{"book": "adl1179", "page": 1, "text": "Afghanistan Digital Library\n\nadl1179\n\nhttp://hdl.handle.net/2333.1/crjdfpb0\n\nThis is a PDF version of an item in New York University's Afghanistan\nDigital Library (http://afghanistandl.nyu.edu/). For more information about\nthis item, copy and paste the \"handle\" URL above into a web browser.\nWhen referring to or citing this item please use the \"handle\" URL\nand not this document or the URL from which you downloaded it.\n\nAll works presented on New York University's Afghanistan Digital Library website are, unless\notherwise indicated, in the public domain. The images available on this website may be freely\nreproduced, distributed and transmitted by anyone for any purpose, commercial or non-commercial.\nNYU Libraries, Digital Library Technical Services, dlts@nyu.edu"}
{"book": "adl1179", "page": 2, "text": "KACHMIRI AKBAR NAMA A.T. 30"}
{"book": "adl1179", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 6, "text": "اکبر نامه\nاثر منظوم حمید کشمیری\nتحشیه : علی اصغر نعیمی\nتصحیح : محمد ابراهیم خلیل\nسردار مجاهد ملی وزیر محمد اکبر خان غازی\nباهتمام : محمد شفیع رهگذر"}
{"book": "adl1179", "page": 7, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 8, "text": "از نشرات انجمن تاریخ نمبر (۳۰) از نشرات عمومی مطبوعات نمبر (۷۱)\n\nاکبر نامه\n\nاثر منظوم حمید کشمیری\n\nتاریخ طبع ۱۳۳۰ شمسی تعداد طبع ۱۰۰۰ جلد"}
{"book": "adl1179", "page": 9, "text": "اعتذار\n\nچون نشر این کتاب در مجله آریانا تقریباً دو سال و ششماه را در بر گرفت\nو از طرفی نشر و طبع آن بصورت جداگانه به روزهای قبل از جشن استقلال\nمنقضی بود، لذا فرصت کافی به ترتیب اغلاط طباعتی و تصحیح آن نیافتیم .\nامید است خوانندگان گرامی اگر در طی مطالعه به بعضی اغلاط لفظی\nبر میخورند بر ما ببخشایند\n(انجمن)"}
{"book": "adl1179", "page": 10, "text": "اکبر نامه\nمقدمه\nتاریخ معاصر افغانستان که با سلاله محمد زائی شروع والی یومنا ادامه\nدارد نظر به قرب زمان مانند تاریخ معاصر هر کشور و هر قوم بیشتر به يك سلسله\nیادداشتها، مکاتیب، معاهدات، قصائد، شجره و انساب، رساله های منظوم\nو منشور، جنگنامه ها، شنیدگیها و چشم دیدها، اشعار و قصص عامیانه\n(فولك سانگ و فولکلور) متکی میباشد که بطور عموم اکثر آن طبع نشده\nبلکه پیش از چاپ جمع آوری و تدوین میخواهد و به اصطلاح غربی ها مطالب\nلازمه باید اول از ارشیفهای خانوادگی بیرون کشیده شود تا متون بدون\nکم و کاست در دسترس عامه قرار گیرد و آنگاه در اثر قضاوتها آهسته\nآهسته خطوط اساسی آن دوره و جزئیات آن معین گردد.\nراجع به تاریخ يك و نیم قرنه اخیر افغانستان اسناد و مدارك به صفتی که ذکر شد\nدر موزه کابل و کتابخانه های رسمی و شخصی و بیشتر در میان خانواده ها و در دست\nافراد موجود است که چیزی بدست آمده و انتظار داریم چیزهای دیگر به رهنمائی\nاشخاص فهمیده میسر گردد و از میان نرود در میان آثاری که عجالتا در دست\nاست مهمتر از همه اسناد آتی است شاهان متأخرین افغانستان يك جلد\nدر موزه کابل) مجموعه خطی بی نام در ٤٦٢ صفحه شامل دوره سدوزائی\nو محمدزائی ويك جلد گلشن امارت نسخه خطی) در کتابخانه\nمطبوعات در ٢٦٥ صفحه تحت نمره ۱۸۱ موجود میباشد. فرامین و مکاتیبی که"}
{"book": "adl1179", "page": 11, "text": "( ب )\nاز طرف شاهان، امرا و سرداران بنام نایب امین الله خان لوگری تحریر شده\nو یا میان اشخاص معاصر وی مبادله گردیده (سه دوسیه در موزهٔ کابل ) سوانح\nشاه شجاع (یک جلد در موزهٔ کابل ) جنگ نامه راجع به جنگ اول افغان\nو انگلیس ( یک نسخه در دار التحریر شاهی و یک یک نسخه نزد حافظ نور محمد خان\nو امین الله خان زمریالی) و بالاخره «اکبر نامه» که اصلا رساله ایست منظوم\nو به پیروی شیوهٔ حماسی که خاصهٔ خراسان است از طرف حمید کشمیری\nشاعر معاصر وزیر محمد اکبر خان غازی در طی یکسال در ١٢٦٠ هجری قمری\n(سه سال قبل از وفات وزیر مذکور ) در کشمیر به رشتهٔ نظم کشیده شده\nو از نقطهٔ نظر ادب و امانت تاریخی اثر گرا نبهائی میباشد و به نویسندگان\nتاریخ معاصر افغانستان کمک زیاد میکند .\nشاعلی عبدالروف خان بینوا مدیر عمومی پشتو تولنه چند ماه قبل حینیکه\nدر اثر دعوت(ادبی تولی) سرحد به پشاور رفته بودند ضمنا به معاینهٔ\nکتابخانهٔ جناب مولانا فاضل صمدانی صاحبزاده موفق شده و در میان کتب قلمی\nایشان نسخه ئی از اکبرنامه را هم یافتند . شاغلی بینوا نظر به علاقه ئی که به احیای\nآثار تاریخی کشور خویش دارند میخواستند نقلی از ان نسخهٔ قلمی برای چاپ\nحاصل کنند ولی جناب صاحبزاده لطف بیشتری نموده اصل نسخهٔ خود را\nبه ایشان عاریت دادند مشروط به اینکه به طبع آن اقدام شود .\nملتفت باید بود که این نسخهٔ اکبر نامه منحصر به فرد نیست بلکه نسخ\nمتعددی از ان در افغانستان در کتابخانه ها و پیش اشخاص موجود است و برای\nاینکه حین طبع اغلاطی را که عموما هنگام نقل آثار قلمی از طرف كتاب\nبعمل می آید ( وطبعا در آثار منظوم بیشتر میباشد) با نسخه های دیگر مقابله\nو اصلاح بتوانیم دو نسخهٔ دیگر هم بدست آوردیم ولی متن همان نسخهٔ کتابخانهٔ\nمولانا فاضل صمدانی را قرار میدهیم . کاتب این نسخه معلوم نیست خط آن\nمتوسط است ولی اغلاط دارد که یکحصهٔ آن از طرف شخص نامعلومی در حواشی\nاصلاح شده و در پاورقی ها از او به حرف (م) یاد میکنیم ،تاریخ کتابت این نسخه"}
{"book": "adl1179", "page": 12, "text": "( ع )\n\nهم معلوم نیست و در صفحات اخیر چهار ورق آن از ( ١٤٧ تا ١٥٠) افتاده\nو بعوض مهتمم دارالعلوم رفیع الاسلام پشاور بقلم محمد ایوب شاه مدرس اول\nدارالعلوم مذکور به تاریخ ٢٧ جمادی الاخر ١٣٥٧ مجدداً تحریر و در متن\nگنجانیده شده است در صفحه اخیر تاریخ وفات وزیر اکبر خان غازی از طرف\nشاعری استخراج شده که آنرا در آخر کتاب طبع خواهیم کرد .\nنسخهٔ دوم مربوط به کتابخانهٔ دارالتحریر شاهی است که از ان در پاورقی\nبه حرف (د) یاد خواهیم کرد . این نسخه ٣٩ سال قبل در کابل بقلم حاجی\nعمر یکی از احفاد سردار پاینده خان در عصر سراجیه تحریر شده و خود کاتب\nگوید : «تمام شد بدستخط کمینه خلق الله حاجی عمر پسر میر داود محمد سرورخان\nپسر سردار رحمدل خان پسر سردار پاینده خان محمد زائی بتاریخ ١٧ شهر\nربیع الثانی یوم یکشنبه ١٣٢٩ بدار السلطنهٔ کابل در عهد سلطنت امیر\nابن الامیر ابن الامیر ابن الامیر پادشاه عدالت قرین اعلیحضرت سراج الملة والدین\nامیر حبیب الله خان ...» .\nدر صفحات اخیر خود این نسخه يك قصیده از طرف کاتب در مدح امیر حبیب الله خان\nشهید دارد و در چهار صفحهٔ دیگر تاریخ بعض وقایع مهمه مربوط به دورهٔ\nمحمد زائی ثبت است وحصهٔ اخیر را هم در اخیر متن اکبر نامه خواهیم گرفت .\nنسخهٔ سومی ما متعلق به شاغلی برهان الدین خان كشككى مدیر عمومی\nمطابع است و نسخه ایست بسیار تازه که ١٥ سال قبل به امر ایشان ( در ادارهٔ\nاخبار اصلاح کابل ) نقل گرفته شده\nچون متن اکبر نامه منظوم است و در نظم با وجود مقابلهٔ نسخه ها بنا بر\nبعضی ملحوظات ادبی دقت نظريك نفر شاعر در کار است شاغلی محمد ابراهیم خان\nخلیل عضو انجمن تاریخ در بعض موارد برخی اصطلاحاتی كوچك ادبی را ضروری\nدانسته اند که از طرف ایشان در پاورقی ها به حرف ( خ ) گرفته خواهد شد ."}
{"book": "adl1179", "page": 13, "text": "( د )\nاگر چه وقایع متذکرۀ این اثر جزء تاریخ معاصر افغانستان است و من حیث\nسنه و سال از حوالی ۱۵۰ سال بیشتر تجاوز نمیکند معذالک برای اینکه\nاشخاص و اماکن آن خوب تر به خوانندگان کرام معرفی شود شاغلی\nعلی احمد خان نعیمی عضو انجمن تاریخ مدیر مجلۀ آریا نا تبصره و حواشی\nومقابله نسخه ها وتدارک تصاو یر مربوطه آنرا متقبل شده اند و امید است\nباصرف مساعی ایشان این اثر بصورتی شایسته و مفید طبع گردد .\nاکبر نامه سرا زین شماره در مجلۀ آریانا و در عین زمان هزار نسخۀ علیحده\nهم از ان طبع خواهد شد تا در آخر کار اثر مستقلی هم بمیان آید .\nدر خاتمه انجمن تاریخ از شاغلی بینوا مدیر عمومی پشتو تولنه متشکر است\nو توسط ایشان از جناب مولانا فاضل صمدانی صاحبزاده که از کتاب خانه\nخویش این اثر قیمتی را برای چاپ به عاریت دادند کمال معنو نیت دارد\nوبنام كمك به تاریخ افغانستان از خوانندگان محترم خواهشمند است هر گاه\nبعضی یادداشت ها ، مکاتیب، پارچه های منظوم و منثور، تصاویر مربوط به مطالب\nمتذکرۀ متن این اثر داشته باشند برای چاپ به انجمن تاریخ بفر ستند ویقین\nداشته باشند که كمك های ایشان ولو هر قدر كوچك با شد برای ما بزرگ\nو مفید ثابت خواهد شد.\nاحمد علی کهزاد"}
{"book": "adl1179", "page": 14, "text": "بسم الله الرحمن الرحيم\nاکبر نامه\nخدایا جهاندار اکبر توئی (۱) کرم کستر و بنده پرور توئی\nزدریای صنع تو کردون حباب ز نورت کمین ذره آفتاب\nدر اظهار قدرت ز بالا و پست بهر بود و نابود داری تو دست\nکجا عقل و ادراك ایزد شناس کند قدرتت را به ندرت (۲) قیاس\nاگر ذره را دهی التهاب شود ماحی صد هزار آفتاب\nیکی قطره سازی محیط جهان کنی در حبابی محیطی نهان\nبکنجد فلك در يكى خردایه شود خردلی با زمین هم پله\nدر ایجاد خلق ای جهان آفرین نه تنها قدیری همین بر زمین\nتو دانی نمودن اگر خوش کنی کزین خوب تر ز آب، آتش کنی\nسمندر بر اثبات قولم جواب ز آتش دهد ماهی از قعر آب\nبتی نغز چون لعبت آذری زخاك آفرینی به آتش بری (۳)\nبقدرت برون آوری گل ز خار کنی جمع با زهر پازهر مار\nبذورات ( ٤ ) یکجان شده با غبار براری زخاك از نسیم بهار\nگر اجساد پوسیده از نفخ صور برانگیزی از خاک در دم چه زور\nنه خاك است خود در ثبات وسکون نه خود دایر این گنبد نیلگون (٥)\nچه ثابت چه سیاره قایم به تست ازل تا ابد ملک دایم به تست (٦)\nکسی نیست کش ذکر تو کار نیست بتوحید ذاتت در اقرار نیست (۷)\nخطا نیست مانع عطای ترا ولا نیست دافع بلای ترا\nنه ما ایستاده بخود مانده ایم نه از خوردن آب و نان زنده ایم\nحیات تو در ما فگنده است تاب (۸) چو بر ذره ها پرتو آفتاب\n(۱) اکبر علاوه بر ينكه صفت خدا بوده صنعت براعت استهلال نیز است.\n(۲) ك : بذاتت قياس (۳) م «و» ، ك ، وزاتش پری\n(٤) م : بلورات جمع بلور بمعنى تخم .. ( ٥ ) ه ازین در نسخه «ك» دیده نشد\n(٦) ك : ازل تا ابد جمله دایم به تست (۷) این فرد در نسخه «ك» موجود نیست .\n(۸) نسخه ك : حیات تو بر ما ...."}
{"book": "adl1179", "page": 15, "text": "(۲)\n\nچو خور عکس خود باز خواهد ربود شود ذره با بود گویا نبود\nدهی دوست را محنت و رنجها بد اندیش را رایگان گنجها\nدران رنج انواع لطف و کرم دران گنج اصناف اندوه و غم (۱)\nزطاغثوران تا به اهل گناه بجز رحمتت کس ندارد پناه\nزایجاد ما و شفاعت گران همانا که مقصود تست اندر آن\nکه تا عاصیان را شوی چاره ساز کنی گرم بازار ناز و نیاز\nو گرنه بيك غمزه لطف و جود نمی ماند نام گنه در وجود\nکسی این سخن گیر شمارد بعید کند امتحانش بجرم «حمید» (۲)\nبمقدار جرم او نبخشد عطا پس آنگه بگوید که گوید خطا\nبا انعام عام خود ای کردگار مکن اندرین دعویم شرمسار\nکنون مدعی سر بدعوی کشید بر غمش بکن عفو جرم «حمید»\nکه تا باز داند که کوه گناه بدر یای عفو است کمتر ز کاه\nسپردم ترا کار دنیا و دین نگویم چنان و چنین کن جز این\nکه مطبوع کن کار دنیائیم وزان خوب تر کار عقبائیم\nبنعمت نگهداشتی جان من برحمت نگهدار ایمان من\nالهی کن این بنده عیب ناك برحمت ز آلایش عیب پاك\nمکن بنده پیر خود نا امید باین سستی سخت و ریش سفید\nچو آزردن پیر از کس قبول نداری کیش داری از خود ملول\nچو کردی تو موی سیا هم سفید کن از لطف روی سیاهم سفید\nمپرس از ثواب و گناهم مگر در آندم که رحمت شود جلوه گر\nکه آنگه گشایم همه بار خویش کنم نازها با خریدار خویش\nالهی زجرمم جهان گشت تنگ فتادم بسر پایم آمد بسنگ\nروان رفته در مأمن مصطفی زدم دست در دامن مصطفی\nبیاورده‌ام عذر خواه بزرگ مگیر و مسوز از گناه بزرگ\nکمین بنده از بند آزاد کن روان شفیع الامم شاد کن\n(۱) در «ا از آن رنجا نواع لطف و کرم وزین گنج اصناف اندوه و غم اماك\nدران رنج ... درین گنج ...؟ (۲) - حمید نام مؤلف است ."}
{"book": "adl1179", "page": 16, "text": "(۳)\n\nدر نعت سید کائنات علیه افضل الصلوات واکمل التحیات\n\nزهی لعل یکتای سلک وجود\nخهی مالک ملک و ملک وجود\n\nمحمد که جبریل دربان اوست\nسرافیل گهواره جنبان اوست\n\nچه شاهنشهی نامی آن نامجوست\nکه هم سکۀ نام حق نام اوست\n\nزهی نام فرخ که گردد درست\nبتصدیق وی نقش ایمان درست\n\nازین نام روح الامینش دمید\nکه روح الله آمد ز مریم پدید\n\nدر ارشاد مستر شد انش رسل\nدر ایجاد جزوش همه جزو کل\n\nخود امی و کشاف ام الکتاب\nشفیع الامم صدر یوم الحساب\n\nفلك آستان و ملك جیش او\nسبق رحمتی برده بر طیش او\n\nبدولت چو زر داغ او برجبین\nشرف نام او کرده سجع نگین\n\nزتا ثیر آن طرفه انگشتری\nسلیمان شده شاه دیو و پری\n\nسخایش محیط و جهان چون سحاب\nبکردون علمدار او آفتاب\n\nاجل تیغ و حفظ خدایش سپر\nقضا ناوك وشست و ترکش قدر\n\nروان گشت نیر حق از شبت او\nشد . مظهر قدرتش دست او\n\nشده ممکن از نور او هر وجود\nدر آخر ز عکس آمد اندر (۱) وجود\n\nچو آن صبح از تابش خور دمید\nشد از صبح خورشید تابان پدید\n\nاز و مشعل هر نبی و ولی\nازل تا ابد روشن و منجلی\n\nچو خورشید کاندر شب از زیر خاك (۲)\nکند انجم از عکس خود تابناك\n\nهمه انبیا را شرافت ازوست\nزآدم مرا د خلافت ازوست\n\nاز آن پایه گاهش فلك بی خبر\nوزان عزو جاهش ملك بی خبر\n\nببردند از آن قدسیانش سجود\nکه نور دلش بود اندر وجود\n\nخدایش چو تشریف معراج داد\nزنعلین او عرش را تاج داد\n\nازان تاج سرهای عرش برین\nنمی آمد از خر می بر زمین\n\n(۱) م ، اندر آمد (۲) م ، تیره خاك"}
{"book": "adl1179", "page": 17, "text": "(4)\n\nصفت معراج سرور عالم مفخر آدم صلى الله عليه و سلم\n\nدر آن شب که آن شهسوار براق\nعنان تافت بر قطع سبع طباق\n\nدرخشان شد، چهرۀ مهر و ماه\nز نعل براقش زهی پا بگاه\n\nالوا العزم و مرسل ثنا خوان او\nهمه چشم دریوزه خوان (1) او\n\nخروش از سلام و درود از ملك\nملك بر ملك شد فلك در (2) فلك\n\nدر افکند در سدره روح الامین\nسرافیل پر (3) بر کشاد از کمین\n\nز بار نبوت سرش گشت خم\nقدم بر قدم راست میکرد دم\n\nمطاع و متاع دو عالم سپرد\nبر فرف که آن گنج بی رنج برد\n\nسلیمان ز نغتش مگر گردباد\nکزان روسریرش روان شد بیاد\n\nبر آمد ز تخت روان چون به عرش\nهمه عرشیان دیده کردند فرش\n\nنمودند گرد سریرش طواف\nازان عرش شد عرشیان را مطاف\n\nبفرمان فرمانده كن فكان\nدر آمد بخلوت که لا مكان\n\nهمه عضو عضو تنش يك بيك\nبدیدار دیدن شده مردمك\n\nدرو عکس و صف سمیعی فتاد\nبهر موی گوش شنیدن کشاد\n\nبدید آنچه کوراست آن چشم هوش\nشنید آنچه نتوان شنیدن بگوش\n\nچه بیند بجز آب چشم حباب\nکه از آب جزویست بل عین آب\n\nبصد رو سال آن چشماش نشاند\nکه گنجایش قاب قوسین نماند\n\nچو حق گفت او حی الى عبده\nبتشریح چون من کنم دل تهی\n\nحجاب دوئی از میان گشت دور\nبه نوری علی نور پیوست نور\n\nهمیکرد خود خویشتن را نظر\nو گرنه چه امکان (4) حد بشر\n\nبجوشید ش از سینه علم از ل\nادا کرد در حضرت لم يزل\n\nصلوة وتحيت بحسن ادب\nمعرف بتعريف اهل عرب\n\nجواب تحيت ز رب المجيد\nبوجه فحيوا با حسن شنید\n\nزهی کزخم سرمدی نوش کرد\nعجب بین که خود را فراموش کرد\n\n(1) م : نان (2) م : بر (3) م : سر (4) م : زحد .\n\nاکبر العامه (1000) جلدت عبدالاحمد و محمد امین و حیدر علیخان رجب علی ه اجرائيه شعبه تاریخ 7 جوزا 102 در مطبعه عمومیه کابل"}
{"book": "adl1179", "page": 18, "text": "( ٥ )\n\nز افتاد كان زمين داشت ياد مگر رحمت ايزدش داد باد (١)\nزحق بهره بهر ما خواست كرد همه كار ما كجروان راست كرد\nزمحمود چون گنج مقصود يافت بويرانه این جهان روی تافت\nزمين كز عرب دولت آباد کرد خراباتیان عجم یاد کرد\nبسر سبزی آورد چون نوبهار بسی سر زمین شد بدار القرار\nچو کرد آن شه دین زدنياسفر بحکمش زیاران خیر البشر (ص)\nابوبكر(رض) کوس خلافت نواخت پس از وی عمر(رض) رایت دین فراخت\nز تریاق فاروق(رض) عدلش امان ز زهر ستم یافت ملك جهان\nسپس یافته نور عثمان (رض)ظهور شد آن نور قایم مقام دو نور\nعلی(رض) زان سپس شد امام انام برو گشت دور خلافت تمام\nازین چار خور شید روشن گهر زظلمت جهان پاك شد سر بسر\nچو بودند این چارتن از دوئی مبرا و پاك از منی و توئی\nیکی کر دوئی آورد در شمار برو شنعـت و لعنت هر چهار\nبس این دولتم از خداوند گار که دارم بدل مهر شان استوار\nالهی باين چار ارکان دین فرو زنـده شمع شرع متین\nبر افراز ایوان ایمان من بیفروز قصر دل و جان من\nباین چار سلطان ببر دم پناه ببین بر شفیعان، مبین بر گناه\nضعیف و نحیفم فقير وحقير بعصيان زمن عذر نسيان پذير\nدر آن داوری از وعید شدید برحمت کن آزاد مسكين حميد»\nصلواة و دعایش ز جان بر دوام بر اصحاب و آل نبی و السلام (٢)\nدر مدح سلسله حضرت قادريه رضي الله تعالى عنهم\nچو مـاه عرب شـاه روی زمین سراج الهدی سید المرسلين\nقدم بر سر تخت افلاك زد بر افسر خـاص لـولاك زد\n\n(١) خ ، مگر رحمت ایزش یاد داد .\n(٢) م ، بر اصحاب واولادوی والسلام خ ـ به پیغمبر و آل و صحبش تمام"}
{"book": "adl1179", "page": 19, "text": "(٦)\n\nخداوند كبار جهان در نهفت زراز نهانش بيكفت آنچه كفت\nمحمد (س) از آن می كه بنمودنوش بيامد چو دریای رحمت بجوش\nبكفت ای خداوند كار جهان بمردم زمن مشفق و مهربان\nنخواهم كه این باده تنها خورم فراموش شود امت مضطرم\nخطاب آمد از قادر كرد كار كه این راز با كس مكن آشكار (۱)\nنهان كفتمت همچنان از كسان نهفته بهر كس كه دانی رسان\nاز آن باده جام نخستینه داد بيار نخستین فرخ نهاد\nپس آنگه از ان می عمر (رض) نوش كرد شنید از نبی (ص) نكته در كوش كرد\nپس آنكاه عثمان (رض) شب زنده دار از آن می فزودش حياو وقار\nبا تمام چون دور ساغر رسيد در آخر بساقی كوثر رسيد\nدلش خون شد و مستی آورد زور بشیر خدا در سر افكند شور\nشنیدم كه زد بر لب چاه آه زسوز دلش آب خون شد بچاه\nزباغ وسیع نبي كريم (س) كشيدند سر چار نخل عظيم\nكه شد شاخ هريك كرامی شجر چو طوبى بملك جهان سایه ور\nولى ميوه نخل شير خدا بر و شندلان سراج الهدى\nبهر يك رسید و رسد بیكمان شود ختم او ختم دور زمان\nازین خلعت اول از و یافت زین امام امامان امام حسین (رض)\nچو او رفت این تاج كو هر نهاد بفرق جگر گوشه زین العباد\nوزان مشعل نور كرد اقتباس سراج الهدى باقر (رض) حق شناس\nزنورش كه چون مهر انور رسید بعالم شعاعى بجعفر (رض) رسید (۲)\nچو ماه از جهان دود ظلمت سترد زخاصان خلافت بكاظم (رض) سپرد\nاز و نقد سربسته مرتضى (رض) رسيده بموسى على رضاء (رض)\nبارشاد آن نامدار شهید نیابت به داؤد طائی (رح) رسید\nكرت هست ذوق شنیدن ز تو یكی زان شنیدی دگرهم شنو\n\n(۱) م ، كه این راز با كس مكو زنهار\n(۲) م ، بعالم شعاعی به جعفر دميد ."}
{"book": "adl1179", "page": 20, "text": "(۷)\n\nکه از شیر حق مرتضی بوالحسن (رض) شده بهره ور شیخ بصره حسن (رض) (۱)\nازو تربیت یافت خواجه حبیب (رح) (۲) که ارشاد از ان اعجمی لبیب\nبداود طائی (رح) زاهل رشید (۳) مکرر چو قند مکرر رسید\nبه تعلیم رازی که معلوم کرد چو داؤد آهن دلان موم کرد\nازو بهره ور گشت معروف کرخ (رح) (٤) برفت از تنش کرخ آمد بچرخ\nسری (رح) یافت از پای بوسش سری (۰) وزین تاج دولت بلند افسری\nجنید (رح) از سر افرازیش سرفراخت (٦) در آفاق کوس خلافت نواخت\nابو بکر شبلی (رح) ازو نور یاب (۷) شده چون مه روشن از آفتاب (۸)\n(۱) حسن بصری : کنیت او ابو محمد بود وابو سعید نیز میگفتند جامع علوم ظاهر وباطن بود در تاریخ وفات او اختلاف است برخی ۱۱۱ بعضی ۱۱۲ و ۱۱۴ هـ ق می نگارند.\n(۲) حبیب عجمی : شیخی بود صاحب صدق وصفاء در ابتدای حال مال دار بود ، اما بمجلس حسن بصری رسید وحق پرست شد سنة وفات او را برخی ۱۲۰ و بعضی ١٤١ هـ ق می نگارند اما اغلب مورخین به این عقیده اند که در سال ١٥٦ هـ ق وفات یافته است.\n(۳) ابو سلیمان داود بن نصر الطائی : از کبار مشایخ و سادات اهل تصوف بود و از شاگردان حضرت ابو حنیفه (رض) بود. از طبقهٔ اولی است. و در طریقت مرید حبیب راعی بود ، از جمله عموم حفظ و اقرداشت و در فقه فقیه الفقها بود. با ابراهیم اد هم صحبت داشت تاریخ وفات او را ١٦٠ هـ ق وبقولی ١٦٥ می نگارند.\n(٤) معروف کرخی : کنیت وی ابو محفوظ است، نام پدرش فیروز و بقولی فروزان بوده و برخی او را معروف بن علی خوانده اند، در علوم ظاهری شاگرد حضرت ابی حنیفه (رض) و در طریقت مرید حبیب راعی است، وفات او در سال ۲۰۰ هجری قمری اتفاق افتاده اما برخی ٢٠٦ هم نوشته اند.\n(٥) سری بن السقطی : از طبقهٔ اولی متصوفین است، کنیت او ابو الحسن بوده است استاد جنید وسایر بغدادیان است. وشاگرد معروف کرخی است. در ۲۵۳ هـ ق وفات یافته، و در بغداد مدفون گردیده است.\n(٦) جنید بغدادی : از طبقهٔ دوم است کنیت وی ابو القاسم و لقب وی قواری و زجاج وقراز است، او را قواری وزجاج از آن گویند که پدر وی آبگینه میفروخت. اصل وی از نهاوند است اما در بغداد تولد یافته است با سری سقطی هم صحبت بود در ۲۹۷ پدرود زندگانی گفته است.\n(۷) ابوبکر شبلی: از طبقهٔ رابعه است، نام وی جعفر بن یونس است. عالم وفقیه بوده و مطابق بقول جامی مذهب مالك (رض) داشت، پدرش حاجب الحجاب خلیفهٔ عباسی بود، میگویند مصری بود به بغداد رسید، اما محققین او را خراسانی الاصل میدانند که در بغداد نشو ونما یافته است ومولد او را بسروشنه فرغانه می نویسند، به عمر ۸۷ در سال ٣٣٤ هـ ق وفات یافت.\n(۸) خ: شده همچو مه روشن از آفتاب."}
{"book": "adl1179", "page": 21, "text": "(۸)\n\nوزو شيخ بوالفضل واحد (رح) بنام (۱) شد بهره ور کرد انعام عام\nچو سرشاخ بر کرد سر زان درخت ابو الفرح طرطوسی (رح) نیکبخت (۲)\nاز پیوند آن شاخ شيرين ثمر شده بوالحسن (رح) در بزرگی سمر (۳)\nاز آن شاخ کو بر فلك سر كشيد ثمر بوسعید (رح) مبارك چشيد (٤)\nازو شاه جيلان (رح) شده بهره ور (٥) ز شاخ ولايت برآمد ثمر\nرسید آفتاب ولايت باوج در آمد محیط ولايت بموج\nبهمت چنان پای مردی فشرد كه گوی از همه شير مردان ببرد\nپديد آمدش شورشی در نهفت که از جوشش باده عشق گفت\nکه بر دوش من پای خيرالور است قدمگاه من گردن اولیاست\nبه تعريف كشف و كمالات او بشرح كرامات وحالات او\nسياھی گر از ھفت دریا كنم و گر سبحه از ریگ صحرا كنم\nشمارش كنم تا بروز شمار به گفتن نيايد یكی از هزار\nبهر كس كه آن شاه روشن گهر چو خورشيد بنمود روشن نظر\nدلش روشن از نور فی الحال شد اگر دزد هم بود ابدال شد\nچو زد جوشش فیض آن چشمه سار بهر زاق زان مشرب خوشگوار\nبه تقسیم رزاق چشما می چشيد تو گوئی خضر آب حیوان كشيد (٦)\n\n(۱) شیخ عبدالواحد تميمی ، كنيت وی ابوالفضل و نام پدرش عبدالعزیز بن اسد بود. در طریقت\nمرید شیخ ابوبکر شبلی بود. در ٤٢٦ هـ ق وفات یافته است .\n(۲) شیخ ابوالفرح طرطوسی ، از اعاظم خلفا و مریدان شیخ عبدالواحد تميمی است\nدر ٤٤٧ هـ ق وفات یافته است.\n(۳) شیخ ابوالحسن قریشی هنگاری، نام او علی بن محمود بن جعفر الهنكاری است. می گویند\nهر شب دو ختم قرآن می کرد. در ٤٨٦ بدرود حیات گفت.\n(٤) شيخ ابو سعید مبارك مخزومی ، نامش مبارك بن علی بن حسین مخزومی است\nدر سال سنه ٥١٣ هـ ق وفات یافته است .\n(٥) غوث الثقلين سيد عبدالقادر جیلانی ، كنيت آنجناب ابو محمد و محی الدین و نامش\nسید عبد القادر الجیلانی کتاب جلاء الخواطر، و فتوح الغیب و دیوان اشعار\nوقصيدة الغوثيه وغنيه الطالبين از تاليفات او است بشام روز ۹ ربیع الثانی سال ٥٦١ یا ٥٦٢\nدنیای فانی را وداع گفت .\n(٦) حاشية متن، توگوئی كه خضری بحیوان رسيد . م ، تو گوئی كه خضری بحیوان رسيد\nد ، تو گوئی كه خضر آب حیوان كشيد"}
{"book": "adl1179", "page": 22, "text": "(۹)\n\nمشرف به تشریف ارشاد شد جهان پر زفیض چو بغداد شد\nابو صالح (رح) قصر قدسی صفات بنوشید زان چشمه آب حیات\nاز ان خضر فرخ لقا جست آب وحید زمان شیخ احمد شهاب (رح)\nبنوشید قیسه جرعه جام او شرف یافت یحیی (رح) ز انعام او\nازو قصر بیعت بیافت سید علا (رح) بپذیرفتش آئینه دل جلا\nزخلوتگهش شمس (رح) شد بهره یاب چو از برج بیست الشرف آفتاب\nفروزانیده زان آفتاب زمین شده بدر دین شیخ سید حسن (رح)\nزفیضش شرف یافت سید شرف (رح) (۱) منور شد از نور او هر طرف\nدرون داش گنج عرفان که بود بی خلق تفویض قاسم (رح) نمود\nبه تقسیم خلق خدا را سپرد فزون از همه سید احمد (رح) ببرد\nاز ان شاه آفاق سید حسین (رح) (۲) ز آرایش باطنی یافت زین\nازو عبد باسط (رح) شده مستفید (۳) باهل جهان فیض عامش رسید\nچو آن شاهباز از جهان دیده بست سجاده اش عبدالقادر (رح) نشست (٤)\nبدار البقا چون زدنیا شتافت خلافت زسادات محمود (رح) یافت\nپس از رحلتش گشت قایم مقام بزرگی که عبدالمنش (رح) بود نام\n\n(۱) شاید مطلب شاعر شاه شرف باشد که از اکمل مشایخ زمان بود. اصلاً از قصبه تباله است .\nو بزرگان وی از کهتران بوری بودند . در سال ۱۱۳۷ هـ ق وفات کرده است .\n(۲) سید شاه حسین بن سید عبدالقادر بن سید احمد گیلانی لاهوری . از سادات عظام\nگیلانی است . پیر کابل بود . درسنه ۱۲۰۰ هـ ق به عمر ۶۹ در لاهور وفات یافته است.\n(۳) عبدالباسط بن رستم علی از علمای کرام وفقهای عظام هند است . در حدیث وتفسیر\nواصول معروف بود. تفسیر ذوالفقار خانی ورساله عجب البيان في العلوم القرآن از تآلیفات\nاوست . در سنه ۱۲۰۲ هـ ق وفات یافته است .\n(٤) شیخ عبدالقادر ، بن ولی الله محدث دهلوی است ، که در فقه مرد کامل بود ، و در\nعلم حديث وتفسیر شهرت عظیم داشت. تفسیر فتح الرحمن را بزبان اردو ترجمه نموده است.\nدر سنه ۱۲٤۲ هـ ق وفات کرده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 23, "text": "(۱۰)\n\nچو دورش بحد نهایت رسید عنایات او بر عنایت (رح) رسید (۱)\nخلیفه از و حافظ احمد (رح) شده پسش حافظ گنج سرمد (رح) شده\nبنوشید از وی شراب طهور سعید ازل شیخ عبدالصبور (رح) (۲)\nز انفاس آن نو بهار نهفت چو غنچه دل گل محمد (رح) شگفت\nبه آن دولت آن شاه عالی مقام بخود در جهان کرد کنگل نام\nخلیفه شدش یار خاص شفیق میان صاحب ما محمد رفیق (رح)\nچو رفت از جهان آن شه ملك دین شدش قرة العین خود جانشین (۳)\nگرفته با وج ولایت مقام چو قطب فلك زان شدش قطب نام\nاز ان بحر ذخار فیض عمیم جدا شد بخوردی چو در یتیم\nهمیکرد آن شاه با تربیت (٤) چو روحانیانش برو حانیت\nبظاهر زیاران آن شاه دین یکی بود از اهل صدق ویقین\nسعید ازل نام عبد الهش (رح) نموده زراز سلوك آگهمش\nچو در عهد ما این مبارك شجر چنین سایه داراست و شیرین ثمر\nبر آمد ثمر زین در خت رفیع محمدا مین ومحمد شفیع\nچگویم فرح بخش روح وروان ثمر داشتی این درخت جوان\nالهی باین سرورانبيا (٥) بارواح این زمرة اولیا\nببرعت رسان پایه مرشدم نگهدار در سایه مرشدم\nبه محشر امانم زگر مای سخت ده از سایه این مبارك درخت\nسگ نفس من از سگی رسته دار باین سلسله بسته پیوسته دار\nچه امکان که لاف پربشان زنم دم نسبت خود بایشان زنم\nهمین بس که این بندۀ دل پریش بخواهد درین سلسله مرگ خویش\n(۱) شیخ عنایت : شاید مطلب شاعر شاه عنایت باشد که از مردمان اهل طریقت بوده\nو در سال ١١٤١ ه ق وفات یافته است .\n(۲) ده سعید زمان شیخ عبدالصبور .\n(۳) در نسخه «د» نیز عیناً چنین است . ا ما تصحیح خ : شد ش قرة العین وی جانشین\n(٤) نسخ «د» و «ك» : همیکرد آن شاه جان تربیت . اما تصحیح خ : همیکرد آنشاه ولی تربیت .\n(٥) خ : الهی طفیل شه انبیا ."}
{"book": "adl1179", "page": 24, "text": "(۱۱)\n\nکه چون خر بمیرد میان نمک نمک گردد از یمن کان نمک\nالهی بسی کار بد کرده ام خطاهای بی حد و عد کرده ام\nمه چندانم از کار بد منفعل که از کارهای صوابم خجل\nنگشتم دمی همدم ذکر تو فتادم زخودرائی از فکر تو\nگناهم ز حصر ملک در گذشت (۱) بکثرت ز قصر فلک در گذشت\nدرخش درخشان زحمت فروز گناهم بسوز از گناهم مسوز\nچنان شسته اوراق جرمم به آب کن از ابر رحمت که روز حساب\nملک ساکت اندر حسابم بود چو آن دفتری کش ورق گم بود\nالهی با ین سروران گزین کن آزاد مسکین «حمید» حزین\nمکن رو سیاهش بریش سفید مرا فش زدرگاه خود نا امید\n\nدر مدایح ظل رب العزة كهف الفقرا\nشیخ غلام محی الدین حاکم کشمیر (۲)\n\nشبی چرخ را گفتم ای تر ک مست بتاز ام غاز تیکری تیز دست\nبود روز و شب تا بپایان دور سرشت تو بیداد و رسم تو جور\nنه عهدت بود راست با هیچکس (۳) نه دور کجت راست با هیچکس\nبدو ر جفای تو گریـان سحاب بتاب از تف آتشت آفتاب (٤)\nبیاد از تو بنیاد هر خانه ایست خراب از تو هر جا که ویرانه ایست\nدر ین روزها بر خلاف قیاس زجور و ستم بیستم در هر اس\nگذشته ز آئین و عهد نخست باین کشو ری در در ستی درست\nز اوضاع خود بر کران بیستم بکف سبحة اختران بیستم\nبکشميريان مهربان چون شدی تو خود گرگ بودی شبان چون شدی\nگزین گونه در خلق آسایش است نشاط وطرب اندر افزايش است\nتو و اینچنین کارها ساختن دغا باز و نرد دغا باختن (ه)\n(۱) نسخه در : گناهم ز قصر فلك در گذشت بکثرت ز حصر ملك در گذشت\n(۲) فعلا سوانح مفصل غلام محی الدین موصوف در دست نیست امید است در موقع طبع جداگانه\nکتاب در حصه ملحقات بتوانیم ترجمه حال او را به دسترس خوانندگان عزیز بمگذاریم.\n(۳) خ ، نه عهد تو بر پاست با هیچکس (٤) م ، بتاب تف تست گرم آفتاب\n(ه) خ : دغا بازونرد وغاباختن ."}
{"book": "adl1179", "page": 25, "text": "(١٢)\n\nدهد ظالم زاهد آزاربيش\tزند كيك مسجد نشين سخت نيش\nچو كربه به تسبيح ومسجد وزهد(١)\tنمايان زروی تو تقليد وزهد\nبگووجه تقليد واين مكر وفن\tبه پيرانه سرو است كن اين سخن\nزد از صبح دم خنده آسمان\tبگفتاى سخن سنج شيرين زبان\nخدا را فراموش كن ياد من\tسخن كم كن از جور وفريادمن(٢)\nكه شيخ جهاندار فريادرس\tزاهل جفا ريشه بگذاشت كس\nز جور ار كسى فى المثل برد نام\tچو خامه زبان بر كشيدش ز كام\nچو او حاكم عادل و دادگستر\tمن وظلم ديوانه بـو دم مكر\nبعدلش جهان زاده از خرمی است\tعجب بين كه پاشاه جيلان سمی است(٣)\nاضافت چو با محی الدين غلام\tپذيرد شود نسبت نام نام\nچنان ظالمان بست بر چارميخ\tكه بر كند زانها بتو بيخ بيخ\nاز رمك كشمير آباد شد\tزانصاف او معدن داد شد\nبعالم شده صيت انعام او\tخجل حاتم از جود واكرام او\nزدی لاف دريا بجود وكرم\tكه من با كفش در سخا همسرم\nبر وار بجر شيد وشد خشمناك\tزسيلابش اندر دهن كرد خاك\nنزد خاتمش نقش غير از اميد\tچو نقش نگين روی نامش سفيد\nتفاخر كـاززين شرف حاتم است\tكه تشبيه نامم بدان خاتم است (٤)\nولى زين خيالش كه اندر سر است\tزدن طعنة مهملى در سر است (٥)\nبسی مسجد و خانقاه خراب\tز آبادیش يافته فتحیاب\nبجامع پس از روز كاز بعيد\tز تعمير او سر با قصى رسيد\n\n(باقی در آينده)\n\n(١) خ : چوكربه به تسبيح وتعقيد وزهد\n(٢) خ : سخن كم كن از جور وبيداد من .\n(٣) سمی : به معنى همنام .\n(٤) خ : كه تشبيه : نامش بدان غاتم است .\n(٥) خ : بلى زين خيالش كه اندر سر است \tجفاکی مجال جفا پرور است ."}
{"book": "adl1179", "page": 26, "text": "(۱۳)\nشد از بانی اول و ثانیش\n(۱) سر گنبد او بپنجه زرناب\nروان کردجوئی كه يك نيم شهر (۲)\nاز ان جو که خلقی شده بهره ور\nچو نوشید آبش همه جانور\nزیارتگه اولیای کرام\nز رفعت رسانید هر مقبره\nبسی بینوایان آشفته حال\nاگر صاحب دختری داشت غم\nشده بهر حق یار و غمخوار او\nچو دریا بگسترد خوان نوال\nالهی باین نامدار گزین\nدرین عالمش از غم آزاد کن\nز اولاد او ملک معمور باد\nخصوصاً به آن سرور نامور\nبری پی بنامش چو یابد امام\nزهی شیر زوریکه در کارزار\nجوان و جوان دولت و پهلوان\nچو بندد میان بر دلیر افگنی\nز هیبت با او قد و دریای گنگ\n\nهمین نامور مهتر بن بانيش\nشده پنجه با پنجه آفتاب\nز شادابی آب او یافت بهر\nبکشمیر پیدا شد آب دگر\nدعاها کنندش بر آورده سر (۳)\nشدند ازسرا هنگامش تمام\nبایوان هفتم فلك كنگره\nسبك دوش کرده زبار عیال\nچو از باربی بر گیش کرده خم (٤)\nبزر کرده آراسته کار او\nببرد از جهان اسم ورسم سرال\nجزای کرم ده بدنیا ودين\nبعقبی ز دیدار خود شاد کن\nز انصاف او خلق مسرور باد\nکه دارد چو خورشید روشن گهر\nاضافت بدین معرف بسلم (٥)\nچو رستم کشد چشم اسفندیار\nخردمند وهشیار و روشن روان\nبشمشیر آید بشیر افگنی\nدر آرد بر آرد پلنگ و نهنگ\n\n(۱) خ ، سر قبه اش پنجه زر ناب\n(۲) خ ، روان کرد جوئی كه يك نيم شهر\n(٤) خ ، قد از بار بی بر گی اش گشته خم\n\nزده پنجه با پنجه آفتاب\n(۳) خ، دعاها کنندش بشام وسحر\n(٥) یعنی امام المسلمین ."}
{"book": "adl1179", "page": 27, "text": "( ١٤ )\n\nبجود و سخا و وقار و شکوه فزون تر زابر است و دریا و کوه\nدلیری که آموزد آداب جنگ بارژنگ و هوشنگ و پورپشنگ\nسخن رس ادا فهم و معنی نیوش سراپا همه عقل و فرهنگ و هوش\nچوشمشیر گیرد درخشی کند چوزر میدهد گنج بخشی کند\nبمردی و دانش عدیم المثال بجود وسخا و کرم بی همال\nنشیند چو بر مسند عدل وداد(١) رود خلق را عدل کسری زیاد\nگریزد بدانگونه جور از میان که در گور ضحاك ماند نهان\nالهی بتوفیق و انصاف و داد بکن عمرش افزون و دولت زیاد\nکه تا روز وشب از قریب و بعید کنندش دعا خلق و آمین حمید\nچو نام برادر زبهر و زبش (٢) بر اعدای خود باد فیروزیش (٣)\n\nفصل در بیان موجب تالیف کتاب\n\nمرا بابزرگان روشن نهاد شبی سجیقی اتفاق اوفتاد\nازان هوشیاران بیدار مغز همی خواند هر يك غزلهای نغز\nزا لفاظ واشعار شیر ین و تر شدی مغز شیرین تر از نیشکر\nز رنگینی ومعنی آبدار (٤) شدم بزم رنگین تر ازلاله زار\nهمی خواند اشعار عیشی کسی به تعریف چشمی و یا نرگسی (٥)\nشد از بدر چاچی کسی شعر خوان به تعریف روی کمان ابروان\nکه از وصف زلف شکن در شکن همی شد مسلسل سخن در سخن\nز خاقانی وسعدی و مولوی گهی شد غز لخوان و گه مثنوی\nدر آخر کسی گفت زان انجمن که هیهات شد ختم اهل سخن\nندانم چه بود آن خجسته زمان که بودند زین سان سخن پروران\n\n(١) د : نشیند چه بر عدل وانصاف وداد\n(٢) د : چو نام برادر شود روزیش\n(٣) : اغلباً گمان میرود که نام برادرش فیروز الدین بوده است .\n(٤) د : زا بیات پر معنی و آبدار\n(٥) د : یا و صاف چشمان چون نرگسی"}
{"book": "adl1179", "page": 28, "text": "(١٠)\n\nدر ین عهد جهال شهر و دهات\nباشعار بی معنی و ترهات\nدم از او ستادان عالی دهند\nبخود نام صاحب کمالی نهند\nازین فرقه نازک و پیج پیج\nبجز شعر دزدی ندانند هیچ\nز اشعار تر آن یکی خشک مغز\nبه تحریف دزد و مضامین نغز\nز چربی تهی گر چه یکسر بود\nچو آن گوشت کز میش لاغر بود\nدهد چربی از لحیه جنبانش\nکند خوش بنادان بخوش خوانیش (۱)\nچو با صنعت نازک مثنوی\nکه باید در و بود طبع قوی\nسرو کارش افتد نیابد محل\nبنا چار ماند چو خر در و حل\nازین بوالفضولان مغرور و مست\nکه آرد آرد در من کار دست\nکه نظمی به تحریف بزمی کند\nز او داستانی برز می کند (۲)\nچو این گفتگویش بگوشم رسید\nبمغز از تف خشم جوشم رسید\nبدو گفتم ای دوست آهسته باش\nز گفتار باطل زبان بسته باش\nسخن هست کاهل سخن نیست کس\nچمن هست مرغ چمن نیست کس\nچو بر هیچ تخمی نیامد زیان\nچرا این یکی تخم رفت از میان\nخدا هر که را طبع موزون دهد\nبا دراک او بسته مضمون دهد\nبتحریف اشعار موزون کس\nز بهر چه دزدد به مضمون کس (٣)\nز بالا مگر بسته شد جوی فیض\nکه گردد کس از کس مددجوی فیض\nکجا خشک شد آب هر جویبار\nکه بر قطره دزدی رسید است کار\nز چالاک طبعان شهری خموش\nبکفتار ده باشی دار گوش\nچو بلبل بیا در گلستان من\nچو طوطی بخوان شکرستان من\n\n(١) ك : که نادان شود خوش ز خوشخوانیش\n(٢) ك : که نظمی بتحریف رزمی کند ز او داستانی وبز می کنند\n(٣) د : به تحریف اشعار موزون کسی نخواهد مدد جوئی از هر کسی\nاما تصحيح خ :\nبه تحریف اشعار موزون کس بدزدی الفاظ و مضمون کس\nنند از برای چه ای نکته دان کسی را که حق داده طبع روان"}
{"book": "adl1179", "page": 29, "text": "(١٦)\nنکرده دو اثرم زسر تا بپای دکر دررد شیعه و مدح چای (١)\nهمه گفته من زنوتا کهن بحق نظر بین سخن در سخن\nبکو درهمه نظم سنجیده ام کدامین سخن از که دزدیذه ام\nباین سستی طبع وضعف دماغ توانم اکر باشد اندك فراغ (٢)\nکشم ادهم طبع راتنگ تنگ دواسيه دواتم بميدان جنك\nچنان از زبان تیغ رانی کنم که تسخير ملك معانی کنم\nبجا لاك طبعان جادو رقم کشم نیزه های قلم را قلم\nکند برمن از گنبد آبنوس هزار آفرین روح دانای طوس\nکر از عشقبازی برانم سخن کنم عشق را تازه داغ كهن\nچنان شوری از سینه بیرون دهم که دیوانگی یاد مجنون دهم (٣)\nوراز موعظت نکته رانی کنم توانم که جادو زبانی کنم\nروان میکنم آب از دیده ها چو انجم ببرم خواب از دید ها\nچو این از من آید بچندین قصور زیبد از مِغْران شهری چه دور\nمگو نکته دان در جهان نیست کس سخن دان بسی قدر دان بست کس\nبه همسایگی قدردان باهماست (٤) زهی گفتن هم از کیمیاست\nمثل راست زد آن یکی گوشه گیر که بر قدر دان فکر داناست تیر\nچو اندیشه رو در سخن آورد چو تیر از پر قدر دانی پرد\nبزم طبع استاد کردد بلند چو آتش که از باد گردد بلند\n\n(١) در دگر نظم ونثر ز سر تابپای دکر اندرین رزم ودر مدح چای\nخ . . . . . . . . . . . . درین قصه رزم ودر مدح چای\nازین اشارة شاعر معلوم است که احتمالاْ اثری هم در توصیف چای به نثر داشته است.\n(٢) د : توانم که گر باشد اندك فروغ .\n(٣) د: چنان سوز از دل برون برزنم که دیوانگی یاد مجنون دهم\n(٤) د : بهمسایگی قدر دان هماست ."}
{"book": "adl1179", "page": 30, "text": "( ۱۷ )\nچو ممدوح نامش به تحسین بود ( ۱ ) بود چون کمانی که بی زه بود\nمرا بهرزه طمع ریش خود است خدا حاکم بفرمان و کیش خود است\nندارم طمع سوی مزد کسی نه من پاسبانم نه دزد کسی ( ۲ )\nچو آن تندرو گفتکویم شنفت بنرمی و خندان لبی باز گفت\nکه ای از همه در سخن پر وری کمر بسته بر لاف و دعوی کری\nبخشم آمدی از برای همه کرفتار کشتی بجای همه\nاگر داری از راست گوئی نشان کنون دعوی خود بکرسی رسان ( ۳ )\nبکو قصه رزم شیر جوان فرنگین شکن اکبر پهلو ان\nکه در جنک کابل بدشت نبرد چه شیران فگند است آن شیر مرد\nچو تیغش زبان تیز کن در بیان بمر دیش کن مردی خود عیان\nچو دعوی نمودی در اثبات کوش و گرنه ز گفتار باطل خموش\nچو در گوش من کشت این ماجرا ( ۴ ) بجنبش رک غیرت آمد مرا\nبا نواع تشویش ورنج و محن پریشانی حال وضعف بدن\nبمقدار دانش بصدا هتمام زغیرت بيك سال کردم تمام\nچو این تیر فکرت برون شد ز شست زهجرت هزار و دو صد، و دوشصت\nزمعنی شناسان روشن قیاس بصد عجز دارم چنين التماس\nکه بر من نخواهند شد نکته گیر چو آن خامه خور دشد در سریر ( ه )\nنببخشند سوی خطای حمید کنند از ثنای عطای حمید\n\n( ۱ ) د : چو ممدوح نامش زتحسین شود .\n( ۲ ) د : ، نه آن پاسبانم نه دزد کسی،\n( ۳ ) د : ، کنون دعوی خود بکرسی نشان،\n( ٤ )، د : ، ، چو در کوش من رفت این ماجرا\n( ٥ ) این بیت در نسخه « د » وجود ندارد، اما تصحیح « خ »\nکه بر من نخواهند شد نکته گیر اگر چند بینند نقص کثیر"}
{"book": "adl1179", "page": 31, "text": "( ۱۸ )\n\nموجب اخراج شدن والی کشمیر شه شجاع الملک ( ۱ )\nاز شهر کابل و گریختن بلودیانه مقابله کردن در\nاقتفای راه و امیرشدن دوست محمدخان ( ۲ ) در کابل ( ۳ )\n\nگهر سنج گنج سخن پروری\nچنین داد داد سخن گستری\n\n(۱) شه شجاع الملک : تیمور شاه بن احمد شاه بابای درانی هنگامیکه در ۱۲۰۷ ه ق\nوفات یافت از خود ٣٦ اولاد که ٢٤ آن پسر بودند، باقی گذاشت . از جمله یکی زمانشاه\nو دیگر شه شجاع الملک است . پس از تیمور شاه زمان شاه در اثر پشتی بانی پاینده خان\nمحمد زائی بسلطنت رسید .\nچون زمانشاه میخواست نفوذ سران قومی را برای متحد ساختن ملت از بین ببرد بعضی\nاز سران قومی متأثر گردیده برای برانداختن او در سال ۱۲١٤ ه ق به تشکیل یکدسته\nمخالف پرداخته و در مقابل او ، برادرش شهزاده شجاع را بروی صحنه وارد کردند . درین\nتحریکات پاینده خان رول بزرگی داشت . زمانشاه چاره را برخود حصر دیده روزی\nدر قندهار امر اعدام تمام سران مخصوصاً سران محمد زائی را صادر نمود .\nفتح خان پسر پاینده خان از حصار قندهار بیرون جهیده جانب گرشك فرار نمود\nو با برادران دیگر خویش متفق گشت . و به قصد انتقام از زمانشاه بر آمد . اینست که\nشهزاد محمود ، برادر دیگر زمانشاه را که در آن موقع به ایران بود وسیله انتقام گرفتن\nخویش از شاه زمان قرار داد . تا آنکه بالاخره عساکر شهزاده محمود به قیادت فتح خان\nکابل را فتح نمود . زمان شاه بسوی جلال آباد فرار نموده در حدود جگدلك به عاشق نام\nشنواری پناه برد . بالاخره درهمانجا اسیر گردیده و به امر محمود کور ساخته شد و در\nبالاحصار کابل محبوس گشت . شهزاده شجاع که درین وقت در پشاور بود از کور شدن برادر\nعینی خویش بدست محمود باخبر شده به عزم انتقام برادر ، به لشکر کشی پرداخت و کابل را\nبالاخره تصرف نموده محمود را زندانی ساخت ، در سنه ۱۲۱۹ ه ق بر تخت نشست و لقب\nشه شجاع الملک را به خود گرفت. فتح خان که درین شکست بقندهار فرار کرده بود ، دوباره\nبواسطهٔ برادرش در کابل به نزد شه شجاع الملك آمد. چون در بین شاه و او مخالفت باطنی هنوز\nموجود بود پس از یك سلسله حوادث ناگوار وخانه جنگی ها که همه بر پیکر ملت صدمات مرگباوی\nوارد نمودند ، بالاخره شاه محمود که از حبس رهائی یافته و مجدداً بواسطهٔ فتح خان تا اندازهٔ\nتقویه شده بود ، در جنگی که بین عساکر او و شجاع الملك در حدود نمله واقع گردید و قیادت عساکر\nشه محمود را فتح خان بدست داشت ، شجاع الملك در کوهستانات غنك متواری شد و محمود\nبار دیگر در سنه ۱۲۲٤ ه ق بر تخت کابل جلوس نمود . پس از يك سلسله حوادث دیگر\nاز قبیل کور شدن فتح خان در هرات وبقتل رسیدن او بدست محمود و بر تخت سلطنت نشستن\nامیر دوست محمد خان برادر فتح خان ، شه شجاع الملك كه به هند فراری شده بود به معیت\nانگلیس ها وارد افغانستان گردیده کابل را اشغال کرد و پس از تقریباً سی سال مجدداً\nبر تخت سلطنت نشست ( ١٢٥٥ ه ق ) . شه شجاع الملك شاه بدبختی بود و درین مرتبه هم\nبقیۀ حاشیۀ ۱ ، ۲ ، ۳ در صفحۀ مابعد"}
{"book": "adl1179", "page": 32, "text": "شاه شجاع"}
{"book": "adl1179", "page": 33, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 34, "text": "( 19 )\n\nکه در کابلستان چوباشه شجاع شده قوم پائنده خان را نزاع (1)\n\nبقیه حاشیه 1 ، 2 ، 3 صفحه گذشته\nنتوانست به خاطر آسوده کامرانی نماید وبا حوادث بسیار ناگوار تر از سابق روبرو گردید\nتا آنکه بالاخره بدست شجاع الدوله باز گزائی در حالیکه باسیاه جانب جلال آباد روان بود\nدر حدود سه سنگ کابل بقتل رسید .\n(2) - امیر دوست محمد خان ، پاینده خان 21 پسر داشت از جمله یکی دوست محمد خان\nاست که در سنه 1207 هـ ق تولد شده است ، از دوست محمد خان در تاریخ بار اول در موقعی\nنامبرده می شود که وزیر فتح خان برادر ارشدش پس از مغلوب ساختن شهزاده قیصر بن\nزمانشاه در حدود کوگران قندهار به طرفداری شاه محمود بن زمانشاه در سنه 1218 هـ ق\nبسوی کابل باز میگردد ، درین باز گشت دوست محمد خان نیز با او همراه می باشد ، اما\nرول حقیقی دوست محمد خان در تاریخ از موقعی جدی می شود که برادرش وزیر فتح خان\nدر هرات بدست شهزاده کامران بن شاه محمود کور میگردد ، درین وقت روست محمد خان\nدر کشمیر بوده از آنجا به پشاور آمده آن ولایت را از کار گذاران شاه محمود تسلیم\nمیگیرد و شهزاده ایوب بن تیمور شاه را به سلطنت بر میدارد تا آنکه خود از بین برادران\nمتعدد در سنه 1254 بار اول به تخت شاهی افغانستان جلوس میکند ، امارت اولی مدت\nیکسال دوام میکند و در 1255 سپاه منظم انگلیس به معیت شاه شجاع داخل افغانستان\nمیگردد ، وامیر دوست محمد خان و برادرانش مقاومت نتوانسته بالاخره به بخارا پناهنده میشود،\nدر سنه 1256 مجدداً به عزم استرداد کابل به افغانستان داخل و تا کوهستان پیش می آید\nاما کاری از پیش نبرده تسلیم انگلیس ها میشود و به هند اعزام میگردد ، تسلط انگلیس\nطولی نکشیده شاه شجاع بقتل می رسد ، انگلیس ها افغانستان را به زور سر پنجه مجاهدین ملی\nتخلیه نموده و در اثر فشار ملت امیر دوست محمد خان به افغانستان فرستاده میشود ، و دوباره\nدر سنه 1259 به امارت میرسد ، و بالاخره درسنه 1279 هـ ق در هرات بدرود حیات میگوید\nدر جنب مرقد حضرت خواجه انصار رحمة الله علیه مدفون میگردد .\n(3) نسخه « د » چنین عنوان داده است : « آغاز داستان در بیان احوال خوانین کابل و سبب\nنزاع امیر دوست محمد خان افغان قوم محمدزائی با شاه شجاع و گریختن او بملك هندوستان . »\n\n(1) - پاینده خان ، محمد خان سرسلسله دود مان محمد زائی 4 فرزند داشت از جمله\nیکی اختیار خان بود ، اختیار از خود فرزندی گذاشت محمد یعقوب نام، پسر یعقوب محمد سرور\nبود و از او فرزندی بنام حاجی یوسف باقی ماند . از یوسف خان دو پسر ماند حاجی جمال وزیر ،\nو حاجی جمال خان یکی از چهارده تن سران درانی بود که در عصر نادر شاه افشار سروری\nداشتند ، حاجی جمال در موقع تشکیل دولت ملی افغانستان به احمد شاه درانی اطاعت کرد،\nواز طرف بابای درانی به او لقب سرداری داده شد، حاجی جمال 4 پسر داشت و فرزند چهارم\nاو پاینده خان بود ، پاینده خان درسنه 1184 هـ ق هنگامیکه جمال خان بدرود وزندگانی\nگفت هشت سال داشت، وبرادرش رحیمداد خان از او حمایت و پرستاری کرد، به سن 16 به سرداری\nقوم ملقب گردید و این در زمان تیمور شاه سدوزائی بود، درسنه 1214 هـ ق در قندهار باچند تن\nاز سران دیگر قومی بحکم شاه زمان سدوزائی بقتل رسید."}
{"book": "adl1179", "page": 35, "text": "( ۲۰ )\n\nهمه شهر کابل پر آشوب شد زسم سمندان لگد کوب شد\nنشد یکدمی تیغ الماس گون میان میان روی شسته زخون\nسخنور بخواب ار شدی هر دو زن همی گفت غیر از بگیر و بزن\nشد آزرده از شهر یان شهر یار کس آسوده نگذاشت اندر دیار\nجفا جوئی و ظلم گردن گرفت بسی خون ناحق بگردن گرفت\nشب و روز بر کین کمر بسته تنگ بباریکری ها همیکرد جنگ (۱)\nدر آخر چو ادبار بروی شتافت زمیدان چو اقبال خود روی تافت\nدل از شاهی و مملکت بر گرفت به آوار گی ره خیبر گرفت\nبشد بهر هند و ی کشمیر نی بکشمیر چون شیر زنجیرئی\nزرو باه بازی کشاش به برد (۲) بدست محمد عطا خان سپرد (۳)\nعطا از خطای قصاص پدر بزندان چورندان نمودش مقر\nچو خورشید را تنگ گردید محل رسد آفتش از قران ز حل\nپس از رفتن او بزر گان به تخت نشاندند محمود بیدار بخت (٤)\nبه آن بخثور خسرو تخت گیر (٥) فتح خان و پائنده خان شد وزیر\nبه بستند در خدمت شه کمر همه حاکمان نواحی مگر\nمحمد عطا خان که بر تافت روی زکشمیر شد سر کش ورزم جوی\nبجنگش فتح خان چو غران هژبر بیامد قروشان وجوشان چوببر\n( باقی در آینده )\n(۱) «۲» و«د» : بپاز گزانی ها همیکرد جنگ .\nسلسله نسب محمد زائی ها به محمد خان میرسد و از محمد خان به بارک که سر سلسلۀ\nقبیله ببار کزائی باشد میرسد به این ترتیب : محمد بن عمر بن خضر بن اسمعیل بن نيك\nبن دارو بن سیفل بن نورالدین بن بارك .\n(۲) - «د» به روباه بازی کشانش ببرد .\n( ۳ ) - محمد عطا خان بامیزائی است که حاکم کشمیر بود . وزیر فتح خان به جنگ\nاو رفته فراری اش ساخت و بجایش عظیم خان برادر خود را به حکومت آنجا گماشت .\n( ٤ ) - در پاورقی های صفحات گذشته به شه شجاع الملك مراجع شود .\n( ٥ ) - فتح خان بن پاینده خان در ۱۱۹۳ ه ق متولد گردیده در سنه ١٢١٦ ه ق\nبه وزارت شاه محمود ابدالی رسید . در سنه ١٢٣٤ ه ق بواسطۀ شهزاده کامران در هرات\nکور کرده شد و در سنه ١٢٣٤ در حدود غزنی بدست شاه محمود بقتل رسید مدفن او\nدر غزنی به مزار علی لا لا است .\n\nاکبر نامه ( ۱۰۰۰ ) ج - چید و علی خان د عبدالاحمد در محمد اعظم ن - رجبعلی - لیل ۲ - ۱۲ - ۲۷ ."}
{"book": "adl1179", "page": 36, "text": "( ۲۱ )\nعطا خان بآمیزش رزم شیر ( ۱ ) بمیدان رزمش برآمد دلیر\nوليكن چو پیکار او کار او نبود و در ا مد بژ نهار او\nشجاع از دم اژدهای دلیر رها گشت و افتاد در چنگ شیر\nوليك آنجوانمرد فرخنده خوی ز آلایش کینه شد صیقل شوی\nز کین گسسته نیا و رد یاد ولیکن به کشمیر ماندن نداد( ۲ )\nچو بخشد رهائی خدا و ند گار زدشمن ، دشمن کند رستگار\nبرادر یکی داشت نامش عظیم که عالم از و بود لرزان زبیم\nبدو صوبه ملك كشمير داد بکابل دگر رفت مسرور و شاد\nز کشمیر آمد به لاهو ر شاه در آنجا بیا سود تا چند گاه\nدر ان ناحیه بس بلند احتشام یکی حکمران بود رنجیت نام\nبه پنجاب چون آب حکمش روان ز گردنکشان برده تاب و توان\nخبر داشت از دولت شهر یار که دارد بسی گو هر شاهوار\nازوخواست چون خواست سودی نداد برو دست جور و جفا بر کشاد\nگرفت از کفش آن گرانمایه چیز شب افروز لعلی نهایت عزیز\nچه گفتندی آن لعل را کوه نور ( ۳ ) فروزان تر از شعله کوه طور\nبپرسید رنجیت از وی شها ( ) چه دارد بها این در بی بها\nبگفت این فرو زنده در عدن ( ٥ ) بهادارد از کفش بر سر بژن\nبیا پوش از مردم سحر فراز گرفتیم بدانم گرفتند باز\nدر ان شهر القصه تا چند گاه گرفتار رنج وا لم بود شا ه\n۱ - « م و (د) » : عطا خان بآمیزشی همچو شیر\n۲ - « خ » : ولی بار کشمیر ماندن نداد .\n۳ - « . » ، « . » که گفتندی ...\n٤ - در پاورقی های آینده مراجعه خواهند فر مود .\n٥ - (د) و «ك» :گفت آن فروزنده در عدن .\nتصحیح «خ» : بگفت این فروزنده در عدن بهایش بود کفش بر سر زدن\nببپوشم چه از مردم سرفر از گرفتم بدانسان گرفتند باز\n۱ کبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ب ا هتمام احمد و عبدالغنی ح حیدر علی ن چیغمل » مدیر افغانباریخ یوم ۲۰ در ۲۸ ه ش ، مطبعه عمومی کابل"}
{"book": "adl1179", "page": 37, "text": "( ٣٣ )\n\nسر انجام به مير زندان بساخت ززش داد دل بر دو بيحد نواخت (۱)\nشبانگاه با هير زندان گریخت (۲) زهر کس برنج سفر لاله ریخت\nشتابان چوشير ازرة کوهسار (۳) بيامد بر راجه کشتوار (٤)\nچو آن راجه را بود طبع کریم چوا نمردی وجود و لطف عمیم\nدر افشان کفش همچو بارنده‌میغ جوان دولت و تیغ زن نام تیغ\nبد انگونه مهمان پرستی نمود که شه را غم کابل از دل ربود\nزابر کفش بهره یکسان رسید چو باران رحمت زشه تا حمید\nچو اوباذل تو درین کهنه دیر دوم کم توان یافت یا دش بخیر\nبه تمهید چون پرده شد نام او بجنت خدا بخشد آر ام ا و\nدل شه دران کشور تنگ ننگ بیامد قبا مد صلاح درنگ\nیکی روز بر باد پا شد سوار برامد بعزم سفر زان د یار\nشدش همعنان اندر ان راه سخت بيك مرحله را جه نيك بخت\nشنیدم که میرفت همید وش شاه بگریه همی خواند آن عذر خواه (٥)\nکز ا دیگر این دولت ارزان شده است که مهمان موری سلیمان شده است\nبه مقدور خود با تن مستمند بخدمت کمر بست مور نژند\nولی طاقت نزل مهمان نداشت که پای ملخ در خور خوان نداشت\nمگر گشت آزرده زان نزل شاه که اندر زمان کرد آهنگ راه\nچه نزل آرد باز را عنکبوت که بیچاره خود آرد از پشه قوت\nبدو شاه در دیده اگریستی سخن گوش کردی و بگریستی\n\n(۱) - «د» زرش داد و دینارو بیحد نواخت .\n(۲) - نسخه «د» شبانگاه از میر زندان گریخت\n(۳) - نسخه «ك» : شتابان چوشیر از بر کوهسار\n(٤) - امید است در قسمت الحاقات که در طبع جدا گانه کتاب افزود خواهد شد درباره\nاین راجه معلو ماتی فراهم آوریم .\n(٥) - نسخه «د» : مکزر همی خواند آن عذر خواه ."}
{"book": "adl1179", "page": 38, "text": "( ٢٣ )\nبعد مهر بگرفتش اندر كنار فشاندہ برو لولوی شاهوار\nجهان ازتف سینه پردود كرد بدستش ببوسيد وبدرود كرد (١)\nشد از راہ تبت بملك فرنگ دل از داغ چون غنچه لاله رنگ (٢)\nنشد بگه خويش او باله كرد دگر جمع اسباب شاهانه كرد\nكه از خويش هم سيم بسيار داشت زرو لعل و گوهر بالـيـار داشـت\nهمش سيم و زر دادشاہ فرنگ هم از لشكرش كرد امداد جنگ\nوزان سو فتح خان شمشير زن چو وارد ز كشمير شد در وطن\nبدستور بنشست بر كار خويش همان نقل محمود (٣) بگرفت پيش\nبدانگو نه داد و زارت بـداد كه از آصف رفته امـيـد بيـاد\nز گيتی بمر دم برآورد نام (٤) نه رستم بگردش رسيدی نه سام\nجهاندار محمود گيتی ستان پس از چند گه رخت بست از جهان\nملك داشت پوری همايون گهر شده كامران نام آن شه پسر(٥)\nبيك رنجش مهر بگسيخته ز پيش پـدر بـود بـگر يـخـتـه\nچو بی تاجـور گشت تخـت شهی ز شه ماند او رنـگ شاهـنشـهی\nوزيـر خـرد منـد نـيـكـوصـفـات شد از بهر آوردنش در هرات\nنبود آگه از رنجش كـامـران كه از من بدل كينه داردنهان (٦)\nهمين گـام اول كه در بار گـاہ در آورد افتـاد كـوتـی بـچـاه\nبخوی بهيمی وطـبـع درشت گرفته بچند ين عذا بش بكشت\n\n(١) - خ ١دودستش ببوسيد وبدرود كرد .\n(٢) - م ١ دل از داغ چون غنچه لاله رنگ .\n(٣) شاه محمود سدوزائی برادر شاه شجاع الملك است كه در پاورقی های گذشته در ضمن توضيح اعيان و شاه شجاع، وہ وزير فتح خان، ازوی تذكار گرديده است .\n(٤) - خ ١ به گيتی زمردی بر آورد نـام .\n(٥) - شهزاده كامران فرزند شاہ محمود سدوزائی است اين شهزاده در تاريخ قرن ١٩ افغانستان چندان مقامی ندارد كورشـدن وزيـر فتح خان بدست او در هرات سبب يك سلسله تحريـكـات و هيجانـات داخـلـی شد. در سنه ١٢٥٦در كهستان هرات بقتل رسيدہ در روضه‌باغ واقع شهر هرات مدفون گرديد .\n(٦) خ ١ كه از وی بدل كينہ دارد نهان"}
{"book": "adl1179", "page": 39, "text": "(٢٤)\n\nتن چند دیگر که همره بدند\nبکابل ز سر فتنه بر پا شده\nجهان از دو حکمی چه گردد بباد (۱)\nزمرگ برادر محمد عظیم (۲)\nبکشمیر بگذاشت جبار خان (٤)\nبخصم افگنی دست و بازو گشاد\nیکی را بگرز آنچنان سر شکست\nیکی را که از تیغ کین سر برید\nولیکن بدل باز او کس اسفد\nچو ماهی درون جمله از خار خار (٦)\nچو رنجیت را گشت زین آگهی\nزبیکوی دارند باهم نزاع\nز دیگر طرف کامران دشمن است\nچو دارد بداندیش در خانه چنگ\nسگان چون خروشند از هر کنار\nبهر سو فرستاد نام آوران\nبزور و بزر فتح کشمیر کرد\nچو از هر طرف ملك افغان ربود\n\nچو رم خورده شیران بکابل شدند\nبهر ناحیه شور و غوغا شده\nچه صد حکم شد چون نخیزد فساد\nچو بشنید گشته دلش را دو نیم (٣)\nخود آمد بکابل چو شیر ژیان\nنشاند آن همه جنگ و کین و فساد\nکه گردن کش دیگر از پا نشست\nدگر کس سر اندر گریبان کشید\nهمه خوار و غمخوار او کی اند (٥)\nبرویش چو گل خنده زن آشکار\nکه از شاه شد تخت کابل تهی\nدگر سو کمر بسته بر کین شجاع\nهمین وقت وقت شکاو من است\nنیارد که آرد به بیگانه جنگ\nنماند بشیران فراغ شکار\nبفوج فراوان و گنج گران (٧)\nچو ملتان بسی شهر تسخیر کرد\nعزیمت به تسخیر کابل نمود\n\n۱ - خ ، جهان از دو حاکم چو گرددیباد اگر صد شود چون نه خیزد فساد\n۲ - محمد عظیم خان برادر وزیر فتح خان معروف است سردار کلان لقب داشته . در ١٢٠٠ ه ق\nتولد شده و در ١٢٣٨ ه ق وفات کرده است مادرش از نصرت خیل بوده .\n٣ - « ك » ، چوبشنید گشتش دل از غم دونیم .\n٤ - نواب جبار خان برادر دیگر وزیر فتح خان است که مدتی حکومت کشمیر را داشت\nمادرش از مردمان کوهستان کابل بوده و در ١١٩٧ ه ق تولد یافته است . مرگش\nدر ١٢٧٠ ه ق اتفاق افتاده .\n٥ - ك ، « مدد گار و غمخوار او کس بشد »\n٦ - ك، وه »، « چوماهی نهان جمله در خار خار » ٧ - خ ، بفوج زیاد وزبر بیکران »"}
{"book": "adl1179", "page": 40, "text": "( ۲۰ )\n\nبسی آمد ورفت ودیگر شتافت\nبسی جنگها کرد وسودی نیافت\n\nبمردندش از نامداران بسی\nسپاهان وجنگی سواران بسی\n\nچو تسخیر آن ملك آسان ندید\nبجز آشفتی هیچ در مان ندید\n\nدرین روز ها خان عالی محل\nزشت قضا خورد تیر اجل\n\nنیابت بدویگر برادر گذاشت\nکه آن شیر دل دوست خان نام داشت\n\nچو آن نامور سرور چیره دست\nبشوكت بجای برادر نشست\n\nجوانمردی و مهر بانی نمود\nبانصاف و دین حکمرانی نمود\n\nنبودہ بزور آوران دست زور\nبه شمشیر بنشاند شیران ز شور\n\nبهر سر که شمشیر کین بر فراشت ( ۱ )\nزتیغش امان خواست یا سر گذاشت\n\nبخوبش آن جهان دار فرخنهاد\nخطاب بلند امیری نهاد\n\nنکرده بکس جنگ و کین پروری\nکمر بسته بر عدل و دین پر وری\n\nبدان سان به آئین انصاف رفت\nکه صیت وی از قاف تاقاف رفت\n\nزداش قلم تیغ را بار کرد ( ۲ )\nتدبیر دستوران کار کرد\n\nزعلامه های خواص و کمال\nگزیده به تقوی و علم و عمل\n\nسراج الهدی شمع دین رسول\nحقیقت شناس فروع و اصول\n\nبه پیشش یکا نه بدانش فرید\nخداترس قاضی محمد سعید (۳)\n\nبتقوای او عقل را کار بست\nبه بی حکم شرعی وجودی نخست (٤)\n\nپسندید از جمله کار آگهان\nپی انتظام مهام جهان\n\nدو ازمیرزایان نیکو خصال\nخرد مند و دانا و شیرین مقال\n\nیکی میرزای بلند احتشام\nکه رزاق مستوفیش بود نام (۵)\n\nدوم خاصه بارگاه رفیع\nوفادار و چالهاو عبدالسمیع (٦)\n\nبتدبیر آن فیلسوفان دهر\nزسر آن چنان رونقی یافت شهر\n\n۱ - در بهر کی که شمشیر کین بر فراشت\n٢- - قلم را به تیغ از خرد یار کرد\n۳- شرح حال قاضی محمد سعید در الحاقات اکبر نامه خواهد آمد .\n٤ - كه بيو ده بيوجه شرعی وجودی نخست .\nه - ترجمه حال مستوفی عبد الرزاق در قسمت الحاقات و اکبر نامه داده خواهدشد .\n٦ - ترجمۀ حال میرزا عبد السميع خان در قسمت الحاقات و اکبر نامه داده خواهد شد"}
{"book": "adl1179", "page": 41, "text": "( ٢٦ )\nکه کابل زمین معدن داد شد بامن و امان ایمن آباد شد\nسه فرزند بودش بغایت دلیر تناور چوپیل و دلاور چو شیر\nیکی نام افضل که در کارزار(١) بچشمش نمی آمد اسفندیار\nدوم نام اکبر که کردی خراب(٢) بيك تيغ صد ملك افراسياب\nنمودی برش رستم نامدار سر رخش چون طفلك نی سوار\nسوم شیر دل بود حیدر بنام (٣) بگردی چو نیرم بمردی چوسام (٤)\nمحمد حسین خجسته خصال گزیده در اصحاب فضل و کمال\nنمود آن نقو ماجش(٥)روزگار به تعلیم و تادیب شان اختیار\nبتادیب او هر بلند اختری بدانشوری گشت اسکندری\nامیر جهاندار گردون شکوه قوی پشت شد زین سه تاخاره کوه( ٦)\nبه نیروی آن هرسه شیر جوان زسر زنده شد نام پائنده خان\nچواخبار این جمله کین ونزاع شد از شهر کابل بگوش شجاع\nمدد خواست از شهریار فرنگ بیامد بفوج فراوان بجنگ (٧)\nتوگفتی که جوشنده سیل بهار زلدیانه آمد سوی قندهار\nبرادر دو تا داشت دیگر امیر شده اندران سرزمین جایگیر\n١ ـ محمد افضل خان فرزندار شد امیر دوست محمد خان است که در سنه ١٢٣٠ هـ ق\nمتولد ودر سال ١٢٨٤ هـ ق بسن ٥٤وفات كرده است . محمد افضل خان از مزار شريف به مقابل\nامیر شیرعلی خان برخاسته ودرسنه ١٢٨١هـ ق در حدود باج گاه جنگ میان اوشان در گرفت\nومحمد افضل خان هزیمت یافت امابالاخره در سال١٢٨٣ هـ ق کابل را از دست امیر شیرعلیخان\nودیگر سران آنوقت متصرف شده بر تخت سلطنت جلوس نمود اما عمر سلطنت او بیش از یکسال\nوچند ماه نبود مدفن او قلعه هوشمند خان کابل است .\n٢ ـ مطلب وزیر اکبر خان غازی قهرمان این کتاب است که شرح حال و زندگانی\nاورا در ابتدا ملاحظه فرموده اند .\n٣ ـ غلام حیدر خان فرزند چهارم امیر دوست محمد خان است ١٢٣٥ هـ ق تولد یافته\nودر ١٢٠٤ هق وفات كرده است مدفن او در نزدیکی مزار عاشقان و عارفان کابل می‌باشد .\n٤ ـ خ، بگردی نریمان بمردی چوسام\n٥ ـ شاید یکی از اسمای محرف مگه‌ای بوقان باشد .\n٦ ـ خ ، قوی پشت شد زین سه تن همچو کوه .\n٧ ـ این فرد تنها به نسخه «د» موجود است: شجاع چون بیامد به جاه وجلال\nهزار و دو صد بود و پنجاه سال"}
{"book": "adl1179", "page": 42, "text": "امیر محمد افضل خان\n\nامیر محمد اعظم خان\n\nامیر دوست محمد خان"}
{"book": "adl1179", "page": 43, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 44, "text": "( ٢٧ )\nشنيدم که پر دل يکی داشت نام ( ١ ) دوم مهردل خان عالی مقام ( ٢ )\nزبون اندران کار زار آمدند بقصد يغه در حصار آمدند\nبدادند از موج فوج شهی امير جهاندار را آگهی ( ٣ )\nامير دلاور دو منزل روان سوی دشمن آمد دراسپه در ان\nبزرگان و سر لشکران سپاه دران جمله بودند خواهان شاه\nبميدان رزم آمده اندرون کشيدند سالوش پنهان برون\nامير جهانگير گردن فراز چودانست کابنها لماندند باز ( ٤ )\nبصلح ملك جمله خوش دل نمود ملك نيز زين نكته غافل نمود\nنگهداشت سرلشکران نزد خويش سپه با يكي نامور راند پيش\nجز آن نامور سرور شير مرد ( ٥ ) سپه بيخبر زآشتی و نبرد\nنشسته خوش از وعدۀ صلح شاه ز انديشۀ جنگ فارغ سپاه\nسپاهان کابل روان بر قرار نهادند رخ جانب شهر يار\nملك خوش که بر عهد خويش آمدند با اندازه صلح پيش آمدند\nبحاجب بفرمود کز خاص وعام نسازی بکس منع بار سلام\nچو لشکر بلشكر رسيده فراز بفرمود سر لشکر سرفراز\nکه شمشير تيز از ميان برکشيد بدريای خون دشمنان درکشيد\nزبان تيغ تيز از دهان نيام برآورد و شه را نمود السلام\nشد از شورش ور سلام عليك زبند وق آواز قلبی اسد يك\nشد از فوج شاه نريما مقام بسر خم نمودن جواب سلام\n١- پردل خان برادر امير دوست محمد خان است که در سنه ۱۲۰۰ ه ق تولد شده\nدر سنه ۱۲٤۰ ه ق وفات يافته است .\n٢- مهردلخان نيز برادر اميردوست محمد خان است که تولد او در سنه ۱۲۱۲ ووفاتش\nدر سنه ١٢٧١ ه ق صورت گرفته است .\n٣- « د» امير جهانجوی را آگهی « ك» امير عدوبند را آگهی .\n٤- و «ك» «د» چو دانست كاينها بمانند باز .\n٥- «د» خبر داشت آن نامور ."}
{"book": "adl1179", "page": 45, "text": "( ۲۸ )\n\nبسی كوله افتاد از بیرهی\nچو مهمان ناخوانده ترك قضا ( ۱ )\nازین سوی بندوق گوهر فشاند\nبموج فرنگی دلیران همه\nکشیدند گردان به تکبیر دست\nزنیزنگ کج بازی آسمان\nگریزان همیرفت و میگفت حیف\nسپاه فرنگی دران گیر و دار\nچنان موج زن قلزم خون شده\nزفواره خون که بر جسته شد\nازان خون زمین چهره را غازه بست\nزشنگرف خون دلیران كیار زار\nنمانده كسی از سپاه فرنگ\nقدر كرد خون مخالف بدر\nكبول نام نام آور سر بلند\nجز اونیز از نامداران بسی\nولى هريك آن سرورنيک بخت\nمكريك كبول ( ۶ ) كو به پیش امیر\nجها ند ار مـال غنیمت بسی\n\nبپوزش نه پای تخت شهی\nرسید اندر آن حلقه ابتلا\nوزان سویان بسته شمشیر ماند\nفتادند چون شیر هیا در رمه\nملك رازیغما طهارت شکست ( ۲ )\nشد از حلقه بیرون چو تیر از کمان\nحیات از پسش گفت الوفت سيف\nفتادند هر سو هزاران هزار\nكه خونین رخ شیر گردون شده ( ۳ )\nکف پای زهره حنا بسته شد\nفلك نیز گلگونه نازم بست\nنگاری دگر یافت کوی نگار\nمگر اقطع واعرج ولوک لنگ ( ٤ )\nقضا گفت بس کن بس است اینقدر ( ه )\nزفوج فرنگ آمد اندر کمند\nبه شهر خود از مهتران هر كسی\nرها کرده يكرفه اسباب و رخت\nبخدمتگری گشت فرمان پذیر\nبیاورد و بخشید با هر كسی\n\n۱ - «ك» : چو مهمان ناخوانده تیر قضا .\n۲ - « ك » : ملك را زانما طهارت شكست . « د» : ملك را از آن غم طهارت شکست .\n۳ - «د» ؛ خونين رخ شیر گردون شده .\n٤ ـ لوك كسى كه بادوزانو و کف های دست راه رود ( برهان قاطع )\n٥ ـ خ : قدر کرد خون مخالف هدر در نسخه «د» این بیت اضافه شده :\nگرفتار گشتند و آمد به بند\nز گيتی بدیدند زانسان گزند .\n٦ ـ امید است آتیاً در بارۀ این افسر انگلیسی معلوماتی بدست آورده در قسمت\nالحاقات كتاب بيفزائيم ."}
{"book": "adl1179", "page": 46, "text": "(۲۹)\n\nبفیروزی وفتح دمـاز گشت بدولت بسوی وطن باز گشت (۱)\nبیا ساقی از چـای جا می بیار مرا ده بشـکر انـه اختصـا ر\nکه صدداستان در یکی داستان بیان کردم از گفته باستان (۲)\nگرت نیست درخوش ز اجمال من بیا تا به تفصیل گو یم سخن\nکه تا میشود بربزرگان پدید(۳) که در هر دو فن دست دارد حمید\nراهی ساختن رنجیت سنگه هری سنگه را به حکومت\nشهر پیشاور\nبلائی بتر در جهان از غرور نباشد که باشد ز هر دوست دور\nهمین سر غروری سر هر خطاست نه سر بلکه سر مایهٔ هر بلاست\nگر ابلیس مطرود و مردود شد جز این جرم بروی چه موجود شد(۴)\nغرور افگند آسمان بر زمین (۵) نه ایمان گذارد نه دنیا و دین\nچو رنجیت چالاک دستی نمود بسی شهر از دست افغان ربود\nبسیم وزر و زور بازوی خویش ندیده کسی همتر ازوی خویش\nبسی بوم بگرفت از ملک هند چو ملتان و پیشاور و شهر سند\nشد از فتح کشمیر پشتش قوی بزد کوس دارائی و خسروی\nچپ و راست زد تیغ نگذاشت کس زفرمان دهان جهان پیش و پس\nبسر پنجه همپنجه را پنجه تافت بهر سو که شد گنج بی رنج یافت\nسر همسری هر سری را که دید چنان بر سرش زد که جانش پرید\nزخاصان کار آگه و هوشیار روان ناگبی کرد در هر دیار\nاز ان جمله سردار لشکر شکن هری سنگ شیر افکن و پیل تن\n\n۱ - «د» بدولت به کابلستان از گشت .\n۲ - «م» بیان کردم از گفتهٔ باستان .\n۳ - « ك » که تا برشود بر بزرگان پدید .\n۴ - «ك» «خ» «د» جز این جرم از وی چه موجود شد .\n۵ - «ك» «خ» ، غرور افگند ز آسمان برزمین .\n\nاگر آدمی (۱۰۰۰ جلد) عبدالاحد، قیمت ۳. - . ۶ خط الحاج اليثار نقل لیل ۱۳۸۱/ ۲۸۱ غ مطبعه عمومیه کابل"}
{"book": "adl1179", "page": 47, "text": "( ٤٠ )\n\nبه پیشاور از بیم بغی و عناد\tفرستاد تا بر نخیزد فساد\nبه بخشید تشریف سلطانیش\tبیا موخت رسم جها نبا نیش\nکه پیوسته در کار هشیار باش\tزپیکار دشمن خبر دار باش\nبکتی تن در ان کشور فتنه خیز\tنه بی جوشن است ونه بی تیغ تیز\nازان کشورم سخت در دل غمی است\tکه آنجا بهر کوچه رستمی است\nبتر سم که روزی بر آرند سر\tبه بندند بر کینه جوئی کمر\nخروشند مانند غران پلنگ\tبخایند آهن بدرند سنگ\nچنان صنعتی کن به نیرنگ و فن (۱)\tکه باشند بدخواه هم مرد و زن\nنما ند میان دو تن اتفاق\tمگر فتنه و جنگ و کین ونفاق\nزدشمن بد شمن شوی رستگار\tز پیشینیان این سخن یاد دار\nهراسان زباران عیار باش\tدر احکام کشتی خبردار باش\nمبادا که از کس خوری پای پیچ\tدر آبی بگر دن بر ائی بهیچ\nمن این گفتمت ليك هنگام کار\tترا عقل و هوش خود آید بکار\nچو گفت این سخن سرورملك گیر\tبشکرانه برخاست فرمان پذیر\nخمید وزمین بوسه زد ایستاد\tزبان ثنا دست بسته کشاد\nدعا گفت پس پس برآمد ز پیش\tگرفته ره شغل مأمور خویش\nروان گشت با لشکر بیشمار\tبهامون و دریا چوسیل بهار\nبصد شان و شوکت به منزل رسید\tسر بار که بر ثریا کشید\nنشسته سر کرسیء آبنوس\tکله کج نهاده چو قنطال روس\nسپاه و غلامان زرین کمر\tستاده بگردش کمر در کمر\nنشانده بدر حاجبان شدید\tسیه روی و بدخوی وزشت و پلید\nکه نگذاشتندی صبا و شمال\tبجز لطمه و سیلی و گوشمال (۲)\nپریدی اگر پشه با مگس\tدوصد لیزه برخاستی پیش و پس\n\n( ١ ) د ، چنان صنعتی سازو نیرنگ زن ٠\n( ٢ ) خ ، که بی لطمه وسیلی و گوشمال\tندارد اجازت صبا و شمال"}
{"book": "adl1179", "page": 48, "text": "(۳۱)\n\nز در جز برو زن در ان بار گاه\nنمی یافت ره نور خورشید و ماه\nرئیسان آن شهر را سر فراخت\nبمقدار هر کس بهر کس نواخت\nبکار آگهان شغل پارینه داد\nرواج ره و رسم دیرینه داد\nزجور و ستم کرد کوتاه دست\nبه بیرحمی سینه کس نخست\nباحسان وزر پاشی و لطف و جود\nدل از سینه کینه جویان ربود\n\nپیکره شدند اهل خیبر تمام\nز زر پاشیش زر خریده غلام\nزخیبر کسی تا بکابل نماند\nکه آیات افلاس اوی نخواند\nاز آن جمله بود از سپاه امیر\nیکی نامور فی الحقیقت وزیر\nنسب داشت از فرقه کاکری (۱)\nکمر بسته پیوسته در چاکری\n(۲) نه حاجی ولی خان حاجی بنام\nبهر کار چابك بهر فن تمام\nز احسان چنان کرد با خویش خویش\nکه بیگانه شد از خداوند خویش\nبه بستند عقد محبت چنان\nکه یکموئه گنجیدی اندر میان\nهریسنگ از دست مهر و و فاق\nچو در هر دلی کاشت تخم نفاق\nزجام غرور آنچنان مست شد\nکه گوئی زبر دست هر دست شد\nبر آن شد که آهنگ کابل کند\nبه سردار افغان تقابل کند\nوزان پس به ایران کشد دستبرد\nکند کوه البرز را خورد خورد\nدبیری طلب کرد شیرین نگار\nخردمند و دانشور و هوشیار\nبفرمود کز خامه تیز و تند\nنویسد یکی نامه تیز و تند\nکه تیزیئش سازد بخارا شکاف\nبه تندی بدرد دل کوه قاف\nنگارنده نامه چون خامه راند\nبجای سیاهی جواهر فشاند\nعجب نامه نغز و شیرین نوشت\nکه گوئی بهم قند و عنبر سرشت\n\n(۱) کاکر : اسم یکی اقوام افغان است در ملحقات «اکبر نامه» معلومات مفصل راجع\nبه شخص مذکور تقدیم خواهد شد\n(۲) «نه» : همان شخص چون حاجی خان داشت نام ."}
{"book": "adl1179", "page": 49, "text": "( ۳۲ )\n\nبمضمون رنگین تر از لاله زار\nچوشد نامه را ختم مهرش نشاند\nچو نامه بر میر کابل نهاد\nدبیر آمد از نامه سر باز کرد\n\nبه الفاظ شیرین تر از لعل یار\nبقاصد سپردند و بر دو رساند ( )\nزمین بوسه زد پس شدو ایستاد\nسر نامه را خواندن آغاز کرد\n\nداستان نامه فرستادن هری سنگه به نام\n\nدوست محمد خان\n\nبنام فرازنده آسمان\nزفرها تش برا بر سیلاب ریز\nزمین را کند تیر باران ثكك\nاز و ترك گردون ز شمس وقمر\nبيك نیزه خورشید ملک جهان\nمرا ایزد تیغ جهان سوز داد\nتوانم که گر بر کشم تیغ كین\nزتیری که سوی فلك سر كنم (۲)\nبر آنم من ای سرور کابلی\nبتركا ن چین ترکتازی کنم\nدهم یاد مردی بمیدان روس (۳)\nشبیخون به بلخ و بخارا زنم\nسر رو میان کوبم از پای پیل\nبشا می در صبح شام آورم\nچو تازی دوانم سوی تازیان\nزتوران زمین رو بایران کنم\n\nکه مریخ را داد تیر و کمان\nدر دستی زند برق شمشیر تیز\nرند صاعقه توپ و تندر شلك\nببسته است تر کانه تیغ و سپر\nگرفته است از قاف تا قیروان\nکه در دم دهم خاك عالم بباد\nبگیرم چو خورشید روی زمین\nچو جوزا بجوزا دو پیکر کنم\nکه یکبا ر چون رستم زا بلی\nبگردان یکی نیزه بازی کنم\nبروسی چو اسکندر فیلقوس\nصفان بر سر سنگ خارا زنم\nکنم مصریان غرق دریای نیل\nهزاران جنگی بدام آورم\nبه بینند شمشیر من غازیان\nزمین تر بخون دلیران کنم\n\n(۱) « د » « خ » : بقاصد سپرد و ببرد و رساند .\n(۲) خ : زتیری که سوى فلك افنگنم .\n(۳) «ر» : دهم داد مردی بمیدان روس"}
{"book": "adl1179", "page": 50, "text": "( ۳۲ )\n\nولی قرعه اول بنامـت فتا د\nخـبـر كـردمـت پهن بـگشای گوش\nبخدمت کمر بندو با در گریز\nبگو بندوانانك به استاووژند (۱)\nکه چون از میان بر کشم تیغ کین\nچنان سازم از توپ و شاهین شلك\nزبانگ شتر ناله وزر هکله (۲)\nز كـابـل ستان تا بغز نين و غور\nچو گردانه آیم بکردن زنى\nچنان محـشـر سخت بـر پـا کـنم\nاگر جستی از تیغ من زینهار\nببايد بـايـن کـار هـالشـكـرى\nتـرا طاقت جنـگ و پيـكار کو\nچوشطرنج بازان به نیرنگ و رنگ\nبعید ان بیا ئی به حرص بهشت\nبجـاد و زبـانی و افـسـون گـری\nبه نسیه دهی وعـده بـر رستـخـيـز\nببـازوی سست وسر خمار زرد\nز دست تو آن ملك كیها شده است (۳)\n\nخدایم درین کار فرصت دهاد\nمـدان سرسـری هـوشکـن هوش هوش\nو گر نه من و کابل و تيـغ تـيـز\nبمهر و بمـاه و بـه چـرخ بـلـنـد\nنه غزنی گزارم نه کابل زمین\nكه كـهـار كـا بل پرد بر فلك\nبایران وتو ران فـتـد ولولـه\nفتد خـاك شـوره به دریـای شـور\nدهم داد مردی و مرد افـکـنـی\nکه از توپ ها کوه سحرا کـنـم\nبرستی زه ستی مـجـو كـارزار\nسپاهی وجـاهـی وسیم و زری\nزرت کو سپه کو سپهدار کو ؟\nپیاده تنی چند آری به جنگ\nبتامی رخ از عرصه ناخورده گشت\nبدست تهی مردم از ره بری\nدم نقد یا بـعـد شمشـيـر تيـز\nگرسنه چه مردی کند در نبرد\nکه پیش از دو صد ساله از ماشده است\n\n(۱) گویند : یکی از جانشینان نانك است كه فرقۀ سيك امروزی را بوجود آورده و زمانی بر علیه\nاورنگ زیب شهنشاه مغولی هند قيام كرده است . نانك : پیشوای مذهبی سيك است که در\nيك خانه وارۀ هند و در پنجاب بدنیا آمد نامبرده پس از مسافرت های طولانی و ادای مراسم حج\nباین عقیده رسید که بت پرستی کاری است غلط ومردم را شدیدا ازین کارنهی ووحدانيت\nرا تلقین می نمود و از بین فرقه هند و گروهی بوجود آورد كه بنام سيك ياد ميشود .\n(۲) دده ، زبـانـگ شتر ناله و زنگله .\n(۳) كیـها: مطلب شاعر از افغانستان یا آریانای قدیم است که اولین سلاله شاهی آریائی\nآن سلسلة كیانیان يعنی كی ها می باشد ."}
{"book": "adl1179", "page": 51, "text": "( ٣٤ )\n\nنه از خود سخن گویمت بلکه پیش نوشته است نانک در اخبار خویش (١)\nکه سنگان من وقتی از روز گار (٢) بکابل روند از پی کار زار\nبیایند یک لك سیه زیر تیغ ولیکن پس از كوشش بیدریغ\nببندند بر خصم فتح و ظفر بگیرند ملك جهان سربسر\nدگر هیچ کس تاب شمشیر شان نیارد ز شاهان و گردنکشان\nشود شاه روی زمین نونهال (٣) بشاهان گیتی دهد گوشمال\nاز ان نونهالت که كردم خبر زباغ شۀ ما بر آورده سر\nکنون وقت آن شد که خیزم ز جای به اقبال او دشمن آرم ز پای\nازین پس تو و مياو دشت نبرد زدریا چو صحرا بر آریم گرد\nزیک لك چه غم گر دولك هم ز تيغ (٤) بیایند ز آنهم ندارم دريغ\nتو اگر یکی تن رسد کم شود بیکبار كار تو بر هم شود\nمرا كشته گردد هزاری اگر رسد ازیم صد هزاری دگر\nدماغت چنین از چه پر باد شد؟ مگر جنگ کشمیرت از یاد شد؟\n(٥) که جبار خان تو چون در گریخت ز مشیر شیران به قایم بونت\nندیدم ازو مردی در ستیز مگر چستی و چابکی در گریز\nعظیمت بان عز و جاه وجلال (٦) که می نامدش آسمان در خیال\nبه پیشاور آمد به صد کرو فر نیارست کردن زغیبر گذر\nز سختیش کاندر تقابل رسید گریزان گریزان بكابل رسيد\nخبر دارم از جاه وسیم و زرت به خوبی شناسم تو و لشکرت\n\n( ١ ) بابه نانک معروف صاحب طریقت سک هاست که مدفن و آبده آن در امرتسر است .\n( ٢ ) سنگان ، مطلب از سکه هاست سنگ به معنی شیر است که تقریباً جزء نام هر سک\nمی باشد .\n( ٣ ) نونهال مطلب از نهال سنگ پسرر نجیت سنگ است .\n( ٤ ) خ ، زيك لك چه غم گر دولك هم به تیغ\n( ٥ ) خ - زشمشير شيرانم آبی نریخت\n( ٦ ) مطلب از سردار محمد عظیم خان است که در پاورقی های پیش معرفی شده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 52, "text": "(٣٠)\n\nسپاه تر اگر کس – بیش و کم نماید چه دنیا رو چه یک درم\nز صد میل گسترده دامان جهند درم راستانند و ا یمان دهند\nبسا زند بر وا ی مو لاى خویش گریزند هنگام جنگش ز پیش\nاگر خواهم آن فرقۀ زر پرست بیارند پیش مشت بسته دست\nبرادر کسی را که دشمن بود – بره مهر بیگانه روشن بود –\nصلاحت صلاح کمر بستگی است ازینت زهر بستگی رستگی است\nشده است آتش فتنه بسیار تیز برین آتش از صلح آبی بریز\nبخد مت کمر بسته استا ده باش و گرنه پی جنگ آماده با ش\nببینی تو جنگ نهنگان من پلنگان کوهی قلنگان من !!\nچو نا مه بخو ا نی به عمق نظر درو بین و بر سنج و کن مختصر\nخبر ده مرا تا ز صلح و نبرد چه سازی چه پذیرفتی از گرم وسرد (۱)\nاگر جنگ بر جنگ استاده ام و گر صلح بر صلح آماده ام\nهمه گفتنی با تو گفتم تمام تو دانی بکن یا مکن و السلام\n\nچو خان نامه بشیند از خشم وتاب بسبلت بزد تاب چون آفتاب\nبغرید زانسان که غران پلنگ بغرش در آید به هنگام جنگ\nبفر مود خواننده نامه را که سرتیز کن نیزۀ خامه را\nچنان بر جگر بشدبد خواه زن که بروی بگریند فرزند و زن\nبفر مان او منشیء تیز کار قلم تیز کر ده چو دندان مار\nمهند سیاه از هلاهل سر شت روان چند نقشی زجادو نوشت\nبسحري که چون دشمنش در نظر بیارد نیا رد بدید ن اثر\nچو مختوم شد نامه قاصد چو باد روان گشت آورده پیشش نهاد\nد بیر ز با ن آور هو شمند زلب مهرواز نا مه بکشا د بند\nبخواندن بیفشاند از لب شکر بهر نکته ماند و جنبا ند سر\n\n(۱) خ : چه خواهی پذیرفتن از گیرم وسرد ."}
{"book": "adl1179", "page": 53, "text": "(۲۱)\nجواب مکتوب از دوست محمد خان بنام هری سنگ\nو آمادگی مصاف هر دو سو\n\nچه بیچون خدائیکه از يك سخن نمود آشکار از نو تا کهن\nجهانداده است از کران تا کران بانواع قسمت به قسمت خوران\nکسی را ندادست آن دسترس که تا قسمت کس ستاند زکس\nاز ان ملك ضحاك سفاك داد بمسکین فریدون فرخ نهاد\nکه تا میشود بر همه آشکار (۱) که دارد خدا در همه اختیار\nنگوئی که سر لشکر و زر کند سزاست آنکه او را خدا سر کند\nنه مال است موقوف جهد وطلب نه شاهی بملك است ومال ونسب\nمرا ملك گرداد نبود شگفت خدا داده را کس نخواهد گرفت\nچو باشد مرا دوست یزدان پاك جهان گر بود پرز دشمن چه باك\nالا ای هریسنگ امرتسری زخیره سری در خیال سری\nرسید از تو ام نامه پر گزاف همه محض بهتان وهذیان ولاف\nمگر باده نوشیده بودی چوموش که از جوش آن از سرت رفت هوش\nبخواهی که باگر به نیز چنگ زمستی ومدهوشی آئی بجنگ\nخوشت بادوقتی که در سرتراست (۲) فروتر بیا باتو کاری مرا ست\nبهوش آ که هوش تو زائل شد است جنون پیش عقل تو حائل شد است\nوگرنه کجا عقل فتوی دهد که تاگام در کام شیران نهد\nهمانا قضا تاخت بر جان تو کشاند رین شهرشمنان(۳)تو\nمگر قحط هیزم به پنجاب بود که قسمت به شمنان کابل ربود\nویا بر سرره ترا سر برند کباب تو زاغان خیبر خورند\nبگیری تو ملك جهان سر بسر ولیکن زمن زنده مانی اگر\n\n(۱) خ شود تا برای همه آشکار\n(۲) خ باین آرزوها که در سرتراست .\n(۳) محل سوختاندن نعش هنود"}
{"book": "adl1179", "page": 54, "text": "(٣٧)\n\nشود نونهال تو شاه جهان ولی باد مر گش دهد کرا مان\nرساند سپهر اند ر ین کشورت ولیکن چو برنیزه با شد سرت\nنزیبد که مثل تو بلبل سری زبازی به شهباز دارد سری\nزبلبل سری چند تر سا نیم که شهبا زم آخر توهم دا نیم\nمتر سان ز بسیا ری لشکرم که شیر نرم صد رمه بر درم\nچغانت به چنگال تنگ آو رم که موسیچه گرئی به چنگ آورم\nمزن اینقدر لاف از سیم و زر که این ها مخنت ندارد مگر؟\nچه ترسانی از شور توپ و تفنگ که از کوز خرکز هر اسد پلنگ\nتو و لشکرو توپ وشاهین و دود من واسپ و شمشیر و خفتان وخود\nبمردی که موی سر از بس بود به جنگش زن خیبری بس بود\nنخوا هم که شمشیر خود تر کنم به خون تو آلوده خنجر کنم\nکسی را که ریش درازی بود میشدا ر کو ر زم سازی بود\nکر ازریش انسان شدی معتبر چنین ریش میمون ندارد مگر ؟\nبمردی که تشبیه با شد بزن بزیور زاش خوان نه شمشیر زن\nمنم شیر کر کس بشو را نبدم بخون خوردن خویشتن خواندم\nچه کار آید ت لشکر بیشمار چو ما ازیکی مرد داری نیاز\nنمی خواستم ملك از چنگ تو همی خواستم از خدا جنگ تو\nولی بسته عهد وپیمان بدم قوی دل بسو گند و ايمان بدم\nزراجپوت هر گز نبود این گمان که در عهد دارد دودل یکز هان\nیکی را بگوید که یاری بمن دگر را بگوید که خیز و بزن\nخوشا خوب کردی که پیش آمدی از ین به چه دیگر که خویش آمدی\nبیا تا ز شمشیر کارت کنم زدیوا نگی رستگارت کنم\nازین درد مهلك بیا می فراغ بجز فصد يا قوغ وعرق دماغ\nچه می نازی از بازی، خود مکر زلعب حر یفان ندا ری خبر\n\nاکبر نامه (۱۰۰۰) عبدالاحمد و محمد اعظم حیدرعلی ۱ ن رجب علی ، هاجرائی، بیتو، نواته یوم ٢٤ ر ٢٨ ش مطبعه عمومی کابل"}
{"book": "adl1179", "page": 55, "text": "( ۳۸ )\n\nبیاد آرچون کرد بامـا نزاع فرنگی چه برده چه خورده شجاع (۱)\nگدا یا نه لد یا نه کرد اختیار بدل دارد از کـابلش خارخار (۲)\nبخفته است در مسجدی پادرا ز بشان فرنگی دهـان کرده بـاز\nدر ان جنگ کاندر پشاور شده است جهنم ز شمشیر ما پر شده است\nبرنجیت در چهره آبی نمـانـد به تیغ از منش آب و تابی نماند\nچو آهوز چنگال شیران رمید بلا هور افتان و خیزان رسید\nسر خویشتن خود بخود کوفتی که زنبور خا نه بپـا شـو فتی\nبنام بـزرگ خدا و نـد گار بقر آ ن و پیغمبر وچار یـار\nکه شمشیر نگذارم اندر نیام بخون تو تا تر نکر د م تمـام\nگرت نشکنم سر بسر استخوان دگر پور پابنده خوانم مخوان\nشکاری تو' گم شو میا رم بشور تو باما کنی جنگ«مادرم«ور» (۳)\nتو خواهی سیه سوی کابل کشید تو واین سخن کارت اینجا رسید\nسخن مختصر خیز در کـار زار زمردی وزور آنچه دا ری بیار\nکه هان دست در قبضه دارم کنون بشمشیر خونریز الما س گـون\nترا تا مه ما خوا نده باشد تمـام که شیران من میکنند ت سلام\nبخد مت رسندت دلیر ا ن مـن هز بران وببران وشیران من\nدرندت چو گر به درء موش را خورندت چوضرغام خر گوش را\n(۴)نهنگان به بحرو پلنگان به کوه در آرم برارم کرو مـا گرو ء\nچنان رانم از تیغ دریـای خون که کشتی رسد بر سر بیستون\nز شیر بشه خنـجرنـا بـدا ر زتلخیء شمشیر زهـر آ بـدا ر\n\n(۱) در اثر جنگ اول افغان و انگلیس (۱۸۴۲-۱۸۳۸) که ۱۷ هزار قوای انگلیس منهدم،\nبرنس، مکنائن و شاه شجاع شاد دست نشاندهٔ ایشان از جانب ملیون بقتل رسید ند .\n(۲) نسخه د . بدل ماند از کابلش خارخار\n(۳) دشنام است بزبان ملی یعنی (مادر ترا ..)\n(۴) نسخه (د) پلنگان به بحر و نهنگان بکوه در آرم بر آرم گرو را گروہ"}
{"book": "adl1179", "page": 56, "text": "( ٣٩ )\n\nچنان هنديا ترا کنم عيش تلخ\nکه گریند بر حال شان اهل بلخ\nز تلخى چنان خاک گير داتسر\nکه تا حشر ديگر نرويد شکر\nبگيرم بشمشير خون ريز مست\nبدروازۀ کابل آويزمت\nپس آنگه به پنجاب رو آورم\nزن و مرد بسته به سو آورم\nببرم درخت و بدرم زمين\nز تبت گذشته به اقصاى چين\nبدا من برم خاک پنجابیان\nکنم تو ده در دشت سنجابيان\nز وحشت بر آيند ماهى ز آب\nدر آيند در چشمۀ آفتاب\nبرون آور از سر سر آشتی\nکه نگدار مت گرو بکذاشتی\n\nهرى سنگ جنگى چونامه شنيد\nچو نامه به پيچيد و جامه دريد\nز خشمش چنان آتشى در گرفت\nتو گفتى مگر کاه را در گرفت\nبفرمود تا جمع شد چل هزار\nزجنگی سواران خنجر گذار\nهمه پهلوان وجوان ودلير\nسلحشور و پر زور مانند شير\nز فوج پياده شمارى نبود\nکه آنهم کم از چهل هزارى نبود\nبوقتيكه ساعت سزاوار ديد\nظفر يا ور و بخت بيدار ديد\nروان گشت با لشکر بيشمار\nبتندى و تيزى چو سيل بهار\nز یکسو روان لشکر آل پوش\nچو درياى آتش بجوش و خروش\nنماينده بر اسپ هر سر کشى\nچو از جنبش باد تند آتشى\nدگر سوسوا ران زرين كمر\nلباس سمن گونه کرده ببر\nنمايان چنان روى ميدان سپيد\nکه صحراى برفین ز تا بنده شید\nبه نزديك خيبر يكى رود بود\nکه مشهور نامش به چمرود بود\nبزد اندر ان سر زمين بارگاه\nبیاسود از محنت و رنج راه\nامیر جهاندار لشکر شکن\nپلنگ افگن وشير شمشير زن\nچوبشنيد كامد هری سوى جنگ\nبه پرخاش جوئی کمر بسته تنگ"}
{"book": "adl1179", "page": 57, "text": "(٤٠)\nطلب کرد سرلشکران وگوان(۱) بگفت ای یلان جهان پهلوان\nچه گوئید؟دشمن بجنگ آمد است باویزش این کار تفنگ آمد است\nچه تدبیر ودرمان توان ساختن کران می توان دشمن انداختن\nهمان خان حاجی که گفتم به پیش زسر لشکرا ن معتمد بود بیش\nبیا مد بخدمت ببوسید پای بگفت ای عدوبند کشور کشای\nفرست ازره راست جبار خان دگر افضل واکبر پهلوان\nبجمع قلیلی چونه ده هزار بد نبال شان شمس و جمعی سوار\nمن و جمله لشکر زراه یسار نشینیم در مکمن کوهسار\nچوبیند هری سنگ کم لشکری کنند حمله یکبار چون اژ دری\nبگیریمش اندر دره سخت تنگ بنژوبین وششیر وتوپ وتفنگ\nببیند هوا زآتش و دود ٬ میغ چپ و راست سنگ و پس و پیش تیغ\nوزان لشکر از گرزو تیغ و تبر نمانیم کس زنده بهر خبر\nامیر این سخن نغز وسنجیده دید صلاحی بغایت پسندیده دید\nنه آگه که اویار دشمن شده است ازو پیشتر دشمن من شد است\nبسر لشکری کرد میر سپاه فزودش ز جمله سران پایگاه\nفرستاد با لشکر بی شمار چوشیر ژیان از ره کوهسار\nبراه دگر اکبر شیر مرد بلشکر سپهدار وسالار کرد\nمخالف شکن افضل پهلوان دگر شیر غرنده جبار خان\nفرستاد با آن یل نا مور بخصم افگنی تنگ بسته کمر\nزمردان شایسته کار زار روان کرد همراه شان نه هزار\nخروشان وجوشان چوشیر دری رسیدند در درۀ خیبری\nبد نبال شان شمس شمشیر زن (۲) سوزاده ا کبر یل تن\n(۱) گوان پهلوانان\n(۲) مقصد از سر دار شمس اله یغمان بن سردار امیر محمد خان برا در غبثی امیر\nدوست محمد خان است ."}
{"book": "adl1179", "page": 58, "text": "(٤١)\nفرستاد یلوی ز مردان کار روان کرد تعداد ششصد سوار\nبجائیکه دلخواه یلدا شدند نشسته وزایت بر افراشتند\nچوبیدق بر افراشت سلطان شام شه روم شمشیر زد در نیام\nشه شام بی خوف دشمن نماند يزك دار کردون تباقی نشاند (١)\nنشستند برر هگذ ر با کمین تباق به آئین کابل زمین\nفتادی گر از آسمان تار موی زین گوشه برخاستی های وهوی\nاگر پشه بر هوا می پرید جزایرچی از فنا مید رید ( ٢ )\nاگر بوم افغان زدی در خراب با فغانیش دا دی افغان جو اب\nبيا سا قيا باد من باد تست بکن همتى و قت امداد تست\nبده آن شراب شجاعت فزای روان زانوان بخش یعنی که چای\nکه فردا مرا چنگ با دشمن است بکوشم بجان تا که جان در تن است\n\nمصاف نمودن هری سنگ با لشکر دوست محمد خان\nوکشته شدن هری سنگ\n\nبود گرچه دشمن بزرگ وقوی نباید که مأیوس مطلق شوی\nتو گر شصت باشی و دشمن مأته مخورغم که حق گفت كم من فأته\nبزن بر مخا لف مكن ترس وباك که فتحت در دست يزدان پاك\nدگر روز چون خسرو نیمر وز بر آورد شمشیر گیتی فر وز\nهری سنگ چنگ آوروچیره دست ز خیمه برآمد به مجلس نشست\nرسیده دوان قاصدی روی پوش هری سنگ را گفت در زیر گوش\nکه حاجی چنین گفت کینش پیام که خوش باش دشمن خود آمد بدام\nبخور خون دشمن مخور هیچ غم ز لشکر که دارند بسیار کم\nهمه لشکر کابلیا با من است تو دانی دگر اینقدر تا من است\n\n(۱) نسعد ك کشند از کردون تباقی نشاند\n(۲) (خ) خبر داری از فنا میرسید - خبر دارمی بزیان ملی است ( خبر دار باش )"}
{"book": "adl1179", "page": 59, "text": "( ٤٢ )\nبیا و ببر جمله دشمن اسیر\nتو دانی و آنها بکش یا بگیر\nمرا نیز بشمار از خویشتن\nمبادا که اندیشه داری ز من\nهری سنگ شد شاد زین گفتگوی\nبخندید چون شمع افروخت روی\nبفرمود کز لشکر کینه توز ( ۱ )\nپزد هر کسی نان بقدوسه روز\nکه تا روز و شب سخت باد شمفان\nستیزند فارغ ز تشویش نان\nچونان پخته شد کوفت طبل رحیل\nروان گشت لشکر چودریای نیل\nسپاهان کابل ازین بیخبر\nبعقدان ببسته کشاده کمر\nفغان ناگهان دید بان بر کشید\nکه اينک هي سنگ جنگی رسيد\nبدنبال آن اژدهای دلیر\nدوان لشکری تشنه خون چو شیر\nدلیران کابل بجوش آمدند\nچو شیرژیان در خروش آمدند\nبجستند و بستند اسباب جنگ\nروان برنشستند و خستند سنگ\nبرون آمدند آن یلان سره\nچو شیر دری از دهان دره\nبماندند قایم بمیدان جنگ\nسف آراسته همچو غران پلنگ\nسف میمنه افضل نامدار\nبیاراسته همچو روئین حصار\nسوی میسره اکبر چیره دست\nسف جنگ چون سد یاجوج بست\nبقلب اندرون ماند جسبار خان\nبدشمن کشی تفنگ بسته میان\nبجنگ آوری دست و بازو کشاد\nسف تو پها در مقابل نهاد\nوزان سو هری سنگ فیروز جنگ\nسبلت زده تاب همچون پلنگ\nزپوشیدن جوشن تا بدار\nنمایان چو روئین تن اسفند یار\nچوشیر ژیان برسفندی چو ابر\nپرنده غرانده چو برق و چو ابر (٢)\nگرش در دهان حلقه از لکام\nنبودی برستم نمی گشت رام\nزپس دسته دسته روان لشکرش\nروان توپخانه به پیش اندرش\nپس تو بخانه سفا راسته پیل\nبدریای آتش روان رود نیل\n( ۱ ) تو ز بمعنی طبیعت و خوی\n( ٢ ) اسفندی ده چو شیر ژیان برسمنه چوبر پرنده چو برق وغرنده چوابر"}
{"book": "adl1179", "page": 60, "text": "( ٤٣ )\nاز و دور تا لشکر کینه خواه زتوپ کلان بديك آماجگاه\nبفرمو د تا در زمان درزدند بیکبار بر قلب لشکر زدند\nچنان توپ و شاهین پریدن گرفت که کوه و بیابان دریدن گرفت\nزهرسو پران گوله هاچون تگرك شده موج زن سیل طوفان مرگ\nبدل گفت جبار نا اسینگ مهر که نایم درین جنگ با او بسر\nزد شمن بر آور د می ر ستخیز اگر آمدی جنگ شمشیر تیز\nچگونه بر آ رم زد شمن دمار که از دور باما کنند کارزار\nاگر بی محا باشوم با سپاه شود هر کسی کشته در نیم راه\nوگر پس روم عار مردانگی است اگر ایستم هم زدیوانه گی است\nدرین وسوسه بو د کز پیش و پس فتادند از غازیان چند کس\nبناچار پس پس کشیده قدم بمانند رنجورده شیر دژم\nبحال عموخان اکبر چودید (۱) بیا ریش با جمله اشکر رسید\nبدشمن گزائی چو نقد از دها ستادند بر کین فشر دند پا\nدو اشکر به شاهین و توپ وتفنگ بسی با هم از دور کردند جنگ\nزجوش غضب توپ چون لب گشاد زبان تیغ را بر گشادن نداد\nزا بر سیاه دخان برزمین فتاد آنچنان زا له آتشین\nکه از هم فروریخت چون بارو برگ زنخل سواران سر ودرع وترك\nبا حجار و اشجار شد شاخ شاخ زمین سربسر گشت چون سنگلاخ\nز آسیب شد هر سری بی سپر منکر آنکه بود از حیاتش سیر\nازان زلز له مثل دیوار ها فتادند از پای کهسارها\nدلیران بمعیف از هنر های جنگ سمندار زجولانگری پای لنگ\nیکی تن نجنبید از جای خویش نیاورد کس يك قدم پای پیش\nبفرس ار کسی جنبشی تیز کرد زگوله روانی فتادی بگرد\nدران دشت پر کین وجنگ و فساد همه روز از اول بامداد\nبدینسان بشاهین وتوپ وتفنگ نمودند تا باز ده روز جنگ\n(۱) خ . با حوال عم خوداکبر چودید ."}
{"book": "adl1179", "page": 61, "text": "(٤٤)\n\nنبرد از هزیمت کسی پای پس\nنه شب داشتند از شبیخون امان\nدر آخر هر بپشنگ پر خاشگر\nبصدخشم و کین شد صف آرای چنگ\nوزین سو هزبران کابلستان\nدوال کمر بر میان بسته تنگ\nبرشته گریبان قضا و قدر\nچنان شد ز شاهین و توپ و تفنگ\nتو گفتی فتاد آسمان بر زمین\nچنان بر جهان شعله برجست دود\nچنان گشت از دود عالم سیاه\nز آواز سندان شکاف تفنگ\nچنان بارش گوله شد بر زمین\nسیه اژدر توپ لب بر کشاد\nشده طائر روح برنا و پیر\nشکسته شد از مهره هر هیکله\nچنان مهره بازی شقرناله کرد\nنهنگ تفنگ سیه اندرون\nگرفتند چون گوله ها ارتفاع\nاز ان گوله ها گشت چون پنجره\nتو گفتی قیامت شد انگیخته\nدر آمد بمردم اذا زلزله\nهمه خلق پرسان ز روی عجب\nنه بر خصم فیروز شد هیچکس\nنه در روز آسود گویی زمان\nبچنگ آوری چست بسته کمر\nخروشان و جوشان چو پیل و پلنگ\nبخون خوردن دشمن جانستان\nبدستور ماندند قائم به جنگ\nبه بستند اندر برشتن کمر\nدرنگا درنگ وزرنگا زرنگ\nجهنم پدیدار شد از کمین\nکه گفتی زمین کان گوگرد بود\nکه خورشید بر چرخ گم کرد راه\nشده پاره پاره دل خاره سنگ\nکه شد کوه و صحرا همه آهنین\nزمردم بر آورد دود از نهاد\nبچنگال خونریز شاهین اسیر\nگهی مهره پشت و گاهی کله\nکه پر ژاله صحرای بنگاله کرد\nفکنده بسی سر کشان سرنگون\nبکفت آسمان را زمین الوداع\nمشبک چه گردون چه کوه و دره\nفلک سر بسر اختران ریخته\nبیاد آمد از هیبت و ولوله\nکه این نیمروز است یا نیمشب\n\nزده بر زمین شیشه نام و ننگ\nز لشکر گه اکبر نامجوی\nدر ان رزم کردند تقصیر جنگ\nبسوی هزیمت نهادند روی"}
{"book": "adl1179", "page": 62, "text": "( ٤٠ )\nبا کبر در ان رزمکه پیش و پس\nزمر دان نمی چند ماندند بس\nهمی سنگ دنبال شان تا خته\nهمه توپ وشا هین پس انداخته\nد لیر انه میزد بپایی تفنگ\nنمیداد فرصت همی کرد چنگ\nبیفگند بسیار مر د ا ن بر ه\nدر آمد بـدنبال شان تا دره\nیل کابلی افضل نا مد ا ر\nز دشمن همی دید این گیرو دا ر\nولیکن زتندی وتیزی وجوش\nنگهداشت خود را بفرهنگ وهوش\nچو دانست کاین صید آمدبدام\nبرآ و ر د شمشیر تیز از نیا م\nنخستین بیامددوان چون تگرگ\nبزد توپ اند از را توپ مر گ\nپس آنکه ز پس راه دشمن گرفت\nبشمشیر چون شیر کشتن گرفت\nهمیکشت و می کشت چون اژدها\nنگشته کس ازتیغ تیزش ر هــا\nیکی را برفتی گرفتی کمر\nبر آوردی از زین زدی بر دگر\nیکی را چنان گرز میزد بسر\nکه در هم شکستی زسر تا کمر\nیکی را ز کف درربودی تفنگ\nزدی باز پس یابسر یا به لنگ (۱)\nیکی را همی بر د مقع زبر\nبدان در کشیدی از و مغز سر\nیکی تن بسیلی فگندی بروی (٢)\nگر فته ببا زو به پیچیده مـوی\nبر آ و ر د قر بان سر ساخته\nچو سنگ فلاخن بینداخته\nوزان سوی ا کبر دران رستخیز\nدودل بود در فکر جنگ و گریز\nیکی را سر از تن جدا ساختی\nبدیگر کس از پا درانداختی (٣)\nیکی را طپانچه چنان زدبجوش\nکه مغزش برون آمد از راه گوش\nهزبر افگنی جا نگل نام او\nبدو گفت ای سر ور نام جو\nدرنگ آر،مگریز نا کرده جنگ\nمزن سنگ بر شیشهٔ نام و ننگ\n(١) خ ، زدی پاتفنگ خودش بیدرنگ .\n(٢) خ ، یکی را بسیلی فگندی بروی .\n(٣) خ ، دگر راز پا اندر انداختی ."}
{"book": "adl1179", "page": 63, "text": "(٤٦)\n\nره سخت پیش است و دشمن زپس\nبفرض محال ار بروز حیات\nولی پیش مردان بوقت عتاب\nنکو گفت رستم که مردن بجنگ\nچو پرسد چگوئی جواب پدر\nباین مردی و گردی و جست و خیز\nبکن گرم جولان چو مردان مرد\nازین گفتن آن پشت بر کرده شیر\nبیکبا ر گی بار کی تیز کرد\nدر آمد بفوج عدو چون پلنگ\nدو دستی رو آن تیغ راندن گرفت\nچو اکبر بر آورد تیغ از میان\nبلند آنچنان بانگ تکبیر شد\nهنوزش بلب با نگ تکبیر بود\n(۱)سپس خان جبا رو جبا ریان\nهمان لحظه شمس دلاور چو شیر (۲)\nگرفتند در درۀ تنگ تنگ\nدران آدمی زار چون مشت جو\nچنان جوی خون شد روان در مصاف\n\nنماند زما در جهان زنده کس\nازین ورطه باشد مقدر نجات\nچگو ئیم از شر مساری جواب\nبسی بهتر از زندگانی به ننگ\nنظر دور تر کن ز ستی گذر\nتو شیری نز یبد زشیران گریز\nتك آور مخالف بر آور بگرد\nشد افتاده با سی سوار دلیر\nبجو لا نــگری گرم مهمیز کرد\nنه پر وای ژوبین نه بیم از تفنگ\nچپ و راست دشمن فگندن گرفت\nکشاده به الله اکبر زبان\nکه در گوش من هم بکشمیر شد\nکه دشمن شد اندر ر کوع و سجود\nنمو دند حمله چو شیر ژیان\nرسیده به ششصد سوار دلیر\nمخا لف به غربین و توپ وتفنگ\nکشاورز مرگ آمد اندر درو\nکه تر شد بخون دامن کوه قاف\n\n(۱) «١٢٥٣ ق » امیر دوست محمد خان برای مقابله با هری سنگه دو پسر خود\nسردار محمد افضل خان و وزیر محمد اکبر خان غازی را به معیت برا در خویش نواب\nعبدالجبار خان ( متولد در ۱۱۹۷ متوفی در ۱۲۷۰ ق ) بسوی پشاور فرستاد که برادرزاده\nامیرموصوف سردار شمس الدینخان بن سردار درمحمد خان نیز با آنها بود . مطلب خان جبار همان\nنواب جبار خان است .\n(۲) : شمس مطلب از سردار شمس الدینخا ن است ."}
{"book": "adl1179", "page": 64, "text": "( ٤٧ )\n\nدران رزم از بیم شمشیر تیز برادر نمود از برادر گریز\nروان ساعد و ساق در خون ناب چو ماهی به فصل بهاران در آب\nزیکسو کمان درقر نگاشترنگ دگر سود رنگا درنگ تفنگ\nز یکسو شکا شاك شمشیر بود دگر سو چکا چاك گرز وعمود\nاگر تیغ از تن سری باز کرد سر نیزه بازش سر افراز کرد\nچو ناوك بدل تا به پر می‌نشست نمودی به انسان که ماهی بشست\nچو میر بخت خوابها زهر گونه تیر همیگفت جوشن زمی گوشه گیر\nیل کا بلی اکبر شیر زاد زهردی بجنگ آوری داد داد\nزتیغش چنان خون ببالا شد . که تروامن چرخ والا شده\nسواری بزد نیزه بر اشقرش همان نیزه بگرفت وزد برسرش\nچو شد کار بدخواه اول بساز بزد نیزه بازی دگر نیزه باز\nزدش تیغ تا نیزه اش شد قلم ازان در گذشته دریدش شکم\nسواری زپس زخم زد بر تنش شکسته شده نیزه برجوشنش (۱)\nبدانگونه تیغش بگردن زده که خون خود اورا بگردن شده (۲)\nدو مرد دلاور بر و تاختند بیکبار گی تیغش انداختند\nبسکی تیغ بر تیغ و يك بر سپر گرفت و نشد زخم شان کارگر\nبیاداش آن هر دو را تیغ زد بر سگی که خون موج برمیغ زد\nبیامد دوان تند شیری دگر زده پوش وپو لاد هندی بسر\nسلحشورو پرزور چون پیل مست بضر بین بزد بر سمندش نشست\nپیاده شد آن شیر صید آزماي بزد نیزه افگند دشمن زپای\nدر آندم زمر دان کاری دو کس به پیش آمدندش دو پنهان زپس\nمخالف شکن شیر کابل زمین نبود آگه از دشمنان پسین\n(۱) خ : که بشکست از آن، تیغ بر جوشنش .\n(۲) خ : بزد تیغ بر گردن وی چنان که خون از سرا پای او شد روان"}
{"book": "adl1179", "page": 65, "text": "( ٤٨ )\n\nیکی گفتش از پس به پشتو زبان که هشدار ای سرور غازیان\nدو تا دشمن دیگر اند از پست مبادا که رنجی رسد از کمت\nاز ان نکته آن سر ور شیر زاد سبك گردشی کرد چون گردباد\nبیکبار بیچ آندو بدخواه پس (١) بیفکند در باز گشت آندو کس\nکمندی فکنده سمندی گرفت بستدید چون دید اسبی شگفت\nچو بروی بر آمد در آمد بجنگ زنا ورد نا ورد میکردم رنگ\nزتیغش همان کس امان یافتی که در پیشش از پیش نشتافتی\nبدیشکو ته جبار و شمس دلیر (٢) ز د ندی بشمشیر ها تند شیر\nدلیران وشیران کابل زمین زهر سو بر آورده شمشیر کین\nبد انان به دشمن در آویختند که طوفانی از خون بر انگیختند\nسواران دران سیل نه سرشدند پیاده چو ماهی شنا ور شدند\nنمایان چنان نیم سرها بخاك چو خر بوزه پخته و نیم چاك\nوزان سو هری سنگ جنگی چو شیر بمردانگی چست ومست و دلیر\nبسی کشت در حلقه کار زار بر آورد از شیر مردان دمار\nبزد بر تنی تاز تیغش نخست نزد بر صفی تانه در هم شکست\nدر آخر قضا پیش اکبر رساند دلاور بپویش تکاور جهاند\nپلنگ افکن کابلی چون هژبر بغر ید جو شید مانند ابر\nبچا لشکری تیغ غازی گرفت به آن شیر شمشیر بازی گرفت\nدو مرد مبارز ز هم بیخبر فتادند با هم به تیغ وتبر\nچو شیر ژیان در هم آویختند بسی گرد هیجا بر انگیختند\nتهی گشت تر کش زنیر و خدنگ سپر پاره از تیغ الماس رنگ\nبریده سنان و دریده کمند روان خون زهر دو سوار و سمند\nشده پاره پاره چه درع و چه خود هوا آبنوسی زگردو زد ود\n\n(١) - خ : پس از سر و سنجش به پیش و به پس .\n(٢) - مطلب از نواب جبار خان و سردار شمس الدین خان است ."}
{"book": "adl1179", "page": 66, "text": "(49)\n\nمیان عرق غرق طوفان فرس\nنمانده فنی از فنون جدل\nدر آخر زد آن غازیء نامدار\nبيك ضرب کاری فگندش بخاك\nدر ان مرگ انبوه کس را خبر\nهزیران جنگی شده مست جنگ\nنمودند رزمی که افراسیاب\nولیکن چو از چرخ یاری نبود\nزبون آمدند انداران ترك تاز\nپر از مردگان گشت ره یکسره\nزخیبر گذر کرده ناچار سیل\nچوزد ترك گردون بهنگام شام\nزا نجم بیا ورد پنبه بدست\nهزیران غازی بکشتند باز\nببستند زخم و بشستند دست\n\nسواران گرفتار ضیق النفس\nکه با هم نکردند رد و بدل\nبشمشیر بر دوش آن شهسوار\nتنش پاره پاره ز ره چاك چاك\nنگردید از مرگ آن نامور\nبشمشیر و غریین وتوپ وتفنگ\nز گردان توران ندیده بخواب\nزجنگ و دلیری و شیری چه سود\nبناچار از جنگ گشتند باز\nزخون سرخ شددشت و کوه ودره\nروان بود زاب بقم رود نیل\nدرخشنده شمشیر خود در نیام\nهمه زخم روزانه خویش بست\nنمودند کوتاه جنگ در از\nبمنزلگۀ خویش هر کس نشست\n\nهزیمت لشکریان هریسنگه بعد از کشته شدنش\n\nدگر روز چون خسرو خاوری\nستاره شباشب گریزان شدند\nدلیران کابل بصد عز و جاه\nبفیروزی بخت و اقبال و جیش\nزشادی دل هر کس آکنده بود\nبدان دل که امروز کوشیم سخت\nبه امداد دادار فریاد رس\nبیامد بشیری درامید دوان\n\nعلم برزد از مطلع خیبری\nزجور فلك اشك ريزان شدند\nنشستند در حلقۀ بارگاه\nخوش و خرم و شاد و خندان به عیش\nاگر زخم هم بود در خنده بود\nببازوی اقبال و نیروی بخت\nنمانیم از دشمنان زنده کس\nکشاده بشرح بشارت دهان"}
{"book": "adl1179", "page": 67, "text": "( ٦٠ )\nکه دی با فراوان سر ان سپاه هریسنک شد کشته در رزمگاه\nکسانیکه رستند از ان رستخیز شبا شب نهادند رو در گریز\nچو این ماجرا خان اکبر شنید ز آشفتگی لب بدندان گزید\nکه افسوس افتاده صیدی بچنگ بدر جست ورست از دهان نهنگ\nز حسرت بزانو بسی کوفت دست همیگفت با خود بکردار مست\nدریغا که ماهی بشست آمده شد از دست بیرون بدست آمده\nدریغا که دشمن شده گرم خیز برندی برست از دم تیغ تیز\nچه بینید ای نامداران مین برآئید ای شهسواران من\nکه دنبال دشمن شتابان چو برق بتازیم و در خون بسازیم غرق\nبدنبال شان سر چه صر صر نهیم بباد از سم باد پایان دهیم\nهنر مند فرزانه جبار خان بدو گفت کای تند شیر ژیان\nدرشتی مکن نیست جای شتاب خرابی پدید آید از اضطراب\nشنو تاچه گفته است پولا دوند که خصم گریزنده را ره مبند\nچو دشمن هزیمت خورد در ستیز نباید بروبست راه گریز\nنه بینی که چون شیر در رستخیز کند گربه را بسته راه گریز\nچنان گربه آید خروشان به خشم کند شیر نر را به چنگال چشم\nهمان به که مانیم در انتظار بحکم امیر فلك اقتدار\nبه بینیم کز صلح و کین آوری چه فرمان رسد چون بود داوری\nگر از باز ماندن شود حکم ساز نکو شد که خود مانده بودیم باز\nوگر زانکه فرمان رسد جنگ وکین دگر ما همائیم و دشمن همین\nهمه نامداران مجلس پسند نمودند این نکته را ارجمند\nهمان لحظه کردند پیکی روان خرد مند و دانا و شیرین زبان\nچو باد بهاری شتابان بشیر در آمد به بستان سرای امیر\nبشرح بشارت زبان بر گشود سر آغاز آن از مبارک نمود\nبشارت که شد نصرت غازیان ز دشمن بکس نا رسیده زیان"}
{"book": "adl1179", "page": 68, "text": "( ٥٩ )\n\nبداندیش سرکش در آمد زیان بغیر وی اقبال کشور کشای\nزفوج بد اندیش بد سی هزار بقتل آمدند اندران کار زار\nبقدر هزاری ز جم غفیر زخوردو کلان شدشهادت پذیر\nکنون غازیان زاضطراب جواب دورنگ انداندردرنگ وشتاب\nامیر سرافراز یزدان پرست ازین نکته چون سرو برپای جست\nدو گانه ادابهر شکرانه کرد روان برسر لاله در دانه کرد\nسر افگنده بر داشت دست نیاز بگفت ای جهاندار کار ساز\nترا بنده کمتر بمن کهتر م باین کهتری کرده مهتر م\nسرم از سر خاک برداشتی بگردون گردان بر افراشتی\nبد اندیش ملك وزرو زور دست سپاه فراوان وخورده شکست\nمن و لشکر سست وفتح و ظفر نه ملك ونه مال ونه زور ونه زر\nبر این هردو قدرت مسلم تراست کسی رانه یارای چون وچراست\nثنای ندارم سزاوار تو که آری ثنایت بود کار تو\nسپاس تو گفتن چه امکان ماست تراشکر چندانکه شکرت سزاست\nچو فارغ شد ازحمد وشکر زبان کشا داز کرم دست گوهر فشان\nکف در فشانش چنان در فشاند که در سیم وزر خلق تاسر فشاند\nچنان ترشد ازشرم جودش سحاب که ماننددریا دلش گشت آب\nبکابل زمین بینوا ئی نماند یتیم وفقیر و گدا ئی نماند\nکه زرین کله همچو خیری نکرد چو لاله لباس امیری نکرد\nزانعام عامش بهر کس رسید نصیبی بجز بنده مسکین حمید\nبده ساقی آن چای شیری مرا که بخشد دلیری وشیر ی مرا\nکه تا فتح ملك سخن میکنم زنو تازه طبع کهن میکنم"}
{"book": "adl1179", "page": 69, "text": "( ٥٢ )\n\nشنیدن رنجیت سنگ خبر کشته شدن هری سنگ وافسوس خوردن او\nجهان جای اندوه و در دو غمست درین غمکده کم کسی خرم است\nبیکی خنده صد گریه دارد بها مگر خنده کز گریه گردد رها\nنه بینی که یکبار خندد سحاب چه مقدار میریزد از دیده آب\nاگر عاقلی جاه هر گز مخواه نه بینی که تشبیه دارد بچاه\nمگو عیش و شادی بملك است ومال که دل و منال است رنج و و بال\nتأمل کن ای هوشمند حریف منال از چه رو مال دارد ردیف\nکه یعنی ز اندوه و خواری منال شوی در سر حال گریا بمال\nچو بشجا بیان را رسید این خبر که لشکر به تیغ آمده سر بسر\nپرا مدخروشی ز هر برزنی شد از سوك خود نوحه گر هر زنی\nبگفتند با هم در بن گفتگو سپاهان همه وا کر و وا کرو\nزمرگ هری سنگ و قتل سپاه بر نجید رنجیت و میکرد آه\nزنر گس هم از غنچهٔ بر كمین چو شبنم بیفشاند اشك از جبين\nهمیگفت کای وای سرلشکری چنان تند شیری و کند آوری\nفرا مرز من گیو و برزوی من فریبر زمن زور با زوی من\nشده مفت ضایع درین کار زار چواز ناوك رستم اسفندیار\nدریغ آن دلیری ومردانگی دریغ آن امیری وفر زانگی\nچه بودی که تنها همان يك سوار همیزیست برجای چندین هزار\nدریغ آن قوی دست دشمن فگن هز بر ژیان شیر لشکر شکن\nچواو میر شمشير ولشکر پناه نه بینم دگر اندرین بارگاه\nبدا بیگو نه افسوس بسیار خورد حق خدمتت بيك بيك می شمرد\nدرین روزها شاطری نیز گام سخن سنج و هشیار و شیرین کلام\nرسیدش زکابل زمین بوسه داد به آئین خدمت بپا ایستاد\nاشارت شد ش تا کشاید زبان پیام نهان آورد در بیان\nچوا نمرد شاطر زبان باز کرد به آئین زیبا سخن ساز کرد\n\nاکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ب عبدالاحد و محمد میر ح حیدر علی ن نرجبعلی ناجم الیه شعبه تاریخ یوم ٦- ٣- ٢٨ ش مطبعهٔ عمومی کابل"}
{"book": "adl1179", "page": 70, "text": "( ٥٣ )\n\nکه فرمود فرمانده داد گر که ای محتشم سر ور نامور\nدر آداب شاهیست دان نخست همین را ستی وزبان درست\nچو نبود بشه را ستی در کلام بر و باد دعوای شاهی حرام\nبنزد يك من خصم دندان شکن بسی بهتر از یار پیمان شکن\nکژت راست کفتن نیاید گران و فائیست در عهد پنجابیان\nبمیثاق و عهدند بسیار سست به پیمان شکستن دلیرند و چست\nازین پیش با ما که بودی بجنگ دریدیم ها مون بریدیم سنگ\nبگواز کجا با تو تفنگ آمدیم زفریای کم کی بجنگ آمدیم ؟.\nتو چندان کجا تیغ برداشتی که ما جان ببر دیم از آشتی\nتو بگریختی چند بار از برم برفتی به نیرنگ وصلح از برم\nپس از آشتی باز آئی بجنگ نه آن را شتاب و نه این را درنگ\nمر ابسته عهد و پیمان کنی که خود از پی جنگ سامان کنی\nتو یکسو نشینی به نیرنگ ورنگ نهان میفر ستی دگر کس بجنگ\nو گرنه چه یا را که آید هری بکابل زمین بهر جنگ آوری\nکنون آن هز بر نبرد آزمای فتاد از سر تیغ اکبر زیپای\nسواران من همچو شیر دژی به جوشند در درهٔ خیبری\nبگو تاچه خواهی ز صلح و نبرد که تا کار خواهم بدانگونه کرد\nبدو گفت رنجیت کز ما بگوی که ای نامور کرد پر خاشجوی\nهری سنگ سردار فیروز جنگ بجنگ آوری داشت خوی پلنگ\nبهر جا که میخواست می تاختی به بی وابکی کار ها ساختی\nز ما بود از روی فرمانبری ولیکن نه در جنگ و کین گستری\nنه پر سید از ما زروی غرور نمود اینچنین بازی از عقل دور\nشمرد اینچنین بازی سرسری که تا داد خود سر در ان سرسری\nاگر من بجنگش فرستاد می زخود هم کسی همر هش داد می\nچنان شیر مفت اندران کارزار نمیشد بگردان کابل شکار"}
{"book": "adl1179", "page": 71, "text": "( ٥٤ )\n\nکنون خودفروشی سزاوار تست بکن زانکه بازار بازار تست\nشود چون نه با در بروتت زیاد که ریش مخناث بدستقت فتاد\nهمی خواستم تا ببندم كمر نمایم به آن فاق زیر وز بر (۱)\nبرا نم سپه همجو سیلاب تیز بر آرم زکابل زمین رستخیز\nولی چون شما را خطائی نبود بجنگ از شما ابتدائی نبود\nنشاندم زقاب آتش خشم وتاب فکندم زکف تیغ قهر وعقاب\nبماندم بدستور عهد قدیم بمیثاق و پیمان خود مستقیم\nمشو بد گمان طعنه زبانسان مزن که پنجا بیا ند پیمان شکن\nزجمله کسان در وفا بر تریم زسر بگذ ریم از وفا نگذ ریم\nچواین ما جرا میر کابل شنید بفرمود تا قاصدی در دوید\nهمان پهلوانان گردن فراز ز خیبر به كابل بیا ورد باز\nچور خسار شان دید گردید شاد جگر گوشه ها را برخ بوسه داد\nهمان خان جبار عالی محل چو جان تنگ بگرفت اندر بغل\nبهر سرزور داد بخشایشی زسر کرد در پایه افزایشی\nچو نوبت به انعام حاجی رسید بر آشفت وا برو بهم در کشید\nزبان آتشین کردورخ بر فروخت تو گفتی بيك شعله عالم بسوخت\nزفرط غضب رعشه برتن گرفت سخنهای پرشور گفتن گرفت\nکه ای از خدا روی بر تافته زا بلیس بئس القرین یافته\nچه سودا ز مسلمانی ظاهری چه حاصل ازین کلمه گو کافری(۲)\nبکف سبحه زاسارت اندر بغل چه خیزد ترا زین دغا و دغل\nببازی جوی چند دا دت هری بد نبا ل جو نباختی از خری\n(۱) خ کنم صحن آفاق زیر وزیر\n(۲) خ ـ که باطن تو همدست با کافری"}
{"book": "adl1179", "page": 72, "text": "(٠٠)\n\nروا داشتی خون بها در همی\nبدگر گان دهی یوسفی چندمن\nچه کردم که بر قصد سر کوبیم\nمیا دیگر ای بد نمك بيش من\nازین سرزمین چون نحوست گریز\nچوزینسان بسی آتش از دل فشاند\nازان سرزمین رفت در قندهار\nکهن دل نگهداشت آن حیله گر\nبيا ساقی آمد بو-ا دم شباب\nبیارای بزمی که تا من دگر\nز سر تازه عهد جوانی کنم\n\nسقائی بکشتن دهی عا لمى\nببخشی بزاغان جگر بند من\nروا داشتی حزن يعقوب بيم\nميفشان نمك باز بر ريش من\nسرت ورنه بر دارم از تیغ تیز\nبخواری زدر گاه خویشش براند\nزنو یافت پیش کهندل قرار\nنکر ده بسوی سر شتش نظر\nبده ساغر، پر ز لعل مذاب\nجوان بازگردم به پیرا نه سر\nتماشای باغ معانی کنم (۱)\n\nدر بیان عقد نکاح اکبر خان با دختر غلام محمد خان (۲)\n\nخوشا دلکشا روزگار شباب\nجوانی به از شاهی و سروریست\nچه مقبل کسی کش بود در کنار\nنهد جمله اسباب شادی به پیش\nدمی جای گـلـگـون بود نوش او\nشنیدم ز دانشوران گزین\nکه چون فتح کرد اکبر چیره دست\nبطفلی دلیری چه سهراب کرد\n\nكه وقتی منش دیده بودم بخواب\nجوانی به از ملك اسکندریست\nبتى نازنین لعبتی گلعذار\nبروز جوانی دهد دادعیش (۳)\nکهی یار گلرخ در آغوش او\nمقیمان غزنين و كابل زمين\nبشمشير فوج مخالف شکست\nچنان جنگ با فوج پنجاب کرد\n\n(۱) خ تماشا گـل کامرانی کنم .\n(۲) غلام محمد خان پسر وزیر شاه ولیخان اشرف الوزرای با میزائی است ، که شرح\nحال مفصل آنها را در الحاقات اکبر نامه ، جائیکه بصورت کتاب جداگانه نشر میشود،\nملاحظه خواهند فرمود .\n(۳) بجهد گل از گلشن کام خویش"}
{"book": "adl1179", "page": 73, "text": "( ٥٦ )\n\nبمردانگی گشت نامش سمر چو رستم شد اندرجهان مشتهر\nچو فصل بهار شبابش رسید زباغ رخش سبزه خط دمید\nمجدول شد از خط بیاض جمال زشب یافته ماه حسنش کمال\nبفرهنگ و دانش بغایت رسید بعرفان بحد نهایت رسید\nفروزان زسیمای او نوربخت بشایستگی قابل تاج و تخت\nجهانی نظر داشت برروی او زهر گوشه چشمها سوی او\nبوجه جمیل و صلاح و تمیز بچشم پدر شد چویوسف عزیز\nهمی خواست تا نازنین لعبتی بتی زهره رخسار ومه طلعتی\nبخواهد پی آنکه تازین نگار قرار دلش می پذیرد قرار (۱)\nزپا میزئیم ای عالی مقام غلام محمد بکی بود نام\nز اولاد مختار خان وزیر بمال و منال و حشم بی نظیر\nیکی دختری داشت خورشید چهر خجل پیش حسنش شده ماه و مهر\nجهانی شده فتنه آن پری خریدار حسنش مه و مشتری\nپریچهره دختی چه دختی که حور شده پیش او معترف در قصور\nچوخورشید رویش بخوبی تمام چه مه صیت حسنش شده تا بشام\nشده کشور هند مك حبش بتاراج هندوی خال لبش\nز لعلش دل کان یاقوت تنگ بدخشانیانرا از و سر بسنگ\nپدر خواستی کان گرامی گهر بلند افسری را کند تاج سر\nبهر گوشه در جمله اعیان شهر نظر کرد بر نامداران دهر\nبشچمش کسی از مردم دیده در ز مردم جز اکبر نیامد دگر\nطلب خواستی تاشود خواستگار ولی مهر لب می شدش ننگ وعار\nکه در داب و آداب ارباب نام ازینسو بود خواستگاری حرام\nدل خان اکبر هم اندر نهان هوس داشت آن حور باغ جنان\nکه اوصاف زلف سیه پوش او رسید از چپ و راست در گوش او\n\n(۱) ك ـ بخواهد برایش که تازان نگار قرار دل او پذیرد قرار"}
{"book": "adl1179", "page": 74, "text": "( ٥٧ )\n\nبهر گوشه بیمار چشماش دید شده مردم از تیغ نازش شهید\nازین ماجرا شمه در نهفت کسی با امیر جهاندار گفت\nسماعش شده متفق با هوس پی خواستگاری فرستاد کس\nمیانجی همین کز زبان بر کشید از انسو جواب مبارك شنید\nنه بحثی و تقریری اندر بیان نه تاخیر و تمهیل اندر میان\nدو خواهند، چون دل بسو داد هند کجا کار موقوف فردا نهند\nبرین گفتگو گشت ختم کلام که فردا امیر بلند احتشام\nچو باد صبا رو به گلشن کند به گلزار شاهی نشیمن کند\nبرسم عروسی به صحن چمن کنند ما بزرگان شهر انجمن\nسلیمان گر از نزل موری ملول نگردد کند هر چه باشد قبول\nضیه قت لهم نام رجل الجراد (۱) بصد عذر خواهم به پیشش نهاد\nبعهد مد شوم در سخن متفق (٢) كه من قاتله اللحم نال المرق\nچو گفتار شیرین پور وزیر میانجی بیان کرد پیش امیر\nچو خورشید رخشنده بر اوج ماه بر افگند از شادمانی کلاه\nوزان جانب آن نامور میزبان گشاده در گنجهای نهان\nفشانده زر و سیم ولعل و گهر نشانده بهر کار صد کارگر\nبفرمود تا کارداران پگاه رسانند خرگاه را سر به ماه\nبه صحن چمن فرش دیبا کنند همه کار مطبوع و زیبا کنند\nبد انگونه انواع نعمت پزند که از رشك كشمیریان لب گزند\nبرسم عروسی عروسان همه نشینند در عشرت و زمزمه\nزخون حنا كف نگارین کنند زنان در شفق جای پروین کنند\nسحر که چو فراش چرخ بلند بخویش اطلس سبزه دیر فگند\nزمین را بساطی زکافور تر بگسترد یعنی که نور سحر\n\n(۱) یعنی پای ملخ .\n(۲) کسی را که گوشت در دست نمی آید بشور با میرسد ."}
{"book": "adl1179", "page": 75, "text": "(٥٨)\n\nصبابیشتر روبه گلزار کرد بدست خنك غنچه بیدار کرد\nچنان قطرة شبنم ازهر کنار بدور لب غنچه ها آشکار\nکه پیدا شود قطرة شیر ناب زکنج لب طفلك نیمخواب\nچنان دیده نرگس پر خمار سیه مست و مخمور چون چشم یار\nکه از شبنم افشانده بر دیده آب زچشمش نشد مستی نیمخواب\nبسبزه زمین سبز چون آسمان زشبنم بران گشته انجم عیان\nکند دیدن سبزه روشن بصر از ان داشت بر سبزه نرگس نظر\nپیاده کل و لالة بی سوار ببازی زتحريك باد بهار\nبر اسکی نمودند جنگی عجب که زد خنده ها غنچه در زیر لب\nچنان نرمی و نازکی داشت خار ز تاثیر لطف نسیم بهار\nکه از رشک آن کل گریبان درید سمن را بدل خار غیرت خلید\nزهی بد زبان کوته اندیش خام که میگفت خود را گل خار نام\nزرشك کل و نرگس اندر نهان همیکرد سنبل به سوسن بیان\nکه نبود بنرگس چرا این خمار که سیم و زرش دارد اندر کنار\nگل سرخ دانی که احمر چراست که زر دارد و نشه زر بلاست\nبهمدستی خیری و یا سمن چنان خیری زرد اندر چمن\nنمایان که در کردن دلبری بود از زر آویزه زیوری\nسر از خاك چون سنبل نو زده دم نسبت زلف کافر زده\nچو این نسبت کفر سوسن شنید شد از بس غضب سبز خنجر کشید\nچنان سبزه دلکش که دیدن بران اثر دادی از خوردن ز عفران\nجگر تازه میکرد گلهای نار که میداد پیغام پستان یار\nبنام ایزد آرا سته گلشنی بهر کوشه اش چشمه رو شنی\nروان آب حیوان درانهار او بيكدست بشگفته اشجار او\nنه ماهی دران غیر اردی بهشت نه بادی وزان جز نسیم بهشت"}
{"book": "adl1179", "page": 76, "text": "( ٥٩ )\n\nدرختان او سر کشیده به اوج سراینده مرغان در فوج فوج\nشده بلبل مست شیدای گل فتاد از سر شاخ در پای گل\nچنان دختر صوفی آمد به وجد که مجنون سرمست بر کوه نجد\nترنم کنان فاخته با تدرو زده چنگ در جیب و دامان سرو\nز اشکش شده تاك طاق سپهر شده سایه پرورد او ماه مهر\nچنارش چنان زد خزانرا بدست کزان تا بنه مه ز جابر نخست\nهمیگفت طوبی چه نسبت مراست بسرو ش سفیدار گفتا که راست\nبه نخلش زده همسری سدره لاف شد از بید حاشا که حاشا خلاف\nنمایان چنان سدره زیر چنار که در زیر نخلی درخت کنار\nدرخت ترنجش بدان بازو برك که شادی شد از سایه اش شادمرگ\nلب حوض و سرچشمه جویبار زمرد و مرنب به نقش و نگار\nاگر چشمه هایش بدیدی بخواب دل حوض کوثر همیگشت آب\nاگر بر لب چشمه ز آب حیات کسی لب کشادی بشرح وصفات\nز غیرت چو دریا زدی چشمه جوش همیگفت ماهی که ماهی خموش\nچنان آب چین دار از آبشار نمودی زلعب نسیم بهار\nکه جوهر بر آئینه پر صفا و یا چین ناز از جبین هوا\nتو گفتی که نور لباسی ز آب همیریخت از چشمه آفتاب\nچنان آب فواره شد سر بلند برانداخت بر اوج گردون کمند\nکه زهره به آب زمین شست روی روان گشت از کهکشان آب جوی\nشدی آب روشن بلند آنچنان که مضمون عالی ز طبع روان\nدران روز بر سبزه زار عجیب بگسترد فراش فرش غریب\nچه از سندس و مخمل و پرنیان چه از اطلس سبز چون آسمان\nسر فرش استبرق و مخملی ز صندل بپا کرده صندلی"}
{"book": "adl1179", "page": 77, "text": "( ٦٠ )\n\nامیر بزرگ اکبر نيك كيش\nقد آن سهی سرو نوخاسته\nبیاراست زانسان زسر تا قدم\nچنان یافت آن تازه گلبرگ تر\nکه گفتی مگر ماه تابانست این\n\nمقیمان شهر ی سر بسام ودر\nچنان نا ز نینان کابل همه\nکه زهره بچرخ از نوائی سر ود\nروان شد امیر فریدون حشم\nبه صحرا و در باند از پس نشار\nبزر گان نشستند در انجمن\nبزرگان باسپز نجی سر بسر\nزيكسو امیران والا گهر\nکنیزان دوشیزه چون سروناز\nچو غنچه کمر بسته چون گل بپای\nچو مجلس شد آراسته میزبان\nفرو زنده ابر یقی از زر ناب\nبدست د کر طشتی ازسیم خام\nچو شد دستها پاك آورد خوان\nچه نان کانچنان نان ندید است کس\nچه نان بزر گ عديم المثال\nچه یراق و گرده چه نان سفید\nخطائی وبا دا مى و روغنی\nچپاتی و آ بي وكاك و فطير\nکما چی و خشکای و قتلمه\n(۱) ح : که گفتی همینست ماه فلك\n\nطلب کرد و بنشاند پهلوی خویش\nبه آرایش شاهی آراسته\nکه شرحش نمی آید اندر ر قم\nبزیور کری رنگ و آب د کر\nفرشته است یا ماه کنعانست این (١)\n\nنشادند مطرب فشاندند زر\nنشستند در عشرت وزمزمه\nبیامد باوج سپهر کبود\nبیاغ نهس باسپاه وخدم\nپرازسیم دامان وجیب و کنار\nبا ندازه پایه خویشتن\nبپیمان پرستی به بسته کمر\nدگر سو غلا مان زرین کمر\nب قامت قصیر و به کاکل دراز\nز نا ز وا دا دابر جانفزای\nبفر مود و آور د سالار خوان\nد ر خشان تراز چشمه آفتاب\nفروزا نتر از طشت ماه تمام\nچو خوان فلك پرزا قسام نان\nمگر گرده ماه و خور شید بس\nچه تفتان و سنبوسه وشیر مال\nهمه چرب و شیرین چو شهره، بد\nپسند شهان دلفر يب غنی\nلوا سه بسی نرم تر از حر ير\nکلو چه ز اقسام آن مرجمه\nويا ماه کنعان بود يا ملك"}
{"book": "adl1179", "page": 78, "text": "(61)\n\nپس آنکه بیاورد حلوای نغز\nچه حلوائی بیضه‌ئی و زردکی\nترنجی وحلوای سوها نبـه\nچه حلوای قرکبی چه حلوای گل\nچو از بوی حلوا شده تر دماغ\nرسیدند صاحب کمالان به بست (2)\nپلاوی مرصع بصد گونه زیـب\nمعنبر بر سرش طرة مشکبـار\nمطنجن چور خسار شیرین که کرد\nاناری ونارنجی وشـکری\nسماقی ولیموئی ونـرگی\nزرشکی ز مشکی دلاویـزتـر\nبپو لاوسرخ اندر ان بـزمگـاه\nتو گفتی که در سنبل و لاله زار\nبوراوی وقادر مـه وفلفلـی\nشد از رشته پولا و افـروختـه\nچو پولاو سـاده بـرابـر شـد\nزدمیخت و شش رنگه و کوفته\nهمی گفت بخنی بـه حلوای ماست\nکباب از توابـل بـه چـرخ بلند (3)\nکه مـه بـرفـلك گفت بـا آفتاب\nبچرخ آمده چـرخ نیلـوفری\n\nکه از بوی آن عقل شد تازه مغز\nچه حلوا ئی خائونـی و پشمکی\nدگـر شنبلیـدی وریحانـیـه\nکه افزاید از دیدنش عقل کل\nشگفته دل باغ هم باغ بـاغ (1)\nگـرفنه پلاو جمالـی بـدسـت\nبیـاراسـتـه چـون رخ دلفریب\nبیفتاد گویـنـد از ان طـره وار\nفراق و غم عـشـق پرویـز بـرد\nهوس کـرده آشـفـتـه از دلبری\nزجابـرده میل دل هـرکـسی\nقبولی از ان عـشرت انگیـز تـر\nچپ و راسـت پولا و سبز و سیاه\nگـل ارغوانی شده اسـت آشکـار\nبیفگند اندیشه درهـر دلـی\nگریبان وچـاك طمع دو ختـه\nبخـشـکـه ز شرمنـدگـی تر شده\nشـده اشتهـا مست و افروختـه\nکه این دیگـران را چـه نسبت بمـاست\nچنان روح پـرور شـعیمـی فگند\nکه مـی آیـدم بـوی شـامـی کـبـاب\nزذوق فرح بخـش نـیـلـوفـری\n\n(1) شگفته و باغ باغ يك مقصد اسـت چنـین به شـرح دل بـاغ گـردیـده هـم بـاغ بـاغ (2) نسخه\nد - رسیدند صـاحب جـمـالان مسـت (3) توابـل - بـمعـنی مـصـالـح دیـگکـه مـشـهـور مـصـالـیـح"}
{"book": "adl1179", "page": 79, "text": "(٦٢)\n\nچو پرواز مرغ مسمن شد ه\tبهشت از شمیمی مثمن شده\nبر افلاک شد بوی ماهی کباب\tشد از آتش رشک ماهی کباب\nزرشك برانی خجل قیمه شد\tدل قرمه را هم دو صد نیمه شد\nز انواع قلیه که در پیش داشت\tچه گویم که از حد و عد بیش داشت\nچه از قلیه انبه و خنجکی\tسماق وربواش وزردکی\nچه از قلیه غوره و لیموئی\tمفرح بخوش طعمی و نیکوئی\nبسی خیره شد دیده مجلسی\tچو نرگس سوی قلیه نرگسی\nچنان نور قلیه بر افروخت باغ\tکه روشن شده هر گلی چون چراغ\nبه آچار های گرامی بسی\tکه دیده بود دیدۀ کم کسی\nچه از ناشپاتی و سیب و بهی\tکه تن را توان بخشد وفربهی\nچه از انبه و کشمش و تر بزه\tچه از خنجک ولیموی خوشمزه\nچه آچار خاص گل آمله\tچه از ادرك وكیله و کلمکله\nچه نقل آرم از نقلهاى دگر\tکه شرحش نگنجد درین مختصر\nچو اهل بهشت آنچه دل خواسته\tبخور دند زان خوان آراسته\nز انواع خوردن چو شستند دست\tبا ئین خود هر کسی بر نشست\nبر آورد خوان ناظر تیز هوش\tدر آورد چای معطر بجوش\nچه گویم ازان آب نوشین صفات\tکه قدحش بود مدح آب حیات\nخطا ئی نژادی که اهل صواب\tزيك بوسه اش شب نسازند خواب\nظهوری مگر چای نا دیده بود\tکزان وصف رز را به پیچیده بود (۱)\nمس از عشق این باده ها در گداخت\tکه تا خویش را ظرف این باده ساخت\nچوزین آب خوشتر ز آب حیات\tشد آگه ز روی لطافت نبات\nچنان عقد مهرش بدل تازه بست\tکه دارد بد ورشته هرجا که هست\nبدو دار چینی چنان گشت دوست\tکه از تاب مهرش شده خشك پوست\n\n(۱) خ - که در مدحت باده پیچیده بود"}
{"book": "adl1179", "page": 80, "text": "(٦٣)\nدل قافله (۱) زان پر از مشك شد\nکه در بند سو دای او خشك شد\nگل از بوی او خرد صد گو نه جوش\nبرنگی رسید اندران آب نوش\nرخ سبز بخنان ازان چای سبز (۲)\nشده سرخ از با دهٔ چای سبز\nاز ین با دهٔ خوشگوا ر و شگفت\nحرام است اگر نام می کس گرفت\nگهی چای شیری نمو دند نوش\nکه از چای مغلی شده تازه هوش (٣)\nچو آن گردش جام دیدن گرفت\nلب خویش را جم گزیدن گرفت\nچو از خورد ن این شراب طهور\nبیفزود عیش ونشاط و سرور\nمغنی بملکیر ی چنگ ساخت\nبسیر مقامات آهنگ ساخت\nتو گفتی که با بربط وچنگ وعود\nمگر داد بر یا د مستان درود\nکه ساز سیه مست در انجمن\nز شادی نگنجید در پیر هن\nسه تازن (٤) سه تارا بمالید گوش\nبقصد دلا ساگر فتش بدوش\nمغنی چو مضراب بر تار زد ....\nز مستی صبا سر بدیوا ر زد\nباهنگ عشرت تو ا بر کشید\nبصو تیسکه مرغ ازهوا در کشید\nبسوزی نوا بر کشید از عراق\nکه گل سوز بلبل گرفت از فراق\nبدو خوشنو ایان بستان تمام\nغزلخوان و بر شعبه کرده مقام\nشده بلبل از نغمهٔ دلکشای\nبر آهنگ عشق دستان سرای\nهزار از صنو بر بر آهنگ راست\nچنان نغمه کرد موزون و راست\nکه طوطی ز شیرینیش لب گزید\nخر و شید و سبزك قبا بر در ید\nچو دم از اوای مجاوات زد (ه)\nطرب سر باوج سما وات زد\nچو از نیمر وزفلك نيمروز (٦)\nشد آهنگ برداشت از نیمروز\nچنان خوش ندائی زشهنا ز کرد\nکه از رشتهٔ جان گره باز کرد\n(۱) قافله ـ هیل (۲) خ ـ رخ سبز بغتان چومبنای سبز (۳) زچای مغلی گهی تازه هوش خ\n(٤) سه تا ـ مخفف سه تار بمعنی طنبور ونام لحنی است از موسیقی\n(٥) معنی مجاوات فهمیده نشد شاید مجازات بوده باشد جمع مجاز که نام پردهٔ از موسیقی\nاست واز سهو کاتبان مجاوات شده باشد .\n(٦) خ ـ ز آهنگ وسونش بلا و بپوشك برقص آمد مزهره اندر فلك"}
{"book": "adl1179", "page": 81, "text": "(٦٤)\n\nچو گوهر ز لحن بهاری بسفت چو گلزار دلهای مردم شگفت\nچنان خورفتاد ازسرود به گاه تو گوئی که دیگر نخیزد بگاه\nچو آهنگ از لحن گبری ز ده چوهندوی شب چرخ کبر از ده (۱)\nچو پرویز آن عیش شیرین بدید سرودی بدانسان بگوشش رسید\nسه تاری که بد بار بد را بدست دو دستی بفرق نکیسا شکست\nز تعریف آن بزم عشرت سرشت چه گویم که نبود مگر در بهشت\nچوشد مجلس عیش و عشرت تمام شده دور او ختم بردور جام\n\nنشاندند آنماه برج جمال بمهد مزین چو مهد هلال\nفشاندند بروی چوباران گهر نقود نفیس و عقود درر\nرساندند آن رشک حور و پری چو ناهید در خانه مشتری\nتو گوئی مه آمد زبرجی برج درخشنده لعلی زدرجی بدرج\nچو مانند لیلی عروس جهان شد اندر سیه خیمه شب نهان\nبرون آمد از مهد مشرق قمر عروسانه شد برفلك جلوه گر\nسر کرسی آبنوسی نشست زمین و زمان حله نور بست\nطبایع زجا برد معجون خواب زمستی اثر داد افیون خواب\nشه ملك تن درحریم دماغ زده کله (۲) خواب بهر فراغ\nبخلوتگه خویش هر کس نشست در از آمد و رفت اغیار بست\nبت سیمتن اکبر مه عذار شگفته جبین تر زخرم بهار\nتبختر کنان همچوطاؤس مست شگفته چو گل دسته گل بدست\nدر آمد به خلوتگه راز خویش نظر کرد بریار طناز خویش\nبتی دید چون سرو آراسته رخش خوشتر از ماه ناکاسته\nیوسف بقدان هرسخن سنج فرد بوجه حسن هرسرا با که کرد\n\n(۱) نیمروز بمعنای وقت چاشت و نام پرده از موسیقی و نام ملك از سیستان نیمروز اول مصرع اول جانشین سهو کاتبان است زیرا معانی نمیدهد مصرع اول باید چنین می بود ع ـ چو از آفتاب فلك نیمروز (۲) کله بكسر كاف وتشديد لام مفتوح خیمه وسرا پرده"}
{"book": "adl1179", "page": 82, "text": "(٦٥)\n\nسراپا اگر دو سرا پای او\nکفم کوته آید ز بالای او\nبدان سر که دارد سر همسری\nچسان وصف آن سر کنم سرسری\nزتاج کرامت چو آن سروناز\nنمودند روز ازل سرفراز\nسپردند سر بسته گنج جمال\nرخش را برو کرده مهری زخال\nبفرق سرش موی چون مشک ناب\nشب تیره بر تارك آفتاب\nجبینش درخشان تر از روی ماه\nشب زلفش از روز دشمن سیاه\nچپ وراست بستی به ارباب هوش\nزپیچان کمند یکه بودش بدوش\nرخش نور و آن کاکل مشکبو\nچو بسم الهی بود پیچان برو\nدو گیسوش همزلف سنبل شده\nبخوبی رخش چهره با گل شده (١)\nبخالش شود خال مشک ختن\nبمشک خطا چین زلف ختن (٢)\nچوخال رخ حور باشد محال\nولی گفت رضوان بود خال خال\nعیان در دو ظلمات زلف دوقنا\nدو گوشش دو گرداب آب بقا (٣)\nجبینش در ابرو چنان در نظر\nنمودی که اندر هلالی قمر\nپذیرفته در قوس مه ارتفاع\nبر آورده خورشید تحت الشعاع\nنه ابرو که رخسارش از خشم و تاب\nبر آورده شمشیر بر آفتاب\nرخش مصحفی در سر آغاز آن\nدو ابرو وبینی و زلف و دهان\nرسیده بحد الف لام میم\nفرازش دومد الف لام میم\nزهی چشم جادو که از يك نظر\nبه هاروتیان کرده سحرش اثر\nبهر گوشه آن ترك مژگان دراز\nبسی مردم افگند از تیر ناز\nمگر بینی آن پریچهره دید\nاز ابرو الف خط بینی کشید\n\n(١) خ ـ مقابل رخش یارخ گل شد.\n(٢) ختن ـ بفتحتین بمعنی داماد\n(٣) بعد از ین بیت در نسخه ـ د ـ این بیت است:\n\nبنا گوش را در شده زیر گوش\nپدیدار انگیز تاراج هوش"}
{"book": "adl1179", "page": 83, "text": "(٦٦)\n\nرخ از حلقة بينيش در نظر نمودی چو در هاله تابان قمر (۱)\nم دهانش عدم بود آن به که هیچ نگویم که تعریف هیچست هیچ\nخ نماینده از لعل خندان او زیان بود در عقد دندان او\nچو آن تازه گلبرک کز هر کنار ز شبنم بود قطره ها آشکار\nلب او نگین سلیمان حسن در خشان چو لعل بدخشان حسن\nنمک خوانمش ، گر نمک تر شود و گر قند و شکر مکرر شود\nسخنهای شیرینش اندر نبات که ترکیب دارد، به آب حیات\nزنخدانش از چشمه آفتاب چکیده است گوئی یکی قطره آب\nندانم چه سیب پر آشوب بود که عشاق را درد دل می فزود\nگر از دیدن گردنش شرمسار نگشتند در بیشه و مرغزار\nچرا آهوان در چرا سر خمند چو دیوانه صحرا به صحرا رمند\nمگر صافی گردنش کرده یاد گزان رو صراحی بگردن فتاد\nدم نسبت او زدن خواست قاز بشهر بزد گردنش جره باز\nفرو بردن دم ز حلقش بقو و نمودی بدانسان که تار از بلور\nبه وصف برو دوش او در ضمیر چو می آیدم معنی دلپذیر\nچنان گیرش تنگ اندر کنار کز آغوش نگذاردش زینهار\nچو صدرش به صدر لطافت نشست بتاراج خوبان بر آورد دست\nزهر سینه گوی لطافت ربود که بر سینه بر شکل پستانش بود\nاگر لیمویی داشتی در انار نمیداد درد جگر ز بنهار\nندانم میانش کجا دیده ور که از رشک شد زنده پنهان بگور\nچو صانع به كلك بدايع نکار بدینسان صنایع نمود آشکار\nدر آندم که کلکش قد او کشید رسیده بجای کمر مو کشید\nشعورم چودر راه وصف شكم زد از پای نازك خيالی قدم\nز فرط ملایمت (۲) بلرزید دست زدش برکمر زان بموئی برست\n\n(۱) خ - نمودی که هاله به تابان قمر - (۲) ملایمت - تاپاتی ونرمی"}
{"book": "adl1179", "page": 84, "text": "(٦٧)\n\nبگیسو که بودش زدامان شده سرین فی المثل کوهماران شده\nکرم در سراپای آن دلستان نمیشد ادب مهر درج دهان\nبران بود طبعم کز الماس فکر کنم سفته در مضامین بکر\nچو اینجا مجال سخن تنگ دید یوسف قدم سر بزا نو کشید\nصفائی بزانوی او داد دست که آئینه پیشش بزانو نشست\nزهی ساق گوئی یکی لمع نو ر مجسم شداز شعله کوه طور\nازان نور ایزد ستونی فراشت بران خانه حسن برپای داشت\nبعدل هوس در تمنای او چو یازیب دل بسته بر پای او\nمذبذب دراندیشه بین بین گفتا در که رو آرد این کعبتین\nزیپایش که در دیده ها داشت جای شده عاشقانرا قیا مت بپا ی\nچنان بود نا زك کف پای او که برگ گلی گرشدی جای او\nرگ گل بران نقش مسطر زدی زشبنم دران آبله سر زدی\nحنا راچو پابوس او داددست بدستاخی آورد دستش بد ست\nبرنگی ز رنگینیش مست شد که از پا در افتاد و از دست شد\nچوآن نخل سیمین زباغ جمال برافراخت قامت صنو بر مثال\nبتاراج دلها بر آورد دست زهی زور بازو که یکدل نر ست\nهران کف که ازخون دل تر بود کجا راحت از وی میسر بود\nبیکد یدن آن حو رباغ بهشت ربوده دل آن بهشتی سر شت\nچو چشم از تمشای خود سیر شد دلش گفت تاکی نظر د یر شد\nکمر بر کشاد وقبا بر کشید الف همچوجان راست در بر کشید\nندیده سویش آن سمنبر بنا ز مگر که گه از دیده نیم باز\nازان تازه گلشن چو گلچین شدی به پیشانیش صورت چین شدی\nچو بر دش سر ز لف او هوش دل بنا گوش او گفت در گوش دل"}
{"book": "adl1179", "page": 85, "text": "(٦٨)\n\nبمن بين كه صبحم پی شام زلف نه در در که شد دانه دام زلف\nتماشای خالش ز دل برد هوش بخود زلف پیچیده گفتش زدوش\nکه امشب بمن باش همدوش وشاد که فردا شب دوشت آید بیاد\nچوشد جنبش رغبت از هر دو سوی طلب گرم گردید در جستجوی\nهوا آرزو را طلب گار شد ز سر ناز را گرم بازار شد\nرخ از پردۀ شرم پرداختند حجاب لیاستی برانداختند\nچنان همدگر در گرفتند تنگ که غنچه بوی و شقایق برنگ\nنخفتند باهم به عیش وطرب بدن بایدن رخ بر خ لب بلب\nچو طوطی گهی کرد میل شکر گرفتی بعقد گهر لعل تر\nگهی در فشردی به سیمین انار که کردی ترش یار سیمین عذار\nگهی خال میدید و گاهی عذار گهی داغ که لاله دا عذار\nزغنچه گهی بوسه بر گل نمود گهی دست بازی بسنبل نمود\nگهی شب همی دید گاهی قمر گهی شام میدید و گاهی سحر\nگهی لاله میدید گاهی سمن گهی چین گهی مشك چین وختن\nگهی چنگ بر ماه و پروین زدی گهی دست بر نافه چین زدی\nبیازو د ذوقش زحلوای بوس شده میل طبعش بساق عروس\nدو مهمان فرخنده همخوان شدند بهم همدم و یکدل وجان شدند\nبا نعام هم سخت گردند جهد یکی داد خرما یکی شیر و شهد\nیکی زان دو ازيك رطب سیر شد یکی در طلب بازده دیر شد\nچو آن شه به تخت بلورین نشست ز اقبالش آمد نگینی بدست\nدرخشان نگین بر نگین دان نشاند ز در دانه لعل بد خشان نشاند\n\nنبر طابمعه ( ۱۰۰۰۰ ) جلد بعبد الاحد و محمد امین ح حیدر علی ن رجب علی هاجر اليه شبيه تاريخ يوم شنبه ۶ - ۷ - ۲۸ ش مطبعه عمومی"}
{"book": "adl1179", "page": 86, "text": "(٦٩)\nز ناقور آن طرفه انگشتری  پری آمدش زیر فرمان بری\nاز آن باغ شاخی بر آورد سر  بجنبش در آمد زباد سحر\nگل آشفته و شاخ درهم شده  سبك غنچه از مار شبنم شده\nگل وصف آن غنچه تر دمید  چه لازم کنون موشکافی حمید\nگرفتم که طبعت در این چابك است  و ليكن نه بینی محل نازك است\nبیا ساقیا برگ سبزی بیار  كه خشك است و دارد همیشه بهار\nبجوشان و نوشان که چشم امید  شده کاسه را دیده دیده سفید\nکینه ور شدن فرنگیان از کینۀ پیشینه دوست محمد خان\nو فرستادن براس در کابل بطریق سودا گری و فتنه انگیختن او\nحذر بهتر از دشمن دوست پوست  که دشمن بود دشمن و دوست دوست\nمن از دشمنان دیده ام بار ها  که سازند در دوستی کار ها\nحسود لباسی بپوزد جهان  چو اخگر که در پنبه باشد نهان\nنکوییم زبدخواه خونخوار ترس  وليکن چو شد یار بسیار ترس\nبفوج فرنگی چو در قندهار  بسر آورد شمشیر افغان دمار\nچنان در دل طفل وبرنا و پیر  شده هیبت تیغ شان جایگیر\nکه ماتم پسر را بنگاه خروش  بنگفتی که افغانت آمد خموش\nشد از هر دلی هیبت شان برون  نمودند در چشم مردم زبون (۱)\nبهر ناحیه خلق طعنه زنان  که اهل فرنگ اند بكسر زنان\nبكابل بصد كر و فر تاختند  با انواع منسو به ها ساختند\nامیر هنر و ر طلسمی بست  که یکسر طلسمات آنها شکست\nازین طعنه ها شهر یار فرنگ  بسی آمد از خجلت وننگ تنگ\nچوگل جامه زد چاك زين خار خار  به پیچید بر خویش مانند مار\nیکی روز در حلقۀ انجمن  سوی نامداران بگفت این سخن\n(۱) خ فرنگی چنان شد حقیر وزیون  که شد هیبت شان ز دلها بیرون"}
{"book": "adl1179", "page": 87, "text": "( ٧٠ )\n\nکه ما را به گیتی وقاری نماند بملك جهان اعتباری نماند\nزما خلق دیدند بازی بسی نخوردیم بازی ز دست کسی\nبجز میر کابل که در روز جنگ (١) سبق برد بر فیلسوف فرنگ\nسپه کشت و زر برد و لیلام کرد فرنگی در آفاق بد نام کرد\nبه نیرنگ و افسون ربود آنچه بود بتاراج كیول مسلمان نمود (٢)\nاگر خوار شد بنده در عرف عام اهانت بزید است نه بر غلام (٣)\nعبث خوار و رسوای عالم شدیم نه تنها ز دنیا ز دین هم شدیم\nزکشمیر چون طعنه بر ما دمید زده است از قریبان چو باشد بعید\nزهی داغ حسرت که تا نفخ صور نگردد ز ما هر گز این طعنه دور\nکجا فیلسوفی رود زین دیار كزان دیو مردم برآرد دمار\nدر آن سرزمین چندی آر د نشست بمنصو به آن صوبه آرد بدست\nکسی در شدا هست کاین کار سخت تواند نمودن به نیروی بخت\nیکی زان امیران عالی مقام لقب داشت برنس سکندر بنام\nبپا جست و سر خم بتسلیم کرد زمین بو سه از روی تعظیم کرد\nبگفـت ای جهاندار بیدار بخت که خورشید و چرخـت بود تاج و تخت\nگرم اندرین کار فرمان شود ز دست من این مشکل آسان شود\nبشرطیکه از سیم و زر شهریار ببخشد مرا هر چه باشد بکار\nملك گفتش از سیم وزر هر قدر بخواهی میسر کنم سر بسر\nدر این کار باید که بندی کمر ز تو فیلسوفی ز من سیم و زر\nچو برنس شنید این حکایت ز شاه زمین بوسه زد کرد آهنگ راه\n(١) ك ، د ، بجز میر کابل که در زیر زنگ\n(٢) كیول با الفتح وتشديد يا آخر صف در کار زار متابعتش فهمیده نشد چنین بهتر دیده شد\nخ – زرو مال از دست آنها ربود پس آنکه کسانش مسلمان نمود\n(٣) این بیت بدون يك بيت قبل از ان مفهوم خود را ادا نمی تواند چنین باید باشد :\nفرنگی با فسوس میگفت هان کشیدیم اکنون نهایت زیان\nخ (اگر خوار شد بنده در عرف عام اهانت به مولاست نی برغلام"}
{"book": "adl1179", "page": 88, "text": "(۷۱)\n\nبهم کرد اسباب سو دا گری\nچودر شهر کابل شتابان رسید\nدر بخشش و دست احسان کشاد\nفگنده زتزویر طرحی شگفت\nامیرش بس ازرأفت ولطف وجود\nزدیگر کسان کرد قدرش بلند\nوليك آن تبه رأی و ناپاك دين\nزلندن بسی سیم و زر خواسته\nبه نیرنگ و تزویر چاهی بکند\nنماند از خوانین کسی تا سپاه\nچو از بند زر جمله پابند کرد\nکه تا هر کجا پا نهی سر نهیم\nدر آخر کسی گفت پیش امیر\nترا پرنی فتنه گر دشمن است\nدلی نیست کآن دیو کردارزشت\nحذر کن ازین دشمن بد نهاد\nز بیگانه پرهیز کردن نکوست\nتو دشمن چنین روزو شب پروری\nامیر بزرگ این سخن گوش کرد\nدر این روز هایش ز ایران رسید\nز آ غا ز تا انتهای کلام\nیکی روز * بدخواه مغر ورومست\nامیر فلك قدر فر خ نهاد\n\nروان گشت بر هیأت تا جری\nبنام آوران آشنائی گزید\nبهر دل اساس محبت نهاد\nببزم امیر آمدن هم گرفت\nبد ستور مهمان نوازش نمود\nبعزت همید اشتش ارجمند\nبیا میختی زهر در ا نگبین\nبزر کار خود چون بر آرا سته\nباکس نکردن در آن چه فکند\nکه او را نزد همچو ابلیس راه\nبدو هر کسی عهد و پیوند کرد\nسراسر بفرمان تو سر د هیم\nکه ای نامور سرور شیر گیر\nبظاهر بشر باطن اهر یمن است\nدرو تخم دیو و نفاقی نکشت\nمگر پند سعدی نداری بیاد\nکه دشمن توان بود در لبس دوست\nازین سر گذر ورنه پائی خوری\nبفکرت فرو رفت وخاموش کرد\nیکی نامه نغز بکشاد و دید\nنوشته در او صاف (۱) پرنسی تمام\nبدستور بر صدر مجلس نشست\nبدستش همان نامه نغز داد\n\n(۱) احوان"}
{"book": "adl1179", "page": 89, "text": "( 27 )\n\nبگفتاش کزین نامه بکشای بند بخوان بی تامل ببا انگ بلند\nچو برنی ازان نامه سر باز کرد سر نامه را خواندن آغاز کرد\nکه ابن نامه شاه ایران زمین سر دار کابل امیر گزین\nپس از شرح شوق فراوان او چنین آگهی داد بر جان او\nکه بشنیدم ای شاه عالی نژاد که شیطان صفت بر سر بد نهاد\nز لندن رسید است مهمان تو شب و روز باشد در ایوان تو\nننو شى دم آب بی یاد او نمی آیدت خواب بی یاد او\nبصد مهر فرزند میخوانیش بجا آوری شرط مهمانیش\n\nنبا شد کسی مانیاش در فرنگ چه در مکر وحیله چه در ربو و رنگ\n\nسرا هم پدر كشتۀ دست اوست دلم زخمی ناوک شست اوست\nتو بر جای خون زرچه میریزیش (1) بیندیش از فتنه انگیزش\nفتد فتنه در مر ده های مزار فرنگی کند کرد را نجاقرار\nو فا نیست در مر ده ان فرنگ ندا نند چون دیوجزر بود رنگ\nطلسمی ندانند غیر از نفاق نه مردی مگر دعوی طمطراق\nحديث من از گوش دل گوش کن نصیحت شنو هوش کن هوش کن\nچپ و راست بنگر تغافل بس است بیکن پیش بینی که دشمن پس است\nروان کن بنزد من آن بد گهر اگر ملك خواهی و گرسیم وزر (2)\n(1) تبدیل خ - مبين حسن اننارو رز ریزش\n(2) ك: ده روان کن بنز دمن آن بد گهر که بستانم از وی قصاص پدر\nبیاد اش آن بخت سر ببر اگر ملك خواهی و گر سیم و زر"}
{"book": "adl1179", "page": 90, "text": "(۷۳)\n\nسکندر چو این قتل نامه بخواند فرورفت در خویش و حیران بماند\nشدش زرد رخسار چون زعفران تو گویی که اندر نفس داد جان\nامیرش بپرسید کای هوشیار کدامین سخن میکنی اختیار\nبگو سیر گلزار ایران کنی و یا صحبت نره شیران کنی\nبگفت ایجهاندار فرخنده خوی چه پرسی چه خیزد از این گفتگوی\nز آدم فروشی و مهمان کشی بساز و بکن آنچه داری خوشی\nبه افتادن خویش استادەام غریبم قضا را رضا دادەام\nبگفتش که برخیز وزینجا گریز بعزم سفر گام بگشای نیز\nمبادا که از حرص دینار و گنج بیابی ز من درد و آسیب و رنج\nبترسم که از اختلاف خیال رسد بر وجود تو رنج و ملال\nز آئین خود دور بینم بسی بکشتن پس از لطف و احسان کسی (۱)\nمرا گر کسی گنج قارون دهد همه نعمت ربع مسکون دهد\nنخواهم که غیرت بزو برد هم که مهمان بدست دگر بر دهم\nسکندر که امید جانش نبود ازین رستگاری گمانش نبود (۲)\nز کابل برفتند بشگرفت پیش چو از شیر غرنده رم خورده میش\nقدم بر قدم رفته میدید باز که بازم نیابند و گیرند باز (۳)\nبده ساقی آن چای چون سلسبیل ببرخی از آن ساز قدرم نبیل\nکه روشن کند مسکۀ او دماغ چو روغن که تابنده سازد چراغ\n(گذاوش کردن براس احوال کابل را بر شاه فرنگ و لشکر کشیدن\nاو بتسخیر کابل)\n(۱) خ مرا قرکشی نیست آئین من ۱۱ ازو پرورت کنم از وطن\n(۲) بعد از ین در ک ، ه، چو فرمان رخصت بگوشش رسید ۱آن جان بسر عقل وهوشش رسید\n(۳) خ که صیدش نسازند دیگر چو باز"}
{"book": "adl1179", "page": 91, "text": "( ٧٤ )\n\nنکو ئی نه نیکو ست با بد گهر که با بد نکو ئیست از بد بتر\nبدی را نکو ئی بقصد ثواب چنان دان که صد خانه کردی خراب\nیکی مار افسرده را گرم کرد بمزدش زنیشی بر ا و رد کرد\nچو برنس ز کابل بلندن رسید ز اند وه و رنج سفر آ رمید\nبپرسید از و نا مور شهر یار چه کردی و چون است کابل دیار\nبپا جست برنس زمین بوسه داد در اوصاف کابل زبان بر گشاد\nکه شهریست اند ر هوا و فضا بسی نزهت انگیز و فر حت فزا\nلب جوی و سرسبزی باغ و دشت نشان میدهد مثل هذا بهشت\nبهر سو ر و ان چشمهٔ دلپذیر بعینه چو کشمیر جنت نظیر\nاز و شاخ هر میوه رضوان ر بود که پیوند اشجار جنت نمود\nتوان گفت در وصف خلد بر ین که تشبیه دارد بکابل زمین\nبشر طیکه در حسن غلمان و حور نمیداشت نسبت بکا بل قصو ر\nبقا لش بطنا زی و دلبری گرو برده از ماه و از مشتری\nجوا نان امر د چو غلمان درو چو خلد از طرب جمله سامان درو\nولی خیل مردان او همچو دیو بشکل و لباس و کلام و غریو\nزن ناز نین چهر آن سر زمین کشد سد فرنگی بضرب سرین\nبيك جوزهٔ مرغکی کم بها شود جن زده از تصرف رها\nوليكن زدخلی که افغان كند نگرد درها گرچه قربان کند\nهمه عاجز و مفلس و بینوا شده صید شاهین حرص وهوا\nنکردم در آن شهر سودای خام خریدم بيك اشر فی سد غلام\nبافسون زر از بزرگان نیو چو من کس نکرده است تسخیر دیو\nبدانسان بنقدر وان درست (۱) دل هر دغل گشت با من درست\n\n(۱) درست بمعنی تمام وغیر ناقص واشر فی از زرو درم و دینار"}
{"book": "adl1179", "page": 92, "text": "(٧٥)\nکه خواهم اگر او ر ندم به پیش به چشماك زدن بسته مولای خویش\nیوسف امیر آنچه از خاص و عام شنید ید بو ده است بهتان تمام\nامیرش بخوانند و لیکن امیر بنام است و در مال و دولت فقیر\nسه فرزند دارد که شمشیری اند قوی زور و با صولت شیری اند\nبمردانگی هر سه تا رستم اند چنان شیر مردان به عالم کم اند\nولیکن چه خیز د ز دست سه تن چو در ملك نبود كس از خویشتن\nچنین ملك هنگام بشکافتن بچوب ولگد میتوان یا فتن\nز ما يكدو کی گام بر داشتن ز بد خواه ما ملك بكذا شتن\nدر آن ملك از ما رسیدن بس است که خواهان و جویان ماهر کس است\nچو بشنید این ماجرا شهریار بفر مود تا لشکر از هر کنار\nفراهم چنان گشت کاندر فراسگ بباد صبا شد گذر گاه تنگ\nسه تن در همه نامداران خویش پسندید و بنمود سالار جیش\nیکی لات جنگی دوم داکتر سوم سر ور کابلی نامور\nمقرر شهی کرد بر شه شجاع که تا اهل کابل به جنگ و نزاع\nنخیر اند بر خصم و خویشتن که سازند فرما نبری مرد وزن\nبوقت مبارک به بروز سعید سپاه فرا وان بكابل كشيد\nچو لشکر روان گشت زان سر زمین بجنش در آمد سرا سر زمین\nپس آهنگ در کاسکته پایداشت هراول (۱) بلدیانه رایت فراشت\nز اد با نه چون رو بره ساختند پلنگ افگنان از دوره تاختند\nکه تا چون رود از دو سو سیل تند شود خصم را تیغ تدبیر کند\nشدند از ره سند همراه شاه يك ونيم لك چيده چيده سبا ء\n(۱) بكسر اول وضم و او فوجیكه از همه پیش باشد"}
{"book": "adl1179", "page": 93, "text": "(٧٦)\n\nدگرره الا راند بادا کـیفر روان شد بد پنجه هزار دگر\nدود ریای مواج ازهر دوسو بکابل راد بــا له کر داد رو\nدر آن دشت و هامون که لشکر گذشت زسرگین اسپان زمین گشت هشت\nلگد کوبی سم یلان مست بگاو زمین پشت و پهلو شکست\nدو نده سمندان به سم کوه سند رسا ندند اندر بیا بان هند\nعرق ریزی اشتران زیر بار چوسیلاب رفت از ره کوهسار\nزنعل سم مرکب باد رنگ دریدی پریدی بفرسنگ سنگ\nروان بود ازتو پها پیلها پس پیلها تا سی میلها\nنمودی بهم جنبش توپ و پیل چو کوه زجا رفته از موج نیل\nگرفته با ندک کجوش سوار سر دوش بندوق گو هر نگار\nزپس آبداری نمایان بدوش چوسیلابی از دوش مایل بکوش\nبازرم شاهی ز پهلو چنان کسی پرنیانور د تیغ از میان\nشده کار فرمای هر مرزو بوم پذیرای نقش نگینش چوموم\nبسی شهر تا کشور قند هار گرفته بجز محنت کار زار\nمنادی بکوه و بلا دو بقاع زدی بانگها دور د و رشجاع\nرسیدند چون در حد قندهار بيك میل ماندند دور ازحصار (۱)\nبجائی علمدار بیرق فرا شت که او قند هار کهن نام داشت\nزحالید نجر گیاه عیار زر بهفتم زمین و ملك پا و سر\nرباز از لو قندهار کهن ز سر یافته اعتبار کهن\nچو شب قلعه دار فر و زنده مهر فرو شد ز بالا حصار سپهر\nنگهبان شان ماه شبخیز ماند ستاره پی دیده با نی نشاند\n(۱) قبل از بیت هذا این بیت درنسخه (د) است\nشنیدم من از گفته نکته سنج هزارو دوصد بود وپنجاه وپنج"}
{"book": "adl1179", "page": 94, "text": "(۷۷)\n\nطلا یه (۱) بماندند برجای پاس\nننشستند ایمن ز بیم و هراس\nنشاندند بر رهگذر های تنگ\nنیماقی به آئین ملك فرنگ\nکهندل (۲) درین کار با مهردل (۳)\nجگر خسته و سست پای و دودل\nنه زهره که آیند نزدیک شاه\nنه یارا که خیزند و بندند راه\nنه رای درنگ و نه یارای جنگ\nدر ان جای تنگ و درین پای لنگ\nبه حاجی اخراجی فتنه کیش\nکه ذکر دغا بازیش رفت پیش\nبگفتند کای شیر جنگ آزمای\nچه داری درین جنگ تدبیر ورای\nکه بد خواه خونریز بر در رسید\nزیا سیل بگذشت و بر سر رسید\nنخواهد بما کرد یاری امیر\nکه دارد زما رنجشی در ضمیر\nاگر جنگ خواهیم لشکر کجاست\nوگر صلح آنهم میسر کجاست\nکه این گرگ بسفه است برخون میمان\nبشخصیص بر قوم پاینده خان\nبما بر سر انتقام آمده است\nباندازه قتل عام آمده است (٤)\nاگر در گریزیم نا کرده جنگ\nچه گوئیم در عالم نام و ننگ\nبکی را مقابل در نباشد نه بیست\nچه جنگ آورد چون قند با دویست\nخدا غازیان ! درین اتفاق\nنکرده است تکلیف مالا يطاق\nچو حاجی شنید اینسخن سر بسر\nسم القاری (٥) آمیخت اندر شکر\n\n(۱) - طلایه به معنی فوجیکه بشب حافظه شهر و لشکر را بنماید\n(۲) - سردار کهندل خان بن سردار پاینده خان برادر امیر دوست محمدخان است که در تاریخ معاصر افغانستان رول بارزی دارد در سنه ۱۲٠٨ ه ق تولد و به روز سه شنبه ۷ ذی الحجه ١٢٧١ در قندهار بعمر ٦٣ وفات یافته درهمانجا در حضرت جی صاحب مدفون گردیده است. در تاریخ سلسله محمد زائی سردار کهندل خان تقریباً مدت ۶ سال دست داشته است.\n(۳) - سردار مهردل خان برادر سردار کهندل خان است که در محرم سال ۱۲۱۰ هـ ق تولد گردیده و در ۲۷ جمادى الثانی ١٢٧١ بعمر ۵۹ وفات کرده است مدفن او در پهلوی برادرش سردار کهندل خان در زیارت حضرت جی صاحب قندهار می باشد.\n(٤) : تصحیح خ : بی غارت و قتل عام آمده است .\n(٥) : سم القار بالفتح وميم مشدد ومضموم وسكون لام و بعده قاء نوعی از زهر است و آن سنگی باشد سفید وزرد سرخ ."}
{"book": "adl1179", "page": 95, "text": "(۷۸)\n\nبگفتا ای هژبران میدان جنگ بخصم افکنی دل مدارید تنگ\nبشمشیر چا لاک دستی کنید در افگندن خصم چستی کنید\nشه عادل هدا رید اندو هناك که من خود در آرم مخالف بخاك\nبه بینید فردا چو جنگ آورم بیدخواه چون کارتنگ آورم\nکنم کار زاریکه در روز گار زمن ماند افسانه یاد گار\nبدین زرق وافسون بجنگ آوری(۱) قوی دل نمودند و شیر نری\nچو بیرون برامد از آن انجمن نمود آگهی شاه را زین سخن\nکشاده سر درج کین و نفاق بشه بست عقد وفا و وفاق\n* * *\nمصاف شجاع الملك با مردم قندهار و گریختن کهندل و مهردل با یران\nدگر روز چون صبح صادق دمید شجاع خوراز کوه سر بر کشید\nفکنده سپر مهر دل خان ماه دژ (۲) مغر بی کرد جای پناه\nسیه اندرون حاجی شب گریخت سیه ستره نقا بم بر بخت (۳)\nدلیران بمیدان جنگ آمدند دلیران چو عران بملک آمدند\nهژبران پیل افگن قندهار رده بر ده درعرصه کارزار\nاز آن نوجوانان بدشت نبرد کهن دل به قلب اندرون جای گرد\nسوی میمنه حاجی دیو سار صف آراسته مهردل بر یسار\nوز آن نیمه چون کوه آهن بپای شد از میمنه لارنهه جنگ آزمای\nسوی میسره برنس بدگهر (٤) بقلب اندرون خسر و نا مور\nنخست از دو سوحاجی تیره رأی بجولا نگری اندر مرکب زجای\n\n(۱) : تصحیح خ : بدین زرق و نیرنگ وافسونگری بود آن دورا گرم جنگ آوری\n(۲) : دژ : بکسر اول وسکون زای فارسی معنی قلعه و حصار -\n(۳) : قایم ریختن، مغلوب وه جز شدن .\n(٤) : لارد برنس یکی از سیاست مداران معروف انگلیس در آن عصر است که در تاریخ\nآنوقت افغانستان رو لهای بسیاری بازی کرده بود وشرح مفصل زندگانی و کار نامه\nهای سیاسی وجنگی او را در افغانستان در قسمت الحاقات اکبر نامه خواهیم نوشت ."}
{"book": "adl1179", "page": 96, "text": "الکسندر برنس که در آغاز جنبش ملیون صبح ۲ نوامبر ١٨٤١\nدر کابل بقتل رسید"}
{"book": "adl1179", "page": 97, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 98, "text": "( ۷۹ )\n\nچو نزديك شد نعره لامان بر آورد شد سوی شاه زمان\nدل شاه از دیدنش شاد شد ز اندیشه دشمن آز اد شد\nبسی سیم وزر کرد بر وی نثار تو گفتی که کرد از زرش سنگسار\nبلشکر بفرمود کردن شلك که تا خاك صحرا برد بر فلك\nبیکبار شاهین و توپ وتفنگ در آمد بفر یاد باطبل جنگ\nخروشان فغانی بر ورد کوس که گشتند کر مردم روم وروس\nبزد کرنا نالۀ قتل عام چو شیپور باشد وعد ی تمام\nبپشت پلنگان و پیلان مست ز آواز خر مهره مهره شکست\nچنان نالۀ نای ترکی کشید که اندر ختن گوش ترکان سغید\nخرو شی بر آورد روئینه طاس که شیر سپهر او فتاد از هراس\nشتر ناله زد نالۀ چون شتر که سرخالی از مغز شد کو تن یر\nفغانی بدافگند نه ز درهکله که افتاد بر آسمان ولوله\nز آواز شا هین که میبرد تاب بمرغان بحری شده زهره آب ( ۱)\nعجب بین که افغان او کر شنید ولی کر شده گوش کس کرشنید\nچنان کوله از توپ می شد بدر که از دود کشهای دوزخ شرر\nبگوله که بر چرخ دایر فتاد ز هفتم فلك نسر طاير فتاد\nنگهداشت بهرام بر آسمان که تا سازدش گوله های کمان\nچنان دود شوره هوا تیره کرد که دودی شده گنبد لا جورد\nشد از گوله ها گرم بازار مرگ نه سالم از و ماند جوشن نه ترك\nز بس ظلمت دود و گرد و غبار تو گفتی که خاور بر نقا بد دو بار ( ۲)\nدو شیر نری قند هاری نژاد در آن گرد گردنده چون گردباد\nبیا شفتـه مـانند پیلان مست زفرط غضب میگـزیدند دست\nهمی خواستند آن دو شیر ژیان که شمشیر کین بر کشند ازمیان\n\n(۱) ا تصحیح : شدی در هوا زهره مرغ آب .\n(۲) ا تصحیح خ :شده مهر بر چشم کش آشکار"}
{"book": "adl1179", "page": 99, "text": "( ٨٠ )\n\nدلیرانه چون شیر غران بصف\nدر آیند سر ها گرفته بکف\nفگنده زپا پای بر سر نهند\nبید خواه یا سر درین سر دهند\nولیکن چو بود آه ان وزه ین\nهم آن آهنین وهم این آتشین\nبمانند عاجز دران تر کتاز\nبنا چار از رزم ماندند باز\nزبی یاری خلق و کم لشکری\nهم از فتنه حاجی کا کری\nنشستند در بسته اندر حصار\nجگر خسته از گردش روز گار\nدر اندیشه از دشمن چیره دست\nدل شان بصد جای جست و شست\nچودیدند در لشکر خود دوئی\nبتخصیص در قوم فوفل زئی\nجزا زهجرت خود بدیگر دیار\nبشرعی ندیدند تدبیر کار\nشباشب بخویش وقریبان خویش\nره ملک ایران گرفتند پیش\nببردند با خویش مال نفیس\nنهادند بهر خسیان خسیس\nبیا ساقیا هیمه زر بسوز\nبی بخت ریز آتشی بر فروز\nزدو دش مرا ازجبین چین گشای\nکه شیرین بود تلخی دود چای\n\nخبر یافتن دوست محمد خان از آمدن شه شجاع و نامه نوشتن او بطرف\nغلام حیدر خان (١)\n\nجها نجو بقدر جهان غم خوری\nغمش کم خوری گر غمش کم خوری\nبخواهی اگر از غم آزادیه\nمشو بند بند غم و شادیه\nزبی چیزی انکسکه دارد حصار\nنه از دزد ترسد نه از شهر یا ر\nغنی دا ر د از د ز د بیم هلا ک\nبمسکین زاغیار ورهزن چه باك\nندیدم کس از بینوا وقتہ۔یر\nبز نجیر بند و کمدی ا سیر\n\n(١) : سردار غلام حیدر خان فرزند چهارم امیر دوست محمد خان است که در آنوقت\nاز طرف پدر حکومت واداره غزنی را دست داشت غلام حیدر خان در سنہ ١٢٣٥ هـ ق تولد شده\nو در روز جمعه ٢١ ذیقعده ١٢٧٤ هـ ق در کابل از دنیا رفته است مزار او در کا بل به\nزیارت عاشقان وعارفان علیه ا لرحمه می‌باشد ."}
{"book": "adl1179", "page": 100, "text": "(۸۱)\n\nچو آگاه شد میر کابل زمین که آمد شجاع دلاور بکین\nز لد یانه بگر فت تا قندهار بر آورد از کوه و صحرا غبار\nد گر لشکر از راه خیبر کشید زس شوروشر گشت محشر پدید\nبسی گشت غمگین واندو هناك ز غصه د لش آمد اندر طيا ك\nنه از ترس اشکر نه ازبیم چنگ مغز اند یشه شهریار فر نك\nکه از لشکر بیرضا و و فاق بدل داشت اندیشه های نفاق\nکه در لشکر و شهر او کس نبود که ذكر لبش یاد بر لس نبود\nهراس د گر آنکه دا رد بدست مخالف زرو الشکرم زیر پر ست\nبیمای تأمل بهر سو دو ید علاجی به از استقا مت ندید\nروان کرد از راه خیبر دوان یل صف شکن اکبر پهلوان\nخودآمد ز کابل برون باسپاه مقابل بفوج فرنگی و شاه\nبجای گزیده بلشکر مقام که او قلعة قاضیش بود نام\nیکی نامه از بهر حیدر نو شت بمزنین که ای پور فرخ سرشت\nشجاع ستمگر بجنگ آمده است دگر با سپاه فرنگ آمده است\nتودر قلعه داری خبر دار باش شب وروز در کار هشیار باش\nنباید که با او بمیدان شوی که دشمن زر گشت و سخت وقوی\nتحمل بکن تا ز بهر مدد ترا افضل (۱) شیر دل میر سد\nدورویه سپا هند سر لشکـر ان کج اندیش واز راستی بر کران\nممدان جز خدا هیچکس یارخویش درین کار مشکل مدد گار خویش\nچو آگاه شد حیدر نامور زمضمون فرمان خاص پدر\nنهاد. فر از بر وج حصار فراهم همه حالت کار زار\n\n(۱) . امیر محمد افضل خان فرز ندارشد امیردوست محمدخان است که درسنه ۱۲۳۰ ه ق\nمتولد گردیده ودرسنه ١٢٨٤ه ق وفات کرده است مدفن او در قلعة هوشمند خان کابل میباشد\nو باری پس ازمرگ پدربری مدت محد و به باوب د بیر بر رسیده است امیرمحمد افضل خان\nدر روز جمعه اوایل ماه محرم سنه ۱۲۸۳ برتخت امارت کابل نشسته است."}
{"book": "adl1179", "page": 101, "text": "(۸۲)\n\nچه از توپ و شاهین چه از چوب و سنگ چه از دیگر آلات و اسباب جنگ\nز قزل زمین تا حد قندهار نشانیده جا سو سها برقطار\nبکار بدی ار شه بیا بـابـر بغزلین هماندم رسیدی خـبـر\nنهفته نبود آشکار و نهفت که تاشه چو خور در چه کرد و چه گفت\nوزان خیمه چون بی نبرد و نـزاع بیفتاد کـشـور بدست شجاع\nدران خطه شهزاده تیمور مـاند سپاهان سوی شهر غزنین براند\nچو لشکر زجا بر کشیدی قدم زمین سر کشیدی بجیب عدم\nبکردونه چون توپ رفـتـی بـره زمین کشتی از کند و کوبش دره\nبجائی علم دار بیرق فراشت که آن جای را موشکی نام داشت\nبفرمو د شه تا همه لشکری به بندند بر گرد خود سنگری\nنباید که ایمن کسی از گزند نشیند در ان مورچال بـلـنـد\nکه بیم شبیخون شیر نر است کنون کار با حیدر صفدر است\nبترسم که پنهان بمردم چودیو در آید برآیدز لشکر غریـو\nچو بادوزان سرکشی سر کند ز سوراخ دیوار سر بـرزنـد\nبفرمان شاهنشه هوشـمـنـد بنا شد چنان مور چال بلند\nکه کردی زتحتش کسی گر نگاه فتادی زسر مرء مك را کلاه\nچوشب بر بروج حصار فـلـك کشکچی مه رفت بهر كشك\nنیاتق چو شب کرد گردان شده طلایه نگهبان گردان شده\nسخنهای شان اندر ان دغـدغـه زیکسو بخه بود ویکسو دغه\nدر اطراف کهسار آن مرزبوم سخن می نمودند با هم دوبـوم\nیکی گفت این مرزوبوم آخلم (۱) دگر گفت استا بلا واخلم (۲)\nچوشب زنده‌دار فلك صبحدم(۳) زد از راستی از سر صدق دم\n\n(۱) « آخلم به پشتو معنی می‌گیرم را دارد »\n(۲) « استا بلاواخلم » جمله پشتو که چنین معنی می‌شود « بلای ترا بگیرم »\n(۳) « نسخه (۱) درینجا چنین عنوان میدهد « دربین تدبیر به عنوان شجاع وسگ در\nبرای در نفاق انداختن خوانین سردار غلام حیدر خان »"}
{"book": "adl1179", "page": 102, "text": "(٦٣)\nوضو کرد از چشمۀ آفتاب\nبریش سفید سحر شانه کرد\nبقرأت زوالفجر کرد ابتدا (۱)\nاشارۀ شه رفت کز هر کنار\nچوزاله چنان گوله باری کنند\nبرآمد اشان چی بفرمان شاه\nفراوان جوال ریسی تفنگ تفنگ\nبقانون نهادند بر هم همه\nبران میلهاتوپها برزدند\nچنان عطسه زن توپ از دود شد\nزمین و زمان شد اسیر اثیر (٣)\nفلك گرنبودی زره پوش ابر\nگر آن که همه میزدندی بقاف\nولی بود چون بر بلندی حصار\nازانسو شهنچس فراز برج\nزدی توپها از فراز حصار\nفتیله بسر کوشی توپ گفت\nبه آتش بسوز و بگوله بزن\nیکی توپ نامش ظفر جنگ بود\nچنان نعره زد از فراز حصار\nچو می آمدی گوله بر پشت پیل\nبگسترد سجادۀ نور ناب\nدور کعت ادا بهر شکرانه کرد\nسر سورۀ شمس ختم ادا\nزآهن حصاری کنند این حصار\nکه این قلعه را برج سازی کنند\nبمانند قند اژدهای سیاه\nکشیدند از خار زخار سنگ(٢)\nکشیدند بر صورت دمدمه\nبیکبار از چار سو در زدند\nکه مریخ ز اسحاب اخدود شد\nفلك گفت هذا ليوم عسير\nبیفتا دی از گوله های مطیر\nشدی چون کف دست هموار وصاف\nیکی گوله دروی نمیکرد کار\nنشسته چو بهرام اندر عروج\nغريوش شدی بر فلك رعدار\nکه در دست دشمن بیفتاد مفت\nبگیرو بر آرو بکوب و شکن\nروان گوله اش نادره سنگ بود\nکه بیهوش شد لشکر شهر یار\nبیفتادی از پای مانند میل\n(۱) : تصحیح خ ، قرائت زوالفجر کرد ابتدا\n(٢) : نسخه م، کشیدند از خار وزخاره سنگ نسخه د، کشدند ازخاك وازخاره سنگ .\n(٣) : اثیر که خاس و برگزیده معنی دارد و اینجای مورد است . خ این فرد را چنین\nتصحیح نموده .\nزمین و زمان آنچنان تیره شد\nکه چشم درخشان خور خیره شد"}
{"book": "adl1179", "page": 103, "text": "( ٨٤ )\nشده ابرو دود آنچنان ازاء ریز\nبهر سو ز افتادن د مدمه\nز سر کوبی گوله خور دندرم\nنزول بلای سیه بر سپاه\nزغضبان وغفاره منجنیق (۱)\nبدست فر نگی طلبی آما نـد\nچه چاره که آن درنکردندشان\nولى فتح آن دژمیسر نشد\nچو گشتند عاجز هنریـ رو ران\nكه بر جای این قلعهٔ سنگ بست\nبفر سـنگ ازدور دررهگذر\nبفرض ار برارد کسی دست خویش\nپس ازتوپ و شاهین غنپا ره هـا\nگر از نیزه خواهیم خارا شکافت\nزکابل نباشد چـرا ترس مـا\nچه گوئید تدبیر این كار چيست\nدغا پیشه بر فس زبا ن بر کشاد\nگر این قلعه راخواهی آید بد ست\nبحید ر کسی جز ز حیدر کسی\nکه خر گو ش آهوتگ غزنوی\nبحیدر سپهمـدا ر و شمشـیر زن\nکه دا رد بیگی خان محمود نام\n\nکه آمد بلشكر گـریزا گریز\nگریزان سیه بسر مثال رمه\nخزیدند در زیر دا مان هـم\nبچشم مبارك همید پدشاه\nز عراده و چا ر هـای دقیق\nزتد پیر رسمی و اسمی لماند\nچه افسوس کمان در بخوردندشان\nکلوخی ز دیوار آن برنشد\nملك در سخن گفت بامرو ران\nسريپهلوانان لشکر شـکـت\nنیارد کسی تا بخارد بسر (٢)\nرسد گوله اش بر سر ازدست پیش\nکجا میتوان ساختن چاره هـا\nدرین کاسه نتوان جز این آش یافت\nکه این است پسمال در بی ها\nصلاح اندرین جنگ و پیکار چیست\nبـگفت ایجهاندار فرخ نهاد\nبتوب تفاق عدو ممکن است\nنخواهد گرفت ارچه کوشدبسی\nنگیرد کسی جز سگ غزنوی\nزقوم چران شیر با شد دوتمن\nامیر درست و مدا رالمهام (۳)\n\n(١) : تصحيح خ : ز آلات غارا شکاف و حریق .\n(٢) : تصحيح خ : نیابند فرصت که خار ند سر .\n(۳) : نسخه : سرو افسر است و مدار المهام .\n\nاکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ت سالا حمد و محمد اعظم ح حيدر علی تاجر چاپی هاجرا به شعبه تاریخ یوم ۲۸-۸-۷۴ ش مطبعة عمومى"}
{"book": "adl1179", "page": 104, "text": "(۸۰)\nملك نام سر لشکر دیگر است که او بره سروران سرور است\nبتعهید پیغام حیدر در ون باین دژ شود قاصدی ذوفنون\nبی این دو کس نیز پنهان برد پیام دلاورز كان در خورد\nبدانش زو قلب شان يك بيك بزر آزما ید چو زر بر محك\nبود کز زرو سیم و سودای جاه به بندند عقد در ستی به شاه\nبا متفق چون شوند ایندو كس ندارم اندیشه زان سپس\nچواندر مصاف بداندیش نند شود خنجر و تیغ فولاد کند\nچو خورشید شمشیر زرین براز که گیرد جهان جمله بی کارزار\nچو شه این صلاح پسندیده دید بفرمود تا هو شمندی دوید\nبحیدر بگفت ای پسندیده خوی چنین گفت شاهنشه نامجوی\nکه ای بیخبر طفلك شير مك نمك خورده غافل زحق نمك\nبجائی که مخصوص مو لی بود نشستن کی از بنده اولی بود\nبیسار کرسی کی مبارک بود که تاج سدو يش بتارك بود\nکه کرده است غیر از شما در جهان چنان شوخی و سر کشی با شهان\nچرا ئید از روی بغض و عناد كمر بستة کین و جنگ و فساد\nبدان بد کنند از بدی نك را پی نیش زاهد كشد كيك را\nبیران آر دم غیرت خسروی که گیرم قوی با غیان قوی\nبر آرم بکر دون در آرم بخاك کنم خاك اين قوم ناپاك پاك\nولیکن شه آن به که بر جرم عام نگیرد که عفو است به زانتقام\nگذشتم زجرم و خطای شما كنون آمدم بر عطای شما\nگر آئیید از روی فرمانبری چوبنده کمر بسته بر چاکری\nبجای شما جود زاحسان کنم که مستغرق بحر احسان كنم\nو گرنه چنان گیر مت در حصار که تنگی قحطت بر آرد دمار\nنه آبی بجز خون دل چون چراغ بیا بی نه نان جزيشان کلاغ\nكبرت همچو شیر است نیروی جنگ چرائی نهفته چو رو باه لنگ"}
{"book": "adl1179", "page": 105, "text": "( 86 )\nنمیدان بر ایا در صلح زن\nچو بشنید حیدر سر ا سر بیان\nبگفتاین سخن شاه را باز گوی\nخدا منعم یاد شاه و گدا ست\nمن و تو نمك خوار خوان وی ایم\nچرا مرد درماندۀ کار خویش\nهمه ملك و آفاق ملك خدا ست\nا گر غره بر سپاه فرنگ\nبمان تا هنوز برد لاور زغار\nزفوج فراسکی در اعداد خویش\nبزرق وفسوام مخران سری خویش\nمشو رنجه برداردام از میان\nگرت میل دیدن بود زین پلنگ\nبشمشیر چون شیر سربر زده (۱)\nچو قاصد بدینگونه پاسخ شنفت\nکه فرمود شا هنشه با مجوی\nشنیدیم وصف تو از هر کنار\nکه بسیار هشیاری و حق شناس\nبود بر زبان تو بی گاه و گاه\nجزا ك اله ازتو بغا یت خوشم\nسبب چیست چون ما با قبال شاه\nبد یدار ما زود نشتافتی\nمگر امتناع تو از حیدر ست\nاگر حیدر از خامی و کودکی\nسخن مختصر کو دماغ سخن\nبغر ید مانند شیر ژیان\nکه ای محتشم سرور نامجوی\nتوولاف این عین لغوو خطاست\nبدامیر از آب و نان وی ایم\nبخواند کسی را نمک خوارخویش\nا گر گیرد و بخشد اورارو است\nبدل باز داری تمنای چنگ\nبمیدان بر آید بعزم شکار\nهمان بنگری که انچه دیدی به پیش\nکه من خوانده ام این کتاب از تو پیش\nکه سیمرغ دارد بلند آشیان\nببینیش فردا بمیدان جنگ\nبهر سو جها لی بهم بر زده\nازو رفته پنهان بمحمود گفت\nکه ای خوب کردار فرخنده خوی\nچه در این دیار و چه در قندهار\nهنر مند وحق بین و روشن قیاس\nچو شطرنج بازان همین شاه شاه\nزشوق تو بی نعل در آتشم\nرساندیم موکب درین بارگاه\nچو دیگر کسان روی بر تافتی\nویا مانعت معنی دیگر است\nکند چهل نامش نهدز یرکی\n(۱) تصحیح ع، بشمشیر چون شیر نر سرزده"}
{"book": "adl1179", "page": 106, "text": "(۸۷)\n\nتو خود پخته رایی ونیکو سرشت\nچرا پند میداری از وی دریغ\nعبث غرش شیر غاری بود\nمگر مازش او بود پس پندر\nکه چون پر گشاید به پرواز باز\nز هند آمدم تا به بخت قوی\nبزر یاشی و جود بندم کمر\nولی قوم یا بنده ام ننگرود\nکنم من چه یکبار بر هم زنند\nچنگونه ببندند پیشم کمر\nندانند از کثرت حرص و آز\nگر آنها ندانند اما تو دان\nبکن مهر پنهان خود آشکار\nچنان کن که این قلعه آرم بدست\nبیاداش آن قلعه دارت کنم\nگر ایدون اطاعت نمائی بمن\nچو محمود (۱) بشنید این گفتگوی\nبقاصد فرو گفت در زیر گوش\nبشه گوی از من که بعد سلام\nکه من از سر حکم شاهنشهی\nمرا گر بگوید بفر زند خویش\nدر آرم ز پا دشمن کینه خواه\n\nشناسی بدونیک و زیبا وزشت\nزند تاکی از جهل بر میغ تیغ\nکه آخر حصاری حصاری بود\nنداند ز پیدا تشی اینقدر\nکجا دارش شور گنجشك باز\nدهم زینت مسند خسروی\nبرم کینه از سینه کینه ور\nبهر جاروم سنگ را هم شود\nنخواهند هرگز که سرخم کنند\nکه دارند سودای شاهی بسر\nکه زیبد کجا جغد را جای باز\nکه داری بدل مهر مادر نهان\nکه ایمان پنهان نیاید بکار\nبه آسانی آید بدشمن شکست\nباین شهر مختار کارت کنم\nبخروار سیمت دهم زر به من\nچوزر از هوای زر افروخت روی\nکه ای نکته دان زیرك تیزهوش\nچنین گفت آن کمترینه غلام\nبفرمان کمربسته ام چون رهی (۲)\nفدا کن کنم بلکه با جان خویش (۳)\nبه بندم سراو به فتراك شاه\n\n۱ - به پاورقی های سابق مراجعه شود .\n۲ - رهی بکسرتین بمعنی غلام دهند .\n۳ - نسخه «ك» مرا گر بگوید که فرزند خویش فدا کن کنم بلکه با جان خویش"}
{"book": "adl1179", "page": 107, "text": "( ٨٨ )\n\nولی فتنه اندک درازی کشید که افضل (۱) به امداد حیدر رسید\nبر آیند فردا بمیدان چنگ برین عزم دارم کمر بسته تنگ\nکه گر دست یابم مخالف زپای در آرم به اقبال کشور کشای\nچه زنده چه مرده ازین رزمگاه رسانم بدرگاه گیتی پناه\nروند از سلامت زمیدان جنگ بیابند که اندر شب تیره رنگ\nاجازت بلشکر دهد شهریار که باشند آمادهٔ کار زار\nکه این قلعه را نقب پوشیده سر زخانه رسانیده ام تا ببدر\nنمانده است تا دژبهم بر زدن بجز شوره گستردن و در زدن\nمن از پیش بینی ازین پیشتر بیچاره گری بسته بودم کمر\nکه نادر چنین روزی آید بکار بخاك افگنم قلعه و قلعه دار\nچو فردا شب آید بفرمان شاه کشم قلعه و قلعه داران تباه\nچو لشکر ببیند که آتش کمند بگردون رساند از حصار بلند\nشده مشتعل آتشی شعله بار رسانده بفر سنگ سنگ حصار\nشتابان در آیند و گیرند تنگ میان حصارش به تیغ و تفنگ\nدران لحظه حیدر بود بی خبر کشیده قبا و کشاده کمر\nکه ایم بر و دست چون شیر مست بگیرم به بندم دهم بسته دست\nملك هم درین ماجرایا من است بمن یار و باد شمشم دشمن است\nچه گویم همین هر چه گفتم بس است عسس بیش و جاسوس اندر پس است\nشهنشه چو بشنید این گفتگو چو خورشید از شادی افروخت روی\nدلش قول حیدر در آتش نشاند ولی گفت محمود آبش فشاند (۲)\nچو چرخ جفاپیشه روز دگر زکیسه بر آورد دینار زر\nبيك اشرفی فوج انجم همه زجا بر دو برتافت هر يك زمه\nزبی لشکری تاب تیغش قمر نیاورد وافگند در دم سپر\n\n۱ ـ به یادداشتها و پاورقی های سابق مراجعه نمایند .\n۲ ـ نسخه ك : درینجا چنین عنوان میدهد بیان بیرون آمدن سردار غلام حیدر خان\nومحمد افضل خان از قلعه غزنی وجنگ نمودن با نه شجاع ولشکر فرنگ ."}
{"book": "adl1179", "page": 108, "text": "( ۸۹ )\n\nبر آمد ز فژ حیدر نامدار\nببر جوشن روشن و تابدار\nزپولاد چین خودر خشان بسر\nبگرز وسنان و کمان و کمند\nچو تند آتشی باد پایش دوان\nسوار تناور بر اسپ چو پیل\nروان از چپ و راست خیل سپاه\nزدیگر طرف افضل شیر مرد\nچو رستم زشمشیر زهر آب دار\nبفوج دو رویه دو مرد دلیر\nچوشه دید کان هر دو غران پلنگ\nبلشکر بفرمود کاندر میان\nبجز افضل وحید ر کینه ور\nمگر با کسی کو شود یار شان\nبژ و بین و تیغ و تبر زین زنند\nکه از مابیی کرد ران لشکربد\nبفرمان شه بر در جنگی سوار\nوزان نیمه آن هر دو شیر ژیان\nفتادند گوئی دو شیر بزرگ\nمدد کار شان اندرین کارزار\nسمند یل افضل شیر زاد\nنکردی چو فواره یکجا قرار (۲)\nبدنبال مردان جنگ آزمای\n\nچونتدازه های سیاهی زغار\nطمانچه بگرد کمر بر قطار\nفرو هشته شمشیر تیز از کمر\nچو اسفند یا ری سوار سمند\nزدم تا بدم زیر بر کستوان\nنمایان چو بر کوه الوندمیل (۲)\nبظاهر ز حید ر بباطن ز شاه\nبپوشید آلات جنگ و نبرد\nبدستش درفشی برخشی سوار\nدر رویه ستادند مانند شیر\nبمیدان ستادند بر عزم جنگ\nبگیرند این هر دو شیر ژیان\nنباید مقابل شدن با دگر\nدرین جنگجوئی مدد کار شان\nنباید که شاهین و غریین زنند\nمبادا که بی جرم جان بسپرند\nفتاد آنهمه لشکر بی شمار\nکشیدند شمشیر تیز از میان\nمیان دو ردام و روباه و گرگ\nهزاری شد از جمله شهزوار\nدران حلقه گردیدچون گردباد\nبرآوردی از شیر مردان دمار\nدویدی و برخاستی سیخ پای (۳)\n\n۱ - میل به معنی سرمه کش و مناریکه جهت علامت فرسنگ در راه سازند .\n۲ - نسخه ك : نکردی چو سیماب یکجا قرار .\n۳ - نسخه ك : دویدی و برخاستی میخ پای اما تصحیح خ : دویدی و برجستی آن باد پای"}
{"book": "adl1179", "page": 109, "text": "( ١٠ )\n\nبدلیران بر آورده از پشت زین چو شیر ژیانش زدی بر زمین\nسواری پیش گر فرس می جهاند بچرخش بضرب لگد می رساند\nسواری هزبر افگن زورمند یکی بفر بین وزو بین فگند\nز نیزه بلان از سر پشت زین بکندی ، فگندی بروی زمین\nبسان كمان قامت ان خم نشد چگر دوزیش یکزمان کم نشد\nچو فارغ شد از شغل ژوبین زدن در آمد به تیغ و تبر زین زدن\nیکی را بتارك چنان زد تبر که شد پشت گاو زمین را خبر\nدگر را بتیغ آنچنان زد بخود كه يك پيكرش رادو پیکر نمود\nگهی دست می زد بخرطوم پیل بیفگندی از پای مانند میل\nکه استاد بر پشت زین سمند بسی پیل از پشت پیلان فگند\nبیفگند خیلی زنام آوران چو رستم بمیدان هاماوران\nزدیکر طرف حیدر از تیغ تیز برآورده از دشمنان رستخیز\nز خون سرخ شد اندران رزمگاه مجاف \"ریبان و دامان شاه\nبفوج فرنگی شد اندر میان چو در خیل بوزینه شیر ژیان\nبرخار آن شیر پر خشم وجوش همیرفت میخنده از عقل و هو ش\nدغا پیشه محمود ابلیس خوی به تلبیس چون روبۀ حیله جوی\nکه آن باز را چون بیارد بدست چكونه بچنگ ارد آن شیر مست\nولی زهره او در آن تر کتاز شدندا برو دست سازد دراز\nملك در سخن با ندیمان خویش که آیا چه آید به محمود پیش\nچه پر دای این شیر جنگی کند چرا در گرفتن در تنگی کند\nیکی گفتش ای نامور شهر یار بر آورد حیدر ز لشکر دمار\nبمیدان چو تند اژدها سر زده است بهر گوشه خیلی بهم بر زده است\nچنین حمله گر يك در دیگر کند(۱) همانا که اشكر بهم بر زند\nبه محمود چشم و دهن مانده باز همین دان دور آن تر کتاز\n\n۱- نسخه اك زمین وزمان را بهم در کند اما تصحیح اخ ١٠ چنین حمله كربار دیگر كند"}
{"book": "adl1179", "page": 110, "text": "( ۹۱ )\n\nکجا آنقدر زهره دارد کلنگ که گیرد به شهباز روئینه چنگ\nملك ازغضب شد به پیلی سوار گذر کرد بر حلقة کـــار زار\nسپه را درشتی وتندی نمود زفرط هزاهز (۱) تهور فزود\nبیکبارگی حمله ساختند (۲) زمین بر فلك گوئی انداختند\nبتندی چوسیل بها ران شدند بیکتن مقابل هزاران شدند\nبداستان فشردند در جنگ پای که بردند گردان کابل زجای\nدگر باره گردان کابل چو کوه ستادند و کردند دشمن ستوه\nبطرز هزیمت بمید ان جنگ قدم باز پس بردفوج فر نگ\nهمه روز بود اندر ان رستخیز ستیزو گریز و گریز و ستیز\nگهی پیش گه پس همی تاختند تو گوئی که چوگان همیباختند\nنخو ردی هزیمت چنان هیچکس که دیگر بخته نمدی باز پس\nچه وقت دگر حیدر آفتاب بجولا نگری گشت گرم شتاب\nتنش سوخته زآتش تاب وتب دوان میکند تیغ رخشان بکف\nبسر برده میدان جنگ فلك زخون شد بقم (۳) گونه رنگ فلك\nعنان تافت حیدر زدشت نبرد زره گشته آغشته خون و گرد\nدر آمد بفوج خود اندر حصار کشاد و کشید آلت کار زار\nسوی قلعه افضل مگر ره نیافت بيك جالبی پاسبا هان شتافت\nملك نیز بگذشت ازر زمگاه (٤) سخن را ند باسرو را ن سیاه\nکه گردی چو حیدرنخ یزد دگر زهی شست ودست وزهی کروفر (٥)\nبهایران و توران چنین کس نخاست ندانم که شیر است یا اژدهاست\n\n۱- هزاهز : بفتح هردوها جنبش و گرفتگی که از ترس خصم در لشکر افتد.\n۲- تصحیح خ ، بیکبارگی آنهمه تاختند.\n۳- بمعنی چوب درختی است که برگ آن به برگ درخت بادام میماند وساقش سرخ است\n٤- نسخه های مد، مه وم، ،ك، ملك نیز بر گشت ازرزمگاه .\n٥- تصحیح خ ، زهی دست و بازو زهی کروفر ."}
{"book": "adl1179", "page": 111, "text": "( ۹۲ )\n\nدلش فکر گفتار محمود داشت نظر بر دژ و آتش و دود داشت\nکه ناگه شد از قلعه آتش بلند رها قید ودش بگردون کمند\nزخاك آبچنان آتش شعله ور چو تار جهنم برآورد سر\nکه دیوار آن قلعه از بن بکند بگردون کشیده بها مون فکند\nچو آتش زشادی برافروخت شاه بفرمود تا حمله جمله سپاه\nببردند بر قلعه چون تند باد بران آتش بار دیگر فتاد\nکسانیکه بودند اندر حصار بدل یاور حیدر نامدار\nبه بستند بر جنگ دشمن میان نه اندیشه سرنه پروای جان\nمیان دو لشکر به پیوست جنگ به شمشیر و ژوبین وتیرو تفنگ\nزهر کوشه برخاست شور و شغف دهاده برآمد زهر دو طرف\nچو بشنید حیدر روان جست چست(۱) بپوشید خفتان و شمشیر بست\nبرآمد بر اسپ و درآمد چو باد بدشمن فکندن بغل بر کشاد\nبشمشیر هر سو دویدن گرفت غریدن دریدن بریدن گرفت\nبجوش آمد از هر دو سو طبل جنگ زشوره بشورش در آمد تفنگ\nچنان منقلب گشت ملك وملك تو گفتی که افتد زمین بر فلك\nبران قلعه و از سوزان و دود چو سرپوش دوزخ فلك مينمود\nفلك را ازان آتش ملتهب شد از دود کوگرد رفع جرب\nچنان اوج بگرفت دود تفنگ که زد عطسه کیوان بهفتم فلك\nز فریاد جوش وخروش تفنگ شده وضع حمل زنان در فرنگ\nچو آتش فشان شدم صف شکن بگردون گردان شد آتش فکن\nچو شیر ژیان حیدر نامدار بهر سو چو حیدر زدی ذوالفقار\nیکی را بزد تیغ بر فرق سر دوپر کاله کردش زسر تا کمر\nبنیزه یکی بر گرفته ز زین فدا کرده خود را بزد بر زمین\n\n(۱) تصحیح « خ » : چو بشنید حیدر یکبار جست ."}
{"book": "adl1179", "page": 112, "text": "(۹۳)\n\nيكی را ز ژو بين زره بر دريد ز زينش بيك نيزه با لا كشيد\nبدیگر كش كوفت زانسان درشت كه آن زنده از دست این مرده کشت\nز يكپاس شب تا بهنگام چاشت همین جنگ و خونريزيش کارداشت\nدر آن معركه ازسپه بیش و پی همین حیدر شیر دل ماند و بس(۱)\nبه تنها چوشیران در ان کار زار بیفگند دشمن هزاران هزار\nدر آن رزم کرد آنچه آن نیر مرد نه سام ونه رستم ونه سهراب کرد\nازین حالت بدخبر شد به شاه که این یک تنه کرد لشكر تباه\nبیفگند يك تن هزاران هزار چوسيماب يك جا نگيرد قرار\nاگر ساعتی دیگر آن شیر مست بماند به لشکر در آرد شکست\nبفرمود شاه تا کمند افگند بگیرید ور نه به تیغش زنند\nچو آمد بد ین گونه فرمان شاه بیکبارگی شد هجوم سپاه\nگرفتند محمود و مجدو بان چواله گشت را خاتم اند رمیان\nفگندند بروی هزاران كمند بچندين كمند اندر آمد به بند\nبه تنها چپ وراست ميزد به تیغ چو بر ق درخشنده بر تیره میغ\nچوشیرژیان برلب آورده كف همیکشت و می کشت از هر طرف\nبيك تيغ در چهار سو از عد و فگندی زيا بك بيك دو بدو\nیکی راچوگرز گران زدبهشت شکستش سر و گردن و پا و پشت\nیکی را چنان كوفت برسر سپر که ازگوش بیرون شد ش مغز سر\nچو آن پخته شدبسته چرم خام فلك گفت شهبازی آمد بدام\nچوا ز هر طرف در کشاکش فتاد چوغر نده شیری زاب رش فتاد\nچو پیلان آشفته از زور دست یکی میدرید و يكى می شکست\nکشاکش کشانش بدر گاه شاه رساندند مانند شیر سیاه\nدو محمود بین کزیکی غزنوند چسان خوانده هر يك بوضعی شوند\nیکی رازروی و فا سر غلام به رحمت همه خلق گیرند نام\n\n(۱) درنسخه دیغه ازین بیت پنچ بیت دیگر نیز آمده که در اصل نسخه نبوده"}
{"book": "adl1179", "page": 113, "text": "(٩٤)\nدیمگر شد به مولای خود بیوفا بود تا ابد لعنتش در قفا\nبده ساقی آن چای شیر بن امك که گبر او شدیش طفلك شير مك\nبه لفظ فصیح آید اندر کلام چو در مهد عیسی علیه السلام\nدلدهی کردن دوست محمد خان لشکر خودرا و روگردان شدن آنها\nجها نرا چه شد اندرین روز کار ز صد یار نبود یکی یار یار\nچو مردان ززن بیوفا تر شدند زنان از چه بد نام دفتر شدند\nز یا ر دغا باز دشمن نکو ست ازین مرد زن بلکه رهزن نکوست\nزیاران عیار اغیار به ازین بیوفا یارها ماربه\nچو حیدر شد از کردش روز کار گرفتار اندر کف شهر یار\nبا فضل زغم دست و پا زو شکست بزد سر بدیوار مانند مست\nباکی ازو روی برتافتند بلشکر گه شاه بشتافتند\nبیلغار (۱) آمد بنزد پدر بیان کرد این ماجرا سر بسر\nزتشویش این قصه غصه خیز امیر جهاندار شد اشک ریز\nچو باد وزان قاصدی تیز پوی فرستاد و گفتش با کبر بگوی\nکه غزنین شجاع ستمگر گرفت بشبلیس محمود حیدر گرفت\nزآتش بسی خانه برباد کرد کنون رو سوی سید آباد کرد\nکمر بسته سرمایه جنگ و ستیز دو منزل رود همچو سیلاب تیز\nز لشکر بما هیچکس یار نیست مدد گار در کار بیکار نیست\nهوای فرنگی و باد فرنگ گرفته است یکسر چوباد فرنگ\nسرم از هوای سری در گذشت بزودی بیاکاب از سر گذشت\nچو بشنید اکبر پیام پدر کمربست و بر جست خسته جگر\nسپه همچنان ماند بر جای خویش روان شد به پیش پدر سینه ریش\nببرد آن پیامش زتن تاب و هوش تو گفتی که کژدم در آمد بگوش\n(۱) - یلغار - به فتح یا به معنی دویدن براوج دشمن همین مصرع در نسخه دوم از آن پس بیامد نزد پدر\nآمده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 114, "text": "(۹۰)\n\nشنيدم که زين پيش بيمار بود (۱) ضعیف وقوی سخت سيار بود\nازین غصه چون چشم بیمار خويش زحمرنج بيماريش گشت بيش\nز صفرای انديشه سوزان دمش ز بيماری بلغمش بسل غش\nلبی خشك و جسمی پر از داغ و درد (۲) دلی گرم و آه جگر سوز سرد\nبسختی و سستی و رنج كثير رسانید خود را به پیش امير\nدگر روز چون صبح صادق نمود امان شب و صبح كاذب ربود(۳)\nبهندوی چرخ کواکب پرست بتبحر بم، خورشید برداشت دست\nصنم های انجم بچرخ دغل فتادند یکسر ز جیب و بغل\nامیر جهاندار با انجمن چنین گفت کای نامداران من\nدرين عهد کاندر شما سرورم كلاه سری داده زيب سرم\nبگوئید تا از شما رنجه کیست جگر خسته زور سرپنجه کیست\nبزرگان برادر شعير دم همه برادر برابر شمیر دم همه\nهمه ملك بود از شما چند کس مرا بود نام امیری و بس\nسیه داشتم ارجمند و عزيز فزون دادم از داده بسیار چیز\nبدان دل که آیند روزی بکار کسی روز غم با شدم غم گسار\nکنون آشکارا شده روز تنگ بجنگ آمده فوج شاه فرنگ\nفرنگی اگر بر نزاع آمده است نکوئید بهر شجاع آمده است\nکی این نکته آید پذیرای گوش که از بهر کس گر به گیرد موش (٤)\nبتر سم که بر ما دو رنگی کند ولایت بدست فرنگی فتذ\nبقانون خود رسم و آئين نهند هم از خویشتن ملت و دین نهند\nنماند بجا نامك و ناموس كس ببخشد دگر سود افسوس كس\n(۱) - تصحیح خ ، زضعف قوی مانده از کار بود .\n(۲) - در نسخه «د» لبش خشك و چشمش پر از اشك و درد دلش گرم و آه جگر سوز سرد\n(۳) - پس ازین فرد در نسخه «ح» چنین عنوان است « در مشوره واستمداد امير كبير\nاز خوانین کابل»\n(٤) - تصحیح خ که گیرد ز بهر کسان گر به موش ."}
{"book": "adl1179", "page": 115, "text": "(99)\n\nگرفتم که بهر فریب سپاه کنندش درین شهر یکچند شاه\nولیکن چو محکم فتا و ند پای نخواهند دادن به بیگا نه جای\nفرنگی خرابی نه چندان کند که آن مفلس خانه ویران کند\nخدا حافظ او ملکش آید بدست دگر باره بر تخت یا بد نشست\nبه بینید کز بیشتر بیشتر چگونه به بیداد بندد کمر\nجدا گانه از هر یکی خاص و عام بگیرد ز کین کهن انتقام\nهمه ملك ویران کند سر بسر ز کینه کند خلق را در بدر\nستاند ز هر کس سلاح نبرد نخواهد که ماند درین شهر مرد\nز آهن چنان میرد جامه چیز که دشنه نماند بقصاب نیز\nز نداف بی اشتباه و گمان کمان میبرد از گمان کمان\nاز ین رشته از چرخه های زنان برد درك را از خیال سنان\nکه تا کس درین شهر بار دگر نیا ر د که بر دارد از فتنه سر\nچو کشمیریان چون سلاحی بدست نماند خواهند فارغ نشست\nز روی درستی برای صواب بگوئید سنجیده چون از جواب\nکه اکنون چسان چارهٔ چون کنیم که دشمن ازین شهر بیرون کنیم\nبگفتندش ای سرور انجمن دلیر افگن و شیر و شمشیر زن\nدرین جنگجوئی ز ما یا و ری نیابی تو دانی و این داوری\nکه با خسر و ان بغی منع خداست امیری جدا پادشاهی جداست\nنباریم شمشیر بروی کشید بما بررسد هر چه خواهد رسید\nبگفتا اطاعت بشاهی رواست که بر جادهٔ شرع و راه هداست\nنه با پادشاهی که بی دین بود جهانی ز جورش بنفرین بود\nمگر آن همه جهر و بیداد او زیاد شما رفت از یاد او\nبیاد آورید آن ستمکاریش جفا کاری و مردم آزا ریش\nکه با اهل کابل چه کردن گرفت چه خونهای ناحق بگردن گرفت\nکدام امرد است آنکه رویش ندید کدامین زنی کو نه پیشش رسید"}
{"book": "adl1179", "page": 116, "text": "(۶۳)\nخداوند بالا و پستش گرفت \nکنون باز بر یاوی کافران\nمدد گار مشرک بحکم حدیث \nچنین شاه ناپاک کشتن رواست \nاگر اندرین جنگ وکین آوری \nنسازید کین پروری نیز هم\nکه با یک هزاری که از خید هراست\nبدشمن نمایم اثر بازی \nشما بر کران رفته از جای جنگ \nببند کز فضل پروردگار \nچه بازی به فوج فرنگی کنم\nز قوم قز لباش نا خوش کلام\nبزرگی وشاهی ز دستش گرفت\nکمر بسته آمد بفوج گران\nبود کافر وزشت خوی وخبیث\nمدد گاریش ناصواب وخطاست\nنخواهید کردن مرا یاوری\nببد خواه من یاوری نیز هم\nکه فی الجمله زانها گمان وفاست\nبسر بازیه و سر اندازی\nنشینید بهر تماشای جنگ\nخداوند بی مثل ومانند ویار\nچه با بر اس ولاته جنگی کنم (۱)\nیکی تلخ گو (خان شیرین) بنام (۲)\nزاس نقدی و شو رو خشم وعتاب\nکه خامش نگهدار اندک زبان\nسخنهای کس چون مسلم نهیم\nنمک خور گاراشده دلخراش\nمزن لاف دوران لاف تو رفت\nز پا تا بسر گبر توا مثر است\nجوانت چوتری (۳) از سر دیگران\nترش گشت و دادش به تیزی جواب\nمکن گفتگوهای نا خوش بیان\nکه آخر نمکخوار گان شهیم\nاز یشان نمک بر جراحت مباش\nزمان غرور و گزاف تو رفت\nهنوزت دماغ سری در سراست\nبری همچو تیر از پر دیگر ان\n۱ - لات وبرانس :مخاپ از اودد برانس انگلیسی است که تا امروز در نزد عوام به نام لات وبرانس به مفهوم دیگر که دوست جداگانه را افاده میکند ، موجود می باشد . شرح حال اود د برانس طوزیکه در پاورقی های گذشته هم اشاره شده است به ملحقات اکبر نامه دیده شود .\n۲- خان شیرین خان از سران آنوقت قزلباش از قوم جوانشیر چنداول بود که در تاریخ افغانستان موقعیت خوبی نداشته و در بسیاری موارد از او به بدی یاد شده است ترجمه حال در ملحقات ملاحظه فرمائید .\n۳ - ترك بفتح تاء به معنی کلاه خود آهنین آمده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 117, "text": "(۹۸)\n\nازین پس ترا نیست با شاه جنگ نه با لشکر شهر یا بر فرنگ\nکنون جنگ باهم ببردان ترا ست شدن چهرۀ باشیر مردان ترا ست\nکیت میگذارم که با شاه جنگ بیاوری و بینم یبارم درنگ\nکنند خواجه راخصم خونخوار خوار زهی بنده کو بندش بر کنار\nمگر مدر که از دماغت گریخت جهالت بگوش تو سیماب ریخت\nکزان عرض ما را غرض بشنوی سخن شد زمرض مرض بشنوی\nبدینگونه از خشم و جهل تمام جبین کرد پرچین تر از چرم خام\nسخنهای نا گفتنی گفته رفت ز مجلس برون تند و آشفته رفت\nچوشب شد بصد خشم و باد بروت قزلباش و افشار و قوم قروت\nدگر قابلی دار منصوریان زجمع سپه خاستند از میان\nچو دزدان بی باک وعقر و دست بتاراج بنکه (۱) کشادنددست\nبغارت ببر داند مال کثیر نه باک از خداونه شرم از امیر\nشبا شب چو ادبار بگریختند به فوج فراکی در آمیختند\nبتفصیل گر قصه سازم بیان کنم عیب پنهان مردم عیان\nنماند کس از مردم آن قشون که نبود زشرمندگی سرنگون\nزنا اهلی اهل بی ننگ و نام خروج خواص وهجوم عوام\nادائی که رفت از قریب و بعید نکوئی که نشنیده باشد حمید\nولی از بیــانش خموشی به است زیرده دری پرده پوشی به است\nدگر قصه ابلهان گفتنم چنان خوش نباید که بنهفتنم\nامیر از دغل بازی فوج خویش بسی گشت دلخسته و سینه ریش\nبیاورد زان فرقۀ کینه ور گرفتاری خویش را در نظر\nهمه یارها دید اغیار خویش فروشد در اندیشه کارخویش\nز اشعار سعدی بطبع بلند موافق فتاد این گرانمایه پند\nچو بینی که یاران نباشند یار هزیمت زمیدان غنیمت شمار\n\n۱ - بنکه : جای رخت و اسباب خانه آمده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 118, "text": "(۹۹)\n\nزدل فکر جنگ و خصومت بکند\nز اسباب و مال آنچه بودش عزیز\nبخود جمله برداشت باقی گذاشت\nروان گشت با پانصد و یکهزار\nسوی خلم رفت از ره بامیان\nحسودان بدطینت ور و سیاه\nکه خصم از وثا بامیان در گریخت\nبحاجی بد کیش فرمود شاه\nروان شو بد نبال فوج امیر\nروان گشت حاجی دران همچو گرگ\nولیکن چو بود از حریفش خبر\nز اندیشه جان و قهر شهی\nچو روبه که دنبال شیر ژیان\nچو او ایستادی فتادی ز پای\nنه از بیم شه داشت رای درنگ\nچو تا چند منزل بروه اسب تافت\nبیامد به نزدیک شاه جهان\nدویدم بدنبال دشمن چو باد\nز بس رنج جان آمده بر لبم\nشب و روز بسیار بشتافتم\nشه از خشم رخسار کرد آتشین\nفراوان سقط (۱) گفت و دشنام داد\n\nدر انبار باروت آتش فگند\nز قسم سلاح و دگر گونه چیز\nبزد کوس رحلت عام برافراشت\nز جنگی سواران خویش و تبار\nزدشمن بخوف و رجاء در میان\nچو رفتند و گفتند نزدیک شاه\nبا قبال شاهی بقایم بر یخت\nکه با شش هزار از گزیده سپاه\nبهر جا که یابی بکش یا بگیر\nبد نبال آن نغز شیر بزرگ\nدران کار کوشش نکرد آنقدر\nهمیکرد از دور شور تهی\nز دور ایستا ده بر آرد فغان\nچو رفتی قدم بر گرفتی ز جای\nنه از ترس جان تاب و یارای جنگ\nباد بار چون بخت خود روی تافت\nبگفت ای غلامت بلند آسمان\nبجز گرد ره هیچ دستم نداد\nنه آرام روز و نه خواب شبم\nکدش یافتم روی بر تافتم\nجبین همچو دریای چین پر زچین\nبتندی و تیزی زبان بر کشاد\n\n۱ - سقط بالفتح وسکون دوم مردن چار پای و بکسرتین و بکسر اول و سکون ثانی بچه\nکه قبل از موقع بدنیا بیاید، و به فتحین « خط کردن در کتاب و در حساب و آنچه افتاده\nبا شد از درخت ومتاع ز بون و سهو و غلط در حساب نوشتن ومجازاً بدبد گفتن مستعمل است\nغا لباً ممکن است سخط باشد که به معنی خشم و غضب است."}
{"book": "adl1179", "page": 119, "text": "بگفت ای فرمق آشفته رای\nدغاباز و بدطینت و ژاژ خای\n\nبخوبی ز خوی بدت آگهم\nتو خواهی که شه را فریبی دهم\n\nزلفم بسکه گویم بنیرنگ و رنگ\nنگیرد پذیره ز من عذر لنگ\n\nبروی زمین هر کجا فتنه است\nچو ابلیس غیر از شمول تو نیست\n\nنبودت چو او بار مال و منال\nنه اسباب را ندن ز اهل و عیال\n\nکجا باورم آید ای فتنه باز\nکه ماند سبک از گرانبار باز\n\nدرین کار چندان نپرداختی\nبدنبال او بیغرض تاختی\n\nهمانامد و بار پیوسته\nزنیرنگ نقش دگر بسته\n\nگرفت است مهرش گریبان تو\nروان باز شد شیر پستان تو\n\nننگهد اشتی بیدق نا بکار\nپی کشت شه آیدت وقت کار\n\nز سر کا شتی تخم فتنه نهان\nخدا تخم تو گم کند از جهان\n\nبفرمود تا افگندش بخاک\nتنش را کنند از زدن چاك چاك\n\nببستند و آویختندش بزیر\nچو قصاب قلاب (۱) را گوسپند\n\nچنانش بدن از زدن خون کشاد\nتو گفتی که دردم زما در بزاد\n\nچنان ناخنش ریخت گرز با دسخت\nبریزند فندق ز شاخ درخت\n\nکشیدند در غل چنان پای او\nکه پیوست با پای او پای او\n\nبحیدر بفرستاد سوی فرنگ\nکه روباه لازم بود با پلنگ\n\nدل شه زاندیشه ها شد تهی\nبزد طبل شادی و کوس شهی\n\nبفیروزی و فتح و اقبال و بخت\nدرآمد بکابل برامد بتخت\n\nبیاساقیا چشم رحمت کشای\nبسر غم ظهوری توام نمای\n\nشرابی بده کز خمش جم نخورد\nفریدون و کاؤس و کی هم نخورد\n\n۱- بضم و تشدیدلام خار آهنی خمیده و حلقه ماننذ که چیزی بدان توان آویخت و به اصطلاح\nعوام چنگک است. و اما به فتح و تشدید لام بمعنی متقلب وحیله باز آمده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 120, "text": "(۱۰۱)\nرسیدن دوست محمد خان در شهر خلم وقدردانی یافتن او از میر والی\nورفتن او از آنجا بشهر سبز و از آنجا به بخارا بخواستگاری والی بخارا\n\nسپهر ستمگر چه بیداد خو ست که باراستان کج روی خوی اوست\nبر آزار کس چون به بندد کمر بر اند ز شهری بشهری دگر\nچوداند که مسکین بتسکین نشست دلش کربت و رنج غر بت نخست\nبدیگر مقامی و جای غمش کند مبتلای بلای غمش\nامیر جهان جوچو از ملك خویش بر آمد ره ترك بلگر فت پیش\nغمین و پریشان دل و تلخ کام بخلم آمد و کرد آنجا مقام\nدر ان سر زمین حاکمی نا مور خجسته سیر بود و رو شن گهر\nخردمند وخوشخوی وشیرین کلام کرامی نسب میر والی بنام\nبخدمت کمر بست وابرو کشود(۱) شب و روز مهمان پرستی نمود\nز دریا دلی داد آن بختیار چو دریا بمال خودش اختیار\nچنان لطفها کردش از مرد می که دو راست از قدرت آدمی\nبفرما نبری بود چون چاکران کمر بسته با جمله فرمانبران\nروان بر سر ملك و اعيان او ز کابل فزون بود فرمان او\nدلتن بر د آن ترك مهمان پرست کجا دادی آئین ترکان زدست\nامیر آنهمه محنت و داغ ودرد ز دلداری او فراموش کرد\nیکی روز با نامداران خویش همیگفت از قصه حال پیش\nکه ما را ز کج بازی آسمان نبود اینقدر راستی در گمان\nکه در شهر بیگانه از ملك خويش شده مضطر و خسته و سینه ریش\n۱-نسخه د بخدمت کمربست وبازو کشود-"}
{"book": "adl1179", "page": 121, "text": "(۱۱۲)\nکسان اینقدر قدر دانی کنند\nبحد متگری جانفشانی کنند\nچه خوش این سخن سعدی پاکزاد\nبگفت است رحمت بر ان خاك باد\n«خدا گر بحکمت به بندد دری\nکشاید بفضل و کرم دیگری »\nولی قاسه روز است مهمان عزیز\nبچارم بمهمان بباید تمیز\nبترسم که از امتداد زمان\nگرانی رسد بردل میزبان\nدگر از فرنگی دلم درهم است\nغم اهل کابل ازان محکم است\nمبادا که برکینها سر کشند\nبدنبال ما باز لشکر کشند\nدرین شهر لشکر کجا آنقدر\nکه در جنگ دشمن بیاید بسر\nبيك حملۀ دشمن تیره رای\nنه ما و نه این شهر ماند بجای\nدرین شهر ترسم ز چندین خطر\nولی ره ندارم بملك دگر\nدرین گفتگو قاصد نکته دان\nشکر پاسخی چرب و شیرین زبان\nرسید از امیر بخارا رساند\n(۱) بکی نامه خواننده بکشاد و خواند\n\nچنین بود در نامه دلنواز\nکه ای میر گرد نکش و سرفراز\nشنیدم که در کابلستان بجنگ\nشجاع آمدن با سپاه فرنگ\nبغزنین بسی جنگ و پیکارشد\nچو شهباز حیدر گرفتار شد !\nبمیدان دغا داد لشکر ترا\nشد از دست آن، بوم و کشور ترا\nوفاکس نکردت ز اهل دیار\nجفا دیدی از گردش روزگار\nچو عاجز ازان جوروظلم آمدی\nسوی ایمن آباد خلم آمدی\nسبب چیست کزما نظر دوختی؟\nکه مانع شدت از که آموختی؟\n\n(۱) ـ در نسخه «د» «و» «م» عوض کلمه «خوانند» «نغز» ثبت شده است .\nوعلاوه بر آن در نسخه د بعد از این بیت چنین عنوان داده شده است : « رسیدن امیر\nنصرالدین پادشاه بخارای شریف بخدمت امیر دوست محمدخان» درین عنوان غلطی هم\nموجود است . به این معنی که در آن وقت والی بخارا امیر نصرالله نام داشت نه امیر نصرالدین"}
{"book": "adl1179", "page": 122, "text": "(١٠٣)\n\nچرا اندر ان شهر کر دی مقر ؟\nندا ری مگر سوی دشمن نظر ؟\n\nندانستی از دیده دشمنان\nزود زن شده در پس در نهان\n\nمخالف باین لشکر وزد روزر\nتو پهلوی او اینقدر بی خبر\n\nچو در باوران روی کن سوی ما\nروان باز کن آب د ر جوی ما\n\nدرین سر زمین هم کسان سرورند\nدرین شهر هم آب ونان میخورند\n\nسوی من بیا ایمن از غم نشین\n(۱) نخواهی که من باشمت همنشین\n\nمبادا که گفتار ما نشنوی\nگرفتار در دست دشمن شوی\n\nچو این نامۀ دلکشا خوانده شد\nامیر سرافراز در خنده شد\n\nبیاران بگفت این زمان چیست رای؟\nبگوئید تا چون بیا رم بجای\n\nگر از من بپرسید در گفتنم\nجوایی نیابید جز رفتنم\n\nهمه هوشیاران فرخنده خو\nنمودند تصدیق گفتار او\n\nبجز میر والی که رنجیده شد\nگلو سوزش اینحرف سنجیده شد\n\nهمیگفت با خود زشور وشغف (۲)\nزآزردگی کرده رو یکطرف\n\n(۳) که چون بیوفا دیگران هم شدند\nچرا ترك بد نام عالم شدید\n\nدلم کی دهد تا ببندم ضرر\nدهم دیده خود بدست دگر\n\nچو دیگر کی از خانه برنایدم\nچرا غم چرا غم بیفزا يدم\n\nامیر سخنور زبان برگشاد\nبشیرین زبانی دلش کرد شاد\n\nبیانی زلعل شکر بار کرد\nکه با خود درین مصلحت یار کرد\n\nو دا عش بلطف و مدارا گرفت\nکمر بست و راه بخا را گرفت\n\nنهاد اندران شهر حزم حرم\nبمردان براه سفر زد قدم\n\nزهمراهیاش دران رهگذار\nعدد بود پنجاه کم يكهزار\n\n(۱) - این مصرع در نسخه خ چنین تحریف یافته : مرا باش هم صحبت و همنشین.\n(۲) - شغف بفتحتین در قاموس ها به معنی در آویختن چیزی به چیزی آمده است.\n(۳) - تصحیح «خ» : وفائی ندیدی گر از دیگران چرا خاطرت گشت از ما گران"}
{"book": "adl1179", "page": 123, "text": "(١٠٤)\n\nاز آنجمله فرزند خویشش سه تن نخست اکبر نامدار زمن (۱)\nدوم نامو را فضل نره شیر (۲) سوم خان اعظم سوار دلیر (۳)\nز بحر شجاعت دو در یتیم دو فرزند دلبند خان عظیم (٤)\nبلی نام احمد که اندر جهان سمر گشته نامش بسلطان جان (٥)\nدوم نام خان سمندر که تیغ چو برق درخشان همیزد بمیغ\nز خاصان نامی بشوکت رفیع (٦) همان خان رزاق و عبدالسمیع (۷)\nسوم جانگل خان که رفته به پیش (۸) بجنگ هری ذکر آن نیک کیش\nز قوم اچکزی یکی نوجوان مسمی به میرا حمد پهلوان\nز بارکزئی های عالی نژاد یکی نامور نام او میر داد\nز خانان بارکزئی چند کس (۹) دگر نیز بودند همراه ویس\n\n۱ ـ اکبر : مطلب از وزیر محمد اکبر خان ، مجاهد معروف و پهلوان این کتاب است، که سوانح مفصل اورا در الحاقات اکبرنامه ملاحظه خواهند فرمود .\n۲ ـ ۳ ـ امیر محمد افضل خان (متولد در ۱۲۳۰ ومتوفی در ۱۲۸۴ هـ ق) وامیر محمد اعظم خان (متولد در ۱۲۳٦ ومتوفی در ١٢٨٦ هـ ق) فرزندان امیر کبیر میباشند که دربارهٔ آنها به حواشی گذشته معلومات داده شد .\n٤ ـ سردار محمد عظیم خان از جملهٔ ۲۰ فرزند سردار پاینده خان میباشد که تولد او در سنه ۱۲۰۰ هـ ق بوقوع پیوسته و درسنه ۱۲۳۸ هـ ق وفات کرده است .\n٥ ـ سردار سلطان احمد خان وسردار سمندر خان وسردار محمدعمرخان سه فرزند سردار محمد عظیم خان ، برادر امیر کبیر دوست محمد خان میباشد که هرسه در سفر بخارا در سنه ١٢٥٥ هـ ق با امیر کبیر همراه بودند . پس از نظر بند شدن امیر کبیر در بخارا در حالیکه برادران وفرزندان و برادرزادگان ایشان خفیه بسوی افغانستان روانه گردید و در حین راه با عسکر بخارا که ایشانرا تعقیب و خیال محبوس نمودن داشتند ، سمندر خان حین محاربه در موضع چراغچی مقتول و برادر یا عدهٔ دیگری از همراهان مجروح واسیر شدند .\n٦ ـ به ترجمه حال میرزا عبدالرفیع در قسمت الحاقات اکبرنامه مراجعه خواهد شد .\n٧ ـ عبدالرزاق خان مستوفی و میرزا عبدالسمیع خان در قسمت الحاقات اکبرنامه که جداگانه به طبع میرسد .\n۸ ـ جانگل مطلب از جهان گل خان ناصری میباشد که در سفر بخارا با امیر کبیر همراه بود .\n۹ ـ هنگامیکه امیر کبیر بسوی بخارا حرکت نمود ، تقریباً دوهزار نفر به معیت ایشان بود ، که در تواریخ به استثنای چند نفر از سرداران وعدهٔ معدود دیگر از دیگر همراهان کمتر نام برده شده است . بنابران فعلاً راجع به میراحمد پهلوان ومیرداد مرادی بدست نیامدیم اگر در آینده موفق شدیم ، البته در قسمت الحاقات تذکر داده خواهد شد ."}
{"book": "adl1179", "page": 124, "text": "(١٠٥)\n\nتکاور چو سرداد اندر سفر\nفتاد از ره شهر سبزش گذر\n\nتگ بادپایان صحرا نورد\nچو باد صبا سبزه سرسبز کرد\n\nدران سر زمین بود میر دیار\nیسای سبز پهلو چو خضر بها و\n\nهمه سبز از ظل آن سبز بخت\nشده سبز چون سبزه زیر درخت\n\nز لطفش بیامد شتابان به پیش\nبصد التجا کرد مهمان خویش\n\nبیاورد شرط نوا زش بجای\nشب و روز ماندش بحد مت بپای\n\nخدا تا چنین خوان احسان کشید(١)\nچنان دعوتی هیچ مهمان ندید\n\nدم آب گرمی المثل خواستی\nچو دریا روان شو و پر خاستی\n\nهمیخاست صد کس چو موج از شتاب\nگرفته بکف کاسه های حباب\n\nبدلدار یش آنچنان دل ربود\nکه احسان خلقش فرا مش نمود\n\nدران شهر آسود تا نیم ماه\nدگر کرد چون ماه آهنگ راه\n\nبیابان بیابان شتابان دوید\nچنین تا بشهر بخارا رسید\n\nامیر بخارا ملک نصر نام\nوزیر و امیر و سپه خاص و عام\n\nهمه پیشوایش فرستاد و خویش(٢)\nشده تا در از بهر تعظیم پیش\n\nملک نصر آندم که پیشش شتافت(٣)\nتو گفتی که نصر من الله یافت\n\nز دستش گرفته بکرسی نشاند\nچو باد خزان بر سرش زر فشاند\n\nبالفاظ شیرین ستودن گرفت\nبسی عذر خواهی نمودن گرفت\n\nهمیگفت ای سر ور نيک کیش\nدلم شاد کردی بدیدار خویش\n\nبسر شد ز تو تازه افسر مرا\nپدر زنده شد بار دیگر مرا\n\nبکیوان سزد فخر ایوان من\n(٤)که چون تو مهی گشته مهمان من\n\nچو زینسان فراوان سخن کرد یاد\nزبان بست و دست کرم بر کشاد\n\nبهريك ز خاصان او تا سپاه\nببخشید اسپ و قبا و کلاه\n\n(١) - تصحیح خ ، خداوند تا خوان احسان کشید\n(٢) - مطلب از ملك نصر والی بخارا امیر نصرالله خان می باشد که در ١٢٥٠ هـ ق یعنی\nهنگام سفر امیر کبیر در بخارا حکومت داشت\n(٣) - پیشواز یعنی استقبال کننده\n(٤) - نسخه د ، که چون تو شهی الخ"}
{"book": "adl1179", "page": 125, "text": "(١٠٦)\nبهر کس بمقدار هر کسی نواخت با ندازه پایه یه فراخت\nبیاسا قبا خوی تر کان گذار خطائی بجای خطائی بیار\nکه تر دیز رگسان سزد در عطا خطا بر خطا را عطا بر عطا\n\nرشك بردن میران بخار اببر دوست محمد خان و محبوس شدن او\n\nحسد دین و دنیا بهم بر زند حسد بیخ ایمان ز بن بر کند\nنه تنها حسد در همین شهر هاست (۱) که ملک جهان زین بلا مبتلاست\nخورد کینه طاعات دیرینه را چو آتش که سوزد فرو زینه را\nحسد بیخ کفر است بیخش برار حسد چون رسد چشم ایمان مدار\nچو یکچند میر فلک اقتدار پذیرفت اندر بخارا قرار\nچنان مهر خود در دل شه نشاند که جای وزیر و امیران نماند\nشب و روز هیچش نمی بود کار (۲) بجز خدمت شاه و سیر و شکار\nچه خلوت چه جلوت چه در انجمن چه تدبیر ملکی چه دیگر سخن\nنبودی جز او شاه را با کسی بد آمد بارکان دولت بسی\nبهر کس حسد در حسد کرد جای برفتند یکبار از دست و پای\nوزیر کج اندیش زین خار خار درون گشت پرخار مانند مار\nبند بیر با هوشیاران نشست بگفتهای بزرگان دانش پرست\nزکابل زمین اژدهائی رسید پر آشوب و مشکل بلائی رسید\nکه کرده بجا دوبیائی وریو شه چابک اندیشه در شیشه دیو\nچنانش با فسونکری رام کرد که بی دانه بفریفت در دام کرد\nملك را مکبر قبله ابروی اوست که کلی همه روی او سوی اوست\nنه با ما حدیثی نه با ما نظر (۳) بسحرش ببسته است کوئی مگر\nگر این نخل از بیخ بر ناوریم کی از شاخ امید خود برخوریم\nچنین چند که گر بماند بجای همه سروران را در آرد زپای\n\n(۱) - تصحيح خ : که هر ملك در اين بلا مبتلاست\n(۲) - نسخه «د» بجز صحبت شاه الخ\n(۳) - تصحيح خليل : سرا پا بسحرش ببسته مگر."}
{"book": "adl1179", "page": 126, "text": "(۱۰۷)\nبباید بتد بیر بیخش بکند فکندن زپا ورنه خواهد فکند (۱)\nبجوئید گر چاره جستن است که زنبور را لانه در بستن است\nبترسم که چون بسته گردد تمام رساند ز آشوب آشوب عام\nبزرگان بگفتندش ای هوشیار نه ایم از تو دانای تدبیر کار\nکه باشی تو محتاج تدبیر ما موافق بشت آیدت تیر ها\nتوکی در ردی برید اندیش تیر که ما خا مشیم از بیا رو بگیر\nتو کی چهره گشتی بخصم درشت که ما از هزیمت بدا دیم پشت\nزتدبیر آبی بر آتش فشان بهوره که دانی غبا رش نشان\nدرین مصلحت یا تو یار یگریم بکو هر چه خواهی که فرمان بریم\n(۲) بدینسان بسی نکته با یکدگر نمودند بر عهد شد مختصر\nپس از بستن عهد آن یاوه گوی یکی رو ز نزد شه نا مجوی\nنهان قفل درج حكایت کشاد بتقرير باب سعادت کشاد\nبگفت ای شهنشاه بیگانه دوست نگیرد زبیگانه فر زا نه دوست\nچه در دانه سفته است آنکه سفت چه پندی نکو گفته است آنکه گفت\nنکو دار ضیف ر مسافر عزیز وز آسیب شان پر حذر باش نیز»\nبترسم که از شاه مهمان پرست ببازی رود پادشاهی ز دست\nنداری ز نیرنگ افغان خبر که چون زهر دارند اندر شکر؟\nبخندان لبی خون شیران کشند دمار از نهاد دلیران کشند\nبه بیگانگان چون وفا میکنند؟ که با آشنایان جفا میکنند\nگر این میر کابل به کی بد نکرد؟ وفایش چرايك كس از سد نکرد؟\nتو داری بگفتار بر مش نظر زخوی در شتش نداری خبر\nنهانی بسرلشکران ساخته است بسی فتنه در لشکر انداخته است\nفتاده ز پا در خیال سر یست دگر در سر او سر سر ور يست\nمبین همرهاش کم اندر شمار هزارش بهم بر زندصد هزار\n(۱) - تصحيح خ : همه را ز پا ورنه خواهد فکند .\n(۲) - تصحيح خ : بدینسان بسی نکته های اهم بگفتند و بستند پیمان بهم"}
{"book": "adl1179", "page": 127, "text": "(۱۰۸)\n\nچها کان ندارند دررای خویش چه بد کان نگویند برجای خویش\nبترسم که گر تیغ کین بر کشند زمین را بچرخ برین بر کشند\nبگیرند این کشور و تاج و تخت بتر کی زتر کان ستانند رخت\nزکابل شد دشمن تا فرنگ نشسته است هر کس بتدبیر جنگ\nدرین روزها بشکرتی گر غنیم رسد در بخارا سپاه عظیم\nزشو ره بخا ری به خا را رسد که در چین زبلخ وبخا را رسد\nکنون ترس آهن بزن بر حجر (۱) نه آنکه که در شوره افتد شرر\nپی سفله چند بی خانمان مبندا ز رخنه درین خاندان\nهمه گفتنی زان بگفتم ترا که فردا بسکوتی نگفتی چرا ؟\nبتقرير آن اخفش پر هنر (۲) امیران میمون لقا سر بسر\nثنا گستر و آفرین خوان شدند تصدیق او لحيه جنبان شدند\nبشاه سبك كوش شوریده رای بدل کرد وسواس ابلیس جای\nبگفت ای سرافراز این انجمن کنون مصالحت چیست رأیی بزن\nبند پیر صاحب صلاحی بسنج که بخشد رهائی زاند وه ورنج\nبگفت ای شهنشاه کردون جناب چنین است فتوای رای صواب\nکه این نامور در کمند آوری بهنگام با رش به بند آوری\nسلاح از سپاهیان او سر بسر ستانی و را نی ازین بوم و بر\nزتشويق و آزا ر د شمن و هیم بدشمن که دزدست دشمن دهیم\nهر آن زشت نامی که گنج آورد به ازنيك نامی که رنج آورد\nمشو ران عبث شهر بار فرنگ بر آتش میاور که آید بچنگ\nکه آنگه نه این ملك ماند بیای نه این نام نيك تو ماند بجای\nکج اندیش شه را سخنهای کج شده کیش کج راست برپای کج\n\n(۱) - ترس بالضم در عربی بمعنی سپر و در فاری چیزیست معنی دارد . اما در نسخه\n« خ » و «د» این فرد چنین تصحیح شده : کنون ترس آهن مزن بر حجر\nنه آنکه که در شوره افتد شرر :\n(۲) - «نسخه» «د» وزیران بعوض امیران درج شده است\n\nاکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) ۔ عبدالاحمد و محمدعظیم : مرتب : علی محمددریجانی ۔ اجراء شبتر ولثوگراف :۱۱-۲۸ش مطبعه عمومی"}
{"book": "adl1179", "page": 128, "text": "(۱۰۹)\n\nپسندیدید ا می خویشتن\nروا داشت آزار جان غریب\nبحاجب بفرمو د فردا امیر\nبدستور هر روز چون بامداد\nز هر گوشه حاجیان تا ختند\nچو آهو که افتد بخم کمند\nسپاهش پراگنده شد چون رمه\nمگر شصت و شش سرور نامدار\nازین واقعه چون خبر یافتند\nبمالیدند از چشم مردم نهان\nچوشب میر خورشید روشن نهاد\nسوی شهر سبز و ملك اختران\nببستند گردان کابل کمر\nسوی کشور سبز کردند روی\nهمه شب دویدند تا صبحگاه\nبدیدند دشت بزرگ و فراخ\nزمین سبز از سبزی سنگها\nنه شهری نمایان قریب و بعید\nسواران به گرسنه خروشان زتف\nسه روز و سه شب همچونین همچو باد\nملك نصر تركي بمردی تمام\nبلشکر بد نبال آن سر کشان\nبالغار کردند ز انسان شتاب\nگرفتند شیران صحرا خرام\nزترکان که بودند اندر شمار\nبهرسو جدا گشت خیلی روان\n\nبترسید از ششصت میر دو زن\nجهان گر بگردد نگردد نصیب\nچو آند بیا بد نمودن اسیر\nبیا میدامیر مبارک نهاد\nچپ وراست دستش ببنداختند\nفتاد آن شه شیر بیوثر به بند\nگرفتند آلات جنگ از همه\nکه بودند شب رفته سوی شکار\nبیک جا نبی روی بر تافتند\nچو خورشید کزچشم انجم نهان\nزدور زما نه بزندان فتاد\nشدند از بخارای مشرق روان\nچو شیران شدند از بخارا بدر\nبرفتن زهر سر ببردند گوی\nچوشد روز کردند هر سر نگاه\nهمه خار زار و همه سنگلاخ\nزره دور افتاده در سنگها\nنه زادی معین نه راهی پدید\nسمندان تلف بهر آب وعلف\nدویدند بسیار و سودی نداد\nسیه روی ماند شب اور نام\nفرستاد چون برق آتش فشان\nکه از گردشان خیره شد آفتاب\nبدشتی که او را چر نچی است نام\nهمه نهصد و پنجه و سه هزار\nچو خیلی که گردد زسیلی روان"}
{"book": "adl1179", "page": 129, "text": "(۱۱۰)\n\nچو هر گوشه بر دشمن کینه خواه چوروئین حصاری ببستند راه\nجهاندند اسپان و کردند جوش چو ابر سیه تیغ عریان بدوش\nز کین کرده رخسارها پور چین ببالا زده دامن و آستین\nچنان حمله کردند چون اژدها که در گردخورشید شد چون سها\nهزبران کابل ز جان گشته سیر یکی حمله کردند مانند شیر\nبپیوسته از تاب سبیلت بگوش بر آورده شمشیر بالای دوش\nجلو ریز راندند اسپان بجنگ بغورای غرین نغیم فشنگ\nبدانگونه دندان بهم بر زنان که در جنگ غرنده شیر ژیان\nدر ان گوله ها ریز تا زان فرس جهاندند زانسان که در ژاله کس (۱)\nبدانگونه باهم در آویختند که گوئی قیامت بر انگیختند\nز شوریدن طبل نقدار شکوه شده پاره پاره دل خاره کوه\nزره را چنان پاره میکرد تیغ (۲) که بر درخش درخشان بمیغ\nتو گفتی بباغی تبردار تگ تبر زد به بیخ وبن وشاخ وبرگ\nببرید تیغ آنچنان ذرع و ترك که لرزید هر ك از سر بیم مرگ\nچنان قلزم خون در آمد بجوش که گردید ترك سیه آل پوش\nدلیران دران مسلخ شیرها بگردن بر آورده شمشیرها\nتو گوئی کزان تیغها آشکار شده سر زمستانی اندر هزار\nسر نیزه اکبیر تا مور زدشمن بر آورده لخت جگر\nبشیران چرخی سرش بررسید بمنقار شان لقمه تر رسید\nسرا را به گرز گران سر شکست زبر دستها کرد بی پا و دست\nیل شیر دل افغان کابلی بر آشفته چون رستم زابلی\nبشمشیر و زوبین بدشت نبرد زفوج بخارا بر آورد گرد\nکدامين باشد آنکه پشتش نکرد چها آنکه در جنگ دستش نکرد\nهمان رستم عهد سلطان جان بترکان در آمد چو شیر ژیان\n\n۱. نسخه م : در ان گوله ها ریزه باران فرس\n۲. تصحیح ح : که برد درخش درخشنده میغ"}
{"book": "adl1179", "page": 130, "text": "( ١١١ )\n\nگروهی بکشت و گروهی بخست گروهی فگند و گروهی ببست\nهمان خان اعظم بشمشیر تیز بر آورد از دشمنان رستخیز\nتوگفتی که چون سام نیرم نژاد میکدم دمد خاك توران بباد\nتفنگ آتش افشان چو تندر شده سمندر دران چون سمندر شده\nزخونش سرا پا تن آغشته شد بسی کشت و خود عاقبت کشته شد\nهزبر ژیان جان گلخان شیر بمیدان تاورد (۱) چست و دلیر\nبجانبازی آمد چوببر روی گرد بسی جان بر آورد وهم جان سپرد\nدر ان رزم از لشکر او ز بك شده كشته صدترك وهشتاد بك\nهزاری شده خسته و ز خمنا ك نه زنده نه مر ده طپنده بخاك\nهزاری دگر زخمنا ك وز بون روان گشته از هفت اندام خون\nدو روز اینچنین روز و شب جنگ بود بیابان فراخ ونفس تنگ بود\nسوم روز لب تشنه و سينه چاك فتادند گر دان کابل بخاك\nزجان سیر از فاقة سینه سوز جگر خسته و تشنۀ پنج روز\nشده چارده کس شهادت پذیر فتادند گر دان دیگر اسیر\nگرفتند از هر یکی شیر مرد براق و یراق و سلاح نبر د\nز شهر بخا را برون ساختند بگفتن نیاید که چون ساختند\nمگر یازده کس زقوم امیر که ما ندند بادی بزندان اسیر\nبيا ساقی از لطف کن دلخوشم زآب چو آتش نشان آتشم\nکه زد خشم آتش به آب و گلم زبیر حمی نزك سوزد دلم\nرهائی یافتن دوست محمد خان ازقید بخارا و گرفتار ماندن اکبر خان\nوسلطانجان در انجا ومصاف کردن امیر با فرنگیان مرتبه اول\nبگیتی چه بهتر ز کر دار نيك خوش آنکس که کارش بودكارنيك\nچوابرار کشی جودبر کوه و دشت ز دریا بری سود آن باز گشت\nدرخت نکوئی بر آرد چو شاخ بگیتی شود بارو بر گش فراخ\n\n۱ - تاورد یعنی جنگ و تاخت ."}
{"book": "adl1179", "page": 131, "text": "( ۱۱۴ )\n\nز شاخش ثمر آشنا را خوری به کابل دهی در بخارا خوری\nنکو کن که یابی جزای عمل بدنیا و عقبی سزای عمل\nچو در بند میر فلک اقتدار بیفتاد از گردش روزگار\nیکی نامور نام خان کبیر (۱) باسباب و مال و منال کثیر\nز کابل بشهر بخارا رسید بقصد تجارت اقامت گزید\nامیر خردمند در بند دید غمین گشت و از آرمیدن رمید\nز خوانش حقوق نمک کر د یاد وزانش نمک بر جراحت فتاد\nبجان در رهایش کوشش نمود شب و روز بیچاره سازی نبود\nامیر خردمند فرخ نهاد باعداد او دست بخشش کشاد\nزور باشش میر زندان اسیر چنان شد به بند کمند امیر\nکه می بود در خدمتش صبح و شام کمر بسته چون زرخریدہ غلام\n\n(۱) سراج التواریخ قضیه رهائی امیر کبیر را از قید بخارا چنین ثبت کرده : امیر\nکبیر مشاوره زان را بزیر لب بك و اص اسبی را طلب کرده به تقریر ابن درویش امراء\nفرار بر گرفت و پاد شاه بخارا آگاه شده سوار بسیاری به تعاقبش گذاشت و سردار محمد\nاکبر خان را با همه آلانکه از ماهی بود محبوس سیاه چاه بداشت و امیر کبیر شب و روز\nرانده خود را از دستگیر شدن بیرون کشیده گماشتگان پادشاه بخارا بی نیل مرام مراجعت\nکردند و امیر کبیر بشهر سبز رسیده در کلبه محقره درویشان که چند تن از درویشان با هم\nنشسته شیر چای میخوردند چون بسیار گرسنه شده بود بطمع آن فرود شده چشم بجانب آنان\nگشاد پیاله از چای بوی دادند بدرن حجره بنشست و آن بی حمیتان که رسم قلندری\nرا بر خود گذاشته صفاتی را نداشته هیچ نگفتند و ندادند و مهمان اشکم گرسنه بشهر\nدر امید و ری از عدم آشنائی با اراده منسجوی ملا کبیر نام جزء افغان کابل که در آنجا\nعیال دار بود منحرف مدعا و اسپ بدست بنشست و از شخصی نام و مقام ملا کبیر را پرسید\nچون او را می شناخت آن شخص بر عهده گرفته ملا را به نزد امیر کبیر آورد ، و ملا کبیر\nاعلیحضرت امیر را دیده و دستش را بوسیده با خود در خانه برد. و آنگاه که در خانه داخل شد\nملا کبیر را از وضع درویشانه امیر رقت دست داده بی اختیار بگریست و پس از گریه شدیدی\nبخدمت دست برده آنچه میبایست و میشایست اعزاز و احترام نمود و بعد از استراحت\nورفع خستگی ملاکبیر را که با حکمران شهر سبز معرفت داشت نزد او فرستاده از ورودش\nدر شهر سبز آگهی داد او به مجرد شنیدن خود به خانه ملا کبیر آمده مقدم امیر را گرامی\nداشت ."}
{"book": "adl1179", "page": 132, "text": "( ۱۱۳ )\n\nبهر سو که میل دلش خاستی همیرفت هر دم که میخواستی\nبدست خودش بود وقت شکار چو شبها ز سر رشته اختیار\nچو دانست میر مبارك نفس که اکنون نگهبان مائیست کس\nز شبها شبی فرصتی یافتند سوی کشور سبز بشتافتند\nبتقدیر حق اکبر شیرزاد سلطان جان مبارك نهاد\nبراه کج از ناشناسی شده روان بر طریق قیاسی شده\nدویدند ترکان يك تركتاز گرفتند چون بازو بر دند ساز\nامیر از سرفیل پردردگار شده با دگر بندبان رستگار\nترش رو بتلخی ز بیداد و ظلم سبز آمد از سبز شد سوی خلم\nچو فواره از آتش اضطرار نه جای قرار و نه جای فرار\nشب و روز میر یخت از دیده آب زبند جگر بندها دل کباب\nز تشویش تر کان و فوج فرنگ بيا مد در ان کشور تنگ تنگ\nزیس اژدها داشت در پیش چاه نه بس جای گفتن نه در پیش راه\nبپرسیدی از هر دم رهگذر زکابل زمین و بخارا خبر\nاز ان جمله روزی یکی نوجوان بزد در د اژد هر كابل روان\nبپرسید زو کای جوان گزین چسانت احوال کابل زمین\nچه گویند شاه وسران فرنگ چه تدبیر دارند از صلح و جنگ\nخواتین زقدری که زین پیش داشت همانست یا اندکی بر فراشت\nبگفتا ای جهاندار فرخ نهاد ز بیداد شد خاك كابل بباد\nخواتین همه در بدر گشته اند زاقبال برگشته سرگشته اند\nشتابند خاصان گه بار عام بصد جهد یا بند بار سلام\nبیفتاد از گردش روزگار چنان خانی از پایه اعتبار\nکه بر قصد دشنام هنگام جنگ بهم خان بخوانند اهل فرنگ\nشجاع آن شجاع نخستینه نیست دماغش بدستور پیشینه نیست\nچو شاهان بر تخت دارد نشست ندبرمك فرمان نه بر گنج دست"}
{"book": "adl1179", "page": 133, "text": "( ١١٤ )\n\nنهانی در اندوه وجانکاهی است کم از پاسبانی چنان شاهی است\nخود آن ابلهان شهریاری کنند بنامش عبث طبل شاهی زنند\nخرابی اثر کرده در هر مقام شده مبتلای بلا خاص وعام\nشب و روز خواهندت از کردگار فزون از همه مردم کوهسار\nازینجا قدم از تو برداشتن وزانها سر رایت افراشتن\nامیر سرافراز فرخنده خوی سرا پاچو بشنید این گفتگوی\nبر ان شد که روسوی کابل کند دگر ریشه شمن تقابل کند\nبیغد کزین پردۀ نیلگون چکونه دگر بازی آید برون\nبوزم مخالف کمربست چست سپاه پراگنده خویش جست\nزمردان و گردان خنجر گذار همه جمع گشتند با صد سوار\nهم از میر والی مدد خواسته (۱) همه آلت رزم آراسته\nبجمع قلیلی که اندر شمار همی بود از پنج تا شش هزار\nتوکل بفضل خدا ساخته سوی شهر کابل هیون تاخته\nبکابل خبرلات جنگی شنید (۲) که لشکر امیر دلاور کشید\nکمر بسته بر کینه تنگ آمده بگردان ازبک بجنگ آمده\nبفرمودتاداکتر چل هزار (۳) زلشکر برد با چهل تا مدار\nبتازند یکسر چو ببر ژیان بقصد شلار هزبر ژیان\nگرفتند خم کمندش کنند لگد کوب سم سمندش کنند\nبجنبید لشکر چو سلاب تیز پدید آمد اندر جهان رستخیز\nزلشکر چنان موج طوفان شده زمین کشتی گشت طوفان زده\n\n(۱) میروالی در آن وقت حاکم خلم ( تاشقرغان سابق ) بود .\n(۲) - داکتر لاتن انگلیس هنگامیکه امیر کبیر از خلم جهت استیلای کابل بعد از فرار از حبس بخارا روان شد در بامیان باعدۀ از سپاه سوار و پیاده وعددۀ توپ موقعیت گرفته بود . چنانچه پس از محاربه شکست یافته عساکر منظم ردّ وامیر کبیر مجدداً باز گشت .\n(۳) هنگامیکه امیر کبیر مجدداً از خلم از راه خنجان با صد تن ملتزمین رو بسوی کوهستان کابل نهاد، شاه شجاع از موضوع باخبر گشته شهزاده تیمور را با جنرال سیل سیکندر پارنس و افواج انگلیس به جانب کوهستان فرستاد ."}
{"book": "adl1179", "page": 134, "text": "( ١١٥ )\nچو ابر بهاری که در بر شمال\nخروشان و جوشان دو منزل روان\nدو فوج ز دولت کش نا مدار\nزید هستی خود سپاه فرنگ\nبیکبارگی بر طریق هجوم\nامو دنداز توپ ز شاهین شنك\nاخت از دل توپ این فتنه خاست\nبه بندوق تا خبر در يك زدن\nدر ان محفل حسرت و ابتلا\nكزك خورده شاهین و توپ و تفنگ\nچو داش کلال از قلال جبال\nاما بان فرنگی چنان در شرار\nسر شعله بر چرخ هفتم شده\nهزیران از بك جو شیران بخشم\nجو مر د ان بمردن ببسته کمر\nنمی ترسد آنکسکه از مرگ خویش\nبدشمن وندانسان در آویختند\nچنان سیل خون رفت در با میان\nعقاب دو پر تیر پهلو گذار\nبزد بحر خون موجها ی غریب\nچنان آسمانگیر شد تیرشان\nبجان سفتن دشمنان میزند\nکه بهرام از بيم نوك سنان\n\nبود میل او سوی كوه و جبال\nدوا سپه دویدند تا با میان\nبيك جای گشتند با هم دچار\nنکردند در جنگ یکدم درنگ\nنمودند حمله چو باد سموم\nتزلزل شد اند ر زمین و فلك\nچنین فتنه گر را جهنم سزاست\nنمیگشت الا که چشمك زدن\nسر خوان افسوس ورنج وبلا\nمی لعل گون تیغ الماس رنگ\n(١) بزدشعله سر؛ کوه راشد سفال\nکه در آتش دوزخ اصحاب نار\nفلك آبله دا را نجم شده\nبیکی حمله کر داد پوشیده چشم\nبه تیر بلا سینه کرده سپر\nچه گرگ و چه شیر و چه بیلش به پیش\nتو گفتی که محشر بر انگیختند\nکه هر كس دران غرق شد تا میان\nهمی ساختی مرغ جا نها شکار\nنگارین شده کف کف الخضيب (٢)\nکه ماندند يكي بردوم آسمان\nبدان گونه کم از سنان شد بلند\nهمیکرد سر دزدی از آسمان\n\n(١) - تصحيح خ : زد شعله سر کوه شد چون سفال .\n(٢) کف الخضيب با فتح و تشدید فای مضموم و فتح خای محجمه و كسر ضاد و پای معروف و بای موحده\nنام ستاره ایست سرخ رنگ بجانب شمال ."}
{"book": "adl1179", "page": 135, "text": "( ١١٦ )\n\nفلك زخمی حربه کارد شد\nز گرز گران کوه چون آرد شد\nسنان آن چنان هوشگا می نمود\nکه شستته شعری بچرخ کبود\nزخون جمله روی زمین تر شده\nهمه خاک کو گرد احمر شده\nزسیاری لشکر خصم دون\nاگرچه شده فوج از يك زبون\nولیکن ندادند پشت آ نچنان\nکه نام هزیمت نهادن توان\nفشردند پا تا بوقت دگر\nبناموس بردند روزی بسر\nچورخسار خورشید زردی گرفت\nتف آتش رزم سردی گرفت\nشدی هر کسی سوی ماوای خویش\nبارام بنشست بر جای خویش\nامیر جهانجوی هم با سپاه\nبيك جایی کرد آرامگاه\nشنیدم که شخصی کمر بر کشاد\nچهل گوله اش از بغل او فتاد\nچو حفظ خداوند یاریش کرد\nشده برتنش گوله چون ژاله سرد\nنظر کرد چون میر لشکر پناه\nبر احوال مشت قلیل سپاه\nهر آنکسکه زان از مهلکه رسته دید\nسراپا تنش زخمی وخسته دید\nبدل گفت با اینچنین لشکری\nچسان رزم سازم بزور آوری\nچرا در چنین گدارها تن دهم\nتن چند مسکین بکشتن دهم\nقضا چون نوشت این بلا بر سرم\nچرا دیگری در بلا آورم\nهمانکس که سرلشکر خلم بود\nطلب کرد وبس عذر خواهی نمود\nبفوج خودش رخصت خانه داد\nروان کرد وخودرو به سیغان نهاد\nچو بنمود چندی بسیغان مقر\nکهستانیانرا رسید این خبر\nهمه سروران حد کوهسار (۱)\nچه ازبوم نجرو چه از چاریکار\nبرفتند و کردند چون دادخواه\nشکایت ز جور فرنگی و شاه\nبگفتندش ای میر کشور گشای\nبشاهت سزد وصف ظل خدای\nجهان آفرین تا دم نفخ سور\nنسازد ز ماهر گز این سایه دور\nچه گوئیم برما فرنگی چه کرد\nشجاع دوروی از دورنگی چه کرد\nزحدجوز وبیداد را داد داد\nهمه خاك این شهر برباد داد\nباقی دارد   حمید\n\n۱ نسخه دوم : همه سرور سرحد کوهسار\n\nاکبر تبپ ۱۷۰- جمادی ثان الا حدر ر محمدعظیم ع علید ر علی ن ر جفعلی هدا جوائیه : ینطو ولفقنپو م ۱۱۰ ۳۸ نشی مطبعهٔ عمومی"}
{"book": "adl1179", "page": 136, "text": "( ۱۱۷ )\n\nبدیدیم از حد ستمکاریه\nبسافت ای بزرگان روشن قیاس\nچه خیزد زدستم که یاری کنم\nمن از بیم دشمن بکوهسارها\nکجا زور سر پنجه ام ؟ تا اژدها\nهمه کابل وهندو سندو فرنگ\nکجا طاقتم ؟ تا به تنها تنی\nازان ها نترسم چنان وقت کار\nاگر شیر نر گرگ را خون کشد\nبگفتندش ای سرور نامدار\nکه افغان زما بیش دلخسته اند\nاز اینجا ز دست تو خنبک (۱) زدن\nمخالف بما بس نخواهد شدن\nکه هر کس ز زنبور خورده است نیش\nهراسی زجنگ فرنگی مدار\nبر و به فتی شیر گیری کنند\nتو بر جنگ کن اسپ را تنگ تنگ\nکمر کرده وا در تما شا نشین\nچو تازیم یکبارگی بارگی\nکه دشمن همه جامه در خون رزند (۳)\nبدفتر نویسید در ابتدا\n\nخدا را بما باز کن یاریه\nنبرد آزما یان دشمن شناس\nبدست تهی ها به داری کنم\nچو شیران بجویم بن غارها\nکنم دیگری از دم اژدها\nبکین خواهی من کمربسته تنگ\nبه بندم کمر بر سر دشمنی\nکه از مردم کابل وقندهار\nولیکن بهم جنس خود چون کشد\nازین غم دل خویش در هم مدار\nبجنگ فرنگی کمر بسته اند\nوزانها پی رزم طنبک (۲) زدن\nمدد کارا و کس نخواهد شدن\nرسید است هر يك بپاداش خویش\nکه زن نیست شایسته کار زار\nچه امکان که با ما دلیری کنند\nدگر ما و میدان و فوج فرنگ\nنبرد هزبران و ببران ببین\nبسازیم زانگونه خون خوارگی\nچو خرچنگ در قعر دریا خزند\nکه مردی جداهست ومردان جدا (٤)\n\n(۱) خنبك، بالضم ویای موحده مفتوح بر هم زدن کف های دست بنوعیکه آواز باصول \nبر آید و در کشف بمعنی خروش .\n(۲) طنبك، بالضم نوعی از دهل كوچك\n(۳) رزیدن، بفتح رنگ کردن از برهان ،\n(٤) در نسخه د بعد از بیت مذکوره چنین عنوان دارد : « در بیان جنگ نمودن \nامیر دوست محمد خان با لشکر فرنگ در چاریکار وهزیمت خوردن لشکر فرنگ . »"}
{"book": "adl1179", "page": 137, "text": "( ۱۱۸ )\n\nامیر سر افراز زین گفتگو شده شادچون شمع وافروخت رو\nبدل بست نقش درستی درست به پیکار دشمن کمربست چست\nقدم دردم از خاك صیغان گرفت پلنگانه راه کهستان گرفت\nچو اندر حد کوهسار آمده؟ نشیمن گهش چار بدار آمده\nزجنگی سواران و کند آوران فراهم بشد لشکر ازهر کران\nچو عارض شمرد آمد اندر شمار بسان زرده دهی (۱) ده هزار\nشد از پشتی کوهیان همچو کوه قوی پشت آن کوه عز و شکوه\nاز ین قصه شد داکتر را خبر که آمدا میر دلا ور دگر\nبی چاره کار در چاریکار نشسته است آمادۀ کار زار\nزد از سینه اش آتش کینه جوش بر آوردچون کوس روئین خروش\nبالشکر بسوی کهستان دو یــــد تک و تماز اسپان زمین در درید\nسپاهان کو هی چو شیر سیاه بجستند بر خصم بستـــند راه\nنشستـــندا ندر مقام بلند که تا ازبد اندیش ناید گزند\nچو آنجا رسیدند اهل فر نگ ستادند و کردند لختی درنگ\nرهی تنگ دیدندچون چشم خویش ببالا بلا پس قفا مرك پیش\nبعضو به و حیلهها داکتر نیا رست کردن ازان ره گذر\nبسی روز ها زیر دامان کوه فرو ماند از چاره سازی ستوه\nقضا رخصت باز گشتن نداد قدر مصلحت بر گذشتن نداد\nبفرمود تاجمله مردان کار بيك حمله تازند بر کوهسار\nبه تندی وتیزی چو سیل سیاه بر آرند خاشاك دشمن زراه\nچنان کوه را تیغ بر سر زنند كه يك سر ز سر تا کمر بشکنند\nبفر مان او لشکر گرم خیز چو صرصر قدم بر کشا دند تیز\nزدا مان کهسار ســـر در کمر نها دند دا مان زده بر کمر\nد و بدند ز انان سوی کوهسار که شیر شکاری دود بر شکار\n\n( ۱ ) ده دهی بفتح هردو دال و یای معروف بمعنی سره و خالص و کامل\nعیا را زر شیدی ،"}
{"book": "adl1179", "page": 138, "text": "( ١١٩ )\n\nز کهسار چون دید فوج پلنگ تگ و تاز جولان فوج فرنگ\nبه یکبا رگی کند های سترگ فگندند با سنگهای بزرگ\nز غلطیدن سنگهای گران بجنبید عا لم کران تا کران\nفرود آمدند از سر کوهسار پس يك صدو بعد صد صد هزار\nچنان آسیا سنگ با لا شدی که بر جثه بر چرخ والا شدی\nزمودی ته بار سنگین او سپهربر بن سنگ زیرین او\nچنان کوفتی درفتا دن بخاك که هفتم زمین را شدی چاك چاك (١)\nزجنبیدن کند های عظیم زمین در خطر آسمان زیر بیم\nشنیدم که هست اندران کوه سخت بسی مکمن غار وسنگ و درخت\nچو از کوه سنگ سیاه آمدی پناه هنده زیر پناه آمدی\nچو از شر شدی باز رفتی به پیش دگر جای میکرد ملجای خویش\nحکیمان که در دفع رنج مزاج بضد گفته بودند کردند علاج\nندانم که سنگ اندران جای تنگ چسان باز میداشت زآزارسنگ\nبدیثان سپر کرده سنگ و درخت رسیدند اندر یکی جای سخت\nکه استا ده مانند دیوار بود ببا لا شدن راه دشوار بود\nنه جائیکه با لی نها دن توان نه سنگی که بروی ستادن توان\nز آسیب دشمن نه جای پناه پی دست پیچش نه ساق گیاه\nز بالا فرو ریخت باران سنگ شده سیل خونبار طو فان سنگ\nبا کس زجا همچو خاشاك برد بسائن چو قارون ته خاك برد\nیکی را بیفتاد سنگی بسر که گشته سرش باسپر بی سپر\nسرو گردن و دوش در پشت شد کمر در سرین باد رانگشت شد\nپی کشتن دشمنان بیدریغ به بسته کمر کوه و برداشت تیغ\nببین همت عا لی کو هسار که چون شد طرفدار اهل دیار\nچنان موج زن خون ز بالا شده که تر دامن کوه و صحرا شده\nیکی را که سنگی زجامی ربود بصد کس همی برد با خود فرود\n(۱) مصرع دوم تبدیل خ که هفتم زمین را شدی سینه چاك"}
{"book": "adl1179", "page": 139, "text": "( ۱۲۰ )\n\nچنان خون فرود آمد از کوهسار که سیلاب طوفان ز ابر بهار\nاز ان خون روان سنگ چون آسیا بهر سر که میزد شدی توتیا\nچو اهل فرنگی ز بخت در شت ندیدند پشتی نمودند پشت\nز اندیشه جنگ و جولان شدند هزیمت بخوردند و اولان شدند\nشدند از نبرد آز مالی ستوه خزیدند در زیر دا مان کوه\nفلك كرد تحت الثری جای شان وزان کندها کنده بر پای شان\nکسا نیکه رستند زان ترکتاز نشستند بر جای خود رفته باز\nبه آن کثرت فوج وشان و شکوه نکردند زان پس دگر یاد کوه\nهمین کوهیان که چنین که چنان چود یوان ز دندی شدندی نهان\nنمودند شان از شبیخون ستوه که از جانب دشت گاهی ز کوه\nهمین جنگ تا نوزده روز بود نه کس زیر دست و نه فیروز بود\nبیا ساقیا ز انتظارم برار مده چای را همچو من انتظار\nکه در من تراکت چنان کرد جای که بر هم زند انتظارم چوچای\n\nجنگ کردن دوست محمد خان بادا کتر مرتبه دوم و کشته شدن\nداکتر از دست امیر و قتل کاتلی از دست (۱) سردار يلان محمد افضل خان\n\nکند تکیه بر فضل حق هو شیار نه بر دولت و لشکر بیشمار\nخدا بنده را چون حمایت کند به بسيار اندك کفایت کند\nبه تنها تنی روز جنگ و نبرد بجالوت وطالوت دیدی چه کرد\nبموری که بینی چو یاری کند چه با مارو شیر شکاری کند\nیکی روز در حلقه سر وران امیر جهاندار روشن روان\nهمی بست تدبیر جنگ و نبرد سخن در سخن میشد از گرم وسرد\nبیا مد یکی قاصد نيك راى بیاورد شرط رسولی بجای\n\n(۱) هنگامیکه امیر کبیر دوست محمد خان بار دوم از خلم لشکر کشیده بسوی\nکوهستان جهت جنگ رهسپار گردیده و با انگلیسان در آویختند، در موضع خواجه\nخضری نبرد سختی در گرفته در آن ضمن چند نفر از صاحب منصبان و چند تن از افراد انگلیس\nبدست مجاهدین بقتل رسیدند از جمله مقتولین انگلیسی کاتلی نام داشت ."}
{"book": "adl1179", "page": 140, "text": "( ۱۲۱ )\n\nبتعظیم استاد و خاموش ماند بیانی نکرد و حدیثی نراند\nامیر جهانجوی عالی مقام بگفت از کجا ئی چه داری پیام\nبگفت ای جهان داور نامور که هستم پیام آور دا کتر\nچنین گفت کای رسته از چنگ شیر ز میدان روی باز کردی دلیر\nچو در جنگ مردان نه یا بیدار چرابا ز کوبی در کار زار\nچنین جنگها ننگ مردانگی است چنین کارها عار دیوانگی است\nپیمائی کسان میدوی تا بكی بکم سار پنهان شوی تا بكی\nباین شهرت تیزو نام بلند چنین جنگ دزدان کنی تا بچند\nاگر نره شیری بمیدان بر ای چوروبه کنی چند در کوه جای\nاگر روبهی جانبی در گریز برو به فتی خون شیران مریز\nاگر ترسی از توپ و شاهین من زبندوق جان سوز وغربین من\nبیا كاين همه می نهم بر كنار بشمشیر كی گر كنی كارزار\nتمنا چرا ماندت در درون که من گشتم از توپ و شاهین زبون\nمشو غره تیغ خود اینقدر ز شمشیر مردان نداری خبر\nبيا كاين غرورت ز سر بر کشم ز شمشیر تیزت بخون در کشم\nیکروز کاری شود مختصر بهر روز نبود زنو درد سر\nامیر ش بگفتا زمن باز گوی که ای باطل اندیشه تند خوی\nاگر بودی از صولت من خبر نمی رفتی از خانه هرگز بدر\nمخنث كجا و كجا درع و تیغ چو مشکل بود این سخن ایدریغ\nقضایت مگر کورو کر ساخته است که میل نبرد من انداخته است (۱)\nبنو جنگ من کرچه ننگ من است بیا گر ترا میل جنگ من است\nبرآئیم فردا بدشت نبرد پدیدار خواهد شد از مرد مرد\nبجنگ توام نیم قد کر ده راست کمان در چپ و تیر در دست راست\nبه بینی مراسبح پیش از گروه بمیدان جنگ ایستا ده چو کوه\n(۱) تبدیل مصرع دوم ع که میلت بجنگ من انداخته است ."}
{"book": "adl1179", "page": 141, "text": "( ۱۲۲ )\n\nدلا گر چنین بود برجای خویش\nترا نیز باید که باشی به پیش\nکه اول ز شمشیر زهر آبدار\nرسانم ترا شربت خوشگوار\nپس آنگه ز پس خورده ات دیگران\nکنم همچو شمشیر خود تر زبان\nترا هر که یار است با خود بیار\nمرابس بود یار پروردگار\nچو قاصد خبر گفت با داکتر\nشد از سینه او دلش چاکتر\nهمه شب ازین خشم جانسوز بود\nچو آتش فروزان و پیچان چو دود\nچو از رخ بر آورد گیتی نقاب\nنمودار شد طلعت آفتاب\nامیر جهانجوی از خواب جست\nسلاح و سلب [۱] نیز و ترکش ببست\nز درع و کمان و کند و عمود\nزقیغ و تبر زین و ژوبین و خود\nنماند آلتی از سلاح نبرد\nکه خود را به بست آن سرافراز مرد\nکمر بست و بر جست و شد بر سمند\nچو خورشید بر خنگ چرخ بلند\nبرآمد زکوهسار باکوهیان\nدرآمد بمیدان چو شیر ژیان\nستاده یگر دان و کند آوران\nچو رستم بمیدان مازندران\nخود و فضل و خان اعظم به پیش\nبماندند کوهی پس پشت خویش\nوزان ناحیه با چهل نامور\nبرآمد چوپیل دمان داکتر\nسوار سمندی چو پولاد وند (۲)\nبدستش سنان و بدوشش کمند\nزسر تا به پا غرق آهن شده\nبروئین تنی چون تهمتن شده\nزدم آتش افشان چو تند اژدری\nشتابان بدنبال از لشکری\nبه تندی چو برق و به تیزی چو تیر\nبیاورد حمله بسوی امیر\nزپس خشم دندان بهم بر زنان\nبخاك از دم آتشین در زنان\nبرو تش زگوش از سر کین شده\nجبینش چو کیمخت پرچین شده\nامیر دلاور تکاور جهاند\nچو آب روان سوی آتش براند\nسرریش در زیر دندان گرفت\nبکف تیغ چون برق رخشان گرفت\nبسبلت چو شیر ژیان تاب داد\nز خون عدو تیغ را آب داد\n\n(۱) سلب : نوعی از لباس درشت مثل جوشن و خفتان\n(۲) تبدیل مصرع اول خ چین پرزچین و سوار سند"}
{"book": "adl1179", "page": 142, "text": "( ۱۲۳ )\n\nبر آورد شمشير بران بدوش زد از خشم چون شيرغران خروش\nبزد نيزه اش بر کمر دا کتر بدانسان که گردش زخفتان گذر\nولی بر و جو دش نيامد الم بشمشير کر ده سنانش قلم\nبچستی زدش تيغ با ر دگر بيك زخم کردش دو نيم از کمر\nيکی نيمه با خاك آميخته دگر نيمه بر اسپ بگر يخته\nبيفگند سر دار د يگر كمند ز سر د زد يش شد اسپ بند\nبچستی دوال کمندش گرفت کمند از کف زور مندش گرفت\nبد انسا‌ن زد ش تيغ با لای سر كه ازسينۀ اسپ کردش گذر\nبيا مد دو ان ديگری ازسران بخو دش برد از عمود گران\nامير دلا ور گرفت ازسپر بر و پنجه افگند چون شير نر\nبچا لا كيش گرز از دست برد بملك غمش گرد زآن دستبرد\nچنانش بدان مغز سر کو فته که کو بند قصا بها کو فته\nبيا مد د گر تند روئی چو مار بقامت چنار و بجمر ت چو نار\nچنان بينيش بود در چشم شور که تا بوت اندر ميان دو گور\nدها نش چو گور پراز ترس وبيم زندان پر از استخوان و هيم\nتنش کوه الوند گردن چو ميل غلام بنا گوش او گوش پيل\nلبا نش لب چه دهن چون مغاك چو آواز خر نعره اش هولناك\nبچا لا کد ستی بسوی امير بصد زور افگند تيری چه تير\nکه ما نند خاری زگلبرگ تر گذر کرد آسان ز در ع و سپر\nحريرش ببر بود وتيرش نه خست زآسيب پيکان بموئی بر ست\nبزد دست چاچی (۱) کما نرا امير بزه شست و باشت پيو ست تير\nچوکش کردشستش بگردون رسيد چو افگند پيکان بقارون رسيد\nبد انسان بيفگند ازشت ساف خدنگ زمين دوزسندان شکاف\n\n(۱) چاچ، بوردو جيم فارسی نام شهريست از توران که بتاشکند شهرت دارد و کمان\nخوب از آنجا آرند ."}
{"book": "adl1179", "page": 143, "text": "( ١٢٤ )\n\nکه رستم بزد برسر اشکبوس ویا برزربو ند قفطال روس\nتن سفته بگرفته زانسان رمید سمندش که صر صر غبارش ندید\nرسید از پسش زشت روی دگر بجائی کله د اده طشتی بسر\nسراپایرش ازبرص دا غ دا غ دریده دهن تا گلویش چوزاغ\nوجودش چوبوزینه گان پر زموی ز زنگار چشمش زشنگرف روی\nدو سوراخ بینیش چا ه سیاه که از اندرون رسته دارد گیاه\nامیر از غضب نعره چون شیرزد روان بر سرش رفته شمشیر زد\nفرنگی بیاور دبر سر سپر بعیاری از پس بدزد ید سر\nچومه از سپر گوشه بر درید سرتیغ برطرف خودش رسید\nزتر کش جدا پاره شد چو میخ بموی سرش رست از برق تیغ\nفرنگی تبر زین زدش بر کمر اشد بر زره زخم او کار گر\nبه تیغش بزد میر شمشیر زن چوبرق در خشان به بید کهن\nشد اززخم آن برق روشن گهر سرش پایمال و سپر بی سپر\nبشیر ژیان افضل کابلی مبارز شده نامور کاتلی\nچنان ژرم کردند با همدگر بشمشیر و تیر و سنان و سپر\nکه دیو سپید و تهمتن بجنگ نمودند باهم در ان غار تنگ\nپس پشت افضل سواری کمند بیفگند و با زوش آمد به بند\nیل کابلی آن چنان زور کرد که آمد کمندافگن اززین بگرد\nعنان تازی کرد سویش سمند جهانبدو از زخم تیغش فگند\nسوی کابلی باز گر دید باز بدانسان که برصید دراج باز\nچنانش بشمشیر گر دن برید که سرهم بد نبال جانش پرید\nچوشمشیر گردن فرازی گرفت چپ وراست شمشیر بازی گرفت\nزگردانکشی هر که گردن زده چوشیرش بشمشیر گردن زده\nبسا سر کشانرا شکسته به مشت سر و گردن ودست وپهلو وپشت"}
{"book": "adl1179", "page": 144, "text": "( ۱۲۰ )\nبزو بین یکی از سر زین فکند دگر از تبرزین به تیزین[ ۱ ]فکند\nبه تیغ از گلو ریخت خون دگر دران طشت کان داشت بالای سر\nبهر ناوکی نامداری فکند بهر نیزۀ شهسواری فکند\nپدر از پسر بود جانبار تر پسر از پدر قایم اند از تر\nرهامی شد از شیر صیدی اگر نمی رست از چنگ شیر دگر\nچنان خان اعظم شده مست جنگ که یکجا نبودش قرار و در نگ\nپلنگانه میجست از صف بصف بهر صف همی کرد خیلی تلف\nسمند از سوارش سبک خیز تر سوار از سمند آتش انگیز تر\nسمندش چو باد و سوارش چو ابر سوارش نهنگ و سمندش چو ببر\nجوان بود و داد جوانی بداد زد از آب شمشیر عالم بباد\nکمیتش زمین از قدم سوختی سوارش جها نرا بدم سوختی\nخدا نکی برنگی زشستش نه جست که شیری و مردی و کردی نه خست\nسه تن سی و يك تن ز چل نامدار بکشتند در حلقۀ کار ز ار\nدگر سروری پیش دشمن شدن نیا رست از بیم گردن زدن\nچو دیدند زانگونه حال درشت هزیمت بخوردند و دادند پشت\nدوان شیر مردان کابل زمین بدنبال شان همچو شیر عر ین\nچو پیلان آشفته در تر کتاز ندیدند اندر نشیب و فر از\nفتادند در رمه چون شیر ها شده مست در دست شمشیر ها\nبهر گوشۀ جوی خون ریختند بهرسو قیامت برا نگیختند ..\nچنان زلزله شد که لشکر شکست که گوئی زمین وفلك برشکست\nز مین بر فلك جسته یکبار شد هـو اسـر بسـر تیـره و تـار شـد\n(۱) تیزین ، محلیست در بین ولایت مشرقی و کابل که جنگ در آنجا واقع شده ."}
{"book": "adl1179", "page": 145, "text": "( ١٢٦ )\n\nفتادند بالای هم آن همه چودر تنگنا روز باران رمه\nچنان قابض الروح در اضطراب که بیکس کلالی بوقت سحاب\nبرفتند اسپیان سر یال هم چوسرها که گشتند پامال هم\nکجا دید شطرنجی درز من که اسپی کشد بیذق خویشتن\nجز این عرصه کا ز حد گذشتند بیش پیاده لگد کوب اسپان خویش\nکسی از شیر مردان بزخم درشت هزارا رنگویم کم ازصد نگشت\nزدند اینچنین تیغ تا شاه شرق بخون شفق غرق شد تا بمفر ق\nقضا از همه سر بیفند اختی شب از با شفاعت سپردا ختی\nشب از قتل شان دست بر داشتند اجل هر که بگذاشت بگذاشتند\nچو فتح خدا دادشان داد دست نشستند و شستند شمشیر و دست\nبیا ساقیا دم غنیمت شما ر شنو پخته پندی از ین پخته کار\nکه یکدم پتیله بسر پوش پوش پس آنگاه کن چای چون نوش نوش\n\nفتنه انداختن لاطعه جنگی در میان مردم کوهی با امیر\nدوست محمد خان ورو گردان شدن آنها از امیر\n\nشکر خندۀ الفت کوهیان بود زهر خند هژ بر ژیان\nهمه دل خراشی است آئین شان بود مهر شان بدترا ز کین شان\nوفا نیست در مردم کوهسار از ین آهوان چشم الفت مدار\nچو وحشت پذیرند ز انسان رمند که جز پای بنداجل نا ر مند\nگر از راست گفتن نرنجد حمید زده باش هاجز کجی کی ندید\nچنین گفت راوی که چون دا کتر مقر کرد با کاتلی در سفر\nهمه کوهیان سخت در هم شدند ترش روی چون اهل ماتم شدند\nنمو دند پنهان یکی انجمن بگفتند با هم سخن در سخن"}
{"book": "adl1179", "page": 146, "text": "( ۱۲۷ )\n\nکه جز ما که اندر سرای سپنج ؟ گزیده است بر خود خود اندوه ورنج\nکه کردست کاری که ما کرده ایم که خورده است زهری که خورده ایم\nپی خارشی یا به نیشتر زدیم بدفع مگس سنگ برسر زدیم\nز بهر یکی بیکس افتادۀ زکف کشورو خانمان دادۀ\nبدا دیم زانگیز تا رفتن بباد فنا خانه خویشتن\nعبث فتنه سخت بر داشتیم ز پیداشی سهل انگاشتیم\nنشد کشتن داکتر کار خورد فرنگی لبا ید حدیثی شمرد\nبیاید کنون لشکر از هر کنار برد برهوا خاك این کوهسار\nکشد از پی يك تن اندر قصاص هزاران هزار از خوانین خاص\nبدین گونه بودند چون شاخ بید بلرزه زجان و جهان نا امید\nگهی چست و گه سست درعزم جنگ گهی در شتاب و گهی در درنگ\nز کابل زمین قاصدی ره نورد بیامد بدینسان سخن ساز کرد\nبگفت ای سران لاطیه جنگی پیام چنین گفت بعد از دعا وسلام\nکه ای سست رایان باطل قیاس ز جهل قوی سود خود ناشناس\nچه بدکر ده بودم که بد ساختید بدینگونه شطرنج بد باختید\nبجان دشمن من نگهداشتید ز نوفتنه کهنه برداشتید\nند انید پرور دنش فی المثل بود گر به پر وردن اندر بغل\nبشمشیر قاتل جلا دادن است سوی خود بلارا صلادادن است\nزدست شما برنخیزد زجای ولیکن شما را در آرد زپای\nبسا کس که گیرند دست غریق بیفتند در قعر بحر عمیق\nشما را که زدراه و این نکته گفت که آن داکتر مردو خونش بخفت"}
{"book": "adl1179", "page": 147, "text": "( ۱۲۸ )\nاگر قاتلش زیر هفتم زمین\nبهر جا که باشد جهان گیرش\nنظر دورتر گاه گاهی کنید\nبود گر چه عفو شما لا جو ا ز\nگرآن خصم ما را شکست آورید\nشما را به پاداش انعام صید\nرسد برسر چرخ کار شما\nزر نقد کردم فلیلی روان\nبه بخشم سه چند از عطای نخست\nورا بلیس راه شما را زند\nبلشکر بیا یم چو سیلاب سخت\nبسوزم ز آتش زمین یکسره\nچنان درزنم کوه ها را ازان\nکنم كان شنگرف کهسارها\nبسنجید با هم که گیرید کنج\nاز ین هر دو گفتارم آگه کنید\nسران کهستان چو از بیم سر\nطمع برد از روی شان آب ورنگ\nکه شمشیر زن را طمع زن کند\nبگفتندش ایمرد فرخنده خوی\nکه این بی گناهان کوهی مگیر\nبماند نهان یا بچرخ برین\nزمین کرم داد آسمان گیردش\nسوی جرم خودهم نگاهی کنید\nولی باب تو به هنوز است باز\nباین در گهش بسته دست آورید\nدهم سرخ روئی ز سیم سفید\nشود كان زر کو هسار شما\nکه تا از درستی بپوشد نشان\nبشرطی که این کار گردد درست\nبجهل آورد نام غیرت کند\nچومرغان کشم ماهیان بر درخت\nنه دریا گذارم نه کوه و دره\nکه کهسار کشمیر را در خزان\nسیه چاه دوزخ بن غارها\nو یا در پذیرید حرمان ورنج\nسخن بس دراز است کوته کنید\nبرستند و دیدند امید زر\nبرفتند از غیرت نام و ننگ\nسیه کا رو بی دین و رهزن کند\nزما بعد عرض سلامش بگوی\nبجرمی که آمد زدست امیر"}
{"book": "adl1179", "page": 148, "text": "( ١٢٩ )\nتودانی که از نيك وبد هر که هست به میهمان ناخوانده کی در له يست\nزسیغان ازین ره گذارش فتاد درین بوم چندی قرارش فتاد\nچومهمان مانشد لبستیم در بستیم چندی بخدمت كمر\nنه انگیزر زهش کسی داده است نه بر پای دیگر کس استاده است\nفراهم زخود لشکری ساخته است شب و روز بر جنگ تیغ آخته است\nدرین رزمگه کار زاری که کرد بشمشیر خود کرد کاری که کرد\nدو لشکر پس و پیش نظا ره گر بیفگند اندر میان دا کتر\nنشد زهره يك تن از چل هزار که با او شود چهره در کار زار\nکنون قوت عنکبوت تنید کجا تا که سیمرغ آرد به بند\nجز این نیز نامش که مهمان ماست(۱) گرفتن به شرع ومروت خطاست\nکر این قصه خواهد بگوشش رسید چه گوید زتشیع ونفرین حمید\nهمان بس که با اونه یاری کنیم نه بدخواهی و کینه داری کنیم\nکمان تعلل زما دور دار درین کار دشوا ر معذور دار\nچوقاصد روان گشت برخواستند بمهمان زسر مجلس آرا ستند\nبظا هر ملا یم ببا طن درشت عیان آهوان و نهان خار پشت\nامیر خرد مند فرخ نهاد بدستور باب تليطف كشاد\nچو غنچه تبسم كنان زير لب بگفت ای بزرگان والا نسب\nنثیر وی فضل خدا وند پاك نشاندیم بد خواه در خون وخاك\nمخالف مقا میکه میجست بافت بمنزلگه خود در منزل شتافت\nولی باشدش رو سوی زند گان بود منتظر بهر پس ماندگان\nبيا ئید تا کار شان هم کنیم ز دیدار هم شاد وخرم کنیم\n(۱) نسخه ح جز این نامش ایندم که مهمان ماست . . . . . . . . . . ."}
{"book": "adl1179", "page": 149, "text": "( ١٣٠ )\n\nیکی حمله سا زيم چون شیرنر بدشمن نما ئيم دست هنر\nكه این تیره بختان بر گشته روز ندیدند شمشیر مردان هنوز\nبيك حمله سو زیم بدخواه را که آتش بباد وزان کاه را\nنبايد کنون داد چندان امان که تا درزه آرند دیگر کمان\nشنیدند چون كوهيان اينسخن کشا دند در کج بیانی دهن\nبگفتندای ســـر و ر نــا مـدار زها پیش رفتن تو قع مدار\nبکهسار تـا شير دا رد وطن بود هیبتش در دل مرد و زن\nچوزا نجا بر اید سگی بیش نیست امانش بجز مسکن خویش نیست\nسپه گرچه اجهل بود در جها ن که جان در خطر افگند بهر نان\nو لیکن نه ا حمق بو د اینقدر که بی زر دهد سر ز بهر دگر\nنه این جنگ بل جنگ شطرنج نیز نه بی سیم باشد نه بی رنج نیز\nسزد مفلسانرابه همسايه جنگ نه با صاحب مال وسرمایه جنگ\nشه زور سر پنجه با لشکر است بود لشکر آنرا که سیم و زر است\nبه شاهی' زشاهی گدائی نکوست که بالشکر عاریه جنگجوست\nاگر زوری از خویش دا ری بیار زدیگر کسان چشم یاری مدار\nسخنها بسی گفته تلخ اینچنین بجستند با چهرۀ پر ز چین\nهمه دامن افشا نده بیرون شدند چوو حشی بجنگل ز هامون شدند\nامیر سر افراز تنهــا بمــا نـــد غمين گشت وا لحکم الله خـواند\nبيا سا قيا آب نوش تو كو بجوشم زغم چای جوش تو کو\nز شيرين وتلخ آنچه داری بیار بمحتاج با تلخ وشیرین چه کار\n\nرفتن دوست محمدخان نزد لانپه جنگی بلباس قاصدی\nواز آنجا بملك فرنک\n\nدل است آنکه در معرض ترس وبیم نترسد بود بر قرا ر قد یـــم"}
{"book": "adl1179", "page": 150, "text": "( ۱۳۱ )\n\nنه از جاه و مکنت بود زود مست نه در مسکنت میشود زود پست\nنیاندیشد از دشمن و لشکرش بود گر نه جاه و سپاه و زرش\nنترسد اگر پیش دشمن شود به تنها تنی چون تهمتن شود\nامیر دلاور چو در چار کار ندیده کسی همدم و یار کار\nهمه راستان دیده در کج روی فزون از همه مردم اجروی\nنشست آن جهاندار دانش پژوه بتدبیر با زیر کان گروه\nبگفت ای هژبران و شیران من رفیق وشفیق و مشیران من\nشما را کنون هیچ کس یاور است نه کشور نه لشکر نه سیم وزر است\nز بی مایه مرد دست تهی زخامی است پختن دماغ شهی\nبزور ارچه سامی و یا رستمی دلیری چه تنها کند آدمی\nتفنگی نشاند غرور پلنگ چو تنها بر آید بمیدان جنگ\nبدانم که این قوم شوریده سر فرنگی زره برده باشد بزر\nمبادا که خیزند با ما بجنگ چپ و راست آیند و گیرند تنگ\nگشایند و بندند اندر ستیز در جنگ جوئی و راه گریز\nوگر دست کوته چه بیژن شویم گرفتار در دست دشمن شویم\nپس و پیش ندریسار و یمین پر از دشمنان است روی زمین\nکنون در جهان تکیه گاهی نماند ز آسیب دشمن پناهی نماند\nبخواهم که پیش فرنگی روم چو پیکان برلاطمه جنگی روم\nببینم که تا از خطا و صواب چه پرسد چه جوید چه گوید جواب\nپذیرم گر از صلح گوید کلام بشرطی که از من پذیرد تمام\nشود رشته عهد چون استوار دگر پرده بردارم از روی کار"}
{"book": "adl1179", "page": 151, "text": "( ۱۴۲ )\nو گر بینمش رای کج در ز مان\nز اندیشهٔ جنگ و کین بگذریم\nچو گفت این سخن میر دانش پژوه\nکه ای رستم و سام میدان رزم\nصلاح تو نیک است و نغز و درست\nچه یارا که ما را صلاح سخن\nبظا هر نمی آید اندر نظر\nامیر هنر مند فرخنده رای\nز لشکر که خویش هنگام شام\nشبانگه بر لاطمه چشگی رسید\nخبر برد در بان بسالار خویش\nخرد مند و هشیار و روشن ضمیر\nبفرمود تا قاصد هوشیار\nبیا ورد آئین پیکان بجای\nبگفتش بگو تا چه داری پیام\nدر آئین شاهان نخستینه عزم\nبود گرچه دشمن حقیر و زبون\nچو ممکن نشد صلح آنگاه جنگ\nتو آنرسم و آئین شکستی چرا\nبر آورده تیغ از فرنگ آمدی\nروان راست گردم چو تیر از کمان\nسوی شهر ایران زمین بگذریم\nبگفتند دانشموران گروه\nفلاطون تدبیر و جمشید بزم\nحدیث تو لعل و در ست و در ست\nبپرسی و گوئیم کن یا مکن\nجز این راه راه صلاح دگر\nکمر بست بنشست بر باد پای\nروان گشت مانند ماه تمام\nز گلگون فرود آمد و آرمید\nکه پیکی رسیده است فرخنده کیش\nبگوید که دارم پیام امیر\nدرآمد دران درگه تنگبار ( ۱ )\nبر سم رسولان ستاده بپای\nبگفتا که گفت ای بلند احتشام\nبود صلح جستن پس آنگاه رزم\nشوند اولش ز آشتی رهنمون\nبجویند آنهم بچندین درنگ\nدر صلح یکبار بستی چرا ؟\nگشاده دهن چون نهنگ آمدی\n(۱) تنگبار : جائی که هر کس را دران دخل نباشد.\n\nاکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) بر عبدالاحد و عبدالغنی ح محمد علی بن محمد علی هاجر از پشتو تولنه یوم ۵-۱۰-۳۹ ش مطبعه عمومی"}
{"book": "adl1179", "page": 152, "text": "( ١٣٣ )\nبجاه وبلشکر غرور آمدت بمن صلح از کاردور آمدت\nبه بیکار من لشکر آراستی سرم خواستی بر سرم خاستی\nبگو باعث آخر این کینه چیست زمن اینقدر کینه در سینه چیست\n(۱) گر از ملک آن ملک داری بدست ور از تخت بر تخت داری نشست\nکنون بر چه این فتنه انگیزی است چرا اینقدر جنگ و خونریزی است\nدلم گشته سیر از جهانداری است که این سر بسر محنت و خواری است\nبخواهم زملک جهان گوشهٔ بقدر معیشت در ان توشهٔ\nولیکن نه در شهر کابل زمین دگر خواه لندن بود خواه چین\nدر ایدون که می گویمت آن کنی بر ان خواسته عهدوپیمان کنی\nیکی آنکه از دل شوی یار من (۲) بخوشی نکوشی در آزار من\nنداری دل از غصه در تاب وتفت زرنج گذشته برفت آنچه رفت\nدوم بشنوی گفته مفتری سخن گر چه میگویدت باوری\nسوم واد هی مال یغمای من در اقلیم دیگر دهی جای من\nمنت نیز میثاق و پیمان کنم که فرمان بری از دل و جان کنم\nبگردن کشم طوق فرمان تو نهم سر بر خط فرمان تو\nوگر بندی از راه خشم وستیز در عفو خواهی وراه گریز\nز سر رفته سربازیء سر کنم همان کرده پیش دیگر کنم\nمن از جان خود شسته ام دست پاک کجا ترسم از کس که کرد د هلاک\nچو گفت این سخن قاصد تیزهوش سوی پاسخن پهن بکشاد گوش\nبگفت ای سخن سنج فرخنده خوی جواب سوالش ز من باز گوی\nکه ای راست کردار شیرین زبان نبینم خم و پیچت اندر میان\nولی شکوهٔ صلح از روی راست ز من نیز داری نه تنها تر است\nتوکی آمدی بر سر آشتی کجا نامهٔ صلح بنگاشتی\n( ۱ ) غالباً در مصرع اول ملک اول بکسر میم و در مصرع دوم تخت اول بخت خواهد بود.\n( ٢ ) تصحیح ح : مکوشی بباطن در آزار من ،"}
{"book": "adl1179", "page": 153, "text": "( ١٣٤ )\n\nکه من دست بر خنجر کین زدم\n(۱) زعیب کهن قصه تفک من است\nمپرس از گذشته مکن هیچ یاد\nفرا او در جنگ و کین کن فراز\nپذیرفتمت آنچه گفتی پیام\nتوشو آن ما کن ما آن تست\nقبول است عهدت درین بار گاه\nچواین گفت و سوگندها کرد یاد\nچو قاصد گرفت آن وثیقت بدست\nاگر دیدن روی همعهد خویش\nمنم را سخ العهد ثابت قدم\nازین نکته سالار هند و فرنگ\nنشد باورش کاهوی تیز گام\nطلب کرد شخصی ز کابل زمین\nکه این مرد خوش طبع و شیرین کلام\nچوآن کابلی دید و بشناختش\nکه در شکل آهوست پنهان پلنگ\nدر ابر سیاهی مه روشن است\nفرنگی چو بشنید نام امیر\nکه برجست از تخت میمون خویش\nامیر دلاور ببر در گرفت\nچو گوهر سر کرسی زر نشاند\n\nزروی خطا جبهه را چین زدم\nزرنج کهن شکوه جنگ من است\nمراشد تبر هم فراموش باد\nبزودی درآ ، باب صلح است باز\nنسازم دلت رنجه در هیچ کام\nچو یکدل شوی جان ما جان تست\nزسوگند و عهد آنچه خواهی بخواه\nوثیقت بران عهد پذرفته داد\nبگفت ای جهاندار دانش پرست\nبخواهی نه دورست اينك به پیش\nتو دانی و عهد خود و بیش و کم\nزحیرت فروریخت از چهره رنگ\nبد ینگونه آسان در آید بدام\nبگفتش كه نيك اندريين پيك بين\nکدام است مردم چه خوانندنام\nبالقاب عالی بیان ساختش\nنهفته به تمثال ماهی نهنگ\nنه قاصد امیر پلنگ افکن است\nچنان فرحتش جوش زد در ضمیر\nبچرخ آمد از فرط شادی وعیش (۲)\nسراپا چو خورشید در زر گرفت\nچوباران برو لو لوی تر فشاند\n\n( ۱ ) نسخه د : زعيب كهن قصة تفنگ نتواست زرنج کهن شکوه جنگ نتواست .\n( ۲ ) تصحيح ح : به امداد بخت همایون خویش"}
{"book": "adl1179", "page": 154, "text": "(١٣٥)\nبفشاند بر وی جواهر چنان که در در شده عرش و کرسی نهان (١)\nفراموش شد زین عروسی شب همه ماتم روز و رنج و تعب\nچنان طبل شادی بقانون زدند که در پرده زنها برقص آمدند\nبی آمد ز مستورگان فرنك ز پرده به پرده چو آواز چنگ\nدرخشنده زهره بچرخ کبود بچرخ آمده از نوای سرود\nز شیرینی نغمه راك هند (٢) شده خلق مدهوش تا مرز سند\nزنانیکه از مرك و بیداد شوی چو سنبل ز سر میکشیدند موی\nزهاتم چنان روی برتافتند تو گفتی که شوهر دگریافتند\n(٣) ز عیش وطرب آنکه فیروز بود تو گفتی نه شب بلکه نوروزبود\nچوشب پرده برداشت ازروی کار امیر سپهری شده آشكار\nامیر جهانجوی روشن نفس بر خان افغان فرستاد کس\nکه تا جمله پوشیدگان حرم بیاورد وآمد بخیل وحشم\nفرنگی رسوم نوازشگری همی داشت هر روز در برتری\nچنان دلنشین شد بشاه فرنگ که اندر سمن بوی ودر لاله رنگ\nچو چندی برین رفت روزی امیر بدو گفت کای سرور شهرگیر\n(٤) کجا مسکنم وعده دادی اگر که جای تو بخشم بملك دگر\nمرا دل کجا گیرد اینجا قرار شمارم چنین دار بد ترز دار\nبغربت شدن زین وطن بهتر است ازین خانه گور کهن بهتراست\nبزندان نشستن با هریمنان نکوتر نه در خانه با دشمنان\nدرین کشورم هر کسی دشمن است زبیگانه خویشم بسی دشمن است\nبترسم که زوری تراشیده ترا شد ز من لاتراشیده\n\n(١) تصحیح خ : فشده سفته در درو گوهر نهان .\n(٢) راگ هند : یعنی مقام ها سازو آوازدرموسیقی هندی .\n(٣) نسخه د: ز عیش وطرب بسکه فیروز بود .\n(٤) نسخه د : بجا ميكنی وعده دادی اگر ."}
{"book": "adl1179", "page": 155, "text": "( ١٣٦ )\n\nمبادا كزان حرف نادانیم  برنجی ، برنجی برنجانیم\n(١) پس آن به که بنشینم از دور دست  به آتش کنم گرم از دور دست\nچو این گفتگولاته جنگی شنفت  پسندیدوخندید وبشگفت و گفت\nکه ای ثابت العهد صادق نفس  تو چرغی نه مرغی که زیبدقفس(٢)\nنشیمن بشهباز زیبد بدست  ورش در قفس می نشانی بداست\nتو بنشین واز دشمنان غم مدار  دل خویش زین غصه درهم مدار\nاگر یار جانی موافق بود  چه باك از رقیب منافق بود\nهر آن دل كه ازغش چوسیم است پاك  ورش عالمی قلب گوید چه باك\nمرا هم اگر خلق تا چین شوند  بحرف خطایت سخن چین شوند\nمرا از همه اعتماد تو بس  مترس از سخن چینی هیچ کس\nامیرش بگفتا ی سزاوار تخت  عدو سوز وبیروز و فیروز بخت\nهمین هر چه گفتم ترا در پذیر  مدد غصه ام ترك این قصه گیر\nچو این گفتگویش فرنگی شنید  برنگی صلاح دو نگی ندید\nزیاقوت وسیم وزر ولعل ودر  زفیل وعماری واسپ و شتر\nهمه چیزها داد و بنواختش  بملك فرنگی روان ساختش\nبیاساقیا آتش تر بیار  كه میلرزم ازسردی روزگار\nازان آذرم ای بت آذری  برآر از بدن سردی آذری\nتكلیف دادن شه شجاع خوانین کابل را برفتن لندن بمشوره\nلاتهه جنگی وبرنس وفرست طلبیدن محمد زمان معه همه خوانین وبرپاشدن\nجنگ و فساد باشه شجاع وغیره\n\nجهان چیست باغی خزانش ستم  ويا مشك اباد وزانش ستم\nز سنگ ستم چون برآید شرر  بسوزد بسلك جهان خشك وتر\n\n(١) تصحيح «خ» پس آن به که بفرستیم دور دست .\n(٢) چرغ به فتح مرغ شکاری را گویند ."}
{"book": "adl1179", "page": 156, "text": "( ۱۳۷ )\n\nبلای ستمکش ستمگر بود هم ازوی هلاك ستمگر بود\nهرض چون بر آرد روا نرا ز تن شود خاك زیر زمین با بدن\n\n***\n\nامیر هنر و ربصدا حتشام چو كرد، بملك فرنگی مقام\nنشستند ایمن سران فرنگ ز اندیشه فتنه كین و جنگ\nدر ظلم یك بار كردند باز نمودند دست تطاول دراز\nببردند از را عیان گله ها نهادند در غله دان غله ها\nنه گندم برنجی ، برنجی بهم نمیشد بكی با جو سیم هم\nبمردم نماند اندوان رستخیز نه پای گریز و نه جای ستیز\nشده مردم از عدل و داد فرنگ بحالی كه رنجور باد فرنگ\nزناموس در شهر نامی نماند بسازو به قانون مقامی نماند\nخواتین چنان آبرو ریختند كه چون خاك با آب آمیختند\nبیكبار بی پا و بی سر شدند ز كشمیریان هم زبون تر شدند\nچو زینگونه كابل پر آشوب شد بانواع محنت لكه كوب شد\nهر آنكس كه برحال خودمیگریست همیگفت خود كرده را چاره چیست\nبهر خانه از عدل و داد امیر شب و روز می بود یاد امیر\nولی بود چون تیر رفته ز شست چه سودازچنان دست سودن بدست\nیكی روز بودند در بزمگاه سران فرنگی به نزديك شاه\nسخن بر سخن بر سر فتنه باز بگفت ای شهنشاه گردن فراز\nهمه اهل این سرزمین پر شرند تهی مغز و بدتر زیكد یگرند\nبهر سر سر همسری و سر یست سر انداختن بازی سرسری است\nنه رام كی از لطف و احسان شوند نه از قهر شاهی هراسان شوند\nكسی گر سر خود ندارد نگاه شود كشته بريك سخن بیگناه\nزشاهان در ین شهر پر شوروشر كه بی سر بود تا بیابد به سر\nتنی چند كاین شهر را سر ورند زفرما نران این كشورند"}
{"book": "adl1179", "page": 157, "text": "( ۱۳۸ )\n\nایگر د ند تما همنشین امیر نخواهد شد این ملك فرمان پذیر\nچو از درد دندان بگر دد مزاج چه باشد جز اخراج دندان علاج\nپس آن به که اینها به نیرنگ و رنگ فرستی بهر رنگ سوی فرنگ\nکه تا شهر گرد دزد شمن تهی شود ایمن از رخنه ملك شهی\nملك ر اصلاحش بیا مد پسند شمرده دوای مضر سود مند\nهمه نامدارا ن فرا هم نمود زبان تملق بیا ن بر گشود\nبتمهید گفت ای خوا نین من وفادار و غم خوار دیرین من\nزبس حسن خدمت که ورزیده اید به انواع بخشش پسندیده اید\nچو صیت نکوئی نما ند نهان بلندن شنید است شاه جهان\nچنان از شما راضی وخوشدل است که هردم بدیدن دلش مایل است\nچو مولی کند بند گا نرا طلب بتکلف شدن نیست شرط ادب\nبیا ید به خدمت بیستن کمر بدانشو شدن پا نموده ز سر\nخوا نین چو این نکته کردند گوش چو مدهوش رفتند از عقل و هوش\nبهر يك چنان گشت حبس نفس که مرغ نو آورده را در قفس\nزبا رگ زلیها محمد زمان (۱) یکی بود هشیار و شیرین زبان\nبگفت ای شهنشاه دارا حشم زتخت کمین پا به تخت جم\nبجان وتن ماست حکمت روان چوحکمی که نازل شد از آسمان\nبتاج ار نوازی زنی ور به تیغ نداریم در هر دوسر سردریغ\nبهر سو که گوئی شتابنده ایم چه آنجاچه اینجا کمین بنده ایم\nولیکن چـو پیش است راه دراز ضرور است زادره وبرگ و ساز\nبباید که بهر سر انجام آن بود چند گه مهلتی درمیان\nملك گفت در بستن بار خویش بساز ید تا هفته کار خویش\nپس از هفته تعجیل رفتن کنید سخن ختم شد ختم گفتن کنید\n\n( ۱ ) مطلب از نواب محمد زمان خان بن نواب اسد خان برا در زاده اعلیحضرت\nامیر دوست محمد خان می باشد ."}
{"book": "adl1179", "page": 158, "text": "( ۱۳۹ )\n\nخواتین بجستند اندر نفس دویدند بیرون چو مرغ از قفس\nچو از خلط سودای شب شد عیان سواد سواد از سواد جهان\nفلاطون خلوت نشین قمر برون از خم مشرق آورد سر\nبرو شبضمیران انجم نشست سلاح و سلاح فسادش بیست\nخواتین کابل زبین یکسره فرا هم نشستند در مشوره\nزبار کزئیها محمد زمان دگرخان عثمان «۱» و جبار خان «۲»\nز قوم اچکزی بلند احتشام یکی خان که عبداللهش «۳» بودنام\nز غلجائیان شاه خان «٤» بودنیز دگر کس مسمی به عبد العزیز\nمحمد امین خان عالی مقام دگر نامور نام عبدالسلام\nمحمد زمان خان فرخ نهاد بگفتار شیرین زبان بر کشاد\nکه یاران شنیدید گفتار شاه بدیدید آن آب در زیر کاه\nزبانش چه گوید چه دارد بدل ادای نکو معنی جان گسل\nازین گفت آن گفته پیچ پیچ که دانست کاینها ندانند هیچ\nخیالش که مارا به نیرنگ و رنگ بسازد گرفتار قید فرنگ\nحریف است در بند آزار ما فتاده در اندیشه کار ما\nنمی برد هش حیله گر بکار نگشتی زما هیچکس رستگار\n\n(۱) مطلب از سردار محمد عثمان خان بن نواب عبدالصمدخان می باشد نواب عبدالصمدخان فرزند هفتم سردار پاینده خان است که در سنه ۱۲۰۰ هـ ق تولد یافته در ١٢٤٤ هـ ق وفات کرده و در محل گندمک واقع عرض راه سابق کابل - دفن شده است .\n(۲) جبارخان. مطلب از نواب جبارخان بن سردار پاینده خان می باشد که درسنه ۱۱۹۷ هـ ق تولد یافته و در سال ۱۲۷۰ هـ ق از جهان رفته است مزار او در زیارت عاشقان و عارفان کابل میباشد .\n(۳) عبدالله خان اچکزائی یکی از سران ملی و قومی می باشد که هنگام فتنه انگلیسان مجاهدت زیادی برای نجات وطن کرده و بالاخره در ۲۷ رمضان سال ١٢٥٧ هـ ق در جهاد با انگلیسان در کوهستان کابل به ضرب گلوله یکی از منصب داران انگلیس بنام سیل جراحت بر داشته و در ١٤ ماه شوال سال مذکور جام شهادت را نوشیده است .\n(٤) مطلب از محمد شاه خان بابکر خیل غلجائی می باشد که از سران قوم در آن وقت بود ."}
{"book": "adl1179", "page": 159, "text": "( ١٤٠ )\n\nکنون چارهٔ کار در دست ماست کمان وزره تیر در شست ماست\nهنوز آب طوفان نرفته زسر به بندید بر چاره سازی کمر\nبشمشیر مردن بمیدان جنگ به از زنده ماندن بقید فرنگ\nکجارفت غیرت چه شد در قیاس چرا ئید از مکر او در هراس «١»\nبشمشیر قاتل نظر بسته اید بدانید مدهوش بنشسته اید«٢»\nشکاری است زه در کمان ساخته بکف تیرو کو کو کنان فاخته\nبهم اندرین ورطه ایم آشنا بگوئید چـونست تـد بیر مـا\nبگفتندش ای سرور نامور خرد مند وهوشیار و روشن گهر\nبما نیز مغزی است در زیر پوست بخوبی شناسیم دشمن ز دوست\nو لیکن چه سازیم بی سر شدیم بمانند شهباز بی پر شدیم\nچه تنها کند مردجنگ آزمای که بی سرچه برخیزد از دست و پای\nسپاهی بد نبال سر سر دهند چوسر شد به آوارگی سر نهند\nببین درسه تا نقطه انتخاب که تنها نیاید انـدر حسـاب\nچويك يارشان گردد اندر شمار یکی ده شود ده صدوصدهزار\nتوبر خویش کن اختیار سری درین کار باقی زما بشگری\nبدارندۀ آسمان و زمين بقر آن و پیغمبر پاک دین\nکه ما از دلو جان ازان توایم سر افکنده آستان توایم\nازین پس ز فرمان تو نگذریم بگو هرچه خواهی که فرمان بریم\nمحمد زمان را چو گفتار شان بسو گند داد از درستی نشان\nبگفت ای بزرگان صادق نفس کنون نیست اندیشه ازهیچکس\nسپارید خود را به یزدان پاک مدارید از دشمنان هیچ باک\nخدا داد چون دولت اتفاق بکوشید در قلع وقمع نفاق\nدرین سر زمین ماده این فساد نه بینم مگر بر نی بد نهاد\n(١) تصحیح خ : کجارفت غیرت چه شد نام و ننگ چرا در هراسید ازین ریورنگ\n(٢) « » : بقتل خود آماده بنشسته اید .\n\nاکبر پاچه (١٠٠٠ جلد) رعد الاحمد : محمد ایوب - اسیدسرنورن رجبعلی ، ه اجراأه : پبیتو ثر اته یری ١٦-١-٢٩ش مطبعه عمومی"}
{"book": "adl1179", "page": 160, "text": "( ١٤١ )\n\nچو شیطان همه فتنه بر پا کند\nسبك كوش سلطان منافق قوی\nكز این سك نسازد مقر در سقر\nاگر دفع ماده نشد در مرض\nبباید بدانش کنون کار کرد\nكز آتش چوشوریده گردد دماغ\nهمان بود کامشب رود شاه خان\nبسا زند گرم آتش کار زار\nنشینند پنهان میان دره\nبجز غارت از تا جران هیچ يك\nکه تا زان خبرشاه آید بشور\nچولشکر رود کار برنی کنیم\nپسند یده گفتار آن هو شمند\nبشه خان غلجائی نامور\nبعبد العزيز جهان پهلوان\nچو آنجا رسید ند خویش و تبار\nخود و خیل مردان کرد ها گروه\nپلنگا نه آماد ه بهر شکار\nهر آنکسکه زان رهگذر تاخته\nازان جمله شخصی ز سوداگران\nبیغمای او دست انداختند\nز بیداد شد تاجر داد خواه\nسر خاك چون نیم بسمل طپید\nنفس در گلویش نمییا فت ره\n\nنهان رفته تعلیم هر کس کند\nنبا شد چرا فتنه ها را نوی\nدگر نیست مارا مقر جز سفر\nکجا سود بخشد علاج عرض\nبصد حیله دشمن گرفتار کرد\nماین کبار ها کم بیابد فراغ\nبعبد العزیز قهو رنشان\nفشاند كو گرد ابقر بنار (١)\nبگیر ند آیند گا نرا بره\nنبا ید رها کردن از كند مك\nپی جنگ لشکر فرستد بفور\nعلاج دگر كس ازان پس كنیم\nپسندید کا نرا بيا مد پسند\nبگفتند تا بست در دم كمر\nشبا شب شده سوی تیزین روان\nکشید ند سر در حد کوهسار\nبر بشا ن نشستند اندر دو کوه\nبما ند ند اندر یمین و یسار\nکسی از کسی سر نینداخته\nزپیشا ور آمد بمال گران\nتهیدست ومفلس رها ساختند\nغریوان و گریان بنزديك شاه\nخروشید وجوشید وجا مه درید\nهمیگشت در يك سخن صد گره\n\n(١) ابقر به فتح اول وقاف بمعنی شوره ."}
{"book": "adl1179", "page": 161, "text": "( ١٤٢ )\n\nز جور فلك بر زمین زد كلاه\nگرفتند شه خان وخان عز یز\nز صفرای این رنج سو داتیم\nمخا لف چو اسباب سو د او بود\nنه تنها من خسته را در زد ند\nببدپشگو نه چغدی اگرره زنند\nشه از خشم گردید شو ریده سر\nچو شمع از غضب چهره زانسان فروخت\nبفر مود تا چیده چیده سوار\nسوی مرز غلجا ئیان تا ختند\nعلم بر فلك چمد پر چم کشاد\nزره پوش گر دان خنجر گذار\nتفنگی سر دو ش هر پهلوان\nبه دشت ونه کوه و دره آشکار\nز چغماق نعل آتشی سر ز ده\nز وحشت سمندان چنان میر مید\nتو گفتی که بد نعل در آتشش\nشده سو خت زان تند سیلاب نار\nچو فر عونیان مست جاه وجلال\nچپ وراست از کس صدای نخاست\nچو دیده د غلجا ئیان دلیر\nچپ و راست جستند و بستند راه\nز حد سیه سنگ تا گند مك\nزمین را ازان زلزله چاك شد\nلباس سیا هی سیه سنگ بست\n\nبگفت ای شهنشاه عا لم پناه\nز مسکین خود مر ده جان عزیز\nشد از غصه خون بلغم ماتیم\nندانم مرا ازچه سو دا فزود\nكه ملك جهانی بهم بر زدند\nبسی بر نیا ید که برشه زنند\nبیفتاد در شو ره گونی شرر\nکه چون پنبه خشك مغزش بسوخت\nز لشكر بمقدار هژده هزار\nزمین در تز لزل در انداختند\nلب طا سکش عرش را بوسه داد\nدوان از پی هم روان بر قطار\nتو گفتی که شد سیل آهن روان\nشده کان آهن همه کوهسار\nکه در کوهسار و دره در ز ده\nگه چون برق یکدم نمی آرمید\nکزان رو نبود آرمیدن خوشش\nچه کوه وچه کاه وچه خارا چه خار\nنه کس در نظر نی فلك در خيال\nچنین تا به تیزین رسید ندر است\nکه اندر دره در شد این فوج شیر\nجهان شد بچشم فرنگی سیاه\nزهر گوشه بر خاست شورو شك\nبرا و ج فلك خاك بتخاك شد\nز قتل فرنگی بما تم نشست"}
{"book": "adl1179", "page": 162, "text": "( ١٤٣ )\n\nچنان آب سر خاب خو نین شده که طوفان زده خاك نیزین شده\nطپیده بد اند یش در گند مك که ماهی سر تابه یا گسند مك\nزیكو نهفته یكی زیر سنگ بدشمن زدی آشكا را تفنگ\nدگر از بن غار شاهین فگند زره پو شی از خا نه زین فگند\nفرنگی شنیده نبود آنچه دید صدا آشكا ر و سپه نا پدید\nبر آورد سنگ فلا خن دما ر زمغز سر اسپ و جنگی سوا ر\nشكستی چنان سنگ چار آینه که با شیشه آبدا ر آینه\nزیك جا نب از مهر های کما ن رسد از هوا آفت نا گهان\nزیكجا نب کوه با ران تیر بیفتا د وا فتا د جمعی كثیر\nپرا ن بر هوا تیر میز د ندا که چوب خدا را نبا شد صدا\nفرود آ مد از آ سیا سنگها یکی سیل جو شش بفرسنگها\nز غلطیدن آن خاره سنگ گران شكستی شكستی سر سر و را ن\nیکی بس بصد خصم مر د ود بود تو گفتی مگر سنگ داود بود\nز دیگر طرف کند ها ی سترگ خرو شید چون اژدهای بزر گ\nفتادند ز انان ز كوه بلند كه هريك بيك صدمه خیلی فگند\nبد اندیش نا دیده تیر و تفنگ زد ندی بهر سو سپاه فر نگ\nچواعمى که از دور بر دشمنان زند چوب و سنگی زروی گمان\nبسردست زین ماجرا میز دند ند ید ند کس پس كرا میزدند\nازان سخت مر گ مفا جا همه بد وزخ رسید ند یكجا همه\nفر او ان سپه خسته و مستمند به تیزین و بتخاک گشتند بند\nگروهی برستند افگنده مال گر فتند راه حصار جلال\nبیفتا د غلجا ئيا نرا بچنگ بسی مال یغما و اسباب جنگ\nنشستند اندر کمین گاه خویش همان شغل اول گرفتند پیش\nبخوبی چنا ن پاس ره داشتند که با د صبا نیز نگذاشتند\nکه تا کس زحال تباه سپاه نکو ید خبر با فر نگی و شا ه"}
{"book": "adl1179", "page": 163, "text": "( ١٤٤ )\n\nبيا ساقی از آتش چای ناب  بکن ساغری گرم چون آفتاب\nکه سازم کنون گرم بازار جنگ  کنم غارت کنجدان فرنگ\n\nکشته شدن برنس وغارت شدن خزینه فرنگیان وجوش عوام بر فوج فرنگی\n\nبدی میکند هر که کردار خویش  سرانجام کارش بدآید به پیش\nچه خوش گفته است آن نکو کارمرد  کم آزار بیند ، کم آز ار مرد\nچو جوئی نکو تخم نیکی بپاش  بخو دنيك خواهی بکس بد مباش\nبود خوش نما تخم بد وقت کشت  ولی بر دهد عاقبت ليك ز شت\nخوانین کابل چو نزديك شاه  بدیدند بسیار اندك سپاه\nمحمد زمان گفت با یاوران  که ای هوشیاران و نام آوران\nملك كم سپه لانه جنگی است مست  ترنم نیوش وصراحی بدست\nنشسته است برنس به عجب تمام  از ین به دگر وقت باشد کدام\nزمان دیر شد جای تاخیر نیست  تحمل کز ید ن زتد بیر نیست\nمبادا که خر گوش آ گه شود  شکارا ز کف ووقت بیگه شود\nبتازيد بر برنس بد گهر  بسازید کارش بوقت سحر\nز تیغش بپاشید بر چهره آب  که تا شوید از چشم او کحل خواب\nبايجاب حرف سلاحی که بست  خوانین نهادند بر سینه دست\nبقصد شبیخون شب چون خروس  سحر گه ز پرده فرو کوفت کوس\nمحمد امین خان و عبدالسلام  سوم خان اسکندر نیکنام\nدگر خان عبد الله نر ء شیر  بجمع اچکز الیسان دلیر\nروان در زمان با سه صد کس شدند  سوی مسند خاص برنس شدند\nچو آنجا رسیدند در ء بند بود  نه در بلکه بد خواه در بند بود\nوزیر ملك خان عثمان بنام  که اکثر بشب کردی آنجا مقام\nبیامد ببالین برنس فراز  بنرمی برآوردش ازخواب ناز\nبدو گفت برخیز وبگریز تیز  که شد گرم بازار جنگ و ستیز"}
{"book": "adl1179", "page": 164, "text": "( ١٤٥ )\nچندان موج زن سیل لشکر شد است که گوئی جهانی بهم برشد است\nهمه حلقه بسته بدر میزند بچستی د و دستی قپر میزند\nچو یونس شنید این خبر تند شد چو شمشیر ا و طبع ا و کند شد\nترش کرد پیشانی از خشم و تاب چوطفلی که آشفته خیزد زخواب\nبه تندیش گفت ای پریشان سخن چه جك میزنی خاك اندر دهن\nکرا زورو زهره که از خشم و تاب ز جرات کشد تیغ بر آفتاب\nکجا دست افغان پذیر د قرار که تیغ آورد در کف رعشه دار\nخیال پر یشان فرا هم کنی جهانی پر یشان و در هم کنی\nنترسیدی از تلخی چین من (١) که بردی زسر خواب شیرین من\nباین عقل میخواندت شه وزیر بروراه افلاس خود پیش گیر\nبدر گاه شاهان ذوالاقتدار چوتویی ادب ژاژ خارا چه کار\nازین پس ترا پیش من بارنیست مرا با چو تو مفتری کار نیست\nدرین گفتگو باز شخص دگر بسرعت شتابان در آمد ز در\nبگفتش که برخیز زین رستخیز مکن گر توانی گریزا گریز\nرسید است اينك اجل زیر در تو مخمور بخفته بیخبر\nتو کی زنده مانی درین گیرودار که مردم لبابند پیش تو مار\nمشور بچه کز خواب خوش با یدت که خواب اجل نیز بربایدت (٢)\nچو بشنید یونس بگردن فتاد زبس هیبتش رعشه برتن فتاد\nبه بیچار گی بادل داغ داغ زر وزن درافگند خودرا بباغ\nدویدن ستادن نشستن گرفت فتادن دگر باز جستن گرفت\nتمنای رفتن بسوراخ مار همیکرد لیکن نمییافت بار\nزسوراخ دیوار میجست راه همیشد نهان زیر برگ گیاه\nدلیران کابل بسنگ و تبر ببازوی مردی شکستند در\n۱- تصحیح خ، نترسیدی از تلخی خوی من که گفتی چنین حرف برروی من\n۲- نسخه «د» و «ح» که خواب اجل باز بر بایدت ."}
{"book": "adl1179", "page": 165, "text": "( 146 )\n\nرسیدند بر برس کینه جوی\nتنش را نمودند از تیغ تیز\nپس آنکه بمردم در آویختند (1)\nبه برنس سدو پنجه و چارکس\nبتاراج بردند اسباب ورخت\nچو خشم خود آتش برافروختند\nچو از کار برنس بپرداختند\nبیستند گنجینه داران درش\nگره باز گشت از دهان تفنگ\nبدان گنج بندوق ماری چه مار\nمگر زهر او بود از ماربش\nبگردان کابل زجوش تفنگ\nنه تاب یورش زانکه دربسته بود\nدر اندیشه بودند تا چون کنیم\nکه زيرك جوانی بجای سپر\nبه بیت الخزینه بشد سر زده\nچنان گشت زان کاه آتش بلند\nچنان دود شد منتشر هر کنار\nز بس تابش آتش شعله در\nمگر بودشک در عیارش که باز\nچو افسرده شد آتش شعله خیز\nبيك حمله چون باد بشتا فتند\nببردند آن گنج بی دست رنج\n\nربودند از تن سرش همچو گوی\nدو صد بهره واستخوان ریز ریز\nبهر گوشة جوی خون ریختند\nزنام آوران کشته شد پیش و پس\nچو باد خزان برك وبار درخت\nدران خانه چون بولهب سوختند\nبه بیت الخزينه فرس تاختند\nسپاهان نشاندند گرد اندرش\nز آشفته کی گوله زد سرسنگ\nکه گشت اژدها سو بسو مهره بار\nکه میکرد از مهره ها کارنیش\nنـه یـارای جنبش نه راه درنـگ\nبد اندیش دراهن بنشسته بود\nکه دشمن ازین خانه بیرون کنیم\nبر آورد بار گیاهی بسر\nبیفگند در زیر در در زده\nکه دودش بکیوان رسانده کمند\nکه شه عطسه میزد زبا لا حصار\nنه گنج آشکارا نه زر در نظر\nنهادند از امتحان در گداز\nکشیدند یکبار شمشیر تیز\nبکشتند هر کس که در یافتند\nشده خاک کابل زمین کان گنج\n\n1-خ، سپس بادگرها در آویختند"}
{"book": "adl1179", "page": 166, "text": "( ١٤٧ )\n\nربودند از گنجدان سوختند زشادی چو آتش بر افروختند (١)\nچو بر گشتن بر نس زشت خوی ببردند گنجی بی دست شوی (٢)\nدگر سروری داشت آنجا مقام که از بر نسش کم نبود احتشام\nبنام آوری نامدار فرنگ سپاهش بسی بود و اسباب جنگ\nدو اسپه بسویش عنان تافتند بثاراج تر کانه بشتافتند\nچو از هر دو سو بود لشکر بساز پدید آمده جنگ دو رو در از\nدگر خلط صفرا بجوش آمد. زمین و زمان در خروش آمده\nشده چرخ سوسامی از بانگ تیز زمین گشت سرسامی از جست و خیز\nهوا داشت از خلط سودا جنون ز رعشه زمین بیقرار و سکون\nملك نامداری دلیر و حریف هنرمند و هشیار نامش شریف (٣)\nفرستاد با دو صد و دو هزار زره پوش جنگی فرنگی سوار\nز بالا حصار آمده آن گروه چو فوج هژبران بصحرا ز کوه\nچو لشکر ببازار کابل تمام در آمد بر آمد خروش عوام\nزن و مرد و پیر جوان سو بسوی ستادند بر بر زن و بام و کوی\nهبر بران کابل پس و پیش راه گرفتند بر لشکر کینه خواه\nنمودند در کوچه تنگ بند ز بام و در و غرفه های بلند\nبهر کس فتاد آنچه در دم بدست بفرق سر خصم سرکش شکست\n\n(۱) تصحیح خ ، بكف زر بدل عشرت اندوختند.\n(۲) « « « چو گشتند برنس ببردند گنج نگشتند یکباره فارغ ز رنج\n(۳) فعلا از روی ماخذ مدارک معلوماتی راجع به ملك شریف مذکور بدست نیامده اگر در ضمن مطالعات با آن برخوزیم البته در طبع جداگانه کتاب در قسمت الحاقات گنجانیده خواهد شد."}
{"book": "adl1179", "page": 167, "text": "( ١٤٨ )\n\nلباس غزالان نخچیر گیر که گاهی شکاری زدندی به تیر\nدر ان جنگ آشفته چون ماده شیر زبالا بدیدند با لا وزیر\nزهر روزن و بر زن و پیش طاق بر آمد صدای طراقا طراق\nیکی را فکندند سنگی بسر که از صدمتش کرد یاد پدر\nیکی را بسر کاسه از هوا بیفتاد و شد كاسه سر جدا\nیکی خمره کاو دوشه بدست برآورد و بر فرق دشمن شکست\nدگر را شکستند بر سر سبو که شد حلقه اش راست اندر گلو\nتو گفتی که در گردن آن عنود شد از آسمان طوق لعنت فرود\nیکی را بیفتاد طشتی ز بام فتادش ز سر طشت و طشتش ز بام (۱)\nیکی را بسر آب جوشان فتاد دگر گشت از ناو سوزان بباد\nچوسو دائیان اهل بازار ها بجنگ و جدل با خریدار ها\nزسودا که در بار خود داشتند کسی بید م نقد نگذاشتند\nدکاندار گردن زکین برفراشت نمك سنگ و سنگی که در پیش داشت\nچو سنگ فلاخن بمیزان نهاد بیفکند بر دشمن بد نهاد\nببین بازی گردش روز گار که چون سنگ شد رایج آن دیار\nعجب هرج و مرجی که از مردوزن نمیگفت کسی جز بگیر و بزن\nچنین رونقی یافته کار مرگ که بازار گردید بازار مرگ\nدلیران کابل چو شیران مست بغل بر کشو ده بر آورده دست\nبه بندوق وشا هين و تيغ وتبر جهانرا نمودند زیر و زبر\nتفنگ آلچنان زد بلا را صلا که کابل شده وادیء کربلا\nبمردم چنان تیغ شد جان گسل که از رحم شد گوله را نرم دل\nتفنگ آمد از خشم زانسان بجوش که نارش برون آمد از راه گوش\nچنان شعله شوره در سر کشی که شد کره خاك هم آتشی\nهوا گیر شد دود همچون سحاب چوشب اندر ان نا پدید آفتاب\n(۱) تسحيح خ : يشارک که افتاد طشتش ز بام\n\nاکبر نامه ( ۱۰۰۰ ) جلد بسر دار محمد رفیع محمد حسن محمد سرور نادر چاپ ملی یوم ۲۰-۳-۲۹"}
{"book": "adl1179", "page": 168, "text": "( ١٤٩ )\n\nازان ابر بارید باران بر ك حبابش سرو نیم سر ها و ترك\nسپاه فرنگاندران جای تنگ چو صیدی گرفتار در پالھنگ\nزجان دست شسته بجنگ و نبرد بمقدور خود ھیچکس کم نکرد (١)\nولیکن چو بود آسمان و زمین بر آنھا کمر بسته خشم و کین\nبدید ند کوتاه دست ستیز نھادند ناچار رو در گریز\nشریف دلاور بپا صد سوار به تیغ آمده اندران گیرودار\nنماند . بشھر از فرنگی سپاه مکر لشکر لانپه جنگی و شاه\nشداز ترس لاحول خوان شھریار قوی بست درھای بالا حصار\nننگھبانی خویش کردن گرفت غمین گشت وافسوس خوردن گرفت\nبه بنگاه خود لانپه جنگی مدام حقیقت شنیدی و دیدی تمام\nولیکن نه جنبیدی از جای خویش نه بھرمـدد کس فرستاد پیش\nکه انگاشت آن زیرك ذوفنون که من ھم زینکه کر آیم برون\nشود ھیبت خسروی را خلل نماند دگر آشتی را محل\nو گر باز مانم قدم پس کنم توانم که اصلاح ھر کژ کنم\nخیالی عجب بست آن فیلسوف بفرهنگ ودانش زھی بروقوف\nچوکابل زبرنی بپرداختم به تیغ زبانش سرانداختم\nسوی غله دان آرم اکنون شتاب کنم خانه غله داران خراب\nبیا ساقی ازچای مغلی ایاغ کرم کن پی دفع ضعف دماغ\nکه برجای این شربت خوشگوار می وآبحیوان نیاید بکار\nتاراج کردن فرنگیان را خوانین کابل بغله دان (٢)\nزلومی است ظالم که چون خون خلق بنوشد برآرندش از راه حلق\nھمه دارعالم بيك رنگ نیست ھمیشه فلك بر سر جنگ نیست\nاگر ظالمانرا کند یاریء درآزار مسکین مدد کاریء\nبس از چند که زیر دستش کند بدالگونه باخاك پستش کند\n\n(١) تصحیح - خ : زمقدور خود کوتھی کس نکرد .\n(٢) در نسخه : د:چنین عنوان داده شده : « تاراج گدام وغله دان وقتل فرنگی بدست غازیان »\n\nاکبر نامه ( ١٠٠ ) حلقه بید سر دار محمد یوسف مجمع [ سیدمحمد سرور غازی چیمه علی پور ٢٩-٣-٢٣"}
{"book": "adl1179", "page": 169, "text": "( ۱۰۰ )\n\nکه مسکین بحالش کند آشکار (۱) ستمگر تا صف خورد بر کشار\nشنیدم که گردان کابل زمین چو کشتند بر نی بشمشیر کین\nبر ستند از دشمن بد گهر بیفتاد در دست شان سیم و زر\nز کم یا بی غله و قحط نان همه کس نظر داشت برغله دان\nبزرگان دین پرور و نامور در اندیشه بودند با همدگر\nکه بر غله دان حمله آوریم به نیروی مردی بیغما بریم\nکه تا غازیان را درین تر کتاز مهیا بود تو شه و برگ و ساز\nدگر قحط افتد بفوج فرنگ بیا بند از روزی تنگ تنگ\nهنوز آن بزرگان بتدبیر کار که این ما جرا شهره شد در دیار\nبیکبار شد ازدحام عوم دام بجوش آمده بر زن و کوی و بام\nچپ و راست نادیده رفتند پیش نه آگه که هست اندرین نوش نیش\nبخود هر یکی داشت خيك و جوال با مید یغمای مال و منال\nچو نزد يك رفتند از غله دان زدان دور بندوق و شاهین فغان\nکه ای شوخ چشمان بما نید پس که هست اندر ینخانه هم نیز کس (۲)\nخبر دار شد لا تهه مغرور ومست که برغله دان دشمن آورد دست\nز تر کی سپاهان جنگی سوار (۳) فرستا د شمشیر زن یکهزار\nهمه غرق آهن ز پا تا به سر سلحشور و پر زور چون شیر نر\nچو سیلاب جوشان خروشان چو ابر چو تندر غریوان شتابان چو ببر\nسوی اهل کا بل نهادند روی بگردون شد از مردوزنهای وهوی\nشمر دندا ز بیم شمشیر تیز غنیمت تر از صد غنیمت گریز\nبطر ز هز یمت گریزان شدند چپ وراست افتان و خیزان شدند\nمکرسی ويك تن ز غلجا ئیان که ماندند در قعر خندق نهان\nچو ترکان نظر داشت سوی دگر نکردند در قعر خندق نظر\n\n(۱) ـ نسخه « د » : که مسکین چو مالش برد آشکار\n(۲) ـ تصیح خ : که است اندرین قلعه دان نیز کس\n(۳) ـ مصنف در همه جا عساکر انگلیس را ترك گفته شك نيست كه باصطلاح\nاهل ادب دلاور و شجاع را اراده کرده"}
{"book": "adl1179", "page": 170, "text": "( ١٠١ )\n\nبصد تندی و تیزی و ترکتاز\nز خندق بیکبار غاجائیان\nفتادند آن فوج را در میان\nنکردند بی کشتن و رقص کار\nتو گفتی که شمشیر غیب آختند\nنمی دید شمشیر زن هیچ کس\nبفوج فرنگی شد اندر گمان\nبزور آزمایان کابل ستان\nبرآمد ز فوج فرنگی غریو\nچو شیران بهم اندر آویختند\nفتادند سرها ز گردن چنان\nزيك ناحیه در غریدن تفنگ\nزيكسو مریدان بهم بر زنان\nدگر سو یلان نیزه بازی کنان\nبسی از سمندان در ان کار زار\nبسی از سواران شده بی سمند\nتن کشته در قلزم خون ناب\nشدند اهل کابل زمین چیره دست\nبدانسان برآمد ز ترکان دمار\nفرنگی گریزان و افغان ز پی\nبلشکر که خویش ترکان فراز\nازین طرفه حال عجب مرد و زن\nشبانگه چو ترك بلند آسمان\nبزرگان هشیار کابل دیار\nهمیکر د هر يك در ان انجمن\n\nرسیدند بالای خندق فراز\nکشیدند سر همچو شیر ژیان\nبغاه گاه چون آفت ناگهان\nچو خمپاره کافتد اندر حصار\nتنی چند را سر بینداختند\nهمی بود برقی نمایان و بس\nز باریدن صاعقه ز آسمان\nرسیدند بهر مدد در زمان\nچو از لشکر ترك در جنگ گیو\nبسی خون بناورد که ریختند\nکه از تندباد وزان گردگان\nزدیگر طرف در پریدن خدنگ\nتبر زن و شمشیر بر سر زنان\nبصد خشم و کین نیزه برهم زنان\nشتابان بهرسو دوان بی سوار\nگران بار در درع وجوشن به بند\nروان کشته چون مرده بر روی آب\nبیفتاد در فوج ترکان شکست\nکه : دچار صد کشته زان یکهزار\nشتابان چو دنبال دزدان عسس\nرساندند و آنگاه گشتند باز\nسر بام و برزن بهم خنده زن\nقمر ساخته حارس غله دان\nنشستند دیگر بتدبیر کار\nباندازة دانش خود سخن"}
{"book": "adl1179", "page": 171, "text": "( ۱۰۲ )\n\nمحمد زمان خان فرخ سیر (۱) بگفت ای بزر گان والا گهر\nبجز گز زند بیر از زور دست در غله دان نیست آسان شکست\nکه امکان فتحش به بازوی زور بود سنگ سفتن بمژگان مور\nکه در سنگ بسته است و گز رآهن است نشسته دران لشکر دشمن است\nتفنگ از درونش فرنگی زند برون توپ ها لاتپه چنگی زند\nز دیوانگی گرد او گشتن است بشمشیر خود خویشتن کشتن است\nبجنگ آوری فتح او کار کس نباشد مگر کار نقب است و بس\nچو این نکته گفت آنجوان بخت پیر شد اندر دل هر کسی جای گیر\nدرین حرفه در مردم کابلی یکی بود مشهور نامش علی\nبجستند و گفتندش ای تیز دست بباید کمر همچو فرهاد بست\nزنی همچو نقبی که از غله دان بیفتد یکی کوشه ز ین گوان\nبشرطیکه این کار تا وقت چاشت کنی تابه پشین نخواهی گذاشت\nجوان مرد نقاب فر هاد فن گرفتنه بکف تیشه کوه کن\nچنان کند پر پیچ نقبی شگفت که تعلیم از وموش زيرك رفت\nباندازه دانش و رای خویش رسانید تا چاشت برجای خویش\nچو باروت گسترده کرد اد داغ ز آتش بیفتاد خاکش بر اغ\nچنان آسمان گیر گشته دخان که شد اشك از چشم انجم روان\nبخار ش بر آمد بچرخ و قمر گرفتار گشته بدوران سر\nزمین را بدانگونه شد چاك چاك که بر چرخ هفتم بیفتاد خاك\nتو گفتی ز دوزخ کشادند در بپاداش اعمال اهل سقر\nبسنگش سپر گر نگشتی دخان شسته شدی شیشه آسمان\nرقیبان دژ را نماند از نهیب تمیز گریبان و دامان و جیب\nهزیمت غنیمت ترا نگاشتند غنیمت بنید خواه بگذاشتند\nهمه اهل کابل زمین تاختند در و دست یغما بینداختند\n\n(۱) مطلب از نواب محمد زمان خان نواسه پاینده خان است ."}
{"book": "adl1179", "page": 172, "text": "( ۱۷۳ )\n\nبيك لحظه ازغله در غله دان\nخدا کردچون خوان نعمت فراخ\nهمیگفت با خویش بهرا م بوم\nدودام را هم ز یغمای او\nکه پر گشت زان هوش واخانه نیز\nشده میده انبا ر ها آ نچنا ن\nتهی خانه کی ز گندم نماند\nترا کُت بهر طبع کر ده اثر\nزجوش طرب عماش گردید دال\nنخود سردمهری ز دوران ربود\nچنان فحلش جوش زد درجهان\nچنان پر نمك کوی و بازار شد\nمگس شهد چندان ببغداد برد\nبدانگونه شد سیل روغن روان\nفروزان شد از آب دریا چرا غ\nببین گر دش گنبد تیز گرد\nبیا ساقی از چای شیر ی ا یا غ\nدرنگی مکن جای تاخیر نیست\nکه ارغاون غله دان فر نک\nبگویم که شمس سر افراز مر د\n\nنما ندند يكدا نه اند ر میان\nچنان شدوفورش بهر کوی و کاخ\nکه صد شکر زان سپاهی است کرم\nنماند از کسی طعنه آ ر د کو\nشده خانه مو ر پر دا نـه نیز\nکه مریخ پخته ز خور شید نــان\nنشستنگه بهر مر د م نما ند\nز بیم نفخ جو نمیخو ر د خر\nز شادی برقص آمده پیره زا ل\nکه پیر فلك نو جو ا نی فز و د\nکه شد خیره چشمش بزال جهان\nکزان مر د کا لی نمکا ر شد\nکه آب عسل ماهی از دجله خورد\nکه مه را بروﻏﻦ در ا فتاد نان\nبدست از زمین لاله خالی زداغ\nفراهم که آورد و قسمت که کرد\nلبا لب بده تا شوم ترد ما غ\nبده تلخ گر مسکه و شیر نیست\nقوی دلشدم با ز کر د م بجنگ\nدگر بــار بالاتپه جنگی چه کرد\n\nپادشاه ساختن خوانین کابـل محمد ز ما ن خـــان را\nوجنگ ﻩ کردن لا تپه جنگی با او (۱)\nنباشد گر از آسمان یا و ر ی  چه خیزد زمردی وزور آ و ر ی\n\n(۱) - در نسخه دچنین عنوان داده شده ، « در بیان مصاف نمودن سردار شمس الدین خان\nبرادر زاده عینی امیر دوست محمدخان بالاتپه جنگی ومنهزم شدن لشکر فرنگی وحاکم\nنمودن محمدزمان را مردم کابل »"}
{"book": "adl1179", "page": 173, "text": "( ١٠٤ )\nچونصرت نبخشد خداوند گار دگر گنج ولشکر چه آید بکار\nکسی را که اقبال برگشته شد زسعی فزون بیش سرگشته شد\nزندیای در آب تا رش شود بگل هیز ند دست خارش شود\nشنیدم که از غارت غله دان چوشدآب در جوی کابل رون\nچو باغ خزان دیده با رد گر پدید آمدش نو بها ر د گر\nبدل هر کسی از سروران نقش بست که این فتنه اکنون نشاید نشست\nبچنگ فرنگی گر افتیم باز کنند آنچه دراج راجر . باز\nز دل پاک شستند نقش دوئی مبر ا شدند از منی و توئی\nمحمد زمان خان نمودند شاه زشاهیش دادند بر سر کلا.\nمنادی نداز د به کا بلستان که شد شه زمان پادشاه زمان\nشد از بازی چرخ آ نجا بگاه بعینه چو شطر نج جای دو شاه\nشه نو در لطف واحسان کشاد بجود وسخا وکرم داد داد\nرسیدند از هر طرف غا زیان بجان بر شهادت بیسته میان\nبه آن قوم جابا زفرخنده کیش سه لك داد از مخزن خاص خویش\nجز این نان دهی نیز بسیار کرد بزر تو ده از غله انبار کرد\nپی پختن نان اهل غزا د و صد مطبخی داشت دایم بپا\nزسیم و زر واسپ و آلات جنگ بسی داد نامد دران کار تنگ\nازین واقعه لانهه جنگ آزمای فتاده بسر رفت ازدست و پای\nچه از غارت مخزن وغله دان چه از قوت دشمن جانستان\nچومرده برخ آب ور نکش نماند چو زنها زبان تاب جنگش نماند\nحسن نام شخصی ز غلجائیان طلب کردوزر داد تا شد روان\nز تیزین زمین لشکر رزم ساز به پیغام پنهانی آورد باز\nز لشکر رسیدن شدش سر گران بتد بیر بنشست با سر وران\nبگفت ای رفیقان دیرین من قرار دل و جان غمگین من\nبتا راج بد خواه شد غله دان بمیرد کنون لشکر از بهر نان"}
{"book": "adl1179", "page": 174, "text": "( ۱۰۰ )\nبمانيم در قلعه خوار چند  بسازیم برخود ده دشخوار چند\nبمردن بشمشیر در کار زار  به از زیستن اندرون حصار\nبد اندیش تا در نیابد شکست  محالست این فتنه خواهد نشست\nزمانه چه دون پروریها کند  که ایدون زمان دم زشاهی زند\nکنونش کی آید کسی درنگاه  که دیروز خان بود و امروز شاه\nکنون صبر تدبیر این کار نیست  صلاحی به از جنگ و پیکار نیست\nهمان به که نا کرده پروای سر  بتازیم بر دشمن خیره سر\nاگر دست یابیم در کار زار  برآریم از اهل کابل دمار\nهمه خاك این بوم وبر بر کنیم  بهامون و کوه و دره در زنیم\nزهوش دد و گاو و گربه تا مور و مار  نمانیم يك جانور در دیار\nو گر دور گردون دگرگون بود  بدون پروری عالم دون بود\nزمردن چه غم زانکه مردن دوبار  نباشد پس آن به که در روزگار\nزها ماند افسانه این داستان  چو از مردی رستم داستان\nبفرمان پذیریش اهل نشست  همه بر نهادند بر سینه دست\nچو روز دگر شاه زرین حسام  بر آورد شمشیر روز از نیام\nببسته کمر لا تهه جنگی دوان  شده با سپاه فرنگی روان\nز گردان پیل افکن و نامدار  شمار سپه داشت پنجه هزار\nصف توپها پیش چون رود نیل  روان بود از پس صف ژنده پیل\nپس ژنده پیلان هزبران مست  روان صف بصف تیغ بران بدست\nبر آورده صد گونه رنگین لوا  چو قوس قزح گشت رنگین هوا\nچو روز قیامت از ان ولوله  بکابل شده جنبش و زلزله\nچو محشر گریزان ز هم جمله کس  بهر کس غم جان خود بود و بس\nفتاد آنچنان در تزلزل تراب  چو از جنبش خلق کشتی در آب\nزنان سینه کوبان بجوش و خروش  گریزان و بگرفته طفلان بدوش\nبسی مردم از بیم آن سیل تیز  نمودند سوی بلندی گریز"}
{"book": "adl1179", "page": 175, "text": "( ۱۰۹)\nدلیران کابل به نه ده هزار کمر بسته آمادۀ کار زار\nفتیله به بند و قها سوخته سوی روی دشمن نظر دوخته\nچوشیر ژیان شمس روشن گهر عمو زادۀ اکبر نامور\nبیا مد زيك گوشه تیغ آخته بده کی بمیدان فرس تاخته\nکه بودش دران ده یکی تاج نام برا در بمر دی و گردی تمام\nدوم نام عارف که خانش خطاب دران سرزمین بودوازشیخ وشاب\nولی بود کشمیری آن تند شیر بسز با زی از فیض صحبت دلیر\nجها ندند اسپان چو دریای آب بمیهمیز کردند گرم و شتاب\nسپر ها گرفته بدست یسار بدست یمین تیغ زهر آبدار\nخمیده چنان کس سرین تا کمر نهان گشته یکسر بزیر سپر\nسپاه فر نگی بد اسان دوان چو دیدند آن چند شیر ژیان\nروان تو پها را نمو دند داغ بلرزید کوه و درو دشت وراغ\nفتیله نهان توپ را زیر گوش حدیثی چنان گفت کامد بجوش\nزِد لسوختن آنچنان زد فغان که بر جای آهش برآمددخان\nز کینه تفنگ جگر سوخته ز سر آتش فتنه افروخته\nبیفتاد اندر زمان بر زمین چنان بارش گوله آتشین\nتو گفتی که شد روز محشر عیان فرو ریخته انجم از آسمان\nدران تاختن تاج خان جوان بسر گولۀ خورد وبسپر د جان\nپس و پیش شمس دلا ور ندید بدیگر جوانان برابر دوید\nبفوج فر نگی خود اندر میان در آمد چو در گله شیر ژیان\nزدشمن قصاص برادر گرفت سرا ترا سر انداختن سر گرفت\nدلیران به مردی و چستی زدند چپ وراست تیغ دو دستی زدند\nدران دایره زیر مردان مرد سمندان فرنگی شده گرد گرد(۱)\n(۱) مضمون مصرع دوم خالی از غلطی نیست سمندان کسرۀ اضافت میخواهد چنین\nبهتر دیده شد خ سمندان دشمن شده گرد گرد ."}
{"book": "adl1179", "page": 176, "text": "(١٥٧)\n\nجها نبد شمسی دلا و ر سمند زهر آلت رزم مردی فكند\nدهی تيز د ستى بشمشير كرد بيفكند دستى دو صد شير مرد\nگهی بر مخا لف تبر زين فكند سروپاى اسپ از سر زين فكند (١)\nگهی زد به پشت عد وشش پره فكندش از ان مهره در شش دره\nگهی بيش قبضه بد خواه خويش زبس آنچنان زد كه سر زد به پيش\nكمان كج از زه گهى راست كرد از ان كار صد كس چپ و راست كرد\nبميدان دوران چنان كار زار نكو ده است رستم نه اسفند يار\nبد ينسان بسى مرد شمشير زن بيفگند كشميرى پيلتن\nبشمشير او هيچ ما نع نبود زدرع و سپر تا بخفتان و خود\nتزلزل بفوج فرنگى فكند با كس زمردان جنگى فكند\nبا تن بخست وبا سر شكست باسر كنان كرد بى پاودست\nبهر تن كه زد تيغ جانش بكند بهر سر كه زد زير پايش فكند\nجهان تا جها ندار آراسته زهر شهر مردى است برخاسته\nزكشمير مردی نيامد پديد بجز عارف جنگجو يا حميد (٢)\nكه او نيز تنها نموده است جنگ بصد كس زسكهان بچوب و سنگ\nدگر هفت كس نيز مانند شير بدشمن كشی چست و مست و دلير\nچنان گرم كردند بازار جنگ كه شد سرد بازار توپ و تفنگ\nبرنگی بمر دی فشردند پای كه بردند فوج فرنگى زجاى\nدليران كابل هم اندر زمان رسيدند جو شان چو پيل دمان\nدو در يا ی جو شنده آميختند ز سر شور محشر بر انگيختند\nبمرگ دليران جنگ آزماى بزد كر ناتا لئه ها بهاى\n\n(١) سروپاى اسپ از سر زين فكندن درست نيست زيرا اسپ سر زين نيست بلكه زين\nبر پشت اوست و مرادش از سر ا راست خ، سروپاى او از سر زين فكند\n(٢) - عارف كشميری معلوم نشد كه شخص جداگانه است و يا حميد مي باشد بهر حال\nمطلب از حميد خود شاعر می باشد."}
{"book": "adl1179", "page": 177, "text": "(١٥٨)\nچو خون کشت از نای ترکان روان ز هیبت بزدنای ترکی فغان\nکلو گیر شد طبل با طبل زن که اکنون بگردن ترا خون من\nچو آمد شتر ناله در شور و شر بر آمد زخر مهره آواز خر\nدهل آنچنان ناله بر کشید که زاغ کمان از کمان برپرید\nشکست آسمان را کله رهکله ز سر کله بانگ پرولوله (۱)\n\nشتر ناله از بانگ وحشت فزای بیفگند بسیار پیلان ز پای\nاگر مرغ جانی پرید از تفنگ چو شاهین بیاوود شاهین بچنگ\nجزا پر پلانرا زمیخ دوشاخ نمود از شکم تا جگر شاخ شاخ\nچو تندر ز افغان آتش فگن زند ناله صف شکن صف شکن\nصدائی طپانچه زغر بین عیان چو آواز طفل از غریو جوان\nز شمشیر محرا بی آبگون سران سرسجده سرخاك وخون\nفلك كحل كرد زمین در ربود علاج کل چشم انجم نمود\nزمین غرق خون شد چو طوفان نوح فلك توبه تو به کنان چون نصوح\nز خون شرائین زمین گل سرشت فلك متن شرح كواكب نوشت\nهمیخواند لا حول دور زمان زمین الحفیظ آسمان الامان\nسپاه فرنگ اندران گیرودار بر آشفت چون پیل در کار زار\nبنوعی بماند ند قایم بجنگ که دورست زامکان اهل فرنگ\nنه چست و نه سست و نه کند و نه تیز نه چندان ستیز و نه چندان گریز\nولیکن شدندی زبون هر نفس ز دندی قدم دمبدم باز پس\nچو پیلان سرمست و جنگ آزمای هز بران کابل فشردند پای\nنمودند جنگی که در روز گار ندارد کسی آنچنان یاد گار\nبهر لحظه گشتند خونر یز تر چو شمشیر خود دمبدم تیز تر\nز دندی بدشمن شدندی به پیش نه باك از مخالف نه پروای خویش\n(۱) - نسخه ح : که شد کله بانگ پر ولوله ."}
{"book": "adl1179", "page": 178, "text": "(109)\n\nبژوبین و شمشیر و تیغ و تبر\nنمودند گبر وزمین را خبر\nبدیهسان دهاده کنان تا حصار (1)\nرساندند و گشتند از کار زار\nبفیروزی وفتح واقبال وجاه\nنشستند در حمد و شکر اله\nشهنشاه به تمکین وجاه ووقار\nصعیدید بالای بالا حصار\nبمردند بسیار مردم بجنگ\nولیکن فزونتر سپاه فرنگ\nولی یکقدم بر نیامد به پیش\nکه بودش خبر از حریفان خویش\nمگر آنکه زد از حصار بلند\nبسی توپ د بر کس نیامد گزند\nبده ساقیا جامی از جای نغز\nکه نیروی تن باشد وقوت مغز\nسزد گر مرا ساغر پردهی\nکه از بس سخن گشت مغزم تهی\nسخن پیش تو گر شکرخورد است\nسخن نیست خون جگر خورد است\nچو این فتح کردم به تیغ زبان\nرساندم بسر قصة شمس خان\nکنون جنگ عبدالله نامور\nبگویم که چون کرد بار دگر\n\nتوپ اندازی کردن کابلیان از پشته بیمارو وقعه محمود بجانب فرنگیان\nو عاجز شدن فرنگیان (2)\n\nچو دشمن ببازو نیا ری شکست\nهمی باید اندربغل داشت دست\nدم سستتر باز در مردانگی\nنه مردی بود بلکه دیوانگی\nبمیدان ناورد چون با حسود\nبجنگ آوری بر نیائی چه سود\nکه در بسته دندان بهم بوزنی\nزرد زن بجهل وجنون سر زنی\nشنیدم که شدلانبه جنگی زبون\nزشمشیر افغان دلش گشت خون\nچو بیمار شد از رخش آب و رنگ\nزاندوه بروی جهان گشت تنگ\n\n(1) - دهاده اصطلاحا\" به معنی جنگ وجدل .\n(2) در نسخه د چنین عنوان داده شده : «درباره چاره جستن عبدالله خان اچکزائی\nدر قلعه بند بودن لشکر فرنگیان و بیرون بر آمدن لشکر فرنگ از قلعه به جهت جنگ وباز\nهزیمت خوردن فرنگیان »"}
{"book": "adl1179", "page": 179, "text": "(١٦٠)\n\nزاندیشه دشمنش در حصار\tنه روی در نگی نه رای قرار\nنه زهره که آید بدشت نبرد\tکند جنگجوئی بمر دان مرد\nشب و روز بر اهل آن سرزمین\tزدی تو پها از سر خشم و کین\nزباریدن کو له های فرنگ\tهمه اهل کابل بيا ورد تنگ\nشنیدم که آن گوله كوچك دهان\tبود چون بلا غن تهی از میان\nزباروت پر کرده هنگام جنگ\tبتوپ اندر آرندش اهل فرنگ\nچومی افتد اندر صف کارزار\tبر قصد بر آرد ز مردم دمار\nفرنگی چو آن گوله های شگفت\tسوئی شهر کابل فکندن گرفت\nچو خمپاره آن گلو له آتشین\tزدی چرخ ها در یسار و یمین\nبر آور دی از کوه وبازار گرد\tهمیکشت تا آنکه میکشت سرد\nکسان رفته برداشتندی ز خاك\tنکردندی اندیشه از هلاك\nبسی گوله از خاك برداشتند\tفراهم نمودند نگهد اشتند\nملک هم پی رفع شرمند گی\tهمیکرد اظها ری از زندگی\nز دی تو پها از فراز حصار\tبر آوردی از خاك کابل دمار\nدگر باره آن شاه گردون شکوه\tبسی شد ز جنگی فرنگی ستوه\nبز رگان کابل پی دفع شر\tفتا دند در چاره سازی دگر\nیکی پشته بیما روش بو د نام\tبر فعت بغا یت ، بو سعت تمام\nازان تا فر نگی زتوپ کلان\tيك آما جکه بود اندر میان\nبسر کوبی دشمن جا نستان\tکشیدند بروی سه توپ کلان\nدلیران جنگ آو رو ز ورمند\tنشا ندندبر جا یگاه بلند\nدگر سو قریب فرنگی حصار\tکهن قلعه بو د بسی قلعه دار\nبغا یت قوی حصن محمو د نام\tگزیده در دهارو عقرب مقام\n\nمطبعه (عمو می) جلد دوم سراج التوا ریخ مطبع دار السلطنه کابل (۱۰۰۰) نسخه ۲۲-۴-۲۶"}
{"book": "adl1179", "page": 180, "text": "(١٦١)\nزبی اعتباری فرنگی و شاه نکردند زنهار دروی نگاه (١)\nکسی اندران قلعه نگذاشتند که کی دشمن خودنه پیدا شتند\nدرو مانده بود از شهان بزرگ یکی توپ چون اژدهای سترک\nبرش ملك ميدان به آن وزن وسنگ نمایان چو به ملك ميدان تفنگ\nصدای ظفر جنگ زیر و بمش دم بند کی میز دی با دمش\nزمین باد هاتش زيك لقمه کم نهفته دو صد دوز خش در شام\nچو از عظمتش یافته آگهی فتح جنگ را گشته قالب تهی\nبرنگ وصفت سبز و اری تمام مخالف شکن چا رباری بنام\nبسر کوبی دشمن کند یسای بدژ تیز دستان گرفتند جای\nچودین پرورو چار یاری بدند مدد جوی از چار یا ری شدند\nدگر روز چون لاطیه دلسوخته چوتوپ آتش کینه افروخته\nبغرش در آور دتوپ گران قیامت بر انگیخت از هر کران\nچو سر سا میا ن عديم العلاج بجوش آمد، توپ صفر امزاج\nازین سوزدش چارپاری خروش که ای خارجی خوی وبیدین خموش\nتوبنشین که هنگام شورمن است بملك جها ن دور د ور من است\nزپشت گریوه سه توپ کلان زدند از پس چار یاری فغان\nخروش و فغا نهای شان بیش و کم موافق بهم گشته چون زیرو بم\nبدا انگونه کردند جوش و خروش که بنشست توپ فرنگی خموش\nچپ و راست گردان کابل زمین همان گوله ها میز دندش بکین\nکه زین بیش بردند آندو خته زافگنده خصم دل سوخته\nزفرط تف ول بلا بر بلا بزد خاك آن دژدم از کر بلا\nبیفتاد در قلعه جوش و خروش خزیدند مردم بسوراخ موش\nشده هر کس از جان خود نا امید ز باد خمار جمله لرزان چو بید\nدران منزل بیم و رنج شدید چنان شور مردم بگردون رسید\n(۱) زنهار : بمعنی هر گز."}
{"book": "adl1179", "page": 181, "text": "(١٦٢)\nکه از اهل شهری زبیم و گزند درآمد که خواهد شد آتش بلند\nروایت چنین کرد آن را ویه که آنروز بود اندر ان هاویه\nکه چون گوله ها را تپه آتش نهاد همیدید کردند چون گرد باد\nچو گوله بزد چرخ گفتی بخویش که این کرده خویشم آمد به پیش\nچو این سنگها از سنگهای من است چه رنجم حق از جانب دشمن است\nببینم زخود بر خود این عابله چه دارم عوض از که سازم گله\nکنون شیشه من بسندان فتاد چه سازم که کارم برندان فتاد\nگر این دشمنان برنیارم ز جای بیارم که دارم درین بقعه پای\nچو بیمار را از دو رنج شدید شود در بدن اضطرابی پدید\nبباید علاج همان رنج کرد دراول که بیش آید از وی بدرد\nدرین غم که سد کوه برمن نشست فزون از غم پشته پشتم شکست\nپس آن به که چون کوه بندم کمر نخست از گریوه کنم دفع شر\nبرسم شبیخون شتاب آورم سر دشمنان در طناب آورم\nچو زانستو زدشمن شوم رستگار پس آنگه کنم کار اهل حصار\nچو خورشید از پشته آسمان فرود آمد و گشت ظلمت عیان\nشبیخون شب روشنی کرد دور نهان در سواد جهان گشت نور\nز مردان شایسته کار زار روان کرد شمشیر زن ده هزار\nچو شیران پر خشم و پر خاشجوی ز پستی ببالا نهادند روی\nسبک پی چوبادر چو آتش بتاب خمش مثل خاک و شتابان چو آب\nبرسم شبیخون نهان تاختند بخصم افگنی تیغ تیز آختند\nسپاهان کابل بارام و ناز ببالین سر افگنده و پادراز\nتفنگ را جگر سوخت بر حال شان(۱) با و از داد از مخالف نشان\nپیامی چو در سینه بودش نهفت گلوله فرستاد تاباز گفت\nبجستند گردان کابل زجای زبی لشکری پس کشیدند پای\n(۱) چون در این مصرع يك حرف زیاد ولی در همه نسخه ها يك سان بود به اصلاح آن پرداخته نشده."}
{"book": "adl1179", "page": 182, "text": "(١٦٣)\n\nدگرباره آن شاه کردون شکوه بسی شد ز جنگ فرنگی ستوه\nتقابل ندیدند شایان خویش نگهداشتند از بلاجان خویش\nصلاحیکه ازخویشتن داشتند بصد جهد با خویش برداشتند\nدویدند افتان وخیزان چوگوی سوی مسکن خود نهادند روی\nحسودان نشستند بر جای شان بشد بر فلك شورو غوغای شان\nچو در شوره شب ز نور سحر بیفگند گردون گردان شرر\nبیکدم چنان آتش آمد بتاب که شد سوخته خانه آفتاب\nفرنگی زدژ، شه زبالا حصار ز پشته حسودان بدروز گار\nچنان گرم کردند بازار کین که از توپها برهوا شدزمین\nبکابل فتاد آنچنان ولوله که برخاست از هر طرف غلغله\nز افتادن غرفه و پیش طاق بر آمد زهر سو طراقا طراق\nهمه در خروش و فغان آمدند زپشته فزون تر بجان آمدند\nکه بس پله توپ نزديك بود زبس دود مانها بر آورد دود\nازین واقعه سروران دیار بگفتند با هم بصد اضطرار\nعلاجیکه در باب رفع فساد نمودیم تاثیر بر گشته داد\nچو دارو فزون تر کند درد ناك بحکمت دلالت کند بر هلاك\nبرامروز امید و حرمان ماست که ازروزها روز بحران ماست\nازین دشمنانیکه بر پشته شب نشستند چون رهزنان عرب\nاگر جای خالی نخواهیم کرد ازین بوم و کشور بر آرند گرد\nجز این چاره نیست کامروز باز بجان بازی آئیم در ترکتاز\nبکوشیم مردانه اندر نبرد برآریم ازخاك بدخواه گرد\nچو اندرجهان بی اجل کی نمرد زروز اجل از اجل جان نبرد"}
{"book": "adl1179", "page": 183, "text": "(١٦٤)\n\nچه به زین که دل برشهادت نهیم قضای خدا را رضا در دهیم\nپی دفع آزار خلق خدا ببازیم در راه حق سر فدا\nچو مردان برایزد تو کل کنیم نترسیم و ترك تساهل کنیم\nزید اهر که حق ماندش دیر گاه رود هر که بخشد خدایش گناه\nبرین مصلحت جمله بر خاستند تن از خود و خفتان بیاراستند\nبخود بست هر کس سلاحیکه داشت ز دل بیم و امید یکسو گذاشت\nدلیرانه دامان زده بر کمر نه اندیشه جان نه پروای سر\nپیاده دویدند مانند شیر بمردن بجان خوش بکشتن دلیر\nبمانند پیلان پولاد خای نهادند بر دامن کوه پای\nهمه تن نهان گر چه زیر سپر زپستی ببالا نهادند سر\nباعداد شان بست در کوه شخ زبر بر کمر تیغ مور و ملخ\nبران شیر مردان پر خشم وجوش بزد کوس روئن زبالا خروش\nکه دم راست دم راست سازید دم که غم نیست غم نیست غم نیست غم\nبرآمد فغان درنگ از تفنگ (۱) که یعنی نسازید یکدم درنگ\nبلا اندران معرص گفت و کوب گرفت آنچنان طبل زن زیر چوب\nکه زد کر ناناله های های فغان نای ترکی زد از وای وای\nسپاهان جنگی فرنگی سپاه به گردان کابل گرفتند راه\nبصد صدمت و کرد فرو شکوه ببالا ستادند مانند کوه\nنمودند کوشش بشاهین زدند چه در سنگ و بندوق غریین زدند\nزدی کولۀ آهنین از تفنگ بیامی بر اوج هوا سر بسنگ\n\n۱ - تصیح خ « برآمد فغان بی درنگ از تفنگ »"}
{"book": "adl1179", "page": 184, "text": "(١٦٠)\n\nازان سنگ و آهن بجستی شرر نمودی چه فلخمو ری اندر نظر\nدلیان کابل دران گیر ودار نکردند جز تا ختن هیچ کار\nشتابان دران گوله و سیل سنگ رسیدند نزد سپاه فرنگ\nز جمع اچکزائیان دلیر همان خان عبد الله نره شیر\nروان بود از جمله لشکر به پیش بش پهلوانان همقوم خویش\nنخستین در آمد بفوج فرنگ چو پیلان سرمست پیوست جنگ\nچو اندر صف رزم دشمن رسید زابر میان برق روشن کشید\nچنان دشمنان را سر انداز شد که از رشته زه گره باز شد\nاچکزی جوانان پولاد پوش بدنبال آن سر ور تیز هوش\nبه تندی چو شیر ژیان آمدند بسفوج عدو در میان آمدند\nبر آمد علمدار و بیرق نشاند سرش بر سر اوج پروین رساند\nبدنبال شان جمله لشکر رسید شد از جنگ شور قیامت پدید\nزبندوق ها شد دران کربلا چنان گرم با زار جشن بلا\nکه زد گاودم خندۀ قاه قاه (١) زخر مهره شد نعره واه واه\nسپر داشت در دیدنش چار چشم زره در تما شا به بسیار چشم\nدر آمد جلا جل بدستک زدن دهل گشت سرمست خنیک زدن\nبه بسیار سر ز آفت گوله ها شد از خون زبینی روان پوله ها (٢)\nدگر زد کمان چین بر ابرو فگند زسر کار خود کرد نیزه بلند\nبسا عیش کز تیر ها تیره شد بسا چشم کز خار ها خیره شد\nدر آنجای بیرحمی وخشم و کین سپر ها شده چشم ها آهنین\nبسر ها سرو کار شمشیر بود شفاعت سپر در میان میهمود\n\n(١) گاودم بمعنی کرنا\n(٢) پوله ها، غالبا لوله ها، باشد ."}
{"book": "adl1179", "page": 185, "text": "(١٦٦)\nدران جنگ اندر ترنگا ترنگ\nکمان در زهاره به نیرو خدنگ\nز قبضه کمر بسته مانند شیر\nبهر گوشه میزد یلا نرا به تیر\nسپاه فرنگی شده مست جنگ\nبشمشیر وتیر وسنان و تفنگ\nباتش زمین بر زمین سوختند\nبه پیکان فلك برفلك دوختند\nشدند اندران دائره سر فرو\nکه از خون خود که زخون عدو\nز اندیشه تیغ و بیم تبر\nبسر داشت هر يك فرنگی سپر\nبخفتان کس گرز دندی به تیر\nشدی راست همچون الف جایگیر\nزدندی سر خود آئینه تاب\nبه تیغ سیه تاب مانند آب\nولیکن نمودند از دور جنگ\nبغربین وشاهین وتوپ و تفنگ\nبزد هر که بر قبضه تیغ دست\nز شمشیر وتیر حریفان نرست\nبشمشیر گردان دران کارزار\nبمردند پنجاه كم شش هزار\nهمان خان عبدالله رزم جوی\nزخون دلیران روان کرد جوی\nبا کیش ولنگ وبدست کرد\nبسا کس بروی زمین پست کرد\nیکی را چنان زد تبر زین بسر\nکه افتاد از پا چو نخل از تبر\nبه پشت دگر اندران رستخیز\nبزد نیزه مثل الماس تیز\nچنان دوخته مهره پشت او\nکه ترشد بخون عدو پشت او\nیکی را بزد دست کش کرده برد\nبر آور دوزد تاشده خورد خورد\nبدینسان بسی هم نبردان فگند\nز مردان بسی تند گردان فگند\nدران تاختن گوله ناگهان\nبخورد از قضا بر قضا داد جان\nبمهمانی خوان غفران دوید\nطفیلی سه صد شیر مرد شهید\nازان جمله بودند اندر شمار\nزيك خانه اش سي ويك نامدار\nدلیران غازی به مرگ کسی\nندیدند و کردند کوشش بسی\nزمرگ کس سوسن آزاد تر(۱)\nبمرگ خود از زیستن شادتر\nچنان تیغ راندند مانند برق\nکه یکقبضه شدخون مردم زفرق\nزطوفان شمشیر کز سر گذشت\nچنان موج برخاست زان ساده دشت\n(۱) تصحیح خ، بخون کسان تشنه چون نیشتر"}
{"book": "adl1179", "page": 186, "text": "(١٦٧)\n\nکه چون نيزه كلك من يك قلم ز خون یافت سر خی ستون علم\nبهم چشم خود هر کسی چون سپر نظر داشت و ز دیگران بیخبر\nشده تیغ خولریزتر از سغان که از نیزه سخت است زخم زبان\nچنان حمله بردند در کار زار که باد وزان بر چراغ مزار\nبصد زور از جای فوج فرنگ ببردند چون سیل با ریگ و سنگ\nفرنگی سپاهان پر خا شجوی زبالا بیا ئین نها دند روی\nبعکس نخستین سپهر بلند بلندان ز با لا به پستی فگند\nبد نبال شان غا زیا ن دلیر ز دندی بشه شیر هما نند شیر\nفرود آمد ند از بلندی چنان سر سو فرازان و گردنکشان\nکه پر خودو سر دامن پشته شد ز پندار آن و هم سر گشته شد\nزدند آنچنان دشمنان را به تیغ که ز درعد فریاد بگریست میخ\nدل تیغ شد نرم بشکر شگفت که از قبضه دست دلیران گرفت\nز بهر شفا عت ته پای شان فتا دند سرهای گردن کشان\nباین ده بزن اندران ترکتاز بقلعه رساندند و گشتند باز\nچنان طبل کابل درآمد بجوش که بشکست طبل فرنگی خموش\nبیا سا قیا چای تر کی بیار فرو شوی از خاطر من غبار\nکه از تنگ چشمان تر کم ملول دلم سوخت زین فرقه بو الفضول\nچو جنگ کریوه رسا ندم بسر دگر باره چون کوه بندم کمر\nچو یوسف کشم اکبر ذوفنون ز زندان سرای بخا را برون\nزتاج کرامت سر افراز مش شه مصر کابل زمین ساز مش\n\nخلاص شدن اکبرخان از قیدبخار ابعنایت حضرت خواجه مشکلکشا\n\nدوای دل هر درد مند حا جت روای هر مستمند جناب فیض ماب\nحضرت بهاءالحق و الحقيقة والملة والدين رض ورسیدن در کابل\nکسی برد از جمله مردان سبق که امداد جو ید زمر دان حق\nبدرگاه شان هر که دست نیاز بر آرد نگردد تهیدست باز"}
{"book": "adl1179", "page": 187, "text": "(١٦٨)\n\nکر آید جگر خسته یکدو روز بدر گاه شان از سر صدق و سوز\nسوم درد خود را دوا بنگرد همه حاجت خودر و ابنگرد\nامیر جوان بخت فرخ سیر چو کرد از زمین بخا را سفر\nگرفتار ماند اکسیر شیر زاد بسلطان جان خجسته نژاد\nچنان بر دلش بود گرد ملال که روزش شدی هفته و ماه سال\nچو لاله ز داغ دلش سینه ریش برنگ بنفشه سر افگنده پیش\nطناب امیدش ز هر سو درید علاجی جز امداد باطن ندید\nبصدق و ارادت ببرد التجا بدرگاه سر حلقة اولیا\nدر درج عرفان مه برج دین شه مسند آرای ملك يقين\nفرید زمانه سعید ازل کلید در گنج علم و عمل\nدبیر خرد مسند دیوان راز کلیم سخن سنج ایوان راز\nنشیننده مسند خاص عشق گزیننده حسن اخلاص عشق\nدلیل غریبان راه طلب خليل عزیزان شاه عرب\nفروزنده شمع شبستان قدس فریبنده سرو بستان قدس\nمطاع بزرگان روشن صفات متاع گرانمایه کاینات\nفرازندۀ کاخ شرع مبین بر آرنده شاخ دین متین\nدوا بخش درد سقیمان دهر معین و ملاذ مقیمان شهر\nپناه همه رهنمای همه عدو بند و مشکلگشای همه\nطرازندۀ نقش صدق وصفا گدازنده نفس دیو آشنا\nفزاینده زینت باغ دل نماینده مرهم داغ دل\nزداینده نقش غیر از نهان کشاینده بند ظلم از جهان\nمحیط کرم در بسیط جهان محیطی که گشته محیط جهان\nسراج الهدی خواجه ارجمند شهنشاه مشکل گشا نقشبند\nشب و روز بودش دران بارگاه چو شمع سحر گریه و سوز و آه\nشبی چون چراغی زبان کرد باز بگفت از سر صدق و سوز و گداز"}
{"book": "adl1179", "page": 188, "text": "(١٦٩)\n\nکه ای آفتاب سپهر وجود کلید در گنج احسان وجود\nزجرم وخطا گر چه دارم بسی نباشد عد یل گنا هم کسی\nندانم کدامین گنا هم گرفت کدام آه فریاد خواهم گرفت\nکنون توبه کردم پشیمان شدم زنو کلمه خواندم مسلمان شدم\nزدم دست دردا‌من پاك تو سر خو یش بستم بفتراك تو\nخدارا درین سختیم یار شو شفیعم بدر گاه دادار شو\nاز ین عقدۀ مشکلم وا ر هان بکن وصف مشکل کشائی عیا ن\nنمی بینم ای پاد شاه غیور زقانون احسان ولطف تودور\nکه بر حال مسکین خوارو د ژم زانصاف ورحمت نیاری كرم\nبدینسان بسی عجز وزاری نمود دران تلخیش خواب شیرین ربود\nبخواب آمدش شا ه مشکل کشا تبسم کنان از لب دلکشا\nچنان داشت ریش مبارك بتاب كه خط شعا ع از رخ آفتاب\nردائی پیچیده بر گر د خو یش كلاه وقبا ئی و تیغی به پیش\nبگفت ای ستمد یدۀ روز گار سر آمد ز ما ن غمت غم مدار\nقبا و کله پوش وشمشیر گیر بزن بر سپاه بد اند یش تیر\nمخور غم زتنهائی خو یشتن كز ین پس مدد گارو ویار تو من\nنگونسار گر دد بد ا ند یش تو رسد بار د یگر پد ر پیش تو\nترا ملك خود دادیز دان پا ك کنون گرجهان خصم باشدچه باك\nچو در بند ما آ مدی شاد باش ازین پس ز هر بند آز اد با ش\nچوا کبر کلاه وقبا ئی شگفت بپوشید وشمشیر در کف گرفت\nچوبخت خوداز خواب بیدار گشت ز بشگفتنش سینه گلزار گشت\nعمو زاده را کرد زین آ گهی چوخود کر د امیدوار بهی\nدر ین روز ها شد زمال امـیر ملك نعر نا چیز هـمت خبـیر\nاز ان فتح وفیروزی وصلح وجنگ وزان رفتنش در دیار فر نگ\nبسی منفعل شد ز کر دار خویش پشیمان زاوضاع واطوار خویش"}
{"book": "adl1179", "page": 189, "text": "(۱۷۰)\n\nنکردش دران کار تحسین کسی\nازان پس فشر هندکی شهربند (۱)\nنکرده دگر یاد آنها دو بار\nندیدند رنج و غمی زان سپس\nچواز بهر تسکین درد درون\nنبودی نگهبان شان هیچکس\nیکی روز بودند با همدگر\nبناگاه زیبا جوانی رسید\nچو غنچه تبسم کنان زیر لب\nمن از شهر سبز آمدم همرهم\nکه این باد پایان نهان از کسان\nچو یوسف بنزد من آن نامدار\nزانفاس او آند و فرخ سیر\nبجستند بر مرکب گرم خیز\nزمهمیز گردان چابک رکاب\nچنان پویه تیز برداشتند\nبسر سبزی طالع کامگار\nز دیدار آن هر دو فرخ نهاد\nکه از بس شگفتن چو گل در چمن\nنوازشگری کرد وبخشش نمود\nولیکن دل خان اکبر قرار\nچو نبود دل از گرد اندیشه پاک\nدلش خواستی بهر دفع ملال\nازان میزبان خجسته شیم\n\nشنید از چپ و راست نفرین بسی\nنهاد آندو آزاد. سر و بلند\nنپرداخت بر حال شان زینهار\nنه تکلیف یکجا نشستن زکس\nشدندی زشهر بخارا برون\nمگر يك تن از هم زندان وبس\nنشسته نگهبان شان بیخبر\nبر خمارش آثار غربت پدید\nدعا کرد و گفت ای دو والا نسب\nدو اسپ اندو فر مودفرمان دهم:\nچو باد بهاری با کبر رسان\nززندان سرای بخارا بیار\nشگفتند چون گل زباد سحر\nرو ان بر نشستند و را ندند تیز\nدویدند اسپان چو پر ان عقاب\nتو گفتی مگر بال و پر داشتند\nرسیدند در سبز چون نو بهار\nچنان گشت فرمان ده سبز، شاد\nر جودش نگنجید در پیرهن\nزبکر وز رو زد گر بر فزود\nنمی یافت از غصه در هیچ کار\nفزون از طرب گردد اندو هناک\nز ملکی به ملك دگر انتقال\nبتقریب و تسکین و اندوه وغم\n\n١- شهر بند در لغت به معنی زندانی است ولی طوریکه از سطور ما بعد بر می آید\nتحت مراقبت و نظر بند بوده اند ."}
{"book": "adl1179", "page": 190, "text": "( ۱۷۱ )\n\nاجابت طلب شد کزین بوم وبر\nبصد جهد رخصت ازو یا فتند\nنمودند چندی در انجا مقر\nیکی روز با دیده اشکبار\nبرنگ دو لاله زداغ درون\nکه از بهر خویش و تبار اسیر\nگریستند باهم زبیداد چرخ\nدران حالت آمد بشیری چوباد\nسر نامه مهر محمد زمان\nبسی گشت از دیدن نامه شاد\nچو آن نافه‌چین کشادن گرفت\nنوشته چنین بود بعد از دعا\nبشارت که بخت تو بیدار شد\nدوین سرزمین فتنه خاسته است\nهمه شیر مردان بر آشفته اند\nکه درملك برزخ‌هم‌ازبس نقار (۱)\nبظاهر سوی آشتی مایل است\nکجا مکرو نیرنگ او بادریست\nچنان لاطمه جنگی است مغرور ومست\nکه بگریزد از گیر شمشیر تیز\nبرید از سرش نيك کبرو غرور\n\nبسازم سوی خلم چندی گذر\nسوی کشور خلم بشتافتند\nزمانی ببردند در غم بسر\nگرفتند چون شمع محفل کنار\nفشاندند از دیده بر چهره خون\nکه از حال خویش و فراق امیر\nبگردون رساندند فریاد چرخ\nیکی نامه در پیش اکبر نهاد\nهم از خان ذو القدر جبار خان\nبمهرش ببوسید و مهرش کشاد\nز پیشانیش چین کشادن گرفت\nکه ای قرة العین فرخ لقا\nسر دشمنانت نگو نسار شد\nکه‌هر دم صف رزم آراسته است\nجهان ترك مهر فلك گفته اند\nنباشند در آتشی زینهار\nبباطن همان دشمن قائل است\nکه این عصمت از روی بی چادریست\nدر افتاده برخاك خواری‌است پست\nچو آن سایه کزنور آرد گریز\nسلام آورد سایه را هم زدور\n\n۱ ـ نقار ـ بکسر اول كينه وعناد .\n\nاکبر نامه ( ۱۰۰۰ جلد ) سعر در محلات جامه ( ع ) سیده در سرود تاریخ طبع یوم ٦ـ٣ -٢٩"}
{"book": "adl1179", "page": 191, "text": "( ۱۷۲ )\n\nز شمشیر ما زینهاری شد است\nگرفتار سجن حصار خود است\nز قحطش چنان استخوان سوخته\nشب و روز کاری بجز جنگ نیست\nبزرگان این سر زمین یکدل اند\nزمردان و گردان دشمن فگن\nفراهم شده نامور لشکری\nکه از عهده کار سر لشکری\nز جمله بزرگان روشن نهاد\nکنون شیر مردان اهل دیار\nبزودی بیا جای تا خیر نیست\nچنان گرم کن بارگی در شتاب\nبکابل رسی تا بیکدم زدن\nچو نامه بخواند اکبر چیره دست\nبسرعت چو باد صبا شد روان\nچو اندر حد کابلستان رسید\nهمه پیشوایان فرمان روا\nبهر کوی و برزن که گشته روان\nچنان خاست شور دعا برزمین (۲)\nچو پیش محمد زمان خان رسید\n\nسرش از سر ملک داری شد است\nبفکر خر خویش و بار خود است\nکه خرخورده بر سگ نظر دو خته\nز خون یکدمی تیغ بیرنگ نیست\nبتدبیر این ورطه‌ها یل اند\nهم از غازیان مخالف شکن\nو لیکن ندارند سر لشکری\nبرآید بمردی و زور آوری\nدرین فال قرعه بنامت فتاد\nترا جمله هستند در انتظار\nازین به ترا هیچ تدبیر نیست\nکه اینجا رسد پای چپ در رکاب (۱)\nنه دم بلکه تا چشم برهم زدن\nکمر بست و بر بارگی بر نشست\nبسلطان جان جهان پهلوان\nتو گفتی بهاری به بستان رسید\nشدندش بفرسنگها پیشوا\nزمرد و زن و طفل و پیر و جوان\nکه پرسید عیسی «ع» چه غوغاست این\nچو جان فنگ اندر کنارش کشید\n\n(۱) تصحیح خ : که از سرعت تنبر آن خوش رکاب\n(۲) در نسخه د بعوض دعا کلمۀ و غا آمده است"}
{"book": "adl1179", "page": 192, "text": "( ۱۷۳ )\n\nلشت و نشستند نام آوران بگردش چو پر گر دمه ختران\nحقیقت زنو تا کهن گفته شد مسلسل سخن در سخن گفته شد\nسرا نجام کارش محمدزمان بگفتهای فرح بخش روح و روان\nدرین رزم در دست من آنچه بود نمودم دگر نیز خواهم نمود\nببا زوی تدبیر و شمشیر جنگ شکستم طلسمات اهل فرنگ\nزسر مایه آباد کردم سپاه فگندم زپا دشمن کینه خواه\nولی تا مخالف نگردد هلاك نخواهد شد این کشور از فتنه پاك\nهنوز است دروازه جنگ باز هنوز است این قصه دور ودراز\nدلیر افگندند بسیار کس ولیکن ندارد سالار کس\nمرا قوت شیر گیری نماند تواناگی از ضعف پیری نماند\nکجا آید از پیر کار جوان که مشکل بود کارتیر از کمان\nسزد بر سر کار سر لشکری جوانیکه مانند شیر نری\nبود در صف رزم خونریز تر زشمشیر او هوش او تیزتر\nکسی جز تو در خیل مردان مرد ندینم که بتواند این کار کرد\nکنون کار برتست هشیار باش زنیرنگ دشمن خبردار باش\nهمه شهر و لشکر بفرمان تست بکن هر چه خواهی که ملك آن تست\nچنان مردی کن که در روز گار زتو ماند افسانه یادگار\nزها زه زجات وزینت کند پدر بشنود آفرینت کند\nچو خان بزرگ این جواهر بسفت چوگل خان اکبر بخندید و گفت\nکه ای نامور سر و را نجمن چنین کارها چون نشاید زمن (۱)\nگرفتار در دست دشمن پدر غریب او فتاده بملك دگر\nمن از پس بشور آورم دشمنش که تا سازد آزرده جان و تنش\nرسانم بخویشان و اهل و عیال زآشوب زنبو و خانه وبال\n\n(۱) در نسخه بطریق صحیح چنین آمده : که این کار ها چون بیاید ز من ،"}
{"book": "adl1179", "page": 193, "text": "( ١٧٤ )\n\nبیستند . بجان بـرا در جـفا\nبر ین کار من آسمان وز مین\nندانی که باما چها کر ده اند\nبگو ید بمن يك سيه نـا مـه\nكرا خشك لب گشت از بهر ما\nکه بر خاك زد از غم ما کلاه\nبما ندی بما گرمی از هزا ر\nبما گر نه با هم فتادی نزاع\nهمه هر چه کردند یاران خویش\nچراغ يقين چون پزیرد فرو غ\nچومستعمل آبی بود اشك زور\nچه بد کرده بو دیم کز بهر آن\nتطاول به بنگا ه ها سا ختند\nمرا با چنین کار ها کارنیست\nببایست این پیش بینی نخست\nنه اکنون که دشمن قوی ترشده است\nچوا کبر بگفت این سخنهای خویش\nبد ا نگو نه گشتند غرق عرق\nپس از ساعتی رخ زخوی کرده پاك\nبگفتندش ای تکیه گاه همه\nهمه خیر وشرچون بدست خداست\nبما ا ين همه رنج تقد یر بود\nکنون تیر ر فته د گر باز پس\nبسی ر ا حت ز مرۀ بیسوفا\nنخو انند چرا آ فرین آفرین\nکه تدویر وجورو جفا کرده اند\nکه تر کرده از بهر ما خا مۀ\nكراتر مژہ گشت از مهرما (۱)\nکه جامه در یدو که کرده است آه\nفرنگی چه کردی که بردی دیار\nکجا روی کابل بدیدی شجاع\nندا ده است زنبور بیگا نه نیش\nکه چر بی ندا رد باشك درو غ\nبجریان نخواهد شد آب طهور\nببستند بر کینه جوئی میا ن\nبقصد گر فتن ز پس تا ختند\nنیم یار کی چون کم یا ر نیست\nکه ما چت بودیم وبد خواه سست\nزگر دانکشی با فلك سر زده است(٢)\nز خجلت همه سر فکند ند پیش\nکه پر گشت نه آسمانرا طبق\nکشیدند یکسر سر از روی خاك\nنگهبان و پشت و پناه همه\nز دیگر کسی شکوه کردن خطاست\nقضا سوی کوی دعا ره نمو د\nنیا ید چه آید زا فسو س کس\n\n(۱) تصحیح خ : که را دیده از بهر ما تر شده که از بهرما زارو مضطر شده\n٢- تصیح خ : زرفعت بگردون برابر شده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 194, "text": "( ١٧٥ )\n\nمسلم که بر ما سزد این عتاب ولیکن چه گوئی بغیرت جواب\nدرین مجلس آنانکه پیش تو اند همه آشنایان وخویش تو اند\nکر از چشم غیرت ببینی در ست بهر خاکۀ ننگ و ناموس تست\nکسی کز ازانها بیفتد به بند نظر کن که تا بر که آید گزند\nبعز و جلال خدای عظیم ؟ به تعظیم نام رسول کریم ص\nکازین پس ز شرط و فافگذر یم بجز راه فرمانبری نسپریم\nزاندیشه های دغا در گذر که معلوم شد میوۀ این شجر\nدرختی که بد طعم با شد ببرش زهی ذایقه کوچشددیگرش (۱)\nبدست فر نگی فتاد این دیار زروی شجاع دو روئی شعار\nبیفگند در ملك وملت فساد کنون فرض بر مردوزن شد جهاد\nنظر کن سوی حکم پرور دگار نه بر ننگ وناموس خویش تبار\nکمر بند از جبهه چین بر گشای بکوش اند رین کار بهر خدای\nتو و استقامت بمیدان جنگ دگرما و شمشیر وفوج فر نگ\nنسگهدار فرمان یزدان پاك پسر بابدر گر نبا شدچه با ك\nچو این ماجرا خان اکبر شنید جز آمیز گاری صلاحی ندید\nشد ازشکوه خاموش گفت اینسخن که ای شیر مردان شمشیر زن\nچو حرف جهاد آمد اند ر میان به بندم چو شمشیر دیگر میان(۲)\nبر آرم ز دل بیم و امید و پاس زدشمن فگندن ندارم هراس\nتبارم گرفتار دشمن شده است شما زانچه ترسید بر من شده است\nندارم امید آنکه آیند باز سپردم بیزدان مسکین نواز\nبکوشم درین کار بهر خدای بداندیش سر کش در آرم زیای\nاگر عهد خود را درستی کنید دگر نقص پیمان وسستی کنید\nرسد بر شما نفع ونقضش تمام سخن مختصر کرده شد والسلام\n\n(۱) درختی که تلخ است اورا ثمر نگردند مردم بگردش دگر\n(۲) به بندم به شمشیرو خنجر میان"}
{"book": "adl1179", "page": 195, "text": "( ١٧٦ )\n\nبيا ساقيا شکوه من بگذار\nبشکرانه صلح جامی بیار\n\nکه گرا کبرا زشکوه خاموش شد\nمرا خود نخواهد فرا موش شد\n\nچو دادم با کبر ببلند افسری\nبفر قش نهادم کلاه سری\n\nکنون باز گویم چه منصوبه ساخت\nبطرز فر نگی چه شطر نج باخت\n\nبر تخت نشستن محمد ا کبر خان در کابل واستد عای لاثپه\nجنگی بملاقات او و رفتن او نز د لاثپه جنگی و خز ینه دادن او با کبرخان\n\nحریفی که شطر نج بازی کند\nتامل به منصو به سازی کند\n\nنخستین به بیند که دشمن چه باخت\nفرس بر که افکند و رخ بر که تاخت\n\nبهر مهره خود حمایت کند\nپس آنکه ببازی بدایت کند\n\nنباید که از رخ به بیدق زند\nحر یفش دهد کشت وماتش کند\n\nچو ا کبر ز سر یافت فرما ندهی\nبسر بر نهاده کلاه مهی\n\nسر ان جمله گشتند فر مانبرش\nسپه بنده گر د نکان چا کرش\n\nز کج بازی کهنه بر داشت دست\nز نو نقش منصوبه تازه بست\n\nبدستور پیشینه اکر فت تفنگ\nز نایابی غله اهل فر نگ\n\nره آمد و ر فت مر دم کشاد\nزجنگ و خسو مت نیاورد یاد\n\nبسی سیم وزر مر دم اندوختند\nبنر خ گر ان غله بفر و ختند\n\nبهم سنگی سکه نقره فام\nگر فتند از پختگی سیم خام\n\nبیغد و خت خباز انباز زر\nشدش هر یکی قرص د ینار زر\n\nچنان گشت بازار هیزم بجوش\nکه چون آتش افر و خت هیزم فروش\n\nبر نگی عسل شان خود بر فر اشت\nکه شالی چنان خان شیر ین نداشت ( ١ )\n\nسپاه فرنگی بفرخ گر ان\nندیدند و ار زان خر یدند جان\n\nچو کاهی شدی کاه در چشم شان\nر سيدي غو تیغ بر کهکشان ( ٢ )\n\n١- مطلب از خان شیرین خان جوان شیر است که در آن فرصت مناسبتی با انگلستان\nدر کابل داشته است .\n٢- در نسخه اصل و نسخه ك ( غوی تیغ ) آمده و در نسخه د غو بیغ : اما تصحیح خ :\nرسیدی شر و شور بر کهکشان -"}
{"book": "adl1179", "page": 196, "text": "( ۱۷۷ )\n\nچواز قحط فوج فرنگی برست زاندوه و غم لانه جنگی برست\nسپه را پی دفع رنج روان چوآب روان داد کنج روان\nپژوهر چه لشکر ز کشرو گرفت بجان مفت خان اکبر گرفت\nکزان سرزمین آنچه آورد و برد زتاثیر یمن قدو مش شمرد\nبران شد که نزدیک خود خواندش زنيك و بد آگاه گرداندش\nکه تا همدم و یار و یکدل شود مدد گار این کار مشکل شود\nپریدی روان کرد شیرین سخن بدو گفت کای نامدار زمن\nپس از بس ثنا و دعا و سلام چنین دارم از لانه جنگی پیام\nکه ای از قدومت چو خضر بهار شده سبز و خرم سراسر دیار\nرسیدن در ین کشور پر فساد مبارك ترا ای مبارك نهاد\nگمان داشتم کاندرین چند گاه کنی سوی ما نیز گاهی نگاه\nبدیدار فرخنده شادم کنی پیامی فرستی و یادم کنی\nچودانم که داری دلی سوی ما که مانع شد از دیدن روی ما\nدلم شایق روی دلخواه تست بزودی بیا چشم در راه تست\nپیاسخ نگفت اکبر نامجوی که بعد از سلامش زمن بازگوی\nکه گر اندرین سرزمین آمدم باندازه ایتچنین آمدم ( ۱ )\nکه از دیدنت دیده روشن کنم دل از خرمی هچو گلشن کنم\nولی از ادب دور دیدم بسی شدن بی طلب پیش روی کسی\nببین همت عـالی شاهباز که نا خوانده آمد برشاه باز\nبان همت سفله نزديك كس نشد گر به ناخوانده همچون مگس\nکنون از کرم چون شدم بهره مند سز دگر کشم سر بچرخ بلند\nولیکن چو این وقت وقت است دیر بگویش که فردا بیایم بخیر\nچو روز دگر اکبر آفتاب بنظهاروی گشت گرم شتاب\nدلیرانه تنها شد اکبر روان چورستم ببر شاه مازندران\n\n۱ - تصحیح خ بشوق و تماشای این آمدم."}
{"book": "adl1179", "page": 197, "text": "( ۱۷۸ )\n\nچو پا در حصار فرنگی نهاد زشادی بهر گوشه غوغا فتاد\nروان پیشوالا شه جنگی دوید چو سرور وان در کنارش کشید\nچو مضمون عالی بکرسی نشاند بالفاظ شیرین ثنایش بخواند\nکه احسنت ای سرور سرفراز بسان پدر صادق و راست باز\nزهی بی بها گوهر شاهوار متاع گرانمایۀ این دیار\nمن از ناشناسی خریدم خزف در قیمتی مفت دادم ز کف\nزسودای خر مهره های خسیس شد از دست در دانه های نفیس\nنگهداشتم سفله گان دیار که خست نمودند انجام کار\nنمود انجره در نگاهم شگفت (۱) ببستم از و دسته دستم گرفت\nبگفتم بصد التجا با امیر که بر شغل خود باز شو جا بگیر\nولیکن چو زین کشور آزرده بود دغا های این ابلهان خورده بود\nپسندید در ملک بیگانه جای چو کرسف زد این ابلهانرا بپای\nبدل داشتم تاز هند آرمش همه دشمنان بسته بسیار مش\nولیکن چوره بود دور و دراز بتاخیر و تعطیل می ماند باز\nستایش خدارا که از لطف و جود بروی تو ابواب دولت کشود\nززندان سرائی بخارا رهاند درین سر زمین بیگمانت رساند\nقدوم تو از راه فرخندگی ببخشید ما را زسر زندگی\nخدا زنده جـاودان دار دت همه دشمنان زیر پای آردت\nازین پس نکوخواه خویشم شمار زمغز مخالف بر آورد مار\nترا ریسمان آسمان بلند بکف داد دشمن بگیر و به بند\nپلنگی تو خصمان روباه باز بجنگت آرمانند روباه باز\nکه تا یادشان خواهد آمد بدیر که آخر بود بچه شیر شیر\n۱- چون انجره در لغت فعلا فهمیده نشده بنا بر ان توسطه شاعلی خچنین تصیحی گردید\nنموده مغیلان بچشم شگفت\n۲- کرسف بمعنی پنبه و لیق دوا شاست این کلمه چندان مناسب دیده نشد\nچنین تصحح شد زد این ابلهان دغل را بپای"}
{"book": "adl1179", "page": 198, "text": "(۱۷۹)\n\nگر ین سر کشان بسته دست آوری بر او رنگ شا هی نشست آوری\nور از دشمنان برنیاری دما ر نه بینی درین بوم و کشو ر قـرار\nجوابش بگفتا کبیر نامـدار که ای نامور مهتر روز گار\nاگر زین دلت آتش افروخته است دلم از دلت بیشتر سوخته است\nمرا نیز مغزی است در زیر پوست شناسم بد از نيك و دشمن زدوست\nاز ین اولها نم جگر خون شده است ز دل چون بگویم که او چون شده است\nز اطوار و کردار شان بیشکی پدیدار شد بر تو و از صد یکی\nمرا آ گہی زان ایاعن جداست خبرنيك دارم که تا چون بد است\nزین بیخ خصمان بر آ وردمی چو شیر ژیان خون شان خوردمی\nولی بی زروبین كس و يك تنم بزور آوران پنجه چون ا فگنم\nنه در زیر فرمان مرا لشکری است نه مالی نه گنجی نه سیم وزری است\nز لشکر غمی نیست چون زر بود که لشکر بزر زو بلنکـر بـو د\nچو آن نامدار فرنگی نژاد شنید این حکایت زبان بر کشاد\nبگفتش چه اندیشه داری ززر بگو هر چه خوا هی بگیر و ببر\nبخواهی اگر بر کشم درزمان زدینار و زر تـو ده تـا آسمان\nنگهدار لشکر ززرغـم مدار که گرصد بخوا هی د هم صد هزار\nچو این گفت گنجینه را در کشاد ززر بدره ها پیش آورد و داد\nشنیدم عدد داشت نهصد هزار مرا بیگنه در شما رش مدار (۱)\nزر اکبـری چون با کبیر رساند دگر ا کبیر از لعل گوهر فشا ند\nکها کـنون ز کین آوران غم مدار از ین پس من و دشمن و کـار زار\n\n(۱) ـ د. نسخه « د» كـلمه مدار بصورت شمار آمده وقـ لبا به صحت قرین تر است ."}
{"book": "adl1179", "page": 199, "text": "(۱۸۰)\n\nسرسر کشان در کمند آورم همه زیر سم سمند آورم\nبمنصوبه بازی و نیرنگ و رنگ ببینی که چون دشمن آرم بچنگ\nزدست و زبان من از خیر و شر گر آید ادائی به نحو دگر\nنه باید که رنجی و با ور کنی با ندیشه جای در سر کنی (۱)\nکه تا خصم گردد گرفتار من خود آگه شوی از من و کارمن\nازین پس بهر کار فرمانبرم بشر طیکه دیگر دهی کشورم\nدهی نامه عهد تا بر قرار درین کار ماند دلم استوار\nروان لاتپه جنگی قلم بر گرفت بر آورد کا غذ بعنبر گرفت\nبلفظ فرنگی قسم کرد یاد بمهر خودش نامه عهد داد\nطمانچه دوتا داشت دیگر به پیش یکی کر دپر شوره از دست خویش\nدو گوله در آورده گفتش کزین بیفگن محمد زمان بر زمین\nپذیرفت از و اکبر نام جوی برآمد بزر همچو زر تازه روی\nدر بخشش وجود و احسان کشود زر افشاند و لشکر فراهم نمود\nبه پیش خوا نین فرخ نهاد همه راز پوشیده کرد آشکار\nزسر آنچنان پایگاهش فزود که بیش آنچنان عزوجاهش نبود\nپس از دادن شرح گفت و شنود همان نامه لاتپه جنگی نمود\nز تقریر و تدبیر در انجمن بیان شد مسلسل سخن در سخن\nحدیثی که رفت آشکار و نهفت بر لاتپه جنگی کسی باز گفت\nبطوری وطرزیکه یکسر کلام شد از راستی دلنشینش تمام\nفتادش بدانگونه آتش بجان که چون توپ سرزد زگوشش دخان\nچو فرموک زین رشته شد چرخ زن خروشان همی گفت با خویشتن\nکه آها زدم دیده بر نوک دوک بخوردم در اسپا ل حب الملوک\n\n(۱) - تصحیح «خ» مصرع دوم : بهر کار من فکر دیگر کنی ."}
{"book": "adl1179", "page": 200, "text": "(١٨١)\n\n(١) مهند سيه برسر عضر خويش نشا قدم زدم تيشه بر پای خويش\nبقول سگان خويشتن را جگر دريدم بسی کندن خارد در\nدريغا كه بد خواه کوتاه دست نمودم قوی دست و دستم شکست\nتبر از كف دشمنم وقت جنگ فتاده مشش باز دادم بچنگ\nبيك خار شی كم پر يشان بدم تن خويشتن در مغيلان ز دم\nدو تن از سران ديار فرنگ هنر مند ودا نای تدبير وجنگ\n(٢) برونام آن يك كرا می نسب دگر داشت جريل ننده لقب (٣)\nبگفتندش ای سر ور تيز هوش چو مرچل زتاب وتب دل مجوش\nمخورغم ازين غصه رفت آنچه رفت مكن ياد اين قصه رفت آنچه رفت\nچوتير از كمان شد تأسف چه سود چوکف سوخت آنگاه زدن تف چه سود\nزدشمن نيايد جز اين هيچ كار مكن شكوه های گز يدن ز مار\nدرين شهر از دشمنان كم چه بود كز ين دشمن ديگرش برفرود\nازين گفتگو به كه دم در كشی كه نبود سلاحی به از خامشی\nبصيا د آن به كـه دم در كـشد كه تا صيد او با زرم در كشد\nچنان كن خموشی و كتمان راز كه تا اكير آيد بدام تو باز\nچوپيش آيدت از پی رفع شك بكن امتحا نش چوزر بر محك\nبدانش زبان بند وبگشای كوش بخوشی خموشی بنوشی بهوش (٤)\nكه از دل زباش چه بيرون زند جبيش چه گويدسخن چون كند\n\n(١) ـ مهند ـ بمعنی شمشير ساخت هند .\n(٢) ـ «بر و» در نسخه «د» ترور آمده كه به اصل نام انگليسی آن نزديك تر است\nومطلب شاعر ازهمان «تربور» انگليس كه در تمام اين واقعات باسر وليم مكناتن\nهمراه بوده ميباشد .\n(٣) ـ « ننده» در نسخه «د» «لنده» آمده كه حقيقت آن معلوم نشد زير اسران\nمعروف انگليس كه درين واقعات با مكناتن يكجا وهمراه بود ند عبارت از اشخاص ذيل است كه\nماخذ ومدارك از آن ها نام برده است : ليفتنت ايند ری ومكنـ جو ولاورن س .\nواغلبـاً شايد مطلب شاعر از ننده ولنده ، عبارت از ليفتنت اينری بوده باشد .\n(٤) تصحيح خ : كند هر چه اظهار بشنو بهوش ."}
{"book": "adl1179", "page": 201, "text": "(۱۸۲)\nاگر پیچ و خم بینی در سخن به تیغ کجش بازعین راست کن\nکه تا یابد آن کجر و باده کوی جواب دو روئی ز تیغ دو رو ن\nو گر نه کسی از دشمنا ن دغل دروغی تراشد بزرق و حیل\nحدیث مخالف چرا بشنوی بحرف افقی زجها مــیر وی\nزاندر زشان یافت آن ذو فنون بسیار پیچیدن اندك سكون\nبیا ساقیا آب آتش نهاد بده كباب حيوا تم آمد بیاد\nکه مرطوب سازد دماغ مرا دهد روشنائی چراغ مرا\nازان تر دماغی که بیابم زسر تراود زطبعم سخنهای تر\nبیان قصه لانپه جنگی کنم نخواهم که دیگر در نگی کنم\nکشته شدن لانپه جنگی از دست محمد اکبرخان\nبمعة سه تن فرنگی\nقضا زیر کا خ را کند بیخبر قضا آدمی را کند کورو کر\nبتقدير تدبیر فرمان بر است قضا و قدر را خرد چا کر است\nچه امکان و یا را خرد را که سر به پیچید زحکم قضا و قدر\nچه خوش گفت فرزانه هو شمند که نبود حذر بد قدر سود مند\nچو کرد اکبر قایم انداز چست بشطرنج تقدیر بازی در ست\nبران شد که یکبار آرد شکست بعنصو به خصم چالاك دست\nزپیش برو اسب و شپرخ زاند بيك تاختن کشت و ماتش کند\nروان گشت و در کف زآلات جنگ همان يك تمانچه که بود از فرنگ\nنه خود و نه خنجر نه درع و سپر مگر تیغی آو يخته از کمر\nزخویشان خود داشت با خویشتن عمو زاده سلطان و دیگر دو تن\nبخندق که بر کنده گرد حصار ستا ده چو شمشاد بر جویبار\nبرلانپه جنگی کسی تیز هوش فرستاد و گفتش نهان زیر کوش\nکه گفت از اب خندق اکبر سلام وزان پس چنین گفت گفتن پیام\nکه امروز کارم بسامان شده است رسالم بسر آنچه فرمان شده است"}
{"book": "adl1179", "page": 202, "text": "(۱۸۳)\nبمانده است ز دشمن اندر خبتن\nهمین بردن دست و تیغ آختن\nولیکن صلاحی است سنجیده‌ام\nحدیثی است پوشیده پرسیده‌ام\nبدستور بس آمدم در حصار\nولی ضیق وقت است معذوردار\nکه دیرم شود تا رسانم سخن\nزدل تا گلو از گلو تا دهن\nقدم رنجه کن تا برون حصار\nکه تار از پنهان کنم آشکار\nبتها خیر فرصت ندارم دگر\nبيك نكته آن نیز هم مختصر\nفرنگی چو این نکته در گوش کرد\nزسر گزشش روم چو خرگوش کرد\nدودل گشت بر پای جستن گرفت\nدگر باره بر جا نشستن گرفت\nقضا دست بگر فته بر داشتی\nحیاتش نماندی و نگذاشتی\nبدو گفت جرنیل کای شیر دل\nچرائی دو دل تو بنا کی بهل\nنه در لشکر دشمنی رفتن است\nکه این جمله رسم بس و آختن است\nنز یبد بمثل تو سر لشکری\nبلرزیدن شیر از در دری\nکه از چارتن تن به پیچاد کی\nدهد دست گردد بكينار گسی\nچو نبود بد شمن سلاح نبرد\nچرا گردد از دیدنش روی زرد\nنه رغی تو او باز روئینه چنگ\nکه در حیرت افتد دة چون کیلنگ\nبظاهر سخن گوید از روی صدق\nچو غنچه دهانش دهد بوی صدق\nچرا کس زدست گمان دروغ\nبزه راست سازد کمان دروغ\nبرو گوش کن تا ره میگویدت\nچه بر مدعا خواهد چه میجویدت\nاگر قدبه كو ته ود بار گرد\nبزودی بساط سخن در نورد\nو گر دائم اندك زمن شد دراز\nفرستم پست لشکر رزم ساز\nکه باشند یار و مد د گار تو\nز آسیب دشمن نگهدار تو\nزدل دادش لاته جنگی بجت\nروان با قرونده بكر دا و هست\nچوسایه قدر رفتم یکدو کس\nشتابان ببال شان برد و بس\nچوبودند از هر دو سو چار چار\nببك جای گشتند با هم دوچار\nنشست اکبر ولانه جنگ آزمای\nستادند گردان دیگر بپای"}
{"book": "adl1179", "page": 203, "text": "(١٨٤)\nزبان برگشاد اکبر نامدار بگفتا ای جهاندار والا گهر\nبحکم تو لشکر نگهداشتم علم بر سر انجم افراشتم\nبلقد ان ۱ این شهر بست من اند زبر دستها زیر دست من اند\nبمانده است تا دشمن آویختن همین بستن پای وخون ریختن\nولیکن بگیرم ازان باز دست بترسم که آری به پیمان شکست\nبصلاحید بندم سر جویبار کند دیگری ماهیانرا شکار\nکزیفان بسی مکرونیرنگ ورنگ همی خیزد از مردمان فرنگ\nبژ رفی ببرند از دوست پوست که تابر کشند از تن هر دو پوست\nشما را قد محکم به پیمان خویش و لیکن نباید ز بیگفته پیش\nرهائی نیابد دلم ز ین گز د بجز بستن عهد و پیمان تو\nچواین گفتگو لانهه جنگی شنید ترش گشت وابرو بهم در کشید\nدلش سوخت از احتراق نهفت زبان آتشین کرد چون شمع و گفت\nکزین بیشتر تند خوشی مکن زبان بند و گستاخ کوئی مکن\nمشو هرزه کوژار خائی بس است زبان باز کش خودستائی بس است\nکه را زهره از آبی وآتشی که باما زند دم ز گردنکشی\nکجا رفت آن عجز روز نخست همان لابه کردن به آواز مست\nبیاد آر لرزیدن گردنت سر افگنده با من سخن کردنت\nزبس چیزی وستی حال تو نمیرفت سگ هم بدنبال تو\nکه امروز سالارو سرلشکری همی لافی از میری و سروری\nبروت شکسته ز گوشت شدهاست بچرخ زبرجد خروشت شد است\nندانی که این احتشام از کی است و گرنه چو قوخان اکبراسی است\nچه بود این سخنها که گفتی مرا چه ناوک کزان سینه سفتی مرا\nبمن عهد بستی وبگسیختی بکان نمک رفتی آمیختی\nبدشمن دگر بار پیوسته نمکدان نمک خورده بشکسته\n(۱) ترز مطلب از ترپورانگلیس است ."}
{"book": "adl1179", "page": 204, "text": "(١٨٥)\n\nبه پیش تو خوردن بریدن یکی است سرافرازی و سر بریدن یکی است\nتأمل بخود کن چه بد کرده‌ای چه دادم دغادر چه آزرده‌ت\nکرا تا کنون عهد بشکسته‌ایم کرا سینه از داغ دل خسته‌ایم\nبگو طرح پیمان چو انداختیم امیر ترا تا چه بد ساختیم\nنظر بر همان ساختم لاجرم ترا کرده‌ام لطف وجود وکرم\nتو کم ظرف بودی که از باده نوش یکی قطره کردی فزونی زهوش\nنخورده عسل کرمیت شد پدید که کارت ببرسام وصفرا کشید\nگل زعفران دیده‌ای کدو برگ که از دیدنش گشته شاد مرگ\nنبخشی بجمع پریشان خویش زنی تیغ بر جمله خویشان خویش\nتو خود را چه دیدی چه انگاشتی مگر با خود از جهل پنداشتی\nکه شد لاقهه جنگی زدشمن زبون برشوه مدد جوید از من کنون\nترا این خیال عبث در سر است ازین نکته بگذر سخن دیگر است\nدرین یکدو روز از سپاه فرنگ ببینی جهان پر زشیر و پلنگ\nکه از برق شمشیر آتش فشان نمانند از آفرینش نشان (١)\nنه کابل نه زابل نه غزنین ماند نه لشکر نه خان و خوانین ماند\nچو اکبر شنید این بیان درشت بر آن شد که مغزش بر آرد بمشت\nولی عهد انگشت بر لب نهاد تحمل سر پای خشمش فتاد\nهمیخواست تا دشمن از خشم و تاب به پیمان شکستن در آرد شتاب\nکند دست بر جنگجوئی دراز پس آنگاه کارش بسازد بساز\nدگر باره گفتش که ای نامور بیازام و تندی مکن اینقدر\nحدیث صلاح مفت جنگ شد سخن راست گفتم دلت تنگ شد\nچه گفتم که این آتش افروختی ز تاب نفس مغز من سوختی\nچه سازم که شد عهد پابند من و گرنه من وطاقت اینسخن ؟\nهمه کرده خویش داری بیاد ز دیگر کسان نیز باد تو باد\nفراموش کردی مگو قصه‌شان که می‌جستی اندر زمین استخوان\n(١) تصحیح مصرع دوم تو سطاخ نوانت از مهره ماند نشان"}
{"book": "adl1179", "page": 205, "text": "(۱۸۱)\n\nبلب جان رسید پدر ماند گی با حسان من یافتی زندگی\nنبودی گرت لطف من در نهان تو کی زنده میبودی اندر جهان\nنیم طفل کین خویش تو مانیم منت نيك دانم تو هم دانیم\nبیاد آر جنگ نخستینه بار که کردیم در کشور قندهار\nبمیدان چه مردانگی کرده اید چه شربت زشمشیر ما خورده اید\nازان در گذشته نداری خبر امیرم چه کرده است با داکتر\n(۱) ز چل نامداران تو با چل هزار چگو نه بر آورد تنها دمار\nابا شد زنی دیده یار فرنگ که نوحه ندارد از ان روز تنگ\nوزان پس چو با مردم این دیار بمیدان مقابل شدی چند بار\nندیدی که تا چون بدشت نبرد بر آورده اند از سپاه تو گرد\nچگونه ببرنی سر انداختند چها با تو و لشکر ت ساختند\nکنون چو زندانیان در حصار نه برهیچ دخلی نه با ملك كار\nچه آمدز دست تو ولشکرت که آید کند لشکر دیگرت\nبگو در کجا جز به نیرنگ ورنگ گرفتی دیاری بمردی و جنگ\nچه لافی چه خیز د زلاف تهی بکن زانان نام مردی نهی\nشکسته است پیمان تو سر بسر نمی بینمش از درستی اثر\nگرفتی بسوگند و پیمان امیر بهند وستان برده کردی اسیر\nچه اندوه وغم که ان بپردی رسید چه آزار ها کا و نه آنجا کشید\nازین به چه باشد درستی دگر غرض یکطرف نه بخوبی نگر\nبران آردم خشم کز زشت ونيك همه ماجرا باز گویم وليك\nهنوز از حیا پیش دارم حجاب هنوزت دهن بسته گویم جواب\nبدینسان چو تیغ خود آن پیلتن شدی دم بدم تیز تر در سخن\nعمو زاده از پس به پشتو زبان فغان زد که ای خان جا دو بیان\nسخن مختصر کن که ترکان سوار (۰) برون آمدند از میان حصار\n\n(۱) ۔ تصحیح خ : کرانها که بودند با چل هزار\n(۲) ۔ تركان سوار مطلب از ابدالیان است ."}
{"book": "adl1179", "page": 206, "text": "(۱۸۷)\n\nزره پوش و شمشیر ها آخته بیا بند با لای ها تاخته\nکنون ایمنی شرط تدبیر نیست درین مهلکه جای تا خیر نیست\nشکارث با ندازه جستن است بزن ورنه بهر چه بنشستن است\nشنید این سخن لاتمه جنگی تمام که آموخته بود پشتو کلام\nزبان بست از گفتگو ی وستیز ز جا جست تارو هتد در گریز\nبدامان او اکبر نيك كيش بزد دست و بنشاند برجای خویش\nبخاک آنچنان کوفت ضرب سرین که در جنبش آمد سرا سر زمین\nبگفاش که بنشین کجا میروی بمان تا سخن سر بسر بشنوی\nهنوزت حدیثی که پر سید نست نپر سیده ام از چه ترسیدن است\nولی لاتمه جنگی رهائی زبند همیخواست چون صید اندر کمند\nدران کشمکش از سرداغ ودرد طمانچه زدن را بسی سعی کرد\nولی آن سیه دل خروشی اگرد بفر یاد چقماق گوشی نکرد\nبیامد برون ز آهن تیره رنگ شرر هر قدر در زدر سر بسنگ\nطمانچه که از بهر جان حسود فرنگی بصد کینه پر کرده بود\nبکف داشت اکبر برآورد وزد فلك گفت بد خواه را این سزد\nقضا از پسش گفت کای سینه ریش ترا کرده خو یش آمد به پیش\nچودشمن سر خاك خواری فگند برآورد تیغ آن یل زور مند\nبرید. سرش باز ز خم دگر بچالاك دستی بزد برتریور (۱)\nبرش چون ز کف رفته چوگان فتاد سرش همچو کوئی بمیدان فتاد\n\n۱- باید مطابق دیگر جاها ترن خوانده شود تا وزن برابر باشد ."}
{"book": "adl1179", "page": 207, "text": "(۱۸۸)\n\nبگردون چنان موج خون سر کشید که شیر فلك سر بسر در کشید (۱)\nدر آندم که بودند مانند شیر بهم در کشا کش دو مرد دلیر\nرسیدند ترکان جفنگی فراز شده پای شان بسته از ترکتاز\nشدند آب از بیم رخشنده تیغ چو از تاب برق درخشنده میغ\nنجنبید یکتن نه سر بر فراشت تو گفتی که جان در بدن کس نداشت\nنه یارا که تازد کسی سوی جنگ نه زهره که در کف بگیرد تفنگ\nدلیران کابل چو شیران نر گرفتند پس ماندگان دگر\nببردند با لاشه سر کشان بمنزلگه (۲) خویشتن با کشان\nچنان کشتگانرا کشان و دوان که صید گرانرا هنر بر جوان\nبیاویختند آند و سر کش بپا بیازارها تن جدا سر جدا\nبدیگر دوتن زنده در گور جای نمودند یعنی که زندان سرای\nز شادی چنان کابل آمد بجوش که شد قهقهه چشمه زار آبگوش\nدهل آمد از شادمانی بجوش ز الحمد لله همه میز د خروش\nفتیله چو این مژده در گوش توپ بگفتا بگفتار چه خوب و چه خوب\nفغان چار یاری کشید از حصار که دین قوتی یافت زین چار یار\nبگوش فلك گشت جوش شلك بخود گفت حمداً عدواً هلك\nبده ساقی آن آب یاقوت رنگ زمان دیر شد چیست اکنون درنگ\nمکن سرد مهری طلب گرم شد سوال آمد و از میان شرم شد\nچو شد قصه لا تنه جفنگی بسر بدانسان که گفتند مردم خبر\nکنون گویم از اکبر شیر مرد که دیگر بفوج فرنگی چه کرد\n\n۲ - تصحیح خ ، که شیر فلك سر بخون در کشید\n۱ - « : « سوی منزل"}
{"book": "adl1179", "page": 208, "text": "(١٩٠)\nزاری کردن زن لاتهه جنگی در فراق او وعاجز شدن لشکر فرنگ\nدر بالاحصار وهلاکی آنها در برف و خطا شدن طما نچه دو هر سنگه از اکبرخان\nکسی را که چرخ ابتلا آورد هجوم بلا بر بلا آورد\nکند هردمش از نوآزار زار سر نیش خارش زند نیش مار\nنرسته زاندوه درد جگر نهد بر سرش کوه درد دگر\nنه مسکین رها گردد از چنگ او نه شه ایمن از رنگ و نیرنگ او\nزدو ران جمشید واسفند یار ببین تا با کتون چه کرده است کار\nبگیتی چه شاهان کشور گشای بیاویخت چون گوسفندان بپای\nازین پیش کز روزی تنگ تنگ فلك بود بگرفته فوج فرنگ\nزاندوه وغم رنج بررنج داد بباد فنا گنج بر گنج داد\nبه آن قحط بودند یکسر بپای ز دلداری لاتهه کشور گشای\nنرسته از ان رنج هر دم هنوز لگد باز زد بر سر پشت کوز\nبتیغ اجل لاتهه جنگی بکشت سپه راز اندوه بشکست پشت\nزروز سیه چشم شان خیره کرد بران تیره بختان جهان تیره کرد\nزنان جمله بودند بر سر زنان همه موی کندند مویه کنان\nمصیبت چنان استره تیز راند که يك موی بر روی مردان نماند\nزن لاتهه جنگی گریبان درید بسوز آنچنان ناله بر کشید\nکه برنوحه او بر سم زنان به هی های بگریست زال جهان\nز ناخن زنی روی راجوی کند بافسوس مویه کنان موی کند\nهمیگفت کای شاه ملك فرنگ بنام آوری شهره روم وزنگ\nمگر ملك هندوستان تنگ بود کزان سوی این بومت آهنگ بود\nبیا با نوام بینوائی خوش است ازین پاد شاهی گدائی خوش است\nنه آنی که کردی بصد چاپلوس فلك پای تخت تراخا كبوس\nکه اکنون بپابسته آویخته است سر تاجدار تو بگسیخته است"}
{"book": "adl1179", "page": 209, "text": "(۱۸۹)\n\nنبودی تو آشنای نازك دماغ که بوی گلت بود دود چراغ\nکه امروز طفلان بازار و کوی سرت را بپا زنند مانند گوی\nکجائی تو آرام جانم بيا ببین سیل اشك روانم بیا\nزدرد فراق تو پیر او غوان ز نرگس ببین سیل شبنم روان\nبیا اینکه چشم کواکب اگر بر خسار من نیز کردی نظر\nترا جوش غیرت زبس خشم و تاب برا فروختی چهره چون آفتاب\nکنونم دگر پیش نامحرمان چگونه طپانم ز جور زمان\nبیا ای دو چشم جهان بین من ببین پرهن و زلف پر چین من\n(۱) که چون گبنده بر خاك افگنده ام چسان بر فراق تو پیچیده ام\nبیا ای کله دار آفاق گیر سرافرازی تاج و زیب سر پر\nکه در کابل امروز بر خاك راه تنت بی سر است وسرت بی کلاه\nبخواهم بشهر خودت شهریار و یا مفلس و بیکس این دیار\nبدینسان چندان نوحه زار کرد که رخنه بکه همچو دیوار کرد\nز شیون همه مردوزن در نفیر چومرغان انبوه گرم صفیر\nجهان گشت در چشم شان غمکده همه در شده مثل ماتمکده\nباین رنج و سختی و اندوه و درد فلك ترك آزار شان هم نكرد\nکمر بسته بر رنج و آزار کرد پسرهای کابل گرفتار کرد\nشد از چرخ نازل بلای شگرف که شد صحن با بام یکسان ز برف\nزا بر جهان گیر او ز برف دشت زمین هشت شد آسمان نیز هشت\nزباریدن ابر کافور بار سمن دسته شد شاخ بید و چنار\nبترسید از تیر باران برف بپوشید چار آینه بحر ژرف\nزتاثیر خود آب دلکش شده بوزند گی مثل آتش شده\nبه پیر فلك شد زسردی کباب گرفته ببر منقل آفتاب\n\n(۱) تصحیح خ : که چون از فراق تواش کنده ام چه بیقدر بر خاكش افگنده ام"}
{"book": "adl1179", "page": 210, "text": "(۱۹۱)\n\nز درد کمر بسکه آمد ستوه\nز پهلو بپهلو بجنبید کوه\n\nچنان چوب تر از برودت بخورد\nکه در سنگها نیز آتش بمرد\n\nپی يك شرر آهن تیره رنگ\nز سردی همیگرد با سنگ جنگ\n\nنمودی بر سردی آن دیار\nزمستان کشمیر چون نوبهار\n\nتوانگر شده پوست پوش گزین\nپسندیده بر خویشتن پوستین\n\nرطوبت نفسی را که باشدر خریش\nنمایش پذیرفتی از موی ریش\n\nجوان سیه موی را همچو پیر\nبیکدم شدی ریش مانند شیر\n\nزبیخ ره چشمان داشت فرش بلور\nکه لغزیدی از جای خود پای مور\n\nنمودی یخ باصی از هر کنار\nچو آویخته نیزۀ آبدار\n\nتو گفتی هر اریزه در دست داشت\nزمین دوخته از میان بر فراشت\n\nبدریای جوشنده آبی نماند\nبخورشید رخشنده تابی نماند\n\nبفوج فرنگی زبرف شدید\nقیامت شد و بر قیامت پدید\n\nشده هر کس از جان خود نا امید\nتو گفتی که دیدند دیو سپید\n\nگر از دژ برون کس زدی یکقدم\nبیکدم رسیدی بملك عدم\n\nکه افغان گرفتندی اسباب ورخت\nنمودندی از تیغ کین لخت لخت\n\nبه بالا حصار از فرنگی سپاه\nکسانیکه بودند نزديك شاه\n\nفرستاد یکسر به نزديك شان\nسیه تر شده روز تاريك شان\n\nز طرفین زمین نیز لشکر تمام\nبیامد نشستند دريك مقام\n\nشد بداندران شهر پر شور و شر\nازان جمع کشتن پراگنده تر\n\nنه گاه ونه هیزم نه آب ونه نان\nزمین اینچنین آسمان آنچنان\n\nسیه بیشمار وخورش بیش و کم\nقضا از پس و مر گ در پیش هم\n\nنه ماندن صلاح ونه ممکن گریز\nنه امکان صلح ونه تاب ستیز\n\nسیه یافته بی هزیمت شکست\nسران سپه گشته بی پاو دست"}
{"book": "adl1179", "page": 211, "text": "(١٩٢)\n\nبدانشوران سرا پا هنر همه فیلسوفی بریده ز سر\nبهر راه در چاره بشتافتند صلاح فلاح اندرین یافتند\nکه شخصی رساند به اکبر پیام(۱) بگوید که ای سرور نيك نام\nچگوئی خداوند خود را جواب کنی چند بر بندگانش عذاب\nاگر چه سزاوار احسان نه ایم ولی آخر از بندگان وی ایم\nنکرده است زینسان کسی قتل عام خدا یاد کن تا یکی انتقام\nگرت دشمنی کرد سالار ما سزا یافت پس چیست آزار ما\nرها کن که تا راه ملك فرنگ بگیریم افگنده اسباب جنگ\nو گرنه بیا تیغ بردار ، کش دمادم چه لازم ، بیکبار کش\nبترس از خداوند فریاد رس بر افتادگان چند تازی فرس\nچو این گفتگو اکبر نامجوی نیوشید گفتش که از من بگوی\nکه دادم شما را بجان زینهار ازین پس ندارم به پیکار کار\nبر آئید فردا که بی قیل و قال رسانم شما تا حصار جلال\nخود آیم نگهبانی ره کنم بغار نگران دست کوته کنم\nنباید که جز زا دره هیچ چیز بود با کسی از درم تا پشیز\nکه در راه هستند غلجائیان کمر بسته برخون چو شیر ژیان\nبتاراج چون بر کشایند دست زهستی نبینند بالا و پست\nبره سیم وزر آفت جان بود تهیدست ایمن ز دزدان بود\nازان نیش زنبور های عسل خورد گل که زردارد اندربغل\nرسید اینسخن چون باهل فرنگ شدند از طرب جمله گرم شلنگ\nشبا شب ببستند رخت سفر کمر بسته ماندند وقت سحر\nچو در پرده ابر بر تیره شب بزد صبحدم خنده نیم لب\nبر آمد زکوه آفتاب بلند ز ابر سیه بست مشکین پرند\n\n(۱) در نسخه «د» در عوض پیام کلمه سلام آمده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 212, "text": "(۱۹۳)\n\nسپاه فرنگی کمربسته چست چو بیمار افتان و خیزان و سست\nبرون آمدند از میان حصار ولی با همه آلت کار زار\nگران آنچه دیدند بگذاشتند سبك جمله با خویش بر داشتند\nببستند چون غنچه زر در کمر نسارند بر طمع اکبر نظر\nزدیگر طرف خان دا را حشم برآمد بجاه و سپاه وخدم\nسپاه فرنگی بزه پیش راند قضا بدرقه داد و خود پس بماند\nزحدسبه سنگ چون در شدند همه غرق در برف تا سر شدند\nبتا راج شان چرخ بکشاد دست هواست و بسازد زمین پای بست\nچو در برف گشتند یکسر غرق فلک گفت ذوقوا عذاب الحریق\nبیامدزيك گوشه باد شمال بگردن در افگند از کو شوال\nبگفتند نامرده ساه فرنگ کزین باد خوب است باد فرنگ\nیکی بازر افتاد اندرمغاك تو گفتی که قارون فرو شد به خاک\nیکی از طمع برف سیمین چودید زخامی به جیب و کنارش کشید\nیکی بر سر آبدان زد قدم زیر بخش آب کرد آبدم\nیکی شد فرو همچو خر در و حل (۱) نجنبید تا برد خواب اجل (۲)\nبغارت کمر بسته غارت گران پدیدار گشتند از هر کران\nکشیدند رخت از تن مردگان بردند کالای افسردگان\nنپرداخت اکبر باحوال شان که دانست گرزنده‌زین سر کشان\nبماند کسی باز آید بجنگ رود از دلش باد این روز تنگ\n\n( ۱ ) ـ وحل به معنی گل ولای و در گل ولای افتادن\n( ۲ ) ـ تصحیح ح : که او را نجو شید کس جزاجل"}
{"book": "adl1179", "page": 213, "text": "(١٩٤)\nز دشمن همان به که بیغش کنی که رحمی نسازد چو رحمش کنی (١)\nسپاهان او اندر ان خامشی چو دیدند فرمان دشمن کشی\nبیکبارگی در نشیب وفراز نمودند دست تطاول دراز\nبشمشیر کشتند بسیار کس همین ده بزن خاست از پیش وپس\nچنان برف از خونشان تر شده که همرنگ گوگرد احمر شده\nزمستان به آن سرد مهری که بود هواداری اهل کابل نمود\nگر از برف خود مردهٔ خود نمرد(٢) ز شمشیر غارتگران جان نبرد\nبهر سو کفتار و گرگ و شغال همیداد روبه صلای نوال\nغلیواژ دادی بر آهنگ دور صلای کرم بر سباع الطیور\nدران رهگذر زنده یکتن نرست سر خاک خواری فتادند پست\nمگر چارصد کس که اکبر گزید ز نام آوران چیده چیده کشید\nکزان جمله بودند کدبانوان فراوان واز تخمهٔ خسروان (٣)\nدر اقصای کابل بزندان گذاشت امینی نگهبان شان بر گماشت\nکه تا بنگرد بر اسیران خویش ازین پس ز دشمن چه آید به پیش\nقصاص ار بگیرد بگیرد قصاص خلاص ار بسازد بسازد خلاص\nچو کین بستد از دشمن کینه خواه غنی شد ز مال غنیمت سپاه\nروان شد بصد احتشام وجلال به تسخیر روئین حصار جلال\n\n(١) کلمه نسازد در نسخه رده بصحت « نیاورد » آمده .\n(٢) صحیح خ : گر از شدت برف بعضی نمرد .\n(٣) تخمه به ضم اول و سکون ثانی در فارسی بمعنی اصل ونژاد واولاد آمده است ."}
{"book": "adl1179", "page": 214, "text": "( ۱۱۰ )\n\nکه تا از مخالف نماند حصار رها شد زچنگ فرنگی دیار\nهمه حمله بر گرد آن دژ نشاند و خنپاوه ها برون آتش فشاند\nبدژبان که مکنیگرش بوده نام (۱) شد از توپها روز روشن چونشام\nقشون ها ند روی دو لشکر نبود برون آمده تاب جنگش نبود\nدران کار زار بسیار عاجز بماند ز پیچا و گی اندر ان دژ بماند\nبشاهین و توپ از فراز حصار همی کرد با دشمنان کار زار\nنه بیداد ره بـا در از پنهاد بگردش خصوص ار نمدی با غبار\nزلغمان ز شین مجاهد کمر گرفت اکبر نـا مـور سـو بســر\nنهاده حدی از حدود دیار بدست فرنگی مگر يك حصار\nشب و روز بود ا کبر چیره دست به کوشش که نادره ز آرد شکست\nولیکن نگردی جدا پاره از آن با ره تو پی و خنپاره\nکه در بوده حیکم تر از خاره سنگ خدا آفر یده زيك پاره سنگ\nزسنگ اساسش چوشمشیر برق همان تیغ خود رازدی شاه شرق\nرسیده ز بس رفعت و با یگاه تشبش بماهی فرا زش بمــاه\nلمی یافت مور تبه ره در مروج که گردی بدان قلعه سر بروج\nبان محکمی گرد او خار زار شدق باد را باز رفتن فگار\nبه راه راه یرش جسته بود مخالف ز بیم بر ش رسته بـود\nبشش ماه لشکر بگردش نشست با نواع کو شش نیا مد بدست\nدران روز ها چرخ ظالم نواز مشعبد صفت با زی کبرد بساز\n(۱) : مطابق فرمانگر بینگر است کویا جنرال میزل در جلال آ باد حصاری بوده ومریدار موجی که\nكمك انگلستان به سر کردگی جنرال : لك به دره خیبر رسیده نا گزیر نكر نگر با عثمیان سیر\nتاپ زده برون بر آمدند و نبرد آنها جبهه جدید افغان در گرفت ."}
{"book": "adl1179", "page": 215, "text": "( ١٩٤ )\nكه يك روزاكبر وضو ساختى دگر كس بدست آبش انداختى\nمقامد سپاه وخدم پيش وپس نبود اندر آن حلقه بيگانه كس\nرسانده وضو چون ز سربر قدم طغان چه بروزد بيكى از خدم\nزلو زيدن دست آن ستمبكار خطا كشت وبا روى چپ شد فگار\nخطا گفتمت بلكه يزدان پاك ... بحكمدا بشت زان بآفت سهمناك\nدر آن وحشت واضطراب شديد . ... نگاهش بساحر بيفتاذ و ديد\nكه ديگر كسى نيست در كين ميان بر آورده نيمى است تيغ ازجيان\nچو چشمش بيفتاد برروى او روان بسته شد دست وبا روى او\nسپاهان بجستند از پيش وپس گرفتند و بستند آن هر دو كس\nرفيقان هشيار و كار آگهش ببر دند سوى نشستن گهش\nبمداواى او نشستند پيش بشستند زخم وببستند ريش\nدم خويشتن چون دمى راست كرد دو بدخواه خود درزمان خواست كرد\nبسان دوسر هنگهء دارا بپاى ... بتادند آن هر دو شوريده راى\nشدى ونيرى زبان بر كشاد كه اى شوخ چشمان سر كتر نهاد\nچه بد كرده بودم كه بد ساختيد ... چرا تيغ بر كشتنم آختيد\nبان زنده دارى جهان آفرين كه يا رو مدد كار من شد چنين\nكه گوراست گوئيد سازم خلاص ... نگويم درشت و نجويم قصاص\nدگر نه كنم بسته از چار ميخ بر آرم شما را بشو ريخ ريخ\nكج انديشگان اندر آن تاب وپيچ نديدند جز راستى چاره هيچ\nزردشير حيل روى بى باكافند ... زبان تهنات پرده بشكافتند\nسر افگنده گفتندش اى نامدار . ... جوان دولت و مقبل روزگار\nنمود يكى كتنى قبلك آمد به پيش گلم گير ماند بناجاى خويش"}
{"book": "adl1179", "page": 216, "text": "(۱۹۷)\n\nنه عیار ور هزن بما راه زد نه شیطان و دشمن که خود شاهزد\nکه پنجه هزار از زر و سیم داد کز ان امت نیمی طلب نیم داد\nنخوست بر ایام ما زور کرد طمع دیده عقل ما کور کرد\nکه با منعم خود جفا کرده ایم بجای دعا بس دغا کرده ایم\nچو جفتی درستی زما در سخن بیان شد کنون هر چه خواهی بکن\nکرت نیست باور بجوئی گواه درین خط نگر تا چه بنوشت شاه\nکشیدند آن مجرمسان دغل بمهر ملک کاغذی از بغل\nبا کبر سپردند و بگشاد و خواند ز مضمون آن سخت حیران بماند\nبه پیچید خط داشت با خود نگاه که تا کارش آید در ان کارشاه\nبخواری براند آن دو بیداد گر چو اخرا چنان تا رسانده ضرر\nبسلطان جان بر دله آمد درشت که اکبر چرا این دو خونی نکشت\nبفرمود تا در زمان هر دو کس ببردند از خیمه ره باز پس\nچو نار سقر آتشی بر فروخت در ان زنده آن هر دو خونی بسوخت\nبده ساقیا از کرم آن شراب که ماه است جام و خمش آفتاب\nسه حرف است اندر شمار آمده شود چون مه چارده چارده (۱)\nبدشمن چو بیدق به بیدق زدم بهادم بشطرنج آن عدم\nکنون رخ بتابم بشرط حیات بکابل کنم شاه را گشت و مات\nرفتن شجاع الملك بطرف جلال آباد و کشته شدن او از دست شجاع الدوله\nو رفتن اکبر خان به نیزین از جلال آباد .\n\nگر آسود گی خواهی از روز گار چو سر دار کمی بار بر دل مدار\nجز آزاد گان راستی پیشه باش دل آسوده زاندیشه تیشه باش\nچو کج پیشگی در کمان دید تیر از ان راست نگریخت شد گوشه گیر\nهمان مار در شرع کشتن رواست که کج میرود ور نه کشتن خطاست\nچو فوج فرنگی چنان کشته شد شه از بخت برگشته سرگشته شد\n(۱) - مراد شاعر « چای » است که سه حرف دارد و بحساب جمل ۱٤ میشود . خلیل ."}
{"book": "adl1179", "page": 217, "text": "( ١٩٨ )\n\nبیفتاد چون بیهشان پا دراز\nزپی پشتش پشت بشکست باز\nسر ملك داری پرید از سرش\nزدل رفت سودای سینهو زنش\nتب و روز میخواست از کردگار\nازان سر زمین زنده و ستند تا ر\nبهر راه چا درزم سازی دوید\nبجز آشتی هیچ در مان ندید\nدرین مصالحت کوشش تام کرد\nکه تا خلق پر آشتی رام کرد\nبسو گند پاس وران عهد بست\nکزین پس نیارد به پیمان شکست\nبشوید ز نقش هوسی سینه را\nفرامش کند کین د پر ینه را\nزلقمان زمین تا حد قندهار\nبپر دازد از دشمنان هر دیار\nنسازد دگر پاد شاه فرنگ\nلپارد نظر سوی راه فنگ\nچو سر رشته عهد شد استوار\nشهنشه بتمام آوران داد بار\nمحمد زمان را نوازش نمود\nزهر سروری پایگایش فزود\nنشانید برجای دستور خویش\nامیران بخدمت بدستور پیش\nهمه سر فرا زان سرافراز کرد\nسپه را نوازش گری ساز کرد\nبشد از فتنه و کینه کابل تهی\nبسطامی زنویا فت شغل شهی\nولی هیچگه یاد اكبر نکرد\nنشد از تف کینه اش سینه سرد\nنه سرب ونه باروت و خرج سپاه\nفرستاد ونی نام او برد گاه\nدرین روز ها شد بکا بل خبر\nکه شه فتنه برداشت بار دگر\nبا کبر چنین و چنان ساخته\nبد ستور سر ددغا با خته\nپسندیدن رنجش ایامگناه\nپسندیده نامد بمر دم زشاه\nشد این قصه ضرب المثل کوبکو\nزن و مرد نفرین کنان سو بسو\nدوتن را بهم یکجکایت نمود\nکه از شاه دروی شکایت نبود\nتنه از خامکاری اقضای پراز\nپشیمان که شد فتنه بیدار باز\nگلوله بخطا رفت و ناحق پلنگ\nبشورش در آمد ز شور تفنگ\nازین رو شجاعه زدم دست خویش\nببندار تخم جویشتن را به پیش\nیکی روز گردان لشكر پناه\nفراهم نشستند نزديك شاه"}
{"book": "adl1179", "page": 218, "text": "( ۱۹۱ )\n\nبگفتندش ای خسرو نا مجوی چه گفتی وا کنون چه کردی بگوی\nشهی را که پیمان نباشد درست بود بیخ دیوار شاهیش سست\nترا در مقام پرستند گی ستایشم در پایهٔ بنده گی\nبدان دل که کشور پناهی کنی زشوکت تهی کار شاهی کنی\nنگهدا ری آئین فرما ندهی ز کینه کنی سینهٔ خو د تهی\nنعزان نافریبی و عاطل کنی دلن را بیوسی و بسمل کنی\nبزرق نهان ملك بر هم کنی مهند سیه با ر مر هم کنی\nچه آمد زبیچاره اکبر بدی که بر وی کمر بسته بر بسد تی\nجز این کا درین کشورت شاه کرد بد اندیش را دست کوتاه کرد\nتو بر جای لطف و سر افرازیش سزا فرا ختی بر سر اند از یـش\nبی کشتنش بر گداز ی کسان دگر بد نمك میشما ری کسان\nشب و روز فرسایدت خا مه ها نویسی سو ی دشمنان نا مه ها\nا گر د شمنانند پر و رد نت بیاریم چون و چرا کردنت ( ۱ )\nبیا خلق را رخصت عا م کن دگر هر چه خواهی به آرام کن\nشهنشه چو گفتار آنها شنید سر افگند در پیش خجلت کشید\nپس از لحظهٔ سر کشید از نهفت بنرمی و ا لفاظ شیر ین بگفت\nکه ای نامداران کشور پنا ه سپهدار و سالار و لشکر پنا ه\nچه آزار از دست من دیده اید کزینگو نه درشکوه پیچیده ایـد\nز من رنجش خاطری بر نخاست چنین گریهٔ خشك باری چراست\nدر ست است با جمله پیمان من وفا در دل ومهر درجا ن مـن\nو لیکن نه با ا کبر کینه ور که دارم از و خار ها در جـگـر\nدر اوضاع و اطوار و کردارزشت منش خو ب دانم چه دارد سرشت\nسرش پر شر چرخ والا شده است د ماغش زرستم دو بالا شده ا سـت\nازین کبر کی پارهٔ کم کنند که تا سر بتسلیم من خم کنند\n(۱) چون مطلب این فرد چندان واضح نبود چنین تصحیح شد « ح »\nاگر مدعایت عدو پروری است بدا عهد و پیمان تو سرسری است"}
{"book": "adl1179", "page": 219, "text": "( ٢٠٦ )\nبود گر کسی زنده زین انجمن\nیکی روز یاد آید ش این سخن\nکه اکبر نه زینگونه باشد حقیر\nنه من شاه باشم نه مردم اسیر (۱)\nنه این کارها از پی کس کنند\nکه خود بنگرید آنچه زین پس کنند\nکی این بگنته آمدید برای گوش\nکه از بهر کس گربه گیرد بموش (۲)\nسخنهای او پیش من کم کنید\nغم اوست غم ترك اين غم كنید\nبسوی غریبان ملك قرنگی\nکه یاریم کردند در روز تنگ\nفتادند از بهر من در بلا\nبخواری شدند این قدر مبتلا\nسلا می فرستاده ام گر زدور\nچه نقصان که آید بپیمان فتور\nبزرگان نام آور و هوشیار\nبگفتندش ای خسرو نامدار\nفرنگی بد اندیش و خونخوار ماست\nشب و روز در بند آزار هاست\nخدا چاغد او دست یابد دگر\nبهم بر زند ملك را سر بسر\nتود شمن نوازی بدینسان کنی\nبر آزار ما شکر احسان کنی\nازین بدتر اوضاع ناساز چیست (۳)\nوزین سخت تر دشمنی باز چیست\nحق نعمت دشمن انگاشتن\nدهد بوی دشمن نگهداشتن\nبرآوردن دشمنت زین دیار\nعیان شد ز تلبیس پنهان مدار\nبا كبر که خود را اسیر کرده ایم\nگرفتار صد درد سر کرده ایم\nبدینسان بکشتن عیان و نهان\nبکوشی ز گفتن بپوشی دهان\nندانی که بد میکنی بر همه\nبود کشتنش کشتن هر همه\nملك چون حدیث امیران شنید\nبرون از مدارا طریقی ندید\nکه دانست کز سر کشم سر کشند\nسر فتنه بیارد گر بر کشند\nبگفت ای خوانین کشور کشای\nهنر مند و فرزانه و پخته رای\nمگوئید کز عهد بر گشته ام\nولیکن درین کار سرگشته ام\nکه گر ننگ گیرم سپاه فرنگ\nبر آرم ازین بوم و کشور بجنگ\nمرا در جهان خلق نفرین کنند\nمخالف دعا مردم آمین کنند\n(۱) که جز خودشناسد کسی را امیر (۲) تصحیح خ : که گیرد بره بگری گربه موش .\n(۳) تصحیح : ازین بدتر اوضاع ناساز چیست"}
{"book": "adl1179", "page": 220, "text": "(۴۰۱)\n\nو گر من خموشم نکو شم بکار بدلهای مردم نشیند غبار\nکه شاه اندرین کار سستی کند بمردم در آزار چستی کند\nکنون عزم دارم که فردا کبر ببندم بر آیم بوقت سحر\nروم تا به بندم در کار زار برآرم سیاه فرنگ از دمار\nاگر از سر آشتی بشنوند نخواهند کز ملک بیرون شوند\nسرو گردن شان بر آورده بدار (۱) دگر گونه کوشم بتدبیر کار\nمددگاری کلم اکبر کنم ز رفعت بگردون سرش بر کنم\nنواز شگر بهای شاهی کنم بصد معذرت عذر خواهی کنم\nفروشویم از خاطرش گرد کین رسانم سرش بر سپهر برین\nبگویم به آن سر گروه یلان که دلهای شان را ز توپ کلان\nبخواهد بگوله زدان کرد نرم که آهن به آهن توان کرد نرم\nچو روز دگر شد انجم سپاه زده بر سر از نور زرین کلاه\nبر آمد ز بالا حصار فلك بسر سبزی آراست کاخ ملك\nشد از تخم انجم چو فصل بهار زمین فلك سبز چون سبزه زار\nشهنشه بر آمد بصد احتشام بر آراسته ساق لشكر تمام\nز رفعت كلاه بر سر ماه زد به نزد صیه سنگ خرگاه زد\nبفرمود کایند سر لشکران پی عرض لشکر کران تا کران\nهمه دسته داران لشکر پناه فرا هم شدند امیران بارگاه\nبه آئین خود هر یکی نزد شاه همیرفت و میداد عرض سپاه\nچو نوبت بپور زمان خان رسید شهنشاه از دور سویش بدید\nبپرسید از حاضران کیست این که مشت ز رأفت نهد بر زمین\nرود تند شیر بی ترس و باك چودمسیچه يكبار گذارد بخاك (۲)\nبلندی و پستی چو فیل دمان تله بپرد کند ناز بر آسمان\n(۱) صحیح خ : بسنگ آورم بر سر شان فشار \n(۲) دمسپچه : پرنده کوچکی است که در عربی آن را صعوه گویند"}
{"book": "adl1179", "page": 221, "text": "(۲۰۲)\n\nبگفتند كين تند شير ژيان ز بار گرانها ست پور زمان\nبچرخ برین نازد از ارتفاع لقب دولت و نام دارد شجاع (۱)\nجواني قوى بال و آراسته است بكابل زلو رستمي خاسته است\nشهنشه چو كرد اين حكايت بكوش ز تنديش خون در تن آمد بجوش\nبتيزی و تندی و آشفتگی بسى گفت كفتا ز ناگفتنی\nكه اين سر كشانرا فلك در طز نباید كي آید چومن کس دگر\nزبار گرانها دلم خون شد است بسف سینه من جگر دون شد است\nگر از اکبرم بر جگر داغ شد ازین ديگرم داغ بر داغ شد\nزتمثالان فرس دارم چو گرگ مزا بد ازين فتنه های بزرگ\nکجا سر فرو ريش فتوی دهد که پیش کسی سر بخدمت نهد\nفلك بين كه چون سفله پرور شد است که با شاه چاكر برابر شد است\nكیفوق چیست در شاه و چاكر تميز كه فرقى نماند است در نام نيز (۲)\nبفراش فرمود تا رفت زود بیفكند دامان خرگه فرود\nبدربان بفرمود اندر نهان كه آید چو پور محمد زمان\nزبيرون نباید که راهش دهی رسیدن درین بارگاهش دهی\nشجاع دلاور چو آنجا رسيد چپ و راست آواز در بان شنید\nکه پس باش كاينوقت بار سلام نمانده است و شد رخصت خاص و عام\nز اشغال شاهي شه سر فراز بر آسود لختی کند پا دراز\nشجاع پلنگ افكن پیل تن از بن غصه پيچيد بر خويشتن\nباندوه جانسوز دمسا ز گشت چو برق آتش افشان روان باز گشت\nچو دريا همیشه بتندی و جوش خزان خشم گفتش کسی زیر گوش\n\n(۱) منظور از شجاع الدوله بن محمد زمانخان بارکزائی است که در صفحات گذشته از محمد زمانخان ذکری رفته و معرفی گردیده است.\n(۲) مطلب شاعر اینست که شه شجاع الملک گفت نه تنها در بین من و شجاع الدوله در فروشگاه شاهی فرقی دیده نمی شود بلکه نام خود را نیز با من قرین ساخته است."}
{"book": "adl1179", "page": 222, "text": "( ٢٠٣ )\n\nکه شه برتو بسیار دل بدشده است غضبناک و آشفته از حد شده است\nچنین و چنان چون ترا دید گفت زتو روی خویش آشکارا نهفت\nازین نکته آن شیر شوریده سر ز آشفتگی گشت شوریده تر\nرسید آتش تیز را تند باد در انبار باروت آتش فتاد\nبعثمان بارکز نی رفت و گفت که دارد ملك كين مادر نهفت\nشده ماده مرغ او استوار کنون ماه نور است در انتظار\nچو ما را بیند یراق ویراق شود بردلتر سخت وبسیار شاق\nیلنگ است و آماده جست وخیز که رم خرده خم بنگرد تیز تیز\nچوخون ریزدم به که من ریزمش ازان پیش کا ویزد آویزمش\nبخواهم که کویم باین مارسر ازان پیش کز نیش آرد ضرر\nچوعثمان شنید این حدیث شگفت بلر زید و انگشت برلب گرفت\nبگفتش که زنهار این ره مپوی خمش باش و اینقصه با کس مگوی\nحذر کن که گوش دگر بشنود مبادا که دیوار و در بشنود\nبجهل جوا نی دلیری مکن قدم باز کش شیر گیری مکن\nچنین کار کردن که سربازیست تو آسان شماری مگر بازی است ؟\nچرا غیکه از آستین و نفس به بی اختیار ی بمیرد زکس\nزن ومرد گویندش از هر کنار یکی بیو قوف ودگر نابکار\nپس آنکس که عمداً کشد شاه را چه گویند آنمرد گمراه را\nزیک قطره خون شاهنشهان خرابی در آید بملك جهان\nازین سرزمین تا دم نفخ صور نخواهد شد این آتش فتنه دور\nنشت آتش کین و جنگ و ستیز مکن بار دیگر با نگیز تیز\nمزاج شهان نیست یکسان مدام ببخشند هر بار بار سلام"}
{"book": "adl1179", "page": 223, "text": "( ٢٠٤ )\n\nشجاع پلنگ افگــن و كينه ور ز انــدر ز او شــد غضبناك تـــر\nخمو شيد و ديـگر نزد هـيچ دم ز اقرار وانــكا ر ولاو نـــعــم\nكه دانــت صد بـار گو يم اگر جزاينـــم نـگويد جوابی دگر\nپدر هم مرا بساز دار در كــار نخواهد كه رخصت دهد زينهار\nپس آن به كه من خود شوم يار خويش نگويم بيكس ناكنم كـار خويش\nاگر شه كند وقت را انـتــظـار كه كين بعدچندی كند آشكار\nمن امرو ز او را سر از تن جدا كنم بنگرم تا چه سا زد خدا.\nچو طالع زشاه فلك روی تـافت بسوی شبستـــان مغرب شتــا فت\nملك در سيه سنگ بگذشت جيش شب آمد سـو ی شبستـان خويش\nسوی خانه خويش كرد انتقال چواختر كه رجعت كـند ازوبال\nباندا زه آنــكـه فر دا پـگاه نهد از حرم خا نه سر سوی راه\nشجا ع محل جوی را آ گــهی شد از رفـتــن وعزم صبح شهـی\nبده تـن زمر دان كـاری دويد بجا ئيـكــه نا مش بود شه شهيد\nنهان ماند پوشيده اسباب جنــگ چو صيــا د انـدر كمين پـلـنگ\nملـك را قضا رفته بيدار كرد زخا نه برون در شب تـار كرد\nكمر بسته بــر پالــكی شد سوار فرود آمد از اوج بـا لا حصار\nچوز د گام در بقعه شه شهيـد هز بر ژيان از كمين سر كشيد\nبتر سيدو پرسيد شه كيست اين؟ چه جويد ستاده بی چيست اين؟\nشجاع شجاع افـگن آ واز داد با لفاظ شير ين زبان بر كشاد\nكه پير محمد زها نــم شجاع طلب گار ديدار شـاه مطــاع\nهمانم كه دهـبچه رنامم شده است ترا بار بار سلامم شده است\nبهنگام خد متی را نده از در شدم ز بسيار شر مند گی تر شدم"}
{"book": "adl1179", "page": 224, "text": "( ٢٠٥ )\nکنون آمدم تا درین تیره شب کنم خدمت شه بحسن ادب\nبگوش ملك اين سخن چون رسيد ز تن جان ز سر عقل وهوشش پريد\nشد از دست و با گشت رنگش بدل تو گفتی مگر ديد پيك اجل\nسبك کرد فرمان بر انرا خطاب که سازید اندر دویدن شتاب\nببك ره قدم بر کشادند تیز چو آهوی رم خورده اندر گریز\nدران تاختن زد فغانش تفنگ که یعنی کند در دویدن درنگ\nقضا آمدت جای دم بر زدن نمانده چه جای قدم بر زدن\nزفر مان بران ملك پيش و پس فتادند و دادن جان چند کس\nتنی چند دیگر ز بیم هلاك شه از دوش افگنده بر روی خاك\nچو مرغان وحشی گریزان شدند چپ و راست افتان و خیزان شدند\nچو کردند از شه کران چاکران شجاع دلاور بفرمان بران\nبفرمود دنبال شان تاختن کهان و مهان را سر انداختن\nخود آمد بر شاه تا بنگرد که چون است جان داده یا بسپرد؟\nچو در پالکی کرد نیکو نظر تهی دید زان شاه والا گهر\nز حیرت فرو ماند اندر شگفت شکاری ز کف رفته جستن گرفت\nشنیدم که جوئیست آنجا روان به آبی فرح بخش روح و روان\nدرو یافت آن خسته دل کباب نهان مانده مانند ماهی در آب\nچو شه دید کبان مرد شمشیر زن مرا دید لرزید بر خویشتن\nبگفتش که ای شیر شوریده سر چه کردم که بستی بخونم کمر\nچه حجت بیاری دران گیرو دار که پرسد ز خون منت کرد گار\nکه کشتم ترا تا بخوار یتیم زخونش بدا من در آویزیم\nچو خود گر زنی بر سر ماه تیغ نشاید زدن بر سر شاه تیغ\nخدا یاد کن بگذر از کین من فرامش مکن حق دیرین من\nشجاعش بگفت ای ستمگاره کیش تو کی شاه بودی که خوانی بخویش\nتو بومی که بودت ز شاهی خطاب شد این بوم از ظل شومت خراب"}
{"book": "adl1179", "page": 225, "text": "( ٢٠٦ )\n\nسیه مست چون فیل جنگی شدی مدد گار فوج فرنگی شدی\nخرابی به غزنین و کابل رسید بهر خانه دست تطاول رسید\nز تو دار اسلام شد دار کفر بگرمی رسید از تو بازار کفر\nلباس بروات چواحرا میان درون تشنۀ خون اسلامیان\nبتیغت جفای بهم بر شده است ز خون شهیدان زمین تر شده است\nچو مؤمن بمؤمن برادر بود درین حکم هر کس برابر بود\nبکستی تو چندین برادر مرا هنوزم بگوئی که کشتم ترا؟\nقصاص همه از تو گیرم کنون خون گردنت پاك شويم ز خون\nچو این گفت تیغش چنان زد بفرق که از سیل خونش شده جوی غرق(۱)\nتن شاه در خون ناب اوفتاد تو گفتی که سروی در آب اوفتاد\nفلك بين چه نیرنگ سازی کند بشاهان گیتی چه بازی کند\nچسان میکند مست ومغرور جاه چگونه کند بر سر خاك راه\nنمودم شهان جهان سربسر همین در کتاب آمد اندر نظر\nکه مردم که شاهشهی جان ببرد بجز زخم شمشیر و خنجر نمرد\nجدا گشت از خویش و فرزند وزن نه آن تخت جای و نه آن انجمن\nنه کس پرسوش تا برا ند مكی نه کس پیش او تا نشیند زپس\nببالین درویش در نزع جان د و صد کس بود تا برآید روان\nبگرداندوش جمله خویش و تبار گرفته بکف شربت خوشگوار\nچو میرد بشویندو پاکش کنند کفن بسته تحویل خاکش کنند\nملك تا بود زنده عشرت برد چو میرد ز آفاق حسرت برد\nبود مرد درویش بی ساز و برگ بارام در زندگی و مرگ\nچو خورشید بر زد سر از کوهسار شد این قصۀ شب چو روز آشکار\nبلشكر خبر شد که در شه شهید شد امشب ز تیغ اجل شه شهید\nچپ و راست برخاست غوغای سخت بتاراج بردند اسباب و رخت\n\n(۱) – تصحیح ح : که در خون خود شد دران جوی غرق"}
{"book": "adl1179", "page": 226, "text": "( ۲۰۷ )\n\nرۀ خود گرفتند پیر و جوان\nچو در فوج اکبر رسید آگهی\nسپاهان همه دست مالان بهم\nکه حاشا زمان وشجاعش نکشت\nز شاهنشهش کینه در سینه داشت\nگر این فتنه در ملك دیگر شدی\nدرین شهر بوئی زغیرت نماند\nکه تند از دهانی فرو برد ماه\nکسی از داغ مرگش تاسف نخورد\nدر ان لشکر از حیرت داغ و درد\nفراوان سپه خون دل ریختند\nبا کبر کسی گفت در زیر گوش\nپی کشتن شه جگر خسته اند\nدرین لشکرت هیچکس یار نیست\nبترسم کزین لشکر پر حسد\nسر خویشتن گیرو اینجا مپای\nچو این ماجرا خان اکبر شنید\nبلشکر کسانیکه از خویش داشت\nبخود برد همره دو منزل دوید\nبده ساقی آبی که چون آتش است\nزهی آتشین آب پر آب و تاب\nچو از قصهٔ شه فراغت رسید\nکنون افگنم باز طرح دگر\n\nچو اندر چراغ مۀ بی شبان\nکه بی تاجو ر گشت تخت شهی\nبگفتند گریان و نالان بهم\nجز اکبر که دارد مزاج در شت\nشجاعش نهان بهر کشتن گماشت (۱)\nزمین و زمان را بهم برشدی [۲]\nبلب جای انگشت حیرت نماند\nچنین بی گنه چاکری کشت شاه\nکه گویا بره مرغکی زاغ برد\nبهر سینه کینه جای کرد\nگریستند و جستند و بکریختند\nکه یکسر سپاهند دوخشم وجوش\nفرا نهمت کشتنش بسته اند\nکسی با توجز قصد آزار نیست [۳]\nبجان تو از کس گزندی رسد\nبجائی بر و تا بمانی بجای\nباندازهٔ صید بیرون دوید\nکزانها گمان وفا بیش داشت\nبه تیزی روان تا به تبزین رسید\nچه آتش که از آب حیوان خوش است\nکه می جو شد از چشمهٔ آفتاب\nزبانم بکفت آنچه کو شم شنید\nسخن را دهم تازه شرحی دگر\n\n(۱) تصحیح خ ، زشاه - لها کینه در سینه داشت\nشجاع از پی کشتنش بر گماشت\n(۲) تصحیح خ ، زمین وزمانش بخون تر شدی\n(۳) تصحیح ح، بتو قصد شان غیر آزار نیست ."}
{"book": "adl1179", "page": 227, "text": "( ۲۰۸ )\n\nنوحه کردن زن شه شجاع در فراق شاه و لشکر آرائی کردن\nمحمد امین خان لشکر در پشاور انگیختن او فتح جنگ پسر شه شجاع را\nو مصاف کردن او با لشکر محمد زمان خان و رسیدن اکبر خان از تیژین بمدد\nمحمد زمان خان و عاجز ساختن امین خانرا و در آمدن او ببالا حصار\nبملك جهان فتنه بر هم زند (۱) همین فتنه بنیاد عالم کند\nدر آید بلا از ره فتنه ها بود فتنه سر رشته فتنه ها\nملك روح و ملك است مانند تن کجا زنده بی روح باشد بدن\nز مرگ کسان خانه بر هم شود ز مرگ ملك ملك در هم شود\nچنین گوید آن راوی هوشیار ز آثار و اخبار کابل دیار\nکه چون شه شجاع از جهان دیده بست همه شهر کابل بما تم نشست\nجهان گشت در چشم مردم سیاه بر آمد ز هر دودمان دود آه\nز مستورگان حرم های و هوی بر آمد چو سنبل کشیدند موی (۲)\nز لولوی چشم در افشان شان شده پر گهر جیب و دامان شان\nفزون از همه بود بانوی شاه چو ماهی طپان بر سر خاك راه\nز نرگس چنان شبنم لاله گون روان گشته کز آهوی کشته خون\nز بیخ آنچنان زلف و کاکل بکند تو گوئی سمن کشت و سنبل بکند\nچو گل جامه ها تا بدامن درید چو غنچه لب از عقد شبنم گزید\nهمیگفت آها ز بیداد مرگ (۳) که شمعی چنین گل شد از باد مرگ\nدریغ آن بزرگی و اقبال و بخت دریغ آن سرو افسر و تاج و تخت\nزلیخا بیا حال زارم ببین پریشا نی روزگارم ببین\nحدیث فراق دو یوسف کنیم دمی همدمی در تاسف کنیم\nجگر خسته شیرین مسکین بیا دمی پیش من بهر تسکین بیا\nسخنهای هجر دو خسرو کنیم بهم گریه زین ماتم نو کنیم\n(۱) - اگر کشوری فتنه بر هم زند .\n(۲) - تصحیح خ : بر آمد به گردون و کندند موی\n(۳) - « » : همیگفت هی هی ز بیداد مرگ"}
{"book": "adl1179", "page": 228, "text": "( ٢٠٦ )\n\nبیا ای خرامنده سرو بلند\nکدا مین تبر دارت از پا فگند\n\nزهی سخت جانی که ردی تو دید\nبر و تیغ چون ابروانت کشید\n\nبیا ای وفا دار دیرین من\nببین کندن موی مشکین من\n\nبریدن ز من اینچه مهرو وفاست\nدریدن جگر اینچه جور و جفاست\n\nنگارا چه کردم چه پنداشتی\nکه از من گذشتی و بگذاشتی\n\nشدی از چه شیدای غلمان و حور\nمگر دیده در جما لم قصور\n\nچو چشم منت کاش بیماری\nپدید آمدی تاز غمخواری\n\nبه بیمار داری کمر بستمی\nازین داغ وافسوس وار ستیم\n\nعلاج تو با شوبه بو دی اگر\nهمیکردم از خون کرم جگر\n\nپی رفع ضعف جگر گرا نار\nهمیخواستی داشتم در کنار\n\nاگر بودی از درد بی تابیت\nپدید آمده رنج بی خوابیت\n\nهمی خوا ستم بهر دفع بخار\nنطول ( ۱ ) تو از دیدۀ اشکبار\n\nبپوست مگ رمی ز دودت ز سر\nچو روغن سرشك دو بادام تر\n\nگرت درد بودی عدیم العلاج\nنمیگشت ر فیع فساد مزاج\n\nز بیمار داریت باری مرا\nبخاطر رسیدی قراری مرا\n\nبدینسان بدانگونه بگریست زار\nکه قایم قیامت شد از هر کنار\n\nبكابل زسر فتنه بر پا شده\nبهر نا حیه شو رو غو غا شده\n\nبزرگان با ر کز ئی شر مسا ر\nازینواقعه خسته و د لفگا ر\n\nشجاع د لا و ر ز بیم پـد ر\nنهان ماند د مبرقعت پوشیده سر\n\nبتشنیع و نفرین خویشان خویش\nچومبهوت ماندی سر افگنده پیش\n\nفراهم شده لشکر شهر باز\nکمر بسته بر عزم رزم د لقا ر\n\nخواتین دیگر هم از بهر شاه\nجگر خسته بسته کمر با سپاه\n\n( ۱ ) - نطول - بمعنی آبی که به دار و جوشانیده شده باشد جهت ریختن به اعضای مریضان"}
{"book": "adl1179", "page": 229, "text": "( ٢١٠ )\nسر آن دلیران جنگ آزمود\nفتح جنگ شهزاده بر تخت شاه [٢]\nفراهم بیاورد فوج گران\nمحمد زمان ماند برجای خویش\nخرو شنده ما نند فیلان مست\nمحمد امین خان لهگردی بود [١]\nنشانید بر سر نهادش کلاه\nبیامد بجنگ محمد زمان [٣]\nجوانان بارکزئی کرد پیش\nزره بسته و تیغ رخشان بدست\n(۱) مطلب شاعر از نائب امین الله خان لوگری است وی مذکور فرزند میرزائی خان است که در ۱۱۹۷ قمری تولد و در سنه ۱۲۷٤ ق وفات کرده است در ۱۲۱٦ ق شاه محمود ابدالی او را به سمت خان لوگر وبرت خاك گماشت وشاه شجاع ابدالی را بحیث حاکم آن جاها مقرر کرده وبعدها لقب امین دوله و نائب السلطنه را هم به او داد شهرت نائب در زمان ورود قشون انگریز در افغانستان بسیار گردیده زیرا با عده دیگری سران قومی مانند عبد الله خان اچک زائی وعبد الکریم خان ریزه کوهستانی قوم را تحريك نموده برعلیه قشون غارت گر ومتجاوز قیام ورزید و از جمله سرانیکه پس از مقاومت قوای انگلیس در افغانستان معاهده با انگلیس ها امضا کردند یکی هم نائب امین الله خان بود .\n(۲) وقتیکه شاه شجاع در ۲۳ صفر ۱۲۵۸ق بین مقام شاه شهید و سیاه سنگ در کابل بدست شجاع الدوله بن زمان شاه بقتل رسید دو پسر او شهزاده شاه پور وشهزاده فتح جنگ اولی در بالا حصار ودومی در ده خدایداد کابل بودند . مطابق مجلس که در بالاحصار منعقد شد فتح جنگ بشاهی رسید و باستثنای نواب محمد زمان خان بارکزائی همه با وی بیعت کردند مخالفت و جنگ نواب محمد زمان خان و فتح جنگ باندازه شدت کرد که فتح جنگ مدت تقریبا چهل روز در بالاحصار حصاری شد، تا آنکه نائب امین الله خان لوگری که طرفدار فتح جنگ بود داخل مفاهمه گردیده فیصله کرد که فتح جنگ پادشاه ومحمد اکبرخان که از جلال آباد مراجعه کرده بود وزیر او باشد و از همین وقت لقب وزیری به سردار محمد اکبر خان غازی داده شد چون فتح جنگ نظر به احساسات اجنبی پرستی با جنرال پالک مکاتبه داشت از طرف وزیر محمد اکبرخان محبوس گردید اما موقعیکه پالک بطرف کابل روان گردیده و در شعبان ۱۲۵۸ ق داخل کابل شد فتح جنگ مجدداً بواسطۀ قوای فرنگی بر تخت نشست درین فرصت وزیر اکبر خان غازی بطرف بامیان رفته بود و یگانه قوۀ ملی که با قوۀ متجاوز انگلیس مقابله می کرد نائب امین الله خان لوگری در تپه های استالف بود اما سلطنت دوم فتح جنگ باز هم چندان دوام نکرده وتقریبا یکماه بعد تمام قوای انگلیس از کابل وقندهار فرار نموده افغانستان را بکلی تخلیه کردند وفتح جنگ هم که احساس میکرد پادشاهی و دوام زندگی او بعد از آن در بین ملت غیور افغان غیر ممکن است تخت و تاج کابل را پدرود گفته با عساکر اجنبی یکجا از افغانستان بیرون رفت .\n(۳) نواب محمد زمانخان بارکزائی"}
{"book": "adl1179", "page": 230, "text": "نائب امین الله لوگری یکی از سران مجاهدین ملی"}
{"book": "adl1179", "page": 231, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 232, "text": "شهزاده فتح جنگ پسر شاه شجاع"}
{"book": "adl1179", "page": 233, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 234, "text": "۲۱ )\n\nپر از شیر ها گشت بازار و کوی بر آمد زهر گوشۀ های و هوی\nز یکسو بر آمد غریو تفنگ دگر سو بشمشیر پیوست جنگ\nچنان شور محشر بکابل فتاد که در کوه و صحرا تزلزل فتاد\nشد از دود شوره هوا قیر گون زمین در شتاب و فلك در سکون\nازان جوش بیهوش شیران بغار فتادند از دست و پا رفت مار [۱]\nقضا شد خریدار جنس روان ز گوله همیداد نقد روان\nهمی جست این جنس را هر طرف دم نقد و شمشیر و خنجر بکف\nازان جنگ و کین کوی تنگ آمده بد یوارها پا بسنگ آمده\nدر آواز با تیغ گفتی تفنگ که این جنگ را میتوان گفت جنگ\nزن و مرد نومید از جان شدند بخانهار فته پنهان شدند\nزبررخ فغان روح برنس کشید [۲] که بر من مگر تیغ هر کس کشید\nز هر سو دلیران پرخاشگر چه گویم چه کردند باهم دگر\nچو بار کرئی تیغ افراشتند زلپکر دیان گرد برداشتند\nزبازار کابل بجنگ و ستیز کشیدند بر سر زنان تیغ تیز\nبسی سرکشان تا ببالا حصار بکشتند و گشتند از کارزار\nبدینگونه هر روز میبود جنگ قیاسود چون تیغ يكدم تفنگ\nفتادند اندر نزاع و جدل بمانند زنبورهای عسل\nولیکن بسان قوت وزور دست سپاه ملک زاده خوردی شکست\nزبون گشته در حلقۀ کارزار گریزان شدندی ببالا حصار\n\n۱ در نسخۀ ك عوض لفظ مار کنار آمد اما تصحیح خ ، خریمانه نیست و یا ، همچومار\n۲ صاحب منصب معروف انگلیس ."}
{"book": "adl1179", "page": 235, "text": "(۲۱۲)\n\nدگر روز باز آمدندی برون بدستور میش روان جوی خون (۱)\nشبانروز درشورة شرخاص وعـام شده خواب درچشم مردم حرام\nزنو نو هـزیمت زهر روز جنگ امین خان لهگـردی آمدبتنگ\nفرستاد پیش مـحمد زمـان زبان آوری زیرک ونکـته دان\nپیا مش چنین داد کای تند رای نترسیدی ازقهر و خشم خدای\nزنو فتنة کهنه انگیختی چنین بیگنه خون شه ریخـتی\nطمع ساخت اینچنین کور و کر که بر کشتن شاه بستی کمر\nبگیتی که کشته است مولای خویش که زد این تبر بر سر پای خویش (۲)\nفلك زد به بیچاره گـان فر تک جهان تنگبگرفت چون گور تنگ\nنبايد كه باشد ترا در خیال که من کردم آن سر کشان پایمال\nو گـر خود کسی کردما کرده ایم زبهر نمودت بیا کرده ایم\nنهادیمت از خـامـی وابـلهی بر غم فر لگی خطاب شـهی\nو گر نه تو ودعـوی واینچنین فتادن بود اسمان بر زمین\nا گر سر بگردون رسانی چوماه ترا خان بخوا نند مردم نه شاه\nکنون خود ببیتی که اندر کان چه هستی و چوند دیگر کسان\nا گر مردی اکنون بمیدان برای برزم دلیران جنگ آزمـای\nزرة پوش و شمشير و ترکش ببند بهش باش و بشنو بیا نگه بلند\nکه تا درر کم خون و جان در تن است بتوجنگ و پیکار کار من است\nبخوا هم گرفت از تو تا خون شاه نختسبم نیا یـم به آرام گـاه\nکنی چون زنان چند در خانه جنگ به طفلان سزدجنگ در کوی تنگ\nشوند از چه خلق خدا پا یمال بتقصیر تو کم ندا ری وبال\n\n(۱) تصحیح خ : شدی از تن شان روان جوی خون\n(۲) تصحیح خ : که مثل توزد تیشه درپای خویش"}
{"book": "adl1179", "page": 236, "text": "(۲۱۳)\n\nمقابل شده هر که میدان برد با ورنگ شاهنشهی در خورد (۱)\nرهد ملك از فتنه و شور شر نیا شد بهر روز جنگ دگر\nجواب پیامم روان کن روان که در انتظارند پیر و جوان\nمحمد زمان با هزاران عتاب ازینسو چنین گفت گفتی جواب(۲)\nکه ای ژاژ خای دریده دهن پرا گندۀ گوی و پریشان سخن\nبتیر سخن سفته ام دوختی با تش زبانی دلم سو ختی\nمزن لاف سرداری وسر وری مباحوزم احکام دین پروری\nبنام بزرگ خدا وند پاك که این نقشها بست برلوح خاك\nکه من بیگنه تهمت آلوده ام نه کردم نه کس را بفر موده ام\nولیکن زجرمی که دارد پسر همانا که صد بار دارد پدر (۳)\nچه خیزد ز ايمان و سو گندمن که با ور کند جز خدا وند من\nچو پاکم بنزد يك یزدان پاك تو باور مکن یا مکن زان چه باك\nمپندار كاين عذر زان آورم که محتاج تو از پی یا ورم\nچه بر خیزد از پشه چون توست چه خفته چه بیدار درشان تست\nمکن مدعای مشو زود مست چه کاری که آری درین کار دست\nتو نسوار خود گیر وبینی بخار ترا با امارات ملکی چه کار [٤]\nگرت زور دست است و تاب ستیز بجنگ آمده از چه آری گریز\nکجا مرد میدانی ای نا بکار که میدان بجوئی پی کا وز ار\nچه کردی ازین پیش درکوی تنگ که آئی بسازی بمیدان جنگ\nازین هم مرنج و مرا جان بیا بلشکر بدشت مرنجان [٥] بیا\nسر جنگ داری در جنگ زن سر خویشتن بر سر سنگ زن\nبرون بر کش از دل تمنای خویش که بنهم چه داری تو برجای خویش\n\n(۱) تصحیح خ : مراد را سزد گرشهی برخورد\n(۲) « « : ازینسو چنین گفت او را جواب\n(۳) « تصحیح خ : همانا که بند حق مردم پدر\n(٤) تصحیح خ: ترابا دایر ملکی چکار\n(٥) مرجان تپه ایست متصل بسمت شرقی شهر کابل"}
{"book": "adl1179", "page": 237, "text": "(۲۱۰)\n\nکه من اينك آيم چو سيماب تيز\nبلرزید قاصد چو پاسخ شنفت\nدگر روز چون صبح صادق دمید\nدو لشکر بدشت در انحان شدند\nسپاه محمد زمان شش هز ار\nمقابل ستادند با هم بجنگ\nسربراقی بر ناف و اطراف دوش\nپلمکاله دندان بهم بر زنان\nچوصف بسته شد کوس و طبل و درای\nز فریاد خـو مـهره تن دم\nچنان كاد دم نعره تیز زد\nنخست اندر ان عرصه شورو شر\nبزد توپ زانیش ز انسان بکوش\nپسش طرقه شاهینی آمد بکار\nچنان شد توپ اعتلای شدید\nنمیداشت کر کند های تفنگ\nجز ایر ز شو ریدن کر نای\nقنیله به بندوق گوهر نگار\nعجب بین که آن مار بالای دوش\nچوشد گرم بازار جنگ وقتال\nنبود آمده در همه عمر خو یش\nچنان مضطرب بود در قبض روح\nشد از دو د ابر سیاهی بلند\nهر انکسکه آن دود و آتش بدید\n\nکشم از تو و لشکرت رستخیز\nبمولای خویش آنچه بشنید گفت\nفلك تيغ خورشيد رخشان کشید\nز پروای اندیشه جان شدند\nسه چند ان ز شهزاده [۱] نامدار\nهوا را گذر گاه کردند تنگ\nده انگشت سبلت برون تر ز گوش\nبکوه از دم آتشین در زمان [۲]\nبشورش در آمد بشیپور و نای\nنهنگان در یـا بخـور دند رم\nکه رم خورده شير فلك خيز زد\nقنبله چو ماری بر آورده سر\nکه قالب تهی گشت و برزد خروش\nکه خود ماند بر جای و کردش شکار؟\nکه گشت از تداخل تهوع پدید\nچونان رقص کردی میدان جنگ\nچو بیکران توسن شدی سیخ پای (۳)\nچه بر دوش ضحاك سفا ك مار\nکه را بود مغز و که میکرد نوش\nشده قابض الروح آشفته حال\nچنین روز محنت مرا در اند پیش\nکه اندر مفاجات طوفان نوح\nکه هر گوشه سیلاب آتش فکند\nبگفت ان هذا ليوم الوعيد\n\n(۱) مطلب از شهزاده برادر فتح جنگ شهزاده شاپور میباشد\n(۲) بکوه از دم کرم آذر زبان (۳) تصحیح ح : چوبکران زهیبت شدی سیخ پای"}
{"book": "adl1179", "page": 238, "text": "(۲۱۰)\nدران تیره روی فلك در نگاه نمی آمدی روی ظالم سیاه (۱)\nبجار آئینه گوله کردی چنان كه را شیشه مهره های كمان\nفكندی زسرها چنان خود وترك كه غنچه زسر شاخ ریزد تکرك\nبزیر و بم ساز توپ و تفنگ شده فتنه رقاص میدان جنگ\nبدانگونه عالم پر از دود شد كه چشم فلك كر به آلود شد\nچنان گشت زیر وزبر از شك كه هفتم زمین گشت هفتم فلك\nتو گوئی سواران سمندر شدند بدریای آتش شناور شدند\nچنان چرخ زدزان تزلزل زمین كه شد مغربی خاور ملك چین\nچو از هر دو سوئره شیران بدند پلنگ افکنان و دلیران بدند\nشده سست فوج کم اند ر ستیز ز سختی نمودند عزم گریز\nدر آن لحظه جوشان چو دریای شور رسید اکبر پر دل و شیر زور\nشتابان بدنبال آن نامدار عموزاده سلطان ششصد سوار (۲)\nدوان همچو سیل بهاری شدند ز پهلوی دادی بدشمن زدند\nنگشتند آگاه تا در میان بلشکر در آمد هز بر ژیان\nچو این آفت ناگهانی رسید دران معرکه شد قیامت پدید\nشده سست بازار توپ وتفنگ بفر بین و شمشیر پیوست جنگ\nبر آورد سر تیغ تیز از میان بشیرین زبان رد روشن بیان\nکه ای توپ رزم تو عار من است تو خاموش کین کار کار من است\nچو بر فوج بار کردنی ز آسمان رسید این چنین یاری ناگهان\nبیکبار شمشیر ها آختند بچستی و مردانگی تاختند\nخروشان و جوشان چو دریای روم بتلخی و تیزی چو ناری بموم (۳)\nتو گفتی فتادند با هم بجنگ پلنگان و شیران بدندان وچنگ\n(۱) تصحیح خ : نبودی چو سیمای زنگی سیاه .\n(۲) این همان موقعیست که وزیر محمد اکبر خان غازی پس از جنگ با جنرال\nيالك انگلیس از تیزی بطرف کابل شتافه پاسه صد سوار طرفداری نواب محمد زمان خان\nعموزاده خویش وارد پیکار شد .\n(۳) در نسخه دك : بتلخى وتیزی چو بادسموم"}
{"book": "adl1179", "page": 239, "text": "(٢١٦)\n\nفلما چه سر دست شد فتنه ساز\nچواز خشم غریبین در آمد بتاب\nز بس کشمکش اندران دارو گیر\nکمان در بخت هر گوشه دریای خون\nزشیران آشفته بر خاست شور\nز فرق سپر تیغ روشن گهر\nدوانده سمندان زسر تا به سم\nبچشم زره تیر مژگان شده\nچومقراضه در دل شدی جایگیر (١)\nچو آن فتنه شیطان برانگیخته\nازان رزم گردون زروی شگفت\nبد شمن زدی اکبر چیره دست\nکسی را بضرب کمر کش نرد\nنزد تیغ بر تارك هیچ مرد\nیکی داشت بحران سرسام مرګ\nیکی را چنان تیر زد بر جگر\nیکی را بزد بر کمر بند دست\nبسا پیل سرمست از پا فگند\nز مردان بدو کس برا بر نشد\nز دی تیغ سلطان روشن گهر\nز تیغ جها نسوز چون آفتاب\nبهر سو که در حمله میتافت روی\nگرش فیل پیش آمدی در نبرد\nتو گفتی که بود اژدهای عظیم\nکه گو بند کوته بود فتنه باز\nشده گو له سرب را زهره آب\nکمان گوشه بگرفت بکریخت تیر\nزکج راستی مشکل آید برون\nکفا دند بر یکد یگر ست زور\nزدی دم زاعجاز شق القمر\nزخون سرخ چون ازحنا بال ودم\nدل پر دلان پر زپیکان شده\nنمو دی چو در شست ماهی اسیر\nخود از بیم شمشیر بگریخته\nز ماه نو انگشت بر لب گرفت\nدو دستی بشمشیر چون فیل مست\nکه بر پا سر خصم سر کش نرد\nکه تا اسپ دردم دو نیمش نکرد\nبشر یان زدش نشتر بید بر گ\nدرورفته کرد از دگر کس گذر\nبرآورده زد استخوانش شکست\nزبس گردنان گردن از بن بکند\nو گز شد از ان شیر جان برنشد\nچپ ورا ست بر دشمن كینه ور\nبیا ور دهر سو جهانی بتاب\nز خون هز بران همیرا ند جوی\nبیکضرب تیغش نشاندی بگرد\nپی جان دشمن بلا ئی عظیم\n\n(١) - مقراضه : بمعنی نوعی از پیکان دوشاخه ."}
{"book": "adl1179", "page": 240, "text": "(٢١٧)\n\nرمیدند از و شیر مردان همه چو از دیدن شیر غران رمه\nشجاع شجاع افگن بیستن بشد دو له پر دل و صف شکن\nخرو شنده مانند شیر در ی بمیدان شده گرم جولا نگری\nسوار سمندی شتابان چو رخش به تیغ درخشان چو رخشان درخش\nبه تیغ و تبر زین و خنجر زدند بهر گوشه خیلی بهم بر زدند\nز بس خون که از شیر مردان چکید نم خون به تخت الثری در رسید\nزتیغ هز بران پر خاش گر فگند از کمر ترک گردون سپر\nزمر دان و گردان پرخاشجوی چپ و راست برخاست این های وهوی\nکه گیر و ببند و بکوب و بزن بیار و بدار و ببر آرو فگن\nفلک از شفق ریخت خون جگر که اوخ چه بینم به پیر انه سر\nگهی لشکر اندک و گاه بیش ز سختی شدی گاه پس گاه پیش\nشدندی زغیرت دگر سخت گوش زد ندی بهم از سر خشم جوش\nهمه روز بود اینچنین گیر و دار نشد هیچکس عاجز از کارزار\nدر آخر سپاه ملک روی تافت بدتبال شان فوج اکبر شتافت\nظفر بر سپاه کم و بیش نیست عطائی است این در کف خویش نیست\nهزیمت بخوردند زانسان که کس نکرد از دلیران نظر باز پس\nشکستی کزانسان ندیده بخواب ز ایرا نیان فوج افرا سیاب\nهزیمت بمر دان چالاک و چست چو افتد بیفتد شکست درست\nچو کاشانه لج گشت یکسو گرای دگر راست نا در بماند بپای\nگرفتند هنگام جنگ و گریز به دندار قبضه سر تیغ تیز\nشجاعت ز دل هوش شان شد زسر سپر تیغ شد تیغ گشته سپر\nدر ادبار بر گشته گردد سلاح غلط نیست در مردم این اصطلاح\nخزیدن از سختی کار ز ار ته دامن از کوه با لا حصار\nشد از کوه سنگین صدا کاین زمان ته دامن نیست جای امان\nبسوی بلندی گر یزان شدند چورو باه افتان و خیزان شدند"}
{"book": "adl1179", "page": 241, "text": "(۲۱۸)\nبدنبال شان اکبر تیز چنگ شتابان چو دنبال گوران پلنگ\nبه تیغش زدی یانه اندر زمان رخش دیده دشمن همیداد جان\nدوهستی بزد آنچنان تیغ تیز که چون کوهه شد کوه را ریز ریز[۱]\nزخون سرخ کوه مرجان شده بباتش همه شاخ مرجان شده\nزبالا چو سنگ آمدندی فرود گهی سر گهی سر کشان گاه خود\nقیامت نمودی از ان گیر و دار جهنم مثالی از ان اضطرار\nدهاده کشان تا ببالا حصار رساندند و گشتند از کار زار\nبیفتاد در دست مردان مرد بسی توپها و سلاح نبرد\nبنصرت بمقزلگه خود شدند برسم طرب طبل شادی زدند\nبده ساقی آن سلسبیل بهشت که گرم است و کفدا فوزداود سرشت\nمگر رشته جان شود نوریم شعاع افگند شمع کافوریم\nچواز رزم کابل فراغم رسید ز سر قوتی در دماغم رسید\nکنون قصه اکبر شیر مرد بگویم که با خسرو نو چه کرد\nعاجز شدن محمد امین خان لیمگرد از خوانین و دادن او دخترش را\nبصلاح اکبر خان و برتخت نشستن فتح جنگ و وزارت کردن اکبرخان\nو منع کردن محمد زمانخان از ان ومنازعه با اکبرخان و آشکار شدن\nفتنه شهزاده و قید شدن بحکم اکبر خان :\nکسی را که ایزد بلندی دهد بهر کار فیروز مندی دهد\nهمه دشمنان دست بستش دهند کلید ممالك بدستش دهند\nهر آنکسکه کج بنگرد سوی او چو مفلوج کج ماندش چشم ورو\nبمقبل سر کینه افراختن خصومت بود باخدا ساختن (۱)\nشنیدم که اکبر چو دشمن شکست بد اندیش در قلعه پنهان نشست\nسرش از خیال وزارت شده همه خانمانش بغارت شده\n(۱) تصحیح خ : که چون خاکره کوه شد ریز ریز\n(۲) تصحیح خ : بامر الهی است ناساختن"}
{"book": "adl1179", "page": 242, "text": "(۲۱۹)\nازان رقص بیهوده وبی مراد بدست آمدش خاك چون دیوباد(۱)\nنه صبرش که ماند دران جای تنگ نه زهره که بیرون برآید زسنگ (۲)\nز تر شائی رنج کز حد چشید (۳) ز سر مستی بنگ کبرش پرید\nبهوش آمده پایه خود شناخت دگر رایت آشتی بر فراخت\nیکی دخترش بود حورا سرشت ز رشکش نهان مانده حور بهشت\nبقد همچو سرو به خد آفتاب بلب لعل و در لعل در خو شاب\nرخش آتش وزلف ها نند دود که می آمد از اوج بالا فرود\nزخو بان چین آن بت آذری بمیدان زیبا ئی و دلبری\nبچوگان گیسوی عنبر مثال ربود از ذقن گوی حسن و جمال\nنگاری سمن رخ چمن را طراز بگیوی پر چین ختن را طراز\nجبینش پر خشائی و او رو تاب مهی بود جا کرده بر آفتاب\nبوصف دهانش که گویند هیچ (٤) خموشم که نتوانمش گفت هیچ\nگهر داشت دندان لبش لعل تر تبسم ملیح وتك لم شکر\nلبش دا روی درد هائی نهان عجب دا رم از خنده آن دهان\nکه این نوش داروست گر لولوی چرا در د دل گر دد از وی قوی (٤)\nالف بین که بالای کاغذ فتاد (٥) ببالای او دید بیخود فتاد\nتعجب از آن زلف و قامت مراست که چون شد بگیج صحبت راست راست\nخیال لبش غنچه باغ دل زخال رخش لاله را داغ دل\n(۱) بمعنی گردباد (۲) - در نسخه «م» «تنگ» آمده\n(۳) - تصحیح ح : ز بس ترشی رنج و محنت چشید\n(٤) - « « : بفکر سفتن دهانش مپیچ که نبود از آن حاصل غیر هیچ\n(٤) - تصحیح ح : که هر گاه این نوشد ا رو بود چرا در د دلها فزون زو بود\n(٥) - « « : الف یا چو بالای کاغذ نهاد ."}
{"book": "adl1179", "page": 243, "text": "(٢٢٠)\n\nزروی همان فتنه روز کار نشاند آتش فتنه کار زار\nشد از زلف آن لعبت مانوی زسر رشته آشنائی قوی\nاز آن را ویان هوشیار دگر بیان کردبیشم دگرگون خبر\nکه چون اکبر از کینه آتش فروخت امین خان لهگرد را خانه سوخت\nباسپاه غازی ومردان مرد بر آورده از خاک لهگرد گرد\nمحمد امین خان ببالا حصار بیفشر دچون شیر در کنج غار\nسپاهان خود گرد اندر نشاند زخمیپاره و توپش آتش فشاند\nسر انجام بر نقب کارش رسید زيك جانب کوهسارش برید\nچو نقاب باروت را در زده ز تحت الثری آتشی سر زده\nزد از شعله بر چرخ زرین لوا بر آورده خاکش براوج هوا\nچنان پنج دیوارش ازبن بکند که برج بچنجو (١) بجيحون فگند\nچپ و راست مردان کار امدند بیکبار اندر حصار آمدند\nبشمشیر خستند بسیار کس گرفتند و بستند بسیار کس\nامیران نو خیز و شاه و وزیر فتادند در دست اکبر اسیر\nامین خان لهگرد شد چاره گر که از بند خود را رهاند زسر\nبه پیل دمان اکبر شیر گیر چو خویش افگند در کمندی اسیر\n(۱) هنگامیکه وزیر اکبر خان قلعه جنگی بالاحصار را در محاصره گرفت کار\nبر فتح جنگ تنگ شده رفت و بهر قیمتی بود مقاومت نموده انتظار ورود انگلستان را\nمی کشید اما وزیر اکبرخان يك نفر نقب زن پنجشیری را بنام حاجی علی خان مو ظف\nساخت که در برج های بالاحصار نقب بزند نقب زن مذکور یکی از برج های بالاحصار را\nکه بنام بچنجو یاد می شد به نقب پراند و به این رنگ فتح جنگ آماده مصالحه گردید."}
{"book": "adl1179", "page": 244, "text": "(۲۲۱)\n\nز کیهری آندم کمندی فگند در آورد آن شیر غران به بند\nکمندی کزوسر کشیدن توان (۱) نه از تیغ تیزش بر یدن توان\nچو گشت آن شکاری شکار شکار شدند آند گر بند یان رستگار\nنشانند شهزا ده دیگر بتخت وزیرش شده اکبر نیکبخت\nزنو خسروی یافت آرایشی بکشور پدید آمد آسایشی\nنمایان وزیر نو وشاه نو چو برجیس رخشنده با ماه نو\nهمه اهل کابل زمین شادمان درین کار جز بك محمد زمان\nشنیدم که روزی با کبر بخواند بصد مهربانی به پیشش نشاند\nبگفت ای جوان پند پیران شنو چنین راست اندر ره کج مرو\nنظر دور تر کن اگر سردری تامل کن آخر که می پر دری\nهمانت از ین دشمن آید به پیش (۲) که بارستم آمد زبهمن به پیش\nزاحسان تو چون دلش خوش شود پدر کشتنش کی فرا مش شود\nشود دشمن خورد خصم بزرگ شود عاقبت بچه گرگ گرگ\nامان گر دهد گردش روز گار به بینی یکی روز کاین شیرخوار\nچنان بر سر تند خوئی بود (۳) کمر بسته بر کینه جوئی بود\nمکن یاوری خصم خونخوار را مده پرورش بچه مار را\nشود راست باخاك اگر کج سرشت ولی همچنا نش بود طبع زشت\nنظر کن به پیچ وخم ریسمان که خاکسترش نیز دارد همان\nغرض بشنو از من بمن گو شدار نصیحت فرامش مکن هوش دار\nجوابش بگفت کبر نا مجوی که اکنون چه خیزداز بن گفتگوی\nچو شب بسته پیمان سحر بشکنم چه گوید بر دوستا ن دشمنم\nبقر آن خدا گفت ( الصلح خیر) نه شایان بود منع کردن ز خیر (٤)\nتجنب از آن مردم آزار کن که پندت دهد فتنه بیدار کن\n\n(۱) کمندی که از سر کشیدن توان در نسخه دال چنین آمده است .\n(۲) تصحیح خ : همانت بیاید زدشمن به پیش\n(۳) - در نسخ «د» «م» و «ك» چنین است : چنان برسر تند روئی بود .\n(٤) در نسخه «د» : نه شایان بود منع کردن به غیر"}
{"book": "adl1179", "page": 245, "text": "(۲۲۲)\n\nچو فرمان (اوفوا) شده (بالعهود) چنان بشکنم امررب و دود\nدرستی گر از عهد خود کم کنم ازین پس چه پیمان بمردم کنم\nچو این گفت ابرو بهم در کشید بیفشاند دامان و پیران دوید\nچو در هر سری بود شوری دگر بهر پر دلی داشت زوری دگر\nمسنی وتولی آمد اندر میان زناخوش بیان سر کشی شد عیان\nزسر کینه سینه شد آشکار رساندند برجنگ و پیکار کار\nزبسار کز نیبهای شمشیر زن نشد هیچکس بار آن پیلتن\nمگر يك پلنگ افکن نامدار عموزاده سلطان فرخ تبار\nچو کشتند باهم مقابل بجنگ بر آمد طراقاطراق تفنگ\nفتیله بشاهین بمالید گوش در آورد باز از کابل بجوش\nزخون تیغ تر کرد دیگر زبان بشکوا نه فتنه شد تر زبان\nزهر در زره پوش مردی دلیر بر آمد چواز غار خود نره شیر\nزشیران چپ و راست بر خواست غو (۱) بهر کوچه بود جشنی زنو\nزيك سوی مانند غران پلنگ قزلباش وقلملاتی (۲) باهم بجنگ\nدگر سوی افغان ز نیزه بدار بر آورده منصوری نابکار\nدگر سوی غلزائی همچو شیر چو روبه جوان شیری آورده زیر\nزيك سودلیران پر خاشگر بکشتی در افتاده با همدگر\nفتاده بپاق از سر زور مند چوانیان نیل از درخت بلند\nچو دزدان افشار افشار ها زخون گشته رسوای بازار ها\nقدر در صف آرائی کار زار قضا پنجه وا کرده در گیر دار\nسبك سير شد خبر ازین کهنه دیر کسی گفت خیر است گفتش بخیر\nشده مردم سر کش فارسی عدد سوز چون آتش فارسی\nچنان لرزه زان رقص دیوان فتاد تو گفتی که ایوان کیوان فتاد\nچه گویم که گفتن مر اجنگ نیست و گرنه چو کابل محل تنگ نیست\n\n(۱) تصحیح خ : بهر گوشه در نعره يك شير نر بهر گوشۀ بود جشنی دگر\n(۲) کلمه قلماق فهمیده نشده، امکان دارد « قلاق باشد که نام یکی از اماکن ترکستان و یکی\nاز اقوام ترک نژاد می باشد ."}
{"book": "adl1179", "page": 246, "text": "(۲۲۳)\nنخواهد دلم شرح این ماجرا که از هر دو سو دل بسوزد مرا\nاگر شمۀ مختصر خوانده شد بحسب ضرورت سخن رانده شد\nسخن مختصر بود جنگ دراز شده چیره دست اکبر سرفراز\nبرفتند بسیار کزلیها زجای چنان در هزیمت نهادند پای\nکه ایرانیان از صف کار زار بروزیكه رستم نمی بود یار\nچو فوج محمد زمان روی تافت مخالف بتاراج او دست یافت\nدوان رفت اکبر نيك در اشتت عمو زاد، سلطان بدیگر لشت\nندادند ره با کسی در سرای بیامد بمردان جنگ آزمای [۱]\nزپیکار او دست بر داشتند ز تاراج و یغما نگهداشتند\nمحمد زمانخان ز کردارشان برنجید و خندید برکارشان\nدر ان زهر خنده بگفتا یبسخن که صد آفرین بر دو فرزندمن\nکه اول مدد گار دشمن شدند بتاراج من یار دشمن شدند\nکنون نام کرده ز دفع گزند بسازند پیش آمده ریشخند\nکجا دل پزیرد ادای خنك که غثیان [۲] پزیرد زچای خنك -\nوفا رفت دور از مانرا چه شد نماند ست مهر آشنا نرا چه شد\nپسر با پدر کینه جوئی کند دگر کس چه دیگر نکوئی کند\nحدیثی کزان مغز جوشیده رفت لبوشیده اکبر خموشیده رفت\nدگر گشت مشغول شغل شهی زشاهی بشه بود نام تهی\nببخشش جهان کهن تازه کرد ز انصاف گیتی پر آوازه کرد\nبزیر نگین ملك چون آفتاب درآورد و حکمش روان شد چه آب\nزشهر اده میخواست رخصت مدام که دیگر رود با سپاه تمام\nزآلایش فتنه و جنگ و کین بخون فرنگی بشوید زمین\nمكزا ده کردی تعلل مدام زشامش بصبح و زصبحش بشام\nبسان پدر از دورنگی نرفت سرش از هوای فرنگی نرفت\n\n۱- نسخه : ندادندره تا کسی در سرای بیاید زمردان جنگ آزمای\n۲- غثیان ، به فتحثین وتای مثلثه بمعنی شوریدگی دل واستفراغ ."}
{"book": "adl1179", "page": 247, "text": "(٢٢٤)\n\nبپوشید کی در خطاب وجواب\nبدست وزیر مبارک نهاد\nکمر بند آن نامه بگشاد وخواند\nبنزديك شه رفت آتش فشان\nبصد خشم نامه کشید و کشاد\nبگفت اندین نامه خوش رقم\nعبارت چه شیرین ونغز و روان\nچو آن خوبروی که خوبان نگاه (١)\nبمجلس هر انکسکه آن نامه خواند\nبصد جوش اکبر زبان باز کرد\nکه ای نامداران چرا خامشید\nبگوئید شهزاده را اینچه کرد\nگرفتم که کس برد مهر از غلط\nچه بد کرده ام من که بد میکند\nپدر مر دش اندر بد یهای من\nهمه کین پیشنیه بر دم ز باد\nمنش بار دیگر بجای پدر\nو گر نه چنین طفلک بدشعار\nکمان داشتم او که سازد وفاق\nولیکن چو بر امتحان آمدم\nز گهواره چون پای رفتن کشاد\nکلامش دروغ و بیانش گزاف\nخود از بیرهی رنج مردم دهند\nبسی گفت زینسان بخشم و ستیز\nملك زاده را خشک گشته دهن\n\nنوشتی سخنهای دور از صواب\nاز آن نامه ها نامه او فتاد\nز مضمون او در تحیر بماند\nفراهم بیا ورد گردنکشان\nبه پیش بزرگان مجلس نهاد\nبه بینید چو نست دلکش رقم\nبشهدش چه زهر معانی نهان\nکنندش بـز هر مهند سیاه\nز خجلت سرافگنده چون خامه ماند\nباتش زبانی سخن ساز کرد\nنگوئید حرفی مگر بیهشید\nکجا وخود نکرده است دیگر که کرد\nولی چون ز دستش بدیدید خط\nنداند که بانفس خود میکند\nچه بد کان نکرد است برجای من\nکه تا از جهان دور گرد دفساد\nنشا ندم به بستم بخدمت کمر\nکجا و کجا پایهٔ شهر یار\nنمیداند از خورد سالی نفاق\nفزون دیدمش از پدر ده قدم\nنخستین قدم در ره کج نهاد\nچو بیدش بود سد زبان در خلاف\nدگر بد نمك نام مردم نهند\nچو تیغ خود و كلك من تند و تیز\nنه نیروی عذر و نه روی سخن\n\n(۱) ـ نسخه ك ، چو آن خوب روئی که شاهان نگاه\nکنندش بزیر مهندسیاه"}
{"book": "adl1179", "page": 248, "text": "(٢٢٥)\n\nبرون تر ز آب و درون پر شرر\nکسی را دران جای قهر و عتاب\nز شرمندگی سر در افگنده پیش\nسخن مختصر کرد شهزاده بند\nبیا ساقیا بهر دفع ملال\nکه در وصف آن باده پر طرب\nچو شد قصه کابلستان تمام\nبرانم که اکنون بیام امیر\n\nزبان خشک و لب تر ز خون جگر\nنه روی شفاعت نه تاب جواب\nبماندند دلریش و خاطر پریش\nبزندان فرستاد خوار و نژند\nبده باده خوش گوار و حلال\nبیان کرده ام شوی بنت العنب\nمبر از اغراق و طول کلام\nرسانم بر اکبر شیر گیر\n\nخلاصی یافتن شهزاده و گریختن او بملك فرنگ و استقامت کردن\n\nخانشیرین با لشکر خود و فوج فرنگیان در مکان افشار و بر آمدن محمد اکبر خان\nبجنگ او و رسیدن نامه دوست محمد خان به اکبر خان و رفتن او در خلم\nچو آید فلك بر سر یاوری\nبهاری در آرد بباغ امید\nگشاده شود هر دری بسی کلید\nکند کارهائی که باشد محال\nچو افتاد از دور چرخ بلند\nچه گویم که از دور گیتی چه دید\nکنم گر بشرح و بیانش تلاش\nز تفتیش آن به که دم در کشی\nپس از محنت و رنج های دراز\nمگر ساز شی کرد با پاسبان\nرها شد ز زندان تاريك و تنگ\n\nکند آنچه نبود بکس باوری\nکه گل سر و بر میدهد شاخ بید (۱)\nز هر جانب آسایش آید پدید\nنگنجد در ادراك و و هم و خیال\nچو شهباز شهزاده در پای بند\nچه انواع خواری بزندان کشید\nشود اهل انصاف را دل خراش\nکه کردم ادا جمله در خامشی\nفلك باز کردش در لطف باز\nو یا غافلش کرد و رفت از میان\nگریزان شد اندر سپاه فرنگ (۲)\n\n(۱) – تصحیح خ : که گل سر بر آرد زهر شاخ بید .\n(۲) - چون فتح جنگ احساس نمود که او را به جرم این خیانت ملی خواهند کشت\nبنابران در صدد فرار برآمد و شب هنگام به همدستی محمد زمان نام سقف زندان\nرا شکافته بیاری او و چند نفر دیگر از راه بام فرار کرد و از دروازه خونی قلعه\nبالاحصار برون آمده به چند اول پناه آورده از آنجا به لهو گرد، و بعداً به جلال آباد به نزد\nجنرال پالك انگلیس پناه برد ."}
{"book": "adl1179", "page": 249, "text": "(۲۳۱)\n\nدگر کس حدیثی دگر گون شمرد که شب خان شیرین ز زندان برون\nملك زاده اندر سپاه فرنگ فرستاد و خود ماند قایم بجنگ\nدر افشار با پنچصد و يك هزار زقوم جوان شیر و مردان کار\nشده متفق با سپاه فرنگ سر کینه افراشت همچون پلنگ\nدگر خواست اکبر که ناهمچومیغ کشد آتش فتنه را ز آب تیغ\nبه پیش محمد زمان خان نخست غبار دلش زاب پوزش بشست\nعمو زادگان را نوازش نمود بهر کس درستی و سازش نمود\nفرستاد سلطان سوی قندهار که تا دشمنان بر کشد زان دیار\nخود آمد بلشکر شتابان بجنگ سوی خان شیرین و فوج فرنگ\nز نعل سمندان زمین شد ستوه بجنبید هامون بلر زید کوه\nنماند اینجهان شد جهان دگر زمین دگر آسمان دگر\nپی غرق فرعون و فرعونیان شد از تو پنهارود نیل روان\nز آسیب گردن و گردن کشان نمی ماند از کوه ها مون نشان\nچولشکر رسانید برجای جنگ بیاسود گرد از دویدن در نگ\nبدشمن نبود آنچنان زور دست که میکرد جائی قرار و نشست\nبپر خاش شیران روئینه چنگ مقابل ستادی بمیدان جنگ\nدلیران بار کرمی کینه خواه ازین سو شدندی به پیکارگاه\nز بد خواه چون یافتندی سراغ چه در دشت و هامون چه در کوه و راغ\nپلنگ افگنان آشکار و نهان شدندی زدندی به تیغ و سنان\nکشیدندی از خاك بدخواه گرد لرستی زصد مرد يك شیر مرد\nسپاه فرنگی زجان ناامید هراسان ولرزان چواز باد بید\nهمه منفعل گشته و شرمسار که بیرون چرا آمدیم از حصار\nشدند از خیال نبرد و ستیز فتادند در فکر راه گریز\nدرین روزها قاصد تیز گام رسید از امیر بلند احتشام ( ۱ )\n\n( ۱ ) مطلب از امیر ، امیر دوست محمد خان میباشد ، که درین وقت در هند بوده است"}
{"book": "adl1179", "page": 250, "text": "(۲۴۷)\n\nز يعقوب نامه بيوسف رساند به مهرش ببوسید و بکشاد و خواند\nچنین بود در نامه د لنشا که حمداً لذي الجود و الكبريا\nکه نامم پس از نیستی هست کرد باین زبردستی زبردست کرد\nگر از بیخ سبزی پذیرد درخت گل و برگ بار آورد شاخ سخت\nمن آن بیخ خشکم که سبزم ز شاخ دگر بار شد بار و برگم فراخ\nمن آن مرده شخصم که در گور تنگ کشیدند یعنی بقید فرنگ\nزفضل خداوند گار و دود بکوچك رگی جنبش روح بود\nاز آن رگ شدم زنده بار دگر ز سر یافتم اعتبار دگر\nبهر موی من گر شود صد زبان کجا آیدم شکر او در بیان\nبدان ای گرامی جگر بند من گرانمایه فرزانه فرزند من\nنگهدار دت قادر کردگار ز چشم بدان دبد روزگار\nشد از نام تو زنده نام پدر بگردون رساندی مقام پدر\nچو من ساختی روح پا ننده شاد خدا از تو پائنده خوشنود باد\nزقید بخارا رها چون شدم چگویم که چون بی تو دل خون شدم\nنه ذکر شبان جز بیاد توام نه وردی بجز خیر یــاد توام\nشب و روز بودم بهجر تو زار بدم غافل از حکمت کرد گار\nنه زالم خبر زان به بندت نهاد که صد بند خواهد ز بندت کشاد\nزاحوال خویشت چه خواهم نوشت که بر ما چه بگذشت از خوب وزشت\nهمان به که بندم زشرحش دهان که ناید بصد نامه اندر بیان\nسخنهای غم بهر دشمن گذار زشادی سخن گویمت گوش دار\nکه چون ایزدت از بخارا رهاند دگر بار در کابلسنان رساند"}
{"book": "adl1179", "page": 251, "text": "(٢٢٨)\nزتیغ تو دشمن همه پست کرد\nبیا کس گرفتی در ان دار و گیر\nهراسان چقاند اهل فرنگ\nگر از دور بادی بخواهد وزید\nنسازد کسی از بسی اضطراب\nزبیماری آنکس که دارد امان\nبطبعی که دائم مشوش بود\nبدین ترس کی رو بکابل کنند\nچو دیدند کوشش نیرزد بجو\nکنون رایت صلح افراشتند\nزنو طرح پیمان در انداختند\nجداگانه از سروران هر کسی\nبصد عزت و احتشام و وقار\nزاندیشه محنت و خستگی\nبه آسایش و خرمی عنقریب\nکسانیکه در دست افتاده اند\nنخستین بشمشیر احسان بزن\nازین پس نباید که جنگ آوری\nادائی کنی با سپاه فرنگ\nگریزان ازان لشکر رزم جوی\nکه تا سروران فرنگی دیار\nبيك هفته آنجا نشیمن کنند\nبگیتی زبر دست هر دست کرد\nزنام آوران فرنگی اسیر\nکه از بیم شهباز قازو كبلك\nپر از کود گویند اکبر رسید\nزصد فرش هم بر یکی فرش خواب\nبه کم سر گرانی برارد فغان\nبسر سام هم خنده خوش بود\nکه آیند و دیگر تقابل کنند\nکه افتاد در دست گاذر کرو (۱)\nکزین به طلسمی نه پیدا شتند\nبما عهد و سوگندها ساختند\nنمودند اکرام و کوشش بسی\nبرون آمدم از فرنگی دیار\nردانم به تدریج و آهستگی\nبخواهم رسیدن بشرط نصیب\nهمه خسروان سروران زاده اند\nپس آنگه رها کن همه مردو زن\nزیانی به اهل فرنگ آوری\nکه گویا نیاورده تاب جنگ\nکنی در هزیمت سوی خلم روی\nدر آیند در شهر کابل دوبار\nپس از هفته تعجیل رفتن کنند\n۱ تصحیح خ ، چودیدند کوشش ندارد اثر نبودند از جنگ صرف نظر ."}
{"book": "adl1179", "page": 252, "text": "(۲۲۹)\n\nز کین خانه چند را سوخته\nبر آیند باروی افروخته\n\nکه ناچیست مردانگی هایشان\nبرد سر کشی از سر سر کشان\n\nبدستور سازند فرمان بری\nنسازد کسی دعوی همسری\n\nبدینسان بسوی سپاه فرنگ\nروان گشت فرمان شاه فرنگ\n\nنه ترسی که بر عکس فرمان کنند\nبه بازی تخلف به پیمان کنند\n\nتو هم کار بندی بفرمان من\nشکستی نیا ری به پیمان من\n\nدرین کار ترك تامل کنی\nنباید که اصلا تغافل کنی\n\nنه بینی سوی عزت و ننگ و نام\nهمان بنگری کت رسانم بپيام\n\nغرض مختصر يك سخن زان ميان\nهنوز است باقی که باقی بمان\n\nچو این نامه خواند اکبر نامجوی\nزشادی چو گلنار افروخت روی\n\nتهانی عموزاده را در نوشت\nکه ای نيك كردار فرخ سرشت\n\nبحکم امیر از سپاه فرنگ\nقدم پس کشیدم زمیدان جنگ\n\nبرانم که گیرم رۀ خلم پیش\nنسازم کسی محرم راز خویش\n\nتوهم دست از جنگ کوتاه کن\nره انجام را سرسوی راه کن (۱)\n\nنهان دار این ماجرا از کسان\nبتعجیل خود را به پیشم رسان\n\nالا نانیفتی ز چون و چرا\nکه خود گردد کشف این ماجرا\n\nچو قاصد روان کرد با خود سپاه\nسوی کابلستان به پیمود راه\n\nنپرسید کسی را ازین گفتگوی\nزکابل سوئی خلم بنهاد روی\n\nچو آن نامور شد زکابل برون\nجهان شد بچشم کسان تیره گون\n\nهمه خلق در بحث این ماجرا\nفتادند باهم بچون و چرا\n\nکه آیا چه دیدو چگونه شمرد ؟\nکه بی رنج کشور بدشمن سپرد\n\nهمانا بترسید با ز از نفاق\nکزانش فتاد این چنین اتفاق\n\nو یا از فرنگش پیامی رسید\nکه از دست و پارفته بیرون دوید\n\nدرین گفتگو شد خبر آشکار\nکه فوج فرنگ آمد از قندهار\n\n۱- تصحیح خ ، روان اسب عزمت باین راه کن ."}
{"book": "adl1179", "page": 253, "text": "(۲۶۰)\n\nدگرسوی ميكر يكی رزم جوی به لشكرسوی کابل آورد روی\nچنان زين خبر شور وغوغا فتاد تو گفتی سپهر و ثريا فتاد\nبسيار مردم كريزان شدند تهيدست افتان و خيزان شدند\nجو طوفان نوح اندر ان شورو شر بمادر ز دل رفت مهر پسر (۱)\nبزرگان کابل زبی لشکری زبون آمدند اندر آن داوری\nز انديشها بی تقابل شدند بناچار بيرون ز کابل شدند\nجو فوج فرنگی بکابل ديار در آمد بر آمد ز گردون غبار\nچنان توپ رشاهين در آمد بجوش که طبل و دهل زد بهيبت خروش\nزدی ناله نقارة خام پيچ که اين شور بر پيچ هيچست وهيچ\nبرون کينه از طبع سر کش زدند بکاشانه چند آتش زدند\nروان حكم شان بود مانند آب به يك هفته بومر ز و بوم خراب\nزخاك سيه بارها کرده بار کشيدند بر اسپ و پيل و شتر\nبرفتند از کابلستان برون چو علت ز تن روز بحران برون\nرسيدند چون در حدود فرنگ بهر شهر کردند روزی درنگ\nمنادی تبیره زنان سو بسو (۲) همیگشت و میزد ندا كو بكو\nکه سلطان آفاق شاه فرنگ بشمشير آورده کابل بچنگ\nولیکن دلش زان زمین گشت سرد بجرم نفاقش گنهکار کرد\nبکبار خاکش بهم بر زده ز قهر جها نبالش در زده\nبدانگونه از بيخ بر داشتش که خاک سیه نيز نگذاشتش\nجوابش شدی از همه مرد وزن که شك چيست خود روشنست اين سخن\nبده ساقیا جای یا قوت رنگ بشکرانه دفع اهل فرنگ\nکه تا فرخی آيدم در ضمير روم تا به کابل رسانم امير\n\n۱- تصحيح خ برفت از دل مام مهر پسر .\n۲- تبيره : يعنی طبل و كوس .\n\nا کبر ۱ ضمه (۱۰۰۰) جلد ) ب سردار محمد و محمد اعظم ح سيد محمد سرور ن جبلی يوم ۲۹ - ۱۲- ۲۶ مطبعه عمومی"}
{"book": "adl1179", "page": 254, "text": "(۲۳۱)\n\nدر بیان پیشوا بر آمدن محمد اکبر خان و جملهٔ اعیان و معتبرین کابل\nبملاقات امیر دوست محمد خان و ملاقات کردن پدر و فرزند با هم و کوائف آن\n\nازین به چه روزی درین روزگار\nکه گردد وصال دو مشتاق زار\nنشینند با هم به آرام دل\nمهیا بود سر بسر کام دل\nز دل میرود رنج و درد فراق\nشود از میان دور گردد نفاق\nچو کابل زمین اژدهان نهنگ\nرها گشت یعنی ز فوج فرنگ\nفتح جنگ شهزادهٔ سینه ریش\nره بوم پنجاب بگرفت پیش\nشده خان شیرین ز جان نا امید\nسپاهش چو شب گشت روز سفید (۱)\nهراسان و لرزان چو روباه پیر\nبقوم جوان شیر شد گوشه گیر\nچو آگاه بود اکبر نامدار\nرسید از همه پیشتر در دیار\nز کار آگهانیکه از خویش داشت\nبهر کشوری نائب بر گماشت\nسپاه و رعیت فراهم نمود\nدر گنج اکرام و احسان گشود\nز اقصای کابل روان بیدرنگ\nطلب کرد زندانیان فرنگ\nزنان را ببخشید تاج و گهر\nبزریفت و زیور زیبا قبا بسر\nبیاراسته هر یکی چون عروس\nچو نوشابه اسکندر فیلقوس (۲)\nبمردان سراپای شاهانه داد\nبصد دل دهی رخصت خانه داد\nنگهبان شان تا حد ملک خویش\nبسی داد از نامداران جیش\nبا رام بنشست با دوستان\nجبینش شگفته تر از بوستان\nولی بود در انتظار پدر\nشب و روز بر شاهراهش نظر\nگهی در فرح بود و گه در الم\nتارغ بهم داشت شادی و غم\nوزان سوی امیر مبارک نهاد\nز منزل بمنزل همیرفت شاد\nپس و پیش بودش فرنگی سپاه\nکمر بسته چون چاکران گرد شاه\nزدی هر کجا خیمه آن نامدار\nبصحرا و هامون و دشت و دیار\n\n۱- تصحیح خ - جو شب شد سرش تیره روز سفید.\n۲- شاید مطلب از اسکندر مقدونی باشد.\n\nاکبر نامه (جلد ۱۰۰۰) بسردار محمد رحیم محمد سرور نجیفی بوم ۱۳۲۹- مطبعه عمومی"}
{"book": "adl1179", "page": 255, "text": "(۲۳۲)\n\nزنو پیشکشها ی بی وزن وسنگ رسیدند از سروران فرنگ\nچو در خاك پنجا بپا نش گذار بیفتاد ما نند خضر بهار\nدل خلق گل گل شگفت از طرب چو غنچه بمدحش كشا دند لب\nزلا هور یان تا به اجمیر یان مبارك كشان خاصه کشمیریان\nبيك منزلش با بسی ارمغان شده پیشوا شیر سنگ جوان\nز سیم و زر سرخ كامل عیار بسی بدرها كرده بروی نثار\nبخد مت میان بست چون شیرمست بصد چابكی گشت مهمان پرست\nبهر صبح برد ارمغانی زسر بهر شام نزلی بطرز دگر\nامیر از جوان مردی آن جوان عجب ماند و بسیار شد مهربان\nنوازش بسی کرد و پرسید حال زولجیت نامر دن نو نهال\nبفر زندیش در سخن برد نام بسی پند دا دش بمهر تمام\nدر احکام شاهی ز بس گرم وسرد با ندا ز پیرا نه آگاه کرد\nدو هفته دران جا کم و بیش بود وزان پس دگر عزم رفتن نمود\nنمود آن جوان مرد مهمان نواز در گنج و دینا رو زر باز باز\nزرو سیمش انبار انبار داد ز زر بفت و اطلس شتر بار داد\nبسی تحفه و ارمغان شگفت زخود داد و از خاصگان هم گرفت\nزاسپان تا زی ولعل و گهر بهر يك پسر داد نزلی دگر\nبجمع طفیلی ز زن تا بمرد جدا گانه بخشائش تازه کرد\nبمهمان فرح سير ميزبان شده تاد و منزل روان هم عنان\nاز آنجا چو مهمان گردن فراز روان گشت بر گشت مهمان نواز\nبصد شوكت وحشمت وعزو جاه همیر فت منزل بمنزل براه\nز پنجاب تاسر حد ملك خویش بهر كشورش تحفه بردند بیش\nتو گفتی که بودش کران تا کران بزیر قليم ملك هند و ستان\nدر آمد چو در خیبر آن نامدار برآمد خروش طرب هر کنار\nفرا هم شدند اهل خیبر تمام مبارک مبارک کشان خاص وعام"}
{"book": "adl1179", "page": 256, "text": "(۲۲۳)\nسر افتاده هر سوزن خیبری بلفظ دری همچو كبك دری\nبکابل خبر شد كه آمد امير فرا هم شده طفل وبرنا و پیر\nبشادی دو یدند بی پا و سر زدستار و كفش وكله بیخبر\nچو دیدند از دور روی امیر می خرمی جوش زد در ضمیر\nبهم گریه و خنده چون شمع شد عجب بین كه چون ضد بضدجمع شد\nپیاده روان اکبر شهسوار روان رفت بیهوش وبی اختیار\nبیفتاد در زیر پای پدر چو بیخود زجان و جهان بیخبر\nپدر نیز از باز دست فراق بیفتاد مدهوش ومست فراق\nپس ازساعتی چون بهوش آمدند زگریه بجوش و خروش آمدند\nپسر در ثنا و پدر در دعا یکی بو سه میز دبر بك بپا\nچو فارغ شد از خدمتش در کنار گرفت افضل وحیدر نام دار\nشده شعله ور آتش اشتیاق گر ستند از دود تلخ فراق\nچو کردآب چشم آتش سينه سرد غم وغصه برخاست بنشست گرد\nاز آن پس سوی کابلستان شدند شکفته تر ازصد گلستان شدند\nدر آمد چودر کشور آن نامدار بجوش اندرآمد سرا سر دیار\nتو گفتی که اسکندر فیلقوس بروم اندرآمد پس ازفتح روس\nزن ومرد بر برزن وبام وكوی بشكر ا نه الحمدلله گوي\nزشادی بر آورد مطرب فغان شده چرخ زن زهره بر آسمان\nهم آواز شد ار غنون چنگ را دف و بربط وسازو سا رنگ را\nغزلخوان شده خوشنوایان سند جهان کرده بیهوش از را گ هند\nبهر سوی خواننده شیرین لبان غزلهاى رحمان (۱) به پښتوزبان\nلب کودکان همدم نای بود سه تا بر کف وساز برپای بود\nخدا ناغم وخر می آفرید چنان روز شادی زمانه ندید\n۱- رحمان با بایکی از شعرای بسیار معروف قرن یازده و اوائل قرن دوازده زبان ملی ما\nپښتو می باشد که از ١٠٤٢ - الی ١١١٨ هـ ق حيات بسر برده است . ديوان بسيار ضخيم و\nابيات واشعار بسیار رشیق دارد ."}
{"book": "adl1179", "page": 257, "text": "(٢٢٤)\n\nزلور چرا غان ببا زا رو کوی\nبعالم چنان پرتو افگند نور\nجهان یافت از درد ظلمت نجات\nبدینگونه تا هفته بود از طرب\nپس آنکه بصدر عدالت نشست\nبشکرا نه چندان بیا شید زر\nز آ وا زه عدل او در جهان\nکم آزاری و جود بسیار کرد\nجهان کهن یافت دیگر نوی\nچو آئینه کس را ز زشتی بروی\nدل از غصه و کین دیر ینه شست\nبر آ و رد مر دم ز رنج و عنا\nنماندش غمی در دل روز گار\nچو بیم خدا دا شت اینش تمام\nبده سا قی از بزم خاص امیر\nکه تا تلخی رنجهای شدید\nنماینده در نیمشب تار موی\nکه شد دشت و کوه ایمن کوه طور\nشب هند بر ده ز نو رش برات\nهمان جشن روز و چراغان شب\nببخشایش و جود بکشاد دست\nکه شد در گدا شاه زرین کمر\nفرا موش شد نام نو شیر وان\nبفتوی و تقوی همه کار کرد\nشده بیخ اسلام و ملت قوی\nنیا ورد و شد با همه مهر جوی\nز هر سینه آلا یش کینه شست\nنگهداشت بیگانه و آ شنا\nجز اندیشه پرسش کرد گار\nازین به چه باشد د کر و السلام\nشرا بیکه تر کیب باشد بشیر\nبر داز سخنگوی شیرین حمید\n\nتحمید وسپا س نا مه در اختتام کتاب اکبر نامه\n\nستایش خدا را که از لطف وجود\nزبا نی شکر ریز و شیرین مقال\nخیا لی هوا گیرو طبعی بلند\nقیا سی که آرد ببا غ خیا ل\nو گر نه بده با شی کم ز بان\nمبین بر سخن سنجی هو شیا ر\nزدا نشوری هر که را داد بهر\nازین بهره است آنکه بی بهر یش\nکمین بنده را کرا مت نمود\nبیانی دلا و یز اهل کمال\nدماغی مضا مین نازك پسند\nهزاران گل معنی اندر مثال\nچه یارا که گیرد سخن بر زبان\nببین بر خرد بخش آموز گار\nنه ازده شود کم نه افزون زشهر\nچه بر خیزد از بودن شهر بستش"}
{"book": "adl1179", "page": 258, "text": "(٢٢٥)\n\nبنا زم ز الطاف یزدان پاك زرنجیدن دشمنا نم چه با ك\nدو شمشیر تیز ایزد ذو المنن سپر ده بد ست دو شمشیر زن\nگرفت از یکی تیغ روشن گهر زد شمن جهان اكبر نا مور\nحمید از دگر تیغ زیر قلم در آورد ملك سخن یکقلم\nاگر عیب جوئی دلیری کند زبان نیز در خورده گیری کند\nبگو یش که گوید یکی داستان که بینند خود جود تش راستان\nعدو لاف مردا نگی كم زند چه یا را که با تیغ من دم زند\nكسی را بمن تاب نا ورد کو فرا خت میدان ولی مرد کو\nكسی کو تواند برآید بصف که تیغم هنوز است عریان بكف\nبدیدن شود خصم راز هره آب کجاز هره دارد که آرد جواب\nزتاثیر مدح دلیران حمید بطبع توشد خوی شیران پدید\nزبان تو از تیغ شد تیز تر نی کلکت از نیزه خونریز تر\nكنون بگذر از فكر جنگ ونبرد سوی خوی اصلی دگرباز گرد\nاگر عاقلی ز ببدت انكسار ترا با غرور و رعونت چكار\nبدا نش دگر گون سخن ساز کن زبان در سپاس خدا باز کن\nثنا بر خداوند گا ر مجید که این نامهٔ من بپایان رسید\nکنون میکند سیر ملك جهان شود مجلس آرای بزم مهان\nبکابل کند سیر هر انجمن چوباد بها ری چمن در چمن\nببزرگان هشیار وروشن ضمیر نشینند در بزم خا ص امير\nنیو شند گـفـتار شيرين من سخنهای با ربك ورنگين من\nامیدم چنا نست زان سر وران که چون تلخ بینند حرفی دران\nنجو شند بر تلخی را ستی خمو شند اندر کم و کاستی"}
{"book": "adl1179", "page": 259, "text": "(٢٢٦)\n\nبپرسیدم از مردم هوشیار که بودند باشندۀ آن دیار\nدر اخبار بود اختلاف کلام بهم داده تطبیق گفتم تمام\nمن از خود جز آرایش بزم خویش نگفتم درین قصه يك نكته بيش\nبود گر بود اختلاف سخن ضما ندار آن راوی من نه من\nنکردم من این داستان بهر زر که بهر خزف کس نریزد گهر\nبــانواع تشویش و در ماندگی غم واحتیاج ویرا گندگی\nدلم جوش عشق اندرین کار داشت کشید این جواهر که در بار داشت\nچو باشد طبیعت زرنج ومحن پریشان پریشان برآید سخن\nازین پیش کز نامه ها گفته اند بمشت زری گوهری سفته اند\nزفــكر سخن روح یابد ضرر کند تازه اش باز امید زر\nکه زر باعث جبر نقصان اوست بتفریح آنی که درشان اوست\nسخن سنج چون طایر بی پراست که بالش بودسیم وزرشهپر است\nچو مردم دلم جمع بودی اگر سخن داشتی طمطراق دگر\nمرا از کسی نیست امید زر چو لاله خورم منت خون جگر\nفروشم گهر مقصدم سود نیست نگاهم سوی دست محمود نیست\nغرض زین سخن آنکه در روزگار بماند ز من نکته یاد گار\nبجولا نـگری طبع چا لاك من درآورد گلگون ادراك من\nسوی عرصۀ همت آورد روی زهر شهسوار سخن برد گوی\nبـيك نيزۀ خـامه ملك سخن گرفتم بصد جهد ورنج ومحن\nچو از فتح او بر سر افسر زدم دهل بر درخان اکبر زدم\nدرین نامه چون رستم نامدار بود تا ابد نام او یاد گار\nچومن این چنین خورده خون جگر زدم نام او بر نگین ظفر"}
{"book": "adl1179", "page": 260, "text": "(۲۳۷)\nگر اوهم کند دست همت دراز بتاج کرم ساز دم سر فراز\nنه مشت بود بلکه سو دا گریست که داد وستد خاصه تاجریست\nگر از دوریم چشم دیدار نیست زضعف بدن پای رفتار نیست\nولی دست آن سر ور سرفراز چفناست در جود و احسان دراز\nکز آنجا رسد تا با یوان من پر از زر کندجیب ودا مان من\nچو محمود گر رستم نامور به شهنامه یکبار کردی نظر\nبيك بيت فر دوسی نظم سنج بجائی درستی(۱) همیداد گنج\nزیر دان بی مثل و مانند ویار امیدم چنین است در روز گار\nکه در نامه نا میم سر بسر کند رستم نامدارم نظر\nاگر نامه من پسند ش فتد موا فق بطبع بلند ش فتد\nزدور آفر ینی کند بر سرم شود کار فرمای جود و کرم\nزانعام خاصم نصیبی به پیش فر ستد باندازه قدر خویش\nکه تا حیرت افزای دشمن شود چو خور زره نمایش روشن شود\nبنوعی اگر بیندش کو تهی قبو لم کند عذر بی آ گهی\nزروی عطا عفو بر من کند گنه را و بانرا بگردن کند\nسخن بردعا مختصر کن حمید که زلف سخن بس درازی کشید\nالهی امیر مبا رك نهاد که از خان پاینده دارد نژاد\nهمیشه بگیتی جها ندار دار دلش روشن وبخت بیدار دار\nيملك جهان نسل آن پا کنژاد چو خور شید تابنده پا ینده باد\nهمان اکبر و افضل نامور بود جا و دان زیر ظل پدر\n(۱) - درست به ضمتین حروف اول و دوم به معنی مکمل و در هم ودینار"}
{"book": "adl1179", "page": 261, "text": "(٢٣٨)\nهمان حیدر نامدار وجوان\nباعظم بود تا ابد شاد مان\nهمان خان سلطان شمشیر زن\nهزبر افگن ویر دل وپیلتن\nبملك جهان زنده با شد مدام\nجهانش بکام وسپهرش غلام\nبکابل زمین هريك از خاص وعام\nکه بردم از انها درین نامه نام\nنگهدار ازین پس زجنگ وفتن\nاز آن شهر کن دور رنج ومحن\nهر انکسکه شهد شهادت چشید\nبفر دوس کن جای اوبا حمید\nبده ساقی از چای جامی بمن\nبشکرانه اختتام سخن\nکزان چای مقصود من رحمت است\nهمین چای ختم همه نعمت است\nبرحمت چوشد ختم گفتار من\nالهی برحمت بکن کار من\n« انتهی »\nحمید کشمیری\n\nنوت : چهار بیت زیر که بایست در آغاز قسمت ۱۳ اکبر نامه مندرجه\nشمارهٔ ۸۳ مجله قبل ازبیت « یکی را زژوبین زره بر درید ... الخ ... »\nمی آمد، از طبع مانده واينك درينجا طبع میشود :\nیکی را بزد خنجر آبگون\nکه شد تا قدم غرق دریای خون\nفزون جوشش دم شد از بید برگ\nکه داروانر کج دهد وقت مرگ\nیکی را تبر بر کمر زد چنان\nكه يك زخم کردش دونیم از میان\nیکی را بزد تیر کز شصت صاف\nبه پشتش درآمد برآمد زناف"}
{"book": "adl1179", "page": 262, "text": "(۲۳۹)\n\nخاتمه\n\nخدارا سپاس گذارم که نسخه منظوم جنگ نامه متضمن جنگ اول افغان و انگلیس را که حمید کشمیری شاعر معاصر وزیر معالی سمیر افغا نستان محمد اکبر خان غازی درسنه (۱۲۹۰) هـ · ق سه سال قبل ازوفات وزیر موصوف در کشمیر برشته نظم کشیده و کتابی است از جنبهٔ معلومات تاریخ آنوقت و طرز حماسی و سلاست بیان وحسن ادب وبدایع قابل قدر، از اول جدی (۱۳۲۷) هـ · ش بطبع آن از طرف انجمن تاریخ بمجلهٔ آریانا با هزار جلدعلیحده اقدام گردیده و درمجلهٔ (۷۲) شماره (۱۲) مورخهٔ اول جدی آریانا مقدمه راجع باهمیت کتاب ونسخ موجوده که یکی بدیگر مقابله و تطبیق شده اند نشر داده شده و در آنجا تبصره و حواشی و تدارک تصاو یر مربوطهٔ آن بـه شاغلی علی احمد خان نعیمی که در آنوقت مدیر مجله بود وتصحیح اغلاط اشعار و حل لغات و مقابلهٔ نسخهٔ متن با نسخ د یگر برعهدهٔ اینجا نب گذاشته شده بود و در بمدت دوسال و چارماه مسلسلا درشماره های آریانا با تعداد هزار جلد علیحدہ طبع گردید .\n\nو شاغلی نعیمی درتحقیق موضوعات محوله خود کوشیده وواقعات رانشریحاتي دادند وهمچنان نگارنده درحل لغات و تطبیق ومقابله وتصحیح بهمکاری شاغلی محمدشفیع رهگذر مهتمم مجله و تبدیل بعضی ابیات ومصاریع که درپاورقیها بحرف خ علامه داده شده و بیشتر از طرف کاتبان درهمچه نسخ رومیدهد بفحوای این بیت .\n\nهر گز از چنگیز هم برعالم صورت نرفت\nآن ستم کز کاتبان براهل معنی رفته است"}
{"book": "adl1179", "page": 263, "text": "(٣٤٠)\n\nحتی المقدور موفق آمدم ، تنها چیزیکه آینده نشر میگردد وملحق باین اثر\nاست همان تشریحاتی میباشد که ښاغلی نعیمی دربعض پاورقیها بالحاقیۀ مابعد\nوعده داده اند .\nاينك كه كتاب مذكور مطابق تشريح فوق انجام پذيرفت شا يقین را در\nبدست آوردن نسخ مكملۀ جداگانۀ آن به بانو لهای مژده مید هم ويقين داريم\nارباب علاقه بتاريخ وطن، چه از حیث موضوع و چه از حسن بيان و روانی نظم\nکتاب را از مغتنمات می پندارند با احترام ١-٢-٣٠\n( محمد ابراهيم خليل )"}
{"book": "adl1179", "page": 264, "text": "(٢٤١)\n\nملحقات اکبر نامه\n\nابتدا هنگا میکه انجمن تاریخ بفکر طبع اکبر نامه یا کار نامه های\nدرخشان بزر گترین مجاهد ملی وزیر اکبر خان در برابر تهاجم بیگانه\nوقشون کشی های انگلیس در افغانستان ، افتاد اراده شد که حتی المقدور\nتصحیح و تحشیۀ هم در آن متدرجاً بعمل آید چون در آن وقت اینجانب افتخار\nعضویت انجمن مذکور و عهده مدیریت مجله آریانا را دارا بودم با وجود آنکه\nصلاحیتی در من موجود نبود ، کار تحشیه آنرا بمن سپر دند من هم که چنین\nامور را بزر گترین افتخار خود در راه ملت و ملک می دانم متقبل شده به آهستگی\nصفحات آنرا قبل از طبع مطالعه نمودم ، و تا جاهائیکه ماخذ كمك میكرد ، به\nتوضیح اعلام و رجال آن پرداختم ، و چون كثرت گرفتاری مجال مطالعات\nعمیق تر را نمی داد بعضاً به تفصیلات بسیار مختصر اکتفا می رفت تا مبادا سبب\nتعطیل طبع کتاب در مجلۀ آریانا گردد ، و ضمناً اگر بعضی اعلام از ماخذ روی\nدست بدست نمی آمد به اشاره در ملحقات اکبر نامه اکتفا می شد و این کار ازین\nجهت بود تا موقعیکه کتاب از طبع خارج می شود در اطراف اعلام مذکور\nتفحصات و تجسسات خوبتر بعمل آید ، اما متاسفانه هنگامیکه کار طبع کتاب\nانجام یافته و نویسنده هم در آن وقت فرصت کافی داشت ، هر قدر در اطراف\nاسمای مذکور کنجکاوی بعمل آمد ، کمتر تفصیلات بدست آورده توانست\nو علت هم اینست که اولاً در قسمت تاریخ قرن ۱۹ افغانستان ماخذ داخلی کمتر\nبدست است و ثانیاً اگر ماخذ خارجی هم درین زمینه موجود است به رجال درجه\nدوم و سوم کمتر اعتنا شده و به استثنای ذکر نام به تفصیل بیشتری پرداخته نشده است\nچنانچه این مشکل را شاغلی دانشمند سید قاسم خان رشتیا هنگام نگارش کتاب\nافغانستان در قرن ۱۹ ، نیز دریافت نمودند ، و به همین اثر بود که تقر یباً"}
{"book": "adl1179", "page": 265, "text": "(٢٤٢)\n\nچهار سال قبل يكعده اسمای رجال آن وقت را در دو شماره مجله آریا با نشر و از خوانندگان و متتبعين گرامی درخواست نمودند كه اگر معلوماتی در باره آنها داشته باشند به نشر آنها در مجله موصوف بپردازند ، اما در طول این مدت جزئی ترین روشنی و تفصیل درباره آنها نشر نشده زمینه تا کنون تاريك مانده است بهر حال مطلب کلی این بود که اگر خوانندگان گرامی در حين مطالعه ملحقات اكبر نامه با بعضی اعلامی برخورند که تفصیلات کافی ندارد ، معذرت ما را معقول بدانند.\n\nعبدالرزاق خان (مربوط به صفحه ٢٥ پاورقى نمبر ٥) مستوفی وزیر امیر دوست محمد خان بود و ترجمه حال آن از کتب و ماخذ بدست نیامد\nمیرزا عبد السميع خان (مربوط به صفحه ٢٥ پاورقى ٦) وزیر امیر دوست محمدخان بوده.\n\nمربوط به پاورقی ٣ صفحه ٢٥ : اگر چه امیر دوست محمدخان پس از کشته شدن هری سنگ پسر رنجیت سنگ بدست فرزند دلاورش محمدا كبرخان به فرستادن مکتوبی رنجیت سنگ را تخويف نمود چنانچه اوهم از گذشته معذرت خواست اما به آن پیش خود فیصله کرده بود تا یکبار دیگر مسئله استرداد پشاور را از سکھا فیصله نکند ایمن نه خواهد بود ، بنابران برای این مقصد اولتر از همه به فکر تهيه عسکر افتاده ونقشه صورت دادن پادشاهی خودرا طرح کرد و برای انجام این پلانهای خود فتوای جهاد را از رو حا نیون بزرگ آنوقت مانند قاضی محمد سعید خان ومير واعظ وخان ملاخان گرفته و چون بدون وجود الى ولا مر جهاد صورت گرفته نمی توانست نام امیر را برای خود حاصل کرد .\n\nمربوط به صفحه ٢٨ پاورقی ٦ در مدارك هر قدر تجسس شد بنام مكربك كيول وياقريب ومتجانس به آن مخصوصاً در آن واقعه و آن زمـانيـكـه شاعر بیان میکند با کدام صاحب منصب انگلیس برنخوردیم وشايد مطلب گوینده"}
{"book": "adl1179", "page": 266, "text": "(٢٤٣)\n\nاز جنرال کمپل انگلیس باشد چه هنگامیکه امیر دوست محمد خان به كمك\nبرادران قندهاری خود كه در شهر مذکور بواسطۀ ٢٢ هزار عسکر شاه شجاع\nمحاصره بودند شتافت و در اواخر سال ١٢٥٠ ه ق = ١٨٣٣ ع به قندهار وارد شد\nدر جنگی كه بین قوای خارجی شاه شجاع و قوای دوست محمد خان و مجاهدین ملی واقع\nگردید جنرال کمپل انگلیس كه در خدمت شجاع بود مجروح و اسیر گشت اغلب\nگمان اینست که شاید شاعر یا نساخ در نام اشتباه کرده و اصلاً مطلب از\nمفريك كپول همان جنرال کمپل باشد.\n\nحاجی ولی خان (مربوط به صفحه ٣١ پاورقی ١): مصاحب و وزیر امیر دوست\nمحمد خان بوده است.\n\nغلام محمد خان (مربوط به صفحه ٥٥ پاورقی ٢) شیر محمد خان با میزائی\nملقب به مختار الدوله ولد وزیر شاه ولی خان با میزائی وزیر احمد شاه بابای\nدرانی می باشد كه در میان بامیوزائی ها در دستگاه دولت شاه شجاع دارای مشاغل\nو اعتبار عمده تر بود. تا آنكه محمد اكرم خان ملقب به امين الملك مرد\nبا نفوذ دیگری از با میزائی ها در دربار شاه شجاع تقرب یافته و ز بر شد و جای\nشیر محمد خان مختار الدوله را اشغال کرد.\n\nموقعيكه عبدالله خان الكوزائی از دادن مالیات در کشمیر ابا ورزید\nشیر محمد خان مختار الدوله موظف شد كه به عنوان ناظم كشمير به آنصوب\nحركت نماید چنانچه به انتظام كشمير هم موفقیت زیاد نصیب او شد، اما\nبزودی به افغانستان احضار شد و برای استمالت او پسرش عطا محمد خان معروف\nبه با میزائی به حکومت كشمير مقرر گردید. بهر حال در اواخر میان مختار\nالدوله و شاه شجاع بهم خورد و مختار الدوله با شهزاده قیصر از كابل بر آمده\nبه پشاور رفت اما در مقام تهکال در نزديكی پشاور بتاريخ ٣ مارچ ١٨٠٨\nبا قوای شاه شجاع مقابله نموده هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد."}
{"book": "adl1179", "page": 267, "text": "(٢٤٤)\nمختار دوله دو فرزند داشت یکی عطا محمد خان که حاکم کشمیر بوده\nو وزیر فتح خان بدست او کور شد .. دیگر غلام محمد خان شهرتش نسبتاً\nکمتر است قلعه اتك از غلام محمد خان بود که آنرا به رنجیت سنگ فروخت .\nو در کتب تاریخ تفصیل درباره او کمتر بدست می آید .\nسر الکسندر برنس : (مربوط به پاورقی ٤ صفحه ٧٨) ـ انگلیس ها بار اول\nدر زمان شاه شجاع، در ١٨٠٩ ع = ١٢٢٣ ه ق، توسط فرستادن هیئتی بریاست\nالفنستن، در امور افغانستان تماس مستقیم نمود . و از آن تاریخ به بعد، از دور\nتوسط فرستادن افراد خود بصورت غیر محسوس از قبیل «مود کرافت» و کپطان\nکانولی که معلومات سیاسی و اقتصادی راجع به افغانستان جمع نمودند،\nخود را از واقعات افغانستان بی خبر نمی گذاشتند اما تماس مستقیمی نمی\nگرفتند . تا آنکه بالاخره در سنه ١٨٣٧ ع = ١٢٥٣ ه ق هیئتی رسمی\nبسر کرد گی سر الکسندر برنس که میجرلچ و« لفتنت ود» نیز عضویت آنرا\nداشتند، جهت مذاکره با امیر دوست محمد خان به کابل فرستادند . تا به\nاین وسیله امیر دوست محمد خان و برا دران قندهاری از ایران و روس دورو\nبا انگلیس ها به نزدیکی تشویق شوند امیر دوست محمد خان استر داد پشاور\nو رفع خطر سك ها را شرط اساسی اتحاد خود با انگلیس وانمود ساخت . اگرچه\nدر ابتدا لارد آ کلیند، نائب السلطنه هندوستان به این امر راضی شد اما چون\nروس ها نیز درین فرصت برای اینکه بین انگلیس و دوست محمد خان نزدیکی\nبمیان نیاید، وفدی بکابل فرستادند پس از مراجعت برنس از افغانستان انگلیس ها\nفیصله کردند که یکبار برای همیشه قوای انگلیس بصورت مستقیم در افغانستان\nاستعمال شود. پس ازین تصمیم يك عده عسا کر انگلیس تحت اداره سرجان کین\nبرای اشغال قند هار تعیین گردید و برای اینکه خان قلات مانع این تصمیم\nنگردد «برنس» را برای مذاکره با وی فرستادند و به این رنگ در ١٨٣٩ ع ="}
{"book": "adl1179", "page": 268, "text": "(٢٤٥)\n\n١٢٠٥ هـ ق قندهار اشغال شد . پس از اشغال انگلیس برنس از بزرگان\nسیاسی وحربی انگلیس ها درافغا نستان شمرده می شود ظلم و تشدد و فشار\nغاصبین وانگلیس ها برروحیات ملت افغان روز بروز بیشتر میشد ودراثر آن\nبرحدت حس انتقام و دفع اجانب واخراج آن از مملکت هر آن می افزود\nتا آنسکه در اواخر خزان ١٢٥٨ ه ق = ١٨٤١ ع مردمان حساس و بافکر\nاحساس فرمودند که طوفان عظیم و بزر گ ملی دراثر هیجانات ملت برعلیه\nاستعماریون وظالمین وخائنین بروی کار خواهد آمد وخونریزی های ذهشت\nآوری رونما خواهد گردید. چنانچه حقیقتاً در همان آوان مجلس بزرگی\nمرکب ازخوابین وطن خواه وملی خیلی دقیقانه برعلیه متجاوزین دائر گردیده\nوعموم به اتفاق آرا نواب محمد زمان خان را جهت حمله برمر کز انگلیس\nواخراج آنها از مملکت به قیادت خویش گماشتند .\nروز ١٧ رمضان سال مذکور طوریکه مقرر شده بود علی الصباح طبقات\nملت از هرطرف در محل موعود واقع در حوالی بالاحصار که مقر صاحب\nمنصبان انگلیس بود اجتماع نموده طبق هدایات قا ئدین ملی اولتر به منزل\nسرالکسندر برنس که در پایان بالاحصار درحصه خرابات حالیسه واقع بود\nهجوم بر دند .\nبرنس که هجوم را ملاحظه کرد یکنفر را نزد عبدالله خان اچکزائی\nوامین الله خان لو گری و سکندر خان وعبدالسلام خان روسای درجه اول\nملیون که شخصاً در بین مهاجمین وجود داشتند، فرستاد تا علت این ازدحام را معلوم\nکند. اما سکندرخان به نما ینده بر نس مجال حرف نداده سر او را با شمشیر از تن جدا\nکرد . وامر داد که بخانه بر نس هجوم به برند، برنس ازبرنده اطاق فوقانی\nعمارت خود به مردم خطاب کرده آنها را به آرامی دعوت کرد .\nچون برنس مردم را به دادن پول تطمیع میکرد . حسیات مردم ازین"}
{"book": "adl1179", "page": 269, "text": "(٢٤٦)\n\nسیاست توهین آمیز او بیشتر مشتعل گردیده بداخل باغ هجوم بردند، برنس امر گلوله اندازی داد . اما افغان ها که برای حفاظت شرافت نوامیس ملی خود، نه تنها ازجان دریغ نمیکنند بلکه توپ وتفنگ را بکلی درمقابل نمی شناسند، به حملۀ مردانه خود شدت داده درمرحله اول چندتن ازانگلیسها را که سمت افسری داشتند ، مانند «براد فوت» وچارلی برنس برادر كوچك برنس معروف را به قتل رسانیدند . بعد دروازه منزل برنس را آتش زده درآن داخل شدند واورا برون کشیده پارچه پارچه نمودند، روزقتل برنس مصادف باصبح ٢ نوامبر ١٨٤١ع بود و به این رنگ ملیون باشهامت افغان به زندگانی برنس که فدای سیاست توسعه جو ئی واستعمار دولت خویش درافغانستان شد ، خاتمه دادند .\n(خاتمه)\nعلی احمد نعیمی"}
{"book": "adl1179", "page": 270, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 271, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 272, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 273, "text": "وزارت معارف\n\n[ILL]"}
{"book": "adl1179", "page": 274, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 275, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 276, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1179", "page": 277, "text": "KACHMIRI AKBAR NAMA A.T. 30"}
