{"book": "adl1164", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1164", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1164", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1164", "page": 4, "text": "(٢٥) افغا\n\nوزارت معارف\nسلسله\n- ١٥١ -\n\nریاست دار التالیف\nادبیات\n- ٢٥ -\n\nادبیات\n\nصنف سوم رشدیه\n\nبه تحریر قاری عبدالله خان معلم\n\nو تصویب وزارت معارف\n\nطبع اول\nتعداد\n( ١٠٠٠ ) جلد\n\nسنه ١٣٤٩ ق - ١٣١٠ ش\n\nکابل - ریاست عمومی مطابع"}
{"book": "adl1164", "page": 5, "text": "[ILL]\n\n[ILL]\n\nنظامنامه\n\n[ILL]\n\n[ILL]\n\n[ILL]"}
{"book": "adl1164", "page": 6, "text": "بسم الله الرحمن الرحیم\n*(ادبیات)*\nنوعي از ادبیات شعر است و شعر حس بدیعی را بحرکت\nدرآورد پس نوعی از ادبیات حس بدیعی را بحرکت درآورد\nو بردو قسمت یافته :\n۱ – نثر و عبارتست از پارهٔ سخنان که دارای فقره های\nمتعدد و مختلف بوده از آهنگ و وزن مخصوص عاری باشد مانند\nاین قطعهٔ منثور : –\n۱ – صبحگاهی در بین الطلوعین که راه می پیمودم جانب مشرق\nافق را ملاحظه نمودم روشن شده چنانچه گوئی کورهٔ در پس\nکوه لهیب خود را برافراخته ."}
{"book": "adl1164", "page": 7, "text": "-- ٢ --\n\n٢ -- نقاط نزديك بخور قرمز از پس آن طلائی دورتر از ان سفید و اندكی بعد تمام قسمت شرقی آسمان خاکستری رنگ میباشد .\n٣ -- ستاره صبح كه ماننديك قطعه الماس میدرخشید بتدریج ضعیف گشت و چیزی نگذشت که قلل سلسله های غربی البرز طلائی رنگ شدند و نیمی قرص خورشید مانند خرمن آتش در مجمر پیچیده در ابرهای سفید نمایان شد .\n٤ -- سرپوش یا مقنعه طلائی کوهها بر چادر لاجوردی آنها افتاده و پدیدار شدن خورشید با آنهمه شکوه زمین و آسمان را رنگی بدیع میداد .\n٥ -- دست استاد هر چیزی را چنان ترتیب داده بود كه جمال و جلال گیتی را در آخرین سرحد عظمت ظاهر میساخت .\n(دانشکده)\nقطعه فوق نثر و دارای پنج فقره میباشد اگرچه هر فقره آن مشتمل است بر چندین جمله كوچك .\n٢ -- نظم و نظم عبارتست از سخنی كه فقره های آن بيك"}
{"book": "adl1164", "page": 8, "text": "- ٣ -\n\nاندازه و يك برابر باشد و دارای آهنگ و وزن مخصوص بود و باز\nهر فقره اش بدو پارهٔ متساوی قسمت یافته باشد مانند نظم ذیل\n\nبهار\nاگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را\nبیا مطالعه فرما بنو بهار زمین را\nحکیم بار خدائی كه صورت گل خندان\nدرون غنچه ببندد چو درمشیمه جنین را\nشگفت نیست که از گل بدر كند گل و نسرین\nهمان كه صورت آدم دهد سلالۀ طین را\nسزد که بردر حكمش نهند روی عبادت\nمصوری كه تواند نگاشت نقش جبین را\nبهم برآمده باد از نهیب باد بهاری\nمثال شاهد غضبان گره فگنده جبین را\nمگر شكوفه بخندید و بوی عطر برآمد\nکه ناله در چمن آورد بلبلان حزین را"}
{"book": "adl1164", "page": 9, "text": "- ٤ -\n\nنظم فوق شش فقره برابر است و هر فقرهٔ نظم را مثلاً\nبیت گویند و دوپارهٔ مساوی آن را دو مصرع خوانند پس معلوم\nشد که فقرهٔ نظم یعنی بیت دارای دو مصرع باشد چنانکه می بینید.\n\nادبیات و سائر علوم\nادبیات را با برخی از علوم ربط و مناسبتی بوده گاهی ازان\nصحبت میکنید و بدین طریق مسائل علمی را بزبان شیرین خود\nبیان سازد و فائدهٔ آنرا عام نماید و مخصوصاً ادبیات را باحکمت\nوفلسفه وتصوف واخلاق و اجتماعيات وتاريخ رابطه بیشتر بود\nوما بطور نمونه چند مثال ذکر کنیم :-\n\nفلسفه\nزبرق تندی فکر اهل استدلال میسوزند\nبود از رفتن گرم خود آتش پای چوبین را\nبیت فوق مسئلهٔ حرکت و حرارت را اثبات میکند .\nبیچارهٔ که رم کند از خود کجارود\nآسوده گی بگو شهٔ عزلت نمانده است\nاین بیت از فلسفهٔ تنازع حیات بحث میراند ."}
{"book": "adl1164", "page": 10, "text": "اخلاق\nهمچو خورشید بود تاج سر اهل جهان\nهر که جامش زمی صاف ادب لبریز است\nاین بیت از آداب صفت میکند و مارا بدان ترغیب مینماید .\n\nقناعت وطمع\nدست طمع که پیش کسان میکنی دراز\nپل بسته که بگذری از آبروی خویش\n( صائب )\nدستی که وانشد زقناعت بروی خلق\nانگشت او یمین به از شهپر هماست\nخون حیا بگردن اهل طمع بود\nقتل گدا بقصد قصاص حیا رواست\n( کلیم )\nاین ابیات از قناعت صفت و از طمع نکوهش میکند\nومارا بقناعت ترغیب میدهد وازطمع می ترساند ."}
{"book": "adl1164", "page": 11, "text": "٦\n\nصدق\nاز طریق راست خاشاك خطر ها رفته اند * هرچه در راه من است از طبع گمراه من است\nزمانه راستم یاد داد و گفت چو خضر * بدست تا بودت این عصا نمی میری\nاین دو بیت بصدق و راستی ما را میخواند .\n\nادبیات و تصوف\n\nره عقل جز پیچ در پیچ نیست * برعارفان جز خدا هيچ نيست\nتوان گفتن این با حقائق شناس * ولی خورده گیرند اهل قیاس\nکه پس آسمان و زمین چیستند * بنی آدم و دام و در کیستند\nپسندیده پرسیدی ای هوشمند * بگویم گر آید جوابت پسند\nکه هامون و دریا وکوه وفلك * پری و ادمی زاد و دیو و ملك\nهمه هر چه هستندزان کمترند * که با هستیش نام هستی برند\nابیات فوق نشان میدهد که وجود وهستی همه مخلوق در برابر وجود و هستی خدای تعالی هیچ باشد و نیست بود و در حقیقت وجود کامل از برای اوست عز اسمه که ابتدا و انتها ندارد و باقی است که فانی نمیشود و زوال نمییابد برعکس وجود همه مخلوق را خدایتعالی از نیست هست کرده و باز نیست می سازد . و این یکی از مسائل مهم تصوف است که در لباس ادبیات بیان گردیده ."}
{"book": "adl1164", "page": 12, "text": "- ۷ -\n\nادبیات و علم اجتماع\nکرم و احسان\n\nبدین رواق زبرجد نوشته‌اند بزر\nکه جز نکوئی اهل کرم نخواهد ماند\n\nای نور چشم من سخنی هست گوش کن\nتا ساغرت پر است بنوشان و نوش کن\n\nاین دو بیت ترغیب بکرم و احسان میکند .\n\nخدمت بجامعه\nطریقت بجز خدمت خلق نیست\nبه تسبیح و سجاده و دلق نیست\n\nضرر نرساندن\nمباش در پی آزار هرچه خواهی کن\nکه در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست\n\nبیت نخستین مارا بخدمتگذاری خلق ارشاد میکند و بیت دوم\nاز ایذا و آزار نهی میکند .\n\nادبیات و تاریخ\nادبیات یکی از منابع سه‌گانه تاریخ هم بشمار میرود چه طوری\nکه از روایات منقوله و آثار عتیقه ملتی احوال آن ملت معلوم میشود\nهمان طور از ادبیات نیز اطوار و عادات ملت معلوم میگردد و نیز"}
{"book": "adl1164", "page": 13, "text": "- ۸ -\n\nکتیبه های ابنیه و قطعات تاریخ وقایع اشخاص وغیره همه ادبیات\nباشند وب تاریخ هم امداد نمایند .\n\nشعر : نظم ونثر\n\nپیشتر گفتیم شعر عبارت است از خیالات وسخنانان ذوق آور\nوشور انگیز و گاهی در عبارة موزون باشد وآن نظم است :\nو گاهی در عبارة غیرموزون وآن نثر وهريك اقسام مختلفة\nداشته واقسام نثر قرار آتی است :\n۱ - مرجز وآن نثری است که فقرهایش ما نند نظم يك برابر\nودارای وزن باشد مثل :\nصرف اوقات بی ذکر واهب کارساز ؛ وخرج انفاس جز\nیاد قادر کردگار ؛ محض غبن وکمال زیان است .\nنثرفوق مرجزاست چه هر دو فقر اش يك برابر وهم وزن است .\n۲ - نثر مسجع وآن نثریست که آخر دو فقرة او دارای\nدولفظ مساوی باشد دروزن وعدد حروف وحرف آخر\nهر دولفظ یکی باشد مثل : ـ\nنفسها ازحکایت جام نرگس سرمست ونظرها ازمشاهدۀ گونۀلاله رنگ بست"}
{"book": "adl1164", "page": 14, "text": "- ٩ -\n\nاز تنومندی اشجار خزان در لطمه خواری و از برومندی\nشاخسار بهار و برخورداری .\nنثر فوق مسجع است چه لفظ (مست) و (بست) در آخر\nدو فقره اول آن در وزن و عدد حروف مساوی و حروف آخر\nهردو که (تاء) است یکی است . و نیز لفظ (خواری) و (داری)\nدر دو فقره آخر با هم مساوی و در حرف آخر متحد باشد و این را\nسجع گویند .\n٣ - نثر عاری عبارتست از فقرات ساده که مزجر و مسجع\nنباشد .\nنثر عاري يك مسلول\nحال ندارم گریه مکن . حال ندارم ناخوشم جریان سرشك\nحزین چشمان تو بدلم بقدر زخم خنجر مدهش است ! چرا گریه\nمیکنی ..... مرا در فراش موتم هم راحت نخواهی گذاشت .\nبرای تو فقط برای تو است يك مسلولی که همیشه حاضر\nمرگ است آیا باین جگرهای حسرت کش ابدی او و جوانی که"}
{"book": "adl1164", "page": 15, "text": "- ١٠ -\n\nجگرها یش مملو از مکر و بهای سل است يك کمی مرحمت يك کمی\nالتفات نخواهی کرد.\nحال ندارم گریه مکن ... ! بيك بیچاره که در حال احتضار\nاست اگر کمی اثر رحم و شفقت نشان ندهی فردا گلهای وحشی\nکه محصول فلاکت جسم مسلول منند در روی قبرم باز خواهند شد\nوانشاءالله بتو و تمام خوشگلی تو يك خنده استهزا پرست خواهند کرد.\nنثر فوق عاری است چه فقره های آن ساده و از ترجیز و تسجیع\nخالی باشد بیشتر نثر متوسطین و متأخرین مسجع و دارای دو فقره\nباشد متحد در معنی ولی امروز نثر مسجع متروك گردیده هر چه\nمینویسند نثر عاری است .\nزمستان\n\nنمیتواند چرا عالم افسرده است گلستان چرا پژمرده\nمینماید . آب چرا اداهای خنك میکند صدای آبشار چرا حزين\nبگوش می آید فواره چرا سر نگون گشته ؛ هوای باغ خوش\nنمی آید و تماشای چمن مزه ندارد همین دل میخواهد بکنجی"}
{"book": "adl1164", "page": 16, "text": "خزیده از عالم کناره جوید و با یک حسیات اسف خیز این فسردگی را\nتماشا کند بلی آمد آمد زمستان است قهرمان سرما مدتی است\nباقوه نامیه بنا به پیکار گذاشته و بقرار پلان مرتسمه خود\nنیم کره شمالی را دارالحرکات سوق الجیش قرار داده کندک\nپیشدار خزان را چندی پیشتر بکشف مأمور نمود وچون قوه\nمعنوی کندک تفوق داشت همه نقاط حاکمه چمن را اولاً کشف\nو بعد بحوزه تصرف در آورد . وفوج برگ و بار اشجار و نبات را\nتيت و پرك ساخت و با تلگراف بی سیم صرصر بقهرمان سر ما\nمخابره کرده مژده رسان شکست غنیم گردید قهرمان سرما\nقشون دوم یخ بندی را نیز حکم داد تا بكندك خزان پیوست و از\nمرکز چمن تا سرحدات کوه و دامان همه را احتلال نمود هنوز\nفوج سوم و چهارم برف و توغلهای خودرا سوق نداده هنوز\nهوا پیمایان برف سرماهی و خیل زاغ در فضا بطیران نیامده ورنه\nچاره مشکل میشد اینک بایست ازین پیش آمدها پیش بندی کرد\nو باسارت سرما تن در نباید داد و قوای متنوعه صندلی و بخاری\nو آلات اندفاعیه پوستین و کنبل را تهیه کرد چرا اگر یکبار"}
{"book": "adl1164", "page": 17, "text": "- ۱۲ -\n\nسرما قانون فوجی اجرا کرد و دست بقتل و اسر نفوس حرارت\nو نهب اموال اعتدال هوا باز گشاد کدام قوه از و مدافعه نماید\nو تنگدستان را از شکنجهٔ برودتش وارهاند برتوانگران است که توانگری\nخود را در تهیهٔ اسباب رفاه عموم صرف نمایند و ثروت جامعه را نمو دهند\nچه توانائی برای همچو تصادفات بکار آید شنیده ام بیچارگان را که در\nشبهای بسیار خنك زمستان از بی اسبابی خواب نبرده و مي سرايند : -\nشنیده ام که چو محمود غزنوی شب دی * نشاط کرد و شبش بر سر سمور گذشت\nیکی گدای برهنه سر تنور بخفت * تف تنور بر آن مستمند عور گذشت\nصباح نعره برآورد و گفت ای محمود\nشب سمور گذشت و شب تنور گذشت\n\n( قاری عبدالله خان )\n\nغم و سرور\n\nقلم برداشته خواستم راجع بسرور و غم چیزی بنویسم و هريك ازين\nدو عوامل طبیعی ، این دو قهرمان بزرگ ، این دو سلطان قاهر و دل ،\nاین دو فر ما نفرمای با عظمت و جبروت عالم وجود انسانی را تعریف و از ترجیح\nيك بردیگر سخن رانده و روی هم رفته مزایا و فضائل یا نقائص و معائب\nهر يك را شرح دهم . ناگاه انبساطی بر ضمیر استیلا یافت فرحتی در خود میدیدم همی دلم\nمیبالید امیدهای دیرین در برابر چشم صف زدن گرفت آرزوهای پژمرده زنده شد ."}
{"book": "adl1164", "page": 18, "text": "- ۱۳ -\n\nیاللعجب ! ! وظیفه ام حسب دلخواه اجرا ندارد که گویم\nوجدان را استراحتی روی میدهد ، وطن مقدس هنوز ترقی\nاطمینان بخشی ننموده که این قدر برخود ببالم منتظر اصول\nمژده هم نیم که زمزمه کنم : -\nامروز نامه ام ز بریار میرسد * من گام قاصد از طپش دل شنیده ام\nچشم بعالم چیست ؟ بلی سرور که در هر کجا که انسان است\nوجود ندارد در صحنه تمثیل خیال تجسم میکند سیمای این شاهد\nشنگول بشوش ؛ چهره خیلی تازه ، جبین کشاده ، رخساره ها\nسرخ وسفید ، مژگانها بلند ، لبها خندان اما از ناز چنین بابرو زده\nغربده آغاز و برمن عتاب کرده گفت : -\nخوب منکه محبوبه دلپسند عالم وجهانی به لقایم مشتاق و\nبدولت وصلم تمنا دارند و دست هر کس هم بدامن وصلم نمیرسد\nبلکه در ایوان خسروان مقیم و پاشاه و وزیر انیسم مرا باغم که\nهمیشه پیرو حادثه وسدّت آن قافله است چگونه خواهی دريك پله\nبسنجی و یا تصور کنی من بروی چیره یا آن خیره برمن دستی دارد .\nباغ ، راغ ، بهار ، سبزه ، گل ، آبشار ، آب روان ، سیرمهتاب ،"}
{"book": "adl1164", "page": 19, "text": "- 14 -\n\nحسن ، آهنگ خوش ، بوی دلکش ، نعمتهای لذیذ ، ملموسات لطیف و روی هم رفته جمیع مناظر قشنگ طبیعت سبب وجود منند و من زاده پاک همچه نیکانم عالم بشر با مید همدمی من زنده مانده است ور نه دیدار منحوس غم که نتیجه اخس فلاکت ، زحمت ، مرض ، تنگدستی ، احتیاج و بی عزتی است یکوقتی دود از نهادش میکشید.\n\nآن ظالم طبیعت خیلی بیرحم و همیشه جانهای پاک را شکنجه ظلم و دلهای نازک را در فشار استبداد میگیرد. زبان شیرین سرور آن شاهد شنگول دلم را برد براستی سخنانش هم تا یک حد جامداشت در من اثر کرد. میل کردم دار و ندار خود را همه در مقدم او نثار کنم و پوزش خواهم از تصوری که میخواستم او را در خریت با حریفش مقایسه کنم. دفعةً طبیعتم گرفت، دلم تنگی میکرد از تنفس طبیعی بازماندم نفس که چون فرو میرود ممد حیات و چون بر می آید مفرح ذات است از سینه تا گلو چند جا گره گشته و نزدیک بود خفه شوم این حال تنگ که حکایت میکند از فشار قبر چیست صحنه تمثیل خیال پرده را بدل کرد غم که فلک زده گان بیچاره همه کشته دست اویند همچو فرشته عذاب"}
{"book": "adl1164", "page": 20, "text": "- 15 -\n\nحاضر شد در جبینش چین وشکنج بسیاری فراهم آمده که دیدنش\nعیش ماتمیان را منغص وطبع نامرادان را منقبض سازد بآواز\nلرزان گلو گیری گفت :-\nشما نوع بشر خیلی حقوق ناشناسید ، خدمت هیچکس\nبه پیش شما مجری نمیشود من باپدر شما حضرت ابو البشر عقد\nاخوت بسته بودم هنگام هبوط بدین الم کده که از مونس\nخویش جدا افتاد من ازو تفقد ودلجوئی کرده و نگذاشتم\nتنها بماند وچون آشنای پدر خویش پسر گرفته اند ازان عصر\nتا امروز در هر حادثه از دلجوئی وتفقد اولادش هم پا نگرفته وبقدر\nمساعده وقت از ایشان وارسی کرده ام ! گرمن باولادش دلسوزی\nنداشتم اکثری ناخلف وباغوای سرور از جلد انسانی برآمده\nعیاش ، تن پرور ، مغرور ، خودبین می شدند .\nاخلاق ذمیمه همه در آنها نمو وحس عواطف روحی بالمره\nدر آنها خفه میگشت . خلاصه نگذارم قوای معنوی و روحیات\nشان ضعیف گردد . مرا با سرو که همیشه همنشین است با اشخاص\nبی وجدان ومردم کوتاه فکر عاقبت نیندیش چگونه مقابل"}
{"book": "adl1164", "page": 21, "text": "− ١٦ −\n\nو بر علاوه خواهی او را بر من ترجیح هم دهی .\nدعوی و ادله متعارضه خصمین را در قوه وضعف مساوی\nیافتم قوه فکر از حرکت باز ماند و نتوانست باطراف قضیه تعمق\nوصحت و سقم دلائل هر دو را بسنجد بر حقانیت یکی و بطلان\nدیگری حکم نماید قوه تمیز که کشف حقایق از وظائف او ست\nمرا متحیر دریافته گفت :−\nقاعده کلی است که اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است پس\nاگر در مقدمات خصمین و کیفیت ترتیب هر يك اندك تأمل کنی\nفوراً بر صدق دعوی یکی و کذب دیگری بر میخوری .\nاینقدر هست دلائلی که هر يك بر حریت خودش اقامه نموده\nوقتیکه تحلیل کنیم می بینیم رجعش بغم وسرور دنیوی میشود\nاز انجا که این دار ابتلابی ثبات ومحل حوادث است البته غم\nو سرورش هم گذرنده و بی ثبات میباشد و چون ابنای بشر\nادعا دارند که در اصل فطرت همه حر و آزاد آفریده شده اند\nصفت حریت مقتضی است که نه در بند غم و نه بنده سرور باشند\nبلکه از ربقه تعلق و دلبستگی جمیع نوش و نیش ، عزت و ذلت ،"}
{"book": "adl1164", "page": 22, "text": "۱۷\n\nآمرى ومأمورى برآيند.\n( لكيلا تأسوا على ما فاتكم ولا تفرحوا بما اتكم . )\nآمد بغم و سرور اخروى معلوم است خاتمه مستور و انسان\nعاجز را با وصف ظلومی و جهولی عقبات بيمارى مرگت عالم برزخ\nو آخرت در پيش ( كس را نداده اند برات مسلمی ) هم از قضاياى\nمسلمه است پس انسانى كه اندك آدميت داشته با سرور آشنا\nنبوده وغم را هزار مرتبه بروى ترجيح ميدهد اين است حقيقت\nسخن در خصوص مزيت غم بر سرور .\n( قاری عبدالله خان )\n\nاعتماد بنفس\n\nبراى حصول بيك زندگانى باسعادت و شرافتمندانه هيچ\nطريقى بهتر از داشتن اعتماد بنفس وعزم و اراده نيست انسان\nبايد قائم بالذات بوده در امور زندگانی جز باعتماد نفس وبازوی\nتوانای خود حتى به پدر ومادر هم درامور معاش اعتماد واتکال\nنداشته باشد هر كسى بايد بداند كه هيچكس جز خودش مسئول"}
{"book": "adl1164", "page": 23, "text": "- ۱۸ -\n\nمقدرات زندگانی او نیست بهمین جهة باید خود را بطوری\nباعزم و اراده تربیه کند که در کشاکش حیات فقط بهمت و\nو پشت کار خود اعتماد داشته و همیشه هر مقصودی را با کمال\nقوت قلب تعقیب کند تا بآن برسد ادامه حیات شرافتمندانه\nبا ضعف و ناتوانی و اتکال بغیر غیر ممکن است پس انسان باید دارای\nصفات عالیه اعتماد بنفس و عزم و اراده بوده و در پرتو سعی\nو عمل و اراده قوی وسائل سعادت و آسایش خود را فراهم کند\nو هیچگاه در قدرت و توانائی خود شك و تردید ننماید بلکه همیشه\nبشجاعت فطری خویش اعتماد داشته در برابر مخاطرات دل قوی دارد\nزیرا کسی که خیال کند از دشمن شکست میخورد و یا بآمال خود\nنمیرسد مسلماً مغلوب می شود .\nخلاصه اعتماد بنفس و عزم و اراده دست ضعف و تردید\nو هراس را از دامان همت کوتاه میکند و پردۀ سیاه روزی را از هم\nمیدرد و انسان را بمقاصد و آمال خود میرساند و در سخت ترین\nمواقع آمادۀ فتوحات میکند .\nناپلیون کبیر از اشخاص گمنام و از خانواده های فقیر بود"}
{"book": "adl1164", "page": 24, "text": "— ۱۹ —\n\nواز حیث خلقت نیز ضعیف ولاغر اندام بنظر می آمد تنها عزم وارادۀ آهنین وفعالیت وی او را از رتبۀ سربازی بدرجه امپراطوری رسانید وبفتوحات محیرالعقول نائل ساخت ومدتی غالب سلاطین مقتدر عالم را بوحشت واضطراب داشت .\nوهمچنین مخترعین وکاشفین عالیقدر در پرتو کوشش وعزم و اراده و فدا کاری باختراعات واكتشافات محیرالعقول موفق گشته وجامعۀ بشر را ابدالدهر رهین خدمات خود نموده اند .\n( لآلی الادب )\n\nنمونۀ از نثر قدیم\n\nجوهریان رستۀ بازار معانی وصرافان دارالعیار سخندانی و چهره کشایان غرائب حکایات وصورت آرایان عجائب روایات عنوان جرائد اخبار را براینگونه آرایش داده اند و دیباچۀ صحائف اسمار را بدین نمط توشیح وتزئین نموده که در قدیم الایام باقصای چین پادشاهی بود که دولت و کامگاری او در اطراف و جوانب عالم سایر و ذكر عظمت و شهریاری او چون نیر اعظم در نصف النهار ظاهر سلاطین نامدار حلقۀ اطاعت او در گوش جان کشیده و پادشاهان رفیع مقدار غاشیۀ امتثال او بردوش گرفته برحاشیۀ بساط دولت"}
{"book": "adl1164", "page": 25, "text": "۲۰\n\nروز افزونش پیوسته امراء عالمگیر و وزراء صائب تدبیر کمر خدمتگاری\nبمیان جان بسته و در پایتخت آسمان پایه اش همواره فضلای بزرگوار و حکمای\nنصیحت شعار بر کرسی هواداری نشسته . خزانه بانواع جواهر و اصناف نقود\nمشحون و لشکر جرار نامدار از حد حساب و شمار بیرون شجاعتی باسخاوت\nقرین و سلطنتی باسیاست همنشین معدلتش قاهر خونخوارگان و مرحمتش چاره\nبیچارگان .\nو آن پادشاه را همایون فال گفتندی که بعدل شاملش فال رعایا همایون بود\nو بلطف کاملش حال عجزه و درویشان بفراغت و رفاهیت مقرون و مقرر است\nاگر شحنه عدل بضبط احوال رعیت اهتمام نماید دزد فتنه بدستیاری ستم\nدمار از روزگار خاص وعام برآرد واگر پرتوشمع انصاف کلبه تاريك دردمندانرا\nروشنائی نبخشد ظلمات ظلم اطراف و جوانب مملکت را چون دل ستمکاران\nتیره دارد .\nاین پادشاه را وزیری بود رعیت پرور ومرحمت گستر که رای عالم آرایش\nشمع شبستان مملکت بودی و فکر صواب اندیش او بيك تامل هزار عقده مشکل\nبرگشودی کشتی دریای فتنه را حلم گران سنگ او در گرداب اضطراب\nساکن ساختی . و شاخهای دامنگیر خارستان بیداد را تندباد\nسیاست او از بیخ وبنیاد برانداختی و بجهة آنکه ازرای خجسته او\nکارآن ولایت رونقی تمام داشت . او راخجسته رای خواندندی"}
{"book": "adl1164", "page": 26, "text": "۲۱\n\nو همایون فال در هیچ مهم بی مشاورت او خوض نمودی وبی تدبیرش در جزوی وکلی امورشروع نفرمودی نه بی اجازت او درمیدان رزم کمرمحاربت می بست ونه بی اشارت او در ایوان بزم برمسند عیش وعشرت می نشست و هر آینه پادشاهان نامدار وسر افرازان کامکار باید بحکم ( وشاورهم فی الامر ) بی مدد مشاورت بزرگان خورده دان در مصالح ملك مدخل ننمایند و تمام نظام اعمال و احکام خود بتدابیر وزیران کامل ومشیران عاقل بازبندند تا بفحوای ( ماتشاور قوم الاهداهم الله الى رشد امورهم ) هر چه از ایشان صادر گردد بصلاح مقرون باشد و امنیت عالم و جمعیت حال بنی آدم را متضمن :\n\nدر همه کار مشورت باید کار بی مشورة نکو ناید .\n( انوار سهیلی )\n\nحکایت\n\nحکایت کرد مرا بادوستی که در سفر یار موافق بود و در حضر جار – ۱ – ملاصق – ۲ – که وقتی از اوقات بحکم ضیق حال و اختلال آمال از مسقط الهام – ۳ – قصدانتقال کردم ورای\n\n۱ – همسایه – ۲ – بهم چسبیده – ۳ – اندیشه ."}
{"book": "adl1164", "page": 27, "text": "- ۲۲ -\n\nاو تحال آوردم پس دل از استقامت برداشتم ونماز اقامت\nبگذاشتم گاهی چون ماهی در آب و گاهی چون عقاب در هضاب ـ ۱ ـ\nمیرفتم تا برسیدم به صور ـ ۲ ـ وصيدا خاك آن تربت با آب\nغربت سازگار دیدم و نفس را دران جای آرام و قرار روزکی چند\nدران حدایق ـ ۳ ـ ببودم واز شواهق ـ ٤ ـ سفر بیاسودم واز\nهر گوشه توشه میجستم و دل را مکانی طلب میکردم تا یکروز بامداد رسیدم\nبجایگاهی جمعی دیدم ایستاده و قومی نشسته منبری آراسته و نهاده پیری\nباروی زرد و نفس سرد وسینه پر درد از وعظ شمعی افروخته و خلق را\nپروانه وار سوخته جمعی از وعد و وعید او متحیر و از زجر و تهدید او متغیر\nهر يك بر گناهی آهی میکردند و بر هر تبذیری تشویری میخوردند\nآتش از سینه ها بردیدهـا میرسید و آب از دیدها برسینه هـا\nمیچکید چون چشم بکشادم و گوش بنهادم استماع را قصد آن\nاجتماع کردم پیر واعظ بزبان فصیح و بیان ملیح صریح میگفت :\nايها الناس هر کرا در سر سودائی است بداند که امروز را فردائی است\nبدانخدائی كه افلاك را برپای بداشت واین املاك را برجای\n\n۱ - پشته ها - ۲ - صور وصیدا نام شهریست از فنيقى ها - ٣ - باغها ـ ٤ - سختیها ."}
{"book": "adl1164", "page": 28, "text": "- ۲۳ -\n\nبگذاشت که هر حسنه را مکافاتی وهر سیئه را مجازاتی وهر حلالی را\nحسابی وهر حرامی را عقابی است وهريك را مرجع ومآبی میپندارید\nکه عیش وطيش بآخر نخواهد رسید ولباس عمر بفرجام نخواهد\nدرید کلا و حاشا منادی شرع در خروش است و واعظ شیب\nبربنا گوش وتو از حرص بی عقل وهوش چند حکم محکم وقضای\nمبرم بسر تو رسید اعتبار نگرفتی این چه باد ریاست است وآنش\nسیاست باش تا اجل معهود دامن امل نامحدود بگیرد وچراغ\nحیات بوزش بادممات فرو میرد این بساط ممدود فرسوده گردد\nواین انفاس معدود پیموده آید آن گاه بدانی که این گفته ها را\nملالتی است واین کردها را غرامتی ومکافات ومجازات را روز\nقیامتی پس گفت ای طائفة غربا واى زمرۀ ادبا مراتب سببي\nمقدم است برقرابت نسبی ولحمۀ فضلی زيادة است از عرقی وعصبی\nکه از مراتب سببی نسیم نسبت آید واز قرابت نسبی خصومت زاید\nومن بر کار گاه کربت باشما همتار وپودم وببارگاه غربت همزاد\nوبوم الا آنکه چون حروف جمع يك رقعه ایم وساكن يك بقعه\nپس عنان سخن باز کشید . ( مقامات حمیدی )"}
{"book": "adl1164", "page": 29, "text": "- ٢٤ -\n\nنظم\n\nنظم عبارتست از سخن موزون و هم اقسام متنوعه دارد مانند قصیده و غزل و قطعه و رباعی و ترجیع بند و ترکیب بند و مسمط ومثنوی وغیره .\n\n۱ - قصیدۀ - بهاریه\n\nعلم دولت نوروز بصحرا برخاست * لشکر زحمت سرما ز سرما برخاست\nتا رباید کلۀ قاقم برف از سر کوه * يزك تابش خورشيد بيغما برخاست\nطارم خضرا از عکس چمن حمرا شد * بسکه برطرف چمن لالۀ حمرا برخاست\nبر عروسان چمن بست صبا هر گهری * که بغواصی ابر از دل دریا برخاست\nاین چه بوی است که از جانب خلخ بدمید * و ین چه باد است که از جانب صحرا برخاست\nسر ببالین عدم باز نه ای نرگس مست * که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست\nبا رخش لاله ندانم بچه رونق بشکفت * با قدش سرو ندانم بچه بالا برخاست\nعاشق امروز بذوقی بر شاهد بنشست * که دل زاهد از اندیشه فردا برخاست\nهر کجا سرو قدی چهره چو یوسف بنمود\nعاشق سوخته خرمن چو زلیخا برخاست\n\nقصیده - پند\n\nطلب ای عاشقان خوش رفتار * طرب ای شاهدان شیرین کار\nتا کی از خانه هان ره صحرا * تا کی از کعبه هین در خمار\nزین سپس دست ما و دامن دوست * بعد از ین گوش ما و حلقۀ یار"}
{"book": "adl1164", "page": 30, "text": "- ٢٥ -\n\nدر جهان شاهدی و ما فارغ * در قدح جرعه و ما هشیار\nرخت بردار ازین سرای که هست * بام سوراخ و ابر طوفان بار\nچون ترا از تو پاک بستانند * دولت آن دولت است و کار آن کار\nبا چنین چار پای بند بود * سوی هفت آسمان شدن دشوار\nآفرینش نثار فرق تواند * بر مچین چون خسان ز راه نثار\nراه توحید را بعقل مپوی * دیدۀ روح را بخار مخار\nبخدا گر کسی تواند بود * بی خدای از خدای برخوردار\nچه روی با کلاه بر منبر * چه شوی باز کام در گل زار\nخود کلاه وسرت حجاب تواند * تو میفزای بر کله دستار\nکله آن گه نهی که در فتدت * ریگ در موزه كيك در شلوار\nره رها کرده از انی گم * عز ندانسته از انی خوار\nنشود دل چو تیر تا نشوی * بی زبان چون دهانۀ سوفار\nنه فقیری چودین و دنیا گشت * مر ترا پای بند و دست افزار\nنه فقیهی چو حرص و نخوت گشت * مر ترا فرع جوی و اصل گذار\nعالمت غافل است و تو غافل * خفته را خفته کی کند بیدار\nغول باشد نه عالم آنکه ازو * بشنوی گفت و نشنوی کردار\nکلبۀ کاندر و نخواهی ماند * سال عمرت چه ده چه صد چه هزار\nدعوی دل مکن که جز غم حق * نبود در حریم دل دیار\nده بود آن نه دل که اندر وی * گاو و خر گنجد و ضیاع و عقار"}
{"book": "adl1164", "page": 31, "text": "- ٢٦ -\n\nکی در آید فرشته تا نکنی * سک ز در دور وصورت از دیوان\nنه بدان لعنت است بر ابليس * كه نداند همی يمين ز يسار\nبل بدان لعنت است كاندر دین * علم داند بعلم نکند کار\nعلم کز تو ترا نه بستاند * جهل از ان علم به بود صد بار\nهر که از چوب مركبی سازد * مرکب آسوده دان و مانده سوار\nجز بدست و دل محمد (ص) نیست * حل و عقد خزائن اسرار\nگرد دنیا مگرد وحکمت جوي * زانكه این اندك است و آن بسیار\nافسری کان نه دین نهد برسر * خواهش افسر شما رو خواه افسار\nهرچه نز روی دین خرى وخوري * در شمارت كشند روز شمار\nدر طریقت خود این دو باید ورد * اول الحمد و آخر استغفار\nگرسنائی زیار بی همتا\nگله کرد از وشكفت مدار\n\nقصيده - مدحيه\n\nهوای معتدل درماه میزان - حکایت میکند از فصل نیسان\nبرابر میشود باهم شب و روز - بطول و قصر گردد هردو یکسان\nفضا آتش پرستی میگذارد - شود از كيش زردشتی پشیمان\nدگر رهرو نبیند روی سختی - زگرمی سموم اندر بیابان"}
{"book": "adl1164", "page": 32, "text": "۲۷\n\nدگر فرق سر دهقان نسوزد - زتاب آفتاب گرم جوشان\nمه میزان چو فروردیست لکن - نه ابر است اندرین ماه و نه باران\nدرین مه میشود آب و هوا سرد - درین مه میفتد گرمی زبحران\nدرین مه کشت آینده نماید - برای سال نو دانسته دهقان\nدرین مه سبزه های تیر مای - نماید خوشنما چون خط جانان\nبسان فرش قالین مینماید - بتونی قطعه قطعه در گلستان\nدرین مه شهر کابل مینماید - بهشتی پرزنعمت های الوان\nدرین مه بسکه فصل اعتدال است - انار از خرمی گردیده خندان\nمیان برگهای چون زمرد - نماید سیب چون لعل بدخشان\nنباشد پارسنگی پیش یاقوت - به پیش دانه رنگین رمان\nبهی گردد زشاخ سبز ظاهر - چومه از نیلمگون گردون گردان\nعیان از خوشه انگور در شب - بهر تاکی بود پروین نمایان\nبه پیشش نی شکر نی میتزفی نی - درین مه چون خورد انگور میزان\nتماشا عالم انگور دارد - بتاکستان گذر بگذار بستان\nحسینی را بود حسن تمامی - که دارد تاك با او عشق پیچان\nبموتر ها کنون انگور زینجا - همیگردد بسوی هند چالان"}
{"book": "adl1164", "page": 33, "text": "- ۲۸ -\n\nدرین مه میوه های تیر ماهی - بهر سو بنگری باشد فراوان\nرسد در شهر از اطراف کابل - پیاپی میوها شیرین و ارزان\nدرین مه در چمن جشن نجات است - که روزش عید و شب آمد چراغان\nکدامین جشن جشن یادگاری - ز بدت و سومین ماه میزان\nوطن را روح در پیکر درآمد - درین فیروز روز از فضل یزدان\nوطن آن مایه اقبال امروز - ز دزدان کرده تخلیص گریبان\nوطن امروز میبالد که کرده است - جلوس خسروانی شاه افغان\nوطن امروز آرام است کو را - رهائی داده شه از چنگ دزدان\nدرین تاریخ از سمت جنوبی - بیامد لشکرش چون شیر غران\nوزیری آن دلیر افغان سرحد - که انگلیس از نهیبش هست لرزان\nباقوام دگر انباز گشتند - بجا کردند آخر ننگ افغان\nچو آمد در رکاب نادری جمع - گروه منگل و جاجی جدران\nبکابل روز یکشنبه رسیدند - همه در تحت حکم شاولی خان\nسه روز متصل شد جمع اشرار - بفوج نادری دست و گریبان\nتفنگ و توپ میغلطاند یکسر - زهر سو مرد کاری را بمیدان"}
{"book": "adl1164", "page": 34, "text": "- ۲۹ -\n\nچو توپ آبپاشش گله بارید - سقو را پای شد از بیم لغزان\nسقوآخر زهیبت شد حصاری - سپاهش هم بهر سو گشت پاشان\nحصاری یکدو روزی بود و بگریخت - شبانگه سوی کهدامن هراسان\nخس و خاشاك دزدان پاك برداشت - هجوم فوج افغان کرد طوفان\nچو فوج نادری گردید فیروز - در آمد باز در جسم وطن جان\nبشاهی نادر ما را گزیدند - باو این رتبه را دیدند شایان\nبصد رونق فراز تخت بنشست - رآمد در شمار تاجداران\nدر افغان نام این نادر بلند است - اگر برخاست آن نادر ز ایران\nبلی از ایشیا هر وقت خیزد - دلیری فاتحی یکتای دوران\nکنون افغانستان تبريك گوی است - جلوس شاه را بر تخت افغان\nز تدبیر صواب او امید است - که گیرد کار افغان ساز و سامان\nبه بهبود وطن همت گمارد - از وعالم شود یکسر گلستان\nنواقص برطرف گردد ز سعیش - تمام مشکل ما گردد آسان\nتمام افغانستان گردند یکدل - بهم باشند یکسر جان و قربان\nکنون دست دعا خواهم برارم - حدیث تهنیت را نیست پایان"}
{"book": "adl1164", "page": 35, "text": "٣٠ ــ\n\nدعای شاه و اقبال وطن را ــ نمایم از دل پرسوز و بریان\nالهی شاه ما را بخش توفیق ــ به بهبود وطن خیر سلیمان\nالهی فوج منصور وطن را ــ بفرق غیر باشد تیغ بران\nحوادث گرچه گردابی است هائل\nوطن را یارب از گرداب برهان\n\nابیات فوق را قصیده گویند وقصیده چنانکه دیدید عبارتست از عده ابیاتی که بیشتر از ده یازده بیت باشد وهمه بيك وزن بود و در آخر آنها کلماتی باشد متحد در وزن و آنرا قافیه گویند و در آخر قافیه هم يكحرف معین باشد مانند : ــ صحرا ــ سرما یغما ــ حمرا در قصیدهٔ نخستین و مانند رفتار ، کار ــ یار در قصیدهٔ دوم مانند کلمات میزان ، نیسان ــ یکسان پشیمان درین قصیده .\n\nبیت اول قصیده را مطلع گویند و مطلع بیتی ست که آخر هردو مصرح آن دارای کلمهٔ هم وزن باشد .\nونیز ابیات اول قصیده را تشبیب گویند و دران تعریف بهار یا خزان یا وصف معشوق وغیره باشد ."}
{"book": "adl1164", "page": 36, "text": "- ٣١ -\n\nو بیتی را که دران از تشبیب بمدح نقل میکنند گریز یا مخلص\nگویند . بعد از گریز ابیات مدحیه باشد و آخر قصیده را بيك يا چند\nبیت دعائیه ختم کنند و آنرا خاتمه گویند .\nبعض قصائد حسن طلب هم دارد و حسن طلب عبارتست\nاز يك دوبیتی که شاعر دران چیزی از ممدوح میخواهد بروجهی\nلطیف و نیکو . پس غالب قصائد دارای مطلع ـ تشبیب ـ گریز ـ\nمدح ـ حسن طلب ـ خاتمه باشد . و برخی از قصائد تشبیب ندارد\nوابتدا دران بمدح ياغیره آغاز کنند وقصیده بی تشبیب را\n( مجدد ) گویند . ومثال همه جز ( حسن طلب ) در قصیدهٔ\nفوق گذشت .\n\nغزل عائشه\n\nای دریغا نور چشم خویشتن را باختم\nتاج عزت حقهٔ در عدن را باختم\nسرو قامت گلرخ شكر لب عذب اللسان\nشمع بزم و بلبل شیرین سخن را باختم"}
{"book": "adl1164", "page": 37, "text": "- ۳۲ -\n\nخط بگرد عارضش چون هاله گرد ماهتاب\nفخر درانی و زیب انجمن را باختم\nنور چشم وقوت دل راحت روح و روان\nيوسف ثانى عزیز سیمتن را باختم\nداد و بیداد از جفای چرخ و دور روز گار\nخاتم لعل بدخشان و یمن را باختم\nهمچو مرغ نیم بسمل میطپم در خون دل\nصفدر میدان امیر صف شکن را باختم\nعائشه از هجر دارد داغ بر دل لاله سان\nمخلص هر چار یارو پنج تن را باختم\nداد از دست فلك وزجور گردون الامان\nکوه نورم رفت و شد تار يك در چشمم جهان\nروز و شب بر من مساوی شد الی یوم القیام\nدل كبابم سینه ریشم با دو چشم خونفشان\nمال و ملك را شجاع الملك شه برباد داد\nخانه ام در عهد شه محمود شد شهر زنان"}
{"book": "adl1164", "page": 38, "text": "- ۳۳ -\n\n\nگشته ام بیقدر در بین دران وای وای\nاز قضای آسمانی گشته ام بی خانمان\n\nآتش هجرو فراق آمد ندانم از کجا\nشاهبازم خونفشان پرواز کرد از آشیان\n\nاز شرار سینه من میشود فولاد آب\nیاد من هر گه که می آید زفرزند جوان\n\nچون خدا قاضی شفاعتگر شود خیرالبشر\nاجر خود را خواهم از پرورد گار انس و جان\n\nغزل - حمد\n\nای لال ز اوصاف تو پیوسته زبانها - در خامه چو شق مانده زحمد تو بیانها\nآثار تو ظاهر بهمه كون و مكان ليك - از تو نتوان یافت نشانی بمكانها\nای از تو عیان ظاهر و باطن زتو پیدا - وی مظهر صنع تو عيانها و نهانها\nجان کرده نشان در دم تیر تو اسیران - عشاق تر اهست درین راه نشانها\nاندر طلب وصل تو چون شمع همه شب - در آتش و آبند همه سوخته جانها\n\nاز اشعار عائشه مرحومه مفهوم میگردد که از قوم درانی بوده و پسرش فیض طلب خان که در عصر خود توپچی باشی بود بسن بیست و پنج سالگی در سنه ۱۲۹۷ در کدام مقدمه بشهادت رسیده از ان ببعد مادر بیچاره بيك حالت مجنونانه اوقات بسر می برده و بسرودن غزلهای الم انگیز تسکین دل خود مینموده است دیوانش در عهد ضياء الملة مرحوم در کابل بطبع رسیده ."}
{"book": "adl1164", "page": 39, "text": "٣٤\nخاموش زذكر تو نیم هیچ زمانی ـ هرموی مرا هست بیاد تو فغانها\nطرزی اگر از دیدهٔ انصاف به بینی\nآب رخ صد رنگ بهارند خزانها\n\n- نعت -\n\nای از جمالت آیینهٔ صنع را جلا ـ خاك درت بچشم ملا ئك چو توتیا\nسوگند ایزد است بموی و بروی تو ـ در ابتدای سورهٔ واللیل و الضحی\nالحق که بود ذات تو مشتق ز نور حق ـ زانرو نبود سایه ات ای سایهٔ خدا\nجائی که مادح تو بود خالق جهان ـ ما از کجاو مدحت ذات تو از کجا\nعذرم پذیر زانکه توئی معذرت پذیر ـ دستم بگیر زانکه در افتاده ام ز پا\nارحم لنا بلطفك يا ارحم الامم ـ اشفع لنا بفضلك ياشافع الورا\nاز عین لطف و مرحمت ای رحمت اله\nبنگر بحال طرزی مسکین بینوا\n(سردار غلام محمد خان طرزی)\nدگر زپستی همت باوج جاه مرو ـ فریب چاه مخور اینقدر زراه مرو\nغبار خاطر اگر خاك هم شوی مپسند ـ دگر بدیدهٔ مردم چو گرد راه مرو\nچو آفتاب اگر اوج همتی خواهی ـ سر بلند بس است از پی کلاه مرو\nدلت نداده گواهی بکار دست مزن ـ بدعوی که نداری چنین گواه مرو\nچو هست معنی روشن ترا ز طبع بلند ـ اگر بـبـام برآئی بسیر ماه مرو\nمباد حرف تو ای بیخبر سفید شود ـ بخاك تیره باین نامهٔ سیاه مرو"}
{"book": "adl1164", "page": 41, "text": "-- ٣٦ --\n\nدر آخر ابیات بعض قصيده وغزل يك كلمه مستقل را مکرر\nآورند و آنر اردیف گویند مانند کلمۀ ( افتاده است ) درغزل .\nقطعه ـ موسیقی وشعر\nمطربی میگفت باخسرو که ای گنج سخن\nعلم موسیقی زعلم شعر نیکو تر بود\nزانکه آن علمی است کزدقت نیاید در قلم\nليك اين علمی است کاندر کاغذ و دفتر بود\nپاسخش دادم که من در هر دو معنی کاملم\nهر دو را سنجیده روزنی که آن درخور بود\nنظم را کردم سه فتر ور بتحریر آمدی\nعلم موسیقی سه دفتر بود ار باور بود\nفرق گویم من میان هردو معول و درست\nتادهد انصاف آن کز هر دو دانشور بود\nنظم را علمی تصور کن بنفس خود تمام\nگونه محتاج اصول وصوت خینا گر بود"}
{"book": "adl1164", "page": 42, "text": "- ۳۷ -\n\nور کند مطرب بسی هان هان و هون هون در سرود\nچون سخن نبود همه بی معنی و ابتر بود\nنای زن را بین که صوتی دارد و گفتار نی\nلاجرم در قول محتاج كس دیگر بود\nپس درین معنی ضرورت صاحب صوت و سماع\nاز برای شعر محتاج سخن پرور بود\nنظم را حاصل عروسی دان و نغمه زیورش\nنیست عیبی گر عروس خوب بی زیور بود\n( امیر خسرو دهلوی )\nای دل ار ننگ داری از نقصان - جز سلوك ره كمال مكن\nهر چه عقل اندران بود دستور - جز بدان كار اشتغال مكن\nشرف نفس گر همیخواهی - بافرو مایه قیل و قال مكن\nغم که فردا رسد مخور امروز - ترك شادی بنقد حال مكن\nعز نفس نفیس را هر گز - در پی مال پامال مكن\nمنت از دوست بهر دیناری - ور بود حاتم احتمال مكن"}
{"book": "adl1164", "page": 43, "text": "- ۳۸ -\n\nعجز و بیچارگی هیچ سبیل - دشمن ار هست پور زال مکن\nبشنو اندرز های ابن یمین - گرمیفید است زوملال مکن\n( ابن یمین )\n\nقطعه ـ جهد و کرم\nایکه دستت میرسد کاری بکن - پیش از ان کز تو نیاید هیچ کار\nکام در ویشان و مسکینان برار - تاهمه کامت برارد روزگار\nنام نیکو گر بماند زادمی - به کزو ماند سرای زرنگار\n\nقطعه ـ عزت نفس\nبرای نعمت دنیا که خاك بر سر آن - منه زمنّت هر سفله بار بر گردن\nبیکدو روزه رود نعمتش زدست ولی - بماندت ابدالدهر عار بر گردن\n\n( نکوهش از اسارت )\nبرغبت در سیه چاه آرمیدن - ز عالم گوشۀ زندان گزیدن\nز آب زندگانی دست شستن - امید عافیت از جان بریدن\nخزف را گوهر شهوار کردن - وفا از مردم نا جنس دیدن"}
{"book": "adl1164", "page": 44, "text": "- ٣٩ -\n\nره سیلاب از خاشاك بستن ـ بمو كوه گرانی را کشیدن\nبشستن بردن از زنگی سیاهی ـ جوانمردی ممسك را شنیدن\nزسختی های چرخ فتنه اندیش ـ بزیر آسیا سنگی خزیدن\nنباشد آنقدر مشکل نباشد ـ که خود را تابع بیگانه دیدن\n( بیتاب )\n\nقطعه پارۀ از اشعار است که از دو بیت تا ده و بیشتر باشد دارای\nوزن وقافیۀ متحد ولی مطلع ندارد و گاهی قطعه دارای مطلع\nهم باشد در زمینه قطعه مضمونهای مختلف را ادا کنند از قبیل\nپند وحکمت واخلاق وغیره و گاه درخواست چیزی در ان نمایند .\nرباعی\n\nای کرده دلم بوصلت از جان سودا «» یکبار بسویم ذره لطف بیا\nکز یاد وصال دل نگردد خورسند «» شیرین نشود دهن ز حلوا حلوا\n( میرزا لعل محمد خان عاجز )\n\nوله\nای مونس جان غمگسارم باز آ «» چشمی بره تو باز دارم باز آ\nباز آی که بی رخت چوسیماب طپم «» باز آی که بردۀ قرارم باز آ"}
{"book": "adl1164", "page": 45, "text": "- ٤٠ -\n\nوله\nگویند که یار مهربان می آید « » تا مایهٔ طاقت و توان می آید\nای روح روان شو که روان می آید « » ایجسم بخود ببال جان می آید\n\nوله\nای وصل تو اصل زندگانی ما را « » درد تو رفیق جاودانی ما را\nخورشید بحال ذره دارد نظری « » سویت چه عجب اگر بخوانی مارا\n\nوله\nای راحت جان زار و آسایش دل « » تا کی باشی زحال زارم غافل\nمطلب زتردد نفس دانی چیست « » هر لحظه رساندن هوایت در دل\n\nرباعی دو بیت باشد بوزن مخصوص مانند وزن ( لاحول ولا قوة الا بالله ) و هر دو مصرع بیت نخستین و مصرع آخر بیت دوم آن قافیه دارد - مضمون عشقیه و وصف حسن و سائر مطالب فلسفه و حکمت و اخلاق دران بیان گردد ـ و نوعی ازین قبیل را دوبیتی گویند و ادبیات ملی ما اکثر دوبیتی باشد : -\n\nمرزا لعل محمد خان کابلی عاجز تخلص طبیب حاذق و مشهور وطن عزیز ما و ابوالآبای دسته از اطبای کابل بوده مانند مرزا عبد الغنی خان و غیره برادران او که وفات کرده اند - عاجز در دربار شاهان سدوزائی زیست میکرد."}
{"book": "adl1164", "page": 46, "text": "- ٤١ -\nدوبیتی ها\n۱\nمسلمانان شما بیدار بودید * به بیداری جهانی را گرفتید\nبعلم و صنعت عدل و مساوات * همه روی زمین احیا نمودید\n۲\nمسلمانان کجا شد اخوت تان * پریشان شد چرا جمعیت تان\nشما بودید همچون جسم واحد * نفاق و تفرقه شد صنعت تان\n۳\nمسلمانان زمین وکان وهم آب * شما را هم عطا کردست وهاب\nچرا آندیگران زین نعمت حق * فوائدها گرفتند و شما خواب\n٤\nمسلمانان خدا باران ببارد * طلا و نقره از آسمان نبارد\nطلا و نقره و هم آهن و فحم * شما را هست لیکن سود نارد\n٥\nمسلمانان شما قرآن بخوانید * به رخز و سر آن قرآن بدانید\nکه وارث کرد او مردان صالح * زمین را؟ از چه بهر کیفرمانید\n٦\nمسلمانان عباد صالحین کیست * بغیر ازمؤمن خالص دگرچیست"}
{"book": "adl1164", "page": 47, "text": "٤٢\n\nچسان اهل صلیب و بت پرستان * شود وارث شمار ا غیرتی نیست\n\n۷\n\nمسلمانان بیاموزید عرفان * گذارید اینهمه بطلان حرمان\nمیاسائید یکدم زود پوئید * پی علم و هنر تاچین و ژاپان\n\n-فرد-\n\nنمیکنم سخن ازهیچکس چومردم چشم - ۱ - مرا چه باک که عالم پراز سخن چین است\nهرگز مکدر ازسخن کس نمیشوم - ۲ - آئینه وار در دل صافم غبار نیست\nدست طمع که پیش کسان میکنی دراز - ۳ - پل بستهٔ که بگذری از آبروی خویش\nهیچ کس را بنای جنس خویشتن آسوده نیست ٤ - خانه قفل است و بران ازکلید آهنی\nبیشتر مارا کلیم آفت رسد زابنای جنس ۵ شیشه ازسنگ است و پیش ازسنگ دارد احتراز\n\n-٦-\n\nسخن بستن نه آسانست عمری باید و جهدی\nچومویـم شدسفید اشعاررنگینم بیاضی شد\n\nخاك ارباب نظر سامان نور آگهی است - ۷ - سرمه بایدکرد اگرآئینه خاكسترشود\nغم همت بلندان نیست شوکت پست فطرترا - ۸ که ازخاریدن سرنیست پروا ناخن پارا\nسفله ارقرب بزرگان نکند کسب شرف - ۹ - رشتهٔ پرقیمت از آمیزش گوهر نشود\nلاله داغ است از فغان بلبل و گل بیخبر - ۱۰ - آشنا رحمی نکرد امادل بیگانه سوخت\nدر پیش سرفگندن نرگس اشاره ایست - ۱۱ - یعنی دگرنظارهٔ این بوستان بس است"}
{"book": "adl1164", "page": 48, "text": "٤٣\n\nوضع زمانه قابل دیدن دو باره نیست – ١٢ – رو پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت\nگر ندارد غم ما دهر نرنجیم ازو – ١٣ – زانکه در خاطر ما نیز غم دنیا نیست\nمردم دیده هم افتاده کنون از نظرم – ١٤ – بسکه چشمم شده از دیدن این مردم سیر\nاز وضع ناگوار جهان طبع ما كژيم – ١٥ – از بسکه سیر شد غم فردا نمیخوریم\nبوی این گلشن هم از غوغای زاغان نیست کم – ١٦ – پنبه گوش اندکی باید به بینی داشتن\nکار چون با ناقص افتد دست بردار ای کمال – ١٧ – همزبان لال را ناچار باید گشت لال\nسامان روزگار پریشانی آورد – ١٨ – افتد گره بکار چو ناخن دراز شد\nچشم پوشیده توان کرد سفر – ١٩ – چقدر راه فنا هموار است\nدر غربت مرگت بیم تنهائی نیست – ٢٠ – یاران عزیز آن طرف بیشترند\nفرد عبارت است از يك بيت و افراد منتخبه بيتهاي بلندی است كه\nارباب تذکره بمیل خود از اشعار استادان انتخاب زنند – مانند افراد فوق\n\nوزن هیجائی - وزن عروضی\n\nای غنچۀ ذکر تو دهانها – برکث گل حمد تو زبانها\nبا آنکه تو شاه لامکانی – خالی نبود زتومکانها\nسر گرم بخدمت تو خورشید – در چرخ باهمت آسمانها\nافغان بزبان کجا تواند – شد قاصر حمد تو بیانها\nتادل ز غمش بجان نیامد – آن دلبر جان ستان نیامد"}
{"book": "adl1164", "page": 49, "text": "- ٤٤ -\n\nآمد بسرم غمی زچشمش - کز گردش آسمان نیامد\nگشته هدف تو سینه غیر - يك تير تو بر نشان نیامد\nکاری که زغمزۀ تو آید - از خنجر جان ستان نیامد\nبگذشت بدل شکایت تو - اما بسر زبان نیامد\nيك دل زدرت نگشت خرم - يك غمزده شادمان نیامد\nای ماه ندیده ام دلی را - کز هجر تو رفغان نیامد\nصدها زدر تو همچو افغان\nجز دیده خونفشان نیامد\nهیچکس نام در وفا نکشد - تا ازان بیوفا جفا نکشد\nهر کرا نیست سایه تو بسر - منت از سایه هما نکشد\nتانداده است مدعا دستش - دست عاشق زمدعا نکشد\nنیست در عهد تو وفا کیشی - که جفا از تو بیو فا نکشد\nخلق را میکشد بکوئیدش - سرمه در چشم سرمه سانکشد\nبگذر از جور خویش تا افغان - نزد حق دست التجا نکشد\n(میر هتک خان افغان پوپل زائی)\nپیشتر بیان کردیم که نظم دارای وزن مخصوص است"}
{"book": "adl1164", "page": 50, "text": "٤٥\n\nو هر بیت دو مصرع دارد که در وزن با هم برابر باشند و برابری\nوزن باعتبار شمارۀ (صدای) الفاظ است در هر دو مصرع مثلاً\nشمارۀ صدای تمام مصرعها در غزل (ای غنچه ذکر تو) بده میرسد:\nای غنچۀ ذکر تو دهانها — ١٠\nبرگ گل حمد تو بانها — ١٠\nبا آنکه تو شاه لامکانی — ١٠\nخالی نبود زتو مکانها — ١٠\nو نیز شمارۀ صدای الفاظ در مصرعهای (تادل ز غمش) ده باشد:\nتا دل زغمش بجان نیامد — ١٠\nآن دلبر دلستان نیامد — ١٠\nآمد بسرم غمی ز چشمش — ١٠\nکز گردش آسمان نیامد — ١٠\nشمارۀ صداها در مصرعهای این ابیات یازده باشد :\nهیچکس بام در وفا نکشد — ١١\nتا ازان بیوفا جفا نکشد — ١١\nهر کرا هست سایۀ تو بسر — ١١\nمنت از سایۀ هما نکشد — ١١"}
{"book": "adl1164", "page": 51, "text": "- ٤٦ -\n\nو نیز هر مصرع از سه پاره و بیشتر تشکیل یابد و هر پاره\nمرکب باشد از سه و چارصدا و گاه پارۀ مصرع پنج صدا هم آید\nاما مصرع ابیات درین سه غزل از سه پاره تشکیل یافته :\n\nای غنچ ـ ه ذکر تو ـ دهانها\nبرگش گش ـ ل حمد تو ـ زبانها\nبا آنكه ـ تو شاه لا ـ مكانی\nخالی نه ـ بود ز تو ـ مكانها\nتا دل ز ـ غمش بجان ـ نیامد\nآن دلب ـ ر دلستان ـ نیامد\nآمد ب ـ سرم غمی ـ زچشمش\nکزگرد ـ ش آسمان ـ نیامد\nدرین دو غزل پارۀ اول و سوم در مصرعها سه صدائی باشد\nوپارۀ میانه چهار صدائی : ـ\nهیچکس نا ـ م در وفا ـ نکشد\nتا ازان بی ـ وفا جفا ـ نکشد\nهر کرا هست سایه تو بسر\nمنت از سایه هما ـ نکشد"}
{"book": "adl1164", "page": 52, "text": "- ٤٧ -\n\nدرین غزل دو پاره اول در هر مصرع چارصدائی باشد و آخر\nسه صدائی : --\nای فرامش ـ کرده از او ـ دل وفا یا ـ دت بخیر\nوی زیادت ـ رفته فکر ـ حال ما یا ـ دت بخیر\nکم شد آنمهر ـ ری که با من ـ داشتی عمر ـ رت دراز\nکرده بی ـ گانگی از ـ آشنا یا ـ دت بخیر\n( افغان )\nمصرعها درین غزل چهار پاره و هر پاره چار سیلابه باشد\nسوای پاره آخر هر مصرع چه این پاره سه سیلابه است : ـ\nمن سنگدل ـ چه اثر برم ـ ز حضور ذكـ ـ ر دوام او\nچو نگین نشد ـ که فروروم ـ بخود از خجا ـ لت نام او\nز حسد نمی ـ رسی ای دنی ـ بعروج فط ـ رت بیدلی\nتو معلم ـ ملکوت شو ـ که نه حری ـ ف کلام او\nدرین ابیات مصرعها چهار پاره و هر پاره پنج سیلابه است\nو ازینجا معلوم که شماره سیلاب دره صرع ازده تا بیست باشد گاه\nپاره آخر مصرع فقط يك سیلاب باشد مثل : --\n( صدا ) را سیلاب نیز گویند و سیلاب اصلا فرانسوی بوده و مفرس شده ."}
{"book": "adl1164", "page": 53, "text": "٤٨\n\nتا چند - بجبهه - تو چین خواهد - بود\nاندرد - ل بیهر - تو کین خواهد - بود\nاول ز - طريق جو - ر تو دانس - تم\nکاخرث - مروفا - همین خواهد - بود\nمصرعها درین رباعی چارپاره است و پارهٔ آخر فقط يك\nسیلابه آمده.\n\nسیلاب\n\nسیلاب دو نوع است : -\n(۱) سیلاب مطلق و عبارت است از يك حرف متحرك در كلمه.\n(۲) سیلاب مقيد و آن عبارتست از متحرك با ساکن مانند : -\n( چمن - سمن - دمن ) درین کلمات ( چَ - سَ - دَ ) سیلاب\nمطلق است و ( من - من - من ) سیلاب مقید چه نون سا کن\nدرین سیلابها با میم متحرک یکجا تلفظ می شوند .\nسیلاب مقید در فارسی دارای یکحرف ساكن و دو وسه حرف\nساکن هم باشد مانند ( ای - وای - دوست )"}
{"book": "adl1164", "page": 54, "text": "ـ ٤٩ ـ\n\nپس سیلاب مقید سه نوع است : ـ یك ساكنی ـ دوساكنی\nسه ساكنی .\nدر سیلاب دو ساكنی وسه ساكنی ساكن اكثر\nحرف علت می آید .\nونیز در سیلاب سه ساكنی حرف سوم غالباً ( ت ) باشد\nوحرف دوم ( خ ـ س ـ ش ) مثل : ریخت ـ كاست ـ چاشت و نادراً\nغیر ازین حروف نیز آید مثل : ( كارد ) ودر كلمات این ابیات\nوزن عروضی اعتبار یافته وازخیمة هجای مقید اکثر تحلیل بدو\nهجا گشته که عبارت از مقید و مطلق باشد مثلا كـلمه ( هیچ )\nدر اصل یك صدای است ولی باعتبار ون عروضی بدو هجا تحلیل\nیافته : ( هی ـ ج د ) ابیات وزنهای مختلف ارد واین اختلاف بسبب\n\nحرف متحرك در فارسی برای خود نشانی مقرر ندارد ولی متحرك در آخر کلمه نشان دارد و آنهم مخصوص\nفتحه باشد و عبارتست از ( ه ) خفی در مانند این کلمه ها جامه ـ خانه ـ ریزه . ها درین سه کلمه نشان فتحه\n( میم و نون و زا ) هست که در آخر واقع شده اند و نیز ( ه ) در آخر كلمة ( چه ـ که ) نشان كسره باشد\nو ( حقيقةً ( ه ) در ین دو کلمۀ هم نشان كسرۀ ما قبل باشد و هم خودش پای ساكن تلفظ شود .\nمدکه عبارتست ازین ( آ ) هم نشان فتحه است در آغاز کلمه که الف در اول دارد و آنرا الف ممدوده\nگویند مانند ( آب آینه ـ آسمان .\n( ء ) همزه نشان کسره باشد ولی مخصوص در آخر همین کلمات که های خفی در آخر دارند مثل ( خانة شما )\nو بلکه درین صورت این همزه خودش مكسور تلفظ شود پس خودش هم حرف حساب شود وهم نشان كسرۀ خود .\n( و ) واو نشان ضمه باشد در آخر و در میان دو کلمه آید و در کتابت تعلق گیرد با بتدای کلمۀ مابعد\nولی در نظم و محاورۀ عموم آخر کلمۀ سابق بواسطۀ این واو مضموم تلفظ شود ."}
{"book": "adl1164", "page": 55, "text": "۵۰\n\nکمی و بیشی یا تقدیم و تاخیر هر دو سیلاب باشد در مصرعهای يك غزل\nيا يك قصيده نسبت بمصرعهای دیگر غزل و ديگر قصيده مثلاً . ولی\nدر يك غزل يا يك قصيده يابك قطعه وغيرآن تمام ابیات بيك وزن آید\nو هر دو مصرع در يك بيت آن برابر باشد یعنی در هر دو مصرع سیلاب\nمطلق در برابر سیلاب مطلق آید و سیلاب مقید در برابر سیلاب\nمقید و بطور مثال چند غزل مى نويسيم تا اختلاف وزن معلوم گردد : ــ\n\nحمد\n\nای حسن فصاحت ز ثنای تو زبان را ـ صدگونه مباهات ز حمد تو بیان را\nدیوان مرا هست ز توحید تو رونق ـ چون گل که بیاراسته گلزار جهانرا\nبا قد دو تا بر سر کوی تو مقیمم ـ نازیم به پیرانگی این بخت جوانرا\nاکرام تو محروم کسی را نگذارد ـ جائيكه دهد لعل و گهر معدن وکانرا\nاز دقت اندیشهٔ خود اینقدر افغان\nپی برده که ره نیست بکنه تو گمانرا\nمفعول ـ مفاعیل ـ مفاعیل ـ فعولن\n١١٠ ٠١١٠ ٠١١٠ ٠١١\nایحسن فصاحت ز ثنای تو زبان را"}
{"book": "adl1164", "page": 56, "text": "۵۱\n\nدر غزل فوق در هر بیت دو مصرع آن باهم برابر و هر مصرع چهارده سیلاب دارد و دو سیلاب مقید در آغاز بعد دو سیلاب مطلق و تا آخر مصرع دو سیلاب مطلق بعد از دو سیلاب مقید آمده و دو سیلاب آخر در هر مصرع نیز مقید است . و هر غزل یا بیتی که در ترتیب سیلاب مانند باشد بغزل فوق از بحر هزج است .\n\nهیچ می پرسی ز ما کان خسته احوالش چه شد\nمیشنیدم ناله اش هر سال امسالش چه شد\nهیچ میگوئی که همچون سایه شمشاد مرا\nخاکساری بود در هر جا بدنبالش چه شد\nهیچ میگیری خبر از محرمان کوی خویش\nحالیم سازید ازوکان بینوا حالش چه شد\nهیچ میجوی سراغ از کس که رنجور مرا\nغم فگند آخر زپاو کرد پامالش چه شد\nاز سر افغان گذشتی و نگفتی کاین اسیر\nپیش ازین فی الجمله حالی داشت الحالش چه شد\n\nهر مصرع در ابیات این غزل پانزده سیلاب دارد . در آغاز"}
{"book": "adl1164", "page": 57, "text": "— ۵۲ —\n\nيك سيلاب مقيد بعد يك سيلاب مطلق بعد پس از سه سيلاب مقيد\nيك سيلاب مطلق آمده و آخر مصرع هم بسيلاب مقيد\nختم شود .\nفاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن\nوزن :—\n۱ ۰ ۱ ۱ ۱ ۰ ۱ ۱ ۱ ۰ ۱ ۱ ۱ ۰ ۱\nهیچ می پر سی زماکان خسته احوا لش چه شد\nهر غزلی که ترتیب صداهایش اینجور باشد از بحر رمل است .\n\n( جهل )\n\nزجهل آدمی میشود بیوقار — زجهل آدمی میشود شرمسار\nشب دوش بادل بگفتم قرار — دلاگرخردمندی وهوشیار\nمکن صحبت جاهلان اختیار\nبتدبیر خود ای پسر پیر باش — هنر یاد گیرو دگر میر باش\nزهمصحبت بد تو دلگیر باش — زجاهل گریزانده چون تیرباش\nنیامیخته چون شکر و شیر باش\nسخنهای نادان تنبل شعار — ندارد به پیش کسی اعتبار"}
{"book": "adl1164", "page": 58, "text": "- ٥٣ -\n\nشنو پندی سعدی که آید بکار - ترا اژدها گر بود یار غار\nازان به که جاهل بود غمگسار\nهرانکس که نادان کاهل بود -- شب و روز در فکر باطل بود\nز بهبود انجام غافل بود -- اگر خصم جان تو عاقل بود\nبه از دوستداری که جاهل بود\nبود جاهلان را زاعمال بد - شب و روز تاری مه سال بد\nسر انجام نا خوب و احوال بد - ز جاهل نیاید جز افعال بد\nوزو نشنود کس جز اقوال بد\nجهان گرچه باهیچ کس یار نیست - بروز بد کس مددگار نیست\nولی دشمن شخص هشیار نیست - چو جاهل کسی در جهانخوار نیست\nکه پایان تر از جاهلی کار نیست\nدل جاهلان خسته وزار به - بدرد الم خاطر افگار به\nشب و روزش از تیرگی تار به - سرجاهلان بر سر دار به\nکه جاهل بخواری گرفتار به (ابن قاضی)\nفعولن فعولن فعولن فعول\nدلاگر خردمن دی وهو شیار"}
{"book": "adl1164", "page": 59, "text": "٥٤\n\nابیاتی که ترتیب سیلابش مانند بمخمس فوق باشد از بحر تقارب است ( خردمندی ) دراصل مرکب است ازچارسیلاب : نخستین سیلاب مطلق و باقی مقید : ( خ ـ ر د ـ من ـ دی ) ولی بسبب واو عاطفه که غالباً دربیت حرکت حساب می شود ( یا ) در (خردمندی) حرکت پیش یافته وباشباع تلفظ می شود ازینجهت ( دی ) كه يك سیلاب مقید است بدوسیلاب مطلق ومقید تجزیه گردد : ( د ـ یو )\nو این جور کلمه (هوش) در هوشیار بدوسیلاب تجزیه یابد وشین حرکت یافته سیلاب مطلق شود . ازین بیان معلوم شد که گاهی در ابیات سیلاب دوساکنی وسه ساکنی بدو سیلاب تجزیه شود وحرف دوم ازانها حرکت یافته سیلاب مطلق یا مقید حساب گردد .\nاگر حرف دوم ازسیلاب دو سا کنی ( نون ) باشد بیفتد . پس در تقطیع عروضی کلمات این بیت :\nدلا گر خردمندی و هوشیار ـ مکن صحبت جاهلان اختیار\nاین جور نوشته شود :ـ"}
{"book": "adl1164", "page": 60, "text": "۵۵\n\nدلاگر - خردمن - دبو هو ـ شيار - مكن محـ بتى جا هلا اخ تيار\nفعولن فعولن فعولن فعول فعولن فعولن فعولن فعول\n( ديگر )\n\nبسر سودای زلف دلبر افتاد * عجب فکر پریشان در سر افتاد\nچنانم بی نیاز از گوهر اشك * که از چشم ترمن گوهر افتاد\nبدل از هر طرف عم می نهد رو * مگر این خانه بی بام و در افتاد\nدلم را غمزۂ شوخ تو برده است * مسلمانی بدست کافر افتاد\nکنون ز ان کج حساب از ما مپرسید * حساب ما و او در محشر افتاد\nبر افتادم ز بالای بلندش * نمی پرسد ز من هستم بر افتاد\nسر افتاده شد پامال نازش\nچه خوش افتاده برمن این سر افتاد\n\nبسر سودا - ی زلفی دل - بر افتاد\nوزن ۱۱۱۰ ۱۱۱۰ ۱۱۰\nمفاعیلن مفاعیلن مفاعیل\n\nغزل فوق از بحر هزج باشد .\n\n( دیگر )\n\nبهار آمد که داغ لاله گیرد گل فشانی را * گل ابر طراوت خیزشوید نقش مانی را\nز بیتابی دماغ شمع را بسیار میسوزد * نمیداند چرا پروانه رسم جان فشانی را"}
{"book": "adl1164", "page": 61, "text": "- ٥٦ -\n\nباخر از من غمديده برگشتند چون مژگان * عبث بردیده جا دادیم یاران زبانی را\nکبوتر میبرد مکتوب تنها قاصدی باید * که تا گوید بجانان یکدو پیغام زبانی را\nبروی گلرخان چون شمع کی روشن بود چشمم\nعبث قاری بما دادند این آتش زبانی را\nبهار آمد ك داغي لا نگیرد گل فشانی را\n۱۱۱۰ ۱۱۱۰ ۱۱۱۰ ۱۱۱۰\nمفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن\nاین غزل نیز از بحر هزج است .\n- دیگر -\nنیست بر مردم نگاهی چشم فتان ترا * آب دادند از تغافل تیغ مژگان ترا\nیکنفس گر دل نباشد نیست ممکن زندگی * کی توان از سینه بیرون کرد پیکان ترا\nدامن گل را که میگیرد بقتل عندلیب * کس نمیگیرد بخونم لعل خندان ترا\nمشت خاکم در هوای جلوه ات بر باد رفت * آه اگر گردم نگیرد طرف دامان ترا\nپنجه مژگان بخون ما شهیدان میزند * نیست از مردم لحاظی چشم فتان ترا\nقاری از دست جفایش زار نالیدن چه سود\nذره در دل مروت نیست جانان ترا\nنیس برم دم نگاهی چشم فت تا نی ترا\nفاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن\nاین غزل از بحر رمل باشد ."}
{"book": "adl1164", "page": 62, "text": "- ٥٧ -\nکی توان با صد جفا زان شوخ سیمین تن برید * میکنم پیوند باز آن رشته را کزمن برید\nآتش ما را فرونشاند آب تیغ او * شمع سانم با وجود آنکه سر از تن برید\nمن نخواهم تافت سر از حلقهٔ فتراك او * از تن من گرچه سر آن شوخ صیدافگن برید\nخاك کویش هست تشریفی که خیاط ازل * این قبا را دید چون لایق بقد من برید\nمدعا گر قطع پیوند است در خاطر ترا * بایدت با دوستان پیوست و از دشمن برید\nدید چون در گریه افغان را برنگ محتشم\nگفت میباید ازین رسوای تر دامن برید\nکی توا با صد جفا زا شوخ سیمی تن برید\nا . ا ا ا . ا ا . ا ا ا . ا ا\nفاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات\nغزل فوق نیز از بحر رمل است .\n\nترجیع بند\nروح را بخشد صفا جشن نجات - هست روز خوش هوا جشن نجات\nشهرو بازارو سرکها را نمود - در نظرها خوشنما جشن نجات\nخوش اثر بخش مسرت گشته است - دردل شاه و گدا جشن نجات\nبر سر ملت فگنده از کرم - سایهٔ بال هما جشن نجات\nرو بنزهتگاه وی از روی شوق - جان نخواهد رونما جشن نجات"}
{"book": "adl1164", "page": 63, "text": "- ۵۸ -\n\nسر سری از وی نمی باید گذشت - دارد آخر سیر ها جشن نجات\nبا زبان حال خود گر بشنوی - میکند هر دم صدا جشن نجات\nاین زمان خرمی بخشای ماست\nروز فتح شاه والا جاه ماست\nقوم افغان را بسامان کرده است - طرفه عدلی ماه میزان کرده است\nنخل امید همه پر برگ و بار - این زمان برگش ریزان کرده است\nگرچه این موسم بود فصل خزان - ليك تاثير بهاران کرده است\nاز نسیم لطف روز افزای خود - غنچه های دل گلستان کرده است\nدیدم از صحن چمن تا انجمن - برق سامان چراغان کرده است\nچشم اشخاص تماشائی ازان - بی تکلف گل بدامان کرده است\nاین که می بینی بسان نو بهار - جشن هر جا را گل افشان کرده است\nاین زمان خرمی بخشای ماست\nروز فتح شاه والا جاه ماست\nباده عشرت بجام ملت است - طالع میمون غلام ملت است\nنیست در دل ذره گرد ملال - شاد و خرم خاص و عام ملت است\nفارغ البالند از غمهای دهر - مرغ آزادی بدام ملت است"}
{"book": "adl1164", "page": 64, "text": "۵۹\n\nمیرسند آخر باوج اعتبار - توسن اقبال رام ملت است\nنیست غافل از امور سلمانیت - روز و در انتظام ملت است\nدر زمان نامر ائینهای جشن - این سخن ورد تمام ملت است\nاین زمان خرمی بخشای ماست\nروز فتح شاه والا جاه ماست\nای شه والای امنیت مدار - ای که مینازد بدورت روزگار\nای سیاست از غلامان درت - وی دیانت را بذاتت افتخار\nآن توئی کزهمتت گردیده است - باز استقلال ملت برقرار\nداشت یکسر انتظار مقدمت - مردم کابل درین ایام پار\nتاشد از فضل خدای مهربان - خاک پایت کحل چشم انتظار\nمیرسد جشن جلوست را کنون - تهنیت ها از صغار و از کبار\nمیکند تکرار این حرف از خوشی - بارفیق هر که میگردد دو چار\nاین زمان خرمی بخشای ماست\nرووز فتح شاه والا جاه ماست\n(بیتاب)\nنظم فوق ترجیع بند است و ترجیع بند عبارت است"}
{"book": "adl1164", "page": 65, "text": "- ٦٠ -\nاز چند غزل که در آخر هر غزل يك بيت معين تكرار می شود مانند :\nاین زمان خرمی بخشای ماست ـ روز فتح شاه والاجاه ماست\n\nترکیب بند\n\nاطراف باغ را همه گی آب برده است\nیارب چه شد که باز گلستان فسرده است\nاز بس گرفته است چمن را فسردگی\nآب روان بدیدۀ من خاك مرده است\nباشد همیشه غنچۀ این باغ سر بجیب\nدلتنگی زمانه دلش را فشرده است\nخون قطره قطره از جگر لاله میچکد\nبیداغ نیست زخم دلش تیر خورده است\nپژمرده گی درین چمن از بسکه عام شد\nنخلی که تازه آمده تابوت مرده است"}
{"book": "adl1164", "page": 66, "text": "ـ ٦١ ـ\n\nهر کس که رفت دست تهی رفت عاقبت\nگل نیز زین حدیقه زر خود نبرده است\nاز سبزه و بهارو گل و غنچه هر چه بود\nرفتن ازین حدیقه غنیمت شمرده است\nاز صبح بی ثباتی ایام روشن است\nکاین یک نفس کشیده و جان را سپرده است\nآسوده اند زنده دلان نیز زیر خاک\nتنها دل فسرده زاهد نمرده است\nگل رفت و آبشار بحال چمن گریست\nشبنم بداغ لاله خونین کفن گریست\nنه از چمن گذاشت نه از گل اثر خزان * امسال گشت آفت گل بیشتر خزان\nرنگ سمن پریده و برگ بنفشه ریخت * سامان باغ ساخته زیر و زبر خزان\nآید بدیده صفحه گلزار طشت خون * از بس زده ست در رگ گل نیشتر خزان\nسر تاسر چمن نگری برگ عیش نیست * تاراج باغ کرده ز بس اینقدر خزان\nآواره کرده بزم نشینان باغ را * یارب شود چو خیل چمن در بدر خزان\nشبنم نمود گریه و گل پیرهن درید * زین باغ کرد نامیه را تا بدر خزان"}
{"book": "adl1164", "page": 67, "text": "- ٦٢ -\n\nجمعیت طریگه گلشن نمانده است * کرده است بزم عیش چمن را نظر خزان\nنرگس بچشم خویش دگر روز خوش ندید * شبخون بخیل باغ چوزد بیخبر خزان\nمی افکند بخاك نهالان تازه را * امسال آمده است بطور دگر خزان\nتنها ز دست جور خزان لاله داغ نیست\nنبود گلیکه خون دلش در ایاغ نیست\nاکنون چمن فسردو نشان بهار نیست\nوزجوش گل بخنده لب جویبار نیست\nدامان بخت سبز خود از دست داده است\nگویا که اختیار بدست چنار نیست\nهر کس که دیده ایم برنگی شده است داغ\nتنها درین حدیقه جگر خون انار نیست\nآورده است اخترو سرگشته است چرخ\nمعلوم شد که هیچکسی را قرار نیست\nاز دور چرخ و گردش ایام روشن است\nکافاق را ثبات و جهان را مدار نیست"}
{"book": "adl1164", "page": 68, "text": "- ٦٣ -\n\nبی اختیار میرود از خویش هر که هست\nآخر چرا بدست کسی اختیار نیست\nاز بس حیات اندك و عمر است بیوفا\nکس را بزندگی نفس اعتبار نیست\nای چرخ داغ بر دل آزرده تا بکی\nاین لخت خون برایخدا لاله زار نیست\nبيباك قهر مردم بیچاره میکنی\nيك ذره رحم دردلت ای روزگار نیست\nای چرخ از برای خدا بس کن از ستیز\nبيباك خون خلق خدا اینقدر مریز\nترکیب بند مانند ترجیع بند است ولی فرق در بین هر دو\nاین است که در آخر غزلهای ترجیع يك بيت معین تکرار می شود\nودر آخر غزلهای ترکیب بیتهای مختلف ايد و قافیه هر بیت\nجدا باشد ."}
{"book": "adl1164", "page": 69, "text": "- ٦٤ -\n\nمسمطات\n۱ - مثلث\n\nهر که پا در طریق عـلم نهــاد\nکرد در حفظ درس جهد زیاد\nعاقبت میرسد به نیل مراد\nهر که در درس خویش خواری کرد\nدررهٔ سعی پایداری کـــرد\nمیشود ره بلد براه رشاد\nای پسر ای که نسل افغــانی\nدر شجاعت چو پور دستانی\nوطن خویش را بکن آباد\n۲ - مربع\n\n۱\nزآمدن نو بهار باغ چو بتخانه شد * گشت رخ گل چو شمع باد چو پروانه شد\nپیشهٔ بلبل کنون گفتن افسانه شد * گل ز خوشی پاره کرد بر تن خود پیرهن\n..."}
{"book": "adl1164", "page": 70, "text": "٦٥\n\nابر بوقت بهار چونکه کشوده است کف * ژاله نگر چون گهر لاله بسان صدف\nنالهٔ مرغان شده بر فلك از هر طرف * باغ شده چون صنم باد شده چون سمن\n\n۳ ـ مخمس\n\nگویند طرب شیفتهٔ عید صیام است * گل مائل رنگینی و می نشهٔ جام است\nاین وسوسه ها معتقد طبع عوام است * عالم همه سودائی اندیشهٔ خام است\nما روی تو دیدیم دگر عید تمام است\n\nخلقی بتماشای گل و لاله محسوس * ناموس حیا داده بباد کف افسوس\nلبيك نهان مانده بزیر و بم ناقوس * چون پرتو شمعی که برون است زفانوس\nاز کوری این بی بصران وصل پیام است\n\nنی قرعهٔ جان افگن و نی فال بدن گیر * از کن فیکون نبض خیال تو و من گیر\nعالم همه گردي زنگ و تاز سخن گیر * خواه انجمن ایجاد کن و خواه چمن گیر\nبر هر چه نظر میفگنی صورت نام است\n\nهر چند که از عنصر تحقیق جدائیم * زندانی تهمت کدهٔ و هم بقائیم\nحیران خیالیم مپرسید کجائیم * عمریست گرفتار دل بی سر و پائیم\nتمثال چه تدبیر کند آئینه دام است\n\nای موج غنا جوش خمستان الستت * مخمور تو مخمور تو و مست تو مستت\nجامی است ز کیفیت توحید بدستت * کو تشنه بمیرد هوس شبهه پرستت\nآب تو ز سر چشمهٔ آئینه حرام است"}
{"book": "adl1164", "page": 71, "text": "- ٦٦ -\n\nبیدل دلت افسرد کنون راه دگر زن * دامان غباری که نداری بکمر زن\nبر ضبط نفس چند تنی فال سحر زن * خورشید عیان است تو از سایه بدر زن\nچون آئینه بیزنگ شود کار تمام است\n\n٤ (مسدس)\nشاه نو روز دگر بار برافراخت علم – باغ را کرد زنزهت حسد باغ ارم\nلاله را باز بپوشید قبای معلم – بر سر نرگس مخمور نهاد افسر جم\nباغ را کرد دل افروز جهان را خرم\nخیز ای سرو خرامنده بصحرا بخرام\nتاجها ترا ز گل و لاله منور بینی – از نسیم سحری باغ معطر بینی\nباغ را سر بسر از زخرمه شش پر بینی – دامن کوه پر از لالة احمر بینی\nگردن و گوش چمن پر ز رو گوهر بینی\nچون دلآرام من آسرو قد سیم اندام\nروی بخوو جنهان شد زجمالش گلزار – زلف افشاند و فروشد نفس مشك تتار\nمرغ دل گلشن رخساره اوراست هزار – تومده پند در ین فصل و ز من دست بدار\nزانکه در گوش نگیرم سخنت وقت بهار\nبی دلارام نگیرد دل تنگم آرام"}
{"book": "adl1164", "page": 72, "text": "- ٦٧ -\n\nای شده بر گل رویت سر زلفت لاعب\nصبح صادق نبود پیش رخت جز كاذب\nهست بر ملك دلم شحنهٔ عشقت غالب\nاز جهان نیست بجز وصل ترا دل طالب\nبر من از چند بود خدمت بزمت واجب\nليك واجب تر ازان مدت دستور انام\nخواجهٔ ملك جهان خواجه بهاوالدین است\nخواجهٔ بحر و بر و خواجهٔ با تمکین است\nسدهٔ در گهٔ او دورهٔ علیین است\nساحت ملك ز لطف وكرمش زرین است\nاثر نصرت تأیید الهی این است\nکه ظفر چاكر آمد و اقبال غلام\nتا بماند فلك و مهر بود زور خشان\nتو چو خورشيد فلك نورده و شاد بمان\nباد ملك تو در افزون و عدو در نقصان\nروز تو عيد و شبت قدر و قدر مدحت خوان"}
{"book": "adl1164", "page": 73, "text": "- ٦٨ -\nعمر بدخواه توکوتاه چوماه رمضان\nباد بخت توهمایون وقرين عز دوام\n٥ (مسبع)\nشب چوکشود از قسم نافة مشك تتار * سنبل شب داد بو غالية زلف يار\nعنبر سا را فشاند طرة شب بر نهار * عود قماری بسوخت مجمر چرخ از بخار\nباز شده گوش گل بهر نوای هزار * باد چوعطار شد در چمن روز گار\nساخت زمشك تتار لخلخة عنبرى\nسوسن تر برشگفت در چمن آسمان - لاله و نسرین نمود چرخ چو بر بوستان\nشکل مجره چو جوی چرخ چو آب روان - زهره بسان سمن شعری چون ارغوان\nصورت استار گان همچو شگوفه عيان - مشتری از برج خويش همچو گل از گلستان\nمه بمیان نجوم همچو گل عبهرى\n٦ ( مثمن ازحکیم سوزنی )\nنوبهار تازه تازه کرد رنگ و بوی خویش\nبرگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش\nبوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویش\nکرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش\nخواند از گلبن بگلبن یار خود را سوی خویش\nمرغ دستان زن بلحن وخلق دستان گوی خویش\nتامرا روز نشاط مهتر خوشخوی خویش\nابن دهد بارى بمداحی و آن اندر غزل"}
{"book": "adl1164", "page": 74, "text": "- ٦٩ -\n\nنرگس خوشخوی یار از خواب خوش بیدار شد\nچشم با دیدار او باز از در و دیوار شد\nدر چمن با شنبلید ما بنفشه یار شد\nسبزه چون دیبا و گل چون نافه تا تار شد\nبوی و رنگ مشک و دیبا پیش بستان خوار شد\nبوستان آرای هم بزاز و هم عطار شد\nابر نیسان رایگان غواص لولو بار شد\nتا بدست راد ممدو حم زنند او را مثل\n\n۷ (متسع از منوچهر)\nهمیگیرد صبا پیرامن گل - همیدردد ز گل پیراهن گل\nهوا گر نیست عاشق برتن گل - چرا بندد گهر بر گردن گل\nبه نیسان گشته بستان معدن گل - دل مستان خوش است از چیدن گل\nنخسبد مرغ جز بردامن گل - جهان روشن شده از دیدن گل\nخروشان عندلیب از شاخ عرعر\n\nایا ابر سیه بر چرخ نیلی - نه دریائی نه جیحونی نه نیلی\nچرا چندین گهر باری نه سیلی - چرا تندی کنی نه ژنده پیلی\nنه آب در دریا را عدیلی - بتابش زاتش دوزخ بدیلی\nگهی اثبات احیارا دلیلی - گهی ارزاق عالم را کفیلی\nچودست جود شاهنشاه جعفر"}
{"book": "adl1164", "page": 75, "text": "- ۷۰ -\n۸ ( معشر از جوهری زرگر )\nای بهنگام شجاعت چون علی مرتضی\nصد چو رستم پیش فوجت زال در روز دغا\nروده خصم تو هريك اژدهای جانگزا\nدر میان وی سنانت چون زبان اژدها\nبر سر خوان نوالت چرب بغرائی سما\nمطبخت را مهر و مه هر دوست سنگت آسیا\nخاك درگاهت مس آزو و امل را کیمیا\nپیش دریای کفت غرق عرق ابر از حیا\nبحر از رشك كفت دیوانه گر نبود چرا\nهر سرمه شورشی پیدا کند چون بنگری\nای فلك ناديده با چندين بصر مثل تو كس\nبر سر مهر جلالت از شعاع مهر خس\nتامگر یابد دمی بر پابوست دسترس\nپیر گردیده سپهر نیلگون در این هوس"}
{"book": "adl1164", "page": 76, "text": "− ٧١ −\nمحمل قدر ترا خورشید و مه همچون جرس\nکهکشان تنگ است و سنجاب سپهرت چون فرس\nطوطی سبز فلك را ساخت قدرت در قفس\nکشته کیوان بر سرخوان نوالت چون مگس\nرفته بد جود از جهان احیاش دستت کردوبس\nكو مسيحا تا ببيند معجز پيغمبرى\nمسمط شعری است مرکب از چندین رشته و هر رشته مرکب از چند مصرع متحدد رقافيه و گاه بده مصرع میرسد. شعرای پیشین از انواع مسمطات بیشتر مخمس ساخته اند و بیشتر غزل دیگر یر ا مخمس کرده اند.\nواکنون مسدس بیشتر رواج دارد و غالب اشعار وطنی مسدس باشد و نمونة انواع مسمطات در فوق ذکريافت.\nمسمط در نزد ادبای عرب آنست که بیت را چار بخش نموده سه قسمت آنرا بسجعی آورند مخالف قافیه بیت: -\nنه شام ما را سحر نویدی نه صبح ما را دم سپیدی * چو حاصل ماست نا امیدی غبار دنیا بفرق عقبی\nچون زین جهان پر هوس ایمن نخواهد ماند کس * می خورد باید هر نفس چندین نباید خورد غم\nاز دور آدم تاکنون دلها بسی گردیده خون * آگه نشد يك تن كه چون رفته است در قسمت قلم"}
{"book": "adl1164", "page": 77, "text": "۷۲\n\n( مثنوی )\n۱ ( در تدبیر و سیاست )\n\nهمی تا بر آید بتدبیر کار - مدارای دشمن به از کارزار\nچو نتوان عدو را بقوت شکست - بنعمت بباید در فتنه بست\nعدو را بجای زیان زر بریز - که احسان کند کند دندان تیز\nمراعات دشمن چنان کن که دوست - مر او را بفرضت توان کند پوست\nحذر کن ز پیکار کمتر کسی - که از قطره سیلاب دیدم بسی\nمزن بر سپاهی ز خود بیشتر - که نتوان زدن مشت بر نیشتر\nاگر زو تواناتری در نبرد - نه مردیست بر ناتوان زور کرد\nاگر پیل زوری و گر شیر چنگ - بنزدیک من صلح بهتر که جنگ\nچو دست از همه حیلتی در گسست - حلال است بردن بشمشیر دست\nاگر صلح خواهد عدو سر مپیچ - و گر جنگ خواهد عنان بر مپیچ\nکه گروی ببندد در کار زار - ترا قدر و قیمت شود صد هزار\nو را و پای جنگ آورد در رکاب - نخواهد بمحشر از تو داور حساب\nتو هم جنگ را چون کینه خواست - که با کینه در مهربانی خطاست\nچو با سفله گوئی بلطف و خوشی - فزون غدرش کبرو گردنکشی"}
{"book": "adl1164", "page": 78, "text": "- ۷۳ -\n\nبا سپان تازی و مردان مرد - برار از نهاد بد اندیش گرد\nچودشمن درآید بعجز اندرت - بدر کن ز دل کین و خشم از سرت\nچوزنهار خواهد کرم پیشه کن - ببخشای و وز مکرش اندیشه کن\nچودشمن شکستی میفگن علم - که بازش جراحت بیاید بهم\nبسی در قفای هزیمت مران - مبادا که دور افتی از یاوران\nسپاهی در آسودگی خوش بدار - که در حالت سختی آید بکار\nنواحى ملك از كف بدسگال - بلشکر نگهدار و لشکر بمال\nچودارند گنج از سپاهی دریغ - دریغ آیدش دست بردن بتیغ\nبسا کس بروز آیت صلح خواند - چوشب شد سپه بر سر خفته راند\nزره پوش خفتند جنگ آوران - که بستر بود خوابگاه زنان\nبسا اهل دولت ببازی نشست - که دولت ببازی برفتش زدست\nبخوردان مفرمای کار درشت - که سندان نشاید شکستن بمشت\nنخواهی که ضایع شود روزگار - بنا آزموده مفر مای کار\nزتدبیر پیر کهن بر مگرد - که کار آزموده بود سال خورد\nبرارند بنیاد روئین زپای\nجوانان بشمیر و پیران برأی\n(شیخ شیراز عليه الرحمه)"}
{"book": "adl1164", "page": 79, "text": "– ٧٤ –\n٢ ( ابرخيس و هومر )\nابرخيس از تفاخر با هومر گفت – که نتوانی چو من در شعر در سفت\nمن اندر ساعتی صد شعر سازم – بسالی چند دفتر میطرازم\nتو در سالی یکی گوئی قصیده – چوتو کاهل بشعر اندر که دیده\nهومر گفتش مگر نشنیدی ای پیر – حدیث ماده شیر و ماده خنزیر\nدر انطاکیه خوکی ماده بود – زبان بر عیب شیر ماده بکشود\nگرفت این گونه عیب از شیر ماده – که چون تو دیر در عالم که زاده\nکشی بار گران حمل یکچند – پس از سالی نهی يك يا دو فرزند\nدوره در سال من زه دان کشایم – دو نوبت چارده نوباوه زایم\nجوابش دادکای خوك شكم خوار – فزون زادن ندارد فخر بسیار\nبگیتی چند تن مفلوك زائى – فزون زائی وليكن خوك زائى\nنباشد عیب من گردیر زایم\nچه غم گردیر زایم شیر زایم\n( ملك الشعراء بهار )"}
{"book": "adl1164", "page": 80, "text": "- ٧٥ -\n\n۳ ( پاداش عمل )\nگر چه دیوار افگند سایه دراز\nباز گردد سوی او آن سایه باز\nاین جهان کوه است و فعل ما صدا\nسوی ما آید ندا اندر ندا\nچون که بد کردی بترس ایمن مباش\nزانکه تخم است و برویاند خداش\nچند گاهی رو بپوشاند که تا\nآردت زان بد پشیمانی حیا\nکی کجی کردی و کی کردی تو شر\nکه ندیدی لا ئقش در پی اثر\nکی فرستادی دمی بر آسمان\nنیکیء کز پی نیامد مثل آن\nای بسا ظلمی که بینی در کسان\nخوی تو باشد در ایشان ای فلان"}
{"book": "adl1164", "page": 81, "text": "- ٧٦ -\n\nدر خود آن بد را نمی بینی عیان\nورنه دشمن بودهٔ خود را بجان\nچون بقعر خوی خود اندر رسی\nپس بدانی كز که بود آن نا کسی\n( مولوی روم عليه الرحمه )\n\n٦ ( سکندر و پیر مرد )\n\nاین طرفه حکایت است بنگر - روزی زقضا مگر سكندر\nمیرفت همه سپاه با او - وان حشمت و ملك و جاه با او\nنا گه بخرابه گذر كرد - پیری ز خرابه سر بدر كرد\nپیری نه كه آفتاب پرنور - در چشم سکندر آمد از دور\nگفتا كه درين مغاك دلگیر - بیهوده نباشد اینچنین پیر\nخود راند در ان مغاك چون گور - پیر از سر شغل خود نشد دور\nچون بازنكرد سوی او چشم - ناگاه سکندرش بصد خشم\nگفتای شده غول این گذرگاه - غافل چه نشسته درین راه\nبهرچه نكردی احترامم - آخر نه سكندر است نامم"}
{"book": "adl1164", "page": 82, "text": "- ۷۷ -\n\nپیر از سر شغل بانگ برزد * گفت اینهمه نیم جو نیر زد\nنی پشت و نه روی عالمی تو * يك دانه زکشت آدمی تو\nدوبنده من که حرص و آزند * بر تو همه عمر سر فرازند\nبا من چه برابری کنی تو * چون بنده بنده منی تو\n\n۷ (گلگشت)\nصبحدم با تنی از یارانم * گذر افتاد سوی بستانم\nباغی آراسته دیدم چو بهشت * دروی استاده دوصد حور سرشت\nبوستانی که درو دست بهار * کرده تصویر دو صد نقش و نگار\nسبزه و لاله هم آغوش شده * غنچه لب بسته و خاموش شده\nسرو در پای گل استاده بپا * بید در حالت تسلیم و رضا\nنرگس از رشك وحسد زرد شده * که چرا بهتر ازو ورد شده\nپرده گل بدریده است صبا * سرخ گشته رخش از شرم و حیا\nعارض لاله تر از باران بود * یا زکم عمری خود گریان بود\nمنزوی گشته بنفشه زمیان * برلب جوی گرفته است مکان\nمن و یاران من از روی نشاط * پا نهادیم در ان نغز بساط\nهر يك از ما گلی آورد بدست * گشته از بوی خوشش سرخوش و مست\nشاخ از باد صبا لرزان بود * برگ گل برسرما ریزان بود"}
{"book": "adl1164", "page": 83, "text": "- ۷۸ -\n\nپای سروی همگی بنشستیم * و ز همـه نـوع سخـن پیوستیم\nناگهان بلبلی آوازی کرد * با گل از محنت خود رازی کرد\nناله اش در همگی كـرد اثر * در دل جملـه بر افروخت شرر\nگفت از جمله یکی كز چه سبب * نالـد ایـن مرغ بهنگام طـرب\nیارش اندر برو معشوقه بكام * از چـه رو نالد و از بهـر كـدام\nگفتمش ناله او زین راه است * كـه ز کم عمـری گل آگاه است\nکه بدین رنگ و بدین حسن و صفا * دوسـه روزی نکنـد بیش بقـا\nاینچنین است خوشیهای جهان * کی خـرد منـد شـود غره بدان\nآنچه مسرور بدو نادان است * عـاقـل از دیدن او گریان است\nهركرا جهل بود حال نكوست * ای خوشا جهل كه آسایش از وست\nجهل کز وي بود آرام روان\nبهتر از عقل كز و کاهـد جـان\n( رساله دانش )\n\nابیات فوق مثنوی است و مثنوی عبارت است از عده ابیاتی\nكه در وزن متحد و در قافیه مختلف باشند و در هر بیت هر دو مصرع\nآن قافیه داشته باشد . شعرای فرس مثنوی را باوزان مخصوص\nسروده اند وغالباً وزن مروجه آن بهفت بالغ می شود ."}
{"book": "adl1164", "page": 84, "text": "- ۷۹ -\n\nموضوع مثنوی حکایه های اخلاقی ، افسانه های عشقی ،\nبیانات تصوفی باشد گویا مثنوی از برای بیانات مرتب ومسلسل\nزمینه خوبی داشته ومیتوان داستانهای خیلی مطول را درمثنوی\nشرح داد برخلاف غزل که زمینه آن بیشتر برای مضمونهای\nمختصر و مختلف قابلیتی بسزا دارد .\n\n( مستزاد)\nيك چند پی زینت و زیور گشتیم ـ درعهد شباب\nيك چند پی دانش و دفتر گشتیم ـ ازروی حساب\nچون واقف این جهان ابتر گشتیم ـ نقشی است بر آب\nترك همه كرديم و قلندر گشتیم ـ ما را در یاب\n(دیگر)\nنی سایه بید و نی چمن میماند ـ نی سیر وصفا\nنی ناز بتان سیمتن میماند ـ نی جـوروجفـا\nاین عالم فانی که من می بینم ـ ای مایه ناز\nنی نازتو نی نیاز من میماند ـ برخیز و بیـا"}
{"book": "adl1164", "page": 85, "text": "- ٨٠ -\n\nخوبان بدیار حسن چون روی آرید - کان شهر شماست\nدارم بشما وصیتی مگذارید - از کف که خطاست\nدل نام جگر گوشۀ از من روزی - آنجا شده گم\nگرزنده به بینید عزیزش دارید - کر مصر و فاست\nدیگر\nآیینه بحسن دلکشایتو رسد - ای جان نگاه\nهم شانه بزلف مشك سايتو رسد - مارا چه گناه\nما خاک شویم و سرمه منظور شود - داغیم ز رشک\nدل خون شود و حنا بپایتورسد - سبحان الله\nمستزاد نوعی است از نظم که در ذیل هر مصرع فقرۀ\nافزون گردد مانند نمونه های فوق وگاه در مستزاد بعد يك\nفقرۀ می آورند .\n\n[decorative element]"}
{"book": "adl1164", "page": 86, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1164", "page": 87, "text": "[BLANK PAGE]"}
