{"book": "adl1162", "page": 1, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1162", "page": 2, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1162", "page": 3, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1162", "page": 4, "text": "Mohammad Esmâ'il-e siyâh\n- Shâ'er -e âzâd ; Herât , 1929"}
{"book": "adl1162", "page": 5, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1162", "page": 6, "text": "هو\nکتاب\n\n(شاعر آزاد)\nاثر طبع\n\nشاعر شهیر هرات حاجی محمد اسمعیل خان سیاه\n\nتاریخ جمعه ۱۷ صفر المظفر ١٣٤٨ / 20 Juillet 1929\n\n- [ بسعی و اهتمام ] -\n\nجناب عبدالرحیم خان نائب سالار - رئیس تنظیمیه هرات\n\nهرات مطبعه (دانش)"}
{"book": "adl1162", "page": 7, "text": "[ بسم الله الرحمن الرحيم ]\n\nگرنکردی کردکاراز بهر خویشت انتخاب\nای سحاب رحمت كونین فخر کاینات\nگشت زار امت مرحومه بی رسم رسوم\nنفس بد اخلاق من آسان نیاموزد ادب\nپنج نوبت التحیات سو الت را خدا\nدین بخود بالید. زامد رفت بیباکان چه غم\nگرنبودي نقش توقيع جمالت مدعا\nشد مسلم اینکه شاخ یکدرختستیم ما\nتا نشد اعلان طبل نو جوانان عرب\nموزه میپوشند بهر حفظ صحت ليك نیست\nکرد باصرف نظر ابطالی از دین مبین\nگر دحسرت دیده اهل حسد را شد رمد\nگفت کای مطر و دگر در نظم اسمعیل راد\nمصرعی زابیات حافظ اقتباس آورده ام\nانقلاب دزد و اخذ رشوه وجورپلیس\n\nکي بيرون مي آمد از عنقای گردون آفتاب\nمقصد دنیا ودین والله اعلم بالصواب\nمیخورد از شرۀ انعام تو بی رشوه آب\nاز کسی کزکر دکار کعبه آموزیدا داب\nمیدهد از جدول تبريك ده مضمون جواب\nمستبدی راذهاب وحريت جو را اياب\nهیچکس نگرفتی از انوالترکدون حساب\nنیست هر سه یار اول را جدل بابوتر اب\nبر كف توفيق تنهادند افغانان رباب\nموزۀ کانر از رغبت سر نگون سازد عقاب\nآتش قهر خدا وندی در اوزد التهاب\nتا كه شد این خاک اغبر آب را نایب مناب\nگفت انساعت که گردد خلع آیات حجاب\nهمچو بردکان شخص جوهر ی در خوشاب\nاینکه می بینم به بیداریست یا رب یا بخواب"}
{"book": "adl1162", "page": 8, "text": "ای شاه دو کون زال آدم وی میر مؤخر و مقدم\nدرمانده ام ای مغیث اغثنی افتاده ام ای رحیم ارحم\nو انکس که زتـوسـت ما تـفـقـر و انکو ز تو نیست ما تنعم\nثبت است که بعد حضرت حق سردار توئي بكل عالم\nدر خلوت خاص رفـتـه بـيـكـيـف در خواسته جرم عام بی كم\nاي مـحـرم خـاص كـبـر يـا ئي صدق تو با تو گشته همدم\nچه جای رب که كل اد يان بر حضرت عصمتت مسلم\nدر پـیـش سـخـای یـا رسـوم هيچست عـطـا و بذل حاتم\nعاجز ز سنان حـیـد ر توست کر زنده شود هـزار رستم\nمقبول تو چون خواص اصحاب مردود تو چون بليس وبلعم\nمي كرد مسيح مر ده زنـده لیکن بـفـسون اسم اعظم\nامروز خـواص امــت تو تبدیل دهـد قضای مبرم\nجويان تو تخت سلطنت را بدرود كند چو پور ادهم\nآن نشه که در جنيد وشبلیست وز کوزة فضل توست بكنم\nبا الله که هزار برج ايفل دركمشكن تو پشت او خم\nمومن شـدی ا ر بـدي نصـا را وا قف زنز ول ابن مريم\nسا روج كـنـان شـرة ديـن هر چـند كنند بند محكم"}
{"book": "adl1162", "page": 9, "text": "آخر بقوی آب ایمان آن بند عناد ریزداز هم\nبر دست گرفته دشمن دین بر فرق معاون تو پرچم\nنشنیدۂ انتقام چون یافت آن باب شجاع و ابن ملجم\nانرا که خدای مدح او گفت ما را نسزد زگفت او دم\nبر تربت پاك تو پیاپی صلوات و درود ماد مادم\nحل و حرم صفا مروه از فرقت تو گرفته ماتم\nحنا نه صفت بناله زار از جوش و خروش آب زمزم\nهستیم امیدوا را ز تو ای دافع هم و رافع غم\nبا ین که که فوق عاد هاست گر فخر کنم سز ای آنم\nنه سجده بقبلتین کردم نه سوده سرم بتربت عـم\nنه گرد حریم سجده کردم نه خون ده ام آب چاه خاتم\nرفتم بمرته غبار منبر وز آب دو دیده کرده ام نم\nگر آهوی دشت شیرم من کی بیم کنم ز چنگ ضیغم\n\nقصیده\n\nشبی بجیب تفکر فرو ببردم سر | که پا بلجهٔ معنی نهم بطرز دگر"}
{"book": "adl1162", "page": 10, "text": "قصيده كنم انشا تمام مدح غزل\nسروش گفت که ای عمر خویش کرده تباه\nچه لایق است ترا حمد خالق كونین\nزبان قاصرو تعریف چارده معصوم\nنه قوتی که ستائی چهار گوهر پاك\nنه سعدي كه ترا علم معرفت حاصل\nبلاغتت تو بفت ظرافت افشاده\nبگو چگونه رسیدی بوصل دلداری\nاعوذ گفتم و بعد از تنحنح و آروغ\nلبندر مسند عزت نشسته بودم دوش\nحشم به پیش خدم از قفا غضب آلود\nنهاده عود بر آتش گشاده نافه مشك\nكشيد نامه سر بسته که بدستم داد\nستاده شد به ادب گوئیا ز طرف سبا\nنوشته بود حاجی عزیز باد پیام\nبآن محیط کمال و به آسمان جلال\n\nویا حکایتی از رفتگان بحر به بر\nبلهو لعب به بیهوده روزگار بسر\nچه نسبت است ترا نعت شافع محشر\nبیان کاسد توصیف حضرت جعفر\nنه جراتی که کنی وصف ساقی کوثر\nنه انوري ونه بیدل نه میرزا مظهر\nتو هم زپند احبای خویشتن مگذر\nکه از حیا سرو پامخفی ست در چادر\nشروع قصه نمودم بدین نهج از بر\nچنانچه ضابط پاتخت بر سر دفتر\nعرق ز چهره دوان چون مؤکلان سقر\nرسید قاصدی از طرف قريه عنبر (۲)\nشبیه نامه اصحاب راست در محشر\nچو هدهدی که دهد نامه را بقوه پر\nبه آن صحیفه دانش به آن سر و سرور\nبه آن گریوه دانش به نردبان هنر\n\n(۲) عنبر قریه ایست از قراء هرات نمبر ۲ حاجی عزیز مسکونه قریه عنبر خسر خود شا عر است"}
{"book": "adl1162", "page": 11, "text": "بعندلیب خوش الحان عالم تجرید\nکه اي عدیل تو در روزگار لم یوجد\nبه نزد فکر تو پست است رفعت بالون\nبدرب حجره ات استاده هر سحر خاقان\nسرت ز نخوت کبر وغرور باد تهی\nمشا بخند ترا در حدیقه چون طلاب\nبخیل توست همه مالدار چون مسکین\nمباد مجلس عیش تو هیجکه خالی\nببرج سعهء تو عفت مر است ساجدة\nقدش چو رسته شمشاد و در نگه آهو\nچنین جمیله شنید است گوش هوش قضا\nنه خود سرانه گذشت است سوی دشت و مزار\nبرند فلاش چنان تند و چابك و افتاده\nبمش عقیق دوا بر و هلال و مژگان تیر\nندیده است کشش ماور آ آئینه روی\nندانمش که به تدبیر کرد ه با تقدیر\nبرسته نخل بموز و نیش بباغ ارم\n\nبشاه باز شکار افگن همایون فر\nولی بمثل تو در کامدار لم ينظر\nبه پیش ذهن تو کندست حدت موثر\nبکفش کند تو خفت است هر شبی قیصر\nتنت قوي و دلت شاد و برکفت ساغر\nمدر سمند تر ا در سفینه چون چاکر\nبنزد تو ست خوانین سوار چون نوکر\nز جام باده صافی و خواندن ششدر\nوجیه زیرك و نیکو خصال و سیمین بر\nخرام کبک دری خنده سر بسر شکر\nچنو لطیفه ندید است هیچ چشم قدر\nنه بیخودا نه سوی کوچه رفته و معبر\nکه بی تامل تفتیش بر کشد جيكر\nبدن حریر ببین از دوا زده کمتر\nنخفته است به پهلوی او مگر خواهر\nز کوه ساخته سرین ز موی داده کمر\nنبسته میوه بدل بردگیش شاخ شجر"}
{"book": "adl1162", "page": 12, "text": "نکرده سرمه وبرکف نبسته رنك حنا\nبه آن ناز همه چشم غافل از دیدن\nدرونه خصلت مضموم و علت مکسور\nهوای او بسر فرقه اولوا الابصار\nبدان رسیده که او را ببر کشد چون زن\nولی خودش بکسی سرفرو نمی آرد\nچرا شنیده که خوانداست فاش هزالی\nچه خوانده خوانده او راست گرز سخته سطر\nدود فعه کی بیکی انتشار میفشرد\nاز ان دمی که شنید است این مخابره را\nبدین صفت که شيدي اسير صحبت توست\nقلم گرفتم و دادم جواب نامه او\nقبول کرد موا ور ا بملت اسلام\nنکاح نامه بنو شتم و فرستا د م\nپس از سه هفته رسیدان مه دو هفته بناز\nسري كجا وه کشادم پريو شی دیدم\nتوگوئی از ره فردوس میرسدحوری\n\nنرفته با شفق آ فتا ب در پی د ار\nنظر نکرده بغیرت مگر بقرص قمر\nنه منصرف که به تنوین دهیش زیروزبر\nخيا ل او بد ما غگر وه اهل بصر\nکه همچو تا ج تفا خر کنان زنندبسر\nبه انتظار تو با شد دو چشم او بردر\nدو بیت از صفت عضو تو به تخت سفر\nچو گاو میزندو پس همیکشد چو ن خر\nچو برنشیب د م ماده گورگوره نر\nسخن نگفته مگر ذکر ساوه یا چوگر\nتو هم قبول نما جان من ترا چه ضر ر\nبه انکارو تواضع به هيئت نو کر\nچو بت پرستش اکنو ن بمذهب کافر\nبدان نشانه که بنوشت در کتاب غرر\nبهو دجی که د رویکجهان زروز پور\nکریمه بلطافت ورای حد بشر\nبه بر لباس جنان غسل کرده درکوثر"}
{"book": "adl1162", "page": 13, "text": "بغل کشیدمش از بیخودی و چسپیدم\nاول به بوسه گرفتم سر شنا سانی\nهوا مرا ز هوس در گرفت دامن او\nقضیب پیش نهادم چو بیذق شطرنج\nسوختم به نشانی که رفته بودم من\nدر ید وادی مقصد نه همچو کل زندیم\nز هوش رفت دمی چون مریض استسقا\nشکم دریده روان خون فتاده چون داور\nشنیده ام که به آهسته زیر لب میگفت\nدو دست و با سرش نرم نرم مالیدم\nدرین قصیده جماعی اگر نوشته دروغ\nبدان نمونه که دیوی پری کشد در بر\nسپس بخندهٔ خوش رام کردمش آخر\nز پای جان و از سر گرفتمش چادر\nدو خصیه‌ از عقبش چون دو رخ پی‌ لشکر\nاگر نمیشدیم خصیه‌ از قضا لشکر\nبسان چوب که در هم در دگر زخم تبر\nطپید لحظه مانند شخص مستحضر\nمن ایستاده به تفریح همچو اسکندر\nبه زخم شرم عجب مرهمی ست آب ذکر\nبهوش آمد و گفتا که لعنتم به پدر\nچو خایه باد سیه روی زشت در بردر\n(عرض حالیکه از لسان عیال خود بخود انشا نموده)\nاسلام ای همه سر تا بقدم غرق فضل هنر\nکامران باش که شد پیر تو مولای کرخ\nای ترا ساخته استاد ازل روی سیاه\nتوئی امروز یقین مشعله افروز مهان\nتر و تازه ست بدیدار تو باران پیوست\nمرحبا وی همگی نطق بیان شهد شکر\nدر امان باش که شد مرشدت اخر رهبر\nوی ترا داشته تقدیر ابد در بر در\nریختی بر سر ارباب سمر خاکستر\nهمه چون سبزه نورسته ز امداد مطر"}
{"book": "adl1162", "page": 14, "text": "< ۸ >\n\nتواگر نیستی آماده عشرت ز چه رو کرده یاران ز تماشای تو رنگین منظر\nرخت عزت ببرت همچو چپن تو در تو هست شوکت بدر رفعت تو سر بر سر\nگرچه از دود تو یاران تملق کورند شکر کز عیب تو اصحاب مذمت شده کر\nخط تسلیم به خلط دهنت فرفر بون دهد آسان که بچند تو دهد بیدستر\nگر ترا همچو نواز ناز دمی بستایم عیب گیرند که این قحبه ستاید شوهر\nگر دو چیزت نبدی صاف بهشتی بودی از زبان تو کسان رنجه من از زخم ذگر\nانچه من میکشم او را نکشد یک گله کاو و انچه من میخورم او را نه خورد يك گله خر\nبا همین جور جفا میکشم و خورسندم گرکنی توبه و دیگر نروی سوی سفر\nدر پی ساعت مستقبل و ماضی تا چند دم نگهدار که مجموعه یکدم بهتر\nپابجا باش که آسوده شوی چون بجلی مرو اندر پی اوضاع هوس چون موتر\nسرفرو بر بگریبان حیا چون قنفذ تاندرند چو رو باه ترا پوست از بر\nمخبر حال تو همین بس که تمسخر گویان میروی بر در مولای کرم شام و سحر\nگاه تهمت بمن بیسرو پامی بندی گاه با دختر بیچاره و گاهی به پسر\nگفتی اکنون که مرا ساجده در خانه است در در دانه و دندان در للقا زل در\nهست مقتول دو ابروی چه تیغش ساوه سوخت از داغ تمنای وصالش چونگر\nبسکه چقماق سر زلف وی از باد شمال مشک تر ریخته شد قریه مسما عنبر\nقداو سرو روان غنچه لب چون یاقوت شرم او فربه و آباد میانش لاغر"}
{"book": "adl1162", "page": 15, "text": "۹\nکمر چنانم زچه آسوده نشستی بكرخ\nپس مرا از کف خود مفت مده چون توفیق\nبا مفرح خورو دربر بکشم همچون جان\nورنه از دست تو فریاد کنم داد کشم\nیا روم ناله کنان نزد سلیمان زمان\nگویم اي حامي دين از تو مسلمانی یافت\nبازوی عدل ترا بوسه برغبت میداد\nخاک رو بی درت خیل اروپا كردي\nدیو از سعی تو در چاه خسارت محبوس\nبد و بد پیشه گرفتار چرا اسما عیل\nبزنش جرم کنش کنده بپایش افکن\nگروي از ذایقه فرط حیا گوش نکرد\nبفرستم سوي ارک از سر اخلاص و نیاز\nناظم جیش مسلمان و ترقی ده ملك\nانکه ببر در که او مالك چین پشت دو تاست\nجتر او بر سر مظلوم بود بال هما\nور چنینم زچه رو رخت کشی در پشپر\nیاچو طفلی که بخرمای دهد انگشتر\nیا به پیشانی من بوسه ده از من بگذر\nناشود واقف ازین واقعه ارباب سیر\nوالی ملك هری حاکم دو ران دا ور\nزندگي که دگر باره نگردد ابتر\nبالله امروز اگر زنده بدی اسکندر\nگرنمی بود به احوال خود ایشان مضطر\nدزد از قهر تو بگرفته دوان راه سقر\nباز باشد پی اشکار چو اهل دفتر\nور نه این شوخ خلل افکند اندر کشور\nعرض قرطاس کنم بسته ببال کفتز\nنزد شاهی که بود بر همه افسر افسر\nماحی باطل و باطلگری هر کا فر\nوانکه استاده بچا چاکر حکمش قیصر\nنیزه اش بر جگر ملحد بیدین خنجر"}
{"book": "adl1162", "page": 16, "text": "گر به ذاتش بسره لك فکندی پر تو\nکیست امروز چنوریز دو گیرد به ثواب\nفکر کوتاه من و مدح بلند اقبالش\nدر دعا پیچم و خواهم که اجابت گردد\nیا رب این عزت دولت که خدا داد بدو\nثابت وقائم و راسخ بخدا خوانی باد\nبعد از ادعیه وتوطیه احوال ترا\nکی غیاث الفقرا داده من ازوی بستان\nبش اگر پهلوی جدوار نگردد جاگیر\nگر طرف دید بدانسان که طرف میدیدت\nياري و واسطه و حیله گری در خور نیست\nنزد قاضی روم و داد تظلم خواهم\nتابه بینند همه حسن گاو سوز مرا\nگویش زاغ سیه کشته بطوطی همدم\nکمر محتسب از نیم تبسم شکنم\nدست من گیرد و تا تخت قضا پیش برد\nبک نگاهی کنم و مست کنم محکمه را\n\nکیشدی خرم وشاداب چواز خضر خضر\nمنصب از مردم نالایق و بر لایق زر\nشبه مو ربست که بر رازده ریزاند پر\nگرچه آلوده ام و دامن عصمت شده تر\nباد پاینده چو دعوی کرخ تا محشر\nتا مسخر شودش مملکت همچون کشور\nاندك اندك بمیان ارم و بنویسم بر\nیابه بخشش بمن و ورنه به بخشم بد گر\nببرد اهل مرض هدیه کنان تاد کتر\nحاكم سابقة ساده محمد سرور\nورنه در خفیہ همی رفتی تابر کدیر\nخاك برسر کنم و افکنم از سر چادر\nمحتسب آید و گوید چه شده ایخوا هر\nکرگس زشت فگند است به هدهد شهپر\nتاپی خدمت من بسته کند زود کمر\nعذرآرد که بدین عاجزه بکره بنگر\nبل بفتوای خرد خط بکشم چون محور"}
{"book": "adl1162", "page": 17, "text": "غمزهٔ ناوك دلدوز بمفتی فگنم\nتا زنوك مژه ام خشك كند خون بجگر\nشور در محکمه اندازم و آیم بیرون\nتا بقتل تو همه مهر نمايند محضر\nبعد ازان جانب کازر که پر فیض روم\nچون لدیغی که رود از پی حفظ منتر\nگوشهٔ فارغ و آهسته روم تا رد هم\nبفرستم ز در و بام به اكناف خبر\nبشنود واعظ بیچاره و آگاه شود\nخویش را سخت بگردن فكند از منبر\nدمکدمک خنده كنان پیش من آيدكويد\nخیز تا جلوه کنان با تو روم تخت سفر\nحل اشكال تو اینجاست که در خورد هوا\nصاحب ملك دران باغچه ايدبه چكر\nرقعهٔ میرستانم که بداد تو رسد\nشرح حال تو دهم عرضه بنوع ديگر\nاقتضا کردنه زانگونه که میكرد ملك\nاقتضائی که بود مايل او طبع بشر\nعرصه خود سخت شود سوی کرخ آرم روی\nچابك و تند و دوان همچو شمال صرصر\nخویش را در قدم پير بزرك اندازم\nهادی قافلهٔ راه هدي شيخ عمر\nآنکه دارد نفسش خاصیت باد دبر\nکرده اشجار کرخ را همه بی برک و ثمر\nيا كنم تو به و در حلقهٔ صحبت آیم\nبا خروشی کشم و رقص کنم چون عنتر\nگر ترا هست سوالی و جوابی داری\nبازده باز سر شوق در آسوی حضر\n\nجواب حاجی اسماعیل به عیال خود\n\nوعليك اى ز تو گردیده جهان قطعهٔ زر\nمرحبا ای قد تو سر و دهان تنك شكر\nخجلم زانکه بود عضو چوقدت کوتاه\nمفتخرم زانکه بود فكر چو شرمت پر پر"}
{"book": "adl1162", "page": 18, "text": "توئی آن آهوی وحشی که بگرد رم تو\nسخت بر همزن هنگامه خوبان شده\nپدر گیتی ازین گونه عروسی کم دید\nمهوشان پیش تو چون پهلوی طوطی عقغق\nاز شفا خانه حسن تو برنجاسف خال\nمنکه مشهور به آزادگیم همچون سرو\nکذب نبود اگرت صورت عذرا خوانم\nنوجوان گردد و از عمر شود برخوردار\nوقت آن خوش که ستاند ز تو هر دم بوسه\nقصه کوتاه چو تو تو چه پریزادی را\nتا بخلو تکده خطه اقلیم جماع\nتوئی در بردن این بار بکامل استاد\nباز آیم بسوی آنکه نوشتی دیروز\nگفته سوی کرخ طرح اقامت کردی\nای صنم قهر تواز لطف عزیزان اولی\nبا تو عهد یست که باز آیم و واپس گردم\nیعنی از خانه عصمت منما پای برون\n\nنرسد تمدنظر با تو چو باد صرصر\nاز لب آب امو تا بد یار خیبر\nمادر دهر نز ادست بحسنت دختر\nگلرخان نزد تو چون گرد ملابك جنور\nنکهتی بیخت که شد منفعل از وی صعتر\nاز پی خدمت تو بسته ام عمریست کمر\nتانه بیند نکند مردم دانا باور\nهر که چون من فشرد تنك ترا اندر بر\nشبان نيك كه خوابد بتو در يك بستر\nسزد اکنون که بود دیوسیاهی شو هر\nزند از پش چو گاو و کشد از پس چون خر\nهمچو من در پی این کار بطی ما هر\nشرح احوال خود و رقعه از بوك ومكر\nیعنی بر روی خود از کشف کشادستی در\nکهنه طرطوس نو از تو پی حضرت بهتر\nپاس خاطر کنم ایماه مرا پرده مدر\nروی مخراش بناخن بغضب سینه مخر"}
{"book": "adl1162", "page": 19, "text": "عرضه منویس دگر شکوه مکن لایق نیست\nتا شود مردم بیگانه ازین قصه خبر\nخاصه در انجمن شاه بلند اقبالی\nکه بود تابع فرمانش قضا همچو قدر\nانکه باشد صفتش زمزمه نطق بلید\nوانکه بشنیده صلای کرمش سمعه کر\nجمع جمعیت اضداد هم از حکمت اوست\nكه بيك زاويه شاهین شده یار کفتر\nشکر صد شکر که بعد از همه ویرانی یافت\nتاج و تخت هری از عزم ورودش زیور\nتاشد از برج اسد كوكب سعدش طالع\nگوئیا طالع او بود غروب آرو\nبستمکارو جفاپیشه و وملحد دشمن\nبه يتيمان وغريبان و فقیران یاور\nهر چه تاریخ نویسان به بیان آوردند\nقصۀ سلطنت شا رخ و حكم سنجر\nاز سلاطین عجم تا بزمان خاقان\nنوشتند به اقبال وي الا قيصر\nجان من بیم مده زانکه مراتجربه هاست\nگر به تفصیل نویسم شود آن يك دفتر\nبهردا نستن تو شمهٔ اظهار کنم\nتا بخود آئی از شبهه شوی مستحضر\nپایهٔ عزت هر کس بود همو زن گناه\nهر قدر شوره بود بیش دهد کشت ثمر\nگر زار کان دول باز نمایم بكيک\nبکف خویش سنان گیرد و برکتف سپر\nتا بریزند مرا خون و بتا راج دهند\nاشتر خاص مرا گاو مرا اسپ کهر\nگر خمش گردم و ننویسم از احوال کسی\nبادل شاد روی سرزده باکوچه و در\nدیدی آن نایب کوتوال که در پارچه کرد *\nنان ربود از همه چون آب بعنوان پدر\n\nمحمد اکرم خان نائب کوتوال است و پدرش امیر محمدخان نورزائی میباشدکه میراب باشی\nومقرر امور آب رسانی بوده است"}
{"book": "adl1162", "page": 20, "text": "١٤\n\nملک آباد شود گرنفر و شد امسال\nباهمه حیله و تزویر زعلت پاکند\nحقه بازی کنم و چون دگران رقص کنم\nبر کشم از سر دستار چنان شعبدها\nخویشرا جلوه دهم چست بر همن آسا\nچشم پر اشک دل از کینه زبان پر سوگند\nسبحه اندازم و هوئی کنم و آه کشم\nگاه گویم نه من آنم که در ایام حجاز\nگاه حرمت بدو دست ادبش پیش برم\nضرب اسلام نخست است قسم برعرفات\nکی من از شیوهٔ اخلاص کمم از اسلم *\nنه کم از مرتبهٔ شاه جلال آبادم\nاز بقدر با تو نمودم که مرا آفت نیست\nاین همان تخته نرد است که در سال پلنك\nقصه ارک نوشتی ومرا ناف برفت\nانکه در جمله احفاد شهی چون اوئی\n\nآب را بر در دروازه ببندم دوسر\nمن به تلبیس بگو از که فتادم کمتر\nگاه از سحر سخن گویم و گاه از ابحر\nکه ببازار حیل جوجه نماند بی پر\nطیلسانی بسر افکنده ابائی در بر\nظاهراً سر بسر اسلام ببا طن کافر\nیعنی تقلید طریقت کنم همچون عنتر\nسعی در کار صفا کرده و بوسید حجر\nیعننی بیرون کشم از جیب طلائی احمر\nکه به ارث آمده این مال حلال از جعفر\nبلکه در جر کهٔ انصاف زیاد از انور\nکه ستانم عوض رشوه زبندی دختر\nتا بنا کام کشی جو رو جفا از دلبر\nششتدر افتاده درو مهرهٔ دانا چو بقر\nکه نیاید بسر جای مگر در محشر\nنیست ور هست خداوند درو کرده نظر\n\n«١» * اسلم و انور پسران میرزا محمد سرور خان متوفی سابق هرات میباشند"}
{"book": "adl1162", "page": 21, "text": "١٥\n\nانچه او دیده ندید ست بعلم افلا طون\nبا وجودي که درین خرس * بود محرم راز\nگرچه بر درجة منصب بدوم پایه بپاست\nصاد صبرست به انجام نکو کا ریها\nبجلال تو که گر حـد کما لم داند\nنه کسی را بخری چپه نشاند چون پار\nنه بدشنام دل آرزره کند بد خو را\nترس بد کار یگیم داد مرا ره بفرار\nنشکسته است بعهدش سر کس الا قلب\nکس بعهدش نه زنیداد کسی شکوه کنید\nنرسیداست به تسعیر گران الا اب\nنفتاد آتش سو زنده مگر در چقماق\nبر همه غیر دعا گفتن او نیست روا\nچار چیز است که از حضرت حق خواسته ام\nنابود دور فلك باد بر اعدا منصو ر\nگرفته ایت ندرید است مرو سوي قضا\n\nوانچه او کرده نکرد است بحکم اسکندر\nباکمال که درو خضر پیمبر و هبر\nليك در ضبط تنظم بود اول نمبر\nحاي حلم است به نیکان ببدان تای تبر\nمرحمها برسر افواج نما ید یاور\nنه بکیرا فکند آتش غم در منبر\nنه مجرم از کف بدکار رباید سروزر\nلطف او داد صد امید بر جمع قهقر\nندریدست ز خفاش جکری غیر شر*\nبجز از کشمکش ومعركة آب حشر *\nنفرو شند به وزن نخود جز شبدر\nنیست در باد فنا حاصل کس جز عنبر\nخواه از غور بود داعی و خواه از ساخر\nشاه را را ضی و خلاق جهان را یاور\nبسته بربازوي او هیكل از فتح و ز ظفر\nفتنه در محکمه مند از مزن حلقه بـدر\n\n(*) تخلص ناظم بعضي جا خرس امده (*) نقر مخفف از نقره است که حقه به بدان أجزیه می‌شود\n(*) اصلاح از حشر آ بیست که در وقت کم آبی به با یان باولا داده می شود"}
{"book": "adl1162", "page": 22, "text": "چادر از سر مفکن تانشود رفع حجاب\nمرو آنجا که مرا نیست غرض گر رفتی\nاولا محتسب خانه بر انداز چنان\nکاه خند د گهی ابروي پراند که لب\nشود همراز گند شکوه ز ملا باشی\nمبتهج کردد و کفک آفکند و روآرد\nکرد تو دایره سر گشته کشد چون پرگار\nتا بدعوی تو من مسئله اخراج کنم\nگوید آرام که مرحومى ملا خسرو\nبرکشد از بغل خویش بهار دانش\nاندكي سعی کنم مظلمت آيد بيرون\nباب بابش همه تاباي بيان اثنی است\nصحبتش گرم نگردد که زند صیحه بلند\nنویداي خواهر دیرینه در ایام نخست\nپدرت دوستی داشت بما چون عم و خال\nشوهرت داده بمن خط غلامي از جان\nجای من مسکن من خانه من جاي شماست\n\nبرقع از روي مآن دور که هست عين خطر\nخاد ثاتی بتو آید که نیاید بشمر\nحمله آرد که به آهوى خطا ضيغم نر\nكاه كاهي هوس ا لو ده کند چشم چقر\nگرید و جوشد و نالد بد هان چون ساغر\nهمچو اشتر که زند زانو ه بيند گنگر\nکه ازین دایره بیرون نروی جای دیگر\nشبه اشباه برون ارم و فتوای در ر\nاین نوشته ست بدعوي تو در متن غرر\nبنهد پیش که این عمده کتا بیست که کر\nصفحه بشمارم و سبابه کنم با لب تر\nفصل فصلش همه کی لاره احوال ذکر\nمفتى ! ول ازین واقعه، چون یافت خبر\nنه تو آن ناقه مشکی که بدی در عنبر\nما درت ماد ری کرد بما چون ما در\nکه تویی حیدر ار کان قضا من قنبر\nپس چه حاجت که کشی ملتی از جای دکر"}
{"book": "adl1162", "page": 23, "text": "( ۱۷ )\n\nمفتی دوم ازان کوشه فرازد کردن کی قدت سرو و لبت غنچه رخت قرص قمر\nپري از شرم تودر کوه دما وندنهان که نه چون کوه سرین دارد و چون موي کمر\nغم خور محکمه عالیه امروز منم خواه اصحاب تمول بود و خواه لفر\nشوهرت عارف وقتست کمین چاکر او زاهدان در همه جا در همه جو در همه جر\nمر مرا زاویه هست ندارم تز ویج فارغ و فرد تر از کوشه حوض کوثر\nجایت انیجاست کر از صوفیه داری مشرب باش مشغول به اوراد و دعا تا بسحر\nنوبت مفتی سوم چو رسد بر خیزد غضب آلوده و بيباك کند برتو گذر\nمحتسب را طلبد از پی تو چیست روان حکم راندکه بیک کوشه کن از وی معجر\nمی شناسم نه که تو زوجه اسما عیلی که بد این محکمه از دست ویم زیر و زبر\nگاه آواز دهد بر سر ملا چخمور گاه گوید که کجا گم شده میرزا چنبر\nصورت حال نویسند بیا زار روند خر و دلاک بیارند نشانند بخر\nببرند از ره تريك بئو با دامت کش کشان از گذر پرك و دیار چولکر\nزان میان مفتی چارم بشفاعت خیزد کای مثلث شده بر مشتری از دو پیکر\nمن همان تازه جوانم که در ایام شباب توبه کردم بید هادی دین شیخ عمر\nکه نخوانم بجز از فتوی رد المحتار ننویسم مکر از گفته فقه اکبر\n\nمفتی اول ملا محمد حیدر نائب القضا مفتی دوم ملا محمد اعظم فراهی\nمفتی سوم ملا فیض الله مفتی چهارم ملا صلاح الدین سلجوقی"}
{"book": "adl1162", "page": 24, "text": "۸۱\n\nقصیده\n\nدر عهد سعدالدینخان نایب الحکومه هرات ناظم حاکم غور بوده انیکه موقوف شده گفته است\nبودم نخست رندک و عیاش و مسخری\nخندان و تازه روی چو اندام نوبلوغ\nپیشانیم فراخ چو فرج زن چمك\nصاف و سترده چون ذکر وا جبی زده\nاوباش و هرزه گرد و تبه کار و بد سرشت\nاز دود مان علوی و او باش روز کار\nاز قاف تا بقاف هری هر گروه را\nبستم خیال انکه چو آقا حسن شوم\nاز بیست و نه بحور برون شعر ساختم\nشعر مرا گرفت زمانی نگاه کرد\nدست مرا بزاده چنگیز خان سپرد\nآن خان نيك محضر فرخنده خو مرا\nگفتا برو علاقه غورات خطه ایست\n\nما بل بمن جهان و من از عالمی بری\nشاداب و شهد بیز چو بطیخ گفتری\nفکرم رسا و بکر چو اشعار گوهری\nبسیار تند و تیز چو سادات لنگری\nسفاك و فسق پیشه و نساك مزمری\nز اصناف شهر جمله ز خیاط و زرگری\nبا صد شکوه و شان نمودم سکندری\nبیزار از لحاف کشی و بجا وری\nدادم نشان بصاحب دیوان چو عنصری\nتحسین نمود در صله اش گفت آفرین\nکاین را بپوش نوش بدار همچو انوری\nمیداشت ارجمند نه بر رسم نوکری\nآباد کن بحسن و مواسا و دلبری\n\nاسم یکقریه الدار غور است * گوهری نام شاعر است * لنگر ۱ سم موضع است در شاتلان * نام شخص لحاف\nفروش است که بحسن لحاف کش معروف میباشد * زاده چنگیز خان اغام خان کار دار بلده هرات بوده است"}
{"book": "adl1162", "page": 25, "text": "بودم دو سال حاكم اقطاع دره تخت\nزانسان که هست اهل ستم را ستمگری\nسال اول دو شخص مميز در آنو لا\nآمد بجان من چو نکيری و منكري\nسنجيد ملك را مع غبنم كه يك فلوس\nزانجا نشد در آمدم الا دو چنبری\nسال دوم بعامل شهرك خطاب شد\nرو كن مميزى نوبدان ملك سنجری\nاو نیز همچو یار بهر سو خطی نوشت\nکابن حاکمك چه خورده بهر سو که بنگری\nگفتند در جواب رئیسان آند یار\nكاري نكرده تا كنيمش یاد آوری\nسال سوم مرا طلبیدند در حضور\nکای خان مع حساب بیا خود بحاضری\nمعزول هم ملول رسيدم من فضول\nدیدم که چار باغ جهانی است نادری\nدر وازه بان و جارچی و پیش خدمتان\nچندال و آب دار چلیمی و لشکری\nاهل رسوم بهر قدومم بصد نیاز\nکردند پیش باز بقا نون چاکري\nکای ابر جود بحر سخا معدن كرم\nنيك آمدی اگر بهمه نيك بنگرى\nاز خام و پخته وعدۀ بسیار کوه کوه\nاز گوسفند و روغن و شیر شخت فشفری\nدادم نوید کانچه بگفتم همیرسد\nهم فرش چقچرانی و هم زین بر بری\nزانجا بنزد پیش نویسان سیاهه\nبردم نوشته نيك بخط پشاوری\nاین داد و این گرفت منست از تمام ملك\nنه چشم بندی است و نه افعال ساحري\nآقا گرفت لحظه در وي نگاه کرد\nزد بر سرم که رفت ز سر تو پی زری\nکای از سري تو تا بقدم غرق مسخره\nوین کار دفتر است تو محنت نمیبری"}
{"book": "adl1162", "page": 26, "text": "فردی بساز و خط سیاقی سرشته کن\nحشوش مطا بق و بمبا ر زمقرری\n\nجمع شروع کن پس ازان خرج و مفرده\nبعد از چهار دفعه سه بابت برآوری\n\nدو دفعه از وجوه و دو از مالیات ملك\nدو بابت از عمل شد و يك از عملگری\n\nگری تفاوت است موافق به لوي ليل\nباید قرینه دفعه رابع نیاوری\n\nمنذا لك کلان پس از جمع مفرده\nچون ساختی نویس خراجات اشتري\n\nجای وظیفه زیر بدر رفت ملکی است\nانجا برات کن غم دیگر چه میخوری\n\nباقی بکش محاسبه باقیات را\nتا از حساب باقی خود سر برآوری\n\nمافی الز یا ده جزو فروعات وکسر ملك\nتفصیل وار دخل و عمل کشت صرصری\n\nتوجيه بالوار جه چون سرد هی کند\nهر دو بشکل شقه خرجت برابری\n\nچون شد تمام دفترت از جزو تابکل\nآندم بنزد ما تو چو کبریت احمری\n\nغمناک و خسته بپوی برا در شتا فتم\nگفتم که ای برا در بابی و ما دری\n\nامروز از کشا کش دمرم خلاص کن\nفردامن و لناه و حسابات محشری\n\nده روز وشب مع پسر خود نوشته کرد\nسررشته تمام بقانون دفتري\n\nکردند مهرهای حسابم دو جا سه جا\nبامهر من که بود نگین دانه دری\n\nاز فضل حق ز دفتریان چون شدم خلاص\nبر فرق خود زدم بدم از عیش مغفری\n\nچون کوز نره لوك میان سما و ارض\nهر جا دوان و خیره چو دران غضنفری\n\nآمد رسو میان که کجا شد رسوم ما\nگفتم که هیچ نیست سری دارم و نری"}
{"book": "adl1162", "page": 27, "text": "۲۱\n\nبد خواه من شدند ببادار من ريوت\nکه کرده خرج مال شمارا بفاسقی\n\nاز گفته معاند بدگوی بدسخن\nرفت حاکم جديد پي غبن و خورد من\n\nخان جديد هر چه که ديد از قفای من\nمانند كاتب عملم هر چه ديده بود\n\nپیچیده لوله کرده و بسته بکون من\nکاین را تو خورده ز رعایای اندیار\n\nدشنام داد و از سر غيرت دهان گشاد\n\nچون اوبکار دار نبا شد بداختری\nگواهی بوام داده برسم برادری\n\nاز من گرفت حکوت و دادش بدیگری\nگويا در يد پرده من همچو چادری\n\nاز ریسمان و جل وجكل توبره جو خوری\nبنو شته مهر کرد و نکرد هیچ ساتری\n\nطومار سر بمهر بمثل نری خری\nاز حد غوك سلمه الى خاك پلوری\n\nدا من گرفت و گفت که فورا بیاری"}
{"book": "adl1162", "page": 28, "text": "گفتهند در دهان تو این خورده رید نیست\nباشد درین معامله از ما کلا نتری\n\nمن سعدوار چونکس بهم در نزاع فحش\nزانسان که میر وند قرین تیر و مشتری\n\nگر شرح موج فتنه این بحر را کنم\nغواص عقل پای کشد از شناوري\n\nبهتر که دست سوی دعا آو ر م بعجز\nبگذارم از تلازم اشعار شاعری\n\nيا رب قرار ده بکفم منصب نخست\nکان خیل راستز است چو من نره افسري\n\nقصیده\n\nکه در زمان وزيرا منیه رئیس تنظیمه هرات انشاء گر دیده\n\nدوش آمد ببرم گلرخی از سیم تنان\nگفت کای گو زک ما تا بکی اینخواب گران\n\nخیز برپا زکف شعر نویسان کاغذ\nفکر جاری کن و بر گیر قلم را به بیان"}
{"book": "adl1162", "page": 29, "text": "نظم انشا کن و از نثر بشو روی ورق\nفرصت ار تنگ و جهان تنگ تر ا حو صله تنگ\nعوض صله ترا قافیه دانم کافی است\nیا بشو یك قلم از دفتر معنی اشعار\nتابدین گو نه که در گوشه عزلت رفتی\nگه چو زاهد بریا کوشی و گه چون فا - ق\nیا شنیدی که بقا نون ایالت منع ست\nیا به بودیجه رسید است که ار باب شعور\nیامفتش بتو گفت است که ای خو رده شناس\nیا ترا کور یر آورده خبر از مسکو\nسعی کن زود سوی باب سفارت بشتاب\nگر ترا مفلسی از معرکه بیرون کرده\nپشت پایم زدو رو کرد که از در بروم\nگفتمش کای سربی مغز من اندر قد مت\nقسمت میدهم ای آنکه ترا داده زلطف\nصف مژگان ترا کرده چو جرمن خونریز\nخط خال تو چو روزمن بد بخت سیاه\n\nنکته بکر زاندیشه بر آور بزبان\nلیك یخ یخ که درین قا فیه نبود پایان\nمردی و مردمی از دهر مجو وز مردان\nیا برای دل احباب دگر قصه مخوان\nنه ترا یار ندیم و نه سرو نه سا مان\nکاه مایل بهمه فعل خطا چون شیطان\nکه کسی یاوه سرائی کند وطول لسان\nخویش را از نظر خلق نمایند پنهان\nچون فلاطون بخم عقل نهان با ش نهان\nکه درین مملکت امروز بود نرخ گران\nکه حدیست جماع زن و دختر ار زان\nدرد این غیر کداخانه ندارد در مان\nغضب آلوده بصد عجز گرفتم دامان\nتن بی معرفتم باد بجا نت قربان\nدا نش و دلبری و خوبی خوبان جهان\nچشم خمار تو چون و تر هیئت غلطان\nروی خوبت چوشب هوتل ملت تابان"}
{"book": "adl1162", "page": 30, "text": "٢٤\nلشکر حسن تو چون خانه و زیم صد رنك باغ بدخواه تو چون مدرسه یکجا ویران\nداده تشریف بخدام تو چون مأمورین برده عزت ز رقیبان تو چون میرکلان\nکرده چون با قیه ده دشمن تو خاك بسر دوستان همچو ده یران همه پرزردامان\nراست گو با که کنم روی کرا مدح کنم که ندارم بکسی از سر اخلاص ايمان\nکیست آن ساده درونی که نشینم با او کیست آن نظام شناسی که نشیند خندان\nسیر بیرون ناورم از محفل دولت سالم تا برون ناورم از پای برغبت تبان *\nیا تف اندازم و یا بمبه کنم مقصد را یا بکف بضونهم تا نشود سر گردان\nیا به بد گفتن اصحاب ارادت کوشم یا برشوت ستدن تیز نمایم دندان\nهمه دانند چرا سرکشان فاش کنم انچه بر خلق عیان است چه حاجت به بیان\nور به ارباب قلم روی کنم میسوزد دفتر شعر من از تف دهان دیوان *\nند هر افهم که از جدول انواتر او نسخه بردارم و تعلیم کنم با طفلان\nیا میانجی شوم و اخذ رسومانه کنم تاشوم پیش قدم تر ز همه پیر و جوان\nیا شوم دله و یا قحبه کشی پیشه کنم یا با جا بردن کون ریش نمایم جنبان\nگر بدان کان دول صحبت یارانه کنم میشوم خرکه نه افسار بود نه پالان\nپشت لغ سرخ بدم بر سر خود چوب خورم بی جل و پارد مو تنك كشم بار كران\nریش سبات سترم تیز بشوق اندازم کافر خفیه شوم یعنی منم از اعیان\nتبان یعنی زیر جانی * دیوان خراب حکم چند استو فی سابق هرات است"}
{"book": "adl1162", "page": 31, "text": "٢٥\n\nور به احباب نشینم همه خرسم خوانند ور به اغیار نشینم همگی خوك ز مان\nمثلی هست گبر مشرب خود پندارند صاحب عقل تر از عاقل و نادان نادان\nدر بر شیخ روم بی مدد نذر و نذور زندم طعنه که ای پور فلان ابن فلان\nمثلی هست که گر نذر پيازي با شد باید آورد و گر نیست یکی باد نجا ن\nتو نه آنکه ترا سخت سقط میگفتند حالی از برکت انفاس من آن شد آسان\nرو روای انکه ترا نیست به برخلعت فقر نا تفاءول زنم از بهر تو شب در قرآن\nگر قبول در یاران طریقت بو دی ور نه با الکلیه خود دست بشو از یاران\nلعل عشرت چو چنین اندچه آید من بعد از خر و کاه کش و کندهٔ کاو دهقان\nچون به بستد برویم همه در های امید بعد ازین مأ من امن است امان افغان\nاینکه زیباست برو خلعت شاهنشا هی گشت تسلیم بدو روسي وروس و المان\nو انکه بربود به تدبير سیا ست اول گوی مردی زکف بی خردان از میدان\nمدح او از سر انصاف خرد کاردل است راست آنست که از سینه نیاید به زبان\n\n( قصيده و از و بج خود را گفته )\nبهار آمد ودي رفت وشد جهان اخضر فلك فساد فر و هشت چرخ دور قمر\nحریص گشت ز مان و زمان بلهو و لعب یکی مطیره بخود میکشد یکی مو تر\nنفاق آمد و رفت از میان گره نفاق چنانچه هیئت تنظیمه رفت سوي سفر*\n*مراد شجاع الدو له خان وزير امنيه را دارد."}
{"book": "adl1162", "page": 32, "text": "٢٦\n\nپسر غمین شد ازین اتفاق وزن مسرور شبیه فاسق چقماق ور اهب عنبر\nخلاف قاعده مضموم شد خلل مرفوع که شد به کلبه جوهر عرض عرض جوهر\nنشسته بر سر يك صفه عالم و عامي بدرس بر سر يك تخته آدم و جنور\nکدام شیخ که نسترد از زنخدان ریش کدام شاب که بر رو نمی زند پودر\nکدام بکر که نارفته او بگازر گاه کدام شیبه نرفت شب به تخت سفر\nکدام ظالم بدخوی از میان که نرفت برنگ اسلم بد بخت از پی انور\nزاتفاق شنیدی که قحبه آورد مدیر شخصیه از شهر طوس چوز نو ذر\nیکی است فتوی یونان و داکتر دانی بکار بردن یاقوت و آب نر و یگر\nگروه کابل و اهل هرات هر دو یکند قلور ترش فروشید به غجفن شبدر\nچو اتحاد ملل باد و ل یکی است بعرف تو خواه بر سر خود کن کلاه یا نیسر\nز بس که متفق افتاد دولت و ملت مشوش است خضر تا کرا شود رهبر\nغروب نیر اقبال میر و حافظجی طلوع اختر سعد از قفای دو پیکر\nبنیان ز وطن رفتن صلاح الدین سرور شیعه به تشریف میرزا جعفر\nفرنگ و ارمنی و گبر و فارسی و یهود همه به هو ظل اسلام میزنند ساغر\nنوشته است در ین اتفاق پنداری خطی به آب طلا منشی قضا و قدر\n\nمدیر شخصیه غلام جیلانی خان فرار حافظجی حبیب الله خان بایران و فوت میر غلام نبیخان\nرفتن صلاح الدینخان سلجوقی مدیر معارف و آمدن محمد جعفر خان عوض آن."}
{"book": "adl1162", "page": 33, "text": "۲۷\n\nشنیده اید که اغیار میشود احباب \nمعین دین پیمبر بقول پیغمبر\nظهور عافیت از وضع عصر می آید \nوگرنه عدل کجا کار حاکم چونگر *\nسکوت اهل وظایف سرور خان اسپور \nدو شاهدند که آمد صفا و رفت کدر\nچو مهر و ماه گوا هند در سواد هرات \nورود والی و الانشان و سر دفتر *\nزنوك خامه انصاف شان چکد هردم \nبخشك مزرع ارباب باقیات مطر\nاگر لباس نپوشم زیمن همت شان \nستم رسیده به استم کننده یافت ظفر\nنصیحتی که به اکمال دین نموده بما \nنکرده است پدر سالها برای پسر\nنه از مساعدتی بخت خویش میدانم \nکه بهتری شد و بکذشت کل یوم بتر\nچرا که پيري و افلاس و ضعف وقوة باء \nزفاف تازه وصل نگار سیمین بر\nشکسته وضع بد اخلاق گو زك نا مرد \nحريص و ممسك و كذاب وزشت ناباور\nندیده در همه عمر هیچکس از من \nبغیر فعل شنیع و عبارت منکر\nهمین برتبه تعلیم کمترین یا به \nولی بمرتبه جهل او لین نمبر\nظرافتم همه گان یاوه‌گي و مسخره‌گی \nحکایتم همه جا قصه‌های بوك و مکر\nنه بذله گوی و بخندان که از معانی بکر \nدر آورم بقلم نکته های تازه وتر\nنه اشتها که چوزاهد پس از تهجد شب \nببام در شوم و باز نی بپوزم در\n\n* چونگر اسم قریه ایست که محمد هاشم خان ساکن انجاست و حاکم او به بوده است\n* مراد آمدن میر زمان الدینخان والی ومیرزا خیر محمد خان مستوفی است"}
{"book": "adl1162", "page": 34, "text": "۲۸\nحساب مال مرا از کمال من دریاب نشان فضل مرا از جمال من بنگر\nبنظم و نثر بدیعهای من نمیگنجد بیا و از سر تقصیر خویشتن بگذر\nبس است خایه بدا مادزینت کافی بصنع طبع بحسن عروس ده زیور\nبگو که از کف ممسك چسان برون کردی بمکر و حیله و کذب و دغا دفینه زر\nشب نخست که او را مثال شبه بدید کی بجز شب مولود شاه دین پرور\nخدیو کشور افغان امیر امان الله که در وظیفه اول گرفت خون پدر\nاز وست دولت ما در شکوه استقلال از وست ملت مشهور مایه کرو بفر\nمطیع گشت به او روس و دولت ایران مسلم است به او مصر و بوهم و قیصر\nبعهد این شه غازی که نیستش ثانی رسید مرده مرا از پتو دیواندر *\nرئیس زاده اسحق زائی عبد الله خطی نوشته که ای اهل شوق را سرور\nمرا فقیهه یکی دختر یست در خانه کسی ندیده ز مسکاب تا پل سکر\nبه پیش قامت او سر و بید مجنون است بگیسوش خط افسرده کیدهد عنبر\nفرشته ایست ز رحمت به آن و خلق حیا . نگاه عشوه و نازو اداست برج هنر\nپریر خان کرخ در مقابل رویش سفال میمنه در جنب کاسه کشغر\nبلوق بسته هما نا بصبح استفتاح تولد ش شب قدر است ختنه ماه صفر\nلبش عقیق یمن را نموده شرمنده دو چشم نرگس و دندان درو دهان شکر\n* دیواندر کوهیست در شرق هرات !"}
{"book": "adl1162", "page": 35, "text": "۲۹\n\nدروغ نیست بدامان عصمتش سو کند که غیر سایه اگر دیده ما در و خواهر\nنخوانده درس مکاتب شهر گر جستان ندانم از که فرا یافت این غرو واغر\nدر ین خرام اگر بیندش بخواب عنین زجای خواب نخیزد مگر بعون ذکر\nزچاه غبغب اوکاب زندکی جو شد بحسرت است مکس تا چه سان کند لب تر\nسرین تغار خمیر ولطیف چون سیماب فطیر فر به و اما میان او لاغر\nدو ساق او که دو تا شوشه ایست نقره خام چه نعمتی است اگر میکنیی نطاق کمر\nهنوز خسته نکرده است نار پستانش هنوز نازه ده بر شرم خویش خاکستر\nتمام ملك هوا خواه صحبت او بیند ز خاك پاك شبش تا علاقه بر بر\nنمید هد بیکی دل اگر در و بخشد زغور و میمنه تا حد دا من خیبر\nشنیده است که میخواند مطرب داشان دو بیت از تو بصوت حجاز وقت سحر\nکه دوش مسخره در كر شك وقت جماع به پوخت است چو کاو وکشیده هم چون خر\nازین دو مصرع مهمل چنان ز خود رفته که از مباصره کور است و از مسامعه کر\nدلا بتاز که شد بخت خفته ات بیدار هلا شتاب که اقبال شد تر ا یا ور\nدو پاتر است دوپای دیگر بوام بگیر بچار پای دوا دو بیا بسان چیر\nچو خواند بچه ام آن نامه را ز سر تا پا نه سر شناختم از پانه پای را از سر\n\n* شبش نام قریه ایست بمحال کوهسان از مضافات هرات * دادشان\nقریه ایست در شرقی هرات * كر شك نام قریه ایست به غربی هرات"}
{"book": "adl1162", "page": 36, "text": "بخفیه از رفقا فیشینی بخود بستم\nکه مي روم تماشای ارک نوچکر\n\nزبیم انکه طرب از میان خدا نا خواست\nبهانه جوید و بگریزد از ره دیگر\n\nز شوخ چشمی ایام کردم اندیشه\nکه از حسد نزند مر مرا به تیر نظر\n\nبه پویه جانب مقصود خویشتن رفتم\nبدان نمونه که در شهر تاشکن کوریر\n\nچو در دیار پر انوار دوست آسودم\nکشود بر رخ از هفت خلد رضوان در\n\nبرآمد از عقب پرده ماه رخساری\nسپند ریخته و عود طیب در مجمر\n\nگلاب و مشک برویم فشاند و داد سلام\nترانه خواند و سرودم بسان رامشگر\n\nتوئی که هست لوامش کمترین خدمت\nتوئی که بوسه بپای تو میزند یا ور\n\nتوئی که هیئت تنظیمه عذر ان دارد\nکه زینهار دگر پرده مدیر مدر\n\nتوئی که از تو کنند اشتقاق فسق و فجور\nتوئی که در همه کارها شدي مصدر\n\nترا جدید خیالات عتیقه میگویند\nعجب که نیست بجز ریشت از عتیقه اثر\n\nشنیده‌ام که مفتش ز ذوق بخشیده\nترا ز روی محبّت نشانة المر\n\nتوئی قبول دل خاص و عام و دشمن و دوست\nتوئي پسند وضیع و شریف و آهنگر\n\nتوئی اگر بنمائی قضیب بر واعظ\nبرعشه افتد و بر رو درآیداز منبر\n\nشنیده‌ام که بيكبار دو دفعه میکردی\nچو مهر قاضی * او به صفحة محضر\n\nبدوستی تو شادند خرم و خندان\nبدشمنی تو منکوب و بر هم و ابتر\n\nمراد قاضی ملا عبدالرسول خان است ."}
{"book": "adl1162", "page": 37, "text": "خوش آمدی قدمت خوش بقای عمر تو باد\nکه تاست تا بتو قایم براسمان محور\nپس از دعا و ثنا و تحیت و تبريك\nز بان گشاد بتکبیر خالق اكبر\nدو دست از پی مهرو محبت و تشويق\nنمود از ره ياري بگر دنم چنبر\nمن از تعشق ما فوق عاده بر جستم\nچنانچه بر جهد از بهر صید ضيغم نر\nدو بدومن ز قفایش دو بده ميرفتم\nچنانچه از عقب رشوه میدود افسر\nبدو رسیدم و از روي شوق بفشر دم\nنه چون فشار بغا يا و مردم لوگر\nلبش میکده به اهسته بوسه میدادم\nچو هند و ئی که زند بوسه بر لب کوثر\nپیش از تعانق بسیار گفتمش حا شا\nکه ماه پیش رخ توست کمتر از اختر\nبدان امید فرا ز آمدم که از ره شوق\nتو جامه بر کشی از پا وسازمش معجر\nبدان سرم که ز شفقت ترا به شیب کشم\nچو زاغ بیضه بزير آورم بقوة پر\nمتاب رو که نتا بیده اند مهرو يان\nسر از اطاعت معشوق و عاشق و شوهر\nبرسم مردم پیشینه آرزو دارم\nمو فقانه چو اشخاص حال از پی شر\nمترس اندك از تفگذار و نند مجه\nکه باك نيست شتر را ز خوردن کنگر\nبخند ه گفت که ای پاس خاطرت واجب\nدر ین معامله قدری تحمل اولی تر\nقسم بكوتی حاجی جلال و رستم خان\nبقبر بللی * و کشت مردم پشپر\nبلوی جرگه و تقریر عصمت الله خان\nبوعظ مبر هزار تفکر حيد ر\nبللی شخص صوفی بوده که ادعای شیخی داشته است ."}
{"book": "adl1162", "page": 38, "text": "۳۲\n\nبپاپیروس و به آخند میرداد که نیست\nچنین دوهیکل منحوس در تمام صور\n\nبریش میر که هر تار اوهمی ارزد\nبقطر گندگی کون میرزا حیدر\n\nبه لقبه که بود تنگ ترزچشم خروس\nبه خرزه که بود گنده ترزخرزه خر\n\nقسم بتقوی عبدالرحیم انترنان\nکه بهر ترکیه آزرد خاطرد اور\n\nبیاوه گوئی شورای مجلس دولت\nکه صبح مشوره تاشام زاب و نان قنطر\n\nبه عصمت وکلاء ولایت غوریان\nبطاعت فقراء کناره شنغر\n\nبه اعتدال مزاج وزیر امنیه\nبه هیئتی که در ونفع نیست غیرضرر\n\nبه اخذ جرترسوم تمام مأمورین\nبجد ولی که نویسند کار انوا نتر\n\nبعلم بی عمل عالمان پای حصار\nبزهد بی محل وخبط باردا کبر\n\nبه های هوي مفتش بگفتگوی رئیس\nبه جستجوی معلم بفکر انجينر\n\nبه الحادی لينين وجرمن وا طریش\nبدشمنی فرنگ وعداوت ويسر\n\nبنطق صاف کسانی که ناطقند از روی\nبه آن ترانه که خوانند طفلکان ازبر\n\nبه اعتقاد کسانی که غسل را واجب\nشمرده اند بمردان اشعث واغبر\n\nبه آبروی کسان مقرب در بار\nکه دوختند بخود جامه کف وکالر\n\nنه ازحياي بکارت که ازرسوم زنان\nبسان لاله حمرا ست جامه ام احمر\n\nشکوفه که بخون انار ممزوج است\nاظلم است که بروی فر و بري خنجر\n\nبه برکه که زند موج خون زشصت مده\nکه ماهی تو بخون سرخ میکند شهپر"}
{"book": "adl1162", "page": 39, "text": "۳۳\nبعقده که چو نافه است سر بسر همه خون هنوز ناشده مشک از چه میزنی نشتر\nهلال وار مزن تیغ بر شفق که هنوز نگشته دامن پاکت بخون نا حق تر\nحریف گفت که گوزک عدیل قاآنی است تفاوت است که این مسلم است و آن کافر\nقصیدۀ دیگر د ر زمان امیر عبدالرحمن خان گفته\n\nای صبا باشاد عادل عرض این مضطر بگو با قرینان حضور معدلت گستر بگو\nبر دو زانوی ادب بنشین زمین را بوسه ده قصه میرزای بولک را ز پا تا سر بگو\nناظم دفتر اگر پرسیدت از احوال ملک هر چه پیش آمدترا زاحوال خیر و شر بگو\nنه به تنها شکوه کن از بللی یا غیر آن از عطاء الله خان کهتر مهتر بگو\nنائب بولک غلامی میفرستد در سرای که برو با والی اقطاع این کشور بگو\nروزگاری شد کلیم الله بدر استاده است با زمینکوبید که با شاه بلند اختر بگو\nدارم احکامی و میخواهم که بدهی وجه نقد گفت رو روایفلان دامن بآن چاکر بگو\nتو نمی بینی که من عنقای برج دولتم با من از تیغ سنان ناوک خنجر بگو\nباز اگرداری بیا و باشه گرداری برو شیر اگرداری بنوش و نکته چون شکر بگو\nگر چو هارون سالها ایستاده باشی بردرم کی قبولت میکنم این نکته را کمتر بگو\nباز با پور الف گفتا که ای لچ همچو دال نقد ده گفتا که از دزدی گاو و خر بگو\nگاو دزدیدم اگر در قسط میخواهی بگیر گفت نایب رو تو با خیرات اسکندر بگو"}
{"book": "adl1162", "page": 40, "text": "رفت پیش بللی گفتا که ای شیخ بزرگ\nبللیم من مرا اندر مسلمانی چه کار\nبهر آخند زاده صاحب گفت از اجرای قسط\nاز کرو باشد انا رو شیر خشت از یاوران\nندیده در ملك او به نیست جز ستارخان\nدر هیکل از پور افضل دو سه تا از یاوران\nگرچه لایق نیست گفتن حال حاجی میرعطا\nبعد از بانها چون در آید نوبت ملك كرخ\nيك يك ز احوال فرزندان قاضی ابوسعید\n\nقسط ده گفت این سخن از کاجه تالنكر بکو\nبا من از نو بالغان خفته در چادر بکو\nکر د ایمانی که از بادام خشك و تر بکو\nاسپ از خسرو فاماروغن از بشیر بکو\nبعد از ان از شهنو از ملحد کافر بکو\nشمه پر رسم اینان بند و تا ز نفر بکو\nاز صفتها ی سگی بابسه ناصر بکو\nگرچه کناخی بود از میرز اعمر بکو\nاز ابوالغر و ابوالشر و ابوالنرخر بکو\n\nقصیده دیگر\n\nدر وصف یکی از دوستان خود خواجه ملا عبد الله خان گفته است\n\nسوال کرد شبی رندی از سرد یوار\nچه نمره که جهانی زدست گرد تو صف\nچه شیوه پیش گرفتی که هر که را دیدم\nنه حرفه که کسی باشد احتیاج بتو\nجمال این و کمال این و حق پرستی این\n\nکه ای پر از تو وحرف تو کوچه و بازار\nچنانچه دایره برگرد نقطه پر کار\nاسیر توست چو بلبل بگل بوقت بهار\nنه جذبه که کسی راکشی برادر وار\nهنر چنان و سخن این و این چنین رفتار"}
{"book": "adl1162", "page": 41, "text": "٣٥\nخلاف عقل بود صید عالمی کردن اگر جواب متین با شدت بیا و بیان\nبگفتمش ز سر انکار و عجز و نیاز که هیچ هستیم از هیچ هیچ ناید کار\nولی بهمت پاکان و حب در و بشان بحسن خلق ربودم دل از صغار و کبار\nنه هفت قید نمودم تمام عالم را ز حد هند و حبش تا علاقه تا تار\nبخنده های ملایم به نکته های بدیع بکر به های فضولی به بوسه پوزار\nبه ایستادن روز و بجانشتن شب چراغ کشتم و از پا کشیده ام شلوار\nجواب گفت که شیرین لطیفه کفتی بلی بکو توجه دیدی بکایكم بشمار\nبهر فضیح رفیق و بهر قبیح جلیس نه اجتناب ز شب رو نه دوری از عیار\nازین جماعه طامع سوای اینکه بده سفرجل آبی تفاح سیب و رمان نار\nاول زشاده تو پرسم که اعلم العلماست وزو بزینت وزيب است مجلس سردار\nمثال صحبت تو در کنار عزت او بدان مثل که پهلوی بش بود دیوار\nجناب خواجه که اندر لطافت ذاتش گواه صرف بود سال وماه وليل نهار\nازو لی زمن بعت بین که اجدادش ولی محض بود یا صحابه كبار\nخصوص حضرت شیخ الشیوخ احمد جام که شد مشرف از وکوه و دشت و ادی غار\nز فعل حرفه چه کرده است خواجه عبدالله به غیر چای بس از چای کردن نصوار\nبچشم غیر محبت اگر به بینی چیست گیاه بی ثمری همچه و بوته انار\nمقرر است که از خار کل برون آید ز انعکاس زمان بین که از کل آمد خار"}
{"book": "adl1162", "page": 42, "text": "٢٦\n\nاین قصیده را در وقت مرحوم حضرت ضیاء الملة و الدین که عاملانرا بجهت\nحساب خواسته بود ندانشاء نموده\n\nشبي بكعبه نمودم رخ از براي دعا\nکه ای کریم خداوندگار ارض و سما\n\nتو قادری و کریم ورحیم و بخشنده\nبعاصیان تبه روزگار یوم جزا\n\nعلى الخصوص بكفار فاسق وفاجر\nزهیچيك نكشی انتقام در دنیا\n\nاگرچه غرق گناهیم حاكم و عامل\nبود امید عطا با وجود سهو و خطا\n\nفرورویم اگروا رسد زعدل تو باز\nجزای ظلم عمل های زشت ما برما\n\nوگر بعفو سر افراز وسرخ روگردیم\nزهی سعادت عظمی هزار وا شوقا\n\nبدین تضرع وزاری بخواب خوش رفتم\nسروش گفت که ای تیره روی زشت دغا\n\nدوه : لومز خرف مگو لجاج مكن\nرها شد است زشصت قدر سنان قضا\n\nزکرده های رفیقان خویش یاد آور\nاگر تر است بخاطر كمال شرم و حيا\n\nترا فغان يتيمان و آه بیوه زنان\nچنان گرفته که کوران بدست خویش عصا\n\nاول بگو که چه كردى بملك دولت يار\nزكبر وكينه وفحش و زكذب وبغض و ريا\n\nتو آن حرام طبیعت نه که در دره تخت\nبفسق مسخره بودی شريك با عيسى\n\nبه چقچران وچوند وغلاقه مرغاب\nچه ظلمها که نمی کرد شیر دل ماما\n\nز دست شیر دل و بچه های ناپاکش\nفغان ناله همیرفت از ثري به ثری\n\nشنیده که چه کرداست نادرك بكرخ\nنه شيخ راست زدستش نه صوفی و ملا"}
{"book": "adl1162", "page": 43, "text": "۳۷\n\nبه یاد تست که ميگفتي حاكم كمرك\nچرا كه حضرت پرورد کاراند رطور\nبخنده رفتم و دیدم سلام او كردم\nترا رسيده عملهای حاجی آدم خان\nستاند از فقرا زاد هد با هل علوم\nندیده که با طراف قادس و لنكر\nحیا نکرد زاسم و وفا نكرد برسم\nبحکم او به مرغاب شهنواز كرام\nبكا ر داد محمد كه خون ناحق كرد\nز چور چور اچكزائی و علیزائی\nشيده تو كه با پورخود الف خانك\nزاهل بلده ندیدی حسین جا رو را\nباب حاجی اوقاف طالبان كفتند\nزفعل ظابط مزروعی ار شوي آكه\nخلاصه هر چه که هستند امت لوط اند\nضياء ملت والد ین امیرعالم كير\nگرفته عهد زهر يك جدا و با مهری\n\nزیاده است بگیر از حكیم جل علی\nسخن بقول صحیح گفته است باموسی\nبتن که بنده اویم سخن نکفت اصلا\nکه نیستش بجهان در سخا وجود همتا\nبدان شبیه که مسجد همیکند بو ر یا\nجفای بیهوده بسین نمودو بسم الله\nگرفت عاقبة الامر غیرت طه\nبه بر چوخرس شمارد بجر چون تمسا\nعجب مدارا کر صخره بار دو صما\nنه اخره ماند بمردم نه غوثی ونه غوا\nهمی نوشت شب و روز پند این معنی\nچوا ولحاض ندارد به پیش روی و قفا\nهوا لذي بطش الناس بطشة الكبرى\nزمین فرو رود و آسمان فند از پا\nزمیر زا وزحا کم ز پست تا بالا\nکه پیش جود و سخایش نمی بود د ریا\nستم بکس نکند رو نتابد از تقوي"}
{"book": "adl1162", "page": 44, "text": "گرفته عهد ز هر يك جدا و با مهری\nشكست عهد نمو دندترك پيمان را\n\nستم بكس نكند ر و نما بد از تقوی\nمحال اگر بر هند از عقو بت فر دا\n\nمطايبه با زوجهٔ خودگفته\n\nحرم محترم زاده حاجی می گفت\nگرچه گستاخی محض است ولی میدانم\nدر گه عقد زفاف آنچه ستودی خودرا\nتو نگفتی که منم امجد ار باب عقول\nنزد حکام او لوا لعزم و خوانين بزرك\nبلبل گلشن پاکان نه گل بی باکان\nروي من هند بو دگیسوی من مشك ختن\nنقطهٔ مر کز تمکین هنر مندا نم\nكه مه مدرسه ام گوشه دا را لحفاظ\nبا کرم در همه روی زمینم حرف است\nانچه در وهم رسد نعمت الوان دارم\nخدمم حور بهشتي حشمم زاد پری\nخانه سامان بعما ر نکده ام تو برتو\nاز گروه شعرا در صف ارباب کمال\nدوستانم همه محبوب الوالا برا رند\n\nكاي فقيه الظرفا با تو مرا گفتار است\nزوجه باشو هر خوددرهمه جا جسار است\nيك بيك حرف تو در سامعه ام گوشوار است\nنظم من شا في و نثرم همه شکر بمار است\nاز دوا و ين من انجا بکتب اشعار است\nخاصه جائی که درو دورعمل سرشار است\nظاهرم مملکت زنگ دلم تا ر نا ر است\nهمه بر گرد سرم طوف کنان پرکار است\nبلکه پیوسته به طلاب مرا تکرار است\nدر سخن باهمهٔ پشت جهانم کار است\nهر چه در فکر در آید بمثل انبا راست\nچا کرم سرو سهی پیره ام آدم خوار است\nرنگ بررنگ بعشر تکده خدمتکار است\nروز تا شب بدر زا ويه ام در بار است\nاقر بايم همه مقبول الو الا بصا ر است"}
{"book": "adl1162", "page": 45, "text": "گر مفصل بنمایم که چسانم بجماع\nشیر از هره شود آب اگر دلدار است\n\nدزدن کاوم ودرکاه تحمل اشتر\nدر کشیدن خر و خاکسترم اندرخار است\n\nهیچ تقصیر ندارم به تحمل هرگز\nببرم جبه مخمل بسرم دستار است\n\nهر که را عقد کنم کام ستانم ازوی\nعقد لؤلؤ لؤ وخلخال ودر شهوار است\n\nلا فیها گفته ار عود نمایم بتمام\nخلق گویند که تکرار سخن مردار است\n\nهر چه گفتی همه کی عکس ثمر می بخشد\nآفرین برتو که گفتار ضد کردار است\n\nاول ازملک تو گویم که بنامزروعی\nبه نشانی که فقط خالصه سر کار است\n\nلیک در باغ تو آشبیه چنان میدیدم\nباغ ضبط است ولی عامل او افشار است\n\nاین حویلی تو درخت سفر بیماند\nآبش ازا بر زکوه وکمرش دیوارا است\n\nخیرخواهان تو درتلک حصول املاك\nکوتوالی است که کویار لقب سردار است\n\nسر پرست شتروگاو تونوز الدین است\nکه بکبرانه بپرجل نه بسرافساراست\n\nمیهمان خانه داری که درگر سنگی\nهمچو مخیوف کرخ ناله بو تیمار است\n\nآنچه از کیفیت جمع شد خود گفتی\nدیده ام راست چو دعوی ملخ با مار است\n\nطاسکی داری ودر وی صدو پنجه مسدار\nگوئیا باب مزار است که پر مسمار است\n\nاین برادر که ترا هست ببخل امساك\nبر لب جوی سرای توچو بو تیمار است\n\nنیمی از ساوه و تبر باك گرفته است به بیع\nروز و شب در گرو قریه قصر انبار است\n\nبا همه زشتی اعمال گرفتار بحرص\nز ین چنین محتشمی لطف خدا بیزار است"}
{"book": "adl1162", "page": 46, "text": "در دیار توچه سترده زکرها دیدم\nتندهار است هری کوچه تو بازار است\nمن در اینجا نه یکی عامل با قید ارم\nپاسپورت بر سر من متصل تحصیلدار است\nمرشدت گاه توجه دکرش در رقص است\nبامریدی که شکر خنده گلر خسار است\n\nقصیدۀ دیگر\n\nیکروز ناصحی بمن از مرحمت نوشت\nای صوف پوش گوش کن این پندصاف را\nآن زاغ نیستی تو که حالا گرفته\nسیمرغ وار قله این کوه قاف را\nاکلت حرام شرب حرام و سخن حرام\nای جامع حرام بهل اعتکاف را\nبا اهل دل در آی که از غیرت اهل دل\nتا از تو یکطرف کند این کذب ولاف را\nزنگ از دلت زداید وازبر بدر کشد\nکین از درون سینه زیر ون خلاف را\nروزی تمام رود زبرت شام بیکسی\nطالع کند بر تو صباح زفاف را\nنشنیده سمع تو آموز نو سفر\nتعلیم می‌کند ز طوف و طواف را\nگفتم نوشته و وثیقت همین بود\nلیکین منافی است نویسم مناف را\nعمریست کا زمایش این شیوه میکنم\nآخر بدوش خویش کشیدم لحاف را\nاول شبانه که به آبا خرز بوده ام\nشد چند اینکه آمده ام مک ظف را\nیاران در هرجای زمین یاد ویده‌ام\nدیدیم یافتیم بسی نان و با ف را\nدست من که لایق قطع است در زمان\nکوران همی بچشم کشند این شیاف را\nده روز این نرفته که در خلوت فراغ\nبی مدعی مساس زدم زیر ناف را"}
{"book": "adl1162", "page": 47, "text": "٤١\nگویچ روز دیگر ازین چله بگذرد | هرگز سر برهنه نبندم غلاف را\nقصیده\n\nشنیده ام که معلم زبچجك * پرسید | که ای نروی تو خورشید زیر ابر سیاه\nدهان بشوی به آب گلاب پاك بگوی | چه گفت باب تو در روضه رسول الله\nنمود روی سوی قبله در جوابش گفت | که ای فقیه شنیدم ز مردم آگاه\nبسجده رفته وبوسیده آستان حرم | جبین به پنجره سوداست سوی حجره نگاه\nسناش گفته درود و سلام بر شیخین | دعای دولت سلطان امیر حبیب الله\nچنان بعدل وی آبادکن جهانی را | که بذر زرع شود تربیت تبا بش ماه\nشکست فرقه اعدای دین طلب کرد است | بدست وبازوی شهزاده های والا جاه\nبفتح و نصرت تنظیم دولت وملت | بسعی نائب عالیجناب نصر الله\nدگر چه گفته که یارب بمدعا برسان | دلاوران صداقت نشان مهر سپاه\nعموم خطه اسلام را دعا کرد است | خصوص عزت واقبال میر گازرگاه *\nبجمله یار ندیم وبدوستان شفیق | بضابطان کثیر التبون کار تباه\nعجب تراینکه بقانون شکن دعا کرد است | که یا مجیب بده آنچه خواهد اودلخواه\nدعای پرده تحصیلدار خود کرد است | ولی چنانکه دعائی کند کلیم الله\nسه تن زجمله احباب منتخب کرد است | همان سه یللی و حیدر است فخر الله\n\n* پسر خویشرا که عبد الله نام داشت بپيچي یعنى بوزينه ميخواند *"}
{"book": "adl1162", "page": 48, "text": "٤٢\nاگر چه مالك ار زاق ميدهد روزي و ليك بر در ذل بدار حاج پگاه\nقصیده\nتا بکی چون ارمنی سر در پی زنار داشتن تا بچند از بهر زر خود را مکدر داشتن\nچند چون اسلم اسیر بند بستان وسرا در بدر تا چند خود را همچو انور داشتن\nوز پی امر قضا مانند ارباب علوم خویش را در انجمن هر دم چقندر داشتن\nگاه چون امراد بهر زیب وزینت در بغل شیشه ها زرنگ فیر فیریون وبودر داشتن\nعلم طب آه و ختن زشت و سیه روزیستن ترك نام وننگ چون ملا دلاور داشتن\nچیست حکمت اینکه ارباب دراهم خویش را روز ها گاو ماهها سگ سالها خر داشتن\nگر نه پا بند عزت چند چون عبدالحسین در زوایای فلك تعظیم احقر داشتن\nسینه بی کینه را هرگز نمی گنجد بعقل بغض یارا واین یا مهر حیدر داشتن\nای صبا از من برو ارباب تقوی را بگو خویش را تا چند خوار وزار ولاغر داشتن\nعمری از کانون دل لاف مسلمانی زدن وز سر رغبت بخاطر پاس کافر داشتن\nگاه سر در جیب غفلت همچو قنفذ طعمه جو گر پی جرم وچکل مانند کیدر داشتن\nگاه با امراد تعانق گه تقابل نازنان گاه درمالي بنر بر باف دختر داشتن\nنیست حاجت از برای خاطر مأجوجیان خون دارا ریختن ملك سكندر داشتن\nپرامید گديه از بهر مریدان عمرها خانقاه و حجره وتالار و لنگر داشتن"}
{"book": "adl1162", "page": 49, "text": "بهر نان از بهر دو نان در تواضع سالها\nاز سر تعظیم ارباب تمول را بگو\nخویش را در قید کردن صید آرایش شدن\nیکجهان تکلیف با خود داشتن صرف قضا\nهیچکس را نیست جرئت غیر بابای گرام\n\nدم بدم قد رسا را همچو چنبر داشتن\nبهر آسایش چرا پیوسته مو تر داشتن\nکیس و گالس را گرفتن کت کالر داشتن\nروز و شب خود را بطیب خوش معطر داشتن\nحکم را تفویض هر جا کس بجاور داشتن\n\nقصیده نظامیه\n\nکسی کو بلالی ترحم کند\nجهانی به پردازد از سید کل\nبصوفی صمد ذات علوی دهد\nزبانی جهانی زیانی بمن\nخرابات مولود را از کرم\nامامی زجامع برد سوی ده\nبفیض الله آباد تخت قضا\nنکون طالعی را بصد کون هنر\nنظامی بدین گونه بی نظم و نسق\nیکی را بزد از میان در کنار\n\nمرا میتواند که بینم کند\nبدی را بیسی بدان گم کند\nکه از ناز شهناز را جم کند\nدهد تاز من عالمی رم کند\nمناجات شیخی معظم کند\nزده دیگریرا مقدم کند\nیکیرا برد مفتی اعظم کند\nبمسجد برد حافظ اکرم کند\nبیک تن تواند منظم کند\nدو صد کس بر و شاد و خرم کند\n\nلالی ملازم محمد سرور خان نائب الحکومه هرات بوده * سیدگل هم ناظر نائب الحکومه است"}
{"book": "adl1162", "page": 50, "text": "٤٤\n\nدهد جرئت زاهد در هر را\nکه خود را ابراهیم ادهم کند\nخواصى دهد سبحه را در کفش\nکه گاهی طمع کار پر جم کند\nبدین زهد اگر در کلیسا رود\nتقاضا چه عیسى مریم کند\nبه ایران فرستد زجر من سپاه\nکه ویرانی از گماهم کند\nبا نور دهد اقتداری هري\nکه تا زیر بالا ین اسلم کند\nپریشان ده ساده در اسفزار\nفرستد که تا خاطرش جم کند\nجگر ریشه از دست حکام پیش\nز مغز فره رود مرهم کند\nچه غم باشدش پای لنگش اگر\nیکی را بخواهد که آدم کند\nازین پیشتر خواجه بی خایه بود\nبما خواجه با خایه خرم کند\nبشام غریبان بیکس قسم\nبصبحي که تا چاشت شبنم کند\nبه گاوی که گردون بدوشش بپاست\nبفرجي که آنراست را خم کند\nبه عضوم که سر بر فرازد ز چرخ\nبه اسپی که رفتار ادهم کند\nبه آهی که از دل کشد بچه باز\nبه اشکی کزان مقندی نم کند\nکسی کو که ظلمش جهانگیر شد\nاگر چه سخا همچو حاتم کند\nکه نتواند از کشت زار هرات\nبمیش و خوشی بته شلغم کند\n\nدر وصف محمد سلیمانخان نائب الحکومه هرات\n\nیا رب این طائر دولت بچه عنوان آمد | کز قد و مش بتن سو ختگان جان آمد"}
{"book": "adl1162", "page": 51, "text": "شب تاراج يتيما ن وصغيران بگذشت\nيا تصرف بكف موم دلی بود که پار\nیا مقارن شده بود ند بهم كوكب نحس\nظلم زینان شرر انداخت که بر کفر شد\nطرفه شوري که در و شبه رمال نتوان زد\nاز من يا وه سرا معترض کرد سوال\nگفتم ای جاهل كو ته نظر از دم بگذار\nشهسوار يست كه از عرصه میدان کرم\nشاه بن شاه كه يحي است جهانی از وي\nدا فع رافع اسباب دغل سازيها\nباعث تفر قه خلق برون شد از شهر\nيوم ازارك برون تاخت هما شد جاگير\nپر تو انداخت جهان دید به سطوت شان\nور نه نز د يك كه در ملک هر ی حادثه ها\nلله الحمد كه از همت صاحبنظری\nجان نو در بدن اهل قلم باز رسيد\nدر دعاكوش د عاكوي فضولی بگذار\nروز تيمار غريبان و فقيران آمد\nدشمن و دوست بهم مشت و كریبان آمد\nكه جهان غرقه بخون گشته و طوفان آمد\nشکر کین حا فظ دین حامی ایمان آمد\nجز باقليم بوپ دوات المان آمد\nكه كجا . ين فرح از جا نب مالان آمد\nكين نوائیست که از جانب پیشان آمد\nجانب خطه محتاج بجو لان آمد\nفخر افغان سرافسر دردران آمد\nقالع قامع احوال پریشان آمد\nجامع جمعیت جمع مسلمان آمد\nدیو تا تخت رها کرد سلیمان آمد\nدزد حارس شد و گرگ رمه چوپان آمد\nرسد آسان که به تبریز و صفاهان آمد\nخضر راه ز سرچشمه حیوان آمد\nتازه رو حي بتن صاحب ديوان آمد\nكاسمان خاص دعاء از بهر ايتان آمد"}
{"book": "adl1162", "page": 52, "text": "يا الهى بحريم حرم محترمى\nمتفق دار بهم دولت مقامات ما\nامن شد ملك بدين گونه كه كورك نيبها\nكه ز لطف ازلت منزل قرآن آمد\nتا نه بينيم بچشم انچه با يران امد\nبا پر بروی خود از چشمه كو بان امد\nقصيده كه در زبان حكمرانى محمد ابراهيم خان نائب الحكومه گفته \nافسوس سال پار و رفيقان پارسا\nوان حجرهٔ كه داشتم از بذر جو فروش\nدر گرد حجره هر طرفى چيده رنگ رنگ\nبر خاطرم نه كرد ملالى ز چون و چند\nاز باده نفاق مرا پر پياله ها\nيكسو معلمين زده صف جمله در سكوت\nيكجا فدائيان وطن باده خواسته\nيك گوشه مخلصان يلى ز شا فلان\nيكطاق پر زناول و يكصحن پر زنرد\nيكدسته بند لا ترو يكسو بساط نرد\nهند و كشيده نقشه و يساك خويش را\nوز عید پید یهو د ايست دشت دشت\nدهری گرفته دفتر باطل بروی دست\nوان هيئت كه بود سراسر همه وفا\nسر سبز همچو مجتهد شیعه در ابا\nگلدانی پر از گل و گلهای دل ربا\nو اندر خیال من نه خلاف که شد چرا\nحاصل زاتحاد مرا كشته مد عا\nيكطرف صوفیان همه بر داشته نوا\nيك جافد يمیان زره بر با ده پشت پا\nيكطرف سارقان عليكوز ماروا\nيكسو كتاب دينى و او صاف اوليا\nيكسو كشاده اطلس و تعريف سينما\nيكسوی روضه خوانی و تشبیه کربلا\nيك رو يه پر ز جشن نصار اسر اسر\nكی نیستناك جنت و دوزخ بیا بیا"}
{"book": "adl1162", "page": 53, "text": "٤٧\nیکدسته جدولی بدر خانه ام مقیم زادل سیاق نیز بپایکی و میرزا\nیکپاره کهنه پوش بدر را فدۀ ندیم نالند دم بدم که چرا امضا فضا\nوجدان ما گریخته ماند یم بی شرف وین وضع وحشیانه زما یا ن نشد جدا\nسر در میان چو راهب دیری برهنه سر با انتظار صبح مساوات را مسا\nالقصه دوش یکطرف وكوش يكطرف عقل ضعیف یکطرف و یکطرف نگا\nترسان از اینکه چرخ به مینای عیش من سنگی زند چنانکه بگردین رود صدا\nخندان بخویش بودم و گریان بروزگار کایابتا چه آید از افعال زشت ما\nناگاه دیدم از زیر درب حجره ام فریاد شد که ای خس غافل زند عا\nبگشاده رو مخابره ام را به بین مخوان توقیع اوست مژده و مختایم اولنا\nیعنی که رفت والی والا ز تخت بخت شد رهسپار حشر ورها کرد ماسوا\nشیرازه ریخت دفتر عیشم ازین خبر مغشوش گشت آیت تالو ازین نوا\nگفتم مرض چه بود دوایش چه در دچه از داکتر کی بود غذا از چه شور با\nگفتا خمش که پيك اجل دامنش گرفت متصل صفت نماند که از پا شود بپا\nغسلش که داد گفت که ملای چار باغ گفتم نماز گفت که بر خواند میر عطا\nگفتم کی دفن کرد بگفتا که فرقه مشر گفتم کجاش گفت بکاذر گه صفا\nگفتم على العجاله كه شد جانشين او گفتا که رفت یک تنه شد جانشین دو با\nاکنون بجای شر که نشیند بغیر خیر در جای خیر نیست بجر شر مقتدا"}
{"book": "adl1162", "page": 54, "text": "گفتم خموش گفت که با الله شنیده ام\nاختر شناس کفت که می آید از قفا\nمیدانمت که نیست کسی همعنان او\nز اشخاص اعتبار نه مخفی نه بر ملا\nدر عدل هم عدیل ندارد بحلم هم\nاندر رکونت مثل ندارد بظلم لا\nدر مسند سیاست خود یکجهان وقار\nدران باز خواست بود يکو طن حيا\nاز پای تا ببرهمه چون دهر واژگون\nوز هر دو گوش و چشم بود ابکم وعما\nنانش بریده مادر ایام از طمع\nبر حب اخذ چشم ورا کرده سرمه سا\nاشعث نظر باو زجوانان قانعست\nپشت بلند پیش ندیمان او دو تا\nدر عهد او گره نکشایدزکارکس\nبی رشوه هیچ جا نبود يك گره کشا\nغمخواری رعیت و انصاف و بازخواست\nپنهان شود بکوئی عنقا چو اشیا\nدزد فساد پیشه بود مالك رقاب\nبر بسته دست صاحب کلاست از قفا\nتا دیده هیچ و نشنیده هیچ گوش\nاندر کتاب واقدی و روضته الصفا\nملت یکی نفاق یکی اتحاد یک\nباشد گرفت رشوه بهر جا جداجدا\nگوید یکی که شحنه منم میر شب منم\nباقی ستان منم بده ار هست ما بقا\nوان دیگری بقهر به پیشانی ترش\nکنیك منم محاسبه از میر پیشوا\nوان دیگری ضمیمه کشد از بغل که حین\nانیسو نظامنامه تو را میزند صدا\nدر دوره متممه بشتاب از انکه هست\nهم ابتدا حساب تو اینجا هم انتها\nشنقار وار پنجه گشایند اهل شور\nضيغم صفت فتاده بهم محفل فضا"}
{"book": "adl1162", "page": 55, "text": "میر احمد از کناره که هات النافلو س\nبامد عني اشاره كه ماذا ك في الجيوب\nحیران دران میانه بودقاضی حقوق\nحاصل سخن که عرض کسان ناشنيد نيست\n\nفیض الله از میانه که اعطا لنا الطلا\nبامد عنی علیه که اجلس ههنا\nطرف کدام بيند و ممنون کندكرا\nاندر همه اداره مگر بشنود خدا\n\nدر نکوهش زمانه و كریز بمر ثيه سر دار عبد القدوس خان\n\nجهان اطلس هست پیچیده برهم\nازان کروی شکل کردند عکسش\nز جنجانه یا جه او چه پری\nتليفونش آواز قتل عزیزان\nپیانوش ننواخت جز رود راد و\nسرك اندور جاده سوی جنت\nبي قتل موتر سوا ران عيشش\nحسابشن خم و پیچ نارا ست بيني\nهمه شرح مقبوضهاش قبض ارواح\nطبيبش بر اسباب کوشیده زانسان\nطنراليث را خوانده عضو زمینی\nندانسته از کاکنج آلو بالو\n\nز مضمون او غافل اولاد آدم\nکه این نیر تو پست بل گله هم\nچه آوازغولی گهي زيرو که بم\nبود تارا و مخبر مرك عالم\nنوآرنده باجه اش سور ماتم\nوبا شاه راهیست طرف جهنم\nبهر قطعة هست صدا بن ملجم\nزعنوا ن ترش تا بدو رمتمم\nخراجات مدفوعه و الله و اعلم\nکه خود شرح اسبابرا کرده برهم\nزخوردی براو تف بايكند شبنم\nنه تفريق بابونه از برك شلغم"}
{"book": "adl1162", "page": 56, "text": "۵۰\n\nبعقرب گزیده گرفش و کچالو\nپدداگتر چیست پای و تیلا\nمدرس ندانسته از متن ابجد\nبه پیش تلامیزش ابلیس نادان\nسك بيدم با یسکیل عز مش\nعقا بيست بالون سواران شهرش\nز قیاس و متر و کرامش چه پرسی\nدرو خار و مقهور اشخاص صالح\nبشركت همه متفق همچو قارون\nسپاهش بزم دول صرف کرکین\nپلییش شب و روز همراز دادك\nسر طفاش از شرم ما در پرون نه\nهمه تهنیتهای فردای عید ش\nخبر میدهد قلبه کش زارعارا\nچه سست است بنیاد این دیر فانی\nازین موزیم چست و چابک برون رو\nبود فیرد با طل سنا یح عمرش\n\nدهد بر لدبغ از خرد حب شبوم\nبود نیش جراح او زخم ارقم\nکند بحث از شرح صدرا و سلم\nمعلم به تلبیس شخص معلم\nاز آهوی عقل دانا کند رم\nکه در صید صحراست چنگش چو ضیغم\nکند از گر شرع و از صاع او کم\nبدو بد کنشت اندز و شاد و خرم\nولی در سخا هر یکی بنده حاتم\nرئیسش بجور ملل خاص رستم\nعسس در قفا یار و همباز اسلم\nولی از درون نغمه سازد که مریم\nبود تعزیت های شام محرم\nزطيش مؤخر زعيش مقدم\nچه حاجت در و میکنی ریشه محکم\nدر این باغ ملی براحت نمی چم\nفرامین حکمش قضا ثبیت مبرم"}
{"book": "adl1162", "page": 57, "text": "٥١\n\nخوشا وقت انان كزین دار عبرت برغبت ازو ديده كردند بر هم\nسوی دار باقی کشیدند كالا سوی ملک جاويد راندند ادهم\nبه تخصیص سردار عالى اعلي كه با سلطنت بود فرزند توام\nجهاني خرد بود كوه سياست حيا اندر و مضمر صدق و مدغم\nكليد فتوح اقا ليم دوران منيط بكفش چو در پنجه خاتم\nكه قدوس خان انكه ز انفاس قدسش شدي مجرم صرف بر شاه محرم\nبدو لت چنان زیست بر نام نیكو مقدس بفر مصدق بكرم\nبظاهر بثوب شریعت ملبس بمعنی بنور طریقت مجسم\nمجلل جلالش نشان سلا طين مثال كمالش مذهب مرقم\nز منصب مبرا زد نيا مخلی موفق بتوفيق چون پور ادهم\nمدلل باسمش نشان بزرکی بر سمش دسوم رياست مرسم\nچو صدر زمان بود تاريخ او را دبير خرد زد رقم صدر اعظم\n\nقصید\n\nچیست کردونرا كه بکرفته ست رسم انقلاب خاك از آب آور د بیرون و آتش از حساب\nپیش ازین زافلاس جمعی بود يكسره مضطرب حاصل بچون ماهی درم دارنداند را ضطراب\nحيضه از تاك اورد بیرون وتب از خربزه از انار آرد بجای آب خالص خون ناب\nسیب را آسیب امردم پرانی میكند تیر خون آلود جای میوه آرد از عناب"}
{"book": "adl1162", "page": 58, "text": "٥٢\nدفع علت زاندرون کرد است زاب بیدمشك آب کل با صد نزاکت میشود صرف کلاب\nکوه برون آرد بجای شهوه از اقلاب کیر شهر بیرون آرد بجای شیر از پستان کاب\nزاهد از شوق زر ممسك که در خاك است دفن دمبدم کوید بخود یالیتنی کنت تراب\nدوش میپرسیدم از منشی انشای قضا کی ترا در پنجه قدرت کلید فتح باب\nبخششی در کار اینان میکنی خندید و گفت لطفها کردم که اکنون هست بیرون از حساب\nخالقم و توکی بملك زنده جان بخشیده ام ترپ و زردک زاکرم کردم بمخلوق عقاب\nمیر را بخشیده ام کیری که کردن بشکند تا درد در حال شیخی مقعد امرا د شاب\nکاه از پشت یتیمان تبره بر کیرد عجین کاه از خون بکارت صاف بر بند د خضاب\nریشرا بخشیده ام بر داد شان و بیجقی بهر سروستان و ساوه حصه دادم منجلاب\nپان بهندی دادم و سیکار را در ملك روم در فرنکی خوك واندر روس بخشیدم شراب\nآب عمانرا بموج آورده ام تاسر کشد آتشی دادم بایطالی که کیرد التهاب\nچار تار و چنکر ابر اهل ایران داده ام ترکشرا دمبوره دادم بهر افغانان رباب\nبهر مهمان خانه این قوم قانون آشنا کاه بابار اورم کاهی نچليك اشتهاب\nحاکم پر جهل را دادیم یکمرکب تکت عامل بیعلم را داديم يك يابو كتاب\nبهر ارباب تمول کبر و آروغ و غضب داده ایم از بهر كوزك نكته چون در خوشاب\nآنچه شایان بود از بهر حریفان کرده ایم و آنچه باقی مانده از مقرب براریم آفتاب\nینهمه دادیم و لیکن هیچ نکر فتیم بخود در عوض زین قوم مفسد جز دعای مستجاب"}
{"book": "adl1162", "page": 59, "text": "٥٣\n\nحرف زشت آشنایان عیش مان منغض نکرد | کوز کم از باد بیجا بر نمی خیزم ز خواب\nقصیدۀ که بدوست خود حاجی احمد قلی خان گفته \nای تو را جاه عزت و اقبال | باد تا باد در جهان ابدال\nجانت محفوظ باد از هر رنج | خاصه از جور محصل و عمال\nنفسی دفتری ز رخسارت | دور چون باد معده از دنبال\nمحفلت از سرور آکنده | از پیانو و تار و طبله و تال\nسفره گسترده باد تا باشد | جنبش باد ارزه از غربال\nچیده در خوان تو زهر خورشی | از شراب و کباب و فرنی و دال\nآنچه مهمان تو را شود نازل | از تو بر میهمان شود انزال\nگوسفندت ز كرك در پرده | مرغت آسوده از نهیب شغال\nباغت از شش جهت چو هشت بهشت | خاص معمور تا در و دیوال\nو سعتش چون فضای هند فراخ | از سر اندیب تا بقطب شمال\nبرش از شرق تابغرب گشاد | حفرش از چرخ تا ثری گودال\nنهر هایش زآب پر جاری | سبز صحنش چو در جنان اطلال\nرفعت كوتي تو تاکردون | چون زنی سر بلند پر خط و خال\nوانچه اسباب بذر و دهقانیست | تیرچو كهكش و نوار و جوال\nدر اوج خانه تو آماده | همچو اسباب دولت ابطال"}
{"book": "adl1162", "page": 60, "text": "مدعای توحاصل از هر سو پی به پی چون کشاکش امسال\nکر چه یکسر دعای خوا طرمن بسته بر ختم این قصید خیال\nبد عا پیچم و برار م کف ای كفت بحر جود مالا مال\nتا بو د بر سر ستو ر لكام تا بپای شتر بود آکال\nتا بجنبد درخت باغ ملل تابود در زمانه وضع ملال\nتا بود فسق در جهان جاری تا بود ختنه لا زم اطفال\nتا کند زاهد از دهن مسواك تابمقعد فرو برد دستمال\nدشمنت سر بریده همچو ذکر دوست خندان چوشر مکا عیال\nآنکه گه دشمنت گاهی دوست سر او سبز عمر او صد سال\n\nبه بچه خود گفته\n\nنو عر و سی ز بیچیک پرسید که عمت حال باب میخواهد\nیعنی میپرسید از برادر خود این سخن را جواب میخواهد\nکه چرا خلق غرق بحر غم.ند او زعشرت شراب میخواهد\nچشم چون نر کس خمار آلود روی چون آفتاب میخواهد\nکه کر فتار ناله طنبو ر گاه چنگ و رباب میخواهد\nگاه ما هو ر و گه مقام حجاز شور و گاهی رآب میخواهد\nهمه خو نابه میخو رند زغم از چه او شکر آب میخواهد"}
{"book": "adl1162", "page": 61, "text": "گفت از من مپرس زانکه دلم\nچیست حال کسی که خالق از او\nحضرت بهترین هر دو جهان\nچار یار و ائمه معصوم\nمر شد ش نه تهجد و اشراق\nشاه با عدل و داد از و به قسط\nکار داران بولکی بحضور\nمحصلانش معطلانه دو چند\nدوستان نکته های ناسفته\nکه مجوز که راه خلق زند\nاهل تینس جماع تازه وتر\nآسمان انتقام عیاشی\nبا همین ها که وقت خوش جوید\n\nزین سخن اجتناب میخواهد\nطاعت با ثواب میخواهد\nسنتی با اداب میخواهد\nدوستی بی حجاب میخواهد\nبل دعا مستجاب میخواهد\nوجه خود با شتاب میخواهد\nبد و دفتر حساب میخواهد\nفنق و رخت خواب میخواهد\nهمچو در خوشاب میخواهد\nکاه ازوی شباب میخواهد\nطفل از و نان و آب میخواهد\nدر شب ماهتاب میخواهد\nسک بود منجلاب میخواهد\n\nقصیده\n\nسحر بجانب مسجد همیشدم شك شك\nمجوز علم تلا میذ مکتب اطفال\nبها نه درس کمال است و ر نه در تحقیق\n\nصفیر آمد و دادم پیام کی مرد ك\nجز این هنر که بتری فرو رود زبر دك\nبه پیش پای چیان افکند ز سر کلنک"}
{"book": "adl1162", "page": 62, "text": "٥٦\n\nبخوف آنکه چه آید جا ازین جدول به بیم انکه چه زاید ببا ازين غاتك\nاگر نه مقصد زاهد بزر سرخ و سفید نباشد از چه بحوك سيه زند غلتك\nبلي بحسن عمل عجب میکند صد صد چنانچه من زگنه توبه میکنم للك لك\nباعتکاف مبین زاروزار وسست وضعیف به بين بوقت سماعش باخ اخ و رك\nزمبر پای مزار آنچه پرسی از من پرس ز غوك پرس كه با او چه مي كند لك لك\nبرای شبچر حکام میدهد فساق بصبح مرد م مظلوم آورد خنجک\nبگاه وردو دعا دائما بزن ساکت با آن فسق نگه کن که آتش تیر لك\nریا بکار خدا آنچنان چست کند داخل که غش بروغن خالص جماء، مزدك\nبفعل زشت جنان وجا بك و چالاك كه مير كنه بروز شکار با جلدك\nجهد زکار صلاح همچو جاهل از عالم فتند بکردن زن همچو باپسر از بك\nزخیر دور جنان گر سر زناکهمان بگاه شر و شرارت زچكه - تا كبك\nبه تن پرست خبرده که تا یکی نازد چین فیشن و در اسب بکجهان قرنك\nکلاه برسر خود کج منه زکبر که چرخ بسیز داست از ین سان کله بپاچر تك\nنه كوزكم كه باحوال حال اهل صد ور همیشه مقصد من خنده دار دو خبک\nموضع زشت من اغيار مي كندهی هی بشعرصاف من احباب ميزند چك چك\nشکایت\n\nايقلك ظلم بيمدد تا کی | جوجه در زیر کوسهم ناکی"}
{"book": "adl1162", "page": 63, "text": "٥٧\n\nگیر و دار جهانیان تا چند وین فراموشی لحد تا کی\nباقیات نخست بخشیدن با ز طومار مسترد تا کی\nحسن مستوره را نمایان کن خفته در زیر چار قد تا کی\nخنده حریت شناسان چند گریه زار مستبد تا کی\nزاهد جاهل مرائی را کفشش پوشش نمد تا کی\nگفت تا آنزمان که میر وکیل آب ریزد بخرج جت تا کی\nدر کپل زار دختر صفرا کرہ میز می چرد تا کی\nگفت تا اسپ های سرکاری زند از قهر با لگد تا کی\nزمنل فاسق و محبت او تاب خورشید در جمد تا کی\nزهره تاکی بکا و میر قصد ماه در خانه اسد تا کی\nکفمش دزد مال مردم را در شب و روز می برد تا کی\nگفت کین قحط جاریست اکنون دمبدم قحط میرسد تاکی\nگفت آخند بر در اینها در تلا میذ بفشرد تا کی\nگفت آنرا زکون فروشان پرس پای این پاس می چلد تا کی\nبا رفیق (*) کچل همی گفتم داغ برو جه و رجل و بد تا کی\nشخص دانسته این چنین غافل مرد ازین گونه بیخرد تا کی\n(*) رفیق او (لیکا) حاجی حبیب الله خان مارکز انیست"}
{"book": "adl1162", "page": 64, "text": "نفسست را نیا ند تا شیری\nکروزک این وضع بی سند تاکی\nقصیده در نکوهش ابنای روزکار\nتا مرا کر دعر ض خرس نو\nکشت از ان خاک ذلتم بر سر\nکه کشد مر مرا سوی بیکی\nکش کشان کاه جانب مو تر\nکاه کوید مدیر و که مامور\nخواندم که سفیر و که کر یر\nگاه کوید که هاییا که تو را\nمیبرم تا بکوتی بایر\nکه چوامنیه سوی کون خواند\nکاه والی صفت سوی دختر\nگاه کوید خموش که میشمر د\nدشمن خویشتن تو را و پسر\nیابیا موز علم جراحی\nبا تلا میذ تا شوی دکثر\nیا چو طفلان همیشه اند زیر\nیا چو آخند دا نما بزبز\nجدول آموز تا شوی قابل\nبر حساب کتاب انوا نتر\nیستان تا تو را دهد انجیل\nمی بده تا تو را دهد سبقر\nهدیه بفرست تا پری فادس\nتار تق ده که تا بری لنگر\nکه کریبان کشد بکنجیفه\nکاه خواند بمجلس لا تر\nکاه در موزیم برد که بیا\nتا به بینی که چیست کس صور\nکه سوی مر شد کرخ میرد\nکه شنا بان مجانب مقبر\nیا برو جر که تا به بینی فاش\nنطق عصمت ترا نه حیدر"}
{"book": "adl1162", "page": 65, "text": "یا بروکس یجاوری آموز\nیا خیال جدید را در یاب\nیا برا از اداره كمرك\nمفتي مرتشی و قاضي پاك\nهیئت اولین بچاپ رسوم\nهمسری کر فیتوا نمی کرد\nاندرین جاده پاره خواهد شد\n\nیا بی دله لکی به بند كمر\nیا ز رسم قديميان بگذر\nباد را در حدیقه دفتر\nساوه و در کنار او چونكر\nهست با الله اولين نمبر\nمی چه از خلق چون منی زد كر\nباي اسكيل عقلموا رهبر\n\nدر زفافا فيه سید یوسف\n\nشبی بحله پای حصار غوغا بود\nنگفت کیفتش را مفتش تفتیش\nچه گفت گفت برون بسته از ذهاب و ایاب\nدرون خانه ز هر مذهبي نشته بهم\nنشسته ساقی و می در میان پیاله بدور\nازان می که ز آب مویز شرب عسل\nهم از می که فشرداست ساقی از آلو\nنهاده چو کی و یکدل نشسته بر چوکی\nخیار نشاء اهل سرور و نعره زنان\n\nخبر رسید که آنشب زفاف عذرا بود\nکسی سرود که آنجا سپند و الا بود\nبحفظ باب درون باب مله با با بود\nيهود و ارمنی و گبر و روس و ترسا بود\nمی که ریخته در وی نبیذ و خرما بود\nازان مي که ز انگور سرخ تنها بود\nدر و زروغن بادام قدری ایما بود\nبرهنه سرزده می مرد مردم نصارا بود\nرباب و چنگ و پیانو و سازو سرنا بود"}
{"book": "adl1162", "page": 66, "text": "پنیر چیده زهر سو غذای رنگا رنگ\nکباب فرنی و ماقوت و دال حلوا بود\nبپای شك شك پازيب و دست غو غژ رنك\nكراو ترا نكنم دست دست صغرا بود\nچنان ز ذوق کف بیخودی بدن میزد\nکه پشت دست وی از شوق بر ثریا بود\nبطعنه عیسو باری با محمدی میگفت\nکی اینعمل بکتاب هدا یه فتوی بود\nکه اینچنین جلبی باشما بود بی‌بی\nچنین فلک زده را که گفت آقا بود\nکه خواند صالحه و ساجده که عقدش بست\nبگفت صفه پر از میر و پیر و ملا بود\nعلامت که نشان بکارت او بود\nخلاف نیست که از خون ابن آوا بود\nقصیده ایست که از سمت کابل بهرات فرستاده\nای باد اگر فتد گذرت بر دیار ملك\nبر گو سلام ما بصفا رو كبار ملك\nبا دوستان مشفق و یاران مهربان\nبا همدمان قدس مهمان وشکار زملک\nترسم فلک امان ندهد تا بصد نیاز\nدر چشم خویش سرمه نمایم غبار ملک\nبر گو بمیر صاحب و فرزند ارشدش\nکی امجد زمان شرف افتخار ملک\nبر آستان پیر هری چون نهی قدم\nیاد آور از مسافر زار و نزار ملک\nما نیز اگر بگلشن کشمير سر خوشيم\nداغيم بر يك تكه خار خار ملك\nزانجا اگر گذر فتدت سوی باغدشت\nبا مولوی بگوی که ای سوسمار ملک\nما شایق تو و تو در آویز جیره\nتا چند از تو رنج و دگشت و کار ملک\nاز مولوی گذشته بیا بنده جان بگو\nکی بی خبر بفوج عیالت منار ملک"}
{"book": "adl1162", "page": 67, "text": "دیدی چه کرد با تو و باب و برادرت\nاین گیر و دار و دبدبه اعتبار ملك\nفرش سرای خویش مکن سنك مرده را\nتازنده را بتو نگذارد مزار ملك\nگر سوی زنده جان شدی آهسته تر خرام\nبرکو خواجه از من شب زنده دار ملك\nکي بيوفا ز بهر تو تا رنج گشته ام\nتو شاد بی زما بکنار انار ملك\nآخر دعا مضائقه تا چند سوختم\nبل وار هم ز کشمکش اشتهار ملك\nچون بازگشتی از طرف زنده جان بکول\nآنجا شبی بیای که بینی مدار ملك\nباني یکی شکسته وارسته از جهان\nدیوانه که نیست جز او هوشيار ملك\nگرد سرش طواف کن و عرض ما بگو\nتا چند باشد اینهمه سودا فزار ملك\nبا ساکنان مسجد و حفاظ مدرسه\nبر خوان که ای تمام شریر و شرار ملك\nاینجا بما بقول تو تر رسیده است\nکر درس بحث علم شما را ست عار ملك\nما نيز طالبیم و طلبکار هستیم\nالارضای حضرت پروردگار ملك\nزانجا اگر بسوی زیا رنگه آمدی\nبخرام سوی آنهمه عز و وقار ملك\nبنا که تابم از بن خواهم زدیده رفت\nبفرست شربت بمن از کوکنار ملک\nر کوز چتر شاهی بنهاده بر سرم\nبهتر بود حلاوت دود سگار ملک\nچون میل سوی شرق دشت پلان کنی\nمیبوس خاک خسر و خواجه چنار ملک\nبا دود مان مرشد ما حال ما بکو\nدر باب جان روسیه شرمسار ملک\n\n(ه) آخند زاده ملاعبدالله تریاکی زیا رنگا هنی"}
{"book": "adl1162", "page": 68, "text": "٦٢\n\nبا صوفیان حضرت پیر کرخ بگو کی هست هر یکی شایان قارملک\nصوفی تبرکست که خوردیم چون جراد از حد غور و ار به الی اسفزار ملک\nبار بلی بگوی که ای کین دیس خر تا کی همی نهی ز کف خود مهار ملک\nبا فصل دیو و دعوی خوی فرشتگی شرزما نه بودن و آنگه خیار ملک\nیا رب دمی بود که رسم در دیار چشت جا نرا کنم ز شوق در ینجا نثار ملک\nقصیده ۵ از زبان عیال خود به محمد هاشم خان نائب سالار انشا نموده \n\nقاصد صفت در آی نه چون کهر بحرم چون سوي باغ بگذری ای باد صبحدم\nاستاده شو بخدمت بدر سپهر جود انسان که ایستاده بدر گاه بو حتم\nگستاخ واز از من بیدست پا بگو کای انکه کفه بنیاد ر جهان عام\nمتوی نمید هند که در آخرالزمان ايمان وجود خر ز ندارد الم عدم\nاقبال ما است و ر نه تقاضای وقت نیست کاب سرور جوش زند از بحار غم\nاهل هرات جمله دعاي میکند ز دل از خاص عام و عاقل و دیوانه و اصم\nيا رب ز عارضات زمانش نگاهدار این سایه را مکن زسرو وز کار کم\nکو تاه عرى فلم اینکه مراد هریست زشت با میکلی چو خرس به خیال چرن کنم\nبا هيئتی چو بوزينه ویر بوزنه بدخوی تر ز کرک در افتاد در غنم\nخونریتر تر ز جرمن سرکش تر از فرنگ نا باك تر ز روسی وبیدین تر از مجم\nفرعون وقت بلم باعور روزکار کافر تر از کسی که کند سجده صنم"}
{"book": "adl1162", "page": 69, "text": "نزدله بروث گله نه کشی بدی\nخو کی جهان خراب کنی ظالم سکی\nکم دیده روزگار چو او بد قیا فه\nزین گونه صدهزار عيوب دگر ور است\nالطاف تواست ور نه سزاوار قدرنیست\nیکماه شد که روز برو ز اعتبار او\nبد پروری نبود باحکام حکم شاه\nحیف است کرد یار هری کر پری چنین\nاي مهر آسمان عدالت به ابتدا\nکو زك به اختيار خود هر جا که میرود\nمولای خلق حضرت حافظ نوشته است\nسي ساله ام بحکم به بهشت یکه ام بگیر\n\nبي رتبۀ بد عصمتی از عیب خودبكم\nفرزند از و بگیر یه بزا ری از و حرم\nپر خواروهر زه گرد مدامش غم تکم\nگر فرد فرد قصه کنم بشکند قلم\nكان مدير ك ا بو د بحضور تو محترم\nدر حضرت حضور فزو است دمبدم\nاین بدگهر چرا لترق زند قدم\nباشد بداغ حب تو امروز متسم\nاز پیشگاه عدل تو شد امر این رقم\nگو میرونو از بهر گوشه زیر و بم\nان العهو د عند ملوك النهى ذمم\nيا يكنفر بخدمت خاصم نمای کم\n\nجواب از طرف نائب سالار مذکور برای عیال خود انشاء کرده است\n\nای برق لطف جانب ده رو بصد ضرور\nآیز تو فگن بساوه که تدبیر عقل ورای\nبخرام انچنان که خرامند مهوشان\nخسته تو که گلبن بستان عافیت\n\nزیرا که باد را نبود طاقت عبور\nزان خاك پاك كر ده درینروزهاظهور\nستیز آنچنان که ستیزند اهل زور\nخورشید برج عصمت آن رشک ماه ور"}
{"book": "adl1162", "page": 70, "text": "٦٤\n\nاز خواب ناز پرده زرخ برنیفکند در عالم خیال مبادا کند نفور\nکان زوجه کسی است که بسجل مهر او بر مقتضای خاطر او میشود مهور\nکلکینچه باز کن که شعاع رخش ز در گر پرتو اوفتد شوی از خویش بیحضور\nاستاده شو بخدمت عفت مآب او از بهر پاس خاطر او یکتر نگ دور\nپرشا قدم نهاده و يك پشه بك نگو شاید دهد علیک نگر در زکس غیور\nبرگو که ای سفینه دریای مردمی وی گوهر که سفته ترا صاحب صدور\nای مهوشی که از تو دل عالمی کباب وی شاهدی که از توجها نیست در تنور\nآفت ندیده زلف تو از دست هر خسیس در گلشن جمال تو چشم حسود کور\nاز تیغ ابروان تو قتل است در فرنگ وز لعل آبدار تو در جرمن است شور\nنسایم گشته نزد متاع لطافتت از روی اختیار بهم قاقم و سمور\nعرضت ببارگاه عدالت پناه ما آمد چنانچه زده سلیمان پیام مور\nبنو شته که شوهر بيباك ناکسم \nزینجا فرار کرده در انجا قرارگاه ترسم که در ممالک حسنم فتد فتور\nآری نکو نوشته اما بصبر کوش گر صبر بر مراد شود کار هر صبو ر\nآن نیست آند یار که پیر اروپارسال از دست مردمان جفا پیشه بود چور\nاز فضل حق و همت مردان و سعی ما آن ماتم گذشته به امسال گشت سور\nتادیب میکنم که شود شوهرت مخبر رو آرد در سجده از دل شو د شکور"}
{"book": "adl1162", "page": 71, "text": "اکنون کسی که عمر بغفلت گذارده است\nبگذار تا که این سر خر در میان باغ\nاز بهر هشت بکه کجا افسر سپاه\nدکتر اگر علاج کند زخم چوره را\nاگه شود گهی که برو بگذر دمرور\nباشد بزخم چشم بدان مایه سرور\nگیرد اناث چوره از کف دهد ذکور\nبا مرهم سفیده و یا دوده بخور\nم این را بمدح شوهر از زبان آن برای نائب سالار صاحب مذکور فرستاده است که م\nا یکه قدر همت خود شوکت شان یافتی\nنه بتدبیر است نه تزویر نه روی و نه رنك\nای جهان جود ای کوه حیا ای بحر حلم\nشامل حال مال تو است اهل الله هند\nمیتوانم گفت کای مهر سپهر عدل و داد\nکعبه دلهای مسکینان عمارت کرد تست\nعنبرین فامی که رنگین گشته باغ شاه از و\nظلمتی در جبهه اش گر یافتی مکروه نیست\nیوسف مصر سخن از تهمت ارباب حسن\nتخت جمشید است یا خلوتگه افراسیاب\nچشم شوخش شوخی سرشار بکخرمن گل است\nاو ستا دعلم دانا ئیست اما حیف حیف\nآنچه لایق بود در خورد خودت آن بافتی\nهر چه در خود یافتی ز اسلام ایمان یافتی\nپرتوی از صحبت نیکان پاکان یا فتی\nیا ز قرب حضرت شاه خراسان یافتی\nدادمظلومان بده کامروز فرمان یافتی\nخاصه این ساعت که اسماعیل قربان یافتی\nدامنش از کف مده دستش بدامان یافتی\nکاندران ظلمت بکلی آب حیوان یافتی\nهر طرف میرفت محبوسش بزندان یافتی\nرستمی در رزم و در تدبیر پیران یافتی\nسرمه سایش کن یکعالم ترکستان یافتی\nانکه در ظاهر و راطفل دبستان یافتی"}
{"book": "adl1162", "page": 72, "text": "سرو آزاداست آن شمشاد جویا ر وفا\nدر كوخ بیجدیش آخر بنیسان یافتی\n\nزان همیترسم که آخر مفتش از کف میدهی\nمیرود ارزان زکف جنسی که ارزان یافتی\n\nگر خدا نا کر ده تاوان بودتاوا نش بمن\nمید هم تا وان اگر زین مایه تاوان یافتی\n\nمنکه جا نان مفتي اوده ام اوجا ن است\nاي بلند اقبال بیخ بیخ جان جانان یافتی\n\nجو كي اقبال او را با د تا هفتم فلك\nبردی از انسان ندیم خوش سلیمان یافتی\n\nكا م اصحاب تمنا را بده فر دا مکن\nکانچه اکنون یافتی شاید که نتوان یافتی\n\nحقهٔ شرم صدف آسا دهان بگشاده است\nفصل نیسان است اگر یکقطره باران یافتی\n\n— ان قصیده را ازبان عدل خود بری خود تحریر نمو ده بطریق ظرافت \n\nقاصد بیا ونا مه بگیر از من و برو\nبا خد مت جهان سخن آن سخن شنو\n\nبرگو که ی ندیم خدیو سپهر چو\nآهسته ترکه گیر ترا نگسلد جلو\n\nرسم که قرب صحبت آن بحر اقتدار\nوان گیر و دار حشمت شاهی دو بدو\n\nقیماق صبح چای پگاه و غذای چاشت\nكا هوی عصر بر سر او غور ی پلو\n\nپروردهٔ شقاقل تر شی و رنگرنگ\nاز گونه گونه شوله از قورمه تر چلو\n\nفضلی كه می ندید كسي يك بروت چرب\nرو غن بجای دست تو استاده چون گاو\n\nهر روز هفته یکخورشی تازه میخورند\nسه شنبه دو پیازه و جمعه کباب غو\n\nاسباب میله میل بمیل او فتا ده است\nیکد شت پر زچوکی و پر میز يك تگو\n\nدکتر رفیق صبح تو بابورفیق چاشت\nاقسم تمام پیش تو د ار ند رفته رو"}
{"book": "adl1162", "page": 73, "text": "٦٧\n\nمیر جهان پناه امیر سپاه ری بر شکل منکر تو بود خاطرش گرو\nدر پیش پات اردلیان کفش میزنند کپطان و صو به دار ترا مید هددوغ او\nدو زیر دست بالش مخمل نهاده شب زیر پهلوی تو زد یبا ست رختخو\nقنفذ صفت فگنده از دوش پوستین از پای تا بسر ز سرا پا لباس نو\nبر صحن باغ خیمه زده گرد گرد تو از قسم قسم نسترن و زنبق و گاو\nیکتبه نور بر کل قالین نشسته گا هی سوار اسپ ترا یال و دم دوتو\nتو در میان باغ خرامان چو سروناز حاسد برون باغ دلش از حسد کدو\nتوفیق خیر یافتی و صحتب کتاب تصحیح اعتقاد مکوزین زباده لو\nملای ارگ با همه طاعات و زهد و علم از فضل کردگار ترا شد رفیق شو\nاین گیرودار دبدبه و اعتبار تو اندر متاع قدر تو ناگه زند الو\nآخر ترا کشد بدیاری که از جفا گه هیمه آوری و گهی کو کنا رسو\nگه غوزه بشکنی و گهی پنبه واکنی گاهی بتونه نخ زنی و گا هی به آشتو\nیا ریسمان بکف کنی پشته کش شوی یا داس را گرفته روی جانب درو\nیا بر در سرای کریمان برای نان سنگی بدست گیری و گوئی عمو عمو\nشکر و سپاس نعمت پروردگار کن یا صبر کن که صبر بود فاتح نجو\nده روز میشود که مرا از فراق تو بر جان فتاده ز مزمه میخ مجاو تو\nآن كبك پر ستبر ده که از همه نخست روزش بمشك شویم و شب شو یمش به او"}
{"book": "adl1162", "page": 74, "text": "گر نا مدی خبر و همت کر به خورد رفت\nیا دزد های قریه بغارت کند چپو\nآن سم آهوی ختنی تر سم عاقبت\nگر دد ز انقلاب حوادث چو شنگ گو\nيك بيوه ملك با شد و انهم بلا عمل\nگر با تو باجو بست ببا هم به نیم جو\nچون شیر شرزه کیر بچنگ اور و بیا\nرو باه سان مروز بی خایه لگو\nاین را از طرف خود برای نائب سالار در باب اجازه رخصت گفته\nاي عظيم القدر وی میرمها الگوی خدیو\nبنده را دانسته خود غمخواری نادان کنی\nانچه لازم بود در ماه رجب کردیم عرض\nرخصتی میخواستم کر در مه شعبان کنی\nگر صیام آمد بکلی باب عشرت بسته شد\nنیست لایق اینکه بر پا بنده خان تاوان کنی\nچند روزی میروم از شوق بیایم بذوق\nکر بقول حلقه در گوش خود اطمینان کنی\nاختیاری نیست رفت از دست عنان اختیار\nبسکه صرف خاطر من جاي و آب نان کنی\nزان همی ترسم خدا ناکرده بگریزم بشب\nگر مرا از قهر بر يك خايه آویزان کنی\nاین را برای نائب سالار محمد هاشم خان نوشته\nخوشی که فتنه بیدار را بجو کردی\nچنانچه گرسنه را شبر از پلو کردی\nسپهر جو دی و ابر سخا بحا رکرم\nسحاب لطفي و بر تشنگان کلو کر دي\nبپا بكاه مروت کمیت همت توست\nکه از تمامی اقران خود جلو کر دي\nصلای عدل تو انصاف بینوا یان داد\nو گر نه خیل عدو ملك را چپو کردی\nکجاست زال که در کف سر بریده خود\nبپای بوس تو از روس هدیه رو کردی"}
{"book": "adl1162", "page": 75, "text": "٦٩\n\nبید قدرت حقست و ر نه دشمن تو بكاه قهر تو از بیم زهره اوکر دی\nچرخ پرتو عدلت فتاده ور نه چه شکر كاسد به برج حمل زنده بره توکردي\nچه تا فتي نظر از حال حاکم و عامل بيك تغافل خود جمله را ما وکردي\nچو نخل تربيت ذات نيكوان كردي چه کشت مردم بد پیشه را در و کردی\nکسی که سر زره راست باز پیچیده براه راست بملك دكر لكو كردي\nعجب نباشد اگر خاطر ت پریشانست ز بسکه در پی این کار کنجکو کردی\nبماي نظم نظام اینکه مفهوم شده بود فرار دیدی و از راه طرح نو کردی\nبحیر تیم که کاش اختیار می بو داست که هر چه علی و ملی ست یکسو کردی\nنه عجب است که باین کما ل و عزت و جاه بحسن خلق جهانو ا چسان گرو کردی\nکر و نکویم از انجا که ملك انسانست بکر دن همه زا چسان خود تو كردي\nمرا که او ل شخص هرات میگفتند به بین بطعن کسان عاقبت کتو کردی\nجماع تا زه بشب میکنند اهل جماع جفا نكر كه بمن روز را چه شو کردی\nسریر عزت و عیش مدا ایگورزك تو را سزد که بمیدان هزل دو گردی\nـ* قصيده *ـ\nگهی بفکر تد این گهی پی تد وین گهي قفای قوافي گهی پی تضمین\nگهي درود قصايد گهی سرود غزل گهی رباعی و که قطعه گه مسايل دين\nگهی بدایع گه مستزاد گاه مدیح گهی بیان معما گهی پی چیستین"}
{"book": "adl1162", "page": 76, "text": "۷۰\n\nز معرفت چه زنم دم ز عشق نومیدم\nگہی چو زاهد نادان ببر کشم امرد\nگہی بشکل معلم نشسته بر بالا\nبمسجدت که در آیم کر اسلام کنم\nسخنوران همه خلاق معنیم دانند\nبه این ذکاوت ذهن به این صلابت فکر\nبرون شد از کف من نقد عافیت ز انسان\nاگر عتیقه ام اما دل جوان دارم\nجهان ده شتم اما بيك هنر خورسند\nتفا و لاست همانا ورود موکب او\nشهنشهی که بر وتحفه مید هند یو روپ\nنخست عرض من اندر جناب او این است\nتو ئی که بازوی عدل را قوی دارند\nوزیر عدل بتد ریس خانه انصاف\nخلاف نیست که ملک هرات ویرا نشد\nحلال نیست که کاتب نمود صرف نظر\nتظلمي که بپا کرده است قو ماندان\n\nعبث حکایت فرهاد صورت شیرین\nکه در محل تهجد همید هم تلقین\nگہی بر نگ تلامیز خفته در پائین\nکه ظاهر م شود از صحبت خسان تسکین\nچه حاجت است ره و رسم مردم پیشین\nرقم بیخت بدم اینچنین ز ند پسین\nچو از میانه چليك هوا شود بنزين\nمحال نیست به انگور تازه از کشمش\nکه بر دعای شهنشاه میکنم آمین\nکه در هرات همی آید از طریق یمین\nشهنشه که بر و هد یه میفر ستد چین\nکه اي شريفترين خا ندان ملت دین\nملا يك كه بود تابعان روح امین\nنظام نامه عدل تو را کند تلقین\nچو در اخیر زمستان ولا یت غزنین\nپی تراش بجیم جزا زند سکین\nنکر د ده ولت البان بملك روس چنین"}
{"book": "adl1162", "page": 77, "text": "۷۱\nبقتل هر دو طرف تیغ زن هلاکو وار\nبخون سارق و مسروق دست و پارنگین\nپلیس او همه کوفی رئیس عمر سعد\nبلاکش کرب بلا از هرات تا قاین\nبکند کوب رعیت جسار چون رستم\nبامتحان مفتش فرار چون کرکین\nدراند پردة ناموس بینوا یان را\nبی رضای پلیس و بخط نفس لعین\nکسی که کند بدل نقش ظلم را بي شك\nسیاه روی شود در جهات همچو نگین\nندیده دیده در کفر زین قبیل بی آب\nدل ندیده به اسلام اینقدر سنگین\nبمحص فعل عسس در جزای دزد چه بود\nنصیحت فلك و چوب بود قانه قین\nنه اینکه شمع کند اندرون بصاحب مال\nو یا بمیخ برآرد ز مقعدش سرگین\nقضا بدست قدریخت تا ذلیل شود\nبکار خانه قهر يك صورت قاین\nاز آنچه بر صفت جور او سرودم من\nمقرر است که باشد خفاش صد چندین\nاگر دو روز دگر داشتی دوام و ثبات\nز پاکقانه ربو دندی و ز سر تا قین\nچه حاجت است به اظهار مدعی و شهود\nکفایت است همان نقد بانگ خس و دنین\nچراتو فخر نداری بنظم خود گوزك\nرساند خواجه ات او را بقصر عابدین\nبه من بگو زوکی خواشان سرافرازم\nبکابل همسفر شاه میر ود شاهین\nقصیده\nمیخواستم که ملت ما محترم شود\nدر روی روزگا ربصنعت علم شود\nهر فردی از ملل برسد بر حقوق خرد\nیعنی که رشو بر طرف وظلم کم شود"}
{"book": "adl1162", "page": 78, "text": "در خاطرم نبود که قاضی ز بهر نیز\nمقصودم اینکه اهل طبیعت بفن خود\nاطفال مکتبی بفنون سیاستی\nماهر شو دهند به زانسان که در حساب\nارکان دولت از سر شفقت باتفاق\nچشم سفید هموطنان جریده خوان\nتجار با شرف همه از روی راستی\nمجمع رسوخ ماده این نظم نامه را\nعدلیه بر وظیفه تشکر کند مدام\nنسوان بیکطرف فگند پردۀ حیا\nکوبیدۀ سیاست بودیجه شد سوار\nدولت بخود ببالد ملت قوی شود\nدولت شود معزز ملت شود صفا\nغافل از انکه مردم مشهور بالفساد\nتأثیر اختر فاحکم میدهد نشان\nتقدیر خنده کرد بتقدیر ما و گفت\nزاهد بحب مال پی دوستی جاه\n\nدر يك خطا چو مفتی امان متهم شود\nیکباره کامیاب چو اهل قلم شود\nروشن ضمیر هر یکی چون جام جم شود\nبفکر حل عقدۀ جذر اصم شود\nکوشش چنان کنند که قلع ستم شود\nز اندیشه جزای عمل نیز خم شود\nبر اقتصاد شرکت خود منقسم شود\nیکبار خوانده بر غلط خود حکم شود\nامنیه حسن خدمت خود را رقم شود\nبهر ثواب ناغربی محتلم شود\nشاهد پیاده يك تنه پیل اجم شود\nمولای مملکت همه صید حرم شود\nرفع نزاع و دفع همه هم و غم شود\nشورای ملت و نفر محتشم شود\nکاین قوم برجهالت خود بوالحکم شود\nترسم که حفظ صحه به آخر سقم شود\nروي از صمد بتابد یار صنم شود"}
{"book": "adl1162", "page": 79, "text": "۷۳\nشیخ الشیوخ از پی تعمیر باغ و راغ فیشن نموده صرف غلام درم شود\nاصحاب علم تا بکف آرند وجه عیش هر يك جداجدا پی بیع سلم شود\nتحصیل مدعا و ملاقات آشنا دشوار تر زمتن فصوص الحکم شود\nبهر قضای حاجت ارباب احتیاج قاضي بکم برآید و مفتی اصم شود\nسر رشته دار دفتر انوا تر بلوك چون كاتب متممه پابند غم شود\nسرکاتب محاسبه از مشعر الحرم یاد رسوم کرده سوی ملتزم شود\nمستوره نیز در طلب دعوی حقوق بیباك تر ز پیلم و گستهم شود\nدولت بفكر جاه وملل در پی فساد گوزك در ین میانه مدیر شکم شود\nقصیده\nدوش فکرم خنده زد بر روزگار گفت کای ایام دست از من بدار\nیا بکش از بیخ استبداد را یاد ما را از حریت خواهان برآر\nاز یکی امید و بیم از دیگری تا بکی بین القرار و والفرار\nیا برای خاطرم از صدق دل معنی هر فرد ملت را بیار\nاولا رسم معارف را بگو بعد ازان مضمون کار کار دار\nگفت صنف اول و دوم معاف لیکین از صنف سوم تا صنف چار\nهر معلم را تعانق تا بصبح یافت چون در شب با طفال اقتدار\nصنف پنجم را معاون کرده حل کاندران تا خایه می گنجد فشار"}
{"book": "adl1162", "page": 80, "text": "٧٤\n\nفرقه شری و مديرت كنيد\nمعنی بودیجه میدانی که چیست\nهمت معنی ايالت مرگ زشت\nبازگو معنی اعلحضر تی\nاو لا بگذشتن از ناموس و ننگ\nسلیم آسان شد گربوان دريورب\nبودن همخوا به اندر دار کفر\nمعنی کار وكالت كس كشي است\nجوهر فمقد مامو رين ملك\nوز مرامع كفته قاضی حقوق\nزهد تقوی چیست در ایام ما\nاز مروت دور تر یعنی وزیر\nمعنی و جمان چه باشد ز خیثیت\nحریت یعنی گریزو بنده گی\nمعنی شرح سیاست دول\nيكطرف بودن به هندود یهود\nمعنی پلتيك يكدفتر دروغ\n\nهر یکی رشوت ستان و رشوه خوار\nاو سرا پاتوك امر کردگار\nمعنی مینتو فیت آخر فرار\nگفت بکسر اقتدار و اختیا ر\nدویمیم از تخت و بست قندها ر\nباد و صد ذلت نه همچون : زهار\nتا كند اسلا میان را شرمسار\nکس فروشی هست کاز قرید از\nما یه ظلم و ستم علاقه دار\nاخذ پروانس است پون و کلدار\nرفتا با دزد با او باش یار\nکز غم اخذ عمل باشد نزار\nجدیت یعنی که زخم را نجار\nبنده شه باش کوشد پایدار\nدوستی با کفرو با اصحاب نار\nبر طرف از دوستان چار یار\nشنعت قانون نباید در شمار"}
{"book": "adl1162", "page": 81, "text": "٧٥\n\nمعني نطق جوانان جديد موتر باغی بود در قارقاز\nعصمت مستوره در قانون حال سر ز جا در لوچ از پایان ازار\nمعنی گو ز ك چه باشد مفلسی دخل خرج اخرین اعتبار\n\nقصيده\n\nیا رب که بنام دار و نامش با جمله آن سر و نظامش\nاسپهبد اعظم آنكه او را بستو د، رعیت جو ا شیش\nتا هست جهان پناه او باد تا باد خدای باد حا میش\nآراست برای اهل اسلام جشنی که فلك دهد سلامیش\nجشنی همه سر بنور دستار جشنی که در و کلاه ما، فیش\nجشنی که ملایك سموات هر سو که د و یده یافتى ريش\nجشنی که زبان عیب جویان بست است چو دم عقرب از نیش\nجشنی که کسی از و نیا زرد جشنی که نگفت کس پس و پیش\nچشنی نشنیده و ند یده کوش نگران چشم و تفتیش\nجشنی که ندیدم و شنیدم یکسان بتو انکران و درویش\nجشنی که چو من سیاه زشتی مشهور بود بخوش کلامیش\nاز بهر صلاح عقد اخوت دو لایحه خواند و کرد معنیش\nیک لایحه از زئشه نخستین کورا بیری فکنده خامیش"}
{"book": "adl1162", "page": 82, "text": "٧٦\n\nبر خواند که فعل نار وایش آواره نمود با خا میش\nکی خاین پاك دین اسلام اينك تو هندو شیرو کو میش\nافغان بملك فارس داداش دران بر و سیان تبارش\nاسلام و همیشه یار جرمن اجان و محب اهل اطریش\nيكر بمحن از پناه خالق همت طلب از دعای کا شیش\nيك لا لحه دکر زشاهی کا قطاع جهان ندید ثا نیش\nچون خلع امانت امان شد جد و اردلید وکنده شد بیش\n\nدر دوره این جناب عالی کم کشت جدید عتیقه شد بیش\nهر نقص که در کمال دین بود این خادم او کند تمامیش\nای یار خدای عالم آرای وی عیش رسان دفع تشویش\nما را بپناه این شهنشاه بیدار بحق جبار در ویش\nیا رب تو بحق پیر انصار کو را به ثنا ستوده جامیش\nتا هست جهان بقای او باد تا باد زمانه دار با قیش\nحاجت بدعای دیگران نیست آنرا که شده است شرع در عیش\n\nقصیده\n\nعجب مدار گر از کف کشت تار امروز که باز بند د اگر بخت گشت یار امروز"}
{"book": "adl1162", "page": 83, "text": "۷۷\n\nبیار می مخور اندیشه زیاده و کم که او فتاده بسرعت خمار امروز\nز بیخودی خبر با خودا نه میگویم اگر قبول کند صاحب اختیار امروز\nبیار می که چو بزیزو اسپرت هر دم زنم بکو تی اهل ستم شرار امروز\nکلید مخزن روام بدست غداریست که پاك مي نکند از خزانه دار امروز\nبیار می که اگر راست شد قصیده من شوند مخلصم از هر طرف هزار امروز\nبدین و تیره که سرهای عقده راز دوش سبك شود بود انجام اقتدار امروز\nبیار می که بقتل وطن پرستان رن کشیده است اجل تیغ آبدار امروز\nوگر نه از سر غفلت به پوش خیر کنند بكل ملك نماند یکی شرار امروز\nبیار می که ز سختی قهر میترسم که بگسلد ز کف منتقم مهار امروز\nبنو نهال معارف فرورد دندان چنانچه اشتر رسمی بقطع خار امروز\nبیار باده با نوا نتر خیالم ریز که از متممه گویم مآل کار امروز\nکنم مخابره مال میشود تاراج دهم خبر که کرا مي‌کشد بدار امروز\nبیار باده که در عذر شاه میخواهم که مصرعی بنویسم بیادگار امروز\nزبیم حادثه گرین گریخت از میدان سزد که شاه بر آید بقندهار امروز\nبیار باده که گویم چه ظلمها کردند به بیکسان و ضعیفان بیقرار امروز\nيكو بلاي ملي نکرد این زیاده از انچه کر ده جایان غلافه دار امروز\nفساد ملك تأدي بسلطنت بخشد اگر نه دزد رود دفعتاً بدار امروز"}
{"book": "adl1162", "page": 84, "text": "۷۸\n\nنداده خيل بغايا مراد خانی را\nبيار باده که کرنال داد شانی نیز\nچرا که عضو پی احترام وتعظيمش\nبيار باده که سرمستيم بشور آورد\nکه انکريم خطا بخش جرم پوش قديم\nبديک جامع و بر روز جمعه و عيدين\nبدین شرکت اهل تسنن وشیعه\nز بيم قهر امان الله ومساوانش\nوگرنه کیست که جرأت کند بحب کسی\nزبسکه داشت بدین بغض کينه و الحاد\nگواه کفر و نفاق دهند در همه حال\nکجا رواست که دوشيز حال اسلامی\nکلاه کج بسر دو بروت مخواربيغ\nشبيه شخص که ار د باستم که بر عقلهم\nبدا نش که در او تفدز عالم علوی\nسیا سیئت که کرنا که از مقابل او\n\nاز انچه داده معارف جا فشار امروز\nنهان بمقعد من رفته آشکار امروز\nبسر فتاده سوی غارهم چو ما ر امروز\nبران سرم که بنا لم بگرد گار امروز\nشفيع می کنمتب روح هشت و چار امروز\nبسنك هفت قلم كوست از مزار امروز\nکه شاخ يکشجر ستند بيشما ر امروز\nبگبر و هندو روسی شد هم يار امروز\nکه سب و لعن فرستند بيار غارامروز\nشنید ود يدو ندا دادن سنك ره امروز\nنظا م نامه و قانون اشتهار امروز\nرونده ازی تعليم در تيار امروز\nسواره برموترو بر لبش سكار امروز\nبخنده طعن زنند دمبدم حمار امروز\nفتد بهر نفسی بکهزار امروز\nبر آيد از پي احياء دين سوار امروز"}
{"book": "adl1162", "page": 85, "text": "بعدة کم ازیصد و زیاده از چار\nبرادرند از ین قوم دون تار امروز\n\nهمین فسرده دلی باعث خرابیهاست\nچه حاجت ست کسی را بکارزار امروز\n\nخدا کند که بر آید ز دشت پردۀ غیب\nدلاوران قومی یال کوهسار امروز\n\nچه نجم زخم بر آنان زنند آتش قهر\nکه سوزد از تف او عالی بنار امروز\n\nبقتل کفر و ترقی عالمی اسلام\nچنو بروی زمین نیست تاجدار امر و ز\n\nپس از دعای بقایش مرامرادی هست\nو سداکر با مبنان شهر یا ر امروز\n\nد و قوم ما یجزای عمل سزاوارند\nضرور ورنه دو سه همت ناچار امروز\n\nبخیمه مردم مشروط خواه ما میگویند\nکه شاه رفته مار فته بهر کار امروز\n\nمعلمان معارف مبارزان جدید\nبه تیغ شیر دماغ شرا بخوار امروز\n\nز بیخ قلع نما دشمنان ملت را\nاگر معاینه باشند مرد کار امروز\n\nو یا معلم بد خوی صنف پنجم را\nبان سف چهارم شود سوار امروز\n\nخدا گواست که پیدانشان بحد دارند\nبباز کشت امان الله انتظار امروز\n\nدو حصه اند اهالی مملکت مخصوص\nیکی ز اهل یمین و يك از يسارامروز\n\nکدام فرق قدیمان و حریت جو را\nاگر بدوش ندو زد کسی غدا ر امروز\n\nکنید اهل همین عالمان استبداد\nکه دین بقو ه شان گشت استوارامروز\n\nکدام اهل بسازند حریت خواهان\nکه در خرابی دینند مردوار امروز"}
{"book": "adl1162", "page": 86, "text": "۸۰\nو ليك پيش قد جان مخفر بك صيف چنانچه هست يغ چمه پيش سار امروز\nمبارك ايكه خزان وطن پرستانست كه ريختند ز غم شاخ يك بار امروز\nگهی بگريه كه بابای معنوی بگريخت گهی بماتم بابای تا بدار امروز\nكهي بنهان بسوی خوانه سراج الدين رو ند موی كسان طرف پا حصار امروز\nگهي بنا بقه يار زار ميگريند كه بيت و ماهيکی گشته خوار زار امروز\nگهی خموش که از هوش رفته و گه با هوش كه از پلیس نكردند شرمسار امروز\nنشسته است ترش طرفدار آزادی تو گوئی رفته بفرنج زنش منارا امروز\nبدون غنچه طراوت کشاده كف سرسبز درون پر آتش سوزنده چون چنار امروز\nبحصه که در او جمع دين پرستانند چهار فصلی بر ایشان بود بهار امروز\nدعا كنند ستايش کنند يزدانرا كه شاه بر سر ما باد پایدار امروز\nعلى الخصوص تنظیحیه که شهر هرات ازو رست ملك ديار همچو لاله زار امروز\nبكل عسکر اسلام داعی خواصند زغند مشر سپاه حواله دار امروز\nمحق است که چون تیغ شاه اسماعیل جهان گرفته باشعار ابدار امروز\nغزلیات\nبسم الله الرحمن الرحیم\nيا رب عنايتی که ره عشق پويا روی از جهان بتابم سوی تو رویا\nدر چوكی رضای تو طول لسان کنم وز روی شوق حمد ثنای تو گويا"}
{"book": "adl1162", "page": 87, "text": "سر باز دوش محو کنم همچو چارمغز دولوی گاه راه تو مر دانه لوچا\nطرح جدید گیرم طرد قدیم نیز وز اغیان بخوی کریحانت خوچا\nدر کویی جمال تو با دوستان تو از لطف راه ده که دران جمع توچا\nاينك تخلصی که در افواه روز کار افتاده است هیچ بر غبت نبو چا\nطو مار بافیات معاصی خو یشرا بر آب دیده های ندامت بشو چا\nنتوانم از تلافی شکرت برآمدن گردد اگر زبان بهمه عضو موچا\nچندی برای خاطرا حباب هوزدم لختی برای خاتمه خویش هوچا\nمو تر سوار بر جبل رحمتت دوم فریاد ها بر آرم گویم که کوچا\nغزل\nباد صبا خبر ده آن نازنین پسر را کای نور چشم بابا تسلیم شو هنر را\nمرد پیر بگریز با نوجوان دوآميز دهقان می پسند د دربار پیره خررا\nمى بينى اي گرانی کز بعد نيك نامي شاگرد خاص گشتم اتش ملیکتر را\nاول برنگ شيخي مال کسان توان خورد هر چندمی ندانی قسمت جو دوخررا\nبهر ریا وسمعه در روز سجده میکن مخلص بشب چه داند نا پاکی ذکر را\nگرد سنگه نداری اينك مربعمشو کز در برون نرانند اهل کرم نگو را\nرهباری اگر درین فن اهمیت ندادی از روی صدق میگیر دامان کور بررا\nدر بست عمر طبعی این هر دو شبه کافی است بیداری سر شب خواب دم سحر را"}
{"book": "adl1162", "page": 88, "text": "۸۲\n\nدر نفع بای سیکل شرکت نمی پسندد\nآنکس که دیده باشد اسبایش موتر را\nخو کن بفعل و رز ش مردیست در زمانه\nآماده شو فشن را همواره رو چکر را\nدر بر ابای رسمی در کف عصای میخی\nدر پای خود سلیپر بفکن ز سر بپسر را\nدر کار خانه برق تبرك اقامت افكن\nبدعت بخدمت دین متروك كن سفر را\nبا امردی همی گفت اینچیز از بیصحت\nمقبول لوطیان باش مطرود شو پدر را\nمشهور بالغبا دنداین ناكبان ناپاك\nخاك سیه بسر کن این مشت در بدر را\nاهل رسوخ گویند از ادحریت خواه\nگوید وطن پرستی روشن کند بصر را\nدر فعل بچه بازی هر چند راحتی نیست\nاما همی سپوزند بر رغم ماده نر را\nاجز قوم لوط از کس این کار بر نیاید\nاز بلخ گاه گاهی بشنیدم اینخبر را\nاگر ظلم پیشه کردی رومال رشوه خوردی\nبی تو به گر بمردی آماده شو سقر را\nمیراحمدی بیاموز فیض الهی فرو هل\nکاندر نظام نامه ننوشته این ممبر را\n\nبرای خاطر من حقه کن ای چرخ چنبر را\nبمرکز نیست آفت جستجو کن راه بند را\nبه تار عتیق ار میتوانی امر معروفی\nبیا تعلیم کن بانو جوانان نهی منکر را\nگر تدریس آینطق اینچنین پنداینو سامع این\nعقمد کن درون من بعد واعظ چوب منبر را\nشنیدی اینکه بالا مینمود اقای سید یوسف\nشبانگه پای دختر روز روشن دم ما در را\nبه پلتيك سیاسی سعی هاکردم که تا آخر\nبرون آوردم از اندام ملحد عضو کا فر را\nدو مفتی را بيك تخلص حساب کرده است"}
{"book": "adl1162", "page": 89, "text": "مرا چون هیئت سال نخستین زاهد اکنون کن\nتاسف خورد یکزن باز نان او بهی گفتا\nزار باب عنبی ر شوه حاجت برنمی آید\nدمی زا عد ندارد تاب دفع چشم او درمان\nمرا افلاس از تکلیف یاران کرده مستغنی\nنه تنها ابر بهمن گشت بئای بد اندیشان\nاگر باز آید از سمت ارو پا هیئت بازی\n\nچه دیدی مصلحت كاينك بخون بسته جل را\nچه مینالی تو از جور لئیان کاسمان آخر\nدر آمر خانه و در بزم هیئت ر الخاشا کن\nچه پرسی از نماز روزه زاهد که میگوید\nدلم از سینه بر کندند دزدیدند این خرسان\nمسافر خانه گر اینست دالی امشب میترسم\nعتین افتاده اند آبای هر اینخواجه تد بیری\nعصا برکف امیر و مظلم سامان کن واعظ\n\nاگر اهل قلم بی شوه جدول کرد دفتر را\nپس امداد آخر کیر دو یران پیش دختر را\nبه انگشت شهادت گر نماید محض گوثر را\nبرون کن گوش کارا اغ بلبان مر خر را\nکسی بارکران ننهاد آخر مال لاغر را\nفلك هم آبیاری میکند کشت فشجر را\nشراکت می کند موترد و انان کون بجاور را\n\nفگندی بكطرف از خویشتن بار تحمل را\nبزودی بند ساز سری زمانت تطاول را\nبراي خاطرشان آب یف زن راه انگل را\nحكيمان مهر صحت منع فرماید تداخل را\nبداسامان که خولك از کوه درد دیب عسل را\nملنگ از دست برپرا فگند تسبیح کچکل را\nسفة ور از مه موجود است پیش آور شقاقل را\nسر خوراچه تاثیر است اندر کشت و اخل را نی\n\nچیزی که برای ترسانیدن ورم داد حیوانات برکشت زار میدارند"}
{"book": "adl1162", "page": 90, "text": "٨٤\n\nز غم ریش زاهد از پس هفتاد ای گوزك\nنمودي سرخ از خون بکارت نوك چاکل را\n\nای جگر تا چند ریزد آسمان خون ترا\nچشم خونین گوش سنگین سرگران از بهر جاه\nگر نه رسوائی است گردن بستن اندر پاروم\nریش اگر از ناس شو بد شیخ ایکا ز و مرنج\nاسلم قاسم مشو تا یا ر غو ر یان نشکند\nعشق را عامیست گر یکفصل از و خواندی کسی\nصاف نتوان گفت باسالا را قلیم هرات\nصوفی از تنها نشینی تو به میباید نمود\nهمچو زاهد گوزك از وضع مسلمانی ملاف\n\nزکی افشاند مژ گان اشك گلگون تر\nدرد این سودا پریشان کرد شمعون ترا\nتکمه از کالس چرا بستند بطلو ن ترا\nکاین سبیل از زان نخواهد کرد صابون ترا\nاز گرانیهای بیجا طاق دا لون ترا\nدر لحد تشو یش خواهد داد مجنون ترا\nکاین درون آلوده خواهد کرد بیرون ترا\nورنه این غم یا وه میساز د فلاطون ترا\nپاره خواهد کرد بادبی محل کون ترا\n\nبنهیم پای حسن تو سر اکشم زکوی عشق تو پا\nکه برد اگر نرم منش که خورد اگر نخورم منش\nنگشا د هٔ سر کیسه ام نه تو خرج کرده بکیسه ام\nنه چو عاملان انچهت کنم نه چو حاکمان بقهرت کشم\nنه چو زاهدان زوحت برم که ضمان شوم ز جهنمت\n\nنشوم خمش ز ثنای تو گر بکشی زبان من از قفا\nغم هجر تو بدل جگر و ندو شخویش بار جفا\nبستو دیم بستایش که هوا لذی کشف الدجی\nنه چو نقد انگیچت کنم که کمین كان من کلکا\nببهشت خوانمت هر دمی بزبان خود که بیا بیا"}
{"book": "adl1162", "page": 91, "text": "نه خطای اجازه دهم بکف که بگیر باش بمن خلف\nنو سماع کرده فکنده کف من و ما و من و من ما و مه\nتو بطبع گفته ناز كم من همان سياهك كوزكم\nنچه شود اگر فکنی نظر برخ سیاه وفای ما\nنه ياراي كه گويم با کسي وصف جمالش را\nنه تقريري كه بنويسم بيان و ا شرح حالش را\nشبی گفتم که با رحسن او کس میتوان بردن\nخطش گفتا که من کر مید هی مال و جوالش را\nنه مفتون است از عشق حقيقي بر رخش زاهد\nگمان دانه گنده کند از حرص خالش را\nکجا دیوان آدم روی ببیند دلبازی را\nسلیمان گر بدین تدبیر خود می دید چالش را\nتعجب نیست کر احباب صید صحبت من شد\nسگی مازندران میگیر داز میدان شغ الشرا\nفروش اب سر دکار را کردم قبول از جان*\nاگر آینده ر ستم لنك نفروشد شما اشرا\nشکوه دولت باینکه حاجی نابکی ماند\nدر ین وادی که قارون را فر و بر دست مالش را\nگدا د. باب عزت از سر رغبت چنان گوید\nکسی کو کرده در بر چقه بر سر کرده شالش را\nبرچه راست افتاده است چینی ندا اکنون\nبه تیغ اندازد آهو گردش گردون سفالش را\nقوام المعارف - ببند موکاهی که کوزکرا\nبتقریرا و ره صدافر نیگوید کمالش را\nخجالت نیست کر احباب پنهانکر دغرورا\nكه فال نيك آخر کشف سازد حال نیکورا\nسیاسات ایالات گر بدینسان جلوه فرماید\nبرون آرد بمیدان دزد اسباب دوانور\n* ر ستم خان میرآب آب میفروخت!"}
{"book": "adl1162", "page": 92, "text": "چه پلها خورده شد از رشوه کسی نشنیده نگفتم\nمگر عدل شه غازی بر آرد از عجین مو را\n\nز بس زاهد بریش سله نازید عاقبت دیدی\nبرون کرد از رویمغز او بود چه هر دو را\n\nچو دیدم اقتدار سید یوسف را بخود گفتم\nکه طرا طبل خاص سلطنت بست است تا تو را\n\nپس از قرنی اگر باز آید از پاریس امنیه\nبگو نسودا نماید گران فروشان فوج خوشبو را\n\nمرا از حال زاهد بار ها پرسیده گفتم\nدو عالم گدیه اما بر جبین بست است لیمو را\n\nخودش را کاتب انوا نئودو زح همیدانم\nبجاداد میدانداده از مقبوضه مینو را\n\nکه پنهان میتواند کرد تا یگخانه آلت را\nبگیردتازسوی پشتاسردهر دوبازو را\n\nخبر ده زانتقام حشر کو نبازان او زبك را\nکه خواهد خورد فردا بی تحاما شویابو را\n\nکه بخشید استیار بحرص یکعالم بفیض الله\nکسی کو داده بر میر احد اور وی بد خو را\n\nچو خواهی محرم بزم پریرویان شویگوزك\nبرون کن از چقماق خویشتن این تیره گور را\n\nاز هیا هوی ملل وضع جنون می آید\nاوز تگاپوی دول او ضاع خون می آیدا\n\nاز فشار دزد از بی رحمی گردنکشان\nشك چشم بینوایان لاله گون می آیدا\n\nاز قساوت ایکه در گوش دل علا قادار\nناله عارض چو ساز ارغنون می آیدا\n\nاینقدر سعی که ما در معصیت کردیم دوش\nافتاب از جانب مغرب برون می آیدا\n\nیا برای نظم ملك از جانب شرق هرات\nجمع تفتیش از طریق با میون می آیدا\n\nنیستم گوزک ولی از دست ارباب ستم\nبسکه بر سر میخورم آوخ زگون مي آيدا"}
{"book": "adl1162", "page": 93, "text": "میر و کابل دوش بزن گفت خواهر\nدر محفل محاسبه پائی بزن بشوق\nباهر که خاطر تو کشد بوسه صرف کن\nبا خانقاه میر و از زاهدان مترس\nبرقع زدوی و یکطرف افکن برون خرام\nاز سوی راست زلف جدیدانه وا نما\nاینک دو هفته مدت ایام دل بریست\nاز طعنه حسود کر اندیشه می کنی\nاندر جواب گفت که ای بی حمیتنا\nای جامع جمیع قباحت که خویش را\nدر روز فعل و شوه بشب خرج کار فسق\nنریچه روی تا بی اثر مرد ریشدار\nنصحی کنم بنطق که هر گز نکرده اند\nتو شیر بچه و کند شیر صید را\nبگذر زکس کشی که اگر هیئت نخست\nگوزك تو نیز یا وه سرا نی و هر زه گرد\nبا غار غار خویش حران تند هر طرف\n\nتا چند میزنی برخ از ناز پو در\nیکسو فگن بذور ق خود از ناز معجر\nخواه از جماعه ملل و خواه عسکر\nگرمیل می شود بسوی اهل دل در\nتا کی به پرده عشوه کنی همچو دیگر\nتا مردم قدیم کند خاك بر سر\nتعطیل تا بچند بده کام دلبر\nدر فارس روی کن بسواری موتر\nنا مرد ما و بیشر فا احمقا خر\nبد نام کرده تو به ال پیمبر\nاز زن فلاش بخت تو گم گشته جگر\nنه از قفای مادر و تر پیش دختر\nاز شط آمویه تا باب خیبر\nاسان نمی دهد زكف خود غضنفر\nباز آید از سفر نشوی کون مجاور\nترسم تو را بیاوه کند چرخ چنبر\nکاین راهبر شر د بیکی میخ پنچر"}
{"book": "adl1162", "page": 94, "text": "خلق پندارد که اندر بند بد ریسیم ما\nوز صمیمی هر یکی باريك ميريسيم ما\nشاه اگر از حال ما پرسد همیگوئیم راست\nدر بدر از دست قوماندان (۱) پولیسیم ما\nچور دزد از یکطرف چور عسس از یکطرف\nهستی از کف رفت اندو فکر تاسیسیم ما\nدولت متبوعه خود را حليق مذهبيم\nدر سجل قاضی غوریان (۲) فرانسیسیم ما\nحاکم قاضی ز کابل آید و علاقه دار\nحق رافت نیست در مالیات مگر بیسیم ما\nناظر از وی شاطر ازوی خانه ساما نهم ازو\nمیخورند از پیش و از پس کاسه می لیسیم ما\nطعن از حیث حسد بر ما قدحمان میزنند\nورنه در کار جدید استاد ابلیسیم ما\nپای میمالند ارباب تمدن دمبدم\nبر سر ما گوئیا نخل طبر اسیسیم (۳) ما\nهمچو زاهد از پی تشمیم دنیای دنی\nتر دماغ و تازه ما نند خطاء فیسیم ما\nغوریان رو در فرار هستند از دست زبیر\nدار اسلام است پابند نوا میسیم ما\nما حبان از مخلصان شاه ربا نیستیم\nبدگمانند اینکه از جنس جوا سیسیم ما\nسعی ها کردیم اکنون برق ما چالان نشد\nلاف را بنگر که همبازی پیار یسیم ما\nعالمي گوئيم اما نام خود کردنم کون\nغير كوك كس نميداند كه تجنيسيم ما\nاز خدا شرم ز شه بیم نکردیم چرا | فکر آبادی اقلیم نکردیم چرا\n(۱) محمد محفوظ خان قوماندان (۲) محمد ز بیرخان کابلی (۳) گیاهی است بی\nشاخ و برک در است و سفت از زمین میروید."}
{"book": "adl1162", "page": 95, "text": "۸۹\n\nاین حکام ستم کرد چوفای قضات یکشکا یت به واو (ج) نکردیم چرا\nصادء مأمور یت از دست الف مینالد رشوه از کف شد و تقسیم نکردیم چرا\nمیخ را چون الف کوفی قو مانداتی خفیه در دایره میم نکردیم چرا\nدانس را برده در ماندند که با افغانست سر درین آتیه تقدیم نکردیم چرا\nخیر حال مضار ع زحکیمان جستیم طلب از کاتب تقویم نکردیم چرا\nمن زاهد کله عزت و آزادی را بر سر خویش چو دیهیم نکردیم چرا\nگفتیم حرف زاجرای تخلص کم کن\nخود در کیک است که تو خیم نکردیم چرا\nاینقدر جور ستم بر بیکسان می شاید ا این همه صبر و تحمل بربدان می جایدا\nهیئت شورای ملت صرف صیادند بس بهر صید خویش آب صا فرا می لایدا\nاینسخن نشرت ورنه راحت از کف رفته بود اینکه اعلیحضرت از سمت یورپ می آیدا\nگفت استبدادی آزادی را در نهان کاین معلم طفل نو تعایم را می کا یدا\nگرهر فردی چوقوماندان رود تفتیش لبنك* گمرکبند بر دیگری ظالم ستم می زایدا\nباد از گوژلشخاندو لاف بر ارباب زهد\nاینتلوهات کی به ارباب خرد می باید\nمالیا از ارگردون آب غم میبا ردا | لا یک دهقان زمین تخم ستم می کاردا\n(*) فیض محمد خان مفتش قوما ندانى"}
{"book": "adl1162", "page": 96, "text": "پیش این آب مروت ریختی از ناو دان\nبعد ازین آتش بجای آب ازان میشاید ۱\nهیچ جاویدی که مظلومی ز دست ظالمی\nگوشه بگر فته از سوز جگر میزار د ۱\nتا چه حد سرد است بر دیوانیان نثر وکیل\nنظم من بر طبع ار باب قلم میفارد ۱\nنزد یا ران تمدن تحفه نفرستاده ایم\nور نه بر ماکی دوام ابرلیج رامیدا ز د ۱\nیا نساء الناس تبدی ئد یکن من جیبکن\nجار چی دهر بر ما هر سحر میجار د ۱\nهل وجدتم ايها الاحراد دهن الواسلين\nبز راه هند اهل کاروان می اردا\nگاه استبدادگاه آزادی گاهی جدید\nپشت نرگورك ازین بارگران میخاردا\nیار خوشدل گرد داز يار، بخور گورگا\nیا که خندان گر دداز هر کس مجاور کوزگا\nکام استبدادیان از مدعا شیرین نشد\nحریت جو را شود هردم میسر گوزگا\nنسبتی دار ند ار باب قلم با یکدگر\nهست اسلم در حقیقت همچو انور کوزگا\nسیدیوف مشتری دارد که از جان میکند\nفرح دختر را بسان شرم مادر گو زگا\nحیرتی دارم که قانو ني ایالت برنیست\nبر تفاهر گز جراد ست ستمکر گوزگا\nنوجوانان و طن از طاق نشری شد خموش\nتا که نظمت را معلم خواند از بر گوزگا\nبچه باز از نصح واعظ از لواطت رو نتافت\nماردت او ندارد باك منظر گو زگا\nروز ها دیدم که او با پشهاست از دهن\nتیز میدادند اندر ریش بر برگو زگا\nهر که سر قدیده کر د از شرع چو تقاضی زبیر\nعاقبت بر بست بار خویش بر خرگو زگا"}
{"book": "adl1162", "page": 97, "text": "ملت نا اهل چور خانه و تاز مدیر | کی کند این بار را غیر از توانگر گوزکا\nگو زکا گراین تخلص با تو همدردی کند\nجای اسایش بود ملك سكندر گوزكا\nگرد جمالت ورق زیر نشست | گر نستردی خط کافر نشست\nدلبر ما دل زیر ما ربود | رفت سبك بر سر موتر نشست\nیمن که بود که در روز کار | باز دلبر سر افسر نشست\nتازه کند رسم صنو کزدر ۱ (۱) | هر که دو سه ماه بجو نگر نشست\nوانکه کند زنده دلی مرده را | خضر زما نست بر اخضر نشست\nمنتسب میت شود ای شود (۲) | هر که بر ما دروه ختر نشست\nکیست که لذت برد از اعتبار | تا به يك صفحه به تیکر نشست\nشرط زندگي شك جقماق او | هر که سر اسیمه به عنبر نشست\nوانکه قمار بنای قضا می کند | نیست غلط اینکه بر اخگر نشست\nرفت خط از عکسے قاضی فلك | بر عرض مفتي چا کر نشست\nتیر جفای که زگردون زود | آمد و بر جان ستمگر نشست\nهاء هوز حذف شد از روزگار | اء نزار مد به پی ر نشست\n\n(۱) اسم موضعی است در ولایه کابل و مصطاح است باینکه گوزکدن عجب\nندارد (۲) نسبت سید یوسف خان و کبر است و هم قده خانی او ریم ۵۰ ۵۰"}
{"book": "adl1162", "page": 98, "text": "بکه ز اسلام جفا دیده ام\nدر دل من یاری کافر نشست\n\nبلب نهاده جوانان هو شیار انگشت (۱)\nکه کس نمیزند از غم چنگ تار انگشت\n\nز ناز کی ز خود از خود چو بگسلد ناچار\nمزن برشته قانون اعتبار انگشت\n\nسبل کشیده ز مد بهن کرد قرحه فتاد\nبد یدۀ که رسید از قبیل کار انگشت\n\nگمان مبر که تا به اخیر حیات بس نکند\nفلك ز مقعد اشخاص کار دار انگشت\n\nمخفیه ساده دلی گفت گوش کن از من\nکه بی ملال محال است در شکار انگشت\n\nز زحمت که به نیکان رسید رنجه مشو\nبچشم کل رسد اندست زخم خار انگشت\n\nز بد کنشی شاپور (۲) شد بهار خزان\nبموسمی که دمیده است سبزه چار انگشت\n\nپیاس خاطر كوزك گرفته پر دندان\nسخن شناس از ین شعر آبدار انگشت\n\nیارب هوس مهر محبت بسر کیست\nيك سینه بی کینه قرین جگری کیست\n\nان پور که پهلوی پدر را ندر یتست\nچون شیر و پرورته بعالم پسری کیست\n\nآن محرم خاصی که بيك عشوه ناگاه\nدلواکش خود نیست بگوید رحشری کیست\n\nزاهد پی یك لقمه که صد شبهه در و هست\nباجمع حریفان زده صف پشت دری کیست\n\nایام نخورد کسی را که نکشت است\nبیمهر و جفا پیشه ندانم پدری کیست\n\n(۱) در بردن محمد سلیمانخان نائب الحکومه بطرف کابل بطور عبوس\n\n(۲) عند مشر افواج نظامی بود که ذریعه نقلامر اخ وجبس نائب الحکومه و نائبی سالار"}
{"book": "adl1162", "page": 99, "text": "دهقان حریص از پی تابوت بزرگان\nبنها ده بکف بیل که این نقش حریم کیست\nاین آتش سوزنده که خوانند نفاقش\nافروخته دامن زده یارب شریر کیست\nسر گرفته یکرشوه خور از دهر ندیدم\nکانگشت کنند از پی او کین بکر کیست\nاز بسکه بهر کوچه هر خانه دویدم\nنشناخت ندانست کسی کاین سگزی کیست\nوزك طمع همنفسان بين كه بيك نيز\nدر حلقه ذکری که نجبند ذکری کیست\n\nهر کس که سخن های ترا دید بدل گفت\n\nکین شهد گلو سوز ندانم شکری کیست\n\nروز روشن بمفلسان تار است\nسر بد وش تهی دلان با راست\nسر که کا ري وشيره بر داري\nبذر این نزد عقل و شو ا راست\nاسپ پر با ر ملك نا منز وع\nهر کجا هست مال سر کا راست\nگنج قارون اگر بدست خسیس\nاو فتد خوار زار نا د ا راست\nبد گهر را مباش یار و ندیم\nکه توا ضع او خم ما ر است\nخرق عا د ت ز صو فیان همه جا\nچای تریاك و بنك نسوار است\nزهد در عهد ما مپرس که چیست\nهمه ريش بروت دستار است\nنهي کن شب نشینی از گوزك\nهر که گوزد نخست بیدار است\n\nبحضرت میرزا عمر خان کرخ\n\nعذ ر کردم بحضرت عا لی\nنکته غیر قال و قیل نگفت"}
{"book": "adl1162", "page": 100, "text": "٩٤\n\nای فقیر زمان صلح به غیر دا ل و د یل نگفت\nهمه از جوش ماهیان می گفت حرف از جوی سلسبیل نگفت\nمحراب در عیت حاکم سعی کر دم جز این دلیل نگفت\nکه اگر ملك من نبود چرا بمن این نکته جبر ئیل نگفت\nاز سخاو ت او جود و کرم غیر نسوار چای تیل نگفت\nتا ربط دام گفت وصف بهی اد رك آورد زنجبیل نگفت\nگتمش د در میان نهاد که من کارم اینست شرح پیل نگفت\nافلا ینظرون الی الا بل گفت احوال آل فیل نگفت\nمن چو ها رون بشارتش دادم از بجز قهر رو د نیل نه گفت\nاز جلال که داشت میفر مود شرم از حضرت جلیل نگفت\nرو ترش کرد گفت ای نیکوز گفتمش ایل گوی ایل نگفت\nبوسه زد بر محاسنش گو ژك\nاو جوا ب ازته سبیل نگفت\n\nما را که در زمانه بسراعتبار نیست زیرا که اعتبار جهان را مدار نیست\nدر دیدۀ تعقل ادراك دیده ام دانا به بند د بد به اعتبار نیست\nروزی چو ازخزانه اوزاق میرسد محتاج آب و شوره بذر شیار نیست\n\nبیلچه که در عصا میبا شد"}
{"book": "adl1162", "page": 101, "text": "سنجیده ایم لطف تو ای افسر سپاه\nگفتی به بهر خوانه که در ارک میروم\nگفتم چرا چنین کنی و من چنان کسم\nگفتم نه خبر که دعا گوی دولتم\n\nهمسنك قهر کشمکش بهر دار نیست\nگفتا قلو ریخته پای مزار نیست\nگفتا برو چنین چنان را بکار نیست\nگفتا که راستی بگروه خیار نیست\n\nگر کار دان خفیه نویسی بهر جهت\nاز منع بار گاه ترا اعتذار نیست\n\nجهان تمام بپی جستن چه جند است\nمخور فریب هر ان شیر دل که می بینی\nچه حظ گرفت کسی کومدام محزون است\nهوای عالم علوي نمی کشد ما را\nمیان خانقه شیخ جای تزویر است\nدر آبدوره پاکان با مروت ما\nبه است فیشن بیقیل قال بغض حسد\nنه هزل مسخره بود است آنچه وا گفتم\n\nمگر کسی که چومن خوارزار الکند است\nسمندرکره یا مخنث ملك الوند است\nچه نقص کرد کسی کوز بخت خورسند است\nکران نیست و یا منقذ فلك بند است\nمرو بحلقه زاهد که میر بسرقند است\nکه شام شبچره صبح نان اسپند است\nزخر قه که در و از فساد پیوند است\nاگر قبول نمائی بیان من پند است\n\nخبر دهید کسان مشتری شکر را\nکه شعر كورك ما ظاهر آیه اثر قند است\n\n* دزد معر و في بود سمندر همچنین"}
{"book": "adl1162", "page": 102, "text": "١٦\nرندی پرسید کاین ملك از چه روآبادنیست\nدادرس درملکحاضرنیست یاخودداد نیست\n\nعالم آزاداست خواهی روسی وخواهی فرنك\nهيچيك ازدستآوه اندان (۱) چوآازادنیست\n\nاینهمه جورستم ثبت جرایدکرده ئی است\nدرانیساورانمی یابند د ر فریادنیست\n\nنوجوانان وطن راه یدم ازخوردکلان\nازپیآزارمردم اینقد راستاد نیست\n\nمیخرا درقصه ارباب دولت تا سپوخت\nگفته ش این گنجر احاصل بغير ازبادنیست\n\nگفتایریش از سر این نسح میباید گذشت\nکارآزادیست اینجارسم استبدادنیست\n\nصوفیان با خرقه مینا زند زاهد با ايا\nگوزک ما خودهواخواه سرمنقادنیست(۲)\n\nپرسيدمابلی که چراشدوقار سست\nدارای اقتدار شد از اقتدارسست\n\nوآنآتش تظلمآقایكوتوال\nازشعله اوفتادچودود سیگار سست\n\nپلیس سرحدی همه جاشع اند و سخت\nازفرقه شر(۳)نارفم صوبدارسست\n\nمرسوم بوده سستوا فلاس رشو ده\nوینطرفه ترکه شد غضب رشوه خوارسست\n\nواعظ بيانآلته مینز بيخودی\nر هر دوخصیه تکیه بمنبر سوارسست\n\n(١)محمد محفوظ خان قوماندان وقتیکه کار های محوله او بتفتيش رسیدمعلوم شد\nاکثرد رموقعاستنطاق و بابزایم مبالغ شخصی که میخواست ازمردم پول بگیرد یکی از\nظلمهای او این بودکه میخ ازچوب تراشیده وبمقعد مردم فرو\nمی برد (۲) سربزمین گذاشتن وکون رابلند کردن است درموقع اجراي عمل مفعوليت"}
{"book": "adl1162", "page": 103, "text": "مأمور كاتب از عقب رشوه میشود\nگر زنده روا همه دانسته شرط نیست\nپای حمار تا خد شرع و طریقت است\nگفتم خموش کفر و نهدام کرده كاشك\nبرسم شوند عود و چو علاقه دار شست\nاينك عجب كه كفة غلو رایمز از شست\nو اخجلتا نخون شده پای طمعا رشست\nواضح دليل اينكه پيفك تماز شست\nدیگرد لیل اینکه دو عالم ظرافت است\nگیر دکتازه گو زل شت زنده دار شست\nهر که میخواهد که در نام نکو عالم گرفت\nاظهر الشمس است تا خود بشت برهوماننکرد\nبیدریغ از بس پس و پیش و پس از بسکه داد\nوز محمل مپرسی با کام دل تعجیل چیست\nاز کمال معرفت انگشت زابر پشت جای\nتانداد عذرا نشدهم بستر مهر و کنيل\nاز یکی پرد يكي در عرض دولت تخته میباشد\nتا بتاز ایام طفلی همچو كو زك خم گرفت\nکي بضرب تیغ و تیز اقلیم را رستم گرفت\nوادی و اعر افتزا يا شترك خود حاتم گرفت\nماك تيا آزاد ز استبدادیان كم كم گرفت\nداد تا روحی سیه تا ملك را خاتم گرفت\nآنهمه عزت كجاز آواز زیر و بم گرفت\nفسق را باز دست از بوی عافیت سلم گرفت\nملا ویله پیستن تنده تا را وا دهان و غدر و مکری\nمیکرد و می خواند كوا شعر آن ناسخ کود آدم کرلیت البت ول شوب\nالمكرك المرجزهر لا يشك غاب ، زاخته ضرو که نقش و انجا داشت\nاستاد مکاتبم چنین گفت من خاموش باش که وقت اجتهاد است"}
{"book": "adl1162", "page": 104, "text": "معروفترین صف آزاد\nکوراست که است رکن دولت\nگرسد حجاب از میان رفت\nبيني كه بدادن او فتاده\nگفتی که نمیروم بقانون\nبا كج كلهان مكير ايراد\nزاهد بدر سرای ممسك\nناموس هزار ساله خواهد\nافسوس که این صميمه من\nاشهر و ترين الفساد است\nدر دایره که عرض داد است\nشرکت شد جای اقتصاد است\nآنکس که بعمر خود نداد است\nاین شیوه نه کار اوستادست\nکاین مشرب خاص کیقباد است\nگوئی که غلام خانه زاداشت\nچون دین بدر بیاد داد است\nدر جنب نظامنامه باد است\n\nهر کس بی صنعتی است امروز\nگوزك زهنز در ی کتا داست\n\nاتحاد از جدول تشکیل میباید شناخت\nدر پی کشکول مشکول هنر مندان مرو\nبعد زین ماه مبارك ر از تقویم یورپ\nحرمت حل شراب و صنعت شرط قمار\nایمعلم شوخی و ناپاکی اطفال را\nدزد اگر میجوئی از الوند چود نکر طلب\n\nحريت جور اچو اسماعیل میباید شناخت\nمقصد اینقوم آزز نبیل میباید شناخت\nز ابتدای غره را پریل میباید شناخت\nهر دو را از صفحه انجیل میبایدشناخت\nدر میان مدت تعطیل میباید شناخت\nشیعه را در قریه جبر یل میبشناخت"}
{"book": "adl1162", "page": 105, "text": "کشته تیغ جفای تو جوانا نیم ما\nناخدا ترسان ظالم را بباید غرق کرد\nراز ما از پیش و پس همسایه افشا میشود\nاین صداقت ز اخوت قابیل میباید شناخت\nاین سیاست را زرود نیل میباید شناخت\nهم اگر ننوا ختم از زیل میباید شناخت\nاز تعانق هر قد ربوي تولد میرسد\nشخص گوژك را هم از تقبیل میباید شناخت\nمد پیشه که کرد بد و بدند بد کیست\nرشوه ستان که اتلفه الله ماله\nخیاط روز کار ابای مروتی\nزاهد مدام لاف تقدس همیزند\nجز پادشاه عادل غازی ز بهر عدل\nغیر از وزیر امنیه و فرقه مقر او\nچورند خلقر او خودش آرمید کیست\nمردم نخواند آیت هل مزید کیست\nبر قامت کسی که در بد و برید کیست\nچون او مقدس است بکوید پلید کیست\nيك حاكمي که عرض رعیت شنید کیست\nانکس که بریاست دولت نرید کیست\nشعر من و همی یضه نادار و ريشرا\nدرارك و چارباغ بتیزی خرید کیست\nز بیم دزد غریبان بشب تفنگ گرفت\nز فرق تا بقدم جملگی سخا گردد\nگشاد کار خود از عکس انقلاب طلب\nمراد خویش بعرض از علاقه دار مخواه\nبصلح کار نیامد طریق جنگ گرفت\nز جام کو نکش ایام هر كه رنك گرفت\nکه کامیاب شود ا مردی که زنگ گرفت\nتوان به آتش کا غذ بطرز سنگ گرفت"}
{"book": "adl1162", "page": 106, "text": "بمنزلی که در و مدعاست می ترسد\nکسی که همچو من اول رفیق لنك گرفت\nمجوی آب حیا هیچگه ز چشم سفید\nکسی عرق نتوان از گل پلنگ گرفت\nشنیده بکرخ پیش ازین به نیمه شب\nبه پنج ز خمه معاون حساب زنگ گرفت\nحرف الثاء\nبه راستی است که در عذر کرده خلق ملوث\nچو زاهدی که کند پا و سر بدلق ملوث\nبعدل قاضی غوریان ظلم مفتی * كشك\nنمی کنم ابداً خو بشرا بحلق ملوث\nنه مفتیم نه مرا مسند قضا است میسر\nکه معده را کنم از نافتا بحلق ملوث\nکسی که آتش دوزخ به آب تقوی گشته\nحلال نیست که خود را کند بطلق ملوثه\nمرا دو چیز ملوث بگوزگی دارد\nکهی به بته گاهی شدم بسلق ملوث\nجیفه دنیا گر انسان زلف کاکل بشکند\nکرگس حرص مرا بال توکل بشکند\nحلقه جمعیت این تن پرستان شیخ را\nعاقبت ز نارخوا هد بست کچکول بشکند\nاینقد ر از بهر روزی مقصد گردون مخار\nپنجه تدبیرت از تشویش اتکل بشکند\nتیشه امسال نزا هد گر برآید زاستین\nنخل ا مید سخارا شاخ و شنگل بشکند\nيا كله دا ر هری بکره سلام ما بگو\nکا ین حباب از موجۀ دریای کابل بشکند\n( * ) ملا حیدر مفتی کشک"}
{"book": "adl1162", "page": 107, "text": "دست از بهر طمع در جیب نامردان مکن\nکاندرین کهدان به آسان گردن چل بشکند\nگرسگ ارباب عزت شد جماعی عیب نیست\nمشک تاتاری زخت بوی عنصل و بشکند\n\nعمرها از بهر یاران شوله یخ کردم نشد\nهمچو طاقر که بهر دوستان گشتم دو تو\nتیغ نهارم تا مگر اسباب حق شان شود\nیار ز حمت میکشم چون مورمی پیچم چومار\nگاه بودم شور و گه شیرین گاهی بیمزه\nمست کردم پشته یکرنگی با هم نگسلد\nقروحه حرص رفیقان بسکه سخت افتاده بود\nاز برای خاطر شان روسیه کردم بوی\nپخته گان دهر را خامی نشد بیرون زسر\n\nبو در هرگس چو سگ خود را پیخ کردم نشد\nکه مقوس گه مقرنس گاه یخ کردم نشد\nبلکه اسان تر شود ز اخلاط اخ کردم نشد\nاین مقان از گاو تابای ملخ کردم نشد\nگاه زهر و که ترش گاهی تلخ کردم نشد\nتولمی ترسان دبقه ش بکست سیخ کردم نشد\nبهر تحلیل هر قدر حاوای مخ کردم نشد\nچون نشد بستردم از مهر نخ کردم نشد\nهرچه گرمی با کدو طيفان کج کردم نشد\n\nبارها از عیب پنهان جماعي چشم خود\nباز پوشیدم ز لطف از قهر رخ کردم نشد\n\nاین زار کشته کیست که کس معجر ش نکرد\nو ین تنبر و سر ین که ز جا بمبه کرده بود\nو ین عضوا جبی زده تف نهاده را\n\nوین رقعه جات کیست که کس دفترش نکرد\nيك لوطي خبيث برغبت تو ش نکرد\nاندر تمام عمر کس احمرش نکرد"}
{"book": "adl1162", "page": 108, "text": "این کشته كوزك است همین اشك مشه مر اوست\nكه طالعی نگردیكه بد این كون جراب برم\nعضوای تلعق سطبزی محانی وطول عرض\nجای شكر است كه این عز و اعتبار\nهم خواب باقدامى و هم راز با محمدی\nبا حلم علم لطف تو با عزم و علم رزم\nاین ترك بر نتافت زبیمت عنان خود\nراحت نكردیكه خوبه خوان و مان پرست\nدل در كنار خون شد كس دلبرش نكرد\nمیداد میگرفت كسی افترش نكرد\nو امکلا بر كف فكنده بر منبرش نكرد\nكردند من نكرد بفكلى خمرش نكرد\nآن نامه اش نساخت و این كاورش نكرد\nقائم مقام يكشبه ياورش (۱) نكرد\nتا این كمند اجل منتظرش نكرد\nمرگش خفیده بر دو بخون (۲) عرعرش نكرد\n\nهیئت او كون همید رند\nیا د در بر امده و مو توش نكرد\n\nچرا بهر عبادت زاهدان دل تنك مى ايد\nطهارت كرده گردان چشم بدخوی بر حق از تو\nمگر اهل سما را برده في لون درد پای\nحصار شیشه کی دا زج بی باکا را مجلس\nجو روشن کشت مركه راز روسه ديلى محكم\n\nكه بیداری نجد از برای جنك ميآيد\nپری پیچ كرده ازره كوشه جو نظر جنك ميآيد\nكه اواز اسمان امروز طم بنك ميآيد\nدهانم ولحقوق فتنه مردم سنك ميايد\nهزار افسانه از هر هفت اور نك ميايد\n\n(۱) یاور لوانمختر محمد ابرا هيم خان پي خليفه كلجاري است\n(۲) راجع بوالی كه بمرك مفاجا مردت - ا لا زالة ميموه باهبه (*)"}
{"book": "adl1162", "page": 109, "text": "۱۰۳\nزتا نیر مصاحب زادۀ بیکاری عبدل * از ان از خدمت میر کلانم ننک می آید\nگله شتم از سر اخلاص ترک خانقه کردم که از طرف معارف نمره های زنك می آید\nبه استاد مقمر گفتم ای قابل چرایکسو کرین لا تر مداماً دست ما بیرنک می آید\nجوابم داد کاتار عتیقی پشت پای زن که این برد از جوان نو رس غولدنك می آید\nمخورغم گرزنی پیشینه از دست تو شد گوزك کشادی رفت از دست توبر کف تنك میآید\nهم از عشرت زن ومحفل یعارا شادمانی کن\nکه امشب خواجه صاحب یار فیق لنگ می آید\nبد بخت جوانی که زصیان گله دارد خودی کند اینکار ز شیطان گله دارد\nانواع هوس تا به ثریاز ده بیرق اهل طمع از تنگی دامان گله دارد\nموری که برو عید شد از غله مردم دیو یست که از قهر سلیمان گله دارد\nزاهد بمر صوفی از ین پیش نگر بد کین کوزه خام از نم باران گله دارد\nاین نیچ نیچ لوطی صفتان گرد تودانی بزنیست که از شورش رندان گله دارد\nنه ریش پر از و سمه نه دستار مچرخ\nزاوضاع تو گوزك سرو سامان گله دارد\nوله ايضا غزل را مهمل در جواب با ذل كابلي كفته\nابروی یار را زگل لاله ساختند | آب خنک ز بق بق بزغاله ساختند\n(*) عبدل ملازم میرکازر کاماست ."}
{"book": "adl1162", "page": 110, "text": "١٠٤\n\nبلبل بباغ خفته نوازن زبهر چیست دهقان زبهر خربزه بان شاله ساختند\nزهاد دهر از پی تسخیر مردمان از پشت سامری سري گوساله ساختند\nپیران مرده دل پی اسباب مفسدی نان جوین را زروغن جزغاله ساختند\nخوبان سترده موی سنجغ از پیش روی وز پنبه غند هاي کلان غاله ساختند\nفساق تا ثبوت کند عضو را سطبر\nبیهی برخ ز چك چكي ما له ساختند\n\nبهوش باش كه دهرت الم ثقل نكند بتا ر هاي سبيات ز مهر غل نكند\nنواز ش او كندت اينقدر كفايت دان كه همچو يوز نه مسكاب زود جل نكند\nترا ز عز ت دنيا همین بس ای زاهد كز آستين فسون تو كچه گل نكند\nکسی ندید که یاری زروی یکرنگی بسر برد و چه به آخر رسد پتل نكند\nتو پیری و اجل انسان كند به تیشه تیز كه بر درخت جوان اره بقل نكند\nزرا حتى دو جهان مستفید میگردد تهمتنی که بحرف بد چغل نکند\nبشه وزيری دوران چنان فتند چك چك اگر چه طفل بهر نیمشب بجل نكند\nمتاب گردن همت زسابلای ممك كه رنج پیچیش گر دن تراذ بل نكند\nنجا تم چه نشینی به تهنیت میکوش نه مردن است و فاتی که کس دهل نکند\nمحرف پوچ تو اهل كمال اسماعیل\nعجب بود که دهان ترا کچل نکند"}
{"book": "adl1162", "page": 111, "text": "۱۰۰\nرفتن محمد سلیمان خان محمد هاشم خان و آمدن محمد سرور خان\nدیدی که فلك چه سر در آورد\nخم گشت بخویش چیز آورد\nآخ كرد بروز کار تف كرد\nتی كرد بتي سر خر آورد\nدر باغ گل بهار را برد\nيك با غچه كس بجا در آورد\nترسم که به بحر کس شود غرق\nکپری که چو خایه لنگر آورد\nبر بود نشان حسن اسلام\nدر بطن غلام کافر آورد\nتا كون کند هر که است باقي\nبر تخت هرات سرور آورد\nخون رفت ز دیده سد الله\nمرگی به کریم مسگر آورد\nشد شاد جهان که دلبر آمد\nدیدی که دل از جهان برآورد\nگوزك زجهان تو سردی آموز\nعقواد است کسی که دختر آورد\nخورده بینان کار حکمت را بتارن بسته اند\nنظم قانون داني از نعایم بیرون بسته اند\nآنچه در گوش تصور بوق میگفتیم ما\nروزگاری شد که در سیم تلیفنون بسته اند\nعشرتی را کز خمار یکر میدیدیم ما\nحالیا این نشه در خمخانه کوش بسته اند\nپیش ازین مردانگی ها بود در ابنای دهی\nبر هم آوردند اندر بند پطلون سته اند\nاز كف كالار كورتی کمونس وز کلاه\nبودجه آوردند بر خود طرف موزون بسته اند\nمنجنیق دهر سنگ فتنه میبارد زقهر\nعیش محفل بین که بر سیگار توتون بسته اند"}
{"book": "adl1162", "page": 112, "text": "١٠٦\n\nاز وکیل منتخب پرسیدم از ملك هرات | گفت قبطی بود بر دو بروی از خون بسته اند\nزاب سبب تار تیغ عقل میدادند آب\nگوزك آن حدت همه بردو دافیون بسته اند\nدر پشت هفت بام فلك كوس میزند | هر کو قدم به مشرب خنوس میزند\nجای و زیر امنیه خالی که كون کشان | مشتی هزار بر سر او افسوس میزند\nهر قحبه که بچه نا پاك زاده است | بر شرم خویش شوهر خود بوس میزند\nفخر جدیدیان بقدیمان عجب مدار | برق عاقبت بخر من فانوس میزند\nفعل عتیق بسکه شنیع او فتاد هاست | ترك جالم كرده و پروس میزند\nبیچاره بیخبر ز مساوات بوده است | کیکشن از جهل طعنه به پوس میزند\nدیروز ازوه آمده با مو ر قامه نو | امروز دم زدوستی روس میزند\nمیگوز ك خموش هر انجه توان شکیب میزننی\nاهل ترانه بین که ز امپوس میزند\n\nدوش جانم بلب از بیم ورم در کف بود | بسکه مردم همه جو زیر چوسید اشرف بود\nنشنیدند سخن هر چه بقانون گفتم | داد د ردرد ه این طایفه بی مصرف بود\nغافل از حق نادان همه جاشورا و کید | دمن مردم دانا همگی انگف بود\nمتفرق شده ارباب دعا گوی بکوی | در عقب طائفه شمردف اند ر صف بود\nهمۀ روي زمین در همه جا سك شده بود | گر لب بام ز جل قابه ثری عف عف بود"}
{"book": "adl1162", "page": 113, "text": "۱۰۷\n\nدفتر عشرت سردفتر ما ریخته بود کس نپوسید که اینخانه چرا بی رف بود\nپایه منصب سالار حق جر تپل است اندرین بیع چرا بر گد جارم شف بود\nصبحش آن بود که شاپور دلاورتا شام سینه پر کینه و بر تارك او مصحف بود\nریش پت کرده بروتش سوی دوگوش بقهر\nگوزك روسیه از بیم بروتش خف بود\n\nچشم بددوراینکه در شهر هری کاری نشد شهر شاپور از هم ریخت ما لاری نشد\nهر بلائی کز فلك اندرز مین انداختند خورد بر اهل دعا و چور بازاری نشد\nانچه بر حاجی رسید (۱) از کبر دۀ اهل فساد عیش او منغض شد اما ساب دیناری نشد\nاز تنعم های دنیا حصۀ ارباب فضل غیر دود چرس چای تلخ نسوار نشد\nاز ضعیفی های زاهد در تعجب رفته ام کین کخ امعای ممسك عاقبت ماری نشد\nشکران باید نمود امروز اهل اعتبار فحش دشنامی شنید و جل افشاری نشد\n\nبارها از دهر ممون که با این فکر بکر\nگوزکی گردید اسماعیل سرداری نشد\n\nجهان بگلشن آفت رسیده میماند وطن بکلبن گبرگ چیده میماند\nدر اوفتادن ظالم بگردن مظلوم سگی شکاری بصید دریده میماند\nصلاح روز فساد شبانه فتفذ بزاهد بر دادر خزیده میماند\n\n(۱) حاجی ملا الله قلی ."}
{"book": "adl1162", "page": 114, "text": "۱۰۸\n\nکسی که گشت بیاران خویشتن تسلیم چون به بنده گک زرخریده میماند\nبریش بسکه رسید است ریشخندکنان بخاشه که درو کلب ریده میماند\nهمین مروت انصاف میرگازرگاه بکبك تیهو ئی در شب پریده میماند\nبه نظم نثر تو گوزك کسی ندارد میل\nبدیك جوش نمك ناچشیده میماند\n\nاسیر دوستان گشتم گرفتار اینچنین باید شدم مغلوب نفس اكنون نكونسار اینچنین باید\nگوارای طبیعت گشته بزم حاکم و عامل لجام اینگونه میبو داست افسار اینچنین باید\nهوس دلا زبها آرزو زنجیر کردن شد پلی گون اینچنین در کار و شلوار اینچین باید\nبمستاجري دنیا روزگاری شد سحر خیزم پی این منجلاب تازه خر کار اینچنین باید\nبکنج مسکان جز ریش زاهد نیست مفتاحی بحس البول اسبان دم کفتار اینچنین باید\nگهی خم میشود که راست طامع چیست میدانی بقیل اهل نعمت تور و تلوار اینچنین باید\nجماعی در جماعی قانعی شهباش دل خوشکن\nمجشم تبك حرص نفس مسمار اینچنین باید\n\nتا جدا از خرد فهم شعورم کردند تکت نامزد فسق فجورم کردند\nمن ندانم که زخورشید رمم چو نخفاش دیدن همنفسان بود که کورم کردند\nدی رفیق بسر بستر خودمیز ارید یا رب انصاف کجا رفت که چورم کردند\nمد جدی بسر سنك گذرگاه سرود گفت صد شکر که پابند قلورم کردند"}
{"book": "adl1162", "page": 115, "text": "۱۰۹\n\nگفتمش چیست که در پست گرفتی مسکن گفت از سکه گرفتند فتورم کردند\nگفتم آزار کمان جستی پاداش رسید گفت بالله که اول به تنورم کردند\nگفت از محفل ما زود رمیدی گفتم\nگوز کی بودم و از معرکه دورم کردند\nای نفس همه همت تو صرف پلو شد خست چو چنان بود به اخر همنتو شد\nای بیخبران اب مخوا عید زمیراب زیرا چو شکر دردهن انداخته او شد\nزاهد ز چه رو غره بر یشی نشنیدی هر موی کژ اندازه برون گشت لتو شد\nان لب که نه از بهر دعا بود محرک یکچند مخند ید به اخر لكدو شد\nهر جا فکنی پرتوی از بهر هدایت ن قریه و ان کوچه وان خاچه پوشد\nاز توبه خود تو به نمودند مریدان زان روز که نذرت همگی لشتر گرا شد\nخفته است کسی کور و تقلید گرفته ست بیدار کسی هست کزین کار مخو شد\nارباب خرد پیش بدی خلق ریشید\nکوزك بغلط از ره دنباله جلا شد\nکاش ارباب ریاست همچو من رسوا شود جای همت پر شو دریا سر بجای پا شود\nيك بيك افتاده در افواه یاران دول فهل ببالد اگر قدری سخن سروا شود\nقاصدا از من برو پیر معارف را بگو دوستم در بی تلا مین است اگر ملا شود\nتا ترا زوی جزانا ید بمیدان قصاص کی درین بازار جنس ارزو سودا شود"}
{"book": "adl1162", "page": 116, "text": "۱۱۰\nیر باران برفت و برو افتاده است | تاشبی برقی اگر از گوشه پیدا شود\nپرده این راز از نطق کسان ناوانگشود\nکوزکی باید که تا این رازها پیدا شود\nخربستافا کناخ (*) ندارد ده میسابا خود عمل ندارد | سان د مضح عمل ندارد چنین خشمی دول ندارد\nد، فسادی اشعارم بری بروز شور ابو د ديدي | فستق عذر اوها انکوزی چنین دماغی جوله ندارد\nنزاده مادر او هنربوی تمسك مجری به پیشه میری | عذر شور انخشه گیری که دیندار و یا بدل ندارد\nمشرب خود وطن پرستی که فرقی دستش ندیده دستی | گرفته دیر عروس مستی که در سر ایا علل ندارد\nشنیده ام من که میر عالی به منتینان کو توالی | پخته به گفتی که جات خالی النگ عذر اکبل ندارد\nبقه من اسلم نطع انور بال بالون بياري مو تو | نه حوض ما پر نه چاه دختر بدین بر آبی مگال ندارد\nز شرم پرستی فقط بنامه ز چین قشقر رسیده کاسه | مثالین پوست نه چوشد اسه که گندم او بخندار\nبه طق خواندی که شکر لله ز سعی پلوان حریتخواه | نشیب فوق فرازا يترام سرك بد آخر كتل ندارد\nسو اكردم كه مه مزمانا خده مشنا مساوقد دانا | چه آرم ايك به از مقانا بگفت کیری که دل ندارد\nجه کم سفر اقرون من غدو کابل اعلي ترفق شد | سر و پز و ثق نگون من شد هنوز خود را چقل ندارد\nسخن شناسان طبع ناؤك نسته با مز کشیده این چك\nهزار ارمان که شعر گرزک قصیده دارد غزل ندارد\n(*)پالان کهنه"}
{"book": "adl1162", "page": 117, "text": "از ظلم دزد بر فقرا اسب خر نماند\nوز جور کار دار بکس سیم زرنماند\n\nکلکین چاره از زکف رفت و پرده اش\nبیچاره را بخانه امید در نماند\n\nگفتم بکور بر خبرامن چیست گفت\nجز عدل پادشاه بعالم خبر نماند\n\nگفتم برشوه خور هنر آموز گفت چور\nبهتر ازین هنر که تو دیدی هنرنماند\n\nگفتم که روز کار بتر میشود دلا\nگفتا خموش باش که روز بتر نماند\n\nبی اعتبار سرکند از هر کناره\nجائی که دزدیار یکی معتبر نماند\n\nگویند دزدیار پدر دار گمشده است\nممکن بود که گفته شود بی پدر نماند\n\nگوزك چه غم خوري كه بدختر حيا نيست\nشرم حيا بدیده فرزند نر نماند\n\nهر چه کردم جستجوئی آرزو کمتر نشد\nاز طمع موتو به هر سو تا ختيم دچو نشد\n\nسید یوسف رتبه عالی به آسانی نیافت\nکی بمنظوری رسید این توله تا تیکر نشد\n\nامدورفت جهان عادیست جانکند انچه سود\nخایه از بهر جماع عافیت لنگر نشد\n\nسر بدار عبرت استادسنو گردی نداد\nخاص تا شاگرد جانبازان چو دنگر نشد\n\nنظم شوم راجوانان صرف هذیان گفته اند\nنصح بود اما کسی زین پند مستحضر نشد\n\nآتش اشرار برا خیار اخر جفت شد\nطاق بود این هیمه زانرو زود خاکستر نشد\n\nهمچو گوزك هيچكس عيش نظر بازی نیافت\nهر که او را ما د خاص مردم عنبر نشد"}
{"book": "adl1162", "page": 118, "text": "۱۱۲\nمرا مضنون موزون بود در یکباره مهمل شد\nاگر چه مدعا حاصل نشد وفق مراد من\nگهی گفتم که ایا حال کار غازیان چون شد\nکسی گفتا مخالف با غوا نان ستم پیشه\nمیان پنجه استبدادیان یکعده از مردی\nجهان تاریک شد از پرتو کفر امان الله\n\nچوموجز مختصر بیخواستم شرح مطولشد\nولیکن چند روزی کار بیاکان معطل شد\nمگر شیران مشرق خسته چون بیلانمنگلشد\nزهم پاشید پر سم ریخت در هر سو خونکلشد\nبنامردان آزادی طلب اوقات مختل شد\nزنور محض امثالی زکوهستان ممثل شد\n\nکسی کو خویشرا بیخواست عالیحضر تشغازی\nمن از پلتيك بازیهای امنیت نمی خندم\nتران خوان معارف در قفانرسیده میگوید\n\nبرفت از سمت اقدس در اروپا شاه هوتل شد\nبحمد الله که از هر گوشه چال انگیلند اچل شد\nشکر در کام ما از تلخي ایام حنظل شد\n\nبشارت داد گورک عیشت شروط خواها نرا\nکه قطع را یشر ایک و نهید این امر فیصل شد\n\nمال بچه بيك نو رسيده میماند\nز دست دزد اگر صاحب دول بیند\nزبسکه بر دهن خویش صاحب باقی\nعیا ل طفل زبید اد مردم طرار\nبفکر ما ل یکی دیگری بفکر کمال\n\nبباغ نوتك افت رسیده میماند\nهمه محاصل حیوان چریده میماند\nطپانچه خور ده بکون دریده میماند\nچوکوی بر سر میدان دویده میماند\nبیان گوزک مانا شنیده میماند"}
{"book": "adl1162", "page": 119, "text": "۱۱۳\n\nادایهٔ رقم از جور دهی وار ستند در گرفت گشاد ند داد بر بستند\nسیاق غرق به اب امو که پای نداشت محیطیه جد و لیان از فرات بر جستند\nوکیل منتخب از رشوه‌رشوه میگیرد به بین که بی‌حمی و قابوق تا کجا مستند\nتعجب است که این خشت زر بسر نرسید هزار فعله بيك وضع دست‌بردستند\nتو از بلندی عیسائیان هراس مکن اگر بمنزل خور شید میرود پستند\n\nمعلمین کرخ در فساد چنان\nکه گوئیا همه فرزندبابلي هستند\n\nراجع بمیرزا حیدر کرخ ميگويد\n\nحاجي آن نيست كه از طرف يمن مي آيد انگليسيست كه از راه چمن مي آيد\nخوکی از بيشهٔ اقليم شبش رفته بهند خرس گرديده سپس سوي وطن مي آيد\nكهري سر گلهٔ قافلهٔ فسق فساد رفته سرخان مگسی باز جرن مي آيد\nنرو بيسی زكنيزان سوي بادق رفته متقس گشته پی گادن من مي آيد\nاز طواف حرم پاك پشيمان گشته ام شاد و خرم بسوی بیت حزن مي آيد\nوجدننا كرده و از نجد سخن ميگويد كون در ا ينده چرا پا ره دهن می‌آيد\nباز گرديدن از ناز تفاخر كردن زاده انسان نه كه حيوان بسخن می ايد\n\nگوزك آنروز كه در بدرقه مي آيد\nسر اين قوم سزاوار كفن مي آيد"}
{"book": "adl1162", "page": 120, "text": "١١٤\nهر که چون با حریفان تازه چنگالی کند\nخویشتن را عاقبت هندوی دیوالی کند\nچیست معنی تمدن کیست ارباب شرف\nانکه جیب دامن خلق از درم خالی کنند\nبودجه دار ونظم خوانصاحبرسوخ امروز کیست\nیفشر د تا خایه یا از ناز در مالی کند\nبا جوال گندمی ما میکند علاقه دار\nانچه موش دزد با کانداله شالی کند\nحکمت دانای مطلق مور را پر می دهد\nتاکه زنبور زبال او بنا عالی کند\nکل دول از دولت المان گله دارد\nزانسان که اروپا ز مسلمان گله دارد\nاز اشك ریا دامن زاهد شده شاكي\nچون غله فروشی که ز باران گله دارد\nنه سارق بیچاره که مسروق ستمکش\nهر دو طرف از دست قو ماندان گله دارد\nزنهار مرو برد رشیخ ای بسراينك\nکاین مستبد از حریه خواهان گله دارد\nعذرا نه به تنها ز وکالت شده غمگین\nبی باو سر از مردم داشان گله دارد\nگوز لك چه زنی شانه بریش از سر رغبت\nزین توبره پیوسته زنخدان گله دارد\nآن نیست کناري که در او بوس نباشد\nمالی که درو شرکتی از روس نباشد\nدو دول مظلوم بکنج کر ده ظالم\nقبر یست کز از آتش ببروس نباشد\nاینحرف دروغیست که نشنید کسی عرض\nشرط است که عارض سك منحوس نباشد\nبی میر وکیل هیئت ما حسن ندارد\nعیب است که در معرکه دیوس نباشد\nدر مکتب اقطاع کرخ تجربه کردم\nطفلي نشنیدیم که با بوس نباشد\nبچه حرامی را گویند"}
{"book": "adl1162", "page": 121, "text": "۱۱٥\n\nدر کلبه زاهد چه غم از خنده شاهد\nدر رزق خطی نیست که سالوس نباشد\n\nگوزک چه بکف داشتی از وضع بزرگی\nجز شانه ریش که زآبنوس نباشد\n\nشمشیر ظلم قطع ید و کله میکند\nز انبان که بحر غرق خس شام میکند\n\nکی موقه شپوشه کند بر کدام ملك\nظالم که غله کش بسر غله می کند\n\nایا هزار صوفی دانسته میکند\nانحاصل که یکه نز دله می کند\n\nگر ما برون بمله سپاریم عیب نیست\nزاهد درون مخلص خود مله میکند\n\nگر هیئت بخیت کند رجم قهقری\nبا زار كون كثي همگی پله می کند\n\nاندیشه کن زآه ضعیفان گوشه گیر\nکاین تیر چله کار دو صد چاه میکند\n\nهر کس به هر چه فخر کند گوزک همچو شیخ\nگاهی بریش و گه بسرو صله می کند\n\nبیاد رفتگان هر دم شهیدم تا چه پیش آید\nسراپا مایل طرز جدیدم تا چه پیش آید\n\nگهی مامورم گاهی معلم گاه سر کا تب\nپسر خود را در ین خدمت دویدم تا چه پیش آید\n\nبر همن شکل و پاپ آسا وچو گی راشك ملاخو\nچنین در قله کوهی خزیدم تا چه پیش آید\n\nبه اسانی نگشتم ره سپار ملك پنهانی\nسروش از عالم بالا شنیدم تا چه پیش آید\n\nبدین بی دانشی پیر کرخ را روز گاري شد\nکه انکارم و گاهی مریدم تا چه پیش آید\n\nملامت میکنندم دوستان گر عار بگذشتى\nبلى بر اعتبار خویش ریدم تا چه پیش آید"}
{"book": "adl1162", "page": 122, "text": "١١٦\n\nچو زاهد عاقبت برباد دادم نام نیکورا\nبه‌شوق از نام بدجزوی خریدم تا چه پیش آید\n\nبه‌بوس ریش ممسک زیر لب کوزک همیگفتا\nفسونی بهر اخاذی دمیدم تا چه پیش آید\n\nواعظ اندر وعظ نهي ازما واز من می کند\nلیکن اندر خانه هر شب کار جرمن می کند\n\nعیش گازر گاه آب حوض زمزم نوش باد\nوز کرخ نان میخورد توصیف لدن میکند\n\nنثر زمان هر لحظه ابیات گرفتن می کند\nفرقۀ مراد را ترغیب دادن می کند\n\nنصح دانا بان نمودن شرمساری آورد\nاین معاون بین که با امر اد در سن می کند\n\nسهو ملا میر را دیدم که در لفظ گوزن\nادعیات منتخب توجیه گوزن می کند\n\nدر زبان چرب زا هد مغز او از ره برد\nکاین زرخالص به آخر کا رچو دن می کند\n\nغیره بین را دوست شمر زانکه در پایانکار\nخوك افبيلست آخر قتل خرمن می کند\n\nحریت خواهان ز جور اهل استبداد داد\nيارب از ما در چرا این مردم بد زاد زاد\n\nنه حمیت نه شرافات نه تمدن نه کمال\nبر تن بیحاصل خود هست چون شمشاد شاد\n\nباء بخل خاء خرکای بمکتبش نویس\nحیف باشد اینکه بنویسی بهر قصاد صاد\n\nصاحب انصا ف شو رای دول گردیدی\nگردی از دست این بیداد کیشان داد داد\n\nایخو شا ایام امنیه که در هر گوشه\nنوجوانان وطن هر مردی را گادگاد\n\nباعتیقان مقتدایم با جدیدان مقتدی\nگر زکر هر جا نشستم هر چه گفتم باد باد\n\nخوك افبيل نام موضعی است در کشک"}
{"book": "adl1162", "page": 123, "text": "۱۱۷\n\nقصه سر معلم و معلم امانت کرخ\n\nعمری مرا بدرس امانت امید بود\nهر شب که می گذشت بمن روزعید بود\n\nافسوس از معلم مامور مکتبش\nبا هم چوزید و عمرو بگفت و شنید بود\n\nگفتند زید تازه جوانست فیشنی\nعمرو غریب پیر محاسن سفید بود\n\nبا زید بود حربه خواه وطن پرست\nبا عمرو در عقیده خود مستبید بود\n\nزید نخست روز به عمرو نخست زدند\nو ین زید شب بکوفتن خود فرید بود\n\nپرسیدمش بخفیه که ای وحش بی شرف\nاین فعل زشت ز اهل تمدن بعید بود\n\nگفتا خموش باش که مسئول نیستم\n\nکاین قضیه درس او لطرز جدید بود\n\nاین غزل را بعد از رفتن محمد سلیمانخان و نائب سالار و آمدن نایب الحکومه\nدیدی که روزگار چسان شور میکند\nاخر کرا بجای که دستور می کند\n\nهر شب ملال را بتو نزدیک میکند\nهر صبح عیش را ز برت دور می کند\n\nاخیار را مصیبت دین خفته پشم کرد\nاشرار بین جا تمشان سور می کند\n\nخرسی بیچار باغ نشاند که خسرو است\nخوکی بدار نغمه شاپور می کند\n\nوین بی نماز گفته که اينک منم جنيد\nوان کوه فسق دعوی منصور می کند\n\nبا بنده ندا و کریم خبیث بین\nچون بلشويک بر فقرا زور می کند\n\nوان بوق اسیای سرکال کوتوال\nچون حشر اولین نفس صور می کند"}
{"book": "adl1162", "page": 124, "text": "۱۱۸\n\nان محصلی که پار بيك بيضه بود خوش امسال خلق را بهوس چور می کند\nبادقتري مپیچ که هر هفته نو بنو فردی ز بهر قتل تو در بور می کند\nاز فرط اشتها نجس منجلاب را هر دم خیال شیرۀ انگور می کند\nاندیش از ان قلم که بود نوک او طلا الماس وار رخنه بساطور می کند\nچون داد رس همین بود خیر خواه آن\nپس ملك را بعدل كه معمور می کند\n\nدمی کز سینه من آه دامنگیر بر خیزد صفا از دوغ طعم از ماس رنك از شیر بر خیزد\nمبین بر اهل دنیا اعتبارش بین که هر ساعت بزا نو گر در آید زاهد از جا پیر بر خیزد\nفساد از حضرت سادات اندم میشود یکسو که همچون من سبك از خرمن جا گیر بر خیزد\nغلام حضرت مولاي سادات سلك شيخم که گر اینان نباشد فتنه از تأثیر بر خیزد\nندوسم گر بر غبت دست ارباب ارادت را ز غیرت جیره شان ویرانش چونتیر بر خیزد\nببانوید صدائی خامش سنتور بیحاصل بجائی کاندرا نجا نعرۀ کفکیر بر خیزد\nبعالم نیست مهما نخانه کز سفره اش یکشب بهم مهمان صاحب خانه تادامگیر بر خیزد\nعجب دارم مهر جانا نجیبی شب همی خسپد سحر از جای خودعاوی بود یا میربر خیزد\nجراحات زبان و کام بدگو تا ابد باقي است محالست اینکه داغ چیچک و خرتیر بر خیزد\nچه افسون کرده گوزک که در تعظیمت از هر سو\nیکی واریش از جاد یگر پر اگير بر خيزد"}
{"book": "adl1162", "page": 125, "text": "۱۱۹\n\nدر ان محفل که ریش اقسا م کردند\nبراي صید نامم حلقه مو ی\nبی مد هو شی ار با ب دنیا\nزا قبا لم حسد كجوي حاسد\nبصد افسون صداتر و بر نیر نگ\nکمان پختگی د ار ند بر کا\nرفیقان ر و ز گا ر خر می را\n\nمر ا د یدند گو زك نام کردند\nززاهد از محاسن وام کر دند\nمی حرص است کاندر جام کر دند\nخرز لنگی است کاندر بام کردند\nمرا در باغ شاهی رام کردند\nنبو د آنان خیا ل خام کردند\nعبث رو ز یست پیها شام کردند\n\nعجایب نیست از اشعار گو رك\nحریفان چو ن شکر در کام کردند\n\nحریت خواهان به استبدادیان همسر نشد\nگوش بد گویان نکر داندر زواعظ را قبول\nقوة شان ملل افزون شد ازسعی دو ل\nروسيه بودم نشد از راستي رويم سفيد\nدر مثل سر غاله مادر بدختر میرسد\nمنصب فتوی به آسانی نمی آید بکف\nنظم من از نار سائیهاي ابناي زمان\nلیکین اشعارم ازان جاریست در اقلیم پارس\n\nگاو نر به بو دهم بند گاوی لا غر نشد\nراه نا همو ار اینان قابل مو تر نشد\nمحصل املاك بود تا تحصیلی از عسکر نشد\nشرم عذرا بود این شایان خاکستر نشد\nحیرتی دارم که ایند ختر چرا ما در نشد\nبا قضا مفتی نشد تا با رضا کا فر نشد\nشد گهی مقبو ضه گه مد فو عه انوانتر نشد\nاز سکو ت نکته دانان وطن پنچر نشد"}
{"book": "adl1162", "page": 126, "text": "تنگچشم ادین میزدند عضو من اجراح دهن\nیاد داری تو که اسرار ملل فاش نبود\nماو راثنا عشري هر دو بيكنان بودیم\nبد نکردیم نبودیم بهمد یگر بد\nوحشیان بیصفائی بیخردی می کردند\nایبقد ر از پی محویت استبدادی\nنشنيدي احدی فرقه قرماندا نی\nباورت هست ازین قصه که در کل هرات\nهمگان واقف او رگنج بخار بودند\nزاهد صو في واعظ همه یا بند صلاح\nسنیان را هوس رسم ارو پا هی کر\nخونی سار ق و بيباك جفاكار غيو ر\nدر مرام و مرام پس شد و مستتر نشد\nبر در کوتا ی ما بهره وفراش نبود\nهیچ بر کاسه ما کهنی از شاش نبود\nکینه بر سینه ما دانه خماخاش نبود\nهمچو باران تمدن همه فحاش نبود\nمردم حیرتنی جمع به کنکاش نبود\nلقای تازه نو از باجی داداش نبود\nیکنه، ظالم رشوت خور قلاش نبود\nیاد ایطالیه ذکر پشکتا ش نبود\nرند بیباک خطا پیشه او باش نبود\nتابع ملت ز ر دشت قزلباش نبود\nدزد پار قراه با د یه خاش نبود\n\nگوزك او راست روی کرمی همه جلس شد.\nسرد چون بقه و کج کرد چو کنگاش نبود.\n\nهر که خود راه همچو من بدنام رسوا میکند\nمی کشد از حسن حکمت مغز استبدادرا\n\nکار بر وفق مراد اهل دنیا می کند\nسجده شکر انه کویا بر کلیسا می کند\n\nصعتر الت مصنوعیدت که انها بکار می برند."}
{"book": "adl1162", "page": 127, "text": "پیش ازین سو بدر بو دست فرزند حلال این جلالی ۱ بین که کار ضد با بای کند\nپیش ازین تقلید ملا بود تعلیم عوام صرف کار عام را امروز ملا می کند\nبی طهارت سجده بر راه روان نان میخورد بی کف کا لار پطلون بول برپای کند\nظالم انکار د که بر مظلوم افتر دست میخ میخ بر خود کرده پندارد که با مای کند\nبهر پاس خاطر نصرانیان اسلامیان ز انبرابر روی هر ساعت چلیپا می کند\nپر توی از نیر انصافت اعلیحضر تا\nگر بما خامان فند کاریر یا ۲ می کند\nصو فیان گوید که زاهد خاک را زر میکند کی کسی این فعل را نادیده باور می کند\nليك روح سامری منکر نه میگوید که ما انچه من میکرده ام این کس بجا و ر می کند\nمن بصد اسباب آلت شکل گاو ی ساختم او بيك افسون دو صد دانسته را خر میکند\nبردباری هر طرف بینم از دست وی است این جانور خویشرا همرنك جيكر می کند\nشب همه شب سلم فسق است در فعل زنان روز اندر بچه بازی کارانور میکند\nباز گردان روز زاهد اینکه گیر و دار او دیده در را کور سامع را بحا کر میکند\nوانما انموذ جی زاحوال عاوی زاه ده کو خویشرا نسبت به اولاد پیمبر میکند\nوصف آداب تمدن کن که آقای وکیل ترك دختر بر لحاظ نسق ما در میکند\nآفرین بر صدق اطفال معارف آفرین وام با با را بعین زنده گی سر میکند\n۱ نائب الحکومه محمد ابراهيم خان ۲ قریه نام ملکه افغا نستان"}
{"book": "adl1162", "page": 128, "text": "۱۴۲\n\nاعظم دانی نیست در قضات چون قاضی زبیر\nرشوه را بی هضم پی در پی تناول می کند\nاینقدر مرسو چوقو ماندانیت موتر مران\nفیصل دعوی برنك قطع اعوری كند\nاین تداخل شخص را جا کبر بستر میکند\nهیئت تفتیش در يك میخ پنچر میکند\nبا چنان مضمون بکر با چنین طبع بلیغ\nشعر گوزك را كه غير از خواجه زیر میکند\n\nهر كه را خواهد که برهنك فضا کورش کند\nیا برو برغوریان بارشوه چون قاضی زبیر\nیا برو از بهر قطع اعورش سوی یوروپ\nدهر ظالمرا ببرنك قاضی و مفتی كشك\nگر همه شیرند گر پیلند حكام ملل\nوام با باداد نی بودست اما بعد از ین\nسالها گردن ز قانون تافت ارکاندول\nچون وکیل و ادشان همرا زد ستورش کند\nبا در اقطاع كرخ بی رشوه مامورش کند\nیا اسیر پنجه آقای دکتورش کند\nبر کف شورای ملت عاقبت چورش کند\nپا یمال هیئت تفتیش چون مورش کند\nكي ادای وام بابارا توان پورش كند\nاین خنا زیر عاقبت ترسم که نا صورش کند\nگاه گوزك كون مجایر باش گاهی کس فروش\nتا تر اگردون سپس نور علی نورش کند\n\nروزی که اقتدار بقاضی ملك بود\nبر مسند محاکمه عذ رای روزگار\nن کاتبی به ون مفتی دينك\nعقل هزار فلسفه آنروز دنگ بود\nاز پس کشاد بود و از پیش تنگ بود\nگویا دو خرس ساده اسیر پلنگ بود"}
{"book": "adl1162", "page": 129, "text": "۱۲۳\n\nتحریر کرد صورت حالش تمام کذب\nعنوان صلح نامه او جمله جنگ بود\n\nنادیده چشم دهر در اسلام همچو او\nنشنیده گوش کس که چو او در فرنگ بود\n\nهر صبح شام بر در خلوت سرای او\nاز اخذ جر و توه بهر سو شرنگ بود\n\nبگریخت از کنار کس او را عقب نکرد\nافسوس آنکه هیئت آمایش لنگ بود\n\nبکنجی رفته ام بیغم غنودم تا چه پیش آید\nدر عزلت بروی خود گشودم تا چه پیش آید\n\nنه نادان را ستایش میکنم نه خدمت دانا\nنباشد با کسی گفت شنودم تا چه پیش آید\n\nسر جان را فدای ملت آزاد میسازم\nدر ین سودا سر است سودم تا چه پیش آید\n\nمساواتست بر هر مشربی شوق دگر دارم\nگهی اثنا عشر گاهی یهودم تا چه پیش آید\n\nوکیلا خصلت علاقه دا را بدر نیکو کن\nهمان کشت که کردم خود درودم تا چه پیش آید\n\nمترس از قهر زاهد و زدهای بی اثر کاول\nمن آن وحشی صفت را آزمودم تا چه پیش آید\n\nجوانان مایل عیشند كوزك همصنانی کن\nدر ین بزم از سر رغبت سرودم تا چه پیش آید\n\nنقش عجب از صنعت نقاش بر آمد\nکاین کوزه درست از الم داش بر آمد\n\nما خجلت صد ماده از ین قطعه کشیدیم\nجیگری از رنگ قزلباش بر آمد\n\nزاهد به خبر باش که اسان نتوانخورد\nاین کاسه که از شو رۀ پر آش بر آمد\n\nیاران مجرد همه در ستی بدعا بود\nتا دلبری از خانه هوش فاش بر آمد"}
{"book": "adl1162", "page": 130, "text": "١٢٤\n\nبا کنهم برستان ستمدیده بگوئید\nهرچند دویدید خریدید چشیدید\nغمریست که ر خاطر یاران وطن بود\nمامور زراعات ندانم زکه آموخت\nکی بیغم ان مقصد عیاش برامد\nشیرین تر ازین خربزه یکقاش برامد\nاین مژده که امروز زکنگاش برآمد\nتا يك تنه سني و قزلباش برآمد\nبرمن نبود گوز کار خوف عمل عیب\nجائی که زاعیان ملل شاش برامد\nیاد از روزی که فردای مرامشتاق بود\nداشتم ازنظم نثر نطق باخود جزو ها\nنه ز دزد اندیشه نه بیم از طول لسان\nکو به کوئی شاد مروی حر بات را بابلی\nگیسویش بال چلیداداشت شراب عيسوي\nدر خیابان لاله زار تر از زاهد در ایام صيام\nخانه ام گاهی بمنبرگاه در چقماق بود\nو زبان تازم در هر رف مرااوداق بود\nبلکه از ضرب محصل فارغم طالاق بود\nمیدهم هم صحبتم پیوسته در اوطاق بود\nليك اندامش زگل و زسیم خالص ساق بود\nزیردامانش پروي نامحوار ان يراق بود\nشب همه شب خاطر اوع صبح تعليم بورت\nروز تا بیگه چوتوه اندانم استنطاق بود\nحکامر ا ز بهر چه مجله بلي مي گوید\nآن اعمال نظر ام دی و لوپستی عروق\nتا بحال گوي من لطبیعت تکسیب کمال بود\nکار عجب مخالف تشکیل می کند\nبعد از ان جماع اتفاق تبدیل می کند\nلآن له علم مشوره تحميل می کند"}
{"book": "adl1162", "page": 131, "text": "١٢٥\n\nدین در کدام پایه تعالی کند چرا\nمعنی حریت طلبی را چه خوانده اند\nنامند رشوه را که بجاهد یه میرسد\nتعویق در جزا چقدر بی مروتی است\n\nاینجا که حکم حلت تنزیل می کنند\nهابیل را مساوی قابیل می کنند\nظلمیه را به عدلیه تحویل می کنند\nدر موضع قصاص که تعطیل می کنند\n\nگوزك بدین هنر بدیار یورپ روی\nجنس ترا ز شوق درم ذیل می کنند\n\nریشم از اشك ندامت یکمرا تب تر نشد\nچون فلاطون ارسطوئی جا همره نبود\nقوهٔ صیت مصائب بود تا بالید دین\nمنکر اسلام شد تا رفته آقای وکیل\nاز زمرد کور گردد افعی از افسون به بند\nوقت برگشت است کین طیاره از پرواز ماند\nطفل ما را فسق و اخذ رشوه عالم می کند\n\nخاشهٔ سگ دیده شایان نم ساغر نشد\nخضر از آنسو جا بیدا نشان رهبر نشد\nورنه این آدینه از حیث هوس قهقو نشد\nخواجه ابدال از یورپ باز آمد و کافر نشد\nکور شد این اخوی اما قید از منظر نشد\nجادهٔ تخلیص ما وابستهٔ موتر نشد\nحیف اطفال کرخ اسلم شد و انور نشد\n\nچشم دیدن باید گوش شنیدن درخور ست\nنظم گوزك لا یق تحسین کور و کر نشد\n\nنالش مکن دلا که بماند فلک نکرد\nگر دیر شد درست شود کارها بخیر\n\nوین سقف چوب پوش پایان چلک نکرد\nغمگین مشو که آه یتیمان کمک نکرد"}
{"book": "adl1162", "page": 132, "text": "- ١٢٦ -\nآبی که میر آب قد جان به آب داد   داروغۀ خیال جدید ان خبرك نكرد\nاز گریه قلب خستۀ احباب به نشد   بنزین برفت دفع شکست چك نكرد\nدیگر از انشدم که چرا باغبان دهر   ببرید شاخ ظلم ز بیخش كچك نكرد\nگوزك بشكر کوش ز روی سیه مرنج\nکین باد سرخ پشت ترا يك تلك نكرد\nظلم از تحسین این بیدانشان رنگین نشد   این عروس تازۀ مالایق کابین نشد\nتاك اسایش بدیوار هنر بالا نرفت   تا خر حرص حریص از بام خود پائین نشد\nمرد را نامردی از میدا هیچا می کند   رستم ما از میان نگریخت تا گبرکین نشد\nغیر راه چپ نگیرد اهل دنیا کامیاب   این جعل در جاده هرگز سیر از سرگین نشد\nبخت اگر شد سرنگون از هیچکس یاری مخواه   موتر پنچر دوان از قوۀ بنزین نشد\nهر سری از جان کنی خسرو نمیگردد بزور   خویشرا فرهاد کشت و همدم شیرین نشد\nبر سلاطین ملك بر ترك ستم گیرد قرار   تا نه ترك ظلم کرد آسان کسی لینین نشد\nمیوه از نخل فراگرفته ام حسرت چسود   ار بهشت خویشتن شد آدم هم گلچین نشد\nشکر باید کرد اسماعیل گز بیدانش\nهرزه گوی یاوه شد گوزك شد و بیدین نشد\nگر مدعی دولت از قهر سر کند   فرزند از مشیمۀ نسوان بدر کشد\nآتش زند چنانچه بر اعدای دین زدند   زان آتشی که بر همه عالم شرر کشد"}
{"book": "adl1162", "page": 133, "text": "۱۲۷\n\nموتر بپاش افتد و بیگی کند سجود طياره را ز جو هوا زير پر کند\nدين آنچنان شو د که پدر هم خليل وار از روی شوق كارد بحلق پسر کشید\nشیخ که بود معتکف کنج صومعه آید برون بر سر میدان حشر کند\nبیند جزای کرده اعمال خویشرا هر چند یا ربسل بد یا ردگر کند\nيك بند دوستانه بطیاره باز پس بر خاك می فتد تن موری که پر کند\nاین بار زاهد را که بدوش تو کرده ایم\nگوزك شود دو روزگراین بار خر کشد\nهنر کار چون با من حریفان مجلس آرائی کند یکبر میماندگر او را عالمی گدائی کند\nمن نه عذرای جهانستم سد اسکندرم پهلوی خود میدرد هر کس که دارائی کند\nگر نیم رشک پری رنګ تیا تر خانه ام کی مرا این دیو زشت از قهر مینائی کند\nتو به ام چون زهد زاهد هر دم از جا میرود ليك میترسم که این نا پاك رسوائی کند\nتل بنگی بود آخر رو به آبادی نهاد حال یاران خوش که یوسف واربنائی کند\nبی بی بزم خرابم هم که قمازم بحسن زینسبب آقای علوی بر من آقائی کند\nعیش یاران دول را برده ارکان ملل کارصد کس را چسان یکتین به تنهائی کند\nمی تواند بعد از ین در نمره بابای محل روز شب برخیز و از ناز با بائی کند\nگر بروز افتد بدست کس گدایان می کند ابچه شب روباه با جارو ق سر پائی کند\nكوزك ما بعد از ین از دست اقوام جهول ريش را بيباك نتواندكه حنائی کند"}
{"book": "adl1162", "page": 134, "text": "۱۲۸\nخجل نیم که مرا ناز نوش گوزك کرد جنون نکرد همه عقل هوش گوزك کرد\nهوای قرص جوین داشتم گوشه خاص نشیمن کرخ و جو فروش كوزك كرد\nو یا دوام تعصب ز ا هد مسکین بلی قفا زدن خرقه پوش گوزك كرد\nسپس بصومعه صوفیان مرا ره نیست کشیده صیحه و در يك خروش گوزك كرد\nبسوی مدرسه رفتم که علم آموزم بحجره شده كيك و شبوش گوزك كرد\nمرامعلم (*) پارینه باب خود خواندی پدر خطا بیکی زخمه دوش گوز ك كرد\nنفس شمار مرا ثبت در سوانح عمر ز پای تا كمر دهر دو گوش گوزك كره\nوگر ترانه سرودم و گر غزل خواندم\nدگر خموش نشستم خموش گوزك كرد\nقناعت آخر نمود باری ـ اندماراببردباري رهاند یکسر ز بیقراری گر بعیشم هوس نزیبد\nتوكل من فتاده دو توما من سیه رو بزور بازو ریش ممسك چنان بریم که در خلاجاء مگس نریبد\nبجستجوی خیال دنیا هوس سرایان شدند رسوا اگر جماعی طمع ندارد بخوان حاتم سپس نزیبد\nگشادکاری زهیچ باری نشد میسر بروزگار دمیده باشی مثل که گفتند بمردم طونیطس نریبد\nدوشینه بلبلی بنوا خواند زار زار یارب چسان رسد ز پی این خزان بها\nآیا گهی بود که بینم بچشم خویش هيئت ز شهر گم شود و مير از مزار\nتکی بفرق بالش عزت بخواب ناز زانسان سری که هست سزاوار پای دار\n(*) مراد معلم مكتب كرخ است"}
{"book": "adl1162", "page": 135, "text": "۱۱۲۹\nآن شهر طاس دمی است که براب نهد چروق وین آدمیت است که بر لب نهد سگار\nیا عادات دخالت کانو شند آب بنگ عقل از کجا فزود کس از دود کوکنار\nهم خانه میبرند هم از شوق میخورند گر وقف نذر هدیه مسمی شود منار\nظلم که بر رعیت مظلوم می رود از دست جور محصل تکلیف کار دار\nحقا که بود باش محل معاش نیست جز دافع ظلم ظالم یا عدل یا فرار\nچرخ آبگین روش دو سه روزی قد میزند سنگ سیاه بارد ازین نیلگون حصار\nعلاقه بگسلاند خدا یا هدایتی نوحی که هست بر سر مردم علاقه دار\nاز باب اعتبار بمانی بردهای ور نه ز شرم آب شدی وقت اعتبار\nحکام دوختند نفسی بی را بکوه قاف\nگورك ز بيم مرګ نغلی كند شماور\nمن را ضياك * كفتاكه اي آقابر من بایستم از برای دید مردم بهر من كفش بخر\nگفتم ای مهروی سنبل موی قوس ابروی من کر تبسم گاه در میوازی و گاهی شکر\nتو نمی بینی که از آزاد طبعی همچو سرو پای در گل مانده ام دست تهی اندر کم\nتا چه عقبا از قناعت معتکف در گوشه خفته ام از نان تهی شد کاسه ام کیسه زر\nگفت ای افا تو افغانی که در مردانگی طبل افزونی زدی بر جملگی از بحرو\nدر مبارزگاه ضربت می شناسم دیده ام میندا نی چرم نسوانرا تو از رمح دگر\n*** را ضياك كنيز شاعر است ."}
{"book": "adl1162", "page": 136, "text": "حیرتی دارم به تندی تو در وقت جماع\nیاد می آرم که اندر چقچر ان کردی مرا\nدر کرخ از ضربت کیرت اگر واقف شوم\nدر جواب آن صنم بر قامت خود شید رو\nليك اهل فضل در يكدا نه گندم کی خرد\nيك واقفت شد کسان صاحب هنر را دانشمند\nاي بزی حکمت چو در کار متداول بهتر است\n\nمیزنی ما نند گاو میکشی ما نند خر\nتاسحرگه از شرم و هردم چکیدی خونتر\nبگذرم از شیخی او حضرت میرزا عمر\nگفتم اینم ارا که گفتی راست باشد در سر\nگر بهر فن مرا باشد دو صد خرمن هنر\nدوست را بر می کشد از رو به از طاوس پر\nدا اگر دولت نباشد صورتی همچون قمر\n\nبازا گر هر دو نبو دم چونکو میبودم کسی\nصاف چون می کر دلك ورلكين مثل تخته نیز\n\nدوش با من گفت پنهان و از سو دای دگر\nگفتمش کی گفت که اول شیطان گفته اند\nچون قو ماند انیت کالا تر بهم بست و ببرد\nاهل تفتیش از خردته دانی محکم کرده اند\nنیست دلگیری اگر عذر شد از دست وکیل\nمی شنید ستم که عذرا نیز بعد از وضع حمل\nاینچنین نا پاك نامطبوع چون قاضي ملك\n\nبعد ازین د با تو د هر لحظه غوغای دگر\nمنتظر شو بعد فرداست فر دای دگر\nتا جهان آرد بمیدان باز کالای دگر\nگرید بزودی معاون بر سرش دای دگر\nغم بگیرش هست در هر گوشه عذرای دگر\nبر بطیر خویش زد.شتي که آقای دگر\nنیست جز از قلمه نو اکنون در اقصای دگر\n\nسبزا سم قطع است ."}
{"book": "adl1162", "page": 137, "text": "۱۳۱\n\nدیده باشی اینکه هر شب قاضی شرع شریف\nغیر قلع و قمع استبدادیان در روز کار\nبر کشد کیر از خود و شاو از پای دگر\nحریت خواهان نمیدارد تمنای دگر\nسالها سر ناز دي گورك كسي حالی نشد\nموقع عیش است پف کن باز سرنای دگر\n\nنه ببر عبای دارم نه بپای خود سلیپر\nنه مرا هوس بشیخی نه بکف عصای سیخی\nنه به سینما دویدم نه بموزیم خزیدم\nنه هوای عهده داری نه ببرق ه پنجه ام سوخت\nنه چو زاهدم عبادت نه چو زارتم زراعت\nنبود هوس بجانم نه اسیر کو تو الم\nنه بدوسیه برم دست نه معلم اند کاتور\nنه مرا خیال بنگی نه ببر بخرفه رنگی\nنه بپام ارگ رفتم بمراد چون مغنش\nنه چره تبد زدہ لاف نه چو حریث زدم پف\nنه شدم قرین عشرا نه با نمره غسل کردم\nنه بکاسه هوس شد نه بفسق دسترس شد\nنه بسر کلاه دارم نه پس از کلاه تیسپر\nنه به پشت رفته میخی که دو اکنم به تینچر\nنه برند فلا شی رفتم که فتد بدست جیگر\nنه باقتصاد شرکت نه کرا کنم بمو تر\nنه چو گاو بند صبحی نه خبر ساز دیگر\nنه حریف با صنو گردنه رفیق دزد چونگر\nنه بمشوز ه نهم پا نه قلم کشم به سطر\nنه به نیزه بسته رنگی که هلا کنم فلندر\nنه چو کوتوال کردم سر خود بزیر چادر\nنه مقر شدم به اعدام و نه منکبرم زخنجر\nنه بر شوه وام گیر دم که ز کف دهم بلاتر\nنه به پشت و اصلین نه زدم بیروی پودر\n\nراجع بکار خانه برق که پنبه های کار خانه عموما سوخته بود"}
{"book": "adl1162", "page": 138, "text": "متشکرم که هرگز چو معلم امانت \nنه شرف بکار دارم نه رسوخ نه تمدن \nکجاست دیده که گرید بحال زار آخر\nلحظه لحظه از ین قلم رنگ نو زاهد \nز او فروشی پابند خان سید یوسف \nگذاره رفت نه تنها بباد چون تیتران \nز هرچه داشتم از وی علاقه بگسستم \nنفاق چیست بقانون حریت خواهان \nنظام نامۀ دولت بقوۀ تفتیش \nجهان بکام دل مملکت پر ستان شد \nحقوق ملت اگر میرسید از دولت \nگیر مقمر «۱» شطرنج روزگار اینست \nظلمی که با کرده حاکم کشمیر «۳» \nخلاف وعده بسر روی کرده میترسم \nزر وی حرص اگر پشت بر منار کنند \nامید نیست که از ملك غير باز آید \n\nسپو ختم بر غبت شب عید با برا در\nنیز د بگوز کی ما هنری ز شعر بهتر\nکر است ز هره که خندد بروز گار آخر\nکند پر تله امسال را بیار آخر\nبسوخت حاصل نوکشت چون شیار آخر\nر سید نوبت انجیل کار بار آخر\nچو میبرد به تظلم علاقه دار آخر\nکه با نفاق بر آرد زماد مار آخر\nنوشته است بر و صرف کاردار آخر\nبریخت ماس شکمت از کفم نقار آخر\nمیشدم بدین کس کشان شکار آخر\nپیاده «۲» عو شود نیز چون سوار آخر\nنکرده بر طبسی مردم تتار آخر\nکه کون کشی شود اسباب اعتبار آخر\nز بیخ بر کشد این اشتها منار آخر\nکسی که کرده اراقلیم ما فرار آخر\n\n۱ یعنی قمار باز ۲ راجع بخوانیر سواران که اموال امان الله خانه وقوف نمو د ۳ قو ماندند محفوظ"}
{"book": "adl1162", "page": 139, "text": "١٣٢\n\nکمر بکشتن ما بسته تیغ کین بر کف کسی که بود مرا یار غمکسار آخر\nبحیرتیم که معمار روزگار چرا زروی تعبیه خشتی نزد بکار آخر\nبدان رسید که در نظم مملکت کور شد کشاده اهل خرد چشم انتظار آخر\nدوای رنج وطن نیست جز تب غازی چنانچه گرد دوا درد قندهار آخر\nشود معاینه بیند بچشم سر گورک\nهرات نیز به آسایش مزار آخر\nبعد از رفتن نائب سالار محمد هاشم خان از هرات بسمت کابل انشاء کرده است\nباز بانه کار عدل معطل شده است باز وا نونگهای تیره مچتل شده است باز\nآنبا رهای شکر و آن خانچه های نقل یکجاعوض بشربت حنظل شد است باز\nباغ شهی که مرغ برانداختی بر او اينك قمار خانه هوطل شد است باز\nمضمون بسته من از اندیشه سپاه بگسسته است از هم مهمل شد است باز\nاز بس فساد فتنه جهان را گرفته است شاپور ما محمد کون بل شد است باز\nکوه وقار بود جهاتی شکوه فضل اهل دعا برا بر خر دل شد است باز\nاز حادثات فعل مداز واردات شر اکنون هری شبیه بمنگل شد است باز\nانور که در زمانه عدلش بعقل نیست مجنون صفت بدانش افضل شد است باز\nزاهد ز بیم هرزه درایان بگو شه چشم در است خفته و احوال شده است باز\n\nبرا در دیوانه میرزا محمد انور خان است"}
{"book": "adl1162", "page": 140, "text": "١٣٤\n\nبا هل دعا چنان بزمین رخ نهاده است کاندر قفاش دانه دبل شد است باز\nپنهان ز چشم حاسد بد گو زك خبير\nدر خواب خوش به بستر مخمل شد است باز\nمستیز با قضا که نداری سر ستیز\nتدبیر را بهل که نگردند مدعا\nبا زاهد زمانه سلام مرا بگوی\nمردان راه فقر تعبها کشیده اند\nبر دست عاقنامه نامش اجازه خط\nآزاد را غلام که اينك مريد ماست\nايشاه وقت فرصت درماند کیست زود\nگیر آرزو بروز جزا آرزو ستد\nبا سوی من بگو شة ابر و اشارتی\nورنه دعا کنم که هلاکو فرارشد\nمگریز از قدر که نباشد ره گریز\nحاصل بسعی مکر و حیله وس و انگریز\nکی جامع ریا بعبث آبر و مریز\nنه در کرشمه همچو تو که فیز گاه غیز\nهی هی به این مروت بح بح به این تمیز\nحری رو سپوخته كانيك مراكنيز\nدستی که دین زد است شد از دست مشت خیز\nبهر رضاي او همه را ابرو بریز\nتا من به تیغ هجو کشم انتقام نیز\nاز بهر قتل شان کشد از قور تیغ تیز\nچون نوعروس فکر تو بکرست گو زکا\nحاجت نيا شدت که کشی زحمت جهیز\nپیرم اما در حقیقت نو جوانستم هنوز قرنها بگذشت من صاحبقران هستم هنوز\nجا کشستم دلهام رشوت خورم عیبم مکن کز غلامان وکیل داد شاتستم هنوز"}
{"book": "adl1162", "page": 141, "text": "١٣٥\n\nمی کشندم میبرندم گون همی خواهد زمن\nزهره ام ندرید خیلی پهلوانستم هنوز\nخوان ارباب تمول صرف در ما نست بس\nخیره چشمیهای من بین میهمانستم هنوز\nجمعه داری قمع بیرق قلع حزب محوشد\nاز خری بنگر که تا امروز خانستم هنوز\nحریت خواهان مرکز را اگر گم سر نج\nجزو استبدادیان زنده جا نستم هنوز\nهمچو شرم ساده رویان کشف احوالم نشد\nشکر کاندر پرده چون آلت نهان نستم هنوز\nشب بپرستار قدیمم روز هم بزم جدید\nتا مذبذب در میان این و آنستم هنوز\nمغز دم اما ز هر فردی تمتع یافتم\nکوز کم منکر نیم حاجی قرآن هستم هنوز\nامتحان می بینم از هستی نمیدانم هنوز\nطرفه با این دانش سرشارم نادانم هنوز\nکس کشی علمیست گر صد سال تعلیمم کنند\nپیش زاهد کمتر از طفل دبستانم هنوز\nرنگها در پرده این فلم پنهانت من\nانتظار کشف اسرار ز پنهانم هنوز\nچارانبانی که مادر بچه «١» میترساند ازو\nبعد از ین می آید حالا من هراسانم هنوز\nآن الالوخ «٢» که می گفتند قو ماندانیش\nپاره ئی ببریست من از وی پریشانم هنوز\nسعی کردم مدح خواندم عرض من نشد برفت\nچشم بر راه شه از سوی خراسانم هنوز\nظلم تا جاریست رشوت خوار چوگان میزند\nتار باید صرحرا چون گوی غلطانم هنوز\n(١) اصطلاح که مادر بچه را با مدن مادر چارانبان می تر ساند مراد آمدن\nاعلیحضرت امان الله خان از طرف اروپا «٢» اله لوخ هم اصطلاحات"}
{"book": "adl1162", "page": 142, "text": "١٣٦\nبذل اهل فراست بعرص دم خس\nكه بی اشاره شوهر پا نه بست چرس\nسطبر سخت قوی کند همچو عضو فرس\nبطعنه که شنیدند از رئیس (٣) طلس\nکه بیفروش كفه ی آب را نداد بکس\nکه در تک اند زبیم سگان هرزه مرس\nکه بیم میکنند از وزیر و بند و عسس\nنشسته بر سر چوکی چو باز بر چرکس\nبمر و رود و بسختی بند راه و رس\nگشاده سینه تر افتاده مرغه ای قفس\nبماء لحم غنی را فقیر را بعد س\nکه هست اسب عرب پیش شان بوزن مگس\nبغیر کس کشیم نیست در زمانه هوس\nترا شريك بكار است يا نمودی بس\nبه یو دوه نه دره بل ثلور پتره لس\nظالم امردم پیشین بعدل مردم پس\nبعشق میر وكيل و بعصمت عذرا\nبه آین جم راد (١) که بر عضو خویش مالیدم\nبه تگ کش کش حاجی جلال رستم خان\nبه او فروشی علاقه دار خوشیاشان\nبه تشنه گردی نخچیرهای دشت بلان\nبجور دادک بیداك نورك گلمير\nبه هر دو چنك شكاري مفتيين حقوق\nبا نرم خویی مفتی و حرص قاضی كشك\nبه تنك چشمی ممسك كه در مساوی او\nبه نسخههای حكیمی که می کنند علاج\nبه اخذ زاهد-ر کاتب و(٢) مدیر حساب\nاگر چه مقتدرم در تمام حرفه وليك\nسوال کرد مرا خواجه ز ملك كرخ\nبر وخطا بيه كردم بلفظ افغانی\n١ نین چرا دیعتی ناجیگر ابودین نام دوائی که برای ضعف خورده گی استعمال میشود ۲ رئیس طاش اقا\nمیر حیدر خان ورستم خان است که حاجی جلال خان برایش گفته ود که عیال خود را چرا گفتی و با جواب\nگفته بود که من با بیگانه دیدم و گشتم مثل شما نیستم که بهر کس به بینم عرض نگیرم ٣ میرزا عطا محمد خا\nدوم دفتر"}
{"book": "adl1162", "page": 143, "text": "۱۳۷\n\nنظم مرا مکن تو به نثر عسس قیاس\nبر حریت طلب چه دی جلوه رشوه را\nای هیئت قدیم مزن طعنه بر جدید\nرخ را سفا ز گرد خجالت نموده‌ ایم\nصد بار اگر به پیش سپرزیم عیب نیست\nدر زیر زنک ۱ مدرسه مخفی دو صد نداست\nاز اعتبار عار کند صاحب وقار\n\nبانگ هز بر ار بطین مگس قیاس\nآزاد را بمردم تن در قفس قیاس\nتا تو ۲ چرا بجناب فرس قیاس\nکردیم زینسر ا بیکی مشت خس قیاس\nما پیش را نموده‌ بسوراخ پس قیاس\nای مدعی مکن بدر آی جرس قیاس\nکی اعتبار بود بد بن فیس فس قیاس\n\nگو زنک تو ئی قرآن گل زرد دوستان\n\nشعر ترا نمود بطرز نفس قیاس\n\nتا بشت تو رخ نمود کرد مذلت چروانس\nسکه ارباب هنر سعی ارادت دارند\nما بشاهنشه غازی کف بیعت دادیم\nبیخ ایمان کن زاهد شده اما تنها\nپرده از پیش حریفان حیا یکسو کرد\nعلم فتح ظفر بر در او استاده\nختم کردیم برو وضعیت سردی را\n\nگشت مقبول دل دولت مات چروانس\nمخلصانند بمیدان شده حضرت چروانس\nشد به ارکان دول صاحب بیعت چروانس\nنیست بر همزن هنگامه‌ هیئت چروانس\nهمچو از پشت عزر بر آن شهامت چروانس\nتا بتهدید کشد تیغ سیاست چروانس\nیعنی جمعیت اهمیت غیرت چروانس\n\n۱ مراد زنک مکتب های جدید است . ۲ مرغی ضعیف"}
{"book": "adl1162", "page": 144, "text": "۱۳۸\n\nشد روا بود اطاعه شده شاه روا\nگوزك امروز موفق شد و میترسد\nآه ازین دوستان لك لواش\nوان یکی خویشرا نیارش نام\nوان یکی کرده خویشرا باجی\nلیکن اندر فساد بیباکی\nوندرین دوستی برو میناز\n\nنیست ممنون و بعالم زدمت چروانس\nکه بفردا کندش برهم و غارت چروانس\nداد ازین دشمنان کافرتاش\nواندگر گفته خویشرا داداش\nکه ندیدند مادر و باباش\nهریکی خفیه میکند کنکاش\nاندرین دشمنی بیا میشاش\nریش اگر خاص بهر دین داری\nنیست گوزك براستی بتراش\n\nسیاه روی شدم آخر از غبار طمع\nیهود و ارمنی و گبر و روس ایانم\nاگر چه بر در اهل قلم دلنگانت\nاگر طمع کنم از دوست یا ز دشمن خود\nعلاقه دار به تنظیم ملك مامور است\nمعا و نین و مآمور جمله متفقند\nرئیس * هیئت شرع شریف را دیدم\n\nکسی مباد خدا یا چو من دو چار طمع\nاگر دوباره گرفتیم بلب سگار طمع\nبخط مشق جلی دایم اشتها ر طمع\nبخرج زوجۀ پارینه ام منارطمع\nبمار رسیده ز کابل علاقه دار طمع\nبچنگ آشناي خرمن و شیار طمع\nبصدره محکمه بنشسته در وقار طمع\n\n* قاضی ملا عبد القيوم قاضی ابتدایه هرات ."}
{"book": "adl1162", "page": 145, "text": "۱۳۹\n\nکدام مفتی مافوق ماده فتوی داد\nنه رشوه می طلبم از کس نه هدیه و نذر\nعجین کاس کنم سنگ مجهری ز ثواب\nامیر مجاهد غازی بلوچی جرگه یار\nکدام بیشرف بی حمیت نادان\n\nقویت مسئله شرع در شعار طمع\nکه تا شوم پس ازین من گلو فشار طمع\nبه تربیتی که درو دفن شد مزار طمع\nبه بست از سر اخلاص درب دار طمع\nگشاد بر سر بازار کرد جار طمع\n\nشنید هٔه ممسک چه گفت زاهد شهر\nنصیحت پدری برای آن بزرگوار طمع\n\nدوش ز نبور سیاست خورده لبند دروغ\nشد قد کذاب از کوب غزت بر شکست\nاز زقاق راستی بیرون نمی آید کسی\nتلخ با شد شام کام رشوه آشامی که او\nمی نکیرد هیچکس اندرز دانا را بگوش\nصدق زار از حریم بیرون مات نشوید\n\nیا حصار عقل را بر بست در بند دروغ\nگرنه تر بندش کند هردم احسن چند دروغ\nتانگیر دد امن تو فیق سو گند دروغ\nجای شیر ین می کند هر صبح از قند دروغ\nتا ز نا دان نکند یکره کمر بند دروغ\nراستی این تبارش هست ده چند دروغ\n\nحیرت جو از غبا ر مستبدی فارغ است\nکوژ ک ما میزند بر خویش پیوند دروغ\n\nکیستم من لکش کشی معروف\nچون غنی چند خان یعقوب اوف\n\n(۱) ملا محمد حسن برادر زاده حاجی الله قلی (۲) سخدان"}
{"book": "adl1162", "page": 146, "text": "١٤٠\n\nنه غم دین مرانه از دنیا گاه در لافم و گهی در پوف\nگاه در کس کشی وکون بازی گل بر وچون جناب سید یوسف\nگاه میزنم شخص استبداد گه عنان سوی حریت معطوف\nخیمه میزنم به پلا لاسها گرنمی شد جوال دوز از لوف\nشیر بکوش وزارت ثابت با بکون ایالت موقوف\nکردی تا شدی اتابک ملك تا به احوال خود شدی مکشوف\nگر نمی شد شهید والی ملك عالم از دست او شدی کفر و ف\nنطق ها در برا بر نظمم هست چون در کنار خز سندوف\nبی هنر غیر گوز کی چکد گرچه با شد بخلق خوش موصوف\nای همدمان بفعل بد روز گار تف با گیر دار وبد به اعتبار تف\nتنها نگویمش که به اهل رسوم تف با کار سنج و کار کن کار دار تف\nتف بر سخای يك كش و صفای چرس بر چای قهو ه تف کنی که بر سگار تف\nبر تا جرا ن فا جر بی اعتبار اخ بر سود گیر وسوده سودخوار تف\nبر نایب - وار سر گروه گفته ام اندر سبا ه سابر بر جمعه دار تف\nبر زاهد ان گوشه نشین هر دم آفرین صد ره بکار گوزك بی اعتبار تف\nآزاد تف بقد كوزك فگند نیست بر گیر میر و خادم پای مزار تف\n\nرقمة الفقير غلام نبی خان شمس ان بيسه عفیه عالیه مبه دارالامارت"}
{"book": "adl1162", "page": 147, "text": "١٤١\n\nنتیجه این سیاست همه ی به این تفاق عصمت ز خانه گمشده و فرش از اطاق\nبر ما همیشه رسم مساوات جاریست از پیش روی سیلی از پشت سر قفاق\nهر جای هر که را که ببینی ز ضرب دزد از پای لنگ باشد از دست خود چلاق\nهر شب کشیک دارم و هر روز مرد کار اکنون نفاق را که کند فرق از نفاق\nفریاد ما بسمع وزارت نمیرسد داریم همچو طفل بحلقوم خود خناق\nگر داشتی بهای پا پورت رفتمی در کوفه یا به بصره و یا شام یا عراق\nپرسیدم از مدیر که چونست حال ملك گفتا رد ز وضع وطن نکهت زلاق\nمستوره همچنان بدرو کوی میرود از سر فگنده معجر از پای خود دلاق\nساق سرین برهنه و مقطوع آستین خوشحال ناظری که نظر میکند بساق\nامرداد خلط بر سر انگشت بهر کار گویند لوطیا چه روی ازین بزاق\nپیوسته میکشد سوی حمام نمره رخت گویا گرفته بر کف خود نامه طلاق\nاستاد از برای تلامیذ در سما فی کفه القضيب و في فمه البزاق\nگوزك دوسال ماند ه ز عيش تو يا سه سال\nبر ریش جفت می فگن بر بروت طاق\n\nمستزاد\nملکی که درو خورد شود که همینست\nاندر همه آفاق\nشهری که خورد باد قیه ده همین است\nاز خانه او طاق"}
{"book": "adl1162", "page": 148, "text": "١٤٢\n\nارکان دول گر پی تعمیر بکوشند از رأفت رحمت\nپاریس اگر خوانم کلکته همین است چون عنبر چقماق\nآثار عتیق از همه جا رو به دم کرد مانند مناره\nتقدیر درین مرحله البته همین است مگوی ز طبراق\nزاهد کله بد برو و بسته دستار از روی تعنت\nای بیسرو پا عاقبت لته همین است کو شمله و قلپاق\nکو زلف بسرویش تو سوگند که هر شب از عادت خود بیش\nشلغم چوخوری خاصیت پته همیست با کشمش قچاق\n\nکیست کورا نبود رشوه تقاضا گوزك همه خوردند ملامت شده تنها گوزك\nعدل حکام زمان غیر هوا خواری نیست عیب پوشي است عجب رفتن صحرا گوزك\nکف و کاژار بخود بست و بسترد ذقن نیست کسرا بجز این هیچ تمنا گوزك\nعمرها بندگى حضرت دیوان کردم تا عصی شدم القصه بمیرزا گوزك\nنکته ها گفتم صد گونه فضولی کردم تا شدم همنفس حاکم اعلا گوزك\nقوس این زنگ که بر مکتب اطفال زنید بینی آخر شده ناقوس کلیسا گوزك\nتا بکی چرخ بهم بر نزند لوطی را شیشه میکده و با دو مینا گوزك\nکیست همسنگ تو امروز بمیزان قبول انکه دارد هوس خنده بیجا گوزك\nقائد چاشنی نطق تو از طرز جدید آمد این طایفه بر نظم تو شیدا گوزك\nیاری و مردمی و رسم وفا داری رفت گوزك ما است همان شخص تولا گوزك"}
{"book": "adl1162", "page": 149, "text": "١٤٣\nیافت شعر تو بهر مملکتی رنگ قبول تا که ممدوح تو شد والی والا گوزك\nگشته احباب را رسم مساوات هوس ترسم این بزم شود همچو تو رسوا كورك\nریش اگر رفت دعا کن که بروتت برجاست يك در ار بسته شود هست دری واكوزك\nگاه ممدوح تو سر دفتر گاهی نایب تا بيك رشته کشی مهره دو تا گر زك\nبرخ اطفال معارف زسر رغبت شوق میدهد تا که کند مسجد بو ریا گوزك\nچند در خوان لئیمان زوی لقمه خوری\nزین سپس طعنه از ین مائده مر با گورك\nمردی آن نیست که نالد کسی از جور فلك که چرا نایب تکبیر غم اشك چك چك\nیا چرا رشوه که خوانند ورا مایه لعن توی بر توی فزون گشته نه اندك اندك\nیا چرا یار معلم عوض اجرت خود کرده در ترب تلامیذ نهانی زر بدك\nقاضی محکمه کشك چرا با مفتی بر سر اخذ عمل هست چوسك با سكاك\nشخص نادان تنومند بدانا چککند انچه با قافله راه گمراه دزدا چك\nپار پیرار کسان طعنه بور دك میزد سال امسال زند طعنه بر وغن وردك\nمردم پیشتر از نان نمك میتر سید شرم دارد ز جوانان وطن نان نمك\nگر بتحقیق یکی شاخ درختیم اکنون جنك قرطاس چرا کشمکش باغ فدك\nدین اگر نیست تفاوت نکند طایفگی زاد چنگیزی و سلجوقی و جمشید و اچك\n* کنایه عضو مخصوص است *"}
{"book": "adl1162", "page": 150, "text": "١٤٤\n\nابی و بابۀ من زادۀ احمد شاه است مادرم زاد الکو پدرم از بارک\nنیستم گوزک ارغارت کرن میترسم\nغالبا میزنم از دست لئیمان کو تک\nمگو لطیفۀ شیر ین بهیچ جا گوزک که نیست نکته سنجیده رابها گوزک\nمرو ميا وز یاران مخواه حسن و فا که ریخت آب ترا این برو بیا گوزک\nتراچه فایده دارد حياي کد بانو چنانچه راستی شخص کدخدا گوزک\nببوي صحت هم خلوتان که نیست اثر اگر چه هست همه سایۀ هما گو زک\nپوسند ي که در و مشتی بود ز خسی چرا برهنه نخیلی بدو ریا گو زک\nجبین مسايد راهل جود سجده مكن كدازه طمع از كس مكن عطا گو زک\nبه بندم تا یکی این بنده گی که میترسم بدو زخت برد این طاعت ریاگوزك\nاسیر الفت بیگانگان به آخر عمر مشو که میشود از دست آشنا گوزك\nبشانه که کند ریش خویش را زاهد\nمخور فریب که نبود بجز صدا گوزك\n\nکرده تا بسر از کبر کلاهی گو زک نمكندي بمن از ناز نگاهی گو زک\nچرخ دون تایکجاپایه قدرت افزود که نیابند ر فیقان بتورا هی گو زک\nور برون نیست ترا مرتبۀ دانش و دین مگر از سوز درون کردۀ آهی گوزط\nاز چه شد فتح بروی تو دري جاه جلال تو که امروز سزاوار پجا هی گوزك"}
{"book": "adl1162", "page": 151, "text": "١٤٥\nاز خجالت پدرش روی سیاه آمده | با بذات از طرف ملك فراهی گوزك\nشکر ایندوات عظمی نتواني گفتن\nدر میان همگي بلبل شاهي كو زك\nبر ای آخند زاده ملا محمد صدیق خان قاضی حالیه نوشته .\nروی تو چو فرشته سیمات چون ملك | حافظ از ان سرود که آنی فدایت لك\nدو ضدهم بخلق تو زیب دگر دهد | گاهی شکر ز نطق تو ریزد گهى نمك\nافسوس ازینکه جنس شناسان روزگار | نقد تر ا نزد ز سر شوق بر محك\nاعیان کابلي ز بی انتفاع خویش | می ستاند از يك و از ديگري بلك\nاهل هرات مانده تحصیل فوت شب | كه اسفناخ می طلبد گاه گند مك\nکرخ که عیش خانه یاران شهر بود | از اخذ تار و آبی خربوزه زنگ\nامروز هر یکی زجفاهای کار دار | بعضي بچرخه شاغل بعضی پی هلك\nيارب چه شد که گشت هوا نقد عالمی | زانسان که میرود بهوا نقط از چلك\nيكدانه قند هدیۀ ما شد چهل هزار | ترسم که این معامله آ خر کشد به لك\nگر مجلست به اندکی قانع شود مرو | در دفتر محاسبه کا نجاست جاي شك\nطوطی صفت کشاده يكي كف بده بده | که در دو پا ستاده چوكرك بتك تنك\nاز بیم طامعان كه بجد ول مقرر ند | مردانه بود لیست که خايد دمي علك\nدر هر ادار ه عرض کسان نا شنیدنی ست | کی مید هد به استم سارق كسی كمك"}
{"book": "adl1162", "page": 152, "text": "١٤٦\n\nاز ده نشین بحیله چنان نقد میبرند\nزا هدیه بذر مخلص بیچاره م دمي\nواعظ بوعظ گفت که صوفي مکن سماع\nاینجینو ابفائده شرکتیم مخوان\nبا واحا که میر وکیل ازچه رهگذر\nگفتي که من سفیدم و قره هم تو ئی سیاه\nکبر و فساد اگر هنري باشدت چرا\nعزت اگر بپهلوی حاکه نشستن ست\nآسایش ار همی طلبي ملجاً بخواه\nکشتش چو خانقاه کرخ صرف جیره خور\nبثواب دران دیار عبور مرور کرد\nکثر پشت مالدار بود زد كو پتك\nجیب جول دار د سر پنجه چو چك\nاندر شنای کیر نشد خصیه‌ لنگرك\nکیر نقد بیاش دارم و گر جنس كمترك\nسرمایه جمع کرد زارکان مشترک\nگفتم بلي بقوه قز و نترسك از خمك\nازدفتر ملا ئکه ابلیس گشته حك\nاندر یوروپ بسره افسر نشسته سك\nکو ملجأ و ملاذ بجز دره بر غك\nباغش باهل صفه همه وقف چون فدك\nاما بشرط انکه شو در اه او سرك\n\nبر استماع شعر تو كوزك چو روزه دار\nبنشسته منتظر که کند توپ شام تك\nنه از خود بیخودم نه مست مدهوشم شدمكوزك\nکهی یار ملل گاهی به ارکان دول مونس\nنه در زیر عبا اسرار پنهان داشتم اما\nبه ارباب فتوت کردم همه چشمي پشیمانم\nعلیم زد برف پيري از بنا گوشم شدم كوزك\nبه هر مشرب که میخواهند میجوشم شدم گوزك\nمقدش یکطرف افکند سر پوشم شدم كوزك\nکه گاهی خرقه در برگه نمد پوشم شدم كوزك"}
{"book": "adl1162", "page": 153, "text": "١٤٧\n\nاگر بر دیگری بار تدبر جست را کندناشو از ان باری که بنهادند بردوشم شدم گوزك\nمرا طبع جدیدی رسم استبداد برهم زد زبر خالص نیم البته مغشوشم شدم گوزك\nتظلم هر قدر دیدم نه افشا کر دم و گفتم به افران یا ات بسك خواموشم شدم گوزك\nجگر ریزم ز اوضاع معارف داکتر داند\nدلاات میکند بر علت شوشم شدم گوزك\n\nرایت لیلا شعاع وجهك اذتلالا على المحافل فقلت هذاهو المجتبى لئن رآنا لقد يقاتل\nبزور بازوش او ر ذخواندم دعاش گفتم که رب سر که دشمنانشچو دونتا شبه انتقامش شود بسمل\nفيك فغان ناز جور ظلمت که کردی آخر خلاف قاون فرانشسته سفیه نادان بعزت عشرت بجای فاضل\nخيار محروم شرار مخموم حر بمفسد رفیق خاین نیس کاذب حبیق غادر شفیق جاهل مرید غافل\nچه خواستگردو نکه اکشنو از و پس از تماشاهمیتمش فرار عالم قرار جاهل بتخت ظالم بحبس عادل\nبگوش فکرم سروش گفتا شنیده باشی مثال عامی چه میسر آید بکو تمه سکچه این انا ملچه این انامل\nفساد پیشه دو اند در اینه که هست مطلب بکف همیشه محال باشد که بار اینان زراه مقصد ر مد بمنزل\nنکته ئی آخر بكاف گوزك من المعاقد الى المحاسن\n\nتا نشد اتفاق دین و دول نشکند آسمان زاوش گول\nایدریغا که مردم ماضی دیدی امروز حال مستقبل\nحال اولاد خویش میدیدم در نزاع فساد جنك وجدل"}
{"book": "adl1162", "page": 154, "text": "١٤٨\n\nیکدل از بهر فتنه آمال\nدری پی مفسد است دیگر دال\nو ان یکى خشك شیره دوکار\nدیگرى دوم میکند صندل\nتو مجو انشان کلامه کج و حس\nپر سزان لى ذقن در خل\nآن یکی همچو خرس درکوه\nدیگری همچو خوك در جنگل\nیکى از فقر در پوش کرباس\nیکی از فخر واسکت مخمل\nفی المثل گر ز آسمان افتد\nبهر آزارشان هزار کتل\nيك بکان راهی کنند بدوش\nدود وان راز شوق دل بغل\nگر بگویم که ای گروه خبیث\nچند ازین گیر و دار فکر دغل\nوعظ با مردمان ناقابل\nعذرگیر خر است قصه جل\nآرزو ها به آبرو ها کرد\nآنچه سیلاب کرد با خشبل\nترسم ایقوم دون رستا خیز\nسر بر آرند نابینا ی مختل\nسخن زشت رو برو سهل است\nگورك از سوی پشت در غلغل\nتو محل اعتماد کی لخصاله خصال\nکر دم از شرح ظلم عدل سوال\nکه بگو ظلم چیست عدل کدام\nتبین کا نعم من از حقیقت حال\nاور خواب از نموده پر یشا نی\nگفت کای دار و سراسر عقال\nجهل که بکو شاخر شده بود\n.."}
{"book": "adl1162", "page": 155, "text": "١٤٩\n\nاز کدام عدل و ظلم مي پرسي كه كنم شرح هر دو را در حال\nگفتش در جهان دو عدل دو ظلم نیست تا بود است چندین سال\nعدل يك ظلم يك دو گفتن چه گفت خه خه بدین جبین ذکال\nعدل دو ظلم دو است مشرب دو میکنم شرح این دو دو بکمال\nحال پیشینیان وگر بودست حال وا ماندگان که بیني حال\nبود عبد العزيز جامع عدل ظلم حجاج قتل غارت آل\nگفتمت رسم مردم پیشین گویمت وصف حال صف نعال\nسمت ظلم در وجود نمیم ختم شد همچو روزه در شوال\nمثل دیگر ار همی خواهی نالة مرغ بين جور شفال\nعدل در اصطلاح گمرکچی نام باریست شامل دو جوال\nیعنی آنچه آورد بکف مظلوم نیمی از اوست نیمی از عمال\nعدل را اینچنین کنند معنی خواه در وزن خواه در مکیال\nهر که حصر است گو بیا حل کن شرح اشکال خود ازین اشکال\nمن بعد ما و یار من وگوشه خمول بلغ سلامنا بكيرخ ايها لرسول\nاز روی عجز خدمت مولای ما بگو کای کامل الفروع ويا جامع الاصول\nقم طرف وجهه و تقبل يدیه قل کامروز چونتو نیست بعالم ذو العقول\nهذا العريضه لمن الانقلاب ريح در خدمت تو آمده اما زراه چول"}
{"book": "adl1162", "page": 156, "text": "١٥٠\n\nگستاخ وا ز خدمت پیر بزر گوار\nلاشك في ارادتنا ياغيا ثنا\nعمری که بر ضای خداوند بگذرد\nخواهی که در دو کون براحت بربری\nدست جفامدار ز آزار و پا بکش\nتو آن نه که نیست چو تو در همه جهان\nهر چند جد جهد نمودم که به شوی\nالآن في ديارك ود و فا حلم\nگوته شود بصدق یقین رشته فساد\nعرض غلام حلقه بگوش ار شود قبول\nور با شدت شکی بمیان در فکن بحول\nفي ليلها اليقر وفى يومها اليول\nفالزم كلام ربك فاخرج من الطيول\nتا جاءك الغمام لقد جاءك السيول\nاكال كالجراد واقوى من النمول\nمخد و منايحا لك الجهد لا حصول\nعنقا وكیمیاست و یا نام همچو غول\nعمري شریف اگر نکشد اینقدر بطول\nگوازك به آستان تو بیقدر تر بود\nكالبكر في العويقزك كالشيخ في السبول\nشکر خدا که از مدد فضل لم يزل\nبکرنگی انحنای سوانسایم رانهاد\nمخچیر در کمریوه و در بیشه هاگوزن\nاین نیست آفرین وحش که پار سال\nفرزند زال را هوس ملك بادغس\nقحط جفای دزد چنانشد که می نمود\nشد متفق بخط ما ملت و دول\nاخفا شد است ما ر بزاويه مگل\nبا انس نهاد زبر سر گرگ از گیل\nکس را نبود زهره که تنها رو دبتل\nممکن نبود رفتنش از راه سنگ گتل\nیکسان بچشم گرسنگان کندم و سجل"}
{"book": "adl1162", "page": 157, "text": "کس یاد نمیداد که سارق به کند مال\nکشتش ز آب خون بود خرمن از سجل\n\nشبگرد راهزن که بیغما رود بروز\nخندان کشید تیغ که بشکسته است چل\n\nشد مضمحل ز دلت بمان کار مملکت\nماننده نظام که شد مو بمو چتل\n\nفارغ نبود هیچ دهی زیند و دزد و تبد\nیا تك تك تفنگچه و یا غژ غژ و ریل\n\nپاینده گك بدوستی سید گل بناز\nمطلق نداشت در همه ملك هرات بل\n\nامسال شد ز همت این هر دو خاص شاه\nمنکوب و در بدر همه بیهوده و دغل\n\nبیچاره قمبر اور عبدا یکی شدند\nبا هم برنگ شربت دو شاب با عسل\n\nادنی خریفه بزم افاضی است روز و شب\nبادیده چون ترن ابروی چو خمل\n\nدر کوچه معاشر بيك شیوه میروند\nخندان و تازه رو بهم سالمو كجل\n\nدر اسپطال و هم بيك قطع خفته اند\nمبروصی جذامی و سلی و کور و کل\n\nگاهی به پیش فخر کنم گاه بر کپل\nگاهی به شعب دست برم گاه بر قلل\n\nیعنی که این دو هدیه بود مایه نجات\nخواه از ملل خلل رسد خواه از دول\n\nراز نهان ز قلم برونی کشیده می\nما را جزای طول لسان کرده است شل\n\nفکر از میانه رفته و در مانده عیب جوی\nاز بسکه کار ها شده از هر طرف چتل\n\nنه رشوه نه روانه را ی گره گشا\nچون دعوی کرخ نشود عقد فصل و حل\n\nپیرو جو ان و مستبد و حریت طلب\nدر کار آینده ها که شود شعله مشتعل\n\nارکان دولت هیچ نخواند پروگرام\nاعیان ملت از چه ندارد در وعمل"}
{"book": "adl1162", "page": 158, "text": "١٥٢\nدر قریه جات نعره زنان فارسی که دزد افغان بکوه و دشت فغان میکند که غل\nدر خواب راحتند مقیمان باز خواست دزد از کف مسافر از ان برده پارسل\nبر گفته عوام کرابا شد اعتماد در هیئت که هست خواص انقدر دغل\nاز روی غور معنی عذراش را بخوان حوضی است پرزماهی چاهی است پرمکل\nتاویل کرده اهل طبیعت بظن خود کاین دور لا یزال و این بزم لم یزل\nهر کس که دید این غزل از روی شوق گفت کاین نظم در قواعد شعر يست محتمل\nاز بس کشیده معنی مضمون تازه را\nمشهور گشته نام وی از بانك بی محل\nخواب دیدم دوش وصف زلف کاکل میکنم چون صراحی خنده یا چو شیشه غلغل میکنم\nرشته بر پا به پیچیده چو ارباب حسد هر دم انگشتك با صحاب تمول میکنم\nطالسان کرده ام بر سر که این رسم حیاست ليك در معنی نواي شور وز اول میکنم\nکرده ام تعبیر آن گر فتنه خیزد موجها بر سر عالم من از حکمت تجاهل میکنم\nتار تدبیر از کف اهل خرد بگسسته است حکم تقدیر است هر جانب که شاول میکنم\nمصلحت از هر سر جستم فرد آمد بدوش این حوالت را بدان بان کابل میکنم\nگوزك در تعبیر خواب دیگران ز انسان کدی\nهر کجا دیدم تو را از قهر اتکل میکنم\nاگر کمال همین بر کمال خود ریدم وگر جمالی همین بر جمال خود ریدم"}
{"book": "adl1162", "page": 159, "text": "١٥٣\n\nز اتصال ملولم ز انفصال غمین با تصال خود و انفصال خود ریدم\nز روی شوق طر ب بر این خود خوردم همران قد ر که ز غم و بر شمال خوریلم\nمریش دشمن بد اعتقاد من سو کند بد و ستان بلا اعتدال خرد ریدم\nصلاح فيشن چت و فساد طول مذاب ازین سبب بطر از کشال خود ریدم\nشبي مسخرفی با بر وت خو د گفتم خبر با بروی همچون هلال خودریدم\nبحال زاهد اگر و ار سید مي ريدي چو و ا نمير سم اکنون بحال خودریدم\nنصت چيست مرا ز اعتبار عزت و جاه همین قدر که بخرج عيال خود ریدم\nز یده ام بخیال و بکفر هيچ کسي هر آنچه ریده ام اندر خیال خود ر یدم\nبقيل و قال مهان هیچگونه ممکن نیست بیا بیا که بقیل و مقال خود ز يدم\nيعقل و فهم اول قاسی و دوم قاسی برفت آمدن کو توال خودر ید م\n\nعجب نیست بحمام کر ده گو زك بول\nکسی به كفت بد يك و جوال خودریدم\n\nمحتاج نیستم که بکس التجا کنم الا بکار خی که از و بند وا کنم\nکه رجهم تر اکطرف که دگر طرف کاهل به پیش دست برم که قفا کنم\nز اهد صفت به حجره کشم که بصومعه گاهی بسوی مدرسه و خانقا کنم\nچو ن هیئت نخست سوی گو نيش برم بر خوانم و بمجمع رفیقان صلا کنم\nیا هد به سازمش ببر شایخ دال داری و ام هزار ساله خود را ادا کنم"}
{"book": "adl1162", "page": 160, "text": "١٥٤\n\nلیکن ز بیم خفیه نویسان که پیه نیست\nریش سفید داری و روی سیاه زشت\nجور و دوام بیخطر نشنیده کس من دیده‌ام\nمامور مفتوح القفا پای معلم بر هوا\nبا خایه‌کی محرم بودی یک خواجه با ابنای دهر\nهان رشوه نگرفتی کسی زارباب حاجت برملا\nدیدم ز دریا بار ها صد غرق بیرون آمده\nگه‌گاه ما در خطه‌کی میکرد با دختر شب\nبا خوک در یکظرف نان خوردن نشاید دینه وز\nبی‌پرده بیرون نامدی مستوره هرگز از حرم\nزاهد بچشم همکنان اندیشه کردی از گنه\nاز کس بچابر شعبه تعداد می‌شد حرفه را\nاز آدمی مانند کو مامور مکتب را زدن\nعصات مؤمن محتمل کبر از جهنم بوبرند\nتفسیر قبر آن حالیا بر عکس موضع اهم\nنسترده ریش و شرم را استرده میدیدیم ما\nگویند مردم در مثل زاد است از سگ آدمی\n\nاین کلب جوع را بچه دارو دوا کنم\nگو ژک چرا ز باد دازین رو سیاه کنم\nآه سحر گه بی‌اثر نشنیده کس من دیده‌ام\nمن وه‌لی بیک‌روجر نشنیده کس من دیده‌ام\nمحرم بقطر کبرخر نشنیده کس من دیده‌ام\nگیرند با ضرب ذگر نشنیده کس من دیده‌ام\nیکسر جهان غرقه به بر نشنیده کس من دیده‌ام\nدر روز روشن از پدر نشنیده کس من دیده‌ام\nخرس سواری بر زنشندیده کس من دیده‌ام\nاکنون به بیگانه چکر نشنیده کس من دیده‌ام\nاندر معاصی مفتخر نشنیده کس من دیده‌ام\nکون آش زارباب هنر نشنیده کس من دیده‌ام\nبیرون کشیدن همچو خر نشنیده کس من دیده‌ام\nاز تحت بر تخت سقر نشنیده کس من دیده‌ام\nتاویل آیات بقر نشنیده کس من دیده‌ام\nچت ریش با شرم ببر نشنیده کس من دیده‌ام\nوز زاد آدم چون تکثر نشنیده کس من دیده‌ام"}
{"book": "adl1162", "page": 161, "text": "١٥٥\n\nنطق مطول خوانده‌ام نثر مسجع دیده‌ام\nچون نظم گوزل مختصر نشنیده کس من دیده‌ام\n\nبا همه محتشمی بنده‌ کمینم چه کنم\nتا کجا برده دل کوشه نشینم چه کنم\n\nیکدرم قیمت و ابنای جهانم تابع\nاینکه در حقه انصاف نگینم چکنم\n\nعاشقان بنده خال و خط مهشر قه و من\nروزگاریست که مداح سرینم چکنم\n\nزاهد و گنج و یا داعیی و سخره‌ خویش\nاو چنانست من زار چنینم چکنم\n\nهوس آرزوی نفس ز افلاک گذشت\nچون نداند که کف خاک زمینم چکنم\n\nعمرها شربن گیش خردمندان بود\nکس ندانست که آخر بچه دینم چکنم\n\nکس گلی طلب از گلشن ایام بچید\nمن آزاده گرا ز ناز بچینم چکنم\n\nگر چه گوزک شده‌ام دست طمع کوته نیست\nبعد ازین گر بکف حرص زبنم چکنم\n\nبه بستان محبت یکقلم گلدسته را مانم\nبه بزم عشرت ایام مغز پسته را مانم\n\nبمیدان قضا دست رضا پیش است میدانم\nاگر کاری نکردم پهلوانی بسته را مانم\n\nنیم زاهد که بیجا سر کشم از خرقه و گویم\nبطوبای حقیقت نخل از خود رسته مارانم\n\nسر خرگشته‌ام در محفل ارباب آسایش\nبدفع چشم بد کو کار دار شسته را مانم\n\nقویدل بودم از بس باقویدستان سفر کردم\nز ضعف بی تمیزان رشته‌ بگسسته را مانم\n\nنه گر قو گردة بودانه بازدهی بد خویم\nچرا اندر بساط دهر مرغ جسته را مانم\n\nکیم گوزک صدفهای سینه‌ام مدقوق مطرب\nبا حکام اطبا چینی اشگسته را مانم"}
{"book": "adl1162", "page": 162, "text": "١٥٦\n\nدل یاران بمن نا شـنا بو داست دانـستم\nندارد زیب پاس خاطر آزاده طبعانرا\nزاهل مارکط دیوانه آشا عجب دارم\nچه کیفت اینکه عالم مست ین دورمولانات\nگناه اعظم و فیض الله وعبد اللطیفش چه\nدرین بزم اتفاق دولت مات یکست اما\nحذر کا خربطوفان حوادث عرق میکردد\nمشو پابندریش زاهدود تارپر پیچش\nسرا و خانقاه لنگر اوحجره های او\nغلاف گندم ازگندم جدا بوداست دانستم\nکجی ها از برون های رسا بود است دانستم\nکه این نا پارسایان پارسابو داست دانستم\nمی این شیشه ز افیون برهوا بو داست دانستم\nسر این فتنها نایب قضا بود است دانستم\nرضا بعضی وبر خی نارضابو داست دانستم\nبکشتی که نادان هاخدا بوداست دانستم\nکه این موحلقه دام صد بلا بود است دانستم\nبقول مولوی بیت الزنابوداست دانستم\n\nجهانرا کهربای ودوآهن ربا کو زک\nبفن خویش آدم ربا بوداست دانستم\n\nیا د ا یا می که درس عشق از بردا شتم\nگوش هو شم بسته پیغام نا ا هلان نبو د\nنه مرامد فوعه نه مقبوضه نه انوانتری\nنه مرا بیم جز نه ترس از کتر معاش\nبر د راستاده بود مین که شه سرمینها د\nعدۂ اهل بصیرت جمع ار باب رسوخ\nخانقا د و مسجدو تالار و لنگر داشتم\nچشم را از عیب کور وگوش را گرداشتم\nنه ز جدول آکهی نه فکر عبدر داشتم\nرو ز ها خود را اکر چه غیر حاضر داشتم\nباکدائي خو یشرا از شه فروتتر داشتم\nحجره ها پر از الادنك قلند ر ذا شتم"}
{"book": "adl1162", "page": 163, "text": "١٥٧\n\nنه چو زاهد فاقه میرفتم که صوم دائمم\nهیچگه با حربت خواهان نمیگفتم که گاو\nتا فزاید حسن اطفال کرخ هر صبح شام\nگرچه الدنك ترت الواتم\nدر کف پهلوان نامردم\nببر مه انگیزی نجار\nمهره مدعای نزادم\nفتح باب جهنست آخر\nاثر از سجده سحرگاهی\nنسخه شعر من بایران رفت\nتابع دله یار دیویم\nدر جدیدان عدیل قاآنی\nراز آینده کی توانم گفت\nعرصه کز وزیر و هیئت اوست\nعذر را هیچ يك پذیرا نیست\nکر مرا جوز کله دریابد\nبی نطق جدید میکردم\n\nنه چو مبر دادشان فسق مکرر داشتم\nقوم استبداد را من بسه خر داشتم\nچون معلم خویش را مرهون پودر داشتم\nدرسواد سخن گگر لاتم\nورنه در ذات خویش گجراتم\nتیشه تیز دست خرا تم\nخند طفلت ورنه لفا تم\nهمچو زاهد نواب طاعاتم\nآتغد ریا فتم که سبها تم\nتا چه آید جواب يكا تم\nنه که هم مشرب مسا واتم\nدر قدیان رشید و طوا تم\nکرده دامنه مك پيجا تم\nما تم ايكنون مجابران ماتم\nورنه من يکجهان سما جا تم\nميشناسد كه فلقلجا تم\nتا کجا میکشد سیا ساتم"}
{"book": "adl1162", "page": 164, "text": "١٥٨\n\nگوزك ار خواجه مطر بی کردی | لارها داشت نغمه کا تم\nدر بستر راحت نشستیم و خفتیم\nتا قول مخالف نشنید یم و نگفتیم\nهر چند بجان سعی نمودیم چو زاهد\nکز حسد از سینۀ احباب نرفتیم\nزنك دل ما هیچ سوهان توجه\nنزدود به بین تا بکجا سخت و کلفتیم\nدر مشرب ارباب ریاست همه طاقم\nدر شیوه یاران طریقت همه جفتیم\nهر خش که در بزه کسان بود شنیدم\nهر لطف که در خواطر ما بود نهفتیم\nدر جام حریفان ارادت همه سانم\nدر شیشه انکار رفیقا چو آلفتتم\nگوزك بهمه عشوه کری همچو تخلص\nتفریح دماغ نشد ستیم که مفتیم\n\nنه رشوه میدهم نه رشوه كیرم | نه بیکی بان نه در موتر شفیرم\nنه پاپ روسم و نه عالم فارس\nکه نبود از مسلمانی کزیرم\nنه مانند الف نادان محضم\nنه همچون با یکی با شد بزیرم\nنه در ويساك هندو مقتدایم\nیهود از ابلۀ من ملا گبیرم\nنیم صوفی نیم زاهد نیم شیخ\nکه بر اوضاع ملت خورده کیرم\nنه بیمارم که در نیخ و طبیبان\nببالم کی پرستاران فقیرم\nنه در دین پای بندم نه بدنیا\nاز ان دریا وه بنوشتن دلیرم\nنه عذرایم نه صفرايم که هر دم\nبمیرداد شان جنبد فطیرم"}
{"book": "adl1162", "page": 165, "text": "۱۵۹\n\nميفخرم كه من علاقه دارم\nعینازم كه در مكتب مدیرم\nنیم شورای دولت كز سر حرص\nكنم آبی کل و ماهی بكیرم\nنه مستوفی نه سركاتب نه مامور\nنه در ایران نه طوران سفیرم\nنه اینجینر نه آتش کار برقم\nکه چون ویران کنم كویم بكیرم\nنه باقیده كه از بیم محصل\nبر آید باد بموقع ز زیرم\nبدین سان باقهم رخشم صدرا\nهیولا ام که هر صورت پذیرم\nبیان راست نتوانم که ترسم\nدهانم را کنند تا کوش چیرم\nمن آن طفلم که در روز نخستین\nزبستان طمع دادند شیرم\nنگوزوکیم اعذری دکر نیست\nبغیر از ریش بنمایم که پیرم\nهزار شکر که درد هر کار دارنیم\nفساد پیشه و عذا رو هرزه کار نیم\nجو مور غله بخود جمع ميكنم امسال\nكدام دا روسیه روی همچو پارنیم\nمرابسك صفتی کرده دوستان منسوب\nسكی شکاریم اما پی شکار نیم\nوفای دوست مرادر بدو میدارد\nمن از جفای جفا پیشه کان فرارنیم\nسفید و معنی وليكن سیاه بیرونم\nکجا ندرون و برون راست چون منارنیم\nنه صاف مایل صوفم نه شایق مخمل\nبقید اطلس و و ابسته توار نیم\nبعلم عقل تنازم كه صرف کو زوكم\nبزهد و ریش چه فخرم که اهل عارنيم"}
{"book": "adl1162", "page": 166, "text": "١٦\nهزار ارمانکه همچو طفلاندرین دبستانکشش نکردم\nبنار حرمان زمهریاران برنك خامان طپش نکردم\nمریض جاهم امیرعزت زکام دولتچراچو مردان\nنه فصد کردم نه قصد حمام غریق خطط كه فش نكردم\nبسوی بركدویدم از ره نه مارکطرا خرابکردم\nادای شکرکه مثل مژگان بدیده کس خلش نکردم\nبه مال کسرا بحیله خوردم نه نان مردم بخیر چشمی\nنه برشکستم دل یتیمی که روز دیگر سرش نکردم\nمراگناهی بروسیاهی ندیده باشد کسی جزاینم\nکه چون خسیها ندون طبیعت بذوقجوئی، وش نکردم\nتمام عالم بحسرت غم گهی پی بیش و گه پی کم\nمن ازتغافل نه ازتعادل درین فرزگه چرشن نکردم\nچو نیست مالم درین خیالم زبود و نابودچون ننالم\nمنش دردهرچنان ببندم که یکمراتب دوشش نکردم\nبشم انصاف اگرببینی بسویم آخرمحیط یاسم\nنمادیان که ره نبردم جماکیان که رکش نکردم\nزنیکنامی چه کرد حاصل اگر به پرسد کس جماعتی\nزبان کویابنباشد اصلا بجز جوابی گه ش نکردم\nصادق نیم خلاف محبت نمیکنم\nچون نیست نکته دان سخن سنج بذله گو\nمن دانکی بمشرب من گون مجابریست\nصد بار اگر خلیفه دیوان بیکی شوم\nبنی خدا نگویم و ابناش نیز\nدر پله ترازو ی انصاف دیگران\nمعنیست پر ز بغض جمادیست پرحسد\nبکعالم اعتقاد ز طاعت نميكنم\nكتمان مدیم بیان بلاغت نمیکنم\nفردوسی ام ظهور شجاعت نميكنم\nاخلاص چون هزاره بحضرت نميكنم\nبر اولیای خاص شباهت نميكنم\nهمو زن با تمامی امت نمیکنم\nتوصیف ازین زیاد جنرات نمیکنم"}
{"book": "adl1162", "page": 167, "text": "١٦١\n\nدوشيزه ام چوبيوه زنان شرم خويشرا با شربت مويز دگر پت نميکنم\nتنظيم مملکت همه بروفق مدعاست زائر و شکست ملة و دوله نميکنم\nاز بس طمع بخواطر زاهد گرفته جا تعويذ را زشوق قراءت نميکنم\nدارم هوای حريت از بيم دوستان دستی بريش ميکشم و چت نميکنم\n\nقدت چون ظلم قوماندان رسا بودست دانستم دلت يکعالمی جور و جفا بوداست دانستم\nسوادبزرت جوشيد حسنت را نشد حايل خطت دود سگار سينما بوداست دانستم\nمن از باتيک علاقجات درعجب ماندم فروشد چوولی گندم نما بوداست دانستم\nعجيب الکالس بيرون ميدهد کلو که اش ورنه سرنيت صرف سنگ آسيا بوداست دانستم\nسرخودرزمين بنهادن وياترهو کردن خلاف مشرب اهل دعا بوداست دانستم\nنه تنها ما و زاهد درگدائی يضرب داريم حکومت هم گدائی نان ربا بوداست دانستم\nبکار سلطنت قاضی وحاکم يکدل افتاده با خنبرشوه هرفردی جدا بوداست دانستم\nجوانان وطن از روی سيلی ميخوردگوزک\nزد وخورد تو ازسوی قفابوداست دانستم\n\nما درين ملك بسی حاكم و افرد ديدم وندرين تخت دو صدکهتری و مهتر ديدم\nوان یکی سست ؟ اروی آرميدی سگ دزد دیگری شخ که ازو ملك مسخرد يدم\nلاله در دشب گردیده بدور ان یکی ليك در عهد يکی روز چومحشر ديدم\nبود در عهد کی خواندن قرآن گناه پيش روی دگری بازی لاتر ديدم"}
{"book": "adl1162", "page": 168, "text": "١٦٢\n\nبا مداد یکی از جامع او فوت نشد د بکری خفته الی توبه بستر دیدیم\nنه ز حکام که عمال سیاسی دانرا از پس گوش قلم بر سر دفتر دیدیم\nچه قد رشاه درین تخته زندق شده است چه قدر مهره برون رفته زشش در دیدیم\nچه قدر نصب و معرز شده دیدیم بچشم چه قدر از پی او عزل مکرر دیدیم\nکاه سر خوش بسر مسند شاهی مغرور کاه مغلوب کمی صرف مکدر دیدیم\nمسلم و هند و اثنا عشریان جدید هر سه را نیکتر از اسلم و انور دیدیم\nخاص شورای ملل راز پی فسق و فساد خفته با ما در و داماد بدختر و دیدیم\nدیده ام کفش فطن دوخته در پای قدیم بر سر مردم نو فوطه و تیرو بدیدیم\nخالی از عقل و خرد عالم و نادان زاهد شوخ و بد کاره تر از مردم چوبکر دیدیم\nتازه آبادی کان بر که از آقاصوفیست بر همی کرخ از میر مظفر دیدیم\nنو جوانان و طن غره مباشید که ما کاندرین راه بسی موتر پنچر دیدیم\nترك شد موعظه عالم استبدادی بسکه ما نطق جدیدا نه بمنبر دیدیم\n\nوقت آنست که پستین بر خویش کشیم خویشرا در کف سایه درویش کشیم\nصحبت ما بکسانی که ز عالم رفتند خود حاجت که غم از هیئت تفتیش کشیم\nعنکبو تا نه اگر دست ز واری تاز بر وی زده بر گوته خود بیش کشیم\nصید اکوز بود و ماده و یا نر ماده کو کنا رانه ز هر سو که شود پیش کشیم\nدولت و ملک ما متفق آزاد یست ما چرا منت المانی و اطریش کشیم"}
{"book": "adl1162", "page": 169, "text": "١٦٣\n\nشخص بیگانه بما جور جفا هیچ نکرد\nمرگ ارباب تمول که بدین رسوائیست\nما هم از تا زه نهالان معارف بودیم\n\nهی جفائی که بما میر سد از خویش کشیم\nکوچه حاجت که بمرگ دگران پیش کشیم\nحیف باشد که چو زلئز خرد ریش کشیم\n\nپیاپی ذل استبداد را میخواستم دیدم\nبخود میگفتم ایکاش عرض کس نشنیده میبودی\nخیال حریت را پیش این لیداشتیم پنهان\nتلامیذ معلم سالها میخفت در زیرش\nحکایات کیان و قصه فرعون میخواندم\nمدامم انتظار روز حق وفق زاهد بود\nانیس از کشف مستور اتم آگاهی نداد آخر\n\nشکوه ملت آزاد را میخواستم دیدم\nکسی کو نشنود فریاد را میخواستم دیدم\nپی تاریخ آن میلاد را میخواستم دیدم\nبمکتب سرنگون استاد را میخواستم دیدم\nدر اقطاع کرخ شداد را میخواستم دیدم\nبلی رسوائی زہاد را میخواستم دیدم\nبکام خویشتن فریاد را میخواستم دیدم\n\nچو دیدم عکس گوزك آرزوی صبخش کردم\nهمان انبانچہ پر باد را میخواستم دیدم\n\nدلاز چرخ چه نالی که چرخ چنبر تست این\nتو در خیال فتادی که گار خوبی و زشتی\nهمه فشارش قبر است شخص مامورین\nچنانچه منزرا حباب رو بویرا نیست\nهمیشه گیر صفت لوطیان شهر هری\n\nنه با من تو که با خلق کار دیگر شست این\nبسر رسیده خبر میکنم تو را سر شست این\nبه بارخواست تنازع نکیر و منکر شست این\nنه دخل هاشم این قریه ملک چونکہ شست این\nدژ سفید بهم میزنند کہ سنگر شست این"}
{"book": "adl1162", "page": 170, "text": "١٦٤\n\nبزهد دا من دنيا كرفنه پنداری که کس فرخته بداما دمهر دختر شست این\nو زيرهيئت تنظیمه است كوزك نیست براه میرو و قارقار مو تر نشست این\nايدل بیام ببر دن مردم توپ مکن علة از ان توست شگست برب مکن\nيکذار از عتیقه و بارجد يد شو چون گله برشویمت تو يا دسپرپ مکن\nکرآخذان رشوه تو را کون کنندبزور کون پاره گیر واعظ واز نصح چپ مکن\nز نهار از ین جماعه ناپاك زيشرف كرانگين بجام تو ريزند شب مكن\nعلاقه دار اكرزتو که گاه خواست كون سر باز زن ازین کرم از شوق و خب مکن\n\nگفتی که نظم کو زك وخائف مشابهند\nاین پیله مت را تو مسا وی به تب مکن\n\nيظلم بر دوام تو حيرا نم آفرین وی جور بر جفات ثناخوانم آفرین\nبركو جلند كر كري يا روز محشري نه نه که فرقه شر و تمندانم آفرین\nایظلم ترکی با بضرب باز ملك روس گفتا خمش كه سني و افغانم آفرین\nنه دوره تمتمه ام نه فشار قبر ز احباب كفرو مرك مسلمانم آفرین\nیحور كيستي ز كجا ئی چه مشر بی گفتا بلي زقريه داشانم آفرین\nایظلم اسلمی تو و من مالك فلوس هر سود و ان چو مردم غوريانم آفرین\nگفتم دول حقوق ملل را ادا کید کر باشد اتفاق نکهبانم آفرین\nدزد از برون بغارت ما بهره از درون من درمیان چو کوی پمود انم آفرین"}
{"book": "adl1162", "page": 171, "text": "١٦٥\n\nرفت از کف کفایت من آنچه داشتم  چشمه انتظار بقا وانم آفرین\nپشت از قفای من شد و از پیش رو نصف  من در میان چه خایه ولگانم آفرین\nاز دست جور در بدرم از ظلم کو بکوه  این سر نوشت بود بدیوانم آفرین\nهر انکه چرخ ندادش ز قهر خویش امان  برو بگو که شکایت مکن زدست فلان\nقساوتی که بما میرسد ز ملت ما  همان محبت روس است و خلت ایران\nندیده از همه اسلام رحم همدردی  کسی که عقد اخوت نمود با المان\nنتایجی که ملت داده دوستی یوروپ  شکست کشته نفور و عداوت افغان\nموزیم خوا نه اخلاص خویش را بکشا  دری چنانکه گشائید در رب از انسان\nز خوان خانه انثوران شوی مسرور  اگر ز هوتل بی دانشان نخواهی نان\nمخواه در نور حقیقت ز زاهد مفلس  که برق مردم بی مایه کم شود چالان\nعناق بقاب زید را تکه در مثل گفتند  پدیده که بود پشت قاب گر زنگان\nاگر چه رستم ایام خویش تن باشی  فشار می خوری آخر ز پنجه هویان\nز وعظ پند و چه واعظ خموش شو گورك\nکه از مصارف بیجا تهی شود انبان\nای پری ز کف بی خردان نوش مکن  صحبت یار وفا پیشه فراموش مکن\nنظر از گوشه نشینان وطن باز مگیر  پنجه در مقصد یاران خشن پوش مکن\nاینقدر از غم محنت زدگان سهو مرو  خویش را بی سبب از غصه سبکدوش مکن"}
{"book": "adl1162", "page": 172, "text": "١٦٦\n\nکوتی راحت ایام بقای بکند از برای دیگران آهنگ و سا روش مکن\nسید یوسف اگر یاوه سرا یده شنو گوش سوی سخن بیدم و بیکوش مکن\nحاجتت هست واگرنیست مبابات حجاب ما ورای تو کسا نند تو خاموش مکن\nوان چرا غیکه بود آیت فیها مصباح و کرم روشن کنیش بیهوده خاموش مکن\nگوزك از بهر توصیاد اجل میسازد\nشیر وبیدارشو دخواب چه خرگوش مکن\n\nاي حريص يك درفوت زین مست دور شو گر عیشت آرزو است حریفه شعور شو\nای نفس اگر تو را هوس رتبه میشود سر شه میدهم که قرین صد و ر شو\nمقصود ماست کشت گل وکوتی وسرك گیرملك جوررفت بگو زود چور شو\nدرو انتظار وان ديده گو يكيزنك بيدار كورشو\nبا ظلم دیده چند بگو چرو فر کنی دیدی جزا يی دادكو لخت صبور شو\nگر میر وی مشوره توصیه میکنم یار شو ديومن تربدرخواجه روزشو\nگوزك كسی ز باد صبا بهره ور نشد\nبا فال نيك طا لب بادعبو ر شو\n\nا يصبا از من برو آخند بارك را بگو مفلس نيك خو ر ا ولاد بارك را بگو\nغاش زین بگر فته از اسب بخت افتاده گل بهاری لاله زار خرسوارك را بگو\nشیر رانماینده از دوغ سر خوش گشته بدم سرشت بد منشت نامبارك را بگو"}
{"book": "adl1162", "page": 173, "text": "مادر آزارگر بیان خرد بد ريدۀ \nکاسه ليس پر خوری اشکم تغارك را بگو\nدرنما ز صبح يسيغ خوا ندۀ در ظهر فتح \nعمه را در عصر ودر خفتن تبارك را بگو\nختم ها کر دی بزور قبله را بشكا فتی \nعزت کوحرمت کو مزدكارک را بگو\nو ر خطيب چكه چوخه كجادستار کو \nمزد پاداش و بهای چپق چار ك را بگو\nمتقيس نرد پس دبۀ بيكارۀ \nسایه خسپ گوشۀ بی اعتبار ك را بگو\nدانه چين بذله گوی مفلس بی مايۀ \nدار سازو حقه بازی و قمار ك را بگو\nسالها در فکر عشرت با ختی عمر عزيز \nتاس باز پر امید شصت و چما رك بگر\nشامل دشنام مخش و حامل اوضاع طعن\nلایق حدو قصاص و سنك سارك را بگو\nبفن شعر کی استاد بودی این من و این تو\nکجا از اهل استبداد بودی این من و این تو\nغمی آزادو استبداددارى ليك ميدانى\nنو پیش از حریت آزاد بوی این من و این تو\nچه مینالی زجور و ظلم قوماندان اعضایش\nخودۀ درو قه خود شداد بودی این من و این تو\nبجای گفته کوزك شدم از بس بسر خوردم\nز جاگوزوك مادر زادبودی این من و این تو\nنه تنها در گرخ می بودۀ چون خوله بادی\nبنوربان آسیا باد بودی این من و این تو\nباوضاع خرابی نکتۀ ها گفتی نمیشرمی\nز اول کی چنین آباد بودی این من و این تو\nوكيل منتخب رکن ایالت عالم عصمت\nبصغر ایدش از این داماد بودی این من و این تو\nدم گفته ازضعف پیری گشته ام گوزك\nکجا تو قلعه فولاد بودی این من و این تو"}
{"book": "adl1162", "page": 174, "text": "١٦٨\n\nمیخورد خون زابخته تقصیر قضا چه\nزاهد که با خلاص پرستید خدا را\nای محتسب خانه خراب از نگه می\nمیر آب اگر نقره شکسته است اگر قلب\nنه عذر بکار است نه زاری نه تملق\nاز دست طمع قاضی کوران شد محبوس\nانگشت بدندان تحیر نگز د کس\nاز بهر رفیقان نکشی بار تحمل\n\nپوسیده لبش مردم بیگانه جا چه\nپرسید کسی زو که بگو این من و ما چه\nبگذار که تا تخته بپرد بشما چه\nگیرند ز من آب فرو شد بیدا چه\nشاهست کند هرچه باین مشت گداچه\nبد نفسی از و بود بدیگر علما چه\nگز زوك بسخنهای تو این نشو نما چه\nشمعی که نسوزی بهزار شهدا چه\n\nببر باد صبا از من پیام آهسته هسته\nبگویش نیر اقبال عبرت را همین کافی\nضعیفانرا بخواری مه ببین کاخر برون آید\nدرین تندی که میرانند اسپ اهل طمع ترسم\nنه بیند نشاه آسایش گیتی کسی کانجا\nهوای سرکشی آنلحظه بنشیند که بنشاند\nزدام و دانه زاهد تابکی سجاده آرائی\nز خامی کار ناید ناتوانی پخته کاری کن\n\nیان شکر لب نازك خرامم آهسته هسته\nکه آید از پی هر صبح شام اهسته هسته\nبپای لنگ از کار کدام آهسته آهسته\nکه از کف بکسلد آخر لگام آهسته آهسته\nباقائی کشد کار غلام آهسته آهسته\nبجای سنك برفر قش ز خام آهسته آهسته\nاز ان ترسم که افتی خود بدام آهسته آهسته\nکه علت زاید از حلوای خام آهسته آهسته\n\nمهر غمن کسی است که تقسیم آب تعلق بو بست"}
{"book": "adl1162", "page": 175, "text": "١٦٩\n\nبدین بید ار مغزی مالك دفتر نمیدانم تکاور چون دواند پشت بام آهسته آهسته\nز رسم عاملي از واقعی رسیده ام گفتا نخواهد خورد این قانون حکام آهسته آهسته\n\nمکش تیغ از نیام و خون مظلومان نریزان تا\nنریزد خونت گردون زانتقام آهسته آهسته\n\nچون جوانان وطن مضمو از تو کرده با چنین شیريني ا خبر کار حسر و کرده\nطرفة طرالي که در قرطاس چون بوطيفرنك نشر عالمرا بنظم خو بش نار و کرده\nچون شکفتي چنی صاحب سخن را پتره کن کار با ید گر دخشتي را که خود زو کرده\nقوه سه اسپا میگویند داری در جماع کار دو مامور مكتب را بيك لو كر ده\nقدري تو باش قد جان و دافزه لتر زكوه نزد این لود ولتان خود را بيك پو کرده\nیکجهت کمر دی بخود راه استبداد را این دو ضد را پار یا امسال یکئو کرده\nراست گو پلتيك با ندبير كردي يا فسون یا چو زا هد خویشرا از فاقه مقدو کرده\nریش تو از بسکه بالید است در گرد ذقن کو ئی کلبو ته را در باغ خویشو کرده\nگر جوانان معارف را امین دانسته اعتماد خویش بر دزدان دینو کرده\nا يمهندس دانش فهم و فر است نیست هر که همتو میکند تو نیز همئو کر ده\nایصبا از من برو گوبار غوریان را بکو خرج از میخرددا و صاف سکو کرده\nاین مثل مشهور میگویند اندر شانفلان نان فتفر خورده کوکو بد و او کر ده\nنظم گوزوك ـ از حیدر رقص صغراهر سه را گر بمنبر خونده واعظ فقط او کرده"}
{"book": "adl1162", "page": 176, "text": "۱۷۰\n\nهلا کر بگو که این دیك خام سر رفته بخواب امن مرو عضو تا كمر رفته\nکه که خر مه اش رفته بود میجستی کنون چو دله نا هر دو خایه در رفته\nو فا طمع مکن از آن کسی میپرسی فلان کجاست بکویند در چکر رفته\nزبسکه شایق کونند اهل عزت و ناز بریده رنك زکس مردی از ذگر رفته\nهمه بكير خری بود اعتبار جهان به بین که رشته عزت بکون خر رفته\nعجب که مرتبه غوثیت بدست کسیست که بارها به پیش نفری پدر رفته\nدو حصه كير ده عبادات از خویشر ازاهد یکی بجای و یکی قیمت شکر رفته\nز شرم با دتغرت است گوزولك از میدان\nز حرف زشتر فميقا ن خود بدر رفته\nآه از دست مستبدان آه خواه اکبر رعیتند خواه سیاه\nبا و جود که حریت خوا ها ن بسته از شش جهت بر ایشان\nبا همه جد و جهد مي نكند از حیل دست خويشرا كوتاه\nاندکی زجر را غنیمت دان زاهدانص إن بكلاد تلاه\nمیر احمد سجل مخفیه نوشت در بلاد اوفتاده فیض الله\nکار بیجا نمو د مير وكيل روي گوزولك شد از ميانه سياه\nاز اسا رت همیشه از ا داست هر کرا بستکی است با شو را\nآنچه با کار و ان علبز ائي می نماید نكر ده اهل فراه"}
{"book": "adl1162", "page": 177, "text": "۱۷۱\n\nراست بینی و راستی مطاب ز انکه کج می نهد بفرق کلاه\nمی بده رشوه هر که میخواهد لیکن از هیچ کس نجات مخواه\nمی سترربش از جق کوزوك\nکرتو را هست قصد خدمت شاه\n\nبرق چالان کشته با یار از ره دور آمده یا که فرمان بهر کشف متر مستور آمده\nیارئیس هیئت تنظیمه از راه سفر یا جوانان وطن با ضر ف بلور آمده\nيا دك اين با نور ك اين با تهر از اسفزار بر كف همت ركابی از پی چور آمده\nیا چرا غان شب مولود اعلحضرتست كاعمی سفلی چو علوی سر بسر نور آمده\nیا شعاع آتنی ظلمت با علا قدا ر یا وکیلان ملل از جانب غو رآمده\nیا ز باغ نو کن آقای ما احمد قلی بر سر خادم ز تا ك لعل انكور آمده\nيا صفای باطن زاهد برون شد از غلاف يا با سي دان وزیر فیض کنجور آمده\nیا هواخواهان آزاد یت برحب وطن بر هلاك مستبد با تیغ سا طور آمده\nهر يكی را نامه علم كبكر نانی بکف هر سر پر از بیان امپرا طور آمده\nمیخرا برد یکران کردند من گوزوك شدم تاکجا بنگر که بر ماعاجزان زور آمده\n\nگفتم این از رسم قانون نیست گفتا کوتوال\nتو نمیدانی همین اندکا تو رآمده\n\nما زا بکبر و دار چه و ا قندار چه یعنی که با خیار چه و با شرار چه"}
{"book": "adl1162", "page": 178, "text": "۱۷۲\n\nما را دعای دولت اسلام کافیست بر هیئت قرار چه و فرار چه\nبا مستبد هدیه ستان دشمنی چرا با حریت طلب چه و با رشوه خوار چه\nما بیعتی علیحده داریم و غیرتی با پشت رود و مینه و قندهار چه\nما وحشیانه از سر هستی گذشته ایم با قوه گریز خوانین سوار چه\nما تابعیم مرکز دارالخلافه را با مردمان قطغن و شهر مزار چه\nما روز و شب مدافعه میکنیم با خورد برد کشکش علاقه دار چه\nگر اعتبار بسته بدو دستکار نیست دود سگار بر لب هر باده خوار چه\n\nوانکس کو بر نصایح نطاق قانعست\nاو را بنظم گوزوک شب زنده دار چه\n\nشبها یاد غمهای مینو نکردی وگر نه ترا ختم بدخو نکردی\nدو جو گر تحمل همیکردی آخر تفاوت دران بزم یکمو نکردي\nبلی شاکرستم که بر عون لا حول بدست خسانم ترا زو نکردي\nجسارت چنان کرده بودم که هرگز بعهد صفي مرد شملو نکردی\nولیکن تو از لطف داعی نوازی غضب همسر زور بازو نکردي\nمن بی ادب ز انجمن راندنی ام چرا خار و خس را بیکسو نکردی\nمرا نسبت کفر کردی ترنجم که نسبت به الو و پنجو نکردی\nنیم منصف ار خوک خوانی و خر سم ننالم که این شتم نیکو نکردی"}
{"book": "adl1162", "page": 179, "text": "۱۷۳\n\nبهین اگر حال گوزوك بد بدی حرام است تا بجا بجا گونكردي\nخطی با من نوشت عبدالله کای پدر خو بشرا کتوکردی\nبهر چمار حیات بی تو ته از وطن رفته سر و کر دی\nزارع مهربان انحا را از سر پورت شاز لکو کر دی\nدفعه از برای پشته کشی ز پشرا زانسبپ تو گردی\nبهر تسکین حریت خواهان بستریدی بکون گو کردی\nاینهمه کبر برای فرزند است با من و با قبك چه رو کر دی\nقاصد اورد شیده ام کاول در بر خود عبای نو کردی\nبعد از ان حو يشرا الى گردن غوطه در خر من پلو کر دی\nنه خودت بل ملا زمان را نیز تادم و گوششان ملو کردی\nتا شود راست کار طاحو نه مقصد خويشرا تلو كر دی\n\nیارواز دست جارو از ه زکان\nبهر نکلکه عضو لو کردی\n\nكيم من مفلسی سر گشته از معرفت دوری شکمبوئی حریصی دبه از عقل معذو ری\nبد بد عارۀ از علم حکمت روی بر تابی سفيهی ظالمی نامرد می بك هيئت چوری\nعتیقی مستبدي وحشی زشتی بداخلاقی تکبر مسلکی ناپاک بد کردار مغروری\nبصورة همچو زاهد دمبدم سجاده بر دوشی بمعنی راهیب ديری و بر صيصاو با عو ری"}
{"book": "adl1162", "page": 180, "text": "۱٧٤\n\nپدر ازار مادر نجشي اسلام بیزاری خدا نا ترس کذاب و وكيل خواجه زوری\nزگون زانیده بر خویش استم کرده نقاش تظلم پیشه علاقه دار بی مست مخموری\nمعلم مشربی بالميك بازي ناخدا ترسي معاون مذهبی از پا کشی شلوار مأموری\nپدرسان عالمی ظامی پسرگو نوادی حلمی نشاید اینچنین شیرین لبا بد انچنان شوری\nپداس خاطر اعدای دین بکمالع لطفی پی قتل معاما نان بكف بگر فته ساطوری\nمعارف را چه باشد گوزوك ما ناله نرنگی محافل را بگاه جشن هست اواز طنبو ری\n\nگر وكيل منتخب مشغول جانکند ن شدی محتمل کا فلیم ما ابا دچون لندن شدی\nسعی بر درس معارف گر معلم داشتی هر تلامیذی از و استادبر جرمن شدی\nسید یوسف وارم از میبود اشکم بر حرام کی مرا امروز چاك از پشت پیراهن شدي\nایبر انصاف ایا ات گر بیا ربدی بجا سبزه عیش طرب شاداب تاگر دن شدي\nحریت خواهان اگر دست از ستم میداشتند مستبد از روی رغبت لابس فيشن شدي\nدر صنایع گر عمل میکرد ارکان دول اهل ما سر بسر ازاد چون برلن شدی\nما در ایام اگر زادی من ابزنام نيك خایه مامای ما کی لازم کندن شدی\nاز سه نیر پنج تیا یا زده بگذشته گو رکا خر بفن خویش ماشین کن شدی\n\nبناکانی بزار ایچرخ گردون کام درویشی بجبان از براي مصلحت ارزو ریشی\nنه بر مظاوم اسایش نه بر بیچاره ارامی نه ظالمرا بخاطر از جفای دهی تشویشی\nچه عیب از پهلوی عدل با الت خفته ناپاکی کدامين دا كتر جذ وارراد بدست بی بیشی"}
{"book": "adl1162", "page": 181, "text": "۱۷۰\n\nبخوان مسکان بی‌قط قط جواب نتوان شد\nبی‌ خذلان یاران عاقبت سامری آسا\nنه استبداد را صبر و نه بر آزاد انصافی\nخبر ده ایصبا در خفیه مامورین دولت را\nعسل را نوش نتوان کرد بی اندیشه نیشی\nبخلوت کرده پنهان زاهد گمراه جامیشی\nنه آقا ملت دارد نه عذرا را بود کیشی\nکه بهر انتقام ایام دارد جمع تفتیشی\nتو راگوزولك چه دارد انقدر گستاخ لافيه ن\nکه از نيك و بد ايام هر گزمی نیندیشی\n\nای کاتکی مهندسه چالاک بودمی\nگر دولت هنر بد هم یا شیر افتی\nصاحب رسوخ بودمی چون میرکبراق\nتعویز تیو بندی اکبر بودیم مرا\nتا کشف شد معا مله که په و صفا\nبیدار اگر بشب بودمی صبحدم بخواب\nيا لك دار ساوه ترياك بود مي\nکی بد سرشت هرزه و بیباک ودمی\nاز پیش بس گو اندکی ناپاك ودمی\nبر بازوان نوشته چو ضحاك بودمي\nدر خاطر آر زواست که دلاك بودمي\nسفاك تر زمردم سفاك بودمي\nگوزولك چو دیگران هوس عز مال و جاه\nگردا شتي شکسته و غمناک بو دمي\n\nرسید مژده که آمد زمان آزادی\nچه گفت گفت که ای بیکسان افسرده\nوليك وقت خرابي بود که دالان تان\nزطرف کابل قاصد جلال ابادی\nشنیده اید که بعد از خراب ابادی\nزدست چور کسان رو کند بسا بادی"}
{"book": "adl1162", "page": 182, "text": "هنوز طائفه بیوقار کوته فکر بسر نهاد ز عشرت کلاه سنبادی\nبخون اوست همان تشنه او چنان خرم که میبرند کشانش بسوی دامادی\nندیده است و نخواهدست هیچ نشنیده که نیست دور فلک را علامت شادی\nگمان فاسدش از راه برده میگوید که نیست معتبری غیر شید وشیا دی\nچه سالها که بسر بردایم و خواهد برد بمکر و حیله و چال افکنی و برادی\nحلال برمن فانی حرام باق باد که این هنر نبود غیر خانه بر بادی\nبگو نصیحت کوزوك کراپسند افتد بکوش هوش و رضائك چيفرآ بادی\nکه رفت موطبر سواره بر شر عشوت که روز کار نرانندش بخاك اوکادی\nکه خورد مغز یتیمان بظلم چون ضحاك که کاوه خورد نکر دش بتيك حدادی\nبروز نصب عمل کار حکم شر نیست بگاه عزل همان خون فرق فرهادی\nمکبر تو غافلی از زخم پشه نمرود که کرده کالبد باغی خیال شدادی\nبکند سبات گوزوك ببادِ حسرت داد\nکسی که کوش نکرد این بیان استادی\n\nاینکه در ملك كمرخ نیست چون رسوائي رو زم در گوشه افتاده و شب در جائي\nنه مرا داعیه روس و نه پروى فرنك خرس در کوه ند ارد چو من استغنائی\nخلقی از واسطه بندى آزاد شد ند خواجه را چیست که دارد هوس آقائی\nتا نخست اهل کرم قطع وظایف کردند. بعد ازین نیست کسی را هوسی ملائی"}
{"book": "adl1162", "page": 183, "text": "۱۷۷\nجیفه داران بسر جیفه دنیا بدمند\nزا هدا غصه جگر میخورد از تنهایی\nگو ز پیکار اب تول همه سرسام بدند\nچه شود کر بدهی بهر تفرج نالی\nز دوش خود وکیل منتخب گفتم ببردباری\nشتر زایید اما بر شتر شدجك سرباری\nبآباد پست سعی سلطنت اما نمیدانم\nندارد در خرابی اولیاء مملکت کاری\nجاءلا قداری مست یا دیوانه می آید\nنمی زاید مکبر از مادر ایام هشیاری\nنه آزادی بدست آمد نه استبداد از کف شد\nمیان هر دو همچون عکه کم کردیم رفتاری\nباخذ باج زا دوزین دولت قانعم اکنون\nبهر جا چیده قضات وطن از شوه بازاری\nبه اکیکه نمی مجاور شد شاه چه خوش باشد\nجا کر بر تواند از در راحت باز سر کاری\nفلك بر انتظام ظالمی مد سخت مقید شد\nکه نتواند گریزد از کمند لینك پاداری\nنه ارکان دول حالی نه باران دال واقف\nهمه در خواب غفلت رفته ایم ایچرخ بیداری\nاگر تفتیش براحوال قوماندان شود آنکه\nسرش اکروقة برسنك جزا هم چون سر ماری\nبه نه جوانان وطن دانسته ای گوزك\nبرای مصلحت بفری کنی لبته ناچاری\n\nفلك انسان کتیجد از قلم حکمت شبیشه رنکی\nبریزد کزبہی تفریح محفل طره بنکی\nزخوای جهان میجو شد اکنون وضع آردی\nببا ونی میدان آرد مطرب یادف و چنکی\nنظامهای قو ماندن کوآوالی و اعضایش\nشروشور فکند آنسان که تابر باشد و جنکی\nوامیس قوامیل ملل خر در فته بود از کف\nنمی آمد به تفتیش هبری کر قابل انکی"}
{"book": "adl1162", "page": 184, "text": "۱۷۸\n\nنه بهر مدعا و خويشتن اثر جهل نادانی\nبقانون در دافع کبر او زد از ادب دنگی\n\nمکافات عمل از منجنیق دهر هر ساعت\nزند در شیشه عیش ستمگر دمبدم سنگی\n\nباند از انقلاب دادك وافعال قوماندان\nنه آثار بسیر فکری نه عذرا را بیا و نگی\n\nجهان آسوده شد از مردم راشی هلاگوزوك\n\nبرای خواطر احباب خود بنواز سارنگی\n\nچست ز هد ز ما نه میدانی\nکابرو از ون و نقش ارژ نگی\n\nبوی سر تا بدوش ریشی جت\nیاوه پیما و ئی بکف دنگی\n\nدودکی چرس ماشکی ترياك\nخورده باش طرۂ بنگی\n\nکاه چرتی که تا کرا کاید\nخواه در صلح خواه در جنگی\n\nکاه گوید که گیست تا فکند\nبر سر عضو عارفان زنگی\n\nقیفذ یار خوار بد کیشی\nکجر وی بد نهاد خر چنگی\n\nنه نمازو نه روزه ونه حج\nهمه در پیش ا و بشور دنگی\n\nامردی کر بدست او افتد\nکوشه فیر د حجرۂ تنگی\n\nصافکی دلر بودۂ مستی\nرندکی شوخ دیده شنگی\n\nبدر بار او ز روی غضب\nهمچو دامجنه میزند هنگی\n\nعجبب از بتازد از گردون\nبر سر اینچنین کسان سنگی\n\nور نه گوز وك چرا کنند بعبث\nبا ر منت ز شلکی لنگی"}
{"book": "adl1162", "page": 185, "text": "۱۷۹\n\nاز دعا گر روز بهتر میشد از روز دگر\nیا اجابت می شدی هر شب دعا میکردی\nنه از پس حاصلی دارم نه از پیش\nبسی چون غارو پیش سوسماری\nبه بد نامی دریده پیرهن را\nچو اندر پای عذرا شالواری\nچه میر احمد حلیمی برده باری\nچه فیض الله مفتی رشوه خواری\nبحمد الله که روزم آخر آمد\nسفر در پیش من موتر سواری\nاگر در خوانه میکنجدی اینك\nبخود میبر دمی هر دم مناری\nنه درد انمته گی استاد فسقم\nنميكيرند از من هیچ کاری\nحصول زندکانی چرت بنگی\nقماش مردمی دود سگاری\nبیا در اینا فا غرم که باشد\nپیانو و رباب و چارتاری\nکبرو غمت وصف اخوان صفا می کردی\nعقده قولنجرا بر دست وا میکردی\nورچو قوماندان نمیدادیم تحويلي ببانك\nآنهه نقد دغل را در کجامی کردی\nبیحقی را جور میکردم چو میردادشای\nبرو زارت خویشرا گر آشنای کردی\nاندك دانسته شدی پایان تفتیشی ملل\nور نه برحكام اعلي ادعا مي كردي\nگر ظالم را زبر میداشت مامورین تان\nکار تیلفون به بوق آسیایی کردی\nاز درون گر بودي وابنته ناموس ننك\nاز پی راحت برون چون اقتضاء بکردمی\nگربدی امسال قحط آب همچون پار سال\nروز و شب در او فروشی آشنای کردی\nشرکتی ماگر بکار برق بودي سودمند\nدخل او را خرج عیش سینما مي كردي"}
{"book": "adl1162", "page": 186, "text": "۱۸۰\n\nشادم که از دو دیده من در دل آمدی\nدر کلبه مقر بیحاصل آمدی\n\nاینائب زمانه هری خونبهای توست\nدست خوش که بر مدافعه قائل آمدی\n\nحیران آن شدم که پس از دور کارها\nعالم از ملك رفته و پس جاهل آمدی\n\nناقص نخواست که پی جمع و خرج مال\nدر اخذ فیض پنه عجب قابل آمدي\n\nیاد دی که مادح مدح تو روبرو\nدر زیر تیغ دودم تو بسمل آمدی\n\nشیخ الشیوخ مرشد عالی که هر دمی\nفیض و فتوح و کشف هنر واصل آمدی\n\nمیگفت فاش بهر مردان پرده دار\nکی آنکسان که جانب این منزل آمدی\n\nفهر سیدی زمن کی جامع مهرو وفا چونی\nدر ین بمیدعائی ایجهان مدعی چونی\n\nز اوج عزت آخر در خصيص ذلت افتادی\nبمردم دیدها بنشسته بودی باخدا چونی\n\nهری گلشن شد اما نغمه داود میخواهد\nسلیمان تخت را آراست بورهبر خیار چونی\n\nاسیر آرزوی تفلك اماره تاچند\nهلاك جادوی سیما و کیمیا چونی\n\nمخواه از دهر دون پرور اگر بد کرده نیکی\nکه دارد صبح ظالم در قفا هم شام تاریکی\n\nاگر داری بروز حشر شك آخر نميترسي\nکه آرد منتقم بالون سوار از راه نزدیکی\n\nکسی کو شد مخال امیدت نساج دوران هم\nكند نقش جدید تازه از دکان فریکی\n\nاگر از آدمیت بهره داري نيست حاجت\nکه باشی نژاد افغان با نزاد ترك تاجیکی"}
{"book": "adl1162", "page": 187, "text": "۱۸۱\n\nکیم من از دل جان یادگاری\nسیاسة چیست کوشش در ترقی دادن ملت\nاگر کوشش کند بروافت انصاف مامورین\nحریفان تر دماغ از نشانه شمر نوشد گوزوک\n\nگرفتمان بدست کارداری\nوگرنه فرق نبود کوچوی تکیه زرخیکی\nفرستم از برای هر یکی انشای تبریکی\nطرب ترسم بغل خالی کند گربری کیکی\n\nحریت خواه چنان تیز ندیدست کسی\nحکم در قطع ید و زوجة عوض بگرفتن\nخرس در مسجد بوزینه بمنبر کردن\nنامه شرع نبی در کف هر نا اهلی\n\nخر دیوانه و مهمیز ندیدست کسی\nاینچنین ظلم ز چنگیز ندیدست کسی\nخوک بجمع اوز قالیز ندیدست کسی\nتازه اندر کف پرویز ندیدست کسی\n\nقاضی طامع مفتی همه جا یافته اند\nگوزوک بیخور شب خیز ندیدست کسی\n\nز جا لغزید پای مدعا ای چرخ بلنیکی\nفلك بربوه از دوشم گلیم فقر را آخر\nگوارا گشته مارا ناله استمکشان زانسان\nسیاسة هر کجا در خواب خرگوشه پنداری\nسر بیغز دونان آرزوی سروری دارد\nهنر تدبیر تعلیست یا اسایش ملت\nچرا گوزوک چو زاهد زیر مینالی توکل کن\n\nزهم پاشیده احشای ملل دست مکانیکی\nچنان كز هوتل گردنکشان غالی قبريكي\nکه گوئی میرسد در گوش ما آواز موزیکی\nکه کار ترک و یغما گید هر فرد تاجیکی\nدل اشکسته مارا که خواهد داد تبریکی\nوگرنه بسته فاهم بدوش خویشتن خیکی\nبه بم بنوازی تاکی میزنی آواز باریکی"}
{"book": "adl1162", "page": 188, "text": "۱۸۲\n\nسفر نیکست میدون گر بود همره پر روئی میسر گرنه در وی نکو باری نیکوخوئی\nمشو ممنون زشتان گرچه گردد مدعا حاصل نمی ارزد حصول مدعی بر ناز فالوئی\nدریدن از سر ایمان کد : تن چاکنی کردن نزیبد تاج تخت سلطنت با این هیاهوئی\nبدوش بار ذلت سید یوسف افسرمات بدو در زیر بار در کند شاه تا توئی\nز اوضاع ایالت درد سوگردیده ام آخر کجائی ای طبیب عافیت بگشا سرا روئی\nزصفر احالما سودا نیم ای داکتر رحمی اگر سقمونیا باید کف کافی است لیموئی\nمروت نیست در ایام ما آزاد خواهان را مگردزدید درجه از حریة چودزد هندوئی\nچرا قانع شدی بر روی صاف شرم پلموئی\nاگر سیف اسنان مکتب نیستی گوزوك\nآخر چورفتت زدار فنا ضرور خواهی نوحید زی و خواهی جدید کیر\nدر مطبخ و مزبله بسیار فرق نیست خواهی قریب خانه و خواهی بعید کیر\nدر مشرب سفید روان طاهر است بس اندر مذاق مردم مصر ابلید کیر\nبانی و ساعی هر دو محاسن مفید بود تاریخ این بنا ز دو ریش سفید کیر\n\nوالی دانسته ابراهیم خان شاه را مامو با با را پسر\nانکه از ظلم ستم اقلیم را کرد همچون اند جان زیر و زبر\nسارق اندر عهد او ساحقران صاحب کالا ربسارق برزگر\nچشم او از عیب رشوه خوار کور گوش او از عرض داد خلق کر"}
{"book": "adl1162", "page": 189, "text": "۱۸۳\nبود یکسو ارۂ شاخ سخا بیخ نخل عدل را بودی تبر\nگر بدش خواندی کسی عذرش پذیر بلکه از بد بود صد چندان بتر\nجاهل اندر عهد او قبره انزوا پیش عالم کمتر ازيك كور پر\nتخته پل شد اندور جسر صراط اوفتاده از تخت در تحت سقر\nبخت بد سالخ مبارك را بر او کرد همچون غره ماه صفر\nاز پی تاریخ قتلش هر طرف میدو بدم سرخوشانه چون جبر\nها تفی گفتا سعر بایتر ایزن آگهی گرد اری از سال قمر\nشد شهه مادۀ تاریخ او هست ای كوزوك شهيد كبر خر\nگر ترا تاریخ شمسی آرزوست بيت ثاني شد معمای دگر\nتای تف را بر رخ زا هد فکن\nپس بيا لش سر سرا پاي ذكر\nعبد الرحمن فبرقه مشعر نخست كزغمش روز کار بیغم شد\nانکه هر سال عید باقی ده از جفا یش مه محرم شد\nقتل او باعث حیات همه ماتمش سور نسل آدم شد\nدا شت هم پیشکی و همنامی زان سبب یار ابن ملجم شد\nاز پی جستجوی تا ریخش هر طرف فکر بکر من خم شد\nخفيه ز اهل بهشت پر سيدم همه از روی کر ، ره شید"}
{"book": "adl1162", "page": 190, "text": "١٨٤\n\nکردم از اهل دوزخ استفسار\nاز جهنم گرفت سو ما لك\n\nدوزخ از جا جهيد خرم شد\nخنده زد گفت ظالمی کم شد\n\nتاریخ میر زمان الدين بحساب قمری\n\nچشم پرده داشت ارباب تمول روزها\nبرخلاف مشرق از مغرب برآمد آفتاب\nکارداران از بلوک مركزهمچون میركند\nسفله اندنك اوباش جفاکار خبيث\nبفتتا پيك اجل يکره گریبانش گرفت\nجستجو از بهر تا ریخش همیکردم رفکر\n\nکز قدوم والی والا نشان آوازه شد\nسدباب توبه زانسان شد که بی خمیازه شد\nبهر صید مال مظلومان همه درگاه زه شد\nيك پيكرا روی مانند عروسان تازه شد\nکز نهیبش صحن گازرگاه در آوازه شد\nها تفی گفتا دوباره مرك لينين تازه شد\n\nتاریخ مرك علم خان\n\nآنکه از عبرت بسوی عالمی میدید رفت\nآن مرك كوه بخل برج معصيت\nآنکه چون نادر شکن هر روز از بهر جماع\nگر نبودی در جوار حضرت پیر هرات\nبهر تا ریخ از بروت خویشتن عبدالحکیم\n\nدور از ین محفل ندیدی پرکش خنديد رفت\nباهمه خوئي زسائل روي مي پيچيد و رفت\nمستعدی ممد چو غولی نر همیکائید رفت\nقبرا و میگفت اینجا می باید رید رفت\nپاي موئي کند و گفت اینجا همی شاشید رفت\n\nتاريخ مرك میرزمان الدين حاكم هرات بتاريخ شمسي\n\nچو داشت والي والا نشان تعلق غرس\nاجل کشید عنا نش سوی باغ جهنم"}
{"book": "adl1162", "page": 191, "text": "کی مدیر زراعات دهی مزروعست\nکسی نکر د ه درین روزها بغیر جنایت\nمطنه دوزخیان گفته ای رئیس در خوش\nمشو غمین زتو و امانده مو ترو بیکی\nچو داغ گشت زجورت رعیت مظلوم\nمجاور ی سرقبر او چو گو زوك نيست\nبزند خواست که بکند چراغ دین ازان شد\n\nبیا که آشیانه ندارد غراب زاغ جهنم\nازین جدید خیالان یکی سراغ جهنم\nکه سالها است برای تو پرا باغ جهنم\nکه حاضر است کسی برای چکر الاغ جهنم\nاز ان شدی بمکافات خویش داغ جهنم\nاز نیکه نیست کسی را چو زو دماغ جهنم\nبمرك ماده تار یخ او چراغ جهنم\n\nرباعی\n\nایکاش که من شعر موقر بودي\nاز عیب تخلصم کس آکاه نبود\n\nیا ساکن قريه للندر بودی\nچون کوری خود اگر همه کر بودی\n\nتمت الكتاب\n\nبعون ملك الوهاب"}
{"book": "adl1162", "page": 192, "text": "١٨٦\n\n- ساقی نامه -\n\nبهار آمد رفت ایام دی\nخوشا حال مستان جویای وی\nبها ریست رنگین چوروی نگار\nبهاری که آید درو شهر یار\nبها ری که شادند اهل هرات\nبكا يك چو سر كاتِب باقیات\nبهاری نه چون بار بی بر لشا ز\nچو حجاج امسال راه حجاز\nبها ری نه پیش از زمستان شوم\nبها ر ی که سر سبز شد مرزبوم\nبهاری که ویوان خرا بازو است\nبهاری که رنگین مناجات ازوست\nبها ری که آمد درو اتفاق\nبها ری که بیرون شد ازوی نفاق\nبها ری که حجاج راه سفر\nکشیدند خندان روی بهر و بر\nبها ری که کس را بغارت دهد\nبها ری که زن را بكارت دهد\nبیا سا قیا پر کنم جام می\nلبالب بد ستم ده و پی به پی\nبده می که چون یاد عذ را کنم\nشوم بیخود و بند ر ا وا کنم\nگهی بیخود افتم گهی پا زنم\nگهی پشت پا بر ا ر و پا زنم\nگهی بوسه بر دست راشی زنم\nبصغرا گهی لاف خویشی زنم\nگه از خنده بنگی صف غش کنم\nگهی گریه بر حال گونگش کنم\nنه صغرا فروشم نه عذ را خرم\nنه سایر سپاهی و نه افسرم\nنه صوفی که مدح مشایخ کنم\nنه عالم که بر مر تضی پخ کنم"}
{"book": "adl1162", "page": 193, "text": "۱۸۷\n\nنه حاکم که محکوم را بی سبب\nنه قانون شناسم نه علاقه دار\nنه بیانه نقاش نه بر زگر\nبه رشوت ستانم نه رشوت دهم\nنه صاحب کرامت نه زاهل شعور\nنه کوريز که ریش استرم یا بروت\nهمان حریت خواه پارینه ام\nبده ساقیا می که آمد بهار\nبده می که چون سر بالون کنم\nببرج زحل بوق را پف کنم\nمسلم شوم حریت خواه را\nد هم مژ ده آلمانی و روس را\nز ششد ر برون آورم مهره را\nدران سر خوشی خویش را گم کنم\nز کانون دل وز سر ذوق هوش\nبر آرم بدین نغمه آواز را\nکجائی تو اي مست عذرای من\n\nد ر آرم بمشولیت از غضب\nنه از ساکنا نم نه ز اهل فرار\nنه تا جر نه فا جر نه صاحب هنر\nنه پیر سپاهی نه میر دهــم\nنه ز اهل تمدن نه ازملك غو ر\nنه ناطاق نطقم نه ز اهل سکوت\nهمان گو ز و ك خرس دیرینه ام\nبها ری چوسر سبزی کار دار\nبه اوج فلك طفل را كون كنم\nبفرج زن سید یوسف کنم\nمثلث كنم مشعل ماه را\nبیا د آورم روح جانحوس را\nبر قص آ روم دمبدم زهره را\nبه اشعار گو ز وك تر نم كنم\nبخوا نم که تا زهره گر دد خموش\nبیا د آ رم شوخ طناز را\nکجائی تو ای مست صفر ای من"}
{"book": "adl1162", "page": 194, "text": "۱۸۸\n\nنه تنها شکست از فراق تو دل\nفتاد از کف باده خواران بهار\nتو مست از می من ز روی تو مست\nمرا بی تو خود روز روشن شب است\nبیا ساقیا آب انگور ده\nمی ده که طیاره بازی کنم\nمی ده که بر باد عذرای بکر\nمی ده که ایام کنکاش شد\nمی ده که با صوفیان خموش\nمن و بعد ازین خانقاه کرخ\nمن و زاهد و حجره گوشه\nمریدی کنم تا مرادم رسد\nاگر صوفیان رد بابم کنند\nمعاون شوم خو کنم با مدیر\nنه از بیم اطفال بیجا شوم\nبر آرندم از مرکز اعتبار\nنه رنجی کزان شر مساری برم\n\nشکسته سرو گردون پای من\nمی و جام قابوق مینای من\nجز این نیست دیگر تمنای من\nبه بین چون بود حال شبهای من\nبکوری آن خواجه زور ده\nبباز آمدن چاره سازی کنم\nشوم نیز اندیشه نیز فکر\nمی ده که سر جهان فاش شد\nنشینم چون گر به در صید موش\nبسر سنگ کوبم بمقصد کلخ\nبقر صحیف با امردان تو شه\nنشینم که حضرت بدادم رسد\nز اعضای مکتب حسابم کنند\nگهی باز بر کاه خسیم بثر یثر\nچنان در سیوزم که رسوا شوم\nبوند م کشان سوی علاقه دار\nنه باکی که تشنیع خواری خورم"}
{"book": "adl1162", "page": 195, "text": "۱۸۹\n\nشنیدسته این مثال از عتیق    که میگفت بد نام مست غریق\nکه خوردیم حلو او پر تو شدیم    فرو تر بودیم و فراتر شدیم\nدرین کار بد شد مرا نام نيك    چه غم وارم ار کرد تاجيك جيك\nبده ساقیا می که یابم فرج    که باز آمد حجاج از راه حج\nبده می که باران عذرا رسید    مخور غم که وقت تماشا رسید\nبده می که تا رجع قهقر کنم    شوم انور و مقمدي تر کنم\nبصد حیله نیرنك بازی کنم    بدفع عدو چاره سازی کنم\nز دین منحرف رو بدنیا شوم    فدای قدسر و صغرا شوم\nشبی چند بوزینه را جل کنم    سفر جانب شهر کابل کنم\nبعثمان و انور دهم کار را    به هر دو دهم تیغ و طومار را\nکه تا وصف اوصاف والي كنم    گهی گریه گه خایه مالی کنم\nدر رشوه بر خویشتن وا کنند    وطن را بيك هفته رسوا کنند\nبده ساقيا مي ز آب نبید    که گر رو سیاهم شوم رشوم\nمده می که آتش ملکتر شوم    برو می خریدار موتر شوم\nبعالم زنم آتش از اسپرت    بریزم به اندام عذرا سمت\nروم گوشۀ آه و زاری کنم    طنین خوانین سواری کنم\nکنم سر نواهای نقاره را    بیاد آورم مقمد پاره را\nگهی باد هاهوی بیرق کنم    که از نم گو بیان خودش کنم"}
{"book": "adl1162", "page": 196, "text": "۱۹۰\n\nنه از لعنت رشوه از شرم خلق\nنه از صحبت طفل هر روزه جلق\nنه بیمی که گردد بده مشروطه خواه\nنه خوفی که شد روی شرکش سیاه\nنگه کن که مطرود ناکام شد\nبآخر گرفتار اسلام شد\nنه دزد بکف ماند او را نه دین\nهمین است مضمون علم الیقین\nفلك هر کرا خواست رسوا شود\nچنان مسخ دنیا و عقبا شود\nبده ساقیا می که مفتی سراج\nکه گه چشم کچ کرد ي و گه کلاج\nگهی روی گردي بسوى لطيف\nکه اي داده از دست دين حنيف\nسپس تازه کن دین زردشت را\nزبام خرد در فکن طشت را\nچو بر گشت از و ناگهان روزگار\nشنيدم که بگريست و میگفت زار\nچه شد آنکه هیبت بر ایوق زد\nرقم تازه بر نام سلجوق زد\nچه شد آنکه بنمود رفع بي حجاب\nکه میداد فتوی بجل شراب\nز اول بر اسلام قابوق زد\nبه تخریب دین بار هابوق زد\nبيا ساقيا نوحه کن بر وزیر\nکه در رشوه خوارى نبود ش نظير\nنه درو يش هو ش ونه در عرض گوش\nهمه عمر چون گربه در صید موش\nنه دوق که کمر شد به تعمیر خير\nهمش كوش برق و سامان دير\nشنیدم که میگفت با ديگری\nبدنیا توانی که عقبی خری\nچه بگرفت دامان رند ش اجل\nنبرد از جهان جز دو سطر از وحل"}
{"book": "adl1162", "page": 197, "text": "۱۹۱\n\nبيا ساقيا داد معنی بده\nنه اهل تمدن شرف ریختند\nبده می که تا ترك تازى كنم\nبده می که شاه معارف پرست\nطبیعت نمايان قانون شناس\nکسی کوکند امر کج همچو پیل\nدرين عرصه چون رخ ره راستی\nبده می که یاد معارف كنم\nمعلم چه شد آنکه دفع صداع\nتهی گاه دستان باو از زنك\nشنيدم كه آخر بموى سفيد\nپشیمان شد از اكل شرب نخست\nکمی گفت میگفت شب با پسر\nمخير بغض و انکا رو کبر جحود\nبیاساقي از صدق صدیق گوی\nدهان کج زبان کج دل و دیده کج\nنه شرم از جدا مجد و نژ خداي\n\nکه بزم نو آمد ز اطراف ده\nبه تدبیر تعلیم بکر بختند\nدمی ند به شاه غازی کنم\nبگویم که آه از معارف پرست\nز ششدر برون نادریدند طاس\nشود عاقبت غرق درياى نيل\nاگر رفتی از صدق برخواستی\nدمادم وداع معارف كنم\nنمیکرد الا با طفلات خماع\nچنان نعره میزد در که و پلك\nز بیم تلا مین ببر زنك ريد\nچه دید اینکه دین مبین شد در ست\nکه ای قوة قلب نور بصر\nازین شرکت آخر چه کردیم سود\nکه بر تافت از دین اجداد روی\nز يك هيئت كج كه بیند فرج\nنه از انتظام عمل تر بلا"}
{"book": "adl1162", "page": 198, "text": "۱۹۳\n\nبهم زد زر و ننگ و ناموس را  کند زنده تا نام جنقوس را\nحیات آورد دولت مرده را  علم سازد این قوم افسرده را\nبیاموزد آئین آداب را  برآرد ز خواب عالمی خواب را\nکه این است رسم یوروپ ایدریغ  هنر بهتر است وزدم تیغ و تیغ\nمی و بزم لا تاتر و رفع حجاب  گهی سینما گاه تا ول کتاب\nبه بودیجه اجرای قانون کنند  با مر اد ایمای صابون کنند\nجوانان آزاد او طان پرست  بموتر نشینند و مخمور دست\nشود مملکت ساز همچون عروس  چه ایکدل شد افغان ایران و روس\nزان به که در شرع کوشش کنیم  درین تخته هر ساعته د و شش کنیم\nبر آریم بنیاد اهل علوم  چه حاجت با ینقوم ناپاك شوم\nدما دم بدولت کنند اعتراض  که اندر شفا گفته قاضی عیاض\nگر آزاد مشروط يك هیئتند  پلیدند و از فرقه بدعت اند\nجدل کنید اینکه که قوم خبیث  بود مشرك اينك بقول حديث\nبرآرید بنیادشان از زمین  نه گنجد بيك بزم دنیا و دین\nچه شد یار طیاره و موترم  بيك چند اسلام را کی خرم\nمن و توپ اسباب المانیان  چه غم از هیا هوی افغانیان\nنه دولت گذارم نه عقبا بکس  جهان پیش من کمتر از خرمگس"}
{"book": "adl1162", "page": 199, "text": "بده ساقیا می که فصل تموز\nبشبی صفائی دیگر بخشدت\nبده می که سالار تنظیمه نیز\nبا قبال شاهی ز دل با سپاه\nدرآمد دلیرا نه اندر هرات\nکه سالار تنظیمه عبد الرحیم\nسز و گوش او پر ز اندرز شرع\nکسی را که شد شرع حاجت روا\nشود دشمنش غرق دریای نیل\nولی دود و عا از دل وجان کنم\n\nشباش هست تا بدو مانند روز\nصفائی که وقت سحر بخشدت\nکه از جنگ اعد اندار د گریز\nچه اسکندر از راه تاریکستان\nپل هری گشته آب حیات\nکند زنده امروز عظم رمیم\nبلی بغیه ها داد بر در ز شرع\nچه حاجت که رو آورم در دعا\nکفایت بود قوة جبر ئيل\nنخست از درستی پیمان کنم\n\nدویم و انکه حکمش ندارد قبول\nشود روسیه چون امیر رسول\n\n-* یکشنبه ۱۸ ربیع الثانی *-\n-* سنه ۱۳۴۸ *-\n- تمام شد -"}
{"book": "adl1162", "page": 200, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1162", "page": 201, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1162", "page": 202, "text": "[BLANK PAGE]"}
{"book": "adl1162", "page": 203, "text": "[BLANK PAGE]"}
