{"book": "adl1165", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1165", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1165", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1165", "page": 4, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1165", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1165", "page": 6, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1165", "page": 7, "text": "ABD ul-HAKIM ROSTAQI\nBahâr - e afghâni\n1310 / 1931\n8 aqrab / 29 oct."}
{"book": "adl1165", "page": 8, "text": "۳\nو غفلت مردم از توجه بسوئى علم و فن و اجتناب از علم و اهل علم بنده را غرق\nدریائی حیرت ساخت. ازان رو از وطن اصلی برآمده خواستم بعضی نقاط\nرا سیاحت نموده در معلومات خود بیفزایم. چنانچه چندی ببلخ رفتم و از آنجا ببرخی\nبلاد ماوراءالنهر و بالآخر بدار السلطنه کابل وارد شدم و میخواستم که بطرف هند\nو دیار عرب بشتابم بعضی اشخاص مهم اینجا بدلائل مقنعه وادار ساخت که چندی\nبکابل بوده بعد از تجربه و معلومات لازمه که بایستی میتوان بخارج رفت\nاین را پسندیده بملازمت معارف درآمده بتدریج پی معلومات تاریخی\nاین وطن مقدس شدم و خواستم که حالات بعد از طوفان را از کتب تاریخ\nبذریعه مطالعه مشاهیر علمی و سیاسی هویدا نمایم. اما کجا؟\nکس نیاید بصرع بحیده این مدعا\nاما تا یک حد از مشاهیر علم و ادب کابل را درین حصه سکینه الفضلا ببر اولاد و\nوطن و نوباوگان این گلشن بقسمی این که یک تحفه و یا یک (ارمغان نو) که عدد این\nحروف تاریخ مشروع تالیف این کتاب را هم نشان میدهد بـ (بهار افغانی)\nموسوم نموده بیادگار بر صفحه روزگار بمانم تا حالت سابقه افغانستان را\nبازمان حال مقالسه نموده در عروج بظاهراه حقیقت عبرت از اسلاف حاصل\nنموده در ترقیات هرگونه علوم و فنون بذل مساعی نمایند. نعم ما قیل.\nدادیم ترا ز گنج مقصود نشان گر ما نرسیدیم تو شاید برسی\nزیرا که حکمائی گویند که اظهار حق شناسی و تکریم و تعظیم در باره بزرگان نشانه\nنجابت و بزرگی است، این مسئله نه تنها در روابط افراد با یکدیگر بلکه در زندگی"}
{"book": "adl1165", "page": 9, "text": "۴\nاجتماعی ملتها نیز حقیقت و اهمیت دارد و بقدر حفظ آثار عتیقه و صنائع\nظریفه جالب وقت است -\nاظهار قدردانی و حرمت درباره رجال نامور و صاحبان فضل و هنر\nدر میان یک ملت از طرف نام و نشان و عظمت مدنی آن ملت را از محو\nشدن نگه میدارد و اورا در نظر تاریخ و اهل تحقیق بزرگ مینماید و از طرف\nدیگر برای افراد نسل حاضر و نژاد آینده مایه تشویق و سربلندی و وسیله\nپرورش دادن حس غرور و قوه اراده میگردد\nهولموفق والمعین"}
{"book": "adl1165", "page": 10, "text": "۵\n\nمقدمه\n\nبر ضمائر مهر مظاهر ارباب دانش و مورخین ظاهر و با هر است که شهرها\nوطن افغانستان :- ہرات ، کابل، سبزوار ، قندہار ، بلخ، میمنه ، غزنین، طخارستان\nقطغن ، و بدخشان ، در اواخر سنه سی یک (۳۱) در عهد خلافت حضرت\nسیدنا عثمان بن عفان رضہ الی سنه سی و دو (۳۲) واوائل سنه سی و سه\n(۳۳) و بلمح غور بقرار نوشته صاحب نفائس المآثر در عهد خلافت حضرت\nسیدنا علی کرم الله وجهه بسنه سی و ہفت (۳۷) فتح گردیده رایات محمدی\n(ص) برافراخته شد بعد ازاں در سنہ یکصدسی و یک (۱۳۱) بزیر حمایه خلفاء\nبنی امیه چندی اقالیم اسلامیه میدان عظیمی بعَباسیان بود بعد بغزنوی و بعد\nبَسَلاجقه و بعدازاں غوری ہا ، بعد ازاں خوارزم شاہیان بعد تا تاری ہا بعد\nازاں تیموری ہا بود ۔ در اول قرون دوازدہم (۱۲) کوکب قندهاری ہا بنوبت\nخود طلوع نموده احساسات برای شان ظاہر گردید و بتدریج کوشیده برای\nاستقلال برداشته ولایات مذکور را از چنگ خارجی ہا بادارہ استحقاقی خود ہاور\nآوردند اما متاسفانہ از کثرت خانہ جنگی ہائے متعالی معارف نہایت کاسته\nشنده اہالی چنین سرزمین نابغه خیزی بترتیب گذار ده شده تا بایں درجہ رسید\nکہ دیده میشود۔ بحالت موجودہ افغانستان که چند قرن قبل مظہر عجائب و\nجلوه گاه غرائب بود اگر بنظر دقت دیده شود بجز از اشک حسرت چه بوجود خواهد"}
{"book": "adl1165", "page": 11, "text": "۶\nرسید و در نظر بحالت گذشتگان از مشاهیر علم و ادب و شیا شیون بجز انشا\nو این بیت امرالقیس بجه چیز مترنم و زمزمه خواهیم نمود که گفته :-\nقفا نبك من ذكرى حبيب ومنزل بسقط اللوى بين الدخول فحومل\nو در کشف احوال آنها که هر یک نابغه عصر و معارف و فنون بهر کدام آنها منحصر بود\nو مصداق قول مخبر صادق که فرموده (لو كان العلم في الثريا لناله رجال من\nابناء فارس) در سیمای شان مرقوم و مستر و باین اشعار فردوسی طوسی زمزمه نمائیم\nکه فرموده :-\nزمین ار گشاده کند راز خویش نماید سرانجام و آغاز خویش\nکنارش پر از تاجداران بود برش پر ز خون سواران بود\nپر از مرد دانا بود دامنش پر از ماهرخ جیب و پیرهنش\nاگر قارئین کرام کمی بسوی تاریخ میل نموده ببینند که درین خطه مقدس خصوصا همین\nکابل که بقرار نوشته صاحب حديقة الاقالیم بانی آن پشنگ بن تور ابن فریدن است\nچگونه اشخاص بوجود آمده و هر یک چه جانفشانیها نموده بصحرای عدم شتافتند و ما این\nاز احوال آنها و از وظایف و جبيه ذمه خود بیخبر و دشمنان دانا بچه وسائل و مکاید\nدر انجاف ما کوشان و مایان هنوز در خواب غفلت -\nاز انجمله ابو عبد الله مکحول متوفی (۱۱۳) که در شام متوطن بوده و دیگر ابو حنيفه كوفي كه\nصاحب مذهب و چون شمس بین السما ظاهر و باهر است و اکثر مورخین مینویسند که از\nکابل است -\nدیگر ابو خالد کابلی خادم امام جعفر صادق و جناب قبة العارفين شيخ فريد الدين"}
{"book": "adl1165", "page": 12, "text": "شکر گنج که از سجاوند لھوگر است\nازین رو مورخین میگویند که خواندن تاریخ برای یافتن بصیرت واخذ\nعبرت و پذیرفتن نصیحت و مطلع شدن از اوضاع گذشتگان می باشد-\nخوشا علم تاریخ واخبار آن    جهان است روشن بانوار آن\nبتاریخ از انبیا ورسل    خبر یابد اندیشه از جزو کل\nز تاریخ در ملک ببرند پی    که جمشید کی بود کاوس کی\nپس در واقع تاریخ روزنامه گذشتگان و دفتر زندگانی نیاکان قاصدی\nاست از انها بسوی آیندگان بلکه مشقی است بطور کل لعموم طبقات مردم از\nپادشاهان تا دهقانان- و تاریخ فنی است که بواسطه آن شناخته می شود احوال\nطوائف گذشته و اشخاص انساب و شئونات و ترقی و تنزل احوال آنها-\nدر این صورت کسی که ذهنش بانوار حکمت تاریخی روشن گردد میتواند در عالم\nانسانیت و مدنیت کارهای عمده صورت دهد و مخاطرات و اقعه بین جمعیت بشر را\nدفع نماید یا خود از ظہور حدث مہالک معارک متمل الوقوع مانع آید و از عہدہ چاره ها\nبس دشوار بآسانی برآید-\nآرے ظاہر و باہر است که حیات ہر ملت وقوه تشبثیہ ہر مملکت منوط ومربوط\nبوقوف تاریخ آن وطن است زیرا ہر ملتی که بتاریخ وطن وحیات و شھباز بان موروثی\nخود بذل مساعی نمود البته قوه تشبثیه آن ملت بہیجان آمده در بس بہبودی آینده\nخود میگردد- ازین جہت است که تاریخ اقلیم و جغرافیای وطن وشئونات تاریخی\nیک ملت در نزد ملل متمدنه اظہر من شمش و أبہر من الأمس معلوم گردیده ومسلم است که"}
{"book": "adl1165", "page": 13, "text": "هیجان روحی وفکری یک مملکت بدون علم بآثار تاریخی وجغرافیائی وادبی آن\nملت صورت پذیر نیست-\nاگر اهالی افغانستان کمی توجه باین مسئله نموده از احوال تاریخی وادبی ملت\nخود وقوف یابند شک نیست که عرق شجاعت وغیرت شان بجوش آمده از\nمشاهده سوانح مشاهیر علم وادب وطن واقعیت حاصل نموده دوباره آثار\nروشن ذکاوت ذاتی خود را در انظار عالم جلوه گر سازند ودر معارف\nواقتصادیات مملکت خود بذل مساعی نموده باندک زمان از استعداد فوق\nالعاده که دارند با دول عالم متقدم وهمعنان بلکه فائق خواهند گردید- زیر خطه\nافغانستان که جای تربیه وتعلیم فریدون ها وکیقباد ها وسهراب ها وکیخسرو ها\nولهراسپ ها وکشتاسپ ها وغیره است- چند قرن قبل از جمله حکومات\nاشراف عالم وامپراطوری اعظم محسوب بود وبعد ازین هم انشاء الله تعالی\nگول اعدای دین را نخورده در حفظ وطن وناموس دین فدا کاری ابدی\nکار خواهند آورد و باین کلام لسان الغیب شیرازی متسلی خواهند شد\nدور گردون یکدو روزی گر بکام ما نگشت\nدائماً یکسان نماند حال دوران غم مخور"}
{"book": "adl1165", "page": 14, "text": "کابل\nصاحب اتشکده می‌نگارد که از دیار قدیم جهان است از اقلیم چهارم و در عهد سلاطین\nکیان زیر حمایت آنها بوده و اول مملکت هندوستان و سالها در تصرف سلاطین هند\nبود حالا در تحت حمایت احمد شاه میباشد که ملک موروثی خود را که مستحق استقلال\nداشت از هزاران سال قبل بامپراطوری افغانستان یادمی شد درین اواخر دوبار\nامیرغازی در تحت تصرف افغانها آورد. راقم) که ملک وسیع است و دیار بدیع\nبخوشی آب و هوا مشهور و معروف و بسیار از فواکه که در ربع مسکون وجود ندارد\nدر انجا بنهایت امتیاز بعمل می آید.\nصاحب حدیقۃ الاقالیم می‌نویسد که کابل از بناهای پشنگ بن تور ابن\nفریدون است و صاحب جامع الاخبار می‌نویسد که از بناهای هراس کابلی\nاست. بهرحال خطه افغانستان محل نشوونماے بهانواریخ عالم بوده و\nو سر زمین دلنشین است که موسسہ تمام روی زمین درینجا بوده. شاید این مقام\nام البلاد بودن بلخ است که کیومرث اساس سلطنت را که نامش در عالم\nوجود نداشت درینجا بنهاد. خلاصه کسب امور سلطنتی و کشوری و تدابیر جهانگیری\nو کشور کشائی از اثر تزکیہ آب و ہوائے این خطۂ مقدس بظهور انجامیده ازینجا\nنیز عنقریب تاسیس تشکیلات کابینہ روی عالم گذاشته خواهد شد انشااله\nصاحب تحفۃ الکرام میفرماید که کابل از شهر ہاے قدیم جهان است در تاریخ\nنهصد و چہامیرزا کامران ابن بابر پادشاه قلعہ جدید گرد قلعہ قدیم بنا نمود"}
{"book": "adl1165", "page": 15, "text": "از جانب شمال تا یک فرسنگ حوالی منازل و باغستان میباشد. ولایتاش\nطولانی افتاده اطرافش تمام کوه است از و بیک روز جا میتوان رفت که هرگز\nآنجا برف نبارد و ازانجا بدو ساعت میتوان رفت که هیچ وقت بی برف\nنباشد. در ضحاک و با میان سرحد کابل کوهی است مدفن خواجه تابوت\nدران از غرائب است چهارده تومان دارد و معظم ترین تومانات ننگنهارت\nدر تومان علی شنگ که قبر پدر نوح علیه السلام در انجا واقع است\nدر واقعات بابری است که اورالک و لکان نوشته. چون آن مردم غین را\nرا با کاف تلفظ میکنند زین رو آنولایت را لغان (لغمان) گویند. انتی.\nو انما فاضل عصر اخیر آنجا ملا ملوک معاصر میر عبدالرحمن و مولانا عبدالقدیر و میرسید\nقاسم خان معین معارف حالیه است.\nابوعبدالله مکحول (۱۱۳)\nابن عبدالله کابلی از جمله تابعین و علماء اعلام و جلیل القدر و مبارک نفس و دارای\nسیرت پسندیده بود.\nدر ابن خلکان مسطور است که خطیب بغداد مینویسد که جدا و موسوم به\n(ساول) و از هرات میباشد در کابل یکی از دختران ملوک را در حباله نکاح خود\nدر آورده بهرات رفت چون ساول بذرایعه آن زن هلاک گردید ولی حامله بود\nبکابل مراجعت نمود تا که محول متولد گردید و در نزد خال خود میزیست.\nدران هنگام انقلابی بوجود آمد که مکحول در الموقع در جمع پرغل بدست"}
{"book": "adl1165", "page": 16, "text": "سعيد ابن العاص واقع گرديد از انرو بشام وارد بعد از چندے بدمشق\nرنگ توطن ريخت -\nشنيده حدیث را از انس بن مالک و واثله ابن الاسقع وابوهند رازی\nو غیرهم گویند کلالت لسان نیز داشته چنانچه لفظ ساحر را دساهر جهت\nرا (هاجت) و لفظ مرحبا را (مهر با) میگفته یعنی فصیح اللسان نبوده -\nو نیز صاحب ابن خلکان از زہری روایت میکند کہ : زہری گوید کہ\nعلماء معروف عصر چہار است ١ سعید بن المسیب بمدینہ و شبی بكوفه وحسن\nبصری ببصره و مکحول کا بلی بشام۔ و نیز گوید کہ مکحول نہایت صاحب بصیرت بو\nدر امور فتوے کہ در عصر خود نظیرے نداشت و فتوی نمیداد تا کہ میگفت لاحول ولا\nقوۃ الا با للہ العلی العظیم۔ و نیز میگفته که ہمیں است ولی رائے گاہی خطا و گاہے صواب\nمیباشد وفاتش بسنه یکصد و سیزدہ (۱۱۳) و بقولی (۱۱۴) و بقولی (۱۱۵) واقع شدہ\nابن خلکان ص ج ۲\nصاحب تذکرة الحفاظ مینویسد کہ مکحول از طبقه چهارم و آهم پدرش ابومسلم سهراب\nابن شاذل و اصلش از کابل و متوطن بدمشق بودہ ۔ روایت نموده حدیث را از\nابوامامۃ باہلی و واثله ابن الاسقع و انس بن مالک و محمود بن الربيع وعبد الرحمن\nابن غنم و ابوادریس خولانی وابو سلام ممطور و غیرهم واخذ حدیث نموده از وابو ایوب\nابن موسی و علاء ابن الحارث وزید بن واقد و ثور ابن یزید و حجاج ابن ارطاۃ و\nاوزاعی و سعید بن عبدالعزیز و خلق کثیر - روایت شده از مکحول که میگفت طواف\nنمودم زمین را در طلب علم و رفتم بمصر و حاصل نمودم ہر گونہ علوم را که دیدم و شنیدم"}
{"book": "adl1165", "page": 17, "text": "باز بعراق شتافتم بعد ازان بمدینه منوره نگزاشتم درین بلاد علمی را که مگر حاوی\nگردیدم بآنچه می فهمیدم و میدیدم پس بشام آمدم پس غربال نمودم علوم را-\nزهری گوید علما وحید وثقه سه نفراند که از انجمله مکحول کابلی است - ابو حاتم\nبستی گوید نیست هیچکس فقیه تر و عالم تر از مکحول- روایت شده از ابن زریر رح که\nشنیدم از مکحول کابلی که میگفت بودم بنز و سعید ابن العاص پس او بخشید مرا برای\nیک زن بنی هذیل بمصر- زمانیکه آزاد نمود مرا آن زن تحصیل کردم علوم مروجه را در\nمصر تا زمانیکه دانستم که نمیتوانم در مصر که دگر اخذ علوم نمایم- ولکن ندیدم هرگز\nعالمی بمثل شعبی-\nسعید بن عبدالعزیز گوید که: شنیدم از مکحول کابلی که میگفت چیزی بخاطرم\nخطور نکرد مگر اینکه آن را بعد از اراده و طلب استقامت بدرجه اکمل یافته نایل بمطلب\nخود شدم - و نیز سعید گوید که مکحول فقیه تر بود از زهری- وفاتش سنه یکصد سیزده\n(۱۱۳) تذکرة الحفاظ ج ۱ ص ۱۰۱\n۲- امام ابو حنیفه کوفی (۱۵۰)\nصاحب مفتاح التواریخ می نگارد که او ابن ثابت کنیت وی ابو حنیفه\nاسمش نعمان و لقبش امام اعظم است- و ثابت کابلی الاصل بود بنا بر اقتضا وقضا بکوفه\nواقع شده و نهال با کمال ابو حنیفه در آب و هوای آن دیار ببار آمده و بعد از کسب\nکمال بصحبت چند از صحابه و بسیاری از تابعین رسیده و با امام جعفر صادق صحبت\nداشته و فواید حاصل نموده تا بتدریج منتهی گردیده وفاتش در ماه رجب سنه"}
{"book": "adl1165", "page": 18, "text": "۱۳\nیکصد و پنجاه هجری بوقوع آمده - بعد از سی صد و سی و پنجاه وفاتش ملکشاه\nجلال الدین سلجوقی بر قبرش که در بغداد جدید واقع است عمارتی عالی بنا نموده\nعزیزی در تاریخ تولد و فاتش این رباعی گفته -\nسال هشتاد بو حنیفه بزاد در جهان داد علم فقه بدا و\nسال عمرش رسید تا هفتاد در صد و پنجش وفات افتاد\nمفتاح التواریخ ص ۱۷ - ۱۸\nمرتضی حسین بلگرامی در کتاب حدیقة الاقالیم مینویسد که استالف و استرغ که از\nقصبات کابل است در لطافت ثانی ندارند - میرزا الغ بیگ ابن میرزا سلطان\nابو سعید این دو موضع را سمرقند و خراسان میخواند و ازین دو موضع گذشته قریب\nیک فرسنگ دره ایست موسوم به (خواجه سه یاران) که از خانه نیک آن شهر است و بمحل\nخواجه سه یاران چشمه ایست که بر آب آن بسیار انهار آمده و بزمین و بسیار آن چشمه درختان بلوط\nاست و در پیش چشمه ارغوان زاریست زرد و سرخ که در یک وقت شگفته میشود - ابو حنیفه\nکوفی ازین شهر است - حدیقة الاقالیم ص ۳۴۲\nو نیز در صفحه ۶۰۰ کتاب مذکور می نگارد که امام اعظم ابو حنیفه نعمان بن ثابت کابلی استرغی\nکوفی صاحب مستقل مذهب است و مذهب امام ابو حنیفه در هند بسیار شایع است -\nگویند نوبتی در حمام مردی را بی ازار دید چشم بر هم نهاد - آن مرد گفت ای\nامام روشنائی از تو کجا باز گرفتند؟ گفت آنگاه که ستر از تو برداشتند -\nدر دائرة المعارف بطرس بستانی مرقوم است که گفته شده است که کشت نمود\nفقه را عبداله بن مسعود صحابی و آبیاری نمود اور علقمه بن قیس نخعی و در و نمود ابراهیم"}
{"book": "adl1165", "page": 19, "text": "۱۴\nشخصی وکوفت اورا حما وفقیهه استاد ابوحنیفه و آرد نمود اورا ابوحنیفه یعنی بسیار\nساخت اصول اورا وتفریع نمود فروع اورا وایضاح داد طرق اورا - ازانر وگویند\nکه اولین شخص آنست که تدوین وترتیب نموده ابواب وکتب را در فقه ومطابعت نمو\nامام مالک اورا در موطاء -\nدر نامه دانشوران سطور است که: از امام ابوحنیفه پرسیدند هیچ دانی\nاز چه رو حقتعالی شوری در چشم وتلخی در گوش و مخاط در بینی و شیرینی در مین دولب\nبیافرید گفت نمیدانم فرمود حقتعالی دو چشم را بمقتضای حکمت بالغه از پیه خلق فرموده\nو باز در انها آب شوری قرار داد تانعمتها خودرا بر مخلوقش مزینی آورد، چه، آن رطوبات\nدیدگان را از انحلال و ذوبان بازدارد -\nو تلخی در گوش آفرید تا نعمتی دیگر نیز بر مخلوق خود افزوده باشد زیراکه اگر چنین نبودی\nجانوران کوچک و خرد بگوش راه یافته ومغز را غذای خود قراردہ دراندک زمان\nنابودش مینمودند -\nو آب را در منخرین آفرید تا قابل تمدد باشد و نفس بسیار دران مجری حرکت\nکند و صعود ونزول نماید و هم از رطوبت آن آب مزاج بینی بر صحت باقی بوده بوی\nنیکو از رائحه ناخوش تمیز دهد -\nو در بین شفتین آب گوارا آفرید تا مخلوقش لذت اکل وشرب را دریابند - این\nحکایت را علامه دمیری صاحب حیوة الحیوان از ابن شبرمه نموده -\nصاحب کتاب آثار الوزرا در زیر عنوان ولادت و نسب ائمه اربعه می آردکه امام\nابو حنیفہ نعمان بن ثابت بود در سنه ثمانین ہجری متولد شد و او را دو مرتبه بقضا تکلیف نمودند"}
{"book": "adl1165", "page": 20, "text": "۱۵\nچون سلطان متصف بشرائط امامت نبود قبول نکرد اول در کوفه صد تازیانه اش زدند\nدر ده روز هر روز ده تازیانه - بالآخره بغداد در زندان منصور وفات یافت سنه\nیکصد و پنجاه - دوم امام مالک ابن انس بن مالک در سنه نود و پنج متولد شد و در سینه\nمنوره در سنه (۱۷۹) یکصد و هفتاد و نه وفات یافت - سوم امام شافعی شاگرد\nامام مالک و هو محمد بن ادریس ابن عباس ابن عثمان ابن شافع سائب ابن عبد یزید\nابن ہشام ابن عبدالمطلب وسائب در روز جنگ بدر مسلمان شد و شافع در ایام\nطفولیت نبی صلی الله علیه وسلم دیده بود ولادت امام شافعی در عسقلان یا دریمن و وقات\nاو در مصر در ماه رجب سنه ۲۰۴ - شیخ محی الدین در باب سی و پنجم از فتوحات نقل میکند\nکه شافعی از اوتاد اربعه بود - چهارم امام احمد حنبل و هو احمد بن محمد حنبل در بغداد متولد\nشد و در سنه ۲۴۱ در بغداد وفات نمود - اصلش از مرو الرود است - واشهر مذاهب\nمذهب ابو حنیفه کابلی است- زیرا بلاد عجم و ہند و ترک و مصر بمذهب او پیروی\nدارند- و وفات قاضی ابو یوسف بغدادی شاگرد امام ابو حنیفه رحمه که از ائمه مشهور است\nسنه (۱۸۲) یکصد و هشتاد و دو واقع شده -\nگویند مسئله که اورا مشکل شدی چهل بار ختم قرآن کردی تا برایش کشف گشتی - و زانوی\nاو چون زانوی شتر بوده از بسکه در سجده بودے - در تذکرة الاولیا می آرد که\nامام ابو حنیفه توجه بقبله حقیقی داشت و روی از خلق بگردانید صوفی پوشید\nتا شبی بخواب دید که استخوانهای پیغمبر علیه السلام از لحد گردمی کرد و بعضی را از بعضی اختیار\nمیکرد. از هیبت آن بیدار شد- یکی را از اصحاب ابن سیرین پرسید گفت تو\nدر علم پیغمبر علیه السلام و حفظ سنت او بدرجه رسی چنانکه دران متصرف شوی صحیح"}
{"book": "adl1165", "page": 21, "text": "١٦\nاز سقیم جدا کنی و یکبار دیگر پیغمبر صلعم را بخواب دید گفت یا ابا حنیفه ترا بان سبب تأنف\nگروانیدند تا سنت من ظاهر گردانی، قصد عزلت مکن از امرار حیاتشان بصنعت\nبزازی و درآمدن در میان جامعه غلب علت همین است که آنحضرت صلعم در عالم رویا\nاز عزلت مانع شده اند والله اعلم۔\nباعلمای حقانی لازم که اوضاع چنین قائد مقدسین را در امور زندگانی خود سر مشق\nقرار داده خود را بدوش جامعه نیندازند و حتی الامکان بقول سعدی شیرازی\nہم عمل نمایند که فرموده :-\nبرو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل\nبدست آر و با دیگران نوش کن نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن\nو بامر (مَنْ خَدَمَ خُدِمَ) عمل نموده خویشتن را اولا خادم اسلام قرار\nدهند تا که مخدوم گردند- و اہالی اسلام نیز بمصداق (علماء امتی کانبیاء\nبنی اسرائیل) بر آنچشم سر معاینه نموده مزایای اسلام در قلوب شان جاگزین\nگردیده در آسمان دیانت و مدنیت اوج پیما شوند۔ چه، شریعت مجموع قواعدی\nاست که جاری شده از شارع آن همراه تسلط برائے حفظ نظام اجتماع بشری آن\nدو نوع است-\n١- طبیعی است که آن مبادی عدلیه است و آفرین شدن ہر انسان کی می شناسد\nاو را بخیر کسب وعمل می کند بتسلط ضمیر خود-\n٢- وضعی و آن آنست که اساس وے موضوع است انسان برائے\nتعلیم ولیکن او قابل تغیر است بحسب احوال زمان و مکان و انسان ازین جهت"}
{"book": "adl1165", "page": 22, "text": "۱۷\n\nاست که فرموده رسول اکرم صلی الله علیه وسلم (علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل)\nشاهد این قول اجتهاد ائمه دین و اجماع امت و قیاس میباشد که الی یوم القیام علما\nدین مبین بعد از وجود شرائط اجتهاد میتوانند که در دائره اجتهاد قدم بگذارند زیرا که علم بهر\nهر چیزی بلندی گیرد هیچ چیز بدان بلندی نگیرد یعنی علم بر هر حکمرانی بلندی باشد عموم\nعالمیان بنزدیک آن بیایند و آن خود بنزد کسی نرود پس لازم که هر بنی نوع بشر\nبسبب اکتساب فضائل و اقتباس علوم نفس را از هر رذیله پاک سازد و از ماسوی\nعلم چشم بپوشد زیرا که علم خود مجموعه ایست که همه چیز در و جمع است و نفس چون\nآبگینه است و علم سراج اوست و حکمت در ان سراج بمثابه زیت است هرگاه\nزجاجه نفس روشن و درخشان باشد همواره در زمره حیا منتظم باشی و چون تاریک شود\nدر اعداد مردگان معدود گردی\n\n۳ - ابوخالد کابلی\n\n(از نامه دانشوران)\n\nاسمش وردان است ولی بکنیث اشتهار یافته بدرگاه علی بن حسین مانند خاک\nفرش راه گشت و از فرّ آن جلوت کمالات صوری و فضائل معنوی چندان بیندوخت\nکه خزینه آن جواهر و گنجینه آن فرائد شد- شیخ ابو عمرو شهر سنبری در کتاب رجالنش\nبیان نموده که صادق آل محمد علیه السلام فرمود هنگامیکه خامس آل عبا سعادت شهادت\nیافت عموم مردم از شاهراه اسلام بخزیدند و بمقوله ضلالت در آمدند بجز ابوخالد\nکابلی و یحیی بن ام طویل و جبیر بن مطعم و جابر بن عبداله که فروغ انوار ولایت اسپر منزل\nهدایت راه یافتند."}
{"book": "adl1165", "page": 23, "text": "۱۸\nدر کتاب بحار الانوار مذکور است که ابوبصیر گوید از امام ابو جعفر محمد بن علی رَضُ شنیدم\nکه فرمود ابو خالد کابلی مدت دراز محمد بن الحنفیه را با عتقاد کامل و خلوص وافی خدمت نمود و در\nامامت وی هیچ تامل نداشت روزی با وی گفت جلت فداک روزگاریست که عمر\nنا قابل را نثار چاکری و تعبد کرده بپاداش خدمت و عقیدت مرا بر تو حقی است عظیم و ترا\nبحرمت رسول صلعم و امیر المومنین علی کرم اللہ وجہ سوگند دهم که مرا از خواب غفلت بیدار فرمائی\nآیا تو خود امام مفترض الطاعته باشی یا دیگری بدان سُنت الهیه اولویت دارد؟ محمد گفت یا\nابا خالد مرا سوگندی عظیم دادی اینک بمان تا بگویم دعوی امامت بر من مپسند بدان آگاه\nباش که امروز حجت خدا بر من و بر تو و بر جمیع ماسوی الله علی بن الحسین است بایستی طبقات\nمردم از خرد و بزرگ و دور و نزدیک و سیاه و سپید اطاعتش را فرض دانند و بر\nخدمتش کمر بندند و فرمانش در عهد و شناسند- ابوخالد گوید فردای آن روز راه خانه انحضرت را\nپیش گرفتم و چون بار یافتم و بحضور در آمدم فرمود- یا ور دان تو هیچگاه بموجب بزیارت ما نیائی\nاینک باز گو بدانم چه واقع شده است که درین هنگام در آمدی - بنده عرض نمود تمام\nکہ از توفیقات الہی سراچه دل بنور تولا و شناختن امام زمان منور گردیده بدان جهت\nخاکبوس درگاه خلایق پناه شده ام که تا جان در بدن دارم بنده فرمان و چاکر\nسر بر آستان باشم- علی الجمله ابو خالد همچنان باولای آنحضرت در سلک خواص اصحاب\nمنتظم بود تا از سرای فانی بعالم جاودانی رخت بست-\nاز امام ابو جعفر رضُ روایت شده که چون ابوخالد روزگاری در ملازمت استان\nعلی بن الحسین بگذرانید و در پایان زندگانی ہوای دیدار مادرش در سر افتاد و\nرجوع وطن در سر گرفت- بعرض حضور مقدس رسانید که عمری است این چاکر"}
{"book": "adl1165", "page": 24, "text": "۱۹\n\nدیرین از روی ما در محروم مانده و خاطر ممجوج از هجوم اشتیاق پریشان شده طمتر آنکه ضمیر\nعاطفت تخمیر که منبع رحمت واسعه و مظهر الطاف الهیه است بران مهجوره فرتوت شفقت\nآورد بر این بنده کمین تشریف رخصت ارزانی دارد تا بموطن مالوف رفته بچند از دیدار او صله\nارحام توشه گیرد و سپس بے تعلق و درنگ در صحبت سعادت و رفاقت توفیق بدرگاه\nشتابد و در قطار فرشتگان این آستان بوظائف پاسبانی قیام کند ۔ پس آنجناب فرمود یا ابا طالبا\nعوالنصت بسمع عاطفت مسموع افتاد و ملتمس بعز قبول مقرون گشت ولی سفر را توشه\nو وطن را ارمغانی لازم است اینک همان که فردا مرد محتشم از مردمان شام بدین بلاد درآید\nو او را مال و ثروت بی پایان و قدر و جاه بی نهایت باشد وی را دختری است که از جنیان\nبدو آفتی رسیده و با خود همراه کرده در ین شهر هر گز او معالجی میطلبد تو خود نگران باش تا بیاید\nاز آن پیشتر که احد بروی در اید بمنزلش در آی و از قانون علاج سخن گوی که از عنایت\nشافی الاسقام اسباب شفا فراہم خواهد شد و بمیک تعلیم موجز ما که حاوی مرد ہنی است تاثیر\nبرء الساعه خواهد دید- بالجمله بآن مرد شامی بگو که من طریق استخلاص و بهبودی این\nمصر و عه را میدانم و ترا از اندوه نجات و رهانیده میتوانم ولی شرط این کار آنست که چون\nصدق دعوی من بر تو مکشوف گردد که در بالب له مرض و حفظ صحت مصر و عه طریق تند بیر\nو معالجت را نیکو دانم و دران اعمال ید طولی دارم ۔ ہر گاه با من شرط کنی که چون بنوی\nو علامات صحت مشاهده نمائی ده هزار درہم کہ معادل خونبهای اوست بمن تسلیم\nکنی ۔ آن مرد شامی چون نوید صحت دختر بشنود در حال قول ترا معتمد داند و دادن آن\nمبلغ را بعد از دیدین آن ہنر عہدہ گیر- آنگاه بنزد من بشتاب تا ترا چیزی بیاموزم\nکه شفای آن مصر و عہ بدست توجاری شود ۔"}
{"book": "adl1165", "page": 25, "text": "ابو خالد گوید روز دیگر بر احتیار آنحضرت همه جا مترصد بودم ناگاه مردی بدان صفت\nدر آمد در جستجوی معالج شد. من پیش رفتم دعوی علاج بدان شرط نمودم گفتم اگر شرط\nخود وفا کنی هرگز آن دیو بروی باز نگردد. آن مرد شامی تمام شرائط را متقبل شد و دادن مبلغ\nرا متعهد گشت، پس بخدمت علی بن حسین شتافتم واقعه گذشته را بعرض رسانیدم فرمود\nباز گرد و گوش چپ آن جاریه را بدست گرفته بگو يا خبيث يقول لك علي بن الحسين\nاخرج من هذه الجارية ولا تعد إليها یعنی اے پلید نابکار علی بن حسین فرماید از اندام این\nدختر بیرون شو و بسوی وی باز نگرد. انگاه آن حضرت فرمود یا ابا خالد دانسته باش که\nمرد شامی عهد بشکند و بر پیمان خویش و فانکند.\nپس من در حال برگشتم و بموجب فرمان آن کلمات بر زبان راندم ناگاه آن دختر\nبهوش آمد پدرش را نشاطی بی اندازه دست داد. چون مبلغ را مطالبت کردم آغاز\nمماطلت نمود بخدمت آنحضرت درآمدم فرمود آیا نگفتم که باتو چنین کند- اما شاد باش\nکه آن عارضه بازگردد و ناچار بنزد تو باز آید. این آن مرد شامی را شرط کن که آن مبلغ\nرا نقد تسلیم کند.\nابو خالد گوید از فرنبادگی آن امام همام شامی را دوباره بمن احتیاج افتاد بوی\nگفتم چون عذر کردی دوباره بعلاج محتاج شدی حالا برو و آن مال در کف مبارک\nعلی بن الحسین گذار تا خاطرت انا نده چنان فارغ سازم که تا ابد گرفتار نگردی\nپسر شامی لاعلاج بدان دستور مبادرت جست و من اند درگاه علوی استیذان کرده\nبنزد دختر رفتم و گوشش بگرفتم و بدین عبارت پیغام گذاردم که يا خبیث يقول\nلك علي بن الحسين اخرج من هذه الجارية ولا تتعرض لها الا بسبيل"}
{"book": "adl1165", "page": 26, "text": "٤١\nخبيث فانك ان عدت احرقتك بنار الله الموقدة التي تطلع على الافئدة\nیعنی ای پلید ازین جاریه بیرون شو و دیگر او را جز به نیکی متعرض مشو بدرستی که\nاگر برگردی واو را آفتی رسانی بدان آتش افروخته ات بسوزانم که بر دلهای گناهگاران میتابد\nپس جاریه را در دم افاقه حاصل شد و از جانب مقدس حجة عصر آن مال با جرت\nارتحال ببن مبذول افتاد ساز سفر ساختم و راه وطن پیش گرفتم بدیدار مادر و خویشاوندان\nرسیدم و از درک آن سعادت خورسند گشتم\nو نیز در نامه دانشوران می نگارد که همانا از تتبع اخبار و تصفح اواق معلوم گردد که\nابوخالد بعد از درک لقای مادر از شوق جمال کعبه امامت بیطاقت شد آهنگ حجاز\nکرد و بعهد همایون حضرت امام ابوجعفر صادق رضی الله عنه را دریافت و با خلوص\nعقیدت در سلک اصحاب آنجناب منظوم آمد-\nمخفی نماند که ابوخالد کابلی خلافت و امامت حضرت باقر و دیگر ائمه راشدین را\nاز جان و دل گرویده- زیرا که از لسان مبارک علی بن الحسین رضی الله عنه خبر صریح\nو نص محکم شنیده بود چنانکه شیخ ابومنصور احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی در کتاب\nاحتجاج آورده که ابوحمزه ثمالی از ابوخالد کابلی روایت کند که برسید و مولا خود\nعلی بن الحسین وارد شدم و عرض کردم یا بن رسول الله مرا خبر ده از ان کسانیکه خداوند\nبمثال طاعت و مودت ایشان واجب فرموده و پس از رسول متابعت و پیروی\nایشانرا فرض کرده است- فرمود یا ابا خالد بدرستی اولوالامری که از مصدر جلال احدیت\nمنشور امامت بنام نامی ایشان شرف صدور یافته است و از جانب حق سبحانه\nو تعالی بر عموم خلق برپاست عامه معصومینند اسما متبرکه ایشان چنین است-"}
{"book": "adl1165", "page": 27, "text": "۲۲\n\nاول امیرالمومنین ابوبکر صدیق یار اول رسول اکرم صلعم\n۲- امیرالمومنین عمر فاروق ابن خطاب رضی الله عنه\n۳- امیرالمومنین عثمان بن عفان رضی الله عنه\n۴- امیرالمومنین علی بن ابی طالب رض بعد ازان حسن رض سپس پدر حسینی رض - اکنون\nامر امامت بمن منتهی گشته پس خاموش نشست - عرض کردم یا سیدی از جدت امیرالمومنین\nعلی کرم الله وجه اخبار صحیحه بمار سیده که هیچگاه روی زمین از حجتی خالی نمی ماند چون ترا انه\nتنگنای اینخانه خاکی بفضای عالم جاوید گذرا فتد کدام برگزیده حق ترا جانشین و ما را پیشوا\nباشد؟ فرمود فرزندم محمد باقر حجت عالمیان است که مشکلات علوم و معضلات\nحکم را از هم بشگافد - و پس از محمد فرزندش جعفر است که نامش بزبان اهل اسمانها صادق است\nابو خالد گوید عرض کردم ای سید و مولا من شما اهل بیت عصمت همگی راست گو و صادق\nمیباشید چگونه است که این لقب بحضرت امام جعفر اختصاص یافته - فرمود پدرم از پدرش مرا حدیث\nکرد که رسول خدا م فرمود که چون فرزند من جعفر بن محمد بن علی ابن الحسین ابن علی ابن ابی طالب\nمتولد شود او را جعفر صادق بنامید و بخوانید - زیراکه فرزند پنجم وی که او هم جعفر نام دارد\nبر خدای سبحانه گستاخی آورد و بدروغ دعوی امامت نماید او نزد خداوند عز اسمه\nجعفر کذاب است - زیراکه هذا را افترا سخند - و منصبی را که شایسته نیست مدعی شود\nنعمت پدر را کفران نماید و کردار های نیک ابر قتار های بد پاداش دهد و بر برادر\nحسد برد و چون حجت کردگار در حجاب غیبت رود سر خدا را فاش کند\nابو خالد گوید پس علی بن الحسین زار زار بگریست و فرمود گویا جعفر کذاب را\nبچشم خود ملاحظه می کنم، که فرعون عصر و عز و و زمان خود را بران داشته که از امر"}
{"book": "adl1165", "page": 28, "text": "۲۳\nامام غائب که در حرز حراست الهی است همی تفتیش کند و بر بیت مقدس امام ابومحمد عسکری\nموکلان بگمارد تا مگر بر قایم آل رسول هنگام ولادت ظفر یابد- اخفار قدر اطفای\nنور خدا نماید و مواریث و متروکات پدر بزرگوارش را بغیر حق ماخوذ دارد-\nابو خالد گوید عرضه داشتم که فرزند رسول آیا این داستان شگفت از جعفر\nکذاب بوقوع پیوند؟ فرمود آری بخدای سوگند این واقعه را در صحیفه که مختصات\nآل رسول دران مسطور است نگاشته اند-\nکلینی در کتاب کافی روایت کرده که حضرت ابو عبد الله جعفر بن محمد صادق\nفرمود سعید بن مسیب وقاسم ابن محمد بن ابی بکر و ابو خالد کابلی از معتمدین وثقات\nعلی بن الحسین بودند-\nفضل ابن شاذان بسند خود از ابوالحسن اول حضرت امام موسی روایت\nکند که چون روز قیامت منادی پروردگار آواز بر کشد که در کجایند حواریان علی\nابن الحسین ابو خالد کابلی و جبیر بن مطعم و سعید بن المسیب یحیی ابن ام طویل\nبه پیش دوند-\n۴- ابو اسمعیل\nحماد بن ابو حنیفه نعمان بن ثابت کابلی از اتباع تابعین و از ثقات سلسله\nفقها و محدثین است- روایاتش نزد علما و اساطین معتمد و اخبارش نزد علمای فضلا\nمستند و مستشهد است- قلب و زبانش چندان درستی و راستی داشت که خصم\nرا مجال زبان درازی و سخنانش چنان بحلیه صدق آراسته که عامه را فرصت تکذیب نبود"}
{"book": "adl1165", "page": 29, "text": "۲۴\nدر علم و کمال وارث پدر بود چنانچه بر سائر اقران و امثال خویش مقدم بود در سلک\nاعاظم علماء عربیت و اکابر ارباب سیر منظوم است یعني در حفظ احادیث رسول صلعم\nو متعلقات اخبار پیشوای محدثین بوده ـ\nاخذ فقه نموده از پدر خود . و بامر فتوی یگانه عصر خود محسوب می شد و اخذ\nفقه نموده ازو اسمعیل فرزند ارشد او ـ و او از طبقه امام ابو یوسف و امام محمد و حسن\nابن زیاد بوده در زهد و تقوی نیز سرامد ابناء روزگار بوده و چندی بامر قضای\nکوفه موظف شده که در انجا قاسم ابن معین کوفی شاگرد ابو حنیفه قاضی بوده\nو از حسن اجراات امور قضا نام نامیش براخواه رجال ساری و جاری است (در فوائد بهیه)\n۵ ـ الامام اسمعیل ۲۱۲\nو هو ابن حماد ابن امام ابو حنیفه نعمان ابن ثابت کابلی از علما متبحرین و\nوحفاظ محدثین است در نقل اخبار و روایت آثار و ضبط احادیث اعجوبه عصر اطروقه روزگار\nبود و در معرفت رجال وانتقاد اسناد و حفظ اصول از جمله فحول بشمار میرفت از صدق\nنشان و حسن خلق و نبالت شان نصیبی کامل داشت ـ چنانکه مولانا عبدالحی در فوائد بهیه\nبدینمعانی وصف نموده گوید (اسمعیل بن حماد کان بصیرا بالقضاء عارفا بالاحکام و الموثق\nوالنوازل صالحا دینا عابدا زاهدا صنف الجامع فی الفقه والرد علی القدریة کتاب الرجاء)\nروایت نموده حلوانی که اسمعیل بن حماد اختلاف مینمود با ابا یوسف در حالیکه اخذ\nفقه مینمود از و بالآخره بسن شباب عالم فانی را پدرود گفته از محمد ابن النصاری\nروایت شده که از عهد عمر رضی الله عنه تا امر وز اعلم بمثل اسمعیل بن حماد دیده نشده"}
{"book": "adl1165", "page": 30, "text": "۲۵\nحتی که گفته شده که حسن بصری هم باین درجه نبوده ـ اخذ فقه نموده نزد پدر خود حماد\nونزد حسن ابن زیاد و درک نموده جد خود را و در بغداد و بصره بامر قضا نیز مؤلف بوده\n۶ـ ابو مجاهد کابلی\nعلی ابن مجاهد ابن مسلم ابن رفیع از علمای متبحر مائة سوم هجری است اخذ حدیث نموده\nدر بغداد از موسی ابن عبیدة رَبَذِی و محمد بن اسحاق بن بشار و اخذ حدیث نموده\nاز ابو مجاهد امام احمد حنبل و صلت ابن مسعود جحدری و زیاد بن ایوب ـ (معجم البلدان)\n۷ ابو الحسین (۲۵۰)\nیاقوت حموی می‌نگارد که و هو محمد بن حسین کابلی روایت نموده حدیث را از یزید بن هارون\nو سفیان بن عُیینه و ابو عبد الله باهلی و غیرهم وفاتش بسنه دو صد و پنجاه هجری ۲۵۰\nدر ماه محرم واقع شده (مع)\n۸ ـ ابو عبدالله (۲۷۱)\nو هو محمد بن عباس کابلی ـ اخذ حدیث نموده از ابراهیم ابن اسماعیل بن محمد ابن مقنب\nو امام احمد بن حنبل ـ روایت حدیث نموده اند ازو ابو عبدالله محمد بن مخلد دوری ـ\nوفاتش در شهر جبّی جَبُّ با سنه دو صد هفتاد و یک هجری واقع شده (مع)\n۹ ـ ابو عبدالله (۲۷۷)\nصاحب انساب السمعانی در زیر ترجمه مشاهیر کابل مینویسد که و هو محمد بن حسن بن"}
{"book": "adl1165", "page": 31, "text": "۲۷\nمایان کابلی سکونت ببغداد داشته و از جمله ثقات ثقه بوده ـ شنیده حدیث را از\nعبدالعزیز بن عبدالله اویسی و عاصم بن علی و ابراهیم بن موسی ـ روایت میکند از ویحئی\nابن محمد بن صاعد و محمد بن مخلد دوری و ابوعمر و ابن سماک و احمد بن کامل شجری سیستانی\nدار قطنی او را از جمله ثقات گفته وفاتش در بغداد شه دو صد و هشتاد و هفت\nواقع شده (سمعانی)\n۱۰ ـ ابو اسحاق (۳۵۰)\nیا قوت حموی مینویسد که و هو ابراهیم بن شاد پنجشیری در هرات چند سکونت داشته\nو تحصیل نموده علوم را در انجا بعد ازان شتافته در بغداد و اخذ حدیث نموده در آنجا\nاز محمد بن عبدالرحمن سامی هروی و محمد بن اسحق ابن خزیمة وفاتش شه سی صد و پنجاه\nهجری قمری بوده ـ ( سمع و سمع )\n۱۱ ـ ابوبکر علی پنجشیری ۴۵۱\nعلی بن حسین از مشاهیر فضلا و ادبا افغانستان و در عهد سلطان محمود غزنوی با پسرانش\nدران دیار بفضل مکرم و ادب اشتهاری فوق العادة داشته ـ اصلاً و نفصلاً از قریه رنج\nپنجشیر (رخه) که از توابع کابل است ـ ابتدا در خدمت امیر محمد ابن محمود ( ۳۸۷ ـ\n۴۳۲) مینزیسته و از طرف سلطان محمود باین خدمت منصوب شده و بالآخره\nبسمت ریاست دارالانشاء و صاحب دیوانی امیر محمد رسیده و در شد چهار صد\nو هشت که سلطان پسر خود امیر محمد را خلعت داد و بولایت جوزجان (سرپل)\nبلخ فرستاد ابوبکر نیز باو روانه شد ـ"}
{"book": "adl1165", "page": 32, "text": "۲۷\nگویند در ایام جوانی نامه مرموز القادر بالله (۳۸۲ - ۴۲۲) را در جواب\nتهدید سلطان محمود غزنوی با و خوانده و در نتیجه کشف رمز آن از سلطان خلعت\nفاخره یافته ـ و از جمله مصاحبان حضور سلطان بوده و فرخی سیستانی مدح\nابو بکر را نموده چنانچه در دیوان فرخی قصیده ذیل در مدح علی بن حسن نجیشیری\nشاهد است:- حاصل اینکه طوطی سخنش چنین می سراید-\nدی بسلام آمد نزدیک من ماه من آن لعبت سیمین ذقن\nخواجه بو بکر عمید ملک عارض شکر علی ابن الحسن\nآن ز بلا راحت بهر مبتلا وان ز محن راحت هر ممتحن\nخدمت او نعمت و دفع بلاست طاعت او راحت و رفع محن\nخانه او اهل خرد را مقر مجلس او اهل ادب را وطن\nهر که سوی خدمت اوپر است راه نیابد سوی او اهرمن\nخدمت او را چو درمی شناس دولت و اقبال مر او را رہن\nہر کہ بر او سایه فگند آن خُدت رُست زتیمار و زکرب و محن\nیا رب چونا که بمن برفت او سایه او بر همه گیتی فگن\nیا قوت میفرماید که ابو بکر مائل مشرب فلسفی و تحصیل علوم اوائل بوده و بمناسبت\nفضل و کرمش عده از شعرای آن عصر او را مدح نموده از خوان نعمت و صلات او بهره ها\nبرده اند- از انجمله است علی بن حسن با خرزی مولف کتاب دمیته القصر که در سنه\nخدمت او را درک نموده و مدحها گفته و از و نوازش دیده-"}
{"book": "adl1165", "page": 33, "text": "۲۸\n۱۲ - ابوبکر کابلی\nوهو محمد بن علی کابلی در اواخر قرن پنجم و اوائل قرن ششم هجری بوده چنانچه سمعانی\nمیگوید که شنیدم من حدیث را در اصفهان از ابوبکر کابلی و سکونت در اصفهان داشته\nشیخ صالح وجید و سدید السمع بوده ؟ شنیده حدیث را از ابوالقاسم علی بن عبدالرحمن\nنیشاپوری - وفات سمعانی ۵۶۲ ه بوده (انساب السمعانی)\n\n۱۳ - ابو محمد نعمانی (۵۳۷)\nعبدالملک بن عبدالسلام بن حسین نعمانی کابلی حنفی جمیلا لظاهر بوده در فنون ادب\nوحید عصر خود بود - شهرتش از اطناب در وصف وی بی نیازی دارد - گروهی\nبسیار از مشایخ را دیده از ایشان علوم فرا گرفته که از انجمله است ابونصر محمد ابن علی\nتا که بجلالت قدر و علو مرتبت در میان فضلا موصوف بفنون فضائل وصنوف علوم\nدر میان اهل الله معروف و از تلامذه او در حدیث ابوالقاسم علی بن حسن بن هبة الله\nحافظ دمشقی است - وفاتش در شهر ماه رمضان المبارک ببغداد سنه پنجصد و سی و\nهفت واقع شده (مع - و - سمع)\n\n۱۴ - ابو محمد نعمانی (۶۰۵)\nقاضی عبدالسلام بن اسمعیل بن عبدالرحمن ابن عبدالسلام ابن حسن نعمانی کابلی سکونت\nببغداد داشته - اخذ نموده علم فقه را از اب و عم خود و تدریس نموده بمدرسه\n(سوق العمید) و اخذ نموده حدیث را از ابو عبدالحسین بن حسن دبی و غیره و نیابت\nنموده قاضی ابوطالب علی بن علی بخاری را تا وفاتش بعد ازان نیابت قاضی القضاه"}
{"book": "adl1165", "page": 34, "text": "۲۹\nعلی بن سلیمان را در ایام ولایتش ولادتش در سنه پنچصد و بست و وفاتش\nدر سنه ششصد و پنج بوده - (مع)\n\n۱۵- ابوعبدالله- ۶۴۴\n\nزبدۀ فضلا و قدوۀ علما بودۀ نامش ارغون است اصل از کابل و در بغداد\nتوطن داشته در زمان خلیفه المستعصم بالله که از خلفای سی و هفتم عباسیه\nاست کسر خط را از یاقوت خطاط نموده در فن خوشنویسی از همگنان خود طاق\nبوده و بکمالات یگانۀ آفاق، با نهایت فضل صاحب ذوق بصحبت اهل\nذوقش شوق - در انوارع خط با خود عدیل نداشته و بدستخط خود بست و نه\nقرآن کریم نبشته لذا در جمله مشاهیر خطاطان محسوب اند. چنا نچه\nشاعری در وصف خط او گفته:\n\nورا خدای جهان از همه جهان ادست\nخطی چگونه خطی بذلعل رمانی\n\nسپهر و اختر وارکان چوی دگر نارند\nبدور خویش نبری و نی سخندانی\n\n۱۶- شیخ فرید الدین شکر گنج (۵۸۶-۶۶۶)\n\nصاحب ریاض العارفین می نگارد که و هو شیخ فرید الدین الملقب بشکر گنج از اکابر\nاصفیا و اکابر اولیا ء در رهنمائی دین حقۀ فریدیه در توحید و تفرید وحید و جناب\nشیخ نظام الدین اولیاء در امر مرید خود از اعاظم سلسله عالیه چشتیه وارادت"}
{"book": "adl1165", "page": 35, "text": "۳۰\nبخواجه قطب الدین بختیار کاکی داشته و خود مذکور مرید شیخ معین الدین حسن سنجری\nبوده و سلسله ایشان بسلطان العرفا ابراهیم ادهم قدس سره منتهی میشود\nو سلطان مرید حضرت خواجه فضیل بن عیاض طالقانی بوده ـ این رباعی\nاز ان مبارک است ـ ع\nشب نیست که خون دل غمناک نریخت\nروزی که نه آبروی من پاک نریخت\nیک شربت آب خوش نخوردم هرگز\nکان باز زراه دیده بر خاک نریخت\nصاحب تذکره شمع انجمن می نویسد که شیخ فریدالدین مسعود گنج شکر از اولیا\nکبار و اتقیاے ابرار و صوفیه نامدار بود مادرش دختر وجیه الدین خجندیست\nاین ابیات را تسلیمی دوست در تذکره خود بنام وی ایراد کرده ع رباعی\nدوشینه شیم دل حزینم بگرفت\nواندیشه یار نازنینم بگرفت\nگفتم بسر و دیده روم بر در او\nاشکم بدوید و آستینم بگرفت\nهر سحر که بر درت سر میزنم\nبر طریق دوستان در میزنم\nهمچو مرغ نیم بسمل پیش تو\nدر میان خاک و خون پر میزنم\nصاحب اخبار الاخبار می نگارد که شیخ فریدالدین قدس سره العزیز خلیفه خواجه\nقطب الدین صاحب و از خواجه بزرگ معین الحق والدین نیز نعمت یافته از اعیان\nاولیا و ارکان ایشان است بغایت ریاضت و مجاهده و تفر و تجرید داشت\nدر کشف و کرامات آیتی بود و در ذوق و محبت علامتی همواره در ستر و\nو اخفا میکوشید و خود را از چشم خلق می پوشید ـ از شهری بشهری گشتت"}
{"book": "adl1165", "page": 36, "text": "عاقبت در مقام اجودهن که مردم وی درشت خوی و ظاهر پرست و منکر\nدرویشان بودند آمد و گفت این محل بودن من است آنجا سکونت کرد هرگز\nآنجا کسی از حال وی نپرسید۔ بیرون قصبه درختان کریل بودند درخت انبوهی\nدر انجا بود زیران درخت با حق مشغول بودے و بیشتر احوال در مسجد جمعه میبود ۔\nاو را در انجا فرزندان شدند فاقها کشیدند و شدتها و محنتها میدیدند آخر خون بان\nقوی داشت پوشیده نماند۔\nصاحب سیر الاولیاء در باب تسمیه او بشکر گنج می نگارد که میگویند سوداگری\nشکر بار کرده میرفت خواجه از وی شکر طلبید سوداگر گفت که این نمک است نه شکر۔\nخواجه گفت نمک باشد۔ سوداگر چون بارها بکشاد همه نمک برامد پیش شیخ آمد و عذر\nخواهی نمود عرضه داشت کرد که دعاکنند که این نمک شکر شود ۔ بیرم خان\nگوید :-\nکان نمک جهان شکر شیخ بحرو بر   آن کو شکر نمک کند واز نمک شکر\nرباعی\nکان نمک گنج شکر شیخ فرید   کز گنج شکر کان نمک کرد پدید\nدر کان نمک کر د نظر گشت شکر   شیرین تر ازین کرامتی کس نشنید\nدر کتاب اخبار الاخیار می آرد که از شیخ نظام الدین اولیا منقول است که\nدانشمندی بود ضیاء الدین نام در زیر مناره درس گفتی از وی شنیدم که قتے\nبخدمت شیخ فرید الدین رفتم و من غیر علم خلاف چیزی نمیدانستم در خاطر\nمن گذشت که اگر شیخ مرا از علومی بپرسد که من نمیدانم چه جواب گویم این اندیشه"}
{"book": "adl1165", "page": 37, "text": "۳۲\nاین اندیشه در دل من بود ناگاه از من پرسید که تَنَقُّحُ مَنَاط چه باشد تنقیح\nمناط مسئله ایست از مسائل علم خلافت من خوش شدم و در بیان آن شروع\nنمودم و نفی واثباتی که دران معنی است بمراد گفتم- ولادتش سنه ۵۶۹پنجصد و شصت\nو نه - و وفاتش سنه ۶۶۶ شش صد و شصت و چهارم و پنجم ماه محرم الحرام بوده\nعمر شریفش نود و پنج سال (۹۵)\nصاحب خزينۃ الاولياء مي نگارد که شیخ فرید الحق والدین گنجشکر والد ماجدش\nجمال الدین سلیمان خواهر زاده سلطان محمود غزنوی بود که در عهد سلطان شهاب الدین\nغوری از کابل که متوطن اصلی او بود در لاهور رسید و چندی در شهر قصور که\nاز مضافات لاهور است سکونت نمودہ حسب الحکم پادشاه ہند بملتان رفت\nو در آنجا با دختر ملا وجیہ الدین خجندی متاہل شد و انان سه پسر متولد گردید - یکی\nسراج الدین محمود - دوم فریدالدین مسعود - سوم نجیب الدین متوکل - نسب\nشریفش بهشت واسطه بفرخ شاه پادشاه کابل و بہفده واسطه بسلطان ابراهیم\nبن ادهم قدس سرہ و بہ بیست و سه واسطه بفاروق اعظم عمر بن الخطاب رضی اللہ عنہ\nمیرسد-\nبعد از وفات فرخ شاه پادشاه کابل چوں ملک کابل بدست شاہان غزنیں\nو فرزندان فرخ شاہ در کابل بماندند تا وقتی که چنگیز خان خروج کرد\nو مملکت ایران و توران بزیر تیغ آورد بکابل حادثه عظیم افتاد- در انوقت\nجد بزرگوار شیخ در کابل شربت شهادت چشید و پدر شیخ مع اتباع\nو احزاب خویش روانه ہندوستان گردیده دران ملک رونق افزا گشت"}
{"book": "adl1165", "page": 38, "text": "۳۳\nدر کتاب مرآۃ الاولیا می آرد که جد بزرگوارش مشهور بفرخ شاه که زمام حکومت کابل در کف داشت و پدر والا گہر شیخ موسوم بجمال الدین سلیمان در عہد سلطان شہاب الدین غوری از کابل بملتان آمده قضائے قصبه کہوتوال که نزدیک ملتان است یافت و در انجا بدختر ملا وجیه الدین متأہل شد و از ان عفیفہ سہ پسر بوجود آمد ولادت شیخ فرید بسنه پنجصد و هشتاد و چهار در قصبه کہوتوال بوده -\nدر سیر الاقطاب مرقوم است که شیخ فرید الدین را در ایام خرد سالی ذوق خوردن شیرینی بسیار بود والدۂ ماجدۂ او قدرے شیرینی بپاس خاطر شیخ ہر شب زیر بالین میداشت علی الصباح چون از خواب بیدار می شد بعد ادآ نماز فجر بشیخ میداد و وی تناول میفرمود - روزے آن عفیفہ نہادن شکر پارہ زیر بالین فراموش نمود شیخ چون از نماز فارغ شد دید که والدۂ ماجده او بوظیفه مشغول است خود دست زیر بالین برد شیرینی دو چندان از وظیفه روز مره موجود یافت - خوردن آغاز نہاد - چون والدہ اش از وظیفه فارغ شد دید که فرزند دلبند شیرینی تناول میفرماید پرسید که این شیرینی از کجاست گفت از همان جا که شما بمن میدادید دانست که از غیب بود بجبین نیاز بدرگاه بے نیاز سوده گفت الٰہی این پسر را گنج شکر گردان که مدام کامش ز شکر هم شیرین تر باشد -\nو نیز در سیر الاقطاب منقول است که چون شیخ فرید الدین چند سال در ریاضت و کمال محنت شاقه در کوه و صحرا میگذرانید از غایت تشنگی بر سر چاہے رسید که رسن و دلو نداشت نا امیدانہ بر سر چاه ایستاد - در همین اثنا دو آہوان بر کناره چاه آمدند از آمدن ایشان آب چاه چون فواره بجوشید و تا کناره چاه آمد هر دو آہوان سیر نوشیدند"}
{"book": "adl1165", "page": 39, "text": "۳۴\n\nشیخ هم خواست که آب از چاه بخورد فی الفور آب بعمق چاه رفت حیرت بر حیرتش بیفزود\nروی بر آسمان کرد و گفت۔ الهی آهوان را آب دادی و بنده را محروم گذاشتی\nآواز آمد که توکل بر دلو و رسن داشتی و آهوان محض متوکل بذات ما بودند. ازین سبب\nتو محرومی و آسوان سیراب شدند. فرید الدین از استماع این صدا بر خود بپیچید\nتا چهل روز نفس خود را آب نداد و در اسما نجا تا چهل روز چله کشید چون تمام شد مشتی خاک\nاز زمین برگرفت و باراده افطار در دهان انداخت فی الحال شکر شد. هاتف\nغیب آواز داد که ای فرید چله تو قبول کردیم و برگزیدیم و در گروه شیرین سخنان ترا گنج\nشکر گردانیدیم.\nگل گلزار انوار معانی در دریای گنج لامکانی\nمی وحدت ز جام عشق خورده قدم در عالم لاهوت برده\nبملک فقر شاهنشاه مقصود فرید الدین ملت شیخ مسعود\nشیخ سعید الدین حموی و شیخ بهاء الدین زکریا بوی گفتند که ای فرزند! پرده\nپوشی درویشی است نه خرقه پوشی و خرقه پوشی آن کس حق است که عیب برادر مسلمان\nرا بپوشد. و خواجه قطب الدین بختیار کاکی بوی فرموده که ای برادر تا درین راه\nبدل نروی قدم راست ننهی و بی چشم نباشی۔ حاشا که مقام قرب نرسی۔ این\nرباعی از نتائج انفاس متبرکه شیخ فرید الدین مسعود گنج شکر است رباعی\nگیرم که بشب نماز بسیار کنی در روز وای شخص بیمار کنی\nتا دل نکنی ز غصه و کینه تهی صد خرمن گل بر سر یک خار کنی۔ قاضی\nصاحب تاریخ فرشته می نگارد که روزی شیخ شهاب الدین پسر بزرگ شیخ انظر"}
{"book": "adl1165", "page": 40, "text": "۳۵\nاجودهن شکایت کرد که علانیه مرا و مریدان مرادشنام داده است و دقیقه از دقایق\nبیعزتی فرو نگذاشت ـ شیخ از سخنان فرزند دلبند متأثر شده عصا مبارک بزمین زد\nهمان زمان قاضی را درد شکم پیدا گردید و فریاد برآورد که مرا بخدمت شیخ فریدالدین برید\nتا بخدمتش رسیدم از تقاصیر خود تائب شوم ـ متعلقانش او را برداشتند و خواستند\nکه نزد شیخ آرند در راه هلاک شد ـ و نیز گویند که زمانیکه بآن جناب فتوحات متواتر\nرسیدن گرفت همه نصیب مساکین و مسافرین کردے و خود با ثمره درخت کریل که\nبهندی آن را ڈیلہ مینامند افطار فرمودے ـ دران وقت قاضی شہاب الدین اجودهنی که\nملاے خشک بمیغز بود چون رونق بازار شیخ گرم بدید در آتش حسد و بغض بشوخت\nو اشراف اجودهن را برانگیخت و گفت که این مرد رتارش خلاف شرع است سماع\nمی شنود و رقص میکند ازینجا اخراج باید کرد ـ پس بمواہیر ایشان عریضه بنام\nحاکم ملتان بدینمضمون نوشت که اگر شخصی سرود بشنود و رقص کند در حق او چه\nباید نمود ـ حاکم گفت که اول نام انکس تحریر میباید کرد بعد ازان درین باب حکم طابق\nنفاذ خواهد یافت ـ چون قاضی نام نامی شیخ درج عریضه خود نمود حاکم ملتان\nبرآشفت و بقاضی عتاب کرد که تو نام شخصی در رج عریضه کرده که بر اعمال د\nو اقوال احدی از علماء و فقراء جای انگشت نیست الاقاضی\nپس براین هم راضی نشد و قلندری را بقبول مبلغی زر مامور تا شیخ را بقتل\nرساند چنانچه روزی حضرت شیخ دلق بر روی مبارک انداخته بمراقبه مشغول بود\nکه ناگاه قلندری از در درامد و متوجه سمت شیخ شد شیخ بنور باطن از حال قلندر\nآگاه شد سجادے آواز داد فی الحال سلطان المشایخ نظام الدین حاضر آمد فرمود که"}
{"book": "adl1165", "page": 41, "text": "۳۶\n\nدر خانه قلندری باین شکل که زنجیر در کمر و حلقه های سفید در گوش و کارد در بغل درآمده\nاست او را بگو که ازینجا بر و دور نه فضیحت داده خواهد شد قلندر چون این آواز بشنید\nفی الحال بگریخت -\nوفات آنحضرت بقول صاحب اخبار الاخیار بتاريخ محرم روز سه شنبه ۶۶۴\nششصد و شصت و چهار است مزار پر انوارش در پنجاب زیارتگاه خلق است\nدر تاریخ وفاتش مؤلف خزینۃ الاصفیا فرموده :-\nپیر شکر گنج فرید زمان  حضرت مسعود ولی سعید\nسالک مسعود فرید آمده است ماده تولید وی از ول پدید\nسال وفاتش بجستم ز دل  گفت بگو بادشه دین فرید\nایضاً\nشیخ دنیا و دین فرید الدین  چون ز دنیا دون بخلد رسید\nرحلتش بنده خدا میخوان  هم بدان فرد دین فرید وحید\nایضاً\nفرید الدین فرید جمله عالم  شہ فرخ لقا فرخنده آئین\nفرید الہند قطب ملک فرما  بگو تولید پاک آن شه دین\nبخوان وصلش فرید الدہر سلام  دگر سالک فرید الدین حق بین\n۱۷- شیخ نجیب الدین المتوکل (۶۶۱)\n\nبرادر حقیقی و خلیفه رشتین شیخ فرید الدین گنجشکر است در ظاهر و باطن درجه علیا"}
{"book": "adl1165", "page": 42, "text": "۳۷\n\nو مرتبهٔ والا داشت و بغایت متوکل بود تا مدت هفتاد سال در شهر دهلی بماند و سجانه\nشخصی از اغنیار نرفت با وجودیکه هیچ چیز از نقد و جنس اورا نداشت و از غایت مشغولی او\nندانستی که امروز کدام روز است و کدام ماه خویش و بیگانه و درویش و منعم پیش وی یکسان\nبودند. روزی از وی پرسیدند که در مخدوم برادر شیخ فریدالدین اجودهنی تویی گفت\nبرادر صوری منم برادر معنوی کسی دیگر باشد - باز پرسیدند که متوکل تویی گفت نجیب الدین\nمتوکل کسی دیگر باشد که من توکل ندارم - (خزینتہ الاصفیا)\nصاحب اخبار الاخیار میفرماید که روزی بروز عید درویشان در خانه نجیب الدین\nمتوکل جمع آمدند و ماحضری خواستند وی اندرون خانه رفت و از اهل خود ماحضری\nخواست گفت که امروز روز باینطرف بوی طعام بمشام ما و بچه ها نرسیده است - گفت اگر\nچادر باشد بده گرو کنم - اهل بگفت چادر حاضر آمد در قعه بر رقعه دوخته آن هم قابل گرو\nنبود - آخر ناچار شد و کوزه آب پرکرده پیش درویشان آورد گفت که ماحضر همین است\nدرویشان اهل دل بودند آنرا بتعظیم گرفته بنوشیدند - چون رخصت شدند شیخ شکسته خاطر\nشده ببالا بام رفته بیاد حق مشغول شد و بادل خود میگفت که چنین روز عید بگذرد و در حق\nفرزندان من طعامی نرود و مسافران بیایند و همچنین نامراد باز گردند - !\nدرین اندیشه بود که شخصی از بالای بام فرود آمد و این بیت میخواند :-\nبادل گفتم ولا خضر را ببینی دل گفت اگر مرا نماید ببینم\nو گفت ای متوکل فرشتگان کوس توکل تو بر عرش میزنند و تو برای طعام\nدر دل خود جنگ میکنی و من هم طلبگار آمده ام بر و برای من طعام بیار شیخ دانست که خضراست\nتسلیم و تعظیم کرد و گفت که در خانه من طعام موجود نیست و حق میداند که برای نفس خود"}
{"book": "adl1165", "page": 43, "text": "۳۸\nملتفت بطعام نشده‌ام بلکه برای نفس مستحقان در دل فکری بود، گفت برو و نفس خود\nرا پاس دار و در خانه تفحص کن شاید که طعام بیابی و برای من آر- پس شیخ بر خاست\nو بزیر آمد دید که یک خوان بالوان طعام در صحن خانه موجود است از غیب دانسته بگرفت\nو به پیش اهل خود برد - ازان طعام حصه در دامن خود کرد و بالا آمد دید که خضر علیه السلام\nموجود نیست-\n۱۸- شاہ گردیزی\nقرن ششم ہجری\nصاحب کتاب اخبار الاخیار می آرد که شاہ یوسف قدس سره العزیز دانا علوم\nجہتین و خازن کنوز نشأتین است اشتهارش گوش جہانیان را نواخته و خامه مورخان بتحریر\nمناقب همایون اجمالاً و تفصیلاً پرداخته از سادات گردیز است واز انجا بسنه پنصد و پنجاه\nدر ملتان تشریف آورده در آنجا رنگ توطن ریخت و روضه او نیز در انجاست :-\nآن بلند آوازہ عالم پناه سرور دین افتخار صدر گاه\nصدر دین و دولت آن مقبول حق نه فلک از خوان جودش یک طبق\nآبحیوان قطره بحر دوش چون خضر علم لدنی حاصلش\nمعتبر چون قول او افعال او هم بیان او گواه حال او\nمقتدای دین قبول خاص عام دولتس گفته توئی خیر الانام\nملک معنی حمله در فرمان او هم بحسب و ہم بمیراث آن او\nو گویند که وی از قبر دست بیعت بمریدان میداد و الان در قبر او راهی که از انجا\nدست می بر آور گذشته اند - از قدمای مشایخ ملتان بوده-"}
{"book": "adl1165", "page": 44, "text": "۳۹\n\n۱۹- خواجه حسن افغان (۶۸۹)\n\nاز مریدان کاملین و خلفائے مقبولین حضرت شیخ بہار الدین زکریا ملتانی است\nو در زہد و عبادت و ذوق و شوق و عشق محبت ثانی نداست -\nشیخ نظام الدین فرموده است که او صاحب ولایت بود در غایت بندگی وقتی در کوه\nمیگشت در مسجد رسید موذن بتکبیر گفت امام پیش رفت خلقی بجماعت پیوست - خواجه حسن نیز\nورا مد و اقتدا کرد - و امام را در حالت نماز خطره ہائے عظیم در دل خطور کرده بود خواجه از خطره ها\nامام بصفا باطن آگاه شد چون نماز تمام شد و خلق باز گشت وی نزدیک امام رفت و گفت ای خواجه\nتو در نماز شرع کردی و من بتو اقتدا کردم و تو در عین نماز ازینجا بدهلی رفتی و آنرا بخار بردی\nو بازگشتی و این برده بعرب بردی و در انجا فروختی و از انجا واپس بملتان مراجعت کردی و نفع\nکثیر حاصل نمودی - بیچاره حسن بدنبال شما دست بسته پا برهنه میگشت و سرگردان و حیران\nمیگردید پس این نماز را چه نماز گویم که کل در کار و تن با خدا بود - غرض که از خوارق و کشف کرامات\nبسیار از و بظهور رسیده ولی از ظاهری امی محض بوده اما در علوم باطنی بحدیکه گو یا تمام لوح\nمحفوظ بر لوح سینه بے کینه او نوشته بودند و مردمان بنظر امتحان حسن افغان سه سطور : سطری\nاز ان از آیات قرآنی و سطری از احادیث نبوی و سطری از اقوال مشایخ بر کاغذی تحریر میکردند\nو پیش وی نهاده میگفتند که بگو درین سطرها چه نوشته است ؟ وی اول انگشت بر سطر آیات\nقرآن می نهاد و می گفت که این آیت قرآن است - و بعد از ان دست بر سطر حدیث نهاده\nمیگفت که این سطر حدیث نبوی است و سطر سوم را سطر قول مشایخ معرفی مینمود - پس از و\nسئوال نمودند که تو امی محض میباشی باعث تعارف این چیست ؟ جواب میداد که دیگر هیچ نیست"}
{"book": "adl1165", "page": 45, "text": "۴۰\n\nتخارف نیست الانورسطر قران را می‌نمییم که از زمین تالامکان محیط است ونورسطر حدیث\nتا آسمان هفتم ونورسطر قول مشایخ از زمین تا آسمان -\nگویند چون خواجه حسن افغان از ملتان بدهلی تشریف برد براهی میرفت دید که سراه\nمسجدی تعمیر میکنند و دانشمندان کبار در انجا حاضر بوده در باب راستی محراب بجانب قبله باهم\nبحث میکنند و از انجمله بعضی بجانب راست و بعضی بجانب چپ نشان قبله میدهند حضرت خواجه\nحسن نیز در انجا بایستاد و رو بجانب قبله کرد و گفت بطرفیکه روی من است بنیاد محراب بنهید\nچند نفر از دانشمندان اینها بانکار وی برخاستند و اعتراض با ناحق در میان آوردند-آخر خواجه\nبانگشت شهادت اشارت بجانب قبله کرد و گفت که اگر اعتماد برقول من نیست بچشم خود به بینید\nکه قبله کدام طرف است، چون همه مردمان نظر کردند بچشم ظاهر بزیارت بیت الله مشرف\nشدند و معتقد شده سر در قدم خواجه حسن نهادند-\nو نیز گویند که شیخ بهاءالدین زکریای ملتانی مرشد او اکثر در باب وی میفرمود که\nبروز حشر و نشر چون از جناب کبریای لمن سوال خواهد شد که ای زکریا بجناب ما چه تحفه کرامت\nآوردی عرض خواهم کرد که مشغولی و عبادت حسن افغان بحضور آورده‌ام-\nوفات خواجه حسن افغان در سال ششصد و هشتاد و نه هجری است و مزار پر انوارش\nدر ملتان در پیرروشنضمیرش میباشد-\nچون حسن از جهان بجنت رفت سال ترحیل آن مه والا\nحسن متقی طبیب بگو عاشق زنده دل حسن فدا\n۲۰ حضرت لعل شهباز قلندر(۷۲۴)\nاز سادات عظام حسینی است و نام نامی و اسم گرامی میرسید عثمان"}
{"book": "adl1165", "page": 46, "text": "۴۱\nمرید مقبول و خلیفه شیخ الاسلام بهاءالدین زکریا ملتانی است اصل وی از سرحد\nافغانستان و نشو نمايش در سندھ بودہ و سند ہم از نواحی سابق کابل است ولی\nفعلاً در زیر حمایۀ انگلیس ابلیس است - صاحب کمالات ظاہری و باطنی بوده و\nخوارق کمالات ظاہری و باطنی و تصرفات صوری و معنوی بوده و خوارق و کرامات\nبے اختیار از وی بظہور رسیده -\nچون جذبه مستی بغایت داشت پابند احکام شرع نبود و طریقه ملامتیه پیش نظر\nداشت و بنظر مردان بشرب و اکل مسکرات و مکیفات مصروف ماند و آب گیاه بسیا\nبنوشیدی و لباس سرخ داشتی و خطاب از پیش گاه پیر روشن ضمیر بوی عطا شده بود\nو در خلق بسبب طریق ملامتیه وی بحضرت شهباز قلندر اشتهار یافت و بسبب ظہور\nخوارق و کرامت بسیار ہزار در ہزار معتقد و مزید وی از خلائق گشت بلکہ تا حال از\nمزار پر انوار وے ہم اکثر اوقات خوارق ظاہر میشود -\nکرسی نسبش با مام زین العابدین علی بن حسین رضی اللہ عنہ میرسد- وفات آن مست\nبادۀ عرفانی با قوال اہل اخبار بستہ ہفتصد و بست و چهار ہجری است و مزار پر\nانوارش در ملک سند است. تاریخ اور اصاحب خزینۃ الاصفیا چنین در قلم آورده\nچو عثمان ولی از دار دنیا برفت و باب جنت شد بر و باز\nز مخدوم اجل جوار تحالش بفرما عارف محبوب شہباز\n۲۱ - مولانا یعقوب چرخی- ۸۵۱\nاز کبار اصحاب اجلۀ احباب خواجه بہاءالدین نقشبند بود و عالم بود بعلوم"}
{"book": "adl1165", "page": 47, "text": "۴۲\nظاهری و باطنی و جامع رموز صوری و معنوی اصل وی از موضع چرخ از مضافات\nکابل است در مبادی حال چندی در جامع هرات و چند گاه در دیار مصر تحصیل علوم\nپرداخت و بعد از تحصیل علوم بجذبه محبت الهی باراده ارادت بخدمت حضرت شاه\nنقشبند روانه شد و در راه با فقیر مجذوبے ملاتی شد فقیر گفت اے یعقوب دو\nقدم بردار که وقت آن رسیده که تو از مقبولان باشی و بزمین چند خطوط کشید - خواجه\nیعقوب در دل اندیشه ید که آن خطوط را شمار کنم اگر طاق باشد کار من مبارک خواهد بود\nبعد از انجا در انجار سید و فال مصحف برگشاد بر سطر اول نوشته برامد اولئک\nالذين هدى لهم فبهدا بهم اقتده) ازین اشارت غیبی خورسند\nشد و بملازمت خواجه آمده دست ارادت بدامن آنحضرت زد و بکسب طریقت\nاشتغال نمود تا از مقبولان حق گشت -\nو خواجه یعقوب فرموده است که اول بار که بخدمت خواجه بهاءالدین حاضر\nشدم و خواهش ارادت و بیعت نمودم خواجه فرمود که ما از خود کار نمیكنيم - امشب\nاستخاره کنیم گرترا قبول استان یز قبول کنیم پس بهزار محنت آن شب را با تمام رسانیدیم\nو هرگز در تمام عمر شبی سخت تر ازان شب بر من نگذشت بدین اندیشه که آیا مقبول\nشوم یا مردود علی الصباح باز بخدمت خواجه رسیدم چون مرادید تبسم شده\nفرمود که قبول کردم و پیران عظام قبول نموده مرا به بیعت و تلقین سرفراز نموده\nتفویض خواجه علاءالدین عطار نمود و در سایه عاطفت خواجه عطار تکمیل\nو تربیت رسیدم و یافتم انچه میخواستم وفاتش در حصار شادمان از بلاد ما وراء النهر بته\nهشتاد و پنجاه و یک هجری است و در تاریخ وفاتش صاحب خزيئية الاصفيا جنین نگاشته"}
{"book": "adl1165", "page": 48, "text": "۴۳\n\nشد بر اوج چرخ چون منزل گزین حضرت یعقوب مجذوب خدا\nرحلتش شمس الهدایت گفته‌اند نیز حق آمو مطلوب خدا\nوصل او کامل ملک سیرت بخوان هم بدان یعقوب محبوب خدا\nاز تصنیفات و تالیفات او تفسیر و پارۀ اخیر قران کریم است که معروف به تفسیر مولانا\nیعقوب چرخی است-\nدر نفحات الانس مسطور است که مولانا یعقوب چرخی میفرمایند که چون بمنظور نظر خواجه بهاءالدین\nشدم امر نمودند که تو در صحبت خواجه علاءالدین عطار خواهی بود بعد ازان من بولایت\nبدخشان افتادم و خواجه علاءالدین بعد از وفات خواجه بهاءالدین بصغانیان آمده در انجا\nمتوطن شدند پس کسی نزد من فرستادند که حضرت خواجه بزرگ فرموده بودند که تو در صحبت\nما خواهی بود پیش ایشان رفتم و مادام حیات ایشان در صحبت ایشان می بودم و نیز در کتاب\nمرقوم است که مولانا یعقوب چرخی میفرموده اند که طالبی که بصحبت عزیزی می آید چون\nچون خواجه عبیدالله می باید آید، چراغ مهیّا ساخته و روغن و فتیله اماده کرده که\nبجز گوگردی ضرورت نداشته باشد خواجه عبیدالله و ایست که در که مولانا یعقوب از\nیعقوب از هم سبقتان شیخ زین الدین خوافی بوده که منبر و مولانا شهاب الدین سیرانی تحصیل\nمینمودند- واز اولاد مولانا یعقوب هنوز در بدخشان وجود دارد و جناب میر سلیمان خواجه محتسب\nہٹی ترکستان و بلخ متوفی ۱۳۴۰ از مشهد بدخشان و اولاد آنجناب بود-\n\n۲۲ - شیخ پھوگی افغان - ۱۰۷۹\n\nصاحب معارج الولایت میگارد که مرد کامل و مکمل بود تربیت از پیر کبار یافت"}
{"book": "adl1165", "page": 49, "text": "۴۴\nو در سماع غلو داشتی و چون در سماع شدی چند روز بماندی گویند که شبی\nدر سماع بود و میخواست که شب آخر شود و چون صبح نزدیک رسید اشاره بفلک نمود\nباز شب معاودت نمود مردمان متعجب شدند و اظهار این حال نزد شیخ بها گو که هم عصر\nشیخ بهوگی بودند نمودند فرمود که غم مخورید امشب شیخ بھوگی در سماع است و میخواهد که شب\nکه شب با تمام رسد- پس آنشب بغایت طول کشید\nگویند شیخ چون بمرض موت بیمار شد و وقت رحلت او رسید همه مردم را از خود\nدور کرد و گفت تا وقتیکه بدیدار پرانوار رسول الله صلعم مشرف نه شوم جان بحق تسلیم\nنکنم و شما را تاب دیدار آنحضرت نیست باید ازینجا بروید و در را بندید و چون بعد از وفات\nمن سقف خانه را شگافته دید بدانید که حضرت شاه رسالت ازان راه درینجا تشریف اوردو\nچون برحمت ایزدی پیوست در خانه کشاده دیدند که سقف خانه شگافته است\nوفات شیخ بقول صاحب شجره چشتیه سنه یکهزار و شش صدرونه و مزار گوهر بارش\nبمقام قصور است صاحب خزینة الاصفیا در تاریخ وفات او گوید-\nچو شیخ جهان پیر بھوگی ولی شده از جهان سوی جنت روان\nشود سال ترحیل تاریخ او ز مستانه عشق بهوگی عیان\n۲۳- شیخ احمد مجدد الف ثانی کابلی (م۱۰۳۴)\nاز علما در اسخین و غوث العالمین مظهر خوارق و کرامت بوده جامع درجات\nولایت و دافع بدعت ضلالت عامل بسنت و جماعت وارث کمالات بنویه مزین بانوار احمدیه\nعارج معارج نقشبندیه معروف با مام ربانی و مجدد الف ثانی قدس سره -"}
{"book": "adl1165", "page": 50, "text": "۴۵\nامام طریقت ومقتدای حقیقت است، در طرق نقشبندیه مجددیه امام است\nو در شریعت وطریقت باهل سلام مقتدا و نسب شریفش بحضرت فارق اعظم سید عمر بن الخطاب\nرضی الله عنه میرسد.\nشیخ آدم بنوری در تذکره خود آورده است که حضرت مجدالف ثانی در طرق نقشبندیه\nمرید حضرت شیخ عبدالباقی دہلوی و در طریقه قادریه چشتیه وسهروردیه نیز داخل آ۔\nصاحب حضرات القدس مینگارد که حضرت مجدالف ثانی تحصیل نمودہ تفسیر مجدیش\nرا بنز حاجی عبدالرحمن بدخشی کہ در بحاج رمزی شهرت داشتم. چون در رموزات و دقائق علوم نهایت\nموشگافی را بخرج میبارند ازان رو بحاج رمزی معروف گردید.\nدر کتاب روضتہ السلام آوردہ است کہ حضرت مجدالف ثانی را دو خارق عظیم برصفحه\nروزگار باقی ماندند یکی کتاب مکتوبات و یکی رسالہ مصنفہ وی در معارف و حقائق و\nمکاشفات کہ احدی که بمثابه آن کشف نکرده است که او نموده. دیگر فرزندان گرامی او کہ بھر\nخود ایشان را از روی علم ظاهر و کمالات باطنی مثل ذات خود تربیہ نموده. آنجناب را هفت\nفرزند بوده از انجمله شیخ سعید الملقب سحنازن الرحمة -\n۲- حضرت معصوم راز الشفیع وعروۃ الوثقی قدس اللہ ارواحها. بعد از وفات\nوالد عالیقدر قایم مقام او شدند.\nحضرت مجدد الف ثانی بعمر شصت و سه در سنه ہزار و سی و پنج ۱۰۳۵ و بقولی ۱۰۳۴ کیادا\nحروف تاریخ وفات شان کلمہائے رشیع المرتب) و فرخندہ انجام است)\nاز ولادت شان کلمہ ہای (فخر انام) و (منبع خیر) و (خاشع) و (زینت شهر است و نرو مکرمه\nایشان بملک ہندوستان و سرسند است آنجناب را خلفا بسیار است از انجمله خواجہ محمد صدیق"}
{"book": "adl1165", "page": 51, "text": "۴۶\nکشمی و خواجه محمد هاشم و ملا یار محمد طالقانی که این دو نفر دو جلد مکتوبات شان را\nتدوین و جمع نموده – باعث خورسندی عموم گردیده اند-\nاگر ما حالات مجدد الف ثانی که مؤلفین بکتب متنوعه نوشته اند جمع کنیم کتاب علیحده\nبکار است و درین عصر ملالت بمطالعه کنندگان نیز عائد میگردد - زیرا اکثر رجال همه این عصر\nاز خوارق و کرامات الهی منکر بوده در جمیع خرافات می پندارد -\nحضرت میان محمد معصوم متوفی ۱۰۸۰\nابن حضرت شیخ مجدد الف ثانی فرزند میانه آنذات میباشند که قطب وقت و مرشد عصر\nوقت خود بوده اند – نسب شریف اجداد ایشان به پانزده واسطه بفرخشا پادشاه\nکابل میرسد و به بیست و نه (۲۹) واسطه بحضرت امیر المومنین عمر بن الخطاب فاروق اعظم رض\nمیرسد – بعد تولدشان والد بزرگوار ایشان بصحبت خواجه عبدالباقی رسیده اند و میفرمایند\nکه تولد این فرزند بر ما بسیار ارجمند است که بعد تولد او مرا صحبت اینچنین شخصیتی میسر گردید\nحضرت معصوم بعمر پانزده سالگی تحصیل علوم نموده دستار فضیلت بر سر بستند بعد\nازان بعلوم باطنی متوجه شده بتوجه والد از همه اولاد شیخ سبقت نموده در آخر عمر تربیت\nمریدان را بایشان حواله نموده بودند-\nدر تذکره آدمیه مذکور است که محمد دارا شکوه مولف خزینتہ الاصفیا ولد شاهجهان پادشاه\nمرید ابوالمجد لسان الله ملا شاه محمد رستاقی بود و عالمگیر اورنگ زیب مرید حضرت میان\nمحمد معصوم کابلی سرهندی-\nدر تحفہ الزائرین مرقوم است که محمد صدیق پشاوری گوید که وقتی در دریا افتادم"}
{"book": "adl1165", "page": 52, "text": "۴۷\n\nآب عمیق بود غوطه خوردم نزدیک بود که بگرداب غرق شوم دران وقت یاد آنحضرت\nنمودم فی الحال حاضر گردیده مرا از غرقاب بلار هانیده از آب بیرون کشید \nحضرت میان محمد معصوم را نیز فرزندان بیشمار و خلفا و مریدان لا تعد ولا تحصی بود\nشائقین آن بکتاب کنوزالاتقیا مراجعت نمایند - وفات بعمر هشتاد و یک سالگی در\nسنه هزار و هشتاد واقع شده که ماده تاریخ آن کلمه (مجمع الفیوض) و (والا همت)\nیافته شد. وماده تاریخ ولادتش (افضل زمان) دیده شد\n\nشیخ احمد سعید ۱۰۷۰\n\nابن حضرت شیخ مجدد الف ثانی که ملقب بخازن الرحمه است جناب موصوف صفات\nحال وقال و مظهر جمال و کمال مخزن برکات و معدن کرامات کریم الاخلاق و عمیم\nالاشفاق بود. در طریقت از والد بزرگوار خویش فیض تام حاصل نموده و در خردسالی\nبمقامات احمدیه رسید. وفاتش بعمر هشتاد سالگی در سنه هزار و هفتاد (۱۰۷۰) واقع شد\nکه کلمات هذا مواد تاریخ وفات اوست. یعنی (گلشن بیخزان) و (خلوت دل) و\n(فرخنده لقا) است و ماده تاریخ ولادتش کلمه (فیض صبح) و (مست الست) و\nدر روضه مطهره اش بجوار والد خویش میباشد، طاب الله ثراه\n\nحاج فقیر الله جلال آبادی ۱۱۹۵\n\nاز معاصرین احمد شاه و تیمور شاه افغان است و بوطن عبد الرحمن حنفی رهتاسی جلال ابادی\nثم شکار فوری از اعاظم مشایخ و علما راسخ دور نهضت افاغنه است از عنفوان شباب"}
{"book": "adl1165", "page": 53, "text": "۴۸\nسلوک را بطریق نقشبندیه اکتساب کرده و وفاتش در شکار پور واقع شده - جناب شیخ را\nتصانیف نفیسه عالی و تالیفات لطیف و شریف و منظومات مرغوب و دلکش است که قرار\nذیل ارائه میشود.\n۱- فتح الجمیل فی مدارج التکمیل - ۲- فیوضات الآهیه - ۳ - براہین النجاة من مصائب الدنیا\nوالعرصاة - ۴ - جواهر الاوراد - ۵ - طریق الارشاد فی تکمیل المومنین والاولاد - ۶ - وظیفه\nالاکابر - ۷- منتخب الاصول فی الفقه - ۸ فتوحات غیبیه فی شرح عقائد صوفیه\n۹ - فوائد فقیر الله بزبان افغانی - ۱۰- کتاب الازہار فی ثبوت الآثار - ۱۱- محمود الاوراد بزبان\nپنجابی که از برلے محمود بکچی تصنیف کرده - ۱۲- مکتوبات که ہر مکتوبی از ان رساله ایست علیحدہ\n۱۳- قطب الارشاد که آن را مدارج عالیہ نیز گویند - ۱۴- قصیده مبرورہ کہ در مدینه\nمنورہ در حین مواجهت روضہ رسول اکرم خواندہ اند و آثار قبولیت آن ظاہر گردیدہ\nگوینده رفته و کلام و حدیث صاحب ذخیرہ و بلند پایه بود با وجود فضائل طالب\nخدمت علما و فقرا و اغلب اوقات در صحبت ایشان بوده - بالآخره از برکت معاشر\nانہا ترک علائق و عوائق دنیوی گفته ملبس به لباس فقرا گردیده سیاحت نموده و درجات\nعالیہ حاصل فرمود و در نظم و نثر شیوه مخصوصی داشته -\nشایقین نظریه آنجناب کمالش را از کلانش بکتاب قطب الارشاد آن بے بهره میتوانند\nکه بچه پایه علم اوست و فصاحت و بلاغت مولانا را ازین کتاب استنباط می توان ون و از نقطه\nدیانت بغور دران بنگرد البته سوز قلبی او در ترویج امور شرعیہ ادراک خواهد نمود-\nمولانا عبد الکریم ۱۰۷۳\nفرزند مولانا درویزہ که صاحب تذکرة الابرار و ارشاد الطالبین و از ننگہبار مشرقی کابلست"}
{"book": "adl1165", "page": 54, "text": "۴۹\nمرید خلیفه میر سید علی غواص میباشد و تربیت ظاهری و باطنی از مدر نیک اختر خود یافته\nصاحب شریعت و طریقت و حقیقت بود و از کلام او که تتمه کتاب مخزن الاسلام واقع\nشده علو مراتب او اظهر من الشمس است و در کتاب خلاصة البحر مخاطب محقق افغانست\nاست. گویند که چون مولانا کتاب مخزن الاسلام را با تمام میرسانید. بوقت شب جزئی\nاز کاغذ سفید درون حجره مبارک همراه بردی و بی آنکه چراغ روشن کند تحریر نمودی\nو بیاران خود دادی و همچنین تمام مخزن را با تمام رسانید\nدر معارج الولایت مذکور است که شخصی از مولانا پرسید که غوث کرا میگویند و تعریفش\nچگونه است؟ فرمود که چون غوث بمیرد و دیگر کسی بر روی او نظر کند تبسم کند چون وفات\nیافت آن شخص بنظر امتحان در وی نگاه کرد مولانا تبسم نمود و نزدیک بود که بتکلم دراید\nآن شخص ازان خطره تائب گشت و گفت که زیاده ازین برهانی نمیخواهم - وفات مولانا عبدالکریم\nننگنهاری بسنه هزار و هفتاد و دو هجری و مزارش در ملک پشاور است صاحب\nخزینة الاصفیاء در تاریخ او گفته ـــــ\nچون کریم واکرم اهل کرم با کرامت گشت در جنت مقیم\nاهل خلوت سال وصلش هشت نیز والی عرفات کریم ابن الکریم\nو خود مولانا درویزه معاصر همایون پادشاه و جلال الدین اکبر پادشاه بود که با میر\nسید علی مصور محدث معروف قندزی مصاحبت ها نموده اند و میر سید علی محدث از\nاجداد سید جمال الدین خان افغان فیلسوف مشرق است. باینگونه- سید جمال الدین\nابن سید صفدر ابن سید حسن ابن میر سید علی محدث مصور و از تالیفات و تصنیفات اخوند\nدرویزه تذکرة الابرار وارشاد الطالبین است و در تذکرة الابرار تحقیق نسب افاغنه و حقیقت"}
{"book": "adl1165", "page": 55, "text": "۵۰\n\nحال شان و اوضاع و عادات آنها را در قید تحریر آورده.\n\nمولانا عبد الرزاق کابلی\nقرن یازدهم ہجری\n\nاز اجلّۂ فضلائے شہر شہیر کابل و بفضائل و خصائل مشہور و در معقولات\nبینظیر وقت خود بوده. بر شرح تجرید حاشیه مینوشت و می گفت که تالیف مرا\nدانشمندان قرأت نمیتواند کرد تا که بفہم چه رسد. شاہجہان او را بتدریس\nمدرسۂ کابل موظف نمود - و شبہا بر محاکمات رومی نوشت. خلل دماغ\nبہم رسانید از تدریس استعفا نموده با بعضی از تلامذہ خویش بکشمیر رفتہ\nپذیر گردید. در قریۂ گوجواری متوطن بودہ بعد از چندے شبدیز اجل\nرا کب شد بصحرائے عدم جہانیدہ - تاریخ وفات مولانا بنظر نرسید\n(منقول از تاریخ کشمیر)"}
{"book": "adl1165", "page": 56, "text": "۵۱\nطبقه شعراء\n۱ - میر امانی ۹۰۱\nاز نجبای سادات کابل بوده قبول صحبت و نمک کلام بسیار داشته صاحب بلند پرواز\nعلوم متداوله بهره مند طبع رسا داشت دیوان رنگین گذاشته طوطی سخنش چنین میسراید\nسینه چاک است و جگر پر خون دل افگار مرا کرده عشق تو بصد در دگرفتار مرا\nآه صداء که سوز جگر و آتش دل کر در سوای جهان عاقبت کار مرا\nدل بفکر آن دهان در تنگنای حیرت است حیرتش رو داده از جا که جا حیرت است\nغافل ازیاد تو ای شیرین شمایل نیستم گر تو از من غافلی من از تو غافل نیستم\nوله\nمسجد صومعه و خانه خمار یکیست هیچ جا غیر مبین همه جا یار یکیست\nدر بهاران کابل از باغ ارم دم میزند چون شود فصل خزان آتش بعالم میزند\nصاحب هفت اقلیم می نگارد که در آشنه نه صدو هشتاد و یک در عصر اکبر پادشاه\nدر جونپور از اسپ افتاده دنیای فانی را وداع ابدی گفت از وست\nوصف قدرت بالف چون کنم ای نخل حیات چون الف ساکن قد تو بود در حرکات\nصاحب نفائس الماثر مینویسد که میر امانی تاریخ ذیل را بوفات چغتائی سلطان\nکه جوان خوشطور بوده و در آخر ایام گل فوت شده نقش سخن را چنین بکرسی نشانیده"}
{"book": "adl1165", "page": 57, "text": "۵۲\nسلطان چغتا بود گل گلشن خوبی\nناگه جلش سوے عدم راه نمون شد\nچون موسم گل عزم سفرکزین باغ\nدلھا بغمش تہ بہ تہ آغشتہ بخون شد\nتاریخ وی از بلبل ماتم زدہ جستم\nدرنالہ شدو گفت گل از باغ برون شد\n۹۵۳\nبلاغتش بارباب فصاحت واضح ومبرہن است-\nاین چند شعر نیز چکیدہ خمستان طبع اوست۔\nدرین گلشن دل خون گشتہ پیدا می گردو\nکه از دست تو نبو د لالہ سان داغ برجانش\nنشان گر زان دهان خواهی نکوتا مل کن\nکہ ایں شکل معمائیست آن پیدا آسانش\n۲- آشفته -۱۱۷۲\nعلاء الدین لعل مینگار دکه اسمش میرزا محمد صالح ابن محمد زمان خان کہ رئیس تو سخیات\nتوپخانہ کابل بود در اوائل سلطنت احمد شاہ ابدالی زیست مینمودہ و در شعر بقاسم دیوانه اعتقاد\nداشت و آزا دانه زندگی میکرد آخر جنونے بمزاجش مستولی گشت و در سنه هزار و\nیک صد و هفتاد و دو در گذشت و شیخ نورالعین واقف در کابل بصحبتش فائز\nگردیده این اشعار از وست مه\nخدا نکردہ اگر چہرہ پر عتاب کند\nبگردش نگہی عالمی خراب کند\nمیرود دل بسر کو تیو پنہاں از من\nبدگمان گشتہ ندانم بچه عنوان از من\nالفتی کابلی\nاسمش قلیچ خان کہ بفضائل علمی وحکمی آراستہ بود و بمنصب لوام مشہر بکابل میرسید"}
{"book": "adl1165", "page": 58, "text": "۵۳\nو طبع شعر هم داشته معاصر احمد شاه بابا ست - ازوست\nکشته آن نرگس مستم که درعین خمار عالمی را کشته و خود را بخواب انداخته\nنیست در دل غنچه پیکان آن قاتل مرا بی لبش خونی که خوردم شد گره در دل مرا\nدو ترک مست تو آشوب عقل و دین اند کمان کشیده ز هر گوشه در کمین اند\n۳- احمد خان کابلی\nقرن دوازدهم هجری\nصاحب تذکره روز روشن مینگارد که احمد خان کابلی در شعر سلیقه نیکو داشت ازوست\nدنیا که دمی نیست قرار اندر وی هستی است زنیستی شمار اندر وی\nدنیاطلبان بیقرار اند وی چون کاغذ سوخته شرار اند وی\n۴- افغان\nاز ادباء و فضلا قرن یازدهم هجری بوده بصحبت میرزا محمد علی صاحب فائز گردیده صاحب\nتذکره روز روشن نگاشته که افغان نامش محمد سلیم خان نبیره خانجهان لودی بود که از اولاد\nسکندرشاه لودی است و لودی با فایلی است از طائفه افاغنه که حکم فرمای هندوستان\nبودند تا که درحدود سنه نهصد و چهل سلطنت آنها منقرض گردیده تیموریها ببلاد هند\nتسلط پیدا نمودند - ازوست -\nگر خدا ناخواسته آهن شوی آئینه باش هر چه خواهی باش اما با صفا سینه باش\nبنهان تخم مهر تپـان زاده را\nبدل کشتم از سینه افغان برامد"}
{"book": "adl1165", "page": 59, "text": "۵۴\n۵ - افغان\nقرن دوازدهم\nقاضی محمد صادق اختر نوشته که افغان هوتک خان کابلی مهتمم دفترخانه شاه زمان\nابدالی حکمرنمای خطه کابل بود – ازوست سه\nتماشای بهار از طبع شوخ خویشتن دارم ز مضمونها رنگین ساز و برگ صد چمن دارم\n۶- آشفته افغان\n(قرن دوازدهم هجری)\nصاحب گلشن بخار مینگارد که آشفته تخلص عظیم الدین خان نام عرف بھورے\nخان قوم افغان از شاگردان میر محمدی مائل است گوینکه مردی بود آشفته طبع و آراسته\nمزاج بود بالاخره تو به از شعر و با کتساب باطن میل نمود- از کلام اوست-\nبرگشته بخت هم سے دیکھو ہیں ہم کسی نے جب ہم ہوئے مقابل وہ منہ کو موڑ بیٹھے\nدیوانگی ہماری ہر لحظہ بیان ہی تازہ شیدا ہیں اُس پری پر ہم گر چہ مدتون سے\nنبی کو خاطر احباب کیون نہ ہو منظور کہ زیب و زینت مجلس ہی چار یارون سے\n۷ - آگاه افغان\n(قرن دوازدهم هجری)\nصاحب گلشن بخار مینگارد که آگاه تخلص نور خان است که از قوم افاغنه میباشد\nجزاین دیگر از احوالش آگاه نیم- مراور است سه\nمنہ دیکھو اپنا سیکھو ابھی رسم چاہ کی\nباتیں بنا بنا کے نہ کیجئے تباہ کی"}
{"book": "adl1165", "page": 60, "text": "۵۵\n۸ - اعظم - افغان\n(قرن - دوازدهم هجری)\nصاحب گلشن بیخار می نویسد که اعظم تخلص اعظم خان افغان است که در دهلی متوطن\nبوده کسب سخن از شاه نصیر کرده و مردی حریف و ظریف بوده بالاخره این فن را\nترک نموده بکسب علوم پرداخته ازوست ۵\nاسی مضمون ہی معلوم اُسکی سرو مری سے  جو اُس نے مجکو نامہ کاغذ کشمیر پر لکھا\nدرودل زبس طبیبوں سے نہان کہتے ہیں ہم  شمع آسا نبض پر استخوان رکھتے ہیں ہم\n۹ - امیر افغان\n(قرن دوازدهم هجری)\nصاحب گلشن بیخار مینویسد که امیر تخلص نواب علی محمد خان است که از طائفه جلیله افاغنه میباشد\nنسبت تلمذ بضیا ء الدین علی قائم دارد. بیشتر اهل سخن زله خوار خوان نوالش بودند. مجلس\nمشاعره می آراسته ازوست ۵\nاُس شکار انداز ہے لگ کر کوئی چھپتی ہی آنکھ  کیوں نہ سوی منہ وقت رم نخچیر کا\nبسمین آیا جو تمہارے اُسے چاہو سوکرو  کیا تم آدمی سہتا نہیں لاچاری ہے\nتیری گہر جانے سو بس اپنا تو گھر جاتا ہے  ای میری جان کے دشمن تو کدھر جاتا ہے\nہای سرخی ترے رخسار کی ہنگام عتاب  جتنا بگڑے ہی تو اتناہی سنور جاتا ہے\n۱۰ - امانی افغان - ۱۰۷۷\n(قرن یازدهم هجری)\nصاحب تذکره نصیر آبادی مینگارد که میرزا امان الله خلف مهتاب خان که از امراء"}
{"book": "adl1165", "page": 61, "text": "۵۶\nصاحبقدر شاهجهان واز قوم افغان بود بجمع کمالات آراسته خصوصا سپاهی گری\nپدرش سپہ سالار بود خودش صاحب صوبہ بنگاله شعرش خالی از لطفی نیست تخلص داشت این ازوست\nبرو در جام ما بنویس بد نام ما تا نام ما بدور بماند ز جام ما\nدوران اگر بکام نگردید گو مگرد این بس که دور جام بگردد بکام ما\nہرنفس از گریه می شویم دل افسرده را شست وشو از آب حیوان میدهم این مرده را\nدل نه بیند تا بپوشد دیده مطلوب مرا گل بجاے عینک آمد چشم یعقوب مرا\nگہی شکاریم و گہ شکار نغمه و چنگ میان مطرب وساقی شکستیم جنگ است\nبگوی زلف احوال دلم آهسته در گوشش که چون در دوش آوردی مکن بار فراموشش\nمن طفلم و مشغولیم این است که می را از چشم ابوریزم و از جام بر ارم\nغیر پندار د لسر دستار زر پیچید ام این نه دستار است دردسر بسر پیچیده ام\nبیگانه خویشم آشنا میخواهم در پهلوی عندلیب جا میخواهم\nچون غنچه مہیا ے شگفتن شده ام تحریک نسیمی از صبا میخواهم\nاز تذکرہ شمع انجمن\n\nگر نیم مائل رخسار تو حیرانی چیست در ندارم سر زلف تو پریشانی چیست\nدر ره عشق صلاح از من سوم طلب کافر عشق نداند که مسلمانی چیست\nز پای تا بسرش ہر کجا کہ می نگرم کرشمه دامن دل میکشد که جا اینجاست\nجان بلب دارد امانی چون چراغ صبحدم جنبتے زان آستین باید که کار آخر شود\n\nبنائی کابلی\nصاحب قاموس الاعلام می نگارد که از قصبه کوہستان کابل است"}
{"book": "adl1165", "page": 62, "text": "۵۷\nدر عصر همایون پادشاه بهند وستان هجرت کرده – این از اشعار اوست ع\nبے سر ویتو کار من بیمار بدست وہ کہ بیمار غم عشق ترا کار بد است\nبوالعجب کابلی\nعلاء الدین قزوینی در تذکره خود مینویسد که بطرز ملا سیره قمی شعر میگفته ولی گاهے\nازان طرفه تر و شیرین تر-\nوضع شیخ بوالعجب آنکه با الاغی سوار شده ترکشی پر تیر بمیان نموده کمان شکسته\nبردوش بسته در بازارها و کوچه ها میگشت و بمنازل اکابر واصاغر بهمین وضع رفت و آمد\nمیداشت آثار درویشی از سیمایش ظاهر بود و در حدود نهصد و هفتاد و پنج در شهر کابل\nوفات نموده در باب خواجه عنبر ناظر گفته ع\nآن خواجه عنبری که دنبر داری افتد بزمین مثال زنبور واری\nهر جا که برفت رفتم از دنبالش هر گه که براند راندم الغر واری\nهر گاه که گیرد او عنان شانم در خدمت شه ستاده قنبر واری\nبسمل\nاسمش علاء الدین ابن حافظ عصمة الله جلال آبادی در دهلی سکونت داشته در نظم و نثر\nو عروض و قوافی استعدادی وافی داشته – ۱۴ چهارده سال بملازمت ریاست بهوپال\nاوقات خود را بتعلیم سلطان الدوله نظیر الدوله میان احمد علیخان صبها در زوج ولیة العهد\nرئیسه معظمه ملک بھوپال ممتاز بود- بعد از ان با مر تالیف و عهده ها دیگر سرفرازی یافت."}
{"book": "adl1165", "page": 63, "text": "۵۸\nو مشهور شعر و سخن با حافظ خان محمد معروف با فتخار الشعرا همينبوده از جمله معاصر\nصدیق حسن خان بوده که در اواخر قرن سیزدهم میزیسته - تذکره روز روشن از\nتالیفات ادبی اوست که در گیتی یادگار گذاشته از اشعار اوست.   س\nبوسه از لب بخش و درمان کن مرا\nزنده جاوید جانان کن مرا\nچند بر رو برقع زلف سیاه\nساعتی بر گیر و حیران کن مرا\nنجل ای بسمل زما و من بیا\nرستگار از بند رندان کن مرا\nسرموی ززلف او بیک عالم نمی ارزد\nبجانی چون توانم کرد این پرسود سودا را\nدم سردم بدلهای نکویان در نمیگرد\nچه حاصل آنکه آهم میشگافد سنگ خارا را\nبود گنگ و جمن جوی ز بحر چشم زار ما\nچه طوفانی بپا دارد دو عین اشکبار ما\nبرای عالم جان است میگویم که ایمان است\nجمال عالم آرای بت زیبا نگار ما\nملاحت می تراود گل از سوز بیان تو\nکه شور صد نمکدان زد بزخم دلفگار ما\nمنم نشانه تیر بلای دورانی\nمنم مجسم اندوه و پاس و حیرانی\nاگر بهشت بزخم غیر جلوه تست\nحرام باد بمن کو خود است زندانم\nز ترک چشم تو سنبل غرامتی دارم\nکه برد با نگهی نقد دین و ایمانم\n\nتائب کابلی\n\nصاحب تذکره روز روشن مینگارد که تائب انصاری کابلی از ادانه بوسعت مشرب\nدر ملک هند بسر می برد و با وجود کم علمی شعر خوب میگفت -   س\nدورست اگر بخم خاک غم بسر بکنیم\nز دست عشق تو ای نازنین سپر بکنیم"}
{"book": "adl1165", "page": 64, "text": "۵۹\nز نالام که دل سنگ فغان آید مگر دور دل ان سنگ دل اثر چکنم\nخراب خانه من کرد عشق خانه خراب مرا بدیر و حرم ساخت در بدر چکنم\nز نیش غم جگرم پاره پاره گشت ایدل علاج دوری آن پاره جگر چکنم\nنشد که نخل قدش در بر آورم یارب نهال باغ امیدم نداد بر چکنم\nتسلیم افغان\nاوایل قرن سیزدهم هجری\nصاحب روز روشن مرقوم نموده که سلام الله خان متخلص بتسلیم از اعظم افاغنه بوده\nدر دهلی نشو و نما یافته و در شهر لکهنور فاقت نواب شیر جنگ اختیار نمود و نو آب اصف الدوله\nاورا محترم میداشت ازوست ۵\nدور ازان آستان چه میپرسی آستین است و دیده تر ما\nروز محشر شد و فردا قیامت آمد وله ای شب هجر ترا هم سحری خواهد بود\nدهد وصل او دست و من ندانم نه آن می نماید نه این می نماید\nحاجی محمد\nصاحب هفت اقلیم مینگارد که او از تربیت یافتها ی همایون پادشاه بوده شهامت و\nنصفت تمام داشته و بتدریج مناصب عالی را نائل گردیده و در هند خدمات نیک\nبتقدیم رسانیده و بنا بر موزونی طبع بشعر گوئی هم میل داشته\nصد آرزوست در دل تنگم گره زده دل نیست در بهم گره آرزو است"}
{"book": "adl1165", "page": 65, "text": "۶۰\n\nای بساتوبه که چون تو به دیرینه من   خوبرویان بشکستند بیک چشم زدن\n\nحسین افغان\n\nقرن دوازدهم هجری\n\nصاحب گلشن بخار مینویسد که حسین تخلص نواب غلام حسین خان است که از طایفه افاغنه وروسای شاجها ن پور میباشند نوشته اند که آداب و اخلاق درست داشت\n\nو در زبان فارسی نیز خیالاتش رنگین بود ـ در حسن خلق ممتاز و در اشعار دلپذیر شهر شهره بود ـ ازوست\n\nمین تو تدبیر مین تھا زخم جگر کی مصرو   دل بھی پہلومیں تپاں تھا مجھے معلوم نہ تھا\nآگے ملنے کی کوئی راہ نکال ینگی   بیقراری تو مجھے اُسکے تو درتک پہنچا\nتشنه آب دم خنجر ہے بسمل اور بھی   دست نازک کو ذرا تکلیف قاتل اور بھی\n\nحبیبی کابلی\n\nشاعر بیمثال و بلبل بلند مقال حضرت مولانا حبیب الله از وزه کابل بوده صاحب آثار مفید است از انجمله یوسف زلیخای حبیبی و تفسیر سوره یوسف علیه السلام در حاشیه\nآن کتاب و غیره که درین اشعار دیده میشود\n\nدر مدح اورنگزیب شاهجهان و عالمگیر\n\nشهنشاه شهنشاهان عالم   زعالمگیرش سلطان عالم\nجهان سالار شهر و شاه عالم   سرو سردار ملک تاج عالم\nاز داد رنگ شاهی بهره ورشد   ز نام او جهان بازیب و فرشید"}
{"book": "adl1165", "page": 66, "text": "۶۱\nجهان زابادی عدلش چنانست که جسمست این جهان و عدل جانست\nجهان تا هست باقی باشدا باد بقای شاه و فرزندان او باد\nبتاریخ هزار و هفت و هشتاد حبیبی با خیالی در سر افتاد\nکه در ایام این فرخنده خسرو کند انشا محبت نامهٔ نو\nمگر گویند بود آن نیک فرجام بدوران همان فرخنده ایام\nکه معماران استادان پیشین بهر جا روضه کردند تعین\nبهر جا عاشقان در خاک خفتند بهر جا گلرخان سرخ را نهفتند\nبیکجا خاک شان گلگون نکردند بیکجا جمله را مدفون نکردند\nبیارم جمله را از خاک بیرون کنم آن جمله را در روضه مخزن\nنخست از نام یوسف نامه خوانم بس از عشق زلیخا خامه رانم\nبدوم طبع را سازم شکر ریز ز شیرینی دشتکر فرهاد و پرویز\nبسرم نطق خواهد گشت گویا زعشق لیلی و مجنون و شیدا\nچهارم از دلورا و خضرخان بگویم قصه های وصل و هجران\nبه پنجم قصه از شاه و درویش بگویم کو حیاتی باشدم پیش\nبه ششم ایاز عشق محمود بگویم طبع گر قادر توان بود\nبهفتم قصه از مهر و از ماه بگویم گر نباشد عمر کوتاه\nبهشتم گویم از جمشید خورشید اگر از زندگانی باشد امید\nکنم در روضه ایوب شیدا که باشد نسخه از هشت گلشن\nنهم در روضه آن نیک بختان دگر از قصهٔ با درخشان[?]"}
{"book": "adl1165", "page": 67, "text": "۶۲\n\nز رنگ و بوی گل وز شوق بلبل برویایم در اینجا صد چمن گل\nچو دل با من بگفت این قصه در گوش ز دیگر قصه ها کرد هم فراموش\nقلم با من بگفتگو درامد ز پا بنشست وز سرگسر امد\nبگفتا انچه دل گفت استا کین هر انچه دل به فرماید سجان کن\nچو رخصت یافتم از دل درین کار قلم را ساختم با خود مددگار\nمن از گوهر کشی رفتم چو در کان ولے از گوہر فروشی ساخت درمان\nاگر توفیق بخشد داورم پاک پراز گوهر بسازم دامن خاک\nکه تا آباد باشد دور عالم\nشود زیور بعض فرزندان آدم\nدر ترغیب سخن و عشق\nبیا اے خامہ عنبر شمامه زمشک تر معطر ساز شامه\nمعنبر کن متاع خویش در بر مرصع کن ردای خویش در زر\nدلت همچون دل من نیست پرخون کنون خون دلت را ریز بیرون\nکمر بر بند محکم عاشقانہ با قلیم محبت شور و انہ\nقدم از سر بنه در عشق بازی کزین منزل بیابی سرفرازی\nبجان کندن روم با تیشه تیز زنم غوطه به بحر گوہر انگیز\nبود زین کان در یا گوهر آرم شمارم یک بیک با تو سپارم\nز من در قعر دریا غوطه خوردن ز تو در پای در یا را شمردن\nزمن گوهر زکان طبع دادن ترا بر صحن زر گوهر نهادن"}
{"book": "adl1165", "page": 68, "text": "۶۳\nخوشا لعلی که اواز کان عشق است خوشا دری که از عمان عشق است\nمرا از گوهر اینجا جز سخن نیست که بهتر از سخن در عدن نیست\nسخن بالوح اول بود دمساز پس آنگه باقلم شد محرم راز\nچو عشق احوال در گوش قلم گفت قلم زان قصه مشکل برآشفت\nقلم بشنید از و چون زار پنهان سرش ببریده شد افتاد بیجان\nدگر یارش چو جان نو بدا و مد بکام او زبان نو نهادند\nزبانش شق آنجه بزیان گشت بمیدان بیان چابک عنان گشت\nسخن هم مخزن اسرار عشق است سخن هم مطلع انوار عشق است\nشود مشاطه حسن دل افروز شود آتش فشان بر جان پرسوز\nرخ افروزی نماید مهوشان را جگر سوزی کند محنت کشان را\nسخن از غمزه معشوق ناز است سخن از عاشق بیدل نیاز است\nسخن از پنج کس باشد تباشیر که دلها را کشد در قید زنجیر\nیکی از نازنین شوخ چالاک\nکه افشاند گهر از حقه پاک\nسخن از ناز چون سازد سرافراز ادای ناز سازد از سر ناز\nدوم از عاشق بی صبر و سامان که ناید بلبش جز ذکر جانان\nسوم از قاصدی کز حضرت یار خبر بار اورد بر عاشق زار\nنوید از وصل باشد در عبارت امید از لطف باشد در بشارت\nچهارم ار سخندان سخنور که از معدن تواند کند گوهر"}
{"book": "adl1165", "page": 69, "text": "۶۴\n\nعبارت را چو گوهر بار سازد \nبسی اغیار را کو یار سازد\nبه بزم مطرب خوش گو و خوشخوان \nکه اندر مرده جان بخشد بالحان\nبنظم و نثر گردد نامه پرداز نو \nبه زیر و بم دهد از عشق آواز\nپیام کبریائی جز سخن نیست\nبلاغ انبیائی جز سخن نیست\nسخن بالحن داؤدی هم آواز \nبتورات و بانجیل است هم راز\nسخن شد باز فرقان چاشنی گیر \nغلط کردم که قرآن است توفیر\nسخن دانسته در بالا و در پست\nزمین و آسمان را هم سخن بست\nچه خوب گفته شده\n\nبهترین گوہر گنجینه هستی سخن است\nگر سخن جان نبود مرده چرا خاموش است\n\nدر خاتمه کتاب خود گوید\nحبیب الله ہزاران شکر سبحان\nکه بردی قصه حسن بپایان\nبحمد الله کزین دریای خونخوار\nبر آوردی بسی لولوی شہوار\nبگفتی قصه پر داستانی\nاگر نگنتم غلط خوش بوستانی\nورقہایش چمنہای پر از گل\nبہر یک گل چمن گشته بلبل\nعباراتش ہمہ گلہای ہمرنگ\nاشاراتش چو مرغان خوش آهنگ\nبیانش در صفا چون صحن کافور\nخطش عنبر فشان چون طره حور\nمرتب قصه نقلش مهیا \nلبان آبشار فرزه مسا\nز باعنستان فرزه خوش ہواتر\nز دامن کوه کابل با فضا تر\nبوفق سوره یوسف زقرآن\nز اول بر دمش آخر بپایان"}
{"book": "adl1165", "page": 70, "text": "۶۵\nباحسن وجه چون کردم تمامش بشد احسن قصص نام گرامش\nبقدر چار ماه و روزکی چند گهرها جلیه شد با یک دگر بند\nز تاریخ انچه از روی شمارست بسال هفت و هشتاد و هزارست\nازین گفتن ندارم فخر بسیار مبادا کس کند زین گفته ام عار\nاگر چه پخته ام حلوای شیرین چو حلوای نظامی نیست رنگین\nبسے راندم فرس از تیز گامی نبردم ره بجولان گاه جامی\nخدایا بر حبیبی بخش عصیان\nبحق یوسف و یعقوب کنعان\nوفات مولانا حبیب الله کابلی که از فرزه کوه دامن است غالبا بعد از هزار و\nنود است ـ والله اعلم ـ خاور کابلی\nصاحب تذکره روز روشن مینگارد که میرزا محمد اکبر بن میرزا مهدی خان کابلی\nاز فرقه قزلباش نواحی کابل است و در زمان قیام شهر لکهنو با والد ماجد اتحادی در دشت است\nاز اشعار او این است\nنبود سلسه جنبان کلامم که بدہر بسته ہند و فایش دل آزاد من است\nغالب نامور آن کش اسدالله خوانند شاه ملک سخن و مرشد و شاد من است\nوله رباعی\nدیشب که بکوی میفروشم بردند دادند پیاله وز هوشم بردند\nهر چند که گفتند حریفان بخند القصه نرفتم و بدوشم بردند"}
{"book": "adl1165", "page": 71, "text": "خاور لفلک مزد ہنری بازیم بیہودہ بدین بوالہوسی می سازیم\nنازد ہمہ کس ببخت بطالع خویش با خود بہ نصیب دیگران می نازیم\nوالہ داغستانی می نویسد کہ مولانا خاوری مدتها در ہرات قلندرانہ بسر کردہ و بتحصیل\nعلوم مشغول بودہ ازوست\nنمیخواہم کہ برگیرد حباب از کولی و گرمی * مبادآ آن تو نیا را افگند در چشم نامرد\nخانی کابلی ۹۰۵\nاسمش خان محمد از کابل است در حضور ہمایون پادشاہ میز نیست بعضے گویند اصل از بخارا\nاما در کابل متوطن بودہ بہر حال از اشعار اوست ۔\nاگر بیا رمن از من کسی دعا برساند دعا کنم کہ خدایش بہمدعابرساند\nدوش ماہ عید شد بہ شکل صیقل آشکار کز بخار روزہ بودآئینہ دل را غبار\nآن مہ نو بود یا بنمود از ضعف بدن استخوان پہلوی لب تشنگان درگاہ\nخواجہ خرد بیکی ۹۷۵\nصاحب نفائس المآثر مینویسد کہ مرد متقی و متدین و دارای حسن خلق بود و از اسباب\nدنیوی آزاد۔ انچہ کہ از زراعت و عمارت پیدا میکرد صرف راہ خدا مینمود۔ خودش بفقر و فاقہ\nو بنان جوین و خرقہ پشمین امرار حیات و قناعت میفرمود۔ از دست\nنان جوین و خرقہ پشمین و آب شور سی پارہ کلام و حدیث پیمبری\nبایکد داشتناکہ نیرزد بہ نیم جو در پیش چشم ہمت شان ملک سنجری"}
{"book": "adl1165", "page": 72, "text": "۶٧\nاین آن سعادت است که حسرت برد بخود جویای ملک قیصر و جام سکندری\nصاحب هفت اقلیم مینگارد که خواجه موصوف بزیارت حرمین قبل ازین چهل سال سیدم\nو حالا گوشه خمول و انزوا گزیده در بلده کابل متوطن گردیده - از اوست\nخواهم که بان تازه گل زردی نصیحت گویند که با هر خس و خاری ننشیند\nاما بطریقی که ز ما خاک نشینان بر خاطر او هیچ غباری ننشیند\nو نیز صاحب نفائس المآثر مینگارد که خواجه موصوف از تلامیذ شیخ نورالدین و\nاز مصاحبان شیخ زین الدین و شیخ ابوالوجد و شیخ اسماعیل بود و در سنه نهصد و هفتاد\nو پنج (٩٧٥) در جوار رحمت حق پیوست این فقیر بصحبتش فائز گردیده -\n\nخندان کابلی خطاط\nصاحب تذکره روز روشن مینگارد که اسمش سلطان محمد است و از اطراف کابل بود\nدر اوائل قرن (١٠) دهم هجری میزیسته ازوست . سه\nای خرم آنکه روز بمیخانه ساخته وز همدمان لساغر و پیمانه ساخته\nصاحب تذکره سلطانی مینویسد که از خوشنویسان خراسان میباشد و فرید زمان\nو یگانه دوران است اما در اطوار بسیار بے تکلف و بے تعلیق شده است و خود را بدیوانگی\nمنسوب میدارد :-\nبریز خون مرا ساقی و لساغر کن چه میشود تو هم از خون مالی ترکن\nخوشحال خان خٹک (١١٠٠)\nمعلومات لازمه که درباره او موزون بود بدست آورده نتوانستم"}
{"book": "adl1165", "page": 73, "text": "۶۸\nاما مختصر حالات او از جریدۀ آزاد که محرر ان ابوالمعالی آزاد است و نبذی از جریده\nسراج الاخبار که در سال پنجم و شمارۀ چهارم و بصفحۀ هفت و هشت موجود بود غنیمت\nدانسته چیزی در شرح حال آن نابغۀ افغان که در تذکرۀ بانیافتم کامیاب گردیده\nبان اکتفا نمودم -\nخوشحال خان ولد شهباز خان ولد یحیی خان ولد ملک اکوخان قوم خٹک ساکن\nملک پور المعروف بسری-\nولادت خوشحال خان سنۀ هزار و سبت و دو بوده چنانچه خود او تاریخ\nولادت خود فرموده\nچونکه قوم خٹک از قدیم با یوسف زائی عناد و عداوت داشت و ہنگامۀ\nکارزار از قدیم با قوم یوسف زائی گرمی بود- ازین سبب پدر مع اجداد خوشحال\nدر جنگ های داخلی یوسف زائی بقتل رسیده اند-\nخوشحال خان در زمان سلطنت شاہجہان پادشاه از جملۀ اکابر دولت او خان قوم خود\nبود- زمانیکه اورنگ زیب پدر خود را محبوس ساخت خوشحال خان ملازمت او را\nخیر باد گفته بوطن اصلی خود مراجعت کرد و بعزت و حرمت تمام اوقات خود را\nبسر میگذرانید. چونکہ خوشحال خان ہنزد شاه جہان نہایت مقرب و از\nہوا خواهان او بود. اورنگ زیب بسبب خوف کہ مبادا خان مذکور کدام فتنۀ\nبر انگیختہ شاہجہان را از قید اور ہا کند. در صدد این شد که اور خواسته حبس\nنماید- ازین رو اورنگ زیب ظاہراً برای خوشحال خان چنین مرقوم نمود که :-\nچون شما یک شخص دانسته و لائق میباشید ہمچنانکہ در عہد شاہجہان عزت"}
{"book": "adl1165", "page": 74, "text": "۶۹\nو حرمت داشتید در دربار من نیز شما را بهمان قسم عزت و مرتبه عطا کرده خواهد شد\nلهذا باید که شما حاضر در بار فیض آثار مغلیه شوید -\nخوشحال خان با وجود کمال و دانش بتجربہ او فریفته شده بسنه هزار و هفتاد و چهار\n(۱۰۷۴) از مسکن خود بطرف دہلی بدون جمعیت کثیر روانه گردید - چون به پشاور رسیده\nصوبه دار پشاور او را فوراً بقرار فرمان اورنگ زیب که قبل ازین برائے او رسیده بود\nمحبوس نموده با او گفت اگر شما مبلغ چهل ہزار روپیہ برائے من بدهید شمارا رہا کینیم\nورنه بطور یک محبوس بنزد اورنگ زیب معروض خواهید شد -\nخوشحال خان بخیال این که در وقت شاہجہان خدمت بسیار کرده ام شاید\nکه اورنگ زیب علاوه از رہائی بلحاظ حقوق خدمات سابق بمرتبه بزرگ خواهد رسانید\nازین سبب بر آصوبه دار مذکور گفت که من بشما یک حبه و دینار نمی دهم بلکه میخواهیم\nکه بنده را بدھلی روانه کنید- صوبه دار خوشحال خان را بحفاظت تمام روانه دهلی کرد\nاگر چه اقوام خوشحال خان چند مرتبہ بر آ جنگ در هائی دادن او جمع شده بودند\nمگر خوشحال خان ازین اراده شان بازداشت بالجمله در وسط ماه رمضان سنه هزار\nو هفتاد و چهار بدهلی رسید و بعد از عرصه چند در باره از حضور اورنگ زیب چنان\nاحکام صادر گردند که خوشحال خان در دہلی محبوس با شد و عیال او اطفال او در دہلی\nآورده شود بمجرد صدور احکام شاہی پسران او بطرف ملک خود روانه شدند\nیعنی سعادت خان و میر باز خان جہت اوردن عیالها در وطن خود آمده آنها را\nبدهلی بردند -\nبعد از عرصه چهار سال اورنگ زیب خان موصوف را از حبس رہائی داد"}
{"book": "adl1165", "page": 75, "text": "۷۰\nو منصبی که در عهد شاه جهان داشت برای او داده نشد اما او را در زمرهٔ ملازمین\nخود منسلک ساخت - بعد از چندی خوشحال خان خود را مع عیال و اطفال\nبکدام حیله از دہلی کشیده بوطن اصلی خود باز آمد- بعد از ان بسبب عناد و عداوت\nاورنگ زیب چند مرتبه اقوام خود را جمع کرده با افواج او مقابله کرد و در یک\nیا دو محاربه حریف خود را نیز ہزیمت داده - خان مذکور در دیوان خود از حد\nزیاده ہجو اورنگ زیب را نموده است - چنانچه خود خان مذکور میگوید\nکه فردوسی چند اشعار در ہجو سلطان محمود غزنوی گفته اما من ہجو اورنگ زیب\nرا بارہا گفته ام -\nابوالمعانی آزاد - در جریده خود مینگارد که خوشحال خان خٹک از جمله مشاہیر\nزبر دست قوم خٹک - قائد اعظم افغانہا - شاعر بیمثال زبان پشتو- فدائی عدیم\nالنظیر رزم و بزم- غرض چیزیکه بگویند خان مذکور و معنی حقیقی مصداق صحیح آن\nبود- در ہمت و استقلال خواہی و تہو ر مساوی به با بر شاہ و در تدبیر و سیاست\nہمپایہ اکبر بادشاه محسوب میگردید- وقت تکلف و مصیبت خوشحال بودن\nخوشحال خان عادت جبلی آن بود - خلاصه این انسان جلیل القدر در ہر لمحہ زندگی\nخود یک دفتر محیرالعقول کارنامه میگذارد -\nدر دیوان بدیع المثال خود خوشحال خان بیان جنگ با اورنگ زیب را\nبہ پیرایہ ہاے عجیب و غریب نوشته است زیرا که قصور از طرف اورنگ زیب بود\nو خان مذکور از و نہایت شاکی و نالان بود چنانچه در دیوان خود یک غزل بنہایت\nسوز و گداز نوشته است که در ان اظہار جذبات خود کرده است -"}
{"book": "adl1165", "page": 76, "text": "۷۱\nخوشحال خان در مدتی که قید ماند به نهایت ثبات و استقلال مقابله تمام مصائب\nو آلام را کرد-\nدر حالت قید هم دو صد سبیت (۲۲۰) شعر دلگداز نوشته است که\nدر دیوانش تا حال موجود است- بعد از رهائی تا قوم خود را از امارت حکومت مغلیه\nآزادی نداد مطمئن نه گردید یعنی جوانان پر جوش و با غیرت قوم خود را بر خلاف\nسلطنت مغولیه ترغیب و تشویق داده رفت بالاخر کار آزادی و کامیابی نصیب\nاین جلیل القدر شد و از طوق غلامی خاندان مغولیه گردن قوم خود را رہائی بخشید که\nاز جمله کارنامه های او میباشد-\nاقوام افاغنه خوشحال خان را بملک الشعرائی خطاب داده اند و تصانیف گرانبهای\nاو را به نهایت عزت و احترام نگاه کرده میروند\nمذهب خوشحال خان:- اہل سنت و جماعت محب علماء حقیقی و متنفر از\nعلماء سوء و شیخان ریاکار بوده-\nعادت و اخلاق:- خوشحال خان صاحب سلوک احسان و مروت و شجاع\nو سخی بود- با وجودیکه در ظرف سال مالک مبالغ بسیار میشد اما چون که\nآنر ابطور جوانمردی و سخاوت صرف و بذل میکرد بقول خود او گاهی\nبر او زکوۃ واجب نشده بود-\nقرار در کف آزادگان نگیرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال\nشوق شکار را نهایت زیاده داشت چنانچه تا آخر عمر خود شکار میکرد تا که بضیا\nاجل خود شکار گردید-"}
{"book": "adl1165", "page": 77, "text": "۷۲\nاگر چه خوشحال خان شعر افغانی و فارسی را بکیفیت مگر شعر گوئی را بدمیدانست\nقوم ختک قبیله ایست که کثیر تعداد و بسرحد افغانستان و هندوستان مسکن و\nماوا دارند-\nدیوان خوشحال خان که بحر زخار پند و نصائح و ضرب الامثال و جواهرنایاب\nاست در حجم از کتاب دیوان حافظ  بزرگتر می باشد که بطبع رسیده و در کتابخانه ملی\nوزارت موجود است، اگرچه در علوم و فنون مختلفه این شخص نامدار یکصد کتاب\nتصنیف کرده است اما الحال از تصنیف او یهمین دیوان و فضل نامه و فرخنامه و\nریاض الحقیقه-و عیار دانش، ترجمه انوار سهیلی بمشکل میسر میشود-این بدیع افغان\nدر اکثر علوم معقولات و منقولات علامه دهر گذشته-\nعلاوه ازین در شجاعت و جوانمردی خان موصوف رستم وقت و در سخاوت\nحاتم دوران خود بود-خوشحال خان شصت و شش اولاد ۳۶ سی و شش\nفرزند نرینه و سی دختر داشت که از جمله فرزندان او سی و دو نفر بدرجه اعلی شاعر بودند\nاقوال او قریب بدرجه اعجاز رسیده است و اکثر از انها ضرب الامثال گشته\nاشعار افغانی او بمثل اشعار فارسی اش نیز بدرجه اعلی میباشد-خوف تطویل اجازت\nنمیدهد که اشعار او قدری نقل کرده شود تا هم بطور نمونه چهار شعر او در افغانی و فارسی\nمعروض میدارم-\nوفاتش بعمر هشتاد و هشت سالگی در ۲۰ ربیع الاول سنه\nهزار و یکصد بوقوع انجامید-"}
{"book": "adl1165", "page": 78, "text": "۷۳\nاشعار افغانی\nطه یو طلسم یئی بی اعتباره له خاك يا دله اب ناصر\nاول هیچ وی بیا به هیچی شی یجان خبر شد خدای دی باثر\nايضاً\nنیستی هستی ده که ته پوهیږی لوئی پستی ده که نه پوهیږی\nبد تر هرسه پر جهان کښن خود پرستی ده که ته پوهیږی\nاشعار فارسی\nیک نیمه بلهو عمر باطل بگذشت برنی بختم شگل و شمائل بگذشت\nایدل پس ازین مباش چو بخیران از بهر خدا که عمرت از چهل بگذشت\nايضاً\nامروز به از قصر شهان خانه ماست چون آن بت بگزیده بکاشانه ماست\nگنجی که کسی بگنج ویران طلبد زین به مطلب که گنج ویرانه ماست\n(ماخذ مجله سرحد آزاد و نگاشته غلام محی الدینخان افغان)\nدیری کابلی ۱۰۴۰\nصاحب شمع انجمن و تذکره حسینی اور از کابل میگویند همشنگر براهیم حسین\nاز مردم کابل بود و شاعر قابل - صاحب روز روشن مینگارو که دیری :-\nهمت خان خلف اسلام خان از منصبداران عهد شاهجهان و عالمگیر بود\nارباب هر فن خصوصاً ارباب سخن از وی فیض یاب میبودند- در ششمه هزار چهل"}
{"book": "adl1165", "page": 79, "text": "۷۴\nمرحلۀ حیات طے نموده ازوست ؎\nپوشد همیشه مصحف رو را ز چشم من زانسان که روز ابر ز باران کتاب را\nهمیشه نعمت شاهان چشیده‌ام شور است نمک بقاعده در شوربای درویش است\nناله ز ناله روید و در و ز در دسر زند آه ز آه خیزد و داغ ز داغ بشگفد\nشبها که ز هجر او پریشان گردم از بیتا بی باه و افغان گردم\nنان سان شده ام ضعیف کی بخش در سایۀ آه خویش پنهان گردم\nدل سوز افغان\nاز معاصرین تیمور شاه و شۀ شجاع بوده و سکونت بهند داشته صاحب گلشن بخار\nمینویسد که دل سوز تخلص خیراتی خان از طائفۀ افغان و باشندگان قصبۀ\nپیل و تلامذه شاه نصیر جان آبادی است و مدام بشغل مدام بسر بردی گویند\nوفاتش در جے پور هند بوده از اشعار اوست ؎\nاراده پای بوسی کا تمہاری بیداد گر اپنا گرا قدمون ہی پر تیرے کٹا حجو سر اپنا\nجگر فراق کے صدمون سے لالہ زار رہا یہان خزان سدا موسم بہار رہا\nوہ تو کہتے ہیں رازِ دل اپنا مت کسی اپنے یار سے کہنا\nاور یہان دل کی بیقراری سے روز دو تین چار سے کہنا\nوله ایضا\nوہ منہ زلفون سے ڈہانکے ہیں تو ہم آنسو بہاتے ہین\nوہ دن کو رات کہتے ہین تو ہم تارے دکھاتے مین"}
{"book": "adl1165", "page": 80, "text": "۷۵\n\nسب سہین گے ہم گر لاکھ برائی ہوگی\nپر کہیں آنکھ لڑائی تو لڑائی ہوگی\nرات تم اسطرف جو آن پھرے\nدن مرے کچھ تو میر یجان پھرے\n\nمولانا ذہنی کابلی\nقرن نہم ہجری\n\nصاحب مجالس النفائس مینویسد که مولانا ذهنی از کابل است و اندک طالب العلمی\nهم دارد و در خط نیز خوب است که چیزی بنویسد و گاهی بشعر گفتن هم میل میکند.\nاین مطلع ازوست سه\nمنکه همچون زلف مشکینت پریشان مانده ام\nگرد نی کج کرده بر روی تو حیران مانده ام\nگفته میتوان که مولانا ذهنی از تلامذه امیر علی شیر نوائی و یا مصاحب او است\nوفات امیر علی شیر نوائی وزیر سلطان حسین میرزا بسنه ۹۰۶ میباشد و از سلطان حسین\nمیرزا (۹۱۲)\n\nربیع کابلی\nقرن دهم هجری\n\nصاحب روز روشن مینگارد که: ربیع مولانا محمد عالم کابلی گلبهاری مرصع نشین\nمسند خوشی تلاشی است و از گلبهار کابل میباشد سه\nگمان آن باش کل خیل آن میان مشکل\nمیان این آن مشکل مرا افتاده مشکلها\nمی پرد چشمی که میکشتم از و هر لحظه شاد\nغالبا گاهی ز دیوارش برو خواهم نهاد"}
{"book": "adl1165", "page": 81, "text": "شکستم شیشه عشرت بهر که نشستم\nگریختم ز صحبت بهر که پیوستم\n\nصاحب هفت اقلیم مینویسد که مولانا محمد عالم در سلک فضلا انتظام داشته\nو ابتدا در کابل بامر تدریس مشغول بوده نقش افاده بر الواح خواطر طلبه می نگاشت\nو در اواخر عمر بهند رفته بملازمت جلال الدین محمد اکبر پادشاه روزگاری\nمهیا داشت تا لوای عالم مخلد برافراشت- ازوست ؎\n\nبرای کشتن من تیغ کین بکف برخواست\nبهر که یکنفس از روی مهر بنشستم\n\nزاهد کابلی ١١١١\n\nمیر محمد زاهد الهروی الکابلی پدرش محمد اسلم که در بلده هرات متولد گردیده و در دارالملک\nکابل توطن برگزیده -\nقاضی محمد اسلم از والد مولانا خواجه کوهی است که از مشاهیر مشایخ خراسان بوده\nدر اوائل سلطنت جهانگیری باراده تحصیل علم جانب لاهور شتافت و در حلقه درس شیخ\nبهلول که از صنادید علما آن مکان بود تلمذ نمود و بعد از تکمیل تحصیل بمستقر الخلافه\nاکبر آباد رفته باریاب محفل جهانگیری گردید و بواسطه قرابتی که با مولانا میر کلال محدث\nداشت مورد عنایات سلطانی شد و بمنصب قضاء کابل سرافرازی یافت-\nمولانا میر کلال نواسه مولانا خواجه کوهی است - علم از علمای اعیان عصر فراگرفت\nو حدیث از میر جمال الدین محدث و سید میرک شاه سند کرد - و سعادت زیارت\nحرمین شریفین اندوخت و بسیاری از اکابر سلسله عالیه نقشبندیه را دریافت"}
{"book": "adl1165", "page": 82, "text": "۷۷\nو چون وارد هند گشت اکبر پادشاه مراسم احترام فوق العاده بجا آورده برای تعلیم\nشاهزاده سلیم برگزید و جم غفیر از مردم این ملک از مولانا علم حدیث اخذ نمودند - ملا\nعلی قاری نیز از مولانا اخذ سند حدیث نموده ـ چنانچه در عنوان مرقات شرح\nمشکوه المصابیح میگوید که :-\n«خواندم بعض احادیث را نزد مولانا میر کلال که قرأت نموده حدیث را بنزد\nمولانا میرک شاه و او بنزد پدرش سید سند مولانا جمال الدین محدث صاحب\nروضة الاحباب و او بنزد عم خود اصیل الدین شیرازی قدس سرهم)\nمولانا در ماه محرم سنه ۹۸۳ نهصد و هشتاد و سه در عرصه صد سالگی متوجه دارالبقا\nگردید - خوابگاه آگره -\nچون قاضی محمد اسلم مدتها بقضاء کابل پرداخت و به تدین و تورع و تقوی\nاشتهار یافت جهانگیر پادشاه او را بحضور طلبیده بامر قاضی عسکری موظف\nساخت و چون صاحبقران شاهجهان سریر سلطنت را آرائش داد قاضی را\nبهمان عهده بحال داشت و بمنصب ہزاری پایه اش افزود -\nقاضی مدت سی سال قضاء عسکر را با کمال دیانت ادا کرد و همیشه منظور نظر خسروانی\nبود - و در سنه هزار و پنجاه و دو (۱۰۵۲) پادشاه او را بز رکشیید و شش هزار و پانصد\nروپیه هم سنگ تسلیم شد - و در سنه هزار و شصت (۱۰۶۰) روزی اسپان را\nبطریق معتاد از نظر پادشاهی میگذرانیدند، ریاضی اسپ بجولان آورد ناگاه بقاضی\nمیرسد و قاضی را استیلا، واهمه لغزش پا دست میدهد و بر زمین می افتد و در نتیجه\nقریب چهار ماه ازین آسیب صاحب فراش بود - بعد حصول عافیت التماس"}
{"book": "adl1165", "page": 83, "text": "۷۸\nرخصت بکابل نمود در جاپذیرائی یافت وسیورغال کابل وجز آن که زیاده بر\nده هزار روپیه بطریق انعام علاوه منصب بدو مقرر بود بدستور سابق مسلم ماند\nو در آغاز سنه هزار و شصت و یک (۱۰۶۱) اینجهان فانی را وداع ابدی\nگفت. قبرش در لاهور است\nخلف الصدق او مبارز میدان تحقیق و پیش رو کوچه تدقیق است. دقت\nطبعش خون از رگ اندیشه چکائیده و لطافت ذهنش رنگ سخن را بمرتبه بوائیده\nعلم از پدر بزرگوار و دیگر علما روزگار اخذ کرد اما بقوت ادراک خدا داد قدم از آستانا\nپیش گذاشت و رایت فوقیت در مستعدان زمان برافراشت و در ماه رمضان سنه\nہزار و شصت و چهار از پیش گاه صاحبقران ثانی شاہجہان بخدمت واقعه نویسی\nدارالملک کابل مامور شد. و در سال هشتم جلوس عالمگیری بمنصب احتساب\nاردوی پادشاہی مغرز گردید. و بعد چندی صدارت کابل تفویض یافت.\nو باین تقریب در وطن مالوف گوشه جمعیتی گرفته متاع گرانمایه علم را در چارسوی\nعالم رواج میداد و کتب غرا به خامه دقت طرازه تحریر آورد مثل حاشیه\nشرح مواقف وحاشیه شرح تهذیب علامہ دوانی و حاشیه تصور تصدیق\nملا قطب الدین رازی و حاشیه شرح ہیاکل از محمد اسلم خان فرزند زاده میر استفسار است\nکه سال وفات میر چیست گفت س۱۱۱۱ه هزار و یکصد و یازده مرقدش بدار السلطنت\nکابل است.\nصاحب تذکرہ روز روشن مینگارد که زاہد محمد زاہد هروی (شهر آزاد)\nشاید ہمان میر زاہد مصنف زواہد ثلثه باشد. از اوست ہ"}
{"book": "adl1165", "page": 84, "text": "۷۹\nمژه شوخ کسی بر سر جنگ است اینجا\nشانه مو به تم زخم خدنگ است اینجا\nبیصدا ناله ما چون جرس تصویر است\nسهرگون چشم کسی در دل تنگ است اینجا\nرازی\nتخلص خواجه زاده کابلی است و گاهی رحمی تخلص مینموده در عنفوان شباب جوانی\nدر غایت حسن و جمال طالمان علوم ماورالنهر اورا در میان خود رئیس ساخته بودند ازوست\nبر رخ نشسته گرد غریبی بسی مرا\nنبود عجب اگر نشناسد کسی مرا\nماتم و شکست دل و ویرانی خاطر\nیک خاطر و صدگونه پریشانی خاطر\nیار با غیرمست میگردد\nنیک و بد هر چه هست میگردد\nدلا مقید این چند خود پسند مباش\nپسند کن همه کس را و خود پسند مباش\nصاحب نفائس المآثر می آرد که بغایت بیقید و آزاد مشرب بوده و گاه گاهی\nدر بازار با سر و پا برهنه میگردید\nصاحب هفت اقلیم امین رازی می نگارد که در ماورالنهر و کابل زمین جوانی\nرا که اختر حسنش بدرجه کمال میرسد ظرفا بدو گردیده بریختش بر میدارند و هر یک\nبر خود منصبی و خدمتی مقرر ساخته فرمانش را لموقعه اجر میگذارند و مرتبه حسن او\nبدانجا رسیده بود که اورا بریاست انتخاب نمودند\nچون مرتکب این امر مردم با درایت و فهم میشوند خواجه صاحب موصوف\nآن منزلت را غنمیت دانسته در صحبت ایشان کسب کمال نموده و در اندک زمانی\nاز دهکده جهالت بشهرستان بلاغت و فصاحت رسیده اشعار نیک منظوم نمود"}
{"book": "adl1165", "page": 85, "text": "رسانید و در سلک مستعدان وقت منسلک گردید - ازوست -\nخیال آن خم ابروی چون هلال خوش است\nاگرچه دور چنان است این خیال خوش است\nبشام عید نظر میکنی بابرویش\nکه شام عید نظر جانب هلال خوش است\nبرنگ عجز کنم عرض حال خود با او\nکه پیش یار باین رنگ عرض حال خوش است\nاگرچه نیست یقین دیدن جمال تو ام\nولی بکوی تو رفتن باحتمال خوش است\nچه خوش بود که رسم با وصال اور می\nکه مبتلا شده هجر او وصال خوش است\nوفاتش در عصر جلال الدین اکبر بوده -\nسوسنی کابلی\nصاحب تذکره روز روشن مینگارد که اسمش زمانه بیگ ابن میرزا غیور بیگ کابلی است\nاز امرا جهانگیری مخاطب بخطاب مهابت خان بهادر و ناظم کابل بود - ازوست\nزبس کردم فغان و کس نگفت از کیست بیداد محشر هم نمیدانم که خواهد داد داد من\nکمر در خدمت بت آنچنان در دیر بربندم که رشک آید مقیم کعبه را بر اعتقاد من\nمجردان که زقید زمانه آزاد اند نه صید میته بدام کسی نه صیاد اند"}
{"book": "adl1165", "page": 86, "text": "سروری کابلی\nمیر غلام علی آزاد مینویسد که عالم بیگ نام دارد بكلمات رنگینش گلدستۀ سروریست و خیالات\nدلنشینش سرمایه حضوری در اردوی جهانگیری بسر میبرد و در زمره خوش خیالان میریست\nنهال فکرش باین رعنائی می بالد\nمن مست ساقیم نشناسم شراب را بلبل نیازمند نباشد گلاب را\nعذر دست تهی است خلق کریم میوه بید سایه بید است\nلطف و دشنام تو تسکین دل بهت است آتش از آب چه گرم و چه خنک خاموش است\nدر رقص دست و پازدن اختراع است چون نبض زیر پوست طپیدن سماع است\nتو در کنار من و من زشوق میمیرم مگر کنار من از من هزار فرسنگ است\nشب وصل است لب از بوسه ندارم شیرین همچو درویش که عید آید و حلوا نخورد\nآنم اگر بسوزی خاکسترم نه بینی از من گرت حیا کم نبود عجب نباشد\nنفس بستم ولی از رنگ و بو راز می آید فغان زین پرده کز وی نغمه آواز می آید\nزبان پند گو کند است در عشق که نتوان کشت آتش را بشمشیر\nاز لب لعلش خط زنگارگون آمد برون حیرتی دارم کز آتش سبزه چون آمد برون\nسرشکی کابلی\nواله داغستانی صاحب ریاض الشعرا مینگارد که سرشک اثر غریبی دارد زیرا که اشک"}
{"book": "adl1165", "page": 87, "text": "۸۳\nگرانبها ترین هدیه دوستداران است و از ازل با بشر سرشته نابوده آرزان رو اشکباری\nاشکباری را دوست میداشته شرشکی تخلص نموده از وست   سه\nبخون خلق دلیر است زانکه در محشر\nبیک کرشمه بندد زبان دعوی را\nمن و اندیشه وصلی که بیحد عمر دراز\nدست اندیشه بدامان خیالش نرسد\nغبار آسا فتادم در رهش از ناتوانیش\nهمان پست تمنائی که کوته دا شتم دارم\nدرین افتادگی گر کس نگیرد دستم شاید\nکسی چون پرتو خورشید از خاک بردارد\nسودا- ۱۹۵\nصاحب گلشن بیخار مینویسد که اصل از کابل است و منا شمع انجمن امرا دهلوی میندارد\nنامش میرزا محمد رفیع در سر کار شجاع الدوله صوبه اودھ می گذرانید و در شعراء درد علم\nشهرت می افراخت طبع رسادارد و در سنه یکهزار و یکصد و نود و پنج (۱۱۹۵) بگیج\nعدم خزید تذکره شمع انجمن صفحه ۲۱۴) از وست\nبستانم از که زین دو عدد خونبها ی دل\nدل جرم چشم گوید و چشم گناه دل\nیکشب اگر بزم خودم جادهی چو شمع\nروشن شود بجان تو روز سیاه دل\nسازم چنین مرگ عوض عمر ابد را\nسر را چو دهم نزع بزالوی تو بستم\nنواب مصطفی خان در تذکره خود که موسوم به گلشن بیخار است پایگاه مرتبه اورا\nببسیار درجه عالی رسانیده در بارهٔ ادیب موصوف چنین می نگارد -\nسودا تخلص سحر شیرین شعر عالی مقام مرزا محمد رفیع نام اصلش از کابل و مولد و منشایش\nجهان آباد دہلی است به سن شباب به لکهنو رفت و همدرانجا وفات یافت دو فاتش را\nزمان بسیار آمده-"}
{"book": "adl1165", "page": 88, "text": "۸۳\n\nاز مقربان بارگاه وزیر الممالک نواب اصف الدوله بهادر بود استاد مسلم است و در\nفنون سخنوری از همه پیش قدم - لطف طبعش چون عشوه دلدار سرا پا ناز از برگ گلی\nنظمش میبارد و حلاوت کلام او چاشنی نوش لبخند شاهدان شیرین شمائل میدار د فکرش\nچمن جنت است که گلهای کرشمه خیزد از ان می خیزد و اندیشه اش چشمه خلد است\nکه جوی شیر ازان میربزد - ذوق کلامش هم اثر شراب است امانه شرابی که از\nرگ تاک براید - فروغ ضمیرش هم جلوه آفتاب است امانه آفتابی\nکه بکسوف دراید -\n\nطائر خیالش با نسر طائر هم پرواز است و همای فکرش بر ایوان کیوان سایه گستر\nو جلوه انداز و با فنون شاعری مناسبت تمام دارد و بر اصناف سخن قدرت تمام\nوانچه بین الانام شهرت پذیر است که قصیده اش به از غزل است با حرفی است مهمل\nبرغم تغییر غزلش به از قصیده است و قصیده اش به از غزل است - اگر گوئی که غزل\nاز اشعار پرکین مملو است و قصیده ازان خالی - زیاده ازین چه توان گفت که\nقباحت این تحقیق سیر نظارگیان دیوانش حالی و دخلة السر آن است که قدما را مانند\nفصحای متاخرین پیرامون خاطر و جاگزین دل نه - این بود که هر شعر دلپذیر آید و هر\nبیت خاطر نشین -\nلهذا در کلام ایناں نقص الجمل واقع شده چه در قصیده و چه در غزل - ولله در\nمن قال (العلم للمتاخرین) پس بنابرین مقدمات برین بزرگان دارو گیر زنهار سزاوار نیست\nوطعن و تعرض لایق نه - معهذا و اشعار منتخب منتخب ایشان باید نگریست که\nدر چه رتبت عالی عالی و مکانت فخیم جلوه ظهور گرفته - و نیز مینویسید که میرزا از"}
{"book": "adl1165", "page": 89, "text": "۸۴\nاز اقسام شاعری در مثنوی فکر معقول نداشت اما مضامین دلاویز می یافته\nخلاصه نواب مصطفی خان تخلص شیفته در تذکره گلشن بخار خود هشتاد و هفت بیت\nاو را که با ردوست انتخاب نموده\n\nامام سجاوندی (۵۶۰)\n\nالامام الکبیر ملک الکلام مجد الدین احمد ابن محمد ابی بدیل السجاوندی محمد عوفی مینویسد که\nسلطان جهان علم و بیان و مالک اعنه فضل و قائد ازمه عمل منشی حقائق منظره روایی\nهزار باب علم سرور صحاب دل سرور - صاحب سخنی که سخن خوش ادا ندوه دلهارا زائل کر دی\nو حسان را کلمات حسان او قابل گردانیدی مصنفات غریب او مقبول علمای عام است\nو تالیفات لطیف او معشوق افاضل گیتی و انسان - عین المعانی که در تفسیر کلام\nربانی ساخته است بر کمال فضل او گواهی عدل است و از وفور علم او مخبر صدق و\nذخائر ثمار در معانی اخبار سید مختار که او پرداخته است جلگی علما را پیرایه است و همگی فضلا\nرا سرمایه نیرین- در تحمید و تمجید آفریدگار و نعت و درود رسول مختار انس و جان\nعلما با حاصل و راحت روح اصحاب دل مده در اختراع معانی غرا و اختراع\nابکار عذرا خاطر خطیر او عدیم النظیر بود و این چند بیت در وصف زلف و روی\nخاتم الانبیاء پرداخته است ه\nاقبال وفادارست زانروی دلاوارش ایام نگونسارست زان زلف نگونسارش\nبر خاک درش دیده در حسرت با و سرو آب است و ندارد آب بی آتش رخسارش\nنوش است همه ز هر مزین گلشن فیروزه چون برودل تنگم آن لعل شکر بارش"}
{"book": "adl1165", "page": 90, "text": "۸۵\n\nتا چند بو د بر خشک کشتی امید دل\nدریا شده چشم ما زان لعل در ر بارش\n\nحلقه است جهان بر دل یا رب تو نگین ده\nاین حلقه دل را زان یاقوت جگر خورش\n\nآخر نفسی باید زان در و غمش چون نای\nجان را نفسی آخر در حسرت دیدارش\n\nزین یک نفسی زنده این است که می شاید\nهم مطلع و هم مقطع در نامه و اخبارش\n\nبگذاشت مرا ناگه ایدل تو نه بگذارش\nبر گرد غمش بر من یا رب تو نگهدارش\n\nوله ایضا فی النعت\n\nجانان شکن زلفت دلبست جهان آمد\nیاقوت لب لعلت در قیمت کان آمد\n\nگفتم شکری زان لب دندان مرا باشد\nآن پسته دهان گفتم هرچش بضیا آمد\n\nخورشید رخ خوبش در سایه زلفت تا\nابروشه بچشم خوننا به چکان آمد\n\nزان ناوک مژگانش تیر مژه خوردم\nدریاب مرا دریاب کان زخم گران آمد\n\nغزل\n\nایدل تو کیستی که غم آن صنم خوری\nیا لاف عشق وی زنی و نام من بری\n\nاین بس نباشدت که چو باد صبا برو\nاز بوی مشک زلفش تو روح پروری\n\nاین بس نباشدت که چگوئی ز هجراو\nدولت همی فروشی و محنت همی بری\n\nرباعی\n\nیک روز بهی کن همه بد نتوان کرد\nکس را ببدی مطیع خود نتوان کرد\n\nبہر بدی بدی مدو نتوان کرد\nاین بی ادبی تا با بد نتوان کرد\n\nسجعا و نداز قصبات لهو گر است که در بین برک راجا دوروک میباشد- اصل کتاب او\nبقرار نوشته صاحب کشف الظنون موسوم به عین المعانی فی تفسیر سبع المثانی و انسان"}
{"book": "adl1165", "page": 91, "text": "٨٦\nعین المعانی مختصرا نست - وفاتش در حدود سنه پنچصد و شصت وقوع\nیافته - لب الالباب ج ١ ص ٣٦٢\nشکسته\nمولانا محمد صالح کابلی فاضل مستعد صاحب در سلسله عالیه نقشبندیه\nتلقین داشت نوکری سپاهگری میکرد، شور عجبی در انجمن عشاق برانگیخته\nو سرمه صفاهانی در دیده سخن ریخته- گلدسته خیالات رنگین چنین می بندد ه\nہوائے صبحگاہی ساغر سرشار میخواهد سواد سرمه شب دیده بیدار میخواهد\nبامید یکه در کویت بسان سایه ره یابم تنم بسیار میکا ہد دلم بسیار میخواهد\nشکستی شیشه دل را منی دانم چسان مانم ترا آئینه می باید دلم دلدار میخواهد\nبا سنگدلان چو کار افتاد از شیشه حصار کردیم\nدر وحدت دوست کثرتی ہست بسیار بخود شمار کردیم\nسررشته عمر بود کوتاه پیوند بزلف یار کردیم\nآئینہ غبار برنتا بد از ہستی خود کنار کردیم\nجادو چشمان چو دل ربودند جان بر سر دل نثار کردیم\nبسیار قلم شکسته سر شد تا نامه سیاه کار کردیم\nصاحب تذکره حسینی مینگارد که: امیر محمد صالح کابلی واقف آئین خوش کلامی\nاست و معاصر مولوی جامی - این دو بیت ازوست ه\nبگو برای خدا تا برم گرانی را اگر ز آمدنم خاطرت گران شده است"}
{"book": "adl1165", "page": 92, "text": "گفتمش دل بغم عشق تو دیوانه شده است زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه شده\nصاحب مراة الخیال مینویسد که محمد صالح کابلی همواره برلب دریا حقیقت\nمتمکن بوده بشست وشوی کدورت باطنی اشتغال مینمود با والدامجد مؤلف مدتها مدید\nدوستی بزرگانه درزید روزی وقت شام درگرمی شوق بجهت بانگ نماز برخاست\nچون بکلمه اشهد ان محمدا رسول الله رسید پر توجمال محمدی برآیینه مصفا دلش تافت\nنعره قوی برآور و چند حرفی زده بیهوش بزمین افتاد عزیزان به نماز ایستادند\nو چند نفر متعهد حال کرامت اشتمالش بگذاشتند چون مرد محفوظ بود فی الحال\nبا فاقه آمد و وضو تازه کرده بجماعت ملحق گردید. واز فرط شکستگیهای نفس اماره لفظ\nشکسته را تخلص خود برگزید و این مطلع که از بیت فوق الذکر است درینجا ثبت گردید\nکاری که باختیار کردیم ترک همه کار و بار کردیم\nوله\nنازم بچشم خود که جمال تو دیده است افتم بپای خود که بکویت رسیده است\nهردم هزار بوسه زنم دست خویش را کو دامنت گرفته بسویم کشیده است\nشوق افغان\nتخلص محمد حسن خان افغان و از تلامیذ سراج الدین علیخان آرزو ست -\nاین دو بیت اردو را صاحب گلشن بخار بنام او مینویسد ؎\nدکھا دیدار اے پیارے کہیں وقت سحر درگذرا مرا فرداے محشر آج ہی میں کل ہی درگذرا\nمدت سے یہ بحث درمیان ہے پر علم نہیں کمر کہاں ہے"}
{"book": "adl1165", "page": 93, "text": "۸۸\nضیائی کابلی\nضیاءالدین محمود فاضلی بوده که مشعله خورشید پیش اضائت علم او چون سها\nکم نما بودی و فانوس ماه در نظر فطنت و ذکاوت او تاری و بیصفا نمودی در قرن\nششم هجری میزیسته این ابیات را در هفت اقلیم امین رازی بنام مولانا دیده نوشته\nبگاه علم عمد از نهیب ضربت او بویزه در هزار مار و بیفتند نیش از کژدم\nصباگر خاک پای تو بدوزخ پاشد از دنیا زمین آن ملا آید بدو رخ یا عفا عنکم\nضیا مدحت چه داند گفت کا ندر عالم خاکی زآب روی شاگردان تو یک نم بود قلزم\nصاحب ریاض الشعرا مینویسد که ضیاءالدین غزنوی بکابلی اشتهار یافته از افاضل\nروزگار است این رباعی از دست سه\nچشمم زتو خون گریست حیرانش کن دانسته بزهر خند گریانش کن\nدر زلف تو اهمت دلی دارم من زنهار شکسته است پریشانش کن\nعاجز افغان\nصاحب گلشن بیخار مینگارد که عاجز تخلص الفت خان است که از قوم افاغنه\nمیباشد در قرن دوازدهم هجری میزیسته این شعر از و ملاحظه شد و ثبت افتاد سه\nکیا ہوا گر چشم تر سے خون ٹپک کر رہ گیا بادہ گلگون کا ساغر تھا چھلک کر رہ گیا\nتا سر کوی عشق خانه ماست چرخ در طوف آستانه ماست"}
{"book": "adl1165", "page": 94, "text": "۸۹\n\nمولانا عارف کابلی\n\nصاحب هفت اقلیم نگاشته که بغایت در ویش مشرب ومتحمل است بر رسومات\nعادی چندان مقید نبوده. و در مجلس معارض و مباحث وحریف و ندیم شیخ و شابست\nبغایت شیرین زبان و خوش طبع و حاضر جواب بوده - و نیز گویند که احوال مولانا مختلف\nالاطوار افتاده چنانچه گفته اند\n\nگهی بر طارم اعلیٰ نشینم\nگهی بر پشت پای خود نه بینم\n\nو نیز تالیفی لطیفی نموده است ازوست\n\nبهر کس در سمرقندم گذر شد\nظرافت در عبادت درج کردم\n\nببازارش بهر جانب که گشتم\nز بی چیزی ظرافت خرج کردم\n\nاکثر عمر خود را در سمرقند گذرانیده از انرو صاحب تذکره روز روشن او را\nدر سلک شعراء بخار می آرد و گوید قصیده بلیغی در مدح عبدالله خان بسلک نظم کشیده\n\nگر بی بر سر من بوسه دهم پای ترا\nسر بپای تو نهم عذر قدمهای ترا\n\nتیغ مژگان را زیر حمی بهنگام عتاب\nمیدهد از بهر قتل ما ز هر چشم آب\n\nدمبدم اشکم برخ افتاده بهر تپش\nهمچو آن طفلی که بر رو بردم افتد از شتاب\n\nسوز سینه کم نشد از آب چشم پرنمش\nآتش هجران بلی هرگز نمی میرد ز آب\n\nبعد عمری یار می پرسد ز احوال دلم\nاز خوشی عارف نمیدانم چگویم در جواب\n\nاز و یک نامه سوی من بصدری نمی آید\nو گر آید بغیر از خط بیزاری نمی آید"}
{"book": "adl1165", "page": 95, "text": "۹۰\n\nمیر عزتی کابلی\n\nمیر علی شیر هروی در تذکره مجالس النفائس خود می‌نگارد که میر محمد علی کابلی\nمتخلص به عزتی برادر میر محمد سعید کابلی است، از حسن خلق و محاوره خوب و طبع خوش\nخود بحضور سلطان حسین میرزا تقرب تمام داشت و اکثر سازها را خوب می‌نواخت و خطوط\nنیک می‌نوشت و از علم موسیقی نیز خبرت تام داشت بلسان ترکی و فارسی شعر میگفت\nو نیز گویند در شهر قندهار برتبه شهادت رسید ازوست سه\nلعل جانبخش تو جانان قصد جانم میکند چشم بیمار تو هر دم ناتوانم میکند\nچشمم ز غمت خون جگر میریزد پیوسته سرشک چون شرر میریزد\nهر ساغری که خورده‌ام بی‌تو شبی دل بی درخت از دیده تر میریزد\n\nعشقی خان کابلی (۹۹۰)\n\nصاحب روز روشن می‌نگارد که او از اولاد قدوه الاولیا شیخ اسماعیل تاش پیر و مرشد\nاتراک بود در تواضع با هر یکی و تفقد بحال مردم شکسته خاطر با خود نظیر نداشت و از\nحضور اکبر پادشاه بنخشب بیگری سر برافراشت- دیوانی مشتمل بر اقسام نظم و مثنوی\nبر وزن حدیقه حکیم سنائی گذاشت در سنه نهصد و نود که رخت از این جهان\nبرد است - سه\nعکس چشم پر خمارت در شراب افتاده است همچو مستی کز سر مستی در آب افتاده است\nدر هفت اقلیم این چند بیت را بنام او نوشته - سه"}
{"book": "adl1165", "page": 96, "text": "۹۱\nغنچه از شوق لبت در صبحدم خندان نبود\nبلکہ بهر دیدن رویتو چشم دل کشود\nغنچه تا از روی خود بکشاد زنگاری نقاب\nزنگ غم ز آئینه دل بلبل شیدا زدود\nوله\nمرا هر شب چو شمع از سوز دل آتش بجان افتد\nولی ترسم که این سوز نهانم در زبان افتد\nبوقت خط نوشتن میکنم از گریه تر کاغذ\nزرشک آن که بنویسد قلم نام تو بر کاغذ\nزاستغنا گھی چشمت سوی این ناتوان افتد\nمبادا عاشق مسکین زچشم دوستان افتد\nاگر از جام لعلت گفتگوی درمیان افتد\nمرا همچون صراحی آتش غیرت بجان افتد\nبهر مجلس که می نوشد دلم از غصه خون گردد\nخورد با غیر اگر آبی مرا آتش بجان افتد\nصبحدم غنچه بلاب دهنت بیرون شد\nزو صبا بر دهن او دهنش پر خون شد\nچندی بهندوستان نیز بوده و بزبان اردو نیز شعر گفته و این بیت را صاحب\nگلشن بیخار بنام او می آرد:  ع\nکوئی تو ہے گلچھره کوئی سَرروان ہے\nدیکھا تویہاں ایکنے اک آفت جان ہے\nغیوری کابلی\nصاحب هفت اقلیم نگاشته که در اوائل سلک ملازمان محمدحکیم میرزا منسلک بود\nو بعد از فوت او بهند رفته منظور نظر محمد جلال الدین اکبر پادشاه گردیده بمنصب صدباشی\nگری شرف امتیاز پذیرفت اما هنوز شهد آن عطیه لبش شیرین نه ساخته بود که صفرا\nآن بسمیت بدل گشته اسپ حیاتش در یکی از معارک بسر درآمده ساکن دای\nخاموشان گردید چنانچه گفته اند  ع"}
{"book": "adl1165", "page": 97, "text": "۹۲\nسلطان قهر بی هیچ محابا نمیکند بر هیچ آدمی اجل ابقا نمی کند\nعام است حکم میر اجل بر جهانیان این حکم بر من و تو تنها نمی کند\nاین منظومات ازوست ه\nشوق چون ره بران در اندازد رسم باز آمدن براندازد\nگر ازان طره در دهد تاری گره زنار کافر اندازد\nکافرم گر ز رحمتش ایزد هرگزا و را در آذر اندازد\nپنهان بسخن دارم آن غمزه خاموش هر لحظه بحر فی نه زبان محرم و نه گوش\nوله\nدیریست دلا جهان پرستی چه شدی برطرف مبال و جابستی چه شدی\nاز صحبت خلق رو به تنهائی کن عمری بجهانیان نشستی چه شدی\nغضنفر کابلی\nصاحب نگارستان سخن می نگارد که غضنفر خان کابلی است و در محارک ناظم\nشیر عربن کابلی و در حدود سه هزار و دو صد و هشتاد در قید حیات بود ه\nاز اشعار اوست ه\nزارم نگه کرشمه آمیز تو کرد در هم زده زلف فتنه انگیز تو کرد\nدل را بدو نیم خنجر تیز تو کرد اینها همه غمزه های خونریز تو کرد\nاز چاک دل نظر برخ یار میکنم سیر چمن ز رخنهٔ دیوار میکنم\n~"}
{"book": "adl1165", "page": 98, "text": "۹۳\n\nفیاض\nصاحب روز روشن مینویسد که فیاض محمد فیاض خان از مشاهیر افغانان\nکه چندی بهرات بوده و از انجا بهندآمده و از ادبار قرن دوازدهم هجری بشمار میرود\nازوست ع\nاز تو باشد بزم روشن خویش را گم کرده ام تیر گردانی کند چون شعله جواله شمع\n\nفیروزه کابلی\nصاحب نفائس المآثر او را از تربیت یافتہائے همایوں پادشاه میداند و میفرماید\nکه در بعضی اشعار حنفی تخلص کرده وطنبور خوب مینوازد و در کابل بمراتب عالیہ\nنائل گردیده و نہایت متقی و پرهیزگار است که یک نمازش فوت نمی شود و لو که\nسنت باشد و شهرتش زیاده بوده طبع خوب و سلیقہ نیک در شعر دارد از اشعار\nاوست - ع\nغیر منظور نظر ساختہ یعنی چه بنده را از نظر انداختہ یعنی چہ\nکس ندیدیم بدور تو بدین حسن و جمال قیمت حسن برانداخته یعنی چہ\nپرده برداشته ایهمہ خورشید مثال عالمی واله خود ساختہ یعنی چہ\nبهر تشریف قدومش حنفی از دل جان وله خانۂ دیده بپرداخته یعنی چہ\nمیگفت خروس دوش ہنگام سحر کای بوده بخواب غفلت اصناف بشر\nخیزید که صبح حشر خواهد نمود ع چون مهر که از جیب افق برزده سر"}
{"book": "adl1165", "page": 99, "text": "۹۴\nوله\nبسوی کعبه وصلت نموده طالع ولی چه سود که در کوه فراق شد مانع\nعلاج این تن بیمار چیست جزمردن برو طبیب مکن رنج خویشتن ضائع\nگرفتم کز نظر انداخت ای فیروزه آن بخود ز چشم شوخ او قطع نظر کردن توان نتوان\nاین رباعی را در باره حمام فرموده ه\nعجب مقام لطیفست گوشه حمام که هست باعث شادی نیست غمد وردو\nمدام جامه بازان سبب کند کس را که در لباس نماند کسی قدم در وی\nدر مصرعه اول منزل حمام گفته بوده. محمد حکیم میر را اصلاح نموده گوشه حمام گفته\nابوسعید گردیزی\nعبدالحی ابن ضحاک ابن محمود گردیزی از افاضل خراسان اعیان عصر غزنویان بود\nبکفایت و شهامت یگانه جهانی و در فصاحت و بلاغت ادیب و نشانه دورانی\nالفاظ بدیع او از سحر با طراوت تر و اشعار منیع او از شهد با حلاوت تر و در حدود\nوسط قرن پنجم هجری در میان علما و فضلا عصر علم تفوق برافراشته و\nدر درجه اول تلامیذ ابوریحان بیرونی هروی محسوب بوده و در فن تاریخ\nتاریخ و ادب اعجوبه وقت خود و در سائر علوم نیز بهره وافی داشته کتاب\nزین الاخبار مؤلفه او حجتی است روشن و آیتی است مبرهن۔\nسبک تحریرش چون ابن کثیر و صاحب تاریخ سلامی و نظریه و افکار\nشان بر یک مقصد بوده که آن عبارت از تاریخ اهل اسلام است۔ و کتاب"}
{"book": "adl1165", "page": 100, "text": "۹۵\nاو در عهد سلطان عبدالرشید ابن سلطان محمود غزنوی برشته\nتالیف درآمد (۴۴۰)\nمولانا فراقی کابلی\nصاحب ریاض الشعرا می نگارد که در طب فی الجمله وقوفی داشته\nو در خدمت رستم میرزا عمر بسر میبرده و دارای طبع سلیم و قریحه نیک است\nازوست ؎\nیکی مجلس مستان در آ تا بینی نشسته عقل چو بیگانه در بر ما\nگل امید مرا طاقت شگفتن نیست همین که غنچه شد از شبنمی فرو ریزد\nوله\nگر بکام هوس این بادیه خواهی نمود پر حذر باش که ره را بقفای آئی\nایکه بوی نه ز معشوق شناسی نه رنگ ز چه بر رهگذر باد صبای آئی\nصد خبر داشت صبا از تو بلن یک نبود آن دماغی که بپرسم زکجای آئی\nکریمی افغان\nصاحب گلشن بخار نگاشته که کریم الله خان متخلص به کریمی از افاغنه است\nدر پشاور بسر می برده در فارسی و اردو شعر دارد و از ادبای قرن دوازدهم هجری است\nنهتی قدرت تجھی گر رو برو جائیکی کریم زیر دیوار ہی جانالہ سنایا ہوتا"}
{"book": "adl1165", "page": 101, "text": "۹۶\n\nدر تذکره روز روشن مرقوم است که: کریمی پشاوری معاصر قاضی اختر\nمؤلف تذکره آفتاب عالمتاب بود. ازوست ؎\nنازنین سرو خرامان کسی می آید مرهم سینه سوزان کسی می آید\nجامه ناز ببر کرده چو گل خرم و شاد از پی چاک گریبان کسی می آید\nدی کریمی مکن اندوه و غمش ناله و آه منتظر باش که درمان کسی می آید\n\nکاهی کابلی - ۹۸۷\n\nکنیت وی ابوالقاسم و نامش نجم الدین محمد است. در اول شباب بخدمت\nمولانا جامی و امیر هاشمی مشهور جهانگیر فیض یاب گردیده بمدارج علم و فضل\nعروج نموده در حقایق و معارف یگانه آفاق شد. و آستین همت\nبر آمال بی مآل دنیوی افشاند. در موسیقی تصانیف دارد و مدفنش به آگره است\nمصرع (از جهان رفت قاسم کاهی) تاریخ فوت اوست. یعنی\nنهصد و هشتاد و هفت (۹۸۷) (ریاض الشعرا)\nمولانا مظفر چشتی این قطعه را در تاریخ وفات مولانا قاسم کاهی ایراد\nفرموده ؎\nقضارا قاسم کاهی بعالم بسی بود و بسی دید و بسی گشت\nچو وقت آمد ازین دنیای فانی قدم برهم نهاد و زود بگذشت\nازان خوش طبع شد تاریخ فوتش که چون او در جهان خوش طبع نگذشت"}
{"book": "adl1165", "page": 102, "text": "۹۷\nصاحب شمع انجمن می آرد که محمد قاسم کاهی کابلی در پانزده سالگی مولوی جامی را\nدریافت و در بدخشان میرزا عسکری تمام خزانه خود با و بخشید همه را دفعةً پاشید و بهند\nآمده مشمول عنایت اکبر پادشاه شد. در هیئت و کلام و تصوف او را بهره تمام بود\nو تاریخ و معما نیکو میدانست و در آگره بسنه ۹۸۷ نهصد و هشتاد و هفت پیمانه\nعمرش لبریز گردید از خیالات اوست. ؎\nبروز هجر مرا دیده بس گهر بار است شبی که ماه نباشد ستاره بسیار است\nبقرار نوشته صاحب خزانه عامره که یکصد و ده سال عمر داشته و در سن\nپانزده سالگی مولوی جامی را بصحبتش رسیده؟ فهمیده میشود که ولادتش بسنه\nهشت صد و هفتاد و هفت بوده باشد زیرا که وفات مولانا جامی بسنه ۸۹۸ هشتصد\nو نود و هشت است. بہرحال موصوف از ادبای ہنگامه آرائی محافل ادبی\nو سرآمد شعرای قرن دہم ہجری است که حدی ساز و نغمه پرداز قافله اهل دانش\nو بینش بوده و اہالی این سرزمین مقدس از فیوضاتش بهره ور و صاحب ذوق\nو شوق در ادبیات و دیگر علوم گردیده اند. نغمه سنج چنین میسراید ؎\nنرگس است عیان بر سر مزار مرا سفید شد برہت چشم انتظار مرا\nآنرا که ہمیشہ لطف حق ہمراه است پیوسته انیس با گدا و شاه است\nاز صورت خویش معنی حق بیند یعنی دوم بصورت الله است\nکاهی رہای کعبه مقصود هر که یافت دیگر نه بست توسن ہمت بمیخ آز\nکوتاه ہمتی که بی حاصل دو کون دست طلب بجانب سحون کند دراز\nخواه زاہد خواه رند باده نوش با همه کس بر سر انصاف باش"}
{"book": "adl1165", "page": 103, "text": "۹۸\n\nتا کشندت خوبرویان در بغل همچو شیشه با درون صفا باش\nمی نباشد مجلس توحرام ⁕ که بود در بهشت باده حلال\nایکه پا می نهی براه طلب گر ز بد بگذری نکو کردی\nمرکب سعی خویش را میران تا بجای که حمله او گردی\nصاحب نفائس الماثر مینویسد که : مولانا قاسم مرد فانی صفت و از مقیدات\nوارسته است . چنانچه میفرماید -\n\nاز کاهی بیدل مطلب زہد و صلاح زانکه از دائره اهل خرد بیرون است\n\nوقتیکه مولانا در جونپور با بہادر خان مصروف بود مولانا غزالی با خان زمان\nبیشتر ملاقات مینمود. شبی خان زمان بمولانا قاسم گفت که مردم باین عقیده اند که\nشما با مولانا غزالی صحبت به نفاق دارید میخواهم حقیقت حال بر ما روشن شود\nمولانا در بدیهه گفت . ؎\nگاهی چو غزالی شده ملک سخنم زانروی ستایند بہر انجمنم\nگویند که جامی و علی شیر که بود جامی است غزالی و علی شیر منم\n\nمولانا غزالی نیز در جواب فرمود ؎\nکامی بجهان نکته سراچو تونیت کس در سخن حسن ادائی چو تونیت\nکردی بسخن ربوده خویش مرا کاهی چو من و کامر بائی چو تونیت\n\nگویند وقتی مولانا قاسم ضعفی داشت - خان معظم بانکه از اسپ افتاده پایش\nالمی یافته بود بعیادت مولانا رفته و مولانا فرموده ؎\n\nماندی قدم بناز روی نیاز من در دی مباد پا ترا سروناز من"}
{"book": "adl1165", "page": 104, "text": "۹۹\nهر چند وصف زلف تو کردم شب فراق کوته نگشت قصه پر دور و دراز من\nو هم از اشعار اوست \nازان زمان که مرا با غم تو کار افتاد دگر بشادی عالم نماند کار مرا\nاگر مرا بسگان خود آشنا نکنی میان مردم عالم چه اعتبار مرا\nفتاده بر سر راه تو قاسم کاهی برون خرام و کم از خاک ره شمار مرا\nلعل سیراب که خوشتر زدر مکنونست پیش یاقوت لبت آبله پر خونست\nدر شفق نیست نمایان عید ای ساقی عکس ابروی تو در جام می گلگونست\nهر که سازد قدم از سر پی لیلی صفتی در ره عشق قدم بر قدم مجنون است\nمولانا بدری در صفت کاهی گفته \nقاسم کاهی که داند رسم آداب سخن خوشه چین خرمن اویند ارباب سخن\nمی نوازد مطرب اندیشه اش در بزم حال متصل قانون معنی در مضراب سخن\nبحر طبعش چون درند از صرصر اندیشه موج پر شود گوش جهان از در و میراب سخن\nو نیز از اشعار کاهی است-\nبا بتی داری نیا و ناز پروردی هنوز با وجود آنکه داری در دو بیدادی هنوز\nخال هر چند که بر گوشه چشم تو نکوست مردم از غم که چرا گوشه چشم تو باوست\nبگرد کعبه چه گردم چو طوف کوی تو کردم بقبله رو بچه آرم چو رو بسوی تو کردم\nاسیر شام فراقم در آرزوی وصالت چه روز بود ندانم که آرزوی تو کردم\nاگر چه در طلبت جان بلب رسید ولیکن بدین خوشم که همه عمر جستجوی تو کردم\nبناز گشت جهانی بت ستمگر من+ هنوز بر سر ناز است ناز پرور من"}
{"book": "adl1165", "page": 105, "text": "باز در دل خار خاری دارم از عشق گلی\nبی‌سر و سامانم از سودای مشکین کاکلی\n\nنیست مثل او گلی اکنون بشهر نیکوان\nاین مثل در عهد او نو شد که شهری و گلی\n\nگاهی بیدل که دارد دور از آه و فغان\nهست محروم از بهار و باغ نالان بلبلی\n\nصاحب خزانۀ عامره مینویسد که گاهی بهند آمده مشمول عنایت اکبر پادشاه گردید و بواسطۀ غزل لا نعم فیل صد هزار تنگه صله یافت همه را در یک هفته صرف مستحقان نمود این است ـ\n\nتا بقیلان میل دیدم دلستان خویش را\nصرف را فیل کردم نقد جان خویش را\n\nپادشاه فرمود هر گاه مولانا بحضور بیاید هزار روپیه بصیغه پامزدی یافته باشد ـ مولانا ازین جهت آینده از حضور کناره گرفت و در اکبر آباد بسنه نهصد و هشتاد و هفت در سن صد و ده سالگی پیمانهٔ عمرش لبریز گردیده ـ ازوست ؎\n\nاز گریهٔ من حال قریتی خراب است\nزانروی که مرگ سگ دیوانه در آب است\n\nبروز هجر مرا دین بس گهر بار است\nشبی که ماه نباشد ستاره بسیار است\n\nنه عینک است که بر دیده دارم از پیری\nبرای خط جوانان دو چشم من چار است\n\nکبیر\nقرن دوازدهم هجری\n\nصاحب تذکره روز روشن مینگارد که محمد کبیر خان از سخنوران افغانان سرحد افغانستان بود که در شهر رامپور میزیسته و با قاضی اختر صاحب تذکره آفتاب عالم تاب مراسلت داشت ازوست ؎"}
{"book": "adl1165", "page": 106, "text": "آه چسان طلب کنم بوس رخ چو ماه را\nریخته سرمه در گلو خط تو بوسه خواه را\nراه نشین خویش را ره ندهی چو سوی خویش\nبهر چه کردهٔ بسر جامه راه راه را\nاز ذقنت چسان بود راه سلامت دلم\nساخته آب ریز گاه خط تو آب چاه را\nبتی که روی وی از مصحفی نشان دارد\nز دود خط سیه سورهٔ دخان دارد\nستاره می شمرد در خیال او همه شب\nکسی که در نظر آن روی زر فشان دارد\nبوصف قد بلندش ز فیض خامهٔ من\nزمین پست سخن حکم آسمان دارد\nز بخل مفت نداد آنکه هیچگه دشنام\nکبیر از هوس بوس رایگان دارد\nوله\nچه گرمی داشت از سوز در حلقم تبخیرش\nکه شد بی آب در هنگام ذبح از تاب شمشیرش\nشکسته میشود دیوانه دل چون خط دیوانی\nبیاض آرد چو نستعلیق گوئیهای تقریرش\nدلم چون تیر شد در قبضهٔ شست کمانداری\nکه بر چشم پری پشک زند از ناز رگ گیرش\nکبیر بی نواز از گرسنه چشمی بجان آمد\nکن ای سنبوسه بوس لبش یکدم نمک گیرش\nبعالم آنقدر با کرد بد مستیش مشهورش\nکه نرگس شد بدورش کاسه لیس چشم مخمورش\nبسنگ سرمه سازد از چه تیز آن تیغ مژگان را\nاگر قتل کبیر بیگناهی نیست منظورش"}
{"book": "adl1165", "page": 107, "text": "۱۰۲\nگدائی کابلی\n(قرن دهم هجری)\nصاحب نفائس الماثر علاء الدوله قزوینی که یکی از دبیران اعظم جلال الدین\nاکبر بوده مینویسد که او از شعرای عصر همایون پادشاه است و این مطلع را\nبنام او می نویسد. سه\nجائیکه مهوشان خم ابرو نموده اند\nمردم کجاه عید مقید نبوده اند\nمرسل گردیزی\nابوسهل مرسل گردیزی ابن منصور ابن افلح بدر بار امیر مسعود غزنوی تقرب\nزیاد داشته و از علماء اعلام عصر پنجم هجری بشمار میرفته در اوائل به نیشاپور\nسکونت داشته بعد از ان بهرات طرح اقامت افگنده بالآخره امیر مسعود\nدر حین رجعت خود از عراق بعزم اخذ سلطنت فاضل موصوف را که بتدریس\nقیام داشته بمعیت خود بغزنی آورده زمانیکه امیر مسعود از هرات عزم غزنین\nاول ببلخ اقدام نموده زمستان را در انجا گذرانید بعد از ان قصد غزنین\nکرد و چون مردمان غزنین این خبر بشنیدند بسیار شادی نموده همه بطرب\nو شادی مشغول گردیدند و بازار ها آئین بسته در تزئین شهر کوشیدند\nو مطربان گوناگون بمیر علی برده چند روز در بیرون شهر چند شبانه روز"}
{"book": "adl1165", "page": 108, "text": "۱۰۳\nدر انتظار آمدن او طرب نمودند اعیان و رؤسا و پیش روان شهر\nهمه باستقبال رفتند و دعا و ثنا در حق او گفتند امیر مسعود نیز درباره آنها\nنوازش باندازه هر یک نمود\nامیر مسعود\nدر قرن دوازدهم هجری زندگانی مینموده و صاحب ریاض الشعرا واله داغستانی\nاو را از شعرای کابل می نگارد- سه\nمی سوزد از غمت دل و جان حزین مرا + رحمی بکن بگوشه چشمی ببین مرا\nتا در بهشت کوی تو گلگشت می کنم خاطر نمی کشد سوی خلد برین مرا\nمکی ابن ابراهیم بن علی پخشیری\nابوالمظفر کنیت او بوده در فضل و هنر یکی از اماثل و اعیان جهان و در دولت\nآل محمود در قرن پنجم میزیسته و بمشاطه قریحه روی خوب بلاغت را می آراسته\nو ذکر او بقرار نوشته محمد عوفی در تواریخ مسطور است- از وست سه\nلبش خسته زو هم بوس هر کس تو لب دیده زو هم بوس خسته\nباشم تا نیز چه آید دگر ما در تقدیر چه زاید دگر\nبار دگر نیز بگردد فلک موعظه نیز نماید دگر\nشاد و بدانم که چوبندد دری\nایزد مان باز گشاید دگر"}
{"book": "adl1165", "page": 109, "text": "۱۰۴\nمیر محمد سعید کابلی\nصاحب مجالس النفائس میر علی شیر مینویسد که : میر موصوف خالوی فقیر است\nطبع خوب دارد و بنظم ترکی میل او بیشتر است .\nدر سرخس بدست سلطان ابو سعید میرزا کشته شد .\nمهابت خان کابلی\nاسمش زمانه بیگ است در زمان جهانگیر پادشاه در غایت اقتدار\nو اعتبار سر آمد امرای هندوستان شده پادشاه مذکور را تا مدتها بزیر\nاثر و افکار و رای خود آورده کامرانها نمود . آخر جهانگیر پادشاه او را بتدبیر\nمغلو بساخته از اختیار او برامد و او را دیگر مجال توقف در حضور نماند لاجلاج\nخود در رفتن دکن دیده روانه شد و شرح این احوال نوشته بقرار نوشته\nعلی قلی خان واله داغستانی که در تاریخ جهانگیری ذکر شده ازوست سه\nهرکس که دلی خراب دارد از ذوق مرا کباب دارد\nچون دیو هوا زده است راه همه کس معذور سمی دار گناه همه کس\nحاجت نبود بعذر تقصیر که هست اوضاع زمانه عذر خواه همه کس\nصحرانشین سیل حذر کن که آستین پر کرده ام زگریه و افشرده میروم\nاز خود بدلت راهی میخواهم و دیگر هیچ\nمن نامه نمیدانم پیغام نمی خواهم"}
{"book": "adl1165", "page": 110, "text": "۱۰۵\nتا نیائی در گلستان و نه گردی در چمن\nچشم بلبل کی شود بیدار و بخت باغبان\n\nصاحب روز روشن او را متخلص به (سوسنی) ذکر نموده این اشعار را بنام او مینویسد\n\nمجردان که ز قید زمانه آزاد ند\nنه صید گشته بدام کسی نه صیاداند\n\nز بس کردم فغان و کس نگفت از کیست بیدادست\nبمحشر هم نمیدانم که خواهد داد داد من\n\nکمر در خدمت بت آنچنان در دیر بر بندم\nکه رشک آید مقیم کعبه را بر اعتقاد من\n\nمعجز افغان - ۱۶۰\n\nاسمش نظام الدینخان از افاغنه کابل بود و در زبان فارسی مهارت کامل داشت\nزمانیکه عالمگیر پادشاه عبدالطیف خان متخلص به (تنها) همشیرزاده میرزا جلال اسیر\nشهرستانی را به ماموریت مالیه کابل فرستاد معجز صحبتش گرم کرده اصلاح سخن از و میگرفت\nو نکته سرائی و ایهام پردازی تنها از تنها آموخته طرز میرزا جلال اسیر و زلالی اختیار\nنموده و در آخر عمر بزوال بصارت مبتلا گشت و در شاهجهان آباد بسال هزار\nو یکصد و شصت ازینجهان درگذشت در تذکره روز روشن صفحه ۴۳۴) ازوست\n\nجز اینکه دوش بگرد سر تو گردیدیم\nچه کرده ایم که چندین رسیده از ما\n\nآمد خبر ز یار و دل ما ز دست رفت\nیاران توان شنید ز قاصد جواب را\n\nغنیمت است که با خویش هم سخن گردد\nکسیکه با تو چو بیگانه آشنا باشد\n\nترا بلا و ستم گفته ایم و میرنجی\nدگر بگو که ترا بیوفا چه مینامند"}
{"book": "adl1165", "page": 111, "text": "۱۰۶\n\nاز ناله دلم نشست در خون \nآنروز که نی سوار گردید\nبرگ گل زیر کف پائی تو نیست \nپشت پای تو حنا می بندد\nروی که دید باز که خود را ندید دل \nخوی که اشناخت که از خود رسید دل\nصاحب نگارستان سخن مینگارد که: معجز، نامش محمد نظام است و با عجاز فکریش\nدر خطه سخنوری انتظام سه\n\nدر گریه تالہا که بکوی تو میکشم\nفریاد می کنم که مرا آب می برد\n\nممنون افغان\n۱۱۵۰\n\nدر اوائل قرن دواز دهم ہجری میز یسته اسمش تاج الدین بوده صاحبے\nروشن می آرد که: در بیضا نگاشته که وی قوم افغان ساکن شہر مئو است دو\nنوبت در بلگرام وارد شده بغریب خانه منزل گزیده اشنائی گرم ساخته در شعر\nسلیقه بسیار مناسب دارد اشعار بسیار گفته درین ایام مسموع شد که این\nخاکدان پرخلل را واگذاشته۔\nو در آفتاب عالم تاب نوشته که مئو قصبہ ست مشہور به مئو شمس آباد و وی در دہلی\nبسر می برد۔ و در نشتر عشق آورده که این ممنون متوطن مئو متعلق اکبر آباد است سوائے\nمئوی شمس آباد که جای دیگر است۔\nسال وفاتش بقرار نوشته صاحب روز روشن سنه هزار و یکصد و پنجاه است\nصاحب نگارستان سخن می نویسد که :- تاج خان از افاغنه، مئوی شمس آباد است"}
{"book": "adl1165", "page": 112, "text": "١٠٧\nوگوشهای مشتاقان کلامش اینک ممنون صریر خامه ام باد ە\nبه پیش آتش حسنت چه تاب ائینه را اگر پناه نمی بود آب آئینه را\nمگو که زشت بود کفر پاسلمانی که از دو رنگ بود خوشنما سلیمانی\nخون دلها خورد نه پرهیزد ە نرگس یار طرفه بیمار است\nنحیف افغان\nقرن سیزدهم هجری\nصاحب روز روشن می نگارد که :-نحیف منشی عبدالحمید خان ابن حاجی غلام محیی\nخان ابن حکیم غلام حسین خان از اعیان افاغنه است که از افغانستان آمده\nمتوطن دارالاقبال بھوپال است جدش درین ریاست بمشاهرۀ ی صد و پنجاه\nروپیه کلدار ممتاز و بنہایت معزز بوده۔ نحیف در سنه شصت و پنجم از مائه سیزدهم\nبالعرصه ظهور گذاشت و بعد سن تمیز باکتساب علوم ضروریه همت گماشت و سعادت\nحج و زیارات حرمین شریفین حاصل نمود و سالماً و غانماً بوطن عود فرمود- درین زمان\nبسلک ملازمان ریاست بھوپال اسلاک دارد و بالطبع موزون و بفکر رسا شاعری\nرا اسهل فنون می شمارد و بعذوبت بیانی و حلاوت لسانی از سحاب طبیعت قند\nپارسی بدین لطافت می بارد ە\nنشسته بعد مدت نقش بر کرسی تمنا را که پشت پا زدی و غرض کردی سرما را\nمن و درد فراق و گریۀ بیداری شبها دل و بیتابی و صد نالۀ جانکاه دیاربها\nمرید پیر میخانه شو و می نوش در رندی کن که خوشتر هست در دوران همین شهرت بشهر بها"}
{"book": "adl1165", "page": 113, "text": "۱۰۸\nوله\nبیاد عارض گلگوں قبای در چمن رفتم گرفتم دامن گل را چو بواز پیرهن رفتم\nچه پرسی ماجرای من بذوق آن لبیریان بزخم تیشه عظم ز نجهان چوں کوهکن رفتم\nبیاد آمدنگاه ناز چشم فتنه پردازی رسید ای همربانان بسروقتم که من رفتم\nفواره داشت شمعم شعله آه شرر افشان سخیفا تا برون زین ظلمت آباد کهن رفتم\nواصلی کابلی\n(۹۶۸)\nصاحب روز روشن می نگار د که مردے عارف کامل و مجذوب واصل\nبود انچه از نقد و جنس با و میرسید محتاجان میرسانید و بسوراخ موران\nدانه میریخت و بدبستان اطفال را میوه تقسیم میکرد در سنه هشتصد و شصت (۹۶۸)\nو هشت که ماده تاریخ آن کلمه\nاز نجهان رخت بربست\nدر ید بیضا از ملاقاطعی آورده که نوبتی ملاجانی را در شعری با ملا واصلی توارد\nافتاد و بر سرش با هم محاوره و مقاوله درمیان آمد ملاجانی پیش حاکم مروه تفاح\nنمود که گوهر گرانبهای مرا ملا واصلی سرقت نموده است حاکم ملا واصلی را طلبید\nبا حضار آن گوهر امر فرمود وی انکار نمود حاکم تعزیرش نمک آب تجویز فرمود\nاکابر شهر بدین قصه وقوف یافته حاکم را بظرافت واقعه مطلع ساختند و ملا واصلی\nرا از قیدی موجب رهانیدند ازوست ؎"}
{"book": "adl1165", "page": 114, "text": "۱۰۹\nز دل پیکان زنگالودہ آن مہوش برون آید بسان شعلہ سبزی کز آتش برون آید\nو تذکرہ روز روشن صفحه ۷۳۳\n\nیوسف ۹۵۹\n\nمحمد یوسف بیگ ابن شاہ بیگ خان کابلی است ولادتش در کابل نشو\nونما در ہندوستان بظل عاطفت اشرف خان میر منشی تربیت یافته و دارای\nسلیقه و قریحه نیکو بودہ مگر در حین ریعان شباب سنه نهصد و پنجاه و نه\nکلمه (بوستان دولت) ماده تاریخ اوست از کشتمان فانی بمصر جاودانی\nشتافته- اشرف خان که زلیخای کمال جمالش بود صدمه عظیمه برداشته\nماده تاریخ وفاتش چنین یافته- قطعه\nمحمد یوسف آن مصر ملاحت برفت از دہر اشک از دیده ریزان\nپئے تاریخ او گفت عزیزی کجا شد یوسف مصر عزیزان\nدر آفتاب عالم تاب و صبح گلشن و نگارستان سخن ابیات ذیل\nبنامش مرقوم است- سه\nخوش آنکه جای خویش بمیخانه ساخته در پای خم بسان پیمانه ساخته\nآنکس که داد شیوه مستی بچشم یار مستم از ان دو نرگس مستانه ساخته\nگفتم که جا بدیده من کن بناز گفت در رهگذار سیل کسی خانه ساخته"}
{"book": "adl1165", "page": 115, "text": "۱۱۰\nابوالحسن لوگری\nاز جمله شعرا عهد سامانیان و در قرن چهارم هجری زندگانی داشته - صاحب\nلب الالباب می نگارد که ابوالحسن علی بن محمد غزالی لوگری از فحول فضلا بوده است\nواز مقبولان شعراء و شعرش طعم شهد و طیب مشک و طراوت گل و لطافت نسیم\nقصیدۀ میگوید در مدح امیر رضی ابوالقاسم نوح بن منصور ابن نوح\nرحمهم الله \n\nنگار من آن گرد گوهر سپر که زین است حسن از قدم تا بسر\nز عنبر زره دارد او بر سمن ز سنبل گره دار د او بر قمر\nچو بر داشت جوزا لمگر لنگر بجست و بیست از فلانش کمر\nبرون برد از چشم سودا خواب در آورد در دل هوای سفر\nبره کرد عزم آن بت خوشخرام گره کرد بند سر آن خوش سپر\nبتابید سخت و بپیچید است بگرد کمرگاه دستار سر\nشتابان بیامد سوی کوهسار بآهستگی کرده هر سو نظر\nبرآورد ازان وهم پیکر میان یکی زرد گویای ناجانور\nنه بلبل ز بلبل بدستان فزون نه طوطی ز طوطی سخنگوی تر\nچو دوشیزگان زیر پرده نهان چو دوشیزه سفته همه روی و بر\nبریده سرو پای او بی گنه ز مالیدنش شامانه بسر\nز بند بزمینه نی در دمید بار سال نی داد دم را گذر"}
{"book": "adl1165", "page": 116, "text": "۱۱۱\nبر رخ برز و آن زلف عنبر فپاش به نی برزو انگشت وقت سحر\nهمو گفت در نی که ای لوگری\nغم خدمت شاه خور وی مخور\nدر مدح ابولحسن عبید الله بن احمد العتبی گوید\nعبید الله ابن احمد وزیر شاه سامانی همی تابد شعاع داد ازان پرنور پیشانی\nبصورت آدمی آمد بمعنی نور سبحانی خدایا چشم بد خواهم کزان صوت بگردانی\nبخارا خوشتر از لوگر خداوند هی دانی ولیکن گردن شکیبد از دوغ بیابانی\nلب الالباب ج ۲ صفحه ۱۵\nوفات نوح اول سامانی بسنه ۳۴۷ می باشد\nمحمود کابلی\nمحمد عوفی مینویسد که : الحکیم ضیاء الدین محمود الکابلی از احداث شعرا و افاضل\nائمه در غزنین نزدیک داعی اختلاط داشتی و بمجاورت او استیناسی حاصل\nآمده و این قطعه و چند رباعی بخط خود یادگار نوشته است. و آن قطعه این است.\nایا در عالم عز و جلال و قدرت از قلت کمال کل موجودات جمله آفرینش گم\nچو فعل اندر ہوائے رفعت جاه تو سال تو براق آسمانها را زپوی و تگ فتاده سم\nکجا امکان بود ادراک اوج کبریائی تو که در کتم عدم افتد زفکرت خاطر مردم"}
{"book": "adl1165", "page": 117, "text": "صفتى دين معين ملت استاد ملوک عهد\nتوئى والا خداوند فلک چاکر غلام انجم\nزمانه بشكند از غايت تائيد فرمانت\nجهان كز بهر می سازد زنه طاق مدور خم\nبگاه حمله عمداً از نهیب ضربت عدلت\nبریزد زهر از مار و بیفتد نیش از كژدم\nصبا گر خاک پای تو بدوخ پاشد ز دنيا\nزلمن آن ندا آید ز دوزخ یا عثمانكم\nضيا مدحت چه داند گفت كأند عالم خاکی\nزآب روی شاگردان تو یک نم بو فلزم\nکلاه شام تاقلاش مغرب دوزد از قدزر\nقبای صبح تا خیاط مشرق برد از قاقم\nمطرا دار یزدان حا لب دل اعدای تو کفته بسان سینه گندم\n\nرباعی\n\nگر شام تو نور صبح در بر دارد\nروز رخ تو شب معنبر دارد\nاز دست تو راست پا نتوان حستن\nچون زو کژی زلف تو در سر دارد\n\nوله ايضاً\n\nاز رومی تو زلف روی در می تابد\nبر ماه تو حلقه حلقه بر می تابد\nتابش بدست شانه پایش کنی\nبر خویش هی پیچد و سر می تابد\n\nوله ايضاً\n\nای آنکه زرای و پای بر خور داری\nبا دات همیشه عز و بر خور داری\nبر خور داری خوشت از مال جمال\nاز مال و جمال خویش بر خور داری\n\nلب الالباب جلد ۲ صفحه ۱۶۴ و ۱۶۵\n\nصاحب رياض الشعراء واله داغستانی می نگارد که مولانا ضیاء الدین کابلی که اصلاً از غزنوی است و بکابلی معروف گردیده از افاضل روزگار است"}
{"book": "adl1165", "page": 118, "text": "۱۱۳\n\nصاحب هفت اقلیم امین رازی متوفی هزار یک (۱۰۰۱) مینویسد که\nکه ضیاء الدین محمود فاضلی بوده که شعاع خورشید بینش اِضائت علم او چون\nسها کم لمنا بودی و فانوس ماه در نظر فطنت و ذکای او تاری و بیصفا نمودی\nو این رباعی را صاحب هر دو تذکره بنام او نوشته\n\nچشمم ز تو خون گریست حیرانش کن دانسته بزهر خند گریانش کن\nدر زلف ترابست دلی دارم من زنهار شکسته است پریشانش کن\n\nالحاج مولانا فیض محمد هزاره - ۳۴۹\n\nابن محمد سعید که ولادتش بقرار فرمودۀ خود او ہزار و دو صد و ہشتاد و نه\n(۱۲۸۹) ہجری است فاضل موصوف یکی از مؤرخین و عالم جید عصر می این\nخطۀ مقدس بود -\n\nمرحوم موصوف در اوایل صباوت بمدارس ملی دورۀ مقدماتی علوم شرقی\nرا تمام و بهندوستان و ایران سفر کرده بعضی علوم را در انولا تکمیل رسانیده بعد مراجعت\nنموده در شهر شهیر کابل متوطن شده بمطالعہ کتب معتبره اسانید عظام شغل داشته\nو در اندک مدتی بجودت فکر و حدت ذہن و کثرت ممارست در علوم اجتماعی\nو تاریخی و اخلاقی سبقت باقران مینمود - در علم حکمت و کلام خصوصاً - در\nتاریخ و ادبیات نیز مهارت خوبی داشت و در علم نجوم و جفر نیز واقفیت\nدرستی را حائز بود -"}
{"book": "adl1165", "page": 119, "text": "۱۱۴\n\nمرحوم معروف بهزاره علاوه بر معلومات علمی در امور سیاسی نیز دارای مقام\nبس بلندی بوده حائز مراتب فضل و کمال و سرافرازی وظائف مهمه گردیده بود\nچنانچه در عصر امیر حبیب‌الله خان شهید بامر سوانح نگاری اوشان مقرر بود تا که\nدر ظرف مدتی که بحضور او بنوشتن تاریخ افغانستان موظف بود در بجا آوردن\nاین وظیفه سر موئی قصور ننمود و در نتیجه یوماً فیوماً مورد انعامات و عواطف شاهی واقع\nمی شد و کتاب سراج التواریخ را که از اولین شاهکاری اوست در گیتی جهت\nیاد آوری نام آوران افاغنه بیادگار گذاشت -\nو در زمان اعلحضرت امان الله خان سابق شاه افغانستان چندی\nدر دارالتالیف معارف خدمات شایانی نمود و بالآخره بمدرسه حبیبیه جهت\nتعلیم و تربیت اولاد وطن موظف گردید تا زمانیکه حکومت امانی سقوط نمود-\nچون بچه سقا که بکابل تسلط تمام حاصل نمود او را همراه چند نفر باصلاح\nهزاره جات و آوردن بیعت بآن جانب فرستاد - مرحوم موصوف در انجا رفته اگرچه\nبظاهر از طرف اینها بود ولی در مجالس خصوصی با هالی هزاره جات بر خلاف حکومت\nبچه سقا تبلیغ می نمود زمانیکه فوج بچه سقا از مردم هزاره شکست فاحش نمود\nاینها مورد عتاب و لت و کوب زیادی گردیدند تا که مرحوم موصوف در اثر آن لت\nو کوب با کبر سن اینجهان را وداع ابدی نمود - تالیفات متعدده نیز از و بیادگار مانده -\nوفاتش یوم چهارشنبه ۱۶ شهر رمضان المبارک بسنه هزار سیصد و چهل و نه هجری (۱۳۴۹)\nدر کابل پیوست و ماده تاریخ وفات آن کلمه (طوفان غبار) است"}
{"book": "adl1165", "page": 120, "text": "۱۱۵\nدر وصفِ کابل\nاز طبع میرزا محمّد علی صائب اصفهانی متوفّی ١٠٨١ـ الكعبه\n«صائب وفات یافت» مادهٔ تاریخ اوست\nخوشا عشرت سرا کابل و دامان کهسارش\nکه ناخن بردل گل میزند مژگان هرخارش\nخوشا وقتی که چشم از سوادش سُرمه چین گردد\nشوم چون عاشقان عارفان از جان گرفتارش\nز وصف لاله و رنگ بر روی سخن دارم\nنگه را چهرۂ خون زنم ز سیر ارغوان زارش\nچه موزون است یارب طاق ابرو پل مستان\nخدا از چشم شور زاهدان با دانگہدارش\nخضر چون گوشه بگرفته است اندر پای کوهیش\nاگر خوشتر نیامد از بهشت اینطرف کهسارش\nاگر در نقب برج فلک سایش نمی بیند\nچرا خورشید را از طرف سر افتاده دستارش\nحصار پارچه اش اژدهاے گنج را ماند\nدلی ارزد بگنج شائگان هر خشت دیوارش\nنظرگاه تماشائیست در و هر گذر گاہی\nہمیشه کاروان مصر می آید بازارش\nحساب مہ جبینان لب بامش چه می پرسی\nدو صد خورشید رو افتاده در هر باد و بارانش\nبصبیحی می خندد گل رخساره صبحش\nبشام قدر پهلو میزند زلف شب تارش\nتعالی الله از باغ جهان آرا و شهر آرا\nکه طوبی خشک بر جا مانده از رشک جویبار\nنماز صبح واجب میشود بر پاک دامانان\nسفیدی میکند چون در دل شب بام این زارش\nبعمر خضر سرش طعن کوتاہی از ان دارد\nکه عمری بودہ اِے جان هم عیسی ہوادارش\nنمیدانم قماش برگ گل لیک اینقدر دانم\nکه بر گل زند نیشی درشتی سوزن خارش"}
{"book": "adl1165", "page": 121, "text": "گلوسوز ست از نی نغمهای عندلیب او چو آتش برگ میر یزد شهر ر از نوک منقارش\nز تابش جو سرو اد برگ سبزی امین اندرائین خزان رنگی ندارد در گل خار اشجارش\nخضر تیری بتبا ریکی فگند از چشمه حیوان بیا اینجا حیات جاودان برگیر از بهارش\nتخلف بر طرف این هستم ملکی را با این هیئت سپهدار چو نواب طفر خان بود در کارش\nنوای جغد چون آوازه عنقا بگوش آید خوشا ملکی که باشد شحنه عدل تو معمارش\nفلک از آفتاب آئینه داری پیشه میسازد\nکه گرم حرف گردد طوطی کلک شکر بارش\nچواز ہند و دوات آمد برون طاوس کلک او خورد صد ماتهیچ رشک بکبک نظر ز رفتارش\nنباشد حاجت سرسایه بال ہما او را سعادت همچو گل میروید از اطراف دستارش\nبلند اقبالی آن دارد که بر آسمان تازد بزور بازوی قدرت کند با خاک هموارش\nز بس در عهد او دزدی بر افتاد دست عالم نیار د خصم دزدیدن سرا ز شمشیر خونبارش\nراید تیزی از الماس سرخی از لب مرجان نماید جوهر خود را چو شمشیر گہر بارش\nخدنگش را گو هر چه سرخی در دهان دارد زخون دشمنان پان میخورد لبها سفاراش\nسری کز جنبش ابروی تیغش بر زمین افتد که بر میدارد از خاک مذلت جز سردارش\nعنان با دوستی چون گذارد رخش جودش اگر صد یاد پا باشد که می بخشد بیکبارش\nچگویم از بلند یها طبع آسمان مسیرش بدوش عرش و کرسی می نهد از رتبه افکارش\nالهی تا جهان آزاد و شهرارا بجان باشد\nجهان آرائی و آرایش کشور بود کارش\n[ILL]"}
{"book": "adl1165", "page": 122, "text": "۱۱۷\n\nنیز وصف کابل از طبع\nندیم بلخی متوفی ۱۳۳۵\n\nحفاظ الله عجب شهریست کابل\nهوایش عطر بیز و فرحت آمیز\nبهشت آئین هزاران باغ دارد\nبهر باغش بے عالی قصور است\nبود در سرزمینش گلستانهاء\nبگلشن بود گلهاء هر رنگ\nبهر گلزار گلهاے صد الوان\nزبس هر نوع گل پیداست آنجا\nنوای عندلیب و صوت سارش\nطیور نغمه سنج آنجا هزاران\nرسد از فاخته هر دم زهر سو\nقلم در وصف آبش چون کنم سر\nسجزے آب کاریزش گوارا\nچو بیند آب چاهش دجله در خواب\n\nچه کابل کامل جنت تقابل\nفضایش دل گشا و عشرت انگیز\nکه از رشکش فلک صد داغ دارد\nکه رشک انگیز فردوس و قصور است\nچه در شهر و چه باغستان چه صحرا\nشمیم گل دو فرسنگ فرسنگ گل\nبهر گل یک جهان بلبل ثنا خوان\nبود در چار فصلش گل مهیا\nرسد بر گوش دل از شاخسارش\nز قمری و عنادل و ز هزاران\nبگوش حق نیوش آواز کو کو\nزند سر از سریرش جوش کوثر\nکه در وصفش قلم را نیست یارا\nشود بس ز خجلت غرق گرداب"}
{"book": "adl1165", "page": 123, "text": "۱۱۸\nچه وصف چشمه سارش را کنم من که وصفش همچو آبش هست روشن\nفواکه انچه دل را هست مطلوب شود پیدا لطیف و نازك و خوب\nز شیرینی و ترشی هر چه خواهی ز هر نوعش شود پیدا کما هی\nچه ترشی وصف او هر کس کند گوش شود صفر از سر خواب فراموش\nکنم چون وصف شیرینیش بنیاد کسی کو بشنود گردد چو فرهاد\nچو خوانش گردد از هر جنس نادر شود بی کیف و کم فی الحال حاضر\nبود سکان این شهر دل آرای نکو خُلق ونکو خُلق و نکو رای\nفهیم و عاقل و خوش طبع و فاضل ظریف و مقبل و مطبوع و کامل\nچه شهر و برزنش چه کوه و صحرا سراسر روح بخش و رونق افزا\nغرض شهریست مستغنی ز اوصاف همه خیرش خواند ورد و از صاف\nخداوندا نگهدار از زوالش بحق محفوظ از عین الکمالش\nخصوصاً پایتخت شهر باریست زمین تمکین شه گردون مدار یست\nشعارش قوت اسلام دین است ادام الله شهباز امیشه این هست\nشکوهش با فلک گردیده همسر ز قهرش خصم در خون پای تا سر\nبکار دین و دنیا بس دلیر است بروز حرب و هیجا همچو شیر است\nهمه اقوال و افعالش موافق بصدق و راستی چون صبح صادق\nچو ناید در قلم حد ثنایش سخن را ختم سازم بر دعایش\nالهی تا جهان آباد باشد صحیح و خرم و دل شاد باشد\nشود هر هفته و روز و مه سال زیاده عز و جاه و مجد و اقبال"}
{"book": "adl1165", "page": 124, "text": "ندیم این شاه را هست از دل و جان\nدعاگوی و رضا جوی ثناخوان\n\nتمّت بعون الله تعالیٰ\n\nکتاب نداء بهار افغانی، مؤلفه فاضل عبدالحکیم خان رستاقی در انجمن ادبی کابل لحاظ\nشد از نقطۀ نظر احتیاجات تاریخیه وطن عزیز، ترحمات آقای مؤلف در تالیف و تدوین\nاین کتاب قابل تقدیر و تحسین است زیرا این رشتۀ نگارشها در جای خودش برای\nتدوین تاریخ افغانستان موقع مناسبی داشته و در اشعار راه سهلتری را ایجاد\nکرده است. انجمن ادبی بعد از ان که زحمات مولف را تمجید میکند از خداوند\nتکثر امثال او را با موفقیت خودش در تالیفات مفیده و طبع\nنشر آن مشیت مینماید.\nهیئت انجمن ادبی - هشت عقرب ۱۳۱۰ کابل\nسرور گویا میر غلام محمد\nاگرچه این تالیف را خیلی مکملتر گفته نمیتوانم اما این ابتدای این نوع تصانیف\nاست البته در آتیه در پیروی این تالیف همچنین تصانیف و تالیفات قدر و\nبهای تاریخی مملکت ارا خواهد اشنود باید که این کتاب چاپ شود\nاحمد علی"}
{"book": "adl1165", "page": 125, "text": "۱۳۰\nمآخذعن این کتاب\nاسم کتاب اسم مولف تاریخ تالیف اسم کتاب اسم مؤلف تاریخ تالیف\nسرو آزاد غلام علی آزاد ۱۱۹۸ تذکره حسینی محمد حسین سنبھلی ۱۱۶\nخزانۂ عامره غلام علی آزاد ۱۱۷۶ نامه دانشوران\nآتشکده آذر سراج الاخبار محمود طرزی\nمجالس النفائس میر علی شیر نوائی ۹۰۰ تذکره سلطان محمد امیری ۹۲۰\nهفت اقلیم امین رازی ۱۰۰۰ حدائق السحر رشید وطواط\nفوائد بهیه مولانا عبدالحی ۱۲۹۲ انساب السمعانی ابوسعد سمعانی ۵۶۰\nسیر الاقطاب الله داد ابن شیخ عبد الرحیم ۱۰۵۶ اخبار الاخیار شیخ عبدالحق\nریاض الشعرا واله داغستانی ۱۱۶۰ نگارستان سخن نور الحسن ۱۲۹۵\nشمع انجمن صدیق حسن خان ۱۲۹۰ نفائس المآثر علاء الدوله قزوینی ۹۸۰\nمفتاح التواریخ ولیم بیل انگلیس ۱۲۶۴ زین الاخبار ابوسعید گردیزی ۴۴۰\nروز روشن علاء الدین بلگرامی ۱۲۹۵ گلشن بخار نواب مصطفیٰ\nخزینة الاصفیا مجمع الفصحا رضا قلی خان ۱۲۸۰\nتحفة الکرام علی شیر قانع مرآة الخیال شیر خان لودی ۱۱۰۲\nابن خلکان معجم البلدان یاقوت حموی ۶۲۴"}
{"book": "adl1165", "page": 126, "text": "Voir STOREY\n\n913 Sham'-e anjoman\n915 Sobh-e golshan\n915 rôj-e rawshan\n151 Miftâh at-tawârik, Th. William Beale\n914 Negâristân-e sokhan"}
{"book": "adl1165", "page": 127, "text": "VOIR STOREY\n\nSham'-e anjoman , Storey : 913\nSobh -e golshan , Storey : 915\nRôy-e rawshan ibid\n\ncherâgh-e anjoman (Jâwid, Negâhi ... (1355/1976)\nSakinata ol-fozalâ p. 128\n\nSelon RF ds EIR, Afgh, p. 566: Bahâr-e afghân ya\nSakinat al-fozalâ"}
{"book": "adl1165", "page": 128, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1165", "page": 129, "text": "[BLANK PAGE]"}
