین سمت می آید و قوای کوچک ایشان در مقابل او ایستادگی نخواهد توانست . ازینقرار در پایان شب شهر را ترک کردند ورفتند. از نقطه نظر تپوگرافی ظاهرست که اسکندر بعد از تسخیر صوات سفلی مجبور بود که توجه خود را باین مقام مستحکم"}
{"book": "adl1182", "page": 440, "text": "(٤١٥)\n\nبری کوت نیز معطوف کند زیرا این مقام بر راه بزرگ طبیعی واقع شده که از بالا تا وادی سوات سفلی می رفت. «آورل ستین» که شخصاً درین مناطق مطالعات عمیق نموده موضع «باز یرا» را بر خرابه های باقیماندۀ استحکام قدیمی بر کوه بر کوت Birkot تعیین می کند ، و می نویسد که کوه بر کوت عیناً مطابق ایضاحات آرین است زیرا او گفته که مقامی «خیلی بلند و از هر طرف مستحکم و مضبوط بود» پس بآسانی گفته می توانیم که مردم این شهر چرا بعد از فتح مسا گا به کو نی نوس سردار اسکندر تسلیم نشد (۱) و اسکندر پیشرفت فوری نتوانست.\nفتح اورنوس: بعد از آنکه شهر «اوره» فتح شد اهالی «باز یرا» چارۀ جز تخلیۀ شهر\nندیده بطرف قلعه اورنوس Aornos که در قلۀ کوهی واقع بود پناه بردند. اسکندر نیز به آن طرف حرکت کرد. موقع این کوه بقدری مستحکم بود که می گفتند «هرکول» پهلوان داستانی یونان هم نتوانست آنرا تسخیر کند. اسکندر چون این قلعه را دید که از هر طرف نشیب های تند داشت و مانند منار سر به آسمان کشیده بود در فکر فرورفت که چگونه آنرا تصرف خواهد کرد. موقعیت این شهر را میجر ابوت Major Abbot در مجلۀ ایشياتك سوسايتى بنگال (۲) نوشته و کوشش کرده که خط سیر و عملیات اسکندر را از اسکندریۀ قفقاز تعقیب نموده تا بکوه اورنوس برساند. مشار الیه قرار توضیحات آریان اورنوس را کوه مها بن Mont Mahabunn می داند که نزدیک ساحل راست اندوس (بعرض ٣٤ درجه و ٢٠ دقیقه) و شصت میل بالاتر از ملتفای رود اندوس و رود کابل می باشد. اما این موقعیت با توضیحات کرتیوس که اورنوس را «بامتا» Meta منطبق دانسته برابر نمی آید زیرا اندوس بر پای این کوه چپه می زند (۳) جورج گروت موقعیت آنرا\n\n(۱) ص ٤٦ خط سیر اسکندر تا اندوس مولفۀ آورل ستین\n(۲) - نمره ٤ سال ١٨٥٤\n(۳) - ص ١٦٧ تاریخ یونان مولفۀ گروت ."}
{"book": "adl1182", "page": 441, "text": "(٤١٦)\n\nدر بین منطقه واقع بین گفته آریان و کرتیوس میداند اما جایش را تعیین نمیکند\nپترسن گوید : اورنوس بمعنی « بی پرنده » است و شاید تحریف کلمه سنسکریت\nاوا رانا Avarana بمعنی قلعه باشد و سی میل بالا تر از محلی واقع است که\nدریای کابل وسند بکجا میشود (۱) .\nراجع بموقعیت « اور نوس » پروفیسرو لسن در کتاب آریانا آنتیکو اچنین\nمی نویسد : بعداز آن اسکندر به ایمبولیما Embolima که شهری بود نز ديك\nاورنوس رسید . کورت M.Curt درباره موقعیت این شهر پیشنهاد میکند که\nشاید شهر امبر Ambar باشد که بساحل چپ دریای اندوس واقع است و یا اینکه\nشهر امب Amb باشد که کمی بالاتر از شهر مذ کور وقوع دارد . این نظریات\nخواه صحیح باشد یا نباشد این قدر معلوم ومبرهن است که اقدامات اخیرة\nاسکندر پیش از عبور از دریای اندوس در منطقه صورت گرفت که بین دریای\nپنجکوره و دریای قبل الذ کر افتاده است .\nمعلومات وا کتشافات اروپائی ها در باره مناطقی که از طرف مهمند ها\nویوسف زائی ها اشغال شده آنقدر کم میباشد که ممکن نیست بگو ئیم بقایای\nشهرهائی که آرین از آنها نام برده و در آثار خویش ذکری از آن نموده است\nوجود دارند یا خیر . معلو ماتی که از طرف کورت در ین ز مینه تهیه شد ه\nما را خیلی ممنون ساخته است چه از راپورهای بومی که بدست آمده و از مساعی\nشخصی چیزی نمیتوان استفاده کرد . بهر کیف تقریباً هر چه درین باره می د انیم\nاز مورخ مذ کو رست .\nقرار اطلاعانی که باو رسیده است در ولایت بنیر Buner شهری بنام اوورا\nOora وجود دارد و علاوتاً يك تعداد لاشه ها و کوه های مرتفع مو جود است\nکه وضع آنها شباهتی زیاد با کیفیت جغرافی اور نوس داشته و کم و بیش با موقعیت\n(١)- ص١٤٤٣ تاریخ عمومی دنیا فصل ٤٦ مولفة پترسن."}
{"book": "adl1182", "page": 442, "text": "(٤١٧)\n\nآن مشابهت بهم می رساند ، بهر کیف تقریباً محقق است که اورنوس\nاسم خاصی نبوده میدانیم که مقدونی‌ها با تعداد زیادی از کوه های قلعه دار\nومستحکم مواجه گردیدند که نام مذکور را به آن داده و اصطلاح فوق الذکر\nرا بر آن اطلاق نمودند ، مثلاً یکی از ینها در با کتر بانا بود که اسکندر\nوقت مارش از درایسکا آنرا گرفت ، تشریح این مسئله چندان مشکل نیست\nاورنوس قراریکه قبلاً تذکار یافت اسم خاص نبوده وصرف صورت و شکل یونانی\nاصطلاح سنسکریت است ، این اصطلاح عبارت «آوه را Awara » یا «اوه ره نه»\nAwarana میباشد که معنی آنها نند کلمهٔ Awur با قراریکه یوریی ها می نویسند\nاور Ore است . این کلمه سیلا به ایست که اخیر نام يك حصهٔ بیشتر شهر های\nآریانا را تشکیل میدهد مانند «رچور» Rajore «بیچور» Bajore است که اگر\nبصورت بسیار صحیح نوشته شود راجور Rajawur و باجور Bajawur میگردد\nازینرو اورنوس جز «يك سدچوبی محاط » که بریکی از کوه بچه های مستقل\nوجداگانه و وصول به آن متضمن زحمت و اشکال باشد نبوده (۱) . این سد را\nاسکندر بقیادت وآمریت هندیها سی سی کوتس Sisicottus یا بهتر گفته شود\nسیسی کوپتس Sisicoptus که در آن روح کلمهٔ سیسی کپتا Sisi-gupta مشاهده\nمیشود که مانند و شبیه کلمهٔ چند را کپتا است و بمعنی «چیزی که مهتاب آنرا\nحفاظت کند » است گذاشته بود (٢) .\n\nبهر حال هرچه باشد اینقدر هست که موضعی مستحکمی در منطقهٔ سرحد شرقی\nآریانا بوده که اسکندر آنرا با بسیار سختی اشغال نمود ، تفصیل واقعه اینکه :\n(۱) این مسئله مغایر نظریهٔ «تروال» دربارهٔ ریشهٔ کلمهٔ مذکور نیست ، تروال گوید : «معلوم\nمیشود که نام محلی آنرا یونانی‌ها قرار عادت دیرین خود تحریف نموده واز آن اورنوس ساخته اند\nکه ارتفاع زیاد موضع مذکور از آن معلوم شده وجائی را نشان میدهد که بنا بربلندی زیاد پرنده\nنمی تواند از فراز آن بگذرد» (تاریخ یونان جلد ۷ صفحهٔ ۸) .\n(٢) فصل سوم آریانا انتیكوا مولفه واسن."}
{"book": "adl1182", "page": 443, "text": "(٤١٨)\n\nزمانیکه اسکندر در فکر تسخیر آن بود پیر مردی با دو پسرش نزد او آمده\nطلب پاداش کرد تا راه کوه را بایشان نشان بدهد. اسکندر در حال وعدۀ داد\nو گفت هشتاد تالان باو بدهند و یکی از پسر های او را بقسم گرو نگاهداشت\nو مولی نوس Mullinus منشی خود را امر داد که با عسکر سبک اسلحه مقدونی از بیراهه\nبالا روند و دشمن را اغفال کنند. پای کوه مذکور وسیع است ولی هر چه بالا\nتر میشود باریک تر می گردد. از یک طرف آن رو دستد میگذرد و در طرف دیگر\nدره های وحشت آور دارد. اسکندر برای اینکه یورش کرده بتواند لازم دید دره ها را\nپر کنند بنابراین امر کرد از جنگل های آن اطراف درختان را قطع کنند\nو در آنجا بیندازند و باینصورت هفت روز کامل این کار طول کشید. چون\nازین کار فراغت حاصل شد امر بیورش داده شد اسکندر و لشکر با نش حمله\nسختی نمودند. بسیاری از مقدونی ها پرت شده برودخانه سند افتادند و هلاك\nشدند. چون مقدونی ها دیگر بالا رفته نتوانستند قلعه نشینان سنگ های\nبزرگ را برایشان غلطانیدند و ایشانرا عقب راندند دو نفر از سرداران اسکندر که\nببالای قلعه رسیده بودند در جنگ کشته شدند. مدافعه موثرانه اهل قلعه اسکندر را\nناکام ساخت. آنگاه امر داد که عقب نشینی کنند و دست از حمله بردارند\nاسکندر با وجودیکه ناکام و مایوس شده بود اما بازهم نمی خواست مایوسی خود را\nاظهار دارد و چنان وانمود میکرد که در فکر گرفتن آنست و پلان میسنجد.\nکوه نشینان که هنوز دشمن را در پای کوه متوقف میدیدند تصمیم به تخلیه کوه کردند\nکنت کورس» میگوید که مدت دو روز چنین وانمود کردند که از فتح خود\nغرق شادی هستند زیرا آواز دهل در تمام شب شنیده میشد شب سوم خاموشی\nقلعه را فرا گرفت ولی آتش های زیاد روشن شد. اسکندر « بالا کروس Balacrus را\nفرستاد که خبر بگیرد. «بالا کروس» رفته خبر آورد که مردمان کوه را تخلیه می کنند\nو فرار می نمایند. اسکندر چون از فرار آنها خبر شد فرمان داد که تمام سپاهیان"}
{"book": "adl1182", "page": 444, "text": "(٤١٩)\n\nاو نعره بکشند . آنها چنین کردند و این صدا سبب وحشت فراریان شد اکثر شان\nلغزیدند و هلاك شدند و بعضی زخمی گردید . پس ازان اسکندر امر کرد قلۀ کوه\nرا بگیرند و بشکرانۀ این کامیابی که از ترس بی موقع کوه نشینان حاصل شده\nبود امر کرد مذبحی برای هیزو (رب النوع جنگ و عقل ) و نیز برای ربة النوع\nفتح بسازند . اسکندر «سی سی کوتوس» Sicicostus را در آنجا مقرر کرد و خود\nاز آنجا بیرون رفت. این بود شرح فتحی که مورخین یونانی آنرا با افتخار\nمی نویسند . اهالی «اور نوس» که نخواستند تابع و محکوم اسکندر شوند به علاقۀ\n«ایساره» یعنی منطقۀ چناب و جیلم عقب نشستند .\nدر عین حال پوکلا ئو تیس ( Peukelaotis ) ( هشت نفر که هفده میل بطرف\nشمال غرب پشاور است ) نیز مطیع گردانیده شد . و نی کانور Nicanor مقدونی\nحکمران مملکت غرب اندوس مقرر شد (۱)\n\n(۱) ص۱۳ امپریل گزینر آف اندیا."}
{"book": "adl1182", "page": 445, "text": "اسکندر در هند\nمراجعت از اور نوس : بعد از تسخیر اور نوس اسکندر يك مارش قهقراتی اختیار نمود یعنی دوباره از ساحل دریای اندوس به منطقهٔ اسا کینوئی داخل شد زیرا ایشان در هنگام مصروفیت های او در « اور نوس » علم مخالفت برافراشته بودند . قراریکه قبلا نیز دیدیم «ما ساگاه » از شهر های بزرگ اسا کینوئی بود . درینموقع اسکندر بمقابل اهالی ( دیرتا ) Dyrta شتافت که ولسن آنرا دیهر Dyhr میداند که شهریست بفاصلهٔ زیاد از اندوس . اسکندر بعد از آنکه فیل های زمامداران اسا کنی را در جنگل های که قریب دریا بود گرفت . قرب وجوار شهر مذکور را ترك نمود بعد از آن بطرف پلی که افسران او در حین اشغال ( پش کلاواتی ) ساخته بودند عزیمت نمود .\nشهر نیسا : میگویند که اسکندر بر سر راه خویش بطرف پل مذکور داخل منطقهٔ ولایت مذکور شد که بین دریای اندوس و رود «کوفن» وقوع داشت و اکنون آنرا ولایت «چمله» Chumla میگویند و به شهر نیسا Nysa یا نسا Nyssa موسوم بود که با کوس Bacchus آله شراب وفاتح هند آنرا بنانهاده بود. درین شهر بود که اکوفیس Acuphis رئیس نیسائی ها قریب کوه میروس Mont Meros با سکندر مذا کره نموده و از و خواهش کرد که برای خاطر بیکوس آزادی شانرا محترم دارد . اسکندر قبول کرد و بايك يك دسته از عسا کرسوارۀ و پیادهٔ خود بر قلۀ میروس برآمد . یونانی ها در ینجا با حمایل های پیچک خود را تزئین نموده و تاجهای ازان بسر خود زدند و برای بیکوس قربانی ها کردند پیچك گیاه خاص این منطقه بود و در جای دیگر یافته نمیشد ."}
{"book": "adl1182", "page": 446, "text": "(٤٢١)\n\nاز پترو شهر نیسا باید بغرب دریای اندوس بالای اتك وقوع داشته باشد\nو یا اینکه ازان دور نباشد.\nعبور از اندوس و ورود به تکسیلا : اسکندر بعد ازان بطرف رود اندوس\nروان شده و از راه چهله و نو شهره با افوا جی که در تحت قیادت هفسیتون\nو پردیکاس بود ملحق شد. اسکندر ایشانرا در نزديك او هند Ohind یافت که\nقرار هدایت او پلی برای عبور عسکر روی دریا بسته بودند اسکندر با تمام\nقوای خود از ان بگذشت و داخل ولایت تکسیلا Taxila شد. شهر تکشا سیلا\nTakshasila قریب ده میل بطرف شمال غرب راول پندی امروزه ( در قرن چارم\nقبل از میلاد ) وقوع داشت.\n\nاین شهر از زمانهای قدیم در بین شهرهای هند مرکز بزرگ علمی بود\nدر سال ۳۲۷ ق. م مرکز را جائی شد که قلمرو او در بین رود سند و معاون\nآن جيلم ( ويتاسه Vitasta قديم وهیداسپس Hydaspes یونانی ) واقع بود.\nمانند راولپندی امروزه تکشاسیلا دروازه بزرگ هند را از طرف شمال غرب\nمحافظه میکرد. این شهر اولین شهر بزرگ هندی بود که در آن تجار از وادی کابل\nآمده اندوس را در جوار اتک عبور می نمودند و بعد از سه روز سفر از دریا\nبه آنجا میرسیدند. حکمران آن در میان شاهان پنجاب اولین کسی بود که\nاز خطر آمدن فلات مرتفع افغانستان و و اقعاتی که در بین این دیوارهای\nکوههای بلند رخ میداد خبر مییافت (۱).\n\nعبور اسکندر از روداندوس در فروری سال ٣٢٦ ق. م اتفاق افتاد (٢)\nموضعی که سرداران اوپل بسته بودند عبارت از اتك فعلی یا جائی در جوار آن\nبوده، قبلا نیز تذکار نمودیم که در هنگام حمله اسکندر آمبهی Ambhi شاه\n(۱) ص ٣٤٥ کمبرج هستری آف اندیا جلد اول.\n(۲) ص ٥٩ اکمفورد هستری آف اندیا ."}
{"book": "adl1182", "page": 447, "text": "(٤٢٢)\n\nحکمر ما بود که یونانیان او را او مفیس Omphis با بنام ولایت او تکسیل می نامیدند. مشارالیه از یکطرف با سلطنت قوی پاروس و از طرف دیگر با آریانی های ابهی ساره در جنگ بود. آمبهی در نیکائیا آمده از اسکندر كمك طلبید و او را برفتن هندوستان تشویق داد. درین وقت آمبهی در«اوند» شخصاً عسکریان خود را از تکسلا رهنمائی کرده تا ایشا نرا بر حسب وعده که داده بود با سکندر تقدیم کند. اسکندر همراهی او را باخوشی تلقی کرد و پنجهزار مرد جنگی را که آمبهی در جنگ پارو س تقدیم او کرد پذیرفت (۱) و دعوت های او را قبول نموده در مقابل اینقدر مساعدات دوباره آمبهی را بجای او مقرر داشت . آمبهی که پادشاه تکسیلا گفته میشد باینصورت ستراب اسکندر در تکسیلا گردید .\nاسکندر و پوروس : اسکندر از ولایت تا کسیلا بطرف قسمت علیای دریای «هیدآسپس» روان شد. در میان راجه های هند آنکه با یونانیان بنای محاربه را گذاشت پوروس راجه پنجاب بود و در آن زمان سلطنت بزرگی داشت . مشارالیه میخواست بولایات همجوار نیز نفوذ نموده آنها را زیر سلطه بیارد . ازینرو شاه آمبهی باوی از در مخالفت پیش آمد و بالاخره چون وسع خود را نمیدید باسکندر پناهید. اسکندر در ماه می٣٢٦ق.م بکنار دریای جهلم رسید و درماه جولائی جنگ را با پوروس شروع کرد (۲) اسکندر در موقع باران با کمال خفا از دریا بگذشت . پسر پوروس خبر یافته بادو هزار عسکر خواست ازو جلو گیری کند ولی کشته شد در این اثنا پوروس بامداد رسید. جنگ شد و بعداز جنگ مقدونیان غالب آمدند. خود پوروس بدست اسکندر اسیر افتاد گویند چون ازو پرسید که ا کنون چطور با تو رفتار کنم ؟ او گفت طوری که در خور پادشاهان باشد اسکندر ممالك او را باو پس داد و او را در جملهٔ دوستان خود شمرد .\n\n(۱) ص ۱۰ رهنمای تکسیلا مولفه سر جوهن مار شل .\n(۲) ص١٥٥ سالنامهٔ ١٣١٤"}
{"book": "adl1182", "page": 448, "text": "بازگشت اسکندر\nاعلام باز گشت ؛ مراجعت اسکندر : بعد از آن اسکندر تا ستلج پیشرفت\nکرد و درین اثناقومی که با او مقاتله نمود مورد قتل عام قرار گرفت چنانچه بعد از عبور\nاز دریای راوی در يك مقام هفده هزار هندی را بکشت و هفتاد هزار نفر از ایشانرا\nاسیر کرد (۱) . فوج اسکندر در کنار دریای « بیاس » که نام یونانی آن\n« هایفاسیس»Hyphasisاست از بس جنگیده و راه رفته بودند دیگر تاب نداشتند\nواز پیشرفت مزید سرباز زدند و قطعاً پیش نرفتند . اسکندر بغضب شده سه روز\nاز خیمۀ خود بیرون نگردید ولی عاقبت فرمان معاودت داد .\nدروقت مراجعت اسکندر قشون خود را بسه حصه منقسم نمود . دستۀ را با\nکراتیروس مقرر داشت که همراه مریض ها از راه قندهار و سیستان عازم شود .\nنیار کس Nearchus را با دوازده هزار سپاهی و دو هزار ملاح مامور کرد که\nبا بحریۀ او که عبارت از یکصد کشتی بود از راه دریا برگردد . خودش باحصه\nباقی عسکر خود بسواحل اندوس حرکت نمود . در نزديك ملتان مردم مقابله شدید\nکردند و اسکندر زخم شدیدی برداشت . مقدونیها بانتقام زخمی شدن اسکندر\nزن و مرد پیر وبرنا همه را از تیغ کشیدند . همچنان در وادی سفلی دریای اندس\nدر حدود هشتاد هزار نفر بقتل رسانیده شد . بالاخره در نزديك حیدر آباد\nسندحالیه به «پاتالا» Patala واصل شد . (جولائی ٣٢٥) برروی اندوس سفلی\nيك اسكندريه« سودر اسCaudras » بنانموده ويك اسكندريه بحری دیگر در جای\nکراچی موجوده اساس گذاشت (٢) .\nاسکندر از هند بر گشت از جنوب آریانا یعنی ولایت گدروشیا بفارس رفت\n(۱) ص ١٠٠ سالنامه ١٣١٤ كابل\n(٢) ص ١٢ بلوچستان (امپریال گزیتر آف اندیا) ."}
{"book": "adl1182", "page": 449, "text": "(٤٢٤)\n\nهر سه دسته لشکر او در شوش ملاقی شدند و سخت ترین قسمت مسافرات خود را\nبا انجام رسانیدند مورخه ٣٢٤ ق م .\nحرکت بطرف بابل و مرگ اسکندر : سپس اسکندر ببا بل رفت . میخواست\nآنرا پایتخت این ممالک پهناور بسازد و در آنجا مشغول تشکیلات آن شود و از\nطرف دیگر عربستان و نواحی بحیرۀ خزر را نیز فتح کرده داخل قلمرو وسیع\nخویش گرداند اما در وقت عبور از صحراهای خشك و بی علف پارس دچار مرض\nملریا شد . در شب ١٣ جون ٣٢٣ ق م در اثر حملۀ شدید ملریا وفات نمود .\nدرین وقت ٣٢ سال داشت .\nپلو تارك شرح مرض اسکندر را از روی روز نامۀ حوادث دربار چنین می آورد:\n١٨ ماه از پوس چون بر پادشاه تب عارض شده در اطاق حمام می خوابد .\n٢٠ ماه استحمام می کند و قربانی عادی را بعمل می آورد و به استماع بیانات\n«نیارکس» از مسافرت دریای بزرگ مشغول میشود. ٢١ ماه نیز همین کار را\nمی کند. فردا صبح تب بسیار شدیدست ، در باب مشاغلی که در قشون بلا متصدی است\nبا سرداران گفتگو می نماید و سفارش می کند که اشخاص کار آزموده را\nبکار بگمارند...\n٢٤ ماه تب خیلی زیادست وقتیکه سرداران داخل میشوند چیزی نمیگویند.\n٢٦ ماه حال شاه بوضع سابق است. مردم مقدونیه که او را مرده می پنداشتند\nجلو در آمده بفریاد و تهدید راه را باز می کنند درها باز میشود ویگان یگان\nاز جلو تخت او می گذرند. در حالتیكه قبائی بیشتر در بر ندارند . همان روز\n«پیطوس» و «سلوکوس» را بمعبد «سراپیس» میفرستند که بپرسند که اسکندر\nرا در آنجا نقل بدهند یا نه ؟ جواب میدهد که همانجا که هست بگذارند ٢٨ ماه\nبعد از ظهر شاه می میرد . (١)\n\n(١) ص ٣٠٣ و ٣٠٤ تاریخ ملل شرق و یونان - آلبرماله وژول ایزاك ."}
{"book": "adl1182", "page": 450, "text": "(٤٢٥)\n\nاوضاع امپراطوری بعد از مرگ اسکندر : بعد از مرگ اسکندر بین\nسرداران او جنگهای خونینی رخ داد. رخسانه زن او پسری زائید و پردیکاس\nبسرپرستی این پسر مقرر شده میخواست باین نام تمام سلطنت اسکندر را مالك شود.\nبرای حصول این مقصد بمصر حمله کرد ولی از دست عسکریان خود بقتل رسید.\nبعد ازین واقعه محاربات و خانه جنگی های یونان دوباره شدت گرفت و هر طرف\nهرج و مرج پیدا شد انتی گونس Antigonus بابل را بتصرف داشته در مشرق\nکامیابی ها حاصل کرد و معلوم میشد که کل رقبای خود را خواهد برداشت .\nدر همین زمان شخصی کاسندر Cassander نام در یونان ومقدونيه اقتدا بهم\nرسانیده «اولمپیاس» ما در اسکندر را در موضع پیدنا Pydna محاصره نمود .\nبعد از اشغال مقام مذکور یونانیان که دشمن شدید اسکندر و مادرش بودند او را\nسنگسار نمودند .\nخلاصه بعد از هرج و مرج زیاد امپراطوری وسیع او بدست سه نفر رسید بدینقرار :\n١ ـ بطلیموس در مصر پادشاه شد و تاسیس سلاله بطلیموسیه را نمود که تا سنه\n٣٠ قبل المیلاد در مصر دوام داشتند و آخرین شان ملکه کلئو پاتر مشهور است .\n٢ ـ انتی گونس در مقدونیا اولین شاه یونانی بعد از اسکندر شد. خانواده\nاو از سنه ٣٠٦ قبل المیلاد تا بسال ١٤٦ میلادی در یونان و مقدونیا دوام کرد.\n٣ - سيليو كوس در سوریه، فارس وغيره اقتدار بهم میرساند. باکتریانه\nبزودی در تحت اقتدار سیلیو کوس ملقب به نکاتور مؤسس سلسله سلیوکوس درآمد.\nمقدونی ها وخصوصاً سيليو كوس اول و پسرش آنتیو کوش اول بزرگترین\nشهرهای یونانی را در آریانا بنا نمودند و تا مدتی زبان یونانی زبان رسمی بود.\nحملات بطلیموس ثانی مشکلات زیادی برای شاهان سلیوسی فراهم آورد و این\nموقع برای دیودوتس والی بکتریانه مساعدت خوبی کرد که او خودرا مستقل\nکرده و سغدیانه را فتح نماید ( در حدود ٢٥٥ ق م ) ."}
{"book": "adl1182", "page": 451, "text": "(٤٢٦)\n\nدر قسمت شرق آريانا یعنی غرب رود اندوس بعد از نيكاتور، فیلیپس Philippus \nوالی گردید . اهالی بزودی بعد از آنکه اسکندر هند را ترك گفت یونانیان اجیر را \nمقتول نموده خود را مستقل ساختند بعد از ان ایوداموس Eudamos و تکسیلا فیها \nرشته اتحاد خود را از مملکت غرب اندوس گسستند وجدا شدند .\nبعد از مرگ اسکندر پوروس وادی سفلی روداندوس را گرفت و بطور زبونی \nاز طرف ایوداموس در ٣١٧ ق م بقتل رسید . بعدازان ايوداموس هند را ترك \nکرد و از رفتن او سلطهٔ یونانی چیده شد، و ساندر و كوتس Sandrocottus \n(چند را کپتا) بانی سلالهٔ موریا خودرا مالك الرقاب آن منطقه گردانید .\nنوادهٔ او اسو كا Asoka بودیزم را در کندهار، و پا که لی Pakhli و هزار Hazara \nدین رسمی قرار داد که بعد از و در اوائل قرن اول میلادی در عصر کنشکای کبیر \nبلندترین مدارج ترقی را می پیماید .\nاسکندرطوری که گذشت در مدت کوتاهی امپراطوری بزرگی را تاسیس نمود .\nولی این امپراطوری آنقدر ناپایدار بود که بهمان سرعت ازهم گسست \nوممالك شرق بايك بحران وهرج ومرج دست و گریبان شد . حقیقتاً اسکندر \nاز بزرگترین جنرال های دنیاست اما این کشور کشائی او وقتی رخ داد که در سر\nتاسر شرق بحرانهای سیاسی حکمفرمائی داشت چه از یکطرف سلطنت هخامنشی \nرو باضمحلال میرفت و از طرفی در آریانا حکمرانان نامتحدی وجود داشتند.\nاما با وجود آنهم ازجمله ده سال لشکر کشی های او درمشرق یعنی از سال ٣٣٤ \nتا٣٢٤ ق م که وقت مرگ اوست مدت چار سال را از ٣٣٠ تا ٣٢٦ ق م درین \nسرزمین کوهستانی باقبائل دلیر آن زد وخوردداشت ومدت شش سال دیگر را \nدر آسیای صغیر، شام، مصر، بابل، فارس و هند مصروف گردید . خلاصه \nبحران های شرقی سبب نام آوری اسکندرشد ورنه ممکن بود تاریخ آهنگ \nدیگر می گرفت ."}
{"book": "adl1182", "page": 452, "text": "حصة دوم\nسلطنت موریا\nنفوذ موقتی دولت موریا در جنوب هندوکش. شیوع دین بودائی در افغانستان\n* * *\nاگر چه اساساً بعد از شرح لشکر کشی های اسکندر باید از صورت تجزیه\nشدن امپراطوری او و بعد از ان از سلطنت مستقل یونان و باختری وسلاطین آن\nصحبت میکردیم ولی در ین بین در هند واقعه بمیان می آید که از لحاظ تاثیرات\nسیاسی و مذهبی و صنعتی بر آریانا تذکر آن در اینجا بی مورد نی بلکه\nضروری است. این واقعه عبارت از ظهور اولین امپراطوری بزرگ تاریخی\nهند است که در حقیقت محاربات اسکندر زمینه آنرا تهیه نموده عناصر متفرق\nو از هم پاشیده هندی را در مقابل دست خارجی یکجا ساخت و بعد از ینکه قادر به اخراج\nیونانیان از پنجاب شدند گندهارا (منطقه پشاور، سمت مشرقی حالیه، درۀ کابل)\nولایت اراکوزی (حوزۀ ارغنداب) و بعضی نقاط دیگر صفحات جنوب افغانستان را\nنیز جزء امپراطوری خود ساختند. اگرچه این وضعیت مدت زیادی دوام نمیکند\nزیر اطوریکه بعدها دیده میشود فوراً سلطنت مستقل آریانی (یونان و باختری)\nبمیان آمده و دست موریاها از مناطق جنوب و شرق آریانا کوتاه میشود ولی\nچون در عصر موریا مبلغین آشوکا دین بودائی راد ر نقاط شرقی افغانستان\nانتشار میدهند و بعد ها در اثر تصادم آن با رویۀ هیکل تراشی یونانی سبك صنعت\nجدیدی در آریانا بمیان می آید که بنام صنعت باختر در تاریخ کشور ما مقام\nبلند دارد و این دیانت و صنعت جدید مدت هزار سال در وطن عزیز معمول میباشد.\nبرای درك این دو مطلب اساسی که عبارت از شیوع بودیزم و تشکیل سبك"}
{"book": "adl1182", "page": 453, "text": "(٤٢٨)\n\nجدید صنعتی است و پاره ملاحظات دیگر تذکار گذارشات عصر موریا های هندی خصوص آن قسمتی که به افغانستان ربط دارد لازمی و حتمی است : چون اسکندر مقدونی در ماه جون ۳۲۳ ق م در بابل وفات کرد جنرال های بزرگ او اجتماع نموده برای تقسیم ممالك امپراطوری او مجلسی منعقد و فیصله نمودند که چون عجالة وارث مقتدری که بتواند این همه ممالك وسیع را اداره کند وجود ندارد باید ایالات دور دست هندی و آریانا به شهزادگان و افسران معتمد سپرده شود .\nاین تصویب در « تری پر ادیا سوس » ( طرابلس شام ) صورت گرفت و دو سال بعد امور اداری ارا کوزی یعنی حوزه ارغنداب ، جدروزی Gedrosi یعنی و لایت مکران به «سیبیر تیاس» Sibyrtias و علاقه « آریا » یعنی حوضه هری رود و در انجيانا یعنی سیستان به «ستسا ندر» Stasandar که از اهالی قبرس بود سپرده شد . سغديانا و بکتر یا نا به ژنرال دیگر موسوم به «ستاسا نور » Stasanor که او نیز از اهالی قبرس بود مفوض گردید ، علاقه مرکزی آریانا یعنی ولایت « پارو پامیزا دی » Paropamisadai که ولایت کابل و نواحی گرد و قریب آن را در بر میگیرد به اگزیارتس Oxyartes که یکی از رؤسای ملی و پدر «روخانه» (رخشانه ) Roxana زوجه سکندر بود سپرده شد ( ۱ ) به این ترتیب خاك آريانا تقریباً به چهار ولایت مرکزی ، شمالی ، غربی و جنوبی تقسیم شده و امورات هر کدام بدست نایب الحکومه های علیحده سپرده شده بود .\nبهمین اساس در خاك مفتوحه هندی هم تقسیماتی شده و در انجا هم یکعده حکمرانانی معین شد چنانچه ولایات قریب هند تا حصص غربی اندوس به\n\n(۱) سرپرسی سایکس در صفحه (۸۸) جلد اول تاریخ افغانستان میگوید : «قراریکه ملاحظه کردیم اسکندر پدر روخانه «اگز يارتس» را نایب الحکومة «پارو پامیزوس» که علاقه دو طرفه هندو کش را در بر میگیرد مقرر کرده بود . بعد از مرگ اسکندر اگزیارتس عملا مستقل شده و بسان خود او یا یکی از جانشینانش تبول سلو کوس را قبول کرد » ."}
{"book": "adl1182", "page": 454, "text": "(٤٢٩)\n\nپیتون Peithon پسر اجنور Agenor داده شد و این شخص کسی بود که اسکندر\nدر زمان حیات خویش او را والی سند مقرر نموده بود ولی بعد از وفات\nو لیعمت خود دیگر نمیخواست در آنجا بماند .\nچون حملات اسکندر و فتوحات او در هند چشم حکمرانان بومی آن سامان\nرا باز و حقایق را تا یکدرجه به آنها حالی کرده بود هر کدام درصدد تحکیم مقام\nو نفوذ خود افتاده بودند چنانچه «آنتی پاتر» که در غیاب اسکندر نایب السلطنه\nیونان بود و تقسیمات فوق الذکر تحت اداره و رای او تصویب شده بود هم\nاین وضعیت را حس کرده دانست که دیگر نمیتواند از اقتدار راجاهای وادی\nاندوس کاسته و بر آنها سلطه پیدا کند لذا مجبور شد که امفیس Amphis\nیا امبهی Ambhi شاه تاکزیلا و پوروس Poros رقیب بزرگ اسکندر را به\nحیث حکمرانان ایالات پنجاب شناخته و در عوض به اینکه صرف بنام «تحت الحمایه»\nمقدونیها باشند راضی باشد .\nناگفته نماند که در حقیقت وضعیت ایالات هندی امپراطوری اسکندر پیش\nاز وفات فاتح مقدونیه مشرف بر پراکندگی شده و حکومت بدست شهزاده گان\nهندی و جنرال های یونانی یکجا اداره میشد . اگر خوب دقت شود در زمانیکه\nهنوز اسکندر حیات داشت پراکندگی در وضعیت یونانی ها در هند حس میشد\nچنانچه «فیلیپس» Philippos که از طرف اسکندر در ایالات هندی والی بود\nدر سال ٣٢٤ قبل الميلاد بدست یکدسته عساکر یونانی مقتول شد و چون قضیه\nبه اسکندر رسید یکی از افسران دیگر خود را که « اودیموس » Eudemos نام\nداشت بقسم حکمران نظامی مقرر کرد تا پهلوی (امبهی) شاه هند امورات حربی\nرا مراقبت کند . چندی نگذشته بود که این جنرال از راه تحريك و خيانت پیش\nآمده قطار هندی خویش را بقتل رسانید و خودش با عسکر مجهز و یکصد و بیست\nفیل بر آمد تا ایومنس Eumenes جنرال دیگر یونانی را که با (آنتی پاتر)"}
{"book": "adl1182", "page": 455, "text": "(٤٣٠)\n\nداخل حزب بود كمك كند در حاليكه حكمرانان نظامی يونانی در هند مشغول\nاين كير و دارها بودند (ساندرو كتس) هندی ظهور كرد. (ساندرو كتس)\nاگرچه موسس اولين امپراطوری بزرگ تاريخی هند بشمار ميرود اما اصليت\nو اوائل زندگانی او پوره روشن نيست يعنی او را از اهل پنجاب حساب ميكنند\nو برخی اصليت او را به سرزمين گنگا نسبت ميدهند (١) و عدهٔ او را از باشندگان\nشهر «موريانا گارا» Moriyanagara ميدانند كه در يكی از دره های همالا يا افتاده\nبود همين قسم راجع به اصل و نسب او هم معلومات كامل صحيح در دست نيست\nاگر چه بعضی ها او را از طبقات پست حساب ميكنند ولی بصورت عمومی نجابت\nخاندان موريا و ارتباط (چندرا گوپتا) با خاندان شاهی (ناندا) موثق تر است\nبلكه بعضی ها او را پسر «ميورا» Mura يكی از زنهای پادشاه «ناندا» ميدانند\nو به همين جهت اين خاندان به «موريا» مشهور شده است احتمال دارد كه\n«چندرا گوپتا» به رتبهٔ جنرالی هم در دربار «ناندا» رسيده باشد. بهر حال\nبه علتی كه پوره معلوم نيست به دستياری يكنفر برهمن موسوم به «سانا كيا»\nCanakya كه پس ان وزير او ميشود سلطنت «مكده» را از پادر افگنده و مركز\nآن را متصرف شد. اگر چه درين وقت ٦ سال از مرگ اسكندر گذشته بود\nهنوز پنجاب تحت اثر يونانی ها بود يعنی كما فی السابق امورات ملكی بدست\n«امفيس» تا كزيلائی و «پوروس» و «امبهی» و امورات عسكری بدست «ايودموس»\nEudemos اداره ميشد. اما پس از ورود او وضعيت ناگهان تغيير كرد. ميگويند\nكه «امبهی» هندی بعد از اسكندر نايب الحكومهٔ قسمت سفلی درهٔ اندوس بود\nو «ايودموس» هميشه او را زير نگرانی خود گرفته و بالاخره به ظلم و تحريك\nاو را بقتل رسانيد و چون درين وقت ميخواست «ايومنس Eumenes را بر عليه\n«انتی پاتر» كمك كند سه هزار پياده - ٥٠٠ سوار ١٢٥ فيل را با خود گرفته\nبطرف غرب رهسپار شد. حركت او با يكدسته قشون برای يونانی ها اسباب\n\n(١) هند مدنيت بخش تاليف سيلون لوی صفحه ٤٧ L,inde civilisatrice"}
{"book": "adl1182", "page": 456, "text": "(٤٣١)\n\nتشویق گردید چون هندی‌ها انتظار موقع مساعد را برای احراز آزادی داشتند و از قتل (امبهی) هم متأثر شده بودند بنای بغاوت را گذاشتند و به ساندرو کتس (چندرا گوپتا) که سرکردگی شورشیان را احراز کرده بود ملحق شده حکومت یونانی‌ها را از پا افگندند و چندرا گوپتا به سرعت دامنهٔ سلطنت خود را به پنجاب واندوس سفلی انبساط داده بین اندوس و گنگا امپراطوری بزرگی تشکیل کرد و پایتخت خود را به «پاتالی پوترا» یعنی (پتنه) انتقال داد. هندی‌ها که مدتی بین خود جنگیده و صدمهٔ آن را به حاکمیت یونانی‌ها دیدند مفاد اتحاد و یگانگی را فهمیده به «چندرا گوپتا» بیشتر بسته شدند (۱).\n\nریسن در کمبریج هستری آف اندیا و (ونسنت سمیت) در اثر خود بنام «اشوکا» می‌نویسند که «چندرا گوپتا» در زمان حکومت «ناند‌ا» سپه‌سالار بود و در اثر تحریک یکنفر «برهمن» که با پادشاه مخالفت داشت بنای مخالفت را گذاشته شاه را بقتل رسانید و پایتخت او را متصرف شد و او لین سلطنت بزرگ تاریخی هند را بین سند و گنگا بمیان آورد و اگر خوب دقت شود وفات اسکندر، تجزیه شدن امپراطوری یونانی، جنگ‌های جنرال‌ها در شرق آسیای قریب، و در نتیجه ضعف عمومی یونانی‌ها، به این واقعه كمك بزرگ كرده و تا يكدرجه اسباب ظهور آن گردید. چون درین وقت خاک آریانا هم بدست ژنرال‌های یونانی اداره میشد و قراریکه دیده شد در چهار گوشهٔ مملکت ایالات بدست اشخاص مختلف بود و با این هم ایشان در گیرودار عمومی و تحریکات بر علیه یکدیگر گرفتار بودند «چندرا گوپتا» چون به اقتدار رسید برای انتقام‌گیری از یونانی‌ها به آریانای شرقی هم تجاوز کرد و دامنهٔ نفوذ خود را در تمام جنوب هندوکوه تا حوزهٔ ارغنداب انبساط داد.\n(۱) صفحه ٤٠٥ Ancient India. The invaison by Alexandre The Great by. Mc Gindle"}
{"book": "adl1182", "page": 457, "text": "( ٤٣٢ )\nمقابلة چند را کوپتا با سلو کوس نیکا تو ر یو نانی : بعدا ز تجزیه\nشدن امپراطوری اسکندر در ۳۱۲ ق م در مقام « تری پرادیاسوس » (طرابلس\nشام ) سلوسیدها که خود را میراث خور عمده او در اسیا تصور میکردند\nبرای اضمحلال سلطنت جدید هند و استرداد اراضی مفتوحه اسکندر ، کوششان\nزیاد نمودند . «سلو کوس » ملقب به « نیکاتور » یعنی فاتح حکمران بابل شده\nو از آنجا میخواست سیادت خود را به کل آسیا انبساط دهد و درین راه « انتیگون »\nمدت شش سال با او مخالفت کرد تا او را موقتاً پس پا و مجبور به فرار مصر\nساخت ولی سه سال بعد باز به آسیا حمله نموده حریف خود را از پای در آورد\nو استوار تر بنای تعمیل نظریات خود را در آسیا گذاشت چنانچه به ترتیب\nپیش آمده سوز ، فارس ، پارتیا را یکی بعد دیگر متصرف شده بعد از ۳۱۱ ق م\nآریا و بکتریا راهم فتح کرد و در ۳۰۵ ق م از راه کابل به پنجاب هجوم برد\nو تقریباً در همین سال از رودخانه اندوس گذشت\nچند را کوپتا چون آوازة لشکر کشی او را شنید به سرحدات غربی مملکت\nخود کنار سواحل شرقی اندوس صف آرائی نمود . وضعیت این جنگ را\nمولفین به انواع مختلف تعبیر میکنند بعضی میگوید که اصلاً جنگ بمیان نیامد\nوسلطان یونانی شاهی در عوض دریافت ۵۰۰ فیل، پنجاب غربی ، سمت مشرقی\nآریانا ، کابل و ا را کوزی ( حوزه ارغنداب ) را به «چندرا کوپتای» هندی\nگذاشت . بعقیده بعضی های دیگر جنگ مدهش اینطرف یا آنطرف اندوس\nبمیان آمده و در نتیجه شکست فاحش « سلو کوس نیکاتور» یونانی به مصالحه\nراضی شد . از اراضی فوق الذکر آریانا که تازه اشغال کرده بود گذشت\nبهر حال حقیقت هر طور بوده باشد در حوالی ۳۰۵ ق م هر دو امپرا طور\nکنار رود خانه اندوس بهم مقابل شده باجنگ یابدون جنگ بین خود\nصلح ومعاهده دوستی نمودند . حقیقت اوضاع طرفین از چند صفحه که پیشتر"}
{"book": "adl1182", "page": 458, "text": "(٤٣٣)\n\nگذشت بخوبی روشن میشود. یکنفر شاه یونانی که خود را «نیکاتور» یعنی فاتح هم خوانده و به تمثال اسکندر کمر کشور گشائی را بسته باشد تا خود را مجبور وضعیف نبیند چطور مفت و رایگان چندین ولایت را میگذارد؟ سلوکوس نیکاتور بعلاوه اینکه در گرداب کشمکش عمومی جنرال های اسکندر پریشان شده بود شش ساله مقابله های او با «آنتیو گون» او را بکلی خسته ساخته بود و علاوه برین چون میدانست که در سر زمین پر شور آریانا هم بوده حکومت نمیتواند، چون با چند را گوپتا مقابل شد و به قوه او وضعف خود پی برد از در صلح وسلام پیش آمده دختر خود را به حباله نکاح شاه هندی در آورد و در مقابل پنجصد فیل ایالات گندهارا۔ اراکوزیا - جدوز زیا وپاراپامیزادی یعنی صفحات جنوبی هندوکوه را برای او وا گذاشت. به این ترتیب سلوکوس نیکاتور عقب نشست و متاسفه جنوبی آریانا بتصرف خاندان موریا در آمد و تنها باختر و آریا بدست سلوسیدها ماند که بلاشاهل «دیودوتس» را که از سالها به روحیات آن قطعه آشنا بود به نام نائب الحکومه از طرف خود در انجا گذاشت و بسان می بینیم که بدستیاری قوای باختری نه تنها دست یونانی های شام وموریا های هندی از تمام نقاط آریانا کوتاه میشود بلکه خاک هند هم تحت سلطه شاهان مقتدر آن می افتد.\nبهر حال بعد از صلح و مسالمت روابط امپراطوری موریا و سلوسیدها منبسط شده مال التجاره هندی به پیمانه وسیع تر از راه کابل و بلخ به بنادر بحیره خزر منتقل میشد. سیاستاً «سلو کوس نیکاتور» بعداز شکست خود (٣٠٥ قم) چند را گوپتا را با خود مساوی شناخته و یکنفر از مصاحبین و جنرال های نامی خود را که «مگاستنس Megastenes نام داشت بحیث سفیر به در بار موریا به «پتالی پوترا» فرستاد مگاستنس شخص بصیر ومدققی بوده و حین اقامت خویش نظریات و ملاحظات سودمند خود را راجع به طرز زندگانی هند"}
{"book": "adl1182", "page": 459, "text": "( ٤٣٤ )\n\nاخلاق و عادات عصر موریا قوای حربی وطرز ساختمان شهرهای ایشان بصورت\nکتابی در آورده که متاسفانه گم شده و بعضی قسمتهای آن در نگارشات\n(استرابو) و دیگر مورخین كلاسيك یونانی یافت میشود . منجمله در باب قوة\n(چندرا گوپتا) مینویسد که چهارصد هزار نفر در کمپ شاهی سی هزار سوارو\nنه هزار فیل و شش صد هزار پیاده در آنجا می بود . علاوه برین یکعده زیاد نفری\nدیگر مخصوص خدمات شاه و یا مشغول وظایف دیگر بودند که در وقت محاربه\nشامل صنف سپاه میشدند . این قوت اولین دفعه بود که در هند در دست یکنفر\nگرد آمده و وجود همین نیروی بزرگ و عدم قوای مرکزی مقتدر در آریانا\nباعث شد که تقریبا تمام خاك هندو مناصفۀ آریانا یعنی صفحات جنوب هندوکوه\nجزء امپراطوری موریا شود .\nبندو سارا : بعد از (چندرا گوپتا) پسرش (بندو سارا) به سلطنت رسیده\nو طول دورۀ حكمفرمائی او را ۲۵ ـ ۲۸ و حتی یکنفر از مورخین تبت ٣٥ سال\nگفته . این شاه نزد یونانیها به اسم «الی ترو کاداس Allitrochadas یا\n«امی ترا کاتس» Amitrachates معروف بوده و این اسم از روی عنوان\nهندی «امی تاخادا » Amitakhada ( خورنده دشمنان ) و یا از عنوان\n«امی تراگاتا » Amitraghata ) کشنده دشمنان ) بمیان آمده است\nدر زمان حکمرمائی «بندوسارا» قسمت شرقی و جنوبی افغانستان کمافی السابق\nجزء امپراطوری موریا بود و آنچه که محتملا تازه در قلمرو امپراطوری او\nافزوده شده اراضی قسمت جنوب شبه جزیرۀ هند یعنی دکن میباشد در زمان\nاو مانند عصر پدرش روابط امپراطوری موریا با سلوسیدها و حتی مصر مستحکم\nو برقرار بود و مراودات تجارتی و سیاسی به پیمانه وسیع از راه گندھارا،\nعلاقه های جنوبی و لایت پارتیا نیز ادی وا راکوزی و در انجیان و هری با قلمرو\nسلوسیدها انضباط داشت ."}
{"book": "adl1182", "page": 460, "text": "(٤٣٥)\n\nدر زمان سلطنت او « سلوکوس نیکاتور » شاه یونانی شاهی هم بعد از عمر\n۷۸ سال در (۲۸۰ ق م) در گذشت و پسرش «انتیو کوش سوتر » Antiachos soter\nبجایش نشست . چون روابط سیاسی بین سلوسید ها وموریا ها بر هم نخورده بود\nشاه جدید سلوسی هم به رویه عصر پدر خود نماینده خویش را به « پتالی پوترا»\nفرستاد چنانچه «دی ما کوس» Deimachos سفیر در حدود (۲۹۸ یا ۳۰۱ ق م )\nبه دربار موریا واصل شد و « دیونیوس » Dionyoos نام بار اول از طرف\n«پتو فیلادلف » شاه یونانی مصری به عنوان نماینده این کشور به هند رسید\n(۲۸٥ - ۲٤٧ ق م )\n\nاگر چه این نماینده گان دول غربی آسیای آنوقت قراریکه گذشت از راه\nخشکه واز قسمت های جنوبی آریانا به هند رفت و آمد میکردند باز هم راه دریا\nهم مجهول نبود زیرا «پاتروکلس» Patrokles افسری که در خدمت سلوکوس\nو پسرش شامل بود در ابحار هند مسافرت و سیاحت کرده و معلومات جغرافیائی\nخوبی بدست آورد که بعدها مورد استفاده « پلینی » Pliny و « استرابو » Strabo\nقرار گرفت .\n\nآشو کا : « آشو کا » پسر « بندوسارا » که قرار نظریه « ریسن »\nدر ( ٢٣٧ الی ٢٧٤ ق م) وقرار عقیده «سمیت » Vincent smith از (٢٣٢\nالی ٢٧٣ ق م ) مدت تقریباً ٤٠ سال سلطنت نموده بزرگترین شاه دودمان\n« موریا » و بلاشبهه یکی از بزرگترین فرمان روایان هند است که از بشگال\nتاحوضه ارغنداب سلطنت نموده وبطرف جنوب در « دکن» دامنه امپراطوری\nخود را تا « میسور» انبساط داده است\n\nافسانه ها آشو کا را در زمان جوانی یکنفر برهمن درشت طبیعت وظالم\nرسم کرده، میگویند پیش از ینکه به پادشاهی برسد چندی نایب الحکومه\nتاکسیلا ، مدتی نایب السلطنه « یوجن » Ujjain بوده و وقتی هم سمت"}
{"book": "adl1182", "page": 461, "text": "(٤٣٦)\n\nنايب الحکومگی هردوا یالت فوق را حایز بود . اوائل دوره سلطنت او پر اشوب\nو مملو ازيك سلسله جنگ های مدهش بود چنانچه گیرودارهای خونین آن\nبرسجایای شخصی او تاثیرات عمیق بخشید در سال ۹ تاج پوشی و ۱۳ تخت نشینی او\nواقعه خیلی مهمی بمیان آمد که شخصیت او را چه از پهلوی سیاست و چه از نقطه\nنظر عقیده و نظریات بکلی عوض کرد . این واقعه عبارت از محاربه خونین\n« کلنگا » Kalinga بود که در سواحل خلیج بنگال بوقوع پیوست اگر چه\nآشو کا درین جنگ فاتح بر امد و ایالات « کلنگا» و « اوریسا » Orisa یعنی\nولایت «مدراس » فتح شد ولی چون ١٥٠ هزار نفر محبوس ، تقریباً\nيك لك نفر کشته و همین قدر نفر از قحطی و گرسنگی هلاك گردیده\nبود فجایعای هول انگیز جنگ و صحنه خونین آن تا ثیرات عمیقی\nبر شخصیت شاه موریا وارد نموده او را بیش از بیش بطرف بودیزم و فلسفه امن\nوامان آن معطوف ساخت چنانچه بهمین واسطه اشو کا در ٢٦٠ ق م داخل\nدیانت بودائی گردید . ازین تاریخ به بعد دوره سلطنت او سراسر عصر امنیت\nو آرامش و دورۀ تعمیرات مذهبی و بسط امور خیریه گردید. پلان های جنگ و خون\nریزی ها و گیرودار ها حتی شکار های شاهی از بین رفته و آشوکا بر سریر سلطنت\nآهسته آهسته شکل راهب بخود گرفت و تمام اقتدار سلطنتی را در راه بهبود حال\nمردم تعمیر معابد بودائی، سرك ها ، کاروان سرای ها، مهمان خانه ها و انتشار\nقوانین مذهبی صرف نمود چنانچه کم کم بنام « دواناپیا » Devanapiya « محبوب\nارباب انواع » « و پادشاه مهربان ، موسوم شد . آشو کا در توسعه دیانت بودائی\nچه در هند و چه در خارج کوششات فوق العاده نموده و رول او را درین زمینه\nبا خدماتی مقایسه میکنند « که سن پول » و « کو نستانتن » برای دین مسیح بر خود\nگوار انمودند از یکطرف آشو کا بنای اعزام مبلغین را به ممالک همجوار نهاد و از طرف\nدیگر بانقش يك عده فرامین سنگی که ١٤ عدد آن در اقطار امپراطوری کشف"}
{"book": "adl1182", "page": 462, "text": "( ٣٧ )\n\nشده مردم را به پیروی اصول اخلاقی فلسفی و مذهبی دعوت نمود . از روی مضامین\nفرامین سنگی معلوم میشود که شاه نسبت به رفاهیت رعایا و خوشبختی اهالی\nدل بستگی زیاد داشت چنانچه موضوع تهیه ادویه برای انسان ها، حیوانات، تورید\nو تقسیم نباتات مفید صحی در جنوب هند و حتی در ممالک مجاور و صد ها اقدامات\nمفید اجتماعی و صحی و غیره در آن ها ذکر شده است برای اینکه شاه خوب تر از احوال\nرعایا و مخصوصاً از طبقه غریب و بیچاره ملت خود خبر دار باشد عده از طبقات عسکری\nبنام صاحب منصبان خبر به مقرر بود تا مرتب از بیچارگان، در ماندگان، مریضان\nخبر گیری نموده احوالات شان را بلاغاغه به شاه برسانند . آشوکا شکار شاهی\nرا که در هند «ساعت تیری مجللی» بشمار میرفت از بین برده عوض آن گردش های\nمذهبی مبنی بر خبرگیری احوال رعایا و کنفرانس های مفید دینی ترتیب داد\nفرامین سنگی : یکی از چیز های خیلی مهم دوره زمامداری آشوکا\nنقش يك سلسله فرامین سنگی است که بالا بدان اشاره نمودیم .\nفرامین اشوکا یگانه منبع موثقی است که در تاریخ تاريك هند روشنی می اندازد\nو به كمك آن تا يك اندازه تعلقات سیاسی و مذهبی موریا با يك قسمت افغانستان هم\nروشن میشود . چون امپراطور اشوکا بعد از داخل شدن به مذهب بودائی شکل\nيك نفر راهب وفيلسوف را بخود گرفت و همیشه در حضر و سفر در اطراف Dharma\n«دارمه» یعنی قوانین و اصول دین بودا جر و بحث میکرد کم کم وضعیت یکنفر\nمتفکر بزرگ را پیدا کرد و بعد از تطبیق آن با مبادی زمامداری نتیجه برای\nاطلاع و تنویر افکار مردم بصورت فرامین درآورده و در دل سنگ نقش کرد\nمخصوصاً در سالهای ۱۳ و ١٤ سلطنت فعالیت اشوکا به منتهای عروج رسید.\n١٦ قطعه فرمان صادر کرده است که (١٤) آن بيك مضمون به نقاط بعیده\nامپراطوری در « گیر نار » Girnar « کتیا وار » « منهیرا Manoehra\nوشاه بازگارهی (پنجاب) و (۱۲) آن با دو فرمان دیگر در مقام Dhauli"}
{"book": "adl1182", "page": 463, "text": "(٤٣٨)\n\nدهولی : «جانگدا Gangada (اوريسا) يافت شده است .\nوسعت سياسی چگونگی رفتار اسوكا با ساكنين جنوب شرقی آريانا :\nپيشتر متذكر شديم كه دامنهٔ امپراطوری موريا از سواحل گنگا تا حوضه\nارغنداب انبساط داشت . در حقيقت قلمرو امپراطوری موريا از دو نوع خاك\nتشكيل شده بود يكي اصل خاك هندی كه از «پاتالی پوترا» (اضلاع متحده بهار)\nو نايب السلطنكي‌های « اوانتی » Avanti ، يوجاوينی » Ujjavaini\n(مركز وشمال هند ) « كالیگنا » Kalinga و « اوريسا » Oressa و (ولايت\nمدراس) مركب بود و هسته امپراطوری موريا را تشكيل ميداد و ديگر مناصفه\nآريانای جنوبی يا صفحات جنوب هندو كوه كه سلو كوس نيكاتور شاه يونانی\nشامی در اثر ضعف و شكست خويش حين مصالحه برای مورياها وا گذاشت و ايشان\nهم اينجا را موقتاً جزء قلمرو نفوذ خود نمودند .\nبا وجوديكه «سلو كوس نيكاتور» به استثنای باختر سه چهار ولايت بزرگ آريانا\nپاروپاميزادی (اراكوزی) در انجيان را برای چند را گوپتا گذاشته بود ولی قرار يكه\nظاهراً معلوم ميشود و متن فرامين سنگی هم وانمود ميكند با وجود آزادی كه از\nطرف سلو كوس نيكاتور برای مورياها داده شد به تمام نقاط فوق الذكر آريانا بسط\nنفوذ و حكومت نتوانستند در باختر و سائر نقاط دور دست مثل آريا و در انجیان\nو اراكوزی مردان آزادمنش و عناصر با روح دست بهم داده و عنان اداره را به\nرؤسای خود سپردند چنانچه در اثر پشتيبانی و تقويه روح قومی بود كه عناصر\nپراكنده يونانی نه تنها از زير نفوذ مورياها برآمدند بلكه بلادرنگ استقلال\nخويش را از سلوسيدهای شامی هم احراز كردند .\nمورياهای هند چون از شهامت اقوام آريانی بودند صلح سلو كوس نيكاتور را\nمحض صلح تصور كرده در صدد استفاده‌های سوء و تجاوز نبرآمدند و چون\nميدانستند كه اگر سلو كوس نيكاتور ولايات آريانا را به ما بخشش هم كرده"}
{"book": "adl1182", "page": 464, "text": "(٤٣٩)\n\nباشد رؤسای محلی نقاط فوق گاهی زیر اثر تجاوزات نمی آیند ازین رو همیشه\nبا نرمی و ملایمت پیش می آمدند و به هیچ مسئله ئی به قوه متوسل نمیشدند. اگر\nمحض به متن فرامین سنگی نگاه شود نفوذ سیاسی موریا محض به گندهارا منتهی\nمیشود که آخرین حد آن به دره علیای کابل تماس داشت چنانچه این علاقه ها\nبه نامهای گندهارا کمبوجا یاوانا در فرامین سنگی ذکر شده که عبارت از سمت\nمشرقی و دره علیای کابل است. وضعیت امپراطور و چگونگی رفتار او با قبایل\nسرحدی و سمت مشرقی حالیه و حوضه کابل از روی کتیبه فرمان «کلنگا»\nبخوبی معلوم میشود و ارائه میکند که نفوذ زیادی بالای ایشان نداشت چنانچه\nضمناً در کتیبه مذکور تذکار رفته: «... آنها باید از من نترسند. قول\nمرا باور کنند از من خوشبختی انتظار داشته باشند نه بدبختی دیگر باید بدانند\nکه پادشاه تا حدی که ممکن است باها به صبر و ملایمی رفتار میکند. بخاطر من باید\nبه قوانین رحم و مروت پابند باشند تا دین و دنیا ازان ایشان باشند» (١) پس\nبوضاحت معلوم میشود که امپراطور آشوکا از ترس اینکه به جنبش علنی\nاهالی مصادف نشود نسبت به اهالی مناطق جنوب هند و کوه و شرق آریانا با نظر\nخوش بینی و زبان شیرین پیش می آمد و ساکنین کهستانی وطن جز در صفحه معاهده\nسیلوکوس نیکاتور عملاً مطیع موریاها نبودند و شاهان موریا این مطلب را خوب\nمی فهمیدند فقط برای حفاظت صلح و آرامش حکومت خود با آنها به سلوك\nو نیکوئی رفتار میکردند و تا حد امکان از در صبر و صلاحت پیش می آمدند و اعزام\nقشون را برای سرزنش آنها مناسب نمی دیدند زیرا میدانستند که تسلط آنها\nبر آریانای جنوبی کاری است که روی صفحه ورق معاهده باسلوکوس نیکاتور\nشاهی بمیان آمده و خود رؤسای آریانی قطعاً به این امر موافق نیستند و اگر\nاستعمال اسلحه و قشون به میان آید نه تنها نفوذ آنها ازین قطعات برداشته خواهد شد\n\n(۱) صفحه ٥١٥-٥١٣ - ١٢ کتاب کیمبریج هستری اف اندیا مشاهده شود ."}
{"book": "adl1182", "page": 465, "text": "(٤٤٠)\n\nبلکه خطره ئی برای خاک هندی و تزلزلی در ارکان امپراطوری موریا بمیان خواهد آمد\nدیانت بودائی و آریانا:\nچیزیکه با گزارشات سلطنت خانواده موریا و مخصوصاً آشو کا در تاریخ این عصر آریانا بیشتر قابل ذکر و مهم است مسئله دیانت و ترویج آئین نو است.\nناگفته نماند که معمولاً بطرف شرق آریانا، خاک هندو بطرف غرب آسیا سرزمین بین النهرین، شام و فلسطین و شبه جزیره عربستان را کانون دین و دیانت میدانند زیرا سمت عرب آسیا که وطن نژاد سامی است سر زمین ادیان سامی و خاک مرموز هند مولد جنیزم و بودیزم و هندوئیزم و غیره میباشد اگرچه در حقایق این مسئله گفتگوئی نیست ولی در ین مسئله هم شبهه نباید داشت که اساس چند ین دیانت بزرگ در خاک آریانا گذاشته شده و ازین جا به شرق و غرب نفوذ پیدا کرده است مثلاً آئین عصر ویدی و زردشتریزم که پیش از مهاجرت در میان آریائی های این سرزمین معمول و مروج بود و با مهاجرت بعضی شاخه های آنها به دو مملکت همسایه نشریات دتنها عناصر پرستی قدیم آریائی و عصر دیدی چون داخل هند شد با مرور زمان تحولات نمود و ازان به تدریج بر همنی و جینیژم رواج یافت و شالوده تقریباً تمام مذاهب غیر سامی خطه هند شد و وقت بوقت در اثر مقتضیات زمان و مکان شاخه های متفرق برهمنی جینزم و بودیزم و هندوئیزم بمیان آمده رفت، ازین جمله یکی دیانت بودائی است که تحت عنوان جداگانه ازان مختصراً صحبت خواهیم کرد. این دیانت که در قرن ٦ ق م در بنارس بمیان آمد مدت تقریباً سه صد سال در خاك هند آنهم در قسمت مرکزی آن محدود ماند تا اینکه آشو کا در ٢٣٧ ق م به سلطنت رسید و در ٢٦٠ ق م دیانت بودائی را قبول کرد و بنا گذاشت که توسط يك دسته مبلغین اصول آئین نو را در خاك هند وممالك همجوار و حتی به ممالك دورتر"}
{"book": "adl1182", "page": 466, "text": "(٤٤١)\n\nانتشار دهد. در موقعیکه مبلغین آشو کا به آریانا می آمدند آثار بر همنی قدیم\nیا بقایای دیانت ویدی هنوز باقی بوده و آئین اوستائی عمومیت کامل داشت و چون\nدیانت بودائی از زمان «آشو کا» به بعد بیش از هزار سال در آریانا عمومیت داشت و\nبا تفصیلی که بسان ما داده خواهد شد قطعات کهستانی مملکت ما سر زمین مساعد و کانون\nنشر و نما و اصلاح این دیانت گردید و در هزار سال تاریخ مملکت از چندین\nنقطۀ نظر حیاتی، فکری، صنعتی، و غیره تا ثیرات عمیق افگند اول مختصر\nتفصیلی در باب خود دیانت داده سپس از ورود مبلغین اشو کا و طرز انتشار\nاین دیانت در آریانا صحبت میکنیم :\nدیانت بودائی : بعضی از هندشناسان «بودا» را شخص افسانوی تصور میکنند\nدسته ئی حیات واقعی تاریخی او را قبولدار شده مینویسند که آنقدر افسانه\nو اساطیر اطراف او را فراگرفته که ظاهر کردن صورت شخصی او از ان همه\nپیرایه های افسانه ئی مشکل است و دستۀ سوم چنین نظریه دارند که بودا اصلا\nزندگانی واقعی داشته و تشکیل سوانح حیاتی او آسان است . قرار نظریۀ این\nدسته «بودا» اصلا شهزاده ئی بوده از تودۀ جنگجویان (کشتری یا Kashtriya)\nو قبیله سا کیا Sakya و بنام «ساکیا مونی» یعنی «عاقل قبیلۀ سا کیا » معروف\nشده است. این شهزاده بقول مورخین سیلان در حوالی ٥٢٣ و قرار عقیده\nعمومی در حوالی ٥٦٣ در شهر «کپیل اواستو» (قریب قریه پادر یه Paderia\nدر دو میلی شهر با کدان پور) در نپال تولد شده است. مشارالیه اگر چه شهزاده\nبود و پدر و مادر و حرم سرای پدر زندگانی شاهانه داشت به جاه و جلال و شکوه شاهی\nاهمیتی نداده به سن ٢٩ سالگی خانواده خود را گذاشته به اسم «گوتاما» حیات منزویانه\nدر نواحی (پژا گارا) Pajagara در «مگدها» یعنی بهار جنوبی بسر میبرد.\nبعد از ٥ - ٦ سال انزوا و تجسس چون به معلوماتی که برهمن ها به او میدادند\nقانع نمیشد در شبی که به اصطلاح پیروان بودا آنرا «شب روشنی» گویند در"}
{"book": "adl1182", "page": 467, "text": "(٤٤٢)\n\nمقام «بدهه کایا» Bodhgaya به نصب العینی که می بالید رسید و در ین شب\n«بدهه» یا «بودا» شد. این اسم از فعل سانسکریت «بدهه» اشتقاق شده و معنی\nآن این است: «کسی که بیدار شده باشد، کسیکه در اثر معلومات تازه منور\nشده باشد» وعین همین کلمه «بدهه» تا حال در عرف امروزی ما در مورد\nزنان پیر سالخورده و باتجر به استعمال میشود بودا بعد ازینکه اولین خطابه\nخود را در شهر بنارس ایراد نمود شروع به تر تیب قوانین خود « دار مه »\nDharma ، تشکیل دائره را بین « سامگه »Samgha نموده و در حوزه گنگا بنا ی\nتبلیغ را گذاشت\nد و پا د شا ه مقتد ر و قت یکی « بنمبدی سارا » پا د شا ه\nمگدهه ( بهار' پایتخت آن پاجا گره ) ودیگری « پراسنجیت» پادشاه کوزا لا\nKosala ( اود ' پایتخت آن سراواستی ) از و حمایت می نمود ند .\nبودا سا کیامو نی قرار نظر یه مورخین سیلان در٥٤٣ ق م وقرار عقیده\nعمو می در ٤٨٣ق م بعمر ٨٠ سا لگی درمقام « کوچو ناگارا » Kucingara\nو فات نمو ده است .\nبودیزم در مراحل اولیه نه دین بود ونه فلسفه داشت با این اگر در آن\nتعمق شود اساس آن شالوده فلسفی داشت و آن عبارت از مسئله ( در د و\nپیدایش علاج آن بود ) بودا به مریدان خود میگفت در باب پیدایش د نیا\nو صورت ساختمان آن صحبت نکنید که جزء باع وقت چیز دیگری بدست نمی آید\nفقط این را بدانید که ( درد ) چیست وعلا ج آن کدام است قرا ر روا یات\nاساطیری در سال وفات بودا در « پاجا گره » محفل مذهبی تشکیل شده و سه نفر\nمریدان عمده او( اناندا Anauep ) ( یوپالی Upali ) و( کاسیاپا Kacyapa)\nسخنان او را گرد هم جمع نمو ده مجموعه قوانین مذهبی بنام ( تری پی تا کا\nTripitaka ) یعنی « سه سبد گل» تدوین نمودند ."}
{"book": "adl1182", "page": 468, "text": "(٤٤٣)\nمحفل مذهبی و اعزام مبلغین: پیشتر ذکر شد که چون آشو کا داخل دیانت\nبودائی گردید شخصیت او سراسر عوض شد چه زندگانی شخصی و چه امور کشورداری\nاو همه شکل و صورت دیگر بخود گرفت و بزبان دیگر دورۀ آغاز شد که میتوان\nآنرا عصر اصلاحات ورفورم امور مذهبی و کشورداری و غیره خواند.\nاز کارهای برجسته ئی که بسال یازدهم جلوس آشو کا ( ٢٥٩ ق م) نسبت میشود\nریاست محفل مذهبی، موقوف کردن شکار شاهی جنبه عیاشی و نشاط بزرگتر\nاز همه پیداشدن مفکوره اعزام مبلغین است. قراریکه از روی روایات تاریخی\nمعلوم میشود در سال فوق الذکر در شهر (پاتالی پوترا) سومین محفل مذهبی\nتحت قیادت شخص شاه وریاست عالم بزرگی موسوم به موگالی پوتا تیسا (١)\nدایر گردیده و در ان علاوه بر ترتیب و تنظیم قوانین مذهبی و پاره تصمیمات دیگر\nچنین فیصله شد که يك دسته مبلغین به نقاط غیر بودائی هند ومما لك همجوار\nوحتی کشورهای دورتر آسیای غربی شرق اروپا وافریقای شمالی فرستا ده شود\nفرمان سنگی نمبر ١٣ که با چهار ده فرمان سنگی دیگر در سال چهار دهم\nجلوس خویش ( ٢٥٦ ق م ) نشر نموده حاوی شرح وفهرست مفصل اسمای\nاشخاص وممالکی است که شاه موریا اشوک مبلغین و نمایندگان خویش را نزد\nآنها فرستاده است.\nچون درین عصر دیانت بودائی در تمام صحنه پهناور هند پهن شده بود\nآشو کا مبلغین خود را علاوه بر شهرها نزد قبایل و نقاط دور افتاده هند نیز فرستاد\nچنانچه از دکن وهند مرکزی گرفته تا دامنه های نیم وحشی و پر جنگل همالیا\nهمه جا مبلغین او رفت و آمد داشتند وحتى پسر و دختر خود را به هیئت مبلغین\nبطرف سیلان فرستاده بود.\nMoggalipputta Tissa (1)"}
{"book": "adl1182", "page": 469, "text": "(٤٢٤)\nدر فرمان ه در قطار دو سه جای دیگر موسوم به «راش تریکاس Rashtrikas\nو « مراتا ، Maratha از کندهارا هم اسم برده شده و قراریکه از روی کتیبه های\nدیگر استنباط میشود مبلغی که در کندها را و کشمیر و نقاط شرقی آریانا اعزام\nشده بود « مجهان تیکا » Majjhantika یا « مد هیان تیکا » Madhyantika نام\nداشت علاوه بران «دهه ما را کھی تا » Dhammarakkhita و « مهارا کی تا »\nMaharakkhita دو نفر مبلغ دیگر نیز بطرف آریانا آمده و از مملکت ها عبور\nکرده اند چنانچه طوریکه می نویسند اولی به «مممالک غربی» و دومی نزد یونانی ها\nاعزام شده بود ، ازین جا بوضاحت معلوم میشود که از ین سه مبلغ ؛ او لی در\nمنطقة پشاور و کشمیر وسمت شرقی حالیه تا حدود کابل و دو نفر دیگر در سائر\nنقاط آریانا و از آنجا نزد یونانی ها که در نقاط غربی آسیا و شرق اروپا و حتی\nشمال افریقا بودند فرستاده شده بود چنانچه آشو کا در فرامین سنگی خویش\nفخر میکند که نزد شاهان یاوانا Yavana یعنی یونانی های غرب مثل انتیا کا\nAntiyaka (انتیو کوش دوم سلوکی) شاه شام و آسیای غربی ( ٦١ ٢ - ٢٤٦ ق م )\n« تور امایا » Turarmaya « پتولمی فیلاد لف » شاه مصر ( ٢٨٥ - ٢٤٧ ق م)\n« انتی کنا » Antikena انتیگون ' و « ما گس » Magas شاه سیرین Cyrene در\nافریقای شمالی برادر اندر پتولمی ( ٢٨٥ - ٢٥٨ ق م ) ، «انتی گونوس گوماتس »\nAntigonos Gomatos شاه مقدونیه ( ۲۷۷ - ۲۳۹ ق م ) و اسکندر شاه ۱ پیروس\nEpirus ( ٢٧٢ ق م ) نماینده و مبلغ فرستاده است . (۱) از روی تاریخ سلطنت\nکسانی که آشو کا نزد آنها مبلغ فرستاده چنین معلوم میشود که سال اعزام\nآنها به ( ٢٥٨ ق م ) موافق بوده زیرا این سال در دوره زما مداری تمام\nایشان موجود است و چون درین وقت « دیو دوتس » مو سس سلطنت مستقل\nباختر ظهور نکرده بود اسم او در فرامین سنگی اشو کا ذ کر نشده است\n(۱) آشو کا ، تالیف و سنت سمت ."}
{"book": "adl1182", "page": 470, "text": "(٤٤٥)\n\nبعبارت دیگر مبلغین شاه موریا تقریباً ۸ سال قبل از اعلان سلطنت مستقل\nباختر شروع به تبلیغ دین بودائی در شمال هندوگندهارا نموده و در اوائل\nقرن ۲ ق م آئین نو به شمال هندوکش در باختر سرایت کرده است تبلیغات مذهبی\nنزد شاهان یونانی فوق الذکر که درین وقت خارج از خاک اریانا در شام و سمت های\nغربی اسیا و شرق اروپا و شمال افریقا حکمفرمائی داشتند نتیجه نداد . اسیای\nمرکزی هم چند قرن بعد در عصر کوشانی ها و بدست مبلغین آریانی داخل\nدیانت بودائی شد. تنها دیانت نو در ین وقت یعنی در اواسط قرن ۳ ق م\nدر سمت شرقی آریانا در گندهارا انبساط یافت و اخرین حدود آن در ین\nوقت دره علیا کابل بود و از کشمیر تا کاپیسا اولین پارچه خاک آریانا\nاست که دین بودائی در عصر خود آشوکا در آنجا شیوع یافت و با وجودیکه\nاین علاقه از «مگده» یعنی زمین خاص بودائی دور بود به کم وقت به اندازه\nاهمیت و مرکزیت پیدا کرد که انرا «سرزمین موعود» خطاب مینمودند.\nسقوط آخرین عناصر موریا از دره کابل : اشوکا در کتیبه های خود\nجبیکه از مبلغین بودائی و اعزام انها نزد شاهان یونانی اسیا سخن میزند\nاز «دیودوتس» موسس سلطنت مستقل یونان و باختری چیزی نمیگوید واضح\nمعلوم میشود که درین وقت هنوز باختر استقلال نگرفته بود و چون نام\n«انتیاکا» یعنی انتیوکوش دوم سلوسی در کتیبه های او برده شده به\nصراحت تمام معلوم میشود که باختر هنوز بدست حکمرانان خاندان سلوسی\nشام اداره میشد. چون «دیودوتس» موسس آینده سلطنت مستقل یونان\nو باختری از طرف انتیوکوش اول حکمران باختر بود شبهه نمیماند که\nاین شخص در زمان اشوکا و دوره نفوذ موریا در جنوب هندوکوه بقسم\nحکمران در باختر امریت داشت و در وقت اشوکا هنوز اعلان استقلال نکرده\nبود بعد از ۲۵۰ ق م که دیودوتس در باختر اعلان استقلال نمود جنوب"}
{"book": "adl1182", "page": 471, "text": "(٤٤٦)\n\nهندو کش درعصر زمامداری او و پسرش دیودوتس دوم بهمان وضع سابق\nبدست حکام موریا بود و این وضعیت تا زمان تخت نشینی او تید موس\nدوام کرد .\nچون او تیدموس پادشاه باختر شد ، انتیو کوش سوم خاندان سلوسی\nبقصد جنگ او وار ساسی هائی که در پارتیا به رویۀ باختر اعلان استقلال نموده\nبودند برآمد ، آنچه که مابین انتیو کوش سوم و « ایو تیدموس» پادشاه باختر\nواقع شد در جلد دوم بجایش خواهد آمد ا پنجا مختصراً اشاره میشود که\nچون صلح و صلاحیت بین این دو پادشاه برقرار شد ، شاه یونانی شاهی استقلال\nباختر و حقوق سلطنت ایو تید موس را شناخته از راه جنوب\nهند و کوه و درۀ کابل وغزنی وارا کوزی پس به شام\nمراجعت کرد .\nآخرین حکمران یا امیر موریا که درین وقت در درۀ کابل حکومت میکرد\n( سوفاگازنس) نام داشت . مشارالیه تا اوائل دوره زمامداری ایوتیدموس\nشاه باختر هم در علاقه کند هارا و قسمت های غربی در ۀ کابل نفوذ داشت .\nچون استقلال ایوتیدموس از طرف انتیو کوش سوم خاندان سلوسی شناخته شد\nشاه باختر به طرف جنوب هند و کش لشکر کشیده به نفوذ و امریت موریا ها\nدر درۀ کابل خاتمه داد و صفحات جنوب هندو کش هم جزو قلمرو سلطنت\nمستقل یونان و باختری شد و ایوتید موس، اول پادشاه مستقل یونان و باختری است\nکه از مرکز خویش باختر به تمام آریانا حاکمیت\nداشت .\n* * *\nطوریکه در اول این مبحث متذکر شدیم همان طوریکه ورود اسکندر وحملات\nاو در هند باعث تشکیل اولین سلطنت تاریخی موریا در آن دیار شد ، پس رفتن"}
{"book": "adl1182", "page": 472, "text": "(٤٤٧)\n\nاسکندر و تجزیه شدن امپراطوری او و بالاخره ضعف حکمرانان دودمان یونانی\nسلوسی شامی در آریانا زمینه را برای تجاوز موریاها در جنوب شرقی کشور ما\nفراهم کرد بعبارت دیگر نفوذ موریاها در جنوب هندوکش یکی از نتایج مستقیم\nقشون کشی های اسکندر در شرق و مخصوصاً در هند بشمار میرود که بعد از دوره\nموقتی با ظهور سلطنت مستقل آریانی « یونان و باختری » خاتمه می پذیرد .\nبا اختتام نفوذ موریاها در جنوب هندوکش دوره هرج و مرجی که میتوان آنرا\nدر تاریخ آریانا دوره « قشون کشی ها » نامید به پایان رسیده و مجدداً يك سلطنت\nمقتدر آریانی بنام دولت یونان و باختری عرض وجود میکند. بناءً علیه بیاد\nاختتام این بحران بزرگ جلد اول تاریخ افغانستان قدیم را خاتمه داده و جلد دوم را\nبا ظهور و تشکیل سلطنت مستقل آریانی یونان و باختری آغاز میکنیم\nو من الله التوفيق.\n\nخاتمه جلد اول"}
{"book": "adl1182", "page": 473, "text": "فهرست اسماء رجال و قبایل\n\nحرف ا\nابو علی بلخی ، ۲۱۰ احمد زائی (قبیله) ۷۲\nابو الموید بلخی، ۲۱۰ ادریسی، ۳۹۱\nابو شکور بلخی ، ۲۱۰ ادریگوا ، ٩٥\nابوت ، (میجر)، ٤١٥ اديتيا ، ١٥٠ ، ٣٠٦\nابن فقیه ، ۲۲۸ ارمایر ، ٦٤\nابهی ساره ، ٤٠٨ ، ٤٢٢ ارتر مكدونل ، ٥٣ ، ٥٤ ، ٦٠\nانوبا (ابتن) ۲۳۱، ۲۳۲، ٢٣٤ ٨٦، ١٣٧ ، ١٥٠\nاتار ، ٣٠٦، ٣٠٧، ۳۱۷ ار جت اسیه ، ٢٤٨ ، ٢٥٤\nاتمان زائی (قبیله) ۷۲٠ ٢٥٦ ، ٢٥٧ ، ٢٥٩\nاتروسک ، ۳۰ اروت اسیه ٢٤٨، ٢٤٩، ٢٥٠\nاتروباتس ، ٤٠٣ ارتا کزارس ، ۳۱۳\nاتالوس ، ٤١٤ آریا ، ٨ ، ۹ ، ۱۰ ، ۲۶ ، ۲۷\nایام نیات ، ۳۰۹ ، ٣٠٦ ۲۸ ، ۲۹ ، ۳۰ ، ۳۱ ، ۳۲ ، ٣٥\nایریدی ، (قبیله) ۱۰۱٠ ٣٦ ، ٣٧ ، ٤١ ، ٤٢ ، ٤٣ ، ٥٦\nابالا ، ۱۳۰ ٦٣ ، ٦٥ ، ٧٣ ، ٧٧ ، ٧٨ ، ٩٧\nاپاریتی (قبیله)، ۹۳، ۹۹، ۱۰۱ ۱۱۰ ، ۱۱٤ ، ۱۲۳ ، ١٢٥\nاپولودوروس ، ٤٤ ۱۲۹ ، ١٤٣ ، ١٥١ ، ١٦٠\nاجنور ، ٤٢٩ ١٦٦ ، ١٦٨ ، ١٦٩ ، ١٧٠\nاحمد بن اسماعيل ۲۱٠ ١٧٤ ، ۱۷۷ ، ۱۸۰ ، ۱۹۰"}
{"book": "adl1182", "page": 474, "text": "(٤٤٩)\n\nاورونت نرا ، ١٩١\nارتواك ، ٢٣١ ، ٢٣٢\nارنواز ، ٢٣٢\nارنکزارس ، ٣١٣\nارتینت ، ٩٢\nارتا گزوس ، ٣١٤\nارچسپ ، ٢٦١\nاریونیوس ، ١٩٤\nاری سانتی (قبیله) ٣٤٢\nارجونا یانا ( قبیله) ٨٣\nارسس ، ٩٠ ، ٣٧٣\nارشك ، ٣٧٢\nآزاد خان ، ١٠٨\nازهی دها ك (ضحاك) ، ٢٢٩ ،\n، ٢٦٦ ، ٢٦٥ ، ٢٣٢ ، ٢٣١ ، ٢٣٠\n، ٢٨١\nازوناکس ، ١٩٣ ،\nاستیاگ ، ٣٥٠ ، ٣٥١ ، ٣٥٤ ،\nاسپا کو ، ٣٥١ ،\nاسکندر ، ٢، ٤، ٨ ، ١٩٢، ١٩٣،\n، ٢٥٢ ، ٢٠٦ ، ١٩٧ ، ١٩٥ ، ١٩٤\n، ٣١٧ ، ٣٠١ ، ٢٩٩ ، ٢٩٨ ، ٢٦٤\n، ٣٦٦ ، ٣٦٥ ، ٣٦٤ ، ٣٦١ ، ٣٦٠\n\n، ٢٢٨ ، ٢٠٦ ، ٢٠٥ ، ٢٠٢\n، ٣١٧ ، ٢٩٨ ، ٢٦٥ ، ٢٤٨\n٣٣٤ ، ٣٢٥ ، ٣٢١\nآر ین ، آریان ، ١٦ ، ٣٨٢ ،\n، ٣٩٦ ، ٣٩٢ ، ٣٩٠ ، ٣٨٨\n، ٤١٣ ، ٤١٢ ، ٤١١ ، ٤٠٩\n. ٤١٦ ، ٤١٥\nآریا (دختریاما) ٢٢٠\nآریا من ، ٣٢٠\nآریا سپه ، ٤٢ ، ٣٨ ، ٢٩١ ،\n٣٧٤\nآریا کی ، ٤١\nاریکیوس ٣٩٢\nاریمازس ٤٠١\nآرد شیر ١٩٨ ، ٣٥٩ ، ٣٦٣\nآردشیر (دوم) ٣١٤\nارته باز یوس ، ٣٧٨ ، ٣٩٢ ،\n، ٤٠٣ ، ٤٠١ ، ٤٠٠\nارزا مس ، ٣٩٣ ، ٤٠٠ ،\nاری ماسپی ، ٣٧٥ ،\nارچیلاس ، ٣٩٢ ،\nار يستوفیل ، ٤٢ ،\nاراتوس تنیس ، ٤٤ ، ٢٨٠"}
{"book": "adl1182", "page": 475, "text": "(٤٥٠)\n٣٦٧ ، ٣٦٨ ، ٣٦٩ ، ٣٧٠ ، اسورا (قبيله) ٩٨ ،\n٣٧٦،٣٧٥،٣٧٤،٣٧٢،٣٧١ اسوکا یا اشوکا، ٢٥٧،٦٥\n٣٨٣،٣٨١،٣٨٠،٣٧٩،٣٧٧ ٤٣٦،٤٣٥،٤٣١،٤٢٦،٢٩٩\n٣٨٨،٣٨٧، ٣٨٦،٣٨٥،٣٨٤ ٤٤٣،٤٤١،٤٤٠،٤٣٨،٤٣٧\n٣٩٤،٣٩٣،٣٩٢،٣٩١،٣٨٩ ٤٤٠ ،\n٤٠٠،٣٩٩،٣٩٧،٣٩٦،٣٩٥ اسدی ، ٢١٠\n، ٤٠١ ، ٤٠٤ ، ٤٠٥ ، ٤٠٦ اشی ، ٣١٥\n، ٤٠٩ ، ٤١٠ ، ٤١١ ، ٤١٢ اشا وهشته ، ٣١٧ ، ٣٠٣\n٤٣٣،٤٣٢،٤٣٠،٤٢٩،٤٢٧ اشور با نیپال ، ٣٤٩ ، ٣٣٨\n٤٤٧ ، ٤٤٦ ٣٥٠\nاسترابو ، ٤٥،٤٤ ، ١٠٢،٩١ اشور (رب النوع) ٣٣٧\n٣٤٩،٣٩٠،٣٨٠،٢٨٠،٢٧٧ اشار ها دون ، ٢٥٣،٣٤٤،٣٣٨\n٤٣٥،٤٣٤ اشته اروانت ، ٢٥٤\nاستيفن ، ٣٥٤ اشور ایدل ایلی ، ٣٥٠\nاستا نس ، ٤٠٣ اشیل ٤٠٤،٣٦٥\nاسپاسی (قبیله) ٤١١ اطرط ، ٢٦٣\nاسا کنی (قبیله) ٤١٢،٤١٠ افراسیاب ، ٢٤٥،٢٤٤،٢٤٣\n٤٢٠ ، ٤١٣ ٢٥٩،٢٥٦\nاسواکا (قبیله) ، ٤١٠ افریدی ها (قبیله) ١٠١،٩٣٠\nاساکنوس ، ٤١٣ افلاطون ، ١٩٣\nاسا کارتا ، ٢٧٠ افغان ، ٤٦ ، ١٠٨،١٠٧،٩٢\nاسفندیار ، ٢٨٦ ٢٨٠،١٣٧،١٣٦،١٣٢،١٢٤\nاسون ، ١٣١،٩٧،٩٦،٩٥ ٤١٠،٣٧٩"}
{"book": "adl1182", "page": 476, "text": "(٤٥١)\n\nاکوفیس ٤٢٠ امشه مینته ٣٠٣ ، ٣٠٤ ، ٣٠٦ ،\nاکاتاس ١٩٤ ٣٠٧،\nاکوناکس ١٩٣ امرتات ٣٠٣،\nاگریپاسی ٣٧٥ امی قرا کانس ٤٣٤\nاگنی ٦٠ ، ٦٢ ، ١٢٤ ، ١٤٦ ، امی تاخادا ٤٣٤ ،\n١٤٩ ، ١٥١ ، ١٦٩ ، ٣٠٦ ، ٣٠٧ ، امی تا گاتا ٤٣٤ ،\nاگزنفون ٣٥٣ امی نوس ٣٩٤ ،\nاگزررس ٣١٤ ، امیل ترنکلر ٤١١ ،\nالکتاس ٤١٤ امورایوس ٣٥٧ ،\nالبرماله ٤٢٤ اناهید ٣١٢ ،\nالی قرو کاداس ٤٣٤ انائیس ٣١٢ ،\nالینا (قبیله) ٧٤ ، ٨٣ ، ٨٦ ، ٨٩ ، اناهیتا ١٩٨ ، ٢٣١ ، ٢٣٣\n٩٤ ، ٩٥ ، ١٠٣ ، ١٠٤ ، ٢٤١ ، ٢٤٣ ، ٢٤٦ ، ٢٥٠\nامادی (مادها) ٩٠ ، ١١٥ ، ١٧٠ ، ٢٥٤ ، ٢٥٩ ، ٢٩٠ ، ٣٠٩\n٧١ ، ١٧٦ ، ١٧٧ ، ١٧٨ ، ١٨٤ ، ٣١٠ ، ٣١١ ، ٣١٢ ، ٣١٣\n١٩٧ ، ٢٣١ ، ٢٦٦ ، ٢٦٩ ، ٣٤١ ، ٣١٤ ، ٣١٥ ،\n٣٤٢ ، ٣٤٣ ، ٣٤٤ ، ٣٤٥ ، ٣٤٨ ، انداندا ٤٤٢\n٣٤٩ ، ٣٥٠ ، ٣٥١ ، ٣٥٢ ، ٣٥٤ ، اندرانی ١٣\n٣٥٧ ، ٣٦١ ، اندروس ١٣ ، ٢١ ، ٢٣ ،\nامبھی ٤٠٨ ، ٤٠٩ ، ٤٢١ ، اندراس ١٩٥\n٢٢ ، ٢٩ ، ٤٠ ، ٤٣٠ ، ٤٣١ ، اندرا ٣٤١ ، ٦١ ، ٦٢ ، ٩٦ ، ٩٧\nامین تاس ٦٥ ، ٣٣ ، ٤٠ ، ٤٠٧ ، ٩٨ ، ١١٢ ، ١٢٤ ، ١٤٢ ، ١٤٦\nامون ٣٦٦ ، ٣٨٤ ، ٤٠٦ ١٤٧ ، ١٤٨ ، ١٥١ ، ١٦٨ ،"}
{"book": "adl1182", "page": 477, "text": "(٤٥٢)\n\n٣١٤ ، ١٦٩    اور کیتی ٣٧٥\nانو (قبیله) ٨٦ ، ٨٩    او کسی دانس ٤٠٣\nاندرة برتلو ٤٢ ، ١٠٠ ، ١٠١    او گزیا رتس ، اکسیارتس ٢٦٧\n١٠٣    ٤٠٣ ، ٤٢٨\nانتیکل دو پرون ٢٩    اولدتبر ک ٦٥\nانگر و مینو ١٨ ، ٢١ ، ٢٢ ،    اومفیس ٤٢٢ ، ٤٢٩ ، ٤٣٠\n٣٠٢ ، ٣٠٣    اوکس ٣٥٩\nاندرو ماش یوری بید ٤٠٦    ایست و استر ١٩١\nانتی پاتر ٤٠٩ ، ٤٣٠    ایسیدور ٢٩٢ ، ٢٧٣ ، ٣\nانتیو کوش ٤٢٥ ، ٤٣٥ ،    ایشتار ٣٣٦ ، ٣٣٧\n٤٤٤ ، ٤٤٥ ، ٤٤٦    ایوروالشابا ٢٣٣ ، ٢٣٤\nانتی کتا ٤٤٤ ، ٤٤٥    ایور واساره ٢٤٥\nانتی کون ، انتی کونس ٤٢٥    ایقهاعتر ١٢\n٤٣٢ ، ٤٣٣ ، ٤٤٤    ایو ٩٨\nانتی کونوس کوهاتس ٤٤٤    ایزیدور خارا کسی ٣٧٢\nانتیا کیا ٤٤٤    ایری ژیوس ٣٧٨ ، ٣٧٩\nاویر نت ٣٤٢    ایوزبروس ١٩٤\nاوانس ٢٦٨    ایومنس ٤٢٩ ، ٤٣٠\nاولین ابوت ٢٧٠ ، ٢٧١    ایوتید موس ٤٤٦\nاور ٧ ، ٢٤ ، ٣٣٧    ایو کراتیدس ٣٩١\nاور و ماژس ١٩٣    ایودموس ، ایوداموس ٤٢٦\nالمپیاس ٣٦٥ ، ٤٢٥    ٤٢٩ ، ٤٣٠\n    ایریو (ایرج) ١٩١ ، ٢٣٤ ، ٢٥٠"}
{"book": "adl1182", "page": 478, "text": "(٤٥٣)\n\nاهورا مزدا ١، ٢، ٣، ٤، ٢، ٣٠ اهریمن ٢٢٥، ٢٧٢، ٢٧٧،\n٣٠٣، ٣٠٥، ٣٠٨، ٣١١، ٣١٤ ٢٧٨، ٢٧٩، ٢٨٠، ٢٨١\n\nحرف ب\n\nبامك ، ١٩٨ بندوسارا ٤٣٤، ٤٣٥، ٤٤٢\nبابهرو ، ٩٥ بطليموس، ١٦، ٤٢، ٧٢، \nبازديا ، ٣٥٨، ٣٦٣ ٩١، ٩٣، ١٠٠، ١٠١، ٢٩١،\nبا کوداراس ، ٣٨٨ ٢٩٤، ٣٧٢، ٣٧٥، ٣٧٦، ٣٧٧، \nبارسائنتس ، ٣٧٣ ٣٨٠، ٣٨٣، ٣٨٩، ٣٩١،\nبریگوس ، ٩٤، ٩٧ ٣٩٤، \nبرون هوفر ، ٧٨ بطليموس (ژنرال) ٣٩٥، ٤٠٠،\nبرت ، ٧٦ ٤١٠، ٤١١، ٤٢٥\nبارتولد ، ٢٦، ٢٧٣، ٢٨٠ بارتولمه ، ١٨٨\nبالا کروس ، ٤١٨ برسنفنس ، ١٠٥\nبرانس ، ٤٠٠ بوس ٣٦٠، ٣٦٩، ٣٧٠،\nبریسیا (قبيله) ١٠٥، ١٠٦، ٣٧٢، ٣٧٨، ٣٨١، ٣٨٤، \n١٠٨، ١٠٩ ٣٨٥، ٣٨٦، ٣٨٨، ٣٨٩،\nبریخی (قبيله) ١٠٦، ١٠٧، ٣٩٢، ٣٩٣، ٤٠٣، ٣٩٥، \n١٠٨، ١٠٩ ٣٩٦، ٤٠٠، ٤٠٣\nبریج ، ١٠٧ بورنف ١٦، ١٨٩، ٣٧٧\nبرهما ، ١٢٣ بیلو ٤٤، ٩٣، ١٠١\nبركين ، ١٤٥، ٢٣٦ بیولر ، ٦٥\nبرهمانا ، ٣٦ بیکوس ٤٢٠\nبستواری ، ٢٥٥، ٢٥٩، ٢٦٠ بكتي (قبيله) ١٠٧"}
{"book": "adl1182", "page": 479, "text": "(٤٥٤)\nبن فریر ٢٧٠\nبل (قوم) ٣٣٨\nباوشه ٢٦١\nبلوچی ١٦\nبلوچ ١٧\nبوریسو ١١٠\nبودا(بدهه) ٤٣٢،٤٤١\nبوس(قبیله) ٣٤٢\nبودی(ه)٣٤٢\nبهارانه ( قبیله ) ٨٠،٤٠،٣٨\n٨٨،٨٧،٨٦،٨٤،٨٣،٨٢،٨١\n١٦٧،٩٠،٨٩\nبهارادوجا( قبیله ) ٨٣\nبهالانا(قبیله)٩٤،٨٩،٧٧\nبهادرا ٢٠\nبهالا ٨٢\nبهوجپو ١٣١\nحرف پ\nپارا ناكتها (قبیله) ٣٤٢\nپار من پوا ٤٠٥،٣٧٤\nپاروس پوروس ٤٢٢،٤٠٨\n٤٣٠،٤٢٩،٤٢٦\nپارموا ١٧١،١٧٠،١٥٩\n٢٦٩،٢٦٦،٢٣١،١٧٧،١٧٦\n٣٤٨،٣٤٥،٣٣٥،٣٤٣،٣٤١\n٣٥٥،٣٥٤،٣٥٣،٣٥٢،٣٥٠\n٣٦١\nپاترو كلس ٤٣٥\nپاسارگاد(قبیله) ٣٥٥،٣٥٤\n٣٦١\nپاشنگ ٠٦\nپاراوانا (قبیله)١٠٥\nپالمیر : ٣٨\nپارتیان (قبیله) ١٠٥\nپازانانا ٣٠٢،٣١٤\nپاریتی ١٠١\nپانی (قبیله) ١٠٥\nپانی نی ١٦٣،٨٣\nیکتها (قبیله)٨٩،٨٦،٨٣،٧٢\n٩٧،٩٦،٩٥،٩٤،٩٢،٩١،٩٠\n١٤٧،١٣٧،١٠٣،٩٩،٩٨\nپانتالیان (قبیله)٢٥٤\nپترمن ٤١٦\nيكتويبر ٩٢،٨٩،٨٦،٨٣"}
{"book": "adl1182", "page": 480, "text": "(400)\nیختون ۹۲٬۹۰٬۸۹٬۸۶٬۸۴\n۱۴۰٬۱۰۲٬۹۴\nیتاتی ٢٦٤\nینشکه جانا ۸۹٬۸۷٬٨٦\nپیتر اسیه ۱۹۱\nبتواصه ٤٤٤\nپتولمه فیلا دلف ٤٤٤٬٤٣٥\nپر اتیکوس ٤٠٥\nپر اسنجت ٤٤٢\nپر کولاوس ۳۹۹\nپردیکاس ٤۰۹٬٤٠٠٬۳۹۹\n٤٢٥٬٤٢١\nپرینی وی ١٤٦\nپرومته ٣٨٤\nپرموٹئس ( قبیله ) ۹۲\nپرزی لوسکی ۸۳٬۸۲٬٣٥\nپورو(قبیله)۸۹٬۸۷٬٨٦\nپوروشیه ٢٤٨٬١٩١\nپلوتارك ٤٢٤٬٤٠٦٬٣٧٤\nپورچست ۱۹۲٬۱۹۱\nتاتر ویانت ٢٥٤\nتاپور ها ٣٦٩\nپوزدارد ۳۲۱٬١٩٥\nپشانا ٢٥٤\nپیتقون ٤٢٩٬٤٠١\nپلینی ١٩٣٬١٠٤٬٩١٬٤٤\n٤٣٥٬۳۸۳٬۳۸۰٬۲۹۲٬١٩٦\nیزارد ۸\nپژواك ١٢٤٬٩٤\nپشوسینفا ٢٥٩\nیشونان ستجا نا (داراب دستور)\n۳۲۱٬۳۱۰٬۲۷۹\nپشتون ۳۸\nپکته ٩٦\nپومپلی ٢٣٬١٤\nپورآوا ۸۷\nپی رون ٤٠٥\nپی ثر نا ٣٣٤\nپیری کا ٢٣٤\nپیشل ۹۷\nپهلو!(خاندان) ۱۰۰\nحرف ت\nتاجيك ١٠٤٬١٠٣٬١٠٢٬٩٣\nتخمه اروپا ٢١٥"}
{"book": "adl1182", "page": 481, "text": "(٤٥٦)\nتروهيب ، ١٦٤، ٣٣٣\nتراول ، ٤١٧\nتریا وانت ٢٨٧٠\nتروگوس پومپیوس ، ١٩٣\nتری داتس ، ١٩٨ ٣٧٥٠\nتری ياسپيس ، ٤٠٨\nقرثه ور ، ۱۱۲،۱۱۰\n٢٧٦٠١١٣\nتريقا ، ۲۲۲\nتريقو لا ، ۱۹۱ ، ۲۲۱ ، ۲۳۱\n٢٨١٠٢٤٢٠٢٣٥،٢٣٤،۲۳۲\nترتسو ، ٨٦ ، ٨٩ ، ٩٤\nتراسا داسيو ، ٩٦\nتوریا، ۱۷٤، ۲۳۰،۲۰۸۰۲۰۲\n٢٥٦٠٢٥٣٠٢٤٨٠٢٤٥،٢٤٣\n۳۲۷،۲۹۲۰٢٦٥،٢٦٠٠٢٥٩\nتوروايانا ، ۹۷ ، ۹۸\nتراشتاژ ، ١٤٧\nتور واسا ، ٨٦، ٨٩\nتورن (قبيله) ، ۷۲\nتوئان خامون ، ٢٥\nتورامايا، ٤٤٤\nتور ، ٢٦٣\nتورا ، ۱۷۵، ۱۸۳،۱۸۰\nتورها و ، ٢٦٠\nتوهانك ، ۱۷۸ ، ۳۷۲\nتتسار ، ۱۹۸\nتكسيل ، ٤٢٢\nتپت ، ۱۰۷\nتیسپیس ، ۲۰۳\nثوزیا (طوس) ٢٤٦\nتیگت پلیسر ، ١٩٧، ٢٧٠٠٢٦٤\n٣٤٨٠٣٣٨٠٣٣٥٠٢٧١\nتیمور ، ۱۷، ۱۰۸\nتئون ، ١٩٤\nحرف ج\nجام اسپه، ۲٥٢٠١٩٢٠١٩١\n٢٦٠٠٢٥٩\nجم ( جمشيد) ٢٢٤٠٢٢٢٠\n۲۳۱،۲۳۰ ، ۲۲۹ ، ۲۲۸\n٢٤٢٠٢٣٨٠٢٣٢ ( با ما ويما\nجلال الدین فیروز شاه ، ۱۰۸ هم ملاحظه شود . )"}
{"book": "adl1182", "page": 482, "text": "(٤٥٧)\n\nحرف ج\nچندرا گوپتا ٤٣٠ ، ٤٣١\n٤٣٢ ، ٤٣٣ ، ٤٣٤ ، ٤٣٨ چشپش ٣٥٥\n\nحرف ح\nحسن پیرنیا ٣٤٢ ، ٣٤٣ ، ٣٤٥ ٣٤٧\n\nحرف خ\nختك (قبیله) ١٠١\nخشایار شاه ٣١٤ ، خشاتر اسوکا ٢٤٦\n٣٥٩ ، ٣٦٣ ، ٣٦٥ ، ٣٦٨ خشه تره وریا ٣٠٣\n\nحرف د\nداسا (قبیله) ١٠٥ دارا ٣٦٥\nدادبکی ٣٠ ، ٩٩ ، ١٠٢ ، ١٠٣ دانیو ١٧٥ ، ١٨٣ ، ٢٠٨\n١٠٤ داردی ١٠٤\nدارادری ١٠٢ دارد ٤١٠\nداراندی ١٠٢ دار مستتر ٩٩ ، ١١٣ ، ١٥٣ ،\nدادی ٩٣ ١٦٤ ، ١٨٧ ، ١٨٨ ، ١٩٨ ، ٢٠١ ،\nدار یوش ١٩٤ ، ١٩٧ ، ٢٦٤ ، ٢٢٩ ، ٢٣٠ ، ٢٣٣ ، ٢٤٠ ، ٢٤٣ ،\n٢٦٨ ، ٢٦٩ ، ٢٧١ ، ٣١٤ ، ٣٥٨ ، ٢٥٥ ، ٢٧٩ ، ٢٨١ ، ٢٨٤ ، ٢٨٦ ،\n٣٥٩ ، ٣٦١ ، ٣٦٣ ، ٣٦٦ ، ٣٦٧ ، ٢٨٧ ، ٢٩١ ، ٣١٠ ، ٣٣٣\n٣٦٨ ، ٣٨٧ ، ٤٠٤ داس (چندرا) ٣٧ ، ٧٥ ، ٨٦ ، ٩٨\nداریوش کودومانوس (داریوش سوم) ٢٨٠\n٣٥٩ ، ٣٦٠ ، ٣٦٢ ، ٣٦٥ ، ٣٦٨ داساورجا ٩٦"}
{"book": "adl1182", "page": 483, "text": "(٤٠٨)\nداکیو ١٠٣\nدر او یدی ١٠، ١٧٦١٦٩،\n٣٤١،٣١٩،١٧٧\nدراقجی ١٦\nدره گو کی (قوم) ٣٧٦\nداسیوس ١٤٧،١٣١،١٢١،\n،١٧٦،١٧٤،١٧٠،١٦٩،١٦٨\n٢٦٥،٢٤٢،١٨٤،١٧٧\nدرویش خیل (قبیله) ٧٦\nدریو هو (قبیله) ٧٦، ٩٤،٩٠،٨٩\nدردی ١٠٢\nدونکر ٢٥٠،٢٤٩،٢٠٨\n٣٤٦،٢٦٠\nدقیقی ١٨٧، ٢٢٦،٢١٠\n٢٧٧\nدرواسپه ٢٣١، ٢٧١، ٢٥٤\nدرشینیکا ٢٥٤\nدیو کو ٣٤٧،٣٤٦،٣٤٤\n٣٤٨\nدربیک (قبیله) ٣٦٣،٣٥٧\nدینون ١٩٣\nدیودوروس ١٩٣، ٣٧٥\nدیو کریسوستم ١٩٣\nدیو ٣٠٦\nدیوا ٣٠٦\nدیواداسا ٨٣، ٩٨،٨٨،٨٤\n١٠٦،١٠٥\nدیوس ١٤٦\nدیودتس ٤٢٥، ٤٤٤،٤٣٣\n٤٤٦،٤٤٥\nدی ماکوس ٤٣٤\nدمتریوس ٣٧٥، ٣٨٣\nدهما را کی تا ٤٤٤\nدهاله ٢٣٩، ٢٧٨\nحرف ذ\nذکریای قزوینی ٢٢٨\nحرف ر\nراشنو ٣١٥\nراولنسن ١٠٠، ١٠٢، ٣١٢\n٣٤٢، ٣٥٤\nرا کشا ٣٠٦"}
{"book": "adl1182", "page": 484, "text": "(٤٥٩)\nرستم، ٢٣٤\nرونه کروسه، ١٧٨، ٣٣٦\nرکانه، رحشانه، روشانه، رخاشانه\n٤٠٣، ٤٠٤، ٤٠٥، ٤٢٥، ٤٢٨\nراهس، ١١٤\nربخ کمان، ٢٦٠\nریسن، ٣٥٧، ٤٣١\n٣٤٠،\nرجیسوان، ٩٦\nروت، ٧٦\nحرف ز\nزیمر، ٧٦، ١١٨، ١٢٦\nزری وازی، (زریر) ٢٥٠، ٢٥١\n٢٤٨، ٢٢٧، ٢١٦، ٢١٢، ٢١١\n٢٥٠، ٢٥١، ٢٥٢، ٢٥٣، ٢٥٤\n٢٥٨، ٢٥٩، ٢٦٠، ٢٦٣\n٢٦٧، ٢٧١، ٢٧٦، ٢٧٨\n٢٥٥، ٢٥٧، ٢٥٨، ٢٥٩\n٢٦٠،\nزرتشتر، ١٨٥، ١٨٦، ١٨٧\n٢٩٧، ٣٠١، ٣٠٥، ٣٠٧\n،٣٣٢، ٣٢١، ٣١١، ٣٠٩\n١٩٢، ١٩١، ١٩٠، ١٨٩، ١٨٨\n٢٠٢، ١٩٩، ١٩٦، ١٩٤، ١٩٣\nزربخی، ١٦\nحرف ژ\nژول ايزاك، ٤٢٤\nژوپی تر، ٣٨٤\nژو کی، ٣٧١، ٣٧٣، ٣٨١\n،٣٩٨، ٣٩٧، ٣٩٤، ٣٩٣\n٤٠٠، ٤٠٣،\nژورژ پواسون، ٢٩\nحرف س\nساکا كيا، ٤٣٠\nسا کیامونی، ٤٤٠\nسا كيا(قبيله) ٤٤١\nساقی بارزانس، ٣٧٠، ٣٧١\n،٣٧٨، ٣٧٦، ٣٧٣، ٣٧٢\n٤٠٠، ٣٩٢، ٣٧٩،\nسا كارتها، ٣٥٤\nسار گون، ٣٣٨، ٣٤٤، ٣٦٤"}
{"book": "adl1182", "page": 485, "text": "(٤٦٠)\n\nساويتار ١٤٦٠١٤٥\nسپین جورو شاز ٢٥\nساسی ۱۳۰\nسيفنتو داتا ( سپین دات )\nساو شیائی ۲۷۸\n(اسفندبار) ٢٥١ ٢٥٣٠ ٢٦٠\nساما ٢٣٤٠٢٣٢\n٢٦٥٠٢٦٣٠٢٦٢٠٢٦١\nسالمانسار ٢٥٢٠٢٦٤٠١٩٧\nسيفتا ارمتی ۳۰۳\n٣٤٣٠٣٣٨٠٢٧٠\nسیفته میتو ۳۰۸۰۳۰۳۰۳۰۲\nسبوس ٢٦١\nسیبگل ٢٥٣٠٢٥١\nستا کیدی ( قبیله ) ۹۹۰۹۳\nسر گون ۱۷۸\n۱۰۰\nسر اورل استین ١٥٥٠١٥٣\nست گوسو (قبیله) ۱۰۰\n٤٠٣٠٣١٦٠٣٠٦٠٢٩٢٠۲۹۱\nستا کوی ۱۰۰\n٤١٥٠٤١٣٠٤١٢\nستاسر ٤٢٨\nسر جان مار شل ٤٢٢٠٤٠٨٠٣١١\nستریاس ٣٥٧\nسر پرسی سايكس ٣٤٨٠٢٧٦\nستازانور استا سانور ٣٩٣\n٤٢٨٠٣٩٨٠٣٩٤٠٣٧٥٠۳۷۳\n٤٢٨٠٤٠٠\nسرابیس ٢٤\nستر و خاتها ٣٤٢\nسکارتی (قبیله) ۲۷۰\nستاویزا ٣١٥\nسميراميس ٠٢٦٤٠١٩٧٠١٩٤\nساندرو کوتس ٤٣٠٠٤٢٦\n٢٧١٠٢٦٩٠٢٦٨\n٤٣١\nسمر دیس ٣٥٨\nسپی تامنس ٣٩٧٠٣٩٦٠٣٩٥\nسنا خريب ٣٤٤٠٣٤٨٠٣٣٨\n٤٠٢٠٤٠١٠۳۹۹۰۳۹۸\nسنوس ٤٠٠\nسیپی تری داتس ٤٠٥\nسنت توماس ۱۰۰\nسپتیمر اسبه ۱۹۱\nسن پول ٤٣٦"}
{"book": "adl1182", "page": 486, "text": "(٤٦١)\nسناوي دهاک، ١٢٣،\nسوما، ١٤٢، ١٤٦، ١٤٩\nسودرا ، ٣٦،\n٢٠٦،١٥١\nسوان هاواك، ٢٣٢،٢٣١\nسیت، ٨٢\nسوفا گازنس، ٤٤٦\nسینا، ١٥٢\nسویداس، ١٩٤\nسیلون لوی، ٤٣٠،١٦٧،٨٥،٨٤\nسودابه ٢٤٣\nسیروس، ٣٥١،٢٦٤،٢٦٣،١٩٧،\nسولو کوس، ٤٢٨،٤٢٥،٤٢٤،\n٣٥٨،٣٥٧،٣٥٦،٣٥٥،٣٥٤\n٤٣٩،٤٣٨،٤٣٥،٤٣٣،٤٣٢\n٣٦٣،٣٦٢،٣٦١\nسوداس، ٩٨،٨٩،٨٨،٨٤\nسيا گزارس، ٣٥٠،٣٤٩\nسوريا ، ١٤٦،١٤١،١٣٠\nسی سی کويتس، ٤١٩،٤١٧\nسودر، ١٧٧،١٧٦\nسيمعاس، ٢٦٨\nسوزی پیكا خ کان، ٢٦٠\nسی بیرییاس ٤٢٨\nحرف ش\nشارل او قران ٣١٥٠\nشوشينا ك ، ٢٥\nشاندرا داس، ٨٧،٧٨،٧٥،٧٠\nشورخ کان ، ٢٦٠\nشلم نصر ، ٣٥٢،٣٤٣\nشیاوانا ، ١٣١،٩٧\nشم ، ٢٦٢\nشیو ٨٩،١، ٣١٤،٩٥،٩٤\nشماش، ٣٣٦\nشهرناز ٢٣٢\nشور تر ، ٣٨٥\nشירانی (قبیله) ، ١٥٧\nحرف ض\nضحاك ، ٢٣٤\nحرف ط\nطورك ، ٢٦٣\nطهورث ، ٢١٥"}
{"book": "adl1182", "page": 487, "text": "(٤٦٢)\n\nحرف ع\nعمر بن الازرق ، ۲۲۸\nحرف ف\nفتح خان ، ۱۰۷ ، ۱۰۹\nفرا اورتس ، ٣٤٨ ، ٣٤٩ ، ٣٥٣ ،\n٣٥٤\nفارسامانس ، ٤٠٠\nفراو استی ، ۳۱۷ ، ۳۱۸ ، ۳۲۶\n۳۹۲\nفراعنه ، ٢٥\nفرانا فرون، ۳۷۹\nفرنكس ، ٢٤٣\nفراشترا ، ۱۹۱ ، ۱۹۲ ، ٢٥٢ ،\n٢٥٩ ، ٢٦٠\nفوشه، ۲۹۹ ، ۳۸۲\nفور ملی ( قوم ) ۲۷۹\nفرانسو اثنور مانت، ۳۱\nفراتا فرنس ، ٤٠٠ ، ٤٠٣\nفردوسی ۲۱۰ ، ٢٣٠ ، ٢٣٧ ، ٢٤٢\nفریدون ، ۲۲۱ ، ۲۳۱ ، ۲۳۲\n٢٤٢ ، ٢٨١\nفیلیپ ، فیلیپس ، ٤٢٦ ، ٤٢٩\n٣٨٢ ، ٤٠٥ ، ٤٠٦\nفيلو ناس، ٣٧٤ ، ٣٧٥ ، ٤٠٥\n\nحرف ك\nكانوا ( خانواده ) ، ٦١ ، ٩٦ ،\nکاسیایا، ٤٤٢\nكاسندر ، ٤٢٥\nکاقالس ، ٤٠٣\nکار انوس، ۳۷۶ ، ۳۷۸\nکاوی اپی وانيو، ٢٤٠\nکاوی بوساوان ( كاوي يوسا )\nکی کاوس، ۲۲۱ ، ۲۳۶ ، ٣٤٠\n٢٤١ ، ٢٤٢ ، ٢٨٤ ، ٢٩٤\nکاوی ارشان ، ٢٤٠\nکاوی پیسانا، ٢٤٠\nکاوی بیارشان ، ٢٤٠\nکاوی سیا ور شان (کی سیاوش)\n٢٤٠ ، ٢٤٢ ، ٣، ٤٤ ، ٢٤٤\n٢٤٥\nکاوی هوسراوا( کی خسرو )، ٢٤٠"}
{"book": "adl1182", "page": 488, "text": "(٤٦٣)\n\n٢٤٩ ، ٢٤٦ ، ٢٤٥ ، ٢٤٤ ، ٢٤٣\n٢٥٧ ، ٢٩٤\nکمبیز، ٣٥١ ، ٣٥٥ ، ٣٥٨\nکنداری، ١٠٠\nکفترییاس، ١٩٤\nکرسه وزده ( کرزیواز ) ٢٤٤،\n٢٤٥\nکراتیوس (کراتس) ٣٧٤،٣٧٣\n٤١٠ ، ٤٠٣ ، ٤٠١ ، ٣٩٩ ، ٣٩٦\n٤٢٣ ، ٤١١\nکرت (خانواده ) ٣٧٢\nکروت، ٣٨٤\nکرساسپه‌ ، ٩٩ ، ٤٨، ٢٣٢،\n٢٣٥ ، ٢٣٤ ، ٢٣٣\nکریستفن سن، ٢١٢\nکشاتریا، ٣٦، ١٧٦\nکنتاسیه ، ١٩١، ١٩٦ ، ٢٠٢\n٢٥٨ ، ٣٥٣ ، ٢٥٢ ، ٢٤٨ ، ٢١١\nکنو دراکا، ٨٣\nكلمث (لوبیغ) ١٦٣\nکلیتوس ، ٣٦٦ ، ٤٠٥، ٤٠٦\nکله اوپاتره ، ٤٢٥\nكله مان هارت، ٢١٢ ، ٣٩٦ ، ٣٩٨\nکلوویس ٢٥٧\nکمبوجه، ٣٥١ ، ٣٥٥ ، ٣٥٧\nکنت کو روس ، ٣٨٧ ، ٣٨٩\n٤٠٤\nکنتوس كريتوس ، ٣٥٤\nکننکهم ، ٣٧٧، ٣٨٢ ، ٣٨٣،\n٣٩٩ ، ٣٩١ ، ٣٩٠\nکنيشكا ٢٥٧ ، ٣٠٦، ٣١٦،\n٤٢٦\nکفاليون ، ١٩٣\nکوسة (قبیله) ، ٢٦٦\nکورخ ، ٣٥٥\nکونساتتن ، ٤٣٦\nكورنيوس ، ٤١٣ ، ٤١٦\nکورت ، ٤١٦\nکوانوس ، ٤٠١ ، ٤٠٢ ، ٤١٤\nکوبارس ، ٣٨٧\nکو روس ، کور وش ، ٢١٩ ،\n٣٥٤ ، ٣٥٥ ، ٣٥٦\nكونبيا ٩٨\nکوزنی ليه ، ١٥١\nكوردو ، ٣٠\nكوزيكا ، ٨٨"}
{"book": "adl1182", "page": 489, "text": "(٤٦٤)\nکواکوانا (کی قباد) ٢٣٧٠\n٢٣٨ ٠ ٢٣٩ ٠ ٢٤٠ ٢٤١٠\nکی ارمین، ٢٤٠ ٠\nکابکر ، ٨١ ١ ٠ ٢٠٤ ٠\n٢٠٨ ٢٤٣٠ ٢٤٥٠ ٢٥١٠\n٢٥٣ ٢٥٦٠ ٢٧٦٠ ٢٧٩ ٠\n٣٠٩٬٢٩٥٬٢٩٢٬٢٨٣٬٢٨١\n۳۳۱،۳۲۹،٣٢٨،٣٢١ ،۳۱۰\nگریشمن ، ٨ ٠ ٩ ٠ ١٥ ٠ ١٦ ٠\n٢٢،٢١،١٩،١٨\nگریگوریف، ٣٩٤ ٠\nگری فت ، ٥٠ ٧١٠ ٩٤٠ ٠\nگرمائیان (قبیله)، ٣٥٤ ٠\nگرير سن ، ١٠٤ ٠ ١٦٥ ٠\nگرشاسب ، ٢٣٣ ٠ ٢٣٤ ٠\n٢٦٣٠\nگروت ، ٣٧٠ ٠ ٤٠٥ ٠ ٤٠٧ ٠\n٤١٥٠\nگران توس، ١٩٣ ٠\nکیومرث، ۱۱۰ ، ۱۱۳ ، ۱۹۰\n۱۹۱۰\nکهزاد (احمدعلی) ٣٧٣، ٣٨٦\nحرف گ\nگادز ، ۱۹۰ ، ۲۹۲ ٠\nگنداروا ٠ ٩٩ ٠\nگندوفارنس ، گندوفار ۱۰۰۰\nگنداریس ، ۷۹ ٠ ٩٣ ٠\n۹۹\nگندار یوا ، ۲۳۳ ٠\nگوماتا ، ٣٥٨ ٠\nگوش ، ۲۳۱ ٠\nگویت شاه ، ۱۱۰ ، ۱۱۲ ، ۱۱۳\n٢١٦٠ ٢٠٥٠\nگوشا ، ١٣٠ ٠ ١٣١ ٠\nگوشاريا ٠ ٩٦ ٠\nگومر، ۱۱۰ ٠ ۱۱۳ ٠\nگوزانی (قبیله) ، ٤٠٩ ٠\nگوهرم ، ٢٦٠ ٠\nگویماخ کان ، ٢٦٠ ٠\nحرف ل\nلا نیکه ، ٤٠٥\n۷ کوس ٤١٠٠"}
{"book": "adl1182", "page": 490, "text": "(٤٦٥)\nلريا مودرا، ۱۳۰ لهر اسبه ، ۱۹۱ ، ٢٥٠٠٢٤٩\nلروهاسپو، ٣١٦ ٢٥٥\nلئو ناقوس، ٤١٠ لسن، ۷۳، ۸۱\nحرف م\nما او، ٣١٦ ما سپر و ، ۱۷۸\nماچی (قبیله ) ، ٣٤٢ ماتو چیترا، (منو چهر)، ۱۹۱\nما ما تا ۱۳۰۰ ٢٤٦،٢٣٤ ، ٢٥٠\nمادیس، ٢٥٠ مبارك شاه غو ری، ۲۸۸\nمار دوك ٣٣٦ مجهان تيكا، ٤٤٤\nمارد، ٣٦٩ محمود (سلطان ) ۱۱۸۰۱۰۷\nماد، ۱۷۷،۱۷۶،۱۰۷،۹ مااو گه، ٣١٦\n۲۰۳ ، ۱۹۷ ، ۱۸۴ ، ۱۷۸ ماكس ، ٤٤٤\n٢٦٦ ، ٢٦٣ ، ۲ ۱۳ ، ۲ ۱۲ مولر (فره دريك ) ، ٣٣٢،١٨٩\n۲۷۰، ۲۷۱ ( امادی هم دیده شود ) مكس مولر ، ٦٤٠٦٣٠٥٠٠٣٠\nمادا، (قبیله) ٣٥، ٨٢ ٧٨، ١٦٤\nمادرا، (قبیله) ٣٥ ، ٨٢ مگاستنی ٤٣٣،٧٢\nماد را کا ، (قبیله ) ، ۳۵، ۸۲ مساجت، ۳۷۵\nمالا (قبیله ) ، ٤٠ ٣ ٠ ، ٥٢ ، ٨١ مسيح، ۷۲\nمادا وا (قبيله) ٨٢،٣٥٠ مورگان ، ٨٠٥٠٣\nمار وت، ١٤٦،١٤٢،٧ مکد وفل کرندل، ٤٠٧٠١٠٢\n١٥٠ ٤١٠،٤٠٨\nمانو، ۱۲۳ مدهبان تيكا، ٤٤٤"}
{"book": "adl1182", "page": 491, "text": "(٤٦٦)\n\nمرفیان (قبیله) ٣٥٤٠\nماسییان (قبیله) ٣٥٤٠\nموریا ( خاندان ) ٨٣٠٨٢٠\n٤٣٤٠٤٣٣٠٤٣٠٠٤٢٧٠٢٩٩\n٤٣٩٠٤٣٨٠٤٣٥\nموکانی پوتاتیا ٤٤٣٠\nمولی توس ٤١٨٠\nمور کروفت ۳۹۱\nمکمهن (هنری) ۳۷۵۰\nممنون ۳۷۸۰۳۱۳۰\nمدهه پانی تیا ٩٦٠\nمحمد گل (نوری) ١٠٦٠\nمور کسترن ١٦٥٠\nموجاوات (قبیله) ۱۵۳۰۷۹۰\n154\nمسعود ۷۲۰\nمسعودی ۲۲۸\nمیورا ٤٣٠٠\nميرو ٣١٦٠\nمية ٣٣٢٠\nمیتهرا میترا میر و مهر ١٤٢٠\n٣٠٦٠٢٨٣٠١٥٠٠١٤٦\n٣١٦٠٣١٥٠٣١٤٠٣١۳\n۳۳۰۰۳۲۹ ۳۲۸\nمهر ۳۱۳۰\nمهر اسپند ۲۰۰\nمهارا کی تا ٤٤٤٠\nمیزو ٤١٩٠\nمند دیم ۳۹۸\nمناندر ۳۸۳۰\nمماسن ٣٩٦٠\nحرف ن\nناباز زانس ٣٦٩٠٣٦٨٠\nنابوئید ٣٥٥٠\nنابو يو لاسار ٣٥٠٠\nناندا (خانواده) ٤٣٧٠٤٣٠٠\nناساتیاس ۱۳۱۰\nناهید ۳۱۳\nنرو ۱۹۸۰\nنریمان ۲۸۰۰٨٤٠\nنری بشدارا كومار ۸۱۰\nنورستانی (قبیله) ٨٦٠٨٣٠\n۱۰۳۰۹۰۰۸۹\nنیاز کس ٤٣٢٠"}
{"book": "adl1182", "page": 492, "text": "(٤٦٧)\nنى ياقيا ٠ ٩٦ نيكا نوز ٠ ٤١٩٠٤٠٧٠٣٧٤\nنيكا نوز ٠ ٤٣٢١٤٢٦٠٤٢٥ نعيمى (على احمد ) ٣٨٣٠\n٤٣٥٠٤٣٣ نه اوبقوله ٣٦٥٠\nحرف و\nوانا ١٤٦٠ وزیرى (قبيله ) ۷۲٠\nوايو ٠ ١٠٦ وزاك ٢٤٦٠\nوارونا ١٤٨٠١٤٦٠١٤٢٠ وسيتناس ٨٩٠\n٣١٤٠٣٠٦٠٣٠٥٠٠١٥١٠١٥٠ وسیعتا ۱۳۷۰\nوانه ٣١٦٠ ولسن ٣٧٣٠٣٧٢٠١٦٩٠\nوادو ٣١٦٠ ٤١٧٠٤١٦٠٣٧٧\nواسو ١٥٠٠ ولکش ولخش ولجس ١٩٨٠\nواہو ٣٢٩٠ ولكن ٣٨٤٠\nواجرا پانی ٣٣٠٠ ويزا ٢٤٦٠\nوازنی (قوم ) ۳۹۱٠ ويسوا ميتر ٠ ١٠٣٠٨٩٠٨٨٠٨٣\nواسو دوا ٣١٦٠ ۱۳۱۰۱۱۵\nواله دو يوسن ۸۲٠۸۱٠٧٨٠٦٤٠ ويسبا تور و اشتى ٢٤٤٠\n١٦١٠١٠٤٠٨٤٠٨٣ و يسيا ٣٦٠\nورتراگنا ٣١٧٠٣١٥٠ ویست اسيه ويستا سیه ۱۹۱۰\nورلاگنو ٣١٧٠ ٢٥٠٠٢٤٨٠٢٢٧٠٢١١\nور كانا (قوم ) ۲۷۹ ٢٥٤٠٢٥٣٠٢٥٢٠٢٥١\nورد مكا ٢٥٤٠ ٢٥٨٠٢٥٧٠٢٥٦٠٢٥٥\nوروسیان (قبيله ) ٣٥٤٠ ٢٦٣٠٢٦١٠٢٦٠٠٢٥٩\nورشاوا ٢٣٤٠ ٣٠١٠٢٨٦٠٢٦٥٠٢٦٣"}
{"book": "adl1182", "page": 493, "text": "(٤٦٨)\n\n٣٥٩ ، ٣٣٢ ، ٣١٦\nویشنا ، ٢٥٧\nویشانن، (قبیله) ٨٩ ، ٩٤ ، ٩٥\nوکرنا کل ، ١٦٢ ،\nوندانا ، ١٣١ ،\nو شرفينس ، ٦٤ ،\nونشنت سميت ، ٣٨٢ ، ٤٠٨ ،\n، ٤٤٥ ، ٤٤٤ ، ٤٣١ ، ٤٠٩\nوی وین دوسن مارتن ، ٦٣ ، ٧١ ،\n، ١٦٧ ، ١١٣ ، ٨٤ ، ٨٠ ، ٧٣\n، ٢٤٨ ، ٢٠٦\nهاکن (ژوزف) ١٥ ، ١٨،\nهانری ، ٩٢ ، ١٦٤،\nها فری ماسه، ٢١٣،٢١٢\nهر ز فلد ، ٨ ،\nهر مزد ، (اهور امزدا) ١٩٦ ،\n، ۲۳۲ ، ۲۱۸ ، ٢١٧ ، ٢١٦\n، ۲۹۷ ، ۲۷۲\nهرمی پیوس ، ١٩٣ ، ١٩٦ ،\nهر کو لس ، ٣٥٦ ، ٣٨٤ ،\n، ٤١٥ ، ٤٠٦\nهر باز ، ٣٥١ ،\n\nويو شيت اسوه ، ٨٢ ،\nویرخ(قبیله) ، ١٠٨ ،\nویلیم جکسن ، ٢٥٣ ، ٢٥٥ ،\n، ۲۳۲ ، ٢٦١\nویوانگانا ، ٢١٦ ، ٢١٩ ،\n٢٣٤ ، ۲۳۲ ، ۲۲۰\nویلیم جان ، ٣٧ ،\nویو اسوات ، ۲۱۹ ، ۲۲۰ ،\nوینوس ، ٣١٣ ،\nویساکا ، ٢٤٦ ،\nوهيومانو ، ٣٠٣ ،\n\nحروف ھ\n\nهرودوت، ٩٠، ٩٢، ٩٣ ، ٩٩\n، ۱۹۲ ، ۱۰۲ ، ۱۰۱ ، ۱۰۰\n،٣٤٣،٣٤٢،٢٧٠ ، ٣٤٦،\n٣٥١،٣٤٧ ، ٣٥٧،٣٥٤ ، ٣٥٨\nهروتات ۳۰۳ ، ۳۰۷ ،\nهلير انت، ٧٠ ، ٧٥ ، ٧٦ ،\n١٠٦ ، ١٠٥ ، ٨٤ ، ٧٧\nهستاسپ، ١٩٤،\nهچا ناسپه ، ١٦١،\nهن ، ٢٥٦ ،\nهوشنگ ، ٢١٥ ،"}
{"book": "adl1182", "page": 494, "text": "(٤١٩)\n\nهوسراوا ، ۱۱۳\nهوتاوسا ، ٢٥١ ،\nهوو يشكا ،۳۰٦، ۳۱۷۰۳۱٦\nهوها ، ۳۰٦\nهوتا ، ۹۷\nهو کوا (خانواده)، ٢٥٩ ،\nهو ما یا کما، ٢٥٩ ،\nهونا ،۲۰۸،۱۸۳\nهو شينغا ، ٢١٥\n\nهیونا ، ٢٥٤، ٢٥٦\nهکتور ، ٣٧٤\nهو ک ، ۱۸۹۰۱۸۷\nهيولى ، ٢٥٧\nهيبتا سپه ، ۲۳۳\nهفستيون،٤٠٠، ٤١١،٤٠٩،٤٠٥\nهيو ن ـ تسنگ ،۳، ۲۲۷۰۷\n۳۸۲،۲۲۸\nهيتيت (قوم ) ، ٣- ٣١٤\n\nحرف ی\n\nيا ما ، ۱۱۳، ١٥١،١٣٤\n٢١٦،٢١٥،١٨٤،١٥٦\n۲۲۱ ، ۲۱۹ ،۲۱۸ ،۲۱۷\n۲۲۵، ۲۲٤، ۲۲۳،۲۲۲\n۲۳۰، ۲۲۹ ،۲۲۸،۲٢٦\n۲۳۸،۲۳۵،۲۳٤،۲۳۲\n٢٩٤،٢٦٥،٢٤٧،٢٤٢\n۳۲۲،۳۱۸،۳۱۱\nیادو (قبيله ) ، ٨٦ ، ٩٠\nياقوت رومی ، ۲۲۸\n\nياقوت حموی ، ۲۷۸\nیاهی ، ۲۲۰\nیار نی (قبیله ) ۳۹۱۰\nيوجی (قبيله ) ، ۸۳،۸۲\nيود هيا (قبيله ) ، ۲۸۳\nيوبالي ، ٤٤٢\nيوشان ، ١٤٦\nيوسا نا ، ٢٤١\nيما ۱۳۲"}
{"book": "adl1182", "page": 495, "text": "فهرست اسماء اماکن و محلات\nحرف ا\nاکبتانا ٢٩٦ ، ٣٤٥ ، ٣٤٧ ارمنستان ٩٠، ٢٦٧، ٩١، ٣٣٦\n٣٥٧، ٤٠٠،٣٩٥،٣٧٤ ٣٣٩،٣٣٧\nاتك ٧٠، ٣٠٨، ١٦، ٤٢١ اراکوتی ٢٧٠، ٢٧١\nاختیار الدین (قلعه) ۳۷۲ ارانک ٢٧٦\nاتی ماندر ٣٧٥، ٣٧٦ ارال ۳۹۲\nآتش فرويه (آتشكده) ٢٣٥ اراکونس ٣٧٧،٤١\nاترو پاتن ٤٠٣ اراکوتی ٤١\nاترك ٩٠، ۳۷۰ ارس (رودخانه) ٣٤٥\nاپارسین ( کوه) ٢٨٥، ٢٨٦، ارارات (رودخانه) ٣٣٩\n٢٨٨ اران وج٣٨، ١٠٣، ١١، ٢٧٦\nاپیروس ٤٤٤ ارتاكانا (شهر) ٤٢ ، ٣٧١\nادهم (کوه) ٢٦٦ ٣٧٢\nادروا ٢٧٤، ٢٧٩ ارغند.. ٣٨٠\nآدارنا ٢٨٥ ارگودا۔ ٣٨٠\nادیو تو افت ٢٨٥ . اری مانتس ٣٧٦\nاوراسیه ٣٩٠ ارغنداب ، ٣٢، ٣٨،٣٧\nادری اسپ ٣٩٠ ٧٠،٦٣،٥٧،٤١،٤٠، ٧٥\nاذربائیجان ٢٤٥، ٣٤٥، ٨٠،٨٤،٨٣،٨١،٧٧،٧٦\n٤٠٣،٣٤٩ ١٠٠،٩١،٨٨،٨٦، ١٠٥"}
{"book": "adl1182", "page": 496, "text": "(٤٧١)\nآریا ورشه ٤٣٠٣٨٠ ٨٦٠\nاریاسپ (شهر) ٣٧٥٠٣٧٤٠٤٢٠\nاریا کا ٤١٠\nار یوس (رودخانه) ٠٤٢٠\nآریا ( ولایت هرات) ٠١٠٢٠\n٠٣٧٣٠٣٧٢٠٣٧٠٠٢٩٥\n٠٤٣٢٠٤٢٨٠٤٠٠٠٣٧٨\n٠٤٣٨٠٤٣٣\nارزروا (کوه) ٠٢٨٤٠\nارزیشا (کوه) ٠٢٨٤٠\nارز یقیہ ٠٢٨٤٠٢٨٣٠\nارکون ٠٢٧٩٠\nاری کاؤن ٠٤١١٠\nاریان الگز اندریہ ٠٣٧١٠\nاروئیوی دی می دهکایا (کوه)\n٠٢٨٥\nازولا ٣٧٧٠ ٠\nازریا سپه ٠٣٩١٠\nاسكندرية او كسيان ٠٣٩٤٠\nاسکندریه اقصی ۳۹۷۰ ۳۹۸۰\nاسکددر به سیر شاقا ٣٩٤٠ ٠\nاسکندر به قافائيس ٠٣٩٧٠\n٢٦٣٠٢٣٣٠١٦٦٠١٠٧\n۳۷۷۰۲۸۱۰۲۸۰۰۲۷۱\n٤٣٢٠٤٣١٠٤٢٨٠٤٢٧٠٣٧٨\n٠٤٣٨\nارا کو زی ٧٨٠٧٥٠٤١٠٣٢٠\n١٠٠٠٩٨٠٩٣٠٩١٠٨٤\n٠١٠٦٠١٠٥\nاریا متروپولیس ٠٣٧٢٠\nاریانا ٠١٣١٠١٠٩٠٧٠٥٠٤\n٠٢٥٠٢٤٠٢٣٠١٦٠١٥٠١٤\n٠٣٤٠٣٣٠٣٢٠٢٩٠٢٧٠٢٦\n٠٤٥٠٤٤٠٤٣٠٤٢٠٣٨٠٣٦\n٠٦٣٠٥٨٠٥٧٠٥٥٠٥١٠٥٠\n٠٧٧٠٧١٠٧٠٠٦٩٠٦٧٠٦٦\n٠٩٠٠٨٩٠٨٧٠٨٤٠٨٣٠٨١\n٠١٠٠٠٩٩٠٩٣٠٩٢٠٩١\n(وغیره تقریباً در اکثر صفحات\nکتاب تا اخر )\nاروپا ٠٣٢٠٣٠٠٢٨٠١٠٠٤٠\n٠٣٠٧٠٢٤٨٠٢٠٣٠١٦٠\n٠٤٤٥٠٤٤٤٠٤٤٣\nآریاور ته ٨٦٠٨٥٠٤٣٠٣٨٠٣٧٠"}
{"book": "adl1182", "page": 497, "text": "(٤٧٢)\nاسکندریه اسجات ۳۹۸، ۳۹۹،\nاسکندریه سودراس، ٤٢٣،\nاسکندریه، ١٩٤، ۳٧٧، ۳۷۸\n٤٠٨ ،۳۸۰\nاسکندریه قفقاز ، ۸۱ ،۳۸۲\n۳٨٦،٣٨٤،٣٨٣\nاسکندریه پارو پامیز ادی، ۳۸۲\nاسکندریه اریوروم ۳٧٢،\nاسکندریه اریوس ۲۷۲،\nاسوس ٣٦٧،٣٦٦،\nاستر آباد، ٣٦٩\nاستس ٤٠٩\nاسمار ٤٠٩\nاسایاپیا(کوه)، ٢٨٥\nاستراليا، ٤\nاسود (بحیره) ۳۰\nاسكانديناو، ٣٠\nاسپکنی(رودخانه) ، ٧٤\nاستخر، ۱۹٧، ۱۹۸ ، ۲۵۲،\n٢٩٦\nاسيا، ١٨٠، ٤٨، ٢٦٧، ٣١١\n۳٤۱ ،۳۳۸ ،۳۱۵ ،۳۱۳\n۳۹۲ ،۳۸۳ ،٣٧٤، ٣٦٤\n٣٩٤، ٣٩٧، ٤٣٢، ٤٤٤،\n٤٤٥\nاسیای مرکزی، ۱۲٠، ۱۳۱، ۱۸۳\n۳۷۲،۲۸۰\nاسیای غربی، ۱٠٧، ۱۱۱، ۱۰۸\n۳۳۹\nاسیای صغیر ۳۱۱، ۳۱۵\n٣٥٠، ٣٦٤، ٤٢٦\nاشوریا ٢٦٦،\nاشاستمیانا (کوه ) ٢٨٥\nافريقا، ٣٤، ٤٤، ٤٥، ٤٤٥\nافغانستان، ۸، ١٥، ١٦، ٢٨\n٦٤ ، ٤٤ ، ۳۹ ، ۳۳ ، ۳۱،۲۹\n۸۹ ، ۸۸ ، ۸۳ ، ۸۰ ،٧٠،٦٥\n۱۳۵، ۱۲۳،۱۱۸،۱۰۱ ،۹۳\n۱۳۹ ، ۱۳۸ ، ۱۳٧ ، ١٣٦\n١٠٣ ، ١٥٠ ، ١٤٧ ، ١٤١\n٢٠٢ ، ۱۸٧ ، ١٥٦ ، ١٥٥\n۲۱۰ ، ۲۰۹ ، ۲٠ ٦ ، ۲۰۰\n۲۸۲ ، ٢ ٧٦ ، ٢٣٤ ، ٢١١\n۳ ۲۳ ، ۲ ۹ ۵ ، ۲۸۹ ، ۲۸٧\n٤٢١ ،٤١١،٤٠٩،٣٧٠،٣٥٧\n٤٢٧، ٤٢٨، ٣٤، ٤، ٤٣٧، ٤٤٧"}
{"book": "adl1182", "page": 498, "text": "(٤٧٣)\nاکروپو لیس ٤ ٣٦\nاکسوس ٦ ٧ ١٣ ١٤ ١٥\n٣٤ ، ٣٣ ، ٣٢ ، ٣١ ، ٣٠ ، ٢٣ ، ٢٢\n١٠٧ ، ٦٧ ، ٥١ ، ٤٠ ، ٣٩ ، ٣٧ ، ٣٥\n١٥٦ ، ١١٣ ، ١١٢ ، ١١١ ، ١١٠\n١٨٠ ، ١٧٩ ، ١٧٢ ، ١٦١ ، ١٦٠\n٣١١ ، ٢٥٦ ، ٢٤٨ ، ٢٤٣ ، ٢٠٥\n٣٩٣ ، ٣٩٢ ، ٣٥٧ ، ٣٣٦ ، ٣٣٣\n٣٩٩ ، ٣٩٤\nاکسفورد ١١٣ ، ٢٣٩ ، ٢٧٥\nالینکارا ٤١١\nالکزاندروپولیس ٣٧٧\nالرخج ١٠٥\nالاساد ٣٨٣\nالیپی ٣٤٥ ، ٣٤٨\nالتائی (کوه ) ٣٠٠\nالبرز (کوه) ٢٣٨ ، ٢٣٩ ، ٢٤١\n٢٨٤ ، ٢٨٣\nامب ٤١٦\nامبر ٤١٦\nامبولینا ٤١٦\nامریک ٦٥٤\nآمودریا ١٣ ، ٣٩ ، ١٠٠ ، ١٧٩\n٢٤٠ ، ٢٤٣ ، ٢٣١ ، ١٨١ ، ١٨٠\n٣٠٩ ، ٢٩٠ ، ٢٥٨ ، ٢٥٦ ، ٢٥٤\n٣٨٦ ، ٣١٣ ، ٣١٢ ، ٣١١ ، ٣١٠\n٤٠٠ ، ٣٩٤ ، ٣٩٣ ، ٣٩٢\nآمویه ٤ ٣٩\nامات ٣٤٤ ، ٣٤٦\nامباله ٧٦\nاندجان ٣٩٩\nاندخوی ٤٠٠ ، ٤٠١\nاندراك ٤١٠\nاندراب ٣٨٥ ، ٣٨٦ ، ٣٨٩\nانا كسب ٣٧٠ ، ٣٧١\nانشان ٣٠٣ ، ٣٥٧\nانبان ٣٧٣\nانو ٧٦ ، ١٣ ، ١٤ ، ٢١ ، ٢٢\n٣٣٥\nانغار کغه (کوه) ٢٨٥\nاندوس ٧ ، ١٢١ ، ٤١٣ ، ٤١\n٤٤ ، ٣٣ ، ٢٦ ، ٢٥ ، ٢٣ ، ٢٢ ، ١٥\n٩٠ ، ٨٧ ، ٨٤ ، ٨٢ ، ٧٦ ، ٧١ ، ٤٥\n١٣٤ ، ١٢١ ، ١٠٠ ، ٩٩ ، ٩٥ ، ٩٣\n٢٩٥ ، ٢٦٩ ، ٢٦٨ ، ٢١٩ ، ١٨٠\n٤٠٩ ، ٣٣٨ ، ٣٣٢ ، ٣١٤ ، ٣١١"}
{"book": "adl1182", "page": 499, "text": "(٤٧٤)\n\n١٢، ١٥، ٤١٦، ٤١٩، ٤٢٠،\n٢١، ٤٢٣، ٤٢٦، ٤٢٨، ٤٣٢،\nاتی قابها (رودخانه) ٧١، ٧٤،\nاندر الایا ٣٤٠،\nانقار دانیو (کوه) ٢٨٤،\nاوبیانه ٣٨٢،\nاوره ٤١٤،\nاوراسیه ٣٩٠،\nاوکریانا ٣٩٤، ٣٩٩،\nاورانبیه ٣٩٦، ٣٩٨،\nاو هند ٤٢١ -\nاودا ٤٤٢،\nارا لقى ٤٣٨،\nاو دانها نده ٤٠٨،\nاوريسا ٤٣٦، ٤٣٨،\nاورا ٤١٦،\nاور تسيانا ٣٧٧، ٣٨٠، ٣٨١،\n٣٨٣،\nاوبیان ٣٨١، ٣٨٢، ٣٨٦،\nاوقیدميا ٣٨٣،\nاوروك ٣٣٧،\nاوروانت (كوه ) ٢٨٥،\n\nاورال ٣٠٠، ١٧٩،\nاوقیانوس بزرگ (بحرهند) ٤٤\n٤٥،\nاوش داشقار ٢٣٩، ٢٨٣،\nاورنوس ٣٩٠، ٣٩١، ٣٩٢،\n١٥، ١٦، ٤١٧، ٤١٩، ٤٢٠،\nاهورانا (كوه) ٢٨٥،\nایساره ٤١٩،\nایو کرانیدیا ٣٩٠، ٣٩١،\nایو دريا (کوه) ٢٨٥،\nايسبك قل ٢٩٣، ٢٤٥،\nای زخه (كوه) ٢٨٥،\nایران ٢٨٠، ٣٤٥، ٣٥٣،\n٣٨٩،\nایطاليا ٣٠،\nایريا ناو یجه ٣١، ٣٥، ٣٨، ٣٩\n٤٠، ٤٣، ١١٠، ١١٣، ١٤١،\n١٨٠، ٢١٦، ٢٤٨، ٢٧٤، ٢٧٥،\n٢٨٠، ٢٩٠، ٣٣٤،\nايرفانم ویجه ٣٨، ٤٢،\nایگز ارت ٣٩، ١١٠، ٢٧٦،\n٢٨١،\nايتو منت ١٤٠، ٢٨٠، ٢٨١،"}
{"book": "adl1182", "page": 500, "text": "(٤٧٥)\n\nاری (هرات) ٠٤١ ٣٧٠، ٣٧٣ ایریا یونا یا نا ٠١٨١\nایراوانی (رودخانه ) ٧٤ ٠٨٧٠ ایورومیه ٢٤٥٠\nایریا و دناهوا ١٨١٠ ایوشیدا اوشیدارا( کوه) ٢٨٣\nایریاوودهیو ١٨١٠ ٠٢٩١\n\nحرف ب\n\nبابل ٢٠٨٠٢٠٢٠١٧٥٠١٨٠ کتاب تا اخر. باختري نه وبکتريانا،هم\n٣٤٧٠٣٣٨٠٣٣٧٠٢٦٧٠٢٣٠ ملاحظه شود )\n٣٦٢٠٣٥٧٠٣٥٥٠٣٥٠٠٣٤٩ باهلیکا ٥٥٠٥٣٠٥١٠٥٠٠٣٥٠\n٤٤٢٠٤٢٨٠٤٢٤٠٣٦٧ ٠٦٩ ٠٧٠ ٨٢٠٧٨٠٧٧\nبابلون ٣٣٧٠٣٣٦٠٢٢٩٠ با هیکا ٠٣٥ ٨٣٠٨٢\n٣٣٨ بالغان ٣٦٤٠٣١١٠٣٠٠\nبا جور ٤١١٠٤٠٩٠١٥٦٠ بادغیس، ١٧٥ ٢٨٤٠\n٤١٧٠٤١٢ با میان ٠٢٣٤ ٣٩٩٠٣٩٣\nبا ختر ٢٦٠٩ ٢٧ ٢٨٠ ٣٠ با کدان پور ٤٤١٠\n٣٧٠٣٦٠٣٥٠٣٤٠٣٣٠٣٢٠٣١ با ز برا ٤١٤ ٤١٥٠\n٥٤٠٥٣٠ ٥١٠٤٥٠٤٢٠٤١٠٣٩ با نو (شهر) ٣١١٠\n٨٢٠٨١ ٠٧٨٠٧٧٠٧٠ ٦٧٠٦٢ با با (کوه) ٢٨٤٠\n١١٩٠١١٤٠ ١١٢٠٩٠٠٨٧ با بانا ( کوه) ٢٨٤٠\n١٧٢٠١٦٠٠١٥٢٠١٢٢ با رانا ( کوه) ٢٨٥٠\n١٨٨٠١٨٣٠١٧٨٠١٧٤ با ختریانه( بکتريانا ملاحظه شود )\n١٩٦٠١٩٤٠١٩٣٠١٩١٠١٨٩ بت وابو کو ٣٤٦٠\n٢٠٦٠٢٠٥ ٢٠٢٠١٩٨٠١٩٧ به اس (رودخانه) ٧٤٠\n٢٠٨٠٢٠٧ ( تقريباً در تمام صفحات بخدی ٥٣٠٥١٠٥٠٤٠٠٣٩٠"}
{"book": "adl1182", "page": 501, "text": "(٤٧٦)\n٨١،٨٨،٦٧،٦٦، ٥٦،٥٥،٥٤\n٤٠١،٣٩٩،٣٩٦،٣٩٥،٣٩٤\n۱۲۳،۱۱۲،۱۱۱،۱۱۰،۹۱،۹۰\n٤٢٥،٤١٧،٤٠٧،٤٠٣،٤٠٢\n٤٢٨\n۱۷۳،۱۷۰،١٦٧،١٦١،١٣٤\nبخل، ٢٢٦، ٢٥٣، ٢٦٠\n٢٠٥،۱۹۰،١٨٤،١٧٦،١٧٥\n۲۷۷،٢٦١\n٢٢٤،٢٢٠، ٢١٥،٢١٤،٢٠٨\nبکترا، ٢٦٨، ٢٦٩، ٣١٢، ٣٩٠\n٢٣٥،٢٣٤،٢٢٩،٢٢٧،٢٢٦\n۳۹۲،۳۹۱\n٢٦٠،٢٥٠،٢٤٤،٢٤١،٢٣٨\nبکتريانه (بكتريانا ملاحظه شود)\n۲۸۰،٢٧٧،٢٧٤،٢٦٧،٢٦٣\nبگرام، ۳۸۲، ۳۸۳\n٢٩٦،٢٩٥،٢٨٤\nبغلان، ٣٨٦\nبخديم ، ٣١ ،٣٩، ٦٩، ٢٧٧\nبگردا ، ۳۸۰\n۲۹۲\nبلخ ، ٣٥، ٧٠، ٧٧، ٨٢،٧٨\nبمبئى ، ٣١٦\nبند امیر ، ٢٨١\n۲۲۰، ٢١٦،٢١١،٢١٠،١١٣\nبلوچستان، ۱۳٧، ١٤، ١٥\n٢٤١،٢٣٩،٢٢٨،٢٢٧،٢٢٦\n٢٩٥،٢٣١٢٢\n٢٥٧،٢٥٥،٢٥٢،٢٥١،٢٤٩\nبحر هند، ٤ ٤، ٢٩٣،٤٥\n٢٦٣،٢٦٢،٢٦١،٢٦٠،٢٥٨\nبحر الروم، ٣٣٧\n٢٩٥، ٢٨٤،٢٧٨،٢٧٧،٢٦٨\nبحر سفید ٢٦٣،٧\n۳۹۱،۳۹۰،٣١٥،٢٩٩،٢٩٦\n٤٢٣،٤٠١،٣٩٩\nبدخشان ، ٢٤، ٢٥، ٢٦، ٣٤،\nبکتر یا، ٤٤\n،۱۵۳،۱۰٨،104،79،40،٣٩\nبكتريانا، ٣٦٩،٢٩٥،٧٨،٤٤\n،٣٣٣،٣١١،٢٩٥،٢٨٠،105\n۳۸۳، ٣٨١،٣٨،٣٧٨،٣٧٠\n٤٢٣،٣٧٦،٣٦٢\n۳۹۲،۳۹۱،۳۹۰،۳۸۹،۳۸۷\nبدهه گايا، ٤٤٢"}
{"book": "adl1182", "page": 502, "text": "(٤٧٧)\n\nبریكوت، ٤١٥٠٧٤\nبرج كلجان ٣٨٦\nبر كوت ( كوه ) ٤١٥٠\nبرزین مهر ٢٥٣٠\nبوشهر، ٨\nبولان، ٨٨٠٨٤٠٧٧\nبوری، ١٧٥ ٢٢٩\nبوری ٩٣\nبست، ١٠٦ ١٠٨ ٢٥٥٠\n۳۷۷۰۳۰۰ ٢٥٩٠٢٥٧\nبوميا ( كوه ) ٤ ٢٨\nبنگال، ٤٣٦٠٤١٥٠٤٣٥\nبنیر، ٤١٦٠٤١٢٠١٤\nبنارس ٤٤٢٠٤٤٠\n\nبهارا نه ورشه، ٨٦٠٨٥٠٣٨\nبهاراته ورته، ٤ ١٦٧٠ ٨\nبهار، ٤٤٢٠٤٤١\nبیوت، ۳۷۷\nبين النهرين ، ٤٠٣ ٩٠٨٠٧٠٦\n٢٥٠٢٤٠٢٣٠٢٢٠١٢١٠١١٠١٠\n٢٠٢٠١٧٥٠١٧٢١٧١٠١٧٠\n٠٢٣٢٠٢٣٠ ٠٢٠٨٠٢٠٧\n۳۱۱۰٢٦٩٠٢٦٦٠٢٦٥٠٢٦٣\n٣٤١٠٣٣٨٠٣٣٦٠٣٣٥\nبيحبس ۳۷۷۰\nبیجور ٤١٧\nبیاس، ٤٢٣\n\nحرف پ\n\nپامير، ٤٠٣٣ ٢٨٣١١٧٨٠١٠\n۳۹٢٠٣٣٣٣١٤٠٣١٠\nپارتيا ، ٤٤ ٣٥٨٠٩٠٠٤٥٠\n٤٤٦٠٤٣٢٠٤٠٠٠٣٧٩\nپارو پامیزوس، ٤ ٢٨٧٠١٠٣\n٤٢٨٠٤٠٧٠٣٩٤٠٢٩٥\nپار اتا كنه، ٤٤\nپاروشنی (رودخانه) ٨٧٠٧٤٠\n\nپار و پاميس ۳۷۹۰\nپار و پامیزاد ، ۹۱ ۹۳۰\nپارو پا میزادی، ٤٢ ٣٧٩\n٤٢٨٠٤٠٨٠٣٨٥٠٣٨١٠٣٨٠\n٤٣٨٠٤٣٣\nپاتلا ، ٤٢٣\nپارسيانا ، ٣٨٠\nپاتا لی پوترا ، ٤٣٣٠٤٣١"}
{"book": "adl1182", "page": 503, "text": "(٤٧٨)\n\n٤٤٣،٤٣٨ \nیازا کارا، ٤٤١\nياجا كره، ٤٤٢\nپادریه، ٤٤١\nپاکہ لی، ٤٢٦\nپاروپانیز، ١٠٠\nپاسارگاد، ٣٥٤\nپاری قاصن، ٤٠٣\nپارادایروفتازبیا، ٣٧٣\nپارت، ٣٦٩\nپاریس، ٣٤٠،٣١٥\nپتنه، ٤٣١\nپترا او كسيانا، ٤٠١\nپر سہ پولیس، ٣١٥،٢٩٦،٨\n٣٦٧\nپروت(کوه)، ٢٨٩\nپر وان، ١٥٢، ١٥٣، ٢٨٨\n٣٨٣،٣٨٢\nپرسوا، ٢٧٠\nپروفتازبيا، ٣٧٣\nپی شیغا، ٢٣٣\nپشاوران ٣٧٣\nپشتونخوا، ۹۲،۹۱\n\nپشاور، ٧٥، ٤١٢،٣٨٣،١٥٤\n٤٤٤،٤٢٧،٤١٩\nپشتبخا، ۹۲،۹۱\nپشین ۳۱، ۲۳۳\nپشات ٤١١\nیکتین، ٩٢،٩١\nیکتیکا، ۹۹،۹۳،۹۲،۹۰\n١٠١\nپللاك ۱۰۷\nپل خمری ٣٨٦\nپل متك ٣٨٦\nپنجاب، ١٠، ٧، ٣٤،٣٠\n٣٨،٣٧، ٥٨، ٦٩،٦٨،٦٧،٦٦\n٨٣،٨٢،٨١،٨٠،٧٨،٧٤، ٧٠\n١٥٣،١٢٠، ١٠٨، ٨٧، ٨٤\n١٧١، ١٧٠، ١٦٩، ١٦١\n٤٣٠،٤٢٩،٤٢١،٣٨٣، ٣٦٠\n٤٣٧،٤٣١\nپنجلوره ٣، ٤١٦،٤١٢\nپنجشیر، ٣٨٣،٣٨١\nپوكلا اوتيس، ٤٠٩، ٣٨٣\n٤٢٠،٤١٩\nپو کلاسن، ٣٨٣"}
{"book": "adl1182", "page": 504, "text": "(٤٧٩)\n\nپولی تمتوس ۳۹۰، ۳۹۸\nپورواتاوا ۲۸۹\nپورا تا (کوه) ۱٥۲، ۲٨٦، ۲۸۸\n\nپھوا ۳۷۳\nپیچ (رودخانه) ٧٤\nپیدنا ٢٥٠، ٤\n\nحرف ت\n\nتالش ١٢٠، ٤\nتاشقرغان ۳۱\nتارم (رود خانه) ٣٣٠، ١٦٠\n٣١٦\nتاتا تا ۱۲۰، ۳\nتاتا کفه ۲۰، ١٠، ٢٩٥\nتارو سار ١٥\nتارا کان (رودخانه ) ٥٠، ٣٧\nتاتا ایس ( رود خانه) ٨٨، ٣\n٣٩٢، ٣٩٥\nتبرستان ١٧٥\nتخارستان ٢٩٥، ٣٣٢، ٣٣٣\nتر کستان ٣٣٥، ٣٣٦\nتراس ٣٥٨\nترنك ٣٧٧\n\nتری پرادیاسوس ٢٨، ٤٢، ٤٣٢\nتر یشقاما (رودخانه) ۷۱، ٧٤\nترکیه ٣٦٦\nتگاوا ٤٠\nتکسیلا ٤٠٨، ٤٠٩، ٤٢١\n٤٣٥\nتمالی برزوا ١١٠، ١١٢، ٢٧٦\n٢٠٥\nتو ران ٤٣، ٢٤٦٠٢\nتورغر ٢٨٩\nترمز ۳۹۹\nتهل ٧١\nتهران ٣٤٥\nتسیرا ١٥٢، ١٥٣، ٢٨٩\n٢٨٥\n\nحرف ج\n\nجاپان ٤\nجاله وان ۳۰۷، ١٤١\n\nجانگدا ٤٣٨٠\nجبل السراج ٣٨٣"}
{"book": "adl1182", "page": 505, "text": "(٤٨٠)\nجرم ١٥٤\nجیلم ٤٠، ٤٠٨،٤٢٣،٤٢١،٧\nجرمنی ٣٠٠\n٤١٩\nجد ورزيا ٤٢٨،٢٩٥،١٤٠\nجیرنار ٤٣٧\n٤٣٣\nجندول ٤١١\nجمدت نصر ٢٤،٨\nجزير شرق الهند ٤٠\nجیحون ٣٩٢،٣٨٧\n٤٠٠\nجکز ارتش ٣٩٦،٣٩٥،٣٩٣\nجیان (تپه ) ٨٠\nحرف چ\nچار بکار ٣٨٦،٣٨٢\nچا ترا کار تا ٣٩٠٠\nچغه سر ای ٧٤٠\nچقنسور ١٠٧\nچاند را تا کا (رودخانه) ٧٤\nچمن ٧٧\nچا کد ره ٤١٢\nجناب ٤١٩،٧٤\nچترال ١٠٤،٧٣\nچمر کند ٤١١\nچین ٣١٦،٢٨٨،٧٣،٤\nچمله ٤٢١،٤٢٠\nحرف ح\nحصار (تپه) ۱۰۸،۸۰\nحیدر آباد ٤٢٣\nحرف خ\nخاش ١٠٧\nخاشر ود ۲۹۱،۱۰۷\nخاواك ٤٠٧،٣٨٦\nخراسان ۲۱۰،۲۰۹،۱۲۳\nخجند ۳۹۹،۳۹۸،۳۹۷\nخزر ٣٣،٢٨،٢٥،٢٣،٢٢،٦\n١٧٧،١٧٥،١٧٤،١٧٠،٩٠،٤٤\n٣٤٥،٣٤١،٣٣٩،٢٨٣،٢٧٠\n۲۸۱،۲۰۳،۲۱۳،۲۱۱\nخلیج فارس ٢٣،٢٥،٢٢،٦"}
{"book": "adl1182", "page": 506, "text": "(٤٨١)\n\nخیونان ٢٦١\nخوارزم ٢٥٣ ٢٥٨\nخواسپس (رودخانه) ٧٣\nخواسپه ٢٩١\nخوسپه ٢٩١\nخسپاس (رودخانه) ٢٩١\nخواجه سیاران (کوه) ٣٨١\nخلم ٣٩٠ ٣٩١\nخر خر ٣٤٥\nختنتا ٢٧٤ ٢٧٩\n\nحرف د\n\nدانبوب ٣٠٠\nدار دستان ١٠٤\nداراگا ٢٧٥ ٢٧٦ ٢٩٠\nدائی تیگ ٢٧٥ ٢٧٦\nدارا کیدوس(رودخانه) ٣٩١\nدارستان ٩٣ ٥ ٢٩ ٧٦ ٣\nدجله ١٥٧ ٢٥ ١١٤ ٢٠٧\n٣٣٧ ٢٦٩ ٢٦٦\nدرا نجیان ٤٢ ٤٤ ١٠٢\n٣٧٠ ٣٦٨ ٣٦٢ ٣٦٠ ٢٩٥\n٤٣٤ ٤٢٨ ٣٧٥ ٣٧٤ ٣٧٣\n٤٣٨\nدرافسا کا ٣٨٥ ٣٨٨ ٤١٧\nدراسيه ٣٩٠\nدریای سفید ٢٦\nدرو شیشوانت (کوه) ٢٨٥\nدون ٣٩٧\nدریسا مقروپولیس ٣٩٤ ٣٩٩\nدیر ٤١١\nديرتا ٤٢٠\nدیهر ٤٢٠\nدکن ٤٤٣\nدهولی ٤٣٧\nدوشی ٣٨٦\nدیمتریس ٣٧٧ ٣٨٣\nدى نيا ٢٥٤ ٢٥٦ ٢٥٨\n٢٩٠\nديره جات ١٤١\n\nحرف ر\n\nراغا ٢٧٤ ٢٨٠ ٢٩٣\nرانکها رانکا ٢٧٤ ٢٨١ ٢٩٠"}
{"book": "adl1182", "page": 507, "text": "( ٤٨٢)\n\nراغ ٢٨٠\nراگ (راغا ملاحظه شود )\nراسا ،(رودخانه) ٧ ، ٥ ٦٣٠ ٦٧٠\n١٦٦ ،٧٤ ، ٧٣ ، ٧١\nراوی ، ٧٤ ٨٧\nرام رود ٣٧٦٠\nراجور ٤١٧٠\nر اول پندی ٤٢١٠\nراش تریکتاس ٤٢٤٠\nروشان ٤٠٤،١٠٤\n\nروه، ٩٣، ٢٧٩ ، ٢٩٥\nرونجون ۳۹۱\nرم ۱۹۸\nروسیه ، ٣٠ ، ۱۱۰ ، ۱۷۹\nرومیتیا ، ٢٨٤\nریماتا ( کوه) ٢٨٥\nریوانت (کوه ) ٢٨٥\nریجور ٤١٧\nری ۲۸۰، ۲۹۳\nری و نگتا، (کوه) ٢٥٣\n\nحرف ز\n\nزابل ۲۱۱\nزابلستان ۲ : ۲ ، ۲۵۹\nزاب (رودخانه) : ٢٦٦ ، ۳۳۷\nزارياسپس ، ( رودخانه ) ۳۹۰\nزاریسیه ۳۹۱\nزادرا كات را ٣٦٩\nزرنج ١٥٠ ، ١٦، ١٨، ٠ ٢١\n۳۰۰،٢٥٧،١٠٧\nزراسیه ، ٢٤٩ ، ٣٩٠ ٣٩٩\nزرافشان ٣٠٢،٧٦، ۳۹۹،۳۹\n\nزره دهازا ٢٨٣، ٢٨٤\nزرنگی ۳۸۳\nزر انگیانا ، ۳۷۳ ۳۷۰\nزره ٣٧٦\nزندان ۳۹۱\nزرنک ۳۷۳\nزرد را کارتا ٣٦٩\nز گروس (کوه) ٢٦٦ ، ٣٤٥\nزینکر و نی ، ۲۷۰ ، ۲۷۱ ،\n٣٤٣"}
{"book": "adl1182", "page": 508, "text": "(٤٨٣)\n\nحرف س\nسائبيريا ۳۰۰ سر اواستی ٤٤٢٠٣٧٦\nساکشتن ساکستانا ١٠٧٠٤٤ سروبی ٤٠\n۳۷۳۰۳۶۲ سر دریا ۳۹۰۳۵۰۳٤٠٣٣٠٣١\nسائيري وانت ( کوه ) ٢٨٥ ۱۸۰ ، ١٦١٠١٦٠،١٥٦٠٤٥\nسالنگ ۳۸۱۰۲۸۸ ٢٤٨٠٢٤٠٠۲۳۱۰۲۰۸۰۲۰۲\nسارا یو (رودخانه) ۷۱۰ ٢٨١٠٢٧٦٠٢٧٥ ٢٦٢٠٢٥٤\nسبز (شهر) ۳۹۴ ۲۹۳۰۲۹۰\nستلج ٤٢٣٠٨٨٠٧٤ سمر قند ۲٥۲ ، ۲۰۵ ، ۱۱۰\nستردی ( رود خانه ) ۸۸۰۷٤ ٢٧٦،٢٦١٠٢٦٠٠۲۵۹۰۲۵٥\nسنیرا ( کوه) ۲۸۹۰۲۸٦٠١٥٢ ٤۰۵۰۳۹۹۰۳۹۵۰۳۹۴۰۳۹۳\nستا گیدیا ۳۶۳ سمیریا ٣٤٤\nسینتو داتا ( کوه) ٢٨٦٠٢٨٥ سوبار ا ۹۸\nسیتا گوتا گیری (کوه) ۵۶ سنگ اسگ ٣١٦٠١٦٠\n۲۸۹۰۲۸۸٬٢٨٦٠١٥۲۰۹۲ سند ۱۳ ۱۲،۱۱۰،۹،۷\nسینده سندهو ٨٤٠٧٤٠٣٤ ٢٢،١٦٦٠٤٤٠٢٦٠٢٣\nسیپته در نه (کوه) ٢٨٦٠٢٨٥ ٦٨٠٦٧ ٦٣٠٥٧٠٥٢٠٤٥\n۲۸۸ ١٦٨ ، ٨٤٠٧٧، ٧٦، ٧١٠٦٩\nسپین غر ٠٨٤٠٧٢٠٦٣٠٥٦٠٤٠ ۲۷۹،۱۸۰۰۱۷۹،۱۷۲۰۱۷۰\n١٥٦،١٥٥٠١٠١٠٩۲۰۹۱ ٣٦٣٠٣٦٠٠٣٣٢٠۲۹۳،۲۸۱\n۲۸۹،۲۸۸ ٤٣١٠٤٢١٠٤٠٩٠٤١٨\nسرخس ٤٠١ سندهر ٥٧٠٥٤٠٥٠٠٣٨٠٣٢\nسریپل ٤۰۱۰۱۰۰ ۷۱۰۷۰٠٦٩ ٠٦٨٠٦٧٠٦٦٠٦٣"}
{"book": "adl1182", "page": 509, "text": "(٤٨٤)\n۱۰۸ ، ۸۸ ، ۸۷ ، ۸۹ ، ٨٤ ، ۷۸   سراسواتی ٤٠، ٥٧، ٦٣، ۷۰\n۱۷۷،۱۶۸،۱۶۷ ،١٦٦   ١٦٦، ١٠٥، ٨٨، ٨٤، ٧٧، ٧٦، ٧٠\nسنگالا ٣٩،٣١   سوز ٦، ٢٨، ٣٢، ٢٥، ٢٩٦\nسنگ بست ٤٠١   ٣١١، ٣١٥، ٣٣١، ٣٣٢\nسوات(رودخانه) ٦٣،٥٧،٥١   سوزیان ٦، ٨، ٢١، ٧٨، ١\n١٦٦،٧٢،٦٧   ٣٥٧\nسواستوس ٧٣   سغد ٣٦، ٣٩، ١١٠، ١١٢\nسواستس (رودخانه) ٧٣ ، ٧٢   ٢٧٤، ٢٧٧، ٢٨٠\nسوات ٤٠، ٤٧، ٥٧، ٦٧،   سفیدداغ (تپه) ١٦٠\n۹۳،۷۷   سفید کوه ٤٠، ٧١، ٧٢، ٩٢\nسواستو ٤٠، ٥٧، ٦٣، ٧٣   ١٥٢، ١٥٣، ٢٨٦، ٢٨٨، ٢٨٩\nسوتی ٧١، ٧٢، ١٦٦   سغد یان ١٤، ٣٩، ٤٠، ٤٤\nسون کل (دریاچه) ٢٩٢   ٤٥، ١٠٠، ١١٣، ١٦١، ٢٠٥\nسوريه ٤٢٥   ٢٧٧، ٢٩٥، ٣١٢، ٣٩٤، ٣٩٥\nسواست(رودخانه) ٤١١   ٣٩٩، ٤٠٤\nسو کهودا ٣٩٣   سليمان ( کوه ) ٤٠، ٩٢، ٩٣\nسوريا ٣٧٠   ٢٩٠، ٣٧٩\nسوپوتاسوتو ٧٣   سلطان پور ۱۱۹\nسيامكه( كوه) ٢٨٥ ، ٢٨٦   سگدیانه ٢٨٧، ٢٨٨، ٣٩٠\n٣٩٧،٣٩٥،٢٨٩   ٣٩٢، ٣٩٣، ٣٩٦، ٣٩٤، ٣٨٩\nسرخ داغ (تپه) ١٦، ١٧، ١٨   ٤٠٠، ٤٠١، ٤٠٣، ٤٠٦، ٤٠٧\n٢١، ٢٢   ٤٢٥، ٤٢٨"}
{"book": "adl1182", "page": 510, "text": "(٤٨٥)\n\nسمنگان ، ٣٩١ ۳۹۸ ، ۳۹۷ ، ٣٩٥\nسیاه کوه ، ٢٨٦،٢٨٤ ، ٢٨٩ سيا لك ، (تپه) ٨ ، ٢٤،٢٢،٢٠\nسياك او مند ( کوه)٢٨٦ ، ٢٨٩ ٢٦،٢٥\nسیلان ، ٤٤١ سیستان ، ١٣٧، ١٦،١٥،١٤\nسیرن ، ٤٤٤ ۱۷، ١٩،١٨، ٢٥،٢٣،٢٢،٢٠\nسیا کرد ، ٣٨٦،٣٨٥ ۲۰۹ ، ۱۰۷ ، ۱۰۰ ، ۹٩،٢٦\nسیروپولیس ، ٣٩٧،٣٩٦،٢٩٦ ٢٥٥،٢٥٣،٢٣٧،٢٣٣،٢١١\n۳۹۸ ٢٨٤،٢٨٠،٢٧١،٢٥٩،٢٥٦\nسینیسان ، ٢٨٧ ۳۰۰ ، ۲۹۳،۲۹۱،۲۹۰ ، ۲۸۷\nسی سی داوا ( کوه) ٢٨٥ ٣٧٤ ، ۳۷۳،۳۷۰،٣٦٢،٣١٥\nسیحون ، ٣٨٨،٤٥، ٣٩٢ ٣٧٦، ٤٢٨،٤٢٣\n\nحرف ش\n\nشام ، ٢٩٩ ، ٣٤٣،٣٣٨ شوش ، ٤٢٤ ، ٣٥٧\n٤٤٥،٤٤٤،٤٤٠،٤٢٦ شغنان ، ٤٠٤\nشاباز گاهی ، ٤٣٧ شتل ، ۳۸۱\nشال ، ٩٣ شبرغان ، ٤٠١\nشاپیکان (قلعه و کتابخانه) ٢٥٢ شیو کی ، ٩٥\nشورا وك،١٠٧، ١٠٨ شیوه و شکی ، ٩٥\n\nحرف ص\n\nصور (شهر) ٣٦٦ ٤١٥،٤١٤،٤١٣\nصوات، ٣٨٣ ، ٤١٢،٤٠٩"}
{"book": "adl1182", "page": 511, "text": "(٤٨٦)\n\nحرف ط\nطبرستان، ٢٠٨، ٢٢١، ٢٦٢، ٣٦٩ طوس، ٢٧٩، ٣٧٠\nطهران، ٢٣٧، ٢٨٠ طرابلس، ٤٢٨، ٤٣٢\n\nحرف ع\nعیلام، ٨،٦، ١٠، ٢٢، ٢٥ عربستان، ١٧١، ٢٦٥، ٣٣٥\n٣٤٩، ٣٣٨، ٣٣٥، ٣١١، ١٧٨ ٣٣٦، ٤٢٤، ٤٤٠\nعبید، ٢٥،٨ عرب، ٧٨، ١٠١، ٣٠٢، ٣٠٠\n\nحرف غ\nغزنی، ٤٠، ٤١، ٩٣، ١٠٠ غور، ١٥٢، ١٥٣، ٢٨٨، ٢٩٥\n٢٩٥، ٢٨١، ٢٩٧، ١٠٧، ١٠٢ غوربند، ٣٨٢، ٣٨٥، ٣٨٦\n٤٤٦، ٣٧٧ غوری، ٣٨٦، ٣٩١\n\nحرف ف\nفارس، ٤، ٧، ٨، ٩، ١٣، ٢٥، ٢٦ فرادات(رودخانه)، ٢٩١\n٣٥، ٣٤، ٣٣، ٣٢، ٣١، ٢٨ فرازداناوا، ٢٥٤، ٢٥٥\n٤،٣٨، ٤٥، ٦٣، ٧٧، ١١١ فراه رود، ١٧٠، ٢٩١\n١٥٥، ١٦١، ١٦٢، ١٦٥، ١٦٦ فرکامو، ٢٤\n١٧٨، ١٧٣، ١٧٢، ١٧١، ١٧٠ فرات، ١٧، ٥١، ٢٦٢، ١١٤،\n١٩٧، ١٩٤، ١٨٤، ١٨٢، ١٧٩ ٢٠٧، ٢٦٦، ٣٣٥، ٣٣٦\n٢٠٣ وغيره دراکثر صفحات کتاب ٣٦٧\nفرساک، ٤٨٧ فتح (قلعه)، ١٧، ١٨\nفرا، ٢٩٢، ٣٧٣ فرانسه، ٨٤، ١١٥، ٣٠١، ٢٨٤"}
{"book": "adl1182", "page": 512, "text": "(٤٨٧)\n\nفرغانه ، ٢٧٦\nفرااروبا ، ٢٨٤،٢٨٣\nفنلند ، ٣٠\nقاين ، ٢٥٠\nقفقاز ، ٣٨٥،٣٨٤،٣٨٣،٦\n٣٨٨\nقندوز ، ٣٨٦\nقندهار ، ١٠٦،١٠٢،١٠٠،٨٤\n٣١٥، ٢٨٠،٢٧٩،٢١١،١٠٧\nفرناكوتیس ( رودخانه ) ، ٢٩٢\nفلسطين ، ٣٤٠،٣٣٥،٣١١\nفوکلمیس ، ٣٧٧\nحرف ق\n٣٩٢،٣٧٨،٣٧٦،٢٩٩،٢٩٥\n٤٢٣\nقبرس ، ٤٢٨،٣١١\nقلات ، ٣٧٧\nقلعه زال ، ٣٨٦\nقرشی ، ٣٩٥،٣٩٤\nحرف ك\nکاشان ، ٢٤،٢٢،٢٠،٩،٨\n١٧١،٢٦،٢٥\nکابل ، ٩٢،٨٧،٤٢،٤١،٣٤\n٢٣٣، ٢١١، ١٥٤، ٩٩،٩٣\n٣٧٩،٣٧٦،٢٩٥،٢٧٩،٢٦٣\n٤٢٨، ٣٨٣،٣٨٢،٣٨١،٣٨٠\n٤٣٢\nکابل ( رود خانه ) ، ٥١،٤٠\n٧٣،٧٢،٧١،٧٠،٦٩،٦٧،٥٧\n١٠٠،٩٩،٨٤،٨٣،٧٩،٧٧،٧٤\n٤٠٨،٣٨٣،٣٦٣،٢٧٨،١٦٦\nکابلستان ، ٣٨٣،٢٩٥،٢٥٣\n٤٢٩، ٤٢٧،٤٤١،٤١٥،٤٠٩\n٤٤٦،٤٤٤\nکابورا ، ٣٨٠،٩٣\nکاپیسا ، ٦٩، ٦٧، ٤٠، ٣٢\n٣٨٤،٣٨٢،٣٨٠،٣٨٣،٧٠\n،٣٤٥\nکاپیسی ، ٣٨٢\nکاشغر ، ٧٣\nکارون ، ٢٦\nکارورا ، ٣٨٠،٩٣"}
{"book": "adl1182", "page": 513, "text": "( ٤٨٨)\n\nکافرستان، ١٥٤\nکاتی ، ١٥٤\nکالو ، ٢٣٤\nکاسایا ، ٢٩، ٢٩٢\nکالج ، ٣٤٤\nکاو قاشا ، ٣٨٣،٣٨٠\nکامرد ، ٣٨٦\nکارقانا ، ٣٨٣\nکاردرسی ، ٣٨٣\nکچ ، ٢٩٥\nکپاد و چییه ، ٣٣٨\nکپی لاو استو ، ٤٤١\nکتیباواز، ٤٣٧\nکخره ، ٤٠، ٢٧٤، ٢٨١\nکران ، ٢٤\nکرومو ، ٤٠ ، ٥٧ ، ٦٩،٦٣\n١٦٦ ، ٨١ ، ٧١\nکرم، ٧١،٦٩،٦٧،٥٧،٥١\n١٦٦، ٧٧ ٧٢\nکرمان ، ٢٩٥،١٧٨،٤٥،٤\nکراچی ، ٢٣٩ ، ٢٧٨ ، ٤٢٣\nکرمانیا ، ٣٥٨\nکرونه ، ٣٦٤\n\nکرو شاد ، ٣٧٧\nکبر وه اسيه ، ( کوه) ٢٨٥\nکسبین ، ٣٩٢ ، ٤٠٠\nکش ، ٣٩٤،٣٣٧\nکشمیر ، ٤٤٥،٤٤٤\nکلکته ، ٣٠\nکلده ، ١٧٨، ٢٦٦ ، ٣٣٥\n٣٣٨،٣٣٧\nكليف ، ٣٩٣\nكلاشه ١٥٤\nکلاح ، ٢٧٠\nکلنگ و بس حث ، ٢٣٠\nکلنگا ، ٤٣٩،٤٣٨،٤٣٦\nکلنگ ادر هوخت ، ٢٣٠\nکنگ ، کنکه (قلعه ) ١٧،١٥\n٢٤٦،٢٤٣،١٨\nکوبها، ٤٠، ٥٧ ، ٦٩،٦٧،٦٣\n٨١ ، ٧٥،٧٤،٧٣،٧١،٧٠\n١٦٦ ، ٨٨،٨٤\nکتر ، ٤٠، ١٦٦،١٥٦،٧٣،٥٧\nكوفن ، ٤٠ ، ١٤١ ، ٤٢٠،٤١١\nکوشان (دره) ، ٣٨٥، ٣٨٦\nکوچی با کارا ، ٤٤٢"}
{"book": "adl1182", "page": 514, "text": "(٤٨٩)\n\nکوستان، ۳۸۰\nکوهدامن، ۳۸۰، ۴۰۷،۳۸۱\nکهویس، ۴۱۰\nکهکه یو (کوه) ۲۸۵\nکبکسته ۲۴۳، ۲۴۴، ۲۴۵\nکینوات، ۲۷۸\nکیزا تا، ۳۸۰\nکیلگی، ۳۸۶\n\nکوسرادا (کوه) ۱۵۲\nکوراسون (کوه) ۲۱، ۲۸۸،۱۵\nکوریب (رودخانه) ۶۱،۶۰\nکوندوراس (کوه) ۲۷۵\nکویته، ۱۳، ۱۴\nکوزالا، ٤٤٢\n۲۹۲\nکو سر ادا کو سروپاداتا ( کوه )\n۲۸۸ ، ۲۸۶\nکواربسا (کوه)، ۲۸۵\n\nحرف گ\n\nگازا، ۳۹۶\nگاوا، ۱۱۰\nگرکان، ۲۸۰، ۳۹۲\nگرانیکس، ۳۶۶، ٤٠٥\nکد روزیا، ۳۷۶،۳۷۵،۲۹۵\nگدروشیا، ۴۲۳\nگرشک، ۱۰۷\nگذر، ۳۷۷\nگذار سنان، ۳۷۷\nگل بهار، ۳۸۶\nکلکت، ٤٥٠\nکنگا، ۳۸،۷، ٧٠،٦٧،٥٧\n\n۱۷۶، ۱۶۷ ، ۱۱۵ ، ۸۷ ، ۷۵\n٤٣٨، ٤٣١، ٤٣٠،١٨٤،۱۸۲\n٤٤٢\nگندهارا، ۷۳، ۷۵، ۷۹، ۸۷\n١٥٤،١٠٢، ۱۰۰ ،۹۹ ،۹۰\n۳۸۳ ، ۳۶۲،۲۹۹،۲۳۳،١٥٦\n٤٤٤، ٤٣٣،٤٢٧،٤٢٥،٤١٣\n٤٤٦،٤٤٥\nگندار تیس، ۳۶۲\nگومل، ٣٤، ٦٧،٥٧،٥٢،٤٠\n۱۶۲،۷۷،۶۹\nگومانی، ٦٩،٦٧،٦٣،٥٧،٤٠"}
{"book": "adl1182", "page": 515, "text": "(٤٩٠)\n١٦٦،٨١،٧١ کوری ٤١،٢\nکواربان ١٠٦ کو را هسوس ٤١٢\nکوار ا والا ١٠٨ کیمه (موزه) ٢٨٤،٢٠١،\nکو کامل ۳۸۷\nحرف ل\nلا تين ٢٠٨،٤٥،٤٤،١٤،٥ لو کر نا ۳۸۰،۹۳\n٢٩٤،٢٩٣،٢٩٢ لندی بر یخی ۱۰۷،\nلغمان ١٥٦،١٥٤،٩٥،٤٠، لندن ٣٥٤،٣١٢،١٥٢\n٤١١،٤١٠ لگاش ٣٣٧،\nلندی سین ۷٣، لیدی ٣٦٢،٣٥٧،٣٥٠،\nلوگر ۳۸۰،٩٣ لوط ١٥٦،١٥٤،٩٥،٤٠،\nحرف م\nمازاتا ٢٤١،٢٣٢،٢٢١ مالیزی ٤١\nمازندران ٢٢١،٢٠٨،١٧٥ مار جیان ٢٨٩،٢٠٩،٤١\n٢٩٣،٢٦٢،٢٤٢،٢٤١،٢٣٢ ٤٠١،٤٠٠،٢٩٥\n٣٦٩ متا ٤١٥\nماوراءالنهر ٢٥٧،٢٥٦ متی کیسا (کوه) ٢٨٤،\nمازیشو ااو(کوه) ٢٨٤، مدیا ١٦٢،١٦١،٤٥،٤٤،٩،\nمارمورا (بحیره) ٣٦٦، ٢٣٠،٢١٢،١٩٤،١٨٤،١٨٢\nمار کندا ٣٩٧،٣٩٥،٣٩٤، ٢٧١،٢٦٧،٢٦٦،٢٦٣،٢٦٢\n٤٠٥،٤٠١،٤٠٠،٣٩٩ ٣٣٨،٣٣٤،٣١٤،٣١٣،٢٩٦\nمارو کا ٣٩٤، ٣٦٠،٣٥٢،٣٤٤،٣٤٣،٣٤١\nمازیون (کوه) ٢٦٦، ٤٠٣،٣٨٧"}
{"book": "adl1182", "page": 516, "text": "(٤٩١)\n\nمدیامکنا ٣٤٥\nمدیا اترو پاتنه ٣٤٥\nمدیا را کیانا، ٣٤٥\nمدی ترانه ۳۰۷،۲۷۰،٢٦٧\n٣٤٩،٣٣٥،٣١٤،۳۱۱\nمد راس ٤٣٨،٤٣٦٠\nمراتا ٤٤٤٠\nمرغاب ٢٧٧،٢٧٤،٤٠١،٤٠\n٣٥٤،٢٧٨\nمرگیان ٢٨٤،١٣ (مارجیان\nملاحظه شود )\nمرتضی علی (دشت) ۱۷۰\nمرو ٣٩،٢١،١٤،١٣،٧٦\n٤٠١،٢٨٤،٢٧٨،٢٧٧،٤٠\nمرو چاق ٤٠١\nمزار شریف ٢٨٤\nمقدونیه ٣٥٦،٣٦٤،٣٦٠٠\n٤٤٤، ٤٢٩ ٤٢٥،٤١١،٣٧۱\nمکران ٢٩٥٠٤٢٠\nمسا کا ٤١٥،٤١٤،٤١٣٠\n٤٢٠\nمکده ٤٤٥،٤٤٢،٤٤١،٤٣٠٠\nمنجوان ١٥٤،١٥٣،١٤٩،٧٩٠\nمنجان ١٥٤،١٥٣،٧٩٠\nمنهيرا ٤٣٧\nموسیان (تپه) ٨٠\nمورو ۲۷۷، ٢٧٤،٤٠،٣٩\n۲۷۸ ( مروهم دیده شود )\nمولوس ٣٦٥\nموریا ناگارا ٤٣٠\nموصل ۳۷۸\nمصر ٢٥،١٢،١٠،٦،٥،٤،٣\n۲۱۱،۲۰۸ ،۲۰۷،١١٤،٢٧\n٣٦٦،٣٥٨،٣٣٩،٣٣٨،٣٣٥\n٤٣٢،٤٢٦،٤٦٥\nمغل کوت ١٠٦\nمیمنه ٤٠١،٢٧٨،٤٠٠\nموهنجو دیر و ١٤،١٣،١٢،١٠\n۳۱۱،٢٦،۲۳\nمهمند ١٥٦\nمهریر بن(آتشکده) ٢٥٣( برزین\nمهرهم دیده شود)\nمینیخه ٢٨٥٠\nمها بن ( کوه) ٤١٥٠\nمیروس( کوه) ٤٢٠٠\nميسور ٤٣٥٠"}
{"book": "adl1182", "page": 517, "text": "(٤٩٢)\n\nحرف ن\n\nنال ، ١٠٧ ، ١٤١ ، ٢٣١ نیلاب، ٣٧٢\nنا وا سنگا رامه ، ٢٢٧ نیل ، ٢٥،٢٣،١٥،١٢،٧،٦،٤\nنا واو بهارا، ٢٢٨،٢٢٧ نیسا یا ، ٢٧٨،٢٧٤،٤٠\nنارمی، ٢٧٠ نیسا آ، ٣٤٣،٢٧١،٢٧٠\nنا دعلی ، ١٠٧،١٧،١٥،٧ نیسه، ٣٨٢\nنا پوستک کیالان ، ٢٢٧ نیکا یا ، ٤٢٢،٤٠٩،٤٠٨\nننگرهار، ٢٨٩،٩٣ نیسا، ٤٢١،٤٢٠\nنجرو ، ٤٠ نسا ، ٤٢٠\nنو بهار ، ٢٢٨،٢٢٧ نیپال، ٤٤١\nنور (دره) ، ٧٤ نیم روز ، ٢٩٥،٢٦٣\nنوازک(شهر) ، ٢٦١،٢٦٠،٢٥٣ نینوا، ٣٤٠،٣٣٨،٢٦٩،٢٦٧\nنویده ، ٢٦١ ٣٥٠،٣٤٩\nنو بی لیس ، ٣٨٠ نین پلک ، ٢٦١\nنو تکه، ٣٩٩،٣٩٥،٣٩٤ نيويورك، ٢٧٨،٢٣٩\n٤٠٢،٤٠١ نظر علیخان (قلعه) ، ١٧\nنوا کشی ، ٤١١\nنو شهره ، ٤٢١\nنورستان ، ٧٩،٧٤،٧٣،٤٠\n\nحرف و\n\nوارا ، ٢٢٤،٢٢٠،٢١،٨\nوانا ، ٢٨١ ٢٢٩،٢٢٨،٢٢٧،٢٢٦،٢٢٥"}
{"book": "adl1182", "page": 518, "text": "(٤٩٣)\n\nوارنا ، ٢٧٤ ، ٢٨١\nواشان (کوه) ، ٢٨٥\nوانگوهی دينيا ، ٣٩ ، ٢٧٥\n٢٧٦ ، ٢٩٠\nواخدريکا يا (کوه ) ، ٢٨٥\nوخش ، ٣٩٢\nوروك تا ، ٢٣٣ ، ٣٠٩\nورهوان ، ٢٥٢ ، ٢٥٣ ، ٢٦٠\n٢٦١\nوزيرستان ، ٢٨١،١٤\nو روشا (کوه ) ، ٢٨٥\nوقار اومند(کوه) ، ٢٨٩،٢٨٦\nوقره باتت(کوه) ٢٨٥ ، ٢٨٦\n٢٨٩\nوردك ، ٣٨٠\nو يشاوايا (کوه ) ، ٢٨٥\nويدوانا (كوه) ، ٢٨٥\nويهارا (وارا ملاحظه شود)\nويقاستا ( رود خانه ) ، ٧٤\n٤٢١\nویکره تا ، ٤٠ ، ٢٧٤ ، ٢٧٨\n٢٧٩\nو يات (رودخانه) ، ٧٤\nو یپاس(رودخانه) ، ٨٨،٧\nوین ، ١٥٣ ، ٣٩٢\nوه ، ٢٧٦\nحرف ه\nهاليس ، ٣٥٠\nهامون ، ١٤ ، ١٥ ، ١٦ ، ٣٢ ،\n، ٢٥٧ ، ٢٣٧ ، ٢٣٣ ، ١٧٩\n٢٩٩ ، ٢٩٢ ، ٢٩١ ، ٢٨٤ ، ٢٧١\n٣٧٣،٣٠٠\nهاروت ( رودخانه ) ، ٢٩٢\nهيشه هندو ، ٧٤ ، ٢٧٤ ، ٢٨١ ، ٢٩٣\nهزاره جات ، ٩٣ ، ٢٩٥ ، ٣٦٢\nهزاره ، ٤٢٦ ، ٣٧٩\nهريه ، ٢١٠ ، ١٤١ ، ٣١١،٢٣\nهرى وا ، ٤٠ ، ٢٧٨ ، ٣٦٩ ، ٣٧٠\nهروير ، ٤١ ، ٢٧٤\nهری ، ٤١ ، ٢٧٨ ، ٣٦٠\nهری رود ، ١٤٠ ، ١٥٥،٤٢\n٢٨٦ ، ٢٨٤ ، ٢٧٨ ، ۲۰۹ ، ۱۷۰\n٤٢٨ ، ٢٩٥ ، ٢٨٩ ، ٢٨٨"}
{"book": "adl1182", "page": 519, "text": "(٤٩٤)\n\nهر يواتی ٨٨٠٨٤٠٧٧٠٧٦٠٤١\n۲۸۱۰۲۸۰۰۲۷۱٬۱۰۷٬۱۰۰\n۲۹۳\nهر مندوس ٣٧٦٠\nهری تی بریزا ٣١٤٠١٥٢\nهری تی مارزا ۲۸۳\nهریتی ( کوه) ٢٨٦\nهرو (رودخانه ) ۲۸۸\nهرات ١٥٥٬١٠٢٬١٠٠٠١٠\n٢٩٥٠٢٨٤٠٢٧٨٠٢١١٠٢٠٩\n٣٧٦٠٣٧٣٠٣٧٢٠٣٧١٠٣٧٠\n۳۹۳٬۳۹۲\nهژده نهر ٢٢٦٠\nهکاتو میپو لیس ٠٢٩٦\nهفت در یا ٧٤٠٧٠٠٥٠\nهو استوا ( رودخانه) ۲۹۱۰\nهوز نا کوهیتی ( رودخانه) ۲۹۲۰\nهوسر اوا( دریاچه ) ٠٢٩٢\nهو كربا ( کوه ) ٣٠٩٠٢٨٣\n۳۱۰\nهویی نا ۳۸۳\nهمدان ٣٥٧٠٣١٣٠٢٩٦\n٣٧٤\n\nهندوراج ( کوه ) ٤١١\nهندوکش ٣٦٠٣٤٠٣٢٠٣١\n٤٣٠٤٢٤١٠٤٠٠٣٩٠۳۸ ۳۷\n٦٦٠٦٣٠٥٧٠٥٦٠٥٤٠٥٣٠٥١\n۸۱۰۷۸۰۷۳۷٢٠٧١٠٦٩٠٦٧\n۹۰۰۰۸۸۰۸٧٠٨٦٠٨٥٠٨٤٠٨٣\n۱۱۰٬۱۰۳٬۱۰۰٬۹۵ ۹۱\n۱۲۳٬۱۲۲٬۱۱٤٠١١٣٠١۱۲\n١٦٦٠١٦٣٠١٥٤٠١٥٣٠١٣٤\n۲۱۹٬۱۸۵۰۱۸٤٠١٧٠ ( وغیره\nدر اکثر صفحات تا آخر کتاب )\nهندوکوه ۳۶۲ ( كلمة\nهند و کش دیده شود )\nهپوت ٣٦٦٠\nهشت نهر ٤١٩٠٣٨٣\nهوبیان ۳۸۲\nهيبك ٣٩١\nهیداسپس ٤٢٢\nهیر کانیا ٣٦٠٠٣٠٠٠٢٨٠\n٣٦٩٠٣٦٤\nهندا ۲۸۰٢٦٠١٣٠١٢٠١٠\n٣٦٠٣٥٠٣٤٠٣٣٠٣٢٠٣١٠٢٩\n٧٠٠٦٥٠٦٢٠٤٥٠٤٤٠٣٨٠٣٧"}
{"book": "adl1182", "page": 520, "text": "(٤٩٥)\n\nهيرمند ، ٧ ، ٢٢، ٢٣ ، ٢٦\n٨٥، ٨٤، ٨٢، ٨١، ٧٨، ٧٧، ٧٥، ٧٣\n\n١٠٧ ، ١٠٦ ، ١٠١، ١٠٠ ، ٤٢\n١٠٨، ١٠٧ ، ١٠٦ ، ١٠٤، ١٠٠\n\n٢٥٣ ، ٢٣٧، ١٨٠ ، ١٧٠ ، ١٠٨\n١٢٠، ١١٥، ١١٤، ١١٢، ١١١\n\n٢٨٠ ، ٢٧١، ٢٥٩، ٢٥٧، ٢٥٥\n١٤٥، ١٤١، ١٣١، ١٢٩، ١٢١\n\n٢٩١ ، ٢٩٠ ، ٢٨٨، ٢٨٤، ٢٨١\n١٦٦، ١٦٥، ١٦١، ١٥٥، ١٤٨\n\n٣٧٦ ، ٣٧٥، ٣١٥ ، ٣٠٠، ٢٩٩\n١٧٤ ، ١٧٣، ١٧٢، ١٧٠، ١٦٧\n\n٣٧٧\n( و ديگر صفحات تا آخر كتاب)\n\nهيد اسب ٧٤، ٤٢١\nهندوستان ٤٠٧ (به كلمة هند\n\nهيتومنت ١٠٧، ٤١ ، ٢٧، ٢٨٨، ٢٩١\nمراجعه شود)\n\nحرف ی\n\nيمكان ٢٤\nيو باثي رى سنا ( کوه ) ٥٦\n\nيونان ٢٩٠ ٤٤، ٤٥، ١٩٧\n٢٨٧، ٢٨٦، ٢٨٥، ١٥٢\n\n٢٩٣ ، ٢٩٢ ، ٢٩١، ٢٠٨، ١٩٩\nيوش ٣٩٩\n\n٣٦٦ ، ٣٦٥، ٣٦٤، ٣٦٠، ٢٩٨\nيوجن ٤٣٥\n\n٣٨٥، ٣٨٣، ٣٧٢، ٣٧١، ٣٧٠\nيوجا وينى ٤٣٨\n\n٤٢٥، ٤٠٦، ٤٠٥، ٤٠٠\nيميا جتره (كوه) ٢٨٥"}
{"book": "adl1182", "page": 521, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 522, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 523, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 524, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 525, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 526, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1182", "page": 527, "text": "[BLANK PAGE]"}
